معارفى از قرآن
نام نویسنده : شهيد محراب آيت الله دستغيب (ره)
این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.
بسم الله الرحمن الرحيم
قبل از شروع در مقدمه كتاب، از نعمت بزرگ خداوند كه به ملت ايران ارزانى داشته لازم است يادآورى و سپاسگزارى شود چه فرخنده روزگاريست كه انقلاب عظيم اسلامى ملت ايران و خون شهيدان و زحمت و جراحت زخميها و خسارات مادى و اقتصادى پيشه وران و خلاصه رنجهاى همه اقشار به ثمر رسيد و ديو طاغوت از اين سرزمين رانده شد و فرشته الهى، نمودار تقوا و فضيلت، مظهر علم و عدالت، قلب ملت و امام امت، حضرت امام خمينى اطال الله عمره و اهلك عدوه قدم بر ديده رنجديده مسلمانان نهاد و ايران را به قدوم خود روشن ساخت و به خواست خداى بزرگ و يارى ولى عصر ارواحنا فداه زمام امور را بدست گرفت، آزاديهاى گرفته شده بازگشت و توطئههاى دشمنان خارجى و منافقان داخلى يكى پس از ديگرى كشف و خنثى گرديد و بدعتهاى بسيار و گناهان كبيره آشكار، يكى پس از ديگرى برداشته شد و شعائر الهى كه نماز جمعه از بزرگترين آنها است برقرار گرديد و خلاصه:
باش تا صبح دولتت بدمد |
كاين هنوز از نتايج سحر است |
پروردگارا: اين نعمت بزرگ نيز مانند همه نعمتها از تو است، تو را سپاس مىگزاريم و دوام و استقرار نعمتهايت، مخصوصاً جمهورى اسلامى را از خودت خواهانيم.
براى روشن شدن برخى مطالب اين كتاب، نخست شرح مختصرى درباره زمان تفسير و شرح اين سوره شريف توسط حضرت آيت الله مجاهد آقاى سيد عبدالحسين دستغيب دامت بركاته به عرض مىرسد، تفسير سوره شريف حديد كه به نام معارفى از قرآن در برابر شما قرار گرفته خلاصه شده بيانات ايشان در ماه مبارك رمضان ۱۳۷۹ مىباشد كه تا نصف سوره، تفسير و شرح گرديد و بقيه به سال بعد موكول شد.
در ماه مبارك رمضان ۹۸ روزهاى نخست بقيه سوره تفسير گرديد ولى به واسطه واقعه پنجم رمضان و كشتار مردم شيراز و هيجان عمومى، محيط ارعاب و وحشت نظامى فراهم آوردند و از جمله اقدامات رژيم منحوس پهلوى، بستن در مسجد جامع، مركز مبارزات و محل اجتماع جوانان مبارز و مردمان غيور شيراز بود، لذا به مدت دو هفته برنامه تفسير نيز به ناچار تعطيل گرديد.
با باز شدن مجدد مسجد، برنامه هم دوباره شروع و ضمن سخنرانيها مطالب بيدار كننده تذكر داده مىشد كه در اين كتاب هم اشاراتى به آن شده است و بالاخره قسمت آخر و سوم سوره حديد در نيمه اول رمضان ۹۹ در زمان پيروى انقلاب اسلامى بيان شده و مطالب روز از قبيل قانون اساسى و نمايندگى مجلس خبرگان كه به آن اشاره شده مربوط به اين موقعيت است.
با اين شرح مختصر، وجه مناسبت بعضى مطالب در حاشيه تفسير، واضح مىگردد.
اين سوره شريفه مطالب متعدد و متنوع و بسيار جالبى را در بردارد كه عمدهترين آن آيات ششگانه نخستين آن مىباشد كه درباره اسماء و صفات و فعال خداوند است و مطابق روايتى كه در همين كتاب مىخوانيد خداوند براى اينكه پاسخى به درخواست طالبين معرفت خودش بدهد سوره توحيد و شش آيه نخستين سوره حديد را فرستاد و راستى عالمى معرفت در اين آيات نهفته شده كه تشنگان خداشناس را سيراب مىكند.
همچنين آياتى كه مربوط به معاد، قضا و قدر، خشوع براى خدا و غيره مىباشد معظم اين سوره را تشكيل مىدهد كه همه معارفى از قرآن مىباشد لذا نامى بهتر براى اين كتاب نيافتيم.
سوره حديد با تسبيح كردن همه موجودات آسمانى و زمينى براى خداوند عزيز حكيم آغاز مىشود، غير خدا به ملكوت خود كه باطن و حقيقت و به تعبير ديگر نفس آن است خدا را از هر چه ناروا است پاك مىداند، آن خدائى كه عزت و حكمتش از هر موجودى نمايان است، هر چيز را به جاى خود نهاده و هر چه نياز داشته به او داده است خداوندى كه ذلت شريك براى خود نخواسته و عزيز مطلق است.
همان خدائى كه سلطنت آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها و بالا و زير آنها است براى او است و مالكيت حقيقى براى او است و در غير او، اعتبارى و موقتى است.
همان خدائى كه آفريدگان را آفريد، به آنها جان داد، همان خداى جان گيرنده است كه بر هر چيزى تواناست، حيات و مرگ دل نيز از او است.
سپس در اين كتاب درباره قدرت نامحدود خداوند سخن مىرود براى نمونه، قدرتهائى در يك وجب صورت يادآور مىشود چگونه دستگاههاى مختلف چشم براى ديدن، گوش براى شنيدن، بينى براى بوئيدن، زبان براى چشيدن و كارهاى ديگر، همچنين مغز و سلسله اعصاب، دهان و وضع قرار گرفتن دندانها و تارهاى صوتى با حنجره و صداهاى گوناگون و غيره را يادآور مىشود.
آنگاه خطوط بند انگشتان و اختصاصى بودن آن مانند تارهاى صوتى را يادآور مىشود يعنى هر فردى خطهاى انگشتان دستش غير از ديگرى است مانند صدايش، لذا انگشت نگارى براى تشخيص هويت اشخاص مرسوم شده است.
سپس نمونهاى از قدرت نمائى در عالم گياهان را مىخوانيد.
در آيات خداشناسى اين سوره، اسماء حسناى پروردگار به نظر مىرسد كه خدا را به عنوان اول و آخر، ظاهر و باطن معرفى مىفرمايد با بياناتى كه هيچگونه شبههاى در ذهن خوانندگان ايجاد نشود معنى اول را كه علت العلل است مىرساند، چنانچه معنى آخر را كه مرجع و منتها است و بازگشت همه به سوى او است روشن مىنمايد.
ظاهر بودن خدا را به اسماء و صفات و افعال و خلاصه تجليات حق در مظاهر وجودى بيان كرده و مىفهماند كه در عين نهايت ظهور كاملاً ذات مقدسش مخفى و بر همه پوشيده است پس به افعال و اسماء ظاهر و به حسب ذات باطن است.
سپس سخن را به اول اضافى كشانيده و براى نمونه حديث ردالشمس و سخن گفتن ملكوت آفتاب را با اميرالمؤمنينعليهالسلام بيان مىكند كه به حضرت به عنوان اول و آخر سلام كرد، يعنى اول مؤمن به خدا در اين امت و آخر كسى است كه با پيغمبر بود و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از دنيا رفت.
بعد درباره آفرينش آسمانها در شش دوران سخن مىرود و مقصود از ايام كه به معنى دوران است روشن مىنمايد و عرش را به معنى تدبير امور دانسته و احتمال اينكه به معنى كهكشانهاى فعلى باشد معقول دانسته و بالاخره تمام عالم هستى را عرش خدا مىداند.
الا نگاه سخن درباره معلومات نامتناهى پروردگار مىرود و در مورد آنچه از زمين بالا مىرود كه ملكوت اعمال مؤمنين را شامل مىشود و آنچه از آسمان به زير مىآيد همه مورد علم خدا است صحبت مىشود.
معيت و همراه بودن خدا با بيانى شيوا و قابل درك براى همه گفته مىشود و اثر مهمى كه با توجه به اين حقيقت براى تزكيه و بهبود نفس انسانى دارد در ضمن داستان كوتاهى در توجه به دو نام خدا يا حاضر و يا ناظر بيان شده است.
سپس رشته سخن، به مسأله معاد كشانده مىشود و با بيانى رسا مىرساند كه معاد همان مبدأ است و همه از خدائيم و به خدا نيز باز مىگرديم.
سپس روشن مىنمايد مكافات غير از مجازات است جزا همان پاداش مربوط به آخرت است ولى مكافات عكسالعمل و آثار وضعى و دنيوى است، هر عملى از هر كس سر مىزند يقيناً جزاى آخرتى دارد اما ممكن است مكافات دنيوى نداشته باشد.
براى شاهد مطلب، داستان ابوجهل و ابن مسعود را ذكر مىنمايد، در مكه معظمه اوائل اسلام، ابوجهل سيلى محكمى به گوش ابن مسعود مىنوازد و او را مجروح مىنمايد، پس از پايان جنگ بدر ابن مسعود سر ابوجهل را مىبرد و گوشش را سوراخ كرده، كشان كشان به سوى پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مىبرد، اين را مكافات گويند، اما جزاى آخرتيش سر جاى خود محفوظ است.
در ششمين آيه از آيت عظيم الهى سخن مىرود و آن كم شدن تدريجى روز و شب و زياد شدن ديگرى است با نظم و حساب دقيق و معين پس از اعتدال ربيعى (اول فروردين) كه روز و شب يكسان است به تدريج تا سه ماه روز بلند و شب كوتاه مىگردد و آخر بهار به اوج بلندى روز و كوتاهى شب مىرسد سپس وضع برگشته، روزها به تدريج كوتاه و بر بلندى شب افزوده مىگردد تا به اعتدال خريفى (اول مهر) مىرسد و همين برنامه تكرار مىشود، خدا در اثر حركت شمال به جنوب و جنوب به شمال زمين با نظم معين روزانه، قدرت نمائى مىفرمايد.
آيا اين حركت دقيق كه از ساليان قبل مىشود آن را پيشبينى كرد بدون محرك و مدبر دانائى مىتواند باشد؟
پس از آيات توحيدى، درباره انفاق در راه خدا از مالى كه به انسان عاريه داده است سخن مىرود و روى كلمه مستخلفين جانشين از طرف مالك حقيقى، تكيه مىشود تا انفاق آسان گردد مال، مال ديگرى است و ناپايدار، چه بهتر كه شخص دستش مىرسد از آن بهره ببرد، براى استدلال به داستان مادر جعفر برمكى كه براى فرش اطاقش به دنبال پوست گوسفند آمده است استشهاد مىنمايد.
پس از يكى دو آيه، دوباره بر مسأله انفاق تكيه كرده و حتى به عنوان قرض به خدا مؤمنين را تشويق به انفاق مىفرمايد چون اثر كيمياوار براى نفس انسانى داشته آن را پاك و مهذب مىنمايد وگرنه ميراث آسمانها و زمين از براى خداست.
نكته جالبى كه در اين كتاب در مبحث انفاق تأكيد شده اخلاص در انفاق را شرط اساسى مىداند و چند داستان جالب و كوتاه متذكر شده و از روايات چنين استفاده مىنمايد كه وام برتر از صدقه است زيرا احترام گيرنده نيز محفوظ مىماند.
سپس به مناسبت آيات مربوط به معاد و صراط سخن را به نور مؤمن و ظلمت كافر كشانده و مىفهماند كه نورافشانى هر كس به مقدار دارائيش مىباشد مخصوصاً نور ولايت خيلى به درد مىخورد، ديگر آن كه نور كسى به كار ديگرى نمىخورد، بلكه ديوارى ميان مؤمنين و كفار كشيده مىشود كه براى مؤمنين رحمت و اسباب انس و الفت است و از طرف كفار، عذاب و زحمت مىباشد.
نتيجهگيرىهاى اخلاقى جالبى از اين آيات شده و هشدار مىدهد كه مردم فريب دنيا را نخورند و هميشه ياد فناى آن باشند و با ياد مرگ سختى دل را چاره كنند.
آيه تكان دهنده آيا نرسيده براى اهل ايمان كه دلشان براى ياد خدا خاشع شود و آنچه از حق فرستاده است و مانند كسانى كه از پيش كتاب به آنها داده شد (يهود و نصارى) نباشند كه آرزوها بر آنها دراز گرديد پس دلهايشان سخت شده بسيارى از آنان فاسقاند.
شرح و بسط فراوانى داده شده مردم را از آمال و آرزوهاى واهى دنيا بر حذر مىدارد زيرا موجب قساوت دل مىگردد و ايمان در دل سخت جا ندارد، بلكه با خشوع دل بايد زمينه را براى ايمان به خدا آماده ساخت.
پس از آياتى درباره جان دادن خداوند به زمين، پس از مرگ آن و رشد گياهان و حبوبات و همچنين ارزش صدقه و صدقه دهندگان و مطالب مهم ديگر به بيان بىپايدارى دنيا مىپردازد.
حقيقت دنيا؛ لعب يعنى كار پررنج ولى بيهوده است و لهو، سرگرمى و بازماندن از هدف مىباشد زينت، دلربائى در امور واهى و فخر به نسب يا مال، امور اعتبارى همه فريبكارى دنياى غدار را تشكيل مىدهند.
براى وضع دلربائى و در عين حال توخالى دنيا مثالى ذكر مىفرمايد: باران شديد مىبارد و گياه را از زمين سبز و خرم مىروياند (اما چند روزى بيش نيست) سپس خشك و زرد شده به عنوان خار و خاشاك يا هيزم سوزانده و از بين برده مىشود (خاكسترش را نيز باد به اطراف پراكنده مىنمايد) كسانى كه به دنيا دل ببندند وضعشان چنين است كه فريب شكوفه چند روزه را خورده به آن سرگرم مىشوند و از حقيقت كه آخرت است باز مىمانند، لذا عذاب دردناكى به دنبال خواهند داشت.
بلافاصله راجع به آخرت و تشويق به عمل كردن براى آن مىفرمايد بشتابيد به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه عرض آن همچون عرض همه آسمانها و زمين است، آن بخشش خداوند براى اهل ايمان است، نه ديگران، به مناسبت اين مطلب از لذت ذكر خدا در حال روزه سخن مىرود و از اميرالمؤمنين علىعليهالسلام به عنوان نمونه بارز اهل آخرت و سرمشق براى كار جهت آخرت السلام على ميزان الاعمال صحبت مىشود، سبب آمرزش خدا كه به آن امر شدهايم در اطاعات و توبه مىداند و مىفهماند كه مسابقه در خيرات نتيجه ايمان است و شتاب در كار آخرت پسنديده است چنانچه شتابزدگى در كار دنيا ناپسند مىباشد.
از بخشهاى جالب اين كتاب، قضا و قدر است كه به مناسبت آيه شريفه: ما اصاب من مصيبة... مطلب به بهترين وجهى پرورانده شده است، همه حوادث در كتاب تكوين الهى ثبت و ضبط است كوچك و بزرگ از حوادث كه در آينده واقع مىگردد در لوح محفوظ نوشته شده است و در عين حالى كه با اختيار مكلفين منافاتى ندارد و به هيچ وجه جبر در كار نيست و مقدرات الهى با حفظ اختيار مكلفين در افعال ارادى است - آنگاه مىفرمايد خاصيت اين تقديرات اين است كه بر آنچه از كف داديد اندوه نخوريد و براى امور مادى از جهت دنيوى و زوال آن شادمان شدن غلط است.
براى اثبات وجود لوح محفوظ و ثبت مقدرات، به رؤياهاى صادقه گواه آورده مىشود چيزهائى كه در آينده بايد واقع گردد ممكن است بعضى اشخاص در خواب پيش ببينند و بعداً همانطور واقع گردد رؤياى صادقانه فراوان واقع شده و در كتاب داستانهاى شگفت اثر حضرت مؤلف تعدادى ثبت گرديده است.
همچنين به مناسبت اين بحث يادآور مىشود كه مرگ براى مرده و بازماندگان هر دو خير است زيرا مرده اگر نيكوكار باشد زودتر به ثواب خداوند نائل مىگردد و از زحمت دنيا راحت مىگردد و اگر گنهكار و بدكار است كمتر خود را سزاوار عقوبت مىنمايد.
براى بازماندگان نيز خوبست زيرا رحمت و صلوات و بخشش خداوند و هدايتش كه شامل حال مصيبت ديدگان مىشود(۱) به مراتب از بودن آن شخص براىبازماندگان بهتر است.
در آخرين بخش كتاب درباره بعثت انبيا و كتابهاى آسمانى و معجزات آنان يخن رفته است و غرض از بعثت را بسط عدل در اجتماع بشرى مىداند و چون براى انجام اين منظور عدهاى منافعشان به خطر مىافتد و در نتيجه دنبال آشوب و هرج و مرج و مزاحمت ديگران مىروند بايد قوه دافعهاى باشد كه آهن را براى اين منظور آفريد كه داراى فوائد بيشمارى نيز مىباشد.
آنگاه از عدل خدا در جهان آفرينش سخن رفته كه هر چيز را در محل مناسب خود قرار داده است، جو اطراف زمين را كمربند نگاهدارنده كره مىخواند زيرا مانع ريزش سنگهاى آسمانى به زمين مىگردد.
سپس راجع به پيغمبرانى كه در آيه شريفه نام برده نوح و ابراهيم و عيسى بن مريم مشروحاً سخن گفته است.
در پايان به مناسبت آيه شريفه درباره رهبانيت سخن مىرود و پيدايش آن در نصارا و نظر اسلام در اين باره را بيان مىكند، از خرافات مسيحيها به عنوان گناه بخشى و بهشت فروشى كشيشها صحبت مىكند داستان راهب در سفر صفين و معجزه علىعليهالسلام كه سبب اسلام راهب شد نقل نموده است، همچنين اين حقيقت را بيان نموده كه پيشرفت كمونيستها در نتيجه خرابى و خرافات كليسا بوده است و در آخر به مناسبت مسيحيت و عيسى روح الله، نتيجه مىگيرد كه روح الله زمان ما، امام خمينى (ره) است.
آنگاه تقوا در هر حال را متذكر مىشود، خدا را هميشه و مخصوصاً هنگام گناه نبايد فراموش كرد و تقوا بايد در همه طبقات پيدا شود و خانمها بايد زهرا (عليهاالسلام ) را كه سرمشق بانوان پرهيزكار است الگو قرار دهند، و مىفهماند كه پرهيزكار، مؤمن متعهد و مسؤول است و آمرزش خداوند براى او است خداوند دو بخش از رحمت براى مؤمن پرهيزكار مهيا فرموده است.
در برابر مؤمنين متعهد و پرهيزكار، دول امپرياليسم و مادى هستند كه حاضرند به خاطر فروش اسلحه و پر شدن جيبهايشان آتش جنگ روشن كرده گروه زيادى را به خاك و خون بكشانند.
آنچه گذشت نمونهاى از مطالب اين كتاب شريف است كه راستى نافع و براى همه طبقات قابل استفاده است و چون از دل برخاسته، لاجرم بر دل مىنشيند و اميدواريم مانند آثار ديگر حضرت مؤلف محترم با استقبال كم نظير دوستان و علاقمندان مواجه شده در قطعهاى مختلف و تيراژهاى بسيار، مجدداً منتشر گردد.
اينك كه بحمدالله حكومت اسلامى در حال استقرار است وظيفه مؤمنين نيز شديدتر شده است بايد در جهات مختلف و ابعاد گوناگون اسلام فعاليت خود را زيادتر نمايند از آن جمله در جنبه تبليغات اسلامى و نشر حقايق قرآن مجيد، كوشاتر باشند، همانطور كه در زمان طاغوت، برنامه مبارزه با دستگاه ظلم و فساد و بيدينى بود هم اكنون نيز برنامه سازندگى اسلامى، داخلى و خارجى، شخصى و اجتماعى و بالاخره ظاهرى و باطنى است.
كتابخانه مسجد جامع شيراز كه بيش از بيست سال از تأسيس آن مىگذرد با برنامههاى مختلف، سهم ناچيزى در ارشاد و تبليغ اسلامى به عهده گرفته است و اين كتاب و نظائر آن قسمتى از فعاليت بخش انتشاراتى كتابخانه مزبور را مىرساند، بنابر اين همكارى و مساعدت علاقمندان موجب تشويق و توسعه فعاليت اين مؤسسه مىباشد.
بتاريخ پنجم صفر المصفر ۱۴۰۰ مطابق ۴ / ۱۰ / ۵۸
شيراز - سيد محمد هاشم دستغيب.
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الدين من قبلكم لعلكم تتقون (۲) .
از هر چيز بهرهاش در اين ماه مبارك، كسب دانش و حكمت است. آدمى چيزى بفهمد، خود اين فهم حكمت است كه خدا در قرآن مىفرمايد: ما پيغمبر را فرستاديم كه به حكمت ياد دهد(۳) ، مسلمان بايد حكيم و دانا شود. حكمت، يعنى دقائق امور را دانا شدن، سر در عالم وجود درآوردن، هستى خود را شناختن، به مبدأ و معادخود آشنا شدن، براى چه آمدهام، و پس از اين عالم كجا مىروم، راه و روش سعادتم چيست، اينها حكمت است.
شنيدهايد در روايتى مىفرمايد كه: يك ساعت در مجلس مذاكره علم، بهتر است از دوازده هزار ختم قرآن!!
قرآن به زبان خواندن خوب است، نور و ثواب است، ليكن علم، آدميت مىآورد، بصيرش مىكند، بافهمش مىكند، علم و فهم كجا تا زبان تنها مشغول باشد، الفاظى را بخواند. لذا انشاء الله به مدد الهى در اين ماه مبارك رمضان چون مسلمانان به بركت روزه آماده دانش و حكمتند. از خاصيتهاى روزه آن است كه فهم آدمى بيشتر مىشود، آماده چيز فهميدن و حكمت مىشود چنانچه هر چه شكم پر شود، گيجتر مىشود، نمىتواند در نكات دقيق بشود. كسى كه شكمش پر است، در ادراك به حيوان نزديك است. اگر شكم خالى باشد نور حكمت ممكن است در نفس طلوع كند.
در ماه مبارك امسال هم يك سوره مبارك از قرآن مجيد سوره الحديد را شروع مىكنيم و حكمتهائى كه در اين سوره مباركه است تا بتوانيم يادآورى مىكنيم. توحيد و نبوت و اسماء و صفات خدا و مطالب راجع به معاد كه در اين سوره مباركه ذكر شده، انشاء الله حياتى باشد از فردا شروع مىكنيم.
امروز حكمتى را كه خداوند در قرآن به بيانات متعدد ذكر فرموده و در روايات نيز ذكر شده است يادآورى كنم و آن اين است كه آدمى بايد حقيقت خودش را بشناسد. حكمت يعنى علم به واقعيات و حقايق، از آن جمله بفهمد او غير از حيوان است. تو اگر خودت را نشناختى، پس چه چيز را شناختى؟ پرفسور روزگار هم بشوى ولى تا خودت را نشناخته باشى، به چه چيز دانا شدهاى؟ بايد بفهمى تو غير از خر و گاو هستى، تو غير از درندگانى، توبه مراتب بالاترى زيادتى دارى، آنها براى تو آفريده شدهاند، سگ كجا، تو كجا، اى آدم!
ترا زكنگره عرش مىزنند صفير |
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است |
بيچاره آدمى كه خودش را با موش و مورچه يكى قرار داده مثل آنها آتيه بينى مىكند، ديدهايد در فصل تابستان تمام ذخيره زمستان را مىكنند، غصه آتيهاش را مىخورد. موش كه حرص عجيبى هم دارد و عجيبتر آنكه مورچه دانه جمع مىكند هر چند اشرفى باشد، يك چيزى به لانهاش ببرد هر چند تكه كهنه كند.
آقاى حاجى هم با موش برادر واريكى شده، اين صد ميليون تومانى كه حمالى مىكنى روى هم مىگذارى، به چه كارت مىخورد؟ چقدر مىمانى كه اينها را بخورى؟
غرضم تنزل وجودى و خودناشناختن است، آدمى گرامىتر از اين است كه شكمپرست شود، تو هم اگر بخواهى مثل حيوان باشى(۴) اين تنزل وجودى است تو چيزديگرى هستى بايد بتوانى جلو شكمت را بگيرى، روز ماه رمضان چند ساعت چيزى نخورى تا بفهمى آدم هستى.
قرآن مجيد راجع به اينكه آدمى غير از حيوانات است چند تعبير دارد، بيان و لقد كرمنا بنى آدم است، هر آينه آدميزاد را گرامى داشتيم، آى آدم! تو چيز زيادترى دارى تو تاج ديگرى بر سرت گذاشتهاند(۵) بر و بحر را مسخر تو قرار دادهاند، فضيلت ديگرى دارى مزيت زائدهاى به حسب خلقت به تو داده شده است.
آيه شريفه ديگر، تعبير از آدمى روى خاك به خليفه الله كرده(۶) آيه شريفه ديگر، آدمى را خزينهدار خداى عالم معرفى كرده است، نگاه به كوچكى بدنت نكن روحانسان بقدرى عظيم است در عالم خلقت خزينهدار رب العالمين است، انسان حامل امانت خدا است(۷) ، امانت الهى كه رسيدن به مقام عبوديت است، ولايت كلى الهى كه هيچ موجودى به اين حد از كمال نمىرسد مال آدمى است، خدا براى قرب خودش تو را آفريده و همه چيز را براى تو. دو جنبه دارى بدنى و روحى، هر چند به حسب بدنت با حيوانات شريكى، خور و خواب لازمه بدنت است خوردن، خوابيدن، پوشيدن، مسكن، نكاح براى بقاى نسل لازم است، اما جهت ديگرى هم دارى غير از حيوانات و آن روح تو است آنكه به مرگ نيست نمىشود، مرگ حيوانى بدن سبب نيستى نفس نمىگردد بلكه لباس عوض مىكند، لباس چرك ماده بيرون مىرود، لباس لطيف عالم برزخ و مثال را مىپوشد، بدن ملكوتى پيدا مىكند، روح تو است كه مورد خطاب خداى عالم است، به حيوان كه نمىشود خطاب كرد ولى به آدميا ايها الناس اتقوا ربكم (۸) يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام (۹) مىفرمايد.
به قول يكى از بزرگان، آدمى بايد از شوق در پوست خود نگنجد، كار من رسيده به جائى كه رب العالمين من را مورد خطاب قرار داده به من فرمان مىدهد. شوخى نيست! سلطان عالم وجود، ملك الملوك، رب الارباب، تو را فرمان بدهد: آى بنده! يك ماه روزه بگير، همين شوق خطاب بس است.
بايد آدمى روزه را شرف خودش بداند، خطاب تشريفى است، شرف تو است، آى آدم! وقتى كه شكمت خالى باشد، نور علم و حكمت در نفس جا بگيرد، آنقدر به خداى خودت نزديك هستى كه در آن حال، حجابها تا حدى عقب رفته، نفس كشيدنت هم ثواب دارد انفاسكم فيه تسبيح(۱۰) ، غرضم روزه تشريف الهى است، براىجهت آدميت.
وجدان گواه هست كه آدمى دو جور بيمارى دارد، ولى حيوانات يكجور، ممكن است بدنشان مريض گردد، انحراف پيدا كند، آدمى ممكن است هم انحراف بدن پيدا كند، هم انحراف روح، لذا بار آدمى سنگينتر است از هر دو جهتش سنگينتر است، واقعاً خدا بايد يارى كند، در جهت اول حيوانات كمتر مريض مىشوند، در هر حيوانى، دو يا سه نوع بيمارى است كه آن هم دوايش را خداى تعالى به الهام به او فهمانده است. گربه گاهى دلش درد مىگيرد، دوايش گياهى است كه بيشتر پشت بامها سبز مىشود خودش آن را مىشناسد، مىرود آن علف را مىخورد، يا مثلاً درباره افعى، مىنويسند هزار سال از عمرش كه مىگذرد چشمش كور مىشود ديگر احتياج به دكتر ندارد گياهى است به نام رازيانج و عجيب اين است كه به بو مىفهمد، هرگاه كور شد در بيابانها مىگردد تا خودش را به درخت رازيانج برساند چشمش را به آن مىمالد خوب مىشود، اين ميل زدن طبيعى و الهى است، اما آدمى بدبخت كه چشمش آب بياورد چقدر رنج دارد.
در مرض بدن هم، آدمى واقعاً گرفتار است، بلكه در طب قديم نوشتهاند چهار هزار نوع بيمارى براى بشر است، ولى براى حيوان دو يا سه تا بيمارى است.
اما راجع به روان، همانطورى كه بدنت مريض مىشود انحراف پيدا مىكند روانت هم همين است، كتاب قلب سليم را كسى بخواند بفهمد بيماريهاى دل، انحرافهاى روان آدمى چه چيزها است، آنگاه دين كدام است؟ دين يعنى طب الهى براى روح آدمى(۱۱) براى بدنت خداى تعالى انواع داروها قرار داده، هر كدام خاصيتى دارد و بشر راراهنمائى فرموده كه دنبال دارويش برود، همانطورى كه دواى بدنت تأمين است دواى روحت هم تأمين است دست خودت است، راهش در قرآن مجيد نشان داده، اگر مىخواهيد شفا پيدا كنيد، تمام اين عبادات حتى زكات براى دواى درد آدمى است، در روايات هم ذكر شده امر به نفاق شده براى اينكه ناخوشى بخل، از روحت پاك شود آتش بخل و حرص را در گور نبرى، خمسش، ثلثش را بده، بلكه اصلاح گردى، بدبختى اين است كه به مرض جسم اهميت مىدهد، درد مىكشد، زير دست جراح مىرود، و چند هزار تومان هم مىدهد، براى اينكه مرضش خوب شود، براى دل قساوت دارت چقدر پول بايد بدهى كه خوب شود، چقدر بايد پول در راه خدا بدهى تا اين دل قساوت دارت علاج گردد، طب الهى است، اى انسان! چنانى كه بدنت سقوط مىكند، اگر مداوا و معالجه نكردى متلاشى مىشوى و ميميرى. روح تو هم موت دارد. گناه، پشت سر گناه، اگر زياد شد يقين بدانيد آخرش سقوط و هلاكت است(۱۲) . چنانكه براى انحرافات بدنى و مزاجى و جهات حيوانى دواى دكتر و پول خرج كردن لازم است، در انحرافات روحىعمل به واجبات لازم است، چنانكه در بيمارى بدنت، پرهيز از مضرات لازم است، در اصلاح روحت هم همين است، روزه بگير، اما بشرطى كه گناه هم نكنى، دوا بخور اما پرهيز هم مىخواهد كه اگر پرهيز نكردى هلاك مىشوى و اعجبا! حيوانات در معالجات جسمشان پرهيز دارند، اى كاش من هم در معالجه روحم اين قسم بودم، ناچارم داستان بگويم در دستگاه خلقت اسباب عبرت فراوان است، خصوصاً در ميان حيوانات.
گوزن با مار سر و كار دارد اگر مار او را بزند سمش او را مىشكد مگر اينكه زود خودش را به خرچنگ برساند، خرچنگ را كه خورد سم مار محو مىشود.
در كتاب حيوة الحيوان مىنويسد: اين حيوان عاشق مار است، از گوشت مار لذت مىبرد، گاهى مىشود در تابستان مخصوصاً در هواى گرم مىدود تا برسد به مار يا افعى، از دمش شروع به خوردن مىكند تا آخر، هوا گرم، خود سم هم خيلى گرم است آتشش مىزند، آتش عطش، حرارت هوا و آفتاب و حرارت و سوزندگى سموم عطش فوق العاده است، خودش را به آب مىرساند به حسب تكوين به الهام الهى مىفهمد، اگر آب به اين سم برسد فوراً او را مىكشد، بيچاره گرفتار بين الامرين مىشود يكجا عطش به او فشار آورده تا خودش را به آب رسانده يكجا مىفهمد برايش ضرر دارد چون تا سم حل نشود، اگر آب خورد، متلاشى مىشود، همهاش جزء خون و بدنش شده او را مىكشد، از بيچارگيش نعره مىزند، داد مىزند، به واسطه فشارى كه به خودش مىآورد، از چشمش اشك بيرون مىآيد، زير دو تخم چشمش گود است و گوديش طورى است كه يك بند انگشت داخلش مىرود، در آن حال عطش و فشار و سختى نعره مىزند، از دو چشمش آب مىآيد، اين دو تا گودى را پر مىكند پس از چندى اين اشكهائى كه در اين گودى جمع شده منجمد و براق مىشود و پادزهر است، بسيار قيمتى است، پادزهر طورى كه شنيدهايد علاج هر سمى است، هر مار گزيدهاى اگر اين پادزهر را بگذارند روى جاى سم زدگيش، فوراً خوب مىشود، همان اشك چشم گوزن است، چون اين درد را تحمل كرد، آب نخورد كه اصل حياتش از بين برود اشكش قيمتى است. اين جريان جسم و حيوان.
اگر اين جريان در روح من و تو بيايد چنين اثرى در عالم معنى دارد. يعنى آى جوان عزيز، گناه برايت پيش آمد، مكان خلوت، زن اجنبيه، بلامانع، چقدر نفس فشار مىآورد؟ از آن طرف ميدانى اگر چنين كردى، از آدميت ساقط مىشوى، روح مىميرد، واى اگر با زن شوهردار هم باشد سقوط مطلق است.
جوان گناه برايش پيش بيايد، يكجا فشار نفس، فشار شهوت بعين مثل فشار عطش گوزن است. مىبيند اگر آب بخورد بايد بميرد، مؤمن هم مىبيند، اگر اين گناه را كرد، راه جهنم را بايد پيش بگيرد، اى جوانى كه مىترسى، مىلرزى، مىبينى، يك جا فشار شهوت، يك جا راه جهنم، بگو! يا الله، پناه به خدا ببر، اگر اشك ريخت در آن حال قيمتى مىشود، در آن حال بيچارگى فشار گناه يك دفعه داد بزنى، به حال زار خودت، دردت دوا مىشود، ولى اگر زورش به خودش نرسيد مانند عمر سعد مىشود. شنيدهايد عمر سعد از سر شب تا صبح خوابش نمىبرد، چكار بكند از يكطرف، حكومت رى، از طرف ديگر، با كشتن حسينعليهالسلام با علم به اينكه به راه جهنم مىرود، با يقين به اينكه حسين كشى، جهنم رفتن است، ولى بالاخره زورش به خودش نرسيد. اين بدبخت يك يا الله و خدايا تو به دادم برس نگفت، از دست نفسم به تو پناه مىبرم، نگفت. دعاى غريق بعد از نماز شب خيلى خوب است، خدا همه را موفق بدارد آخرهاى مفاتيح دارد(۱۳) خدايا بدادم برس، خدايا سگ نفس، به من حمله مىكند، مىخواهد مرا به گناه بكشاند.
اگر اين حال در آدمى پيدا گردد، خدا هم يار و ياورش است، نخواهد گذاشت آلوده به گناه گردد.
در خطبه جمعه آخر ماه شعبان رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم كه راجع به فضيلت ماه رمضان فرمود، شنيدهايد كه آقا اميرالمؤمنين علىعليهالسلام از پاى منبر گفت: يا رسول الله! اى الاعمال افضل از هر كارى بهتر در ماه رمضان چيست؟ رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود:
الورع عن محارم الله پرهيز كردن از گناه درست است، قرآن خواندن زهى سعادت، هر آيهاى در اين ماه ثواب يك ختم قرآن دارد، نماز نافله در اين ماه ثواب يك نماز واجب دارد، هر نماز واجب ثواب هفتاد نماز واجب در وقت ديگر دارد. اما به شرط پرهيز از گناه، دكتر به تو نسخه مىدهد، مداوا خوب است، بشرطى كه پرهيز همراهش باشد.
يكى از رفقا مىگفت: در بيمارستان بودم بيمارى هم نزديك تخت من بود. دكتر به پرستار گفت هر چه بگويد تشنه هستم تا فردا هيچكس حق ندارد به او آب بدهد، آب برايش ضرر دارد، دكتر اين را گفت و رفت، يكدفعه مريش از عطش ناله كرد، مأمور هم گفت آب دادن اجازه نيست، مريض گريه كرد و مأمور اعتنا نكرد، تا مدتش تمام شد سر ساعت معين رفت مأمور ديگرى آمد به او نگفته بودند كه آب برايش ضرر دارد مريض التماس كرد از تشنگى مردم، پرستار رفت يك ليوان آب آورد گذاشت پهلويش. ايشان نقل مىكرد، مىگفت بعد از لحظاتى صدايش نيامد، آب خورد آرام گرفت، صبح كه شد دكتر آمد ديده مرده است، دست روى دستش زد، گفت چرا به او آب داديد؟ معالجه بدون پرهيز بىفايده است.
ماه رمضان روزه بگير، ولى به شرط پرهيز، به شرطى كه زبانت را هم بگيرى، غيبت هم نكنى، خدايا تو يارى كن كه يك ماه رمضان زبانمان كنترل شود. دروغ، غيبت، فحش، از ما سر نزند، قول به غير علم كشف سر، عيب كسى را گفتن، پرهيز از تمام اينها واجب است، آى روزهدار! روزه بگير، اما با چشمت نگاه به حرام نكنى، روزه بگير، به شرط اينكه شكمت تا خالى شد اول افطار حرام، به آن ندهى زايد از حد نخورى، اسراف در خوراك نكنى، ورع يعنى خوددارى از گناه با داروئى كه از طب الهى كه روزه ماه رمضان است علاجت مىكند. روحانى مىشوى، سالم مىگردى آنگاه لذت ذكر خدا را در مىيابى، آن وقت مىفهمى كه يا من ذكره شرف اللذاكرين. آن وقت لذت دعاى ابوحمزه را مىفهمى خودت را مىشناسى، كم كم مىفهمى عجب من خيلى بى ادبم! منى كه آنقدر خداى كريم راهنمائيم كرد، راه را نشانم داد، در بيچارگى بيا در خانه من تا من خودم ياريت كنم(۱۴) ، تا شيطان خواست تو را به معامله حرام وادارد زود استغاثه كن تا ما دستت را بگيريم در هر حرامى همينطور، مثل يوسف تا گفت: يا الله(۱۵) خدا دلش را قوى داشت، حاكمش كرد بر نفس و هوى، با پاكدامنى از در بيرون رفت خدا كه نمىخواهد قصه بگويد، خدا مىخواهد بفهماند.
آى زن و مرد مسلمان گناه اگر پيش آمد بيا به لطف ما بچسب بگو يا الله.
اگر ابن سعد ملعون همان شبى كه بين الامرين گرفتار بود آمده بود در خانه خدا راستى و درستى گفته بود، خدايا خودت هدايتم كن خدايا خودت مرا نجات بده، نمىگذاشت به كربلا برود خدا وعده داده كه هر كسى رو به ما آورد ما يارش هستيم يا معين من استعان به ولى چه گناهانى كه پيش آمد به خداى خود استغاثه نكرديم، بىادبى كرديم، به گناه آلوده شديم و الا اگر به او استغاثه كرده بوديم، آلوده نمىشديم.
حالا چه بايد كرد؟ حالا سحرها بايد دست گدائى دراز كرد الهى لا تؤدبنى بعقوبتك و لا تمكربى فى حيلتك(۱۶) من خيلى بى ادبيها كردم، خلاف وظيفه انجام دادم بنده بايد در هر درماندگى! مولاى خودش استغاثه كند الى من يذهب العبدا الا الى مولاه(۱۷) ولى من بى حياء، من غافل، هنگام گناه كه بايد رو به تو بياورم از تو مدد بطلبم ترا نديده قرار دادم، خيلى بايد من ادب بشوم ولى اگر خواستى ادبم كنى هلاك مىشوم من طاقت ندارم به حرمت ماه رمضان بىادبيهاى ما بىحيائىهاى يازده ماهه ما را در اين ماه عزيز، تو پاك فرما.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: بعد از هر نمازى دستهايتان را به دعا بلند كنيد موقع اجابت دعا است قدردانى كنيد.
به عزت و جلالت هر چه خلاف بندگى از ما سر زده قلم عفو بر آن بكش، اى خدائى كه هر كس با تو معامله كند فلاح، رستگارى، عاقبت بخيرى، سرانجام نيك، در معامله با توست، اما معامله با شيطان معامله با نفس و هوى، يقين بدانيد غير از زيان، غير از حسرت و نكبت و غير از پشيمانى، چيز ديگرى نيست.
ببينيد ابن سعد ملعون چطور شد معامله خدا را گذاشت كنار با نفس و هوى معامله كرد زيانكار دنيا و آخرت گرديد.
بسم الله الرحمن الرحيم
ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلمو تسليماً (۱۸) .
شيخ صدوق در كتاب امالى نقل كرده، عدهاى از ملائكه كه به دست آنها صحيفههائى است از نقره بهشتى و قلمهائى است از طلاهاى بهشتى (غير از نقره و طلاى دنيوى است، ملكوتى و بهشتى است) از عصر پنجشنبه به زمين مىآيند تا غروب جمعه بر مىگردند مأموريتشان اين است اطراف زمين مىگردند هر كس صلوات بر محمد و آل بفرستد آن را ثبت مىكنند در بين ذكرهاى شب و روز جمعه در رأس همه صلوات بر محمد و آل محمد است.
روز گذشته ذكر شد: در ماه مبارك رمضان به بركت گرسنگى و صفاى دلها، لطافت روح پيدا مىگردد و بايد از داشنها و حكمتها بهرهبردارى شود. تعبيرى است از عيسى بن مريم مىفرمايد: اگر روى سنگ تخم بريزند هيچ وقت ثمرهاى پيدا نمىشود، همين طور دل شخصى كه پر خورده است حكمت در آن جا نمىگيرد تا نرم نشود لطيف نمىشود دانه حكمت كجا در مزرعه دل جا مىگيرد.
نكته ديگر عرض كردهام آدمى كه گرسنه است خود اين گرسنگى دستگاه هاضمهاش را منظم مىكند و حقايق لطيف را درك مىكند به عكس اگر زيادى بخورد گيجتر مىشود نشنيدهايد! فكر سالم در بدن سالم است بدن سالم در ماه رمضان است صوموا تصحوا به بركت روزه بدنها سالمتر و دستگاه هاضمه فشار برويش نيست، دو روز قبل چه زحمتهائى كه معده داشت، اما امروز معده راحت است.
مجلهاى نوشته بود ماه رمضان كه مىشود مراجعين به مطبهاى دكترها و بيمارستانها صدى بيست كم مىشود بلكه نوشته است كه در بعضى مواقع تجربه شده شصت درصد كم شده چون سالمترند مرض كمتر است. بيشتر مرض، مال پرخورى آدمى است به بركت ماه مبارك رمضان صحت بدن به دست مىآيد.
و نكته لطيف ديگر، در ماه مبارك رمضان اضطرابات نفس كم مىشود روح را قوت مىدهد لذا كسالت و مرض كم مىشود، تعداد عمده از مرضهاى بدن مال گرفتارى روح است هر وقت آدمى اعصابش كوبيده مىشود در خوراكش هم ترش مىكند، در ماه رمضان ذكر خدا غذاى روح است، روح شاداب مىشود وقتى قرآن مىخواند العفو مىگويد اهل اطلاع نوشتهاند كه حتى تصادفات ماشين در ماه رمضان كمتر مىشود راست است چون اعصاب كنترل مىشود.
ما مىخواهيم در اين ماه مقدارى حكمت و دانش در اصول عقائد، توحيد، عدل و نبوت، امامت و معاد، كه در سوره مباركه الحديد بيان شده تقديمتان كنيم و شما هم بايد آماده باشيد براى ياد گرفتن حكمت از قرآن مجيد.
اولين آيه از قرآن مجيد بسم الله الرحمن الرحيم است يكى از معانى باء در عربى استعانت است بسم الله (استعين باسم الله) يعنى به مدد و يارى خدا، هر كارى كه مسلمان مىكند وظيفهاش اين است كه بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم هر چه مىخواهد بخواند، هر چند يك سطر شعر باشد، اگر حرف مىزنى بگو بسم الله يعنى اگر خدا مدد بكند من مىتوانم حرف بزنم، يا قلم دست گرفته مىخواهد چيز بنويسد، اگر مدد خدا نباشد يك كلمه نمىتواند بنويسد، از خانه مىخواهى بيرون بيائى، بگو بسم الله الرحمن الرحيم، آى آنهائى كه سوار اتومبيل مىشويد تا، پشت فرمان نشستى، بگو بسم الله - نه زبان خالى، بلكه ان شاء باشد يعنى به مدد خدا نه خودت، تكيه به خودت را كنار بگذار.
چند روز قبل رانندهاى كه اهل تقوا است راجع به همين بسم الله مىگفت چند دفعه باى من پيش آمده پشت فرمان كه مىنشينم بسم الله مىگويم، يك مرتبه بسم الله گفتم نصف شب در ماشين بارى، در جاده سربالا مىرفتم خواب ناگهان بر من غالب شد رؤيايش را هم نقل مىكرد، يك وقت صداى بوق ماشين از پهلوى گوشم بلند شد بيدار شدم - حسب كردم از آنجائى كه به خواب رفتم تا آنجائى كه بيدار شدم چند كيلومتر رفتهام و خواب بودم چه كسى او را نگهداشت؟ جاده آسفالت سربالا، فرمان هم در دست نباشد، پس آنكه از او مدد خواستى به مددت آمده است گفتى بسم الله به مدد خدا او هم ياريت مىكند. بشر امروزه غافل از خداست.
اگر كسى باء بسم الله را از روى حقيقت و معرفت بگويد، اگر شنيدى روى آب رد مىشود، باور كن كه راست و درست است هر چه هست در باء بسم الله است، يعنى آدمى خودش را در برابر خدا در جميع امور نيازمند بداند، مثلاً مىخواهم حرف بزنم، بسم الله - يعنى به كمك خدا چه اشخاصى كه شروع كردند به حرف زدن يادشان رفت.
شنيدهايد يك روز بالاى منبر واعظى داشت حرافى مىكرد، اين حقيقت را گفت: قدر بسم الله را بدانيد، اگر بسم الله بگوئيد از روى آب رد مىشويد. پاى منبر يك نفر دهاتى كه از ده به سختى آمده بود در اثر اينكه نهر مفصلى در راهش بوده و اين بيچاره راههاى دور را طى مىكرد تا پلى پيدا كند و رد شود، تا شنيد خوشحال گرديد. وقتى كه مىخواست برگردد ما چرا خودبخود راه دور برويم، از همان راه نزديك مىرويم گفت بسم الله الرحمن الرحيم، پا گذاشت روى آب و رفت آن طرف آب، برايش هيچ مهم نبود. فردا صبح كه آمد، باز گفت: بسم الله الرحمن الرحيم و از روى آب رد شد. چند روزى گذشت يك روز به فكر رفت و گفت آقاى واعظ خيلى حق گردن ما دارد، چقدر راه ما را آسان و نزديك كرد. ما بايد اين واعظ را در برابر خدمتى كه كرده است ميهمان كنيم، با واعظ آمد تا لب آب رسيد، خود اين شخص بسم الله گفت و از آب رد شد بخيالش شيخ هم مىآيد آن طرف. ديد شيخ نيامد. گفت آقاى واعظ چرا نمىآئى؟ گفت نمىشود. گفت همان كه ياد من دادى، بخوان و بيا. گفت آنكه تو دارى من ندارم(۱۹)
ايمان مىخواهد، شوخى نيست، عمده اين است كه باء استعانت حقيقت مىخواهد، نه زبان بازى به مدد خدا. يعنى نه خودم نه ديگرى، فقط او. از هيچكس كارى نمىآيد مگر خدا. اين را تا آدمى خوب نفهمد، كجا بهره مىبرد محتاج به اين است كه صفائى پيدا بكند به بركت ماه رمضان حجابها از پيش چشم دلش عقب رود، حجابهاى ظلمانى خودبينى از بين برود، كم كم نزديك گردد به بركت روزههاى روزهايش، به بركت سحرها، افطارها، ذكرها، مناجاتها، خداى را نزديك مىبيند و همه هستيها را از هستى او مىداند، تمام قدرتها متلاشى در قدرت او، قدرت تنها مال خدا است. قدرت در مخلوق عاريه است، معنى باء كه واضح شد، بسم يعنى به نام، الله، الرحمن، الرحيم اين سه اسم مبارك كه اسم اعظم است. در روايت است بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم نزديكتر است از سياهى چشم به سفيدى چشم، اعظم اسماى الهى الله است يعنى خدائى كه تمام هستيها از اوست. تحقق هر حادثهاى از اوست مقوم هر موجودى قيام هر شيئى به اوست القيوم قامت به السموات والارضون هر چه كمال است از اوست، مخلوق به خودى خود، هيچ چيز ندارد چنانكه اصل وجودش از خودش نيست، كمالاتش هم از خودش نيست. من كه يك مشت خاكى بيش نيستم. جوان عزيز مگر غير از خاكى؟ باورت نمىشود يك مشت خاك هستى! ان شاء الله بعد از صد و بيست سال ديگر سر قبرت را بردارند در قبرت چيست؟ قبلاً خاك صحرا بودى، كاهو شد، برنج شد، عدس و نخود شد، لوبيا و ماش شد، مرحوم پدرت خورد نطفه و اساس بدن مادى تو پيدا شد، باز همين قسم به بركت تغذيه رشد نموده تا مشت خاك به اينجاها رسيد:
اى همه هستى ز تو پيدا شده |
خاك ضعيف از تو توانا شده |
|
زير نشين علمت كائنات |
ما به تو قائم چو تو قائم بذات |
اين كارخانههاى عظيم كبدت چه مىشود؟ دستگاه كارخانه قلب، تصفيه خون، اين لابراتوار محيرالعقول، اين كارخانه چشمت، گوشت، بينيت، ذائقهات، شامهات، ناطقهات، حافظهات، واهمهات، چه بگويم! همين دو متر قامت چندين كارخانه كه هر كارخانهاى دستگاه عظيمى است، ميليونها دستگاه و ذرات دائما در حركت، از آن عجيبتر قلب و غيره.
خلاصه همهاش مىخواهم بگويم، عاقل! اين هستى تو، با اين فروعات، از خداى تعالى است.
اگر فلان جاهل احمق بگويد خداى ناديده را چطور مىشود باور كرد؟ تو بينائى چشمت را نگاه كن. چشم تو محالست لطيف را ببيند. اين چشمى كه در صورت توست همان چشمى است كه در حيوانات است. چشم حيوانى، جسم كثيف را مىبيند، جسم لطيف را نمىتواند ببيند، آنقدر موجودات اخيراً كشف شده است، امواجها و اشعههاى نامرئى در جوّ هوا فراوان است كه هيچ چشمى آنها را نمىبيند مگر با دستگاه و وسايل. بعضى از موجودات غيبى هستند كه حتى با وسائل هم نمىشود آنها را ديد، از بس، در نهايت لطافت است هوا يا آب پاكى را نمىتوانى ببينى حالا هوا يا آب نيست هر چه به چشمت نديدى بايد گفت كه نيست خدا به اين چشم محالست ديده شود، جسم كه نيست خداى عالم آن كسى است كه لطيف و كثيف را او خلق كرده هر چه و هرچه كثيف است يعنى مشت پر كن است و هر چه لطيف است خلق كرده خدا جسم درست كن است ديگر خردش كه جسم نيست، آسمان است.(۲۰) عقلت را كجا بردى.
آدمى خدا را به هستى مطلق و خود و همه را به نيستى مطلق بشناسد آنوقت بگويد يا الله.
روايتى دارد كه از رسول خدا خواستند آقا اسم اعظم را يادشان بدهد، همه دلشان مىخواهد (حاصل روايت شريفه منقوله از رسول الله در كتاب لوامع البينات) فرمود كه: اقطع عن غيره و قل يا الله دل را از غير خدا ببر و بگو: يا الله، بدانى غير از خدا همه عاجزند باورت نمىشود! يك سرى به گورستان برو مال پانصد سال قبل، صد سال قبل دارالسلام از هزار سال قبل بوده است و از قبرستانهاى قديم شيراز است آنقدر كدخداها و سرهنگها خوابيدهاند همه نوع و همه صنف، كسانى بودند كه دعويها داشتند، قدريها مىكردند، رفتند جاى اصلى، پس الان هم كه روى خاك هستى، گول نخور تو هم به زودى آنجا مىروى بالاخره اين عاريه و موقت است، اين همه من من نگو، ضعيف و ذليل هستى، دل ببر از همه و بگو: يا الله.
در دعاى جوشن كبير ضمن اسماء الله الحسنى مىخوانيد: اى كسى كه در مردن قدرت او نمايان است(۲۱) قرآن يادتان مىآورد، آى مسلمانها مىآيد ساعتى كه در بستر افتادهاى حالت طورى است، آنهائى كه اطرافت نشستهاند مىگويند كه: قيل من راق آيا كسى هست بداد اين بدبخت برسد؟ مرض سخت است، حالت سكرات است و ظن انه الفراق ولى خود بدبختش مىفهمد كه نه دكتر به كار مىخورد نه كارى از دعا و توسل مىآيد، معلوم مىشود همهاش كار خداوند بوده آن حالى كه ساعت مرگ آدمى از همه مىبرد مىبيند نه رفيق، نه پول به كارش مىخورد آيا به پول مىشود خريد؟ تا پول بدهم، رفيقها همه دست روى سرشان مىگذارند، تمام بستگان همه رها مىشوند، اين بيچاره محتضر در آن حالى كه حس مىكند از هيچ كس هيچ كارى نمىآيد چطور متوجه به مبدأش مىگردد، اى كاش آن حال، حالا پيدا مىشد بفهمد همه مشت خاكند. همه عاجز و ذليلند. همه لا يملك لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حيوة ولا نشوراً(۲۲) آن وقت خدا را به آن عظمت بشناسد خود و همه را به حقارت، متوجه مىشود كه من با اين حقارتم در برابر عظمت خدا چه گناهانى كه كردم.(۲۳)
علىعليهالسلام مىفرمايد: نگاه به كوچكى گناهت نكن، نگاه كن به خدائى كه مخالفت او را كردى.
بى ادبيهايت، بى حرمتيهايت را بشمار، آيا نرسيده است وقتى كه خودت را به حقارت بشناسى، خودت را اقل اقلين، از ذره پستتر بدانى از خاك هم پستتر بدانى، يك ماه دو ماه كه مىگذرد اگر سر گورت را بردارند از بوى گندت چه مىگذرد بر كسانى كه سر قبرت هستند، مگر روحت عالى بشود، به زبان خودت اقرار بكن من با اين حقارت چه كسى۰ هستم كه خداى عالم را معصيت كردم امر عظيم پروردگارم را مخالفت كردم، آى كسى كه واجبى از تو فوت شده، چقدر بايد بترسى. هر چه بترسى به مغفرت نزديكترى. بدبخت كسى است كه گناهش را كوچك مىشمارد مىگويد مگر من چكار كردهام اين گناه، او را به دوزخ مىبرد كسى كه گناهش را كوچك بداند اين گناه آمرزيدنى نيست اول افطار دعا مستجاب است حالا كه مستجاب است اين دو كلمه را بخوان پيش از اينكه لقمه به دهان بگذارى بگو: يا واسع المغفرة اغفرلى و لوالدى اى خدائى كه رحمت تو خيلى توسع دارد مرا و پدر و مادرم را بيامرز(۲۴)
خدايا رحمتت درياى عامست |
وز آنجا قطرهاى ما را تمامست |
|
اگر آلايش خلق گنهكار |
فرو شوئى در آن دريا بيك بار |
|
نگردد تيره آن دريا زمانى |
ولى روشن شود كار جهانى |
بزرگ بدان گناهت را اگر گناهت را بزرگ دانستى، سر بزير شدى، خداى را ياد كردى، كار درست است.
بايد ياد خدا بر زبانت عادت شود و ياد خدا ملكهات گردد گناهى اگر از تو سر زد، پشت سرش استغفرالله بگوئى، عبادتى اگر از تو سر زد پشت سرش بگوئى يا الله، تو به فضلت قبول كن، قربان آن مسلمانى كه در تمام شؤونش ياد خدا باشد. در مسجد مىروى پاى راست را جلو بگذار بگو: بسم الله الرحمن الرحيم يعنى به مدد خدا مىآيم كه به ملائكه رحمت نزديك شوم، بتوانم نماز واجبم را انجام بدهم. در مستراح هم كه مىروى بگو بسم الله. امام صادقعليهالسلام مىفرمايد: مستراح را كه مستراح مىگويند(۲۵) جائى است كه مومنين در آنجا راحت مىگردند و عبرت مىگيرند.
يحيى بن معاذ رازى موعظه خوبى به هارون الرشيد كرد. او به وعظ و علم مشهور بود، هارون از او خواست اندرزى به او دهد گفت: هارون اگر راه گلويت بند آمد، آب و نان پائين نمىرود عطش هم فشار بياورد چكار مىكنى؟ گفت: نصف ملكم را مىدهم كه راه گلويم باز شود. گفت: هارون اگر راه پائينت بند آمد چكار مىكنى؟ گفت براى آنهم نصف ملكم را مىدهم بلكه باز شود راحت بشوم. گفت جناب هارون فهميدم قيمت ملكتان چقدر است. قطرهاى وارد و خارج شود.
بول موذى است، زيادى هضم است، آنچه كه مىشد جزء بدنت شود شد، به آن زهراب مىگويند واقعاً زهر است آن وقت به آسانى بيرون مىآيد آيا اين كم نعمتى است(۲۶)
امام مىفرمايد: در مستراح هم خدا يادت نرود وقتى بلند شدى دست بكش روى شكمت، هر چند فارسى باشد بگو:(۲۷) شكر خدائى را كه طيب اين خوراك را جزء بدنم كرد، خبيث و كثيفش را به آسانى بيرون كرد.
اگر خدا نخواهد با هيچ سمبهاى نمىشود بيرونش كرد خدا يادتان نرود اگر در هر حالى ملكه شود. اين بشارت را مىدهم.
فرمود: مؤمن فرداى قيامت، نامه عملش را به دستش مىدهند مگر نه قرآن مىفرمايد(۲۸) : هر فردى بايد خودش نامه عملش را بخواند علىعليهالسلام مىفرمايد: كارهائى بكن كه فردا بتوانى آن را بخوانى. مؤمن نامه عملش را به دستش مىدهند مىگويند بخوان، اين مؤمن چون در دنيا ذكر خدا ملكهاش شده، راه مىرفت، مىنشست، مىخوابيد، بلند مىشد، مىگفت: خدا(۲۹) در قيامت اين ملكه را دارد تا مىخواهد نامه اعمالش را بخواند، بر حسب ملكه مىگويد: بسم الله الرحمن الرحيم مىبيند تمام گناهانش كه پر كرده بود صفحه سيئات را پاك شد. عرض مىكند پروردگارا شايد اشتباه شده، من خودم مىدانم گناهانى داشتم، در نامه عملم آن گناهان را حالا نمىبينم. ندا مىرسد: بنده ما، تو ما را به رحمان و رحيم ياد كردى ما چطور مىگذاريم اين گناهان در نامه عمل تو بماند. يا الله.
بالاتر بگويم وقتى مىخواهد از صراط رد شود، بر طبق همان ملكهاى كه دارد مىگويد: بسم الله الرحمن الرحيم آتش از او فرار مىكند خدايا توفيق ذكرت را خودت بما بده كه يك آن تو را فراموش نكنيم، در هر حال تو را حاضر و ناظر ببينيم، لطفش، نعمتش را فراموش نكن تا اينكه خداى كريم هم تو را فراموش نكند. ساعتى كه سرازير قبرت۲ مىكنند ساعت مرگ، در آن سختيها كه هيچ كس، هيچ مخلوقى نتواند از تو دادرسى كند.
امشب شب جمعه است، عمل خير ديگرى يادتان نرود آن هم زيارت حسينعليهالسلام است. در روايتى از امام مىپرسد آقا اين همه فضيلت كه براى زيارت قبر حسينعليهالسلام است آن بيچارههائى كه دور افتادند. دستشان به قبر حسينعليهالسلام نمىرسد آنها چه كنند براى آنها هم چيزى هست امام صادقعليهالسلام فرمود: در فضائى زير آسمان برو متوجه شو قبر حسينعليهالسلام را و با دست اشاره كن سه مرتبه بگو: صلى الله عليك يا ابا عبدالله و رحمة الله و بركاته. اضافه كن شهداء را بگو: و على الارواح التى حلت بفنائك السلام على الحسين و على على بن الحسين.
بسم الله الرحمن الرحيم
جمعه اول ماه رمضان است. در تمام كشورهاى اسلامى در اين ساعت همه مسلمانان در مساجد جمع شدهاند، عيد محمد است(۳۰) نداى محمدى است روز جمعه بايد هر مسلمانى دست از كار بردارد فاسعوا الى ذكر الله همه بيايند در مساجد، در خانه خدا به ياد حبيبش محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم به هر اندازه، عظمت محمد و شوق محمد در مسلمان بيشتر باشد و در آن حال ياد محمد كند بالاترين ذكرهاست، در قرآن وعده داده است(۳۱) يك حسنه، ده برابر، اما گناه يك عقاب دارد ولى صلوات بر محمد و آل - ده برابر، البته هر اندازه تعظيم بيشتر باشد علاقه قلبى بيشتر باشد، ثوابش بيشتر است كه در روايت دارد زيانكار كسى است كه از معامله صلوات سرپيچى كند، چنين معامله پرسودى. روايتى بخوانم:
من صلى على محمد و آله عشرا صلى الله عليه و ملائكته مائة مرة مىفرمايد: هر كسى ده مرتبه بر حبيب ما محمد مصطفى و بر آل او صلوات بفرستد، خداى عالم و ملائكه هم (خدا نظر رحمت و ملك طلب رحمت) در برابرش صد مرتبه بر او درود مىفرستند، تو ده دفعه ياد محمد مىكنى خداى تو صد مرتبه ياد تو مىكند(۳۲)
آى كسى كه محمد را دوست مىدارى، و آى كسى كه اسمش را مىشنوى صلوات مىفرستى، بدان محمد تو را بيشتر دوست دارد. الان در اين ساعت روح مقدس محمدى كه روح كلى الهيه است، محيط به جميع عوالم است. مىبينيد در اين ساعت، در اين هواى گرم، عده كثيرى در هر شهرى، در بندرها، گرمسيرها، چه جوانهاى عزيزى شانزده ساعت روزه مىگيرند، چون محمد فرموده، البته تلافيها خواهد فرمود، همانطورى كه خودش فرموده است، ساعت مرگ همه را از حوض كوثر مىچشاند، چنانچه روزهتان يقينا پاداشها دارد(۳۳) روزه دار دو خوشى دارد، يك خوشى مختصر موقت و يك وشى ثابت ابدى، خوشى موقتش اول افطار است، تجربه كردهايد اول افطار چه كيفى دارد، اين چيزى نيست كيف دومش ساعت جان دادن است تا از حوض كوثر به تو نچشانند از دنيا نمىروى(۳۴)
بسم الله الرحمن الرحيم
گفته شد، تمام علوم قرآن، در فاتحة الكتاب و تمام علوم فاتحة الكتاب در بسم الله و تمام علوم بسم الله در باء بسم است شايد يكى از اسرارش آن است كه هر چه علم و حكمت است اين است كه آدمى برسد به جائى كه خودش را مستقل نداند. خودش را از خدا بداند، قدرت مكنت توانائى هر مخلوقى از خداست، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بسم الله يعنى به مدد خدا هر چند خوردن يك لقمه نان باشد از خانه مىروم بيرون بسم الله، اگر خدا مدد نكند زمين مىخورم. ديروز اينها را گفتم كلام رسيد، به اينجا كه حتى توى مستراح هم كه مىروى بسم الله بگو والا محل استراحت براى تو نمىشود، اگر خدا نخواهد تخليه نمىشود مواد موذيه را چطور مىتوانى از خودت دفع كنى. اگر به اين علم رسيد، به همه قرآن دانا شده يعنى آدمى چسبيدگى خودش را به خداى بفهمد عجز خودش، نيستى خودش، و همه را بفهمد بداند هستى مال يكيست و بس، هر چه توانائى است از خداست.
روايت عجيبى براى بسم الله ذكر شده است و مضمونش اين است كه شيپور خطر است يعنى تا بسم الله مىگوئى. جن و شيطان در مىروند خصوصاً مركزهائى كه شيطان در آنجا زياد است مثلا در حمام، در جاهاى تاريك، جاهاى كثيف، شياطين بيشترند بسم الله خاصيتش اين است كه جن و شيطان فرار مىكنند.
الله يعنى واجب الوجودى كه محيط به تمام عالم هستى است هر چه هست از اوست، كون و مكان از اوست، زمان و زمانيان از اوست، زمان آفرين است، از عرش تا فرش از اوست، قادر مطلق عالم مطلق حد و اندازه ندارد، صفات كماليهاش، توانائيش، حد ندارد كه بگوئيم تا اين اندازه، نهايت ندارد علمش، قدرتش، حكمتش، و هر كمالى در هر كه هست، آنهم از اوست.
امروز از الرحمن الرحيم بگويم: رحمان و رحيم مادهاش يكى است رحمت كدام است رحمت به معناى عطف نظر و التفات به مرحوم است، رفع نياز مرحوم كردن است. رحم كرد يعنى توجهى كرد افتاده بود رحمتش كرد يعنى دستش را گرفت، بلندش كرد، كسى برهنه بود فلانى به او رحم كرد يعنى پوشاندش، غرضم معنى رحم، التفات و توجه به سوى مرحوم و رفع نياز اوست به آنچه كه ميسر گردد خداى عالم كه هر كمالى اصلش از اوست اصل رحم، مال خداست. مثل صفات كماليه ديگر، اگر چنانچه علم و حكمت در هر موجودى پيدا شود مال خداست رحم هم همين است، اصل رحم مال خداست در مخلوق پخش كرده، رحمت خدا دو شعبه دارد شعبه اول رحمت رحمانيه، شعبه دوم رحمت رحيميه به تعبير ديگر رحمت ابتدائيه و رحمت اكتسابيه رحمت قوس نزول و رحمت قوس صعود. الرحمن، امام صادقعليهالسلام مىفرمايد: اسم خاص لصفة عامد الرحمن بجميع خلقه(۳۵) رحمان اسم خاص خداست يعنى نبايد اسم كسى را رمان بگذاريد حرام است اسمهاى ديگر مثل كريم، جليل، رحيم، عيبى ندارد، دو اسم از اسماء الله مختص به خداست و به مخلوق گذاشتن حرام است اول الله كه در فارسى خدا گويند. دوم الرحمن به علت اينكه رحمان به معناى عامى است كه هيچ مخلوقى شركت در آن ندارد الرحمن بجميع خلقه(۳۶) عموم رحمت حق مختص به خودش است يعنى خداى عالم رحمان است فرو گذار نكرده از كرم خاكى تا فيل كذائى از خاك تا عالم پاك، از عرش تا فرش، در تمام كرهها، در تمام موجودات، تمام رحمت خودش را پخش كرده است و رحمتى وسعت كل شىء هر كجا رو مىكنى مىبينى رحمت است يعنى هر موجودى هر نيازى داشته به او داده است.
پرنده را مىبينى بايد دانه بخورد، منقار مىخواهد كه بزند دانه را بچيند، دندان كه نمىخواهد، مىبينيد خدا منقار قشنگى به او داده، مىزند دانه را بر مىدارد، فهم و شعورى به او داده همين پرنده از همان بالا چشمش مىبيند دانه كجاست خوب و بد را تميز مىدهد چه دانهاى بكارش مىخورد چه دانهاى به كارش نمىخورد.
خداى عالم به چشم هدهد قدرتى داده كه آب زير زمين را مىبيند مىفهمد آب كجا هست پرندهاى كه خوراكش دانه است بايد بالى داشته باشد كه در بيابانها پرواز كند اين طرف و آن طرف برود، رزقش را به دست بياورد مىبينيد به او بال داده من نمىدانم چه كسى دانه دانه اين بالها را چيده، اولش بزرگ و ضخيم به رديف، كوچك و لطيف مىشود، ۵ قرآن(۳۷) در سوره تبارك يادآورى مىفرمايد: آى عاقلها نگاه بالاى سرتان نمىكنيد ببينيد اين پرندهها را چه كسى در جو نگهشان داشته؟ بدن به اين سنگينى كه چند كيلو وزنش است چه قدرتى نگهش داشته! رحمت رحمانيه حق است كه هر چه به آن نياز داشت خدا به او داده است آن وقت به هر پرندهاى به مقدار احتياجش داده، مثلاً دو بال همه مثل هم نيستند. مىگويند كركس از چهارصد فرسخ راه بوى لاشه را مىشنود براى اينكه لاشخور است، لاشه را بايد از روى زمين بردارد بوى گند نباشد تا بشر ناراحت نشود، سر چهار صد فرسخى اگر يك حيوانى بميرد، كركس خودش را به آن مىرساند. اين قوه شامه را چه كسى به او داده؟ الرحمن.
نگاه مىكنى مىبينى اينكه دانه خور نيست و علف خور است احتياج به اره دارد، كارد مىخواهد كه علف را ببرد نگاه به دندان جلوش مىكنى مىبينى كاملاً تيز است واقعاً عجيب است دندان جلوش كه براى چيدن است تيز است، دندان عقب كه آسيا هست پهن است خدايا اين رحمت چه مىكند اگر دندان عقب هم تيز بود، كجا علف نرم مىشد بايد دندان آسيا پهن باشد و ديگر آنكه بايد حالت گردش داشته باشد نه مستقيم اگر برود پائين و بالا درست نرم نمىشود اما اگر بچرخد مثل آسيا كه مىچرخد نرم مىشود گوشت است بايد گوشت نرم شود برود پائين، سگ استخوان مىخورد بايد نرم بشود برود پائين. من و تو كه بايد گوشت را نرم كنيم، بايد فك پائين بچرخد زير فك بالا، وقتى مىچرخد مىريزد توى دهن، وقتى كه فك پائين مىچرخد زير فك بالا گوشت و خوراكى مىريزد توى دهن، حالا قاشقى مىخواهد كه بر گرداندش از دوباره روى فك، قاشق گوشتى خدا خلق كرده است اين زبان چند كار از آن مىآيد، عجيب از زرنگى اين زبان! زود لقمه را روى فك مىاندازد بدون اينكه تله بيفتد. يك عمر مىخوردى متوجه نبودى كه در هر لقمهاى چندين بار زبان مىرود زير فك و مىآيد بدون اينكه تله بيفتد حالا خوراك كه مىچرخد تا نرم شود بايد رطوبت داشته باشد. آب دهن چشمهاى است، غذا را آماده مىكند تا نرمتر شود و هم براى پائين رفتن از گلو نرم باشد و هم كمك هضم غذا است. هر لقمهاى كه در دهان بيشتر بماند، بهتر هضم مىشود. اطبا گفتهاند مرتبه اول هضم غذا، در دهان است.
طنطاوى مصرى در تفسيرش مىنويسد: در جزيرهاى به نام آلبانيا حيوانى است به نام سقا، كه خوراكش ماهى است ليكن بر اثر بزرگى جثه قدرت شكار ندارد خداوند هم رزقش را در دريا گذاشته، ولى دستش به رزقش نمىرسد. پرنده كوچكى است همان حدود كه به عربى به آن عطاس مىگويند: خوراك اين پرنده كوچك كرم است نه ماهى اين پرنده كوچك با زرنگى كه دارد از دريا با منقارش ماهى مىگيرد و بلند مىكند مىآورد بالاى سر سقا تا اين پرنده پيدا مىشود حيوان دهنش را باز مىكند پرنده هم ماهى را در دهنش مىگذارد ماهى را مىجود و مىخورد، تتمهاش كه لاى دندانش مىماند كرم مىشود، پس از چند ساعت كرم آزارش مىدهد دهنش را باز مىكند، آن پرنده مىآيد دانه دانه كرمها را مىخورد و بدين وسيله با يكديگر كمك مىكنند.
در كتاب حيوة الحيوان نوشته: گاهى اين سقا نمك بحرامى مىكند موقعى كه دهنش را باز مىكند كه آن عطاس كرمها را بخورد يكدفعه دهنش را كه اين همه برايش زحمت كشيده، مىبلعد به قوه قاهره الهيه بال عطاس مثل خنجر تيز است كه به هر چيز محكمى بسايد پاره مىكند تا بلعيدش، آن هم با آن تيغى كه دارد شكمش را پاره مىكند و بيرون مىآيد، دستگاه آفرينش و رحمت حق راستى شگفت است!!.
چيزى كه آدم را با خداى خودش بدبين مىكند و رحمت ناشناسى مىكند، حرص است فردا كه سهل است ماه ديگر، سال ديگر كه سهل است مىخواهد هميشه اينجا بماند.
يك نفر به بزرگى گفت، آقا فردا چطور مىشود؟ فرمود بنده خدا اگر خدا نماز فردا را امروز از تو خواست: تو هم رزق فردا را از او بخواه، در كم و زيادها نعمتهاى خدا را فراموش مىكند، انسان بايد هميشه رحمت بين باشد، جهات هستى را ببيند نه جهات فقد را، پيغمبر اسلام سفارش فرمود: اى مسلمان، در امر دنيا نگاه بالاتر نكن كه مثلاً دنيايش كمى بهتر از تو شده است، نگاه پائين دستت كن، نگاه آن كس نكن كه مرضى ندارد، نگاه كسى بكن كه از تو مرضش بيشتر است، آى مريض نگاه آنكه سالم است نكن، نگاه كن به آن كسى كه مرضش نسبت به تو بيشتر است اگر مىخواهى رحمت شناس گردى.
ديگر آنكه بلاها و سختيها از قبيل انواع مرضها تا برسد به مرگ، آدمى به خيالش خلاف رحمت است همينجا اشتباه مىكند، رحمت را نمىشناسد، اگر چيزى خلاف ميلت ديدى نگو اين خلاف رحمت است يقيناً زير پرده رحمت است.
روزى جناب سلمان فارسى زكام كرده بود سرش را بسته بود آمد خدمت اميرالمؤمنينعليهالسلام حضرت فرمود چطورى، گفت: آقا سرم درد مىكند اميرالمؤمنين (حاصل روايت منقوله) فرمود: شش رگ در بدن است كه هرگاه تحركى پيدا گردد(۳۸) براى پيدايشش خدا با شش چيز آن را جلوگيرى مىفرمايد: اگر چنانچه در كسى مقدمه جنون پيدا شود خدا هم، سرماخوردگى به او مىدهد، زكام مىكند تا مرض جنون دفع گردد براى قوه دماغى زكام نافع است بشرط اينكه آدمى پرهيز كند.
ديگر اينكه، اگر براى كسى زمينه كورى پيدا شود حكمت الهى مبتلايش مىكند به چشم درد، چرك و كثافت كه بيرون مىآيد جلوگيرى از كورى مىشود.
هرگاه زمينه برص پيدا شود كه عبارت است از مرض جلدى رنگهاى عجيب و غريب و مختلف روى پوست بدن پيدا بشود خدا مبتلايش مىكند به دمل، يعنى كورك، چركهائى كه مىآيد جلوگيرى از مرض برص مىنمايد، ديگر آنكه فرمود، هرگاه زمينه بواسير پيدا گردد مبتلا مىشود به شكافها در پاشنه پا و همين شكافهاى پاشنه پا از بواسير جلوگيرى مىكند، نمىدانم بخارات از اينجا رد مىشود چطور مىشود اين شقاق پاشنه پا هر چند سوزش مىكند، كمى درد هم مىگيرد اما ارزش دارد چون جلوگيرى از بواسير مىنمايد.
عرق جذام، يعنى خوره، آن هم مرض سختى است كه بينى را مىخورد، اگر زمينه خوره پيش آيد موهائى در داخل دماغ روئيده مىگردد ضمناً مىفرمايد موها را نكنيد، كندن موى دماغ غلط است بلكه بچينيد، بودن اين موها لازم است، چون جلوگيرى از جذام مىگردد و همچنين مرض سل، كه مىخواهد پيدا گردد سرفه عارض مىگردد، تا خلطهاى سينه پاك گردد.
اينها براى نمونه است تا كسالتى پيدا كردى نگو خدا هيچكس را مثل من مبتلا نكرده، بدان رحمت است تو چه خبر دارى بسيارى از اين مرضها هست كه سبب مىشود تو از گناه پاك گردى بسيارى از مرضها آثار گناهت هست كه خودت نمىدانى.
در كلمه طيبه ذكر كرده است كه به امام صادقعليهالسلام گفتند: آقا زادهتان اسماعيل ناگهان تب كرده بسترى شده است حضرت بلند شد آمد عيادت، ديد تب نه تب عارضه و مزاجى است، تبى است كه به سبب خاصى پيش آمده است، امام مىخواهد سببش را پيدا كند فرمود پسر راست بگو امروز چكار كردى، بالاخره گفت صداى كنيز زدم اعتنا نكرد دنبالش كردم تا او را ادب كنم پايش به دامن پيراهنش گرفت به زمين خورد، من هم او را رها كردم برگشتم مىبينم تب كردم افتادم.
امام صادقعليهالسلام (حاصل روايت منقوله) فرمود شكر خداى را كه تلافى كار فرزند مرا در دنيا قرار داد يعنى اين گناهى كه تو كردى يك نفر مظلوم را دنبال كردى همينجا در دنيا تلافى شد و به آخرت نيفتاد و همچنين كم و زياد شدن مال آن هم حكمتها دارد، حرف اينجا زياد است.
از مردن بگويم: مىبينيد جوان قوى بيست و چهار پنجساله يك دفعه تصادف كرد و مرد بستگانش اين را ظلم مىپندارند، نمىدانند الان مرگ اين پسر رحمت است هم براى خودش و هم براى پدر و مادرش اما براى خودش، چون اين جوان زودتر به منزل رسيد تو به خيالت اگر مىماند اينجا چكار مىكردى؟ اگر اينطور بگوئى اى كاش جوانم مانده بود در اين ماه رمضان روزه مىگرفت، دعاها و ذكر خدا مىكرد، قبول دارم اما تو اينطور نيستى.
اگر از اين جهت مىگوئى خلاف رحم است كه جوانم كام نديده است در دنيا كامش چه بود؟ جوان ناكام يعنى چه؟ كام يعنى خوشى، مگر در دنيا خوشى هست، خوشى آدمى سر حوض كوثر در جوار اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام است واقعاً آدمى آنجا نفسى مىكشد، جام حوض كوثر را وقتى مىچشد، يك صد هزار مزه مىدهد خاصيت سيرى و رفع عطش و هزار لذت دارد اين خوشى است.
اجمالاً موت رحمت است، به خدا رحمت است براى جوان رحمت، براى پير رحمت، حتى براى كافر رحمت، براى مؤمن رحمت.
وقتى كه از امام مىپرسند مرگ براى مؤمن رحمت است براى كافر و فاسق چرا رحمت مىباشد؟ مىفرمايد: گناهش كمتر مىشود، بگذار اين كافر يا فاسق در جوانى بميرد كه گناهش كمتر و بارش سبكتر باشد، بالاخره رحمت است، خوب است چنانچه براى پدر و مادر و بستگانش نيز رحمت است، به واسطه ناراحتى از فراقش مستوجب اجرهاى عظيمى مىگردند و خلاصه رحمت حق كه به واسطه بردبارى به آنان مىرسد برايشان از بودن خود اين جوان بهتر است، چنانچه رسيدن جوان به لقاى رحمت خداوند از بودن نزد۸ والدين و بستگان بهتر است(۳۹)
رحمت رحيميه مختص طايفه خاصى از بشر است در هر كس ايمانى پيدا شد مورد رحمت رحيميه الهى است.
رحمت رحيميه الهى به حسب كيفيت مقابل تمام رحمت رحمانى عامه تكوينى است يعنى يك نفر مؤمن را كه خدا رحم مىكند آن رحمت رحيميهاش معادل است با تمام رحمتهائى كه به جميع عالم هستى افاضه فرموده است. عنايت و حيات ابدى و سلطنتى كه به مؤمن مىدهد هزار سال، صدهزار سال يك ميليون سال نه، بلكه بينهايت (خالدين فيها) آن هم هر چه اراده كند بشود(۴۰)
خيال سلطنتم بود بندگى تو كردم |
هواى خواجگيم بود خدمت تو گزيدم |
مىخواهى حيات هميشگى داشته باشى، بنده خدا شو، مىخواهى رحمت تامه كامله باقيه به تو برسد، بنده خدا شو.
رحمت رحيميه خدا به كسى داده مىشود كه از رحمت حق در خودش ظهور باشد، اگر رحمى در خودت بود سزاوار رحمت پروردگار مىشوى: آن وقت بگو: يا رب ارحم خدايا رحمم كن، اگر در خودت رحمتى باشد، آن رحمت رحيميه الهى را هم مىتوانى راستى بطلبى و خدا هم به تو مىدهد.
اما اگر خداى نكرده رحم ندارى، نه به زن و بچه، نه به مشترى، نه به يتيم و زيردستت، رحم نمىكنى. هر طورى هستى خدا هم همينطور با تو معامله مىكند. تا كرم در تو نباشد، توقع كرم خدا غلط است، كرم خوب است يا بد؟ اگر بد است چرا مىخواهى، اگر خوب است چرا ندارى؟ به زبانش مىگويد خدايا رحم كن، كرم كن. آرى كسى كه مىگوئى خدايا فرج امام زمان (عج) را نزديك فرما، امام زمان براى عدل است عدل خوب است يا بد؟ با زنت با بچهات عدل مىكنى؟ با همسايهات عدل مىكنى؟ با هم مجلسيت عدل مىكنى؟ با بدهكارت عدل مىكنى؟ مىخواهى خدا رحمتت كند بايد رحمى در خودت باشد تا جائى كه بايد مؤمن به جميع خلق رحم كند حتى به كافر، حتى به گنهكار، آى مقدسها اگر رد شدى ديدى يك نفر روزه مىخورد، بايد دلت به حالش بسوزد رحم كنى مثل اينكه اگر رد شدى ديدى يك نفر دامن لباسش آتش گرفته و خودش هم ملتفت نيست، از پشت سرش۹ نگاه مىكنى، مىبينى آتش دارد بالا مىرود، داد مىزنى، از شفقت و مهر، آب هر جا باشد پيدا مىكنى آتشش را خاموش مىكنى. اگر ديدى در خيابان يك نفر روزه مىخورد، دلت بسوزد كه آتش به وجود و هستى خودش زده به آب توبه او را راهنمائى كن، به او بگو شايد مريضى، اگر مريض هستى مريض حق ندارد آشكارا روزه بخورد، حرام است، عذر دارى آى زن، اگر عذر زنانه دارى، اگر مسافر هستى حق ندارى بين جمع روزه بخورى حرام است. ماه رمضان اعلام آتش بس است جنگ با خدا تمام شد، ماه رمضان حريم خداست.
بزرگى نوشته است: بيرون صحرا رد مىشدم ديدم گبرى دامن پر از گندم كرده در اين صحراى پر از برف، برفها را عقب مىزند مقدارى گندم مىريزد و رد مىشود. پيش رفتم گفتم جناب گبر چكار مىكنى؟ گفت امروز برف همه جا را گرفته، به فكر پرندهها افتادم. اين شخص مىگويد من به او گفتم انما يتقبل الله من المتقين(۴۱) تو كه تقوا ندارى، تو كه اهل توحيد نيستى عملت فايده ندارد، اين چه كارى است كه مىكنى، جواب خوبى داد گفت من گبر هستم اما خداى عالم كه خالق اين پرندهها است و خالق من و همه است، آيا مىبيند يا نه؟ گفتم البته مىبيند گفت برايم كافى است. طولى نكشيد او را در مراسم حج مشاهده كردم رو به من كرد و گفت ديدى خالق من و پرندهها ديد و چگونه تلافى كرد مرا به اسلام هدايت فرمود.
بسم الله الرحمن الرحيم
سبح لله ما فى السموات والارض و هوالعزيز الحكيم (۴۲)
روز گذشته كلام درباره الرحمن الرحيم بود. الرحمن صفت عامه رحمت كامل الهى در عالم دنياست مورد رحمت رحمانيه هم تمام موجودات است. آنچه لباس هستى پوشيده است از كرم خاكى تا كرات دور دست، از عرش تا فرش رحمت همه را فرا گرفته است، يعنى آنچه اين موجود نياز داشته به او عنايت كرده است براى جلب منفعت و دفع مضرات آنچه لازم داشته به او عطا فرموده است، خواه بخواهد خواه نخواهد.
ما عدم بوديم تقاضامان نبود |
لطف حق ناگفته ما مىشنود |
بدون اينكه مخلوق بگويد چنين و چنان مىخواهم، خدا به او داده است. آيا حيوان بدون چشم مىتواند زندگى كند؟ نه، پس به او چشم مىدهد. حالا كه مىخواهد چشمش بدهد كجا بايد قرار بدهد - بايد جلو باشد آن هم در قسمت عضو بالا كه سر باشد و آن هم بايد در پيشانى، اين رحمت است و همچنين در باب رزق رساندن به مخلوق هر جنبندهاى به رحمت رحمانيهاش رزقش را به او داده و خواهد داد(۴۳) خواه شكر بكند يا نكند.
اما رحمت رحيميه يعنى رحمت در آخرت و پس از مرگ مختصر است به هر كس كه با ايمان از دنيا برود. كسى كه ايمان به خدا و رسولش داشته باشد، رحمت الهى شامل حال او مىگردد(۴۴) بنابراين رحمت دنيوى و رحمانى خدا اكتسابى نيست رحمت تكوينيه است و عطا - اما رحمت آخرتى رحيمى اكتساب مىخواهد كه آدمى كارى بكند كه مورد رحم خدا بشود و آن ايمان و عمل صالح است. اگر كسى ايمان ندارد كافر و قلدر است مورد رحم نيست خداوند ارحم الرحمين است اما فى موضع العفو و الرحمة اشدالمعاقبين است فى موضع النكال و النقمة(۴۵) فرعونى كه آنقدر قلدر است كه مىگويد غير از خودم خدائى براى شما سراغ ندارم(۴۶) چگونه او را به بهشت ببرند؟ بهشت جاى لطيفها است، بهشت براى اين قلدرها خلاف عدل است، عدل يعنى هر كسى را جاى مناسبش جاى دادن.
همه بايد از صراط رد شوند، هر كس جهنمى است جاذبه جهنم او را پائين مىكشد، هر كس كه بهشتى است، به سلامت رد مىشود منادى بين بهشت و جهنم ندائى مىدهد كه تمام بشر مىشنوند. مىگويد سپاس سزاوار خداست كه هر كسى را جاى خودش نشاند(۴۷) آن كسى كه قلدر و كافر است مريض است بهشت دارالسلام است مريض۱ را بايد به بيمارستان ببرند اين كسى كه سرطان دارد چكارش به باغ گلزار - كافر كور است جلوى روى كور، چه بگذارند(۴۸) رحيم براى الدين يتقون است هر كس اهل تقوا شد رحم خدا آنجاست هر كس اينجا اهل رقت و تاثر شد (كتاب قلب سليم باب قساوت قلبش را بخوانيد تا معنى رقت قلب دانسته شود) مورد رحم خداست.
ديروز هم اشارهاى كردم آن نفس غليظى كه به زير دستش، به زنش رحم نمىكند، رحم به او معنى ندارد، خدا به چه چيزش رحم كند دلى كه قساوت دارد اصلاً جاى رحم نيست.
پس رحمت رحيميه مختص به مؤمن است - هر كس در دنيا ايمان را كسب كند، رحمت الهيه شامل حالش مىگردد.
آيه بعد سبح، يكى از موضوعات مهم قرآن مجيد تسبيح و حمد عالم وجود است. چندين جاى از قرآن از اين حكمت عالى براى طالبين معرفت خبر مىدهد خيال نكن تو مىگوئىسبحان الله سبح لله ما فى السموات والارض (۴۹) -يسبح لله ما فى السموات و ما فى ألارض (۵۰) -و ان من شىء الا يسبح بحمده (۵۱) ماضى، مستقبل، حال براى چه است؟ براى استمرار است يعنى متصل، تمام عالم وجود تمام ذرات عالم هستى، همه تسبيح مىكنند ذات بيزوال رب العالمين را - نيست چيزى مگر اينكه تسبيح و ستايش مىكنند رب العالمين را يسبح لله ما فى السموات و ما فى ألارض فعل مضارع دلالت بر استمرار و دوام دارد اى مؤمن اگر در ركوعت سه مرتبه مىگوئى سبحان ربى العظيم و بحمده سراسر عالم وجود متصل مىگويند سبحان الله تمام دستگاه هستى همه در تحميد حقند.
و اما معنى تسبيح و حمد خدا يعنى چه، خلاصه آنچه گفته شد و هر سه قسم صحيح و مانعى ندارد هر سه قسم باشد، سه قسم تسبيح پروردگار تصور گرديده است و درست است. اول تسبيح تكوينى به لسان حال جميع عالم وجود.
هر گياهى كه از زمين رويد |
وحده لاشريك له گويد |
حالا من فهرستش را بگويم، شرحش ان شاء الله بعد گفته مىشود اول تسبيح لسان حال، تسبيح تكوينى - دوم تسبيح ملكوتى، قولى ملكوتى سوم تسبيح قولى ملكى كه مختص به افرادى از بشر است كه مؤمنينند.
مرتبه اول از تسبيح، كه تمام عالم هستى به لسان حال مىگويند سبحان الله - سبحان يعنى پاك و منزه از هر عيب و نقص است. خداى تعالى هيچ نقصى در دستگاه خلقتش نيست و نبوده و نخواهد بود الحمدلله اثبات هر كمالى است هر چه قدرت و حكمت است از خداست مثال بزنم: اگر خط خوبى به دست شما برسد مانند خط مير و خط درويش كه خط نسخهايش قيمتى است، همينطور كه نگاهش مىكنى از اول صفحه تا آخر به لسان جلى مىگويد نويسنده من استاد خط بوده واقعاً هر چه نگاه مىكنم مىبينم اين دايرههاى نونى كه نوشته شده قوس دال يا نقطه نون كه نوشته شده اين جناب مير، استاد خط روزگار بوده هر چه مىخواهم توى صفحه نگاه كنم يك نقصى، يك نقطهاى كه ذرهاى انحراف در آن باشد نمىبينم، اين صفحه به لسان فصيح مىگويد احسنت، مرحبا اى مرحوم مير.
صفحه صورتت يك وجب هست دست قدرت چند نقش كرده يكى چشمت، اين چشم بادامى به اين قشنگى چقدر فصيح مىگويد سازنده من بدون پرگار بدون اينكه مال يكى غير از ديگرى باشد ميليونها، ميلياردها توى يك وجب در يك وجب چشم درست كرده است. چون اگر چشمهايتان چهارگوشه بود چطورى بوديد، خيلى آدم هيولا مىشود خدا چشم را بادامى قرار داده كه از دو گوشهاش چركها و رطوبات زائده بيرون بيايد.
اما راجع به بينى: دو سوراخ براى بينى قرار داده و به يك تير چندين نشان زده است، اولاً سوراخ قرار داد براى اينكه فضولات مغزت از اين دو راه پائين بيايد، لذا سوراخ را پائين قرار داد نه بالا ثانيا نفع اهمش اتصال و ارتباط اين سوراخ بينى با قصبة الريه است يعنى از گلو دو راه دارد يكى راه دستگاه خوراك است كه مىرود پائين و متصل به معده است و ديگر راهى است كه اتصال به ريه و دستگاه تنفس دارد دو سوراخ است. در گلو يك راه نفس كشيدن، يك راه خوراك پائين رفتن. راه نفس كشيدن اتصالى به داخل دهان داده اتصالى هم به دماغ داده است براى اينكه آدمى هر لحظه بايد نفس بكشد اتصالش داد به يك سوراخ ديگر، كه وقتى با دهان خوراك مىخورد از سوراخ بينى نفس بكشد، چرا دوتايش كرد؟ گاهى سوراخ بينى مىگيرد خدا يدكى برايش درست كرد تا بتوانى نفس بكشى اگر اين سوراخ دماغ نباشد آدمى چيزى كه در دهنش است بايد بيرونش بياورد و نفس بكشد آن وقت دوباره به دهان بگذارد، آن دماغش آن دندانهايش آن زيبائى ابروهايش.
مىخواهم معنى سبحان الله را بگويم يعنى هر صورتى را كه مىبينى به لسان حال مىگويد: سبحان الله، نقاش قدرت چه نقشبندى كه كرده است! ابرو مىگويد: سبحان الله، دماغت مىگويد: سبحان الله، چشمانت مىگويد: سبحان الله، زبان و گوشت مىگويد: سبحان الله، صورت آدمى يك وجب در يك وجب است تمام بشر يكنواخت هستند مىگويند چهار ميليارد بشر هستند تا آيا دو تا بشر شما سراغ داريد كه به هم مشتبه بشوند. دو نفر را در دنيا پيدا بكن كه به هم مشتبه بشوند با اينكه صورتها به اندازه يكديگر حتى۳ پدر و پسر با هم و برادر با برادر مشتبه نمىشوند اين تمايز را چرا قرار داد به علت اينكه اين بشر زندگيش اجتماعى است اگر با هم مشتبه بشوند وضع بهم مىخورد.
مثلا كسى پولى را برداشت و در رفت شما مىخواهيد پيدايش بكنيد، بيچارهاى كه شكل اوست بگيريد هر چه بگويد من نيستم، اگر شكلها با هم مشتبه مىشد، زندگى ميسر نمىشد. فتبارك الله احسن الخالقين(۵۲)
عجيبتر از صورت بگويم كه به زبان حال مىگويد: سبحان الله گلو و صوت است از جهت صدا و حنجره، دو نفر نيستند كه مثل هم باشند هر كسى يك لهجهاى دارد. در تلفن از لهجه مىفهمى كيست؟ زنست يا مرد حتى دانشمندان مىگويند كه عقدهاى بند انگشتان مثل هم نيست هر انگشتى عقدها و دائره هائى دارد، دو نفر نيستند كه دائره انگشتشان مثل هم باشد اين هم كه در سالهاى اخير زدن انگشت اعتبار دولتى پيدا كرده اگر كسى سواد ندارد امضاء كند بايد انگشت بزند، روى ميزان صحيح عقلى است چون اثر انگشت اين شخص غير از اثر انگشت ديگرى است حالا جا دارد كه بگوئى تبارك الله احسن الخالقين آيا گلوى تو، انگشت تو، زبان تو، صورت تو، چشم تو، دندان و مژگان تو همهاش مىگويد: سبحان الله يا نه؟
تمام اجزاى صورت مىگويد: سبحان الله، الحمدلله چيزهاى ديگرت هم همين است.
هر گياهى كه نگاه مىكنى مىبينى مىگويد سبحان الله، حيرتآور است، يك دلو آب پاى درختى بريز كه خشك شده آن وقت نگاهش بكن اين چه قدرت و جاذبه و نفوذ حكم است، حكم الهى چيست كه تخلفپذير نيست. يك حلب آب اگر پاى درختى ريخته شد، به حكم تكوينى الهى جاذبه اين درخت به تمام شاخهها آب مىرساند، به تمام برگها تمام فرعها آب برسد. والله عجيب است، آيا مىشود كه به يك برگ آب نرسد؟
امام صادقعليهالسلام مىفرمايد نگاه بكن بوته هندوانه و خربزه در تابستان، چون هوا گرم است، بدن به مايعات زياد علاقه دارد.
ميوهاى مثل هندوانه در تابستان به كار مىخورد، در زمستان چه فايده؟ امام مىفرمايد نگاه بكن خدا چه كرده است، خود اين خربزه مىگويد سبحان الله.
ديگر مسأله شاخه و ساقه است نمىشود كه خربزه ساقه داشته باشد يعنى مثل درخت نارنج باشد تمامش خراب مىشود و شاخه را مىشكند بعضى هندوانهها ۹ كيلو است چون سنگين است سطح زمين بايد دايهاش باشد لذا روى زمين پهن مىشود.
مرتبه دوم از تسبيح اشيا تسبيح ملكوتى استو ان من شىء الا يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم (۵۳) آدم در ملك است در ظاهر و حس است محسوس را مىبيند و درك مىكند بدن آدمى، باطنش دائما سبحان الله گويان است اگر بعضى از افراد بشر در برخى از اوقات حالى پيدا بكنند صداها مىشنوند، مىبينند كه در و ديوار همه سبحان الله مىگويد به لسان فصيح، اما ملكوتى نه ملكى، آن تسبيحى كه اشيا مىكنند ملكى نيست تسبيح ملكوتى است تا كسى در ملكوت راهى پيدا نكند به آن اطلاع پيدا نمىكند.
بشر امروزه كه كمى صنعت مىداند، غرور عجيبى پيدا كرده كه غير از خودش را بى خبر مىداند اولاً علم را اختصاص مىدهد به طايفهاى از بشر كه خودشان هستند و غير از بشر كه هيچ، اين حرف اختصاص به اين دوره ندارد. سابق هم زياد علم را اختصاص به بشر مىدادند در حالتى كه قرآن و روايات اهل بيت اثبات شعور براى تمام حيوانات و نباتات بلكه جمادات نموده است مثلاً شعور نبات بيش از جماد است شعور حيوانات بيش از نباتات است.
روايتى دارد كه هر حيوانى سه علم دارد: علم به خدا منتها علم به علم ندارد.
نوشتهاند وقتى چند آهو تشنه بودند در صحرا، در اين گودال و آن گودال جاهائى كه احتمال آب مىدادند مىگشتند تا آخرين دامنهاى كه احتمال آب مىدادند ديدند نيست يك دفعه سر را بالا كردند طولى نكشيد قطعه ابرى پيدا شد و باران باريد. امام فخر رازى از قول آنكه ديده است اين قضيه را نقل مىنمايد. حيوان است ولى مىداند خالق دارد.
دوم نر و مادهشناسى، سوم تغذيه سالمشناسى، هر حيوانى اين سه مرتبه از علم را داراست.
بالاتر بگويم چيزهائى از شناخت اين حيوانات طلوع كرده است واقعاً آدمى را حيران مىكند داستانى بگويم.
مرحوم ثقةالاسلام نورى در كتاب كلمه طيبه داستان عجيبى نقل كرده است در زمان خود ايشان مىفرمايد: در زمان والد علامهام (پدرش از علماى بزرگ زمان و ساكن قريه نور بوده است) در آن وقت سيد جليلى از سادات طالقان به رشت مىآمده و بابت سهم سادات تجار رشت به او كمك مىكردند. در اين سال وضع تجار خوب شده بود. اين سيد بزرگوار هم دويست اشرفى (در آن زمان خيلى بوده است) طلا جمع و آماده كرد خواست از رشت حركت كند اول بيايد قريه نور پيش پدرم. موقعى كه حركت كرد در اثناى راه يك نفر دزد سوار بر اسب بود به اين سيد ساده رسيد تعارفى كرد از سيد احوال پرسيد. اين سيد هم كاملاً سفره دلش را باز كرد. دزد ديد عجب طعمه خوبى است در فكر اين است كه سيد را بيندازد در راه و بالاخره جاى خلوتى بشود پولها را از او بزند، سيد بيچاره هم گفت تا قريه نور دزد گفت من هم تصادفاً مىخواهم بروم آنجا دوتايمان همسفر هستيم در اثناى راه رسيدند به لب دريا، چند ماهى گير چادر زده بودند براى ماهى گرفتن اين دو نفر براى رفع خستگى نشستند پهلوى اين چند ماهيگير كه چاى بخورند، رفع خستگيشان بشود، ۵ ماهيگيرها هم دزد را مىشناختند باج از آنها مىگرفت، سيد بيچاره را هم مىشناختند مقدارى كه نشستند دزد بلند شد رفت براى تطهير تا دور شد ماهيگيرها به سيد گفتند آيا او را مىشناسى، گفت آدم خوبى است. گفتند اين دزد است.
سيد بيچاره ترسيد گفت: از كجا مىگوئيد گفتند از ما باج مىگيرد گفت به دادم برسيد براى خاطر جدم گفتند ما هيچ كارى نمىتوانيم بكنيم مگر اينكه وقتى آمد تو به يك بهانهاى برو ما او را مشغول مىكنيم تو خودت را به جنگل برسان، اجمالاً دزد برگشت نشست، مقدارى گذشت سيد هم به بهانه تطهير كردن رفت مقدارى گذشت و ماهيگيرها هم دزد را مشغول كردند، پس از چند ساعت دزد خبر شد فهميد كه اينها كلاه سرش گذاشتهاند طعمه را فرار دادهاند تهديدشان كرد گفت من خودم را به سيد مىرسانم، لختش مىكنم سپس مىكشمش بعد هم مىآيم به حساب شما مىرسم سوار اسب شد به جنگل رفت، سيد بيچاره خودش را به جنگل رسانده بود تا هوا تاريك شد صداى جانورها وحشتناك بود. از ترس جانورها از درختى بالا رفت، دزد هم به همان راهى كه سيد بيچاره رفته بود آمد تا در جنگل نزديك درخت اينجا كه رسيد ديگر نفهميد سيد كجا رفته بالاخره پاى درخت چيزى خورد و خوابيد كه صبح سيد را دنبال كند، سيد بيچاره هم كه معلوم است آن بالا مىبيند. اجمالاً ساعتى از خواب اين دزد گذشت شغالى صدائى داد يك دفعه به صداى يك شغال بيست تا يا بيشتر شغال از اطراف جنگل جمع شدند ولى آهسته آهسته، كه از صداى پايشان دزد بيدار نشود همه دور اين يكى جمع شدند ديد همان استاد كل كه صدا زده بود رفت جلو، اينها همه آهسته آهسته عقبش مىرفتند.
اول تفنگش را با دندانش گرفت آورد اين طرف پوستى كه رويش كشيده بود كندند و خوردند، تفنگ را در گودالى انداختند با چنگالشان رويش خاك ريختند بعد شمشير اين دزد را هم برداشتند و جائى خاك كردند، بعد زين اسبش را هم بردند بدون اينكه دزد بيدار بشود.
بعد تمام اين شغالها كم كم آمدند تا نزديكش شدند همه با هم به او حمله كردند مهلتش ندادند ريختند از سر تا پايش هر چه مىشد خوردند، چيزى باقى نگذاشتند غير از استخوانهايش همه را خوردند سيد هم از بالا كيف مىكرد، صبح كه شد سيد از درخت پائين آمد شمشير و تفنگ دزد را برداشت چون ديده بود شغالها كجا گذاشته بودند زين اسب را هم روى اسب گذاشت سوار اسب دزد شده به قريه نور پيش پدر حاجى نورى مىآيد و نفس راحتى مىكشد(۵۴)
در حيوة الحيوان دميرى نقل مىكند از على بن حاتم، مىگويد: در كوفه عادت ديرينه من بود هميشه نان خشك خرد مىكردم، اول روز در لانه مورچههائى كه در منزل بودند مىريختم مورچهها مىآمدند به تدريج اين ذرات را مىبردند، يك روز طبق معمول خرده نانها را ريختم بعد از ظهر و عصر رد شدم نگاه همان محل كردم ديدم يك ذره دست نخورده، پس از تحقيق ديدم امروز روز عاشوراى حسينعليهالسلام است.
جن و ملك بر آدميان گريه مىكنند |
گويا عزاى سيد اولاد آدم است |
بسم الله الرحمن الرحيم
سبح لله ما فى السموات والارض و هو العزيز الحكيم (۵۵)
آنچه كه هست شده و محسوس به حواس است يعنى آدمى آن را به حواس خمسه ادراك مىكند ظاهرى دارد و باطنى، ظاهرش را عالم ملك مىگويند باطنش را ملكوت مىنامند، هر چيزى از ذره، كرم خاكى - باطنى دارد آنچه كه ديدنى نيست مكرر گفته شده است هر چه آدمى به اين چشم نمىبيند حق ندارد منكرش شود مثلاً شعور، به كسى بگويند بى شعور، بر مىگردد دشنام مىدهد. بگو تو را به خدا شعورت كجاست؟ كف دست، كف پا، دماغ در چه چيزت است. جواب مىگويد شعور دارم اما جايش را نمىدانم كجاست، حالا هر چيزى را كه آدمى نمىبيند نمىتواند بگويد نيست و همچنين عقل، به كسى بگو بى عقل دادش بالا مىرود اى عاقل روزگار، عقلت كجاست؟ مىگويد جايش را نپرس كه نمىدانم ولى يقيناً من عاقلم.
خواستم بگويم ايها الناس آنچه را كه به چشمتان نمىبينيد، هر چه را كه به گوشتان نمىشنويد نگوئيد كه نيست، اين گوش حيوانى نمىتواند همه اصوات را ادراك بكند ارتعاشات صدا در هوا در حد مقررى اگر واقع شد ممكن است اين گوش بشنود و اگر كمتر از حد مقرر شد گوش نمىتواند بشنود. اين مقدمه بود براى بحث ملك و ملكوت.
ملك يعنى ظاهر، ملكوت يعنى آنچه ديده نمىشود باطن و حقيقت اشيا، تمام مراتب هستى داراى مرتبهاى از شعور است منتهى در بعضى شعور ملكى و در برخى ملكوتى، شعور ملكى در عالم ملك و ماده است با كم و زياد حتى درخت، مىگويند شعور دارد درخت كدو وقتى لاله مىكشد نزديك ديوار كه مىرسد كج مىكند يا شاخههاى درخت، اگر حس كند آفتاب سمت ديگر است رو به سمت آفتاب شاخه كج مىكند. عجيبتر نخل است كه مىگويند نر و ماده دارد، دو درخت نخل يكى نر و ديگرى ماده حالت معاشقه بينشان پيدا مىشود در حيوان بيشتر از نبات شعور ظاهر مىشود، البته در خود حيوانات نيز شعور مراتب دارد.
قرآن مجيد بهترين شاهد است راجع به شعورى كه خدا به زنبور عسل داده است(۵۶) خدا وحى تكوينى كرد به زنبور عسل كه چگونه خانه بسازد، تمام جثه زنبور بقدر يك بند انگشت است، مهندسين روزگار حتى در زمان حال محال است خانهاى مثل زنبور عسل بسازند يعنى بدون آلت، ماده اين خانه شل و سنگ و گل آن از گياهان است مواد موميائى مىآورد خانه مىسازد حالا بايد چه شكلى بسازد؟ شش گوشه بدون پرگار، بدون اينكه زاويهها فرقى بكند با تساوى تمام زوايا، آيا مىتوانى با انگشت بكشى؟ هيچ مهندسى نمىتواند بزرگان افتخار مىكنند كه ما فهميدهايم چرا زنبور عسل شكل مسدس مىكشد چون شكلهاى ديگر زاويههاى حاده زياد شده، مقدارى از فضا را مىگرفت و نيز زنبور عسل مستدير و گرد است، اگر خانهاى كه مىسازد گوشههاى حاده داشته باشد، رفتنش در چنين حجرهاى سخت است.
نسبت به عسل دادنش مىداند بايد روى گياههاى معطر بنشيند و آن وقت بخورد و برگردد به خانهاش مسافتى را طى كرده، خانهاش را گم نمىكند. حالا كه برگشته صدهزار خانه است هر زنبورى خانه خودش را مىداند، آنگاه موقعى كه مىخواهد عسل بگذارد هنوز بشر سر از كار اينها در نياورده كه عسل را چطور مىگذارد دو قولست يك قول گفتهاند كه روى گياه كه مىنشيند به مقدارى كه سير شود مىخورد بعد مقدارى هم در دهنش نگه مىدارد در لانهاش مىريزد و به تدريج عسل مىشود. بعضى گفتهاند مىخورد كه سير مىشود آن وقت به لانهاش مىآيد مقدارى از آن را قى مىكند.
گويند ارسطو گفت: بايد ما بفهميم اين زنبور عسل چطور عسل مىدهد وقتى در حجره تنگ و تاريكش مىرود هيچكس نمىتواند ببيند به اسكندر گفت كه آينه بزرگى جلو خانههاى زنبور نصب بكنيد عكسشان مىافتد در آينه آن وقت تماشا مىكنيم. به چه زحمتى آينه و وسايل را تدارك كردند، جلوى لانهشان نصب كردند فردا آمدند براى تماشا ديدند عجيب است از زرنگى زنبورهاى عسل، دست و پايشان را گلى كرده و آينه را كثيف كردهاند كه عكسشان نيفتد كه ديگرى سر در آورد. بشر نبايد سر از كار او در آورد.
برخى از حيوانات مانند همين زنبور عسل، تشكيلات حكومتى دارند براى سلطانشان، كاملا مطيع و منقاد هستند، مير غضب باشى دارند. هر زنبورى در مراجعت، متعفن و بدبو باشد نمىگذارد وارد لانه شود، در لانه نصفش مىكند تا عبرت شود.
جنگشان با دشمن هم تماشائى است اگر چنانچه دشمنى بيايد تعاون مىكنند تا دشمن را بكشند رهايش نمىكنند، آن وقت كشتهاش را اگر زورشان رسيد از لانه بيرون مىبرند اگر زورشان نرسيد (خدا خواسته كه اينها عسل پاكيزه به بشر بدهند) بدنش را موميائى مىكنند كه ديگر بو ندهد.
گويند مصريها و يونانيها كه از چند هزار سال قبل بدنهاى سلاطينشان را موميائى مىكردند، از زنبور عسل ياد گرفته بودند، اين حد از شعور و ادراك معلوم است از بشر خيلى كمى ندارد اگر چه فرقى دارد. بشر فرقش با حيوانات ديگر آن است كه اگر چيزى را بداند علم تركيبى است اما آنها علم بسيط دارند. زنبور عسل اين كمال را دارد اما نمىداند كه كمال دارد. آدمى اگر كمالى داشته باشد، علم به كمال هم دارد دوم آنكه بشر در مسير ترقى و زيادتى است.
