فهرست مطالب
آيه (92) و ترجمه 12
تفسير: 12
آيه (93) تا (95)و ترجمه 15
شان نزول: 15
تفسير: 16
آيه (96) و (97)و ترجمه 19
تفسير: 19
نكته ها: 24
1 - منظور از بكه چيست؟ 24
2 - توسعه مسجد الحرام 25
3 - امتيازات خانه كعبه: 27
آيه (98) تا (101) و ترجمه 30
شان نزول: 30
تفسير: 32
آيه (102) (103)و ترجمه 35
شأن نزول: 35
تفسير: 37
دعوت به تقوى 37
دعوت به سوى اتحاد 38
تعبير به (حبل الله ) براى چيست؟ 39
دشمنان ديروز و برادران امروز 39
نقش اتحاد در بقاى ملتها 42
آيه (104)و ترجمه 43
تفسير: 43
دعوت به حق و مبارزه با فساد 43
1 - (معروف ) و (منكر) چيست؟ 45
2 - آيا امر به معروف يك وظيفه عقلى است يا تعبدى؟ 46
3 - اهميت امر به معروف و نهى از منكر 47
4 - آيا امر به معروف موجب سلب آزادى است؟ 48
5 - آيا امر به معروف توليد هرج و مرج نمى كند؟ 49
6 - امر به معروف از خشونت جدا است؟ 49
آيه (105)و ترجمه 51
تفسير: 51
آيه (106) و (107)و ترجمه 53
تفسير 53
آيه (108) و (109)و ترجمه 56
تفسير 56
آيه (110)و ترجمه 58
تفسير: 58
آيه (111) و (112)و ترجمه 61
شأن نزول: 61
تفسير: 62
آيه (113) تا (115)و ترجمه 66
شأن نزول: 66
تفسير: 66
آيه (116) و (117)و ترجمه 69
تفسير: 69
آيه (118) تا (120)و ترجمه 73
شأن نزول 74
تفسير 74
آيه (121) و (122)و ترجمه 78
تفسير: 78
آيه (123) تا (127)و ترجمه 87
تفسير: 87
آيه (128)و ترجمه 91
تفسير 91
آيه (129)و ترجمه 94
تفسير 94
آيه (130) تا (132)و ترجمه 95
تفسير: 95
آيه (133)و ترجمه 99
تفسير: 99
آيه (134) تا (136)و ترجمه 104
تفسير: 104
آيه (137) و (138)و ترجمه 110
تفسير: 110
آيه (139) تا (143)و ترجمه 114
شان نزول: 115
تفسير: 115
آيه (144) (145)و ترجمه 121
تفسير: 122
آيه (146) تا (148)و ترجمه 127
تفسير: 127
آيه (149) تا (151)و ترجمه 130
تفسير: 130
آيه (152) تا (154)و ترجمه 134
تفسير: 135
آيه (155)و ترجمه 141
تفسير: 141
آيه (156) تا (158)و ترجمه 143
تفسير: 143
آيه (159) و (160)و ترجمه 146
تفسير: 146
آيه (161)و ترجمه 156
تفسير: 156
آيه (162) و (163)و ترجمه 159
تفسير: 159
آيه(164) و ترجمه 162
تفسير: 162
آيه (165)و ترجمه 166
تفسير: 166
آيه (166) و (167)و ترجمه 168
تفسير: 168
آيه (168)و ترجمه 172
تفسير: 172
آيه (169) تا (171)و ترجمه 174
تفسير: 174
تفسير: 179
آيه (175)و ترجمه 184
تفسير: 184
آيه (176) و (177)و ترجمه 186
تفسير: 186
آيه (178)و ترجمه 188
تفسير: 188
آيه (179)و ترجمه 192
تفسير: 192
آيه (180)و ترجمه 195
تفسير: 195
آيه (181) و (182)و ترجمه 198
شأن نزول: 198
تفسير: 199
آيه (183) و (184)و ترجمه 202
شان نزول: 202
تفسير: 202
آيه (185)و ترجمه 206
تفسير: 206
آيه(186) و ترجمه 209
شان نزول: 209
تفسير: 209
تفسير: 212
آيه (188) و (189)و ترجمه 215
شان نزول: 215
تفسير: 216
آيه (190) تا (194)و ترجمه 218
تفسير: 219
آيه (195)و ترجمه 226
شان نزول: 226
تفسير: 227
آيه(196) و (197) و ترجمه 231
تفسير: 231
آيه (198)و ترجمه 235
تفسير: 235
آيه (199)و ترجمه 236
شان نزول: 236
تفسير: 237
آيه (200)و ترجمه 239
تفسير: 239
سوره نسأ 244
آيه (1)و ترجمه 247
تفسير: 247
آيه (2)و ترجمه 252
شأن نزول: 252
تفسير: 252
آيه (3)و ترجمه 255
شأن نزول: 255
تفسير: 256
آيه (4)و ترجمه 265
تفسير: 265
آيه(5) و (6) و ترجمه 269
تفسير: 269
آيه(7)و ترجمه 276
شان نزول: 276
تفسير: 276
آيه(8) و ترجمه 278
تفسير: 278
آيه (9)و ترجمه 280
تفسير: 280
آيه (10)و ترجمه 283
تفسير: 283
آيه (11) و(12)و ترجمه 286
شأن نزول: 287
تفسير: 287
نكته ها: 291
1- ارث يك حق طبيعى است 291
2- ارث در ميان ملل گذشته 293
تفسير: 301
آيه(15) و (16) و ترجمه 307
تفسير: 307
آيه (17) و (18)و ترجمه 313
تفسير: 313
آيه (19)و ترجمه 318
شأن نزول: 318
تفسير: 319
شأن نزول: 321
تفسير: 321
آيه (22)و ترجمه 324
شأن نزول: 324
تفسير: 324
آيه (23)و ترجمه 326
تفسير: 326
آيه (24)و ترجمه 331
تفسير: 331
نكته ها: 334
ازدواج موقت در اسلام 334
آيا اين حكم، نسخ شده است؟! 336
ازدواج موقت يك ضرورت اجتماعى 340
ايرادهايى كه بر ازدواج موقت مى شود 341
(راسل ) و ازدواج موقت 343
آيه(25)و ترجمه 344
تفسير: 344
آيه (26) تا (28)و ترجمه 349
تفسير: 349
آيه (29) و (30)و ترجمه 352
تفسير: 352
آيه (31)و ترجمه 356
تفسير: 356
آيه (32)و ترجمه 360
شان نزول: 360
تفسير: 361
آيه (33)و ترجمه 366
تفسير: 366
آيه (34)و ترجمه 368
تفسير: 368
آيه (35)و ترجمه 374
تفسير: 374
آيه (36)و ترجمه 377
تفسير: 377
تفسير: 383
آيه(40) و ترجمه 387
تفسير: 387
آيه (41) و(42)و ترجمه 389
تفسير: 389
آيه(43) و ترجمه 393
تفسير: 393
نكته ها: 397
آيه(44) و (45) و ترجمه 400
تفسير: 400
تفسير: 402
تفسير: 405
تفسير: 408
آيه(50) و ترجمه 411
شان نزول: 411
تفسير: 411
آيه (51) و (52)و ترجمه 414
شأن نزول: 414
تفسير: 415
آيه (53) و (55)و ترجمه 418
تفسير: 418
آيه (56) و (57)و ترجمه 423
تفسير: 423
نكته: 424
آيه (58) و ترجمه 426
شان نزول: 426
تفسير: 426
آيه (59)و ترجمه 430
تفسير: 430
آيه (60)و ترجمه 440
شأن نزول: 440
تفسير: 440
آيه(61) تا (63) و ترجمه 442
تفسير: 442
آيه (64)و ترجمه 445
تفسير: 445
آيه (65)و ترجمه 449
شأن نزول: 449
تفسير: 449
تفسير: 452
آيه (69) و (70)و ترجمه 455
شأن نزول: 455
تفسير: 456
( لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون و ما تنفقوا من شى فإ ن الله به عليم ) (92)
ترجمه:
92 - هرگز به (حقيقت ) نيكوكارى نمى رسيد مگر اينكه از آنچه دوست مى داريد(در راه خدا) انفاق كنيد، و آنچه انفاق مى كنيد خداوند از آن با خبر است.
