فضائل و سيره چهارده معصومعليهمالسلام در آثار استاد علامه حسن زاده آملى
نام مولف: عباس عزيزى
این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.
بسمه تعالى
قال رسول الله:
انى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتى اهل بيتى، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض.
معصومينعليهمالسلام همگى نور واحد هستند.
معصومينعليهمالسلام همگى به نوعى عليه قدرت هاى ظالم عصر خود قيام كردند.
معصومينعليهمالسلام تنها و بى هيچ ياورى در مقابل زورگويان زمان قد علم كردند و در اين راه تا مرز شهادت به پيش رفتند.
معصومينعليهمالسلام در راه حفظ اسلام و احكام قرآن كريم شهيد شدند، زندانها را به جان خريدند، فداكارى ها كردند. تا توانستند اسلام را احيا و به دست ما برسانند.
معصومينعليهمالسلام حامى مستضعفان و محرومان بودند.
معصومينعليهمالسلام براى تربيت انسان آمدند، تا بشر را از آلودگى گناه و پليدى فساد و رذايل اخلاقى دور كنند و با فضايل و آداب برجسته انسانى آنها را رشد دهند.
معصومينعليهمالسلام در برابر زورگويان و جباران مقاوم و در برابر فقرا و ضعفاء و مستضعفين فروتن بودند.
معصومينعليهمالسلام ، زهد و تهجد را بر خود فرض و واجب مى دانستند
معصومينعليهمالسلام ، دائم الذكر بوده و در نماز، خشوع و حضور قلب كامل داشتند.
معصومينعليهمالسلام با مردم، بين مردم و جزوى از آنها بودند.
ما بر خود افتخار كرده و مى باليم كه پيرو مذهبى هستيم كه رسول خداصلىاللهعليهوآله مؤسس آن به امر خداى بود. ائمه اطهارعليهمالسلام نيز تا مرز شهادت در اين راه پيش رفتند.
امروزه، پيشرفت و ترقى بشد در گروى عمل به رهنمودهاى معصومينعليهمالسلام است و سعادت انسان در اين است كه متوسل به ساحت قدسى آنان شود؛ چرا كه راه درست و صحيحى زندگى را آنان پيمودند.
اگر مى خواهيم كه دنيا و آخرتمان را بيمه كنيم، بايد به سيره قولى و عملى معصومينعليهمالسلام عمل نماييم؛ زيرا تنها سيره زندگى آنها جاويد و راه گشا است.
در طول تاريخ چه بسيار كه دشمنان قصد داشتند نام و روش زندگى ائمهعليهمالسلام را محو و نابود سازند؛ ولى برخواست خداوند نتوانستند.
اينك ما بايد شاكر درگاه خدا باشيم كه شيعه ايم و شكر گزار اين نعمت باشيم كه خداوند چنين پاكانى را براى هدايت ما فرستاده است. زيرا همه نعمات و حتى نفس كشيدن ما مرهون بركت وجودى حضرت بقيه الله الاعظم - عج الله فرجه الشريف - مى باشد كه ما زير لواى آن حضرتيم.
از خداوند بخواهيم كه محبت رسول و فرستاده خود و اهل بيتعليهمالسلام مكرم آن حضرت را در دل ما قرار دهد، به گونه اى كه لحظه اى از آنان جدا نشويم كه همين جدايى ها، باعث گمراهى و بدبختى است.
بار خدايا! اين توفيق را به ما عنايت كن كه در راه معصومينعليهمالسلام قدم برداشته و در همين مسير كشته شويم.
علت تنظيم گرد آورى اين كتاب اين بود كه جاى خالى چنين اثرى كاملا در جامعه مشهود بود؛ استاد فرزانه حسن حسن زاده آملى كه خود، يكى از شيفتگان و محبين اهل بيت عصمت و طهارتعليهمالسلام است و به آنها عشق مى ورزد، با قلمى پاك و زيبا و دلى آكنده از حب به اهل البيتعليهمالسلام گوشه اى از فضائل و سيره معصومينعليهمالسلام را در آثار خويش به تصوير كشيده است كه هر يك گوياى جلوه اى نورانى از زندگانى ائمه اطهارعليهالسلام مى باشد و عمل به آنها سبب هدايت دنيا و سعادت آخرت ما مى گردد.
عباس عزيزى - حوزه علميه قم - بهار ۸۱
روز پنج شنبه، بيستم شعبان المعظم ۱۳۷۸ هجرى قمرى برابر با ۲ آذر ۱۳۴۶ هجرى شمسى، در قم در محضر روحانى بزرگوار جناب آقاى حاج سير حسين قاضى طباطبايى، ابن عم آيه الله حاج سيد على قاضى تبريزى (رضوان الله عليهما) بودم، فرمودند:
موحوم كفعمى كتابى به نام صفوه الصفات فى شرح دعاء السمات دارد؛ در آن كتاب مى گويد كه: اسماى دوازده امامعليهالسلام آنچه مكرر است القاء شود باقى مى شود علم حين فسر وجد، و ما اين را دانستيم يعنى چه، از جناب آقا سيد محمد حسين الهى آيه الله استاد الهى برادر علامه آقا سيد محمد حسين طباطبايى صاحب تفسير الميزان، و اين هر دو بزرگوار (روحى لهما الفداء) از استادان اين كم ترين بوده اند) سوال كرديم، آن جناب موحوم آيه الله حاج سيد على قاضى (نام برده) را احضار كرده است و معنى جمله مذكور را از ايشان پرسيدند، آن مرحوم در جواب فرمود كه: با اسماء چهارده معصوم چنين كنند كه مى شود طه علم حين فسر وجدولى آن را بيان نفرمودند(۱) .
الهى! رسولت فرموده: شر العمى عمى القلت؛ يعنى بدترين كورى، كورى قلب است.
و چه نيكو فرمود كه: كور چشم سر، از مشاهده خلق محروم است و كور چشم دل از رؤيت حق.
حسن را چشم سر بينا داده اى، چشم دل بينا نيز ده تا خلق بين حق بين شود(۲) !
الهى! سفير كبيرت فرمود:المومن مراه المؤمن. اگر من مومنم تو هم مومنى، چه آخر حشرم گواه است كه: هو الذى لا اله هو، الاملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر.(۳)
الهى! مرا در سايه خاتمعليهالسلام داشتى، كه تو را يابم و بندگانت را دريابم؛ شكر اين موهبت چگونه گذارم. بارالها! نا پاك را به سويت بار نيست و با بندگانت كار نيست، دستم را بدار تا در راهت استوار باشم.(۴)
در مبارك سحر ليله چهار شنبه هفدهم ربيع المولود ۱۴۰۲ هجرى قمرى مطابق بيست و سوم در ماه ۱۳۶۰ هجرى شمسى فرخنده ميلاد خاتم النبياءعليهالسلام و وصى او صادق آل محمد عليه الصلوه و السلام كه به ترقيم رساله انه الحق - به عنوان يادنامه استاد علامه طباطبايى كه سب شصتم از رحلت آن جناب بود - اشتغال داشتم، ناگهان مثال مباركش با سيماى نورانى كه از سيماهم فى وجوههم من اثر السجودحكايت مى نمود، برايم متمثل شد - فتمثل لنا بشرا سويا - و تفقدى نمود كه با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طويت و حسن سيرت و سريرتم بشارتم داد تا چند لحظه اى در حضور انورش مشرف بودم، و چون به خود آمدم تعبير رفت كه اين تحفه و هديه انه الحق مرضى خاطر آن متاءله به حق است(۵)
مؤمن را رسالت حضرت ختمى مرتبت، ناچار، معترف به عصمت امير المؤمنين علىعليهالسلام بايد باشد؛ و معترف به عصمت آن جناب را امامت يك يك ائمه اثنى عشر و غيبت تامه صاحب الامرعليهالسلام ؛ زيرا وصى معصوم، معصوم است، و وصى امام، امام است، و وصى حجه الله، حجه الله است.(۶)
جناب حجه الاسلام و المسلمين ابراهيميان امام جمعه محترم آمل در بيان خاطره اى مى فرمايند:
بنده شبى استاد علامه را در رويا ديم، مسجدى بود و سكويى و جمعيتى و ستونى.
ايشان بر بالاى سكو مشغول سخنرانى بودند. جمعيت روى به ايشان داشتند. من بيچاره بر ستونى تكيه داده، پشت به ايشان كردم. جمعيت همه رفتند، هيچ كس نمانده بود جز ايشان و من. آنگاه روز به ايشان كردم. مرا بر بالا خواند نرد ايشان رفتم. دو دست مبارك به زير گوش من نمادند و اين جمله را بر من قرائت فرمودند:
الحمد لله الذى جعلنا من المتمسكين بولايه مولانا اميرالمؤمنينعليهالسلام .
و به راستى كه هنوز آن دعاى جانبخش در جانم طنين انداز است و ان شاء الله كه مرا از اين دعاى جان پاك، ثمراتى فراوان خواهد بود.(۷)
در سال تعطيلى نداشتيم. بنده يادم نمى رود كه سال بر ما گذشت و دو روز تعطيل كرديم: (استاد مى گويد) يكى روز عاشورا، يكى روز شهادت حضرت امام مجتبىعليهالسلام و بقيه روزها را درس خوانديم. ايشان خودشان شايق بودند.(۸)
الهى! حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است؛ اللهم صل على محمد و آل محمد!(۹)
دعاى عرفه حضرت سيد الشهداءعليهالسلام ، و دعاى سحر حضرت امام محمد باقرعليهالسلام كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان مى خوانيد، و مناجات هاى باب الحوائج الى الله امام هفتم موسى بن جعفرعليهالسلام كه در بلد اين كفعمى نقل شده اند، و مناجات شعبانيه جناب وصى اميرالمؤمنين علىعليهالسلام و مناجات خمس عشر حضرت امام سجادعليهالسلام به خصوص مناجات هاى محبين و عارفين و ذاكرين آن، و همچنين توقيع سريع حضرت بقيه الله و تتمه النبوه امام زمان معدى موعود (عج) كه از ناحيه مقدسه آن جناب به شيخ كبيرايى جعفر محمد بن عثمان بن سعيد - رضوان الله عليه - داده شد كه در هر روز از ايام ماه مبارك رجب دستور خواندن آن صادر گرديده است و صدها كتاب از اين گونه حقايه الهيه كه از وسائط فيض الهى، يعنى ائمه اطهار ماعليهالسلام به ما رسيده است كه از هيچ عارف و حكيم، لطائف عرفانى در ظريف ترين كسوت الفاظ بدين پايه ديده و شنيده نشده است، بلكه نقش عرفاى اسلام ترويج و احياى اين معارف حقه مروى از اين مقربين و اولياء الله است كه دستور العمل را بايد از اين دهن هاى عصمت فر گرفت، عارف سنائى چه نيكو گفته است:
ره رها كرده اى از آنى گم |
عز ندانسته اى از آنى خوار |
|
قائد و سائق صراط الله |
به ز قرآن مدان و به ز اخبار |
|
جز به دست و دل محمد نيست |
حل و عقد خزينه اسرار |
اى لطائف ذوقى و عرفانى، آن نكات سرى كه در ادعيه و اوراد و مناجاتهاى ائمه اطهار ما پيدا مى شود در روايات نمى شود به دست آورد؛ زيرا كه در روايات مخاطب مردم اند و با مردم به فراخور عقل آنها صحبت مى كردند و سخن مى گفتند، اما در مناجاتها و ادعيه در خلوت خانه عشق با جمال مطلق به راز و نياز مى پرداختند كه آنچه گفتنى بود به زبان مى آوردند.
العرف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها؛ يعنى عارف كسى است كه خود را شناخت، پس از هر چه كه او را دور مى كند، آزاد و پاكش گردانيد.(۱۰)
بنده حدود سى سال پيش صحبتى با يك رياضيدان داشتم تا اين كه كلام كشيد به اين شكل هندسى قطاع من از او، به خاطر غرض الهى كه در نظرم داشتم، سؤ ال كردم: عزيز من! از اين شكل چند حكم هندسى مى توان استفاده كرد؟
گفت: شايد هفت تا ده تا حكم.
گفتم: مثلا بيست تا چطور؟
گفت: شايد. ممكن است.
گفتم: دويست تا چطور؟ به من نگاه مى كرد كه آيا دويست حكم هندسى مى توان از آن استنباط كرد و توقف كرد.
گفتم: دويست هزار چطور؟ خيال مى كرد كه من سر مطايبه و شوخى دارم و به مجاز حرف مى زنم. بعد به او گفتم: آقا! اين خواجه نصير الدين طوسى كتابى دارد به نام كشف القباع عن اسرار شكل القطاع.
و جناب خواجه از اين شكل، چهارصد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حكم هندسى استنباط كرده؛ يعنى قريب نيم ميليون.
بعد به او گفتم: اين خواجه نصير طوسى كه راجع به يك شكل هندسى، يك كتاب نوشته و قريب پانصد هزار حكم از آن استنباط كرده، شما آن كتاب و خود خواجه را مى شناسى؟
گفت: نخير.
بعد راجع شخصيت خواجه صحبت كرديم و به او گفتيم: اين خواجه وقتى كه در بغداد حالش دگرگون شد و ديد دارد از اين نشانه به جوار الهى ارتحال مى كند، وصيت كرد:
مرا از كنار امام هفتم، باب الحوائج الى الله، از اين معقل و پناهگاه بيرون نبريد و در عيبه به خاك بسپارند و روى قبر در پيشگاه امام هفتم؛ مثلا نوشته نشود، آيت الله علامه اين امام است، حجه الله. قرآن ناطق و امام ملك و ملكوت است. روى قبر من بنويسيد: و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد.
و اين عالمى است صاحب اين همه كتاب در حكمت، فلسفه، عرفان، رياضيات، فقه و اصول، علوم غريبه، معمارى و مهندسى و بنا كننده رصد خانه مراغه و صاحب زيج ايلخانى و بالاخره خواجه نصير الدين طوسى و استاد بشر و استاد كل فى الكل. اما در پيشگاه امام هفتم اين طور وصيت مى كند كه روى قبرش بنويسند.(۱۱)
در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم؛ در رؤياى مبارك سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل كردم و به زيادت جمال دل آراى ولى الله اعظم، ثامن الحجج، على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه و ابنائه آلاف التحيه و الثناء - نائل شدم.
در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهر النور امامعليهالسلام مشرف شوم، مرا به مسجدى بردند كه در آن مزار حبيبى از احباء الله بود و! من فرمودند: در كنار اين تربى دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه بر آورده است، من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم.
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم، سلطان دين رضا - روحى لتربه الفداء، و خاك درش تاج سرم - رسيدم و عرض ادب نمودم، بدون آيين كه سخنى بگويم، امام كه آگاه به سر من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست فرمود: نزديك بيا!
نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم، دردم با دهانش آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه: بنوش، امام خم شد و من زيانم را در آوردم و با تمام حرص و رلع كه خواستم لب هاى امام را بخودم، از كوثر دهانش آن آب حيات را بوسيدم و در عمان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار در علم و از هر درس هزار در ديگرى به دوى من گشوده شد.
پس از آن امامعليهالسلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود به در آمدم، به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روزى به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند |
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |
|
چه مبارك سحرى بودوچه فرخنده شبى |
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند(۱۲) |
اينجانب بنابر فرموده شيخ الرئيس كه فرمود: از عوامل ضعف بينايى چشم، خوابيدن با شكم سير است و لازم است بين غذاى شب و خوابيدن فاصله انداخت.، هميشه مقيد بودم شام را سر شب صرف كنم تا فاصله مورد نظر شيخ را مراعات كرده باشم كه مبادا خداى نكرده چشمم كه يكى از مهم ترين سرمايه هاى كسب دانش و پيمودن راه كمال است ضرر ببيند و اين امر سبب شود كه از تحصيل علم و كمال باز بمانم (يا در شب حتى الامكان از خوردن غذا خوددارى كنم.)
ولى با اين همه شبى از شب ها (در شب چهار شنبه ۲۹ جمادى الاول ۱۴۰۵ قمرى برابر با اول اسفند ۱۳۶۳) شامم به تاءخير افتاد و متاءسفانه بعد از شام خواب شديدى بر من عارض شد.
براى اينكه فرموده شيخ را عمل كرده باشم، بلند شدم و شروع كردم به قدم زدن و تا دوازده نصف شب بيدار بودم، ولى بر اثر شدت حالت خواب نتوانستم از خوابيدن خوددارى كنم، لذا خوابيدم.
خواب شيرين بود و رؤياى شيرين تر كه به زيادت حضرت ثامن الحجج، على بن موسى الرضاعليهالسلام تشرف حاصل كردم. در ابتدا به اشاره تفهيم فرمودند كه: چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى و پس از آن به عبارت صريح به من فرمودند، اين قدر خودت را زحمت مده، ما چشم تو را تا آخر عمر ضمانت مى كنيم..
الحمد لله كه از اين بشارت آن ولى الله اعظم كه به لقب ضامن هم شناخته شده است، برايم، يقين حاصل است كه هر او كريمه من تا آخرين دقايق عمرم بينا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است، چنانكه مشمول الطاف ديگر آن حضرت نيز بوديم و هستيم.
و آن حضرت فرمود: چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى؟
شايد علتش اين بود كه در آن اوان، بر اثر تراكم اشتغال درس و بحث و تصنيف و تصحيح، مدتى به زيارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومهعليهالسلام خواهر آن جناب توفيق نيافتم و تشرف حاصل نكردم. شگفت اين كه در آن شب اصلا انديشه آن جناب در خاطرم نبود.(۱۳)
علامه كبير و مفسر قرآن حضرت آيه الله طباطبايى قدس سده در وصف اين شاگرد فرهيخته و ممتازش مى فرمايند: شخصيت آقاى حسن زاده را جز امام زمانعليهالسلام كسى بدان پى نبرده است.(۱۴)
تواضع و فروتنى از سجاياى برگزيده مردان خداست و اصولا تا تواضع و فروتنى نباشد، انسان شايسته رسيدن به هيچ مقام معنوى نخواهد بود؛ چرا كه عزت و رفعت مقام انسان به دست خداست و اين فرموده نورانى معصوم است كه: من تواضع لله رفعه؛ آنكه به خاطر خداوند نسبت به بندگان خدا متواضع باشد تا خداوند مقامى رفيع به او اعطا خواهر كرد.
هر كسى در مدت زندگى خود خواب هايى مى بيند، اين كمترين وقتى در عالم خواب لوحى زرين را از دستى سيمين گرفت كه در آن به زيباترين خط درخشنده و فروزان با آب طلا نوشته بود: يا حسن خذ الكتاب بقوه. و نيز وقتى در عالم خواب مرحوم استاد آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى در ضمن هدايا و تحفى به من فرمود: التوحيد ان تنسى غير الله. و نيز وقتى ديگر در عالم خواب مرحوم استاد علامه جامع علوم معقول و منقول آقا شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى به من فرمود: قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله علم الحكمه متن المعارف با معرفه الحكمه متن المعارف كه اين شك در بيدارى برايم پيش آمد و از اين گونه خواب ها در القاى آيات و روايات برزخى برايم پيش آمد كه جداگانه در دفتر خاطرم ضبط كرده ام و لكن هيچ يك مانند اين دو واقعه در عالم خواب برايم شگفت نبود، يكى اين كه شبى در خواب ديدم كه كتابى خطى به اسمى خاص داراى جلدى چنين و چنان و آسيبى بدو رسيده ووو كه فرداى آن شب آن كتاب را كتاب فروشى سيار برايم آورده كه به حقيقت اوصاف كتاب در خواب و بيدارى يكى بود تفصيل آن را در دفتر ياد شده نگاشته ام.
و ديگر اين كه وقتى جلد اول تكلمه منهاج البراعه تمام شده بود شرح خطبه ۲۳۶ آن به اتمام رسيد كه آخر آن اين است: حوطوا قواصى الاسلام و كتاب براى چاپ حاضر شده بود، يكى از آشنايان كه مريض شده بود برايم نامه نوشت كه هم من مريضم از من عيادتى بفرماييد و هم خوابى اين چنين شما را ديده ام. به عيادتش رفتم رو كرد به من و گفت: آقا من شما را در خواب ديدم كه با هم سفر مرديم او تونلى در آمديم كه در كنار آن تونل سبزه و مرغزار و نزهتگاه خيلى زيبايى بود و شما در آن جا رفتيد و نشستيد و مشغول نوشتن شديد و من به دست سما نگاه مى كردم كه داريد چه مى نويسيد. اين عبارت به چشم خورد: حوطوا.(۱۵)
بعد از نماز صبح جمعه ۱۵ ج ۲ سنه ۱۳۸۹ هجرى قمرى. شهريور ۱۳۴۸ هجرى شمسى، در حال توجه نشسته بودم، پس از برها اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفيف بود، بعد از چند لحظه اى شنيدم شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: ان الله و ملائكه يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما. ولى من آن شخص را نمى ديدم، و من هم از شنيدن آن آيه صلوات مى فرستادم. در آن حال يكى به من گفت: بگو يا رسول الله، و من پى در پى مى گفتم با رسول الله. و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم كه تلاوت آيه فوق براى اين جهت بود كه روز جمعه بود، و ذكر صلوات در اين روز بسيار تاءكيد شده است.(۱۶)
در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه ۱۳۸۷ هجرى قمرى. كه روز ترويه بود، در حالتى بودم كه ديدم صداى اذان به گوشم مى آيد و تنم مى لرزد، و مؤذن در پهلوى راست من ايستاده است، ولكن من به كلى چشم به سوى او نگشودم و جمال مباركش را به نحو كامل زيادت نكردم، فقط شيخ حضرتش گاه گاهى جلوه مى كرد و پنهان مى شد؛ از يكى ديگر كه شخص او را ديدم ولى او را نشناختم، پرسيدم اين مؤ ذن كيست كه بدين شيوايى و دلربايى اذان مى گويد؟ گفت: اين جناب پيغمبر خاتم محمد بن عبداللهصلىاللهعليهوآله است، از شنيدن اين بشارت چنان گريه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمده ام.(۱۷)
از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله پرسش شد: به چه خدايت را شناختى؟
فرمود: با خدا، اشيا را شناختم.
همچنين امير مؤمنانعليهالسلام مى فرمايد: با خدا، خدا را(۱۸) بشناسيد.
علم الهدى سيد مرتضى از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت كرده است كه آن جناب فرمود، اعلمكم بنفسه اعلمكم بربه؛ داناترين مردم به خويشتن، داناترين آنان به خداست.(۱۹)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس خدا و عظمت او را بشناسد، دهانش را از سخن، و شكمش را از طعام، باز دارد و خود را به نماز و روزه مشغول سازد.
پس مردم گفتند: پدر و مادرمان فدايت اى رسول خدا! آيا اين گونه اشخاص، از اولياى خدايند؟
فرمود: اولياى خدا سكوت كنند، و سكوت شان تفكر باشد، و سخن گويند و سخن شان ذكر باشد، و نظرشان عبرت است، و نطق كنند نطق شان حكمت باشد. راه رفتن شان ميان مردم بركت است. اگر خدا براى آنان اجلى مقرر نفرموده بود، از ترس عذاب و شوق به ثواب، ارواحشان در اجسادشان نمى گنجيد.(۲۰)
هر كس چشم بصيرتش باز باشد، سر فرمايش پيامبرصلىاللهعليهوآله را در مى يابد، كه فرمود:
من عرف نفسه، فقد عرف ريه.
روايت شده است كه يكى از زنان پيامبرصلىاللهعليهوآله ، از ايشان پرسيد: چه زمانى انسان خدايش را مى شناسد؟
حضرت فرمود: وقتى كه خود را بشناسد.(۲۱)
محمد بن فضيل گفته اين از ابوالحسنعليهالسلام پرسيدم: آيا رسول خداصلىاللهعليهوآله خداى عزوجل را ديد؟
فرمود: آرى، با قلبش او را ديد. مگر اين آيه را نشنيده اى: ما كذب الفؤ اد ماراى؛ يعنى او را با چشم نديد، بلكه با قلب و فؤ اد ديد.(۲۲)
در كتاب كافى از محمد بن ابى عبدالله از على بن ابى القاسم از يعقوب بن اسحاق نقل مى كند كه مى گويد: به ابو محمدعليهالسلام نوشتم و از آن حضرت پرسيدم: چگونه بنده خدايش را عبادت مى كند، در حالى كه او را نمى بيند؟
آن حضرت اين گونه توقيع فرمودند: اى ابو يوسف! سرور و مولايم و ولى نعمت من و پدرانم، بزرگ تر از آن است كه ديده شود.
باز پرسيدم: آيا پيامبر خداعليهالسلام پروردگارش را ديد؟
توقيع فرمود: خداى تبارك و تعالى به رسول خود، از نود عظمتش آنچه را كه دوست داشت، به ديد قلبش نشان داد.(۲۳)
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: داناترين شما به خود، داناترين شما به پروردگار خود است.(۲۴)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله براى ديدن گوسفندانش به در رفت، شبان برهنه بود و از جامه خويش شپش مى جست؛ چون ديد پيغمبر به سويش مى آيد، لباس به تن كرد؛ پس حضرت او را از سمتش بر كنار نمود و فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه كسى را كه ادب به خدا نباشد و در خلوت از او حيا ندارد استخدام نمى كنيم.(۲۵)
يكى از همسران پيامبرصلىاللهعليهوآله از او پرسيد كه: چه وقت انسان خداى خود را شناسد؟
پاسخ فرمود: وقتى كه نفس خويش را شناسد.(۲۶)
پيامبرصلىاللهعليهوآله مردى را ديد كه بر صورت شخصى ديگر سيلى نواخت، حضرت بدو فرمود: بر صورتش سيلى مزن؛ زيرا خداوند، آدم را بر صورت او خلق فرموده كه مقصود اين است كه او را بر صورت اين وجه خلق فرموده است.(۲۷)
از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت شده كه آن حضرت فرمود: لا يقولن احدكم زراعت و ليقل حرثت؛ هيچ يك از شما نگويد زراعت كردم، بلكه بگويد كشت كردم.(۲۸)
پيامبر بزرگوار اسلام فرمود:
اگر مى خواهيد با خدا گفتگو كنيد نماز بخوانيد، و اگر مى خواهيد خدا با شما گفتگو كند قرآن بخوانيد.(۲۹)
ديلمى رضوان الله تعالى عليه، در باب سيزدهم و ديگر در انتهاى باب بيستم كتاب ارشاد القلوب، از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله نقل مى نمايد كه: خداوند متعال فرموده است: هر كس محدث شود و وضو نگيرد، بر من جفا مرده است، و هر كس محدث شود و وضو گيرد و دو ركعت نماز نخواند، او نيز بر من ظلم كرده است، و كسى كه دو ركعت را بخواند وليكن دعا نكند، او هم جفا كرده است، و آن كس كه محدث شود، سپس وضو گيرد و دو ركعت نماز به جاى آرد و دعا كند و در امر دين و دنيايش از من حاجت طلبد، اگر اجابتش نكنم، من به او جفا كرده ام، ولى من خدايى ستمكار نيستم.(۳۰)
امتى الغر المحجلون يوم القيامه من آثار الوضوء. گفت پيامبرصلىاللهعليهوآله : امت من روى سپيده و دست و پاى سفيد باشند از اثر دست و روى شستن.(۳۱) بدانكه! ايزد تعالى چون نماز را واجب كرد، نخواست كه بندگان وى به دنيا آلوده به خدمت آيند، ايشان را فرمود كه وضو كنند و با اين چهار عضو مخصوص كرد؛ زيرا كه آدم اول روى به درخت گندم كرد و پاى برفت و به دست از درخت گندم باز كرد و بر سر نهاد و بر حوا آورد، ايزد عز اسمه اين چهار عضو گناهكار را بفرمود شستن به گاه خدمت. انتهى.(۳۲)
امام باقرعليهالسلام روايت مى كند كه: روزى رسول خداصلىاللهعليهوآله نماز صبح را با يارانش خواند و بعد از نماز، با آنان نشست و گفتگو نمود تا اينكه خورشيد طلوع كرد و مردم يكى بعد از ديگرى رفتند تا اينكه دو نفر ماند؛ يكى انصارى و ديگرى ثقفى.
حضرت به آن دو مرد فرمود: من فهميدم كه شما سؤالى داريد كه مى خواهيد آن را بپرسيد. اگر خواستيد مى توانم قبل از اينكه شما بپرسيد من از آن خبر دهم و اگر مى خواهيد خودتان بپرسيد.
گفتند: بلكه سما خبر دهيد اى رسول خدا! زيرا اين براى نابينا روشن تر و از شك دور كننده تر ماست و ايمان را محكم تر مى كند.
پس حضرت فرمود: اما تو اى برادر انصارى! از قبيله اى هستى كه اهل ايثار هستند. و تو روستايى هستى و اين ثقفى چادر نشين است. آيا در پرستش عم ايثار مى كنى؟
گفت: بلى.
فرمود: اما تو اى برادر ثقفى! آمده اى كه از وضو و نماز و اينكه در آنها چه ثوابى براى تو مى باشد، بپرسى.
گفت: بلى.
فرمود: پس بدان وقتى كه دستت را به آب زدى و بسم الله گفتى، آن گناهانى رخ كه دستانت انجام داده اند، مى ريزد. و هنگامى كه صورت و دستانت را شستى، گناهان از راست و چپ تو مى ريزند. و هنگامى كه سروپاهايت را مسح كردى، آن گناهانى كه با پاهايت به سوى آنها رفتى، مى ريزد اين ثوابى است در وضو كه براى تو مى باشد. و هنگامى كه به نماز برخاستى و حضور پيدا كردى و سوره خمد و يا يكى از سوره هاى ديگر را به خست توانت، خواندى، ركوع كردى و ركوعت را تمام نمودى و به سجده رفتى و تشهد خواندى و سلام نماز را دادى، خداوند تمام گناهانى را كه بين دو نماز انجام دادى مى بخشد. و اين هم ثواب تو در نمازت. اما تو اى برادر انصارى! آمده اى كه از حج و عمره و ثواب آنها بپرسى.
گفت: بلى.
فرمود: پس بدان وقتى كه به راه حج متوجه شدى و مركبت را سوار گشتى و بسم الله گفتى، همين كه مركبت به راه افتاد و قدم هايش را برداشت و به زمين گذاشت، خداوند متعال به تعداد آنها حسنه مى نويسد و گناه تو را محو مى كند و زمانى كه محرم شدى و لبيك گفتى، خداوند براى هر يك لبيك گفتن، ده حسنه مى نويسد و ده گناه را محو مى كند. و وقتى كه هفت باز بيت خدا را طواف نمودى اين نزد خدا عهد و پيمان و ذكرى براى توست و خداوند بعد از آن حيا مى كند كه تو را عذاب نمايد و هنگامى كه نزد مقام ابراهيم دو ركعت نماز خواندى، خداوند براى تو به واسطه آن دو ركعت، دو هزار ركعت نماز مقبول مى نويسد.
و زمانى كه هفت باز سعى بين صفا و مروه نمودى، ثواب و اجر اين عمل نزد خداوند مانند اجر كسى است كه پياده از شهر خود به حج برود و مانند ثواب كسى است كه هفتاد بنده مؤمن را آزاد كرده باشد. و وقتى تا غروب آفتاب در عرفات ماندى، اگر گناهى به اندازه ريگ بيابان و كف دريا داشته باشى، خداوند آنها را براى تو مى آمرزد. و هنگامى كه قربانى خود را ذبح كردى يا شترت را نحر نمودى، خداوند براى تو به هر قطره خون آنها، حسنه اى مى نويسد كه معادل است با ثواب آنچه كه در باقى مانده عمرت انجام مى دهى. و زمانى كه هفت بار طواف زيارت به جاى آوردى و دو مقام ابراهيم، دو ركعت نماز خواندى، فرشته اى بزرگوار بر شانه تو مى زند و مى گويد: خداوند گناهان گذشته را براى تو آمرزد، تا ۱۲۰ روز ديگر اعمال تازه ات را آغاز كن.
آن دو مرد گفتند: براى همين آمده بوديم.
در روايات معراجيه آمده است كه: رسول اكرمعليهالسلام در ركعت نخستين سوره حمد و توحيد را قرائت كرد، و در ركعت دوم حمد و سوره قدر را.(۳۳)
رسول خداصلىاللهعليهوآله در مقابل حجر الاسود نماز مى خواند، هم رو به بيت المقدس بود و هم كعبه را جلو قرار مى داد و اين آيات را مى خواند و هيچ كس هم او را نمى ديد:
و اذا قراءت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤ منون بالاخره حجابا مستورا؛
وقتى كه قرآن مى خوانى، خدا بين تو و كسانى كه ايمان ندارند پرده اى قرار داده است.(۳۴)
اولئك الذين طبع الله على قلوبهم؛ آنان كسانى هستند كه خدا به قلب هاى آنها مهر زده است.(۳۵)
و جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا؛ بر قلب هاى آنان پرده قرار داده ايم كه فهم آن نتوانند كرد و گوش هاى آنها از شنيدن حق، سنگين است.(۳۶)
افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه؛ آيا ديدى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده و خدا او را گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر زده و جلو چشمش، پرده اى نهاده است.(۳۷)
در جنگ خندق وقتى كه محاصره مدينه شدت يافت و رسول خداصلىاللهعليهوآله ديد كه مردم مى نالند، به مكان مسجد فتح رفت و دو ركعت نماز خواند و فرمود: خداوندا! اگر اين گروه هلاك شوند، در روى زمين كسى نيست تا تو را بپرسند.(۳۸)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله در شب نيمه شعبان در سجده مى فرمود: سجد لك سوادى و خيالى و آمن بك فؤ ادى كه به جاى بياضى در نسخه ياد شده فوادى آمده است.(۳۹)
در حديث است كه پيامبرصلىاللهعليهوآله در حال نماز بود كه مردى باديه نشين در نماز خود چنين مى گفت: خداوندا! من و محمد را مشمول رحمت خويش قرار ده و نه كسى ديگر را!
پس چون پيامبرصلىاللهعليهوآله نماز را سلام گفت، خطاب به باديه نشين فرمود: رحمت واسعه الهى را تنگ كردى (محدود و سنگچين نمودى)(۴۰)
حضرت خاتمصلىاللهعليهوآله فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لانبى مرسل؛ يعنى مرا با خداوند وقتى است كه در آن هيچ ملك مقرب و هيچ پيغمبر مرسل نمى گنجد.
و از اين پيغمبران مرسل يكى خود آن حضرت است، سبحان الله از حلاوت گفتار. به حكم حديث شريف قدسى: لايسعنى ارضى و سمائى، و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن دل محل ظهور تجليان انوار الهى است.(۴۱)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله پس از آن كه مبعوث به رسالت شده است، سيزده سال در مكه، و يك سال و چند ماه در مدينه به سوى بيت المقدس نماز مى خواند.
پس از آن از جانب حق تعالى فرمان فول وجهك شطر المسجد الحرام(۴۲) فرا رسيده است، و رسول الله ماءمور به صرف از بيت المقدس به سوى مكه شده است، و كعبه قبله مسلمان گرديده است.
از مدينه تا مكه به مسافت قريب صد فرسنگ است، رسول الله رو به كعبه ايستاد و فرمود: محرابى على الميزاب يعنى اين گونه كه من ايستاده ام، مستقيم به سمت ناودان كعبه و مواجه آنم.
اين تعيين جهت و سمت قبله به سوى ميزاب كعبه بدون اعمال آلات نجومى و قواعد رياضى و هيوى و يا در دست داشتن زيج و ديگر منابع طول و عرض جغرافيايى، در غايت دقت و استواء صورت گرفته است.
علاوه اين كه رسول الله با مردم بيت المقدس در نماز ظهر ايستاده بود، و در اثناى نماز ماءمور به صرف قبله از بيت المقدس به سوى كعبه شده است.(۴۳)
ور نباشد خشوع و دمسازى |
ديو با سبلتش كند بازى |
دمساز با سين سعفص بر وزن شهباز به معنى محب و موافق به مدعا و هم نفس و همراز است.
روايت است كه: مردى در مسجد مدينه به نماز ايستاده بود و با ريشش بازى مى كرد، رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: اگر دلش با خدايش باشد، با ريشش بازى نمى كند.!(۴۴)
روزى كه ابراهيم، فرزند رسول خداصلىاللهعليهوآله وفات كرده بود، سه سنت جارى شده است، يكى اين كه آفتاب منكسف شد، مردم گفتند: چون فرزند رسول خدا وفات كرده است، آفتاب منكسف شده است.
رسول خداصلىاللهعليهوآله به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود، اى مردم! آفتاب و ماه دو آيت از آيات الهى اند كه به امر او سير مى كنند و مطيع فرمان اويند، به ممات و حيات كسى منكسف نمى شوند. پس هرگاه انكساف ماه يا آفتاب روى داد، نماز بخوانيد.
سپس از منبر فرود آمد و با مردم صلات كسوف به جاى آورد.
منطق شريعت اين گونه است كه متن علم و صرف حقيقت است. يكى حرف گزاف در دين الهى ره ندارد. و نفى كسوف شمس و قمر به موت و حيات كسى، خود از اعظم آيات نبوت و دليل صدق آن حضرتعليهالسلام است.
آن سه سنت كه در حديث آمده است، در مرآه العقول گويد: احدى السنن وجوب الصلوه للكسوف، و الثانيه عدم وجوب الصلوه رجحانها على الطفل قبل ان يصليت و الثلاثه عدم نزول الوالد فى قبر الوالد؛
يعنى يكى از آن سه سنت، وجوب صلات كسوف است و دوم عدم وجوب و رجحان صلات كسوف بر طفلى كه هنوز نماز بر او واجب نشده است. و سوم عدم نزول والد در قبر والد (كه كراهت دارد پدر فرزندش را به خاك بسپارد.(۴۵)
اين بنده گويد كه: صدر اين حديث الحمد لله رب العالمين هى السبع المثانى و القرآن العظيم الذى اوتيته. سرى عظيم است براى اهل سر كه چون سعيد بعد از نماز عذر آورد به اين كه، با رسول الله! در نماز بودم، كاءن رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: نماز منم، من كه گفتن: به سوى من بيا! يعنى به سوى نماز بيا.
و ذيل اين حديث هم راستى بحر عميق است، وقتى در عالم رؤيا به اين محروم گفتند هر چه خواهى از سوره فاتحه.(۴۶)
وقتى نجاشى پادشاه حبشه از دنيا رفت، حضرت رسولصلىاللهعليهوآله مردم را در بقيع جمع كرد و از دور بر جنازه او نماز خواند. بعد از آن خبر موت نجاشى از حبشه رسيد. نجاشى چنانكه در تواريخ مسطور است، مسلمين را ماءوا داد و تصديق رسالت حضرت را نمود.(۴۷)
۴۵ - دعاى قنوت پيامبرصلىاللهعليهوآله
قنوتى است كه در فردوس العارفين از حضرت رسولصلىاللهعليهوآله نقل نموده است: اللهم ارزقنى حبك و حب ما تحفه، و حب من حبك، و العمل الذى يبلغنى الى حبك، و اجعل حبك احب الاشياء الى
صلوات بر محمد و آل محمدصلىاللهعليهوآله فعلى از افعال ما است و علم و عمل هر دو جوهرند كه گوهر انسان را مى سازند و عين حقيقت و ذات انسان مى شوند. و انسان كامل مبراى از امكان استعدادى است كه در كمال به فعليت رسيده است هر چند عبد شكور است پس بران كه صلوات عائد ما مى شود كه از نقض به كمال و از قوه به فعليت مى رويم نه عائد آنكه خود عارى از قوت است.(۴۸)
از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت شده است كه: هر كس افعال نمازش جز آنچه باشد كه امام در نماز انجام مى دهد باشد، با سرى چون الاغ محشور مى شود.(۴۹)
در مبارك سحر ليله چهارشنبه هفدهم ربيع المولود ۱۴۰۲ هجرى قمرى مطابق بيست و سوم در ماه ۱۳۶۰ هجرى شمسى شب فرخنده ميلاد خاتم انبياءصلىاللهعليهوآله و وصى او صادق آل محمد عليه الصلوه والسلام كه به ترقيم رساله انه الحق - به عنوان يادنامه استاد علامه طباطبايى كه شب شصتم از رحلت آن جناب بود - اشتغال داشتم، ناگهان مثال مباركش با سيماى نورانى كه از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود حكايت مى نمود، برايم متمثل شد - فتمثل لنا بشرا سويا - و تعقدى نمود كه با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طوبت و حسن سيرت و سربرتم بشارتم داد تا چند لحظه اى در حضور انورش مشرف بودم، و چون به خود آمدم تعبير رفت كه اين تحفه و هديه انه الحق مرضى خاطر آن متاءله به حق است و بر اين صحيفه عمل چند روزه ام به رسم عيدى عيد سعيد ميلاد نبى و وصى مهر قبول خورده است.(۵۰)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: ان الله جعل قره عينى فى الصلوه و حببها الى.
همانا خدا نود چشم مرا در نماز قرار داد و آن را محبوب من نمود.(۵۱)
از سخن بسيار، پرهيز كن! شيخ الطايفه در امالى، به اسنادش از ابو عمر نقل مى كند كه رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: جز به ذكر خدا، زياده مگوييد؛ چه سخن بسيار كه در آن ذكر خداوند نباشد، قلب را قساوت بخشد و دورترين مردم از خداوند، شخصى قسى القلب است.
شيخ اين روايت را اولين حديث كتابى امالى خود قرار داده و در اين كار مقصودى خاص داشته است.(۵۲)
پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله فرمود: در باغهاى بهشت بخراميد!
پرسيدند: باغ هاى بهشت چيست؟
فرمود: ذكر خدا در صبح و شب. پس به ياد و ذكر خدا باشيد. هر كس كه خواهد بداند، چه قدر و منزلتى نزد خداى دارد، بنگرد كه قدر و منزلت خداى نزد او چقدر است؟ چون خداوند بنده اش را همان اندازه قدر مى نهد، كه بنده او را.
بدانيد كه بهترين و پاكيزه ترين و والاترين اعمالتان نزد خداوند، و بهتر از هر چيزى كه خورشيد براى آن تابيده است، ذكر و ياد خداوند سبحان است. خداى تعالى فرموده است، من همنشين كسى هستم كه به ذكر و ياد من باشد، و چه منزلت و ارزشى بالاتر از همنشينى با خداى سبحان است؟!(۵۳)
ثقه الاسلام كلينى در كتاب دعاى اصول كافى از امام صادقعليهالسلام نقل مى نمايد كه جبرييل به رسول خداصلىاللهعليهوآله گفت: خوشا به حال كسى از امت تو كه بگويد: لا اله الا الله وحده وحده وحده.
شيخ صدوق نيز اين روايت را در باب ثواب موحدان و عارفان در كتاب توحيد از امام باقرعليهالسلام نقل كرده است.(۵۴)
زيد بن ازقم از پيامبرصلىاللهعليهوآله و نيز از امام صادقعليهالسلام روايت مى كند كه فرمود: هر كس لا اله الا الله را با اخلاص بگويد، وارد بهشت شود، و اخلاص آن است كه لا اله الا الله او را از محرمات خداوند عزوجل باز دارد.
و ذكر، خروج از ياد و ذكر ما سوى الله، به واسطه فراموش نمودن غير او كلمه لا اله الا الله ذكرى است مركب از نفى و اثبات. با نفى، مواد فاسدى كه از آنها مرض قلب و قيود روح متولد مى شود، زايل مى گردد و با اثبات الا الله صحت و سلامتى قلب از رذايل اخلاقى حاصل مى شود.(۵۵)
در آداب شب نيمه شعبان ماءثور است كه حضرت خاتمصلىاللهعليهوآله در سجده مى فرمود: سجد لك سوادى و خيالى و آمن بك فؤ ادى آدم و عالم در تكرين وزان و عديل يكديگرند.(۵۶)
پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله سنگريزه هايى را بر كف دستش گذاشت و همه گفتند: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر.(۵۷)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود كه: كل حسنه يعملها الرجل توزن يوم القيامه الا شهاده ان لا اله الا الله فانها لا توضع فى الميزان و وضعت السماوات و الارضون السبع و ما فيهن كان لا اله الا الله ارجح من ذلك.
به پارسى اين كه: در روز رستاخيز هر كار نيك سنجيده شود جز گواهى دادن به لا اله الا الله كه آن را در ترازو ننهند؛ چه اگر در ترازو رود، آسمانها و زمين هاى هفتگانه با وى برابرى نكنند. كنايه از اين كه ثواب اين كلمه را نهايت نبود و به شما نيايد و هيچ چيز همسنگ او نگردد.(۵۸)
شيخ بهايى (ره) در كتاب نفيسش موسوم به اربعين حديثى از امام باقرعليهالسلام نقل كرده كه: شخصى به نام شيبه هذلى نزد پيغمبرصلىاللهعليهوآله آمده و گفت: اى رسول خدا! من پير شده ام و سى من بالا رفته است و مرا توانايى به عمل نماز و روزه و حج و جهاد كه خود را به آنها عادت داده ام نمانده است، پس اى رسول الله! دستور سبك يادم ده تا خداى مرا از آن بهره رساند.
پيغمبر فرمود: گفتارت را دوباره باز گو كن.
شيبه سه باز سخنش را باز گو كرد.
رسول خدا گفت: در گرداگرد تو درخت و كلوخى نيست مگر اين كه از رحمت تو به گريه افتاد. چون نماز صبح را گزاردى ده باز بگو:
سبحان الله العظيم و بحمده و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم.
كه البته خداى عزوجل تو را به گفتن آن از كورى و ديوانگى و بيمارى خوره و تنگدستى و نادارى و رنج پيرى نگاه مى دارد.
شبيه گفت، اى رسول خدا! اين از براى دنياى من است، از براى آخرت چه بايد كرد؟
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: بعد از هر نماز مى گويى:
اللهم اهرنى من عندك، وافض على فضلك، وانشر على من رحمتك و انزل على من بركاتك.
شيبه اين كلمات را بگرفت و برفت.
پس رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: اگر بدين دستور عمل كند و به عمد آن را ترك نگويد، درهاى هشتگانه بهشت به رويش گشوده شود، از هر كدام كه خواهد داخل بهشت شود.(۵۹)
خطبه حضرت پيامبرصلىاللهعليهوآله در حجه الوداع بهترين شاهد بر مدعاى ماست و آن خطبه اين است:
همه ستايش ها از آن خداست، ما او را حمد مى كنيم و از وى كمك مى جوييم و به سوى وى باز مى گرديم و به خدا از شرور نفوس خويش و بدى هاى اعمال خويش پناه مى بريم، هر كس را خدا هدايت كند، هيچ كس، او را نمى تواند گمراه كند، و هر كس را خدا گمراه كند، هدايتگرى ندارد.(۶۰)
عبدالله سلام به حضور رسول اللهصلىاللهعليهوآله تشرف حاصل كرد و از آن جناب سوالاتى بسيار شريف نمود و جواب هاى بسيار بلند و سودمند شنيد از جمله سؤالاتش اين كه از رسول اللهصلىاللهعليهوآله درباره عرش پرسيد، رسول الله در جوابش بياناتى فرمود تا اين كه درباره نان و آب حمله عرش فرمودند:(۶۱)
طعامكم التسبيح و شرابهم التهليل؛ طعام آنها تسبيح خداوندى و آشاميدنى شان تهليل الهى است.(۶۲)
رسولصلىاللهعليهوآله فرمود: اللهم اجعل لى فى قلبى نورا و فى سمعى نورا و فى بصرى نورا. چون اين نور حاصل شود، خوشا به حالت. عزيزم! جد و جهد نما تا كاملى را بيابى و او تو را به راه اندازد و از حضيض نقصان به اوج كمال رساند. اين بيت را هم از اين كم ترين بشنو:
تحفه جان را چو سازى عقر راه قرب دوست
دوست را بابى به انواع عطايا و تحف
از آبه نور هم غافل مباش كه عددش نور است تا چنانكه خودش نور عين و عين نور است. با آداب آن نور على نور است.(۶۳)
هر اسمى از اسماء الله اسم اعظم است، و اگر برخى از اسماء با برخى ديگر سنجيده شوند گفته مى شود، اين اسم بزرگ و آن اسم بزرگ تر و اين اسم عظيم و آن اسم اعظم مى باشد، لذا سيد بشرصلىاللهعليهوآله فرمود: اللهم انى اساءلك بكل اسم سميت به نفسك او انزلته فى كتابك او علمه احد من عبادك او استاءثرت به فى علم غيبك؛ يعنى خدايا! به هر نامى كه خود را به آن ناميدى، و يا آنرا در كتاب فرو فرستادى، و يا به بنده اى از بندگانت آموختى و يا آنرا در علم غيب خودت برگزيدى من از مى خواهم.(۶۴)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله نماز صبح بگزارد و بعد از نماز جوانى را در مسجد ديد كه پينگى مى زد و سرش را فرود مى آورد، رسول اللهصلىاللهعليهوآله به او گفت: اى فلان! چگونه صبح كرده اى؟
گفت: يا رسول الله! صبح كرده ام در حالى كه صاحب يقينم.
رسول اللهصلىاللهعليهوآله از گفتار وى به شگفت آمد و گفت: هر يقينى را حقيقتى است، حقيقت يقين تو چيست؟
گفت: اى رسول الله! يقينم مرا اندوهگين كرده و شبم را به بيدارى و روزهاى گرمم را به تشنگى كشانيده است، تا آن كه گويه من اكنون به عرش پروردگارم نگاه مى كنم كه براى حساب واداشته شده است و خلايق براى حساب محشورند و من در ميان آنانم و گويه كه به اهل بهشت مى نگرم كه در بهشت متنعم اند و يكديگر را مى شناسند و بر اريكه ها تكيه داده اند و گويا كه اهل آتش را مى بينم كه در آنش معذب اند و فرياد بر مى آورند و گويا كه من اكنون آواز زبانه آنش را مى شنوم كه بر گوش هاى من مى پيچد.
رسول الله به اصحاب خود فرمود: هذا عبد نور الله قلبه؛ اين بنده اى است كه خداوند دل او را به ايمان روشن كرده است.
سپس رسول الله بدو فرمود: الزم ما انت عليه؛ از اين حال جدا مشو.
آن جوان گفت، با رسول الله! براى من از خداوند بخواه كه در خدمت تو شهادت را روزى من گرداند.
رسول الله بخواست كه طولى نكشيد آن جوان در بعضى از غزوات نبىصلىاللهعليهوآله بعد از نه نفرى كه وى دهمين بود شربت شهادت چشيد.(۶۵)
شيخ بهائى (ره) در كشكول گويد: پدرم - طاب ثراه - به خط خود نوشت كه از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت است كه: بهترين دعا، دعاى من و دعاى انبياء قبل از من است. و آن اين است:
لا اله الا الله وحده وحده وحده، لا شريك له، له الملك و له الحمد، يحيى و يميت و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير.(۶۶)
ابن بابويه - عليه الرحمه - از امام صادقعليهالسلام - به سند معتبر روايت كرده است كه: روزى ابوذر - سلام الله عليه - بر پيغمبرصلىاللهعليهوآله گذشت، جبرئيل به صورت دحيه كلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در ميان داشت. بگذشت. جبرئيل گفت: يا رسول الله! ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد؛ اگر سلام مى كرد، ما او را جواب سلام مى گفتيم، به درستى كه او را دعايى هست كه در ميان اهل آسمانها معروف است؛ و چون من عروج كنم، از وى سؤ ال كن.
چون جبرئيل برفت، ابوذر بيامد. حضرت فرمود كه: اى ابوذر! چرا بر ما سلام نكردى؟
ابوذر گفت، چنين يافتم كه دحيه كلبى در حضورت بود و براى امرى او را به خلوت طلبيده اى، نخواستم كلام شما را قطع كنم.
حضرت فرمود كه: جبرئيل بود و چنين گفت.
ابوذر بسيار نادم شد. حضرت فرمود كه: چه دعاست كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرئيل خبر داد كه در آسمانها معروف است؟
گفت: اين دعا را مى خوانم: اللهم انى اسالك الايمان بك و التصديق بنبيك و العافيه من جميع البلاء و الشكر على العافيه و الغنى عن شرار الناس(۶۷)
در دعاى پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله آمده است: فيما نور و يا نور كل نور...
و در دعاى ديگرى كه جبرئيل به پيامبر آموخته، آمده است: بسم الله الرحمن الرحيم، يا نور السموات و الارض، يا جمال السموات و الارض .(۶۸)
در باب نوزدهم مصباح الشريعه آمده است كه:
سئل رسول اللهصلىاللهعليهوآله عن اسم الله الاعظم؟ فقال: كل اسم من اسماء الله اعظم، ففرغ قلبك عن كل ما سواه، و ادعه باى اسم شئت فليس فى الحقيقه لله اسم دون اسم بل هو الله الواحد القهار. ترجمه آن به پارسى اين است كه: از رسول خداصلىاللهعليهوآله از اسم اعظم خدا پرسيدند.
فرمود: هر اسمى از اسماى خداى اعظم است، دل خويش را از غير خدا فارغ كن و او را به هر اسمى كه مى خواهى بخوان؛ زيرا در حقيقت براى خدا اسمى بدون ديگرى نيست، بلكه او خداى يگانه قهار است.(۶۹)
از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت كرده اند كه: ان لله تسعه و تسعين اسما من دعا بها استجيب له و من احصاها دخل الجنه؛
خداى را نود و نه اسم است كه هر كس به آنها وى را بخواند دعايش اجابت مى شود و هر كس آنها را شمارش كند داخل بهشت مى شود.(۷۰)
چه نيكو فرموده است رسول اللهصلىاللهعليهوآله كه: آيا شما را خبر ندهم به آنچه كه جهاد و غزوه شما در راه خداست؟ آن ذكر بارى سبحانه است. زيرا قدر اين نشاءه را نمى داند مگر آن كسى كه خدا را ذكر مى كند به ذكر مطلوب، چه اينكه حق تعالى جليس ذاكرش است، و جليس، مشهود ذاكر است، و هرگاه ذاكر حق سبحانه را كه جليس اوست مشاهده نكند ذاكر نيست.
سعى كن كه ذكر را قلب بگويد كه عمده حضور قلب است و گرنه ذكر با قلب ساهى پيكر بى روان و كالبد بى جانست.
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: نه من كلمه اى چون لا اله الا الله گفته ام و نه كسانى كه پيش از من بوده اند. و نيز فرمود: بهترين عبادت، گفتن لا اله الا الله است.
الهى! مرا در سايه خاتمصلىاللهعليهوآله داشتى، كه تو را يابم و بندگانت را دريابم؛ شكر اين موهبت چگونه گذارم. بارالها! ناپاك را به سويت بار نيست و بابندگانت كار نيست، دستم را بدار تا در راهت استوار باشم.
پيغمبر خداصلىاللهعليهوآله فرمود:
سوره بقره و آل عمران را بياموزيد، زيرا روز رستاخيز آنها دو نود تابانند، و همانند دو قطعه اى ابر سپيد يا دو پرده يا دو صف پرندگان بال و پر گشاده نگهداشته، بر بالاى سر آنكه آنها را ياد گرفته است سايه مى اندازد.(۷۱)
مراد از ليله القدر در انا انزلناه فى ليله القدر، انا انزلناه فى ليله مباركه(۷۲) خود حضرت خاتمصلىاللهعليهوآله است كه منزل فيه و منزل اليه در حقيقت يكى است و منزل فيه، صدر مشروح آن جناب است.
الم نشرح لك صدرك، نزل به الروح الامين على قلبك(۷۳) هر چند ظرف زمان آن به لحاظ نشاءه عنصرى، يكى از همين ليالى متعارف است. چه اينكه انسان كون جامع را كه ليله القدر و يوم الله است به لحاظ اين نشاءه مادى متى است كه وجود ظلى عنصرى او در امتداد ظرف زمان است.
پس منزل فيه در حقيقت و واقع قلب قلب آن حضرت است و بعد از آن به لحاظ ظرف زمان منزل فيه ليله القدر زمانى است كه منزل فيه ره لحاظى در منزل فيه است و هر دو وعاى منزل فيه است، چنانكه هر انسان عنصرى نسبت وعاى علمش هنگام تلقى معانى با وعاى زمان او چنين است.(۷۴)
ليله القدر بنيه انسان كامل است؛ يعنى قلبى كه عرش رحمان است و وسيع ترين قلبها است. خداى سبحان فرمود: روح الامين (جبرئيل) قرآن را بر قلب تو فرود آورد. و فرمود: ما قرآن را در شب مباركى فرو فرستاديم. اين قلب سينه منشرح است، و خداى فرمود: آيا ما سينه تو را منشرح نكرديم.
پس ليله قدر، سينه حضرت خاتم؛ يعنى بنيه خاتم؛ يعنى بنيه محمدى است و قدر بزرگى منزلت و جايگاه و شرف آن حضرت صلوات الله و سلامه عليه مى باشد و چنين سينه اى شايستگى آن را دارد كه در آن نزول قرآن انجام شود و به سوى آن نزول قرآن صورت گيرد و قابل و حامل حقايق باشد. خداى جل و علا فرمود: ما سخنى سنگين بر تو القاء مى كنيم.
خلاصه امر آن است كه قرآن كريم در ليله قدر مبارك زمانى، در ليله قدر مبارك ختمى كه سينه آقاى ما حضرت محمد رسول خداصلىاللهعليهوآله است به يكبارگى نازل شده است، بخوان و بالا برو.
بدان كه همانگونه كه قلب مثلا بر گوشت صنوبرى شكل كه در طرف چپ سينه واقع است و نيز بر لطيفه ربانى كه به قلب جسمانى تعلق دارد اطلاق مى شود، همين سخن در ليله القدر به دو وجه ياد شده مى آيد، نمونه هاى فراوانى از اين دست تمثل وجود دارد.(۷۵)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: قرآن را فرا بگيريد كه قرآن در قيامت نزد صاحبش، يعنى كسى كه آن را ياد گرفته و بدان كار بسته، در چهره جوانى نيكو روى رنگ برگشته مى آيد، پس بدو مى گويد: من بودم آن كه شبت را بيدار مى داشتم، و روزهايت را تشنه مى داشتم، و آب دهانت را خشك مى داشتم، و اشكت را روان مى داشتم، هر كجا باشى من با تو ام، هر بازرگانى در پى بازرگانى خود است، و من امروز براى تو در پى بازرگانى و سوداگرى ام. مژده درياب كه كرامتى از خداى عزوجل برايت خواهد بود؛ پس تاجى آوردند و بر سرش نهند، و امان به دست داست او عطا شود و جاودانى در بهشت ها به دست چپ او. و به دو حله خلعت پوشانده شوند. پس از آن بدانان گويند: اين پاداش شماست كه به فرزند خود قرآن تعليم داده ايد.(۷۶)
خداوند مى فرمايد: انى فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر تما بنفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابه و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون؛ محققا در خلقت آسمانها و زمين و رفت و آمد شب و روز و كشتى ها كه بر روى آب براى انتقاع خلق در حركتند و بارانى كه خدا از آسمان فرو فرستاد تا به آن آب زمين را بعد از مردن (و نابود شدن گياه) زنده كرد، سبز و خرم گرداند و در برانگيختن انواع حيوانات در زمين و در وزيدن بادها به هر طرف و در خلقت ابر مع ميان زمين و آسمان مسخر است، در همه اين امور (عالم چون همه با نظم و حكمت است) براى عاقلان، ادله اى واضح بر علم و قدرت آفريننده است.(۷۷)
وقتى كه اين آيات نازل شد، مشهور است كه پيامبر فرمود: واى بر كسى كه اين آيات را ميان فكين خود بجود و در معناى آن تاءمل نكند.(۷۸)
از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله روايت است كه، خداوند متعال را چهار هزار نام است، از هزار نام، جز او مس خبر ندارد، و هزار ديگر را خدا و فرشتگان مى دانند، هزار نام را خدا و ملايكه و پيامبران مى دانند، و هزار ديگر را مؤمنان، كه سيصد نام از آن در تورات است و سيصد نام در انجيل و سيصد نام ديگر در زبور، و صد نام در قرآن؛ كه نود نه نام از آن ظاهر است و يكى مكتوم؛ هر كس آنها را بتواند بشمارد وارد بهشت مى شود.(۷۹)
پيامبرصلىاللهعليهوآله بر جنازه سعد بن معاذ نماز خواند و فرمود: نود هزار فرشته كه در ميان شان جبرييل حاضر بود در نماز او شركت جستند. از جبرييل پرسيدم: به چه علت استحقاق يافته است كه شما بر او نماز گزاريد؟
گفت: او سوره قل هو الله را دايم، چه ايستاده و چه نشسته و چه پياده و چه سواره و در حال رفتن و آمدن مى خواند.(۸۰)
جابر گويد، شخصى نماز گزار، سوره قل هو الله احدرا خواند؛ پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله فرمود: اين بنده اى است كه خدايش را شناخته است. از اين رو اين سوره، معرفت ناميده شد.(۸۱)
روايت شده است كه: پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله بر عثمان بن مظعون وارد شد، و او را به اين سوره قل هو الله احدو دو سوره بعد از آن تعويذ فرمود، و بدو گفت: به اين سوره ها پناه جو! كه پناهى بهتر از اين ها نخواهى يافت!(۸۲)
از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله روايت شده است: هفت آسمان و هفت زمين بر قل هو الله احدبنا شده اند.
به پيامبر خداصلىاللهعليهوآله عرض شد: پيرى زودرس اثرش را در شما نمايان كرده است فرمود: سوره هود و هم مانند آن پيرم كردند.
و در حديث ديگر از انس گويد كه: در پاسخ ابوبكر پس از اين جمله فرمود: سوره الحلقه و سوره واقعه و سوره النباء و سوره غاشيه.
پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله نا زنده بود كمال مراقبت در حفظ و پاسدارى از دستاوردهاى قرآن را داشت و به مسلمين توصيه مى فرمود: به اين ريسمان محكم الهى چنگ بزنيد و خود را از چاه ضلالت برهانيد.(۸۳)
آيه كريمه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا بر پيامبرصلىاللهعليهوآله در خانه ام سلمه، نازل شده و سپس پيامبرصلىاللهعليهوآله و فاطمهعليهاالسلام و حسن و حسينعليهالسلام و فرا خواند و عبا را بر روى خود و آنان انداخته و فرموده است: هؤ لاء اهل بيتى، فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.
در اين هنگام ام سلمه مى گويد: آيا من نيز با ايشان هستم، اى رسول خدا؟!
پيامبرصلىاللهعليهوآله مى فرمايد: تو بر مكان خودى و به سوى خير.
ابن اثير، از ريد بن ازقم نقل مى كند كه: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرموده است: من دو چيز را در ميان شما باقى مى گذارم كه اگر بدانها تمسك جوييد، هيچ گاه گمراه نشويد، يكى از آن دو، عظيم تر از ديگرى است؛ كتاب خدا كه ريسمانى است از آسمان به زمين؛ و ديگرى، اهل بيت من است، و (اين دو) از يكديگر جدا نشوند تا آن كه در حوض بر من وارد شوند، پس بنگريد كه پس از من با آنها چه مى كنيد!
و همچنين در همان كتاب است كه البراء گفته است: رسول خداصلىاللهعليهوآله را ديدم كه حسن بن على را بر شانه خويش نهاده، مى گفت: خداوندا! من او را دوست دارم؛ تو نيز او را دوست بدار!
و نيز رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: حسين از من است و من از حسين ام؛ خداوندا! مسى را كه حسين را دوست بدارد، دوستدار، حسين، سبطى از اسباط است.
همچنين آمده است، رسول خداصلىاللهعليهوآله ، حسن و حسين و محسن را به اسامى پسران هارون، يعنى شبر و شبير و مبشر، نامگذارى فرمود.
گويم: اين حديث، اشاره اى است به فرمايش ديگر رسول خداصلىاللهعليهوآله كه به امير مؤمنانعليهالسلام فرمود: تو نسبت به من چون هارونى براى موسى.
و شيعيان به تواتر، از رسول خداصلىاللهعليهوآله نقل كرده اند: اين پسرم (حسينعليهالسلام )
امام است و پسر امام، و او برادر امام و پدر هفت امام است، كه نهميهن آنها قائم شان است.(۸۴)
يك وقت پيامبر خداصلىاللهعليهوآله فرمود:
هم اكنون سوره اى بر من نازل گرديد و (هنگامى كه شروع به خواند كرد ابتدا فرمود) : بسم الله الرحمن الرحيم
ابو داود به اسناد صحيح از اين عباس روايت كرده كه، پيامبر خدا، جدا شدن سوده اس از سوره ديگر را نمى شناخت - و در روايتى پايان يافتن سوره اى را نمى دانست - تا اينكه بسم الله الرحمن الرحيم بر او نازل گشت.(۸۵)
پيامبر خداصلىاللهعليهوآله فرمود:
هرگاه خواستيد (سوره الحمد لله) را بخوانيد بسم الله الرحمن الرحيم را هم بخوانيد؛ زيرا سوره حمد ام القرآن و سبع المثانى و بسم الله الرحمن الرحيم يكى از آيات آن مى باشد.(۸۶)
مرحوم طبرسى در مجمع و ديگر مفسران، ماخذ و مصادر بسيارى آورده اند
كه وقتى آيه كريمه ۲۸۰ سوره بقره نازل شد: و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون (يعنى آخرين آيه اى كه بر پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله نازل شد) حضرت جبرئيل به رسول خداصلىاللهعليهوآله و جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله به مردم فرمود كه: اين آيه را پس از آيه ۲۸۰ سوره بقره قرار بدهيد. اين مطلب را مجمع و تفاسير ديگر از حضرت عامه و خاصه نقل كرده اند.
وقتى اين حديث را از مجمع البيان محضر مبارك جناب استاد شعرانى مى خوانديم، فرمود: رسول اللهصلىاللهعليهوآله به فرمان جبرئيل فرمود كه اين آيه را، آيه ۲۸۱ سوره بقره قرار بدهيد و حال آنكه اين آخرين آيه است كه بر پيغمبرصلىاللهعليهوآله نازل شد و در اين آيه، چند روز جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله حيات داشتند.
بعضى ها گفته اند: چند روزى، بعضى ها گفته اند چند ساعت. اختلافى كه دارند فقط در بيان مدت حيات رسول اللهصلىاللهعليهوآله است، بعد از نزول اين آيه. اين تنزيلى را بر وفق انزالى قرار دادن است.(۸۷)
شيخ ابو الفتوح رازى در تفسير خود از حضرت رسولصلىاللهعليهوآله نقل مى كند كه: هر گاه روايتى از من به دستتان رسيد، آن را با كتاب خدا و ادله عقلى خود مقايسه كنيد؛ اگر با آنها موافق بود، آن را بپذيريد و گرنه آن را به ديوار بزنيد.(۸۸)
جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرموده است: ان هذا القرآن ماءدبه الله فتعلموا ماءدبته ما استطعتم، و ان اصفر البيوت لبيت اصفر من كتاب الله(۸۹)
ماءدبه به فتح دال و ضم آن اطعام مهمانى است. يعنى قرآن سفره الهى است، هيچ كس از كنار اين سفره، بى بهره بر نمى خيزد.
و نيز ماءدبه به فتح دال ادبستان است، قرآن براى ادب و تقويم خلق است. ادب نگاهداشت حد هر چيز است، قرآن ادب و دستور الهى است، از اين ماءدبه الله ادب فرابگيريد و حد انسانى خودتان را حفظ كنيد و نگاه بداريد، و بدين دستور خودتان را راست و درست باز بياوريد و به فعليت برسانيد، رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرموده است: ادبى ربى فاحسن باءديبى. و نيز فرمود: ادبنى ربى بمكارم الاخلاق. حديث اول را سيوطى در جامع صغير روايت كرده است، و دوم را ديلمى در باب چهل و نه ارشاد القلوب.(۹۰)
از جابر بن عبدالله روايت است كه مى گويد: چون اين آيه نازل شد: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم، به پيامبرصلىاللهعليهوآله عرض كردم: اى رسول خدا! براى ما خدا و رسول را شناساندى؛ ولى اولوالامر كه خداوند اطاعت شان را قرين اطاعت تو كرده است، كيانند؟
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: اى جابر! آنان جانشينان من و امام مسلمين، پس از من مى باشند كه اولشان على بن ابى طالبعليهالسلام است و سپس حسنعليهالسلام و سپس نه نفر از فرزندان حسينعليهالسلام .(۹۱)
قرآن كه به صورى كتيبه انسان كامل - اءعنى حقيقت محمديه - است، به اندازه اى كه از آن بهره بردارى به حقيقت خاتمصلىاللهعليهوآله تقرب يافته اى، اقرا وارقه - رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: ان هذا القرآن ماءدبه فتعلموا ماءدبه ما استطعتم و ان اصفر البيوت لجوف اصفر من كتاب الله تعالى پس اى اخوان صفا و خلان وفا! به ماءدبه اى آييد كه: فيها ما تشتهى الانفس و تلذ الاعين.(۹۲)
مفسران در تفسير آيه مباهله از عايشه روايت كرده اند: رسول خداصلىاللهعليهوآله در خالى كه بر دوش مباركش عبايى موئين مشكين قرار داشت خارج شد، پس حسنعليهالسلام آمد آن حضرت وى را به داخل كساء كرد، آنگاه فاطمه و سپس على آمد، آن حضرت فرمود: خداوند اراده كرده، ناپليدى را از اهل بيت پاك نمايد...(۹۳)
پوشيده نيست كه اين گونه معجزات قولى را بعد از قرآن و پيغمبر خاتمصلىاللهعليهوآله از هيچ صحابه و تابعين و بعد از آن، به جز از ائمه اثنى عشر ماعليهالسلام نمى توان بيابى، و تنها همين معجزات قولى در حقانيت امامت آنان كافى است.(۹۴)
در جنگ احد، بر اثر بى احتياطى و گوش به فرمان نبردن چند نفر، تعدادى از سلحشوران اسلام به درجه رفيعه شهادت رسيدند، مدينه، منطقه كوهستانى است، مردم در زمان جنگ خسته و جراحت ديده اند، علاوه بر اين كه عدد مسلمانها هم كم بود قبر كندن در زمين كوهستانى دشوار است، رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: هر چند شهيد را در يك قبر بسپارند.
و فرمود: هر يك از آنها علم و آگاهى اش به قرآن بيشتر است و بيشتر آن را حافظ است، بدن او را جلوى ديگرى قرار دهند.
آرى! هر كه عالم تر و آگاه تر و قرآنى تر است، حتى بدنش هم بايد قبله آن ديگرى باشد فخيرها اءوعاها.(۹۵)
عبدالله بن مسعود؛ از اصحاب بزرگ پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله بود، وقتى مريض شد كه در همان مريضى رحلت كرد، عثمان بن عفان بر او وارد شد كه از او عيادت كند.
عثمان از او پرسيد: شكايت تو چيست؟
گفت: گناهان من.
گفت: رحمت رب خودم را.
گفت: آيا طبيب را دعوت نمى كنى؟
گفت: طبيب مريضم كرد.
گفت: آيا امر ندهيم كه تو را عطايى كنند؟
گفت: آن وقت كه بدان محتاج بودم، مرا از آهن بازداشتى و الان به من عطا مى كنى كه از آن مستغنى ام؟
گفت: عطا براى دخترانت باشد.
گفت: آنان را حاجت به عطا نيست؛ چه اين كه من آنان را امر كرده ام كه سوره واقعه بخوانند؛ فانى سمعت رسول اللهصلىاللهعليهوآله يقول: من قراء سوره الواقعه، كل ليله، لم تصبه فاقه ابدا.
رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس سوره واقعه را هر شب بخواند، هيچ گاه تنگدستى به او روى نمى آورد.(۹۶)
پيغمبرصلىاللهعليهوآله سوره انعام و امثال آن را در حال وحى مى شنيد و پس از صحو بر مردم مى خواند، چون نفس آن الفاظ در قلب مباركش نقش مى بست و نوشته مى شد نه صورت كتابت، بلكه الفاظ آن، و اين خود معجزه است و هميشه در خاطر مباركش بود، هيچ گاه در هيچ موضع قرآن كمك از كاتبان وحى نخواست، و هيچ كس نديد او نشسته و سوره هاى قرآن را حفظ مى كند.
فرمود آيه واتقوا يوما ترجعون فيه الى الله را پس از دويست و هشتاد از سوره بقره قرار دهيد. و لا تعجل بالقرآن من قبل اءن يقضى اليك وحيه.
جبرئيلعليهالسلام چون قرآن بر قلب پيغمبرصلىاللهعليهوآله نازل مى شد، بى تجافى از مقامش، كه اگر كسى ديگر با پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله بود جبرئيل را نمى ديد؛ چون نزول جسمانى نبود تا با ديدگان ديدار شود، و اگر كسى ديگر احيانا جبرئيل را مشاهده مى كرد يا به تصرف رسول اللهصلىاللهعليهوآله بر جان وى بود، يا قدرت روحى رائى. چنانكه در خطبه قاصعه نهج البلاغه كه خطبه يكصد و نود آن است مى خوانى كه:
امامعليهالسلام فرمود: اءرى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوه، و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزل الوحى عليهصلىاللهعليهوآله فقلت: يا رسول الله! ما هذه الرنه؟
فقال: هذا الشيطان قد ايس من عبادته، انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى، الا انك لست بنبى؛ و لكنك وزير و انك لعلى خير.
اين جان علوى بود كه مى شنيد. حال در كريمه فتمثل لها بشرا سويا(۹۷)
و در كريمه قل من كان عدوا لجبريل، فانه نزله على قلبك(۹۸) و در كريمه و انه لتنزيل رب العالمين نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين.(۹۹) به دقت تدبر بسزا و شايسته بفرما.(۱۰۰)
قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله لعلى بن ابى طالب: يا على! انا مدينه الحكمه و هى الجنه و انت يا على! بابها.
و امامعليهالسلام فرمود: درجات بهشت بر عدد آيات قرآن؛ و بر قدر آيات قرآن است. و فرمود: هر مقامى از مقامات قرآن را قرائت كرده اى توقف نكن و بالا برو كه آن را مقامات ديگر است و خبر هايى است.(۱۰۱)
جناب طريحى، در كتاب مجمع البحرين، در ماده جمع (ج - م - ع) از جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله اين حديث را نقل كرده است: مامن حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنى؛ هر حرف و كلمه قرآن داراى هفتاد هزار معنى مى باشد.
كه اين هفتاد هزار هم، بيان حد و تحديد نيست. پس همان طور كه در طليعه گفتار به عرض رساندم: اثر هر كس نمودار دارايى اوست. همانطور كه خداوند سبحان، غير متناهى است، قرآن هم غير متناهى است.(۱۰۲)
جوامع روايى ما مرتبه نازله قرآن هستند و به حكم محكم خود قرآن حكيم كه، قل كل يعمل على شاكلته(۱۰۳)
هر كس مطابق آن چه را كه دارد، آن قدر كه هست عمل مى كند، اثر او، نمودار دارايى اوست. قرآن نمودار دارايى خاتم الانبياءصلىاللهعليهوآله و نمودار دارايى حقيقت عالم حق سبحان مى باشد. يعنى همان طورى كه خداوند غير متناهى است، صمد است الصمد ما لا جوف له(۱۰۴) كتابش هم صمد است لا جوف له. و خاتم انبياء، در نبوت صمد است، يعنى ديگر جاى خالى ندارد كه كسى بيايد نبوتش را پر كند. انبياى قبلى نبوت صمدانى نداشتند، كتاب ايشان كتاب صمدانى نبود كه پر باشد.
در نبوت، حضرت خاتم انبياء صمد است. جاى خالى ندارد كه كسى نبوتش را پر كند، قرآن صمد است و نبوت خاتم انبياء، صمد است و همان طور كه حق (سبحان) صمد است، قرآن هم صمد است. قل كل يعمل على شاكلته و قرآن، نمودار دارايى گوينده اش است. لذا آن را نهايتى نيست. و ما اين همه را مى خوانيم تا به مطالب شامخه معارف انسانى، يعنى كتاب و سنت آگاه شويم، اگر عارفى، حكيمى، عالمى، اهل قلمى، فرمايشاتى دارد، حقيقتش اين است كه:
هر بوى از مشك و قرنفل شنوى |
از دولت آن زلف چو سنبل شنوى |
|
گر نغمه بلبل از پى گل شنوى |
گل گفته بود، گر چه ز بلبل شنوى |
اگر ديگران حرفى - به نظم و نثر - دارند، از اين منطق وحى منشعب شده است و اگر طلبه بخواهد درسش طورى باشد كه عوامل لفظى و معنوى را ياد بگيرد و از قرآن و رواياب بى خبر باشد، پس براى چه دارد درس مى خواند؟ در راه تكامل خودش به كجا مى خواهد برسد؟ و هدف چيست.(۱۰۵)
در عرفان نظرى و عرفان عملى گفتارى بالاتر و ارزشمندتر از گفتار پيغمبر خاتمصلىاللهعليهوآله پيدا نمى كنيم، آنچه را كه يك فرد انسان در خوراك جان و روان خود و روان خود براى قرب الى الله نياز دارد، در قرآن و كلام معصومينعليهالسلام نهفته است.(۱۰۶)
مختصرى راجع به روايت ذيل، توضيح بفرماييد: امام كاظمعليهالسلام فى حديث طويل قال: لا نجاه الا بالطاعه و... (الحياه، ج ۱ ص ۳۸) و بفرماييد اين كه بعضى مى گويند، اين درس و بحث و تحصيل علم، انسان را به جايى نمى رساند و فايده اى ندارد، علم نورى است كه خداوند آن را در دل افرادى مى اندازد، العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاءتا چه حد صحيح است؟
استاد: نه آقا، هرگز چنين نيست! انسان تا علم به حق پيدا نكند، نمى تواند بندگى كند، العلم امام العمل آقا بايد درس خواند، ره چنان رو كه رهروان رفتند. جوامع روايى ما مانند بحار الانوار و كافى و ديگر كتب و همچنين آيات قرآن كريم، اينها همه روزنه هايى هستند به سوى نور و اينها رانهاى الم ما براى آشنايى با حق هستند. اگر چنين است كه اينها مى گويند، اين همه ارزش و منزلت حتى براى مجالست با علما براى چيست؟ اصلا سنت پيامبرصلىاللهعليهوآله را نگاه كنيد، پيغمبر اسلامصلىاللهعليهوآله در آغاز دعوت، نمايندگانى به بلاد مختلف گسيل داشت كه براى مردم، معارف قرآنى بگويد و تفسير آيات كنند و خود آن حضرت نيز جلسه درس و بحث داشت.(۱۰۷)
ابى بن حلف به خدمت پيامبر آمد، و استخوان پوسيده اى را از باغى برداشت، پس آن را نرم كرد، آنگاه گفت: اى محمد! وقتى ما استخوان و خاك شده ايم، آيا ما به خلق تازه اى بر انگيخته مى شويم. پس اين آيه نازل شد:(۱۰۸) قل يحييها الذى انشاءها اول مره.(۱۰۹)
از رسول خداصلىاللهعليهوآله روايت شده كه آن حضرت فرمود: لم يبق من النبوه الا المبشرات يعنى از پيامبرى جز خواب ها (مبشرات) نمانده است. و حديث اول از جامع بخارى اين است: او لما بدى به رسول الله، فكان لا يرى الا جاءت به مثل فلق الصبح يعنى اولين چيزى از وحى كه براى رسول خدا شروع شد، روياى صالحه در خواب بود، به طورى كه خواب نميديد مگر اين كه همانند فلق صبح متحقق مى شد.(۱۱۰)
پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله تا زنده بود كمال مراقبت در حفظ و پاسدارى از دستاوردهاى قرآن را داشت و به مسلمين توصيه مى فرمود: به اين ديسمان محكم الهى چنگ بزنيد و خود را از چاه ضلالت برهانيد.
امام باقرعليهالسلام فرمود كه: رسوب اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: العباده سبعون جزءاء اءفضلها طلب الحلال؛ يعنى عبادت هفتاد بخش است، برترين بخش آن طلب حلال است.(۱۱۱)
حضرت خاتمصلىاللهعليهوآله فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لانبى مرسل. يعنى مرا با خداوند وقتى است كه در آن وقت هيچ ملك مقرب و هيچ پيغمبر مرسل نمى گنجد. و از اين پيغمبران مرسل يكى خود آن حضرت است، سبحان الله از حلاوت گفتار. به حكم حديث شريف قدسى: لا يسعنى ارضى و سمائى، و لكن يسعنى قلب عبدى المومن دل محل ظهور تجليات انوار الهى است.
آرى! در حديث ديگر است كه: قلب المؤمن عرش الله الاعظم يعنى دل مؤمن عرش اعظم خداوند است.
در كافى از امام صادقعليهالسلام نقل است كه: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: برترين مردم كسى است كه به عبادت عشق ورزد و آن را در آغوش گيرد و در قلبش دوست بدارد و براى آن فراغت و وقت آماده كند و با جسم خود بدان مباشرت ورزد. چنين شخصى باكى از دنيا، كه بر او سخت شود و يا آسان و فراخ ندارد.(۱۱۲)
از سهل بن سعد رض روايت شده كه گفت: پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله فرمود: مسلمانى لبيك نمى گويد، مگر آنكه تمام آنچه در چپ و راست از سنگ گرفته تا درخت و شن ها همگى لبيك مى گويند تا آن كه زمين از اينجا و اينجا منقطع گردد. و به همين دليل بدن هايى را كه نبى اكرمصلىاللهعليهوآله به عنوان قربانى قرار داد، هر كدام به سمت او سبقت مى گرفتند تا اولين كسى باشند كه در پيشگاه او تقرب مى يابند.(۱۱۳)
ارشاد القلوب ديلمى از جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه:
حضرت فرمود: قالصلىاللهعليهوآله : لكل شى ء معدن و معدن التقوى قلوب العارفين؛ براى هر چيز معدنى است، و معدن تقوى دل عارفان است.
در شب معراج خداوند متعال به پيامبر فرمود: اى احمد! صورت زاهدان از خستگى شب و روزه روز زرد است و زبانشان از ذكر خدا ناتوان، و قلبشان از كثرت خاموشى، مطعون است. در عبادت بسيار كوشش كنند؛ ولى نه از ترس آتش و نه از شوق بهشت؛ بلكه ملكوت آسمانها و زمين را نظاره گرند، و خدا را اهل عبادت يافته اند. اى احمد! اين، درجه انبيا و صديقان امت تو و غير تو و اقوامى از شهداست.(۱۱۴)
از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود: همان طور كه زندگى مى كنيد مى ميريد و همان گونه كه مى خوابيد محشور مى شويد. و نيز مى فرمود: شب معراج مردمى را ديدم كه لبانشان بريده شد و دوباره به شكل اول باز مى گشت و دوباره بريده مى شد. جبرييل مرا گفت: اينان خطيبان امت تو هستند كه لبان شان بريده مى شود؛ چون به آنچه كه مى گويند عمل نمى كنند.(۱۱۵)
چون حلاوت ذكر خداى تعالى را چشيدى و بدان انس گرفتى و به بهشت لقا رسيدى، از خداوند جز خودش را مخواه و جز او را به فراموشى سپار! چنانكه امام صادقعليهالسلام فرمود: خدا را يك مرتبه خواندم؛ اجابت فرمود و حاجتم را فراموش كردم؛ چه اجابتش به اقبال، بر بنده اش، چون او را مى خواند، اعظم و اجل از حاجتى است كه بنده از او خواسته است؛ گر چه حاجت، بهشت و نعمت هاى ابدى آن باشد؛ و اين را كس، جز عاملان محب و عارفان صفه الله و خواص درگاهش نداند.(۱۱۶)
از رسول خداصلىاللهعليهوآله روايت است كه: خداى تعالى مى فرمايد: قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و رفعت مكانم، چون بنده اى هواى خود را بر خواست من ترجيح دهد. لباس دنيا بر تنش كنم و قلبش را بدان مشغول سازم و جز، به قدرى كه برايش مقدور نموده ام، به او ندهم. ولى آن كس كه، خواست مرا بر هواى خود ترجيح دهد، با ملايكه ام حفظش كنم. و زمين و آسمان، روزى او را كفالت كنند و خود برايش تجارت نمايم و دنيا به سويش آيد در حالى كه او، از آن روى گردان است.(۱۱۷)
در خاتمه ارشاد القلوب در زمره پرسشهاى خداوند، در معراج از رسول خداصلىاللهعليهوآله آمده است: اى احمد! آيا مى دانى كدام عيش گواراتر، و كدام حيات باقى تر است؟
پيامبرصلىاللهعليهوآله گفت: نمى دانم، اى پروردگار من!
خداى تعالى فرمود: امام زندگى گوارا، عيشى است كه صاحبش را از ياد من باز ندارد و آن شخص، نعمت هايم را از ياد نبرد و حقم را انكار ننمايد، شب و روز در طلب رضاى من باشد
اما حيات جاودان، آن است كه شخص، با خود چنان كند كه دنيا در نظرش، خوار و حقير شود و آخرت بزرگ و عظيم جلوه نمايد. خواست مرا بر خواست خود ترجيح دهد. در طلب رضاى من باشد و به حق، مرا تعظيم نمايد به ياد داشته باشد كه من به او عالمم و شب روز، مراقب هر گناه و معصيتى باشد و قلب خود را از هر چيزى كه من خوش ندارم، پاك گرداند.
شيطان و وسوسه هاى او را دشمن بدارد و سلطه اى براى ابليس، در قلب و فراغت و اشتغال و هم و حديث او را براى خود قرار دهم، و اين نعمتى است كه به اهل محبت و عشقم ارزانى كنم. چشم و گوش قلبش را باز نمايم، تا با آن، جلال و عظمت مرا بنگرد و بشنود و دنيا را تنگ و آنچه از لذايذ، كه در آن است، بر او مغضوب نمايم و او را از دنيا چنان بر حذر دارم كه چوپان، گوسفندانش را از مراتع مهلك (و مسموم) بر حذر مى دارد.
پس چون چنين گشت، از مردم فرار كند از دار فنا به دار بقا، و از دار شيطان، به دار رحمن ره جويد.
اى احمد! همانا او را به هيبت و عظمت زينب دهم. اين عيش گوارا و حيات جاودان است و مقام اهل رضا.
پس هر كس طبق رضاى من عمل كند، سه خصلت بدو دهم: شكرى كه آلوده به جهل نباشد، و ذكرى كه با نسيان همراه نباشد، و محبتى كه محبت خلق را بر آن رجهان ندهد. وقتى كه مرا دوست بدارد، من نيز او را دوست خواهم داشت و ديده قلبش را بگشايم، تا جلالم را نظاره كند. هيچ چيز را بر او مخفى نگذارم و در ظلمت شب و روشنايى روز با او نجوا كنم، تا اين كه از سخن با خلق و همنشينى با آنها منقطع شود. كلام خود و ملايكه ام را به گوشش رسانم تا خلق از او حيا كند و بر روى زمين گام بردارد، در حالى كه مغفور درگاه من است، قلبش را آگاه و بينا قرار دهم كه هيچ چيز از بهشت و جهنم بر او مخفى نماند و آنچه كه در روز قيامت او هول و وحشت بر مردم مى گذرد و نيز، آنچه كه با آن، اغنيا و فقرا و علما و جهلا، محاسبه شوند، بدو نشان دهم. قبرش را روشن كنم و نكير و منكر را به سوى او فرستم تا از او سؤال كنند و غم مرگ و تاريكى قبر و وحشتش را نبيند و ميزان را نصب كنم و ديوان را نگشايم. نامه اعمالش را به دست راستش دهم كه آن را باز كند و بخواند، و ميان او و خودم ترجمانى قرار ندهم. پس اين است صفات محبين...
ابن ابى نصراز ابوالحسن الرضاعليهالسلام نقل مى كند: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: وقتى كه به معراج رفتم، جبرئيل مرا به جايى بود كه قبلا به آنجا پا ننهاده بود. پس براى او كشف شد و خداى تعالى او نور عظمتش آنچه را كه دوشت داشت، به او داد.(۱۱۸)
اين را از سفرنامه رسول الله كه روايت معراجيه آن حضرت است به اختصار و اجمال نقل مى كنيم.
شخصى را ديدم كه پشته اى را مى خواهد به دوش بگيرد، نمى تواند. باز به اين سو و آن سو مى رود و چيزهايى فراهم مى كند، و بر روى پشته مى نهد، و باز مى خواهد آن را حمل كند قادر نيست، و هكذا.
گفتم: اين چه كسى است؟
گفت: كسى كه مال از مردم قرض گرفته، هنوز آن را تاءديه نكرده از ديگرى باز مالى قرض مى كند.(۱۱۹)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند، زنانى از امتم را در عذاب شديد ديدم. و زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود و بر آن هزار هزار رنگ عذاب بود و زنى را به صورت سگ ديدم و آنش از دبر وى داخل شده و از دهان خارج مى گرديد. و فرشتگان با پتك هاى آتشين بر سد و بدنش مى كوبيدند، تا اين كه فرمود: و اما آن زنى كه سرش سر خوك بود و بدنش بدن الاغ، زنى سخن چين و دروغگو بود، و اما آن زنى كه بر صورت سگ بود و آنش داخل دبر وى مى شد و از دهانش بيرون مى رفت خواننده اى نوحه گر و حسود بود.(۱۲۰)
شيخ رئيس ابن سينا متوفى ۴۲۸ هجرى قمرى در رساله معراجيه (ص ۱۵) گويد: عزيزترين انبياء و خاتم رسولانصلىاللهعليهوآله چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل امير المؤمنينعليهالسلام كه: يا على! اذا راءيت الناس يتقربون الى خالقهم بانواع البر تقرب اليه بانواع العقل تسبقهم، يعنى يا على! هر گاه ديدى كه مردم با انواع كار نيك به آفريدگارشان تقرب مى جويند، تو با انواع معقولات به خداوند تقرب جوى تا از آنان سبقت گرفته باشى.(۱۲۱)
زبان فارسى؛ زبان درى فصيح، زبان اصيل و زنده است. در بعضى از روايات هم آمده است كه: زبان اهل بهشت زبان عربى مبين يا زبان فارسى درس است.
و در شب معراج خداى سبحان به پيامبر گفت: چه كنم با مشتى خاك مگر بيامرزم.
و حافظ بدان نظر دارد كه گفت: بعضى از روايات البته نقل شده است كه:
گر مطرب حريفان آن پارسى بخواند
در وجد و حالت آرد پيران پارسا را
اشاره دارد به حديثى كه اهل معنا مى دانند، كه اشاره به چه حديثى دارد در هر صورت فارسى تا زبانى است، كامل، رسا و مفيد.(۱۲۲)
منظور از حديث لا يعبد الله الا بالعقل چيست؟
استاد: معلوم است آقا، آدم جاهل كه عابد نمى شود، البته گاو هم در عالم خود تسبيحى دارد، ولى عابر حقيقى آن عقل كل و عقل محض است، هر كه عاقل است عبد است.
پيغمبرصلىاللهعليهوآله چون عاقل است عبد است و داراى آن مقامات مى باشد. اسراء و بالا رفتن رسول خدا در شب معراج، به اعتبار عبد بودن اوست و لذا آيه مى فرمايد: سبحان الذى اسرى بعبده... نمى گويد: اسرى بنبيه، و يا بمحمديعنى اين مقامات و بالا رفتن ها، بخاطر اين است كه او عبد حقيقى است؛ چون عقل محض است.
كلينى به اسنادش از اسحاق بن عمار نقل مى كند:(۱۲۳) از امام صادقعليهالسلام شنيدم كه فرمود: رسول خداصلىاللهعليهوآله در مسجد، نماز صبح را با مردم خواند. جوانى را ديد كه كم خوابى از چهره و حركاتش پديدار بود. رنگش به زردى گراييده و چشمش نحيف گشته و چشمانش در گودى فرو رفته بود. پيامبرصلىاللهعليهوآله بدو فرمود: اى فلان! شست را چگونه سپرى كرده اى؟ جوان گفت: در حال يقين.
رسول خدا از سخن او به شگفت آمد و فرمود: هر يقينى را، حقيقتى و نشانى است. حقيقت و نشانه يقين تو چيست؟
گفت: اى رسول خدا! حقيقت يقين من آن است كه مرا به حزن آورده و خوابم را ربوده و روزم را تشنه نموده است. پس از دنيا و مافيها دورى جسته ام؛ گويى به عرش خدايم مى نگرم، و مى بينم كه حساب و حشر خلايق بر پاست و من در آنانم. اهل بهشت در بهشتند و به تعارف و معارفه مشغولند و بر بالش و تخت خود، تكيه داده اند. و گويى اهل دوزخ را مى بينم كه در حال شكنجه و عذابند و كمك مى طلبند و زفير آنش را مى شنوم و در گوش خود، حس مى نمايم.
(چون سخن بدين جا رسيد) پيامبرصلىاللهعليهوآله روى به اصحابش نمود و فرمود: اين بنده اى است كه خداوند رلش را به ايمان نورانى فرمود. سپس رو به آن جوان كرد و برو فرمود: خود را بر همين حال حفظ كن!
جوان عرض كرد: اى رسول خدا! من استدعا دارم كه از خداوند طلب نماييد، تا در ركاب شما به شهادت رسم. پس رسول خداصلىاللهعليهوآله خواسته او را اجابت نمود و از خداوند، شهادت او را طلبيد. بدين ترتيب، آن جوان مدتى بعد در يكى از غزوات رسول خداصلىاللهعليهوآله پس از نه نفر شهيد به شهادت رسيد، كه او شهيد دهمين بود.(۱۲۴)
مرحوم كلينى روايتى را از ابو بصير نقل كرده است كه امام صادقعليهالسلام فرمود: روزى رسول خداصلىاللهعليهوآله از حارثه بن مالك بن نعمان انصارى پرسيد: چگونه اى، اى حارثه بن مالك؟
حارث عرض كرد: مؤمنى واقعى، اى رسول خداصلىاللهعليهوآله !
حضرتصلىاللهعليهوآله فرمود: هر چيزى را حقيقت و نشانه اى است؛ حال، حقيقت و نشانه قول تو چيست؟
گفت: اى رسول خدا! نفس خويش را از دنيا دور ساخته ام، و شبم را به بيدارى مى گذرانم، و روزم را به تشنگى سپرى مى نمايم. گويى عرش خداى را مى بينم كه محاسبه و حساب مردم بر پا شده است. بهشتيان را مى نگرم كه به زيارت يكديگر مى روند، و فرياد و ناله دوزخيان را مى شنوم كه در آتشند.
(چون سخن او بدين جا رسيد) پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: تو، بنده اى هستى كه خداوند قلبش را نورانى گردانيده؛ پس حال كه بصير و بينا گشته اى، بر آن ثابت و استوار باش! حارثه گفت: اى رسول خدا! براى من دعا نماييد تا در ركاب شما به شهادت رسم!
پس حضرت نيز چنين كرد و فرمود: خداوندا! شهادت را روزى اش گردان!
چند روز بعد، حارثه، به فرمان رسول خداصلىاللهعليهوآله در چنگى شركت جست. جنگ شروع شد و او نفر هشتم و يا نهمى بود كه به فيض شهادت نايل آمد.
در روايتى ديگر كه كلينى از ابو بصير نقل مى كند، حارثه دهمين نفرى است كه بعد از جعفر بن ابى طالب (رضى الله عنه) به شهادت مى رسد.(۱۲۵)
روايتى از امام باقرعليهالسلام نقل شده است، كه آن حضرت فرمود: اصحاب پيامبرصلىاللهعليهوآله گفتند: اى رسول خدا! از نفاق مى ترسيم.
فرمود، چرا از آن مى ترسيد؟
گفتند: چون نزد تو آييم آخرت را به يادمان آورى و در نتيجه، ميل و رغبتمان بدان برانگيخته مى شود و دنيا را فراموش مى كنيم و از آن دورى مى جوييم؛ به طورى كه در حالى نزد تو هستيم، آخرت و بهشت و جهنم را مى بينيم، ولى چون از نزد تو مى رويم و به خانه هاى خود وارد مى شويم و فرزندان خود را مى بوسيم، و عيال خود را مى بينيم، آن حالت از بين مى رود؛ مثل اين كه اصلا چنان حالتى نداشته ايم آيا خوف آن ندارى كه اين حالت، نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز اين نفاق نيست! بلكه، خطوات شيطان است كه شما را به دنيا راغب و مايل مى كند. به خدا سوگند، اگر بر آن حالى كه گفتيد باقى بمانيد (به مقامى مى رسيد كه) ، با ملائكه مصافحه كرده، روى آب راه مى رويد...(۱۲۶)
در روايت ابو نعيم آمده است: روزى معذبن جبل خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآله رسيد. حضرت پرسيد: چگونه صبح كردى، اى معاذ؟!
گفت: در حالى كه به خدا ايمان دارم.
فرمود: هر سخنى را، مصداقى و هر حقى را، حقيقتى است؛ مصداق سخن تو چيست؟ گفت: اى پيامبر خدا! صبحى نيست، جز آن كه گمان مى برم، شبش را نبينم و شبى نيست، جز آن كه اميدى به صبح آن ندارم. گامى بر ندارم، جز آن كه گمان مى برم كه فرصت برداشتن گام بعدى را نخواهم يافت. گويى تمام امتها را مى بينم، كه با نبى خود و ميز با بتانى كه بدل از خداى مى پرستيده اند، به حساب نشسته اند. گويى عقوبت و عذاب دوزخيان، و ثواب و پاداش بهشتيان را مى نگرم.
(چون سخنش بدين جا رسيد، رسول اكرمصلىاللهعليهوآله فرمود: حالى كه دانستى، پس بدان ملزوم باش و از دستش مده!(۱۲۷)
انس بن مالك گويد: رسول خداصلىاللهعليهوآله ، روز يك شنبه ماه ذى القعده، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! كدام يك از شما خواهد كه توبه كند؟ مردم گفتند: همه مى خواهيم توبه كنيم اى رسول خدا!
فرمود: غسل كنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز به جاى آريد و در هر ركعت، سوره حمد را يك مرتبه و قل هو الله را سه مرتبه و معوذتين را يك مرتبه، تلاوت كنيد! سپس حمد را يك مرتبه، استغفر الله بگوييد و با لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم آن را به پايان بريد. آن گاه بگوييد: يا عزيز يا غفار اغفرلى ذنوبى و ذنوب جميع المومنين و المومنات؛ فانه لا بغفر الذنوب الا انت.
سپس فرمود: هر كس از امت من چنين كند، از آسمان ندا آيد كه: عملت را دوباره از سر گير! كه خدا توبه ات را پذيرفته و گناهانت را بخشيده است. و ملكى زير عرش ندا سر دهد كه: اى بنده! دشمنانت را روز قيامت راضى خواهى كرد!
منادى ديگر گويد: اى بنده مؤمن! خواهى مرد و دينت از تو سلب نخواهد شد و قبرت وسيع شود و منور گردد.
ملكى ديگر ندا سر دهد كه: پدر و مادرت از تو راضى شوند؛ گر چه از تو در غضب باشند. آنان و ذريه ات بخشيده شوند و تو و آخرت در فراخى و گشايش روزى خواهى بود.
جبرييل ندا كند: (من همراه ملك الموت شوم، تا با تو مدارا كند و مرگ، تو را آزار ندهد و روح از بدنت به سلامت بيرون آيد.)
مردم گفتند: اى رسول خدا! اگر كسى غير اه ذى القعده اين عبادت را انجام دهد، چگونه است؟
فرمود: تفاوتى نكند و همان طور خواهد شد كه بيان نمودم. اين كلمات را جبرييل در معراج به من آموخته است.(۱۲۸)
توبه اخص من الخاص توبه است از التفات به غير خدا و اين توبه، مخصوص اهل ولايت باشد كه غالبا در مرتبه پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله و اولياى خدا از اين قبيل بوده است كه اوصلىاللهعليهوآله خود فرمود: گاه دلم را كدورتى عارض مى شود؛ و من به راستى كه از خداى، هر روز هفتاد بار آموزش مى طلبم.(۱۲۹)
در كافى و نيز من لايحضره الفقه، از ابو عبدالله، امام صادقعليهالسلام نقل است، پيامبرصلىاللهعليهوآله را پرسيدند كه: كفاره غيبت چيست؟
فرمود: هر گاه به ياد شخصى كه غيبتش نموده، افتد، براى او از خداوند طلب غفران كند.(۱۳۰)
از جابر نقل است كه پيامبر خداصلىاللهعليهوآله فرمود: از غيبت بر حذر باشيد؛ چه غيبت بدتر از زناست.
سپس فرمود: (مردى كه زنا كند و پس از آن توبه نمايد، خدايش آمرزد، ليك غيبت كننده را تا غيبت شده نبخشايد، نيامرزد.(۱۳۱)
پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله مى فرمايد: خداوند توبه بنده را مادام كه غرغره نكرده است مى پذيرد.(۱۳۲)
پيامبر خداصلىاللهعليهوآله در انتهاى خطبه اى - چنانكه در كتاب من لايحضره الفقيه صدوق آمده - مى فرمايد: كسى كه پيش از يك سال به مرگش، توبه كند، خداى توبه اش پذيرد.
سپس فرمود: يك سال، بسيار است؛ پس چنانچه پيش از يك ماه به مرگش توبه كند، خداى توبه اش پذيرد.
سپس فرمود: يك ساعت نيز بسيار است؛ پس اگر پيش از آن كه نفسش بدين جا رسد و به گلوى مباركش اشارت فرمود، توبه كند، خداى توبه اش پذيرد.(۱۳۳)
در كتاب مجمع البيان، پس از نقل روايت فوق از كتاب من لايحضره الفقيه، آمده است: اين روايت را عينا ثغلبى نيز به استادش از عباده بن صامت، از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت كرده است، جز آن كه در آخر روايت چنين آمده است:
و يك ساعت بسيار باشد؛ پس اگر پيش از آن كه مرگ را در گلوى خويش غرغره كند، توبه نمايد، خداى توبه اش پذيرد.(۱۳۴)
ابو امامه، از پيامبرصلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه فرمود: فرشته جانب چپ، شش ساعت، قلم از نوشتن عمل بنده خطا كار يا زشتكار باز نگاه دارد. پس چنانچه پشيمان شود و از خداى بخشش طلبد، آن را ننويسد، وگرنه يك گناه بر او نخواهد نوشت. در روايت ديگر است: فرشته جانب راست، بر فرشته جانب چپ، امير است. پس چون بنده اى عملى نيك انجام دهد، هشت برابرش برايش بنويسد، و چون عملى زشت به انجام رساند و فرشته جانب چپ اراده كند كه آن را بنويسد، فرشته جانب راست او را گويد، باز ايست! و او هفت ساعت باز ايستد. اگر از خداوند طلب بخشش كند، بر او چيزى ننويسد، و چنانچه چنين نكند تنها يك عمل زشت بر او نوشته شود.(۱۳۵)
فضيل بن عثمان مرادى گويد: از ابو عبدالله، امام صادقعليهالسلام شنيده است:
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: چهار خصلت است كه در هر كه باشد در وقت ورود به بارگاه خداوند، پس از آن ديگر او را هلاكتى نيست، جز آن كه شايسته هلاكت باشد و آن عبارت است از اين كه بنده همت به كارى نيك بندد كه آن را به انجام رساند، خداى برايش (به سبب نيت نيكش) حسنه اى بنويسد، و چنانچه آن را انجام دهد، خداى برايش ده حسنه بنويسد، و چنانچه همت به كارى زشت بندد كه آن را به انجام رساند، پس چنانچه آن را به انجام برساند، چيزى بر او نوشته نشود، و اگر آن را انجام دهد، هفت ساعت بدو مهلت داده شده، فرشته كاتب حسنات، كاتب سيئات را كه بر جانب چپ است گويد: شتاب مكن كه شايد عمل زشتش را به عملى نيك دنبال كند كه آن را پاك سازد؛ چه خداى عزوجل فرمايد:
ان الحسنات يذهب السئات و يا بخشش طلبد، پس اگر گويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو، عالم الغيب و الشهاده العزيز الحكيم الغفور الرحيم ذالجلال و الاكرام و اتوب اليه، چيزى بر او نوشته نشود، چنانچه هفت ساعت بگذرد و نه حسنه اى انجام دهد و نه آمرزش طلبد، كاتب حسنات، كاتب سيئات را گويد: بنويس گناه را بر اين نگونبخت محروم!(۱۳۶)
قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله قالت: الحواريون لعيسى: يا روح الله! من مجالس؟
قال: من يذكر كم الله رؤيته، و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الاخره عمله
حواريون عيسىعليهالسلام فرمود: كسى كه ديدار او شما را به يار خود بيندازد و وقتى به سخن مى آيد، حرف او موجب فزونى دانش شما بشود، چيزى به شما ياد بدهد، رفتار و كردار او، شما را در كار آخرت ترغيب و تحريض(۱۳۷) كند
صاحب شريعتصلىاللهعليهوآله فرمود: الصبحه تمنع الرزق.
صبحه به ضم صاد، خواب بامداد است. معنى ظاهر آن ظاهر است، و باطن آن است كه بامداد هنگام شكار مردم كار است.
در ترك الاطناب فى شرح الشهات آورده كه: پيغامبرصلىاللهعليهوآله ، عايشه را خفته ديد، پس از نهار بامداد او را برانگيخت و پاى خود بدو باز كوفت و گفت: برخيز! كه روزى ها بديد هنگام قسمت مى كنند و خواب بامداد، روزى باز دارد.
لفظ خبر چنين است: قومى! ؛ فان الارزاق تقسم فى هذا الوقت و ان الصبحه تمنع الرزق.(۱۳۸)
قرآن ادب و دستور الهى است، پس از آن ادب فرا بگيريد و حد انسانى خود را حفظ كنيد و نگاه بداريد، و به اين دستور، خود را راست و درست به بار آوريد و به فعليت برسانيد، چنان كه هم آن حضرتصلىاللهعليهوآله فرموده است: ادبنى ربى فاحسن تأدیبى(۱۳۹) و نيز فرموده است: ادبنى ربى بمكارم الاخلاق.(۱۴۰)
پيش از آن كه دست مرگ به گريبانت رسد و نفخه صور آواز دهد، خويش را فانى در باقى كن.
حديث رسول اللهصلىاللهعليهوآله است كه: موتوا، قبل ان تموتوا.
پيشتر از مرگ خود اى خواجه مير!
تا شوى از مرگ خود اى خواجه مير(۱۴۱)
ابو الفتح رازى در تفسير سوره حديد (ج ۱۱، ص ۵۸ به تصحيح و تعليق حضرت استاد علامه شعرانى) در ضمن آيه كريمه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤ تكم كفلين من رحمته گويد:
سعيد جبير گفت: سبب نزول آيه آن بود كه چون رسول اكرمصلىاللهعليهوآله ، جعفر بن ابى طالب را به حبشه فرستاد، با هفتاد سوار، به نزديك نجاشى برفتند و دعوت كردن و ايشان اجابت كردند و ايمان آوردند، چون بازگشتند، چهل مرد از مردمان حبشه دستور خواستند از نجاشى تا پيش رسول اللهصلىاللهعليهوآله آيند، نجاشى دستورى داد ايشان را، چون بيامدند، رسولصلىاللهعليهوآله را، غزات احد در پيش بود و مسلمانان ضعيف حال تودند و محتاج، چون آن بديدند از رسولصلىاللهعليهوآله دستورى خواستند، گفتند: يا رسول الله! ما را مال بسيار است، دستورى ده تا برويم ومالى بياوريم تا اين غازيان بر خود و احوال خود صرف كنند.
رسولصلىاللهعليهوآله گفت: روا باشد، رفتند و مال بياوردند و با مسلمانان به آن مواسات كردند.(۱۴۲)
جمعى از مؤلفه القلوب چون عيينه بن حصين و اقرع بن حابس و امثال ايشان گفتند: يا رسول الله! ما اشراف عربيم، با سامان و ابوذر و ساير فقراى مسلمانان همنشينى نتوانيم كرد، اگر تو ايشان را دور سازى، ما نزديك تو آمده، به تعلم احكام شرع قيام نماييم.
آيه آمد كه:
صبر كن بر صحبت درويشان كه در اوقات صبح و شام براى رضاى خداى به پرستش او مى گذرانند، بايد كه در نگذرد چشم هاى تو از ايشان - يعنى بايد كه نظر از ايشان بر ندارد و به غير ايشان التفات نكنى - در حالتى كه به آن نگريستن تو به غير، خواهى آرايش زندگانى دنيا را، و فرمان مبر آن را كه غافل گردانيده ايم دل او را از ياد كردن خود، و او پيروى كرده است آرزوهاى خود را و هست كار آن پيش افتاده بر حق و در گذشته از صواب.(۱۴۳)
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: كسى كه صدقه اى بدهد، براى او در بهشت دو برابر آن خواهد بود.
ابو دحداح گفت: اى پيامبر خدا! من دو باغ دارد، اگر يكى از آن دو را صدقه بدهم، براى من در بهشت دو برابر آن است؟
پيامبرصلىاللهعليهوآله گفت: آرى؛ گفت: مادر دحداح و دخترم در بهشت با من اند؟
گفت: آرى! ۰
پس بهترين يكى از آن دو باغ را به رسول اللهصلىاللهعليهوآله داده است، پس آيه ياد شده نازل گشت و خداوند پاداش صدقه او را به دو هزار هزار مضاعف گردانيد.(۱۴۴)
نقل است: حضرت رسولصلىاللهعليهوآله اصحاب را بر اتفاق و اعانت بر تجهيز لشكر تبوك تحريص فرمود و هر كدام از اصحاب به قدر توانايى خود انفاق نمود و اين همه نزد آن حضرت جمع شد، در آخر عاصم بن عدى العجلانى دو هزار و چهار صد من خرما در تجهيز لشكر بداد.(۱۴۵)
رسول خداصلىاللهعليهوآله از خداى تعالى حكايت كرد كه فرمود: من الله هستم و من رحمانم، رحم را خلق كردم و براى رحم، اسمى از اسماء خويش را مشتق كردم. هر كس كه صله رحم نمايد، من نيز با او بپيوندم و هر كس قطع رحم كند، من نيز از او ببرم.
بدان كه وصل رحم با شناخت مكانت و تفخيم قدر رحم است؛ زيرا اگر رحم نباشد، تعين روح انسان از حقيقت كليه ظهور نمى يابد و قطع رحم ره پست شمردن آن و كم گذاشتن حق زن است و رحم اسم حقيقت طبيعت است، پس رحم از رحمان مشتق شده و بدون شك حديث ياد شده و معناى وصل و فصل بر آن صادق است.(۱۴۶)
محمد بن اسماعيل بخارى به اسنادش از عبد الله بن عباس روايت كرده است كه، عبدالله بن عباس گفت: هنگامى كه بيمارى پيامبرصلىاللهعليهوآله (همان بيمارى كه منجر به رحلت آن حضرت شد) شدت گرفت، حضرت فرمود: كاغذ و دوات بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.
عمر گفت: تب بر پيامبر غلبه كرده؛ ما را كتاب خدا بس است!
پس پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: بر خيزيد كه تنازع و اختلاف نزد من شايسته نباشد.
ابن عباس مى گويد: تمام بلايا و مصايب، از همان بود كه بين ما و نوشته پيامبرصلىاللهعليهوآله حايل و مانع شد.
تا جايى كه شهرستانى مى گويد: بزرگ ترين اختلاف امت، اختلاف در امامت بود؛ چون آنمقدار كه در اسلام براى امامت شمشير كشيده شد، براى هيچ مسئله اى كشيده نشد.(۱۴۷)
كام حيوانى را به بى زيانها گذار، تو كه مشمول الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان، علمه البيان هستى، اهل بيان باش. خاموش باش تا گويا شوى، چشم ببند تا بينا شوى! رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: غضو ابصاركم ترون العجائب؛(۱۴۸) چشمان خود را بپوشانيد تا عجايب در يابيد.
رسول خاتمصلىاللهعليهوآله فرمود: شر العمى عمى القلب؛ يعنى بدترين كورى، كورى دل است. چه مور چشم، از مشاهده خلق محروم است و كور چشم دل، از مشاهده حق.(۱۴۹)
روزى رسول خداصلىاللهعليهوآله در پيش كعبه نشسته بود كه جماعتى از سران قريس، من جمله وليد بن مغيره مخزومى، ابو البخترى بن هشام و ابو جهل بن هشام، عاص بن وائل سهمى، عبدالله بن ابى اميه مخزومى و ديگران به گرد هم آمده بودند. رسول خداصلىاللهعليهوآله نيز مشغول قرائت قرآن بر چند نفر از اصحابش بود. مشركين با خود گفتند: مشكل محمد جدى شده و امر او بالا گرفته است؛ بياييد او را سؤ ال پيچ كرده، بر او احتجاج آوريم و سخنانش را باطل كنيم و او را نزد اصحابش خوار و بى ارزش نماييم. شايد از گمراهى و تمرد و طغيانش دست بردارد و اگر كار تمام شد كه هيچ و گرنه با شمشير برنده بر او بتازيم.
ابو جهل گفت: چه كسى مى تواند با او مجادله كند؟
عبدالله بن ابى اميه مخزونى گفت: من، آيا مرا همتايى نيك و مجادله كننده اى كافى براى او نمى دانى؟
ابو جهل گفت: آرى!
پس، همگى نزد پيامبرصلىاللهعليهوآله آمدند و عبدالله بن ابى اميه مخزومى شروع به سخن كرده، گفت: اى محمد! تو ادعاى بزرگى اظهار مى كنى و سزاوار آن رب العالمين و خالق مخلوقات نيست كه چون تويى را كه بشرى چون مايى و از آنچه ما مى خوريم مى خورى و در بازار راه مى روى! به رسالت بر گزيند... اگر تو پيامبر مى بودى همراه تو ملكى مى بود كه تو را تصديق مى كرد و ما او را مى ديديم؛ بلكه اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد، فرشته اى را مبعوث مى كرد: نه تشرى چون خودمان را. اى محمد! تو سحر شده اى بيش نبوده، پيامبر نيستى!.. پيامبرصلىاللهعليهوآله در جواب فرمود: اما اين كه گفتى: بايد گفت كه: فرشته را نمى توان به ادراك آورد، چون او از جنسى است كه چيزى از آن آشكار نيست و اگر آن را مشاهده مى كرديد به اين وسيله كه بر قواى ديد شما افزوده مى گشت، باز مى گفتيد:اين ملك نيست بلكه بشر است؛ زيرا ملك فقط به صورت انسان كه بدان انس داريد بر شما ظاهر مى شود، تا سخن و خطاب و مرادش را دريابيد. در اين صورت، چگونه صدق گفتار و حقانيت سخن او را نخواهيد فهميد؟ بلكه خداوند بشرى را به رسالت برانگيخت و در دستش معجزاتى ظاهر كرد كه طبايع بشر كه شما بر ضماير قلوب شان آگاهيد از آوردن آن معجزات ناتوانند.
پس به واسطه ناتوانى از آوردن آنچه كه او آورده، در مى يابيد كه آن، معجزه است و اين گواهى الهى بر صدق اوست. اگر ملكى شما را ظاهر و بر دست او معجزه اى آشكار مى گشت كه بشر از آوردنش عاجز مى بود، هيچ گاه آن معجزه، نشانى از آن نبود كه همجنسانش از آوردن چنين عملى ناتوانند، با بتوان آن را معجزه دانست. آيا نمى بينيد كه پرواز پرندگان معجزه محسوب نمى شود؛ زيرا همه پرندگان پرواز مى كنند؟ ولى اگر انسانى چون پرنده پرواز كند معجزه خواهد بود. پس، خداوند عز و جل از آن جهت پيامبرش را به گونه اى مبعوث فرمود تا حجت بر شما تمام شود؛ امر را بر شما آسان كرده است. ولى شما امر دشوارى را مى طلبيد كه حجتى در آن نيست.
سپس فرمود: اما آن كه گفتى: تو سحر شده اى بيش نيستى، آيا من مسحورم و حال آن كه مى دانيد در صحت تميز و عقل بوده، برتر از شمايم؟!
آيا از بدو تولدم تا سن چهل سالگى، خويى پست و عملى كه حاكى از ذلت باشد، يا دروغ و خيانت و خطايى در گفتار و سفاهتى در راءى من ديده ايد؟
آيا به گمان شما كسى مى تواند چنين مدتى، با نيرو و قوت خود معصوم باشد؟ و يا اين كه تكيه او بر حول و قوت خداوند بوده است....(۱۵۰)
مرحوم استادم، علامه حاج ميرزا احمد آشتيانى، قدس سره العزيز، فرموده است: مقصود از توكل اين نيست كه سعى و كوشش در امور و تحصيل اسباب و شرايط عادى آنها ننمايد و تدبير و فكر درباره آنها را يكسره به كنار بگذارد: بلكه امور نامبرده و هر چه را كه حوائج بر آن توقفى دارد، بايد انجام دهد و اعتماد و اطمينان شخص در رسيدن به مقصود و حاجت خود، تنها به خدا و فضل او باشد.