شعور ملكوتى يعنى باطنى، ملكوت تمام موجودات نطق دارد و ذكر و حمد و ثنا دارد يعنى هر درخت و هر حيوانى همه مىگويند سبحان الله نه صداى ملكى سر و صداهائى كه در ملكوت است. هر جا روكنى ذكر خدا مىبينى، حمد خداست اگر كسى سر از ملكوت در آورد، آن وقت آن سر و صداها را مىتواند ادراك بنمايد ولى تا در ملك است نمىشود.
نطق، اظهار مافى الضمير است، چيز نهان را كشف كردن است خواه به آنكه گوشت باشد يا با سر باشد با اشاره باشد لازم نيست حتماً به زبان باشد در آدمى به زبان، ليكن در حيوانات به اشارات است طبق تحقيقات دانشمندان با ايجاد حركات و در نتيجه امواج مخصوص صوتى مطالب خود را به همنوع مىفهمانند.
راجع به نطق هدهد و نطق مورچه با سليمان در قرآن مجيد در سوره نمل تذكر فرموده است و از عطاهاى خداوند به سليمان فهميدن اين قسم نطق حيوانات كه مربوط به عالم ملك است نه ملكوت، مىباشد(۵۷) داستانش را مجمل بگويم: هدهد در بين طيور كه مسخر جناب سليمان بودند، امتيازاتى داشت. جناب سليمان در سلطنتش يك عده از جن، يك عده از انس، يك عده از وحش، يك عده از پرنده اينها هميشه لشكريان سليمان بودند، هدهد مزيتى كه داشته، آب را زير زمين خوب مىشناخته است لذا سليمان علاقه داشته همراهش باشد. نكته ديگر، حيوان باوفا و با مهر و عاطفه است. از وفايش اين است اگر همسرى پيدا كرد، خودش و همسرش به قدرى با محبت، وفا و صفا هستند ماده هيچ نظر به هدهد نرى نمىكند و نر هم نظر به هيچ مادهاى نمىكند. از خصوصياتش اگر ماده رفت و نيامد هميشه ناله مىكند و دنبالش مىگردد و اگر پيدايش نشد چيزى نمىخورد اصلاً نگاه زن ديگرى هم نمىكند اگر چنانچه زنش مرد يا از پيدا شدنش مأيوس شد مىگويند كه خوراكى و آب نمىخورد مگر به قدر سد جوع تا مرگش برسد.
تفريحى هم براى سليمان كرده است، نوشتهاند: وقتى اين پرنده به فكر افتاد تفريحى براى سليمان بكند براى خوشحالى سليمان آمد و گفت جناب سليمان ممكن است فردا شما مهمان ما بشويد، سليمان فرمود خودم يا با لشكرم؟ گفت شما با لشكرتان. پرسيد مكان پذيرائى كجاست؟ گفت لب دريا آنجا محل پذيرائى. هنگام پذيرائى شد چرخى زد در هوا ملخى گرفت آن وقت آمد مقابل همه تا همه ببينند. در دريا افكند و گفت ان فاتكم اللحم لا يفوتكم المرق گفت آى سليمان اگر گوشت كم است، آب گوشت زياد است.
روزى جناب سليمان هدهد را نديد و تعجب كرد كه بدون اذن كجا رفته است گفت لاعذبنه عذابا شديداً اولاً ذبحنه شكنجه شديدش مىدهم يا او را مىكشم(۵۸) پس از اينكه پيدايش شد فرمود كجا بودى گفت رفته بودم برايتان جاسوسى اطراف كشورها، كشورى پيدا كردهام به نام سبا (اين گفتگو راجع به ملكوت است هدهد دارد به جهت ملكوتى مىگويد) ديدم اهل اين شهر را كه سلطانشان زنى است به قدرى اينها پست شدهاند كه زنى بر اينها مالك شده است. ديگر آنكه شيطان گمراهشان كرده براى آفتاب سجده مىكنند نه براى خدا.
هدهد شروع كرد پستيهاى قوم سبا را ذكر كردن. جناب سليمان هم گفت اگر چنين است، بايد خودت قاصد بشوى. نامهاى نوشت براى ملكه شهر سبا كه اسمش بلقيس بود. هدهد هم صاف نامه را آورد بالاى سر كاخ بلقيس انداخت در دامنش، شد واسطه، تا آخر(۵۹) نخواستم قصه بلقيس را بگويم.
نكتهاى از شعور و نطق ملكوتى بگويم: هدهد وقتى با سليمان سخن مىگفت نه اينكه خيال كنيد با تكه گوشت لاى منقارش مىگفت ملكوتش دارد مىگويد وقتى آشكارتر گفتهام اگر كسى باورش نمىشود كه غير از زبان مىشود حرف زد، حرف زدن در خواب را دقت كند. خودت در خواب مكرر برخورد كردهاى، دهنت روى هم است ولى سخن مىگوئى اگر سخن گفتن مخصوص زبان است، پس دهنت كه روى هم است معلوم مىشود روحت هم نطق دارد، روحت هم گوش شنوا دارد، نطق منحصر به اين تكه گوشت نيست، نفس هم نطق دارد، ملكوت آدمى و هر حيوانى نطق دارد.
درباره مورچه و سليمان نيز قرآن گواه مطلب است. جناب سليمان با آن قشون جن و انس تا از دور پيدا شدند در صحرائى كه پر بود از اين مورچهها، سلطانشان فرياد كرد اى مورچگان خطر! زود به لانههايتان برويد كه اگر بمانيد، لشكر سليمان شما را پامال مىكند باد اين صدا را به گوش سليمان رسانيد. سليمان گفت برويم پهلويش، آمد پهلوى جناب رئيس، فرمود: رئيس مورچهها (اين روايت را كه مىگويم از امام صادقعليهالسلام نقل شده) مرا مىشناسى؟ گفت تو نبى خدا هستى. فرمود: آيا مىدانى من ظلم نمىكنم؟ گفت بلى مىدانم، فرمود چطور اعلان كردى به مورچهها، گفت نه اينكه گفتم مورچهها بروند لانه هايشان كه به آنها ستم نشود بلكه اگر مورچگان دستگاه سلطنتى تو لشكريان ترا ببينند، ديگر از شكر مىافتند هميشه بايد نگاه پائينتر كرد. نرو آنجائى كه قصر و مبل و پارك است، وقتى رفتى آنها را نگاه كرد خودت را كم كم فاقد همه چيز مىدانى، گفت آى سليمان مىدانى چرا خدا باد را مسخر تو كرد كه بساط سلطنتى تو را ببرد(۶۰) از صبح باد قوى بساط سليمان را بلند مىكرد تا شام حركت مىكرد نهار را بابل مىخورد از بابل حركتش مىداد، عصرانه را استخر فارس مىخورد يك ماه راه را صبح تا شام مىرفت. مورچه گفت: سليمان، مىدانى خدا چرا باد را مسخر كرد بساطت را حركت بدهد سليمان فكرى كرد فرمود نمىدانم. گفت براى آنكه مغرور نشوى، بدانى سلطنت تو روى باد است. دنبال سلطنتى بگرد كه تكيهات قوى باشد، زوال و فنا نداشته باشد سلطنتى بخواه كه عزلى نداشته باشد آنهم در بهشت است.
مورچهاى كه كلمه حكمت به سليمان مىگويد از جنبه ملكوت اوست نه ملكش، ملك ظاهرى يك مورچهاى بيش نيست، ملكوتش هستيش، غيبش، جهت الهيهاش است. آنچه را كه ملكوت اشيا است ذكر خدا، حمد خدا، ليكن آنكه مهم است ملك آدمى است، يعنى آدمى به اين زبان گوشتيش آنچه ملكوت مىگويد آن را آشكار بكند اين سعادت است.
خدا در قرآن مىفرمايد: با اين زبانتان بگوئيد سبحان الله، الحمدلله وگرنه باطنتان و باطن جميع اشيا همه مىگويند: سبحان الله الحمدلله در عدة الداعى(۶۱) است كه وقتى جناب سيمان روى همين بساط كذائى در هوا حركت مىكرد دهقانى بيل دستش بود آبيارى مىكرد صداى كبكبه بساط سليمان را شنيد نگاه بالاى سرش كرد گفت سبحان الله خدا چه ملك عظيمى به سليمان داده، باد سخنش را به گوش سليمان رساند سليمان به باد امر كرد او را پايين بياورد همانجا بساط پائين آمد خودش رو به دهقان آمد دهقان سليمان را ديد ادب و احترام كرد فرمود: چه گفتى؟ گفت، گفتم: خدا به پسر داود چه ملك عظيمى داده است (حاصل روايت شريفه) فرمود به تو بگويم: اگر مؤمن از روى ايمان يك دفعه بگويد سبحان الله، بهتر است از تمام ملك پسر داود.
بسم الله الرحمن الرحيم
سبح لله ما فى السموات والارض و هو العزيز الحكيم (۶۲)
خلاصه بحث اين دو سه روزه سبح لله ما فى السموات والارض آنچه در آسمانها و زمين است آنچه به چشم مىخورد هر چه كه لباس هستى پوشيده از كرم خاكى تا برسد به افلاك دائما سبحان الله و الحمدلله گويانند، عرض شد كه اين تسبيح و حمد علاوه بر لسان حال و تكوين، لسان قال است اما ملكوتى نه ملكى، يعنى جهت باطن، چون اشيا ظاهرى دارد و باطنى در ظاهر اشيا شعورى نيست، ليكن در باطنش شعور و نطق است. ديروز داستان هدهد و مورچه را از قرآن ذكر كردم علاوه بر حيوانات، نباتات نيز همين است.
داستان ستون حنانه، نمونه آن است در مسجد النبى هنوز جايش هست ستون دومى است در رديف دوم، خوب است نزد آن دو ركعت نماز بخوانند وجه تسميهاش به حنانه از حنين به معناى ناله است و علتش اين بوده كه رسول خدا تا مدتى در مسجد بعد از نماز مىايستاد و اينجا كه الان ستون است چوب نخل خشكيدهاى بوده رسول خدا به اين درخت نخل خشكيده تكيه مىداد و صحبت مىفرمود. زن مؤمنهاى كه از حاضرين مسجد بود به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم پيشنهاد كرد شما ديگر ضعيف شدهايد روى پا كه مىايستيد خسته مىشويد پسر من نجار است اجازه مىدهيد چيزى درست بكند كه شما روى آن بنشينيد؟ پيغمبر قبول فرمود. مادر به پسر سفارش كرد پسر هم منبر سه۱ پله كوچكى درست كرد آورد در مسجد گذاشت روزى كه آماده شد و در مسجد گذارده گرديد پيغمبر سلام نماز را داد، برخاست منبر برود از پهلوى اين درخت كه رد شد يك دفعه صداى ناله جانگدازى ناله فراق از اين چوب خشك بلند شد كه تمام اهل مجلس را متاثر نمود، خود پيغمبر هم متأثر شد، رسول خدا برگشت چوب را در بغل گرفت، فرمود: ناراحت نباش من از خدا خواستم كه تو را از درختان بهشت قرار دهد قدرى كه آرام گرفت روى منبر نشست، اين ناله ستون، جهت ملكوتى او است(۶۳) (۶۴)
همين زمين كه رويش راه مىرويد در ظاهرش شعور و نطقى نيست ليكن باطنش مؤمن و كافر را مىشناسد نشنيدهايد كه زمين در سه وقت از دست سه طايفه ناله مىكند؟ ۱. وقتى كه خون مظلومى روى آن ريخته شود، ۲. وقتى كه آب زنا ريخته شود، ۳. وقتى كه كسى از طلوع فجر تا طلوع آفتاب بخوابد و بلند نشود دو ركعت نماز صبح را بخواند(۶۵)
در روايت دارد وقتى كه جنازه مؤمن را در قبر مىگذارند و مىروند قبر (خود زمين) سخن مىگويد ملكوت قبر به مؤمن مىگويد: آى مؤمن! تو روى من راه مىرفتى من افتخار مىكردم كه روى من بندگى خدا مىكردى و من را شاد مىكردى مىگفتم چه وقت مىآئى در شكم من كه تلافى كنم؟ الان موقع تلافى من است ملكوت قبر تا چشم كار مىكند وسعت پيدا مىكند مدالبصر و اگر به عكسش تارك الصلوة باشد ملكوت قبرش مىگويد: روى من راه مىرفتى، از دست تو نالهها داشتم حالا موقع تلافى كردن است چنان ملكوت قبر تنگ مىشود مثل ميخى كه در ديوار مىكوبند چقدر در فشار است اين بدبخت هم در فشار است(۶۶)
خيال نكنيد اشياء بى شعورند، در و ديوار عالم شعور و ادراك و نطق همه جا را گرفته است ليكن در ملك نيست تا آنهائى كه در ملكند بفهمند كسانى كه در برزخ رفتند آنجا سر و۲ صداهاى موجودات و نطق زمين را مىفهمند، زمانى مىآيد كه نطق زمين را هم خودت بشنوى. آن وقتى كه قبرت به تو بگويد: نم نومة العروس اگر مؤمن است مىگويد به خواب مثل دامادها، اگر زن است مىگويد بخواب مثل خانم عروسها - بيخود نيست كه اين شبها امام زين العابدينعليهالسلام مىگويد لم افرشه بالعمل الصالح با كار نيك فرشى نفرستادم، ابكى لظلمة قبرى(۶۷) گريه كنم براى تاريكى گورم، براى قبرم نه نور ايمانى نه نور تقوائى فرستادم براى گورم ملكوت گور هم بايد فرش شود خواستم بگويم: ملكوت گورتان را حجله ببنديد نه ظاهرش را، ظاهرش مىخواهد خرابه باشد، لجن باشد يا فرش كرمانى و اين هم درست نمىشود مگر به عمل صالح هر كارى كه براى خدا كردى حجله گورت را بستهاى.
و هو العزيز الحكيم دو اسم از اسماء كماليه خود را ذكر مىفرمايد كه: اهل قرآن طالبين معرفت بايد خداشناس شوند كه هوالعزيز عزيز خداست و بس، عزيز مطلق - هو، مبتدا - عزيز، خبر جمله اسميه الف و لام بر سر مسند در آمده كه دلالت بر حصر مىكند يعنى منحصراً(۶۸) عزت مال خداست. مؤمن واجب است معتقد شود عزيز خداست و هر كس كه قربى به او پيدا كند، از عزت خداوند بهرهمند مىشود و او هم عزيز مىشود به واسطه عزت خدا.
حكيم حكمت دانائى به طور كلى از خدا است خدا حكيم است و بس، بعد هر مخلوقى آنچه از حكمت خدا به او داده باشد، بالعرض است، پس بالذات عزيز و حكيم خداست و بس. از عرش تا فرش از ارواح و نفوس، عقول و ماده همه محتاج و از خود هيچ ندارند. عزيز است از اينكه به وهم و خيال كسى در آيد و حدودى داشته باشد پس عزيز، منحصر به ذات اقدس احديت است. دانا شدن اين مطلب واجب است، در قرآن مجيد مىفرمايد: هر كس عزت مىخواهد به درگاه خدا رو بياورد زيرا تمام عزت، مال خداست(۶۹)
بعضى از نادانان منافقين مىگفتند: اگر به مدينه باز گرديم، عزيزان را از مدينه خوار بيرون مىكنيم ديگر نمىدانستند كه عزت براى خداست و پيغمبرش و كسانى كه ايمان۳ آوردهاند(۷۰) منافق شعورش چه مىرسد تا مىگويند عزيز، به خيالش يعنى فلان كس كه چند ميليون مال دارد، ماشين دارد، مستخدم دارد - يا عزيز كسى است كه كلانتر و رئيس بشود. خيال كردند عزت، در اين امور ظاهرى اعتبارى است در حالتى كه بلاشك چيزهائى كه تو ملاك عزت گرفتى، عين ذلت است و تو خبر ندارى. وارونه مىبينى، مال هر چه زيادتر شود صاحبش ذليلتر است، حرصش بيشتر مىشود صدها خيال و ناراحتى فكرى دارد. هر كس مالش بيشتر، دشمنش بيشتر است، اين مالى كه تو ميزان عزت قرار مىدهى، پيش عاقل ذلت است، صاحبش ذليل اوست، يك مثال بسيار سادهاى كه همه بفهمند، يكى از علماى نجف لطيفهاى جالب مىفرمود، من تجربه كردهام - عبايم وقتى كهنه است خادم من است هر وقت عباى نو در بر مىكنم به عكس مىشود، من مىشوم خادم عبايم.
مروى است كه رسول خدا زياد اين دعا را مىكرد اللهم ارنى الاشياء كماهى خدايا حقايق اشيا را آن طورى كه هست به من نشان ده، آدمى بفهمد مال زياد، زياد شدن ذلت است، فقط كارى بكن كه حالا بفهمى نه در گور آن وقت ديگر فايده ندارد.
چنانچه مقام و جاهش نيز تمام دردسر است. اگر كسى از دل اين رئيسها باخبر بشود هر چه برود بالاتر بلايش بيشتر، ذلتش بيشتر است چنان ذليل مقامش است كه گاه مىشود خواب راحت از او سلب مىشود.
درباره عبدالملك بن مروان مىگويند: در قصرش وقتى تماشا مىكرد، از دور ديد يك نفر قصارى مىكند يعنى لباس مىشويد. آهى كشيد گفت ايكاش از اول عمرم شغل اين شخص را داشتم و اين خلافت به دست من نيامده بود. باور كنيد راست مىگفت، رياست چيزى است كه از دور به نظرت خوب مىآيد.
ظاهرش چون گور كافر پر حلل |
باطنش قهر خدا عزوجل |
خيال مىكنيد كه رئيس جائى شد راحت است؟ چقدر حسود و مزاحم دارد اين طور نيست كه راحت باشد اصلاً رياست، جز وهم و اعتبارى بيش نيست، ذاتش با يك گدا فرقى ندارد، امر خارج از ذات هم اگر حسابش كنيد چيزى نيست، حالا كه رئيس شد آيا خوراكش چند برابر شده؟ خلاصه رياست را عزت مىنامى وگرنه موهوم و زودگذر است ناگهان بانگى بر آمد خواجه رفت.
امير صالح بعد از آنكه مقابل با امير تيمور لنگ مىشود و مىجنگد و بالاخره غالب مىشود، امير تيمور لنگ را مىگيرند حبس مىكنند، موقعى كه مأمور خوراكى آورد خواست جلو امير تيمور بگذارد ظرف نبود سطلى در آنجا بود خوراك را در سطل ريخت و جلوى امير گذاشت در اين اثنا سگى رد شد سر كرد در سطل، امير تيمور نهيبش كرد سگ سر بلند كرد بند سطل گردن سگ افتاد و پا به فرار گذاشت. آشپزخانه امير را همراه برد امير خندهاش گرفت. مأمور به امير صالح خبر داد، امير هم برايش رقت كرد گفت او را در حرم بياوريد. قدرى از او دلجوئى كرد گفت شنيدم خنده كردى گفت بله روز قبل سيصد مركب از قاطر و شتر و الاغ طباخ خانه لشكر مرا حمل مىكرد امروز يك سگى آشپزخانه ما را حمل كرد. امير صالح هم گفت بنده خدا اصل اين امارتهاى من و تو تمامش بازيچه است بس است در پستى اين عالم كه يك شلى مثل تو و كورى هم مثل من امير شود. غرضم تمامش وهم و خيال است.
داستانى ديگر برايتان بگويم تا خوب مطلب روشن شود: آخرين خليفه اموى از بنىاميه لعنت خدا بر اولين و آخرين آنها باد مروان حمار است وقتى كه قشون سفاح از خراسان تا عراق آمدند مروان حمار هم از شام قشون را حركت داد تا وقت تقابل شد كلام راجع به وقتى است كه قشون مروان حمار آخرين خليفه اموى با قشون عباسى روبرو گرديد. هنوز شروع به جنگ و قتال نشده، مردك بولش گرفت ناچار قدرى از لشكريان كناره گرفت گوشهاى پياده شد نشست به بول كردن كه در اثناى بول كردن صدائى بلند شد اسب يك دفعه سكندرى خورد، وحشت زده پا به فرار گذاشت رو به لشكر آمد لشكريان خودش تا ديدند اسب بى صاحب مروان مىآيد گفتند: مروان كشته شد، تمام لشكرش همه پا به فرار گذاشتند لشكر عباسى هم تا ديدند اينها فرار مىكنند دنبالشان كردند - منتهى مروان بدبخت خودش تا فهميد مطلب چيست تنها فرار كرد خودش را به قريهاى رساند آخرش هم كشته شد مشهور شد ذهبت الدولة ببوله يك حكومت هزار ماههاى به يك بولى تمام شد.
اينجا جاى سوالى است حالا كه عزت در مال و جاه و خوراك نيست پس عزت در چيست؟
عزيز يعنى كامران، عزيز يعنى كسى كه ارادهاى كرد، محكم روى آن بايستد، هيچ چيز او را بازش ندارد، ذليل هيچ چيز نشود، ذليل هيچ خيالى تحت تأثير هيچ مخلوقى نشود فقط يك جا سر سپرده باشد و بس و آن معدن عزت است الله ربى من تسليم خدايم(۷۱) تسليم خدا كه شد از عزت الهيه شعاعى به او مىرسد از آثار شعاعش اين است كه هيچكس نمىتواند او را ذليل خودش بكند. برخى به قدرى ذليل هستند كه زنى مىتواند آنها را اسير خودش بكند چه كسانى كه خود و ديگران را بدبخت مىكنند براى مال و شهرت اين ذلت حقيقى است تا كجا ذليل است كه شانزده ساعت نمىتواند شكمش را بگيرد جوان، قوى، صحيح و سالم، ولى ذليل شكم است يا كسى كه ذليل وهم و خيال و نفس و هوى است، خيالى او را از پا در مىآورد.
يك ماه قبل گفتند: در روزنامه نوشته بود، احمق ميليونر زمين دارى تا سرو صدا بلند شد قيمت زمينها كم شده، سم خورده خودش را كشته است. چرا؟ چون ذليل نفس و ذليل پول است.
در تذكرهها نوشتهاند كه: در بصره يك نفر بوده است الرجل المسكى مشهور بوده مردى كه هميشه بوى عطر از او طالع بود از بدنش نه لباسش دائما بدنش بوى عطر مىداد، با اينكه هيچوقت عطر استعمال نمىكرده، در كوچه كه رد مىشده است بوى عطرش همه را شاد مىكرده است به طورى كه در بصره الرجل المسكى منحصر به فرد بوده است.
علت اينكه اين شخص به اين مقام رسيده اين بوده (معنى عزيز را مىخواهم برايتان روشن كنم) كه در جوانيش خيلى زيبا و دلربا بوده است از پدرش خواهش مىكند سرمايهاى به او بدهد مشغول معامله گردد مقدارى جواهر يا چيز ديگرى تدارك مىكند در بازار مشغول كسب مىگردد روزى پيره زالى كه معلوم مىشود مأموريت داشته مقدارى جنس از او مىخرد آنگاه بهانه مىكند مىگويد: تو جوانى مىتوانى، اما من پير شدهام نمىتوانم اينها را ببرم ممكن است تا در خانه زحمت بكشيد تشريف بياوريد، جنس را بياوريد و پولش را بگيريد مىگويد خيلى خوب، جوان ساده بلند مىشود و قماش را همراهش مىآورد، وارد منزل مىشود تا وارد منزلش مىكنند از پشت در را قفل مىكنند، حدس مىزند كه خبرى هست به او مىگويد بفرمائيد بالا، مىبيند زن بسيار زيبا، لخت و عريان نشسته، تا اين بيچاره جوان وارد شد آن زن او را در بغل گرفت بوسيد، بيچاره جوان وحشت كرد گفت چكار مىكنى؟ گفت حرف نزن كيف بكن؟ اين جنس خريدنها بهانه بود، من مىخواستم به وصل تو برسم براى تو خدا خواسته، فرج شده، كسى در خانه نيست، هيچ مانعى نيست.
اجمالاً معنى عزت و ذلت را توجه كنيد هر كه باشد اينجا زانو به زمين مىزند، جوان، عزب باشد تمام وسائل هم فراهم باشد، هيچ مانعى هم نباشد، طرف التماس هم مىكند، اما كسى كه خدا به او عزت داده باشد مانند همين بزرگمرد ذليل شهوت نمىگردد.
سالى كه نكوست از بهارش پيداست از همان اول معلوم مىشود كه خداى عالم از عزتش به او داده بود، بالاخره چارهاى ندارد غير از اينكه مماشات بكند اظهار موافقت كرد گفت، خيلى خوب فقط چيزى كه هست احتياج به تطهيرى پيدا كردهام بروم تطهير كنم و بيايم گفت مستراح پائين است، رفت مستراح از سر تا پاى خودش را آلوده كرد، با اين منظره و گند كثافت آمد تا نزديك خانم شد، خانم بوى گند كه شنيد دادش بلند شد بيائيد بيرونش كنيد كه اين ديوانه است، رفتهايد ديوانه آوردهايد.
اجمالاً كلفتها آمدند اين جوان صالح را از خانه بيرون كردند و از اين شر عظيم نجات يافت، يك ساعت كه بيشتر نبود، آمد در خانه شستشو كرد خودش را پاك كرد چيزى نبود، اما شب كه شد در عالم رويا خواب ديد ملكى آمد نزديكش اولاً از او تشكر كرد و گفت: خداوند به خاطر كار امروزت از تو راضى و خشنود شد، بعد، از سر تا پا تمام بدنش را دست كشيد. هر جا كه دستش رد مىشد بوى مشك بلند بود تا آخر عمر بدنش بوى مشك و عطر مىداد، در برابر يك ساعت كه خودش را متعفن كرد براى رضاى خدا براى فرار از گناه، خدا چه عزتى به او داد، قربان جوانى كه خدا عزتى به او بدهد هيچ چيز ذليلش نكند، پول خلق را ذليل كرده بيشتر ذليل زن و شهوتاند نسائهم قبلتهم.
عزيزانى به شما نشان بدهم كه به قول زين العابدينعليهالسلام در هيچ شهدائى نبوده، قمر بنى هاشم ابى الفضل العباسعليهالسلام خدا مقامى به او داده است كه همه شهداء غبطه او را مىخورند يغبطه جميع الشهداء چرا؟ چون عزتى كه خدا به او داد پس از عزت حسينعليهالسلام است. اين مرتبه از عزت از كجا به او رسيد؟
عصر تاسوعا كه همه يقين كردند هيچ چاره و راه فرارى نيست شمر ابن ذى الجوشن آمد در خيمه با ابى الفضل احوالپرسى كرد ببين از عزت چه خبر است! آقا اصلاً جوابى به او نداد، مردك به خيال خودش رئيس و سرلشكر است.
حسينعليهالسلام فرمود: شمر است برو ببين چه مىگويد. گفت آقا چون شما مىفرمائيد چشم، فرمود چه مىگوئى؟ گفت: من موقعى كه از كوفه آمدم در فكر شما چهار برادر بودم امان نامهاى گرفتم كه شما بيائيد اين طرف، مال و رياست براى شماست، به خيال خام خودش عزت اين طرف است در خيمهها ناله العطش بچهها اما اين طرف آب فرات موج زنان... تا اينها را گفت: ابوالفضلعليهالسلام نهيبى به او داد. قربان عزتت، ابوالفضل فرمود: لعنت بر تو و امان نامهات، آيا براى من امان باشد اما براى حسينعليهالسلام امان نباشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
له ملك السموات والارض يحيى و يميت و هو على كل شىء قدير (۷۲)
مطلب مهم ديگر قرآن بيان بعضى از صفات و افعال خداوند است كه واجب است همه معتقد باشند.
يكى از اسماء و صفات الهى كه در قرآن به بيانات مختلف ذكر شده است مالك است مالكيت مطلقه الهى است ملكيت طلق و تام رب العالمين است، جهان هستى آنچه به چشم مىخورد و نمىخورد خصوصاً آنچه روى آن هستى (كره خاك) چه روى آن و چه داخل آن همه و همه ملك خاص پروردگار است، اينها يك مالك بيشتر ندارد چون يك خالق بيشتر ندارد، آنكه خلق كرده مالك است.
عقل مىگويد زمين، ملك همان است كه او را آفريده است حكومت در اين زمين با خداى لايزال است له ملك السموات والارض اللام للملك، ملك طلق خداست. پس حكومت آسمانها و زمين نيز از براى خداست.
در آيه شريفه ديگر لله ملك السموات والارض از براى خداست سلطنت آسمانها و زمين، حكمرانى واقعى، مال آن كسى است كه آفريده است در آخر سوره مباركه۷ الحشر از جمله اسماء الله مىفرمايد: هو الملك خداست ملك و خداست آن سلطانى كه هيچ مخلوقى از تحت حكم او بيرون نيست هر چه را نگاه مىكنى، مىبينى مسخر اراده اوست، هيچ موجودى كمترين تخلف از حكم تكوينى الهى ندارد، اين كره زمين با اين حركتهاى عجيبش مسخر او است همين حركت وضعيهاش يك دور به دور خود گشتن توليد شبانه روز شدن يك لحظه آيا وقفه پيدا مىكند(۷۳) ؟
حركت انتقاليه كه گويند در هر دقيقهاى چهار فرسخ به دور خورشيد حركت مىكند و در حركت وضعيهاش مىگويند در هر ثانيهاى چهار فرسخ سرعت دارد. اين كره به اين بزرگى آنگاه خدا به حكمتش چطور كوهها را مثل ميخ قرار داده كه به واسطه اين حركت سريع، زمين متلاشى نگردد آن كسى است كه آن را آفريده و اين چنين منظم به حركت آورده است.
خودت را حساب كن آى بشر، ببين مالك تو كيست؟ بگو همان كسى است كه از شكم مادر تا اينجا مرا آورده است آن خداى بزرگ كه اراده او در من حكمرواست نه خودم. من دلم مىخواهد مثلاً هميشه موى سر و صورتم سياه باشد، اما موها سفيد و دندانها ريخته و قوا ضعيف مىگردد. سلطان بر من آن كسى است كه بدون ميل من، بدون دلخواه من آنچه بخواهد انجام مىدهد، پادشاه من كسى است كه بر من حكم مىكند بدون اراده من و من نتوانم تخلف كنم. بشرى را شما پيدا بكنيد در كره خاك كه توانسته باشد از حكومت خدا فرار كرده باشد(۷۴) اگر كره زمين قشونش شود آيا از حكم خدا مىتواند فرار بكند؟ اينها شاهد صدق است كه همه مملوك و مقهورند، مالكى نيست مگر خدا و بس، قفل اللهم مالك الملك(۷۵) مالكيت حقيقيه براى خداست و بس. گاهى شده گندم بكارى ذرت بدهد؟ درخت زرد آلو بكارى انار بدهد؟ مىبينى هر چه براى چيز معينى آفريده شده است تخلفپذير نيست، نمىتواند تخلف نمايد هر عضوى از اعضاء بدنت براى هر چه آفريده شده است در همان اندازه و همان حد از او آشكار مىشود.
له ملك السموات والارض قطعاً به تحقيق براى خداست و بس ملك آسمانها و زمين يكى از حكومتها و ملكها و دارائيش حيات است. داد و ستد، حيات و موت كه در آيه متذكر شده يكى از ملكهاى اوست چون مهم بود خصوصاً ذكر نمود يحيى و يميت حيات و موت به دست او است، اين هم يكى از شؤون ملك است اينجا ذكر خاص بعد از عام است، اول به طور عموم فرمود: له ملك السموات والارض بعد به طور خصوص مىفرمايد: يحيى و يميت اصل حيات از خداست به جميع مراحلش حيات نباتى، حيوانى، انسانى، حيات دنيوى و اخروى، همهاش محيى خداست مميت خداست، واجب است مسلمانان باورشان باشد.
نطفه كه جان ندارد، تخم كه حيات ندارد، رشد و نمو ندارد چطور شد وقتى در خاك كاشته شد و آب مناسب هم به آن رسيد پوسيده كه شد جان به آن داده مىشود چطور جانى؟! نصفش مىرود پائين كه بشود ريشه، نصفش مىآيد بالا چه درختهائى، چه برگها و شاخه هائى بعد چه ميوه هائى.
همچنين حيات حيوانى، نطفه نخست در شكم مادر حركتى ندارد كم كم حركت نباتى، رشد و نمو، اول يك قطره آب است بعد كم كم خون مىشود، بعد مثل گوشت جويده شده مىشود، استخوان در آن پيدا مىگردد تا چهار ماه كه تمام شد آنگاه روح حيوانى و انسانى در او پيدا مىگردد(۷۶) وقتى به دنيا مىآيد جان دار است وقتى خواست او را به عالم ديگر ببرد همان كه در شكم مادر جان داد، همان هم جان مىگيرد(۷۷) خدا است آن خدائى كه جانها را وقت مرگش مىگيرد(۷۸) رجوع موقوف به ابتدا است از خدا آمدى به خدا بر مىگردى از خزينه الهى آمدى به خزينه الهى هم بر مىگردى.
هيچ كس مالك ديگرى نمىشود چون همه در عرض همند، همه مثل همند مالك و مملوك در طول است اما خود مملوكها هيچ مزيتى بشرى نسبت به بشر ديگر ندارد براى چه مالك ديگرى بشود؟ با ديگرى چه فرقى مىكند به ذات مثلاً آن چهار تا چشم دارد كسى را آفريده؟ از عدم به وجود آورده؟ به ديگران بگويد من مىخواهم بر شما حكم بكنم. تو اصلت نطفه گنديده، من هم اصلم نطفه گنديده بعد از چند سال ديگر من و تو لاشه مردار مىشويم.
گويند در سابق كسى سلطان محمود غزنوى را در خواب ديده به او گفته بود سلطان! تا گفته بود سلطان، لرزيد و گفت مبادا ديگر اسم سلطان روى من بگذارى. گفتم چطور! گفت ما۹ در دنيا در اشتباه بوديم. همه ذليل و عاجز تحت قدرت قاهره الهى(۷۹) اگر واقعاً ملكى دارد از همه نزديكتر بدن خودش است در بدن خودش حكم كند نگذارد مويش سفيد شود اگر ملك واقعى هم خيال كند، همهاش اشتباه است.
اينها همه اعتبار است موهوم و خيال است شنوندگان بايد موعظهاى كه گفته مىشود اول روى خودشان پياده كنند. خداوند به حكمت بالغهاش اعتباراً نسبتها را امضاء فرموده نسبت مالكيت را قرا داده است مثلاً هر كدامتان رفتيد هر جاى صحرا يا كوه را درست كرديد ديوار كشيديد جائى كه بىمالك بود سنگچينى كرديد كه براى خودتان باشد اگر هم به كسى فروختى پولش براى خودت باشد اين اعتبار مورد امضاء شرع است.
مثل بدنت، گوش و چشمت و دست و پايت و و و... مگر اينها مال خودت است آيا تو درستش كردى؟ خدا اين بدن را ساخته در اختيار تو بطور عاريه قرار داده است. اين چشم قشنگ كه خدا در اختيارت گذاشته است اگر به غير از رضاى خدا با آن نگاه كردى غاصب هستى خدا چشم به تو داده كه كارهاى خير با آن انجام بدهى، قرآن بخوانى، حكمتهاى خدا را ببينى. زبان به تو داده كه به اين آسانى حرف مىزنى قدردانى كن اگر خداى نخواسته به اين زبانت فحش دادى، لغوى گفتى به مال غير خيانت كردى غاصبى. خيلى مواظب باشيد حاضرين به غائبين برسانيد و هكذا دست و پا و گوش (اگر اين بحث را طولانى كنيم از حرفهاى ديگر باز مىمانيم. )
اگر وضع شخص طورى شود كه استقلال در مالكيت براى خودش ببيند در حقيقت نوعى از كفر است. بهتر اين است كه اين حقيقت ضمن داستانى از قرآن مجيد بيان شود در سوره كهف داستانى ذكر فرموده كه به طور خيلى خلاصه آيات و تفسير آن را عرض مىنمايم:
درباره آن كسى كه از دار دنيا رفت و دو پسر داشت و شانزده هزار درهم از خودش باقى گذاشته بود هشت هزار درهم براى يكى و هشت هزار درهم، هم براى ديگرى باقى ماند. آن برادر اولى عاقلى كرد و هشت هزار درهم را در راه خدا خرج كرد و صدقه و انفاق فى سبيل الله كرد مالش را به خداوند وام داد چنانچه قرآن مىفرمايد: كيست كه به خدا وام دهد تا خداوند چند برابر به او پس دهد(۸۰) برادرش هشت هزار درهم را داد و دو باغ گرفت و وسط آن دو باغ نهرى بود به خيال خودش كار خوبى كرده تا يك روز اين برادرى كه مالش را قرض خدا داده بود به ديدن برادرش رفت براى اينكه وظيفه دينيش را انجام دهد (صله رحم كند) برادرش او را سرزنش كرد و از خودش تعريف و تمجيد نمود۰ باغ من، مال من، دارائى من، فهميد برادرش مغرور به خودش و دارائيش شده است و خودش را در رديف خدا، مىداند، گفت بدبخت مغرور به خودت نشو و شروع كرد به نصيحت كردنش كه هرگاه مىروى در باغت، بگو سبحان الله، الحمدلله باورش نشد، اجمالاً چندى گذشت يك شب كه با خيال راحت خوابيده بود صاعقهاى آمد و هر چه دارائى و باغ و مال بود سوزاند صبح كه سراغ باغش رفت ديد همه خاكستر شده آن وقت پشت دستش مىزد و تأسف مىخورد.
پس به مال، كه در معرض فناء است مغرور نشو كه پشيمان مىشوى، آن قدر غافل نباش بيا و خودت را اصلاح كن، نگذار كه در گور پشيمان بشوى.
ديگر از مفاسد مالك شمردن خود، اين است كه در انفاق كردن مضايقه مىنمايد زيرا از خودش مىداند و مطابق حس چيزى كه داد كم مىشود بهتر اين است كه اين حقيقت را در ضمن داستانى كه در شأن نزول سوره الليل رسيده عرض كنم.
يك نفر در مدينه از اصحاب رسول خدا ناراحتى سختى برايش پيش آمد گرفتاريش هم اين بود كه همسايهاش درخت نخلى داشت كه شاخهاش پهن و كج شده بود موقعى كه خرمائى مىافتاد در خانه همسايه كه اين مؤمن بيچاره بود، اگر خودش بود جمع مىكرد براى صاحب نخل مىبرد (واجب است اگر چيزى از همسايه در خانهات افتاد بروى و به او پس بدهى حق ندارى تصرف كنى) وقتى خودش نبود بچهها مىخوردند يك وقت وارد شد ديد بچهاى دانهاى از خرماها را برداشته تا گذاشت در دهنش دويد از دهن بچه گرفت به همسايه داد، آنگاه نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شكايت كرد اين درخت نخل همسايه بلائى براى من شده است رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هم عقب اين صاحب نخل، فرستاد (حاصل روايت منقوله) به او فرمود بيا و اين درخت نخلت را به من بفروش در برابر يك درخت نخل در بهشت، قبول نكرد اول اينكه به خيال خام خودش خود را مالك مىداند دوم اينكه ايمانى نداشت به خيالش درخت بهشتى مثل درخت دنياست در حالى كه اشتراك در لفظ و اختلاف در حقيقت است گفت نمىخواهم.
آقا فرمود: بيا اين درختت را بفروش به يك باغچهاى در بهشت كه چندين نخل دارد باز هم نادان قبول نكرد ناگاه جناب ابودحداح خبر شد، ديد عجب موقعى است خوب مىشود با پيغمبر معامله كرد، فانى بدهد، باقى بگيرد.
اول نزد صاحب نخل رفت گفت: شنيدهام پيغمبر مىخواهد نخلت را بخرد ندادى؟ گفت: نه پيغمبر مىخواهد نسيه معامله بكند ابودحداح گفت: من بنقد معامله مىكنم اين درختت را به چند درخت مىدهى در دنيا؟ گفت بچند تا مىدهى؟ گفت: من باغچهاى دارم از نخل كه خرمايش مرغوب و چنين و چنان است يك نخل بده در برابر يك باغچه گفت فروختم اين هم گفت خريدم.
جناب ابودحداح آمد پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: يا رسول الله معاملهاى كه مىخواستى بكنى من رفتم از او خريدم درخت نخل از من شد حالا من مىخواهم با شما با نخلى در بهشت معامله بكنم.
فرمود جنة و جنة و جنة يك درخت نخل كه به ما فروختى من در برابرش يك بوستان و يك بوستان و يك بوستان بتو معامله كردم.
مكرر گفتهام درختهاى بهشتى كه گفته مىشود ربطى به درختهاى دنيا ندارد اشتراك در لفظ است در روايت دارد وقتى كه باد مىآيد برگهاى درختان بهشتى حركت كه مىكند: نغمه۱ دلربائى از آنها بلند مىشود نغمه سبحان الله، الحمدلله.
حيات از خداست، حيات بدن و حيات دل، حيات بدن قوهاى است كه سرتاسر بدن را گرفته زبان حرف مىزند، چشم مىبيند... اينها آثار آن قوه است هر چند حقيقتش مجهول است ولى از آثارش پى به آن مىبريم.
حيات دل را نيز خدا مىدهد دل زنده مىشود(۸۱) نشانهاش اين است كه از ذكر خدا لذت مىبرد وقتى مىگويد يا الله، روحش شاد مىشود اگر اينطور شد مىشود زنده دل، مىشود بنده خاص خدا كه خدا هم براى او وعدهها داده است.
يكى از بزرگان مىفرموده چند سال است غصه و حسرت من وقتى است كه هنگام طلوع فجر مؤذن مىگويد: الله اكبر مىفهمم وقت مناجات تمام شد، از بس از ذكر خدا لذت مىبرده است اين از حيات دل است.
قربان كسى كه خدا دلش را زنده كرد: جان و روحى به دلش داده وگرنه جان به بدن حيوان هم داده است.
روايت را كوتاه كنم جناب مسيح با يك نفر از حواريين مىرفتند و حواريين سيزده نفر بودند، گاهى يكى يا دو تا يا بيشتر همراهش بودند محل خاصى هم نداشت، وقتى يكى از مال دوستان همراهش بود حضرت مسيح سه تا نان جو به دست او داد به راه افتادند در بيابان عصر كه شد خسته و گرسنه رسيدند به آبى. فرمود: اينجا بنشينيم نانى كه نزد تو امانت بود بياور بخوريم گفت چشم، در راه يكى از اين سه نان را پنهان كرده بود سفره پهن كرد دو تا نان بود گفت: آقا يكيش براى شما ديگرش براى من، جناب مسيح فرمود: سه تا نان بود شروع كرد به قسم خوردن، در اثناء راه جناب مسيح آياتى از خداوند نشانش داد كه در روايت دارد كه فردايش در اثر گرسنگى آهوئى را اشاره كرد و نزديك آمد و ذبحش كرد و هر دو خوردند، بعد هم دعا كرد و زندهاش كرد و فرمود: تو را به خدائى كه اين معجزه را آشكار كرد بگو ببينم نان ديگر كجاست؟ گفت: آقا به همين خداى من، نمىدانم، رفتند تا رسيدند به سه تا خشت حضرت مسيح به آنها نظرى كرد هر سه خشت طلا شد جناب مسيح گفت: يكيش براى خودم يكيش هم براى تو يكى هم براى آن كسى كه يك گرده نان پيش او است، تا اين را فرمود بى حيا گفت: خودم هستم! حضرت گفت كجاست، دست كرد در كمرش بيرون آورد و جلوى مسيح گذاشت.
بسم الله الرحمن الرحيم
له ملك السموات والارض يحيى و يميت و هو على كل شىء قدير هوالاول والاخر والظاهر و والباطن و هو بكل شىء عليم (۸۲)
كلام درباره آيه دوم از سوره مباركه الحديد بود كه فرمود: له ملك السموات والارض يحيى و يميت ملك آسمانها و زمين خاص و ملك طلق خداست، هر نوع تصرفى از خداست از آن جمله كه شاهد ما مىباشد حيات و موت است زنده مىكند و مىميراند كه ديروز مراتب حيات گفته شد زنده و مرده كردن فقط شأن خداست و بس مكرر در قرآن مجيد يحيى و يميت ذكر شده است حيات به هر موجودى مطابق وضع او مىدهد حيات جمادى، نباتى، حيوانى، انسانى.
حياتى هم به دل آدمى مىدهد كه ديروز ذكر شد زنده شدن دل به ذكر خداست از جهل بيرون آمدن است به نور علم و معرفت، به نور ولايت و تقوى منور شدن است.
گفتيم حيات و موت دست خداست و بس. اگر كسى مرگش رسيد اعتراض به مرگ غلط است ناراضى شدن به مرگ، كفر به خدا است هر وقت خودش صلاح دانست همان كس كه جان داد همان هم جان مىگيرد و وقتش را خودش بهتر مىداند، اگر كسى چون و چرا كند فضولى است خدا خودش مىداند، خدا به انسان مهربانتر از مادر است.
رحم و ترحم خدا صد برابر پدر و مادر است. چه بسا اگر اين جوان، مىماند آلوده مىگرديد تا هنوز آلوده به گناه نشده زودتر به منزل برسد بهتر است. خدا مهربانتر است به بندهاش از پدر و مادر؟ بگذار اين جوان زودتر به منزل برسد اگر بماند زيانى براى پدر و مادرش دارد چه بسا جوانهائى هستند تا عيال نگرفته است مؤدب و با محبت است وقتى خودش خانه دار شد دشمن سرسخت پدر و مادرش بلكه قاتل آنها مىشود آيا نمىترسى اگر جوانت مىماند چه شقاوتها از او سر مىزد به ضرر خودش و هم به ضرر پدر و مادرش تمام مىشد هر چه آن خسرو كند شيرين بود.
در روايت دارد عربى مىخواست به مدينه خدمت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بيايد در اثناى راه كه مىآمد زير درختى دو سه جوجه پرنده بود آنها را برداشت كه بياورد هديه براى پيغمبر و متوجه نبود كه مادر جوجهها بالاى سرش همراهش مىآيد. همين طور آمد تا رسيد به مسجد، جوجهها را گذاشت جلوى روى پيغمبر. در اين اثناء مادر بچهها از چند فرسخ خدا مىداند دانهاى در دهان داشت آب يا گندم آورده بود تا در مسجد آمد پائين، منقارش را به دهان جوجهها زد و فرار كرد تا او را نگيرند باز رفت به دنبال خوراكى. مرتبه دوم باز خودش را انداخت نزد بچهها در صورتى كه پرنده از آدمى وحشت دارد باز خودش را در خطر انداخت براى خاطر اولادش بالاخره منقارش را نزديك دهان بچهها آورد. اينجا در روايت چنين دارد: رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رو كرد به اصحاب فرمود: چگونه ديديد مهر اين مادر را به اين بچهها گفتند: راينا عجيباً خيلى شگفت ديديم. فرمود: قسم به خدائى كه مرا به پيغمبرى مبعوث كرد خداى عالم مهرش به بندگانش هزار درجه بالاتر است. اصحاب همه شاد شدند(۸۳) واقعاً همين طور است رسول الله از معدن علم خبر مىدهد علاقه پدر و مادر به بچه كجا علاقه خالق كجا؟
از دوستى خدا به بندگانش است كه اين همه پيغمبران را فرستاد كه بندگانش را هدايت كنند تا از سعادت دور نشوند دوست دارد كه بشر به پاى خودش به آتش جهنم نرود. اين همه وعيدها تشويق به توبه اينها همه از محبت است از بس مخلوقش را دوست مىدارد راضى نيست بشر به آتش برود ممكن است به خيالتان برسد اگر خدا به مخلوقش محبت دارد جلويش را بگيرد تا اصلاً به گناه نزديك نشود جوابش اين است كه اگر جلويش را بگيرد سلب اختيار مىشود خلاف حكمت است يك جا مقتضى است كه بشر مختار باشد هم بتواند گناه بكند هم بتواند ثواب بكند تا استحقاق ثواب و عقاب در او پيدا گردد لذا او را به كار نيك تشويق و از گناه مىترساند به مقتضاى مهرش، اما نمىشود به زور او را به خير بياورد يا از شر دور گرداند كه برخلاف حكمت است كار خدا دعوت به بهشت است مهمانخانهاى به نام بهشت برايتان درست كردهايم(۸۴) بيا و از مهمانخانه ما رو برنگردان مهمانخانهاى كه همه اسباب خوشى در آن جمع است البته بهرهبردارى در آن هم تقوى مىخواهد با آلودگى جور در نمىآيد.
آيه سوم: هو الاول والاخر و الظاهر والباطن چهار اسم، چهار وصف از براى پروردگار جل جلاله در اين آيه سوم از سوره مباركه الحديد بيان مىفرمايد: معنى آيه: خداست كه اول است، خداست كه آخر است، خداست كه ظاهر است، خداست كه باطن است.
اما شرح آن: اول يعنى چه؟ اول است خدا يعنى هر موجودى كه شما تصور كنيد در رتبه متاخره از علتش هست كسى كه آن را آفريده آن اول است وجود مخلوق حاصل و متفرع از اوست، پس اول خداست هوالاول تا مخلوق حاصل گردد عكسش كه بلاشك خلاف عقل است كه بگوئى اول مخلوق آخر خالق و تساويش هم محال است در عرض هم باشند اين هم غلط است. اول واجب الوجود بعد سلسله ممكنات اول آفريدگار، بعد آفريده شدگان مبدأ هستى خداست و به تعبير ديگر خدا ازلى است يعنى هميشه خدا بوده و هميشه خواهد بود مخلوق آن است كه وقتى نبوده بعد هست شده، اما خدا لا اول لاوليته اوليتش اول ندارد يعنى پيش از خدا موجودى نيست، هستى عين ذات اوست، آنچه به نظر مىخورد و آنچه به نظر نمىخورد همه از اوست جل جلاله:
اى همه هستى ز تو پيدا شده زير نشين علمت كائنات خاك ضعيف از تو توانا شده ما بتو قائم چو تو قائم بذات
اول در همه چيز در عطا و بخشش در سلسله عالم هستى اول و آغاز خداست.
والاخر انجام هم خداست آن هم به بياناتى(۸۵) و(۸۶) انالله ما از براى خدا، از پيش خدا، آفريده شده خدائيم برگشتمان هم به سوى خداست اول و آخر، خدا، يعنى مبدأ و مرجع خداست از خدا آمدى به طرف خدا بر مىگردى هستى از او بعد هم به سوى او، معنى ديگرى كه براى والاخر ذكر كردهاند آخر در ادراك يعنى هر عاقلى كه بخواهد علت مراتب هستى را پيدا كند بالاخره سر در مىآورد در دامن كبريائى الهى، فرض كنيد دارد باران مىآيد خوب اين باران از كجا مىآيد؟ مىبينيد از ابر است.
ابر از كجا آمد؟ مىبينيد از بخارهاى درياها بلند شده و در هوا منجمد شده و متراكم گرديده و فشار به هم مىآورند، قطرات آب بيرون مىآيد، بخار از چه توليد مىشود؟ آفتاب مىتابد بر آبهاى دريا، تبخير مىشود مىآيد بالا، حالا آب دريا از كجا پيدا شد؟ اينجا كمى معطل مىشود و جوابى هم ندارد مگر اينكه بگويد: آب دريا همان آبهاى بارانى كه مىآيد سيلها به دريا مىآيد راهى ديگر ندارد (وگرنه تسلسل و دور مىشود) يك مرتبه تو ذهنش مىآيد چه كسى اين طوريش كرد؟ ناچار است بگويد قدرت فوقى است كه اين نظم را داده است از نود ميليون ميل راه حرارت آفتاب، سى ميليون فرسخ راه حرارت آفتاب به اين آب مىرسد و تبخير مىشود(۸۷) گاه مىشود ابرهاى متراكم شده بالاى سر شهرها مىگذرد يك قطره نمىچكد، معلوم مىشود به اختيار خودش نيست، خدا داند اينها مأمور كدام زمين باشند(۸۸) ناچار است آدمى قبول كند همه از۵ خداست.
باز هم مثال بزنم علت پيدايش ميوه از چيست؟ جواب مىدهى ميوه از درخت است، درخت از چيست؟ از هسته است پس هسته از چيست؟ اگر بگوئى از درخت است اينكه جور در نمىآيد (دور مىشود) پس ناچارى بگوئى رب العزة حالا اول هسته خلق كرده يا اول درخت آفريده نمىدانم!
مرغ تا تخم زير پايش نگذارند آيا جوجه پيدا مىشود؟ بگو نه، تا مرغ تخم نگذارد تخم پيدا مىشود؟ نه - بالاخره تحقق جوجه به تخم است تحقق جوجه به اين است كه تخم باشد اينكه دور است نمىشود چاره نيست غير از اينكه مستندش كند بغيب الغيوب به يك قدرت مافوق الطبيعهاى. اين ربط و ارتباطات تمام منتهى مىشود به رب العالمين. آدمى به مرز حيات كه مىرسد تمام عقلاء مىگويند چارهاى نيست مگر بگوئى مافوق الطبيعه است. براى حيات ديگر نمىشود چيزى فرض كرد مثلا اجزاء اصلى حيوان اگر چنانچه مىگويند ده چيز است - اكسيژن، ئيدروژن، فسفور، آهن، كلسيم.... اين ده چيز را اگر تركيب كنند شكلى درست كنند يك ذره حيات در آن پيدا نمىشود بهر اندازه دقت كنند بدنى درست كنند با قلب و... اولاً كه نمىتوانند، بر فرض بتوانند از اجزاء اصلى درست كنند نمىتوانند جان به آن بدهند اگر جان پيدا كند خدا به آن جان داده است نه دانشمندان، هنوز از حقيقت جان سر در نياوردهاند چگونه چيزى كه بر خودشان مجهول است مىتوانند عطاء نمايند.
والظاهر و الباطن معنى ظاهر يعنى آشكار، خدا از هر آشكارى آشكارتر است به حسب اصل وجود و فعل و صفت و اما به حسب كنه و ذاتش، باطن و مخفى است، كسى نمىتواند ذات را بفهمد اصل وجود حق از هر ظاهرى ظاهرتر است براى اثبات هر شىء يك دليل تا برسد صد تا اگر پيدا شد شكى ديگر در آن نيست.
ايها الناس - خداى عالم چند تا نقش صورت نشان تو داده است الان روى كره زمين بشر چهار ميليارد است هر صورتى ساخته دستگاه نقاشى و قدرت الهى است هر صورتى مىگويد استاد من كامل است هر صورتى گواهى مىدهد كه نقاش قدرت بهترين نقاشها است.
جمله عجيبى بگويم: نقاش كه مىخواهد نقاشى بكند سه شرط دارد: شرط اول آن است كه محل نقش سفت و محكم باشد آيا مىشود روى آب نقش كشيد؟ دوم آنكه بر ظاهرش باشد هميشه نقاش روى ظاهر جسم نقش مىكند نه در جسم، سوم آنكه در روشنائى باشد در تاريكى نمىشود، به هر اندازه كه استاد باشد در تاريكى نمىشود نقاشى بكند اما نقاش قدرت در نقشى كه مىكند هيچ يك از اين شرائط سه گانه را ندارد نقش صورت را در يك قطره آب منى جا داده آن هم نه روى آن بلكه داخلش نقشها فرموده است. اول نقشى كه در نطفه پيدا مىشود سه چيز است: قلب و كبد و مغز، اين سه نقطه اولين چيزى است كه نقاش قدرت تأسيس مىفرمايد: ديگر آنكه در تاريكيهاى رحم و مشيمه و شكم(۸۹) نقشها پشت سر هم ادامه مىيابد تا تكميل شود تا برسد به نقش زن و مرد(۹۰) الان روى كره زمين چهار ميليارد نفر گواهى مىدهد لا اله الا الله۶ بلكه در اين چهار ميليارد نفر و در داخل اينها ميلياردها چيز است كه گواهى مىدهند به يگانگى خدا تمام اينها از يك كارخانه بيرون آمده است زير دست يك استاد تنظيم گرديده است.
هر گياهى كه از زمين رويد |
وحده لاشريك له گويد |
اينها درباره الظاهر بود ولى از آن طرف الباطن به حسب حقيقت ذات.
الباطن، اگر كسى خواست از ذات خدا سر در بياورد كه خداوند چيست؟ حقيقتش كدام است؟ اين فكر حرام است آتشت مىزند چون حدت نيست مخلوق نمىشود محيط به خالقش بشود مخلوق محال است فوق خالق بشود. تو چكارت به ذات خدا، عظمت حق آتشت مىزند غيرت حق هلاكت مىكند، تفكر در ذات خدا حرام است.
امام مىفرمايد: مسلمانان تا مىتوانيد فكر در نعمت بكنيد، فكر در دليل و شواهد و آيات كن مبادا در ذات خدا بيائى چون حدت نيست محال است كه آدمى بتواند ذات خداى عالم را بفهمد(۹۱)
در روايت دارد در زمان امام صادقعليهالسلام از همين مرشدهاى صوفيه مدعى شده بود كه من خدا را در عرش مىبينم. خبر به امام صادق (عليه
السلام) دادند كه اين مردك مدعى مشاهده رب العالمين است. امامعليهالسلام فرمود برويد به او بگوئيد نگاه به نور آفتاب بكن، تا چند دقيقه مىتوانى در آفتاب نگاه بكنى؟ اگر توانستى در حالتى كه اين نور آفتاب يك جزء از هفتاد هزار جزء از نور كرسى است و نور كرسى هم يك جزء از هفتاد هزار جزء نور عرش خداست احمق تو طاقت يك جزء از نور آفتاب را ندارى آن وقت چه ادعاها مىكنى.(۹۲)
خدا آفتابها خلق كرده كه نور و حرارتش چندين برابر نور اين شمس است در هيأت جديد گفتهاند اين كهكشانها ميليونها آفتاب كه نور و حرارتش هزاران برابر كره آفتاب است كه امام صادقعليهالسلام فرمود اين نور آفتاب يك هفتاد هزارم نور كرسى و عرش است آن وقت مىتوانى خدا را ببينى استغفرالله العظيم خدائى كه خالق اين نورهاست نورها همه آفريده شده اوست. خداست الباطن هيچ كس حق ندارد در ذات حق، خيال و فكرى بكند.
مثل مسيحىها كه مىگويند: خدا و مسيح و روح القدس متحد شدند آيا علت و معلول و خالق و مخلوق در رديف هم هستند؟
اگر همه جمع گردند نتوانند نعمتهايش را بشمارند، نتوانند سر از وصف او در آورند چه رسد به اينكه ذات بى زوال او را بشناسند. اول مطلق خدا، آخر مطلق خدا، ظاهر حقيقى خدا، باطن حقيقى خدا.
و به تعبير دقيق اهل معرفت، آيه شريفه بيان احاطه كلى الهى است يعنى از اول تا آخر از ظاهر تا باطن همه جا احاطه خداست، دو جمله لازم است در اين آيه بگويم كه قدرى رفع اشتباه بشود.
هوالاول خدا اول است، اول حقيقى داريم و اول اضافى يعنى حقيقتاً اول است يا نسبت به فلان چيز اول است اول مطلق به طور كلى خداست لكن اول اضافى، چند چيز است كه در روايات است اول مخلوق مىفرمايد: آب است(۹۳) و در روايت ديگر اول چيزى كه خلق كرد عقل است(۹۴) و در روايت ديگر اول چيزى كه خلق كرد نور محمد و آل محمد است. اينها همهاش درست است زيرا اوليت اضافى است يعنى نسبت به اجسام مثلاً اولين جسمى كه آفريده شد، آب است از آب هم حيات رسيد به نباتات و حيوانات و انسان.
اول ما خلق الله العقل نسبت به مجردات است اول مجردات كه آفريده شد عقل كلى است عالم انوار اولين روح كلى الهى كه صادر اول است روح مطهر محمد و آل محمد است باز براى اينكه بفهميد اوليت اضافى چيست در چند روايت است كه نسبت به على بن ابى طالب است. اول على آخر على ظاهر على باطن على روايات دارد در خطبه البيان نيز دارد خودش فرموده، از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هم دارد.
اين روايت يعنى چه؟ اين نه اولى است كه در آيه گفتيم براى خداست اين اوليت و آخريت نسبى اضافى است و براى شرح، حديث شريفى در تفسير برهان نقل كرده از كشاف حقايق جعفر بن محمد الصادقعليهالسلام كه يك روز رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بعد از عصر خسته بود سر گذاشت در دامن اميرالمؤمنينعليهالسلام در بيرون شهر مدينه در جائى كه هم اكنون مسجد فضيخ و ردالشمس است بسيار مسجد روحانى و عظيمى است. اينجا جائى است كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم سر مباركش را گذاشت در دامن علىعليهالسلام و خوابيد. مقدارى خواب رسول خدا طول كشيد كه به حسب پارهاى از روايات وقت فضيلت عصر گذشت نه اينكه آفتاب غروب كرد اميرالمؤمنينعليهالسلام مبتلا شد بين دو كار يك جا، نماز نخوانده وقت فضيلت مىگذرد يك جا استراحت رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم هست اين هم مهم است لذا ملاحظه رسول خدا را كرد هيچ حركت نكرد تا رسول خدا خواب راحتى كرد. از خواب كه بلند شد علىعليهالسلام عرض كرد يا رسول الله من نماز عصر را نخواندهام.
تا اين را گفت فرمود: يا على برخيز رو به آفتاب، اول سلام كن بعد از او طلب كلام كن با تو سخن مىگويد بعد از او بخواه كه برگردد به اذن خدا تا تو نمازت را به وقت فضيلت بخوانى رسول خدا هم سلام يادش داد و گفت: بگو السلام عليك يا خلق الله عجب اين است كه بعضى از سنيها هم مسأله ردالشمس را قبول دارند تا سلام كرد ناگاه بلسان فصيح از آفتاب صدا بلند شد فقالت عليك السلام يا اول يا آخر يا ظاهر يا باطن من ينجى محبيه و يوبق مبغضيه و اين دو بشارت را نيز داد على جان خداى عالم دوست تو را نجات مىدهد و دشمن تو را هلاك مىكند.
توجيه ديگرى كه براى ظاهر و باطن بودن اميرالمؤمنينعليهالسلام شده الظاهر على اعدائك و انت الباطن فى العلم ظاهر و پيروز هستى بر دشمنانت و در علم پنهانى - يعنى به قدرى فضيلت تو آشكار شده كه دشمنانت نيز انكارش را نمىتوانند بكنند و در عين حال كسى به كنه و ذات دانشت پى نخواهد برد.
در حديث ديگر از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم مروى است كه فرمود: ظهر علمى كله له پس يا ظاهر يعنى اى كسى كه تمام علم محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم براى او آشكار گرديد و بطن سرى كله له على باطن محمد است يعنى حامل اسرار اوست، سر محمد در على پنهان است.
و از روايات ديگر دانسته مىشود كه ظاهر است به حسب آيات بينات و پنهان است به حسب مقامات و نورانيت(۹۵)
دو مرتبه آفتاب براى علىعليهالسلام برگشت يكى همينجا كه گفته شد در مسجد فضيخ، يكى هم در راه صفين كه آنجا هم هنوز آثارش گفته شد در مسجد فضيخ، يكى هم در راه صفين كه آنجا هم هنوز آثارش هست و اما آنچه بعضى دشمنان على خواستند منكر بشوند كه چطور مىشود آفتاب برگردد و اگر برگردد بايد تمام جهان بفهمند جواب اينها در باب شق القمر گفته شده جواب همان است(۹۶) در آسمان صدها اتفاق مىافتد اهل زمين هيچ نمىفهمند خصوصاً چيزهائى كه در زمين اثرى پيدا نمىشود و دو تكه شدن ماه و به هم چسبيدن كه اثرى نمايان نمىشود، بر فرض چه كسى سر بالا مىكند ببيند چه خبر مىشود.
محل شاهد روايت اينجاست، علىعليهالسلام نمازش را خواند و آفتاب هم برگشت به جاى خودش. علىعليهالسلام آمد پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم پيغمبر فرمود: يا على بگويم آنچه را كه آفتاب به تو گفت، يا خودت مىگوئى، عرض كرد اگر شما بگوئيد شيرينتر است فرمود: به تو گفت، يا اول يا آخر يا ظاهر يا باطن آيا مىدانى يعنى چه؟ يعنى يا اول من آمن بالله و رسوله اى كسى كه تو اول مؤمن به خدا و رسولش هستى اين اوليت اضافى است خبرت بدهم على جان انت الاخر آخرين كسى كه با من عهد مىبندد و من از دنيا مىروم تو هستى در نفس آخر محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم سرش در دامن علىعليهالسلام بود و از دار دنيا رفت.
آيا مىشود ساعت مرگ ما جمال على را ببينيم اما، ما كه خود را قابل نمىدانيم مىتوان گفت: سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش.
انت الظاهر على جان تو كسى هستى كه آيات خداى را تو ظاهر كننده هستى هر كه على را شناخت خداى را شناخته است مردم خدا را به تو مىشناسند انت الباطن توئى آن پنهانى كه كسى حقيقت تو را نفهميد(۹۷) اگر ترس اين نبود كه اين خلق با تو مثل نصارا يا مسيح بشوند فضيلت و كمال تو را مىگفتم به طورى كه خاك زير پايت را بردارند در چشم كنند يا على نشناخت تو را غير از من و حق چنانكه نشناخت كسى حق را غير از من و تو(۹۸)
باطن است، پنهان است حقيقتش مقام نورانيتش و هو بكل شىء عليم فرمود، يا على آنچه كه خدا به من ياد داد ياد تو هم داده شد.
مطلب دوم: كه باز ناچارم اينجا بگويم اشكال دوم در الظاهر است، بلاشك خدا ظاهر است، آياتش آشكار است، اگر تمام درختهاى روى كره خاك قلم شوند و تمام درياها مركب شوند آن وقت جن و انس نويسنده گردند به غير حساب بنويسند دليل قدرت خدا و شواهد حكمت خداى را، درياها خشك مىشود قلمها شكسته و تمام مىشود اما دليلهاى خداى تمام نمىشود(۹۹) والله چنين است تو خودت را سر تا پايت چند تا دليل خدا دارد دويست و چهل و هشت استخوان در بدنت است اينها همه استخوانهاى اساسى، مفصلها هر كدام آيهاى است سيصد و شصت رگ جهنده و سيصد و شصت رگ ساكن، هر كدام آيهاى است.
خلاصه، اشكال اينجا است با اين همه آيات چرا بيشتر مردم منكر خدا هستند؟ چرا بيشتر بشر بعضى عملاً به زبان منكر مىشوند و مىگويند خدا يعنى چه؟ اين عالم خودش پيدا شده است. چطور جور در مىآيد و بعضى هم هستند منكر و معاند نيستند لكن ايمان هم ندارند با اين همه آيات باز هم شك دارند معاند نيستند مثل آن فرقه كه واقعاً در شك۰ هستند يعنى باورشان نمىشود كه خدائى دارند و اين دستگاه همه از اوست همه جا محيط است جوابها دارد مختصرش را حالا مىگويم تتمهاش اگر خدا يارى كرد فردا يا وقت ديگر اگر پيش بيايد.
يكى از علت هائى كه آدمى خداى به اين آشكارى را باور نمىدارد آخرت به اين حقى را باور نمىدارد گناه است. من نمىدانم گناه چه بر سر آدمى مىآورد ايمان جايش در دل است، دل اگر خراب شد، چطور مىشود در آن نقشى پيدا شود، اگر دل خراب شد چطور مىشود ايمان در آن بيايد. امام جعفر صادقعليهالسلام و حضرت باقرعليهالسلام مىفرمايند هيچ چيزى براى آدمى ضرر دارتر از گناه نيست(۱۰۰)
بسم الله الرحمن الرحيم
هو الاول والاخر و الظاهر والباطن و هو بكل شىء عليم هو الذى خلق السموات والارض فى ستة ايام ثم استوى على العرش يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو معكم اينما كنتم والله بما تعملون بصير يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل و هو عليم بذات الصدور (۱۰۱)
هوالاول والاخر ديروز توضيحاتى درباره آيه شريفه در اسماء و صفات الهيه ذكر شد هوالاول فى الايجاد آغاز هر هستى از خدا است يعنى سلسله موجودات عالم هستى اول خداست تا واجب الوجود و هستى مطلق نباشد هستى به موجودات چگونه اضافه مىگردد اول بايد خدا باشد اولى كه (بدون اوليت زمانى) هست كند، هست شدگان را و بعد از آنكه هست شدگان فانى مىشوند او باقى باشد الباقى بعد فناء الاشياء.
هوالاخر آخر همه چيز، باز خداست يعنى ثابت است - اول، وسط، آخر خداست، محيط است فناء و زوال در او راه ندارد ازلى و ابدى است.
الظاهر يعنى ظاهر است به حسب حجت و برهان و دليل ديروز معنى اين كلمه را مشروحاً گفتم هر چه را كه تصور كنيد اثباتش به يكى يا دو يا صد دليل است مگر ذات بيزوال حق كه برگ درختان، قطرات باران، عدد ستارگان هر چه را تصور كنيد همه شاهد و گواه است بر لا اله الا الله آن خداى قادرى كه قدرتش حد و اندازه ندارد اين است نمايشات قدرت او كه از آن جمله آنچه روى كره زمين مشاهده مىگردد در هر چه بشود شك كرد در خدا نمىشود شكر كرد.(۱۰۲) يعنى اگر كسى بخواهد انكار خدا بكند واقعاً خودش را به بى عقلى رسوا كرده است.
مثالى بزنيم، همين ساعتى كه همه شما داريد اگر كسى ادعا بكند كه اين ساعت خودش درست شده كه عبارت از چند تا ميخ و چند تا عقربه و چند چرخ باشد اگر كسى منكر سازندهاش بشود تو سرش مىزنند مگر مىشود خودش درست بشود بايد يك قدرتى با ادراك فوق معمولى باشد كه اين ساعت را درست كند، فكرت را ببر بالا تا برسد به آسمانها و كرات. باز هم داستانى بگويم تا شايد معنى ظاهر و واضحتر گردد:
نوشتهاند: سلطان و وزيرى بودهاند، سلطان منكر خدا بود، وزير موحد و معتقد به خداى عالم، هر چه مىكرد سلطان را متنبه كند نمىشد، ناچار شد در بيابانى كه مسير شكار بود معمار فرستاد خانه قشنگى با درختكارى بسازد، وقتى باغ فارغ شد روزى سلطان را به بهانه شكار به آن حدود برد، از دور چشم سلطان، به اين ساختمان افتاد به وزير گفت اين چيست؟ وزير گفت: برويم ببينيم. عجب ساختمان قشنگى است! وزير گفت مگر نمىدانى چطور شده زمستان كه آمد زمستان عجيبى بود سيل آمد هر چه درخت در جنگل بود كند و آورد اينجا در راه كه مىآمدند به سنگها مىخورد و مىسائيد و پنجره مىشد و سيل ديگرى كه مىآمد شل و گل و سنگ را تا اينجا مىآورد مىشد آجر و ساختمان، ساختمان كه درست شد يك سيل ديگرى آمد چند تا از اين درختها را صاف كرد چوبها را انداخت بالا شد سقف ساختمان و بعد سيل ديگرى آمد، دربها را به ديوار چسباند شروع كرد به بافتن اين حرفها، خوب كه گفت، سلطان گفت:
وزير ديوانه شدى؟ يا مرا ديوانه حساب مىكنى؟ تا معمار و كارگر و وسائل نباشد چطور مىشود كه ساختمان به اين شكل در ميايد.
گفت: قربان آن طور كه من گفتم چطور است؟ گفت محال است شاهد اينجاست گفت آيا من ديوانهام كه مىگويم اين ساختمان خودش درست شده يا آن كسى كه مىگويد اين دستگاه عالم وجود خودش اينطور شده، اگر من بگويم يك خانه چند مترى خودش اينجور شده بدون اينكه كسى در كار باشد ديوانهام و اما تو كه منكر صدها هزار ساختمان و غيره شدهاى ديوانه نيستى؟!
عقلاى روزگار افتخار مىكنند اسرار عالم را بفهمند چقدر حكمت در هر موجودى نهفته است كه مىفهمى بلاشك سازندهاش خيلى دانا بوده.
وقتى جناب هشام كه از اصحاب امام صادقعليهالسلام بود جوان و زرنگ و در علم كلام وارد بوده است برخورد كرد به يكى از زنادقه كه در زمان امام صادقعليهالسلام اوائل بنى العباس پيدا شده بودند خيلى فساد مىكردند، برخى از شبهه هائى كه حالا در كتابها و در دست و زبان بعضيها است مال هزار و سيصد سال قبل است.
يك نفر از اين زنديقها به هشام رسيد خواست مسخره بكند گفت: آيا خدا قدرت دارد تمام اين عالم را در يك تخم مرغ جا بدهد؟ بدون اينكه عالم كوچك بشود يا تخم مرغ بزرگ بشود، هشام بنده خدا از جواب باز ماند اگر بگويد خدا نمىتواند، كفر گفته است. اگر بگويد خدا مىتواند، اينكه نمىشود خلاف عقلست از او مهلت خواست كه بعداً جواب بدهد خودش را رساند مدينه خدمت امام صادقعليهالسلام از آقا مدد خواست امام اول نمايش قدرت را خواست به او فهماند فرمود نگاه بكن بالاى سرت چه مىبينى؟ عرض كرد آقا بالاى سرم ستارهها كه شماره ندارد. فرمود اطرافت چه مىبينى؟ گفت اطرافم كوهها حيوانات، انسانها (حاصل روايت منقوله) فرمود: اين بينائى تو به وسيله چيست؟ اينها همه به وسيله انطباع و انعكاس اين موجودات است در يك عدسى كه چشم باشد آن وقت فرمود: خداى عالم كه عكس اين كرههاى به اين عظمت آفتاب و كوه و دشت و بيابان و حيوان و بشر همه اينها را در يك عدسى از چشم قرار داده است آيا مىشود گفت خدا عاجز است لكن به او بگو آنچه تو مىگوئى نمىشود نه اينكه خدا نمىتواند لا يوصف ربنا بالعجز(۱۰۳)
اگر جاهلى خواست شما را از راه منحرف كند، در جوابش بگو فرق است بين نشدن و نتوانستن. عالم در تخم مرغ جا دادن اين نشدنى است نه اينكه خدا نمىتواند، اين محل قابليت ندارد، ممتنع است لذا همه عقلاء گفتهاند ممتنع متعلق قدرت واقع نمىگردد قدرت به امر ممكن تعلق مىگيرد.
در روايتى است به امام عرض مىكند آقا چرا خدا خودش را آشكار نمىكند كه همه او را ببينند؟ (حاصل روايت شريفه) آقا در جواب فرمود: تو خودت نمىخواهى خدا را ببينى. نگاه بدنت بكن از يك قطره آب منى تا اين حد چه كسى تو را رساند؟ خوابى به بيدارى، بيدارى بخوابى، مرض بعد از عافيت و بالعكس. بچگى بجوانى، جوانى به پيرى، پيرى به مرگ، چه كسى تو را مىچرخاند غير از خدا كسى را سراغ دارى؟ آيا مىتوانى بگوئى خودم. اگر راست مىگوئى نگذار هرگاه جوان هستى پير شوى تا آخر، پس خدا آشكار است به حكمتها و نعمتهاى او اما تو متوجه نيستى، به حكمت و نعمت خداست كه به او پى مىبريم.
الباطن كه به حسب ذات و حقيقت باطن است ديروز پرسيدند خدائى كه ظاهر است از هر بديهى بديهىتر است پس چرا بيشتر بشر منكر خدا هستند؟
خاك بر فرق من و تمثيل من خدائى كه از آفتاب روشنتر است آيا چطور شده كه اين بشر عاقل منكر خدا با اين ظهور و با اين همه آثار شده است. ديروز عرض كردم خلاصهاش را بدانيد ايها الناس خداشناسى مال چشم دل است، اگر چشم دل كور شد نمىشود خدا را ديد، چشم دل را هم گناه در گلزار معرفت سردر آورى محال است. كسى كه پشت به خدا كرده چطور مىتواند خدا را ببيند؟!
چشم آلوده نظر ازرخ جانان دور است |
بر رخ او نظر از آينه پاكانداز |
تا آدمى دل را به ترك گناه صفا ندهد، خدا بين نمىشود اگر تقوا را رعايت كرد به قدرى حق برايش آشكار مىگردد كه اگر تمام اهل كره زمين بگويند خدائى نيست محكم جلوى همه مىايستد مثل ابراهيم خليل كه يك نفر است ولى بالاخره فهميده است دلش را صفا داده است ظهور حق را مىبيند او را مىخواهند در آتش بيندازند باكى ندارد كه كم و بيش داستانش را شنيدهايد. خدا كند آدمى در شهوات غرق نشود، در حب دنيا فرو نرود، گناه چشم دل را كور مىكند، اصل ايمان را از بين مىبرد. آيه قرآنى برايتان بخوانم(۱۰۴) عاقبت آنهائى كه در گناه فرو رفتند، اين است كه تكذيب كردند آيات خدا را و مسخره كردند.
قربان جوانى كه جوانيش را به پاكدامنى و تقوا بگذارند تا سر در آورد در گلزار معرفت، به مقام يقين و خداشناسى برسد.
و هو بكل شىء عليم خدا همه چيز را مىداند، برهان آن از عملش آشكار است آيا آنكه خلقت كرده نمىداند(۱۰۵) البته كه مىداند بلكه از آنچه در دلت مىگذرد آگاه است(۱۰۶) هر كارى كه بخواهى بكنى هر جا بروى خدا با تو است هر كجا بروى از علم خدا بيرون نيستى مسلمان كسى است كه خداى را به احاطه علميش بشناسد بداند كه سر و صدائى كه از او خفيفتر
نباشد نزد خدا آشكار است اگر يقين كنى خدا عالم است مىدانى چقدر كارهايت درست مىشود.
در تفسير نيشابورى داستانى نقل كرده است گويد يك نفر غلام حبشى (از حبشه افرادى را به عنوان غلامى مىگرفتند و مىآوردند و مىفروختند) پس از چندى مصاحبت با مسلمانها آمد خدمت رسول الله و مسلمان شد شهادتين را به زبان جارى كرد و بعد ان الساعة آتية لا ريب فيها اسلام همين است اقرار به شهادتين و قيامت آنگاه نزد بعضى از اصحاب مسأله دينيش را درست كرد دوباره برگشت پرسشى از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم كرد (واقعاً از غلام بيسوادى عجيب است) گفت يا محمد خداى ما عالم هم است يا نه؟ فرمود: يعلم السر و اخفى خداى عالم همه چيز را مىداند قدرى فكر كرد گفت: يعنى موقعى كه من گناه مىكردم گناهان مرا ميديد؟ فرمود بلى۴ گناهان تو را مىديد، ناگهان گفت: وافضيحنا دل پاك نتيجهاش همين است صيحهاى زد و افتاد و از دار دنيا رفت.
هو الذى خلق السموات والارض فى ستة ايام(۱۰۷) اين آيات اول سوره حديد تمام بيان اسماء و صفات حق و توحيد رب العالمين است پس از اسمائى كه ذكر فرمود مىفرمايد: خدا است آن خدائى كه اين آسمانها و اين كره خاك را آفريد به مدت شش روز، يوم تا گفته مىشود در ذهنها معنى روز مىآيد كه عبارت از دوازده ساعت يا كمتر يا بيشتر و به حسب فصلها كه از گردش زمين به دور خودش پيدا مىشود كه هميشه نيمى از كره زمين برابر آفتاب است كه روز مىباشد، ليكن بلاشك مراد به اينكه آسمان و زمين را خدا در شش روز خلق كرد نه روزهاى معمولى است چون كه هنوز كره زمين نبوده تا بگويند روزى بوده است پس مراد به يوم در اصطلاح عرب و عجم و ساير لغات گاهى روز مىگويند و از آن يك دورهاى را مىخواهند يك قسمتى از زمان را اراده مىكنند.
مثلاً فرض كنيد يك روز ما بچه بوديم و در دامن پدر و مادر بوديم يك روز هم جوان بوديم دنبال شهوات، يك روز هم پير و مردنى شدهايم در حالتى كه اين سه روز هشتاد يا نود سال است - مراد از روز يعنى يك قسمت از زبان.
شعرى از حكيم كاشانى در اين باره:
بد نامى حيات دو روزى نبود بيش يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن آن هم كليد با تو بگويم چنان گذشت روز دگر بكندن دل زين و آن گذشت از روز اول تا جوانيش يك روز يك روز هم از آخر جوانى تا آخر عمرش.
خواستم بگويم يك قسمت از زمان روى هم هر چه مىخواهد باشد تمامش را يكى قرار مىدهند. كره خاك و آسمان بالا را شش روز يعنى شش دوره نه شش تا گردش كره، زيرا كرهاى آن وقت نبود مطابق با هيأت و زمينشناسى جديد گويند در ابتدا كره خاك نبوده در اول گاز مايعى كره آفتاب جدا شده بود كه حرارت سطح اين كره در ابتدا شش هزار درجه و حرارت جوفش يك ميليون درجه آنگاه در يك دوره (دورهاش چند هزار سال شده است در هيأت جديد از يك ميليون هم متجاوز گويند خدا بهتر مىداند) پوستهاى روى آن حرارتها و معدنهاى آتشين توليد گرديد پس از دورانى (از شش دوره) كه هر دورهاى هزاران سال طول كشيده كوهها درست شد در دوره ديگر نباتات درست گرديده در دوره ديگر حيوانات و بعد آماده شد براى پيدا شدن انسان(۱۰۸) شش دوره هر دورهاى ميليونها سال طول كشيد تا آماده براى خلقت آدمى گرديد.
ثپ م استوى على العرش عرش كدام است؟ عرش معانى متعدد دارد (خود عرش به معنى تخت است) عرش يعنى تدبير امور، خداى عالم عرشها دارد يكى از تختهاى سلطنتى الهى روى آب است(۱۰۹) يعنى قدرت و حكمتش را بر آب قرار داده است، آب به اين روانى كه هرگاه در باغچه مىآيد از اول شروع مىكند تا آخر تمام درختها را سيراب مىكند در اين باغچه هزاران درخت است از آنكه ميوهاش ترش است تا اينكه ميوهاش شيرين است آن وقت قدرت در آب چطور ظهور مىكند بلكه اساس حيات در آب است(۱۱۰) تا آب پاى درخت ريخته نشود درخت مرده است آب كه آمد همه را زنده مىكند چگونه قدرت نمائى در آب كرده است؟ آن هم با چه تدبيرى؟ قدرى آب كه پاى درخت رسيد مثلاً به صدهزار برگ آب مىرسد، يك برگ از قلم نمىافتد، و آب را برخلاف مجراى طبيعى قرار داده، مجراى طبيعى هبوط و پايين آمدن است نه رفتن به بالا لكن بر خلاف جريان طبيعى، نمىدانم خداى عالم چه جاذبهاى به ريشه داده كه آب را به بالا مىبرد همان آب مىرسد به اين ميوهها چطور تغيير وضع مىدهد، آب مىآيد پاى اين درخت تا مىرسد به ميوه، چه قدرتى بايد اينها را اداره بكند، چه استادى اين دانهها را مرتب مىكند غرضم سلطنت و عرش خداست يك معنى آن اين است كه عرش خدا بر آب است، مىخواهى سلطنت خداى را ببينى؟ آب را نگاه كن عرش خدا بر آب است يعنى تدبيرش بر خوراكيها، حيوانات، نباتات، پرندگان تمامش به وسيله آب است، اين يكى از مراتب عرش الهى.
ديگر از معانى عرش الهى كه ذكر شده است در روايت اين طور است كه تمام زمين و آسمان اول يك حلقه است نسبت به آسمان دوم تا آخر تا آسمان هفتم، آن وقت آسمان هفتم همه يك حلقه است نسبت به كرسى و كرسى هم يك حلقه است نسبت به عرش، حالا ببينيد عظمت عرش چقدر است، بعضى از مفسرين چنين گفتهاند كه شايد اين كهكشانها باشد.
كهكشان بالاى سرت كه نگاه مىكنى يك خط شيرى مانندى كه راه كعبه را گرفته يعنى رو به قبله اين را مىگويند كهكشان، در عالم وجود گويند، صدها هزار كهكشان است آن وقت در هر كهكشانى (منظومه ما جزء كهكشان شيرى يا مجره است) ميليونها ستاره و در بعضى تا سى هزار ميليون كره است كه نه تا از آنها اين آفتاب، ماه، مريخ، زهره، زحل و مشترى و... است.
تا بحال دانشمندان از روى تحقيق و استدلال حدس زدهاند در اين سى هزار ميليون صد و پنجاه ميليونش آفتاب است، يعنى كره عظيمى است نور بخش، كه بعضى از آنها چندين برابر اين آفتاب است از حيث حرم و نور و اما از حيث وسعت يكى از كهكشانها در هر ثانيهاى شصت ميليون كيلومتر از منظومه ما دور مىشود يعنى وسعت و دامنه پيدا مىكند، اجمالاً به حسب روايات نسبت به عرش اين طور تعبير شده است هشت ركن دارد از هر ركنى تا ركن ديگر سى هزار سال راه است. اصلاً از حساب دور است عرش چقدر است، خدا مىداند همين قدر بدانيد كه خداى عالم مىفرمايد:
ثم استوى على العرش يعنى: استولى على العرش حكمران در عرش، تدبير كن در عرش با آن عظمت، خداست در تمام اين كرهها در تمام اين آسمانها، تدبير و نظم قرار داده است، چه بسا در بسيارى از آنها حيات باشد چنانكه در برخى از روايات رسيده است و بشر روى كره خاك خبر ندارد تو كه نمىدانى نبايد منكر شوى حتى تا جائى كه چند سال است، سر و صدا بلند است كه در بعضى از اين كرهها تمدنها و اكتشافاتى است كه هنوز ما كه روى خاك هستيم پى به آنها نبردهايم و همين طور دارند تحقيق مىكنند مىگويند در فوق موجوداتى هستند كه آنها در تمدن و اختراع و پيشرفت مقدم هستند بر بشرى كه روى كره خاك است.
يكى ديگر از مصاديق عرش كل عالم وجود تمام كهكشانها، تمام كرهها، تمام جهان هستى، عرش خداست يعنى محل سلطنت خداست، محل قدرت خداست، نه آب تنها كه اول گفتم، آب يكى از آنهاست، از آن جمله دل مومن است. قلب المؤمن عرش الرحمن.
اى انسان تو به كجا اوج گرفتهاى و خودت هم نمىدانى همين قدر بدان اين قلب تو اگر قلب سليم شد ان شاء الله غير از خدا چيزى در او نباشد از حب مال و جاه و مقام و رياست و شهوات پاك بشود همهاش خدا و آنچه خدائى است گردد اگر دل سالم شد مىشود عرش الرحمن.
بسيارى از دلها طويله است نه عرش خدا، دلى كه در آن پول و متاع است كجا مىشود عرش الرحمن؟! اگر علاقههاى دنيائى از دل بيرون رفت و بنده خدا شد آن وقت دلش عرش خدا مىشود.
نشانه قلب سليم اين است كه اگر نقصى به دنيايت رسيد دلت تكان نخورد ولى واى اگر به دينت رسيد دلت شكسته مىشود يعنى اگر خداى نكرده يك مرتبه خبر شدى كه مغازهات آتش گرفته است دلت قوى بود، درست است آدمى ناراحتى نفسانى پيدا مىكند اما در هر حال دل مومن قوى است ولى اگر گناهى از تو سر زد سخت پژمرده و ناراحت و۷ مضطرب مىگردى(۱۱۱) اين است نشانه ايمان.
بسم الله الرحمن الرحيم
هو الذى خلق السموات والارض فى ستة ايام ثم استوى على العرش يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها (۱۱۲)
روايت در كتاب كافى است از حضرت زين العابدينعليهالسلام از توحيد پرسيدند فرمود: خداى تعالى چون مىدانست كه در آتيه بشر فحص مىكنند دنبال خدا مىگردند لذا سوره توحيد و شش آيه از اول سوره حديد نازل فرمود تا قيامت هر كه مىخواهد خدا را بشناسد، اين سوره و اين شش آيه را بخواند. اينك آيه چهارم:
هو الذى خلق السموات والارض اى كسى كه مىخواهى خدا را بشناسى، خداست آن خدائى كه اين آسمانها و كره زمين را در شش روز (دوره) آفريد.
گفته شد كه بنا به هيئت جديد در ابتدا اين كره زمين قطعه مذابه بود و ذنوان داشته هزاران سال حركت كرد و در اثر طول كشيدن و دورى از آفتاب، حرارت شش هزار درجه اولى كم شد تا اينكه پوستهاى روى كره زمين بسته گرديد كه بشود روى سطحش صاحب حياتى پيدا شود، ميليونها سال اين كره زمين در حركت بود و بعد در اثر رگبارهائى كه بر اين كره زمين ريخته گرديد كوهها درست شد و گياهها و حيوانات را خداوند آفريد، آنهم در دو دوره پس از تمام كردن كره خاك و آماده شدنش براى روئيدن گياه و پيدا شدن حيوانات، آفريدن انسان و آماده كردن آسمانها... استوى على العرش.
تدبير خدا بر اين جهان هستى قرار گرفت خداى عالم پديد آورنده عالم و بر همه اين عالم تدبير كننده است مثلاً زمين را خلق كرد، نظم در حركتش را هم درست كرد، فرض كنيد نظم در زندگى خود بشر را هم خدا بايد تدبير كند در زندگيش الهامها به او كند. اين صنايع كه از بشر درست مىشود آيا از اين گوشت و پوست است نه بلكه همه از الهام خداست پس يكى از معانى استوى على العرش، استوى على عالم الوجود است بر اين جهان هستى اين ملك عظيم مستولى و تدبير كننده است.
آيه بعد يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها از اين كلمه يعلم فهميده مىشود كه واجب است عقلاً و شرعاً بر هر بشرى يقين كند خدا عالم است به برهانهائى كه در قرآن ذكر فرموده و خبر داده است، مسلمان كسى است كه هميشه خدا را با خودش بداند كه در تتمه آيه ذكر شده است، خدا مىداند آنچه در شكم زمين فرو مىرود مثلاً قطرات باران، دانههاى تخم گياهانى كه در زمين فرو مىرود همه را خدا مىداند.
باز از مصاديقش ما يلج فى الارض بدنهاى مردگان است بعضى از مفسرين گفتهاند خدا مىداند از اول خلقت تا حالا چه گنجهائى كه در اين زمين فرو رفته به اين مناسبت مفسر مصرى طنطاوى در پنجاه سال قبل مىنويسد كه در جرائد مصر اخيراً منتشر شده كه به تازگى در بحرابيض نزديك تونس غواصان فرانسوى مشغول غوص در دريا بودند يكى از غواصان به عمق سى قامت كه پائين مىرود منظره هولناكى در زير دريا در عمق سى قامت مىبيند، نگاه مىكند مىبيند زنى است در نهايت زيبائى و آرايش به انواع جواهرات. مبهوت و حيران شده در آن وقت مىبيند ماهيها مىآيند اطرافش و بر مىگردند، دلهرهاى پيدا مىكند اعلان خطر مىدهد. او را بالا مىآورند. به ساير رفقايش خبر مىدهد كه من در دريا چنين چيزى ديدهام، اجمالاً بزرگترشان آمد آنها هم غوص كردند ديدند اينجا زير دريا (عمق سى قامت) جاى خيابان، كوچه، بازار است، باز آنطورى كه بايد و شايد نفهميدند تا مىنويسد از آمريكا استمداد خواستند و از علماى آمريكا كه در اين فن وارد بودند آوردند پس از تحقيقات گفته بود آنچه من كشف كردهام اين است اين زن آدمى نيست اين شكل بتى است كه به حسب طبقات دريا كه من تفحص كردم سه هزار سال قبل در اين قطعه شهرى بوده و اين هم شكل بتشان بوده است. بالاخره بزرگشان دستور داد يكى از دو كار را بكنند يا اينكه دور اين قطعه حصارى بكشند و همينجا موزهاى شود يا اينكه اين بت را بيرون آورند و در يكى از موزههاى معتبر در معرض نمايش بگذارند و سپس شروع كردند به حفارى براى تحقيقات وسيع بعدى.
سنخ اين صدها بت يا چيزهاى ديگر پيدا شد.
از مصاديق اين آيه معدنهاست همين معدنهاى نفت، آهن، معدن مس، طلا، همانكه خلق كرده مىداند و ما يخرج منها آنچه از زمين بالا مىرود آن را هم خدا مىداند از زمين: شاخههاى حبوبات، سبزيها عددش را خودش مىداند و باز از چيزهائى كه از اين زمين بلند مىگردد بخارات است خصوصاً از قسمت درياها، خدا داند كه روزى چقدر بخار متصاعد مىگردد و اين بخارها متراكم مىشود حالت ابرى پيدا مىكند.
و ما ينزل من السماء از آن طرف از بالا هر چه پائين مىآيد خدا مىداند مثلاً چيزى كه محسوس است باران است حرارت آفتاب در هر روزى رقم عجيبى است حرارت از آفتاب به كره زمين مىرسد مثلاً قطرههاى باران را خدا مىداند، خدا مخلوقهائى دارد كه آنها هم مىدانند، امام هم مىداند، حتى در ليلة المعراج رسول خدا ملكى را ديد عظيم الجثه، كه هزار هزار صورت هزار هزار دست تا آخر، فرمود حساب چه مىكنى؟ گفت: يا رسول الله من عدد دانههاى باران كه در درياها ريخته مىشود مىدانم عدد دانههاى باران كه در كوهها ريخته مىشود مىدانم عدد دانههاى باران كه در كوهها ريخته مىشود مىدانم عدد دانههاى بارانى هم كه در بيابانها ريخته مىشود مىدانم فرمود: آيا حسابى است كه عاجز باشى (براى همه شما بشارت است) گفت: يا رسول الله! حساب ثوابى است كه آن را نمىتوانم هرگاه جماعتى از امت تو دور هم جمع باشند و صلوات بر تو بفرستند از حساب ثوابش ناتوانم، نتوانم بشمارم من كه دانههاى باران را مىتوانم بشمارم از حساب ثوابهائى كه خدا - ان شاء الله - به اين جمع عنايت مىكند عاجزم.
اخيراً شنيدهايد كه سنگهاى ريزه كه از كرهها جدا مىگردد به كره زمين ما مىآيد در هر دقيقهاى ميليونها سنگ به زمين يم ريزد منتهى چيزى كه هست در همان حلقهاى كه محيط به كره زمين است در همان هواى متصل به كره زمين از بس حرارت آفتاب در آنجا جمع شده آن سنگ ريزهها آنجا حل مىشود اگر يكى از آنها به زمين برسد از بمب اتمى اثرش بيشتر است و اى، اگر در يك دقيقهاى يك ميليون بمب روى كره زمين بريزد چه مىشود؟
لذا خدا همانجا حلش مىكند و ما يعرج فيها آنچه را هم كه بالا مىرود خدا مىداند.
اينهائى كه گفتم صورت است - در عالم معنى و عالم حقيقت بدنهائى كه در زمين مىروند خدا مىداند، روحهائى كه از بدن فاصله مىگيرد و در عالم بالا مىرود آنها را هم مىداند بدنت در زير خاك مىرود و روحت در عرش مىرود. در روايت خصال شيخ صدوق است. مومن ساعت مرگش كه روحش را مىگيرند و به عرش مىبرند. دست به دست اين گل عالم وجود را ملائكه به عرش خدا مىرسانند.
و هو معكم اينما كنتم رسيديم به نقطه حساس ايمان، مسلمان، مومن، موحد كسى است كه هميشه خداى را همراه خود و ناظر بر خود و همه ببيند يعنى بداند خدائى كه غيب است با توست هو معكم هو يعنى خدا، معكم يعنى با شما اينما كنتم هر كجا باشيد خواه زير زمين يا روى كره ماه خدا با توست باز تكرار مىكند والله بما تعملون بصير اى مسلمانان هر كارى بكنيد خدا مىبيند كار خير كن چون خدا مىبيند، كار شر نكن چون خدا مىبيند. از خدا حيا كن معنى ديندارى همين است. همين خداى را بر خود دانا و محيط بدان در هر كجا كه باشى. اگر اين طور شدى اين ايمان است در دنيا و آخرتت سعادتمند هستى تمام سعادت و خوشى در همين يك كلمه است. آنهائى كه اهل ايمان باشند(۱۱۳) امنيت حقيقى در زندگى دنيا و از ساعت مرگ الى الابد براى آنها است هر چه اضطراب است در كفر به خدا است هر چه امن است در ايمان به خداى عالم است.
از چهار طريق آدمى اضطراب دارد كه بعد علاجش را هم مىگويم: اولين راه دلهره، بيخبرى است كه به تعبير ديگر از معماى هستى سر در نياوردن است كه منجر مىشود به ماليخوليا، دوم حرصها، شهوترانىها ماده پرستى بى مرز و بى حد و حساب اين هم اضطراب مىآورد.
يكى از رفقاى ما اهل منبر بود اين كار را رها كرد رفت در شغل زمين و ساختمان اجمالاً يك وقت با خبر شديم ايشان ميليونر شده تا بالاخره از خانوادهاش سوال شد كه ايشان كجا است؟ گفت: از وقتى كه مالش زياد شده اين بدبخت نه خوراكش را مىفهمد نه زندگيش را پيش از آفتاب مىرود بيرون ساعت يازده، دوازده شب مىآيد در حالى كه گيج و خسته است بعد از چندى احوالش را پرسيدم گفتند زخم معده پيدا كرده چهار ماه است گذرنامه تهيه كرده تا براى معالجه به خارج برود نمىتواند زيرا هر روز كارى از كارهايش را۰ مىخواهد انجام دهد فردا برود.
شهوات هم چنين است حرص بر شكم، گاه مىشود خودش را فداى شكم مىكند.
گويند: در آمريكا (آمار هفت، هشت سال قبل است) يك ميليون و هشت هزار تختخواب براى بيماران روانى دارند همين هائى را كه اضطرابها و دلهرهها به فحشا و منكرات در شراب و قمار كشانده است سپس تيمارستان بعد مىگويند در هر دقيقهاى در آمريكا دو نفر ديوانه مىشوند، اين سالها ديگر چه خبر است؟!
بسم الله الرحمن الرحيم
هو الذى خلق السموات والارض فى ستة ايام ثم استوى على العرش يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو معكم اينما كنتم والله بما تعملون بصير له ملك السموات والارض و الى الله ترجع الامور يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل و هو عليم بذات الصدور (۱۱۴) .
در اين آيات از اول سوره حديد تكيه روى صفت علم و قدرت است تمام صفات كماليه حق برگشتنش به علم و قدرت است واجب است بر هر مسلمانى بداند خداى عالميان دانا و تواناست هم وزن ذره (در تعبير از اين خردتر مثالى نيست) از دانش خدا بيرون نيست(۱۱۵) هرگاه زمستان در اتاق را باز كنند و شعاع آفتاب داخل حجره گردد، ذراتى در حركتند در نور آفتاب به قدرى كوچك است كه گاهى ديده نمىگردد. تا جائى كه يعلم السر و اخفى هنوز حرف نزدى خدا از دلت خبر دارد اخفى آنچه از خودت هم نهان است آن را هم خدا مىداند.
بدون استثناء، هيچ چيز از علم خدا بيرون نيست. واجب است يقين كنى از آن جمله يعلم ما يلج فى الارض آنچه در زمين فرو مىرود.
ديگر آنچه را كه به آسمانها صعود مىكنند شياطينند كه آنها را با تير شهاب رد مىكنند، ديگر ملائكهاند كه هر كدام مقام معينى دارند.(۱۱۶)
ديگر از امورى كه به آسمان بالا مىرود و در آسمان جا مىگيرد اعمال اهل ايمان است(۱۱۷) در ملكوت آسمان جاى اعمال اهل ايمان است (البته آنچه كه واجد شرائط باشد) كه در حديث معاذ ذكر شده است عملى را بالا مىبرند ملائكه آسمان اول ردش مىكنند مىگويند: ما مامور غيبيم چون صاحب اين عمل غيبت كرده عملش بالا نمىرود. عمل ديگرى كه غيبت نكرده آسمان دوم معطلش مىكنند مىگويند صاحبش داراى كبر است ردش مىكنند. عمل ديگرى بالا مىرود به آسمان سوم كه مىرسد مىگويند حسود است ردش مىكنند. عمل ديگرى را ملك مىگويد من صاحب رحمم، صاحب اين عمل قسى القلب است. كسى كه قلبش قساوت دارد عملش قبول نمىشود(۱۱۸) كسى كه رحم ندارد چه توقع رحمى از خدا دارد كه خدا رحمش بكند عملش را قبول بفرمايد. بلكه گاه مىشود بعضى از قساوتها علاوه اينكه نمىگذارد عملت بالا برود قهر خدا را به تو مىچشاند. عملى از اين حجابها مىگذرد ندا مىرسد ما بهتر مىدانيم در اين عمل ريا كرد، نظرش به ما نبود. اين انفاقى كه كرد نظرش تعريف خلق بود نه رضاى خدا.
غرضم اعمالى كه بالا مىرود خدا همه را مىداند حتى عملى كه از نظر ملائكه هم پنهان باشد.
ديگر از مصاديق ما يعرج فيها البته مراد سماء ملكوتى است ارواحى كه از قالب جدا مىشوند و مىميرند اگر چنانچه اهل ايمان و تقوا باشد همان ساعت مرگ روحش را مىبرند از آسمانى به آسمان ديگر تا به آسمان هفتم مىرساند.(۱۱۹) ملائكه با چه خوشى و بهجتى روح مومن را كه تازه از بدن فاصله گرفته است به عالم ملكوت اعلى مىبرند. اگر نعوذ بالله كافر يا گنهكار باشد، واى اگر ظالم باشد، واى اگر مال يتيم خور باشد، واى اگر قسم دروغ خور باشد، اينها وقتى مىميرند به عكس، هبوط است عروج ندارد يعنى او را رو به پائين باسفل السافلين مىكشانند.
در كتاب معانى الاخبار از امام صادقعليهالسلام است مىفرمايد: گاه مىشود مومن كه از دنيا مىرود و پاك است او را به عالم اعلى مىبرند و در آنجا ملحق مىشود به ارواح عاليه و آنها مىگويند تازه مهمان عزيز مكرم است مثل مسافرى كه مىآيد پس از حضور شروع به احوالپرسى مىكنند اينكه تازه مرده وارد شده در عالم ملكوت آشنايانى كه جلوتر۲ مرده بودند تا او را مىبينند مىگويند خوش آمدى بگو ببينم مثلاً فلانى در چه حال است، احوال مىپرسند از حال زندهها كه هنوز روى خاك هستند اينجا امامعليهالسلام مىفرمايد اگر بگويد: خوب هستند در دنيا زنده هستند مىگويند: اميد است كه - ان شاء الله - به ما برسند يعنى در عالم اعلاء - ولى اگر احوال يكى را پرسيدند گفت: پيشتر از من مرد، آن ارواح شريفه مىگويند: آه، قد هوى معلوم مىشود اين بدبخت سرنگون شده حق الناس گردنش بوده كه گرفتار شده اگر سالم بود كه به ما مىرسيد سقوط كرده، عالم ملكوت سفلى رفته تا چه وقت خلاص شود آن را ديگر خدا مىداند(۱۲۰)
حق الناس مثل سنگى است كه به پاى مرغى بسته باشند چطور مرغ نمىتواند بپرد، آدمى كه مىميرد اگر حق الناس بگردنش باشد نمىتواند بالا برود و از عقبات بگذرد.
و هو معكم اينما كنتم يعنى خدا با شماست هر كجا كه باشيد در مسجد، در بازار يا در خانه(۱۲۱) اگر سه نفر هستيد چهارمى شما خداست پنج نفر باشيد، خدا ششمى شماست خلاصه همه جا حاضر و ناظر است و از بندگانش جدا نيست، با آفريدهاش هست يا من كل شىء قائم به هستى هر مخلوقى وابسته به يد قدرت اوست يا من بيده ناصيتى جان من در قبضه قدرت خدا است نه قدرت خودم يك خواب و بيدارى دست آدمى نيست گاه مىشود دلش مىخواهد زود خوابش ببرد نمىبرد، گاهى دلش مىخواهد خوابش نبرد يك مرتبه قهراً سرش پائين مىآيد خوابش مىبرد.
بيخود آدمى را غرور گرفته است چه چيزت دست خودت است همهاش خدا، خدا، خداست كه همه چيزت را او مىداند، هر كارى را او مىتواند بكند قيام هر موجودى به اوست كل شىء قائم به هيچ موجودى روى پاى خودش نايستاده يعنى هستيش مال خودش نيست.
سهل شوشترى كه خيلى در تذكرهها در جلالت قدرش نوشته شده است، كرامات بسيارى از او نقل شده از آن بزرگوار پرسيدند ابتداء سلوك و انقلاب تو چه بوده؟ گفت من در سن هفت سالگى نزد دائيم بودم شبى خوابيده بودم وقت سحر بولم گرفت، از رختخواب بلند شدم رفتم بول كردم خواستم بخوابم ديدم دائيم رو به قبله نشسته عبائى به دوش كشيده عمامهاى پيچيده و نشسته من خوشم آمد پهلويش نشستم تا ايشان نمازش تمام شد گفت: پسر چرا نشستهاى؟ گفتم: خوشم آمده مىخواهم پهلوى تو بنشينم گفت نه برو بخواب، رفتم خوابيدم تا شب دوم باز همان موقع بلند شدم رفتم بول كردم ديدم دائيم دارد نماز مىخواند باز رفتم پهلويش نشستم گفت برو بخواب گفتم دوست دارم هر چه تو مىگوئى من هم بگويم مرا نشاند رو به قبله گفت يك مرتبه بگو يا حاضر يا ناظر من گفتم، گفت برو بخواب. شب سوم بلند شدم باز رفتم پهلويش نشستم گفت: امشب دو مرتبه بگو۳ يا حاضر يا ناظر بالاخره هر شبى سه تا، يا چهار تا به آن اضافه مىكرد من هم خيلى خوشم مىآمد تا كم كم مرا واداشت به وضوء گرفتن (خوشا به حال كسانى كه در خانه هايشان پيرى است كه جوانها را به ياد آخرت بيندازد) شب ديگر هم وضوء گرفتم گفت امشب هفت بار بگو يا حاضر يا ناظر اين مرد بزرگ چه دعائى به اين بچه ياد داده يا حاضر يا ناظر اى خدائى كه همه جا هستى، اى خدائى كه همه را مىبينى، واجب است عقيده داشته باشى يقين كنى هر جا بروى خدا با توست.
هرآن كو غافل ازحق يك زمان است |
در آندم كافر است اما نهان است |
نه كفر به معناى حقيقى كه انكار حق است كفر به معناى ستر و پوشش است همين كه آدمى حق را پوشيد كافر شده كسى كه خداى را نديد خودش و مخلوق را مىبيند.
اگر آن كافرى پيوسته بودى |
در اسلام بروى بسته بودى |
شكر خداى را كه در نعمت را بر ما نسبت، اين همه كفر و دروغ... يك وقت بگوشت مىرسد حى على الصلوة مىدوى، مىآئى براى نماز، استغفار، باز مىروى بيرون در خانه كفر، در كوچه و بازار كفر، باز مىآئى مسجد، ظهر كه شد خدا را مىشناسى، مىفرمايد: نماز به منزله نهر آبى است كه از در خانه رد مىشود، شبانه روزى پنج مرتبه اگر كسى برود در آب و بيرون بيايد هر چه كثافت هست پاك مىشود غفلتها ان شاء الله پاك مىشود اگر مثلاً نماز نمىآمد كفر شخص استمرار پيدا مىكرد.
اگر آن كافرى پيوسته بودى يعنى اگر به ياد خدا به بركت نماز نمىافتادى در اسلام بروى بسته بودى اگر به بركت نماز غفلتهاى از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب پاك نمىشد كجا مسلمانى باقى مىماند.
خلاصه، گفت دائيم شبى دو تا يا سه تا اضافه مىكرد تا كار رسيد به اينجا كه ديگر من خودم بدون اينكه بروم پهلوى دائيم مقدارى كه پيش از اذان باقى مانده است بلند مىشدم، از همان بچگى كيف مىكردم تسبيح دست مىگرفتم و مىشمردم يا حاضر يا ناظر.
كلمه يا حاضر را خواستم برايتان عرض كنم براى فرزندانتان هم اين معنى را روشن كنيد بگو پسر جان هر جا بروى خدا با تو است برهان نمىخواهد فطرتش كافى است(۱۲۲) فقط تذكر مىخواهد.
اكتفا مىكنم به ذكر داستانى كه در آن عبرتى باشد براى تشويق هر كس كه ملاحظه حضور حق كند.
