پیشوای آزادگی
نام مؤلف: مهدی عاصمی
این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.
خداوند متعال، رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت اوعلیهمالسلام را الگویی کامل برای بندگانش معرفی کرده و سیره یعنی: اعمال و رفتار ایشان را مورد تأیید و رضایت خود قرار داده است.
در حقیقت، آن چرا که خداوند از بندگانش خواسته، در عملِ ایشان تجلّی و ظهور کرده است، پس همین عمل نشانه ی بندگی صحیح اوست.
بر خلاف آن چه تصور می شود، سیره با گذشت زمان کهنه نمی شود؛ زیرا هدف از بررسی سیره و الگو پذیری از آن، عمل مطابق شرایط موجود است؛ بدین معنی که تمامی رفتارها و عملکردهای آن بزرگواران پیامی به همراه دارند و حکمی از احکام الهی را بیان می کنند که هیچ گاه کهنه نمی شوند و امروزه با پیشرفت های علمی و اجتمایی، تنها مصادیق آن رفتارها تفاوت کرده است.
از آن جا که هدف، جلب نظر تمامی گروه های سنّی مخصوصاً نوجوانان و جوانان بوده در این مجموعه، سعی شده تا سه ویژگی جلوه ای خاص داشته باشد:
الف) تنها به جمع آوری سیره ی عملی و مصادیق آن اکتفا شده است تا از این طریق، جذابیت خاصی، در قالب داستان برای خواننده ایجاد شود.
ب) تا آن جا که ممکن بوده از منابع معتبر استفاده شده و از آوردن مطالب ضعیف خودداری شده است.
ج) دقت فراوانی در ویرایش متن شده بدین گونه که با حفظ اصل موضوع و کمترین تغییرات، روانی و سادگی خاصی در جملات پدید آمده و درک مفاهیم و درس ها و نتیجه گیری ها کاملاً واضح و آشکار گردد، ان شاء اللّه.
در پایان، از تمامی کسانی که اینجانب را در جمع آوری و تنظیم این کتاب یاری نموده اند قدردانی می کنم.
والسلام
مهدی عاصمی
امام حسینعلیهالسلام روز سوم یا پنجم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. پدر بزرگوارش حضرت علی بن ابیطالبعلیهالسلام و مادر گرامی اش حضرت فاطمهعليهاالسلام دختر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود.
مدت امامت آن حضرت ده سال به طول انجامید و سرانجام در سن پنجاه و هفت سالگی در روز عاشورای سال شصت و یک هجری قمری در کربلا به شهادت رسید.(1)
آن چه مشهور است:
اول: «شهربانو» که مادر امام سجادعلیهالسلام است و در زمان حیات حضرت فوت کرده است.
دوم: «رُباب» که مادر حضرت سکینهعليهاالسلام و حضرت علی اصغرعلیهالسلام می باشد.
سوم: «لیلی» که مادر حضرت علی اکبرعلیهالسلام است.
چهارم: «امّ اسحاق» که مادر فاطمهعليهاالسلام بوده است.
پنجم: زنی از قبیله ی قضاعه که مادر جعفر بوده و در زمان حیات آن حضرت وفات کرده است.
ششم: زنی که نام او معلوم نیست و در کربلا همراه آن حضرت بوده و پس از اسارت، در مسیر شام، کودکی که آبستن بوده سقط می شود.(2)
فصل اول : سیره ی اخلاقی
روزی امام حسینعلیهالسلام از جایی عبور می کرد؛ متوجه چند نفر فقیر و بینوا شد که گلیمی روی خاک افکنده و تکه های خشک نان در دست دارند و می خورند. آن ها وقتی که حضرت را دیدند گفتند: ای فرزند رسول خدا! بفرما از این غذا بخور.
امام حسینعلیهالسلام با کمال تواضع در کنار آن ها نشست و از آن نان ها خورد. سپس این آیه را تلاوت کرد:
( اِنَّهُ لايحِبُّ المُستَکبِرينَ ) (3)
همانا خداوند متکبّران و سرکشان را دوست ندارد.
سپس به آن ها فرمود:
من دعوت شما را اجابت کردم و از غذای شما خوردم آیا شما هم دعوت مرا اجابت می کنید؟
گفتند: آری، و به دنبال این گفتگو، به خانه ی امامعلیهالسلام رفتند. حضرت نیز دستور داد تا غذایی را آماده کرده و برای آن ها بیاورند و پس از پذیرایی مفصّل، به آن ها کمک هایی نیز نمود.(4)
شخصی به امام حسینعلیهالسلام اعتراض کرد که در رفتار شما نوعی تکبّر و خودبزرگ بینی وجود دارد.
حضرت فرمود:
بزرگی و کبریایی برای خداوند است. خداوند می فرماید: «عزّت از آنِ خدا و پیامبرش و مؤمنان است»(5) ، آن چه در من می بینی پرتویی از عزّت خدا و رسول است نه تکبّر و استکبار.(6)
«معاویه» جاسوسی در مدینه داشت که اخبار مردم را به او گزارش می کرد؛ پس روزی به معاویه نوشت: حسین بن علیعلیهالسلام کنیزی داشت که آزادش نمود و سپس با او ازدواج کرد.
معاویه نیز در نامه ای به حضرت نوشت: از معاویه، به حسین بن علی؛ اما بعد، به من خبر رسیده که تو با کنیز خود، ازدواج کرده ای و از هم کفوان قریشی خود - که برای نژادت، گزینشی گران بها و در پیوندت، مایه ی بزرگواری خواهند بود - دست کشیده ای؛ نه به سود خود، کار کرده ای و نه برای نسلت انتخابی شایسته داشته ای.
امام حسینعلیهالسلام در پاسخ او نوشت:
اما بعد، نامه ی تو - که حاوی سرزنش در ازدواج با کنیزم و چشم پوشی ام از هم کفوان قریشی بود - رسید؛ بدان که هیچ شرافتی، از شرافت رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم و هیچ پیوندی از پیوند با او برتر نیست.
او کنیزِ من بود که به سبب امری که در آن، پاداش خدای متعال را می جُستم از مُلکم خارج شد؛ سپس بر طبق سنّت رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم (یعنی ازدواج)، او را به خود باز گرداندم و خدا هر فرومایگی ای [از بندگانش] و هر کمبود ما را، با اسلام برداشته است؛ پس بر هیچ مسلمانی، هیچگونه سرزنشی جز در گناه نیست و سرزنش تو، فقط جاهلیت [و فرهنگ جاهلی] است.(7)
فردی به نام «عِصام بن مصطلق» به هنگام ورود به مدینه به امام حسینعلیهالسلام برخورد نمود و پس از آن که سیمای امامعلیهالسلام ، او را به خود جلب نمود و حضرتش را شناخت، از روی حسد و بغض نسبت به امیرمؤمنانعلیهالسلام شروع به فحّاشی و ناسزاگویی به امام حسینعلیهالسلام و پدر بزرگوارش کرد.
اما حضرت پس از شنیدن سخنان ناپسند او، با مهربانی و عطوفت، با خواندن آیاتی در فضیلت عفو و گذشت، با «عصام» به سخن گفتن پرداخت و فرمود:
ای برادر! قدری آهسته باش و آرامش خود را حفظ کن، من برای خودم و برای تو از خداوند آمرزش می طلبم؛ مطمئن باش اگر از ما یاری بخواهی تو را یاری خواهیم کرد و اگر عطا و بخششی بطلبی به تو می بخشیم و اگر ارشاد و راهنمایی بجویی، تو را راهنمایی خواهیم کرد.
در این هنگام، عصام از این رفتار امامعلیهالسلام در مقابل جسارت های خود شرمنده شد. حضرت نیز وقتی این حالت را در او دید این آیه را تلاوت کرد:
( قال لا تَثريبَ عَليکمُ اليومَ يغفِرُ اللّه لَکم و هُو اَرحمُ الرّاحِمين ) (8)
[حضرت یوسف به برادرانش] گفت: امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست؛ خداوند شما را می بخشد و او ارحم الراحمین است.
سپس از عصام پرسید:
آیا از اهل شام هستی؟
گفت: آری.
حضرت فرمود:
این عادتی است که از قبیله ی «اَخزم» سراغ دارم(9) ؛ پس هر نیازی داری بدون اظطراب و شرم از ما بخواه که مرا افضل و برتر از آن چه می پنداری، خواهی یافت.
پس «عصام» آن چنان شرمنده و خجلت زده شد که گفت: با رفتار و برخورد محبت آمیز امام حسینعلیهالسلام آن چنان عرصه ی پهناور زمین بر من تنگ شد، که خوش داشتم زمین مرا به خود فرو می بُرد و از آن پس بر روی زمین کسی در نزد من محبوب تر از آن حضرت و پدرش نبود.(10)
غلام امام حسینعلیهالسلام مرتکب خطایی شد که باید مجازات می شد، پس حضرت دستور داد تا او را ادب کنند.
غلام که آشنای با روحیه ی امامعلیهالسلام بود، گفت: ای مولای من! «و الْکاظِمینَ الْغَیظ»(11) یعنی خداوند، مؤمنان را به فرونشانی خشم و غضب معرفی فرموده است.
حضرت فرمود:
او را رها کنید.
غلام فراز بعدش «و العافینَ عَنِ النّاس» را خواند - که خداوند، مؤمنان را به حالت عفو و نشان دادن گذشت از خود، معرفی فرموده است.
امامعلیهالسلام فرمود:
تو را عفو کردم.
غلام، فراز سوم: «و اللّه یحِبُّ المحْسِنین» را خواند که خداوند خبر از دوست داشتنِ نیکوکاران می دهد.
پس حضرت فرمود:
تو به خاطر خدا آزاد هستی و دوبرابرِ آن چه پیش از این به تو عطا می کردم به تو بخشیدم.(12)
وقتی که ندای دادخواهی امام حسینعلیهالسلام در صحرای کربلا به گوش لشکر کوفه رسید، در میان آنان «حُر» به فکر فرو رفت و لحظاتی با خود خلوت کرد. سپس از «عمر سعد» پرسید: آیا واقعا با حسین بن علیعليهالسلام جنگ خواهی کرد؟ وقتی پاسخ مثبت و اصرار به جنگ را از زبان او شنید از لشگر، فاصله گرفت و تصوّرِ مبارزه با یادگار پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم آن چنان او را منقلب کرد که بدنش به لرزه افتاد.
وقتی «مهاجر بن اوس» علّت را از او جویا شد، حُر گفت: به خدا قسم! خودم را میان بهشت و جهنّم احساس می کنم؛ اما تصمیم خود را گرفته ام، و سوگند به خدا که هیچ چیز را در مقابل بهشت انتخاب نمی کنم گر چه بدنم قطعه قطعه شده و سوزانده شود.
بعد از این سخن، اسب خود را حرکت داد و به اردوگاه امام حسینعلیهالسلام نزدیک شد. او در آن حال، دست های خود را بر سر نهاده و از خداوند تقاضای پذیرش توبه اش را کرد.
تا این که به پیشگاه امام حسینعلیهالسلام رسید و با ناله و تضرّع گفت: جانم به فدایت! من همانم که مانع از برگشت تو شدم و تو را با یاران و خانواده ات محاصره کرده و به این صحرا کشاندم؛ اما هرگز تصور نمی کردم این قوم عهد شکن، تا این اندازه بی مروّت باشند که به کشتن تو تصمیم بگیرند. الآن من پشیمانم. آیا عذر من پذیرفته است و توبه ام را قبول می کنید؟ تقاضای عفو و گذشت دارم!
امام حسینعلیهالسلام با کمال بزرگواری فرمود:
آری خداوند توبه ات را می پذیرد.
آن گاه حُر با خوشحالی اجازه ی ورود به میدان نبرد گرفت و بعد از این که مبارزه ی جوانمردانه ای با دشمن نمود از اسب به زمین افتاد. وقتی در آستانه ی شهادت قرار گرفت امام حسینعلیهالسلام به بالین او آمد، او را نوازش نمود و خاک های صورتش را پاک کرد و فرمود:
احسنت ای حر! تو آزاده ای همان طوری که مادرت اشتباه نکرد که تو را آزاد مرد نامید؛ به خدا سوگند! تو در دنیا، آزاده و در آخرت از سعادتمندان خواهی بود.(13)
برای امام حسینعلیهالسلام از بصره، اموال فراوانی آوردند. آن حضرت نشست تا این که تمام آن ها را بین مردم تقسیم کرد و برخاست.(14)
«اُسامة بن زید» که از یاران رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود، بیمار و بستری شد و چون بسیار مقروض بود اظهار ناراحتی می کرد. امام حسینعلیهالسلام به عیادت او آمد و پس از احوال پرسی فرمود:
ای برادر! برای چه غمگین هستی؟
اسامه گفت: به خاطر قرض هایی که مجموع آن ها به شصت هزار درهم می رسد.
امامعلیهالسلام فرمود:
ناراحت نباش، قرض هایت را بر عهده می گیرم.
اسامه گفت: ترس آن دارم که قبل از ادای قرض بمیرم.
حضرت فرمود:
نترس، قبل از مرگت، حتماً آن را اَدا می کنم.
امام حسینعلیهالسلام به وعده ی خود وفا کرد و قبل از مرگ او، قرض هایش را پرداخت.(15)
فقیری از انصار برای تقاضای کمک، نزد امام حسینعلیهالسلام آمد. حضرت قبل از آن که او سخن بگوید فرمود:
ای برادر انصاری! چهره ی خود را از ذلّتِ تقاضا کردن حفظ کن و تقاضای خود را در صفحه ای بنویس. من به خواست خدا، آن چه را که مایه ی شادمانی توست خواهم داد.
او در کاغذی نوشت: فلان کس پانصد دینار از من طلب دارد و اصرار می کند که آن را بپردازم. با او صحبت کن که مرا تا هنگام تمکن و داشتن مال، مهلت دهد.
امام حسینعلیهالسلام آن کاغذ را خواند و سپس به خانه رفت و کیسه ای محتوی هزار دینار آورد و فرمود:
پانصد دینار از این مقدار را به طلبکارت بده و بقیه را در سایر نیازمندی هایت مصرف کن و هیچگاه حاجت خود را جز نزد یکی از این سه شخص مبر: دیندار، جوانمرد یا انسان پاک سرشت.
دیندار، دینش آبروی تو را حفظ می کند و جوانمرد به خاطر جوانمردی اش حیا می کند که ناامیدت سازد و امّا انسانِ پاک سرشت، شرافتش مانع می شود که تو را دست خالی رد کند و می داند که تو دوست نداری آبرویت ریخته شود.(16)
نیازمندی به خانه ی امام حسینعلیهالسلام رفت و تقاضای هزار دینار کرد. حضرت پس از صحبت با آن فقیر فرمود:
هزار دینار به او بدهید.
شخص نیازمند پول ها را گرفت و مشغول شمارش آن ها شد. حسابدار حضرت با شگفتی به او گفت: آیا چیزی به ما فروخته ای که پول آن را این گونه با دقّت می شماری!؟
مرد نیازمند پاسخ داد: آری! آبرو و حیثیت خود را فروخته ام و در مقابلش این پول ها را گرفته ام.
امام حسینعلیهالسلام فرمود: درست می گوید؛ سپس سه هزار دینار دیگر از اموال خودش را به آن شخص فقیر داد و فرمود:
هزار دینار، به خاطر تقاضایت؛ هزار دینار به خاطر آبرویت و هزار دینار به این خاطر که برای رفع مشکل خویش به درِ خانه ی ما آمده ای.(17)
سائلی از امام حسینعلیهالسلام حاجتی خواست، حضرت به او فرمود:
حقّ درخواست تو از من و آگاهی ام به آن چه تو نیازمند آن هستی، بر من سنگین و بزرگ است ولی دستم از رساندن تو به آن چه شایسته ی آن هستی، ناتوان می باشد در حالی که فراوان در راه خدا اندک است و در دارایی خود آن چه در برابر شُکر تو کافی و اندازه باشد ندارم، پس اگر آن مقداری را که مقدور [من [است بپذیری و از من، زحمت فراهم کردن حقّ واجب خود را برداری تا بدون زحمت، نیاز تو را برآورم [تقاضای تو را] انجام می دهم.
سائل عرض کرد: آن مقدارِ مقدور و اندک را قبول می کنم و هدیه و لطف شما را سپاس می گویم و عذر شما را می پذیرم.
امامعلیهالسلام وکیل خود را فراخواند و با او حساب همه ی مخارج خود را کرد و سپس فرمود:
آن مازاد بر سیصد هزار درهم را بده.
او نیز پنجاه هزار درهم آورد. امام حسینعلیهالسلام فرمود:
پانصد دینار را چه کردی؟
عرض کرد: نزد من است.
حضرت فرمود: آن را نیز بده، سپس امامعلیهالسلام همه ی آن درهم و دینارها را به سائل داد و فرمود:
کسی را بیاور تا این ها را با خود ببری.
او نیز دو حمّال آورد و حضرت عبای خود را به عنوان مزد آنان پرداخت تا پول ها را همراه او ببرند.
غلامِ امام گفت: به خدا سوگند! یک درهم نیز نزد ما باقی نماند.
حضرت فرمود:
امیدوارم با این کار، پاداش بزرگی نزد خدا داشته باشم.(18)
مردی بینوا که از شدّت فقر و فشار زندگی، جانش به لب آمده و از همه جا ناامید شده بود، به مدینه آمد. او از کریم ترین و سخاوتمندترین مرد مدینه پرس و جو کرد. همه، حسین بن علیعليهالسلام را سخی ترین و شریف ترین انسان شهر معرفی کردند.
عربِ بینوا در پی جستجوی امامعلیهالسلام به مسجدِ مدینه آمد و حضرت را در حال اقامه ی نماز مشاهده کرد. او در همان جا با خواندن ابیاتی وضع خود را تشریح کرده و خواسته اش را به حضرت عرضه داشته و گفت:
«تا به حال هرکس که به تو امید بسته و درِ خانه ات را کوبیده ناامید و مأیوس نشده است.
تو بخشنده و مورد اعتماد هستی و پدرت نابودکننده ی افراد فاسق و تبهکار بود.
اگر پدران شما نبودند و آن همه در مورد هدایت ما زحمت نمی کشیدند آتش جهنم ما را فرا می گرفت. »
امام حسینعلیهالسلام نماز را به پایان رسانید و با شنیدن این اشعار به خواسته ی وی پی برده و به قنبر فرمود:
آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟
قنبر گفت: آری، چهار هزار دینار داریم. حضرت فرمود:
آن ها را حاضر کن که این شخص در مصرف آن ها از ما سزاوارتر و نیازمندتر است.
سپس به منزل تشریف برده و ردای خود را - که از بُرد یمانی بود - از تن در آورده و دینارها را در آن پیچید و با شرمندگی از لای در به آن مرد نیازمند داد و در اشعاری پاسخ داد:
این ها را از من بپذیر و [به خاطر کمی آن] عذرخواهی می کنم و بدان که من به تو دلسوز و مهربان هستم.
اگر امروز قدرت و حکومتی در اختیار داشتیم مطمئنا آسمان جود و سخاوت ما بیشتر بر تو ریزش می کرد.
ولی حوادث روزگار در حال دگرگونی و تغییر و تحوّل است، به این جهت بخشش ما اندک شده است.
مرد نیازمند هدایای امامعلیهالسلام را از لای در گرفته و در آن حال گریه کرد. حضرت پرسید:
آیا عطای ما کم است؟ (بیشتر می خواهی؟)
گفت: نه، بلکه به این می اندیشم که این دستان پُر مهر و عاطفه و سخاوتمند، چگونه در زیر خاک پنهان خواهد شد!(19)
«بُشربن غالب» می گوید: همراه امام حسینعلیهالسلام به سوی مدینه حرکت کردیم و با آن حضرت گوسفندی بریان شده بود که اعضای آن را یکی یکی به دیگران می داد.(20)
مردی نزد امام حسینعلیهالسلام آمد و از او تقاضای کمک کرد. حضرت فرمود:
درخواست کردن شایسته نیست جز در بدهی سنگین یا فقر کمرشکن یا ضمانتی رسواخیز.
آن مرد عرض کرد: نیامدم جز برای یکی از این سه، پس حضرت دستور داد تا صد دینار به او بدهند.(21)
(در این جا حضرت با توجه به شخصیت درخواست کننده شرط هایی را برای بخشش خود گذاشته و می خواسته از ایجاد فضای سائل پروری در جامعه جلوگیری کند وگرنه آن بزرگوار بخشش های بی حسابی داشته است.)
«ابن مهران» می گوید: در خدمت مولایم (امام حسینعلیهالسلام ) نشسته بودم که شخصی آمد و عرض کرد: یابن رسول اللّه! فلان شخص از من طلبکار است و من پول ندارم که طلبش را بدهم و او هم می خواهد مرا زندانی کند، مرا کمک کنید.
حضرت فرمود:
به خدا قسم، من هم پول ندارم تا طلب تو را بدهم و مشکلت حل شود.
آن شخص گفت: با او صحبت کنید، شاید به خاطر شما، این کار را نکند.
حضرت فرمود:
من آن شخص را نمی شناسم و با او هیچ آشنایی ندارم؛ [اما به خاطر این که مشکل تو حل شود و حاجت یک مؤمن برآورده شود، این کار را می کنم و با او صحبت می کنم زیرا [پدرم برایم نقل کرد که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «هر کس در برآوردن حاجت مؤمن تلاش کند مثل این است که نُه هزار سال (سالیان بسیاری) پروردگار را بندگی کرده است؛ سالیانی که روزهایش را روزه گرفته و شب هایش را به نماز و عبادت گذرانده باشد. »(22)
امام حسینعلیهالسلام باغی داشت که «صافی» - غلام حضرت - عهده دار باغبانی آن بود. روزی به همراهی اصحاب خود، به آن باغ رفت و هنگامی که نزدیک شد، دید غلام مشغول نان خوردن است و هر تکه نانی را که برمی دارد، نصف آن را پیش سگی می اندازد و نصف دیگرش را خودش می خورد و پس از فارغ شدن از خوردن، می گوید: الحمدللّه رَبِّ العالمین، خداوندا بیامرز مرا و آقای مرا و او را برکت ده، همچنان که والدین او را برکت دادی، ای اَرحم الرّاحمین!
حضرت از این منظره به شگفت آمد و غلام را صدا زد. غلام با عجله از جا برخاست و گفت: ای آقای من و آقای مؤمنینِ تا روز قیامت! من شما را ندیدم تا به خدمت شما حاضر شوم؛ مرا عفو فرما.
امامعلیهالسلام فرمود:
ای صافی! تو مرا حلال کن که من بی اجازه به باغ تو وارد شدم.
غلام گفت: شما از روی فضل و کرم و بزرگواری خود، این چنین با من برخورد می کنید وگرنه باغ از آنِ خود شماست.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
من دیدم هر تکه نانی را که برمی داری نصفش را پیش سگ می اندازی و نصفش را خودت می خوری، چرا این کار را انجام می دادی؟
غلام گفت: ای آقای من! این سگ به هنگام نان خوردن، نگاهش به من بود و من شرم کردم از این که خود، نان بخورم و او به من نگاه کند و این در حالی بود که سگ متعلّق به شماست و از باغ شما حراست و مراقبت می کند، و بالاخره، منِ بنده ی شما و این سگِ متعلّق به شما، هر دو از مالِ شما می خوریم.
امام حسینعلیهالسلام از نحوه ی پاسخگویی آن غلام و حالت عاطفی او به گریه افتاد و فرمود:
در صورتی که مطلب از این قرار است، پس تو برای خدا آزاد شدی.
سپس هزار دینار هم به وی بخشید. غلام گفت: اکنون که مرا آزاد کردید، باز هم می خواهم عهده دار باغبانی و خدمات مربوط به آن باشم.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
شایسته است وقتی [انسان] کریم حرفی می زند و سخنی می گوید، راستی آن را با عمل نشان دهد. من هنگام ورود به باغ گفتم: از ورود بی اجازه به باغت، مرا حلال کن، اکنون من این باغ را به تو بخشیدم، پس این همراهان مرا در خوردن میوه و خرمای آن، میهمان قرار ده، و به خاطر من، آنان را گرامی دار، که خداوند روز قیامت گرامی ات دارد و تو را در خُلقِ نیکو و عقیده ات برکت دهد.
غلام گفت: اکنون که باغ خود را به من هبه فرمودی، من هم آن را برای اصحاب شما جایزالاستفاده قرار دادم.(23)
«عبدالرحمان سلمی» که معلم یکی از فرزندان امام حسینعلیهالسلام بود به فرزند امامعلیهالسلام سوره ی حمد را تعلیم داد. آن کودک نزد پدر رفت و سوره ی حمد را در محضر آن بزرگوار قرائت کرد. به دنبال آن، حضرت هزار دینار و هزار حُلّه (لباس نو) به عبدالرحمان عطا کرد و دهان وی را نیز از جواهر پُر کرد.
افرادی [به عنوان اعتراض] به حضرت گفتند: آیا این همه، برای او زیاد نیست؟ حضرت فرمود:
کار [عظیم] او کجا و عطای ما کجا؟!
سپس دو بیت شعر به مضمون زیر فرمود:
وقتی دنیا به تو روی آورد، قبل از آن که از دستت برود با آن، به همه ی مردم بخشش نما.
دنیا اگر به انسان روی آورد بذل و بخشش، آن را نابود نمی کند و اگر پشت کند بخل، آن را نگه نمی دارد.(24)
عربی بادیه نشین نزد امام حسینعلیهالسلام آمد و عرض کرد: یابن رسول اللّه! دیه ی کاملی بر عهده ی من است و از پرداخت آن عاجزم. به خود گفتم از کریم ترین افراد درخواست کمک کنم و کریم تر از اهل بیتِ رسول خداعلیهمالسلام نیافتم.
امامعلیهالسلام به او فرمود:
سه سؤال از تو می پرسم، اگر یکی را پاسخ گفتی، یک سوم دیه را به تو می دهم، اگر دو تا را پاسخ گفتی، دو سوم دیه، و اگر همه را پاسخ گفتی، همه ی دیه را به تو می دهم.
اعرابی عرض کرد: یابن رسول اللّه! آیا کسی چون تو که از اهل علم و شرف هستی، از کسی مثل من سؤال می کند؟!
حضرت فرمود:
آری، از جدّم شنیدم که فرمود: نیکی به افراد باید به اندازه ی معرفتشان باشد.
اعرابی عرض کرد: از آن چه می خواهی بپرس، اگر پاسخ دادم که دادم وگرنه، از شما می آموزم و قدرتی نیست مگر از خدا.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
بهترین عمل چیست؟
فقیر عرض کرد: ایمان به خدا و تصدیق پیامبرش.