يك نشانه ايمان
در آيات گذشته بحثهايى درباره ايمان و كفر و نشانه ها و آثار آن و بخشى از سرگذشت انبيأ آمده بود، و در اين آيه به يكى از طرق وصول به حقيقت ايمان و مقام بر و نيكوكارى اشاره مى كند؛ همان چيزى كه بهترين نشانه شخصيت و عواطف انسانى، و تقوا به اسلام است. آيه مى گويد: (شما هرگز به حقيقت (بر) و (نيكى ) نمى رسيد مگر اينكه از آنچه دوست مى داريد در راه خدا انفاق كنيد) (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ) واژه (بر) در اصل به معنى (وسعت ) است، و لذا صحراهاى وسيع را (بر) (بفتح ب ) مى گويند، و به همين جهت به كارهاى نيك كه نتيجه آن گسترده است و به ديگران مى رسد (بر) (بكسر ب ) گفته مى شود، و تفاوت ميان (بر) و (خير) از نظر لغت عرب اين است كه بر نيكوكارى توأم با توجه و از روى قصد و اختيار است، ولى (خير) به هر نوع نيكى كه به ديگرى بشود اگر چه بدون توجه باشد، اطلاق مى گردد.
در اين كه مقصود در اينجا از كلمه (بر) چيست؟ مفسران گفتگوى بسيار دارند، بعضى آن را به معنى بهشت، و بعضى به معنى پرهيزكارى و تقوى، و بعضى به معنى پاداش نيك گرفته اند، ولى آنچه از آيات قرآن استفاده مى شود اين است كه بر معنى وسيعى دارد و به تمام نيكيها اعم از ايمان و اعمال پاك گفته مى شود، چنانكه از آيه 177 سوره بقره استفاده مى شود كه ايمان به خدا، و روز جزا، و پيامبران، و كمك به نيازمندان، و نماز و روزه، و وفاى به عهد، و استقامت در برابر مشكلات و حوادث همه از شعب بر محسوب مى شوند.
بنابراين رسيدن به مقام نيكوكاران واقعى، شرايط زيادى دارد كه يكى از آنها انفاق كردن از اموالى است كه مورد علاقه انسان است، زيرا عشق و علاقه واقعى به خدا، و احترام به اصول انسانيت و اخلاق، آنگاه روشن مى شود كه انسان بر سر دو راهى قرار گيرد، در يك طرف مال و ثروت يا مقام و منصبى قرار داشته باشد كه مورد علاقه شديد او است، و در طرف مقابل خدا و حقيقت و عواطف انسانيت و نيكوكارى، اگر از اولى بخاطر دومى صرف نظر كرد معلوم مى شود كه در عشق و علاقه خود صادق است، و اگر تنها در اين راه از موضوعات جزئى حاضر بود صرف نظر كند، معلوم مى شود عشق و علاقه معنوى او نيز به همان پايه است و اين مقياسى است براى سنجش ايمان و شخصيت.
در پايان آيه براى جلب توجه انفاق كنندگان مى فرمايد: (آنچه در راه خدا انفاق مى كنيد (كم يا زياد از اموال مورد علاقه يا غير مورد علاقه ) از همه آنها آگاه است )( و ما تنفقوا من شى فان الله به عليم ) .
و بنابراين هرگز گم نخواهد شد و نيز چگونگى آن بر او مخفى نخواهد ماند.
نفوذ آيات قرآن در دلهاى مسلمانان
نفوذ آيات قرآن در دلهاى مسلمانان بقدرى سريع و عميق بود كه بلافاصله
بعد از نزول آيات اثر آن ظاهر مى گشت، به عنوان نمونه در مورد آيه فوق در تواريخ و تفاسير اسلامى چنين مى خوانيم:
1 - يكى از ياران پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بنام ابوطلحه انصارى در مدينه نخلستان و باغى داشت بسيار مصفا و زيبا، كه همه در مدينه از آن سخن مى گفتند، در آن چشمه آب صافى بود كه هر موقع پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به آن باغ مى رفت از آن آب ميل مى كرد و وضو مى ساخت، و علاوه بر همه اينها آن باغ درآمد خوبى براى ابو طلحه داشت، پس از نزول آيه فوق به خدمت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و عرض كرد:
مى دانى كه محبوبترين اموال من همين باغ است، و من مى خواهم آن را در راه خدا انفاق كنم تا ذخيره ه اى براى رستاخيز من باشد، پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: (بخ بخ ذلك مال رابح لك؛ آفرين بر تو، آفرين بر تو، اين ثروتى است كه براى تو سودمند خواهد بود) سپس فرمود: من صلاح مى دانم كه آن را به خويشاوندان نيازمند خود بدهى، ابو طلحه دستور پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را عمل كرد و آن را در ميان بستگان خود تقسيم كرد.
2 - روزى ميهمانى بر ابوذر وارد شد، او كه زندگى ساده اى داشت از ميهمان معذرت خواست كه من بر اثر گرفتارى نمى توانم شخصا از تو پذيرايى كنم، من چند شتر در فلان نقطه دارم، قبول زحمت كن بهترين آنها را بياور (تا براى تو قربانى كنم ) ميهمان رفت و شتر لاغرى با خود آورد، ابوذر به او گفت به من خيانت كردى، چرا چنين شترى آوردى؟ او در جواب گفت: من فكر كردم روزى به شترهاى ديگر نيازمند خواهى شد، ابوذر گفت: روز نياز من زمانى است كه از اين جهان چشم مى بندم (چه بهتر كه براى آن روز ذخيره كنم ) خداوند مى فرمايد:( لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ) .
3 - زبيده همسر هارون الرشيد قرآنى بسيار گرانقيمت داشت كه آن را با زر و زيور و جواهرات تزيين كرده بود و علاقه فراوانى به آن داشت، يك روز هنگامى كه از همان قرآن تلاوت مى كرد به آيه (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ) رسيد، با خواندن آيه در فكر فرو رفت و با خود گفت هيچ چيز مثل اين قرآن نزد من محبوب نيست و بايد آن را در راه خدا انفاق كنم، كسى را به دنبال جواهر فروشان فرستاد و تزيينات و جواهرات آن را بفروخت و بهاى آن را در بيابانهاى حجاز براى تهيه آب مورد نياز باديه نشينان مصرف كرد كه مى گويند امروز هم بقاياى آن چاهها وجود دارد و به نام او ناميده مى شود.