ابن جوزى نقل كرده است و ديگران - و در كتاب فضائل السادات آنجا كه نقل مىكند از كتابهاى متعدده از يكى از اخيار كه گفت: در بازار مصر رد مىشدم رسيدم به آهنگرى (البته آهنگريهاى سابق كه كوره داشتند) مىگويد ديدم اين جناب آهنگر موقعى كه مىخواهد آهن تفتيده را از كوره در آورد دستش را مىكند در كوره و آهن را بيرون مىآورد مىگذارد روى سندان آن وقت مىكوبدش. تا اين منظره را ديدم حيران و متحير همانجا استادم تا استاد فارغ شد. از من سوال كرد چه مىخواهى كه اينجا مدتى است ايستادهاى؟ گفتم معذرت مىخواهم چيز عجيبى از تو ديدهام. پس از اصرار زياد گفت: حقيقتش اين است در جوانيم قحطى شده بود يك زن علويهاى همسايهام بود و آن زن عائله هم داشت، در اثر قحطى و بيچارگى پيش من آمد و مطالبه طعام كرد ديدم خيلى زيباست مطالبه عمل حرام را از آن زن بيچاره كردم آن زن نپذيرفت رفت، مرتبه ديگر گرسنگى طورى بيچارهاش كرد كه تسليم شد و گفت حاضرم ولى به يك شرط گفتم چه؟ گفت: به شرط اينكه چون من آبرو دارم، مرا جائى ببرى كه هيچكس خبردار نگردد من هم قبول كردم گفتم برايت جائى معين مىكنم كه هيچكس نباشد، وقت را معين كردم همه را بيرون كردم خانه خلوت شد هيچكس غير از من وزن محترمه (علويه صالحه) نبود زن آمد: او را به اطاق بردم تا دست به سويش دراز كردم ديدم لرزيد، وحشت كرد گفتم چيست؟ گفت: مگر قول ندادى جائى مرا ببرى كه كسى نباشد؟ گفتم نگاه بكن هيچكس نيست. زن گريه كرد گفت خدا هم نيست؟ تا زن گفت خدا هم نيست، من هم لرزيدم گفتم اى زن والله من بايد بلرزم من بايد بترسم من گنهكارم، من مقصرم تو زن پاكدامن را خواستم آلوده سازم تو چرا بترسى؟ خيلى گذشته است ملاحظه حضور رب العالمين را كردم او را با كمال احترام آوردم آنچه كه رفع احتياجش مىشد مجانا به او دادم گفتم برو به امان خدا - اين زن علويه صالحه دعا كرد گفت الهى چنانى كه مرا به آتش نسوزاندى خدا آتش دنيا و آخرت را بر تو حرام كند. از آن روز تا به حال آتش دنيا مرا نمىسوزاند ديگر نمىدانم آتش جهنم و آخرتم چه مىشود؟ ولى اميدوارم به حق جدهاش كه آتش آخرت هم مرا نسوزاند.
غرضم ملاحظه حضور است تا گفت خدا حاضر است زود تسليم شد و قبول كرد قسمت عمده عذابهاى جهنم مال قلدرها است. لكن خدا خودش مىداند من و شما ملاحظهاى داريم و عذابهاى او را سبك نمىشماريم لكن زورمان به نفسمان نمىرسد. غم دلت را باز كن و بگو.
دمى با حق سخن باراز مىگويى الهى رحمتت درياى عام است اگر آلايش خلق گنهكار نگردد تيره آن دريا زمانى
غم ديرينه دل باز مىگويى وز آن جا قطرهاى ما را تمام است فرو شوئى در آن دريا به يك بار ولى روشن شود كار جهانى
لا يمكن الفرار من حكومتك (۱۲۳) از هر كس فرار كنيم از قدرت و حكومت تو فرار نمىتوانيم بكنيم فقط خوشحالى ما اين است كه وقت مرگ تو با ما هستى، سرازيرى قبر، محشر، فريادرس ما تو هستى.
وقتى از شكم مادر متولد شدى چطور خدا مهر تو را در دل بستگانت قرار داد حالا مىخواهى در دل خاك فرو بروى مهربانها با تو هستند، بستگانت با تو هستند، تا كار مىرسد به جائى كه تو را مىبرند به عرش، آنجا كه حسينعليهالسلام است. امام صادقعليهالسلام مىفرمايد: الان حسين نزد عرش است قرآن هم مىفرمايد: يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى (يعنى فى آل محمد) و ادخلى جنتى(۱۲۴) اى كسى كه يك عمر راه بندگى را طى كردى، راه تقوا را از كف ندادى فادخلى فى عبادى يعنى اميرالمؤمنين سيدالمتقينعليهالسلام حسنعليهالسلام حسينعليهالسلام ايشان بندگان شايسته خدا هستند تو هم به آنها ملحق شو.
ساعت مرگ آدمى اگر با هوش باشد اين معنى را حس كند كه خدا با او است تنها نيست، به مرگ نيست نمىشود، خوشا به حالش.
بسم الله الرحمن الرحيم
و هو معكم اينما كنتم والله بما تعملون بصير له ملك السموات والارض والى الله ترجع الامور يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل و هو عليم بذات الصدور (۱۲۵)
والله بما تعملون بصير باز هم تأكيد مىفرمايد به اينكه خدا مىبيند علاوه بر اينكه در محضر خدا هستيد خدا هم به كارهايتان بيناست اين كلمه بصير يعنى بينا، دانا، و دانستن همه امور را شامل مىگردد كه از آن جمله انسان است.
آدمى مانند ساير حيوانات براى ديدن محتاج به وسيلهاى است كه چشم باشد، از مور ضعيف تا فيل كذائى برايشان چشم خلق كرده و اين چشم براى ادراك ماديات است كه سفيدى، سياهى، قرمزى، فرق بين زن و مرد پير و جوان را از اين روزنه بفهمد لكن خيال نكنيد ديدن منحصر به اين آلت است خداى عالم مىبيند اما نه تنها ظاهر را بلكه زير پرده۶ را، ته دلت را مىداند گذشته و آتيه را مىداند و مراد به ديدن خدا، دانائى است نه به اين چشم، خدا چشم ندارد چون ماده نيست، خدا چشم خلق كن است بدون اينكه چشم داشته باشد به خودى خود مىبيند، مىداند يعنى علم دارد، مخلوق بايد برايش چشمى خلق بشود تا از اين دستگاه عكاسى ادراك بعضى از جزئيات را بنمايد ولى خدا احتياجى به چشم ندارد خودش دستگاه آفرين است چشم درست كن است اگر احتياج به چشم داشت ديگر چشم آفرين نمىگرديد و ادراك هم اختصاص به اين چشم ندارد منتهى در عالم ملك (ماده) جريان قانون الهى بر اين شده است كه آدمى و حيوانات اگر بخواهند رنگ و شكل و صورت را ببينند از اين دستگاه عكاسى چشم ببينند و اما وقتى جان از اين بدن جدا شد ديگر بينائيش احتياج به اين چشم ندارد زيرا مجردات در ادراك قوىترند، آدمى وقتى كه مىميرد اين چشم ظاهرى بسته است اما جمال اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام را مىبيند روحش مىبيند، ملكوت اعمال را مىبيند، گوش ساعت مرگ ضايع شد اما سامعهاى كه در ذات آدمى است كه علم و ادراك باشد صداها را مىشنود، مىفهمد زبان به مرگ برطرف مىشود اما خود روح نطق دارد.
در كافى سبب اين روايت را چنين نقل مىكند: جمعى به منزل حضرت سجادعليهالسلام آمده بودند براى استماع حديث به امام اصرار كردند كه آقا حديثى از قول جدتان برايمان بگوئيد. امام سجادعليهالسلام اين حديث را عنوان كرد:
رسول خدا فرمود: محتضر روحش بالاى بدنش است وقتى جنازهاش را از خانه بيرون مىآورند روح كه بالاى بدن است متوجه مىشود، به بستگانش مىگويد اى بستگان من يا اهلى و يا ولدى لا تلعبن بكم الدنيا كما لعبت لى مال جمعته من حله و غير حله لكم فالمهنا لكم و التبعة على اين جناب ميت روى نعشش فرياد مىزند اى باقى ماندگان من، شما مثل من بدبخت، گول دنيا را نخوريد، ديديد كه چقدر من زحمت كشيدم، از حلال و حرام و مخلوط همه را جمع كردم، حقوق واجبه را ندادم حالا كه مىخواهم بروم، خوش گذرانىها با ديگران است ولكن حسابش به گردن من بدبخت است. گوارائى و خوش گذرانى براى وارثهاست، حساب و كتاب هم به دوش آقاى حاجى بدبخت.
تتمه حديث را بگويم: امام وقتى اين حديث را نقل كرد در مجلس، ضمره مردكى بوده كه ايمان درستى نداشت. اين بدبخت در مجلس مسخره كرد گفت آيا مرده حرف مىزند؟ فرمود: بله گفت: اگر حرف مىزند پس فرار بكند، كارى بكند كه نگذارد او را در قبر ببرند. امام سجادعليهالسلام را خيلى ناراحت كرد. فرمود چه بكنيم اگر ساكت بنشينيم كه مىگويند بخل كرد چرا حديث را برايمان نمىگويد اگر هم بگويم چنين استهزاء مىكند.
مجلس گذشت، راوى ابو حمزه است. گويد: چند روز بعدش از خانه بيرون آمدم، شخصى به من رسيد گفت البشاره ضمره مرد. آن شخصى كه راجع به گفتگوى روح فوق جسد استهزاء كرد ابو حمزه گفت تا شنيدم گفتم بروم ببينم چه مىشود؟ وضع چطور است. رفتم تشييعش بعد از اينكه غسل و كفنش كردند در گور كه خواستند او را ببرند من رفتم جلو شايد در گورش چيزى بفهمم صورتش را روى خاك گذاشتم خواستم بالا بيايم ديدم لبش مىجنبد گوش كردم ديدم مىگويد: ويل لك يا ضمرة واى بر تو اى ضمره، ديدى صدق كلام رسول خدا را؟ خودش داشت به خودش مىگفت، بالاخره ابو حمزه مىگويد: لرزيدم بيرون آمدم مستقيماً آمدم خدمت امام سجادعليهالسلام عرض كردم آقا از تشييع جنازه اين منافق مىآيم و خودم شنيدم نالهاش را در قبر كه مىگفت واى بر تو اى كسى كه استهزاء مىكردى حالا رسيدى به آنچه كه پيغمبر خدا فرموده بود(۱۲۶) .
خواستم بگويم بينائى، شنوائى و گويايى اختصاص به چشم و گوش و زبان ندارد خود روح آدمى بدون چشم ممكن است ببيند بدون گوش، يا زبان ممكن است بشنود يا بگويد در خواب كه خوب آشكار است چقدر حرف مىزنى ولى زبانت ساكت است غرضم وقتى مىگويند خدا مىبيند، به بينائى چشم خودت قياس نكن، خدا علم دارد در محضرش همه چيز حاضر است.
والله بما تعملون بصير معنى بصير كه معلوم شد يعنى خدا علم به مبصرات دارد مىبيند نه به چشم تمام كارهاى بشر، رفتارهايش و بالاترش آنچه به دلش مىگذرد يعلم السر و اخفى تمام امور را مىداند.
خدايا خودت ايمانى بده كه دائما تو را همه جا حاضر و ناظر ببينيم و آنگاه به واسطه اين علم و ايمان، حيائى در ما پيدا شود. حياء لازمه ايمان است هر كس يقين كرد كه خدا او را مىبيند تو را به خدا آيا ديگر خيانت مىكند؟ در خانهاش هم باشد تنها كه باشد پيش خدايش حياء مىكند: حياء صفت كمالى است كه خدا در ضمير آدمى قرار داده كه به بركت آن جلوى فسادها گرفته مىشود، به بركت شرم حضور خالق حياء مىكند خدائى كه محيط برماست، زمين و آسمان لشكر او هستند اراده كند شخص به زمين فرو مىرود مىترسد و مىلرزد اگر در تنهائى باشد يا غير تنهائى هيچ فرقى نمىكند اين صفت چه وقت پيدا مىشود؟ وقتى كه آدمى يقين كند هو معكم هر جا هستى خدا با توست مثل داستانى كه ديروز گفتم قضيه آهنگر در پنهانى بود ولى حيا كرد.
والله بما تعملون بصير اين آيه شريفه بشارت است براى اهل ايمان و تهديد است براى اهل فسق. اى مؤمن البشاره كه خدا همه كارهاى خوبت را مىبيند، اى روزه خور و بى نماز به تو بگويم خدا همه چيزت را مىداند هم بشارت است و هم انذار است.
له ملك السموات والارض و الى الله ترجع الامور از براى خداست ملك آسمانها و زمين و تنها به سوى خدا بر مىگردد تمام كارها و در سوره الشورى مىفرمايد: الا الى الله تصيرالامور بدانيد تمام كارها به خدا بر مىگردد. در آيه قبل هم فرمود: له ملك السموات والارض اينجا هم مىفرمايد: له ملك السموات والارض آيه اول راجع به ابتداى هستى است و آيهاى كه حالا مىخواهيم شروع كنيم راجع به نهايت هستى است آن آغاز است اين رسيدن به غايت است، آن مبدأ و اين معاد است. اول فرمود خداى عالم ملك آسمان و زمين دست اوست حيات و موت هم دست اوست اين از ابتدا است اين ابتداى آفرينش است بعدش چطور؟ بعدش هم ملكش است بعد از خلق هم ملك، ملك خداست، حكومت، حكومت خداست كارها هم بر مىگردد به خدا، ابتدا از خدا انتها هم از خدا انا لله و انا اليه راجعون چنانى كه ملكش بود از اول، بعد۸ هم تا قيامت ملكش است خصوص وقتى كه قيامت را برپا مىكند كارها را بررسى مىفرمايد. ميزانهاى عدل را بر پا مىدارد(۱۲۷) تمام كارها رجوعش به خداست صدوراً و بقائاً و نتيجتاً همهاش به خدا بر مىگردد فرض كنيد اين آپولو واقعاً اگر كسى دقيق شود اين هم الى الله ترجع الامور اين چيست؟ قطعات آهن، فلزات، معادن اينها را چه كسى آفريده؟ خدا. برق و بخار و قوهاى كه آن را بالا ببرد مىخواهد، برق كجاست؟ خدا در اجسام قرار داده چيز ديگرى لازم دارد و مغزهاى حسابگرى كامپيوترى لازم دارد كه حساب كند اين آپولو در ساعت، چقدر مىتواند بالا برود از زمين تا ماه سيصدهزار كيلومتر است كامپيوتر ساز را چه كسى بايد بيافريند؟ خدا.
هر كارى را كه حساب كنيد صدوراً به خدا بر مىگردد خودتان بنشينيد حسابش بكنيد چنانچه غايت و نتيجتاً نيز همه به خدا بر مىگردد ناچارم مطلب را روشنتر كنم خاك و هوا و آب مىشود ميوه و گياه آنها هم مىشود خوراك حيوان، آنگاه حيوان مىشود خوراك انسان، انسان را هم خدا مىبردش(۱۲۸) در عالم قرب خودش كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده اينها همه فداى آدم، اينها همه فانى در آدم و آدم باقى به بقاء الله، برگشتش به خدا شد.
قوس صعود و نزول كه بالاخره مبدأ، خدا و مرجع، خدا اول خدا، آخر خدا اليه ترجع الامور اليه براى حصر است منحصراً همه كارها به خدا بر مىگردد و بس - هر نفسى، هر چه كرده، پاداش داده مىشود به تمام كارهاى هر فرد فردى رسيدگى مىشود(۱۲۹) از قلم نمىافتد اگر ظلمى به كسى كرده محاكمهاش مىكنند به قول حضرت زينبعليهاالسلام به يزيد فرمود: به همين زودى محكمهاى به پا مىشود كه در آن محكمه دشمن تو، به پا كننده اين محكمه، جدم خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم است خون حسينعليهالسلام خون محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم است بايد روز قيامت حق هر ذيحقى از ظالم گرفته گردد به صاحب حق داده شود(۱۳۰)
خدا سوگند ياد فرموده از ستم ستمگرى در نمىگذرم. در ملك خدا كسى را بكشند چه كسى بايد تلافى بكند؟ خدا، چون در ملك او شده است بلكه در بعضى از امور در همين۹ دنيا هم مكافاتهائى داده مىشود باز آن هم، از خداست.
گاهى براى آدمى مشتبه مىشود مكافات و مجازات اگر كسى به مادرش اذيت كرد، مجازاتى دارد و مكافاتى، مجازاتش بعد از مرگ است، همان عذابهائى كه در قرآن و اخبار خبر داده شده براى عاق والدين مكافاتى جداگانه در دنيا دارد، اولين اثرش اين است كه عمرش كوتاه مىشود هر كس پدر و مادر را دل شكسته كرد تا برسد به كشتن، عمرش كوتاه مىشود ديگر آنكه عاقبت به شر مىگردد.
مىگويند متوكل عباسى خيلى بى حيا بود و از دشمنان سخت فاطمه عليهاالسلام و علىعليهالسلام در مجلسش از بس بدزبان و رذل بود بيشتر وزراء هم با او دشمن بودند از جمله كسانى كه دشمن او شد پسرش بود بالاخره به پسرش فحش مىدهد، پسرش تصميم به كشتنش مىگيرد به قاضى وقت گفت: اگر كسى به فاطمه زهراعليهاالسلام جسارت كند حكمش چيست؟ گفت: فاطمه زهراعليهاالسلام كسى است كه خدا در قرآن گواهى به عصمت او داده اگر كسى جسارت به ساحت قدس فاطمه كند مثل اين است كه قرآن را منكر شده كافر است و كشتنش جايز است. گفت به فتواى خود شما من امشب مىخواهم پدرم را بكشم زيرا كه خودم بگوش خودم شنيدم كه اين ملعون به صديقه طاهرهعليهاالسلام جسارت كرده است.
غرضم جواب قاضى است، قاضى گفت: بلاشك درست است كشتنش حلال است اگر هم بكشى در كشتنش ثواب است اما با همه اينهائى كه گفتم اگر پدرت را كشتى عمرت كوتاه مىشود بالاخره پدر ملعونش را تكه تكه كرد خودش هم نشست به تخت سلطنت، شش ماه هم بيشتر طول نكشيد كه خودش هم كشته شد اجمالاً خواستم بگويم هر چند قتلش به جا بود اين اثر وضعى است مكافات است معنى مكافات غير از مجازات است جزاى عمل آن آخرت است ولكن بعضى اعمال است آثارى هم خواهى نخواهى در دنيا دارد هر چند به حق باشد اين اثر وضعى را دارد يا مثلاً فرض كنيد كسى قسم دروغ بخورد قطعاً يكى از آثارش كوتاهى عمر است مگر كارهاى نيكى بكند كه اثر وضعى آن برداشته شود اينها مكافات است پس اين هم از خداست.
داستان عجيبى است واقعاً شيرين، نسبت به ابن مسعود و ابوجهل، در مكه معظمه كه عدد مسلمين كم بودند سوره الرحمن نازل شد پيغمبر اكرم رو كرد به آن چند نفر مسلمان فرمود: كدامتان حاضريد برويد اين سوره را بر مشركين بخوانيد اميرالمؤمنين نبود. ابن مسعود گفت: من حاضرم و عبدالله بن مسعود از مسلمانهاى پاكدامن بلكه قبول ولايت كننده و شيعه على است. بنده خدا كوچك و ضعيف الجثه بود مسخرهاش مىكردند. رسول خدا مىدانست كه بالاخره ابن مسعود طاقت ندارد فرمود بنشين. كدامتان هستيد اين سوره الرحمن را ببريد و بر مشركين بخوانيد؟ باز ابن مسعود گفت من. مرتبه سوم رسول خدا قبول كرد. ابن مسعود آمد در مسجد، ابوجهل و ديگران هم۰ نشستهاند. با رشادت شروع به خواندن كرد(۱۳۱) ابوجهل معطلش نكرد فقط يك سيلى به اين بيچاره زد صورت و گوشش زخم شد و خون جارى گرديد و به سختى به زمين افتاد بعد از ساعتى كه به حال آمد بلندش كردند و با اين منظره رقت بار پيش رسول خدا آوردند. فرمود: چطور شده گفت: ابوجهل يك سيلى زد اينطور سرم آمد. رسول خدا فرمود من گفتم تو نرو چون طاقت ندارى ولى بالاخره اينجا جبرئيل تبسمى كرد و سرش را نفرمود تا آخر كار الى الله تصيرالامور و الى الله عاقبة الامور آخرش چه وقت بود؟ ظاهراً در سنه دو هجرى يا كمتر، در مدينه منوره در وقتى كه لشكر ابوسفيان و ابوجهل حمله كردند و در بدر با مسلمين جنگيدند و فتح با مسلمين شد، مسلمين عدهاى از آنها را كشتند و هفتاد نفر را اسير كردند در اين جبهه جنگ از كسانى هم كه كشته شد ابوجهل بود. پيغمبر خدا ديد ابن مسعود نشسته نمىتواند برود جبهه جنگ چون كوچك و ضعيف بود، فرمود ابن مسعود كارى مىگويم بكن، خيلى كار شيرينى، رسول خدا يادش داد فرمود: شمشيرى بردار برو در ميدان جنگ هر كافرى را كه ديدى افتاده زخم كارى خورده مردنى است سرش را ببر. ابن مسعود هم اطاعت كرد شمشير را برداشت آمد در جبهه جنگ همينطور تماشا مىكرد ببيند كجا كافرى افتاده برود سرش را ببرد كه زحمتى هم نداشته باشد يك دفعه چشمش به ابوجهل افتاد ديد همان ابوجهل كذائى افتاده، زخم كارى هم خورده لكن له خوار خر و پفى مىكند. ابن مسعود از صدايش ترسيد كه اگر برود سرش را ببرد شايد حركتى بكند و ابن مسعود را از بين ببرد از همان دورها نيزهاى كه دستش بود دراز كرد سرنيزه را گذاشت در گلويش فشار داد ديد نمىتواند تكان بخورد كاملاً مناسب سر بريدنش است نزديك آمد ديد كارش خلاص است فقط منتظر است كه ابن مسعود با كمال آسانى سرش را ببرد ابن مسعود چقدر كوچك بوده و چقدر ابوجهل بزرگ بوده كه مىگويند: به سختى رفت بالاى روى سينهاش نشست مردك يك مرتبه چشمش را باز كرد زبانش را بيرون آورد گفت: اى بچه چوپان (اين مردك نفس آخرش هم دارد چه كبرى به خرج مىدهد) از جاى سختى بالا رفتى. جناب ابن مسعود هم فرمود آمدهام براى اينكه خلاصت كنم گفت حالا كه مرا كشتى و رفتى به صاحبت بگو، اى محمد! من حالا كه مىخواهم بميرم از تو كسى نزد من بدتر نيست من دشمنترين خلق با تو هستم بعد وقتى كه به رسول ا گفت، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: او بدتر از فرعون است. فرعون وقتى خواست غرق بشود گفت ايمان آوردم(۱۳۲) ولى اين بدبخت مرگ را مىبيند كفرش بيشتر مىشود بعد ابوجهل نگاه كرد ديد اين كارد گاوكشى كه دست ابن مسعود است هم كاردش كند است و زورى هم ندارد كله گنده اين مردك را ببرد. فهميد كه با شكنجه سرش بريده مىشود گفت ابن مسعود كاردت مناسب سر من نيست بينداز دور با شمشير خودم سر من را بايد ببرى، ابن مسعود هم شمشير خودش را برداشت كه هم تيز و هم زود اين سر را خلاص مىكند اجمالاً سر را بريد از سينهاش پائين آمد. حالا فتح كرده مىخواهد سر ابوجهل را ببرد زورش نمىرسد ناچار شد رفت كارد گاوكشى خودش را آورد و گوشش را سوراخ كرد بندى پيدا كرد در گوشش كشيد آن وقت طناب را گرفته و كشيد تا آورد جلوى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم وقتى آورد رسول خدا تبسمى كرد فرمود(۱۳۳) :
يادت مىآيد آن روزى كه همين ابوجهل سيلى به تو زد گوشت را خون آلود كرد، حالا تو هم امروز خوب گوشش را زخم كردى اينها نه اينكه جزاى ابوجهل است گفتم مكافات است لذا كليت هم ندارد بلى گاهگاهى براى ناظرين عبرت شود و تقويت ايمانها گردد تا بشر بداند كره خاك صاحب دارد، مثل كرههاى ديگر مالك دارد اگر انتقام نكشد خودش ظالم است چنان كه در روايت دارد(۱۳۴) در محضر خود او اين جنايتها مىشود در ملكش واى بر تو اى آدم ظالم، هر كه باشى و هر نوع ظلمى باشد و هر چند پر كاهى نسبت به حيوانى باشد كه به ظلم از او بگيرى.
زين العابدينعليهالسلام در سفر حج بر شتر سوار است شتر را آزاد رها كرده از جاده كمى كج شد سر كرد در خارها و سرگرم خوردن شد، مقدارى معطل كرد امام ديد از قافله باز مىماند تازيانه را بلند كرد كه بزند يك دفعه خودش را گرفت فرمود: لولا القصاص اگر نبود ترس از تلافى! بالاخره نزد(۱۳۵)
لعنت خدا بر تو اى ظالمى كه مظلومى را سيلى بزنى، به قدرى سيلى اثرش زياد است كه ديهاش نسبت به اعضاء ديگر دو برابر است يعنى اگر كسى پاى كسى را زخم كند مجروح كند ديهاش يك مثقال و نيم طلاست يا اگر بزند كه جايش سياه شود واجب است سه مثقال طلا ديه بدهد اين حكم نسبت به صورت دو برابر مىباشد سيلى به طور كلى حرام است هر چند طرف، خائن هم باشد هيچ كس حق سيلى زدن ندارد.
وقتى كه به امر پروردگار حاكم عادل امامان و پيغمبران ميزانهاى عدل را برپا مىدارند(۱۳۶)
نمىدانيم وقتى كه ما را در آن محكمه حاضر مىكنند چه كنيم؟
واى از زبان هر كدام از ما كه چقدر تهمت زدهايم و يادمان هم نيست اينها همه حساب دارد تو يادت رفته خدا كه يادش است، تو بى خبرى، اما در نامه عملت كه ضبط و ثبت است.
چارهاى نيست جز آنكه به خودش پناهنده شويم در اين شبها با زين العابدينعليهالسلام هم ناله كرديم و من ايدى الخصماء غداً من يخلصنى چه كسى از دست صاحبان حقوق و مدعيان مرا مىرهاند؟ (جز تو پروردگارا. )
بسم الله الرحمن الرحيم
له ملك السموات والارض و الى الله ترجع الامور يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل و هو عليم بذات الصدور آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه فالدين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير (۱۳۷)
آسمان و زمين منحصراً ملك رب العالمين است و بس. شريك ندارد براى هيچ مرتبهاى از مراتب خلقت، ملك نيست يك اراده در تمام اين عالم هستى حكومت مىنمايد با حفظ سلسله علل و معلول نه اينكه ما منكر علت و معلوليم يعنى آتش بلاشك آلت سوزاندن است، برق علت روشنائى است لكن چه كسى اين را چنين قرار داده است حرف ما اين است علل و معلول در تحت يك قدرت است خداست كه آتش را سوزان قرار داده است و آب را تر و سيراب كننده قرار داده است و الى الله ترجع الامور و به سوى خدا همه چيز بر مىگردد به شرحى كه روز گذشته ذكر گرديد.
رشته ديگر از ملك داريش كه گواه صدق است بر نفوذ مشيت و كمال قدرت و حكمتش كه در چند جاى قرآن ذكر فرموده موضوع اختلاف شب و روز است اينجا مىفرمايد: يولج الليل فى النهار ايلاج به معناى ادخال است داخل مىكند روز را در شب و داخل مىكند شب را در روز اين معنى كه عبارت باشد از اختلاف شب و روز و درهم شدن آن دو، روز برود در شكم شب و شب برود در شكم روز، در دستگاه خلقت اگر كسى اين معنى را دقت كند اختلاف روز و شب در دو جهت خوب آشكار مىگردد جهت اول در حركت وضعيه است يعنى حركت شبانه روزى كه كره زمين يك دور به دور خودش مىگردد كه هر ثانيهاى چهار فرسخ طى مىكند اين حركت وضعيه كه به مدت بيست و چهار ساعت است دائماً در اين كره زمين شب و روز است - اول آفتاب، پيش از ظهر، عصر، مغرب، عشا، نصف شب، اذان صبح دائماً روى كره زمين است - باز صريحتر بگويم و مثال بزنم، شيراز وقتى كه آفتاب مىزند در آن هنگام جاهائى است كه يك ساعت از آفتاب گذشته، دو ساعت، پنج ساعت جاهائى است كه ظهر است روى همين كره زمين جاهائى است كه وقتى شيراز اول آفتاب است آنجا اول غروب است جاهائى است كه تازه آنجا نصف شب است اينجا اول روز است هم اكنون تقريباً يك و نيم يا دو ساعت بعد از ظهر است كه در مسجد جامع نشستهايد روى كره زمين جاهائى است كه عصر است بعضى جاها الان غروب مىشود بعضى جاها الان عشاء است، الان در سمت آمريكا جاهائى است۳ كه نزديك به نصف شب است آن طرف كره زمين الان شب است حدود چين و ژاپن مىباشد كه الان آفتاب مىخواهد غروب كند. مصر با ما دو ساعت تفاوت دارد هر جائى يك طورى است. غرضم مسأله دخول روز در شب است آفتاب طالع مىشود و تاريكى شب را از بين مىبرد تا وقتى كه خواست غروب بكند آفتاب كه غروب كرد تاريكى پيش مىآيد يولج الليل فى النهار ظلمت شب پيش مىآيد تا ده ساعت يا بيشتر از دوباره شروع مىشود دائماً روز و شب تداخل مىكنند ظلمت شب و نور روز در هم مىروند و يولج النهار فى الليل.
و اما نسبت به حركت شمالى به جنوبى و جنوبى به شمالى، كره زمين كه از آن حاصل مىگردد فصول اربعه، بهار و پائيز و زمستان و تابستان اين چهار فصل پيدا مىگردد. در اين چهار فصل ميزان روز و شب عجيب و دقيق است از اول پائيز (اعتدال خريفى) شبها شروع مىشود به بلند شدن، روزها به كوتاه شدن، تا سه ماه اينطور است شبها بلند روزها كوتاه مىگردد شبها مىشود دوازده ساعت و ربع تا آفتاب بزند قريب چهارده ساعت شب طول مىكشد روز به عكس مىشود ده ساعت، سه ماه هم به تدريج كوتاه مىگردد از روز كم مىگردد تا اول بهار (اعتدال ربيعى) شبها كوتاه و روزها بلند آنهم باز تا سه ماه و از اول تابستان روزها كوتاه و شبها بلند مىشود تا اول پائيز، اى كسى كه چهل، پنجاه سال از عمرت مىگذرد، آيا هيچ وقت شد اين نظم تغيير بكند، نامنظم بشود دائماً اين نظم و اختلاف بين روز و شب، بلندى روز، كوتاهى شب و برعكس از اول خلقت تا حالا بوده و خواهد بود لذا مىتوانند تقويم و ساعات سالهاى آتيه را به خوبى معين نمايند.
والله عليم بذات الصدور ختم مىفرمايد آياتى كه دلالت بر اسما و صفاتش دارد، به صفت علم، باز تكرار مىكند بدانيد خدا عالم است، خدائى كه اين دستگاه منظم را مرتب كرده مىداند، قبلاً فرمود كه: بما تعملون بصير به كارهايتان خدا داناست اينك مىفرمايد: بذات الصدور ذات صفت براى موصوف محفوظ است يعنى بخصلة ذات الصدور خصلتى كه در سينهها نهان است خدا آن را هم مىداند.
روايت جالبى است قسمتى از آن را به مناسبت بگويم راجع به سه نفر مشرك كه تصميم گرفته بودند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را ناگهانى بكشند اميرالمؤمنينعليهالسلام به امر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم يكى را كشت و دو نفر ديگر را گرفت و آورد نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم محل شاهد اينجاست هر چه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اصرار فرمود اسلام بياورند نپذيرفتند، لذا بت پرست كه تصميم كشتن رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را دارد بايد او را بكشند، ماده فساد است.
فرمود: ببريد او را بكشيد، دومى هم گفت: پس از رفيقم نمىخواهم زنده بمانم، مرا هم به او ملحق كنيد تا بردند او را بكشند جبرئيل نازل شد عرض كرد يا محمد او را نكشيد چون سخى است مهمان دوست است، خصلتى دارد كه خدا آن را دوست دارد، ديگر آنكه حسن خلق دارد رفتند و آزادش كردند گفت: چطور شد مرا نكشتيد فرمود وحى خدا بود عين واقع را فرمود، خداى من به من خبر داد كه تو اين خصلتها را دارى. گفت: به خداى محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم قسم، هيچ كس اين خصلتهاى مرا خبر نداشت و همان موقع۴ مسلمان شد شهادتين را به زبان جارى كرد(۱۳۸) اگر بگويم خصلتهاى خوبش او را به اسلام هدايت كرد دور نگفتهام چنانكه خصلتهاى زشت آخرش به كفر مىكشاند و بى ايمان از دنيا مىبرد.
آمنوا بالله و رسوله در اين شش آيه خداى عالم مقدارى از اسماء و صفاتش را ذكر فرمود خصوصاً در مسأله علم و حكمت چند بار تكرار كرد، پس نتيجه اين مىشود: حالا كه دانستى از روى نظم و برقرارى هر چيز، عالم مربوط به يكى است كه آن خدا باشد، بيائيد به چنين خدائى ايمان بياوريد آمنوا خطاب به مسلمانها است اقرار و شهادت دادن به زبان كافى نيست، حتى با كمى اقرار به قلب باز هم اين ايمان نيست ايمان به معناى گروش است، ايمان يعنى آدمى دلش با خداى عالم راهى پيدا بكند در هر حالى خودش را محتاج به او بداند. در قرآن مىفرمايد: اى مومنين، بيائيد حالا ديگر ايمان بياوريد(۱۳۹) اى كسانى كه به زبانتان مىگوئيد لا اله الا الله بيائيد و به قلبتان ايمان بياوريد به آنكه همه چيزتان از اوست بايد توجه و علاقه داشته باشيد تو كه علاقهات به صدها چيز است، اميدت به صدها سبب است، به همه اميد دارى مگر به خدا، از همه مىترسى مگر از خدا، خضوع و خشوع براى همه مىكنى مگر براى خدا، دعوى ايمانت كدام است؟!
بايد تنها براى خداى خودت خاضع باشى، در دعاى ابو حمزه مىخوانيد: سيدى انا القليل الدى كثرته انا الضعيف الذى قويته خداى من، من همان بچه در قنداقهاى هستم، ضعيفى بودم كه يك پشه را نمىتوانستم از خودم دور كنم. آدمى تا نعمت از او نگيرند قدرش را نمىفهمد، دست و زبان و پا، چه نعمتى است؟ حالا نمىفهمى اگر مىخواهى قدرش را بفهمى به كسى كه كور است بپرس چشم چيز خوبى است يا نه؟ آن وقت قدرش را بفهم، آقايان، خانمها نعمت خدا را منكر نشويد گناه خدا نكنيد به زبانى كه خدا داده گناه خدا نكنيد نعمتهاى خدا را يادآور شويد انا القليل الدى كثرته وقتى من آمدم بچهاى بيش نبودم، حالا چند اولاد پديد آمده خدايا تو زيادم كردى انا العارى الدى كسوته(۱۴۰) خدايا من برهنه آمدم چطور خدا لباس براى تو تدارك كرد از پشم حيوانات از نباتات و اخيراً از نفت، تمامش از خداست. او به بشر الهام مىكند بشر هم درست مىكند مىگويند نوعاً لباسهاى امروز را از نفت درست مىكنند نفت از كيست؟ از خدا، چه كسى به بشر الهام كرد و يادش داد كه از نفت پارچه يا غيره درست بكند؟ من همان برهنه اولى هستم كه تو مرا پوشاندى آنگاه كه آدمى خداى را بشناسد به اينكه جميع ملك از اوست اصولاً و فروعاً خودت و ديگران همه و همه ملك السموات والارض پس براى چنين خدائى چقدر بايد خاضع و خاشع باشى.
بايد ترس و لرز از خلاف بندگى كسى داشته باشى كه جانت هم از اوست.
آدمى اگر شعورى داشته باشد بايد پيشانيش از خجلت عرق كند و جان بدهد من آن قدر بى حيا باشم؟ در دعاى ابو حمزه مىخوانيد آه چقدر من بى حيا هستم(۱۴۱) چقدر من جاهل هستم ملاحظه حضور ربى كه له ملك السموات والارض ربى كه الى الله ترجع الامور ربى كه عليم بذات الصدور ربى كه هو الاول والاخر والظاهر والباطن است نكرده و نمىكنم. اين شش آيه كه همهاش در صفات و علم خدا و احاطه او است چقدر بايد آدمى ايمانش، خضوعش، خشوعش بستگيش به پروردگارش شديد و قوى بشود صدهزار درجه بالاتر از بستگى بچه به مادر، بچه قدر به مادر بستگى دارد چرا اينطور است؟ بچه است به خيالش اگر مادر قهر كرد ديگر همه چيزش رها شده واى از وقتى كه مادر با بچه قهر بكند، تا قهر كرد و از بچه فاصله گرفت چه بر سر اين بچه مىآيد؟ بزرگترين بلا براى بچه است فقط دلش مىخواهد مادر به رويش بخندد بداند مادرش از او راضى است چون همه چيزش را از مادر مىبيند.
اى عاقل صدهزار درجه بايد با خداى خودت چنين باشى، چون همه چيزت واقعاً از خداى عالم است، پس سر خجلت به زيرانداز، ملاحظه حضور بنما، لذا پس از اين چند آيه، مىفرمايد: آمنوا بيائيد ايمان به خداى خودتان بياوريد يعنى خاشع بشويد چسبيده به او بشويد، گروش به خداى خود داشته باشيد همهاش از خدا بگو از خدا بخواه، گاه مىشود آدمى نمك به حرام، از صبح تا شب يك لحظه به فكر نمىافتد كه خدا دارد با او چه مىكند كفور است.
تازهاى بگويم تا بفهميد مسلمانى يعنى چه؟ در صدر اسلام غزالى مىنويسد عادت داشتند مسلمانان (البته از بركت رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم به هم كه مىرسيدند احوالپرسى كه مىكردند مىگفتند (كيف حالك) احوال شما چطور است براى چه؟ به قصد اينكه طرف را بيندازند در شكر و بگويد الحمدلله آن وقت پرسش كننده شريك باشد در ثوابش.
ولى حالا جرأت دارى با مسلمانهاى امروزه بگو احوالت چطور است مىگويد بابا دست به دلم نزن چه مىگوئى وضعم خراب است اگر جنست به فروش نمىرسد زبانت كه گنگ نيست، اگر گنگ مىشدى چكار مىكردى.
آمنوا بالله ايمان به خداى خودتان بياوريد با خداى خود سازش كنيد و رسوله و به رسول خدا ايمان بياوريد رسولى كه شما را با خالق خود آشنايتان كرد بايد طورى شوى كه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را از اولادت هم بيشتر دوست بدارى بلكه از خودت هم بيشتر دوستش بدارى چون محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كسى است كه تو را با محبوبت آشنائى داده محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كسى است كه پيغامآور از نزد الله جل جلاله است.
و انفقوا به خيالتان تا گفتيد لا اله الا الله محمد رسول الله اين اسلام و ايمان و دين تمام است؟ ايمانى پيدا كن كه از آن ايمان پى ببرى به رب الارباب كه خودت را و هر چه دارى ملك خدا بدانى مالى كه در دستت است آن را عاريه بدانى مستخلفين فيه خانه، باغ فرش همه را از خدا بدانى نگو اينقدر زحمت كشيدم تا يك خانه درست كردم پس پولهاى در بانك از كيست؟ مىگويد پدرمان مرد يك مشت پولى گيرمان آمد آنهم از پدرم است پس همهاش خودت! خودت از كجا؟ الان پدرت خجالت مىكشد كه مىگفت يك عمر پول من چطور شد؟ من رفتم يك طرف، پولها هم رفت يك طرف، پس معلوم مىشود چند روزى به عاريت با ماست.
اين سرائى است كه البته خلل خواهد يافت |
خنك آن قوم كه در بند سراى دگرند |
اگر مالى كه در دستت است عاريه و مال خدا ديدى خرج كردنش در راه خدا برايت آسان مىشود آن وقت بدان ايمانى پيدا كردهاى. و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه ولى مادامى كه پول خرج كردن در راه خدا برايت سخت است، بدان هنوز ايمان به پول است نه خدا. چطور اگر پاى هواى نفس باشد مىگويند اگر آقاى فلان، يك پاساژى فلان جا بسازى روزى ده هزار تومان مثلاً مال الاجاره دارى زير سنگ پول باشد پيدا مىكنى چرا؟ چون اگر اين پاساژ را ساخت روزى فلان قدر مال الاجاره دارد اما به او بگو آقاى ميليونر اگر اين مدرسه علميه را درست بكنى، اميد است خدا چند برابر به تو عوض بدهد چون اسم خدا رويش است مسامحه مىكند پس خوب معلوم مىشود كه ايمان ضعيف است.
در شأن نزول همين آيات شريفه گويند براى غزوه تبوك بوده است رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اعلان بسيج داد تا قشون همه جمع گردد آيه شريفه هم نازل شد كه انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه(۱۴۲) اى پول دارهاى مدينه بايد شما جور قشون را بكشيد. مسلمانان صدر اسلام اين طور بودند هر كس هر چه داشت آورد تا عثمان كه چند وقيه نقره، هر چه داشت آورد چون جهاد راه خداست. امروز جهاد راه خدا رشتهها دارد، عالم درست كردن، كتابهاى دينى را نشر دادن، دعوت كردن خلق رو به خدا، جهاد است.
سه نفر يا هفت نفر آمدند در حالى كه گريه مىكردند كه خدا در قرآن تعريفشان مىكند گفتند: يا رسول الله ما هم آرزو داريم بيائيم در ركاب تو كشته شويم ولى - وااسفا - نه نفقه داريم نه مركب هيچ چيز نداريم. رسول خدا هم فرمود من هم ندارم كه نفقه راه شما را بدهم. اينها دل شكسته گريه كردند و رفتند كه آيه شريفه نازل شد(۱۴۳) مومن به خدا بايد وضعش چنين باشد فقيرش اينجور، آن جور غنى هر چه دارد مىآورد، فقيرش آه مىكشد مىگويد آه كه نفقه ندارم تا بيايم جانم را فدا كنم. چون مىخواستند بروند غزوه تبوك صد و چند فرسخ راه، هوا در نهايت گرمى خرما هم رسيده كارها هم زياد بايد مشغول خرما چيدن بشوند؟ خرما و زندگانيت را رها كن بلند شو بيا جانت را فداى دينت كن در اين گرما اين چه امتحانى است؟ اگر من و تو بوديم چكار مىكرديم؟!
من نمىدانم اگر امام زمانعليهالسلام بيايد چه بر سرمان مىآيد دستورى بدهد اين شيعهها چه خواهند كرد!!
در همين جنگ تبوك يك تكه تاريخى بگويم از كسانى كه بسختى خودش را رساند بعضىها بودند مركب گيرشان نمىآمد از اين نمونه ابوذر است يك شتر لاغر به دستش رسيد اولاً چيزى برايش پيدا نشد تا سه روز عقب ماند و به زحمت فوق العاده خودش را به لشكر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رسانيد.
در اثناى راه، شتر ابوذر از رفتن باز ماند، ابوذر هر چه كوشيد نتوانست شتر را به راه بيندازد ناچار پياده بارها را به دوش گرفته به راه افتاد. آفتاب گرم به شدت بر سر ابوذر مىتابيد از تشنگى به زحمت افتاده بود ولى هدفى جز رسيدن به پيغمبر نداشت. همان طورى كه مىرفت در گوشهاى از آسمان ابرى مشاهده كرد چنين پنداشت كه در آن سمت باران آمده است راهش را كج نمود به سنگى برخورد كه مقدار كمى آب در آنجا جمع شده بود. اندكى از آن چشيد به خاطرش گذشت بهتر است آب را با خود ببرد شايد پيغمبر و يارانش تشنه باشند و آبشان تمام شده باشد. آبها را در مشكى كه همراه داشت ريخت و با ساير بارهائى كه داشت به دوش كشيد و با جگرى سوزان طى راه مىنمود تا به هر زحمتى بود خودش را به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رسانيد. مردى فرياد كرد به خدا ابوذر است كه مىآيد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: خداوند ابوذر را بيامرزد. تنها زندگى مىكند تنها مىميرد تنها محشور مىشود(۱۴۴) رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به استقبالش شتافت، بارها را از پشتش به زمين نهاد و ابوذر از خستگى و تشنگى بى حال به زمين افتاد. پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: آب حاضر كنيد و به ابوذر بدهيد. ابوذر گفت آب با من است از او پرسيدند آب همراه داشتى و نياشاميدى؟ گفت پدر و مادرم به قربانت به سنگى برخوردم ديدم آب سرد و گوارائى است اندكى چشيدم با خود گفتم از آن نمىآشامم تا حبيبم پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از آن بياشامد.
بسم الله الرحمن الرحيم
آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه فالذين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير و مالكم لا تومنون بالله والرسول يدعوكم لتومنوا بربكم و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مومنين (۱۴۵)
آمنوا بالله و رسوله پس از آنكه از اول سوره مباركه الحدود شش آيه راجع به قدرت، علم و حكمت خدا را ذكر فرمود خودش را معرفى كرد اول خدا، آخر خدا، ظاهر و باطن، خالق آسمان و زمين خدا، آن كسى كه روز و شب را درهم مىكند خدا، آن كسى كه مىميراند و زنده مىكند خدا، عالم خدا، حالا كه چنين است آمنوا ايمان به خدا بياوريد يعنى دل متوجه بشود به خدائى كه همه چيزت از اوست، ايمان به خدائى كه همه كارهايت از اوست، ايمان به آن خدائى كه الان اوصافش ذكر شد كه از آن جمله است مالكيت مطلقه، خودت را بنده بدانى، زنده شدن و مردن و نفس كشيدن و اولاد و مال و تمام چيزها را از خدا بدانى.
ايمانها معمولاً سطحى است مرتبه نازله از ايمان است. آدمى بايد در هر حدى است يك قدم جلوتر برود در آيات بعد مراتب ايمان را ذكر مىفرمايد.
آمنوا بالله ايمان به خدا بياوريد، و رسوله محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم شناس شويد، محمد دوست شويد، ببينيد او چه كسى بوده؟ آن كسى است كه خداى تعالى با وحى خود او را برگزيد و اختيار كرد او را معلم و هادى بشر قرار داد تا قيام قيامت، محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كسى است كه نه استاد ديده و نه مكتب رفته، محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كسى است كه علوم اولين و آخرين از اوست، آمنوا برسوله حرفش را بشنويد بدانيد قرآن از خداست.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت |
به غمزه مسألهآموز صد مدرس شد |
قرآن مجيدى كه علوم اولين و آخرين در آن است بر زبان پيغمبر امى نازل شده است بايد شما ايمان بياوريد يعنى تا فرمان محمد صادر شد از جان و دل بپذيريد.
از لوازم قطعى شناخت خدا، خود را به بنده بودن، خداى را به مولائى شناختن، سهولت انفاق است وقتى كه بشر فهميده خودش بنده و ملك خداست همه چيزش هم از خداست اگر بنا شود خودش را و همه چيزش را ملك خدا بداند ديگر چرا انفاق كرده برايش سخت باشد. خودت مىگوئى مال ديگرى است انفاق كردن به مال ديگرى به دستور خودش آيا سخت است؟!
انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه مستخلف از خليفه است انفاق كنيد از آنچه كه شما را خليفه قرار داد. اينجا دو احتمال در مستخلفين داده شده است. احتمال اول: اينكه مراد خليفه از طرف رب العالمين باشد از جمله آيه شريفه انى جاعل فى الارض خليفه از همان اول خدا آدم ابوالبشر را خليفه قرار داد يعنى كره خاك و هر چه در او پيدا شود عاريه و به عنوان امانت از طرف خداست كه آدم و اولادش در آن تصرف كنند خلافة عن الله ملك از خداست، اين معدنها، زراعتها، حاصلها و ميوهها مال خداست. آدم خليفه است يعنى از طرف خدا مامور است در زمين تخم بريزد، آب بدهد بقيهاش با خداست مثلاً زمين را شخم كند تخمى كه خدا آفريده بريزد، آبى هم كه خدا آفريده به آن برساند همين مقدار خلافت و نيابت از طرف حق دارد يعنى آقاى مالك، زمين زراعتى نه ملك تو است و نه ملك ديگرى است، ملك خداست و هكذا هر چه كه تصور كنيد، احتمال دوم: مستخلف از نسل پيش است، مستخلف از مورث مثلاً خانهاى كه تو در آن نشستهاى پيش از پدرت بوده پس شما خليفه از طرف پدرت هستى، شما كه مرديد سر جاى شما هم اولادت، قومى سر جاى قوم ديگر.
اى كه بر روى زمينى همه وقت آن تو نيست |
ديگران در رحم مادر و پشت پدرند |
هر نسلى وارث نسل جلو مىگردد كره زمين و آنچه در زمين است همه جاى خودش هست، همهاش عاريه، عدهاى استفاده مىكنند، مىميرند عده ديگر مىآيند و و و... جمع و تفريق - بدبختى مىآيد زحمت مىكشد و روى هم مىگذارد مىافتد و مىميرد زحمت كشيدنهايش قسمت مىشود در بين وارثهايش پخش مىگردد و هكذا و ارث كل هم خداست، غرضم درباره مستخلفين است انفقوا اى مسلمانها خرج كنيد از اين مالى كه شما جانشين ديگران هستيد اين كنايه است يعنى مال خودت نيست چقدر مهم است تذكر اين نكته انفاق را آسان مىكند از بس آدمى انفاق كردن برايش سخت است مىگويند انما سمى المال مالا لانه نميل اليه القلوب مال را كه مال گفتهاند چون به دل چسبيده طبع آدمى اين است هر جا پول است، دل هم آنجاست.
يك نفر خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد عرض كرد آقا چطور است كه ما از مرگ بدمان مىآيد؟ در حالتى كه مرگ بلاشك براى آدمى بزرگترين سعادت است و بعدش هم رسيدن به سعادتهاست مرگ به اين خوبى چرا ما از آن منزجر هستيم.
پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پاسخ داد بگو ببينم الك مال مالى هم دارى؟ گفت آقا پول و مال فراوان دارم. فرمود هر جا مالت است، دلت هم آنجا۰ است(۱۴۶) شكى نيست اگر مال تو در دنيا و در بانكها است غير ممكن است كه دل كنده شود و برود به عالم اعلى و اگر مالت را جلوتر فرستادى دلت هم از دنيا كنده مىشود و مىرود به عالم اعلى در حساب خدا.
جوابى ديگر شيخ در كشكول از آقا نقل كرده: حضرت نسبت به كسى كه مىگفت من از مرگ وحشت دارم فرمود: حق دارى وحشت داشته باشى چرا؟ لانكم عمرتم الدنيا شما يك عمر است چسبيدهايد اينجا را آباد كنيد نه آخرت هيچ عاقلى نمىخواهد از آبادى به خرابى برود آن وقت اينجا آباد و آنجا خراب. قربان كسى كه به عكس شد آخرتش را درست و آباد كرد تمام ميل و علاقهاش آنجا است يقيناً دلش مىخواهد از اين وحشتكده دنيا زودتر خلاص شود و برود به عالم اعلى(۱۴۷) خواهى نخواهى بايد آدمى از اينجا برود چه بهتر كه خودش به دست خودش مالش را جلوتر بفرستد طولى هم نمىكشد كه به آن ملحق مىشود.
يك نفر در شيراز در پنجاه سال قبل از اعيانهاى مشهور فارس بود علاوه بر اينكه ملكهاى زياد داشته مثل اينكه گنجى هم پيدا كرده بود مكرر مىگفته من تا هفت پشتم كه بخورند دارم، تا هفت نسلم حساب كردهام دارائى من تمام شدنى نيست. باور كنيد پشت اولش خود بنده مشاهده كردم بيچاره فقير شد خانه و زندگى و وسايل رفت، سيد هم بود بنده ماهى شصت تومان براى خوراكش به او مىدادم اينطور سرش آمده بود همان كسى كه پدرش ادعا داشت تا هفت پشت مال دارم پشت اولى گدا شد.
عجائبى كه در تاريخ ذكر كردهاند بسيار است.
محمد بن حنان گفت: روز عيد قربان در خانه ما يك زن محترمهاى به ديدن مادرم آمد. از مادرم پرسيدم اين خانم كيست؟ گفت اين مادر جعفر برمكى است مىگويد تا فهميدم مادر جعفر است محترمه است سلام و احوالپرسى كردم بعد گفتم: بى بى شما سرد و گرم روزگار را زياد چشيدهايد عبرتى براى ما بگوئيد گفت چه بگويم؟ بهترين عبرتها حال خود من است يك روز عيد قربان شماره غلامان و كنيزان من چهارصد بود آنگاه جعفر امر كرد به عدد هر غلام و كنيزى يك قربانى بكنيد البته غلام و كنيز مادرش - مال خودش هم جداگانه بود و من در همان سال و همان روز از جعفر گله داشتم كه تشريفات مرا كم كرده است بالاخره اين گذشت. امروز روز عيد قربان است بلند شدهام آمدهام منزل شما ببينم يك پوست گوسفند قربانى به دست مىآيد زير پايم بيندازم يا نه.
فهميدم امروز كه روز عيد قربان است شما قربانى مىكنيد پوستش را بدهيد به من. اين شد دنيا؟! واقعاً عبرت است(۱۴۸)
چون راجع به برامكه پيش آمد، باز عرض كنم فضل بن يحيى برمكى(۱۴۹) رئيس الوزراء هارون بود. برامكه هر چه مىخواستند برمى داشتند و داد و دهششان عجيب بوده البته براى حفظ وزارتشان بوده نه براى خدا تا بالاخره خيانتشان بر هارون كشف شد و از بينشان برد در آن اوقات طمطراق، شبى پسرى برايش متولد شد فرستاد عقب شاعر وقت (اسمش در نظر نيست) شاعر وقت را آوردند گفت پسرى خدا به من داده مولوديهاى مىخواهم برايم بگوئى. سه تا شعر گفت: و يفرح بالمولود من آل برمك... از بس فضل خوشش آمد يك صد هزار درهم به شاعر داد، يك قباله ملك هم به نامش كرد. خلاصه همان شب آن شاعر را غنى و مالدار كرد. شاعر اموال كذائى در تصرفش بود از دارائيش استفاده مىكرد تا چند سال بعد روزى حمام رفته بود كارگرى كيسهاش مىكشيد اين آقاى شاعر در حمام خوشش آمد كه شعر بخواند همان سه شعرى كه براى پسر برمكى گفته بود شروع كرد خواندن. يك وقت كيسه كش صيحه زد افتاد، بالاخره بعد از دقائق و لحظاتى به خود آمد آنگاه از او پرسيد چطور شد يك دفعه حالت به هم خورد؟ گريه كرد گفت اين شعرها براى چه كسى گفته شده؟ گفت پسر فضل بن يحيى برمكى وقتى به دنيا آمده بود مال آن شب اين چند شعر را گفتيم صله فراوان هم گرفتيم حالا يادم آمد خواندم گفت من بدبخت همان پسر هستم همان بچهاى كه آن شب براى ولادتش ميليونها مىدهند و اين شاعر را صاحب ملك مىكنند براى سه بند شعر، من همان هستم كه روزگار رسيده به جايى كه بايد كيسه كشى (آن شاعر را) كنم اين است دنيا ايها العقلاء.
بنابر اين كسى كه مال در دستت مىآيد به اين مال تكيه نكن خيال نكن اين رازق و خداى توست اين كاشف الكروب است بعضى از عوامها مىگويند بعد از خدا پول حلال مشكلات است استغفرالله نه چنين است اگر خدا نخواهد ميليونها باشد حلال هيچ مشكلى نخواهد گرديد و ضمناً هم بدان به خرج كردن تمام نمىشود و اگر خدا خواست تمام بشود به امساك نمىماند. امام حسينعليهالسلام فرمود انفاق، مال را تمام نمىگرداند و امساك مال هم آن را نگه نمىدارد(۱۵۰)
فالدين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير هر كدامتان اهل ايمان و انفاق شديد (از آنچه كه خدا به شما عاريه داده در راه خدا خرج كرديد) براى آنها است پاداش بزرگ، خدا مىفرمايد بزرگ است تمام كره خاك و عالم دنيا را تعبير كرده به لهو و لعب، تعبير به قليل(۱۵۱) فرموده هفت اقليم كم است تمام خوشيهاى روى كره خاك كم است اما اگر براى خدا كردى، پاداش خدا بزرگ است لهم اجر كبير بزرگى همين بس كه نهايت ندارد يعنى اگر با خدا معامله كردى، خدا جزاء باقى به تو مىدهد. هر چه در دنياست فانى است، هر چه در دنيا خدا به تو مىدهد اين پاداش خدائى نيست چون دنيا دار جزاء نيست ممكن است مكافات باشد چنانچه گذشت چون مال و جاه و اسم و رسم و رياست و شهرت تمامش از بين رفتنى است اما عطاء خدائى باقى و در آخرت است.
خداوند چند اولاد به فاطمه زهراعليهاالسلام داده تمام كارهاى خانه به عهده ايشان است از جاروب تا آرد كردن جو و پختن. بالاخره اميرالمؤمنين پيشنهاد فرمود از پدرت رسول الله كنيزى بخواه تا به تو كمك نمايد فاطمه زهراعليهاالسلام (حاصل روايت شريفه) چادر سر كرد پيش پدر آمد و جريان را عرض كرد. فرمود برو خودم مىآيم. فاطمه رفت منزل بعد رسول خدا تشريف آورد فرمود: فاطمه جان بچش تلخى زندگى دنيا را تا ببينى شيرينى زندگى آخرت را، فاطمه جان بهتر و بالاتر از كنيز مىخواهم چيزى يادت بدهم بعد از هر نماز فريضه صد مرتبه ذكر، كه سى و چهار مرتبه الله اكبر، سى و سه مرتبه الحمدلله، سى و سه مرتبه سبحان الله باشد - اين تسبيح فاطمه زهراست. فرمود اين را بخوان تا عطاى باقى نصيب تو گردد(۱۵۲) غرضم مسأله باقى است خدا بخواهد عطا بدهد بايد عطاى باقى بدهد.
بعضى هستند مىگويند خدا چرا يزيد را مهلت داد؟ اگر خدا بخواهد مجازات كند در دنيا نمىشود فوقش خدا او را بكشد. بايد مجازات در عالمى بشود كه هر لحظه كه بميرد باز زنده بشود كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها(۱۵۳) مىسوزد و خاكستر مىشود دوباره درست مىشود و همچنين و مالكم لا تؤمنون بالله و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم و قد اخذ ميثاقكم(۱۵۴)
مفسرين فرمودهاند اين خطاب به مومنين است نه به كفار آمنوا يعنى اى مومن، بيا ايمان بياور و ما لكم لا تومنوا چه مىشود شما را اى مسلمانها كه ايمان نمىآوريد ما لكم لا تومنون در حالتى كه پيغمبر ما يدعوكم لتومنوا بربكم شما را مىخواند مىفرمايد: بيائيد ايمان بياوريد و قد اخذ ميثاقكم همان روزى كه ايمان آوردى مگر عهد نكردى بنده خدا بشوى؟ لازمهاش اين است كه خدا بشود معبود و محبوب و تو بشوى بنده و مطيع و فرمانبردار او، خاضع و خاشع براى او. آن روزى كه گفتم اشهد ان محمداً رسول الله يعنى حاضر شدم حرف محمد را بشنوم، پيغمبرى كه شما را به توحيد دعوت كرد چرا دعوت پيغمبرتان را نمىپذيريد؟
اينجا جاى سوالى است چگونه به مسلمان بگويند بيا مسلمان بشو، به مومن بگويند بيا مؤمن بشو (تحصيل حاصل است) جوابش آن است كه ايمان مراتب دارد. اى كسى كه درجه ضعيف از ايمان را دارى، بر تو واجب است جلو بروى ايمان بيشترى پيدا كنى. ايمانى كه الان تو دارى ضعيف است معلوم نيست در گور با تو باشد ايمانى كه عمل خيز نباشد، ترس خيز نباشد اين چه ايمانى است!! مىگوئى معاد حق است، و ان الساعة آتية لا ريب فيها حساب، قيامت، ميزان، صراط، حق است اين تنها ايمان به آخرت نيست، ايمان به آخرت اينست كه الجنة حق مىگويد بترسد و شبانه روز ضجه زند كه نكند من بدبخت از بهشت محروم باشم و النار حق كه مىگوئى بلرزى، نكند پايم بلغزد بيفتم در آتش سوال منكر و نكير فى القبر حق(۱۵۵) به زبان گفتن كه ايمان نشد، ايمان آن است كه تا مىگوئى لرزشى در تو پيدا بشود.
از كوزه برون همان تراود كه در اوست، بهتر اين است كه من يك آيه از قرآن برايتان بخوانم از سوره مباركه انفال(۱۵۶) مؤمن كسى است كه اسم خدا كه برده شود دلش تپش پيدا مىكند بلاشك بايد اينطور شود كسى كه خداى را به عظمت شناخت خدائى كه اين همه مخلوق همه به اراده او مىچرخد(۱۵۷) آيه قرآن كه برايش مىخوانند ايمانش زياد مىشود و ديگر آنكه توكل به خدا لازمه ايمان است(۱۵۸) اگر خدا را شناختى، رازق، مدير و مدبر خداست پس تكيهات هم بايد خدا باشد. دلهره از هيچ چيز نبايد باشد.
از آن جمله الذين يقيمون الصلوة نماز را اهميت مىدهد ايمان آن است كه در دل است و اعمال گواهش است(۱۵۹) مثلاً اگر كسى را ببينى لبهايش خشكيده است، خسته و كوفته است، حالش مىگويد عطش پيدا كرده است الظاهر عنوان الباطن قرآن مجيد مىفرمايد الذين يقيمون الصلوة مؤمن كسى است كه نماز مىخواند اگر كسى نماز نخواند مومن نيست! آيا مىشود بگويد بنده هستم، اما بندگى نمىكنم اينكه تناقض است، مومن به خدايم، از خدا ترسناكم ولى گناه هم مىكنم مما رزقناهم ينفقون من مسلمان و مؤمن هستم اما دست بجيبم نمىزنم، هر عبادتى كه بدنى است به هر زحمتى باشد حاضرم نماز، روزه و قرآن حاضرم اما پول خرج كردن را قبول ندارم پس اسم ايمان را هم نياور، در دل جنابعالى از ايمان خبرى نيست. اگر تو خودت را بنده بدانى آيا كسى مىآيد از حواله مولايش نسبت به خزينه مولايش خيانت بكند و ندهد؟ مولا كه خزينه به دست علام داد اگر حواله كرد از خزينهام فلان مبلغ بده آيا مىتواند امتناع بورزد؟ لذا مىگويند سخى به خدا و به بهشت و به مردم نزديك است و بخيل از هر سه دور(۱۶۰) نماز مىخواند و روزه مىگيرد و حج مىرود اما ناقص است چه بسا نماز خواندن از روى عادت و تخيلات باشد اگر از روى ايمان شد هيچ فرق نمىكند بين نماز و روزه و پول خرج كردن و انفاق كردن اگر كسى واجبى را بجا مىآورد واجب ديگر را ترك مىكند، مال اين است كه ايمانش ناقص است بالاخره(۱۶۱) مومن حقيقى كسى است كه اهل نماز است اهل زكات و انفاق است پول خرج كن است تا مىرسد به جائى كه اگر يك دانه خرما دارد نصفش را مىدهد در راه خدا.
مومنين، اگر ميثاق و عهد را قبول داريد چرا ايمان به خدا نمىآوريد؟ هر فردى اين آيه را بخواند و به خودش سرزنش كند چرا به خدا ايمان نمىآورى اى نفس چرا خدا را حاضر و ناظر نمىدانى؟ چرا خدا را رازق و كافى المهمات نمىدانى كه توكل به او داشته باشى؟ به نفس خودت بگو چرا حياء نمىكنى؟ به آن خدائى كه تا اينجا تو را آورده بعد هم رزقت را مىرساند؟ چرا از داده خدا بخل مىكنى؟ چرا تسليم خداى خودت نمىگردى؟ چرا به قضاء و قدر او راضى نمىشوى؟ چهل سال است مثلا سر سفرهاش نشستهاى و او را نشناختهاى؟! همه چيز به تو داده است چهل سال است بطور عاريه به تو داده حالا به تو مىگويد از اينها يك پنجمش را بده، به خودت بگو واى بر تو چرا مسامحه مىكنى اى۵ بخيل لئيم، در دعاى ندبه زين العابدينعليهالسلام عرض مىكند: آه آه هر چه عمرم بيشتر مىشود حالم خرابتر مىشود.
عزاى خودت را بر پا كن هر چه عمرم بيشتر مىشود، قساوتم بيشتر مىشود، دلم تاريكتر مىشود نفس آدمى تا لوامه نشود، به نفس ملهمه نمىرسد. لوم يعنى به خودش ملامت و سرزنش كند به عكس مسلمانهاى امروزه كه ملامت و سرزنش مىكنند، تو سرى مىزنند اما به ديگران. عاقل كسى است كه نسبت به خودش اين قسم باشد.
ديده ز عيب دگران كن فراز همه عيب خلق ديدن نه مروت و مردى
صورت خود بين و در او عيب ساز نظرى به خويشتن كن كه همه گناه دارى
شنيدهايد درشان نزول سوره هل اتى، وقتى كه حسنعليهالسلام و حسينعليهالسلام تب كردند، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم تشريف آورد به علىعليهالسلام فرمود نذرى بكن تا خدا حسن و حسين را شفا دهد. نذر كرد كه اگر خدا شفا بدهد به شكرانه اين نعمت سه روز روزه بگيرد. زهراعليهاالسلام هم نذر كرد خدا هم شفا داد حالا مىخواهند وفاى به نذر كنند و روزه بگيرند براى افطار خوراك مىخواهند (حاصل روايت منقوله) اميرالمؤمنينعليهالسلام سه صاع جو يا به عنوان قرض يا مزد ريسيدن پشم توسط زهرا تدارك فرمود فاطمه زهرا هم تصميم گرفت كه هر صاعى براى روزى باشد يك صاع جوع را پنج قرص نان كرد چون پنج نفر بودند علىعليهالسلام فاطمهعليهاالسلام حسنعليهالسلام ، حسينعليهالسلام فضه. هنگام افطار كه شد تا خواستند كه ميل كنند صدا بلند شد اى اهل بيت پيغمبر مسكين و فقيرى هستم. اميرالمؤمنينعليهالسلام فوراً سهم خودش را داد و همه سهم خودشان را به مسكين دادند. آن شب با آب افطار كردند روز دوم هم فاطمه زهرا يك صاع ديگر آرد كرد و پنج قرص نان پخت هنگام افطار تا خواستند ميل كنند نالهاى بلند شد اى اهل بيت پيغمبر يتيمى هستم، علىعليهالسلام سهمش را داد آن شب هم بالاخره تمامشان سهم خودشان را بخشيدند روز سوم خيلى سخت است همچنين مثل روزهاى قبل تا خواستند افطار كنند صدا بلند شد اى اهل بيت پيغمبر، اسيرى هستم، به داد من برسيد علىعليهالسلام سهمش را داد فاطمهعليهاالسلام و حسن و حسينعليهماالسلام و فضه هم سهم خودشان را انفاق كردند آن شب هم با آب افطار كردند(۱۶۲) در روايت شيعه و سنى هم چنين دارد (صاحب تفسير روح البيان نيز نقل مىنمايد.
اين است نمونه انفاق كامل كه نشانه ايمان كامل است. خداوند هم قدردانى فرمود و با فرستادن سوره هل اتى تا قيام قيامت، اين انفاق را زبانزد خاص و عام گردانيد.
بسم الله الرحمن الرحيم
آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه فالذين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير و ما لكم لا تومنون بالله و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مومنين (۱۶۳)
روز گذشته كلام در اين آيه شريفه بود و ما لكم لا تومنون بالله اى مسلمانان چند سال است كه پيغمبر اكرم شما را مىخواند، شما را با خدا آشنا مىكند آيا نرسيده كه ايمان بياوريد؟ اين نسبت به صدر اسلام، الان هم همين است آيات قرآن مجيد، شواهد ربوبيت الهيه، امر به ايمان به توسط پيغمبر مكرم، آيات قرآن اين همه بر شما مردم خوانده شده است آيا نرسيده وقتى كه ايمانى در شما پيدا بشود اسلام به زبان تنها قيمتى ندارد فقط نتيجهاش طهارت بدن و صحت نكاح و توارث است اما بعد از مرگ خبرى نيست.
اگر ايمان به دل رسيد نشانهاش خشوع است تذلل نزد پروردگار است ترس از مخالفت پروردگار است. اگر كسى ايمان پيدا كرد كه خدا او را مىبيند (سوره حديد كه موضوع بحث ما است يك جملهاش كافى است. ) و هو معكم اينما كنتم اى مسلمانان! تو بايد بدانى هر جا بروى، خدا با تو است در هر حالى خدا ناظر بر تو است، اگر اينطور شد هميشه حالت خضوع و خشوعى دارد چه تنها باشد و چه با كسى باشد هيچ فرق نمىكند مىگويد خدا حاضر است البته مراتب دارد تا برسد به مقدس اردبيلى اعلى الله مقامه كه گويند اين بزرگوار چهل سال آخر عمرش در خانه هم پايش را دراز نمىكرده است ملاحظه حضور نسبت به ملك الملوك، رب الارباب مىكرده كه پايش را دراز نمىكرده حتى در خانهاش.
اينكه مىگويد ما لكم لا تؤمنون خطاب به من و تو است نه به كفار. اى آنهائى كه مدتى است دم از دين مىزنيد، دم از اسلام مىزنيد چرا ايمان كلى به خدا پيدا نمىكنيد يعنى ايمانى كه تو را وادار به ادب كردن در حضور رب العالمين كند ايمانى كه تو را وادار به خضوع و خشوع و تذلل خودت را در برابر رب العالمين كند، خود را عبد ذليل در محضر رب جليل بدانى، هيچ وقت عبد ذليل در محضر مولا صداى بلند هم نمىدهد. در دعاى سحر مىخوانى اللهم انى اسئلك خشوع الايمان قبل خشوع الذل فى النار(۱۶۴) هر كس اينجا خاشع شد خوشا به حالش. هر كس خاشع نشد فردا با تو سرى خاشعش مىكنند. بشر بالاخره بايد براى خداى خودش خاشع بشود. اگر اينجا ايمان و خشوع و خضوعى پيدا كرد خوشا به حالش اگر نشد فردا در جهنم ذلت مىكشد از همان اولين مونف ذلت بر جهنميان ريخته مىگردد كه در قرآن مجيد ذكر۷ مىفرمايد(۱۶۵) متكبرها، بى ايمانها، بى خشوعها سر از قبر كه در مىآورند هست الهيه از اوضاع قيامت آنها را مىگيرد و در برزخ هم همين است. ذليل، غبار آلود، سياه چهره، مهيب، تا چهل سال سرهايشان به زير است خاشعة ابصارهم قربان آن كسى كه در نمازش خاشع شد(۱۶۶) ديگر در قيامت نمىخواهد با تو سرى خاشعش كنند، خشوعش در دنيا پيدا شد اما اگر اينجا خشوعى نداشت (اى تارك الصلوة) منتظر باش خشوع قيامت را كه چهل سال خاشعة ابصارهم چشمت تكان نمىخورد بالاخره ذلتى است كه يك روز و يك سال نيست چهل سال، آن هم موقف اول هر كس اينجا خاشع نشد آنجا خاشعش مىكنند اللهم انى اسئلك خشوع الايمان خدايا طورى بشود اينجا خاشع بشوم قبل خشوع الذل فى النار نه در آتش جهنم نه در گور نه در برزخ - صد هزار فرياد از زندانخانه الهى. گاهى ديدهايد زندانيهاى انفرادى دنيا را، كسى كه مثلاً صاحب زور او را خائن خيال كرده در اين سلولهاى انفرادى چه خشوعى دارد خصوصاً وقتى كه در را هم برويش مىبندند غرضم تذلل است خشوع اگر در دنيا براى خدا شد، فردا اول سرفرازى و اول خوشى است.
در زمان خليفه عباسى رسم بود فراش باشى بايد از سحر جاروب بكند و تا هنوز هوا تاريك است بيرون برود. روزى اين فراش باشى جوان كه يك موى سفيد در سر و صورتش نبوده است مشغول جاروب كردن مىشود مقدارى طول مىكشد بدون التفاتش از مطبخ خواست بيرون بيايد براى جاروب كشيدن ديد هوا روشن شده جرأت نكرد پايش را از مطبخ بيرون بگذارد، از ترس خليفه بالاخره در مطبخ همانجا ماند. نوشتهاند كه اين بيچاره فراش باشى هر چه كرد راهى براى فرار پيدا نكرد رفت در دود كش مطبخ تا شب بشود دوباره جاروب بكند و بيرون برود كه تقريباً بيست و چهار ساعت كمتر شد هر چه دود و آتش آمد ساخت. اذان صبح فردا پائين آمد تا هوا تاريك بود فرار كرد رفت خانهاش در زد. زن در را به رويش باز نكرد تا برايش قسم خورد كه والله اين خانه من است. من ديشب نتوانستم بيايم بالاخره راهش داد آينه آوردنشانش داد ديد يك موى سياه در سر و صورتش نمانده از ترس خليفه(۱۶۷) اين را مىگويند خشوع.
اين است كه در قرآن مجيد مىفرمايد: بترسيد از آن روزى كه بچه را پير مىكند(۱۶۸) چقدر ترسها و هولها دارد كه اينطور قرآن مجيد حقيقت را بيان مىفرمايد: قرآن مبالغه گوئى ندارد عين واقع است.
اگر آدم هستى، مومن هستى، پس كجاست ترست؟ گناهى كه از تو سر مىزند مگر غير از تجاوز از قانون الهى است؟ با زبانت كه فحش مىدهى جز خيانت در حضور خدا و در ملك خداست؟ تو چقدر بايد بترسى از گناهت، دين خدا حريم خداست و اى از آن بى حيائى كه در حريم الهى جسارت كند.
زمخشرى و نيشابورى نقل كردهاند كه يكى از اخيار بچهاش را به مكتب فرستاده بود پسر غير مكلف يك روز برگشت وقتى به منزل آمد پدر ديد اين پسر غير بالغ مريض شده شكستگى و انكسارى برايش پيدا شده صبح سالم بود، و حالا كه برگشته است با تب و انكسار روبرو شده است بالاخره از پسر پرسيد آيا پيش آمدى شده؟ گريان گفت: امروز در مكتب خانه اين آيه را به ما ياد دادهاند، فكيف تتقون ان كفرتم يوماً يجعل الولدان شيباً(۱۶۹) بترسيد از آن روزى كه بچه را پير مىكند اين ترس مرا گرفته است واى اين چه روزى است؟!
براى من و تو اين حرفها قصه و حكايت است (مىخواهم عرض كنم و ما لكم لا تومنون براى من و تو است. )
مىگويد بالاخره بچه تب كرد طاقت نياورد، عاقبت هم از هول و دلهره از دنيا رفت. پدرش گريه مىكرد مىگفت بچه جان بايد پدر پيرت از غصه بميرد كه سرتاپايش گناه است. خوش به سعادتت اى بچه پيش از اينكه مثل پدر بدبختت آلوده شوى و قساوت دل پيدا كنى از اينجا رفتى.
و ما لكم لا تؤمنون بالله چرا گيج هستيد، چرا ايمان به خدا نمىآوريد و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم شما را مىخواند به ايمان دعوتتان مىكند، و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤمنين اخذ ميثاق هم ديروز عرض كردم بهترين وجهش آن است كه از اول انسان با خدا و پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عهد كرد شما از اول تكليف مگر نگفتى؟ اشهد ان لا اله الا الله اين عهد شد مگر از همان اول نگفتى؟ اشهد ان محمداً رسول الله.
اگر گواهى مىدهى به وحدانيت حق، پس ايمان هم بايد بيايد، گواهى به رسالت محمد اطاعت هم مىخواهد.
هو الذى ينزل على عبده آيات بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور و ان الله بكم لروف رحيم(۱۷۰) خداست آن خدائى كه بر اين پيغمبر مكرمش آيات۹ قرآن مجيد را كه فرستاد بينات است، آشكار كننده حقائق و معارف و مبين حلال و حرام و راه سعادت است محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم برايتان بيان كرد يكى از مصاديق ظلمت و نور، بخل و انفاق است كه بعد هم مىفرمايد: و ما لكم الا تنفقوا فى سبيل الله محمدى كه شما را روشن كرد به اين قر آن مجيد آشنايتان كرد چرا انفاق نمىكنيد؟! چرا داد و دهش را رها كردهايد؟ اگر ايمان است و خودت را بنده مىشناسى چرا خودت را مالك مىدانى؟ ايمان با بخل جمع نخواهد شد، هر بخيلى بى ايمان است يقين بدانيد هر مومنى سخى است بخل و ايمان با هم تضاد دارد. مال، مال خداست، حواله به تو مىدهد كه پنج يك آن را بده، آيا مىتوانى بخل بكنى؟ حكايت سيد بن طاووس را بگويم.
جناب سيد بن طاووس مزرعهاى در حله، داشت موقع خرمن و زكات دادن كه مىشد مىفرمود عشرش براى خودم، نه تايش را در راه خدا مىدهم، اين شوق است اگر كسى مومن باشد، بايد شكر بكند دست سيد را ببوسد، با التماس خمس بدهد نه اينكه او التماسش بكند.
نسبت به حضرت سجاد و حضرت باقر دارد كه وقتى سائلى آمد اظهار ناراحتى كرد آقا هر چه داشت به او داد تا گرفت در دستش فرمود بده به من و گرفت و بوسيدش روى چشمش گذاشت دو مرتبه داد. پرسيد چرا چنين كرديد؟ فرمود خدا در قرآن مىفرمايد: يأخذ الصدقات خدا صدقات را مىگيرد.(۱۷۱)
روايت ديگرى دارد كه گاهى دست سائل را مىبوسيد در روز عيد عرفه بود حضرت رضاعليهالسلام در مشهد، آقا در خانه را باز كرد آنچه بود انفاق كرد به طورى كه فضل بن ربيع وقتى آمد آن وضع را ديد گفت: يابن رسول الله ان هذا الغرم خيلى غرامت است فرمود هو الغنيمة سود كردهام(۱۷۲)
زهرى، عالم مدينه و از مخلصين زين العابدينعليهالسلام بود گويد: در تاريكى شب در كوچههاى مدينه حركت مىكردم چشمم به آقا امام سجاد افتاد ديدم آقا بارى همراهش است ظاهراً بدوش كشيده بود سلام كردم گفتم: يابن رسول الله كجا تشريف مىبريد؟ فرمود: زهرى ما خيال سفرى داريم و اين آذوقه راه است محل امنى در نظر گرفتهام مىخواهم اين را آنجا بگذارم براى وقتى كه مسافرت كنم.
زهرى گويد پس از چندى يك روز زين العابدينعليهالسلام را ديدم گفتم مگر شما مسافر نبوديد فرمود چرا حالا هم مسافر هستم پرسيدم كجا؟ فرمود سفر آخرت.(۱۷۳)
بهتر اين است كه امروز دو سه جمله از امام حسن مجتبىعليهالسلام عرض كنم كه روز نيمه ماه رمضان و ولادت ايشان است حتى سنيها از آنجمله خواجه ابو نعيم نقل كردهاند: در كتاب حلية الاولياء و در صحيح ترمذى هم نقل كرده است و كان حسنعليهالسلام قاسم ربه ثلاث مرات حتى النعل بالنعل حسن مجتبىعليهالسلام كه عين ايمان و ايمان حقيقى بود، ايمان او را واداشت كه در عمرش سه مرتبه هر چه داشت مقاسمه كند بالمناصفة تا برسد به نعلينش، يعنى نصف دارائيش را در راه خدا داد. اين سه مرتبه به طور مسلم و غير سه مرتبه هم مواقع ديگر هر چه داشت مىداد.(۱۷۴)
عربى، خدمت آقا آمد خيلى گرفتار بود عرض كرد آقا من دشمن سختى دارم كه ملاحظه پيرى من نمىكند فرمود كيست؟ عرض كرد فقر است، امام فرمود الان علاجش مىكنم. فرمود هر چه هست بياوريد پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به آن فقير عطا كرد و براى بردن اين پولها حمال مىخواست حمال آوردند، حمال هم كرايه مىخواهد حتى آقا كرايه حمال هم نداشت چون عطا از امام است، پول حمال هم بايد امام بدهد و پولى هم برايش نمانده بود عبايش را برداشت داد به حمال گفت اين هم اجرت حمل تو.(۱۷۵)
فقير ديگر مىآيد پيش از اينكه گرفتاريش را بگويد امام فرمود هر چه هست بياوريد. آن دفعه بيست هزار درهم بيشتر نبود كه آقا عذرخواهى فرمود.
در سفرى كه خود امام حسن مجتبى و آقا حسينعليهماالسلام و عبدالله بن جعفر اين سه بزرگوار از اسخياى روزگار در بيرون مدينه از قافله باز ماندند هر سه نفر تشنه و گرسنه و خسته و بازمانده از دور خيمهاى ديدند آمدند نزديك، ديدند در خيمه پير زنى است و بزغالهاى دارد. فرمودند ما از اعيان قريش هستيم و تشنه و گرسنه هستيم آيا چيزى يافت مىشود؟ گفت: بز را بدوشيد، دوشيدند قدرى شيرش را خوردند فرمودند گرسنه هستيم. پير زن گفت من بيش از يك بز را ندارم شما او را ذبح كنيد برايتان كباب مىكنم. خوراك هم خوردند و خوابيدند. فردايش امام حسنعليهالسلام فرمود اى زن اگر وقتى سر و كارت به مدينه افتاد ما جبران خواهيم كرد و رفتند. شوهرش كه آمد سوال بز را گرفت، گفت سه نفر از اشراف قريش آمدند چيزى نبود آن را كشتيم و آنها هم ميل كردند.
گذشت تا وقتى كه خيلى به اين دو نفر فشار آمد، به مدينه آمدند در مدينه امام حسنعليهالسلام پير زن را ديد صدايش زد فرمود مرا مىشناسى گفت نه، فرمود: من همان مهمان آن روز هستم. حضرت او را به منزل برد حواله داد هزار گوسفند و هزار دينار به او عطا كردند و فرمود او را ببريد پيش برادرم حسينعليهالسلام هزار گوسفند و هزار درهم هم حسينعليهالسلام عطا فرمود و عبدالله بن جعفر (شوهر حضرت زينبعليهماالسلام عطا فرمود و عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زينبعليهاالسلام هم همچنين عطا كرد. ) عطا در راه بزرگان نتيجهاش همين است.(۱۷۶)
اينهائى كه به اسم حسينعليهالسلام سفره مىدهند روز قيامت حسينعليهالسلام با آنها چه مىكند؟ چيزى كه هست تو فانى مىدهى اما حسينعليهالسلام به باقى تو را پاداش مىدهد، تو را از آب كوثر ان شاء الله سيراب مىكند آبى كه يكصد هزار مزه دارد.
امروز از امام حسنعليهالسلام بگويم: امام حسنعليهالسلام با اين اتفاقش بيست مرتبه پاى برهنه و پياده به مكه مشرف شد، هشتاد فرسخ است مىفرمود: خلاف ادب است كه من سوار بشوم. بعضى سفرهايش هم نسبت به حسينعليهالسلام و هم نسبت به حسنعليهالسلام دارد كه روى سنگها پاى آقا زخم شد، گفتند: دوائى بزنيد فرمود آماده باشيد منزلى كه الان مىرسيم، يك نفر پيدا مىشود دواى زخم من هم همراهش هست يك وقت ديدند عربى پيدا شد رفتند عقبش گفتند پسر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم تو را مىخواهد او هم دويد. آقا فرمود همراه شما روغنى هست (كه شايد روغن بلستون باشد) مقدارى داد تا حضرت به پايش ماليد آناً شفا پيدا كرد حضرت فرمود: هر چه بخواهى بتو بدهم. گفت آقا حاجتى دارم و آن اين است كه وقتى از خانه بيرون آمدم زنم حامله بود شما دعائى بكنيد خدا پسرى به من بدهد. امام بشارتش داد كه خداى تعالى به تو پسرى مىدهد كه از دوستان ما اهل بيت خواهد شد.(۱۷۷)
غرضم عبادت است با اين همه عبادت موقعى كه مىخواست بميرد گريه مىكرد، گفتند پسر پيغمبر تو چرا گريه مىكنى؟ فرمود: ابكى لخصلتين لهول المطلع و فراق الاحبة(۱۷۸) فرمود گريان و نالانم براى دو چيز يكى هول مطلع يعنى اطلاع به عالم اعلى چه خبر است كه خدا او را به بزرگى ياد كرده (ليوم عظيم. )
گريه دوم من براى فراق دوستان است يعنى حسينعليهالسلام وقتى من مىروم به جدائى شخصى مثل حسينعليهالسلام مبتلا مىشوم آناً جهت مثبت را نيز تذكر فرمود گريهام براى شوق بلقاء محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم است مثل مار گزيده به خود مىپيچد آن وقت ياد بهشت و جهنم مىكرد مىدانست بزرگ و عظيم است من و تو بى خبريم.
سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان |
يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم |
به همين بشارت دلت را خوش كنم: روايت كردهاند حسنعليهالسلام طرف راست پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم حسينعليهالسلام هم طرف چپ رسول خدا (صلى۲ الله عليه و آله و سلم) گفت: خدايا تو شاهد باش كه من اين دو تا را دوست مىدارم هر كس هم اين دو نفر را دوست بدارد، او را هم دوست مىدارم(۱۷۹)
بسم الله الرحمن الرحيم
هو الذى ينزل على عبده آيات بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور و ان الله بكم لروف رحيم و ما لكم ان لا تنفقوا فى سبيل الله و لله ميراث السموات والارض لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الدين انفقوا من بعد و قاتلوا و كلا و عدالله الحسنى والله بما تعملون خبير (۱۸۰)
و ما لكم لا تؤمنون بالله و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم اى مؤمنين! اين همه پيغمبر ما شما را مىخواند بيائيد ايمان بياوريد يعنى دور خدا باشيد مكرر ما گفتهايم ايمان يعنى گروش، اطاعت نفس و هوى را كنار بگذار، فرمانبردارى از خدا كنيد(۱۸۱) مگر نه از شما عهد گرفتيم، شما كه گفتيد القرآن كتابى قرآن كتاب من است اين عهد است بله بله من مطيع قرآنم هو الذى ينزل على عبده آيات بينات خداست كه بر اين پيغمبر مكرمش از روى رحمت و رأفتش (بعدا هم مىفرمايد: لرؤف رحيم از بس خدا به بشر مهربان و رحيم است) نور اعظمش كه عرش نشين است از عالم اعلى، او را به دنيا آورد و خاك نشينش كرد يعنى صادر اول، عقل كل، هادى سبل، محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم قاصدى بالاتر از محمد نمىشود عنايت به شأن بشر است از بس خدا به بشر عنايت دارد، رأفت و رحمت دارد مىخواهد آنها را به كمالهائى برساند بزرگترين شخص اول وجود عبد مطلق و خالصش را فرستاد آنگاه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم هم آيات خدا را رسانيد (آيات يعنى نشانهها) آياتى كه راجع به معرفت و احكام و شرايع و معارف است آن هم رشتههاى متعددى دارد و آيات راجع به آفاق و انفس(۱۸۲)
اگر بخواهم مثال ذكر كنم در رشتههاى ديگرى مىافتيم و از اصل مطلب باز مىمانيم فقط اشارهاى مىكنم مثلاً از نشانههاى خدا اين است كه ما را از خاك آفريد(۱۸۳) و اين دستگاه عجيب را درست فرمود هر فردى رجوع به خودش بكند منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى از اين خاك ما را بلند كرد بعد هم در اين خاك جزء خاك مىكند و در قيامت نيز از خاك بر مىانگيزد(۱۸۴) نشانه هائى كه خدا مىفرمايد: آيات بينات آيه بينه، براى اين است كه تو ايمان بياورى به آن كسى كه تو را از مشت خاكى به اينجاها رسانده است.
اى همه هستى ز تو پيدا شده |
خاك ضعيف از تو توانا شده |
از آيات بينه خوابست(۱۸۵) شبانه روز چقدر خواب مىروى و بيدار مىشوى؟ افراد عادى يك مرتبه روز و يك بار شب به خواب مىروند اين خواب و بيدارى از چيست؟ دست خودت است؟ مكرر شده آدمى كار داشته بدون اختيار خوابش مىگيرد براى اين است كه عجزت را متوجه بشوى كه نمىتوانى چرت نزنى.
جناب لقمان حكيم كلمه حكمتى فرموده: تعجب مىكنم از كسى كه منكر بعث و حيات بعد از مرگ مىشود در حالتى كه شبانه روز يك مرتبه مىميرد و زنده مىشود النوم اخ الموت مگر خواب غير از مرگ است؟ مرگ، خواب سنگين است بيدارى ندارد، نفس نمىكشد ولى خواب مرگى است ناقص يعنى هنوز نفس مىكشد جان دارد و كارهاى بدن را انجام مىدهد.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هر شب كه مىخوابيد وقتى بلند مىشد سر به سجده مىگذاشت عرض مىكرد الحمدلله الذى احيانى بعد ما اماتنى و اليه النشور(۱۸۶) شكر خداى را كه من را ميراند و بعد زندهام كرد. چه اشخاصى كه خواب بودند تتمه حياتشان هم رها شد(۱۸۷)
ايمان بياور براى آن خدائى كه زوج براى تو خلق كرد. زن و مرد آيت خدايند، نعمت و نشانه قدرت خدا هستند آدمى تنها نمىتواند زندگى كند وحشت، اضطراب، ناراحتى دارد سكون و تكيه مىخواهد زن براى مرد سكون است.
هو الذى ينزل على عبده آيات بينات خداست كه در قرآن نازل فرمود آيات بينات، نشانههاى آشكار كننده، واضح كننده توحيد، معاد، اسماء و صفات خدا را ليخرجكم من الظلمات الى النور تا از تاريكىهاى جهل و بىخبرى شما را بيرون بياورد به نور علم، به نور ايمان، به نور خداشناسى ان الله بكم لروف رحيم خدا به شما مهربان است از مهرش است كه اين همه آيات بينات فرستاد بلكه آدمى با خداى خودش آشنا گردد.
رشته ديگر آيات بينات احكام است كه خداى تعالى احكامى را مقرر داشت آنچه فرمود واجب است عمل كنى تا به نور تقوا برسى تا از ظلمتهاى آخرت، صراط، قيامت، محشر كه تمام در نتيجه گناه است نگهداشته گردى ليخرجكم من الظلمات الى النور به شما فرمود اى بشر، زنا حرام است تا از تاريكى وحشتكده گناه نجاتت دهد. ايها الناس شراب، قمار، فتنه، فساد، دروغ، غيبت، تهمت، رباخوارى حرام است كه ليخرجكم من الظلمات الى النور حالا كه چنين است، حالا كه ما آيات بينات نازل كرديم كه شما ايمان به خدا بياوريد، و گروش به او داشته باشيد، دور دنيا را رها كن بيا دور آخرت.
حالا كه چنين است ما لكم الا تنفقوا فى سبيل الله شما را چه مىشود اى مسلمانها! چرا اين قدر بخيل، پول خرج نكن، در راه خدا مسامحه كن هستيد، با اين همه تشويق به ايمان!! دانش، معرفت، لازمه ايمان آن است كه آدمى اگر خدا را شناخت در راه خدايش از بذل جان مضايقه نكند تا چه رسد به بذل مال. خداشناس حاضر است جان در راه خداى خودش بدهد مال چيست؟ اگر كسى در راه خدا از مال مضايقه دارد يقين بدان ايمانى ندارد دور خداى خودش نيامده است معبودش پولش است، ايمانش شهوات است لذا انفاقى هم نمىكند و ما لكم الا تنفقوا فى سبيل الله چرا انفاق نمىكنيد مال بدلتان چسبيده، هر كس در حد خودش، گاه مىشود شخصى نسبت به يك تومان براى خدا گذشت ندارد. انفاق در راه خدا، دينى را ادا كردن، از طلبى گذشتن، مىگويد نبايد آدم زير بار ظلم برود! اينكه زير بار ظلم نيست، فتوت، گذشت، عفو، صدقه است، تو در راه خدا بده به هر كه مىخواهد باشد.
مفضل روزى در بازار كوفه رد مىشد دو نفر از شيعيان اهل بيت نزاعشان شده بود در بازار جناب مفضل پيش آمد پرسيد براى چه نزاع مىكنيد (مفضل نماينده كشاف حقائق جعفر بن محمد الصادق بوده است) گفتگو اين بود كه يكى از آنها ادعاى طلب ارث از ديگرى داشت ظاهراً چهارصد درهم مورد نزاع بوده است آنها را به منزل خودش برد چهار صد درهم را به مدعى داد و گفت سر و صورت يكديگر را ببوسيد و برويد در امان خدا، بعد جناب مفضل گفت ضمناً بدانيد اين پول از خودم نيست مال مولايم جعفر بن محمدعليهالسلام است خود امام به من فرموده از مواردى كه اذن دارى خرج كنى اصلاح ذات بين است(۱۸۸)
نزاع براى چه؟! حيف عمر عزيز نباشد - دو نفر شيعه براى مال دنيا با هم قهر و در جدال باشند؟ پس شما كى به فكر آخرت مىافتيد؟ قرآن اينطور تحريك مىكند كيست كه تحريك بشود؟ چرا در راه خدا خرج نمىكنيد - در راه نفس و هوى اين همه جنب و جوش! اما خيرى كه پيش بيايد چقدر مسامحه كار - خانه تان چقدر قشنگ، فرش، گل اما بناى خيرى كه به نام خداست چنان مسامحه كار.
براى چه خرج نمىكنيد ولله ميراث السموات والارض براى اينكه خوب تكانت بدهد مىفرمايد بدان وارث همه خدا است، ارث آسمان و زمين از خدا است يعنى كسى كه بعد از همه مىماند خداست.
اندر دو جهان خداى مىماند و بس |
باقى همه كل من عليها فان |
وارث همه خداست، پس بيا به اختيار خودت جلوتر به خودش بده تا برايت ذخيره كند، خدا مىفرمايد: مسلمانها، من وارث همه شما هستم تا مال دست خودتان است بدهيد در راه من، تا برايتان ذخيره كنم ولله ميراث السموات والارض بعدش نكتهاى در باب اخلاص ذكر مىكند اين هم لازم است همه بدانيم.
انفاق در راه خدا اولين شرطش اخلاص است چه يك تومان و چه يك ميليون تومان، آنچه كه آدمى مىخواهد در راه خدا بدهد شرطش اين است كه هيچ منظورى نداشته باشد، فقط روى علاقه و محبت خدا جدا گردد يعنى خدا پيشش عزيزتر از تمام دارائيش باشد، گاه مىشود آدمى بدبخت براى يك مرحبائى مالش را مىدهد كه تعريفش كنند چقدر پست است پيش خدا هيچ ندارد فايدهاى هم ندارد.(۱۸۹) بلكه در كفه سيئاتش محسوب مىگردد اگر رياء كرده باشد در انفاقش مسجد، حسينيه، درمانگاه، مدرسه علميه اگر براى رياء باشد هيچ فايدهاى ندارد اگر فقط براى خدا شد خوشا به حالش.
مثل بهلول و هارون - وقتى بهلول رد شد ديد هارون بناى عظيمى، مسجدى در بغداد مىسازد و براى سركشى آمده است، صدا زد اى هارون! چكار مىكنى! گفت: دارم خانه خدا بنا مىكنم. بهلول گفت خانه براى خداست گفت: بله، گفت: امر بكن بالاى سردرش بنويسند مسجد بهلول. گفت احمق من پول مىدهم به اسم تو باشد؟ گفت: احمق تو هستى يا من؟! براى خودت خانه مىسازى اسم خدا رويش مىگذارى؟
پس از دانستن اين مقدمه، اخلاص بيشتر در حال سختى و فشار پيش مىآيد، اگر كسى در سختى انفاق كرد معلوم مىشود از اخلاصهاى حقيقى است ولى انفاق در گشايش اخلاص چندان ظهور ندارد. به عنوان مثال:
اميرالمؤمنينعليهالسلام به منزل وارد شد (حاصل روايت شريفه) ديد فاطمهعليهاالسلام چشمهايش به گودى فرو رفته، احوال او و حسنينعليهماالسلام پرسيد عرض كرد همه گرسنهاند (مثل اينكه اميرالمؤمنينعليهالسلام خارج از مدينه رفته و حالا برگشته بود) عرض كرد سه روز است چيزى نخوردهاند، اميرالمؤمنين هم فوراً نزد عبدالرحمن بن عوف رفت فرمود: يك دينار قرض مىخواهم، رفت كيسه پول را آورد و گفت آقا قرض براى چه؟ همينطور مىدهم خدمتتان فرمود: ابداً. اجمالاً حضرت يك دينار يك مثقال طلا از عبدالرحمن بن عوف به عنوان قرض الحسنه گرفت كه براى فاطمه و حسن و حسينعليهمالسلام خوراك تدارك كند فاذا بالمقداد قد جلس على قادعة الطريق وقتى كه تشريف آورد وسط راه ديد مقداد در راه توقف كرده در حالى كه از زمين و آسمان گرما مىبارد، آفتاب سوزان و زمين نيز سخت داغ است اميرالمؤمنينعليهالسلام احوالش را پرسيد، چرا در اين حرارت اينجا نشستهاى؟ مقداد حياء كرد حقيقت را بگويد و خواهش نمود حضرت او را از پاسخ دادن معاف فرمايد ولى اميرالمؤمنينعليهالسلام تكرار فرمود، مقداد هم به واسطه عفت نفس، حقيقت را نگفت در مرتبه سوم چون اصرار علىعليهالسلام را ديد، به ناچار گفت: صداى ناله و گريه عيالم از گرسنگى توان من را گرفت نتوانستم بمانم، از خانه بيرون آمدم.
چشمان علىعليهالسلام گريان شد فرمود: ما هم مثل تو مبتلائيم، دينارى به وام گرفتهام تو را بر خودم مقدم مىدارم آن را بگير.
حضرت به مسجد رفت، نماز ظهر و عصر را خواند و به خانه نرفت پس از نماز مغرب رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم كه از جريان به وحى آگاه شده بود، رو به علىعليهالسلام كرد و فرمود: امشب چطور است شام را در خانه شما باشيم؟ علىعليهالسلام حيا كرد جواب نفى بدهد به اتفاق به خانه آمدند زهراعليهاالسلام از نماز فارغ شده بود و پشت سرش ظرف سربسته خوراكى بود كه بخار از آن برمى خاست پس آن را برداشت خدمت پيغمبر و على گذاشت، پيغمبر به فاطمه فرمود اين خوراكى را از كجا آوردى كه به رنگش نديده و مثل بويش نشنيده و پاكيزهتر از آن نخوردهام؟ آنگاه پيغمبر دست مباركشان را ميان دو شانه علىعليهالسلام گذاشت سپس فرمود: يا على! اين خوراك به جاى دينار تو است (كه به مقداد دادى)(۱۹۰)
(مقداد خيلى بزرگوار است، پس از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم چهارمين مرد اسلام است. اول سلمان، دوم ابوذر، سوم عمار، چهارم مقداد و در بعضى روايات مقداد مقدم بر همه ذكر شده كه امام مىفرمايد دلش فولادين بوده، قبر شريفش هم شام است اگر كسى ايمانى داشته باشد هرگاه اين روايات را مىشنود، شوق پيدا مىكند كه چيزى در راه خدا بدهد. )
امام فرمود قرض الحسنه هجده ثواب دارد و صدقه ده ثواب دارد يعنى اگر كسى پيش شما آمد آبرودار است گفت صد تومانى قرض مىخواهم مىشناسيدش كه آبرودار است شما كه صد تومان قرض مىدهيد، فقير مستحقى هم آمد يك صد تومانى به او دادى، قرض كه دادى بهتر است يا صدقهاى كه دادى؟ نزد شرع اسلام آنكه نمىخواهد پس بگيرد صدقه مىدهد ثوابش ده تا است آنكه قرض مىدهد و عوضش مىگيرد هجده برابر است سرش هم در خود روايات ذكر شده، صدقه اشخاصى مىگيرند كه آبروى ظاهرى زيادى ندارند قرض كسى مىگيرد كه عفيف النفس است آنكه صدقهاش دادى، شكمش را سير كردى بسيار خوب كردى، به آنكه قرض دادى آبرويش را نيز حفظ كردى.
يكى از اعيان جبل عامل، بزرگ مرد شريفى بود كه هر سال به مدينه منوره مىآمد و مدتى در جوار امام ششم كشاف حقائق جعفر بن محمد الصادق مىماند، بعد به فكر افتاد كه من باعث زحمت امام مىشوم من كه تمكن دارم چرا خودم خانهاى در اينجا تهيه نكنم. ده هزار درهم يا دوازده هزار درهم داد به آقا امام صادقعليهالسلام گفت براى من خانهاى بخريد وقتى كه مدينه مىآيم به خانه خودم بروم زحمتى براى شما نداشته باشم. امام هم قبول فرمود، امام شيعهاش را مىشناسد، لذا بدون اينكه از آن مرد بزرگ بپرسد، حضرت تمام دوازده هزار درهم را بين فقراى سادات قسمت كرد تا وقتى كه آقاى جبل العاملى آمد و وارد شد بر امام عرض كرد آقا معامله را انجام داديد؟ فرمود: بله قبالهاش را هم برايت نوشتهام. قباله را گرفت كه برود خانهاش ديد در قبالهاش نوشته است: جعفر بن محمد به فلان شخص جبل العاملى خانهاى در بهشت فروخت كه فنا و زوال ندارد يعنى خراب شدنى نيست صاحبش هم از آن بيرون كردنى نيست، براى او چهار حد است، يك حدش به خانه جدم محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم ، حد ديگرش به خانه جدم على مرتضىعليهالسلام ، حد ديگرش به خانه حسن مجتبىعليهالسلام ، و حد ديگرش به خانه حسينعليهالسلام ، حضرت هم امضاء كرده است. بقدرى اين مرد جبل عاملى شاد شد، دعا كرد به امام كه گفتنى نيست چون خيلى معامله عظيم است ضمناً امام مىدانست كه اين مرد بزرگ سال آخر عمرش است. اجمالاً پس از آنكه به وطن برگشت بيمار شد در حال بيمارى وصيت كرد گفت اين قباله را در كفن من بگذاريد آنها همين كار را كردند. فردايش بستگانش آمدند براى فاتحه سر قبرش ديدند همان قباله روى قبرش است سطرى هم به آن اضافه شده است قد و فى لى جعفرعليهالسلام امام جعفر صادقعليهالسلام به من وفا كرد چون خانهاى در بهشت را ضامن شد(۱۹۱)
معامله با خداى زيانى ندارد عجيب اين است كه حتى براى دنيايش هم بهتر مىشود كه قرآن هم خبر داده و هو يخلفه در همين دنيا هم عوضش مىدهد همان چيزى كه براى خدا دادى علاوه آخرتت بهترش را پس مىگيرى، روايت دارد كه بيمارانتان را به صدقه مداوا كنيد داؤوا مرضاكم بالصدقة.
ناچارم هم معجزه بگويم، هم رفع كسالتتان كنم، هم شاهد مطلبم باشد، داستان ديگرى بگويم:
آيت الله حلى از ابن جوزى و ديگران از موثقين عامه و خاصه نقل كردهاند: در كوفه مردى بوده به نام ابو جعفر تاجر، از خصائصش اين بوده از اول سال تا آخر سال، همه روزه هر، سيد فقيرى چيزى از او مىگرفته او در حساب علىعليهالسلام مىنوشت و بابت خمس حساب مىكرد چون حسن اخلاق و رفتار داشت سادات زياد به او رجوع مىكردند بطورى كه از حساب خمس مىگذشت بعد اتفاقاً اين بنده خدا (ابو جعفر كوفى) ورشكست شد كاملاً فقير شد، رفت گوشه خانه نشست. در خانه كه نشسته بود دفتر سابق را مىآورد بدهكارها را نگاه مىكرد اگر مرده بودند اسمشان را خط مىزد و اگر زنده بودند مىفرستاد عقبشان كه ما اينقدر از تو طلب داريم حالا هم گرفتاريم، آن وقت طرف چيزى مىداد. معيشتش به همين وضع مىگذشت. روزى بيرون در منزلش نشسته بود يكى از ناصبيهاى ولدالزنا از آن دشمنهاى علىعليهالسلام رد شد شماتتى به او كرد گرچه به نفع تاجر تمام شد، گفت با آن بدهكار بزرگ علىعليهالسلام چكار كردى، مسخره كرد. ابو جعفر چيزى به او نگفت، از غصه و حسرت بلند شد رفت در منزل گريه كرد اين تاجر محترم بعد خوابيد در عالم رويا خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم و حسنينعليهماالسلام را ديد. خاتم انبياء رو كرد به حسنين فرمود: پدرتان على كجاست؟ علىعليهالسلام نزد محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم عليه و آله حاضر شد. فرمود يا على چرا بدهيت را نمىپردازى عرض كرد يا رسول الله الان آوردهام. به تاجر فرمود دستت را دراز كن، دستش را دراز كرد كيسهاى پر از پول به دستش داد فرمود: آخرتت هم محفوظ است. از خواب بيدار مىشود مىبيند كيسهاى پهلويش است دست به كيسه مىزند صداى اشرفى مىدهد تاريك هم هست صداى همسرش زد گفت: چراغ بياور، چراغ آورد ديد تمامش اشرفى است همسرش باور نكرد تا بالاخره گفت اين عطاى علىعليهالسلام است زيرا علىعليهالسلام فرمود من بدهيم را آوردم، هم اكنون دفتر حساب را بياور ببينم چقدر از علىعليهالسلام طلب داريم. سبحان الله همان شبى، تمام بدهكاريها را جمع زد و پولها را هم شمرد بدون اينكه يك درهم كم يا زياد باشد مطابق است با آنچه از علىعليهالسلام طلب داشته است.
بگذريم، خواستم بگويم اگر در دنيا عوضش داده نشد آن هم به نفع تو است (مثلاً مرگت نزديك است به تلافى در دنيا نمىرسد) و اگر انفاق در هنگام سختى بكند آن هم از روى۹ اخلاص هى سعادت لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل(۱۹۲) هر كس پيش از گشايش، اداى حق كرده هر چند قبل از گشايش و چه پس از آن كلا وعدالله الحسنى در هر دو حال خدا اجر مىدهد اما كجا به كجا اگر كسى يك نان داشت و داد بهتر است؟ يا كسى كه نان زياد دارد و يك دانه بدهد؟ البته آنكه يك نان بيشتر ندارد و بدهد بهتر است.
بسم الله الرحمن الرحيم
من ذاالذى يقرض الله قرضاً حسناً فيضاً عفه له و له اجر كريم (۱۹۳)
كيست كه قرض به خدا بدهد؟ خيلى تكان دهنده است خدا مىفرمايد: از مال خودم بيار و قرض خودم بده تا من چند برابر به تو بدهم، غير از كرم چيزى نيست، واقعاً زهى شرمسارى براى آن بندهاى كه بخل كند در راه خدا از مال صرفنظر نكند با اين همه تهييج - امروز من معنى قرض به خدا دادن را روشن مىكنم كه قرض خدا دادن يعنى چه؟ ضمناً چيزى كه نزد شما بى اهميت است در راه خدا ندهيد(۱۹۴)
علم هيئت ستارهشناسى، فلكشناسى علم مهمى است كه در معرفت و شناخت رب العالمين مؤثر است به قول شيخ الرئيس ابوعلى سينا مىگويد: من لم يعرف الهيئة و النشريح فهو عنين فى المعرفة كسى كه از علم تشريح و هيئت اطلاعى ندارد كسى كه از ساختمان بدن خودش بى خبر است در معرفت خدا مردانگى ندارد اين شخص درست خداشناس نمىشود يا من فى السماء عظمته عظمت خدا را مىخواهى بفهمى در علم هيأت جديد كار كن، سابق مىگفتند اين عالم منحصر به نه فلك است حالا ببين چه خبر است سال به سال تلسكوپهاى قوى و عظيمى كه تدارك كردهاند كشفيات جديدى مىكنند.
آن وقت به وسيله اين تلسكوپها عجائبى دريافتند كه خودشان اقرار دارند تا حالا هر چه كشف كرديم نسبت به آنچه نفهميدهايم چيزى نيست مثلاً مجره (كهكشان) كه عبارت است از مجموعه ستارگانى كه با هم هستند علت اينكه مجره به آن مىگويند چون مجره عبارت از مجراى آب است مثل آب سفيد كه روى زمينى سياه حركت كند اين طور به نظر مىآيد در فارسى اسمش را كهكشان گذاشتهاند - كهكشان مخفف از كاه كشان است، اگر بار كاهى از ده بياورند در شهر، در اثناى راه همينطور خاك كاه مىريزد بالاى سر هم، يك عده ستارگان كه عدد اينها را خدا مىداند، در اثر اينكه نزديك هم هستند از دور وقتى آدم نگاه مىكند مىبيند مثل يك خطه كاهى است لذا به آن كهكشان گويند.