حضرت فرمود:
چه چیز، بنده را از هلاکت می رهاند؟
عرض کرد: اعتماد و توکل به خدا.
حضرت فرمود:
زینت انسان با چیست؟
عرض کرد: دانش همراه با بردباری.
فرمود:
اگر این نشد؟
عرض کرد: مال همراه با بخشش.
فرمود:
اگر این هم نشد؟
عرض کرد: فقر همراه با صبر.
فرمود:
اگر این هم نشد؟
عرض کرد: صاعقه ای که از آسمان بیاید و او را بسوزاند.
امامعلیهالسلام خندید و انگشتر خود را با کیسه ای حاوی هزار دینار به او داد و فرمود:
دینارها را به طلبکاران بده و انگشتر را نیز در مخارج زندگی صرف کن.(25)
اعرابی آن ها را گرفت و گفت: «اللّه اعلمُ حَیثُ یجعل رسالتَه»(26)
خدا خود بهتر می داند که رسالتش را در کجا و چه محلی قرار دهد.
(مقصود این که خداوند به سبب آگاهی از لیاقت و شایستگی اهل بیتعلیهمالسلام این جایگاه را به ایشان داده است.)
امام حسینعلیهالسلام ، زمین و کالاهایی را به ارث برد، و پیش از آن که تحویل بگیرد، همه را [در راه خدا] صدقه داد.(27)
معاویه در سفری به نزد حضرت آمد و مال فراوانی را که شامل درهم و دینار و لباس فاخر و اموال فراوان بود به امام حسینعلیهالسلام تقدیم کرد. حضرت نیز همه را به ایتام مدینه که پدرانشان در جنگ صفین کشته شده بودند، بخشید.(28)
(امام حسن و امام حسینعليهالسلام عطاها و هدایای زورمندانی همچون معاویه را می پذیرفتند زیرا حق آنان بود که غصب شده بود. البته ایشان این اموال را می گرفتند و به نیازمندان می دادند و خود به اندازه ی ذرّه ای از آن استفاده نمی کردند.)(29)
روزی معاویه کنیزی زیبا را به امام حسینعلیهالسلام هدیه کرد و همراه اموال فراوان، به نزد حضرت فرستاد. هنگامی که کنیز نزد حضرت رسید، امامعلیهالسلام از او پرسید:
آیا چیزی بلد هستی؟
کنیز گفت: آری. قرآن می خوانم و شعر می سرایم.
حضرت فرمود:
قرآن بخوان.
کنیز خواند:
( و عِندَه مَفاتِح الغيب لا يعلَمُها إلاّ هو... ) (30)
و کلیدهای غیب، تنها نزد اوست و کسی جز او از آن ها خبر ندارد.
پس حضرت فرمود:
شعری بگو.
گفت: تو بهترین متاعی اگر ماندگار بودی امّا انسان را ماندگاری نیست.
امام حسینعلیهالسلام گریست و سپس فرمود:
تو آزادی و آن چه معاویه با تو فرستاده برای توست.
آن گاه به او فرمود:
آیا برای معاویه هم چیزی گفته ای؟
کنیز گفت: آری گفته ام و سپس بیتی دیگر خواند.
امامعلیهالسلام فرمان داد تا هزار دینار به او ببخشند و روانه اش کرد. سپس فرمود:
فراوان دیدم که پدرم می خواند: هر کس دنیا را برای خوشی بجوید به جانم سوگند که به زودی به نکوهش آن می پردازد. دنیا چون به انسان پشت کند آزمون است و هنگامی که روی بیاورد دیری نمی پاید.
آن گاه حضرت گریست و به نماز ایستاد.(31)
زمانی که در کوفه خشکسالی آمده بود اهل کوفه به خدمت حضرت علیعلیهالسلام آمده و از کمی آب و نباریدن باران، شکایت کردند و گفتند: یا علی! برای ما دعا کن و از خدا بخواه که برای ما باران بفرستد تا از خشکسالی نجات پیدا کنیم و محصولات ما از بین نرود.
امیرمؤمنانعلیهالسلام ، به امام حسینعلیهالسلام فرمود که: «حسین جان! برخیز و دعا کن و از خدا بخواه که باران بفرستد. »
حضرت سیدالشهداءعلیهالسلام دست به دعا برداشت، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم درود و سلام فرستاد و دعایی در مورد درخواست باران برای مردم، از حق تعالی نمود.
هنوز دعای امام حسینعلیهالسلام تمام نشده بود که ابرها، آسمان را فرا گرفتند و باران شروع به باریدن کرد. سپس مردم، خدمت حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام آمده و از این که از خشکسالی نجات یافته بودند و تمام رودخانه ها و جوی ها پر از آب شده بود تشکر کردند.(32)
(اما جای بسی تعجب است که همین مردم، در کربلا این لطف امام حسینعلیهالسلام را این گونه تلافی کردند!)
روزی امام حسینعلیهالسلام بر معاویه وارد شد. عربی بادیه نشین نیز برای خواهشی به آن جا آمده بود. معاویه مشغول صحبت کردن با حضرت شد. مرد عرب از حاضران پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: او حسین بن علیعليهالسلام است.
آن مرد رو به حضرت کرد و عرض کرد: ای فرزند دختر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم ، به معاویه سفارش کن به من کمکی کند. امامعلیهالسلام نیز پذیرفت و سفارش او را به معاویه کرد و معاویه حاجتش را برآورد.
مرد عرب، اشعاری را در مقام ستایش امام حسینعلیهالسلام سرود که مضمون یک بیت آن این است:
«ای بنی امیه! فضل و برتری بنی هاشم بر شما همانند فضل [سرزمین های حاصلخیز در فصل] بهار است بر سرزمین خشک و بی آب و علف!»
معاویه گفت: ای اعرابی! حاجت تو را، من برآورده کردم اما تو حسین [علیهالسلام ] را ستایش می کنی؟! پاسخ داد: ای معاویه! تو از حقّ او به من دادی و با سفارش او حاجتم را برآوردی (لذا من مدیون آن حضرت هستم نه تو).(33)
روزی معاویه به یزید - لعنة اللّه علیهما - گفت: آیا لذّتی در دنیا سراغ داری که بدان دست نیافته باشی؟ یزید گفت: آری، هِند دختر «سهیل بن عمرو» را می خواستم، پس من و «عبداللّه بن عامر»، هر دو به وی پیشنهاد همسری دادیم، ولی به من جواب رد داد و به همسری او درآمد.
معاویه، عبداللّه بن عامر را که در آن موقع از طرفِ او فرماندار بصره بود احضار کرد و هنگامی که حاضر شد، به او گفت: به خاطر یزید از هند دست بردار.
عبداللّه بن عامر نخست خواسته ی معاویه را رد نمود، ولی بر اثر این که معاویه او را به عزل از حکومت بصره تهدید کرد حاضر به کناره گیری از هند شد و به معاویه طلاق او را اعلام کرد. هنگامی که عبداللّه به بصره برگشت و با آن زن روبرو شد، گفت: خود را از من بپوشان. هند گفت: آن لعین، کاری را که می خواست کرد.
آن گاه معاویه با تمام شدن مدّتِ عدّه، ابوهریره(34) را مأمور رفتن به نزد او کرد تا وی را به عقد یزید درآورد و دستور داد یک میلیون درهم مهریه ی او قرار دهد.
ابوهریره قبل از رفتن به بصره، به امام حسینعلیهالسلام برخورد کرد و موضوعِ رفتن به بصره را به حضرت خبر داد. امام فرمود:
مرا هم مطرح کن.
سپس ابوهریره به بصره رفت و به هند گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)! تو را برای همسری یزید به مهریه ی یک میلیون درهم، خواستگاری و پیشنهاد داده است، و با برخوردی هم که با حسین بن علیعلیهالسلام داشتم، او هم گفت وی را مطرح کنم، حالا دیگر اختیار با تو است.
هند گفت: اِی ابوهریره! تو چه نظر می دهی؟ ابوهریره گفت: اختیار به دست تو است.
هند گفت: لَب هایی که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم آن را بوسیده نزد من محبوب تر است.
پس ابوهریره او را به عقد امام حسینعلیهالسلام درآورد و بعداً به معاویه گزارش داد که هند به همسری حسین بن علیعلیهالسلام درآمده است.
معاویه برای او پیغام فرستاد: اِی الاغ! تو را نفرستاده بودم تا این گونه رفتار کنی و کار را به این جا بکشانی!
عبداللّه بن عامر نیز بعد از این ماجرا به حجّ رفت و در بین راه، در مدینه خدمت امام حسینعلیهالسلام رسید و عرض کرد: یابن رسول اللّه! به من اجازه می دهید با هند صحبت کنم؟
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
هرگاه مایل باشی مانعی ندارد.
پس با خودِ امامعلیهالسلام به خانه ی آن حضرت رفت و با اجازه از هند، بر او وارد گردید و از ودیعه و سپرده ای که در بصره نزد او بود سراغ گرفت.
هند به کنیزش دستور داد آن بسته ی مخصوص را بیاورد. هنگامی که آورد و آن را باز کرد، معلوم شد آن بسته، مملوّ از لؤلؤ و جواهر قیمتی بوده و هند بدون آن که آن را باز نموده باشد، حفظ کرده و تسلیم شوهرِ قبلش نمود.
پس عبداللّه بن عامر به گریه افتاد.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
چرا گریه می کنی؟
گفت: یابن رسول اللّه! آیا شما مرا ملامت و سرزنش می کنید که بر فردی مثل هند با این حالت تقوا و وفایی که از خود نشان داده گریه می کنم؟!
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
ای ابن عامر! من خوب حلال کننده ای برای شما دو نفر بودم، هم اکنون او را طلاق می دهم، پس تو حَجَّت را به جای آور و هنگامی که برگشتی دوباره با وی ازدواج کن...(35)
امام حسن و امام حسینعليهالسلام به هنگام سفر به حج، پیاده می رفتند و بر مَرکب هایشان سوار نمی شدند. مردم نیز هنگامی که با این دو امام، همسفر می شدند به خاطر احترام، از روی مرکب هایشان پیاده می شدند.
در یکی از سفرها، این کار برای عدّه ای از مسافران سخت و مشقّت آور بود؛ به همین خاطر به «سعدبن ابی وقّاص» که همسفر آنان بود گفتند: راه رفتن برای ما سخت است، ولی شایسته نمی دانیم که ما سواره باشیم و این دو آقای بزرگوار پیاده حرکت کنند.
«سعد» سخن آنان را به امام حسنعلیهالسلام عرض کرد و گفت: کاش برای مراعات حال این افراد، بر مرکب خود سوار می شدید.
امام حسنعلیهالسلام فرمود: «ما سوار نخواهیم شد زیرا تصمیم گرفته ایم که پیاده به حج برویم ولی برای مراعاتِ حال سایر مسافران، از راه اصلی فاصله می گیریم و از راه دیگری می رویم. »(36)
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
بهترین اعمال بعد از نماز، خوشحال کردن دل مؤمن است به گونه ای که همراه گناه نباشد.
روزی غلامی را دیدم که به سگی غذا می داد، وقتی از علّت کارش پرسیدم گفت: ای فرزند رسول خدا! من ناراحتی درونی دارم و از این که این حیوان را خوشحال می کنم آرامش و نشاط می یابم، چرا که ارباب من، مردی یهودی است و من در اندیشه ی جدایی و آزادی از دست او هستم و [چون راهی برای آزادی ام ندارم] این امر مرا ناراحت کرده است.
امام حسینعلیهالسلام دویست دینار نزد ارباب وی آورد و خواستار آزادی غلام گردید. یهودی گفت: این غلام را به شما بخشیدم و این باغ را هم به او بخشیدم و پول را نیز به شما باز می گردانم.
حضرت فرمود:
من هم این مال را به تو بخشیدم.
یهودی گفت: من نیز مال را از شما پذیرفته و به این غلام بخشیدم.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
من هم غلام را آزاد کرده و همه را به او بخشیدم.
زن آن یهودی با مشاهده ی این صحنه به شدّت منقلب شد و گفت: ای پسر رسول خدا! من هم مسلمان شدم و مهریه ام را به شوهرم بخشیدم. یهودی نیز گفت: من هم مسلمان می شوم و این خانه را به همسرم بخشیدم.(37)
در کربلا به یکی از اصحاب امامعلیهالسلام به نام «محمدبن بشیر حضرمی» خبر رسید که فرزندش در مرز ری اسیر کفار شده است. او گفت: فرزندم و خودم را به حساب خدا می گذارم؛ دوست ندارم که او اسیر باشد و من زنده بمانم.
حضرت که سخن او را می شنید فرمود:
خدا رحمتت کند؛ تو از بیعت من آزادی، برو و در راهِ آزادی فرزند خود بکوش.
«محمد» عرض کرد: درنده ها مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.
امامعلیهالسلام فرمود:
پس این جامه های بُرد را به فرزند دیگر خود بسپار تا برود و آن ها را فدیه ی(38) برادر خود قرار داده و او را آزاد کند.
سپس پنج جامه ی بُرد به او بخشید که قیمت آن ها هزار دینار بود.(39)
بعد از حادثه ی عاشورا، هنگامی که مردان قبیله ی «بنی اَسد» خواستند پیکر مطهر سید الشّهداءعلیهالسلام را دفن کنند، بر دوش آن حضرت، اثر زخمی کهنه یافتند که شباهتی به جراحت های جنگی نداشت.
وقتی این موضوع را از امام سجادعلیهالسلام پرسیدند حضرت فرمود: «این زخم در اثر حمل بار و کیسه های غذا و به دوش کشیدن هیزم به خانه های بیوه زنان، یتیمان و مستمندان است که پدرم در شب های تاریک، آن ها را بر دوش خویش حمل می کرد. »(40)
روزی «عبداللّه بن زبیر» و یارانش، امام حسینعلیهالسلام را به صرف غذا دعوت کردند ولی حضرت چیزی نخورد.
پرسیدند: چرا نمی خورید؟
امامعلیهالسلام فرمود:
روزه هستم امّا تحفه ی روزه دار را بیاورید.
عرض شد: تحفه ی روزه دار چیست؟
حضرت فرمود:
استعمال روغن و بخوردان (برای معطّر کردن لباس ها).(41)
امام صادقعلیهالسلام فرمود: «هر گاه امام حسینعلیهالسلام و امام حسنعلیهالسلام با هم بودند، امام حسینعلیهالسلام هرگز جلوتر از امام حسنعلیهالسلام راه نمی رفت، و پیش از او سخن نمی گفت. »(42)
بین امام حسینعلیهالسلام و برادرش محمد بن حنفیه بگومگوئی به وقوع پیوست و محمد [به صورت قهر از امام حسینعلیهالسلام جدا شد، او پس از مدتی به اشتباه خود پی برد و به خاطر احترام به حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام [در نامه ای به امام حسینعلیهالسلام نوشت:
«امّا بعد، ای برادر! بدون شک، پدر من و پدر تو علیعلیهالسلام است و در این جهت نه تو بر من برتری داری، نه من بر تو؛ و مادر تو فاطمه دختر رسول اللّهصلىاللهعلیهوآلهوسلم است که اگر سراسر زمین مملوّ از طلا و ملک مادر من بود با مادر تو، برابری نمی کرد.
پس هنگامی که نامه ی مرا خواندی به نزد من بیا تا مرا از خود راضی و خوشنود کنی، زیرا تو از من به فضل و برتری شایسته تری. [زیرا آن کس که فضیلت بیشتری دارد اقدام به برطرف کردن کدورت می کند. [والسلام علیک و رحمة اللّه و برکاته».
امام حسینعلیهالسلام نیز پیشنهاد و خواسته ی برادر را پذیرفت و به نزد وی رفت.(43)
یکی از کسانی که روز عاشورا می خواست عازم میدان شود جوانی بود که پدرش در میدان به شهادت رسید و مادرش نیز همراه او بود. مادر به او گفت: فرزندم! برو و در پیش روی فرزند رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم آن قدر پیکار کن تا به شهادت برسی. فرزند، آهنگ میدان کرد.
امامعلیهالسلام فرمود:
این، جوانی است که پدرش به شهادت رسیده و شاید مادر او اجازه نمی دهد که به میدان برود.
جوان عرض کرد: مادرم فرمان داه تا بجنگم. پس حضرت نیز به او اجازه داد.(44)
کسانی که امام حسینعلیهالسلام در روز عاشورا به بالین آن ها رفت، عدّه ی معدودی هستند. دو نفر از آن ها افرادی هستند که قبلاً برده و سیاه پوست بودند.
یکی از آن ها «جُون» بوده که غلام ابوذر غفاری بود و ابوذر او را آزاد کرد. او به میدان نبرد رفت و وقتی که شهید شد، اباعبداللّهعلیهالسلام به بالین او رفت و در بالای سر آن غلامِ سیاه دعا کرد و گفت:
خدایا! در آن جهان، چهره ی او را سفید، و بوی او را خوش گردان. خدایا! او را با ابرار محشور کن.
خدایا در آن جهان بین او و آل محمدعلیهمالسلام شناسایی کامل برقرار کن.
یکی دیگر از آن برده ها، رومی بود. وقتی از روی اسب افتاد، اباعبداللّهعلیهالسلام خودش را به بالین او رساند. در حالی که این غلام در حال بیهوشی بود و روی چشمانش را خون گرفته بود، امام حسینعلیهالسلام سر او را روی زانوی خودش قرار داد و بعد با دست خود، خون ها را از صورت و از جلو چشمانش پاک کرد.
در این بین غلام سیاه به هوش آمد، نگاهی به امام حسینعلیهالسلام کرد و تبسّمی نمود. حضرت صورتش را بر صورت این غلام گذاشت و آن غلام سیاه آن چنان خوشحال شد که تبسّم کرد.
سرش بر روی زانوی امام حسینعلیهالسلام بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد.(45)
حضرت تنها در یک جای دیگر نیز این کار را کرد و آن هنگام شهادت حضرت علی اکبرعلیهالسلام بود که به هنگام جان دادن، صورتش را بر صورت او گذاشت.(46)
«عبیداللّه بن عتبه» می گوید: روزی در محضر سیدالشهداءعلیهالسلام بودم که فرزند کوچک آن حضرت (امام سجادعلیهالسلام ) وارد شد. حضرت او را پیش خود خوانده و به سینه اش چسبانید و سپس پیشانیش را بوسیده و فرمود:
پدرم به فدایت، چقدر خوشبو و زیبا هستی!(47)
«جعید همْدان» می گوید: نزد امام حسینعلیهالسلام رفتم و سکینه دخترش را بر سینه اش دیدم. [حضرت وقتی مرا دید] مادر سکینه را صدا زد و فرمود:
ای رباب! دخترت را از من بگیر.(48)
حضرت مسلم دختری به نام «حمیده» داشت. او به همراه کاروان امام حسینعلیهالسلام به سوی کربلا در حرکت بود. هنگامی که خبر شهادت مسلم در میان راه، به امامعلیهالسلام رسید آن حضرت به خیمه اش آمد و آن دختر یتیم را طلبیده و مورد نوازش و محبت قرار داد.
حمیده به حضرت گفت: با من همانند یتیمان رفتار می کنی، آیا پدرم مسلم به شهادت رسیده است؟ با شنیدن این جملات قطرات اشک در چشمان حضرت حلقه زد و فرمود:
دخترم اندوهگین مباش، اگر مسلم نباشد من به جای پدر تو، خواهرانم به جای مادر تو و دخترانم خواهران تو و پسرانم برادرانت خواهند بود.(49)
«عمرو بن قیس مشرقی» می گوید: من و پسر عمویم در محل «قصر بنی مقاتل» که در مسیر کربلا بود خدمت امام حسینعلیهالسلام رسیدیم و بر او سلام دادیم. پسر عمویم به حضرت گفت: این رنگ موی شما خَضاب است یا رنگ طبیعی خود موهایتان؟ حضرت فرمود:
خضاب است، ما هاشمیان، زود پیر می شویم.(50)
سپس رو به ما کرد و فرمود:
آیا به یاری من آمده اید؟
من گفتم: عیال بسیار دارم و امانت هایی از مردم پیش من است و سرانجامِ [کار شما] معلوم نیست و خوش ندارم که امانت ها از بین برود. پسر عمویم هم همین را گفت.
آن گاه حضرت به ما فرمود:
پس بروید و این جا نمانید و فریاد مرا نشنوید و سیاهی [خیمه ی] مرا ننگرید زیرا هر که فریاد مرا بشنود و سیاهی [خیمه های] ما را ببیند و یاریمان نکند، بر خدای عزّ و جلّ حق است که او را در آتش سرنگون کند.(51)
«عمیر انصاری» می گوید: [در کربلا هنگامی که برای پیکار آماده می شدیم] امام حسینعلیهالسلام به من فرمود:
بین مردم (اصحاب) ندا کن کسی که بدهی دارد نباید با من به پیکار آید که هر کس با بدهی بمیرد و برای پرداخت آن نیندیشیده باشد در آتش است.
[در این هنگام] یک نفر برخاست و عرض کرد: همسرم پذیرفته که از جانب من بپردازد [و کفالت(52) مرا بر عهده گرفته است.] حضرت فرمود:
کفالت زن چه می کند؟ آیا او می تواند بپردازد؟(53)
«اَنَس بن مالک» می گوید: نزد امام حسینعلیهالسلام بودم که ناگاه کنیزی وارد شد و شاخه ی گلی تقدیم حضرت نمود.
امام حسینعلیهالسلام به وی فرمود:
تو در راه خدا آزاد هستی.
عرض کردم: یک شاخه ی گل که ارزشی ندارد که شما به خاطر آن، او را آزاد کردید؟!
حضرت فرمود: خداوند این چنین ما را ادب آموخته و گفته است:
( و اِذا حُييتُم بتَحيةٍ فَحَيوا بأحْسَنِ منها أو رُدّوها... ) (54)
هرگاه (به مثل سلام یا احسانی دیگر) مورد تحیت و احترام واقع شدید، پس به بهتر از آن یا همانندش، آن را تلافی کنید.
ای اَنس! او به من یک شاخه ی گل هدیه کرد و بهتر از تحیت و هدیه ی او، آزاد نمودنش بود.(55)
امام سجادعلیهالسلام فرمود: «پدرم برای رفع حاجت، داخل حیاط رفت و دید لقمه ی نانی روی زمین افتاده است؛ لقمه را برداشت و به غلامش داد و فرمود:
این لقمه را بگیر و وقتی برگشتم آن را به من بده.
امام حسینعلیهالسلام بعد از برگشتن فرمود:
آن لقمه ای را که به تو دادم چه کردی؟
غلام گفت: آقا جان! آن لقمه را خوردم.
حضرت فرمود:
من تو را برای رضای خداوند آزاد کردم!
شخصی که آن جا بود گفت: آقای من! آیا آن غلام را آزاد کردی؟!
امامعلیهالسلام فرمود:
آری، او را آزاد کردم؛ زیرا از جدّم رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که فرمود: هر کس لقمه ای پیدا کند و از روی زمین بردارد و آن لقمه را تمیز کند و بخورد، هنوز آن لقمه به درون شکم او نرسیده، خداوند آن شخص را از آتش جهنم آزاد می کند. (زمینه ی هدایت برایش فراهم می شود.) حال، چنین کسی را که خداوند از آتش جهنّم آزاد کرده است، پس من چرا او را آزاد نکنم و به عنوان غلام، در خانه ی خودم نگه دارم؟ پس من نیز به خاطر این کاری که کرد و آن لقمه را خورد او را برای رضای پروردگار آزاد کردم.(56)
گذر امام حسینعلیهالسلام ، به چوپانی افتاد. او به امامعلیهالسلام گوسفندی هدیه کرد؛ حضرت پرسید:
آیا آزادی یا برده؟
عرض کرد: برده ام. امامعلیهالسلام آن را به او برگرداند؛ عرض کرد: آقا جان! گوسفند، از مال خودم می باشد. حضرت آن را از او پذیرفت؛ سپس [نزد مولای او رفته] او را خرید و گوسفند را نیز خرید [و پول گوسفند را به چوپان پرداخت]؛ سپس در راه خدا، آزادش کرد و آن گوسفند را به او بخشید.(57)
امام حسنعلیهالسلام به قصد سفری از مدینه بیرون رفت ولی شب، راه را گم کرد. در آن موقع، گذر حضرت به چوپانی افتاد و او در آن شب، از امامعلیهالسلام پذیرایی نمود و هنگام صبح، راه را به حضرت نشان داد.
امام حسنعلیهالسلام به چوپان فرمود: «من اکنون، سراغ زمین زراعتی خود می روم و بعد، به مدینه بر می گردم» و وقتی را معین نمود و به چوپان فرمود: «شما آن وقت نزد من بیا. » پس در آن ساعت، مشغله های حضرت، مانع شد که به مدینه باز گردد؛ آن چوپان که برده ی یکی از اهالی مدینه بود، در آن وقت مقرّر آمد و به خدمت امام حسینعلیهالسلام به گمان این که امام حسنعلیهالسلام است، مشرّف شد و عرض کرد: من، همان بنده ای هستم که فلان شب، میهمان من بودی و وعده دادی تا در این ساعت، خدمت شما برسم؛ سپس نشانه هایی داد که امام حسینعلیهالسلام پی برد، او برادرش امام حسنعلیهالسلام بوده است؛ پس حضرت از او پرسید:
ای غلام! برده ی چه کسی هستی؟
عرض کرد: فلانی.
حضرت فرمود:
گوسفندانت، چند رأس است؟
عرض کرد: سیصد رأس.
امام حسینعلیهالسلام ، مولای غلام را طلبید و او را تشویق نمود تا [سرانجام]، آن گوسفندان و غلام را به حضرتعلیهالسلام فروخت؛ سپس حضرت، در برابر آن رفتار محبّت آمیزی که چوپان با برادرش داشته، او را آزاد نمود و همه ی آن گوسفندان را به او بخشید و فرمود:
آن کس که شبانه، نزد تو میهمان بود، برادرم بود؛ اکنون این ها را پاداش آن رفتار نیک تو، قرار دادم.(58)
(البته در این که امام حسنعلیهالسلام به وعده ی خود وفا نکرده جای تردید می باشد زیرا امکان ندارد که امام معصومعلیهالسلام وعده ای بدهد و به آن عمل نکند پس احتمال دارد که چوپان در وقتی دیگر آمده باشد و یا این که وقت خاصّی برای آمدن او مشخص نشده باشد.)
امام حسن و امام حسینعليهالسلام و عبداللّه بن جعفر، به قصد انجام حج، از مدینه خارج شدند. در بین راه، وسایل خود را از دست داده و توشه ی آن ها تمام شد. پس گرسنه و تشنه شدند.