( كل الطعام كان حلا لبنى أسرائيل الا ما حرم أسرءيل على نفسه من قبل أن تنزل التورئة قل فأتوا بالتورئة فاتلوها أن كنتم صدقين ) (93)( فمن افترى على الله الكذب من بعد ذلك فأولئك هم الظلمون ) (94)( قل صدق الله فاتبعوا ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين ) (95)
ترجمه:
93 - همه غذاها(ى پاك ) بر بنى اسرائيل حلال بود جز آنچه اسرائيل (يعقوب )، پيش از نزول تورات بر خود تحريم كرده بود (مانند گوشت شتر كه براى او ضرر داشت ) بگو اگر راست مى گوئيد تورات را بياوريد و بخوانيد (اين نسبتهائى كه به - پيامبران پيشين مى دهيد حتى در تورات تحريف شده شما نيست ).
94 - بنابراين آنها كه بعد از اين به خدا دروغ مى بندند ستمگرند (و از روى علم و عمد چنين مى كنند).
95 - بگو (خدا راست گفته (و اينها در آئين پاك ابراهيم نبوده ) بنابراين از آئين ابراهيم پيروى كنيد كه به حق گرايش داشت و از مشركان نبود!)
از روايات و نقل مفسران استفاده مى شود كه يهود، دو ايراد ديگر در گفتگوهاى خود به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كردند، نخست اين كه چگونه پيامبر اسلام گوشت و شير شتر را حلال مى داند با اين كه در آئين ابراهيم (عليهاالسلام ) حرام بوده، و به همين دليل يهود هم به پيروى از ابراهيم آنها را بر خود حرام مى دانند، نه تنها ابراهيم بلكه نوح هم اينها را تحريم كرده بود با اين حال چگونه كسى كه آنها را حرام نمى داند دم از آئين ابراهيم مى زند؟!
ديگر اين كه چگونه پيامبر اسلام خود را وفادار به آئين پيامبران بزرگ خدا مخصوصا ابراهيم (عليهاالسلام ) مى داند در حالى كه تمام پيامبرانى كه از دودمان اسحاق فرزند ابراهيم بودند بيت المقدس را محترم مى شمردند، و بسوى آن نماز مى خواندند، ولى پيامبر اسلام از آن قبله روى گردانده و كعبه را قبله گاه خود انتخاب كرده است؟!
آيات فوق به ايراد اول پاسخ گفته و دروغ آنها را روشن مى سازد، و آيات آينده بر ايراد دوم پاسخ مى گويد.
تهمت يهود بر پيغمبر خدا
همانگونه كه در شأن نزول آيات فوق خوانديم يهود حلال بودن گوشت و شير شتر را از طرف پيامبر اسلام منكر شده بودند.
قرآن در نخستين آيه مورد بحث، با صراحت تمام تهمتهاى يهود را در مورد تحريم پاره اى از غذاهاى پاك (مانند شير و گوشت شتر) رد مى كند و مى گويد: (در آغاز، تمام اين غذاها براى بنى اسرائيل حلال بود، مگر آنچه اسرائيل (يعقوب ) بر خود تحريم كرده بود)( كل الطعام كان حلا لبنى اسرائيل الا ما حرم اسرائيل على نفسه من قبل ان تنزل التوراة ) درباره اين كه اسرائيل (اسرائيل نام ديگر يعقوب است ) چه نوع غذائى را بر خود تحريم كرده بود؟ و علت آن تحريم چه بود؟ توضيحى در آيه ذكر نشده است، ولى از روايات اسلامى چنين بر مى آيد:
هنگامى كه يعقوب گوشت شتر مى خورد بيمارى عرق النسا بر او شدت مى گرفت. و لذا تصميم گرفت كه از خوردن آن براى هميشه خوددارى كند، پيروان او هم در اين قسمت به او اقتدا كردند، و تدريجا امر بر بعضى مشتبه شد، و تصور كردند اين يك تحريم الهى است، و آن را بعنوان يك دستور دينى بخدا نسبت دادند. قرآن در آيه بالا علت اشتباه آنها را تشريح مى كند و روشن مى سازد كه نسبت دادن اين موضوع به خدا يك تهمت است.
بنابراين قبل از نزول تورات هيچ يك از غذاهاى پاكيزه بر بنى اسرائيل حرام نبوده كه با جمله (من قبل ان تنزل التورية ) در آيه فوق به آن اشاره شده است، اگر چه بعد از نزول تورات و آمدن موسى بن عمران بر اثر ظلم و ستم يهود پاره اى از غذاهاى پاكيزه به عنوان مجازات، بر آنها تحريم شد.
در جمله بعد خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه از يهود دعوت كند همان تورات موجود نزد آنها را بياورند و آن را بخوانند تا معلوم شود كه ادعاى آنها در مورد تحريم غذاها نادرست است. قرآن مى فرمايد: (بگو: اگر راست مى گوييد تورات را بياوريد و بخوانيد) اين نسبتهايى كه به پيامبران پيشين مى دهيد حتى در تورات تحريف شده شما نيست.( قل فاتوا بالتورية فاتلوها ان كنتم صادقين ) .
ولى آنها حاضر به انجام اين كار نشدند چون مى دانستند در تورات چنين چيزى وجود ندارد.
در آيه بعد مى گويد، اكنون كه آنها حاضر به آوردن تورات نشدند و افترا بستن آنها بر خدا مسلم شد، بايد بدانند: (آنها كه بعد از اين به خدا دروغ مى بندند ستمگرند و از روى علم و عهد چنين مى كنند).( فمن افترى على الله الكذب من بعد ذلك فاولئك هم الظالمون ) .
در حقيقت هم بر خود ستم مى كنند كه خويش را گرفتار مجازات و كيفر الهى مى سازند، و هم به ديگران كه آنها را با دروغ و نيرنگ از راه راست منحرف مى سازند.
تورات كنونى و تحريم پاره اى از گوشتها:
در تورات كنونى در سفر (لاويان ) فصل يازدهم ضمن بيان گوشتهاى حرام و حلال چنين مى خوانيم: (از نوشخوار كنندگان و سم چاكان اينها را نخوريد، شتر را با وجودى كه نوشخوار مى كند اما تمام سم چاك نيست آن براى شما ناپاك است ).
از جمله هاى فوق استفاده مى شود كه يهود گوشت شتر و ساير سم چاكان را حرام مى دانستند، ولى هيچگونه دلالتى بر تحريم آنها در آئين ابراهيم و نوح ندارد ممكن است اين قسمت از آنها باشد كه بعنوان مجازات بر يهود تحريم شده بود.
در آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر كرده، مى گويد: (بگو: خدا راست گفته (و اينها در آئين پاك ابراهيم نبود)( قل صدق الله فاتبعوا ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين )
اكنون كه مى بينيد من در دعوت خود صادق و راستگويم، پس از آئين من كه همان آئين پاك و بى آلايش ابراهيم است پيروى نمائيد زيرا او (حنيف ) بود يعنى از اديان باطل متمايل به حق شده بود و در دستورات او حتى در مورد غذاهاى پاك يك حكم انحرافى و تحريم بى دليل وجود نداشت. او هرگز از مشركان نبود و اين كه مشركان عرب خود را بر آئين او مى دانند كاملا بى معنى است، (بت پرست ) كجا و (بت شكن ) كجا؟
قابل توجه اين كه در قرآن كرارا روى اين جمله تكيه شده است كه ابراهيم از مشركان نبود.