هر كهكشانى ميليونها ستاره دارد كهكشان ما يكصد و پنجاه ميليون ستاره دارد مىگويند آنچه تا الان به توسط تلسكوپها كشف شده است دو هزار كهكشان به دست آمده و به حدسى كه زده مىشود در آتيه ممكن است تا پانصد ميليون مجره برسد تازه ما دو هزار تايش را كشف كردهايم هر مجرهاى ميليونها كوكب كه يكى از آن كهكشانها، كه كهكشان ماست كه اين گوشه قشر خارجيش اين آفتاب به چشم مىخورد آفتاب هم يك كره معتدلى است نه خيلى بزرگ است و نه خيلى كوچك نسبت به كرههاى ديگر، ليكن در اثر پيرى رو به ضعف و زرد رنگى رفته است مىگويند آفتاب پير است(۱۹۵) قيامت نزديك است آفتاب نورش تمام گردد، نزديك است زمين از حركت بيفتد.
كره زمين يك ستاره دور افتاده از يك منظومه شمسى كه منظومه شمسى يك صد و پنجاه ميليونم يك كهكشان است.
خداى ما، جود دائم، كرم ثابت، انفاق مستمر به تمام عالم هستى دارد، آن هم چه انفاقى! يكى از رشتههاى انفاقش خود آفتاب است. مىگويند، ساليانه چهارصد و پنجاه هزار ميليون تن اين كره آفتاب از جرم و موادش، تبديل به حرارت و نور مىشود، ساليانه به كره زمين و چند كره ديگر كه تحت عائله او هستند مستمراً مىبخشد در روزنامهاى در سر مقالهاش نوشته بود: ولخرجى خورشيد خندهام گرفت كه نويسنده خيال مىكند خورشيد از خودش است كه ولخرجى كند، اينها انفاق ديگرى است. خداست كه اين همه حرارت و نور مىدهد تا از نورش بشر استفاده كند. از مقدار بخشش خورشيد تنها مختصرى انرژى به كرات منظومه شمسى مىرسد و بقيهاش در فضاى بى پايان پخش مىگردد.
در سال، چند هزار ميليارد تن اين كره خاك مواد غذائى به ريشه درختها مىدهد اينها تمامى انفاق خداست از اين خاك چقدر مواد غذائى، مواد رشد گياهى افاضه مىشود خدا داند در سال ميلياردها تن آب درياها تبخير مىشود به صورت ابر در فضا و سپس باران مىبارد و زمينهاى مرده را سيراب مىكند، درختهاى خشكيده را شاداب مىكند اين هم انفاق دريايش.
اما انفاق گياهى: در سال ميلياردها از برگ تا علف تا ميوه هائى كه تمام اين نباتات به حيوانات مىدهند اين انفاق است.
انفاقهاى خدا را كه نمىشود شمرد. براى نمونه، به خاك، آب، گياه اشاره كردم. روزانه ميليونها زنبور عسل از اين سفره الهى مىخورند عسل شيرين به بشر مىرسانند اين نمونهاى از انفاقهاى خداست.
انفاقى كه لايق مقام ربوبيت باشد هيچكدام از اينها نيست چون تمامش فانى است هر چه آفتاب، زمين، گياه، حيوان، دريا مىدهند فانى است، مناسب مقام الوهيت و ابديتش انفاق ابدى است عطاهاى فناناپذير و بخشش هائى كه نهايت نداشته باشد منحصراً لايق طايفه بشر است چون غير از بشر، موجودات مادى همه فانى است فقط چيزى كه باقى مىماند خدا و روح آدمى است(۱۹۶) خدا شما را ابدى خلق كرده، براى هميشگى آفريد. من كه مىگويم آدمى مرگ و مير ندارد، غرضم مرگ و مير روحى است نه بدنى. از وقتى كه در شكم مادر، سن چهار ماهگى، روح دميده شد و بعد رو به تكامل رفت، ديگر مرگ ندارد. خلاصه روح آدمى باقى به بقاء الله است. ساعت مرگ به مؤمن خطاب مىرسد يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية(۱۹۷) مرگ بدن، اول تكميل حيات روح است. خواستم بگويم انفاق خدائى براى شما است كه خدا گرامى تان داشته است.(۱۹۸)
انفاقهاى ابدى نهايت ندارد، روايت دارد هر كسى از ساعت مرگش عذابى نداشته باشد ديگر ندارد قربان آن كسى كه از ساعت مرگش كارهايش درست باشد(۱۹۹) از ساعت مرگ عطاهاى ابدى است اما رسيدن به اين عطاها استعداد مىخواهد، آمادگى مىخواهد از ابتدا آدمى استعداد عطاهاى عظيمه باقيه ابديه را ندارد.
پيدا شدن آمادگى به اين است كه آنچه كه خدا به او داده، پول، سلامتى، آبرو تمامش را در حساب خدا بياورد خيلى آسان است ولى كمى بايد پا روى هواى نفس گذاشت كه تمام كارهاى مشكل آسان مىشود اگر آمد در حساب خدا بزرگ مىشود بزرگ كه شد سعه روح پيدا مىشود وجودش، هستيش بزرگ مىشود عظمت كسب مىكند از عظيم مطلق، كسى كه با خدا معامله مىكند بزرگ است بقدرى بزرگ مىشود كه به عالم غيب سر و كار پيدا كند(۲۰۰) مردانگى مىخواهد، مردانگى هم در اتفاق پيدا مىشود يعنى قوائى كه خدا به تو داده تا مالى كه خدا به تو داده هر اندازه در حساب خدا گذاشتى رشدى در خودت پيدا مىشود چون طرفت خداست آماده سلطنت ابدى الهى مىگردى عطاهاى ابدى پس از اين است كه تو با خدا سر و كار داشته باشى من ذا الذى يقرض الله قرضاً حسناً هر كه قرض خدا داد نه اينكه خدا احتياج دارد! اگر مىخواهى به عطاهاى الهى برسى همين كه دارى، فانى بده، باقى بگير فيضاعفه له اضعافاً مضاعفة.
مثال بزنم تا خسته نشويد: خدا يك تكه گوشت كه زبان باشد به همه ما داده، اين عاريه است بالاخره روزى مىآيد كه با اين زبان هر چه مىخواهى بگوئى لا اله الا الله نمىتوانى. ساعت مرگ نمىشود از آن استفاده كرد حالا كه مىشود از آن استفاده كرد پس بيا و حرفت را بينداز در حساب خدا با اين زبان نگو، مگر هر چه رضاى خدا باشد معنى قرض با خدا همين است. رد مىشوى دو نفر با هم نزاع دارند بايست اصلاحشان بده، زن و شوهرى با هم نزاع دارند مىخواهند بروند دادگاه تو نگذارشان، از زبان خدا دادگى بهرهاى ببر.
با زبانت چيزى نگو، مگر خير، رحمت، نگو، مگر حفظ اتحاد قلوب، واى به تو اگر با زبانت دلى را رنجيده كنى، لعنت به تو اگر زبانت را در حساب شيطان بگذارى و كسى را رسوا كنى، عيب كسى را آشكار كنى، چيزى كه علم ندارى بگوئى قرض شيطان دادى، معامله با شيطان كردى با اين زبان بشر مىتواند هم با خدا معامله كند هم مىتواند با شيطان معامله بكند ولى من ذا الذى يقرض الله قرضاً حسناً كيست كه زبانش را بياورد در حساب خدا بگذارد؟ چشم، ايها المؤمنون چشمتان را در حساب چه كسى گذاشتهايد؟ من نمىدانم چشمت را قرض رحمن دادهاى يا شيطان؟ و همچنين همه اعضاء بدن تا برسد به قوه فكر و عقل. در آثار صنع خدا تفكر مىكنى يا به اوهام مىگذرانى. خواستم بگويم قرض به خدا منحصر به مال نيست بلكه رشتهاى از آن مربوط به مال مىشود.
بسم الله الرحمن الرحيم
من ذا الذى يقرض الله قرضاً حسناً فيضاً عفه له و له اجر كريم يومترى المؤمنين و المؤمنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم بشراكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين۳ فيها ابدا ذلك هو الفوز العظيم (۲۰۱)
از آنچه آدمى اطلاع يافته از اين عوالم بى نهايت و اين دستگاه عظيم خلقت به عقل خودش مىفهمد و يقين مىكند كه هدف و غرض امر باقى است نه اين اوضاع زود گذر و فانى، يعنى آفتاب با اين عظمتش با تفصيلى كه روز گذشته ذكر گرديد نمىشود براى امر مادى باشد. رب العالمين اعز و اعلى است كه به هدف فانى چنين دستگاهى درست كند واقعاً محال است به حكم عقل از خدائى كه اين همه حكمت و علم در دستگاه خلقتش آشكار است. خداوند يك عضو بى خاصيت نيافريده است آيا خاصيت كل هدف و نتيجه كل، مىشود هيچ باشد(۲۰۲) آيا گمان كرديد ما شما را عبث، بيهوده، بيفايده آفريديم؟ غرض عالم باقى است تمام اشياء براى آدمى و آدمى براى امر باقى. چند سالى در كره خاك باب تجارت و معامله را باز كند، با خداى ابدى سر و كار داشته باشد تا ابدى بشود. تا آدمى با بزرگ سر و كار نداشته باشد بزرگى نصيبش نمىشود. معامله با خدا كه ديروز گفتم، قرض با خداست كه در قرآن چند جا ذكر شده است(۲۰۳) سعادتى كه هيچوقت نحوست ندارد سلطان حقيقى مىشوى اگر با ملك الملوك معاملهات باشد ديروز مختصرش گفتم باز تكرار نكنم خواستم رشته مطلب به دست بيايد.
در دلت حب خدا، آل محمد، آخرت باشد اعضائى كه به تو داده همه را در بازار خدا به كار بينداز. به زبانت ذكر و ياد خدا، به چشمت آنچه رضاى خداست، به گوشت معامله با خدا، دست و پا و اعضاى ديگر بدنت همه در راه او. اگر پول و چيزى هم دارى آن هم در راه خدا از نفقهاى كه به خانوادهات مىدهى تا برود بالا همه در حساب خدا و بعدش هم در وجوه خيريه، هر راه خيرى كه پيش آمد همهاش قرض به خداست(۲۰۴) همين الان نور انفاق نصيبش مىگردد وقت مردن هم همين نورهائى كه قرض خدا داده است خدا به او پس مىدهد و اجمالاً به بدنش و مالش با خدا معامله كند.
مهم در اينجا كلمه حسناً است اگر كسى مىخواهد معامله با خدا بكند، غيرت الهيه مانع است از اينكه شريك بپذيرد اگر به ما قرض مىخواهى بدهى رياء نكن هر قرضى مىخواهد باشد خواه بيمارستان باشد خواه مدرسه علميه، اگر منظورش اين باشد مثلاً اسمش را در روزنامه بنويسند، باطل است مزدش گيرش آمد به قصد اينكه اسمش را بياورند انجام داد، اسمش را هم آوردند ديگر از خداطلبى ندارد.
بعضى از جوانها مىپرسند چگونه مخترع برق و كاشف ميكروب جهنم بروند ولى آن شخصى كه هيچ خيرى كسى از او نديده برود بهشت؟
پاسخ: آن كسى كه اين اختراع را كرده به چه غرضى كرده؟ هر غرضى كه داشته به همان غرض مىرسد. تو نگاه كارش نكن نگاه نيتش بكن. گفتند كسى دوائى اختراع كرده براى دردى. آنچه التماسش كردند بگو دوا از چيست نگفت تا آخر هم نگفته بود، مثلا براى اينكه شايد كسى ديگر بفهمد دكان او تخته بشود به اسم ديگرى تمام شود. عمل تابع نيت است آيا در حساب خلق است يا در حساب خالق؟ بهترين كارهاى خير هم كرد بسيار خوب اما ببين در حساب كيست؟ مىخواهد مردم ببينند يا مىخواهد خدا ببيند والا اگر در حساب خدا باشد اگر خارى سر راهى بردارى براى تو كافى است ايمان به خدا و آخرت. كارها هم براى خدا و آخرت بايد باشد وگرنه قرض به خدا محسوب نمىشود.
شرط دوم و سوم براى صحت قرض الحسنه براى خدا آن است كه با منت و اذيت نباشد واى به آن بدبختى كه قرض مىدهد خرج مىكند منتى هم مىگذارد. تا منت گذاشت باطل شد(۲۰۵) مؤمنين كارهاى خيرتان را به منت گذاشتن باطل نكنيد. مبادا منت بگذاريد مبادا اذيت زبانى بكنيد(۲۰۶) هيچ چيز نده اما با زبان خوش بگو خدا ان شاء الله فرج كند نه اينكه بده و نيش هم بزن بگو مثلاً دعا مىكنيم تا خدا فرج كند خلاصه طورى كه آن فقير از تو رنجيده نشود. نده اذيت هم نكن، نده منت هم نگذار، تو خرج مىكنى ديگر مگر مرض دارى كه مىروى و همه جا بازگو مىكنى كه بله من امروز مثلاً يك منزلى براى فلانى خريدم اينكه دادى و حالا مىگوئى خرابش مىكنى(۲۰۷)
خداوند مثلى شيرين و لطيف مىزند(۲۰۸) سنگ صاف كمى خاك رويش بريزند يك دفعه باران هم بيايد از خاكها چيزى نمىماند مثلاً آقاى حاجى يك ميليون پول مىدهد اما با زبانش يا منت مىگذارد يا اذيت مىكند خرابش مىكند هيچ چيز برايش نمىماند.
مثال ديگرى خداوند متعال ذكر مىفرمايد كسى كه بوستانى دارد، درختها، ميوهها(۲۰۹) يك دفعه نيمه شبى صاعقهاى بيايد و همهاش را آتش بزند.
براى منت گذاشتن يا اذيت كردن داستان لطيفى در داستانهاى شگفت، بنده نقل كردهام كه آن مرد شريف فرمود در عالم رويا قصر مجلل و باشكوهى را ديدم گفتم: از كيست؟ گفت: مال فلان شخص نجار است بعد در همان حال يك وقت ديدم صاعقهاى آمد تمام قصر و باغ و درخت، آتش گرفت و خاكستر مطلق شد. از خواب بيدار شدم فردا رفتم در مغازهاش گفتم رفيق راستش بگو ديشب چكار كردى او را قسمش دادم خلاصه آخرش گفت نصف شب بين زنم و مادرم گفتگو شد من هم كمك زنم كردم مادرم را زدم. گفتم برو بدبخت كه همه چيزت را آتش زدى، هستيت را سوزاندى، يك عمر زحمت كشيدى به سبب زدن يك چوب به مادرت، همهاش را به آتش كشيدى.
راستى سخت است آدمى قرضى كه به خدا مىدهد نگهش بدارد باطلش نكند به رياء، اذيت، منت، آزار رسانى، ايكاش از همان اول نداده بودى، واى به كسى كه زحمت بكشد بعد هم به دست خودش خراب بكند. خدايا تو خودت آنچه را كه به ما عطا مىفرمائى حفظش فرما. خدايا از رياء به تو پناه مىبريم در دعاى ابوحمزه مىخوانيد: اعوذبك من الشك والشرك والرياء نمايش به خلق، جلوه به مخلوق.
لذا از كمالات صدقه خفاء است هر چه كار خير مىكنى، كسى نفهمد براى خودت بهتر است(۲۱۰) صدقه نهانى كه هيچكس نداند آتش قهر خدا را خاموش مىكند اگر بزرگترين گناه از تو سر زده كه قهر خداى را به هيجان آورده تا صدقه سر دادى، خاموشش مىكند خاموش كردن آتش جهنم دست خودت است.
مثال بزنيم براى صدقة السر فرض كنيد كسى ده هزار تومان قرض دارد موعدش هم رسيده ندارد. شما تا شنيديد چكى مىنويسيد به اسم حامل كه اسم خودت را هم ننويسى بدون اينكه كسى بفهمد يا اينكه اگر چنانچه مىخواهى از اين پنهانتر باشد پول نقد برمىدارى سر و صورتت را هم مىپيچى كه حتى همان شخص هم نفهمد، مىروى به او مىدهى و تا آخر عمر هم به احدى نمىگوئى، چون اگر گفتى از حساب خدا بيرونش آوردى.
چند روز قبل گفتم كه زهرى گفت: امام سجاد را ديد پشتهاى بدوش داشت در خانهها كه مىرفت نقابى به صورت مىانداخت تا شناخته نشود در عين حالى كه شب بود تا صاحب خانه نفهمد كيست، بعضى از بستگان امام، هر وقت اسم زين العابدينعليهالسلام برده مىشد جسارت مىكردند مىگفتند: آقا خودش مىخورد و هيچ به ياد ما نيست. چه وقت فهميدند؟ بيست و پنجم ماه محرم ديدند خبرى از اطعام نشد. چون آقا دار فانى را وداع گفته بود.
صدقه سرى كه علىعليهالسلام داشته است همه شما سابقه داريد كه وقتى حسنينعليهماالسلام از تشييع جنازه بر مىگردند مىرسند به خرابهاى سرى مىبينند بيمارى افتاده. سرش را در دامن مىگيرند احوالش را مىپرسند مىگويد كسى به داد ما نمىرسيد مگر يك نفر كه اينجا مىآمد و خوراك در دهن من مىگذاشت. آقايان پرسيدند از او پرسيدى كيست؟ گفت من چشمم نمىديد از او پرسيدم آقا اسم شما چيست؟ فرمود بنده خدا هستم. امامين فرمودند: آيا نشانهاى از او دارى؟ گفت: در اين خرابه كه بود ذكر كه مىخواند تمام سنگ و كلوخ و ديوار اينجا همه تسبيح خدا مىكردند. صداى گريه حسن مجتبى بلند شد فرمود: پدر ما علىعليهالسلام بود كه حالا ما از تشييع جنازهاش بر مىگرديم. اين بيچاره مريض هم گريان شد التماس كرد گفت: آقازادهها ممكن است مرا سر قبر پدرتان ببريد منت بر من بگذاريد چنين گويند كه او را آوردند به امر امام او را به سر قبر اميرالمؤمنينعليهالسلام آنقدر ناليد و گريه كرد تا مرد.
اگر مىخواهى با خدا معامله بكنى اول بايد سر باشد تا علوى در تو پيدا گردد از بزرگى حق، تراوشى در تو پيدا گردد ديگر آنكه چيزى كه مىخواهى بدهى از بهترين دارائيت باشد. واى از آن بى حياهائى كه آيه قرآن در مذمتشان نازل شد. خرماى خراب شده مىدهد در راه خدا حالا كه آورده كاش مىگذاشت گوشهاى جداگانه، آمده خرماى ترش كرده را به داخل خرماهاى پاكيزه ديگران مىريزد كه آيه شريفه مىفرمايد خودتان از اين خرما نمىگيريد(۲۱۱) نه فقط خوب بلكه بهترين را بايد براى خدا بدهى(۲۱۲)
انگور تازهاى براى امام زين العابدينعليهالسلام هديه آوردند حضرت خوشه انگور را گرفت تا ميل كند سائلى رسيد مقابل امام اظهار فقر كرد. حضرت هم همين انگورى كه بود به او داد. راوى عرض كرد آقا اين انگور نوبر را براى شما آوردهاند به سائل پول بدهيد انگور را خودتان ميل كنيد. فرمود نخواندى آيه قرآن را لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون من انگور را دوست مىدارم اين بهتر از پول است.
باز روايت در اين مقام بسيار است در وقت نزول آيه شريفه لن تنالوا البر... (مسلمانها اينجور قرآن بر آنها اثر مىگذاشت) ابو طلحه نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد گفت من چند نخلستان دارم بهترينش كه هم چشمه آب در آن است و هم نخلهايش چنين و چنان است اين را در راه خدا مىدهم. رسول خدا هم دعا دربارهاش كرد فرمود: وقفش كن بر ارحامت. قبول كرد وقف بر ارحامش كرد طبق دستور رسول خدا.
در تفسير آيه شريفه دارد كه حارثة بن اسامه اسب قيمتيش را داد ديد از اسبش عزيزتر چيزى ندارد اسبش را آورد در منزل رسول الله كه يا رسول الله من اين اسب را خيلى دوست مىدارم اين را دادم در راه خدا كه رسول خدا هم دعايش كرد.
اجمالاً هر كس هر چيزى را دوست مىداشت همان را مىداد.
بعضى از زنها هستند كه روى مردها را سفيد مىكنند مثل زبيده كه گويند در باطن خدمت موسى بن جعفرعليهالسلام ارادت داشته همسرش هارون، آن وقت ببين چنين خانمى از امتحان بيرون مىآيد اولاً تمكن و دارئيش عجيب بوده اموال نفيسه هم زياد داشته است نفيستر از همه سى جزء قرآن بود يعنى تمام سى جزء قرآن را در نود پاره داده بود نوشته بودند همه با طلا و زر در جلد و ورقش طلا كارى و زر باقى كرده بودند. اجمالاً وقتى اين آيه شريفه را خواند خودش گفت: هر چه فكر مىكنم در دارائيم از همه بيشتر نزدم همين قرآنها است خيلى برايم عزيز است من همين را در راه خدا مىدهم. فرستاد استاد زرگر آمد زرهائى كه در اين قرآن مجيد عمل شده است همه را بيرون آوردند و در راه خدا انفاق نمود. به اين ترتيب دستور داد آب چشمهاى كه در طائف بود به مكه معظمه آوردند كه هنوز مردم بعد از هزار سال از آن بهره مىبرند. اين زن نفيسترين دارائيش كه همان طلا كاريها و زربافيهائى كه كرده بود همه را داد تا اين چشمه آب را جارى كردند.
يكى ديگر از چيزهائى كه موثر است در كمال صدقه آن كه آدمى در حالى كه سالم است و به زندگى اميدوار است صدقه دهد چنانچه از حضرت خاتم الانبياءصلىاللهعليهوآلهوسلم مروى است كه از ايشان پرسيدند آقا بهترين صدقهها چيست؟ فرمود(۲۱۳) بهترين مواردش آن است كه در حالى بدهى كه سالم باشى و اميد داشته باشى زنده مىمانى و به كارت مىخورد.
و بهترين بيانش روايتى است كه در لئالى الاخبار نقل كرده كه در زمان خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم مرد جوانى بوده ظاهراً از اين روايت هم معلوم مىشود وارثى نداشته است. اين مرد جوان در مدينه زحمت كشيده مال فراوانى تحصيل كرده بود بيمار شد به حال مرگ افتاد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به عيادتش تشريف آوردند به پيغمبر التماس كرد يا رسول الله! من زحمت كشيدهام مالى جمع كردهام حالا كه مردم شما تمام دارائى مرا در راه خدا انفاق بفرمائيد. در يك روايت دارد كه رسول خدا پذيرفت پس از مرگش رسول خدا هم اموالش را انفاق فرمود.
راوى گويد در دلم چنين گذشت خوشا به حال بپولدارها كه به مالشان بهشت را مىخرند. تا در دلم اين معنى گذشت كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خم شد يك دانه خرما كه روى زمين افتاده بود برداشت آن را بلند كرد به طورى كه زير بغلش پيدا شد كه همه ببينند آنگاه رو كرد به من فرمود اين چيست؟ من گفتم دانه خرماست فرمود(۲۱۴) قسم به آن خدائى كه جانم به دست او است، اين شخصى كه مرده اگر در حال حياتش يك دانه خرما داده بود بهتر از اين انبارهاى مال است كه من پس از مرگش دادم.
غرض از انفاق نه اين است كه شكمى سير بشود اصل غرض اين است كه تو آدم بشوى، تو بزرگ بشوى، پاك بشوى اينكه مىگويند انفاق بكن براى خودت است، ظاهراً براى مدرسه علميه و... مىدهى ولى باطناً خانه خودت را درست مىكنى حقيقتش به ذات خودت مىدهى در خودت عطيهاى موجود مىگردد، خودت اصلاح مىگردى قرآن مىفرمايد فهو لكم اين وقتى است كه به دست خودت بدهى اما وقتى بعد از تو بدهند، چيزى از دل تو كه كنده نمىشود، بدبخت آن كسى كه منتظر باشد بعد از خودش كار خيرى برايش بكنند(۲۱۵) خودت وصى خودت باش، خدا همه را موفق بدارد تا زندهايد به دست خودتان بار سفرتان را ببنديد.
امشب شب نوزدهم ماه رمضان است چقدر خوب مىگويد شيخ شوشترى عليكم باحياء ليلة القدر لحياة ليلة القبر مىگويد اى مسلمانان شب قدر را قدر بدانيد براى۹ شب اول قبرتان مقدارى از آسايشتان را بدهيد ناراحتى بكشيد براى راحتى ليلة القبر تا آنجا هم اذكرونى اذكركم. اذكرونى فى الدنيا اذكركم فى الاخرة. شما در دنيا ياد ما باشيد تا ما هم آنجا ياد شما باشيم مبادا به غفلت بگذرد اگر كسى گمان كند بدون معامله با خدا بزرگى برايش پيدا مىشود اشتباه كرده است(۲۱۶) يهود و نصارا از اين حرفها خيلى مىزنند شما مسلمانها هم خيلى از اين حرفها مىزنيد ولى تا ايمان نباشد كار درست نمىشود(۲۱۷) هر چند به سر خودت بزنى، على على هم بگوئى، من شيعه على هستم زبان مىگويد، اما در عمل شيعه معاويه است. اى شرابخوار تو پيرو معاويه هستى، هر كسى رئيسى دارد كه امامش مىباشد و يا به تعبير ديگر هر كس بزرگترى دارد بزرگتر شهداء كيست؟ بگو حسينعليهالسلام بزرگتر مظلومها كيست بگو علىعليهالسلام .
ليلة القدر خير من الف شهر ايام ليلة القدر روزهاى اجابت دعا است بيائيد، امروز از خدا بخواهيم كه به حرمت ماه رمضان فضيلت ليلة القدر را نصيب همه ما بگرداند. به مناسبت اين شبها عرض كنم: احياء به معناى نخوابيدن نيست، احياء دل به ذكر خداست خواه نيم ساعت يا يك ساعت باشد خوشا به حالت! اى صد آفرين به تو كه تا اذان صبح دلت بيدار باشد غفلتها كنار برود دل بيدار گردد يعنى متوجه به خدا و آخرت گردد متوجه پستى و كوچكى خود بشود.
بسم الله الرحمن الرحيم
يوم ترى المؤمنين والمؤمنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم بشراكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ذلك هو الفوز العظيم يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين آمنوا انظروناً نقتبس من نوركم قيل ارجعوا ورائكم فالتمسوا نوراً فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا ماويكم النار هى مولاكم و بئس المصير (۲۱۸)
به راستى احسن الحديث قرآن است الله الذى انزل احسن الحديث حديث يعنى سخن، هر مطلبى كه گفته شود بدانيد حسن، سزاوار گوش دادن مثل كلام خدا نيست چرا؟ زيرا هر حرفى، هر خبرى، حديثى از راديو، روزنامه، مجله، سخنرانى، بشنوى هر حرفى راجع به دنياست، بر فرض اگر خبر خوشى هم باشد چون زودگذر است ارزشى ندارد چون نه خبر خوشش خيلى خوشى دارد و نه خبر ناخوشش خيلى ناراحتى دارد. همهاش خيال خام است در دنيا خبر خوشش سزاوار نيست كه آدمى خوشحال شود تا چه رسد به خبرهاى ديگرش. اما قرآن از عالم ثابت حق خبر مىدهد الحاقة ما الحاقة دنيا تمامش از زودگذر خبر مىدهد. عالم اعلى كه خدا خبر از آن مىدهد عالمى است كه فناناپذير است محض خير و خير محض، مختلط نيست بهجتى مستمر آن هم نه بطور تكرار كه ملال آورد در عالم طبيعت هر نوع زندگى به هر خوبى كه باشد تكرارش ملال مىآورد اما بهشت تكرار ندارد(۲۱۹) هر لحظه هر چه اختيار كند و هر چه اراده كند آناً موجود مىگردد.
بگذرم احسن الحديث خبر قيامت است كه سزاوار است آدمى گوش بگيرد، شادى كند، فرحناك شود خبر از وطن است ايها المؤمنون وطن يعنى ايستگاه، آرامگاه وطن همه دارالرحمة است سر قبرهاى همه مىنويسند آرامگاه ابدى يعنى وطن اينجاست پس قرآن دارد از وطنت مىگويد. چقدر احسن الحديث است كه آدمى از وطنش بشنود چه خبر است. در دعاى ابو حمزه بخوانيد: ارحم فى هذا الدنيا عربتى من در دنيا غريبم يعنى وطنم اينجا نيست مىرويم آسايشگاه ابدى ان شاء الله سر حوض كوثر در جوار اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام .
اگر خبر قيامت و آخرت احسن الحديث است لذيذترين و شيرينترين سخنان است، دلنشينترين كلمات است پس چرا مسلمانها از قرآن لذت نمىبرند! كسى شوقى ندارد كه ببيند خدا از آرامگاه ابدى چه مىفرمايد؟
جواب! مسلمانها كارشان به جائى رسيده است كه در آخرت به شك افتادهاند، از بس حب دنيا دارند از هنگام بيدارى تا موقعى كه مىخوابند همهاش در فكر است زندگى دنيايشان مرفه گردد تمام هم و غمشان همين است. نمىگويند عقب كسب نرو، نمىگويند زندگى نكن مىگويند تمام همت همين نباشد الدنيا مزرعة الاخرة آيا در دارالرحمه بيشتر مىمانى يا در خانهاى كه دارى؟ اينكه آشكار است پس فكر هر جا كه بيشتر مىمانى بيشتر باش. هر كس به خودش بگويد مثلاً اينجا نود سال مىخواهى بمانى خوب! آنجا نود هزار سال... بلكه حساب ندارد بايد بمانى پس بدون ترديد فكر آنجا بايد بيشتر باشى. چقدر بايد شبانه روز از عمرت استفاده ببرى اى بيچاره مال دار كه در دنيا نه روز آرام دارد و نه شب خواب و در آخرت هم وضعش چنين است، واقعاً خسرالدنيا والاخرة تا پهلوى هم مىنشينيد حرف دنيا مىزنيد. گاهى شده پهلوى هم كه مىنشينيد از پس از مرگ صحبت كنيد از هم بپرسيد در قبر از چه سوال مىكنند يا برويد پيش عالمى كارهايتان را درست كنيد؟ يا مثلاً فشار قبر كه هست آيا همين قبر جسمانى۱ است يا محل روح در برزخ است؟ غرض، آدمى بايد در فكر سفرش باشد ببيند چه بسرش مىآيد. بيست و چهار ساعت مىگذرد تمام هم و غم بر سر زندگى دنياست اگر مثلاً كمى بدهكارى پيدا كرد چه بر سرش مىآيد؟ آيا فرداى قيامت نمازهايت پذيرفته مىشود، روزه هايت لايق اين درگاه است؟
نشنيدهايد اين روايت را: يك نفر آمد خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كرد دختر من روزه بر او سخت گذشته است اذن بدهيد امروز را افطار كند در اثر اينكه طاقت ندارد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: او كه روزه نيست، به او بگو قى كند. البته به اعجاز رسول خدا صورت ملكوتى صورت ملكى پيدا كرد قى كرد تكه مردارى (عبارت روايت علقه يعنى قطره خون بسته شده) از دهان دختر روزه دار بيرون آمد رسول خدا فرمود: به او بگوئيد ساعت قبل نشسته بودى پيش كسى آن وقت غيبت مىكرديد(۲۲۰)
روزهاش را خراب مىكند فردا كه مىبيند اين روزهاى كه اين قدر، به آن دلخوش بود واخورد جزء اعمال مقبوله نشد چه به سرش مىآيد. در تعقيب نماز مىخوانيم اللهم انى اعوذ بك من نفس لا تشبع و من قلب لا يخشع و من علم لا ينفع و من صلوة لا ترفع و من دعاء لا يسمع(۲۲۱) واى، اگر نمازم پذيرفته نشود، روزهام مقبول نشود واى اگر دعايم اجابت نشود.
چنين نفوسى كه جز خود خواهى و دنيا دوستى چيزى ندارد هيچ وقت از قرآن خوشش نمىآيد، هيچ وقت راضى نيست از قيامت اطلاعى پيدا كند، هيچ وقت نمىخواهد از وطنش خبردار گردد.
تا اينجا مقدمه بود. امروز مىخواستم كلمه احسن الحديث را قدرى تشريح كنم، شما را آماده كنم، گزارش عجيبى از گزارشات دلربا، شوق دهنده و هم ترساننده. آياتى كه اول منبر بيان شد ترجمه مىكنم:
يوم ترى المومنين و المؤمنات يسعى نورهم.
آرامگاه ابدى چه اوضاعى است آن روز، روزى است كه مىبينى تمام مومنين و زنهاى مومنه هر كس با ايمان مرده باشد از خودش نور افشانى مىكند نورهم در آن دلى كه حب خدا و محمد و آل محمد بوده است نور افشانيشان از پيش رو و سمت راست است بين ايديهم جلويشان و بايمانهم از طرف راستهايشان. در اينجا بعضى۲ از مفسرين گفتهاند: ايمان نه اينكه نفى شمال است، از جهت اينكه مومن شمال ندارد، و تمام جهاتش يمين است بايمانهم به معنى بجهاتهم هر طرفش نور بخش است يعنى مؤمن در اثر اعمال صالحهاى كه كرده است تمام جهاتش نور شده، ديروز گفتم تا چه اندازه كسب نور كرده باشد مراتب دارد تا ايمان چه باشد، يا مدالبصر است تا چشم كار مىكند يا اقلاً جلوى پايش را مىبيند.
اين آيه كه يوم ترى المومنين... در قيامت است در برزخ و محشر آن هم در روايات ذكر شده است، آنهائى كه حسابشان تصفيه شده با توبه مردهاند. آنها از همان اول قبر و برزخشان نورافشانى مىكنند.
حديث مباركى از خصال صدوق قده برايتان ذكر كنم: مىفرمايد مومن مىبيند نورى از بالا، نورى طرف راست، طرف چپ، از پائين در قبرش نور افشانى مىكند نورى هم جلويش است مثل كوكب درى. آنها مثل ستاره عادى است اما اين يكى مثل كوكب درى مىدرخشد. طرف بالا نور نماز است، طرف راست نور روزههاى ماه رمضان است. از طرف چپ نور حج است. پائين پا نور زكات. بعد مىگويد: اين چه نورى است كه جلوى من است و بر ديگر نورها غالب است؟ گويند نور ولايت محمدصلىاللهعليهوآله و آل محمد است(۲۲۲)
نورى كه مىگويم غير از نور آفتاب و برق است، طور ديگرى است، ديدنى و درك كردنى است نه شنيدنى و گفتنى. علاوه بر بركاتى كه به توسط نور مىآيد، خودش لذت بخش است، بهجتآور است.
بشراكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار ملك مقابل مومن مىآيد مىگويد اى مومنين امروز روز مژده است البشاره، بوستانهاى الهى - كه فناپذير نيست تجرى من تحتها الانهار از زير اين بوستانها جويها روان است، نهرها البته اسم نهر كه آورده مىشود نهرهاى دنيوى را در نظر نياوريد وضع جور ديگر است اشتراك در لفظ و اختلاف در حقيقت است.
خداوند در سوره محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمايد: در بهشت چهار نهر از زير ساختمانهاى مومنين جريان دارد نهرى از غسل و نهرى از شير و نهرى از شراب بهشتى و نهرى از آب گوارا است(۲۲۳)
احسن الحديث همين است كه دارم گزارشان وطنتان را مىدهم. چقدر بايد خوشحال شويد شراب بهشتى ضد شراب دنيوى است، هوش زياد مىگردد شراباً طهورا طهور مبالغه در طاهر است نهرى از آب خالص است كه هيچ مخلوطى ندارد. اينجا پاكترين آبها باز خالص نيست اين چهار نهر را خدا در بهشت قرار داده است.
ذلك هوالفوز العظيم رستگارى بزرگ اين است، دست و پا بزن، زحمت بكش، خون دل بخور خودت را به بهشت برسان كه اگر خودت را رساندى زهى سعادت.
يوم يقول المنافقون والمنافقات للذين آمنوا واى از آنهائى كه نور ايمان ندارند، هنگامى كه دستشان را بيرون مىآورند نمىتوانند ببينند(۲۲۴) نه از قلب كه جاى ايمان و كمالات و دوستى خدا باشد و نه از جوارح كه نور عمل باشد نه عقائد حقهاى، نه محبت صادقه الهيهاى، نه نماز و روزه و عبادت و كارهاى خيرى هيچ چيز نيست پس تاريك محض است حالا مىخواهد رد هم بشود صراط هم سه هزار سال راه است، هزار سال سر بالائى، هزار سال سرازيرى، هزار سال سنگلاخ كه در تاريكى بدون نور از چنين راهى بايد بگذرد وقتى مىبيند فلانى را كه در دنيا مسخره مىكرد با چه سرعتى مىرود اهل ايمان به سرعت رد مىشوند اين بدبختها صدا مىزنند انظرونا نگاهى هم به ما بكنيد نقتبس من نوركم تا ما از نور شما جلوى پايمان را ببينيم اقتباسى از نور ولايت و عمل شما بكنيم.
قبل ارجعوا ورائكم فالتمسوا نوراً به آنها مىگويند اى بدبختها نورى كه ما داريم عاريه نمىشود داد البته اين آيه آخرى خطاب تعجيزى است به آنها مىگويند از دوباره برگرديد به دنيا از آنجا كسب نور كنيد ماه رمضانى بيايد، نور روزهاى كسب كنيد يعنى گذشته است نمىشود.
تفسير ديگر شده است ارجعوا فى اوائل الموقف (اينجا معلوم مىشود كه از اول حشر كه سر از قبرها در مىآورند، نورها تقسيم مىگردد هر كس به اندازه عملش) اول صراط آن بيچارههاى منافقين، بىدينها داد مىزنند چكار كنيم؟ مؤمنين به آنها مىگويند برگرديد به اول موقف نورى پيدا كنيد وقتى مىآيند مىبينند هيچ خبرى نيست نه نورى است و نه كسى چيزى به كسى مىدهد مىگويند برگرديم از دوباره دست به دامن مؤمنين بزنيم وقتى بر مىگردند:
فضرب بينهم بسورله باب بين مؤمنين و آنان ديوارى كشيده مىشود و اين ديوار هم شنيدنى است باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب خداوند اينطور وصفش كرده ديوارى كه بين مؤمنين و منافقين زده مىگردد باطنش كه مؤمنين هستند روح و ريحان و نسيم خوش، اين طرف ديوار كه منافقين هستند، آتش، عذاب، حرارت و سختى، يك ديوار و دو وضع مختلف ينادونهم الم نكن معكم منافقين از پشت ديوار صدا مىزند الم نكن معكم مگر ما با شما نبوديم؟ در دنيا همه با هم بوديم۴ چطور شد اين قسم شد قالوا بلى و لكنكم فتنتم انفسكم بله همه مان در يك جا بوديم، با هم نشست و برخاست مىكرديم اما فرقى داشت و آن:
شما در دنيا تا اسم آخرت مىآمد منكر مىشديد و مسخره مىكرديد. شما در شك بوديد اما ما وعده خدا را راست مىدانستيم و غرتكم الامانى شما رفتيد عقب هوسرانى، ما هم رفتيم عقب خداشناسى، شما رفتيد دنبال رقص و خوشگذرانى، ما هم رفتيم عقب گريه و استغفار. بله فرق دارد، شما خوشيها را اختيار كرديد ما هم اين طرف را اختيار كرديم آيا مثل هم هستند(۲۲۵) آيا كسى كه همهاش دنبال شهوات است با كسى كه تمامش عقب رضاى خدا است(۲۲۶) با كسى كه تمامش ذكر خدا، ياد خدا با آن بدبختى كه تمامش ذكر دنيا و شهوات باشد مثل هم هستند(۲۲۷) غرور شما را فريفت هر كس به سببى، عدهاى دنبال شهوات، عدهاى هم در مسجد آيا هر دو مثل هم هستند؟ كجا به كجا.
اميرالمؤمنينعليهالسلام شايد ديروز يا پريروز بوده در بازار ابن ملجم مرادى را ديد حضرت به او فرمود كجا مىروى؟
با اينكه مىدانست اين بدبخت تمام همتش در رضايت آن زن ملعونه بوده، اميرالمؤمنين فرمود: در بيكارى در مسجد برو، اى مسلمانها ساعتهاى بىكاريتان را در مساجد به سر ببريد نه در بازار خصوصاً بازارهاى اين روزها، برويد در مساجد به ياد آخرت باشيد هميشه بگو خدايا خانه آخرتم چه مىشود، خدايا آنجا بى سرو سامان نباشم. ديشب چقدر مناجات كرديد ديگران هم براى چيز ديگر گريه مىكنند ما هم براى چيزى بالاخره اينجا مىگذرد شب سمور گذشت و لب تنور گذشت با آن احسانهاى علىعليهالسلام مع الوصف چقدر او نمك به حرامى كرد، اميرالمؤمنين خيلى به او لطف كرد... تا آخر الامر عاشق زن زانيهاى شد و زن هم خواست سوارش بشود گفت مهر من سنگين است اول سه هزار درهم نقد، يك غلام و يك كنيز و مهر ديگر من خون على است اجمالاً حاضر شد، احسانهاى علىعليهالسلام را فراموش نمود، تو هم هرگاه گناه مىكنى، در همين موقع احسانهاى خدا را فراموش كردهاى.
ذوالنون مصرى اين مرد شريف روزى كنار رود نيل مىرفت ديد عقربى به سرعت به طرف رود نيل مىرود گفت: معلوم مىشود اين عقرب مأموريت فوق العادهاى دارد. عقب سر عقرب آمد تا اول رود رسيد ديد قورباغهاى از آب بالا آمد خودش را به ديوار ساحل چسبانيد و عقرب سوار بر قورباغه شد و عرض رود نيل را طى كرد. ذوالنون هم فوراً قايقى گرفت سوار شد به عرض رود رفت آن طرف وقتى او رسيد، قورباغه هم رسيد آن طرف رود خودش را چسباند به ديوار. جناب عقرب مأمور الهى پياده شد آمد بالا آن طرف رود نيل به راه افتاد ذوالنون هم عقب سرش آمد تا رسيد به زير درختى. جوانى مست كرده افتاده و مار عظيمى نزديك او شده سرش را نزديك سينه جوان آورده و اين بدبخت دهانش باز بود آن لحظهاى كه نزديك بود افعى سرش را در دهان جوان كند، اين عقرب مأمور، از پشت مار آمد بالا روى سر مار نيشى به او زد و مار را از كار انداخت و برگشت. ذوالنون از لطف خدا در حفظ جوان مست حيران شد لگدى به او زد و رهايش نكرد تا كمى به هوش آمد گفت بلند شو ببين چه خبر است آيا چطور تو با چنين خدائى طرف مىشوى؟
نوشتهاند كه اين جوان گريان شد و ذوالنون را رها نكرد گفت تو را به خدا سوگند مرا با خدايم آشتى بده، كارى بكن كه خدا من را بيامرزد او را همراه خود به شهر مصر آورد، بالاخره مدتها ماند و سرگرم توبه و انابه و تدارك گذشتهها شد تا از صلحاء و اخيار گرديد(۲۲۸)
فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امرالله و غركم بالله الغرور فاليوم لا يوخذ منكم فدية ولا من الدين كفروا ماؤيكم النار هى مولاكم و بئس المصير (۲۲۹)
تفسير آيات شريفه روز گذشته به اينجا رسيد: بعد از آنكه مؤمنين نور افشانى مىكنند و رو به بهشت مىروند، منافقين در تاريكى هستند يعنى كسانى كه در دنيا ظاهراً مسلمان اما در دلشان ايمانى نيست، مؤمنين را مسخره مىكردند آخرت غلبه معنى بر صورت است. در دنيا هر بشرى ظاهرى دارد و باطنى، مثلاً به حسب ظاهر گويند سلمان زمان است ولى در معنى كافر است اما در آخرت دو روئى نيست يعنى ظاهر و باطن يكى مىشود يوم تبلى السرائر سريرهها و باطنها فرداى قيامت آشكار مىگردد اينجا مىشود ريا بكنى ظاهرش اخلاص ولى مخلوق در نظر است آنجا اين حرفها نيست، سرائر روز قيامت آشكار مىگردد.
بنابر خبرى كه در بحارالانوار است امامعليهالسلام مىفرمايد: در بهشت سه نعمت از نعم بهشتى است مال، حجت روح است كه از همه نعمتهاى بهشت بالاتر است اولين نعمت از نعمتهاى روحانى كه به مؤمن داده مىگردد آن است كه هر كس در بهشت است از خانه او اتصالى به خانههاى محمد و آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم است تا جائى كه اصل درخت طوبا در خانه علىعليهالسلام است در خانههاى مؤمنين شاخههائى از آن درخت است.
نعمت دوم رضوان من الله اكبر كه ندا بلند مىشود: رضى الله عنكم اى مؤمنين خدا از شما راضى است به قدرى دلهايشان شاد مىشود كه از همه نعمتهاى بهشتى بالاتر است كار برسد به جائى كه بنده از خدا راضى، خدا هم از تو راضى(۲۳۰) تا كسى به مقام رضا نرسد نمىفهمد كه چه مقامى است، چه بهجتى است كه فوق آن تصور نمىشود.
سوم از نعم بهشتى مىفرمايد: بعد از آنكه بهشتيان را در بهشت و جهنميان را در جهنم قرار دادند آنگاه مأمورين الهى مرگ را به صورت گوسفند ابلقى ممثل مىكنند. البته مرگ امر معنوى است مصورش مىكنند به اين صورت بين بهشت و جهنم كه همه ببينند همانجا ذبحش مىكنند يعنى اى بهشتيها ديگر اين نعمتها را از شما نمىگيرند، ديگر لذت بهتر از اين مىشود؟ چرا عقلاء به دنيا بىاعتنائى مىكنند؟ چون همهاش دلهره مرگ دارند بزرگترين بشارت براى بهشتيان و سختترين و موحشترين خبرها براى جهنميان نبود مرگ است ذلك هو الفوز العظيم رستگارى بزرگ اين است. والله هر چه دارى اگر بدهى در راه خدا و بهشت چيزى نيست(۲۳۱) مال و مقام دنيوى تمامش رها مىشود خوشا به حال كسى كه آنجا مقامى دارا شود فوز عظيم براى كسى است كه به باقى برسد يعنى چيزى كه فنا ندارد آن هم بهشت است. حالا كه رشته سخن به اينجا رسيد حديثى كه امروز مناسب است عرض كنم.
در روايت است كه اگر كسى گوش بدهد فضيلتى از فضائل على را، كفاره گناهان گوش اوست، كسى كه بنويسد فضيلتى از فضائل على را تا اين نوشته هست برايش حسنه دارد. آيا معامله سودمندى از اين بالاتر هست(۲۳۲) ؟ ذلك هو الفوز العظيم.
در شب قدر تا اذان صبح، ملائكه پيوسته از آسمان به زمين(۲۳۳) و از زمين به آسمان مىروند اينها حقائقى هست كه داراى اسرارى است يكى از حكمتهائى كه اذن داده مىشود ملائكه عالم اعلى شب قدر به زمين بيايند اين است كه چيزهائى كه در هيچ عالم ديگرى نيست و آن صداى ناله توبه كنندگان است مشاهده كنند زارى به درگاه خدا هيچ جا نيست مگر روى كره خاك آن هم مادامى كه زنده است اگر قدر عمرت را بدانى:
هر نفس ز انفاس عمرت گوهريست |
آن نفس سوى خدايت رهبريست |
ديروز گفتم بين مؤمنين و منافقين ديوارى حائل مىشود فوراً بين دو دسته، مؤمن يك جا منافق هم يك طرف تا ديوار حائل شد آن طرفش باطنه فيه الرحمة طرف مؤمن، رحمت، لذت، بهجت ظاهره من قبله العذاب طرف منافق، سختى و ناراحتى، يك دفعه منافقين فرياد مىزنند الم نكن معكم از پشت ديوار داد مىزنند آخر مگر ما با شما نبوديم مثلاً همشهرى نبوديم، هم مجلس و هم خوراك، هم معامله نبوديم قالوا بلى گويند آرى اما كجا به كجا ولكنكم فتنتم انفسكم مىگفتيد اين چيزها از بين مىرود دين محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم از بين مىرود و ارتبتم در شك و شبهه و وسوسه خودتان را انداختيد و غرتكم الامانى آرزوها و هوسرانيها و غيره شما را سرگرم نمود حتى جاء امرالله تا وقتى كه امر خدا آمد يعنى همينطور سرگرم شديد تا وقتى كه مرگتان آمد و غركم بالله الغرور شيطان هم شما را فريب داد فريب دادنى.
امر خدا موت است ناگهان بانگى بر آمد خواجه رفت گاه مىشود امر خدا كه مىآيد شخص در گناه است، در طغيان است(۲۳۴) يك لحظه پس و پيش نخواهد گرديد.
به مناسبت حتى جاء امرالله كلمه حكمتى راجع به مرگ بگويم و اين بحث را تمام كنم موت را بشر بىخبر و بىخرد امر عدمى خيال كرده است. معناى نيستى براى موت خلاف عقل و شرع است مرگ براى انسان لباس نو بر تن كردن است، بدن مركب روح است مرگ آن است كه مركب جسمى كه خيلى برايش زحمت داشت، عوضش مىكند بدنى به تو مىدهند كه مثل بلور است، صاف و پاك، تركيب مادى هيچ ندارد، به قدرى لطيف است كه به يك چشم زدنى يك مرتبه نجف، كربلا، خراسان مىرود آن بدن لطيف به اراده بشر است آناً هر جاى از آسمان باشد حاضر مىگردد البته تا قدرتى كه خدا به او داده است چه اندازه باشد. همينقدر بدانيد مرگ براى مؤمن بزرگترين سعادت است اول روح و راحت اوست، اول برداشت خرمن و نتيجه اعمال يك عمر زحمت كشيدن اوست. آيا به مرگ مىشود گفت امر عدمى؟! لذا آيه شريفه مىفرمايد كه جاء امر الله مرگ آمد نه يك چيز عدمى است.
در روايت دارد يك روز جناب عزرائيل ملاقات ابراهيم آمد (حاصل روايت منقوله در حيوة القلوب) جناب ابراهيم فرمود آمدهاى جانم را بگيرى يا آمدهاى براى ديدنم؟ گفت آمدهام براى ديدارتان فرمود: من ميل دارم ببينم چطور بالين محتضر مؤمن حاضر مىگردى گفت: چشمت را ببند و باز كن همين كار را كرد يك وقت در شگفت شد از جمال عزرائيل و مبهوت شد آن وقت فرمود: اى عزرائيل اگر مؤمن نتيجه اعمالش هيچ نباشد مگر ديدن جمال تو همين اندازه برايش بس است دلم مىخواهد موقعى كه بالين كفار هم مىآئى تو را ببينم گفت طاقت ندارى. ابراهيم گفت ميل دارم ببينم قبول كرد چشمش را روى هم گذاشت و باز كرد ديد هيولاى زشتى كه تاب ديدنش را ندارد، جناب ابراهيم غش كرد كه بعد هم فرمود اگر كافر هيچ عذابى نداشته باشد مگر ديدن اين منظره هولناك، بس است براى عقوبت بديهايش در دنيا. غرضم هر چه هست از خود آدمى است والا مرگ ذاتاً براى تبديل آدمى است. مثلاً يك عمر گفت على على، ساعت مرگ، بايد علىعليهالسلام را ببيند. هر كس ساعت مرگ به هر كس علاقه دارد او را مىبيند نتيجه يك عمر محبت ورزى، وصال با اوست.
روايت براى اين موضوع زياد است كه خصوص ساعت مرگ خود علىعليهالسلام به حارث همدانى فرمود (مضمون روايت) وقتى جناب حارث پير و فرتوت و ضعيف شده بود نزد اميرالمؤمنينعليهالسلام آمد و اظهار عجز خود كرد.
حضرت از او پرسيد چه چيز تو را به اينجا كشانيد (و از راه دور به ملاقات من آمد؟!) گفت دوستى تو.
اميرالمؤمنينعليهالسلام به او بشارت داد فرمود: من يمت يرنى بشارتت بدهم هر كس ساعت مرگ، على را مىبيند(۲۳۵) منتهى هر كس به اندازه معرفتش، به مقدار پاكيش.
كلمه لطيفى شيخ شوشترى ذكر كرده است مىفرمايد مستحب است كسى كه عيادت مريض مىرود، هديهاى براى بيمار ببرد چون دلشاد مىگردد. امروز هم علىعليهالسلام سخت بيمار است، بيائيد كارى كنيد علىعليهالسلام را شاد كنيد. آن وقت شيخ مىگويد: پيش از رفتن عيادت تا در مسجد هستيم توبهاى از گناهان بكنيم كه با توبه برويم پيش علىعليهالسلام .
بسم الله الرحمن الرحيم
اومن كان ميتاً فاحييناه و جعلنا له نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها (۲۳۶)
روز بيست و يكم ماه رمضان و روز شهادت علىعليهالسلام است دوستان و اهل محبت از راههاى دور در خانه خدا جمع شدهاند امروز سالگرد شهادت على است موقع جوش آمدن مهرهاى اهل محبت است.
مرحوم نراقى در دارالسلام نقل كرده است (مختصر مىگويم محل شاهد را) راجع به شيعهاى كه در ورود به عراق، شرطه بغداد خيلى اذيتش كرد به طورى كه بالاخره گفت: مىروم نجف شكايتت را به علىعليهالسلام مىكنم. در نجف اشرف بالاى قبر علىعليهالسلام متحصن شد حاجتش فقط اين بود كه اين ظالم هلاك بشود. نفرين كرد. شب در عالم رويا اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام را ديد. حضرت فرمود او را به من ببخش رهايش كن، گفت آقا رهايش نمىكنم تا شما تلافى نكنيد من دوست شما هستم در راه دوستى شما اينطور به سرم آورده، فرمود: او را به من ببخش من تلافى مىكنم چون اين شخص حقى بر من دارد گفتم: آقا اين شخص چه حقى به شما دارد؟ فرمود: وقتى همراه قشونش از صحراى نجف مىگذشت نظرش به گنبد قبر من افتاد پياده شد ادب و خضوع كرد بعد سوار شد و رفت آن ادب پيش ما محفوظ است، در عوض آن ادبى كه كرده من عفوش را از تو مىخواهم.
بعد از اينكه بر مىگردد آن رئيس شرطه به او مىرسد مىگويد رفتى چكار كردى؟ گفت چه بگويم از فتوت علىعليهالسلام كارى كرده بودى كه علىعليهالسلام ملاحظه آن كارت را كرد و جريان را برايش گفت مبهوت شد گريه كرد توبه و انابه كرد كارهايش را اصلاح كرد بعد هم رفت نجف سر قبر علىعليهالسلام گفت اى آقائى كه شما كوچكترين عملى را فراموش نمىكنى خاك بر سر ما اگر به غير از شما سر و كار داشته باشيم.
در كتاب آثارالحجة مكاشفه علامه بزرگوار حكيم اسلامى فيلسوف بزرگ مرحوم مغفور حاج ميرزا مهدى آشتيانى را نقل كرده است اين عالم بزرگ برايش مكاشفهاى رخ داد كه واقعاً شنيدنى است آدمى بايد عبرت بگيرد. ايشان فرمود من مبتلا به مرض يرقان بودم وقتى مشرف شدم براى زيارت مشهد رضاعليهالسلام به قصد اينكه از على بن موسى الرضاعليهالسلام سه حاجت بطلبم يك حاجتم اينكه اين مرضم خوب شود، حاجت دومم حاجت مخصوصى بود كه ذكر نمىكنم، حاجت سومم نجات ايران از فتنه كمونيست بود موقع فتنه تودهاىها و گرفتن شمال ايران بود كه همان فتنه پيشهورى باشد كه در سى سال قبل واقع شد ايران در خطر بزرگى قرار گرفته بود. ايشان مىفرمايد: خيلى ناراحت بودم حركت كردم براى مشهد مقدس در اثناى راه حالم به هم خورد بى هوش شدم همراهانم هم از سفر باز ماندند در آن حال اغماء مكاشفهاى به من دست داد يك وقت ديدم از آسمان متصل نور به زمين مىآيد متوجه شدم كه صحراى عرفات است ديدم نورهائى كه مىآيد در يك قسمت است كه همه خلق هم متوجه آن قسمت هستند آن قسمت را نگاه كردم ديدم چهارده خيمه نورانى است كه نور، از آسمان به اين چهارده خيمه متصل در اياب و ذهاب مىباشد. پرسيدم چه خبر است گفتند: آنكه از همه بزرگتر است خيمه خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم تا آخرى آنها خيمه مهدى آل محمد امام ثانى عشر صلوات الله عليهم اجمعين. دويدم خودم را رساندم به رسول الله مقابل رسول خدا عرض ادب و سلام كردم گفتم يا رسول الله! سه حاجت دارم رسول خدا فرمود كه چون تو در راه زيارت فرزندم رضاعليهالسلام هستى مىخواهى به روى سر قبر حضرت رضاعليهالسلام اين حاجتهايت را هم از آقا بگير از خيمه بيرون آمدم رفتم خيمه امام هشتم و اذن گرفتم وارد شدم سلام كردم خيلى به من رأفت و مهربانى كرد، گفتم يا مولا سه حاجت دارم آمدهام سر قبر شما براى اين سه حاجت. يكى يكى سه حاجتم را گفتم اول خوب شدنم، دوم آن حاجت مخصوص، سوم رفع شر تودهايها از ايران.
امام فرمود: اما حاجت اولت موضوع بيمارى يرقان صلاح تو اين است تو بايد تا آخر عمر بيمار باشى، قبول كردم (گاه مىشود خدا براى مؤمن مقامى تدارك كرده كه به آن مقام نمىرسد مگر به يك نوع گرفتارى در دنيا) حاجت دوم را فرمود: رواست و اما حاجت سوم كه شاهد ما است به پيشهورى و تودهاىها و فسادها كه هست فرمود راحتباش به اين زودى تمامشان را رد مىكنيم. رفع شر تمامشان خواهد شد و اين جمله را هم فرمود: كه تمام عرايضم مقدمه اين جمله بود فرمود شما ايرانيان مادامى كه با قبور ما اهل بيت سر و كار و پناهندگى داريد و به مجالس مصيبت ما علاقمنديد از هر شرى در امانيد. واقعاً همين است.
خواستم بگويم كه هر چه بروز ارادتى كه داديد اينها فراموش شدنى نيست.
در جاهاى متعدد قرآن مجيد كه از ايمان نام مىبرد در پى آن عمل صالح را نيز تذكر مىفرمايد شايد يكى از نكات آن اين باشد كه اين دو، ايمان و عمل صالح بايد با هم باشد تا شخص بهرهمند گردد و حيات روحانى بيابد ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اين دو تا در هر كس پيدا شود خداى عالم حيات تازهاى به او مىدهد دو سه آيهاش را مىخوانم و به ترجمه اكتفا مىنمايم.
در سوره انفال مىفرمايديا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (۲۳۷) اى كسانى كه ايمان آورديد پاسخ دهيد خدا و پيغمبرش را هنگامى كه شما را به چيزى مىخواند كه شما را زنده مىكند. اى مومنين وقتى خدا، محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم به شما مىگويند بيائيد چيزى يادتان بدهيم كه زنده بشويد (و آن ايمان و عمل صالح است) اگر اين دو را پذيرفتيد حيات پيدا مىكنيد و شما را زنده مىنمايد.
آيه شريفه ديگراومن كان ميتا فاحييناه آيا كسى كه مرده بود پس او را زنده گردانيديم، مردهها! مىخواهيد زنده شويد؟ ايمان و عمل صالح كنيد.
آيه شريفه ديگر مىفرمايد كهمن عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مومن فلنحيينه حيوة طيبة (۲۳۸) از اين صريحتر نمىشود هر كس كار نيك كند از واجبات يا مستحبات هر چند خار از سر راهى بردارد، مرد باشد يا زن در حالى كه مؤمن باشد پس زنده مىگردانيم او را زندگى نيكو. در ايمان و عمل صالح زن و مرد ندارد اگر ايمان و عمل صالح آمد، اين ترقى، رشد و تكامل است، حيات طيبه خالصه، حيات پاكيزه به او مىدهيم.
حيات كه فارسيش زندگى است حقيقت حيات نيرو است منشأ آثار است يعنى چيزى است كه از آن آثار تراوش مىكند. منشأ اثر خداى عالم براى تو قرار داده كه اگر ايمان و عمل صالح داشته باشى يك نيروى فوق العادهاى به تو مىدهد اگر ايمان نباشد بشر ضعيف است، به قدرى شخص بى ايمان ذليل مىشود، از در سينما كه رد مىشود چشمش به مناظر عكسهاى مهيج شهوات كه مىافتد نمىتواند رد شود جاى خود خشك مىشود، نيرو و عزت آن است كه اگر خوشكلترين زنها جلويش عريان شود مىتواند خودش را بگيرد، نگاهش نمىكند چون قوى است، قوى كه شد خود زن لخت هم ببيند نگاهش نمىكند آخرش را مىخواند مرد آخر بين مبارك بندهاى است مىفهمد اگر نگاهش كرد به آن ميل مىكند دنبالش نمىكند در چه ذلتهائى كه مىافتد مگر هر كس دنبال هر هوسى رفت به آسانى به آن مىرسد؟ نيروى ايمان كه نباشد آدمى در برابر هر شهوتى زانو به زمين مىزند العزة لله و لرسوله و للمؤمنين اگر حيات آمد خيانت نمىكند، خيانت مال آدم ضعيف و ذليل است.
مؤمن عزيز و قوى است، مثل ابوذر كه وقتى معاويه مىخواست دينش را بخرد دويست اشرفى داد به دو غلامش گفت اگر توانستيد اين پول را به ابوذر بدهيد و ابوذر را پولكى بكنيد من شما را آزاد مىكنم دو نفرشان آمدند پيش ابوذر و دويست اشرفى را گذاشتند جلوى ابوذر، ابوذر پرسيد چيست؟ گفتند: دويست اشرفى است و معاويه داده فرمود از كجا آورده؟ معاويه مالش كجا بود گفتند از بيت المال است فرمود كه بيت المال از همه مسلمانها است به چه مناسبت دويست مثقال اشرفى به من مىدهد آيا به همه مسلمانها دويست مثقال طلا داده است؟ گفتند: نه براى شما خصوصى آورده شده، تا اين را گفتند فرمود فوراً پولها را برداريد و به معاويه بدهيد و بگوئيد من احتياج ندارم تا اين دو گرده نان جو را دارم كه يكى از آن براى امروز و يكى ديگر براى امشب - پس كيست از من بى نيازتر - اما بودند اشخاصى كه پولها را گرفتند دست از علىعليهالسلام برداشتند نوكر معاويه و معاويه صفتها شدند و ذليل گرديدند. اگر حيات آمد ديگر ذليل پول و شهوت نمىشود بلكه بزرگ مىشود هيچ وقت به دنيا اهميت نمىدهد، دنيا چيزى نيست كه به آن اهميت داده شود.
اگر اين نيرو پيدا شد آيا با همه تواضع مىكند يا نه؟ كبرى در كار نمىآيد اگر رشد عقلى پيدا كرد هيچ وقت آدمى حرص نمىزند براى نهادن چه سنگ و چه زر غصه فردا براى چه مىخورى؟ آيا يقين دارى تا فردا زنده هستى؟ نبايد آدمى بدون جهت و براى چيزهاى فانى غصه بخورد لنحيينهم حياة طيبة غصه نداشته باش مگر براى آخرت و پس از مرگت.
حضرت علىعليهالسلام فرمود پنج كلمه يادتان مىدهم و براى اين پنج كلمه اگر شترسواريها كنيد و شترها از كار بيفتند و بيابانها را طى كنيد، بدانستن اين چند كلمه مىارزد. من كلمه اولش را بگويم: لا يخافن احد الا ذنبه شيعيان على! حق نداريد از چيزى بترسيد مگر از گناه، هيچ چيزى را زشت ندانى مگر گناه، گناهت خوابت را بگيرد نه امور دنيوى(۲۳۹) .
در دنيا هر كس در راه ايمان و عمل صالح افتاد، زندگى خوشى و نيروى الهى به او داده مىشود كه از آثارش عفت، قدرت، نگهدارى نفس است در برابر هر موضوع تكان دهندهاى، خودش را محكم مىتواند بگيرد چون زنده است، اهل رضا و تسليم است هيچ پيش آمدى تكانش نمىدهد به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست بهجتى نصيبش مىگردد كه زوال ندارد لذا من اين جمله را امروز در اين اجتماع عام بگويم:
در ذهن بعضى از جوانها مىآيد شنيدهاند يا خواندهاند كه مثلاً آمريكا كشور پيشرفته است و ايران عقب مانده. من نمىدانم چه دستهائى در كار است كه اين چيزها را در ذهن جوانهاى ما مىاندازند؟ به چه مناسبت اين حرفها را مىزنيد؟ فقط مختصر بگويم من عددش در نظرم نيست روزانه بلكه ثانيه شمارى شده است در آمريكا چه جنايات و خودكشيها و فسادهائى كه مىشود مثلاً دختر دزدى كه تتمهاش به ايران سرايت كرده است آيا اين پيش افتادن است؟! آيا خود كشى و دختر دزدى پيش افتادن است. آمريكا كه اين همه پول مىريزد براى اسلحه جمع كردن، آيا توانسته است امنيت كشورش را حفظ كند؟ بله اسلحه خوب است براى موقعى كه جنگ بشود تنها حرفى كه مىتوانم بزنم اى مسلمانها، اى كسانى كه صداى مرا مىشنويد، تنها چيزى كه بدون اسلحه و مأمور براى امنيت كفايت است، ايمان است و بس و هر كس چيز ديگرى خيال كند، خيال خام است.
يا مثلاً درباره سوئد، گويند: در جهان تنها كشورى كه آرامش و راحتيش بهتر و بيشتر است سوئد است. فعلاً خود كشيهائى كه در كشور سوئد مىشود نسبت به جمعيتش بيشتر است از خود كشيهائى كه در تمام ايالات آمريكا به قدر جمعيتش واقع مىشود آيا اين خود كشىهاى اهالى سوئد از چيست؟ از اصل آرامش كه ايمان است بى خبرند.
بسم الله الرحمن الرحيم
ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الدين كفروا مأويكم النار هى مولاكم و بئس المصير (۲۴۰)
از موضوعاتى كه در قرآن و روايات ذكر شده اين است كه جهنميان يكديگر را مىبينند. در سوره مباركه اعراف دارد كه مخاطبه مىكنند اهل جهنم مىگويند، اى بهشتيان منت بر ما گذاريد از اين آبهاى فراوان و روزيهائى كه خدا به شما عطا فرموده به ما نيز بدهيد(۲۴۱) بهشتيان پاسخ گويند خداوند اين نعمتها را بر كافران حرام فرموده است. غرضم ملاقات و ديدن است نزديك كه نمىتوانند بشوند ولى مىبينند البته اين هم حكمتى دارد كه مؤمنين جهنميان را مىبينند و برعكس، مؤمنين جهنميان را مىبينند تا لذتشان بيشتر شود كه شكر خداى را كه ما مبتلا نشديم. جهنميان هم بهشتيان را مىبينند براى اينكه بر حسرتشان افزوده گردد. در دعاى كميل مىخوانيد(۲۴۲) خدايا گيرم بتوانم صبر كنم بر سختى گرمى آتش جهنم، اما چطور صبر كنم بر محروميتم؟
وقتى كه منافقين چشمشان به مؤمنين مىافتد نور افشانى آنان را مىبينند در حاليكه خودشان اين قسم در تاريكى و ظلمت چه بر سرشان مىآيد؟ صدا مىزند اى مؤمنين مگر نه ما با شما در دنيا بوديم ينادونهم الم نكن معكم حالا شما هم نگاهى به ما كنيد تا از نور شما بهرهمند شويم قالوا بلى آرى، در دنيا تمام ما در يك شهر زندگى مىكرديم، با هم معاشرت، مصاحبت هم داشتيم لكن با اين تفاوت كه ما از جان و دل وعده خدا را پذيرفتيم و عمل كرديم لكن شما فتنتم انفسكم خودتان را در هلاكت انداختيد و تربصتم همه منتظر بوديد كه چه وقت بلا بر سر مؤمن مىآيد، منتظر بوديد وضعشان خراب بشود و ارتبتم تمام در شك بوديد يا مثلاً مىگفتيد اينها را آخوندها در آوردند.
و غرتكم الامانى آمال و آرزو مشغولتان كرد واى از آدمى، هيچ حجابى بين انسان با آخرت و خدا و ايمان مثل آمال و آرزوها نيست هوسها هم كه مرز ندارد هل من مزيد مىكند، ديگر چه وقت به فكر مرگ مىافتد وقتى مرد ديگر آنجا هر چه مىخواهد بگويد رب ارجعون لعلى اعمل صالحاً در تفسير منهج ذيل آيه غرتكم الامانى حديث لطيفى از خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل نموده است خلاصه آن را عرض كنم.
روزى پيغمبر در مسجد با انگشت يا با چوب جلوى روى اصحاب روى زمين نقشهاى كشيد بعدش فرمود: نگاه كنيد، خط دراز و درشتى روى آن از اول تا آخرش كشيد فرمود: اصحاب ديديد چكار كردم؟ خطهائى كه اول كشيدم آرزوها بود كه ناگاه بانگى بر آمد خواجه رفت و اين خطى كه رويش كشيدم مرگ است، مرگ مىآيد تمامش را نيست مىكند.
به تعبيرى كه يكى از دانشمندان كرده است گويد روزى در بيرون صحرا نشسته بودم مورى را ديدم كه دانه گندمى زير خار و خاشاك پيدا كرد به چه زحمت و مشقتى از زير خار و خاشاك بيرون آورد و مقدار مسافتى را پيمود هر جا كه پست و بلندى بود آن دانه گندم را به زحمت مىبرد. من هم عقب سرش رفتم ببينم به كجا مىرود. مسافت زيادى پيمود تا به لانهاش رسيد. ديدم گنجشكى از بالا به پائين جست دانه گندم و خود مورچه را بلعيد. به فكر رفتم آدمى اين همه زحمت مىكشد ناگهان ملك الموت مىآيد او را مىبرد. آنچه زحمت كشيده تمامش به هدر مىرود. مال و جاه را آورد تا سوراخ گور، اما آنجا از او گرفتند و بدنش را زير خاك كردند نه فرش و نه چراغ، نه انيس و مونسى جز ايمان و عمل صالح هيچ چيز هم ندارد غرتكم الامانى آدمى بدبخت اينجور است كه زحمت مىكشد براى خوشى اما بيچاره نمىداند غير از دردسر چيز ديگر نيست.
امام سجاد مىفرمايد: واكفنا طول الامل خدايا تو خودت ما را از شر آمال و آرزوها نگهدار.
حتى جاء امرالله مرگ هم آمد و گذشت و غركم بالله الغرور شيطان شما را مغرور كرد، تا مىگويند انفاق به فقراء بكن مىگويد نبايد چيزى به آنها داد چون اگر خدا مىخواست خودش به آنها مىداد اينها كفر است(۲۴۳) .
فاليون لا يؤخذ منكم فديد ولا من الدين كفروا ما ويكم النار فرق بين منافق و كافر كه در آيه اسم هر دو را يادآورى كرده، انسان ظاهر و باطنى دارد. ظاهرش زبان است، دست و پا و چشم و گوش است. باطن، درون و ناپيدا است كه ايمان باشد گاهى آدمى در دلش ايمان هست به ظاهرش نيز آن را آشكار مىكند، نماز و روزه و غيره را به جا مىآورد، ياد خدا و تقوا و عمل صالح دارد هم برون و هم درون است، هم باطنش از خوف خدا مىترسد و ظاهر و بدنش از ترس خدا از گناه فرار مىكند. در دلش شوق بهشت است و راستى آرزو دارد جمال علىعليهالسلام را ببيند، آرزو دارد سر حوض كوثر باشد در ظاهرش هم آنچه هم جوارى با بزرگان است پرهيز مىكند يعنى از گناه فرار مىكند.
ضمناً حديث لطيفى بگويم: روزى اعرابى (باديه نشين) كه كمتر موفق مىشدند خدمت پيغمبر برسند به مدينه خدمت خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد عرض كرد يا رسول الله من آنچه خدا واجب فرموده انجام مىدهم يعنى روزه مىگيرم فقط ماه رمضان كه روزهاش واجب است و نماز هم مىخوانم فقط نمازهاى يوميه و خمس و زكات هم كه فقير هستم ندارم بدهم حال من چطور است؟ (حاصل روايت منقوله) پيغمبر هم فرمود انك فى الجنة تو در بهشت هستى (چون واجباتت را انجام مىدهى) تا فرمود بهشتى هستى، آن اعرابى زرنگ گفت حالا كه بهشتى هستم معك با تو هستم؟ بودن با پيغمبر شوخى نيست. اجتماع با اولياء عادى نيست.
حضرت تاملى كرد فرمود بودن با من شرط دارد بايد خودت را از هر گناهى نگاه بدارى، چشمت را از هر حرامى نگه بدارى.
اگر مىخواهى با پيغمبر باشى مناسبت مىخواهد، با كثافت گناه نمىشود، بعين مثل كسى كه از چاه مستراح آمده بيرون مىخواهد برود پيش سلطان، در روايت دارد كه شخص مثلاً دروغى مىگويد و بوى گندش تا هفت آسمان بالا مىرود كه ملائكههاى هفت آسمان لعنتش مىكنند.(۲۴۴)
از كوزه برون همان تراود كه در اوست در دلت اگر حب على است در برونت هم از هر گناهى بايد پرهيز بكنى.
بعضى هستند ظاهرشان خوب هستند، اظهار ايمان و تقوا مىكنند اما درونشان خبرى نيست، منافق كسى است كه ظاهرش ايمان و تقوا، نماز، روزه اما در دلش پارك و پول و زرق و برق و مال و جاه و رياست است.
اما كافر آن است كه اين حقه و كلك را ندارد، ظاهر و باطنش كفر است واى از منافقين ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار(۲۴۵) منافق يك در كه عذابش سختتر از هر كافرى است - باز كافر تكليفش معين است يك طرفى است، اما منافق كه لعنت خدا بر هر منافقى باد، نماز جماعت مىآيد براى منزلت و قرب پيش خلق يراؤن الناس براى اينكه تعريفش كنند يا مىرود پاى منبر مىنشيند(۲۴۶) نماز مىخواند براى اينكه نمايش بدهد كه من نماز خوان هستم، امروز روزى است كه لا يؤخذ منكم فدتة اى منافقها فديه از هيچ كدامتان گرفته نمىشود در آخرت اصلاً از اين حرفها نيست كسى نمىتواند حبسش را بخرد، كسى عذاب آنجا را نمىتواند بخرد چون چيزى ندارد لخت و عريان است ولا من الذين كفروا و نه از كسانى كه كافرند فديه گرفته مىشود مأويكم النار جاى تمامشان آتش است هى مولاكم مولا از اولويت است اولى و سزاوار براى شما جهنم است و بئس المصير و بد بازگشتى است.
قريب شانزده معنى در لغت عرب براى مولا ذكر شده است هر جا بكار رفت بايد مراعات مناسبت مقام را كرد اينجا رعايت مناسبت مولا، اولى است - اولى يعنى سزاوارتر، مناسبتر مثلاً در غدير خم كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم علىعليهالسلام را بلند كرد فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه مولا آنجا از باب ولايت الهيه است و مولاى اينجا انسب است مناسبتر، سزاوارتر يعنى اى كافرها مناسب شما بهشت نيست بلكه جهنم است.
بلاشك در تمام عوالم وجود عدل خدا مسلم است چه عوالم ملك يا ملكوت دنيا و آخرت از قطره آب تا برود عرش تا بالاتر همه جا با عدل است بالعدل قامت السموات والارض عدل كدام است؟ وضع كل شىء فى محله هر چيزى را به جاى خودش جاى دادن است چنانكه ظلم در غير محل است در قيامت عدل الهى كمال ظهور را دارد مثلاً اگر جهنمى را در بهشت بياورند استفاده نمىكند بهره نمىبرد زيرا كسى كه ايمان ندارد چشم دلش كور است، كسى كه اصلش با خدا سر و كار ندارد، كسى كه با محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم سر و كار ندارد حالا او را پيش محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ببرند چه استفادهاى مىكند؟ كسى كه چشمى ندارد كه جمال محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را ببيند. صم بكم عمى فهم لا يعقلون كسى كه عقل ندارد بهره نمىبرد. مومن لطيف است بدنش هم در قيامت در نهايت لطافت است. كافر غليظ است قلوبهم كالحجارة دل كافر از سنگ سختتر است فرداى قيامت بدنش از سنگ سختتر است آنجا ديگر ظاهر و باطن يكى مىشود آنكه شما شنيدهايد زنجير هفتاد زرعى(۲۴۷) آتشين دور گردن كافر و ظالم مىپيچيند، كوه تكان مىخورد اما دل كافر ذرهاى تكان نمىخورد. غرضم چنين نفوس شقيهاى، بدنشان هم سخت و غليظ مىشود و بعضى از كفار به قدرى غليظ مىشوند كه هر دندانى از آنان به قدر كوه احد است به همان اندازه مومنى كه در دنيا دلش نازك و رقيق بود حالا در اين عالم نيز لطافتش آشكار مىشود.
تا يك آيه عذاب برايش بخوانند از كف مىرود. در تذكرهها نوشتهاند وقتى كه منصور عمار رد مىشود مىشنود از خانهاى صداى نالهاى مىآيد گوش مىگيرد مىفهمد جوانى است با خدا مناجات مىكند. خوشش آمد ديد دلش آتشينى دارد آتشى روى آتشش ريخت، از شكاف در، آيه عذابى برايش خواند يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم بالاخره يك وقت ديد صدا نمىآيد فردا آمد از همانجا رد شود ديد صداى گريه مىآيد نگاه كرد ديد پير زنى گريان است، پرسيد چيست؟ گفت: جوانى داشتم ديشب در حال عبادت بود يك نفر از پشت در، آيه عذابى خواند كه پسرم طاقت نياورد صيحهاى زد و از دنيا رفت چقدر دلش رقيق و لطيف بوده است. اين لطافت كه حالا هست فرداى قيامت سرايت در بدنها دارد. مومن به اين لطيفى تو را به خدا آيا مىشود در كُند و زنجيرش كرد. قرآن مىفرمايد مومنين وقتى آيه قرآن برايش مىخوانند مىلرزند(۲۴۸) مىترسند لذا بهشتيان تمامشان لطيف هستند و جهنميان همه غليظ و سخت هستند. واى از قساوت دل(۲۴۹) (براى شرح قساوت دل به كتاب قلب سليم مراجعه كنيد) امروز روز كار است. فردا فديه (حبس خريدن) نيست عدل اين الست كه خوراك مناسب جهنمى، حميم است نه آب حوض كوثر. از آن طرف هم حميم جهنم نمىشود نزديك بهشتيان برد. در قرآن مجيد مىفرمايد: بعد از آنكه بهشتيان در بهشت و جهنميان در جهنم هر كس در جاى خودش قرار گرفت، منادى ندا مىكند الحمدلله، حمد خدائى را كه هر كس جهنمى بود به جهنم و هر كه هم بهشتى بود او را به بهشت برد(۲۵۰) .
در مصابيح القلوب سبزوارى اين داستان را نقل كرده است جناب عيسى شهرى نبوده بلكه بيابانى بوده است و از اين قريه به آن قريه مىرفته است. گاهى حضرت عيسى با حواريين مىگشته است گاهى دو تا گاهى بيشتر تا بالاخره يك وقت تمام قوم را رها مىكند فقط مادرش مخدره سيده زنان زمانش حضرت مريم و خودش رفتند كوه لبنان را اختيار كردند و آنجا هم روزها بعضى از اوقات مادرش را رها مىكرد ميوه و خوراكى از درختها جمعنموده براى مادرش مىآورد و افطار مىكردند. روزى جناب مسيح براى تهيه خوراك رفت، تصادفاً مرگ مريم رسيد. در نبودن جناب عيسى، مريم از دار دنيا رفت. مسيح وقتى مىآيد مىبيند مادرش افتاده، اول خيال مىكند خواب است به آرامى صدايش مىزند متوجه مىشود كه نفس نمىكشد. خيلى به مسيح سخت گذشت، در كوه و غربت و تنهائى علاقهاش در كره خاك به مادرش بود. اجمالاً خيلى ناراحت شد چنين نوشتهاند كه خداى عالم براى انس مسيح در همان حال اجازه فرمود با روح مادرش اتصال پيدا كند و با مادرش انسى بگيرد از جمله از مادرش پرسيد گفت من كه موقع مردنت نبودم تا از تو بپرسم دلت چه مىخواهد حالا بگو. فرمود فرزندم حالا كه اينجا رسيدم آرزو دارم برگردم به دنيا شبهاى طولانى زمستان در مكان تار و تاريكى با خداى خودم راز و نيازى داشته باشم و روز گرم تابستانى باشد آن روز را روزه بدارم.
در روايت است كسى كه نور سحر خيزى نداشته باشد در قيامت مفلس است. خدا همه را موفق بدارد.
تا حال دو ثلث از ماه رمضان گذشته است و از ثلث آخرش هم دو روزش گذشته است يك امشب ديگرى از قدر باقى مانده است. ليلة القدر - اگر ليلة القدر نصيب كسى شود خير من الف شهر بهتر از هزار ماه عبادت است لذا امام صادقعليهالسلام در شب بيست و سه ماه رمضان مريض بود فرمود بسترم را ببريد در مسجد پناهنده به خانه خدا بشوم.
روايت است كه فاطمه زهراعليهاالسلام خودش و هر كه در خانه بود سعى مىكرد كه خوابشان نبرد با خدا راز و نيازى داشته باشند. در شب بيست و سوم رسيده است كه هر كس سوره روم و عنكبوت بخواند اهل بهشت است ضمناً مغرور هم نشويد اين قضايا قضاياى مطلقه است بيان بزرگى ثواب و كار است مثل گريه بر حسينعليهالسلام است كه هر كس بر حسينعليهالسلام گريه كند، بهشت برايش واجب است.
در يك روايت مىفرمايد كسى كه امشب (شب بيست و سوم) سوره روم و عنكبوت را بخواند بهشت برايش واجب است. در روايت ديگرى هم مىفرمايد شب قدر چهار طايفه هستند از هر فضلى محرومند يكى دائم الخمر، ديگر عاق والدين، سوم قاطع رحم، گاه مىشود شخص تا پدر و مادرش زنده بودند از او راضى بودند وقتى مردند يادشان نمىكند ناراضى مىشوند. خدايا به عزت و جلالت حيا و ميتا پدر و مادر و ذوى الحقوق از ماها راضى بفرما.
خدايا ما كه جاهليم هيچ متوجه نيستيم تو نظر لطفى بفرما خدايا به حق اين شب بزرگ پدر و مادر و بستگان ما و همه را غريق رحمت بفرما.
چهارم، مشاحن يعنى كسى كه با مؤمنين دشمنى نمايد(۲۵۱) .
بسم الله الرحمن الرحيم
ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور فاليوم لا يؤخذ منكم فديد ولا من الذين كفروا مأويكم النار هى مولاكم و بئس المصير، الم بان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق ولا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون (۲۵۲) .
منافقين به مومنين مىگويند: شما چكار كرديد كه ما نكرديم؟ جواب مىدهند بله ما با هم در دنيا بوديم با اين تفاوت كه دعوت انبياء در ما اثر گذاشت، آمادگى پيدا كرديم گفتند: بعد از مرگ نور ايمان مىخواهيد؟ ما هم دست و پا زديم حرف شنيديم ولكنكم فتنتم انفسكم و ارتبتم و تربصتم ولى شما به عكس حرفهاى انبياء را مسخره پنداشتيد به مؤمنين به نظر حقارت نگاه كرديدت منتظر بوديد كسانى كه راه تقوا پيش مىگرفتند محروميتى ببينند و ذلت آنها را مىخواستيد ديگر آنكه شما در شك بوديد مىگفتيد از كجا كه اينها درست باشد. و غرتكم الامانى عرض كردم امانى جمع امنيه يعنى خواستههاى نفس، آرزوها چه جهت جانى و چه مالى و چه شهواتى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور غرور به معناى فريبنده چيزى كه آدمى را گول مىزند يعنى بيهودهاى كه از حقيقتى انسان را باز مىدارد.
مىگويند وقتى چند نفر دزد شب به در خانهاى آمدند بعد از آنكه چيزها را بيرون بردند، بيچاره صاحب منزل بيدار شد آنها را دنبال كرد يكى از آن دزدهاى زرنگ كه اثاثيه را به دوش گرفته بود رد شد و يكى ديگر جلو صاحبخانه ايستاد تا نگذارد صاحبخانه به دزد و اثاثيه برسد، سر راهش ايستاد به عنوان اينكه من راهگذار هستم. تا صاحبخانه به او رسيد پرسيد كجا مىخواهيد برويد، چه چيزهائى بردهاند؟ راه دنبال كردنش چنين و چنان است من هم كمك مىكنم تو از اين راه برو، من هم از آن راه پيدايش مىكنيم. خيلى معطلش كرد صاحبخانه مىدويد دنبال دزد پيدايش نكرد بعد متوجه شد چه كلاهى سرش رفته فهميد دزد حقيقى همان بود كه بيچارهاش كرد سرگرم و مشغولش كرد براى اينكه وقت بگذرد مال از كفش برود.
تمام سرگرمى هائى كه امروزه براى شما مردم درست كردهاند داستان اين دزد است تا شما مشغول بشويد و به هدف نرسيد، صبحگاهى در خيابان ديدم آگهى مفصلى زده بود، به خط درشت دعوت كرده بود و نوشته بود كه امشب انواع سرگرميها در فلان سينماى خراب شده آماده است. خندهام گرفت، مردم نادان كه اين را مىخوانند مىفهمند يعنى چه، يا نه؟ اصل سرگرمى يعنى چه يعنى سرگمتان بكند و دينتان را بدزدد. مردم را سرگرم كردهاند و مردم جاهل هم مثل پشه هستند كه به هر طرف باد بيايد مىروند و آن زرنگهاى بى ايمان از موقعيت استفاده كرده و ايمانشان را مىبرند و رهايشان مىكنند. به فرموده قرآن: از خود باقى گذاردند نسلى كه نماز را ضايع كردند و شهوات را پيروى كردند زود است كه به دوزخ برسند(۲۵۳) اى ناخلفها كه واقعاً ناخلف نسل سابق هستيد نسل سابق خيلى به نماز اهميت مىدادند اما حالا... سرگرميها و غفلتها نمىگذارد به فكر خدا و آخرت بيفتند.
خواستم كلمه غرور را ترجمه كنم الغرور از غار به معنى فريبنده مىباشد. فريبنده چيست اول از همه جناب اسكناس است پول گول مىزند، دلها را مىربايد، مىگويد مشكلى دارى، اگر مريضى دارى، خوشى عيش و نوش من به كارت مىخورم، به قول عوام: پول حلال مشكلات است. بدبخت اگر خدا نخواهد، پول كه كار كن نيست انبارها هم پر از پول داشته باش، چه فايده؟ خيال مىكنى نان و رياست و سلامتى در پول است؟ نه والله، اينقدر مالهاى سنگين در دست كسانى بود كه بندى از پاى مرغى نخواستند باز كنند حسرت هم به گور بردند.
دوم زن است هم در جهت شهوت طورى است كه مرد را بدبخت مىكند و فريب مىدهد معمولاً زن از جهت شهوت خيلى ذليل است چنان سرگرم كارش مىشود كه در آن حال همه چيز را فراموش مىكند عذاب خدا، قهر خدا هيچ اعتنائى ندارد، حتى انتقامهاى ظاهرى هم يادش مىرود نمونه قطامه و ابن ملجم مرادى.
سوم از اسباب غرور، رياست است كه از همه بدتر است. واى از كرسى رياست كه از هر حقى باز مىماند. خدايا تو خودت ما را از هر غرورى نگهدار: اين موضوع هم بس است.
آيه بعد: الم يأن... چون قبلاً تفسير شده است ديگر تفصيل لزوم ندارد مختصرى اين آيه را امروز معنى مىكنم الم يأن للذين آمنوا آيا نرسيده وقتش براى آنهائى كه ايمان آوردهاند ان تخشع قلوبهم دلشان هم با خبر شود نه زبان تنها بگويد لا اله الا الله، دل هم ياد عظمت خدا كند معنى تخشع زارى است وقتى كه عبد ذليل در محضر رب جليل خود را غرق نعمت ببيند و در عين حال كفران كننده نعمت و اينكه اداء حق منعم نكرده است با يك عالم شرمسارى و محبت به پروردگارش با آن حال بگويد الله اكبر.
در خزائن نراقى نقل كرده است داستان لطيفى است. در سفر هند در كليساى نصارا بعضى از كشيشهايشان به جناب مير، اشكال مىكنند مىگويند: نگاه كليساى ما بكنيد در هر شهرى كه برويد كليساها نو و تميز ديوارش يك شكاف هم ندارد اما هر چه مسجد مسلمانها است سالم نيست. مير، هم فرمود چه مىگوئى بنده خدا: اگر آن عبادتهائى كه در مسجد مسلمين مىشود در كليساها مىشد، يك كليساى سالم پيدا نمىشد براى امتحان، من آن نمازى كه در مسجد خودمان مىخوانم در كليساى شما مىخوانم اگر كليسايتان سالم ماند؟ آنها باور نمىكردند، بالاخره قبول كردند جناب مير مىايستد رو به قبله در كليسا تا مىگويد الله اكبر خود محبت، خضوع و تذلل مىآورد با خشوع تمام گفت: الله اكبر با همان الله اكبر اولى، طاق كليسا فرو ريخت، كليسا شكاف پيدا كرد قسمتى از آن منهدم شد. غرضم اين است كه بعد هم همه قبول كردند. چقدر لطيف فرمود: الله اكبرهائى كه ما در مسجدهايمان مىگوئيم، اگر در كليساهاى شما بگوئيم يك كليسا سالم نمىماند يعنى آن انكسارها، تاثرات مال روحيه مسلمين است مومن چنان دلش با خدايش قوى است كه همه موجودات را تحت تاثر در مىآورد بطورى كه وقتى ذكر خدا مىكند، مسجد و در و ديوار با او ذكر مىكنند.
الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله آيا نرسيده مؤمنين كه چند سال است ايمان آوردهاند بيايند دلشان خاضع شود دل از دنيا ببرند بع عقبى پيوند كنند، خاضع شوند براى خدا و ما نزل من الحق خاضع شوند براى قرآن ولا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب مسلمانها مثل يهوديها نشوند مسلمانها بايد حب دنيا را كنار بگذارند يهود پول پرست است، يهود حريص به دنياست مىخواهد هزار سال در دنيا بماند(۲۵۴) مبادا صفت يهوديت در شما پيدا شود مسلمان يعنى تسليم حق، تو مىگوئى شيعه علىعليهالسلام هستم بايد شيعه علىعليهالسلام حب علىعليهالسلام داشته باشد نه حب پول.
ولا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل مغالطه مىكنند همين حرفها را زديد كه مسلمانها عقب افتادند، اف بر تو با مغالطهات آيا اسرائيل چون پول دارد جلو افتاده است؟ مال اين است كه مسلمانها دين ندارند بىدينى مسلمانها، آنها را جلو انداخته است، مسلمانها مثل اسرائيل پول پرست شدهاند نه اينكه چون ثروت مسلمانها كمتر از ثروت آنها است. گفتم يك كشور عربى از مسلمانها ثروتش چند برابر اسرائيل است ولى وا اسفا تقوا نيست، خشوع براى حق نيست، آنچه در يهود است در مسلمانها هم هست، يهود پول مىخواهد، مسلمانها نيز چنينند.
دلها بعد از چند سال قساوت پيدا مىكند فقست قلوبهم در اثر طول كشيدن آمال و آرزوها و غفلت از ذكر خدا دلها قساوت پيدا كرده كثير منهم فاسقون چه مسلمان چه يهود چه نصارا در اين جهت فرق نمىكند، واى اگر آدمى در اثر طول آمال و آرزوها تقوا را پشت سر اندازد غفلت را زياد كند، به سرگرميها مشغول گردد اين اعلان خطر است اى مسلمانها والله ايمانتان در خطر، سعادتتان در خطر است، سرگرميها ضد ايمان است، سرگرمى تو را از نماز باز مىدارد قديم براى سرگرمى مردم ميمون را تربيت مىكردند و مىآوردند در خيابانها كه مشغولياتى باشد براى مردم، اما حالا به جاى ميمون ستاره سينما مىآورند مىخواهند جيب مردم را خالى كنند: والله نگاه كردن به فيلمهاى مهيج شهوات، تيرى است كه به دل خودتان مىزنيد - اول منبر، داستان دزد را برايتان گفتم چنان سرگرمت مىكند كه دنبال دزد نروى وقتت تلف شود عمر عزيزت از كفت برود.
هرنفس ز انفاس عمرت گوهرى است |
آن نفس سوى خدايت رهبرى است |
فيمة اعماركم الجنة قيمت عمرتان بهشت است، عمر عزيز است در يك ساعت مىتوانى چقدر سعادت ببرى، چقدر خودت به دست خودت عمر عزيز را هدر مىدهى، ايكاش به باد فنا مىدادى، تمام ساعات عمرت بعد از مرگ مورد پرسش است. وقتى مردى از اول تا آخر عمرت روز و ساعات و دقائقش بلكه اوضاع زمان جلويت صورت مىبندد مثلاً شما بعد از مرگ همين ماه مرضان را مىبينيد همان ساعات بهجتها و سرورها را. همان وقتى كه دستت را به در خانه خدا دراز مىكردى تمام كارهايت حساب است.
چو عريان گردى از پيراهن تن تنت باشد وليكن بى كدورت
شود عيب و هنر يكباره روشن نمايندت ولى چون آه و صورت
قرآن مجيد اين مطالب را صريح ذكر فرموده است(۲۵۵) و(۲۵۶) و(۲۵۷) هر كس آنچه كرده نزدش حاضر شده مىيابد، عمل محو نمىشود تا جائى كه در روايت دارد كسى كه با تار و تنبور سر و كار داشته است روز قيامت به دستش تار و تنبورش چسبيده است(۲۵۸) بالا مىرود به سرش مىخورد بدون اختيار خودش. يا شرابخوار شيشه شراب دستش است و مىخورد تو سرش و بالا مىرود(۲۵۹) تمام كثافت كاريهايتان ايها الناس ثبت است همه را خواهيد ديد و تمام نيكى هايتان هم ضبط و ثبت است مگر اينكه در اين ماه رمضان بديهايتان را پاك نمائيد همينجا خودتان را اصلاح نمائيد.
ماه رمضان رو به اتمام است، نمىدانم كارهايتان يك طرفى شد يا نه. اين همه خودتان را سرگرم نكنيد هر چه كه شما را از خدا باز مىدارد كنار بگذاريد مرگ را نزديك ببينيد. امام صادقعليهالسلام مىفرمايد(۲۶۰) در خانه كه مىرويد، پا كه در منزل مىگذاريد ياد كن از منزل ابدى خودت. ياد كن وقتى كه پايت را در گور مىگذارند. اينجا خودت با كيف خودت مىروى، آنجا كه بىاختيار تو را مىبرند. امام مىفرمايد: به خانه كه مىروى تا ياد كن خانه گورت را، اگر كسى اين معنى را ملتزم شود، كجا ديگر در خانه با زنش نزاع مىكند تمام نزاع و جدالها از غفلت است.
اما موقعى كه از خانه مىآئى بيرون، امام مىفرمايد: در نظر بياور وقتى كه از اين خانه جنازهات را بيرون مىآورند حالا خودت آمدى، يك روز هم تو را مىآورند. خدايا تو خودت قبل از مرگ هوشيارى بده.
ياد مرگ، علاج قساوت است. اى كسى كه از قساوت قلب مىترسى، علاج قطعيش ياد مرگ است تا جائى كه بعضى از بزرگان بودند در خانه، قبر خودشان را درست مىكردند كه جلوى چشمشان باشد. مجلله علويه نفسيهعليهاالسلام كه در مصر قبر شريفش مىباشد علويهاى است كه به چند واسطه به امام حسن مجتبىعليهالسلام مىرسد. در حالات اين مجلله نوشتهاند قبربش را آماده كرده بود روزها در قبرش مىرفت و قرآن مىخواند. قربان آدمى كه در گور خودش براى خودش قرآن بخواند. شش هزار مرتبه قرآن را در گور خود ختم كرد(۲۶۱) زن هم در عالم اين جور پيدا مىشود؟ بله، بعضى از زنها هستند صد شرف بر مردها دارند. كدام مرد است كه اين قسم مردانه ميدان بيايد. غرضم قبرهايشان را آماده مىكردند گاهى سر قبرشان مىرفتند.
ابن بطوطه در سفرنامهاش مىنويسد: در شيراز سه روز بودم و اين سه روز در مسجد جامع عتيق شيراز ماندم. مردم در اين مسجد اعتكاف مىكردند كه محل شاهدم نيست. مىگويد در جنب مسجد جامع عتيق شيراز (راجع به ششصد يا هفتصد سال قبل است) بازارى است كه مثلش را نديدم مگر در جنب مسجد جامع اموى كه نامش سوق حميديه است غير از شام چنين بازار زيبا و با شكوهى در تمام شهرهائى كه رفته بودم نديدم. در اين بازار (شايد بازار حاجى فعلى شيراز باشد) چشمم به دكانى افتاد كه يك نفر نورانى، اهل تقوا، ظاهر الصلاح در آن نشسته قرآن مىخواند. رفتم نزديك سلام كردم نشستم، او هم پذيرائى كرد گفتم: شما اينجا چه مىكنيد گفت من شغلم تجارت است. هرگاه مشترى نباشد قرآن مىخوانم نگاه كن فرشها را عقب زد ديدم قبر است گفت اين گور خودم است كنار گور خودم مىنشينم براى خودم قرآن مىخوانم. گورم را در مغازهام قرار دادهام كه گول دنيا را نخورم و وصيت هم كردهام هر وقت مردم همينجا خاكم كنند كه خودم آماده كردهام.
بعد از خودت هر كس بيايد بالاى گورت قرآن بخواند مثل يك آيه كه خودت بخوانى نيست، خودت يك سورهاى بخوانى بهتر است از ختم قرآنهائى كه قاريها بخوانند.
بسم الله الرحمن الرحيم
اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون ان المصدقين والمصدقات و اقرضوا الله قرضاً حسناً يضاعف لهم و لهم اجر كريم (۲۶۲)
اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها مطلب اساسى مهمى را كه در قرآن مجيد بيش از پنجاه جا در اثر اهميتش تكرار كرده، اينجا نيز يادآورى مىفرمايد بر عموم مسلمين لازم است فكر كنند، مبدأ و معاد خود را بشناسند و آن موضوع حيات است، حيات يعنى زندگى، مقابل موت - اى بشر نفهم! تو، به چه جرأت به خدا كافر مىشوى در حالى كه مرده بودى تو را زندگى داديم(۲۶۳) اين حيات از كجا آمد؟ آيا ماده مىتواند مولد حيات بشود؟ نگاهى به كره خاك بكن، خاك بيجان را چه كسى جان داد(۲۶۴) ؟ خدا است كه جان به تو داد و بعد هم مىگيرد و دوباره زندهات مىكند(۲۶۵) يحيى و يميت در قرآن زياد به آن تكيه شده است براى پيدايش ايمان، معرفت، شناسائى خدا و شناسائى حيات بعد از مرگ تمام بر موضوع حيات تكيه شده است.
با اينكه معنى حيات بديهى و آشكار است اما كنه و حقيقت آن از هر معمائى پيچيدهتر است و قابل درك نمىباشد بفرموده حاجى سبزوارى:
مفهومه من اعرف الاشياء |
و كنهه فى غاية الخفاء |
معنى حيات را هر عاقلى مىفهمد كه زنده داراى حيات است و بى رشد و نمو مرده است و اما حقيقتش از حقائق مجهولهاى كه از اول خلقت تا كنون هيچ دانشمندى پيدا نشده كه بفهمد حقيقت حيات چيست؟ چون حجيات غير از ماده است ماوراء حس است از عالم غيب از مقام غيب الغيوب تراوش كرده است حياتى كه در كره خاك در حيوانات، نباتات، جمادات هر چه كه مىبينى تمام رشحهاى است از حى مطلق، در اصطلاح گويند ضم معدوم به معدوم وجود نمىآورد - ضم بىشعور با بىشعور كه شعور نمىآورد اگر صدها يا هزارها اتم جمع بشوند نمىتوانند شعور بياورند.
ذات نايافته از هستى بخش |
كى تواند كه شود هستى بخش |
ماده بىشعور نمىتواند شعور دهنده بشود - ديگر آنكه چطور مىتوانى بگوئى حيات معلول ماده است در حالتى كه حيات، قاهر بر ماده و بالاتر از آن است و ماده را خورد مىكند.
آثار حيات در بدن خودت را تامل كن، خوراكى كه آدمى مىخورد به هر جا كه مىرسد مناسب همانجا مىشود از حيث كم و كيف مثلاً به سياهى چشم مىرسد سياه مىشود، به سفيدى چشم، سفيد مىشود، به قرمزى لب قرمز مىشود صبغة الله دستگاه رنگرزى خدا، بايد پى به معنويات ببرى ببينى چه خبر است، تو با حيوان فرق مىكنى بايد عاقل شوى، غرضم قاهريت جان است.
مثال واضحتر بزنم، ريشه درخت را هرگاه از زمين بيرون بياورى با يك فوتى تكان مىخورد بلكه همين ريشه اگر جاندار باشد كوه را تكان مىدهد، سنگ را مىشكافد اين قاهريت از كجاست؟ آيا از مناده است؟ اينجور ماده را مىكوبد پس غير از ماده است اينها رشحهاى از رشحات حى مطلق است الحى القيوم از حياتش فيض بخشى كرد و به موجودات داد در كوهها تماشا بكن ببينن حيات چه كرده است جان اين قسم نفوذ دارد فانظر الى آثار رحمة الله به قول يكى از محققين مىفرمايد ابواب فقه (نماز، روزه، خمس) قريب يك صد و پنجاه آيه است اما آيات معارف، آيات خداشناسى هفتصد و پنجاه آيه قرآن است مثلاً اگر يك دفعه گفت نماز بخوان چندين مرتبه مىفرمايد تدبر، تفكر كن كيف يحيى الارض بعد موتها زمين مرده را چگونه زنده مىگرداند، همان كه اين حيات را مىدهد، همان هم آن را مىگيرد يحيى و يميت امروز تكيه حرف من حيات است خداى ما در قرآن مجيد روى اين موضوع زياد تكيه فرموده بايد مسلمانان حيات را در نظر بگيرند.
از عناصر پراكنده و خاكهاى تيره گياه مىرويد، با كم و زيادى اجزاء مىبينى بوى گلها فرق مىكند. مثلاً يكى گل سرخ، ديگرى گل زرد، يكى نسترن، ديگرى گل ياس، شب بو، گل محمدى، هر گلى بوئى مىدهد. اين اختلافات از چيست يك آب هم كه بيشتر نيست كه رنگهاى مختلف، طعمهاى متفاوت، مزههاى گوناگون از آن پيدا مىشود.
اخيراً كشف كردهاند سبزيهائى در كره زمين خدا آفريده كه از بس لطيف است چشمهاى عادى آن را نمىبيند. گاه گاهى اول غروب روى آبها، پشت بامها گاهى خط سبزى بنظر مىآيد اين درختها است، گياهها است كه دست قدرتش در هوا آفريده كه بدانيد خدا همه كار مىتواند بكند.
در بزرگى مىرسد به درخت مثل نارگيل نود قدم طول اين درخت است. بعضى درختها است كه پنج نفر دست به دست هم بدهند قطر آن را مىگيرند.
ديگر از مسائلى كه عجيب است، مسأله حس و شعور است. شعور از حيات است البته شعور نباتى ضعيفتر از شعور حيوانى است مثالهائى ذكر شده، طنطاوى مىگويد، درختى است كه به عربى به آن النبات المفترس گويند. در فارسى اسمش نمىدانم چيست.
از خصوصيات اين درخت آن است (همه حيوانات درخت مىخورند) اين درخت حيوان مىخورد و كيفيتش اين است كه همينطور منتظر است حشرهاى يا پرندهاى بيايد روى برگش بنشيند فورا بالا و پائين برگ را جمع مىكند، زود پنهانش مىكند و مواد صمغى هم دارد آن وقت برگ درخت هم آن را مىمكند آنقدر پرنده را مىمكند تا خلاص شود. به زبان حال، اين درخت مىگويد: ان الله على كل شىء قدير.
ربط و ارتباطها را اى انسان بدان كه ناظم يكى است شاهدش اين است همان كه چشم به تو داد، درختها را خلق كرد كه تو ببينى و بشناسى و بگوئى الله اكبر، چشمت ببيند، عقلت بفهمد، زبانت ترجمان دلت گردد، بگويد سبحان الله، اشهد ان لا اله الا هو الحى القيوم. باز مثال بزنم: اين بوهائى كه خدا در گياهان خلق كرده، اگر حيوانى كه شامه داشته باشد نيافريند چه فايده؟ بوى خوش خلق كردن چه فايده؟ مگر اينكه شامهاى هم بيافريند كه ادراك كند بگويد سبحان الله.
بلاشك حيات از خدا است هيچ عاقلى نمىتواند حيات را مستند به ماده كند و لذا در قرآن مىفرمايد: كيف تكفرون بالله و كنتم امواتاً فاحياكم(۲۶۶) اى كافرون چطور منكر خدا مىشويد در حالتى كه خدا به شما جان داد، علقه كه بودى جان داشتى، نطفه كه بودى جان داشتى، اين جان از كجا آمد، مگر تو يك مشت خاك بيشتر بودى؟ جان، آيت كبراى خدا است، آنگاه جان سه مرتبه دارد اول جان نباتى، يعنى خدا اين حيات را كه داد انواع روئيدنيهاى زمين پيدا مىگردد.
دوم حيات حيوانى علاوه بر اينكه نمو و رشد دارد متحرك بالاراده هم هست و ادراكات زيادترى هم دارد، بينائى، شنوائى حسهاى ديگر متحرك بالاراده بودن، رفتن به جائى يا نرفتن به اختيار مثلاً گوسفند حيوان است اگر برايش آب نياورند خودش مىرود مىخورد و درخت اينطور نيست چون متحرك بالاراده نيست.
علف، چشم و گوش ندارد، گوسفند چشم و گوش دارد اين را حيات حيوانى گويند و آثارش به مراتب زيادتر از حيات نباتى است بالاتر از اين هم داريم. امروز مىخواهم حيات سوم را برايتان بگويم.
حيات سوم، حيات آدمى است حيات آدمى يعنى جان زيادترى بايد پيدا بشود غير از جان حيوانى است. جان حيوانى يعنى خوراك خوردن، توليد نسل كردن، جنبش كردن، اينها همهاش حيوانى است قدرت ديگرى بايد پيدا بشود كه اسمش را مىگذاريم روح الايمان تمام سعادت همان است روح الايمان و عقل و عدل و علم يكى است آدمى برسد به جائى كه تكيه به غيبت پيدا كند(۲۶۷) علم ماده پيشش هيچ باشد. روايتى است كه مىفرمايد: كسى به طعم ايمان نمىرسد تا تكيهاش به آنچه در خزينه خداست بيشتر باشد از آنچه در دست او است(۲۶۸) مثلاً صد ميليون در بانك دارد يك ذره دل خوشى به آن ندارد، قوت قلبش آنچه پيثش خداست مىباشد، رشدش به جائى مىرسد كه تمام زندگى دنيا پيشش كوچك مىباشد مىفهمد دنيا نيارزد آنكه پريشان كنى دلى براى عمر دو روزه، اين همه حرص، ولع فايده ندارد. رشد كه پيدا شد مىفهمد براى نهادن چه سنگ و چه زر عاقل چرا اسراف مىكنى؟ اسراف ظلم است. من امروز دو سه مثال بزنم براى روح آدمى:
ثروتى كه خدا داده براى رفع حاجت است بطور كلى هر چه پول جمع كند از حيوانيت تجاوز نكرده است كوچك، پست، رذل، ظالم، مسرف است يا روى هم بگذارد يا در غير محل صرف بكند خلاف رضاى خدا است، در مجلهاى نوشته بود در آمريكا ساليانه سه ميليارد دلار خرج سگها مىشود ملتها را لخت مىكنند آن وقت خرج سگ مىكنند، حتى ايرانيان هم تقليد از آمريكا كردهاند، در روزنامهاى نوشته بود خانوادهاى سگشان دندان درد گرفته بود خانم گفته بود در ايران معالجه نمىشود بايد بفرستيم لندن، اجمالاً بليط هواپيما براى جناب سگ الدوله مىخواستند بگيرند خودش تنها هم نمىشود بايد نوكرى هم داشته باشد، بدبخت، خدا سگ خلق كرده براى خدمت تو، نه تو را براى خدمت او! خدا سگ آفريده كه پاسبان خانه تو باشد نه اينكه تو او را هم خوراك خودت بكنى.