در آن بیابان، گذر آن ها به پیرزنی افتاد که در خیمه ی خود نشسته بود؛ پرسیدند:
آیا چیزی برای آشامیدن داری؟
گفت: آری، پس نزد او نشستند و او - که جز یک گوسفند ناچیز، در گوشه ی خیمه ی خود نداشت - گفت: شیر آن را بدوشید و با آب مخلوط نموده، بنوشید؛ آنان نیز همین کار را کردند. سپس پرسیدند:
آیا غذایی داری؟
گفت: نه، مگر همین یک گوسفند ناچیز؛ یکی از شما آن را ذبح کند، تا غذایی آماده کنم که بخورید.
یکی از آنان، برخاست و آن گوسفند را سر برید و پوست کند؛ سپس آن پیره زن، برایشان غذایی پخت و خوردند.
هنگام رفتن، به پیرزن گفتند:
ما گروهی از قریش هستیم که به سوی مکه رهسپاریم؛ هر گاه به سلامت برگشتیم، در مدینه، خود را به ما بشناسان، تا در حقّ تو، کار خیری انجام دهیم.
سپس رفتند. شبانگاه که شوهر پیرزن آمد، جریان میهمانان و گوسفند را برایش نقل کرد؛ او خشمگین شده، گفت: وای برتو! آیا گوسفند مرا، برای کسانی که نمی شناسی، سر می بُری و می گویی: گروهی از قریش؟(59)
از این جریان، مدّتی گذشت تا گرفتاری، وادارشان کرد که به مدینه بیایند؛ آنان شتر خود را به مدینه آورده، تا با فروش آن، زندگی را بگذرانند. یک روز وقتی که آن پیر زن، از یکی از کوچه های مدینه عبور می کرد، به امام حسنعلیهالسلام که بر در خانه ی خود نشسته بود، گذر نمود؛ امامعلیهالسلام او را شناخت، ولی او حضرت را نشناخت؛ از این رو، غلامِ خود را فرستاد تا او را بیاورد.
پس امامعلیهالسلام به او فرمود:
آیا مرا می شناسی؟
گفت: نه،
فرمود:
من در فلان روز، میهمان تو بودم.
گفت: پدر و مادرم فدایت باد! به یاد نمی آورم.
حضرت فرمود:
اگر تو مرا نمی شناسی، من تو را می شناسم.
سپس هزار گوسفند، از گوسفندان زکات، برای او خریداری نمود و نیز هزار دینار، به او عطا فرمود؛ و او را همراه غلام خود، خدمت امام حسینعلیهالسلام فرستاد.
امام حسینعلیهالسلام پرسید:
برادرم حسن، چه مقدار، به تو بخشیده است؟
عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار؛ پس حضرت، دستور فرمود تا همانند آن را به او بدهند.
سپس او را همراه غلامی، به سوی عبداللّه جعفر فرستاد، عبداللّه پرسید: امام حسن و امام حسینعليهالسلام ، چه مقدار به تو بخشیده اند؟ گفت: دو هزار دینار و دو هزار گوسفند؛ پس عبداللّه دستور داد، تا دو هزار دینار و دو هزار گوسفند دیگر، به آن بیفزایند و گفت: اگر در آغاز، سراغ من می آمدی، آن دو بزرگوار را به زحمت می انداختی. (یعنی آنان نیز پس از من، لازم می دیدند که بیشتر از بخششی که کردم به تو بدهند.)
پس از آن، پیرزن با این همه عطایا، به سوی شوهر خود برگشت.(60)
مردی از قبیله ی «خثعم» حسن و حسینعليهالسلام را دید که نان و سرکه و سبزی می خورند، عرض کرد: آیا از این همه خوردنی ها که در گستره ی زمین است، این ها را می خورید؟! فرمودند:
از امیر مؤمنانعلیهالسلام چه غافلی!(61)
(یعنی حضرت علیعلیهالسلام غذایش از این هم خیلی ساده تر است.)
امام حسینعلیهالسلام هنگام شهادت، مقروض بود. امام سجادعلیهالسلام مزرعه ای داشت که آن را به سیصد هزار درهم فروخت و قرض های پدر را پرداخت کرد.(62)
هنگامی که امام حسنعلیهالسلام در بستر شهادت قرار گرفت به امام حسینعلیهالسلام وصیت کرد که آن حضرت را در کنار قبر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم به خاک بسپارد و اگر کسی مانع شد، از آن، منصرف شده و در قبرستان بقیع دفن کند.
امام حسینعلیهالسلام نیز وصیت را پذیرفت و پس از شهادت برادر بزرگوارش، آن حضرت را برای به خاک سپاری، همراه شیعیان به سوی خانه ی پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم تشییع کردند ولی مروان بن حکم و عایشه مانع شده و نزدیک بود جنگی ما بین آنان درگیرد و حتی در اثر تیر اندازی ها تیرهای زیادی نیز به تابوت حضرت اصابت کرد.
در این هنگام امام حسینعلیهالسلام فرمود:
به خدا، اگر سفارش برادرم حسنعلیهالسلام نبود که خون ها ریخته نشود و به اندازه ی شیشه حجامتی خون به خاطر او بر زمین نریزد، هر آینه می دانستید چگونه شمشیرهای خدا، جای خود را از شما می گرفتند. (یعنی یارای مقاومت در برابر ما را نداشتید.)(63)
هنگامی که صلح تحمیلی بین امام حسنعلیهالسلام و معاویه برقرار شد. امام حسنعلیهالسلام به این پیمان و قرارداد پایبند و وفادار بود. هنگامی که آن حضرت رحلت کرد شیعیان عراق به جنب و جوش در آمده و در نامه ای به امام حسینعلیهالسلام نوشتند: ما هم اکنون حاضریم معاویه را از خلافت خلع کرده و با شما بیعت نماییم.
ولی امام حسینعلیهالسلام به آنان نوشت:
من برای این کار حاضر نیستم؛ زیرا با معاویه پیش از این، پیمانی بسته ام که تا مدّت آن سر نیاید نمی توانم دست به کاری بزنم و عهدم را بشکنم. امّا اگر معاویه مُرد دقّتی در آن به عمل می آورم. (در پیمانم تجدید نظر می کنم).(64)
همچنین در جایی دیگر آمده که حضرت در پاسخ آنان نوشت:
امیدوارم هم رأی برادرم در صلح و هم رأی من در نبرد با ستمگران [هر کدام در جای خود] راست و درست باشد. تا زمانی که معاویه زنده است حرکتی نکنید و از آشکار شدن، دوری نمایید و خواسته ی خود را پنهان دارید و از اقدام نابجا بپرهیزید. اگر او مُرد و من زنده بودم نظرم به شما خواهد رسید، ان شاءاللّه.(65)
(یکی از موارد صلح، واگذاری خلافت به امام حسینعلیهالسلام پس از مرگ معاویه بود و حضرت منتظر نقض آن، یعنی جانشینی یزید بود تا او نیز بتواند پیمان صلح را بر هم زند.)
«ضحاک بن عبداللّه مشرقی» می گوید: من و «مالک بن نضر ارحبی» در مسیر کربلا خدمت امام حسینعلیهالسلام آمده و پس از عرض سلام، خدمت حضرت نشستیم. امامعلیهالسلام جواب ما را داد و به ما خوشامد گفت و فرمود:
برای چه آمده اید؟
گفتیم: آمده ایم تا با شما دیداری تازه کنیم و به شما خبر دهیم همه ی مردم کوفه به جنگ با شما متّحد شده اند، شما تصمیم خود را بگیرید.
حضرت فرمود:
«حَسبی اللّه و نِعمَ الوَکیل. »
خدا مرا کافی ست و او خوب سرپرستی می باشد.
سپس ما اجازه ی مرخّصی خواستیم، حضرت فرمود:
چرا مرا یاری نمی کنید؟
مالک گفت: من قرض دارم و عیال وار هستم؛ من هم گفتم: قرض دارم ولی عیال ندارم و اگر با من شرط کنی در صورتی که دفاع من برای شما سودمند نباشد مرخّص شوم حاضرم در خدمت شما باشم. حضرت پذیرفت و من با او ماندم.
ضحّاک می گوید: هنگامی که تمامی یاران سید الشهداءعلیهالسلام به غیر از دو نفر به شهادت رسیدند به حضرت عرض کردم: یابن رسول اللّه! آیا به یاد دارید که میان من و شما شرطی بود؟
حضرت فرمود:
آری، تو آزادی؛ ولی هم اکنون چگونه می توانی خود را نجات دهی؟
گفتم: من آن هنگام که اسب های یاران شما را زخمی می کردند و تیر می زدند اسب خود را آورده و در یکی از خیمه های اصحاب پنهان کرده بودم و پیاده دفاع می کردم.
سپس اسبم را بیرون آورده و به میان لشکر دشمن تاختم و آن ها نیز به من راه دادند تا گریختم.(66)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام تصمیم امام حسنعلیهالسلام را در صلح با معاویه قطعی دید، خطاب به برادر گفت:
تو بزرگترین فرزند علیعلیهالسلام و جانشین او بر ما هستی و ما نیز فرمانبردار و مطیع امر تو هستیم؛ پس هر چه در نظر داری و صلاح می دانی همان را انجام بده.(67)
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مکه عازم کوفه شود افراد زیادی ایشان را از این کار منع کرده و عهدشکنی کوفیان را در گذشته و وضعیت موجود آنان را به امامعلیهالسلام خاطر نشان می کردند ولی حضرت در پاسخِ تمامی این افراد، به نامه های زیادی که برای دعوت ایشان به کوفه که توسط مردم آن جا نوشته شده بود استناد می کرد و خود را موظّف به پاسخ و اجابت دعوت آنان می کرد.
«بحیربن شدّاد» می گوید: در منزل ثعلبیه با برادرم به نزد امام حسینعلیهالسلام رفتیم. برادرم به حضرت گفت: از این سفر، بر شما می ترسم.
حضرت در پاسخ، با تازیانه بر خورجین پشت سرش زد و فرمود:
این نامه های بزرگان شهر کوفه است.(68)
هنگامی که «عمر سعد»(69) - لعنة اللّه علیه - به کربلا وارد شد توسط یکی از سپاهیان خود برای امامعلیهالسلام پیغام فرستاد که بگوید: چرا به سمت کوفه آمده است؟
حضرت در پاسخ عمرسعد به آن شخص فرمود:
ای مرد! به مولایت (عمر سعد) بگو من به این جا نیامده ام مگر آن که مردم دیار شما به من نوشتند که با من پیمان می بندند و تنهایم نگذارده یاری ام می کنند. اینک اگر نمی خواهند برمی گردم.
قاصد نیز پیغام را به عمر سعد رسانید.(70)
حضرت همواره در مقابل سختی ها و پیشامدهای ناگوار صبر می کرد و دیگران را نیز در این شرایط به صبر و استقامت دعوت می کرد. ایشان هنگام خروج از مکه در خطبه ای که خواند فرمود:
«نَصْبِرُ عَلی بَلائِهِ وَ یوَفّینا اُجُورَ الصّابرین. »(71)
ما بر بلای خدا صبر می کنیم و او نیز پاداش صابران را به ما می دهد.
همچنین در روز عاشورا در لحظه های آخر نیز زمزمه ی صبرِ حضرت به گوش می رسید که می فرمود:
«صَبْراً عَلی قَضائک... »(72)
بر قضای تو صبر می کنم.
فرزندی از امام حسینعلیهالسلام از دنیا رفت و [در ظاهر] از او اندوهی دیده نشد و [از جانب کینه توزان]، مورد سرزنش قرار گرفت.
امامعلیهالسلام فرمود:
ما، خاندانی هستیم که خدای سبحان را می خوانیم و او به ما عطا می کند و چون او، آن چه را که ناخوشایند ماست، اراده فرماید ما به آن چه او می پسندد، خشنود می شویم.(73)
روزی مروان بن حکم(74) - لعنة اللّه علیه - در مدینه بالای منبر از امیرمؤمنانعلیهالسلام بدگویی کرد. هنگامی که از منبر پایین آمد و رفت، امام حسینعلیهالسلام به مسجد آمد. به او گفتند: مروان از علیعلیهالسلام بدگویی کرد. حضرت فرمود:
آیا امام حسنعلیهالسلام در مسجد نبود؟
گفتند: ایشان حضور داشت.
فرمود:
آیا پاسخش را نداد؟
گفتند: نه.
در این هنگام حضرت در حالی که برافروخته بود از مسجد بیرون آمد تا به مروان رسید. به او فرمود:
ای فرزند زن بدکاره! و ای فرزند شپش خوار! آیا تو از علی بد می گویی؟!
سپس با خواندن چند آیه از قرآن، فضایل امیرمؤمنانعلیهالسلام و شیعیانش را بازگو کرد.
آن گاه به نزد برادرش امام حسنعلیهالسلام آمده و عرض کرد:
ای برادر! آیا می شنوی این [ملعون]، پدرت را ناسزا می گوید و پاسخش را نمی دهی؟
امام حسنعلیهالسلام فرمود: «می خواهی چه بگویم به کسی که مسلّط است؟ هر چه می خواهد می گوید و هر کاری می خواهد انجام می دهد!»(75)
(البته این گونه نبوده که امام حسنعلیهالسلام نتواند پاسخ دهد زیرا در موارد بسیاری، پاسخ های کوبنده داده که در تاریخ به آن ها اشاره شده است.)
روزی «مروان بن حکم» - لعنة اللّه علیه - که از سرسخت ترین دشمنان اهل بیتعلیهمالسلام بود، به حسین بن علیعليهالسلام گفت: اگر نه این بود که شما به فاطمه [عليهاالسلام [افتخار می کنید، دیگر به چه چیز بر ما فخر می نمودید و با این تعبیر قصدش تجلیل از حضرت فاطمهعليهاالسلام نبود، بلکه هدفش کوبیدنِ مقام ولایتِ حضرت علیعلیهالسلام و تحقیر آن حضرت بود.
پس امام حسینعلیهالسلام از جا برخاست و چنان گلوی او را با دستِ خود فشرد و عمامه اش را به گردنش پیچید که مروان به حالت بیهوشی درآمد و آن گاه وی را رها کرد و به جماعتی از قریش که ناظر ماجرا بودند رو نمود و فرمود:
شما را به خدا قسم می دهم که اگر من راست می گویم مرا تصدیق کنید. آیا در روی زمین، غیر از من و برادرم دو حبیب سراغ دارید که نزد رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم از ما محبوبتر باشند؟
یا غیر از من و برادرم در روی زمین کسی را به عنوان پسرِ دخترِ پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم می شناسید؟
گفتند: به خدا قسم! نه.
حضرت فرمود:
من هم در روی زمین ملعون بن ملعونی جز مروان که پدرش رانده شده ی رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود کسی را نمی شناسم.
آن گاه رو به مروان نمود و فرمود:
واللّه بین جابلسا و جابلقا (در دو طرف مشرق و مغرب) دو نفر را سراغ ندارم که در عینِ حالِ تظاهر به اسلام، دشمن ترین دشمنانِ خدا و رسولش و اهل بیت رسولشعلیهمالسلام باشند، جز تو و پدرت به هنگام حیاتش، و نشانه ی صدق گفتارم درباره ی تو، آن باشد که هرگاه به خشم آیی عبا از دوشَت بیفتد.
راوی می گوید: واللّه مروان از جای خود برنخاست، مگر آن که به خشم آمد و عبایش از دوشش افتاد.(76)
پس از آن که معاویه، «حُجر بن عدی» را به همراه جمعی از یاران امیر مؤمنان علیعلیهالسلام به شهادت رساند، در همان سال به سفر حج رفت و در مجلسی با امام حسینعلیهالسلام ملاقات نمود. او ضمن صحبت هایش - برای زهر چشم گرفتن از دیگران و شاید هم برای ترساندن حضرت - با غرور خاصّی گفت: ای ابا عبداللّه! آیا شنیدی که ما با حجربن عدی و دوستان او که از شیعیان پدرت بودند چه کردیم؟!
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
چه کردید؟!
معاویه گفت: آن ها را کشتیم، کفن کردیم و بر جنازه ی ایشان نماز میت خواندیم!
امام در پاسخ معاویه فرمود:
ای معاویه! این قوم، در روز قیامت در محکمه ی عدل الهی از تو دادخواهی خواهند کرد و دشمن تو هستند؛ اما بدان، اگر ما پیروان تو را کشتیم، آن ها را کفن نمی کنیم و بر آنان نماز نمی خوانیم و آن ها را دفن هم نمی کنیم (یعنی این که ما آن ها را مسلمان نمی دانیم).
سپس فرمود:
به من خبر داده اند که تو نسبت به علیعلیهالسلام جسارت می ورزی و بر ضد او دست به کارهایی می زنی و از بنی هاشم عیب جویی می کنی، به خدا سوگند که، زِهی برای کمان دیگران ساخته ای و بر هدف دیگران تیر اندازی کرده ای و از جای نزدیک به دشمنی ایشان دست یافته ای و از کسی (عمرو عاص) پیروی کرده ای که نه سابقه ی ایمان دارد و نه دورویی و نفاقش تازگی دارد. او هرگز به فکر تو نیست، تو خود به فکر خودت باش و او را ترک کن.(77)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام و یارانش به کربلا وارد شدند، این خبر به «ابن زیاد»(78) - لعنة اللّه علیه - رسید. ابن زیاد نیز برای امام حسینعلیهالسلام چنین نوشت: ای حسین! به من خبر رسیده که به کربلا وارد شده ای؛ یزیدبن معاویه برای من نوشته که بر بستر نرم نخوابم و آرام نگیرم و غذایی نخورم تا تو را [با کشتنت [به خدا ملحق سازم یا آن که تسلیم حُکم من و حکم یزید شوی، والسّلام.
هنگامی که این نامه توسط پیک ابن زیاد به امام حسینعلیهالسلام رسید، حضرت آن را خواند و همان دم آن را با کمال شجاعت به دور افکند و به پیک ابن زیاد فرمود:
این نامه در نزد من، پاسخ ندارد.(80)
امام سجادعلیهالسلام فرمود: «روز عاشورا رفته رفته که شرایط و فشار دشمن، بر امام حسینعلیهالسلام دشوارتر می شد، همراهان حضرت می دیدند بر خلاف آنان که چهره ی رنگ پریده و اندام لرزان و دل بیمناک، پیدا می کردند، چهره ی امام و برخی یاران، درخشان تر و اندام ایشان استوارتر و دل هایشان آرام تر می شد؛ به یکدیگر می گفتند: بنگرید! او از مرگ، باکی ندارد!(81)
در روز عاشورا، یکی از فرماندهان نظامی یزید به نام «تمیم بن قحطبه» در مقابل امام حسینعلیهالسلام قرار گرفت و گفت: ای پسر علی! تا کجا می خواهی دشمنی خودت را با یزید ادامه دهی؟ حضرت فرمود:
آیا من به جنگ شما آمده ام یا شما جنگ را بر من تحمیل کرده اید؟ آیا من راه را بر روی شما بسته ام یا شما راه را بر روی من بسته اید؟
شما برادر و فرزندان مرا شهید کرده اید و حالا بین من و شما، شمشیر حکم فرماست.
«تمیم» با گستاخی و بی ادبی به امامعلیهالسلام گفت: حسین! زیاد سخن مگو، نزدیک بیا تا شجاعت تو را ببینم! در این هنگام، حضرت با سرعت پیش رفت و شمشیر خود را آن چنان بر گردن او فرود آورد که سرش به کناری پرتاب شد.
این حرکت امامعلیهالسلام چنان اضطرابی در لشکر دشمن پدید آورد که «یزید ابطحی» از دیگر فرماندهان دشمن، به کوفیان نهیب زد که: آیا این همه لشکر، از برابر یک نفر می گریزد؟
سپس خودش برای تقویت روحیه ی سپاهیان، قدم پیش نهاده و برای مبارزه با امامعلیهالسلام اعلام آمادگی کرد. سربازان دشمن از دیدن او که در شجاعت و نبردهای تن به تن معروف بود خوشحال شدند.
امام حسینعلیهالسلام به او فرمود:
آیا مرا نمی شناسی که این گونه بی واهمه به میدان نبرد می آیی؟
یزید ابطحی بدون اعتنا به سخن امامعلیهالسلام حمله را آغاز کرد امّا حضرت به او امان نداد و با دفع حمله ی او، چنان بر سرش کوبید که تنِ بی جانش بر زمین افتاد.(82)
راوی (حمید بن مسلم) می گوید: هرگز شکسته و تنها مانده ای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش، کشته شده باشند و با این حال، دلدارتر و شجاع تر از حسینعلیهالسلام باشد. هنگامی که جنگجویان بر او حمله می کردند، آن چنان دلاورانه بر ایشان می تاخت که همچون گلّه ی بزها، می رمیدند.
سپاه دشمن، سی هزار نفر بود؛ ولی آن چنان بر آن ها یورش می بُرد که همچون انبوه عظیم ملخ ها، از هم گسسته و پراکنده می شدند و باز به جای نخستین برگشته، می فرمود:
«لا حَول و لا قُوّة الا باللّه العَلی العَظیم».(83)
هیچ نیرو و قدرتی نیست مگر از جانب خداوند بلند مرتبه و بزرگ.
روزی «عمر بن خطّاب» بر منبر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم سرگرم ایراد خطبه ای بود و در ضمن آن گفت که: او بر اهل ایمان و مؤمنین، اولی از خودشان است! در این هنگام امام حسینعلیهالسلام که [نوجوان بود و] در گوشه ای از مسجد نشسته بود با شنیدن این کلام فریاد بر آورد که:
ای دروغگو، از منبر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم که منبر پدر من است نه پدر تو، پایین بیا!
عمر گفت: به جان خودم سوگند که این منبر پدر توست نه پدر من، چه کسی این حرف ها را به تو یاد داده است، پدرت علی بن ابیطالب؟!
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
اگر در این کار از پدرم اطاعت کرده باشم او هدایت کننده و من پیرو او هستم و او بر گردن مردم، بنا بر عهد رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بیعتی دارد که جبراییل به خاطر آن، از جانب خداوند نازل شده و جز افراد منکرِ قرآن کسی آن را انکار نمی کند، همه ی مردم با قلب هایشان آن را پذیرفته و با زبان، آن را رد نمودند، و وای بر منکرین ما اهل بیت، آیا رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم جز با خشم و غضب و شدّت عذاب با اینان روبرو خواهد شد؟
عمر گفت: ای حسین! هر که حقّ پدرت را انکار کند خدا لعنتش کند، مردم مرا به حکومت رسانده و پذیرفتم و اگر پدرت را برگزیده بودند ما نیز اطاعتش می کردیم.
امام حسینعلیهالسلام به او فرمود:
ای پسر خطّاب! کدام مردم قبل از ابوبکر تو را به حکومت رساندند بدون هیچ حجّتی از جانب رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم و رضایتی از آل محمدعلیهمالسلام ! آیا خشم و غضب بوده؟
به خدا که اگر برای زبان، گفتاری بود که تصدیقش به درازا کشد و کرداری که اهل ایمان یاری اش کنند، هرگز به خطا و اشتباه بر دوش آل محمد سوار نمی شدی، که از منبرشان بالا رفته و با قرآنی که بر ایشان نازل شده به همان ها حکم کنی، کتابی که نه از مشکلاتش باخبری و نه از تأویلش، جز شنیدن، و نزد تو خطاکار و صاحب حق، یکسان هستند.
پس خدای تعالی تو را جزا دهد به آن چه شایسته توست و از این احداث و چیزی که به بار آورده ای از تو پرسش خوبی کند.(84)
امام حسینعلیهالسلام در مدینه یک قطعه زمین مرغوب داشت و معاویه از روی طمع، توسط عوامل خود آن را تصرف کرده بود. سالار شهیدان با معاویه ملاقات کرده و ضمن دفاع از حق خود به او فرمود:
ای معاویه! یکی از سه راه حل را انتخاب کن! یا زمین را از من خریداری کن و قیمت عادلانه ی آن را بپرداز، یا زمین را به من بازگردان، و یا عبداللّه بن زبیر یا عبداللّه بن عمر را برای داوری دعوت کن(85) و گرنه چهارمین راه یعنی «صیلم» را انتخاب خواهم کرد.
معاویه پرسید: آن دیگر چیست؟
حضرت فرمود:
یعنی هم پیمان های خود را دعوت می کنم و [همراه آنان] با اقتدارِ تمام، حقّ خود را از متجاوز باز می ستانم.
معاویه تسلیم شد و زمین را باز گرداند.(86)
روزی مردم [در زمان امامت امام حسینعلیهالسلام ] به معاویه گفتند که: همه، دیده های خود را به سوی حسینعلیهالسلام افکنده اند و او را سزاوار خلافت می دانند، اجازه بده که او بالای منبر برود و سخنی بگوید تا همه بدانند که اهلیت خلافت ندارد. معاویه گفت: اگر او بر منبر برود، علم و فضل خود را ظاهر می کند و ما را رسوا می گرداند.
سرانجام با اصرار مردم، معاویه اجازه داد.
حضرت بالای منبر رفت و خطبه ای که مناسب علم و جلالت او بود خواند و در آخر فرمود:
ماییم حزب خدا که بر خلق غالبیم، و ماییم عترت رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم که از همه کس به او نزدیک تریم، و ماییم اهل بیت رسالت که از هر عیب و گناه مطهّریم، و ماییم یکی از دو ثقل که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم ما را تالی و همراه کتاب خدا گردانید و تفسیر آن را به ما سپرده. شک نمی کنیم در تأویل آن و مطّلع ایم بر حقایق آن.
پس ما را اطاعت کنید که اطاعت ما بر شما واجب است و حق تعالی در قرآن، اطاعت ما را با اطاعت خود و اطاعت رسول خود مقرون گردانیده است.
بپرهیزید از فتنه هایی که شیطان برای شما برانگیخته است. به درستی که او دشمن شماست و دشمنی خود را بر شما ظاهر گردانیده است.
هنگامی که شما را در دنیا و آخرت به عذاب الهی بیندازد و شما را طعمه ی تیر و شمشیر و نیزه گرداند از شما بیزاری خواهد جست و در آن وقت، توبه و ندامت، شما را فایده نخواهد بخشید.
در این هنگام معاویه ترسید که مردم به آن حضرت بگروند، به همین خاطر گفت: بس است؛ حرف خود را رساندی، از منبر پایین بیا.(87)
هنگامی که معاویه برای گرفتن بیعت برای یزید در مکه اقامت کرده بود کسی را فرستاد و امام حسینعلیهالسلام را فرا خواند. هنگامی که حضرت آمد و داخل شد، وی را نزدیک خود نشانده و گفت: ای اباعبداللّه! بدان که از هیچ دیاری نگذشتم، مگر این که به مردم آن جا نماینده فرستاده و از آنان، برای یزید بیعت گرفتم و مدینه را عقب انداختم؛ زیرا گفتم آنان ریشه و فامیل و خویش او هستند که از آنان بر او بیمی ندارم؛ سپس به آن جا فرستادم؛ پس کسانی از بیعت او سر باز زدند که هیچ کس را سخت تر از آنان سراغ ندارم؛ اگر برای امّت محمّدصلىاللهعلیهوآلهوسلم بهتر از فرزندم یزید سراغ داشتم، کسی را برای بیعت او بر نمی انگیختم.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
آهسته ای معاویه! این گونه سخن مگو، زیرا تو کسی را که پدر و مادر و خود او بهتر از یزید است، ترک کرده ای.