و حكايت شكايت صاحب مزرعه از شتردارى به پيغمبرصلىاللهعليهوآله و پرسش حضرت كه: به چه جهت شتر خود را عقال ننمودى و پايبند نزدم؟
و جواب آن مرد كه عرض كرد: توكل من باعث شد كه پايبند نزدم.
و فرمايش حضرت به آن مرد كه: عقال نما و پايبند بزن شتر خود را پس از آن توكل نما (اعقلها ثم توكل) و با توكل زانوى اشتر ببند.)(۱۵۱)
در كتاب اربعين علامه بهاءالدين عاملى (قدس سره) از حضرت امير مؤمنانعليهالسلام روايت است كه فرمود: پيامبر خداصلىاللهعليهوآله گروهى از سپاهيان خيش را (به جهاد) اعزام داشت. چون بازگشتند، فرمود: مرحبا به قومى كه جهاد اصغر را به انجام رسانيدند و جهاد اكبر بر عهده شان باقى است.
پرسيدند: اى رسول خدا! جهاد اكبر چيست؟
فرمود: جهاد با نفس.
سپس فرمود: برترين جهاد، آن است كه شخص با نفس خويش كه ميان دو پهلوى اوست، به جهاد برخيزد.(۱۵۲)
در حديثى از رسول خداصلىاللهعليهوآله نقل است كه: بعصى از مردم با چهره هايى محشور مى شوند كه صورت ميمون و خوك در مقايسه با آن، زيبا مى نمايد. و در جايى فرموده است: در قيامت مردم به دو گروه محشور مى شوند. گروهى بر مركب سوارند، و گروهى پياده و با پاى خود و گروهى بر وجه و صورت شان.
سر اين مطلب آن است كه هر يك از خلق و وى رذيله و هر هياءت زشت و ناپسندى كه در نفس تمكن يافته است، صورت نوعى است از انواع حيوانات، و بدنى بدان اختصاص يافته است؛ چون بدن شير و مانند آن، براى خلق و تكبر و تهور، و روباه براى حيله و نيرنگ، و ميمون براى استهزاء و سخريه، و خوك براى آز و شوت رانى.
گاهى شخصى واحد، متخلق به اخلاق رذيله كثيرى است كه مراتب متفاوتى دادند؛ پس به حسب آن، در آخرت صورتهاى حيوانى متفاوت و متعدد مى شوند.
خداوند متعال فرموده است: يوم تشهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون.(۱۵۳)
در فصل پنجم از باب دوم كتاب مكارم اخلاق در وصيت رسول خداصلىاللهعليهوآله به ابوذر، آمده است: اى ابوذر! انسان از متقيان و پرهيزگاران نمى شود، جز آن كه چون شريكى با نفس خود محاسبه كند. پس دريابد كه از كجا آشاميده و از كجا پوشيده است؛ از حرام بوده است و يا از حلال؟(۱۵۴)
معاذ پسرى داشت كه پيش از وى از اين سرا سفرى شد، رسول اللهصلىاللهعليهوآله اين نامه را در تعزيت معاذ بدو نوشت: از محمد رسول الله به معاذبن جبل، سلام بر تو؛ حمد مى كنم خدايى را كه جز او خدايى نيست. اما بعد خبر بى تابى تو در مصيبت فرزندت كه قضاى الهى بر وى جارى شد به من رسيد. همانا كه فرزند تو از موهبتهاى گواراى الهى توده و به عاريت در دست تو سپرده، خداوند تو را تا زمانى به او لذت بخشوده و به وقت معلوم او را از تو بگرفت پس انا لله و انا اليه راجعون.
مبادا بى تابى تو پاداشت را تباه كند. اگر بر ثواب مصيبت خود برسى، هر آينه خواهى دانست كه آن در برابر عظمت ثوابى كه خداوند براى اهل تسليم و صبر آماده كرده است، اندك است. بدان كه بى تابى، مرده را بر نمى گرداند و قدر را دفع نمى كند. شكيبايى نيكو پيشه كن. و به موعود، وفا كردن جوى. و اندوه تو بر چيزى كه لازم تو است و بر جميع خلق به وقتش نازل خواند شد، نگذرد. والسلام عليك و رحمه الله و بركاته.(۱۵۵)
در سوره والنجم از اوصاف رسول اللهصلىاللهعليهوآله است كه: و ما ينطق عن الهوى، ان هو الا وحى يوحى؛ پيامبرصلىاللهعليهوآله هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد، بلكه همه گفته هاى آن حضرت بيان وحى الهى است.
از آن بزرگوار بايد سر مشق گرفت كه ميزان قسط(۱۵۶) است: لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنا؛ هر آينه رسول گرامىصلىاللهعليهوآله اسوه نيكويى است براى شما.(۱۵۷)
هر كسى زارع و مزرعه خود است و نيات و اعمالش، بذرهايش.
بنگر تا در مزرعه خويش چه كاشتى و در قول رسول اللهصلىاللهعليهوآله : الدنيا مزرعه الاخره دقت كن. و به عبارت ديگر هر كس سفره خود و مهمان سفره خود است.(۱۵۸)
بدانكه شجره طوبى صورت تمثل ايمان است و اصل و ريشه آن در قلب حضرت خاتمصلىاللهعليهوآله ثابت است و فرع و شاخه آن در آسمان است و پيوسته ميوه هاى خود را به اذن ربش مى دهد، و هر مؤمنى شاخه اى عظيم از آن مى باشد. پس بفهم!
و در مقابل آن زقوم قرار داد: اذلك خير نزلا ام شجره الزقوم انا جعلناها فتنه للظالمين انها شجره نخرج فى اصل الجحيم طلعها كانه رؤوس الشياطين.
و در كافى از امير المؤمنينعليهالسلام آمده: طوبى شجره اصلها فى دار النبىصلىاللهعليهوآله و ليس من مؤمن الا و فى داره غصن منها الحديث. يعنى طوبى درختى است كه ريشه آن در خانه پيامبرصلىاللهعليهوآله است و هيچ مؤ منى بيست، مگر اين كه در خانه اش شاخه اى از آن است.
و در وافى آمده است، تاءويل طوبى علم است، زيرا هر نعيمى در بهشت مثالى در دنيا دارد، ومثال شجره طوبى شجره علوم دينى است كه ريشه آن در خانه پيامبر است كه مدينه العلوم است و در خانه هر مؤمنى شاخه اى از آن است الخ.(۱۵۹)
همانطور كه فضول طعام مميت است، فضول كلام نيز از قلب قاسى برخيزد از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت است كه: لا تكثروا الكلام تغير ذكر الله؛ فان كثره الكلام بغير ذكر الله قسو القلب ان ابعد الناس من الله القلب القاسى؛
سخن زياده مگوييد مگر آن كه ذكر خدا باشد؛ زيرا كلام بسيار كه در آن ذكر خدا نباشد قساوت قلب مى آورد و دورترين مردم از خداوند، صاحب قلب قسى مى باشد.
حضرت رسولصلىاللهعليهوآله بعضى خوردسالان را به مطايبه خطاب مى فرمودند: يا ذالاذنين؛ اى صاحب دو گوش. و بسيار با اصحاب به پاى مسابقت مى كردند؛ يعنى با هم در دويدن پيشى مى گرفتند و كشتى مى گرفتند.(۱۶۰)
روزى حضرت رسولصلىاللهعليهوآله با حضرت اميرعليهالسلام خرما مى خوردند، خر خرما كه حضرت رسولصلىاللهعليهوآله مى خورد، پنهان دانه اش را نزد اميرعليهالسلام مى نهاد تا تمام شد پيش حضرت رسولصلىاللهعليهوآله هيچ دانه خرما نبود و همه نزد حضرت امير بود، حضرت رسولصلىاللهعليهوآله فرمودند: من كثر نواه فهو اكول؛ هر كه دانه او بيشتر بود، بسيار خورنده است.
حضرت امير چون اين كلام را فرمود، حضرت رسولصلىاللهعليهوآله تبسم نموده فرمان داد تا هزار درهم به آن حضرت انعام دادند.
وقتى مهيب يك چشم او درد مى كرد و خرما مى خورد، حضرت فرمود: اى صهيب! چشم تو درد مى كند خرما مى خورد!
گفت: از آن طرف مى خورم كه درد نمى كند.(۱۶۱)
عوف بن مالك كه از بزرگان صحابه و مردى عظيم الجثه بود، روزى به خدمت حضرت رسولصلىاللهعليهوآله رفته، وقتى كه حضرت در خيمه نشسته بود سلام كرد حضرت فرمود: در آى!
گفت: به همه اعضاى خود در آيم، يا چيزى را بيرون بگذارم! حضرت بخنديد.(۱۶۲)
صفيه بنت عبدالمطلب كه عمه آن حضرت است (يعنى حضرت رسول اللهصلىاللهعليهوآله ) روزى نزد حضرت آمد در حالى كه پير شده بود، گفت: يا رسول الله! دعا كن تا من به بهشت روم.
حضرت بر سبيل طيبت فرمود كه: زنان پير به بهشت نخواهند رفت!
صفيه از مجلس حضرت برگشت. حضرت و مى گريست. حضرت تبسم فرمود و گفت: او را خبر دهيد كه اول پير زنان جوان شوند، آنگاه به بهشت روند.
و اين آيت بخواند: انا انشأناهن انشاء فجعلناهن ابكارا(۱۶۳) يعنى به درستى كه ما بيافريدم زنان را در دنيا آفريدند، پس خواهيم گردانيد ايشان را دختران بكر و دوشيزه در آخرت كه ايشان را به بهشت در آريم.(۱۶۴)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله گفت: (قليل العلم، خير من كثير الععمل؛ اندكى علم، بهتر از عمل زياد است.)
و نيز فرمود: نيه المؤمن، خير من عمله؛ نيت مؤمن، برتر از عمل اوست.
و امير جهان بان على گفت كه: قدر آدمى و شرف مردمى جز در دانش نيست.(۱۶۵)
در زمان پيامبر خاتمصلىاللهعليهوآله طبيبى يهودى درگذشت، آن حضرتصلىاللهعليهوآله را از وفات وى خبر دادند، رسول اكرمصلىاللهعليهوآله از شنيدن آن اظهار تاءسف كرد، عرض نمودند: با رسول الله! اين متوفى يهودى بوده است!
فرمود: مگر نمى گوييد طبيب بوده است.(۱۶۶)
مردى از انصار نزد پيامبر آمد و گفت: اى فرستاده خدا! هرگاه جنازه اى و مجلس عالمى پيش آمده اند، كدام يك در نزد شما محبوب تر است تا آن را اختيار كنم و حاضر گردم؟
رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: اگر براى تجهيز و دفن جنازه كسى هست، همانا كه حضور مجلس عالم، افضل از حضور هزار جنازه است.(۱۶۷)
از سير كائناتصلىاللهعليهوآله روايت شده است كه: من اخاص لله اربعين يوما فجر الله ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه يعنى: هر كس روز به اخلاص براى خدا باشد؛ خداوند چشمه هاى حكمت را از دلش بر زبانش جارى گرداند.(۱۶۸)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: علما امانت داران پيامبران بر بندگان خدايند، البته تا وقتى كه با سلاطين در نياميزند، پس هرگاه با آنان در آميختند و در امور دنيا مداخله كردند، به تحقيق به پيامبران خيانت كرده اند، پس از آنان حذر كنيد.
و نيز آن جناب به ياران خويش فرمود: علم را و به خاطر علم آرامش و بردبارى را فرا گيريد و دانشمندانى سركش مباشيد كه دانايى شما در اثر نادانيتان قامت راست نمى كند.
و از حضرت عيسىعليهالسلام روايت است كه: مثل دانشمند بد (بى خبر) مثل سنگ سخنى است كه در دهانه جوى واقع گشته باشد كه نه خود آب مى آشامد و نه آب را رها مى كند تا به كشت و زرع پيوندد.(۱۶۹)
رسول خدا لى الله عليه وآله فرمود: هرگاه در امت من بدعتى پديدار گردد، بايد دانشمند، دانش خويش را آشكار سازد، پس هر كس چنين نكند، لعنت خداوند بر او باد، از شهريار چيره (خداوند) و اينكه آنان را در خانه آخرت برند ترسناك بودند.(۱۷۰)
اين وهب مى گويد: شنيدم كه امام صادقعليهالسلام فرمود: رسول خدا لى الله عليه وآله فرمود: براى هر بدعتى كه پس از من براى نيرنگ زدم به ايمان پديدار گردد، وليى باشد كه از ايمان دفاع كند و به الهام خدا سخن گويد و حق را آشكار كند و نيرنگ نيرنگبازان را باز دارد و زبان ضعفا باشد. اى هوشمندان! پند گيريد و به خداى توكل كنيد.(۱۷۱)
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: دانشمندان امت من، همانند انبياء بنى اسرائيلند. و آن حضرتصلىاللهعليهوآله فرمود: برخى از بندگان خدا ابنياء نيستند و شهدا نمى باشند، ولى پيامبران و شهدا، در روز قيامت به خاطر مكانت و منزلت آنها در نزد خداى، غبطه مى خورند.
پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله كه درود و سلام خداى بر وى و آل او باد فرمود: علم پيشواى عمل است و عمل، تابع آن. و از زمره ازواج آسمان و زمين اند. و نيز از ازواج وجود و ماهيت مى باشند و از جمله آنها، نر و ماده از هر حيوان است.(۱۷۲)
ترمذى از ابى امامه نقل كند كه: رسول اكرم لى الله عليه وآله فرمود: فضل عالم بر عابد، مثل فضل من بر پايين ترين فرد شماست. و سپس فرمود: خدا و ملائكه و اهل آسمانها و زمين، حتى مورچه در خانه خود و ماهى در آب، بر معلمان مردم درود مى فرستد...(۱۷۳)
رسول خاتمصلىاللهعليهوآله حكمت را بهشت دانسته است، و فرموده است: انا مدينه الحكمه و هى الجنه و انت يا على! بابها...؛ يعنى اى على! من شهر حكمتم و حكمت بهشت است و تو باب آنى.(۱۷۴)
وقتى در محضر مبارك استاد، جناب علامه طباطبايى (رضوان الله تعالى عليه) بودم، سخنانى از حالات شبش به ميان آورد، و فرمود: هر وقت در روز مراقبت من قوى تر است، مشاهداتى كه در شب دارم زلال تر و صاف تر و روشن تر است. كسانى كه در سير و سلوك عرفان عملى، قدم، نهاده اند، شكارهايى دارند، و به خصوص در وجهات شبانه مشاهداتى دارند.
در آخر وافى جناب فيض قدس سره، از كافى ثقه الاسلام كلينى به اسنادش از ثامن الائمهعليهالسلام روايت شده است كه: قال ان رسول الله صلى الله عليه و آله: كان اذا صيح قال لاصحابه: هل من مبشرات؟ يعنى به الرويا، يعنى رسول الله كه صبح مى كرد، به اصحاب خود مى فرمود: آيا خبرهاى خوش داريد؟ ؛ يعنى آيا خوابهاى خوش ديده ايد؟
سيره و روش حضرت رسول اكرمصلىاللهعليهوآله اين بود، اصحابش را يعنى ياران و شاگردانش را به سير و سلوك وا مى داشت، و آنان را براى شكار مبشرات، و صيد، معانى ترغيب و تحريص مى كرد، همه انبياء اين چنين بودند، همه سفراى الهى، جز تزكيه نفس بشد و تعليم و تأدیب آنان، و ايصالشان به قرب الى الله، كه در حقيقت تخلق به اخلاق الهى، و اتصاف به صفات ربوبى و تأدیب به آداب الله است، هدفى ديگر نداشته اند.
اين شب مردان خداست كه مبشرات دارند، رؤياى صالح و صادق دارند، آرى!
شب مردان خدا، روز جهان افروز است |
روشنان را به حقيقت شب ظلمانى نيست |
بارى! كاءن رسول اللهصلىاللهعليهوآله به اصحابش فرموده است كه: آيا همان طور كه حيوانات خودتان را در شب علوفه مى دهيد، و آنها را در جايى مى بنديد كه خوردند و خوابيدند، شبى را به روز آورده اند، و شبى حيوانى داشته اند، شما هم آنچنان شب به روز آورده ايد، يا شب انسانى داشته ايد، كه شكارهايى كرده ايد و مبشراتى داريد، خداوند سبحان فرمود:
و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا.(۱۷۵)
يكى از صحابه رسول اللهصلىاللهعليهوآله بدان حضرتصلىاللهعليهوآله عرض كرد كه: يا رسول الله! انا نسمع منك احاديث لا نحفظها، افلا نكتبها؟
قال: بلى فاكتبوها.
گفت: اى رسول خدا! از تو احاديث مى شنويم كه در حافظه ما نمى ماند، آيا آنها را ننويسيم؟
فرمود: بنويسيد.(۱۷۶)
گوهر علم نورى است كه عين حقيقت عالم و چراغ فرا راه او مى گردد. و اصلا علم عالم است و عالم علم است. و به عبارت پيغمبر خاتمصلىاللهعليهوآله : علم، نفس عقل و فهم، روح آن است.(۱۷۷)
استاد كل فى الكل و قدوه اولين و آخرين و قطب الاقطات خاتم النبيينصلىاللهعليهوآله : اطلب العلم من المهد الى اللحد هيچ وقت نبايد توقف باشد.(۱۷۸)
ابو نصير فارابى ملقب به معلم ثانى، در يكى از رسائلش چنين گفته است كه فيلسوف كابل امام است و چون فلسفه، يعنى علم به حقايق اشياء و چنين افرادى عالم به معارف و حقايق اشياء هستند، علم آدم الاسماء كلها(۱۷۹) فيلسوف كامل پيغمبرصلىاللهعليهوآله است هو الذى بعث فى الميين رسولا منهم.
اگر اولين و آخرين فلاسفه نظام هستى و قديم الايام كرد هم آيند و حضرت پيامبر خاتمصلىاللهعليهوآله در ميان آنها ظهور كند و به سخن در آيد، تمامى فلاسفه خواهند گفت كه: فيلسوف يعنى اين، فلسفه يعنى همين كه ايشان مى فرمايند، و وى عالم است و ما امى هستيم و بايد از محضر شريف او استفاده نماييم.
حديثى را از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله نقل مى كنند:
ان الحكمه لتنزل من السماء فلا تدخل قلبا فيه هم غد؛ حكمت از آسمان نازل مى شود، اما بر قلبى كه در آن هم و غصه فردا هست، نازل نمى شود.
نفس مطمئنه، علوم و معارف را مى گيرد. نفس مضطربه، به جايى نمى رسد. شخص پريشان خاطر، عالم نمى شود. هم واحد مى خواهد. اصولا تعقل با تعلق جمع نمى شود.
كتابهاى تذكره را بخوانيد، با شرح حال بزرگان آشنا شويد. ببينيد كه در راه معشوقشان كه تحصيل علم و كمال است، مشتهيات نفسانى را زير پا گذاشتند. اين بود كه شيخ طوسى شدند، علامه حلى شدند، محقق طوسى شدند، فارابى شدند، ملا صدرا شدند، صاحب جواهر شدند و...(۱۸۰)
حضرت رسول اكرمصلىاللهعليهوآله به اصحابشان فرمودند: از شما كسانى باشند كه زبان بيگانگان را بياموزند تا نامه ها را بخوانند و بفهمند. و حتى امر فرمودند كه زبان ديگر قبايل را ياد بگيرند، چرا كه زبان هر طايفه اى نردبانى است براى رسيدن به مقاصد آن طايفه.
پس آنچه را كه جامعه براى نگهدارى پيگره اجتماع و مدينه فاضله نياز دارد، همه پسنديده است و نويسندگان ما نيز براى پروراندن آن حقايق بايد دست به قلم ببرند و مرحله اولى و اولين چيزى كه از اهميت بسزايى برخوردار است، آدم سازى است و براى هر گروه، بايد معارف و علوم اسلامى به همان نسبت، برايشان به صورت كتاب نوشته شود و غذاى روحى شان به اندازه ظرفيت ادراكى شان باشد.(۱۸۱)
علم و عمل در حقيقت، جوهر انسان سازند، و انسان آنچه را فرا گرفته و بدان عمل نموده است، گوهر ذات او مى گردد. و به عبارت ديگر، علم و عمل خود سازنده وجوب است. هر خردمند فرزانه بايد بنگرد كه در شب و روز، خودش را چگونه مى سازد و اين مطلب وزين، بر اصل استوار و پايدار اتحاد عقل و معقول و معقول، يعنى علم و عالم و معلوم، و هم اتحاد عمل و عامل و معمول است، چه اين كه عمل را دو روى است، رويى با زمان و ماده است كه متصرم و منقضى الست، و رويى با ماوراى زمان و ماده و طبيعت است كه حقيقت گوهر انسان مى شود و هميشه باقى و برقرار است. لذا پيغمبر خاتمصلىاللهعليهوآله به قيس بن عاصم فرمود: همه احوال و اهوال و نشيب و فراز را كه در پيش دارد، آن عمل تو است.
غرض اين كه مرد و زن بزرگوار اجتماع ما بايد بكوشند تا خود كتاب زنده جاودانه سودمند باشند، كه جوهر ذات آنها به نود دانش فروغ گيرد. به قول حافظ شيرين سخن:
گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى |
كه نصيب دگران است نصاب زرو سيم(۱۸۲) |
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: العلم امام العمل و العمل تابعه (علم امام عمل است) زيرا كه كارى بى راهنمايى و پيشوايى دانش صورت نمى گيرد، و سعادت حقيقى انسان بدون نود علم وقوع نمى يابد، و مدينه فاضله انسانى جز با علم بايسته و عمل شايسته تشكيل نمى شود، به قول حكيم سنايى غزنوى:
علم نر آمد و عمل ماده |
دين و دنيا بدين دو آماده(۱۸۳) |
از رسول اكرمصلىاللهعليهوآله ماءثور است كه: العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء؛ دانش نورى است كه خدا در دل هر كس بخواهد مى تاباند.(۱۸۴)
باران از آسمان دنيا فرو مى آيد و طهور است؛ يعنى پاك كننده است. و از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت شده است كه: آب باران پيش از آن كه به زمين برسد دواء است.(۱۸۵)
عمرو عاص از اسكندريه بر رسول خداصلىاللهعليهوآله وارد شد از او پرسيد كه: در آنجا چه ديده اى؟
گفت: گروهى چند ديده ام كه طيلسان در برداشته و حلقه حلقه گرد هم مى نشستند و مردى را به نام ارسطاطاليس - لعنه الله تعالى - نام مى برند.
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: اى عمرو! باز ايست، ارسطاطاليس پيمبرى بود كه قوم وى از را نشناختند.(۱۸۶)
از حضرت رسول اكرمصلىاللهعليهوآله پرسيدند: با كه مجالست كنيم؟
آن بزرگوار فرمود: جالسوا من يذكر كم الله رؤيته و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الاخره عمله؛
با كسى مجالست كنيد كه ديدار او شما را به ياد خدا آورد، و زبانش بر علم و معرفت شما بيفزايد، اخلاق و اعمالش شما را به عالم آخرت مشتاق و راغب گرداند.
خلاصه با كسى همنشين شويد كه ديدار و گفتار و كردارش شما را به ياد خدا آورد و بر علم و معرفت شما بيفزايد و توجه و شوق و عشق به عالم بقا در شما پديد آرد. چون نفس در مثل آيينه اى است با هر كه مقابل شود از اخلاق و آثار او نقش مى گيرد.
هر كه خواهد نقش الهى و رنگ صيغت الله پيدا كند كه بزرگ ترين سعادت است، بايد با رجال الهى نشيند و با سخنان و نصايح آنان انس گيرد تا به آن سعادت بزرگ نائل شود و البته مسلم كل است كه: علىعليهالسلام بزرگ ترين رجال الهى است.
بر شما باد به مطالعه علوم و كلمات و عمل به آيات و دلالات آن بزرگوار تا نقش او در نفوس قدسى شما پديد آيد - صلوات الله عليه و على آله المعصومين - كه آن بزرگوار پند و اندرز و تعليمات آسمانى اش كه عالمى را پر از نور علم و معرفت نموده، همه از قلب مطهر اوست و هر وصف كمالى ذكر فرموده، مصداق اعلى و اتم آن وصف را خويش دارا بوده چنان كه خود آن حضرت فرمود:
من امر نكردم شما را به چيزى جز آن كه اول خود عمل كردم.
پس انس و مطالعه و مذاكره گفتار حكمت آثار و كلمات قصارش انسان را به كمال انسانيت و اعلى رتبه حكمت و سعادت ابد مى رساند و بى شك از هر كتاب حكمت و هر دفتر علم و معرفت حكمتش، كامل تر است و از هر سخن، كلامش فصيح و بليغ تر و بلندى مطالب و علو قدر سخنش افزون است.(۱۸۷)
از رسول اللهصلىاللهعليهوآله پرسيدند كه: چه كسى در ميان مؤمنان از ديگران، زيرك تر است؟
در جواب فرمود: آن كه به ياد مرگ بيشتر، و در آمادگى براى آن شديدتر است.(۱۸۸)
از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله روايت است كه فرمود:
هيچ يك از شما نميرد، جز آن كه به عاقبت خويش علم بيابد و جايگاه خويش را در بهشت يا دوزخ ببيند.(۱۸۹)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله به قيس بن عاصم فرمود: انه لابد لك من قرين بدفن معك و هو حى، و تدفن معه و انت ميت؛ فام كان كريما اكرمك و ان كان ائما اسلمك، ثم لا يحشر الا معك و لا تحشر الامعه، و لاتساءل الا عنه، فلا تجعله الا صالحا، فلا تجعله صالحات فانه ان صلح آنست به، و ان فسد لا تستوحش الا منه و هو فعلك
فرمود: قرينى با تو دفن مى شود كه حى است و محشور نمى شوى مگر با او، و تو مسئول آنى، پس آن را جز صالح باشد، با او انس مى گيرد، و اگر فاسد باشد؛ وحشت نمى كنى مگر از وى، و آن قرين فعل تو است.(۱۹۰)
صدوق در مجلس اول از امالى خود نقل كرده: رسول خداصلىاللهعليهوآله به قيس بن عاصم فرمود: اى قيس! با عزت، ذلت و با زندگى، مرگ و با دنيا، آخرت است و هر چيزى را حسابرسى و بر هر شى ء مراقبى است، و هر حسنه اى پاداشى و هر بدى عقابى و هر اجلى را كتابى است.
و اى قيس! به ناچار قرينى تو راست كه با تو دفن شود و آن قرين زنده است و تو با وى دفن مى شوى، در حالى كه تو مرده اى، اگر كريم باشد تو را اكرام نمايد و اگر لئيم باشد رهايت كرده، آنگاه جز با تو محشور نگردد و تو مبعوث نگردى مگر با وى و سئوال نشوى مگر از وى، پس آن را جز صالح قرار مده؛ زيرا اگر آن قرين صالح باشد با وى ماءنوس شوى و اگر فاسد باشد، وحشتى جز از وى ندارى، و آن قرين همان فعل توست.(۱۹۱)
صدوق در حديث چهارم مجلس اول امالى به اسنادش روايت كرده است كه: قيس بن عاصم گفت: با جماعتى از بنى تميم به حضور رسول اللهصلىاللهعليهوآله رسيديم، پس گفتم: اى پيغمبر خدا! به ما اندرزى بفرما تا از آن بهره ببريم كه ما گروهى هستيم در بيابان به سر مى بريم.
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: يا قيس گ ان مع العز ذلا، و مع الحيواه موتا، و ان مع الدنيا آخره، و ان لكل شى ء رقيبل، و على كل شى ء حسيبا، و ان كل اجل كتابا، و انه لا بدلك من قرين يدفن معك و هو حى، و تدفن معه و انت ميت، فان كان كريما اكرمك، و ان كان لئيما اسلمك، ثم لا يحشر الا تحشر الا معه، و لا نسئل الا عنه، فلا تجعله الا صالحه، فانه ان صلح آنست به، و ان فسد لا تستوحش الا منه، و هو فعلك.
اين حديث شريف، اگر چه همه آن نور است، و هر جمله آن بابى از حقيقت را به روى انسان مى گشايد، و براى اهل سر به سرى اشارت مى كند، مع ذلك بايد در اين چند جمله دقت و تاءمل بسزا كرد كه فرمود: با دنيا آخرت است. نفرمود بعد دنيا آخرت است تا آخرت در طول زمانى دنيا قرار گيرد و فرمود: قرينى كه با تو دفن مى شود، حى است و محشور نمى شوى مگر با او، و وحشت نمى كنى مگر از وى. به خصوص كه در آخر فرمود: آن قرين فعل تو است.(۱۹۲)
انس بن مالك نقل كند كه: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: خداى تعالى، بنده اش را دو ملك، وكيل فرموده است كه بر او بنويسند. پس چون بميرد گويند: پروردگارا! بنده ات، فلانى را ميراندى؛ پس حال به كجا رويم كه خداوند فرمايد: آسمانم پر است از ملايك كه مرا عبادت كنند و آسمانم پر از خلق كه مرا فرمان برند. به قبر بنده ام رويد و مرا تسبيح و تكبير و تهليل گوييد و آن را تا روز قيامت در زمره حسناتش به كتابت آوريد.(۱۹۳)
از براء بن عازب نقل است كه: معاذبن جبل در خانه ابو ايوب انصارى در حالى كه نزديك پيامبر نشسته بود از ايشان پرسيد: اى رسول خدا! درباره آيه بوم ينفخ فى الصور فتاءتون افواجاچه مى فرماييد؟
حضرتصلىاللهعليهوآله فرمود: اى معاذ! از امر عظيمى پرسش نمودى! و اندكى بعد فرمود: ده گروه از امت من با صورت و شمايلى مبدل و ممسوخ، محشور خواهند شد و خداوند، ميان آنان و مسلمين فاصله و جدايى مى اندازد.
گروهى از آنان به صورت ميمون و گروهى به صورت خوك و دسته اى پاى شان به جاى سرشان و سرشان به جاى پاى شان آمده است، و صورت و سرشان بر زمين كشيده مى شود، و گروهى با چشمانى نابينا محشور مى شوند كه مى دانند به كجا بروند، و دسته اى آب دهان خود را مى بلعند و زبان خود را مى جوند و مايعى را قى مى كنند كه همه از آن گريزان و متنفرند، و گروهى دست و پاى شان قطع شد و دسته ديگر بر شعله هاى آتش مصلوبند، و از عده اى چنان بوى تعفن به مشام مى رسد كه از بوى مردار بدتر است و بعضى لباسى از قطران بر تن دارند كه بدن آنان را احاطه كرده است
اما آنانى كه به صورت ميمونند، سخن چينانند. آنانى كه در شمايل خوكند، اهل سخت و حرام خوارى اند، و آنانى كه سرازير و سرنگون مى آيند، ربا خوارانند. كوران، ستمكارانند و كران، در دنيا به اعمال خود مغرور بوده اند و بدان مباهات مى كرده و عجب مى ورزيده اند. كسانى كه زبانهاى شان را مى جوند، عالمان و قاضيانى اند كه اعمال شان مخالف سخنان شان بوده است. آنانى كه دست و پاى شان بريده شده است، به همسايه خود آزار رسانده اند و كسانى كه بر آنش آويخته شده اند، از مردن نزد سلطان بدگويى كرده اند. اشخاص بدبو كسانى هستند كه از شهوات و لذات كامجويى مى كرده و حق خداوند را در اموالشان ادا نمى كرده اند. و كسانى كه آن لباس را بر تن دارند، اهل تكبر و خود پسندى بوده اند.(۱۹۴)
ابن اثير از قيس بن ابى حازم از جرير بن عبد الله روايت مى كند:
شبى در حالى كه ماه در آس ۳مان مى درخشيد، رسول خداصلىاللهعليهوآله بر ما وارد شدند؛ پيامبر فرمودند: شما در روز قيامت خدا را خواهيد ديد، همچنان كه اين ماه درخشان را امشب مى بيند؛ بدون هيچ ازدحامى و بى آن كه فشارى به عم بياوريد، همگان آشكارا خداوند را خواهيد ديد.(۱۹۵)
رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: اكثر صياح اهل النار من سوف؛ بيشتر فرياد دوزخيان از پس از اين گفتن و فرياد فردا كردن است.
به بيمار بيدارى گفتند: ما را اندرزى ده!
گفت: شما را از سوف بيم مى دهم.
حافظا! تكيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا نكنم(۱۹۶)
مبادا خواجه غافل بخورد و غافل بخوابد كه به قول عارف همدان بابا طاهر عريان هر آن كو غافل خوره تير.
در روح الجنان آمده است، پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: در روز قيامت، آنگاه كه موازين قسط بر پا شود، كردار مرد بر ميزان شده، سپس چيزى چون ابر را بدان جا آورند و او را گويند: آيا ميدانى كه اين چيست؟
مرد گويد: خير!
بدو گويند: اين همان علمى است كه به مردم مى آموختى و آنها پس از تو بدان عمل مى كردند.(۱۹۷)
پيامبرصلىاللهعليهوآله در حديث ساعت كه از وى از ساعت سؤ ال شد فرمود: علم ساعت نزد خداى است و باران بارور نازل مى كند و به آنچه در ارحام است علم دارد و هيچكس نمى داند كه فردا چه چيزى كسب مى كند و هيچ كس نمى داند كه در كدام سرزمين مى ميرد، خداى تعالى عليم خبير است.
ما تنها به بخشى از امهات مسائلى كه انسان به معارج علمى بدانها ارتقاء مى يابد اشاره كرديم. خداى سبحان فرمود: كلم طيب (نفوس قدسى) ، به سوى او صعود مى كند و عمل صالح آن را بالا مى برد. خداى تعالى فتاح قلوب و بخشنده غيوب است.(۱۹۸)
از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت شده كه:
فرشته به بهشت مى آيد، بعد از اذن دخول از مؤمنان بر ايشان وارد مى شود و براى آنها نامه اى از خداى تعالى مى آورد كه بعد از سلام خدا بر ايشان در نامه به همه آنها چنين خطاب شده است: از حى قيوم كه نمى ميرد به حى قيومى كه نمى ميرد، امام بعد من به شى ء مى گويم من فيكون و امروز تو را همانند خويش كردم، تو به شى ء مى گويى كن پس شى موجود مى شود. آن حضرتصلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ كس از بهشتيان به چيزى كن نمى گويد مگر اين كه آن شى ء موجود مى شود.
در تفسير صافى آمده است كه: روى عن النبىصلىاللهعليهوآله و سلم عن هذه الايه (ان منكم الاواردها) ؟
فقال: اذا دخل اهل الجنه الجنه، قال تعضهم لبعض: اليس قد وعدنا ربنا ان نرد النار؟ فيقال اهم: قد وردتموها و هى خامده.
اين حديث شريف كه از غرر احاديث است فرمايد كه اهل بهشت پيش از دخول آن، وارد نار شده اند، در حالى كه خاموش بود.
سبحان الله كه يك دنيا براى طايفه اى دوزخ فسرده و آنش خاموش است و براى ديگران دوزخ و آنش بر افروخته و سوزان است، چنانكه حواس خمس و خيال و وهم كه مشاعر ادراك عالم ملك اند، هر يك درى از درهاى دوزخ اند، اگر متابعت نفس كننده، و درى از درهاى بهشت اند، اگر متابعت عقل كنند، در اين معنى دفت در اين خبر شود كه از نورالثقلين نقل مى كنيم:
و روى ابو صالح غالب بن سليمان، عن كثير بن زياد، عن ابى سميه قال: اختلفنا فى الورود: فقال قوم، لايد خلها مؤمن، و قال آخرون، يدخلونها جميها، ثم ينجى الله الذين اتقوا، فلقيت جابر بن عبدالله فساءلته فاءومى باصبيعه الى اءذنيه و قال: صمتا ان لم اكن سمعت رسول اللهصلىاللهعليهوآله يقول: الورود الدخول، لا يبقى بر و لافاجر الا بدخلها، فيكون، على المؤمنين بردا و سلاما، كما كانت على ابراهيم حتى ان للنار اوقال لجهنم ضجيجا من بردها، ثم ينجس الله الذين اتقوا و يذر الظالمين فيها جثيا (ج ۳، ص ۳۵۴)
جابر با دو انگشت خود به دو گوشش اشاره كرد و گفت: اين دو كر باد! اگر از رسول خدا نشنيده باشم كه مى گفت: ورود دخول است و هيچ نيكوكار و نابكار نيستند مگر اينكه داخل جهنم شوند، پس بر مؤمنان برد و سلام باشد و چنانچه براى ابراهيم بوده است، حتى اينكه آنش يا دوزخ (ترديد از راوى است) از برد شدنش يعنى سرد شدنش ناله مى كند. سپس خداوند پرهيزگاران را از آن رهايى مى دهد، و ستمكاران را در آن به زانو در آمده رها مى كند.(۱۹۹)
در باب سيزدهم مجلد ششم بحار از علل الشرايع به اسنادش از انس رويت كرده كه گفت: مردى از اهل باديه آمد و ما خوشمان مى آمد كه مردم باديه نشين بيايند و از پيامبرصلىاللهعليهوآله سؤال كند.
اعرابى پرسيد: اى رسول خدا! قيامت كى است؟
در اين هنگام وقت اقامه نماز رسيد، آن حضرت نمازش را به پايان برد، فرمود: پرسيده از قيامت كجاست؟
مرد باديه نشين گفت: اى رسول خدا! منم.
فرمود: براى قيامت چه آماده كردى؟
پاسخ داد: خدا را! عمل فراوان از نماز و روزه براى قيامت نياندوختم، جز اين كه خدا و رسولش را دوست مى دارم.
انس گفت: نديدم مسلمانان به چيزى بعد از اسلام، بيش از اين خوشحال شده باشند.(۲۰۰)
مرحوم خواجه نصير الدين طوسى، در كتاب آغاز و انجام حديثى از خاتم الانبياءصلىاللهعليهوآله نقل مى كند كه: حضرت فرمود: شوق بهشت به سلمان، بيش از شوق سلمان به بهشت است.
خواجه مى فرمايد: بهشت، كمال اصحاب يمين است و مقربين كمال بهشت اند.(۲۰۱)
در حديث نبوىصلىاللهعليهوآله آمده است كه: خلقتم للبقاء لا للفناء: شما براى بقاء خلق شده ايد و نه براى فنا.(۲۰۲)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: النوم اخ الموت؛ خواب برادر مرگ است.(۲۰۳)
شيخ اجل مفيد در اوائل المقالات گفته است: اخبار صحيح از پيامبرصلىاللهعليهوآله آمده است كه ملائكه بر كسانى كه در گورند نازل مى شوند، پس از اديان ايشان مى پرسند، و الفاظ اخبار در اين باره متقاربند. در برخى از آنها آمده كه دو فرشته خداى تعالى به نام ناكر و نكير بر ميت فرود مى آيند و از پروردگارش و پيامبر و امامش مى پرسند، پس اگر به درستى جواب داد وى را به فرشتگان نعيم مى سپرند، و اگر پاسخ درشت نداد به فرشتگان عذاب تسلميش مى كنند.
در برخى اخبار فرمودند: اسم آن دو فرشته اى كه بر مؤمن فرود مى آيند، مبشر و بشير است. و در برخى فرمودند: دو فرشته اى كه بر كافر فرود مى آيند ناكر و نكيرند؛ زيرا وى انكار حق كرده و آنچه را آن دو فرشته آوردند انكار مى كند و از آن بدش مى آيد. و علت اين كه دو فرشته مؤمن مبشر و بشير ناميده شده اند، است است كه آنها از خداى تعالى به رضا و ثواب دائم بشارت مى دهند، و اين دو اسم لقب آنها نيشت، بلكه عبارت از كار آنهاست.(۲۰۴)
معاذ بن جبل نزديك رسول خداصلىاللهعليهوآله در منزل ابو ايوب انصارى نشسته بود، معاذ گفت: اى رسول خدا! درباره قول خدا يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا تا آخر آيات چه مى فرماييد؟
حضرت فرمود: اى معاذ! از امرى بزرگ پرسيدى.
آنگاه اشك از چشمانش سرازير شد، آنگاه گفت: ده صنف از امتم گوناگون محشور مى شوند، خداوند آنها را از صف مسلمانان جدا كرد و صورت آنها را برگردانيد، برخى را بر صورت بوزينه و برخى را بر صورت خوكها نمود. تا اين كه فرمود: آنهايى كه بر صورت بوزينه اند سخن چينانند، و آنهايى كه بر صورت خوكند حرام خورانند.(۲۰۵)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: چون كسى از شما كسى ديگر را مى زند، به صورتش نزند، و او را نگويد خداوند صورتت را زشت گرداند؛ زيرا خداى تعالى آدم را بدان صورت خلق فرمود.(۲۰۶)
رسول خدا صلوات الله عليه هر شب، سه بار به مسجد مى رفت، كنار منبر او فقرا خوابيده بودند.
حضرت كنيزى را كه به زنانش خدمت مى كرد، طلبيد و فرمود: هر چه غذا هست بياورد!
كنيز رفت ديگى آورد كه ته آن كمى غذا مانده بود. بعد حضرت ده نفر از فقرا را بيدار كرد و فرمود بگوييد: بسم الله و بخوريد.
بعد از ده نفر همين طور ده نفر - ده نفر، همه خوردند و سير شدند. باز هم مقدارى غذا در ديگ ماند. به كنيز دستور داد آن را پيش زنها ببرد.(۲۰۷)
شيخ عارف محبى الدين عربى در باب شصتم فتوحات، و صدر المتاءلهين در اسفار(۲۰۸) روايت نقل كرده اند كه: روزى رسول اللهصلىاللهعليهوآله با يارانش در مسجد نشسته بودند كه آواز سهمگين از فرو افتادن چيزى را شنيدند پس بترسيدند. رسول اللهصلىاللهعليهوآله گفت: ميدانيد آواز چيست؟
گفتند: خدا و رسولش دانايند.
رسول الله فرمود كه: سنگى از بالاى جهنم هفتاد سال است كه افتاده و اينك به قعر جهنم رسيده است و اين آواز هولناك از سقوط آن سنگ برخاست. پس هنوز رسول الله از كلام خود فارغ نشده بود كه از خانه منافقى صداى گريه اهل و عيالش بلند شد كه آن منافق در آن وقت بمرد و هفتاد سال عمر او بود و رسول الله گفت: الله اكبر
سپس شيخ گويد كه: علماى صحابه از اين گفتار رسول الله دريافتند كه اين حجر آن منافق است و وى از آن روزى كه آفريده شد به سوى جهنم مى رفت تا آن كه عمرش به هفتاد رسيد و چون بمرد در قعر جهنم قرار گرفت.
خداوند فرمود: ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار. پس آن صدا را شنيدند تا عبرت بگيرند.(۲۰۹)
فلم تقتلو هم ولكن الله قتلهم و ما رميت اذا رميت، و لكن الله رمى
اين آيه كريمه راجع به غزوه بدر است. خداوند سبحان مى فرمايد: اى مؤمنان شما، كافران را نكشته ايد، بلكه خدا آنان زا كشت، و اى پيغمبر آنچه را كه تو انداختى، تو نينداختى، ولكن خدا انداخت.
در روز بدر، جبرييلعليهالسلام به رسول اللهصلىاللهعليهوآله گفت: يك مشت خاك برگير و آن را بر كافران بيانداز!
وقتى دو فرقه با هم برابر شدند، رسول اللهصلىاللهعليهوآله به امير المؤمنينعليهالسلام فرمود: يك مشت از سنگريزه هاى وادى به من ده!
اميرعليهالسلام يك كف از سنگريزه آميخته با خاك به رسول الله داد. رسول الله آن را بر روى كافران بينداخت و گفت: شاهت الوجود.
و به نقل ديگر سه عدد سنگريزه گرفت، يكى بر سوى راست كافران انداخت و يكى بر چپ آنان و يك بر پشت سر آنان، و گفت: (شاهت الوجود) پس آن قوم شكست خوردند.
در اين آيه با اين كه مومنان، كافران را كشته اند، خداوند مى فرمايد: خدا آنان را كشته است. و با اين كه رسول الله حصباء را انداخت، خداوند فرمود: آنچه را كه تو انداختى، تو نينداختى، خدا انداخت.(۲۱۰)
در كتاب رؤياى از صحيح مسلم از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت شده است كه:
من رآنى فى المنام، فقد رآنى؛ فام الشيطان لا يتمثل بى(۲۱۱) و نيز از آنحضرت نقل كرده است كه: من رآنى فى المنام، فسيرانى فى اليقطه اولكانما رآنى فى اليقطه لايتمثل الشيطان بى.
و نيز از جابر روايت كرده است كه: ان رسول الله قال: من رآنى فى النوم، فقد رآنى؛ انه لا يتبغى للشيطان ان يتمثل فى صورتى.
و نيز از جابر بن عبدالله روايت كرده است كه: قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله : من رآنى فى النوم، فقد رآنى؛ فانه لاينبغى للشيطان ان يتشبه بى.
مولوى محمد حسن در تعليم نهم مقدمه التاويل المحكم فى متشابه فصوص الحكم(۲۱۲) در ثمر الحيوه است كه هر چند شيطان، مظهر مضل را طاقتى نيست كه به صورت حضورصلىاللهعليهوآله مطهر اسم هادى، مدفون مدينه منوره، متمثل شود؛ ليكن رؤيت نبوت بالى (كذا- مثالى - ظ) در حالت خواب بر سبيل توهم و تخيل رائى در خزانه خيال مقيد مى تواند و حديث: من رآنى فى صورتى فقد رآنى بى شبهه درست كه به صورت مدفون مدينه تمثل شيطان ممكن نيست، و ملك از تلبيس پاك اند؛ پس هر كه بيند آن حضرتعليهالسلام را در خواب به صورتى كه در مدينه مدفون است، حضورعليهالسلام را بيند.(۲۱۳)
از ابن مسعود روايت شده است كه:
در مكه با رسول خداصلىاللهعليهوآله بوديم، از شهر بيرون آمديم و به بعضى نواحى رفتيم، به هر سنگ و سنگريزه كه مى رسيديم مى گفتند: السلام عليك يا رسول الله!
پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله در شأن پسر عمش جعفر بن ابى طالبعليهالسلام كه در جنگ موته شهيد شده است و دو دستش را از بدنش جدا كردند و انداختند، فرمود:
خدا به عوض آن دستها، او را دو بال از زمرد سبز داد كه اكنون با ملايكه در بهشت به هر جا كه خواهد پرواز كند.
همچو نمرود قصد چرخ مكن |
با دو تا كركس و دوتا مردار |
|
كز دو بال سريش كرده نشد |
هيچ طرار جعفر طيار(۲۱۴) |
مردى در حضور پيغمبرصلىاللهعليهوآله بود، در آن وقت ناقه پيغمبر گم شده بود، هر چه گشتند نيافتند، كسى در حضور او بود، پيغمبر روى بدو كرد و فرمود: در رحل شما مردى مى گويد چه پيغمبرى است كه مى گويد از آسمان به من وحى مى رسد و او نميداند شترش كجاست؟! من هم مانند شمايم تا خداوند مرا خبر نكند چيزى نمى دانم، اكنون به من وحى شد كه در فان وادى مهارش به درختى گرفته و مانده!
رفتند و آوردند آن مرد به رحل خود رفت، كسى كه نامش زيد بن صليب بود اين سخن گفته بود، او را از خود دور ساخت.(۲۱۵)
ابو لهب فرزندى به نام عتيبه (بتصغير) داشت، چون آيه والنجم بر پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله نازل گشت، نزد آن حضرت آمد و جسارت كرد و گفت: به پروردگار والنجم كافرم!
حضرت او را نفرين كرد كه: سلط الله عليك كلبا من كلابه؛ خداوند درنده اى از درندگان خود را بر تو مسلط نمايد.
ابو لهب با فرزندش عتيبه به تجارت مى رفتند شيرى شبانه به كاروان زد و فرزند او را بكشت.
پيغمبرصلىاللهعليهوآله سريه اى فرستاد و فرمود: فلان ساعت از شب راه را گم مى كنيد، دست چپ را بگيريد، به مردى مى رسيد راه مى پرسيد، نشان نمى دهد تا از غذايش نخوريد، آن وقت گوسفندى كشته به شما طعام مى دهد و راه را به شما مى گويد، از من به او سلام برسانيد و بگوييد: من در مدينه ظاهر شده ام!
رفتند همان طور شد و پيغام پيغمبر را فراموش كردند، مرد پرسيد: پيغمبر در مدينه ظاهر شده؟
گفتند: بلى!
مرد عمرو بن حمق خزاعى بود، به طرف مدينه رفت و مدتى بود تا پيغمبر امرش فرمود كه: به محل خود برگرد تا وقتى اميرالمؤمنينعليهالسلام خليفه شود نرد او برو!
عمرو در كوفه خدمتش رسيد، وقتى به او فرمود: خانه ات را بفروش و در اءزد خانه بخر كه وقتى من از ميان شما بروم تو را طلب مى كنند و اءزد ممانعت خواهند كرد.(۲۱۶)
فرموده پيغمبر اكرم نبى مكرمصلىاللهعليهوآله كه: خداوند هيچ دردى نيافريده مگر براى او دوايى خلق نموده مگر سام.(۲۱۷)
در ابتداى صحيفه كامله سجاديه به استاد از اميرالمؤمنين علىعليهالسلام است كه رسول خداصلىاللهعليهوآله را در منبر پينكى گرفت، در خوابش ديد كه مردى بر منبر وى بسان جهيدن بوزينگان مى جهند، و مردم را به قهقرى بر مى گردانند، آنگاه درست نشست و در حالى كه غم از روى آن حضرت خوانده مى شد، جبرئيلعليهالسلام اين آيه را آورد: و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنه للناس و الشجره الملعونه فى القران و نخوفهم هما يزيدهم الا طغيانا يعنى و رؤيايى كه به تو نشان داديم جز آزمايشى براى مردم و شجره ملعونه در قرآن نبود، ما ايشان را جز طغيان نيفزايد. مراد وى بنى اميه است.(۲۱۸)
يكى از ثقات نقل كرده كه: چندى قبل از اين در كاشان مردى بود آقا محمد على نام مى باشد صنف عطار و متوجه امور ديوانى ايشان، و قدغن كرده كه ديگرى به هيچ وجه اجناس عطارى خريد و فروش نكند.
شخصى سيد فقيرى به قدر يك من سريشم كرده بود و اين را به شخصى فروخت آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد و دشنام بسيارى را او داد و چند سيلى بر روى او زد آن بيچاره روانه شد گفت: جدم سزاى تو را بدهد آن ظالم كه اين را شنيد اعراضى شده ملازم خود را گفت:
آن سيد را برگردانيد و چند گردنى به شدت به او زده و گفت: برو و جدت را بگو كتف مرا بيرون آورد!
روز ديگر آن ظالم تب كرده و در شب كتفهاى او درد آمد و روز دوم ورم شديد كرده، ماده به كتف هاى او ريخت و روز چهارم جراحان مجموع گوشتهاى او را تراشيده به نحوى كه سرهاى كتف او بيرون آمد و در روز هفتم بمرد، با آل على هر كه در افتاد ور افتاد.(۲۱۹)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود:
وقتى بنده بر حال طهارت بخوابد، روحش را به عرش عروج دهند، پس رؤيايش راست است، و اگر بر طهارت نخوابيد، روحش از رسيدن به آن قاسر است، بنابر اين خواب اضعاث احلام مى شود كه راست در نمى آيد.
صورت روايت حضرت امام حسنعليهالسلام است، چنان كه سيد عبد الحسين طيب - طيب الله رمسه - آنرا نقل مرده است كه: قال الامام عسگرىعليهالسلام نحن حجج الله على خلقه، و جدتنا فاطمه حجه علينا؛ امام حسن عسكرىصلىاللهعليهوآله فرمودند: ما حجت هاى خداوندى بر بندگان هستيم و جده ما حضرت فاطمه زهرا، حجت بر ما است.(۲۲۰)
در بيان ام ابيهاگوييم: آمده است كه: روى فى مقابل الطالبين باسناده الى جعفر بن محمد عن ابيه ان فاطمه كانت تكنى ام ابيها. در عرف محاورات عامه پدر، دخترش را مادرمى خواند، و در فارسى به مادر جان و مادر عزيز و مادر گرامى و نظائر آنها صدا مى زند، و لكن در بيان حديث بدين حد عرف عام نبايد اكتفاء كرد؛ چنان كه باز در عرف محاورات عامه، اگر دخترى پدرش را خدمت كرده است و پذيرايى و پرستارى نموده است گويند: اين دختر، درباره پدرش مادرى كرده است، و حضرت صديقه طاهره فاطمهعليهالسلام بدين معنى نيز به رسول خداصلىاللهعليهوآله خدمت و زحمت مادرى اعمال نموده است.(۲۲۱)
اين كمترين گويد: اين وجوه معانى ام ابيها را انكار نداريم، ولكن سخن ما انيست كه همانگونه در پيش اشارتى شده است عقل كل و نفس كل اءب و اءم اند و همه موجودات باذن الله سبحانه از اين ابوين به وجود آمده اند؛ در غزلى گفته ام (ديوان - ص ۲۰۸)
كيست مانند تو فرزند كريم الابوين |
نفس كل مادرى وعقل كل اورا پدرى |
و حضرت صديقه طاهره، مظهر اتم نفس كل است و بدين تفسير انفسى اقوم، آن جناب ام ابيها است، تدبر ترشد ان شاء الله تعالى شأنه.(۲۲۲)
حضرت فاطمهعليهماالسلام همانگونه كه ليله القدر و يوم الله و كون جامع است، اسمى از اسماى حسنى و كلمه اى از كلمات علياى الهى است كه خداى سبحان فرمود: و لله الاسماء الحسنى فادعوه بهاو حضرت امام صادقعليهالسلام فرمود: قسم به خدا، ما آن اسماء حسناى الهى هستيم كه خداوند از بندگانش عملى از بدون معرفت به ما نمى پذيرد.(۲۲۳)
از پيغمبر خداصلىاللهعليهوآله روايت شده است كه: هيچ حرفى از حروف قرآن نيست مگر است كه او را هفتاد هزار معنى است. و همچنين فكرت و رؤيت خود را در مفاد حديث ياد شده در فصل دوازدهم به كار ببر كه امام صادقعليهالسلام فرمود: هر كس فاطمه را آنسان كه حق معرفت اوست شناخت، همانا كه ليله القدر را ادراك كرده است.
همانگونه كه عقيله رسالت و معدن حكمت، فاطمه فرزند رسول اللهصلىاللهعليهوآله ليله القدر و يوم الله و كون جامع بوده است، همچنين اسمى از اسماى حسنى و كلمه اى از كلمات علياى الهى نيز بوده است، چنان كه امام ابو عبدالله صادقعليهالسلام در بيان و تفسير قول خداى عز و جل: مر خداى را اسماء حسنى است، پس او را بدان اسماء بخوانيد. فرموده است: به خدا قسم، ما آن اسماء حسناى الهى هستيم كه خداوند عملى را از بندگان جز به معرفت ما قبول نمى كند.(۲۲۴)
از ابن عباس روايت شد كه گفت: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: من درختم و فاطمه حمل آن و على لقاح آن و حسن و حسين ميوه آنند و دوستداران اهل بيت حقيقتا برگ بهشتى آنند.(۲۲۵)
در حديث اشتقاق كه: اين فاطمه است و من فاطر آسمانها و زمينم، دشمنانم را در روز فصل قضا (قيامت) از رحمت خود فطم (قطع) مى كنم و دوستان خويش را از آنچه باعث سرزنش و شين است فطم (قطع) مى كنم، پس اسمى از اسم خويش براى وى مشتق كردم.
و رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: اى فاطمه! الله تعالى از اسماء خود اسمى براى تو مشتق كرده و اسم الله، فاطر است و تو فاطمه هستى. دانسته بودى كه رحم از رحمان اشتقاق يافته، پس بدان كه وديعه مصطفى، فاطمه انسنه حوراء مطلع انوار علوى و مشكات ولوى و مادر امامان و صندوق دانش و وعاء معرفت است.(۲۲۶)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس را آنگونه كه حق فاطمه است بشناسد، شب قدر را ادراك كرده است و علت نامگذارى آن حضرت به فاطمه آن است كه خلايق از كنه معرفت وى بريده شدند، و به كنه معرفت وى نمى رسند.(۲۲۷)
روايت است كه پيامبرصلىاللهعليهوآله فاطمه را دوست مى داشت و او را به كنيه ام ابيهايعنى مادر پدر، مى خواند.
گويم، چون عقل كل، پدر است و نفس كل، مادر، و موجودات از آن دو ظهور يافتند، و مادر انوار و فضايل، فاطميه، عقيله رسالت و مظهر نفس كليه بر وجه اتم است، پس بنابر اين تفسير انفسى قويم از روايت، آن جناب مادر پدر است كه خاتميت با وى است.(۲۲۸)
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: او را فاطمه ناميدم؛ زيرا خداى او را و آن كس را كه دوستش داشته باشد از آنش دور كرده است.(۲۲۹)
پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت شده كه: هيچ حرفى از حروف قرآن نيست مگر آنكه داراى هفتاد هزار معنا است.
و در روايت قبل انديشه نما كه فرمود: هر كس فاطمه را آنگونه كه سزاوار است بشناسد، ادراك ليله القدر كرده است.(۲۳۰)
در اثر صادقى چنين آمده: هر كس فاطمه را آنگونه كه سزا است بشناسد، ليله القدر را ادراك كرده است.(۲۳۱)
از ابى عبد اللهعليهالسلام ما را حديث كرد كه آن حضرت فرمود: انا انزلناه فى ليله القدر، ليله فاطمه است و قدر الله است، پس آن كس كه فاطمه را آنگونه كه سزا است بشناسد، ليله القدر را ادراك كرده است. علت نامگذارى وى به فاطمه آن است كه خلايق از معرفت فاطمه محروم و بريده شدند.(۲۳۲)
حضرت امام صادقعليهالسلام جده اش، حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا، را ليله القدر معرفى فرمود. چرا حضرت صديقه عليهما سلم ليله القدر نباشد، و حال آن كه يازده قرآن ناطق در اين ليله نازل شده است؟ حديث ياد شده خيلى بلند و متضمن مباحثى عرشى است.(۲۳۳)
فاطمهعليهماالسلام ليله القدر يازده كلام الله ناطق است، كه امام صادقعليهالسلام فرمود: كسى كه حق معرفت به آن حضرت را پيدا كند، يعنى به درستى او را بشناسد، ليله القدر را ادراك كرده است.
و آن مريمعليهماالسلام كه مادر عيسى روح الله است، خداوند سبحان فرمود: واذكر فى الكتاب مريم اذانتبذت من اهلها مكانا شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا(۲۳۴)
نظاير آنها تدبر بفرما، اقرا وارق.
اين فاطمهعليهماالسلام است كه ليله القدر يازده كلام الله ناطق است، كه امام صادقعليهالسلام فرمود: كسى كه حق معرفت به آن حضرت پيدا كند، يعنى به درستى او را بشناسد، ليله القدر را ادراك كرده است.(۲۳۵)
جناب جابر - رضوان الله تعالى عليه - در روز اربعين، از شهادت كعبه عاشقين حضرت سيد الشهداءعليهالسلام ، محروم شد و به زيارت تربتش تشرف حاصل كرد، در زيارت نامه اش به امامعليهالسلام عرض كرده است كه از پستان ايمان شير خوردى.(۲۳۶)
امام صادقعليهالسلام فرمود: حضرت فاطمهعليهماالسلام ليله القدر است. حديث در تفسير فرات كوفى در ضمن سوره قدر روايت شده است. انسان نخستين بار از اين حديث قرآن منتقل مى شود كه قرآن در شب قدر نازل شده است، و انسان كامل قرآن ناطق است، و حضرت فاطمهعليهماالسلام مادر يازده قرآن ناطق است، بايد بدين مناسبت آن حضرت ليله القدر باشد.(۲۳۷)
نظر عمده ما در طرح اين فصل بسيار بسيار مهم كه از ضروريات دين مبين اسلام است، اين است كه طايفه اماميه اثنى عشريه - انار الله برهانهم - حضرت خاتم انبياء محمد مصطفى، و سيد الاوصياء على مرتضى و عصمه الله الكبرى فاطمه زهرا، و امام حسن مجتبى، و امام حسين سيد الشهداء - صلوات الله عليهم - را به آل عباء و اصحاب كساء تعليم مى كنند، و پنج تن آل عباءمى گويند.(۲۳۸)
پس پرورده شد بيت نبوت، و ميوه شاخه هاى (شجره طوباى) نبوت، مادر امامان (معصوم) ، فاطمه معصومه، خامس اصحاب كساء و خامس آل عباء است.(۲۳۹)
اصحاب كساءعليهالسلام در مباهله فقط فاطمه و پدر و او و شوهر او و دو فرزند او حسن و حسينعليهالسلام بودند و احدى با آنها همراه نبود، هيچ كس مدعى نشد كه جز پيامبر و حضرت وصى، امام امير المؤمنين على و كفو وى فاطمه و و فرزند ايشان حسن و حسين شخص ديگرى در مباهله داخل بوده است، بدون شك مدعى شخص ديگر بر خدا و رسولش دروغ بسته است. الحمد لله الذى جعلنا من المتمسكين بولايتهم؛ ستايش خداى را كه ما را از متمسكان به ولايت ايشان قرار داده است.(۲۴۰)
نبوت مقامى به مردان اختصاص ندارد، بلكه مردان و زنان در آن مساوى اند: خداى تعالى فرمود: هنگامى كه ملائكه گفتند: اى مريم! خداى تو را برگزيد و پاك گردانيد و تو را بر زنان عالميان برترى داد. (اگر مقام مريم چنين است) پس درباره مقام خامس اصحاب كساء كه ليله قدر بوده و از كسانى است كه خداى تعالى پليدى را از آنها پاك نموده، يعنى حضرت فاطمهعليهماالسلام چه مى انديشى؟(۲۴۱)
ندانم كجا ديده ام در كتاب كه، فخر رازى بر هر مسئله اى از مبداء تا معاد تشكيك نموده است اعتراض كرده است كه او را امام المشككين خوانده اند، ولى در معصوم بودن سيد نساء عالمين، فاطمه بنت رسول اللهصلىاللهعليهوآله كه داراى مقام عصمت بوده است، تسليم محض است كه آن جنابعليهالسلام بلا مدافع معصوم بوده است و در عصمت و طهارتش جاى شك و ترديد نيست.(۲۴۲)
علت محروميت و بريده شدن خلايق از كنه معرفت حضرت فاطمهعليهالسلام آن است اشخاصى كه واجد عصمت نيستند، از نظر مفهومى عصمت را مى فهمند، ولى از نظر ذوقى آن را نمى فهمند، مانند عوام كه حقيقت و و كنه ملكه اجتهاد را به ذوق نمى چشند و شأن كسى را كه واجد ملكه اجتهاد است به ذوق نمى فهمند و اصل در معرفت، معرفت ذوقى است و مراد به ذوق در اصطلاح عارف بالله آن چيزى است كه عالم، به طريق وجدان و كشف مى يابد، نه به برهان و كسب و نه به روش اخذ مطالب از راه ايمان تقليد؛ زيرا كه گر چه هر دو روش به اندازه مرتبه اش معتبر است، ليكن به مرتبه علوم كشفى نمى رسند؛ زيرا شنيدن كى بود مانند ديدن..(۲۴۳)
بدان كه از منازل سير حبى در قوس نزولى به ليل و ليالى تعبير مى شود و در قوس صعودى به يوم و ايام تعبير مى گردد. پس عصمه الله الكبرى حضرت فاطمه همانگونه كه ليله القدر است همچنين يوم الله نيز مى باشد. و انسان كامل در عصر محمدى، وعاء حقايق قرآن است. اگر خواهى چنين بگو: انسان كامل قرآن ناطق است. پس يازده قرآن ناطق از اين شب مباركه اى كه شب قدر است و مادر امامان است، نازل شده است.(۲۴۴)
در كافى از ابو الحسن امام موسى بن جعفرعليهالسلام روايت شده كه فرموده: در حالى كه رسول خداصلىاللهعليهوآله نشسته بود فرشته اى بت بيست و چهار صورت داخل شد، عرضه داشت: اى محمد! خداى عز و جل مرا فرستاد تا بود را با نور ترويج كنم.
فرمود: چه كسى را با چه كسى؟
عرضه داشت: فاطمه را با على...
ازدواج بايد با كفو انجام شود، غير معصوم نمى تواند بر زن معصوم استيلاء داشته باشد. پس بفهم.(۲۴۵)
حقيقت عصمت، عبارت از قوه اى نورى ملكوتى است كه صاحب عصمت از همه پليدى هاى گناهان و ادناس و سهو و نسيان و امثال اين گونه رذائل نفسانى كه شخص را آلوده مى سازد محفوظ است و هر كس حائز مقام عصمت باشد از بدايت امر تا انتها از لغزش ها در تلقى وحى و ديگر القائات سبوحى در همه شئون عبادى و خلقى و روحانى مصون مى ماند، چنان كه حق سبحان فرمود: ما در صباوت به وى حكمت بخشيديم.
بدون هيچ گونه دغدغه و وسوسه اى فاطمه دختر رسول خداصلىاللهعليهوآله واجد عصمت بوده است.(۲۴۶)
اكنون كه فهميدى بقيه نبوت و عقيله رسالت و وديعه مصطفى و زوجه ولى الله و كلمه تامه الهى، فاطمهعليهالسلام حائز مقام عصمت است، پس مانعى ندارد كه در فصول اذان و اقامه به عصمت آن حضرت شهادت دهيد و مثلا چنين بگوييد: اشهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمه الله الكبرى؛ شهادت مى دهم كه فاطمه دختر رسول خدا، عصمت كبرى خدا است.
آن حضرت - صلوات الله عليها - گوهرى قدسى در كسوت تعين انسانى است، پس انسيه حوراء است و خداى را عصمت كبرى است.(۲۴۷)
بدان كه عترت كه فاطمه از زمره ايشان است معصومند، چنان كه حضرت وصى امام علىعليهالسلام در نهج البلاغه بدان تصريح كرده است: چگونه سرگردانيد در حالى كه عترت پيامبرتان در بين شما است، ايشان زمام هاى حقيقت و نشانه هاى دين و زبانهاى صدقند، پس ايشان را به نيكوترين منازل قرآن فرود آوريد و به اين آبشخور، همانند شتران تشنه وارد شويد.(۲۴۸)
اما كلمه اين كه: يكى از عزيزانم كه آزاد مردى است و در عرفان عملى داراى حظى وافر است و به القائات سبوحى نايل است و به گفتن اين فصل اشهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمه الله الكبرى در فصول اءذان و اقامه نماز عامل، در اثناى فصول اءقامه نماز مغرب شب يك شنبه دهم ربيع الاول شنبه ۱۴۱۹ هجرى قمرى، برابر با ۱۴/۴/۱۳۷۷ هجرى شمسى، خواست كه فصل مذكور را اداء كند از نهاد ديوار مقابلش مى شنود كه كسى مى گويد: اشهد ان فاطمه الزهراء حجه الله على الحجج.(۲۴۹)
چون صديقه طاهره فاطمه زهراعليهالسلام صاحب عصمت است، كفو او نيز بايد صاحب عصمت باشد؛ زيرا كه نكاح بر كفائت است و مرد غير معصوم را بر زن صاحت عصمت راهى نيست.
و زوجته الزهراء خير كريمه
لخير كريم فضلها ليس يجحد(۲۵۰)
يگانه مردى كه هم خودش صاحب عصمت است و هم زن او، فقط حضرت سيد الاوصياء امام امير المؤمنينعليهالسلام است. و به بيان رسا و شيواى ميرزا جعفر صافى اصفهانى.
اگر نامدى شير حق در وجود |
بگيتى كسى كفو زهرا نبود |
و جناب ناصر خسرو علوى، خوش سروده است:
كفوى نداشت حضرت صديقه |
گر مى نبود حيدر كرارش |
بلكه حقيقت امر اين است كه يازده تن حجج الهيه كه آخرين آنان حضرت بقيه الله قائم آل محمد - صلوات الله عليهم - است، و همه اعقاب و احفاد آنان از وجود ذى جود مسعود و معصوم آدم اولياء الله حضرت وصى امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام است.
و هر گاه كسى تفوه كند كه اگر علىعليهالسلام نمى بود، عترتى نبود و رسول خاتم عقيم بود گزاف نگفته است.
بدون هيچ دغدغه و وسوسه، حضرت فاطمه، دختر پيغمبرصلىاللهعليهوآله داراى عصمت بوده است، علماى بزرگى مثل شيخ مفيد و علم الهدى سيد مرتضى به آيات و روايات نص بر عصمت آن جنات فرمودند و حق با آنان است، و شخص مكابر سخت محكوم و مغلوب است.
آن جناب صلوات عليها، گوهرى قدسى در تعين و صورت انسى بوده است، پس آن حضرت انسيه حوراء و عصمت كبراى الهى است.(۲۵۱)
سيد بن طاووس در فلاح السائل در تعقيبات نماز ظهر دعايى را از حضرت سيده نساء عالمين فاطمه زهراعليهاالسلام روايت مى كند كه در حدود دو صفحه به قطع وزيرى است، آغاز آن اين است:
سبحان ذى العز الشامه المنيف، سبحان ذى الجلال الباذخ العظيم، سيحان ذى الملك الفاخر القديم، سبحان من لبس البهجه والجمال، سبحان من تردى بالنور و الوقار، سبحان من يرى اثر النمل فى الصفا، سبحان من يرى وقع الطير فى الهواء، سبحان من هو هكذا و لا هكذا غيره؛ پاك و منزه است دارنده عزت والاى پيروز، پاك و منزه است دارنده برترين شكوه و جلال بزرگ، پاك و منزه است دارنده حكومت ارزنده جاويد، پاك و منزه است آن كس كه لباس و جامع زيبايى و طراوت پوشيده، پاك و منزه است كسى كه جامه نو و وقار بر تن كرده، پاك و منزه است كسى كه رد پاى مورچه را بر سنگ صاف مى بيند، پاك و منزه است كسى كه جايگاه پرنده را در فضا مى بيند، پاك و منزه است كسى كه اين چنين است و غير از او كسى چنين نيست.
حمد خدا را كه مرا انكار كننده مر چيزى از كتابش و سرگردان در چيزى از كار آن نگردانيده است.
اين حرف دهان كسى است كه بايد با دانش و بينش خود به فهم مقامات معنوى آيات قرآنى نايل آمده باشد، آن كه در هيچ امر قرآنى متحير نيست، بايد صاحب عصمت باشد.(۲۵۲)
تخصيص فص به حكمه عصمتيه از القائات سبوحى آن سوئى است كه در مقدمه بدان اشارتى شده است؛ و اين اشارت ملكوتى خود بشارتى مر اهل ولايت را است كه عصمت حضرت فاطمه بنت رسول الله لى الله عليه وآله مانند عصمت ديگر اولياى صاحب عصمت موهبتى الهى است كه ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء.(۲۵۳)
هر عقلى قلم است و هر نفسى لوح. و همچنين هر مافوقى نسبت به مادونش كه آن واهب است و اين متهب، آن قلم و اين لوح است. معلم و متعلم آن قلم است و اين لوح. و هر فاعلى قلم و هر منفعلى لوح است. آدم قلم و حوا لوح است.
آسمان مرد و زمين زن در خرد |
هر چه آن انداخت اين مى پرورد |
پس، آسمان قلم و زمين لوح است. امير المومنينعليهالسلام مظهر عقل كل، و سيده نساء عالمين، فاطمه صديقه، مظهر نفس كل است و نفس قلم و لوح اند.(۲۵۴)
هيچ مرد واجد عصمت را نمى يابيد كه زنش نيز حائز مقام عصمت باشد، مگر حضرت وصى امام امير المؤمنين علىعليهالسلام و زن او دختر رسول اللهصلىاللهعليهوآله را.(۲۵۵)
اگر حضرت وصى، علىعليهالسلام نبود، احدى كفو فاطمه نبود، پس حضرت على وصى صلوات الله عليه به خصيصه اى اختصاص يافت كه احدى با وى در آن شريك نبود و نخواهد بود. و در روايت نبوىصلىاللهعليهوآله چنين آمده: يا على! اگر تو نبودى بر روى زمين احدى كفو فاطمه نبود.(۲۵۶)
انسان كامل اگر مرد باشد مظهر و صورت عقل كل است و اگر زن باشد مظهر و صورت نفس كل است، بنابر اين، سيد اوصياء و سر پيامبران و رسولان حضرت على عالى اعلى صورت و مظهر عقل كلى به تمام ترين وجه ممكن است و حقيقت ام الكتاب، سيده نساء عالمين، فاطمه زهراى بطول صورت و مظهر نفس كل بر وجه اتم است.(۲۵۷)
جناب فاطمهعليهالسلام از زمره آل پيامبر و اهل بيت او و ذوى القربى است و به تحقيق حضرت وصى امام علىعليهالسلام در وصف و تعريف آل نبى فرموده است: ايشان موضع سر الهى، و صندوق دانش او، و مرجع حكم او، و مخزنهاى كتاب هاى او، و كوه هاى دين اويند، خداوند به وجود ايشان پشت خم شده دست خود را (يا نبى خود را) راست گردانيده است و لرزش پشت او را برده او را برده است... احدى از اين امت با آل محمد - صلوات الله عليهم - قياس نمى شود، و به ايشان برابر كرده نمى شود، كسى كه نعمتهاى ايشان بر او جارى است (يعنى همگى از نعمت هاى آل محمد متنعم اند، پس چگونه با آنها برابرى مى كنند) ايشان اساس دين و ستون يقين اند، غلو كننده به ايشان باز مى گردد، و واپس افتاده به ايشان مى پيوندند ( يعنى ايشان ترازى عدل الهى اند كه همگى بايد بدان سنجيده شوند) ، خصيصه هاى حق ولايت مر ايشان رااست، و وصيت و وراثت در ايشان است (ايشان اولياى دين، و اوصياى پيغمبر و ورثه اويند)(۲۵۸)
آيه مباهله؛ يعنى اين سخن حق تعالى؛ به انصارى بگو بياييد ما و شما فرزندان و زنان و نفوس خود را بخوانيم تا با هم مباهله كنيم. اين آيه از دلالت مى كند كه فاطمه معصومه ام ابيها و ام الائمه عليهم السلام بر همه زنان برترى دارد، چنانكه بر نهايت برترى و علو درجه حضرت وصى امام علىعليهالسلام دلالت مى كند؛ زيرا خداى تعالى او را نفس پيامبرش خاتم و آقاى انبياء قرار داد و نمى توان گفت هر دو يك شخص اند، پس جز اين نيست كه مراد از آن مساوى بودن حضرت علىعليهالسلام با آن حضرت است جز در شأن نبوت و چون رسول خداصلىاللهعليهوآله افضل مردم است، پس على كه مساوى با افضل مردم است، افضل از همه است.(۲۵۹)
در قول خداوندگار - از آيه مباهله - دليلى قوى بر فضل اصحاب كساء عليهم السلام است كه هيچ دليلى به قوت آن نيست.
و اجماع امت اسلام است كه اصحاب كساء در روز مباهله، فقط فاطمه و پدر او و شوهر او و دو فرزند او حسن و حسين بوده اند و احدى با آنان نبوده است.
و كسى ادعا نكرده است كه غير از پيغمبر و وصى او امام امير المؤمنين على و حضرت فاطمه كفو امام على و دو فرزندش حسن و حسين، ديگرى در روز مباهله داخل در اصحاب كساء بوده است و با آنان شركت داشته است؛ و اگر كسى ادعاء كند، بدون هيچ شك و پيكار، بر خدا و رسولش دروغ بسته است و افتراء زده است، حمد خداى را كه ما را از متمسكين به ولايت اصحاب كساء قرار داده است.
مفسران قرآن در تفسير آيه مباهله، از عايشه روايت كرده اند كه گفت: رسول خداصلىاللهعليهوآله در روز مباهله براى مباهله از خانه خارج شده است، و عباى مشكين نشانه دار از موى سياه بر دوش گرفته بود، پس حسن آمد و او را داخل در عبا فرمود، و پس از آن حسين آمد و او را داخل در عباء فرمود، و پس از آن فاطمه و سپس على، آنگاه گفت: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا...
پس بدان كه مراد اماميه - خداوند برهانشان را نورانى بفرمايد - از اصحاب كساء آل عباء اين پنج تن معصوم منصوص از آيه مباهله قرآن است.
در آيه مباهله ابناء و نساء بر انفس مقدم آورده شده اند نا تنبيهى بر لطف مكانت و قرب منزلتشان بوده باشد؛ و نيز ايذان و اشعارى بدين معنى داشته باشد كه ابناء مقدم بر انفس و مفدى انفس اند.(۲۶۰)
آيه مباهله: فقل تعالوا ندع ابناءنا... دلالت بر تفضيل فاطمه معصومه ام ابيها و ام الائمه، بر همه زنان عالم دارد؛ چنان كه بر غايت و نهايت برترى حضرت وصى امام علىعليهالسلام و علو درجت و رتبت آن حضرت نيز دارد؛ زيرا كه خداوند او را نفس پيامبرش خاتم انبياء و بزرگ آنان قرار داده است. و نمى شود گفت كه پيغمبر و على فر دو يك شخص اند، پس مراد اين است كه امام علىعليهالسلام مساوى او است، و رسول اللهصلىاللهعليهوآله برترين مردم بود، پس مساوى او نيز برترين مردم است.(۲۶۱)
سخن استاد شعرانى در شرح تجريد خواجه به فارسى: و لقوله تعالى انفسنا، آيه مباهله است فقل تعالوا ندع ابناءنا... به اتفاق مفسران مراد از ابناء امام حسن و امام حسينعليهالسلام است، و از زنان فاطمه زهراء سلام الله عليها، و از انفس على بن ابى طالب، و چون علىعليهالسلام خود پيغمبر نبود، به منزلتى بود كه او را نفس پيغمبر خواند پس افضل است.(۲۶۲)
اجماع امت اسلام بر اين است كه اصحاب كساء در روز مباهله حضرت رسول الله و امام امير المؤمنين على و عصمه الله فاطمه زهراء و دو فرزندش امام حسن و امام حسينعليهالسلام بوده اند، و احدى با آنها در اين امر خطير شركت نداشته اند؛ و اگر در خبرى واقعه اصحاب كساء و آل عباء در خانه فاطمه زهراعليهاالسلام يا خانه ديگران به طور عادى و متعارف پيش آمده است، ربطى به واقعه اصحاب كساء در مباهله با نصاراى نجران ندارد.
زجاجه وحى و ميوه نبوت، فاطمه داناى حقايق اشياء چنين فرمود: ستايش خداى را كه به نعمت وى به شرف علم و عمل بدين پايه رسيدم و به وى رغبت كردم و طاعت امر او نمودم. ستايش خداى را كه مرا منكر امرى از كتابش قرار نداده و در هيچ حقيقتى از امر كتاب مرا سرگردان ننموده است و ستايش خداى را كه مرا به دينش هدايت كرد و مرا كسى قرار نداد كه غير او را عبادت كنم.(۲۶۳)
بفهم آنگاه در سخن حق سبحان تدبر نما كه به پيغمبر اكرم فرمود: ما به تو كوثر بخشيديم.(۲۶۴)
عباراتى از جناب ام الائمه المعصومين عصمع الله الكبرى سيده نساء العالمين فاطمه بنت رسول الله - صلوات الله و سلام الله عليها - نقل كرده ايم كه آن حضرت حمد مى كند خداى سبحان را كه او را در هيچ مرحله معارف قرآن بيكران كه رسول الله فرمود هر حرفى از حروف آن را هفتاد هزار معنى است، دو دل و سرگردان نگردانيده است، بلكه به آن مقام شامخ ليله القدر كه دارد صدر مشروح آن جناب عليها السلام وعاى حقايق بيكران قرآنى است.(۲۶۵)
انا اعطيناك الكوثرفعل ماضى اعطينا دال بر تحقق وقوع كوثر است او كوثر بر وزن فوعل صيغه مبالغه است. و آن جويى است در بهشت كه جميع خاص رسول اللهصلىاللهعليهوآله است. فاطمه معصومهعليهاالسلام از كثرى است كه همه انهار علوم و معارف از آن كوثر جارى است. از واقعه جانگداز كربلا فقط آدم اهل البيت حضرت امام زين العابدينعليهالسلام باقى مانده است، و فرزندش امام محمد باقر العلومعليهالسلام در واقعه كربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مباركش گذشته بود و عالم را اين شجره طيبه طوبى ولايت فرا گرفته است.(۲۶۶)
حضرت صديقه طاهره فاطمه زهراعليهاالسلام از زمره آل پيغمبر اكرم و اهل بيت و ذوى القربى است كه خداى سبحان در قرآن كريم فرمود: قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى(۲۶۷)
و ما ادراك ما ليله القدر، ليله القدر خير من الف شهر؛ چه مى فهمى كه ليله القدر چيست؟ ليله القدر بهتر از هزار ماه است.
يعنى شب قدر بهتر از هزار مؤمن است؛ زيرا فاطمه مادر مؤمنان است - تنزل الملائكه و الروح فيها - ملائكه و روح را در اين شب فرود مى آورد و ملائكه مؤ منانى اند كه علم آل محمدصلىاللهعليهوآله را واجدند و مراد از روح القدس فاطمه است. باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر؛ از هر امرى به اذن پروردگار شان در حالى كه سلام مى گويند تا فجر طلوع كند، يعنى تا حضرت قائم خروج كند.(۲۶۸)
در تفسير مجمع البيان از امين الاسلام طبرسى به نقل از سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى چنين آمده است: دو درياى مزبور در آيه شريفه، على و فاطمه اند و برزخ محمدصلىاللهعليهوآله و لؤ لؤ و مرجان حسن و حسين اند.(۲۶۹)
اشارتى كه به جلالت قدر وديعه رسول الله و اعظم منزلت دره توحيد فاطمه بتول نموده ايم، نمونه اى از عظمت آن جناب و بارقه اى از ملكوت آن حضرت است كثرت اسماى نيكوى آن بزرگوار و فراوانى القاب والاى او كه در جوامع روائى و در صحف منتشره از قديم آمده است بر عظمت قدر و فخامت شأن او دلالت دارد.(۲۷۰)
خاصه و عامه روايت كرده اند كه:
اين سخن حق تعالى نيكان از كاسه اى كه ممزوج با كافور است مى نوشند
تا اين سخن حق... و از تلاش شما سپاسگزارى مى شوددر حق على و فاطمه و حسن و حسين و كنيز ايشان به نام فضه نازا شده است. پس حق سبحان درباره ايشان فرمود: و پروردگارشان شراب پاكيزه به ايشان نوشانيد. امام جعفر بن محمد با اين سخن قويم اين آيه را تفسير فرمود كه: مرا آن است كه آن شراب ايشان را از هر چيز جز خدا تطهير مى كند؛ زيرا جز خدا هيچ كس از تدنس و آلودگى به كائنات پاك و طاهر نيست. پس به شأن غايت حركت ايجادى و وجودى و معدن حكمت فاطمه فرزند رسول الله - صلوات الله عليها - نظر كن ( كه در معرفت به توحيد صمدى چه قدر بلند مرتبه است) ؟! ، پس بخوان و بالا برو.(۲۷۱)
مريم را ذكرياى پيغمبر ضامن مصالح او گرديد و او را پرورانده است و فاطمه را اشرف انبياء محمدصلىاللهعليهوآله و مادر او خديجه كبرى است كه اولين زنى بوده است كه ايمان آورده است.
و در نهج آمده است يك خانه آن روز در اسلام گرد نيامده است جز رسول الله و خديجه، و من سومى آنها بوده ام. و خداى بى نياز بى نياز كننده - پيامبر را به مال خديجه حبيبه خدا و رسول، توانگر گردانيد چنان كه كريمه و وجدك عائلا فاغنى تو را بدان ارشاد مى نمايد.(۲۷۲)
انگيزه من بر تدوين اين صحيفه مكرمه به القائى سبوحى بود كه روزى يكى از شاگردان ما شد، وى كه حائز منقبت علم و عمل است به هنگامى كه تدريس ما تاب فصوص الحكم شيخ اكبر را به فص عيسوى رسيد در يك توجه روحانى عنوان اين صحيفه نورى به اين عبارت فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه از قلبش بر زبانش جارى شد از اين عنوان خيلى خوشم آمد؛ در روح من دميده شد كه در بيان آن به مطالبى كه القاء كرديم و آن را به شما هديه كرديم در بيان اين فص بنگاريم. و اين را تتمه فصول الحكم قرار داديم ذالك العزير العليم.
متمسك به دامن ولايت اصحاب كساء حسن بن عبدالله و فاطمه طبرى آملى مشهور به حسن زاده آملى.
همانگونه كه دره توحيد و وديعه مصطفى فاطمهعليهاالسلام ليله القدر و يوم الله بود، كون جامع و صاحب قلب نيز بود؛ زيرا هر انسان كاملى چنين است. در صورتى انسان صاحت قلب مى شود كه غيب بر او تجلى نمايد و سر بر وى كشف شود و حقيقت امر بر او ظهور نمايد و به انوار الهى متحقق شود و در اطوار ربوبى متقلب گردد؛ زيرا مرتبه قلبى ولادت دوم است كه در كلام نبى الله عيسى روح اللهعليهالسلام بدان اشاره شده است كه: به ملكوت آسمانها و زمين راه نمى يابد، آن كس كه تولد دوباره نداشته باشد.(۲۷۳)
فاطمه - صلوات الله عليها - ليله القدر بود، و ليله القدر داراى مراتبى است، چنانكه همه حقايق وجودى چنين اند، هر مرتبه ذاتى رقيقه عالى آن است و مرتبه عالى، حقيقت رقيقه مرتبه ذاتى است. خداى سبحان فرمود: شما نشئه نخستين را فهميديد، پس چرا متذكر نمى گرديد. و در روايت رضوى چنين آمد: خردمندان دانستند كه حقايق عالم ماوراى اين نشئه جز از طريق حقايق اينجا شناخته نمى شوند.(۲۷۴)
در علل الشرايع به استادش از عيسى بن زيد بن علىعليهالسلام روايت كرده است كه گفت: از ابو عبدالله امام صادقعليهالسلام شنيدم كه: فاطمهعليهاالسلام بدين علت محدثه ناميده شده است كه ملائكه از آسمان فرود مى آمدند و او را ندا مى كردند، چنانكه مريم فرزند عمران را ندا مى كردند، پس مى گفتند: اى فاطمه! خداوند تو را برگزيد و پاكت گردانيد و تو را بر همه زنان عالميان برترى داد. اى فاطمه! پروردگارت را فرمان بردار باش، و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع كن. و ملائكه را حديث مى كرد و ملائكه از را حديث مى كردند. با ملائكه سخن مى گفت و ملائكه با او سخن مى گفتند - پس در شبى به ملائكه گفت: آيا مريم دختر عمران برتر از همه زنان عالميان نيست؟
ملائكه گفتند: همانا كه مريم سيده زنان عالم خودش بوده است، و خداوند عز و جل تو را سيده نساء عالم خودت و عالم مريم و سيده نساء اولين و آخرين گردانيده است.(۲۷۵)
اى عزيز! بدان كه محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (صلوات الله و سلامه عليهم) نوزده حرف اند، و بعد از اسقاط مكررات دوازده حرف مى ماند. و در اين ترتيب اسماى شريف، فاطمه در ميان به عدد پنج است، و هر يك از دو جانب او سه و چهار، و مجموع آنان پنج است.(۲۷۶)
رفت دى و باغ پر زنقش ونگار است |
نقش و نگارش به چشم من همه خار است |
|
پيش من اين نوبهار ناخوش و زشت است |
در نظر تو اگر خجسته بهار است |
|
تا كى گوئى ز سعى ابر بهارى |
لؤ لؤ لالا به فرق لاله نثار است |
|
زلف بنفشه به طبع پر خم و تاب است |
ديده نرگس به خويش پر ز خمار است |
|
همچو زنى حامله است ابر خروشان |
كز پى زادن همى بناله زار است |
|
زن چون بزايد بگرد بچه بگردد |
اين برود زود چون گذاشته بار است |
|
اين همه تشبيه و استعاره چه لازم |
زآنش غفلت بسرت اگر نه بخار است |
|
پيش تو گر بابر است نخل زمانه |
در نظر من بسان بيد و چنار است |
|
خار شمار آنچه پايدار نباشد |
پس گل بى خار آن نگارنگار است |
|
گر كه گلش خوانده ام مگير تو بر من |
عالم الفاظ تنگ و تيره و تار است |
|
زيب جهان عاريه است، عاريتى زيب |
زشت بود گر يكى است يا كه هزار است |
|
دهر زنى زانيه است سخت سيه روى |
يك به رنگ مشاطه سرخ عذار است |
|
دارد با ديگران اشاره نهانى |
با تو به ظاهر اگر به بوس و كنار است |
|
چون تو بسى كشته است و كشتن مردان |
اين زن بدكاره را طبيعت و كار است |
|
دوست مدارش كه هوشمند نجويد |
دوستى آنكه دشمنيش شعار است |
|
رنجه ز نيك و بد جهان مشو نجويد |
دوستى آنكه دشمنيش شعار است |
|
دور زمان را غم تو نيست چه داند |
حالت وامانده را كسى كه سوار است |
|
دشمن تو نفس تست از ره تحقيق |
هيچ كس از شر او خلاص نيار است |
|
بر تو بود حكمران و قاهر و پيشش |
عقل و طاعت گزين و غاشيه دار است |
|
غير اطاعت دگر چه حيله سگالد |
آنكه به چنگال شير شرزه شكار است |
|
نفس تو ديو است و بسمله است شريعت |
بسمله مر ديو را زمام و مهار است |
|
اصل شريعت مديح فاطمه ميدان |
آن كه شفيعه گناه روز شمار است |
|
جفت علىعليهالسلام مام سيدين و نبى باب |
بيشتر از اين دگر چه عز و فخار است |
|
باغ نبىصلىاللهعليهوآله راست مر درخت برومند |
طرفه درختى كز اولياش ثمار است |
|
بار خداوندى و درخت خدائى |
گر كه انا الله زند نه عيب و عوار است |
|
فاطمهعليهاالسلام در حق فنا و هر كه چنين است |
مر صفت ايزدش شعار و دثار است |
|
رتبت صديقه زانكه دخت رسولست |
خجلت مردان و انبياى كبار است |
|
مريم و هاجر براى خدمت و طاعت |
همچو جواريش بر يمين و يسار است |
|
مهرش حصنى مصون ز هول قيامت |
علم و عمل راه آن ستوده حصار است |
|
تا كه مرا از مديح مير غرور است |
تا كه مرا از كلام بيهده عار است |
|
باد مرا از غرور و حرص رهائى |
كاين دو صفت مايه هلاك و دمار است |
تنبيه: سر تصدير قصيده در مدح حضرت عصمه الله الكبرى فاطمهعليهاالسلام به توجع، بر ارباب ولايت و اصحاب درايت مخفى نيست.(۲۷۷)
مرد مسؤل آنچه مى گويد است، و حق عز من قائل فرمود: گوش و چشم و قلب، همه اينها مسئول كردار خويشند. پس گويم: همه معرفتى كه خداى وهاب و فياض درباره مادر امامان برگزيده خدا و شفيع امت در روز جزاء و ريحانه مصطفى و كلمه علياى خدا و بشارت دهنده به وجود اولياء فاطمه زهرا كه درود خدا بر وى و مادر و پدر و شوهر و دو فرزندش باد، روزى من نموده نقل كلمات بلند وى و آيات و روايات وارد در شأن وى و شرح و تفسير آنها، موجب تدوين مجلداتى از صحف نورى خواهر شد.(۲۷۸)
زنى خدمت حضرت صديقهعليهاالسلام رسيد و سؤالى كرد، جواب شنيد تا ده سؤ ال خجلت كشيده عرض كرد: بر شما مشقت نباشد؟
فرمود: اگر كسى اجير شود كه بارى را به سطحى ببرد، به صد هزار دينار، آيا بر او سنگين است؟
عرض كرد: نه.
فرمود: من اجير شده ام براى هر مسئله اى به بيشتر از ما بين زمين و عرض كه از لؤ لؤ پر شود.(۲۷۹)
جوانمردا! چه كنى سرايى را كه اولش پستى و ميانش مستى و آخرش سستى منتهى به نيستى است. سرايى كه يك در به فناء دارد، و دويم به زوال، سيم به وبال. حقا كه استماع دارم كه وقتى سيد عالم و مهتر بنى آدمعليهالسلام به عيادت بتول عذراء فاطمه زهره - سلام الله عليها - شد، ديد كه بر بوريائى خفته ليف خرما، و پوست گوسفندى بالين كرده، و به قدر يك ارش شال درشت از پشم شتر به جاى مقنعه بر سر افكنده، زهراء عليها السلام از آن شدت فاقه بر پدر بزرگوار ظاهر كرد بر سبيل تعريض و تصريح؛ آن جناب فرمود: اى جان پدر! فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم، بر آن اعتماد مكن كه دختر پيغمبرم و جفت گرامى حيدرم و مادر شبير و شبرم، به عزت و جلال خداوند امر و نهى و قبض و بسط از او است كه فردا از عرصات دستورى نيابى كه قدم از قدم برگيرى تا از عهده اينها بر نيايى.(۲۸۰)
مرحوم اديب كرمانى در فريب به آخر قصيده گفته است: لمنير السلطنه يطول بقاؤ ها...، در همان كتاب نامه فرهنگيان آمده است: منير السلطنه لقب مادر حضرت والاكامران ميرزاى نائب السلطنه وزير جنگ ايران، فرزند ناصر الدين شاه است. اين خانم محترمه از بانوان بزرگ بود، در روز ولادت فاطمه زهراعليهاالسلام زنان وزراء و امراء و شاهزادگان، و مخصوصا بنات فاطمى و سادات را دعوت به ناهار مى كرد، و پس از صرف چاى و شربت و شيرينى و ناهار مديحه سرايان چكامه ها مى خواندند؛ و به هر يك از دعوت شده گان به فراخور حال صلت مى داد، و بنات فاطمى را كه دعوت بدان جشن كرده بود، به هر يك از زر و سيم بى بهره نمى گذاشت و خيلى بزرگوارى مى كرد؛ از دو هزار تومان بيشتر در آن روز صرف ناهار و شربت و شيرينى و چاى و غليان و انعامات مى شد؛ خداوند رحمتش كند....(۲۸۱)
قفل هر باب گشايى به مرا |
گردى از فيض قرائت استاد |
اين اسم مادر موسى است كه هر قفل بسته به خواندن آگشوده مى گردد. قفل هر مشكل است. يكى از اساتيدم قدس سره برايم نقل كرده است كه جناب آقا سيد احمد كربلايى، وقتى كليد حجره اش را گم كرده بود، و درب حجره مقفل بود، مرحوم سيد گفت: مگر جده ام فاطمه زهراعليهاالسلام از مادر موسى كمتر است، نام او را به زبان آورد و گفت: يا فاطمه، و قفل را كشيد و باز شد.(۲۸۲)
شخصى نقل ميكند كه من مبلغ پنج هزار تومان عراقى به خزانه شاه سليمان صفوى قرضدار شدم و حجت معتبره به موعد معينى به مشرف خزانه سپردم و در راءس مدت به هر نوع بود وجه را سر انجام نموده و به مشرف دهده چون حجت حاضر نبود قبض رسيدى از او گفتنم اندكى بر نيامد كه آن مشرف مرد و ديگرى مشرف شد. بعد از چند روز حجت مرا بيرون آورده به عرض سلطان رسانيده وجه را از من طلبيدند و من گفتنم: وجه را دادم و قبض مشرف را دارم.
گفتند: قبض را بياور يا وجه را اداء كن.
من به خانه رفتم هر چند قبض را جستم نيافتم تمام خانه و اسباب را زير كردم اثرى از آن ظاهر نشد و در عرض تمام يك هفته آنچه تفحص شايد و بايد كرده پيدا نشد هفته ديگر محصل شديدى بر من گماشتند و من در آن نيز مهلت طلبيده خانه همسايگان و هر جا احتمال آمد و شد مى رفت گرديدم اثرى نيافتم.
در هفته سيم محصلين غلاظ و شداد تعيين نموده به انواع تعذيب و شكنجه كه تا يك هفته وصول شود والا مرا به قتل رسانند و به هيچ وجه مرا اداء آن وجه مكن نبود.
در آخر هفته محصلين مرا برداشته بصوب چار سوق روانه كه در آنجا مشغول تعذيب من شده يا وجه وصول شود يا هلاك شوم و من در عرض راه متوسل به حضرت الله و پنج تن آل عباعليهالسلام گرديدم و مى رفتم و چون معتاد به معجون افيون بودم و به جهت ميسر نشدن در آن روز بسيار بى حال شده بودم به دكان عطارى خود پيچيده به من داد.
محصلين مرا برداشته روانه شديم در عرض راه معجون را خوردم و كاغذ را افكندم به جهت اثر معجون در كاغذ بود به جامه من چسبيده دو سه دفعه جامه را حركت دادم نيفتاد عاقبت كاغذ را از جامه جدا كردم خواستم بيفكنم ديدم مهر برا آن زده بودند نيك ملاحظه كردم برات مشرف سابق خزانه بود كه به من داده بود.
از شادى از پا در آمده و در آنجا شكر معبود را كرده برات را به خزانه رسانيده مستخلص شدم.(۲۸۳)
در كاهى به استادش از امام ابى عبدالله صادقعليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: جناب فاطمه عليها السلام بعد از رحلت رسول اللهصلىاللهعليهوآله هفتاد و پنج روز زيست كرده است، و اندوه سخت از ارتحال پدر به او روى آورده بود، و جبرئيل بر او نازل مى شد و او را دلجويى و آرامش و تسلى مى داد و از مكانت و منزلت آن جناب به او اخبار مى فرمود، و از آنچه كه بعد از او به ذريه او روى مى آورد خبر مى داد - كه بعد از او در حق ذريه او چه ها مى كنند - و علىعليهالسلام آنها را مى نوشت.(۲۸۴)
روز اينجانب خدمت استاد حسن زاده آملى رسيدم، ايشان براى لحظه اى جريان غصب فدك از حضرت زهراعليهاالسلام را به خاطر آورده و آهى كشيدند، سپس فرمودند: نكته اى كه مى گويم مبالغه نيست و جريانى كه در كوفه اتفاق افتاد حقيقت دارد.
ايشان در ادامه فرمايشاتشان واقعه و جريان برخورد حضرت زهراعليهاالسلام با عمر را در كوچه بيان كرده و فرمودند، بماند كه در كوچه چه گذشت، اما زمانى كه فاطمه زهرا رحلت فرمودند، امام حسن بيشتر از امام حسينعليهالسلام و زينبعليهاالسلام جزع و فزع مى كردند، عده اى خدمت امام رسيدند و گفتند: آقا برخيزيد و اين همه گريه و بى تابى نكنيد، شما فرزند بزرگ هستيد و اين گريه شديد شما باعث بى تابى بيشتر امام حسينعليهالسلام و زينب كه كوچكتر از شما هستند مى شود.
امام حسنعليهالسلام فرمودند: اگر برادرش حسين نيز مانند من مى دانست كه در كوچه چه گذشت و آن صحنه دلخراش و جگر سوز را مى ديد، او هم مانند من بلكه بيشتر بى تابى مى كرد. چگونه براى مادرم نگريم در حالى كه او چنان سيلى محكمى به صورت مادرم نواخت كه بر زمين افتاد سپس برخاسته و با هم به خانه آمديم.(۲۸۵)
حق اين است كه قبر حضرت فاطمهعليهاالسلام بنت رسول اللهصلىاللهعليهوآله در مدينه در بقعه رسول الله و در جوار آن حضرت است.
و آن قبرى كه در بقيع به نام فاطمه شهرت دارد، قبر فاطمه بنت اسد، مادر امام اميرالمؤ منينعليهالسلام است.(۲۸۶)
نقل است كه: يكى از اماميه كه گفت با فضل بن حسن همراه بوديم به حوالى آن مكان رسيديم كه ابو حنفيه در آنجا درس مى گفت.
فضل گفت: من از اينجا بروم تا وى را ملزم نكنم، وى را گفتند او از علماء زمان است، مبادا تو را ملزم كند.
گفت: هرگز حجت كسى بر حجت مؤمنان غالب نشود.
پس نزد ابو حنفيه رفت و گفت: اى خليفه مرا برادرى هست از من به سال بزرگ تر و رافضى است، هر چند به او گويم كه بعد از رسولصلىاللهعليهوآله فاضل ترين مردن ابوبكر است او مى گويد على است به چه طريق او را ملزم كنم.
گفت: با برادرت بگو كه ابوبكر و عمر در جهاد نزد رسولصلىاللهعليهوآله مى نشستند و على در دور جهاد مى كرد و اين دلالت بر افضليت آنها مى كند.
فضل گفت: اين سخن را با برادرم گفتم او گفت: پروردگار عالم مى فرمايد: فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما پس به موجب اين آيه على افضل است.
گفت: با برادرت بگو كه چون على را ترجيح مى دهى بر ايشان؟ و حال آنكه ايشان در جنب حضرت رسولصلىاللهعليهوآله مدفونند و على دور است.
فضل گفت: من اين سخن گفتن برادرم اين آيه را خواند: يا ايها الذين آمنوا لا تخلوا بيوت النبى الا ان يؤ ذن لكم و قبر شريف آن حضرت در خانه خودش بود و آن حضرت اذن نداد كه ايشان را در آنجا دفن كنند.
ابو حنفيه گفت: به او بگو كه عايشه و حفصه اذن دادند كه به عوض صداق آنها ايشان را در آنجا دفن كنند.
فضل گفت: اين سخن را نيز به او گفتن، او در جواب اين آيه را خواند: يا ايها النبى انا احللنا لك ازواجك اللاتى آتيت اجورهن پس از اين آيه معلوم مى شود كه صداق ايشان در ذمه آن حضرت نبود.
ابو حنفيه گفت: به او بگو كه ايشان به علت ميراث در آن تصرف نمودند.
فضل گفت: اين سخن را نيز گفتن، برادرم گفت: در مذهب شما، رسول فرمود: نحن معاشر الانبياء لانورث فما تركناه صدقه. پس در حالتى كه دختر رسولصلىاللهعليهوآله ميراث نبود، دختران غير چون از آن ميراث ببرند و بر تقديرى كه ميراث ببردند حصه نه زن ثمن مى شود و از ثمن حق عايشه و حفصه دو مقدار بيضه از زمين نمى شود، پس چگونه مقدار دو قبر تصرف ايشان جائز باشد؟
ابو حنفيه اعراض كرده گفت: اخرجوه فهو رافضى و ليس اخ له بيرون كنيد اين مرد را كه خود رافضى است و هيچ برادرى ندارد!(۲۸۷)
فضل را به ابياتى به تازى سروده عالم جليل شيخ حبيب شعبان (متوفاى ۱۳۳۶ هجرى قمرى) از كتاب نفيس شعراء الغرى، خاتمه مى دهيم:
وفات حضرت صديقه است و روز عزا |
دلا بسوز كه شد تازه روز عاشورا |
|
بود بزرگ مصيب اگر چه قتل حسين |
بزرگتر نبود از شهادت زهرا |
|
دريغ و درد كه نيلى ز ضرب سيلى شد |
رخى كه بود درخشان چو آفتاب سما |
|
ز تازيانه كين شد كبود بازويى |
كه بود بازوى او دستيار دست خدا |
|
چو گشت محسن صديقه سقط ازين ماتم |
خروش خاست ز سكان عالم بالا |
|
درى بسوخت ز دست ستم كه بود از قدر |
بر آستانه او جبرئيل جبهت سا |
|
رواست تا بايد چشم چرخ خون بارد |
از آن ستم كه رسيد از خسان به آل عبا |
|
چنان به خانه زهرا زدند آنش كين |
كه زد زبانه او سر به دشت كرب و بلا |
|
نسوختى عدو وار خانه على را در |
يزيد را نبر اينگونه زهره ويارا |
|
شكست پهلوى پاك بتول و دخت رسول |
كه از شكستن او شد شكسته خاطر ما |
|
نگذشت بسته گر آن روز بازوى حيدر |
نبود در غل و زنجير بسته زين عبا |
|
اگر عدو نزدى سيلى آن زمان به بتول |
كجا طپانچه به زينب زدند قوم دغا |
|
يقين كه آل عبا شافعان جرم ويند |
طرب چو مرثيه خوانى كند بر آل عبا(۲۸۸) |
امامت، مقام انبيا و ميراث اوصياست.
امامت، خلافت خدا و رسول و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين است.
امامت، زمام دين و نظم جامعه مسلمين و اصلاح امور دنيا و عزت مؤمنان است.
امامت، ريشه و شاخه بالنده دين اسلام است.
تمام و كمال نماز و زكات و روزه و حج، و بركت اموال فى ء و صدقان، و امضاى حدود و احكام، و حقفض ثغور و مرزها، به امام است.
امام، حلال خداوند زا حلال، و حرامش را حرام كند و حدود خداوند را اقامه نمايد، و از دين پروردگار دفاع و مردم را با حكمت و موعظه حسنه و حجت بالغه به سوى پروردگار دعوت كند.
امام، مانند آفتاب درخشان است كه روشنايى آن همه عالم را فرا گرفته و خود در جايى بلند است كه دست احدى به آن برسد و ديدگان را توان بافتنش نيست.
جايى بلند است كه دست احدى به آن نرسد و ديدگان را توان بافتنش نيست.
امام، چون ماه تابان و نور فروزان و چراغ درخشان و ستاره رهنما در شبهاى تاريك و رهگذر شهرها و بيابانها و گرداب درياهاست.
امام، آب گواراى تشنگان و دليل هدايت و نجات از هلاكت است.
امام، مانند آتشى در بلندى است كه مردم از آن هدايت گيرند و گرمايى است كه به آن خود را گم كنند.
امام، راهنمايى است كه آدمى را از مهلكه ها نجات بخشد كه هر كس او را ترك كند در هلاكت گرفتار افتد.
امام، ابر بارنده و باران شتابنده و آفتاب فروزان و زمين هموار و چشمه جوشان و آب گاه و گلستان است.
امام، امين رفيق و پدر مهربان و برادر شفيق و پناه بندگان در مصيبتهاى بزرگ باشد.
امام، امين خدا در زمين و حجت پروردگار در بندگان و جانشين او در شهرهاست و داعى به سوى اوست و مدافع حرمش.
امام، از گناه پاك و از هر عيب و نقصى منزه است. او مخصوص به علم، و موسوم به حلم، و حافظ نظام دين و عزت مسلمين، و خشم بر منافقان و هلاك كافران است.
امام، يگانه روزگار است كه كس با او قرين نباشد و عالمى با وى برابرى نكند. چون او كسى نيست و نه بدلى دارد و نه مثلى و نه نظيرى.
امام، فضل و دانش را بدون كسب و تعليم فراگيرد و خداوند وهاب علم را به او عطا كند.
پس چه كسى تواند امام را بشناسد و يا او را انتخاب كند؟
هيهات! هيهات! عقول مردم در اين وادى سرگردان، و انديشه آنان از درك حقايق ناكام است.(۲۸۹)
انسان سعيد، آن كسى است كه تصرف در ماده كائنات بدون اعمال ابزار و آلات مادى كند، روايتى از حضرت وصىعليهالسلام به عرضتان برسانم كه درباره بيان سعادت انسان است. متن همه اين حرفها، فرمايش حضرت وصىعليهالسلام است (و اين كه بنده، جناب امير المؤمنين را به لقب وصى نام مى برم، جهتش اين است كه به شهادت ماخذ روايى صحيح و شعراى زمان صدر اسلام و كتابهاى اصيل اسلامى ما، حضرت امير المؤمنين در صدر اسلام، به وصى شناخته شده بود، من شواهد در اين باره فراوان دارد، در جايى از شرح نهج البلاغه، به عنوان هدايت و ارشاد، بسيارى از ماخذ را كه از همان صدر اسلام كسانى او را به وصى وصف كرده اند، و در اشعار و غير اشعار نام برده اند، جمع آورى كرده ام، ايشان به وصى شناخته شده بود، همان طور كه حرف حق به زبان فخر رازى، در تفسير كبيرش جارى شده تا بنى اميه دست به دست هم دادند كه آثار اميرالمؤمنينعليهالسلام را محو كنند.(۲۹۰) و اينها يكى از كارهايشان اين بود كه بالاخره، اين اشتهار و اين لقب را برداشتند، و الا ايشان معروف بود به وصى - صلوات الله عليه غرض اين كه جناب وصى درباره قلع (كندن) باب خيبر، فرمايششان اين است (اين روايت را هم جناب شيخ اجل صدوقى در امالى ينى مجالس نقل كرده و هم جناب عمادالدين طبرى، كه از اعلام قرن ششم هجرى است و از شاگردان بنام جناب شيخ طوسى است، در كتاب شريف بشاره المصطفى لشيعه المرتضى با سلسله سند معنعن، روايت را نقل كرده) كه امام علىعليهالسلام فرمود: والله ما قلعت باب خيبر و قذفت به اربعين ذراعا لم بحس به اعضائى بقوه جسديه و لا حركه غذائيه وليكن ايدت بقوه ملكوتيه و نفس بنور ربها مستضيئه؛(۲۹۱)
قسم ياد مى كنم كه من درب از قلعه خيبر بر نكندم و او را به چهل ذراع (به چهل ارش) به دور نيفكندم مگر اين كه به قوه ملكوتى و به نفسى كه به نور ربش مستضى ء بوده است (نه به قوه جسدى و حركت غذايى.
آن وقت عمده غرضم در اين حديث، اين است كه فرمود، لم تحس به اعضائى من دست دراز نكردم، درب را نگرفتن، مگر به همان قوه ملكوتى، به آن قوه اى كه موسى كليم دريا را شكافت، زمين را شكافته، به آن قوه اى كه ديگر انبياء و سفراى الهى به اذن الله تصرف در ماده كائنات مى كنند.
اين است سعادت انسان، نهايت مرحله سعادت انسان، اين است كه به علم و عمل بر اثر حضور و مراقبت و در مسير سلوك الى الله بدين سعادت نائل شود كه در عداد مفارقات قرار بگيرد كه فعل او احتياج به اعضا و جوارح مادى نداشته باشد.
صريحا در اين حديث شريف آقا فرمود: قذفت به اربعين ذراعا لم تحس به اعضائى؛ دستم به او نرسيده، اين نهايت سعادت است.(۲۹۲)
امام على بن ابى طالبعليهالسلام در جد ثانى به پيغمبرصلىاللهعليهوآله مى شود، و عثمان در پنجم، و عمر در هفتم و ابوبكر در نهم. و لا اله الا الله، دوازده حرف است، محمد رسول الله همچنينصلىاللهعليهوآله و على بن ابى طالب هم.
و شيخ رئيس در رساله معراجيه گفته است: او - يعنى امام على بن ابى طالبعليهالسلام - در ميان خلق آن چنان بود كه معقول در ميان محسوس.(۲۹۳)
استاد ما علامه طباطبايى صاحب تفسير قيم و عظيم الميزان (رضوان الله عليه) فرموده است كه:
استاد ما مرحوم آقا سيدعلى قاضى حكايت كرد كه كسى از جنى پرسيده است (و فرموده است شايد آن كس خود مرحوم قاضى بوده است) : طايفه جن به چه مذهب اند؟
آن جن در جواب گفت: طايفه جن مانند طايفه انس داراى مذاهب گوناگون اند، جز اين كه سنى ندارند، براى اين كه در ميان ما كسانى هستند كه در واقعه غدير خم حضور داشته اند و شاهد ماجراى بوده اند.
راقم سطور حسن حسن زاده آملى گويد: بسيارى از صحابه در واقعه غدير خم حضور داشته اند، و به شأن نزول كريمه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس، ان الله لا يهدى القوم الكافرين(۲۹۴) به راءى العين شاهد بوده اند؛ و فرموده رسول خداصلىاللهعليهوآله : الا من كنت مولاه، فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله و احب من احبه... را به حضور عيانى شنوده اند؛ ولكن هنوز بدن رسول خداصلىاللهعليهوآله دفن نشده بود كه...، و يا به قول سيد حميرى در قصيده عينيه:
حتى اذا واروه فى لحده |
وانصر فوا عن دفنه ضيعوا |
|
ما قال بالامس و اوصى به |
واثر والضر بما ينفع |
|
وقطوا ارحامه بعده |
فسوف يجزون بما قطعوا |
لاجرم، آن فرقه جن مسلمان مؤمن را (رحمه الله عليهم) بر اين قوم انس، فضل و شرف است؛ فاعتبروا يا اولى الابصار.(۲۹۵)
در مروج الذهب مسعودى آمده است: امام مجتبىعليهالسلام فرمود: به خدا قسم، امشب مردى، يعنى حضرت وصى، امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام در بين شما قبض روح گرديد كه پشتيبان از او پيشى نگرفتند جز در فضل نبوت و آيندگان به او نخواهند رسيد.(۲۹۶)
رواياتى كه درباره حضرت امام علىعليهالسلام وارد شده اين كه وى در يك شب و در يك وقت در چهل مجلس براى مهمانى حاضر مى شده است.(۲۹۷)
در مصباح سيد بن طاووس در زيارت جناب وصى امام علىعليهالسلام آمده است: سلام بر صاحب حوض (كوثر) و حامل لواء، سلام بر خامس عباء(۲۹۸)
ابن ابى الحديد معنزلى در شرح اين جمله به صواب سخن گفت كه در تحت اين جمله: عترت را به نيكوترين منازل قرآن فرود آوريد. رازى بزرگ نهفته است، زيرا آن حضرت به مكلفين دستور دادند كه در اجلال و بزرگداشت و انقياد و طاعت اوامر عترت، ايشان را همانند قرآن بدانند.(۲۹۹)
حضرت وصى جناب امام امير المؤمنين علىعليهالسلام پس از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله افضل خلايق است، لذا خلافت بر آن جناب و امامت بر قاطبه مسلمانان حق طلب و خاص الهى آن بزرگوار است.(۳۰۰)
حضرت علىعليهالسلام فرمود: با رسول خدا در مكه بوديم، به بيرون مكه رفتيم، هيچ سنگ و درختى با وى رو به رو نمى شد مگر اين كه مى گفت: درود بر تو اى رسول خدا!(۳۰۱)
ابو محمد بن متويه در كتاب كفايه تنصيص كرده است كه: علىعليهالسلام معصوم است و ادله نصوص (روايات روشن) ، بر عصمت آن حضرت دلالت دارد و باعث يقين بر پاكى باطن و نهان وى مى باشد و عصمت ويژه آن حضرت بوده ديگر اصحاب از آن بى بهره اند. پس در اين بينديش.(۳۰۲)
حضرت وصى امام علىعليهالسلام در آل پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: ايشان جايگاه سر و صندوق دانش و ملجا و حكم و كهف هاى كتاب و كوه هاى دين اند، پشت خم شده دين به ايشان داشت گرديده و لرزش پشت آن بدانها آرام شده است... احدى از اين امت با آل محمدصلىاللهعليهوآله قياس نمى شوند و ايشان با كسانى كه هميشه نعمت آل محمد بر آنها جارى است مساوى نيستند، ايشان اساس دين و استوانه يقين اند، غالبا به ايشان باز مى گردند و از راه ماندگان به ايشان ملحق مى شوند. ايشان واجد ويژگى هاى حق ولايت اند و در ايشان وصيت و وراثت موجود است.(۳۰۳)
پيامبر به حضرت وصى فرمود: تو مى شنوى آنچه را كه مى شنوم و مى بينى آنچه را كه مى بينم، جز آنكه تو پيامبر نيستى، وليكن تو وزيرى و تو بر خير هستى.
حضرت وصىعليهالسلام در خطبه قاصعه نهج البلاغه فرمود: نور وحى و رسالت را مى بينم و بوى نبوت را استشمام مى كنم، و من نفير شيطان را به هنگامى كه وحى را آن حضرتصلىاللهعليهوآله نازل شده بود شنيدم، پس عرضه داشتم: اى رسول خدا! اين نفير چيست؟
فرمود: اين شيطان است كه از عبادت خويش نااميد گرديد. تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم و مى بينى آنچه را من مى بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى، وليكن وزيرى و تو بر خيرى.
حضرت وصى امام امير المؤمنين علىعليهالسلام در خطبه ۷۱ نهج البلاغه درباره مروان حكم فرمود: ان له امره كلعقه الكلب انفه؛ مدت امارت مروان را از نه ماه و چند روز بيشتر نگفته اند.
شراح نهج از ابن ميثم و ابن ابى الحديد و ديگران گفته اند: اين عبارت كنايه از قصر مدت است.