در كيهان نوشته بود كه در ايران روزى ششصد هزار شيشه شراب زهرمار مىكنند واقعاً(۲۶۹) فساد همه جا را گرفته است، خرپولهائى كه پولهايشان را در بانك مىگذارند مگر غير از اسراف است حرام است مىدانيد چه اشخاصى در پائين همين شهر به چه سختى زندگى مىكنند يا مثلاً مردك يك ماشين براى خودش يكى براى زنش، يكى براى پسرش، يكى براى نوكرش كه فرمان ببرد، خريده است آيا ظلم نيست؟!
دو روز قبل روزنامه كيهان نوشته بود در كشور سعودى خطابهاى ملك ايراد كرده است كه در تمام كشور سعودى زنهاى خارجى كه سرگرم كارند (قريب سى هزار زن آمريكائى در كشور سعودى مشغول كار هستند) هر زن خارجى كه ساق و سمش باز باشد، مجرم است جريمه مىشود آخرش هم نوشته بود خدا نفتى به كشور سعودى داده كه در سال بيش از چهل ميليارد درآمد دارد. آيا ما در مقابل نعمتهايش نبايد خدمتى هم به دينش بكنيم ما در برابر اين همه نعمت نبايد منكرى را برداريم؟
كار اسراف در ايران به جائى مىرسد كه مرد بايد دو تا شلوار بپوشد زن اگر هيچ نپوشد عيبى ندارد؟ وضع شيئى در غير محل، اسراف است. دور شيطان نرويد تا حيات طيبه نصيبتان گردد(۲۷۰) حيات طيبه وقتى نصيب مىشود كه آدم شويد خدا چراغى به دستت مىدهد كه در تاريكى جلوى پايت مىبينى(۲۷۱) و مىروى. چراغ عبارت است از دين، تقوا، دانش حقيقى، خودشناسى، خداشناسى، عالمشناسى، هدفشناسى، كه حقيقت همه، ايمان است.
اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها آيه شريفه ظاهرى دارد و باطنى، به زمين مرده خدا جان مىدهد، گياه، حيوان در آن به جنبش مىآيد.
تاويل آيه هم بنا به روايتى كه از امام پنجم باقرالعلوم رسيده، يعنى يحيى الارض بالعدل بعد الجور هر جا عدل است حيات است هر جا ظلم است موت است، هر فردى كه عدل در او پيدا شد معلوم مىشود زنده است تا عدل پيدا نشده در حكم مرده است نگاه اين زرق و برقها نكن، اينها زندگى نيست كه بشر امروز دارد، اينها مردگى است، تمام توحش، تمام اضطراب است، دست به دل هر ميليونرى بگذارى خون مىچكد، يك نفر نيست كه از خود و خدا و زندگى و دولت و وضع زمان راضى باشد. بشر امروزه از همديگر كنار مىگيرند محبت از بينشان برداشته شده است، به نظر بيگانه به هم نگاه مىكنند حتى ارحام... زن و شوهرها كم و بيش اينطور شدهاند، ظلم عالم را گرفته است، نشنيدهاى كه در روايات مسلم از خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم شيعه و سنى بالاتفاق روايت كردهاند لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه رجلا من ولدى يواطى اسمه اسمى يملاء الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلما و جوراً(۲۷۲) اگر از عمر دنيا باقى نمانده باشد غير از يك روز خدا آن يك روز را آنقدر طولانى مىكند تا آشكار شود، يكى از فرزند زادگان من كه اسمش اسم من است يعنى هم اسم محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم است پر مىكند زمين را از عدل، ايمان، تقوا، تا اسم ظلم آورده مىشود زود هوشتان به ظلم سلاطين نرود آن ظلمها هم يك رشتهاش است، هر فردى كه نگاه كنى ظلمهائى دارد كه خدا مىداند، كيست كه ظالم نيست، دنيا پر است از ظلم، در هر خانه و در هر مغازهاى، در هر ادارهاى بر وى ظلم است.
در موضوع ازدواج چه ظلمهائى مىشود، خدا زن را قرار داده براى انس مرد لتسكنوا اليها آيا عدل است كه دختر و پسر در سن بيست سالگى ازدواج كنند؟ دختر و پسر اول بلوغ حق ازدواج دارند قرآن مىفرمايد(۲۷۳) اگر تهيدست باشند خداوند آنان را از بخشش خود بىنياز مىفرمايد. سابق هر جا كه مىرفتند براى عقد گفتگوئى كه مىشد عمدهاش اين بود آيا اين جوان دين دارد يا نه؟ ايرادگيريها تمام غلط است فقط تكيه شما تقوا باشد المسلم كفوا المسلمة(۲۷۴) .
روايت كوتاهى بخوانم، علاء بن زيادى يكى از شيعيان خاص اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام در بصره بوده است، بيمار شد خبر به علىعليهالسلام دادند در ايامى كه حضرت در بصره تشريف داشت فرمود: برويم عيادتش آقا عيادت كرد از علاء بن زياد وقتى تشريف آورد ديد پارك و ساختمانى تهيه كرده است علىعليهالسلام كه مريد دارى نمىخواهد بكند او حق مىگويد نگاهى به علاء كرد، نگاهى به ساختمان و دستگاه، فرمود: علاء تو براى بعد از مرگ به چنين خانهاى احتياج دارى نه اينجا آن هم خانه ملكوتى كه به اعمال صالحه تدارك مىشود خلاصه فرمود علاء اين اسراف است، بعد حضرت هم قدرى راه را نشانش داد فرمود: اگر آنچه را كه مىگويم بكنى اميد است كه همين خانه هم وسيله آخرتت شود اولاً حقوق الهى را بدهى، دوم اينكه به رحم خود كمك كنى، به فقراء اطعام نمائى آن وقت از اسراف بيرون مىآيد(۲۷۵) .
امروز جمعه آخر از ماه رمضان است، خوب جائى رسيديم به مهدى آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم پرچمدار عدل آقائى است كه وقتى ظاهر گرديد ظلم را ريشه كن مىفرمايد - امام زمان شخص خاص و آن پسر امام حسن عسكرى است كه در سنه دويست و پنجاه هجرى كه مطابق با كلمه نور است متولد گرديده تا الان يك هزار و يك صد و اندى از سن شريفش مىگذرد مسأله طول عمر هم عقلاء گفتهاند ميزان قطعى ندارد بعضى بگويند محال است كسى هزار سال عمر كند اگر محال بود پس حضرت نوح چيست؟ و در سلسله غير از انبياء درباره جمشيد نوشتهاند هزار سال سلطنت كرد. ضحاك ماردوش هزار سال عمر كرد چند سال قبل در چين شخصى ديده شده است كه سنش سيصد سال است، دويست و هشتاد ساله مصر هم الان موجود است كه پسرش دويست و چهل ساله است قدرت خدا است كه اگر بخواهد نگاه بدارد.
ديگر آنكه مهدى (عج) كسى است كه همه پيغمبران آدم تا خاتم به امتشان بشارت دادند كه در آخر الزمان مىآيد زمانى كه در آن زمان يك نفر هادى آشكار مىگردد تمام كره زمين همه ايمان حقيقى مىآورند بشر معنى زندگى را آن وقت مىفهمد حالا توحش است آن زمان واقعا زندگى است خدايا به حق مهدى (عج) زمان ظهور مهدى آل محمد را جزء عمر ما قرار بده، در زبور داود خداوند صريحاً خبر داده الان هم موجود است عين همين مطلب هم در آن هست، كره زمين بالاخره عباد صالح وارثش مىشود هر جا بروى صلاح است(۲۷۶) .
مىپرسى چطور مىشود كه يك نفر چهار ميليارد بشر ظالم را عادل بكند اول پيش از ظهور مهدى (عج) خداى تعالى دو بلا مىفرستد در كره زمين بشر را ثلث مىكند در روايت دارد موت احمر و موت ابيض دو موت واقع مىشود در هر موتى ثلثى از بشر از بين مىرود(۲۷۷) موت احمر يعنى كشتار شايد جنگ سوم جهانى باشد و قطعاً پيش خواهد آمد كه در آن جنگ ثلث بشر از بين مىروند و اما موت ابيض قحط و غلاء است آن هم پناه بر خدا قحط و غلائى مىشود كه ثلث ديگر بشر هم از بين مىروند، ثلث باقى جنگ زده قحطى زده مصيبت و داغديده خدا آنان را در فشار مىاندازد كه صداى مهدى (عج) كه بلند مىشود مصلح آسمانى آمد همه بدوند و مطيع شوند(۲۷۸) ديگر احتياجى به جنگ نيست.
از علائم قحطى كه قابل تغيير نيست صيحه آسمانى است يعنى پيش از ظهور مهدىعليهالسلام در آسمان صداى عظيمى بلند مىشود و به گوش تمام جهان بشرى مىرسد و به هر بشرى به لغت خودش به گوشش مىرسد اى اهل عالم! آماده باشيد، ظاهر شد، آمد مهدى آل محمد (عج) تكان دهنده است همه را حركت مىدهد. شوخى نيست سيصد و سيزده نفر به طى الارض خودشان را به مكه معظمه خدمت مولايشان مىرسانند. ديگر از كارهاى عظيمى كه مىشود، نزول مسيح عيسى بن مريم است. عيسىعليهالسلام حاضر مىشود پشت سر مهدى آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم نماز مىخواند نصارا كه چنين مىبينند همه مطيع مىشوند(۲۷۹) .
در روايت است كه حضرت مهدىعليهالسلام به عيسى مىفرمايد، تو بايست جلو براى نماز، عرض مىكند امروز پرچمدار الهى و هستى حضرت مهدى جلو، عيسى عقب سر، همه جا در ركاب ظفر امتثالش حاضر است حتى موقعى كه دجال را مىكشد مباشرش مسيح ذكر گرديده است(۲۸۰) اين نشانهها و جريانات از الطاف الهى به بشر است كه به طوع و رغبت مطيع مهدىعليهالسلام شوند نه به زور.
كار مهم ديگرى هم مىشود. در اول اصول كافى در كتاب عقل روايت كرده است(۲۸۱) از كشاف حقائق جعفر بن محمد الصادقعليهالسلام خداى عالم دست قدرت روى سرهاى بشر مىكشد تمام بشر عاقل كامل مىشوند فتكمل عقولهم بشر امروزه كودك است اما آن وقت دست ولايت الهى به سرها كشيده مىشود رشد عقلى پيدا مىكنند، مىفهمند پيروى حق براى خودشان خوب است، به صلاح دنيا و آخرتشان است.
روايت است كه بشر دوره آخرالزمان دعا كنند، نگويند هر وقت مقدر است آقا مىآيد، دعا اثر دارد، اقل نفعش خودت را پاكتر مىكند لذا در روايت دارد اگر كسى با انتظار بميرد، مثل كسى است كه در ركاب مهدى شمشير مىزند(۲۸۲) . در زمان ظهور مهدىعليهالسلام خود خواهيها و خودپرستيها كنار مىرود.
امام مىفرمايد: در آخرالزمان ايمانها در خطر است، دعا كنيد بگوئيد يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك(۲۸۳) خدايا دل ما را تو نگهدار به ايمانت تا نفس آخر.
البته دين بايد مهمترين چيزها براى مؤمن باشد. وقتى پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به علىعليهالسلام فرمود ريشت را با خون سرت خضاب مىكنند عرض كرد يا رسول الله آيا دينم سالم است(۲۸۴) ؟
قمر بنى هاشم وقى دست راستش را قطع كردند، فرمود: دست بريده شد، بشود، دينم سالم باشد.
خدايا چنان كن سرانجام كار |
تو خشنود باشى و ما رستگار |
بسم الله الرحمن الرحيم
اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون ان المصدقين و المصدقات و اقرضوا الله قرضاً حسناً يضاعف لهم و لهم اجر كريم والدين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و تورهم والدين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم (۲۸۵) .
خلاصه آيه شريفه، اعلموا بدانيد (امر است) بايد دانا شويد، خيلى به فكر دنيا نباشيد، قدرى هم خداشناس شويد واجب است كه آدمى خداشناس شود همانطور كه عبادات واجب است معرفت و شناسائى حق هم بيشتر و مهمتر واجب است فاعلم انه لا اله الا هو بايد به علم برسيد گمان فايدهاى ندارد آدمى بايد كاملاً برايش روشن شود كه خداى عالم حيات بخش است. آنچه را كه مىبينيد در كره خاك دست قدرتش چطور خاك تيره، عناصر پراكنده را مركب كرد حيات به آن افاضه كرد. حيات كه ديروز تفصيلش ذكر شد، حقيقتش زبر همه مجهول است همه مىدانند هست و اما نمىدانند چطور است عرض شد كه حيات، ماوراء طبيعت است و لذا حاكم و قاهر بر ماده است. هسته خرما با آن سختى كه با سنگ بخواهيم هسته را خرد كنيم واقعاً زحمت دارد لكن اين هسته خرما وقتى كه خاك و آب و حرارت به آن مىرسد، حيات به آن داده مىشود كه آن حيات، هسته را مىشكافد هستهاى كه با سنگ خرد نمىشد ولى حيات تا افاضه شد چنان قوى مىگردد كه خود به خود آن را نصف مىكند، نصفش ريشه مىشود رو به پائين و نصف ديگر سر از خاك در مىآورد. اين قدرت از حيات پيدا شد، حيات هم چارهاى ندارى غير از اينكه بگوئى از خدا است وگرنه ماده خودش مقهور است، محكوم به حيات است از مرده كه زنده در نمىآيد، از ماده بى جان، جان پيدا نمىشود جانى ندارد كه بدهد، خدائى كه عين جان است، خدائى كه جان درست كن است او حيات بخش است الحى القيوم.
روز گذشته عرض شد كه در اين قرن تمام دانشمندان در مسأله حيات زانو به زمين زدهاند و گفتهاند چارهاى نيست غير از ايمان به غيب زيرا حيات هيچ ربطى به ماده ندارد هر چه باشد مىشود يك سبب مادى برايش درست كرد مگر حيات.
شيخ الرئيس مىگويد: تا وقتى كه آدمى زنده است تا اراده مىكند بجنبد آناً با سهولت، بدن به اين سنگينى حركت مىكند با چه آسانى مىجنبد ولى تا جان رفت يك نفر كه نمىتواند او را حركت دهد بلكه دو نفر هم مشكل است بايد اقلاً چهار نفر پيدا بشوند او را وارد گور كنند اين همان بدنى بود كه تا جان داشت خودش را به نيم ساعت مىرساند به دارالرحمة بدون هيچ زحمتى.
بعضى از شعورها و غريزهها نيز هيچ ربطى به ماده ندارد غير از اينكه مستند به حيات داده گردد حيوان را كه مىبينيم مادهاش از همين خاك است كه گوشت و پوست... شده است، از آب و خاك است كه اين طور شده اما مىبينيد پيش از اينكه جان بيابد مثل خاك بود وقتى كه جان آمد هوشها و زرنگيهائى بلكه چاره جوئيهائى پيدا مىكند، قصه بگويم:
موش اصلش از خاك است تا خاك بود هيچ اذيتى نمىتوانست بكند از وقتى كه به شكل موش شد حياتى پيدا كرد مىبينى چه حقه هائى مىزند. يكى از رفقا نقل مىكرد شيشه شربتى (شربت نارنج) در خانه نگهداشته بود بعد از چندى كه سراغ شيشه شربتى مىرود كه بخورد مىبيند شيشه خالى است سر جايش پر از ريگ است اجمالاً شيشه ديگرى مىگذارد و منتظر مىماند. معلوم شد موش مىآمده و با زبانش مىخورده وقتى شيشه خالىتر مىشده دمش را داخل شيشه مىكرد و مىليسيده بعد كه كمتر مىشد، نه دم مىرسد نه دهن مىرفته ريگ داخل شيشه مىانداخته و شربت بالا مىآمده و مىخورده است.
نقل كردهاند در خارجه يك نفر بوده ميمونى داشته و بزى. روزها در خانه كسى نبوده در خانه را مىبسته و مىرفته و بعد بر مىگشته روزى ظرف ماستى داشته براى اينكه اين ميمون و يا بز از ظرف ماست نخورند در ديوار طاقچه مانندى بوده ظرف ماست را آنجا گذاشته كه در دسترس نباشد. بالاخره بيرون مىرود وقتى كه بر مىگردد ظرف را پائين مىآورد كه بخورد مىبيند تا آخرش را ليسيدهاند نگاه مىكند مىبيند ريش بز ماستى است در حالى كه بز نمىتوانسته به آنجا برود. براى تحقيق فردايش ظرف ماست را همان جا مىگذارد ولى وقتى كه مىخواهد بيرون برود اشتباه كارى مىكند در را روى هم مىاندازد و پنهان مىشود كه ميمون و بز نفهمند كه صاحب منزل در خانه است. بز و ميمون مقدارى كه گذشت مطمئن شدند كه صاحب خانه نيست ميمون با تو سرى به شكم بز مىزند و بز را مىراند و او را تا پاى ديوار مىآورد آن وقت روى بز مىجهد و مشغول خوردن مىشود وقتى كه تمام مىشود زبان مىزند و بريش بز مىمالد تا بيندازد گردن بز بيچاره كه ما نخورديم بز خورده است گرگ دهن آلوده يوسف ندريده.
غرضم حيلهها و چاره جوئيها است. اينها عجائبى است كه ربطى به خاك ندارد اگر داشت چرا پيش از آنكه جان بيايد از اين چيزها خبرى نبود غير از اينكه بگوئى از جان است البته جان و آثارش هم از جان آفرين است.
خلاصه اين آثار از حيات استو چشم و گوش تا جان هست مىبيند و مىشنود تا جان رفت نه مىبيند و نه مىشنود پس بينائى و شنوائى از جان است اگر از بدن است چشم كه فرقى نكرد پس چرا نمىبيند؟ چون جان رفت. امر از اين آشكارتر كه آدمى فكر كند تا يقين بكند هو الحى لا اله الا هو يحيى و يميت جان دادن و گرفتن همه از خدا است. هيچ كس نمىتواند اين آثار را به ماده بچسباند و اگر چنانچه اولين و آخرين دانشمندان عالم جمع شوند و پشت به پشت هم بزنند نمىتوانند به يك پشهاى جان بدهند چنانچه قرآن مجيد مىفرمايد نمىتوانند پشه بيافرينند(۲۸۶) هر جا كه رو كنى مىبينى عدل است، هر كس به وظيفه خودش، عمل مىكند، هر كس حق ديگرى را اداء مىكند با خداى خودش عدل با خلق، عدل با زن و اولاد، عدل با طرف معامله.
خدايا تو خودت فرج مولا و سرور ما را نزديك فرما، همه به انتظار او هستيم، خدايا تو زمان ظهورش را جزء عمر ما قرار ده كه چشممان به جمال آقا روشن شود.
مرتبه ديگر از حيات و موت در اين آيه كه بيشتر مفسرين اشاره كردهاند، حيات دل است و اعلموا ان الله يحيى الارض چون آيه قبل راجع به مردن و قساوت دل بود كه فرمود در اثر طول كشيدن آرزوها دلها قساوت پيدا مىكند و در حقيقت مىميرد مثل دلهاى يهود مىشود كه غير از پول و مال دنيا و جاه و جلال دنيا هيچ هدفى ندارند. شما مسلمانها هم كم كم دلهايتان قساوت پيدا كرده است. خلاصه چون اين آيه را فرمود آنگاه ممكن است يأس خواننده را بگيرد. بشارت مىدهد اى كسى كه از مردن دلت بيمناكى، اى مسلمانى كه از قساوت دلت مىترسى نا اميد نباش بدان خدا مىتواند اين دل مرده تو را زنده كند، دل چركين تو را پاك كند يحيى ارض القلوب به چه؟ به حيات علم، ايمان، خشوع، دل مرده يعنى غافل از خدا، دل زنده يعنى به ياد خدا.
خدا است آن خدائى كه يحيى الارض زنده مىكند دل مرده را چه بسا كه زنده كرد چه اشخاصى و چه غافلهائى كه يك مرتبه برق رحمت آمد زندهاش كرد. خدايا پيش از اينكه دل ما به آتش بسوزد، ذليل شود الان براى ايمان، دل ما را ذليل كن(۲۸۷) .
ان المصدقين و المصدقات مصدقين اصلش متصدقين است تاء قلب بصاد و در صاد ادغام شد، مىشود مصدقين به تشديد صاد قبلاً راجع به صدقات فرمود حالا باز تاكيد مىفرمايد: ان المصدقين هر آينه مردان صدقه دهنده و المصدقات و زنهاى صدقه دهنده.
در تفسير آيه و المصدقات كه خدا مىفرمايد: زنهاى صدقه دهنده در اينجا روايت چنين ذكر شده است كه خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم رو كرد به زنهاى صدر اسلام فرمود: تصدقن فان اكثر كن حصب جهنم شما زنها بايد خيلى صدقه بدهيد تا سپرى بشود براى جهنمتان، چرا؟ زيرا كه بيشتر شما جهنمى هستيد. يكى از زنها گفت يا رسول الله مگر ما زنها چكار كردهايم كه بيش از مردها جهنمى باشيم (البته مردهاى سابق) دو جمله رسول خدا فرمود اول آنكه فرمود شما زنها خيلى از خدا ناراضى و شاكى هستيد.
كدام زن است كه شكر خدا بكند (يا مردهاى زن صفت) خيلى از خدا غافل هستيد اين همه خدا نعمت داده است نمىبينيد مثل حالت بچگى مثلاً بچه پنج شش ساله چقدر پدر برايش زحمت كشيده يك دفعه مىگويد پول به من بده، مثلاً چاقو بخرم كه شايد دعوايم بشود با بچه ديگر، پدر نصيحتش مىكند اگر به او پول نداد ناراحت مىشود.
در روايت دارد هرگاه زنى به شوهرش بگويد من در خانه تو خيرى نديدم، تمام كارهايش حبط مىشود(۲۸۸) براى چه كفران نعمت مىكنى؟ خدا به توسط شوهرت چه خيرها به تو رساند، ديگر قهر كردن و بچهها را بى سرپرست گذاشتن براى چه؟
برگرديم به روايت: علت جهنمى شدن بيشتر زنها، اول، كفران نعمت و شكر خدا نكردن است، كفران از گناهان كبيره و در كتاب گناهان كبيره به تفصيل نوشته شده است براى شرح به آنجا مراجعه شود.
دومين چيزى كه براى زنها فرموده در اين روايت انكن تكفرن الغشير(۲۸۹) عشير ترجمه به شهور شده است از معاشرت است شوهرهايتان به شما حق دارند، نسبت به شوهرهايتان اداء حق نمىكنيد آن طورى كه سزاوار است لذا مستحق عذاب هستيد. مثلاً در غياب شوهر، نگاه به مرد اجنبى كردن، لعنت خدا به زنى كه دست به دست مرد اجنبى بدهد. فرمود هر زنى كه چشمش را پر كند از غير شوهرش، روز قيامت دو ميخ آتشين در دو چشمش خواهند كرد اجمالاً بايد حق شوهر را اداء كرد. مال شوهرتان زير دستتان امانت است واى اگر يك درهم بدون رضاى شوهر تصرف كنى نعوذبالله اگر زنى با اجنبى سر و كار پيدا كند كه لعنت خدا بر او باد.
ان المصدقين و المصدقات خواستم بگويم زنهاى متصدقه بايد هوششان باشد كه براى زن بيش از مرد صدقه دادن افضل است اگر دارى مىدهى، اگر ندارى خدا به نيتت با تو معامله مىفرمايد البته شرط انفاق آن است كه آدمى از مال طيب و حلالش بدهد(۲۹۰) .
و اقرضوا الله قرضاً حسناً يضاعف لهم و لهم اجر كريم مردهاى صدقه دهنده و زنهاى صدقه دهنده و قرض دهنده به خدا هر كس صدقه مىدهد در حقيقت قرض خدا مىدهد، تكرارش به مناسبت قرضاً حسناً است نه هر صدقهاى بلكه صدقه حسن - اولين شرط حسن اين است كه آدمى از حلال به دست بياورد و در راه خدا بدهد، اگر مالى را از حرام به دست آورد به راه خدا دادنش حرام است شرط دومش اين است كه براى خدا بدهد. شرط سومش اين كه باطلش نكند، به منت گذاشتن يا اذيت و آزار رساندن(۲۹۱) بالاخره اقرضوا الله قرضاً حسناً چنين شد يضاعف لهم خدا دو چندان به او تلافى ميكند و لهم اجر كريم چه كرمهائى كه خدا در برابر بذل مال مىفرمايد كم و زياديش تابع اشخاص است اگر كسى در راه خدا بذل مال كرد خدا وعده فرموده دو چندانش مىكند تا هفت صد برابر مثل كسى كه گندم بكارد هر دانه هفت خوشه مىدهد، هر خوشهاى صد دانه روى هم رفته هر دانه هفتصد دانه مىدهد و خدا براى هر كه بخواهد دو چندانش مىفرمايد يعنى هزار و چهارصد دانه(۲۹۲) .
و اقرضوا الله قرضاً حسناً... اگر در راه خدا مال دادى خدا مالت مىدهد، اگر سر دادى خدا سرت مىدهد، اگر جان دادى خدا جانت مىدهد. مىخواهم اشارهاى بكنم ببينم دلها مىشكند يا نه؟ اگر هم دو دست دادى دو بالت مىدهد معامله با خدا زيانآور نيست.
وقتى كه رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم خبر داد جعفر بن ابى طالبعليهالسلام در موته كشته شده به وضع فجيعى، اول كفار دو دستش را از بدنش جدا كردند بعد هم شهيدش كردند، آنگاه پيغمبر گريه كرد و آمد در خانه ديد دختر جعفر گريه مىكند پيغمبر آرامش كرد فرمود: پروردگار خبرم داد جعفر در عوض دو دست بريده، دو بال به او عطاء گرديد و در بهشت با ملائكه طيران مىكند(۲۹۳) .
عين همين هم درباره قمر بنى هاشم است، قمر بنى هاشم هم دو دستش را در كربلا داد، از حضرت زين العابدينعليهالسلام است خدا در عوض دو دست، دو بال به قمر بنى هاشم داده است بال هم اشاره به قدرت است، خدا هم در عوضش قدرتى به قمر بنى هاشم داده كه قيامت مىتواند شفاعت بكند.
بسم الله الرحمن الرحيم
ان المصدقين و المصدقات و اقرضوا الله قرضاً حسناً يضاعف لهم و لهم اجر كريم والدين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون والشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم (۲۹۴)
در كتاب الدعاء از اصول كافى روايتى نقل كرده كه تذكرش بسيار نافع است:
شخصى خدمت كشاف حقائق جعفر بن محمد الصادقعليهالسلام عرضه داشت(۲۹۵) گفت دو آيه در قرآن هست من آنها را مىجويم ولى نمىيابم. فرمود كدام آيه است كه تخلف شده است و تو، به نتيجه نرسيدهاى؟ گفت اول اينكه خداوند در قرآن فرموده است و قال ربكم ادعونى استجب لكم مرا بخوانيد تا استجابت كنم و من مكرر دعا كردهام و نشده. امام فرمود: افترى الله عزوجل اخلف وعده آيا گمان مىكنى خدا خلف وعده بكند؟ (خلف وعده قبيح است عقلاً و شرعاً مذموم است. خدا مىفرمايد: اوفوا بالعهد هر عهدى كه كرديد وفا بكنيد آن وقت خودش به وعدهاش وفا نمىكند كه دعا بكنند اجابت نشود) اظهار حيرت كرد گفت آقا البته هيچ وقت خدا خلف وعده نمىكند قال فمم پس علت چيست؟ قال لا ادرى گفت آقا نمىدانم. مىفرمايد:(۲۹۶) اينكه فرمود دعا كنيد تا من اجابت كنم، نه هر كس مىخواهد باشد اگر تو حرف خدا را شنيدى، خدا هم حرف تو را مىشنود.
آدمى اطاعت خدا را نمىكند آن وقت منتظر است خدا اطاعت او را بكند؟ در ضمن حديث قدسى نسبت به ماه رجب دارد(۲۹۷) هر كس حرف مرا بشنود من حرفش را مىشنوم، چقدر واجبات از تو فوت شده با چه روئى مىگوئى يا الله و حاجت مىطلبى؟ اولين قدم اطاعت است اگر كسى واجبى از او فوت نشود حرامى هم از او سر نزند آن وقت بگويد يا الله به جا است. كسى كه مىخواهد دعا بكند آيا حق دعا دارد يا نه؟ مثلاً معصيت كننده حق دعا ندارد عقلا، مگر اينكه توبه كند كه بعداً هم امام مىفرمايد: ثم دعاه من جهة الدعاء عرض مىكند آقا جهت دعا چيست؟ فرمود اينكه فتحمد الله و تذكر نعمه عندك ثم تشكره كسى كه از خداى خودش چيزى بخواهد اول دادههايش را بشمارد. بگو: اى خداى كريم كه من در شكم مادر بودم تو شير در پستان مادر برايم تهيه كردى لذا امام دستور مىدهد موقعى كه مىخواهى حاجت بطلبى اول ثناء خدا كن آنگاه حمد خداى را كن بر نعمتهائى كه به تو داده و شكر كن آن نعمتها را آنگاه صلوات بر محمد و آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم فرست و پس از صلوات ثم تذكر ذنوبك فتقربها ثم تستعيذ منها گناهانت را بشمار و بگو: خدايا منم همان بنده كفران نعمت كننده، از تو پوزش مىطلبم و استغفار مىنمايم پس از اينكه فارغ شد بگويد: خدايا منت بر من بگذار مثلا مريضم را شفا بده بايد از جهت دعا وارد گردى.
در تذكرهها هم نوشتهاند وقتى بچهاى پشت بام بوده مادرش تعقيبش مىكند كه او را بگيرد بچه مىرود روى لب بام نزديك ناودان كه مىرسد بچه است نمىفهمد، افتادن و مردن است بالاخره مادر بيچاره از پشت بام داد مىزند مسلمانها به فريادم برسيد، كسانى كه در كوچه رد مىشويد به داد برسيد خلاصه آن لحظهاى كه موقع سقوط بچه بود از حسن اتفاق يك نفر از اخيار رد مىشد ديد ناودان زير پاى بچه شكست و افتاد آن بنده خدا گفت يا الله بگير، بچه معلق در هوا ايستاد و سقوط نكرد. به اشاره مومنى خرق عادت مىشود كه بعد آن مومن صالح بچه را مىگيرد روى زمين مىگذارد اين طرف و آن طرف كوچه مردم تا اين منظره را مىبينند مىآيند به دست بوسى او و لباسش را به تبرك بردن، آن بنده صالح گفت: مسلمانها چطور شده كسى كه شصت سال فرمان خدا را برده اگر يك دفعه هم خداى عالم عرض اين بنده را بشنود مگر مهم است؟ من شصت سال فرمان او را اطاعت مىكنم يك دفعه اگر خدا حرف مرا بشنود كه مهم نيست.
بالاخره غرضم همين كلمه بود انا مطيع من اطاعنى آدمى بايد مطيع باشد تا وقتى حاجت مىطلبد به او بدهند، تو چقدر لبيك گفتهاى به امر خدا تا خدا هم لبيك به خواهش تو بگويد اگر تمام امرهاى خدا را اطاعت كردى. اگر هيچ گناهى از تو سر نزد آن وقت حاجت طلبيدى و نشد گله كن(۲۹۸) شما به عهد خدا وفا كنيد خدا هم به عهد شما وفا مىفرمايد.
چون اين بحث پيش آمد ناچارم اين جمله را هم بگويم نسبت به اجابت دعا شرايط دارد و بعد از آن هم كه شرايطش درست شد اجابت دعا دو قسم است گاهى صلاح در اين است كه فوراً بشود گاهى صلاح در تدريج است، اينكه فرمود استجب لكم نه اينكه بدون سبب اجابت شود؟
خدا فرمود دعا كن بگو خدايا اين مريض را شفا بده آن وقت اگر اجابت شد اجابتش نه فورى و بدون اسباب است كه مثلاً بدون دواء و جراحى خوب شود فرمود استجب لكم تو مىخواهى كه اين مريض خوب شود خوبش مىكنيم هر چند مثلاً ماه ديگر با دواء و جراحى نه اينكه آناً خرق اسباب شود مگر معجزه مىخواهى؟ آن هم مخصوص پيغمبر و امام است براى مصالح ديگرى وگرنه اجابت لازمهاش خرق اسباب نيست.
خواستم بگويم بالاخره مستجاب است ولى به اسباب و به تدريج، نه اينكه خرق عادت و بدون اسباب، خدا مستجاب مىكند با اسباب گاهى مثلاً يك سال طول مىكشد.
در اصول كافى از عجله داشتن در استجابت دعا نهى شده است هيچ وقت نگو طول كشيد تا گفتى چرا نشد كار خراب است، منتظر باش ببين چه وقت مىشود دست آخر اگر اينجا نشد براى آخرتت ذخيره فرموده است كه راستى برايت بهتر است، خود شخص نمىفهمد خداى او كه عالم الغيب است مىداند و برايش خير باقى را اختيار مىفرمايد همه دنيا چه ارزش دارد تا خواستههاى جزئى آن چه باشد در هر حال مىگذرد مثلاً از خداوند خانه و پارك و فرش خواسته آيا مدت استفاده از اينها با آن همه دردسرهايش چند سال است به اين مناسبت داستان ابو ميسر عابد را بگويم كه در مفاتيح هم ذكر كرده است.
ابو ميسر عابد در عبادت قوى بوده، در مسجد برائا در اين مكان مقدس شبانه روز مىمانده و به عبادت سرگرم بوده، دخترى از اشراف زادهها عبورش از اين مكان مىافتد تا چشمش به وضع عابد مىافتد منقلب مىشود خيلى كيف مىكند پياده مىشود نزد عابد مىآيد احوالپرسى مىكند عابد به او مىگويد من ديدم آخرش دنيا فانى است چه بهتر از همان اول رهايش كنم دختر گفت: ابو ميسر ممكن است من را به همسرى خودت در آورى، من زن تو بشوم گفت به يك شرط اگر مىتوانى با همين شرط زندگى بكنى و با همين حصير بسازى آرى وگرنه با اين وضع اشرافى تو، ازدواج ما جور در نمىآيد. دختر پذيرفت مراسم عقد به سادگى هر چه تمامتر برگزار شد وقتى وارد حجله شدند دختر ديد زير پاى ابو ميسر يك حصير است گفت ابو ميسر اگر مىخواهيم با همديگر باشيم و براى خدا كار بكنيم بين بدنمان و خاك هيچ فاصلهاى نبايد باشد اين حصير را هم كنار بگذار، روى خاك مثل شب اول قبر عروسى كنيم.
گاهى بعضى نفوس بيدار مىشوند آنچه در قبر برايش پيدا مىشود همين جا آگاه مىشود.
جوان عزيز تو دعا بكن بگو: خدايا براى حفظ دينم همسر صالحهاى نصيب فرما، مستجاب مىشود اما به مرور و گاهى هم مىشود كه خود تاخير مصالحى دارد يعنى ممكن است زود به او بدهند لكن مصلحتهائى زير پرده است كه كمى بايد طول بكشد، مثلاً مصلحتى كه در روايت ذكر شده است حبا لذكره(۲۹۹) گاه مىشود مومنى حاجتى دارد با سوز دل به درگاه خدا ندبه مىكند، ندا مىرسد حاجتش رواست اما به اين زودى به او ندهيد زيرا كه اگر زود به او داديد ديگر ما را از سوز دل نمىخواند، ما صداى ناله بنده مان را دوست داريم اين بنده تا گرفتار است روى سوز دل ما را مىخواند و با سوز دل يا الله گفتن هم دواى تمام دردهاى باطنى اوست ولى همين كه حاجحتش را دادند، ديگر در مسجد پيدايش نمىشود. خداى نكرده اگر روزگارى يكى از شما مثلاً ميلونر شويد كجا در مسجد پيدايتان مىشود؟
نزديكترين حالات بنده به پروردگارش وقتى است كه سرش به سجده باشد(۳۰۰) دلش شكسته باشد، چشمش گريان باشد، اين نزديكترين حالات بنده به خداست - آن وقت چنين سعادت عظيمى به تو داده اگر مثلاً خدا يك ميليون پول به تو بدهد و اين سعادت كنار برود آيا مىارزد؟ اگر پرده عقب برود مىگوئى نه، كاميابى و رسيدن به مراد، نفس را گردن كلفتتر مىكند، انسان را از خدا دور مىكند، كامهاى مادى غالب مىشود، كام الهى، روحانى اخروى رها مىشود، اما در حاجات مادى صورتش ناكامى است باطنش رحمت، لطف، فضل كرم، ظاهرش گريه و انابه است اما باطنش خنده و شادمانى است.
براى تاييد عرضم روياى صادقهاى بگويم - عالم رويا كه نمونهاى از عالم ملكوت است عجائب دستگاه خلقت و حقائق را نمايش مىدهد البته امر معنوى غير از صورت است لذا علم تعبير هم عطاى خداست و يكى از كسانى كه علم تعبير به او عطا شده بود ابن سيرين است.
يك نفر نزد ابن سيرين آمد و گفت: من خواب عجيبى ديدهام در صحرا آنچه به چشم مىآمد دو قسمت بود يك قسمت سمت راست آب فرحانگيز، شيرين و روان ولى از سمت چپش تمام آتش و دود طورى كه نمىشد نفس كشيد، شعلههاى آتش زبانه مىكشيد و مردمان دو دسته بودند. عدهاى لخت مىشدند در آب فرحانگيز و خنك مىرفتند و قليلى به عكس يك دفعه در آتش مىرفتند و كمى طول مىكشيد مىديدم سر در آب نشاط انگيز در مىآوردند راحت مىشدند و خنده و شادى مىكردند، تعبيرش چيست؟
ابن سيرين هم خيلى خوب فهماند گفت: آب، تمام خوشيهاى دنياست، تمام شهوات دنياست، تمام لذات نفسانى است كه بشر نگاه ظاهرش مىكند خودش را در آب مىافكند اما آخرش را نمىبيند مرد آخر بين مبارك بندهاى است آخرش آتش قهر خداست - سوال و جواب است(۳۰۱) رهايت كه نمىكنند.
و اما آتشى كه چند نفر قليلى در آن مىرفتند و سپس از رحمت سر در مىآوردند، اصحاب بلا بودند هر كس در دنيا بلا، سختى، گرفتارى به انواع مختلفه داشت يكى گرفتار يمالى، ديگرى بدنى، خود اينها رحمت است، مدتش اندك و پاداشش باقى است، راستى مىارزد(۳۰۲) .
ابن ابى يعفور خدمت امام جعفر صادقعليهالسلام عرضه داشت كه آقا مريضم، از خدا شفاى مرا بخواه (حاصل روايت شريفه) فرمود: خود من يك سال است تب دارم، پسرم اسماعيل شش ماه است كه تب دارد. خواستم بگويم بالاخره حاجت رواست منتهى حاجتهائى كه رواست اكثراً با اسباب و مرور زمان است و گاهى مصالح عاليهاى در كار است كه رعايت آن مصلحت، اولى است.
پيغمبر اولواالعزم جناب موسى با وزيرش هارون اين دو بزرگوار نفرينى كردند چون خيلى از دست فرعونيان شكنجه، آزار به موسى و بنى اسرائيل رسيد گفتند: خدايا اينها را هلاك كن اموالشان را از بين ببر(۳۰۳) از سوز دل و تمام شرائط در آنها موجود بود، ندا رسيد اجيبت دعوتكما خيلى خوب حاجتتان رواست - طول كشيد تا چهل سال كه اين دو بزرگوار چشم به راه بودند آن وقت هنگام استجابت رسيد، اولاً تمام زينتهاى ششصدذ هزار نفر لشكر فرعون نصيب موسى و بنى اسرائيل شد، ثانيا چقدر آيات بينات كه موجب زيادتى بصيرت و معرفت مىشد مشاهده كردند و در ظرف اين مدت چقدر پاداش صابرين را بردند.
آيات عظيم الهى در چگونگى از بين بردن فرعونيان همه شنيدهايد. وقتى آمدند از رود نيل رد شوند فرعون كه سوار اسبش بود اسب نزديك نمىآيد جبرئيل سوار بر ماديانى مىشود و جلو اسب فرعون به راه مىافتد اسب فرعون نيز حركت مىكند دوازده كوچه در رود نيل پيدا شد. آخرين نفر از لشكر فرعون كه پشت سر لشكريان موسى بودند كه رسيد، يك دفعه تمام ديوارهاى آبى ريخت روى سر تمامشان همه را غرق كرد يك نفر زنده نماند اما بعد از چهل سال از دعاى موسى و هارون كه همان وقت اجابت شد ولى زمان وقوعش چهل سال بعد بود. موضوع اين آيه بس است بقيه روايت راجع به آيه دوم را بگويم:
دومين آيه كه در آن اشكال داشت و ما انفقتم من شىء فهو يخلفه(۳۰۴) خدا در قرآن وعده داده هر چيزى دادى ما جايش پر مىكنيم هر چه دادى خدا عوضش مىدهد در همين دنيا، ثواب آخرت كه سر جايش فهو يخلفه ثواب آخرت و جبران در دنيا گفت آقا من خودم مكرر پول دادهام در راه خدا انفاق كردهام خبرى هم نشده جايش پر نشده است. امامعليهالسلام فرمود: آيا گمان مىكنى خدا خلف وعده مىكند؟ گفت نه ولى نمىدانم. فرمود: لو ان احدكم اكتسب المال من حله و انفقه فى حله لم ينفق درهما الا اخلف عليه كسى كه از راه حلال پول در آورد چه اشخاصى كه انفاق مىكنند از پول حرام در حالى كه هم اكنون بايد حقوق واجبهاش را بدهد يا الان واجب شده بود آن را خرج كند و نكرد چطور مىتواند از اين مال انفاق كند؟ يا مثلاً فرض كنيد زن بدون اذن شوهرش از مال شوهرش بخواهد انفاق بكند يا اولاد بدون اذن پدر، همين كه حلال نباشد هيچ فايدهاى ندارد تا برسيد به كلاه سر مشترى گذاشتن يا غش در معامله كردن تا برسد به جائى كه كسب و كارش خراب باشد مثلاً ماهى بى فلس فروختن اصل معامله حرام است يا حرمت عرضى مثل دزدى كردن.
انفقه فى حله محلى كه مىدهى آن هم حلال باشد، هر انفاقى كه آدمى در راه نفس و هوى كرد غلط است هر چند صورت۳ بهترين كارها است همين كه رياء كرد به قصد انمايش يا شهرت كرد عوضى ندارد كه خدا بخواهد عوضش بدهد، تو دادى كه مرحبا به تو بگويند، مرحبا كه گفتند مزدت را گرفتى. اگر براى خدا داده باشى لم ينفق درهماً الا اخلف عليه يك درهم نمىدهى مگر اينكه خدا جايش را مىدهد(۳۰۵) .
حاجى نورى چهل داستان در اين باره نقل كرده است. اگر بخواهم شواهد اين معنى را ذكر كنم خيلى طول مىكشد ولى همينقدر بدانيد هر كس مال حلال به دست بياورد و در راه حلال هم صرف كند يعنى براى خدا بدهد با مورد بدهد، اسراف نكند، بلاشك عوضش را مىبيند هر چه بدهد معامله با خدا زيان ندارد اگر مىبينى چيزى گيرت نيامده بدانكه انفاقت از جهتى خراب بوده يا براى خدا نبوده يا به كسى كه دادى موردش نبوده يا اصل پول خرابى داشته است و الا هر چه دادى خدا در اين دنيا هم عوض مىدهد.
نكته ديگر آنكه گاهى عوضى كه خدا مىدهد مطابق با آنچه شخص داده است و گاهى بدل آن است مثلاً صد تومان داد عوضش جلوگيرى از پيش آمد بدى شد يا مثلاً تصادفى مىخواست بشود كه برود بيمارستان ده پانزده هزار تومان خرج بكند آخرش هم با پاى شل از بيمارستان بيرون بيايد خدا همين جا پيش از تصادف، او را نگهداشت چون صد تومان در راه خدا داد. خواستم بگويم عوضش هم گاهى رفع بلا از او مىگردد.
بسم الله الرحمن الرحيم
و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم والذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاماً و فى الاخرة عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور (۳۰۶) .
مراد به ايمان در اين آيه البته ايمان حقيقى است نه ايمان زبانى كه در ظاهر است ايمان قلبى كه خشوع قلب همراه آن است، بلاشك ايمان راستى بدون انقياد و تسليم نمىشود، يك واجبى را كه انجام ندهد به همان اندازه در ايمان ناقص است، يك حرامى را كه ترك نكند به همان اندازه ايمان ناقص است ايمان كامل تصديق بالجنان و عمل بالاركان است ايمان بدون عمل اصلش متحقق نمىشود، دروغ است كسى ايمان به خدا و قيامت و به سوال و جواب داشته باشد آن وقت مثلاً ماه رمضان روزه نگيرد چنين چيزى نمىشود اگر كسى خداى را بشناسد لزوم اطاعت پيغمبر و قرآن را بشناسد و ايمانى داشته باشد به چه جرأت بدون عذر روزه نگيرد معلوم مىشود اصل ايمان خراب است، ضعيف است. غرضم ايمان حقيقى بدون عمل متحقق نخواهد شد به هر اندازه كه باشد لذا اينجا كه مىفرمايد والذين آمنوا (يعنى آمنوا تحقيقاً، صادقاً، خالصاً، مخلصاً) هر كس ايمان به خدا و رسولش در دل او جاى گرفت به ايمان راست و درست اولئك هم الصديقون بنابر مشهور، مراد آن است كه ايشان ملحق به صديقين و شهداء مىشوند لهم اجر الصديقين و الشهداء از براى آنها است پاداشى كه خدا به صديقين و شهداء داده و مىدهد.
معنى صديق و شهداء كدام است؟ صديق مبالغه در صدق است، صادق يعنى راست البته راستى در گفتار و كردار يعنى دروغ نگويد خلاف واقع و خلاف حقيقت نگويد صادق باشد و از آن بدتر دروغ در كردار است و از صدق در كلام مهمتر صدق در كردار است كه آدمى علاوه بر اينكه بر زبانش دروغ نگويد مطابق با واقع بگويد كردارش هم مطابق گفتارش باشد من صدق فعله قولهيعنى هر طورى كه قول او بوده عملش، راه و روشش هم مطابق آن باشد مثلاً وعدهاى مىدهد اگر تخلف در عمل كند دروغ محسوب مىشود، بايد عملش گفتارش را تصديق كند، در امور دينى كه صدق در آنجا خيلى مهم است به زبانش مىگويد الله اكبر، خداى عالم از همه چيز بزرگتر است، بايد عملاً بفهماند ظاهر كند، خدا از پول و زن و اولاد و از هر چه تصور شود بزرگتر است بايد در راه و روشش هم اين قسم باشد.
سيد بن طاووس مىفرمايد: گاهى آدمى رسوا مىشود در چه؟ مثلاً با يك نفر گفتگو دارد از او خواهش مىكنى براى خدا رهايش كن قبول نمىكند اما اگر مثلاً يك هزار تومانى كنار دستش بگذارى و بگوئى نديده قرار بده مىگويد: چشم، براى پول فوراً تسليم مىشود اما براى خدا اعتناء نمىكند.
غرضم مثال است براى الله اكبر، آيا خدا بزرگتر از پول نيست؟! بى مروت، گاه مىشود ترس پاى طرف مىگذارى زود تسليم مىشود از خدا بايد بيشتر بترسى يا فلان مخلوق؟!
اگر خوف و رجاء در كار بيايد آنجا صدق خيلى سخت است آدمى خيال مىكند مىگويد از عذاب خدا مىترسم اما از عذاب خدا بيشتر مىترسى يا از فقر؟ بسيارى از تاجرها هستند به آنها مىگوئى اين معامله حرام است. مىگويد چاره ندارم، خوف ديگر كدام است؟ رجاء و اميد صادق نيست هر كس دنبال هر چه مىرود از اين است كه اميد به آن دارد كسى كه دنبال نماز و روزه نمىرود چون اميد به خدا ندارد كسى كه كار خير نمىكند چون اميد به بهشت ندارد، دروغ مىگويد، زارع اگر اميد داشته باشد كه اگر در اين زمين تخم بپاشد يك دانه صد برابر بهرهاش مىبرد، اگر زير زمين باشد تخم پيدا مىكند و مىكارد. كسى كه اميد داشته باشد يك درهم اگر در راه خدا داد خدا هفتصد برابر به او مىدهد چقدر با خدا معامله مىكند؟ پس آن كسى كه در راه خدا انفاق نمىكند اميد ندارد، دروغ مىگويد.
غرضم مسأله رجاء صادق است اگر در دلى پيدا شد از عمل براى خدا جدا نيست، اگر گاهى ياد بهشت بكند هوس است. اگر راست مىگوئى چرا دنبال بهشت نمىروى؟ چرا براى بهشت خودت را آماده نمىكنى؟
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: خدا بهشت را حرام فرموده بر هر لغو گوئى بر هر هرزهاى، بر هر بد زبانى، فحش دهندهاى كه باك ندارد از هر چه با زبانش بگويد يا بشنود(۳۰۷) بهشت حرام است براى چنين اشخاصى مگر اصلاح شوند. لعنت به مردى كه جلوى روى بچه به زنش فحش دهد علاوه آنچه گذشت بچهاش را هم فحش دهنده مىكند.
اولئك هم الصديقون صدق لعله قوله به زبانت اقرار مىكنى من بنده خدا هستم در عملت كبر نكنى(۳۰۸) به خودت مغرور نباشى، در اعمالت كبر از تو سر نزند، آدمى كه مىگويد: اياك نعبد و اياك نستعين تنها خدا را مىپرستم و تنها از خدا يارى مىجويم اجمالاً مومن در كارهايش صدق مىورزد تا به صديقين ملحق بشود كه در راس آنها اسدالله الغالب على بن ابى طالب است. يكى از القاب آقا الصديق است. صديق لقب على است نه ديگران، صدق مطلق در علىعليهالسلام است. كدام صدق مىرسد به صدق علىعليهالسلام از اول تا آخرش، گفت: بنده خدايم قولش، فعلش راه و روشش يك لحظه از طريق بندگى تجاوز نكرد يوم ينفع الصادقين صدقم اى شيعه علىعليهالسلام تو هم اگر به مقدار خودت در صدق سعى كردى ان شاء الله ملحق مىشوى به اميرالمؤمنين سيدالموحدين الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام .
يك نفر خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد گفت: يا رسول الله فاصله من تا مدينه بسيار است جمله جامعى به من بفرمائيد تا سرمشقى باشد فرمود احفظ لسانك زبانت را درياب، باز پرسيد ديگر چه، فرمود احفظ لسانك مرتبه سوم فرمود: احفظ لسانك عرب پرسيد سه سوال كردم فرموديد: احفظ لسانك فرمود(۳۰۹) مگر آدمى را در آتش جهنم مىاندازد غير از خرمن گفتارهاى او؟!
خرمن يك عمر زبانت آتش شده خيلى مواظبت كنيد گاه مىشود به همين زبان كفر مىگويد، به اين زبانش دلى را مىرنجاند، سرى را فاش مىكند، به وسيله يك كلمه، آتشهائى روشن مىكند غرضم صدق است ان شاء الله شيعيان علىعليهالسلام شما مىخواهيد برسيد به خدمت صديق اكبر، بيائيد ايمان صادقى كه با عمل همراه باشد پيدا كنيم، به مقدار قوه سعى در صدق كنيم راست بگو با خدا، با محمد، با على، با خلق راست بگو.
البته چند مورد است دروغ شرعاً اذن داده شده يكى مورد اصلاح است، اصلاح بده هر چند به وسيله دروغ باشد، ميان زن و شوهرى يا همسايه، يا دو نفر مسلمان، اصلاح بده هر چند به دروغ باشد، دروغ كه از گناهان كبيره است، در مورد آشتى دادن بسيار خوب است براى شرح بيشتر و موارد استثناى دروغ، به كتاب گناهان كبيره مراجعه شود.
شهداء جمع شاهد و در اينجا بسيارى از مفسرين گفتهاند به معنى گواه است نه شهداء باصطلاح متاخرين يعنى كسانى كه كشته شدهاند در راه خدا، بلكه مراد در اينجا شاهد و گواه است گواهها، شاهدهاى خدا و ملائكه و كسانى كه به مقام علم رسيدند به يكتائى خدا(۳۱۰) اين گواهى خيلى مهم است در قيامت هر امامى گواه بر اعمال اهل زمان خودش است(۳۱۱) .
گواهان اين امت دوازده نور پاك، دودمان طاهره آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم هستند.
والذين آمنوا كسانى كه ايمان حقيقى پيدا كردند اينها هستند كه ملحق مىشوند به صديقين و شهداء لهم اجرهم يعنى لهم كاجرهم البته نه عين آن مقام كه هر كس موحد شد در درجه سيدالموحدين اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام باشد بلكه اجر آنها نيز به او داده مىشود وگرنه توحيد علىعليهالسلام مختص به خود او است(۳۱۲) لهم، يعنى براى مومنين است اجرى كه براى شهدا و صديقين است.
آنگاه نقطه مقابل مومن يعنى وضع كافر را هم ذكر مىكند.
والذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم آنهائى كه كافر شدند ايمان به خدا نداشته، آخرت را تكذيب مىكردند آيات قرآن را، آيات تكوينيه الهيه را كه انبياء و آل محمدند، تكذيب مىنمودند، هر كافرى اهل آتش است، اصحاب نار، عبارت است از ملازم آتش يعنى هميشه با آتش است، از جاى خودش تكان نمىخورد كه جهنم باشد چون در جهنم رفتن دو قسم است يك وقت زندان و محل پاك شدن از گناه است كه گناهكار را يك ماه يا يك سال يا بيشتر آنجا مىبرند براى پاك شدن بعد بيرونش مىآورند ولى اگر بى ايمان مرد ديگر علاجى ندارد، در جهنم نمىماند مگر كسى كه منكر خدا و رسول است كسى كه تكذيب مىكند حرفهاى خدا و امام را(۳۱۳) ديگر علاجى ندارد بلى اميد است آنهائى كه اين طور نيستند امثال من و شماها، خدايا تو شاهدى ما مكذب نيستيم، مصدقيم. منتهى گناه هم از ما سر مىزند، صدقى هم نداريم لذا اميدواريم كه خلود براى ما و امثال ما نباشد ان شاء الله، لكن يك ساعتش هم سخت است بلكه يك لحظه هم سخت است.
اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مىفرمايد(۳۱۴) خدا بندهاى را كه دوست دارد فرداى قيامت نمىگذارد نعره جهنم هم به گوشش بخورد(۳۱۵) از راه دور تا جهنم گنهكار را مىبيند از همان دور شعله آتش كه او را مىبيند نعره عاشقانهاى براى گنهكاران و كافران از جهنم بلند مىشود كه پردههاى گوش را پاره مىكند، مگر اهل تقوا آنهائى كه با خدا سر و كار داشتند، خدا آنها را دوست مىدارد نمىگذارد نعره جهنم بگوششان برسد.
اى مومنى كه در دنيا خصوصاً ماههاى رمضان العفوها گفتى پناه به او بردى، التماسها و تضرعهاى تو بى اثر نيست در عوضش هم خدا نمىگذارد حتى صداى جهنم را هم بشنوى خداوند چشمهايشان را نگه مىدارد كه به منظرههاى هولناك نيفتد، وقتى كه شعله بالا مىرود شايد ديده باشيد جرقه هائى هم پيدا مىشود، شعلههاى جهنم هم جرقههايش مثل قطعات كوه است چه بهشتش و چه جهنمش قابل توصيف نيست نمىشود از بهشت صرفنظر كرد و نه به جهنم مىشود تن در داد اگر آدمى در عمر چهل پنجاه سالهاش از اول تا آخرش تمام به سختى و ناراحتى بگذراند به اميد اينكه ساعت مرگ وعدههاى خدا نصيبش گردد مىارزد هر ناكامى سهل است ولكن به خدا، محروميت از بهشت سهل نيست(۳۱۶) .
مرحوم شيخ محمود عراقى اعلى الله مقامه از اجله تلامذه شيخ انصارى است در آخر كتاب دارالسلام نوشته است شبى پشت بام مدرسه صدر در كربلا بودم بعد مقدارى خوابم برد در آن عالم در برزخ واردم كردند و جائى كه بعد از مرگ بايد بروم نشانم دادند انواع نعمتها، پذيرائيها، دلربائيها خلاصه وضع طورى بود كه من در همان حال عرض كردم پروردگارا، ديگر دنيا را نمىخواهم به من گفتند نمىشود هنوز زود است بعد كه بيدار شدم به خودم آمدم از فراق آن عالم گريه مىكردم.
يك نفر ديگر از اخيار بوده است بعد از اينكه برزخ را مىبيند باز بر مىگردد به دنيا تا دو ماه گريه مىكرده از فراق بهشت برزخى و آن دستگاهى كه مؤمن بعد از مرگ دارد بعد از دو ماه از دار دنيا مىرود.
من و تو چون آن بهجتها را نديدهايم نمىدانيم چه خبر است، وصفهائى كه خدا در قرآن براى بهشت ذكر فرموده اذا رأيت ثم رأيت نعماً و ملكاً كبيراً هفت اقليم كره زمين را خدا در قرآن بازيچه گرفته است چون چيزى نيست، تمام دارائى كره زمين و حكومتش جز دردسر چيزى نيست. لهو و لعب، بازى و سرگرمى بيهوده است اما ملك مىخواهى؟ بعد از مرگ است خدا بگويد بزرگ است آن درست است. بى خود نيست كه سرورهاى ما، بزرگان دين ما، ائمه ما چه نالهها داشتند چون پى به آن عالم برده بودند.
در دعاى ابو حمزه است: خدايا ادخلنى الجنة برحمتك و زوجنى من الحور العين بفضلك آنجا وضع ديگرى است. آدمى در اينجا نمىتواند حقيقت بهشت را بفهمد، هر كس در هر عالمى است ادراكش از آن عالم تجاوز نمىكند. بچه در رحم مادر، بيرون رحم را ادراك نمىكند كسانى كه روى خاك هستند بيرون پوسته عالم ماده را محال است ادراك كنند غير از تصديق خدا و محمد و آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم اجمالاً بهشت صرف نظر كردنى نيست، به اشك چشمت، به انفاق كردنت، آن قدر بايد پشيمان شوى از گناهانت تا بهشت برايت درست شود، كثافتها پاك شود، هر كثافت گناهى، احتياج به پاك كردن دارد(۳۱۷) ديروز گفتم كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: زنها بيشتر جهنمى هستند مگر به انفاق و بذل مال، خودت را برهانى، هر چه دارى در راه رضاى خدا بدهى تا خدا هم تلافى كند. بگذرم هر كس بايد به فكر خودش باشد.
تو نگو من شيعه هستم، ميزان قلب است و ايمان و تقوا هيچ كس نمىتواند به خودش اطمينان پيدا بكند كه من با ايمان مىميرم، چه دانى؟ به قول شيخ شوشترى روى منبر مىفرموده: من بدبخت مىترسم ساعت آخر عمرم بدترين ساعاتم باشد، مىترسم وقتى كه مىميرم تابوتى كه برايم مىآورند آتش باشد، كفنم، غسلم، قبرم، زمينم، آسمانم، خوراكم، لباسم، از هر طرف رو كنم، آتش باشد. كسى چه داند كه آخر كار چه شود، چه اشخاصى كه مدتها در راه تقوا و صلاح بودند آن را رها كردند در راه فساد و فسق و فجور و كفر افتادند تا به درك واصل شدند. گاهى به عكس است چه اشخاصى كه مدتها از خدا غافل بودند، يك دفعه به ياد خدا افتادند و به راه اصلى ادامه دادند تا مردند. هيچ كس نمىداند كه آخر كار چه مىشود لذا بايد مثل بيد از ايمان خود بترسند، بلرزند، تمام پناه به خدا ببرند يك لحظه هم در آتش جهنم سخت است، ديدنش هم سخت است. در روايت دارد كمترين كسى كه معذب مىشود نعلينى از آتش پايش مىكنند ولى تا پايش را در نعلينى مىكند، مغز سرش جوش مىآيد(۳۱۸) با اين ضعف چطور طاقت دارى؟ اى زنها! چرا پايتان را باز مىگذاريد؟ آيا نمىترسيد كه يك جفت نعلين آتش پاى شما كنند. عريان رفتن به خيابان آتش است. دارى خودت و جوانها را آتش مىزنى، آتش فتنه بر پا مىكنى هيچ ترس هم ندارى؟ چقدر بى باك. سابقين از عباداتشان ترسشان بيشتر بوده تا مردمان كنونى از گناه. بشر امروزه از گناه ترسى ندارد، ترسها به كلى از بين رفته، از همه چيز مىترسند مگر از گناه.
اولئك اصحاب النار خالدين فيها راجع به كسانى است كه بى ايمان مردهاند اما آنهائى كه با ايمان مردند ولى از گناه پاك نشدهاند، هميشه در آتش نيستند البته گناه هم مراتب دارد.
در روايت دارد در دنيا پيش از مرگ بلاهائى به مؤمن مىدهند تا كفاره گناهانش بشود(۳۱۹) وقتى مىميرد كمى بارش سبكتر گردد اگر به اين پاك نمىشود در جان كندنش معطلش مىكنند تا بارش كمتر شود اگر هم به اين نشد از حضرت زين العابدينعليهالسلام است مىفرمايد در برزخ مىماند خدا داند تا هر چه گناه داشته پاك و پاكيزه شود. وارد محشر كه شود ديگر پاك وارد گردد(۳۲۰) و بعضى هستند گناهشان زياد است كه در برزخ پاك نمىشوند مىافتد به قيامت و آنجا هم به عقبات كه پنجاه موقف، هر موقفى هزار سال معطل مىشود در هر موقفى مقدارى اصلاح مىگردد.
ندانم اينها اشاره به چه نوع گناهان است مگر بگويم گناهان قلبى مثل كبريا حقد يا حسد يا اينطور گناهان، بايد سالها بگذرد تا اصلاح گردد اگر چنانچه در مواقف هم نشد مىرسد به جهنم، آنجا كه رسيد مقدار وقوفش در جهنم به مقدار پاكى از گناهش است وقتى كه پاك شد از جهنم بيرونش مىآورند.
اين مطالب روى قاعده است، لكن تبصرهاى دارد مگر اينكه شفاعتى هم به او برسد شفاعت هم بسته به فضل خداست، از ساعت مرگ تا آخر كار. تا چه وقت حسينعليهالسلام نظر لطفى كند تا چه وقت خدا اين بزرگان را به فريادرسى برساند ولكن اميد هم زياد است. امام رضاعليهالسلام فرمود كسى كه زيارت كند قبر مرا، سه جا زيارتش مىكنم، نزد ميزان و سنجش اعمال، موقعى كه نامههاى عمل پراكنده مىشود و نزد صراط(۳۲۱) .
بسم الله الرحمن الرحيم
اعلموا انما الحيود الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخرة عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان و ما الحيوة الدنيا الامتاع الغرور (۳۲۲)
از خصوصيات قرآن مجيد آشكار ساختن حقائق و نشان دادن واقعيات يعنى دانش حقيقى است. در دانستن ظاهر اشياء انسان با حيوان شريك است لكن حقيقتش را دانستن از خصائص انسان است حقيقت و ذات اشياء آنچه كه واقع اوست دانستن آن مهم است خداى عالم در اين آيه مباركه كه تلاوت شد مىخواهد عالم دنيا و آخرت را براى شما مسلمانان معرفى كند، بشناساند، دنيا چيست و آخرت كدام است؟ اولاً دنيا زندگى روى خاك است تا ساعت مرگ از هنگام تولد تا ساعت مرگ را دنيا مىنامند. عقبى و آخرت از ساعت مرگ الى الابد است اين را هم آخرت گويند متصل به هم است، آخر دنيا، اول آخرت مىگردد من مات فقد قامت قيامته طليعه قيامت از ساعت مرگ آدمى است، چرا اين مقدار را دنيا گويند؟
دنيا بر وزن صغرى، معناى نزديكتر دارد يا اينكه دنيا، از دنائت يعنى پستى باشد، دنياست يعنى پستتر است. نسبت به عالم عقبى كه حقيقت است، اينجا پست و رذل است البته دنيا يعنى منهاى آخرت زندگى مادى قطع نظر از كارهاى آخرتى در پنج عنوان پروردگار ذكر فرموده كه آدمى در اين عمر كوتاه اشتغالش به اين پنج چيز است، اول لعب، دوم لهو، سوم زينت، چهارم تفاخر، پنجم تكاثر، زندگى آدمى منهاى آخرت يكى از اين امور است.
لعب فارسيش بازى است، يعنى زحمت و مشقت مىكشد، رنج مىبرد بيهوده بدون نتيجه، اين را لعب گويند مثل دو تا بچه كوچك كه با هم كشتى مىگيرند كه يكى ديگرى را به زمين بزند با اين كار كه چيزى به ذات طرفين وارد نمىشود، ذات تو كه رشدى نكرد كمالى نيست اگر چنانچه زورمندى كمال است جناب گاو از ورزشكار بهتر است بلاشك گرگ و فيل و شتر زورشان از جناب ورزشكار بيشتر است، زورمندى كه كمال نيست پس بازى يعنى كار پر رنج بى ثمر.
كسى مىگفت براى فيلمهاى ورزشى، بچهها زياد به تماشا مىروند!! هر كارى را بخواهيد بفهميد كار درست و عقلائى است يا نه اگر مشتريش زن و بچه شد بدانيد بازيچه است در بچگى دكان درست مىكردى، از صبح زحمت مىكشيدى، شب كه مىخواستى بروى خانه تمام را خراب مىكردى حالا هم هفتاد، هشتاد هزار آجر يابيم آهن يا سيمان فرقى نمىكند آقاى حاجى زحمت كشيد زايد از حد زحمت كشيد براى يك سر و سايه، اين همه خون جگر مىخورد كه آخر كارش به تيمارستان بيفتد آخر براى چه؟! مگر تو چقدر خانه مىخواهى تمام زياديها بازى است، تمام لعب است، ساختمانهاى زائد بر حد، بيهوده است يا كارهاى ديگر...
لعب عبارت شد از كار با رنج و محنتى كه ثمره عقلى نداشته باشد، چه موقع همه دست از بازى بر مىدارند؟ ساعت مرگ، آفتاب عمر كه غروب مىكند آنگاه متوجه مىشوند مثل بچه هائى مىمانند كه گرم بازى مىشوند و از هر كارى باز مىمانند، لباسهايشان را هم بيرون مىآورند گوشهاى مىريزند دزد مىآيد لباسهايشان را مىبرد و نمىفهمند، تا وقتى كه هوا تاريك مىشود، خواهى نخواهى بايد بروند متوجه مىشوند لباس و اسبابشان را دزد برده است با اين وضع چطور پيش پدر و مادر بروند.
اى كسى كه سرگرم بازيهاى دنيا هستى، تا ساعت مرگ از اين بازيهايت متوجه نمىشوى، آفتاب عمر كه غروب كرد فهميدى بايد به سراغ گور بروى، لباس تقوا را چه كردهاى(۳۲۳) .
اما لهو در فارسى به معناى سرگرمى است، آدمى كار و مقصد مهمى در پيش دارد آنگاه به يك كار جزئى كه نفع بيهودهاى برايش دارد مشغول مىشود كه از كار مهم باز مىماند اين را لهو گويند، لهو يعنى كار جزئى كه آدمى را مشغول كند و از كار بزرگ باز دارد، بچه شغل مهمش آن است كه موقع درس بايد مدرسه برود رفيقش مىآيد او را مشغول مىكند به مورچه شمردن، تا وقتى كه متوجه مىشود وقت كلاس گذشته است، مثال مورچهاى كه گفتم براى بچه كوچك بود اما براى بچههاى چهل يا پنجاه ساله داخل سينماها بايد سر در آورند تمام لهو است مناظر خلاف عفتى كه در سينماها است يا عكسها و روزنامهها و ورق پارهها سرگرمى از ذكر و ياد خداست يعنى مشغولت مىكنند كه اصلاً به فكر گورت نيفتى. آيا كسى كه در راه فساد است ديگر نگاه قرآن مىكند؟ به ياد قبر و برزخش مىافتد؟ اشتباه مىكند؟ صورتش بجهت و لذت است باطنش تمام آتش و بدبختى است، دنبال ناموس مردم مىافتد آن وقت مگر راحتى دارد؟ چه فسادهائى پشت سر دارد كه هر روز در روزنامهها مىخوانيم.
بر من واجب است بگويم، بر شما هم واجب است بدانيد اعلموا حقيقت و زندگى دنيا را بدانيد كه خدا آن را رسوا كرده حقائق را آشكار فرموده كه كسى هلاك نشود.
سوم وزينة جمالى كه زائد بر معمول و موجب دلربائى باشد اين را زينت گويند يعنى چيزى كه آدمى به آن علاقه پيدا مىكند هر چيزى كه دل بشر را ربود خواه زينت در لباس باشد يا در مسكن و شكل مىشود زينة واى از زينت در لباس خصوصاً اين دوره كه تقليدى شده است و ايكاش تقليدهاى صحيح بود يا تقليد از آمريكا يا تقليد از كشورهاى ديگر است.
يادم افتاد به زمان جاهليت، مىگويند دو هزار سال قبل اعيان عرب پس بردار داشتند، قبائى كه مىپوشيدند بايد يك وجب خاك بلند كن داشته باشد مثل حالا آن وقت غلام مخصوص داشتند كه دمشان را بالا بگيرد تا خاك بلند نكند زينت براى مرد بر خلاف عقل است بلكه زينت مخصوص زن آن هم براى همسرش مىباشد، مرد بزرگتر از آن است كه بخواهد دلربائى كند، زينت زن هم اگر براى شوهرش شد ثمره آخرتش مىشود و اگر براى دنيا شد لعنت خدا بر زنى كه زينت كند و در خيابان بيايد نمايش دهد.
دو سه جملهاى گفته مىشود يادتان نرود، حاضرين به غائبين برسانيد، اين روايت از خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم است هر زنى كه عطر بزند از خانه بيرون آيد تا برگردد متصل لعنت ملائكه بر او است تا برگردد(۳۲۴) هر چند عطر بزند بخواهد بيايد در مسجد نماز بخواند بايد زن عطر بزند موقعى كه مىخواهد نزد شوهرش برود. تو كه مىگوئى والقرآن كتابى قرآن مىفرمايد: لا يبدين زينتهن الا لبعئلتهن حرام است زن زينتش را آشكار كند مگر براى شوهر و جلوى محرم.
روايتى دارد كه دوره آخرالزمان زنانى مىآيند كه چند صفت برايشان ذكر شده: يكى سرهايشان و موهايشان مثل كوهان شتر است آن وقت كاشفات عاريات لباس پوشيدهاند اما مثل اينكه نپوشيدهاند نازك است فى الفتن داخلات به شهوات مايلند، در فتنهها سر در مىآورند آخرش هم فى جهنم خالدات در دوزخ ماندگانند(۳۲۵) .
زينت خوب است اگر جهت الهى باشد كه چنين امر شده است زن هر چه بتواند زينت كند براى شوهرش. خانمها واجب است بر شما با شوهرانتان آنقدر دلربائى بكنيد كه هيچ زنى نتواند دل او را ببرد. لعنت خدا به زنى كه شوهرش را برنجاند تا رنجيد كسى ديگر دلش را مىبرد. زينت تو براى شوهرت مثل زينتهاى منحوسه نيست تمام ثواب اخروى براى تو نوشته مىگردد كه خودت را زينت كردهاى براى شوهرت كه مبادا شوهرت در حرام بيفتد از آن طرف هم مستحب است هر مردى هم زن جوانى گرفت، او هم زينت بكند چون هدف صحيح است به غرض صحيح است كه زنش ميل به مرد ديگر نكند. از اجنبى تا بتوانى خودت را نگهدار.
سابق وقتى دخترى را شوهر مىدادند، مادر اين حرف را بگوشش مىخواند، زن با چادر عروسى مىآيد، با كفن از خانه شوهرش بيرون مىرود حالا چطور؟ چند روز قبل گفتم، در آمريكا ازدواجها به سال كشيده نمىشود اگر كسى آنچه در روزنامهها نوشته مىشود جمع كند درباره حوادث زنان، تا سر سال يك كتاب قطور هزار صفحهاى مىشود فقط كتابى بنويسند كه امسال چند تا زن مورد جنايت شده، چندين خانواده از هم جدا شدهاند.
مسكن چيست؟ يعنى جائى مىخواهى كه از سرما و گرما محفوظ باشى اين هم حدى دارد اسراف هم حرام است. اين همه پول ريختن آخر به چه هدف و غرض؟ مگر غرض عقلائى در كار بيايد وگرنه ساختمانهاى كاخ مانند و تشريفات زائد مسؤوليت خدائى دارد.
چهارم تفاخر بينكم واى از تفاخر نوعاً هم فخر به مسكن است مثلاً خانهاى جان مىكند درست مىكند كه فخر بكند ما هم بله، ميهمانى مفصل مىدهد تا باغچهاش را نشان بدهد.
يا فخر به نسبت است فاميل ما، قبيله و طايفه ما. مىگويد در مجلس خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم يك نفر كافر، مشرك پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد فخر مىكند شروع به تعريف كردن اجدادش كرد، پدرش تا هشت جدش را شمرد كه پدرانمان چنين و چنان بودهاند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هم يك كلمه جوابش را داد فرمود: انك عاشرهم فى النار(۳۲۶) . خودت با پدرانت با هم در قعر جهنم جمعيد، فخر به كافر مىكنى؟ اگر پدرت كافر بوده اسمش را نياورى بهتر است و اگر هم اهل علم و تقوا بوده است فخرش غلط است، خوبى پدر چه ربطى به تو دارد؟ پدرت زاهدترين روزگار بوده تو خودت چكاره هستى؟ خوبى پدر سبب فخر فرزند نمىگردد. خلاصه تفاخر به نسبت، تفاخر به حسب، تفاخر به كسب و كار غلط است. آخرش و تكاثر فى الاموال و الاولاد يعنى زياد كردن مال و ثروت اندوزى كردن صد فرياد از مال جمع كنى، اين جهل و نكبت است هم در دنيا و هم در آخرت خسر الدنيا و الاخرة است غرض از پول، استفاده است. بخور، بپوش، بده، اگر بگذارى روى هم اين نكبت است چه اشخاصى كه مال روى هم گذاشتند هنوز استفاده نكرده، رفتند. ديگر آنكه اگر خدا بخواهد پول بكارت مىخورد والا مثلاً اگر ميليونها بدهى سرطانى بگيرى كه علاج نداشته باشد دلت را به چه خوش مىكنى؟ پس پول جمع كردن كمال نيست، اگر پول جمع كن شدى به مقام موش و مورچه رسيدهاى اينها ثروت اندوزى دارند همهاش دلشان مىخواهد چيزى جمع كنند.
سيد جزائرى نقل كرده است طلبهاى در حجرهاش مشغول مطالعه بود بچه موشى مىآيد و اذيت مىكند، روى كتاب طلبه مىپرد. آقاى طلبه هم مجبور مىشود شب كلاهش را بر مىدارد روى آن مىگذارد چيزى نمىگذرد مادر بچه موش آمد ديد بچهاش در حبس است، هر چه رفت و آمد كرد علاجى نداشت. در لانهاش رفت و يك سكه اشرفى آورد جلوى طلبه گذاشت ولى آزادش نكرد. نوشته است هفده مرتبه رفت و هفده سكه اشرفى آورد باز آزادش نكرد تا اينكه مادر بيچاره رفت كيسه خالى را آورد جلوى روى شيخ انداخت كه ببين تمام شده است آن وقت بچهاش را رها كرد. چون جمع كردن شأن حيوان است. تكاثر چنان بيچارهات مىكند كه دنيايت خراب و بهرهاى نمىبرى. آخرتت هم اول عذاب توست، همين مالهائى كه اينجا روى همگذاشتى قرآن مىفرمايد: آتش مىشوند پشت و پهلو و پيشانىهايتان را سرخ مىكنند(۳۲۷) .
يا فخر و تكيه به اولاد كند كه اينها عصاكش و كمكم هستند تمام غلط است نمىگويند مالت را دور بريز يا بچهات را طرد و رها كن، مىگويند به اينها تكيه نكن، ذخيره نكن، تكيه دلت پولها و بچههايت نباشد، تكيهات خدا باشد يا ذخر من لا ذخر له گنج نكن، پولت را گنج ندان، يا كنز من لا كنز له(۳۲۸) نمىگويند پولت را دور بريز، دنبالش برو اما در دلت خدا باشد، برو دنبال مال براى رفع حاجت، اطاعت امر بكن اما هر چه خدا برايت خواست.
پروردگارا حالت توكل به همه ما خودت عنايت فرما. قرآن مجيد تين معنى را مكرر تأكيد مىفرمايد بلكه مسلمانها هوشيار شوند. هدف از عمر و خلقت را بدانند، حيات دنيا را رسوا مىفرمايد(۳۲۹) غرور است، اشتباه است چيزى كه دردسر است و خوشى پنداشته مىشود، پولى كه جمع مىكنى دردسر است. آخرش را حساب بكن مرد آخر بين مبارك بندهاى است پس آقايان سعى كنيد از قرآن دستور بگيريم و عمل كنيم خدا هم كمك خواهد كرد انشاء الله.
بسم الله الرحمن الرحيم
ماه رمضان بزرگترين نعمتى است كه الان نصيب ما شده است و بايد از آن بهرهبردارى شود و حداكثر استفاده از ماه رمضان را شرح دهم.
اولين استفاده اقامه بزرگترين شعار اسلام، نماز جماعت است اولاً نماز در اسلام بطور جماعت تشريع شده است. خداى عالم كه به پيغمبر مكرمش امر به نماز كرد به طور جماعت امر كرد. مردش علىعليهالسلام ، زنش خديجه، تا شش ماه نماز جماعت منحصراً از اين سه نفر تشكيل مىشد پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نماز فرادى نمىخواند، مسلمانان هم بايد اينطور باشند اگر دو نفر يك جا هستند يك نفر بايد امام و ديگرى مأموم شود بايد صفوف اسلام را پر كنند(۳۳۰) . خداوند دوست دارد صف جهاد مرتب و منظم شود از جمله صفوف جهاد، صفوف نماز جماعت است فضيلت نماز جماعت را كه مىدانيد اگر از ده نفر بيشتر باشند، اگر آسمان و زمين كاغذ شود و درختان قلم گردند و درياها مركب شوند و جن و انس و ملك نويسنده گردند نمىتوانند ثواب چنين نماز جماعت را بنويسند. بدبخت كسى است كه خودش را محروم كند و يا به قول صاحب عروة الوثقى گرفتار وسوسه شيطان، در عدالت امام جماعت گردد تا از فيض نماز جماعت محروم گردد.
دومين استفاده: بايد از زبانتان در اين ماه خيلى بهره ببريد، نماز، قرآن، ذكر، دعاهاى ماه رمضان در زادالمعاد و مفاتيح ذكر شده است. از زبانتان تا مىتوانيد كشت كنيد، هر كلمهاى كه از زبان خارج مىشود، كشت و زرع است كه بعد انشاءالله، بهره بر مىدارى هر چيزى بهارى دارد، بهار تلاوت قرآن مجيد هم ماه مبارك رمضان است كه ابرار و اخيار مواظب بودند در سى روز، سى ختم قرآن مىخواندند.
شخصى از حضرت رضاعليهالسلام مىپرسد سورههاى قرآن را از حفظ هستم، از حفظ بخوانم بهتر است يا از روى قرآن بخوانم؟ فرمود از روى قرآن نگاه بكن و بخوان كه چشمت هم بهرهاى برده باشد(۳۳۱) .
اگر منكرى ديديد از زبانتان استفاده نمائيد و نهى كنيد، خصوصاً روزه خورى، اگر با چشمتان ديديد كسى آشكار روزه مىخورد مبادا اعتنا نكنيد، نترسيد ترس از شيطان است. با كمال لطافت در سخن، به او بگو: اگر مريض هستى، داخل خانه در پنهانى بخور تا هتك ماه خدا نشود. اگر كسى آشكار در ملأ عام روزه ماه رمضان روزه بخورد بايد او را پيش حاكم شرع بياورند بسته به نظر او است بيست و پنج تازيانه به او بزند چون اين شخص احترام ماه خدا را نگاه نداشت.
با اين زبانتان براى رفيقتان خيرخواهى كنيد، او را به ترك گناه واداريد. جوان عزيز اگر ديدى رفيقت مىخواهد سينما برود جلويش را بگير. نصيحتش كن، با زبانت براى رضاى خدا خيرخواهش كن او را به مسجد بياور، در اين ماه رمضان اگر كسى بدهكار است دينش را ادا كن، مخارج يوميهاش را ندارد به او افطارى و سحرى بده هر چه بتوانى، آدمى بايد حريص در بهرهبردارى از عمر باشد ابواب خير مفتوح است تا چه كسى زرنگ باشد.
قسمت دوم از عبادت را بگويم و آن رشته تفكر و عبادت قلب است(۳۳۲) . يك ساعت فكر، بهتر از يك سال عبادت است يعنى آدمى هوشيار گردد چيز بفهمد از روح و روحانيت، امور باقيه، خودشناسى و خداشناسى، معادشناسى، سعادتشناسى و سر در بياور در رشتههاى تفكر در امورى كه تضمين كننده دنيا و آخرت بشر است. بسر امروزه تفكرش فقط در ماديات است. فضانوردى كه چقدر زحمت دارد و چقدر پولها كه خرج مىشود براى اينكه به كره ماه برود ببيند آنجا معدنى هست استفاده ببرد يا مثلاً برود در فضا پايگاه درست كند، اگر جنگى پيش آمد كارى بكند كه فاتح بشود. تفكرى كه سعادت بشر است اين نيست، دانشهاى مادى منتهاى دانشهاى روحى و روحانى غير از زبان و نكبت براى بشر چيز ديگرى نيست.
در مجله مكتب اسلام نوشته بود: بزرگترين رقم مصرف قرصها در اروپا و آمريكا قرص مسكن است. در نتيجه فشار زندگى بشر امروز حيات را حيات مادى خيال كرده است، شرافت را در ثروتمندى خيال كرده، هدف زندگى را گم كرده است. خيال كرده از صبح كه بلند مىشود برود پول جمع كند و خوراك خوبى، همسر زيبائى، پارك خوبى، اتومبيل آخرين سيستم را پيدا كند يا مثلاً شرافت را در رياست مىداند.
آدمى مركب از دو چيز است: بدنى دارد و روحى، ظاهرى و باطنى، يك جهت مادى يك جهت روحانى، آدمى غير از حيوانات است كه يك جهت بيشتر ندارند كه ماده است و با مرگ نيست مىشود. بشر، به اعتبار روحش موجود ابدى است بدن براى او مركب است اتومبيل است وظيفه اتومبيل اين است كه صاحبش را به مقصد برساند خود ماشين شأنى ندارد غير از اينكه راكب را به منزل برساند بدن من و تو هم شأنش همين است كه روح من و تو به بركت اين بدن به سعادتهائى برسد، به بركت شنيدن، رفتن، ديدن، بركتى نصيب روح گردد، روح به بركت دست و پا، زبان و گوش برتر از ملك مىشود، خير محض مىگردد، طورى مىشود ساعتى كه مىخواهد بميرد در ف ملائكه وارد مىشود(۳۳۳) بدن فقط آلت و وسيله و ابراز روح است كه به وسيله اين قوا بار سفر ببندد باقى به بقاء الله شود. بدانيد روزه ماه رمضان كه اسلام واجب فرموده نه اينكه اختصاص به اسلام دارد، خدا هيچ پيغمبرى نفرستاد مگر به وجوب نماز و روزه، روزه براى تربيت بشر و تقويت روح بشر، داروئى مؤثر است يعنى اگر بشرى بخواهد روزه نگيرد هيچ وقت آدم نمىشود. آدمى اگر در شهوت شكم فرو رفت گاو مىشود، اگر در شهوت جنسى زياد افراط كرد خوك مىشود يعنى با او، حد وجوديش يكى مىگردد. فرداى قيامت بسيارى از بشرها به شكلهائى وارد محشر مىشوند كه خوك و ميمون پيش آنها خيلى زيباست(۳۳۴) .
بگذرم، روزه يعنى تقويت روح و تضعيف جهت حيوانى، خوردن و آشاميدن براى انسان بايد دوا باشد، جلوگيرى از انحلال جسم باشد نه مطلوب بالذات، خوراك مطلوب بالذات حيوانات است آدمى خوراكش روى اضطرار و ناچارى است چون بدل مايتحلل مىخواهد مثل بنزين براى ماشين، اتومبيل بدون بنزين نمىشود، ناچار بايد در آن بنزين كرد شكمت هم همين ايت تا چيزى به آن ندهى كار نمىشود قوهاى نيست نه ديگر زيادهروى كنى لذا اطباء گفتهاند روزه براى صحت بدن نافع است زيرا كه يازده ماه زيادهرويها كرده است غير از روزه هيچ علاجش نمىكند يعنى يك وعده غذا ترك شود پيش از ماه رمضان سه مرتبه خوراك مىخورى اما ماه رمضان كه روزه مىگيرى ثلثش را ترك كن، نه اينكه افطار اضافهاش كنى باز اين غلط است اگر چنين كردى يقين بدان روزه كه فايدهاى ندارد بدتر هم مىشود باعث سوء هاضمه مىشود.
روزه يعنى از خوراك مادى كم كردن و به خوراك روحانى افزودن هر چه را كه نيست مىشود مادى، و هر چه نيست نمىشود و باقى است روحانى مىباشد. ماه رمضان بايد خيلى زبانتان را كنترل كنيد يك كلمه دروغ نگوئيد، غيبتى نكنيد، ماه رمضان خوشى نفست را كنار بگذار تا بلكه به صراط آدميت بيائى، اصطلاحى بين علماء است ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل به كتاب خواندن آدم ملا مىشود و اما براى آدم شدن جان كندن دارد، زحمت كشيدن دارد نابرده رنج گنج ميسر نمىشود يك ماه رمضان حق ندارى به نفست، خوراك بدهى با چشمت، حق ندارى نگاه به حرام بكنى، حق ندارى جاسوسى بكنى، كه لعنت خدا بر هر جاسوسى، چشم تو اين ماه بايد قرآن ببيند، به گوشت حق ندارى كلمه حرامى، دروغى، غيبتى بشنوى، بجايش تا بتوانى خوراك روح، شنيدن قرآن، تفسير، مواعظ، فضائل اهل بيت بشنو كه تقويت كننده روح است حيات و قوت قلب انسانى به ياد خداست(۳۳۵) . ضمناً همسايه آزارى هم در اين ماه بايد موقوف شود خواه صداى قرآن باشد يا صداى ديگرى كه گاهى اتفاق مىافتد براى تظاهر كردن به ديندارى، اين هم غلط است.
صوم عام، يعنى مبطلات روزه را انجام ندهى، صوم خاص نفست را از هر گناهى مطلقاً نگهدارى و صوم خاص الخاص كه مىشود تقويت قلب، جوانان عزيز سحرهاى رمضان بلند شويد جاى پنهانى خواه به عربى، يا به فارسى، يا زبان هم در كار نباشد در دلت با خداى خودت راز و نيازى داشته باش، يعنى مثل مريضى كه پيش طبيب حاذق يكى يكى درد دلهايش را مىگويد، درد تو با خداى خودت دردهاى باطنى است، هر موقع كه متوجه به حضرت نورالانوار مىگردى نورى به دلت افاضه مىگردد، گرفتارى مادى هم دارى، بگو يا مولاى! گرفتارم كجا بروم من لى غيرك خداى كريم امروز روز اول است اگر تو يار ما باشى مىتوانيم روزه بگيريم ولى اگر ما را بخودمان واگذار كردى مىترسيم از هر چيزى محروم بشويم لا تكلنى الى نفسى طرفه عين ابداً خدايا ما را يك آن به خودمان وامگذار، جوانان عزيز محاسبه داشته باشيد با خداى خودتان، اگر روز، گناهى از شما سر زد نگذاريد براى شب ديگر، همان شب گناهتان را در نظر بياوريد و خجل بشويد استغفار و جبران كنيد.
داستان كوتاهى بگويم: در كتاب لوامع البينات نوشته است كه جوانى تائب رو به خدا آمد تا جائى كه يك دفتر جيبى در بغلش گذاشته بود اگر روزها توسط زبان يا چشم يا دست و پايش، گناهى از او سر مىزد آن را ثبت مىكرد سحرها در خانه خدا، آن گناه را به ياد مىآورد از صميم قلب مىگفت: الهى! العفو، عادت اين جوان صالح چندى اين بود، يك وقت گناهى از او سر زد دفتر را از بغلش درآورد كه بنويسد ديد تمام صحفه هائى كه گناهانش را در آن نوشته بود پاك است سرجايش نوشته آيه قرآن اولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات هر كس توبه كند نه فقط خدا پاكش مىكند بلكه علاوه سر جايش ثواب ثبت مىشود بشارت از اين بالاتر نمىدانم! رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود بعد از نمازهاى يوميه(۳۳۶) دستها را به دعا بلند كنيد، بگوئيد: بك يا الله.
بسم الله الرحمن الرحيم
ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض (۳۳۷)
روز گذشته عرض شد ماه رمضان مختص به عبادت است. عبادات بدن و عبادات قلبى. عبادات بدنى ذكر شد (آنچه با زبان، چشم، دست و پا و با اعضاء و جوارح انجام داده شود). عبادات قلبى هم يكى از رشته هايش تفكر است، اين رشته عبادت قلبى، مخصوصاً در ماه مبارك ارزش دارد.
آدمى، حقيقت عبادت است. از انديشه، ادراك و فهم، تا وقتى ادراك درست كار مىكند كه جهات معدهاى و شهوانى بر او غالب نشده باشد خصوصاً دستگاه هاضمه اگر گرفتار خوراك زياد باشد، وضع ادراك آدمى خراب مىگردد. گاهى ادراك از كار مىافتد و خفهاش مىكند: خلاصه خوراك زياد با ادراك صحيح جور در نمىآيد، خوراك جهت حيوانى و ادراك جهت انسانى است با يكديگر تضاد دارد. روزى كه آدمى روزه است قوه ادراكيهاش آماده است كه مطالب عقليه را ادراك كند. هر چه معده خالىتر باشد قوه ادراك بيشتر است تا برسد به ادراك لذت ذكر خدا كه با شكم پر، محال است فعلاً در حد گاو هست كجا از ذكر خدا لذت مىبرد و در صف ملك در حال روزه مىرود؟! هر چه روز بلندتر باشد، هرچه هوا گرمتر باشد و هر چه سحر كمتر خورده باشد روحش از ذكر خدا بيشتر لذت مىبرد يا من ذكره حلو همان لذت ذكرش، خالى بودن معده را جبران مىكند.
جناب موسى بن عمران(۳۳۸) چهل شبانه روز در كوه طور هيچ نخورد و نياشاميد. چهل شبانه روز يك لقمه نان از گلويش پائين نرفت يك جرعه آب هم ننوشيد. تعجبى ندارد قوت روح جسد را نگه مىدارد. روح اگر قوى شد جسد را تازه و حتى جسد زير خاك را هم نگه مىدارد.
جسد تازه هزار ساله ابن بابويه
در كتاب روح و ريحان ذكر كرده است كه در زمان ناصر الدين شاه قاجار، قبر شريف على بن بابويه قمى كه در رى است نياز به تعمير پيدا كرد چون در اثر آمدن سيل منهدم شده بود به شاه خبر دادند مبلغى معين گرديد براى بناء و تعمير، وقتى مىخواستند شالوده بريزند قبرى آشكار شد بدن ابن بابويه قمى پس از هزار سال تازه بود حتى ناخنهاى شيخ كه حنا بسته بود، رنگ حناى ناخن هم از بين نرفته بود است كه مىنويسند بعد هم خبر به شاه دادند گفته بود خودم مايلم بيايم اين منظره را ببينم، مىآيد و بعد بناء را تعمير مىكنند كه همين تعمير هم هنوز باقى است، مثل شيخ صدوق، كه نظائرش زياد است قوت روح است ماده محكوم روح است.
جناب احمد بن موسى (شاه چراغ) نوشتهاند كه پيدايش قبر شريفش در اثر انگشترى بوده كه در دست مباركش بوده است كه بر آن نوشته بود: احمد بن موسى الكاظمعليهالسلام كه شناخته گرديد آقا پسر موسى بن جعفرعليهالسلام است جسد پس از مدتها تر و تازه بود.
سعى كنيد در اين ماه رمضان خوراكهاى روحانى نصيبتان گردد، يك ماه از كارهاى حيوانى فاصله مىگيريد پس بيائيد در عوضش به كارهاى روحانى بچسبيد و آن علم است(۳۳۹) دوش به دوش ملك شويم، صاحبان علم شو
يم حالا كه به بركت ماه رمضان معدهها خالى است خوب ميتوانيد چيز بفهميد و علم ياد بگيريد پس من هم مضايقه نكنم در علومى كه بايد بدانيد.
اولين دانشى كه بايد بشر نصيبش گردد، خودشناسى است(۳۴۰) كه ديروز اشارهاى شد بشر امروزه كه در امور مادى بسيار ترقى پيدا كرده چون از خودشناسى بىخبر است فايده حقيقى ندارد تمام اختراعها غير از وبال و نكبت چيز ديگر ندارد بشر امروز خودش را نشناخته است هنوز خيالش حيوان است و به مرگ نيست مىشود عالم ديگرى ندارد! بشر امروزه نفهميده كه غير از حيوان است، حيوان مقدمه و براى خلفت انسان است(۳۴۱) براى شما آفريده شدهاند و شما هم براى خدا(۳۴۲) ، شناخت، خود، شؤونى دارد از آن جمله: هر عاقلى در مدت عمرش صدها بار برايش پيش آمده دو اقتضاء ضد در وجودش هست در هستيش دو اقتضاء است مثلاً هر كارى كه مىخواهد بكند يكى مىگويد بكن، ديگرى مىگويد نكن و اكثراً مىشود حالت تحير و دو دلى پيدا مىكند چه خوب و چه بد.
فرض كنيد مىخواهد در راه خدا خرج كند، درونش يكى صدا مىزند بده، خدا عوضش مىدهد، ديگرى مىگويد اى بابا پيرى، كورى در پيش است، هميشه دو اقتضاء متضاد در تمام شؤون هست يكى مىگويد بكن، ديگرى مىگويد نكن، هر فردى در هستى خودش اين معنى را ادراك مىكند كه امر به ضدين يا نقيضين دارد.
بشر دو جنبه دارد، جنبه حيوانيت و روحانيت خصوصيت آدمى در بين موجودات همين است، هر موجودى مقامى دارد(۳۴۳) مگر آدمى كه بين دو جنبه گرفتار است نفس و هوى و شهوات حيوانيه از آن طرف عقلش، روحش دعوتش مىكند به عالم باقى كه به ابرار و اخيار ملحق گردد، اين كشمكش در وجود آدمى است بشر سر دو راهى عجيبى است هر قدمى كه بردارد بين الامرين است اينجا آدمى مختار است خواسته نفس را بشنود يا روح را، اگر تابع نفس شد عاقبة الامر حيوانى از حيوانات عالم آخرت مىگردد كه براى او ملكى است، شخص گنهكار بعد از مرگ مالك دارد مالك جهنم، مالك حيوانهاى دو پا، در برزخ است هر كس ذليل نفس و هوى شد فردا بايد ذليل مالك جهنم باشد تا مىخواهد صدايشان بيرون آيد همه را تو سرى مىزند(۳۴۴) صدايتان بگيرد، در دنيا چقدر به شما التماس كردند بيائيد آدم شويد راه حيوانات را طى نكنيد اگر بشرى شد حر، ذليل نفس و هوى نشد، آن نداى رحمانى را ادامه داد كه دعوت به باقى مىكند بشارت براى چنين افراد است(۳۴۵) آن جوان قوى كه تا زن اجنبهاى جلويش رد مىشود روح لطيفش مىگويد نگاه نكن، به وسوسه نفس هيچ اعتنائى ندارد آيا مساوى است با آن جوانى كه تا چشمش مىافتد چنان ذليل مىشود تا جائى كه دنبالش ميافتد، بدانيد در پيروى از فرمان خدا عزت و خلاصى از اسارت است و در پيروى از نفس و هوى ذليل شد و توسرى خوردن از نفس و هوى است.
اميرالمؤمنينعليهالسلام مىفرمايد اگر سلطنت هفت اقليم را به من بدهند كه در برابرش پر كاهى از دهن مورى به ستم بگرم نخواهم پذيرفت(۳۴۶) علىعليهالسلام عزيز است اقتضائات نفس و هوى هيچ اثرى در او نمىگذارد، قياس كن با آن بدبختهائى كه براى مقام رياستشان چه ظلمها مىكنند، اين ذلت است.
در سابق سلطانى با طمطراق مىگذشت به عالمى رسيد كه نشسته بود، عالم از جايش حركت نكرد، سلطان ناراحت شد و نزديك آمد باز هم آن عالم از جايش بلند نشد، گفت مگر مرا نمىشناسى؟ گفت: چرا شما را خوب مىشناسم شما غلام كسى هستى كه من سلطان او هستم يعنى تو اسير رياست و شهوتى در حالى كه شهوت و رياست مغلوب من است، تو ذليل پول هستى من كه پول نمىخواهم.
يا مانند داستان ابوذر وقتى كه در شام تبليغات ضد اموى را بدون ترس پياده كرد، هر چه مىتواند مقام علىعليهالسلام و بطلان عثمان را آشكار مىكند از جلوى كاخ عثمان گذشت متحير مىشود فرياد مىزند و اعتراض مىكند، اين است راه و روش انسان؟! عثمان هرچه كرد بتواند ابوذر را ساكت كند نتوانست، دو غلام زرنگ داشت كه خيلى هوشيار بودند، دويست اشرفى به اين دو غلام داد و گفت: اگر توانستيد به ابوذر بقبولانيد من شما را آزاد مىكنم آنها هم كيسه اشرفى را برداشتند آمدند خدمت ابوذر وقتى نشستند پولها را جلوى ابوذر گذاشتند ابوذر گفت از كجاست گفتند از بيت المال است گفت به همه اين اندازه داديد؟ گفتند خير براى شما است گفت من كه احتياجى ندارم اشاره به تغار كرد گفت تا اين هست احتياجى ندارم غلامها به خيالشان اين تغار پر از اشرفى است آمدند سر تغار را برداشتند ديدند دو قرص نان جوين است گفتند چيزى كه نيست فرمود يكى براى ظهر و ديگرى براى شبم فردا هم كه معلوم نيست جزء عمرم باشد غلامها به التماس افتادند راستش را گفتند كه عثمان به ما گذرانده اگر بتوانيم اين پول را به تو بدهيم كه اگر اسم علىعليهالسلام را نبرى شما را آزاد مىكنم، بشنو از جواب اين مرد فقيه.
گفت: ان كان فيه عتقكما ففيه رقى من اين پول را بگيرم كه شما آزاد شويد آن وقت خودم بنده او شوم(۳۴۷) .
قربان كسى كه هوشيار باشد هر وقت سر دو راهى راه خدا را رها نكند هميشه حواستان به خودتان باشد اگر تشخيص نمىدهيد عند الشبهه بايستيد تا ثابت نشود كه رحمانى است انجام ندهيد كه اگر در راه شيطانى افتاديد سقوطى مىكند كه ديگر علاج ندارد.
تزكيه نفس يعنى مخالف هوى، روح را تقويت، و هوى و هوس را تضعيف كن كه به نفع خودت است روزه ماه رمضان اگر بر كسى گران باشد از روى نادانى است، اگر پرده عقب رو و حقيقتش را ببينى كه خدا چه منتى بر خلق گذاشته از شوق روز شمارى مىكردى كه چه وقت ماه رمضان بيايد، بايد ماه رمضان عيدت بشود السلام عليك يا عيد الاولياء شرافتمند مىشوى، از حيوان جدا مىشوى، تا آدم نشوى كه در عالم اعلى راه ندارى، فرض كنيد نوشتهاند كسى كه گريه بر حسينعليهالسلام كند بهشت برايش واجب است بدانيد ثوابها فرع بر اين است كه آدم شود، بشود بهشت برود آن وقت بهشت برايش واجب است اگر كسى ايمانى ندارد به بهشت هم راهى ندارد.
و لقد امر على اللئيم يسبنى فمضيت ثمة قلت لا يعنينى اين شعر نسبت به علىعليهالسلام است خود علىعليهالسلام مىفرمايد خودم به گوش خودم شنيدم كسى به من دشمنام مىداد من روى خودم نياوردم گفتم لابد به على ديگرى بد مىگفته است.
تو حد وجوديت آن قدر ناچيز است كه تحمل اينكه از حرفى بگذرى ندارى به قدرى ذليل هستى كه يك خيالى رهايت نمىكند آيا مىشود در بهشت نزد اوليا خدا باشى. مرد كسى است كه از خدا غافل نشود(۳۴۸) رياست گولش نزند، هر كس ذليل اينها است بهشت جايش نيست(۳۴۹) اينها مريضند. بهشت دارالاسلام است نه بيمارستان(۳۵۰) عزت و سعادت براى كسى هست كه آن اقتضاء رحمانيش را پيروى كند و بس. اقتضائات شيطانش را پيروى نكند.
عرض ما در معرفة النفس بود يك رشته از معرفت اينكه نفس آدمى هميشه بين دو اقتضاء ضد است كه اختيار يكى از آن دو به دست خودت است و جبر هم غلط است. كسى را به زور به بهشت نمىبرند. هر كس مايل باشد به پاى خودش مىرود، هر كه جهنمى مىشود با پاى خودش جهنم مىرود. بدانيد هر كس اول وقت رو به خانه خدا مىآيد به پاى خودش رو به بهشت مىرود هر كس هم رو به سينما رفت، به پاى خودش رو به جهنم مىرود. شاعر چقدر خوب گفته:
اينكه گوئى اين كنم يا آن كنم |
خود دليل اختيار است اى صنم |
هر كارى كه خواستى بكنى آخرش را ببين مرد آخر بين مبارك بندهاى است فرض كنيد سينما همان يك ساعتش كيف دارد و اما آخرش هرگاه از سينما بيرون آمدى يك پارچه آتش هستى كه بىاختيار مىخواهى به زن مردم بچسبى. بالأخره ذليل مىشوى. سينما مركز اسارت است، از حريت مىافتد. هر رياستطلبى، هر پول دوستى ترسو است. هر خداطلبى از هيچ كس ترسى ندارد.
كسانى كه به آنها مىگويند عدهاى در كمين هستند كه چنين و چنان كنند مىگويند ما خدا داريم و خدا بس است ما را(۳۵۱) .
آخرش را بپائيد نتيجه را ببينيد. استفادهاى كه مىخواهى دنبالش بروى اگر پولت بيشتر مىشود حماليت بيشتر مىشود، دردسرت بيشتر مىشود لذا مىفرمايد كه عقل مؤمن هميشه جلوى كارش است. اول رجوع به قلبش مىكند ببيند آيا غذاى روح است يا عذاب روح است آيا تقويت روح است يا تقويت نفس و هوا است، آيا نتيجه باقيه است يا نتيجه فانيه است.
حكايت شريح قاضى است كه ابن زياد به او گفت نظرت در كشتن حسينعليهالسلام چيست؟ دفعه اول قلمدانش را بسرش زد كه سرش شكست آيا من فتوى بدهم به قتل حسينعليهالسلام ؟! حسينعليهالسلام بىگناه است. ابن زياد شب كه شد دو يا سه بدره زر كه يك بدره به قدر صد اشرفى ارزش داشته براى شريح فرستاد. واى از اين مال. شريحى كه روز قبلش چنان عزتى داشت مىگفت: آيا من فتوى به قتل حسينعليهالسلام بدهم؟! سه بدره زر چنان ذليلش كرد كه فردا در مجلس كه حاضر شد ابن زياد گفت درباره حسينعليهالسلام چه فكرى كردى، اين خبيث با كمال جرأت گفت: هر چه فكرش كردم، مىبينم كشتن حسينعليهالسلام لازم است چرا؟ زيرا مىخواهد فساد بكند. كشتن حسينعليهالسلام آسان نبود. ابن زياد ولدالزنا مىدانست چطور مردم را تهييج كند كه شمشير روى حسينعليهالسلام بكشند. تا اين فتوى را داد ابن زياد حرامزاده گفت بگوئيد فتوى را در مسجد روى منبر براى همه بخوانند مسلمانها كه آمدند گوش كردند همه گفتند سمعنا واطعنا بعد گفت هر كس مىخواهد براى راى خدا كار كند، آماده شود براى جنگ با حسينعليهالسلام . از آن طرف در بيت المال را هم باز كرد.
آيا كسى هم به يارى حسين آمد؟ بلى دو پيرمرد سراغ دارم هر كدامشان مرد هزار مرد بودند يكى حبيب بن مظاهر و ديگر مسلم بن عوسجه. اين دو بزرگوار شبها حركت مىكردند روزها پنهان مىشدند كه مبادا آنها را بگيرند. چه مردانى هر چند عددشان كم بود ولكن به حسب ايمان و حقيقت مردان بزرگى بودند.
بسم الله الرحمن الرحيم
هر چه به اعضاء و جوارح درك مىشود، در نفس باقى است، آنچه گفتهاى در حافظهات هست، اگر كسى بخواهد بشمارد عدد كلماتى كه از اول عمرش تا حالا شنيده به حساب نمىآيد. يك ساعت كه اعضاء در حركت است تمام در ذات منعكس مىشود اگر بخواهند روى كاغذ بياورند نمىشود. اجمالاً لوحه مادى براى همه ادراكات در عالم ممكن نيست. اگر يك لوحى باشد از مشرق تا مغرب بخواهند در آن لوح آنچه را كه شما ديديد و شنيديد، گفتيد و خورديد، حس كرديد در اين لوح ثبت كنند باز هم جايش نمىشود ولى روح چيست؟ كه تمام اين نقوش در آن هست بدون تزاحم. آيا اين مطلب برهان نمىشود بر اينكه آدمى ذاتش ماده نيست بلكه حقيقت آدمى كه نفس ناطقه باشد و اين همه مدركات در آن جاى گرفته مجرد است. دو داستان براى شناخت روح و قدرت روح و فهميدن اينكه روح حاكم بر بدن است ذكر مىشود:
خوارزمشاه مبتلا به فلج شده بود. اطبائى كه در دسترس بودند معاينه كردند گفتند: فايدهاى ندارد، متخصص در آن زمان استاد كل در طب محمد بن زكرياى رازى بوده، خوارزمشاه احضارش مىكند بعد از اينكه معاينهاش مىكند، متوجه مىشود كه اين درد به دواهاى عادى علاج شدنى نيست مگر اينكه از قوه روح استمداد بشود. خواست مداواى روحى كند رو كرد به سلطان گفت قول بده آنچه را كه در مداواى تو عمل كنم در امان باشم. بعد امر كرد حمام را گرم كنند و درجه حرارتش در اختيار طبيب باشد و سلطان را برهنه كنند، وسط حمام يك قطعه سنگ باشد و سلطان را روى سنگ داغ بنشانند و داخل حمام هيچ كس نباشد تا وقتى كه من خودم بروم براى مداوايش. محمد بن زكريا گفت آتش حمام را زياد كنيد (تا بخار زياد شود و مفاصلش را نرم كند) هنگامى كه عرق كرده مفصلها همه رطوبتش زياد شده آن وقت شمشير برهنهاى به دست گرفت ( هيكلش هم قدرى موحش بوده است) در حمام را كه بسته بودند يكدفعه در را محكم زد و چند فحش به شاه داد شمشير كشيده رو به مريض آمد شاه هم از ترسش خودش را در خزينه انداخت. بالأخره بلند شد طبيب چنان مرعوبش كرد كه روح به ميدان آمد قوه واهمه بكار افتاد و بدن را بلند كرد خلاصه وقتى كه شاه خودش برخاست و به خزينه رفت محمد بن زكريا هم برگشت و لباسش را پوشيد، اسبش را سوار شد و فرار كرد سلطان متوجه شده صدا زد لباسم را بياوريد و آن وقت گفت محمد بن زكريا را بياوريد تا خلعتش بدهم، غرضم مسأله قدرت روح است.
نظير آن دو نفر مقصر كه محكوم به اعدام بودند چشم يكى را مىبندند در مقابل ديگرى كه چشمش باز بوده، رگش را مىزنند خونش را مىگيرند، آنقدر خون مىآيد كه مىافتد و مىميرد، دومى را مىآورند چشمش را مىبندند، اما رگش را نمىزنند، تنها اشارهاى به بدنش مىكنند چون چشمش بسته بود به خيالش رگش را زدهاند از وضع رفيقش دقيقه شمارى مىكرد اجمالاً همان موعدى كه آن رفيقش افتاده بود او هم افتاد و مرد الى غير ذلك.
اطباى جديد هم گفتهاند تلقين مؤثر است اگر كسى تلقين مرض به خودش كند بالأخره از پاى مىافتد چنانچه تلقين اسلامى نيز مؤثر است حتى گفته شده مار گزيده، تا نفهميده مار او را گزيده است اميد خوب شدنش هست ولى تا فهميد كار مشكل است سرش اين است كه در اثر هول و هراس جريان سريعتر و زود سم به قلب مىرسد و از كار مىافتد.
كارى روان را از كار ديگر باز نمىدارد.