معاویه گفت: ای اباعبداللّه! گویا خود را در نظر داری؟
حضرت فرمود:
اگر خود را قصد کرده باشم، چه خواهد شد؟
معاویه گفت: امّا مادر تو، بهتر از مادر یزید است و امّا پدر تو، سابقه در ایمان و فضیلت از آن اوست و نزدیکی او به پیامبر اکرمصلىاللهعلیهوآلهوسلم را کسی ندارد، جز این که پدر یزید و پدر تو [در جنگ صفین] داور گرفتند؛ پس خدا به سود پدر او و زیان پدر تو، داوری فرمود و اما تو و او، به خدا سوگند!او برای امّت محمدصلىاللهعلیهوآلهوسلم بهتر از توست!!!
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
چه کسی برای امّت محمّد بهتر است؟ یزید شراب خوار بی بند و بار؟!
معاویه گفت: آرام اباعبداللّه! اگر نزد او صحبت از تو شود، او از تو، جز خوبی نخواهد گفت.(88)
حضرت فرمود:
اگر آن چه را من درباره ی او می دانم، او نیز از من سراغ دارد، در مقابل آن چه من می گویم او هم بگوید.
معاویه گفت: ای ره یافته! به سوی اهل خود برگرد و از خدا بترس و بپرهیز که شامیان، آن چه را من از تو شنیدم بشنوند؛ زیرا آنان دشمن تو و پدرت هستند؛ پس امام حسینعلیهالسلام به منزل برگشت.(89)
بین امام حسینعلیهالسلام و ولید بن عُتبه - والی مدینه - در مورد زمینی نزاعی درگرفت. ولید می خواست زمینی را که متعلّق به حضرت بود به زور تصاحب کند. هر چه امامعلیهالسلام به او فرمود قبول نمی کرد و بر تصاحب خودش پافشاری می کرد. امام حسینعلیهالسلام عمّامه ی ولید را از سرش برداشت و دور گردنش پیچید.
مروان حکم که شاهد ماجرا بود [برای تحریک ولید] گفت: به خدا سوگند! هیچ گاه ندیده ام کسی این چنین در برابر امیر و حاکمش جرأت به خرج دهد.
ولید به مروان گفت: به خدا سوگند! تو این سخن را برای دلسوزی و خیرخواهی من نگفتی، بلکه از این که نسبت به حسینعلیهالسلام بردباری ورزیدم بر من حسادت می ورزی، لذا [علی رغم میل تو] من اعتراف می کنم که این زمین، مال حسینعلیهالسلام است.
امام حسینعلیهالسلام نیز در مقابل اعتراف ولید فرمود:
ای ولید! چون اقرار به حق کردی زمین از آن تو باشد.
سپس از جا برخاست و بیرون رفت.(90)
روز عاشورا امامعلیهالسلام ، به فرماندهان چهار هزار نگهبان شریعه ی فرات حمله برد [و آرایش سپاهیان دشمن را درهم شکست] و وارد نهر فرات شد. اسب حضرت [که سخت تشنه بود]، سر بر آب نهاد تا بنوشد، امامعلیهالسلام فرمود:
تو تشنه ای و من نیز تشنه، به خدا سوگند! تا تو ننوشی من از آن نچشم.
«ذوالجناح» هنگامی که سخن حضرت را شنید، سر برداشت؛ گویی که سخن امامعلیهالسلام را فهمیده بود.
حضرت فرمود:
بنوش! من نیز می نوشم.
و دست برد و مُشتی آب برگرفت که ناگاه شخصی فریاد زد: ای اباعبداللّه! تو آب گوارا می نوشی، با این که به خیمه هایت یورش برده اند؟!
امامعلیهالسلام آب را ریخت [و از فرات بیرون آمده]، بر ایشان تاخت تا آنان را دور کرد و هنگامی که به خیمه ها رسید دریافت که همگی سالم هستند.(91)
امام حسینعلیهالسلام در آخرین لحظات روز عاشورا متوجّه شد که گروهی از دشمنان، به سوی خیمه های زنان هجوم می برند. حضرت فریاد زد:
ای پیروان آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از حساب روز قیامت نمی ترسید لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید و اگر همان گونه که گمان می کنید عرب هستید، به حسَب و شرافت خود بازگردید؛ من با شما می جنگنم و شما نیز با من می جنگید. زن ها گناهی ندارند و تا زنده ام متجاوزان خود را از دستبرد به حرم من باز دارید.(92)
فصل دوّم : سیره ی آموزشی و تربیتی
پیرمردی در حال وضو گرفتن بود؛ امّا آن را به طور صحیح نمی گرفت. امام حسن و امام حسینعليهالسلام که در آن موقع در سنین کودکی بودند، به آن پیرمرد برخورد نموده و از وضوی نادرستِ او آگاه شدند، به همین خاطر درصدد برآمده تا وضوی صحیح را به آن پیرمرد یاد دهند.
موقعیت سنّی آن ها نسبت به آن مرد سالمند اجازه نمی داد که به طور صریح و مستقیم اشتباهات وضویش را بازگو کنند؛ زیرا ممکن بود از دست آن ها رنجیده خاطر شود و احساس حقارت کند و از روی لجاجت به همان روش نادرستِ وضو گرفتن ادامه دهد.
به همین خاطر، آن دو اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم وی را آگاه کنند. پس به ظاهر با یکدیگر به بحث و گفتگو پرداخته و پیرمرد را متوجّه نمودند که هر یک از آن ها مدّعی است که وضویش از وضوی دیگری کامل تر است، و بالاخره توافق کردند که هر دو نفر در حضورِ پیرمرد، وضو بگیرند و او داوری نماید.
طبق توافق، عمل نموده و هر دو نفر، جلوی چشم پیرمرد وضوی صحیح و کاملی گرفتند. پیرمرد، تازه دریافت که وضوی صحیح از چه قرار است و به مقصود اصلی آن دو کودک پی برد و هر چه بیشتر تحت تأثیر برخورد انسانی و مؤدبّانه ی آن ها قرار گرفت.
آن گاه گفت: وضوی هر دو نفرِ شما صحیح و کامل است و منِ پیرمرد جاهل هستم که هنوز وضو گرفتن را درست بلد نیستم و اکنون از شما آموختم و محبّتِ شما به اُمّتِ جدّتان بود که من به وظیفه ی خود آشنا گردیدم و به همین خاطر از شما متشکرم.(93)
روزی مردی به حضور امام حسینعلیهالسلام آمده و گفت: من مردی گنهکارم و نمی توانم از معصیت، خودداری کنم؛ مرا موعظه ای کن و شیوه ای یاد بده تا بتوانم در مقابل گناهان و وسوسه های شیطانی مقاومت کنم. حضرت به او فرمود:
پنج دستور را عمل کن، بعد از آن هر چه قدر دلت می خواهد به سوی گناه برو:
1- روزی خدا را نخور و هر قدر می خواهی گناه کن.
2- از تحت حکومت خداوند بیرون برو و هر قدر می خواهی گناه کن.
3- جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر قدر می خواهی گناه کن.
4- عزرائیل را موقع جان دادن از خودت دور کن و هر قدر می خواهی گناه کن.
5- اگر خواستند تو را به آتش جهنّم ببرند نرو، آن گاه هر قدر می خواهی معصیت نما.(94)
مردی به امام حسینعلیهالسلام گفت: من از شیعیان شما هستم. امامعلیهالسلام به او فرمود:
از خدا بترس و ادّعای چیزی نکن که خداوند به تو بگوید: دروغ می گویی و ادّعای دروغ می نمایی!
شیعیان ما کسانی هستند که قلب های آن ها از هر گونه حیله و نیرنگ و ترفند، پاک و سالم است. پس بگو: من از دوستان و علاقمندان به شما هستم.(95)
«مروان بن حکم»، فرزدقِ شاعر(96) را از مدینه بیرون کرد. او نیز خدمت امام حسینعلیهالسلام آمد و آن حضرت، چهارصد دینار به وی بخشید. وقتی به امامعلیهالسلام در مقابل این بخشش اعتراض کردند و گفتند که فرزدق، شاعر فاسق و هتّاکی است فرمود:
بهترین مال آن است که به وسیله ی آن آبروی انسان محفوظ بماند.
سپس حضرت فرمود:
شخصی به نام «عباس بن مردیس» سخنان ناروایی به پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم گفت: رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم نیز به «کعب بن زهیر» فرمود: زبانش را ببر (کنایه از این که چیزی به او بده تا دیگر حرف نامربوط نگوید.)(97)
روزی مستمندی از مردم درخواست کمک می کرد. امام حسینعلیهالسلام به اطرافیانش فرمود:
آیا می دانید چه می گوید؟
گفتند: نه، ای فرزند رسول خدا.
حضرت فرمود:
می گوید: من فرستاده ی شما هستم. اگر چیزی به من بدهید آن را می گیرم و [برایتان] به آن جا (قیامت) می برم وگرنه با دستانی تهی بر آن وارد خواهم شد.(98)
عدّه ای بر حسین بن علیعليهالسلام ، وارد شدند و در خانه ی او، قالیچه و بالش و فرش های دیگر دیدند؛ عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! در منزل شما، چیزهایی می بینیم که در منزل رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم نبوده است!
حضرت فرمود:
ما با زنان خود، ازدواج می کنیم و مهریه ی آنان را می پردازیم؛ آنان نیز هر چه می خواهند با مهر خود می خرند؛ و ما در آن، نصیبی نداریم.(99)
(یعنی این چیزهایی که می بینید متعلّق به همسرم می باشد که با پول مهریه اش خریده و خانه را با آن آراسته است.)
یکی از برادران امام حسینعلیهالسلام به حضرت نامه نوشت و از دیر نامه نوشتن آن حضرت، گلایه کرد. امامعلیهالسلام به او نوشت:
برادر من! استوار کردن دوستی، به فراوانی دیدار و نامه نگاری پی درپی نیست، بلکه دوستی، در دل پا برجاست و در سختی ها بروز می کند.(100)
امام باقرعلیهالسلام فرمود: «گروهی، بر امام حسینعلیهالسلام وارد شدند و دیدند که حضرت، با رنگ مشکی، محاسن خود را خضاب می کند؛ از او در این مورد پرسیدند؛ حضرت دست به محاسن خود کشید و فرمود:
رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم در یکی از غزوات، دستور داد تا [ مو سپیدان [با رنگ مشکی، خضاب کنند تا بدین وسیله، [روحیه ی دشمن را با جوان نشان دادن خود تضعیف کنند و] بر مشرکان نیرو یابند.(101)
امام حسینعلیهالسلام بدهکار شد. معاویه دو هزار دینار برای آن حضرت فرستاد تا چاه «ابی نیزر» را به او بفروشد، حضرت امتناع کرد و فرمود:
آن را پدرم، وقف کرده تا به سبب آن، خدا او را از حرارت آتش نگه دارد و من آن را به هیچ قیمتی نخواهم فروخت.(102)
«لیث» نقل می کند: خیاطی که برای امام حسینعلیهالسلام پیراهنی دوخته بود، برایم نقل نمود که: به حضرت عرض کردم: آیا [بلندی] پیراهن را تا روی پا
بدوزم؟ فرمود: نه.
عرض کردم: آن را پایین تر از قوزک پا قرار دهم؟ فرمود:
آن چه پایین تر از قوزک پا باشد، در آتش است.(103)
(در آن زمان لباس حکام و افراد ستمگر، آن چنان بلند بود که بر روی زمین کشیده می شد و علاوه بر آن، لباس شهرت نیز محسوب می شد.)
چون «شمر» - لعنة اللّه علیه - از همان قبیله ی «امّ البنین» - همسر امیرمؤمنانعلیهالسلام و مادر حضرت ابوالفضلعلیهالسلام - بود تصمیم گرفت تا با آوردن امان نامه برای آنان، به خیال خود خدمتی به اقوام و هم قبیله هایش کرده باشد.
هنگامی که او امان نامه را آورد، در مقابل لشکرگاه امام حسینعلیهالسلام ایستاد و با صدای بلند فریاد زد: فرزندان خواهر ما، عبداللّه و جعفر و عباس و عثمان، پسران علی بن ابی طالبعلیهالسلام کجایند؟ ولی آنان از پاسخ دادن به شمر خودداری کردند.
هنگامی که حضرت این سخن را شنید رو به آن عدّه نمود و فرمود:
به او پاسخ دهید اگر چه فاسق است زیرا او از دایی های شماست!(104)
(در این هنگام بود که حضرت عباسعلیهالسلام شمر را لعنت کرده و از گرفتن امان نامه خودداری کرد.)
حضرت، همواره اطرافیان و یاران خود را به صبر و استقامت توصیه می کرد از جمله آن که شرط همراهی با خود را صبر دانست و در یکی از منزلگاه های میان راه کربلا فرمود:
ای مردم! هر کدام از شما که تحمّل و صبر به تیزی شمشیر و زخم و ضربت نیزه ها را دارد همراه ما بماند و الاّ بازگردد.(105)
و در روز عاشورا نیز در خطبه ای به یاران خویش فرمود:
صبر و مقاومت کنید ای بزرگ زادگان! زیرا که مرگ، تنها پلی است که شما را از رنج و سختی عبور می دهد و به سوی بهشت گسترده و نعمت های همیشگی می رساند.(106)
روز عاشورا پس از نماز، باز هم دعوت به صبر داشت و فرمود:
تقوای الهی داشته باشید و صبر کنید.(107)
همچنین همواره خانواده و اهل بیت خود را به صبر دعوت می کرد تا آن جا که پس از شهادت حضرت قاسم فرمود:
ای عموزادگان و ای اهل بیت من، صبر کنید.(108)
و در آخرین وداع به دخترش سکینه فرمود:
بر قضای الهی صبر کن و شکایت نداشته باش که ما اهل صبر و احسانیم.(109)
همچنین هنگامی که علی اکبرعلیهالسلام را تشنه دید فرمود:
صبر داشته باش ای حبیب من.(110)
و به هنگام تشنگی احمد فرزند امام حسنعلیهالسلام نیز به او فرمود:
ای پسرم! کمی دیگر صبر داشته باش.(111)
در روزگاری که امام حسنعلیهالسلام ، امام بود؛ در روز عرفه ای، مردی بر امام حسنعلیهالسلام وارد شد، در حالی که آن حضرت غذا می خورد و امام حسینعلیهالسلام ، روزه دار بود.
بعد از رحلت امام حسنعلیهالسلام ، در روز عرفه ای، همان مرد، بر امام حسینعلیهالسلام وارد شد، در حالی که او غذا می خورد و امام سجادعلیهالسلام ، روزه دار بود؛ آن مرد پرسید: من [در یک روز عرفه ای]، بر امام حسنعلیهالسلام وارد شدم، او غذا می خورد و شما روزه دار بودید؛ اکنون برشما وارد شده ام و شما، غذا می خورید؟ حضرت فرمود:
[در آن روز] حسنعلیهالسلام ، امام بود؛ پس روزه نگرفته بود تا روزه ی او سنّت [واجب] نشود، بعد از رحلت او من امامم، اکنون می خواهم روزه ی من [نیز] سنّتی که باید مردم از آن پیروی نمایند، به حساب نیاید [از این رو، روزه دار نیستم].(112)
غلام امام حسینعلیهالسلام می گوید: در خدمت امامعلیهالسلام بودم که گذرش، به درِ خانه ای افتاد و آب خواست؛ کنیزی در کاسه ای نقره دار، آب آورد؛ امامعلیهالسلام نقره ها را کند و به سوی او انداخت و فرمود: این ها را برای اهل خانه ببر؛ سپس آب آشامید.(113)
امام حسینعلیهالسلام از کسی پرسید:
کدام یک از این دو کار، نزد تو محبوب تر است: رهانیدن بیچاره ی ناتوانی، از دست مردی که می خواهد او را بکشد یا پیروزی آوردن، برای مؤمن درمانده ی ضعیفی از شیعیان ما، در برابر یک دشمنی که می خواهد، او را گمراه سازد؟ بدین گونه که با [تعلیم] استدلال و براهین الهی، [از ضعف بیرون آید و [نیرومند شود و [بتواند] دشمنان اهل بیتعلیهمالسلام را خاموش سازد و شکست دهد؟
سپس خود حضرت فرمود:
بلکه نجات این مؤمن درمانده، از دست این ناصبی، محبوب تر است؛
خدای سبحان می فرماید: «و هر که نفسی را احیا کند، گویا که همه ی مردم را احیا نموده است. »(114) یعنی هر که او را زنده نماید و از کفر، به ایمان ارشاد کند، گویی همه ی مردم را از کشتار با شمشیرهای آهنین، زنده نگهداشته است.(115)
یک هیئت اعزامی نزد امام حسینعلیهالسلام آمده، عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! یاران ما، نزد معاویه رفتند و ما، نزد تو آمدیم؛ حضرت فرمود:
در این صورت، من بیش از جایزه ای که معاویه به آنان خواهد داد، به شما جایزه می دهم.
عرض کردند: فدایت شویم! ما به خاطر دینمان، نزد شما آمده ایم [نه دنیا].
حضرت سر به زیر افکند و انگشت خود بر زمین زده، در اندیشه ای طولانی فرو رفت؛ سپس سر برداشته، فرمود:
مُجملی از مفصّل بگویم: هر که ما را دوست بدارد - [امّا] نه به سبب خویشاوندی و نه به سبب احسانی که به او کرده ایم - [بلکه] تنها برای خدا و رسولش ما را دوست بدارد، در روز قیامت با ما می آید همچون این دو، و میان دو انگشت سبّابه ی خود را جمع کرد.(116)
مردی می خواست در حضور امام حسینعلیهالسلام از شخص دیگری غیبت کند. حضرت به او فرمود:
ای مرد! غیبت نکن؛به درستی که غیبت، خورشت سگ های جهنّم است.(117)
مردی از بنی امیه، اموال زیادی را به فقرا صدقه می داد و به آن ها کمک می نمود؛ امّا اموال و پول های او از راه حرام به دست آمده بود.
وقتی این خبر به حضرت رسید فرمود:
مثال این شخص مانند کسی می ماند که در کاروان حُجّاج دزدی می کند و بعد، آن اموال دزدی را به فقرا صدقه
می دهد. به درستی که صدقه، به این ها نمی گویند؛ بلکه صدقه باید از پولی باشد که انسان در راه بدست آوردن آن زحمت کشیده باشد و عرق پیشانی ریخته باشد.(118)
امام حسینعلیهالسلام ، شخصی را دید که از «فالوده» بد می گوید؛ فرمود:
آیا از لعاب گندم که با لعاب زنبور عسل و کره ی خالص، آمیخته است بد می گویی؟؛ هیچ مسلمانی، این [نعمت] را بد نمی گوید.(119)
روزی «حسن مثنّی» فرزند امام مجتبیعلیهالسلام از دختر امام حسینعلیهالسلام خواستگاری کرد. آن حضرت که به ایمان و تقوای برادرزاده اش اعتقاد داشت، بدون درنگ او را به منزل دعوت کرده و در انتخاب یکی از دو دخترش آزاد گذاشت. بعد از آن که حسن مثنی فاطمهعليهاالسلام را برگزید امام حسینعلیهالسلام خطبه ی عقد را خوانده و به حسن مثنی فرمود:
من هم فاطمه را برای همسری تو برگزیدم؛ او به مادرم فاطمه ی زهراعليهاالسلام بیشتر شباهت دارد.(120)
«ابوهشام قنّاد بصری» می گوید: من کالاهایی را از بصره برای امام حسینعلیهالسلام می بردم و گاهی با من در خرید آن ها چانه می زد؛ امّا برخی مواقع هنوز از نزدش برنخاسته بودم که همه را به دیگران می بخشید. [روزی] گفتم: ای فرزند رسول خدا، از بصره برایتان کالا می آورم و با من چانه می زنید امّا هنوز برنخاسته همه اش را [به فقرا] می بخشید؟
حضرت فرمود:
پدرم برایم نقل کرد و آن را به پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم نسبت داد که: مغبون، نه ستوده است و نه پاداش دارد.(121)
(یعنی چانه برای این می زنم که مغبون و فریب خورده در معامله نشوم.)
شخصی، به امام حسینعلیهالسلام عرض کرد: خانه ای ساخته ام، دوست دارم شما داخل آن شوید و دعا کنید. وقتی حضرت وارد آن خانه شد نگاهی به آن انداخته، فرمود:
[با خرجی که برای ساختمان و آرایش این خانه نموده ای]،
خانه ی آخرت خود را ویران ساخته و خانه ی دیگران را آباد نموده ای؛ زمینیان، تو را فریفتند و آسمانیان، از تو نفرت یافتند.(122)
یکی از بانوان امام حسینعلیهالسلام ، در یکی از مزارع حضرت، غذایی را تهیه نمود. امامعلیهالسلام از آن چشید، سپس آن را برداشت؛ پس از مدّتی یکی از یاران حضرت آمد و امامعلیهالسلام غذا را طلبید؛ او عرض کرد: چند لحظه پیش، نزد عبیداللّه بن عباس غذا خوردم. امامعلیهالسلام فرمود:
پدر او، سرور قریش بود؛ همانا پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! به دیگران، غذا بخورانید و سخن با آنان را، دل نشین سازید.(123)
(حضرت می خواهد بفرماید که: ما فرزندان عبدالمطلب همگی مهمان نواز هستیم.)
امام حسینعلیهالسلام مشغول نماز بود که مردی از جلوی حضرت عبور کرد. یکی از یاران امامعلیهالسلام او را از این کار بازداشت. هنگامی که حضرت از نماز فارغ شد، پرسید:
چرا او را نهی نمودی؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! میان شما و محراب، آشفتگی پدید می آورد.
حضرت فرمود:
وای بر تو! خدای متعال به من، نزدیک تر از آن است که کسی، میان من و او آشفتگی ایجاد کند.(124)
«بشر بن قالب» می گوید: از امام حسینعلیهالسلام ، در حالی که با او همدوش می رفتم، پرسیدم: ایستاده نوشیدن، چگونه است؟ حضرت جوابم را نداد تا در جایی فرود آمده، ناقه ای (شتر ماده ای) آورد و آن را دوشید؛ سپس مرا طلبید و شیرش را آشامید، در حالی که ایستاده بود.(125)
شخصی برای امام حسینعلیهالسلام در نامه ای نوشت: مرا به خیر دنیا و آخرت آگاه کن. حضرت در جوابش نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. امّا بعد، هر کس در برابر خشم مردم، رضایت الهی را طلب کند خدا اُمورش را کفایت
می کند و او را از مردم بی نیاز گرداند و هر کس که برای بدست آوردن رضایت مردم، خدا را خشمگین کند، خداوند او را به مردم واگذار می کند. والسلام.(126)
شخصی به امام حسینعلیهالسلام عرض کرد: حال شما چطور است؟ خداوند شما را سلامت بدارد.
امام حسینعلیهالسلام در جوابش فرمود:
شما را نیز خداوند سلامت بدارد، امّا قبل از صحبت و احوال پرسی اوّل سلام بکنید.
آن گاه حضرت فرمود:
به هیچ کس اجازه صحبت کردن ندهید تا این که سلام کند و بعد از سلام کردن، صحبت را شروع کنید.(127)
مردی از منافقین درگذشت؛ پس امام حسینعلیهالسلام [به دلایلی] با جنازه ی او همراهی کرد. در این بین، یکی از موالیان (آزاد شدگان) خود را دید. حضرت به او فرمود:
کجا می روی؟
آن شخص گفت:
می خواهم از نماز بر جنازه ی این منافق فرار کنم.
امام حسینعلیهالسلام به وی فرمود:
بیا در طرف راستِ من بایست و هر چه من گفتم، تو هم همان را بگو.
هنگامی که برای نمازِ میت تکبیر گفتند، امام حسینعلیهالسلام گفت:
اللّه اکبر، خداوندا، لعنت کن این بنده ی خود را هزار بار، لعنت پیاپی. خداوندا، این بنده ی خود را در میان دیگر بندگان خود و بلاد خود خوار فرما و حرارتِ آتش را به وی برسان و سخت ترین عذاب خود را به او بچشان، که او دشمنان تو را به دوستی می گرفت و با اولیای تو، دشمنی می کرد و نسبت به اهل بیتِ پیامبرت بغض می ورزید!(128)
(چون آن شخص، به همان صورتِ نفاق از دنیا رفته بود و از دشمنان اهل بیتعلیهمالسلام بود، حضرت این گونه او را خطاب قرار می دهد.)
شخصی به امام حسینعلیهالسلام عرض کرد: «ابوذر غفاری» می گفت: من فقر را بیشتر از غنا و بی نیازی، و بیماری را بیشتر از صحّت و سلامت دوست دارم. امام حسینعلیهالسلام فرمود:
خداوند ابوذر را رحمت کند، امّا من این گونه می گویم: هرکس توکل کند بر آن چه که خداوند برای او نیکو اختیار کرده است هیچ وقت، غیر اختیار پروردگار را برای خودش آرزو نمی کند. (یعنی راضی به رضای پروردگار است چه فقر باشد چه بی نیازی و چه بیماری باشد چه نعمت.)(129)
شخصی از امام حسینعلیهالسلام درباره ی خواستگاری از یک زن ثروتمند نظر خواست. حضرت فرمود: ازدواج با او صلاح نیست.
او به حرف امامعلیهالسلام توجه نکرد و با آن زن ازدواج کرد؛ امّا بعد از مدّت کوتاهی احساس کرد که زندگی با او برایش غیر قابل تحمّل است. به همین خاطر دوباره با حضرت به مشورت پرداخت.
امام حسینعلیهالسلام به او فرمود:
من به تو قبلاً گفتم که آن زن، یار زندگی تو نمی تواند باشد. از او بگذر که خداوند زن بهتری را به تو می رساند.
بعداً حضرت، زنی را برایش معرفی کرد و دارای زندگی راحتی شد.(130)
(البته ازدواج با زن ثرمتمند الزاماً ایرادی ندارد و ممکن است علت دیگری سبب منع حضرت بوده باشد.)
امام حسینعلیهالسلام شخصی را دید که برای مهمانی و اطعام دعوت شده بود؛ اما آن شخص به صاحب خانه گفت: مرا عفو کنید و [بدون هیچ عذری] از رفتن امتناع می کرد.