نگارنده گويد: درست است كه اين عبارت قصر مدت را مى رساند، ولى قصر مدت را به عبارات ديگر هم مى شد تعبير كرد. در اين عبارت علاوه بر اراده قصر مدت، اخبار به شرح حال و تمثل اعمال مروان است.(۳۰۴)
خطبه اى منسوب به امير المؤمنين امام علىعليهالسلام است كه چند صفحه است و از اول تا آخر يك حرف الف به كار برده نشده است:
قيل اجتمع اصحاب محمدصلىاللهعليهوآله فنذكروا اى الحروف ادخل فى الكلام؟ واجمعوا ان الالف دخولا من سائر الحروف، فقال امير المؤمنينعليهالسلام و خطب بديهه هذه الخطبه المونقه و هى: حمدت من عظمت منته، و سبغت نعمته، و سبقت غضبه رحمته؛
يعنى: گويند چند از ياران پيامبر گرد آمده بودند و سخن به ميان آمد كه كدام حرف در گفتار بيشتر به كار مى رود؟
همگى گفتند: خرف الف.
پس امام علىعليهالسلام برخاست و اين خطبه شگفت بى الف را بى انديشه بگفت.
من از مفصل اين نكته مجملى گفتم
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.(۳۰۵)
قرآن، حضرت عيسىعليهالسلام و مادرش مريم عليها السلام را كلمه ناميده است، ائمه ما عليهم السلام خودشان را كلمات ناميدند و امام امير المؤمنينعليهالسلام به روايت ديگر امام صادقعليهالسلام ، صورت انسانى را كتاب ناميده اند و انسان كامل را ميزان قسط و صراط مستقيم و كلام الله ناطق گفته اند.(۳۰۶)
پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله جعفر و جامعه را بر اميرالمؤمنينعليهالسلام املاء فرمود و در اين دو علم همه علوم گذشته و آينده وجود داشته و تمام حوادث عالم تا انقراض جهان به طريق علم حروف در آن دو وجود دارد و اين دو كتاب نزد تمام ائمه عليهم السلام وجود داشته است.(۳۰۷)
پيامبر گرامى اسلام به على بن ابى طالب فرمودند: يا على! من شهر حكمتم و آن بهشت است، و تو اى على! در آن شهر (بهشت) هستى.
مولا امير المؤمنين علىعليهالسلام در خطبه البيان(۳۰۸) مى فرمايد:
من آدم اولم، من نوح اولم.
من آيت و نشانه خداوندم.
من حقيقت اسرار الهى ام.
من پديد آورنده برگ گياهانم.
من به بار آورنده ميوه درختانم.
من جارى كننده رود خانه هايم...
من همان نورى هستم كه حضرت موسىعليهالسلام در كوه طور از او هدايت گرفت.
من صاحب صور اسرافيلم (كه در قيامت مردگان را زنده مى كند)
من بيرون آورنده مردگان از قبرم.
من صاحب روز قيامت ام.
من همراه نوح و نجات دهنده اويم.
من همراه ايوب در بلاها و شفا دهنده اويم.
من همان كسى ام كه آسمانها را با دستور خدايم برافراشتم...(۳۰۹)
انسان به فعليت رسيده مظهر عقل كل و نفس كل است؛ لذا از مشايخ علم ماءثور است كه امير المؤمنين علىعليهالسلام مظهر عقل كل است و سيده نساء عالمين، فاطمه عليهم السلام، مظهر نفس كل.(۳۱۰)
عترت معصوم اند و حضرت وصى علىعليهالسلام كه سر سلسله عترت است معصوم است و در ميان صحابه پيامبر تنها او معصوم بود، نه ديگران!(۳۱۱)
آيه مباهله يعنى اين سخن حق تعالى: به (نصارى) بگو پيامير ما و شما فرزندان و زنان و نفوس خود را بخوانيم تا با هم مباهله كنيم.
اين آيه دلالت مى كند كه فاطمه معصومه ام اليها و ام الائمه بر همه زنان برترى دارد، چنانكه بر نهايت برترى و علو درجه حضرت وصى امام علىعليهالسلام دلالت مى كند؛ زيرا خداى تعالى او را نفس پيامبرش خاتم و آقاى انبياء قرار داد و نمى توان گفت هر دو يك شخص اند، پس جز اين نيست كه مراد از آن مساوى بودن حضرت على با آن حضرت است، جز در شأن نبوت و چون رسول خداصلىاللهعليهوآله افضل مردم است، پس على كه مساوى با افضل مردم است، افضل از همه است.(۳۱۲)
در كافى از ابوالحسن امام موسى بن جعفرعليهالسلام روايت شده كه فرموده: در حالى كه رسول خداصلىاللهعليهوآله نشسته بود فرشته اى با بيست و چهار صورت داخل شد عرضه داشت: اى محمد! خداى عز و جل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.
فرمود: چه كسى را به چه كسى؟
عرضه داشت: فاطمه را با على... ازدواج بايد با كفو انجام شود، غير معصوم نمى توان بر زن معصوم استيلاء داشته باشد. پس بفهم.(۳۱۳)
اصحاب كساء در مباهله فقط فاطمه و پدر او شوهر او و دو فرزند او حسن و حسين بودن و احدى با آنها همراه نبود.
هيچ كس مدعى نشد كه جز پيامبر و حضرت وصى، امام اميرالمؤمنين على و كفو وى فاطمه و دو فرزند ايشان حسن و حسين شخص ديگرى در مباهله داخل بوده است. بدون شك مدعى شخص ديگر بر خدا و رسولش دروغ بسته است.
الحمد لله الذى جعلنا من المتمسكين بولايتهم؛
ستايش خداى را كه ما را از متمسكان به ولايت ايشان قرار داده(۳۱۴) است.
از ابن عباس روايت شد كه گفت:
رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: من درختم و فاطمه حمل آن و عمل لقاح آن و حسن و حسين ميوه آن اند و دوستداران اهل بيت حقيقتا برگ بهشتى آنند.(۳۱۵)
انسان كامل اگر مرد باشد مظهر و صورت عقل كل است و اگر زن باشد مظهر و صورت نفس كل است، بنابر اين، سيد اوصياء و سر پيامبران و رسولان حضرت على عالى اعلى صورت و مظهر عقل كلى به تمام ترين وجه ممكن است و حقيقت ام الكتاب، سيده نساء عالمين، فاطمه زهراى بتول صورت و مظهر نفس كل بر وجه اتم است.
دو دريا را به هم آميخت و بين آن دو، برزخى است كه هر يك از آن دو در حد خود است و از آن دو، لولو و مرجان بيرون مى آيد.
و در تفسير مجمع البيان از امين الاسلام طبرسى به نقل از سلمان فارسى و سعد بن جبير و سفيان ثورى چنين آمده است:
دو درياى مزبور در آيه شريفه على و فاطمه اند و برزخ محمدصلىاللهعليهوآله و لولو و مرجان حسن و حسين اند.(۳۱۶)
اگر حضرت وصى، علىعليهالسلام نبود، احدى كفو فاطمهعليهالسلام نبود، پس حضرت على وصى صلوات الله عليه به خصيصه اى اختصاص يافت كه احدى با وى در آن شريك نبود و نخواهد بود. و در روايت نبوى چنين آمده: يا على! اگر تو نبودى بر روى زمين احدى كفو فاطمه نبود.(۳۱۷)
ابو محمد بن متويه در كتاب كفايه تنصيص كرده است كه: علىعليهالسلام معصوم است و ادله نصوص (روايت روشن) ، بر عصمت آن حضرت دلالت دارد و باعث يقين بر پاكى باطن و نهان وى مى باشد و عصمت ويژه آن حضرت بوده ديگر اصحاب از آن بى بهره اند. پس در اين بيانديش!(۳۱۸)
آثار بجاى مانده از علىعليهالسلام همگى بر علو رتبت و رفعت منزلنش گواهى مى دهند، به طورى كه انسان در مى يابد كه اولين و آخرين را توان رسيدن به مقام او، چه از نظر علم و دانش و چه از نظر حكمت و زهد و شناخت خداى تعالى نيست، احاديث متواتر و متظافر و بى شمارى از رسول خداصلىاللهعليهوآله در جوامع روايى هر دو مذهب و همچنين آيات قرآنى بسيارى خواهيم يافت كه همگى دلالت دارند بر اين كه آن امام همامعليهالسلام ، خليفه بلافصل رسول خداصلىاللهعليهوآله ، و وصى و برادر او و باب مدينه علم، و براى آن جنابصلىاللهعليهوآله به منزله هارون بوده است براى موسى؛ جز آن كه پس از رسول خداصلىاللهعليهوآله كسى به مقام پيامبرى نخواهد رسيد و ميز اين كه او قاضى دين رسول خداصلىاللهعليهوآله (با دال مكسور) ، و بعد از ايشان، ولى هر مؤمن و مؤمنه اى بوده است و خلاصه آنكه او، نفس رسول خداصلىاللهعليهوآله مى باشد و خداوند، رجس و ناپاكى را از او دور ساخته و به كمال پاكى و طهارت رسانيده است. در اين موضوع، احاديثى بسيار در كتب مفصل و متعدد موجود است كه طريق روايت و سندهاى آنها در آن كتب مضبوط و محفوظ است. پس، آن بزرگوار، حيات علم و ستون اسلام است.(۳۱۹)
قاضى عضد ايجى شافعى، در مبحث امامت كتاب مواقف مى گويد:
على اعلم صحابه بود؛ زيرا او در غايت ذكا و اشتياق به آموختن بود و محمدصلىاللهعليهوآله اعلم مردم بود و اشتياق براى ارشاد على از همه بيشتر.
علىعليهالسلام در كودكى در دامان او بود و در بزرگى دامادش. در همه وقت نزد او مى رفت و اين، موجب رسيدن او به بالاترين مرتبه علم بود.
ولى ابوبكر، در سنين بزرگسالى بود كه به خدمت حضرت رسيد و روزانه يك بار يا دوبار، ايشان را ملاقات مى كرد.(۳۲۰)
اگر به صحابه رسولصلىاللهعليهوآله بنگريم و در آنان دقت كنيم خواهيم يافت كه پس از نبىصلىاللهعليهوآله كسى كه وجودش حيات علم و ستون اسلام است و از ميان برنده باطل، و آن كه منكرات را باطل مى ساخت و حق را به حد و محلش اعاده مى فرمود امير مؤمنان، علىعليهالسلام بود و لاغير؛ زيرا همگى بر آن كه او افضل صحابه، در جميع كمالات نفسانى و جسمانى بوده، متفق اند، و هيچ كس در حكم و فعل و گفتار و علمش نتوانسته است، اشكال و خللى وارد كند و در روايت است: اگر علىعليهالسلام نبود، دين نابود و مردم هلاك مى شدند؛ همچنانكه همگى روايت اين خبر را جايز دانسته و راويان اهل سنت در جوامع شان، آن را نقل كرده اند. مسلمانان، چون معضل و مشكلى پيش مى آمد به عنوان ضرب المثل مى گفتند:
اين قضيه اى است كه ابوالحسن ندارد! (كنايه از اين كه حل شدنى نيست)(۳۲۱)
هيچ مرد واجد عصمت را نمى يابيد كه زنش نيز حايز مقام عصمت باشد؛ مگر حضرت وصى امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام و زن او دختر رسول اللهصلىاللهعليهوآله را.(۳۲۲)
حضرت رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: من مدينه حكمتم، يعنى شهر دانشم، و اين مدينه بهشت است؛ و تو، اى على! در اين بهشتى.
حكيم ابوالقاسم فردوسى گويد:
كه من شهر علمم عليم در راست |
درست اين سخن قول پيغمبرست |
چگونه كسى به بهشت راه مى يابد، و حال اينكه راه نمى يابد بدان مگر از در آن. به قول عارف سنايى:
دو رونده چو اختر گردون |
دو برادر چو موسى و هارون |
|
هر دو يك در زيك صف بودند |
هر دو پيرايه شرف بودند |
|
تا نه بگشاد علم حيدر در |
ندهد سنت پيمبر بر |
ولايت، در بهشت است، ولايت، زبان قرآن است، ولايت، معيار و مكيال انسان سنج است، و ميزان تقويم و تقدير ارزشهاى انسانهاست.
حكمت، آن علم محكم و استوار است كه دارنده حكمت، صاحب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است؛ دانشش او را حكيم ميكند كه محكم مى شود ريشه دار مى گردد: و لقد اتينا لقمان الحكمه(۳۲۳) - و من يؤ ت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا.(۳۲۴)
آن خليل گويد: نياز همه به على و بى نيازى على از همه، دليل است كه على امام همه است.
اميرالمؤمنين امام علىعليهالسلام در نامه اى كه به سهل بن حنيف نوشت فرمود:
سوگند به خداوند، من به قوت جسدى و حركت غذايى در خيبر را بر نكنده ام، و آن را به چهل ارش به دور نيفكنده ام، چنان كه اعضايم بدان احساس نكرده است، ولكن به قوت ملكوتى و نفسى كه به نور رب خود مستضى ء است بر آن دست يافتم.
و به عبارت ديگر:
سوگند به خداوند، من به تاءييد قوت ملكوتى كه به نور رب خود مستضى ء است در خيبر را بر كنده ام و آن را به چهل ارش به دور افكنده ام، چنان كه اعضايم بدان احساس نكرده است، به به قوت جسدى و حركت غذايى.(۳۲۵)
قلع درب خيبر به دست يدالله اميرالمؤمنين امام علىعليهالسلام از معجزات فعلى و قدرت ولايت تكوينى آن جناب است.(۳۲۶)
روايت كرده اند كه: چون امير مومنانعليهالسلام و اصحابش به سوى صفين عازم شدند، ذخيره آب تمام شد و تشنگى شديد بر سپاهيان عارض گشت به اميد آن كه آبى بيابند به اطراف رفته، جستجو كردند؛ ليكن هر چه جستند كمتر يافتند.
اميرمؤمنانعليهالسلام ، آنان را مقدارى از مسيرى كه مى رفتند خارج ساخته، به سوى ديگرى برد. مقدارى كه رفتند، ديرى در وسط بيابان پديدار گشت. حضرت آنان را به سوى دير برد، تا آن كه به جلوى آن رسيدند و امر فرمود تا كسى را كه در آن جا بود، صدا زنند. شخصى (راهب) آمد و اميرالمومنين خطاب به او فرمود: آيا در نزديكى شما آبى هست كه تشنگى همراهان مرا بر طرف سازد؟
مرد گفت: خير! ميان ما و آب، بيشتر از دو فرسخ فاصله است و در اين اطراف نيز آبى نيست تنها در هر ماه مقدار ناچيزى آن به من مى رسد كه اگر در مصرف آن قناعت نورزم، از تشنگى هلاك مى شوم!
حضرتعليهالسلام به افراد كرد و فرمود: آيا آن چه را كه راهب گفت شنيديد؟
آنان پاسخ دادند، آرى! آيا حال كه هنوز توانى در بدن داريم، به جايى كه ايشان گفت برويم تا شايد آب را بيابيم؟
حضرتعليهالسلام فرمود: نيازى به اين كار نيست.
سپس، مركب خود را رو به قبله كرد و مكانى را در نزديكى دير، به آنان نشان داد و فرمود: اين جا را حفر كنيد!
عده اى بدان جا رفتند و مشغول كندن زمين شدند. پس از اندكى، سنگ بزرگ و درخشانى ظاهر گشت. افراد رو به حضرتعليهالسلام كرده، گفتند: اى اميرمؤمنان! در اين جا سنگى است كه ضربات در آن كارساز نيست.
حضرتعليهالسلام فرمود: زيرا اين سنگ آب است، اگر آن را از جايش برداريد، به آب خواهيد رسيد. پس سعى كنيد كه آن را از جايش تكان دهيد!
همگى جمع شدند و سعى كردند تا آن را تكان دهند، ولى كوشش آنان بى ثمر بود و فايده اى نداشت.
حضرتعليهالسلام چون چنين ديد، خود جلو رفته، از مركب پايين آمد و آستين را بالا زد. انگشتان مباركش را زير سنگ گذاشت و آن را حركت داد و سپس آن را از جايش بلند و در مكانى دورتر پرتاب كرد.
چون سنگ برداشته شد، آبى زلال جوشيدن گرفت و خارج شد. همگى از آن نوشيدند. آن آب، گواراترين و خنك ترين و زلال ترين آبى بود كه در سفرشان نوشيده بودند.
اندكى بعد، حضرت فرمود: از آب بنوشيد و مقدارى از آن را ذخيره كنيد!
چون سپاه، امر حضرتش را به جاى آوردند، حضرت به سوى سنگ رفت و با دست مباركش، آنرا به جاى نخست گذاشت و دستور داد تا رويش را با خاك، بپوشانند.
راهب كه تمام اين مدت، از بالاى دير نظاره گر ماجرا بود، فرياد برآورد كه: اى مردم! مرا پايين آوريد! مرا پايين آوريد!
چون او را پايين آوردند، در پيش اميرمؤمنانعليهالسلام ايستاد و گفت:
آيا تو پيامبرى مرسلى؟
حضرتعليهالسلام فرمود: خير!
راهب گفت: پس بايد ملكى مقرب باشى!
امير مؤمنانعليهالسلام فرمود: خبر!
راهب گفت: پس كه هستى؟
حضرت اميرعليهالسلام فرمود: من وصى رسول خدا، محمد بن عبدالله خاتم انبيايمصلىاللهعليهوآله .
راهب گفت: دستت را پيش آر، تا به دست مباركت، اسلام آورم.
حضرتعليهالسلام دستش را جلو آورد و فرمود: شهادتين را بر زبان آر!
راهب گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد انك وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.
سپس، حضرت فرمود: پس از اين همه مدت كه در اين دير، بدون ايمان زندگى كرده اى چه باعث شد كه اسلام آورد؟
راهب گفت: اى اميرمؤمنان! اين دير براى يافتن آن كسى بنا شده است كه اين سنگ را از جا مى كند و از زيرش آب خارج مى كند. كسانى كه پيش از من در اين جا بوده اند، سعادت يافتن او را نيافتند. ولى خداوند عز و جل آن را روزى من گرداند. ما در كتابهاى مان ديده و از علماى مان شنيده ايم كه در اين جا چشمه اى است كه بر در آن سنگى نهاده شده است و مكان آن را كسى جز پيامبر، يا وصى او نداند و او ولى خداست كه مردم را به سوى حق مى خواند و نشانش آن است كه جاى سنگ را دانسته، توان برداشتنش را دارد.
من چون تو را ديدم كه چنين كردى و آن چه را كه ما در انتظارش بوديم، انجام دادى و ما را به خواسته مان رسانيدى، پس به دست تو مسلمان گشتم و به حق تو و مولايتصلىاللهعليهوآله ايمان آوردم.
چون اميرمؤمنان سخنان او را شنيد، آن قدر گريست كه محاسن مباركش از اشك خيس شد.
پس از آن، مردم را خواند و فرمود: سخن برادر مسلمان خود را بشنويد!
آنان نيز سخن راهب را گوش دادند، و حمد و سپاس خداى را براى نعمت معرفت امير مؤمنان، كه بدانان ارزانى داشته است، به جاى آوردند.
بلاخره، در حالى كه راهب همراه آنان بود، صفر خويش را دنبال كردند؛ تا آن كه با شاميان برخورد نمودند و راهب، از جمله كسانى بود كه در ركاب علىعليهالسلام به شهادت رسيد.
حضرت بر او نماز خواند و دفنش كرد و برايش طلب غفران و آمرزش نمود و هرگاه به يادش مى افتاد مى فرمود: ذاك مولاى.(۳۲۷)
نبىصلىاللهعليهوآله فرمود: منت نبيا و آدم بين الماء و الطين.
و وصىعليهالسلام فرمود: كنت وليا و آدم بين الماء و الطين.
من ولى خدا بودم، هنگامى كه آدم هنوز ميان آب و گل بود.
نبى چون در نبوت بود اكمل |
بود از هر ولى ناچار افضل |
|
ولايت شد به خاتم جمله ظاهر |
بر اول نقطه هم ختم آمد آخر |
از جابر بن عبد الله روايت است كه مى گويد:
چون اين آيه نازل شد:
يا ايها الذين آمنوا اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولاى المر منكم به پيامبرصلىاللهعليهوآله عرض كردم: اى رسول خدا! براى ما خدا و رسول را شناساندى؛ ولى اولوالامر كه خداوند اطاعت شان را قرين اطاعت تو كرده است، كيان اند؟
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: اى جابر! آنان جانشينان من و امام مسلمين، پس از من مى باشند كه اول شان على بن ابى طالبعليهالسلام است و سپس حسينعليهالسلام و سپس نه نفر از فرزندان حسينعليهالسلام .
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من عرف نفسه عرف ربه؛
هر كه خود را شناخت، خدا را شناسد.
شرح يعنى هر كه خود را شناخت كه از نطفه پست و ناچيز وجودى يافته به اين جمال و كمال جسمانى و روحانى كه عالم عقلى است مطابق با عالم عينى، البته خداى خود را خواهد شناخت؛ زيرا مى داند كه جز ذات عالم قادر حكيم واهب الصور اين وجود را از نطفه به اين كمال نرسانيده است.
پس در اثر فكر و توجه به نفس ناطقه مجرد خود خدا را به اوصاف جمال و جلال و كل الحسن و الكمال خواهد شناخت.
و باز فرمود:
من عرف نفسه فقد النتهى الى غايه كل معرفه و علم؛
هر كه خود را شناخت خدا را شناسد و چون خدا را شناخت به معرفت كل الوجود و حقيقه الكل نائل گرديده و بالنتيجه بهره عمل و معرفت را يافته است.(۳۲۸)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
ينبغى لمن عرف الله ان يتوكل عليه؛
هر كه خدا را شناخت سزاوار است كه تنها بر او توكل كند.
شرح در كلمه ديگر فرمود هر كه ايمانش قوى تر است، توكل تو بر خدا بيشتر است و هر كه توكل او بر خدا بيشتر است، خداشناس تر است و اعتماد در كارهاى به غير خدا نداشته و تمام توجهش در كليه امور به خدا باشد و كارهايش همه را به حق واگذارد و بالنتيجه تمام امور مشكل را خدا بر او آسان را خدا بر او آسان گرداند كه فرمود: من توكل على الله ذلت له الصعاب.
توكل ان تدع الامر الى |
مقدر الامور جل و علا |
و در نتيجه توكل، همه كارش را به خدا تفويض كند و حضرتعليهالسلام فرمود: من افوض امره الى الله سدده؛ هر كه كارش را به خدا مفوض كند خدا به حد كامل آن كار را محكم اساس گرداند.(۳۲۹)
عقيده ما اين است كه صفات الهى عين ذات است؛ يعنى مى بيند نه مثل ما، كه ديدن مان طور ديگرى است و به عضو ديگرى است غير شنيدن، بلكه او تمامش بينايى است و تمامش شنوايى است. عضو على حده براى ديدن ندارد، و عضو ديگر براى شنيدن، بالتمام مى بيند و بالتمام مى شنود و كيفيت هر دو يكى است. خود حضرت اميرعليهالسلام در جاى ديگر مى فرمايد:
كما توحيد الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه؛ لشهاده كل صفه انها غير الموصوف، و شهاده كل موصوف انه غير الصفه.(۳۳۰)
و نيز حضرت در جواب اعرابى كه در جنگ جمل از معنى واحد پرسيد؛ آن معنى واحد كه صحيح است بر خداوند (عز و جل) اطلاق شود، فرموده:
انه احدى المعنى، يعنى به انه ينقسم فى وجود و لا عقل و لاوهم، كذلك ربنا عز و جل(۳۳۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
عليهالسلام من عرف الله خاف الله، و من خاف الله آمنه منه من كل شى ء؛(۳۳۲)
هر كه خدا را شناخت از خدا مى ترسد و هر كه خدا ترس شد، خدا او را از هر ترسى ايمن مى سازد.
شرح
يعنى هر كه خدا را شناخت از او مى ترسد و بس، از هيچ كس جز خدا نمى ترسد و در حقيقت شجاع ترين مردم باشد.
چنان كه ابن سينا فرمود: العارف شجاع و كيف لا و هو بمعزل عن تقيه الموت عارف كه از خدا مى ترسد و معصيت او نمى كند و مرگ را حضور حق و رحمت حق داند ديگر از مرگ و هيچ حادثه و هيچ مخلوقى نمى ترسد؛ زيرا ترس ها همه از مرگ است و عارف الله مرگ را خوش ترين حال و بهترين سعادت خود داند كه حضور محبوب خود مى رود. پس هر كس خدا ترس شد، خدا او را از هر امر مخوف و ترسناك ايمن سازد تا از هيچ چيز نترسد و مانند علىعليهالسلام و شيعيان واقعى او شجاع و دلبرترين مردم است.(۳۳۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
اعلم الناس بالله اكثرهم له مسئله؛(۳۳۴)
هر كه خدا را بهتر بشناسد از او بيشتر مسئلت نمايد.
شرح
در كلمه ديگر حضرت فرمود: چيزى نزد خدا محبوب تر از آن نيست كه بندگان از او حاجت خود را طلب كنند.
يعنى: هر كس خدا را شناخت، داند كه زمام تمام امور عالم به دست اوست و غير حق را كارى به دست نيست و قدرتى بدون مشيت حق بر چيزى ندارد پس هر حاجت جسمانى و روحانى دارد رو به خدا آرد و به خدا آرد و به / درگاه خدا دست مسئلت دراز كند و چون وجود جميع خلق را محتاج به لطف حق داند و خدا را غنى و تواناى مطلق شناسد، و ان الله لهو الغنى الحميد
و ما يفتح الله للناس من رحمه فلا ممسك لها و ما بمسك فلا مرسل له؛ درى كه خدا به روى بنده بگشايد كسى نتواند بست و درى كه بست كس نتواند گشود.
لذا بنده حق خر چه مى خواهد از خيرات و سعادات دنيا و عقبى از كسى غير حق نمى طلبد و همه حوائج كلى و جزئى خود را از خدا بسيار مسئلت مى كند و مى داند از هر كس حاجتى بخواهد پيش او خوار مى شوى؛ مگر خدا كه هر چه بنده بيشتر از او حاجت خواهد، آن بنده نزدش عزيزتر شود و اين معنى را حضرت در كلمه اى فرمود، قريب به اين عبارت: اكثار طلب الحاجه من الله يعزك و من الناس يذلك؛ سؤ ال بسيار از خلق موجب ذلت شود و از خدا موجب عزت است، پس هر كس خدا را بهتر شناخت بيشتر از او سؤال حاجت مى كند؛ چون همه دريا را به روى خود بسته مى داند جز درگاه مطلق بى حساب و رحمت واسعه الهى.(۳۳۵)
حديث شريف از حضرت علىعليهالسلام كه درباره عارف بالله فرموده است مى فرمايد: آقا فرمودند: عارف را در زمين و آسمان، در بهشت در هيچ جاى عالم نمى توانى پيدا كنى، از خادم بهشت سؤال كنى در بهشت بروى، عارف آگاهى پيدا بنمايى و دست بيابى.
يكى از حضار عرض كرد: آقا! پس عارف را بايد در كجا جست؟ پس او كجاست؟ او كه در هيچ جاى عالم نيست؟
امامعليهالسلام در جواب فرمودند: فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.
عارف در نزد خدايش است. او فراتر از عالم كثرت است. او برتر از آن است كه با عالم همنشين بوده باشد، او همنشينى با عالم ندارد، او در پيش خداوند عالم است.
عارف در بهشت چه كار مى كند، اگر بهشت شيرين است بهشت آفرين شيرين تر است!(۳۳۶)
در كافى و غير آن روايات چندى داريم كه ائمه اطهار ما به يارانشان فرموده بودند: اگر شما از كسانى بوده باشيد كه اهل كتمان باشيد و دهن شما بند داشته باشد، ما حرفهايى به شما مى زنيم. و امير المؤمنينعليهالسلام به كميل فرمود: هان ان هيهنا لعلما جما و اشار الى صدره، لو اصبت له حمله
اصحاب سر نه اين كه كاتم بودند، بلكه كتوم بودند، و فرمودند: عارف سر ميدهند و سر نمى دهد.
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس؛
هر كه خود را شناخت بزرگ ترين سعادت را بافت كه از معرفت خود به معرفت خدا مى رسد و اين بزرگ ترين سعادت است.(۳۳۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: الخوف جلباب العارفين؛(۳۳۸)
خدا ترسى و به ياد عظمت خدا بودن لباس عارفان است.(۳۳۹)
در حديث وارد شده كه از حضرت امير المومنين پرسيدند: آيا مردى (كامل) را حضرت فرمود: بله و تاكنون از حال او مى پرسم.
پس از وى پرسيدم، تو كه هستى؟
پاسخ داد: من گل هستم.
پس گفتم: از كجايى؟
پاسخ داد: از گل.
گفتم: به كجا؟
جواب داد: به گل.
پرسيدم: من توام؟
پاسخ داد: تو پدر خاكى (ابو ترابى)
دور است كه، فقط خاك باشى. آيا اين پاداش اطاعتهاى توست كه تنها خاك باشى؟ من خودم هستم، من منم، من آفريننده ذوات در موطن ذات و غايت همه ذواتم.(۳۴۰)
الشؤ ق خلصان العارفين؛(۳۴۱)
عشق و شوق به خدا خاصه عارفان است.(۳۴۲)
امام اميرالمومنينعليهالسلام مى فرمايد: در شگفتم از كسى كه گمشده خود را مى جويد و در پى يافتن و پيدا كردن آن است، و خودش را گم كرده است و طلب نمى كند. چنان كه فرمود: عارف كسى است كه خود را شناخت و از هر چه كه از خدا دور مى كند آزاد و پاكش گردانيد.
حضرت امام صادقعليهالسلام فرموده است: هر چه كه تو را از خدايت باز مى دارد بت تو است. اين جان عرشى را، اين سيمرغ ملكوتى را پاينده يك مشت هواى نفسانى نكن، از اين گونه تعلقات آزادش بگذار تا به سوى اسماء و صفات الهيت و به جانت مدارج و معارج قرآنى ارتقا بنمايد، او زا گرفتار قفس هواى نفسانى مكن تا به كمال مطلوب خود برسد.
در راه عشق دمبدم عذر و بهانه چيست |
خوشتر ز عشق و زمزمه عاشقانه چيست |
|
عنقاى نفس ناطقه را جز به طور عشق |
در طوبى آرمين و در سدره لانه چيست |
|
با روى يار عين قصور است طرف حور |
با سوز عشق نغمه چنگ و چغانه چيست |
|
وجد است آنچه را كه نبى گفته و نبى |
بهتر از اين ترانه در عالم ترانه چيست(۳۴۳) |
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: التوحيد حياه النفس؛ توحيد و يگانه شناختن خدا حيات نفس ناطقه است.
شرح
يعنى تا انسان به نور معرفت خدا و توحيد ذات و صفات حق جانش روشن نگردد به مقام روح انسانى نرسيده و تا آن معنى بزرگ را در خود ادراك شهودى نكند هنوز زنده به حيات حقيقى نگرديده است.
در ديوان منسوب به حضرت مولىعليهالسلام است:
و ان امرء يحى بالعلم ميت |
و ابدانهم قبل القبور قبور |
كسى كه زنده به نور علم و معرفت نگردد مرده است و پيش از آن كه به قبر داخل شود بدنش قبر جان مرده اوست.
و نيز فرموده: هر كس خدا را فراموش كند خدا او را تز نفس ناطقه خود غافل سازئ و چشم بصيرت قلبش كور شود و هر كس به ياد خدا باشد خدا قلبش را زنده و عقلش را نورانى گرداند.
و شعر اشاره به آيه مباركه است نسو الله فاءنساهم انفسهم(۳۴۴) يعنى هر كس خدا را فراموش كرد از جان خويش و كسب سعادت ابدى خود فراموش كند و همه به تن پرورى و خدمت بدن حيوانى پردازد كه لازمه اش مرگ روح و فناى نفس ناطقه قدسيه باشد كه حق فرمود: قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها(۳۴۵) ؛ رستگار شد هر كه روح خود را تربيت و تكميل به علم و عمل كرد، و زيان كرد و فاسد گرديد، هر كس كه به تن پرورى از تربيت روح اهمال و اعراض كرد.
پس توحيد و علم و معرفت الهى زنده كننده حقيقى روح انسان است.(۳۴۶)
در جلد اول بحار به نقل از علل الشرايع آمده است كه از جمله پرسشهاى مرد شامى از اميرالمؤمنينعليهالسلام اين بود كه: نخستين بار خدا چه چيزى را آفريده است؟
حضرت در جواب فرمود: نور
در جلد نوزدهم بحار در دعايى كه اميرمؤمنان از رسول خداصلىاللهعليهوآله دريافت نموده است نقل است كه: بار خدايا! تو را مى خوانيم، اى كسى كه با شعاع نورت از ديدگان خلق در حجاب مانده اى!(۳۴۷)
در عهد خلافت ابوبكر چند نفر راهب، به مدينه آمدند و نزد ابوبكر رفتند و درباره پيامبر و كتابش پرسش نمودند.
ابوبكر گفت: آرى، پيامبر آمد و با خود كتابى آورد.
پرسيدند، آيا در كتاب او، وجه الله مذكور است؟
ابوبكر گفت: آرى
پرسيدند: تفسيرش چيست؟
ابوبكر گفت: از اين سؤال در دين ما نهى شده و پيامبر ما آن را تفسير نكرده است. در اين هنگام همه راهبان خنديدند و گفتند: به خدا سوگند، پيامبر شما دروغگو بوده، كتاب شما باطل است.
پس او را رها كرده، رفتند. چون سلمان ماجرا را دريافت، آنان را نزد اميرمؤمنانعليهالسلام برد و گفت: اين شخص، خليفه و جانشين پيامبر و پسر عم اوست، پرسش خود را بر او عرضه داريد!
آنان همان سؤال را از علىعليهالسلام پرسيدند. حضرت فرمود: شما را با سخن پاسخ نمى گويم؛ بلكه با انجام عملى، به آن پاسخ خواهم گفت.
سپس امر فرمود هيزمى آوردند و آتش زدند، چون همه هيزم آتش گرفت و شعله كشيد راهبان گفتند، اين، تمامش وجه آنش است.
پس فرمود: تمام وجود، وجه الله است. سپس اين آيات را تلاوت فرمود: فاينما تولوا فثم وجه الله و نيز: كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون. آن گاه تمام راهبان به دست آن حضرت اسلام آورده موحد و عارف گشتند.(۳۴۸)
روزى علىعليهالسلام وارد بازار شد. مردى را ديد كه مى گويد:
نه! سوگند به كسى كه هفت حجاب دارد.
حضرت پرسيد: منظورت كيست؟
گفت: خدا! اى اميرمؤمنان!
حضرت فرمود: اشتباه مى كنى، مادر به عزايت بنشيند! ميان خدا و خلقش هيچ حجابى نيست و هر جا كه باشند خداوند با آن هاست.
مرد پرسيد: اى اميرالمؤمنان! كفار آن چه كه گفتم چيست؟
فرمود: اين كه بدانى هر باشى خدا با توست.
مرد گفت: آيا به مساكين طعام دهم؟
حضرت فرمود: نه! چون به غير خدايت سوگند خوردى!(۳۴۹)
امام بافرعليهالسلام از جدش اميرمؤمنان نقل ميفرمايد كه: مردى برخاست و گفت: اى اميرمومنان! با چه چيز خدايت را شناختى؟
فرمود: با شكسته شدن عزمها و همت ها؛ چون تصميم به انجام كارى گرفتم، مانع شد. و چون عزم كردى پس قضاى الهى با عزمم مخالفت نمود؛ پس دريافتم كه مدبر، كسى است جز من.
مرد گفت: چه باعث شد شكر نعمتهاى او را به جاى آورى؟
حضرتعليهالسلام فرمود: به بلايا نگريستم كه خداوند، آنها را از من دور نمود و غير مرا دچار آن ساخت؛ از اين رو دريافتم كه او به من نعمت ارزانى داشته است، پس شكرش را بر خود لازم دانستم.
مرد پرسيد: چرا لقايش را دوست دارى؟
فرمود: چون دريافتم كه براى من دين فرشتگان و فرستادگان و پيامبرانش را برگزيده؛ دانستم كه مرا گرامى داشته و فراموش نكرده است. پس مشتاق لقايش شدم.(۳۵۰)
در جنگ جمل عرب باديه نشينى برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! آيا مى گويى؛ خدا يكى است؟ در اين هنگام مردم به او هجوم آوردند و گفتند: اى مرد! مگر نمى بينى كه اميرمؤمنان در چه وضعى است؟ (منظور حالت جنگ و وضعيت بحرانى آن بوده است.)
حضرت فرمود: بگذاريد حرفش را بزند؛ زيرا آن چه كه او مى خواهد، من هم از اين مردم مى خواهم.
آن گاه فرمود: اى مرد! اين كه بگوييم خدا يكى است، ممكن است بر چهار نوع باشد كه دو نوع آن جايز، و دو نوع ديگر آن جايز نيست.
اما آنهايى كه جايز نيست عبارت از اين است كه بگويد: خدا يكى است و منظور يك در باب اعداد باشد. كه اين در مورد خدا جايز نيست؛ زيرا در باب اعداد دو هم داريم وگرنه ديگر عدد نيست. مگر نمى دانى كسى كه بگويد خداوند سومين شخص از سه شخص است، كافر شده است؟
قسم و صورت دوم اين است كه كسى بگويد خدا يكى است؛ يعنى يكى از مردم است و مقصود، نوعى از يك جنس باشد، اين هم در مورد خدا جايز نيست، چون تشبيه است و خداوند برى ء از تشبيه است. اما آن دو وجهى كه جايز است، اولى اين كه بگويى خدا يكى است؛ يعنى ميان اشياء شبيهى ندارد. و دوم اين كه بگويى خدا يكى است و مقصود اين باشد كه خدا در وجود و عقل و وهم تقسيم ناپذير است. و خداى عز و جل، به همين گونه است.(۳۵۱)
اما از نظر عقلى بايد گفت كه كثرت عددى با تكرار وحدت عددى به وجود مى آيد.
از اين رو مى توان گفت: چيزى كه به وحدت عددى متصف شده، يكى از اعداد وجود يا يكى از آحاد موجودات است. و جناب حق سبحان منزه از اين است. بلكه وحدت و كثرت عددى كه در مقابل يكديگرند، از صنع وحدت حقيقى محض اويند؛ وحدتى كه نفس ذات قيوم اوست؛ و حق محض و خالص و واجت و قائم به ذات است و هيچ در مقابل آن نيست و نفى كثرت، از لوازم اوست. هم چنان كه اميرمؤمنانعليهالسلام در حديثى كه گذشته، بدان اشاره نموده، فرمود: نه در وجود و نه در عقل و وهم، قابل تقسيم نيست.(۳۵۲)
از پيامبر اكرم پرسش شد: به چه، خدايت را شناختى؟
فرمود: با خدا، اشيا را شناختم.
همچنين اميرالمؤمنانعليهالسلام مى فرمايد: با خدا، خدا را بشناسيد!
اميرالمؤمنان علىعليهالسلام فرمود:
من عرف الله سبحانه توحد، و من عرف نفسه تجرد، و من عرف الدنيا تزهد، و من عرف الله تقرد؛(۳۵۴)
كسى كه خدا را شناخت موحد شود، و هر كه خود را شناخت مجرد از امور دنيوى گردد، و هر كه دنيا را شناخت در او زهد ورزد و اعراض كند.(۳۵۵)
كميل بن زياد از حضرت علىعليهالسلام پرسيد: حقيقت چيست؟
حضرت فرمود: تو را با حقيقت چه كار است؟
كميل گفت: مگر من رازدار تو نيستم؟
حضرت فرمود: آرى، ولى آن چه كه از من مى جوشد و فيضان مى كند، تنها اندكى از آن به تو مى رسد.
كميل گفت: آيا چون تويى سايل را نااميد مى كند؟
فرمود: حقيقت، عبارت از كشف انوار جلال است، بدون اشاره.
كميل گفت: مرا توضيح بيشترى فرما!
فرمود: محو موهوم و آشكار صحو معلوم است.
كميل گفت: توضيح بيشترى مى خواهم.
فرمود: عبارت از هتك و كنار رفتن ستر و حايل است، به سبب غلبه سر.
گفت: باز هم توضيح بفرما!
اميرالمؤمنان فرمود: جذب احديت با صفت توحيد است.
كميل بار ديگر گفت: توضيح و بيانى فزون تر عنايت كن!
فرمود: نورى است كه از صبح ازل طلوع مى كند و در هياكل آثارش تجلى مى يابد كميل بار ديگر توضيحى بيشتر خواست، ولى حضرت علىعليهالسلام فرمود: چراغ را خاموش كن كه چيزى به صبح نمانده است!
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام
المعرفه نور القلب المعرفه الفوز بالقدس؛(۳۵۷)
معرفت خدا نور و روشنى دل است و نيل و استفاضه از عالم قدس.(۳۵۸)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
من عرف الله (و عظمه) منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام و عنى نفسه بالصيام والقيام؛(۳۵۹)
هر كه خدا را شناخت دهان را از كلام و شكم را از طعام غير ضرورى منع كند و پيوسته نفس را رنج به نماز و روزه و طاعت براى راحت ابد خوار دارد.
شرح هر كسى كه خدا را شناخت، لازمه معرفتش امورى است كه از آن جمله زبان از كلام بيهوده و عبث نگاه مى دارد و سخن جز به حق نگويد؛ و الا به ذكر خدا و علم و هدايت خلق لب نگشايد. ديگر شكم را از طعام و الوان گوناگون اشربه واطعمه و لذات نفسانى منع مى كند و جان خويش را در راه طاعت خدا به قيام در نماز و امساك روزه براى صفاى روح به رنج و تعب مى اندازد و شب و روز مى كوشد كه بر مقام معرفت و قربش به خدا بيافزايد وفقنا الله تعالى(۳۶۰)
اميرالمومنانعليهالسلام فرمود: معرفه الله سبحانه اعلى المعارف؛ معرفت خدا بالاترين معارف است.
الف: نماز
اين كلام سيد الاوصياء اميرالمؤمنين علىعليهالسلام است:
ما عبدتك خوفا من نازك، و لا طعاما فى جنتك، بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك؛ تو را از بيم آتش و به اميد بهشت پرستش نمى كنم، بلكه تو را شايسته پرستش يافتم و پرستش مى كنم. به قول شيخ بهائى در نان حلوا:
نان و حلوا چيست اى نيكو سرشت |
اين عبادتها تو بهر بهشت |
|
نزد اهل دين بود دين كاستن |
در عبادت مرزد از حق خواستن |
|
رو حديث ما عبدتك اى فقير |
از كلام شاه مردان يادگير |
|
چشم بر اجر عمل از كورى است |
طاعت از بهر عمل مزدورى است |
و در نهج البلاغه آمده است كه: ان قوما عبدوا الله وغبه قبلك عباده التجار و ان قوما عبدوا الله وهبه، فتلك عباده العبيد و ان قوما عبدوا الله شكرا، فتلك عباده الاحرار.
احرار از بندگى لذت مى برند، از سبحان ربى الاعلى و بحمده گفتن لذت مى برند، از خلوتها و وحدتهاى شان لذت مى برند، از فكرها و توجه ها و سير و سلوك معنى و از شهوت عرفانى و ذوقى و وجدانى شان لذت مى برند.(۳۶۱)
امام علىعليهالسلام در صدر اسلام به وصى معروف و معهود بود، جز اين كه بنى اميه اتفاق كرده بودند كه همه آثار امام علىعليهالسلام را محو كنند، حتى لقب وصى را، حتى جهر به بسم الله الرحمن الرحيم را كه در نمازهاى جهريه شبانه روزى واجب، و در اخفائته آن مستحب است؛ اين نه قول من است، قول فخر رازى در تفسير كبيرش است.(۳۶۲)
قرائت يك سوره مباركه فاتحه را در نماز ظهر و عصر در نظر بگيريد، آيه بسم الله الرحمن الرحيم به اتفاق اماميه و فرق عامه، جزء سوره فاتحه است؛ و در صلات ظهرين اخفات حمد و سوره واجب است، ولكن اماميه به اقتداى از پيشواى اولشان حضرت وصى امام علىعليهالسلام كريمه بسم الله الرحمن الرحيم را در نماز ظهرين هم به جهر مى خوانند.(۳۶۳)
واقعه اميرالمومنينعليهالسلام و پيكان در جنگ احد را مرحوم ملا فتح الله كاشانى در تفسير منهج الصادقين در ضمن آيه الذين هم فى صلوتهم خاشعون در اول سوره مباركه اميرالمؤمنينعليهالسلام نشست و از غايت وجه نتوانستند كه آن را بيرون آورند؛ صورت حال را به حضرت رسولصلىاللهعليهوآله عرض كردند، فرمود كه: وقتى كه وى در نماز باشد، پيكان را از بدن او بيرون كشيد، چه توجه او در اين حال به حضرت عزت بر وجهى است كه خود را فراموش مى كند و از ماسوى بى خبر مى شود، پس چون به نماز مشغول شد، جراح را آوردند و پيكان را از بدن اطهر او بيرون آوردند و خون بسيار بر سجاده آن حضرت ريخته شد، و چون از نماز فارغ شد و آن خون را مشاهده نمود، پرسيد كه: اين خون چيست؟
گفتند كه: در خونى كه پيكان از بدن شما بيرون آورديم، اين خون از آن جراحت بيرون آمد.
فرمود: به خدايى كه جان على در قبضه قدرت اوست كه در نيافتم و واقف نشدم كه شما در چه وقت بدن مرا شكافتيد و پيكان را بيرون آورديد.
از جوامع روائيه مستفاد است كه: حالات رعشه و نحو آن براى امير المؤمنين علىعليهالسلام از خشيت الهى، بيش از رسول اللهصلىاللهعليهوآله پيش مى آمد. و بايد همين طور باشد؛ زيرا رسول الله اكمل از آن جناب است، چنان كه اميرعليهالسلام خودش فرمود: انما انا عبد من عبيد محمد. فافهم.(۳۶۴)
اهل سيره روايت مى كنند:
شخصى نزد امير المؤمنانعليهالسلام آمد و گفت: اى اميرمومنان! به من بگو آيا خدا را هنگامى كه پرستش مى كنى، مى بينى؟
حضرت فرمود: من خدايى را كه نبينم، عبادت نمى كنم.
مرد پرسيد: چگونه او را مى بينى؟
حضرت فرمود: واى بر تو! ديدگان با مشاهده چشمان او را نمى بينند؛ بلكه عقول با حقايق ايمان مى بينند. با دلالات، شناخته شده است و با علامات، وصف شده، به مردم قياس نمى شود و با حواس درك نمى گردد.
مرد برگشت، در حالى كه مى گفت:
خدا داناتر است كه كجا رسالتش را قرار دهد.(۳۶۵)
اگر نماز بى تو باشد؛ يعنى مشوب به اغراض شخصى تو نباشد، فقط براى خدا تقرب به سوى او باشد، قبول و پذيرفته مى شود، و الا فلا، چنانكه مولى الموحدين و قدوه السالمين و رب النوع عاشقين امام علىعليهالسلام فرموده است:
الهى! ما عبدتك خوفا من نازك و لا طمعا الى جنتك، بل وجدتك اهلا للعباده، فعبدتك.(۳۶۶)
اعرابى از اميرالمؤمنين مى پريد: خداوند قبل از خلقت كجا بوده است؟
حضرت فرمود: در عمايى كه نه بالاى آن هوا بود و نه پايين آن. و از اين رو، آن حضرتعليهالسلام فرموده است: نخستين چيزى كه خداوند خلق فرمود: نور من بود.
كه منظور حضرت عقل است؛ چنانكه فرمايش ديگر ايشان مؤيد آن است؛ آن جا كه مى فرمايد: اولين مخلوق خداوند، عقل است. سپس به واسطه آن، ساير عقول و نفوس ناطقه ملكيه و غير آن و نيز و صورت طبيعيه و هيولاى كليه و صورت جسميه بسيطه و مركبه، خلق شدند.(۳۶۷)
حرف فخر اين است كه اميرالمومنينعليهالسلام در جهر به بسم الله الرحمن الرحيم در نمازهاى مبالغه مى فرمود و چون دولت به دست بنى اميه افتاد به علت سعى و كوششى كه در ابطال آثار علىعليهالسلام داشتند مبالغه در منع جهر آن مى نمودند.
اماميه در صلوات واجب جهرى چون صبح و عشائين جهر به بسم الله الرحمن الرحيم را براى مرد واجب مى دانند، و اكثر عامه اخفات آن را واجب مى دانند كه سنت بنى اميه است، حتى بعضى از آنان قايل به منع قرائت تسميه در افتتاح قرائت در نمازند مطلق و بعضى با اماميه نزديك اند تفصيل فروع آن مربوط به كتب فقهيه فريقين است.(۳۶۸)
از تفسير فخر رازى به عرض رسانده ايم كه بنى اميه دست به دست هم دادند تا آثار امام علىعليهالسلام را محو كنند، تبليغات سوء بنى اميه كار را به جايى كشانده بود كه وقتى خبر ضربت خوردن آن حضرت در صبحگاه نوزدهم شهر رمضان در مسجد كوفه به اطراف و اكناف رسيد، مى گفتند: مگر على به مسجد مى رفت؟ مگر على نماز مى خواند؟
غرض اين كه من خودم صحنه محاكمه آن راءس شياطين گروهك معهود را كه تنى چند از روحانيون ما را ترور كرده اند مشاهده مى كردم و گوش مى دادم، از او سوال شد كه آقاى مطهرى چه كرده است كه او را ترور كرده ايد؟
در جواب گفت: ايشان اسلام راستين نداشت. ببينيد چه جسارتى را بدان عالم بزرگوار الهى روا داشته اند؟! با ترور مى خواهند منطق حق را خاموش كنند.
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد |
رونق بازار آفتاب نكاهد |
دار، دار حقيقت است، دار واقعيت است. نام حقيقت هستى ها حق است. با اينگونه چريكها نور خدا را نمى شود خاموش كرد.
يريدون ليطفوا نود الله باءفواههم والله متم نوره ولو كره الكافرين.(۳۶۹)
ب: قرآن
امير المومنين علىعليهالسلام روايت كرده است كه به فرزندش محمد بن حنفيه فرموده است:
اعلم ان درجات الجنه على عدد آيات القرآن، فاذا يوم القيامه، يقال لقارى ء القرآن: اقراء وارق...(۳۷۰)
مبادا در هيچ مقام قرآن توقف كنى و پندارى كه به قله معرفش رسيده اى؛ هر كجا كه رسيده اى باز اقرا وارق بخوان و بالا برو كه در بالاترها خبرهايى است.
همان گونه كه خداى سبحان غير متناهى است، كتابش هم غير متناهى است، كلمات وجوديش هم غير متناهى است كه: ولايعلم جنود ربك الا هو(۳۷۱) چنانكه پيشترك در بيان كريمه قل كل يعمل شاكلته اشارتى بدان شده است كه اثر هر كس هم شكل و شبيه و نمودار دارايى اوست.
قرآن سفره پر بركت رحمت رحيميه الهى است، و اين خوان خدايى براى نفوس مستعده گسترده است و كبر و ناز و حاجت و دربان در اين درگاه نيست، و به قول كمال اصفهانى:
بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته.(۳۷۲)
از جناب وصى امير المؤمنين امام علىعليهالسلام ماءثور است كه: ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم.
ظهور از آن حضرت وجود است كه به تعبير فارابى در مدينه فاضله مساوق حق است. نحويات ضمير را به ظاهر و بارز و مستتر تقسيم كرده اند، ظاهر آشكارا و بارز نيم آشكارا و مستتر پوشيده است.
بدين مثابت ظاهر وجود است كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن، و بارز ممكن است كه برزو الله جميعا و برزوا الله الواحد القهار، و مستتر در عرف عارف اعيان ثابته است و در اصطلاح حكيم ماهيات.(۳۷۳)
جناب رسول اللهصلىاللهعليهوآله قرآن را به ماءدبه الله وصف فرمود، يعنى قرآن سفره الهى است، اين سفره، فقط براى انسان گسترده شد، حال ملاحظه بفرماييد كه قابليت انسان و سعه وجودى اين تا چه حد است، كه مى تواند وعاء اين همه جوامع كلمات نوريه گردد.
اين قرآن سلم است و اين آيات درجات آن، اقرا وارق.
عارف شبسترى با من دعوى دارد كه:
چه گويم من حديث عالم دل |
ترا سر در نشيب و پاى در گل |
|
جهان آن تو و تو مانده عاجز |
ز تو محرومتر كس ديد هرگز |
|
چو محبوسان به يك منزل نشسته |
به دست عجز، پاى خويش بسته |
|
ميان در بند چون مردان به مردى |
درا در زمره اوفوا بعهدى |
|
ترا از بهر اين كار آفريدند |
اگر چه خلق بسيار آفريدند |
|
پدر چون علم و مادر هست اعمال |
بسان قره العين است احوال |
آن نيكبختى كه در مسير تكامل انسانى، اين منازل و مراحل قرآنى را پيموده است، ولى و صاحب ولايت تكوينى است كه:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم نكنند آنچه مسيحا مى كرد
بر ضيافتخانه فيض نوالش منع نيست!
در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته
امام آن كه فرمود: انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم.
حضرت امام صادقعليهالسلام فرمود: ما كلم رسول اللهصلىاللهعليهوآله العباد بكنه عقله قط.(۳۷۴)
بديهى است كه حضرت وصىعليهالسلام ، از اين نفى مستثنى است، چه آن جناب نفس پيغمبر و از زيان رسول اللهصلىاللهعليهوآله مخاطب است، به خطاب: انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى.(۳۷۵)
جز وصىعليهالسلام ، چه كسى مى توانست كه اسرار معرف نبى خاتم را فهم كند، و آن قول ثقيلى را كه خداوند عالم فرمود: انا سنلقى عليك قولا ثقيلا.(۳۷۶) حمل نمايد.
چون در روايات، كلمات وسائط فيض الهى، در حد فهم و عقل مردم به آنان القاء مى شد، لذا از روايات مرتبه درايت روات به دست مى آيد، كه هر يك در چه حدى از مقامات معنوى بوده اند.(۳۷۷)
ما در علم و عملمان مى كوشيم كه به مقامات مفارقات نورى برسيم. به جايى برسيم كه انسان كامل بشويم. يعنى انسان كامل را سرمشق خودمان قرار بدهيم. هر اندازه كه به آن ميزان قسط، به آن معيار عدل كه انسان كامل است نزديك تر شويم، به همان اندازه انسان تريم، به همان اندازه ارزش ما بيشتر است، به همان اندازه بهشت ما بهشت فراتر و بالاتر و عالى تر از بهشت ديگران است. چون درجات بهشت به اندازه درجات آيات قرآن متفاوت است، مراتب دارد، آقا اميرالمؤمنينعليهالسلام به فرزندش ابن حنفيه فرمود كه: مراتب درجات بهشت به عدد آيات قرآن است.(۳۷۸)
همان طور كه ذات خداوند غير متناهى است، كتاب او هم غير متناهى است. چه، كتاب تكوينى و كلمات نظام هستى و چه كتاب تدوينى و كلمات قرآن شريف، كه آن كتاب تكوينى و اين كتاب تدوينى، هر دو غير متناهى هستند و هر دو بحر و دريايى هستند كه پايان ندادند. انسان، مى تواند به هر اندازه بخواهد در قرآن غواصى نمايد و به درجاتش عروج كند. و سفراى الهى كه به حقيقت قرآن آگاهى دارند: انما يعرف القرآن من خوطب به(۳۷۹) مانند جناب سيد الاوصياء، حضرت اميرالمؤمنين علىعليهالسلام ؛ مى فرمايند: در يك مرتبه قرآن توقف نفرماييد، به هر كجا كه رسيديد: اقرا وارق بخوان و بالا برو.(۳۸۰)
آقا اميرالمؤمنينعليهالسلام به فرزندش محمد فرمود: درجات بهشت به عدد آيات قرآن است، پس چنان كه قرآن غير متناهى است، درجات بهشت نيز غير متناهى است.(۳۸۱)
حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود: عليك بتلاوه القرآن والعمل به واعلم ان درجات على عدد آيات القرآن فاذا كان يوم القيامه يقال لقارى القرآن اقرا وارق(۳۸۲) ؛ بر تو باد به تلاوت قرآن و عمل به آن، و بدان كه درجات بهشت منطبق بر عدد آيات قرآن است. و در روز قيامت به خواننده قرآن گفته مى شود: بخوان و بالا برو.(۳۸۳)
حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام به فرزندش ابن حنفيه فرمود: در فهم اسرار قرآن كريم اقرا وارق(۳۸۴) بخوان و بالا برو و در هيچ حدى توقف نكن.(۳۸۵)
جبرئيلعليهالسلام چون قرآن بر قلت پيغمبر نازل مى شد، بى تجافى از مقامش؛ كه اگر كسى با پيغمبر اكرم بود جبرئيل را نمى ديد، چون نزول جسمانى نبود تا با ديدگان ديدار شود؛ و اگر كسى ديگر جبرئيل را مشاهده مى كرد، يا به تصرف رسول اللهصلىاللهعليهوآله در جان وى بود، يا قدرت روحى وائى.
اميرمؤمنان علىعليهالسلام گفت: چون قرآن بر رسول نازل مى شد، من هم مى شنيدم اين جان علوى علوى بود كه مى شنيد: اءرى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوه و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزل الوحى عليهصلىاللهعليهوآله فقلت: يا رسول الله! ما هذه الرنه؟
فقال: هذه الشيطان، قد اءيس من عبادته، انك تسمع ما اءسمع وترى ما اءرى، الا انك لست بنبى؛ ولكنك وزير و انك لعلى خير.(۳۸۶)
امام الكل فى الكل اميرالمؤمنين علىعليهالسلام در وصف قرآن فرمود: كتاب الله ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض.
ولى الله الاعظم امام اولعليهالسلام به فرزندش محمد بن حنفيه اندرز همى كرد كه: درجات بهشت بر عدد آيات قرآن است و در رستاخيز به قارى قرآن گويند بخوان و بالا برو، و بعد از نبيين و صديقين كسى در بهشت به رتبت وى نيست.
واعلم ان درجات الجنه على عدد آيات القرآن، فاذا كان يوم القيامه يقال لقارى القرآن اقرا وارق فلايكون فى الجنه بعد النبيين و الصديقين ارفع درجه منه.(۳۸۷)
ابن عباس گويد: از على كه خدا از او خوشنود گردد پرسيدم: چرا در سر آغاز سوره برائت بسم الله الرحمن الرحيم نوشته نشده است؟
در پاسخ فرمود: چون (بسم الله) پناه و زنهار است و در برائت زنهارى نيست، با فرمان دست بر قبضه شمشير زدن و بر فرق مشركين كوبيدن نازل شده است.(۳۸۸)
امام صادقعليهالسلام فرمودند: صورت انسانى بزرگ ترين حجتهاى خداوند بر خلقش است و كتابى است كه به دست خود آن را نوشته است و هيكلى است كه به حكمتش آن را بنا كرده است و مجموع صورت هاى جهان ها است و مختصر از لوح محفوظ است. و شاهد بر هر غائب است. و حجت بر هر منكر است. و راه راست به سوى هر خبر است، و پل كشيده ميان بهشت و آتش است.(۳۸۹)
پيامبر اسلام فرمودند: تمامى هستى و موجودات اى باء بسم الله الرحمن الرحيم به وجود آمدند.
و نيز آورده است: امام علىعليهالسلام فرمودند: من نقطه زير باء بسم الله ام.
و شيخ اجل، حافظ رجب برسى حلى، در مشارق الانوار از حضرت وصىعليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: انا النقطه التى تحت الباء و سر الباء؛(۳۹۰) من نقطه زير باء بسم الله و سر آن هستم.
على بن ابى طالبعليهالسلام فرمود: رسول خداصلىاللهعليهوآله مرا به يمن فرستاد؛ پس به وصيت مرا گفت: اى على! به نام خدا استعاذه كن! چرا كه خداوند متعال، بسم الله را بر امت من در صبحگاهان مبارك گردانيد. و مى فرمود: هر كس در راه خدا براى خود دوستى برگزيند، خداوند در بهشت براى او خانه اى برگزيند.(۳۹۱)
جناب وصى حضرت امير المؤمنين علىعليهالسلام ، به فرزندش ابن حنفيه وصيت مى كند و مى فرمايد: فرزندم! قرآن عهد خدا است، مبادا شب و روز بر تو بگذرد و به اين عهد الهى سرى نزنى و از عهد الله غافل بمانى. قرآن عهد الله است و از اين عهدالله غافل مباش! و بر هر مسلمان واجب است كه هر روز در عهد او بنگرد، هر چند در پنجاه آيه. لااقل شب و روزى پنجاه آيه را با نظر و تدبر قرائت كند.
در ذيل حديث فرمود: فرزندم! بدان كه درجات بهشت بر عدد آيات قرآن است، و چون روز قيامت شود به قارى گفته مى شود: بخوان و بالا برو در بهشت بعد از نبيين و صديقين كسى به حسب درجه برتر از قارى قرآن نيست.
گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى |
كه نصيب دگران است نصاب زرو سيم |
غرضم اين است كه اين دو حديث را كنار هم بگذاريم، تا در نتيجه به درجات بهشت و مائده هاى مادبه الله، يعنى قرآن كريم، و اطوار و شئون ارتقا و اعتلاى نفس ناطقه انسانى، آشنا شويم.
حديث اول فرمود: من مدينه حكمتم و حكمت بهشت است، پس جانى كه شهر حكمت است خود بهشت است.
و حديث دوم فرمود: درجات بهشت به عدد آيات قرآن است. و قرآن حكيم است، پس بهشت است و آيات او حكمت اند، پس بهشت اند، پس درجات بهشت به عدد آيات قرآن اند. حال هر كس صحيفه وجود خود را مطالعه كند و ببيند تا چه پايه بهشت است.(۳۹۲)
اميرمؤمنانعليهالسلام عترت را كه در نهج البلاغه اسم مى برد مى فرمايد: فيهم كرائم القرآن و هم كنوز الرحمن.(۳۹۳) عترت اهل قرآن هستند، قرآن در آنها عجين شده است و مراتب قرآن را سير كرده اند و معارج قرآن را پيموده اند و به مقامات شامخه قرآن رسيده اند و خود قرآن ناطق اند. آنان آثار و علايم و نشانه هايى دارند، حركات شان، رفتارشان، گفتارشان، قلم شان، همه قرآن است، همه حق محضند و صدق صرف است، آنان مبين حقايق اسماء الهيه اند.(۳۹۴)
چون قرآن در حيات خود حضرت پيغمبر در معرض زياد شدن بود؛ زيرا كه پيوسته وحى نازل مى گرديد، تمام شدن و جمع آن البته بايد بعد از رحلت آن حضرت صورت پذيرد. اول كسى كه لزوم آن را دانسته متصدى جمع قرآن گرديد حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب بود، چنانكه علماى اهل سنت نيز نقل كرده اند.(۳۹۵)
امن الاسلام طبرسى در تفسير عظيم الشأن مجمع البيان آورده است كه:
روايت شده است كردى يهودى از على بن ابى طالبعليهالسلام مدت درنگ اصحاب كهف در كهف را پرسيد، امام مطابق قرآن (سيصد و نه سال) پاسخش را داد، يهودى گفت: ما در كتاب خود سيصد سال يافته ايم.
امام فرمود: آنچه من گفتن سال قمرى است و آنچه شما مى گوييد سال شمسى.(۳۹۶)
اميرمؤمنان علىعليهالسلام گفت: چون قرآن بر رسول نازل مى شد من هم مى شنيدم.(۳۹۷)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: (آيات قرآنى بعضى ناطق بعضى ديگرند، زبان بعضى ديگرند.(۳۹۸)
علىعليهالسلام نخستين جمع آورى كننده قرآن است.
ابن / گويد: حسن العباسى به من حديث كرد، گفت خبر داده شدم از عبدالرحمان بن ابى حماد، از حكم بن ظهير سدوسى، از عبد خير، از علىعليهالسلام كه هنگامى در گذشت پيغمبر، آن حضرت مشاهده كرد، مردم سست و مضطرب شده اند و فال بد مى زدند، پس سوگند خورد كه تا قرآن را جمع نكند رداء خود را بر دوش نگيرد، لذا سه روز از خانه بيرون نيامد تا قرآن را جمع كرد، و آن نخستين مصحفى است كه در آن قرآن از صفحه دل علىعليهالسلام به صفحات كاغذ منتقل شده و در آن جمع گرديده است.(۳۹۹)
ثقه الاسلام كلينى در روضه كافى(۴۰۰) از اميرالمؤمنينعليهالسلام ، در خطبه اى كه در ذى قار ايراد فرمودند نقل مى كند: خداوند متعال در كتابش تجلى يافته، بدون اين كه مردم او را ببينند.(۴۰۱)
ج: دعا
آن اسرار و لطايفى كه در ادعيه مناجات و اذكار ائمه پيدا مى شود، در روايات پيدا نمى شود. و جهتش را هم به عرض رسانديم كه در روايات نوعا مخاطبشان، اكثريت مردم هستند و در آنجا محكوم هستند به: كلم الناس على قدر عقولهم(۴۰۲) لذا به فراخور فهم مردم با آنها صحبت كردند؛ اما در ادعيه، اذكار، اوراد، نه خير آن جا در خلوت خانه عشقشان، در آن شبهاى تارشان، با محبوب و معشوق حقيقيشان، آن چه كه در نهانخانه سرشان و ذاتشان داشتند، شيرين زيانى كردند و پياده كردند. آن لطايفى كه از كتب ادعيه استفاده مى شود، در روايات نمى شود.(۴۰۳)
براء بن عازب گويد: بر اميرالمؤمنينعليهالسلام وارد شدم و آن جناب را به خدا سوگند دادم كه مرا به اعظم اسمايى كه خداوند رمان جبرئيل را به ارسال آن مخصوص داشت و وى رسول اللهصلىاللهعليهوآله را و آن حضرت شما را؛ مخصوص گردان.
فرمود: اگر سؤال تو نمى بود من اراده داشتم كه آن را تا در لحدم نهاده شوم پوشيده بدارم.
هر گاه خواهى خدا را به اسم اعظم وى بخوانى، شش آيه اول حديد (بعد از بسم الله الرحمن الرحيم تا و هو عليم بذات الصدور) و (آخر حشر از هو الله الذى لا اله الا هو تا آخر سوره) را بخوان، و پس از آن بگو اى كسى كه چنانى با من چنين كن (يعنى حاجت خود را بخواه) كه سوگند به خداوند، اگر بر شقى بخوانى سعيد مى گردد.
براء گفت: قسم به خدا، من آن را براى دنيا نمى خوانم. امامعليهالسلام فرمود: همين صواب است، رسول اللهصلىاللهعليهوآله مرا هم اين چنين وصيت فرمود جز اينكه مرا امر كرد كه خدا را بدان در كارهاى بزرگ و دشوار روزگار بخوانم. و بدانكه هيچ حاجتى براى انسان شريف تر و عزيزتر از قرب الى الله نيست كه لقاء الله است.(۴۰۴)
آن كس كه روزيش شد تا به منزل احسان عروج كند واجد مقام مشاهده و كشف و عيان مى گردد، و مقام مشاهده مقامى روحى است كه از جمله مقامات پنجگانه نفس است و آن مقامات عبارتند از: ظاهر و باطن و قلب و روح و سر.
چنانكه اين مقامات را در كلام سيد اوصياء امام على مرتضىعليهالسلام مى يابى در آنجا كه فرمود: خدايا! ظاهر مرا به طاعت و باطنم را به محبت و قلت مرا به معرفت و روح مرا به مشاهده خود و سرم را به استقلال در اتصال به حضرتت منور كن اى صاحب جلال و كرم!(۴۰۵)
در سحرها رو به نجف ايستاده متوسل به روح مقدس اميرالمؤمنينعليهالسلام شده هفت نوبت يا بيشتر اين را بخواند:
اى باد صبح مشكبو
سوى نجف آور تو رو
با شاه دين حيدر بگو
با حيدر صفدر بگو
با نفس پيغمبر نگو
با سيد سرور بگو
با ساقى كوثر بگو
فلان سلامت مى كند
خود را غلامت مى كند
مستى ز جامت مى كند
فلان سلامت مى كند(۴۰۶)
يا على يا ايليا يا اباالحسين يا با تراب
حل مشكل سرور دين شافع يوم الحساب
مداومت بر اين كلمات بعد از صلاه در آناء الليل اقلا پانصد مرتبه منشاء حصول رؤياى صادقه و وصول سير به مفاتيح شارقه است و مشخص است كه وجود شرائط در همه حال ضرور است.(۴۰۷)
در دعايى يمانى امام موحدان، اميرالمؤمنين علىعليهالسلام آمده است:
به نام خداوند بخشنده مهربان. تو پادشاه حقيقى هستى كه جز تو خداى نيست.
تا آن جا كه فرموده است: در توانت يارى نشوى و در الهيت شريكى ندارى تو را ماييتى نيست تا در نتيجه، با اشياى مخلوق مجانست يابى...(۴۰۸)
در مناجات شعبانيه حضرت امام الموحدين، امير المومنين، علىعليهالسلام آمده است:
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك، و انر انصار قلوبنا بضيا نظرها اليك، حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه، و تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك.(۴۰۹)
درباره حضرت علىعليهالسلام روايت شده كه: هرگاه حضرت براى تخلى وارد محل آن مى شدند مى گفتند: بنام خدا، خداوندا! من از پليدى نجس و خبيث، و از شيطان رجيم به تو پناه مى آورم. و هرگاه خارج مى شدند مى كفتند: سپاس خداى را كه به من عافيت جسد عطا كرده و شكر پروردگارى را كه ناراحتى را از من دور نموده است.
و از امام صادقعليهالسلام نيز حديثى قريب به همين معنا وارد شده است.(۴۱۰) و در روايت ديگر به جاى پليدى را از من دور كرده، آمده است شكر خداى را كه پليدى را از من دفع كرده و به من عافيت عطا نموده است، با وجود اين كه قوه دافعه نفسيه ناراحتى را دفع كرده و توحيد صمدى تنها همين را اقتضا مى كند و لاغير. و اينجا چه سوء ادبى وجود دارد؟
و جاى تعجب و شگفتى است كه ايشان براى اجتناب از آن بدى به حديث نفس تمسك كرده و مبتلى به چيزى شد كه از آن اجتناب مى كرد. و اما برخورد بسيار مطلوب و نيكويى او در حسن ادب در برابر پروردگار و اجتناب از سوء ادب عاميان و برخورد نامطلوب آنان با اهل توحيد، امرى است آشكار، و نبايد اين معنا را از نظر دور داشت. و اميرالمؤمنين على بن ابى طالبعليهالسلام مى فرمايد: جاهلان دشمنان اهل علمند.(۴۱۱)
در دعاى وارده از معصومينعليهالسلام آمده است: اللهم غير سوء حالنا بحسن حالك؛ خدايا! بدى حال ما را به خوبى خال خودت دگرگون نما.(۴۱۲)
شخصى در حضور حضرت وصىعليهالسلام از خداوند طلب غفران نموده، مى گويد: استغفرالله
اميرالمؤمنين در پاسخ مى فرمايد:
مادرت به عزايت بنشيند! آيا مى دانى كه استغفار چيست؟! استغفار، مقام والا مرتبگان است. استغفار، نامى است كه آن را شش معنا (و شرط) است:
اول پشيمانى بر گذشته
دوم تصميم بر آن كه تا ابد گرد گناه نايى.
سوم آن كه حقوق خلايق را بدانان بازدهى؛ چنانكه خداوند را ملاقات كنى بدون آن كه حقى بر گردنت باشد.
چهارم آنكه هر عمل واجبى كه ضايع كرده اى قضا و حقش را ادا كنى.
پنجم گوشتى كه در حرام بر بدنت روييده، با سختى ناراحتى بر گناهانت آب كنى؛ چنانكه پوستت به استخوان رسد و گوشتى تازه رويد.
ششم به بدنت درد عبادت و طاعت رسانى؛ همچنان كه شيرينى گناه بدان رسانيده اى، پس چون چنين كردى، حال بگو استغفر الله
ما در عرفان عملى دستور العملى جز قرآن نداريم و روايات و ادله اى كه از اهل بيت عصمت عليهم السلام صادر شده، همه رشته هايى هستند كه از درياى الهى قرآن كريم منشعب مى شوند، همه مرتبه نازله قرآنند، بدن قرآنند و روح همه آنها خود قرآن است؛ وزان روايات با قرآن، وزان بدن انسان با روان انسان است. همان طور كه بدن مرتبه نازله روان است، روايات جوامع روايى، مرتبه نازله قرآن مجيداند، آنچه را كه اهل بيت عصمتعليهالسلام فرموده اند همه از قرآن منشعب شده است، دستور العملى جز قرآن نداريم. اين سخن من ناشى از يك تاءثر و تعصب مذهبى صرف نيست، سخنى است سنجيده و آزموده، چه اين كه امروز درب كتابخانه هاى بزرگ دنيا بر روى محققان گشوده است و آنان مى توانند منابع معارف بشرى را بكاوند. به راستى اگر معارفى فراتر از معارف قرآن وجود دارد، معرفى كنند؛ زيرا ما هر چه بيشتر كمتر يافتيم.(۴۱۳)
كميل مى گويد: با مولايم اميرالمؤمنين در مسجد بصره نشسته بودم و اصحابش با او بودند، به بعضى از آنان گفت: معنى قول خداى عز و جل فيها يفرق كل امر حكيم چيست؟
امام فرمود: شب نيمه شعبان است، سوگند به كسى كه جان على در دست او است، هيچ بنده اى نيست مگر اين كه هيچ خير و شر براى او در اين شب تا همان شب آينده مقسوم است، و هر بنده اس كه اين شب را احياء كند و دعاى خضرعليهالسلام را بخواند دعاى او را اجابت مى رسد.
پس چون حضرت منصرف شد و مراجعت فرمود، شب به خدمت او رفتم همين كه مرا ديد پرسيد: اى كميل! چه اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در هر ماه يك بار و يا در سال يك بار و يا در عمر يك بار بخوان تا از بديها باز داشته شوى و يارى شده و روزى داده شوى و هرگز از آمرزش محروم نمانى، اى كميل! طول صحبت تو با ما موجب شد كه چنين نعمت و عطايى را به تو ببخشم.
چه قدر كميل همت و عزم داشت، چه قدر عشق و شوق داشت، چه قدر تشنه و طالب بود كه تا چيزى سراغ گرفت در اره تحصيل آن شد، و شب به خدمت امام رسيد و دعاى خضر را از آن جناب طلب كرد و از آن حسن طلبش و صفاى سريره و هدف مقدسش چنين سفره پر بركت دعاى خضرعليهالسلام را براى همه اهل حال و دعا و مردم صاحبدل گسترده است و چنين اثر قيم و قويم را از خود به يادگار گذاشته است و دعاى خضر را دعاى كميل كرده است. آرى! بايد گدايى كرد كه جوادگدا مى خواهد.
بانگ مى آيد كه اى طالب بيا |
جود محتاج گدايان چون گدا |
|
جود محتاج است و خواهد طالبى |
هم چنان كه توبه خواهد تايبى |
|
جود مى جويد گدايان و ضعاف |
هم چو خوبان كاينه جويند صاف |
|
روى خوبان ز آينه زيبا شود |
روى احسان از گدا پيدا شود |
و امامعليهالسلام به كميل فرمود: طول صحبت تو با ما موجب احسان چنين عطايى شده است. پس پيدا است كه كميل خيلى ملازم آن حضرت بود.(۴۱۴)
روزى اميرمؤمنان قل هو الله احد را قرائت فرمود و چون از آن فارغ شد فرمود: يا هو يا من لا هو، اغفرلى وانصرنى على القوم الكافرين.
ايشان در روز جنگ صفين همين را مى خواند و حمله مى برد، عمار ياسر پرسيد: اى اميرمؤ منان! اين كنايات چيست كه مى گويى؟
فرمود: اسم اعظم و پايه توحيد خداست.
آن گاه قرائت كرده است اشهد الله انه لا اله الا هو و نيز آخر سوره حشر را، سپس از مركب خود پياده شد و چهار ركعت نماز، قبل از زوال ظهر خواند.(۴۱۵)
اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود: حضرت خضر را شب پيش از جنگ بدر، در خواب ديدم و به او گفتم: چيزى به من بياموز تا بر دشمنان خود فايق آيم!
او گفت: اين را بر زبان جارى ساز: يا هو يا من لا هو الا هو!
پس چون صبح شد، خوابم را براى رسول خداصلىاللهعليهوآله باز گفتن. ايشان فرمود: اى على! تو اسم اعظم را آموخته اى، پس در روز جنگ بدر همين جمله بر زبانم جارى بود.
د: ذكر خداوندى
اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود:
ذكر الله مسره كل متق و لذه كل موقن؛
ياد خدا، سرور و شادى خاطر اهل تقواى و لذت و بهجت اهل يقين است.
شرح هر كس به ياد خداست همنشين و هم صحبت خداست، چنان كه در كلمه ديگر فرمود:
ذكر الله مجالسه و مؤانسه؛ و لازمه اش صفاى نفس و عظمت روح و كمال عقل و ايمان است كه هر كس به خدا به واسطه اين صفات انس گيرد حق را شهود كند و هر كه حسن الهى را مشاهده كرد فرق هر لذت و مسرت را يافته است؛ چون خدا كل الجمال و كل الحسن و كل الوجود است، پس با شهود مبداء وجود و آفريننده حسن و جمال و سلطان ملك هستى روح انسان را نشاط بى انتها و لذات حقيقى بى حد و نهايت است، چنان كه هر گاه كسى با سلاطين دنيا جليس و انيس باشد، بدان فخر و مسرت و ابتهاج يابد؛ اما ميان آن سلطان حقيقى با اينان تفاوت بين نور و ظل و شمس و فيى ء و حقيقت و مجاز است.(۴۱۶)
اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود:
عليك بلزوم الحلال، و حسن البرمع العيال، و ذكر الله فى كل حال
بر تو باد به كسب و كار حلال و حسن اخلاق و نيك گويى با عيال و تدبير منزل به نحو احسن و يار خدا بودن در هر حال.
شرح حضرت اينجا به سه امر مهم تذكر داده كه هر يك منشاء سعادت و لذت جسم و روح است: اول: آن كه هر چه مى كنيم كسب حلال باشد كه به كسى ظلم و تعدى و خيانت نكرده باشيم.
دوم: آن كه با خانواده از زن و فرزند و خويش نيكويى كنيم و به حسن تدبير منزل پردازيم و به رزق حلال بر آنها توسعه داده و وسايل تربيت روح و جسم آنها را فراهم آريم و به خلق خوش با آنها رفتار كنيم.
سوم: آن كه در هر حال از حالات كسب و كار و انفراد و اجتماع و حال شهوت و غضب و رياست و حكومت كه هستيم به ياد خدا باشيم تا از گناه و خطا محفوظ مانيم.(۴۱۷)
اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود:
ذكر الله راءس مال كل مؤمن وريحه السلامه من الشيطان؛
ياد خدا سرمايه اهل ايمان است و سودش سلامتى از آسيب شيطان (انسى و جنى) است.
شرح ياد خدا، سرمايه اهل ايمان سرمايه تجارت دنيا و آخرت است، چون با ياد خدا هر كار كنند به نفع دنيا و عقبى است و شيطان را در آن مداخله اى نيست، پس از زيان شيطان و وسوسه نفس كسى كه به ياد خداست ايمن است و در كلمه ديگر فرمود:
السهر روضه المشاقين؛ شب بيدارى و تا صبح به ياد خدا و راز و نياز با خدا بود: باغ مشتاقان خدا است.(۴۱۸)
اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود: مداومه الذكر قوت الازواج و مفتاح الصلاح؛ وائم به ياد خدا بودن و ذكر حق را بر دل و زبان داشتن قوت روح قدسى انسان است و كليد هر خبر و صلاح.
شرح چنان كه بدن را قوت و غذايى است كه از آن لذت برد و اگر به او نرسد متاءلم شود، همين گونه روح را قوت و غذايى است و ذكر خدا و شوق و انس به خدا قوت لذيذ و والذ غذاهاى روح انسان است و چنان كه هر قفلى را كليدى است و ياد خدا كليد آن قفل است هر مهمى و حادثه مشكل و خطرناكى با ياد خدا گشايش خواهد يافت.(۴۱۹)
الف: ايمان
اميرمؤمنان علىعليهالسلام فرمود:
يستدل على ايمان الرجل بلزوم الطاعه والتجلى بالوارع والعفه و القناعه؛
دليل بر ايمان مرد ملازمت طاعت خداست و آراستگى به صفت ورع و عفت نفس و قناعت.
شرح هر كه دعواى ايمان كند بايد دليل و برهان بر اين دعوى داشته باشد و برهان ايمان به خدا انس به طاعت خدا داشتن است و ورع و خدا پرستى و عفت نفس از شهوات حرام و قناعت در مال يعنى زائد بر ضرورى مال را به راه خيرات اعمال و توسعه بر عيال و خدمت در راه دين و احسان به فقرا و مساكين صرف كند و به اسراف و عياشى بر عيال و خدمت در راه دين و احسان به فقرا و مساكين صرف كند و به اسراف و عياشى و تجمل و خوشگذرانى نپردازد كه اين اوصاف ضد عفت و قناعت است.(۴۲۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: لا يلقى المؤمن حسودا و لا حقودا و لا يخيلا(۴۲۱)
شرح
آن كه اهل ايمان است از صفت حسد با مردم مبراست؛ زيرا مى داند هر كه هر چه نعمت نصيب او شده از مال و جاه و علم و ساير نعمت ها همه به تقدير خداى متعال نصيبش گرديده و حسد او اعتراض بر خداست و مؤمن هرگز حقد و كينه كس را در دل نگيرد، و به جاى كينه اگر از كسى آزار ديده درباره او محبت و دعاى خير مى كند خداى پاداش آن احسان را در دو عالم بهتر از آن عطا نخواهد ورزيد، پس مؤمن داراى مقابل اين اوصاف است. مؤمن خيرخواه و مهربان به خلق است و سخى الطبع و غنى النفس و بلند همت است.
خلاصه آن كه ايمان به خدا دارد، تمام صفات ناپسند از او دور و جميع صفات پسنديده در او ظهور دارد، مگر آن كه ضعيف الايمان باشد، و الا ايمان كامل به خدا انسان را متخلق به اخلاق الله و متصف به صفات الله مى گرداند رزقناالله واياكم(۴۲۲)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الدين الادب؛ دين ادب و تربيت است.(۴۲۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
السعيد من اخلص الطاعه؛ سعادتمند آن كس است كه طاعت خدا را خالص براى خدا به جاى آورد.
شرح سعادتمند حقيقى آن است كه مطلوب انسان از طاعت خدا خود حق و شهود جمال الهى باشد و چنان كه در كلام حضرتعليهالسلام لكن وجدتك اهلا للعباده عشق خدا موجب عبادتش گردد نه عشق بهشت يا خوف دوزخ يا اغراض ديگر انسان به سعادت آنگاه رسد كه مطلوبش خدا و معشوقش شهود جمال آن حسن آفرين است.(۴۲۴)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الايمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان؛
ايمان سه چيز است: معرفت خدا به قلب و اقرار به زبان و عمل به جوارح.
شرح
يعنى ايمان تنها لفظ و حرف بر زبان نيست؛ بلكه حقيقت ايمان اول معرفت و شناسايى خداست به قلب و به باطن ذات. قلب المؤمن عرش الرحمان براى آن است كه خدا را به قلب مشاهده مى كند پس ايمان، اول معرفت و شهود خداست به چشم قلب و مطابق قلب بر زبان نيز جارى سازد تا خلق را هم به ايمان دعوت كند كه چون زبان با قلب مطابق شد سخن موثر خواهد بود. الكلمه اذا خرجت من القلب وقعت فى القلب و اذا خرجت من اللسان لم تجاوز الاذان سخن كز دل برون آيد نشيند لاجرم بر دل، و اگر به زبان تنها بود به گوش مى رسد و به دل نمى رسد و آنگاه كه قلب و زبان مطابق شد، باز عمل به اركان هم شرط ايمان است؛ يعنى بايد مطابق قلب و زبان مطابق شد، باز عمل به اركان هم شرط ايمان است؛ يعنى بايد مطابق قلب و زبان هر عمل نيكو كه به جسم يا به مال او مربوط است اعضاى او بايد به حكم ايمان به جاى آرد، مانند نماز و روزه و انفاق مال و جهاد در راه دين و غيره تا به مقام ايمان به راستى و حقيقت نائل شود و اگر ايمان در قلب نبود منافق است و كافر و اگر در قلب بود در زبان و در عمل او اركان نبود مؤمن است اما فاسق و مقامش در ايمان ضعيف است و هرگاه هر سه مقام بود ايمان كامل با عدل و تقوى است و معتزليان بين كفر و ايمان فاسق را واسطه دانند نه مؤمن و نه كافر شمارند و ما اماميه فاسق را مؤمن معصيت كار دانيم و قابل توبه و دخول بهشت شناسيم.(۴۲۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الايمان شجره اصلها اليقين و فرعها النقى و نورها الحياء و ثمرها السخاء؛
ايمان به خدا در مثل درختى است كه ساقه آن يقين است و شاخه اش تقوى و شكوفه اش حياء و ميوه اش سخاوت است.(۴۲۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفى هذا على ان يبغضنى ما ابغضنى؛ اگر بينى مؤمن را مثله كنم به ضربت شمشير كه مرا دشمن دارد هرگز مرا دشمن ندارد.
شرح
شخص مؤمن خدا را شناخته و هر كه خدا را شناخت او را دوست دارد و خر كه خدا را دوست دارد دوستان خدا را كه مثل اعلاى آنان علىعليهالسلام است دوست دارد و تا حد جانش از دوستى علىعليهالسلام دست بر ندارد و تا روز قيامت حب علىعليهالسلام لازمه ذات اوست.
و در اخبار معصوم است كه فرمودند: دوستى على بن ابى طالب از صفات اهل ايمان است.
عنوان صحيفه المؤمن حب على بن ابى طالب امامعليهالسلام فرمود: سرلوحه صحيفه اعمال مؤمن حب على بن ابى طالب است. چون هر شخص با ايمان به هر مقام ايمان برسد، علىعليهالسلام را ما فوق آن داند و برتر از تمام خاصان و مقربان حق بيند و فرد اكمل و مثل اعلاى ايمان و زهد و شجاعت و همت و فتوت و جوانمردى و سخاوت و كليه اخلاق فاضله شناسد، بدين سبب علىعليهالسلام در قلب او، محبوب ترين خلق عالم است، چنان كه ابو على سينا در اين رباعى فرمايد:
تا باده عشق در قدح ريخته اند |
واندر پى عشق، عاشق انگيخته اند |
|
در جان و روان بوعلى مهر على |
چون شير وشكر به هم در آميخته اند |
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الفقر صلاح المؤمن و مريحه من حسد الجيران و تملق الاخوان و تسلط السلطان؛(۴۲۷)
فقر و نادارى صلاح مؤمن است كه او را از حسد آشنا و همسايگان و تملق برادران و خويشان و از تعدى عمال سلطان آسوده مى دارد. چون پادشه خراج نخواهد خراب را.(۴۲۸)
كلينى در كافى به اسنادش از امام صادقعليهالسلام نقل مى كند: حبرى (عالم يهودى) خدمت اميرالمؤمنين رسيد و پرسيد: اى اميرالمؤمنين! هنگام عبادت، پروردگارت را ديدى؟
حضرت فرمود: واى بر تو! چشمان با مشاهده ديدگان او را نمى بينند؛ ولى قلبها با حقايق ايمان او را مى بينند.(۴۲۹)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: ما آمن بالله من قطع رحمه؛
ايمان به خدا نياورده است كسى كه قطع رحم كند.
شرح
هر كس با رحم و خويشاوندان و خاندان خود طريق مواصلت و محبت نپويد، بلكه از ارحام خود كناره گيرد و يا به آنها جور و ستم روا دارد، آن كس به خدا ايمان ندارد.
كه خدا در قرآن فرمايد:
فاتقوا الله الذى تسائلون به والارحام؛
خدا ترس باشيد كه از آن سؤال شويد و ارحام را رعايت كنيد و قطع رحم زنهار مكنيد، آن كس كه به ارحام و خاندان و خويشان خود محبت نكند يا دشمنى كند از حكم فطرت بيرون است؛ چون محبت خويشان حكم فطرت انسان است و هر كه از حكم فطرت بيرون رود از معرفت و ايمان به خدا كه دانش حق ذوات را فطرى است بى بهره ماند؛ زيرا فطرتش از انسانيت منحرف و منسوخ است و در فطرت منحرف از انسانيت خداشناسى و ايمان وجود ندارد، و جاى ديگر فرمود: لاايمان لمن لا عقل له؛ يعنى آن كه عقل فطرى نداشت ايمان به خدا ندارد.
نتيجه آنكه هر كس قطع رحم كند يا بى ايمان يا البته ضعيف الايمان است و هر كه را نور ايمان است صله رحم كند؛ بلكه به عامل نبات و حيوان نيز احسان كند كه علاوه بر نوع انسان كه بنى آدم اعضاى يكديگرند، حيوان و نبات هم خويشان انسان به علم و ايمان اند؛ چون گاو و گوسفند كه به او شير مى دهند، به منزله مادرند و نباتات كه به او قوت مى دهند به منزله بستگان.(۴۳۰)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الاخلاص اعلى الايمان؛
اخلاص، بلند پايه ترين مقام ايمان است.
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
من اعطى فى الله و منع فى لله واحب فى الله و ابغض فى الله فقد استكمل الايمان؛(۴۳۱)
هر كس عطاى او براى خدا، منعش براى خدا، و دوستى اش براى خدا، و دشمنى اش همه براى خدا باشد، چنين كس ايمانش به مرتبه كمال رسيده است.(۴۳۲)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الايمان شجره اصلها اليقين و فرعها التقى و نورها الحياء و ثمرها السخاء؛(۴۳۳)
ايمان به خدا در مثل درختى است كه ساقه آن يقين است و شاخه اش تقوى و شكوفه اش حياء و ميوه اش سخاوت است.(۴۳۴)
علىعليهالسلام فرمود: يبغى لمن عرف الله ان يتوكل عليه؛(۴۳۵)
هر كه خدا را شناخت سزاوار است كه تنها بر او توكل كند.(۴۳۶)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
لا ايمان لمن لا امانه له؛(۴۳۷)
هر كه امانت نداشت ايمان ندارد.
شرح
هر كه ايمان به خدا دارد در امانت خيانت نمى كند؛ زيرا سبب آن كه كسى به مال و عرض و ناموس و ودايع و اسرار مردم كه مزد او امانت است خيانت مى كند، طمع و حرص اوست به مال و آمال و اغراض شهوانى و ايمان حقيقى به خدا كه در شخص وجود داشت او را به نور معرفت و ايمان از صفت پست طمع و حرص دنيا و شهوات نفس خبيث منزه گرداند و بالنتيجه از پليدى و پستى خلق رذيله خيانت حفظ شود پس آن كه امانت ندارد يا بى ايمان يا ضعيف الايمان است.(۴۳۸)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: من دلائل الايمان الوفاء بالعهد؛(۴۳۹)
يكى از دلايل ايمان و علايم مؤمنان حقيقى وفاى به عهد كردن است.(۴۴۰)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: الصبر ثمره الايمان؛(۴۴۱)
صبر در امور ثمره ايمان است.
شرح صبر بر سه قسم است:
يكى صبر در معصيت كه انسان چون به معصيتى نفس او را دعوت كند به صبر و شكيبايى از لذت آن معصيت بگذرد و دامن صبر و حلم را در مقابل آن لذت فانى موقت از دست ندهد.
دوم صبر بر عبادت مه انسان در نماز و طاعت عجول نباشد و بشتاب در نماز اركان عبادت و حضور قلب را خراب نكند، بلكه با صبر و طماءنينه خاطر و حضور قلب و توجه كامل و شرايط و مستحبات هر چه تواند به جاى آورد.
سوم صبر بر بلا كه هرگاه مصيبتى از قبيل درد و رنج و فقر و مرگ و اهانت و حبس و آزار دشمن و ساير بليات و حوادث ناگوار بر انسان پيش آيد با صبر جميل يعنى صبر بى شكايت به خلق و بدون اعتراض قلبى بر خدا و عدم جزع و فزع از درد و غم و اندوه، در آن بال صبر كند و اگر ايمان را به درختى تشبيه كنيم ثمره و ميوه آن درخت اين انواع صبر است و مؤمن هميشه داراى صبر و شكيبايى در تمام مراحل خواهد بود؛ چون مى داند كه هر حادثه به فرمان خداست.
انديشه و اندوه و غم رنج و تعب درد و الم
هر يك نهد در دل قدم با حكم و فرمان مى رسد(۴۴۲)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: المومن من اذا نظر اعتبر، و اذا سكت تفكر، و اذا تكلم ذكر، و اذا اعطى شكر، و اذا ابتلى صبر؛(۴۴۳)
مؤمن هرگاه به چيزى نظر كند به نظر عبرت مى نگرد، و اگر سكوت كند در عظمت و حكمت خدا فكر مى كند و هرگاه سخنى گويد به ذكر خدا زبان گشايد، و هرگاه خدا به او چيزى عطا كند شكر مى كند و اگر مبتلا به بليه اى شود صبر در بلا كند.(۴۴۴)
ب: احسان
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
من احسن الى رعيته نشر الله عليه جناح رحمه و ادخله فى مغفرته(۴۴۵)
ترجمه
هر كه بر قومى سرورى يابد و با رعيتش احسان كند، خدا، پر و بال رحمتش را بر او گشايد و از هر چه كرده بر او ببخشايد.
شرح
اين بيان حضرت شامل سلاطين عالم و امراء و حكام بلاد و كدخداى دهكده حتى رئيس خانواده و پدر نسبت به زن و فرزند و نوكر و كلفت عموم را شامل است كه در حديث ديگر فرمود: كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيه؛ همه بالنسبه پيشوا هستند و همه شما در قيامت از حقوق زيردستان و رعيت سوال خواهيد شد كه آيا با آنها به عدل و احسان رفتار كرديد يا نه، آيا سياست شما تضمين سعادت و آسايش رعيت كرد يا نه، آيا با حسن سيرت و تدبير منزل آسايش زن و فرزند را رعايت كرديد.
پس در آخرت چنين مسئوليتى داريد، در دنيا سعى كنيد تا جواب مثبت براى سلطان حقيقت داشته باشيد و مورد لطف و رحمت حضرت احديت شويد. عز سلطانه.(۴۴۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: ابذل معروفك للناس كافه فان فضيله (فعل) المعروف لا يعدلها عندالله سبحانه شى ء
ترجمه
احسان خود را به امام مردم مبذول دار كه هيچ كار شرف و فضيلتش نزد خدا برابر احسان به خلق نيست.
شرح از هرگونه احسانى كه بتوانى به هر كه باشد مضايقه مكن، احسان به مال احسان به زبان، احسان به قلم، به قدرت و توانايى و رفع ظلم و دادخواهى مظلوم، احسان علمى كه: بهترين احسان است به تعلم جاهلان و هدايت گمراهان و به همه كس احسان و خير خود را تعميم ده و متصف به صفت رحمان الهى باش. از دشمن و دوست احسان را دريغ مدار؛ زيرا هيچ كار نزد خدا و براى جلب عنايت و مغفرت و احسان حق بالاتر از احسان به خلق نيست كه خدا احسان كنندگان را دوست مى دارد و در دوستى خدا هرگونه خير و سعادت براى بنده مهياست. وفقنا الله تعالى.(۴۴۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الكريم يعفو مع القدره و يعدل مع الامره، و يكف اسائته و يبذل احسانه؛(۴۴۸)
ترجمه
بزرگوار مردم با وجود قدرت بر انتقام بدكاران عفو مى كنند، و در دوران رياست و امارت به عدل و داد مى پردازند، و آزار به خلق نمى كنند، و از هر نيكى و احسان كه مى توانند از مال و جاه و قلم و قدم و غيره، از هيچ كس دريغ ندارند.(۴۴۹)
لا فضيله اعلى من الاحسان؛(۴۵۰) فضيلت و شرافتى براى انسان بالاتر از احسان به خلق نيست.
در كلمه ديگر فرمايد: به داد مظلومان رسيدن و رفع ظلم ظالمى را از سر مظلومى كردن، از بهترين احسانهاست.(۴۵۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من احسن الى الناس حسنت عواقبه و سهلت له طوقه؛(۴۵۲)
هر كه به خلق احسان كند، عاقبت امورش نيكو شود و راههاى صعب و مشكل امور بر او آسان گردد؛ يعنى كسى كه كارش احسان و خير خواهى و خدمت به خلق است، خدا مشكلات عالم را بر او آسان كند، با مشكلات عواقب امور را كه عقبات برزخ و قيامت است بر او آسان سازد.(۴۵۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
المروه صدق اللسان و بذل الاحسان؛ جوانمردى و فتوت، راستگويى و احسان به خلق است.
شرح
راستگويى صفت مردان پاك با فتوت است و سخاوت و احسان و خيرخواهى به خلق يك صفت ديگر انسان است و لازمه صفت اول كه صدق و صراحت لهجه است، صفا و وفا و درستى عمل و لازمه صفت دوم شجاعت و قوت نفس و همت بلند است.(۴۵۴)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: افضل الايمان الاحسان؛(۴۵۵)
نيكوترين اعمال ايمان احسان است.
در كلمه ديگر فرمود: اتباع الاحسان بالاحسان من كمال الجود؛
از پى احسان، احسان ديگر كردن مرتبه كامل احسان است.
يعنى به كسى كه احسان كرديد باز هم مكرر اعاده احسان كنيد و احسان اول شما را مانع از احسان دوم و سوم و پى در پى نشود تا به مرتبه كمال احسان كه لازمه محبت كامل خداست نائل شويد مقام احسان نزد عارفان توجه كامل به خداست.(۴۵۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
افضل الشرف كف الاذى الاحسان؛(۴۵۷) بهترين شرافت انسان، ترك اذيت و آزار و بذل احسان به خلق است.
حضرتعليهالسلام اول ترك ظلم و آزار به خلق را موجب شرافت، دوم نيكى و احسان را سبب عزت شمرد و در كلمه ديگر فرمود: خير الناس من كافى على القبيح بالجميل؛ بهترين مردم آنكس است كه در مقابل بدى كه با او كنند نيكى كند. ادفع بالتى هى احسن السيئه(۴۵۸)
ج: فضايل اخلاقى
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لا عيش اهلنا من حسن الخلق؛ هيچ زندگانى و عيشى گواراتر از حسن اخلاق نيست.
شرح
آن كس را كه خلق نيكوست، شهوت و غضبش به فرمان عقل است و عقل عاقبت انديش است و سلامت و عافيت و صحت جسم و جان را در كارها منظور مى دارد و كارى كه نارواست در دنيا يا در آخرت موجب ناراحتى انسان است از او صادر نمى شود.
در اثر حسن خلق شخص هميشه با عيش خوش و دلى شاد بى مزاحمت و بدون غم و اندوه زندگانى را به سر مى برد. در خانه خوش موجب نشاط اهل منزل است و همسايگان و در محيط موجب محبوبيت نزد عموم و بالنتيجه موجب رضاى خدا و خلق است.
پس در دو عالم صاحب اخلاق نيكو خوش ترين زندگانى را خواهر داشت و در كلمه ديگر مقابل آن را فرمود: سوء الخلق نكد العيش و عذاب النفس؛ خلق بد، مايه عيش ناخوش و زندگى پر غم و اندوه و رنج است.
و در كلمه ديگر فرمود:
من ساء خلقه ضاق رزقه؛ شخص بدخلق تنگ روزى است.، و رزق روحش كه علم است نيز كن است.(۴۵۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من عمل بالامانه فقد اكمل الديانه؛ هر كه با امانت است، دينش كامل است.
شرح حفظ امانت و پاكدامنى از عذر و خيانت، دليل كمال ديانت است؛ زيرا آن كس به نسبت به خدا و عالم قيامت و دار مجازات و حساب و كتاب ايمان دارد، محققا به مال و ناموس و جان و حساب مردم امانت نگاه دارد و هرگز به ظلم و عصيان خصوص ظلم به خلق و حق الناس آلوده دامان نگردد؛ چون از روز حساب و كيفر خدا مى ترسد و چنين كس در مراتب دين به مرتبه كمال رسيده است.
پس هر كه را وصف امانت است، كمال ديانت است و اين صفت از صفات ستوده بسيار مهم انسان است.(۴۶۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: احسن الصدق الوفاء بالعهد؛ بهترين صدق و راستى آن است كه انسان به عهد و پيمان خود وفا كند.
شرح
صدق اينجا مراد راستى و درستى در قول و فعل است كه مقام صادقان و اهل ايمان است كه عهد خود را حفظ كنند. حضرت فرمود: بهترين صدق و راستى و اهم مراتب درستى وفاى به عهد و عمل به وعده است كه تمام فتوت و مردانگى در اين صفت وفادارى است. هر كس داراى صفت وفاست با خدا و خلق محققا امانت و صدق كلام و صراحت لهجه و شجاعت و جوانمردى و ساير اوصاف نيكو را نيز داراست و هر كه وفادار نيست، ساير صفات نيكو را نيز فاقد است؛ لذا در قرآن حفظ عهد و امانت را از صفات كامل ايمان شمرده است. والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون(۴۶۱) ديگر از صفات اهل ايمان آن است كه آنها رعايت امانت و عهد و قول خود را مى كنند.(۴۶۲)
علىعليهالسلام فرمود: حسن الخلق راءس كل بر؛ حسن اخلاق سرآمد تمام نيكوييهاست.
شرح
آن كس را كه اخلاق نيكوست، بهترين و كامل ترين نعمت را خدا به او عطا كرده است؛ زيرا در اثر خلق خوش انسان هم در عالم طبيعت آلامى نمى بيند و خوش زندگانى مى كند و هم در جهان ابد به واسطه خلق بد بر خود عذاب و عقابى مهيا نكرده؛ زيرا لازمه خلق نيك بى آزارى به خلق و عدم ظلم و ستم به مردم است المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه پس در آخرت نيز سعادتمند و شاد و خوش خواهد بود، پس سر آمد صفات نيكو حسن اخلاق است كه رسول اكرمصلىاللهعليهوآله فرمود: بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ مرا خداى متعال براى تكميل اخلاق نيكو به سوى خلق فرستاد.(۴۶۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
افضل الناس انفعتم للناس؛ نيكوترين مردم آن كس است كه نفعش به خلق بيشتر است.
و در كلمه ديگر فرمود: هر كه نيت خير به خلق دارد، خدا رزقش را زياد گرداند و هر كه به اهل و عيال خود خير و نيك رفتار باشد، عمر طولانى يابد و هر كه به بندگان خدا به جاى خير و احسان ظلم و عداوت كند، علاوه بر خلق، خدا هم او را دشمن دارد و هر كه احسان كند، خدا او را دوست دارد.
ان الله يحب المحسنين؛ خدا كسانى را كه به مردم احسان مى كنند، محققا دوست مى دارد.(۴۶۴)
جناب سيد رضى (رضوان الله عليه) در اواخر نهج البلاغه از حضرت آدم اولياء اميرالمؤمنين علىعليهالسلام نقل كرده است كه: قالعليهالسلام من صبر صبرالاحرار و الا سلا سلو الاغمار.
و نيز نقل كرده است كه: انهعليهالسلام قال للاشعث بن قيس معزيا: ان صبرت صبر الاكارم و الاسلوب سلوالبهائم.
مقصود اين كه اندوه خواه با بردبارى و خواه با بى تابى روزى سپرى خواهد شد، اگر چون آزادگان و بزرگان شكيبايى پيشه كرده اى چه بهتر، و گرنه اندوه آنچنان كه از گولان و چهارپايان سپرى مى شود، به سر آيد.(۴۶۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لن تتصل بالخالق حتى تنقطع عن الخلق؛(۴۶۶) تا از خلق منقطع نشوى، به خدا واصل نخواهى شد.
شرح
يعنى در مقام علم تا خدا را منزه از اوصاف و اطوار خلق نشناسى و او را برتر از حدود ماهيت ندانى و بالاتر از حد توصيف و تصور نپندارى، به معرفت او نرسيده اى و در مقام عمل هرگاه از كليه خلق چشم بپوشى و جز خدا به هيچ كس توجه نكنى نه در عبادت نه در حاجت و همه عالم را در مقابل خدا از نظر بيندازى، آنگاه خدا را واقعا شناخته اى. عظم الخالق فى انفسهم فصغر مادونه فى اعينهم؛ آن كس كه خدا را شناخت، از عظمت خدا هر چه غير خداست همه در نظرش كوچك و ناچيز است و در نتيجه منقطع از خلق شود تا به خالق راه يابد.(۴۶۷)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: لقد رقعت مدرعتى هذه، حتى استييت من راقعها يعنى آنقدر زره خود را پينه زدم كه از پينه دوز خجالت مى كشم.، پس وقتى از لباس زيبا به همين قانع شد، و بر آنچه كه ستر عورتش كند و در آن نماز درست باشد اختصار كند، به مرگ سبز مرده است؛ زيرا زندگى اش به قناعت سبز شده و روى وى با شادابى زيبايى ذاتى كه به آن حيات پيدا كرد شاداب شد و از تجمل عارضى بى نياز گرديد.(۴۶۸)
حضرت اميرعليهالسلام روزى در مسجد نماز مى گزاردند، يكى از صحابه كه بسيار بلند بالا بود درآمد به مطايبه نعلين حضرت را برداشته بر طاق بلند گذاشت در پاى ستونى به نماز مشغول شد، چون به تشهد نشست، حضرت امير ستون مسجد را برداشته دامن جبه او را به زير ستون نهاد و دست مبارك را دراز كرده نعلين خود را برداشت و قصد رفتن كرد، آن مرد از نماز فارغ شده اضطراب كرد و التماس نمود تا آن حضرت او را خلاص كرد.(۴۶۹)
ابن ابى الحديد، در جايى از شرحش مى گويد:
و اميرالمؤمنين شجاع ترين مردم و آماده ترين آنها براى كشتن (كفار) و زاهدترين و بى اعتناترين آنها نسبت به دنيا و علاقه مندترين آنها نسبت به وعظ و تذكر به ايام الله و مانند آن بود و از هه بيشتر در عبادت و طاعت، كوشا، و در رفتار و تعامل با مردم مؤدب بود.
ولى با اين حال، اخلاقش از همه لطيف تر و رويش از همه گشاده تر و از هر كسى بشاش تر و خوش روتر بود. آن بزرگوار، از همه مردم به داشتن اخلاقى كه موجب دورى مردم شود و تنفرى را برانگيزيد و نيز تندى و خشونتى كه خاطر كسى را مكدر سازد و يا قلبى را برنجاند، دورتر بود، تا آن جا كه دشمنان، چون در او نيافتند، بر شوخى و مزاح او خرده گرفتند و بر آن تكيه نمودند. و تلك شكاه طاهره عنك عارها.(۴۷۰)
فاضل شارح، ابن ابى الحديد معتزلى در سجاحت اخلاق امامعليهالسلام مى گويد:
و امام از نظر سجاحت اخلاق و گشاده رويى و خوشرويى، او ضرب المثل بود؛ تا آن جا كه دشمنانش، اين را بر او عيب گرفته، عمرو بن عاص به شاميان مى گويد: او اهل شوخى و مزاح است! و علىعليهالسلام درباره عمرو بن عاص مى فرمايد:
عجيب از پسر نابغه! كه مردم شام را به اشتباه مى اندازد كه من اهل شوخى بسيار مى باشم و مردى شوخ طبعم كه مردم را به شوخى سرگرم مى كنم؛ ولى عمرو بن عاص اين سخن را از عمر آموخته است؛ زمانى كه تصميم گرفت خود را به خلافت برساند و به من گفت: خدا پدرت را جزاى خير دهد! اگر مزاح در تو نبود تو براى خلافت شايسته تر بودى! جز آن كه عمر به اين مقدار بسنده كرد؛ ليكن عمرو بر آن افزود و آن را زشت جلوه نمود.(۴۷۱)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: الاخلاص عباده المقربين(۴۷۲)
اخلاص در عمل، عبادت بندگان مقرب خداست.(۴۷۳)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
حسن خلق و اخلاق پسنديده موجب محبت خدا و خلق و منشاء مروت و فتوت و مردانگى است.
شرح
هر كه با خلق خدا اعم از خانواده خود زن و فرزندان و خويشان و رفيقان و همسايگان خلق نيكو دارد و به اخلاق خوش معاشرت كند، همه او را دوست مى دارند و نزد هر كس محبوب و محترم است و بالنتيجه در دنيا رزق وسيع و در آخرت مقام رفيع خواهد يافت، و بايد اين نكته را بدانيم كه خلق نيكو نه تنها زبان خوش است،
بلكه اتصاف روح پاك به محبت و سيرت انصاف و مروت و عدل و امانت است و وفاى به عهد و صدق و صفا و يكرنگى است و علمى و حلم و معرفت و احسان به خلق است.(۴۷۴)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
من شرف الاعراق حسن الاخلاق
حسن اخلاق كاشف از شرافت و اصلت انسان است.
شرح
كسى كه داراى حسن اخلاق است و به ملكه حكمت و سخاوت و عدالت و شجاعت و علو همت و غيره آراسته را شرافت ذاتى و عظمت روحى است و از خاندان اصالت و نجابت است؛ و به عكس آن كس كه اخلاقش زشت است، دليل بدگوهرى و بى اصالتى است و اغلب از خاندانى پست همت و حقيرالنفس و بى شرافت و نجابت است.(۴۷۵)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
السخاء يمحص الذنوب و يجلب محبه القلوب(۴۷۶)
صفت سخاوت انسان را از گناهان پاك مى سازد و محبوب قلوب خلق مى گرداند.(۴۷۷)
د: محاسن و معايب زبان
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
مروه الرجل صدق لسانه؛ جوانمردى و فتوت مرد، راست گويى و صراحت لهجه است.
شرح صفت راستگويى در نفوس با شهامت و شجاعت همت است و لازمه آن وصف صفا و حقيقت و جوانمردى است و به عكس دروغگويى صفت منافقان دو رنگ دون همى خائن و ضعيف النفس است.(۴۷۸)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
من عذب لسانه كثر اعوانه؛(۴۷۹)
هر كه با خلق خوش زبان باشد يارانش بسيار باشند.(۴۸۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لايسونك ما يقول الناس فيك فانه ان كان كما يقولون كان دنيا عجلت عقوبته، و ان كان على خلاف ما قالوا كانت حسنه لم تعملها؛(۴۸۱)
از بدگوئى و عيب جويى خلق، دل شكسته و آزرده خاطر مباش كه اگر راست ميگويند، آن بدگويى كيفر عمل تست كه در دنيا به تو رسيده و ديگر در عقبى عقاب ندارد و اگر دروغ مى گويند آن بد گويى حسنه و ثوابى شود در نامه عملت كه تو عملى نكرده بدان ثواب رسيده اى. خلاصه انسان بايد روحش قوى باشد و تحت تاءثير سخن بدگويان قرار نگيرد و از آن چه مى گويند متاءثرنشود و حس غضب و كينه بر او حكومت نكند، بلكه با فكر و عقل چنين قضاوت كند كه علىعليهالسلام فرمود: تا عيب جويى خلق بر هر وجه به خير او باشد.(۴۸۲)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
ينبغى ان يكون فعل الرجل احسن من قوله و لا يكون قوله احسن من فعله؛(۴۸۳)
سزاوار است كه مرد فعلش بهتر از قولش باشد نه مانند اهل دنيا و دنياپرستان قولش بهتر از فعل او.(۴۸۴)
نصرين مزاحم مى گويد كه: جناب اميرالمؤمنينعليهالسلام كه داشت صف آرايى مى كرد، ديد يكى از سربازانش دشنام مى دهد، بدگويى مى كند، به او فرمود: به كى فحش مى دهى بد مى گويى؟
گفت: به معاويه و به سربازانش.
ايشان فرمود: چرا فحش مى دهى به اينها؟
عرض كرد: مگر اينها باطل نيستند؟
فرمود: مگر فحش دادن حق است؟ بلى! اگر اينها باطلند، فحش دادن هم باطل است. به فحش دادن كه نمى شود مردم را به راه آورد حق نداريد كه فحاشى كنيد؛ بدگويى كنيد.(۴۸۵)
اميرعليهالسلام داخل بازار شد و گذارش به مردى كه رويش به سوى امام نبود افتاد كه مى گفت: نه قسم به آن كسى كه به هفت آسمان در حجاب است!
امام دست بر پشت او زد و فرمود: چه كسى به هفت آسمان در حجاب است؟
گفت: يا اميرالمؤمنين! خدا.
امام فرمود: به خطا رفتى، حجابى در ميان خداى عز و جل و خلق او نيست؛ زيرا كه او را خلق است، هر كجا كه خلق هست.
گفت: يا اميرالمؤمنين! كفاره اين كه گفتم چيست؟
امام فرمود: كفاره اش اين است كه بدان هر جا هستى خدا به او است.
گفت: مسكينان را اطعام كنم؟
فرمود: نه تو به جز پروردگارت سوگند خورده اى.(۴۸۶)
حديثى از اميرالمؤمنينعليهالسلام هست كه امام علىعليهالسلام در يكى از كوچه هاى كوفه در حين عبور، جوانى را ديد كه سرگرم خواندن تصنيف هاى هرزه است. آقا به آن جوان فرمود: اى جوان! تو دارى كتاب وجود خودت را به چه چيزهايى پر مى كنى؟
تصنيفهاى هرزه براى چه بايد در دفتر وجود تو منقوش و مكتوب باشد؟
اين فرمايش اميرالمؤمنينعليهالسلام را در دفتر دل بنگاريد كه خيلى با ارزش است.(۴۸۷)
مردى نزد اميرالمؤمنينعليهالسلام آمد و بدان حضرت عرض كرد كه: بلال با فلانى مناظره مى كند و الفاظ وى ملحون است و آن كس عبادتش معرب و صحيح است به بلال مى خندد.
امام فرمودند: بنده خدا! اعراب و تقويم كلام براى تقويم و تهذيب اعمال است، آن كس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب كلامش سودى ندهد، و بلال را كه به درستى آراسته است لحن الفاظش زيانى نرساند.
آرى! با الفاظ بازى كرد و عبارت پردازى كردن حرفى است و دل آگاه و سوز و گداز داشتن و با حسن مطلق به سر بردن امرى ديگر است. و چه بسا ارباب مقال و سرگرم به قبل و قال و انباشته از اصطلاحات كه دل مرده افسرده دارند، همانطور كه در دفتر دل ثبت است:(۴۸۸)
گمانت اين كه به خرج عبارت |
به كر و فر و ايماء و اشارت |
|
سوار رفرفستى و براقى |
ورم كردى و پندارى كه چاقى |
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
من تتبع عورات الناس كشف الله عورته؛
هر كس در پى عيب جويى مردم بر آيد، خدا پرده از روى عيب و گناهش بردارد و او را رسوا كند.(۴۸۹)
ه: عدالت در گفتار و رفتار حضرت وصى
حضرت رسولصلىاللهعليهوآله در حق علىعليهالسلام فرمود: بهترين شما در قضاوت، على است. و مى دانيم كه قضاوت به جميع علوم نيازمند است.(۴۹۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
العدل راءس الايمان و جماع الاحسان؛(۴۹۱) عدالت با خلق اصل ايمان و اساس دين است.
و شامل انواع احسان به خلق است. عدل انسان با زيردستان و با هر كس كه به فرمان اوست احسان عام و نيكى جامع است و در حقيقت احسانى كه شامل جميع مردم است و از جميع جهات احسان است، همان عدالت است. ساير احسانها، احسانهاى جزيى است، مانند عدل سعه و كليت نتواند داشت و احسان به عموم نيست.(۴۹۲)
حضرت وصىعليهالسلام در آن خطبه حديد محماه نهج البلاغه مى فرمود كه: سوگند به خدا، اگر هفت اقليم را به على بدهند كه پوست جوى را از دهن مورى به در آورم، چنين كارى نخواهم كرد.(۴۹۳) با خلق خدا مهربان است، دلسوز است، خواهان سعادت مردم است، شما در مواقع حساس تاريخ، سيره انسانهاى كامل را ببينيد؛ مثلا از جناب وصىعليهالسلام نصر بن مزاحم منقرى كوفى، در كتاب صفين نقل مى كند، (كتاب صفين نصر بن مزاحم خيلى ارزشمند است. اولين كتاب صفينى است كه در صدر اسلام نوشته شده، به طورى كه ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه مى گويد: بعد از نصر بن مزاحم، هر كسى كه كتاب در صفين نوشت، عيال صفين ايشان است) وقتى در جنگ صفين، معاويه آب را به روى امام و لشكريانش بستند، شريعه را بستند، كه اصحاب حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام را از تشنگى از پا در آوردند. فرياد اصحاب امام بلند شد كه حيوانات ما تشنه اند، خودمان تشنه ايم.