مىخواهم به برهان و داستان بفهمانم كه شما اين بدن نيستيد اين بدن مركب شماست اگر گفتى نشانم بده مىپرسم مىشود عقلت را نشان من بدهى موجود غير مادى ديدنى نيست بلكه آثارش را مىتوان ديد آثار روحت جنبش بدن است كارهاى روح در اين بدنت نظير قوه حافظه كه عرض شد اى برهانهاى روح لا يشغله شأن عن شأن لقمه گذاشته در دهنش ذائقه درك مىكند شيرين است، در همان آن زبان مشغول حرف زدن است دندان هم مىجود و زبان هم حرف مىزند و در همان حال چشمش هم مىبيند، گوشش هم مىشنود در عين حالى كه حافظهاش كار مىكند، سراسر بدنش در كار است حتى دست و پا هم در همان آن در حركت است بدون اينكه دستگاهى مزاحم دستگاه ديگرى بشود قواى باطنيش در كار است در عين حال نفس هم مىكشد. خداوند براى نفس كشيدن آدمى مجراى ديگرى جز دهان قرار داده است و آن بينى است يكى از اسراسش آن است كه وقتى دهنت را پر كردى از لقمه، نفس راهى ندارد، دو سوراخ دماغ يدكى است كه اگر دهنت لقمه داخلش هست، از راه بينى نفس بكشى و دو تا سوراخ براى اين است كه اگر يكى بود خطر داشت ممكن است بند بيايد. اجمالاً لا يشغله شأن عن شأن(۳۵۲) تا بشر خداى را بشناسد.
دعاى جوشن كبير نامهاى نيك پروردگار است كه هميشه خوب است خوانده شود بالأخص ماه رمضان و شبهاى احياء به يك جمله از دعاى جوشن التفات كنيد يا من فى الممات قدرته هر كه بخواهد قدرت خدا را بفهمد ساعت مرگ كسى حاضر شود. اين همان بشرى بود كه چندين كيلو بلند مىكرد، همان بشرى بود كه با زبانش چقدر ذكرها مىخواند حالا يك كلمه مىخواهد بگويد زبانش نمىجنبند.
آنان كه به صد زبان سخن مىگفتند رو به گورستان دمى خاموش
آيا چه شنيدند كه خاموش شدند؟ آن سخن گويان خاموش را ببين
ساعت مرگ هر چه بخواهد كارى بكند نمىتواند، بر خلاف ساعتهاى ديگرش، قدرت ديگرى نيست، ساعت مرگ مىفهمد قدرت مال ديگرى بود.
گويند اسكندر ذوالقرنين در بين سلاطين مشهور است، حكيم بوده است موقعى كه خواست بميرد، وصيت كرد گفت: جنازه من را نپوشانيد يعنى در تابوت پوشش نمىخواهد آشكار بگذاريد و دو دستم را هم آشكار بگذاريد كسى هم نفهميد منظورش چيست. بعد از اينكه جنازه را حركت دادند علماء و دانشمندان جملاتى گفتند. مادرش رو كرد به جنازه اسكندر گفت: پسر جانم در حال حياتت خيلى خلق را موعظه كردى لكن موعظه امروزت از تمامش بالاتر است اينكه گفتى دست خاليم را نشان مردم بدهيد تا خلق ببينند با دست خالى مىخواهم زير خاك بروم. آدمى بايد شعور پيدا كند، شعور هم ساعت مرگ پيدا مىشود مىفهمد تمام اشتباه بود(۳۵۳) .
روزى وزير هارون الرشيد كنار قبرستان رد شد ديد جناب بهلول تنها در قبرستان استخوانها را جابجا مىكند، عقب چيزى مىگردد، گفت بهلول اينجا چكار مىكنى؟ گفت امروز آمدهام ميان اينها از هم جدايشان كنم فرق بگذارم بين وزير، دبير، سرهنگ، سرتيپ، تاجر، حمال، من مىخواهم ببينم داخل اينها كدامشان وزير هستند هرچه نگاه مىكنم مىبينم تمام مثل هم هستند اينها بىخود در دنيا توى سر هم مىزدند (مرد آخر بين مبارك بندهاى است) گفت خوب، بهلول تو چرا شهر را رها كردى آمدهاى اينجا ماندنى شدى گفت حقيقتش اين است كه در شهر اذيتم مىكنند، اينجا كسى كارم ندارد گفت آيا گفتگو با مردهها هم دارى؟ گفت بلى! گفت آيا جوابت مىدهند گفت: همه يك جواب مىدهند، من به آنها مىگويم اى قافله بار انداخته متى ترحلون چه وقت از اينجا حركت مىكنيد: آنها هم مىگويند حتى تجيئون ما اينجا بار انداختهايم منتظر شما زندهها هستيم كه با هم وارد صحراى محشر شويم(۳۵۴) .
كلام در بيان خودشناسى و خداشناسى بود و براى حديث مشهور از رسول اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم من عرف نفسه فقد عرف ربه(۳۵۵) تطبيقهائى ذكر گرديد چشم آدمى خداى را نمىبيند و چون نمىتواند ببيند نبايد گفت خداى ناديده را چگونه باور كنم اين خلاف عقل است چشم حيوانى مىتواند جسم سايه اندازى را ببيند، پس اگر جسم لطيفى باشد مثل هوا، چشم آن را نمىبيند تا چه رسد كه اصلاً مادى نباشد خلاصه اگر چيزى لطيف شد چشم آدمى نمىتواند آن را ببيند نه اينكه آن جسم نيست.
رجوع به نفس خودت كن آيا كسى مىتواند منكر هستى خودش بشود؟ آيا خودت را هم مىتوانى ببينى، اينكه مىبينى خودت نيستى اين آلت و مركب است، روح تو، مجرد است جسم نيست، به چشم ديده نمىشود، خداى عالم هم به چشم ديده نمىشود چنانكه از آثار روح مىفهميم موجود است از آثار و مراتب آفرينش خداوند يقين به هستى او پيدا مىگردد.
ديگر از وجوهى كه براى اين روايت است بعضى گفتهاند اشاره به اين است كه خدا مكان ندارد جائى كه جسم در آن باشد به حكم عقل نمىشود گفت خدا كجا هست آيا مىشود گفت؟ در آسمان، زمين، عرش زير زمين است، اين حرفها غلط است زيرا جسم مكان مىخواهد، نه خالق جسم.
امامعليهالسلام مىفرمايد: اين الاين خداى ما مكان خلق كن است(۳۵۶) آسمان آفرين است نه اينكه جايش در آسمان است، اجمالاً خداى عالم مكان ندارد، شاهدش نفس خودت است، روح من و تو هست، پس كجا هست؟
اگر كسى بپرسد جان تو كجاست اصل سؤال غلط است.
از مغز سر تا انگشت پا، هر كجا دست بگذارى بگوئى اينجا روح است غلط است، اينجا روح نيست، جان موجود مجرد منورى است كه محيط به بدن است، ظاهر و باطن بدن را گرفته است نه اينكه حال و محل است، نه اينكه جان چيزى باشد كه داخل سرت رفته باشد روح انسان سايه انداز نيست كه مكان بخواهد، مىشود در بدن زندهاى كه جان نباشد! يا من لا يحويه مكان ولا يخلوا عنه مكان اى خدائى كه جا ندارى جائى هم نيست كه نباشى الا انه بكل شىء محيط خداى عالم محيط به تمام عوالم است، اما جائى ندارد جا خلق كن است، مثل روحت از سر تا پايت جائى نيست كه جان نباشد، اگر جان نداشته باشد فلج يا مرده است، تمام اجزاء عالم هستى نه جاى خداست و نه از خدا خالى است، هر كجا برويد خدا حاضر است، هو معكم اينما كنتم هر كجا باشى خدا با توست در عين حالى كه مكان هم ندارد مثل جانت.
ديگر از وجوهى كه ذكر كردهاند چنانكه روح فقط از آثار و نشانههايش آدمى يقين به آن دارد اما فهميدن حقيقتش محال هيچ بشرى كنه روح را ندانسته است(۳۵۷) با اينكه شكى در بودن آن و آثارش نيست بلكه شرف بدن، روح است.
تن آدمى شريف به جان آدميت |
نه همين لباس زيباست نشان آدميت |
ولى حقيقت جان آدمى را هيچ كس نمىداند، كسى هنوز از جان خودش سر در نياورده كه حقيقتش چيست فقط كارهايش را مىبيند چنانكه پى به ذات خدا نمىتواند ببرد. اى بشر، تو كه جان خودت را نمىدانى چطور مىتوانى ذات خدا را بشناسى.
اميرالمؤمنينعليهالسلام مىفرمايد(۳۵۸) مخلوقى از مخلوقهاى خدا جناب عزرائيل است تو در كار عزرائيل حيرانى، توى اطاق در بسته كه سر سوزنى وزنهاى نيست آيا حس مىكنى وقتى عزرائيل از در بسته جانش را گرفت، وقتى ملك جان كسى را مىگيرد آيا تو مىبينى از اين بالاتر بچه در شكم مادر، ملك الموت جانش را مىگيرد آيا ملك الموت در شكم مادر مىرود و جان بچه را مىگيرد يا اينكه تا اشاره كرد قوه جاذبه الهيه كه به ملك الموت داده است جان بچه را حذب مىكند. اجمالاً اى انسان تو در كار يك ملك حيرانى، كارش را مىبينى خودش را نمىبينى.
در ليلة المعراج رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم به ملك الموت فرمود در آن واحد اگر بشرى مشرق و ديگرى مغرب باشد و عمرش تمام شده باشد چه مىكنى؟ گفت يا رسول الله خداى عالم تمام دنيا را براى من مثل سفرهاى قرار داده كه در اختيار من است در آن واحد هر نقطهاى از زمين تحت قدرت من است.
تو كه در اين ملك حيرانى آيا مىتوانى در خدا فكر كنى؟ حرام است كسى در ذات خدا فكر كند كه خدا چگونه است، غير از اينكه از آثارش يقين كنى كه خدا همه جا حاضر و ناظر است هر كجا رو مىكنى مىبينى صنع خداست، هر گياهى كه از زمين رويد وحده لاشريك له گويد از وحدت فعل پى مىبرى به وحدت فاعل، يعنى تمام دستگاه يكى است يك مدبر دارد، صدها، هزارها، ميليونها، ميلياردها مراتب خلقت است تمام برگشتش به يكى است لا اله الا الله.
روح تو صدها كار مىكند ولى يكى است وحدت روح در بدن گواه است بر وحدت ذات بىزوال احديت در بن عالم وجود جزئى و كلى كارها به دست خداست مثل بدنت از سر تا پايت زير نظر روح توست كه يك مرتبه احساس مىكند دندانش درد مىكند، خارى به پايش خليده زود آن را بيرون مىآورد. غرضم تدبير است چنان كه مدبر بدن با صدها كار يكى است. مدبر عالم وجود ميلياردها مراتب هستى، يكى است لا اله الا الله. اين بحث مهمى است از معرفه النفس كه در آن معرفت رب است. خدا را نمىبينى كارهايش را كه مىبينى گواهى مىدهى اشهد ان لا اله الا الله مثل جانت آن را نمىبينى ولى كارهايش را مىبينى پس من جان دارم چون كارهايش را مىبينم.
يك قسمت كارهاى روح در بدن و با اين آلت است يك قسمت كارهاى روح دارد كه آن جداى از بدن است بالاستقلال بدون آلت كارهايى انجام داده مىشود آنچه به توسط اين بدن است بينائى، شنوائى، بويائى، غذا خوردن، تغذيه، تنيمه، دستگاه هاضمه، دستگاه جهاز تنفس اين كارهاى جان است در بدن.
ساعتى كه جان از بدن فاصله گرفت تمام دستگاهها از كار مىافتد، يك لحظه پيش از مرگ چشم مىديد، گوش مىشنيد، زبان حرف مىزد يك دفعه خاموش شد اين چه نورى بود؟ معلوم مىشود اين چشم نبود كه مىديد ساعت مرگ با لحظه قبلش گواه است بر وجود روح گوش پيش از مرگ خيلى تيز بود كه اگر كسى كوچكترين صدائى مىكرد مىشنويد، جان كه رفت هيچ نمىشنود. پس معلوم مىشود شنوائى مال اين گوش نبود، اين زبانى كه حالا مىجنبد پيش از مرگ و بعد از مرگ يكى است، هيچ تفاوتى نكرده چطور شد تا مرگ آمد زبان گنگ شد، پس معلوم شد گويائى مال اين تكه گوشت نبود و هكذا تمام اين افعالى كه در اين بدن ظهور دارد گواه است بر اينكه جانى هست هر چند حقيقتش را نمىشناسند.
دليل ديگرى براى وجود روح كارهائى است كه به غير اين آلت بدن انجام مىدهد مستفاد از كلمات درربار كشاف حقائق جعفر بن محمد الصادقعليهالسلام در حديث مشهورى كه براى آن مرد هندى مىخواست تجرد روح را ثابت كند ما دين به خيالشان همين گوشت و پوست است، مليين برايشان روشن است كه اين گوشت يك آلت بيش نيست، اصل ادراك مال روح است چند مثال امام مىزند از جمله مىفرمايد: گاهى در خواب متوجه شدهاى كه مىخندى يا گريه مىكنى گفت: فراوان. فرمود: آيا در خواب ديدهاى صورتهاى لذت بخش را و صورتهاى وحشتانگيز را گفت: فراوان فرمود: آيا در خواب ديدهاى خوراك مىخورى و مىآشامى لذت مىبرى گفت بله، فرمود: اين كيست كه مىخورد دهان روى هم است امام مىبينى مىخورى پس جان تو غير از اين پوست و گوشت است، معلوم مىشود ذات تو غير از پوست و گوشت است كه بعد از اينكه بيدار شدى براى رفقايت نقل مىكنى بعد سؤال كودكانهاى مىكند حضرت هم جواب خوبى به او مىدهد، مىگويد: خوابهائى كه آدم مىبيند تمام سراب است وقتى بيدار مىشود خبرى نيست حضرت مىفرمايد:
گاهى در خواب ديدهاى كه عروسى كردهاى گفت: بله فرمود هرگاه بلند شدى خبرى بود يا نه؟! معلوم مىشود حقيقتى در كار است و هم ادراك كنندهاى موجود است، ماده شعور ندارد صد هزارها بلكه ميليادرها اتم متصل كنند يك ذره شعور پيدا نمىشود، روح آدمى چيزهائى درك مىكند كه هيچ ربطى به ماده ندارد مجلس را به داستانى ختم كنم.
آب دريا را اگر نتوان كشيد |
هم به قدر تشنگى بايد چشيد |
نوشتهاند وقتى كه نادرشاه شب آخر عمرش بود خوابش نمىبرد و وحشت داشت، آخر عمرش خيلى كثافتكارى داشته، يك نفر حسن على معين الممالك نسبت به او خيلى خصوصى بود، هميشه اسرارش را به او مىگفته آن شب معين الممالك پرسيد كه چه خبر است و نادر هم گفت به شرطى كه به هيچ كس نگوئى حقيقتش اين است كه قبل از سلطنت يك شب در خواب ديدم دو نفر مأمور با احترام من را آوردند در محلى كه در آن امامان هستند، آقائى كه بزرگ آنها بود تا نزديك شدم فرمود: شمشير را آوردند به كمر من بست فرمود: تو را فرستادم براى اصلاح ايران، به شرط آنكه با بندگان خدا خوش سلوكى كنى، اين را فرمود من هم از خواب بيدار شدم از فردا زمينه پيشرفت من پيش آمد تا حالا كه مىبينى كه هند را هم فتح كردم و ايران را از شر افغان نجات دادم (ولى وااسفا در آخر چه اشخاصى كه چشمشان را بيرون آورد و چه بيگناهى را كه كشت).
گفت: شب گذشته تا خوابم برد در خواب ديدم آن دو مأمورى كه آن سال مرا احضار كردند همانها هستند در مرتبه اول با لطف و مهر من را بردند حالا با تو سرى مرا بردند حضور همان آقائى كه شمشير به كمر من بسته بود، تا حضور رسيدم به من نهيب كرد فرمود: آيا بايد چنين سلوك كنى؟ شمشيرش را باز كردند و با تو سرى بيرونش كردند.
شبى كه اين خواب را ديد فهميد آنكه او را بالا برده بود پائينش آورد، سحر تا خواب رفت يك دفعه كودتا شد(۳۵۹) و نادرشاه را خلاص كردند شاعر هم شعرى مىگويد:
سر شب سر قتل و تاراج داشت |
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت |
ضمناً اين را بدانيد اگر سلطنت و مال به كسى داده مىشود نه اينكه آن شخص آدم خوبى است و اهليت دارد اصلاً مال و جاه براى امتحان است به هر فردى كه داده شود بعداً كشف مىشود خير بوده يا شر. اگر از سلطنتش عدل و حسن سلوك و فرياد رسى ديده شد معلوم مىشود به خيرش تمام شده اگر به سلطنت و مالش ملت را پايمال كرد نقش بر آبى بيشتر نبوده است. غرضم خواب ديده نادرشاه است كه مربوط به روح و ادراك آن است نه ماده.
حالا كه چنين است جان شما گوهر ديگرى است كه بدن را اداره مىكند و آن همه ادراكات و عوالم را سير مىكند به خودت برسى از امروز ذاتت را خوشگل كن تا فردا نزد خوشگلهاى عالم وجود راه پيدا كنى.
نوعاً خانمها رودرواسى دارند افسوس كه پيش خانمهائى مثل خودشان رودرواسى دارند كدام زن است كه پيش فاطمه زهراعليهاالسلام رودرواسى داشته باشد، فاطمه زهراعليهاالسلام نگاه اعمالت مىكند نه ظاهرت، شكلت شكل حيوانى است، طاووس هم قشنگ است، نمىخواهد كه تو به خودت بنازى، حقيقت تو شكل روح تو است، گاه مىشود حيوان موحشى مىباشد كه اهل عقل بعضى كشف كردهاند عفنترين بوها در تو پيدا مىگردد هزار مثقال عطر هم به گورت بزنى فايده ندارد مىفرمايد گاه مىشود كسى دروغى مىگويد بوى گندى از او بالا مىرود كه تا عرش ملائكه را اذيت مىكند، ملائكه لعنتش مىكنند هر چند ظاهر بدنش قشنگ باشد، پس هر چه زودتر ذاتت را صفا بده، نگاه خوشگلى بدنت نكن بيا جمال حقيقى را به دست آور، جمال محمدى و هر كس محمدىصلىاللهعليهوآلهوسلم شد آنجا جمال روح به كارت مىخورد، روح تو لباس مىخواهد اگر لباس تو(۳۶۰) آتش باشد، اگر چنانچه باطن ستمكاران را بينى پارچه آتش آنها را پوشانده است، خوراكش، لباسش، خوابش، بالا، پائين، فرش، مكان، تمام آتش است، جميع شؤونش اين قسم است پس آدمى بايد به خودش برسد پيش از اينكه جانش از بدن جدا شود و زن و حسابى روى خودش بگذارد.
قرآن مىفرمايد(۳۶۱) دنيا سرگرمتان نكند، اى پولدارها دنيا سرگرمتان نكند(۳۶۲) كه از خود غافل بشوى، سرگرم زياد كردن ثروت باشى تا مرگ برسد(۳۶۳) دنيا فريبتان ندهد، به ايمانتان برسيد.
شما كه روزه هستيد و آنها كه روزه نيستند چه فرقى كرديد شما مردهايد يا آنها؟ مىترسد روزه بگيرد كه شعيف بشود گول و فريب شيطانى است.
بدانيد در قيامت سرگرمى هيچ نيست اين اوضاع مال دنياست پس از مرگ، خودت هستى و عملت.
امام زين العابدينعليهالسلام مىفرمايد: هر چه نامه عملم را زير و رو مىكنم عملى از خودم سراغ ندارم غير از يك راه مانده و آن فضل و كرم تو است، غير از آنكه دست گدائى بلند كنم و بگويم يا كريم العفو *.
بسم الله الرحمن الرحيم
اساس دين، كمال و سعادت آدمى، تأمين حيات دنيوى و اخرويش، توحيد است قولوا لا اله الا الله تفلحوا اگر چنانچه همه بشر اين قول را مىپذيرفتند، همه مىشدند اهل لا اله الا الله دنيا و آخرتشان تضمين مىشد از هر رذيلهاى لا اله الا الله پاك مىكند، كسى كه اهل توحيد شد حيات طيبه اخرويهاش را تضمين كرده است.
لكن مراد از توحيد، در مقام ذات نيست، توحيد در مقام مبدأ قولى است كه جملگى بر آنند جميع مليين آدم مبدأ عالم را يكى مىدانند حتى بتپرستها هم عقيدهشان بر آن است كه اين بتها خداى كوچك است ولكن خداى بزرگ الله است(۳۶۵) يا مثلاً مظاهرى كه براى بتپرستى است تعبير به خداهاى كوچك مىكنند و اما خداى بزرگ يعنى مبدأ آفرينش يكى است. مگر طايفه ثنويه كه خدا را قبول ندارند آنچه كه اسلام زيادتى دارد و به آن مىخواند و توضيح زياد در قرآن مجيد براى آن ذكر فرموده، توحيد در الوهيت و ربوبيت است. اهل لا اله الا الله شدن يعنى اى انسان، عاقل و هوشيار باش چنانچه اصل ايجادت و پيدا شدنت از خداست، پرورشت هم از پروردگار عالم است. جميع شوون زندگيت چه در دنيا و چه در آخرت از خداست، از يك نفس كشيدنت تا گفتار و كارهايت، از موقعى كه در شكم مادر متولدت كرد همه چيز به تو عنايت كرد، روز به روز يك آن به خودت واگذارت نكرد اگر يك لحظه به خودت واگذارت مىكرد، هلاك مىشدى، دستگاههاى بدنت را آفريد.
در شكم مادر بودى كه خدا رزقت را آماده كرد، رزقى كه غير از آن نمىشد، بچه وقتى كه متولد مىشود لطيف است، معده بچه كوچك، طاقت خوراك و مركبات ندارد، معده لطيف خوراكى هم لطيفتر از شير تصور نمىگردد.
ثقلى در معده ندارد، آن هم مبدأش از خون است، خون رنگش سرخ است بدل به سفيدى شد، طعمش را چگونه گوارا كرد و آن وقت از چه مجرائى، پستان تا بچه در دهنش بگذارد، به اختيار خودش بخورد؟ سر پستان سوراخ است اما از آن نمىچكد تبارك الله احسن الخالقين و اگر به اختيار خودش نبود، بچه خفه مىشد، غرضم رزق تو، اى انسان! از خدا است.
اين شيرى كه در بدن بچه مىرود، بدل به مايتحلل مىشود، مبدل مىشود به خون و پخش مىشود به تمام اجزاء به هر جرئى اضافه بر آن جزء مىگردد تا مىرسد به جائى كه زياديش به صورت موى بدن و ناخن و به وسيله مدفوع خارج مىگردد. دستكاه عظيم بدن در هر آنى مشغول كار است اين رزق از كيست؟ آن وقت هر گاه بزرگ شدى خوراكهاى مركبه، چه كسى جزء بدن تو مىكند و هكذا. همه چيزت از خدا است، بايد اين معنى را يقين كرد.
قرآن تمامش توحيد است، توحيد در ربوبيت است آبا پرونده تو غير از آن است كه تو را خلق كرده؟ لباس تنت هم از خدا است، در سابق از پنبه و پشم بوده حالا كه مىگويند از ماده نفتى است. آيا نفت از كيست؟ چه كسى اين خاصيتها را در نفت قرار داد؟ چه كسى هوش به اين بشر داد كه نفت را استخراج و تصفيه كند و به اين صورت درآورد؟ رسيدنش به دست من و تو هم، از خدا است هر چه حسابش كنى از خدا است از هر طرف رو كنى آيا غير از خدا چه كسى به تو چيزى رسانده است؟ هر كسى مىبينى، آفريده شده اوست؟ اين هندوانهاى كه اول افطار مىخورى و شكر خدا مىكنى، ساخته كيست و كى به دست تو رسانده است؟ كى شيرينى را در ميوهها قرار داده؟ توحيد در ربوبيت يعنى، بر تو واجب است يقين كنى لا اله الا الله پرورش دهنده خدا است و بس. روزى دهنده خدا است و بس، تا جائى كه جان دادن از خدا و گرفتنش هم از خدا است يحيى و يميت تعقيبى كه بعد از هر نمازى مىخوانيد با التفات بخوانيد لا اله الا الله سه مرتبه وحده وحده وحده براى تكرار است سه تا توحيد يعنى توحيد ذات و صفات و افعال. هر صفات كماليهاى از خداست، نعمت دهنده، نجات دهنده، فريادرس، آورنده، برنده، حيات ده، جان گيرنده، تمام از خدا است(۳۶۶) .
كتاب قلب سليم قسمت اولش كه باب توحيد است، اين مطالب مشروحاً نوشته شده است. واجب است بر هر مسلمانى كه توحيدش را درست كند، اصل كار توحيد است، دين يعنى توحيد به اين معنى كه بدانى كارت به دست يكى بوده و هست و خواهد بود، خلاصه يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله رئيس جمهور تا رفتگر.
واجب است بر هر مسلمانى كه بداند لا اله الا الله وحده وحده وحده ملك مالك مطلق، حاكم مطلق و به حق، همه خدا، خدا. تمام شؤون به پروردگار بر مىگردد، واجب است بر هر مسلمانى كه به خودش گوشزد كند كه يك مرتبه مبتلا به شرك نگردد. اگر خداى نكرده روزيت را از پول در بانك دانستى، آن را كه پول به تو مىدهد، رازقت گرفتى او را خدا قرار دادى مشرك مىشوى، گاه مىشود اين بشر نفهم خودش را مسلمان مىداند آنگاه براى حقوقى كه مىگيرد به او فرمان مىدهند برو فلانجا را كشتار يا غارت كن، فلان ملت را بكش، مىگويد چشم، چرا؟ چون ربش است، ربش را اين شخص دانسته است، اى مشرك! براى حقوقى كه مىگيرى اطاعت ظالم مىكنى؟ ظالم را عدل خدا قرار دادى، تو هم ظالمى، همين كه آدمى غير خدا را، كار كن داست بالاستقلال، غير خداى را مؤثر شناخت، اين مشرك است حتى اگر دكتر را مؤثر دانستى مشرك مىشوى، اگر طبيب را بر خوب شدن مستقل دانستى مشركى. شفى خداست نمىگويم دوا اثر ندارد اما اگر خدا بخواهد، اگر خدا نخواهد حاذقترين دكترها تشخيص نمىدهد بهترين دواها را وقتى خدا نخواست اثر نمىكند، تا شخص به مرتبه توحيد نرسد از اسلام خيلى كم بهره است مگر وقتى كه برسد به جائى كه يقين كند تمام شؤون عالم هستى از خدا است و بس. خدا سيرى مىدهد نه نان.
درباره چند نفر نوشتهاند كه سير نمىشدند يكى از آنها معاويه است بدبخت معاويه در اثر نفرينى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به او كرد براى نوشتن نامه دنبالش فرستاد گفت: خوراك مىخورم، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: خدا شكمش را سير نكند(۳۶۷) . به اين كلمه پيغمبر، تا آخر عمر معاويه در سفرهاش فراوان خوراك مىگذاشتند، خود مردك آن قدر مىخورد كه آه مىكشيد و مىگفت: خسته شدم و سير نشدم، هيچ وقت سير نمىشد هميشه گرسنه بود، عرض مىكنم اگر خداى نخواهد خوراك مؤثر نيست.
بدتر از او سليمان بن عبدالملك است مىگويند كه به مكه آمده بود براى نهار خاص خليفه چندين مرغ بريان مىكردند، زهر مار مىكرد آخرش هم مىگفت آه سير نشدم، روزى هنگام صبح از حمام آمده بود ناشتا كرده بود، گرسنگى به او فشار مىآورد به آشپز گفت خوراكى چه داريد؟ گفت براى ظهرتان سه گوسفند آماده است! گفت: تا ظهر اگر نخورم مىميرم، فكرى براى حالا بكن، آشپز رفت و دل و قلوه و روده گوسفندها را به سيخ كشيد، روى آتش گذاشت، خودش بلند شد و داد كشيد بياوريد كه مردم، نپخته و داغ، نوشتهاند كه اين بدبخت يكجا فشار گرسنگى و يك جا هم داغ بودن خوراك تا دست مىگذاشت دستش مىسوخت آستين جبه سلطنتى را پائين مىكشيد با آستين گوشت را مىكند كه دستش نسوزد، مىگويند بعد از آنكه بنى اميه نابود شدند در زمان هارون روزى براى تماشا به خزينه اموى آمد جبهاى ديد كه آستين چرب است به اين نشانه فهميد كه جبه سلطنتى سليمان بن عبدالملك مروان است، نظائر اينها در تاريخ بى شمار است.
بايد يقين كنى سيرى و سيرآبى هم از خداست، يعنى تشنهاى آب كه مىخورى يقين بدان اگر خدا خواست آب رفع عطش مىكند اگر خدا نخواست نه يك ليوان، صدها ليوان هم بخورى رفع عطش نمىشود، همچنين گرسنگى، خيال نكن خوراك سير كننده است اگر خدا بخواهد از گلو پائين برود، در شكم هضم بشود بدل ما يتحلل بشود، رفع گرسنگى خواهد شد والا اگر خدا نخواهد نمىشود چنانكه مثالهائى زده شد(۳۶۸) .
تا مىتوانيد با دقت قرآن بخوانيد كه در آن تمام توحيد است شناساندن خدا به خلق ست، تا بشر خداشناس گردد، مشرك نشود كه اگر مشرك شد نكبت دنيا و آخرت براى او است هر كس مشرك شد بداند هم در دنيا و هم در آخرت محروم است، مشرك ابواب رحمت به روى او باز نمىگردد(۳۶۹) همين كه مشرك نباشد چيزهاى ديگر قابل مغفرت است(۳۷۰) خداوند غافر الذنب است، شرك اگر در كار آمد بطور كلى اصل كار خراب مىشود ان الشرك لظلم عظيم.
هيچ چيز شرك را پاك نمىكند مگر توحيد، يعنى هر گناهى آدمى مىكند اگر استغفار كند آمرزيده مىشود ولى شرك گناهى است كه هيچ چيز پاكش نمىكند مگر توحيد، ظلماتى است كه نور توحيد آن را پاك مىنمايد، تا كارش برسد به جائى كه فهميده همه شؤونش از خدا است آنگاه خوف و رجائش هم يكى مىشود اميد در خوف و رجاء لازمه توحيد افعالى خدا است وقتى كه اهل توحيد يقين كرد تمام كارها به دست خدا است، ديگر اميد به غير خدا پيدا نخواهد كرد، هر كس به غير خدا اميد دارد براى اين است كه كار را از خدا نمىبيند. در مورد خوف هم اگر كسى يقين كرد هر چيزى به اذن خدا است مىترسد نكند خدا به خودم من را واگذار كند. نكند خدا جلوى فلان بلا را نگيرد. تمام از خدا مىترسد، از غير خدا از هيچچيز نمىترسد.
علىعليهالسلام مىفرمايد: شش كلمه است كه اگر شما سفرها برويد كه مركب زير پايتان از بين برود، براى دانستن اين حكمتها سزاوار است: تنها اول و دومش را بگويم لا يرجون احد منكم الا ربه و لا يخافن الا ذنبه(۳۷۱) موحد، اهل توحيد، كسى است كه غير از خدا از كسى نترسد(۳۷۲) نه از فقر و نه از بلا، نه از صاحب قدرت نه از صاحب مقامى... خوفى نداشته باشند كارش برسد به جائى كه عوض شود، اميدش ز غير خدا بريده شود كسى كه مدح ظالم كند مشرك است، اهل توحيد نيست، كسى كه طمع به مخلوق دارد از خدا بريده براى اينكه ظالم پولش بدهد، مدحش كند، مشرك شده است. بايد طمع و تملق فقط از خدا باشد كه نشانه توحيد است اگر كسى اهل توحيد شد، خوف و ترسش فقط مختص به خدا مىگردد، نمىترسد و باك ندارد مگر از گناه، لرزان نمىشود مگر از گناهش اميد و طمعى ندارد مگر به پروردگارش، به غير خدا به احدى اميد ندارد و از غير خدا هم هيچ توقعى ندارد. اين نشانه توحيد است.
ضمناً بدانيد توحيد هم به آسانى نصيب شخص نمىگردد مثل دستگاه رنگرزى نيست كه پارچه در خم رنگى بزنند و بيرون بياورند زحمتها و مشقتها دارد با بى بند و بارى به دست نمىآيد.
موحد خوف و رجائش به جائى مىرسد كه از بذل جان هم براى خدا مضايقه ندارد و از مرگ هم نمىترسد مگر مرگى كه براى خدا نباشد. در رشته رجائش آن قدر طمع به خدا دارد كه مىخواهد همه چيزش را با خدا معامله كند حتى جانش را(۳۷۳) .
مثلى بزنم، اگر كسى گوهرى دارد، مشتريهائى هم دارد، دستگاه سلطنتى هم مشتريش هست. آيا سلطان را رها مىكند با فلان تاجر يا كاسب معامله كند. هيهات چون هر كس هر چه بدهد در حد خودش مىدهد، سلطانى كه رحيم و كريم است خواستار گوهر رعيتش شده بدبخت باشد كسى كه با غير او معامله كند.
خداى عالم مشترى جان مؤمن است لذا مؤمن هم با اميد به او معامله با او مىكند: حاضر نيست با غير خدا معامله كند هر چند به نفس كشيدنى باشد. دريغ ندارد از معامله با خدا حتى به بذل نفس باشد، جانش را مىدهد شاد است التماس هم مىكند.
كسى كه به صدائى مىترسد، حاضر نيست زخمى به بدنش بخورد در راه خدا، مثل كاه است ارزشى ندارد، خوف و رجائش روى هوا و هوس خودش است، طرف معامله رجاء و اميدش خدا نيست خصوصاً امروزه خيلى اسلام نياز به ياور دارد، حداقل معامله امروز براى مسلمين حضور در جماعت است.
بالاترين برها شهادت است(۳۷۴) هر برى، هر خيرى بالاترى دارد تا كشته شدن در راه دين خدا. مسلمان آرزو دارد تا كشته در راه خدا گردد تا بهشتى گردد.
چگونه سرزخجالت برآوردم بردوست |
كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم |
بسم الله الرحمن الرحيم
من عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوه طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعلمون (۳۷۵) .
بحث راجع به توحيد است، راجع به شرافت توحيد، روز گذشته بياناتى شد امروز هم در تأييد عرائض گذشته از توحيد بگويم. توحيد در الوهيت و ربوبيت با مراتبش - الله اسم جامع جميع اوصاف كماليه است يعنى وقتى مىگوئى الله ربى، خدا پروردگار من است به اين معنى است كه هستى من و پرورش من از اوست به تفصيلى كه ديروز گفتم جان من در قبضه قدرت اوست. حيات من و مرگ من هم از اوست مرض و شفاء من از اوست، سيرى و گرسنگى من از اوست، هر شأنى از وجود من، تمام اجزاء بدنم از اوست، لباس و زن و اولاد(۳۷۶) ايمان به خدا يعنى خداى منعم، خدائى كه قيوم است الحى القيوم يعنى قوام همه به خداست، هستى همه بستگى به خدا دارد(۳۷۷) .
اى همه هستى ز تو پيدا شده |
خاك ضعيف از تو توانا شده |
|
زير نشين علمت كائنات |
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات |
هر عاقلى رجوع به هستى خودش كه مىكند، مىفهمد كه هست، هستى خودش را كه نمىتواند منكر شود. اين هستى يك قرن قبل كه نبود چطور شد كه پيدا شد؟ آيا آنكه به تو هستى داد، مستقلت كرد؟ اگر مستقلى! پس نگذار كه مرگت بيايد، معلوم مىشود از خودت نيست. لقمه نانى كه در دهنت گذاشتى پائين رفت، آيا خودت اين كارخانههاى عظيم را به كار مىاندازى، از قبيل معده، روده، كبد، قلب. خودت اين خون را در ۳۶۰ رگ به حركت مىآورى، و به هر عضوى مىرسد؟ يا ديگرى اين كارها را مىكند؟ ديگرى روح و بدنت را پرورش مىدهد خلاصه هر عاقلى مىفهمد مه هستيش مال خودش نيست.
ديگر آنكه واجب است انسان يقين كند كه پروردگارش هميشه و همه جا با اوست، اينكه مىفرمايد قرآن بخوانيد برنامه اسلام تلاوت مقدارى از قرآن در شبانه روز است دو جاى از قرآن مىفرمايد(۳۷۸) مسلمانان! شبانه روزى قدرى قرآن بخوانيد منتهى براى اينكه عسر و حرج پيش نيايد نفرمود يك جزو يا بيشتر بلكه هر چه مىتوانى، هر مقدار توانائى داشته باشى چرا. براى اينكه توحيدش، ايمانش را يادآورى كند شبانه روز قرآن بخواند، اقلاً اين آيه را و هو معك اينما كنتم اينها يادآورى قرآن مجيد است، اس مسلمان بايد بدانى هر كجا بروى خدا با تو است، در آيه ديگر مىفرمايد: اگر سه نفر در يك اطاق دربستهاى هستند خدا، چهارمين آنها است(۳۷۹) اگر يك جا پنج نفرند خدا ششمى آنها است نه كمتر از اين و نه بيشتر از اين خدا با آنها است علم او اشياء را فرا گرفته(۳۸۰) و نزد هر چيزى حاضر است(۳۸۱) اين معناى توحيد است، معناى مسلمان تنها اين نيست كه بگويد خدا يكى است.
مسلمان كسى است كه خدا را همه جا حاضر و پاسدار خود ببيند قيوم، قيم، رب، رازق، مربى خود بداند و لمن خاف مقام ربه جنتان اگر مسلمان شدى و خدا را همه جا حاضر و ناظر ديدى در مواردى كه پيش آمد ملاحظه حضور خدا كردى و گناه نكردى خدا دو بوستان در بهشت به تو مىدهد، يكى در برابر عقائدت ديگرى در برابر اعمالت اگر كسى مسلمان شد، حيات ديگرى پيدا مىكند. لنحيينه حيوة طيبة در چند جاى قرآن اين حيات را ذكر كرده است. بشر بىايمان در همان حد حيوانى است اگر نور ايمان حيات ديگرى و آثار ديگرى دارد كه در قرآن مىفرمايد: به ريسمان محكم چنگ زده است(۳۸۲) قدرت ديگرى پيدا مىكند، آنكه ايمان ندارد در برابر كوچكترين شهوتى ذليل مىشود در برابر پول و خصوصاً رياست ذليل مىشود زير بار هر خيانتى هم مىرود(۳۸۳) مؤمن است كه به عزت خدائى عزيز است ايمان باشد و آنگاه با برنامههاى اسلامى آن را تقويت نمايد يعنى شبانه روزى ترگ نگردد، تلاوت قرآن مجيد ترك نگردد تا خوب ايمان در قلب جا كند.
برايتان شاهد بياورم در اوائل بعثت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم يك نفر به نام فضيل بن عمير مردى دانا بود ولكن كثافتكارى داشت از ابتداء نسبت به رسول خدا هم خيلى بدبين بود تا جائى كه تصميم گرفت به ناگهانى رسول خدا را در مسجد الحرام بكشد تا با پيغمبر در مسجد برخورد كرد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود انت فضاله، فان، نعم فرمود: ماذا قصدت در چه خيالى هستى؟ چه تصميمى دارى خواست به او بفهماند كه خيال كشتن من را دارى آنچه را داشت وارونهاش كرد گفت: بله آمدهام طواف بكنم، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم تبسمى كرد فرمود: استغفرالله، توبه كن، چه خيال شيطانى است، كشتن، كار وحشى است، اين را كه فرمود دلش لرزيد، خود رسول خدا دست مباركش را روى قلبش گذاشت از تپش افتاد فوراً گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله ايمان حقيقى آورد.
اين است حقيقت ايمان و مؤمن، نه آنهائى كه مىگويند ما مسلمانيم آنگاه مسلمان مىكشند... اگر كسى گفت لا اله الا الله يعنى از حال ديگرى بى بند و باز نيستم انا لله و انا عليه راجعون من مسئولم من اگر گناهى بكنم پيش خداى خودم شرمسارم، تو خيال كردى با گفتن يك كلمه لا اله الا الله كار تمام است؟ همه چيز در لا اله الا الله است بسيارى از ظاهر مسلمانها خودش را به بندگى نشناخته است، مسؤوليتى براى خودش قائل نيست كه يك مقام بالاترى هم هست، خدا.
غرضم اين مرد شريف از روى صدق ايمان آورد بعد از اسلامش در كوچههاى مكه كه مىرفت رفيقهاى داشت يكى از فاحشههاى مكه كه با اين فضاله سابقه رفاقت داشت يك دفعه در راه به آن معشوقه رسيد فضاله رويش را برگرداند، نظر را تكرار نكرد، زن صدايش زد، اى فضاله چه بر سرت آمده؟ مگر تو رفيق قبلى نيستى؟ گفت حالا ديگر نه به راهى رفتم كه ملاقات من با تو، با آن راه منافات دارد.
گفت چكار كردهاى؟ گفت من تابع محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم شدهام اگر كسى پيرو محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم شد ديگر با فاحشه سر و كار ندارد(۳۸۴) اگر ايمان آمد قدرت فوق را باور مىكند(۳۸۵) .
اول اسلام، مسلمان گرفتار مشركين بودند ناچار شدند هجرت كردند، به حبشه پناهنده شدند و نجاشى كه پادشاه مهربانى بود مسلمين را پناه داد، اهل مكه هم عمروعاص و عماره را پيش نجاشى فرستادند كه مسلمانها را تحويل آنها بدهد اين دو نفر به نمايندگى از طرف مشركين آمدند حبشه پيش نجاشى، عمروعاص راست نشست و عماره هم طرف چپ از جمله آداب سلطنتى حبشه اين بود كه هر كس كه وارد مجلس مىشد بايد سجده بكند، عمروعاص و عماره مقابل سلطان سجده كردند و نشستند.
جناب جعفر بن ابى طالب برادر اميرالمؤمنينعليهالسلام به اتفاق مسلمانها وارد شدند فقط گفتند السلام على من انبع الهدى(۳۸۶) بدون اينكه ذرهاى خم شوند رفتند گوشهاى كه جا بود نشستند.
عمروعاص شيطان گفت: جناب نجاشى به شما عرض نكردم كه مسلمانها با شما بد هستند، ديديد سجده نكردند اينها را يا بكشيد يا تحويل ما بدهيد تا بكشيم، نجاشى هم گفت از اين چند مسلمان بپرسيد شما چرا رعايت ادب ملوكانه را نكرديد؟ از جعفر پرسيدند چرا رعايت ادب ملوكانه نكردى؟
گفت ما مسلمانيم، مسلمان حق ندارد براى غير خدايش سجده كند(۳۸۷) سلطان كوچكتر از آن است كه ما براى او سجده كنيم چكاره است آن هم بشر عاجزى است مثل ما، هر دو از خاكيم، هر دو محكوم احكام هستى هستيم و هر دو آخرش در محكمه عدل الهى حاضر خواهيم شد، حرام است بر مسلمان كه سجده كند در برابر غير خدا، هر كس ملاحظه خدا كرد هم ملاحظه او را مىكند، نجاشى را مرعوب كرد، فى المجلس منقلب گرديد، اسلامى كه اينها مىگويند دين راستين است حقيقت از اينجا آشكار است بعد هم اظهار اسلام كرد، هر چه آن دو ملعون كوشيدند مسلمانان را ببرند نگذاشت بلكه علاوه بر نگهدارى برايشان خانه تدارك كرد معيشتشان را تأمين نمود(۳۸۸) .
حبات طيبه ايمان، قدرت است مؤمن در برابر هيچ چيزى نمىلرزد نه در برابر خوشى تعظيم مىكند و نه براى فرار از زحمت، از زير بار حق بيرون مىرود هر چه به او فشار بيايد حق را رها نمىكند از زن و پول و رياست، شهرت، خوشگذرانى از همه مىگذرد براى خدا، كتك مىخورد تا پاى جانش هم حاضر است.
سحره فرعون هفتاد نفر بودند شغلشان سحر بود فرعون هم به آنها قول داده بود اگر بر موسى غلبه پيدا كردند، شما را منصبها مىدهم، تا روز موعد كه شد، موسى كه عصايش را انداخت و تمام سحرها را بلعيد، فهميدند حق با موسى است(۳۸۹) فرعون بدبختى كه منتظر است موسى را مغلوب كنند و از بين ببرند، يك دفعه به عكس شد، عزت موسى ظاهر شد فرعون هم ذليل و بدبخت گرديد و همه ساحران ايمان آوردند. آنها را احضار كرد و گفت: چرا بدون اذن من ايمان به خداى موسى آورديد؟ من غير از خودم خدائى براى شما سراغ ندارم(۳۹۰) گفتند حق بر ايمان آشكار شد كارى هم به تو نداريم ديد وعده هائى كه داده بود در آنها اثر نگذاشته از راه تهديد وارد شد گفت(۳۹۱) اگر گفتيد خدا، اگر غير از من اسم خدائى آوريد، شما را به دار مىزنم تا متلاشى شويد آنها هم گفتند(۳۹۲) تو چه مىگوئى؟ ما را از كشتن مىترسانى؟ كشتن در راه خدا زهى سعادت، هر كارى مىخواهى بكن كه ما آمادهايم. استقامت در برابر امر الهى، به اصطلاح نه به لذت و نه به نقمت، زير بار تو نمىرويم، نه وعده و نه وعيد در ما اثر ندارد.
در سوره بروج(۳۹۳) داستان اصحاب اخدود را ذكر مىفرمايد در حبشه بودند، پيغمبرى بر آنها مبعوث مىشود عدهاى به او ايمان مىآورند، سلطان وقت با عدهاى كه مسلمان شدهاند مىجنگد. كيفيت مبارزه اين بود كه اولاً پيغمبر را مىگيرند و مىكشند پس از كشتن پيغمبر امر مىكند عده مأمورين (اخدود، خدد يعنى گودالها) گودالهائى درست كردند آتش زياد در آن روشن نمودند كه خدا مىفرمايد: النار ذات الوقود
آنگاه اطراف آن آتش برافروخته نشستند مؤمنين بيچاره را مىآوردند نه اينكه آنها را يك دفعه مىانداختند در گودال آتشين بلكه به يكى يكى مىگفت سلطان خدا است يا خداى عالم؟ اگر مىگفت خداى عالم خداست كه بايد در گودال بيفتد و اگر مىگفت سلطان خدا است، او را آزاد مىگذاشتند به خانهاش برود. آنهائى كه مسلمان بودند با كمال قوت ايمان و قدرت توحيد با پاى خودشان به آتش مىرفتند. در روايتى ديدم بيست هزار نفر مسلمان را به آتش انداختند.
در تفسير دارد كه زنى پسر دو سالهاى داشت، اين زن بيچاره را هم مخير كردند گفتند: يا شاه پرست باش و آزاد شو - و يا خداپرست و در گودال آتش بسوز. اول تصميم گرفت به آتش برود اما نگاه بچهاش كرد تا صورت بچه شير خوارش را ديد قدرى ايستاد (چند طفلند كه در گهواره سخن گفتند يكى حضرت مسيحعليهالسلام كه ويكلم الناس فى المهد(۳۹۴) ديگرى همين بچه از اصحاب اخدود است) تا مادر خواست سستى كند يك دفعه بچه به سخن آمد گفت(۳۹۵) : مادر برو در آتش و من را هم ببر، در راه خدا چيزى نيست. جان چه باشد. كاش انسان از جان چيز عزيزترى داشت، به قول بعضى از شهداى كربلا گفتند اى حسين عزيز، كاش كشته مىشدم زنده مىشدم تا هفتاد دفعه ولى چه حيف كه يك جان بيشتر نيست.
چگونه سرزخجالت برآورم بر دوست |
كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم(۳۹۶) |
بسم الله الرحمن الرحيم
اعملوا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفراً ثم يكون حطاماً و فى الاخره عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور (۳۹۷)
حيات دنيا يعنى زندگى روى خاك از ساعت ولادت تا ساعت مرگ منهاى دين، منهاى كارهاى الهى كه از بشر سر بزند، كارهاى دنيائى را در تحت پنج عنوان ذكر فرموده لعب يعنى بازى، لهو يعنى بيهوده، و زينت و تفاخر يعنى فخريه نسبها، جسمها، كارها است. پنجمين تكاثر در اموال و اولاد است يعنى بشر احمق مىخواهد پول جمع كند مىخواهد اولادش زياد گردد، سر و سامانش مفصلتر گردد دامنه زندگى مادى و دنيويش وسيعتر گردد.
جوانى ديروز سؤال كرد شايد در ذهن بعضى هم باشد جوابش بالاى منبر داده شود. مىپرسيد لهو و لعب را مثال زديد مانند توپ بازى، ورزش، بوكس، سينما، تلويزيون، بنابراين تمام مظاهر تمدن را رد كرديد.
جوان است نمىداند مطلب چيست ظاهرش تمدن است ولى در حقيقت در راه توحش است خيال مىكنى سينماهاى مهيج شهوات، مظاهر تمدن است، توحش از اين بدتر، مكرر اين تعبير را كردهام كه آدم مىرود، يك حيوان وحشى بيرون مىآيد كه كارش دنبال شهوات رفتن است، زن مردم، دختر مردم ووو، و هر كثافتكارى و علاوه چيزى است كه در مجلهها نوشتهاند نه چيزى است كه من بخواهم تهمت بزنم، خودتان هم مكرر شنيدهايد بسيارى از جنايتهائى كه مردم امروز مىكنند، برنامه سينماها و تلويزيون يادشان داده است كه حتى در محاكمه در كلانترى در دادگاه آن جنايتكار را كه خواستند بازجوئى كنند كه از كجا تحريك شده است براى چه برادرت، مادرت، زنت را كشتى اصل منشأش معلوم شد كه آقا ديشب تحت تأثير نمايش تلويزيون واقع شده و اين جنايتها را كرده است(۳۹۸) آنچه را كه ديگر نمىنويسند جزئى از هزارهائى است - يا مثلاً بازى بوكس، وحشى گرى است، اين تمدن نيست بلكه توحش است از آدميت دور است اولاً تعبير از اينها به مظاهر تمدن غلط است، كلمهاى است بر خلاف واقع و حقيقت و اما مسأله حكم شرعى، بنده نگفتم تمام اينها حرام است من مثال براى لهو و لعب زدم و اما حكم فقيهش فرق مىكند اگر عنوان خاصى پيدا كرد از عناوين محرمه حرام مىگردد.
مثلاً لعبها گاهى با قمار است اگر به آلات قمار است بلاشك حرام است هر نوع قمارى باشد اگر برد و باخت هم نباشد حرام است و اما غير از آلات قمار را گر برد و باخت بر سر مال باشد آن هم حرام است مثلاً اگر دوچرخه سوارى مىكنند و مىگويند سر فلان دقيقه هر كس زودتر به آنجا رسيد اينقدر، از طرفى كه ديرتر رسيده بگيرد مسابقه مىگذارند، با عوض لا سبق الا فى خف او نصل او حافر(۳۹۹) گروبنديها تمام حرام است چندى قبل شرط بسته بودند كه هر كس يك من بستنى بخورد صد تومان بگيرد، يك نفر خورد صد تومان را گرفت و فى المجلس هم مرد، عيبى ندارد مىارزد!!
ديگر از عناوين محرمه، هرگاه چنانچه آن بازى كه مىكند نه آلات قمار است و نه برد و باخت است لكن عنوان ديگرى براى حرمتش پيدا مىشود مثلاً ايذاء به غير، اذيت به ديگرى شد، اين بازى حرام است، اذيت به خود يا غير، فرقى نمىكند روى آن عنوان، باز، حرام مىگردد، مثل كشتى گرفتن يا بوكس، بالاخره يا دست تو مىشكند يا دست او، يا اعضاى بدن تو عيب دار مىشود يا او، بالاخره بلائى به سرتان مىآيد همديگر را زدن حيوانى است عرضم بازيهائى كه در آن اضرار است براى خودش يا براى طرف يا ديگرى آن هم حرام مىگردد، اما توپ بازى كردن اگر چنانچه ضررى نداشته باشد مانعى ندارد ولى اگر زيان و ضررى به خودش يا به ديگرى برساند باز هم عنوان حرمت دارد من عرض مىكنم اگر موجب زيان و ضرر شد براى خود يا ديگرى حرام است و اگر زيان و ضررى نداشت عيبى ندارد اگر چنانچه به غرض عقلائى باشد كه خوب است مثلاً براى صحت مزاجش ورزش مىكند.
و اما سينما: خودش يعنى توى ساختمان حرمت ذاتى ندارد يعنى اگر كسى آنجا كار دارد عيبى ندارد اما هنگامى كه برنامههاى حرام در آن رفتنش بلاشك حرام است، نشستن حرام، تماشا كردنش حرام، اگر داخلش چنين است كه ما بيرونش رد مىشويم تبليغش كرده است كه لعنت خدا به مؤسسش، عكس زن لخت كه آدمى شمرش مىشود كه تكرار نظر به عكسش كند، وقتى كه چنين فحشا گريهائى باشد. لعنت خدا به كسى كه برود برنامه هايش را تماشا كند، يك مرتبه كسى نگويد پس كسانى كه به سينماى ركس آبادان رفته بودند چون كارشان حرام است پس كشتنشان عيبى نداشته، كجا را به كجا مىزنى اولاً بايد ديد فيلمى كه نشان مىدادند چگونه فيلمى بوده اگر مسلم شد از آن قبيل لعبهاى حرام بوده، رفتنش حرام است ولى هر كس هر حرامى به جا آورد كه خونش حلال نمىشود، اين عمل كه خونشان را حلال نمىكند، بايد آنها را به توبه واداشت، لعنت خدا به دستگاههائى كه اين بيچارهها را آتش زد.
اين پنج عنوان حيات دنيويه آدمى است و آن وقت اين حيات دنيويه آدمى كه به اين پنج چيز مىگذرد يعنى بدون دين، بشرى كه اعتقاد به دين ندارد، حياتش اين پنج عنوان است آن وقت چه مىشود؟
كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم ييهج فتراه مصفراً غيث يعنى باران بهارى كه وقتى مىآيد دانه بزرگ، زرع را چگونه رشد مىدهد؟ هنوز سه روز نشده تمام سبزيها رشد كرده كه وقتى صحرا مىروى چشم خيره مىشود. اعجب الكفار در اينجا، كفار دو معنى دارد احتمال اول اين است كه معناى زراع باشد، علت اين است كه به زارع كافر مىگويند چون كفر به معنى بستر است، زارعها بذر را زير زمين نهان مىكنند لكن وجه ديگر بهتر است، مراد به كفار همان كافران خارجى است، يعنى آنكه منكر خدا است، وقتى كافر زارع مىآيد سر زراعتش خود زراعت به شگفتش مىآورد. مؤمن زارع وقتى مىبيند زراعتش خوب شده خداى را به نظر مىآورد، زراعتكار كافر نشانهاش اين است كه وقتى زراعتش را مىبيند به خودش مىبالد. ولى اگر مؤمن به خدا باشد تا چشمش به زراعتش افتاد مىگويد الله اكبر، خدا پيشش بزرگ مىآيد: چه خدائى اعجب الكفار نباته كفارند كه متعجبند ولى اعجب المؤمنين خالقه و رازقه نسبت به مؤمنين نفس زرع به شگفتش نمىآورد قدرت بى نهايت پروردگارش، كرامت حق آنها را بشگفت مىآرود ثم يهيج سپس خشك مىشود فتراه مصفراً پس آن را زرد مىبينى پس از زرد شدن ثم يكون حطاماً سپس خرد مىگردد مثل اينكه نبود بعد از خشكى چطور ريزه ريزه گرديد از بين رفت آدمى بدبخت هم همين است. زندگى دنيايش چند صباحى: سن جوانى و زينت - آرايش زندگى مرفه.
نشاط عمر باشد تا چهل سال |
چهل رفته فرو ريزد پر و بال |
|
پس از پنجه نباشد تندرستى |
بصر كندى پذيرد پاى سستى |
|
چو شصت آمد نشست آمد پديدار |
چه هفتاد آمد آلت افتد از كار |
ثم يكون حطاماً - خشك مىشوى، نگاه به پيرها بكن چطور شدهاند تو هم همينطور خواهى شد! زينت كجا؟ هر گاه سر قبر من و تو را بردارند، مىبينند جز مشتى استخوان پوسيده چيز ديگرى نيست. اين بود زندگى دنيا اول تا آخرش همه لهو و لعب و زينت و تفاخر و تكاثر بود آخرش هم حطام است. اولش مصفر بود بعد حطام گرديد.
اگر كسى بگويد بنابراين خداى تعالى چرا آدمى را خلق كرد؟ پس اين خوشيها را براى چه كسى خلق كرده؟
خدا تو را آفريد كه حيات آدمى داشته باشى نه حيات مادى گفتم منهاى اين، حيات توحش است و فى الاخره عذاب شديد ولى اگر حيات تو، اى انسان، حيات عقلائى شد، روحانى، دينى، آسمانى شد، هم اينجا خوب و هم آنجا و مغفره من الله و رضوان دست خودت است حركت حيوان از روى خيال و هوس مادى است تمام دنبال نتيجه زود گذر است. صبح كه از طويله بيرون مىآيد تا غروب دنبال چيزى مىگردد كه داخل شكمش بكند. تو اى آدم، اگر چنين شدى كه دنبال پيدا كردن پول و خوراك رفتى و بعد هم از آن طرف خالى كنى، چه فرقى با حيوان كردى؟ حركت عقلائى آن است كه امر باقى تو را بجنباند و آن هم خداست آقاى كاسب حياتى نصيب شود كه صبح از خانه كه بيرون مىآئى براى اين باشد كه خداى من امر فرموده است فانتشروا فى الارض وابتغوا من فضل الله برويد عقب كسب، خدا امر كرده است. زن بگويد خدا بچه را به من سپرده است، امر خداست، قدم به قدم چنين اشخاصى باقى است، بهترين عبادتها است. كى كه مشقت بكشد براى معيشت عيالش، مانند مجاهد در راه خدا است(۴۰۰) در حالات خاتم الانبياءصلىاللهعليهوآلهوسلم نوشتهاند هنگامى كه در خانه وارد مىشد تا وقتى كه در خانه بود، در امر خانه دارى با زنها كمك مىفرمود، خانه را جاروب مىكرد و از گوسفند به دست خودش شير مىدوشيد(۴۰۱) .
اگر لهو و لعب و زينت، جنبه الهى پيدا كند، مثلاً لعب، با همسر شرعى هر نوع ملاعيه مطلوب است. با اولادش خصوص دختر كه مستحب است كه هر گاه انسان وارد خانه مىشود، اولاً دست خالى نرود و بعد دخترش را ترجيح بر پرسش دهد اولادش را ببوسد چون اينها همه امانت خدا است.
و اما تكاثرش، پول جمع كردن دو قسم است، يك وقت كسى مىخواهد پول بيايد روى پول بماند، خود پول را دوست مىدارد، خاك بر سر چنين افرادى، يك وقت كسى پول دوست مىدارد براى اينكه تا اعلام كردند براى مدرسه علميه چند مىدهى؟ فوراً چك بكشد.
پول جمع كردن اگر چنانچه به فرض رحمانى شد بسيار خوب است كه آدمى پول به دست بياورد كه خرج كند نه روى هم بگذارد. معناى تكاثر، پول جمع كردن و خرج نكردن است، بخل كردن است. بلاشك بعضى از تكاثر، حرام است مثال بزنم: اول - كسى كه پول جمع بكند خمس واجبش را ندهد، دوم - كسى كه پول جمع بكند و دراثناى سال در بين بستگانش يك نفر پيدا شود كه احتياج به قرض و كمك داشته باشد و اين شخص قطع رحم كند و ندهد، حرام است، سوم - در جائى كه انفاق واجب مىگردد قطع نظر از حقوق واجبه آن وقت تكاثر، حرام مىگردد. اگر غير از رحم، آدمى احتياج به پول داشت مثلاً آدمى چشم لازم دارد كه هيچ پول ندارد و بى پول هم نمىشود ولى تو ميليونها مال دارى، بر تو واجب است كه كمكش كنى.
در لئالى الاخبار مروى است كه وقتى خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم در مسافرت با اصحاب بودند رسيدند به گله گوسفندى كه زياد بود فرستادند نزد صاحب گله كه مقدارى شير بخرند براى خود پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و چند نفر اصحاب كه تشنه و گرسنه بودند رفتند به آن بدبخت گفتند. صاحب گله نداد عذر آورد. به رسول خدا گفتند، رسول خدا نفرينش كرد گفت خدايا مالش را زياد كن. رفتند بعد رسيدند به خيمهاى، زنى بود و گوسفندى در خيمهاش بود. تا گفتند رسول خدا هست شير مىخواهد، زد توى سرش و رفت: گوسفندى كه شير زياد داشت آورد رسول خدا هم شاد شد آن وقت گفت خدايا به مقدار كفاف به او عنايت كن (بقدرى كه محتاج به مخلوق نشود) گفتند: يا رسول الله آنكه نداد گفتى زيادش كن آنكه داد گفتى خدايا به قدر كفايت. فرمود: (مضمون روايت) مال زياد، بلا هم مىشود كسانى كه مال را، ذخيره مىكنند، روى هم مىگذارند و انفاق هم نمىكنند بشارتشان بده به عذاب دردناك(۴۰۲) مال را در آتش جهنم سرخ مىكنند و پيشانى، پشت و پهلوهايشان را مىسوزانند(۴۰۳) .
ديدى كه چه كرد اشرف خر |
او مظلمه برد و ديگرى زر |
در كتاب زينه المجالس نقل شده است: سلطان محمود غزنوى مرد فاتحى بوده است چند مرتبه به هند لشكر كشيد و فتح نمود، عاشق جواهر بود، نوشتهاند از كشورى كه فتح كرده بود چيزى برنمىداشت مگر خزينه جواهراتيش را.
هر كس به هر چه دلبسته باشد ساعت مرگش جلويش ظاهر مىشود اين بدبختى كه يك عمر جواهر دوست بود، جواهر جمع كن بود الان مىخواهد بميرد گفت: برويد جعبه جواهراتم را بياوريد، جعبههاى جواهر را مىآوردند باز مىكردند جلوى چشمش، نگاه مىكرد اشك مىريخت كه صاحب كتاب مىگويد: من در تعجبم واقعاً از عاقبت به شرى اين مردك، مىبيند مىخواهد بميرد و اين جواهرات هم ديگر به دردش نمىخورد، اما دستور انفاق آن را به فقراء نمىدهد.
وقتى كه مأمون از خراسان تجديد جايش كرد لشكر كشيد به سمت يرموك، به حدود طراسوس رسيد هوا گرم بود. به او خبر مىدهند چشمه آبى هست مأمون آمد ديد عجب جائى است دستور داد روى همان چشمه خيمه بزنند بالاخره بعد موقع طعام خوردن شد مأمون نگاهى به آب كرد ديد آب در نهايت صفاست و يك ماهى در نهايت جلا و دلربائى در اين چشمه است گفت: كسى هست كه اين ماهى را بگيرد و آب هم خيلى سرد بود، يك نفر داوطلب پيدا شد و جايزه هم معين كرد كه اگر اين ماهى را بگيرى چنين جايزهاى به تو خواهم داد، بالاخره برهنه شد و غوص كرد و ماهى را گرفت و آورد جلوى مأمون يك دفعه ماهى از دستش پريد و رفت در آب تا افتاد آب جنبيد و لباسهاى مأمون را خيس كرد فى المجلس تب كرد ندانم همان روز يا فردايش طبيب مخصوص همراهش بود و گفت علاج ندارد نزديك است قلب از كار بيفتد تا فهميد مىخواهد برود گفت: آرزو دارم قشونم را ببينم، پنج هزار لشكر داشت، بالاخره گويند امر به لشكر كرد كه همه مسلح سوار شدند و رژه بروند همانطور كه رژه مىرفتند اين بدبخت آه مىكشيد.
چشم باز و گوش باز و اين عمى |
حيرتم از چشم بندى خدا |
آدمى هر كارى مىكند بايد براى خدا باشد، مثل علىعليهالسلام كه پانصد دانه خرما جمع كرده به دوشش كشيده مىرود دانه دانه مىكارد براى خدا بعدها كه درخت خرما شد وقفش مىكند، در هواى گرم حضرت علىعليهالسلام در ينبوع با دست خودش چاه حفر كرد تا به آب رسيد دو ركعت نماز خواند و گفت خدايا تو شاهد باش اين آب را وقف كردم بر تمام عبور كنندگان و تشنگان كه سبب شود تو هم فرداى قيامت مرا از حميم جهنم نجات دهى. اين تكاثر، روحانى است، حتى نان خوردن هم بايد براى خدا باشد مستحب است سحرى خوردن هر چند يك دانه خرما باشد، چون امر است سحرى مىخورد.
و همچنين پهلوى زنت كه مىروى براى خدا باشد، در فقه نوشته شده است هنگام جماع اول بگو بسم الله الرحمن الرحيم، جوانها ديگر از ما گذشته است، نوبت شما است، هر كدامتان زن نگرفتيد، شب عروسيتان خيلى كار مىشود كرد، عروس مستحب است با وضو باشد، داماد بايد با وضو برود در حجله، نه به عنوان دو حيوان نر و ماده به هم بچسبند، پيش از مواقعه مستحب است سجاده بگذارند كه داماد او دو ركعت نماز بخواند، نماز شكر نعمت، اين زن نعمت است كه خدا به تو داده است جعل بينكم مودة و رحمة خداى تعالى قرار داده است براى انس تو، براى بقاى نسل تو، حفظ دين تو، اگر زن حلال نبود چكار مىكردى؟
نماز ليله زفاف را بخوان كه يكى از مواقف اجابت دعا است دعا مستجاب است.
خلاصه بحث امروز ما: حيات دو قسم است حيات دنيوى و حيات اخروى.
حيات دنيائى همين پنج چيز بود كه فرمود و اين دو روز مفصل صحبت شد.
اما حيات رحمانى: لعب يعنى اصلاً بيهوده كارى ندارد هر كارى مىكند به غرض عقلائى مىكند، آدم عاقل سرگرمى غافل كننده ندارد، آدم عاقل زينت ندارد، دنبال زينت حقيقى مىگردد كه عبارت از تقوا مىباشد.
آدم عاقل تفاخر ندارد، تفاخر از جهل است، مؤمن به عكسش تذلل دارد هر چه ايمان بيشتر شود ذلت آدمى در خودش بيشتر است، هر چه عزت ظاهريش بيشتر شود ايمانش كمتر مىگردد.
در عيون اخبار الرضا دارد كه يك نفر به حضرت رضاعليهالسلام عرض كرد يابن رسول الله روى كره زمين اشرف از تو و اعلاى از تو يافت نمىگردد حضرت فرمود: من يكون اتقى منى افضل منى هر كس روى كره زمين تقوايش از من بيشتر باشد از من افضل است يعنى ميزان فضيلت، تقوا است، ميزان فضيلت نسبت نيست ان اكرمكم عندالله اتقيكم.
تكاثر - اهل جهل مىخواهد مادياتش زياد شود، اهل عقل مىخواهد خيراتش زياد شود، اهل عقل تكاثر فى الاعمال مىخواهد اما اهل جهل تكاثر فى الاموال واولا ولاد مىخواهد اهل دنيا مىرود عقب پول، اهل عقل و حقيقت كارى مىكند كه رضاى خدايش در آن باشد. علىعليهالسلام فرمود: تا درهم آخر، در بيت المال است و من نمىروم و براى فردا نمىگذارمش، شايد فردا على زنده نباشد بايد عجله در كار خير كرد سابقوا سبقت بگيريد پيش از آنكه وقت بگذرد، عمر اعتبار ندارد به عكس اهل دنيا. و فى الاخرة عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور اين است سرانجام زندگى دنيا منهاى عقبى در آخرت مثل دنيا نيست كه اسبابهاى سرگرمى باشد در آنجا يا ثواب است يا عقاب.
بدانيد زندگى دنيا براى اهل دنيا جز غرور چيزى نيست، غرور يعنى خلاف واقع.
دل به جهان مبند كه اين بىوفا عروس |
با هيچ كس شبى به محبت سحر نكرد |
ثلث آخر ماه مبارك رمضان است، دعا كنيد كه حياتتان حيات روحانى شود.
شبهاى ماه رمضان روى پا بايست. آنقدر پيغمبر ما، روى پاهايش رو به درگاه خدا ايستاد كه پاهايش ورم كرد. گفتند: يا رسول الله چرا خودت را در مشقت مىاندازى فرمود: افلا اكون عبداً شكوراً(۴۰۴) آيا من بنده سپاسگزار پروردگارم نباشم؟!
بسم الله الرحمن الرحيم
سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنه عرضها كعرض السماء و الارض اعدت للدين آمنوا بالله و رسله ذلك فضل الله يوتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم (۴۰۵)
كلام در اين آيات مباركه دو حياتى است كه براى آدمى است. حيوان يك حيات بيشتر ندارد و آن هم حيات مادى است آدمى حيات ديگرى هم دارد و آن حيات ابدى و روحانى است خلقتم للبقاء لا للفناء حيوان براى روى خاك آفريده شده ولى آدمى بدنش از خاك است بعد هم زير خاك مىرود اما حانش از عالم اعلى است(۴۰۶) روح آدمى(۴۰۷) شريف است و از عالم امر خداست، به شرطى كه كثيفش نكند، اگر شر ورزيد به ملكوت سفلى مىپيوندد كه در باطن اين عالم است، ظهور قهر الهيه است.
شأن آدمى موقعى است كه به هيچ مخلوقى توجهى نداشته باشد همه را كنار بگذارد نبيند غير از خدا را(۴۰۸) خودش را بنگرد به بندگى و حقارت تمام عالمى هستى را به فنا و خداى را به دوام و بقاء بشناسد.
هواى سلطنتم بود بندگى تو كردم |
خيال خواجگيم بود خدمت تو گزيدم |
سلطان حقيقى كسى است كه خود را بنده خدا شناخته، حقيقت شناس شده است، هر كس از خدا غافل است، مرده است، حيات آدمى ندارد، حيات حيوانى دارد.
خور و خواب و خشم و شهوت |
شغب است و جهل و ظلمت |
خشم، مال گرگ است، سگ خشم مىكند، كسى كه اسير خشم است آدم نمىشود، شايد پس از مرگش آدم شود و يا آدمش كنند، مرگ كه آمد دفتر بسته مىشود هر چه التماس كند برگردم به دنيا بلكه آدم شوم پاسخش منفى است(۴۰۹) .
امروز راجع به حيات آدمى بگويم: ايهاالناس به قرآن گوش فرا دهيد.
سابقوا الى مغفرة من ربكم وجنة بشتابيد به سوى آمرزش از طرف پروردگارتان و بهشت. سارعوا سرعت كنيد برويد، اول وقت نماز كه مىشود معامله را رها كنيد، صفوف جماعت را پر كنيد دنبال چيزى بدويد كه در گور با خود مىبريد تا آدم نشوى كه نمىشود به جوار اولياء برسى، تو براى رسيدن به خانه هزار مترى قصرالدشت چقدر زحمت مىكشى آن وقت با اين همه زحمت چقدر مىخواهى در آن بمانى؟!
فرق است بين بهشت و خانههاى اينجا اگر تمام دنيا را به تو بدهند فايدهاى ندارد زيرا فانى است ولى در بهشت جاى يك تازيانه هم ارزش دارد زيرا الى الابد است اصلش فنا ندارد.
سابقوا بشتابيد مسامحه نكنيد الى مغفره يعنى سبب المغفرة آمرزش خدا، رحمت خدا، پاك كردن، اسباب دارد، سرعت كنيد در اسباب مغفرت، تمام واجبات و مستحبات اسباب مغفرت خداست تمام كارهاى خير كه براى خدا شد سببى است از اسباب مغفرت، هر چند خارى سر راهى براى خدا بردارى، اگر آدمى كار خير كند و براى خدا كند. در تعقيبات مىخوانيد: اللهم انى اسلك موجبات رحمتك و عزائم مغفرتك عزائم يعنى حتميات، يعنى خدايا موفقم بدار به اعمالى كه حتماً بيامرزم، كارهائى كه نتيجهاش آمرزش قطعى تو باشد، بعضى از اعمال مظنون است لكن بعضى از آن عزيمت است و آن توبه است اگر از در توبه كسى وارد شود قطعاً آمرزيده مىشود ولى توبه هر گناهى مناسب همان گناه است، اگر مظلومى را زدى توبه آن كه بخواهى آمرزيده شوى، اول بايد بروى جنبه خلقش را درست كنى، البته طرف هم اگر عفو كند براى خودش بهتر است قرآن مجيد در باب قصاص مىفرمايد: و ان تعفوا اقرب للتقوى براى خدا عفوش كن چون خدا عفو را دوست دارد.
امام چهارم زين العابدينعليهالسلام در وقتى كه مىخواست مكه برود در اثناى راه در دامنه كوهى ماندند خيمه زدند يك نفر گفت: در اين كوه زهرى هست، زهرى قاضى مدينه بود و نسبته به زين العابدينعليهالسلام ارادتمند بود مكرر مشرف مىشد خدمت امام وقتى خواست مقصرى را تنبيه كند طرف مرد، اين قتل او را بيچاره كرد به طورى كه به كوههاى مدينه رفت، اهل و عيال را رها كرد، به زين العابدين خبر دادند آقا، زهرى را يأس گرفته، ديوانه وار در كوهها نالهها دارد، ميل داريد از او ملاقاتى بفرمائيد چون جلوتر با امام آشنا و ارادتمند بود حضرت فرمود: بله، براى هدايتش از كوه بالا آمد زهرى را ديد موهاى سر و صورتش ريخته بدنش برهنه و از بس گريه كرده رمقى برايش نمانده (حاصل روايت شريفه) فرمود يأس تو از رحمت خدا بدتر از گناهت هست پس چرا علاج نمىكنى؟ گفت آقا آيا علاج هم دارد، آدمكشى هم علاج دارد؟! تا اين را گفت آقا فرمود: ديه قتل را به بستگان مقتول بپرداز به كار دين و دنيا برس(۴۱۰) مگر درد بى درمان در اين دنيا هست؟
غرض از غزائم مغفرت الهيه كه بلاشك موجب مغفرت است سرعت به توبه هست، پس الان تصميم بگيريم از هر گناهى توبه بكنيم خدا مىفرمايد شتاب بكن چون اطمينانى به عمر نيست، شتاب كنيد به مغفرت، خصوصاً عزائم مغفرت كه اهمش توبه هست.
وجنة - سرعت كنيد به سوى بهشت عرضها كعرض السماء اولاً، عرض هر چند اكثراً در برابر طول استعمال مىگردد لكن در اين آيه شريفه چنانكه بعضى از محققين گفتهاند به مناسبت موضوع و مقام عرض به معنى وسعت است، بهشت مىدانيد چقدر بزرگ است، كعرض السماء و الارض مثل وسعت آسمان و زمين است اخيراً توسط آلات عجيبى كه درست كردهاند گويند چندين متر قطر آينه و شيشه اين تلسكوپها هست توسط اين آلات كوكبى در فضا كشف كردهاند فاصلهاش از زمين هزار ميليون سال نورى است، سرعت نور هر ثانيهاى سيصد هزار كيلومتر مىباشد، شصت ثانيه يك دقيقه است و شصت دقيقه يك ساعت است بيست و چهار ساعت يك شبانه روز است، سى شبانه روز يك ماه است، دوازده ماه يك سال است، خدا مىفرمايد: وسعت بهشت به اندازه آسمانها و زمين است.
سابقوا، براى كار خير روى دست هم برويد، تو زودتر چك بكش، تا اسم كار خيرى بوده شد بيا جلو، اما اين مسلمانها براى هر كارى خودشان را جلو مىاندازند مگر براى كار خير كه خودشان را عقب مىكشند احتياطاً ماه رمضان توى مسجد هم نمىآيد چون اهل قرآن نيستند، قرآن مىفرمايد: سبقت بگيريد مثل مسابقه در توپ بازى، اسب دوانى، در تيراندازى در كار خير هم خودتان را جلو بيندازيد بشوى درجه يك در كار خير.
نماز جماعت هم يكى از مراتب جهاد است، سبقت بگيريد براى نماز، چطور اهل دنيا در معاملاتشان سبقت مىگيرند شما در كارهاى خيرتان براى بهشت رفتنتان سبقت بگيريد، و جنة عرضها كعرض السماء و الارض اعدت للدين آمنوا بالله، ورسله براى بهشتى كه آماده شده است براى اهل ايمان، هر كس دور دنيا مىگردد رذل است، شأنش هم همان است كسى كه اهل آخرت شد گروشش به خدا است او هم آنجا حاضر است ورسله گروشش به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و اهل بيت است چون مىخواهم مطلب ديگرى هم بگويم تتمه آيه شريفه براى فردا(۴۱۱) .
بسم الله الرحمن الرحيم
سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض اعدت للذين آمنوا بالله و رسله ذلك فضل الله يوتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم ما اصاب من مصيبة فى الارض ولا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله يحب كل مختال فخور (۴۱۲)
روز گذشته كلام درباره اين آيه مباركه سابقوا الى مغفرة من ربكم بود ذكر فرق بين سابقوا با سارعوا كه در جاى ديگر است سرعت كنيد، شتاب كنيد، العجلة من الشيطان اين براى امر دنيا است اما شتابزدگى در امر آخرت، رحمانى است. قرآن مىفرمايد: كار خير را زود انجام دهيد نه اينكه اگر كسى بگويد جاى لازمترى هست زود بايستد و انجام ندهيد سابقوا سبقت به معنى اين است كه چند نفرى شتاب مىكنند تا از ديگران جلو بيفتند. مىبينى مؤمنينى را چطور به طور شتابزدگى به هر خيرى دست مىاندازد تو كارى بكن از آنها پيش بيفتى سابقوا يعنى شتاب كنيد تنبلها را رها كنيد، آنهائى كه تنبل هستند در امر آخرت محرومند، آنهائى كه زرنگ و سرعت مىكنند، تو هم در بين آنها زرنگتر بشو.
جمله دوم كه در اين آيه شريفه است مىفرمايد: اعدت كلمه اعدت يعنى بهشت آماده شده است اشاره به اين است كه بهشت، موجود فعلى است (لا سيوجد) نه اينكه بهشت و جنهم بعد موجود مىگردد. بنابر قول تحقيق الان بهشت در ملكوت عالم كه در غيب اين عالم است موجود است، هيچ كس مكان بهشت و جهنم را نتواند پيدا كند چون ملك نيست، ملكوت است، بلاشك هر وقت در برزخ رفتى، تو هم مىبينى عالم، عالم ديگرى است ولى اين را بدان كه هست اعدت بهشت زينت كرده شده، مهيا براى اهل ايمان شده است در ليلة المعراج هم خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم مشاهده فرمود بسيارى از بزرگان از اهل ايمان و عمل بهشت برزخى را در عالم خواب يا مكاشفه يا بين النوم و اليقظه ديدهاند و از بهشت برزخى هم بهره هائى بردهاند.
از آن جمله مرحوم مجلسى اول است، در اول شرح من لايحضره الفقيه مىنويسد كه مريض شده بود به مرض موت بطورى كه همه مأيوس شدند. در آن ساعات آخرش خمسه طيبه، پنج نور پاك اصحاب كساء تشريف مىآورند. رسول خدا سيخ كبابى كه از طلا بوده است به او مىدهند مىفرمايند: ميل كن او هم مىخورد. خود مجلسى عرض مىكند يا رسول الله! اين همان طعام بهشتى است كه فرمودى يك صد هزار مزه در آن واحد مىدهد؟ فرمود همان است و بعد هم بشارت شفا به ايشان دادند به بركت خوردن خوراك بهشتى و بعد هم سفارش فرمود كه شرح كلمات اهل بيتش را بنويسد كه همان كتاب من لايحضره الفقيه باشد كه به قلم مبارك خودش نوشته است.
منظورم كلمه اعدت است كه بهشت موجود است نقد و آماده است، هيچ فاصلهاى بين مؤمن و بهشت نيست مگر اينكه نفس برود و برنگردد چنان كه جهنم هم براى كافران آماده است، افروخته شده است هيچ فاصلهاى نيست مگر نفسش قطع شود.
جمله سوم ذلك فضل الله اشاره به اين است كه اين بهشت و ثوابها و مغفرتهاى الهى است كه به هر مؤمنى داده مىشود استحقاق نيست، صرف فضل خداست استحقاق يعنى مزد. خدا بهشت را نه به عنوان مزد مىدهد چون اولاً مزد بايد مقابل با جنس آن كار باشد مثل خياط لباسى بدوزد مزدى بگيرد. عبادتهاى بشر خودش مزدش چيست؟ فرض كنيد اين بشر پنجاه سال عبادت كرد حال بخواهند مزدش بدهند بايد پنجاه سال در خوشى و ثواب باشد. مزد عبادت پنجاه سال چقدر است؟ بگو پنجاه سال در خوشى نه پنجاه سال، يك روزش باشد اصلش بىنهايت است، بىنهايت دادن مزد كار محدود نيست ذلك فضل الله، اينكه به اهل تقوا بهشت مىدهم از روى فضلمان است نه مزدشان. مثلاً سى روز يك عده خوراك نخورده مزدش سى روز عوضش مرغهاى بهشتى به او بدهند كه هزار مزه بدهد اگر مزد بخواهند بدهند مزد يك ماه گرسنگى يك ماه هم پذيرايى عالى به تمام معنى نه الى الابد. اما پاداش الهى كه حساب ندارد بىنهايت است چه در برزخ و چه در قيامت و چه بهشت هيچ كدام نهايت ندارد.
در روايت دارد عابدى بوده است هفتاد سال در گوشهاى مشغول عبادت بود درختى نزد صومعهاش بود آن درخت روزى يك ميوه مىداده است و آن عابد افطار مىكرده است تا فردايش. بعد از هفتاد سال حاجتى برايش پيش آمد هر چه گفت ديد خبرى نشد، قدرى ناراحت شد كه ما هفتاد سال عبادت كرديم ولى يك حاجت خواستيم اعتنائى به ما نشد. شب به حسابش رسيدند در عالم واقعه ديد دو ملك آمدند و گفتند آمدهايم به حسابت برسيم، تمام اين نمازها و روزهها و ذكرهايش در برابر روزى يك انار مفتى كه به او مىدادند نشد(۴۱۳) .
اى انسان! اگر بخواهند مزدت بدهند ببين در برابرش چه چيزها دادهاند اگر تو يك وعده نخوردى، عوضش اول افطار خدا هندوانه و انواع ميوهها برايت آماده كرده است. در اين صحراهاى خشك تخمى كاشته شود، نصفش ريشه شود نصف ديگرش لاله بيندازد آن وقت هندوانه پوست ضخيمى داشته باشد كه ضايع نگردد وسطش مايعى به صورت منجمد روزههاى تو در برابر حق، يك هنداونه نمىشود همچنين ميوههاى ديگرش.
عابد ديگرى است كه پانصد سال عمر كرده بود در عبادت، تقريباً هزار يا دو هزار سال قبل عمر بشر غير از حالا بوده است بلكه لقمان حكيم سه هزار سال عمر كرده است، عمر بشر در آن زمانها زياد بوده است آن عابد كه پانصد سال عمر كرده بود جريانش همين بوده است، از دامه كوه آب شيرين و گوارائى داشت و خواركش هم از درختى بود كه از ميوه آن استفاده مىكرد، بعد از پانصد سال در هنگام موازنه بين عملش و نعمتهائى كه خدا به او داده بود اول آمدند روى بدنش (موازنه آخرتى طورى است كه خود شخص هم يقين مىكند همينطور است) موازنه بعد از مرگ كه برايش كردند تمام پانصد سال عباداتش در برابر چشمى كه خدا به او داده بود نشد(۴۱۴) واى اگر چشم درد بگيرى و خداى نكرده چشمت آب سياه بياورد و چشمت را از دست بدهى آن وقت مىفهمى چه نعمتى بوده است اين چشم حافظ تو از دشمن است، چشم اگر نبيند عصا را به دست مىگيرى، توى چاه مىافتى بشر سر تا پا غرق نعمت است، اى خدائى كه چشم به من دادى الله اكبر در عوض اين نعمت بايستى چند ركعت نماز بخوانى؟ باز هم نمىشود و كم مىآورى براى يك نعمت چشمى از عهده برنمىآئى، الله اكبر از نعمتهاى ديگر.
از دست و زبان كه برآيد بنده همان به كه ز تقصير خويش ورنه سزاوار خداونديش كز عهده شكرش به درآيد عذر به درگاه خدا آورد كس نتواند كه به جا آورد
اگر بنا به مزد شد با نعمت موازنه بيندازند نعمتى كه خدا به تو داده است و عبادتى كه تو كردى مثلاً اين خمسى كه شما مىدهيد در برابر آنچه كه خدا تنها از حيث پول عطا فرمود آيا شكرش را كردهاى؟ يك سال خدا به تو داد خوردى و پوشيدى ووو آخر سال مىگويند هر چه زيادآوردى يك پنجمش را بده تمام اعضاى بدنت چنين است يا من يقبل اليسيرويعفو عن الكثير.
پس هر كه بهشت مىرود به فضل خداست، عمل بشر محدود است متناهى است با ثواب لايتناهى برابر نخواهد شد فضل است، بشر به عمر كوتاهش بندگى مىكند، خداى عالم هم به مقدار عظمتش و بىنهايتش پذيرائى مىفرمايد: والله ذوالفضل العظيم - الهى عاملنا بفضلك پروردگارا به حق محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم به فضلت با ما معامله فرما.
آيه بعد - ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير ليكيلا تاسوا(۴۱۵)
بحث اعتقادى كه دانستن و اثرش بسيار مهم است آسايش حقيقى براى كسى است كه اين بحث اعتقادى را بفهمد و همين قسم هم بشود.
هر حادثهاى كه در عالم واقع مىگردد چه در آفاق و چه در انفس در كره زمين حادثه آفاتى از قبيل حادثهاى كه در زمين واقع مىشود مثل زلزله، سيل، قحط و غلاها يا بلاهاى انفس، آنچه در نفوس بشرى پيدا مىگردد مانند انواع مرضها، بيماريها، سختيها تا برسد به مرگ. هر روز حادثهاى است تمام اين حوادث با كثرت و بيشمارى كه دارد تمامش در لوح، كتاب، مرتبهاى از عالم وجود، علم الهى ثبت قبل از حدوث موجود است.
عقيده ما مسلمانان آن است كه تمام حوادث پيش از حدوث و وقوعش در علم خدا گذشته، مثلاً كسى شصت سال عمر كرده حوادث هر روزش حتماً در كتاب پروردگار نوشته شده، مثلاً فردا كجا مىرود و چه معاملهاى مىكند، تمام اينها قبلاً نوشته شده است ولى نوشتنش نه به وسيله قلم و مركب جسمى است نه روى كاغذ و لوح جسمى است بلكه ملكوتى است، پس نگو اين همه مطالب را اگر مىخواستند روى اين كاغذها بنويسد چطور مىشد؟ لوحى است از عالم ملكوت، مسلمانى كه مىگويد محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم پيغمبر است. ما ينطق عن الهوى(۴۱۶) است پيش خود حرف نمىزند. حسينعليهالسلام خبرى داد ما يقين داريم درست است خدا در قرآن مىفرمايد: ما اصاب من مصيبه فى الارض هيچ مصيبتى در زمين واقع نمىشود ولا فى انفسكم يعنى سختى در نفوس شما تا برسد به مرگ و مير الا فى كتاب من قبل ان نبرأها پيش از اينكه ما به مرحله ظهور بياوريم جلوتر در لوح ثبت شده است.
نگو اين جبر است، جبر نيست بلكه با اختيار يعنى مقدر چنين شده است كه مثلاً فلان كس در فلان تاريخ بلند مىشود و ماشين خودش را آماده مىكند در فلان جا مىرود، سرعت مىگيرد و واژگون شده و مىميرد. جبر نيست تقدير با حفظ اخيتار است هر چه پيش مىآيد همينطور تقدير شده است يعنى خودش براى شكمش مىخورد و اين بلاها بر سرش خواهد آمد. انواع مرضهائى كه پيش مىآيد الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير مقدرات هر فردى قبلاً در لوح نقش باشد چيز سهلى است.
چرا مقدرات قبلاً معين شد؟ لكيلا تاسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم اينكه شما اهل عقل و ايمانيد. اين مطلب امروز را از خدا و رسول شنيديد يعنى يقين كرديد درست است ديگر از امروز كه از مسجد جامع بيرون رفتيد، هيچ وقت غصه به خودتان راه ندهيد لكيلا تاسوا على مافاتكم اگر چنانچه عزيزترين مالتان گم شد، هيچ باكى نداريد زيرا مىگوئيد مقدرم بود عزيزترين افرادت مرد، خدا مقدر كرده است. آيه قرآن باورت بشود مثلاً اشخاصى هستند كه مىگويند مسلمانيم و اما قضا و قدر خدا اعتراض دارند. اگر كسى از افرادش بميرد چه اوضاعى در مىآورد، مىگويد كاش نرفته بود اين كاشكيهاى شما كفر است، در سوره آل عمران مىفرمايد(۴۱۷) : شما كافرهاى بى خبر نباشيد. مىگويد: اگر پيش ما مانده بود كشته نمىشد، اگر در ميدان نبرد نرفته بود كشته نمىشد، تقدريش چنين كرده است، تقدير با حفظ اختيار است فراموش نكنيد، تقدير پسر من اين بود كه در سن ۲۴ سالگى برود ديگر من چكاره هستم، عالم صاحب دارد، مدبر دارد. مدير دارد، رب دارد، خودت هم مربوبى، خودت هم مقدر دارى، بالاخره اين قلدريها مال استقلال است، تو چه استقلالى دارى كه قلدرى مىكنى، مگر چيزى دست تو هست لو كانوا عندنا ماماتوا اگر پهلوى ما بودند نمىمردند، تو اگر پهلوى كسى باشى نمىميرى؟! در هر آنى در خطر هستى نفس برود پائين و برنگردد.
لكيلا تاسوا على مافاتكم - اسى(۴۱۸) يعنى حسرت كش شدن، خودتان را حسرت كش نكنيد، از اينكه ماتى پيش آمد مالك عالم خودش مىداند و آنچه را كه تقدير فرموده است. لكيلا تاسوا مسلمان نبايد غصه بخورد، از آنچه از او فوت شود، خواه امر عالى باشد يا جسمى يا روحى فرقى نمىكند، چنانچه هرگاه به ناز و نعمتى رسيدى ولا تفرحوا بما آتاكم يك دفعه غرور نكنى، رئيس جمهورى با رفتگرى چه فرقى مىكند؟! غرضم فرح، غلط است چه اشخاصى كه مال و ثروت به دستشان آمد ولى بهرهاى از آن نبردند، پسرى گيرشان مىآيد شادى مىكنند مغرور نشو، چه اشخاصى كه پسرشان برايشان بلا شد، اگر مىخواهى شادى كنى به نعمت و امانت خدا(۴۱۹) خيلى خوب است نه به خودت و به نفس نعمت معجب گردى.
ما اصاب من مصيبة فى الارض ولا فى انفسكم الا فى كتاب هر چه مىبينيد اينجا پيدا مىشود زير پرده جلو جلو نقش بوده.
يكى از شواهد اين قاعده كه قرآن فرموده است خوابهاى صادقه است. شايد خود شماها هم در عمرتان برايتان پيش آمده باشد، مكرر اشخاص نقل كردهاند مثلاً يك سال جلوتر در خواب مىبينند كه به مكه معظمه مشرف شده، چنين و چنان يك سال بعدش به مكه مىرود اين حوادثى است كه تمامش ثبت است در عالم رؤيا ممكن است آدمى اتصال پيدا كند به آن لوح و حوادث آتيه رافى الجمله درك نمايد گاهى خواب به همان ظرافتش در ذهن مىماند و بيدار مىگردد و گاهى به مثلش و گاهى به سندش و گاهى هم سخنش در خيال مىماند، مثلاً گاهى خواب مىبيند رفته است در مسجدى و آن عالم به او شير مىدهد، شير كه همان علم باشد يادش مىدهد، چنانكه شير كثير النفع است ماده طبيعى غذائى آدمى است، علم هم، غذاى روح است.
كسى آمد پيش امام صادقعليهالسلام گريه كرد عرض كرد آقا خواب وحشتناكى ديدم، دامادى داشتم مرده است ديشب در خواب ديدم ميت آمده عقب من، مىخواهد من را ببرد بعد من هم او را در بغل گرفتم حضرت تبسم كرد فرمود ليس حيث تذهب اينطورى كه تو خيال مىكنى نيست بلكه تعبيرش اين است كه امسال تو زيارت قبر حسينعليهالسلام نصيبت مىشود روى ميزان اسم يعنى حقيقت آنچه بوده است در لوح كه قبر حسين در بغل گرفتن بوده قوه خياله اين شخص به مناسبت اسم دامادش كه حسين بوده صورت دامادش در نظر مىآيد و بيدار مىگردد(۴۲۰) تا چه كسى رمز آن را بفهمد كه صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى.
مىگويند كسى آمد پيش ابن سيرين گفت: من ديشب در خواب ديدم كه مهر مىزنم بر دهنهاى خلق، فكرى كرد گفت: جنابعالى مؤذن هستى؟
گفت بله پرسيد از كجا مىگوئى؟ گفت مؤذن در فجر مه رمضان تا گفت الله اكبر دهنهاى مردم را مىبندد چطور به مناسبت چيزى كه زير پرده است بايد به رمز پيدايش كند.
خواستم بگويم حقايق را اگر كسى بخواهد مىتواند پيدا كند ولى مشكل است ظاهرى دارد، باطنش چيز ديگرى است مثل خوابهائى كه مثال زديم، هر كارى كه آدمى مىكند يك صورت ديگرى دارد بعد از مرگ آن صورت كشف مىشود اگر كسى مال يتيم بخورد اين صورتش است ملكوتى داردكه آتش مطلق است(۴۲۱) .
مثال ديگرى بزنم، اينهائى كه ربا خورند صورتش دستههاى اسكناس است اما ملكوتش خودش را سنگينتر كردن است به قدرى شكمش مىآيد بالا كه از سنگينى نمىتواند راه برود(۴۲۲) ديدهايد بعضى جن زدهها وقتى بلند مىشود دوقدم كه مىرود يك دفعه مىافتد اين بدبخت رباخوارچين طورى به سرش مىآيد.
روزه ماه رمضان صورتش امساك است ولى حقيقتش از طعامهاى روحانى خوردن است الان شما در حال افطاريد، افطار در معنى چيز ديگر است.
در حال روزه هزار ملك، صورت روزه دار را مس مىكنند به او مرحبا مىگويند.
از تعبير خواب گفتم، عاشورا بود حسينعليهالسلام سر به زانو گذاشت، خوابى عارضش شد و برخاست، خبر شهادت خودش را داد.
زينب گفت: برادر چه ديدى؟ فرمود: ديدم سگهائى به من حمله مىكنند ولى يك سگ ابلقى در بين آنها بيشتر به من حمله مىكند.
گفت: برادر تعبيرش چيست؟ فرمود تعبيرش اين است كه قاتل من پيس است (شمر صورتش آدم بود، باطنش سگ بلكه كمتر از سگ بود)
صورتش چون گور كافر پر حلل |
باطنش قهر خدا عزوجل |
بسم الله الرحمن الرحيم
ما اصاب من مصيبه فى الارض ولا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لا يحب كل مختال فخور الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل و من يتول فان الله هو الغنى الحميد (۴۲۳)
ديروز عرض شد كه در اين آيه مباركه پروردگار عالم خبر مىدهد از حقيقتى از حقائق عالم وجود آنچه به چشمت مىخورد نسبت به آنچه چشمت نمىبيند، قطره و درياست، آنچه به چشم ديده مىشود عالم ملك است آنچه را كه ماوراء حس است، عالم ملكوت است، مجردات ماوراء حس و جسم و طبيعت خداى تعالى مرتبهاى از مراتب هستى قرار داده كه گاهى به مرتبه علم تعبير مىگردد گاهى لوح گفته مىشود و گاهى هم كتاب و در اين مرتبه از هستى، تمام حوادثى كه در عالم ما واقع مىگردد، قبلاً در آن لوح نقش است جزئى و كلى. مثلاً الان چهار ميليارد بشر است تمام آتيه اين افراد پيش آمدشان تا مرگشان بر لوحى نقش است مسلمانان! بدانيد اين حقيقت است تعجب نكنيد تو خيال مىكنى جسم است كه محدود باشد، مىگويد: چطور مىشود اين همه حوادث را در آن بنويسند اينكه مىفرمايد: الا فى كتاب ثبت است نه مثل ثبت در كتاب كاغذى و جسمى هست بلكه ماوراء جسم و عالم ملكوت است چطور است؟ الان از ادراك من و تو دور است، آنها پس از مرگ معلوم خواهد شد ان كتاب الابرار لفى عليين فقط بدان قرآن درست مىفرمايد، قرآن كلام خدا است و خدا هم حق مىفرمايد ما اصاب من مصيبه نمىرسد، مصيبتى به شما در زمين فى الارض يعنى زلزله، طوفان، بلاها، سختيها، قحط و غلاها... ولا فى انفسكم و نه در خودتان انواع مرضها، هول و هراسها، تا مرگ و ميرها تمام اين مصيبتها الا فى كتاب من قبل ان نبراها پيش از آنكه اين مصيبتها را در عالم طبيعت آشكارش سازيد، قبلاً در كتابى كه در عالم ملكوت و مجردات است تمام ثبت و ضبط است.
نتيجه اين خبر، لكيلا تاسوا تا تأسف نخوريد بر آنچه از دست داديد، دين به نفع دنيا و آخرت هر فردى است هم دنيايت و هم آخرتت تأمين خواهد شد، خبرت داديم و فهميدى كه مقدراتى دارى و مقدرات واقع مىگردد نسبت به آنچه ناراحت كننده است غصه كش نمىشوى حسرت نمىخورى زيرا مىگوئى: خدا فرموده قبلاً مقدر شده بود لابد خير است. ديروز مثالش را گفتم معنى تأسوا كه از اسى است اين نيست كه اصلاً غصه نمىخورى ممكن است غصه بخورد ولى غصه كش نمىشود اعتراض پيدا نمىكند، ديگر آنكه اگر به عكسش نعمتى به تو رسيد معاملهاى كردى يك ميليون استفاده كردى يا پسرى خدا به تو داد طغيان نمىكنى زيرا طغيان و غرور از كفر است فرح شديد به نعمت كفر به منعم است، فعاليت خودت را مىبينى زرنگى خودت، اقبال خودت، بخت خودت، تمام نقل شخص خود است، اين كفر مىشود. اما اگر چنانچه مسلمان شدى از اين معاملهاى كه استفاده بردهاى فى كتاب خدا در كتابش برايت مقدر فرموده بود اين پولى كه به دست آمد مقدر خدا خواهد بود آن وقت مىگوئى الهى شكر. نمىگوئى من، غرور پيدا نمىكنى اگر فرح شديد آمد فخر مىكند و مبغوض خدا مىگردد و تمام اينها كفر و نكبت و حسرت و بدبختى است.
چه اشخاصى كه مال زياد نصيبشان شد و بعد كه از كفشان رفت غصه كش شدند و مردند، سراغ هم دارم، مال آمدنش چه بود كه رفتنش چه باشد، آمدنش با فخر هلاكت است و رفتنش هم هلاكت است شهيد راه پول و مال دنيا گشته، اگر از اول مىدانست پول مال خداست، عطاى خدا است، خيلى دلبندش نمىشد حياتش رابسته به او نمىديد. مال را رب خودش قرار نمىداد و لذا اگر وقتى صبح كرد و گفتند تمام مالت از بين رفت مىگويد رفت كه رفت.
در تفسير مقتنيات گويد: در مسافرتم در وادى نجل به صحراى وسيعى رسيدم از اول صحرا كه وارد شدم مرده شترها را ديدم، در آن نزديكى عربى روى تلى نشسته، به دستش پشم مىريسيد نزديك رفتم سلام كرده احوال پرسيدم گفتم: اين شترها مال چه كسى بوده؟ گفت مال بنده بوده و تمامش از بين رفته گفتم عجب! مثل اينكه ناراحت نيستى گفت من آن وقتى كه داشتم دل به آن نبسته بودم حالا كه ندارم هم غم از آن ندارم.
اگر آدمى خدا را فراموش كرد، به مال و نعمت و ملك مغرور شد، فخر كرد، تكبر كرد وقتى كه از كفش مىرود سخت ناراحت و آخرش غصه كش مىشود لكيلا تأسوا على مافاتكم.
از خيرات حسان زنان نمونه عالم اسلام ام طلحه است اين مجلله پسرى داشت يگانه و پدر هم كمال علاقه را به پسر يگانه داشت پس از چندى اين پسر مريض شد پدر خيلى ناراحت بود مرتب احوالش را مىپرسيد، در غياب پدر، پسر مرد. اين مجلله مؤمنه تا ديد پسرش مرد بدون هول و هراس پسرش را پيچيد و لحافى رويش كشيد به عنوانى كه خوابيده است و رفت خودش را زينت كرد و آنچه دلربائى اثر داشت انجام داد، منتظر است كه پدر طلحه بيايد تا از در وارد شد و در همان دروازه در رهايش نكرد و با او انس گرفت پيش از آنكه اسم طلحه را بياورد، ايمان مادر داغديده چه مىكند؟ بالاخره مرد را به بستر كشانيد پرسيد طلحه چطور است؟ گفت طلحه خواب است بعد گفت چطور است كه طلحه بيدار نمىشود؟ كم كم مشكل است كه بگويد خواب است بايد حقيقت را بگويد يك دفعه هم نگفت چقدر لطيف گفت صدا زد: ابوطلحه يك نفر امانتى داده است به دست همسايه ما چندى هم نزدش بوده و از آن بهره مىبرده حالا صاحبش آمده است امانتش را برده است صاحبخانه مىگويد چرا امانتت را بردى؟ ابوطلحه گفت غلط مىكند مال خودش بود و برد حق اعتراض ندارد، زن مجلله گفت نكند نقل من و تو باشد، در دو سال قبل خدا به ما پسرى امانت داد پيش از تشريف آوردنتان در خانه جناب عزرائيل را فرستاد، امانتش را برد جرأت دارى اعتراض بكنى؟
تتمه حديث چنين است كه فردا صبح ابوطلحه پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بشارتش مىدهد كه شب گذشته خدا به بركت اين زن تو را هم آمرزيد و به بركت صبر اين زن خدا همان ديشب بركتى داد در نسل تو كه الان در نظرم نيست، همان پسر كه همان شب نطفهاش بسته گرديد يكى از بزرگان عالم اسلام گرديد تمام به بركت صبرى كه ام طلحه كرد صبرش هم به بركت ايمان بود، ايمان به اينكه تمام كارها به دست خدا است(۴۲۴) .
مرورى است از مولى الموالى اسد الله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام مىفرمايد كه خداى تعالى زهد را روزگار است ليكلا تا سوا على ما فاتكم صحبت امروز من سرمشقى براى يك عمر است اى جوانان عزيز اين آيه امروز را فراموش نكنيد.
در غسال خانه گاهى رفتهايد بعضى از زنها چقدر وحشيگرى مىكنند كسى از آنها كه مرده مثل اينكه تمام چيزها از كفش رفته اصلاً نه يادخدائى نه تقديراتى گويا بزرگترين بلا بر سرش آمده در حالى كه طورى نشده است كسى كه الآن مرد، مرگ نه براى او بلا هست نه براى تو بلا هست. اى بازماندگان، براى خودش بلا نيست زيرا جوانى كه مرده يا اهل تقوا بوده يا اهل معصيت، اگر اهل تقوا بوده زودتر به سعادت رسيد اين جوان صالح حيف است كه در ميان جانوران دو پا در مشقت باشد زودتر به وصال مرد تو نمىدانى كه خدا از تو و پدرش به او مهربانتر است. جوان صالح اگر مىماند، صلاحش در خطر بود، محيط فاسد است و اگر نعوذ بالله كسى كه مرده جوان بى بند و بار و گناهكارى بود تبهتر كه زودتر مرد گناهش كمتر، آتش گورش كمتر. پس بالأخره آنكه مرده براى خودش خيلى خوب شد كه مرد. اگر براى او گريه مىكنى خيلى غلط مىكنى، اگر براى خودت بوده آيا براى چه گريه مىكنى؟
مىگوئى اميد داشتم عصا كشم باشد. اين كفر است و... و... و...
والله يرزق من يشاء بغير حساب آيا فرزند، نان به تو مىدهى؟ چه فرزندهائى كه والدينشان را كشند اين شدت حزن با اعتراض است، چون و چرا كردن است، اين قسم شدت حزن كه اعتراض به قضا و قدر است، كفر به خدا است، فرح شديد هم غلط ولا تفرحوا بما آتاكم اى ميليونر اگر به مالت فرحناك شدى، به فرح شديد متكبر شدى اين كفراست.
خدا دوست نمىدارد هر متكبرى را(۴۲۵) آى متكبر تو مبغوض خدائى، اى فخور، خدا بندهاى را كه فخر مىكند بد مىداند. مال من، پيشرفت من، مكنت من، بچه من، لشكر من، رعيت من، فاميل من ووو تمام كفر و خلاف قرآن است - اسم فاميل را كه آوردم به اين مناسبت روايت را بخوانم.
روى منبر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شريفترين قبائل عرب كه قريش است و شريفترين طبقات قريش بنى هاشمى است كه يكى از آنها دختر عمه رسول الله هست، روى منبر او را عقد كرد براى مقداد كه غلام سياهى بيش نبود كه فردا كسى نگويد فاميل من، ما سفيد پوستيم او سياه پوست است، حرف خرافاتى آقايان آمريكائيها است آنها جاهلند، مسلمان اهل علم است، مىفهمد.
الناس من جهه التمثال اكفاه آنكه را خوابگه آخر زد و مشتى خاك است ابوهم آدم والام حواء گوچه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان را
از خاك آفريدتان و آخرش هم توى خاكتان مىكند(۴۲۶) .
الذين بيخلون و يامرون الناس بالبخل(۴۲۷) واى از بخل آدم فخور متكبرى كه بخيل هم باشد يعنى نمىتواند از آنچه دارد به ديگرى بدهد ربطى به دارائى هم ندارد ممكن است يك نان بيشتر ندارد، ولى باز بخيل است، اگر گربهاى جلويش بيايد راضى نيست لقمهاى به آن بدهد از آنچه دارد بخيل است نمىتواند نفعى به ديگرى برساند اگر چنانچه كسى به صفت بخل مبتلا شد بدانيد بهشت برايش حرام است كه نمىتواند ببيند، كسى از او نفعى ببرد چطور به بهشت راهش مىدهند؟
از امام صادقعليهالسلام است كه فرمود: البخيل من برى ما انفقه تالفاً و ما امسكه مشرفاً(۴۲۸) بخيل كسى است كه چيزى را كه در راه خدا مىدهد به نظرش دور ريخته است لذا مىبيند از هر خيرى فرار مىكند چون خير را تلف مىبيند ولى اگر به سود و ربا داد زياد مىشود اين كفر است، آنچه را كه در بانك گذاشته شرف مىپندارد و آنچه مىدهد تلف مىپندارد.
الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل كسانى كه بخيلند و از آن بدتر مردم را به بخل وا مىدارند.
يكى هست كه نمىتواند مالش را به كسى بدهد، ديگرى هست كه نمىتواند ببيند كسى مالش را به ديگرى مىدهد. الهى مسلمان بخيل گم شود و كم شود، مسلمان بخيل كه نمىتواند خيرى از كسى ببيند نه از ناحيه خودش و نه از ناحيه ديگرى به كلى بهشت برايش حرام است.
به عكسش فرمود اگر جوانى گنهكار باشد اما سخى است پيش خدا عزيزتر است از پير عابد روزگار ولى بخيل. خدايا ما هم از هر چه پيغمبر، از آن به تو پناه مىبرد، به تو پناه مىبريم (۴۲۹) .
مىفرمايد: رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هر روز از چند چيز پناه به خدا مىبرد: اللهم انى اعوذ بك من الشك و الشرك والحسد و البخل بخل چيزى است كه رسول خدا از آن پناه به خدا مىبرد.
اى كسى كه مىخواهى خدا به تو ببخشد، تا خودت جودى نداشته باشى خدا چطور به تو ببخشد؟ تو مىخواهى خدا به تو سخاوت كند تا در خودت سخائى نباشد، خدا به چه چيز تو سخاوت كند؟ منتهى تو در حد خودت، خدا هم در حد خودش.
يا ذا الجود و السخاء يا ذا العفو و الرضاء، يا ذا العز و البقاء يا ذا الفضل و القضاء يا ذاالالاء و النعماء تا با خداى خودت از در سخا پيش نيائى - سخا يعنى هر چه دارى مضايقه نكنى از مال و بدن توقع سخاوت از خدا را نداشته باش.
روايتى دارد كه مىفرمايد: بخيل كسى است كه اسم محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را بشنود و صلوات را نفرستد(۴۳۰) اين مصداقش است. يكى ديگر از مراتب بخل اين است كه به مسلمانى برسد و ابتدا سلام نكند(۴۳۱) آن هم بخل به زبان است.
بسم الله الرحمن الرحيم
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز (۴۳۲) .