امام حسینعلیهالسلام به آن شخص دعوت شده فرمود:
برخیز و دعوت او را قبول کن، در قبول کردن دعوت، عفو و بخشش وجود ندارد، اگر روزه نیستی برو و بخور، و اگر روزه [ی واجب] هستی، مقداری غذا تبرکا بردار.(131)
حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام اشتیاق فراوانی برای شهادت داشت (و علّت این که در روز عاشورا هر چه می گذشت چهره ی ایشان برافروخته تر می شد به همین خاطر بود).
آن حضرت در سخنرانی خود قبل از سفر به کربلا خطاب به مردم مکه فرمود:
مرگ برای انسان ها همچون گردنبند بر گردن دختران جوان، زینت بخش و لازم است و من به دیدار نیاکانم آن چنان اشتیاق دارم که یعقوب به دیدار یوسف آن چنان مشتاق بود.(132)
امام حسینعلیهالسلام به عطر و بوی خوش علاقه ی بسیاری داشت به گونه ای که یکی از بیشترین هدایایی که برای حضرت می فرستادند عطر و مُشک بود و حضرت، در سفر کربلا نیز یک بار شتر، جای عطریات او بود که همه جا به دیگران می بخشید و خود نیز استعمال می کرد.(133)
در روز عاشورا، امام حسینعلیهالسلام اصرار کرد تا خیمه ای سرِ پا کنند و مُشک فراوان آوردند و در ظرف بزرگی ریخته و در آن خیمه، استعمال عطر نمودند.(134)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام مطّلع شد که جاسوسان یزید در مکه می خواهند او را به شهادت برسانند یا دستگیر کنند، قبل از این که حجّ خود را به پایان برساند قصد خروج از مکه را کرد. در این هنگام ابن عباس نزد آن حضرت
آمد و قصد داشت ایشان را از رفتن منصرف سازد ولی حضرت در جواب او فرمود:
به خدا قسم اگر در چنین و چنان جایی (هر کجا) کشته شوم برایم محبوب تر است تا حرمت مکه شکسته شود.(135)
امام حسینعلیهالسلام زمینی را که قبرش در آن واقع است، از مردم نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم، خریداری کرد و آن را به ایشان، صدقه داد و شرط فرمود تا [عاشقانش را] به قبرش، رهنمون شوند و زائرانش را تا سه روز، پذیرایی کنند.(136)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام می خواست عازم نبرد شود به اطرافیان فرمود:
جامه ای (لباسی) برایم بیاورید که کسی در آن رغبت نکند، و آن را زیر لباس هایم بپوشم [تا هنگامی که آن ها را ربودند [برهنه نمانم زیرا کشته و عریان خواهم شد.
لباسی کوتاه و تنگ آوردند ولی حضرت آن را نپوشید و فرمود:
این لباس اهل ذمّه (یهود و نصاری) است.
پس لباس گشادتر و بلندی آوردند و آن را پوشید.
(اما وقتی حضرت به شهادت رسید آن پیراهن کهنه را هم به غنیمت بردند و بدنش را برهنه کردند.)(137)
امام باقرعلیهالسلام فرمود: «هنگامی که وفات پدرم رسید مرا به سینه اش چسباند و فرمود: پسر عزیزم! تو را وصیت می کنم به همان چیزی که پدرم - امام حسینعلیهالسلام - به هنگام شهادتش به من وصیت کرد.
سپس فرمود: پسر عزیزم! مبادا بر کسی که هیچ یاوری جز خداوند ندارد ظلم و ستم کنی. »(138)
فصل سوم : مبارزات سیاسی
امام حسینعلیهالسلام ، دوات و کاغذ خواست و این وصیت را به برادرش «محمد بن حنفیه» نوشت:
به نام خداوند بخشنده ی مهربان؛ این وصیت حسین بن علی بن ابی طالب، به برادر خود محمد، مشهور به ابن حنفیه است؛ حسین، به راستی شهادت می دهد که هیچ معبود به حقّی، جز خدای یگانه ی بی نیاز نیست و محمدصلىاللهعلیهوآلهوسلم بنده و پیامبر اوست که حق را از جانب او آورده است؛ بهشت و دوزخ حق است و قیامت - بی هیچ تردیدی - خواهد آمد و خدا، هر که را در قبرهاست، بر می انگیزد.
من از روی هوس و سرکشی و تبهکاری و ستمگری، قیام نکردم؛ [بلکه] تنها به انگیزه ی سامان بخشی و اصلاح در امّت جدّم برخاستم؛ می خواهم به نیکی ها، فرمان دهم و از بدی ها، باز دارم و روش جدّ خود و پدرم علی بن ابی طالبعليهالسلام را احیا و دنبال کنم.
هر کس دعوت مرا از آن رو که حق است پذیرفت، حقّ خدا را پذیرفته است و هر کس دعوت مرا نپذیرفت، صبر
می کنم تا خدا میان من و این مردم، داوری کند که او، بهترین داوران است.
برادرم! این وصیتم به توست و توفیق من، جز از خدا نیست؛ بر او توکل دارم و بازگشتم به سوی اوست.
سپس نامه را پایان برده، مُهر زد و به برادرش محمد سپرد و با او، خداحافظی کرد و در دل شب از مدینه خارج شد.(139)
آن حضرت در نامه ای که خطاب به مردم بصره نوشت فرمود:
من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرا می خوانم. سنّت، مرده و بدعت زنده شده است. اگر سخنم را بشنوید و فرمانم را پیروی کنید شما را به راه رشاد (صراط مستقیم) هدایت می کنم.(140)
همچنین در مسیر راه، وقتی حضرت به «فرزدق» برخورد، اوضاع را این چنین ترسیم فرمود:
ای فرزدق! این جماعت، اطاعت خدا را واگذاشته و پیرو شیطان شده اند؛ در زمین به فساد می پردازند؛ حدود الهی را تعطیل کرده، به میگساری پرداخته و اموال فقیران و تهیدستان را از آنِ خویش ساخته اند. من سزاوارترم که برای یاری دین خدا و برای عزّت بخشیدن به دین او و جهاد در راه او برخیزم تا آن که کلمةُ اللّه، برتر باشد.(141)
آن حضرت همواره عزّت خود را حفظ کرد و از زیر بار ذلّت رفتن خودداری کرد. هنگامی که والی مدینه با امام حسینعلیهالسلام بیعت با یزید را مطرح کرد ایشان ضمن برشمردن زشتی ها و آلودگی های یزید، فرمود:
کسی همچون من، با شخصی چون یزید بیعت نمی کند.(142)
و در جایی دیگر فرمود:
همچون ذلیلان دست بیعت با شما نخواهم داد.(143)
همچنین در مقابل سپاه «حُر» فرمود:
من از مرگ باکی ندارم. مرگ، راحت ترین راه برای رسیدن به عزّت است؛ مرگِ در راه عزّت، زندگی جاودانه است و
زندگی ذلّت بار، مرگ بی حیات است.(144)
و در ردّ درخواست ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - مبنی بر تسلیم شدن و بیعت فرمود:
آگاه باشید که این زنازاده ی فرزند زنازاده (ابن زیاد) مرا میان کشته شدن و ذلّت، مخیر کرده است. هیهات که من جانب ذلّت را بگیرم. این را خدا و رسول و دامن های پاک عترت و جان های غیرتمند و با عزّت نمی پذیرند. هرگز اطاعت از
فرومایگان را بر شهادت کریمانه ترجیح نخواهم داد.(145)
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مدینه به سمت مکه حرکت کند «جابربن عبداللّه انصاری» به خدمت ایشان رسید و گفت: یا اباعبداللّه! تو فرزند رسول خدایی، و یکی از دو سبط (نوه) او می باشی، من پیشنهاد می کنم که شما نیز سیاست برادرت امام حسنعلیهالسلام را در پیش بگیری. او با این که شجاعت داشت و می توانست جنگ کند امّا صلح کرد و تدبیرش موفقیت آمیز بود. وقتی زمینه ی مبارزه فراهم نیست بهترین راه، همان صلح است.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
ای جابر! برادرم به دستور خدا و فرمان رسول اوصلىاللهعلیهوآلهوسلم دست به صلح زد و من نیز به امر الهی و فرمان رسولش به پا خواسته و برای مبارزه، قیام می کنم.(146)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام در مکه مستقر شد به تبلیغات وسیعی دست زد و با بزرگان و سران قبایل و شخصیت های برجسته تماس می گرفت و در مورد ابعاد مختلف قیام خود و افشای جنایت بنی امیه با آنان به گفتگو می پرداخت.
«عمرو بن سعید» فرماندار مکه، که از این خیزش فراگیر، احساس خطر نموده بود به حضرت گفت: ای حسین! آیا از خدا نمی ترسی که وحدت امّت اسلام را به هم می زنی و در صفوف مردم، تفرقه و جدایی می افکنی؟! حضرت در پاسخ او این آیه را تلاوت فرمود:
«من کار خود را می کنم و شما نیز وظیفه ی خود را انجام دهید و پاداشِ عمل هر کس به خود او برمی گردد. شما از کارهای من عصبانی و ناراحتید و من نیز از اعمال زشت شما متنفرم. »(147)
وقتی فرماندار مکه از گفتگوی رو در رو نتیجه ای نگرفت، طی نامه ای به پند و نصیحت روی آورد و پیشنهاد صلح و بیعت و اجتناب از فعالیت های سیاسی را به امام حسینعلیهالسلام یادآور شد. حضرت نیز در پاسخ او این گونه فرمود:
اگر منظور تو از این سخنان، نصیحت و خیرخواهی و نیک اندیشی درباره ی من است، خدا جزای دنیا و آخرت به تو عنایت کند چرا که هر کس به سوی خدا بخواند و عمل صالح انجام دهد و خود را یکی از مسلمانان بداند، او با خداوند دشمنی نکرده است. امّا بهترین امان، امان خداست و کسی که در دنیا از خدا نمی ترسد ایمان به خدا ندارد. ما خوف خدا را در دنیا آرزو می کنیم تا در آخرت در پرتو امان او باشیم.(148)
حضرت سیدالشّهداءعلیهالسلام در آغاز سفر سرنوشت ساز خود، به شهر مکه وارد شد و بسیاری از بزرگان و اشراف، با آن حضرت به گفتگو نشسته و در مورد مسائل روز، سخنانی مطرح کردند.
یکی از آنان «عبداللّه بن عمر» بود که گفت: ای حسین! یزید و بنی امیه تا از شما بیعت نگیرند دست بر نمی دارند. من از رسول خداعلیهالسلام شنیدم که فرمود: «حسین را می کشند و روز قیامت، خداوند آنان را ذلیل و خوار می گرداند. » من پیشنهاد می کنم که شما همانند سایر مردم با یزید صلح کنی همان طوری که در عصر معاویه، سکوت و صبر پیشه کردی. امیدوارم خداوند بین شما و این قوم ستمگر، داوری کند.
امام حسینعلیهالسلام در پاسخ او فرمود:
ای اباعبدالرّحمن! آیا من با یزید بیعت کنم و پیمان صلح ببندم، در حالی که پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم وضعیت آنان را روشن کرده و آن همه لعن و نفرین بر آنان فرستاده و اعمال ناپسندشان را خبر داده است.
عبداللّه بن عمر باز هم طبق اندیشه های سطحی خود به حضرت گفت: در هر صورت به نظر من، از همین جا به مدینه برگرد که شهر جدِّ توست و با یزید صلح کن و به دست آنان بهانه مده!
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
اُف بر این واژه ی «بیعت با یزید» تا زمین و آسمان پابرجاست. ای عبداللّه! من از تو سؤال می کنم: آیا تصمیم من بر قیام، کاری نابخردانه و اشتباه است؟! اگر من خطا می روم به حق راهنمایی ام کن؛ من شخصی متواضع، شنوا و پیرو حق هستم.
عبداللّه بن عمر گفت: نه به خدا سوگند! شما هرگز اشتباه نمی کنید. امّا ترس من از ریخته شدن خون شخصیت بزرگواری همچون شماست. پس اگر صلح نمی کنی به مدینه بازگشته و در خانه ات بنشین و کاری با سیاست و حکومت نداشته باش.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
این ساده اندیشی است ای فرزند عمر! بنی امیه هرگز مرا به حال خود رها نمی کنند. مرا بیابند یا نیابند آنان در پی بیعت گرفتنِ اجباری از من خواهند بود یا این که مرا بکشند.
ای عبداللّه! از پستی دنیا این بود که سر مقدّس «یحیی بن زکریا» را به یک ستمگر هدیه فرستادند. این در حالی بود که آن سر، با دلیل و منطق با آنان سخن می گفت.
ای اباعبدالرّحمن! آیا نمی دانی که بنی اسرائیل در فاصله ی طلوع فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر خدا را به قتل رسانده، آن گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می پرداختند گویا آنان هیچ گناهی را مرتکب نشده اند. خدای متعال نیز در عذاب ایشان تعجیل نمی کرد و به آنان مهلت می داد. ولی بعد از اتمام مهلت، خداوند همانند یک فرمانروای عزیز و قادر، آنان را در عذاب، گرفتار می کرد.
ای اباعبدالرّحمن! از خدا بترس و یاری و همکاری با من را رها مکن!(149)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام در محاصره ی لشکر «حُر» قرار گرفت در خطبه ای که برای یاران خود خواند اهداف و فلسفه ی قیام خود را این چنین تبیین نمود:
یاران من! همان طوری که می بینید ما در محاصره ی دشمن قرار گرفته ایم. دنیا عوض شده و چهره ی زشت و ناپسند خود را نمایان ساخته است؛ نیکی ها و خوبی ها عقب رفته و به سرعت، در حال نابودی است. از نیکی ها فقط ته مانده هایی همانند رسوبات ته نشین شده ی ظرف ها و خار و خاشاک چراگاه های بی آب و علف به چشم می خورد.
فضایل اخلاقی و انسانی در جامعه، رنگ باخته و کسی به آن ها نمی اندیشد. آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و به باطل نمی نگرید که کسی از آن جلوگیری نمی کند. در چنین وضعی شایسته است که انسان مؤمن، مرگ با عزّت و ملاقات پروردگار خود را آرزو کند. من مرگ در راه حق را به جز سعادت و خوشبختی، و زندگی با ستم پیشگان را جز خواری و ذلّت نمی دانم.(150)
دو سال قبل از مرگ معاویه، امام حسینعلیهالسلام به همراه عدّه ی زیادی از انصار و بنی هاشم عازم حج شد.
حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام برای تبلیغ معارف اهل بیتعلیهالسلام از بهترین وسیله ی ارتباط جمعی بهره گرفت. در آن روزگار، آن حضرت برای رساندن پیام خویش و افشای انحراف و خیانت سردمداران مستبد اُموی، از مراسم حج به عنوان محل اجتماع مسلمانان از دورترین نقاط جهان، بهره گرفت و سخنان خود را به گوش هزاران زائر خانه ی خدا رسانید.
آن حضرت در یک سخنرانی مهم و حماسی در سرزمین منی، که تعداد حاضران به هفتصد نفر می رسید و بسیاری از اصحاب حضرت رسولصلىاللهعلیهوآلهوسلم نیز در آن حضور داشتند، بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول اکرمصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
ای مردم حاضر! این طاغوت عصر ما (معاویه) همان طوری که می بینید و می دانید به ما و شیعیان ما هر جنایتی که می توانست انجام داد.
من از شما پرسش هایی دارم و سخنانی بازگو می کنم، اگر حرف هایم راست بود مرا تصدیق کنید و اگر دروغ بود تکذیبم نمایید.
به خاطر حقّ خدا و حقّ رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بر شما و ارتباط من با پیامبرتان، موقعیت مرا در نظر بگیرید. سخنانم را گوش کنید و آن ها را بنویسید و هنگامی که به شهرها و میان قبیله های خود برگشتید به کسانی که اطمینان دارید، آن چه را که از حقِّ ما می دانید بگویید.
من هشدار می دهم و خوف آن دارم که ارزش ها و معارف الهی به بوته ی فراموشی سپرده شود و حق، از بین برود و مغلوبِ باطل گردد؛ گرچه خداوند نورش را کامل کرده و گسترش خواهد داد، و مطمئناً کافران آن را خوش ندارند. امّا تلاش و تبلیغات و جانفشانی نیز در راه حق، لازم است.(151)
امامعلیهالسلام در ادامه همین سخنرانی به احتجاج در مورد فضایل حضرت علیعلیهالسلام و اهل بیتعلیهمالسلام پرداخته و از مردم حاضر پرسید:
شما را به خدا، آیا می دانید که علی بن ابی طالبعليهالسلام برادر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود در آن هنگامی که پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم بین اصحاب خود عقد اخوّت و برادری جاری کرد علیعلیهالسلام و خودش را با هم برادر خواند و فرمود:
«اَنْتَ اَخی وَ اَنَا اَخُوک فی الدُّنْیا وَ الاآخِرَةَ»
یا علی تو برادر من و من برادر تو در دنیا و آخرت هستم.
گفتند: آری ای حسین! می دانیم.
حضرت فرمود:
شما را به خدا آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم جایگاه مسجد خود و منازل اطراف آن را خریده و در آن موضع، مسجد و در اطرافش ده خانه ساخت، نُه تا برای خود و دهمی را که در وسط آن ها قرار داشت به پدرم اختصاص داد. آن گاه تمام درهای آن منازل را که به مسجد باز می شد مسدود کرد مگر درب خانه ی پدرم را.
در این مورد برخی اعتراض کردند و سخنان ناروایی گفتند؛ اما رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم توضیح داد که: من درب خانه های شما را به مسجد مسدود نکردم و درب خانه ی علیعلیهالسلام را خودسرانه باز نگذاشتم بلکه در همه ی این موارد، خداوند به من دستور داد. سپس پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم همه را از خوابیدن در مسجد نهی کرد مگر علی بن ابی طالبعليهالسلام را.
او همسایه ی مسجد و همجوار رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود و در آن خانه، فرزندانی برای رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم و علیعلیهالسلام به دنیا آمدند؟!
گفتند: آری، همه ی این ها را قبول داریم.
فرمود:
آیا می دانید که عمربن خطّاب خیلی علاقه داشت تا یک چشم انداز کوچکی از منزلش به مسجد نبوی داشته باشد، رسول اکرمصلىاللهعلیهوآلهوسلم مانع شد و فرمود: خداوند دستور داده که من مسجد پاکیزه ای را بنیان نهم که در آن غیر از من و برادرم و فرزندان او، دیگری سکونت نکند؟!
گفتند: آری، همه ی این ها درست است.
فرمود:
شما را به خدا آیا می دانید در روز غدیر خم، رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم علیعلیهالسلام را به دستور خدا بر امامت و ولایت نصب کرد و اعلان نمود که حاضرین به غایبین اطلاع دهند.
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
شما را به خدا! آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ تبوک حدیث منزلت را به مردم بیان کرده و به علیعلیهالسلام فرمود:
«أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی وَ أَنْتَ ولِی کلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدی»
یا علی! تو برای من به منزله ی هارون نسبت به موسی هستی و تو بعد از من سرپرست هر مؤمنی می باشی!
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
شما را به خدا آیا می دانید هنگامی که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم با نصارای نجران به مباهله پرداخت، به غیر از علی و همسرش فاطمه و دو پسرش حسن و حسینعلیهمالسلام کسی دیگر را نیاورد.
گفتند: آری، می دانیم.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که رسول اللّهصلىاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ خیبر پرچم را به دوش علیعلیهالسلام سپرده و فرمود: امروز پرچم اسلام را به مردی می سپارم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز به خدا و رسولش عشق می ورزد.
او به صف دشمن مرتّب حمله می کند و لحظه ای به عقب نشینی و فرار نمی اندیشد. خداوند به وسیله ی نیروی پر توان او، فتح و پیروزی را نصیب مسلمانان خواهد کرد.
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم او را برای رسانیدن آیات برائت به مشرکان مکه مأمور کرد و فرمود: این ها را کسی از سوی من ابلاغ نمی کند، مگر خودم یا شخصی از خودم.
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا می دانید که هرگاه رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم با مشکلی مواجه می شد به خاطر اعتمادی که بر پدرم علیعلیهالسلام داشت، فقط او را برای حلّ آن می فرستاد و هرگز پیامبراکرمصلىاللهعلیهوآلهوسلم نام پدرم را بدون ضمیمه کردنِ کلمه ی «برادر» صدا نمی زد.
گفتند: آری، صحیح است.
فرمود:
آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم از میان سه کس: علی و جعفر [طیار] و زید [بن حارثه]، به علیعلیهالسلام فرمود:
ای علی! تو از منی و من از تو، و تو بعد از من پیشوای هر انسان با ایمان هستی؟
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا می دانید او هر روز و شب با رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم جلسه ی خصوصی داشت. آن چه می خواست، به پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم عطا می کرد (می پرسید) و هرگاه ساکت می شد پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم با او آغاز سخن می کرد؟
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا می دانید رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم علی را بر جعفر و حمزه برتری داد و به فاطمهعليهاالسلام فرمود: من تو را به همسری مردی که در میان خاندانم از همه بهتر، خوش خلق تر و دانشمندتر است برگزیدم؟
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم و برادرم علیعلیهالسلام ، آقای عرب و فاطمهعليهاالسلام ، بانوی بهشت و حسن و حسینعليهالسلام دو فرزندم، سروران جوانان بهشتی می باشند؟!
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم علیعلیهالسلام را دستور داد تا به کمک جبرئیل، او را بعد از رحلت، غسل دهد؟
گفتند: آری، درست است.
فرمود:
آیا می دانید که پیامبر اسلامصلىاللهعلیهوآلهوسلم در آخرین سخنرانی خود فرمود: من در میان شما دو امانت ارزشمند می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم، به آنان بپیوندید و گمراه نشوید؟
گفتند: آری، چنین است.
امام حسینعلیهالسلام هیچ مطلبی را که خدای متعال در قرآن در شأن علی بن ابی طالب و خاندانشعلیهمالسلام نازل کرده یا بر زبان پیامبرش جاری ساخته بود، نگذاشت مگر این که آنان را پیرامون آن قسم داد و همگی تأیید می کردند؛ سپس حضرت آنان را قسم داد که:
آیا شنیده اید پیامبر اکرمصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: کسی که گمان دارد مرا دوست دارد در حالی که علیعلیهالسلام را دشمن دارد، دروغ می گوید زیرا کسی که علیعلیهالسلام را دشمن دارد مرا دوست ندارد. شخصی پرسید: چطور؟ رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: زیرا علیعلیهالسلام از من است و من هم از او هستم، هر کس که او را دوست داشته مرا دوست دارد و هر که مرا دوست داشت خدا را دوست داشته است و هر که علیعلیهالسلام را دشمن دارد خدا را دشمن داشته است؟
همگی گفتند: آری به خدا سوگند شنیده ایم.(152)
امام حسینعلیهالسلام در بخش دوم سخنانش به مردم حاضر گفت:
ای مردم! از موعظه های خداوند به دوستانش در مورد دانشمندان و علمای یهود عبرت گیرید، خداوند می فرماید:
( لَوْ لاينْهاهُمُ الرَّبّانِيونَ وَ الأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الإِثْمَ ) (153)
چرا دانشمندان نصاری و علمای یهود، آن ها را از سخنان گناه آلود و خوردن مال حرام نهی نمی کنند.
همچنین در مورد آنان می فرماید:
( لُعِنَ الَّذِينَ کفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ ) (154)
کافران بنی اسرائیل مورد لعن و نفرین قرار گرفتند.
تا آن جا که می فرماید:
( لَبِئْسَ ما کانُوا يفْعَلُون ) (155)
چه بد است عملکرد آنان!؟
همانا که خداوند متعال دانشمندان اهل کتاب را مورد سرزنش قرار می دهد، زیرا آنان زشتی ها و گناهان ستمگران را که آشکارا انجام می دادند، می دیدند؛ ولی آنان را نهی نمی کردند. به خاطر طمعی که در مال حاکمان ستمگر داشتند و ترس از مجازات و کیفر [آن حاکمان]، آنان را به سکوت وادار می کرد.
امّا خداوند می فرماید:
( فَلا تَخْشَوا النّاسَ وَ اخْشَونِ ) (156)
از مردم نهراسید بلکه از من بترسید.
و جای دیگر می فرماید:
( وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ينْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکرِ ) (157)
مردان و زنان با ایمان بعضی با بعضی دیگر دوست و خیرخواه یکدیگرند. همدیگر را به نیکی دعوت کرده و از کارهای زشت و ناپسند نهی می کنند.
خداوند متعال در آیه ی فوق، امر به معروف و نهی از منکر را در آغاز فرائض قرار داده است؛ زیرا می داند که اگر این واجب الهی به انجام برسد و در جامعه، عملی شود سایر واجبات دینی، از آسان ترین آنان گرفته تا سخت ترین آن ها به اجرا در خواهد آمد. چرا که امر به معروف و نهی از منکر، دعوت به اسلام و برنامه های حیات بخش آن است و در عین حال، هرگونه ظلم و ستم و تضییع حقوق دیگران را نیز نفی می کند.
این واجب الهی در تقسیم عادلانه ی غنائم و دریافت صدقات و حقوق مالی شرعی از محلّ حقیقی آن و پرداختن به انسان های نیازمند و مستحقّ آن، نقش به سزایی دارد.
همچنین فرمود:
امّا شما ای عالمان دینی! ای گروهی که در جامعه به آگاهی، دانش، نیکی و خیرخواهی به مردم، شهرت دارید. شما به وسیله ی خداوند، در میان مردم هیبت و عظمت یافته اید که اقشار مختلف جامعه اعم از توانمندان و ضعیفان، همه به دید احترام به شما می نگرند. حتی شما را به برخی از افرادی که شما از آنان برتر نیستید به خاطر خدا ترجیح می دهند.
شما را برای رسیدن به نیازها و خواسته هایشان شفیع و واسطه قرار می دهند و شما هم چنان در ناز و نعمت در میان مردم زندگی می کنید که همانند شاهان راه رفته و همچون بزرگان، تشریفات ویژه ای دارید.
آیا این همه تکریم و عظمت به خاطر این نیست که از شما انتظار می رود که برای احقاق حقّ خدا قیام کنید؟! امّا شما از احیای بسیاری از حقوق، کوتاهی کرده و حقّ ائمهعلیهمالسلام را سبک شمرده و حقّ بیچارگان و ضعیفان را ضایع کرده اید.
امّا آنچه را که به گمان خود، حقّ خویشتن می پنداشتید طلب کرده اید، نه مالی در راه خدا نثار کرده و نه جان هایتان را در راه خالق، به خطر انداخته اید.