فرمودند كه: چرا آب نميدهيد به اينها؟
عرض كردند كه: شريعه را به روى ما بستند.
آقا فرمود كه: برويد شريعه را بگشاييد.
آنها رفتند و نبردى كردند خيلى سنگين، شكست دادند و آب را فتح كردند و حيوانات را آب دادند و آب آوردند و شريعه را گرفتند.
حضرت ديدند خيلى از سربازانشان نيامدند، از آنها خبر گرفتند، عرض كردند كه: اينها را آن جا موكل شريعه قرار داديم كه همان طور كه معاويه و سربازانش آب را به روى ما بستند، حالا كه ما آب را فتح كرديم، ما هم تلافى كنيم و شريعه را به رويشان ببنديم.
آقا فرمود: برگرديد به آنها بگوييد: هر چه زودتر شريعه را به حال خود بگذارند كه الناس فيها شرع واحد. معاويه بد كرده، ما بد نكنيم، حق نداريم كه آب را به روى مردم ببنديم، اين سيره يك انسان كامل است كه با دشمن اين طور رفتار مى كند.
افضل المعروف اغاثه الملهوف(۴۹۴)
بهترين احسان به داد مظلوم رسيدن است.(۴۹۵)
علىعليهالسلام در چه مقام شامخى قرار گرفته است، اين انسان است و انسان ساز، به ما مى فرمايد: به سوى من بياييد و به خوى من در آييد كه ميزان قسط منم منطق صدق منم، معيار حق منم، مكيال عدل منم، انسان يعنى خاتمصلىاللهعليهوآله ، انسان على، انسان يعنى امام صادق و امام باقرعليهالسلام ، انسان يعنى كسانى كه در مسير آنها و در خط آنها هستند.(۴۹۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: التوحيد ان لا تتوهمه، والعدل ان لا تتهمه؛(۴۹۷)
توحيد آن است كه خدا را در وهم و انديشه نياورى و عدل آن كه خدا را به ظلم و كار قبيح متهم نگردانى.
شرح
يعنى موحد حقيقى كه خدا را به يگانگى و يكتايى شناخته، مى داند كه خدا به فكر و عقل و وهم و انديشه خلق نمى گنجد و برتر از حد ادراك جميع خلايق است، حتى ملائل و انبياء و اولياء. پس موحد ميداند كه هر چه در وهم و خيال در آيد مخلوق است، چنان كه امام صادقعليهالسلام فرمود: كل ما مير تموه باوهامكم فى ادق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم الخ.
هر چه در وهم و انديشه آيد مخلوق است.
در كلمه ديگر حضرت فرمود: لا تقدر عظمه الله على قدر عقلك؛ عظمت خدا را به قدر عقل خود قياس مكن كه او بزرگ تر از حد وصف عقل و ادراك است.
دعاى رسول اكرمصلىاللهعليهوآله است: يا من لا يعلم و لايدرى ما هو الا هو و عدل خدا آن كه هر چه فعل خداست همه را عدل و احسان و لطف و رحمت به خلق دانى و ابدا ظلم به حق نسبت ندهى و ابدا چون جبريان در مسبب ازلى جور به خلايق نپندارى، بلكه بدانى فعل الهى همه عدل و عشق و لطف و رحمت است.(۴۹۸)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: احسن الملوك حالا من حسن عيش الناس فى عيشه و عم رعيته بعدله؛(۴۹۹)
بهترين سلاطين در عالم دنيا و آخرت آن سلطان است كه در روزگار او مردم خوش زندگانى كنند و عدلش به تمام رعيت شامل باشد.(۵۰۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: ما حصن الدول مثل العدل؛(۵۰۱) هيچ صفتى دولت ها را مانند صفت عدل بر رعيت از حوادث عالم حفظ نتواند كرد.
شرح
عدالت يگانه وسيله حفظ دول است، چنان كه ظلم، يگانه موجب انحطاط ملل كه در كلمه ديگر فرمود: ظلم المرء يوبقه و يصرعه؛ ظلم انسان، موجب هلاك و سقوط اوست. و در كلمه ديگر فرمود: العدل قوام البريه؛ عدالت نگهبان خلق است. به شرح نيازمند نيست.(۵۰۲)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: للحق دوله وللباطل جوله؛(۵۰۳)
حق را دولت باقى و پايدار است و باطل را جولانى بيش نيست و زور نابود شود.(۵۰۴)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من يكتسب مالا من غير حله يصرفه فى غير حقه؛(۵۰۵)
هر كس مالى را از غير راه حق و حلال به دست آورد، به مصرف ناحق صرف خواهد كرد.(۵۰۶)
علىعليهالسلام ، در چه مقام شامخى قرار گرفته است، اين انسان است و انسان ساز، به ما مى فرمايد:
به سوى من بياييد و به خوى من در آييد كه ميزان قسط منم، منطق صدق منم، معيار حق منم، مكيال عدل منم.
انسان، يعنى خاتمصلىاللهعليهوآله ، انسان يعنى على، انسان، يعنى امام صادق و امام باقرعليهالسلام ، انسان يعنى كسانى كه در مسير آنها و در خط آنها هستند.(۵۰۷)
خداوند تعالى فرمود: و تعيها اذن و اعيه اكثر مفسران بر آن رفته اند كه مقصود، در اين آيه شريفه، على است.
ديگر آن كه علىعليهالسلام عمر را سنگسار نمودن زنى كه پس از مدت شش ماه باردارى بچه اش به دنيا آمده بود، نهى كرد و او در حق علىعليهالسلام گفت: اگر على نبود عمر هلاك مى شد!(۵۰۸)
عمر دستور داد زنى را كه مدت باردارى اش شش ماه بوده است (و فرزند از او به دنيا آمد) ، رحم كنند؛ اميرالمؤمنين بدو فرمود: از كتاب خداى تعالى، عليه (حكم) تو دليل مى آورم؛ در آن جا كه مى فرمايد:
و حمله وفصاله ثلثون شهرا(۵۰۹)
و نيز مى فرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعه(۵۱۰) بنابراين، هنگامى كه زن دو سال تمام كودكش را شير دهد و حمل و فصالش نيز سى ماه حمل او شش ماه خواهد بود.
عمر چون اين استدلال را شنيد زن را رها كرد. اين حكم چنان ثابت گشت كه از آن به بعد، صحابه و تابعين بدان عمل نمودند و تا به امروز هم چنان باقى و معتبر است.(۵۱۱)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
ثلاث من كن فيه فقد اكمل الايمان: العدل فى الغضب و الرضا، والاقتصاد فى الفقر والغنى واعندال الخوف و الرجا؛
سه وصف در انسان دليل كمال ايمان است: يكى آنكه با دشمن و دوست غضب و خوشنودى او را از عدالت بيرون نبود، ديگر در حال فقر و غنا اقتصاد و ميانه روى را رعايت كند؛ ديگر از خدا خوف اميدوارى اش، معتدل و مساوى باشد.(۵۱۲)
يكى از خطبه هاى نهج البلاغه آن خطبه اى است كه در آن داستان حديد محماه است، خطبه دويست و بيست و دو نهج است اين خطبه شريف يك رشته كلمات امير كلامعليهالسلام در غايت ارتباط و انسجام در پيرامون يك موضوع است.
فرمود: سوگند به خدا، اگر در حال بيدارى بر خار سعدان شب به روز آورم، و در حال دست و گردن بسته در غل ها كشيده شوم، نزد من دوست تر است از اينكه خدا و پيامبرش را در روز رستاخيز بنگرم در حالى كه به بنده اى ستمكار و كالايى را به زور ستاننده باشم. چگونه ستم كنم احدى را براى نفسى كه، شتابان به سوى پوسيدن و كهنه شدن، باز گشت مى كند و مدت حلول آن در خاك دراز است.
سوگند به خدا، عقيل (عقيل برادر آن جناب بود) را ديدم كه بى چيز بوده است، تا آنكه از من يك من از گندم درخواست كرده است. و كودكانش را ديدم از تهيدستى رخسارشان نيلگون بود. چند باز به نزد من آمد و همان گفتار را تكرار و تاءكيد مى نمود.
به سوى او گوش فرا داشتم، گمان برد كه من دينم را به او مى فروشم، و راه خودم را ترك مى گويم، و در پى وى مى روم.
پس پاره آهنى را گرم كردم و او را به بدنش نزديك گردانيدم، تا بدان عبرت گيرد. پس چون شتر گر گرفته از رنج آن ناله بر آورد، و نزديك بود كه از آن پاره آهن بسوزد، بدو گفتن: اى عقيل! اى عقيل! زنان گم كرده فرزند تو را كم بينند، آيا از پاره آهنى كه انسانى آن را براى بازى خود گرم كرده است ناله مى كنى، و مرا به آتشى كه خداوند جبار براى خشم خود برافروخته مى كشانى؟ آيا تو از رنج اين آهن سوزان ناله مى كنى، و من از زبانه آتش جبار ناله نكنم؟
شگفت تر از امر عقيل اين كه كسى در شب، با پيچيده اى در ظرفش به سرشته اى هديه و حلوايى، نزد ما آمد؛ كه ناخوش داشتن آنرا چنانكه گويى با آب دهن مار يا قى كرده مار سرشته بود. بدو گفتن: اين صله است يا زكات يا صدقه است؟ پس آن بر ما اهل بيت حرام شده است؟
گفت: نه اين است و نه آن، هديه اى است.
گفتم: چشم مادران برايت گريان باد! آيا از دين خدا نزدم آمدى تا مرا فريب دهى؟ آيا خبط دماغ گرفته اى، يا ديوانه اى جن زده اى، يا بيهوده مى گويى؟ سوگند به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه كه در زير افلاك آنهاست به من دهند تا خدا را درباره مورى عصيان ورزم كه پوست دانه جوى را از او بربايم اين كار را نمى كنم. و هر آينه، دنياى شما در نزد من از برگى در دهان ملخى كه آنرا جويده است و خورد كرده است خوارتر است. على را با نعمتى كه فناپذيرد، و لذتى كه بقا را نشايد چه كار؟ پناه مى بريم به خدا از خواب بودن و بيهوشى عقل و از زشتى لغزش، و از او يارى مى جويم.(۵۱۳)
و:مبارزه با هواى نفس
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
نزه نفسك عن كل دنيه؛(۵۱۴) نفس ناطقه قدسيه خود را از هر كار پست و صفت دنائت دور دار تا به مقام معرفت خدا و شهود حق و لذت ابد نائل شوى.(۵۱۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: اعدا عدوك نفسك التى بين جنبيك(۵۱۶) ؛ بزرگترين دشمن تو نفس اماره تو استكه دائم حضور توست و پيوسته به دشمنى تو مى كوشد مردم مادى به اين سخنان وقعى نمى گذارند؛ چون جاهل به نفس قدسى و روح باقى خويشند.(۵۱۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
نفسك اقرب اعدائك اليك؛(۵۱۸) نزديكترين دشمنان به تو نفس توست. پس مقدم از دشمنان ديگر با نفس بايد جهاد كرد؛ چون نزديك تر از ساير دشمنان است اين سخنان در مكتب انبياء است كه مهذب روح بشوند.(۵۱۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: الشريعه رياضه النفس؛(۵۲۰)
شريعت به حقيقت رياضت نفوس است براى وصول به حد كمال و سعادت و لذات ابد.(۵۲۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
اجل الامراء من لم يكن الهوى عليه اميرا؛
بزرگ ترين فرمانداران عالم آن كس است كه محكوم فرمان هواى نفس نباشد. از شرح بى نياز است.(۵۲۲)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام به يكى از دانشمندان يهود فرمود: هر كس طباع او معتدل باشد، مزاج او صافى گردد، و هر كس مزاجش صافى باشد، اثر نفس در وى قوى گردد، و هر كس اثر نفس در او قوى گردد، به سوى آنچه كه ارتقايش دهد بالا رود، و هر كه به سوى آنچه ارتقايش دهد بالا رود، به اخلاق نفسانى متخلق گردد، و هر كس به اخلاق نفسانى متخلق گردد: موجودى انسانى شود نه حيوانى و به باب ملكى در آيد و چيزى او را از اين حالت برنگرداند.
يهودى گفت: الله اكبر! اى پسر ابوطالب! همه فلسفه را گفته اى - چيزى از فلسفه را فروگذار نكرده اى.(۵۲۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
ما ابعد الخير ممن همته بطنه و فرجه؛(۵۲۴) چه قدر دور از خير و سعادت است آن كس كه همتش تمام صرف شكم و فرج است.
شرح
چون لذات حقيقى روحانى در ترك هواى نفس و دورى از شهوات حيوانى است مگر به قدر ضرورت و به قصد نتيجه عقلى، پس هر كه تمام همتش در عمر براى لذات شكم و فرج است، اين لذات بدنى فانى او را از لذات معنوى و سعادت ابدى كه علم و معرفت و محبت خداست باز مى دارد و از لذات روحانى اخروى باقى محروم مى گرداند و به هلاكت ابد مى كشاند، لذا فرمود:
دورترين مردم از خير و سعادت آن كسانند كه تمام عمر، همتشان صرف لذات شكم و فرج شود.
در حديثى از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله كه فرمود: هلاك المرء فى ثلاث فى قبقبه و ذبذبه و لقلقه؛
هلاك انسان در سه چيز است: در لذات شكم و فرج و لقلقه زبان اوست.
گناهان زبان هم از غيبت و دروغ و استهزاء به مردم و لغوگويى و غيره در اين حديث نبوى اضافه است. اعاذنا الله منه.(۵۲۵)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
ادب نفسك بما كرهته لغير؛(۵۲۶) فرمود: نفس خود را ادب و تربيت كن از آن چه در ديگران ناپسند مى بينى.
شرح
يعنى يك راه براى تهذيب و تربيت و ادب نفس آن است كه صفات رذيله و افعال ناشايسته اى كه در مردم ببينى تو است، نفس خود را از آن صفات پاك سازى و آنچه زشت ناشايست در مردم بينى، بدان كه آن براى تو هم زشت و ناپسند است و تو در اثر حب نفس و خودخواهى بسا بر خود زشت نمى بينى.
در كلمه ديگر فرمود: استقبح من نفسك ما تستقبحه من غيرك؛ از خود قبيح شمار عملى را كه از ديگران قبيح دانى.
پس از توجه به زشتى و ناپسندى به اوصاف و اعمال ديگران كه حب نفس مانع و حجاب درك زشتى آنها نيست، قياس كار خويش برگير و مگذار حب به نفس سبب شود كه آن چه زشت است در خود زيبا تصور كنى و بر ديگران زشت و ناروا دانى. پس چون صفات رذيله و افعال قبيحه ديگران را به عقل فطرى خود بى حجاب نفس تشخيص مى دهى، قبح و زشتى آنها را براى خود بشناس و نفس را از آن پاك ساز تا ادب نفس از بى ادبان بياموزى نه آن كه چون عيبى در خالق بينى، از زشتى ها و عيوب نفس خويش غفلت كنى و به ادب و تربيت و تهذيب نفس خود نپردازى، بلكه به عيب جويى و اوصاف رذيله مهذب نگردانى، پس به جاى آن كه ما عمر را به عيب جويى ديگران صرف كنيم، بهتر كه عيب خود را دور كرده و نفس خويش را مهذب و مؤدب سازيم كه در عيب جويى مردم زيان و در رفع عيوب خود هزاران سود دنيا و آخرت است.(۵۲۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
من هوان الدنيا على الله لايعصى الا فيها؛(۵۲۸) از پستى و شومى دنيا نزد خدا همين بس است كه جز به ترك دنيا كسى به خدا و لذات آخرت نمى رسد.
شرح
چون دنيا دار عمل و امتحان است و آخرت دار نتيجه و پاداش است، لازمه عالم دنيا حركت مختلف و متنازع است بين قواى روح با قواى بدن و لذات روحانى و جسمانى و حب خدا به حب دنيا كه يكى از روح و يكى از جسم است، ابدا در دلى جمع نخواهد شد جز به ترك اعراض و شهوات دنيوى.
كسى به حب خدا و رضا و رضوان حق نرسد، لذا فرمود: از شومى دنيا و خوارى آن نزد خدا همين بس كه كسى جز به ترك دنيا و مخالفت با لذات دنيوى به ثواب بهشت و لقاى خدا و نعمت آخرت نخواهد رسيد و لذات دنيوى مانع وصول به نعم ابدى الهى است و در كلمه ديگر فرمود:
حب الدنيا راءس الفتن و راءس المحن؛ حب دنيا منشاء هر فتنه و فساد و اساس هر رنج و محنت است.(۵۲۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الا و ان الجهاد الجنه فمن جاهد نفسه ملكها و هى اكرم ثواب الله لمن عرفها؛(۵۳۰) مردم! آگاه باشيد كه جهاد با نفس كافر، ثمن و قيمت آن بهشت ابد است و هر كس با نفس جهاد كرد، مالك نفس خود شود و اين جهاد نفس نزد خدا گرامى تر از هر عمل نيكوست به شرط آن كه عالم باشد كه چگونه جهاد با نفس كند.
شرح
يعنى هر كس راه جهاد با نفس كه جهاد اكبر است از طريق عقل و دين بياموزد و نيكو با نفس به جنگ پردازد بر او فاتح شود و تمام خير و سعادت و فضل و رفعت در اين است كه انسان در اين جنگ فتح مبين است و مبداء فتوحات قلبى و اشراقات الهى است و بهشت ابد، مزد و ثمن اين فاتحيت است.
و در كلمه ديگر فرمود: خبر الجهاد النفس؛ بهترين جهاد، جهاد با نفس است. و باز فرمايد، مهر الجنه جهاد النفس؛ جهاد با نفس كابين عروس بهشتى است. رزقناالله و اياكم.(۵۳۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: افضل الناس من كظم غيظه و حلم عن قدره؛ بهترين مردم كسى است كه خشم خود را وقت غضب فرو برد و با وجود قدرت بر انتقام حلم كند.
شرح
يكى از صفات كمال كه موجب رفعت مقام انسان است در دنيا و عقبى ترك خشم و عصبانيت و تند خلقى است و حلم و عفو از هر كه در حق او بدى و آزار كند كه خدا در قرآن عظيم فرمايد: والكاظمين الغيظ و العارفين عن الناس(۵۳۲)
بزرگى در اين است كه انسان خشم و غضب را فرو برد و با وجود قدرت بر انتقام از بدى ها و آزار مردم بگذرد: الا تحبون ان يغفرالله لكم؛(۵۳۳) آيا دوست نداريد كه خدا از تقصير شما در گذرد، شما هم از بدى هاى خلق درگذريد و خشم و غضب را فرو بريد تا خدا هم از گناهان شما بگذرد.
حواريان به عيسىعليهالسلام گفتند: از همه چيز سخت تر در عالم چيست؟!
گفت: خشم خدا كه دوزخ از آن ترسان است.
گفتند: امان از خشم خدا به چيست؟
گفت: به فرو بردن خشم و غضب خود.
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: خير الناس من طهر نفسه من الشهوات(۵۳۴)
شرح
يعنى هر كس بيشتر با هواى نفس و شهوتهاى حيوانى مخالفت كند و از علم طبيعت و اشتياق به لذات پنج حس حس لامسه و ذائقه و شامه و باصره و سامعه بگذرد بهتر از ديگران است؛ زيرا ملاك بهترى و افضليت اشخاص به تهذيب روح قدسى و به تقوى و عمل و ايمان است كه فرمود: عزمن قائل: ان اكرمكم عندالله اتقاكم؛(۵۳۵) بهترين شما نزد خدا با تقواترين شما هستند.
پس بهتر از همه مردم كسى است كه نفس را از پليدى شهوات حيوانى پاك سازد و با علو همت به جانب لذات عقلى روى آورد.(۵۳۶)
نفس انسانى خواه مرد و خواه زن، همين كه از كدورات كادى به درآمد و بذرهاى معرف در آن پرورده شده است و محاسبت را تاءكيد و مراقبت را تشديد كرده است، صور ملكى و ملكوتى در آن تمثل مى يابد و با موجودات آن سويى هم دهن و هم سخن مى شود. بيانى از حضرت وصى، امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام به اين مفاد است: انسان كه از اين نشاه به در رفته اسست ازل و ابد او يكى مى شود.، اين كلام كامل عرش اختصاص به موت طبيعى ندارد، بلكه موت اختيارى را نيز شامل است. رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود:: موتو قبل ان تموتوا
پيشتر از مرگ خود اى خواجه مير
تا شوى از مرگ خود اى خواجه مير(۵۳۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
راءس الفضائل ملك الغضب و اماته الشهوه؛(۵۳۸)
سرآمد صفات فاضله آن است كه انسان مالك غضب خود شود و شهوت را بميراند.
شرح
يعنى افضل صفات آن است كه انسان مالك شهوت و غضب خود و نفس ناطقه اش حاكم بر اميال و هواى حيوانى گردد و هر جا شهوت و غضب خواست در مقابل عقل قدسى عرض اندام كند؛ اين دو قوه را به كلى در برابر اراده عقل مغلوب گرداند و غرض از جهاد اكبر همين مخالفت با شهوت و غضب است كه انسان به هر مقامى رسيد و اين دو قوه شهوت و غضب دو قوه بسيار شريفند در صورتى كه تابع عقل و اراده شرع باشند؛ چون بقاى هر نوع و كمال هر شخص تابع اين دو قوه است به شرط مذكور. چنان كه در حديث نبوى ذكر شد كه اگر انسان حاكم بر شهوت خود شود از ملك بالاتر رود. پس سرآمد فضايل انسان مالك غضب و حاكم بر شهوت شدن است و اجراى ميل اين دو قوه را تابع عقل منور و شرع مطهر داشتن وفقناالله تعالى و اياكم.(۵۳۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لايترك الناس شيئا من دينهم لاصلاح دنياهم الا فتح ما هو اضر منه؛ مردم كارى از امور دينشان را براى نفع دنياى خود ترك نمى كنند، الا آن كه درى از ضرر بيشتر به رويشان گشوده مى شود.
شرح
يعنى وقتى انسان به طمع دنياى خود به معصيت و يا ترك طاعت خدا كه امر دين است پرداخت، او نميداند از جهل مع منفعت و ضرر به نقدير خداست و از خدا بايد خير و منفعت خواست نه از ترك فرمان خدا، پس به واسطه عدم توجه به خدا و اعتماد بر سعى و كوشش خود اگر نفعى هم يافت در مقابل آن نفع درى از ضرر به مراتب بيشتر بر روى خود بگشايد تا معلوم شود كه كليه منافع و خيرات را بايد از درگاه خدا خواست به به ترك فرمان حق، و الا علك العمل آن دنيا و دين خواهد بود و اگر به عكس كار دين را مقدم بر امور دنيا داشت، هر چند زبانى در آن بود، خدا منفعتى به مراتب بيشتر از آن ضرر به او عنايت خواهد فرمود و در كلمه ديگر فرمود: هر كس به امر آخرتش اهتمام داشت، خدا امور دنيايش را كفايت و اصلاح خواهد كرد.
و در كلمه ديگر فرمود: ينبغى لمن عرف دار الفناء ان يعمل لدار البقاء؛
هر كس دنيا را به فنا و بى وفايى و ناپايدارى شناخت، سزد كه از او طمع ببرد و هر چه مى كند براى سراى آخرت كند.(۵۴۰)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الا اى مردم! نصيحت آن كس كه به شما براى خدا اندرز و پند مى دهد نيكو بشنويد و اطاعت كنيد و بدانيد كه خدا مد نگويد و دوست ندارد مگر دلهايى را كه لايق تر براى آموختن حكمت و معرفت اند و زودتر دعوت خدا را اجابت و امر او را اطاعت مى كنند و بدانيد كه بزرگ ترين جهاد با نفس اماره است.
پس آماده شويد و جدا به جهاد با نفس خود بپردازيد تا به سعادت ابد رسيد و قبل و قال را به يك سو نهيد و حرف و گفت و گو را به دور ريزيد و به كار پردازيد تا به ساحل سلامت رسيد و خدا را بسيار ياد كنيد تا به ذكر خدا غنيمت بزرگ و لذت ابد دست يابيد و اى بندگان خدا! با هم برادر ايمانى باشيد. يكدل و يكرنگ باصفا با هم زندگى كنيد تا نزد خدا در بهشت نعيم جاودانى به سعادت و فيروزى رسيد.
رزقنا الله سبحانه تعالى به حق رحمه الواسعه.
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
طوبى لمن عصى فرعون هواه و اطاع موسى تقواه او عقله؛
خوشا بر آن كس كه با فرعون هواى نفس خود مخالفت كند و موساى عقل و تقواى خود را اطاعت كند.
شرح حضرت اشاره فرموده كه هر كس را در باطن و در عالم صغير موسى و فرعونى است و اگر بخواهد مقام كمال موسوى را دريابد با فرعون نفس خود بين مخالفت كند و گرنه چون فرعون غرق درياى هلاك شود و اگر اطاعت موساى عقل و ايمان كند، كانند موسى به تحيت حضرت حق كه سلام على موسى و هرون فرمود و از مؤمنان خاصش خواند كه انهما من عبادنا المؤمنين(۵۴۱) سرافراز گردد و در آسمانهاى عوالم عقلى با موسى هم پرواز شود، پس خوشا به حال آن كه شر فرعون نفس و مطيع موساى عقل است.(۵۴۲)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود،
قلوب العباد الطاهره مواضع نظر الله سبحانه فمن طهر قلبه نظر اليه؛(۵۴۳)
دلهاى پاك بندگان خدا محل نظر و عنايت خواست، پس هر كس دل را پاك از هوا كرد، خدا به او نظر افكند.(۵۴۴)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
خير الناس من طهر نفسه من الشهوات؛(۵۴۵)
بهترين مردم كسى است كه نفس خود را از شهوات حيوانى پاك دارد.(۵۴۶)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
للمؤمنين من ثلاث ساهات فساعه يناجى فيها ربه، و ساعه يحاسب فيها نفسه و ساعه يخلى بين نفسه و ادنيا فيما يحل و يجمل؛(۵۴۷)
مؤمنان حقيقى ساعات عمرشان را بر سه قسم كنند:
يك ساعت به مناجات با خداى خود خلوت مى كنند و يك ساعت به محاسبه نفس خود مى پردازند، و يك ساعت نفس را با لذتهاى حلال نيكو وا مى گذارند.(۵۴۸)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
نزه نفسك عن دنس اللذات و تبعات الشهوات؛(۵۴۹)
نفس خود را از آلايش لذات حيوانى منزه ساز و از عاقبت بد شهوت پرستى بپرهيز.
شرح نفس ناطقه را از اعمال حيوانى كه موجب انس و ناپاكى اوست منزه ساز كه آن لذات سبب حرمان از لذات روحانى است و نيز از عاقبت زشت و رسوايى و زيان كارى شهوترانى بپرهيز و نفس قدسى را از عادات و تخيلات زشت حفظ كن.
در كله ديگر فرمود:
اصل گمراهى اطاعت از شهدت نفس، و مبدا هر سعادت مخالفت هواى نفس است.(۵۵۰)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
طوبى لمن كابد هواه وكذب مناه و رمى غرضا و احرز عوضا؛
خوشا بر حال آن كه با هواى نفس بجنگد و آمال و آرزوهاى موهوم دنيا را تكذيب كند و متاع فانى ناچيز عالم ماده را از نظر بيفكند تا در عوض لذاتى كه از قوه ادراك برتر است درنيابد.
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الاشتغال بتهذيب النفس اصلح؛
صالح ترين و بهترين كار در عالم به تهذيب نفس ناطقه پرداختن است.(۵۵۱)
در ميان ائمه اطهارعليهالسلام ، جناب اميرالمؤمنين زبان خاصى دارد، به طورى كه اگر مسى در روايات كار كشته و رحمت كشيده باشد، حتى اگر سند روايى را نگاه نكند، به متن روايت كه نگاه كند، مى فهمد كه اين زبان، زبان اميرالمؤمنين است. بنده خودم كه داشتم كافى را اعراب گذارى مى كردم وقتى مى رسيدم به گفتار اميرالمؤمنينعليهالسلام مى ديدم طورى ديگر است.
چه بسا بارها پيش آمد كه هنوز به سند روايت مراجعه نكرده، روايت را مى خوانديم، مى ديديم كه بوى گفتار اميرالمؤمنين را مى دهد، وقتى مى گشتيم و سند را نگاه مى كرديم، با تعجب مى ديديم گفتار اميرالمؤمنين است.(۵۵۲)
مرحوم آخوند ملاصدرا در شرح اصول كافى مى گويد: بارالها! توفيق فهم اين روايات را به ما محبت فرما. اين ملاصدرا است. ملاصدراها خيلى بايد افتخار كنند كه به زبان منطق وحى، به زبان اميرالمؤمنين آگاهى پيدا كنند اينها را اميرالمؤمنين ارتجالا بيان فرموده اند، در عين حال كسى نشنيده و احدى حكايت نكرده است كه كسى به اين پايه و بدين عظمت حرف بزند.(۵۵۳)
آقا جرجى زيدان در تاريخ تمدن اسلام يك لطفى! فرموده كه بله: خطبه هاى نهج البلاغه از اميرالمؤمنين نيست، اينها را سيد رضى انشاء كرده و به ايشان نسبت داده است. كه حرفش نماند، خوب، آقاى جرجى زيدان! آقاى عزيز! كسى كه چنين ذهنى داشته باشد، اين حرف خودش را چرا به ديگرى نسبت بدهد؟ آدم دو بيت شعر مى گويد، چه قدر مى بالد و چه كار مى كند! به هر حال اين حرف جرجى زيدان ايجاب كرد كه بنده به دنبال استاد نهج البلاغه بگردم، همه را از ماخذى پيدا كنم كه پيش از سيد رضى باشد. در اين كار خيلى زحمت كشيدم، تا الان حدود دوسوم اسناد نهج البلاغه را جمع آورى كرده ام.
از كسانى كه پيش از سيد رضى بوده اند، از ماخذ، از كتابها، از جوامع روايى كه هنوز سير رضى به دنيا نيامده بود، پدرش و جدش هم به دنيا نيامده بودند، كه آقاى جرجى نگويد كه اينها را آقاى شريف رضى انشاء كرده و به ايشان نسبت داده است. حالا ما زبان طعن و دشنام نداديم و غلط هم هست كه آدم به مردم اهانت كند، اما شايد ديگرى به آقاى جرجى زيدان بگويد: شما تاريختان را بنويسيد، چه كار داريد به اين حرفها.
يكى از كارهاى ما راجع به نهج البلاغه است و اين كارها را كرده ام و ماخذش را به دست آورده ام. و كار ديگرى كه بنده انجام داده ام، اين است كه نهج البلاغه را از اول تا آخر از روى نسخه هايى كه داشتم، در مقايسه با نسخه هايى كه به يك واسطه از خط جناب سير رضى نوشته شده است، تصحيح كرده ام.(۵۵۴)
نخستين كسى كه جامع كلمات قصار امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام است، ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ صاحب بيان و تبيين متوفى ۲۵۵ ه. ق است.
جاحظ صد كلمه از كلمات قصار امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام را انتخاب كرده است، و آن را مطلوب كل طالب من كلام اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ناميده است. و در وصف آن گفته است:
كل كلمه منها تفى بالف من محاسن كلام العرب؛ يعنى هر كلمه آن وافى به هزار كلام نيكوى عرب است.(۵۵۵)
اينجا قهرا سوالى مى شود كه چرا اميرالمؤمنينعليهالسلام در خطب و مواعظ به اصطلاح اهل علم و حكمت سخن فرموده، با اين كه روش انبيا و اولياء بر اين است كه به زبان ساده كه همه مردم بهره مند شوند سخن برانند. چون اگر بنا بود انبياء مانند حكما و علما به اصطلاحات علمى مطالبى بيان كنند البته مطالب حقه مستور مى ماند و شايع نمى گرديد.
چنان كه حكماى يونان بسيار موحد بودند، مع ذالك نتوانستند اهل يونان را از بت پرستى نجات دهند. تا زمانى كه حضرت عيسىعليهالسلام مبعوث به رسالت شد و او تمام روم و يونان و مصر را موحد نمود؛ چون زبان حضرت عيسى زبان عوام فهم بود و به زبان خودشان براى آنها ثابت كرد كه بت پرستى غلط است، اما افلاطون و ارسطو به ادله عقليه و برهان فلسفى مى خواستند ثابت كنند، مردم دليل فلسفه نمى فهمند.
در جواب اين سوال بايئ گفت: مجهولات بر دو قسم است: يك وقت حقيقت يك مطلبى بر شخصى مجهول است. يك وقت حقيقت معلوم است ليكن اسم آن معلوم نيست. علم فلسفه يا علم فقه نظير علم نجارى و بنايى است.
همين طور كه نجار و بناى ماهر بين خودشان يك اصطلاحاتى دارند كه شخص خارج ملتفت نمى شود، مثلا تخته نازكى كه پايين درها قرار مى دهند به جاى شيشه كه بالاى در است مى گويند: تنكه و دو تخته پهن كه اين طرف و آن طرف هر لنگه درى است با هو مى گويند، همچنين بنا مى گويد: پكفته، اسپر، قناس، آماده، كشته، كلوئى، مجردى، يا آهن سازها مى گويند: واريخته، شيروانى، سگ دست، خرپا، مترى، حمال.
اينها يك مطالبى نيست كه ديگران حقيقت معنايش را ندانند بلكه نمى دانند اين اسم از براى اين معنى است. آن تخته نازك زير شيشه را همه روز در خانه مى بينند ولى نمى دانند اسمش تنكه است يا آن تخته ديگر اسمش باهو است. سقفهايى كه با آهن درست مى كنند همه ديده اند كه بعضى خرپشته است وسطش برآمدگى دارد و اطرافش سرازير است و اندى سراشيب مانند سباطها، اولى شيروانى است، دويمى واريخته.
پس همه معنى را فهميده اند فقط اسمش را نمى دانسته اند، حكما و علما هم همين طور، گاهى الفاظى استعمال مى كنند كه وقتى عارى از اصطلاح مى شنود مثل علت و معلول و ناسوت و ملكوت و جبروت، واجب، ممكن، ممتنع، وجود و ماهيت گمان مى كند چيزهايى است كه اصلا قابل فهم نيست.
گويند بى جهت اين حرفها را مى زند. ولى اين طور نيست، معنى واجب و ممكن و وجود و ماهيت را تمام مردم فهميده اند و از بچگى در خاطره شان هست؛ منتها اسمش را نمى دانند. فى الجمله تنبيهى كافى است براى اين كه مطلب را ملتفت شوند. مثلا فعلا جوانها با هوش شده اند، مثل سابق نيست كه تا به آنها بگويى ساز بد است قبول كنند، بلكه مى پرسند به چه جهت اين كارها بد است؟ انسان پاى ساز بنشيند، صداى خوش از آن بيرون بيايد و انسان لذت ببرد چه بدى دارد؟ همين كه مى پرسد چرا؟ علت آن را مى پرسد، پس اين جوان معنى علت و معلول را فهميده و دانسته بدى ساز معلول است و يك علتى مى خواهد، ولو اسم علت و معلول را نداند. مثل ما كه اسم باهو و تنكه را نمى دانيم و همچنين به يك خانم متمدن كه بگويى زن نبايد بدون اذن شوهر از خانه بيرون بيايد كه در هر قدمى ملائكه او را لعنت مى كند، يا فلان طور جوراب و فلان كفش را نبايد بپوشد. فورا مى گويد چرا و براى چه؟ پس معلوم مى شود اين خانم هم معنى علت را فهميده است. بايد در جواب گفت: علت اين امور آن است كه خاتم انبيا كه مطلع بر مصالح و مفاسد امور است كه خاتم انبيا و مى دانسته چه كار مضر بوده است - مانند طبيب حاذق - از اين كارها منع كرده و نبايد علت منع او را پرسيد. همچنانكه وقتى نزد طبيب مى روى و نسخه مى گيرى علت آن را نمى پرسى كه مرض من چيست و به چه جهت اين دوا را دادى؟
در معنى واجب و ممكن و ممنتع نيز همين طور است. به طفل اگر بگويى اين كفش را كه كوچك تر از پاى تست بپوش، مى گويد نمى شود. همين معناى ممتنع الوجود است، ما هم مى گوييم براى دنيا خدا واجب الوجود است و همين طور كه رفتن پاى طفل در كفش تنگ محال است، همين طور بودن خداى ديگرى در عالم محال است.
اميرالمؤمنينعليهالسلام گرچه به روش حكماء استدلال مى فرمايد، وليكن به زبانى است كه هم حكيم و فيلسوف از آن مطلب مى فهمد و استفاده مى كند و هم آن عربهايى كه پاى منبر نشسته بودند شيفته مى شده و از آن استفاده مى كرده و غالبا مى نوشته اند.
چه طور، كيف تمتم صفات مستقره را مى گويند كه لا يقتضى قسمه و لا نسبه لذاته مثلا سفيدى صفت ديوار است كيفى است از كيفيات، سردى صفت آب است، اعتدال قامت صفت سرو است، طول قامت و خوش رويى و وجاهت كه از صفات انسان است؛ اينها تمام كيف هستند.
حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام مى فرمايد: هر كس يكى از اين صفات را براى خدا ثابت كند، مثل اين كه صاحبان ملل فاسده گفته اند: خداى ما به صورت بتى است مثل اعراب و هندوها، يا مثل مجسمه و حنابله كه گفته اند: خداى ما به صورت جوان خوشگلى است، يا آن كه نور است، يا مثل اشاعره كه قائل شده اند به قدماى ثمانيه، تمام اينها سبب مى شود كه انسان موحد نباشد.
موحد آن است كه هيچ از اين صفات را براى حق ثابت نكند و بگويد:
خداوند بالا و پستى تويى |
ندانم چه اى آنچه هستى تويى |
|
به هستيش بايد كه خستو شوى |
زگفتار بيكار يكسو شوى |
دليل اين است كه موحد نيست، اين كه صفت غير از موصوف است. ايمان غير از خود مؤمن است، عدالت غير از خود عادل است. شخصى مؤمن نيست مى آيد دليل مى شنود و مؤمن مى گردد. فاسق موعظه مى شنود، گفت و گوى بهشت و جهنم به گوشش مى رسد، عادل مى شود و توبه مى كند. اگر خداوند هم اين طور صفت داشته باشد آن وقت مركب مى شود از ذاتى و صفتى.(۵۵۶)
يكى از سخنان شيرينى كه استاد عزيز ما حضرت آيت الله علامه بزرگوار جناب حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى رضى الله عنه بسيار آن را به زبان مى آورد، اين بود كه: برويم در بهشت و نهج البلاغه را خدمت اميرالمؤمنين در بهشت بخوانيم و ببينيم آقا چه فرموده اند و در ارتباط با نظام خلقت هستى چه مى فرمايند.(۵۵۷)
يكى از خطبه هاى حضرت علىعليهالسلام است: اكنون كه در فراخى بقا هستيد (كنايه از اين كه زنده ايد) و نامه هاى اعمال گسترده است و پيچيده نشده، و توبه پهن است و در آن بسته نشد (كنايه از اين كه هنوز اجل شما فرا نرسيده) و آن كه از حق تعالى و فرمان او پشت كرده و خوانده مى شود كه برگرد و به سوى ما بيا، و آن كه بد كرده است اميدوارى به او داده شد كه اگر دست از بدى بردارد و به خوبى گرايد و تدارك كند از او پذيرفته است و عاقبت به خير خواهد بود، پس كار كنيد و تلافى گذشته نماييد، پيش از آن كه مرگ گريبان شما را بگيرد و چراغ عمل خاموش گردد و طناب عمر بريده شود و وقت به سر آيد و فرصت از دست رود و در توبه بسته شود، و فرشتگان اعمال دست از كار بكشند و به آسمان برشوند (كنايه از اين كه تن به كار دهيد پيش از آن كه عمر به سرآيد و مرگ به در آيد) و بايد بگيرد از زنده براى مرده (يعنى تا زنده است كارى كند كه پس از مردن او را به كار آيد) و از دنياى فانى براى سراى جاودانى، يا از بدن فانى براى روح باقى، و از رونده و گذرنده براى دائم هميشگى (يعنى از دنيا براى عقبى با از تن براى جان)
مردى كه از خدا بترسد و حال آن كه تا هنگام اجل فرصت دارد و عمل او مرد نظر است (يعنى تا زنده است به عمل كوشد و براى روز تنگدستى خويش كارى كند) مردى كه چارپاى سركش نفس را لگام زده و مهار كرده، پس به لگامش وى را از معاصى باز مى دارد و به مهارش به سوى طاعت خدا مى كشاند.(۵۵۸)
در ميان جميع صحابه رسول اللهصلىاللهعليهوآله از كسى جز اميرالمؤمنين علىعليهالسلام در بيان معرف حقه الهى صاحب اين همه گفتار بدين صورت كه نهج البلاغه نمونه بارز آن است نقل نشده است واحدى نشان نداده است.(۵۵۹)
در كافى از علىعليهالسلام در ذيل خطبه دويست و هشتم نهج البلاغه است: و در هر روز و شب، يك بار رسول خداعليهالسلام وارد مى شدم و ايشان با من خلوت مى كرد و هر چه مى كرد من نيز بودم و اصحاب رسولعليهالسلام مى دانند كه بيش از آن كه من به خانه حضرت روم، او به خانه من مى آيد و بعضى اوقات كه بر او وارد مى شدم در خانه با من خلوت مى كند، نه فاطمه و نه احدى را فرزندانم را بيرون نمى كرد. و چون پرسش مى كردم جواب مى داد و چون سكوت مى كردم و مسائلم پايان مى يافت، ايشان شروع به سخن مى كرد، و هيچ آيه اى بر رسول خدا نازل نشد جز آنكه آنرا بر من قرائت مى كرد و بر من املا مى فرمود و من با خط خود مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عامش را به من مى آموخت. برايم از خداوند در خواست نمود كه در فهم و حفظ آن موفق شوم، لذا هيچ آيه اى را از كتاب خدا و هيچ علمى را كه بر من املا فرمود و من نوشتم، از زمانى كه برايم دعا فرمود فراموش نكرده ام و او (در آموختن من) هيچ چيزى را كه خداوند بدو آموخته بود از حلال و حرام و امر و نهى، كان اءو يكون، و هيچ كتابى كه پيش از او نازل شده، از طاعت و معصيت، ترك نكرد، جز آن كه آن را به من آموخت و من حفظش كردم؛ پس حتى يك حرف از آن را نيز فراموش نكردم. دستش را بر سينه ام نهاد و از خداوند درخواست نمود كه قلبم مملو از علم و حكمت و نور شود.
من خطاب به ايشان عرض كردم: اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! از زمانى كه مرا دعا فرموده ايد، چيزى را فراموش نكرده و چيزى بر من فوت نشده است. آيا به نظر شما از اين پس من چيزى را فراموش خواهم كرد؟
پيامبرصلىاللهعليهوآله فرمود: خير! نه تو بيم فراموشى خواهم داشت و نه جهل!(۵۶۰)
كلمه حكمت دويست و پنجم نهج البلاغه از برهان المتاءلهين اميرالمؤمنين علىعليهالسلام چنين است:
كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به؛ هر ظرف جسمانى به آنچه كه در آن نهاده شد گنجايش آن تنگ مى شود، مگر ظرف علم كه گنجايش آن بيشتر مى گردد.(۵۶۱)
جناب اميرالمؤمنين حضرت وصىعليهالسلام در نهج البلاغه مى گويد: كه و يزرعوها فى قلوب اشباههم(۵۶۲) اميرالمؤمنين علىعليهالسلام علما را زارع و كشاورز معرفى فرمود كه بذرهاى معارف را در مزرعه ها - كه جان نفوس مستعد، مزرعه اين كشاورزان است - در اين مزرعه ها پاشيدند، يكى پس از ديگرى دين خدا را به قلمشان به زبان و تدريس و تربيت و تأدیبشان حفظ كرده اند.(۵۶۳)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: من ساوى يؤ ماه فهو مغبون؛(۵۶۴) كسى كه دو روزش يكسان باشد، مغبون است.
يعنى ضرر معنوى كرده است. جوانى كه ديروز و امروزش در سرمايه علوم و معارف يكسان باشد، خودش را ارزان فروخته است، تا چه رسد كه خداى ناخواسته به قهقرا برد، يعنى امروزش بدتر از ديروزش باشد، اين ديگر بدا به حالش!(۵۶۵)
كتاب به معنى سفره غذاهاى معنوى انسانها و به خصوص نسل جوان اجتماع است. لاجرم كتاب بايد انسان ساز بوده و در تشكيل مدينه فاضله نقش داشته باشد؛ و غرض و ايده نويسنده كتاب، نشر بذر معارف در نفوس مستعد باشد.
امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام دانشمندان را به زارع تشبيه فرموده است، و دلهاى پذيراى معارف را به مزرعه، چنان كه در نهج البلاغه فرموده است:
يحفظ الله تهم حججه وبيناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم.(۵۶۶)
هيچ موجودى ابا ندارد كه معلوم انسان واقع شود. به هر چه رو آوريد، تسليم شما هستند و هيچ كلمه وجودى از آب و خاك و معدن و گياه و حيوان و آسمان و ملك و فلك، ابا از فهم انسان بدانها بدارند و شما مى توانيد وجود هر موجودى را بفهميد و به تار و پود آن دست يابيد؛ اين از ناحيه موجودات. از طرفى ديگر جنابعالى هم حد يقف نداريد و اين كه انسان حد يقف ندارد به نحو احسن در نهج البلاغه، حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام بيان فرموده است: كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به؛(۵۶۷) هر ظرفى داراى گنجايش و ظرفيت محدودى است كه با ريختن مظروف و چيزى در آن؛ ظرفيت و گنجايش آن كم مى شود، مگر ظرف علم (كه عبارت است از نفس ناطقه و جان انسان) هر چه علم در آن قرار گيرد، گنجايش آن بيشتر مى شود؛ اشتها و آمادگى نفس ناطقه، افزايش مى يابد.
برگرديم به حرف فارابى كه فرمود: هيچ موجودى از معلوم شدن ابا ندارد و انسان حد يقف ندارد، بنابراين او تو حركت و از خدا بركت!(۵۶۸)
شيخ صدوق در مجلس شصت و يكم امالى به اسنادش از امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام روايت كرده است كه:
قال: قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله : انا مدينه الحكمه و هى الجنه وانت يا على! بابها، فكيف يهترى المهترى الى الجنه و لايهترى اليها الا من بابها؟
در اين حديث تاءمل بفرما كه حكمت بهشت است، آرى؟ و هم العزيز الحكيم، پس والقرآن الحكيم.
حضرت وصى، امام عالى اعلى، علىعليهالسلام به شاگرد كاملش كميل، در نهج البلاغه آمده است: يحفظ الله بهم حججه و بيناته حتى يودعوها نظراءهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم.
مفاد كلام كامل امام در عبارت مذكور اين است كه علما زارع اند و قلوب مستعده مزرعه و علوم معارف بذرند.
آرى! استاد كشاورز روحانى است كه بذرهاى معارف را در مزرعه قلوب قابل و لايق مى افشاند.
اين بذرها هر يك ريشه مى دواند و شجره طيبه اى مى شود كه همواره ميوه مى دهد و نفوس مستعده براى هميشه از آن بهره مندند.
قوله سبحانه: الم تركيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء، تاءتى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب اله الامثال للناس لعلهم ينذكرون.(۵۶۹)
چنان كه آثار اين گونه بذرها را در متاءله سبزوارى - از شاگردهايى كه تربيت كرده است، و كتب و رسائلى كه تصنيف فرموده است - مشاهده مى فرماييد، و ديگران هم در قرون آتى مشاهده خواهند فرمود: بلكه:
سالها عشاق، خاكم را زيارتگه كنند
چون كه من روزى طواف كوى جانان كرده ام(۵۷۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
العلم حياه والجهل موت؛
علم، زنده ابد شدن و جهل، مرگ دايم يافتن است.
آب حيات كه در ظلمات است، كنايه از علم است كه در نفس پنهان است، كسى زنده ابد نشود جز به علم و حكمت و معرفت الهى.(۵۷۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: الكتب بساتين العلماء؛(۵۷۲)
كتب علم، باغ و بستان دانشمندان است.(۵۷۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
جالس الحكماء يكمل عقلك و تشرف نفسك و ينتف (عنك) جهلك؛ با حكماء بنشين تا عقل تو كامل و نفست شريف و جهل و نادانى ات بر طرف شود.
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لن يحرز العلم الا من يطيل درسه؛(۵۷۴)
هرگز به حد كمال علمى نمى رسد مگر كسى كه طول مدت به كار آن علم پردازد و ادامه فكر و نظر و بحث در آن علم دهد.(۵۷۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: جالس العلماء تسعد؛(۵۷۶)
با علماء بنشين تا به سعادت رسى.(۵۷۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
اسعد الناس العاقل؛(۵۷۸)
عاقل، با سعادت ترين مردم است.(۵۷۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الحكمه روضه العقلاء؛(۵۸۰)
كلام حكمت و علم و معرفت الله نافغ و بوستان خردمندان عالم است.(۵۸۱)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من جهل علما عاداه؛(۵۸۲)
هر كه علمى را نداند دشمن آن علم است.
نمانند مكتب معاويه و تهافت الفلاسفه نويسان كه به علىعليهالسلام و شيعيانش حكماى الهى، جاهل و دشمنند.(۵۸۳)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
ينبغى للعاقل ان يحترس من سكر المال و سكر القدره و سكر العلم و سكر المدح و سكر الشباب فان لكل ذالك ريحا تسلب العقل و تستخف الوقار؛(۵۸۴) سزاوار است عاقل احتراز كند از مستى علم و دانش و مستى مدح و ثناى مردم و مستى و غرور جوانى كه تمام اينها را بوى ناخوش و عفنى است كه عقل انسان را زائل مى كند ادب و وقار انسانيت را سبك و خفيف مى سازد.
يعنى مال و جاه و علم و مدح مردم و دوران جوانى، همه مانند شراب انسان را مست مى كند و عقل را فاسد مى گرداند و ادب را زائل مى كند، بايد انسان عاقل از سكر و مستى اين امور دنيوى خود را حفظ كند و مست دنيا و مغرور علم و جاه و جلال دنيا نشود، و الا از درگاه خدا به خطاب: لابقربوا الصلوه و انتم سكارى(۵۸۵) دورى مى سود و اگر مست نشد و عقل و دين را با وجود مال و جلال و علم و غيره حفظ كرد، از اين امور در زندگانى دنيا و آخرت بهره مند خواهد گشت.(۵۸۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
يكرم العلم لعلمه والكبير لسته، و ذوالمعروف، والسلطان لسلطانه؛(۵۸۷) عالم را بايد براى علمش اكرام كنند، و پيران تجربه آموخته را براى كثرت سن (و تجارب او) و نيكوكاران و خيرخواهان بشر را براى خبر و احسان، و سلاطين را براى سلطنت.
يعنى هر كس را بر آن جهت حسن و خوبى كه داراست بايد گرامى و محترم داشت.
علماء را براى علم و دانش كه علمشان چراغ هدايت خلق است، پيران را براى استفاده از تجارب به واسطه طول عمرشان، و خيرخواهان و اهل احسان را براى احسان شان، سلاطين را براى سلطنت؛ يعنى براى حسن انتظام و عدالت و رفع ظلم و آزار از مظلومان كه لازمه وجود سلطان است بايد محترم و بزرگ دانست. خلاصه يعنى در هر كس جهت كمالى وجود دارد بايد بر آن جهت كمال او را گرامى داشت.(۵۸۸)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
لا يكون العالم عالما حتى يحسد من فوقه، و لا يحتقر من دونه، و لا ياءخذ عن علمه شيئا من حطام الدنيا؛(۵۸۹) عالم را نبايد عالم حقيقى دانست، الا آن كس كه بر مافوق خود در علم حسد نبرد، و به مادون خود از تكبر و نخوت اهانت نكند، و از علم خود اخذ مال دنيا نكند و علم و دين را به حطام دنيا نفروشد.(۵۹۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
اسعد الناس العقل؛
خردمند و عاقل با سعادت ترين مردم عالم است
شرح
عاقل آن كس است كه در طلب علم و ايمان و معرفت خداست، در مقام عقل نظرى و به كار تزكيه و تربيت و تهذيب نفس است در عقل عملى و در تكميل قوه دانش و كنش خود تا آن جا كه بتواند سعى مى كند و چنين كش به مراتب كمال سعادت البته خواهد رسيد و در دنيا و عقبى مسعود و محبوب است و به عكس فرمود:
الجاهل اشقى الناس؛ مرد نادان، محروم ترين خلق است.(۵۹۱)
ارزش انسان به معارف است، پس بهترين ظرفهاى علم - يعنى نفوس انسانى - آن ظرفى است كه گنجايش آن بيشتر است، چنان كه به شاگرد نامدارش كميل - رضوان الله تعالى عليه - فرمود: يا كميل! ان هذه اوعيه، فخيرها اوعاها؛ يعنى اى كميل! اين دلها ظرفها هستند، پس بهترين آنها آن دلى است كه ظرفيت و گنجايش او بيشتر است.(۵۹۲)
بدان، كسى كه خويش را در سفاهت نگاه دارد، ظالم ترين و جفاكارترين مردم است به خويشتن. احياى نفوس از مرگ و نيستى جهل و بيدار نمودن آنها از خواب غفلت و بى خبرى و خارج كردنشان از ظلمات بهتور، از شؤ ون سفراى الهى و پيروان آنان است.
خداوند - علت كلمته - مى فرمايد: يا ايها الذين اامنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم؛(۵۹۳) و حضرت وصى، امام على بن ابى طالبعليهالسلام ، آل محمدصلىاللهعليهوآله را وصف فرموده كه: آنان حيات و زندگى علم و مرگ و نيستى جهلند.(۵۹۴) و علم حياب ارواح است؛ همان طور كه آب، حيات اشباح است. آيات و روايان در اين مرصد اءسنى و مقصد اهلى به ترتيب و نظم خاصى در جوامع روايى و صحف علمى، بيش از آن است كه به شمارش آيد.
عالم، اگر قدر علم بداند، از طور الهى اش خارج نشده، از زى روحانى اش بيرون نرود، پس او در راه عيساى روح اللهعليهالسلام است؛ يعنى در حقيقت مشهد و مشربش عيسوى است، چرا كه عمل صالحش، احياى مردگان است به اذن الله تعالى.
خوشم مى آيد نقل كلام شيخ اكبر، در فص عيسوى از كتاب فصوص الحكم و نيز سخن علامه قيصرى، در شرحش. شيخ مى گويد:
و اما احياى معنوى، به علم است؛ پس اين، حيات الهيه ذاتيه نوريه است كه خداوند درباره اش گويد: او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس.(۵۹۵) بنابر اين، هر كس كه نفسى مرده را به حيات علميه، در مسئله اى خاص كه متعلق به علم الله باشد، حيات بخشد، او را زنده كردهاست، و آن حيات، براى او نورى خواهد بود كه به واسطه اش در ميان مردم يعنى در ميان اشكال و اشباهش در صورت راه برود.(۵۹۶)
در غرر آمدى است كه علىعليهالسلام فرمود:
بر نفس خويش جاهل مباش؛ چه چنين كسى بر هر چيزى جاهل است.(۵۹۷)
از اميرالمؤمنينعليهالسلام روايت است كه: آب باران قريب العهد به عرش است، و در ابتداى ريزش باران در باران مى ايستاد كه سرو روى ايشان تر مى شد.
اين باران طاهر طهور و دواء و شفاء چون به زمين خاكى رسيده تيره مى گردد، و به پليد رسد پليد مى گردد، و رودها به فراخور گنجايش خودشان آب مى گيرند: انزل من اسماء فسالت اوديه بقدرها (رعد: ۱۷) و رستنى ها از وى مى رويند و هو الذى انزل من السماء ماء فاخرجنا به نبات كل شى ء (انعام:۹۹) و زمين مرده بدان زنده و سرسبز و خرم مى شود. والله انزل من السمآئ ماء فاحيا به الارض بعد موتها (نحل: ۶۵) الم تر ان الله انزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضره (حج: ۶۳) همچنين است آب حيات علم كه از آسمان عالم آخرت فرو مى ريزد و ان الدار الاخره لهى الحيوان (عنكبوت: ۶۴) با محل آن كه نفوس بشرى است.(۵۹۸)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: جسم را شش حال است: صحت؛ مرض؛ مرگ؛ حيات؛ خواب؛ و بيدارى. و روح را نيز چنين است؛ پس حياتش علم اوست، و مرگش جهلش، و مرضش شك است، و صحتش يقين، و خوابش غفلت اوست، و بيدارى اش حفظ او.(۵۹۹)
در تفسير مجمع البيان طبرسى آمده است: يهودى از على بن ابى طالبعليهالسلام از مدت ماندن ايشان (اصحاب كهف) پرسيد، حضرت از آن چه در قرآن بود به وى خبر داد، يهودى گفت: ما در كتاب خويش سيصد سال مى يابيم.
حضرتعليهالسلام فرمود: آن به سال هاى شمسى است و اين به سالهاى قمرى.
فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب خود گفت: برخى گفتند، مدت سيصد سال از سالهاى شمسى و سيصد و نه سال از سالهاى قمرى است و اين مورد اشكال است؛ زيرا اين قول با حساب نمى سازد.(۶۰۰)
امام الكل فى الكل حضرت اميرالمؤمنين علىعليهالسلام در بيان سرى از اسرار تكوينى فرموده است: ليس شى ء تغيب ادناه الا و هو يبيض، و ليس شى ء تطهر ادناه الا و هو يلد(۶۰۱) هر جاندارى كه گوشهاى او بر آمده نيست، تخم مى گذارد، و هر جاندارى كه گوشهاى او بر آمده است بچه مى زايد.(۶۰۲)
صدوق به اسنادش(۶۰۳) از اصبغ بن نباته نقل مى كند:
وقتى اميرالمؤمنينعليهالسلام به خلافت نشست و مردم با او بيعت كردند، عمامه رسول خداصلىاللهعليهوآله را بر سر بست و برد آن حضرت را بر تن و نعلين ايشان را به پا كرد و شمشير پيامبر را بر كمر بست و به سوى مسجد روانه شد و بالاى منبر رفت و نشست و دستانش را بر هم گره زد و فرمود:
اى مردم! پيش از اين كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد! اين انبوه علم است و لعاب رسول خداصلىاللهعليهوآله كه به من تزريق كرده است، بپرسيد، پس همانا نزد من علم اولين و آخرين است.
به خدا سوگند! اگر كرسى براى من گذاشته شود، بر آن مى نشينم و به اهل تورات با تورات شان فتوا مى دهم و تا آن جا كه تورات به نطق آيد و بگويد: راست مى گويد؛ با آن چه كه خدا در من نازل كرده فتوا داد. و به اهل انجيل به انجيل شان فتوا مى دهم تا اين كه انجيل به سخن آيد و بگويد: راست مى گويد و با آن چه در من نازل شده فتوا داد و به اهل قرآن با قرآن شان فتوا مى دهم تا اين كه انجيل به سخن آيد و بگويد: راست گفت و با آن چه در من نازل شده فتوا داد.
باز حضرت فرمود: پيش از اين كه از دستم بدهيد، بپرسيد!
اى اين هنگام مردى عصا به دست از گوشه مسجد برخاست و مردم را پامال كرد و جلو آمد تا به نزديكى آن حضرت رسيد و گفت: اى اميرالمؤمنين! مرا بر عملى راهنمايى كن كه اگر انجام دهم، از آتش نجات يابم.
حضرت به او فرمود: اى مرد! بشنو و بفهم و سپس يقين پيدا كن كه دنيا بر سه چيز استوار است: به عالم ناطقى كه به علمش عمل مى كند، و به ثروتمندى كه در مال خود نسبت به اهل دين بخل نمى ورزد و به فقير صابر. پس وقتى كه عالم، علمش را پوشيده دارد و ثروتمند بخل ورزد و فقير صبر نكند، واى به حال دنيا! در اين هنگام است كه عارفان به خدا مى فهمند كه دنيا به ابتدايش برگشته است؛ يعنى: كفر بعد از ايمان آغاز شده است.
اى سائل! فريب زيادى مساجد و گردهمايى مردى كه جسدهاى شان مجتمع است و قلوبشان متفرق، را نخور!
بعد به امام حسنعليهالسلام فرمود: برخيز و به منبر برو و طورى سخن بگو كه قريش بعد از من به تو ايراد نگيرند: حسن بن على نتوانست نيكو سخن گويد.
امام حسنعليهالسلام فرمود: اى پدر! چگونه به منبر بروم و سخن بگويم، در حالى كه تو در ميان مجلس هستى و مى شنوى و مى بينى؟!
علىعليهالسلام فرمود: پدر و مادرت فدايت! خود را از تو پوشيده مى دارم و مى شنوم و مى بينم، ولى تو مرا نمى بينى.
آنگاه امام حسنعليهالسلام به منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به شيوه بليغ و شريفى به جا آورد و درود مختصرى بر پيامبر فرستاد و شروع به سخن كرد و فرمود:
اى مردم! از جدم رسول خداصلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود:
من شهر علمم و علىعليهالسلام دروازه آن است؛ هر كس بخواهد وارد شهرى شود، بايد از دروازه آن وارد گردد.
سپس از منبر پايين آمد، اميرالمؤمنين او را در آغوش گرفت و به سينه چسباند.
بعد به امام حسينعليهالسلام فرمود: پسر! برخيز و به منبر برو و طورى سخن بگو كه قريش بعد از من بر تو ايراد نگيرند و نگويند: حسين بن علىعليهالسلام چيزى نمى داند، و بايد سخنت ادامه سخن برادرت باشد.
امام حسينعليهالسلام بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به جا آورد و بر پيامبر درود مختصرى فرستاد و شروع به سخن كرد و فرمود:
اى مردم! از رسول خداصلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: علىعليهالسلام شهر هدايت است؛ هر كس داخل آن شود، نجات مى يابد و هر كس از آن تخلف ورزد، هلاك مى گردد.
اميرالمؤمنين او را هم به سينه چسباند و بوسيد و فرمود: اى مردم! شاهر باشيد كه اين دو فرزندان رسول خدا و امانتهاى او هستند كه به من سپرده و من هم به شما مى سپارم، اى مردم! رسول خداصلىاللهعليهوآله در مورد آنها از شما خواهد پرسيد.(۶۰۴)
شخصى يهودى، اميرالمؤمنينعليهالسلام را راجع به زندانى كه زندانى اش را به اطراف زمين گردانيد، مورد سوال قرار داد.
پس آن گاه حضرت فرمود: اى يهودى! زندانى كه زندانى اش را به اطراف زمين سير داد، عبارت است از ماهى معروفى كه يونسعليهالسلام در شكمش محبوس گشته بود تا اين كه يونسعليهالسلام در دل تاريكى ها ندا در داد و گفت:
لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين
كه در اين هنگام خداوند دعايش را اجابت كرد و به ماهى فرمان داد تا او را از شكم خود بيرون افكند. سپس ماهى وى را بر ساحل دريا انداخت.(۶۰۵)
امام متقين، قائد غر محجلين و اميرالمؤمنين ميفرمايد: اى بندگان خدا! از مرگ و نزول آن بترسيد و آماده شويد! زيرا مرگ امرى است بس عظيم؛ چرا كه همراه مرگ يا شر ابدى است و يا خير ابدى. هيچ كس از شخص نيكوكار به بهشت، و از بدكار به جهنم نزديك تر نيست. روح هيچ انسانى از بدنش جدا نمى شود، مگر آن كه خود مى داند به كجا مى رود؛ به سوى بهشت و يا به جهنم و آتش؟ دشمن خداست و يا دوست او؟
اگر دوست خدا باشد، درهاى بهشت بر روى او گشوده مى شود و راهش براى او هموار مى گردد و به آنچه براى دوستانش، از فراغت بال و خلاصى از هر گونه سخنى و رنج فراهم نموده است، مى نگرد، و اگر دشمن خدا باشد، درهاى جهنم به روى او گشوده مى شود و راهش براى او هموار مى گردد و همه زشتيهاى آن را در برابر چشمان خود مى بيند. اى بندگان خدا! بدانيد كه در پشت اين روز، روز سخت و بزرگى است؛ كه قعر آتش آن بس عميق و حرارت آن بسيار شديد و عذابش هميشه تازه و نازيانه هايش از آهن و نوشيدنى آن از خون چرك آلوده است. عذاب آن آرام نگيرد و ساكنان آن نميرند. خانه اى است كه رحمت خدا در آن؛ جاى ندارد و هيچ دعايى در آن اجابت نشود.(۶۰۶)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
طوبى لمن احسن الى العباد و تزود للمعاد؛(۶۰۷) خوشا بر حال آنان كه به بندگان خدا احسان كنند و به آن احسان زاد و توشه سفر آخرت مهيا گردانند.
در كلمه ديگر فرمود: نعم المعاد الاحسان الى العباد؛ براى سفر آخرت احسان به خلق توشه اى نيكو است.
در كلمه ديگر فرمود:
الايثار افضل الاحسان؛ بهترين احسان آن است كه انسان چيزى را كه خود بدان محتاج است به محتاجان بذل كند. و آنرا بر خود مقدم دارد مستعنى از شرح است.(۶۰۸)
حضرت وصىعليهالسلام فرمود: اتقوا نارا حرها شديد و قعرها بعيد؛ از آتشى بپرهيزيد كه گرمايش شديد و گودى آن زياد است. علت اين كه آتش آنجا چنين است؛ زيرا، آتش آخرت عارى از ماده و احكام طبيعى آن است و آتش طبيعت عايق مادى دارد كه از آن جلوگيرى مى كند تا اين كه به اوصاف نار اخروى نرسد.(۶۰۹)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: حق على العقل العمل للمعاد و الاستكثار من الزاد؛(۶۱۰) خردمند را سزد كه در دنيا به كار آخرت پردازد و توشه و ذخيره براى آن جهان بسيار بردارد.
شرح
چون مرگ انسان يعنى انتقال و سفر او به جهان ديگر حتمى است، پس عاقل غافل از اين معنى نباشد و دائم به فكر روز مراجعتش به وطن اصلى است كه آن جا ملك باقى و سرا ابدى است؛ لذا به كار عمل و معرفت و عمل صالح و احسان به خلق كه ذخيره و توشه سفر آخرت است مى پردازد و در كلمه ديگر فرمودند: ثواب العلم يخلدك ولا يبلى و يبقك و لا يفنى؛ لباس علم و تقوى هميشه نو و مخلد و ابدى است و كهنه نشود و در عالم بقا بر تن توست و هرگز فانى نگردد.
معاد آخرت:
آخرت: يعنى سراى ديگرى كه پس از مرگ بدان منزل مى رويم و آن جا را تمام انبياء و اولياء و حكماى الهى با دليل و برهان واضح بر خلق ثابت كرده اند و آيات قرآن و سخنان علىعليهالسلام در نهج البلاغه و ساير اخبار و ادله حكماى اسلام و غيره همه بر آن متفقند، انبياء و اولياء ديده اند و حكماى الهى و علماى ربانى به مقام علم اليقين و عين اليقين رسيده اند.(۶۱۱)
از عهد حضرت علىعليهالسلام به محمد بن ابى بكر به هنگامى كه حكومت مصر را به او داد و از كلام آن حضرت در عهد اين است كه: چه كسى از عامل براى بهشت به بهشت نزديك تر است، و چه كسى از عامل براى نار به نار نزديك تر است. تا اين كه فرمود: از آتشى بهراسيد كه تك آن بسيار عميق و آتش آن شديد و عذاب آن تازه است.(۶۱۲)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
حد الحكمه الاعراض عن دار الفناء والتوله بدار البقاء؛ حد حكمت و معنى حقيقى آن، اعراض از سراى فانى و اشتياق به عالم بقاء است.
شرح
يعنى حكيم كسى است كه از همت بلند و روح بزرگ دنيا و لذات فانى آن را ناچيز داند و تمام توجهش به عالم بقاء باشد و شوق به وطن اصلى و سراى ابدى دائم او را به ياد آن عالم و به كار مناسب آن سراى جاويد بدارد تا به علم و عمل صالح و احسان و خدمت به خلق پردازد. چنان كه حكماء اغلب و خصوص حكيم قدوسى محقق طوسى چنين بود و عمرى همه را به علم و عمل و خدمت به خلق صرف مى كرد و مى فرمود:
لذات دنيوى همه هيچ است نزد من |
در خاطر از تغير آن هيچ ترس نيست |
|
روز تنعم و شب عيش و طرب مرا |
همچون شب مطالعه وروزدرس نيست(۶۱۳) |
حديث اميرالمؤمنينعليهالسلام با حارث همدانى كه حديث سوم مجلس اول امالى جناب شيخ مفيد است كه اميرعليهالسلام به حارث (رضوان الله عليه) گويد:
وابشرك يا حارث! لتعرفنى عند الممات و عند الصراط و عند الحوض و عند المقاسمه الحديث.(۶۱۴)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
من سر مسلما سره الله يوم القيامه؛
هر كس دل مسلمانى را به چيزى شاد كند، خدا در قيامت او را شاد مى گرداند.(۶۱۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: يستدل على اليقين بقصر الامل و اخلاص العمل و الزهد فى الدنيا؛ استدلال مى شود بر مقام يقين شخص به خدا و به عالم آخرت به اين كه آمال و آرزوى دور و دراز در دنيا نداشته و عملش خالص براى رضاى خدا باشد و از دنيا و امور دنيوى زهد و اعراض كند.
شرح
حضرت اين جا علائم اهل يقين به خدا و عالم آخرت را سه چيز فرمود: يكى نداشتن آرزوها و خيالات باطل دنيوى از مال و جاه و اعتبار، و يكى خلوص عمل؛ يعنى همه كارش براى رضاى خدا و خالص لوجه الله باشد انما نطعمكم لوجه الله(۶۱۶)
زيرا عملى كه خالص براى خدا نباشد در آن مرض قلب و غرض دنيوى است و آن دليل عدم يقين به خداست و سوم زهد، يعنى بى رغبتى به لذات و شهوات و مقامات دنيوى زايد بر ضرورت و اين سه صفت بهترين دليل يقين به خدا و قيامت و واضح ترين برهان بر درجه استيقان اهل ايمان است و لازمه اين اوصاف مقام كشف و شهود عالم برزخ و ديدن جهان ارواح است، چنان كه زيد خدمت رسول اكرمصلىاللهعليهوآله رسيد، حضرت فرمود: كيف اصبحت يا زيد؟ فقال: اصبحت مؤمنا حقه؛ در چه حالى؟ عرض كرد: در ايمان به مقام يقين و به درجه شهود رسيده ام. حضرت فرمود: علامت و دليل اين دعوى چيست؟
عرض كرد: آن است كه زهد و اعراض از لذات و نعمتهاى دنيا دارم و شب به قيام نماز و عبادت و روز به روز و فكر و ذكر مى گذارانم. حضرت فرمود: خوشا بر حال تو.(۶۱۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
طوبى لمن ذكر المعاد فاستكثر من الزاد؛
خوشا بر حال آن كس كه به ياد معاد و عالم آخرت باشد و زاد و توشه بر اين سفر دراز بسيار بردارد.(۶۱۸)
در كافى از اميرالمؤمنين روايت شده كه:
مؤمن پس از ارتحال از اين نشاه قرين خود را به بهترين منظر و بوى و لباس خوش مى بيند كه او را به روح و ريحان و جنت نعيم بشارت مى دهد. مؤمن او او مى پرسد كه: تو كيستى؟
در جواب مى گويد: انا عملك الصالح.(۶۱۹)
وجود مقدس اميرالمؤمنينعليهالسلام در وصيت به فرزند بزرگوارش محمد فرمود: بدان كه درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است، در روز قيامت به قارى قرآن گفته مى شود: قرآن بخوان و بالا برو.(۶۲۰)
انسان در عرفات عملى به جايى مى رسد كه چشم برزخيش باز مى شود، يعنى انسانها را مطابق سريره و ملكات آنها مشاهده مى كند، مثلا حشر ما در قيامت براى انسانهاى معمولى از مسائل ماوراى طبيعت به شمار مى آيد، ولى براى اهلش، الان قيامتشان قيام كرده است، براى مردان بزرگ و اولياى حق قيامت در اين دنيا قيام كرده است.
همين طور پله به پله بالا برويد تا مى رسيد به امام عادفين و متقين، امام موحدين، حضرت وصى، جناب اميرالمؤمنين علىعليهالسلام كه مى فرمايد: لو كشف الغطاء، لما ازددت يقينا.(۶۲۱) دنيا و آخرت به آن صورتى كه بر ما حجاب است براى آن حضرت حجاب نيست.(۶۲۲)
حضرت وصى، امام علىعليهالسلام فرمود: بدانكه درجات بهشت بر تعداد آيات قرآن است پس روز قيامت به قارى قرآن گفته مى شود: بخوان و بالا برو. و آيات قرآنى داراى بطون بى شمارند.(۶۲۳)
از حضرت وصى اميرالمؤمنين علىعليهالسلام نقل شده كه فرمود: ان الدنيا فى الاخره والاخره محيطه بالدنيا و سر سخن آن حضرت بيان شد كه: جنت در آسمان و نار در زمين، به چه معناست، بر شما پوشيده نيست كه محل اوساف اجسام مادى است و آخرت از زمان و مكان منعالى و برتر مى باشد؛ زيرا آخرت كامل بوده و از جنس دنيا نيست تا لوازم موجودات دنيوى مثل زمان و مكان و غير آنها بر آن متفرع شود، و اما در مكان مثالى يعنى صورت مكان مضايقه اى نداريم، بلكه لازم است.(۶۲۴)
حضرت امام علىعليهالسلام فرمود: فمن اقرب الى الجنه من عامل الجنه؟ و نيز و من اقرب الى النار من عامل النار؟ پس هر كس كارهاى نيك كرد پس او سازنده بهشت و هر كس بدى ها را مرتكب شد، او سازنده جهنم اين، و نفرمود: فمن اقرب الى الجنه ممن عمل ما بجره الى الجنه او من اقرب الى النار ممن الى النار ممن عمل ما يدخله النار؛ چه كسى به بهشت نرديك تر از آن كس كه كارى مى كند كه به بهشت بكشاند و يا چه كسى نزديك تر به نار است از كسى كه آن كارى بكند كه آن كار او را داخل جهنم نمايد.
و نظاير اين عبارات، پس هر كس كارهاى حسنه كند، عامل جنت خويش است و هر كس كارهاى بد كند، سازنده دوزخ خويش است، پس با بصيرت باش!(۶۲۵)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود: من كان الاخره همه، كفاه الله همه من الدنيا، و من اصلح شريته اصلح الله علانيته، و من اصلح فيما بينه و بين الله اصلح الله ما بينه و بين الناس؛
هر كه همت و توجهش به كار آخرت باشد، خدا كفايت مهمات دنياى او را خواهد كرد و هر كس باطن خود را اصلاح كند، خدا ظاهرش را بين خلق نيك و صالح كى گرداند تا همه او را به نيكويى ياد كنند و زبان به ذكر خيرش گشايند.(۶۲۶)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
طوبى للزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الاخره؛(۶۲۷)
خوشا بر حال زاهدان در دنيا و راغبان و مشتاقان به عالم آخرت.
شرح
يعنى سعادتمند و سرافراز ابد كسى است كه عالم دنيا را شناخت و لذات زايل و ناقابل او را از نظر انداخت و پرده موهومات و خيالات عامل پست مادى را بردريد تا حجاب توجهش به عالم اعلاى آخرت نگرديد و به حكم فطرت روح كه از عالم امر و نشاه تجرد است و وطنش آنجاست كه قل الروح من امر ربى(۶۲۸)
دائم به دل مشتاق وطن اصلى خويش است و ذكر و فكرش در جهان مافوق طبيعت مشغول است.
حضرت فرمود: خوشا به حال چنين نفس قدسى كه با زهد و تقوى حقيقى مشتاق جهان جاودانى و عاشق بهشت لقاى الهى است.(۶۲۹)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
لا تبيعوا الاخره بالدنيا و لاتستبدلوا البقاء بالفناء؛(۶۳۰)
عالم آخرت را به دنيا نفروشيد و سراى بقا را به دار فنا مبدل نكنيد.
شرح
هر كه زايد بر شرورت و از مقدار حاجت آن هم از طريق حلال مال دنيا را جمع آرد و از راه حرام تحصيل مال و جاه كند و با حرص و آز و طمع و با هر جنايت و خيانت و كار ناشايست در طلب مال و مقام بر آيد در حقيقت آخرت را فروخته تا به دنيا رسيده است و هالم بقا و سراى ابدى بهشت و لذات بى پايان آخرت را از جهل و سفاهت به خانه چند روزه دنيا تبديل كرده است.(۶۳۱)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
خير من صحبت من ولهك بالاخرى، وزهدك فى الدنيا، و اعانك على الطاعه؛(۶۳۲)
بهترين كسى كه با او مصاحبت و رفاقت مى كنى آن كس كه تو را مشتاق آخرت و متنفر از دنيا گرداند.
شرح
رفيق حقيقى و هم صحبت گرامى آن است كه به روح انسان كه از عالم بقاست مساعدت كند و به علم معرفت انسان بيافزايد و گرد و زنگار دنيا را كه منشاء هر خطا و شقاوت است و باطبع همه مردم عارى مشتاق آن اند از دل پاك كند و اشتياق و عشق عالم آخرت را كه اغلب مردم از آن تا دم مرگ غافل اند در آينه دل منعكس گرداند، چنان كس به حقيقت رفيق انسان است، اين گونه رفيق است كه فرمود: الرفيق، ثم الطريق
حافظ فرمايد:
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم |
كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق(۶۳۳) |
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
لا تدك ما تريد (من - ظ) الاخره الا بترك ما تشتهى من الدنيا؛
هرگز به آن چه در عالم آخرت مى خواهى نمى رسى الا به ترك شهوت عالم دنيا.
شرح
عالم دنيا، سراى بدن حيوانى و آخرت، منزل جان قدسى است و دنيا؛ يعنى جهان پست و بى ثبات و آخرت عالم بلند رتبه باقى و دايم و آن دو مقابل يكديگرند و شرط وصول انسان به نعمتهاى ابدى و لذات حقيقى عالم آخرت آن است كه از سر شهوات حرام دنيا بگذرد؛ بلكه در حلال آن هم تا بتواند خوددارى كند كه فرمود:
حلاوه الدنيا توجب مراره الاخره؛ شيرينى لذات دنيا موجب تلخى عالم آخرت است.
كس به مقامات عالى آخرت و درجات منيع بهشتى نرسد جز با ترك حظوظ نفسانى و شهوات هاى حيوانى در عالم دنيا. و در كلمه ديگر فرمود: افضل الطاعات هجر اللذات؛ نيكوترين طاعت ها، دورى از لذات دنياست.(۶۳۴)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الا انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنه فلا تبيعوها الا بها؛
الا اى مردم! محققا بدانيد كه قيمت نفوس شما جر بهشت بهشت رضوان و بهشت لقاى خدا و بهشت شهود چيزى نخواهد بود پس قيمت خود را بدانيد و جز به بهشت برين نفروشيد.
يعنى جان را به قيمت ارزن كه متاع پست فانى دنياى دو روزه است نفروشيد كه ارزان فروخته ايد.(۶۳۵)
امام همام و شجاع قمقام امير المؤمنينعليهالسلام فرمود: والله لابن ابى طالب انس بامؤن من الطفل بثدى امه و به همين خاطر در هنگام شهادت فرمود: فزت و رب الكعبه. و ابى فارض - قدس سره - به وى تاءسى كرد در آنجايى از تائيه خود كه گفت:
و انى الى التهديد بالموت راكن
و من هوله اركان غيرى هدت
من به تهديد به مرگ ميل دارم و از ترس وى اركان ديگران مى لرزد (نه من)(۶۳۶)
خداى تعالى فرمود: فتمتوا الموت؛ پس تقاضاى مرگ كنيد. و حضرت امام علىعليهالسلام فرمود: والله لابت ابى طالب آنس بالموت من الطقل بثدى امه؛ قسم به خداى، پسر ابوطالب از طفل به پستان مادرش به مرگ ماءنوس تر است.(۶۳۷)
در نهج البلاغه و در بسيارى از جوامع و مصادر روايى فرقين در ذيل وصيت حضرت امام علىعليهالسلام به فرزندانش امام حسن و امام حسينعليهالسلام پس از ضربت خوردنش از اين ملجم آمده است كه: الا لايقتلن بى الا قاتلى. انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربه. و لا بمثل بالرجل فانى سمعت رسول اللهصلىاللهعليهوآله يقول: اياكم والمصله و لو كان بالكلب العقور؛(۶۳۸) آگاه باشيد كه به كشته شدن من نبايد كسى - جز كشنده من - كشته شود. پس بزنيد او را (قاتل مرا) يك بار زدنى در ازاى يك بار زدنش (يك ضربت شمشير در مقابل يك ضربت شمشير) و آن مرد (يعنى اين ملجم) نبايد مثله بشود؛ زيرا كه از رسول اللهصلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: از مثله حذر كنيد، اگر چه به سگ گزنده باشد.
ابن ابى الحديد در پايان شرح همين وصيت از رسول اللهصلىاللهعليهوآله روايت نقل كرده است كه فرمود: لا مثله حرام(۶۳۹)
حجت كبراى حق ولى الله اعظم، امام اول است كه در اوان ارتحال فرموده است: والله ما فجانى من الموت وارد كرهته، و لا ظالع انكرته و ما كتب الا كقارب ورد و طالب وجد و ما عند الله خير للابرار؛ سوگند به خدا از اجانب مرگ فرود آمده اى ناگهانى كه آن را ناخوش بدارم، و ظهور كننده اى كه آنرا زشت بشمارم، به من روى ننمود. من در اشتياق به مرگ چنانم كه خواهنده آبى به آب فرود آيد، و جوينده اى كه خواسته خود را بيابد و آنچه در نزد خدا است، براى نيكوكاران بهتر است.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى |
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ |
|
من از او عمرى ستانم جاودان |
او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ(۶۴۰) |
جناب سيد الشهداءعليهالسلام به برادرش فرمود: كه اگر من به لانه حيوانات پناه ببرم، بنى اميه بر من دست پيدا مى كنند. مى داند كه او را مى كشند و جناب اميرالمؤ منينعليهالسلام مى دانست او را شهيد مى كنند، من عالم مى دانم كه من را مى كشند، حالا كه مى داند خوب چرا توى خانه؟ چرا توى دهليز؟ چرا توى يك بيابانى بى اطلاع؟ خوب، حالا كه مرا مى كشند، طورى كشته و شهيد شوم كه خون من هدر نرود، مظلوميت من بر ملا بشود، آنها كه بالاخره علىعليهالسلام را مى كشتند، لذا مى رود به مسجد. اگر مسجد هم مى رفت آن شب او را مى كشتند، به يك وجه ديگر. چه بهتر كه حقانيتشان را بر مردم معلوم كنند، در مسجد سر نماز (مسجد ماءمن مردم است) كه قساوت و شقاوت را خوب برساند.
اين را اختيار كرده، اين مسير را برگزيده است، نبايد گفت: چرا على اميرالمؤمنينعليهالسلام تن به تهلكه داده؟ چرا؟ قرآن كه مى فرمايد: لا بلقوا بايدكم الى التهلكه(۶۴۱)
ايشان بالاتر از اين حرفها است. امام اختيار مى كند آن طريق شهادت را كه حقانيتش پياده بشود و بر ملا بشود. فرمايش آقاى قزوينى با سخن جناب آقاى شعرانى هر دو يكى است كه فرمود: ائمه تقيه نمى كردند؛ چون عالم بودند به وقت و كيفيت وفات خود، بله امر به تقيه مى نمودند.(۶۴۲)
شاگرد: چرا معصومين در گفتار و كلمات خود، در موارد بسيارى، سخن از وحشت و هراس زمان مفارقت روح از بدن و لحظات موت و حالت احتضار گفته اند و از خداوند در اين موارد، امداد طلبيده اند؟
استاد: البته گريه هاى بزرگان و خصوصا معصومين در آستانه مرگ گريه شوق است، همچنان كه فرمودند: فزت و رب الكعبه و نيز فرموده اند كه: آنچه را در سالها به دنبالش بودم بدان رسيدم.
و رواياتى هم كه در آنها، معصومين سخن از خوف و وحشت مرگ و قبر و... گفته اند، در حقيقت تعليم ديگران بوده است.(۶۴۳)
خداى تعالى بندگانى دارد كه از انبياء نيستند؛ ولى پيامبران به مقامات و نزديكى آنها به خداى تعالى، غبطه مى خورند.
در مروج الذهب مسعودى آمده است: امام مجتبىعليهالسلام فرمود: به خدا قسم امشب مردى (يعنى حضرت وصى، امام اميرالمؤمنين علىعليهالسلام ) در بين شما قبض روح گرديد كه پيشينيان از او پيشى نگرفتند جز در فضل نبوت و آيندگان به او نخواهند رسيد.(۶۴۴)
حضرت وصىعليهالسلام فرمود: بدانكه هر كارى گياهى است، و هر گياهى از آب بى نياز نيست و آبها گوناگونند. هر گياهى كه با آبى خوش سيراب شود، رشدش زيبا شود و ميوه اش شيرين گردد و هر گياهى كه از آبى ناخوش سيراب شود، رشدش كم و ميوه اش تلخ شود.(۶۴۵)
علىعليهالسلام فرمود: ان للولد على الوالد حقا وان للوالد حقا، فحق الوالد على الولد، ان يطيعه فى كل شى ء الا فى معصيه الله سبحانه، و حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه و يعلمه القرآن؛
فرزند بر پدر حقى و پدر بر فرزند حقى دارد: حق پدر بر فرزند اين است كه پدر را در هر چيز جز در نافرمانى خداوند سبحان فرمان برد و حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر وى گذارد و نيكو ادبش كند، و قرآن يادش دهد.(۶۴۶)
آن حضرت در وصف زاهدان فرموده است:
آنان مردمى از اهل دنيايند، ولى اهل آن نيستند. در آن هستند؛ ولى از آن نيستند. و به كميل بن زياد فرمود: آنان با دنيا همراه اند؛ ولى تنها بدنهاى شان؛ چرا كه ارواحشان متعلق به محل اعلاست.(۶۴۷)
جناب صدوق ابن بابويه رضوان الله تعالى عليه، در باب معنى توحيد، از كتاب توحيد، روايت فرموده است: جاء رجل الى اميرالمؤمنينعليهالسلام فقال: يا اميرالمؤمنين انى قد حرمن الصلوه بالليل، فقال له اميرالمؤمنينعليهالسلام : انت رجل قد قيدتك ذنويك(۶۴۸) اين شخص به اميرالمؤمنينعليهالسلام مى گويد: من در شب گذشته از نماز محروم شدم.
امام فرمود: گناهان تو پايبند تو شد.(۶۴۹)
حضرت وصىعليهالسلام فرمود: انظروا من ترضع اولادكم؛ فان الولد يشب عليه. يعنى: بنگريد كه چه كسى فرزندان شما را شير مى دهد؛ زيرا فرزند بر همان رشد مى كند.(۶۵۰)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
الشرف بالهمم العاليه، لا بالرمم الباليه؛(۶۵۱)
شرافت و فخر به همت بلند تست نه با نسب پدران مرده پوسيده.(۶۵۲)
در كلام وصىعليهالسلام است، چنانكه در ديباچه كتاب بيان شد كه: الصوره الانسانيه هى اكبر حجج الله على خلقه الحديث يعنى صورت انسانى بزرگ ترين حجتهاى الهى است.(۶۵۳)
از شاه اولياء اميرالمؤمنينعليهالسلام سوال كردند كه: وجود چيست؟
گفت: به غير وجود چيست؟!(۶۵۴)
مرحوم آقاى طباطبايى يك مقدار تبرى مى جست از بعضى از درسها و محافل و آمد و شدها و مى فرمود: مثل اين كه مردم قدر عمر خود را نمى دانند؛ عمر خيلى ارزشمند است، خيلى گرانقدر است. همين طور آناتش مندرجا با چه سرعتى دارد مى گذرد.
جناب وصى حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: همين طور كه روز و شب از شما مى گيرند، طناب عمرتان را قيچى مى كنند.؛ خوب شما هم سعى كنيد كه از روز و شب چيزى بگيريد، يك چيزى داشته باشيد. آنها كه دارند مى گيرند، شما هم از روز و شب چيزى داشته باشيد كه:
روزها رفت، گو رو باك نيست |
تونمان اى آنكه چون توپاك نيست(۶۵۵) |
بنده تاكنون درباره بيوگرافى و شرح حال خودم به نظم و نثر، سخن به ميان آورده و مكرر به انحاى گوناگون، پاره اى از زندگى، و نحوه درس و بحث خود و همچنين اخلاق و روش تعليم و تدريس و روحانيت اساتيد بزرگوارمان را در مصاحبه ها بيان كرده ام.
حقيقت امر اين است كه بنده از شش سالگى وارد مكتب شده و بعد به دبشتان رفتن و پس از آن تاكنون به درس و بحث طلبگى اشتغال پيدا كردم، و حالا پير مردى شده ام كه در شرف ارتحال از اين نشاه ات و به سوى ابد مى روم و بايد هم همين طور باشد، اين نظام احسن عالم است.
به تعبير امام اول ما، حضرت اميرالمؤمنينعليهالسلام : هر شب و روز سه طايفه و گروه در آمد و شد هستند، گروهى از اصلاب آباء به ارحام امهات، گروهى از ارحام امهات به دامن از نشاه و گروهى از دامن اين نشاه به عالم ديگر.
و لذا ما ابد در پيش داريم و خداوند سبحان در قرآن كريم ما را به دارالسلام وعده داده و ان شاءالله، دارالسلام در انتظار ماست.(۶۵۶)
عبدالواحد آمدى در حدود يك قرن بعد از سيد رضى، جامع نهج البلاغه، بسيارى از كلمات قصار اميرالمؤمنين علىعليهالسلام را به ترتيب حروف تهجى با روش خاصى به نام غررالحكم و دررالحكم جمع آورى كرده كه اين كلمات قصار در معرفت نفس از آن جمله است:
۱- اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه
بزرگترين نادانى، نادانى انسان در كار نفس خودش است.
۲- اعظم الحكمه معرفه الانسان نفسه
بزرگترين دانش، خودشناسى است.
۳- افضل العقل معرفه المرء بنفسه، فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل
برترين خرد، شناسايى آدمى به نفس خود است؛ پس هر كه خود را شناخت به خود است، و آن كه خود را نشناخت گمراه است
۴- الكيس من عرف نفسه و اخلص اعماله
زيرك، كسى است كه خود را شناخت و كارهايش را خالص گردانيد
۵- العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها
عارف كسى است كه نفس خود را شناخت و آنرا آزاد كرد و از هر چه كه دورش مى كند پاك گردانيد.
۶- المعرفه بالنفس انفع المعرفتين
معرفت نفس نافع ترين دو معرفت است (معرفت آفاق و معرفت انفس - سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم)
۷- عجبت لمن ينشد ضالته، و قد اضل نفسه فلا يطلبها
در شگفتم از كسى كه گمشده خود را مى جويد و خودش را گم كرده و نمى جويد!
۸- غايه المعرفه ان يعرف المرء نفسه
غايت معرفت اين است كه آدمى خود را بشناسد.
۹- كيف يعرف غيره من يجعل نفسه؟
كسى كه از خود آگاهى ندارد، چگونه از ديگرى آگاهى مى يابد.
۱۰- من عرف نفسه فقد انتهى الى غايه كل معرفه و علم
آن كه خود را شناخت به نهايت هر آگاهى و دانش رسيد.
۱۱- من عرف نفسه جاهدها و من جهل نفسه اهملها
هر كه نفس خود را شناخت با آن مجاهده مى كند، و آن كه نشناخت آنرا مهمل مى گذارد.
۱۲- معرفه النفس انفع المعارف
خودشناسى سودمندترين شناسايى هاست.
۱۳- نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس
آن كس كه به خودشناسى دست يافت به رستگارى بزرگ رسيده است.
۱۴- من عرف نفسه عرف ربه
هر كس خود را شناخت پروردگارش را شناخت.
۱۵- عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربه؟
در شگفتم از كسى كه جاهل به خود است، چگونه مى خواهد عارف به ربش شود؟(۶۵۷)
اميرالمؤمنين علىعليهالسلام فرمود:
ينبغى لمن عرف الله سبحانه ان لا يخلو قلبه من رجائه و خوفه؛(۶۵۸)
هر كسى خدا را شناخت؛ دلش از اميدوارى به خدا و ترس او خالى نباشد.
شرح هر كه خدا را شناخت، دل او از خدا هراسان و به او اميدوار باشد. يا كسى كه خدا را شناخت، تنها به خدا اميدوار و تنها از خدا مى ترسد و از هيچ كس ديگر نمى ترسد و تنها به خدا چشم اميد دارد و به غير او ابدا اميدوار نيست.(۶۵۹)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
صله الرحام من افضل شيم الكرام(۶۶۰)
صله رحم موجب زيادى مال و درازى عمر است.(۶۶۱)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
الحسد شر الامراض؛ حسد برترين مرض است.
كه اين مرض نفسانى ايجاد امراض جسمانى مانند سل و تب و سوء هاضمه و غيره مى كند.(۶۶۲)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
لا تسئلوا الا الله فانه ان اعطاكم اكرمكم و ان منعكم خازنكم؛
از غير خدا سوال نكنيد و هر چه مى خواهيد از خدا سوال كنيد كه خدا اگر عطا كرد با اكرام عطا مى كند، و اگر منع كرد ذخيره براى شما حفظ مى كند به خلاق خلق.(۶۶۳)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
جالى العلماء تسعد.
با علماء بنشين تا به سعادت رسى.(۶۶۴)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
ما اقبح بالانسان باطنا عليلا و ظاهرا جميلا؛(۶۶۵)
چه زشت است و قبيح كه انسان باطنش مريض و بد سيرت، و ظاهرش زيبا و آراسته باشد.
شرح بد باطن و خوش ظاهر باشد كه منافق است و منافق در اسفل السافلين جهنم است.(۶۶۶)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود: حب الدنيا يفسد العقل و يصم القلب عن سماع الحكمه؛(۶۶۷)
حب دنيا عقل را فاسد مى كند و گوش قلب را از شنيدن سخن حكمت كر مى سازد.
شرح هر كه دوست دنيا و عاشق مال و جاه دنياست، عقل فطرى و هوش حقيقى او فاسد شود و ديگر به سخن حكمت و الهيات مايل نباشد و گوش به گفتار انبياء و اولياء و حكماى الهى كه دنيا را در نظرش حقير كند ابدا ندهد، مبادا از دنياى موهوم كه معشوق است دور شود و اما عاقل گويد:
دنيا بتى است عشوه گر و بى وفا
زين بى وفا چه تمنا كنى؟!
مجو درستى عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است(۶۶۸)
اميرالمؤمنينعليهالسلام فرمود:
حصنوا انفسكم باصدقه؛(۶۶۹)
به صدقه دادن از شرور عالم خود را در حصار محكم خدا حفظ كنيد.
امام حسن مجتبىعليهالسلام فرمود، چون خداوند قلب پيغمبر را از قلابهاى ديگر بزرگ تر ديد، او را به مرتبت رسالت ختمى بر انگيخت.
اين قلب قابل مستفيض است كه خداوند در باره آن فرمود: نزل به الروح الامين على قلبك.(۶۷۰)
از سبط اكبر پيغمبر، حضرت امام حسن مجتبىعليهالسلام عليهالسلام در بيان وسعت قلب خاتمصلىاللهعليهوآله ، حديثى به اين مضمون مروى است كه: چون خداوند متعال، قلب پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله را وسيع ترين قلب يافت، قرآن كريم را بر او نازل فرمود،
(و انه لتنزيل رب العالمين، نزل به الروح الامين على قلبك، لتكون من المنذرين) ، (الم نشرح لك صدرك)(۶۷۱)
يعقوبى متوفاى در سنه سوم هجرى، در كتاب تاريخى اش وصيتى از سبط اكبر پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله ، امام حسن مجتبىعليهالسلام روايت كرده است كه اختصاص به خردسالان دارد و عبارت آن حصرت به نقل يعقوبى چنين است:
و دعا الحسن بن علىعليهالسلام بنيه و بنى اخيه فقال: يا بنى و يا نبى اخى! انكم صغار قوم و توشكون ان تكونوا كبار قوم، آخرين فتعلموا العلم، فمن لم يستطع منكم يرويه (ان يرويه ظ) او يحفظه فليكتبه و ليجعله فى بيته.(۶۷۲)
امام مجتبىعليهالسلام در اين وصيت اعتنايى خاص به خردسالان دارد كه هم در تعليم و تأدیب بزرگسالان به اكرام و احترام زير دستان و كودكان حائز اهميت بسزا است، و هم از جهت دستور العملى كه به خرد سالان فرموده است.
يعنى امام حسنعليهالسلام فرزندان خود و فرزندان برادرش را خواند و گفت: اى فرزندان من! و اى فرزندان برادر من! امروز شما خردسالان گروهى هستيد و در آينده نزديكى بزرگان گروهى ديگر خواهيد بود، پس دانش نياموزيد و هر كه از شما توانايى روايت و نگهدارى دانش را ندارد آن را بنويسيد و در خانه خود بنهد.
امامعليهالسلام بديشان فرمود: شما كه خرد ساليد، هم، اكنون نوشتن بياموزيد و خط تعليم بگيريد و دانش را كه آموخته ايد به قلم در آوريد. كه به قول بيهقى: مرد آنگه دانا شود كه نبشتن گيرد.
شيرين تر آن كه امام در پايان فرمود: آن را بنويسد و در خانه خود بنهيد.
آرى! زينت خانه، كتاب علمى در طاقچه آن است نه مجسمه سگ و گربه. كان امام فرموده است: خانه شما بايد كتابخانه باشد.(۶۷۳)
شخصى به خدمت امام حسن مجتبىعليهالسلام رسيد، آقا فرمايشاتى به ايشان فرمودند، آن شخص بنا كرد به تمجيد، گفت: به به، آقا جان! اين فرمايشات در است، جواهر است!
آقا فرمودند: در و جواهر همه يك نوع جماد است. اين حرفها نورند، جان شما را اشتداد وجودى مى دهند، روح مى دهند، غذا و طعام روحند، جواهر و طلاجات كه جماد است و خارج از انسان، و هيچ وقت غذاى جان نمى شوند؛ چون بايد بين غذا و مغتذى (غذا گيرنده) سنخيت باشد، آن جماد است و ماده؛ نفس ناطقه از وراى عالم طبيعت است، با يكديگر سنخيت ندارند.
پس جواهر و در در مقابل قرآن چيست، حرف فوق اينهاست. در اين خزانه وارد شويد و در قرآن تدبر كنيد: افلا بتدبرون ان ام على قلوب اقفالها.(۶۷۴)
كلينى در باب مؤمن و علامات و صفات او در كتاب ايمان و كفر كافى نقل كند:
امام حسنعليهالسلام مردم را مورد خطاب قرار داده، فرمود: اى مردم! درباره برادرى با شما سخن مى گويم كه بهترين مردم در نظر من است و آن چيزى كه او را در نظر من بزرگ نموده، اين است كه در نظر او دنيا حقير و كوچك است. از سلطه شكمش خارج است، پس به چيزى كه ندارد اشتها ندارد و چون بيابد زياده روى نكند. از سلطه شهوتش خارج است؛ پس عقل و راى را سبك نشمارد. از تسلط جهالت خارج است؛ پس آن كند كه بر نفع آن يقين دارد، اشتهاى مفرط ندارد و غضبناك و ملول نگردد بيشتر اوقاتش در خاموشى است و چون سخن گويد، غالب شود در جدال وارد نشود و در دعوايى شركت نكند و تا قاضى نبيند، حجت نياورد. از برادرانش غافل نباشد و چيزى را، جداى از آنان، به خود اختصاص ندهد. ضعيف و مستضعف است؛ ولى وقت جنگ، مانند شير، جسور است. كسى را به كارى كه برايش بتوان عذر آورد، ملامت نكند، تا مرتكب آن عذر آورد. آنچه بگويد عمل كند، و چون نگويد عمل نكند. چون دو امر برايش پيش آيد كه نداند كدام يك برتر است، به آن كه نزديك به هوا و هوس نباشد نظر افكند. از بيمارى شكايت نكند، جز نزد آن كه اميد بهبودى از جانبش برود. فقط با كسى كه اميد نصيحت از او دارد مشورت كند. غضب نكند. شكايت ننمايد و اشتهايش زياد نباشد. انتقام نگيرد و از دشمن غافل نباشد.
پس بر شما باد، تخلق به چنين اخلاق كريمه اى! و اگر توان تخلق به تمام آنان را نداريد، پس هر اندازه كه توانيد، كسب نماييد! چه اءخذ قليل، بهتر از ترك كثير است و لا حول و لاحول قوه الا بالله.(۶۷۵)
امام مجتبىعليهالسلام فرمود: چون خداوند متعال قلب پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله را بزرگ تر از قلب هاى ديگر ديد، او را به پيغمبرى برگزيد.
سبحان الله! عظمت وجودى قلب خاتمصلىاللهعليهوآله چه اندازه بايد باشد تا ظرف حقائق كتاب الله قرآن فرقان بوده باشد؟!(۶۷۶)
ابو القاسم كوفى در كتاب تبديل گفته است: اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود در خانه خود نشست و عزلت اختيار كرد و شروع كرد به نوشتن تناقضات قرآن. روزى يكى از شاگردان او خدمت امام ابو محمدعليهالسلام رسيد. حضرت به او فرمود:
آيا در ميان شما مرد رشيدى نيست كه استادتات كندى را از اشتعالى كه درباره قرآن شروع كرده، باز دارد؟
شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم؛چگونه مى توانيم در اين مسئله و يا غير آن به او اعتراض كنيم؟
حضرت فرمود: مى توانى آنچه را مى گويم به او برسانى؟
گفت: آرى.
آنگاه حضرت فرمود: نزد او برو و با او نرمى كن و انس بگير و در هدفش يارى اش كن. وقتى ميانتان انس برقرار شد، بگو: مسئله اى براى من پيش آمده كه مى خواهم از تو بپرسم. او از تو خواهد خواست كه بپرسى در اين هنگام بگو: اگر گوينده قرآن نزد تو آيد، آيا جايز است كه مرادش از آن غير اين معانى باشد كه تو اراده كرده اى؟
او خواهد گفت: آرى، شخص مى تواند وقتى چيزى را شنيد، از آن معنايى را بفهمد. وقتى كه به تو جواب مثبت داد، بگو: از كجا معلوم؟ شايد (از قرآن) جز آن چيزى كه تو اراده كرده اى قصد كند و به غير معانى خود وضع نمايد.
آن شخص نزد كندى رفت و با او الفت گرفت تا اين كه اينكه مسئله را به او القا كرد. كندى گفت: اين مطلب را دوباره تكرار كن! و او تكرار كرد پس كندى فكر نمود و ديد آرى، اين مسئله در لغت احتمال دارد و ممكن است.(۶۷۷)
در مروج الذهب مسعودى چنين آمده است: هنگامى كه امام حسنعليهالسلام دفن گرديد، برادرش محمد بن حنفيه بر قبرش ايستاد و گفت: اگر زندگى تو با عزت بود، مرگ تو باعث شكست و خلل در اركان شده است. چه خوش روحى كه كفن تو او را در برگرفته و چه خوب كفنى كه بدن تو را حاوى است! چگونه چنين نباشى در حالى كه تو گردونه هدايت و جانشين اهل تقوى و خامس اصحاب كسائى،(۶۷۸)
حديثى از امام حسن مجتبىعليهالسلام هست كه آن حضرت براى چهارمين بار مسموم شدند و آثار زهر در جانشان رخنه كرد و كارگر شد و ديدند كه از اين نشاه ارتحال مى كنند.
امامعليهالسلام چه كرد؟ يكى از كارهاى آموزنده امامعليهالسلام كه حجه الله است، البته همه كارهايشان آموزنده براى تعليم بشر است - آن حضرت دستور دادند كه: برادرزاده ها، فرزندان خود و خردسالان دودمانش در منزل جمع گردند (اين مطلب را يعقوبى در تاريخش ذكر كرده است.) و با اينها به گفت و شنود نشست و به آنها فرمود:
شما امروز خرد سالان اجتماع هستيد و در آينده پدر و مادر و رجال و نساء اجتماعيد، از الان به فكر آينده خودتان باشيد كه اجتماع بعدى را شما بايد اداره كنيد.
در ابتداى اين فرمايشها به آنان فرمود: با خودتان دفتر و قلم همراه داشته باشيد و پيش دانشمندان كه مى رويد، حرفهايشان را هدر ندهيد، حرفهايى را كه مى شنويد در دفترتان يادداشت نماييد كه يك روز به كارتان خواهد آمد.(۶۷۹)
امام حسن و امام حسينعليهالسلام هر دو از محسن و مجمل مشتق اند؛ يعنى هم امام حسنعليهالسلام در سيرتش محسن و مجمل است و هم امام حسينعليهالسلام ، هم صبر و تحمل امام حسنعليهالسلام در مقابل بنى اميه به مصلحت دين و امت بود و هم قيام امام حسنعليهالسلام ، قالصلىاللهعليهوآله : الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا(۶۸۰) و قال ابو جعفرعليهالسلام :: انه - يعنى الامام الحسن المجتبىعليهالسلام - اعلم بما صنع لو لا ما صنع لكان امر عظيم.
و خود امام مجتبىعليهالسلام فرمود:
ما تدرون ما فعلت والله للذى خير لشيعتى مما طلعت عليه الشمس.(۶۸۱)
چنانكه اميرعليهالسلام از حق خود سكوت كرد براى حفظ اسلام و مسلمين، خطبه شقشقيه يكى از مدارك بسيار مهم اماميه در اين موضوع است.
گويم: آن كه خدا دارد چرا بى نور است؟ تعبير امام سيد الشهداء حسين بن امام علىعليهالسلام در دعاى عرفه چه قدر شيرين و دلنشين و شيوا است كه: ماذا وجد من فقدك و ماالذى فقد من وجدك؟
آن كس كه تو را دارد جانا ز چه محروم است؟
من كه نشدم محروم تا با تو بپيوستم(۶۸۲)
به كلام كامل عرشى حضرت سيد الشهداء امام ابو عبدالله در دعاى شريف عرفه در بيان توحيد صمدى توجه بفرماييد كه كل الصيد فى جوف الفرا:
كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك؟ ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر نك؟ متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك، و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا، و خسرت صفقه عبدلك تجعل له من حبك نصيبا...؛
آيا غير تو را نصيبى از ظهور است كه تو از آن بى بهره باشى و آنگاه او تو را ظاهر سازد؟ كى غايب بوده اى كه محتاج به دليلى باشى تا بر تو دلالت كند، كى دور بوده اى كه آثار، ما را به وصلت برساند؟ كور است چشمى كه تو را مراقب خويش نبيند. زيانكار است بنده اى كه از عشقت بهره اى ندارد.(۶۸۳)
در آخر دعايى از امام حسينعليهالسلام ، اين گونه آمده است: اساءلك بكل اسم سمين به نفسك، او انزلته فى شى ء من كتبك، او استاءثرت به فى علم الغيت عندك؛(۶۸۴) تو را با هر اسمى كه خود را به آن ناميده اى، يا در يكى از كتابهايت آورده اى و يا در علم غيبت نگهداشته اى، مى خوانيم.(۶۸۵)
كلام مبارك مولايمان، سيدالشهداء، ابو عبدالله، حسين بن علىعليهالسلام است كه در دعاى عرفه فرمود: چگونه با آنچه كه در وجودش محتاج توست، بر (وجود) تو استدلال آوريم؟! آيا جز تو را ظهورى است كه تو را نيست، تا آن، مظهر تو باشد؟!
پس، خداى تعالى بالاتر و والاتر از آن است كه ذاتش به واسطه خلقش شناخته شود، بلكه بايد گفت كه حقيقت غير او شناخته نشود جز به او.(۶۸۶)
صمد يعنى چه؟ جناب ابن بابويه در توحيد از حضرت سيد الشهداءعليهالسلام امام ابى عبدالله الحسينعليهالسلام ، كه: انما يعرف القرآن من خوطب به، در باب تفسير قل هو الله احد روايت كرده است كه:
الصود الذى لا جوف له؛ صمد آن كسى است كه براى او جوف نيست. اجوف نيست، جاى خالى ندارد، پر است. اگر يك خردل را، يك ذره را از حيطه وجودى او به در ببرى، او را اجوف دانسته اى نه صمد.(۶۸۷)
اسلام يعنى شيعه، شيعه يعنى اسلام، قرآن يعنى علىعليهالسلام ، قرآن يعنى حسينعليهالسلام ، قرآن يعنى بقيه اللهعليهالسلام ، قرآن ولايت، ولايت يعنى قرآن و قرآن ناطق و قرآن كه كتاب الله است، اينها هيچ گاه از هم جدا نمى شوند و هيچ عارفى، هيچ حكيم الهى و هيچ فرد مسلم و اهل قرآن نمى تواند به برهان دو دو تا، چهار تا از ولايت روگردان باشد، به خصوص كه علماى اماميه اثنى عشريه در كنار سفره ولايت به مقامات رسيده و صاحب تصنيفات و تاءليفاتى مى باشند، ركن اعظم آنها ولايت است و بدون ولايت محال است كه انسان به جايى برسد.(۶۸۸)
در تحف العقول از امام حسينعليهالسلام نقل است كه فرمود: گروهى خداى را براى شكر، عبادت كنند؛ اين عبادت آزادگان است و بهترين عبادتها.(۶۸۹)
عماد الدين طبرى در بشارت المصطفى روايت كرده است كه: جابر بن عبدالله انصارى در زيارت امام ابى عبدالله الحسينعليهالسلام در روز اربعين چنين گفت:
شهادت مى دهم كه تو فرزند بهترين پيامبران و پسر سيد مؤمنان، و فرزند هم سوگند تقوى و سلاله هدايت و خامس اهل كسائى.(۶۹۰)
فرزدق گاهى كه حضرت امام حسينعليهالسلام قصد عراق را داشت و فرزدق اراده حجاز را، حضرت او را ديد و از او پرسيد: ماوراءك؟
قال: على الخبير سقطت، قلوب الناس معك و سيوفهم مع بنى اميه، والامر ينزل من السماء.
فقال الحسينعليهالسلام : صدقتنى. يعنى امام حسينعليهالسلام از فرزدق پرسيد: چه خبر دارى (از پس تو چه خبر است؟ )
گفت: بر آگاه برخورد كرده اى، دلهاى مردم با تو است و شمشيرهاى شان با بنى اميه، و امر از آسمان فرود مى آيد.
امامعليهالسلام فرمود: با من به راستى سخن گفتى.(۶۹۱)
امام صادقعليهالسلام فرموده است:
من قال فينا بيت شعر، بنى الله له بيتا فى الجنه؛(۶۹۲) كسى يك بيت شعر درباره ما بگويد، خداوند براى او بيتى در بهشت بنا مى كند.
و نيز آن امام به حق ناطق فرموده است: من انشد فى الحسينعليهالسلام بيتا من شعر فبكى او تباكى فله الجنه؛(۶۹۳) كسى كه در ماتم سالار شهيدان امام حسينعليهالسلام بيتى سرود، پس گريست (اگر فعل بكى از تبكيه باشد، بدين معنى است كه ديگران را به گريستن برانگيخت) ، و يا خود را به گريه زد، مر او را بهشت است.(۶۹۴)
مناسبت نقل در اين مقام كلام سيد نعمت الله جزائرى شوشترى در كتاب انوار نعمانيه است:
عده اى از موثقين حكايت كرده اند كه: شاه اسماعيل وقتى بر بغداد دست يافت به مشهد حضرت امام حسين آمد و از برخى مردم شنيد كه به حر بن يزيد رياحى طعن مى زدند، وى به نزد قبر وى آمد و دستور داد كه نبش قبر وى نمايند، او را خوابيده به همان وضعى يافتند كه شهيد شده و ديدند بر سر وى دستمال بسته شده، شاه اسماعيل - نور الله ضريحه - خواست آن دستمال را بردارد؛ زيرا در كتب سير و تواريخ نقل شده بود كه آن دستمال حسينعليهالسلام است، كه سر حر را در آن واقعه اى كه مجروح شد بست و بر همان هياءت دفن گرديده است؛ وقتى آن دستمال را از سرش باز كردند، خون حر راه افتاد به طورى كه قبر از آن پر شد، وقتى آن دستمال را بر سر بستند، خون باز ايستاد وقتى دوباره آن را باز كردند خون راه افتاد، و هر چه خواستند به غير آن دستمال جلوى خون را بگيرند ممكن نشد. پس بر آنها حسن حال حر روشن شد، شاه فرمان داد كه بر قبر وى ساختمانى بسازند، و خادمى براى قبر وى برگمارند تا در آن خدمت كند.(۶۹۵)
آورده اند به نقل صحيح كه يزد را در آخر عمر مرضى پيش آمد كه آنرا خواره اندرونى گويند، كه روزى هزار بار آرزوى مرگ در دلش مى گذشت امام از كمان قهر قضا و قدر تير مرگش ميسر نمى گشت. ع: به مرگ خويش راضى گشتم و آن هم نمى بينم مى گفت.
روزى يكى از حكما يزيد را گفت كه هيچ مى دانى كه تو را مرض چيست و نيش و ريش درون را باعث كيست؟ يزيد گفت: از كثرت نيش و در خبر دارم، امام از حقيقت آن حال غافل و ناهوشيارم. فى الحال حكيم مقدار نخود موم انگبين را به رشته باريك بسته بدو داد، گفت: سر ريسمان را گرفته اين موم را فرو بر تا بر تا بر تو راز درونت از بيرون آشكار گردد و يزيد به قول حكيم موم را فرو برد و سر رشته را به دست نگاه داشت، بعد از زمانى سر رشته را كشيده موم را بيرون آوردند دو عقرب سياه بر آن موم چسبيده بود از خلق او بيرون آمد. حكيم گفت: يا ابا الحكم دانستى كه ريش درونت به كدام نيش آراسته است و حجره تاريك ضميرات به زخم كدام جانور پيراسته؟ گفت: آرى والله كه بدين ريش و بدين نيش گرفتارم. مدت مديد فريادها مى كرد تا بمرد. ع: اين است سزاى آن كه آتش عمل است. و هرگاه خواهند عقرب را از سوراخش بيرون آرند به همين دستور عمل بايد نمود كه در محبت موم آن شوم بى اختيار است، و به دام چشم هايشان شهد مايل و گرفتار در صحراى دستپول و ششدر كودكان عرب جهت بازى طرب على الدوام با عقرب اين عمل مى نمايند كه بسيار مشاهده رفته.(۶۹۶)
ابوالحسن، على بن الحسين بن على بن الى طالبعليهالسلام ، مشهور به زين العابدين است و او را على اصغر خوانند و حسين را جز از طريق او، نسلى نيست. او يكى از امامان دوازده گانه و از سادات تابعين است.
زهرى گفته است: هيچ قريشى نسبى را برتر از او نيافتم و زين العابدينعليهالسلام را ابن الخير تين مى گفته اند؛ زيرا رسول خداوند فرموده: لله تعالى من عباده خيرتان فخيرته من العرب قريش و من العجم فارس .(۶۹۷)
در بحار، به نقل از اختصاص آمده كه: فرزدق حكايت كرده است:
سالى همراه عبدالملك در حج بودم. او به على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام نظرى افكند و براى تحقير او گفت: او كيست؟
پس من نيز بالبداهه، قصيده را سرودم كه: او پسر بهترين بندگان خداست و او تقى و طاهر العلم است تا آنكه آنرا به اتمام رسانيدم.
عبدالملك، سالى هزار دنيا به او صله مى كرد كه پس از ماجراى قصيده، آنرا قطع كرد. فرزدق شكايت به على بن الحسينعليهالسلام برد و از ايشان درخواست نمود تا در اين باره با عبدالملك گفت و گو كند. امام فرمود: من، همان اندازه كه او تو را مى بخشيد، تو را مى بخشم؛ پس مرا از سخن گفتن با او باز دار.
فرزدق عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! به خداوند قسم، كه ثواب خداى عز و جل در آجل، نزد من بهتر است از ثواب دنيا در عاجل.