زيرا همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم بت پرستان جاهليت مدعى بودند كه بر آئين ابراهيم هستند و آنقدر در اين ادعا پيش رفته بودند كه ديگران، آنها را (حنفا) (پيروان ابراهيم )! معرفى مى كردند، لذا قرآن مكرر اين موضوع را نفى مى كند.
( ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين ) (96)( فيه أيت بينات مقام ابرهيم و من دخله كان امنا و لله على الناس حج البيت من استطاع أليه سبيلا و من كفر فان الله غنى عن العالمين ) (97)
ترجمه:
96 - نخستين خانه اى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد در سرزمين مكه است كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است.
97 - در آن نشانه هاى روشن، (از جمله ) مقام ابراهيم است، و هر كسداخل آن ( خانه خدا) شود در امان خواهد بود؛ و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او)كنند، آنها كه توانائى رفتن به سوى آن دارند، و هر كس كفر بورزد (و حج را ترك كندبه خود زيان رسانده )، خداوند از همه جهانيان، بى نياز است.
نخستين خانه مردم
همانطور كه در ذيل آيات سابق گفتيم يهود به پيامبر اسلام دو ايراد داشتند كه پاسخ نخستين ايرادشان در آيات سابق آمد، و پاسخ دومين ايراد كه درباره فضيلت بيت المقدس و برترى آن بر كعبه بود در اين آيات آمده است.
نخست مى گويد: (نخستين خانه اى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد در سرزمين مكه است كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است ).
( ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين ) .
به اين ترتيب اگر كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است، جاى تعجب نيست، زيرا اين نخستين خانه توحيد است، و با سابقه ترين معبدى است كه در روى زمين وجود دارد، هيچ مركزى پيش از آن مركز نيايش و پرستش پروردگار نبوده، خانه اى است كه براى مردم و به سود جامعه بشريت در نقطه اى كه مركز اجتماع و محلى پربركت است ساخته شده است.
تاريخ و منابع اسلامى هم به ما مى گويد كه خانه كعبه بدست آدم (عليهاالسلام ) ساخته شد و سپس در طوفان نوح آسيب ديد و به وسيله ابراهيم خليل تجديد بنا شد.
بنابراين انتخاب پرسابقه ترين خانه توحيد براى قبله از هر نقطه ديگرى شايسته تر است.
جالب توجه اينكه در اين آيه خانه كعبه كه نام ديگرش (بيت الله ) هست به عنوان خانه مردم معرفى شده، و اين تعبير بيان كننده اين حقيقت است كه آنچه بنام خدا و براى خدا است بايد در خدمت مردم و بندگان او باشد، و آنچه در خدمت مردم و بندگان خدا است براى خدا محسوب مى شود.
ضمنا از اين آيه اهميت سابقه داشتن در مسيرهاى الهى و سازنده، روشن مى شود، و لذا در آيه فوق نخستين فضيلتى كه براى خانه كعبه ذكر شده همان سابقه ممتد و طولانى آن است و از اينجا پاسخ ايرادى كه در مورد احترام (حجرالاسود) مى شود نيز روشن مى گردد، زيرا عده اى مى گويند يك قطعه سنگ چه ارزش و اهميتى دارد كه همه سال ميليونها مردم براى استلام آن (دست گذاشتن بر آن ) بر يكديگر پيشى گيرند و بعنوان يك مستحب مؤ كد در برنامه زائران خانه خدا گنجانيده شود؟
ولى توجه به تاريخچه اين سنگ مخصوص نشان مى دهد كه امتيازى در آن است كه در هيچ سنگ ديگرى در جهان نمى توان پيدا كرد و آن اين كه پرسابقه ترين چيزى است كه به عنوان مصالح ساختمان، در يك مركز عبادت و پرستش خداوند، بكار رفته، زيرا مى دانيم تمام معابد روى زمين و حتى كعبه كه نخستين پرستشگاه است بارها تجديد بنا شده و مصالحى كه در ساختمان آنها بكار رفته، تغيير يافته است تنها همين قطعه سنگ است كه با مرور هزاران سال هنوز بعنوان مصالح ثابت در اين معبد پر سابقه پا برجا مانده است، بنابراين اهميت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسير خدا و خدمت به مردم است.
به علاوه اين سنگ تاريخ خاموشى از نسلهاى فراوان مؤ منان در قرون و اعصار مختلف است، اين سنگ زنده كننده خاطره استلام انبياى بزرگ و بندگان خاص خدا است كه در كنار آن به نيايش پروردگار برخاستند.
موضوع ديگرى كه توجه به آن در اينجا لازم است اين است كه آيه فوق مى گويد: اين نخستين خانه اى بوده است كه براى مردم ساخته شده است، روشن است كه منظور نخستين خانه عبادت و پرستش است، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه قبل از آن خانه هاى مسكونى ديگر در روى زمين وجود داشته است، و اين تعبير پاسخ روشنى است به آنها (مانند نويسنده تفسير المنار) كه مى گويند خانه كعبه نخستين بار بدست ابراهيم ساخته شد و ساخته شدن آن را بدست آدم در رديف افسانه ها قلمداد مى كنند.
در حالى كه بطور مسلم قبل از ابراهيم معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبياى پيشين همچون نوح از آن استفاده مى كردند بنابراين چگونه ممكن است خانه كعبه كه نخستين معبد جهان است به دست ابراهيم ساخته شده باشد.
در حالى كه بطور مسلم قبل از ابراهيم معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبياى پيشين همچون نوح از آن استفاده مى كردند بنابراين چگونه ممكن است خانه كعبه كه نخستين معبد جهان است به دست ابراهيم ساخته شده باشد.
به هر حال در اين آيه براى كعبه علاوه بر امتياز (نخستين پرستشگاه بودن ) به دو امتياز (مبارك ) و (مايه هدايت جهانيان ) بودن آن نيز اشاره شده است.
سپس در آيه بعد دو امتياز ديگر آن را ذكر مى كند، مى فرمايد: (در آن نشانه هاى روشن است (از جمله ) مقام ابراهيم )( فيه ايات بينات مقام ابراهيم ) .
و نشانه ديگر آن آرامش و امنيت حاكم بر اين شهر است چنانكه قرآن مى گويد: (و هر كس كه داخل آن شود در امان خواهد بود).( و من دخله كان امنا ) .
در جمله بعد دستور حج به همه مردم داده، مى گويد: (و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند آنها كه توانائى رفتن به سوى آن دارند)( و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا ) .
از اين دستور تعبير به يك بدهى و دين الهى شده است كه بر ذمه عموم مردم مى باشد زيرا فرموده است( و لله على الناس ) ؛ (براى خدا بر مردم است ).