پس از توحيد، دومين اصل از اصول عقايد كه اعتقاد به آن واجب است عدل است، عدل، يعنى خداى عالم تمام دستگاه هستى را روى ميزان قرار داده، هر چيزى را جاى خودش قرار داده است تمام كارهاى خدا روى عدل است چه كارهائى كه در تكوين انجام مىدهد، چه كارهائى كه در افعال بشرى انجام مىگردد. قرآن مجيد چند جا اين معنى را ذكر فرموده والسماء رفعها و وضع الميزان اى خردمندان! عدل را مىخواهى ببينى، بالاى سرت را نگاه بكن بين چه نظمى دارد؟ گفتند ممكن است بيش از اين باشد. هزارها هزار ميليون ستاره كشف كردهاند باز هم مىگويند تمامش كشف نشده ميليونها كهكشان، هر كهكشانى ميليونها كره و ستاره و آفتاب در آن موجود است دو عدد از كرههاى به اين بزرگى تا به حال به هم نخورده است ميزان، در مدار و در حركت آنها الان همين كره زمين ما نسبت به كره آفتاب نود ميليون را دور است كه اگر يك ميليونش كمتر باشد يعنى هشتاد و نه ميليون ميل فاصله باشد كره زمين را كثرت حرارت قابل حيات نيست يا اگر يك ميليون ميل دورتر بود نود و ميليون بود برودت و سردى به قدرى زياد بود كه باز نمىشد در آن زندگى كرد. زندگى روى كره زمين متوقف است بر همين نظمى كه خدا قرار داده است.
نگاه بالاى سرتان بكنيد كه اهل هيئت گفتهاند در هر ساعتى ميليونها سنگهاى آسمانى رو به كره زمين مىآيد تا به كمربند زمين كه صد، كيلومترى است مىرسد اين جائى است كه خداى تعالى به قدرت قاهرهاش مخزن قرار داده براى نور آفتاب كه تعديل و تقسيم گردد نه يك دفعه نور آفتاب بتابد و كره زمين را بسوزاند، بلكه در اين قسمت تعديل مىگردد و چون حرارت اينجا شديد است هر يك از سنگهاى آسمانى كه بخواهد به كره زمين برسد در اينجا ذوب مىشود. بزرگترين بمبهاى اتمى اين قسم مخرب نخواهد بود، خداوند اين چنين نظم عالم را برقرار كرده است كه مبادا از اين سنگهائى كه مىآيد به كره زمين برسد زمين را متلاشى كند، بلكه همانجا حل مىشود، اين بالاى سرت.
پائين: اى خردمندان از كرم خاكى تا فيل، مىبينى عدل، آنها را فرا گرفته است روى نظم است، تمام وحوش، پرندهها، انواع حيوانات، هر حيوانى هر چه لازم داشته باشد به آن داده است آنكه علفخوار است دندان علف خوارى، آنگه گوشتخوار است، دندان گوشتخوارى، آنكه استخوان خوار است، دندان استخوان نرم كنى، و معدهاش بايد طورى باشد كه استخوان حل كن باشد و علف خوار بايد طورى باشد كه حرارت علف را تحمل كند.
اما نسبت به اعضاء بدن، همين بدن خودت را اى انسان! متوجه باش ميزان عدل، در همه اعضاء بدن نفوذ دارد، بعضى از اعضائى كه بسيار مؤثر و مهم است در زندگى آدمى، خدا جفت قرار داد كه اگر يكى از آن دو خراب شود يكى ديگر باشد، مثل كليه، چشم، دست و پا اينها بايد يدكى داشته باشد.
نظم در جاهاى اعضاء: چشم همين جائى كه هست اگر برود بالاتر يا پائينتر درست نيست، علاوه براى چشم چهار حركت توسط چهار عصب قرار داده كه خود تخم چشم حركت كند بدون اينكه سر حركت كند. بالا، پائين مىآيد نه خود سر، يا مثلاً دماغ راهش رو به پائين است اگر بالا بود چطور مىشد؟! دوتا باشد كه اگر يكى گرفت ديگرش باز باشد - گوش همچنين، ميزان خدا را در ابرو بنگر، علاوه بر زينتش كه قوسى مانند قرارش داد، سر يا پيشانى كه عرق مىكند توى چشم نيايد مثل ناودان از گوشه صورت عرق پايين برود نه اينكه در چشم بيايد از اينكه موى آن را سياه قرار داد، چون نور چشم را تقويت مىكند زيرا رنگ سياه قابض نور و براى چشم مفيد است، موى سياه نمىگذارد نور چشم پخش شود.
اما پلك و مژگان چشم، ببين ميزان عدل چه مىكند، اگر اين مژه نباشد اولاً بينائى ناقص است روى همان ميزانى كه گفتم - علاوه بر آن اگر مژه نباشد وقتى كه پلك چشم، روى هم مىآيد نمىشود روزنه نداشته باشد كثافت توى چشمت مىرود، هر چند چشمت را روى هم بگذارى اگر مژگان چشم نباشد خواهى نخواهى روزنه هائى است كه خاك داخل مىشود، بنابراين بايد مژه هائى باشد آن هم چطور؟ اولاً داخل. مبادا يك وقتى مو توى تخم چشم بخورد، چون اگر موى مژه به تخم چشم بخورد ناراحت مىكند نمىتواند زندگى كند.
موقع جفت شدنش كه از سر سوزن كمتر هم روزنه پيدا نگردد در جفت كردنش يك وسط دوتاست. اجمالاً من بخواهم بساط عدل خداى را ذكر كنم نمىرسيم. امروز حرفها داريم مقدمتاً خواستم بگويم اصل اعقتادى ما، موحدين، مسلمانان، مؤمنين، شيعيان اهل بيت، اول توحيد، دوم عدل است، خداى عالم عادل است كارهايش روى ميزان است هر چيزى به جاى خويش قرار دادن است و از شؤون عدل اوست، بشر را مجبور نكرده است، بشر را بخود وانگذاشته است.
براى اين معنى كه بشر را به خود وانگذاشته ناچارم شرح بيشترى دهم.
خداى عالم كه همه چيز را در اين منظومه براى بشر آفريده، بشر را هم براى يك هدف كلى و حيات طيبهاى آفريده آيا نبايد براى زندگيش نظمى هم قرار بدهد؟ خدائى كه در دستگاه خلقت تمام چيزهايش منظم است بايد براى بشر قوانين تنظيم جعل كند كه زندگى بشر هم منظم باشد، زندگى اختياريش منظم باشد چنانى كه زندگى تكوينى منظم است افعال اختيارى بشر هم منظم باشد، زندگى هرج و مرج اگر باشد نه دنيا و نه آخرت تأمين نمىشود - واجب است بر پروردگار عالم به حكم عقل كه براى اين بشر مقرراتى تنظيم كند، براى نظم امورش عدل در تمام شؤونش چه امور انفرادى چه امور اجتماعى، بر خدا است قانونگذارى، چنانكه در دستگاه تكوينش كوچكترين بى نظمى نيست، تمام روى نظم و عدل است، افعال بشر هم بايد كاملاً تحت مراقبت عدل الهى باشد.
زيرا قانون بشرى كه واجب الاطاعه است در وقتى است كه قانون گذارش علم ازلى و ابدى داشته باشد كسى كه مىخواهد قانون براى بشر درست كند كسى باشد كه مصلحتهاى نسل آخر بشر را هم بداند تا قانون كلى اختصاص به دورهاى نداشته باشد يك قانون كلى كه براى تمام دورهها به كار بخورد يعنى الان كشورها، قانونهائى كه درست مىكنند هيچ كدام فايده كامل ندارد، قابل اطاعت نيست، زيرا علمشان كم هست مصالح و مفاسد را نمىفهمند، مگر جلوى پايش را مىفهمد؟ قانونگذار بايد شرايطى را دارا باشد، اول اينكه بايد به تمام مصالح و مفاسد آگاه باشد تا قيام قيامت. دوم اينكه مهربان باشد.
سوم آنكه قانونگذار بايد كسى باشد كه به حكم عقل اطاعتش واجب باشد و به حكم عقل اطاعت هيچ بشرى واجب نيست زيرا همه مثل هم هستند در عرض هم هستند به چه مناسبت كودتائى بكند و بگويد شاه مملكتم، مىگويم چنين بكنيد شاه مملكت يار ريئس جمهور يا نمايندگان مجلس بشر حق قانون گذاريى ندارد فرمان دهنده نبايد باشد چون بشرها همه در عرض هم هستم، هر بشرى به هر قدر كه مهم باشد حق قانونگذارى براى بشرى ديگر ندارد چون با ديگران فرقى نمىكند.
قانونگذار بايد كسى باشد كه اطاعتش واجب باشد و آن هم ذات اقدس احديت است.
لا اله الا الله ولا نعبد الا اياه ما غير از اطاعت رب العالمين اطاعت هيچ مقام و بشرى كائناً من كان را نمىكنيم. اطاعت پيغمبر و امام و نايب امام در اين دوره كه امام خمينى باشد چون امر خدا است والا اطاعت آنها را هم نمىكنيم. خودش فرمود: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم(۴۳۳) امام اولى الامر است چون خداى ما فرموده. تا بنگردد به خدا هيچ قانونى، قانونيت ندارد، هيچ حكمى نفوذ ندارد، هيچ حكمى قابل اجرا نيست؟
بگذرم - ميزان خداى حكيم، عادل، بشر را مهمل نگذاشت به حكمت بالغهاش به عدلش، قانونهائى براى بشر در دسترس او قرار داد، در تمام شؤون زندگى اين بشر چه معاملهاش با خدايش چه با خانواده و بستگانش و چه با ساير مردم قانونها معين فرموده نه اينكه مهمل باشد.
معامله با خدا - نماز، روزه، خمس، زكات تا آخر تمام قانون برايش معين فرموده است تمام اينها معاملات با خداست مثلاً ميزان نماز نه اينكه هر كس هر طورى دلش خواست نماز بخواند هر كس هر سمت دلش خواست بايستد هرج و مرج نباشد ميزان دارد همه رو به يك سمت. تمام فرق اسلام بايد شبانه روز هفده ركعت نماز واجب بخوانند با كيفيتى كه ذكر شده است. جهاد كه معامله با خدا است و جان را در راه خدا دادن است چقدر قانون در قرآن و سنت پيغمبر در باب جهاد ذكر شده است.
معامله با خلق: چه معاملات انفرادى، چه معاملات اجتماعى تمام ميزانها قانونها در باب معاملات از كتاب بيع و متفرعات بيع و شراء، تجارت، رهن، جعاله، عاريه وديعه تا برسد به ابواب عقود تمام اينها در قرآن و سنت اين پيغمبر، ميزان و قانون بيان فرموده در باب نكاح ميزانها و قانونها دارد و در باب ارث احكامى مقرر داشته، احكام جزائى اسلام - حدود، قصاص در قرآن ميزان و قواعد و قانون دارد يك قانونى برخلاف عقل فطرى بشرى در اين ميزانها پيدا نمىشود است معين فرموده است وارسلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط تا زندگى بشر زندگى ميزان وار باشد و با عدل باشد تا اينجا مطلب چنين شد كه قانون براى زندگى بشرى چه در معامله با خالق و چه معامله با مخلوق، خدا بايد براى معين كند و خدا هم معين كرده است. نيست موضوعى از موضوعات مگر اينكه در قرآن يا به عنوان خاص يا در تحت يك عنوان كلى حكمش را فرموده است. هيچ نقصى ندارد، در تمام اين چهارده قرن، فقهاى اسلام تنها اين قواعد الهى، موازين آسمانى را مشروحاً در كتب فقيهه از طريق سنت و قرآن و اخبار اهل بيت همه را منقح بيان فرمودهاند، آن وقت چه مىخواهد؟ يك زمامدارى مىخواهد كه اين موازين الهيه را پياده كند اين عدلهاى خداى را گسترش دهد به مرحله عمل درآورد اينكه ما داد مىزينم حكومت اسلامى، الان چند سال است در ايران مسلمانان غيور خصوصاً نسل جوان به رهبرى اعلام بالاخص آيت الله العمظمى امام خيمنى قيام كردهاند و هدف واحد دارند.
حكومت اسلامى يعنى: ما فردى مىخواهيم كه برنامههاى اسلامى را پياده كند، اين قواعدى كه در باب نظم زندگى بشر است قواعد قضائى قرآن در دادگسرتيها پياده شود ووو.
غرضم اين نهضت و قيام است كه تا به حال بحمدالله مستمر و اين چند ماه اخير هم به اوج خود رسيده در تمام شهرهاى ايران(۴۳۴) .
اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعزيها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا بها من الدعاة الى طاعتك و القادة الى سبيلك و ترزقنا بها كرامه الدنيا و الاخرة(۴۳۵) .
جمعه آخر ماه رمضان و روز مزد است، از اصول مسلمه ما است هر چيزى كه از عالم اعلاء به زمين برسد به وساطت ولى عصر (عج) است هر عملى كه قبول گردد به وساطت ولى عصر (عج) مىباشد اگر كسى مىخواهد روزهاش قبول بشود امروز دست به دامن امام زمان (عج) بزند. اگر كسى مشكلاتى دارد دست به دامن امام زمان بزند تا مشكلاتش حل گردد.
شنيدهايد داستان مقدس اردبيلى اعلى الله مقامه كه واقعاً از سابقين والاحقين مثلش كم پيدا گرديده است جناب محدث جزائرى از جانب فاضل محترم ميرعلام اين داستان را نقل كرده خيلى اسباب عبرت است.
مير علام از فضلاء و تلاميذ اردبيلى است در حجرهاى داخل صحن اميرالمؤمنين سرگرم تحصيل بوده است شب درهاى حرم را بستند، درهاى صحن هم بسته شد چراغها خاموش گرديد. گويد مقدارى از شب گذشت براى انجام حاجتى از حجرهام بيرون آمدم ديدم يك نفر از در قبله صحن مقدس وارد شد، رفتم نزديك ديدم استاد بزرگوار جناب ملا احمد اردبيلى است محقق روزگار، مقدس بىنظير ازدرى كه قفل بود و باز شد آمد من هم عقب سرش رفتم. در اول رواق كه رسيد دست به در زد در باز شد من هم حيران عقب رفتم در دوم هم باز شد. رفت توى حرم ايستاد مقابل قبر اميرالمؤمنين زمزمه كرد من نفهميدم چه گفت و چه شنيد خودم را پنهان كردم ديدم پس از لحظاتى برگشت. عقب سرش بودم آمدم توى صحن. ديدم اين دفعه از در شرقى صحن مقدس بيرون آمد تا رسيد به دروازه، دروازه كه قفل بود باز شد رفتش، من هم عقب سرش رفتم رو به كوفه تا كوفه پياده رفت تا رسيد مسجد كوفه من هم عقب سرش رهايش نكردم ديدم مستقيم به محراب علىعليهالسلام رفت آنجا زمزمه هائى داشت من هم گوشهاى خزيدم تا برگشت در برگشتنش عقب سرش بودم و نمىفهميد تا نزديك دروازه نجف، سرفهام گرفت. يك دفعه مقدس اردبيلى متوجه من شد از من پرسش كرد اينجا چه مىكنى؟ من هم صريحاً برايش گفتم امشب از ورود به صحن تا كنون با شما بودهام آقا مىشود منت بر من بگذارى و بگوئى با علىعليهالسلام چكار داشتى؟
اجمالاً اردبيلى خيلى متستر بوده ولى ديد گذشته است. از ميرعلام قول مىگيرد كه تا زنده هست به كسى نگويد بعد فرمود: حقيقتش آن است كه مشكلى داشتم رفتم با حلال مشكلات در ميان گذارم به اميرالمؤمنين عرضه داشتم حضرت فرمود (منظور من اين جمله بود) آيا نمىدانى امام هر زمانى مرجع اهل آن زمان است. (اى كسى كه در زمان مهدىعليهالسلام هستى، مشكلات را بايد پيش مهدى (عج) بياورى. امام زمان است هر كس در هر دورهاى به امام زمان خودش بايد مراجعه كند. ) عرض كردم آقا امام زمان را كجا ببينم، به من فرمود الان در مسجد كوفه است اين بود كه خودم را در مسجد كوفه به مهدىعليهالسلام رساندم مشكلم را عرضه داشتم، آقا مشكلم را حل فرمود(۴۳۶) .
اين را گفتم كه شما را آماده كنم، امروز دست به دامان امام زمان بشويد. مشكلاتتان را از امام زمان بخواهيد كه نزد خدا واسطه شود خدائى كه هر مشكلى را حل مىكند، مشكلات فردى و مشكلات اجتماعى فعليتان، يابن العسكرى مىبينى كه شيعيانتان در چه گرفتارى هستند؟
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز (۴۳۷)
هر آينه فرستاديم پيغمبران خود را با بينات يعنى گواه آشكار، دليل واضح، پيغمبر يعنى كسى كه از طرف رب العالمين قيام مىكند مىگويد من رسول خدايم از نزد رب العالمين. اينها همه رشحهاى است از قدرت بينهايت خداى تعالى. آنگاه اين بشر ضعيف ادعا مىكند كه من از طرف خداى شما پيغام آور هستم. صرف ادعا كه بگويد من پيغمبر از طرف خدا هستم، عقل نمىتواند بپذيرد. اين شخص و ساير افراد از حيث بشر بودن مثل هم هستند وقتى مثل هم شدند ترجيح بلامرجع غلط است - تا بينات، گواهيهاى حق نباشد علم آور كه آدمى يقين كند او بپذيرد. از جمله شواهدى كه دلالت مىكند بر اينكه اين شخص از طرف رب العالمين است. يكى آنكه رشتهاى از رشتههاى قدرت وقتى كه ادعا مىكند از او بخواهند دليل كجاست؟ آن قدرت حق كه خرق عادت است يعنى آنچه را كه بر سبيل عادت محال است، اسباب عادى تا نباشد نمىشود بدون اسباب عادى خرق نواميس طبيعت كند از قبيل شق القمر به انگشت مباركش. خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم (۴۳۸) ماه را دو نيم كرد كه از اين پيغمبر مكرم مطالبه كردند معجزات نمىخواهيم، آسمانى بايد باشد لذا رسول خدا در شب چهارده در وقتى كه ماه بالا آمده بود، با انگشت مبارك اشاره كرده ماه شكافته شد و بين دو قطعهاش فاصلهاش فاصله افتاد بعد هم به اشاره كرد ماه شكافته شد و بين دو قطعهاش فاصله افتاد بعد هم به اشاره حضرتش متصل شد. شق القمر از معجزات مشهور و متواتر رسول خدا است. رشته قدرت الهيه است كه آشكار كند اين محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم بشر هست، اما بشرى كه متصل به عالم اعلا است دليلش اينكه قدرتى از قدرتهاى بى نهايت حق به دست او آشكار مىگردد. هر پيغمبرى معجزهاى داشته است يعنى رشتهاى از قدرت خدا كه جناب موسى عصا بيندازد اژدها شود. اين خرق عادت است آن هم چه اژدهائى. عصا وقتى انداخت فرعون كه ادعاى خدائى مىكرد و به مصريها مىگفت شما بايد بنده دليلش اين است كه ملك مصر مال من است(۴۳۹) اين فرعون كذائى كه موسى در لباس چوپانى را راه نمىداد كه موسى بيايد نزديكش به اين اندازه ديكتاتور(۴۴۰) و بى حيا بود، جناب موسى كارى كه كرد كه عصا را در قصر فرعون انداخت اژدهاى عظيمى شد كه يك لب پايين قصر و لب ديگرش را بالا قصر گذاشت كه يك دفعه فرعون ديد از دهان اژدها التهاب مثل شعلههاى آتش به طرفض پرتاب مىشود همين قدر بدانيد در زير جامهاش كارى كرد كه رسوائى بار آورد فرياد كرد از موسى بخواهيد كه از من بگذرد.
اين خرق عادت است، اهل كار، يعنى ساحرهاى روزگار آنها خوب مىفهميدند كه خرق عادت است اين سحر نيست.
حتى نوشتهاند شبى كه فردايش بنا بود سحره فرعون با موسى مبارزه كنند بزرگترشان گفت ما مىخواهيم ببينيم آيا اين موسى از خودمان است يعنى ساحر است يا نه، بلكه قدرت خدا است گفت: من يك نشانهاى برايتان مىگويم همين امشب دو نفر بروند آهسته بدون اينكه موسى خبر شود وقتى كه خواب است عصايش را بردارند و بياورند اگر توانستند عصا را بياورند يقين كنيد كه موسى مثل خودمان است و اگرنه پيغمبر است.
بالاخره دو سه نفر از ساحرها آنجائى كه موسى خوابيده بود و عصايش هم بالاى سرش بود آمدند كه عصا را بدزدند تا نزديك شدند ديدند اژدهاى عظيمى شد كه اينها همه ترسيدند فرار كردند رفتند به رئيسشان گفتند اگر موسى خواب است خداى موسى بيدار است معلوم مىشود كه اين عصا نقل موسى نيست نقل خداست - آنكه صاحب است بيدار است و آن خداوندگار است، اوست كه قدرت خود را آشكار مىفرمايد.
غرضم معنى معجزه است كه رشتهاى از قدرت حق را آشكار فرمايد تا اينكه حجت آشكار شود فرق بين معجزه و سحر هم زياد است يكى همين تميزى بود كه خود ساحرها دادند.
ديگر از تفاوتهاى سحر و معجزه، آن است كه ساحر مادى است نفس كثيفش كافى است بر بطلانش هر طور كار غريب و عجيبى بنمايد در اثر اينكه آدمى مىداند براى پول است ربطى به خدا ندارند، معجزه راه خدا است، سحر، راه شيطان است.
ديگر آن است كه سحر، روى زمين بايد واقع شود، ولى در بالاى زمين كار كن نيست بر خلاف معجزه كه مثال شق القمر زده شد.
مروى است كه وقتى رسول خدا دو سه سال آشكار بتها را سرزنش مىكرد بت پرستها و مشركين و رؤساى قريش شكايت كردند به ابوطالب كه برادرزادهات محمد كارش رسيده است به اينجا كه بتهاى ما را آشكارا سب مىكند، برادرزادهات را نصيحت كن، از او بپرس اگر پول مىخواهى ما تمام مالداران مكه (در آن زمان مكه مركز پولداران عرب در جزيرةالعرب بوده در جزيرةالعرب تنها شهرى كه قدرى متمدن بوده مكه بوده است) آن قدر اموالمان را روى هم مىريزيم و به محمد مىدهيم كه ثروتمندترين اهالى جزيرةالعرب گردد اگر پول مىخواهد.
اگر رياست مىخواهد ما حاضريم او را رئيس مكه كنيم، سلطان مكه شود و اگر زن مىخواهد خوشگلترين زنان را برايش مىآوريم و اگر اينها را قبول نكرد معلوم مىشود ديوانه هست پس او را تحويل ما بدهيد تا مداوايش كنيم.
ابوطالب رسيد خدمت رسول خدا گفت يا محمد اينها چنين مىگويند (حاصل روايت شريفه) آنگاه فرمود: اگر آفتاب را در دست راستم، مهتاب را در دست چپم قرار دهند و بگويند دست بردار از ذكر لا اله الا الله، محال است، من دست از دعوتم برنخواهم داشت(۴۴۱) . غرض ساحر عقب پول مىگردد پيغمبر عقب بندگى خدا مىگردد.
گويند، در زمان يكى از خلفاى عباسى، ساحرى پيدا شد سحرهائى مىكرد فهميد كه مردم عوامند و مىپذيرند، كم كم دعوى پيغمبرى هم كرد عدهاى از آنهائى كه سحرش را ديده بودند باورشان شده بود اطرافش جمع شدند خبر دادند به خليفه كه شيادى پيدا شده دعوى پيغمبرى مىكند ممكن است فساد شود، خليفه او را طلبيد از او پرسيد شنيدهام تو ادعاى پيغمبرى مىكنى گفت: بله من پيغمبرم. گفت: مگر تو نمىدانى هر كس پيغمبر باشد معجزه دارد؟ (اولاً حرف خليفه غلط بود جوابش كشتن است نه مطالبه سند چون بالضرورة القطعيه نبوت به محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم تمام شد پس اگر كسى پيدا شد صدها سحر كرد و گفت من پيغمبرم، اصلاً سؤال دليل، از او غلط است يقيناً دروغ مىگويد چون قرآن فرمود: نبوت ختم شد ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين(۴۴۲) و همچنين آيات شريفه ديگرى كه مىفرمايد: اليوم اكملت لكم دينكم(۴۴۳) - ومن يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه(۴۴۴) ، هر كس غير از اسلام خواست دينى بپذيرد از او پذيرفته نمىشود حكمش كشتن است لكن خليفه شايد مىخواست سر بسرش بگذارد).
بدون اينكه حكم قتلش را صادر كند گفت: پيغمبران معجزه داشتند؟ گفت من هم معجزه داردم، گفت هر چيز دلت بخواهد برايت مىآورم. همان موقع هوا بسيار سرد بود خليفه گفت خربزه مىخواهم ساحر گفت: چشم، سه روز به ما مهلت بدهيد، گفت اين معجزه نشد اگر معجزه مىخواهى بكنى همين الان بياور، گفت اين معجزه نشد اگر معجزه مىخواهى بكنى همين الان بياور، گفت جناب خليفه بگو خدايا خربزه به من بده شش ماه ديگر به تو مىدهد، من يك پيغمبر ضعيفى كه بيشتر نيستم سه روز از شما مهلت خواستم زياد است؟ خليفه خندهاش گرفت فهميد از آن حقه بازهاى روزگار است گفت او را ببريد در آشپزخانه سلطنتى از او پذيرائى كنيد. بعد حاضرش كردند و گفتند: چطورى؟ گفت از سايه مبارك بسيار خوش گذشت گفت اين دو سه روز وحى هم بر تو نازل شد گفت: بله جبرئيل مكرر وحى آورد كه از اينجا تكان نخور.
غرض ساحرها بود كه بينه ندارند حالشان گواه بر بطلانشان هست.
ارسلنا رسلنا بالبينات هر پيغمبرى بينهاش مختص به زمان خودش بود مگر خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم چون نبوتش به قيامت متصل و پس از خودش زمان فترهاى نيست نبوتش هميشگى است، خداى عالم هم معجزه او را باقى قرار داد تا قيام قيامت باشد و آن هم قرآن است قرآنى كه معجزه باقيه اين پيغمبر است، پيغمبرى كه به نص قرآن و به اتفاق و ضرورت تاريخ اسلام، محمد مكتب و استاد نديده يعنى مكتب و استاد يا به قول و امروز ما دانشگاه و دبيرستان نبوده و اگر كسانى مىخواستند اولادشان باسواد شود افرادى انگشت شمار را كه سواد داشتند اجير مىكردند كه به بچه هايشان سواد ياد دهند تا سن چهل سالگى، نه معلم استاد از خط نوشتن تا علوم فلاسفه هيچ از اين خبرها نبود.
يك دفعه وحىهائى بر او نازل گرديد خداى تعالى آيات قرآن مجيدى كه علوم اولين و آخرين در آن باشد هر چه بيشر رو به علم و دانش مىرود قرآن پيشش عظيمتر مىشود. چه بسا در اين مجلس شايد كسانى باشند كه بدانند قرآن در اين زمان ما چه در جهت علم هيئت و راجع به علم جغرافى و راجع به علم طب و خواص اشياء ووو كه از هر يك از اينها در قرآن مجيد بياناتى شده است كه تا پيش از زمان ما مجهول بوده حالا كاملاً روشن و آشكار گرديده.
نگارمن كه به مكتب نرفت وخط ننوشت |
به غمزه مسألهآموز صد مدرس شد |
صدها تفسير از علماء و محققين بر آن نوشته شده است و تعجب اينجا است كه همه هم اقرار دارند كه هنوز اين درياى بى پايان الهى كسى به عمق آن نرسيده هر كس در حد خودش برداشت كرده است.
غرضم كلمه بينات بود شواهد نبوت اين پيغمبر مكرم معجزات بدنى و معجزات خارجى را صاحب كتاب انيس الاعلام جمع كرده چهار هزار معجزه براى شخص پيغمبر مكرم ضبط نموده است ولى تمام يك طرف، قرآن هم يك طرف. آن معجزات در زمان خودش بود قرآنش در دسترس جميع مسلمين است تا قيام هر وقت قرآن را بر مىدارى معجزه پيغمبر را برداشتهاى اگر بخواهم كلمه كلمه توضيح بدهم ماه رمضان تمام مىشود و اين آيه تمام نمىشود، مختصر كنم.
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان رسل خود را فرستاديم براى آنها كتاب هم فرستاديم.
كتاب: مراد بالقوه هست نه كتاب بالفعل يعنى اوراقى كه روى آن نوشته شده باشد و از آسمان بيفتد در دست پيغمبر. نه، قطعاً اين طور نيست بلكه آيات قرآن وحىهاى الهى كه قابل كتابت است در قوه اينكه نوشته گردد كتاب بشود، بر قلب محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل گرديد(۴۴۵) انزلنا معهم الكتاب يعنى بالقوه وحيهاى الهى كه صلاحيت براى كتاب شدن دارد چنانكه همينطور هم شد بر قلب پيغمبر نازل و از قلب پيغمبر به زبانش جارى شد و اصحاب هم ثبت مىكردند آيات قرآن را تا كتاب شد و در دست مسلمين قرار گرفت.
والميزان: ميزان نازل كرديم كلمه ميزان هر چند بسيارى از مفسرين ميزان را به معناى ظاهرش گرفتهاند گفتهاند يعنى ترازو ولكن محققينى از مفسرين اين معنى را انكار كردهاند و مىگويند كلمه الميزان در سوره الحديد كه ذكر فرموده مراد ميزان مادى نيست آن ميزانى كه عدل كتاب است او را بايد پيدا كرد. ميزانى كه با كتاب است كه تفسير كتاب است همراه كتاب است آن چيست؟
ديروز ما شرحى داديم فرمانهاى خدا است، قانونهاى الهى كه همان دين باشد ميزان براى بشر فرستاديم كه هرج و مرج نباشد ميزان دستش باشد در رابطه با خدايش - و معاملات بشر با يكديگر ميزان قرار داديم در قرآن مجيد و در قلب اين پيغمبر مكرم و بر زبان اولى الامر ميزان در معاملات كه بشر سرگردان نباشد بداند در معاملات چكار بكند كه ديروز مثال زديم قرآن مىفرمايد: مواظب باشيد در تمام حدود ميزان داشته باشيد بايد در تمام معاملات حدود و ميزان باشد تا برسد به قصاص و لكم فى القصاص حياه يا اولى الالباب بايد يك فرد فداى اجتماع گردد مفسد را بايد كشت كه هرج و مرج نگردد اما در كشور ما در چند ماه يادتان است ريختند اولين شهرى را كه قتل عام كردند قم بود. همان موقع من بالاى منبر داد زدم همان شخص كه قتل عام كرده بايد قصاص شود. نمىتوانى بگوئى المأمور، معذور گويندهاش غلط است، امر شيطان را نبايد گوش كرد و اگر گفتى من اگر نكشم، خودم را مىكشند از تو پذيرفته نيست. حكم اسلام كه در دماء تقيهاى نيست هر چند كشته شوى.
لشكر اسلام بايد بداند، كشتن مسلمان براى جلوگيرى از كشته شدن خود حرام است نمىتواند چنين كارى بكند.
غرض، اگر چند ماه قبل، در قم حمله وحشيانهاى كه شد تمام اين مباشرين را گرفته بودند و دانه دانه به حكم قصاص شرعى با حضور اولياء دم، صاحبان خون، افسرها را تيرباران كرده بودند ديگر اين كشتارها پيش نمىآمد(۴۴۶) .
بعضى گفتهاند ميزان، عدل است. بعضى گفتهاند مراد ميزان عقل است لكن آنچه به نظر مىرسد كه جامع بين همه اقوال و شايد واقعاً هم همين قسم باشد. مراد از كتاب، بيان معارف است. كتاب فرستاديم بعضى دانش هائى كه سزاوار است و آمادگى براى كتاب شدن دارد از معارف الهيه.
مراد از ميزان به معناى آنچه با او سنجيده مىگردد حد و بسط هر شىء، عدل در هر چيزى را ميزان گويند، براى سعادت بشر معاملهاش با خدا نمونه عبادات، معامله بشر با يكديگر تا برسد به سياسات، حدود، ديات، ابقاعات، تمام اينها ميزان مىخواهد تا هرج و مرج نباشد تا ليقوم الناس بالقسط تا اينكه زندگى اين بشر، زندگى عادلانه باشد.
اين دو سه روز گذشته مفصل گفتهايم كه در دين اسلام يك موضوعى كه حكمش بيان نشده باشد نداريم، يا به عنوان خاص، يا در تحت يك عنوان كلى، به تعبير ديگر اگر حكومت اسلامى ان شاء الله برقرار شود، به احكام اسلام عمل شود كمبودى ندارند كه بخواهند دست دراز كنند و از قانونهاى شرق و غرب اقتباس كند، آنها محتاجند و اما حكومت اسلامى چيزى كه مىخواهد مجرى است كه اين قانون را اجرا كنند يعنى فرد زمامدار صالح بيايد اين قوانين را به مرحله اجرا درآورد.
پس اجراى حكومت اسلامى زور لازم دارد، ببيند قرآن چگونه جواب مىفرمايد:
لقد ارسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط - و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب .
براى اينكه نظام عالم موقوف است به اجراى قوانين عدل الهى و اجراى قوانين الهى بدون زور و اعمال قدرت نمىشود. بنابراين خدا مىفرمايد ما آهن را آفريديم كه بعضى گفتهاند يعنى خلقنا الحديد آفريديم معدن آهن را. بعضى گفتهاند اگر ظاهر انزلنا را بگيريم يعنى از عالم غيب به عالم شهادت با اينكه حير، همان علو ظاهرى بگيريم كه البته مفسر مصرى طنطاوى مىگويد: كه ممكن است همان انزال ظاهرى باشد و به اين ترتيب كه در ابتداى خلقت تمام اين معدن هائى كه الان جوف زمين است. آهن، فيروزه، مس و... و... و... به صورت گازهاى متفرق در هوا بوده است كه در وقتى كه باران در زمين مىريخته آن ذراتى كه ماده پيدايش آهن و ساير معادن بوده به جوف زمين رسيده جمع و با يكديگر تركيب گرديد تا اينكه خداى تعالى آهن را در دسترس بشر قرار داد.
على اى حال، آهن موجود عظيمى است براى دو منفعت، پروردگار براى بشر آفريده است هم وسيله طلب و هم وسيله حرب هم وسيله بهره بردارى و هم وسيله دفاع از دشمن. انتفاع از آهن و منافع للناس چقدر زندگى بشر موقوف به آهن است از سوزن خياطى تا بيمهاى بالاى سرتان بگويم يا قطعات آهن هواپيما و قطار تمام از آهن است و منافع للناس بشر بدون آهن نمىتواند زندگى كند، زندگى آدمى حتى زراعت تا آهن مىخواهد، منافع زندگى آدمى به آهن است و علاوه فيه بأس شديد چنانكه آدمى در دفاع از دشمن اعم از چهار پا يا دوپا كه مىخواهد او را بكشد، اسلحه داشته باشد و اسلحههاى سابق شمشير و نيزه و تير بوده اسلحههاى حالا تفنگ و توپ و تانك است بالاخره اين آهن هم قرار داديم بأس شديد سخت تلافى كننده است و دشمن را بين برنده است براى چه چنين كرديم؟ نتيجتاً ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب.
يكى از منافع عظيمه آهن و اسلحه آن است كه خداى تعالى ببيند ملت اسلام كدامشان انصارالله مىشوند، كمك مىكنند، قانون عدل خدا را بپا مىدارند، ملت اسلام كدامشان هستند كه آماده مىگردند براى يارى كردن دين خدا، چون خدا گفته كمك كنيد، اسلحه دست بگيريد در برابر كفر، در برابر ظلم، در برابر ستمگر سكوت حرام است. ما ميزان داديم، بايد به ميزان خدا عمل گردد، اى ستمگر بايد مسلمان اسلحه دست بگيرد و در برابر ستمگرى كه قانون عدل خداى را زير پا گذاشته خونى كه خداى عالم ريختش را حرام كرده مىگويد حلال است بايد با او مبارزه كرد، سكوت در برابر ستمگر خلاف است خداى عالم آهن را آفريد تا مسلمانان از اين آهن استفاده كنند، اسلحه به دست بگيرند آن وقت يارى كنند دين خدا را.
اين آيه در سوره حديد است، گوشها باز باشد بايد قرآن را بفهميم ليعلم الله من ينصره و رسله اين اسلحه بايد باشد تا خدا بداند كيست يار و ياور محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم رسله كيست دشمن اسلام، دشمن قوانين اسلام اگر شناخته گرديد با اسلحه مقابلش بايستد جلوى ستمگرى كه مىگويد قانون اسلام را قبول نداريم، قوانين اسلام را پشت پا مىزنند بايد نصرت كنيد دين خداى را، دين خدا همان عدل است، دين خدا معنايش نماز تنها نيست، آن نماز رابطهاى است بين بنده و پروردگار.
قسمت مهم دين موازين عدل خدا است در معاملات بشر با يكديگر به اشارتى كه مكرر بيان كردم، نصرت خدا يعنى عدل را به پا كند، قانونهاى خداى را به پا كند، نصرت پيغمبر يعنى آنچه اين پيغمبر قانون معين كرده است قانون محمدى را بلند كند، هر كس خواست در قبال اين قانون عرض اندام كند مسلمين با اسلحه با او بجنگند.
مىگوئى اگر صدا درآوريم ما را مىكشند پس اسلام يعنى چه؟ دين يعنى چه؟ اگر چنانچه قرآن بخوانيم ما را مىكشند، مسلمان حقيقى يعنى كسى كه مال و جانش را در راه خدا بدهد پس به خيالت اسلام يعنى ختم امن يجيب بخواند، دين يعنى مال و جان در راه خدا دادن، دين يعنى بندگى، يعنى لا يملك لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موناً ولا حيوه ولا نشوراً بنده خدايم از خودم هيچ ندارم، هر چه هست از خدا است، و در راه خدا هم بايد صرف بشود يقاتلون فى سبيل الله قيقتلون و يقتلون.
دنيا به مراد خواهى و دين درست |
اين هردو نخواهدشدنه فلك بنده توست |
در دنيا خوشگذرانى بكنى، راحتطلبى بكنى، يك ذره نقصى نه به مالت، نه بدنت، نه بستگانت، نرسد و فردا صاف بروى توى بهشت.
روايتى بگويم: در وقتى كه خداى تعالى بهشت را آفريد امر شد به جبرئيل كه مهمانخانه ما را تماشا كن، جبرئيل گفت: پروردگارا اين مهمانخانه تو گمان نمىكنم بشرى باشد كه اينجا نيايد از بس بزرگ و دلربا است آيا مىشود بشرى نيايد؟
ندا رسيد جبرئيل نگاه راهش بكن، نگاه جاده بهشت بكن، جبرئيل نگاه كرد ديد جادهاش خيلى خراب است، راه بهشت - زحمت، مشقت، گرسنگى، روزه ماه رمضان، بيدارى شب، بهشت نقل تنبلها نيست، راه بهشت سخا است، جاده بهشت پول خرج كردن مىخواهد، از منفعت گذشتن مىخواهد، اگر معاملهاش حرام است صد ميليون استفاده هم داشته باشد نپذيرد، تا برسد به اينكه جانش را هم بدهد(۴۴۷) ديد نمىشود گفت خدايا اگر اين راه بهشت است من گمان نمىكنم مردش پيدا شود.
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود |
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد |
در صدر اسلام چقدر مسلمانها دست و پاى مىزدند، هر چه داشتند مىدادند جانشان را به التماس مىدادند، تو مىگريزى، آنها استقبال مىكردند به اميد بهشت مىآمدند اجازه مىگرفتند يا رسول الله ما هم جزء قشون اسلام بشويم، شواهدش زياد است كه مكرر ذكر شده است، خواستم بگويم بهشت اينطور است.
جهنم هم وقتى جبرئيل ديد گفت: خدايا اگر اين عذاب است گمان نمىكنم هيچ كس نزديكش بيايد ندا رسيد راهش را نگاه كن جاده جهنم يك جاده آسفالت و صاف عجيبى است زيرا تمام مطابق با نفس و هوى است، مطابق ميلت است تمام گناهان و تمام شهوات جاده جهنم است.
گفت خدايا اگر اين جاده جهنم است با اين صافى گمان نمىكنم كسى نبايد، مىترسم تمام از اين راه بيابند مرد آخربين مبارك بندهاى است معمولاً كسى آخرش را نمىيابد، اولش را نگاه مىكند مىبيند خوشى است.
راه جهنم چيست؟ سينما و مناظر مهيج شهوت است، خواندن مجلههاى گمراه كننده است، شراب، قمار، زنا، مال حرام جمع كردن، ظلم كردن، حقوق ديگران پايمال كردن است.
وليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب والله قوى عزيز
تا اينجا مطلب آشكار گرديد كه خدا واجب فرمود بر عدهاى از مسلمانان كه اينها اسلحه تدارك كنند و در برابر ظلم و ستمگرى قيام كنند و عدل خداى را به پا دارند، قوانين عدل اسلام را جارى نمايند حالا بيائيم بر سر اوضاع زمانمان، تدارك اسلحه در زمان ما(۴۴۸) ...
بسم الله الرحمن الرحيم
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز (۴۴۹)
خلاصه آيه مباركه اين شد كه فرمود: كتاب و ميزان - قرآن وحى الهى، كتاب آسمانى با ميزان عدل، عقل كه وجود خارجيش امام است. قرآن براى بسط عدل است ليقوم الناس بالقسط به تفصيلى كه ذكر گرديد اگر تمام مسلمانان كتاب و ميزان را از دست ندهند، قرآن و امام و نايب امام كه شرائط امامت در او جمع باشد قسط همه جا را مىگيرد در خانواده يا در احتماع يا در ادارات دولتى فرقى نيست. بالاخره در اجتماع كسانى هستند كه نمىخواهند قسط يعنى عدل را ميزان خود قرار دهند لذا خدا چنين مىفرمايد: و انزلنا الحديد كه در اين زمانها توپ و تفنگ و بمب است.
آنهائى كه ضد انقلاب اسلاميند، آنهائى كه قسط را قبول ندارند، زير بار عدل نمىخواهند بروند، با اينها بايد با آهن معامله كرد فيه بأس شديد در آهن نيروى سختى خدا قرار داده است براى دفع دشمن عدل.
و منافع للناس خدا در اين آهن هم منفعتهاى بسيارى قرار داده براى زندگى بشر - از حيث خوراك، پوشاك و مسكن، آهن مدخليت دارد، لذا خداوند آهن بيشتر آفريد، اگر دقت كنيد در دستگاه خلقت هر چه مورد نياز بيشتر است، سعه آن هم بيشتر است، در دسترس نزديكتر است. مثلاً همين آهن در مقابل معدنهاى ديگر احتياج به آن بيشتر است، خدا هم به آن بركت داده است، از آنجمله آذوقه و آب است، چون عطش بدتر از گرسنگى است، لذا آب را بيشتر آفريد. آب شيرين، باران مىفرستد حتى به آن هم اكتفا نكرده، زير زمين هم آب قرار داد - از آنجمله هوا است. احتياج به هوا چندين برابر آب است. آب شبانه روزى دو سه مرتبه بيشتر لازم نيست ولى در هر دقيقهاى بايد چند مرتبه نفس پائين برود و برگردد، خون تصفيه بشود اگر چنانچه چند دقيقه راه نفس گرفته شود، مىميرد، خفه مىشود چون به هوا بيش از آب احتياج است، آن را از آب فراوانتر كرد، نگذاشت جائى از كره زمين مگر اينكه هوا آنجا است. درخت هم تنفس دارد ولى كمتر از حيوان زيرا حيوان چند قسم تنفس دارد نه فقط تنفس معمولى، بلكه پوست بدن هم تنفس دارد، هوا را به خودش جذب مىكند كه اگر تنفس جلدى رها بشود آدمى مريض مىشود مثل كسانى كه بدنشان چرك بسيار گرفته، حمام نمىروند، روزنههاى بدن بند مىآيد در اثر عرق ممكن است مريضش كند و لذا امر شده است كه اقلاً هفتهاى يك روز جمعه تا جمعه، مسلمانها غسل جمعه كنند.
امر تكوينى خدا به هوا اين است كه براى بقاى بشر، حيوان، گياه، هر جا كمبود است به قوت خودش راه به آنجا برساند.
هر نفسى كه فرو مىرود ممد حيات است چون برمىگردد مفرح ذات، پس در هر نفسى دو نعمت موجود و بر هر نعمتى شكرى لازم. در هر نفسى دو الحمد لله بايد بگوئى، شبانه روز چند هزار مرتبه نفس مىكشى، كدامتان مىتوانيد شكر نعمت بكنيد؟ پس بگو:
از دست و زبان كه برآيد |
كز عهده شكرش به درآيد |
خدا سريع الرضا است فقط بندهاش اقرار كند بگويد: خدايا من نمىتوانم شكر كنم نعمت نفس كشيدن را و نعمتهاى ديگرت را آنگاه خدا از تو راضى مىشود الحمدلله على كل نعمته به طور كلى به عدد نفس كشيدنهاى ما، حركات چشم ما، و زبان ما حمد خداى را لازم است.
پروردگارا ما همه عاجزيم از اداى شكر نعمت تو، به عزت و جلالت تو خودت را موفق به شكرگزارى بدار.
وليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب يكى ديگر از هدفهاى آفريدن آهن كه فيه بأس شديد است آهن را آفريديم كه از آن اسلحه درست گردد و با دشمن عدل جنگ شود، كارزار گردد ليلعم الله من ينصره تا خدا بداند چه كسانى يارى خدا مىكنند. اينجا ليعلم نه مراد علم بعد از جهل است. خدا پيش از خلقت هر فردى، تمام گزارشاتش را مىداند منتهى چيزى كه هست او را در اين عالم مىآورد تا آنچه دانسته شده در مرحله ظهور بيايد، استحقاق حاصل گردد.
ليعلم الله يعنى ليميز الله تا تميز داده شود كيست كه اسلحه دست بگيرد بزند بر سر كسى كه منكر اسلام است دين خدا را يارى كند. نصرت خدا منظور نصرت دين خدا است، خدا احتياجى به نصرت دينش ندارد ولكن حكمتش چنين اقتضاء كرده است كه اين بشر به اختيارش دين خدا را نصرت بكند تا مستحق ثواب گردد خدا نخواسته كه دينش را به جبر پيش ببرد. بايد بشر خودش قيام كند. خدا نمىخواهد به ماوراء طبيعت دست بزند و دشمنان اسلام را نابود كند هيچ وقت چنين نبوده است بلكه بايد هر كس مىگويد من مسلمانم، با دشمنان اسلام جنگ كند، نصرت كند، يارى كند و الا اگر دين خدا را يارى نكند، اين راه و رسم بندگى نمىشود. كسى كه دفاع نكند از حريم اسلام، پس چطور پيرو پيغمبر اسلام مىشود؟ عجب! به محمد علاقه دارى با نصارا كه با محمد مىجنگد هم علاقه دارى؟!
اين آيه يك كلمه دارد كه بالغيب است بالغيب يعنى چه؟ غيب يعنى نهان. دو وجه برايش ذكر شده است: يكى اينكه متعلق باشد به فاعل ينصره كه الله است يا مفعول كه ضمير است كه ديگران مراد باشد يعنى ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب و هو غائب عنهم يا اينكه بگوئيم: وهم غائبين عنه يا بگوئيم با اينكه خدا از آنها غائب است يا اينها از خدا غائب. در هر دو صورت مراد به غيب يعنى خدا. مسلمانان، خدا صرف شمشير زدن يا توپ و تفنگ دست گرفتن صرف اين كارها را نمىخواهد بلكه خدا نصرت دينش را مىخواهد، خدا نيت خالص تو را مىخواهد، خدا مىخواهد تو براى نصرت اسلام بگوئى جمهورى اسلامى، خدا از تو مىخواهد كه فقط از براى خدا براى عزت اسلام و پيشرفت اسلام بگوئى رهبر امام خمينى. غرض ديگرى نباشد اگر به غرض ديگر شد توسرى مىخورى.
اى كسانى كه پاسداريد شما بايد هدفتان پاسدارى اسلام باشد حفظ امنيت كشور اسلام باشد اگر خداى نكرده غرض در كار آمد، تمامتان هلاكيد. حال كه حرف اينجا رسيد، حديث كوتاهى برايتان بگويم:
در سابق اكثراً مركبشان شتر و عدهاى نيز اسب بوده است در يكى از جنگها يكى از مشركين الاغ سفيدى داشت با آن به جنگ آمده بود. از اين طرف در ميان مسلمين يك نفر نگاه كرد ديد يكى از مشركين خر قشنگى دارد دلباخته او شد، گفت: عجب خر قشنگى است الان مىروم صاحبش را مىكشم و خرش را برمىدارم من قتل قتيلا له سلبه اجمع هر كس كافرى را بكشد لباس و مركبش براى قاتل او است، لذا رفت كه مشرك را بكشد تا شميرش را بلند كرد كافر زرنگى كرد، آن مسلمان بدبخت را از پاى درآورد، لذا به خر نرسيد رفت آن جائى كه آن خر بايد برود و مشهور شده بود به قتيل الحمار، بدبخت، تو بايد بروى دشمن اسلام را بكشى نه بروى خرش را بردارى.
اى كسى كه در انقلاب بودى تو بايد براى خدا نصرت دين خدا كنى بالغيب نه براى ماديات و مال دنيا.
ان الله قوى عزيز خداى قوى است نه اينكه ما كه مىگوئيم نصرت كنيد از روى احتياج است خدائى كه كمترين ملكش مظومه شمسى است اين كره به عظمت، منظومه شمسى يكى از عائله هايش كره خاك است كه اين كره خاك در بين ساير كرات مثل ريگى در بيابانى است مع الوصف در وسط هوا چه قدرت قاهرهاى اين كره را نگه داشته در هر دقيقهاى چهار فرسخ حركت مىكند و در هر ثانيهاى چهار فرسخ دور خودش مىچرخد، خدا قوى است.
قدرت خدا را مىخواهى ببينى؟ بالاى سرت را نگاه كن چه كسى اين كرههاى به اين سنگينى را نگهداشته بدون اينكه متزلزل گردد بدون اينكه يك لحظه سقوطى، هبوطى داشته باشد.
يا من فى الممات قدرته مىخواهى قدرت خدا را بدانى ساعت مرگ يكى از قدرتهاى خدا است مرگ معلوم مىشد قوى كيست پس بفهم خدا است، پس عزيز يعنى غالب هركه را در عالم تصور كنى غالب است آخرش بايد با توسرى توى سوراخ گور برود، عزيز و قوى خدا است و بس، در اين جمله آخر آيه ذكر مىكند كه وقتى مىفرمايد مسلمانان نصرت كنيد خدا را، يارى كنيد دين خدا را، بدانيد خدا محتاج شما نيست، خدا مىخواهد شما بهره ببريد يعنى شما اگر پاى بند به دينتان شديد و كمك دينتان كرديد كمك خودتان كرديد والله يثبت اقدامكم به خدا قسم مسلمانى كه كمك دينش نمىكند امر به معروف و نهى از منكر نمىكند اسلامش ضعيف است و مردنش با اسلام مشكوك است، هر چند مكرر قرآن بخواند، اگر نصرت دين نكند و شمشير و اسلحه دست نگيرد در موقعش و در مواقع ديگرش به تطق آتشينش خرمن كفر را آتش بزند.
اميرالمؤمنين مىفرمايد: ميت الاحياء هست كسى كه كمك دين نمىكند مرده است هر چند فقيه روزگار هم باشد اگر سپردين نشد ديگر يثبت اقدامكم ندارد خدا هم ياريش نمىكند، وسوسههاى شيطان ساعت مرگ مختصر ايمانى كه داشت از او مىگيرد.
ان الله قوى عزيز - لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم قوه از خدا است ان القوة لله جميعاً عزت هم از خدا است(۴۵۰) غير از خدا همه ذليل و ضعيفاند.
اين شبها در مناجات مىخوانيد مولاى مولاى انت القوى و انا الضعيف همه و همه ضعيف هستيم مولاى مولاى انت العزيز و انا الذليل.
ابراهيم ادهم كه از سلطنت فرار كرده و زهد را اختيار نموده بود وقتى در مسيرش در خارج شهرى تنها حركت مىكرد سرهنگ متكبرى رسيد به ابراهيم گفت آبادى از كدام راه هست؟ ابراهيم اشاره كرد كه به قبرستان، تا قبرستان را نشانش داد با چوبى كه در دستش بود توى سر ابراهيم زد اينجا نوشته شده است ابراهيم كتك مىخورد: بزن كه سر من خيلى گنهكار است در اين اثناء ثالثى رسيد ابراهيم را شناخت فرياد كرد آقاى سرهنگ مىفهمى به چه كسى دارى مىزنى اين سلطان بلخ بوده است تا شناخت از اسب پائين آمد عذر خواهى كرد ابراهيم گفت چيزى نشده است من مدتها گنهكار بودم توسرى نخورده بودم به دست تو قدرى تو سرى خوردم سرهنگ گفت چرا وقتى پرسيدم آبادى كجاست؟ تو، قبرستان را نشانم دادى گفت: آبادى جائى است كه تمام اقشار مردم باشند.
رو، به گورستان دمى خاموش نشين |
آن سخن گويان خاموش را ببين |
مستحب است هفتهاى دو روز، دوشنبه، پنجشنبه، جمعه، هم خوب است بروند قبرستان عبرتى بگيرند، متنبه بشوند بدانند قوت و عزت كجاست، قوت و عزت نه در قبرستان است نه در شهرستان قدرت فقط از خدا است.
لقد ارسلنا نوحاً و ابراهيم و جعلنا فى ذريتها النبوة و الكتاب فمنهم مهتد و كثير منهم فاسقون - ثم قفينا على آثارهم برسلنا و قفينا بعيسى ابن مريم و آتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الدين اتبعوه رأفة و رحمة و رهانية ابتدعوها ما كتبنا عليهم الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق رعايتها فاتينا الدين آمنوا منهم اجرهم و كثير منهم فاسقون (۴۵۱) .
در آيه قبل بيان فرمود لقد ارسلنا رسلنا بالبينات هر آينه فرستاديم پيغمبرانمان را با بينات و نشانهها.
به طور آشكار و براى جلوگيرى از ضد دين: آهن را آفريديم كه از برش آهن استفاده شود و دشمنان دين و اسلام و پيغمبران به آهن جواب داده شوند و به وسيله اسلحه آنها را برطرف كنند تا بسط عدل شود، تا دين خدا روى زمين برافراشته گردد يكون الدين كله لله
و در اين آيه نام بعضى از پيغمبران را مىبرد سه نفر از پيغمبران اولوالعزم كه سرچشمه نبوتند، اول نوح كه در بين پيغمبران امتيازاتى دارد، يكى آنكه نبوتش بيش از پيغمبران ديگر بوده است، نبوتش عموميت داشته است و سن شريفش در رسالت قبل از طوفان ۹۵۰ سال بوده است(۴۵۲) و اما مدت عمرش كه چقدر در بين امتش باقى ماند اختلاف است از هزار سال دارد تا ۱۳۰۰، ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰ سال عمر شريفش ذكر گرديده است.
ديگر آنكه نوح پس از آنكه مأيوس شد كه قوم دعوت او را بپذيرد و همان بت پرستيشان را ترك نكردند نفرينشان كرد.
البته مسأله بت پرستى كه در بشر خيلى شيوع داشته است، سرى دارد، چوبى كه به دست تراشيده مىشود هر عاقلى مىفهمد كه كارى از آن بر نمىآيد ولى مع الوصف با اينكه تراشيده دست خودش است(۴۵۳) از همان اول تا الان بشر بت پرستى را از دست نداده است، پيش از نوح جمعيت بت پرستها عددشان از مسلمانان بيشتر است بلكه از نصارا هم بيشتر است عددشان خيلى زياد است و بتهايشان هم زياد است براى خودشان بتكده هائى دارند.
يكى از رفقا كه خودش رفته بود در بتخانهاى در هند مىگفت وقتى رفتم موقع دعاشان بود، بت درست كرده بودند به شكل دختر خوشگلى و تمام آنهائى كه مىآمدند هفت ساعت دستشان را به سوى بت دراز مىكردند مىگفت من حيران شدم (ولى من و تو اگر پنج دقيقه قنوت را طول دهيم حوصله مان سر مىرود).
خلاصه بت پرستى بوده و هست و خواهد بود چرا تعدادشان زياد است؟ و دوام آوردهاند.
سرى دارد، ظاهرى و باطنى دارد. سر ظاهريش آن است كه آدمى تا به رشد عقلى برسد معطلى دارد بيشتر مردم عقلشان در چشمشان است، ادراك ماوراء طبيعت، عقلى لازم دارد كه آدمى رشد پيدا كند و سير وجودى پيدا كند بگويد كه بتها مقهور است، خود بشر كه سازندهاش مخلوق است، كسى كه كره زمين را آفريده نمىشود از جنس خودتان باشد، آفريدگار ديدنى نيست، اگر با چشم حيوانى ديده شود آفريدگار نيست، ظاهر نمىتواند بشود، بايد محيط بر ماده باشد، بشر كه به رشد عقلى برسد بفهمد جسمى كه مىبينى همه مقهور و مخلوق غيند، يعنى قوه ماوراء طبيعت كه خداى عالم باشد، طبيعت آفريده شده اوست، مسخر اوست، محيط بر طبيعت است و خود او منزه است كه جسم باشد اگر خدا جسم باشد (استغفرالله) اولاً هر جسمى بايد جسم ساز داشته باشد. بايد خداى ديگرى بيايد و اين را درستش كند ديگر اينكه محتاج به اجزاء تركيبى است، خدا جسم خلق كن است، هر چه هست قدرت قدرت ملكوت خدا است(۴۵۴) خودش را بشناسد بفهمد كه خودم هم جسم نيستم روح من كه محيط بر جسم است مجرد است، خداى من روح آفرين است، اينها رشد عقلى است كه آدمى بفهمد ماده و ماديات همه مخلوق و تمامش مثل هم است از جهت مخلوقيتش هيچ فرقى نمىكند.
پيغمبر اسلام فرمود يا على لا تدع صورة الا محوتها در جريان فتح مكه دستور فرمود در كعبه صورتى باقى مگذار، مجسمه سازى حرام است براى چه؟
شكر خداى را كه سعادت، نصيب حال شما گرديد اى ملت ايران، مجسمه بت روزگار را پائين كشيديد و خدا رحمت كند جوانهائى كه شهيد شدند و اين پيروزى شامل حال شما گرديد.
هر اطاقى كه در آن صورت باشد، نماز نخوانيد، مكروه است هر چند وارونهاش بكنيد هر چند پشت سر، هم باشد. صورت پرستى خرافات است. خواستم عرض كنم علت اينكه بت پرستى از قديم بوده تا حالا و هميشه بت پرست بيشتر از موحد بوده است. اگر بشر را تقسيم كنند اغلبشان بت پرست و حيوان پرست و... و... و... هستند. علتش را گفتم اولاً رشد عقلى مىخواهد كه به نور عقلش تكان بخورد و از ماده صرفنظر كند اگر مربى نباشد تمام وابستگى به مادهاش تقويت مىشود واى اگر از خارج هم كمكش كند مثل دوران گذشته ايران كه در سلطنت پنجاه ساله پدر و پسر تمام سعيشان اين بود بين دانشگاه و دبيرستانها با روحانيت فاصله بيندازند و از طرف ديگر به بت پرستى و آتش پرستى تقويت مىشدند.
در تاريخ بشر بخوانيد آيا سراغ داريد در دورانهاى گذشته در يك كشورى يك سلطانى با بت پرستى جنگ كرده باشد درباره (سلطان محمود غزنوى هم گويند به خاطر جواهرات به هند لشكر مىكشيد) بلكه تقويت مىكردند و خودشان هم بت درست مىكردند براى فريب ملت. خود آنها هم به گاو احترام مىگذاشتند.
در چند سال قبل در روزنامه نوشتند كه فرودگاه بين المللى دهلى تعطيل شد بر اثر اينكه گاوى تشريف آورده بود در باند فرودگاه، به احترام گاو فرودگاه بين المللى دهلى شش ساعت تعطيل گرديد تا به اراده خودش كنار رفت.
لقد ارسلنا نوحاً و ابراهيم به تحقيق كه فرستاديم نوح نبى را و ابراهيم خليل الرحمن را و بعد نبوت و كتاب را در نسل آنها قرار داديم فمنهم مهتد يعنى قليلى از ذريه نوح و ذريه ابراهيم هدايت شدند و پذيرفتند و كثير منهم فاسقون بيشترشان فاسق شدند تا الان هم چنين است. هميشه پيروان شيطان در اكثريت بودهاند نسبت به پيروان رحمن. ماده پرست، شهوت پرست، دنيا پرست چندين برابر خدا پرست بودهاند پارهاى از ايشان هدايت را پذيرفتند و كثير منهم فاسقون بيشترشان متمرد شدند از اطاعت رحمن بيرون رفته داخل شدند در اطاعت شيطان.
ثم قفينا على آثارهم برسلنا قفينا يعنى به عقب درآروديم پشت سر نوح و ابراهيم، رسل خود را فرستاديم تمرد بشر مانع نشد كه ما ديگر پيغمبر نفرستيم، پى در پى، پشت سر هم، پشت سر نوح و ابراهيم و ذريه شان رسل خودمان فرستاديم.
وقفينا بعيسى ابن مريم و در اين آخرى پيش از پيغمبر اسلام، عيسى را فرستاديم و آتيناه الانجيل انجيل هم به عيسى بن مريم داديم معلوم مىشود انجيل، اصلى داشته است يك كتاب آسمانى به نام انجيل بوده است چون اهل اطلاع نقل كردهاند حضرت مسيح تا سن سى سالگى نبوتش آشكار نبود از سن سى سالگى مبعوث به رسالت شد تا سى و سه سالگى سه سال اين بزرگوار مبعوث به رسالت شد تا سى و سه سالگى سه سال اين بزرگوار انجيل بر او نازل مىشد به مردم مىرسانيد. دوازده حوارى داشت كه يار و ياورش بودند، در اين سه سال در آبادى زندگى نكرد، خانه نداشت، زن و فرزند نداشت، چراغش آفتاب بود فرشش خاك زمين بود و خوراكش ميوه و برگهاى درختان بود. اين سه سال گذشت آخرش يهود عنود براى كشتنش محاصرهاش كردند پس از محاصره يك نفر به نام يهودا از خود حواريين آمد پيش يهود به سى درهم نقره عيسى را فروخت و آمدند دستگيرش كردند و تصميم گرفتند كه فردايش او به دار بزنند.
مسيحىها مىگويند عيسى را بدار زدند بعد كه مرد او را پائين آوردند در همين بيت المقدس دفنش كردند سه روز در قبر بود پس از سه روز زنده شد و سه روز به جهنم رفت كه بعداً امتش به جهنم نرود.
انجيلى كه مال عيسى بود، مسيحىها آتش زدند و نابودش كردند سالها بعد ده بيست نفرى كه اسمشان هست كتابى نوشتهاند الهامات خودشان را نوشتند و يا به قول من، خرافاتى كه شيطان به دلشان انداخته بود به قلم آوردند. انجيلى كه الان هست انجيل آسمانى نيست. توراتشان هم آسمانى نيست.
امروز روى كره زمين تنها كتابى كه قطعاً آسمانى است قرآن محمدى است. قرآن كتابى است كه وحى صريح الهى كه بر قلب حبيبش و به زبان لطيفش جارى و پخش شد.
در صدر اسلام مأمور بودند كه هر كس مسلمان مىشد، قدرى از قرآن را حفظ كنند كه قرآن دست نخورد يا بنويسد يا حفظ كند(۴۵۵) در صدر اسلام كسى كه مسلمان مىشد پيغمبر خدا مىفرمود: قدرى قرآن يادش بدهيد. نماز كه مىخوانى بايد قرآن در نماز بخوانى. قرآن بايد در سينهها، در لوحها ثبت باشد تا قيام قيامت كه هيچ وقت پيش نيايد كه اين قرآن نباشد در زمان پيغمبر قرآن از بر كردن وظيفه بود. پيغمبر كه از دنيا رفت مسيلمه كذاب در يمامه طلوع كرد وى سحر هم داشت و ادعاى پيغمبرى كرد عدهاى زياد از صد هزار بيشتر لشكر دورش را گرفتند از تمام قبائلى كه ضد اسلام بودند تا پيغمبر از دنيا رفت ريختند اطراف مسيلمه كذاب و حقه باز. اجمالاً لشكركشى كرد ابوبكر بر سر كار است پناهنده شد به اميرالمؤمنينعليهالسلام ، آقا فرمود: لشكر بفرست از اسلام دفاع كن خدا نصرت مىدهد.
بالاخره مسلمين مجهز شدند براى جنگ با مسيلمه پس از جنگ خبر آوردند براى ابوبكر كه هفتاد حافظ قرآن در اين جنگ كشته شدند. ابوبكر در خطبه نماز جمعه ناله كرد گفت: اى مسلمانها اعلان خطر به شما مىكنم كار رسيده به اينجا كه در جنگ با مسيلمه هفتاد نفر مسلمانى كه تمام قرآن از حفظشان بود، كشته شدهاند. در يك جنگ هفتاد حافظ قرآن كشته شده است.
قرآن نور است، فرداى قيامت قرآن شفاعت مىكند، كلام خدا است، سعادت است. هر خانهاى كه در آن قرآن خوانده شود، مثل ستارهاى كه از آسمان به زمين نور مىدهد اهل آسمانها نور خانه را مىبينند. لعنت به خانه هائى كه در آن به جاى صداى قرآن صداى آوازه ساز و رقص شنيده شود.
قرآن مجيد از اول نزولش(۴۵۶) بايد در در سينهها و در لوحها باشد، قرآن بايد بر زبانها جارى باشد زيرا قرآن ابدى است تا قيامت بايد باشد نه يك كلمه از آن كم شود نه زياد.
الان در قرن چهاردهم هستيم به شما بشارت بدهم خصوصاً در كتابخانه مسكو و بعد از مسكو كتابخانه ايتاليا قرآنهاى اسلام مال هر قرنى الان موجود است. قرآن كه به خط اسدالله الغالب على بن ابى طالبعليهالسلام در قرن اول نوشته شده. حتى قرآن كه به خط زين العابدينعليهالسلام بوده در همين كتابخانه مسجد جامع عتيق شيراز بوده است. ازبكيها هنگامى كه بر ايران مسلط شدند، آن را بردند. بعداً تزارها آن را خريده به مسكو بردند كه الان هم آنجا است.
قرآن زمان عثمان الان مسكو است تا در هر قرنى قرآنهائى كه نوشته شده همه را پهلوى هم بگذارند يكى است(۴۵۷) اين قرآنى كه الان هست مطابق با قرآن جلو است همينطور مطابقت دارد تا زمان پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم - مسلمانها قدر قرآن را بدانيد.
اجمالاً مسيحىها چيزى در دستشان نيست مىدانند كه انجيل حال، آسمانى نيست خودشان هم مىگويند تمام اينها را كشيشها درست كردهاند، الان اين قرآن براى مسيحيت خطرناك است لذا سعى دارند از بينش ببرند. چه ايرادهاى بيجائى كه به پيغمبر مىگرفتند و از طرف علماء جوابهاى شفافى و كافى داده گرديد ولى اخيراً از صد سال رو به اين طرف با خشونت مىخواهند قرآن را از بين ببرند. به دست خود مسلمانان، اسلام را بكوبند. الان سالهاست انگليس از مسلمانها حكومت درست مىكنند و اسلام را مىكوبند. همين ايران ما از پنجاه سال قبل انگليس مىداند اگر خودش بخواهد حكومت كند نمىتواند - اما مىتواند پهلوى را بياورد كه عمامهها را بردارد، قرآنها را دور بريزد، در مدارس، در دانشگاه، در پايگاهها - تدريس قرآن در فرهنگ ايران ممنوع شود، طرفدار قرآن را كه علماء هستند بايد بكوبند تا بتوانند قرآن را از بين ببرند.
نخست وزير انگليس قرآن را برداشت و گفت: تا اين كتاب و علماء در بلاد اسلامى هستند ما قدرتى نداريم، مسيحيت رنگى ندارد، نقشى ندارد، با بودن قرآن، كسى انجيل بخواند واقعاً مسخره است. يك صحفه قرآن بخوانيد يك صفحه هم انجيل يا تورات يك مشتى قصههاى خرافاتى. كاش قصه بود، تهمتها، دروغها، نسبت به سحر و جادو به سليمان دادن. نسبت زنا به پيغمبرشان دادن. نوشتهاند نوح با دخترش زنا كرد!! لعنت خدا بر نويسندهاش.
اميدواريم از حالا موقع ذلت آنها باشد و عزت قرآن و طرفداران قرآن.
بسم الله الرحمن الرحيم
ثم قفينا على آثارهم برسلنا و فقينا بعيسى ابن مريم و آتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم الا ابتغاء رضوان الله فمارعوها حق رعايتها فاتينا الذين آمنوا منهم اجرهم و كثير منهم فاسقون (۴۵۸)
پروردگار عالم هيچ وقت زمين را خالى از حجت و خالى از رهبر و امام نگذاشته است، آن كسى كه رهبرى كند بشر را و به سعادت برساند، پيغمبر پشت سر پيغمبر در جاى ديگر مىفرمايد يا مىفرمايد ارسلنا رسلنا تترى فقينا على آثارهم برسلنا اول نوح، ذريه نوح دوم ابراهيم، ذريه ابراهيم و بعد مىفرمايد قفينا يعنى پشت سر ابراهيم بعيسى ابن مريم عيسى را فرستاديم.
در روايت دارد كه حضرت جوادعليهالسلام بيرون منزل بود يك مرتبه آقا متوجه شد كه حالت هيبتى پيدا كرد، گريان شد رفت توى منزل فرمود پدرم را در خراسان كشند بعد از حضرت جواد پرسيدند آقا از كجا دانستى، فرمود: عظمت و هيبتى از عالم اعلاء بر من نازل گرديد، به تعبير ديگر منصب امامت را خدا به من داد.
غرض: ارسلنا رسلنا تترى - ثم قفينا على آثارهم برسلنا تا اينكه بشر نگويند كه خدايا چرا براى ما رهبر قرار ندادى، خواه پيغمبر باشد يا امام يا نايب امام، نايت امامى كه پى به كليات برده باشد فقيه باشد، حجت خداست، بر خدا واجب است حجتش را معرفى كند و اين حجت موقوف به تبعيت ملت است گر ملت حاضر شدند براى تبعيت، بر امام يا نايب امام واجب است علاوه بر اين كه احكام خدا را به ملت برساند، زمام امورشان را نيز به دست بگيرد.
شكر خداى را كه نايب را معرفى كرد، حجت خود را براى ملت معرفى فرمود منت بزرگى بر ايران گذاشت كسى كه نايب حجت خدا است خليفه خليفه الله هست الامام خمينى است.
وجعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة
خصوصيتى دارد جناب مسيح كه البته مختصرش در اوست و تمامش در پيغمبر آخرالزمان است، و آن خصوصيت اين است كه هر كس تابع مسيح شد، از آثارش اين است كه از لطافت مسيح (اگر راست بگويند، به واسطه صدقشان) بر آنها اثر مىكند در بينشان رأفت و رحمت پيدا مىگردد به عكس يهود، حتى به خودشان هم رحم ندارند يهود در بين ملل روى كره زمين، قبيحترين و شديدترين و بى عاطفهترين و بى مهرترين ملل هستند حتى به اولاد و به رفيقش، به هيچ كس مهر ندارند، جز به ماديات و پول و ثروت و رياست به چيزى نمىانديشند.
دين موقعى درست مىشود كه جانت بر كف، در راه خدا بدهى نه اينكه عقب شهرت بگردى، لعنت به تو، اى مسلمان اگر عقب شهرت بگردى، كه از اسلام دورى، واى به كسى كه براى رياست، كار كند، دين خلق را آتش مىزند.
روايت مىفرمايد: به گله چوپان اگر گرگى حمله كند چه بر سر گله مىآورد؟ حب رياست دين آدمى را مىبلعد، رياست بر دو قسم است، رياست شيطانى و رياست رحمانى كه قصدش اين باشد خدمتى به دين اسلام كند اداره مملكت كند، اين بسيار خوب و از بزرگترين عبادات بشمار مىرود.
گفتيم كه نبوت و رهبرى در سلسله جليله انبياء و اوصياى آنها از اول خلقت آدم تا كنون متصل بوده است هيچ وقت زمين خالى از رهبر الهى نبايد باشد اگر روى كره زمين دو نفر آدم بيشتر نباشد يقيناً يكى امام و ديگرى مأموم است.
ثم ارسلنا رسلنا تترى پشت سر يكديگر، پيغمبر پشت سر پيغمبر تا زمان عيسى بن مريم كه گذشت نصارا يعنى پيروان مسيح مبتلا شدند به سلطان يهود كه يهود هم تصميم گرفت نسل مسيحيت را منقطع كند هر چه مسيحى است از بين ببرد و بكشد، مخالفت كرد با مسيحيين، آنها هم آماده جنگ شدند و جنگيدند وعده زيادى كشته شدند مرتبه دوم باز جنگ شد مرتبه سوم كثيرى از نصارا كشته شدند و قليلى باقى ماندند كه به يكديگر گفتند: اگر ما بمانيم و باز جنگ پيش بيايد ما هم كشته مىشويم و يك نفر مسيحى پيدا نمىشود بهتر آن است كه ما هر كداممان در گوشهاى از صحرا زندگى كنيم و صومعهاى درست نمائيم مشغول عبادت شويم تا وقتى كه آن پيغمبرى كه عيسى بن مريم به ما خبر داد بيايد(۴۵۹) در صومعهها مىمانيم تا احمد بيايد و براى همه ما فرج گردد و كثيرى از سوريه و لبنان و عراق آمدند مدينه و انتظار احمد را مىكشيدند.
و رهبانته ابتدعوها ما كتبناها عليهم ما برايشان واجب نكرده بوديم كه رهبانيت اختيار كنيد چنين كردند الا ابيغاء رضوان الله نسبت بما كتبناها عليهم استثناى منقطع است معنايش چنين مىشود ابتدعوها ابتغاء رضوان الله اينها براى اين است كه رضاى خدا كسب كنند، دينشان محفوظ بماند آثار مسيح از بين نرود، رفتند صومعه نشين گرديدند، رفتند رهبانيت اختيار كردند، از خلق كناره گرفتند يعنى ابتداء كه رفتند براى صومعه نشينى براى طلب رضاى خدا بود براى حفظ دينشان بود و بنابر اينكه استثناء متصل باشد كه ما كتبنا عليهم الا ابتغاء رضوان الله يعنى مگر اينكه طلب كنند رضوان خدا را يعنى امر وجوبى ما به اينها نكرديم مگر وابتغاء رضوان الله جز به دست آوردن خشنودى خدا كه كناره گرفتند و صومعه نشينى كردند ولى فمارعوها حق رعايتها.
اين صومعه نشينى و مشغول عبادت شدن خيلى مقام است، مقام انقطاع الى الله هست يعنى بشر از همه بريده، از شهوات، از خوشيها، زندگى در شهر، از همه قطع اميد كردن حتى زن و بچه، بايد خيلى رعايت اين مقام كرد.
ولى فمارعوها حق رعايتها آقايان مسيحيها رفتند راهب شدند، صومعه نشينى كردند مقام شامخى را به دست آوردند ولى وااسفا خيانت كردند به اين مقام، خيانتهايشان را قرآن به طور ادب ذكر مىكند لكن ببينيم اينها چكار كردند، خدا مىفرمايد خلاف صومعه نشينى بود.
اول: اينها مگر نرفتند از شهر كنار بگيرند كه دينشان درست بشود تا وقتى كه احمد بيايد؟ يك دفعه به فاصله ششصد سال (فاصله بين مسيح و رسول الله) پس از ششصد سال كه بعضى از رهبانها دوم و سوم بودند شايد از درجه اول هم باقى مانده بودند كه ناگاه آقايان صومعه نشينها پيغمبر كه آشكار شد آنچه را كه به اينها گفتند اوصاف پيغمبرى كه در انجيل است همين است، عده زيادى از مسيحيها گفتند خير هنوز نيامده، اين احمد نه آن احمد است، چرا منكر شدند؟ زيرا مقامشان بريده مىشد چون هر مسيحى بود به اينها توجه مىكردند، هدايا و تحف مىآوردند، احترام و اكرام مىكردند اينها راهب مسيحى هستند آن وقت بگويند پيغمبرتان آمده تمام برويد مدينه چنين چيزى نمىشود، زيرا آدم رياستطلبى خيلى سخت است دست از رياست بردارد.
انجام وظيفه نكرد كثير منهم فاسقون فاسق شدند، حب دنيا، حب رياست، آنها را به آتش كشانيد، اى كاش موافقت نكرده بودند بلكه آماده جنگ با رسول خدا شدند.
مثل ابوعامر كه راهب زاهد صومعه نشين بود، رسول خدا كه وارد مدينه شد مردك ديد كه دسته دسته از مردم به طرف احمد به مسجد قبا(۴۶۰) مىروند.
اين مسجدى كه در مدينه با ورود پيغمبر تأسيس شد و رسول خدا نماز مىخواند، قبيله نزديكش هم همچشمى كردند و مسجدى براى خودشان درست كردند رفتند ابوعامر را آوردند آنجا مقابل رسول الله براى خودنمائى كه چرا آنها مسجد داشته باشند ما نداشته باشيم و بالاخره بعد هم، امر شد به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم كه اين مسجد را خراب كنيد(۴۶۱) مسجد وقتى مسجد است كه براى خدا ساخته شود اگر براى نمايش شد بايد خراب كرد بايد آتش زد اين چنين مساجدى را مسجد يعنى محلى كه براى خدا بنا شود نه براى جلوه دادن قبيله، رسول خدا هم به چند نفر از اصحاب دستور داد، رفتند همه را آتش زدند و اثرى از اين مسجد نماند زيرا براى راهب مسيحى بود.
فمارعوها حق رعايتها پيش از آمدن رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم همين ابوعامر راهب مىگفت بايد منتظر بود احمد بيايد حالا كه احمد آمده مىگويند نه اين خودش نيست، تا جائى كه خودش بى شرف آمد پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: يا محمد تو چه مىگوئى و چه حرف تازهاى دارى؟ فرمود دين حنيف ابراهيم خليل. آن بى شرف هم گفت كه من هم مثل تو هستم، من هم دين حنيف ابراهيم دارم. پيغمبر فرمود: تو چنين نيستى، تو مخلوط كردهاى. مردك هم قهر كرد و از پيش رسول خدا رفت و شروع به لشكركشى كرد و موقعى كه رسول خدا اظهار دلتنگى كرد رسول خدا نفرينش كرد فرمود (خلاصه روايت شريفه) از خدا مىخواهم هر كدام از من و تو دينمان از طرف خدا نيست، خداوند در تنهائى ما را هلاك كند. خودش هم گفت الهى آمين. بالاخره شروع به تبليغ بر عليه رسول خدا كرد. احزاب از جمع آورى كرد تا جائى كه خودش را رساند به شام. از شام كه مركز يهود بود، شاميان را تحريك مىكرد كه لشگركشى كنند. در مقابل رسول خدا به هر حال در مسافرت شامش از قريهاى كه به قريه ديگر مىرفت در بيابان تنها افتاد و به جهنم واصل گرديد.
فمارعوها حق رعايتها ديگر از خلاف كاريهاى رهبانها، گناه بخشى خود را خدا يكى كردن اين خيلى عجيب است مردك تو آمدى كه عبادت خدا بكنى ولى حالا هر كس آمده و گفت گناه كردم چند مثقال طلا مىگيرى و مىگوئى برو كه بخشيدمت. تو خودت بايد در خانه خدا بيائى بگوئى الهى العفو، خدايا مرا بيامرز، آن وقت به كسى ديگر مىگوئى برو كه آمرزيدمت! اين گناه بخشى كه از همان سابق كه راهب شدند، رهبانى را اختيار كردند، دانايانشان نسبت به امتشان گناه بخشى را رواج دادند!
يكى از رفقا چند سال قبل گفت در كليساى فرانسه براى تماشا به قسمت گناه بخشى رفتم، ساختمان مفصل عجيبى كه چندين طبقه داشت و چقدر طولانى و موقف، موقف داشت. عدهاى نشسته بودند با ميز و قلم و كاغذ. گناهكار بدبخت آنجا مىآيد، اول گناهش را به اينها مىگويد آنها هم گناه را مىنويسند نوشته را به دستش مىدهند مىگويند برو طبقه فلان. نامه را مىدهد، آنها هم به مواقف ديگر مىبرند وقتى برمىگردد نوشته شده است كه مثلاً صد دلار بده، تا گناهش چقدر باشد. اين پول را در بانك همانجا به حساب مخصوص مىريزد و رسيدش را مىگيرد محل ديگر مىآيد بعد بايد برود محل آخرى آمرزش نامه را بگيرد و قشنگ مىنويسد: جناب پاپ شما را آمرزيد و من مىگويم: خيلى غلط كرد. خودت را چه كسى مىآمرزد؟ تو كيستى كه چنين غلطى كنى!
آفرين به مرد اصفهانى، رحمت خدا بر او باد، چند سال قبل، گفتند يك نفر اصفهانى زرنگ در رم از برنامه گناه بخشى خيلى ناراحت شده مىبيند عجب است كار اينها، يكى گناه بخشى و ديگر بهشت فروشى، نقشه خوبى كشيد به هر نحو بود خودش را به پاپ رسانيد گفت من آمدهام امروز همه جهنم را از شما بخرم چند مىفروشى؟ گفت مگر كسى جهنم را مىخرد! گفت آقا شما مالك هر دو هستيد، من مىخواهم جهنم را بخرم، قبول نكرد، گفت آقا شما پول را بشناس بالاخره قبول كرد گفت تمام جهنم را بدون اينكه وجبى از آن كم باشد او هم گفت مثلاً صد هزار دلار تا گفت، اصفهانى هم قبول كرد مثلاً صد هزار دلار داد و سندى هم گرفت كه نوشته شده بود ششدانگ جهنم را جناب پاپ به اين جناب اصفهانى به صد هزار دلار فروخت و تصويب شد و اين سند را گرفت و امضاى پاپ را هم گرفت اعلانى به ديوارها چسبانيد ايها الناس آقايان مسيحيها از اين به بعد جهنم ملك مطلق من است، من هيچ كدامتان را راه نمىدهم و نمىگذارم هيچ گناهكارى پا توى جهنم بگذارد بالاخره كم كم دكان جناب پاپ بسته شد فهميد كه اين اصفهانى چه كلاهى سرش گذاشته است هر چه فرستاد كه بيايد و سند را فسخ كند حاضر نگرديد تا اين روسياهى باشد تا روز قيامت.
فمارعوها حق رعايتها صومعه نشينها مراعات حق روحانيت را نكردند ما ديگرى درآوردند، ثروت اندوزى پيش گرفتند حتى چندين سال پيش در مجلهاى خواندم كه در ايتاليا تلفن جلو پاپ هم از طلاست از جهت شهوت مكرر نقل شده است دخترهاى تارك دنيا كه رفتند راهبه بشوند زير دست عابدهايشان بچه دار شدهاند كثافتكاريهايشان زياد شده است.
اهل اطلاع نوشتهاند كمونيستى كه چند سال است روى كره زمين پا گرفته از نكبت كليسا است از بس كليساى مسيحيت كثافتكارى كرد، مردك كمونيست در مسكو مىنويسد دين، تسكين و تخدير ملتهاست، آيا كسى هست بگويد بى مروت اين دين مسيحى است، يك سرى هم به اسلام بزن تا بفهمى دين كدام است.
فقط شما كليساها را ديدهايد، يك سرى هم به مسجدهاى مسلمانها بزنيد روح كل روحانيت آيت الله العمظمى امام خمينى را ببينيد، وقتى ايشان چندى در فرانسه تشريف داشتند، شنيدهايد از اطراف، مسيحيها مىآمدند ببينند آقائى كه سى و پنج تابعش هستند، آقائى كه نه تكيه به شوروى و نه به آمريكا دارد كيست؟ وقتى مىآمدند مىديدند پيرمردى است چند متر عمامه بر سر، عبائى هم بر دوش دارد نه كاخى نه قصرى نه نوكرهاى غلاظ و شدادى، انگشت حيرت به دندان مىگرفتند.
در مجلهاى نوشته بود كه شخصى (اسمش يادم رفته است) پس از آنكه از آمريكا به فرانسه رفت و وقتى از او پرسيدند آن آقا كه بود؟ آن خمينى كه بود و چه مردى بود: گفت، آن مسيحى را كه مدتها مىپرستيدمش، در فرانسه امروز خدمتش مشرف شدم، روح الله هست السلام على عيسى روح الله.
مىفرمايد: كثير منهم فاسقون بيشترشان دشمن اسلام و فاسق شدند.
در غزوه صفين اميرالمؤمنينعليهالسلام با لشكرش حركت مىفرمود كه در بين لكشرش مالك اشتر است در محوطهاى لشكر فرود آمدند كه تدارك آذوقه كنند مالك آمد پيش اميرالمؤمنين علىعليهالسلام گفت يا على اين وادى خشك است و آبى نيست فرمود تفحص كنيد آنها هم رفتند كيلومترها از چهار سمت آمدند گفتند يا على يك قطره آب پيدا نمىشود لشكر نمىتواند وقوف كند گويند خود على حركت كرد چند قدم پيش آمد رسيد به يك نقطهاى فرمود اينجا را بكنيد آنها هم با كلنگ و بيل شنها را عقب زدند. رسيدند به يك سنگ عظيم سياه رنگى، در يك روايت نوشته شده است يك صد نفر آماده بيرون آوردن سنگ بودند همه كمك كردند اين سنگ را بتوانند ذرهاى جابجا كنند ديدند نمىشود آمدند عقب اميرالمؤمنين كه يا على آنجا كه گفتيد بكنيم ديديم سنگى است كه كنده شدنى نيست خود علىعليهالسلام تشريف آورد دست ولايت زد زير سنگ آن را بلند و پرتاب كرد فرمود هر چه مىخواهيد آب برداريد مشكها را پر كردند و هر كه چه داشت پر كرد بعد خود اميرالمؤمنين سنگ را برداشت و دوباره گذاشت سرجايش و بعد هم فرمود خاك و شن هم بريزيد سرجايش، ريختند فرمود حركت كنيد، حركت كردند مقدارى كه رفتند فرمود آنجائى كه آب برداشتيم كدامتان بلديد همه گفتند ما مىدانيم كجا بود آقا فرمود: بيائيد و نشانم بدهيد كه كجا هست، اميرالمؤمنين با لشكر برگشتند هر چه گشتند پيدايش نكردند.
در اين اثناء يك نفر راهب، ديرنشين كه در اين صحرا صومعهاى درست كرده بود به سرعت در برگشتن اميرالمؤمنين خودش را رسانيد شايد سر اينكه على برگشت بهانه جاى آب بود حقيقتش مىخواست آن راهب را دستگيرى كند.
بالاخره على برگشت راهب هم خودش را رساند به علىعليهالسلام تا رسيد گفت: كدامتان بوديد اين سنگ را برداشتيد، كدامتان بوديد آب از اينجا برداشتيد؟ گفتند آقاى ما علىعليهالسلام بود گفت اين آقا كيست گفتند وصى پيغمبر آخرالزمان محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم اجمالاً روى دست و پاى اميرالمؤمنينعليهالسلام افتاد گفت آقا من در اين قسمت از صحرا كه هستم صومعه از من نيست از عالم و راهب قبل از من است و آن عالم هم از چند صد سال قبل است. همينطور به ما رسيده كه در اين قسمت از صحرا چشمه آبى است كه اين چشمه آب را هيچكس نتواند كشف كند مگر وصى پيغمبر صد سال است ديرنشينها اينجا ماندهاند و به آرزو نرسيدهاند مردند، من هم سالها اينجا ماندم شبانه روز چشم به راه بودم كجاست آن آقائى كه بيايد و اين نشانه را از او بگيرم و چشمه را به دست او روان ببينم، حالا به مراد رسيدم، الحمدلله، بيعت كرد و گفت: آقا ممكن است مرا هم، همراه ببريد؟ فرمود ما مىخواهيم برويم جنگ گفت آقا من هم آرزو دارم جانم را بدهم جان باشد كه فداى قدم دوست كنم بالاخره آمد همراه آقا در غزوه صفين شهادت نصيبش شد خود حضرت اميرالمؤمنين هم را كفن و دفن كرد.
راهبى هم، در راه شام است، در يكى از منازل راه شام وقتى كه سر عزيز زهرا حسين مظلوم را مىآوردند راهب از دور تا چشمش به سر بريده افتاد ديد عجب نورى از اين سر متصاعد است اين بشر عادى نيست، اين الهى است از همانجا سراسيمه از صومعه بيرون آمد پرسيد رئيس اين قوم كيست؟ يا شمر يا خولى هر كدام از اشقياء بودند پرسيد شما امشب اينجا هستيد؟ گفتند بله، گفت ممكن است سر بريده را بدهيد به من مهمان من باشد؟ گفتند ما چنين كارى نمىكنيم اين سر، عزيز است، ما مىخواهيم به واسطه اين سر جايزهها بگيريم، گفت من متعهد مىشوم تمام دارائيم كه دوازده هزار درهم است بدهم يك شب سر حسين مهمان من باشد بالاخره دوازده هزار درهم را نقد داد و سر مقدس را آورد، الله از اين شب و از اين سر و از اين راهب كه چه راز و نيازهائى كه داشتند مىگفت كه مىدانم تو بزرگى آقا، آقاى من تو مظلومى، گريهها و نالهها داشت.
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به و يغفر لكم و الله غفور رحيم. لئلا يعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شىء من فضل الله و ان الفضل بيد الله يوتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم (۴۶۲) .
يا ايها الذين آمنوا تقوالله اى كسانى كه ايمان آورديد، قبول كرديد، گفتيد ما را خدائى است، بر خلاف ماديين كه منكر خدا هستند و بشر را مانند علف خودرو خيال كردهاند، عالم هستى را بدون صاحب پنداشتند، گويند همينطور خودش مىچرخد بدون اينكه چرخاننده داشته باشد، بدون اينكه علم مطلقى فوق اين دستگاه باشد و حال آنكه اثر الاقدام تدل على المسير جاى پا دلالت مىكند كسى از اينجا رد شده است، يا مثال ديگرى كه پيره زالى مىريسيد مروى است رسول خدا رد شد ايستاد فرمود تو را چه دليلى است بر صانع عالم؟ گويند پيره زال تا شنيد دستش را از ريسيدن برداشت يعنى يا رسول الله چرخ به اين كوچكى تا دست من با آن نباشد حركت نمىكند، اين چرخ عالم وجود، آن منظومه شمسى تا قدرتى نباشد چطور مىچرخد آن هم با چه نظم و ترتيبى، واقعاً هر كس منكر خداى عالم گردد از هر حيوانى پستتر است، نمىخواهد بفهمد والا وجدانش گواه بر آن است مكرر بنده اين معنى را مثال زدهام.
مثلاً شما زحمت بكشيد كوزهاى درست بكنيد آن وقت كسى بگويد چه كوزه خوبى شده است! سيل آمده شلها به هم خورده بعد آفتاب خورده خودش شده كاسه يا كوزه آيا دوستى توى سرش مىزنى يا نه؟
مىگوئى بيمروت كاسه را مىبينى كاسه ساز را منكر مىشوى ساعت را مىبينى ساعت ساز را منكر مىشوى، آدم را مىبينى آدم ساز را منكر مىشوى، حيوان و گياه و آفتاب را مىبينى و سازندهشان را منكر مىشوى؟ اجمالاً مطلب آشكار است.
يا ايها الذين آمنوا اى آنهائى كه تكان خورديد، آدم شديد، فهميديد خدائى داريد، فهميديد آفرينندهاى داريد - اين ايمان تا اين حد خوب.
اما: شما را به منزل نمىرساند بايد تكانى بخوريد برويد جلوتر تا برسى بتقوى الله زياد در قرآن كريم ذكر گرديده است يعنى صرف اينكه گفتى خدائى است اين ايمان نمىشود تو را از جهنم نجات نمىدهد وقتى تو را به سعادت مىرساند كه ملاحظه حضور خدا را داشته باشى.(۴۶۳)
تقوى الله يعنى ملاحظه حضور حق در تمام مشكلات، حلال مشكلات خدا است نه خودت و نه ديگرى، تا خدا چه خواهد در برابر بچهاى گناه نكرده و حياء مىكنى ولى ملاحظه حضور خدا را ننموده و گناه مىكنى و خجالت هم نمىكشى!.
در زمانى كه كنى قصد گناه |
گر كند كودكى از دور نگاه |
|
شرم دارى ز گنه در گذرى |
پرده عفت خود را ندرى |
|
شرم بادت ز خداوند جهان |
كه بود واقف اسرار نهان |
يا ايها الذين آمنوا اى كسانى كه ايمان آوردهايد اتقوا الله خودخواهى نكنيد، خلاف وظيفه بندگى نكنيد، خودتان را مقابل خدا قرار ندهيد، علو، نداشته باشيد(۴۶۴) كبر نكنيد، اتقوا الله آقائى كردن خلاف تقوى الله است، تمام بايد بگوئى انا عبدك الذليل الضعيف بايد در برابر عظمت خدا، خودت را از هر حقيرى حقيرتر بدانى، همه حقيرند، همه عبدند، بزرگ خداست، تقوى الله يعنى در هر حال خودت را بنده بدانى، علو، نداشته باشى.
در مرض موت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم چند روزى كه بسترى بود در جلد ششم بحار است، حجره از انصار پر شد رسول خدا هم تب شديد داشت، خداحافظى كرد جملات آتشينى گفت، يك كلمهاش را هم من امروز مىگويم.
اوصيكم بتقوى الله... اى مسلمانها بيست و سه سال محمد زحمت كشيده دين را تا اينجا آورد به هوش باشيد پس از من تقوى را از دست ندهيد، مسلمانان حالا موقع تقوى است.
پيغمبر اين را فرمود اما وااسفا روز بعدش يك دفعه علو روى كار آمد، انصار، مهاجر با هم جمع شدند در سقيفه كشمكش شد انصار گفتند ما اهل مدينهام، ما انصار رسول الله هستيم، اگر ما نبوديم اسلام نبود، بايد خليفه از ما باشد.
مهاجرين گفتند ما جلوتر از شما هستيم: جلوتر از شما اسلام را پذيرفتيم، بايد خليفه از ما باشد! زدند توى سر يكديگر، اوس و خزرج آمدند ميدان، گروه ثالثى پيدا شدند گفتند: خليفه از ما بايد باشد، از همان اول علو در كار بود، انصار مىخواستند بروند بالا دست مهاجرين فقط كارشان جلو بردن خودشان بود.
آخر از چه عقب نيفتيد از دنيا يا آخرت؟ مسلمانان نبايد طالب دنيا باشند كه بخواهند عقب نيفتيد اگر آخرت است اين چيزها در آن نيست تو بايد براى خدا كار كنى، مىخواهد اسمت باشد يا نباشد بايد دلت بخواهد اسلام بلند شود، علو، ضد تقوى است.
خدا كند تقوى الله در تمام طبقات واقع گردد، به خدا فكر كنيد، خدا را از ياد نبريد، عاريه بودن سروسامانت يادت نرود.
بيائيد و ننگ اسلام نشويد، خانمها عفت شما امروزه خيلى قيمت دارد تا بتوانيد خودتان به ميل خودتان عفتتان را نگاهداريد بدون اينكه كسى به شما حرفى بزند، مزاحمتى كند همه و همه به سوى تقوى الله برويم.
در روايتى دارد وقتى خدا اراده خيرى به شخصى كند، در وجود خودش واعظى قرار مىدهد، خدا خواسته كه ملت ايران بزرگ و معنوى شود. لذا هر فرد فردى اميدوارم در وجود خودشان واعظى باشد.
اى زن اگر سر و سينهات باز باشد بدان كه شيطان با تو است، خطرى بالاتر از آن براى تو نيست، غرض آن است كه اتفوا الله، از خدا بترسيد.
اى خانمهائى كه شما بايد پيرو فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) باشيد وقتى زهرا به مسجد آمد تا خطبه بخواند چادرى بر سر داشت كه بر زمين كشيده مىشد. داخل مسجد آمده است، فوراً پرده زدند، مجلله ملكه اسلام پشت پرده خطا به آتشين مىخواند، موعظه مىفرمايد با تمام رعايت عفت در سن هجده سالگى چه مىكند. زن نمونه عالم است.
حال كه حرفم به اينجا كشيد، به شما بگويم خانمها ببينيد چه خبر است براى ازدواج زهرا هر كس مالى داشت و ثروتى داشت، مىآمد تا شايد اين گوهر گرانبهاى اسلام نصيبش گردد تا جائى كه عبدالرحمن بن عوف كه قارون آن زمان بود، آمد پيش رسول الله عرض كرد يا رسول الله اگر دخترت را به من بدهى، من از در حجرهاش تا منزل خودم فرش حرير مىكنم زهرا روى فرش حرير حركت كند بيايد خانه من، چنين و چنان مىكنم، مهرش را چنين و چنان مىكنم و ديگران هم همينطور، فرمود، اختيار دختر من با خدا است، تا خدا چه خواهد، حالا على چه داشت؟
اى آنهائى كه وقتى خواستگار مىآيد مىگوئيد آيا مهندس است يا دكتر؟ از حالا تصميم بگيريد كه اگر خواستگارى آمد اول بپرسيد كه آيا نماز مىخواند يا نه؟ سرمايهاش تقوا باشد سعى كنيد دخترتان را به شرابخوار ندهيد. اگر كسى دخترش را به شرابخوار داد مثل اينكه به فاحشه گرى داده است، نكند شرابخوار باشد، نكند قمار باز باشد نكند تارك الصلوة باشد.
رسول خدا پس از آنكه وحى رسيد دخترت را با على عقد كن خود اميرالمؤمنين هم حياء مىكند و از حيث جهات مادى هيچ چيز ندارد. بالاخره رسول خدا خودش عقد را منعقد كرد پس از آن فرمود: يا على براى عروسى دخترم فاطمه چه دارى؟ گفت: يا رسول الله زرهى دارم كه موقع جنگ مىپوشم و شمشيرى دارم كه در جبهه جنگ به كار مىبرم و شترى هم دارم براى آبكشى. رسول خدا هم فرمود كه يا على شمشير كه لازم است در جبهه جنگ بايد داشته باشى و شتر هم براى كسب معيشت لازم است ولى زره فعلاً لزومى ندارد، زرهت را بفروش خرج عروسيت كن. نظرم نيست احتمالاً سيصد درهم فروخت آن وقت جهيزيه فاطمه را از پول على قرار داد. فرمود كيست برود و وسايل را از همان پول زره خريدند و همه را منزل رسول الله بردند بعد هم شب زفاف.
روايتى دارد در جلده ده بحار كه فرش حجله تخته پوست بود مابقى فرش حجره آن شب، رمل يعنى شن نرم كه به رنگ قرمز بوده است.
غرض، رسول خدا دخترش را به چه كسى و به كجا داد؟ مسلمانها! شما اينقدر عقب مال نگرديد، چشمتان را به دنيا نيدازيد، دنبال تقوا برويد، دنبال اسم و رسم نباشيد، جوانها زن كه مىگيريد براى خدا بگيريد، براى حفظ دينشان بگيريد، براى حفظ عفتتان بگيريد، دختر هم، چنين بايد باشد. اگر تمام شؤون براى خدا باشد، آن وقت مىفهمى لذت زندگى را. اين زندگى كه حالا بشر دارد، مرگ است.
در حالات امام رضا دارد كه حضرت در همان زمان ولايتعهدى بود كه حكام و وزرا با چه ادبى و خضوعى خدمتش مىآمدند در همان هنگام در روايت دارد موقعى كه سفره پهن مىكردند حضرت امر مىكرد هر كس در منزل است بيايد، حتى نوكرها، غلامها، هر كه هست بايد بايد سر سفره غذا بخورد، فرق نمىگذارد بين غلام و وزراء.
آيا نشنيدهايد آن روايت ديگر! كه حضرت اميرالمؤمنين با غلامش به بازار مىرود پيراهنى براى خودش مىخرد و پيراهنى براى قنبر، يكى از دو پيراهن دو سه درهم گرانتر بود، آن پيراهنى كه بهتر و گرانتر بود به قنبر داد، قنبر عرض كرد آقا من خادم و غلام شما هستم، شما مولاى من و علاوه خليفه مسلمينيد، آن پيراهنى كه بهتر است سزاوار است شما بپوشيد (حاصل روايت منقوله از قول امام) در جواب فرمود: من از خداى خودم خجالت مىكشم كه خودم را بر تو ترجيح دهم.
از جهت خلقت در دستگاه آفرينش على هم مخلوق است چرا خودش را مقدم بر قنبر قرار دهد، به حسب خلقت فرقى ندارد، بله خدا فضلهائى به على كرده، خدا مقامهائى به على داده اين مقامها سبب كبر نمىشود، اگر سبب كبر شود كه مقامى نيست به عكس است بدانيد اگر مقامها خدائى شد كبر كه نمىآورد بلكه تواضع را بيشتر مىكند.
در تفسير آيه شريفه آمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء(۴۶۵) رسيده كه رسول خدا خواند اشاره به على كرد آن مضطرى كه خداى را بخواند، خدا او را اجابت مىكند و بعد خليفهاش قرار مىدهد يعنى علىعليهالسلام تا مهدى كه حضرت حجت يكى از القابش مضطر است، اين المضطر الذى يجاب اذا دعا احتمالاً رسول خدا اشاره به على كرد يعنى يا على توئى مصداق اين آيه، مضطرى كه خدا اجابتت مىكند و تو را خليفه و امام قرار مىدهد، در روايت دارد كه على لرزيد كوچك شد قدرى هم خودش را عقب كشيد.
حالا اگر كسى اهل نفس و هوى باشد وقتى به او بگويند شما خليفه مىشويد، باد مىكند خوشحال مىشود، على عاقل روزگار است مىداند اين خلافت و امامت خدائى است لذا شرمسار مىشود، من اميد نداشتم كه خدا چنين مقامى به من بدهد و بعد ترس از اينكه آيا از عهده خدمت برمى آيم آيا مىتوانم انجام وظيفه بدهم.
بعضى افراد اين چند روز تلفن مىكنند كه تبريك مىگوئيم اول من توجه نداشتم، تبريك براى چه به خيالم چيز تازهاى شده است پرسيدم چه شده پاسخ دادند چون شما براى مجلس خبرگان انتخاب شديد گفتم وا عجبا تكليفى روى دوش من بدبخت آمده است، مگر ما عقب مقامى مىگشتيم؟! مگر عقب شهرتى مىگشتيم؟! خاك بر سر من اگر من طالب مقام باشم، واى بر من اگر بخواهم منصبى را، مقامى را اسم و رسمى را بگيرم، مجلس خبرگان يعنى عدهاى بيايند براى خدا جان بكنند زحمت بكشند قوانين اسلام را پياده بكنند چقدر زحمت دارد؟
غرض آنكه آدمى حواسش به خودش باشد تقوى الله را فراموش نكند، هيچ وقت رياست نخواهد، بلند پروازى خلاف تقوى الله است.
مكرر شنيدهايد كه روزى امام هفتم ما موسى بن جعفرعليهالسلام بنابر آنچه در كتاب مجالس المؤمنين ذكر شده است در كوچه بغداد رد شد در يك خانهاى كه معلوم بود خانه يكى از اعيان است و صاحبخانه از مترفين يعنى از خوشگذرانها است از داخل خانه صداى ساز و رقص مىآمد، آقا موسى بن جعفر لحظهاى تأمل كرد، كنيزى در خانه را باز كرد مىخواست آشغالى كه در منزل بيرون بريزد فرمود اين خانه كيست؟ عرض كرد آقا اين خانه بشر است فرموده بنده است يا آزاد است؟ گفت آزاد است حاصل آنچه از آقا نقل شده است امام فرمود آرى اين شخص بنده نيست اگر بنده بود وضعش غير از اين بود.
اگر چنانچه بخواهيد بندگى را ببينيد چطور است سيدالكونين عبد حقيقى الهى محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم در روايت دارد خانمى از خانمهاى مدينه در مسيرش ديد روى خاك نشسته است و مثل غلامان زانو را بغل گرفته است و غذا مىخورد خانم رسيد سلام كرد، عرض كرد يا رسول الله جلست جلسه العبيد... شما مثل غلامان روى خاك نشستهايد، مثل غلامها خوراك مىخوريد، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود ومن اعبد منى كيست از من بندهتر باشد؟ مگر بايد غلام و بنده كسى باشد، بنده مولاى واقعى رب العالمين واشهد ان محمد عبده و رسوله و لذا فرمود كه من تا آخرم عمرم خاك نشينى را ترك نمىكنم زيرا خود خاك نشينى شعار عبوديت است، نشانه بندگى است كه بفهمى اولت از خاك آفريده شدى منها خلقناكم همين خاك بود كه ماده غذائى شد پدران ما خوردند نطفه ما منعقد گرديد وفيها نعيدكم بعد از چندى هم به همين خاك برمىگردى، مىشوى خاك ومنها نخرجكم تاره اخرى و دوباره از همين خاك بلندت مىكنند براى روز قيامت اين اول و آخر را آدمى بايد يادش نرود تا حقيقت عبوديت در او پيدا شود، تا تقواى او درست گردد.
حضرت اميرالمؤمنين علىعليهالسلام وقتى به مدائن رسيد اهل مدائن آمدند استقبالش تا آقا وارد شد همه نسبت به آقا علىعليهالسلام دستها را به سينه گذاشته تعظيم كردند، آقا فرمودند اين چه وضعى است؟ گفتند ما در برابر سلاطين هميشه چنين بوديم، احترامى است كه به سلطان مىكنيم فرمود اين عمل شما براى خودتان بد است براى من هم بد است اما براى شما بد است زيرا ذلتى است براى شما - ذلت ملت است كه در برابر طاغوتى چون محمدرضاى خونخوار تعظيم كنند، اين كار را نكنيد آبروى اسلام را نبريد و اما براى من هم بد است نفس آدمى احترام را دوست دارد وقتى كه برايش تعظيم كنند خودش را گم مىكند براى خودش شأنى قائل مىشود.(۴۶۶)
بنده بايد يادش نرود بندگى خدا را، مطيع رب العالمين نبايد فراموش كند، مسلمانان، خدا يادتان نرود شما را غرور نگيرد.
بعضى از علماى اخلاق مثالى زدهاند مىگويند وقتى از اوقات در بغداد درويشى از مارگيرها اژدهائى را صيد كرده بود براى تماشا كنار دجله بغداد آورد، مردم براى تماشا مىآمدند گويند اين اژدها سر ما زده شده بود نه اينكه مرده بود.
بدبخت صياد به خيالش اژدهاى مرده است دمش را گرفت گذاشت روش دوشش مىكشانيد و مىآورد، اژدها نمرده لكن سرما زده و خطرى ندارد، بالاخره اهل بغداد خبر شدند آمدند براى تماشا كه ناگهان ابرها متفرق شد، سوزش آفتاب تابيد بر بدن اژدهاى سرمازده، كم كم بدنش گرم شد يك دفعه تكانى خورد، اولين كسى را كه طعمه خودش كرد همان صياد بود، بعد جمعيت مىخواستند فرار كنند گروهى روى هم ريخته بعضى در شط غرق شدند عده زيادى زير دست و پا از بين رفتند و عدهاى هم طعمه اژدها شدند بالاخره اژدها جان گرفته صيد خودش را كرد.
گويند نفس آدمى، اژدها است.
نفس اژدهاست او كى مرده است |
از غم بى آلتى افسرده است |
نگاهش كن كه آمده مسجد مثل بچه آدم نشسته، بگذار خداى نكرده دو سه ميليون پول گيرش بيايد يا مقام و منصبى گيرش بيايد اگر دل شكسته پيدا كرد، حالا كه مىبينى نفسش مثل مار سرماخورده است، تسليم است، وقتى من بالاى منبر مىگويم بگو يا الله با حالت گدائى مىگويد يا الله، مىگويم از گناهانت بگو الهى العفو، راستى اشكى هم مىريزد مىگويد الهى العفو ولى خداى نكرده اگر مقامى و پولى گيرش بيايد هر چه بگويد آقاى فلانى بيا از گناهانت بگو الهى العفو، مىگويد آقا مگر من چكار كردهام؟!!
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به و يغفر لكم والله غفور رحيم لئلا يعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شىء من فضل الله و ان الفضل بيدالله يوتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم (۴۶۷) .