شما حتّی برای خدا با فامیل های منحرف خود درگیر نشده اید! و با این وضعیت ورود به بهشت، همجواری با رسولان الهی و امان از عذاب خدا را آرزو می کنید! زهی خیال باطل!
من بیم آن دارم که بر شما عذاب الهی نازل شود؛ چرا که شما بر پرتو کرامت الهی به درجه ای از منزلت رسیده اید که دیگران نرسیده اند و شما را بندگان خدا به خاطر جایگاه مقدّس دینی، مورد تکریم و تقدیس قرار می دهند.
شما به روشنی می بینید که چگونه قانون الهی و ارزش های انسانی در جامعه شکسته می شود، اما دم برنمی آورید؛ در حالی که در مورد نقض برخی پیمان های پدرانتان و هم فکرانتان صداها بلند می کنید؛ امّا عهد و پیمان های رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم مورد تعرّض قرار می گیرد و شما هیچ حرکت و مخالفتی نمی کنید!
طبقات محروم جامعه از کوران و لالان و زمین گیران در شهرها به امان خدا رها شده اند، شما احساس مسئولیت و ترّحم نمی کنید و اقدامی در خور شأنتان به عمل نمی آورید.
حتی به فعّالان این عرصه، یاری می رسانید و با چرب زبانی و تبانی در نزد ستمگران، خود را در حاشیه امن قرار داده اید.
شما از وظیفه ی اصلی تان که نهی از منکر و جلوگیری از محرّمات الهی است غافل مانده اید. شما اندوه بارترین افرادی هستید که آگاهانه در انجام وظایف خود کوتاهی کرده اید!
سپس فرمود:
این ها به خاطر این است که جریان امور دینی و احکام شرعی به دست عالمان ربّانی که امین خدا بر حلال و حرام هستند سپرده شده ولی شما این مسئولیت را از خود سلب کرده اید و در نتیجه، از حق فاصله گرفته و در سنّت پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم بعد از مشاهده ی دلایل روشن، به اختلاف پرداخته اید.
اگر شما ناملایمات را تحمّل می کردید و در راه خدا از جان و مال و آبرو مایه می گذاشتید زمام دین خداوند در دست شما بود. امّا شما جایگاه واقعی خود را به ستمگران واگذار کرده اید و اجرای امور دینی را به دست آنان سپرده اید؛ آنان نیز به شبهات عمل کرده و در مسیر خواسته های نفسانی خود می روند. ترس از مرگ و دلبستگی به دنیای زودگذر، آنان را بر شما مسلّط کرده و شما نیز محرومان و مستضعفان را زیر یوغ استبداد آنان قرار داده اید. آنان نیز عدّه ای را به بندگی گرفته و برخی را نیز در تنگنای زندگی مغلوب کرده اند.
ستمگران با آرای خود در مُلک خدا حکومت کرده و با پیروی از هوای نفس، ذلّت و خواری را بر مسلمانان به ارمغان آورده اند. از اشرار، پیروی می کنند و در مقابل خدای جبّار، جرأت نشان می دهند.
در هر شهری گوینده ای بر فراز منبر، سیاست های شیطانی را توجیه می کند؛ حکومت زمین را در اختیار گرفته و دستشان از هر جهت برای هر جنایتی باز است. مردم، اسیر دست آنانند و هیچ راه دفاعی از خود ندارند. آنان زورگویانی خدانشناس و صاحب قدرت هستند که بر ناتوانان سخت گرفته و اطاعت بی چون و چرای مردم را می خواهند.
شگفتا! چرا انسان، شگفت زده نباشد، حکومت زمین را شخصی فریبکار، تیره بخت، و ستمگر، تصاحب نموده است و بر مؤمنان، حاکمی بی رحم فرمانروایی می کند؛ امّا بالاخره خداوند میان ما داوری خواهد کرد و در مشاجره ی ما با آنان، قضاوت نهایی در دست خداست.
خداوندا! تو می دانی که ما به دنبال سلطنت و یا به دست آوردن ثروت و دارایی و زندگی تشریفاتی دنیا نیستیم؛ امّا می خواهیم نشانه ها و معارف دین تو را به مردم، نمایان سازیم و در شهرهای تو اصلاحات انجام دهیم و برای مردم ستمدیده، امنیت و آسایش فراهم کنیم و واجبات و دستورات و احکام تو را در جامعه، عملی سازیم.
ای بزرگان! اگر شما در این راه، ما را یاری نکنید و از روی انصاف و عدالت با ما رفتار ننمایید ستمگران، در ظلم بر شما روز به روز قوی تر خواهند شد و در راه خاموش کردن چراغ فروزان نبوّت و از میان بردن احکام دینی، تلاش خواهند کرد.
خدا ما را بس است که بر او توکل می کنیم و به سوی او باز می گردیم.(158)
امام حسن و امام حسینعليهالسلام ، پشت سر حاکمان ستمگر زمان خود [در صورت اجبار و از روی تقیه] نماز می گزاردند.
(البته آن بزرگواران فقط صورت جماعت را حفظ کرده و حمد و سوره ی خود را فرادی می خواندند.)(159)
امام حسینعلیهالسلام ، اموالی را که از یمن برای معاویه می بردند، تصرّف کرد و آن را میان نیازمندان بنی هاشم و دیگران تقسیم نمود؛ سپس به معاویه نوشت:
از حسین بن علی، به معاویة بن ابی سفیان؛ اما بعد، گذرِ کاروانی بر ما افتاد که اموال و پوشاک و عنبر و عطرهایی را برای تو می آورد تا آن ها را در خزائن دمشق جا دهی و پس از نوشیدن [و تصرّف] نخستین خود، آن ها را به فرزندان پدرت بخورانی. من به آن ها نیاز داشتم و آن ها را تصرّف کردم؛ والسلام.(160)
همچنین وقتی امام حسینعلیهالسلام در سفر به کربلا به منزل «تنعیم» رسید، در آن جا کاروانی را دید که از یمن آمده و «بحیر بن ریسان حمیری»، آن را - که شامل لباس های سرخ رنگ و فاخر بود - برای یزید گسیل داشته بود؛ حضرت بارِ آن ها را گرفت، (زیرا حکم امور مسلمین با امام معصومعلیهالسلام است و او به تصرّف سزاوارتر است.)
سپس به کاروانیان فرمود:
شما را مجبور نمی کنم؛ هر که دوست دارد با ما به عراق بیاید ما تمام کرایه ی او را داده، به او احسان می کنیم و هر که می خواهد از همین جا جدا شود تا این مقدار راه، کرایه ی او را می دهیم.
پس هر کس که رفت، تمام حقّ او را پرداخت و هر که با او رهسپار عراق شد، به او کرایه و لباس بخشید.(161)
وقتی معاویه وارد مکه شد [برای این که نظر امام حسینعلیهالسلام را به سمت خود جلب کند و به خیال خود، در راه گرفتن بیعت برای یزید مانع او نشود]، اموال فراوان و لباس های زیادی را نزد آن حضرت فرستاد؛ ولی امامعلیهالسلام که از نیت شوم معاویه باخبر بود همه ی آن ها را باز گردانید.(162)
معاویه، مروان بن حکم را والی مدینه کرد و به او دستور داد تا برای جوانان قریش مستمرّی قرار دهد.
امام سجادعلیهالسلام می فرماید: «من نیز از جوانانی بودم که نزد مروان رفتم. وقتی به من رسید، گفت: نامت چیست؟ گفتم: علی بن الحسین هستم. گفت: نام برادرت چیست؟ گفتم: نام برادرم هم علی است (منظور حضرت علی اکبرعلیهالسلام بود).
مروان عصبانی شد و گفت: هم نام تو علی است و هم نام برادرت! آیا پدرت می خواهد همه ی فرزندانش را علی بنامد؟ و سپس مستمری مرا مقرّر کرد.
امام زین العابدینعلیهالسلام می فرماید: بعد از این که نام مرا نوشت خدمت پدرم رفتم و جریان را به او گفتم.
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
وای بر او! اگر خداوند به من صد پسر هم بدهد، دوست دارم نام همه ی آن ها را علی بگذارم و هیچ اسمی غیر از اسم علی برای آن ها دوست ندارم انتخاب کنم.(163)
(یکی از اسرار این کار حضرت، حفظ نام پدرشان در زمانی بود که دشمنان تصمیم گرفته بودند نام و یاد علیعلیهالسلام را برای همیشه محو کنند.)
امام حسنعلیهالسلام از عایشه دختر عثمان، برای خودش خواستگاری کرد امّا مروان به علّت دشمنی ای که با حضرت داشت مخالفت کرد و عایشه را به ازدواج «عبداللّه بن زبیر» درآورد.
مدّتی از این قضیه گذشت. معاویه در نامه ای به مروان -که در آن روزگار حاکم حجاز بود- نوشت که: امّ کلثوم، دختر «عبداللّه بن جعفر» را برای پسرم، یزید، خواستگاری نما.
مروان به سراغ عبداللّه رفت و از او خواستگاری کرد. عبداللّه اظهار داشت: اختیار این دختر با دایی او امام حسینعلیهالسلام است.
این خبر که به امام حسینعلیهالسلام رسید فرمود:
من از خدا می خواهم هر چه رضای آل محمّد و خیر آن ها در آن است مقدّر فرماید.
قرار شد در مسجد، به این موضوع رسیدگی شود.
مردم مدینه در مسجد رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم اجتماع کردند، مروان نیز در محضر سیدالشهداءعلیهالسلام نشست و گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)!! به من دستور داده تا دختر عبداللّه بن جعفر را برای یزید خواستگاری کنم و برای ایجاد صلح میان دو خانواده، هر مقدار که پدرش بگوید مهر می پردازیم و قرض های پدرش را نیز ادا می کنیم و من می دانم، آنان که به یزید غبطه می خورند از آنان که به شما غبطه می خورند بیشترند و جای تعجّب است که یزید مِهر می پردازد در حالی که کفوی ندارد؛ او مردی است که به خاطر او از ابرها باران می بارد و...
امام حسینعلیهالسلام فرمود:
سپاس خدایی را که ما را برگزید و برای دین خود پسندید و بر دیگران برتری داد...
آن گاه فرمود:
مروان! تو گفتی و ما هم شنیدیم! (اکنون پاسخ خود را بشنو:) این که گفتی مِهر را مطابق نظر پدرش قرار می دهید، باید بگویم که: به جان خودم سوگند! که ما در این مورد، از سنّت رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم که دوازده اوقیه ی طلا، که معادل چهارصد و هشتاد درهم بود تخطّی نخواهیم کرد.
و امّا اَدای دین پدرش، که کدام زمان، زنان ما دین ما را ادا کرده اند؟!
مطلب دیگری که اظهار داشتی مسئله ی صلح و آشتی میان دو تیره (بنی امیه و بنی هاشم) بود. باید بدانی که دعوای ما با شما بر سر دین است و ما هرگز دین را با دنیا مصالحه [و معامله] نخواهیم کرد. در جایی که نَسَب نتواند این دعوا را حل کند، سبب چگونه آن را حل خواهد کرد؟!
و امّا این که گفتی: «جای تعجّب است که یزید مهر می دهد» پس بدان که کسی برای ازدواج مِهر داد (یعنی پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم ) که از یزید و پدر و جدّش برتر بود.
و امّا این سخن تو که: «یزید کفو و همتا ندارد!» بدان! آن که دیروز کفو او بود امروز نیز کفو اوست و حکومت و ریاست فضیلتی بر او نیفزوده است.
سخن دیگر تو این بود که: «برای یزید از آسمان باران می بارد!» در حالی که این ویژگی رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم است (که به یمن وجود مبارکش رحمت الهی نازل می شود).
و گفتی: «غبطه خورندگان به یزید بیشترند از آنان که بر ما غبطه می خورند» پاسخ این است که: آنان که به یزید غبطه می خورند مردمی نادانند و اهل عقل و دانش بر ما غبطه می برند.
سپس حضرت به مردم فرمود:
شاهد باشید! من امّ کلثوم، دختر عبداللّه بن جعفر را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمّدبن جعفر درآوردم با مهریه ی چهارصد و هشتاد درهم و فلان مِلک خود را نیز به آنان بخشیدم که درآمد سالیانه اش هشت هزار دینار است و برای اداره ی زندگی آنان کافی است. ان شاءاللّه.
در این هنگام مروان - لعنة اللّه علیه - که دیگر نمی توانست کاری بکند گفت: شما بنی هاشم همیشه غدر و نیرنگ می کنید و جز دشمنی نمی آفرینید!! امام حسینعلیهالسلام نیز قضیه ی خواستگاری عایشه دختر عثمان توسط امام حسنعلیهالسلام را به یاد مروان آورد و فرمود:
ای مروان! چه جای غدر و حیله است.(164)
پس از شهادت امام حسنعلیهالسلام هنگامی که مروان در مدینه بود در نامه ای به معاویه نوشت:
جمعی از اهل عراق و اهل حجاز، نزد حسین رفت و آمد می کنند و او را در امر خلافت به طمع می اندازند. می ترسم در مورد او فتنه ای برپا کنند. پس هر چه دستور می دهی بگو تا عمل کنم.
معاویه در جواب نوشت: نامه ی تو به من رسید و آن چه را درباره ی او نوشته بودی فهمیدم. پس مبادا که متعرض او شوی و تا با تو کاری ندارد تو هم با او کاری نداشته باش؛ زیرا تا به بیعت ما وفا می کند نمی خواهیم متعرّض او شویم.
سپس معاویه نامه ای به امام حسینعلیهالسلام نوشت و گفت: مطلبی درباره ی تو به من رسیده که اگر درست باشد باید آن را ترک کنی زیرا هر کسی با خدا عهد و پیمانی بسته، سزاوار است که به عهد و پیمان خود وفادار بماند و اگر آن چه به من رسیده باطل است مبادا که به دنبال چنین امری بروی و باید که خود را پند دهی و به عهد و پیمان خدا وفا کنی زیرا اگر تو عهد را بشکنی من نیز عهدم را می شکنم و اگر تو با من مکر و نیرنگ کنی من نیز با تو مکر می کنم. پس اجتماع این امّت را بر هم مزن و سبب ایجاد فتنه مشو. به درستی که مردم را شناخته ای و آنان را امتحان کرده ای، پس بر خود و بر دین خود و بر امّت جدّ خود رحم کن و از نادانان و بی خردان بازی مخور.
هنگامی که نامه به دست امام حسینعلیهالسلام رسید در جواب، چنین نوشت:
ای معاویه! در نامه نوشته بودی که... [بدان] آن گروهی که این ها را به تو می نویسند تملّق کنندگان و سخن چینان هستند و من اراده ی جنگ با تو را ندارم و در مقام مخالفت با تو نیستم. هر چند که در ترک این عمل، از خدا در هراسم و گمان ندارم که خدا راضی باشد و درباره ی این که تو و یاران تو را که جور و ستم را شعار خود کرده اید و از دین خدا خارج شده و سبب جمع حزب ظالمان با اولیای شیطان شده اید، بر این امور بگذارم و در این بدعت ها با شما مصالحه و سازش نمایم عذر مرا بپذیرد.
مگر تو قاتل «حجربن عدی» و اصحاب صالح، مطیع و عابد او نیستی. آنان منکر ظلم بوده و بدعت را بد شمرده و حکم کتاب خدا را پیش می انداختند و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامت گری نمی ترسیدند و تو همه ی آن ها را پس از این که امان دادی و عهد و میثاق محکم بستی که با آنان کاری نداشته باشی [کشتی]، و بدون آن که بین تو و ایشان مسئله ای بوده باشد و کینه ای از آنان داشته باشی، ولی با این حال همه را از لب تیغ گذراندی!
مگر تو قاتل «عمرو بن حمق» صحابی گرامی رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم نیستی؛ بنده ی صالحی که شدّت عبادت، او را تحلیل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحیف کرده بود؛ پس از آن که او را به عهد و میثاق الهی امان دادی - امانی که اگر به پرندگان داده بودی همه ی آن ها از بالای کوه بر تو نازل می شدند - سپس آن بزرگوار را از سرِ گستاخی و بی شرمی بر خدا، و کوچک شمردن عهد و پیمان او، به قتل رساندی!
مگر تو آن نیستی که «زیاد» را، آن کسی که بر فراش بردگان «عبد ثقیف» (از زِنای چند نفر با مادرش) به دنیا آمد، برادر خود خواندی با این که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود: «فرزند متعلّق به صاحب فراش است و زانی را نصیبی جز سنگ نیست» و تو با این کار، سنّت رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم را از روی عمد ترک گفته و بدون هدایت الهی از هوای نفس خود پیروی کردی، سپس او را بر عراق (کوفه و بصره) حاکم کردی تا دست و پای اهل اسلام را قطع، و چشمانشان را از کاسه در آورده و بر نخل های خرما دار بزند؛ این ها مانند آن است که تو از اهل این امّت نیستی و ایشان نیز از تو نیستند!
مگر در ماجرای حضرمیین که زیاد درباره ی ایشان پرسید که: اینان بر دین علیعلیهالسلام هستند چه کنم؟ تو گفتی همه را بکش و او نیز همه را کشت و مُثله کرد. (و دست و پاهایشان را برید.)
به خدا سوگند که دین علیعلیهالسلام آن دینی است که آن حضرت، بر روی تو و پدر تو شمشیر زد و شما را به ظاهر بر این دین آورد و به برکت او به این مجلس نشسته ای و این امارت و حکومت را غصب کرده ای و اگر شمشیر او نمی بود شَرَف تو و پدران تو این بود که کالای کمی از مکه بردارید و به شام ببرید و بفروشید و سود کمی پیدا کنید.
به من نوشته بودی که بر خود و بر دین و بر امّت جدّ خودم رحم کنم و فتنه ای در این امّت بر پا نکنم، من فتنه ای بر این امّت عظیم تر از خلافت تو نمی دانم و برای خود و دین خود و امّت جدّ خود چیزی از این بهتر نمی دانم که با تو جهاد کنم که اگر جهاد بکنم، در آن، به خداوند تقرّب خواهم جست و اگر ترک کنم از خدا طلب آمرزش خواهم کرد و از او درخواست می کنم که مرا توفیق دهد که هر امری که نیکوتر باشد اختیار کنم.
باز به من نوشته بودی که اگر من عهد تو را بشکنم تو عهد مرا خواهی شکست و اگر من با تو نیرنگ کنم تو نیز با من مکر خواهی کرد. پس هر کید و مکری که می توانی با من بکن زیرا امیدوارم از مکر تو هیچ ضرری به من نرسد و ضرر مکر تو، به خودت بیشتر از دیگران خواهد رسید زیرا که پیوسته بر جهالت خود مانده ای و بر نقض پیمان های خود حریص گردیده ای.
و به جان خودم قسم می خورم که هرگز وفای به عهدی نکرده ای؛ به درستی که عهد این گروه (اصحاب حضرت رسولصلىاللهعلیهوآلهوسلم و حضرت علیعلیهالسلام ) را شکستی زیرا پس از آن که با آنان صلح کرده و سوگندها یاد کرده بودی و عهدها و امان ها به ایشان داده بودی باز هم آنان را کشتی و این کار را نکردی مگر آن که آنان فضیلت ما را یاد می کردند و حقّ ما را عظیم می شمردند، حقی که به آن آگاه هستی، و آنان را کشتی از ترس این که مبادا پیش از این که کاری انجام دهند تو بمیری یا اینان قبل از این که [شکنجه ی تو را [درک کنند بمیرند.
پس بشارت باد به تو ای معاویه که ایشان قصاص خون خود را از تو خواهند گرفت و یقین بدان که در قیامت، تو را به محاسبه باز خواهند داشت و بدان که خدا را نامه و پرونده ای هست که هیچ گناه کوچک و بزرگی از آن نامه بیرون نیست و خدا آن چه را که تو کردی فراموش نمی کند از جمله این که: مردم را با حدس و گمان مجازات کردی، و دوستان خدا را به خاطر تهمت، کشتی و نیکان را از دیار خود به سرزمین غربت آواره کردی و مردم را مجبور کردی که با پسر تو که کودکی بیش نیست و شراب می خورد و با سگ ها بازی می کند بیعت کنند.
[ای معاویه] به تحقیق که زیانکارِ نفس خود شده ای و دین خود را بر باد داده ای و با رعیت، در مقام خیانت به در آمده ای و پادشاهی خود را ضایع کرده ای و سخن سفیهان و جاهلان را می شنوی و صالحان و پرهیزکاران را به خاطر گفته ی آنان به ترس می اندازی!
هنگامی که معاویه نامه ی حضرت را خواند گفت: در دل حسینعلیهالسلام کینه ها بوده که من نمی دانسته ام. در این هنگام یزید گفت: جوابی برای نامه ی او بنویس و در آن به خودش و پدرش ناسزا بگو. معاویه نامه را به عبداللّه پسر عمروبن عاص که آن جا بود نیز داد و گفت: ببین حسینعلیهالسلام به من چه نوشته است. او نیز پیشنهاد یزید را داد.
معاویه خندید و گفت: نظر یزید هم مثل تو بود و هر دو خطا کردید، چه چیزی در عیب او و پدر او می توانم بنویسم در حالی که در ایشان عیبی نمی بینم و اگر دروغی هم بنویسم مردم خلاف آن را می دادند و فایده ای ندارد. می خواستم نامه ای تهدیدآمیز برای او بنویسیم ولی مصلحت خود را در آن ندیدم و صبر کردم.(165)
فصل چهارم : سیره ی نظامی
امام حسینعلیهالسلام هم به صورت فردی و هم در مجامع عمومی از دیگران می خواست که آن حضرت را یاری کنند و جان خود را در راه خدا بدهند.
آن امام در نامه ی خود به «حبیب بن مظاهر» نوشت:
از حسین بن علی برای آن مرد فقیه، حبیب بن مظاهر؛ امّا بعد، حبیب! تو خویشاوندی ما را با پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم می دانی و از همه مهم تر، مرا می شناسی؛ و تو که آزادمرد و دارای غیرتی، جان خود را از ما دریغ مدار؛ مطمئن باش که پاداش تو را پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم در روز قیامت عطا خواهد کرد.(166)
همچنین حضرت، قبل از سفر به کربلا در جمع مردم مکه فرمود:
هر کس حاضر است تا در راه ما، خون خویش را هدیه کند و خود را برای لقای پروردگار مهیا کرده است، آماده ی حرکت با ما باشد که من صبحگاهان حرکت خواهم کرد.
ان شاءاللّه تعالی.(167)
هنگامی که امامعلیهالسلام در سفر کربلا به سرزمین «ثعلبیه» رسید، با یک خانواده ی سه نفره ی مسیحی برخورد نمود. خیمه ی ساده و بی آلایش آنان در گوشه ای از بیابان - که حکایت از نهایت فقر و محرومیتشان داشت - توجه حضرت را به خود جلب کرد. یک روز که «امّ وهب» تنها بود و پسرش وهب به همراه عروسش هانیه به صحرا رفته بودند امام حسینعلیهالسلام وارد خیمه شده و با مهربانی و بزرگواری، از اُمّ وهب جویای حال آنان شد. او گفت: ما از وضع زندگی خود راضی هستیم و فقط در این منطقه، از کمبود آب رنج می بریم.
حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام او را به کنار خیمه و به نزدیکی سنگی برد و با نیزه ی خود آن سنگ را از جا کند. به یمن برکت آن حضرت از زیر سنگ، آبِ گوارایی جاری شد. پیر زن از دیدن این منظره بسیار خوشحال شد و از امام حسینعلیهالسلام تشکر نمود.
هنگام خداحافظی، حضرت ماجرای سفر خود را به کربلا، برای او توضیح داد و اضافه نمود:
ما نیاز به یار و یاور داریم، وقتی که پسرت وهب به خیمه بازگشت بگو به ما بپیوندد و ما را در دفاع از حق، و مبارزه با ظلم و بیداد یاری نماید.
بعد از رفتن امامعلیهالسلام ، آن زن مسیحی در حیرت و تفکر فرو رفت. عظمت، کرامت، فقیرنوازی و مهربانی آن بزرگوار فکر و دل و جان او را تسخیر نمود. هنگامی که پسر و عروسش به خیمه آمدند، با کمال حیرت و ناباوری، چشمه ی گوارا و زلال را در کنار خیمه ی خود مشاهده کردند و از او ماجرا را پرسیدند. اُمّ وهب بعد از گزارش کامل آمدن امام حسینعلیهالسلام و کرامت آن حضرت، پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود.
این خانواده ی مسیحی بعد از این حادثه، شیفته ی اخلاق، رفتار و منش کریمانه ی آن حضرت شدند و با دلی سرشار از عشق و محبت بار سفر بسته و به دنبال کاروان حسینی به راه افتادند.
آنان به حضور سیدالشهداءعلیهالسلام رسیده و با دست مبارک آن حضرت مسلمان شدند و با کمال اشتیاق، به همراه قافله ی آن بزرگوار به کربلا آمدند.
سرانجام در روز عاشورا، وهب و هانیه در رکاب امام حسینعلیهالسلام به شهادت رسیدند و امّ وهب نیز با دلاوری های خود از حریم امامعلیهالسلام ، دفاع نموده و حماسه ها آفرید. هانیه همسر وهب تنها زنی است که در میان شهدای کربلا دیده می شود.(168)
وقتی سالار شهیدان به همراه قافله ی کربلا در مسیر راه، به توقفگاه «بنی مقاتل» رسید، در آن جا اطّلاع یافت که «عبیداللّه بن حرّ جعفی» یکی از سرشناسان کوفه در گوشه دیگر فرود آمده است.
امامعلیهالسلام «حجاج بن مسروق» را به همراه پیامی به نزد او فرستاد؛ امّا وقتی پاسخ مناسبی دریافت نکرد، شخصا به همراه گروهی از یارانش نزد عبید اللّه رفت و او را برای مبارزه با دشمنان، دعوت به همکاری نمود. وقتی او دوباره از پذیرش سخن امامعلیهالسلام خودداری کرد، حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام فرمود:
اگر ما را یاری نمی کنی پس مواظب باش که با دشمنان ما همراه نباشی! به خدا سوگند هر گاه کسی صدای دادخواهی ما را بشنود و به یاری ما نشتابد هلاک خواهد شد.(169)
یکی از اصحاب باوفای سید الشّهداءعلیهالسلام ، «زهیر بن قین» بود. زهیر نیز با قافله اش از مکه به سوی کوفه حرکت می کرد ولی سعی داشت که در هیچ کجا با کاروان امام حسینعلیهالسلام روبرو نشود. ولیکن در یکی از منازل بین راه مجبور شد در جایی فرود آید که حضرت فرود آمده بود.