واژه (حج ) در اصل به معنى قصد است و به همين جهت به جاده و راه (محجة ) (بر وزن مودة ) گفته مى شود، زيرا انسان را به مقصد مى رساند، و به دليل و برهان (حجت ) مى گويند، زيرا مقصود را در بحث روشن مى سازد، و اما اين كه اين مراسم مخصوص را حج ناميده اند براى اين است كه به هنگام حركت براى شركت در اين مراسم (قصد زيارت خانه خدا) مى كنند و به همين دليل در آيه فوق اضافه به بيت (خانه كعبه ) شده است.
همانطور كه سابقا اشاره كرده ايم مراسم زيارت خانه كعبه نخستين بار در زمان ابراهيم رسميت يافت، و سپس بصورت يك سنت حتى در زمان عرب جاهلى ادامه يافت، و در اسلام به صورت كاملتر و خالى از هر گونه خرافه دوران جاهلى تشريع گرديد.
البته از نهج البلاغه (خطبه قاصعه ) و بعضى از روايات بخوبى استفاده مى شود كه فريضه حج از زمان آدم (عليهاالسلام ) تشريع شده بود، ولى رسميت يافتن آن بيشتر مربوط به زمان ابراهيم (عليهاالسلام ) است.
حج بر هر انسانى كه توانايى داشته باشد در عمر فقط يك بار واجب مى شود و از آيه فوق نيز بيش از اين استفاده نمى گردد زيرا حكم مطلق است و با يك بار انجام دادن امتثال حاصل مى شود.
تنها شرطى كه در آيه براى وجوب حج ذكر شده مسأله استطاعت است كه با تعبير (من استطاع اليه سبيلا؛ كسى كه توانايى راه پيمايى به سوى خانه كعبه داشته باشد) بيان شده است.
البته در روايات اسلامى و كتب فقهى، استطاعت، به معنى (داشتن زاد و توشه، و مركب، و توانايى جسمى، و باز بودن راه، و توانايى بر اداره زندگى به هنگام بازگشت از حج ) تفسير شده است، ولى در حقيقت همه اينها در آيه فوق مندرج است، زيرا استطاعت در اصل به معنى توانايى است كه شامل تمام اين امور مى شود.
ضمنا از آيه فوق استفاده مى شود كه اين قانون مانند ساير قوانين اسلامى اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه همه موظفند آن را انجام بدهند و با قاعده معروف (الكفار مكلفون بالفروع كما انهم مكلفون بالاصول؛ (كافران همانطور كه به اصول دين موظفند به انجام فروع نيز مكلف مى باشند) با آيه فوق و مانند آن تأييد مى شود، گرچه شرط صحيح بودن اين گونه اعمال و عبادات اين است كه نخست اسلام را بپذيرند و سپس آنها را انجام بدهند ولى بايد توجه داشت كه عدم قبول اسلام، مسؤ وليت آنها را در برابر اينگونه وظائف از بين نمى برد.
درباره اهميت اين مراسم بزرگ، و فلسفه حج، و آثار فردى و اجتماعى آن در ذيل آيه 196 تا 203 در سوره بقره مشروحا بحث شد.
اهميت حج
در پايان آيه، براى تأكيد و بيان اهميت مسأله حج، مى فرمايد: (و هر كس كفر بورزد (و حج را ترك كند به خود زيان رسانيده زيرا) خداوند از همه جهانيان بى نياز است )( و من كفر فان الله غنى عن العالمين ) .
واژه (كفر) در اصل به معنى پوشانيدن است و از نظر اصطلاح دينى معنى وسيعى دارد و هر گونه مخالفتى را با حق، چه در مرحله عقايد، و چه در مرحله دستورات فرعى باشد، شامل مى شود، و اگر مشاهده مى كنيم كه (كفر) غالبا در مخالفت با اصول استعمال مى شود دليل بر اين نيست كه منحصرا به همان معنى بوده باشد، به همين دليل در آيه بالا در مورد (ترك حج ) بكار رفته است، و لذا در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه (كفر) را در آيه به معنى (ترك ) تفسير فرموده است.
و به عبارت ديگر كفر و فاصله گرفتن از حق - همانند ايمان و توجه به حق - مراحل و درجاتى دارد كه هر كدام براى خود داراى احكام مخصوصى است، و با توجه به اين حقيقت بسيارى از مشكلات كه در معنى آيات و روايات مربوط به كفر و ايمان پيش مى آيد، حل مى شود، بنابراين اگر در مورد رباخواران در (سوره بقره - 275) و همچنين در مورد ساحران (بقره - 102) تعبير به كفر شده است به همين منظور است.
در هر حال از آيه فوق دو مطلب استفاده مى شود:
نخست اهميت فوق العاده حج است كه از ترك آن تعبير به كفر شده است، مرحوم صدوق در كتاب (من لا يحضر) از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل مى كند كه: به على (عليهاالسلام )
فرمود: (يا على تارك الحج و هو مستطيع كافر يقول الله تبارك و تعالى و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا و من كفر فان الله غنى عن العالمين، يا على! من سوف الحج حتى يموت بعثه الله يوم القيمة يهوديا او نصرانيا؛ اى على! كسى كه حج را ترك كند با اين كه توانايى دارد كافر محسوب مى شود، زيرا خداوند مى فرمايد: بر مردمى كه استطاعت دارند به سوى خانه خدا بروند لازم است حج به جا بياورند، و كسى كه كفر بورزد (آن را ترك كند) به خود زيان رسانيده است، و خداوند از آنان بى نياز است، اى على كسى كه حج را به تأخير بيندازد تا اين كه از دنيا برود خداوند او را در قيامت يهودى يا نصرانى محشور مى كند.)
ديگر اين كه: انجام اين فريضه مهم الهى مانند همه فرائض و برنامه هاى دينى به سود مردم و براى تربيت آنها است و هيچ گونه تأثيرى براى خداوند كه از همگان بى نياز است نخواهد داشت.
(بكه ) در اصل از ماده (بك ) (بر وزن فك ) به معنى ازدحام و اجتماع است، و اين كه به خانه كعبه، يا زمينى كه خانه كعبه در آن ساخته شده است (بكه ) گفته اند به خاطر ازدحام و اجتماع مردم در آنجا است و بعيد نيست كه اين اسم از آغاز روى آن نبوده و پس از رسميت يافتن براى عبادت روى آن گذاشته شده باشد.
در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه (مكه ) نام مجموع شهر است و بكه نام محلى است كه خانه كعبه در آنجا بنا شده است.
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه بكه همان مكه بوده باشد كه (م ) در آن تبديل به (ب ) شده است نظير (لازم ) و (لازب ) كه هر دو در لغت عرب به يك معنى است.
براى نامگذارى خانه كعبه و محل آن به (بكه ) وجه ديگرى نيز گفته اند و آن اين كه ماده مزبور به معنى از بين بردن نخوت و غرور آمده است، و چون در اين مركز بزرگ، همه تبعيضات برچيده مى شود و گردنكشان و مغروران همانند مردم عادى بايد به نيايش برخيزند و غرور آنها به اين وسيله درهم شكسته مى شود به آن بكه گفته شده است.
از زمان پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به بعد هر قدر مسلمانان فزونى مى يافتند و طبعا زائران خانه خدا بيشتر مى شدند، مسجد الحرام از طرف خلفاى وقت توسعه داده مى شد.