عرض كردم كمتر موضوعى است كه به قدر تقوا در قرآن ذكر و تأييد شده باشد در شرح تقوى الله - ديروز بياناتى ذكر گرديد امروز به بيان ديگر: تقوا عبارت است از تعهد، مسؤوليت الم عهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان اگر كسى متعهد شد كه اطاعت نكند تنها اطاعت رحمن كند مىشود متقى، گناه نكند، هواپرستى نكند، در مقابل خدا، او را غرور نگيرد آدمى به قدرى نفسش پست است كه گاهى مقابل خدا مىايستد، خصوصاً در حال خشم، اصلاً منكر خدا مىشود از بس نفس آدمى عنود و لجوج است(۴۶۸) در حالتى كه اگر رجوع به عقل خودش مىكرد مىديد از هر واضحى واضحتر، وجود رب العالمين است از هر حقى حقتر قيامت و ثواب و عقاب است، دوزخ و بهشت است، تو دارى پشت به بهشت حركت مىكنى، دارى با حيوانات سر و كار پيدا مىكنى، روز قيامت هم به همان صورت حيوانات محشور مىشوى فرمود اين مردم محشور مىشوند به صورتهاى زشتى كه خوك و ميمون نزد آن زيباست(۴۶۹) به قدرى زشت مىشود كه از هر جانورى موحشتر مىشود، در همان حال كه خودش را مىبيند صيحه مىزند.
راه آدمى راه تعهد است، بى بند و بارى راه حيوانيت است هر متقى بايد متعهد شود بنده باشد نه آقائى بكند، بنده خدا باشد، هواپرستى نكند.
براى شواهد عرضم دو كلمه از علىعليهالسلام بگويم ان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيره معاد و عنق من كل ملكه و نجاه من كل هلكه(۴۷۰) هر كس متعهد شد تقوى را رعايت كند تقوا كليد براى هر كار راست و درستى است، هيچ انحرافى هم ندارد، هيچ اشتباهى ندارد، زيرا راه تعهد را پيموده است و ذخيره معاد خوشا به سعادتت - گور، قبر، قيامتت، اى شخص متعهد تمام عاقبت كارت گلستان است رسول خدا فرمود: قبر آدمى گودالى است گودالهاى جهنم يا بستانى از بوستانهاى بهشت(۴۷۱) تا شخصى كه مرده چطور شخصى بوده است اگر انسان متعهد مرد گورش بستان و اگر بى بند و بار مرد، گورش گودال جهنم است عتق من كل ملكة اگر انسان متهد شد از آثارش اين است كه از هر قيدى آزاد مىشود، بنده خدا شده و از همه چيز آزاد شده است گاه شخص غلام ثروت و مال است، بعضيها مالكشان زن است زيرا متعهد نيستند تا جائى كه مالك دينش هم مىشود دينش هم مىشود چون اسير پول يا رياست است هر چه ديكتاتور گفت: بايد انجام دهد، زيرا مالكش هست، تا مالك دينش هم مىشود، تمام ساواكيهاى ايران هم مالكشان ديكتاتور بود، حتى دينشان هم او بود.
مگر مرحوم سعيدى عالم، فاضل، متقى چه كرده بود كه او را كشتند، اين سيد بزرگوار بر اثر اينكه فقط اعلاميهاى بر عليه آمريكا داده بود ساواكيها او را گرفتند، زندان كردند و كشتند و بعد جنازهاش را برده و نگذاشتند مجلس ختمى گرفته شود تمام ساواكيها مالكشان شاه بود، مالك شاه هم آمريكا بود، مگر كسى بود كه آزاد باشد؟ همين شاه مخلوع ايران ملك طلق آمريكا بود، آمريكا هم مالكش شيطان است.
خدا مالك است و بس، هر كس از ملك خدا بيرون رفت يعنى متهد نشد براى خداى خودش، بنده هر بى سروپائى مىشود تا انيكه بنده زنى مىشود، واى، از بى بند و بارى آدمى، صد فرياد از خروح از تعهد عنق من كل ملكه.
از سال گذشته، سنه ۵۷ كه ملت ايران بنا به تعهد گذاشتند، بنا گذاشتند كه حرف خدا را بشنوند و حرف خدا را بشنوند و حرف رهبر الهى يعنى امام خمينى را اطاعت كنند اين همان تعهد است البته مگر افراد انگشت شمارى، سى و پنج ميليون نفر قريب به اتفاق همه متعهد شدند فرمان، فقط فرمان امام خمينى و واقعاً عمل هم شد ديديد ملت ايران آزاد شديد، اى ملت كه زير چنگال آمريكا و انگليس بوديد، ديديد آقا شديد، ديديد همه آنها گريختند چون گريختن الاغها از شيرها(۴۷۲) اين نتيجه تعهد شما بود.
و آمنوا برسوله نه معنيش آن است كه بگوئى اشهد ان محمداً رسول الله اينكه در مرتبه اول است كه در همان خطاب يا ايها الذين آمنوا است آيا مىشود گفت اى مسلمانان گواهى دهيد كه رسول الله پيغمبر است، اينكه در هر مسلمانى نهفته است، آمنوا برسوله كه خصوصاً مىفرمايد: راجع به ولايت است، يعنى مسلمان اينطور ايمان بياور كه هر حكمى كه اين پيغمبر كرد روى سر بگذارى چون و چرا نكنى، چه در احكام و چه در جهت ولايت در امور اجتماعى، يعنى اگر پيغمبر گفت نماز صبح دو ركعت است فوراً بايد همه اطاعت كنند و اگر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود الان برويد براى جنگ همه بايد اطاعت كنند، اگر فرمود رئيس قشون بايد اسامه، جوان هجده ساله باشد واجب است بر همه ايمان بياورند، اگر كسى فضول كرد و گفت اين جوان است تا پير مردها و تجربه كردهها هستند نبايد اسامه هجده ساله بيايد پس اگر چنين شد ايمان به رسول نياورده است. اسامه بن زيد كه هجده ساله است هر كسى كه سرپيچى كند از لشكر اسامه حق اعتراض ندارد.(۴۷۳)
اگر برايت ثابت شد كه رسول خدا است پس تمام كارهايش درست است، پشت سرش هم اگر گفتى نه تا ايراد گفتى كارت خراب است، در هر موردى از موارد باشد آمنوا برسوله امام و نايب امام هم همين حكم شامل حالشان مىشود، نه فقط عمل به رسالهاش واجب است بلكه اگر امام فرمود به مجلس خبرگان رأى بدهيد، بر همه واجب است اطاعت كنند، كسى نمىتواند فضولى بكند بگويد آقا حالا صلاح نيست. اينها تمام خروج از ولايت است، نايب امام داراى همان ولايت امام است، ولايت امام همان ولايت رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم است ولايت رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم نه فقط بيان احكام است، در جهات حكومتى خصوصاً در اجتماعى هم اطاعتش واجب است آمنوا برسوله در جهت اطاعت.
جان دين، ولايت است، به خدا: هر كس ولايت ندارد دين هم ندارد، ولايت يعنى حكومت خدا بر نفس و هوا، هر كس به ميل نفسش كار مىكند دين ندارد، هر كس با ولايت كار مىكند، بايد ميل خودش را كنار بگذارد، صلاح انديشى خروج از ولايت است و حقيقتش خروج از ولايت است و حقيقتش خروج از دين است، ملت ايران حواسشان به خودتان باشد ان شاء الله از اعطات رهبر الهى خودتان امام خمينى، كه خدا برايتان قرار داده است بيرون نرويد، همه با هم يكى باشيم، اختلافات را كنار گذاريد اگر كسى هوى و هوس دارد نصيحتش كنيد، خيرخواهى كنيد، بگوئيد هوسرانى حرام است رياستطلبى حرام است، دنبال مقام گشتن حرام است فقط دنبال خدمتگزارى، خدمت به كشور به اسلام، به مسلمين، برويد.
يؤتكم كفلين من رحمته - اى مؤمنين، مسلمين اگر اهل تقوا شديد و ولايت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را قبول كرديد، ايمان قبلى كه قبول ولايت است - رسول الله، امام، نايب امام، قبول ولايت يعنى حكومت خدا، هواى نفس را كنار گذاشتن، اگر چنين شد:
يؤتكم كفلين من رحمته دو بهره از رحمت به شما مىدهيم بهره اول براى اصل ايمانتان. خود ايمان خيلى ثواب دارد، ايمان قلبى كه آدمى در دلش باشد دوم هم تقوى الله آنهائى كه علاوه ايمان تقوى الله هم داريد زحمت مىكشيد، پشت پا به نفس و هوا مىزنيد، ترك گناه مىكنيد، خدا به تمام اعمال شما اجر مىدهد كفلين يعنى نصيبين دو بهره نصيب شما مىگردد.
و يجعل لكم نوراً در برابر ولايتتان در برابر اينكه پشت سر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ايستاديد، پشت سر علىعليهالسلام پشت سر نايب علىعليهالسلام ، حق را رها نكرديد، خدا هم نورى به شما مىدهد كه به آن راه بپيمائيد تمشون به هم الان و هم در قيامت نورى به شما مىدهد و موقعى كه مىخواهى از صراط رد شوى.(۴۷۴)
همين الان كه راه مىروى، با نور راه مىروى، نفهم نيستى اى كسى كه محكم پشت سر حق ايستادى نفس و هو را رها كردى اگر متوجه حق هستى، حق شناس مىشوى، ثابت مىمانى، ظلمت را تشخيص داده، خوب و بد را تشخيص مىدهى، نور پيدا مىكنى، در دام شيطان انس و جن نمىافتى اما اى گروهى كه امام خودتان را رها كرديد، يقين بدانيد شما در تاريكى هستيد، طعمه هر بى سروپائى مىشويد هم دست راست و هم دست چپ گروه پيدا شده است، در روزنامهها كه مىخوانيد اين گروه گروه شدنها تمام تاريكى اندر تاريكى است.
پس مؤمن متعهد كه ولايت پيغمبر و امام را پذيرفته باشد براى اين چنين شخصى يعجل لكم نوراً آنهائى كه صد در صد تقوا دارند هم ايمان دارند هم ولايت و پيروى از رهبرشان (امام خمينى) را هم رها نمىكنند وقتى شناختند كه اين بزرگتر و نايب امام است هواى نفس ندارد رهايش نكردند، چنين اشخاصى روشن هستند، در نور الهىاند.
هر كس در دام شيطان مىافتد، به واسطه اين است كه نور ندارد نمىبيند و نمىفهمد.
ويغفرلكم و مغفرت خداى هم براى شما است. علاوهاى آنهائى كه ايمان آوردهايد، اى كسانى كه قبول ولايت كرديد، خدا به واسطه همتتان، تعهدتان، تقيدتان قبول ولايتتان علاوه بر اينكه در دنيا به شما نور مىدهد، دو بهره از رحمت مىدهد در آخرت هم آمرزش خود را شامل حالتان مىكند.
الهى چنان كن سرانجام كار |
تو خشنود باشى و ما رستگار |
آمرزش خدا بزرگ است، عيوب نفس بيشمار است، گناهان آدمى به حساب نمىآيد. والله غفور رحيم و خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است.
لئلا يعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شىء من فضل الله و ان الفضل بيد الله يؤتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم(۴۷۵) .
بعضى گفتهاند: لاء زائده است يعنى ليعلم اى ليعتقد و بعضى گفتهاند كه لاء نافيه است يعنى لئلا يعتقد اهل الكتاب، خداى عالم به مسلمانى كه متعهد شدند، به مسلمانى كه قبول ولايت كردند، نور و روشنائى مىدهد، دو نصيب از رحمت به آنها مىدهد تا يهود و نصارا خيال نكنند كه مسلمانان از فضل خدا دورند.
اى يهود اى نصارا، بدبختها دور از اسلام هستيد، دور از گلستان گلزاريد، از گلزار محمدىصلىاللهعليهوآلهوسلم خبر نداريد، به خيالتان كه مسلمين چيزى نيستند. بله شما دين تشريفاتى داريد، بيهوده است. تورات و انجيل به فارسى ترجمه و چاپ شده است، كسى بخواند، از خنده نمىتواند خودش را بگيرد مسخره است اغلبش قصههاى دروغ، تهمت هائى به پيغمبران، جسارت به مقام انبياء با كمال بيشرمى نوشته است: لوط با دخترش زنا كرد... اى لعنت خدا بر نويسنده تورات فعلى. عجيب است آن وقت مىگويند نحن انصارالله - احباء الله - اولياء الله. مسيحىها هم كه خرابترش كردهاند مىگويند ابناء الله ما هم پسران خدا هستيم.
آنگاه با يك عالم غرور، جهل مركب به مسلمين به نظر حقارت نگاه كرده، خيال مىكنند كه مسلمين از معارف بى خبرند. اى يهود و نصارا كه بى خبريد، خداى عالم چه فضلهائى به مسلمانان داده است چون دوريد نمىدانيد، ولكن خبردار شويد بدانيد هر مسلمان متعهدى در نور است، سر تا پا نور و روشنائى است. شما بدبختها از سر تا پا در ظلمتيد، از اسرار خلقت در حيرتيد، دنيا را ايستگاه قرار دادهايد از زندگى انسانى بى خبريد، نمىفهميد زندگى انسانى يعنى چه؟ يا اينكه آمريكا بمب درست كند بفرستد به اسرائيل، بريزند جنوب لبنان را به آتش و خون بكشند. آيا اين آدميت است؟ كارتان اسلحه سازى و آدمكشى است پس وحشى هستيد، توطئه مىكنيد تا اسلحهها فروش برود و شما پولدار شويد.
رسد آدمى به جائى كه به جز خدا نبيند شما به جز پول فانى آيا چيزى ديگر مىشناسيد؟
بسم الله الرحمن الرحيم
لئلا يعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شىء من فضل الله و ان الفضل بيد الله يوتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم (۴۷۶) .
كلام در اين آيه شريفه بود كه آخرين آيه از سوره الحديد است عرض شد به طور اختصار لاء در لئلا را بيشتر از مفسرين زائد گرفتهاند كه براى تأكيد آورده شده است لئلا يعلم يعنى ليعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شىء من فضل الله يعنى ما نسبت به مسلمين آنهائى كه متعهد باشند و آنهائى كه مطيع رسول باشند دو بهره از رحمت داديم كه در نور حركت نمايند تا اينكه يهود و نصارا بدانند فضل خدا به دست آنها نيست چون يهود معتقد بودند نبوت مختص به ماست در غير ما نبوت نخواهد بود بلكه گويند و مىگويند و متعقدند كه اين يهود و اسرائيلى كه هست آقاى روى كره زمين هستند هيچ كس از بشر بر يهود تفوق ندارد آقاى زمين يهود است و نبوت كه رشتهاى از فضل خدا است مختص به يهود است.
مسيحين هم قريب به همين حرفها را دارند، آنها هم گويند كه روى كره زمين از مسيحى شريفتر كسى نيست، نبوت در بين ما بوده، بلكه بالاتر از نبوت، خدائى، بطورى كه امت عيسى ابناء اللهاند، احباء اللهاند، اولياء اللهاند، فضل خدا مختص به مسيحين هست، اين آيه شريفه مىخواهد بفرمايد نه يهود نه مسيحى، اى اهل كتاب تمامتان بدانيد فضل خدا و نبوت در دست شما نيست، نورى كه آدمى به آن حركت كند يعنى روشن باشد، دانا شود، از حيرت بيرون بيايد بفهمد راز آفرينش را، هدف از زندگى را بداند، كجا بوده و كجا خواهد رفت را بداند، الان كه در راه سعادت است، سعادت يا شقاوت را ببيند، اين نور رشتهاى است از فضل خدا كه نه در دست شماست اى يهود، و نه در دست مسيحيين و نصارا هست.
اين بيچاره اصلش از كتاب آسمانى چيزى در دست ندارند در محل خودش به مدارك خود يهود و نصارا ثابت شده است كه اين تورات و انجيل فعلى هيچ كدام تورات و انجيل اصلى نيست.
تورات اصلى بر جناب موسى نازل گرديد بو بخت النصر بعد از آنكه بيت المقدس را خراب كرد، آتش سوزى كرد، هر چه تورات بود آتش زد يك صد و پنجاه سال بعدش عزير محفوظات خودش را چيزهائى كه در حافظهاش بود به عنوان تورات نوشت و بعداً داستانهائى را به آن اضافه كردند، كاش داستانهاى صحيحى بود قصه هائى كه از عقل دور است افتراها به پيغمبرها!
همچنين انجيل پس از آنكه جناب عيسى از بين نصارا رفت و به قول مسيحيين كشته شد پنجاه و نه سال پس از مسيح متى انجيلى نوشت آنچه را كه در خاطر داشت نوشت به انجيل متى مشهور شد بعد از صد سال ديگر مرقس پيدا شد او هم انجيلى نوشت، چندى بعد از او يوحنا پيدا شد، خلاصه تا بيست انجيل نوشته گرديد كه اخيراً يعنى در دو سه قرن قبل پاپ وقت، كشيشها را جمع كرت و بررسى كردند چند تا از آن انجيلها را كه مناسب نديدند باطل كردند، از بين بردند مثل انجيل برنابا چون در انجيل اين شخص چند مطلب حق بود و تطبيق به دين اسلام مىكرد ممنوع كردند و بقيه را به صورت كتاب تمامى به نام عهد جديد در برابر عهد عتيق كه تورات باشد منتشر كردند.
خلاصه آنچه به دست اينها است كتاب آسمانى نيست گفتهها و نوشتههاى افرادى است كه بعد از پيغمبرشان انشاء كردند قصه گوئى كردند محفوظاتشان را زياد كردند نه وحى خدا است.
مسلمانان بايد از شوق در پوست نگنجيد، مسلمانند كه در دستشان عين وحى خداست، بدون اينكه يك كلمهاى به آن اضافه شده باشد و آن هم قرآن مجيد است، همان قرآنى كه بر خاتم انبياء محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل گرديد.
تمام طبقات مسلمين با اين همه اختلاف هفتاد و سه فرقه هر فرقهاى هم صدها گروه، تمام گروههاى مختلفه همه با هم مىگويند اين قرآن است اين قرآنى كه در صدر اسلام بود همين است يك واوى به آن اضافه نشده است، فضل خدا كه نبوت است، فضل خدا كه نور ايمان است، در دست مسلمانها است، نه شما بيچارهها.
لئلا يعلم اهل الكتاب يعنى ليعلم اهل الكتاب اهل كتاب بدانند الا يقدرون على شىء من فضل الله توانائى ندارند بر چيزى از فضل خدا و ان الفضل بيد الله يوتيه من يشاء هر چه هست در دست خودش است به هر كه خواست مىدهد والله ذوالفضل العظيم خداوند داراى بخشش بزرگ است اين را بيشتر از مفسرين گفتهاند.
لكن برخى از محققين خصوصاً صاحب كتاب آلاء الرحمن فاضل بزرگوار نراقى اعلى الله مقامه اين بزرگمرد مجتهد عظيم الشأن در مقدمه تفسيرش خوب بيان كرده است.
مىفرمايد قرآن يك حرف زيادى ندارد آنچه مفسرين مىگويند ما و لاء زائده يا براى تأكيد نفى، اشتباه مىكنند در چندين جا لا اقسم بيوم القيمه - لا اقسم بالنفس اللوامه مىگويند لاء زائده است - ايشان مىفرمايد: زائده با قرآن جور در نمىآيد، زائده منافى با فصاحت و بلاغت است.
يك حرف زيادى در قرآن نيست اى كسى كه مىگوئى لاء زائده است بايد معنى را بفهمى، نه چون معنايش در ذهنت نمىآيد بگوئى زائده است، كمى دقت كن، تا معنى لاء را بفهمى، خلاصه تمام لاء هائى كه گفتهاند زائده هست، ايشان مشروحاً مىفرمايد: معنيهاى صحيح دارد از آن جمله همين آيه است لئلا يعلم اهل الكتاب مىفرمايد: لاء نافيه است صاحب الميزان هم همين را مىفرمايد:
يعلم به معنى اعتقاد و زعم است لئلا يعتقد اهل الكتاب لئلا يزعم اهل الكتاب تا اينكه گمان نكنند، خيال نكنند اهل كتاب (يعنى يهود و نصارا) كه مىگويند مسلمانان از فضل خدا بى بهرهاند بنابراين اگر لاء نافيه باشد لا يقدرون ضمير برمىگردد به مؤمنين لئلا يزعم اهل الكتاب الا يقدر المؤمنون على شىء من فضل الله يعنى ما به مسلمانها قرار داديم، نور داديم، معرفت داديم تا اينكه يهود و نصارا خيال نكنند اينها چيزى ندارند، خيال نكنند كه از مقام نبوت بى بهرهاند، به عكس است نه چنين است هر چه فضل است پيش خدا است، خدا هم به هر كه خواست مىدهد.
ان الفضل بيد الله يؤتيه من يشاء تو كه مىگوئى ما اولياء الله هستيم، ابناء الله هستيم، اينها خيالهاى تو خالى خودتان هست، خيال هائى هست كه خودتان بافتهايد.
در آيهاى، خوب اين معنى را آشكار فرموده است(۴۷۷) اى يهوديها هر چه مىخواهيد بگوئيد ما اولياء الله هستيم، اى مسيحىها هر چه مىخواهيد بگوئيد ما احباء الله و ابناء الله هستيم.
(اى مسلمان هر چه مىخواهى بگو: من شيعه على هستم، من نوكر اما حسينم) تمامتان بى ربط مىگوئيد، نه شما مسلمانها و نه نصارا و يهوديها تمام اين حرفها بى منطق است، برهان ندارد.
شتر در خواب بيند پنبه دانه خواب براى خودتان مىبينيد دلتان را خوش مىكنيد كه ما شيعه هستيم، آنها دلشان را خوش مىكنند كه ما تابع عيسى هستيم، يهود هم دلشان را خوش مىكنند كه ما تابع موسى هستيم تمامتان بى خود مىگوئيد.
اصل مطالب من يعمل سوءا يجزبه هر كدام از شما كه گناه كرديد جزايش همراهش هست، اگر دزدى كردى خواه مسلمان، خواه يهودى، خواه نصرانى باش، عذاب خدا پشت سرش هست، نمىتوانى بگوئى من شيعه على هستم، هر كس مىخواهى باش، گناه كه كردى جزايش سر جايش هست اثر وضيعتش هست آيا مىشود مال يتيم بخورى آتش نشود؟! اثر وضعى است، شراب بخورى مست نشوى، هر چند مىخواهى بگو من شيعه هستم هر كس كار بدى كرد جزايش ثابت است هر كه مىخواهد باشد، مسلمان، يهود، مسيحى، شيعه، هيچ تفاوتى ندارد در برابر عدل الهى، در قانون عدل الهى هيچ چيز فاصله نمىتواند بشود، تبعيض در برابر قانون الهى نيست.
روايتى دارد كه دزدى پس از ثبوت دزديش در حضور پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم حكم حدش جارى شد، به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اعتراض شد، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم (حاصل روايت منقوله) فرمود اگر دخترم فاطمه هم دزدى كند دستش را مىبرم(۴۷۸) يعنى در برابر قانون خدا اولاد پيغمبر، شيعه على، حسين حسين - گو، سيد، آشيخ، اين حرفها نيست، همه يكنواخت است در برابر قانون الهى - مثلاً غيبت، لاشخورى است، آتش زننده است تهمت هلاك كننده است غرضم غرور نصارا است، غرور مسيحين است كه اينها مغرور بودند مىگفتند فضل خدا پيش ما است هر عطائى از عطاهاى خدا مال ما است، بهشت مال ما است.
مسيحيينى مىگويند جناب عيسى را به دار زدند، بعد خاكش كردند از توى گور در آمد به جهنم رفت، سه شبانه روز در جهنم ماند كه بعد يك نفر از امتش هم جهنم نرود، اينها مزخرفات است، اصلاً دين را بازيچه قرار دادهاند.
خيال نكنند مؤمنين از فضل خدا بى بهرهاند، هر فضل خدا كه هست از اين طرف است، خدا هم به كورى چشم شما به مسلمانان قرآنى داد كه نور مطلق است، علم مطلق است، آنچه مزخرفاتى كه در دسترس شما هست رسوا كننده است تا بدانند فضل خدا پيش آنها نيست، بدانند كه مؤمنين از فضل خدا بهرهها دارند و ان الفضل بيد الله يوتيه من يشاء فضل خدا كه آثار نبوت، معارف اليه و كمالات انسانيه كه از جمله آنها نورى است كه خدا به هر مؤمن خالص و متعهدى مىدهد.
والله ذوالفضل العظيم راجع به فضل جملاتى بگويم.
اولاً در لغت هم به معناى زيادى است و هم به معناى عطيه است عطاء و بخشش را فضل گويند، هدايا و تحف از هر كس كه سر مىزند به مقدار دارائى و همت هديه دهنده است يك وقت هديه دهنده فلان شخص فقير است، يك وقت فلان شخص متمكن درجه يك است يك وقت هديه دهنده، فلان بخيل است، يك وقت هديه دهنده حاتم طائى زمان است.
هداياى بشر روى اين موازينى است كه گفتم پس هديه رب العالمين عطيه خدا به مقدار عظمت خودش و به مقدار مكنت و دارائى خودش خواهد بود، لذا تعبير از فضلش به فضل عظيم شده است فضل خدا خيلى بزرگ است، خيال نكن مثل عطاياى مادى است، عطاهائى كه اهل دنيا مىكنند، سلاطين مىدهند اينها چيزى نيست، عطاى خدا عطاى باقى است در دنيا و عالم ماده هر صاحب جود و كرمى آنچه بدهد باز فانى است درجه آخرش كاخى هم به تو بدهند، آخرش بايد به سوراخ گور تو را ببرند اگر نداشتى بهتر بود زيرا هر گاه تو را مىخواهند ببرند حسرت بزرگى مىخورى.
جهان آن به كه عاقل تلخ گيرد |
كه شيرين زندگانى سخت ميرد |
هر كس كاخش مجللتر است، مرگش سختتر است آن روزى كه مىخواهند از كاخ بيرونش بياورند چه بر سرش مىآيد.
عطاى خدا غير از مخلوق است، عطاى خدا بزرگ است. به هر كس داد پس نمىگيرد، مگر خود طرف لياقتش را نداشته باشد، نور و مقام به هر كس داده شد پس گرفته نمىشود، مگر خودش كثافتكارى كند، خرابش كند.
عطيه باقى است والله ذوالفضل العظيم حالا اين فضل عظيم كه در اين آيه شريفه بيان فرمود خدا فضل عظيمش براى كى شد؟ براى هر مؤمن به خدا و رسولى كه متعهد باشد، اگر كسى مسلمان شد مؤمن به خدا شد، مؤمن به رسول هم شد، تسليم حكم خدا و رسول شد متعهد شد اگر چنين شد فضل عظيم خدا براى اوست، نور خدا با او است يجعل لكم نوراً تمشون به در دنيا با نور حركت مىكند، در تاريكى جهل، بيخبرى و بيخردى نيست، در روشنائى عقل است بلكه در روشنائى ولايت و هدايت است، مىفهمد چكار مىكند.
پايان
۱) و لنبلونكم بشىء من الخوف... اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون سوره بقره آيه ۱۵۶.
۲) سوره بقره، آيه ۱۸۳.
۳) يعلمهم الكتاب و الحكمة. سوره بقره آيه ۱۲۹.
۴) و يأكلون كما تأكل الانعام. سوره محمد، آيه ۱۲.
۵) و حملنا هم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلاً.
سوره اسراء، آيه ۷۰.
۶) انى جاعل فى الارض خليفة. سوره بقره، آيه ۳۰.
۷) انا عزضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حمله الانسان انه مان ظلوماً جهولاً. سوره احزاب، آيه.
۸) سوره حج، آيه ۱.
۹) سوره بقره، آيه ۱۸۳.
۱۰) خطبه رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم در فضيلت رمضان، مفاتيح، ص ۱۷۱.
۱۱) و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين سوره اسراء، آيه.
۱۲) ثم كان عاقبة الذين اساؤا السواى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزون سوره روم، آيه ۱۰.
۱۳) فيا غوثاه ثم اغوثاه بك يا الله من هوى قد غلبنى و من عدم قد استكلب على دعاى حزين، حاشىمفاتيح الجنان، ص ۵۸۱.
۱۴) و اما ينزنك من الشيطان نزع فاستعذ بالله. سوره اعراف، آيه ۲۰۰.
۱۵) و لقد همت به وهم بها لولا ان رأى برهان ربه سوره يوسف، آيه ۲۴.
۱۶) مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى، ص ۳۸۶ و ص ۴۰۱.
۱۷) مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى، ص ۳۸۶، و ص ۴۰۱.
۱۸) سوره احزاب، آيه ۵۶.
۱۹) لئالى الاخبار، جلد ۳، ص ۳۴۶، حديث ۱۲.
۲۰) كيف الكيف فلان يقال له كيف و اين الاين الاين فلا يقال له اين.
۲۱) يا من فى الممات قدرته كتاب مفاتيح الجنان (دعاى جوشن كبير)، رقم ۴۳.
۲۲) كتاب مفاتيح الجنان، تعقيبات نماز (عصر. )
۲۳) انا الذى عصيت جبار السماء انا الذى اعطيت على معاصى الجليل الرشا انا الذى حين بشرت بها خرجت اليها اسعى انا الذى امهلتنى فما ارعويت و سترت على فما استحييت و عملت بالمعاصى فتعديت و اسقطتنى من عينك فما باليت.
دعاى ابى حمزه ثمالى، مفاتيح، ص ۱۹۰.
۲۴) كتاب مفاتيح الجنان، دعاى افطار.
۲۵) لا ستراحة الأنفس...، والمومن يعتبر عندها. مصباح الشريعة، باب ۵۹، ص ۱۲۶. ۲۶) اللهم كما اطعمتنيه طيبا فى عافية فاخرجه منى خبيثا فى عافية فيالها من نعمة لا يقدر القادرون قدرها.
وسائل كتاب طهارة، ج ۲، ص ۲۱۷.
۲۷) الحمدلله الذى اماط عنى الاذى و هنأنى طعامى و شرابى و عافانى من البلوى. جامع الاحاديث، جلد ۲، ص ۱۹۴، حديث ۷.
۲۸) اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيباً.
سوره بنى اسرائيل، آيه ۱۴.
۲۹) الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم.
سوره آل عمران، آيه ۱۹۱.
۳۰) اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله و ذروالبيع.
سوره جمعه، آيه ۹.
۳۱) من جاء بالحسنة فله عشر امثالها
سوره انعام، آيه ۱۶۱.
۳۲) اصول كافى، ج ۲، ص ۳۵۸، ح ۱۴.
۳۳) للصائم فرحتان فرحة عند الافطار و فرحة عند لقاء الله.
وقايع الايام، ص ۴۲۲.
۳۴) كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى ألايام الخالية.
سوره حاقة، آيه ۲۴.
۳۵) تفسير برهان، ج ۱، ص ۴۴ و ص ۴۵.
۳۶) تفسير برهان، ج ۱، ص ۴۴ و ص ۴۵.
۳۷) اولم يروا الى الطير فوقهم صافات و يقبضن ما يمسكهن الا الرحمن. سوره ملك، آيه ۱۹. ۳۸) ان اميرالمؤمنينعليهالسلام حين اتاه سلمان و هون مغط رأسه و قال سلمان ان فى زكاماً فقالعليهالسلام ان فى كل شخص ستة عروق، عرق الجنون و الجذام و العمى و الطاعون و البرص و البواسير. فاذا تحرك عرق الجنون ارسل الله عليه الزكام فيبطله و اذا تحرك عرق الجذام انبت الله الشعر فى ألانف فيبطله ولا تأخذه بالمنقاش و خده بالمقراض و اذا تحرك عرق العمى ارسل الله عليه الرمد و اذا تحرك عرق الطاعون ارسل الله عليه السعال فيخرجه بلغما و اذا تحرك عرق البرص ارسل الله عليه الدماميل فيخرجه قيحا و اذا تحرك عرق البواسير ارسل الله عليه الشقوق فى ألاعقاب.
۳۹) اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون.
سوره بقره، آيه ۱۵۷.
۴۰) لهم فيها ما يشاؤن
سوره فرقان، آيه ۱۶.
۴۱) سوره مائده، آيه ۲۷.
۴۲) سوره حديد، آيه ۱.
۴۳) و ما من دابة فى الأرض الا على الله رزقها.
سوره هود، آيه ۶.
۴۴) فسا كتبها للذين يتقون و يوتون الزكوة والذين هم باياتنا يومنون.
سوره اعراف، آيه ۱۵۶.
۴۵) دعاى افتتاح در اعمال شبهاى ماه رمضان.
۴۶) ما علمت لكم من اله غيرى.
سوره قصص، آيه ۳۸.
۴۷) و قضى بينهم بالحق و قيل الحمد لله رب العالمين.
سوره زمر، آيه ۷۵.
۴۸) و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضل سبيلاً.
سوره اسراء، آيه ۷۲.
۴۹) سوره حديد، آيه ۱.
۵۰) سوره جمعه، آيه ۱.
۵۱) سوره اسراء، آيه ۴۴.
۵۲) سوره مؤمنون، آيه ۱۴.
۵۳) سوره اسراء، آيه ۴۴.
۵۴) كلمه طيبه، ص ۲۱۹، حكايت ۴.
۵۵) سوره حديد، آيه ۱.
۵۶) و اوحى ربك الى النحل ان التخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون
سوره نحل، آيه ۶۸.
۵۷) علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شىء.
سوره نمل، آيه ۱۶.
۵۸) سوره نحل، آيه ۲۱.
۵۹) نطق به معنى اظهار مافى الضمير است و در انسان به وسيله زبان است و در حيوانات به وسيله صداهاى مخصوص و گفته شده كه بسيارى از حيوانات مقاصد خود را به يكديگر به وسيله صداهاى خفيفى كه بشر عاجز از شنيدن آن است به يكديگر مىفهماند و بعضى مانند مورچگان به وسيله حركت شاخكهاى خود مقاصدشان را مىرسانند و اينها همه نطق ملكى و عالم ظاهر است.
نطق ملكوتى عبارت است از آشكار نمودن حقايق و مطالب به وسيله اشيا، جماد، نبات، حيوان در همان عالم ملكوت كه غيب عالم ماده است كه بشر عادى از ادراك آنها عاجز است و از اين قسم است خبر دادن هدهد به سليمان حالات شهر سبا و شرك و كفر آنها و غفلت آنها از توحيد خداوند و قدرت و علم خداوند و نيز خبر از اينكه آنها در دام شيطان و جلوه گريهايش در اعمال زشت هستند و نيز از هدايت و ضلالت ذكرى نموده و بديهى است درك اين مطالب براى هدهد به جهت ملكى او محال است تا چه رسد به اظهار آن پس به جهت ملكوتى است و شايد جمله سليمان كه خداوند به ما منطق طير داد همان جهت ملكوتى است وگرنه جهت ملكى را افرادى از بشر هستند كه مىتواند منطق حيوانات را بفهمند.
براى شرح بيشتر به كتابهاى مورچگان و موريانه و زنبور عسل تأليف موريس مترلينگ مراجعه شود.
۶۰) و لسليمان الريح عدوها شهر و رواحها شهر.
سوره سبا، آيه ۱۱.
۶۱) ص ۲۴۶. ۶۲) سوره حديد، آيه ۱.
۶۳) فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون.
سوره يس، آيه ۸۳.
۶۴) كتابهاى مناقب و معاجز - منتهى الامال جلد يك، ص ۲۱، حالات پيغمبرصلىاللهعليهوآله .
۶۵) ما شكت الارض الى الله بمثل شكايتها من صب الدم الحرام و من ماء غسل الزنا و من النوم بين الطلوعين عليها.
لئالى الاخبار، جلد ۵، ص ۱۹۴، س ۱۴.
۶۶) بحارالانوار، جلد ۶، ص ۲۱۸، حديث ۱۳.
۶۷) مفاتيح، دعاى ابوحمزه ثمالى.
۶۸) والله العزة و لرسوله و للمؤمنين.
سوره منافقون، آيه ۸.
۶۹) من كان يريد العزد فلله العزة جميعاً.
سوره فاطر، آيه ۱۱.
۷۰) يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها ألاذل و لله العزة و لرسوله و للمومنين.
سوره منافقون، آيه ۸.
۷۱) انى وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض.
سوره انعام، آيه ۷۹.
۷۲) سوره حديد، آيه ۲.
۷۳) هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتكبر.
سوره حشر، آيه ۲۳.
۷۴) ولا يمكن الفرار من حكومتك
مفاتيح، ص ۶۳، دعاى كميل.
۷۵) سوره آل عمران، آيه ۲۶.
۷۶) انشأ ناه خلقا آخر.
سوره مومنون، آيه ۱۴.
۷۷) الله يتوفى الانفس حين مويها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى.
سوره زمر، آيه ۴۲.
۷۸) انالله و انا اليه راجعون.
سوره بقره، آيه ۱۵۱.
۷۹) لا يملك لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حيوة ولا نشوراً.
كتاب مفاتيح الجنان (تعقيبات نماز عصر، ص ۱۷. )
۸۰) من ذا الذى يفرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة.
سوره بقره، آيه ۲۴.
۸۱) اومن كان ميتا فاحييناه وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها.
سوره انعام، آيه ۱۲۲.
۸۲) سوره حديد، آيه ۳.
۸۳) حارالانوار، ج ۹۶، ص ۱۲۶، حديث ۳۹.
۸۴) فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين
سوره زخرف، آيه ۷۱.
۸۵) انا لله و انا اليه راجعون
سوره بقره، آيه ۱۵۱.
۸۶) اليه يرجع الامر كله
سوره هود، آيه ۱۲۳.
۸۷) والسحاب المسخر بين السماء والارض.
سوره بقره، آيه ۱۶۴.
۸۸) فسقناه الى بلد ميت
سورهاطر، آيه ۹.
۸۹) فى ظلمات ثلاث سوره زمر، آيه ۶. ۹۰) يهب لمن يشاء اناثاً و يهب لمن يشاء الذكور.
سوره شورى، آيه ۴۹.
۹۱) اصول كافى، ج ۱، ص ۷۳، باب النهى عن الكلام فى الكيفية:
۹۲) اصول كافى، ج ۱، ص ۷۶، حديث ۶، باب فى ابطال الروية.
۹۳) اول ما خلق الله الماء.
بحار، ج ۵۷، ص ۲۰۴، ح ۱۵۲ و ص ۲۰۸، ح ۱۷۰.
۹۴) اول ما خلق الله العقل.
بحار، ج ۱، ص ۹۷، ح ۸.
۹۵) بحار، ج ۴۱، ص ۱۸۱، حديث ۱۸، و تفسير برهان، ج ۴، ص ۲۸۷.
۹۶) براى شرح به تفسير سوره قمر در كتاب حقائقى از قرآن از بيانات حضرت آيت الله دستغيب مراجعه شود.
۹۷) بحارالانوار، جلد ۴۱، ص ۱۸۱، حديث ۱۷.
۹۸) بحارالانوار، جلد ۴۱، ص ۱۸۱، حديث ۱۷.
۹۹) و لوان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمدة و البحر يمدة من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله...
سوره لقمان، آيه ۲۷.
قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى ولو جئنا بمثله مددا.
سوره كهف، آيه ۱۰۹.
۱۰۰) اصول كافى، ج ۲، ص ۲۰۶، حديث ۱.
۱۰۱) سوره حديد، آيات ۳ - ۶.
۱۰۲) افى الله شك فاطر السموات والارض.
سوره ابراهيم، آيه ۱۰.
۱۰۳) اصول كافى، كتاب توحيد، جلد ۱، ص ۶۲، حديث ۴.
۱۰۴) ثم كان عاقبة الذين اساوا السواى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزون.
سوره روم، آيه ۱۰.
۱۰۵) الا يعلم من خلق.
سوره ملك، آيه ۱۴.
۱۰۶) يعلم السر و اخفى.
سوره طه، آيه ۷.
۱۰۷) سوره حديد، آيه ۳.
۱۰۸) انى جاعل فى الارض خليفه.
سوره بقره، آيه ۳۰.
۱۰۹) و كان عرشه على الماء.
سوره هود، آيه ۷.
۱۱۰) و جعلنا من الماء كل شىء حى.
سوره انبياء، آيه ۳۰.
۱۱۱) من سرته حسنته و سائته سيئته فهو مومن.
عدة لداعى، ص ۲۲۴.
۱۱۲) سوره حديد، آيه ۴.
۱۱۳) الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم أولئك لهم الامن و هم مهتدون.
سورهانعام، آيه ۸۲.
۱۱۴) سوره حديد، آيه ۶.
۱۱۵) و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة فى الارض ولا فى السماء.
سوره يونس، آيه ۶۱.
۱۱۶) و ما منا الا له مقام معلوم. سوره صافات، آيه ۱۶۴.
۱۱۷) ان كتاب الابرار لفى عليين.
سوره مطففين، آيه ۱۸.
۱۱۸) فويل للقاسية قلوبهم.
سوره زمر، آيه ۲۲.
۱۱۹) الذين تتوفيهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم.
سوره نحل، آيه ۳۲.
۱۲۰) بحار، ج ۶، ص ۲۶۹، حديث ۱۲۱ و ۱۲۳.
۱۲۱) ما يكون من نحوى ثلاثة الا هو رابعهم.
سوره مجادله، آيه ۷.
۱۲۲) فطرة الله التى فطر الناس عليها.
سوره روم، آيه ۳۰.
۱۲۳) مفاتيح، دعاى كميل، ص ۶۳.
۱۲۴) سوره فجر، آيه ۳۰.
۱۲۵) سوره حديد، آيه ۶.
۱۲۶) كافى، ج ۳، ص ۲۲۳، و لئالى الاخبار، ج ۵، ص ۱۷.
۱۲۷) و نضع الموازين القسط ليوم القيمة.
سوره انبياء، آيه ۴۷.
۱۲۸) فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.
سوره قمر، آيه ۵۵.
۱۲۹) و لتجزى كل نفس بما كسبت
سوره جاثيه، آيه ۲۲.
۱۳۰) لا يحوزنى ظلم ظالم.
حديث قدسى.
۱۳۱) السيرة النبوية، ج ۱، ص ۲۷۵، و تفسير ابوالفتوح، ج ۱۰، ص ۳۸۰.
۱۳۲) آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنوا اسرائيل.
سوره يونس، آيه ۹۰.
۱۳۳) السيرة النبوية، ج ۲، ص ۲۰۱ و كانمل ابن اثير، ج ۲، ص ۱۲۷، به اختلاف فى الجملة.
۱۳۴) ان لم انتقم من الظالم فانا الظالم.
حديث قدسى.
۱۳۵) كشف الغمه، ج ۲، ص ۸۶.
۱۳۶) ان الينا اياتهم ثم ان علينا حسابهم.
سوره غاشيه، آيه ۲۵ و ۲۶.
۱۳۷) سوره حديد، آيه ۷.
۱۳۸) بحارالانوار، جلد ۴۱، ص ۷۵، حديث ۵.
۱۳۹) يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله.
سوره نساء، آيه ۱۳۶.
۱۴۰) دعاى ابوحمزه ثمالى، مفاتيح، ص ۱۸۹ و ۱۹۰.
۱۴۱) انا يا رب الذى لم استحيك فى الخلاء و لم اراقبك فى الملاء
دعاى ابو حمزه
مفاتيح، ص ۱۹۰.
۱۴۲) سوره حديد، آيه ۷.
۱۴۳) تولوا و اعينهم تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ما ينفقون.
سوره توبه، آيه ۹۲.
۱۴۴) سفينة البحار، جلد اول، ص ۴۸۲.
۱۴۵) سوره حديد، آيه ۸.
۱۴۶) انى النبىصلىاللهعليهوآله رجل فقال ما لى لا احب الموت فقال له الك مال قال نعم...
بحارالانوار، جلد ۶، باب حب لقاء الله، ص ۱۲۷، حديث ۹.
۱۴۷) فى مقعد صدق عند ملك مقتدر.
سوره قمر، آيه ۵۵.
۱۴۸) منتخب التواريخ خراسانى، ص ۷۳۲.
۱۴۹) نتخب التواريخ خراسانى، ص ۷۲۷.
۱۵۰)
اذا جادت الدنيا عليك فجد بها فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت على الناس طرا قبل ان تتقلت ولا البخل يبقيها اذا ما تولت
سفينة البحار، جلد ۱، صفحه ۶۰۹.
۱۵۱) فما متاع الحيوة الدنيا فى الاخرة الا قليل.
سوره توبه، آيه ۳۸.
۱۵۲) رياحين الشريعه، جلد ۱، ص ۱۹۳.
۱۵۳) سوره نساء، آيه ۵۶.
۱۵۴) سوره حديد، آيه ۸.
۱۵۵) مفاتيح الجنان، حاشيه ۵۷۰.
۱۵۶) انما المومنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم.
سوره انفال، آيه ۲.
۱۵۷) اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا.
سوره انفال، آيه ۲.
۱۵۸) و على ربهم يتوكلون.
سوره انفال، آيه ۲.
۱۵۹) الايمان ما وقرته القلوب و صدقتها الاعمال.
منتهى الامال - ضمن شرح كلمات قصار حضرت هادىعليهالسلام .
۱۶۰) السخى قريب من الله قريب من الجنة قريب من الناس والبخيل بعيد من الله بعيد من الجنة بعيد من الناس.
سفينة البحار، جلد ۱، صفحه ۶۰۷.
۱۶۱) اولئك هم المومنون حقا.
سوره انفال، آيه ۴.
۱۶۲) و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء ولا شكورا.
سوره دهر، آيات ۸ و ۹.
۱۶۳) سوره حديد، آيه ۸.
۱۶۴) مفاتيح الجنان، ص ۱۹۸، دعاء ابوحمزه ثمالى.
۱۶۵) و وجوه يومئذ عليها غبرة ترهقها قترة.
سوره عبس، آيه ۴۱.
۱۶۶) قد افلح المومنون الذينهم فى صلايهم خاشعون.
سوره مومنون، آيه ۱.
۱۶۷) گلزار اكبرى.
۱۶۸) فكيف تتقون ان كفرتم يوما يجعل الولدان شيبا.
سوره مزمل، آيه ۱۷.
۱۶۹) سوره مزمل، آيه ۱۷.
۱۷۰) سوره حديد، آيه ۹.
۱۷۱) لئالى الاخبار، ج ۳، ص ۳۰، س ۲۲.
۱۷۲) عيون اخبار الرضاعليهالسلام .
۱۷۳) بحارالانوار، جلد ۴۶، ص ۶۵، حديث ۲۷.
۱۷۴) وسائل، ج ۶، ص ۳۳۶، حديث ۶ - عيون اخبار الرضاء، ج ۱، ص ۲۳۶، حديث ۶۲، و احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۱۲۳ الى ۱۳۸.
۱۷۵) بحارالانوار، جلد ۴۳، ص ۳۵۰، حديث ۲۲.
۱۷۶) بحارالانوار، جلد ۴۳، ص ۳۴۱، حديث ۱۵.
۱۷۷) بحارالانوار، جلد ۴۳، ص ۳۲۴، حديث ۳.
۱۷۸) بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۲، حديث ۲.
۱۷۹) بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۷۵، حديث ۴۲.
۱۸۰) سوره حديد، آيه ۱۰.
۱۸۱) الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان
سوره يس، آيه ۶۰.
۱۸۲) سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم.
سوره فصلت، آيه ۵۳.
۱۸۳) و من آياته ان خلقكم من تراب
سوره روم، آيه ۲۰.
۱۸۴) سوره طه، آيه ۵۵.
۱۸۵) و من آياته منامكم بالليل والنهار.
سوره روم، آيه ۲۳.
۱۸۶) حاشيه مفاتيح، ص ۱۳۵، آداب هنگام بيدار شدن.
۱۸۷) الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك.
سوره زمر، آيه ۴۲.
۱۸۸) بحارالانوار، جلد ۴۷، حالات حضرت صادقعليهالسلام ، ص ۵۷، حديث ۱۰۶.
۱۸۹) يراون الناس ولا يذكرون الله الا قليلا.
سوره نساء، آيه ۱۴۲.
۱۹۰) بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۰، س ۸.
۱۹۱) بحارالانوار، جلد ۴۷، حالات امام صادقعليهالسلام ، ص ۱۳۳، حديث ۱۸۳.
۱۹۲) سوره حديد، آيه ۱۰.
۱۹۳) سوره حديد، آيه ۱۱.
۱۹۴) لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون.
سوره آل عمران، آيه ۹۲.
۱۹۵) اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت.
سوره تكوير، آيه ۱ و ۲.
۱۹۶) خلقتم للبقاء لا للفناء.
علم اليقين فيض، ص ۱۸۷، سطر ۱۳.
۱۹۷) سوره فجر، آيه ۲۷ و ۲۸.
۱۹۸) و لقد كرمنا بنى آدم.
سوره اسراء، آيه ۷۲.
۱۹۹) و اجعل لى فى لقائك الراحد و الفرج و الكرامة.
مفاتيح، ص ۱۹۵، دعاء ابى حمزه.
۲۰۰) رجال لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكرالله.
سوره نور، آيه ۳۷.
۲۰۱) سوره حديد، آيه ۱۲.
۲۰۲) افحسبتم انما خلقناكم عبثا.
سوره مومنون، آيه ۱۱۵.
۲۰۳) ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم.
سوره توبه، آيه ۱۱۲.
۲۰۴) ما عندكم ينفد و ما عندالله باق.
سوره نحل، آيه ۹۶.
۲۰۵) يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى.
سوره بقره، آيه ۲۶۶.
۲۰۶) قول معروف و مغفرة خير من صدقة يتبعها اذى.
سوره بقره، آيه ۲۶۵.
۲۰۷) كالذى ينفق ماله رئاء الناس.
سوره بقره، آيه ۱۶.
۲۰۸) كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا.
سوره بقره، آيه ۶.
۲۰۹) فاصابها اعصار فيه نار فاحترقت.
سوره بقره، آيه ۸.
۲۱۰) صدقة السر تطفىء غضب الرب.
بحار، جلد ۹۶، ص ۱۳۷، ح ۷۰، و ص ۱۷۹ و ۱۸۰ و ۱۸۱.
۲۱۱) ولا تيمموا الخبيث منه تنفقون.
سوره بقره، آيه ۲۶۹.
۲۱۲) -لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون.
سوره آل عمران، آيه ۸۶.
۲۱۳) سئل الصادقعليهالسلام اى الصدقة افضل قال ان تتصدق و انت صحيح شحيح تامل البقاء و تخاف الفقر.
سفينة البحار، جلد ۲، صفحه ۲۵، سطر ۱۱.
۲۱۴) والذى ارسلنى بالحق نبيا صدقا لو تصدق هذا الرجل بيده تمرة واحدة لكان خيرا له مما تصدقته عنه.
لئالى الاخبار، جلد ۳، صفحه ۱۰۱، س ۴.
۲۱۵) قال الصادقعليهالسلام اعد جهازك و قدم زادك و كن وصى نفسك ولا تقل لغيرك يبعث اليك بما يصلحك.
لئالى الاخبار، ج ۳، ص ۱۰۱، س ۲.
۲۱۶) ليس بامانيكم ولا امانى اهل الكتاب من يعمل سوء يجزبه.
سورهساء، آيه ۱۲۳.
۲۱۷) ان الذين آمنوا والذين هادوا و النصارى و الصابئين.
سوره بقره، آيه ۶۲.
۲۱۸) سوره حديد، آيات ۱۱ تا ۱۵.
۲۱۹) لهم فيها ما يشاؤون.
سوره فرقان، آيه ۱۶.
۲۲۰) لئالى الاخبار، صفحه ۲۲۶، جلد ۵.
۲۲۱) مفاتيح الجنان، تعقيبات نماز عصر.
۲۲۲) المؤمن مدخله نور و مخرجه نور و علمه نور و كلامه نور و منظره نور يوم القيمة الى النور.
خصال، ص۲۵۱، ج ۱، باب الخمسة.
۲۲۳) مثل الجنة التى و عد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن و انهار من لئن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لدة للشاربين وانهار من عسل مصفى.
سوره محمد، آيه ۱۶ و ۱۷.
۲۲۴) اذا اخرج يده لم يكديراها
سوره نور، آيه ۴۰.
۲۲۵) و ما يستوى الاعمى والبصير ولا الظلمات ولا النور ولا الضل ولا الحرور.
سوره فاطر، آيه ۲۰.
۲۲۶) فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون غياً.
سوره مريم، آيه ۶۰.
۲۲۷) افمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لا يستوون
سوره سجده، آيه ۱۸.
۲۲۸) تفسير منهج الصادقين - گلزار اكبرى.
۲۲۹) سوره حديد، آيات ۱۳ - ۱۵.
۲۳۰) رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشى ربه.
سوره بينه، آيه ۸.
۲۳۱) كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام. سوره الرحمن، آيه ۲۶ و ۲۷.
۲۳۲) ج الكرامة علامه حلى.
۲۳۳) تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر.
سوره قدر، آيه ۴.
۲۳۴) فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة ولا يستقدمون.
سوره اعراف، آيه ۳۲.
۲۳۵) بحارالانوار، جلد ۶ - باب مايعاين المومن، ص ۱۷۸، ص ۱۸۱.
۲۳۶) سوره انعام، آيه ۱۲۲.
۲۳۷) سوره انفال، آيه ۲۴.
۲۳۸) سوره نحل، آيه ۹۷.
۲۳۹) اوصيكم بخمس لو ضربتم اليها آباط الابل لكانت لذلك اهلا لا يرجون احد منكم الا ربه ولا يخافن الا ذنبه ولا يستحين احد منكم اذا سئل عما لا يعلم ان يقول لا اعلم ولا يستحين احد اذا لم يعلم الشىء ان يتعلمه و عليكم بالصبر فان الصبر من الايمان كالرأس من الجسد.
نهج البلاغه، كلمه ۸۲، صبحى صالح، ص ۴۸۲.
۲۴۰) سوره حديد، آيات ۱۳ - ۱۵.
۲۴۱) ان افيضوا علينا من الماء اومما رزقكم الله.
سوره اعراف، آيه ۴۸.
۲۴۲) و هبنى يا الهى صبرت على حرنارك فكيف اصبر عن النظر الى كرامتك.
مفاتيح، ص ۶۴، دعاى كميل.
۲۴۳) قال الذين كفروا للذين آمنوا انطعم من لو يشاء الله اطعمه.
سوره يس، آيه ۴۷.
۲۴۴) قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله المومن اذا كذب من غير عذر لعنه سبعون الف ملك و خرج من قلبه نتن حتى يبلغ العرش و يلعنه حملة العرش.
سفينة البحار، جلد ۲، صفحه ۴۷۴.
۲۴۵) سوره نساء، آيه ۱۴۵.
۲۴۶) الذين هم يراؤن و يمنعون الماعون.
سوره ماعون، آيه ۶ و ۷.
۲۴۷) ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه.
سوره حاقه، آيه ۳۲.
۲۴۸) الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم.
سوره زمر، آيه ۲۴.
۲۴۹) فويل للقاسة قلوبهم من ذكر الله.
سوره زمر، آيه ۲۳.
۲۵۰) و قضى بينهم بالحق و قيل الحمدلله رب العالمين.
سوره زمر، آيه ۷۵.
۲۵۱) وقايع الايام - ضمن خطبه رسول خداصلىاللهعليهوآله ، ص ۴۵۹.
۲۵۲) سوره حديد، آيات ۱۳ تا ۱۶.
۲۵۳) فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا.
سوره مريم، آيه ۶۰.
۲۵۴) ايوذ احدهم لو يعمر الف سنة.
سوره بقره، آيه ۹۶.
۲۵۵) لتجزى كل نفس بما كسبت.
سوره جاثية، آيه ۲۲.
۲۵۶) فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره.
سوره زلزال، آيه ۷.
۲۵۷) يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و...
سوره آل عمران، آيه ۳۰.
۲۵۸) يعرف المجرمون بسيماهم.
سوره الرحمان، آيه ۴۱.
۲۵۹) علم اليقين مرحوم فيض، ص ۲۰۲، ص ۲۲.
۲۶۰) و اذا رجعت منرلك فادخل دخول الميت فى القبر.
مصباح الشريعه، ص ۲۷.
۲۶۱) سفينة البحار، جلد ۲، صفحه ۶۰۴، س ۱۹.
۲۶۲) سوره حديد، آيه ۱۸.
۲۶۳) كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم
سوره بقره، آيه ۲۶.
۲۶۴) فانظر الى آثار رحمة الله كيف يحيى الارض بعد موتها.
سوره روم، آيه ۴۹.
۲۶۵) الله الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم.
سوره روم، آيه ۳۹.
۲۶۶) سوره بقره، آيه ۲۸.
۲۶۷) الذين يومنون بالغيب
سوره بقره، آيه ۳.
۲۶۸) عدة الداعى.
۲۶۹) ظهر الفساد فى البر و البحر
سوره روم، آيه ۴۰.
۲۷۰) فلنحيينه حياة طيبة.
سوره نحل، آيه ۹۹.
۲۷۱) اومن كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس.
سوره انعام، آيه ۱۲۲.
۲۷۲) بحار، ج ۵۱، ص ۷۹ تا ۸۷ - احقاق الحق، ج ۱۳، ص ۳۲، با اخلاف در بعضى جملات.
۲۷۳) ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله.
سوره نور، آيه ۳۲.
۲۷۴) وسائل، ج ۱۴، ص ۴۴، آخر رواية ۱.
۲۷۵) نهج البلاغه، ص ۳۲۴، خطبه ۲۰۹.
۲۷۶) و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكران الارض يرثها عبادى الصالحون.
سوره انبياء، آيه ۱۰۵.
۲۷۷) كتاب المهدى تأليف مرحوم صدر نقل از عقدالداميرالمومنين، بحار، جلد ۵۲، ص ۲۰۷، حديث ۴۲.
۲۷۸) فاخذناهم بالباساء والضراء لعلهم يتضرعون.
سوره انعام، آيه ۴۲.
۲۷۹) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۹۱، حديث ۲۴ و ص ۲۷۹.
۲۸۰) بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۸۵.
۲۸۱) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۸، حديث ۴۷ و اصول كافى، ج ۱، ص ۱۹، كتاب العقل و الجهل.
۲۸۲) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۶، حديث ۱۸.
۲۸۳) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۴۸، حديث ۷۳.
۲۸۴) خطبه شعبانيه، امالى صدوق، ص ۸۵.
۲۸۵) سوره حديد، آيات ۱۷ - ۱۹.
۲۸۶) يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعو اله ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنفذوه منه ضعف الطالب و المطلوب.
سوره حج، آيه ۷۲.
۲۸۷) اسئلك خشوع الايمان قبل خشوع الذل فى النار.
دعاى سحر ماه رمضان، دعاى ابو حمزه ثمالى، مفاتيح، ص ۱۹۸.
۲۸۸) محجة البيضاء.
۲۸۹) قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله يا معاشر النساء تصدقن و اطعن ازواجكم فان اكثر كن فى النار (الى ان قالصلىاللهعليهوآله ) انكن كافرات بحق ازواجكن.
سفينة البحار، جلد ۲، ص ۵۸۸.
۲۹۰) انفقوا من طيبات ما كسبتم.
سوره بقره، آيه ۲۶۹.
۲۹۱) لا تبطلوا صدقاتكم بالمن ولاذى كالذى ينفق ما له رثاء الناس.
بقره، آيه ۲۶۶.
۲۹۲) مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مأة حبة.
سوره بقره، آيه ۲۶.
۲۹۳) السيرة النبوية، ج ۴، ص ۱۲ و الكامل لابن اثير، ج ۲ - ص ۲۳۷ و ۲۳۸.
۲۹۴) سوره حديد، آيه ۱۹.
۲۹۵) ايتان فى كتاب الله اطلبهما ولا اجدهما.
اصول كافى جلد ۲، ص ۳۵۲، باب الثناء قبل الدعاء.
۲۹۶) من اطاع الله فيما امره ثم دعاه من جهة الدعاء اجابه.
اصول كافى، ج ۲، ص ۳۵۲، باب الثناء قبل الدعاء.
۲۹۷) انا مطيع من اطاعنى
اقبال سيد بن طاووس.
۲۹۸) اوفوا يعهدى اوف بعهد كم.
سوره بقره، آيه ۴۰.
۲۹۹) حبا لصوته و استماع نحيبه.
عدة الداعى، ص ۱۸۷، ص ۷.
۳۰۰) اقرب ما يكون العبد الى الله و هو ساجد.
سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۹.
۳۰۱) ثم لتسلن يومئذ عن النعيم.
سورهتكاثر، آيه ۸.
۳۰۲) صبروا اياما قليلة اعقبتهم راحة طويلة
خطبه همام نهج البلاغه صبحى صالح، ص ۳۰۴.
۳۰۳) -ژ ربنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم.
سوره يونس، آيه ۸۸.
۳۰۴) سوره سبا، آيه ۳۹.
۳۰۵) تفسير برهان، ج ۳، ص ۳۵۳.
۳۰۶) سوره حديد، آيه ۲۰.
۳۰۷) ان الله حرم الجنة على كل فحاش بذى قليل الحياء لايبالى ما قال ولا ما قيل له فانك ان فتشته لم تجده الا لغيه او شرك شيطان.
سفينة البحار، ج ۲، ص ۳۴۶.
۳۰۸) لا يملك لنفسه نفعا ولا ضرا ولا مونا ولا حيود ولا نشورا.
۳۰۹) هل يكب الناس على مفاخرهم فى النار الا حصائد السنتهم.
لئالى الاخبار، ج ۱، ص ۱۷۶.
۳۱۰) شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم.
سوره آل عمران، آيه ۱۶.
۳۱۱) و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا.
سوره بقره، آيه ۱۳۷.
۳۱۲) يوم ينفع الصادقين صدقهم.
سوره مائده، آيه ۱۱۹.
۳۱۳) لا يصليها الا الاشقى الذى كذب و تولى.
سوره ليل، آيات ۱۵ - ۱۶.
۳۱۴) و اكرم اسماعهم ان تسمع حسيس نار ابداً.
نهج البلاغه، خطبه ۱۸۳، صبحى صالح، ص ۲۶۸.
۳۱۵) اذا رأتهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظاً و زفيراً
سوره فرقان، آيه ۱۳.
۳۱۶) فهبنى يا الهى و سيدى و مولاى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك و هبنى يا الهى صبرت على حرنارك فكيف اصبر عن النظر الى كرامتك.
دعاى كميل.
۳۱۷) صقله بمصقلة التوبه - مصباح الشريعه.
۳۱۸) بحارالانوار، ج ۸، ص ۲۹۵.
۳۱۹) بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۵۷، ح ۱۴.
۳۲۰) سفينة البحار، ج ۱، ص ۱۰۶.
۳۲۱) اذا تطايرت الكتب يمينا و شمالا و عند الصراط و عند الميزان. عيون اخبارالرضاعليهالسلام ، ج ۲، ص ۲۵۸.
۳۲۲) سوره حديد، آيه ۲۰.
۳۲۳) و لباس التقوى ذلك خير.
سوره اعراف، آيه ۲۵.
۳۲۴) سراج الشيعه ممقانى، ص ۱۳۱، س ۲۶.
۳۲۵) نسوه متبرجات كاشفات عاريات من الذين داخلات فى الفتن مجالس المواعظ، شيخ شوشترى، ص ۱۴۰.
۳۲۶) سفيه البحار، جلد ۲، صفحه ۳۴۸، س ۱۳.
۳۲۷) فتكوى بها حباههم و جنوبهم و ظهورهم سوره توبه، آيه ۳۵.
۳۲۸) مفاتيج الجنان، دعاى جوشن كبير.
۳۲۹) و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور سوره آل عمران، آيه ۱/font>.
۳۳۰) ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيل صفاً كانهم بنيان مرصوص سوره صف، آيه ۴.
۳۳۱) سفينه البحار، جلد ۲، صفحه ۴۱۶، س ۱.
۳۳۲) تفكر ساعه خير من عباده سنه بحار، جلد ۷۱، ص ۳۲۷، حديث ۲۲.
۳۳۳) فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى. سوره فجر، آيه ۳۰ و ۳۱.
۳۳۴) يحشر بعض الناس على صور تحسن عندها القرده و الخنازير علم اليقين فيض، ص ۲۰۰.
۳۳۵) يا مولاى بذكرك عاش قلبى مفاتيح، ص ۱۹۲، دعاى ابو حمزه ثمالى.
۳۳۶) و ارفعوا اليه ايديكم بالدعاء فى اوقات صلاتكم.
امالى صدوق، خطبه شعبانيه، ص ۸۵
۳۳۷) سوره آل عمران، آيه ۱۹۱.
۳۳۸) و واعدنا موسى ثلثين ليله و اتممناها بعشر فتم ميقات ربه اربعين ليله
سوره اعرافآيه ۱۳۸
۳۳۹) شهدا الله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولوا العلم سوره آل عمران، آيه
۳۴۰) من عرف نفسه فقد عرف ربه. غررالحكم، جلد ۲، ص ۶۲۵ حديث مشهور
۳۴۱) و الانعام خلقها لكم. سوره نحل، آيه ۵
۳۴۲) خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلى حديث قدسى
۳۴۳) و ما منا الا له مقام معلوم. سوره صافات، آيه ۱۶۴
۳۴۴) قال اخسئوا فيها ولا تكلمون. سوره مؤمنون، آيه ۱۱۰
۳۴۵) ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم. سوره جاثيه، آيه ۲۰
۳۴۶) والله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته. سوره جاثيه، آيه ۲۰.
۳۴۷) سفينه البحار، ج ۲، صفحه ۴۵۲ ولئالى الأخبار، ج ۱، ص ۸۵، اختلاف فى الجمله.
۳۴۸) رجال لا تلهيهم تجاره ولا بيع عن ذكر الله. سوره نور، آيه ۳۷
۳۴۹) وازلفت الجنه للمتقين. سوره شعراء، آيه ۹۰
۳۵۰) لهم دار السلام عند ربهم و هو وليهم. سوره انعام، آيه ۱۲۷
۳۵۱) الذين قال لهم الناس ان الناس قدجمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايماناً و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل فانقلبوا بنعمه من الله و فضل لم يمسسهم سوء. سوره آل عمران، آيات ۱۷۳ ۱۷۴
۳۵۲) دعاى مشلول در مفاتيح الجنان.
۳۵۳) و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور. سوره آل عمران، آيه ۱/font>
۳۵۴) قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الى ميقات يوم معلوم. سوره واقعه، آيات ۴۹ و ۵۰
۳۵۵) غررالحكم، ج ۲، ص ۶۲۵.
۳۵۶) اصول كافى، ج ۲، ص ۸۸، باب الكون و المكان.
۳۵۷) يسئلونك عن الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً. سوره اسراء، آيه ۸۷
۳۵۸) هل تحس به اذا دخل منزلاًام هل تراه اذا توفى احداً بل كيف يتوفى الجنين فى بطن امه ايلج عليه من بعض جوارهاام الروح اجابته باذن ربهاام هو ساكن معه فى احشائها كيف يصف الهه من يعجز عن صفه مخلوق مثله.
نهج البلاغه، خلطبه ۱۱۲، صبحى صالح، ص ۱۶۷
۳۵۹) آيات بينات.
۳۶۰) سرابيلهم من قطران و تغشى وجوههم النار سوره ابراهيم، آيه ۵۱.
۳۶۱) لا تلهكم امولكم و لا اولادكم عن ذكر الله سوره منافقون، آيه ۹.
۳۶۲) الهيكم التكاثر حتى زرتم المقابر سوره تكاثر، آيات ۲ و ۳.
۳۶۳) فلا تغرنكم الحيوه الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور سوره لقمان، آيه ۳۳.
۳۶۴) بارى مزيد اطلاع خوانندگان و ثبت در تاريخ - اين سخنرانى پس از دو هفته تعطيل و بستن درب مسجد جامع عتيق شيراز و كشتار خونين پنجم رمضان ۹۸ توسط رژيم سفاك پهلوى بوده و حضرت آيت الله دستغيب بيانات وافى درباره مسأله شهادت و تهييج مردم به مقاومت نمودند كه چون بحث از بحث تفسير خارج بود مقدارى بطور خلاصه ذكر شد و بقيه حذف گرديد.
۳۶۵) ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى سوره زمر، آيه ۴.
۳۶۶) الا الى الله تصير الامور سوره شورى، آيه ۵۳.
۳۶۷) لئالى الاخبار، ج ۵، ص ۴۷۲.
۳۶۸) هو يطعمنى و يسقين سوره شعراء، آيه ۷۹.
۳۶۹) لا تفتح لهم ابواب السماء سوره اعراف، آيه ۳۸.
۳۷۰) ان الله لا يغفر ان يشرك به (((سوره نساء، آيه ۵۱))). ۳۷۱) و لمن خاف مقامذ ربه جنتان سوره الرحمن، آيه ۴۶.
۳۷۲) نهجالبلاغه، كلمات الحكمه، رقم ۸۲، ص ۴۸۲، دكتر صحبى.
۳۷۳) ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه سوره توبه، آيه ۱۱۲.
۳۷۴) فوق كل ذى برير حتى يقتل فى سبيل الله وسايل الشيعه كتاب جهاد، ج ۱۱، ص ۱۰، حديث ۲۱.
۳۷۵) سوره نحل، آيه ۹۹.
۳۷۶) اللهم ما بنا من نعمه فمنك مفاتيح، تعقيب نماز عصر، ص ۷. و ما بكم من نعمه فمن الله سوره نحل، آيه ۵۳.
۳۷۷) يا من كل شىء قائم به دعاى جوشن كبير، رقم ۳۸.
۳۷۸) فاقروا ما تيسر من القرآن سوره مزمل، آيه ۲۰.
۳۷۹) ما يكون من نجوى ثلثه الا هورابعهم و لا خمسه الا هو سادسهم و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم سوره مجادله، آيه ۸.
۳۸۰) احاط بكل شىء علماً سوره طلاق، آيه ۱۲.
۳۸۱) الا انه بكل شىء محيط. انه على كل شىء شهيد سوره فصلت، آيه ۵۳ و ۵۴.
۳۸۲) و من يسلم وجهه الى الله و هو محسن فقد استمسك بالعروه الوثقى لقمان، آيه ۲۱.
۳۸۳) ولله العزه و لروسله و للمؤمنين سوره منافقون، آيه ۸.
۳۸۴) دنيا در خطر سقوط، نوشته ابوالعلا مردودى.
۳۸۵) و لهو القاهر فوق عباده.
سوره انعام، آيه ۱۸
۳۸۶) دنيا در خطر سقوط، نوشته ابوالعلا مودودى.
۳۸۷) انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض.
سوره انعام، آيه ۷۹
قل صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين.
سوره انعام، آيه ۱۶۳
۳۸۸) من عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مومن فلنحيينه حيوه طيبة
سوره نحل، آيه ۹۹
۳۸۹) قالوا آمنا برب العالمين رب موسى و هارون.
سوره اعراف، آيه ۱۲۲
۳۹۰) ما علمت لكم من اله غيرى.
سوره قصص، آيه ۳۸
۳۹۱) لا صلبنكم فى جدوع النحل.
سوره طه، آيه ۷۴
۳۹۲) قالوا لا ضير انا الى ربنا منقلبون.
سوره شعراء، آيه ۵۰
۳۹۳) قل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود ادهم عليها فعود و مهم على ما يفعلون بالمومنين شهود و ما نقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد الذى له ملك السموات و الارض والله على كل شىء شهيد.
سوره بروج، آيات ۴ تا ۱۰
۳۹۴) سوره آل عمران، آيه ۴۶.
۳۹۵) يا اماه اقتحمى النار فان هذا قليل فى جنب الله.
تفسير منهج الصادقين، ج ۱۰، ص ۱۸۹ تا ۲۰۰
۳۹۶) سپس حدود نيم ساعت در اعتراض به كشتار پنجم رمضان ۹۸ در شيراز و ساير - شهرستانها صحبت گرديد و به قواى انتظامى هشدار داده شد و مخصوصاً در آن خفقان و حكومت شبه نظامى در شيراز آنانرا صريحاً از شاه پرستى بر حذر داشتند كه چون از بحث خارج بود حذف گرديد.
۳۹۷) سوره حديد، آيه ۲۰.
۳۹۸) البته خوانندگان عزيز متوجهند كه اين مطلب در زمان رژيم سابق ايراد شده است و مربوط به برنامههاى تلويزيون با سينماها در زمان جمهورى اسلامى و پيروزى انقلاب اسلامى ايران نيست.
۳۹۹) سفينه البحار، ج ۱، ص ۵۹۶.
۴۰۰) الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله.
بحار، ج ۱۰۴، ص ۷۳ و كافى جلد ۵، ص ۸۸، حديث ۱
۴۰۱) اذا دخل فى بيته كان فى محنه اهله
بحار
۴۰۲) والذين يكنزون الذهب و الفضه ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم.
سوره توبه، آيه ۳۴
۴۰۳) يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم.
سوره توبه، آيه ۳۵
۴۰۴) بحارالانوار، جلد ۴۶، ص ۵۷ و ۷۹.
۴۰۵) سوره حديد، آيه ۲۱.
۴۰۶) و نفخت فيه من روحى.
سوره حجر، آيه ۲۹
۴۰۷) يسلونك عن الروح قل الروح من آمر ربى. (((سوره اسراء، آيه ۸۵))) ۴۰۸) و جهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفاً و ما آنا من المشركين.
سوره انعام، آيه ۷۹
۴۰۹) كلا انها كلمه هو قائلها.
سوره مؤمنون، آيه ۱۰۰
۴۱۰) كشف الغمه، ج ۲، ص ۱۰۵، س ۲۱ (روايت نقل به مضمون است).
۴۱۱) حدود سه ربع ساعت درباره اوضاع روز كشور و حكومت اختناق طاغوت و بيدار كردن مردم صحبت گرديد.
۴۱۲) سوره حديد، آيات ۲۱ - ۲۳.
۴۱۳) مصابيح القلوب - سبزوارى.
۴۱۴) مصابيح القلوب - سبزوارى.
۴۱۵) سوره حديد، آيات ۲۲ - ۲۳.
۴۱۶) سوره نجم، آيه ۳.
۴۱۷) لا تكونوا كالذين كفروا و قالوالاخوانهم اذا ضربوا فى الارض اوكانوا عزى لو كانوا عندنا ماماتوا و ما قتلوا.
سوره آل عمران، آيه ۱۵۶
۴۱۸) لا تكونوا كالذين كفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا فى الارض اوكانوا غزى لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا.
۴۱۹) قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا.
سوره يونس، آيه ۵۸
۴۲۰) دارالسلام حاجى نورى.
۴۲۱) ان الذين يا كلون اموال اليتامى ظلماً انما يا كلون فى بطونهم ناراً.
سوره نساء آيه ۱۱
۴۲۲) لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس.
سوره بقره، آيه ۲۷۶
۴۲۳) سوره حديد، آيه ۲۴.
۴۲۴) داستانام طلحه نقل به مضمون از لئالى الاخبار، ج ۱، ص ۳۰۲.
۴۲۵) ان الله لا يحب كل مختال فخور.
سوره لقمان، آيه ۱۷
۴۲۶) منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تاره اخرى.
سوره طه، آيه ۵۷
۴۲۷) سوره نساء، آيه ۳۷.
۴۲۸) سفيه البحار.
۴۲۹) واعود بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون.
دعاء قنوت نماز عيدين
۴۳۰) سفيه البحار، ج ۱، ص ۶۰.
۴۳۱) عده الداعى، ص ۲۴، ص ۱۴.
۴۳۲) سوره حديد، آيه ۲۵.
۴۳۳) سوره نساء، آيه ۵۹.
۴۳۴) به مدت سه ربع ساعت درباره وظائف زمامدار و درباره بيت المال با توضيحات كافى و همچنين درباره دستگاه قضائى اسلام و سپس دستگاه فرهنگى كه بايد از قانون اساسى اصيل اقتباس كند و بايد فرهنگيان مسئول تربيت بچهها، مسلمان رسمى باشند نه تنها اسمى، صحبت شد، همچنين مقدراى درباره جنايات سازمان امنيت و كثافتكاريهاى رژيم پهلوى تذكر داده شد.
۴۳۵) مفاتيح - دعاى افتتاح در ماه مبارك رمضان.
۴۳۶) قصص العلماء، در احوالات مقدس اردبيلى، و لثالى الاخبار، ج ۱، ص ۱۱۴.
۴۳۷) سوره حديد، آيه ۲۵.
۴۳۸) اقتربت الساعه و انشق القمر.
سوره قمر، آيه ۱
۴۳۹) آليس لى ملك مصر.
سوره زخرف، آيه ۵۱
۴۴۰) و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين.
سوره يونس، آيه ۸۳
۴۴۱) السيره النبويه، ج ۱، ص ۲۴۰.
۴۴۲) سوره احزاب، آيه ۴۰.
۴۴۳) سوره مائده، آيه ۳.
۴۴۴) سوره آل عمران، آيه ۸۵.
۴۴۵) نزل به الروح الامين على قلبك.
سوره شعراء، آيات ۱۹۳ و ۱۹۴
۴۴۶) آنگاه به مدت نيم ساعت درباره كشتار مشهد كه در سه روز قبل پيش آمده بود، صحبت شد و نيم ساعت درباره اعتصابات و تظاهرات و دعوت به اتحاد سخنرانى شد.
۴۴۷) ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم
سوره توبه، آيه ۱۱۲
۴۴۸) آنگاه به مدت سه ربع ساعت درباره اوضاع روز و كيفيت مبارزه و استقامت تا رسيدن به حكومت اسلامى سخنرانى شد.
۴۴۹) سوره حديد، آيه ۲۵.
۴۵۰) من كان يريد العزة فلله العزة جميعاً. سوره فاطر، آيه ۱۱
۴۵۱) سوره حديد، آيات ۲۵ - ۲۶.
۴۵۲) فلبث فيهم الف سنه الا خمسين عاماً
سوره عنكبوت، آيه ۱۴
۴۵۳) اتعبدون ما تنحتون.
۴۵۴) فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون.
سوره يس، آيه ۸۳
۴۵۵) فاقروا ما تيسر من القرآن.
سوره مزمل، آيه ۲۰
۴۵۶) بل هو آيات بينات فى صدور الذين أوتوا العلم.
سوره عنكبوت، آيه ۴۸
۴۵۷) انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون.
سوره حجر، آيه ۹
۴۵۸) سوره حديد، آيه ۲۷.
۴۵۹) و مبشراً برسول يأتى من بعدى اسمه احمد.
سوره صف، آيه ۶
۴۶۰) لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه.
سوره توبه، آيه ۱۰۸
۴۶۱) مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل.
سوره توبه، آيه ۱۰۷
۴۶۲) سوره حديد، آيه ۲۹.
۴۶۳) توضيح اين مطالب در ضمن آيه هفت همين سوره كه آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه - فالذين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير در صفحه ۱۴۵ تا ۱۶۸ در ضمن تفسير همين آيه فوق ذكر شده است.
۴۶۴) تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض ولا فساداً.
سوره قصص، آيه ۸۳
۴۶۵) سوره نمل، آيه.
۴۶۶) بحارالانوار؛ جلد ۴۱، ص ۵۵، حديث ۳.
۴۶۷) سوره حديد، آيه ۲۹.
۴۶۸) فاذا هو خصيم مبين. (((سوره يس، آيه ۷۷))) ۴۶۹) يحشر بعض الناس على صور تحسن عندها القرده و الخنازير.
علم اليقين فيض، ص ۲۰۰، س ۲۴
۴۷۰) نهج البلاغه، صبحى صالح، ص ۲۵۱.
۴۷۱) القبر روضه من رياض الجنه من حفر النيران.
بحارالانوار، جلد ۶، ص ۲۰۵
۴۷۲) كانهم حمر مستنفره فرت من قسوره.
سوره مدثر، آيه ۵۴
۴۷۳) لعن الله من تخلف عن جيش اسامه.
بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۶۸ - المراجعات، مترجم، ص ۴۳۷
۴۷۴) يومترى المؤمنين و المؤمنات يسعى نورهم بين ايديهم.
سوره حديد، آيه ۱۲.
۴۷۵) سوره حديد، آيه ۲۹.
۴۷۶) سوره حديد، آيه ۲۹.
۴۷۷) ليس با مانيتكم ولا امانى اهل الكتاب.
سوره نساء، آيه ۱۲۳
۴۷۸) تفسير برهان.
فهرست مطالب
پيشگفتار. ۲
نكاتى چند درباره زمان تفسير سوره حديد. ۲
چرا معارفى از قرآن ناميده شد. ۳
تسبيح همه موجودات و مالكيت خدا ۴
سر انسان نمونهاى از قدرت بىپايان. ۴
اول و آخر، ظاهر و باطن.. ۵
آفرينش آسمانها و معانى عرش... ۵
مكافات و مجازات، مبدأ و معاد. ۶
اختلاف روز و شب، آيه عظيمه خدا ۷
دستورات اخلاقى براى تهذيب نفس.... ۷
نور مؤمن و ظلمت كافر در صراط.. ۸
خشوع دل، زمينه براى ايمان. ۸
دنيا را بطور آشكار رسوا مىسازد. ۹
پس، آخرت سزاوار دلبستگى است... ۹
مقدرات با اختيار منافات ندارد. ۱۰
پيغمبران و كتابهاى آسمانى و عدل الهى.. ۱۱
رهبانيت و اسلام، روح الله زمان ما ۱۱
پرهيزكارى سفارش همه بزرگان. ۱۱
پر فايده بودن كتاب.. ۱۲
مسؤوليت بيشتر در جمهورى اسلامى.. ۱۲
۱. ۱۴
كسب حكمت در اين ماه شريف... ۱۴
خودشناسى، مقدمه خداشناسى و حكمت... ۱۵
تنزل وجودى در اثر خودناشناسى.. ۱۵
خودشناسى از قرآن مجيد. ۱۶
بيمارى حيوانات كمتر و آسانتر است... ۱۷
دواى درد روح در قرآن. ۱۸
زهر و پادزهر در گوزن. ۱۹
اشك انسان بيش از گوزن كار مىكند. ۲۰
پرهيز از گناه لازمتر است... ۲۱
۲. ۲۴
بذر تخم بر روى سنگ... ۲۴
در ماه رمضان اعصاب راحتتر است... ۲۵
راننده خواب و ماشين در حركت... ۲۶
آثار بسم الله از روى حقيقت... ۲۶
عقيده به يارى خدا فقط.. ۲۷
كور باد چشم دلى كه تو را نبيند. ۲۸
دل از غير خدا بريده، بگو يا الله.. ۲۹
ساعت مرگ، نمونه قدرت خداوندى.. ۳۰
بنام خدا در بهترين و پستترين جاها: ۳۱
اندرزى عجيب و كاملاً صحيح.. ۳۲
در قيامت هم به نام خدا نامه عمل را مىخواند. ۳۲
زيارت حسين عليهالسلام در شب جمعه. ۳۳
۳. ۳۴
اى همه هستى ز تو پيدا شده ۳۵
بسم الله براى دور كردن شياطين.. ۳۶
معنى رحمان و رحيم: ۳۶
نمونهاى از رحمت رحمانيه خداوند. ۳۷
دندانهاى تيز و پهن علف خواران. ۳۸
مرغ هوا را نصيب دريا ۳۹
رحمت بينى، بايد ملكه شود. ۴۰
بيماريهاى كوچك براى جلوگيرى از بيماريهاى سخت... ۴۰
بيمارى در اثر گناه و كفاره آن. ۴۲
مردن جوان براى خود و والدينش رحمت است... ۴۲
رحمت رحيميه ويژه مؤمنين.. ۴۳
گبر و شفقت به پرندگان. ۴۵
۴. ۴۶
رحمت رحمانى تكوينى و رحمت رحيمى كسبى است... ۴۶
همه موجودات گواهى به پاكى خدا مىدهند. ۴۸
سه قسم تسبيح.. ۴۸
قلم قدرت در يك وجب صورت.. ۴۹
صدا و بند انگشت، ظهور قدرت.. ۵۰
قدرتنمائى در عالم گياهان. ۵۱
تسبيح ملكوتى را افراد ملكوتى مىشنوند. ۵۲
آهوهاى تشنه و قطعه ابر. ۵۲
داستانى عجيب از شعور حيوانات.. ۵۳
۵. ۵۶
ملك محسوس و ملكوت غير محسوس مىباشد. ۵۶
زنبور عسل نمونهاى از حيوان با شعور. ۵۷
نطق حيوانات - هدهد و مورچه در قرآن. ۵۹
زبان گويا در حال خواب.. ۶۱
۶. ۶۴
ناله حنانه از هجر رسول صلىاللهعليهوآله...... ۶۴
سه ناله زمين در سه وقت... ۶۵
نور و فرش براى ملكوت قبر. ۶۶
عزيز و حكيم بالذات، تنها خداست... ۶۶
عزت را در مال و جاه مىدانند. ۶۷
خليفه و آرزوى گاز ربودن. ۶۸
سگى به جاى اسبان، حمال خوراك.. ۶۸
حكومت اموى و مروان حمار. ۶۹
عزت، در ايمان به خداست... ۷۰
مقاومت در برابر شهوت، عزت است... ۷۰
عزت بىنظير اباالفضل عليهالسلام..... ۷۲
۷. ۷۴
جهان هستى يك مالك و خالق دارد. ۷۴
مالك بشر آفريننده اوست... ۷۵
زندگى و مرگ از شؤون ملك خداست... ۷۶
بىاعتبارى امور اعتبارى.. ۷۷
مالكيت در غير خدا ذاتى نيست... ۷۷
غرور به مال موجب هلاكت است... ۷۸
مالك شمردن خود و مضايقه از انفاق.. ۷۹
حيات دل نيز از خداست... ۸۱
دوستى مال و عاقبت به شرى.. ۸۱
۸. ۸۳
پس اعتراض به مرگ غلط است... ۸۳
مهر پرنده و جوجههايش.... ۸۴
كار خدا تشويق و ترساندن است... ۸۵
اول و علة العلل خداست... ۸۵
مرجع هم خداست... ۸۶
هستى خدا، آشكار و بديهى است... ۸۸
حقيقت ذات بر همه پنهان است... ۸۹
اول اضافى در مخلوقات.. ۹۰
شبهه ردالشمس براى على عليهالسلام و جوابش.... ۹۲
پس چرا منكر خدا مىشوند. ۹۴
۹. ۹۶
اول و آخر، ظاهر و باطن خداست... ۹۶
ساعتى بى سازنده نمىشود آيا... ! ۹۷
ساختمانى بى معمار نمىشود آيا... ! ۹۷
قدرت به محال تعلق نمىگيرد. ۹۸
خودت را به غفلت و اميدارى.. ۹۹
يقين به علم خدا آثار دارد. ۱۰۱
آفرينش آسمانها و زمين در شش دوران. ۱۰۱
عرش، تدبير امور است... ۱۰۳
عرش ممكن است كهكشانها باشد. ۱۰۴
تمام جهان هستى عرش خداست... ۱۰۵
۱۰. ۱۰۷
خداشناسى در سوره حديد. ۱۰۷
حفاريهاى دريائى و عجائب آن. ۱۰۸
مصاديق علم خداوند. ۱۰۹
سنگهاى آسمانى و تخريب زمين.. ۱۱۰
بدنها به خاك و ارواح به عرش مىرود. ۱۱۰
۱۱. ۱۱۳
ذرهاى، از علم خدا بيرون نيست... ۱۱۳
ملكوت اعمال مومنين، بالا مىرود. ۱۱۳
احوالپرسى مردهها از روح تازه مرده ۱۱۵
معيت حق، قيام هر موجودى به او است... ۱۱۵
التفات به دو اسم يا حاضر يا ناظر. ۱۱۶
آثار يك لحظه ملاحظه حضور خداوند. ۱۱۸
۱۲. ۱۲۱
ديدن، تنها از راه چشم نيست... ۱۲۱
نتيجه استهزا به حديث پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم........ ۱۲۲
حياء در محضر پروردگار نتيجه ايمان. ۱۲۴
معاد همان مبدأ است... ۱۲۴
فرق ميان مكافات و مجازات.. ۱۲۶
كشته شدن متوكل به دست پسرش... ۱۲۷
سر بريدن به جاى سيلى خوردن. ۱۲۸
۱۳. ۱۳۲
علل و معلول محكوم اراده خدا ۱۳۲
اختلاف روز و شب آيه عظيم خدا ۱۳۲
خدا به صفاتتان آگاه است... ۱۳۴
پس به چنين خدائى ايمان آوريد. ۱۳۵
خشوع براى منعم حقيقى و منحصر. ۱۳۶
بشر كفور و نمك نشناس... ۱۳۶
از مالى كه عاريه داريد انفاق كنيد. ۱۳۸
فقرائى كه خدا مدحشان مىفرمايد. ۱۳۹
ابوذر با شتر لاغر خودش را مىرساند. ۱۴۰
۱۴. ۱۴۲
لازمه ايمان، آسانى انفاق است... ۱۴۲
خليفه درمان خدا ۱۴۳
دل، آنجاست كه مال است... ۱۴۴
مادر جعفر برمكى در طلب پوست گوسفند. ۱۴۶
قصيده مولوديه برمكى در حمام. ۱۴۶
تسبيحات زهراء عليهاالسلام بهتر از كنيز. ۱۴۸
ايمان هم مراتب دارد. ۱۴۹
نشانههاى مؤمن از قرآن. ۱۵۰
انفاق كامل را از اهل بيت عليهالسلام بجوئيم. ۱۵۲
۱۵. ۱۵۴
خشوع ايمان پيش از ذلت در آتش.... ۱۵۴
ترس از روزى كه بچه را پير مىكند. ۱۵۶
بچه دل پاك و اثر آيه قرآن. ۱۵۷
محمد صلىاللهعليهوآله شما را از تاريكى به نور مىبرد. ۱۵۸
نمونه هائى از انفاق امامان. ۱۵۸
بيست سفر حج پياده ۱۶۱
۱۶. ۱۶۳
بحث محمد صلىاللهعليهوآله لطف به بشر. ۱۶۳
از خاك برخاسته و به خاك مىرويم. ۱۶۴
خواب نشانه شگفت خدا ۱۶۴
همه نعمت و آيه خدا ۱۶۵
تا شما را از تاريكيها به روشنائى بكشاند. ۱۶۵
پس چرا انفاق نمىكنيد؟. ۱۶۶
اصلاح مفضل بين دو شيعه. ۱۶۶
خدا مىماند و بس.... ۱۶۷
اخلاص شرط اساسى انفاق.. ۱۶۷
مسجد براى خدا يا خودش؟. ۱۶۸
انفاق در سختى به اخلاص نزديكتر است... ۱۶۸
قرض برتر از صدقه است... ۱۷۰
على عليهالسلام بدهيش را مىپردازد. ۱۷۲
۱۷. ۱۷۴
از مال خدا، به خدا قرض دهيد. ۱۷۴
بزرگى دستگاه آفرينش.... ۱۷۴
ميليونها مجره يا كهكشان در عالم. ۱۷۴
اتفاقهاى خدا به تمام عالم هستى.. ۱۷۵
خوراك موجودات زمين از زمين.. ۱۷۶
انفاق باقى خدا لايق بشر است... ۱۷۶
عطاهاى باقى پس از مرگ آمادگى مىخواهد. ۱۷۷
از زبانتان بهره ببريد. ۱۷۸
۱۸. ۱۸۰
غرض از آفرينش امر باقى است... ۱۸۰
مخترع برق و كاشف ميكروب... ۱۸۱
بخشش بدون منت و اذيت... ۱۸۲
خاك بر سنگ و صاعقه در بوستان. ۱۸۲
صدقه پنهانى بهتر است... ۱۸۳
از على عليهالسلامآموز اخلاص عمل.. ۱۸۴
از بهترين مالتان صدقه بدهيد. ۱۸۵
بهترين نخلستانها براى فقراء. ۱۸۵
زبيده و قرآن زرين.. ۱۸۶
صدقه در حال تندرستى و اميد به زندگى.. ۱۸۷
صدقه براى تهذيب نفس.... ۱۸۸
شب قدر را براى شب قبر، قدر بدان. ۱۸۸
۱۹. ۱۹۰
اخبار قرآن از سراى جاودان. ۱۹۰
چرا از قرآن لذت نمىبرند؟. ۱۹۱
قبولى روزه با پرهيز از گناه ۱۹۲
نور افشانى هر كس به قدر دارائيش.... ۱۹۳
نور ولايت برتر از عبادت.. ۱۹۴
مژده بوستانها و جويهاى روان به بهشتيان. ۱۹۴
بىنورى بىايمانان در صراط.. ۱۹۵
ديوارى از نور براى مؤمنين و آتش براى كفار. ۱۹۶
آرزوهاى واهى شما را فريفت... ۱۹۷
اوقات فراغت در مسجد به ياد خدا ۱۹۷
مأموريت عقرب در گزيدن مار. ۱۹۸
۲۰. ۱۹۹
آشكار شدن باطنها در آخرت.. ۱۹۹
سه نعمت روحانى بالاتر از نعمتهاى بهشت... ۱۹۹
فضائل على و كفاره گناهان. ۲۰۰
اسباب غفلت بسيار است... ۲۰۱
مرگ تعويض لباس و قالب است... ۲۰۲
ابراهيم و چگونگى جان گرفتن مؤمن و كافر. ۲۰۲
عيادت على عليهالسلام و توبه پيش از آن. ۲۰۳
۲۱. ۲۰۴
على عليهالسلام رعايت حقوق را مىفرمايد. ۲۰۴
حفظ از شرور به بركت ولايت اهل بيت... ۲۰۵
ايمان و عمل نيك موجب زندگى روحانى.. ۲۰۶
عزت، براى مومن صالح است... ۲۰۷
ابوذر نيرومند در ايمان. ۲۰۸
تنها از گناهانتان بترسيد. ۲۰۹
توحش غرب در اخلاقيات.. ۲۰۹
۲۲. ۲۱۱
ديدار بهشتيان و دوزخيان و سخنانشان به يكديگر. ۲۱۱
آرزوها پايان ندارد. ۲۱۲
مانند مور و دانه خوراك گنجشك... ۲۱۲
مؤمن، ظاهر و باطنش يكى است... ۲۱۳
اگر مىخواهى با پيغمبر هم نشينى باشى... ۲۱۴
منافق دو رو، و دو رنگ است... ۲۱۴
شانزده معنى براى مولا.. ۲۱۵
عدل خدا در همه عوالم وجود. ۲۱۵
قلبى كه طاقت شنيدن آيه عذاب ندارد. ۲۱۶
مسيح بر سر جنازه مادرش مريم. ۲۱۷
يك شب قدر بهتر از هزار ماه ۲۱۸
۲۳. ۲۲۰
نور ايمان كجا و تاريكى شك كجا؟! ۲۲۰
دزد با دلسوزى مال را هدر مىدهد. ۲۲۰
پول، حلّال مشكلات نيست... ۲۲۲
زن و رياست هم مىفريبند. ۲۲۲
با گفتن الله اكبر كليسا را لرزانيد. ۲۲۳
آيا هنگام خشوع دل نرسيده؟. ۲۲۳
پول پرستى، مسلمانها را بيچاره كرده ۲۲۴
سرگرميها با ايمان نمىسازد. ۲۲۴
پا در خانه مىگذارى ياد قبرت كن.. ۲۲۶
ياد مرگ، چاره سختى دل. ۲۲۶
گوشهاى از سفرنامه ابن بطوطه. ۲۲۷
۲۴. ۲۲۸
تفكر در حيات، راه خداشناسى.. ۲۲۸
حقيقت حيات مانند و جود شناخته نشده ۲۲۸
آثار حيات در بدن انسان. ۲۲۹
ريشه درخت، سنگ را مىشكافد. ۲۲۹
از آب بيرنگ صدهزاران رنگ... ۲۳۰
گياههاى نامرئى.. ۲۳۰
درخت حيوان خوار. ۲۳۱
چشم براى ديدن عجائب و شامه... ۲۳۱
مراتب حيات، نباتى و حيوانى.. ۲۳۱
حيات آدمى روح الايمان است... ۲۳۲
خرجهاى بيهوده و دورى از ايمان. ۲۳۳
شراب ضد ايمان. ۲۳۳
در برابر نعمت خدا خدمتى به دينش كنيد. ۲۳۴
زمين مرده به ظلم را به عدل زنده مىكند. ۲۳۴
ايراد بى جا در ازدواج ظلم است... ۲۳۵
فرمايش على عليهالسلام به علاء بن زياد بصرى.. ۲۳۶
مهدى (عج) پرچمدار عدل. ۲۳۶
جنگ و قحطى، آمادگى براى اصلاح.. ۲۳۷
صيحه آسمانى و نزول مسيح.. ۲۳۸
با تكامل عقل، مردم رو به مصلح مىآورند. ۲۳۸
دعا براى ظهور موثر است... ۲۳۹
۲۵. ۲۴۰
خداشناسى عقلا واجب است... ۲۴۰
حركت به مجرد اراده، قدرت جان. ۲۴۱
زيركيها در حيوانات از روح حيوانى است... ۲۴۱
موش و شيشه شربت نارنج.. ۲۴۲
ميمون و بز با ظرف ماست... ۲۴۲
جان دهنده و گيرنده خداست... ۲۴۳
خداوند، زمين دلها را زنده مىكند. ۲۴۳
با صدقه خود را از آتش برهانيد. ۲۴۴
كوتاهى در شوهر دارى موجب هلاكت است... ۲۴۵
سه شرط براى قرض حسن.. ۲۴۶
۲۶. ۲۴۸
چرا دعايمان مستجاب نمىشود؟. ۲۴۸
سريع الاجابة براى بنده مطيع. ۲۴۹
اجابت به تدريج و به وسيله اسباب.. ۲۵۰
ازدواج عابد با دختر اشراف زاده ۲۵۱
گاهى مصلحت در تاخير استجابت است... ۲۵۲
آب و آتش و تعبيرى شگفت... ۲۵۳
چهل سال پس از اجابت واقع شد. ۲۵۴
چرا عوض انفاق در دنيا نيامد. ۲۵۵
عوض صدقه گاهى جلوگيرى از بلا است... ۲۵۶
۲۷. ۲۵۷
ايمان راستى از عمل جدا نيست... ۲۵۷
صديق بسيار راستگو و درست كردار است... ۲۵۸
براى پول بيشتر خاضع است... ۲۵۸
در بيم و اميد از غير خدا رسوا مىشود. ۲۵۹
با رئيس صديقين على عليهالسلام محشور مىشود. ۲۶۰
براى آشتى دادن دروغ مانعى ندارد. ۲۶۱
امامان گواهان امتند. ۲۶۱
كافران ملازم دوزخند. ۲۶۲
مكاشفه بهشت برزخى و ناله از فراق آن. ۲۶۳
همه از عاقبت كار بايد بترسيم. ۲۶۴
۲۸. ۲۶۷
شناسائى حقيقت ويژه انسان. ۲۶۷
دنيا به معنى نزديكتر يا پستتر. ۲۶۷
لعب، كار پر رنج ولى بيهوده است... ۲۶۸
مرگ و پايان بازى.. ۲۶۸
لهو سرگرمى و باز ماندن از هدف.. ۲۶۹
زينت دلربائى است... ۲۷۰
دوام زناشوئى به واسطه حجاب.. ۲۷۱
زينت در مسكن.. ۲۷۲
فخر به نسبت در محضر پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم........ ۲۷۲
موش و هفده سكه اشرافى.. ۲۷۳
۲۹. ۲۷۵
نماز جماعت بزرگترين شعار اسلام. ۲۷۵
بهرهبردارى از زبان، نعمت خدا ۲۷۵
فكر در امور معنوى، عبادت قلبى است... ۲۷۶
روزه عبادتى بزرگ براى تكامل.. ۲۷۷
روزه عام و خاص و خاص الخاص.... ۲۷۹
گناهان ثبت شده پاك مىشود. ۲۸۰
۳۰. ۲۸۱
لذت ادراك ذكر خدا در حال روزه ۲۸۱
موسى چهل روز نخورد و نياشاميد. ۲۸۲
صنايع بدن خودشناسى كم فايده است... ۲۸۳
كشمكش روحانيت و حيوانيت در آدمى.. ۲۸۳
تو بنده بنده من هستى.. ۲۸۵
پول عثمان نمىتواند ابوذر را بفريبد. ۲۸۵
توقف و احتياط در موارد مشتبه. ۲۸۶
على عليهالسلام اسير نفس نمىشود. ۲۸۶
راه و چاه معلوم، و جبر هم نيست... ۲۸۷
هر كه بامش بيش، برفش بيشتر. ۲۸۸
شريح قاضى اسير بدره زر. ۲۸۸
۳۱. ۲۹۰
وجود مدركات دليل بر تجرد روح.. ۲۹۰
معالجه خوارزمشاه به كمك قوه روح.. ۲۹۰
واهمه محكوم به اعدام او را مىكشد. ۲۹۱
توانائى خدا در حال مرگ، آشكار مىشود. ۲۹۲
جنازه اسكندر و دستهاى باز و خالى.. ۲۹۳
حكمتى از بهلول در گورستان. ۲۹۳
از اثر پى به مؤثر مىبريم. ۲۹۴
روح آدمى جائى ندارد. ۲۹۵
حقيقت خداى را چون حقيقت روح ندانيم. ۲۹۶
كار عزرائيل حيرت آور است... ۲۹۶
روح هزار كار مىكند و يكى است... ۲۹۷
كارهاى روح به وسيله بدن. ۲۹۷
خواب نشانهاى از تجرد روح.. ۲۹۸
ترا تيشه دادند هيزم كنى.. ۲۹۹
پس روح خودت را مواظبت كن.. ۳۰۰
دنيا شما را از ياد خدا باز ندارد. ۳۰۱
۳۲. ۳۰۳
توحيد اسلامى، در صفات و افعال خدا(۳۶۴) ۳۰۳
رازقيت خدا نسبت به جنين.. ۳۰۴
همه نعمتها از خدا است... ۳۰۴
شكم معاويه و هاويه جهنم. ۳۰۶
توحيد توبه از شرك است... ۳۰۸
تنها اميد به رحمت خدا و ترس از گناه ۳۰۸
موحد جان را فداى دوست مىكند. ۳۰۹
۳۳. ۳۱۱
يقين به تربيت كردن از طرف خداوند. ۳۱۱
يقين به همراهى خداوند. ۳۱۲
ايمان يك ساعته از فحشاء باز مىدارد. ۳۱۳
رفتار مهاجرين در برابر نجاشى.. ۳۱۴
سحره فرعون و قدرت ايمان. ۳۱۵
چگونه مؤمنين را مىسوزاندند؟. ۳۱۶
۳۴. ۳۱۸
مظاهر تمدن در راه توحش.... ۳۱۸
حكم لعب بسته به عنوان ثانوى است... ۳۱۹
مؤمن از كار خدا به شگفت مىآيد. ۳۲۱
تكاثر، پول روى هم انباشتن.. ۳۲۳
احتضار مأمون و رژه لشكر. ۳۲۵
از على عليهالسلام آموز اخلاص عمل.. ۳۲۵
زفاف و سپاس خدا در حجله. ۳۲۶
حيات رحمانى به غرض عقلائى.. ۳۲۷
۳۵. ۳۲۹
سبب آمرزش در اطاعت و توبه. ۳۳۰
گفتگوى حضرت سجاد عليهالسلام با زهرى.. ۳۳۱
وسعت بهشت به اندازه همه آسمانها و زمين.. ۳۳۲
مسابقه در خيرات نتيجه ايمان. ۳۳۲
۳۶. ۳۳۴
شتاب در كار آخرت خوب است... ۳۳۴
بهشت هم اكنون موجود است... ۳۳۴
مجلسى و شفاء به بركت طعام بهشتى.. ۳۳۵
ثواب باقى، تنها از فضل خداست... ۳۳۶
روزى يك انار و هفتاد سال عبادت.. ۳۳۶
يك عمر عبادت در برابر نعمت چشم. ۳۳۷
در كتاب الهى، همه حوادث ثبت است... ۳۳۸
تقديرات الهى با حفظ اختيار. ۳۳۹
تا بر گذشته اندوه نخوريد. ۳۴۰
شادى بر امر مادى نيز غلط است... ۳۴۰
رؤياى صادقانه دليل مقدرات.. ۳۴۱
داماد مرده و زيارت قبر حسين عليهالسلام..... ۳۴۲
ملكوت مال يتيم و ربا خوارى.. ۳۴۲
۳۷. ۳۴۴
تعليم قرآن، راحتى دنيا و آخرت.. ۳۴۵
بيابانى، ولى دل روشن.. ۳۴۶
مرده پسرش را مىپيچد ولى خودش... ۳۴۶
مرگ براى مرده و بازماندگان خير است... ۳۴۸
۳۸. ۳۵۲
عدل در كرات آسمانى.. ۳۵۲
كمربند زمين، مظهر عدل خدا ۳۵۳
به هر حيوانى آنچه لازم دارد داده است... ۳۵۳
مژگان چشم و فوائد بسيار. ۳۵۴
قوانين الهى براى عدل بشر. ۳۵۵
قانون گذارى شأن خدا است... ۳۵۵
عبادات روى ميزان معينى است... ۳۵۷
فقه اسلامى جامعترين قوانين.. ۳۵۷
دعاء افتتاح در ماه رمضان. ۳۵۸
تشرف مقدس اردبيلى خدمت ولى عصر (عج) ۳۵۹
۳۹. ۳۶۱
معجزه پيغمبران دليل صدق آنها است... ۳۶۱
خداى موسى بيدار است... ۳۶۲
تقاضا و پيشنهادهاى مشركين به پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم........ ۳۶۳
شياد با معجزه خربزه سه روزه ۳۶۴
معجزه پيغمبر اسلام هميشگى است... ۳۶۵
كتاب الهى با پيغمبران. ۳۶۷
ميزان براى بسط عدل است... ۳۶۸
بهره بردارى و دفع دشمن به وسيله آهن.. ۳۶۹
مبارزه با اسلحه بر عليه دشمنان دين.. ۳۷۰
راه بهشت با زحمات همراه است... ۳۷۲
۴۰. ۳۷۴
به هر چه بيشتر نياز است، بيشتر آفريده ۳۷۴
توفيق شكر هم از تو است... ۳۷۵
يارى خدا درباره اسلام. ۳۷۶
غيب مطلق خدا است... ۳۷۷
در راه الاغى جان باخت... ۳۷۷
خدا نيازى به يارى شما ندارد. ۳۷۸
سخن ابراهيم ادهم زير چوب.. ۳۷۹
نوح، شيخ الانبياء و مدت عمرش... ۳۸۰
چرا بت پرستى دوام يافته. ۳۸۱
مجسمه، مقدمه بت پرستى.. ۳۸۲
بيشتر مردمان از راه به در رفتند. ۳۸۳
سرگذشت مختصر حضرت مسيح عليهالسلام..... ۳۸۴
مسلمانان ملتزم خواندن و حفظ قرآن بودند. ۳۸۵
۴۱. ۳۸۸
هرگز خالى از حجت نيست... ۳۸۸
مهربانى در نصارا به تبعيت از مسيح.. ۳۸۹
پيدايش رهبانيت در نصارا ۳۹۰
چرا به محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم ايمان نياورديد؟. ۳۹۱
مسجد ضرار و ابوعامر راهب... ۳۹۲
تحريكات ابوعامر و مرگ در تنهائى.. ۳۹۲
گناه بخشى خيانتى برتر. ۳۹۳
دكان بهشت فروشى را بست... ۳۹۴
پيشرفت كمونيست نتيجه خرابى كليسا ۳۹۵
روح الله زمان ما خمينى است... ۳۹۵
على عليهالسلام سنگ عظيم را بلند و پرتاب نمود. ۳۹۶
راهب به دست على عليهالسلام مسلمان شد. ۳۹۷
۴۲. ۳۹۹
شما كه باور كردهايد بپرهيزيد. ۳۹۹
ملاحظه حضور حق هنگام گناه ۴۰۰
تقوى در همه طبقات بايد پيدا شود. ۴۰۰
زهرا عليهالسلام سرمشق بانوان پرهيزكار. ۴۰۲
سادگى در ازدواج را رعايت كنيد. ۴۰۳
خوراك خوردن حضرت رضا عليهالسلام با غلامان. ۴۰۴
مقام معنوى تواضع مىآورد. ۴۰۴
نمايندگى مردم، خدمتگزارى نه رياست... ۴۰۵
اگر بنده بود چنين نبود. ۴۰۶
محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم از همه بندهتر. ۴۰۶
احترام اهالى مدائن از اميرالمؤمنين عليهالسلام..... ۴۰۷
نفس اژدهاست او كى مرده است... ۴۰۷
۴۳. ۴۰۹
پرهيزكار، مؤمن متعهد است... ۴۰۹
آثار تقوا از زبان سرور متقين.. ۴۱۰
ايمان به رسول در امر ولايت و حكومت... ۴۱۱
دو بهره از رحمت براى مؤمن متعهد. ۴۱۳
نور براى تشخيص حق از باطل.. ۴۱۳
آمرزش خداوند براى مؤمن متعهد. ۴۱۴
آشوب به خاطر فروش اسلحه و پول. ۴۱۵
۴۴. ۴۱۷
چيزى از فضل خدا به دست يهود و نصارا نيست... ۴۱۷
افتخار مسلمين، قرآن وحى خدا است... ۴۱۹
حرف زائد با بلاغت نمىسازد. ۴۱۹
كمالات معنوى با پندار درست نمىشود. ۴۲۱
آيا سه روز مسيح در آتش ماند؟. ۴۲۲
عطاى خدا چون خودش بزرگ است... ۴۲۲
پی نوشت ها : ۴۲۵
فهرست مطالب... ۴۵۴