اين ماجرا به گوش معاويه بن عبدالله بن جعفر طيار رسيد و او از سخاوتمندان و ادبا و ظرفاى بنى هاشم محسوب بود، معاويه به فرزدق گفت: اى ابافراس! به گمانت چه قدر از عمرت باقى است؟
فرزدق جواب داد: بيست سال.
معاويه گفت: اين بيست هزار دينار، كه از مال خودم مى باشد به تو مى دهم، پس ابو محمد - اعزه الله - را معاف كن!
فرزدق پاسخ داد: من ابو محمد را ملاقات كرده ام و او از دارايى خويش، به من بذل فرمود؛ ولى به عرض ايشان رساندم كه براى اجر اخروى عمل خود، از ثواب دنيوى اش گذشتم.(۶۹۸)
چشمان هشام لوچ بوده است و ابن خلكان در وفيات الاعيان، در شرح حال فرزدق مى گويد:
عمل بس نيكويى بدو نسبت داده اند كه اميد است رفتن او به بهشت را ضامن باشد، و عمل مذكور آن است كه چون هشان بن عبدالملك در عهد پدرش به قصد حج به مكه آمد، دور كعبه طواف نمود و سعى كرد تا خود را به حجرالاسود برساند؛ ولى به دليل ازدحام مردم، موفق نشد. از اين رو، برايش منبرى گذاشتند و او بر آن نشست و به مردم مى نگريست.
در ضمن، گروهى از اشراف شام نيز در اين سفر همراهى اش مى كردند. در اين حال، زين العابدين، على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام ، كه زيباترين و خوشبوترين مردم بود، پيش آمد و شروع به طواف نمود. چون طوافش به حجرالاسود ختم يافت، مردم راه را برايش باز كردند تا به آن برسد.
در اين هنگام، مردى شامى گفت: اين كيست كه هيبتش چنين مردم را متاءثر كرده است؟
هشام از ترس اين كه همراهانش به او تمايلى پيدا كنند و علاقه مند شوند، گفت: او را نمى شناسم.
ولى فرزدق كه در آن جا حاضر بود گفت: من او را مى شناسم.
مرد شامى پرسيد: اى ابافراس! او كيست؟
فرزدق نيز در جواب او، قصيده اى را سرود.(۶۹۹)
مبرد در كتاب الكامل نقل كند كه: مردى قريشى - كه مامش را نميدانم - گفت: روزى در كنار سعيد بن مسيب نشسته بودم كه مرا گفت: دائيان تو كيانند؟
گفتن: مادرم كنيز بوده است.
با اين حرف، گويى از چشمانش بيافتادم. اندكى بعد، سالم بن عبدالله بن عمر بن خطاب آمد و چون از پيش او رفت گفتم: اى عمو! اين كه بود؟
سعيد بن مسيب گفت: سبحان الله العظيم! آيا او را كه از قوم توست! نمى شناسى؟ او، سالم بن عبدالله بن عمر است.
پرسيدم: مادرش كيست؟
گفت: مادرش كنيز است.
اندكى گذشت و على بن حسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام آمد و بر او سلام كرده، نشست و سپس برفت. از سعيد بن مسيب پرسيدم: اى عمو! او كيست؟
سعيد گفت: او كسى است كه روا نباشد مسلمانى او را نشناسد! او على بن حسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام است.
پرسيدم: مادرش كيست؟
پاسخ داد: مادرش كنيز است.
در اين هنگام گفتن: اى عمو! به نظر رسيد كه چون گفتن، مادرم كنيز است، از ارزش من نزد تو كاسته شد؛ ولى من نيز چون اينانم و از اين، باكى ندارم. (مرد قريشى ادامه مى دهد:) پس از آن، نزد او بزرگى و جلالتى يافتم.(۷۰۰)
امام زين العابدينعليهالسلام ، نسبت به مادرش بسيار نيكوكار بود؛ به طورى كه به او گفتند: تو نسبت به مادر، از همه كس نيكوكارترى، ولى نمى بينيم كه با او در يك ظرف غذا بخورى!
امام در جواب فرمود: چون ترسم كه دستم را به سوى چيزى برم كه مادرم قصد خوردن آن را داشته و او را ناراحت كنم.(۷۰۱)
امام سجادعليهالسلام در مناجاه الذاكرين گويد:
و آنسنى بالذكر الخفى... فلا نطمئن القلوب الابذكرك... استغفرك من كل بغير ذكرك، و من كل لذه راحه بغير انسك، و من كل سرور بغير قربك؛(۷۰۲)
... به وسيله ذكر خفى (در نهان به ياد تو بودن) وحشت را از دلم بزدا.... پس دلها آرام نگيرند مگر به ياد تو... و از هر لذتى كه بدون ياد تو حاصل شود و هر آسايشى كه بدون انس با تو دست دهد و هر نشاطى كه بدون نزديكى با تو تأمین گردد آمرزش مى طلبم.(۷۰۳)
زهرى روايت كرده است كه: قال سمعت على بن الحسينعليهالسلام يقول: آيات القرآن خزائن، فكلما فتحن خزانه ينبغى لك ان تنظر ما فيها.
و درجات قرآن همه حكمت بلكه حكيم است يس والقرآن حكيم و حكمت بهشت است كما فى المجلس الواحد و الستين من امالى الصدوق قال رسول اللهصلىاللهعليهوآله لعلى بن ابى طالب: يا على! انا مدينه الحكمه و هى الجنه وانت يا على، بابها.
پس به آن اندازه كه از اين درجات ارتقاء يافته اى به همان اندازه قرآنى و به همان اندازه خزائن الهى هستى و به همان اندازه بهشتى، يؤ تى الحكمه من يشاء و من يؤ ت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا و ما يذكر الا اولوا الالباب.(۷۰۴) امام فرمود: درجات بهشت بر عدد آيات قرآن، و بر قدر آيات قرآن است. و فرمود: هر مقامى او مقامات قرآن را قرائت كرده است، توقف مكن و بالا برو كه آن را مقامات ديگر است و خبرهايى است.(۷۰۵)
زهرى گويد: از على بن الحسينعليهالسلام شنيدم كه فرمود: آيات قرآن، گنجينه هستند و سزاوار است هر گنجينه اى كه گشوده مى شود، در آن بنگرى.(۷۰۶)
عاصم بن حميد، على بن الحسين امام زين العابدينعليهالسلام را از توحيد پرسيد؛ حضرت فرمود: چون خداوند عز و جل مى دانست در آخرالزمان مردمانى دقيق و عميق خواهند بود از اين رو، سوره قل هو الله احد و آياتى از سوره حديد را تا آيه و هو عليم بذات الصدور، نازل فرمود - تا بدينجا كه مى فرمايد: - و هر كس بيشتر از اين رود، هلاك شود.(۷۰۷)
مناجات محبين امام زين العابدين و سيد الساجدين - صلوات الله عليه - را فراموش مكن: بسم الله الرحمن الرحيم، الهى! من ذا الذى ذاق حلاوق محبتك فرام منك بدلا...(۷۰۸)
محيى الدين، در مناقب مى گويد: صلوات خداوند و ملايك و حمله عرش و جميع خلقش در زمين و آسمان، بر آدم اهل بيت؛ كسى كه از كيت و ماكيت، منزه و روح جسد امامت است. آن كه شمس شهامت و مضمون كتاب ابداع است و حل معماى سر الله در وجود.
او انسان عين شهود، خازن كنوز غيب، مطلع نور ايمان، كاشف مستور عرفان، حجت قاطع و در لامع، ثمره مقدس شجره طوبى، ازل الغيب و ابد الشهاده، سر كل در سر عبادت، وتدالاوتاد، امام العالمين و مجمع البحرين، زين العابدين، على بن الحسينعليهالسلام ، است(۷۰۹)
كلام محمد طلحه شافعى: او، زين العابدين است و قدوه الزاهدين و سيد المتقين و امام المؤمنين.
صفاتش گواهى ديد كه از سلاله رسول خداست، و سمتش گواه است بر مقام والاى قربت او نزد خدا. پينه هايش كثرت نماز و تهجد او را رساند، و اعراض و روس گردانى اش از دنياات نشان از زهد اوست. انوار تاءييد و هدايت خدايش بر او تابيده و بدانها هدايت يافته است، و اوراد عبادت بر او القا شده و با آنها ماءنوس گشته است و او لباس زيباى شان را در بر كرده است.
همواره براى او شب، مركبى است كه طريق آخرت را با آن طى كند و و او را كراماتت و خوارق عاداتى است كه هيچ چشم بينايى چون آن را نديده است، و آنها در آثار و اخبار متواتر، مربى و ثابتند، و اين گواهى است كه او را از ملوك آخرت است(۷۱۰)
جامعه ما به علوم گوناگون نياز دارند و آنچه را كه عقل و شرع امضاء فرموده اند همه محترمند و بعد از علم دين كه علم انسان ساز است، اجتماع به طبيب، بازرگان معتبر و متدين و حافظان اجتماع نيازمند است.
حافظان اجتماع كه همان ارتش باشند، نگاهدارنده اجتماع و سنگر مردمند و حافظ حد و مرز اجتماع هستند. امام سجادعليهالسلام در يكى از دعاهاى خود، ارتش اسلام را دعا مى كند كه اينها حافظ مرز و بوم كشور هستند.(۷۱۱)
روزى مرحوم علامه طباطبايى را در خيابان زيارت كردم و در معيت ايشان، تا درب منزلشان رفتم. به درب منزل كه رسيديم ايشان تعارف كردند. عرض كردم: مرخص مى شوم. ايشان، در پله بالا ايستاده بودند و من پايين بودم، رو به من كردند و گفتند: حكماى الهى اين همه فحشها را شنيدند، سنگ حوادث را خوردند، قلمها به دشنام و بدگويى آنها پرداختند، اين ههه فقر و فلاكت و بيچارگى را از تبليغات سوء كشيدند. گاهى به كهك به سر مى بردند و گاهى... با اين همه حقايق را در كتاب هايشان نوشتند گفتند: آقايانى كه به ما بد گفتيد و فحش داديد و زندگى را در كام ما تلخ كرديد و مردم را عليه ما شورانيديد، حرف اين است و حق اين است كه نوشته ايم و براى شما گذاشته ايم، حال هر چه مى خواهيد بگوييد.
آنها حرف حقشان را نوشتند و براى نفوس مستعد به يادگار گذاشتند، تمام تلاش اين است كه منطق وحى را بفهميم. خداوند ملاصدرا را رحمت كند! مفسر است، محدث است، فقيه است، مرد سير و سلوكى است كه هفت مرتبه پياده به زيارت بيت الله الحرام، مشرف مى شود و بار هفتم در بصره نداى حق را لبيك گفته است. ايشان در شرح اصول كافى حديث امام سجادعليهالسلام را نقل مى كند كه: چون خداوند سبحان، مى دانست در آخر الزمان مردمى عميقى پيدا مى شوند - در توحيد و در اصول عقايد - اوايل سوره اخلاص را فرستاد.
مرحوم آخوند مى گويد: به اين حديث كه رسيدم گريه ام گرفت. اين گريه شوق است و گريه عشق، چون خودش مى بيند كه اين حديث، براى امثال اوست.(۷۱۲)
حضرت سيد الساجدين امام زين العابدينعليهالسلام مى فرمايد: آيات القرآن خزائن و كلما فتحت خزانه ينبغى لك ان تنظر ما فيها(۷۱۳) هر آيه اى خزانه است، هر خزانه را كه گشودى و باز كردى و وارد شدى زود بيرون نرو. در اين خزانه خبرهاست. ما حق نداريم بگوييم جواهر و طلاست.(۷۱۴)
حق سبحانه در سوره واقعه قرآن كريم فرموده است: ولقد علمتم النشاه الاولى فلولا تذكرون.
و در كافى از امام سجادعليهالسلام روايت است كه: العجب كل العجب، لمن انكر النشاه الاخرى و هو يرى النشاه الاولى.(۷۱۵)
از حضرت سيد الساجدين مروى است كه بعد از نماز صبح، بالفاصله بخواند به جهت دفع دشمن مقهور مى شود:
اللهم انى و اعدائى اقوياء و انت الاقوى و قنى شرهم و اكفنى امرهم واعنى عليهم بحولك و قولك ياقوى.(۷۱۶)
دهاى چهل و پنجم صحيفه سجاديه در وداع شهر رمضان است، در اين دعا، امامعليهالسلام خطاب به ماه رمضان مى نمايد و چندين بار وى را سلام مى كند و او را وداع مى نمايد و مى فرمايد: السلام عليك يا شهر الله الاكبر و يا عيد اوليائه. السلام عليك يا اكبر مصحوب من الاوقات.(۷۱۷)
شبلى به حج رفته بود، و پس از انجام اعمال حج به حضور امام سيد الساجدينعليهالسلام مشرف شد، امامعليهالسلام از وى پرسيد: اى شبلى! حج گزاردى؟
شبلى: آرى! با ابن رسول اللهصلىاللهعليهوآله !
امامعليهالسلام : زمانى كه به ميقات فرود آمدى، آيا نيت كرده اى كه جامع معصيت را از خود به در آورى و جامع طاعت بپوشى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : زمانى كه از جامع خود برهنه شدى، آيا نيت كردى كه از ريا و نفاق برهنه شوى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : زمانى كه غسل كردى، آيا نيت كردى كه خويشتن را از بديها و گناه ها شست و شو دهى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آيا خويشتن را پاكيزه كردى و احرام بستى و عقد وقت حج بستى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : زمانى كه خود را پاكيزه كردى و عقد بستى، آيا نيت كردى كه آنچه را خداوند متعال حرام كرده است، بر خويشتن حرام كنى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : خويشتن را پاكيزه نكردى و احرام نبستى و عقد حج نبستى.
امامعليهالسلام : آيا داخل ميقات شدى و تلبيه گفتى؟
شبلى: آرى.
امامعليهالسلام : آنگاه كه داخل ميقات شدى، آيا نيت كردى كه به نيت زيارت داخل شوى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه دو ركعت نماز گزاردى، نيت كردى كه به خداوند متعال به بهترين اعمال و بزرگترين حسنات عباد، كه نماز است تقرب جويى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه تلبيه گفتى، آيا نيت كردى كه براى خداوند به هر طاعتى گويا شوى و از معصيت او، خود را باز دارى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : در ميقات داخل نشدى و نماز نخواندى و تلبيه نگفتى (تلبيه يعنى لبيك گفتن)
سپس امامعليهالسلام فرمود: آيا در حرم داخل شدى و كعبه را ديدى و نماز خواندى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه داخل حرم شدى، آيا نيت كردى كه بر خود هرگونه عيب اهل ملت اسلام را حرام كنى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه به مكه رسيدى و كعبه را ديدى و دانستى كه آن خانه خداست، آيا قصد خداوند سبحان كردى و از غير او بريدى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : پس نه داخل مكه شدى و نه داخل حرم.
سپس امامعليهالسلام فرمود: آيا طواف بيت را به جاى آوردى و اركان را مس كردى و عمل سعى را انجام دادى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : آنگاه كه سعى كردى، آيا نيت كردى كه از همه گريختى و به سوى خداوند فرار كنى، و صدق اين نيت را علام الغيوب شناخت؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : نه طواف بيت كردى و نه سعى به جا آوردى.
سپس امامعليهالسلام فرمود: آيا در مقام ابراهيمعليهالسلام وقوف كردى و در آن مقام دو ركعت نماز گزاردى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام در اين هنگام صيحه اى برآورد كه نزديك بود از دنيا مفارقت كند، سپس فرمود: آه! آه! كسى كه به مقام قرب رسيده و با خدا مصافحه كرده كجاست؟ حق تعالى با آن عظمت و جلال، مسكينى را به اين مقام برساند، آيا جايز است بر او كه حرمت چنين پروردگار مهربان را ضايع كند؟ هرگز چنين نيست كه كسى با خدا مصافحه كند بعد از آن مخالفت او را جايز داند. پس از آن فرمود: آنگاه كه در مقام ابراهيمعليهالسلام ايستادى، آيا نيت كردى كه بر انجام هر طاعتى بايستى، و پشت به هر معصيت بكنى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه در مقام فراهيم دو ركعت نماز گزاردى، آيا نيت كردى كه چون نماز ابراهيمعليهالسلام نماز گزارى؟ و به نمازت، بينى شيطان را به خاك ماليدى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : در مقام نايستادى و در آن نماز نخواندى.
پس از آن فرمود: آيا بالاى چاه زمزم بر آمدى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : آنگاه كه بر بالاى چاه زمزم بر آمدى، آيا نيت كردى كه بر طاعت برآمدى و چشمت را از معصيت پوشاندى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : پس بر چاه زمزم بر نيامدى و از آن ننوشيدى.
پس از آن فرمود: آيا سعى ميان صفا و مروه را به جاى آوردى و در ميان آن دو مشى و تردد داشتى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : از سعى ميان صفا و مروه، آيا نيت كردى كه در ميان خوف و رجايى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : پس نه سهى كردى و نه مشى و ترد بين صفا و مروه.
پس از آن فرمود: آيا از مكه خارج شدى و به منى رفتى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : به منى رفتى، آيا نيت كردى كه مردم را از زبان و دل و دست خود ايمن گردانى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : پس به منى نرفتى.
بعد از آن امامعليهالسلام فرمود: (آيا در موقف عرفه وقوف كردى؟ و بر جبل الرحمه برآمدى؟ و شناختى خداوند متعال را در جبل الرحمه و جمرات خواندى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : در موقف عرفه، آيا معرفت حق سبحانه و تعالى و اطلاع او را بر سرائر و قلب خود شناختى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : بر جبل الرحمه كه بالا رفتى اى، آيا نيت كردى كه خداوند هر مؤ من و مؤمنه را رحمت كند؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه به مزدلفه (مشعر) رفتى؟ و از آن جا سنگريزه ها از زمين بركندى؟ و به مشعر الحرام مرور كردى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : آنگاه كه در مزدلفه مشى مى كردى و از آن سنگريزه ها بر مى كندى، آيا نيت كردى كه هر معصيت و جهل را از خود بركنى و هر علم و عمل را در خود نشانى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : به مشعر الحرام مرور كردى، آيا نيت كردى كه شعائر اهل تقوى و اهل خوف را شعار قلب خود قرار دهى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : در مزدلفه مشى نكردى و از آن سنگريزه ها بر نداشتى و به مشعرالحرام مرور نكردى.
پس از آن امامعليهالسلام فرمود: در منى نماز گزاردى؟ و رمى جمره كردى؟ و حلق راءس (سر تراشيدت) را انجام دادى؟ و فديه (قربانى) خود را ذبح كردى؟ و در مسجد خيف نماز خواندى؟ و به مكه باز گشتى؟ و طواف افاضه به جاى آوردى؟
شبلى: آرى!
امامعليهالسلام : آنگاه كه به منى رسيد و رمى جمره ها كردى، آيا نيت كردى كه به مطلب خود رسيدى و هرگونه حاجت تو بر آورده شده است؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه سر تراشيدى، آيا نيت كردى كه از پليدى ها پاك شدى و از هر گناه و بد عاقبتى كه بنى آدم را است به در آمدى، مثل آن روزى شدى كه از مادر متولد شد؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه در مسجد خيف نماز خواندى، آيا نيت كردى كه نترسى، مگر از خداوند و اميدوار نباشى مگر به رحمت او؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه قربانى خود را ذبح كردى، آيا نيت كردى كه طمع را سر بريدى و به ابراهيمعليهالسلام به ذبح فرزندش اقتدا كردى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : آنگاه كه به مكه بازگشت كردى و طواف افاضه به جاى آوردى، آيا نيت كردى كه افاضه (كوچ كردن) به رحمت خدا كردى و به طاعت او بازگشت كردى و به سوى او تقرب جستى؟
شبلى: نه.
امامعليهالسلام : به منى نرسيدى و رمى جمره نكردى، و حلق راءس انجام ندادى، و قربانى ات را ذبح نكردى، و در مسجد خيف نماز نگزاردى و طواف افاضه به جاى نياوردى و به سوى خداوند تقرب نجستى، چه است كه تو حج نكردى.
س شيلى از تفريط حجش به ندبه و زارى افتاد و پيوسته آداب حج مى آموخت تا سال ديگر از روى معرفت و يقين حج بگزارد.(۷۱۸)
از حضرت امام سجادعليهالسلام روايت شده است كه: چون خداوند مى دانست در آخرالزمان اقوامى مدقق خواهند آمد، سوره قل هو الله... و اوائل سوره حديد را نازل فرمود: ان الله عز و جل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون، فانزل الله تعالى قل هو الله احد والايات من سوره الحديد الى قوله و هو عليم بذات الصدور، فمن رام وزاء ذلك فقد هلك.(۷۱۹)
مرحوم آخوند ملا صدرالمتالهين مى فرمايد: وقتى من به اين حديث رسيدم، گريه كردم، اين گريه شوق است؛ چون مى بيند كه اين قبيل احاديث، ناظر به امثال اوست كه اقوام متعمقون اند، گريه شوق مى كند و دست ابتهال و تضرع به سوى حقيقت نظام هستى دراز مى كند و توفيق فهم مطالب آيات و روايات را كه اسرار اهل ولايت اند، مساءلت و مطالبت مى نمايد.
و جناب فيض كه از اعاظم تلامذه آن حضرت است مى گويد: ما را احتياج به معجزات فعلى اهل بيت عصمت و طهارت نيست، بلكه همين معارف مروى از آن بزرگان، در اثبات امامت يك يك آنان كافى است!(۷۲۰)
اين شهر آشوب، در متاقب آل ابى طالبعليهالسلام حكايت مى كند: نزد كسى از بلغاى بصره، سخن از صحيفه كامله (امام سجاد) به ميان آمد. آن شخص گفت: من نيز بر نوشتن مثل آن قادرم!
پس قلم به دست گرفت و سرش را براى نوشتن پايين انداخت تو سرش را بلند نكرد تا مرد. به جان خودم قسم! كه چنين كسى راه به بيراهه برده و طريق سخط را پيموده است.(۷۲۱)
يكى از علماى معاصر، در مقدمه اش بر صحيفه سجاديه مى گويد: در سال ۱۳۵۳ هجرى، نسخه اى از صحيفه شريف براى علامه معاصر، شيخ جوهرى طنطاوى، صاحب تفسير معروف و مفتى اسكندريه ارسال نمودم.
ايشان از قاهره برايم نامه اى نوشت و با تشكر از ارسال چنين هديه گرانبهايى، مرا از رسيدن آن، مطلع گردانيد و در نامه اش به مدح و ستايش آن كتاب پرداخته بود. و در قسمتى از نامه نوشته بود:
بدبختانه من تا به امروز، بر چنين اثر با ارزش و گرانمايه و جاودانى كه از مواريث نبوت و اله بيت است، دست نيافته بودم.
من هر چه در آن، نظر افكندم، بيشتر دريافتم كه آن، كلامى است فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق...
ايشان سپس شارحان صحيفه شريف را كه مى دانستم، برايش نوشتم و كتاب رياض السالكين، تاءليف سيد على خان را براى او ارسال داشتم. او جوابى بر اين نامه نوشت و در آن نوشته بود كه تصميم دارد بر اين صحيفه عزيز شرحى بنگارد.(۷۲۲)
يكى از ذخاير علمى و گنجينه هاى حقايق الهى و معارف اسلامى، صحيفه كامله سيدالساجدين امام على بن الحسينعليهالسلام است كه تالى بلكه عديل نهج البلاغه است، و آن را زبور آل محمدصلىاللهعليهوآله و انجيل اهل بيت لقب داده اند.. بر اين صحيفه مكرمه به عربى و فارسى چندين شرح و تعليقه و ترجمه از دانشمندانى بزرگ نوشته اند، از آن جمله شرحى به عربى به نام رياض السالكين در پنجاه و چهار روضه به عدد ادعيه صحيفه به قلم تواناى عالم جليل صدر الدين على بن احمد بن محمد معصوم حسينى متوفى ۱۱۲۰ هجرى قمرى معروف به سيد عليخان شارح صحيفه است.
اين شرح، بزرگ ترين و بهترين شرحى است از هر حيث كه تاكنون بر صحيفه كامله نوشته شده است. دو تن از اساتيد ما: يكى علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى، و ديگر عارف متاءله حاج ميرزا مهدى الهى - قدس سرهما - صحيفه را به فارسى ترجمه كرده اند.
علاوه اينكه جناب شعرانى را بر آن، تعليقات ارزشمند است. شارح مذكور را، در چندين جاى شرح نامبرده، در تجرد نفس ناطقه و بقاى آن پس از انصراف آن از بدن مطالبى به غايت مفيد است. از آن جمله، در آخر روضه چهارم، در آخر دعاى چهارم صحيفه، كه امامعليهالسلام در درود بر پيروان رسولان و تصديق كنندگان آنان انشاء فرموده است، آنجا كه فرمايد: و تهون عليهم كل كرب يحل بهم يوم خروج الانفس من ابدانها؛ يعنى خدايا! با آنان درود فرست، درودى كه هر اندوهى را كه بر ايشان در روز به در شدن جانها از تنهايشان وارد مى آيد آسان كنى.(۷۲۳)
شخص هميشه در حضور است و پاسبان حرم دل است كه امام صادقعليهالسلام فرمود: القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله(۷۲۴) و محاسب اعمال خود و مواظب زبان و قلم خود است، حتى نياتش را متوجه است. نيت بد هر چند به مرحله عمل نرسد و از جمبه فقهى كيفر نداشته باشد و تعزير و حد بر آن مترتب نشود، در روح و جان او اثر مى گذارد، نيت بد انسان را تيره مى كند.
حضرت امام سجادعليهالسلام در صحيفه بيانى دارد قريب به اين مضمون كه: بارالها! كسى كه نيت گناه تو مى كند، استحقاق كيفر تمام گناهكاران را دارد. جز اين كه بزرگوارى تو عقابش نمى كند و عذابش نمى دهد.
اين مقام حضور تام يك انسان كامل است، از اين گونه لطايف عرفانى و نكات ذوق در كلمات ائمه اطهارمانعليهالسلام بسيار است.(۷۲۵)
به خاطر دارم كه ۳۱ سال پيش كه از تهران براى ادامه تحصيل به حوزه علميه قم آمدم و به سفارش مرحوم استاد آقا شيخ محمد تقى آملى و مرحوم استاد آقاى شعرانى (كه نسبت به حضرت طباطبايى ايمان داشتند و آقاى آملى مى فرمود: زمانى كه ما در نجف خدمت آقاى قاضى بوديم، آقاى طباطبايى در سير و سلوك از همه ما جلوتر بود و در همان وقت ايشان مكاشفاتى داشتند) خدمت آقاى طباطبايى رسيدم و عرض كردم كه طلبه اى هستم كه سيزده، چهارده سال در تهران محضر اين اساتيد را درك كرده ام و هم اكنون هم خدمت شما رسيده ام كه استفاده كنم. چيزى نفرمودند. پس از چند روز مجددا خدمتشان رسيده ام كه استفاده كنم. چيزى نفرمودند. پس از چند روز مجددا خدمتشان رسيدم و پس از عذر خواهى سرم را روى زانويشان گذاشتم و گريستم، فرمودند: چرا گريه مى كنى؟
عرض كردم: آقا! چرا شما دست رد به سينه من مى زنيد؟
بالاخره پس از رفت و آمد زياد با ايشان انس گرفتم اولين سخنى كه به من فرمودند اين بود كه: آقا! به خدا يك راه بيشتر وجود ندارد: ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم(۷۲۶) اى بالطريقه التى، اين قرآن برنامه زندگى انسان است.
خداوند سبحان انسان را كه مهمترين صنع و مصداق اتم فتبارك الله احسن الخالقين(۷۲۷) است، آفريد و قرآن را به عنوان دستورالعمل هدايت او فرستاد. قرآن به سر گرفتن خوب است، اما عمده آن است كه انسان قرآن را به دل كند. انسان قرآنى آن است كه لا يسمه الا المطهرون(۷۲۸) يعنى تمام شئون زندگيش پاك است.
امام من و شما، حضرت زين العابدينعليهالسلام در صحيفه سجاديه فرمود: بارالها! كسى كه نيت گناه مى كند، استحقاق كيفر همه گنهكاران را دارد.
انسان چه حقى دارد كه در پيشگاه تو، نيت گناه كند.(۷۲۹)
در مناجات هفتن از مناجاتهاى خمس عشر امام سجادعليهالسلام تعبير فانا بك و لك آمده است، در مورد اين تعبير و مفهوم آن، استدعا مى شود مقدارى توضيح دهيد؟
استاد: فرض كنيد شما سرمايه و زمين در اختيار من مى گذاريد تا با آن زندگى و معيشتم را تأمین كنم، در اينجا همه اسباب حيات من بسته به شماست، كار من به سرمايه شماست، پس من كار مى كنم، اما به سرمايه شما، فانا بك چنين معنايى را افاده مى كند، حضرت در مقام ابتهال مى فرمايند، كار من به كمك و استعانت توست و نيز لك يعنى براى توست، همان كه قرآن هم مى فرمايد: ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين.(۷۳۰)
عرض كنم خدمت شما، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، صحيفه علويه، كافى، بحار و ديگر جوامع روايى ما، همه از قرآن سرچشمه گرفته اند.. قرآن اصل است، و وسايط فيض الهى بعد از پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآله از قرآن منشعب مى شود و جوامع روايى ما، يعنى نهج البلاغه و كتابهايى از زبان وسايط الهيه از معصومين است، اينها همه مرتبه نازله قرآنند. قرآن نيستند، بنده تشبيه كرده ام، گفته ام مثل قرآن با روايات، مثل جان است با بدن همان طور كه بدن پربو روح است؛ نطق و چشم و گوش بدن زنده، به جان است، و مرتبه نازله آن است، و اعضا و جوارح قوا، همه مظاهر حياب نفس ناطقه و علم و شعور و ادراكات او هستند؛ روايات نيز آن طور هستند، همه از قرآن منشعب شده اند.
تمام روايات نهج البلاغه، تمام خطب توحيدى و غير توحيدى و هر چه ائمهعليهالسلام فرموده اند، برگشت مى كند به قرآن. و هر چه انسان الهى مى گويد برگشت مى كند به قرآن.
تفاوتى هم در روايات هست، در جوامع روايى هست، و آن اين است كه همانطور كه در عرايضمان، در نوشته هايمان داريم - بين روايات و آثارى كه از ائمه در مناجات و ادعيه به ما رسيده است تفاوت خيلى است. به زبان ديگر، آن مطالب و نكات و دقايقى كه در اسرار و لطايف عرفانى و انسانى، آدمى از كتاب دعاها و از مناجات به دست مى آورد، از روايات به دست نمى آورد. جهتش اين است كه در روايات مخاطب بودند و معصومينعليهالسلام به فرا خور فهم مردم خرف زدند. اما در مناجات و ادعيه مخاطب خداست و آنچه در نهانخانه عشق داشتند همه را بيرون ريختند. خيلى نكات علمى عجيبى در ادعيه و اوراد و كتاب دعاها وجود دارد. اينها همه همانطور كه عرض كردم از قرآن كريم است.(۷۳۱)
ابو جعفر، محمد بن زين العابدينعليهالسلام ، ملقب به باقر، ابن خلكان در تاريخش درباره آن حضرت مى گويد:
و باقر، عالم و آقاى بس بزرگى بود. به او باقر مى گفتند؛ زيرا او علم را مى شكافت و حقيقتش را آشكار ساخته، آنرا توسعه مى داد. تبقر به معناى توسع است و قرظى شاعر در مدح آن امام همامعليهالسلام سروده است:
يا باقر العلم لاهل التقى
و خير من لبى على الاجبل(۷۳۲)
مفيد - ره - در ارشاد مى گويد: از هيچ كدام از فرزندان حسن و حسينعليهالسلام ، چنين علم دين و آثار و سنت و علم قرآن و سيره و فنون آداب كه از ابو جعفرعليهالسلام ظاهر گشت، به ظهور نرسيد.
اذا طلب الناس علم القرآن
كانت قريش عليه عيالا
و ان قيل اين ابن بنت النبى
نلت بذاك فروعا طوالا
نجوم تهلل للمدلجين
جبال تورث علما جبالا
و نيز عبدالله عطاى مكى نقل كرده است كه او گفت:
كسى نديدم كه علما نزد او چنان كه نزد ابو جعفر بن على بن الحسينعليهالسلام كوچكند، اظهار عجز و كوچكى نمايند.
حكم بن عتيبه را ديدم كه با آن عظمت و عزتى كه در مردم دارد، مانند طفلى كه جلوى معلمش زانو مى زند، در پيش او نشسته است و جابر بن يزيد جعفر چون از محمد بن علىعليهالسلام قولى را نقل مى كرد، مى گفت: وصى اوصيا و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسينعليهالسلام مرا گفت.(۷۳۳)
مفيد مى گويد:
علاوه بر آن چه از فضل و علم و سيادت و آقايى و رياست و امامتش گفتيم، او از نظر جود و بخشش در خاص و عام شهرت داشت و همگى بر كرم و سخاوتش آگاه بودند و او به فضل و احسان - عليرغم كثرت عيال و متوسط بودن وضعيت مالى اش - معروف بود.(۷۳۴)
آورده اند كه:
جابر بن عبدالله انصارى كه يكى از اكابر صحابه بود، در آخر به ضعف پيرى و عجز مبتلا شده بود، محمد بن على بن الحسينعليهالسلام ، المعروف بالباقر به عيادت او رفت و او را از حال او سوال فرمود، گفت: در حالتى ام كه پيرى از جوانى و بيمارى از تندرستى و مرگ از زندگانى دوست تر دارم.
محمد گفت كه:
من با وى چنانم كه اگر مرا پيرى دوست تر دارم و اگر جوان دارد، جوانى دوست تر دارم و اگر بيمار دارد، بيمارى و اگر تندرست دارد، تندرستى و اگر مرگ دهد، مرگ و اگر زندگانى زندگانى، را دوست تر مى دارم.
جابر چون اين سخن را شنيد، به روى محمدعليهالسلام بوسه داد و گفت: صدق رسول اللهصلىاللهعليهوآله كه مرا گفت مه يكى از فرزندان مرا ببينى همنام من و هو يبقر العلم بقرا كما يبقر الثور الارض و به اين سبب او را باقر علوم الاولين و الاخرين گفتند.
و از معرفت اين مراتب معلوم شود كه جابر در مرتبه اهل صبر بوده است و محمدعليهالسلام در مرتبه رضا.(۷۳۵)
ابن الحجر در الصواعق المحرقه مى گويد:
ابو جعفر، محمد باقر، او را باقر خواندند، چون باقر از بقر الارض است به معناى شكافتن زمين و آشكار ساختن پوشيدگيهاى و مكامن آن. از اين رو، او چنان گنج هاى مخفى معارف و حقايق احكام و لطايف را ظاهر ساخت كه بر كسى جز آن كه چشم بصيرتش كود است و يا باطن و نهادش فاسد، پوشيده نماند. از اين جهت است كه گفته اند: آن بزرگوار، شكافنده و جامع علم است و صفاى قلبش، او را رفعت داده و علم و عملش را پاك ساخته و نفسش را طهارت و خلقتش را شرافت بخشيده و عمرش را در طاعت خدا سپرى كرده است. او به مقاماتى عرفانى واصل بود كه زبان وصف كنندگان از وصفش عاجزند و او را كلماتى است بسيار، در سلوك و معارف كه در اين مختصر نمى گنجد.(۷۳۶)
حجت كافى از جابر از ابو جعفرعليهالسلام روايت شده كه: جابر گفت: از علم عالم (امام) پرسيدم، در پاسخ به من فرمود: اى جابر! در انبياء و اوصياء پنج روح است: روح القدس و روح ايمان، روح حيات و روح قوه و روح شهوت. اى جابر! آنها به روح القدس از تحت عرش تا تحت ثرى (خاك) را مى دانند.
سپس فرمود: اى جابر! اين چهار روح، ارواحى اند كه حوادث به آنها دسترسى دارد، مگر روح القدس كه لهو و لعب نمى كند.(۷۳۷)
در كتاب شريف كافى، زراره از امام باقرعليهالسلام يا امام صادقعليهالسلام نقل مى كند: خداى تبارك و تعالى براى آدم در فرزندانش چنين مقرر فرمود كه چون كسى همت به انجام كارى نيك بندد و آنرا به انجام نرساند، يك حسنه برايش نوشته شود و چون آنرا به انجام رساند، ده حسنه برايش نوشته شود، و چون كسى همت به انجام كارى زشت بندد و آنرا انجام ندهد، چيزى بر او نوشته نشود، و اگر آنرا به انجام رساند، تنها يك گناه بر او نوشته شود.(۷۳۸)
وقتى، به حضور شريف علامه طباطبايى (رضوان الله تعالى عليه) تشرف حاصل كرده بودم و عرض حاجت نمودم، فرمود: آقا سحر حضرت باقر علوم نبينعليهالسلام را فراموش نكن كه در آن، بهاء و جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت و علم و شرف است و حرفى از حور و غلمان نيست.
اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرين تر است!
چرا زاهد اندر هواى بهشت است |
چرا بى خبر از بهشت آفرين است(۷۳۹) |
از قيس بن ربيع روايت شده است: ابو اسحاق سبيعى را دوباره مسح از روى كفش پرسيدم، كه آيا جايز است يا نه؟
او پاسخ داد: من ديده بودم كه مردم از روى كفش مسح مى كنند؛ تا آن كه مردى از بنى هاشم را ديدم كه تا آن زمان كسى چون او را نديده بودم و او محمد بن على بن الحسينعليهالسلام بود، مسئله را از او پرسيدم، ايشان مرا از اين كار نهى فرمود و گفت: اميرالمؤمنينعليهالسلام ، چنين مسح نمى كرد.
و فرمود: مسح بر كفش جايز نيست!
وقتى اين را از ابو اسحاق شنيدم، ديگر هيچ گاه از روى كفش، پاى را مسح نكردم.(۷۴۰)
ثقه الاسلام كلينى - رضوان الله تعالى عليه - در جامع كافى از ابى جعفر امام محمد باقرعليهالسلام روايت كرده است كه: ما اخلص عبدالايمان بالله اربعين يوما او قال ما اجمل عبد ذكر الله اربعين يوما الا زهده الله فى الدنيا و بصره دائها و دوائها و اثبت الحكمه فى قلبه وانطق بها لسانه. يعنى امامعليهالسلام فرمود: هيچ بنده اى ذكر خدا را در چهل روز نيكو نگردانيده است، مگر اين كه خداوند وى را از دنيا بيزارى دهد و به درد و دوايش بينايى؛ و حكمت را در دلش ثابت گرداند و زبانش را بدان ناطق.(۷۴۱)
عبدالله بن سنان از پدرش نقل مى كند كه: خدمت امام ابو جعفرعليهالسلام رسيدم، مردى از خوارج بر آن حضرت گفت: اى ابو جعفر! چه چيزى را عبادت مى كنى؟
حضرت فرمود: خدا را.
پرسيد: آيا او را ديده اى؟
فرمود: آرى! چشمان او را با مشاهده نمى بينند، ولى قلبها با حقايق ايمان مى بينند. با قياس شناخته نمى شود و با حواس درك نمى گردد و شبيه مردم نيست. موصوف به آيات و شناخته شده با نشانه هاست. در حكمش ستم نمى كند؛ اين است خدايى كه جز او خدايى نيست.
در اين هنگام مرد خارجى (برخاست) و رفت، در حالى كه مى گفت: خدا داناست كه رسالتش را كجا قرار دهد!(۷۴۲)
ابو نعمان گويد:
شنيدم كه ابو جعفرعليهالسلام فرمود: اى ابا نعمان! مردم تو را فريب ندهند و از نفست غافل نكنند؛ هر چه به تو رسد، همراه تو خواهد بود نه همراه آنان. روزت را به بيهودگى سپرى مكن؛ چه همراه تو كسانى هستند كه عمل تو را ثبت مى نمايند. پس نيكوكارى كن كه هيچ چيزى را به جستجو و طلب نمى بينم كه از عمل نيك، كه گناه پيش را از ميان مى برد، بهتر باشد.(۷۴۳)
از امام باقرعليهالسلام (و شكافنده) علوم پيامبرانعليهالسلام در دعاى افتتاح چنين آمده است: اللهم انى اساءلك من اسماءك باكبرها و كل اسماءك كبيره، اللهم انى اساءلك من كلماتك باتمها و كل كلماتك تامه؛ يعنى بار خدايا! من از تو به بزرگترين اسماى تو خواهانم، و همه اسماى تو بزرگند. خدايا! از تمام ترين كلمات تو، از تو خواهانم و همه كلمات تو تمامند.(۷۴۴)
زيد شحام، حضرت امام باقرعليهالسلام را از تفسير اين آيه كريمه: فلينظر الانسان الى طهامه(۷۴۵) ، سوال كرده است كه: طعام انسان چيست؟
امامعليهالسلام در جواب فرمود: بنگرد عملش را از كجا تحصيل مى كند.(۷۴۶)
اين آيه، طعام را بر روى انسان برده است، و انسان من حيث هم انسان، غذاى او علم و عمل صالح است كه علم و عمل، انسان پرور و انسان سازند.
بايد بين غذا و مغتذى، سنخيت بوده باشد، غذا گيرنده كه انسان شد، غذاى مسانخ و مجانس او؛ يعنى طعام او؛ علم است، گوش انسان، دهان جان او است. بايد دقت داشت كه اين دهان، از كدامين سفره ازتزاق مى كند.
جانور فربه شور ليك از علف |
آدمى فربه ز عز است و شرف |
|
آدمى فربه شود از راه گوش |
جانور فربه شود از حلق و نوش |
مهم ترين و اساسى ترين كارى كه ما در امتداد زمانى خود داريم، اين است كه خودمان را درست بسازيم، هيچ كارى براى انسان مهم تر از درست ساختن خودش نبوده و نيست، و هيچ عمل در قدر و قيمت بدان نمى رسيد، و به مبناى وصين و فتواى قويم برهان و قرآن، علم و عمل انسان سازند.
قرآن عين برهان است، و عقل و نقل معاضد يكديگرند، و هر دو در اين حكم محكم متفق اند، اگر انسان من حيث هو انسان، بايد خودش را بسازد، چاره اى جز تحصيل علم نافع و عمل صالح ندارد.
و چون علم و عمل، انسان سازند، هر يك از ما بايد مراقب و مواظب خود بوده باشد، كه چگونه دارد در شب و روز خود را مى سازد.
جناب برهان الموحدين و قدوه العارفين، على اميرالمؤمنين، در كوفه جوانى را مى بيند كه به خواندن تصنيف هاى هرزه و آلوده سرگرم و دل خوش است، امام به او فرمود: دارى به چه چيزهايى دفتر وجودت را پر مى كنى؟(۷۴۷)
مرحوم صدوق در كتاب توحيد در تفسير قل هو الله احد از امام باقرعليهالسلام نقل مى كند كه فرمود: قل، يعنى آنچه را كه با اين حرف به او وحى كرديم و خبر داديم، ظاهر ساز! تا كسى كه در او اطاعت و شنوايى است و گواه بر توست، با آن هدايت شود.
هو، اسم كنايه اى است؛ كه بر غايب اشاره دارد. ها، تنبيه است بر معنايى ثابت، و واو، اشاره به آن چيزى است كه، غايب از حواس است. چنان كه هذا، اشاره به آن چيزى است كه نزد حواس حاضر است. كفار به بتهاى شان به هذا كه براى حاضر است اشاره مى كرده و مى گفته اند:
اين ها (هذه) خدايان محسوس و قابل درك با چشم ما هستند؛ تو نيز اى محمد! به خداى خود كه مردم را به او مى خوانى، اشاره كن! تا او ببينيم و درك كنيم و خدايى را جز او به خدايى نگيريم.
پس در اين هنگام، خداوند متعال سوره قل هو الله احد را نازل كرد.
لذا ها، براى تثبيت ثابت، و واو اشاره است به كسى كه از ديدگان و حواس غايب است؛ چه خداوند بالاتر از اين است؛ چون او مدرك ابصار و مبداء حواس است.(۷۴۸)
امام باقرعليهالسلام فرمود: خداوند متعال، امت را به هيچ چيز دعوت نفرمود، جز آنكه آنرا در كتابش نازل و براى رسولشصلىاللهعليهوآله بيان فرمود، و براى هر چيز، حدى قرار داد و دليلى كه بر آن دلالت كند، و براى آن كس كه از اين حد تجاوز كند، حدى مقرر فرمود(۷۴۹)
در كافى از يحيى بن ابى عمير هذلى نقل شده كه گويد: در نامه اى به امام باقرعليهالسلام نوشتم: فدايت گردم! چه مى فرمايى در مورد شخصى كه در نمازش فقط به قصد سوره حمد بسم الله الرحمن الرحيم را در ابتدا خوانده و وقتى حمد تمام شد و سوره ديگر را شروع كرده، بسم الله را نخوانده است و عياشى گفته اشكالى ندارد.
حضرت به خط مبارك خود مرقوم فرمود:
براى به خاك مالين بينى او و ناپسند داشتن او - يعنى عياشى - آن نماز را دوباره اعاده كند.(۷۵۰)
از امام باقرعليهالسلام در بيان آيه كريمه ۲۳، سوره نوحعليهالسلام : و قالوا لا تذرن الهنكم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا يغوث و يعوق و نسرا، روايت شده است كه فرمود: مردم خداى عز و جل را پرستش مى كردند، و بعد از مرگشان قوم آنان بر مرگشان ضجه مى نمودند، و مرگشان بر آنان دشوار آمد؛ پس ابليس ملعون در نزدشان آمد و بديشان گفت: من بتهايى به صورت آنان براى شما فراهم مى كنم كه به آنها بنگريد و انس بگيريد و خدا را پرستش كنيد. پس بر مثال مردگانشان بتهايى برايشان تهيه كرد و آن خداى - عز و جل - را مى پرستيدند و به آن بتها نظر مى كردند؛ چون زمستان مى شد و چون آن قرن به سر آمد و فرزندانشان بزرگ شدند، گفتند كه: پدران ما اين بتها را مى پرستيدند و ما هم اينها را مى پرستيم، بدون اينكه خدا را بپرستند.(۷۵۱)
در كتاب شريف اصول كافى، زراره از امام باقرعليهالسلام نقل مى كند كه فرمود: چون بدين جا رسد - و اشاره به گلوى خود فرمود - عالم را توبه نباشد، و نادان را توبه هست.(۷۵۲)
محمد بن مسلم از ابو جعفر، امام باقرعليهالسلام نقل كرده است: اى محمد بن مسلم! گناهانى كه مؤمن از آن توبه كند، بخشوده شود. پس بايد براى زمان پس از توبه، از نو شروع به عمل كند، و به خدا سوگند، كه اين توبه تنها اهل ايمان راست.
عرض كردم، چنانچه توبه خويش را بشكند و گناه كند و سپس توبه كند چه؟
فرمود: اى محمد بن مسلم! آيا توانى باور كنى كه بنده اى مؤمن بر گناه خويش پشيمان شده و از خدا آمرزش خواسته و توبه كرده، ولى خداوند توبه اش را نپذيرفته است؟
گفتم: او بارها چنين كرده؛ گناه كرده و سپس توبه و استغفار!
فرمود: هرگاه مؤمن به استغفار و توبه باز گردد، خداوند نيز بخشايش و آمرزش را به سويش باز گرداند، و خداوند، آمرزش و مهربان است. توبه را مى پذيرد و بدى ها را در مى گذرد. پس مبادا مؤمنان را از رحمت خدا دور نمايى!(۷۵۳)
از امام صادقعليهالسلام نقل است: پدرم همواره مى فرمود: هيچ چيز چون گناه، قلب را تباه نكند. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا اين كه گناه بر آن غالب آيد و آن را وارونه كند.(۷۵۴)
در كتاب شريف اصول كافى، تاءليف ثقه الاسلام كلينى قدس سره از ابو جعفر، امام محمد باقرعليهالسلام نقل است كه فرمود:
آدمعليهالسلام عرض كرد: پروردگارا! شيطان را بر من سلطه بخشيدى، و او را چون خون (كه در بدنم جارى است) بر من چيرگى دادى؛ پس مرا نيز چيزى عنايت فرما!
خداوند فرمود: تو را چنين ( نعمتى) بخشم كه چون كسى از فرزندانت، تصميم بر انجام گناهى گيرد (و آن را انجام ندهد) ، بر او نوشته نشود، و چون آن را انجام دهد (تنها) يك گناه بر او نوشته شود، و چون عزم بر انجام عملى نيك گيرد، چنانچه به انجامش نرساند، حسنه اش برايش نوشته شود، و چون به انجامش رساند، ده حسنه برايش نوشته شود.
آدم عرض كرد: پروردگارا! مرا بيشتر عنايت فرما!
فرمود: توبه را بدانان بخشيدم. و يا فرمود: (سفره) توبه را تا هنگامى كه نفس به گلو برسد، برايشان گسترم.
آدمعليهالسلام عرض كرد: پروردگارا! مرا كافى است.(۷۵۵)
در مجمع البحرين از امام باقرعليهالسلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: الشجره الطيبه رسول الله و فرعها على و عنصر الشجره فاطمه، و ثمرتها اولادها و اغسانها و اوراقها شيعتها يعنى: درخت نيكو، رسول خدا و تنه آن على و عنصر درخت، فاطمه و ميوه اش، اولاد فاطمه و شاخه ها و برگ هاى آن پيروان فاطمه اند.(۷۵۶)
اگر دل كه عرش رحمان است، به سوى آسمان حقيقت دهن باز كند و خواهان شروق نور حق شود، البته خداوند فياض دهن باز را بى روزى نمى گذارد، بلكه روزى قلب كه آب حيات علم است، همواره از آسمان حقيقت فرو مى ريزد و حقيقه الحقائق فياض على الاطلاق است، كوتاهى و قسور از اين سوست نه از آن سو.
غرض اينكه ما نمى گيريم نه اينكه او نمى دهد. به تعبير باقر علوم النبيينعليهالسلام قلب معكوس است كه دل سرنگون است، چون كاسه اى وارونه است كه دهن آن به سوى زمين و پشت آن به سوى آسمان است، باران كه ببارد قطره اى از آن نصيب چنين كاسه نمى شود و ظرف ديگر دهن آن به سوى آسمان باز است و به اندازه گنجايش خود از آب باران بهره مى گيرد، دلها با باران رحمت رحيميه اين چنين اند.(۷۵۷)
امام باقرعليهالسلام نقل كرده است: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است، كه يم حرف آن نزد آصف بن برخيا، وزير حضرت سليمان بود؛ آن را به زبان آورد و زمين ميان او و تخت بلقيس به هم رسيد؛ تا اين كه با دست خود تخت را برداشت و زمين به حالت اول بازگشت. اين كار از يك چشم بر هم زدن هم سريع تر بود. هفتاد و دو حرف از اسم اعظم نزد ما موجود است و يك حرف آن نزد خداست كه آن را در غيبش نگاه داشته است.(۷۵۸)
امام پنجم امام محمد باقرعليهالسلام مى فرمايد:
آيا خدا را دانا و توانا ناميده اند، جز به خاطر علمى كه به علما بخشيده و قدرتى كه به قدرتمندان داده است؟ هر چيزى كه شما با اوهام و خيالات خود در ذهنتان به وجود آوريد، هر چند بسيار دقيق باشد، باز مخلوق و ساخته شده ذهن خودتان است و همانند خود شماست؛ نه خداوند متعال.(۷۵۹)
امام باقرعليهالسلام فرمود: خداوند عز و جل ربا را حرام فرمود تا معروف از ميان نرود.(۷۶۰)
از حضرت امام باقرعليهالسلام آمده است كه: اسم اعظم خدا، هفتاد و سه حرف است. كه هفتاد و دو حرف را به محمدصلىاللهعليهوآله آموخته و يك حرف از آن را پنهان داشته است.(۷۶۱)
در توحيد صدوق از جابر جعفى نقل است كه گفته است: از امام باقرعليهالسلام شنيدم كه فرمود: خدا نورى است كه تاريكى در آن نيست، و علمى كه جهل در آن نيست، و حياتى است كه مرگ ندارد.(۷۶۲)
صافى گويد: از ابا جعفرعليهالسلام شنيدم كه مى فرمود: از زمره چيزهايى كه خدا با بنده اش موسىعليهالسلام نجوا كرد اين كه فرمود: مرا بندگانى است كه بهشت را بر آنها مباح كرده و آنها را بر آن حاكم گردانم
عرضه داشت: پروردگارا! آنها كيانند كه بهشت خويش را بر آنها مباح گردانى و آنها را حاكم بر آن گردانى؟
فرمود:: آن كس كه بر مومنى ادخال سرور كند.، آنگاه فرمود: مؤمنى در سرزمين ستمگرى زندگى مى كرد، ستمگر قصد او كرد، آن مؤمن به سرزمين شرك گريخت، و بر مردى مشرك فرود آمد، پس آن مرد او را در پناه گرفت و با او مدارا نمود و مهمانش كرد. به هنگامى كه مرگ در بهشت من تو را جايى بود حتما تو را در آنجا جاى مى دادم، وليكن بهشت بر آن كس كه شرك به من ورزيد حرام است، وليكن اى آتش! اين مرد مشرك را بترسان و او را ميازار و صبح و شام رزق وى را مى آورند.
عرضه داشتيم: آيا از بهشت روزى اش را مى آوردند؟
باقر علوم النبيينعليهالسلام فرمود: به فرزندت، از شير زنان نيكو و زيبا بنوشان و از نوشاندن شير زنان زشت بپرهيز؛ زيرا شير، گاهى ويژگيهاى شيرده را سرايت مى دهد.
و هم او فرمود: عليكم بالوضاء من الظئوره، فان اللبن يعدى.
ترجمه: بر شما لازم است دايه هاى خوبروى براى فرزندانتان برگزينيد؛ زيرا شير سرايت مى دهد.(۷۶۳)
حديث غدوه عالميان امام باقرعليهالسلام را در اقسام زينت و زيور اين گرامى نامه قرار دهيم:
القلوب ثلاث قلب منكوس لايعى شيئا من الخير و هو قلب الكافر، و قلب فيه نكته سوداء فالخيد و الشر فيه يعتلجان فايهما كانت منه غلب عليه و قلب مفتوحضرت فيه مصابيح تزهر و لايطفاء نوره الى يوم القيمه و هو قلب المؤمن.(۷۶۴)
ترجمه حديث شريف به اختصار اين كه:
دلها سه گونه اند: دل سرنگون كه هيچ خيرى را نگاه نمى دارد و آن دل كافر است، و دلى كه در آن خجكى (نقطه اى) سياه است خير و شر در آن در كشتى و كشمكش اند، پس هر كدام از آن دو شده است همان بر وى چيره خواهد شد؛ و دلى كه گشوده است، در آن چراغ هايى مى درخشند و تا روز رستاخيز خاموش نمى شوند و آن دل مؤمن است.(۷۶۵)
يزيد بن معاويه عجلى گفت: به نزد ابى جعفرعليهالسلام بودم، مردى با پاى پياده از خراسان وارد شد، پس پاهاى خود را بيرون آورد، پاهاى وى پينه زده بود و گفت: به خدا قسم، چيزى جز دوستى شما اهل بيت مرا با اينجا نكشانده است.
ابو جعفر باقرعليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر سنگى ما را دوست بدارد، خدا آن را با ما محشور مى دارد، و آيا دين جز حب چيزى است. خداى تعالى مى فرمايد: بگو كه اگر خدا را دوست داريد، مرا دوست بداريد، خدا شما را دوشت مى دارد. و فرمود: كسانى را كه به سوى ايشان مهاجرت كردند، دوست مى دارند و آيا دين جز حب چيزى(۷۶۶) است؟
سخن امام ابى جعفرعليهالسلام در حديث كافى چنين بود: يا نار هيديه و لا تاءذيه مراد از هيديه؛ يعنى بترسانش و او را در هراس در آور و ترساندن نوعى از عذاب است. و لو آزار رسانى نيست، و ايذاى آتش امر ديگرى است، چنانكه شما فرزندت را با آتش مى ترسانى، ولى او را به آتش آزار نمى دهى!(۷۶۷)
امام باقرعليهالسلام روايت شده است كه فرمود: احسنوا الظن بالله، واعلموا ان للجنه ثمانيه ابواب عرض كل باب منها مسير اربعهماه سنه؛ گمان خود را به خداى، نيكو نماييد و بدانيد كه بهشت هشت در دارد، پهناى هر درى چهارصد سال راه است.(۷۶۸)
امام باقرعليهالسلام فرمود كه: رسول اللهصلىاللهعليهوآله فرمود: العباده سبعون جزءا، افضلها طلب الحلال. يعنى عبادت هفتاد جزء است، برترين جزء آن طلب حلال است.
در كافى از امام باقر (شكافنده) علوم پيامبران روايت شده است كه آن حضرت فرمود: وقتى خداوند بخواهد كه نطفه اى را كه بر آن در صلب آدم پيمان گرفته شده، خلق كند يا آنكه را، وى در نظر دارد و آنرا در رحم قرار دهد، مرد را بر جماع تحريك كند و به رحم وحى مى كند كه درت را باز كن تا خلق و قضاء نافذ من و قدر من در تو راه يابد، آنگاه رحم درش را باز مى كند و نطفه به رحم مى رسد.
شيخ عارف محيى الدين عربى در المناقب، مى گويد:
صلوات خدا و ملايك و حمله عرش و جميع خلقش در زمين و آسمان، بر استاد عالم و سند وجود، مرتقاى معارج و منتهاى صعود، بحر مواج ازلى و سراج وهاج ابدى، ناقد خزاين معرف و علوم، عقول و نهايت فهوم، عالم اسما و دليل طرق آسمان، وجود جامع حقيقى و عروه وثقاى وثيقى، برزخ و برازخ و جامع اضداد، نود هدايت ارشاد خدا و مستمع قرآن از قايلش، كاشف اسرار مسايلش، مطلع شمس ابد، جعفر بن محمد، عليه صلوات الله الملك الاحد.(۷۶۹)
قاضى عبدالرحمن، در مبحث امامت كتاب المواقف مى گويد: هشتم اختصاص او (علىعليهالسلام ) به همسرى چون فاطمه و فرزندانى چون حسن و حسين، كه سيد اهل بهشتند و سپس فرزندان آنان، كه همه مردم در فضل و برترى شان بر عالمين اتفاق دارند؛ به طورى كه ابو يزيد، سقاى خانه جعفر صادقعليهالسلام بود و معروف كرخى، دربان خانه على بن موسى الرضاعليهالسلام ،(۷۷۰)
ابن خلكان در وفيات الاعيان، معروف به تاريخ اين خلكان مى گويد:
ابو عبدالله، جعفر صادق، فرزند محمد باقرعليهالسلام ، يكى از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه است. او از سادات اهل بيت و به جهت صدقش در گفتار ملقب به صادق مى باشد، فضل او مشهورتر از آن است كه ذكر شود، و او را از نظريه هايى است در علم كيميا و زجر و فال، كه شاگردش ابو موسى، جابر بن حيان، آنها را در كتابى هزار ورقه متضمن بر رسايل جعفر صادقعليهالسلام گرد آورده است كه جمعا پانصد رساله مى باشد.(۷۷۱)
امام جعفرعليهالسلام ، گر چه در گفتارش قادق و راستگو بود، ليكن علت ملقب شدن ايشان به قادق چيزى ديگر بوده است. مروى از امامان ما، و مسلم در نزد اماميه انى است كه: پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله ، ايشان را صادق ناميده تا از جعفر كذاب كه امامت را به دروغ مدعى شد، تميز داده شود.(۷۷۲)
امام صادقعليهالسلام فرمود: نورنا من نور ربنا كشعاع الشمس من الشمس يعنى نور ما از نور پروردگار مان است، مثل پرتو خورشيد او خورشيد.(۷۷۳)
بعد از رحلت حضرت امام حسن عسكرىعليهالسلام ، برادر آن حضرت، موسوم به جعفر كذاب ادعاى امامت كرد و او را كذاب گفتند در مقابل امام جعفر صادقعليهالسلام ، چنانكه ابوخالد كابلى از حضرت امام زين العابدينعليهالسلام اسماء ائمه را پرسيد، به نام حضرت صادقعليهالسلام رسيد عرض كرد: همه شما صادقيد، چرا او را صادق گويند؟
فرمود: چون پنجمى از اولاد او نيز جعفر ناميده مى شود و دروغ مى گويد در ادعاى امامت.
حضرت امام على نقىعليهالسلام در باره او فرمود بود: حذر كنيد از پسر من جعفر، كه به منزله پسر نوح است! انه ليس من اهلك، انه عمل غير صالح.
و با برادرش امام حسينعليهالسلام حسد مى ورزيد، چنانكه حضرتعليهالسلام فرمود: مثل او با من، مثل هابيل و قابيل است.(۷۷۴)
يكى از فوائد گفتار مرحوم استادم علامه ذوالفنون شعرانى اين كه:
بعضى از متكلمين روح را جسم لطيف گرفته اند و به نهايت سخيف است. نظر به اينكه ظاهر اخبار نسبت عروج و نزول و حركت به او داده اند، و اين كه حضرت صادقعليهالسلام فرمود: روح ما شبهاى جمعه به زيارت عرش مى رود به جهت دانستن اشياء، صريح در تجرد است. زيرا كه اگر جسم بوده و جدا بوده و جدا شود جسم بى روح مى ماند.(۷۷۵)
از امام صادقعليهالسلام آمده است: هر چيزى كه شما در ذهن خود بپروريد، اگر چه خيلى دقيق باشد، باز مخلوق و ساخته ذهن شماست و به سوى خودتان باز گشت دارد و همانند خودتان است، شايد مورچگان كوچك هم گمان كنند كه خداوند دو شاخك دارد؛ زيرا براى مورچه شاخك كمال است و نداشتن شاخك را عيب مى داند و همچنين است حال عقلايى كه خداوند متعال را وصف مى كنند و آنها نيز خداوند را يا خود مقايسه مى كنند.(۷۷۶)
كلينى در كافى از امام صادقعليهالسلام ، روايت مى كند: خداوند تبارك و تعالى اسمايى را خلق كرده است كه با حروف به صدا در نمى آيند، و اسمايى را به صورت لفظ آفريده است كه به زبان نمى آيند. اسمايى به صورت شخص هستند كه متجسد نيستند و اسمايى را با تشبيه آفريده است كه موصوف نشوند و اسمايى را با رنگ كه رنگ شده نيستند و قطر و حد ندارند و از حواس محجوبند و بدون پرده پوشيده اند. آنها را يك كلمه نامه كه داراى چهار جزء است قرار داده است كه با هم هستند و از هم جلو و عقب نبوده، هيچ كدام از هم جلو نيستند. سه نام از آنها را براى نياز مردم آشكار ساخت، و يكى را در پرده نگاه داشت كه آن اسم مكنون و مخزون اوست.(۷۷۷)
مرحوم كلينى از ابو عبدالله، امام صادقعليهالسلام نقل مى كند: اسم خدا: غير اوست و هر چيزى كه بر آن اسم شى ء نهاده شود، مخلوق است جز خداوند - تا آن جا كه مى فرمايد - هر كس گمان كند كه خدا را نى توان با حجاب و صورت يا مثالى شناخت، مشرك است. زيرا حجاب و صورت و مثال خداوند، غير اويند. در حالى كه او احد و موحد است؛ پس آن كس كه گمان مى كند، او را مى توان با جز خودش شناخت، چگونه مى توان او را يگانه دانسته، اهل توحيد باشد؛ بلكه كسى خدا را تواند شناخت كه، خدا را با خودش بشناسد. پس كسى كه خدا را با خدا نشناسد او را نشناسد او را نشناخته، بلكه غير او را شناخته است. چه، ميان خالق و مخلوق چيزى حايل نيست.(۷۷۸)
در توحيد صدوق از منصور بن حازم روايت است: به امام صادقعليهالسلام عرض كردم: من با قومى مناظره و بحثى داشته، به آنها گفتن: خداوند متعال بزرگ تر و والاتر از آن است كه با خلقش شناخته شود، بلكه بندگان، با او شناخته مى شوند
حضرت فرمود: خدايت رحمت كند!(۷۷۹)
از هشام بن سالم روايت شده است كه: نزد امام صادقعليهالسلام رفتم، به من فرمود: آيا مى توانى خدا را وصف كنى؟
گفتم: آرى!
فرمود: وصف كن!
گفتم: او شنوا و بيناست.
فرمود: اين صفتى است كه مخلوقات نيز در آن شريكند.
گفتم: چگونه او را وصف كنم؟
فرمود: او نور بدون ظلمت و حيات بدون مرگ و علم بدون جهل و حق بدون باطل است.
پس از نزد آن حضرت بيرون آمدم در حالى كه داناترين مردم به توحيد بودم.(۷۸۰)
مرحوم صدوق در باب رد ثنويه و زنادقه، از كتاب توحيد از هشام بن حكم نقل مى كند(۷۸۱) كه از امام صادقعليهالسلام پرسيده است: دليل يگانگى خدا چيست؟
امامعليهالسلام در جواب مى فرمايد: اتصال تدبير و كمال صنف و آفرينش؛ همچنانكه خداوند متعال فرموده است: لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا(۷۸۲) چون موحد به اين مقام برسد، تسلط خدا را بر ماسوايش در مى يابد و مى بيند كه، ما من دابه الا هو آخذ بناصيتها(۷۸۳) ، و مى گويد: لمن الملك اليوم لله الواحد القهار(۷۸۴) ، و به سر سخن اميرالمؤمنينعليهالسلام مى رسد كه فرمود: خدا با هر چيزى است؛ اما نه آن كه با آن قرين باشد و مغاير با همه چيز است؛ اما نه آن كه از آن بيگانه و جدا باشد.(۷۸۵)
بنگر به سخن امام صادقعليهالسلام ، كه ثقه الاسلام كلينى در كافى به اسنادش از جميل بن دراج نقل كرده است و كه آن حضرت فرمود:
اگر مى دانستند كه در معرفت خدا چه فضلى است، چشمان خود را به متاع و نعمتهاى دنيا، كه دشمنان شان از آن بهره مند هستند نمى دوختند، و تمام دنياى آنان از آنچه پاى بر آن مى گذارند تير ايشان پست تر مى نمود و از نعمت معرفت خداوند بهره مند مى گشتند و لذات آنرا مى چشيدند؛ چون لذت آن كس كه با اوليا خدا، در باغ هاى بهشت به سر مى برد. معرفت خدا انيس هر وحشتى و رفيق هر تنهايى و نور هر تاريكى و توان هر ضعفى و شفاى هر دردى است.
پيش از شما مردمى بودند كه كشته مى شدند و سوزانده مى گشتند و با اره بريده مى شدند، زمين با همه وسعتش بر آنان تنگ گشته بود؛ ولى از عقيده خود بر نمى گشتند. بدون اين كه مقابل هاى كنند و در برابر آن اذيتى به گروه مقابل برسانند؛ جز آنكه از آنان مى خواستند، كه به خدا ايمان آورند. پس، از خدا درجات آنان را براى خود مساءلت كنيد و بر مصيبتهاى روزگار صبر نماييد.(۷۸۶)
در باب نود و پنجم مصباح الشريعه روايت شده است كه:
امام صادقعليهالسلام فرمود: عارف، شخص او با خلق، و قلب او با خدا است.
سعدى در افاده اين معنى چه نيكو سروده است:
هرگز وجود حاضر و غائب شنيده اى |
من در بيان جمع و دلم ديگر است! |
|
ابناى روزگار به صحرا روند |
صحرا و باغ زنده دلان كوى دلبر است(۷۸۷) |
از بيان مبارك امام جعفر صادقعليهالسلام است كه: تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت: دلنى على معبودك تقرير مى فرمود؛ و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى، جناب ثقه الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است.(۷۸۸) يعنى اين (تخم مرغ) قلعه اى است و زير پوست نازك، طلاى مايع (زرده تخم مرغ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ) ، به طلاى روان با نقرها آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان. پس اين تخم مرغ به حال خود است، نه مصلحى از آن خارج شده است تا از اصلاح آن خبر دهد، و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده شكافته مى شود و مرغابى بسان طاووسان رنگارنگ از آن به در مى آيند.(۷۸۹)
كلينى در كافى به اسنادش از امام صادقعليهالسلام در پاسخ آن حضرت از پرسشهاى زنديق روايت كرد تا آنجا كه فرمود: پرسشگر پرسيد: آيا مى گويى خداى تعالى سميع و بصير است؟
حضرت فرمود: او سميع بصير است، بدون عضو مى شنود، و بدون آلت مى بيند، بلكه به خود مى شنود، و به خود مى بيند، معناى اين سخن كه وى سميع است و به خود مى شنود و به خود مى بيند خود از آن تعبيرى داشته باشم؛ زيرا من مورد سوال بودم، و در اين تعبير خواستم به تو بفهمانم؛ زيرا تو پرسشگر بودى، پس گويم: او به تمام وجودش سميع است، نه اين كه كل وى جزيى دارد، بلكه خواستن به تو بفهمانم و تعبير از خودم مى باشد، مرجع اين تعبيرات من چيزى جز اين نيست كه سميع و بصير و عالم و خبير مى باشد، بدون اين كه در ذات وى تكثر راه پيدا كند و يا دو معناى اين صفات تكثر باشد.(۷۹۰)
امام صادقعليهالسلام فرموده است: حق تعالى مرا از ذات آفريده است و حال اين كه من از او جدا نيستن؛ زيرا كه نور خورشيد از او جدا نيست.
سپس مرا به من (به جدول وجودى من) ندا فرمود و از من (از جدال وجودى من) خطاب كرد و پس گفت: من از تو كيستم؟ و تو از من كيستى؟
پس به لطافتم (به لطيفه روحانيم) جواب داده ام كه: توكل من و اصل منى. از تو ظاهر شده ام و در من اشراق كرده اى. من كلمه ازلى تو و فطرت ذاتى توام. نهان من قديم و عيان من محدث است.
كسى مرا شناخت تو را وصف مى كند. كسى به من پيوست عزت تو مرا وصف مى كند. و يا اين كه وصف مى كند مرا عزت تو را (يعنى عزت تو را در من وصف مى كند) تو غير من نيستى (بينونت از من ندارى) تا دو عدد (دو واحد كم عددى) بوده است. و مرا از چيزى (غير فيض وجودت) خلق نكرده اى تا بازگشت من به سوى جز تو بوده باشد. پيش از اين (پيش از محدث بودنم) بسته بودم و حقا در ذات تو بوده ام، پس مرا رها كرده اى و (از خود) جدا نكردهاى، پس تو از منى بدون تبعيض، و من از توام بدون تحول و برگشتگى. تو از من پنهان و من از تو گويايم، پس تو به من ستوده مى شوى. و من بعض و تو كلى، و من با شمايم مى شنوم و مى بينم.(۷۹۱)
در تفسير وسقاهم ربهم شرابا طهورا(۷۹۲) دارد، كلامى معجز نظام از سلاله نبوت، صادق آل محمد (صلوات الله عليهم اجمعين، مرورى است كه مسحه اى از علم الهى و قبسى از نور مشكوه رسالت و نفحه اى از شميم رياض امامت است تا آن را امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در بيان كريمه ياد شده بدين صورت روايت كرده است:
اى يطهر هم عن كل شى ء سوى الله اذ لا طاهر من يدنس بشى ء من الاكوان الا الله، رووه عن جعفر بن محمدعليهالسلام .
من در امت خاتم از عرب و عجم، كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد در غايت قصواى طهارت انسانى روايت شده است از هيچ عارفى نه ديده ام و نه شنيده ام:
آن كس كه زكوى آشنايى است |
داند كه متاع ما كجايى است(۷۹۳) |
امام صادقعليهالسلام فرمود: نگاه به گناه نكنيد كه كوچك است، ببينيد گناه چه كسى را مى كنيد.(۷۹۴)
در خصال صدوق است كه مالك بن انس، فقيه مدينه مى گويد:
نزد صادق، جعفر بن محمدعليهالسلام مى رفتم وايشان برايم بالشى مى گذاشت و برايم ارزشى قايل بود و مى فرمود: اى مالك! من تو را دوست دارم.
من نيز از اين موضوع خوشحال بودم و خداى را شكر مى گردم. آن بزرگوار همواره از سه حالت خارج نبود، يا روزه بود، يا در حال قيام (به عبادت) و يا در حال ذكر خداوند. او از عظيم ترين عابدان و بزرگ ترين زاهدان بود؛ كسانى كه در مقابل خداوند عز و جل در حالتى از خشيت به سر مى برند.
حديثى بسيار و همنشينى باغ او خوب و فوايدش فراوان بود. وقتى از پيامبرصلىاللهعليهوآله حديثى نقل مى كرد و مى فرمود: قال رسول الله، چهره اش به كبودى و زردى مى گراييد و دگرگون مى گشت؛ به طورى كه دوست و آشنا نمى توانست او را بشناسد، سالى همراه ايشان به حج مشرف شدم، چون زمان احرام فرا رسيد، هر چه مى خواست لبيك بگويد، صدايى از گلويش خارج نمى شد و چيزى نمانده بود كه خود را از مركبش به زمين افكند!
به ايشان عرض كردم: اى پسر رسول خدا! بگو! چاره اى نيست؛ بايد بگويى!
ايشان فرمود: اى پسر ابو عامر! چگونه جسارت كنم و بگويم: لبيك اللهم لبيك؟! در حالى كه مى ترسم خداوند عز و جل جوابم دهد: لا لبيك و لا سعديك!
و نيز همو گويد: انسانى كه از امام جعفر صادقعليهالسلام از نظر فضل و علم و عبادت و ورع، برتر باشد، هيچ چشمى نديده و هيچ نديده و هيچ گوشى نشنيده و تصورش بر قلب هيچ كسى خطور نكرده است.
و او در بسيارى از مواضع، مدعى آن است كه از امام صادقعليهالسلام حديث شنيده است و چه بسيار است كه مى گويد: حدثنى الثقه، و مرادش امام صادقعليهالسلام است.(۷۹۵)
شنيدم كه اعلم و مقتداى عالم، آن به ظاهر و باطن موافق، امام جعفر صادقعليهالسلام با چندان علم يك روز قضا نكرد، اما نماز چهل ساله را قضا كرد. سراج امت بود خود را مى سوخت و از براى خلق مى افروخت. شك نيست كه درين دار اوست كه همه را داروست.(۷۹۶)
عارف ربانى، عبدالرزاق قاسانى در تاءويلاتش گفته است: امام صادقعليهالسلام در نماز بود كه ناگهان بى قوش بر زمين افتاد. علت آنرا از حضرت پرسيدند.
فرمودن پيوسته مى گويد: فاضل ميبدى در شرح ديوان، از شيخ سهروردى نقل كرده است:زبان امامعليهالسلام در اين وقت، مانند درخت موسى شده بود كه گفت: انى انا الله.(۷۹۷)
شيخ صدوق در امالى از مفضل نقل مى كند كه گفت: از امام صادقعليهالسلام شنيدم كه فرمود: از جمله سخنان خداوند با موسىعليهالسلام اين بود كه خطاب به او فرمود: اى پسر عمران! دروغ گوست كسى كه بگويد: مرا دوست دارد، ولى چون شب فرا رسد، در خواب باشد. آيا محب، مايل نيست كه با محبوبش خلوت كند؟! اى پسر عمران! من دوستانم را مى شناسم، وقتى كه شب فرا رسد، ديده آن از قلبشان متحول شود و عقوبتم برابر چشمان شان مجسم گردد. از روى مشاهده مرا خطاب نمايند. و از روى حضور با من تكلم كنند. اى پسر عمران! از قلبت مرا خشوع ده و از بدنت خضوع و از چشمت، در ظلمات شب اشك! مرا بخوان كه قريب و مجيبم خواهى يافت!(۷۹۸)
صادق آل محمد (صلوات الله عليهم اجمعين) فرمودند: القلب حرم الله، فلا تسكن فى حرم الله غير الله؛ قلب حرم الهى است، پس در حرم خدا، غير خدا را سكنى ندهيد.(۷۹۹)
ثقه الاسلام كلينى از امام صادقعليهالسلام روايت كند: بندگان خدا سه گونه اند: عده اى از ترس، عبادت كنند، و اين عبادت غلامان است. عده اى براى ثواب، كه اين عبادت اجيران است. و گروه ديگر، خداوند عز و جل را براى خودش عبادت كنند، كه اين عبادت آزادگان، و بهترين عبادتهاست.(۸۰۰)
در تحف العقول نيز از امام حسينعليهالسلام نقل است كه فرمود:
گروهى خداى را براى شكر، عبادت كنند، اين عبادت آزادگان است و بهترين عبادتها. اين حديث به عينه، منقول است از نهج البلاغه امام علىعليهالسلام .(۸۰۱) (۸۰۲)
حقيقت زهد آن است كه از دنيا و آخرت هر دو روگردان باشى. رسول خداصلىاللهعليهوآله فرموده است: دنيا بر اهل آخرت حرام است و آخرت بر اهل دنيا، و هر دو بر اهل خدا.(۸۰۳)
ابوعمرو شيبانى گويد: امام صادقعليهالسلام را ديدم در مكه بيلى در دست داشت و جامع اى درشت در بر. در باغى كه از آن حضرتش بود به كار بود و عرق از پشت وى مى چكيد، گفتم: فداى تو گردم! بيل به من ده تا كفايتت كنم.
گفت: دوست دارم كه مرد در طلب معيشت به گرماى خورشيد رنج بيند.(۸۰۴) (۸۰۵)
خوشا آنان كه الله يارشان بى |
به حمد و قل هو الله كارشان بى |
|
خوشا آنان كه دايم در نمازند |
بهشت جاودان بازارشان بى(۸۰۶) |
قرآن كه مؤمنين را مى ستايد، مى فرمايد: الذين هم على صلاتهم دائمون مؤمن آن كسى است كه دايم در نماز باشد.
از امام صادقعليهالسلام سوال كردند كه: چگونه آدمى مى تواند دايم در نماز باشد؟ آدمى كسب و كار زندگى و خواب دارد، يعنى چه كه آدم دايما در نماز باشد؟
امام در جواب فرمودند: مراد اين است كسانى كه در همه حال به ياد او هستند، به ياد خداوند هستند و پيوسته وقف حق هستند، حتى غذا كه مى خورند عندالله، ينده اند، بيدارند و متوجه اند، اينها دايم در نمازند.
فرمايش امام صادقعليهالسلام را به خاطر بياوريد كه فرمود: ما اكثر الضجيج و العجيج و اقل الحجيج
ضجيج كسى است كه به تلبيه گفتن ناله و زارى كند. و عجيج آن كه به تلبيه گفتن بانگ و فرياد بر آورد.
امام فرمود: ناله و زارى كننده و بانگ و فرياد برآرنده تلبيه چه بسيارند و حاجى چه كم؟!
(ابا محمد) از امام صادقعليهالسلام مى پرسد: فضل ما بر مخالف ما چيست كه سوگند به خدا، مرد را (مخالف را) مى بينم دل آسوده تر و مال دارتر و خوش زندگى تر و نيكو حال تر و به بهشت آزمندتر است؟
امامعليهالسلام در پاسخ خاموشى گزيد تا به سرزمين ارطح رسيديم، مردم را ديدم كه ناله و زارى شان به سوى خدا بلند است، امام به من فرمود: اى ابا محمد! آيا مى شنوى، آنچه را من مى شنوم؟
گفتم: ضجه مردم را به سوى خداوند مى شنوم.
امام فرمود: ناله و زارى كننده و بانگ و فرياد بر آورنده به تلبيه چه بسيارند و حاج چه كم: سوگند به آن كسى كه محمدصلىاللهعليهوآله را به پيغمبرى برانگيخت و روح او را به سوى بهشت شتافتن فرمود: خداوند نمى پذيرد مگر فقط از تو و از ياران تو.
پس گفت: امامعليهالسلام دست به رويم ماليد، و نگاه كردم؛ ديدم بيشتر مردم خوك و درازگوش و بوزينه اند، مگر مردى پس از مردى.(۸۰۷)
جناب كلينى - قدس سره - در كافى از حضرت امام صادقعليهالسلام روايت كرده است كه: چون روز هشتم ذى الحجه - ان شاء الله - فرا رسيد، غسل كن و دو جامه احرامت را بپوش و با پاى برهنه و با سكينه و وقار داخل مسجد الحرام مى شوى، و در مقام ابراهيمعليهالسلام يا در حجر اسماعيلعليهالسلام دو ركعت نماز مى خوانى، سپس مى نشينى تا زوال شمس نماز واجب (ظهر، يا ظهر و عصر) را مى خوانى، و پس از اداى نماز واجب احرام حج مى بندى (نيت احرام مى كنى و محرم مى شوى) به همان نحو كه احرام عمره مى بستى، بعد با سكينه و وقار مى روى...(۸۰۸)
صادق آل محمدصلىاللهعليهوآله فرمود:
عليكم بالدعاء فانكم لا تقربون بمثله؛
به دعاء تمسك جوييد كه به هيچ چيز همانند دعاء به خداوند نزديك نمى شويد.(۸۰۹)
عبدالله سنان گفت: امام صادقعليهالسلام فرمود: به زودى شبهه اى به شما مى رسد، پس بدون علمى؛ يعنى پرچم و نشانه اى راهنمايى كند و بدون پيشوايى هدايت نمايد مى مانيد، از آن شبهه رهايى نمى يابد مگر كسى كه دعاى غريق بخواند.
گفتم: دعاى غريق چگونه است؟
فرمود: مى گويى: يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب! ثبت قلبى على دينك
من گفتم: يا مقلب القلوب و الابصار.
امام فرمود: البته خداى عز و جل مقلب القلوب و الابصار است و لكن چنانكه مى گويم بگو:
يا مقلب القلوب! ثبت قلبى على دينك.(۸۱۰)
چند تن از انبياى ياد شده زمان فترت در دعاى معروف به دعاى استفتاح در عمل ام داوود از اعمال ماه رجب نام برده شده اند و مطابق مصباح المتهجد، شيخ طوسى قدس سره چنين منقول است: اللهم صل على ابينا آدم بديع فطرتك - اللهم صل على امنا حواء المطهره من الرجس - اللهم صل على هابيل و شيث و ادريس و نوح و هود و صالح و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و يوسف و الاسباط و بوط و شعيب و ايوب و موسى و هرون و يوشع و ميشاو الخضر وذى القرنين و يونس و الياس و ذى الكفل و طالوت و داوود سليمان و زكريا و شعيا و يحيى و تورخ و متى و ارميا و حبقوق و دانيال و عزيز و عيسى و شمعون و جرجيس و الحواريين و الاتباع و خالد و حنظله و لقمان اللهم صل على محمد سيد المرسلين الخ. وجه تسميت دعاى نام برده به دعاى ام داوود چنان كه در عمده الطالب(۸۱۱) (۸۱۲) آمده است اين است كه: داوود رضيع امام صادقعليهالسلام بوده است و گرفتار حبس منصور دوانيقى شده است و به بركت اين دعا كه امام به مادر داوود تعليم داده بود از آن گرفتارى نجات يافت.(۸۱۳)
ذكر شريف لا اله الا انت سبحانك انى كنا من الظالمين معروف به ذكر يونسى است كه حضرت ذوالنون يونسعليهالسلام به اين ذكر از غم نجات يافت، و هر مؤمنى به ذكر آن از غم نجات مى يابد. و آن جزء آيه اى از سوره مباركه انبياء قرآن كريم است. و ذالنون اذا ذهب مغاضبا (آيه ۷۸) و در گفتار خداى متعال كه فاستجبنا له و بجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين در ضمن نداى حضرت يونسعليهالسلام خيلى دقت و تاءمل و تدبير بايد شود.
امام صادقعليهالسلام فرمود: در شگفتم از مسى كه اندوهى به او دست دهد و غمى به او روى آورد و به اين كريمه (ذكر شريف يونسى) پناه(۸۱۴) نبرد.
جناب اين بابويه - رحمه الله عليه - در من لايحضر از كشاف حقايق امام به حق ناطق، جعفر بن محمد الصادقعليهالسلام روايت كرده است كه: حفص بخترى از آن حضرت نقل كرده است كه: نوح نبىعليهالسلام در هر صبح و مساء ده بار اين دعا را مى خواند از اين رو عبد شكور ناميده شده است:
اللهم انى اشهدك انه ما اصبح و امسى بى من نعمه و عافيه فى دين او دنيا فمنك وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكربها على حتى ترضى و بعد الرضا(۸۱۵) (۸۱۶)
در باب نود و پنجم مصباح الشريعه، روايت شده است كه:
امام صادقعليهالسلام فرمود: عارف شخص او با خلق، و قلب او با خدا است.
سعدى در افاده اين معنى چه نيكو سروده است:
هرگزوجود حاضر و غايت شنيده اى |
من درميان جمع ودلم جاى ديگر است |
|
ابناى روزگار به صحرا روند و باغ |
صحرا و باغ زنده دلان كوى دلبر است |
دعاى عرفه حضرت سيدالشهداءعليهالسلام ، و دعاى سحر حضرت امام محمد باقر، كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان مى خوانيد، و مناجاتهاى باب الحوائج الى الله، امام هفتم موسى بن جعفرعليهالسلام ، كه در بلد امين كفعمى نقل شده اند، و مناجاتهاى شعبانيه جناب وصى، اميرالمؤمنين علىعليهالسلام ، و مناجات خمس عشر؛ حضرت امام سجاد حضرت بقيه الله و تتمه النبوه، امام زمان، مهدى موعود كه از ناحيه مقدسه آن جناب به شيخ كبير ابى جعفر محمد بن عثمان بن سعيد (رضوان الله عليه) داده شده، كه در هر روز از ايام ماه مبارك رجب دستور خواندن آن صادر گرديده است و صدها كتابها از اين گونه حقايق الهيه كه از وسائط فيض الهى؛ يعنى ائمه اطهارعليهالسلام ، به ما رسيده است كه از هيچ عارف و حكيم، لطائف عرفانى در ظريف ترين كسوت الفاظ بدين پايه ديده و شنيده نشده است، بلكه نقش عرفاى اسلام ترويج و احياى اين معارف حقه مروى از اين مقربين و اولياء الله است كه دستورالعمل را بايد از اين دهن هاى عصمت فرا گرفت، عارف سنايى چه نيكو گفته است:
ره رها كرده اى از آنى گم |
عز ندانسته اى از آنى خوار |
|
قائد و سائق صراط الله |
به زقرآن مدان و به زاخبار |
|
جز بدست و دل محمد نيست |
حل و عقد خزينه اسرار |
آن لطائف ذوقى و عرفانى، آن نكات سرى كه در ادعيه و اوراد و مناجاتهاى ائمه اطهار ما پيدا مى شود، در روايات نمى شود به دست آورد؛ زيرا كه در روايات مخاطب مردم اند و با مردم به فراخور عقل آنها صحبت مى كردند و سخن مى گفتند. اما در مناجاتها و ادعيه در خلوتخانه عشق با جمال و جلال مطلق به راز و نياز مى پرداختند كه آنچه گفتنى بود به زبان مى آوردند.(۸۱۷)
حضرت امام جعفر صادقعليهالسلام را پرسيدند از مهم ترين نام اسم اعظم؟
حضرت فرمود او را: در اين حوض سرد رو!
او در آن آب رفت و هر چه خواست بيرون آيد فرمود: منعش كردند، تا گفت: يا الله اغثنى!
فرمود: اين اسم اعظم است. پس اسم اعظم به حالت خود انسان است.(۸۱۸)
جناب ثقه الاسلام كلينى، در كتاب شريف اصول كافى، از امام صادقعليهالسلام ، روايت فرموده است كه: شخصى همراه حضرت عيسىعليهالسلام بود تا به دريا رسيدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دريا مى گذشتند.
اين جانيست كه بر آن تصرف مى كند، اين همان جان است كه مرده را زنده مى كند و ابراء اكمه و ابرص مى نمايد، و جان هاى مرده را زنده مى كند و حيات مى دهد، و هر كسى كه به تعليم معارف حقه، نفوس را احياء مى كند، عيسوى مشرب است.
آن شخص ديد كه بر روى آب مثل زمين هموار عبور مى كنند، در عين عبور به اين فكر افتاد كه حضرت چه مى گويد و چه مى كند كه بر بوى دريا اين گونه راه مى روند، ديد حضرت مى گويد: بسم الله.
از روى عجب به اين گمان افتاد، كه اگر خودش از تبعيت كامل بيرون آيد و مستقلا بسم الله بگويد، مانند حضرت مى تواند بر آب بگذرد، از كامل، بريدن همان و غرق شدن همان، استغاثه به حضرت روح الله نمود، آن جناب نجاتش داد.(۸۱۹)
علاء بن كامل گويد: شنيدم كه امام صادقعليهالسلام (در حالى كه به فرموده خداوند در آخر سوره اعراف نظر داشت مى فرمود: شب هنگام، با حال زارى و بيم، بدون آنكه آوايت را آشكار كنى، پروردگارت را در ضميرت ياد كن (و بگو) : لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو على كل شى ء قدير علاء بم كامل گويد: من به حضور شريف امام عرضه داشتم كه جمله بيده الخير را در اين ذكر نياورديد: (چطور است اين را هم بر آن بيافزائيم؟ ) آنگاه حضرت فرمودند: گر چه خير بدست خداست. لى تو آنچه را كه گفتن، همانطور (بدون آنكه چيزى بر آن بيافزايى) ده بار بگو. و نيز هنگام برآمدن آفتاب و هنگام فرو شدن آن ده باز بگو: اعوذ بالله السميع العليم.(۸۲۰)
در تاءثير اين ذكر شريف يعنى لا اله الا انت سبحانك انى كنا من الظالمين به سه جمله فاستجبنا له، و نجيناه من الغم، و كذللم ننجى المؤمنين دقت به سزا اعمال گردد، به خصوص به جمله اخير كه مفاد آن هام است كه وعده فرموده است شامل همه مؤمنين مى باشد، و با جمع محلى و الف و لام و فعل مضارع كه دال بر تجدد زمان و حصول تدريجى آن براى ابد است تعبير فرموده است، فتبصر.
امام صادقعليهالسلام مى فرمايد: در شگفتم براى كسى كه از چهار چيز بيم دارد، چگونه به چهار چيز پناه نمى برد؟
در شگفتن براى كسى كه ترس بر او غلبه كرده، چگونه به ذكر حسبنا الله و نعم الوكيل پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عز و جل به دنبال ذكر ياد شده فرمود: پس (آن كسانى كه به عزم جهار خارج گشتند و تخويف شياطين در آنها اثر نكرد و به ذكر فوق تمسك جستند) همراه با نعمتى از جانب خداوند (عافيت) و چيزى زائد بر آن (سود در تجارت) بازگشتند و هيچگونه بدى به آنان نرسيد.
و در شگفتم براى كسى كه اندوهگين است، چگونه به ذكر لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عز و جل به دنبال ذكر فوق فرمود: پس ما (يونس را در اثر تمسك به ذكر ياد شده) به اندوه نجات داديم و همين گونه مؤمنين را نجات مى بخشيم.
و در شكفتم براى كسى كه مورد مكر و حيله واقع شده، چگونه به ذكر افوض امرى الى الله ان الله يصير بالعباد پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عز و جل به دنبال ذكر فوق فرمود: پس خداوند (موسى را در اثر ذكر ياد شده) از شر و مكر فرعونيان مصون داشت.
و در شگفتن براى كسى كه طالب دنيا و زيباييهاى دنياست، چگونه به ذكر ما شاء الله لا قوه الا بالله پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عز و جل بعد از ذكر ياد شده (از زبان كردى كه فاقد نعمتهاى دنيوى بود، خطاب به مردى كه از آن نعمتها بهره مند بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، كمتر از خود مى دانى پس اميد است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد...(۸۲۱)
امام صادقعليهالسلام براى حفص بن غياث حكايت فرمودند كه:
روزى ابليس بر حضرت يحيىعليهالسلام ظاهر شد در حالى كه ريسمانهاى فراوانى به گردنش آويخته بود؛ حضرت يحيىعليهالسلام پرسيد: اين ريسمانها چيست؟
ابليس گفت: اينها شهوات و خواسته هاى نفسانى بنى آدم است كه با آنها گرفتارشان مى كنم.
حضرت يحيىعليهالسلام پرسيد: آيا چيزى از ريسمانها هم براى من هست؟
ابليس گفت: بعضى اوقات پرخورى كرده اى و تو را از نماز و ياد خدا غافل كرده ام.
حضرت يحيىعليهالسلام فرمود: به خدا قسم، از اين به بعد هيچ گاه شكمم را از غذا سير نخواهم كرد.
ابليس گفت: به خدا قسم، من هم از اين به بعد هيچ مسلمان و موحدى را نصيحت نمى كنم.
امام صادقعليهالسلام در پايان اين ماجرا فرمود:
اى حفص! به خدا قسم، بر جعفر و آل جعفر لازم است هيچ گاه شكمشان را از غذا پر نكند.
به خدا قسم بر جعفر و آل جعفر لازم است هيچ گاه براى دنيا كار نكنند!(۸۲۲)
يعقوب احمر گفت:
به امام صادقعليهالسلام عرض كردم كه: دين زيادى بر عهد دارم، و اين سبب شد كه قرآن از من سلب شده و آنرا از دست داده ام.
امام فرمود: قرآن، قرآن؛ همانا كه آيه و سوره اى از آن قيامت مى آيد كه هزار درجه در بهشت صعود مى نمايد و مى گويد: اگر مرا حفظ مى نمودى تو را بدين جا مى رساندم.(۸۲۳)
ابو بصير گفت: امام صادقعليهالسلام فرمود:
كسى سوره اى از قرآن را فراموش كرده است (يعنى آن را ضايع كرده است و ترك گفته است) قرآن در صورت نيكو و درجه بلندى در بهشت براى او تمثل مى يابد و چون آن مثال را ديد، بدو مى گويد: تو كيستى بدين خوبى؟ كاش براى من بودى.
آن صورت، يعنى همان مثال، در جواب مى فرمايد: آيا مرا نمى شناسى؟ من فلان سوره ام. اگر مرا فراموش نمى كردى، تو را به اين مقام رفيع مى رساندم.(۸۲۴)
امام صادقعليهالسلام فرمود: خداوند تعالى در قرآن بيانى براى هر چيز نازل فرمود، به طورى كه به خدا قسم، چيزى از نياز بندگان را فرو نگذاشته است، تا بنده اى نتواند بگويد: اى كاش در قرآن ذكر شده بود، جز آن كه خدا آن را در قرآن آورده است.(۸۲۵) (۸۲۶)
امام صادقعليهالسلام فرمود:
خداوند هيچ كتابى را از آسمان نازل نفرموده، جز آنكه در سرآغازش بسم الله الرحمن الرحيم بوده، و با نزول بسم الله الرحمن الرحيم شناخته مى شود كه سوره به آخر رسيده (و سوره بعدى شروع شده)(۸۲۷) (۸۲۸) است.
محمد بن مسلم گويد: از امام صادقعليهالسلام پرسيدم از (آيه) : سبعا من المثانى و القرآن العظيم؟(۸۲۹) (۸۳۰) آيا مراد سوره فاتحه الكتاب است.
فرمود: بلى.
عرض كردم: بسم الله الرحمن الرحيم از همان هفت (آيه) است؟
فرمود: آرى! آن بهترين آنهاست.(۸۳۱) (۸۳۲)
يونس عمار گفت: امام صادقعليهالسلام فرمود: ديوانها در روز محشر سه اند: يكى ديوانى حسنات را در مقابل يكديگر قرار مى دهند كه ديوان نعم تمام حسنات را فرا مى گيرد و در خود فرو مى برد، و ديوان سيئات مى ماند. پس مؤمن آدم براى حساب خوانده مى شود. آنگاه قرآن در فراروى او در نيكوترين صورتى پيش مى آيد و مى گويد: اى رب من! من قرآنم و اين بنده مؤمن توست كه خود را به تلاوت من رنج مى داد، و شب را در مدتى دراز به ترتيل در قرائت من مى گذرانيد، و در گاه تهجد (شب نمازى و شب زنده دارى) از چشمان او اشك جارى مى شد؛ پس او را خشنود گردان چنانكه مرا خشنود گردانيد.
امام فرمود: در آنگاه خداوند عزيز جبار مى فرمايد: بنده من! يمينت را (دوست راستت را) باز كن، پس آن را از رضوان خداى عزيز جبار پر مى كند؛ و شمال او را (دست چپ او را) از رحمت خدا پر مى كند. سپس به او گفته مى شود: اين بهشت براى تو مباح است، بخوان (قرآن را) و بالا برو؛ پس چون آيه اى را قرائت كرد، درجه اى بالا مى رود.(۸۳۳)
امام صادقعليهالسلام فرمود: همانا كه مرد سوره را مى داند، سپس فراموشش مى كند و بركش مى گويد. داخل بهشت مى شود. آن سوره از بالا در نيكوترين صورتى بر او اشراف مى نمايد، پس بدو مى گويد: مرا مى شناسى؟
مى گويد: نه.
پس گويد: من آن سوره ام كه مرا به كار نيستى و تركم گفتى؛ آرى! سوگند به خدا، اگر به من عمل مى نمودى، هر آينه تو را به اين درجه مى رساندم. و با دست خود اشاره به بالاى خود نموده است.(۸۳۴)
يعقوب احمر گفت: به امام صادقعليهالسلام عرض كردم: فدايت شوم! اندوه ها و چيزهايى مرا رسيده است كه هيچ خيرى برايم نمانده است، مگر اينكه طايفه اى از آن را از دست داده ام، حتى قرآن هم طايفه اى از آن را از دست داده ام.
يعقوب گفت: تا قرآن را آنچنان ياد نمودم، امام در آن هنگام بى تاب شد و فرمود:
همانا كه مرد سوره اى از قرآن را فراموش مى كند، پس آن سوره روز قيامت در نزد آن مرد آيد تا از درجه اى از بعض درجات بر او مشرف شود و بدو سلام گويد، و مرد جواب سلام دهد، پرسد: تو كيستى؟
گويد: من آن سوره اى هستم كه مرا تباه كردى و رها نمودى؛ آگاه باش اگر به من تمسك مى نمودى، تو را به اين درجه مى رساندم.(۸۳۵)
شيخ صدوق در باب تفسير قل هو الله احد، در كتاب توحيد از وهب ابن وهب قرشى نقل مى كند، كه از امام صادقعليهالسلام شنيدم كه فرمود: گروهى از فلسطين نزد امام باقرعليهالسلام آمدند و از آن حضرت درباره مسايلى پرسش نمودند و حضرت بدانها پاسخ فرمود. سپس درباره الصمد پرسش نمودند. آن حضرت فرمود: تفسير صمد در خود كلمه الصمد است. الف، دليل بر انيت خداست كه فرموده: شهد الله انه لا اله الاهو، و اين اشاره است به اين كه او از آن كه حواس بتوانند به ادراكش آورند، غايب است. لام، دليل بر الهيت اوست به اين كه او خداست... چه، تفسير اله اين است كه كسى كه مردم را از درك ماهيت و چگونگى اس با حس و خيال باز مى دارد و آنان را حيران مى كند. تا اين كه فرمود: هر وقت شخصى در ماهيت بارى تعالى و كيفيت او فكر كند، درمانده شده، متحير مى گردد...
انيت از آن مشتق است. چنانكه از فرمايش امام باقرعليهالسلام كه نيكو فرموده است، به دست مى آيد كه انيت همان قول خداى عز و جل؛ شهد الله انه لا اله الا هو است و تعبير از وجود به انيت و از حدود به ماهيت يا مائيت در سخنان و زبان اهل الله كم نيست.
ظهور تمام ماهيات به وسيله وجود است و به خودى خود نورانيتى ندارد و بلكه در ذات خود نيستى محض و تاريكى محض مى باشند و نور خود را از غير خود، يعنى وجود كسب كرده اند؛ چون خداوند متعال حد و نهايتى ندارد، ماهيتى نيز در مورد او متصور نيست، و والاتر از اين كسى است كه همجنس مخلوقاتش باشد.
در حديث آمده است كه: پروردگار ما، به ذات خود نورانى است. حى الذات، قادر الذات و عالم الذات است. هر كس بگويد: او قادر به قدرتى و عالم به علمى و حى به حياتى است، در كنار خداوند متعال، خداى ديگرى را شريك گرفته است و بر ولايت ما نيست.(۸۳۶)
دين خدا عرفان است، معرفت الله است و قرآن براى تزكيه و تطهير ما، از جانب خداوند متعال آمده است، تا صاحب قلب سليم بشويم، از امام صادقعليهالسلام سوال شده است درباره تفسير قلب سليم، فرمودند: آن قلبى است كه غير خدا در آن نيست.
ما را براى اين مقام دعوت كرده اند. يا حضرت درباره تفسير شرابا طهورا فرموده است: است شرابى است كه ساقى خدايشان است: سقاهم ربهم شرابا طهورا(۸۳۷) شرابى مى دهد كه آنها را به كلى شست و شو مى دهد و آنچه كه جز خداست از ايشان مى گيرد(۸۳۸) (۸۳۹)
از امام صادقعليهالسلام منقول است كه: چون شب ماه مبارك رمضان در آيد، در هر شب هزار مرتبه انا انزلناه بخوان و چون شب بيست و سوم شود، دل خود را محكم بدار و گوشهاى خود را بگشا از براى شنيدن عجايب از آنچه خواهى ديد.
به سندهاى معتبر از آن حضرتعليهالسلام منقول است كه: اگر كسى در شب بيست و سوم ماه رمضان انا انزلناه را هزار مرتبه بخواند، چون صبح كند، يقين او شديد و محكم شده باشد، به اعتراف نمودن به چيزى چند كه مخصوص ما است از غرايب فضايل و نيست است، مگر به سبب چيزى كه در خواب مشاهده نمايد.(۸۴۰) (۸۴۱)
در كافى از امام صادقعليهالسلام نقل شده كه در پاسخ به اين سوال كه مقصود از آيه مباركه كه خداوند فرموده: و نضع الموازين القسط ليوم القيمه(۸۴۲) چيست مى فرمايد:
مقصود، انبيا و اوصيايند.
همچنين روايت ديگرى از همان امام همامعليهالسلام نقل است كه فرمود: ما موازين قسط هستيم.
آن جا كه امامعليهالسلام فرمود:
از طرف خداى حكيم و عظيم به حكمت تاءييد شوند، بدين معناست كه آنان همان طور كه مؤدب در حكمتند، مؤيد بدان از سوى خداوند نيز مى باشند؛ تا اين، بر صدق گفتار و جواز عدالتشان دلالت كند و بدين وسيله، خبيث را از طيب و حق را از باطل، تمايز بخشند. و اگر چنين نباشند، نمى توان ميان پيامبران و مدعيان دروغى آن تمايز قايل شد. خداوند تبارك و تعالى فرموده است: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلناه معهم الكتاب و الميزانه ليقوم الناس بالقسط.(۸۴۳) (۸۴۴)
ابو الصباح كنانى گفت: از امام صادقعليهالسلام پرسيدم: اينكه خداى عز و جل فرمود: آيا حسد مى ورزند مردمى را بر آنچه كه خدا از فضلش به ايشان داده است، اين مردم كيانند؟
امام فرمود: اى ابو الصباح! قسم به خدا آن مردم محسود ماييم.(۸۴۵)
در كتاب كافى رواياتى نقل شده كه اهل بيت عصمت و طهارتعليهالسلام مردم را از قبول رواياتى كه با قرآن مخالف است، باز داشته اند؛ مثل روايت على بن ابراهيم از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صادقعليهالسلام كه فرمودند: براى هر حقى حقيقتى هست و براى هر كار درستى، نورى وجود دارد؛ پس آنچه را موافق كتاب خداست كنيد و آنچه را كه مخالف كتاب خداست رها كنيد.(۸۴۶)
محمد بن يحيى از عبدالله بن محمد از على بن حكم از ابان بن عثمان از عبدالله بن ابى يعفور نقل مى كند كه گفت: حسين بن ابى العلاء مى گويد: ابن ابى يعفور در اين مجلس بود و از امام صادقعليهالسلام در مورد روايتى كه يك فرد مورد اطمينان و يك نفر غير موثق براى ما نقل مى كند، پرسيدم، امامعليهالسلام فرمودند:
هر گاه روايتى به دست شما رسيد و شاهدى از قرآن و سخن رسول خداصلىاللهعليهوآله موافق آن يافتيد، آنرا قبول كنيد و گرنه آن روايت به درد همان كسى مى خورد كه براى شما آورده است.
جمعى از اصحاب از احمد بن خالد از پدرش، از نضر بن سويد از يحيى الحلبى از ايوب روايت كرده اند كه گفت: از امام صادقعليهالسلام شنيدم كه فرمود: هر روايتى با كتاب خدا و سنت مقايسه مى شود و هر حديثى كه موافق قرآن نباشد پوچ است.(۸۴۷)
محمد بن اسماعيل از فضل بن شاذان و او هم از ابن ابى عمير از هشام بن حكم و غير از ايشان از امام جعفر صادقعليهالسلام در سرزمين منا سخنرانى كردند و فرمودند: اى مردم! هر روايتى كه از من به شما برسد و موافق قرآن باشد، من آن را گفته ام و هر روايتى كه مخالف قرآن باشد، من آن را نگفته ام.(۸۴۸)
نفس كه به ذات خود حى است، چون مستكمل است، خوراك او هم حى است و آن علم و عمل است؛ چه بين غذا و مغتذى مجانست بايد، و نيز محيى نفس كه مخرج او از نقص به كمال است، بذاته حيات است.
ترجمان قرآن، كشاف حقائق امام صادقعليهالسلام به زيد شحام كه از آن جناب در معنى كريمه فلينظر الانسان الى طعامه پرسيد: ما طهامه؟
فرمود: علمه الذى ياءخذه، عمن باءخذه
موضوع در اين آيه انسان است و انسان بما هو انسان طعامى كه غذاى او و سازنده اوست علم است و علم همان عقل و معرفت است.(۸۴۹)
آيا گفتار امام ما، صادق آل محمد - صلوات الله عليهم - را نمى بينى كه فرمود: كم ترين شناخت امام اينكه وى جز در درجه پيامبر، عدل پيامبر و وارث وى مى باشد و طاعت امام، طاعت خدا و رسولش مى باشد.
معاويه بن وهب گفته است: به سوى مكه رهسپار بوديم كه پير مردى متاءله و متعبد ما را همراهى مى كرد. ليكن او بر مذهب ما اطلاعى نداشت و (به مذهب اهل جماعت) نماز را در سفر تمام مى خواند. برادرزاده اى داشت كه شيعه بود؛ او را در اين سفر همراهى مى كرد. از فضا پير مرد بيمار شد. برادرزاده اش را گفتم: اگر مذهب شيعه را بر عمويت عرضه بدارى، اميد است كه او (از عقاب الهى) رهايى يابد!
همراهان، هنگى گفتند: اين پير مرد را به حال خود واگذاريد؛ چه او بر همان حالى كه هست نيكوست.
ليك، برادرزاده طاقت نياورد و او را گفت: اى عمو! همه مردم جز اندكى، پس از رسول خداصلىاللهعليهوآله از دين خدا خارج شدند. همچنان كه بايد از رسولصلىاللهعليهوآله اطاعت و پيروى مى كرديم، بايستى از على بن ابى طالبعليهالسلام نيز اطاعت و پيروى كنيم، او و اطاعت از او پس از رسول خداصلىاللهعليهوآله ، حق است.
پير مرد، نفسى كشيد و فرياد برآورد: من آنچه را تو گفتى باور كردم.
و سپس، جانش از بدن خارج شد پس از آن، خدمت ابو عبدالله، (امام صادقعليهالسلام ) مشرف گشتيم. على بن سرى، ماجرا را براى حضرت نقل كرد. ابو عبداللهعليهالسلام فرمود: آن مرد، اهل بهشت است.
على بن سرى عرض كرد: او جز در همان وقت، بر چيزى از مذهب شيعه آگاهى نداشت!
امامعليهالسلام فرمود: پس جز اين، از او چه مى خواهيد؟! به خدا سوگند كه او به بهشت رفته است.(۸۵۰) (۸۵۱)
در كتاب شريف و گرانسنگ كافى، از ابن وهب نقل است كه مى گويد:
شنيدم كه ابو عبدالله، امام صادق هه فرمود: چون بنده توبه نصوح كند، خداوند او را دوست بدارد، و در دنيا و آخرت، (گناهان) او را مى پوشاند.
پرسيدم: چگونه گناهان او را مى پوشاند؟
فرمود: گناهانش را كه دو ملك بنوشته اند، از يادشان ببرد، و اعضاى بدنش را وحى فرمايد كه گناهانش را پنهان كنيد، و به مواضعى از زمين (كه در آنها گناه كرده است) وحى فرمايد كه گناهى كه در شما مرتكب شده كتمان كنيد. پس او به لقاى خداى رود در حالى كه چيزى بر گناهانش گواهى ندهد.(۸۵۲) (۸۵۳)
در كتاب اصول كافى، از كنانى نقل است كه: چون امام صادقعليهالسلام را از معناى اين آيه كه: اى مؤمنان! به سوى خداى توبه كنيد؛ توبه اى نصوح پرسيد، امام در پاسخ فرمود: (يعنى) بنده از گناه توبه كند و سپس بدان باز نگردد.
در كتاب من لايحضره الفقيه آمده است:
از امام صادقعليهالسلام از اين كلام خداى تعالى پرسش شد كه: كسى كه با اعمال زشت، تمام عمر اشتغال ورزد تا آنگاه كه مشاهده مرگ كند، در آن هنگام پشيمان شود و گويد: اكنون توبه كردم، توبه اش پذيرفته نيست.
امام در پاسخ فرمود: (يعنى:) هنگامى كه امر آخرت را به چشم بيند.(۸۵۴)
ابو بصير گويد: چون امام صادقعليهالسلام را از اين آيه اى مؤمنان! به سوى خدا توبه كنيد؛ توبه اى نصوح پرسيدم، فرمود: گناهى كه شخص از آن توبه كند و هرگز بدان باز نگردد.
پرسيدم: كدام يك از ما باز نگردد؟
فرمود: اى ابا محمد! خداوند از بندگانش آن را دوست دارد كه در فتنه (گناه) واقع شود و توبه كند.(۸۵۵)
امام جعفر بن محمد صادقعليهالسلام فرمود: مرگ همان توبه است، خداى تعالى فرمود: فتوبوا الى بارئكم فقتلوا انفسكم(۸۵۶) پس هر كس توبه كند نفس خود را كشته و آنرا به حيات ذاتى قدسى كه مرگى در پى آن نمى آيد زنده كرده است.(۸۵۷)
امام صادقعليهالسلام در آخر توحيد مفضل(۸۵۸) (۸۵۹) ارسطوا را به بزرگى ياد مى كند كه وى مردم را از وحدت صنع و تقدير و تدبير احسن عالم به وحدت صانع مقدر مدبر آن، رهبرى كرده است.(۸۶۰)
به اين روايت امام ملك و ملكوت، صادق آل محمدصلىاللهعليهوآله كه آنرا ثقه الاسلام كلينى در اصول كافى آورده است التفات بفرماييد:
من تعلم العلم و عمل به و علم لله دعى فى ملكوت السماوات عظيما فقيل: تعلم لله و عمل لله و علم لله؛(۸۶۱)
كسى كه براى خدا علم را فرا گرفت و بدان عمل كرد و براى خدا به ديگران تعليم داد، در ملكوت آسمانها بزرگ خوانده مى شود.
با اينكه ملكوت عالم، خود عظيم است، چنانكه صيغه مبالغه ملكوت مشعر بدان است، و اصل و روح و نگهدار اين نشاءت است و اين نشاءت ظل آن است، رتبت و درجت چنين شخصى بدان حد است كه در آن چنان ملكوت به بزرگى و آقايى ياد مى شود.(۸۶۲)
در كتاب كافى از ابو عبدالله، امام صادقعليهالسلام نقل است كه ايشان فرمود:
علما وارثان پيامبرانند، و اين بدان سبب اين كه پيامبران، درهم و دينارى به وراثت از خود باقى نميگذارند، بلكه احاديث آنان است كه به ارث گذاشته مى شود و آن كسى كه چيزى از آن اخذ نمايد، سود و حظى وافر برده است. پس در علم و دانش خود بنگريد كه آن را از چه كسى اخذ مى كنيد. به درستى كه در ميان ما اهل بيت است كه در هر دوره، جانشينانى عادل و حق شناس موجود مى باشد كه تحريف گزافه گويان و تزويز مبطلان و تاءويل جاهلان را از آن دور مى گردانند.(۸۶۳) (۸۶۴)
حرف ارسطو حرفى متقن، معتبر و متين و برهانى است، امام صادقعليهالسلام او را مى ستايد، يعنى ديگر ارسطو براى ابد زنده مانده است، در آخر توحيد مفضل امام ارسطاطاليس را اسم مى برد و مى ستايد.(۸۶۵)
شيخ الرئيس در شفا حرفى دارد درباره افلاطون. عرض نمى كنم كه افلاطون مرد كوچكى است و شيخ نمى خواهد او را تنقيص كند و كم بشمارد. امام مى گويد: اگر سرمايه افلاطون اين است كه به ما رسيده است، خيلى سرمايه اندك و بضاعت مزجاتى داشته. ما نمى خواهيم علم كشى كنيم، عالم كشى كنيم. حضرت امام صادقعليهالسلام در آخر توحيد مفضل ارسطو را مى ستايد، علم پرورى مى كند و بايد فرزند خاندان نبوت چنين جان پاكى داشته باشد و در آنجا به مفضل مى فرمايند: مفضل! ارسطو از وحدت نظم عالم، مردم را به وحدت ناظم و به وحدت صانع دعوت مى كرد.(۸۶۶)
حكايتى را كه نقل مى كنيم در قصص العلماء مرحوم تنكابتى آمده است كه مرحوم ملا آقا دربندى، به زيارت ثامن الحججعليهالسلام مشرف مى شدند، وقتى به سبزوار رسيدند، سوالاتى را مطرح كردند و به خدمت حاجى هادى سبزوارى صاحب منظومه فرستادند، مرحوم حاجى كه سوالات را ديد، فرمودند: اولا كسى كه اين سوالات را مطرح كرد، خود از عهده پاسخ آنها بر مى آمد و قدرت جواب را دارد. و ثانيا با مشغوليات، و سن و سال و گرفتارى هاى درسى، فرصت آن نيست كه فورا جواب اين سوالات را بنگاريم و به شما بدهيم.
بعد، وقتى ملا آقاى دربندى، از سفر برگشتند، در يكى از بلاد، كه به نزد يكى از آقايان روحانى وارد شدند، آنجا آقايان، براى ديدن ايشان آمدند. يكى از آنها گفت: شنيديم كه شما سوالات فلسفى به حاج ملا هادى سبزوارى داده ايد و ايشان جواب ندادند! به يك لحنى، كه يك مقدارى توهين به حاجى بوده است.
مرحوم آقاى دربندى فرمودند: اين طور نيست كه شما گمان مى كنيد، اگر حاجى و امثال حاجى نباشند كه جواب افراد ملحد و دهرى را كه منكر مبداء و معاد هستند، بدهند و اصل دين را تحكيم نكنند، نوبت شما نمى رسد كه اصل برائت و استصحاب جارى كنيد!
واقعش اين است كه اصول دين و ديگر امهات را بايد دليل و برهان ثابت كند و بر كرسى بنشاند. دين دين عقل و دليل و برهان است. عقل، دليل و برهان هم فلسفه است.
فلسفه اى كه فلاسفه الهى ما مى گويند، فلسفه اى كه صاحب اسفار و شفا مى گويد. در بعضى از نوشته هايم، قسمت آخر حديث مفضل را بيان كردم كه امام صادقعليهالسلام با مفضل درباره وحدت صنع، صحبت كرده است كه وحدت تدبير، وحدت صانع و مدبر را مى رساند. بعد امام صادقعليهالسلام ، ارسطو را ستوده است.(۸۶۷) حضرت فرمودند: مفضل! ارسطو مردم زمان خود را از راه وحدت صنع، به وحدت صانع كشانده است و از اين راه پيش آمده است.
مرحوم استاد شعرانى مى فرمود: ارسطو، مباهات كند به خودش، كه امام صادقعليهالسلام نام او را بر زبان آورده است!