در تفسير (عياشى ) نقل شده كه در زمان منصور، خليفه عباسى، بر اثر كثرت حجاج مى خواستند مسجد الحرام را بار ديگر توسعه دهند، منصور مردمى را كه در اطراف مسجد خانه داشتند طلبيد، تا خانه آنها را خريدارى كند، ولى آنها به هيچ قيمتى حاضر به فروش نشدند، منصور در بن بست سختى قرار گرفته بود (زيرا از يك طرف نمى خواست با اعمال زور خانه هاى آنها را خراب كند چون انعكاس خوبى نداشت و از طرف ديگر آنها هم حاضر به واگذارى خانه خود نبودند) در اين باره از امام صادق (عليهاالسلام ) سؤال كرد، امام فرمود: غمناك مباش در اين باره دليل روشنى است كه مى توانى با آن استدلال كنى، پرسيد كدام دليل؟ فرمود: به كتاب خدا، پرسيد به كجاى كلام الهى؟ فرمود: به اين آيه: ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا زيرا خداوند مى گويد: (نخستين خانه اى كه براى مردمان ساخته شد، خانه كعبه بود بنابراين اگر آنها پيش از بناى كعبه خانه ساخته بودند اطراف خانه كعبه مال آنها بود، ولى اگر خانه كعبه مقدم بوده، اين حريم (تا آنجا كه مورد نياز زائران خانه خداست ) متعلق به كعبه است!
منصور دستور داد آنها را حاضر ساختند و به همين سخن در برابر آنها استدلال كرد آنان در پاسخ فرو ماندند و گفتند: هر طور مايل باشى موافق خواهيم بود.
باز در همان تفسير نقل شده، كه نظير اين حادثه در زمان مهدى عباسى تكرار شد، مهدى از فقهاى وقت سؤ ال كرد همه گفتند: اگر مالكان خانه ها راضى نباشند ملك غصبى را نمى توان داخل مسجدالحرام كرد، على بن يقطين اجازه خواست تا اين مسأله را از موسى بن جعفر (عليهاالسلام ) سؤ ال كند، مهدى به والى مدينه نوشت تا حل اين مشكل را از امام موسى بن جعفر (عليهاالسلام ) بخواهد حضرت فرمود: بنويس (بسم الله الرحمن الرحيم اگر خانه كعبه اول بنا شده و مردم سپس در كنار آن فرود آمده اند فضاى اطراف آن متعلق به خانه كعبه است، و اگر سكونت مردم در آنجا مقدم بر خانه كعبه بوده آنها سزاوارترند).
چون پاسخ به (مهدى عباسى ) رسيد به قدرى خوشحال شد كه نامه را گرفت و بوسيد، سپس دستور داد خانه ها را خراب كردند، صاحبان خانه به خدمت امام موسى بن جعفر (عليهاالسلام ) رفتند و تقاضا كردند نامه اى در اين باب به مهدى بنويسد تا قيمت خانه هاى آنها را رد كند. حضرت در نامه نوشت: (چيزى به آنان عطا كن ). او هم آنها را راضى كرد.
اين دو روايت (استدلال لطيفى ) در بردارد كه با موازين متداول حقوقى نيز كاملا قابل تطبيق است، و آن اينكه معبدى همچون خانه كعبه به هنگامى كه در زمين بكرى ساخته شود تا شعاع احتياجات خود نسبت به آن زمين اولويت دارد، البته تا آن روز كه اين احتياج جنبه ضرورت پيدا نكرده ديگران هم مى توانند از حريم آن استفاده كنند، اما آن روز كه نياز مبرم پيدا شد از حق اولويت نخستين مى توان استفاده كرد.
در اين دو آيه براى كعبه علاوه بر امتياز (نخستين پرستشگاه بودن ) چهار امتياز ديگر ذكر شده است:
1 -( مباركا )
(مبارك ) به معنى پر بركت و پر فايده است، و كعبه از اين جهت مبارك است كه هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى در يكى از پر بركت ترين سرزمينهاى جهان است، بركات معنوى اين سرزمين و جذبه هاى الهى و تحرك و جنبش و وحدتى كه در پرتو آن مخصوصا در مراسم حج به وجود مى آيد بر هيچكس پوشيده نيست، و اگر تنها به جنبه هاى صورى مراسم حج اكتفأ نشود و روح و فلسفه آن زنده گردد آنگاه بركت واقعى آن آشكارتر خواهد بود.
از نظر مادى: با اينكه سرزمين خشك و بى آب و علفى است و به هيچ وجه از نظر طبيعى مناسب شرائط زندگى نيست اين شهر در طول تاريخ همواره يكى از شهرهاى آباد و پر تحرك و يك مركز آماده براى زندگى و حتى براى تجارت بوده است.
2 -( هدى للعالمين )
كعبه مايه هدايت جهانيان است و مردم از نقاط دور و نزديك، صفحات خشكى و دريا را زير پا مى گذارند و به اين عبادتگاه بزرگ جلب مى شوند و در مراسم با شكوه حج كه از زمان ابراهيم همچنان رايج بوده شركت مى كنند، حتى عرب جاهلى نيز كعبه را گرامى مى داشت، و مراسم حج را به عنوان اينكه آئين ابراهيم است با اينكه با خرافات آميخته شده بود انجام مى داد، و در پرتو همان مراسم ناقص خود تا حدود زيادى از كارهاى نادرست خود موقتا دست برمى داشت و به اين ترتيب همگان حتى بت پرستان از هدايت اين خانه بزرگ بهره مند مى شدند، جاذبه معنوى اين سرزمين و اين خانه مقدس چنان است كه همه را بى اختيار تحت تأثير خود قرار مى دهد.
3 -( فيه آيات بينات مقام ابراهيم )
در اين خانه نشانه هاى روشنى از خداپرستى و توحيد و معنويت به چشم مى خورد، و دوام و بقاى آن در طول تاريخ در برابر دشمنان نيرومندى كه قصد نابود ساختن آن را داشتند يكى از اين نشانه ها است، آثارى كه از پيامبر بزرگى همچون ابراهيم (عليهاالسلام ) در كنار آن باقى مانده مانند زمزم، صفا، مروه، ركن حطيم حجر الاسود، حجر اسماعيل كه هر كدام تاريخ مجسمى از قرون و اعصار گذشته است و روشنگر خاطره هاى عظيم و جاويدان مى باشد، از ديگر نشانه ها است.
از ميان اين نشانه هاى روشن، مقام ابراهيم به خصوص ذكر شده، زيرا محلى است كه در آن ابراهيم ايستاد، به خاطر بناى كعبه، و يا به خاطر انجام مراسم حج و يا براى دعوت عمومى مردم براى انجام اين مراسم بزرگ، و در هر حال از مهمترين آيات مزبور است و خاطرات بى نظيرى از فداكاريها، اخلاصها، و اجتماعها را زنده مى كند.
در اين كه منظور از (مقام ابراهيم ) خصوص آن نقطه اى است كه هم اكنون سنگ مخصوصى كه اثر پاى ابراهيم بر آن نمايان است در آنجا است، يا منظور از آن تمام (حرم مكه ) و يا (تمام مواقف حج ) است، در ميان مفسران گفتگو است ولى در روايتى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) در كتاب كافى نقل شده اشاره به همان احتمال اول شده است.