امامعلیهالسلام در این هنگام، کسی را نزد زهیر فرستاد تا او را به یاری خود دعوت کند ولیکن زهیر در جواب فرستاده ی حضرت سکوت کرد. زن او که زنی فهمیده بود گفت: ای زهیر! چرا جواب فرزند رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم را نمی دهی؟ و او را ترغیب به رفتن نزد حضرت کرد.
او نیز به ناچار خدمت امام حسینعلیهالسلام رسید و بین آن حضرت و زهیر سخنانی رد و بدل شد و سرانجام تحت تأثیر سخنان حضرت، دعوت او را پذیرفت و پس از این که به خیمه اش برگشت دستور داد که آن را جمع کنند و شروع به وصیت نمود. سپس به اطرافیانش گفت: هر کس می خواهد، همراه من بیاید که این آخرین عهد من با اوست.(170)
پس از این که سپاه «حُر» مانع از حرکت اباعبداللّهعلیهالسلام شد، به هنگام عصر، حضرت به مؤذّن خود فرمود تا اذان بگوید. پس امامعلیهالسلام پیش ایستاد و با هر دو سپاه نمازگزارد و هنگامی که نماز تمام شد پس از حمد و ثنای خداوند، به سپاهیان حُر فرمود:
... اگر از ما ناخرسندید و حقّ ما را نمی شناسید و رأی ما، بر خلاف نوشته ی نامه ها و گفته ی فرستاده های شماست برمی گردم.
حُر گفت: اباعبداللّه از این نامه ها و فرستاده ها خبر نداریم. حضرت به غلام خود «عقبه» فرمود:
آن خورجین نامه ها را بیاور.
عقبه نیز نامه های کوفیان را آورده و پیش روی آن ها ریخت؛ آنان پیش آمده و به عناوین نامه ها نگاه می کردند و دور می شدند.
پس از آن، حضرت تصمیم به بازگشت گرفت ولیکن حر مانع ایشان شد و راه بازگشت را نیز بر امامعلیهالسلام بست.(171)
هنگامی که کاروان امام حسینعلیهالسلام در محاصره ی لشکر حُر در آمد و راه برگشت بر حضرت بسته شد، برای این که با بزرگان کوفه اتمام حجّت کند و آنان را از وضعیتی که در کربلا پیش آمده آگاه سازد نامه ای برای آنان فرستاد و در آن چنین نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. شما می دانید که رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم در زمان حیاتش فرمود: هر کس ببیند زمامدار ستم پیشه ای به حقوق الهی و احکام دین، بی اعتنایی کرده و حرام خدا را حلال می شمارد، پیمان خود را می شکند و با روش رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت می ورزد و با بندگان خدا بر اساس گناه رفتار کرده و دشمنی می نماید و با این حال، برای تغییر و اصلاح روشِ چنین حاکم ستمگری در گفتار و کردار، اقدام نکند خداوند متعال حق دارد که او را به همان جایی ببرد که آن فرمانروای ستم پیشه را آن جا خواهد برد.
سپس حضرت ادامه داد:
آگاه باشید که این حاکمان ستمگر به اطاعت شیطان تن داده و از بندگی خدا سر باز زده و فساد را ظاهر ساخته و رواج داده اند؛ حدود الهی و مجازات دینی را تعطیل کرده و بیت المال را به خود اختصاص داده اند. آنان حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند و من از هر کسی در اقدام به تغییر وضع موجود شایسته ترم.
نامه های شما به من رسید و فرستادگانتان، بیعت شما را به من اطلاع دادند. نوشته بودید تو را تنها نمی گذاریم. اکنون اگر به وعده ی خویش عمل کنید به هدف خودتان خواهید رسید. من و خانواده و فرزندانم با شما هستیم و من برای شما اُسوه و سرمشق خواهم بود؛ امّا اگر عهد خود را شکستید و بیعت خود را نقض کردید - که چنین کاری از شما بعید نیست و همین عمل را نسبت به پدر و برادر و پسر عمویم (مسلم بن عقیل) نیز انجام دادید - مغرور کسی است که فریب شما را بخورد؛ بدانید که شما سعادت خود را نشناختید و نصیب ایمانی خود را ضایع کردید و هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان می شکند و خدا هم از شما بی نیاز خواهد بود. والسلام.(172)
امام حسینعلیهالسلام نزد «عمر سعد» پیغام فرستاد که: با تو سخنی دارم، امشب میان دو لشکر به دیدارم بیا.
عمر سعد با بیست سوار، بیرون آمد؛ امامعلیهالسلام نیز همچون او بیرون آمد.
هنگامی که با هم دیدار کردند، حضرت به همراهان خود - به جز برادرش عباس و فرزندش علی اکبرعليهالسلام - فرمود تا دور شوند؛ عمر سعد نیز همراهان خود - به جز فرزندش حفص و غلامش لاحق - را دور کرد.
امامعلیهالسلام فرمود:
ای ابن سعد! وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست، نمی ترسی؟! آیا با من که خود می شناسی کیستم، می جنگی؟! اینان را رها کن و با من باش که این، تو را به خدا نزدیک می کند.
عمر سعد گفت: می ترسم خانه ام را ویران کنند.
حضرت فرمود:
من برایت خانه می سازم.
گفت: می ترسم اموالم را ببرند.
فرمود:
من از اموال حجاز خود، بهتر از آن را به تو می دهم.
گفت: بر زن و بچّه هایم می ترسم.
فرمود:
من، سلامت ایشان را تضمین می کنم.
عمر سعد، دیگر خاموش ماند و چیزی نگفت.
پس امامعلیهالسلام [چون اتمام حجّت خود را در او مؤثّر ندید [از او، رو برگرداند و فرمود:
تو را چه می شود! خدا بزودی، بر بسترت بکشد و تو را در روز حشر و نشر، نیامرزد! به خدا سوگند! خوشبختانه پس از من از گندم ری، جز اندکی نخوری. (یعنی به حکومت ری که ابن زیاد به تو وعده داده نرسی.)
عمر سعد با استهزاء گفت: ای اباعبداللّه! به جای گندم، جو می خورم.
(و همان گونه که حضرت فرمود رخ داد و عمرسعد به ری نرسید و مختار او را در بستر کشت.)(173)
در روز عاشورا، امامعلیهالسلام برخاست و بر شمشیر خود تکیه کرده، با صدای بلند فرمود:
شما را به خدا، آیا مرا می شناسید؟
گفتند: آری، تو فرزند و سبط (نوه) رسول خدایی.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که جدّ من رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که مادرم فاطمه زهراعليهاالسلام ، دختر محمد مصطفیصلىاللهعلیهوآلهوسلم است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که پدرم علی بن ابیطالبعليهالسلام است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که مادربزرگ من - خدیجهعليهاالسلام - اول زن مسلمان این امّت است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که حمزه ی سیدالشهداعلیهالسلام ، عموی پدر من است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که جعفر طیارعلیهالسلام ، عموی من است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که این، شمشیر رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم است که در دست دارم؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که این، عمّامه ی رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم است که بر سر دارم؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا می دانید که علیعلیهالسلام ، اوّل مسلمان این امّت و داناترین و بردبارترین ایشان است و او، سرور هر مرد و زن مؤمن است؟
گفتند: آری.
فرمود:
پس چرا خونم را روا می شمارید؛ با این که پدرم حامی حوض کوثر است؛ آن چنان که از آن، افرادی را بِراند، چنان که شتران را از آبشخور برانند و در قیامت، پرچم حمد در دست اوست؟
گفتند: همه این ها را می دانیم، ولی ما از تو دست بر نمی داریم تا از تشنگی بمیری!
امامعلیهالسلام - که در آن روز، پنجاه و هفت ساله بود - دست بر محاسن خویش گرفت و فرمود:
خشم خدا بر یهود سخت شد، چون گفتند: عزیز پسر خداست؛ خشم خدا بر نصاری سخت شد، چون گفتند: مسیح پسر خداست؛ خشم خدا بر مجوس سخت شد، چون آتش پرستیدند و خشم خدا بر این جماعت سخت شد که آهنگ کشتن فرزند پیامبر خود را کردند.(174)
همچنین آمده که حضرت بر شتر خود سوار شد و فریاد زد:
ای گروه مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را بدانچه حقّ شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم، پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا کار شما بر شما اندوهی نباشد؛ سپس درباره ی من، آن چه را که می خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.
همانا ولی من آن خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و او، سرپرست و یار مردمان شایسته است.
سپس حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم و فرشتگانش و پیغمبران درود فرستاد و فرمود:
امّا بعد، پس نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید که من کیستم، سپس به خود آیید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید که آیا کشتن من و دریدن پرده ی حرمتم برای شما سزاور است یا نه؟
آیا من، پسرِ دخترِ پیامبر شما و فرزند وصی او نیستم؟ آن کس که پسر عموی رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم بود و اوّلین کسی بود که او را در آن چه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد.
آیا حمزه ی سیدالشهداءعلیهالسلام عموی من نیست؟
آیا جعفربن ابی طالبعليهالسلام که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟
آیا به شما نرسیده آن چه رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم درباره ی من و برادرم فرمود: که حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند؟
پس اگر سخن مرا تصدیق کنید که حق، همان است. به خدا، از روزی که دانسته ام که خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفته ام و اگر به دروغ نسبتم دهید پس همانا در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آن چه من گفتم آگاهی دهند. از جابربن عبداللّه انصاری، ابو سعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شما بگویند که این گفتار را از پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم درباره ی من و برادرم شنیده اند.
آیا این گفتار رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟
سپس فرمود:
اگر در این سخن شک دارید آیا در این هم شک دارید که من، پسرِ دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا قسم اکنون در میان مشرق و مغرب، پسر دختر پیامبری جز من وجود ندارد.
وای بر شما! آیا کسی را از شما کشته ام که به خونخواهی آمده اید؟ یا مالی را از شما برده ام؟ یا به قصاص جراحتی به جنگ من آمده اید...
همه ساکت بودند چون حجّت امامعلیهالسلام تمام بود. آن گاه حضرت برخی از آنان را به نام صدا کرد و فرمود:
آیا شما نبودید که برایم نامه نوشتید و دعوت کردید...
و چون جوابی ندادند حضرت فرمود:
نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بردگان فرار خواهم کرد.
سپس به اردوگاه خویش بازگشت.(175)
هنگامی که سپاه عمرسعد بر سپاهیان حضرت هجوم آورده و آنان را در محاصره ی خود گرفتند امامعلیهالسلام از میان اصحاب خود بیرون آمد و برای این که آخرین اتمام حجّت را بر کوفیان داشته باشد با ایشان به سخن پرداخت و در پایان فرمود:
آگاه باشید که من اتمام حجّت کردم و نویدتان دادم و با همین آمادگی ناچیز و یاران اندک خود، با شما پیکار می کنم.(176)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام دید که لشکر دشمن در کشتن او اصرار دارند، قرآنی را گرفت و آن را گشود و بر سر نهاد و فریاد کشید:
حَکم میان من و شما، قرآن و جدّم رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم است؛ ای مردم! برای چه خونم را حلال می دانید؟
آیا من زاده ی دختر پیغمبر شما نیستم؟
آیا گفتار جدّم به شما نرسیده که من و برادرم دو سید جوانان اهل بهشتیم؟
از جابر و زیدبن ارقم و ابوسعید خدری بپرسید.
آیا جعفر طیار عمویم نیست؟(177)
پس از شهادت بنی هاشم چون دیگر هیچ یاوری برای حضرت باقی نمانده بود به سوی خیمه ها آمد و به امّ کلثوم فرمود:
خواهرم! به تو درباره ی این کودک شیرخوارم به نیکی سفارش می کنم؛ زیرا او نوزادی است که شش ماه بیشتر ندارد.
امّ کلثوم عرض کرد: برادر جان! این کودک تشنه است و آبی ننوشیده (چون شیر مادرش خشک شده است) برای او کمی آب بطلب.
ابی عبداللّهعلیهالسلام آن کودک را گرفت و روبروی لشکر دشمن ایستاد و فرمود:
ای مردم! برادر و فرزندان و یارانم را کشتید و جز این کودک کسی نمانده است؛ این نیز، بی هیچ گناهی از تشنگی به خود می پیچد؛ آبی به او بدهید.
در همین حال که امامعلیهالسلام با آنان سخن می گفت «حرمله» - لعنة اللّه علیه - تیری [سه شعبه] به سمت آن کودک پرتاب کرد و او را به شهادت رسانید.(178)
آن حضرت هنگامی که تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و خود، آماده ی پیکار شده بود برای سپاهیان دشمن اتمام حجّت کرد تا اگر تا کنون به زشتی عمل خود پی نبرده اند شاید در این وضعیت، از کاری که می خواهند بکنند پشیمان شوند. امام حسینعلیهالسلام خطاب به آنان فرمود:
هان ای کسانی که خود را مسلمان می نامید، ای پیروان بدترین مردم! این آخرین حجّت من با شما و آخرین احتجاج من بر شماست؛ آیا می پندارید پس از کشتن من به نعمت های دنیا می رسید و در سایه ی کاخ های خود می آرامید؟
هیهات، هیهات! به زودی در محاصره ی حوادث ناگواری قرار می گیرید که از هراس آن، بدن های شما می لرزد و دل های شما مظطرب می شود، تا آن جا که هیچ جا پناهتان نباشد و هیچ امن و امنیتی بر شما سایه نیفکند و تا آن جا که...
و چرا به این سرنوشت شوم دچار نشوید در حالی که با خود پیمان بسته اید که خون فرزند رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم را بریزید و فرزندان او را بکشید و کودکانش را تشنه کنید و اهل حرمش را اسیر سازید و من شما را میان سه گزینه مخیر ساختم (یا بگذارید به مدینه، حرم جدّم برگردم یا آبی دهید که آل اللّه(179) سخت تشنه اند و یا اگر می خواهید به جنگم بیایید تن به تن بیایید) ولی هیچ کدام را نپذیرفتید و قدرت و غرور شما، از این کار بازتان داشت.
آیا از من می خواهید که در برابر طاغوتِ ملحد شما سر فرود آورم؟ پناه بر خدا، که جان های پاکدامن و غیرتمند، ما را از پستی باز می دارد و در راه عزّت، به ورود در عرصه های مرگ و شهادت بر می انگیزد.
سپس امامعلیهالسلام در حالی که با دست خود به اجساد شهدا اشاره می کرد فرمود:
چقدر در پیوستن به این جوانمردان مشتاقم! و چقدر در وفای به پیمانی که با خدا بسته ام بی تابم.(180)
هنگامی که امام حسینعلیهالسلام به سرزمین نینوا رسید «ابن زیاد» در نامه ای به «حُر» از او خواست تا از حرکت امامعلیهالسلام جلوگیری کند و او را در محاصره ی خود در آورد. حر نیز همین کار را کرد و بر حضرت سخت گرفت.
در این هنگام «زهیر بن قین» به امام حسینعلیهالسلام عرض کرد: یابن رسول اللّه! آن چه بعد از این، بر سر ما می آید بدتر از این وضعی است که اکنون می بینیم. جنگ با این عدّه ی حاضر برای ما آسان تر است از جنگ با آن ها که بعد از این می آیند؛ زیرا بعد از این، آن قدر لشکر خواهد آمد که توان رویارویی با آن ها را نداریم.
ابا عبداللّهعلیهالسلام فرمود:
من به آن ها حمله نمی کنم و آغاز گر جنگ نخواهم بود.
و در همان جا منزل کرد.(181)
همچنین در صبح عاشورا هنگامی که شمر - لعنة اللّه علیه - به طرف خیمه ها آمد و نزدیک سپاه حضرت شد با دیدن آتش در خندقِ اطراف خیمه ها فریاد زد: ای حسین! آیا پیش از قیامت به آتش دنیا شتافتی؟!
امامعلیهالسلام فرمود:
این کیست؟ گویا شمر است؟
عرض کردند: آری خود اوست.
حضرت فرمود:
ای فرزند بُزچران! این تویی که به چشیدن آتش دوزخ سزاواری!
در این هنگام «مسلم بن عوسجه» عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! فدایت شوم، آیا اجازه می دهی به این فاسق که از بزرگترین ستمگران است تیری افکنم؟ او در تیررس من است و تیرم به خطا نمی رود؟
امامعلیهالسلام فرمود:
او را نزن، به درستی که نمی پذیرم که آغازگر جنگ باشم.
پس از آن بود که عمربن سعد با پرتاب تیری به سپاه اسلام گفت: نزد امیر ابن زیاد شهادت دهید که اولین تیر را من پرتاب کردم.(182)
هنگامی که «حر» با هزار سوار به سپاه امام حسینعلیهالسلام رسید و آنان جلوی حضرت و اصحاب او را گرفتند، هوا بسیار گرم، و لشکر حر بسیار خسته و تشنه شده بود. حضرت سید الشهداءعلیهالسلام وقتی آثار تشنگی را در آن ها دید، به اصحاب و فرزندانش فرمود:
به آن ها آب دهید و سیرابشان کنید و به اسب های آن ها نیز آب بدهید.
اصحاب، ظرف ها را پر از آب نموده و به لشکر حُر آب دادند و آن ها را سیراب کردند؛ سپس به اسب ها و چهار پایان آن ها هم آب دادند.
«علی بن طعان محاربی» می گوید: من آخرین نفر از لشکر حر بودم که به آن جا رسیدم و بسیار تشنه بودم و اسبم نیز بسیار تشنه بود. هنگامی که امام حسینعلیهالسلام حالت عطش من و اسبم را دید، فرمود:
برو آن شتری را که بارِ او آب است بخوابان و آب بنوش.
وقتی مَشک آب را برداشته و خواستم بیاشامم، آب از دهانه ی مشک می ریخت؛ حضرت فرمود:
لبِ مشک را برگردان.
من چون بسیار تشنه و خسته بودم نمی توانستم لبِ مشک را برگردانم و گفتم: نمی توانم؟
وقتی حضرت این را شنید برخاست و لب مشک را برگردانید و من و اسبم را سیراب کرد.(183)
پس از این که معاویه مُرد و یزید جانشین او شد به حاکم مدینه - ولید بن عتبه - دستور داد از همه ی مردم به خصوص امام حسینعلیهالسلام بیعت بگیرد و در صورت بیعت نکردن، سر او را بزند.
به همین خاطر پس از این که حاکم مدینه، حضرت را به حضور طلبید امامعلیهالسلام یاران، خادمان و شیعیان بر حقِّ خود را گرد آورد و به آنان دستور داد تا هر یک با شمشیری در زیر لباس، او را همراهی کنند تا اگر اتفاقی بخواهد بیفتد حضرت با صدای بلند به آنان علامت بدهد و به یاری او بشتابند.
پس از آن، امامعلیهالسلام به نزد ولید رفت و تا فردا مهلت گرفت و ولید نیز اجازه داد.(184)
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مدینه خارج شود وصیت نامه ی خود را به برادرش «محمدبن حنفیه» داد و به او فرمود:
ای برادر! من به سمت مکه می روم و تمام اطرافیان خود را همراه می برم. بر تو باکی نیست که در مدینه بمانی تا در
میان آنان خبر رسان من باشی. پس هیچ کاری از آنان را از من پنهان مدار.(185)
امام حسینعلیهالسلام چون از هدایت سپاهیان دشمن نا امید شد و فهمید که با او خواهند جنگید، رو به اصحاب خود کرده، فرمود:
برخیزید و دور خیمه ها، گودالی همچون خندق، حفر کنید و در آن آتش افروزید تا با اینان، از یک طرف درگیر شویم و هنگام درگیری، حرم (خیمه های زنان و بچه ها) را در امان داریم.
اصحاب امامعلیهالسلام از هر سو آمده، به کمک هم خندقی کندند و خار و هیزم های بیابان را جمع کرده، در آن افکندند و آتش زدند.
همچنین آمده است: امامعلیهالسلام به سوی اصحاب خود آمده، و فرمود: خیمه ها را به هم نزدیک و طناب ها را درهم کشند و خود، در درون آن ها جا گیرند تا از هر سو بر خیمه ها [ی اهل حرم] احاطه داشته باشند، مگر از آن سو که با دشمن روبرو می شوند.
در روز عاشورا وقتی چند نفر از لشکر دشمن از پشت به سوی خیمه های حضرت آمدند با آتش درون خندق مواجه شده و به ناچار به جای خود برگشتند.(186)
امام حسینعلیهالسلام در صبح عاشورا پس از ادای نماز صبح، برای یارانش سخنرانی کرد و در بخشی از آن، به تقویت روحیه ی سپاه پرداخته و فرمود:
ای شریف زادگان! صبر و بردباری داشته باشید و بدانید که مرگ، پلی بیش نیست که شما را از رنج و سختی عبور داده و به بهشت پهناور و همیشگی می رساند. چه کسی است که نخواهد از یک زندان به قصری انتقال یابد؟ و همین مرگ برای دشمنان شما مانند آن است که از کاخی به زندان و شکنجه گاه منتقل گردند.
پدرم از رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم برای من نقل کرده است که: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. و مرگ پلی است که اهل ایمان را به بهشت و اهل کفر را به جهنم می رساند.(187)
«هرثمه بن ابی مسلم» که از دوستان نزدیک امیر مؤمنان علیعلیهالسلام بود و در جنگ صفین، آن حضرت را همراهی می کرد و پیشگویی آن حضرت را در مورد وقایع عاشورا شنیده بود وقتی در روز عاشورا، غربت و تنهایی امام حسینعلیهالسلام را دید در یاری حضرت به تردید افتاد و به محضر آن حضرت آمده و ماجرای پیشگویی علیعلیهالسلام را بازگو کرد.
حضرت اباعبداللّهعلیهالسلام به هرثمه گفت:
اکنون با ما هستی یا با دشمنان ما؟
هرثمه گفت: من بی طرف هستم زیرا می ترسم بچّه های کوچکم را «ابن زیاد» بکشد!
حضرت فرمود:
پس زود کربلا را ترک کن که صدای یاری طلبیدن ما را نشنوی و محلّ شهادت ما را نبینی. قسم به خدایی که جانم در دست اوست، هر کس صدای یاری ما را بشنود و ما را یاری و کمک نکند خداوند او را سرنگون به جهنّم خواهد افکند.(188)
شب عاشورا، امام حسینعلیهالسلام برای این که کسی به اجبار، حضرت را همراهی نکرده باشد اصحاب و خاندان خود را جمع کرد و در سخنانی خطاب به ایشان فرمود:
خدایا! من خاندانی نیکوکارتر و پیراسته تر و پاک تر از خاندان خود و اصحابی بهتر از اصحاب خود سراغ ندارم. اکنون بر من آن چه فرود آمده را می بینید. شما از بیعت من رهایید...
اینک این شب است که شما را فرا گرفته، پس آن را مرکب راهوار خود بگیرید و در تاریکی آن پراکنده شوید؛ زیرا این مردم آهنگ مرا دارند و چنان چه بر من دست یابند از دیگران چشم می پوشند.(189)
فصل پنجم : سیره ی عبادی
به امام سجادعلیهالسلام عرض شد: چرا فرزندان پدرت این قدر کم هستند؟ حضرت فرمود: «من در مورد تولّد خودم هم در تعجب هستم زیرا پدرم در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند. »(190)
حسین بن علیعليهالسلام هر گاه وضو می ساخت، رنگ چهره اش تغییر می یافت و اندامش می لرزید؛ وقتی از او علّت را جویا شدند فرمود:
شما چه می دانید که می خواهم، در پیشگاه چه کسی بایستم؟ آن کس که در پیشگاه کبریایی فرمانروایی قدرتمند می ایستد، سزاوار است که [از خوف و خشیت او]، رنگ رخسارش زرد شود و اندامش، به لرزه درآید.(191)
در روز عاشورا اصحاب امامعلیهالسلام یکی پس از دیگری به شهادت می رسیدند. «ابوثمامه صائدی» هنگامی که چنین دید به حضرت عرض کرد: ای اباعبداللّه! جانم فدایت باد. می بینم که دشمنان به تو نزدیک شده اند، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا من به خواست خدا پیش از تو کشته شوم؛ دوست دارم پروردگار خود را در حالی دیدار کنم که این نمازی را که وقتش رسیده خوانده باشم.
امامعلیهالسلام سر برداشت و فرمود:
نماز را یاد آوردی، خدا تو را از نمازگزارانی که در یاد او هستند قرار دهد. آری، اینک وقت نماز است.
سپس فرمود:
بخواهید از ما دست بردارند تا نماز گزاریم.
ولیکن عمرسعد - لعنة اللّه علیه - نپذیرفت و حضرت به دو تن از یاران خود فرمود که جلو بایستند و با نیمی از اصحاب خود نماز را به صورت نمازِ خوف گزارد به گونه ای که پس از نماز، آماج تیرها آن دو نفر را به شهادت رساندند.(192)
به امام حسینعلیهالسلام عرض شد: چقدر ترس و خوف تو از پروردگار، فراوان است؟
حضرت فرمود:
در روز قیامت هیچ کس از عذاب ایمن نیست مگر آن که در دنیا از خدا بترسد. (یعنی تقوای الهی داشته باشد.)(193)
روز تاسوعا، روزی بود که لشکر دشمن، راه ورود و خروج از کربلا را بسته و برای جنگ کردن با امام حسینعلیهالسلام و اصحابش آماده شدند. حضرت عباسعلیهالسلام به خدمت اباعبداللّهعلیهالسلام آمد و عرض کرد: «برادر! لشکر دشمن حمله ور شده است. »
حضرت فرمود:
ای برادر! برو و به آن ها بگو برای چه امروز، جنگ را شروع کرده و به این سو آمده اند؟
قمر بنی هاشمعلیهالسلام با تعدادی از اصحاب، به سوی آن ها رفت و فرمود: «شما را چه شده است؟»
گفتند: از امیر، حُکم آمده که یا تحت فرمان او درآیید و از او اطاعت کنید و یا با شما جنگ و مبارزه خواهیم کرد. حضرت ابوالفضلعلیهالسلام گفت: «پس صبر کنید تا برگردم و صحبت شما را به برادرم بگویم. »
سپس خدمت امام حسینعلیهالسلام آمد و حرف های آن ها را گفت.
امامعلیهالسلام فرمود:
جانم به قربانت! به سوی آن ها برو و از آنان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و جنگ را به فردا بیندازند؛ می خواهم امشب مقداری نماز و دعا و استغفار نمایم که خدا می داند من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
حضرت عباسعلیهالسلام رفت و آن شب را مهلت گرفت. در آن شب تا صبح، امام حسینعلیهالسلام و تمامی اصحاب، مشغول نماز خواندن و قرآن و دعا و استغفار بودند و صدای مناجات آنان همانند صدای زنبورها در کندوی عسل، از خیمه ها به گوش می رسید.(194)
امام حسینعلیهالسلام ، بیست و پنج بار پیاده حج نمود؛ در حالی که اسبان نفیس، او را همراهی می کردند.(195)
فهرست منابع
اثباة الهداة، شیخ حر عاملی.