بعد شعر حافظ را مى خواند و مى گفت: گويى حافظ از زبان ارسطو، خدمت امام عرض مى كند:
من كه باشم كه برآن خاطرعاطر گذرم |
لطفها مى كنى اى خاك درت تاج سرم |
البته خاك درب امام صادقعليهالسلام ، تاج سر ارسطوهاست. حرفى نيست وليكن، ارسطو از راه صنع، مردم را به وحدت صانع مى كشاند، هر چند مرحوم ديلمى در محبوب القلوب و مرحوم سيد بن طاووس در كتابى كه راجع به نجوم نوشته اند، ارسطو و تنى چند از بزرگان را در زمره انبياء نام برده اند.(۸۶۸)
انسان وقتى جناب علامه طباطبايى رضى الله عنه را زيارت مى كرد، به ياد اين حديث شريف مى افتاد كه جناب كلينى در كتاب فضل العلم كافى، به اسنادش از حضرت امام صادقعليهالسلام نقل مى كند و فرموده است: من تعلم العلم و عمل به علم لله، دعى فى ملكوت السموات عظيما فقيل تعلم لله و عمل لله و علم لله(۸۶۹) راه اين است و جز اين نيست. و دقيقا بدين جهت رفتار او، گفتار او، سكوت او، قلم او و مطلقا آثار وجودى او حكايت كننده از وارستگى او و عظمت ذخايز علمى و عملى او بود.(۸۷۰)
در كافى به استادش به يونس بن ظبيان از ابو عبداللهعليهالسلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: خدا دلهاى مؤمنان را بر ايمان پيچيد و مندمج نمود. پس به هنگامى كه خواهد آنچه در دلهاست را روشن نمايد. حكمت را بر آن باشد و علم را در آن زراعت كند، و زارع و قيم بر آن پروردگار عالميان است.(۸۷۱)
حضرت امام صادقعليهالسلام فرمود: و ان تراب الروحانيين بمنزله الذهب فى التراب؛ يعنى خاك روحانيون به منزله طلا در بين خاكهاست.(۸۷۲)
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه(۸۷۳) و لو استقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا(۸۷۴)
ماء غدق؛ يعنى آب بسيار، به روايت مجمع البيان، امام صادقعليهالسلام آن را به علم كثير تفسير فرمود. معناه لافدناهم علما كثيرا يتعلمونه من الائمه.
و به روايت كافى، امام باقرعليهالسلام در تفسير آن فرمود: يعنى: لواستقاموا على ولايه اميرالمؤمنين على و الاوصياء من ولده عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امرهم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا، يقول لاشربنا قلوبهم الايمان.(۸۷۵)
ششمين امام، كشاف اسرار علوم و بحر حقايق، ابو عبدالله، جعفر بن محمد صادقعليهالسلام مى باشد كه در برابرش، عقول به حيرت افتاده و زبانها به گنگى گراييده است. چرا چنين نباشد و حال آن كه او، خورشيد آسمان علم و معرفت و توحيد است و همه، از نور وجودش بهره جسته و در بحر معرفش فرو رفته و از مشكات حقايقش پرتوى گرفته اند. اشعه نورانى علومش، عالم انسانى را فرا گرفته و شجره عنصر پاكش چنان به بار نشسته كه آفاق را از اصول حكيمه و علوم غريبه مكنونه قيمه و قواعد رصينه فقهيه و مطالب نوريه در تزكيه و تهذيب نفس، و مسايل جامع اجتماعى حفظ نظام حوزه بشرى، پر كرده است؛ به طورى كه تعداد شاگردان و متعلمين محضر درسش بالغ بر چهار هزار نفر، از حجاز و شام و عراق و خراسان و فارس و جز آن بوده است. در مجلس درس شريفش، چهار صد كتاب در علوم نگاشته شد كه اصول چهار صد گانه نامندش. مى توان به اصول كافى و توحيد صدوق و احتجاج طبرسى و كتب ديگر كه حقايق صادر از او را در خود دارد مراجعه كنى، تا دريابى كه چگونه آن امام بزرگعليهالسلام ، قواعد توحيد را بنيان نهاد و اركانش را بنا نمود و شبهات وارده از سوى آراى سخيف و معوج را ريشه كن و اسرار و بطون آيات قرآن را ظاهر ساخت. بطورى كه زبانها در بيانشان گنگ، و عقول در پيششان حيرانند. پس، او حيات علم و مرگ جهل بود و ستون اسلام.
هر بوى كه از مسك و قرنفل شنوى |
از دولت آن زلف چو سنبل شنوى |
|
گر نغمه بلبل از پى گل شنوى |
گل گفته بود گر چه ز بلبل شنوى(۸۷۶) |
مفيد - ره - در ارشاد مى گويد: امام صادق، جعفر بن محمد بن على بن الحسين از ميان برادران، جانشين پدرش محمد بن علىعليهالسلام و وصى و عهده گيرنده مقام امامتش بود و به فضل و دانش، در آن، ممتاز و برجسته.
او بيشتر از همه آنها به ياد و ذكر خداى بود و قدر و منزلتى بس والاتر، در عام و خاص داست. مردم، علومى از او نقل كرده اند كه كاروانهاى علم و دانش، آنرا به نقاط مختلف بده و ذكرش در شهرها و ممالك مشهور گشته است. از هيچ يك از اهل بيتش، چون او نقل حديث نشده، و هيچ كدام به قدر ابو عبداللهعليهالسلام ، اهل آثار و نقل اخبار را ملاقات نكرده و به اندازه آن بزرگوار، از آنان حديث نقل نشده است.
محدثان و راويان، به ضبط اسامى راويان ثقه - كه در آرا و مقالات مختلف، دگرگونند - همت گماشته اند، اين راويان و ناقلان، چهل هزار نفر بوده اند، و اين خود، از دلايل واضحى را از وارد نمودن هرگونه شبهه و ايرادى، ناتوان مى سازد.
اخبارى كه در علم و حكمت و بيان و حجت و زهد و موعظه و فنون علم از او رسيده، بس بيشتر از آن است كه بتوان سخن از آن گفت يا در كتابش جايش داد.(۸۷۷)
حديث شريفى در كافى است كه امام صادقعليهالسلام به يكى از صحابه فرمود كه: فلانى! اشياء همه به هندسه آفريده شده اند.
و آن آقا مثل اينكه لفظ هندسه را نشنيده بود و نمى دانسته چيست، گفته است: هندسه يعنى چه؟
امام فرموده اند: هندسه؛ يعنى مقدار و اندازه.. چون لفظ هندسه اصلش اندازه و اندازه است...(۸۷۸)
در جايى ديگر مى فرمايند: علم به قوانين حسابى و قواعد مسائل عددى در تقويت نفس انسانى از اعظم وسايل است. به خصوص علم هندسه كه در تعديل و تقويم ذهن و فكر و قلم و بيان تاءثير بسزا دارد.
حكما و فلاسفه بزرگ گفته اند: براى رسيدن به معرفت حقايق اشياء فكر را بايد به علوم رياضى ورزش داد...(۸۷۹)
از مجالس امير كمال الدين حسين فنايى نقل شد: حضرت صادقعليهالسلام از ام جابر پرسيد كه: در چه كارى؟
عرض كرد: مى خواهم كه تحقيق كنم كه از چرنده و پرنده كدام بيضه مى نهند و كدام بچه مى آورند.
فرمود كه: احتياج به اين مقدار فكر نيست. بنويس كه گوش هر حيوانى كه مرتفع است بچه مى آورد و هر كدام منخفض است بيضه مى نهد. ذلك تقدير العزيز العليم.
باز با آن كه پرنده است و گوش او منخفض و به سر او چسبيده بيضه مى نهد، و سلحفات (لاك پشت) كه چرنده است چون بدين منوال است بيضه مى نهد و گوش خفاش چون مرتفع است و به سر او چسبيده نيست بچه مى آورد ذلك فضل الله ياءتيه من يشاء.(۸۸۰)
چه راست گفت ولى الله الاعظم، ابو عبدالله صادقعليهالسلام كه فرمود:
اى خيثمه! ما درخت نبوت و بيت رحمت و مفاتيح حكمت و معدن علم و موضع رسالت و مختلف ملايكه و موضع سر خداييم، و ما وديعه خدا در خلقيم و حرم اكبر خداييم و مذمه خدا و عهد اوييم؛ پس هر كس به عهد ما وفا كند، به عهد خود وفا كرده است، و هر كس به عهد و ذمه ما قدر ننهد، دكه و عهد خداى را قدر ننهاده و حقش را ادا نكرده است.(۸۸۱)
در مناقب مسند ابو حنفه است كه حسن بن زياد گويد:
از ابو حنفه پرسيدن: فقيه ترين مردم كيست؟
ابو حنفه پاسخ داد: جعفر بن محمد. هنگامى كه منصور، او را وادار به آمدن نزد خود كرد، مرا خواند و گفت: مردم به جعفر بن محمد مايل شده اند، مسئله هايى سخت آماده و بر او عرضه كن.
من نيز چهل مسئله آماده ساختم، سپس، ابو جعفر (منصور) مرا احضار كرد نزد او كه در حيره بود رفتم، چون بر او وارد شدم، جعفرعليهالسلام در سوى راستش نشسته بود. چون او را ديدم، هيبت او مرا بسيار متاءثر ساخت، به طورى كه از ديدن ابو جعفر (منصور) چنين نشده بودم، سلام كردم و نشستم.
منصور به ايشان گفت: اى اباعبدالله! اين مرد، ابو حنيفه است
جعفرعليهالسلام فرمود: بله او را مى شناسم.
منصور روى به من كرد و گفت: اى ابو حنيفه! مسئله هايت را بر ابوعبدالله مطرح بساز!
من نيز مسئله ها را عرضه نمودم و ايشان را پاسخ داده، مى فرمود: راءى شما چنين است، راءى اهل مدينه چنين و راءى من چنين.
پاسخ ايشان گاه چون نظر ما بود و گاه چون نظر اهل، مدينه و گاه با هر دو مخالف. تا آن كه تمام چهل مسئله را مطرح كردم و پاسخ شنيدم.
(ابوحنيفه سپس مى گويد:) آيا علم مردم جز كسى است كه به اختلاف آنان از همه عالم تر است؟(۸۸۲) .
عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى (متوفى به سال ۲۷۲ ه) صاحب تاءليفات بسيار در كتاب ادب الكاتب مى گويد:(۸۸۳) و در كتاب جفر كه به دست امام جعفر صادق اين محمد باقر عليهم نوشته شد، تمام دانستنى هاى كه تا روز قيامت بدان نياز افتد، موجود است(۸۸۴) .
امام صادقعليهالسلام از ابوحنيفه پرسيد: حكم شخص محرمى كه دندان رباعى آهو را شكسته است چيست؟
ابوحنيفه مى گويد: اى فرزند رسول خدا! نمى دانم.
حضرت مى فرمايد: تو مدعى فضل و فردى! وليكن نمى دانى كه آهو دندان رابعى ندارد، و دندانهايش ثنايى است(۸۸۵)
در كافى است كه امام صادقعليهالسلام فرمود:
علم ابن شبرمه در برابر (كتاب) جامعه كه به املاى رسول خداصلىاللهعليهوآله و خط علىعليهالسلام است گمراه و گمشده است اين كتاب براى احدى، كلامى از حلال و حرام باقى نگذاشته است ( كه در آن نباشد)
اصحاب قياس، علم را به واسطه قياس طلب نمايند، و از اين رو، جز آن كه از حق دور شوند، علمى بر آنان افزوده نشود، (زيرا) دين خدا با قياس راست نيايد)(۸۸۶) .
شعيب حداد، نقل مى كند كه شنيدم كه امام جعفر صادقعليهالسلام فرمود: حديث ما سخت است و كسى توان حمل آن را ندارد، جز ملكى مقرب يا پيامبرى، مرسل، يا بنده اى كه خداوند قلبش را براى ايمان امتحان كرده و يا.
پرسيدم: شهر حصين چيست؟
فرمود: قلب مجتمع(۸۸۷)
در مجمع البيان از امام صادقعليهالسلام روايت شده كه فرمود: معناه لافدناهم علما كثيرا يتعلمونه من الائمة عليهم السلام يعنى: معناى آن آيه ان الذين قالو ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة، لو استقاموا على الطريقة لاستقيناهم ماء غدقا اين است كه به آن ها علم فراوان مى داديم كه از ائمه عليهم السلام مى آموختند(۸۸۸) .
مفضل گفت: از علم امام به آنچه در اقطار زمين است در حالى كه در خانه اش بوده و پرده بر رو كشيده پرسيدم.
آن حضرت (امام صادقعليهالسلام ) پاسخ داد: اى مفضل! خداى تبارك و تعالى در پيامبرصلىاللهعليهوآله پنج روح قرار داد: روح حيات كه به آن مى جنبند و حركت مى كند و روح قوه كه به آن مى خيزد و مى كوشد و روح شهوت كه به آن مى خورد، و مى آشامد و از حلال به زنان درمى آيد، و روح ايمان كه به آن ايمان مى آورد و عدالت مى نمايد، و روح القدس كه به آن نبوت را بر دوشت مى كشد، پس هنگامى كه پيامبرصلىاللهعليهوآله وفات كرد، روح القدس به امام مى رود، و روح القدس نمى خوابد و غافل نمى شود و لهو نمى كند و آرزوى بيهوده نمى برد، ولى آن چهار روح ديگر خواب و غفلت و اميد بيهوده، و لهو دارند، و به روح القدس آنها ديده مى شوند(۸۸۹) .
از معصومعليهالسلام سؤال شده است: هرگاه كسى تخمى در اجمه - يعنى در بيشه - يافته است، و يا تخم پرنده آبى يافته است و نمى داند كه تخم حيوان حلال گوشت است تا خوردن آن جايز با شد، و يا تخم حيوان حرام گوشت است كه خوردن آن حرام باشد، به چه نشانه داد كه تخم حلال گوشت يا حرام گوشت است؟
در جواب فرموده است: هر تخمى كه دو طرف آن يكسان است از حرام گوشت است و اگر مثل تخم مرغ خانگى است كه يك طرف آن پهن است - يعنى مخروط است - آن تخم حيوان حلال گوشت است چند روايت در اين موضوع در جزء يازدهم وافى فيض از كافى و تهذيب ذكر شده است(۸۹۰) .
تخم مار دراز و هر دو طرف آن يكسان است و تخم باخه گرد است و از همه جانب يكسان است و هر دو حرام گوشت اند، و تخم كبك و گنجشك و مرغ خانگى مخروطى است كه يك طرف پهن و جانب ديگر آن كشيده ست و اينها حلال گوشت اند(۸۹۱) .
در تفسير آيه شريفه ن و القلم و ما يسطرون روايت شده است كه سفيان ثورى از امام صادقعليهالسلام سؤال از ن نموده است تا سخن بدينجا مى رسد كه امام به سفيان فرمود: يا ابن سعيد! لولا انك اهل للجواب ما اجبتك سپس امام شروع فرمود به تفسير نون و قلم و لوح
و از آن جمله است: خبرى كه در بسائر به اسنادش از اعمار ساباطى روايت كرده است: قال قلت لابى عبداللهعليهالسلام جعلت فداك! اجب ان تخبرنى باسم الله الاعظم، فقال: انك لاتقوى على ذلك قال: فلما الححت قال مكانك اذا قام فدخل البيت هنياءه ثم صاح بى ادخل الحديث.
در اين حديث صريحا امام به او فرمود: انك لاتقوى على ذلك و عمار صريحا گفت: فلما الححت و امام بعد از الحاح او، وى را صدا زد و كه داخل خانه شود.
غرض اين است كه به علت ضعف و نارسايى عقول عامه مردم در ادراك اين گونه مسائل از قبيل قضا و قدر نهى از ورود در آن ها شده است. نه آن كه مطلقا حتى براى خواص و افراد مستعد و لايق خوض و تحقيق در آن ها نهى تحريمى شده باشد وگرنه امام پس از نهى در ورود، بر اثر الحاح سائل، جواب سؤالش را نمى فرمود، چنانكه خيلى واضح در اين معنى اميرالمؤمنينعليهالسلام بيان مى فرمايد كه:
الا ان القدر سر من سر الله - الى قولهعليهالسلام : لاينبغى ان يطلع عليها الا الواحد الفرد(۸۹۲) .
شخصى در معيت امام صادقعليهالسلام از آن جناب سؤالاتى مى كرد، تا وقتى به بازار مسگرها رسيدند، از امام سؤال كرد: مس چيست؟
فرمود: نقره فاسده شده است و دوايى دارد كه چون آن را به مس زنند، نقره خالص شود.
سائل نپرسيد كه آن دوا چيست، مترجم آلمانى خيلى به سائل عصبانى شده است كه چرا نپرسيدى دواى آن چيست(۸۹۳) .
حسن بن محبوب از محمد بن قاسم نوفلى گفت: به امام صادقعليهالسلام عرضه داشتم: مؤ من خواب مى بيند و واقع نيز همانگونه است و گاه خواب مى بيند ولى مطابق نيست.
فرمود: وقتى مؤمن خوابيد از روح وى حركتى كشيده به آسمان بلند مى شود هرچه روح مؤمن در ملكوت اشياء در جايگاه تقدير و تدبير ديد حق است، و هرچه كه در زمين ديد، اضغاث احلام است.
به او عرضه داشتم: آيا روح مؤمن به آسمان صعود مى كند؟
فرمود: بله
پرسيدم: اين صعود آيا به گونه اى است كه به كلى روح از بدن خارج شود تا هيچ در آن نماند؟
فرمود: خير، اگر همه روحش از بدن خارج شود تا هيچ در آن ماند پس وى مى ميرد.
پرسيدم: پس چگونه روح مؤمن به آسمان خارج مى شود؟
فرمود: آيا خورشيد را در جاى خود در آسمان نمى بينى كه نور و شعاعش در زمين است؟ روح مؤمن نيز اين چنين مى باشد، اصل آن در بدن و حركت وى كشيده به آسمان است(۸۹۴)
از كافى به اسنادش به يونس يا بفضل از ابى عبداللهعليهالسلام هست كه فرمود: هيچ جمعه اى نيست مگر اين كه اولياى الهى در آن سرورى دارند.
پرسيدم: فدايت شوم! اين چگونه است؟
فرمود: وقتى شب جمعه شد، رسول خداصلىاللهعليهوآله به عرش مى رسد و ائمهعليهالسلام نيز به عرش مى رسند و من هم با ايشان به عرش مى روم، پس باز نمى گردم مگر اين كه علمى را استفاده كردم، و اگر چنين موافاتى با عرش نباشد، علم من پايان مى پذيرد.(۸۹۵)
در كتاب الدر المكنون و الجواهر المصون در علم حروف فرمود: حضرت امام علىعليهالسلام علم حروف را از آقاى ما رسول خداصلىاللهعليهوآله به ارث برد، تا اين كه گفت: امام حسينعليهالسلام علم حروف را از پدرش به ارث برد، آنگاه زين العابدين از او به ارث برد، سپس امام محمد باقر سپس امام جعفر صادق از ايشان به ارث برد، و امام صادق كسى است كه در اعماقش غواصى كرده و درر آن را از صدفهاى اسرارش استخراج كرده و گره هاى رموزش را باز نموده و طلسمهاى گنج آن را گشوده و خافيه در علم جفر و علم حروف را تصنيف نمود، و به اسرار غامض و علوم حقيقى سخن مى گفت: در حالى كه پسرى هفت ساله بود.
و فرمود: دانستن ما غابر مزبود و كتاب مسطور در رق منشور و قذفهايى در دل و مفاتيح غيوب و كوبشهايى در گوش، بدون اين كه طباع از آن نفرت داشته باشد، و به نزد ما جفر ابيض و جفر احمر و جفر اكبر و جفر اصغر است، و از ماست فرس غواص و فارس قناص و اين جفر در آخرالزمان با امام محمد مهدى آشكار مى شود و در حقيقت مسى جز او آنرا نمى شناسد و امام علىعليهالسلام از داناترين مردم به علم حروف و اسرارش بود، و آن حضرت فرمود: سلونى قبل ان تفقدئنى فان بين جنبى علوما كالبحر الزخار؛ يعنى از من قبل از اين كه مرا در نيابيد، بپرسيد؛ زيرا در دو جنبه ام علومى همانند درياى جوشان است.(۸۹۶)
در كتاب وافى است كه ابو حنفيه مى گويد:
نزد حجامى رفتم تا موى سرم را بتراشد، حجام به من گفت: سرت را پايين بياور و روى به قبله كن و نام خداى را بر زبان جارى ساز!
پس، از او شش خصلت بياموختم كه پيش از آن در من نبود.
بدو گفته: آيا تو آزادى يا بنده اى؟
گفت: بنده ام
گفتم: بنده كه هستى؟
در پاسخ گفت: بنده جعفر بن محمد صادق!
پرسيدم: آيا اكنون در خانه است؟
گفت: آرى؟
سپس، به سوى منزلش رفتن و اذن ورود خواستم، ليكن مرا اذن ندادند. اندكى بعد، مردمى از كوفه آمدند و اذن گرفته، داخل شدند. و من نيز همراه آنان شدم. چون به حضورش رسيدم، ايشان را گفتم:
اگر پيايم به اهل كوفه ارسال بنمايى، ديگر اصحاب محمد را دشنام نخواهند داد.
من در كوفه بالغ بر صد هزار نفر را مى شناسم كه آنان را دشنام مى دهند.
ايشان فرمود: سخن مرا نمى پذيرند.
گفتم: چه كسى سخن تو را نمى پذيرد و حال آن كه تو فرزند رسول خدايى!
ايشان پاسخ داد: اولين كسى كه سخن مرا نمى پذيرد، تويى، كه بدون اجازه، به خانه ام وارد شدى و بدون امر من، نشستى و سخن گفتى و مرا خبر رسيده است كه قائل به قياس نيز هستى.
فرمود: واى بر تو اى نعمان! اولين كسى كه قياس كرد، ابليس بود...(۸۹۷) (۸۹۸)
در كتاب قضاى وسائل الشيعه نقل است كه ابن شبرمه گفت: روزى همراه ابو حنفيه بر جعفر بن محمدعليهالسلام وارد شدم، ايشان خطاب به ابو حنفيه فرمود: از خدا بترس و در دين، به راى خود قياس مكن! چه اولين كسى كه قياس كرد، ابليس بود...، و واى بر تو، آيا گناه قبل نفس بزرگ تر است يا زنا؟
ابر حنفيه پاسخ داد: قبل نفس.
امامعليهالسلام فرمود: خداوند عز و جل در قتل نفس، دو شاهد را قبول كرده است، ولى درباره زنا، جز چهار شاهد را نپذيرفته است.
سپس امام فرمود: نماز عظيم تر است يا روزه؟!
ابر حنفيه پاسخ داد: نماز.
امام فرمود: پس چرا زن حائض، بايد قضاى روزه اش (در حال حيض) را به جاى آورد، ولى قضاى نمازش لازم نيست؟! تو چگونه قياس او را روا مى دارد؟! پس، از خداى بترس و قياس مكن!
سپس ابن شبرمه گويد: امام (از من) ، پرسيد: پليدى بول بيشتر است يا منى؟
گفتم: بول.
فرمود: پس چرا خداى تعالى درباره بول، وضو را كافى دانسته، ليكن درباره منى غسل را واجب؟
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم: زن.
فرمود: پس چرا خداى تعالى سهم مرد را در ارث دو برابر زن قرار داده است؟ آيا مى توان در اين مورد قياس كرد؟ گفتم: نه!
فرمود: چرا خداوند درباره سارق ده درهم، حكم به قطع دست) فرموده ولى اگر دست مردى قطع شود، كسى كه دست او را قطع كرده است بايد پنج هزار درهم، به عنوان ديه بدو بدهد؟ آيا در اين مورد مى توان قياس كرد؟ گفتم: نه!..(۸۹۹)
در كتاب كافى به اسنادش از هشام بن حكم، از امام صادقعليهالسلام روايت است كه در پاسخ زنديقى كه پرسيد: چگونه لزوم وجود پيامبران و رسولان را ثابت مى كنى؟
فرمود: چون ثابت كنيم كه ما را خالق و صانعى است كه از ما و جميع خلايق متعالى است و او حكيم والا مقامى است كه روا نبود احدى از خلقش او را بينند و لمس كنند؛ تا با او مباشرت كنند و او با آنان مباشرت فرمايد و بر آنان حجت آورد و آنان بر او حجت آورند و با يكديگر بحث و مناظره نمايند، ثابت مى شود كه در خلق خود، سفرايى دارد كه او را براى خلق و عبادش به تعبير آورند و مردم را به مصالح و منافع و نيز آنچه در انجامش بقاى شان و در تركش فنا و نابودى شان نهفته است راهنمايى كنند.
پس، آنان در ميان خلق از طرف خداى عليم و حكيم، آمر و ناهى و معبر از اويند و آنان، همان پيامبران و برگزيدگان شان از خلقش مى باشند؛ حكيمانى كه به حكمت تأدیب گشته، بدان مبعوث شده اند. آنان با مردم، على رغم مشاركت در خلقت و تركيب، مشاركتى در احوال (افعال - خ ل) ندارند و از طرف خداى حكيم و عليم، به حكمت تاءييد مى شوند و اين، در هر دوره و زمان به وسيله دلايل و براهين پيامبران و رسولان، ثابت و محقق گرديده، تا زمين از حجتى كه داراى علمى است كه بر صدق گفتار و جواز عدالتش دلالت مى كند، خالى نباشد.(۹۰۰)
كلينى رحمه الله عليه در كافى از امام صادقعليهالسلام روايت مى كند كه ايشان فرمود: ابليس، خود را با آدم قياس كرد و گفت: مرا از آنش آفريدى و او را از خاك! پس اگر او جوهرى را كه خداوند، آدم را از آن خلق فرموده، با آتش قياس مى كرد، آن جوهر، درخشنده تر و آشكارتر از آتش بود.(۹۰۱)
و نيز در كافى است كه عيسى بن عبدالله قرشى مى گويد:
ابو حنفيه بر امام صادقعليهالسلام وارد شد. امام صادقعليهالسلام خطاب به او فرمود:: اى ابو حنفيه! شنيده ام كه تو قياس مى كنى!
ابو حنفيه عرض كرد: آرى!
امام فرمود: قياس نكن! زيرا اول كسى كه قياس كرد، ابليس بود؛ در آن جا كه گفت: مرا از آتش آفريدى و او را از خاك! پس ميان آتش و خاك قياس كرد، ليكن اگر نوريت آدم را با نوريت آتش قياس مى كرد، مى توانست بفهمد كه كدام يك برتر و با صفاتر است.(۹۰۲) (۹۰۳)
امام صادقعليهالسلام ، در ذيل احتجاجش بر ابى شاكر ديصانى، درباره حدوث عالم، به اين احتجاج اشاره فرمود: كه شيخ مفيد در ارشاد آن را چنين روايت كرده است:
روزى ابا شاكر ديصانى خدمت امام صادقعليهالسلام رسيد و با ايشان گفت: تو از ستارگان درخشانى و پدرانت چون ماه بدرند و مادرانت زنان خردمند و عنصر تو از بهترين و گرامى ترين عناصر است و و چون نامى از علما برده شود، انگشتان كوچك مردم به نام تو ختم مى شوند، اى اقيانوس گنجينه ها! از حدوث عالم ما را خبر ده! و دليلى بر آن اقامه فرما!..
تا آن جاى روايت كه مى گويد: پس ابو شاكر گفت: يا ابا عبدالله! استدلال نيكى اقامه فرمودى و واضح نمودى، و سخن گفتى و نيكو بيان فرمودى، و اختصار را مراعات فرمودى و من دريافتم كه ما چيزى را قبول نمى كنيم، جز آن كه با چشم و گوش زبان و بينى و پوستمان، آن را به ادراك مى آوردم.
پس امام صادقعليهالسلام فرمود: از حواس پنج گانه گفتى و آن، در استنباط سودى نرساند، مگر با دليل و راهنما؛ همان طور كه در ظلمت، ره به جايى نتوان برد، مگر با چراغ.(۹۰۴)
در كلام معلم ملك و ملكوت مولانا امام صادقعليهالسلام بنگر كه: ان الله عز و جل خلق ملكه على مثال ملكوته و اسس ملكوته على مثال جبروته، ليستدل بملكه على ملكوته و بملكوته على جبروته يعنى: خدا ملك خويش را بر وزان ملكوتش و ملكوت خويش را بر وزان جبروتش خلقت نمود تا از ملكش بر ملكوت و از ملكوتش بر جبروت وى استدلال گردد.(۹۰۵)
نوفلى گفت: به امام صادقعليهالسلام عرض كردم: مؤمن خوابى مى بيند و همان گونه خواهد بود كه ديده است و چه بسا كه خواب مى بيند و واقعيتى ندارد.
امامعليهالسلام در جواب فرمود: مؤمن كه خوابيده است روح او حركتى مى كند كه تا به آسمان كشيده مى شود، پس آن چه را كه در ملكوت آسمان در موضع تقدير و تدبير ديده است آن حق است، و آنچه را كه در زمين ديده است آن اضغاث احلام است.
نوفلى گويد: به امام گفتم: آيا روح مؤمن به آسمان صعود مى كند؟
گفت: آرى.
گفتم: آن چنان كه چيزى از روح در بدنش باقى نمى ماند؟
فرمود: نه، آن گونه نيست، اگر روح به كلى از بدن خارج شود كه چيزى از آن در بدن نماند، هر آينه كه بدن مرده است.
گفتم: پس چگونه خارج مى شود؟
فرمود: آيا آفتاب را نمى بينى كه در جاى خود است و شعاع آن در زمين است؟ همچنين است روح كه اصل آن در بدن است و حركت آن ممدود است.(۹۰۶)
در قرب الاسناد حسن بن ظريف از حسين بن علوان از جعفرعليهالسلام نقل كرده كه وى گفت: من به نزد آن حضرت نشسته بودم به هنگامى كه مردى آمد و از طعم آب از آن حضرت پرسيد و مى پنداشتند كه آن مرد زنديق است. پس حضرت ابو عبداللهعليهالسلام به زير و رد كردن آن پرداخت و به او فرمود: واى بر تو! طعم آب، طعم زندگى است. خداى عزوجل مى فرمايد: و از آب هر موجودى زنده اى را آفريد آيا ايمان نمى آورند.(۹۰۷)
سيد شبلنجى شافعى در كتاب نورالابصار در احوال امام صادقعليهالسلام مى گويد:
و مناقب او چنان بسيار است كه كس نمى تواند آنها را به شمارش آورد و هر نويسنده اى اگر چه تيز راى و فهميده باشد در كتابت آنها حيران مى شود. جماعتى از بزرگان و اعيان ائمه، مانند يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك بن انس و ثورى و ابن عيينه و ابو حنفيه و ابو ايوب سجستانى و ديگران از او روايت كرده اند..(۹۰۸)
محمد بن طلحه در كتابش مى گويد: جعفر بن محمد صادق، ابن ابى محمد، على بن الحسين بن على بن ابى طالب، از اعاظم اهل بيت و سادات آنانعليهالسلام است.
او داراى علوم بسيار و عبادتى فراوان و اورادى مواصل زهدى بين بود.
بسيار تلاوت مى كرد؛ تلاوتى كه تتبع معانى قرآن كريم و استخراج جواهر بحر و استنتاج عجايبش را در برداشت. بخشى از وقت شريفش در اشتغال به انواع طاعات و شنيدن كلامش، انسان را به زهد سوق مى داد و اقتداى به او بهشت را در پيش داشت.
نورى كه از او پرتو مى افكند، گواهى مى داد كه او از سلاله نبوت است و پاكى و طهارتى كه در افعالش ديده مى شد، شهادت مى داد كه او از ذريه رسالت است. از علم و حديث او، جماعتى از اعيان و اعلام ائمه، مانند يحيى بن سعيد انصارى، ابن جريح مالك بن انس، ثورى، ابن عيينه، ابو حنفيه، شعبه، اقوب سجستانى و ديگران بهره جستند، كه تلمذ آنان نزد حضرتعليهالسلام ، خود منقبت و فضيلتى براى آنان بوده است.(۹۰۹)
شعبه بن حجاج و عبدالله بن عمر و روح بن قاسم و سليمان بن بلال و اسماعيل بن جعفر و حاتم بن اسماعيل و عبدالعزيز بن مختار و وهب بن خالد و ابراهيم بن طهمان و حسن صالح و عمر بن دينار و احمد بن حنبل و محمد بن حسن از كسانى هستند كه از محضر علم و فضل آن حضرت (امام صادقعليهالسلام استفاده كرده اند. ابو يزيد بسطامى (طيفور) نيز سقاى خانه او بوده كه مدت سيزده سال، در خدمت ايشان به سر مى برده است. ابو جعفر طوسى، مى گويد: ابراهيم بن ادهم و مالك بن دينار از غلامان اويند.
همچنين، ابو سعيد، يحيى بن سعيد قطان و محمد بن اسحاق، صاحب كتاب المغازى والسير و نيز غير آنان كه در كتب فريقين، مانند فهرست شيخ طوسى و نورالابصار شبلنجى و صواعق ابن حجر و ينابيع الموده شيخ سليمان و خلاصه علامه و... نامشان مذكور است، از اين گروه مى باشند.
كسانى نيز بوده اند كه از اصحاب امامعليهالسلام بوده و از ايشان علم و دانش آموخته اند و به فوزى عظيم نايل شده و ديگران را نيز بهره ها رسانيده اند؛ مانند ابان بن تغلب و اسحاق بن اعين شيبانى و برادرش زراره و نيز صفوان بن مهران جمال و عبدالله بن ابى يعفور و عمران بن عبدالله قمى و فضيل بن يسار بصرى و فيض بن مختار كوفى و ليث بن بخترى و محمد بن مسلم و معاذبن كثير و معلى بن خنيس و ابو منذر، هشام بن محمد سائب كلبى، و يونس ظبيان كوفى و مؤمن طاق.(۹۱۰)
قاضى شهيد نورالله - نورالله مرقده - در مجلس ششم از كتاب مجالس المؤمنين مى گويد:
مولى نورالدين، جعفر بدخشى رحمه الله عليه در كتاب الاحباب گفته است:
سلطان طيفور، معروف به بو يزيد بسطامى قدس سره كه در مصاحبت بسيارى از مشايخ بوده و سپس به خدمت امام صادقعليهالسلام رسيده و از ايشان فيض برده است، گفت: اگر صادقعليهالسلام را نمى يافتم، در حال كفر مى مردم، كه او در اولياء، چون جبريل است در ملايك، و هدايت او، نهايت سالكان است.(۹۱۱)
سيد مرتضى، علم الهدى در مجلس دوازدهم از كتاب امالى، مى گويد: و روايت است كه هشام بن حكم به بصره آمد و در خلقه درس عمرو بن عبيد داخل شد؛ در حالى كه كسى او را نمى شناخت. سپس عمرو را گفت: آيا خداوند تو را دو چشم نداده است؟
عمرو گفت: آرى!
هشام گفت: براى چه؟
عمرو گفت: براى اين كه به وسيله آنها به ملكوت آسمان و زمين بنگرم و عبرت گيرم.
پرسيد: آيا تو را دهان داده است؟
گفت: آرى!
پرسيد: چرا؟
گفت: براى آنكه غذا بخورم و كسى كه مرا مى خواند، جوابش دهم.
هشام يك به يك حواس پنج گانه را كه به واسطه آنها اشياء درك مى شوند، بر شمرد و سوال خويش را تكرار كرد.
سپس گفت: خداوند وقتى حواس پنج گانه را برايت خلق فرمود: راضى نشد جز آنكه رهبرى براى شان قرار داد كه به آن رجوع كنند؛ حال، آيا راضى مى شود خلقش را كه دنيا و مشكلات آن به سوى آنان هجوم آورده، بدون امام رها كند؟
عمرو، او را شناخت و گفت: برخيز! تا در مسئله ات تفكر كنم.
كلينى رحمه الله عليه به طور مفصل در كتاب كافى و به اسنادش از يونس بن يعقوب اين روايت را نقل مى كند كه او گفته است:
جمعى از اصحاب امام صادقعليهالسلام من جمله، حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار در خدمت حضرتش حضور داشتند. هشام بن حكم نيز كه هنوز جوان نو رسى بود در ميان شان ديده مى شد.
حضرت، خطاب به هشام فرمود: اى هشام! خبر نمى دهى كه با عمرو بن عبيد چه كردى، و چه از او پرسيدى؟
هشام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! شما را بسيار بزرگ مى دانم و از سخن گفتن در محضر شما شرم دارم؛ به طورى كه زبانم در برابرت گنگ مى نمايد.
امام فرمود: چون شما را دستورى دادم، انجام دهيد.
هشام عرض كرد: به من از موقعيت و جلسى كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره پيدا كرده و بحثى در آن جا پا كرده است خبر رسيد و مرا گران آمد. به قصد او به سوى بصره حركت كردم و روز جمعه به شهر وارد شدم. در مسجد، حلقه درس بزرگى بود كه عمرو بن عبيد در آن حاضر بود پارچه سياه پشمينى به كمر بسته و عبايى به دوش انداخته بود و مردم از او پرسش مى كردند. در ميان جمعيت، راهى باز كرده، به جلو رفتم و نشستم.
سپس خطاب به عمرو گفتم: اى مرد عالم! من مردى غريبم و سوالى دارم، آيا اجازه مى دهى بپرسم؟
گفت: بپرس!
گفتم: آيا تو چشم دارى؟
گفت: پسر جان! اين چه پرسشى است؟ چيزى كه خود مى بينى چرا از آن سوال مى كنى؟
گفتم: پرسش من همين است.
گفت: بپرس پسرم! اگر چه پرسشت احمقانه است!
گفتم: همان پرسش را جواب بده!
گفت: بپرس!
دوباره پرسيدم: آيا تو چشم دارى؟
پاسخ داد: آرى!
گفتم: با آن چه مى كنى؟
جواب داد: رنگها و اشخاص را مى بينم و تشخيص مى دهم.
سوال كردم: بينى هم دارى؟
گفت: آرى!
گفتم: به چه كارى مى آيد؟
گفت: با آن بوها را استشمام مى كنم.
پرسيدم: آيا دهان نيز دارى؟
پاسخ گفت: بلى!
گفتم: با آن چه مى كنى؟
گفت: با آن غذا مى خورم و مزه آنرا مى چشم.
پرسيدم: تو گوش هم دارى؟
پاسخ داد: آرى!
گفتم: با آن چه مى كنى؟
گفت: صداها را مى شنوم.
گفتم: قلب نيز دارى؟
گفت: آرى!
گفتم: با آن چه مى كنى؟
گفت: به وسيله آن، هر آنچه جوارح و حواسم، درك مى كنند، امتياز و تشخيص مى دهم.
گفتم: مگر اين اعضاى ادراكه، تو را از قلب بى نياز نمى كنند؟
گفت: نه!
گفتم: چطور بى نياز نمى كنند با اين كه همه صحيح و سالمند؟
گفت: پسر جان! وقتى آنها در چيزى كه مى بويند، يا مى بينند، يا مى چشند و يا مى شنوند شك و ترديدى مى كنند، در تشخيص آن به قلب مراجعه مى نمايند تا يقين حاصل و شك باطل شود.
از او پرسيدم: آيا خداوند قلب را براى رفع شك در حواس، قرار داده است؟
گفت: آرى!
گفتم: پس آيا بايد قلب موجود باشد، وگرنه براى حواس، يقينى حاصل نى شود؟
پاسخ گفت: آرى!
گفتم: اى ابا مروان! خداوند تبارك و تعالى حواس تو را بى امام رها نكرده و براى شان امامى قرار داده تا صحيح را نمايان كند و شك شان را به يقين رساند، ولى اين خلايق را در شك و حيرت و اختلاف رها نموده و امامى براى شان منصوب نكرده تا آنان را از شك و ترديد خارج سازد و در حالى كه براى اعضاى تن تو امامى معين كرده تا آنها را از حيرت و شك در آورد؟
عمرو مدتى خاموش ماند و چيزى نگفت. سپس روى به من كرد و گفت: آيا تو هشام بن حكمى؟
گفتم: نه!
پرسيد: از همنشينان اويى؟
جواب دادم: نه!
گفت: پس اهل كجا هستى؟
گفتم: اهل كوفه!
گفت: پس تو خود اويى.
سپس مرا در آغوش گرفت و در جاى خود نشانيد و خود كنار رفت و ديگر چيزى نگفت تا من برخاستم.
در اين هنگام امام صادقعليهالسلام خنديد و فرمود: اى هشام! چه كسى اين مطالب را به تو آموخته است؟
گفتم: چيزى است كه از شما گرفته ام.
فرمود: به خدا قسم، كه اين در صحف ابراهيم و موسى، مكتوب است.(۹۱۲) (۹۱۳)
از منصور بن حازم نقل است: به امام صادقعليهالسلام عرض كردم: خداى متعال، بزرگ تر و با كرامت تر از آن است كه به واسطه خلقش شناخته شود، بلكه اين خلق است كه به واسطه او شناخته مى شوند.
امامعليهالسلام فرمود: سخنت درست است!
عرض كردم: كسى كه مى داند او را خدايى است، سزاوار است كه اين را نيز بداند كه همان خدا را، رضا و سخطى است و رضا و سخطش جز به واسطه وحى و يا رسول شناخته نشود؛ پس آن كه خود، پيامبر و رسول نيست، بايستى به جستجوى پيامبر باشد و چون او را جويد، در خواهد يافت كه پيامبران، حجت خدايند و طاعتشان واجب و فرض است. من از مردم پرسيدم: آيا نمى دانيد كه رسول خداصلىاللهعليهوآله ، حجت خداوند بر خلقش بود؟
مردم گفتند: آرى!
گفتم: حال كه ايشان رحلت فرموده، حجت كيست؟
گفتند: قرآن حجت است!
من نيز به قرآن رجوع كردم: ولى دريافتم كه مرجئيان و قدريان و حتى زنديقى كه ايمانى ندارد، در (معانى) آن اختلاف نظر دارند و هر كدام براى تفوق و پيروزى بر ديگرى از آن بهره مى جويند! پس دريافتم كه قرآن جز به قيمى كه هر چه او درباره قرآن بگويد حق است، حجت نخواهد بود. از آنان پرسيدم: قيم قرآن كيست؟
پاسخ دادند: ابن مسعود! او قرآن را خوب مى داند و همچنين عمر و حذيفه!
گفتم: آيا تمامش را مى دانند؟
پاسخ دادند: خير! پس كسى جز علىعليهالسلام نيافتم كه بگويند او تمام قرآن را مى داند. چون مسئله اى پيش آيد، همه گويند: نمى دانم! نمى دانم! ولى آن على است كه مى فرمايد:مى دانم.
پس گواهى مى دهم كه علىعليهالسلام قيم قرآن بوده، اطاعت از او واجب است او بعد از رسولصلىاللهعليهوآله ، حجت خداست بر مردم، و آنچه او درباره قرآن گويد، حق است. پس امام فرمود: خدايت رحمت كند!..(۹۱۴) (۹۱۵)
شيخ جليل، محمد بن على بن بابويه، معروف به شيخ صدوق، در بابا چهارم از كتاب خصال از محمد بن عمير روايت مى كند كه او گفته است: در طول مصاحبت خود با هشام، از او چيزى زيباتر از اين كلام درباره عصمت امام نشنيدم. روزى از او درباره امام پرسيدم كه: آيا امام معصوم است؟
هشام گفت: گناهان بر چهار قسمند و پنجمى ندارد: حرص و حسد و غضب و شهوت، و اين گناهان در امام نيست. جايز نيست امام حريص بر دنيا باشد؛ زيرا دنيا زير نگين اوست، و او خزانه دار مسلمان است، پس بر چه چيزى حرص بورزد؟
و نيز جايز نيست امام حسود باشد؛ چه انسان بر كسى كه بالاتر از او باشد حسادت مى ورزد، در حالى كه بالاتر از امام كسى نيست. پس چگونه مى تواند بر پايين تر از خود حسادت بورزد؟
و نيز جايز نيست كه امام براى چيزى از امور دنيا خشمگين شود؛ مگر آن كه عضبش براى خداوند باشد. خداوند عز و جل بر او واجب كرده است كه حدود الهى را حارى كند و در راه او از سرزنش هيچ سرزنش كننده اى نهراسيده، راءفت و محبت كسى، او را از دينش باز ندارد؛ تا بتواند حدود الهى را جارى كند.
و جايز نيست كه امام، امور دنيا را دوست بدارد؛ زيرا خداوند، آخرت را براى او دوست داشتنى قرار داده؛ چنانكه آن را براى ما محبوب قرار داده است. او به آخرت مى نگرد؛ چنانكه ما به دنيا مى نگريم. آيا كسى را ديده اى كه صورت زيبايى را براى صورتى زشت، و يا غذايى لذيذى را براى غذايى تلخ، و يا لباس نرمى را براى لباس خشن، و نعمت ابدى و باقيى را براى دنيا فانى و گذرا رها كند؟(۹۱۶)
در فهرست ابن نديم آمده است:
ابو جعفر، محمد بن عمان احول، يكى از اصحاب ابو عبدالله، جعفر بن محمد صادقعليهالسلام مى باشد كه شخصى بوده خوش اعتقاد و ره يافته، و در علم كلام، ماهر و حاضر جواب بوده و با ابو حنفيه مناظراتى داشته است.
چون امام صادقعليهالسلام رحلت يافت، ابو حنفيه او را گفت: امامت مرد.
وى در جواب گفت: ولى امام تو تا روز قيامت نمى ميرد، (كه مقصود، ابليس است.) و ابو حنفيه بدو گفت: نظرت درباره متعه چيست؟
او پاسخ داد: حلال است.
ابو حنفيه گفت: آيا دوست دارى خواهران و دخترانت متعه شوند؟
او در جواب گفت: چيزى كه خداوند آنرا حلال كرده است، اگر آن را مكروه دارم از ديوانگى من است.
سپس ابو حنفيه را گفت: نظر تو درباره شراب چيست؟
ابو حنفيه پاسخ داد: حلال است.
وى گفت: آيا خوشحال مى شوى كه خواهران و دخترانت سازنده شراب باشند؟
روزى ديگر، ابو حنفيه به وى گفت: آيا ما با يكديگر دوست نيستيم؟
او پاسخ داد: آرى به خدا قسم!
ابو حنفيه گفت: من شديا به مقدارى پول نيازمندم، اگر پانصد درهم به من قرض بدهى تا مشكلم رفع شود، وقتى رجعت كردم، آنرا به تو باز مى گردانم كه اگر چنين كنى حق (برادرى) مرا ادا كرده و عمل شايسته اى انجام داده اى.
او در جواب مى گويد: ولى من معتقدم كه انسانها رجعت مى كنند نه تو.(۹۱۷)
شهيد ثانى از عنوان بصرى، كه پير مردى نود و چهار ساله بود، نقل مى كند كه او گفت: چند سالى نزد مالك بن انس مى رفتم، چون جعفر بن محمد صادقعليهالسلام آمد، نزد او رفتم و مايل بودم، همان طور كه مزد مالك بن انس براى اخذ علم مى رفتم، از آن حضرت نيز كسب علم نمايم. روزى حضرت به من فرمود: من خواستاران بسيارى دارم، ليكن مرا در هر ساعتى از شب و روز اورادى است كه بايد بدانها مشغول باشم؛ پس مرا از ورد و ذكرم باز مدار! و همان طور كه پيش مى كردى، نزد مالك رو، و از او كسب علم كن!
(چون اين سخن شنيدم) سخت غمگين شدم و از حضورش مرخص شده، با خود گفتم: اگر در من خيرى ديده بود: اين چنين نمى فرمود.
پس وارد مسجد رسول خداصلىاللهعليهوآله شده، بر آن حضرتصلىاللهعليهوآله سلام كردم. فردايش به كنار قبر پيامبر آمدم و دو ركعت نماز خوانده، گفتم: خدايا! از تو مى خواهم كه قلب جعفرعليهالسلام را با من نرم گردانى و آنچه از علم او كه باعث هدايتم به صراط مستقيمت شود، روزى ام گردانى!
سپس با ناراحتى به خانه باز گشتم و نزد مالك بن انس نيز نرفتم؛ چرا كه قلبم از محبت جعفر بن محمدصلىاللهعليهوآله مملو بود و تنها براى اداى نماز واجب از خانه خارج مى شدم. تا اين كه صبرم تمام شد و به در خانه حضرت آمده، اذن ورود خواستم. خادمش بيرون آمد و گفت: حاجتت چيست؟
گفتم: مى خواهم بر شريف (امام صادق) سلامى عرض نمايم.
گفت: در حال نماز است.
مدتى همام جا نشستم. پس از اندكى آمد و گفت: بر بركت خدا وارد شو!
وارد شدم و سلام كردم، حضرت جواب گفت و فرمود: بنشين خدايت ببخشايد!
نشستم. حضرت سر مباركش را بالا آورد و فرمود: كنيه ات چيست؟
گفتم: ابو عبدالله.
فرمود: خداوند كنيه ات را ثابت بدارد و توفيقت دهد! اى ابو عبدالله! حاجتت چيست؟
با خود گفتم: اگر در اين ديدار، حتى جز اين دعا بهره اى ديگر نبرم، باز هم كافى است.
حضرت دوباره فرمود: حاجتت چيست؟
گفتم: از خدا خواستم كه قلب شما را با من نرم گرداند و از علم شما، اندكى روزى ام گرداند و اميد دارم كه خداى تعالى اين حاجت شريف را اجابت فرمايد.
فرمود: اى ابو عبدالله! علم با تعلم حاصل نشود؛ بلكه نورى است كه بر قلب آن كس كه خداوند خواهد هدايتش كند بتاباند. اگر طالب آنى، ابتدا در نفس خود: حقيقت عبوديت را جستجو نما و علم را به واسطه عمل بجوى و از خدا فهم و درك را طلب نما! تا تو را عطا فرمايد:
گفتم: اى شريف!
فرمود: بگو اى ابا عبدالله!
گفتم: اى ابا عبدالله! حقيقت عبوديت چيست؟
فرمود: سه چيز است: يكى اين كه بنده در آنچه كه خدا به او داده است، مالكيتى براى خود قايل نشود؛ چرا كه بنده و غلام را ملك و مالى نيست. مال و ثروت را از آن خدا بداند و طبق اوامر او، آنرا مصرف نمايد.
ديگر اين كه بنده تدبيرى براى خود نداشته باشد.
و شى ء سوم آنكه، در آنچه در خداوند تعالى امر و نهى اش فرموده است، خود را مشغول سازد (و از آن اطاعت كند) پس چون خود را به او تفويض كند، مصايب دنيا براى او آسان گردد و چون به اطاعت و انجام اوامر و نواهى خداوند مشغول باشد، به ستيز و مباهات با مردم نپردازد.
و چون خدا بنده اى را با اين سه حصيصه گرامى داشت، دنيا و ابليس و خلق در نظر او خوار شوند و دنيا را براى تكاثر و تفاخر نطلبد، و آنچه را كه نزد مردم است، براى عزت و بلندى مرتبه خود طلب نكند و روزهايش را به بطالت نگذراند. پس اين اولين درجه تقواست. خداوند متعال فرموده است: تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لافساد و العاقبه للمتقين.(۹۱۸)
گفتم: اى ابا عبدالله! مرا نصيحتى فرما!
فرمود: تو را به نه چيز وصيت مى كنم، كه آن، وصيت من است براى كسانى كه خواهند در طريق خداى تعالى گام نهند و از خدا مساءلت دارم كه تو را در عمل بدانها موفق نمايد!
يك نصيحت، در رياضت نفس است و سه ديگر در حلم و سه نصيحت بعدى در علم. آنها را حفظ كن و سبك مشمار!
فرمود: اما در مورد رياضت: آنچه را كه بدان اشتها و ميل ندارى مخور! چون موجب حماقت و بلاهت شود. چيزى مخور جز به هنگام گرسنگى، و چون خوردى، از حلالش بخور و نام خدا آور و حديث رسولصلىاللهعليهوآله را به ياد آور كه فرمود: آدمى: هيچ ظرفى را بدتر از شكمش پر نكرد. پس اگر لازم شد كه طعامى بخورد، ثلثى از شكمش را براى طعام، و ثلثى را براى آب و ثلثى ديگر را براى نفسش قرار دهد.
اما نصايحى كه در حلم است: چون كسى تو را گفت كه يكى بگويى ده تا مى شنوى، او را بگو كه اگر ده تا بگويى، يكى هم نخواهى شنيد. چون تو را دشنام دهند، او را بگو كه اگر در آنچه گفته اى، صادقى از خدا خواهم كه مرا ببخشايد، و اگر كاذب هستى، از خدا خواهم كه تو را ببخشايد. و چون كسى تو را به سخنى - به فحش و ناسزا - و وعده داد، او را نصيحت و دعا وعده ده!
امام درباره علم: آنچه را نميدانى از آگاهان بپرس، ولى براى عيبجويى و آزمايش مپرس. با راءى شخصى ات كارى انجام مده و در تمام مسايل راه احتياط را پيشه كن. از فتوا دادن فرار كن، همچنان كه از شير فرار مى كنى. گردنت را پل مردم قرار مده!
اكنون اى ابو عبدالله! برخيز كه نصايحم را گفتم و مرا از وردم باز مدار! چرا كه من به نفس خود ضنينم. والسلام على من اتبع الهدى.(۹۱۹)
امام صادقعليهالسلام فرمود: شناخت مرد خويش را به اين است كه وى را به چهار طبيعت بشناسد. تا اين كه فرمود: پس اين چنين انسان از شأن آخرت ساخته شده، و وقتى خدا بين آن دو جمع كرده حيات وى در زمين است؛ زيرا از شأن آسمان به دنيا نزول كرده، و وقتى خدا بين آن دو تفريق برقرار كند، اين جدايى مرگ است. شأن آخرت به آسمان بر مى گردد، پس روح و نور به قدرت نخستين باز گردانيده مى شوند و جسد متروك مى ماند؛ زيرا از شأن دنياست، و علت است كه جسد در دنيا فاسد مى شود؛ زيرا باد آب آن را خشك مى كند و گل خشك و خاك مى شود و متلاشى مى گردد، و هر كدام به جوهر نخست خود بر مى گردد.(۹۲۰)
ابو بصير گفت: از امام صادقعليهالسلام از ارواح مؤمنانى سوال كردم فرمود: به صورت بدنهايشان در بهشت اند، كه اگر ببينى آن را هر آينه خواهى گفت: اين فلان است، و يا خواهى گفت: اى فلان! چون به تجرد نفس آگاهى يافته ايد و علم و عمل را انسان ساز شناخته ايد، كه انسان علم و عمل خود است، و سخن ما هم در بيان فرموده امام سجادعليهالسلام بود كه: روز به در شدن نفس از بدن به چه معنى است كه ظرف و مظروف بايد در ماديات باشد نه در مجردات، مطلب مفيدى را كه شيخ بهايى قده در بيان حديث نامبرده آورده است تقديم مى داريم.
آن جناب درباره فى الجنه كه مشعر به ظريف است فرمود: فى الجنه الظرفيه مجازيه باعتبار الشبح تعلقت الروح به والا فهى مجرد غير مكانيه. (يعنى ظرفيت، كه امام فرمود ارواح در بهشت اند، مجاز است؛ به اعتبار شى ء كه روح به آن تعلق دارد به صورت ظرفيت تعبير شده است، و گرنه روح مجرد غير مكانى است.
مراد شيخ اين است كه مثلا ما در اين زاويه مسجد نشسته ايم؛ اگر كسى در بيرون اين مسجد از امامعليهالسلام بپرسد كه ارواح اين اشخاص در كجا هستند؟
امام بفرمايد كه در فلان زاويه اين مسجد اند، با اينكه روح مجرد و عارى از احكام ماده، كه از آن جمله مكان است، مى باشد، ولى به اعتبار اين اشباح، اعنى ابدان ما كه ارواح به آنها تعلق دارند و اين اشباح در اين زاويه اين مسجدند، امام بفرمايد كه آن ارواح در آنجا هستند.(۹۲۱)
كلينى، صاحب كافى، و غير او از آن روايت مى كنند، آن جناب در بصائر به اسنادش از مفضل، از امام صادقعليهالسلام چنين روايت كرده است:
قال مثل روح المومن و بدنه كجوهره فى صندوق اذا اخرجت الجواهر منه طرح الصندوق و لم يعبابه، و قال ان الازواج لا تمازج البدن و لاتواكله و انما هى كلل للبدن محيطه به.(۹۲۲) (۹۲۳)
يعنى مثل روح مؤمن و بدنش مانند دانه گوهرى در صندوق است، هر گاه آنرا از صندوق بيرون برند صندوق به كنار انداخته مى گردد و بدان اعتنايى نمى شود. و امام فرمود: ارواح بابدن آميخته نيستند و كار بدن را به خودش وا نمى گذارند، و همانا كه ارواح براى بدن كلمه هاى محيط به آن اند.
چنانكه در اين حديث ملاحظه مى فرماييد، امام روح و بدن را به دانه گوهر و صندوق مثل زده و تشبيه كرده است. اين گونه تعبيرات براى تقريب اذهان به حقايق واقعى اشياست، تا بشود كه اشياء را كماهى ارائه دهند. امام نفرمود كه روح در بدن است كه چنان كه گوهر در صندوق است، بلكه فرمود مثل آن چنين است. و در آخرت روايت به تجرد ارواح استدلال فرموده است كه ارواح با بدن آميخته نيستند و بدن را به خودش وا نمى گذارند. صريح است كه بدن استقلال به خود ندارد، و تا دست تصرف روح بالا سرش نباشد بدن نيست. و آنگاه بدن است كه در تحت سيطره و سلطه روح و شأنى از شئون و مظهر و مجلايى از ظهور و بروز آثار روح باشد.(۹۲۴)
ابو بصير مى گويد كه: به حضرت امام صادقعليهالسلام گفتم: در مورد خداى تعالى آگاهم كن كه آيا مومنان روز قيامت او را مى بينند؟
فرمود: آرى! و پيش از روز قيامت هم ديده اند. گفتم: كى؟
فرمود: وقتى كه به آنها گفت: الست بربكم؟ قالوا: بلى(۹۲۵) (۹۲۶)
بعد مدتى ساكت شد و آنگاه فرمود: مؤمنان در دنيا پيش از روز قيامت هم مى بينند؛ آيا تو همين الان او را نمى بينى؟
ابو بصير مى گويد: گفتم: فدايت شوم! اين حديث را از جانب شما نقل بكنم؟
فرمود: نه! زيرا اگر آن را بگويى، جاهل به معنايى كه تو قايل هستى، آنرا انكار مى كند و بعد اين را تشبيه و كفر به حساب مى آورد، و منظور رويت با چشم نيست؛ خدا بزرگ تر از چيزى است كه مشتبهان و ملحدان وصف مى كنند.(۹۲۷)
نزد مولايمان جعفر بن محمدعليهالسلام از فرموده رسول خداصلىاللهعليهوآله درباره اين كه نگاه به صورت عالم عبادت است، سخن به ميان آمد، پس آن جناب فرمود: مراد رسول خداصلىاللهعليهوآله عالمى است كه هر گاه به او نگاه كنى، تو را به ياد آخرت اندازد و هر عالمى كه خلاف اين بود، پس نگاه به او، گناه و مايه گمراهى است.(۹۲۸)
ابو بصير گفت: از ابو عبدالله، جعفر بن محمد صادقعليهالسلام از ارواح مومنين پرسيدم، فقال فى الجنه على صور ابدانهم لو رايته لقلت فلان يعنى: مومنان در بهشت بر صور ابدان خويشند، اگر آنها را ببينى گويى فلانى است.
و از لطائف اين حديث قويم اين كه ابو بصير از ارواح مومنين مى پرسد و آن حضرت به او پاسخ مى دهد كه: ايشان در بهشت بر صور ابدان خويشند. پس بصيرت داشته باش! اگر خدا بصيرت را روزيت كرده باشد.
ديگر اين كه بهشت داراى مراتبى بر حسب ايمان مى باشد، پس مؤمنين با اختلاف مراتبى كه دارند در جنات بر صور ابدان خويشند و اين لطيفه اى ديگر است.(۹۲۹)
در تمام شئون زندگى ما اگر بخواهيم سيره و برنامه و دستورالعملى كه به دست بياوريم، به آن دستورالعمل، خودمان را تربيت كنيم تا به كمال انسانى خودمان برسيم، جز قرآن و جز منطق عترت، در روى زمين و در زير اين آسمان كبود، ما دستورى نداريم، منطقى نداريم و اينها انسان سازند. ما بايد به اين برنامه باشيم و آنها را سر مشق خودمان سازيم تا به كمال انسانى، به سعادت، به آن جنت ذات و واداخلى جنتى كه نهايت مرتبه بهشت است برسيم
و دوباره آن، حضرت امام صادقعليهالسلام فرمود: آن جنتى است كه باغ و آب و است حرفها ندارد، اينها نيست، جنت است، جنت لقاء است، جنت ذات است.
اگر بخواهد تا به آن جنت، انسان برسد، بايد اين وسايط فيض الهى، اين امام، پيشوا، اين ائمه را، سر مشق خود قرار بدهد و به طرف آنها در امام شئون زندگى اش قدم بردارد، تا به سعادتش نائل بشود.(۹۳۰)
مروى از امام صادقعليهالسلام است كه: روح در مكان خود اقامت دارد، روح محسن در نور و فسحت و روح بدكار در تنگى و ظلمت است و بدن خاك مى گردد.(۹۳۱)
از امام صادق آل محمد - صلوات الله عليه - روايت شده كه: نگوييد بهشت يكى است؛ زيرا مى فرمايد، و غير از آن دو دو بهشت است و نگوييد: يك درجه است؛ زيرا خدا مى فرمايد: درجاتى است كه برخى برتر از برخى ديگرند، همانا تفاضل و برترى قوم به اعمال است.(۹۳۲)
دانسته شد كه انسان به ملكات علمى و عملى خود سازنده خود است و شيئيت شى ء به صورت او است. پس با نور برهان صريح مبين است كه عود ارواح به سوى آنى است كه از او ساخته شده است كما بداكم تعودون.(۹۳۳)
اگر از نور ساخته شد به سوى نور و اگر از نار به سوى نار.
در روايتى از امام صادقعليهالسلام سوال شد كه: ما به كجا مى رويم؟
امامعليهالسلام فرمود كه: به سوى عمل خود.
در كافى از امام صادقعليهالسلام روايت شده است كه فرمود: آن قرين مى گويد: انا رايك الحسن الذى كنت عليه و عملك الصالح الذى كنت تعمله؛ من راى نيكويى هستم كه به آن معتقد بودى و عمل صالحى كه بدان اهتمام مى ورزيدى.
و هم در كافى روايت شده كه: ابو بصير از امام صادقعليهالسلام پرسيد: آيا دو ملك قبر بر مؤمن و كافر به يك صورت مى شوند؟
فرمود: نه.(۹۳۴) (۹۳۵)
از امام جعفر صادقعليهالسلام ، امام اهل حق، كه از او شد مذهب حق را نسق، روايت است كه: يكى از خصايص رضا اين است كه در قيامت به ناك هيچ يك از پيغمبران خوانده نمى شوند، بلكه به خطاب: يا اولياء الله! مخاطب خواهند شد.(۹۳۶) (۹۳۷)
در باب نار از جلد سوم بحار به نقل اى تفسير شيخ اجل على بم ابراهيم قمى يكى از مشايخ كلينى - قدس سرهما - آمده است كه: امام صادقعليهالسلام فرمودند:
اين آتش شما يك جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است كه هفتاد بار با آب شسته شده، آنگاه ملتهب و شعله ور شده، و اگر چنين نبود هرگز آدمى را طاقت نزديكى بدان نبود، الحديث.(۹۳۸)
حرت امام صادقعليهالسلام ، در بيان حشر انسانها به صورتهاى گوناگون فرمود: اين همه حيوانات مختلف، صورت و مثال اعمال و اخلاق انسلان اند.(۹۳۹)
امام صادقعليهالسلام فرمود: اگر پرده برداشته شود و شما آن سوى را ببينيد، خواهيد ديد كه اكثر مردم به علت تسويف، مبتلاى به كيفر اعمال بد اينجاى خودشان شده اند.
تسويف؛ يعنى سوف سوف كردن، يعنى امروز و فردا كردن، بهار و تابستان كردن، امسال و سال ديگر كردن.(۹۴۰)
از امام ما حضرت صادقعليهالسلام روايت شده كه فرمود: وقتى مؤمن از قبرش بيرون رود از وى مثالى از قبورش بيرون مى آيد. تا اين كه فرمود - پس مثال مى گويد: من سرورى هستم كه در دلهاى برادرانت در دنيا وارد مى كردى، از آن خلق شدم تا تو را بشارت دهم و وحشت تو را به انس بدل كنم.(۹۴۱)
كلينى در كافى به استاد خود به عمر بن يزيد روايت كرده: به ابو عبداللهعليهالسلام گفتم: من از شما شنيدم كه مى فرموديد: همه شيعيان ما به همه كارهايشان در بهشتند.
فرمود: به تو راست گفتم، به خدا قسم، همه در بهشتند.
عرض كردم: فدايت شوم! آنها گناهان كبيره فراوان دارند؟
فرمود: در قيامت همه شما به شفاعت پيامبر مطاعى يا وصى وى در بهشتيد، ليكن به خدا قسم، من بر شما از برزخ مى هراسم.
عرضه داشتم، برزخ چيست؟
فرمود: قبر از هنگام موت تا قيامت.(۹۴۲)
از حضرت صادقعليهالسلام روايت شده، چنانكه در باب هفدهم معالم الزلفى از بصائر الدرجات است كه: مثل المومن و بدنه كجوهره فى صندوق اذا اخرجت الجوهره منه طرح الصندوق و لم يعبابه يعنى مثل مؤمن و بدنش به سان گوهرى در صندوقچه اى است كه وقتى گوهر از آن بيرون آورده شود، صندوقچه به كنارى افكنده شده و به آن اعتنايى نمى شود.
و از آن حضرتعليهالسلام نيز روايت شده كه: ان الروح مقيمه فى مكانها، روح المومن فى ضياء و فسحه، و روح المسى فى ضيق و ظلمه والبدن يصير ترابا يعنى روح در مكان خود مقيم بوده و روح مؤمن در روشنى و وسعتى و روح بدكار در تنگى و تاريكى است و بدن خاك مى گردد.(۹۴۳)
كافى به اسنادش به حفص باخترى از ابو عبداللهعليهالسلام فرمود: مؤمن خانواده اش را ديدار مى كند، پس آنچه را دوست دارد مى بيند و از وى آنچه بدش مى آيد مستور مى گردد. و كافر خانواده اش را ديدار مى كند، پس آنچه را بدش مى آيد و مى بيند و از وى آنچه دوست دارد مستور مى گردد.
فرمود: برخى از آنها هر جمعه و برخى به اندازه عملش آنها را زيارت مى كند.
اسحاق بن عمار گفت: از حضرت ابوالحسن الاولعليهالسلام پرسيدم: آيا ميت خانواده اش را زيارت مى كند؟
فرمود: بله
گفتم: در چند مدت زيارت مى كند؟
فرمود: در جمعه اى و در ماهى و در سالى به اندازه منزلتش الخ.(۹۴۴) (۹۴۵)
حديث مزبور را عياشى به اسناد خود از حارث از ابى عبداللهعليهالسلام نقل كرده كه: از منزلت بين كفر وايمان از حضرتش پرسيدم، فرمود: بله منازلى بين آنها وجود دارد كه اگر چيزى از آن منازل انكار شود، خدا شخص را در آتش مى اندازد؛ يعنى بين آن دو كسانى اند كه به امر خدا اميد دارند، و كسانى كه مستضعف اند، و بين ايشان كسانى اند كه عمل صالح را با عمل بد درهم آميخته اند، و بين آنها قول خداى - سبحانه - است كه و بر اعراف مردانى اند(۹۴۶)
داود بن فرقد از برادرش نقل مى كند كه: از امام صادق: شنيدم كه فرمود: متكبران در قيامت به صورت مورچگان در مى آيند و مردم آنان را زير پاى خود مى گذارند، تا اين كه خداوند از حساب مردم فارغ شود.(۹۴۷) (۹۴۸)
امام صادقعليهالسلام فرمود: در خانه اى كه خوانندگى (غناء) مى شود، از نزول بلاهاى دردناك ايمن نيست و دعا مستجاب نمى شود و فرشتگان نازل نمى شوند و خداى متعال از اهل خانه اعراض نموده و روى رحمت برگردانيده است.(۹۴۹)
حضرت امام صادقعليهالسلام فرموده است: هر چه كه تو را از خدايت باز مى دارد بت تو است.
اين جان عرشى را، اين سيمرغ ملكوتى را، پاى بند يك مشت هواى نفسانى نكن، از اين گونه تعلقات آزادش بگذار تا به سوى اسماء و صفات الهى، و به جانب مدارج و معارج قرآنى ارتقاء بنمايد، او را گرفتار قفسهاى هوس هاى نفسانى مكن تا به كمال مطلوب خود برسد.(۹۵۰)
در كافى، از شحام نقل است كه امام ابو عبداللهعليهالسلام فرمود: از نفست براى نفست اخذ كن. از آن اخذ كن در سلامتيت پيش از آن كه بيمارى آيد و در قوت پيش از آن كه ضعيف آيد و در حيات پيش از آن كه مرگ(۹۵۱) آيد.
هشام بن حكم از امام صادقعليهالسلام از سبب تحريم ربا پرسيد. حضرت فرمود:
اگر ربا حلال مى بود، مردم تجارت و حرفه هاى مورد نياز خويش را ترك مى گفتند. پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام به سوى حلال و تجارت و خريد و فروش بگريزند...(۹۵۲)
از امام صادقعليهالسلام نقل است كه فرمود: ربا حرام گشت تا شما از اشتغال به حرفه ها و صنايع حلال و معروف باز نمانيد.(۹۵۳)
امام صادقعليهالسلام فرمود:
چون مرد گناه كند، از نماز شب محروم گردد و عمل زشت، از چاقويى كه در گوشت فرو رود، سريع تر در كسى كه مرتكب آن شده فرو مى رود.(۹۵۴) (۹۵۵)
از مولاى ما كشاف حقايق امام صادقعليهالسلام روايت كرده است كه: ابليس خود را با آدم سنجيد و گفت: مرا از آتش آفريد و آدم را از خاك، پس اگر آتش را به جوهرى كه خدا آدم را از آن آفريد مى سنجيد، آن جوهر نور و ضيايى بيشتر از نار داشت.
على بن عيساى ايلى، صاحب كشف الغمه مى گويد: مناقب كاظم و فضايل و معجزات آشكار و دلايل و صفات باهر و مكارمش گواه آن است كه او به نوك قله شرف واصل گشته و به اوج مزايا و بلكه به بالاترين حد آن سمو يافته و در آن ريشه دوانيده و به اعلا مراتب جلال رسيده است، و شاخه هايش، سبز و دل انگيز گشته و به مكانى علو يافته كه ذلت نيافتنى است. مجد و بزرگوارى از هر سوى، او را در برگرفته و گويى قطرات باران شرف، از ابر وجودش در حال باريدن است و ابرهاى باردار، قطره اى از درياى كرم او، و مردان لباب و فاخر، بنده اى از بندگان و خدام اويند. پدرانش بزرگانند و فرزندانش كريمان، عنصرش اكرام عناصر و پدرانش بدور بواهر و مادرانش عقيلات عباهرند. او يكى نجوم زواهر است و داراى فضايل جليل و مناقبى است كه علو شأن او را كفيل اند. علما بدو منسوبند و بزرگان و والامقامان از او كسب علم و بزرگى كرده اند. او و خاندانش، هاديان به سوى خدا و امناى اسرار غيب و از پليدى و كژى و ناراستى پاكند. آنان، ستارگان درخشان تاريكى شب و خورشيدهاى روشنى بخش روزند. آنانند كه شعاير اسلام را به بيان و وضوح مى رسانند و حلال و حرام را بر مردم آشكار مى نمايند. از جانب پدران و پسران، كريمند و معادت فتوت و مروتند. بخشش در آنان غريزى است. اقوال و كلمات، گر چه طولانى و بسيار باشد، در مدح آنان ناچيز و اندك است. آنانند درياهاى علمى كه پايان ندارند و ماه هاى عزتى كه خسوف ندارند و خورشيدهاى مجدى كه كسوف ندارند.
يا آل طه ان ودى لكم
باق على حبكم اللازم(۹۵۶)
ابو ابراهيم موسى بن جعفر، كاظمعليهالسلام ، كه زبانها در برابر كلمات قاهرش، گنگ و عقول نزد معجزات باهرش حيران مى نمايند. حرارت دعاهايش، سنگ سخت را ذوب مى كند و مناظرات و گفتارش حجتى است بر اولوالالباب. او وجوه اكسير فلزات عرفا و معيار نقود اصفياست و كسى است كه خالقان دانسته اند كه او باب الحوائج است و فرقتان اذعان - نموده اند كه كاشف اسرار كتاب خداى تعالى است.(۹۵۷)
بنده حدود سى سال پيش صحبتى با بك رياضيدان داشتم تا اين كه كلام كشيد به اين شكل هندسى (قطاع) من از او، به خاطر غرض الهى كه در نظر داشتم، سوال كردم: عزيز من! از اين شكل چند حكم هندسى مى توان استفاده كرد؟
گفت: شايد هفت تا ده تا حكم.
گفتم: مثلا بيست تا چطور.
گفت: شايد ممكن است.
گفتم: دويست تا چطور؟
به من نگاه مى كرد كه آيا دويست حكم هندسى مى توان از آن استنباط كرد و توقف كرد.
گفتم: دو هزار چطور؟ همين طور به من نگاه مى كرد. گفتم: دويست هزار تا چطور؟
خيال مى كرد كه من سر مطايبه و شوخى دارم و به مجاز حرف مى زنم. بعد به او گفتم: آقا اين خواجه نصيرالدين طوسى كتابى دارد به نام كشف القناع عن اسرار شكل القطاع(۹۵۸) و جناب خواجه از اين يك شكل، چهار صد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حكم هندسى استنباط كرده، يعنى قريب نيم ميليون. بعد به او گفتم: اين خواجه نصير طوسى كه راجع به يك شكل هندسى، يك كتاب نوشته و قريب پانصد هزار حكم از آن استنباط كرده، شما آن كتاب و خود خواجه را مى شناسى؟
گفت: نخير.
بعد راجع به شخصيت خواجه مقدارى صحبت كرديم و به او گفتم: اين خواجه وقتى كه در بغداد حالش دگرگون شد و ديد دارد از اين نشاه به جوار الهى ارتحال مى كند، وصيت كرد: مرا از كنار امام هفتم، باب الحوائج الى الله، از اين معقل و پناهگاه بيرون نبريد و در عتبه به خاك بسپاريد و روى قبرم در پيشگاه امام هفتم؛ مثلا نوشته نشود آيت الله و علامه اين امام است، حجه الله، قرآن ناطق و امام ملك و ملكوت است؛ روى قبر من بنويسيد:
و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد.(۹۵۹)
در اين عالمى است صاحب اين همه كتاب در حكم، فلسفه، عرفان، رياضيات، فقه و اصول، علوم غريبه، معمارى و هندسى؛ و بنا كننده رصد خانه مراغه و صاحب زيج ايلخانى، و بالاخره خواجه نصيرالدين طوسى و استاد بشر و استاد كل فى الكل. اما در پيشگاه امام هفتم اين طور وصيت مى كند كه روى قبرش بنويسند. او مى داند:
گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم |
دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست |
سها ستاره اى است خيلى كوچك، طرف قطب شمال، در كتابهاى نوشته اند كه نور چشم را به وسيله آن امتحان مى كنند. هر كس ستاره سها را ببيند، چشمش خيلى قوى است. حالا ستاره سها در پيش آفتاب عالمتاب بگويد: من هم نور دارد! جناب نظام الدين نيشابورى در شرح خود بر شرح مجسطى وقتى اين احكام را از خواجه نقل مى كند، مى نويسد: تعجب مدار از آيه قرآن كه: و لو ان ما فى الارض من شجره اقلام والبحر يمده من بعده سبعه ابحر مانفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم. وقتى از يك شكل هندسى مى شود قريب نيم ميليون حكم استنباط كرد، چه مى پندارد درباره كلمات قرآن.(۹۶۰)
شخصى نامور كه يك از مشايخ علمى زمان خودش بود، به حضور مبارك امام صادقعليهالسلام ، تشرف حاصل كرد، ديد جوانى مراهق، خردسال در حضور امام به سوى در باز به نماز ايستاده است. اين جوان همان كس است كه امام صادقعليهالسلام به مردم فرمود:انتم السفينه و هذا ملاحها(۹۶۱) شما كشتى هستيد و اين جوان ناخداى شما است.
اين جوان خردسال، فرزند امام صادق، يعنى امام هفتم اماميه، موسى بن جعفرعليهالسلام است.
آن شخص به امام صادقعليهالسلام عرض كرد: آقا! فرزند شما دارد به سوى در گشوده نماز مى گذارد و اين كراهت دارد.
امام فرمود: نمازش را كه تمام كرد به خود او بگوييد.
آقا زاده نماز را خواند و مواجه اعتراض آن شخص شد، در جوابش فرمود: آن كس كه من به سوى او نماز مى خواندم، از اين در باز به من نزديك تر است.(۹۶۲)
در دعاى امام كاظمعليهالسلام آمده است: و بالاسم الذى احتجبت خلقك فلم خلقك فلم يخرج منك الا اليك.(۹۶۳) (۹۶۴)
در باب محاسبه عمل، از اصول كافى روايتى از امام كاظمعليهالسلام نقل شده است كه فرمود: كسى كه هر روز به محاسبه نفس مى پردازد، از ما نيست. (در صورتى كه محاسبه كند) اگر عمل نيكويى از او سر زده باشد؛ از خداوند طلب زيادى اش كند و اگر عمل نادرستى از او سرزده باشد، استغفار نموده، توبه كند.
در تاريخ ابن خلكان آمده است:
خطيب در تاريخ بغداد مى گويد: موسى را به سبب عبادت و اجتهادش عبد صالح مى گفتند. مروى است كه او داخل مسجد رسول خداصلىاللهعليهوآله شده، سر به سجده برد و در حال سجده از اول شب تا به صبح، اين دعا را زمزمه مى كرد:
عظم الذنب عندى، فليحسن العفو من عندك، يا اهل التقوى و يا اهل المغفره!
و او بس سخى و كريم بود. چون به او خبر مى رسيد كه كسى از او بدگويى مى كند، كيسه اى هزار دينارى براى او به هديه مى فرستاد.(۹۶۵)
نقل است كه سالى هارون الرشيد به حج آمده بود، پس در حالى كه گروهى از قريش و بزرگان قبايل و موسى بن جعفر همراه او بودند، براى مفاخره رو به قبر حضرت رسول اكرمصلىاللهعليهوآله كرد و گفت: السلام عليك يا رسول الله! يا ابى عم.
حضرت موسى بن جعفر فرمود: السلام عليك يا ابت!
هارون (چون سلام امام را شنيد) متغير شد و گفت: يا ابا الحسن! به راستى كه اين است فخر!..(۹۶۶)
كمال الدين مى گويد:
ابو الحسن، موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام امامى است كبير القدر و عظيم الشأن و كثير التهجر و جاد در اجتهاد، با كرامات مشهود و مشهور به خوارق عادات و مواظب بر طاعات؛ كه شب را به سجده و قيام به صبح مى رساند و روز را به تصديق و صيام به انتها؛ و به سبب فزونى علم و گذشتن از متجاوزين به حقش، كاظم ناميدندش.
به آن كس كه به او بدى مى رساند، نيكى مى كرد و به كسى كه در حقش جنايت مى نمود، بر و عفو و احسان ارزانى مى داشت.
و سبب كثرت عبادتش در شب و روى، عبد صالح مى خواندندش و در عراق به باب الحوائج الى الله معروف بود؛ چه مطلوب متوسلان به حضرتش، از سوى خداوند حاصل مى گشت و كراماتش، عقول را به حيرت وا مى داشت و بيانگر آن بود كه او را قدمى صدق نزد خداوند بود كه آنرا زوالى متصور نبود.(۹۶۷)
روايت است ابو الحسن (موسى بن جعفرعليهالسلام ) در پاسخ به اين پرسش گناهى كه شخص از آن توبه كند و هرگز بدان باز نگردد خطاب به محمد بن فضيل فرمود:
(يعنى) از گناه توبه كند و سپس بدان باز نگردد، و محبوب ترين بندگان نزد خداى تعالى، منيبان توابند.(۹۶۸)
در كتاب شريف كافى نقل است: عبدالله بن موسى بن جعفرعليهالسلام گويد: از پدرم پرسيدم كه: آيا چون بنده اس اراده گناه يا كار نيك كند، دو ملك از آن خبر يابند؟
فرمود: آيا بوى خوب و بوى مستراح يكى است؟!
گفتم: خير!
فرمود: چون بنده، اراده كار نيك كند، نفسش خوشبو بيرون آيد. پس فرشته جانب راست، فرشته جانب چپ را گويد: برخيز (و برو) كه او همت به كار نيك بسته است. و چون بدان عمل اقدام كند، زبانش قلم او شود و آب دهانش، مركب، و آنرا برايش بنويسد، چون اراده گناه كند، نفسش بد بود بيرون آيد. پس فرشته جانب چپ، جانب راست را گويد: باز ايست كه او همت به گناه بسته است، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مركبش، و گناه را بر او بنويسد.(۹۶۹) (۹۷۰)
ثقه الاسلام كلينى در كتاب فضل القرآن كافى به اسنادش از حفص از باب الحوائج الى الله امام هفتمعليهالسلام روايت كرده است كه:
امامعليهالسلام به حفص فرمود:
يا حفص! من مات من اولياءنا و شيعتنا و لم يحسن القرآن، علم فى قبره ليرفع الله به من درجه؛ فان درجات الجنه فى قدر آيات القرآن، يقال له، اقرا وارق! فيقرا ثم يرقى؛
يعنى اى حفص! هر كسى از اوليا و شيعه ما بميرد و قرآن را نيكو نداند، در قبرش بدو تعليم مى دهند، تا خداوند در جنت او را بالا برد؛ چه اين كه درجات جنت بر قدر آيات قرآن است، به او گفته مى شود: بخوان و بالا برو، پس مى خواند و بالا مى رود.(۹۷۱) (۹۷۲)
ابن ابى عمير روايت مى كند: بر سرورم بن جعفرعليهالسلام وارد شدم و به او گفتم:
اى فرزند پيامبر خدا! توحيد را به من بياموز.
فرمود: اى ابو احمد! درباره توحيد از آنچه خداى تعالى در كتابش ذكر كرده است، تجاوز نكن كه هلاك مى شوى.(۹۷۳) (۹۷۴)
حفص گفت: از امام هفتمعليهالسلام شنيدم به مردى مى گفت: آيا بقاى در دنيا را دوست دارى؟
آن مرد گفت: آرى!
امام فرمودن براى چه؟
گفت: براى قرائت قل هو الله احد.
امام پس از ساعتى سكوت از آن مرد، فرمود: اى حفص! هر كس از اوليا و شيعيان ما بميرد و قرآن را نيكو نداند، در قبرش قرآن را بدو تعليم مى نمايد تا خداوند درجه او را به علم قرآن بالا ببرد؛ چه اينكه درجات بهشت بر قدر آيات قرآن است. به او مى گويند: بخوان قرآن را و بالا برو. پس مى خواند و بالا مى رود.(۹۷۵) (۹۷۶)
زيد شحام از ابن جعفرعليهالسلام در قول خداى - عز و جل - فلينظر الانسان الى طعامه روايت شد كه گفت: پرسيدم طعام انسان چيست؟
فرمود: علمى كه مى گيرد غذاى وى مى باشد، بنگرد كه از چه كسى مى گيرد.(۹۷۷)
ثقه اى نقل كرد از شيخ محمد كليددار روضه مقدسه كاظمينعليهالسلام و شيخ مذكور خود مرد متدينى بود، و من خود از را ملاقات كرده بودم كه شيخ مذكور گفت:
در هنگامى كه حسن پاشا بعد از زمان سلطنت نادر شاه افشار در ايران - او پاشاى عراق عرب بود در بغداد متمكن بود، روزى در ايام ماه جمادى الثانيه در وقتى كه جمع از امراء و افنديان و اعيان آل عثمان در مجمع او حاضر بودند پرسيد، سبب چيست كه اول ماه رجب را شب نور باران گويند؟
يكى از ايشان مذكور ساخت كه: در اين شب از قبور ائمه دين نور فرو مى ريزد.
پادشاه گفت: در اين مملكت محل قبور ائمه بسيار است و البته مجاورين اين قبور ائمه مشاهده خواهند نمود.
پس كليد دار ابو حنفيه كه امام اعظم ايشان است و كليد دار شيخ عبدالقادر را طلبيده مطلب را از ايشان استفسار نمود و ايشان گفتند: ما چنين مشاهده نكرده ايم.
حسن پاشا گفت: كه موسى بن جعفرعليهالسلام و حضرت جوادعليهالسلام نيز از اكابر دينند، بلكه ايشان نيز بپرسيم و همان ساعت ملازمى كه به عرف اهل بغداد چوخادار گويند، به طلب كليددار كاظمينعليهالسلام آمد، شيخ محمد گويد:
كه كليددار آن وقت پدر من بود و من تقريبا در سن بست ساله بودم و با پدر در كاظمين بوديم كه ناگاه چوخادار به احضار پدرم آمد و او نمى دانست كه با او چه شغل داشت روانه بغداد شد و من نيز به اتفاق او رفتم و من بر در خانه پاشا ماندم و پدرم را به حضور بردند، بعد از حضور پاشا از پدرم سوال كرد كه گويند: شب اول رجب را شب نور باران گويند به جهت نزول نور از آسمان بر قبور ائمه دين، آيا تو هيچ آنرا در قبر كاظمين مشاهده كرده اى؟
پدر خالى از ذهنم و بى تاءمل گفت: بلى! چنين است و من مكرر ديده ام.
پاشاى مذكور گفت: اين امر غريبى است و اول رجب نزديك است، مهيا باش كه من در شب اول رجب در روضه مقدسه كاظمين به سر خواهم برد.
پدرم از استماع اين سخن به فكر افتاد كه اين چه جراءتى بود كه من كردم و چه سخن بود از من سر زد و با خود گفت كه: يحتمل مراد نور ظاهرى مشاهده نباشد و من نور محسوسى نديده ام و متحير و غمناك بيرون آمد و من چون او را ديدم آثار تغيير و ملال در بشره او يافتم و سبب استفسار كردم گفت:
اى فرزند من! خود را به كشتن دادم و با حال تباه روانه كاظمينعليهالسلام شديم و در بقيه آن ماه پدرم به وصيت و وداع مشغول بود و امر خود را انجام مى داد و خورد و خواب او تمام شد و روز و شب به گريه و زارى مشغول بود و شبها در روضه مقدسه تضرع مى كرد و به ارواح مقدسه ايشان توسل مى جست و خدمتكارى خود را شفيع مى كرد تا روز آخر ماه جمادى الثانيه.
چون روز به حوالى غروب رسيد، كوكبه پاشا ظاهر شد و خود او نيز وارد شد و پدرم را طلبيد و گفت:
بعد از غروب روضه را خلوت نمايد و زوار را بيرون كند، پدرم حسب الامر چنان كرد، هنگام نماز شام، پاشا به روضه داخل شد، امر كرد كه شمع هاى روضه كه روشن بود خاموش كردند و روضه مقدسه تاريك ماند.
خود چنان كه طريقه سنيان است فاتحه خواند و رفت به عقب سر ضريح مقدس و مشغول نماز و ادعيه شد و پدرم در سمت پيش روى ضريح مقدس را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مى ماليد و روى خود را در آنجا مى سائيد و تضرع و زارى مى كرد، مانند ابر بهار از ديده او جارى بود و من نيز از عجز و زارى پدرم به گريه افتاده بودم و بر اين حلال تقريبا دو ساعت گذشت و نزديك بود كه پدرم قالب تهى كند كه ناگاه سقف محاذى بالاى ضريح مقدس شق شد و ملاحظه شد كه گويا با يك بار صد هزار خورشيد و ماه و شمع و مشعل بر ضريح مقدس و روضه مقدسه ريخت كه مجموع روضه، هزار مرتبه از روز روشن تر و نورانى تر شد و صداى حسن پاشا بلند شد كه به آواز بلند مكرر مى گفت:
صلى الله على النبى محمد و آله
پس پاشا برخاست و ضريح مقدس را بوسيد و پدر مرا طلبيد و محاسن او را گرفت و به خود كشيد و ميان دو چشم پدر مرا بوسيد و گفت:
بزرگ مخدومى دارى خادم چنين مولائى بايد بود! و انعام بسيار بر پدرم و ساير خدام روضه متبركه كرده و در همان شب به بغداد مراجعت نمود.(۹۷۸)
در سنه هزار دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت الله الحرام وارد بغداد شدم، چند يومى در بقعه متبركه كاظمينعليهالسلام به جهت اجتماع، توقف اتفاق افتاد، در شب جمعه در روضه متبركه امامين همامين بودم با جمعى از احباء و همسفران و بعد از آنكه از تعقيب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم كم شد برخاستم به بالاى سر مبارك آمدم، كه دعاى كميل را در آن موضع كامل با حضور قلب تلاوت نمايم.
آواز جمعى از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنيدم به نحوى كه مانع از حضور قلب شد و صدا بسيار بلند شد به يكى از رفيقان گفتم: سوء ادب اعراب را ببينيد كه در چنين موضعى در چنين صدا بلند مى كنند، چون صداى ايشان طول كشيد، من با بعضى از رفقا برخاسته كه به پائين پاى مقدس او آئيم تا ملاحظه كنيم سبب غوغاء چيست، ديدم شيخ محمد كليد دار بر در روضه مقدسه ايستاده و چند زن از اعراب داخل روضه مقدسه شدند و يكى از آنها گريبان سه زن ديگر را دارد و مى گويد: كيسه پول مرا يكى از شما دزديده اند و ايشان منكر بودند.
گفت: در همين موضع متبرك قفل ضريح را گرفته، قسم با اين دو بزرگوار به ياد كنيد تا من از شما مطمئن شوم و گريبان شما را رها كنم.
من و رفقا ايستاديم كه ببينيم مقدمه ايشان به كجا مى رسد، پس يكى از زنان در نهايت اطمينان قدم پيش نهاده و قفل را گرفته و گفت:
يا ابا الجوادين! انت تعلم انى بيئه؛ اى پدر دو جواد! تو مى دانى كه من از اين تهمت برى هستم.
آن زن صاحب پول گفت: برو كه من از تو مطمئن شدم، پس ديگرى نيز قدم پيش گذارده به نحو اول تكلم نموده و برفت، سيم آمد و قفل را گرفته همين كه گفت: يا ابا الجوادين! انت تعلم انى بريئه؛ ديديم از زمين به نحوى بلند شد كه گويا از سر ضريح مقدس گذشته و بر زمين خورد و دفعه رنگ او مانند خون بسته و چشم هاى او نيز چنين شد و زبان او بند آمد.
پس شيخ محمد صدا را به تكبير بلند كرده و سائر اهل روضه نيز تكبير گفتند، پس شيخ امر كرد كه او را كشيده در يكى از صفه هاى رواق مقدس گذاردند و ما نيز مانديم كه ببينيم امر به كجا منتهى مى شود.
آن زن چنين بيهوش بود تا حوالى حوالى سحر اين قدر به هوش آمد كه به اشاره فهمانيد كه كيسه پول آن زن را كجا گذارده ام بياوريد و بدهيد و كسان او چند گوسفند به جهت كفاره عمل او ذبح كرده تصديق كردند كه آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و رد همان روز وفات يافت!(۹۷۹)
وقتى خواجه نصيرالدين، در بستر مرگ بود به او گفتند: آيا وصيت نمى كنى كه پس از مرگ جسدت را به نجف اشرف برند؟
خواجه مى گويد: خير! من از امام همام، موسى بن جعفرعليهالسلام شرم دارم كه فرمان بدهم پس از مرگ، جسدم را از زمين مقدس آن بزرگوار خارج كرده، به جايى ديگر منتقل كنند.(۹۸۰)
اين خلكان شافعى اشعرى، در تاريخش مى گويد:
مأمون، دخترش ام حبيب را در سال دويست و دوم (هجرى) به عقد ايشان (امام رضاعليهالسلام ) در آوردم و او را ولى عهد خويش كرد و نامش را بر دينار، منقوش.
سبب بروز چنين اقدامى از مأمون آن بود كه روزى در شهر مرو، اولاد عباس را از زن و مرد و كوچك و بزرگ كه تعداد نفراتشان، سى هزار نفر بود گرد آورد، على (بن موسى) را نيز دعوت نمود و در جايى نيكو منزل داد و خواص اوليا را جمع كرد و خبر داد كه در اولاد عباس و نيز على بن ابى طالبعليهالسلام نظر افكنده ام و كسى را بهتر و محقتر به امر گذاشته، رنگ سبز جايگزين كنند...
ابو نواس در مدح آن امامعليهالسلام مى گويد:
قيل لى انت احسن الناس طرا |
فى فنون من امقال النبيه |
|
لك من جيد القريض مديح |
يثمر الدر فى يدى مجتنيه |
|
فعلى ما تركت مدح ابن موسى |
والخصال التى تجمعن فيه |
|
قلت لا استطيع مدح امام |
كان جبريل خادما لابيه |
سبب آنكه ابو نراس، اين ابيات را سرود، آن بود كه بعضى از اصحابش او را گفتند: او تو وقيح تر نديده ايم؛ زيرا در باره هر معنا و طربى حتى شراب شعر گفته اى، ولى در مدح على بن موسى الرضاعليهالسلام كه معاصر توست هيچ نگفته اى!
ابو نراس پاسخ داد: به خدا قسم كه من اين كار را تنها از جهت احترام و تعظيم ايشان ترك گفته ام؛ زيرا چون من را شايستگى مدح او نيست! سپس، بعد از ساعتى، اشعار مذكور را سرود.(۹۸۱)
مأمون چون على رغم سن اندك حضرت ابو جعفرعليهالسلام ، فضل و بلوغ ايشانرا در علم و حكمت و ادب ملاحظه كرد، به شعف آمد و دريافت كه او چنان در عقل، كامل است كه احدى از مشايخ آن دوران به پايش نرسد؛ بنابر اين، دختر خود، ام الفضل را به عقدش در آورد و او را همراه ايشان به سوى مدينه گسيل داشت. و مأمون بسيار بر حضرت، اكرام و تعظيم مى كرد و قدر و منزلت ايشان را اجلال مى نمود.(۹۸۲)
فخر رازى مى گويد: ابو يزيد بسطامى افتخار مى كرد كه سقاى خانه جعفر بن محمد صادقعليهالسلام بود، و معروف كرخى به دست ابوالحسن، على بن موسىعليهالسلام اسلام آورد و تا وقتى كه زنده بود، سمت دربانى خانه او را بر عهده داشت.(۹۸۳)
بعضى از دريانوردان در نزد معروف از طوفان و آشوب دريا شكايت كردند، معروف به آنان گفت: هر گاه دريا آشوب شد، او را بر سر معروف سوگند دهيد، آرام مى شود!
به دستور عمل كردند و بهره مند شدند.
امامعليهالسلام به معروف فرمود: اين مقام را از كجا به دست آورده اى؟
عرض كرد: مولاى من! سرى كه عمرى در آستانه ولايت شما فرود آمده است، او را در نزد خداوند اين حد قدر نبايد باشد؟!(۹۸۴)
مأمون خليفه باغبانى داشت كه باغ انگور او را رونق دادى، و گوش تاكها را به خوشه هاى انگور گوشوارهاى لعل نهادى، هميشه امام رضاعليهالسلام پيش باغبان رفته، زنهار و الف زنهار اين خوشه انگور كه در اين تاك است مفروش، و ثمن آنرا مگير، كه نصيب من خواهد بود، و از آن جا مرا خواهد فزود، كه بر او ظاهر بود كه در آن خوشه انگور زهر خواهند نهاد، و بخورد وى دهند كه آن باعث شهادت و ميوه پر حلاوت او گردد، و از آن تاك درجات عقبا و پايه اعلا حاصل نمايد، آخرالامر مأمون عليه اللعنه بدان انگور پرزهرش به درجه شهادت رساند.(۹۸۵)
انگور زهرخورده چه دادى تو با امام |
ميخانه كعبه ساز و وضو ازشراب كن |
يكى از محبان امام رضاعليهالسلام را بعد از شهادت وى حبس نمودند، و زنجير گران بر گردن و پايش نهادند، و او را در خانه اى كه حبس نموده بودند آتش زدند، كه دايم مناقب امام گفتى، و درهاى مدح اولاد رسول سفتى، بعد از امر سوختن خانه چون آن فقير بى گناه از اين حال آگاه شد مناجات نمود كه يا رب به حق آن امامى كه انگور زهر آلود چهره به باغ شهادت گرد آلود كرد، و به حق رضاى آن رضا كه به تقدير تو موافق گشته و به داغ دورى فرزندان و مفارقت جان راضى شد، مرا از اين بند گران خلاصى ده، و آتش سوزان را به محبت اولاد خليل خود بر من گلستان كن، همان دم به كرم مجيب دعوه المضطرين (الدعاء) بندهاى آهن چون موم نرم گشت، و از آن آتش بلا به خاك جسم آب محبت زده، چون باد از آن ورطه خلاص شد كه به يك سر موى وى مضرت برسيد.(۹۸۶)
امام على بن موسى رضاعليهالسلام در پاسخ به پرسشهاى محمد بن سنان، چنين نوشت كه: خداى تعالى قتل نفس را به جهت آن كه اگر حلال مى گشت تباهى مردمان و نابودى و فساد تدبير آنان را موجب مى شد، حرام فرمود.
و خداى تعالى عقوق والدين را حرام فرمود؛ چرا كه در آن، ناسپاسى خداى تعالى و والدين و كفر نعمت است و ابطال شكر و كمى و انقطاع نسل. از آن روى كه در عقوق والدين، ارج ننهادن به والدين و حق ناشناسى و قطع ارحام نهفته و نتيجه اش آن است كه والدين به سبب آن كه فرزند از احسان بدانان خوددارى مى نمايد، از داشتن فرزند و تربيت آن اجتناب ورزند.
و خداوند، زنا را حرام فرمود به دليل فسادى كه در آن است و موجب قيل نفس و از ميان رفتن نسبها مى شود و ترك تربيت كودكان و فساد ميراثها و مفاسدى ديگر از اين قبيل.
و خداوند عز و جل تهمت به زنان شوهر دار را حرام فرمود؛ زيرا باعث فساد نسبها مى شود و نفى ولد و تباهى ميراثها و ترك تربيت كودكان و از ميان رفتن معروف و گناهان كبيره اى كه در آن است و علل ديگرى كه موجب فساد مردمان است.
و خداوند خوردن مال يتيم را از روى ظلم و به ناحق باش، حرام فرمود به علل بسيارى كه فساد در پى دارد: اول آنكه چون كسى به ناحق مال يتيم را بخورد، در واقع بسيارى كه فساد در پى دارد: اول آنكه چون كسى به ناحق مال يتيم را بخورد، در واقع در قتل او شركت جسته است؛ زيرا يتيم به خود متكى و بى نياز نيست و كسى هم كه چون والدينش امورش را بر عهده گيرد، موجود نيست. پس چون كسى مال او را بخورد، مانند اين است كه او را كشته است و به فقر و بى چيزى كشانده است. علاوه بر اين خداوند اين عمل را حرام كرده و برايش مجازات تعيين فرموده كه مى فرمايد: كسانى كه مى ترسند كودكان ناتوان از آنها باقى مانده، زير دست مردم شوند؛ پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند و راه عدالت پويند. و نيز ابو جعفرعليهالسلام فرمود: خداوند خوردن مال يتيم را دو عقوبت مقدر فرمود: عقوبتى در دنيا و عقوبتى ديگر در آخرت.
پس در تحريم مال ينيم، بقاى يتيم و استقلالش مر خودش را باشد و آيندگان از آنچه بدو رسيده سالم مانند؛ از آن روى كه خداوند عز و جل بر خوردن مال او عقوبت مقرر فرموده است، و علاوه بر اين، خوردن مال يتيم سبب مى شود كه چون او به سنى رسد كه ستمى را كه بر او شده دريابد، به انتقام بر خواهد خاست و كينه و عداوت و دشمنى حاكم گردد و در نتيجه، به نابودى و تباهى رسند.
و خداوند، فرار از جهاد را حرام فرمود؛ زيرا به واسطه اش دين سست مى شود و پيامبرصلىاللهعليهوآله و امامان عادلعليهالسلام كوچك شمرده مى شوند و يارى آنان عليه دشمنان ترك مى گردد: و ديگر ستم و از ميان برداشتن فساد را رد نموده اند، به عقوبت نمى رسند، و نيز دشمن بر مسلمانان جرى مى شود و قبل و غارت و ابطال حق خداى تعالى و فسادهاى ديگر لازم مى آيد. و خداوند متعال، تعرب بعد از هجرت را حرام فرمود؛ چه در آن، رجوع از دين و يارى نكردن انبيا و حجج الهى - عليهم افضل الصلوات - است كه اين تباهى و فساد در خود دارد و ابطال و پايمال شدن حق هر ذى حقى را، نه آن كه علت حرمت، سكونت در باديه باشد، و از اين رو، چنانكه كسى به دين رهنمايى شود و بدان معرفت يابد، بر او جايز نيست كه با اهل جهل و نادانى زندگى كند در حالى كه ترس (بى ايمانى) بر او مى رود؛ زيرا او از اين خطر ايمن نيست كه معرفت و علم خويش (دين) را ترك كند و با اهل جهل در بى ايمانى بماند.
و سبب حرمت ربا، نهى خداى تعالى و فسادى است كه در اموال پديد مى آيد؛ زيرا چون انسان، درهمى را به دو درهم بخرد، بهاى اين درهم، درهمى بيش نيست و مابقى باطل است. پس خريد و فروش ربا در هر حالى بر خريدار و فروشنده، پليد و ناپسند است. از اين رو، خداى تعالى ربا را به جهت فسادى كه از اموال پديد مى آورد بر بندگان ممنوع ساخت؛ همچنان كه ممنوع ساخته است كه اموال شخص سفيه را تا رمانى كه بهبود نيافته بدو بدهند؛ چه خوف آن مى رود كه آنرا تباه كند. پس اين است علت آنكه خداوند تعالى، ربا و فروختن درهمى به دو درهم را حرام فرموده است.
و سبب تحريم ربا پس از بينه، كوچك شمردن حرام محرم است كه ارتكاب اين عمل پس از بيان، و تحريم خداوند تعالى، گناهى بزرگ باشد و اين عمل را سبب جز كوچك شمردن حرام محرم نيست و كوچك شمردن همان و دخول در كفر نيز همان.
و سبب تحريم ربا در نسيه، از ميان رفتن معروف و تلف شدن اموال و مشتاق گشتن مردم به سود و ترك قرض (الحسنه) و صنعتهاى معروق است و فساد و ظلم و تباهى اموال كه در آن است.(۹۸۷)
شيخ صدوق در تفسير آيه الله نور السموات و الارض از عباس بن هلال نقل كرده است كه: از امام رضاعليهالسلام درباره اين آيه پرسيدم ايشان فرمود: يعنى هدايت كننده اهل آسمان و زمين.
و در روايت برقى آمده است: كسانى را كه در آسمان و زمين اند، هدايت مى كند.
اين بدان سبب است كه هر كس به سوى حقيقتى، هدايت يافته باشد، در واقع با نور وجود هدايت شده است و اگر نور نبود، تاريكى ها غالب مى شد. پس نور، يعنى وجودى كه هدايت كننده است. و اين تصديق سخن ولى الله اعظم است كه نور را به هادى تفسير نمود.(۹۸۸)
عبدالعزيز مسلم مى گويد: در يكى از روزهايى كه در مرو خدمت حضرت رضاعليهالسلام بوديم، جمعه اى در مسجد جامع اجتماع كرديم. در اين بين از امامت و كثرت اختلاف مردم مردم در اين موضوع سخن به ميان آمد.
خدمت امامعليهالسلام رسيدم و از مباحثات مردم، با وى گفتگو كردم. امام رضاعليهالسلام تبسمى كرد و فرمود: اى عبدالعزيز! اين قوم، نادانند و در آراء و نظريه ها، مكر و فريب و خدعه خورده و غافل گشته اند.
خداوند متعال، پيامبر خود را هنگامى قبض روح كرد كه دينش را كامل گردانيده و قرآن را كه در آن بيان هر چيزى و حلال و حرام و حدود و احكام و آنچه مردم بدان نياز دارند، بطور كامل هست نازل فرمود.
و آن خداوند متعال مى فرمايد: ما فرطنا فى الكتاب من شى ء. در حجه الوداع، كه روزهاى آخر عمر پيامبرصلىاللهعليهوآله است، پروردگار متعال آيه شريفه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا(۹۸۹) را نازل فرمود و نعمت خود را تمام كرد.
امر امامت، اتمام دين است كه دين به وسيله آن كامل گردد و حضرت رسولصلىاللهعليهوآله قبل از اين كه از جهان خاكى رخت بربندد، معالم دينش را براى مردم بيان فرمود و راهش را نشان داد و خود به قصد خداوند، آنان را ترك كرد.
آن حضرتصلىاللهعليهوآله ، على بن ابى طالبعليهالسلام را براى مسلمانان پيشوا و راهنما قرار داد و هر چه را كه بدان نياز داشتند بر ايشان بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند، دين خود را كامل نكرده است، كتاب خداوند را انكار نموده و هر كس كتاب خدا را انكار كند، كافر است. آيا اين مردم، قدر امام را و موقعيت او را در ميان امت دانند تا در مورد انتخابش اختيار داشته باشند؟
امامت به اندازه اى مقامش بلند و جايگاهش رفيع و باطنش عميق است كه عقول مردم، كنه و حقيقت آن را درك نكند و با راى نظر خود نتوانند آن را را ادراك آورند، و يا با اختيار و انتخاب خود امامى را برگزينند.
امامت، مقامى است كه ابراهيم خليلعليهالسلام از طرف خداوند بدان رسيد، و اين مقامى بود كه پس از نوبت و خلت به آن حضرت تفويض شد.
مقام امامت، سومين مقام ابراهيمعليهالسلام بود، از طرف پروردگار به وى تفويض شد و اين خود، فضيلتى بود كه ابراهيمعليهالسلام بدان مشرف گرديد.
خداوند متعال فرمود: انى جاعلك للناس اماما(۹۹۰) و ابراهيمعليهالسلام از روى خوشحالى پرسيد: و من ذريتى؟
و خداوند در پاسخ فرمود: لا ينال عهدى للظالمين.
اين آيه شريفه، امامت ستمكاران را تا روز قيامت باطل و آنرا در برگزيدگان منحصر فرموده است. پس از آن، خداوند متعال امامت را گرامى داشت و آنرا در ذريه ابراهيمعليهالسلام كه پاك و برگزيده بود، قرار داد.
پس، فرمود: و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافله و كلا جعلنا صالحين(۹۹۱) و جعلنا ائمه بهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقم الصلوه و ايناء الزكوه و كانوا لنا عابدين.(۹۹۲)
مقام امامت در ذريه آن حضرت باقى ماند و اين مقام را از يكديگر به ارث بردند تا نوبت به رسول اكرمصلىاللهعليهوآله رسيد. خداوند متعال در اين باره فرمايد: ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين آمنوا والله ولى المؤمنين(۹۹۳) مقام امامت، مخصوص رسول اكرمصلىاللهعليهوآله بود و پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآله نيز اين مقام را به علىعليهالسلام تفويض فرمود: اين عمل به امر پروردگار و ادامه سنت مفروض و الهى بود. پس از علىعليهالسلام ، مقام امامت در ذريه آن حضرت كه از برگزيدگان بودند، قرار يافت، برگزيدگانى كه علم و ايمان از طرف خداوندى بدان ها عطا شده كه قرآن فرمايد: و قال الذين اوتو العلم والايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث(۹۹۴) امامت تا روز قيامت در فرزندان علىعليهالسلام خواهد بود؛ زيرا پس از محمدصلىاللهعليهوآله ، پيامبرى نيست؛ حال، اين مردمان نادان، چگونه مى توانند امام خود را برگزينند؟
امامت، مقام انبيا و ميراث اوصياست.
امامت، خلافت خدا و رسول و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين است.
امامت، زمام دين و نظم جامعه مسلمين و اصلاح امور دنيا و عزت مومنان است.
امامت، ريشه و شاخه بالنده دين اسلام است.
تمام و كمال نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و بركت اموال فى و صدقات، و امضاى حدود و احكام، و حفظ ثغور و مرزها، به امام است.
امام، حلال خداوند را حلال، و حرامش را حرام كند و حدود خداوند را اقامه نمايد، و از دين پروردگار دفاع و مردم را با حكمت و موعظه حسنه و حجت بالغه به سوى پروردگار دعوت كند. امام، مانند آفتاب درخشان است كه روشنايى آن همه عالم را فرا گرفته و خود در جايى بلند است كه دست احدى به آن نرسد و ديدگان را توان يافتنش نيست.
امام، چون كاه تابان و نور فروزان و چراغ درخشان و ستاره راهنما در شبهاى تاريك و رهگذر شهرها و بيابان ها و گرداب درياهاست. امام، آب گواراى تشنگان و دليل هدايت و نجات از هلاكت است. امام، مانند آتشى در بلندى است كه مردم از آن هدايت گيرند و گرمايى است كه به آن خود را گرم كنند.
امام، راهنمايى است كه آدمى را از مهلكه ها نجات بخشد كه هر كس او را ترك كند، در هلاكت گرفتار افتد.
امام، ابر بارنده و باران شتابنده و آفتاب فروزان و زمين هموار و چشمه جوشان و آب گاه و گلستان است.
امام، امين رفيق و پدر مهربان و برادر شفيق و پناه بندگان در مصيبتهاى بزرگ باشد.
امام، امين خدا در زمين و حجت پروردگار در بندگان و جانشين او در شهرهاست و داعى به سوى اوست و مدافع حرمتش.
امام، از گناه پاك و از هر عيب و نقصى منزه است. او مخصوص به علم، و موسوم به حلم، و حافظ نظام دين و عزت مسلمين، و خشم بر منافقان و هلاك كافران است.
امام، يگانه روزگار است كه كس با او قرين نباشد و عالمى با وى برابرى نكند. چون او كسى نيست و نه بدلى دارد و نه مثلى و نه نظيرى.
امام، فضل و دانش را بدون كسب و تعليم فراگيرد و خداوند وهاب علم را به او عطا كند.
پس چه كسى تواند امام را بشناسد و يا او را انتخاب كند؟ هيهات! هيهات! عقول مردم در اين وادى سرگردان، و انديشه آنان از درك حقايق ناكام است.(۹۹۵)
از على بم يقطين، روايت مى كند: مهدى عباسى از امام ابوالحسنعليهالسلام پرسيد كه: آيا حرمت شرب خمر در كتاب خداى تعالى ذكر شده است؟ زيرا مردم تنها مى دانند كه از آن نهى شده، ليكن نمى دانند كه آيا تحريم نيز شده است يا نه!
حضرت فرمود: خمر در كتاب خداى تعالى نيز تحريم شده است.
مهدى عرض كرد: يا اباالحسن! اين حرمت در كجاى قرآن ذكر شده است؟
حضرت فرمود: در آنجا كه خداوند متعال مى فرمايد: قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن والاثم و البغى بغير الحق.(۹۹۶)
وقتى خداوند مى فرمايد: ما ظهر منها، مقصود زناى علنى و پرچم هايى است كه فاجران براى زنا بدكار در جاهليت در بالاى خانه نصب مى كرده اند. و قول خداوند متعال براى زنان بدكار در جاهليت در بالاى خانه نصب مى كرده اند و قول خداوند متعال كه مى فرمايد: و مابطن، يعنى زن پدر؛ زيرا پيش از بعثت پيامبرصلىاللهعليهوآله چون پدر وفات مى كرد، پسرش كه از آن زن نبود او را به ازدواج خويش در مى آورد. پس خداى نعالى اين عمل را تحريم فرمود.
و مقصود از الاثم، همان خمر است كه خداى تعالى در جاى ديگرى مى فرمايد: يسئلونك عن الخمر و الميسر، قل فيهما اثم كبير و منافع للناس.(۹۹۷) پس، اثم در كتاب خداوند، خمر و قمار است و همان طور كه خود فرموده، گناه شان بسى بزرگ تر است.
پس مهدى مرا گفت: اى على بن يقطين! اين فتوايى هاشمى است.
من نيز بدو گفتم: راست گفتى اى امير مؤمنان! و حمد خدايى را كه اين علم را از شما اهل بيت دور نساخت!
به خدا قسم، هنوز چيزى نگذشته بود كه مهدى خطاب به من گفت: راست گفتى، اى رافضى!(۹۹۸)
حسن بن جهم از امام صادقعليهالسلام نقل مى كند و مرحوم فيض قدس سره آنرا در بابا اختلاف حديث و حكم در كتاب وافى آورده است: راوى مى گويد: به امام رضاعليهالسلام عرض كردم: روايتهاى مختلفى از شما به ما مى رسد، ما چه كار كنيم؟
آن حضرت فرمودند: هر روايتى كه از ما به شما رسيد، با قرآن و احاديث ما مقايسه كنيد؛ اگر به آن دو شباهت داشت، راست است و اگر شباهت نداشت، دروغ است و آنرا نگفته ايم.(۹۹۹)
صدوق (قدس سره) در باب حادى عشر از كتاب عيون اخبار الرضاعليهالسلام با اسناد از ابراهيم بن ابى محمد نقل مى كند كه: حضرت امام رضاعليهالسلام در مورد سخن خداوند متعال: چهره هايى در آن روز خرم و شادابند و به سوى پروردگارشان نگاه مى كنند. فرمود: يعنى چشم به خداوند دوخته اند و آنان منتظر ثواب پروردگار
هستند.(۱۰۰۰)
كلينى قدس سره از احمد بن ادريس از محمد بن عبدالجبار از صفوان بن يحيى مى گويد: ابو قره محدث از من خواست تا او را خدمت امام رضاعليهالسلام ببرم. من هم از آن حضرت اجازت گرفتم و ايشان هم اجازه دادند. ابو قره خدمت امام رسيد و از حلال و حرام و احكام شرعى سوال كرد، تا آنكه به بحث توحيد رسيد و گفت: ما رواياتى داريم كه خداوند ديدن و سخن گفتن با خودش را ميان پيامبرانعليهالسلام تقسيم كرده است و سخن گفتن را به موسىعليهالسلام داده است و ديدن را به حضرت محمدصلىاللهعليهوآله عنايت كرده است. امام رضاعليهالسلام فرمودند: پس كيست كه از جانب خداوند اين پيام را براى جن و انس و تمام جهانيان آورده است كه هيچ چشمى خداوند را نمى بيند و هيچ كس با علم به خداوند احاطه پيدا نمى كند و هيچ چيز همانند خداوند نيست، آيا آن كس حضرت محمدصلىاللهعليهوآله نيست؟!
ابو قره پاسخ داد: آرى!
امام رضاعليهالسلام دوباره فرمود: چگونه مى شود انسانى به سوى تمام مردم فرستاده شود و بگويد كه از جانب خداوند آمده و به دستور خداوند مردم را هدايت مى كند و بگويد: هيچ چشمى او را در نمى يابد و هيچ كس به او با علم احاطه پيدا نمى كند و هيچ كس همانند او نيست، ولى بعد بگويد: من با چشمم او را ديدم و به او علم پيدا كردم و با علم به او احاطه پيدا كردم و خداوند به شكل يك انسان است! آيا خجالت نمى كشيد! زنادقه و كفار جراءت نكردند كه چنين نسبتى را به حضرت رسولصلىاللهعليهوآله بدهند و بگويند كه اين پيامبر از جانب خداوند چيزى مى آورد، اما خودش چيزهاى ديگرى مى گويد؟
ابو قره گفت: خداوند متعال در قرآن مى فرمايد: لقد راه نزله اخرى؛(۱۰۰۱) (۱۰۰۲) يعنى و يكبار ديگر هم او را مشاهده كرد.
امام رضاعليهالسلام فرمودند: بعد از اين آيه، آيه ديگرى هست كه دلالت بر آنچه پيامبر ديده است، مى كند؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد:
ما كذب الفؤ اد ما راءى؛ يعنى آنچه را كه چشم محمدصلىاللهعليهوآله ديده بود، دل پذيرفت و تكذيب نكرد.
سپس از آنچه كه ديده است، خبر مى دهد: و لقد راءى من آيات ربه الكبرى؛ يعنى آن حضرت آيات بزرگ پروردگارش را ديد و آيات خداوند غير از خداوند است و خداوند مى فرمايد: و لا يحيطون به علما؛(۱۰۰۳) (۱۰۰۴) يعنى خلق را هيچ به او احاطه و آگاهى نيست.
حال اگر چشمها بتوانند خداوند را ببينند، به او علم و احاطه علمى نيز پيدا خواهند كرد و او را خواهند شناخت.