4 -( و من دخله كان آمنا )
ابراهيم (عليهاالسلام ) بعد از بناى خانه كعبه امنيت شهر مكه را از خداوند درخواست نمود و گفت: (رب اجعل هذا بلدا آمنا؛ خداوندا! اين سرزمين را سرزمين امن و امانى قرار بده ) (ابراهيم - 35) خداوند دعاى ابراهيم را اجابت كرد و آن را يك مركز امن قرار داد كه هم مايه آرامش روح و امنيت اجتماع مردمى است كه به آن مى آيند و از آن الهام مى گيرند و هم از نظر قوانين مذهبى، امنيت آن آنچنان محترم شمرده شده كه هر گونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است.
مخصوصا در اسلام (كعبه ) بعنوان يك مأمن و پناهگاه شناخته شده، و حتى حيوانات اين سرزمين از هر نظر بايد در امنيت باشند و كسى مزاحم آنها نشود، افراد انسانى كه به آن پناه مى برند نيز در امان هستند حتى اگر قاتل و جانى باشند نمى توان متعرض آنها شد، ولى براى اين كه اين احترام خاص خانه كعبه مورد سوء استفاده قرار نگيرد، و حق مظلومان پايمال نگردد اگر افراد جنايتكار و مجرمى به آن پناهنده شوند دستور داده شده آنها را از نظر آب و غذا در مضيقه قرار دهند، تا مجبور گردند آنجا را ترك گويند، و آنها را به كيفر برسانند.
( قل يأهل الكتب لم تكفرون بايت الله و الله شهيد على ما تعملون ) (98)( قل يأهل الكتب لم تصدون عن سبيل الله من أمن تبغونها عوجا و أنتم شهدأ و ما الله بغفل عما تعملون ) (99)( يا ايها الذين أمنوا أن تطيعوا فريقا من الذين أوتوا الكتب يردوكم بعد أيمنكم كافرين ) (100)( و كيف تكفرون و أنتم تتلى عليكم ايات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم ) (101)
ترجمه:
98 - بگو: (اى اهل كتاب! چرا به آيات خدا كفر مى ورزيد؟! و خدا گواه بر اعمالى كه انجام مى دهيد!).
99 - بگو: (اى اهل كتاب! چرا افرادى را كه ايمان آورده اند، از راه خدا باز مى داريد، و مى خواهيد اين راه را كج سازيد؟! در حالى كه شما (به درستى اين راه ) گواه هستيد؛ و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست.
100 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر از گروهى از اهل كتاب (كه كارشان نفاق افكنى و شعله ور ساختن آتش كينه و عداوت است ) اطاعت كنيد شما را پس از ايمان به كفر باز مى گردانند.
101 - و چگونه ممكن است شما كافر شويد با اينكه (در دامان وحى قرار گرفته ايد و) آيات خدا بر شما خوانده مى شود، و پيامبر او در ميان شماست؟! (بنابراين، به خدا تمسك جوييد!) و هر كس به خدا تمسك جويد، به راه راست، هدايت شده است.
از مجموع آنچه در كتب شيعه و اهل تسنن درباره شأن نزول اين آيات نقل شده چنين استفاده مى شود كه: يكى از يهوديان به نام (شاس بن قيس ) كه پيرمردى تاريك دل و در كفر و عناد كم نظير بود روزى از كنار مجمع مسلمانان مى گذشت، ديد جمعى از طايفه (اوس ) و (خزرج ) كه سالها با هم جنگهاى خونينى داشتند، در نهايت صفا و صميميت گرد هم نشسته، مجلس انسى به وجود آورده اند، و آتش اختلافات شديدى كه در جاهليت در ميان آنها شعله ور بود به كلى خاموش شده است.
او از ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شد و با خود گفت اگر اينها تحت رهبرى محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم از همين راه پيش روند موجوديت يهود به كلى در خطر است، در اين حال نقشه اى به نظر او رسيد، و يكى از جوانان يهودى را دستور داد كه به جمع آنها بپيوندد، و حوادث خونين (بغاث ) (محلى كه جنگ شديد اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد) به ياد آنها بياورد، و آن حوادث را پيش چشم آنها مجسم سازد.
اتفاقا اين نقشه كه با مهارت به وسيله آن جوان يهودى پياده شد، مؤ ثر واقع گرديد و جمعى از مسلمانان از شنيدن اين جريان به گفتگو پرداختند، و حتى بعضى از افراد طايفه (اوس ) و (خزرج ) يكديگر را به تجديد آن صحنه ها تهديد كردند، چيزى نمانده بود كه آتش خاموش شده ديرين بار ديگر شعله ور گردد.
خبر به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد، فورا با جمعى از مهاجرين به سراغ آنها آمد، و با اندرزهاى مؤ ثر و سخنان تكان دهنده خود آنها را بيدار ساخت.
جمعيت چون سخنان آرام بخش پيامبر را شنيدند از تصميم خود برگشتند، و سلاحها را بر زمين گذاشته، دست در گردن هم افكنده، به شدت گريه كردند، و دانستند اين از نقشه هاى دشمنان اسلام بوده است، و صلح و صفا و آشتى بار ديگر كينه هايى را كه مى خواست زنده شود شستشو داد.
در اين هنگام چهار آيه فوق نازل شد كه در دو آيه نخست، يهوديان اغوا كننده را نكوهش مى كنند، و در دو آيه بعد به مسلمانان هشدار مى دهد.
نفاق افكنان
در نخستين آيه مورد بحث روى سخن به اهل كتاب كه منظور در اينجا يهود است مى باشد، و خداوند به پيغمبرش فرمان مى دهد كه با زبان ملامت و سرزنش از آنها بپرسد انگيزه آنها در كفر ورزيدن به آيات خدا چيست؟ در حالى كه مى دانند خداوند از اعمال آنان آگاه است.
قرآن مى گويد: (بگو: اى اهل كتاب! چرا به آيات خدا كفر مى ورزيد با آنكه خدا گواه بر اعمال شماست )( قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات الله و الله شهيد على ما تعملون ) .
منظور از (آيات خدا) در اينجا يا آياتى است كه در تورات درباره نشانه هاى پيامبر اسلام وارد شده بود، و يا مجموعه آيات و معجزاتى است كه به پيامبر اسلام نازل گرديد و حكايت از حقانيت او مى كرد.
سپس در آيه بعد آنها را ملامت مى كند كه اگر خود شما حاضر به پذيرفتن حق نيستيد چه اصرارى داريد كه ديگران را نيز از راه خدا منحرف سازيد و راه مستقيم الهى را در نظر آنها كج و نادرست جلوه دهيد؟ قرآن مى گويد: (بگو: اى اهل كتاب! چرا افرادى را كه ايمان آورده اند از راه خدا باز مى داريد و مى خواهيد اين راه را كج سازيد در حالى كه شما (به درستى اين راه ) گواه هستيد).( قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل الله من آمن تبغونها عوجا و انتم شهدأ ) .
در حالى كه شما بايد نخستين دسته اى باشيد كه اين منادى الهى را (لبيك ) گوئيد، زيرا بشارات ظهور اين پيامبر قبلا در كتب شما داده شده و شما گواه بر آنيد.