احتجاج، طبرسی.
احقاق الحق، قاضی نوراللّه شوشتری.
ارشاد، شیخ مفید.
اسرار الشهادة، فاضل دربندی.
اعیان الشیعه، سید محسن امین.
البدایه والنهایه، ابن کثیر.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی.
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی.
الغدیر، علامه امینی.
الفتوح، ابن اعثم کوفی.
الکافی، شیخ کلینی.
امالی، شیخ صدوق.
انساب الاشراف، بلاذری.
بحار الأنوار، علامه مجلسی.
بغیة الطلب فی تاریخ حلب، عمربن ابی جراده.
بلاغة الحسین، سید مصطفی آل اعتماد.
تاریخ ابن عساکر.
تاریخ زندگی امام حسین، عماد زاده.
تاریخ طبری.
تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر.
تحف العقول، ابن شعبه حرانی.
تفسیر امام عسکری.
تفسیر عیاشی.
تفسیر نور الثقلین، شیخ هویزی.
جامع الاخبار، محمد سبزواری.
جلاء العیون، علامه مجلسی.
خصائص الحسینیه، شیخ جعفر شوشتری.
دعائم الاسلام، نعمان بن محمد مغربی.
ربیع الابرار، زمخشری.
زهرالآداب و ثمرة الألباب.
زهرالربیع، سید نعمت اللّه جزایری.
سفینة البحار، شیخ عباس قمی.
سیر اعلام النبلاء، ذهبی.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
طبقات الکبری، ابن سعد.
علل الشرایع، شیخ صدوق.
عوالم، عبداللّه بحرانی.
عمدة الطالب،
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق.
فرائد السمطین، علامه حموینی.
فصول المهمه، ابن صباغ.
کشف الغمه، اربلی.
کامل، مبرد.
کفایة الاثر، علی بن محمد خزاز قمی.
لهوف، سیدبن طاووس.
مجموعه ورام، ابی فراس.
مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی.
محلی، ابن حزم.
مشکاة الانوار، طبرسی.
محاسن، برقی.
مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری.
معالی السبطین، محمد مهدی حائری.
مقتل الحسین، خوارزمی.
مناقب، ابن شهر آشوب.
منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.
مقتل الحسین، ابی مخنف.
معجم الکبیر، طبرانی.
مکارم الاخلاق، طبرسی.
مجمع الزوائد، هیثمی.
معانی الأخبار، شیخ صدوق.
مقتل الحسین، مقرم.
ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر.
نهج السعادة، علامه محمودی.
نفس المهموم، شیخ عباس قمی.
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی.
ینابیع المودة، قندوزی.
(1) - کشف الغمّه، ج2، ص216.
(2) - منتهی الآمال، ج1، ص738.
(3) - سوره نحل، آیه 23.
(4) - بحار الأنوار، ج44، ص189؛ تفسیر عیاشی، ج2، ص257.
(5) - سوره منافقون، آیه 8.
(6) - بحارالأنوار، ج44، ص192.
(7) - زهر الآداب و ثمرالألباب، ج1، ص101؛ بلاغة الحسین، ص216.
(8) - سوره یوسف، آیه 92.
(9) - مقصود حضرت این بود که ناسزا گویی به ما، عادت و خوی اهل شام می باشد که آن را معاویه رواج داده است.
(10) - سفینة البحار، ج1، ص421؛ معالی السبطین، ص60.
(11) - سوره آل عمران، آیه 134.
(12) - کشف الغمه، ج2، ص207؛ بحارالأنوار، ج44، ص195.
(13) - لهوف، ص188؛ ارشاد مفید، ج2، ص102.
(14) - تاریخ ابن عساکر، ج14، ص112. یکی از منابع مالی اهل بیت علیهم السلام خمس و هدایای بود که شیعیانشان برای ایشان می آوردند.
(15) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص65.
(16) - تحف العقول، ص247؛ بحار الأنوار، ج75، ص118.
(17) - خصائص الحسینیه، (ترجمه)، ص58.
(18) - مقتل خوارزمی، ج1، ص153؛ احقاق الحق، ج11، ص443.
(19) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص65.
(20) - محاسن برقی، ج2، ص405.
(21) - تحف العقول، ص246؛ بحار الأنوار، ج78، ص118.
(22) - بحار الأنوار، ج71، ص315.
(23) - مستدرک الوسائل، ج7، ص192؛ احقاق الحق، ج11، ص446.
(24) - بحار الأنوار، ج44، ص191
(25) - جامع الأخبار، ص381؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 196.
(26) - سوره انعام، آیه 124.
(27) - دعائم الاسلام، ج2، ص339.
(28) - فصول المهمه ابن صباغ، ص171.
(29) - بحارالانوار، ج44، ص13؛ دعائم الاسلام، ج2، ص323.
(30) - سوره انعام، آیه 59.
(31) - نهج السعادة، ج8، ص283؛ تاریخ مدینه دمشق، ج70، ص196.
(32) - عوالم، ج17، ص51؛ بحار الأنوار، ج44، ص187؛ جلاء العیون، ص 186.
(33) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص81.
(34) - ابوهریره یکی از راویان حدیث است که با وجود آن که مدّت کمی حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم را دیدار کرده ولی روایات بسیاری از آن حضرت نقل کرده است و این نه به خاطر ارتباط زیاد با حضرت، بلکه به خاطر وابستگی به بنی امیه و گرفتن پول، اقدام به جعل حدیث در زمان معاویه کرده و به همین خاطر به دروغ گویی معروف می باشد.
(35) - مقتل خوارزمی، ج1، ص150؛ احقاق الحق، ج11، ص437.
(36) - بحار الأنوار، ج43، ص276.
(37) - مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 75.
(38) - پرداخت پول یا انجام کاری برای آزادی اسیر.
(39) - لهوف، ص40، عوالم، ج17، ص244.
(40) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص66.
(41) - کشف الغمه، ج2، ص31.
(42) - مشکاة الأنوار، ص170؛ مستدرک الوسائل، ج8، ص393.
(43) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص66؛ البته این مطلب به گونه ای دیگر نیز نقل شده و آن این که: بین امام حسین و امام حسنعليهالسلام موضوعی بود. به حضرت عرض شد: به نزد برادرت برو که او از تو بزرگ تر است. امام حسین علیه السلام فرمود: من از جدّم شنیدم که می فرمود: هر دو نفری که بینشان سخنی رد و بدل شود و یکی از آن ها درصدد خشنودی دیگری برآید او زودتر وارد بهشت می شود و من دوست ندارم که زودتر از برادرم وارد بهشت شوم.
هنگامی که امام حسن علیه السلام سخن امام حسین علیه السلام را شنید با شتاب نزد او آمد. (کشف الغمه، ج2، ص201).
(باید توجه داشت که تمام مواردی که در ظاهر، کدورت یا اختلافی را بین دو معصومعليهالسلام ، می رساند جنبه ی تعلیمی داشته و برای آموزش دیگران بوده است.)
(44) - مقتل خوارزمی، ج2، ص21؛ عوالم، ج17، ص271.
(45) - عوالم، ج17، ص266؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 22.
(46) - لهوف، ص114.
(47) - اثباة الهداة، ج5، ص215؛ بحار الأنوار، ج46، ص19؛ کفایة الاثر، ص234.
(48) - طبقات الکبری، ج1، ص404.
(49) - ناسخ التواریخ، ج2، ص145؛ عمدة الطالب، ص32؛ معالی السبطین، ج1، ص266.
(50) - یعنی چون رنگ موهایمان زود سفید می شود آن را با رنگ های گیاهی سیاه می کنیم.
(51) - عوالم، ج17، ص14؛ بحار الأنوار، ج45، ص84.
(52) - کفالت به این معناست که شخص کفیل هر موقع طلبکار درخواست کند شخص بدهکار را نزد او حاضر کند و اگر نتوانست، در مواردی از جمله بدهی مالی، شخصی که کفالت را بر عهده گرفته و در حقیقت ضامن شده باید بدهی را پرداخت کند.
(53) - احقاق الحق، ج19، ص429.
(54) - سوره نساء، آیه 86.
(55) - کشف الغمه، ج2، ص206؛ ربیع الابرار، ج2، ص298. البته این مطلب در مورد امام حسن علیه السلام نیز نقل شده است.
(56) - وسائل الشیعه، ج1، ص254؛ عیون اخبار الرضا، ج2، ص47.
(57) - محلّی ابن حزم، ج8، ص514.
(58) - مقتل خوارزمی، ج1، ص153؛ احقاق الحق، ج11، ص445.
(59) - در این که چرا پیرزن بدون اجازه ی شوهر خود گوسفندش را سر بریده با این که زن نمی تواند بدون اجازه ی شوهر در اموال او تصرف کند باید گفت: در این جا پیرزن همانند هر زن دیگری، از اموال شوهر در جهت میهمان داری استفاده کرده است نه این که نیت او تلف کردن مال شوهرش باشد.
(60) - کشف الغمه، ج1، ص559.
(61) - مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص108.
(62) - وسائل الشیعه، ج13، ص82.
(63) - ارشاد مفید (ترجمه)، ج2، ص20.
(64) - همان، ج2، ص31.
(65) - انساب الاشراف، ج3، ص151.
(66) - نفس المهموم، (ترجمه)، ص375؛ تاریخ طبری، ج3، ص329.
(67) - سیر اعلام النبلاء، ج3، ص265.
(68) - طبقات ابن سعد، ج8، ص64. البته نامه های کوفیان، تنها یک بهانه بود و حرکت امام حسین علیه السلام همانند صلح امام حسن علیه السلام تنها یک وظیفه ی الهی بود که انجام آن بر حضرت، لازم و واجب بود.
(69) - عمر سعد پسر سعدبن ابی وقّاص یکی از صحابه ی سابقه دار بود. او همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت ولی در شمار افراد جنگجو و شمشیر زن به حساب نمی آمد بلکه مردی زاهد نما و به اصطلاح، روحانی قلاّبی بود که حکومت بنی امیه از وجهه ی عوام فریب او استفاده می کرد و در حقیقت، با شرکت او در جنگ با امام حسین علیه السلام عموم مردم تشویق می شدند و این خیانت، پشت مقام روحانیتِ دروغین عمر سعد مخفی می ماند.
(70) - الفتوح، ج5، ص97؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص241.
(71) - بحارالأنوار، ج44، ص367.
(72) - مقتل الحسین مقرّم، ص357.
(73) - مقتل خوارزمی، ج1، ص147؛ احقاق الحق، ج11، ص429.
(74) - مروان بن حکم پسر عموی عثمان بود که از چهره های شناخته شده در دشمنی با حضرت علی و آل او علیهم السلام می باشد. او در امور مالی و سیاسی، انحرافات زیادی داشت و در زمان عثمان سوء استفاده های بسیاری از بیت المال نمود. مروان به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم لعنت شده و علی علیه السلام نیز او را پرچمدار گمراهی دانست. هنگامی که او والی مدینه شد هر جمعه در منبر، علی علیه السلام را لعن و سبّ می کرد. (الغدیر، ج8، ص260.)
(75) - عوالم، ج17، ص89؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص19.
(76) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص51.
(77) - احتجاج طبرسی، ج 2، ص19؛ وسائل الشیعه، ج2، ص515.
(78) - ابن زیاد را «ابن مرجانه» هم می گویند زیرا مادرش کنیزی زناکار به نام مرجانه بود. او در زمان معاویه والی خراسان و سپس والی بصره شد و در زمان یزید والی کوفه گردید و در آن جا مسلم بن عقیل را به شهادت رسانید.
(79) - کشف الغمه، ج2، ص265.
(80) - معانی الأخبار، ص288.
(81) - معالی السبطین، ج2، ص30.
(82) - لهوف، ص51؛ عوالم، ج17، ص293.
(83) - احتجاج طبرسی، ج2، ص73.
(84) - داور گرفتن این دو نفر که از دوستاران حضرت نیز نبودند این معنا را می رساند که غصب زمین توسط معاویه چقدر واضح بوده است.
(85) - شرح ابن ابی الحدید، ج 15، ص 227.
(86) - احتجاج طبرسی، ج2، ص94؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص74.
(87) - این نشانه ی اوج سیاست بازی و سفسطه ی معاویه را می رساند.
(88) - الفتوح، ج4، ص343.
(89) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص68
(90) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص57.
(91) - لهوف، ص67؛ مقتل مقرّم، ص335.
(92) - مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص400.
(93) - بحارالأنوار، ج75، ص120.
(94) - همان، ج68، ص156.
(95) - مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص73.
(96) - فرزدق ابتدا از شاعران فاسق بود ولی سپس از محبّان و علاقمندان اهل بیت علیهم السلام گردید. شعر معروف او درباره ی امام سجاد علیه السلام شهرت فراوانی دارد.
(97) - مستدرک الوسائل، ج7، ص203.
(98) - مستدرک الوسائل، ج7، ص203.
(99) - دعائم الاسلام، ج2، ص159؛ مستدرک الوسائل، ج3، ص465.
(100) - بغیة الطلب فی تاریخ حلب، عمربن احمدبن ابی جرادة، ج6، ص2589.
(101) - الکافی، ج6، ص481.
(102) - کامل مبرّد، ج3، ص208؛ مستدرک الوسائل، ج14، ص62.
(103) - مجمع الزوائد، ج5، ص124.
(104) - ارشاد مفید، ص230؛ تاریخ طبری، ج3، ص314.
(105) - ینابیع المودّة، ج3، ص62.
(106) - نفس المهموم، ص135.
(107) - بحارالأنوار، ج45، ص89.
(108) - عوالم، ج17، ص279.
(109) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص109.
(110) - بحارالأنوار، ج45، ص45.
(111) - ناسخ التواریخ، ج2، ص331.
(112) - علل الشرایع، ج2، ص386.
(113) - فرائد السمطین، ج2، ص261.
(114) - سوره مائده، آیه 32.
(115) - تفسیر امام عسکری، ص348؛ بحار الأنوار، ج2، ص9.
(116) - بحار الأنوار، ج27، ص127.
(117) - تحف العقول، ص175؛ بحار الأنوار، ج78، ص117.
(118) - دعائم الاسلام، ج1، ص292.
(119) - مکارم الأخلاق، ص175.
(120) - کشف الغمه، ج1، ص579.
(121) - تاریخ مدینه دمشق، ج14، ص112.
(122) - مجموعه ورّام، ج1، ص70؛ مستدرک الوسائل، ج3، ص467.
(123) - معجم الکبیر طبرانی، ج3، ص135؛ مجمع الزوائد، ج5، ص17.
(124) - وسائل الشیعه، ج3، ص434.
(125) - همان، ج17، ص194.
(126) - أمالی صدوق، ص167.
(127) - تحف العقول، ص 175؛ مستدرک الوسائل، ج8، ص358.
(128) - الکافی، ج3، ص189؛ بحارالانوار، ج44، ص202.
(129) - احقاق الحق، ج11، ص591.
(130) - الخرائج و الجرائح، ج1، ص248.
(131) - دعائم الاسلام، ج2، ص107؛ مستدرک الوسائل، ج16، ص235.
(132) - لهوف، ص60.
(133) - تاریخ زندگانی امام حسین علیه السلام، عمادزاده، ج1، ص134.
(134) - تاریخ طبری، مقتل الحسین، ج1، ص99؛ نفس المهموم (ترجمه)، ص296.
(135) - معالی السبطین، ج1، ص246.
(136) - همان، ج1، ص284.
(137) - مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص109. البته باید توجه داشت که منظور از پیراهن کهنه، پیراهن قدیمی است که در حال حاضر ارزش زیادی ندارد و به معنای پیراهن مندرس و نامناسب نیست.
(138) - الکافی، ج2، ص331.
(139) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص89.
(140) - عوالم، ج17، ص189؛ تاریخ طبری، ج4، ص266.
(141) - تذکرة الخواص، ص217.
(142) - مقتل خوارزمی، ج1، ص184.
(143) - ارشاد مفید، ج2، ص98.
(144) - اعیان الشیعه، ج1، ص581.
(145) - لهوف، ص75.
(146) - مدینة المعاجز، ج3، ص74؛ الثاقب فی المناقب، ص322؛ نفس المهموم، ص77.
(147) - سوره یونس، آیه 41.
(148) - عوالم، ج17، ص216؛ تاریخ مدینه دمشق، ج14، ص210.
(149) - مقتل خوارزمی، ج1، ص192؛ الفتوح، ج5، ص38.
(150) - بحارالأنوار، ج44، ص383؛ لهوف، ص144.
(151) - الغدیر، ج1، ص198؛ بحار الأنوار، ج33، ص181؛ کتاب سلیم بن قیس، ص206.
(152) - همان.
(153) - سوره مائده، آیه 63.
(154) - همان، آیه 78.
(155) - همان، آیه 79.
(156) - همان، آیه 44.
(157) - سوره توبه، آیه71
(158) - تحف العقول، ص237؛ بحارالأنوار، ج97، ص77.
(159) - قرب الاسناد، ص73؛ نوادر راوندی، ص30؛ وسائل الشیعه، ج5، ص430
(160) - شرح ابن ابی الحدید، ج16، ص10.
(161) - لهوف، ص42؛ تاریخ طبری، ج4، ص289.
(162) - کشف الغمه، ج2، ص232. البته همان گونه که گفته شد، امام حسین علیه السلام هدایای معاویه را می پذیرفت و بدون این که هیچ استفاده ای از آن بکند به فقرا می داد؛ ولی در این جا چون نیت معاویه رشوه بود و می خواست از آن بهره برداری کند، حضرت آن را نپذیرفت.
(163) - الکافی، ج6، ص19.
(164) - مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص38.
(165) - احتجاج طبرسی، ج2، ص87.
(166) - اسرار الشهادة، ص396.
(167) - کشف الغمه، ج2، ص29؛ لهوف، ص60.
(168) - ریاحین الشریعه، ج3، ص301؛ معالی السبطین، ج1، ص355.
(169) - ارشاد مفید، ج2، ص81.
(170) - لهوف، ص134.
(171) - الفتوح، ج5، ص87؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص232.
(172) - بحارالأنوار، ج44، ص381؛ تاریخ طبری، ج4، ص304. همچنین نقل شده که حضرت، در مقابل سپاه حر نیز خطبه ای به این مضمون خواند.
(173) - مناقب این شهر آشوب، ج4، ص55.
(174) - لهوف، ص38.
(175) - ارشاد مفید، ج2، ص97.
(176) - مقتل خوارزمی، ج2، ص5؛ عوالم، ج17، ص251.
(177) - نفس المهموم، (ترجمه)، ص442 به نقل از تذکرة الخواص.
(178) - مقتل ابی مخنف، ص129؛ معالی السبطین، ج1، ص424.
(179) - منظور از آل اللّه یا خاندان خدا، اهل بیت پیامبر علیهم السلام هستند و این به خاطر شدّت ارتباط و انتساب ایشان با خداوند و دین اوست.
(180) - بلاغة الحسین، ص204.
(181) - مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص96.
(182) - ارشاد مفید، ج2، ص96؛ عوالم، ج17، ص255.
(183) - ارشاد مفید، ج2، ص78.
(184) - البدایه و النهایه، ج8، ص157؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص88.
(185) - مقتل خوارزمی، ج1، ص188؛ عوالم، ج17، ص178.
(186) - ارشادمفید، ج2، ص95؛ عوالم، ج17، ص246.
(187) - معانی الاخبار، ص288.
(188) - أمالی صدوق، 136.
(189) - همان، ص133؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص98.
(190) - بحارالأنوار، ج44، ص196.
(191) - عوالم، ج17، ص61؛ احقاق الحق، ج11، ص422.
(192) - مقتل خوارزمی، ج2، ص17؛ منتهی الآمال، ج1، ص552.
(193) - مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص69.
(194) - ارشاد مفید، ج2، ص81؛ منتهی الآمال، ج1، ص518.
(195) - بحار الأنوار، ج44، ص193.
فهرست مطالب
سرآغاز سخن.. 2
حسَب و نسَب... 4
همسران و فرزندان. 4
فصل اول : سیره ی اخلاقی.. 5
تواضع و فروتنی.. 5
قبول دعوت.. 5
عزّت یا تکبّر! 5
ازدواج با کنیز. 6
نتیجه ی تواضع. 7
عفو و گذشت... 8
آزادی به جای مجازات.. 8
پذیرش حرّ بن ریاحی.. 9
سخاوت و بخشش.... 10
بخشش کامل.. 10
پرداخت بدهی دیگران. 10
حفظ عزّت فقیر. 11
خریدن آبرو. 12
جلب رضایت الهی.. 12
بخشش با شرمندگی.. 13
بخشش گوسفند. 15
کمک با شرط.. 15
برآوردن حاجت مؤمن.. 16
پاداش احسان به سگ... 16
جایگاه معلّم. 18
بخشش به اندازه ی معرفت.. 19
بخشش ارثیه. 20
به فکر ایتام. 21
آزادی کنیز. 21
برطرف کردن مشکلات دیگران. 22
دعای باران. 22
قبول سفارش... 23
ازدواج مصلحتی.. 24
رعایت حال مردم. 26
درس بخشندگی.. 26
آزادی اسیر. 27
کمک به محرومان. 28
رعایت احترام و ادب.. 28
تحفه ی روزه دار. 28
رعایت ادب.. 29
احترام به برادر. 29
احترام به اجازه ی مادر. 30
برابری و مواسات.. 30
رفتار با کودکان. 31
دوستی کودکان. 31
بازی با کودکان. 31
یتیم نوازی.. 32
اهمیت به حق الناس... 32
پذیرش عذر با شرط.. 32
شرط همراهی.. 33
حق شناسی.. 33
آزادی با یک شاخه گل.. 33
احترام به لقمه ی روی زمین.. 34
تلافی هدیه. 35
بخشش به جای برادر. 35
حق شناسی قریش... 36
زهد و پارسایی.. 39
غذای ساده 39
ارث حضرت.. 39
وفای به عهد. 39
عمل به وصیت.. 39
پایبندی به پیمان برادر. 40
آخرین وفای به عهد. 41
عمل به وظیفه. 42
تسلیم امامت.. 42
پذیرش دعوت کوفیان. 42
تصمیم برای بازگشت.. 43
صبر و استقامت... 43
صبر همیشگی.. 43
خشنودی به رضایت الهی.. 44
شجاعت و شهامت... 44
دفاع در مقابل توهین.. 44
افشای نفاق.. 45
پاسخی قاطع. 46
اقدام شجاعانه. 47
دلاوری.. 48
کشتن فرماندهان دشمن.. 48
تنها در مقابل یک لشگر. 49
دفاع از حق.. 50
دفاع از غدیر. 50
راه های گرفتن حق.. 51
بیان حق نزد ظالم. 52
دفاع از حقِّ ولایت.. 53
گُذشت در مقابل حق گوئی.. 54
غیرت.. 55
گذشت از آب.. 55
دعوت به آزادگی.. 55
فصل دوّم : سیره ی آموزشی و تربیتی.. 57
امر به معروف مناسب.. 57
راه ترک گناه 58
شیعه ی واقعی.. 58
بخشش برای حفظ آبرو. 59
ترغیب به انفاق.. 59
پرداخت مهریه. 60
دوستی حقیقی.. 60
خضاب مشکی.. 60
خودداری از فروش وقف.. 61
لباس اهل آتش... 61
توجّه به خویشاوندان. 61
توصیه به صبر. 62
عمل به سیره 63
نخوردن آب در ظرف نقره ای.. 63
ارزش پاسداری از عقاید. 63
جایگاه دوستی برای خدا 64
نهی از منکر. 65
صدقه ی صحیح.. 65
اصلاح اشتباه 65
ازدواج آسان. 65
چانه زدن در خرید. 66
خانه ی تجمّلی.. 66
اطعام دیگران. 67
نزدیکی به خدا 67
آموزش عملی.. 67
توصیه با نامه. 68
سلام قبل از کلام. 68
چگونگی نماز بر جنازه ی منافق.. 69
تسلیم رضای الهی.. 69
مشورت مفید. 70
قبول دعوت دیگران. 70
شوق شهادت.. 71
علاقه به بوی خوش... 71
حفظ حرمت مکه. 72
خرید اراضی نینوا 72
پوشیدن لباس کهنه. 72
آخرین وصیت.. 73
فصل سوم : مبارزات سیاسی.. 74
فلسفه ی مبارزه 74
امر به معروف و نهی از منکر. 74
احیای دین خدا 75
حفظ عزّت.. 75
اطاعت از خدا و رسول صلىاللهعلیهوآلهوسلم....... 76
خوف از خدا 77
تصمیم بنی امیه. 78
تغییر وضع موجود 79
خطبه ی آتشین.. 80
تبلیغ علیه طاغوت زمان. 80
ویژگی های وصی پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم....... 81
جایگاه امر به معروف.. 86
وظیفه ی عالمان دینی.. 88
ریشه ی فساد 89
شیوه های مختلف مبارزه 91
تقیه. 91
مصادره ی اموال عمومی.. 91
نپذیرفتن رشوه 92
حفظ نام پدر. 92
ناکام گذاشتن مروان. 93
نامه ای کوبنده 96
فصل چهارم : سیره ی نظامی.. 101
دعوت به حق و شهادت.. 101
دعوت برای مبارزه و شهادت.. 101
یار مسیحی.. 101
صدای دادخواهی.. 103
سرانجام نیک... 103
اتمام حجت... 104
در مقابل سپاه حُر. 104
نامه به بزرگان کوفه. 105
در مقابل عمر سعد. 106
در مقابل سپاهیان دشمن.. 107
در آغاز حمله ی دشمن.. 111
استعانت از قرآن. 112
درخواست آخر. 112
اتمام حجّت در آخرین لحظات.. 113
رعایت اخلاق در جنگ... 114
پرهیز از آغاز جنگ... 114
سیراب کردن لشکر دشمن.. 115
رعایت نکات نظامی.. 116
عمل به احتیاط.. 116
خبررسان در مدینه. 116
تاکتیک نظامی.. 117
تقویت روحیه ی سپاهیان. 117
دادن آزادی در انتخاب.. 118
دعوت به ترک کربلا.. 118
برداشتن بیعت.. 119
فصل پنجم : سیره ی عبادی.. 120
عبادت زیاد 120
نماز با خشیت.. 120
نماز اوّل وقت.. 120
ترس الهی.. 121
علاقه به نماز و تلاوت قرآن. 121
حج پیاده 122
فهرست منابع. 123
پی نوشت ها: 127
فهرست مطالب... 136