ابو قره گفت: پس بگوييم روايات دروغ است و آنها را تكذيب كنيم؟
امام رضاعليهالسلام فرمودند: هر گاه روايات با قرآن مخالف باشد، مى گوييم آنها دروغند و همچنين آن روايات، مخالف با اجماع مسلمانان است كه مى گويد: هيچ كس به خداوند احاطه و آگاهى پيدا نمى كند و چشمها او را در نمى يابند و هيچ همانند او نيست.(۱۰۰۵)
كلينى در بابا ابطال الرويه از كتاب كافى، از محمد بن يحيى و او از احمد ين محمد از ابى هاشم جعفرى از امام رضاعليهالسلام نقل مى كند كه از آن حضرت درباره خدا پرسيدم كه: آيا به وصف در مى آيد؟
فرمود: آيا قرآن نخوانده اى؟
گفتم: آرى! خوانده ام.
فرمود: اين آيه را نخوانده اى كه مى فرمايد: لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار(۱۰۰۶) (۱۰۰۷)
گفتم: چرا خوانده ام.
فرمود: مى دانيد ابصار يعنى چه؟
گفتم: آرى.
فرمود: يعنى چه؟
گفتم: ابصار ديدگان (ديدن چشمان)
فرمود: اوهام قلوب بزرگ تر از ديدگان چشم است. پس اوهام نمى توانند او را درك كنند، ولى او اوهام را درك مى كند.(۱۰۰۸)
ثقه جليل ريان بن شعيب گفت: در روز اول محرم بر امام ابى الحسن رضاعليهالسلام وارد شدم، به من فرمود: اى پسر شبيب! آيا روزه دارى؟
گفتم: نه.
گفت: اين روز، روزى است كه زكرياى پيامبر در آن پروردگار خود را خواند و گفت رب هب لى من لدنك ذريه طيبه انك سميع الدعاء(۱۰۰۹)
يعنى اى پروردگار من! مرا از نزد خويش ذريتى پاك ببخش، همانا كه تو دعا را شنونده اى.
پس خداى تعالى دعاى او را مستجاب كرد، و ملائكه را فرمود تا زكريا را در حالتى كه وى در محراب ايستاده بود و نماز مى گزارد، ندا كردند كه: خداوند تو را به يحيى مژده مى دهد!
پس هر كس اين روز را روزه بدارد و خداى تعالى را بخواند، خداى تعالى او را اجابت كند، چنان كه زكريا را.
آنگاه گفت: اى پسر شبيب! محرم آن ماه است كه مردم جاهليت در گذشته حرمت آن ماه را نگاه مى داشتند، اما اين امت نه حرمت ماه را شناختند و نه حرمت پيغمبر خود را. و در اين ماه ذريه او را كشتند، و زنان او را اسير كردند، و اثاث او را به تاراج بردند، خداوند هرگز آنان را نيامرزد!
اى پسر شبيب! اگر براى چيزى ريه خواهى كرد، براى حسين بن على بن ابى طالبعليهالسلام گريه كن، براى آن كه او را مانند گوسفند ذبح كردند، و هيجده مرد از خاندان او با او كشته شدند كه روى زمين مانند آنها نبود.
اى پسر شبيب! اگر خوشحال مى كند تو را كه در درجات بلند بهشت با ما باشى، براى اندوه ما اندوهناك باش و از فرح ما شادمان.
و بر تو باد دوستى ما كه اگر مردى سنگى را دوست بدارد، خدا او را روز قيامت با آن سنگ محشور گرداند.(۱۰۱۰)
در حديث زيان بن شبيب از امام رضاعليهالسلام نقل است كه آن حضرت فرمود: اى پسر شبيب! اگر مى خواهى كه به درجات اعلاى بهشت رسى، با ما باش! به غم ما غمگين باش و به شادى ما شاد! و بر تو باد ولايت ما! كه هر كس سنگى را دوست داشته باشد، خداوند در روز قيامت با آن محشورش كند.
شبى در حشر و معاد خود فكر مى كردم و به نامه اعمال خويش نظر مى افكندم، و اين كه چگونه به اعمالم رسيدگى خواهد شد كه ديدم چيزى لازمه نفسم شده، با آن محشور گشته و از آن جدا نمى شود، وقتى دقت كردم ديدم كتابى خطى است كه آنرا به شدت دوست دارم. در اين وقت اين حديث را به ياد آوردم كه: هر كس سنگى را هم دوست داشته باشد با آن محشور مى شود. و كتاب هم مانند سنگ، از جمادات است و از اين جهت با آن فرقى ندارد.(۱۰۱۱)
در باب ۳۶ توحيد صدوق كه باب الرد على الثنويه و الزنادقه است، روايت شده است كه:
دخل رجل من الزنادقه على الرضاعليهالسلام - مردى از زنادقه نزد حضرت رضاعليهالسلام آمد، تا اين كه گويد - قال الرجل: فلم احتجب؟
فقال ابوالحسنعليهالسلام : ان الاحتجاج عن الخلق لكثره ذنوبهم....
آن مرد مى پرسد كه: چراغ خدا از خلق پوشيده است؟
امام فرمود: گناهانشان حجابند.
شيخ اجل سعدى گويد:
سعدى! حجاب نيست، تو آيينه پاك دار
زنگار خورده چون بنمايد جمال دوست؟(۱۰۱۲)
در تفسير صافى فيض - قدس سره - در ضمن كريمه: ذهب الله بنورهم و تركهم فى ظلمات لا يبصرون(۱۰۱۳) در عيون از امام رضاعليهالسلام آمده كه: ان الله لا يوصف باترك كما يوصف خلقه الخبر، يعنى: خداى تعالى به ترك موصوف نمى شود، آنگونه كه خلقش به آن موصوف مى گردند.
و ثقه الاسلام كلينى - رضوان الله تعالى عليه - در باب نهى از وصف كردن حق به غير آنچه كه خود وصف كرده در اصول كافى به اسنادش از ابوالحسن رضا - عليه الصلوه والسلام - روايت كرده است كه فرمود: اللهم لا اصفك الا بما وصفت به نفسك؛ يعنى خدايا! تو را جز به آنچه خود، خودت را وصف كردى وصف نمى كنم.(۱۰۱۴)
صدوق (ره) در عيون اخبار الرضاعليهالسلام با اسنادش به حسين بن خالد روايت كرده كه مى گويد: از حضرت رضاعليهالسلام پرسيدم: اى فرزند رسول خدا! نقل مى كنند كه رسول خداصلىاللهعليهوآله فرموده است: ان الله عز و جل خلق آدم على صورته.
فرمود: خدايشان بكشد! آنان ابتداى حديث را حذف كرده اند. روزى رسول خداصلىاللهعليهوآله دو مرد را ديد كه به يكديگر ناسزا مى گفتند. يكى از آنها، ديگر را مى گفت: خداوند تو و هر كه را شبيه توست زشت گرداند! از اين رو پيامبر فرمود: اى بنده خدا! به برادرت چنين مگو! زيرا خداوند عز و جل، آدم را بر صورت او خلق فرمود.(۱۰۱۵)
معمر بن خلاد گويد: از امام رضاعليهالسلام شنيدم كه فرمود: عبادت تنها كثرت نماز و روزه نيست، بلكه عبادت، تفكر در امر خداى عز و جل است.
از ثامن الائمهعليهالسلام سوال شد كه: چرا خداوند از خلق در حجاب است؟
در جواب فرمود: حجاب از بسيارى گناهان مردم است.(۱۰۱۶)
جعفر بن محمد بن زيد گويد:
در بغداد بودم كه محمد بن منده بن مهريزد مرا گفت: آيا خواهى كه به خدمت حضرت محمد بن على الرضاعليهالسلام رسى؟
گفتم: آرى!
پس بر او داخل شديم و سلام كرده، نشستيم، حضرت گفت: رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمود: فاطمه عليهماالسلام فرموده است: خردمندان مى دانند كه آن چه در ماوراى اين نشاه عالم طبيعت است، از همين نشاه كه آيت و مثال آن است دانسته مى شود.(۱۰۱۷)
امام هشتمعليهالسلام فرموده است: خردمندان مى دانند كه آن چه در ماوراى اين نشاه عالم طبيعت است، از همين نشاه كه آيت و مثال آن است دانسته مى شود.(۱۰۱۸)
در روايت از حضرت ثامن الحج امام رضاعليهالسلام آمده است كه: قامت السموات و الارض باحجه. اين حجت دليل است كه تمام آسمانها و زمين از روى دليل و برهان صورت گرفته است. هيچ كلمه اى از كلمات كتاب بزرگ غير متناهى عالم بى دليل نيست. همه از روى حجت است و در هيچ وضع و حالت و نظم و نضد آن جاى انگشت اعتراض كسى نيست. عقل از تماشاى نظم احسن و وحدت صنع آن سرگشته است.
خلقت ما به حجت است و براى آن غرض و غايت است.(۱۰۱۹)
قرآن كريم مى فرمايد: و لا تحسبن الذين فيلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (۱۶۹ آل عمران) با توجه به مسئله بقاى ارواح پس از مرگ كه در مورد همه افراد بشر صادق است، بنابر اين، حيات خاصى كه در آيه مذكور براى شهداى راه خدا، مطرح مى شود به چه معناست؟ آيا چيزى غير از بقاى روح آنهاست؟ اگر چنين حيات مراد است، بنابراين، اختصاص به شهدا ندارد؟
استاد: البته جنبه بقاى نفوس، امر هامى است، اختصاص به نفوس شهيد و غير شهيد ندارد، ما برهان داريم كه عام برقرارند و ارواح پس از بدن، باقى هستند، بنابر اين، حيات شهدا يك جنبه روحى و معنوى خاصى دارد. اين، يك حيات تشريفى فوق آنهاست. در همين دنيا، مى گوييم فلانى زنده است، زندگى دارد، امام در واقع مرگ تدريجى است.
همه احياء هستند، اما آن قيد عند ربهم احياء را مى خواهند، درست است كه همه اشياء عند الله محشورند، اما اين يك تشريف مقامى است، اعلام رتبه وجودى شى ء است.
همه احياء هستند، امام آن قيد عند ربهم احياء را مى خواهد، درست است كه همه اشياء عندالله محشورند، اما اين يك تشريف مقامى است، اعلام رتبه وجودى شى ء است.
در باب علم كتاب كافى، حديثى از امام صادقعليهالسلام است كه: من علم لله و عمل لله و علم لله دعى فى الملكوت عظيما درست استكه يك پشه هم عظيم است، موريانه و مورچه هم عظيمند، اما است عظيم، عنوان ديگرى است، به هر حال، عند ربهم حساب ديگرى است: عندربهم يرزقون. در دنيا عند الله بودند، در آن جا هم هستند، تا در اينجا عنداللهى نشوند، آنجا عندالله نيستند، اينجا فى مقعد صدق اند، آنجا هم فى مقعد صدق اند.
تا اينجا كس وقف حق نباشد، آنجا عندالله نيست، ريشه مقامات آنجا اينجاست. كسى ممكن است شب و روز را به سر برد و ما ندانيم چه كار مى كند، اما عندالله است.
آنچه كه اينجا مى فهمد به همين فهم و بينش اش، آنجا هم محشور است. الدنيا مزرعه الاخره خوب حرفى است. هر كس اينجا هر چه كاشت، فردا همان را درو مى كند.
امام رضاعليهالسلام به شخصى در روايتى كه ما همه آنرا روى منبرها مى خوانيم فرمودند: هر چه را دوست دارى، با آن محشورى، و لو محبوب تو، سنگى باشد. ببينيد چه كسى را دوست داريد، با هر كسى محشورى، با هم او خواهى بود. خوشا به حال كسانى كه با خدا همنشين اند، آنجا هم با خدا همنشين اند.(۱۰۲۰)
درس اشارات كه در محضر استادم در علوم عقلى و نقلى و رياضيات و غير آن، علامه ذوالفنون معلم عصر العلوم آيه الله حاج ابو الحسن شعرانى - روحى له الفداء و جزاء الله عنا خير جزاء المعلمين - به ابتداى امر سوم در بحث از اطلاع انسان بر غيب در حالت خواب رسيد و تاريخ اين درس و گفتگو عصر روز يك شنبه هشتم ذى الحجه سال هزار و سيصد و هفتاد و سه از هجرت خاتمصلىاللهعليهوآله مطابق با هفدهم ماه خرداد سال هزار سيصد سى و سوم هجرى شمسى در تهران بود و مدرس بلند و محضر اعلايش نيز بيت شريف ايشان در تهران بود، خانه اى كه به منزله بيت المعمور راقم بود، شگفت اين كه هم اكنون نيز اين واقعه را در شب يك شنبه نهم ذى الحجه هزار و چهار صد و هشت مطابق با ماه مرداد سال هزار و سيصد شصت و هفتم هجرى شمسى بعد از گذشت سى و پنج سال قمرى مى نويسم.
خلاصه اين كه جناب شعرانى - قدس سره الشريف - فرمود: در سالى كه دستهاى ستم به جسارت و اهانت مرقد ثامن الحجج امام على بن موسى الرضاعليهالسلام را به توپ بست، من قبل از آن واقعه هائله به چند شب در خواب ديدم: دودى غليظ سياه مسموم از جانب مشرق متصاعد شد، آنگاه همانند غبارى مسموم در هوا منتشر شد تا اين كه به همه دنيا رسيد و تمام فضا را احاطه كرد و همه مردم را در بر گرفت، پس هر صالح و مومنى از آن مسموم گرديد و هلاك شد، اما دود به ديگران ضررى نمى رساند و به آنها نمى رسد، چند روزى گذشت كه اين واقعه هائله اتفاق افتاد و ما به تعبير آن رؤياى عجيب دهشت آور منتقل شديم.(۱۰۲۱)
توضيحى پيرامون روايت زير، به ويژه فراز دوم آن بفرماييد: من يعرف البلاء يصير عليه و من لا بعرفه ينكره (الحياه، ج ۱، ص ۱۳۴)
استاد: روايت ديگرى در همين زمينه از امام نهمعليهالسلام نقل شده است كه مى فرمايند در قيامت، بلا ديده ها و رنج كشيده ها مقالاتى دارند عالى و ارجمند. اينها كسانى هستند كه تسليم مشيت حق تعالى بوده اند و صبر داشته اند.
اينها كسانى هستند كه مى گويند:
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد |
اى عجب! من عاشق اين هر دو ضد |
|
در بلايم مى چشم لذات او |
ماب اويم، مات اويم، مات او |
يا به قول شاعر ديگر:
هر كه در اين بزم مقرب تر است |
جام بلا بيشترش مى دهند |
كما اين كه داريم:
البلاء للولاء در نظام عالم هم، بلا ديدن و زجر كشيدن، ارزش آفرين است. دانه گندم وقتى زير خاك مى رود، زحمتى تحمل مى كند و رنجى مى كشد، اما تبديل به ساقه و خوشه مى شود و بعد هم وقتى زير سنگ آسيا خرد مى شود و بيشتر بلا مى كشد، اما تبديل به ساقه و خوشه به آرد مى شود و باز هم ارزشش بيشتر مى گردد و بعد هم كه بايد برود داخل تنور و در آتش افتد، تا تبديل به نان شود و قيمتش افزون شود و همين طور...
پس كسى كه نظام عالم را نمى داند و از نقش بلا و رنج در كسب كمال غافل است، بلايا را بد و منكر مى داند، مانند بسيارى از مردم كه بلافاصله در برابر مصائب، زبان به شكوه مى گشايند و توان تحمل مشقات را ندارند.(۱۰۲۲)
از حضرت امام جوادعليهالسلام مروى است كه فرمود: از ميان دو مرد كه در دين و فضايل برابر باشند، برتر نزد خداوند آن باشد كه در علم و ادب ماهرتر بود.
راوى گفت:
گفتم: فدايت شوم! فضل اديب را نزد مردم دانستم كه در مجالس و مجامع او را گرامى دارند، اما نزد خداى تعالى چگونه؟
فرمود: چون اديب قرآن را چنانكه نازل شده است مى خواند و دعا را هم لحن نمى آورد و غلط نمى خواند و دعاى ملحون سوى خداوند تعالى بالا نرود.(۱۰۲۳)
مفيد در ارشاد از حضرت ابوالحسن، امام موسىعليهالسلام نقل مى كند كه ايشان فرمود:
پسرم على، بزرگ ترين فرزندم مى باشد و او برگزيده ترين و محبوب ترين آنها نزد من است. او همراه من در جفر مى نگرد كه كسى اين كار را نمى كند مگر كه پيامبر و يا وصى پيامبرى باشد.(۱۰۲۴)
ريان بن شبيب روايت كند: همين كه مأمون اراده كرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جوادعليهالسلام در آورد، خبر به عباسيان رسيد و بر آنها گران آمد و آنرا عملى پر خطر شمردند و ترسيدند كه ماجراى امام رضاعليهالسلام دوباره تكرار شود. پس نزديكان و خويشان مأمون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم، اى اميرالمؤمنين! از اين امر كه قصد نموده اى، صرف نظر كن! از آن ترسيم كه چيزى كه خدا ما را مالك آن قرار داده، از دستمان برود و لباس عزتى كه بر تن ماست از ما گرفته شود و تو آن چه را كه ميان ما و اين قوم روى داده است و مى دانى و بر كارى كه خلفاى راشدين قبل از تو به آنان انجام داده اند. همچو تبعيد و تصغير، آگاهى، وقتى آن طور با رضا رفتار و عمل نمودى، ما به خطر افتاديم، تا اين كه خدا ما را از آن دشوارى رهانيد و كفايت را نسبت به ابن الرضا برگردان! و دخترت را به عقد كسى از خاندان خود كه شايستگى دارد، در آور!
مأمون به ايشان گفت: اما درباره آنچه كه بين شما و آل ابى طالب وجود دارد، بايد گفت كه شما، خود سبب آن بوده ايد و اگر انصاف مى داشتيد، در مى يافتيد كه آنان از شما سزاوارترند. اما آنچه كه ديگران، پيش از من نسبت بدانان انجام داده اند، بايد گفت كه چنين عملى قطع رحم است و پناه بر خدا عملى! به خدا سوگند! از اين كه رضا را وليعهد خويش ساختم پشيمان نيستم! من از او خواستم كه امارت را بر عهده گيرد و مرا از آن رها سازد، ولى خوددارى نمود، و اين تقدير الهى بود.
و امام ابو جعفر، محمد بن على، من او را برگزيدم، چرا كه با سن كم، در علم و فضل، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و اين امرى شگفت و عجيب است. اميدوارم آن چه كه من از او مى دانم، براى مردم نيز روشن شود، كه در اين صورت خواهيد فهميد كه نظر درست همان است كه من در او ديده ام.
آنان در جواب گفتند: اين جوان اگر چه تو را به حيرت آورده، اما كودكى است كه نه چيزى ميداند و نه به دين آشناست؛ پس او را واگذار تا ادب بياموزد و در دين به فقاهت رسد، سپس همانطور كه خواهى عمل كن!
مأمون گفت: واى بر شما! من بر اين جوان آگاه ترم. و او از اهل بيتى است كه علمشان از خدا و امداد و الهام اوست. پدرانش هميشه در علم دين و ادب، از مردم ناقص، بى نياز بوده اند. حال اگر خواهيد، ابا جعفر را بيازماييد تا آنچه درباره او گفتم بر شما آشكار شود. مردم گفتند: اى اميرالمؤمنين! ما حاضريم كه او را امتحان كنيم. پس كسى را انتخاب خواهيم كرد تا در برابر تو چيزى از فقه دين از او پرسد، اگر جواب داد، ما ديگر اعتراضى نخواهيم داست و صلابت راءى اميرالمؤمنين بر خاص و عام روشن شود و اگر از پاسخ عاجز ماند، درستى سخن ما آشكار شود.
مأمون گفت: كارى را كه خواهيد انجام دهيد.
آنها از پيش مأمون بيرون رفتند و بر آن اتفاق نمودند كه يحيى بن اكثم - كه در آن روزگار قاضى بود مسئله اى را مطرح سازد كه او جوابش را نداند. و به او وعده اموال با ارزشى را داده، نزد مأمون بازگشتند و از او خواستند روزى را براى اجتماع معين كنيد. او نيز خواستشان را بر آورد. مردم در روز معين جمع شدند و يحيى بن اكثم نيز حاضر شد. مأمون امر كرد كه محل جلوسى براى امام آماده كرده، براى او بالشى قرار دهند و اين كار انجام شد. ابو جعفرعليهالسلام كه در آن هنگام كودكى نه سال و چند ماه بود، وارد شد و جلوس فرمود. و يحيى بن اكثم در برابرش نشست و بقيه مردم در جاى خود ايستادند. مأمون نيز در مكانى نزديك ابو جعفرعليهالسلام نشسته بود.
يحيى بن اكثم به مأمون گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا اجازه فرمايى تا از ابا جعفر پرسشى كنم؟
مأمون گفت: از او اذن بخواه!
يحيى بن اكثم رو به امام كرد و گفت: فدايت شوم! آيا مرا اجازه دهى؟
ابو جعفرعليهالسلام فرمود: اگر خواهى بپرس!
يحيى گفت: فدايت شوم! نظرت درباره محرمى كه حيوانى را كشته، چيست؟
ابو جعفرعليهالسلام پاسخ فرمود: آيا آنرا در حرم كشته، يا در خارج از حرم؟ عالم بوده يا جاهل؟ به عمد كشته يا به سهو؟ محرم، آزاده بوده يا بنده؟ كوچك بوده يا بزرگ؟ باز اول بوده كه حيوانى را كشته يا براى چندمين بار بوده؟ صيد از پرندگان بوده يا از غير آنها؟ بزرگ بوده يا كوچك؟ محرم، بر عملش اصرار داشته يا از آن پشيمان بوده؟ حيوان را در شب كشته يا در روز؟ وقتى آنرا كشته، احرام عمره داشته يا احرام حج؟ يحيى بن اكثم از اين پاسخ متحير شد و آثار ناتوانى و شكست در چهره اش پديدار گشت و چنان به لكنت افتاد كه مردم از حالش آگاه شدند.
مأمون گفت: خدا را بر نعمت و توفيق راءيى كه اتخاذ كرده ام سپاس!
سپس روى به نزديكانش كرد و گفت: آيا به خطايتان در آنچه انكار مى كرديد آگاهى يافتيد؟
و رو به ابو جعفرعليهالسلام كرد و گفت: اى ابا جعفر! آيا خطبه و سخنى دارى؟
امامعليهالسلام فرمود: آرى!
پس مأمون گفت: جانم به فدايت! خطبه ات را ايراد فرما كه تو را براى خود برگزيدم و ام الفضل، دخترم را به عقد تو در آوردم؛ اگر چه عده اى با اين امر مخالفند.
ابو جعفر فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمه و لا اله الا الله اخلاصا لوحدانيه و صلى الله على محمد سيد بريته و الاصفياء من عترته اما بعد، يكى از بخششهاى خداوند بر مردمان آنستكه ايشان را بواسطه حلال، از حرام بى نياز ساخته است، و خداى سبحان فرمايد: وانكحوا الايامى منكم والصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم؛(۱۰۲۵)
و البته بايد مردان و زنان بى همسر و كنيزان و بندگان خود را به نكاح يكديگر در آوريد، اگر مرد و زنى فقيرند، خدا به لطف خود آنان را بى نياز سازد كه خدا به احوال بندگان، آگاه و لطفش نا متناهى است.
سپس محمد بن على بن موسى خطبه عقد ام الفضل، دختر مأمون را خواند و مهريه اش را، مهريه جده اش فاطمه زهراعليهالسلام كه پانصد درهم است قرار دهد، حال، اى اميرالمؤمنين! آيا به اين صدق راضى هستى؟
مأمون گفت: آرى! دخترم ام الفضل را به صداق مذكور به عقد تو اى ابا جعفر در آوردم؛ حال، آيا نكاح را قبول دارى؟
ابو جعفرعليهالسلام فرمود: آرى! نكاح را قبول كنم و به آن رضا دهم.
پس از آن، مأمون امر كرد تا همه مردم طبق مراتب و درجات خود، از خاص و عالم بنشينند...
وقتى مردم متفرق شدند و تنها گروهى از خواص باقى ماندند، مأمون خطاب به ابو جعفرعليهالسلام عرض كرد: فدايت شوم! اگر صلاح دانى احكام وجوه شكار محرم را بيان فرما تا استفاده كنيم.
ابو جعفرعليهالسلام فرمود: اگر محرم حيوان را در خارج از حرم بكشد و صيد از پرندگان باشد و بزرگ، بايد يك گوسفند كفاره بدهد، و اگر آنرا در حرم كشته باشد، كفاره آن دو برابر است، و اگر جوجه اى را در بيرون حرم كشته باشد، يك گوسفند كه از شير گرفته شده جريمه اش باشد، و اگر آنرا در حرم كشته باشد، قيمت آن جوجه نيز بر عهده اوست.
اگر از حيوانات وحشى باشد، چنان كه گورخر باشد، يك گاو بر عهده اوست، و اگر شتر مرغ باشد، يك شتر بر عهده اوست، و اگر آهو باشد يك گوسفند بره بر عهده اوست، و اگر يكى از اينها را در حرم كشته باشد، كفاره آن دو برابر است.
اگر محرم، در احرام حج چيزى را كشته كه كفاره قربانى بر او واجب گشته است بايد آن را در منا قربانى كند، و اگر احرامش براى عمره باشد، آنرا در مكه قربانى كند، و كفاره صيد براى عالم و جاهل يكى است. و اگر عمدى باشد مرتكب گناه شده است و اگر سهوى باشد گناهى بر او نيست، و كفاره، بر فرد نابالغ واجب نيست و بر انسان بالغ، واجب است. كسى كه پشيمان باشد، به واسطه پشيمانى اش عذاب آخرت از او برداشته شود و كسى كه بر عملش مصر باشد، عذاب آخرت بر او واجب شود.
مأمون خطاب به امامعليهالسلام عرض كرد: احسنت يا ابا جعفر! احسن الله اليك! اگر خواهى از يحيى مسئله اى بپرس! همانطور كه او از تو مسئله اى پرسيد.
امام گفت: به اختيار شماست، فدايتان شوم، اگر توانستم جواب دهم، و اگر نتوانستم، از شما استفاده كنم.
پس امامعليهالسلام فرمود: به من جواب بده از مردى كه در اول روز به زنى نگاه كند و نگاهش بر او حرام باشد و وقتى كه خورشيد بالا آيد، بر او حلال شود، و چون ظهر شود بر او حرام شود و وقت عشا بر او حلال شود، و وقتى نيمه شب آيد بر او حرام شود و در هنگام طلوع فجر بر مرد حلال شود. اين زن كيست و چرا با آن مرد، چنين حلال و حرام مى شود؟
يحيى، خطاب به حضرت عرض كرد: به خدا قسم! كه جواب اين سوال نزد شماست و من جواب آن سوال آنرا ندانم. اگر خواهى بيان فرما! تا استفاده كنيم.
امامعليهالسلام فرمود: اين زن، كنيز مردى است كه در اول روز مردى اجنبى به او مى نگرد و اين نگاه حرام است و وقتى خورشيد بالا مى آيد، آن را از صاحبش مى خرد، پس برايش حلال مى شود، و هنگام ظهر آنرا آزاد مى كند، پس بر او حرام مى شود و هنگام عصر با او ازدواج مى كند، پس بر او حلال مى شود، و وقت مغرب او را ظهار مى كند، پس بر او حرام مى گردد و هنگام عشاء كفاره ظهار را مى دهد، پس بر او حلال مى شود، و نصف شب او را يك بار طلاق مى دهد، پس بر او حرام مى شود و هنگام فجر رجوع مى كند، پس بر او حلال مى شود.
راوى در ادامه مى گويد: مأمون به حاضرين رو كرد و گفت: آيا كسى از شما مى توانست اين چنين به مسئله پاسخ دهد؟ و يا وقتى سوال شد آنرا بيان كند؟
آنها گفتند: نه به خدا قسم! كه اميرالمؤمنين از ما آگاه تر است.
پس مأمون به ايشان گفت: واى بر شما! اين خاندان از ميان خلق، به فضل و دانشى كه مشاهده كرديد مختص گشته اند. كمى سن مانع كمال آنها نشود، آيا ندانيد كه رسول خداصلىاللهعليهوآله دعوتش را با دعوت اميرالمؤمنين على بن ابى طالبعليهالسلام شروع كرد، در حالى كه او تنها ده سال داشت و اسلام او را پذيرفت و بر او حكم به اسلام نمود و كسى ديگر را با چنين سنى به اسلام دعوت نكرد و با حسن و حسينعليهالسلام بيعت كرد، در حالى كه كمتر از شش سال داشتند و با هيچ كودكى جز آنان بيعت نكرد!
آيا حال ندانيد كه خداوند اين قوم را به چه چيز اختصاص داده است و اينان ذريه اى هستند كه بعضى ديگرند و براى آخرين شان همان جارى است كه براى اولى شان؟
گفتند: اى اميرالمؤمنين راست گفتى!
و سپس قوم برخاستند و فرداى آن روز ابو جعفرعليهالسلام در آن جا حاضر شد و مردم نيز آمدند و بزرگان و حاجبان و خاص و عام براى تهنيت به مأمون و ابوجعفرعليهالسلام به حضور رسيدند...(۱۰۲۶)
در حرز مام جوادعليهالسلام آمده است:
و باسمائك المقدسات المكرمات المخزونات فى علم الغيب عندك. (و تو را سوگند به اسماى مقدس و مكرمت كه در علم غيبت مخزون است.)(۱۰۲۷) (۱۰۲۸)
در توحيد صدوق از ابو خاشم جعفرى است كه از امام محمد تقىعليهالسلام پرسيد: ما معنى الواحد؟
فقال: المجتمع على بجميع الالس بالوحدانيه.
و در روايتى و لئن ساءلتهم من خلقهم ليقولن الله. يعنى همه از يك چيز نشان مى دهند، اما وحدت او عددى نيست، چنانكه مى گويند نود، همه از نور يك معنى مى فهمند، اما وحدت نور عددى نيست، بلكه صاحب درجات است. وجود او هم وجود مقيد نيست، وحدت عددى وجود مقيد است و جدا از همه چيز با آنكه او جدا نيست.(۱۰۲۹)
امام جوادعليهالسلام فرمود: هيچ دو مردى به گرد يكديگر نيامدند، جز آنكه بهترينشان نزد خدا، كسى است كه مؤدب تر است.
پرسيدند: اى فرزند رسول خدا! ما آنرا نزد مردم دانيم كه چيست؛ اما بيان فرما كه نزد خداوند چيست؟
فرمود: قرآن را همانگونه كه نازل شده است قرائت كنيد و سخن ما را همان طور كه گفته ايم، روايت كنيد و خداوند را به حالتى كه محتاج و نيازمند اوييد بخوانيد.(۱۰۳۰) (۱۰۳۱)
شيخ ما محمد حسن بن احمد، پسر وليد، از سعد بم عبدالله نقل كرد كه او مى گفت: دعاى فارسى در قنوت جايز نيست. ولى محمد بن حسن صفار قايل به جواز بود، اما نظر من اين است كه دعاى فارسى در قنوت جايز است؛ زيرا امام تقىعليهالسلام فرمود: منعى نيست كه نمازگزار در نماز واجب به هر لفظى كه با خداوند مناجات مى نمايد تكلم كند.
و اگر اين روايت نمى بود باز فتوا به جواز مى دادم؛ زيرا از امام صادقعليهالسلام روايت است كه آن جناب فرمودند: هر چيزى آزاد است مگر آنكه درباره آن منعى صادر شود.
و بديهى است كه از دعا كردن به فارسى در نماز منعى به عمل نيامده است. چنانكه از عبارت صدوق ظاهر است، اطلاق جواز قنوت به فارسى را مى رساند، چه در صلوه مفروضه و چه مندوبه، و چه زبان فارسى و چه غير آن، يعنى هر زبانى كه عجمى و غير عربى است.(۱۰۳۲)
امام دهم، ابو الحسن، على، الهادى، النقى، فرزند محمد، الجواد بن على الرضاعليهالسلام مى باشد. آن حضرت به عسكرى نيز معروف مى باشد؛ همچنان كه پسر آن حضرت، امام يازدهم، معروف به اين لقب بوده است و علتش خواهد آمد. ابن خلكان، در تاريخش درباره آن حضرتعليهالسلام و نيز مسعودى در مروج الذهب در ذكر خلافت متوكل، با اسنادش به محمد بن يزيد مبرد مى گويد:
از او نزد متوكل سعايت كرده، گفتند: در منزلش سلاح و كتب و جز آنكه براى شيعيان اوست، موجود است. و متوكل را به توهم انداختند كه امامعليهالسلام بر آن است كه خلافت را از آن خود سازد. پس شبى همراه عده اى از سربازان ترك به سوى امام گسيل شد. آنها به ناگاه به منزل امام علىعليهالسلام هجوم بردند. حضرت را تنها در اتاقى در بسته ديدند كه ردايى از مو بر دوش داشت و بر سرش ملحفه اى از پشم بود، در حالى كه آياتى قرآنى را در وعد و وعيد ترنم مى نمود. بين او و زمين چيزى نبود. به اطراف ايشان نگاه كردند، در منزل ايشان چيزهايى كه گفته شده بود نداشت و دليلى عليه ايشان، يافت نشد.
متوكل، جامى كه به دستش بود به ايشان تعارف كرد، امامعليهالسلام فرمود: گوشت و خون من هرگز با شراب آميخته نشده است؛ مرا از آن عفو كن!
متوكل از اين كار صرف نظر كرد و گفت: شعرى نيكو برايم بگو!
ايشان فرمود: من كمتر شعر مى گويم.
متوكل گفت: بايد شعرى براى من بخوانى!
پس ايشان شروع به خواندن اين شعر كرد و فرمود:
باتوا على قلل الاجبال تحرسهم
غلب الرجال فما اغنتهم القلل
واستنزلوا بعد عز من منازلهم (عن معاقلم - خ ل)
فاودعوا حفرا يا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ما قبروا
اين الاسره والتيجان والحلل؟
اين الوجوه التى كانت منعمه
من دونها تضرب الاستار و الكلل
فافصح القبر عنهم حين سائلهم
تلك الوجوه عليها الدوه تنتقل (تقتتل - خ ل)
قد طالما اكلوا دهرا و ما شربوا
فاصبحوا بعد طول الاكل قد اكلوا
و طالما عمروا دورا لبحصنهم
فخلفوها على الاعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفرا معطله
وساكنوها الى الاجداث قد رحلوا
همه حاضرين بر جان امامعليهالسلام برسيدند و گمان بردند كه از متوكل به او گزندى مى رسد. اما به خدا قسم، متوكل مدتى طولانى گريه كرد؛ چنان كه اشكها محاسنش را خيس نمود و همه حاضران گريستند سپس متوكل به برچيدن بساط شراب امر كرد و به امام گفت: اى اباالحسن! آيا دين و قرضى دارى؟
فرمود: بلى، چهار هزار دينار!
متوكل دستور داد كه مبلغ را به ايشان بدهند و با اكرام او را به منزلش باز گرداندند.(۱۰۳۳)
شيخ مفيد مى گويد:
ابوالقاسم، جعفر بن محمد، برايم نقل كرد: متوكل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عميقى بيمار شد و در شرف مرگ بود و احدى جرات نداشت دست به زخمش بزند. مادرش نذر نمود كه اگر شفا يابد، مال بسيارى به ابوالحسن، على بن محمدعليهالسلام ببخشد.
فتح بن خاقان به متوكل گفت: كاش كسى را نزد آن مرد (امام دهمعليهالسلام ) گسيل مى داشتى و از او كمك مى خواستى! شايد نزد او چيزى باشد كه وسيله گشايش تو شود.
متوكل دستور داد تا چنين كنند؛ كسى نزد آن حضرت فرستادند و مرض او را گفتند. آن شخص بازگشت و اين دستور را آورد كه: از پشكل گوسفند بگيرند و در گلاب حل كنند و بسايند و بر آن دمل گذارند، كه اين اذن خدا نافع است.
پس به دستور عمل كرد و آنرا بر زخم گذاشت. زخم باز شد و هر چه در آن بود خارج شد. مادر متوكل چون خبر سلامتى فرزند را شنيد، ده هزار دينار براى امامعليهالسلام فرستاد و متوكل از بيمارى بهبود كامل يافت. چند روز بعد، بطحائى، نزد متوكل از حضرت سعايت كرد كه اموال و اسلحه ها نزد اوست. متوكل به سعيد حاجت دستور داد تا شبانه به خانه آن حضرتعليهالسلام حمله برد و هر چه مال و اسلحه بيابد نزد او بياورد.
سعيد حاجب مى گويد: شبانه قصد خانه آن حضرت را كردم، و نردبانى به همراهم بردم، سر بام رفتم و در تاريكى مانده بودم كه چگونه و از كجا وارد خانه شوم. امام فرياد زد: اى سعيد! به جاى خود باش تا برايت شمع بياورند.
طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من فرود آمدم. ديدم آن حضرت، جبه پشمينى پوشيده و كلاه پشمينى بر سر نهاده و سجاده اس از حصير برابر اوست.
ترديد نكردم كه مشغول نماز بوده است.
فرمود: اين اتاقها در اختيار تو.
من به همه اتاقها رفتم و بازرسى كردم و چيزى نيافتم. يك كيسه اشرفى در خانه بود كه مهر مادر متوكل، بر سرش پديدار بود و يك كيسه ديگر هم با همان مهر موجود بود.
امام به من فرمود: اين جا نماز را هم بازرسى كن!
من آنرا برداشتم كه يك شمشير غلاف كرده؛ زيرا آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوكل بردم و چون به مهر مادرش نگاه كرد، او را خواست. مادرش نزد او رفت.
يكى از خدمتكاران خاصش از گفت و گوى آنان چنين مرا خبر داد كه مادرش به او گفت، در بيمارى تو چون نا اميد شدم، نذر كردم، كه اگر شفايابى، از مال خود، ده هزار دينار براى او بفرستم، و چون بهبود يافتى آنها را فرستادم و اين هم مخر من است كه بر كيسه مى باشد. سپس كيسه ديگر را گشودند و در آن چهار صد اشرفى بود. متوكل يك كيسه پر از پول ديگر نيز بر آنها افزود و به من گفت: اينها را ببر و شمشيرش را نيز بدو باز گردان!
من نيز چنين كردم و خدمت امام رسيدم و از او شرم نموده، گفتم: ورود بدون اجازه به خانه شما براى من سخت است؛ ولى من ماءمورم و چاره اى ندارم.
ايشان در پاسخ فرمود: و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون؛(۱۰۳۴)
و آنان كه ستم كردند، به زودى دريابند كه به چه كيفرگاه و دوزخى بازگشت مى كنند.(۱۰۳۵)
احمد بن اسحق مى گويد: خدمت امام هادىعليهالسلام نوشتم كه نظر مباركشان در مورد ديدن خداوند متعال چيست؟ زيرا اين مسئله مورد اختلاف مردم است.
امامعليهالسلام در جواب مى نويسد: ديدن چيزى ممكن نيست، مگر آنكه ميان آن چيز و بيننده، هوا فاصله باشد و اگر هوايى نباشد و نيز نور هم نباشد، ديگر ديدن امكان ندارد و اگر بگوييم خداوند را مى توان ديد، لازمه اش آن است كه خداوند را به ديگر مخلوقات تشبيه كرده باشيم.
شيخ جليل طبرسى در كتاب احتجاج از احمد بن اسحاق از امام هادىعليهالسلام نقل مى كند كه: نامه اى به آن حضرت نوشتم و در مورد ديدن خداوند سوال كردم و همچنين اختلاف ميان مردم در اين باره را ذكر كردم.
آن حضرت در جواب نوشتند: ديدن خداوند متعال امكان ندارد؛ زيرا اگر نور بخواهد اتصال ميان بيننده و خداوند را برقرار سازد؛ لازمه اش تشبيه خداوند به ديگر موجودات است و خداوند برتر از شباهت داشتن به موجودات است. پس نتيجه مى گيريم كه خداوند را به چشمان نمى توان ديد؛ زيرا سببها بايد به مسببهاى خود متصل باشند.(۱۰۳۶)
ابو محمد، الحسن العسكرى، ابن على الهادىعليهالسلام ابن خلكان در تاريخش مى گويد: او يكى از ائمه دوازده گانه اماميه و نيز پدر امام منتظر، صاحب سرداب است، هم او و هم پدرش، على، به عسكرى معروفند... عسكرى - به فتح عين و سكون سين و فتح كاف و راء - منسوب است به سامرا، و آنرا معتصم بنا كرد و مقر سپاه خود را بدانجا منتقل نمود. و امام حسن را، عسكرى گويند، از آن جهت كه متوكل، پدر او را بدان جا تبعيد كرد و ايشان مدت بيست و نه سال در آنجا ساكن بود. از اين رو ايشان و فرزندش را به اين مكان منسوب كرده اند.(۱۰۳۷)
در كتاب الخرائج والجرائح راوندى است كه:
اخلاق او چون اخلاق رسول خداصلىاللهعليهوآله بود آن حضرتعليهالسلام مردى بود سبزه و داراى قدرى رشيد و صورتى زيبا و بدنى موزون و سنى اندك، و چنان هيبت و جلالت و هياءتى داشت كه خاص و عام تعظيمش مى كردند و بزرگش مى داشتند؛ زيرا در برابر فضل و عفاف و صيانت و زهد و عيادت و صلاح او چاره اى جز آن نداشتند. او، جليل و نبيل و فاضل و كريم بود كه تحمل سختى هايش بسيار و در برابر مصائب و ناسازگارى هاى روزگار با ثبات بود. اخلاقش و خوى و كردارش خارق عادات بود.(۱۰۳۸)
مردى نصرانى كه به زنى مسلمان تجاوز كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل بر آن شد تا بر او حد جارى كند، ولى او اسلام آورد و مسلمان شد. يحيى بن اكثم گفت: ايمان آوردنش، شرك و عمل خلافش را از ميان برد.
بعضى ديگر گفتند: سه حد بر او واجب است.
ديگران نيز هر كدام چيزى گفتند كه بايد با او چنين و چنان كرد.
متوكل امر كرد تا نامه اى به امام ابوالحسن عسكرىعليهالسلام نوشتند و مسئله را از ايشان پرسيدند.
وقتى امام نامه را خواند چنين نوشت: بايد آنقدر زده شود تا بميرد!
يحيى و فقهاى ديگر اين حكم را انار كرده، گفتند: يا اميرالمؤمنين! در باره اين حكم از او سوال كنيد؛ زيرا چنين حكمى در كتاب و سنت نيست!
از اينرو متوكل نامه اى براى امامعليهالسلام نوشت كه فقهاى مسلمين اين حكم را قبول ندارند و مى گويند: چنين حكمى در كتاب و سنت نيست! پس براى ما روشن كن كه چرا چنين حكمى را صادر فرموده اى؟
امامعليهالسلام پاسخى داد بدين شرح: بسم الله الرحمن الرحيم فلما راو باءسنا قالوا آمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا مشركين فلم يكن ينفعهم ايمانهم لما راءوا باءسنا؛
امام ايمانشان، پس از ديدن مرگ و مشاهده عذاب ما بر آنان، هيچ سودى نبخشيد. سنت خدا چنين حكم فرما بوده و آنجا كافران زيانكار شدند.(۱۰۳۹) (۱۰۴۰)
روزى به امام حسن عسكرىعليهالسلام ، ابوالقاسم، عرض كرديم: قومى نزد ما هستند كه گمان كنند، هاروت و ماروت دو ملك بوده اند كه ملايكه چون عصيان بنى آدم بسيار شد آن دو را برگزيدند و خداوند، آنها را با كسى ديگر به دنيا فرو فرستاد. آن دو، به واسطه زهره به فتنه افتادند و اراده زنا كرده، شرب خمر كردند و مرتكب قتل نفس محرمه شدند و خداوند آن دو را در بابل عذاب فرمود و آن زن را مسخ كرد و به صورت همين ستاره اى كه زهره نام دارد، مبدل نمود.
امامعليهالسلام در پاسخ فرمود: معاذ الله! ملايكه، معصومند و به الطاف الهى، از كيفر و زشتى ها محفوظند؛ چنان كه خداى عز و جل درباره آنها فرمايد: لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون؛ هرگز نافرمانى خداى نكنند و آنچه امر شوند انجام دهند.(۱۰۴۱)
و نيز فرمود: و له من فى السموات والارض و من عنده - يعنى ملائكه - لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون يسبحون الليل و النهار لا يفترون؛ آنچه در آسمانها و زمين است، همه ملك اوست و آنان كه در پيشگاهش مقربند ( فرشتگان) از عبادتش سرپيچى نكنند و خسته و ملول نشوند.(۱۰۴۲)
و نيز درباره شان فرمايد: بل عباد مكرمون، لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون... مشفقون؛(۱۰۴۳)
بلكه همه بندگان مقرب خدايند، كه هرگز پيش از امر خداوند عملى انجام ندهند و هر چه كنند به فرمان اوست، و هر چه از ازل كرده و هر چه تا ابد كنند، همه را خدا داند و هرگز آن مقربان درگاه از احدى جز آن كه خداى از او راضى است، شفاعت نكنند و آنان دايم از خوف خداى هراسانند.
خداوند اين فرشتگان را در زمين جانشينان خود قرار داد و ايشان مانند انبيا و ائمه بودند در دنيا؛ آيا كسى از ائمه مرتكب قتل يا زنا شود؟!
سپس امامعليهالسلام ادامه داد: آيا ندانى كه خداوند، دنيا را از پيامبر يا امامى از نوع بشر خالى نگذارد؟ مگر چنين نيست كه خداوند فرمايد: و ما ارسلنا من قبلك - يعنى الى الخلق - الا رجالا نوحى اليهم من اهل القرى؛(۱۰۴۴) و ما هيچ كس را پيش از تو به رسالت نفرستاديم، جز آنكه رسولان همه (چون تو) مردانى بودند از شهرهاى دنيا كه به وحى ما مؤيد شدند.
خداوند در اين آيه بيان فرمايد كه ملايكه را به زمين نفرستاده تا امام و حاكم باشند؛ بلكه آنان را به سوى پيامبران خود، گسيل داشته است.
يوسف بن محمد و على بن محمد سيار ادامه داده، گويند: به امامعليهالسلام عرض كرديم: بنابراين ديگر ابليس نبايد ملك باشد؟
امامعليهالسلام پاسخ داد: خير! بلكه او از جنس جن بود. مگر نشنيده اى كه خداى تعالى فرمايد: و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس كان من الجن؛(۱۰۴۵)
و (اى رسول! ) ياد آر هنگامى كه فرشتگان را فرمان داديم كه آدم را سجده كنيد! و آنان همه، سر به سجده بردند، مگر ابليس كه از جنيان بود. خداوند بدين وسيله بيان فرمايد كه ابليس، جن بوده است، و او همان است كه درباره اش فرمايد: والجن خلقناه من قبل نار السموم؛(۱۰۴۶) و جنيان را پيشتر از آتش گدازنده خلق كرديم.
امامعليهالسلام ادامه داده، فرمود: پدرم از جدم، رضا و او از پدرش و پدرانش و آنها از علىعليهالسلام و او از رسول خداصلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه فرمود: خداوند، ما آل محمد را و نيز پيامبران و ملايك مقرب را برگزيد، و اين انتخاب او جز بر عمل و آگاهى از آنان به اين كه از ولايتش خارج و از عصمتش جدا نشوند، و به كسانى كه مستحق عذاب و نقمت الهى اند، ملحق نگردند، نبود.
به امامعليهالسلام عرض كرديم: براى ما روايت كرده اند كه علىعليهالسلام چون رسول خداصلىاللهعليهوآله به نص، او را به امامت نصب فرمود، خداوند ولايتش را بر فئام كه از ملايك بودند عرضه داشت و آنها از قبولش سرباز زدند؛ خداوند نيز آنها را مسخ كرد و به صورت وزغ در آورد
امامعليهالسلام فرمود: معاذالله آنان بر ما دروغ بسته اند! ملايك، رسولان خدايند همانند ساير انبياء الهى كه رسول آن خداوندند به سوى خلق؛ آيا از آنان كفر به خداوند سر زند؟
عرض كرديم: خير!
فرمود: ملايكه نيز چنين اند؛ و شأن ملايك عظيم و خطبشان جليل(۱۰۴۷) است.
در احتجاج آمده: از ابو الحسنعليهالسلام ، در توحيد سوال شد و از آن حضرت پرسيدند: براى ما بيان فرما كه چگونه خداوند همواره خود، تنها بوده و چيزى همراهش نبوده و سپس اسماء را بديعا خلق فرمود و آنها را براى خويش برگزيد، حال آنكه اين اسماء و حروف قديم مى باشند؟
امامعليهالسلام نوشت: خداوند همواره بوده، سپس آنچه اراده فرمود به تكوين آورد، و گريزى از قضاى او نيست و پس از حكم او حكمى نيست.
اوهام متوهمان در حيرت فرو رود و نگاه بينندگان قاصر ماند و اوصاف وصف كنندگان ره به جايى نبرد و گفته هاى مبطلان مضمحل گردد از درك عجيب شأنش و يا رسيدن به علو مكانش. پس او در موضعى است نامتناهى، و در مكانى است كه ديد چشمان بدان نرسد و عبارات بدان اشاره نكند، هيهات! هيهات!(۱۰۴۸)
بعد از رحلت امام حسن عسكرىعليهالسلام برادر آن حضرت موسوم به جعفر كذاب ادعاى امامت كرد و او را كذاب گفتند در مقابل امام جعفر صادقعليهالسلام ، چنانكه ابو خالد كابلى از حضرت امام زين العابدينعليهالسلام اسماء ائمه را پرسيد، بنام حضرت صادق رسيد عرض كرد: همه شما صادقيد چرا او را صادق گويند؟
فرمود: چون پنجمى از اولاد او نيز جعفر ناميده مى شود و دروغ مى گويد در ادعاى امامت.
حضرت امام على نقىعليهالسلام درباره او فرموده بود: حذر كنيد از پسر من جعفر كه به منزله پسر نوح است.
انه ليس من اخلك انه عمل غير صالح. و با برادرش امام حسنعليهالسلام حسد مى ورزيد چنانكه حضرت فرمود: مثل او با من، مثل هابيل و قابيل است.(۱۰۴۹)
از صقر بن ابى دلف كرخى روايت شد كه گفت: وقتى موكل، آقاى ما ابوالحسن عسكرىعليهالسلام را آورد رفتم تا از حالش بپرسم (تا به اينجا كه گفت) : آنگاه عرضه داشتم آقاى من! حديثى از پيامبرصلىاللهعليهوآله روايت شده كه معنايش را نمى فهمم.
فرمود: آن چيست؟
عرضه داشتم: اين سخن آن حضرت كه: با ايام دشمنى نكنيد كه با شما دشمنى مى كنند. معناى اين حديث چيست؟
فرمود: بلى! مادام كه آسمانها و زمين برپا است ما ايام هستيم.(۱۰۵۰)
در كافى از امام حسن عسكرىعليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است و آصف تنها يك حرف آن را مى دانست و به آن تكلم كرد و زمين براى او شكافته شد - و فاصله او و سبا از بين رفت - و عرض بلقيس را گرفت و نزد سليمان آورد و پس از آن در كمتر از چشم به هم زدنى زمين گسترده شد.(۱۰۵۱) (۱۰۵۲)
حاج الحرمين الشريفين حاج جواد صباغ كه از معتبرترين تجار و ثقه و معتمد بود و در سر من راءى سركار تعمير روضه متبركه عسكريين در سرداب مقدس بود از جانب جعفر قليخان خوئى در سنه يك هزار و دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت الله الحرام به آن حدود مشرف شده به زيارت سر من راءى رفتم او در آنجا بود.
حكايت كرد كه سيد على نامى بود كه سابق بر اين از جانب وزير بغداد حاكم سر من راءى بود، حقير او را در سنه يك هزار و دويست و پنج، كه مشرف شده بودم ديده بودم گفت:
او از زوار عجم وجهى كه هر سرى يك ريال بود مى گرفت و ايشان را رخص زيارت و دخول در روضه مى داد و به جهت امتياز وجه دادگان و ندادگان مهرى براى ساق پاى داشت هر كه وجه داده بود مى زد به جهت دفعات ديگر كه داخل روضه مى شوند نشان باشد.
روزى بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ايستاده و چوبى بلند در پيش خود نهاده و قافله زوارى از عجم وارد شده بود پاى هر يك را مهر مى كرد و وجه را مى گرفت و رخصت دخول مى داد.
و جوانى از اخيار عجم آمد و زن او نيز همراه بود و از جمله اهل شرف و ناموس و حياء و جمال بود و آن جوان دو ريال داد سيد على ساق پاى آن جوان را مهر كرد و گفت: آن زن نيز بايد تا ساق پاى او را نيز مهر كنم. آن جوان گفت: هر دفعه اين زن مى آيد و يك ريال مى دهد مى گذرد اين فضيحت ضرور نيست!
سيد على گفت: اى رافضى بى دين! عصبيت و غيرت مى كنى كه ساق پاى زن تو را ببينم! !
گفت: اگر در ميان اين جمعيت مردم غيرت كنم غلطى نكرده خواهم بود.
سيد على گفت: ممكن نيست تا ساق پاى او را مهر نكنم اذن دخول بدهم.
آن جوان دست زن را گرفته گفت: اگر زيارت است همين قدر هم كافى است و خواست مراجعت كند، سيد على شقى گفت: اى رافضى! گفته من بر تو شاق و گران آمد همچنان كه زن او رفت بگذرد. سر چوبى بر شكم او زد كه افتاده و جامه او پس رفته بدن او مكشوف و نمايان شد، آن مرد دست آن زن را گرفته بلند كرد و رو به روضه مقدسه كرد: اگر شما بپسنديد بر من نيز گوارا است! و به منزل خود مراجعت نمود.
حاجى جواد گفت: من در خانه بودم بعد از گذشتن سه يا چهار ساعت به تعجيل آدمى به نزد من آمده كه مادر سيد على تو را مى خواهد تا من روانه مى شدم دو سه نفر ديگر آمدند من به تعجيل رفتم مرا به اندرون خانه بردند ديدم سيد على مانند مار زخم خورده بر زمين مى غلطد و امان از درد دل مى كند و عيال او در دور او جمع شده چون مرا ديدند مادر و زن و دختران و خواهرانش بر پاى من افتادند عجز و زارى كردند كه برو و آن جوان را راضى كن و سيد على فرياد مى كند كه: بارالها! غلط كردم و بد كردم، من آمدم تا منزل آن جوان را جستجو كردم و از او خواهش خشنودى و دعا به جهت سيد على كردم گفت: من او او گذشتم. اما كو آن دل شكسته من و آن حالت؟ و آن وقت مراجعت كرده مغرب بود آمدم به روضه عسكريين به جهت نماز مغرب و عشاء ديدم مادر و زن و دختران و خواهران سيد على، سرهاى خود را برهنه كرده و گيسوهاى خود را بر ضريح مقدس بسته و دخيل آن بزرگوار شده اند و فرياد سيد على از خانه او به روضه مى رسيد، من مشغول نماز شدم و در بين نماز صداى شيون از خانه سيد على بلند شد و متعلقان او به خانه رفتند آن شقى مرده بود.
آنرا غسل دادند و چون كليدهاى روضه و رواق در آن وقت در دست من بود به جهت مصالح تعمير و آلات آن خواهش كردند كه تابوت تابوت او را در رواق گذارده چون صبح شود در آنجا دفن نمايند.
جنازه را آنجا گذاردند و من اطراف رواق را چنان كه متعارف است ملاحظه كردم كه مبادا پنهان شده باشد و چيزى از روضه مفقود شود و در را مقفل كرده و كليدها را برداشته رفتم و چون سحر شد آمدم و خدمه را گفتم: شمع ها را افروخته، در رواق را گشودم ديدم سگ سياهى از رواق بيرون دويد رفت، من خشمناك شده به خدامى كه بودند گفتم: چرا اول شب درست رواق را نديده ايد.
گفتند: ما غايت تفحص را نموديم و هيچ چيز را رواق نبود، پس چون روز شد آمدند و جنازه سيد على را بداشته تا او را دفن كنند، ديدند كفن خالى در تابوت است و هيچ چيز در آنجا نيست!(۱۰۵۳)
شيخ جليل محمد جعفر نجفى قدس ره الزكى كه از مشايخ اجازه اين حقير است، در سفرى كه به جهت زيارت عسكريين و سرداب مقدس به سر من راءى مشرف شديم با جناب ايشان همسفر بوديم.
روزى حكايت كرد كه مرا در سر من راءى آشنائى بود از اهل آنجا كه هرگاه به زيارت آمدمى به خانه او رفتمى، وقتى آمدم آن شخص را رنجور و نحيف و زار و مريض ديدم كه مشرف به موت بود از سبب ناخوشى استفسار كردم گفت:
چندى قبل از اين قافله اى از تبريز به جهت زيارت به اينجا مشرف شدند و من چنانچه عادت خدام اين قباب و اهل سر من راءى هست به ملاحظه قافله رفتم كه مشترى به جهت خود گرفته و استادى آنرا در زيارت كرده و از او منتفع شوم.
در ميان قافله جوانى را ديدم در زى ارباب صلاح و نيكان در نهايت صفا و طراوت با جامه هاى نيكو برخاست و كنار دجله رفته غسلى به جا آورد و جامه هاى تازه پوشيد در نهايت خضوع و خشوع روانه روضه متبركه شد، با خود گفتم: از اين جوان مى توان بسيار منتفع شد، پس دنباله او را گرفته رفتم ديدم داخل صحن مقدس عسكريين شد و در رواق ايستاده كتابى در دست دارد و مشغول خواندن دعاى اذن شد و در غايت آنچه از خضوع متصور مى شود و اشك از دو چشم او جارى بود و نزد او آمده گوشه رداى او را گرفته گفتم: مى خواهم به جهت تو زيارت نامه بخوانم.
او دست به كيسه كرده و يك دانه اشرفى به كف من گذارده اشاره كرد كه برو و ترا با من رجوعى نباشد.
من كه چند روز استادى مى كردم به ده يك اين شاكر بودم آنرا گرفته قدرى راه رفتم، طمع مرا بر آن داشت كه باز از آن اخذ كنم برگشتم ديدم در غايت خضوع و گريه مشغول دعاى اذن دخول است باز مزاحم او شده گفتم: بايد تو را تعليم زيارت دهم؟
اين دفعه نيم اشرفى به من داده و اشاره كرد كه به من رجوع نداشته باش و برو من رفتم و با خود گفتم:
نيكو شكارى به دست آمده، باز مراجعت كردم در عين خضوع او را گفتم كتاب را بگذار و البته من بايد به جهت تو، زيارت نامه بخوانم و رداى او را كشيدم.
اين دفعه نيز يك عدد ريال به من داده و مشغول دعا شد من رفتم، باز طمع مرا بر معاودت داشته مراجعت كردم و همان مطلب را تكرار نمودم، اين دفعه كتاب را در بغل گذارده و حضور قلب او تمام شده بيرون آمد و من از كرده خود پشيمان شدم و به نزد او آمدم و گفتم: برگرد و زيارت كن به هر نوع كه مى خواهى و مرا با تو كارى نيست!
گريه كنان گفت: مرا حال زيارتى نماند و رفت.
من بسيار خود را ملامت كرده مراجعت نمودم از در خانه داخل فضا شدم ديدم سه نفر بر لب بام خانه من محاذى در خانه رو به من ايستاده اند آن كه در ميان بود جوان تر بود و كمانى در دست داشت نير در كمان نهاد و به من گفت: چرا زائران ما را از ما باز داشتى؟ و كمان را زه كشيده، ناگاه سينه من سوخت و آن سه نفر غائب شدند و سوزش سينه من به تدريج اشتداد كرده بعد از دو روز مجروح شد و به تدريج جراحت آن پهن شده اكنون تمام سينه مرا فرو گرفته و سينه خود را گشوده ديدم مجموع سينه او پوشيده بود و دو سه روزى نگذشت كه آن شخص بمرد.(۱۰۵۴)
قرآن آنچنانى كه شمه اى از وصف آن گفته آمد، يكبارگى بر قلب رسول خاتمصلىاللهعليهوآله نازل شده است، و لاجرم سعه وجودى اين قلب بايد مسانخ كتابى آنچنانى باشد؛ جناب امام حسن عسكرىعليهالسلام فرموده است: حق تعالى دل حضرت پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله را بهترين دلها و خاشع تر و مطيع تر و بزرگ تر از همه دلها يافت كه قرآن عظيم بر او نازل شده است.(۱۰۵۵)
دوازدهمين، موسوم است به نام رسول خداصلىاللهعليهوآله و مكناست به كنيه آن حضرت. رزق و روزى جهانيان به يمن وجود اوست و بقاى دنيا، به يمن و بركت بقاى او. خاتم اوصيا و شرف زمين و آسمان است. و او بقيه الله است در ارضش و منتقم از اعدايش. او حجت آل محمد، صاحب زمان و خليفه رحمان، امام و مولايمان فرزند حسن عسكرىعليهالسلام است است، كه خداى، فرجش را نزديك فرمايد!
سنش در هنگام وفات پدر بزرگوارش پنج سال بود، وليكن خداوند در اين سن اندك او را رحمت و فصل الخطاب عنايت فرمود و آن حضرت را آيت عالمين قرار داد.
بدو حكمت ارزانى داشت؛ چنان كه با يحيى نيز در كودكى چنين كرد. او را در طفوليت امام قرار داد؛ همچنان كه عيسى را در گهواره به پيامبرى رسانيد. او از پليدى و نا پاكى منزه است و از عصيان و نافرمانى به دور، و سيره اش سيره پدرانشعليهالسلام مى باشد و خارق عادات.
پيش از تولدش، از غيب و دولتش خبر داده بودند، و او صاحب شمشير و از ائمه هدىعليهالسلام و قائم به حق، منتظر دولت ايمان است و كسى است كه خداوند به وسيله او زمين را از قسط و عدل پر مى كند؛ همچنان كه پيش از قيامش از ظلم و جور پر مى شود.
اخبار از رسول خداصلىاللهعليهوآله با سندهاى بسيار و طرق متعدد از هر دو فرقه، بسيار وارد شده است كه: مهدىعليهالسلام از فرزندان آن حضرتصلىاللهعليهوآله و همنام اوست و سلطنتش از مشرق تا مغرب حاكم خواهد شد و خداوند به وسيله او زمين را پر از قسط و عدل مى كند؛ همچنان كه پيش از قيامش پر از ظلم و جور مى شود.(۱۰۵۶)
امام بعد از ابى محمدعليهالسلام ، پسر والاگهر اوست كه مسمى به اسم مبارك رسول خداصلىاللهعليهوآله و مكنى به كنيه طيبه او است. و وانگذاشت پدر بزرگوارش فرزندى به حست ظاهر و باطن به غير از آن حضرت. و واگذاشت او را در حالتى كه غايب و مستتر بود
همچنان كه در پيش ذكر شد. و مولد شريف آن حضرت نيمه شعبان بود از سال دويست و پنجاه و پنجم. مادر معجز پرورش ام ولدى بود كه او را نرجس مى گفتند، و سن مباركش در وقت وفات پدر بزرگوار خود پنج سال بود و در آن سن، الله تعالى به او داده بود حكمت و فصل خطاب را، و او را آيتى ساخته بود از براى عالميان، همچنان كه يحيىعليهالسلام را در سن كودكى حكمت داد، و او را در حال طفوليت ظاهره آيت و حجت ساخت، همچنان كه عيسى بن مريمعليهالسلام را در گهواره پيغمبر كرد.
و به تحقيق كه نص بر آن حضرت در ملت اسلام پيرايه سبقت يافته بود از نبى هدىصلىاللهعليهوآله و بعد از آن اميرالمؤمنين على بن ابى طالبعليهالسلام و پدر بزرگوارش نزد كسانى كه محل وثوق و از خاصان شيعه او بودند، نص بر آن حضرت به امامت، و اشاره به او به خلافت مى فرموده. و پيش از آن كه آفتاب جهانتاب وجود لازم السعودش روشنى بخش عرصه امكان شود، خبر در باب غيبت آن سرور ثابت و به دولت او قبل از غيبت مستفيض و متواتر بود. و اوست صاحب سيف از جمله ائمه هدىعليهالسلام و قائم به حق و منتظر از براى دولت ايمان.
و او پيش از قيام و ظهور دو غيبت است كه يكى اطوال از ديگرى است، همچنانكه در اخبار بسيار وارد شده، امام غيبت صغرى كه آنرا غيبت صغرى گويند پس از وقت ولادت لازم السعادت است تا انقطاع سفارت و رسالت ميانه او و شيعيان او، و سفراء به وفات معدوم شدند. و اما غيبت طولى كه آنرا غيبت كبرى گويند، پس آن بعد از غيبت اولى است و در آخر غيبت كبرى قيام خواهر فرمود با سيف، قال الله عزوجل: و نريد ان نمن على الذين استضعفوا الايه، و قال سبحانه و تعالى: و لقد كتبنا فى الزبور... الايه.
و رسول خداصلىاللهعليهوآله فرموده است كه: هرگز منقضى نخواهد شد ايام و ليالى تا اين كه مبعوث سازد الله تعالى مردى از اهل بيت مرا كه اسمش با اسم من موافق باشد، پر ميكند زمين را از عدل و داد همچنان كه پر شده است از ستم و جور و بيداد.
و باز از جناب مستطاب نبوىصلىاللهعليهوآله مروى است كه مى فرمايد: اگر باقى نماند دنيا مگر يك روز، البته دراز مى كند الله تعالى آن روز را تا اين كه بر انگيزد در آن روز مردى از اولاد مرا كه اسمش همچو اسم من باشد، پر مى كند دنيا را زا عدل و قسط همچنانكه پر است از ظلم و جور. انتهى.
راقم گويد: چند كتابى از مخطوط و مطبوع از شيخ مفيد قدس سره كه در تصرف اين حقير است پنج رساله در اثبات حجت و امامت و غيبت حضرت امام منتظرعليهالسلام است، از آن جمله است رساله اى در جواب سوال ماالسبب الموجب لاستتار الامام و غيبته، و ديگر الفصول العشره فى الغيبه، و ديگر ماالدليل على وجود الامام صاحب الغيبه، علاوه اين كه در كتاب ارشاد ياد شده چند فصل در امور مذكوره بحث كرده است و علاوه بر دلائل عقيله، نصوص نقليه نيز روايت كرده است.(۱۰۵۷)
قلى عالم امكان و امام الكل فى الكل امروز ولى الله الاعظم، قائم آل محمدصلىاللهعليهوآله ، حجه بن الحسن العسكرى مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف است.
آن شاخ گل ازچه هست پنهان زچمن |
از فيض وجود اوست عالم گلشن |
|
خورشيد اگر چه هست در ابر نهان |
از نور ويست باز عالم روشن(۱۰۵۸) |
امام زمان در عصر محمدىصلىاللهعليهوآله انسان كاملى است كه جز در نبوت تشريعى و ديگر مناصب مستاءثره ختمى، حائز ميراث خاتم به نحو اتم است. و مشتمل بر علوم و احوال و مقامات او به طور اكمل است. و با بدن عنصرى در عالم طبيعى و سلسله زمان موجود است، چنانكه لقب شريف صاحب الزمان بدان مشعر است، هر چند احكام نفس كليه الهيه وى بر احكام بدن طبيعى او قاهر و نشاه عنصرى او مقهور روح مجرد كلى ولوى اوست. و از وى به قائم و حجه الله و خليفه الله و قطب عالم امكان و واسطه فيض و به عناوين بسيار ديگر نيز تعبير مى شود.
اين چنين انسان كه نامش مى برم |
من ز وصفش تا قيامت قاصرم |
چنين كسى در اين زمان، سر آل محمدصلىاللهعليهوآله ، امام مهدى، هادى فاطمى هاشمى ابوالقاسم م ح م د، نعم الخلف الصالح و در يك دانه امام حسن عسكرى (عليه الصلوه و السلام) است ان هذا لهو اليقين. الحمد لله الذى هدانا لهذا و ماكنا لنهتدى لولا ان هدانا الله؛(۱۰۵۹)
اسماى الهى معرف جمالى و جلالى ذات اقدس حق اند و اين اسماء به اعتبار جامعيت بعضى را بر بعضى فضل و مزيت و مرتبت است تا منتهى مى شوند به كلمه مباركه جلاله الله كه اسم اعظم است و كعبه جميع اسماء است كه همه در حول او طائف اند، همچنين مظهر اسم اعظم و تجلى اتم آن انسان كامل كعبه همه است و فردى از او شايسته تر نيست و در حقيقت اسم اعظم الهى است، آن مظهر اتم و كعبه كل و اسم اعظم الهى در زمان غيبت خاتم اولياء، قائم آل محمد، مهدى موعود، حجه بن الحسن العسكرى - صلوات الله عليهم اجمعين - است و ديگر اوتاد و ابدال كمل و آحاد و افراد غير كمل به فراخور حظ و نصيبشان از تحقيق به اسماى حسنى و صفات علياى الهيه به آن مركز دائره كمال، قرب معنوى انسانى دارند، چنانكه در اين رساله به امداد ممد و مفيض على الاطلاق و به توجهات اولياى حق و استمداد از آن ارواح قدسيه كالشمس فى السماء الصاحيه به ظهور خواهد رسيد.
مطلب اهم از آن، اتصاف و تخلق انسان به حقائق اسماء است كه دارائى واقعى انسان اين اتصاف و تخلق است و سعادت حقيقى اين است، حافظ گويد:
مرا تا جان بود در تن بكوشم |
مگر از جام او يك جرعه نوشم |
اين يك جرعه از درياها فزون تر است. آگاهى به لغات اقوام و السنه آنان هر چند فضل است، ولى آنچه منشاء آثار وجودى و موجب قدرت و قوت نفس ناطقه انسانى و سبب قرب او به جمال و جلال مطلق مى شود، مظهر اسماء شدن آن است كه حقائق وجودى به آنها صفات و ملكات نفس گردند و گرنه:
گر انگشت سليمانى نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگينى؟
اگر تعليم اسماء در كريمه و علم آدم الاسماء كلها(۱۰۶۰) (۱۰۶۱) تعليم الفاظ و لغات باشد، چگونه موجب تفاخر آدم و اعتلاى وى بر ملائكه خواهد بود؟
انسانى كه به لغت بيگانه آگاهى يافته است، فوقش اين است كه از اين حيث به پايه يك راهى عامى اهل آن لغت رسيده باشد، و يا شايد اين حد هم صورت نپذيرد، لذا امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف مجمع در تفسير كريمه و علم آدم الاسماء كلها فرمود: اى علمه معانى الاسماء اذا الاسم بلا معان لا فئره فيها و لا وجه لاشاره الفضيله بها. تا اينكه گويد: و قد روى عن الصادقعليهالسلام انه سئل هم هذه الايه، فقال الارضين و الجبال و الشعاب و الاوديه ثم نظر الى بساط تحته فقال: و هذه البساط مما عليه.(۱۰۶۲)
مرحوم حاج ميرزا زين العابدين شيروانى در كتاب شريف بستان السياحه (ص ۵۳۹) در ذكر آن جناب گويد:
حضرت واهب العطايا آن حضرت را مانند يحيىعليهالسلام در حالت طفوليت حكمت عطا فرمود: و در صغر سن امام انام گردانيد. و بسان عيسى بن مريمعليهالسلام در وقت صباوت به مرتبه ارجمند رسانيد. عجب است از اشخاصى كه قائل اند بر اين كه خواجه خضر و الياس از انبياء و شيطان و دجال از اهداء در قيد حياتند؛ و انكار دارند وجود ذى وجود صاحب الزمان را و حال آنكه آن حضرت افضل است از انبياء سلف، و اوست ولد صاحب نبوت مطلقه و ولايت كليه.
عجب تر آن كه بعضى از متصوفه كه خود را از اهل دانش شمارند و از ارباب بينش پندارند قائلند بر اين كه در ملك هندوستان در ميان برهمنان و جوكيان مرتاضان و رياضت كشان مى باشند كه به سبب حبس نفس و قلت اكل جند هزار سال عمر كرده و مى كنند، با وجود اين منكر وجود آن حضرت اند.
فقير گويد:
انكار وجود آن حضرت در حقيقت انكار بارى تعالى است، منت خداى را كه فقير را همچنان آفتاب روشن كه كيمياگر از اجزاى متفرقه اكسيرى ساخته بر نقره طرح مى كند و آن نقره را طلاى احمر مى سازد و حال آنكه در اندك زمان پوشيده و نابود مى شود و طلا بر عكس آن چند هزار سال بر يم منوال است و نابود نمى شود، پس اگر ولى خدا مانند آن كيميا از اكسير التفات خويش، بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقى و دائم سازد، بعيد نخواهد بود. آنان كه منكر وجود آن حضرتند و لفظ مهدى و صاحب الزمان را تاءويل مى كنند، از كوردلى ايشان است، و الا به اندك شعورى چه جاى انكار است والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم.
اين بود كلام محققانه مرحوم شيروانى در بستان البسياحه كه به عنوان مزيد بصيرت نقل آنرا مغتنم دانسته ايم.
علاوه اينكه اعاجيب تاءثيرات تكوينى نفس از حبس دم و ديگر رياضات و مجاهدات حتى از طوايفى با وجود كفر آنان از حد عد و احصاء خارج است، و بسيارى از آنها در زير مربوطه مسطور است، تا چه رسد در خواص نفسى كه قدسى و عقل فعال مصادف وجود طبيعى است. در باب سى و نهم كتاب غايه المراد فى وفق الاعداد كه از اصول و امهات كتب علم شريف اوفاق است تا حدى در دم و هم و غير آنها كه مرتاضان را است عنوان شده است كه موجب اعجاب آدمى است، و ما از جهت خوف اطناب از تعرض بدان اعراض كرده ايم.(۱۰۶۳)
مرحوم حاجى نورى راجع به جزيره خضراء روايتى نقل كرده است. يكى از فوايد محضر شريف علامه شعرانى اين است كه ايشان باز حاشيه اى در اينجا دارند كه ما آن حاشيه را در هزار و يك نكته آورديم.
ايشان مى فرمود كه: جزيره خضراء الان هم هست. از بلاد اندلس است. جزيره اى است خيلى سبز و خرم. نوعا جزيره ها خضراء هستند. ولى آن جزيره ويژگى خاصى دارد. مهدى فاطمى آن جا را پايتخت خودش قرار داد و محل حكومتش بود. بعد اين مهدى فاطمى و جزيره خضراء، سر زبانها افتاد و دهان به دهان نقل شد، و بعضى از اين جهال نقله، مهدى فاطمى را تبديل كردند به حضرت مهدى بقيه الله (عج) و ايشان را در جزيره خضراء اسكان دادند. و جزيره خضراء را با مثلث برمودا ارتباط دادند. چه كارها كردند، چه چيزها دنباله اين حرف آوردند و ديگران هم گرفتند اين را در اين كتاب و آن كتاب نوشتند.
راجع به اين مثلث بومودا كه خيلى حرفش هست، هم همين طور. متاءسفانه آقايان فرمايشى را كه مى شنوند اينها را مى آورند اسناد مى دهند به دين و آيين. به دين شريفى كه يكپارچه برهان و عقل است: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين(۱۰۶۴) (۱۰۶۵)
خداوند درجات حضرت استاد آيت الله جناب آقاى رفيعى را متعال بفرمايد، ايشان درباره لو لا الحجه لساخت الارض و امثال اين گونه بيانات درباره حجت كه انسان حجت مى خواهد، مى فرمود: وجود بقيه الله كه سر الله است، لازم است و نظام هستى بدون واسطه فيض و انسان كامل نمى شود.
اين به جاى خود، كه براى اثبات آن دليل و برهان داريم، حرف داريم و برهان حكمى، مطالب عرفانى، آيات، روايات در شرف متواتر و متضافر. اما حجتى كه روايات ما را به آن تشويق مى فرمايند كه عالم حجت مى خواهد لو لا الحجه لساخت الارض اين حجت يعنى عقل، يعنى برهان، يعنى دليل.
انسان كه به گزاف هر چيزى را نمى گويد، در حرفهايش تثبت مى خواهد، در پذيرفتنش تثبت و تدبر مى خواهد. دين، دين عقل و برهان است. حالا مثلث برمودا در دريا، آن محوطه زير دريا كوه مغناطيس دارد، سنگ مغناطيس، قوه مغناطيسى. مى دانيد قطب جغرافيايى زمين يك قطب است كه نسبت به كره سنجيده مى شود، و نيز زمين، قطب مغناطيسى دارد. قطب مغناطيسى قرار ندارد، چرخش دارد و مقدارى چرخش هم با قواعد رياضى معلوم مى شود. اين قطب مغناطيسى مثلث برمودا هم زير دريا است، لذا كشتى هايى به به خود كشيده، بلكه طياره را از هوا به خود كشيده، و بسيار قوى است، اين را به حساب امام زمان (عج) گذاشتند.(۱۰۶۶)
حفارى هايى كه در مصر باستان به عمل آمده، در مقبره فرعون مصر، گندمهايى در سنبل از اهرام مصر به دست آوردند و در شك بودند كه آيا قوه نمو در آنها باقى است يا نه، را براى امتحان كاشتند كاملا سبز و بارور شد و به ثمر رسيد.
اين نكته را در بقاى وجود شريف حجه عصر، مهدى منتظر روحى له الفداء اعمال كن، با اين كه هنوز به اندازه دانه گندم از عمر شريف او نگذشته، هر چند وراى اين مطلب خطايى و اقناعى براهين عقلى و شواهد نقلى داريم.(۱۰۶۷)
شيخ اكبر باب سيصد و شصت و ششم فتوحات را در احوال امام منتظر قائم آل محمد - صلوات الله عليهم اجمعين - اختصاص داده است، و عبارت وى در نسخه اصلى فتوحات چنانكه عبدالوهاب شعرانى و متوفى به سال ۹۷۳ هجرى در مجلد دوم اليواقيت و الجواهر تنصيص كرده - اين است:
بدانيد كه به ناچار بايد مهدىعليهالسلام عروج نمايد، ليكن خروج نمى كند مگر اين كه زمين از جور و ستم پر شود، تا وى به قسط و عدالت آنرا پر نمايد، و اگر از دنيا جز روزى باقى نمانده باشد، خداى تعالى آنرا طولانى كند تا اين خليفه در آيد و او از عترت رسول خداصلىاللهعليهوآله ، از فرزندان فاطمه - رضى الله عنها - مى باشد، جر وى، حسين بن على بن ابى طالب؛ پدرش حسن عسكرى، فرزند امام على النقى (با نون) فرزند امام محمد تقى (با شاء) ، فرزند امام على رضا، فرزند امام موسى كاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمد باقر فرزند امام زين العابدين على، فرزند امام حسين، فرزند امام على بن ابى طالب - رضى الله عنه - اسم وى مطابق اسم رسول خداصلىاللهعليهوآله در خلقت است، و در اخلاق او او فروترست.(۱۰۶۸)
در آخر باب بيست و چهارم از فتوحات مكيه فرمود: و ولايت محمدى ويژه به اين شريعت منزل بر محمدصلىاللهعليهوآله را ختمى خاص است و آن مهدى است، و او را در رتبه پايين تر از عيسىعليهالسلام مى باشد، زيرا عيسى رسول مى باشد، و آن حضرت زمان ما متولد شده و او را ديدم و با وى اجتماع نمودم، و علامت ختميت را در وى ديدم، ولى بعد از وى جز وى نيست مگر اين كه به وى باز مى گردد، چنانكه پيامبرى بعد از محمدصلىاللهعليهوآله نيست مگر به آن حضرت بر مى گردد، مثل عيسىعليهالسلام به هنگام نزول.
پس نيست هر ولى بعد از اين ختم به روز قيامت، نسبت به هر پيامبر ديگر در نبوت است كه بعد از محمدصلىاللهعليهوآله مى آيد، مثل الياس و عيسى و خضر در اين است)
و نيز در پاسخ از پرسش سيزدهم باب هفتاد و سه فتوحات مكيه فرمود: و اما ختم ولايت محمدى از آن مردى كه ريشه و پيدايش آن عرب است، و او امروز در زمان ما موجود است، وى را در سال پانصد و نود و پنج شناخته و علامتى كه در وى بود و خداى تعالى آنرا از چشمان بندگانش پوشانيده بود ديدم، آن علامت را در شهر فاس براى من آشكار كرد تا خاتم الولايه را از وى ديدم.
و در اول باب بيست و دوم فتوحات گفت: بدان كه خدا تاءييدت كند براى ما از حديث جعفر بن محمد صادقعليهالسلام از پدرش محمد بن علىعليهالسلام از پدرش على بن الحسينعليهالسلام از پدرش على بن ابى طالبعليهالسلام از رسول خداصلىاللهعليهوآله روايت شد كه آنحضرت فرمود: مولاى قوم از ايشان است. و در باب سى صد و هفتاد و ششم فتوحات گفت: به نزد علماى بالله بدون شك بسمله از قرآن است و تكرار آن در سور، همانند تكرار كلمات و (آيات) است كه در قرآن مكرر مى گردد.(۱۰۶۹)
حكايت كرد براى ما جناب حجه الاسلام حاج سيد جعفر شاهرودى كه از علماى عصر حاضران تهران است دو مكاشفه را كه مفصل است، مجمل آنرا براى يافتن مقام و منزلت صاحب ترجمه مى نگارم، فرمود:
شبى در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايى حضرت صاحب الامر (عج الله تعالى له الفرج) با جماعتى تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند، جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه دهم، چون نزديك شدم، شيخ بزرگوارى را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده و آثار جمال و وقار و بزرگوارى از سيمايش پيداست، چون بيدار شدم در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست تا اين حد نزديك و مربوط به مولاى ما امام زمان است، از پى يافتن او به مشهد رفتم نيافتم، در تهران آمدم نديدم، به قم مشرف شدم، او را در حجره اى از حجرات مدرسه فيضيه مشغول به تدريس ديدم، پرسيدم: كيست؟
گفتند: عالم ربانى آقاى حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى است؛ خدمتش مشرف شدم تفقد زيادى كردند و فرمودند: كى آمدى؟ گويا مرا ديده و شناخته از قضيه آگاهند. پس ملازمتش را اختيار نمودم و چنان يافتم كه او را ديده بودم و مى خواستم.
تا شبى كه نزديك سحر در بين خواب و بيدارى ديدم درهاى آسمان به روى من گشوده و حجابها مرتفع گشته تا زير عرض عظيم الهى را مى بينم، پس مرحوم استاد حاج ميرزا جواد آقا را ديدم كه ايستاده و دست به قنوت گرفته و مشغول تضرع و مناجات است به او مى نگريستم، و تعجب از مقام او مى نمودم كه صداى كوبيدن در خانه را شنيده و متنبه گشته، برخاستم در خانه رفتم، يكى از ملازمين ايشان را ديدم كه گفت: بيا منزل آقا!
گفتم، چه خبر است؟
گفت: سرت سلامت خدا صبرت دهد، آقا از دنيا رفت!(۱۰۷۰)
مرحوم محمد حسن فاضل مراغى در كتاب شريف الماثر و الاثار(۱۰۷۱) در ترجمه عارف بزرگوار جناب آقا محمد رضا قمشه اى قدس سره آورده است كه:
امسال كه يك هزار و سيصد و شش هجرى است، در دارالخلافه (تهران) وفات يافت نزديك نزع با خواص خود گفته بود كه: آيا اسب سفيدى را كه حضرت صاحب (عج الله فرجه الشريف) براى سوارى من فرستاده اند ديديد! ؟(۱۰۷۲)
در اول كمال الدين در سبب تاءليف آن بيانى به تفصيل دارد كه اجمال آن اين است: پس از مراجعت از زيارت ثامن الائمهعليهالسلام مدتى در نيشابور براى رفع حيرت مردم آن در غيبت و رفع شبهت آنان در امر قائمعليهالسلام اقامت كردم. شبى از دورى اهل و ولد و اخوات و نعمت به جا گذاشته ام فكر مى كردم و در اثناى خوابم در ربود، در عالم خواب ديدم كه در مكه مكرمه ام و طواف بيت مى كنم و به حضرت امام قائم تشرف يافتم، آن جناب در عالم خواب به من فرمود:
چرا كتابى در غيبت تصنيف نمى كنى؟ بايد اكنون كتابى در غيبت تصنيف كنى.
اين بگفت و برفت و من از خواب بيدار شدم و تا طولع فجر به دعا و گريه و بى تابى به سر بردم و در صباح همان روز به تاءليف اين كتاب آغاز كردم.(۱۰۷۳)
جناب اسناد علامه طباطبايى فرموده اند: با آقاى كربن فرانسوى و تنى چند از دانشمندان ديگر در تهران جلسه گفت و شنود علمى داشتيم؛ روزى در آن جلسه مهمانى فرانسوى بر ما وارد شد، مردى فاضل بود و سوالاتى حساب شده مى كرد، اظهار داشت كه من از مطالعه در كتب ملل و نحل به اسلام رسيده ام و از اسلام به شيعه اثنا عشرى، و من مسلمانى از اماميه اثنا عشرى هستم: و حتى به سر شيعه ايمان و اعتقاد دارم. از مترجم پرسيدم: مرادش از سر شيعه چيست؟
گفت: حضرت بقيه الله قائم آل محمد.(۱۰۷۴)
اگر كسى در خصوص شخص حضرت مهدى موعود م ح م د بن حسن عسكرىعليهالسلام و جزئيات حالات و امامت و غيبت و علائم ظهور او، اندك تتبعى در جوامع روايى فريقين و كتب سير و تواريخ آنان بنمايد، به حقيقت بر وى مسلم خواهد شد كه ايمان به مهدى موعود و ايقان به غيبت و ظهور آن حضرت از بداء اسلام مركوز اذهان مسلمين بود.(۱۰۷۵)
در اين عالم دو مظهر مى بايد كه باشد، مظهر اين طرف كه نامش نبوت است خاتم انبياء است و مظهر آن طرف كه نامش ولايت است صاحب الزمان است و صاحب اسامى بسيار دارد چنانچه جوهر اول اسامى بسيار دارد.(۱۰۷۶)
صاحت الزمان علم به كمال و قدرت به كمال دارد و علم و قدرت را با وى همراه كرده اند، چون بيرون آمد تمامت روى زمين را بگيرد و روى زمين را از جور و ظلم پاك گرداند و به عدل آراسته گرداند و مردم در وقت وى در آسايش باشند.(۱۰۷۷)
شيخ سعد الدين حموى در حق اين صاحب الزمان كتابها ساخته است و مدح وى بسيار گفته است.
حضرت پيغمبرصلىاللهعليهوآله خبر داده است از آمدن وى، و عاملان وى گفته است امام معلوم نيست وقت بيرون آمدن وى.
با وى چيزها همراه كرده اند كه اگر از صد يكى بگويم بعضى كس باور نكنند و گويند آدمى را اينها نتواند بودن، احوال وى بيش از اين خواهد بود كه به نوشتن راست آيد. صاحب الزمان كه گفته شد، ولى است، چون بيرون آيد ولايت ظاهر شود و حقائق آشكارا شود.(۱۰۷۸)
هيچگاه زمين خالى از حجت نيست هر چند ظاهر نباشد.
حسن يوسف، دم عيسى، يد بيضا دارى |
آن چه خوبان همه دارند تو تنها دارى(۱۰۷۹) |
روايات صادر از پيغمبرصلىاللهعليهوآله و اوصياى احد عشر بلكه توقيعات و وقايع زمان غيبت صغرى و اخبار به مغيبات و اظهار كرامات خود آن بزرگوار امام زمان، به حدى است كه اگر كسى از روى انصاف در آنها غور و تدبر كند و غرض ورزى و اجابت در كار نباشد، جز اعتراف به امامت و غيبت وجود ذى جود آن جناب چاره اى ندارد، هر چند كه از اقامه دليل عقلى بر لزوم وجود حجت واسطه بين مفيض و مستفيض على الدوام عاجز باشد. اين اخبار وحى آثار همه بطون و اسرار آيات قرآنيه اند كه از زبان قرآن ناطق صادر شده اند، اين دو روايت در اين مقام مشتى از خروارها و اندكى از بسيارها است.
جناب صدوق اين بابويه - رضوان الله تعالى عليه - ۳۸۱ ه. ق، كتاب كمال الدين و تمام النعمه را در شصت و و باب در قائم آل محمد مهدى موعودعليهالسلام تاءليف كرده است و همه اين ابواب روايات مرويه از رسول الله و اوصياى احد عشر او است و هر يك از روايات را با ذكر سلسله آن روايت كرده است
(جناب صدوق) در اول كمال الدين در سبب تاءليف آن بيانى به تفصيل دارد كه اجمال آن اين است: پس از مراجعت از زيارت ثامن الائمهعليهالسلام اقامت كردم شبى از دورى اهل و ولد و اخوات و نعمت به جا گذاشته ام فكر مى كردم و در اثناى فكرت خوابم در ربود، در عالم خواب ديديم كه در مكه مكرمه ام و طواف بيت مى كنم و به حضور امام قائم تشرف يافتم، آن جناب در عالم خواب به من فرمود: چرا كتابى در غيبت تصنيف نمى كنى؟ بايد اكنون كتابى در غيبت تصنيف كنى.
اين بگفت و برفت و من از خواب بيدار شدم و تا طلوع فجر به دعا و گريه و بى تابى به سر بردم و در صباح همان روز به تاءليف اين كتاب آغاز كردم.(۱۰۸۰)
غيبت نعمانى تاءليف محمد بن ابراهيم بن جعفر ابو عبدالله كاتب نعمانى معروف به ابى زيبت است. نعمانى از مشايخ عظيم القدر اماميه و معاصر كلينى صاحب كافى و ابن عقده و محمد بن احمد صفوانى و مسعودى صاحب مروج الذهب است كه زمان غيبت صغرى را ادراك نموده است.
در غيبت ياد شده از كلينى و از اين عقده روايت مى كند و در توثيق ابن عقده گويد: و هو ما اخبرنا به احمد به محمد بن سعيد بن عقده الكوفى و هذا الرجل ممن لا يطعن عليه فى الثقه و لا فى العلم بالحديث و الرجال الناقلين له.
شيخ جليل نجاشى در كتاب رجال فرمايد:(۱۰۸۱)
محمد بن ابراهيم بن جعفر ابو عبدالله الكاتب النعمانى المعروف بابن زينب (بابن ابى زينب - ظ) شيخ من اصحابنا عظيم القدر المنزله، صحيح العقيده، كثير الحديث، قدم بغداد و خرج الى الشام و مات بها. له كتب منها كتاب الغيبه، الى ان قال: رايت اباالحسن محمد بن على الشجاعى الكاتب يقرا عليه كتاب الغيبه تصنيف محمد بن ابراهيم بن النعماين بمشهد العتيقه لانه قراه عليه و وصى لى اينه ابو عبدالله الحسين بن محمد الشجاعى بهذا الكتاب و النسخه المقروه عندى.
كتاب غيبت نعمانى از كتب قديمه معتمده نزد همه علماى شيعه و از اجل كتب است و در جلالت او كلام شيخ مفيد كافى است كه در آخر باب سوم ذكر امام قائمعليهالسلام از كتاب ارشاد فرمود: هر كس اخبار غيبت امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - خواهد به كتاب غيبت نعمانى رجوع كند كه در اين باب كتاب جامعى است. و هذا طرف يسير مما جاء فى النصوص على الثانى عشر من الائمهعليهالسلام و الروايات فى ذلك كثير قد دونها اصحاب الحديث من هذه العصابه و اثبتوها فى كتبهم المصنفه، فممن اثبتها قد دونها اصحاب الحديث من هذه العصابه و اثبتوها فى كتبهم المصنفه، عممن اثبتها على الشرح التفصيل محمد بن ابراهيم، المكنى ابو عبدالله النعمانى فى كتاب الذى صنفه فى الغيبه فلا حاجه بنا مع ما ذكرناه الى اثباتها على التفصيل فى هذا المكان.
غيبت نعمانى بيست و شش باب است و هر باب در ذكر يك سلسله روايات مرويه از اهل بيت عصمت و وحى درباره حضرت حجتعليهالسلام است. و آن را مقدمه اى بسيار مفيد و ارزنده به قلم تواناى مصنف آن عالم ربانى جناب نعمانى در امامت و غيبت امام زمانعليهالسلام است.
نگارنده بر اين عقدت است كه فقط همين كتاب غيبت نعمانى در اثبات امامت و غيبت قائم آل محمد كافى است. علاوه بر اين كه جوامع فريقين و رسائل آنان در اين باب از كثرت به قدرى است كه اگر كسى بخواهد آنها را احصاء و فهرست كند، مستلزم تاءليف كتابى بزرگ بلكه كتابهائى خواهد بود.
كتاب غيبت نعمانى بيست و شش باب است و هر باب آن معنون به عنوانى قابل اعتناء و توجه به سزا در اهميت موضوع كتاب است و در هر يك از ابواب رواياتى با اسناد، سواى آيات قرآنى از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآله و آل او اهل بيت عصمت و وحى نقل كرده است كه بسيارى از آنها به طرق عامه در جوامع روائى آنان نيز نقل شده است.(۱۰۸۲)
مرحوم كلينى تمام زمان غيبت صغرى را به خوبى ادراك كرده است، تاريخ وفاتش اگر ۳۲۸ باشد كه يكى از دو قول شيخ طوسى قدس سره است، يك سال قبل از غيبت كبرى رحلت نموده است، و اگر ۳۲۹ كه قول نجاشى - رضوان الله تعالى عليه - است سنه تناثر نجوم است كه مصادف با اول تاريخ غيبت كبرى حضرت بقيه الله است؛ زيرا طول مدت غيبت صغرى از ۲۶۰ تا ۳۲۹ است و آخرين نائب آن حضرت ابوالحسن على بن محمد سمرى - رضوان الله تعالى عليه - در پانزدهم شعبان ۳۲۹ رحلت نموده كه از آن تاريخ غيبت كبرى شروع مى شود و توقيع مبارك امامعليهالسلام به سمرى در اين معنى نص صريح است كه چند روز قبل از رحلت سمرى از ناحيه مقدس آن جناب صادر شد.(۱۰۸۳)
۱- هزار و يك كلمه ج ۳. ص ۴۱۶.
۲- الهى نامه ص ۴۱.
۳- الهى نامه ص ۲۶.
۴- الهى نامه س ۶۳.
۵- در آسمان معرفت، ص ۹۳.
۶- انسان و قرآن ص ۲۵۶.
۷- گزيده اى از سخنان ايشان در كنگره تجليل از مقام ادبى علامه، آمل، آذر ۱۳۷۶. و جمال سالكين ص ۸۹. ۱
۸- جمال سالكين ص ۵۷.
۹- الهى نامه ص ۱۲.
۱۰- ذكر و ذاكر ص ۱۳.
۱۱- مجله بينات ش ۱ ص ۹۴.
۱۲- هزار و يك كلمه، ج ۱ ص ۳۴۳و۳۴۲.
۱۳- هزارو يك نكته، ص ۶۱۵، نكته ۷۶۶. و جمال سالكين، ص ۱۸۱.
۱۴- يادمان علامه حسن زاده آملى، ص ۷۵. و جمال سالكين، ص ۱۳۳.
۱۵- هزار و يك نكته، ج ۱، ص ۸۱۲- ۸۱۱.
۱۶- انسان در عرف عرفان، ص ۳۱- ۳۰.
۱۷- انسان در عرف عرفان، ص ۳۱.
۱۸- لقاء الله ص ۶۹.
۱۹- غرر و درر، ج ۱، ص ۳۲۹. و معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۳۳.
۲۰- لقاء الله، ص ۱۹۸.
۲۱- سيد مرتضى علم الهدى، در مجلس نهم از امالى اش، غرر الفوائد و دررالقائد، ج ۱ ص ۲۷۴، و ج ۲ - ص ۳۲۹ - ط۱. و لقاء الله، ص ۴۳- ۴۴.
۲۲- رساله حول الرويه، ص ۱۱۸.
۲۳- رساله حول الرؤيه، ص ۱۱۱.
۲۴- لقاء الله، ص ۴۴.
۲۵- انسان و قرآن، ص ۵۲.
۲۶- شريف مرتضى، الغرر، چ مصر، ج ۱، ص ۲۷۴. و عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۹۵.
۲۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۸۱.
۲۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۶۸.
۲۹- هزار و يك كلمه، ج ۲، ص ۲۷۸.
۳۰- لقاء الله، ص ۱۸۲.
۳۱- ترك الاطناب فى شرح الشهاب، حديث ۲۲۹.
۳۲- هزار و يك نكته، ص ۱۸۷.
۳۳- هزارويك نكته، ص ۲۷۷.
۳۴- سوره اسراء، آيه ۴۵.
۳۵- سوره نحل، آيه ۱۰۸.
۳۶- سوره انعام، آيه ۲۵.
۳۷- سوره جائبه، آيه ۲۳. و نامه ها و برنامه ها، ص ۶۸.
۳۸- اعجاز معصومين، ص ۱۲۸.
۳۹- در آسمان معرفت، ص ۱۱۱.
۴۰- توبه، ص ۱۹۶.
۴۱- هزار و يك كلمه، ص ۸.
۴۲- بقره، آبه ۱۴۵.
۴۳- رساله امامت، ص ۱۰۸.
۴۴- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۸۴.
۴۵- ده رساله فارسى، ص ۹۸- ۹۹.
۴۶- هزار و يك نكته، ص ۱۹۰.
۴۷- جمال سالكين، ص ۲۰۰.
۴۸- هزار و يك نكته، ص ۱۲۷- ۱۲۶.
۴۹- لقاءالله، ص ۱۶۴.
۵۰- در آسمان معرفت، ص ۹۳.
۵۱- امالى صدوق ج ۲ ص ۱۴۱.
۵۲- رساله لقاء الله، ص ۱۸۳.
۵۳- لقاء الله، ص ۱۹۹.
۵۴- ص ۸. و لقاء الله، ص ۲۰۷.
۵۵- لقاء الله، ص ۲۰۰.
۵۶- ولايت تكوينى، ص ۵۸.
۵۷- بحار الانوار، ج ۱۷، ص ۳۷۹. و نامه ها و برنامه ها، ص ۹۶.
۵۸- نامه ها و برنامه ها، ص ۲۸و۲۹.
۵۹- نامه ها و برنامه ها، ص ۴۹و۵۰.
۶۰- عيون مسائل و شرح آن، ج ۲، ص ۴۲۴و۴۲۵.
۶۱- اتحاد عاقل به معقول، ص ۴۳۷.
۶۲- اتحاد عاقل به معقول، ص ۴۳۷.
۶۳- هزارو يك نكته، ص ۵۹۴.
۶۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۷۱.
۶۵- باب حقيقه الايمان و اليقين اصول كافى كلينى. - و ده رساله فارسى، ص ۲۱۹.
۶۶- نامه ها و برنامه ها، ص ۳۸و۳۹.
۶۷- انسان و قرآن، ص ۲۴۶
۶۸- سيد ابن طاووس، مهج الدعوات، ص ۱۲۶. و رساله لقاء الله، ص ۶۴.
۶۹- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۷۱.
۷۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۶۵.
۷۱- مجمع البيان، ج ۲، ص ۴۰۵. و قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۲۴- ۲۳.
۷۲- دخان - ۳.
۷۳- شعراء/ ۱۹۴.
۷۴- ده رساله فارسى، ص ۱۹۷.
۷۵- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۴.
۷۶- انسان و قرآن، ص ۸۱و۸۲.
۷۷- بقره ۱۶۴/.
۷۸- لقاء الله، ص ۶۲.
۷۹- رياض السالكين در شرح صحيفه سجاديه. - و سيد على خان، رياض السالكين، ص ۵۶۵.
۸۰- لقاء الله، ص ۱۲۱.
۸۱- لقاء الله، ص ۱۲۵.
۸۲- لقاء الله، ص ۱۲۶.
۸۳- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۸.
۸۴- اسد الغابه فى معرفه الصحابه، نوشته ابن اثير. - و امامت، ص ۱۵۹و۱۶۰.
۸۵- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۳۵.
۸۶- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۳۵.
۸۷- در آسمان معرفت، ص ۱۶۱.
۸۸- رساله حول الرؤيه، ص ۱۳.
۸۹- غرر و درر- علم الهدى سيد مرتضى، مجلس ۲۷. - و در آسمان معرفت، ص ۳۴۶.
۹۰- در آسمان معرفت، ص ۳۴۶.
۹۱- امامت، ص ۶۱.
۹۲- جمال سالكين، ص ۲۱۰.
۹۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۲و۵۳.
۹۴- گنجينه گوهر روان، ص ۴۷.
۹۵- مجموعه مقالات، ص ۱۳۹و۱۴۰.
۹۶- هزار و يك نكته، ص ۷۵۰.
۹۷- مريم / ۲۰.
۹۸- بقره / ۹۴.
۹۹- شعراء / ۹۶.
۱۰۰- هزار و يك نكته، ص ۶۰۳.
۱۰۱- هزار و يك نكته، ص ۴۵۱.
۱۰۲- گفت و گو، ص ۶۳.
۱۰۳- وافى، ط ۱، رحلى، ص ۱۰۶.
۱۰۴- وافى، ط ۱، ص ۱۰۶.
۱۰۵- گفت و گو، ص ۱۲۲.
۱۰۶- گفت و گو، ص ۲۰۷.
۱۰۷- در محضر استاد حسن زاده آملى، ص ۳۱.
۱۰۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۶۴.
۱۰۹- يس ۷۹.
۱۱۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۶۴.
۱۱۱- وافى ج ۲، ص ۲. - و هزار و يك كلمه، ص ۶.
۱۱۲- لقاء الله، ص ۲۲۱.
۱۱۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۵۱۴.
۱۱۴- ارشاد القلوب، باب ۵۴.
۱۱۵- غرر الفوائد و دررالقلائد، چاپ مصر، مجلس اول، ج ۱، ص ۶.
۱۱۶- مصباح الشريعه، باب نوزدهم. - و لقاء الله، ص ۲۲۲.
۱۱۷- ثقه الاسلام كلينى (ره) ، اصول كافى، ج ۲، كتاب ايمان و كفر، ص ۲۵۱ (مغرب)
۱۱۸- محمد بن يحيى و غير او از احمد بن عيسى. - و رساله حول الرؤيه، ص ۱۱۱.
۱۱۹- رساله حول الرؤيه، ص ۱۱۱.
۱۲۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۰۵.
۱۲۱- در آسمان معرفت، ص ۳۶.
۱۲۲- گفت و گو، ص ۳۶.
۱۲۳- اصول كافى، معرب، كتاب ايمان و كفر، ج ۲، ص ۴۴.
۱۲۴- لقاء الله، ص ۱۷۲و۱۷۳.
۱۲۵- لقاء الله، ص ۱۷۳و۱۷۴.
۱۲۶- لقاء الله، ص ۱۵۷.
۱۲۷- لقاء الله، ص ۱۷۶.
۱۲۸- لقاء الله، ص ۲۲۵و۲۲۶.
۱۲۹- مستدرك الوسائل، ج ۵ ص ۳۲۰. - و توبه، ص ۱۴.
۱۳۰- اصول كافى، ج ۴؛ الايمان و الكفر، باب الغيبه، ج ۴، ص ۶۱. - و توبه، ص ۵۰.
۱۳۱- توبه، ص ۵۰.
۱۳۲- توبه، ص ۱۲۸.
۱۳۳- من لا يحضره الفقيه، ج ۱، باب ۲۴، ص ۱۳۳، ج ۳۵۱.
۱۳۴- توبه، ص ۱۸۶و۱۹۰.
۱۳۵- توبه، ص ۲۰۲.
۱۳۶- اصول كافى، ج ۴، كتاب الايمان و الكفر، باب من يهم بالحسنه او السيئه، حديث ۴.
۱۳۷- گفت و گو، ص ۲۰۸.
۱۳۸- هزار و يك نكته، ص ۲۳۷.
۱۳۹- بحار، ج ۷۱، ص ۳۸۲.
۱۴۰- گفت و گو، ص ۷۸.
۱۴۱- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۵۰.
۱۴۲- هزار و يك كلمه، ح ۳، ص ۱۳۰.
۱۴۳- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۷۰و۲۷۱.
۱۴۴- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۷۱و۲۷۲.
۱۴۵- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۷۲و۲۷۳.
۱۴۶- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۶.
۱۴۷- امامت، ص ۴۱.
۱۴۸- جمال سالكين، ص ۲۰۹.
۱۴۹- جمال سالين، ص ۲۰۰.
۱۵۰- امامت، ص ۸۷و۸۸.
۱۵۱- خير الاثر در رد جبر و قدر، ص ۱۱۳و۱۱۴.
۱۵۲- بحار الانوار، چ كمپانى، ج ۱۵، ص ۴۰. - و توبه، ص ۲۱۲- ۲۱۳.
۱۵۳- روزى كه گوش و چشم و پوستشان عليه آنان گواهى مى دهد. - و لقاء الله، ص ۱۶۶.
۱۵۴- لقاء الله، ص ۱۸۴.
۱۵۵- نامه ها و برنامه ها، ص ۱۷۴و۱۷۵.
۱۵۶- به معنى عدالت و اعتدال.
۱۵۷- الاحزاب ۲۲/. - و تازيانه سلوك، ص ۶.
۱۵۸- تازيانه سلوك، ص ۳۶.
۱۵۹- عيون مسائل و شرح آن، ج ۲، ص ۵۱۶.
۱۶۰- خزائن، ص ۳۹۶.
۱۶۱- خزائن، ص ۳۹۷.
۱۶۲- خزائن، ص ۳۹۷.
۱۶۳- واقعه ۳۴/.
۱۶۴- نامه ها و برنامه ها، ص ۱۲۵.
۱۶۵- اتحال عاقل به معقول، ص ۳۹۶.
۱۶۶- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۰.
۱۶۷- فصل الخطاب كرمانى، ط ۱، ص ۱۵۴.
۱۶۸- نامه ها وبرنامه ها، ص ۲۶۵.
۱۶۹- در آسمان معرفت، ص ۱۸۷.
۱۷۰- در آسمان معرفت، ص ۱۹۰.
۱۷۱- اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج ۱، ص ۷۰، ج ۵۰. - و امامت، ص ۱۰۹.
۱۷۲- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۳۷و۳۸.
۱۷۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۵۱۳.
۱۷۴- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۶۱.
۱۷۵- اسراء/۸۰. - و مجموعه مقالات، ص ۱۹و۲۰.
۱۷۶- مسند ابن حنبل، ج ۲، ص ۲۱۵، ط بيروت. - و هزار و يك نكته، ص ۵۴۳.
۱۷۷- گفت و گو، ص ۷۸.
۱۷۸- گفت و گو، ص ۶۵.
۱۷۹- سوره بقره، آيه ۳۱.
۱۸۰- گفت و گو، ص ۱۰۴.
۱۸۱- نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت ۱۳۹.
۱۸۲- گفت و گو، ص ۱۳۹.
۱۸۳- تازيانه سلوك، ص ۶۳.
۱۸۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۱۶۸.
۱۸۵- شرح فص حكمه، ص ۳۷۷.
۱۸۶- قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند، ص ۲۰.
۱۸۷- حكمت عملى با اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۹.
۱۸۸- نامه ها و برنامه ها، ص ۳۱.
۱۸۹- نامه ها و برنامه ها، ص ۳۱.
۱۹۰- مجموعه مقالات، ص ۱۷و۱۸.
۱۹۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۶۷.
۱۹۲- انه الحق، ص ۱۲۴.
۱۹۳- توبه، ص ۲۰۱.
۱۹۴- لقاء الله، ص ۱۶۳و۱۶۴.
۱۹۵- رساله حول الرؤيه، ص ۷.
۱۹۶- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۴۲۳.
۱۹۷- همدانى، عبدالصمد، بحر المعارف، چ اول، ص ۱۷۷. - و عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۱۳۶.
۱۹۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۹.
۱۹۹- هزار و يك نكته، ص ۷۰۱و۷۰۲.
۲۰۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۳۶.
۲۰۱- گفت و گو، ص ۲۲۲.
۲۰۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۷۲، ص ۳۴۸.
۲۰۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۴۲.
۲۰۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۱۵و۵۱۴.
۲۰۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۰۶.
۲۰۶- مسند ابن حنبل، چ مصر، ج ۲، ص ۲۵۱. - و عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۸۳.
۲۰۷- بحار، ج ۲۲ ص ۷۵. - و نامه ها و برنامه ها، ص ۷۰.
۲۰۸- ج ۹، ص ۳۶۵، ط۲.
۲۰۹- خير الاثر در رد جبر و قدر، ص ۱۲۶.
۲۱۰- خير الاثر در رد جبر و قدر، ص ۹۴و۹۶.
۲۱۱- ص ۱۷۷۵، ج ۴.
۲۱۲- ص ۳۳، ط۱، چاپ هند.
۲۱۳- ده رساله فارسى، ص ۱۲۹و۱۳۰.
۲۱۴- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۳۳.
۲۱۵- هزار و يك نكته، ص ۷۸۵.
۲۱۶- هزار و يك نكته، ص ۷۲۹.
۲۱۷- هزار و يك كلمه، ج ۴، ص ۲۲۸.
۲۱۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۴۱.
۲۱۹- خزائن، ص ۵۱۵.
۲۲۰- تفسير اطيب البيان (ج ۱۳، ص ۲۲۵)
۲۲۱- شاعر بحار، ط كمپانى، ج ۱۰، ص ۷، س ۳۳.
۲۲۲- شرح فص حكمه، ص ۱۴۴.
۲۲۳- شرح فص حكمه، ص ۳۱۱.
۲۲۴- شرح فص حكمه، ص ۳۰۵.
۲۲۵- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۴.
۲۲۶- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۷.
۲۲۷- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۰و۶۱.
۲۲۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۵.
۲۲۹- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۳.
۲۳۰- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۵و۶۶.
۲۳۱- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۱.
۲۳۲- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۱.
۲۳۳- انسان و قرآن، ص ۲۴۹- ۲۴۷.
۲۳۴- مريم / ۱۹. - و مجموعه مقالات، ص ۱۳۰.
۲۳۵- انسان و قرآن، ص ۲۴۹- ۲۴۷.
۲۳۶- مجموعه مقالات، ص ۱۳۰.
۲۳۷- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۴.
۲۳۸- شرح فص حكمه، ص ۱۹۵.
۲۳۹- شرح فص حكمه، ص ۲۲۰.
۲۴۰- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۲.
۲۴۱- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۲.
۲۴۲- هزار و يك نكته، ص ۶۰۳.
۲۴۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۲و۶۳.
۲۴۴- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۰.
۲۴۵- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۱.
۲۴۶- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۸.
۲۴۷- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۰.
۲۴۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۸.
۲۴۹- شرح فص حكمه، ص ۱۵۸.
۲۵۰- شرح فص حكمه، ص ۱۷۹.
۲۵۱- شرح فص حكمه، ص ۱۵۳.
۲۵۲- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۴.
۲۵۳- شرح فص حكمه، ص ۱۹.
۲۵۴- ده رساله فارسى، ص ۱۸۱و۱۸۲.
۲۵۵- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۰.
۲۵۶- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۰.
۲۵۷- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۴و۴۵.
۲۵۸- شرح فص حكمه، ص ۳۰۵و۳۰۶.
۲۵۹- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۱و۵۲.
۲۶۰- شرح فص حكمه، ص ۱۹۳و۱۹۴.
۲۶۱- شرح فص حكمه، ص ۱۶۳.
۲۶۲- شرح فص حكمه، ص ۲۰۳.
۲۶۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۵.
۲۶۴- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۰.
۲۶۵- فص شرح حكمه، ص ۲۹۴.
۲۶۶- فص شرح حكمه، ص ۳۱۱.
۲۶۷- فص شرح حكمه، ص ۲۶۵.
۲۶۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۱و۶۲.
۲۶۹- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۵.
۲۷۰- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۷و۷۸.
۲۷۱- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۷و۷۶.
۲۷۲- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۳.
۲۷۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۶.
۲۷۴- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۹و۶۰.
۲۷۵- شرح فص حكمه، ص ۳۶۸و۳۶۹.
۲۷۶- شرح فص حكمه، ص ۲۲۱.
۲۷۷- شرح فص حكمه، ص ۸۶.
۲۷۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۸.
۲۷۹- هزار و يك نكته، ص ۷۷۰.
۲۸۰- شرح فص حكمه، ص ۱۶۱.
۲۸۱- شرح فص حكمه، ص ۳۹۱.
۲۸۲- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۰۴.
۲۸۳- خزائن، ص ۵۵۵.
۲۸۴- شرح فص حكمه، ص ۳۶۸.
۲۸۵- نقل از حجه الاسلام عزيزى.
۲۸۶- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۴۶.
۲۸۷- خزائن، ص ۱۸۱.
۲۸۸- شعراء الغرى، ج ۳، ص ۶. - و شرح فص حكمه فى كلمه فاطميه، ص ۲۴۹.
۲۸۹- امامت ص ۱۲۶- ۱۲۴.
۲۹۰- تفسير كبير، ج ۱، ص ۱۶۰، ط استانبول.
۲۹۱- بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ص ۱۳۵.
۲۹۲- گفت و گو، ص ۱۳۰.
۲۹۳- ط ۱،صلىاللهعليهوآله ۱۵ - و هزار و يك نكته،صلىاللهعليهوآله ۶۹۸.
۲۹۴- مائده / ۶۸.
۲۹۵- هزار و يك كلمه، ج ۳،صلىاللهعليهوآله ۳۰۰و۳۰۱.
۲۹۶- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى،صلىاللهعليهوآله ۶۹.
۲۹۷- عيون مسائل و شرح آن، ج ۲،صلىاللهعليهوآله ۳۲۶.
۲۹۸- شرح فص حكمه، ص ۲۲۰.
۲۹۹- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۴۹.
۳۰۰- شرح فص حكمه، ص ۲۰۲.
۳۰۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۲۰.
۳۰۲- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى،صلىاللهعليهوآله ۴۹و۵۰.
۳۰۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۷.
۳۰۴- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۸۷.
۳۰۵- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۶۷.
۳۰۶- ده رساله فارسى،صلىاللهعليهوآله ۳۶.
۳۰۷- سفينه البحار، مرحوم حاج شيخ عباس قمى - و جمال السالكين، ص ۱۱۲.
۳۰۸- الزام المناصب، ص ۱۹۳ /۲۰۹ / ۷۵ / مشارق انوار اليقين، ص ۱۷۰.
۳۰۹- لقاء الله، ص ۱۹۰.
۳۱۰- معرفت نفس، دفتر سوم، ص ۵۰۴.
۳۱۱- نهج الولايه، ص ۷۳و۷۴.
۳۱۲- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۵۱و۵۲.
۳۱۳- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۵۱.
۳۱۴- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۵۲.
۳۱۵- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۴۴.
۳۱۶- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۴۴و۴۵.
۳۱۷- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۵۰.
۳۱۸- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۴۹و۵۰.
۳۱۹- امامت ص ۱۴۵.
۳۲۰- امامت ص ۱۳۷.
۳۲۱- امامت ص ۱۳۷.
۳۲۲- امامت، ص ۱۳۷.
۳۲۳- لقمان ۳۱:۱۲.
۳۲۴- بقره ۲:۲۶۹ - و انسان و قرآن ص ۱۱۸.
۳۲۵- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۶۷.
۳۲۶- انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، ص ۱۰.
۳۲۷- رساله امامت، ص ۱۵۴- ۱۵۱.
۳۲۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۷.
۳۲۹- حكمت عملى با اخلاق مرتضوى، ص ۵۶.
۳۳۰- نهج البلاغه، ص ۳۹، حطبه ۱، چاپ صبحى صالح.
۳۳۱- بحار النوار، ج ۳، ص ۲۰۶و۲۰۷ - و هزار و يك كلمه، ص ۱۷۱.
۳۳۲- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۶.
۳۳۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۶.
۳۳۴- غرو و درر آمدى، ط نجف، ص ۹۶.
۳۳۵- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۶۱.
۳۳۶- داستانهاى حكيمانه، ص ۱۲۷.
۳۳۷- حكمت عمل يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۰.
۳۳۸- غرر و درر آمدى، شرح آقا جمال، ج ۱، ص ۱۷۵، ش ۶۶۴.
۳۳۹- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۳.
۳۴۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۵۱.
۳۴۱- غرر و درآمدى، ج ۱، ص ۲۱۴، ش ۸۶۳.
۳۴۲- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۴.
۳۴۳- گفت و گو، ص ۱۴۸.
۳۴۴- قرآن كريم، سوره حشر، آيه ۲۰.
۳۴۵- قرآن كريم، سوره شمس، آيه ۱۱و۱۲.
۳۴۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۶۷.
۳۴۷- بحار النوار، ج ۱۹، ص ۱۸۳ - و لقاء الله ص ۶۲.
۳۴۸- رساله لقاء الله، ص ۶۴و۶۵.
۳۴۹- رساله لقاء الله، ص ۸۸و۸۹.
۳۵۰- رساله لقاء الله، ص ۱۴۳و۱۴۲.
۳۵۱- انتهاى حديث شريف.
۳۵۲- رساله لقاء الله، ۱۰۷- ۱۰۵.
۳۵۳- لقاء الله، ص ۶۹.
۳۵۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۶۷، س ۱و۲.
۳۵۵- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۵۳.
۳۵۶- رساله لقاء الله، ص ۹۲و۹۳.
۳۵۷- اين كلمه مؤلف از دو كلمه است كه در غرر و دررآمدى روايت شده است. شرح آقا جمال، ط۱، ص ۱۴۴، ش ۵۳۸ و ص ۱۴۵، ش ۵۴۲.
۳۵۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۸.
۳۵۹- اصول كافى به اعراب و تصحيح نگارنده، كتاب الايمان و الكفر، ج ۲، باب المومن و علامانه و صفاته حديث ۲۵، ص ۱۸۶.
۳۶۰- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۹.
۳۶۱- انسان و قرآن، ص ۱۲۷.
۳۶۲- هزار و يك نكته، ج ۳، ص ۴۷و۴۸.
۳۶۳- هزار و يك نكته، ج ۳، ص ۱۸۷.
۳۶۴- اصول كافى، ج ۱، ص ۷۰ مشكول - و هزارو يك نكته، ص ۱۷۸.
۳۶۵- رساله حول الرويه، ص ۱۳۲.
۳۶۶- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۸۰و۲۸۱.
۳۶۷- لقاء الله، ص ۱۹۱.
۳۶۸- نهج الولايه، ص ۸۱.
۳۶۹- سوره صف، آيه ۹ - و در آسمان معرفت، ص ۳۰۱.
۳۷۰- وافى، ط رحلى، ج ۴، ص ۶۵.
۳۷۱- مدثر/ ۳۲.
۳۷۲- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۶و۴۷.
۳۷۳- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۳۲و۳۳.
۳۷۴- بحار، ج ۱، ص ۳۰، ط كمپانى، و كافى ج ۱، ص ۱۸، معرب.
۳۷۵- نهج البلاغه، خطبه قاسعه.
۳۷۶- مزمل / ۶.
۳۷۷- مجموعه مقالات، ص ۶۲و۶۳.
۳۷۸- وافى، فيض، ج ۱۴، ص ۶۴ - و گفت و گو، ص ۱۳۱.
۳۷۹- كافى، ج ۸، ص ۳۱۱.
۳۸۰- گفت و گو، ص ۶۲.
۳۸۱- گفت و گو، ص ۶۵.
۳۸۲- وافى، فيض، ج ۱۴، ص ۶۴.
۳۸۳- گفت و گو، ص ۶۲.
۳۸۴- وافى، فيض كاشانى، ج ۱۴، ص ۶۴.
۳۸۵- گفت و گو، ص ۹۰.
۳۸۶- نهج البلاغه چاپ تبريز، الخطبه القاصعه، خطبه ۱۹۰، ص ۱۷۵ - و انسان و قرآن، ص ۸۹.
۳۸۷- وافى، ج ۱۴، ص ۶۵، رحلى - و هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۴۳۰.
۳۸۸- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۴۲.
۳۸۹- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۲۰۰و۲۰۱.
۳۹۰- انسان و قرآن، ص ۱۷۱.
۳۹۱- رساله امامت، ص ۲۱۳.
۳۹۲- مجموعه مقالات، ص ۹۵.
۳۹۳- خطبه ۱۵۲.
۳۹۴- مجموعه مقالات، ص ۱۷۴.
۳۹۵- هزار و يك كلمه، ص ۲۳۸.
۳۹۶- هزار و يك نكته، ص ۳۶۴.
۳۹۷- نهج البلاغه الخطبه القاصعه خطبه ۱۹۰، ص ۱۷۵، چاپ تبريز - و ده رساله فارسى، ص ۱۳۳.
۳۹۸- در آسمان معرفت، ص ۷۷.
۳۹۹- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۵۲و۵۴.
۴۰۰- روضه كافى، ص ۲۷۱، چاپ رحلى.
۴۰۱- لقاء الله، ص ۴۷.
۴۰۲- مجمع البحرين، ج ۵، ص ۱۲۰.
۴۰۳- گفت و گو، ص ۱۲۳.
۴۰۴- داستانهاى حكيمانه، ص ۳۰.
۴۰۵- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۰.
۴۰۶- خزائن، ص ۴۷۲.
۴۰۷- خزائن، ص ۴۷۲.
۴۰۸- لقاء الله، ص ۵۲ - و مهج الدعوات، ص ۱۰۵، چاپ سنگى.
۴۰۹- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۲۳.
۴۱۰- بحار النوار، چ ۱، ج ۱۸، ص ۴۶.
۴۱۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۲۷۷و۲۷۸.
۴۱۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۷۶.
۴۱۳- گفت و گو، ص ۲۰۷.
۴۱۴- ولايت تكوينى، ص ۴۰و۴۱.
۴۱۵- رساله لقاء الله، ص ۱۲۴.
۴۱۶- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۵۱.
۴۱۷- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۱۲، س ۱۹.
۴۱۸- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ،صلىاللهعليهوآله ۱۵۳.
۴۱۹- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۵۴ - غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۱۸، س ۱، و ط صيدا، ص ۲۳۶، س ۵، و شرح آقا جمال، ج ۶، ص ۱۳۷، ش ۹۸۳۲.
۴۲۰- غرر و درر، ط نجف، ص ۳۵۷، س ۲.
۴۲۱- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ج ۶، ص ۴۱۴، ش ۱۰۸۳۳.
۴۲۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۲۵.
۴۲۳- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۲.
۴۲۴- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۷۷.
۴۲۵- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۸۱.
۴۲۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۸۶.
۴۲۷- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال، ج ۲، ص ۱۲۸، ش ۲۰۷۷.
۴۲۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۱.
۴۲۹- رساله حول الرويه، ص ۱۲۱.
۴۳۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۸۲.
۴۳۱- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۹۵، س ۱۹، و ط صيدا، ص ۲۱۸، س ۱۶.
۴۳۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۸۹.
۴۳۳- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ط ۱، ج ۲، ص ۴۷.
۴۳۴- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۸۵.
۴۳۵- غرر و دررآمدى، ط صيدا، ص ۲۶۴، س ۱۳.
۴۳۶- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۵۵.
۴۳۷- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۵۰، س ۲.
۴۳۸- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۰۰.
۴۳۹- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ج ۶، ص ۴۰، ش ۹۴۱۴.
۴۴۰- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۹۹.
۴۴۱- سوره زمر، آيه ۱۱.
۴۴۲- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۰۵.
۴۴۳- غرر و درر، شرح آقا جمال خوانسارى، ط ۱، ج ۵، ص ۲۳۲.
۴۴۴- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۰۵.
۴۴۵- غرر و درر، ط نجف، ص ۲۸۶، س ۴.
۴۴۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۹.
۴۴۷- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۶.
۴۴۸- غرر و دررآمدى، ص ۲۸۹، ص ۱۰.
۴۴۹- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۵.
۴۵۰- غرر و دررآمدى، ص ۲۸۹، ص ۱۰.
۴۵۱- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۶۴.
۴۵۲- غرر و درر، ط نجف، ص ۲۸۹.
۴۵۳- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۵.
۴۵۴- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۴.
۴۵۵- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۸۷، س ۸۷.
۴۵۶- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۳.
۴۵۷- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۸۹.
۴۵۸- سوره مؤمنون، آيه ۹۷ - و حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۲.
۴۵۹- حكمت عمل يت اخلاق مرتضوى، ص ۱۲۴.
۴۶۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۰.
۴۶۱- سوره مؤمنون، آيه ۹.
۴۶۲- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۰.
۴۶۳- حكمت عملى، با اخلاق مرتضوى، ص ۱۲۸.
۴۶۴- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۲.
۴۶۵- نامه ها و برنامه ها، ص ۱۷۵.
۴۶۶- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۵۶، س ۴.
۴۶۷- حكمت عملى با اخلاق مرتضوى،صلىاللهعليهوآله ۷۰.
۴۶۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۸۳.
۴۶۹- خزائن، ص ۳۹۷.
۴۷۰- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، چ تهران، ج ۱، ص ۶ - و امامت، ص ۱۴۴.
۴۷۱- امامت، ص ۱۴۴.
۴۷۲- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ط ۱، ج ۱، ص ۱۷۶، ش ۶۶۷.
۴۷۳- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۷۶.
۴۷۴- حكمت عملى، (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۲۴.
۴۷۵- حكمت عملى، (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۲۳.
۴۷۶- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال، ج ۲، ص ۳۷، ش ۱۷۳۸.
۴۷۷- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۴.
۴۷۸- حكمت عملى با اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۰.
۴۷۹- غرر و دررآمرى، ط نجف، ص ۲۶۵، س ۱۹.
۴۸۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۲.
۴۸۱- غرر و دررآمرى، ط نجف، ص ۳۳۹، س ۱۹.
۴۸۲- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۱.
۴۸۳- غرر و دررآمرى، ط نجف، ص ۳۵۵، س ۱۵.
۴۸۴- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۷.
۴۸۵- گفت و گو، ص ۱۳۳.
۴۸۶- هزار و يك نكته، ص ۵۷۶.
۴۸۷- گفت و گو، ص ۱۳۶.
۴۸۸- داستانهاى حكيمانه، ص ۱۲۸.
۴۸۹- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۹.
۴۹۰- عدالت، ص ۱۳۸.
۴۹۱- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۹، س ۱۶.
۴۹۲- حكمت عملى، با اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۲.
۴۹۳- نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۲۲۴.
۴۹۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۸۸، س ۱۰.
۴۹۵- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۲.
۴۹۶- مجموعه مقالات، ص ۱۷۳و۱۷۲.
۴۹۷- نهج البلاغه، شرح نهج البلاغه ابى ابن الحديد، چاپ سنگى، ص ۴۹۲، س ۲۸.
۴۹۸- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى،صلىاللهعليهوآله ۶۹.
۴۹۹- غرر وررآمدى، ط نجف، ص ۹۶.
۵۰۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۱.
۵۰۱- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال، ج ۶، ص ۷۲، ش ۹۵۷۴.
۵۰۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۰.
۵۰۳- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۵۲، س ۶.
۵۰۴- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۱.
۵۰۵- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۹۰.
۵۰۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۵.
۵۰۷- مجموعه مقالات، ص ۱۷۲و۱۷۳.
۵۰۸- امامت، ص ۱۳۸.
۵۰۹- سى ماه تمام، مدت حمل و شير خوارى بود، احفاف / ۱۵.
۵۱۰- و مادران بايستى دو سال تمام فرزندان خويش را شير دهند، بقره / ۲۳۳.
۵۱۱- رساله امامت، ص ۱۰۰و۹۹.
۵۱۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتصوى، ص ۸۳.
۵۱۳- انسان و قرآن، ص ۱۳۳و۱۳۴.
۵۱۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۲۲، س ۶.
۵۱۵- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۴.
۵۱۶- بحار، ط بيروت، ج ۶۴، س ۴.
۵۱۷- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۴.
۵۱۸- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۲۲، س ۴.
۵۱۹- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۴.
۵۲۰- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال، ج ۱، ص ۱۴۵، س ۵۴۳.
۵۲۱- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۱.
۵۲۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۱.
۵۲۳- هزار و يك نكته، ص ۸۲۶.
۵۲۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۱۱.
۵۲۵- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۵۶.
۵۲۶- بحار، ط بيروت، ج ۷۱، ص ۱۶۵، س ۱۶.
۵۲۷- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۷.
۵۲۸- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۰۴.
۵۲۹- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۴۰.
۵۳۰- غرر و دررآمدى؛ ط نجف، در الف استفتاح، ص ۸۳، س ۲ - و حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى.
۵۳۱- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۴.
۵۳۲- سوره آل عمران، آيه ۱۳۵.
۵۳۳- سوره نور، آيه ۲۳.
۵۳۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۷۳ - س ۸ و ط صيدا - ص ۱۲۴، س ۱۶.
۵۳۵- سوره حجرات، آيه ۱۴.
۵۳۶- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۳.
۵۳۷- شرح قصص حكمه، ص ۳۵۲.
۵۳۸- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ط۱، ج ۴، ص ۴۹، س ۵۲۳۷.
۵۳۹- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۱.
۵۴۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۴۵.
۵۴۱- سوره صفات، آيه ۱۲۳- ۱۲۱.
۵۴۲- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۱.
۵۴۳- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۵۶، ص ۴؛ صيدا، ص ۱۸۶، س ۱۶.
۵۴۴- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۷۱.
۵۴۵- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۷۳، س ۸ صيدا ص ۱۲۴.
۵۴۶- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۳.
۵۴۷- نهج البلاغه، ط تبريز، چاپ سنگى رحلى، س ۱۴، كلمه ۳۹۰، و بحار، ط كمپانى، ج ۱۷، س ۲۱.
۵۴۸- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۰۱.
۵۴۹- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۲۲، س ۱۱۱، و ط ۲۳۹، س ۱۳.
۵۵۰- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۹.
۵۵۱- حكمت عملى، يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۱۵ - و غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۰۷، س ۱۰، و ط صيدا، ص ۱۴۹.
۵۵۲- گفت و گو، ص ۵۱.
۵۵۳- گفت و گو، ص ۵۱.
۵۵۴- گفت و گو، ص ۵۲.
۵۵۵- هزار و يك كلمه: ج ۳، ص ۱۹۴.
۵۵۶- هزار و يك كلمه، ج ۴، ص ۱۶۸.
۵۵۷- گفت و گو، ص ۹۲.
۵۵۸- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۳۹۰و۳۹۱.
۵۵۹- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۳۱۰.
۵۶۰- امامت، ص ۱۳۹.
۵۶۱- هزار و يك كلمه، ج ۴، ص ۱۵۸.
۵۶۲- نهج البلاغه، حكمت ۱۳۹.
۵۶۳- گفت و گو، ص ۱۸۴.
۵۶۴- بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۱۷۳.
۵۶۵- گفت و گو، ص ۱۲۵.
۵۶۶- نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت ص ۱۳۹.
۵۶۷- نهج البلاغه، صبحى صالح حكمت ۲۰۵.
۵۶۸- گفت و گو، ص ۶۷.
۵۶۹- ابراهيم / ۲۶.
۵۷۰- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۱۷۰.
۵۷۱- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۸
۵۷۲- غرر و درر آمدى، شرح آقا جمال، ج ۱، ص ۲۴۵، ش ۹۹۱.
۵۷۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۸.
۵۷۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۵۵، س ۱۷.
۵۷۵- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۰.
۵۷۶- غرر و درر آمدى، ط نجف، ص ۱۶۳، س ۳.
۵۷۷- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۷.
۵۷۸- غرر دررآمدى، نجف، ص ۸۷، س ۴.
۵۷۹- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۶.
۵۸۰- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ط ۱، ج ۲، ص ۳۲، ش ۱۷۱۵.
۵۸۱- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۷.
۵۸۲- بحار، ط بيروت، ج ۱، ص ۱۶۶، س ۲.
۵۸۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۸۵.
۵۸۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، س ۳۵۶، س ۳.
۵۸۵- سوره نساء، آيه ۴۴.
۵۸۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۴.
۵۸۷- غرر و درر، ط نجف، ص ۳۶۱، س ۱۳.
۵۸۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۲.
۵۸۹- غرر و درر، ظ نجف، ص ۳۵۴، س ۱۸.
۵۹۰- حطام يعنى متاع ناچيز بى ارزش - و حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۳.
۵۹۱- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۵۱.
۵۹۲- گنجينه گوهر روان، ص ۲۱۰.
۵۹۳- انفال ۲۵.
۵۹۴- نهج البلاغه، خ ۲۳۷.
۵۹۵- انعام / ۱۲۲.
۵۹۶- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۵۴و۵۵.
۵۹۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۹۵.
۵۹۸- شرح فص حكمه، ص ۳۷۷.
۵۹۹- بحار الانوار، چ ۱، ج ۱۴، ص ۳۹۸ - و عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۹۵.
۶۰۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۴۰۴.
۶۰۱- عيون الاخبار ابن قتيبه دينورى، ج ۲، ص ۸۸.
۶۰۲- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۶۶.
۶۰۳- سند حديث را حذف كرديم.
۶۰۴- رساله حول الرؤيه، ۱۲۹- ۱۲۵.
۶۰۵- نو على نور، ص ۱۳۳.
۶۰۶- لقاء الله، ص ۱۲.
۶۰۷- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۰۶.
۶۰۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۶۱.
۶۰۹- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۳۸.
۶۱۰- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۶۹.
۶۱۱- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۴۳.
۶۱۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۳۸و. ۵۳۹.
۶۱۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۷.
۶۱۴- ص ۳، طبع نجف، - و ده رساله فارسى، ص ۱۲۱.
۶۱۵- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۷.
۶۱۶- سوره هل انى، آيه ۱۰.
۶۱۷- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۲.
۶۱۸- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۹۱.
۶۱۹- وافى، م ۱۳، ص ۹۲ - و اتحاد عاقل به معقول، ص ۳۸۹.
۶۲۰- وافى، چ محتشمى، ج ۱۴، ص ۵۶ - عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۳۴۲.
۶۲۱- ارشاد القلوب، ص ۱۲۴.
۶۲۲- گفت و گو، ص ۲۰۹.
۶۲۳- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۷۶.
۶۲۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۴۰.
۶۲۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۳۹.
۶۲۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۹۵ - نهج البلاغه، ط رحلى، چاپ سنگى تبريز، ص ۳۰۲، س ۳، كلمه حكمت ۴۲۳.
۶۲۷- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ط۱، ج ۴، ص ۲۶۸.
۶۲۸- سوره اسراء، آيه ۸۶.
۶۲۹- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۹۰.
۶۳۰- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۳۷، س ۱۲؛ و ط صيدا، ص ۲۵۰، س ۲۳.
۶۳۱- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۷.
۶۳۲- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۷۳، س ۱۱.
۶۳۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۳۸.
۶۳۴- حكمت عملى يا اخلاق مرتصوى، ص ۱۴۴ - غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۶۸، س ۱۱.
۶۳۵- حكمت عملى يا اخلاق مرتصوى، ص ۱۵۸ - غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۸۱، س ۱۲.
۶۳۶- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۶۱.
۶۳۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۵۶.
۶۳۸- نهج البلاغه، قسمت كتب و وصاياى آن حضرت.
۶۳۹- شرح نهج البلاغه از ابن ابى الحديد، ص ۳۱۳، رحلى، چاپ سنگى - هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۵۰۴و۵۰۵.
۶۴۰- ديوان شمس تبريزى - نامه ها و برنامه ها، ص ۱۷۶.
۶۴۱- سوره بقره، آيه ۱۹۵ - در آسمان معرفت، ص ۱۶۸.
۶۴۲- در آسمان معرفت، ص ۱۶۸.
۶۴۳- حسن زاده آملى، ص ۹.
۶۴۴- فص حكمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ۶۹.
۶۴۵- عيون مسائل نفس و شرح آن ج ۲، ص ۲۳۹.
۶۴۶- نهج البلاغه، حكمت ۳۹۱.
۶۴۷- لقاء الله، ص ۱۴۷.
۶۴۸- كتاب توحيد، ص ۸۴، چاپ سنگى.
۶۴۹- مجموعه مقالات، ص ۲۱و۲۲.
۶۵۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۴۰.
۶۵۱- غرر و دررآمدى، شرح آقا جمال، ج ۲، ص ۱۰۶، س ۱۹۹۱.
۶۵۲- حكمت عملى با اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۴.
۶۵۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۴۸.
۶۵۴- تازيانه سلوك، ص ۳۶.
۶۵۵- گفت و گو، ص ۱۱۷.
۶۵۶- گفت و گو، ص ۸۷.
۶۵۷- معرفت نفس، دفتر سوم ص ۴۷۳.
۶۵۸- غرر و دررآمدى، ط صيدا، ص ۲۶۴.
۶۵۹- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۵۴.
۶۶۰- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۲۰۴، س ۵.
۶۶۱- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۸۵.
۶۶۲- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۷۸.
۶۶۳- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۹ - و غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۴۲، س ۱۹.
۶۶۴- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۶۳، س ۴.
۶۶۵- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۳۱۲، س ۹.
۶۶۶- حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى، ص ۱۷۹.
۶۶۷- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۶۸، س ۸؛ و ط صيدا، ص ۱۲۲، س ۳.
۶۶۸- حكمت عملى (اخلاق مرتضوى) ، ص ۱۴۲.
۶۶۹- غرر و دررآمدى، ط نجف، ص ۱۶۹، س ۱۱.
۶۷۰- ده رساله فارسى، ص ۲۷.
۶۷۱- مجموعه مقالات، ص ۵۷.
۶۷۲- ط نجف، ج ۲، ص ۲۰۲.
۶۷۳- هزار و يك نكته، ص ۴۵۰و۴۵۱.
۶۷۴- سوره محمد، آيه ۲۴.
۶۷۵- لقاء الله، ص ۲۰۹و۲۱۰.
۶۷۶- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۴۰.
۶۷۷- رساله حول الرويه، ص ۱۱۴.
۶۷۸- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۳.
۶۷۹- گفت و گو، ص ۱۳۷.
۶۸۰- بحار النوار، ج ۱۰، ص ۱۰۱ - نهج الولايه، ص ۵۴.
۶۸۱- الدينورى، ص ۲۰۳ - نهج الولايه، ص ۵۴.
۶۸۲- نازيانه سلوك، ص ۴۱.
۶۸۳- در آسمان معرفت، ص ۳۵۱.
۶۸۴- مى خوانيم تو را اى خدا! با نامهاى مخزونت.
۶۸۵- لقاء الله، ص ۷۲.
۶۸۶- امامت، ص ۹۶و۹۷.
۶۸۷- مجموعه مقالات، ص ۱۷۸.
۶۸۸- گفت و گو، ص ۲۰۳.
۶۸۹- حكمتها، ص ۲۳۷ - و لقاء الله، ص ۲۲۰.
۶۹۰- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۵۴.
۶۹۱- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۴۳۷.
۶۹۲- سفينه البحار، ماده بيت، ج ۱، ط۱، ص ۱۱۶.
۶۹۳- سفينه البحار، ماده بيت ج ۱، ط۱، ص ۱۱۶.
۶۹۴- نامه ها و برنامه ها، ص ۲۶۸و۲۶۹.
۶۹۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۰۷.
۶۹۶- هزار و يك كلمه، ج ۲، ص ۳۴۱و۴۳۲.
۶۹۷- و فيات الاعيان و انياء ابناء الزمان، احمد بن خلكان - و امامت، ص ۱۶۶و۱۶۷.
۶۹۸- رساله امامت، ص ۱۷۵.
۶۹۹- ينابيع الموده - رساله امامت، ص ۱۷۰.
۷۰۰- امامت، ص ۱۶۷و۱۶۸.
۷۰۱- رساله امامت، ص ۱۶۸
۷۰۲- كتاب نور على نور، ص ۴۴.
۷۰۳- كتاب نور على نور، ص ۱۴۵.
۷۰۴- سوره بقره، آيه ۲۷۴ - انه الحق، ص ۱۳۳.
۷۰۵- كلينى از كتاب فضل القرآن كافى نقل مى كند - انه الحق، ص ۱۳۳.
۷۰۶- اصول كافى، كتاب فضل القرآن، معرب، ج ۲، ص ۴۴۶ - لقاء الله، ص ۶۲.
۷۰۷- حكيم الهى مولى صدر در شرح حديث سوم از باب النسبه من كتالب التوحيد در اصول كافى - و لقاء الله، ص ۷۹و۸۰.
۷۰۸- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۲۸۷.
۷۰۹- امامت، ص ۱۶۵و۱۶۶.
۷۱۰- امامت، ص ۱۶۶.
۷۱۱- گفت و گو، ص ۱۳۸.
۷۱۲- گفت و گو، ص ۱۱۵.
۷۱۳- اصول كافى، ثقه الاسلام كلينى، ج ۲، ص ۴۴۶.
۷۱۴- گفت و گو، ص ۶۳.
۷۱۵- در آسمان معرفت، ص ۳۸۲.
۷۱۶- خزائن، ص ۴۴۶.
۷۱۷- هزار و يك نكته، ص ۸.
۷۱۸- ده رساله فارسى، ۲۳۵- ۲۲۹.
۷۱۹- كافى، ج ۱، ص ۷۲، معرب.
۷۲۰- مجموعه مقالات، ص ۷۸و۷۹.
۷۲۱- امامت، ص ۱۶۴و۱۶۵.
۷۲۲- امامت، ص ۱۶۵.
۷۲۳- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۸۲.
۷۲۴- بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۲۵.
۷۲۵- گفت و گو، ص ۱۴۹.
۷۲۶- سوره اسراء، آيه
۷۲۷- سوره مؤمنون، آيه ۱۴.
۷۲۸- سوره واقعه، آيه ۷۸.
۷۲۹- گفت و گو، ص ۲۲۰.
۷۳۰- در محضر استاد حسن زاده آملى، ص ۵۶.
۷۳۱- گفت و گو: ص ۵۱.
۷۳۲- رساله امامت، ص ۱۷۹.
۷۳۳- رساله امامت، ص ۱۷۹.
۷۳۴- رساله امامت، ص ۱۸۰
۷۳۵- هزار و يك نكته، ص ۱۷۱.
۷۳۶- رساله امامت، ص ۱۷۹.
۷۳۷- كافى، معرب، ج ۱، ص ۲۱۴ - عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۳۱و۲۳۲.
۷۳۸- اصول كافى، ج ۴، كتاب الايمان و الكفر، باب من بهم بالحسنه او السيئه، حديث اول - و توبه، ج ۲۰۲و۲۰۳.
۷۳۹- ذكر و ذاكر، ص ۱۴.
۷۴۰- رساله امامت، ص ۱۸۰
۷۴۱- نامه ها و برنامه ها، ص ۲۶۵و۲۶۶.
۷۴۲- رساله حول الرؤيه، ص ۱۳۰.
۷۴۳- اصول كافى، ج ۴، كتاب الايمان و الكفر، باب محاسبه العمل، حديث ۳ - و توبه، ص ۲۰۷.
۷۴۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، جص، ص ۷۱.
۷۴۵- عيس /۲۴.
۷۴۶- اصول كافى، ج ۱، ص ۳۹.
۷۴۷- مجموعه مقالات، ص ۳۵و۳۶.
۷۴۸- لقاء الله، ص ۱۲۳و۱۲۴.
۷۴۹- امامت، ص ۹۹.
۷۵۰- اين حديث را مرحوم كلينى در فروغ كافى، ۱، ص ۸۶، آورده است - و قرآن هركز تحريف نشده، ص ۴۱.
۷۵۱- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۵۱۱.
۷۵۲- توبه، ص ۱۳۱.
۷۵۳- كافى، ج ۲، باب ۱۹۱، ص ۴۳۶، حديث ۶ - و توبه، ص ۱۷۳و۱۷۴.
۷۵۴- اصول كافى، ج ۳، كتاب الكفر و الايمان باب الذنوب، ج ۱، ص ۳۶۹ - توبه، ص ۱۲.
۷۵۵- اصول كافى، ج ۴، كتاب الايمان و الكفى، باب فى ما اعطى الله عز و جل آدمعليهالسلام وقت التوبه، حديث اول.
۷۵۶- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۱۲.
۷۵۷- هزار و يك كلمه، ص ۱۲.
۷۵۸- لقاء الله، ص ۷۳.
۷۵۹- رساله حول الرؤيه، ص ۳۹.
۷۶۰- توبه، ص ۴۱.
۷۶۱- لقاء الله، ص ۷۳.
۷۶۲- لقاء الله، ص ۵۶.
۷۶۳- در آسمان معرفت، ص ۴۰۷.
۷۶۴- اصول كافى، ج ۲، ص ۳۰۹ - هزار و يك كلمه، ص ۱۳.
۷۶۵- هزار و يك كلمه، ص ۱۳.
۷۶۶- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۳۵و۵۳۶.
۷۶۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۸۴.
۷۶۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۸.
۷۶۹- رساله امامت، ص ۱۸۷.
۷۷۰- رساله امامت، ص ۱۸۷.
۷۷۱- رساله امامت، ص ۱۸۸.
۷۷۲- رساله امامت، ص ۱۸۹.
۷۷۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۸۰و۲۸۱.
۷۷۴- هزار و يك نكته، ص ۷۴۶.
۷۷۵- اتحاد عاقل به معقول، ص ۳۹.
۷۷۶- رساله حول الرؤيه، ص ۳۹.
۷۷۷- لقاء الله، ص ۷۲و۷۳.
۷۷۸- كافى، ج ۱، ص ۸۸.
۷۷۹- لقاء الله، ص ۶۹و۷۰.
۷۸۰- لقاء الله، ص ۵۴و۵۵.
۷۸۱- توحيد صدوق، ص ۲۵۴، چاض سنگى.
۷۸۲- اگر در آسمان و زمين خدايانى جز خداى يگانه بود، زمين و آسمان تباه مى شد. انبياء / ۲۲.
۷۸۳- هيچ جنبنده اى نيست نگر اين كه زمام اختيارش به دست مشيت اوست. هود / ۵۶.
۷۸۴- در آن روز سلطنت عالم با كيست؟ با خداى قاهر منتقم يكتاست. مؤمن / ۱۶.
۷۸۵- نهج البلاغه، خطبه ۱ - لقاء الله، ص ۶۵و۶۷.
۷۸۶- وافى، ج ۱، ص ۴۲ - لقاء الله، ص ۲۸و۲۹.
۷۸۷- ذكر و ذاكر، ص ۱۲.
۷۸۸- اصول كافى، ج ۱، ص ۶۳، به اعراب راقم.
۷۸۹- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۴۳۳و۴۳۴.
۷۹۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۷۲.
۷۹۱- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۰۷و۱۰۸.
۷۹۲- انسان / ۲۲.
۷۹۳- مجموعه مقالات، ص ۱۹۸.
۷۹۴- مجموعه مقالات، ص ۲۸.
۷۹۵- رساله امامت، ص ۱۹۳.
۷۹۶- هزار و يك كلمه، ج ۲، ص ۴۶۸.
۷۹۷- لقاء الله، ص ۷۷.
۷۹۸- لقاء الله، ص ۱۹۷.
۷۹۹- در آسمان معرفت، ص ۴۳۵ - و جمال السالكين، ص ۸۵.
۸۰۰- كافى، ج ۲، كتاب ايمان و كفر، ص ۶۸ - رساله لقاء الله، ص ۲۲۰.
۸۰۱- حكمت ها، ۲۳۷.
۸۰۲- رساله لقاء الله، ص ۲۲۰.
۸۰۳- رساله لقاء الله، ص ۲۲۰.
۸۰۴- وافى، ج ۲، ص ۸
۸۰۵- هزار و يك كلمه، ص ۶.
۸۰۶- گفت و گو، ص ۳۸.
۸۰۷- ده رساله فارسى، ص ۲۲۸و۲۲۹.
۸۰۸- ده رساله فارسى، ص ۲۱۱.
۸۰۹- كتاب نور على نور، ص ۱۱۵.
۸۱۰- كتاب نور على نور، ص ۵۵.
۸۱۱- عمده الطالب، ص ۱۷۸.
۸۱۲- نهج الولايه، ص ۱۲۰.
۸۱۳- نهج الولايه، ص ۱۲۰.
۸۱۴- هزار و يك كلمه، ص ۲۸.
۸۱۵- وافى، ج ۵، ص ۲۳۵، رحلى.
۸۱۶- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۲۸۸.
۸۱۷- مجموعه مقالات، ص ۱۵۵و۱۵۶.
۸۱۸- هزارو يك كلمه، ج ۳، ص ۳۹۰.
۸۱۹- مجموعه مقالات، ص ۴۲و۴۳.
۸۲۰- رساله نور على نور، در ذكر و ذاكر و مذكور، ص ۵۴.
۸۲۱- رساله نور على نور، در ذكر و ذاكر و مذكور.
۸۲۲- صراط سلوك، ص ۴۱.
۸۲۳- انسان و قرآن، ص ۷۹.
۸۲۴- انسان و قرآن، ص ۷۹.
۸۲۵- ثقه الاسلام كلينى، كافى، كتاب فضل علم، رجوع به كتاب و سنت، ج ۱.
۸۲۶- امامت، ص ۹۹.
۸۲۷- وسائل الشيعه، ۴: ۷۴۷ حديث ۱۲.
۸۲۸- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۴۱
۸۲۹- الحجر ۱۵، ص ۸۶.
۸۳۰- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۴۱.
۸۳۱- وسائل الشيعه، ۴، ص ۷۴.
۸۳۲- قرآن هرگز تحريف نشده، ص ۴۱
۸۳۳- انسان و قرآن، ص ۶۲.
۸۳۴- انسان و قرآن، ص ۶۲.
۸۳۵- انسان و قرآن، ص ۶۳.
۸۳۶- لقاء الله، ص ۵۳و۵۴.
۸۳۷- سوره نساء، آيه ۲۲.
۸۳۸- مجمع البيان، ج ۵، ص ۴۱۱.
۸۳۹- گفت و گو، ص ۴۴.
۸۴۰- مشكوه الانوار مجلسى در فضيلت سوره قدر.
۸۴۱- هزار و يك نكته، ص ۱۲۲و۱۲۳.
۸۴۲- و ما ترازوهاى عدل را براى روز قيامت نهاد؛ انبياء/ ۴۷.
۸۴۳- همانا ما پيامبران خويش را با ادله و معجزات، بفرستاديم و براى شان كتاب و ميزان عدل نازل فرموديم، تا مردم، به راستى و عدالت گرايند؛ حديد / ۲۵.
۸۴۴- امامت، ص ۹۳و۹۴.
۸۴۵- در آسمان معرفت، ص ۲۴۳.
۸۴۶- رساله حول الرؤيه، ص ۱۳.
۸۴۷- رساله حول الرؤيه، ص ۱۴.
۸۴۸- رساله حول الرؤيه، ص ۱۴.
۸۴۹- هزار و يك كلمه، ج ۴، ص ۱۶۲.
۸۵۰- اصول كافى، ج ۴كتاب الايمان والكفر، باب فى ما اعطى الله عز و جل آدمعليهالسلام وقت التوبه، حديث ۴.
۸۵۱- توبه، ۱۹۳- ۱۹۱.
۸۵۲- كافى، ج ۲، باب ۱۹۱، ص ۴۳۶، حديث ۱۲.
۸۵۳- توبه، ص ۱۷۲و۱۷۳.
۸۵۴- توبه، ص ۱۳۰.
۸۵۵- توبه، ص ۱۰۴.
۸۵۶- بقره / ۵۴.
۸۵۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۸۲.
۸۵۸- بحار، ج ۲، ص ۴۷.
۸۵۹- انه الحق، ص ۱۱۲.
۸۶۰- انه الحق، ص ۱۱۲.
۸۶۱- اصول كافى: ج ۱، ص ۴۷.
۸۶۲- در آسمان معرفت، ص ۳۴۹.
۸۶۳- ثقه الاسلام كلينى، اصول كافى، بابا صفت، حديث ۲.
۸۶۴- امامت، ص ۱۰۸.
۸۶۵- گفت و گو، ص ۴۸.
۸۶۶- بحار الانوار، ج ۲.
۸۶۷- نگاه كنيد به: بحار الانوار، ج ۲.
۸۶۸- گفت و گو، ص ۱۱۳.
۸۶۹- اصول كافى، معرب، ج ۱، ص ۲۷.
۸۷۰- گفت و گو، ص ۲۰۸.
۸۷۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۳۹و۲۴۰.
۸۷۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۰۶.
۸۷۳- فصلت / ۳۱.
۸۷۴- جن / ۱۷.
۸۷۵- مجموعه مقالات، ص ۲۶.
۸۷۶- رساله امامت، ص ۱۸۵.
۸۷۷- رساله امامت، ص ۱۸۶.
۸۷۸- كيهان فرهنگى، مرداد ۶۳، ص ۳.
۸۷۹- جمال السالكين، ص ۱۱۰.
۸۸۰- قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند، ص ۱۱۲.
۸۸۱- رساله امامت، ص ۲۴۱.
۸۸۲- رساله امامت ۱۹۱
۸۸۳- همچنان كه در كتاب الفهرست ان نديم نيز آمده است
۸۸۴- رساله امامتصلىاللهعليهوآله ۱۸۹
۸۸۵- رساله امامت، ص ۱۸۹
۸۸۶- اصول كافى، كتاب فضل علم، باب بدعت ها و راءى و قياس ح ۱۴. امامت ص ۱۱۴ و ۱۱۵
۸۸۷- امامت ص ۱۰۳، ۱۹۴
۸۸۸- عيون مسائل نفس، و شرح آمدن، ج ۲، ص ۲۴۱
۸۸۹- عيون مسائل، نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۳۱ و ۲۳۲
۸۹۰- وافى، چاپ رحلى، ج ۳، ص ۱۵
۸۹۱- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۴۶۷
۸۹۲- معانى الاخبار صدوق، بحار ج ۱۴، ص ۹۰ ط كمپانى؛ بحار ج ۳، باب القضار و القدر، ط كمپانى، مجموعه مقالات ص ۶۹ و ۷۰
۸۹۳- هزار و يك نكته ص ۶۷۹
۸۹۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۴۱ و ۳۴۲
۸۹۵- عيوم مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۲۰.
۸۹۶- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۰۲.
۸۹۷- فيض كاشانى، وافى، ص ۱۵۹، م ۱.
۸۹۸- امامت، ص ۱۱۸و۱۱۹.
۸۹۹- امامت، ص ۱۱۸و۱۱۸.
۹۰۰- امامت، ص ۷۱و۷۲.
۹۰۱- اصول كافى، كتاب فضل علم، باب بدعتها و راءى و قياس، ج ۱۸.
۹۰۲- اصول كافى، كتاب فضل علم، باب بدعتها و راءى و قياس، ج ۲۰.
۹۰۳- امامت، ص ۱۱۵.
۹۰۴- امامت، ص ۷۱.
۹۰۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۴۸.
۹۰۶- هزار و يك كلمه، ج ۱، ص ۱۱۵و۱۱۶.
۹۰۷- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۲۴۰.
۹۰۸- رساله امامت، ص ۱۹۲.
۹۰۹- رسالت امامت، ص ۱۸۶.
۹۱۰- رساله امامت، ص ۱۹۴.
۹۱۱- رساله امامت، ص ۱۸۸.
۹۱۲- ثقه الاسلام كلينى، اصول كافى، باب اضطراب به حجت، ج ۳.
۹۱۳- امامت، ۶۹- ۶۵.
۹۱۴- ثقه الاسلام كلينى، اصول كافى، باب معرفه الامام والرد الهيه، ج ۱۵.
۹۱۵- امامت، ۹۴و۹۵.
۹۱۶- امامت، ص ۲۹و۳۰.
۹۱۷- رساله امامت، ص ۱۹۴.
۹۱۸- دار آخرت را براى كسانى قرار دهيم كه در زمين نه طالب برترى اند و نه طالب فساد و عاقبت از آن پرهيزگاران است.
۹۱۹- لقاء الله، ۲۱۴- ۲۱۱.
۹۲۰- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۵۱و۳۵۲.
۹۲۱- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۹۰.
۹۲۲- بحار الانوار، ج ۴، ص ۳۹۸.
۹۲۳- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۴۹.
۹۲۴- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۹۹.
۹۲۵- آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى، هستى؛ اعراف ۱۷۳.
۹۲۶- رساله حول الرويه: ص ۱۳۸.
۹۲۷- رساله حول الرويه، ص ۱۳۸.
۹۲۸- در آسمان معرفت، ص ۱۸۷.
۹۲۹- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۴۵.
۹۳۰- گفت و گو، ص ۱۳۴.
۹۳۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۰۶.
۹۳۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۹۵.
۹۳۳- اعراف / ۷، آيه ۲۹.
۹۳۴- بحار، ج ۳، ص ۱۶۶.
۹۳۵- انحال عاقل به معقول، ص ۳۸۹.
۹۳۶- مثنوى اسان الغيب، ص ۴۲۲.
۹۳۷- هزار و يك نكته، ص ۶۷.
۹۳۸- عيون، ج ۲، ص ۵۳۸.
۹۳۹- مجموعه مقالات، ص ۴۰.
۹۴۰- مجموعه مقالات، ص ۱۷۶.
۹۴۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۷۱.
۹۴۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۶۶ و ۳۶۷.
۹۴۳- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۵۲.
۹۴۴- وافى، ج ۱۳، ص ۹۷.
۹۴۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۲۳.
۹۴۶- تفسير عياشى، ط ۱، ج ۲، ص ۱۱۱.
۹۴۷- اصول كافى، معرب كتاب ايمان و كفر، ص ۲۳۵.
۹۴۸- رساله لقاء الله، ص ۱۶۲.
۹۴۹- هزار و يك كلمه، ص ۲۵.
۹۵۰- ذكر و ذاكر، ص ۱۹.
۹۵۱- توبه، ص ۲۰۸و۲۰۹.
۹۵۲- توبه، ص ۴۱و۴۲.
۹۵۳- توبه، ص ۴۱.
۹۵۴- كافى معرب، ج ۲، ص ۲۹۰.
۹۵۵- رساله لقاء الله، ص ۱۹۷.
۹۵۶- رساله امامت، ص ۲۰۱.
۹۵۷- رساله امامت، ص ۲۰۱.
۹۵۸- اين كتاب، دوباز به چاپ رسيده است. يك بار با ترجمع فرانسوى و يك بار در تركيه.
۹۵۹- مجالس المومنين، قاضى نورالله شوشترى، ريحانه الادب، ميرزا محمد على مدرس، ج ۲، ص ۸۱، خيام. (سوره كهف، آيه ۱۸.)
۹۶۰- گفت و گو، ص ۶۷.
۹۶۱- اصول كافى، ج ۲۴۸/۱.
۹۶۲- مجموعه مقالات، ص ۱۷۹و۱۸۰.
۹۶۳- بلد الامين، ص ۵۲۱، و تو را سوگند به اسمى كه از خلقت پنهان نگهداشتى و جز براى خودت آشكار ننمودى.
۹۶۴- لقاء الله، ص ۷۲.
۹۶۵- رساله امامت، ص ۱۹۹.
۹۶۶- رساله امامت، ص ۲۰۰.
۹۶۷- رساله امامت، ص ۲۰۰.
۹۶۸- توبه، ص ۱۰۳.
۹۶۹- اصول كافى، ج ۴، كتاب الايمان والكفر، باب من يهم بالحسنه او السيئه، حديث سوم.
۹۷۰- توبه: ص ۲۰۴و۲۰۵.
۹۷۱- اصول كافى معرب، ج ۲، ص ۴۴۳.
۹۷۲- هزار و يك نكته، ص ۵۷۵.
۹۷۳- كتال توحيد، صدوق، باب اول، حديث ۳۱.
۹۷۴- رساله حول الرويه، ص ۷۸.
۹۷۵- كافى، ج ۲، ص ۴۴۶ معرب؛ وافى، ج ۵، ص ۲۶۲.
۹۷۶- انسان و قرآن، ص ۶۰.
۹۷۷- عيون نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۴۹۴.
۹۷۸- خزائن، ص ۳۵۱.
۹۷۹- خزائن، ص ۳۵۹.
۹۸۰- رساله امامت، ص ۲۰۲.
۹۸۱- رساله امامت، ص ۲۰۵.
۹۸۲- رساله امامت، ص ۲۱۴.
۹۸۳- رساله امامت، ص ۲۰۶.
۹۸۴- مجموعه مقالات، ۱۵۸.
۹۸۵- هزار و يك كلمه، ج ۲، ص ۳۵۴.
۹۸۶- هزار و يك كلمه، ج ۲، ص ۳۵۶.
۹۸۷- من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ۳۷۱- ۳۶۹، چ نجف.
۹۸۸- لقاء الله، ص ۵۵و۵۶.
۹۸۹- امروز (روز عيد غدير خم) ، دين شما را به كمال رسانيدم و بر شما نعمت تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است براى شما برگزيدم مائده / ۳.
۹۹۰- بقره ۱۲۴/.
۹۹۱- انبياء / ۷۲و۷۳.
۹۹۲- نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند اين پيامبر و امتش كه اهل ايمانند و خدا ولى مؤمنان است؛ آل عمران آيه ۶۸.
۹۹۳- آل عمران / ۶۸.
۹۹۴- و آنان كه به مقام علم و ايمان رسيده اند به آن فرقه بدكار گويند: شما تا قيامت كه هم امروز است، در عالم علم خدا مهلت يافتيد روم / ۵۶.
۹۹۵- امامت، ۱۲۶- ۱۲۲.
۹۹۶- بگو (اى پيامبر) : خداى من هرگونه عمل زشت را، چه در آشكار و چه در خفا، و گناه و ظلم به ناحق و شرك به خدا را حرام فرموده است؛ اعراف، ۳۳.
۹۹۷- (اى پيامبر! ) تو را حكم شراب و قمار پرسند، بگو: در اين دو، گناهى بزرگ است و سودهايى براى مردم؛ ولى گناه آن بيشتر است؛ بقره / ۲۱۹.
۹۹۸- امامت، ص ۱۰۰و۱۰۱.
۹۹۹- رساله حول الرويه، ص ۱۶.
۱۰۰۰- رساله حول الرويه، ص ۲۴.
۱۰۰۱- سوره نجم، آيه ۱۳.
۱۰۰۲- رساله حول الرويه، ص ۵۹.
۱۰۰۳- سوره طه، آيه ۱۱۰.
۱۰۰۴- رساله حول الرويه، ص ۵۹.
۱۰۰۵- رساله حول الرويه، ص ۵۹.
۱۰۰۶- ديدگان او را درك نمى كنند، ولى او ديدگان را درك مى كند.
۱۰۰۷- رساله حول الرويه، ص ۱۰۱.
۱۰۰۸- رساله حول الرويه، ص ۱۰۱.
۱۰۰۹- آل عمران / ۳۹.
۱۰۱۰- نامه ها و برنامه ها، ص ۲۶۹و۲۷۰.
۱۰۱۱- لقاء الله، ص ۱۶۵.
۱۰۱۲- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۳۸.
۱۰۱۳- بقره / ۱۷.
۱۰۱۴- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۷۲.
۱۰۱۵- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۸۲.
۱۰۱۶- نامه ها و برنامه ها، ص ۱۱۳.
۱۰۱۷- رساله امامت، ص ۲۱۳.
۱۰۱۸- در آسمان معرفت، ص ۳۸۲.
۱۰۱۹- معرفت نفس دفتر سوم، ص ۴۹۲.
۱۰۲۰- در محضر استاد حسن زاده آملى، ص ۶۳.
۱۰۲۱- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۳۳۵و۳۳۶.
۱۰۲۲- در محضر استاد حسن زاده آملى، ص ۳۲.
۱۰۲۳- داستانهاى حكيمانه، ص ۴۱.
۱۰۲۴- رساله امامت، ص ۲۰۶.
۱۰۲۵- نور، آيه ۳۲.
۱۰۲۶- رساله امامت، ۲۱۴- ۲۲۰.
۱۰۲۷- مهج الدعوات، از ابن طاووس، ص ۳۶.
۱۰۲۸- لقاء الله، ص ۷۱.
۱۰۲۹- هزار و يك نكته، ص ۵۹۵.
۱۰۳۰- باب ۴۹، ارشاد القلوب ديلمى.
۱۰۳۱- لقاء الله، ص ۱۹۳.
۱۰۳۲- در آسمان معرفت، ص ۱۲۶.
۱۰۳۳- رساله امامت، ص ۲۲۴.
۱۰۳۴- شعراء آيه ۲۲۷.
۱۰۳۵- رسالت امامت، ص ۲۲۵.
۱۰۳۶- رساله حول الرويه، ص ۴۶.
۱۰۳۷- رساله امامت، ص ۲۳۱.
۱۰۳۸- رساله امامت، ۲۳۱.
۱۰۳۹- غافر، ۸۴و۸۵.
۱۰۴۰- رساله امامت، ص ۲۲۷.
۱۰۴۱- تحريم، آيه ۶
۱۰۴۲- انبياء آيه ۱۹.
۱۰۴۳- انبياء آيات ۲۸- ۲۶.
۱۰۴۴- يوسف، آيه ۱۰۹.
۱۰۴۵- كهف، آيه ۵۰.
۱۰۴۶- حجر، آيه ۲۷.
۱۰۴۷- رساله امامت، ص ۲۳۳.
۱۰۴۸- رساله امامت، ص ۲۲۷.
۱۰۴۹- داستانهاى حكيمانه، ص ۱۳۰.
۱۰۵۰- فص حكمه عصمتيه، حسن زاده آملى، ص ۶۲.
۱۰۵۱- اصول كافى، ج ۱، عربى، ص ۱۸۰.
۱۰۵۲- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۱، ص ۴۲۹.
۱۰۵۳- خزائن، ص ۴۷۶.
۱۰۵۴- خزائن، ص ۴۷۴.
۱۰۵۵- گنجينه گوهر روان، ص ۲۴۹.
۱۰۵۶- رساله امامت، ص ۲۳۷.
۱۰۵۷- نهج الولايه، ص ۱۰.
۱۰۵۸- هزار و يك كلمه، ص ۱۱.
۱۰۵۹- نهج الولايه، ص ۷.
۱۰۶۰- سوره بقره، آيه ۳۲.
۱۰۶۱- نهج الولايه، ص ۵۸.
۱۰۶۲- نهج الولايه، ص ۵۸.
۱۰۶۳- نهج الولايه، ص ۱۷.
۱۰۶۴- سوره بقره، آيه ۱۱۱.
۱۰۶۵- در آسمان معرفت، ص ۱۶۱.
۱۰۶۶- در آسمان معرفت، ص ۱۶۱.
۱۰۶۷- هزار و يك نكته، ص ۱۳۸و۱۳۹.
۱۰۶۸- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۰۱و۵۰۲.
۱۰۶۹- عيون مسائل نفس و شرح آن، ج ۲، ص ۵۰۳.
۱۰۷۰- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۲۳و۲۴.
۱۰۷۱- ص ۱۶۴، ط ۱.
۱۰۷۲- ده رساله فارسى، ص ۱۲۰.
۱۰۷۳- نهج الولايه، ص ۸۷.
۱۰۷۴- هزار و يك كلمه، ج ۳، ص ۵۵.
۱۰۷۵- ولايت تكوينى، ص ۱۸.
۱۰۷۶- ولايت تكوينى، ص ۱۸.
۱۰۷۷- ولايت تكوينى، ص ۲۸.
۱۰۷۸- ولايت تكوينى، ص ۲۸.
۱۰۷۹- ولايت تكوينى
۱۰۸۰- ولايت تكوينى، ص ۸۷.
۱۰۸۱- ص ۲۷۱.
۱۰۸۲- ولايت تكوينى، ص ۱۸.
۱۰۸۳- ولايت تكوينى، ص ۷۱
فهرست مطالب
مقدمه. ۲
عشق و علاقه علامه حسن زاده آملى به معصومين ۵
۱- عِلْمٌ حينَ فُسِّرَ وُجِد. ۵
۲- بدترين كورى، كورى قلت است! ۵
۳- المؤمن مراه المؤمن! ۶
۴- شكر سايه خاتم صلىاللهعليهوآله..... ۶
۵- تمثل از سيماى محمد صلىاللهعليهوآله..... ۶
۶- دل اگر خدا شناسى همه در رخ على بين! ۶
۷- شكر ولايت على عليهالسلام..... ۷
۸- مرثيه بر امام حسين عليهالسلام..... ۷
۹- عظمت حق محمد صلىاللهعليهوآلهو خاندانش... ۷
۱۰- ره رها كرده اى از آنى گم! ۸
۱۱- قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهرى! ۹
۱۲- دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند! ۱۰
۱۳- زهى مراتب خوابى كه به ز بيدارى است! ۱۲
۱۴- عظمت شخصيت علامه حسن زاده ۱۳
۱۵- سر تواضع. ۱۳
۱۶- رؤياى صادقه. ۱۳
۱۷- واقعه بعد از نماز صبح جمعه. ۱۴
۱۸- واقعه شنيدن اذان. ۱۵
فصل اول: سيماى پيامبر خاتم حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ۱۶
بخش اول: خداشناسى.. ۱۶
۱۹- شناخت خدا با خدا ۱۶
۲۰- داناترين مردم به خدا ۱۶
۲۱- نشانه معرفت خداوندى.. ۱۶
۲۲- گاه خداشناسى.. ۱۷
۲۳- رؤيت با ديدگان قلب.. ۱۷
۲۴- ديدن خدا با قلب.. ۱۷
۲۵- داناترين مردم. ۱۸
۲۶- نگهداشت ادب در نزد خداى متعال. ۱۸
۲۷- معرفت نفس... ۱۸
۲۸- خلقت آدم. ۱۸
۲۹- زراعت كار بشر نيست.. ۱۸
بخش دوم: نماز حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله...... ۱۹
۳۰- گفتگو با خدا ۱۹
۳۱- من خداى جفاكار نيستم! ۱۹
۳۲- چهار عضو مطهر. ۱۹
۳۳- ثوب وضو، خواندن نماز. ۲۰
۳۴- نماز پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۲۲
۳۵- اولين قبله. ۲۲
۳۶- دو ركعت نماز براى پيروزى.. ۲۳
۳۷- سجده پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۲۳
۳۸- رحمت واسعه الهى را تنگ نكنيد! ۲۳
۳۹- قرب رسول الله صلىاللهعليهوآله..... ۲۳
۴۰- تعيين قبله. ۲۴
۴۱- دل در نماز دار! ۲۴
۴۲- حكم نماز آيات.. ۲۵
۴۳- نماز واقعى.. ۲۶
۴۴- نماز بر پيكر نجاشى.. ۲۶
۴۶- نتيجه صلوات فرستادن. ۲۶
۴۷- همچون الاغ محشور مى شود ۲۷
۴۸- تمثل سيماى محمد صلىاللهعليهوآله..... ۲۷
۴۹- نماز نور چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۲۷
بخش سوم: اذكار و ادعيه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله...... ۲۷
۵۰- توصيه به ذكر خداوندى.. ۲۷
۵۱- به ياد و ذكر خدا باشيد. ۲۸
۵۲- خوشا به حال قائل لا اله الا الله.. ۲۸
۵۳- ثواب لا اله الا الله.. ۲۹
۵۴- دو عديل و وزان هم. ۲۹
۵۵- ذكر تسبيح سنگريزه ۲۹
۵۶- عظمت لا اله الا الله.. ۲۹
۵۷- آموزش ذكرى سبك... ۳۰
۵۸- ستايش خداوندى.. ۳۱
۵۹- نان و آب حاملان عرش... ۳۱
۶۰- اللهم اجعل لى فى قلبى نورا ۳۱
۶۱- دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۳۲
۶۲- دعاى شهادت.. ۳۲
۶۳- دعاى همه انبياى الهى.. ۳۳
۶۴- دعاى معروف در آسمان ها ۳۳
۶۵- يا نور السموات و الارض.... ۳۴
۶۶- خواندن خدا با اسم اعظم. ۳۴
۶۷- خواندن خدا با اسماء الهى.. ۳۵
۶۸- ذكر قلبى.. ۳۵
۶۹- بهترين عبادت.. ۳۵
۷۰- شكر سايه خاتم صلىاللهعليهوآله..... ۳۶
بخش چهارم: قرآن و حضرت رسول صلىاللهعليهوآله...... ۳۶
۷۱- تجلى دو سوره بقره و آل عمران در قيامت.. ۳۶
۷۲- ليله القدر حقيقى.. ۳۶
۷۳- نزول قرآن در ليله القدر. ۳۷
۷۴- قرآن در قيامت.. ۳۷
۷۵- انذار پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۳۸
۷۶- كثرت نامهاى خدا ۳۸
۷۷- فضيلت قل هو الله احد. ۳۹
۷۸- وجه تسميه سوره معرفت.. ۳۹
۷۹- بهترين پناهگاه ۳۹
۸۰- اساس بناى آسمان و زمين.. ۳۹
۸۱- پيرى زودرس پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۴۰
۸۲- توصيه هاى پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۴۰
۸۳- نزول آيه تطهير در شأن اله بيت عليهالسلام..... ۴۰
۸۴- شأن نزول بسم الله الرحمن الرحيم. ۴۱
۸۵- ضرورت تلاوت بسم الله.. ۴۱
۸۶- آخرين آيه. ۴۲
۸۷- قبول يا رد روايات.. ۴۲
۸۸- ماءدبه الله.. ۴۳
۸۹- مراد از اولى الامر در قرآن. ۴۳
۹۰- تقرب به حقيقت خاتم صلىاللهعليهوآله..... ۴۴
۹۱- اهل بيت طهارت.. ۴۴
۹۲- معجزات واضح.. ۴۴
۹۳- تقدم حافظ قرآن بر ديگران. ۴۴
۹۴- فضيلت سوره واقعه. ۴۵
۹۵- نقش بستن وحى بر قلب پيامبر. ۴۶
۹۶- آرى نور نبوه ۴۶
۹۷- درجات بهشت.. ۴۷
۹۸- قرآن نا متناهى است! ۴۷
۹۹- هدف از درس و بحث.. ۴۷
۱۰۰- خوراك جان و روان. ۴۸
۱۰۱- اهميت علم. ۴۹
۱۰۲- حكايت ابى بن خلف.. ۴۹
۱۰۳- آغازگر وحى.. ۵۰
۱۰۴- توصيه هاى پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۵۰
بخش پنجم: عشق به عبادت.. ۵۰
۱۰۵- برترين بخش عبادت.. ۵۰
۱۰۶- قلب المؤمن عرش الله الاعظم. ۵۰
۱۰۷- عشق ورزى به عبادت.. ۵۱
۱۰۸- همراهان لبيك مؤمن.. ۵۱
۱۰۹- معدن تقوى.. ۵۱
بخش ششم: حديث معراج نبوى.. ۵۲
۱۱۰- فرمايش الهى در شب معراج به پيامبر. ۵۲
۱۱۱- پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر شب معراج.. ۵۲
۱۱۲- حلاوت ذكر الهى.. ۵۲
۱۱۳- با خدا باش و پادشاهى كن! ۵۳
۱۱۴- اين است صفات محبين.. ۵۳
۱۱۵- رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند. ۵۵
۱۱۶- مال قرض.... ۵۵
۱۱۷- پيامبر درمعراج.. ۵۵
۱۱۸- وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۵۶
۱۱۹- چه كنم با مشتى خال. ۵۶
۱۲۰- عظمت عبوديت.. ۵۶
بخش هفتم: يقين در كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله...... ۵۷
۱۲۱- مرتبه شامخ يقين.. ۵۷
۱۲۲- حقيقت مؤمن واقعى.. ۵۸
۱۲۳- رسد آدم به جايى كه... ۵۹
۱۲۴- حقيقت ايمان. ۶۰
بخش هشتم: توبه آغوش رحمت الهى.. ۶۰
۱۲۵- رسول الله، توبه مى دهد! ۶۰
۱۲۶- هفتاد بار طلب آمرزش... ۶۱
۱۲۷- طلب غفران، كفاره غيبت.. ۶۲
۱۲۸- غيبت كننده را توبه نيست مگر... ۶۲
۱۲۹- شرط قبولى توبه. ۶۲
۱۳۰- گستردگى بحر توبه. ۶۲
۱۳۱- مهلت ثبت گناهان. ۶۳
۱۳۲- بنويس گناه را بر اين نگونبخت! ۶۳
بخش نهم: فضايل اخلاقى.. ۶۴
۱۳۳- مجالس نيك... ۶۴
۱۳۴- هنگام تقسيم روزى ها ۶۵
۱۳۵- ادب از قرآن. ۶۵
۱۳۶- پيشتر از مرگ خود اى خواجه مير! ۶۵
۱۳۷- مواسات در غنيمت.. ۶۶
۱۳۸- آيه در هم صحبتى درويشان. ۶۶
۱۳۹- پاداش صدقه در راه خدا ۶۷
۱۴۰- انفاق اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۶۷
۱۴۱- اهميت و صله رحم. ۶۷
۱۴۲- نزاع در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۶۸
۱۴۳- دهان را بيند تا عجايب بينى! ۶۸
۱۴۴- بدترين كورى.. ۶۹
۱۴۵- صبر پيامبر در برابر قريش... ۶۹
۱۴۶- راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش! ۷۱
۱۴۷- برترين جهاد ۷۱
۱۴۸- رذايل اخلاقى و صورتهاى برزخى.. ۷۲
۱۴۹- وصيت رسول صلىاللهعليهوآلهبه ابوذر. ۷۳
۱۵۰- صبر بر مصيبت.. ۷۳
۱۵۱- سر مشق از ميزان قسط.. ۷۴
۱۵۲- الدنيا مزرعه الاخره ۷۴
۱۵۳- طوبى چيست؟ ۷۴
۱۵۴- طعام كشنده قلب.. ۷۵
۱۵۵- بازى پيامبر با خردسالان. ۷۵
۱۵۶- خورنده تر خرما ۷۵
۱۵۷- خوردن از سمت سالم. ۷۶
۱۵۸- مطايبت نبوى.. ۷۶
۱۵۹- پيره زن به بهشت نمى رود! ۷۶
بخش دهم: فضيلت علم و عالم. ۷۷
۱۶۰- شرف آدمى.. ۷۷
۱۶۱- مگر نمى گوييد طبيب بود؟ ۷۷
۱۶۲- فضيلت مجلس عالم. ۷۷
۱۶۳- جارى شدن چشمهاى حكمت.. ۷۸
۱۶۴- امانت داران امت.. ۷۸
۱۶۵- زمان آشكار شدن دانش... ۷۸
۱۶۶- اى هوشمندان پند بگيريد! ۷۸
۱۶۷- غبطه پيامبران. ۷۹
۱۶۸- پيشواى عمل.. ۷۹
۱۶۹- فضل عالم بر عابد. ۷۹
۱۷۰- كه من شهر علمم، عليم در است! ۷۹
۱۷۱- يك دستور اخلاقى.. ۸۰
۱۷۲- امر به نوشتن حديث.. ۸۱
۱۷۳- ارزش علم. ۸۱
۱۷۴- در علم متوقف مشو! ۸۱
۱۷۵- امام فيلسوف كامل.. ۸۱
۱۷۶- فيلسوف واقعى.. ۸۲
۱۷۷- جايگاه نزول حكمت.. ۸۲
۱۷۸- وجوب يادگيرى زبان. ۸۲
۱۷۹- دو جواهر انسان ساز. ۸۳
۱۸۰- العلم امام العمل.. ۸۴
۱۸۱- نور دانش... ۸۴
۱۸۲- دوا در آب باران. ۸۴
۱۸۳- نبوت ارسطاطاليس... ۸۴
۱۸۴- مجالست با چه كسى؟ ۸۵
بخش يازدهم: قيامت جايگاه ابدى.. ۸۶
۱۸۵- ياد مرگ و آمادگى براى مرگ... ۸۶
۱۸۶- رؤيت جايگاه آخرتى.. ۸۶
۱۸۷- قرين هر شخص در قيامت.. ۸۶
۱۸۸- آن قرين، فعل توست! ۸۷
۱۸۹- اندرزى نورانى.. ۸۷
۱۹۰- تسبيح و تهليل ملايك در قبر. ۸۸
۱۹۱- پرسش از امرى عظيم. ۸۸
۱۹۲- رؤيت خدا در روز قيامت.. ۹۰
۱۹۳- فرياد اهل دوزخ.. ۹۰
۱۹۴- تمثل اعمال در آخرت.. ۹۰
۱۹۵- علم ساعت.. ۹۱
۱۹۶- امر اهل بهشت.. ۹۱
۱۹۷- دوزخ و بهشت.. ۹۱
۱۹۸- اى رسول خدا! قيامت كى است؟! ۹۳
۱۹۹- اشتياق بهشت.. ۹۳
۲۰۰- خلقت بارى بقاء ۹۳
۲۰۱- برادر مرگ... ۹۴
۲۰۲- انواع فرشتگان پرسشگر. ۹۴
۲۰۳- تفسير يوم ينفخ فى الصور. ۹۴
۲۰۴- خلقت آدم. ۹۵
بخش دوازدهم: معجزات.. ۹۵
۲۰۵- بركت طعام نبوى.. ۹۵
۲۰۶- ان المنافقين فى الدرك الاسفل.. ۹۵
۲۰۷- يارى جبرييل در روز بدر. ۹۶
۲۰۸- ديدار رسول الله صلىاللهعليهوآلهدر خواب.. ۹۷
۲۰۹- سلام سنگريزه ها بر پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۹۸
۲۱۰- خبر غيبى از جعفر طيار. ۹۸
۲۱۱- پيغمبرى كه جاى شتر را نميدانست! ۹۸
۲۱۲- اجابت نفرين پيامبر. ۹۹
۲۱۳- معجزه نبوى.. ۹۹
۲۱۴- نا علاجى سام. ۱۰۰
۲۱۵- رؤياى صادقانه پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۱۰۰
۲۱۶- بگو جدت كتف مرا در آورد! ۱۰۰
۲۱۷- خواب راست و دروغين.. ۱۰۱
فصل دوم: سيماى فاطمه زهرا: عصمت كبراى الهى ۱۰۲
بخش اول: فاطمه عليهالسلامدر كلام معصومين.. ۱۰۲
۲۱۸- فاطمه عليهالسلامحجت بر امامان. ۱۰۲
۲۱۹- لقب ام ابيها ۱۰۲
۲۲۰- كلمه حسناى خداوندى.. ۱۰۳
۲۲۱- ادراك شب قدر. ۱۰۳
۲۲۲- اسماى حسناى الهى.. ۱۰۳
۲۲۳- برگ بهشتى درخت نبوى.. ۱۰۴
۲۲۴- عظمت فاطمهعليهاالسلام..... ۱۰۴
۲۲۵- درك ليله القدر. ۱۰۴
۲۲۶- كنيه ام ابيها ۱۰۴
۲۲۷- دورى محب فاطمه از آتش... ۱۰۵
۲۲۸- عظمت معناى قرآن. ۱۰۵
۲۲۹- ادراك شب قدر. ۱۰۵
۲۳۰- وجه تسميه فاطمه. ۱۰۵
۲۳۱- نزول يازده قرآن ناطق در دامان زهراعليهاالسلام..... ۱۰۶
۲۳۲- پرورش يافتگان دامان پاك زهراعليهاالسلام..... ۱۰۶
۲۳۳- درك ليله القدر. ۱۰۶
۲۳۴- نوشيدن شير ايمان. ۱۰۶
۲۳۵- فاطمهعليهاالسلام ليله قدر است.. ۱۰۷
بخش دوم: اصحاب كساء عليهالسلام..... ۱۰۷
۲۳۶- پنج تن آل عبا ۱۰۷
۲۳۷- خامس آل عبا ۱۰۷
۲۳۸- تعداد اصحاب كساء ۱۰۷
۲۳۹- برترى زهراعليهاالسلام بر همه زنان. ۱۰۸
بخش سوم: عصمت حضرت زهراعليهاالسلام..... ۱۰۸
۲۴۰- حضرت زهرا صاحت مقام عصمت.. ۱۰۸
۲۴۱- شنيدن كى بود مانند ديدن؟! ۱۰۸
۲۴۲- نزول يازده قرآن ناطق از ليله القدر. ۱۰۹
۲۴۳- ترويج نور با نور. ۱۰۹
۲۴۴- صاحبان مقام عصمت.. ۱۱۰
۲۴۵- واجد عصمت.. ۱۱۰
۲۴۶- شهادت بر عصمت كبراى الهى.. ۱۱۰
۲۴۷- عصمت كبراى خدايى.. ۱۱۰
۲۴۸- معصوميت فاطمه. ۱۱۰
۲۴۹- بانگ شهادت ديوار. ۱۱۱
۲۵۰- نكاح بر كفائت است.. ۱۱۱
۲۵۱- پيامبر عقيم بود اگر... ۱۱۱
۲۵۲- عصمت كبراى حق.. ۱۱۲
۲۵۳- دعاى صاحب عصمت حضرت زهراعليهاالسلام..... ۱۱۲
۲۵۴- ذلك فضل الله... ۱۱۳
بخش چهارم: هم شأن بودن حضرت زهرا با امام على عليهالسلام..... ۱۱۳
۲۵۵- مظهر عقل كل، مطهر نفس كل.. ۱۱۳
۲۵۶- عصمت فاطمى و علوى.. ۱۱۴
۲۵۷- فضيلت على عليهالسلام..... ۱۱۴
۲۵۸- نفس كل و اتم. ۱۱۴
۲۵۹- خصوصيات آل نبى.. ۱۱۵
بخش پنجم: نزول آيه مباهله در شأن حضرت زهرا ۱۱۵
۲۶۰- افضل از همه. ۱۱۵
۲۶۱- آيه مباهله. ۱۱۶
۲۶۲- على عليهالسلاممساوى زهراعليهاالسلام است.. ۱۱۷
۲۶۳- يكى از نفرين كنندگاه ۱۱۷
۲۶۴- شركت زهراعليهاالسلام در مباهله. ۱۱۷
بخش ششم: فضايل حضرت زهراعليهاالسلام در قرآن. ۱۱۸
۲۶۵- عرفان زهراعليهاالسلام به قرآن. ۱۱۸
۲۶۶- اعطاى كوثر. ۱۱۸
۲۶۷- علم زهرا به قرآن. ۱۱۸
۲۶۸- كوثر نبى.. ۱۱۹
۲۶۹- ذوى القربى رسول. ۱۱۹
۲۷۰- تفسير سوره قدر. ۱۱۹
۲۷۱- تفسير دو دريا ۱۲۰
۲۷۲- اشاره اى به جلالت فاطمهعليهاالسلام..... ۱۲۰
۲۷۳- رفع هر آلودگى از اهل بيت عليهالسلام..... ۱۲۰
۲۷۴- شرافت فاطمه به حضرت مريم. ۱۲۱
بخش هفتم: فضائل حضرت زهرا در كلام استاد. ۱۲۱
۲۷۵- انگيزه اى روحانى.. ۱۲۱
۲۷۶- تولد دوباره ۱۲۱
۲۷۷- مراتب ليله القدر. ۱۲۲
۲۷۸- سيده زنان عالم. ۱۲۲
۲۷۹- فاطمه در ميان به عدد ۵ است.. ۱۲۳
۲۸۰- در مدح زهراعليهاالسلام..... ۱۲۳
۲۸۱- معرفت استاد به فاطمه زهراعليهاالسلام..... ۱۲۴
۲۸۲- صبر زهراعليهاالسلام..... ۱۲۵
۲۸۳- زهد زهراعليهاالسلام..... ۱۲۵
۲۸۴- جشن ميلاد زهراعليهاالسلام..... ۱۲۶
بخش هشتم: توسل به فاطمه زهراعليهاالسلام..... ۱۲۶
۲۸۵- باز شدن قفل به نام فاطمهعليهاالسلام..... ۱۲۶
۲۸۶- توسل به پنج تن آل عبا ۱۲۷
بخش نهم: مصايب... ۱۲۸
۲۸۷- دلدارى جبرئيل به زهراعليهاالسلام..... ۱۲۸
۲۸۸- بى تابى امام حسن عليهالسلامدر سوگ مادر. ۱۲۸
۲۸۹- قبر حضرت زهرا ۱۲۹
۲۹۰- او خود رافضى است! ۱۲۹
۲۹۱- دريغ و در كه نيلى ز ضرب سيلى شد. ۱۳۱
فصل سوم: امام اول، سيماى حضرت وصى امام على بن ابى طالب عليهالسلام ۱۳۲
بخش اول: فضايل حضرت امير المؤمنين.. ۱۳۲
۲۹۲- امامت على ميراث انبياست.. ۱۳۲
۲۹۳- لقب وصى.. ۱۳۴
۲۹۴- همانند معقول در ميان محسوس... ۱۳۵
۲۹۵- احوال جنيان. ۱۳۵
۲۹۶- عظمت مقام على عليهالسلام..... ۱۳۶
۲۹۷- حضور در چهل مجلس... ۱۳۷
۲۹۸- لقب خامس آل عبا ۱۳۷
۲۹۹- بزرگداشت معصومين.. ۱۳۷
۳۰۰- فضيلت على عليهالسلام..... ۱۳۷
۳۰۱- همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله..... ۱۳۷
۳۰۲- عصمت علوى.. ۱۳۸
۳۰۳- توصيف آل پيامبر. ۱۳۸
۳۰۴- على بر راه خير است! ۱۳۸
۳۰۵- ديدن نور وحى، شنيدن بوى نبوت.. ۱۳۸
۳۰۶- خبر از امارت و اعمال مروان. ۱۳۹
۳۰۷- خطبه بى الف.. ۱۳۹
۳۰۸- كلمات الله.. ۱۴۰
۳۰۹- تسلط ائمه بر همه علوم. ۱۴۰
۳۱۰- على باب بهشت است.. ۱۴۰
۳۱۱- وصف على از زنان على عليهالسلام..... ۱۴۰
۳۱۲- مظهر عقل كل.. ۱۴۱
۳۱۳- عترت معصوم اند. ۱۴۱
۳۱۴- آيه مباهله درى ديگر از فضايل على عليهالسلام..... ۱۴۲
۱۳۵- پيوند دو نور. ۱۴۲
۱۳۶- اصحاب كساء ۱۴۲
۱۳۷- درخت نبوى.. ۱۴۳
۱۳۸- چونان دريا ۱۴۳
۱۳۹- كفو زهراعليهاالسلام..... ۱۴۴
۳۲۰- على عصمت علوى.. ۱۴۴
۳۲۱- نفس رسول خدا عليهالسلام..... ۱۴۴
۳۲۲- با پيامبر از كودكى تا بزرگى.. ۱۴۵
۳۲۳- اگر على نبود! ۱۴۵
۳۲۴- على همسر فاطمهعليهاالسلام..... ۱۴۶
۲۳۵- ولايت على عليهالسلامدر بهشت است.. ۱۴۶
۳۲۶- دلالت بر امامت همه. ۱۴۷
۳۲۷- قوه ملكوتى على عليهالسلام..... ۱۴۷
۳۲۸- قلع در خيبر. ۱۴۷
۳۲۹- جوشيدن آن از زير سنگ... ۱۴۷
۳۳۰- ما بوديم هنگامى كه آدم عليهالسلامنبود! ۱۵۱
۳۳۱- على نخستين اولى الامر. ۱۵۱
بخش دوم: عرفان و خداشناسى.. ۱۵۱
۳۳۲- خودشناسى؛ مقدمه خداشناسى.. ۱۵۱
۳۳۳- نتيجه خداشناسى.. ۱۵۲
۳۳۴- كمال اخلاص.... ۱۵۳
۳۳۵- نتيجه ترس از خدا ۱۵۳
۳۳۶- مسئلت از خدا ۱۵۴
۳۳۷- عارف كجاست؟! ۱۵۵
۳۳۸- تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى.. ۱۵۶
۳۳۹- رسيدن به معرفت خداوندى.. ۱۵۶
۳۴۰- لباس عارفان. ۱۵۶
۳۴۱- انسان كامل.. ۱۵۷
۳۴۲- صفت عارفين.. ۱۵۷
۳۴۳- ز هر چه رنگ تعلق پاك شو. ۱۵۷
۳۴۴- حيات نفس ناطقه. ۱۵۸
۳۴۵- نخستين آفريده حق.. ۱۵۹
۳۴۶- وجود همه وجه الله است.. ۱۵۹
۳۴۷- ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست! ۱۶۰
۳۴۸- دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين! ۱۶۱
۳۴۹- توحيد در جنگ... ۱۶۱
۳۵۰- شناخت خدا با خدا ۱۶۳
(۳۵۳) ۳۵۱- آثار شناخت خدا ۱۶۳
۳۵۲- حقيقت چيست؟ ۱۶۳
(۳۵۶) ۳۵۳- معرفت خدا ۱۶۴
۳۵۴- لازمه معرفت خدا ۱۶۴
۳۵۵- بالاترين معارف.. ۱۶۵
بخش سوم: عبادت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام..... ۱۶۵
۳۵۶- عبادت احرار. ۱۶۵
۳۵۷- وصايت على عليهالسلام..... ۱۶۶
۳۵۸- جهر بسم الله.. ۱۶۶
۳۵۹- خارج نمودن تير از پاى امير. ۱۶۶
۳۶۰- خشيت حضرت امير عليهالسلام..... ۱۶۷
۳۶۱- خدا داناتر است! ۱۶۷
۳۶۲- عبادت عاشقانه. ۱۶۸
۳۶۳- جايگاه خدا قبل از خلقت.. ۱۶۸
۳۶۴- اقتدا به على در نحوه خواندن بسم الله.. ۱۶۸
۳۶۵- مگر على به مسجد مى رفت؟ ۱۶۹
۳۶۶- مبادا در قرآن توقف كنى! ! ! ۱۷۰
۳۶۷- ظهور موجودات از بسم الله.. ۱۷۰
۳۶۸- قرآن، سفره الهى.. ۱۷۱
۳۶۹- انسان بهشتى.. ۱۷۲
۳۷۰- بخوان و عروج كن! ۱۷۳
۳۷۱- قرآن عظيم است.. ۱۷۳
۳۷۲- بر تو باد به قرآن. ۱۷۳
۳۷۳- بخوان و بالا برو. ۱۷۴
۳۷۴- نزول جبرئيل بر قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۱۷۴
۳۷۵- توصيف قرآن. ۱۷۴
۳۷۶- درجات بهشت.. ۱۷۴
۳۷۷- پناهگاه الهى.. ۱۷۵
۳۷۸- بزرگ ترين حجت خدا بر خلق.. ۱۷۵
۳۷۹- من نقطه زير باء بسم الله هستم! ۱۷۵
۳۸۰- سفارشات نبوى به امام على عليهالسلام..... ۱۷۶
۳۸۱- بهشت هر كس قرآن اوست! ۱۷۶
۳۸۲- اهل قرآن عترت اند! ۱۷۷
۳۸۳- على عليهالسلام متصدى جمع قرآن. ۱۷۷
۳۸۴- درنگ اصحاب كهف.. ۱۷۷
۳۸۵- استشمام بوى وحى.. ۱۷۸
۳۸۶- خصوصيت آيات قرآنى.. ۱۷۸
۳۸۷- مصحف برخاسته از صفحه دل على عليهالسلام..... ۱۷۸
۳۸۸- تجلى گاه خداوند. ۱۷۹
۳۸۹- اسرار ادعيه. ۱۷۹
۳۹۰- دعا با اعظم اسماء خدا ۱۷۹
۳۹۱- دعاى مقامات پنجگانه. ۱۸۰
۳۹۲- دعاى توسل به حضرت امير. ۱۸۰
۳۹۳- حصول روياى صادقانه. ۱۸۱
۳۹۴- دعاى يمانى على عليهالسلام..... ۱۸۱
۳۹۵- الهى هب لى كمال الانقطاع اليك... ۱۸۲
۳۹۶- دعاى على عليهالسلام..... ۱۸۲
۳۹۷- دعاى معصومين.. ۱۸۳
۳۹۸- پس از اين كارها بگو استغفرالله.. ۱۸۳
۳۹۹- كتاب بى همتا ۱۸۴
۴۰۰- دعاى كميل.. ۱۸۴
۴۰۱- پايه توحيد حق.. ۱۸۵
۴۰۲- تعليم اسم اعظم در خواب.. ۱۸۶
۴۰۳- آثار ياد خدا ۱۸۶
۴۰۴- سه امر سعادتبخش... ۱۸۷
۴۰۵- سرمايه اهل ايمان. ۱۸۷
۴۰۶- دائم به ياد خدا ۱۸۸
بخش چهارم: اخلاق.. ۱۸۸
۴۰۷- دليل ايمان. ۱۸۸
۴۰۸- از صفت اهل ايمان. ۱۸۹
۴۰۹- صفت مومنين.. ۱۹۰
۴۱۰- اخلاص براى خدا ۱۹۰
۴۱۱- نشانه ايمان. ۱۹۰
۴۱۲- ابزار ايمان. ۱۹۱
۴۱۳- حب على.. ۱۹۲
۴۱۴- صلاح مؤمن.. ۱۹۲
۴۱۵- رويت خداوند با قلب.. ۱۹۳
۴۱۶- آفات قطع رحم. ۱۹۳
۴۱۷- مقام ايمان. ۱۹۴
۴۱۸- ايمان كامل.. ۱۹۴
۴۱۹- ايمان به خدا ۱۹۵
۴۲۰- توكل به خدا ۱۹۵
۴۲۱- آفات خيانت به امامت.. ۱۹۵
۴۲۲- وفاى به عهد. ۱۹۵
۴۲۳- انواع صبر. ۱۹۶
۴۲۴- اوصاف مؤمن.. ۱۹۷
۴۲۵- احسان با رعيت.. ۱۹۷
۴۲۶- انواع احسان. ۱۹۸
۴۲۷- خصوصيت بزرگوار مردم. ۱۹۸
۴۲۸- احسان به مردم. ۱۹۹
۴۲۹- نتيجه احسان به خلق.. ۱۹۹
۴۳۰- از علايم جوانمردى.. ۱۹۹
۴۳۱- نيكوترين اعمال. ۲۰۰
۴۳۲- بهترين شرافت.. ۲۰۰
۴۳۳- فضيلت حسن اخلاق.. ۲۰۱
۴۳۴- امانت دارد ۲۰۱
۴۳۵- وفاى به عهد. ۲۰۲
۴۳۶- برترى حسن اخلاق.. ۲۰۳
۴۳۷- خدمت به مردم. ۲۰۳
۴۳۸- شكيبايى بزرگان. ۲۰۴
۴۳۹- انقطاع از خلق.. ۲۰۴
۴۴۰- زهد علوى.. ۲۰۵
۴۴۱- شوخى با على.. ۲۰۵
۴۴۲- مؤدبترين مردم. ۲۰۵
۴۴۳- شوخ طبعى على.. ۲۰۶
۴۴۴- اخلاص در عمل.. ۲۰۶
۴۴۵- منشاء مروت و فتوت.. ۲۰۶
۴۴۶- خاندان پست و خاندان نجيب.. ۲۰۷
۴۴۷- صفت سخاوت.. ۲۰۸
۴۴۸- جوانمردى.. ۲۰۸
۴۴۹- خوش زبان. ۲۰۸
۴۵۰- پرهيز از بدگويى.. ۲۰۸
۴۵۱- ملاك عقل انسان. ۲۰۹
۴۵۲- دستور اخلاقى در جنگ... ۲۰۹
۴۵۳- كفاره سوگند نا به جا ۲۱۰
۴۵۴- توصيه على به جوانان. ۲۱۰
۴۵۵- عبارت پردازى.. ۲۱۱
۴۵۶- عيب جويى از مردم. ۲۱۱
۴۵۷- بهترين در قضاوت.. ۲۱۲
۴۵۸- عدالت با خلق.. ۲۱۲
۴۵۹- اوج عدالت على.. ۲۱۲
۴۶۰- داد مظلوم. ۲۱۳
۴۶۱- مكيال عدالت منم! ۲۱۳
۴۶۲- عدل چيست؟ ۲۱۴
۴۶۳- بهترين سلاطين.. ۲۱۵
۴۶۴- عدالت در جامعه. ۲۱۵
۴۶۵- پايدار بودن حق.. ۲۱۵
۴۶۶- مصرف مال. ۲۱۵
۴۶۷- مقام شامخ على عليهالسلام..... ۲۱۶
۴۶۸- عمر هلاك مى شد! ۲۱۶
۴۶۹- قضاوت جاويدان. ۲۱۶
۴۷۰- عدل در برابر دشمن.. ۲۱۷
۴۷۱- على عليهالسلام مرد حساب.. ۲۱۷
۴۷۲- نفس را باز دار! ۲۱۹
۴۷۳- بزرگ ترين دشمن.. ۲۱۹
۴۷۴- نزديك ترين دشمنان. ۲۱۹
۴۷۵- رياضت نفس... ۲۱۹
۴۷۶- بزرگ ترين فرماندار. ۲۲۰
۴۷۷- بيان همه فلسفه. ۲۲۰
۴۷۸- همت انسان. ۲۲۰
۴۷۹- تربيت نفس... ۲۲۱
۴۸۰- پستى دنيا ۲۲۲
۴۸۱- جهاد اكبر. ۲۲۳
۴۸۲- فرو بردن خشم. ۲۲۴
۴۸۳- پاك كردن نفس... ۲۲۴
۴۸۴- قبل از مرگ بميريد. ۲۲۵
۴۸۵- صفات فاضله. ۲۲۵
۴۸۶- پا نهادن بر دنيا ۲۲۶
۴۸۷- نصيحت امام على عليهالسلام..... ۲۲۷
۴۸۸- مبارزه با هواى نفس... ۲۲۸
۴۸۹- دل هاى پاك.. ۲۲۸
۴۹۰- بهترين مردم. ۲۲۸
۴۹۱- مؤمنان حقيقى.. ۲۲۹
۴۹۲- پرهيز از لذات حيوانى.. ۲۲۹
۴۹۳- جنگ با هواى نفس... ۲۲۹
۴۹۴- تهذيب نفس... ۲۳۰
بخش پنجم: نهج البلاغه تجليگاه كلام و بيان اميرالمؤمنين عليهالسلام..... ۲۳۰
۴۹۵- زيبايى كلام على عليهالسلام..... ۲۳۰
۴۹۶- عظمت كلام على عليهالسلام..... ۲۳۰
۴۹۷- نهج البلاغه كلام على است! ۲۳۱
۴۹۸- كلمات قصار. ۲۳۲
۴۹۹- زبان همه فهم على عليهالسلام..... ۲۳۲
۵۰۰- آرزوى زيبا ۲۳۵
۵۰۱- خطبه حضرت على عليهالسلام..... ۲۳۶
۵۰۲- نمونه بارز معارف.. ۲۳۷
بخش ششم: تمجيد و فضيلت علم و دانش.... ۲۳۷
۵۰۳- معلم قرآن على عليهالسلام..... ۲۳۷
۵۰- اشباع ظرف علم. ۲۳۸
۵۰۵- كشاورزان معارف.. ۲۳۸
۵۰۶- بدا به حال اين شخص! ۲۳۹
۵۰۷- دانشمندان زارع جامعه. ۲۳۹
۵۰۸- از تو حركت از خدا بركت! ۲۴۰
۵۰۹- انا مدينه الحكمه. ۲۴۰
۵۱۰- علما زارع اند و قلوب مزرعه. ۲۴۱
۵۱۱- علم زنده ۲۴۱
۵۱۲- باغ علماء ۲۴۲
۵۱۳- نشستن با حكماء ۲۴۲
۵۱۴- كمال علم. ۲۴۲
۵۱۵- رسيدن به سعادت.. ۲۴۲
۵۱۶- شخص با عقل.. ۲۴۲
۵۱۷- كلام حكمت و علم. ۲۴۳
۵۱۸- جهل، دشمن علم. ۲۴۳
۵۱۹- ويژگى عاقل.. ۲۴۳
۵۲۰- احترام به عالم. ۲۴۴
۵۲۱- شايسته دانشمند نيست! ۲۴۴
۵۲۲- با سعادت ترين مردم. ۲۴۵
۵۲۳- بهترين دلها ۲۴۵
۵۲۴- ظالم ترين مردم. ۲۴۵
۵۲۵- بر نفس خود جاهل مباش! ۲۴۶
۵۲۶- نزديكى باران به عرش... ۲۴۷
۵۲۷- شش حالت جسم. ۲۴۷
۵۲۸- احاطه بر علم ساليان قمرى و شمسى.. ۲۴۷
۵۲۹- علم امام على.. ۲۴۸
۵۳۰- بپرسيد قبل از آنكه نيابيد! ۲۴۸
۵۳۱- زندانى كه زندانى اش را سير داد! ۲۵۱
بخش هفتم: ياد قيامت... ۲۵۱
۵۳۲- از مرگ بترسيد! ۲۵۱
۵۳۳- ره توشه سفر آخرت.. ۲۵۲
۵۳۴- بترسيد از آنش آخرت.. ۲۵۲
۵۳۵- توشه آخرت.. ۲۵۳
۵۳۶- سزاوارى بهشت.. ۲۵۳
۵۳۷- حد حكمت.. ۲۵۴
۵۳۸- مژده على عليهالسلام به حارث همدانى.. ۲۵۴
۵۳۹- شادى روز قيامت.. ۲۵۴
۵۴۰- علائم اهل يقين.. ۲۵۵
۵۴۱- يار معاد ۲۵۶
۵۴۲- انا عملك الصالح.. ۲۵۶
۵۴۳- بخوان و بالا برو. ۲۵۶
۵۴۴- باز بودن چشم برزخى.. ۲۵۶
۵۴۵- درجه بندى بهشت.. ۲۵۷
۵۴۶- احاطه آخرت بر دنيا ۲۵۷
۵۴۷- با بصيرت باش! ۲۵۷
۵۴۸- اصلاح باطن.. ۲۵۸
۵۴۹- خوشا به حال مشتاقان آخرت.. ۲۵۸
۵۵۰- فروختن آخرت به دنيا ۲۵۹
۵۵۱- رفيق خوب.. ۲۵۹
۵۵۲- رسيدن به آخرت.. ۲۶۰
۵۵۳- بهشت قيمت وجود آدمى.. ۲۶۱
بخش هشتم: شهادت.. ۲۶۱
۵۵۴- شوق على به شهادت.. ۲۶۱
۵۵۵- تقاضاى مرگ... ۲۶۲
۵۵۶- يك ضربت، قصاص يك ضربت.. ۲۶۲
۵۵۷- مرگ اگر مرد است گو نزد من آى! ۲۶۲
۵۵۸- بى پناهى حسين عليهالسلام..... ۲۶۳
۵۵۹- شوق معصومين به مرگ... ۲۶۴
۵۶۰- غبطه انبياء به امام على عليهالسلام..... ۲۶۴
بخش نهم: سخنانى گرانسنگ و نغز از امير بيان عليهالسلام..... ۲۶۴
۵۶۱- انواع گياهان. ۲۶۴
۵۶۲- حق فرزند بر پدر. ۲۶۵
۵۶۳- توصيف زاهدان. ۲۶۵
۵۶۴- محروميت از نماز شب.. ۲۶۵
۵۶۵- تاءثير شير. ۲۶۶
۵۶۶- شرافت انسان. ۲۶۶
۵۶۷- بزرگ ترين حجت الهى.. ۲۶۶
۵۶۸- وجود چيست؟ ۲۶۶
۵۶۹- بهره گيرى از عمر. ۲۶۶
۵۷۰- بيوگرافى استاد ۲۶۷
۵۷۱- كلمات قصار درباره معرفت نفس... ۲۶۷
۵۷۲- اميدوارى به خدا ۲۶۹
۵۷۳- آثار صله رحم. ۲۷۰
۵۷۴- آفات حسد. ۲۷۰
۵۷۵- سوال از خدا ۲۷۰
۵۷۶- آثار نشستن با علماء ۲۷۰
۵۷۷- باطن مريض.... ۲۷۰
۵۷۸- آفت حب دنيا ۲۷۱
۵۷۹- آثار صدقه. ۲۷۱
فصل چهارم: امام دوم، سيماى امام حسن مجتبى عليهالسلام ۲۷۲
۵۸۰- وسعت قلب نبوى صلىاللهعليهوآله..... ۲۷۲
۵۸۱- وسعت قلب خاتم صلىاللهعليهوآله..... ۲۷۲
۵۸۲- تعليم و تأدیب.. ۲۷۲
۵۸۳- اين حرفها نور است! ۲۷۳
۵۸۴- بهترين برادر. ۲۷۴
۵۸۵- ظرفيت قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله..... ۲۷۵
۵۸۶- استاد لغت.. ۲۷۵
۵۸۷- مرثيه بر امام حسن عليهالسلام..... ۲۷۶
۵۸۸- آخرين وصيت.. ۲۷۶
۵۸۹- علت سكوت و قيام امامان. ۲۷۷
فصل پنجم: امام سوم، سيماى حضرت سيد الشهداء حسين بن على عليهالسلام ۲۷۸
بخش اول: دعا، قرآن و عبادت حضرت سيد الشهداء عليهالسلام..... ۲۷۸
۵۹۰- ماذا وجد من فقدك؟ ۲۷۸
۵۹۱- كى رفته اى ز دل كه تمنا كنم تو را؟! ۲۷۸
۵۹۲- دعاى امام حسين عليهالسلام..... ۲۷۹
۵۹۳- عظمت خداى تعالى.. ۲۷۹
۵۹۴- تفسير توحيد. ۲۷۹
۵۹۵- ولايت امر بديهى است! ۲۸۰
۵۹۶- بهترين عبادات.. ۲۸۰
بخش دوم: شهادت.. ۲۸۰
۵۹۷- مرثيه جابر بر ابى عبدالله عليهالسلام..... ۲۸۰
۵۹۸- كوفيان بى وفى.. ۲۸۰
۵۹۹- شعر در مدح و رثاى اهل البيت عليهالسلام..... ۲۸۱
۶۰۰- حسن حال حر. ۲۸۱
۶۰۱- مرض خوره اندرونى در يزيد. ۲۸۲
فصل ششم: امام چهارم، سيماى حضرت امام على بن الحسين عليهالسلام زين العابدين ۲۸۴
بخش اول: فضايل حضرت امام زين العابدين عليهالسلام..... ۲۸۴
۶۰۲- زنده كننده نسل حسينى عليهالسلام..... ۲۸۴
۶۰۳- گذشتن از ثواب دنيوى.. ۲۸۴
۶۰۴- باغ فردوس به پاداش عمل مى بخشند. ۲۸۵
۶۰۵- چونان ماه شب بدر. ۲۸۶
۶۰۶- احترام به مادر. ۲۸۷
بخش دوم: عبادت حضرت امام زين العابدين عليهالسلام..... ۲۸۷
۶۰۷- مايه آرامش دل. ۲۸۷
۶۰۸- قدر درجات بهشت.. ۲۸۸
۶۰۹- گنجينه هاى قرآنى.. ۲۸۸
۶۱۰- خبر از آخرالزمان. ۲۸۸
۶۱۱- مناجات محبين.. ۲۸۹
۶۱۲- ستايش ابن عربى.. ۲۸۹
۶۱۳- اوصاف حضرت سيد الساجدين عليهالسلام..... ۲۸۹
۶۱۴- دعاى براى ارتش... ۲۹۰
۶۱۵- سيره بزرگان. ۲۹۰
۶۱۶- قرآن، خزينه الهى است! ۲۹۱
۶۱۷- عجب از اين آدم! ۲۹۱
۶۱۸- دعاى دفع دشمن.. ۲۹۲
۶۱۹- دعاى وداع امام سجاد عليهالسلام..... ۲۹۲
۶۲۰- آداب حج همراه يقين.. ۲۹۲
۶۲۱- معارف نهفته براى اهل آخرالزمان. ۲۹۸
بخش سوم: بزرگداشت و تجليل از صحيفه سجاديه. ۲۹۹
۶۲۲- پيمودن راه خطا ۲۹۹
۶۲۳- كلامى دون كلام خالق، فراتر از كلام مخلوق.. ۲۹۹
۶۲۴- عديل نهج البلاغه. ۳۰۰
۶۲۵- اوج مقام حضور. ۳۰۱
۶۲۶- انسان قرآنى.. ۳۰۲
۶۲۷- معناى فانا بك ولك... ۳۰۳
۶۲۸- اوج شگرفى در دعاها ۳۰۳
فصل هفتم: امام پنجم، سيماى امام محمد بن على عليهالسلام باقر العلوم النبيين ۳۰۵
بخش اول: فضايل امام محمد، باقر العلوم النبيين عليهالسلام..... ۳۰۵
۶۲۹- شكافنده علوم. ۳۰۵
۶۳۰- وصى اوصيا و وارث علم انبياء عليهالسلام..... ۳۰۵
۶۳۱- سخاوت امام محمد باقر عليهالسلام..... ۳۰۶
۶۳۲- امام محمد باقر عليهالسلام در مقام رضا ۳۰۶
۶۳۳- اوصاف باقر آل محمد عليهالسلام..... ۳۰۷
۶۳۴- روح پاك.. ۳۰۸
بخش دوم: عبادت حضرت امام محمد باقر عليهالسلام..... ۳۰۸
۶۳۵- كرم بين و لطف خداوندگار. ۳۰۸
۶۳۶- چرا زاهد اندر هواى بهشت است؟! ۳۰۸
۶۳۷- تعليم وضو. ۳۰۹
۶۳۸- ثبات حكمت در دل. ۳۰۹
۶۳۹- حقايق ايمان، وسيله رؤيت خدا ۳۰۹
۶۴۰- اى ابا نعمان! فريبت ندهند. ۳۱۰
۶۴۱- دعاى امام باقر عليهالسلام..... ۳۱۰
بخش سوم: قرآن. ۳۱۱
۶۴۲- طعام حقيقى انسان. ۳۱۱
۶۴۳- تفسير قل هو الله احد. ۳۱۲
۶۴۴- حدود هر چيزى در قرآن. ۳۱۲
۶۴۵- بسم الله در حمد. ۳۱۳
۶۴۶- فريبكارى شيطان. ۳۱۳
بخش چهارم: توبه. ۳۱۴
۶۴۷- جايگاه توبه نادان. ۳۱۴
۶۴۸- لطف الهى بكند كار خويش... ۳۱۴
۶۴۹- قلب وارونه. ۳۱۵
۶۵۰- فرمايش امام باقر عليهالسلام در باب توبه. ۳۱۵
بخش پنجم: سخنان گوهر بار از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام..... ۳۱۶
۶۵۱- توصيف درخت نيكوى نبوى.. ۳۱۶
۶۵۲- دل سرنگون. ۳۱۶
۶۵۳- اسم اعظم خدا ۳۱۶
۶۵۴- خداوند خالق است نه مخلوق.. ۳۱۷
۶۵۵- جاودانگى معروف.. ۳۱۷
۶۵۶- آموزش اسم اعظم. ۳۱۷
۶۵۷- وصف خدا ۳۱۷
۶۵۸- ادخال سرور در قلب مؤمن.. ۳۱۸
۶۵۹- اهميت شير مادر. ۳۱۸
۶۶۰- انواع دلها ۳۱۹
۶۶۱- دوستى با سنگ... ۳۱۹
۶۶۲- هراس از آتش... ۳۲۰
۶۶۳- توصيف بهشت.. ۳۲۰
۶۶۴- عبادت هفتاد جزء است! ۳۲۰
۶۶۵- حكمت خداوندى.. ۳۲۰
فضل هشتم: امام ششم، سيماى امام جعفر بن محمد صادق آل محمد عليهالسلام ۳۲۱
بخش اول: فضايل امام جعفر صادق عليهالسلام..... ۳۲۱
۶۶۶- بحر مواج ازلى و عروه الوثقاى حقيقى.. ۳۲۱
۶۶۷- كوچكى اساطير عرفان در برابر اهل البيت عليهالسلام..... ۳۲۱
۶۶۸- علت لقب صادق.. ۳۲۱
۶۶۹- صادق آل محمد. ۳۲۲
۶۷۰- نور امام صادق عليهالسلام..... ۳۲۲
۶۷۱- وجه تسميه صادق آل محمد. ۳۲۲
۶۷۲- زيارت عرش... ۳۲۳
بخش دوم: خداشناسى.. ۳۲۳
۶۷۳- رد خداى ساختگى.. ۳۲۳
۶۷۴- اسم مكنون الهى.. ۳۲۳
۶۷۵- ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست! ۳۲۴
۶۷۶- نورانيت خدا ۳۲۵
۶۷۷- دليل يگانگى خدا ۳۲۵
۶۷۸- فضل معرفت.. ۳۲۶
۶۷۹- ما با توايم و با تو نه ايم، اينست بوالعجب! ۳۲۶
۶۸۰- تخم مرغ، استدلال مبرهن! ۳۲۷
۶۸۱- شنوايى و بينايى خدا ۳۲۷
۶۸۲- آفرينش خداوند. ۳۲۸
۶۸۳- كلامى در نهايت تطهير. ۳۲۸
۶۸۴- عظمت گناه در برابر عظمت خدا ۳۲۹
بخش سوم: اوج خشيت و عرفان در عبادت امام صادق عليهالسلام..... ۳۲۹
۶۸۵- اوج خشيت امام صادق عليهالسلام..... ۳۲۹
۶۸۶- قضاى نماز چهل ساله. ۳۳۰
۶۸۷- بى هوش شدن امام صادق عليهالسلام..... ۳۳۱
۶۸۸- حالت دوست خدا ۳۳۱
۶۸۹- القلب حرم الله.. ۳۳۱
۶۹۰- حقيقت زهد. ۳۳۲
۶۹۱- ريختن عرق در طلب معيشت.. ۳۳۲
۶۹۲- خوشا آنانكه دائم در نمازند! ۳۳۲
۶۹۳- ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج! ۳۳۳
۶۹۴- بيان احكام حج.. ۳۳۴
بخش چهارم: ذكر و دعا ۳۳۴
۶۹۵- به دعا متمسك شويد! ۳۳۴
۶۹۶- دعاى غريق.. ۳۳۴
۶۹۷- تعليم دعاى ام داوود ۳۳۵
۶۹۸- پناه به ذكر يونسى.. ۳۳۶
۷۹۹- عبد شكور. ۳۳۶
۷۰۰- كسب حقايق الهيه از دنيا ۳۳۶
۷۰۱- يا الله اغثنى.. ۳۳۸
۷۰۲- عظمت ذكر بسم الله.. ۳۳۸
۷۰۳- ذكر در شب.. ۳۳۹
۷۰۴- پناه به ذكر الهى.. ۳۳۹
۷۰۵- پندى از ابليس! ! ۳۴۰
بخش پنجم: توصيه به قرآن. ۳۴۱
۷۰۶- قرآن، قرآن. ۳۴۱
۷۰۷- حسرت روز قيامت.. ۳۴۲
۷۰۸- همه چيز در قرآن. ۳۴۲
۷۰۹- بسم الله در همه كتب اسلامى.. ۳۴۲
۷۱۰- بهترين عفت آيه. ۳۴۳
۷۱۱- قرآن در عرصه محشر. ۳۴۳
۷۱۲- جايگاه قرآن در بهشت.. ۳۴۴
۷۱۳- كيفر فراموشى قرآن. ۳۴۴
۷۱۴- تفسير قل هو الله احد. ۳۴۴
۷۱۵- تفسير قلب سليم. ۳۴۶
۷۱۶- فضيلب انا انزلناه ۳۴۶
بخش ششم: قرآن و ولايت... ۳۴۷
۷۱۷- تفسير موازين قسط.. ۳۴۷
۷۱۸- مردم محسود ۳۴۷
۷۱۹- نورانيت حقيقت.. ۳۴۸
۷۲۰- ميزان صحت روايات.. ۳۴۸
۷۲۱- تطبيق روايات با قرآن. ۳۴۸
۷۲۲- طعام بشر. ۳۴۹
۷۲۳- كمترين حد شناخت امام. ۳۴۹
بخش هفتم: توبه. ۳۴۹
۷۲۴- آن مرد، اهل بهشت است! ۳۴۹
۷۲۵- پوشانيدن گناهان. ۳۵۰
۷۲۶- تفسير توبه نصوح.. ۳۵۱
۷۲۷- مهلت توبه. ۳۵۱
۷۲۸- منيت تواب.. ۳۵۱
۷۲۹- مرگ توبه است.. ۳۵۲
بخش هشتم: تمجيد از علم. ۳۵۲
۷۳۰- بزرگداشت ارسطو. ۳۵۲
۷۳۱- اهميت علم. ۳۵۲
۷۳۲- وارثان رسولان الهى.. ۳۵۳
۷۳۳- ستودن ارسطو. ۳۵۳
۷۳۴- فضيلت ارسطو. ۳۵۳
۷۳۵- دين عقل و برهان. ۳۵۴
۷۳۶- حال مردان خدا ۳۵۵
۷۳۷- قلوب مؤمنان. ۳۵۶
۷۳۸- خاك روحانيت.. ۳۵۶
۷۳۹- تفسير ماء غدق.. ۳۵۶
بخش نهم: علم امام صادق عليهالسلام..... ۳۵۶
۳۴۰- خورشيد آسمان علم و كشاف اسرار علوم. ۳۵۶
۷۴۱- كاروان علوم صادقى.. ۳۵۷
۷۴۲- علم امام صادق به هندسه. ۳۵۸
۷۴۳- تسلط به علم زيست شناسى.. ۳۵۹
۷۴۴- ماييم مفاتيح حكمت و معدن علم. ۳۵۹
۷۴۵- فقيه ترين مردم. ۳۵۹
۷۴۶- موجود بودن تمامى علوم. ۳۶۰
۷۴۷- آهو دندان رباعى ندارد! ۳۶۱
۷۴۸- علو مقام علمى معصومين.. ۳۶۱
۷۴۹- مراد از شهر حصين.. ۳۶۱
۷۵۰- علم فراوان. ۳۶۲
۷۵۱- سوال از علم امام. ۳۶۲
۷۵۲- تخم حيوان حلال گوشت و حرام گوشت.. ۳۶۲
۷۵۳- فكر هر كس به قدر همت اوست! ۳۶۳
۷۵۴- تيديل مس به نقره ۳۶۴
۷۵۵- عروج روح مؤمن در خواب.. ۳۶۴
۷۵۶- دريافت علم از عرش... ۳۶۵
۷۵۷- تعليم علم. ۳۶۵
بخش دهم: احتجاجات امام صادق عليهالسلام..... ۳۶۶
۷۵۸- بنده جعفر بن محمد صادق عليهالسلام..... ۳۶۶
۷۵۹- در دين به راءى قياس مكن! ۳۶۷
۷۶۰- اثبات لزوم پيامبران. ۳۶۸
۷۶۱- كار پاكان را قياس از خود مگير. ۳۶۹
۷۶۲- اقامه استدلالى نيك... ۳۷۰
۷۶۳- اساس خلقت خداوندى.. ۳۷۱
۷۶۴- صعود مؤمن در خواب.. ۳۷۱
۷۶۵- طعم زندگى.. ۳۷۲
بخش يازدهم: شاگردان مكتب امام صادق عليهالسلام..... ۳۷۲
۷۶۶- شاگردان نامى امام صادق عليهالسلام..... ۳۷۲
۷۶۷- استفاده از محضر شريف امام صادق عليهالسلام..... ۳۷۳
۷۶۸- دانش آموختگان مكتب امام صادق عليهالسلام..... ۳۷۳
۷۶۹- چونان جبرئيل عليهالسلام در بين ملائك... ۳۷۴
۷۷۰- استدلالات هشام بن حكم. ۳۷۵
۷۷۱- قيم قرآن. ۳۷۹
۷۷۲- بالاتر از امام كيست؟ ۳۸۰
۷۷۳- روش تربيت يافتگان مكتب امام صادق عليهالسلام..... ۳۸۱
۷۷۴- كسب علم از محضر امام صادق عليهالسلام..... ۳۸۲
بخش دوازدهم: قيامت در كلام صادق آل محمد. ۳۸۶
۷۷۵- بازگشت هر چيز به اصل خود ۳۸۶
۷۷۶- جايگاه ارواح مؤمنان. ۳۸۶
۷۷۷- مثل روح مؤمن.. ۳۸۷
۷۷۸- الست بربكم؟! ۳۸۸
۷۷۹- ياد آخرت در ديدن عالمان. ۳۸۹
۷۸۰- با بصيرت باش! ۳۸۹
۷۸۱- رسيدن به جنت قرب.. ۳۸۹
۷۸۲- روح محسن و بدكار. ۳۹۰
۷۸۳- انواع بهشت و درجات.. ۳۹۰
۷۸۴- به كجا مى رويم؟! ۳۹۰
۷۸۵- صورت دو ملك در قبر. ۳۹۱
۷۸۶- خطاب به اولياء الله! در قيامت.. ۳۹۱
۷۸۷- توصيف دوزخ.. ۳۹۱
۷۸۸- صورت عمل آدمى در اين دنيا ۳۹۲
۷۸۹- آفت هاست در تاءخير! ۳۹۲
۷۹۰- همراهى سرور در قبر. ۳۹۲
۷۹۱- هراس از برزخ.. ۳۹۲
۷۹۲- مثل بدن مؤمن.. ۳۹۳
۷۹۳- ديدار با خانواده ۳۹۳
۷۹۴- زيارت مردگان. ۳۹۳
۷۹۵- منزلت كفر و ايمان. ۳۹۴
بخش سيزدهم: رذايل اخلاقى در كلام صادق آل محمد عليهالسلام..... ۳۹۴
۷۹۶- مورچگان عرصه محشر. ۳۹۴
۷۹۷- نزول بلاهاى دردناك.. ۳۹۴
۷۹۸- حقيقت مفهوم بت.. ۳۹۵
۷۹۹- اخذ از نفس... ۳۹۵
۸۰۰- رونق تجارت حلال. ۳۹۵
۸۰۱- فلسفه تحريم ربا ۳۹۵
۸۰۲- تاءثير گناه در آدمى.. ۳۹۵
۸۰۳- غرور بى جاى ابليس... ۳۹۶
فصل نهم: امام هفتم، سيماى امام موسى بن جعفر عليهالسلام كاظم آل محمد ۳۹۷
بخش اول: فضايل امام موسى بن جعفر عليهالسلام..... ۳۹۷
۸۰۴- وصول به نوك قله شرف.. ۳۹۷
۸۰۵- باب الحوائج.. ۳۹۸
۸۰۶- كلبهم باسط يديه. ۳۹۸
بخش دوم: عبادت حضرت امام موسى بن جعفر عليهالسلام..... ۴۰۰
۸۰۷- يار نزديك تر از من به من است! ۴۰۰
۸۰۸- اسم حجاب.. ۴۰۱
۸۰۹- اهميت محاسبه در هر ورز. ۴۰۱
۸۱۰- عبد صالح خداوند. ۴۰۱
۸۱۱- اين است فخر! ۴۰۲
۸۱۲- باب الحوائج الى الله.. ۴۰۲
۸۱۳- لطف خدا به توبه كار. ۴۰۳
۸۱۴- تكلم فرشته چپ و راست.. ۴۰۳
بخش سوم: قرآن. ۴۰۴
۸۱۵- قرآن در قبر. ۴۰۴
۸۱۶- آموزش حد توحيد. ۴۰۴
۸۱۷- تعليم قرآن در قبر. ۴۰۴
۸۱۸- تفسير طعام انسان. ۴۰۵
بخش چهارم: معجزات امام موسى بن جعفر عليهالسلام..... ۴۰۵
۸۱۹- باريدن نور بر قبور ائمه كاظمين.. ۴۰۵
۸۲۰- معجزه امام موسى بن جعفر. ۴۰۸
۸۲۱- شرم از امام همام. ۴۰۹
فصل دهم: امام هشتم، سيماى امام رضا عليهالسلام عالم آل محمد ۴۱۰
بخش اول: فضايل حضرت امام رضا عليهالسلام..... ۴۱۰
۸۲۲- مديحه اى در شأن امام. ۴۱۰
۸۲۳- ازدواج حضرت رضا عليهالسلام با ام الفضل.. ۴۱۱
۸۲۴- دربانى امام رضا عليهالسلام..... ۴۱۱
۸۲۵- كوه و دريا و درختان همه در تسبيح اند! ۴۱۱
۸۲۶- خوشه انگور زهراگين.. ۴۱۲
۸۲۷- نرم گشتن بندهاى آهن.. ۴۱۲
بخش دوم: احتجاجات حضرت امام رضا ۴۱۳
۸۲۸- حكمت احكام الهى.. ۴۱۳
۸۲۹- نور آسمان و زمين.. ۴۱۶
۸۳۰- اكمال دين در لحظه وفات رسول صلىاللهعليهوآله..... ۴۱۶
۸۳۱- فتواى تحريم خمر در قرآن. ۴۲۰
۸۳۲- قياس احاديث با قرآن. ۴۲۱
۸۳۳- صاحبان چهره هاى نورانى.. ۴۲۱
۸۳۴- عدم رويت خدا ۴۲۲
۸۳۵- اوهام قلوب بزرگ تر از ديدگان چشم است.. ۴۲۴
۸۳۶- بر غريبى حسين و درد او گريه كنيد! ۴۲۴
۸۳۷- به غم ما غمگين باش؛ در شادى ما شاد! ۴۲۵
۸۳۸- حجاب خدا ۴۲۶
۸۳۹- وصف خدا با خود خدا ۴۲۶
۸۴۰- خلق آدم على صورته. ۴۲۷
۸۴۱- عباد چيست؟ ۴۲۷
بخش سوم: سخنان گرانقدر حضرت امام رضا عليهالسلام..... ۴۲۷
۸۴۲- تو خود حجاب خودى از ميان بر خيز! ۴۲۷
۸۴۳- عصمت حضرت زهراعليهاالسلام..... ۴۲۸
۸۴۴- حال خردمندان. ۴۲۸
۸۴۵- علت استوارى آسمان و زمين.. ۴۲۸
۸۴۶- حياه ويژه شهدا ۴۲۹
۸۴۷- رؤياى صادق.. ۴۳۰
فصل يازدهم: امام نهم، سيماى حضرت امام محمد تقى جواد الائمه عليهالسلام ۴۳۲
۸۴۸- عاشقم بر قهر و بر لطفش... ۴۳۲
۸۴۹- فضل اديب.. ۴۳۳
۸۵۰- ستايش امامى از امام ديگر. ۴۳۳
۸۵۱- اقرار دشمن به فضل امام جواد عليهالسلام..... ۴۳۳
۸۵۲- حرز امام جواد عليهالسلام..... ۴۴۰
۸۵۳- معنى وحدت.. ۴۴۰
۸۵۴- بهترين خلق.. ۴۴۱
۸۵۵- فلسفه نماز. ۴۴۱
فصل دوازدهم: امام دهم، سيماى حضرت امام على النقى عليهالسلام ۴۴۲
۸۵۶- شعر امام على النقى عليهالسلام..... ۴۴۲
۸۵۷- نذر مادر متوكل.. ۴۴۴
۸۵۸- شرط رويت خدا ۴۴۶
۸۵۹- ديدن خدا امكان ندارد! ۴۴۶
فصل سيزدهم: امام يازدهم، سيماى امام حسن عسكرى عليهالسلام ۴۴۷
۸۶۰- وجه تسميه امام حسن عسكرى عليهالسلام..... ۴۴۷
۸۶۱- شمايل حضرت عسكرى عليهالسلام..... ۴۴۷
۸۶۲- قضاوت امام. ۴۴۸
۸۶۳- داستان هاروت و ماروت.. ۴۴۸
۸۶۴- خلق اسماء ۴۵۱
۸۶۵- مثل هابيل و قابيل.. ۴۵۲
۸۶۶- معناى ايام. ۴۵۲
۸۶۷- اسم اعظم. ۴۵۳
۸۶۸- كو آن دل شكسته و آن حالت؟ ۴۵۳
۸۶۹- كرمت امام حسن عسكرى عليهالسلام..... ۴۵۶
۸۷۰- وسعت دل پيامبر. ۴۵۸
فصل چهاردهم: امام دوازدهم، سيماى قائم آل محمد حجه بن الحسن العسكرى عليهالسلام ۴۵۹
۸۷۱- شمه اى از فضايل حضرت مهدى (عج) ۴۵۹
۸۷۲- معرفى حضرت ولى عصر (عج) ۴۶۰
۸۷۳- قلب عالم امكان. ۴۶۲
۸۷۴- قطب عالم امكان. ۴۶۲
۸۷۵- مظهر اسم اعظم خداوندى.. ۴۶۳
۸۷۶- حقانيت مهدى موعود (عج) ۴۶۴
۸۷۷- جزيره خضراء ۴۶۶
۸۷۸- ثمره نهال مهدى.. ۴۶۷
۸۷۹- قيام حتمى حضرت مهدى (عج) ۴۶۸
۸۸۰- مرثيه حضرت مهدى (عج) ۴۶۸
۸۸۱- ملاقات با حضرت ولى عصر (عج) ۴۶۹
۸۸۲- ديدار يار هنگام احتضار. ۴۷۱
۸۸۳- تاءليف كتاب در عصر غيبت.. ۴۷۱
۸۸۴- سر شيعه. ۴۷۱
۸۸۵- تاريخچه اعتقاد و ايمان به مهدى عليهالسلام..... ۴۷۲
۸۸۶- دو مظهر عالم. ۴۷۲
۸۸۷- صاحب علم و قدرت كامل.. ۴۷۲
۸۸۸- آشكار شدن حقايق.. ۴۷۳
۸۸۹- آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى! ۴۷۳
۸۹۰- اعتراف به وجود امامى غايب.. ۴۷۳
۸۹۱- كتابى درباره حضرت قائم. ۴۷۴
۸۹۲- فضايل كتاب غيبت نعمانى.. ۴۷۴
۸۹۳- طول مدت غيبت صغرى.. ۴۷۶
پی نوشت ها: ۴۷۷
فهرست مطالب... ۵۱۸