بنابراين چرا با سمپاشيها و وسوسه ها و القاى شبهات و روشن ساختن آتش كينه هاى فراموش شده، مردم را از راه مستقيم الهى دور مى سازيد، و علاوه بر انحراف خود بار سنگين مسئوليت انحراف ديگران را نيز بر دوش مى كشيد؟! چرا؟
در پايان آيه آنها را تهديد مى كند كه: (خدا هرگز از اعمال شما غافل نيست )( و ما الله بغافل عما تعملون ) .
شايد تعبير به (عدم غفلت خداوند) در اينجا بخاطر اين باشد، كه: يهود براى پيشبرد مقاصد شوم خود غالبا دست به نقشه هاى مخفيانه و توطئه هاى پنهانى مى زدند، كه در افراد غافل و بى اطلاع زود مؤ ثر واقع مى شد، و لذا مى فرمايد: اگر بعضى از مردم بخاطر غفلت تحت تأثير توطئه هاى شوم شما قرار گيرند، خداوندى كه از اسرار نهان و آشكار آنها آگاه است، غافل نخواهد بود، و مجازات او در انتظار شما است!.
سپس در آيه بعد روى سخن را به مسلمانان اغفال شده كرده، مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر از جمعى از اهل كتاب (كه كارشان نفاق افكنى و شعله ور ساختن آتش كينه و عداوت در ميان شماست ) اطاعت كنيد شما را پس از ايمان به كفر باز مى گردانند)( يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين ) .
به اين ترتيب به آنها هشدار مى دهد كه اگر تحت تأثير سخنان مسموم دشمن واقع شوند، و به آنها اجازه دهند كه در ميان افرادشان نفوذ كنند، و به وسوسه هاى آنها ترتيب اثر دهند، چيزى نخواهد گذشت كه رشته ايمان را به كلى خواهند گسست و به سوى كفر باز مى گردند، زيرا دشمن، نخست مى كوشد آتش عداوت را در ميان آنها شعله ور سازد و آنها را به جان هم بيفكند و مسلما به اين مقدار قناعت نخواهد كرد، و به وسوسه هاى خود همچنان ادامه مى دهد تا به كلى آنها را از اسلام بيگانه سازد.
از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه منظور از بازگشت به كفر كه در آيه فوق به آن اشاره شده، (كفر حقيقى و بيگانگى مطلق ) از اسلام است و نيز ممكن است منظور از (كفر) همان عداوتها و دشمنيهاى دوران جاهليت باشد، كه آن خود يكى از شعبه ها و نشانه هاى كفر محسوب مى شود، چه اينكه ايمان سرچشمه محبت و برادرى است، و كفر سرچشمه پراكندگى و عداوت است.
در آخرين آيه مورد بحث به صورت تعجب از مؤ منان سؤ ال مى كند: (و چگونه ممكن است شما كافر شويد با اينكه (در دامان وحى قرار گرفته ايد) و آيات خدا بر شما خوانده مى شود و پيامبر او در ميان شماست ) (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات الله و فيكم رسوله ) اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه اگر ديگران گمراه شوند، زياد جاى تعجب نيست، تعجب در اين است كه افرادى كه پيامبر را در ميان خود مى بينند، و دائما با عالم وحى در تماس هستند چگونه ممكن است گمراه گردند، و مسلما اگر چنين اشخاصى گمراه شوند، مقصر اصلى خود آنها هستند و مجازاتشان بسيار دردناك خواهد بود.
در پايان اين آيات به مسلمانان توصيه مى كند، كه براى نجات خود از وسوسه هاى دشمنان، و براى هدايت يافتن به صراط مستقيم، دست به دامن لطف پروردگار بزنند، و به ذات پاك او و آيات قرآن مجيد متمسك شوند، و قرآن مى گويد: (و هر كس به خدا تمسك جويد به راه مستقيم هدايت شده است )( و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم ) .
از نكته هايى كه در اين آيات جلب توجه مى كند اين است كه در دو آيه اول كه روى سخن در آن به يهود است به صورت خطاب بالواسطه است، زيرا به پيامبر دستور مى دهد كه اين مطالب را به آنها بگويد، لذا با كلمه قل (بگو) شروع شده است، اما در دو آيه اخير كه روى سخن به مؤ منان است، خطاب بدون واسطه صورت گرفته، و بدون كلمه (قل ) شروع شده است، و اين نشانه نهايت لطف و توجه خاص خداوند به بندگان با ايمان است.
( يأيها الذين أمنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن ألا و أنتم مسلمون ) (102)( و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم أذ كنتم أعدأ فألف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته أخوانا و كنتم على شفا حفرة من النار فأنقذكم منها كذلك يبين الله لكم أيته لعلكم تهتدون ) (103)
ترجمه:
102 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! آنچنان كه حق تقوى و پرهيزكارى است، از خدا بپرهيزيد! و از دنيا نرويد، مگر اينكه مسلمان باشيد! (بايد گوهر ايمان را تا پايان عمر حفظ كنيد!)
103 - و همگى به ريسمان خدا ( قرآن و اسلام و هر گونه وسيله ارتباط ديگر) چنگزنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگ ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمنيكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او، برادرشديد! و شما بر لب حفره اى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين،خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى سازد، شايد هدايت شويد.
مى دانيم كه در دوران جاهليت دو قبيله بزرگ در مدينه به نام (اوس ) و (خزرج ) وجود داشتند كه بيش از يكصد سال! جنگ و خونريزى و اختلاف در ميان آن دو جريان داشت، و هر چند وقت ناگهان به جان يكديگر مى افتادند و خسارات جانى و مالى فراوانى به يكديگر وارد مى كردند.
يكى از موفقيتهاى بزرگ پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از هجرت به مدينه، اين بود كه به وسيله اسلام صلح و صفا در ميان آن دو ايجاد كرد، و با اتحاد آنها جبهه نيرومندى در مدينه به وجود آمد.
اما از آنجا كه ريشه هاى اختلاف فوق العاده زياد و نيرومند، و اتحاد تازه و جوان بود گاه بيگاه، بر اثر عواملى، اختلافات فراموش شده شعله ور مى شد، كه به زودى در پرتو تعليمات اسلام و تدبير پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم خاموش مى گشت.
در آيات پيش نمونه اى از بروز اختلافات را بر اثر تحريكات دشمنان دانا مشاهده كرديم، ولى اين آيات اشاره به نوع ديگرى از اين اختلافات است كه بر اثر دوستان نادان و تعصبهاى جاهلانه به وجود آمد.
مى گويند روزى دو نفر از قبيله (اوس ) و (خزرج ) به نام (ثعلبة بن غنم ) و (اسعد بن زراره ) در برابر يكديگر قرار گرفتند، و هر كدام افتخاراتى را كه بعد از اسلام نصيب قبيله او شده بود بر مى شمرد، (ثعلبه ) گفت: خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين ) و حنظله (غسيل الملائكه ) كه هر كدام از افتخارات مسلمانانند، از ما هستند، و همچنين عاصم بن ثابت، و سعد بن معاذ از ما مى باشند.
در برابر او (اسعد بن زراره ) كه از طايفه خزرج بود گفت: چهار نفر از قبيله ما در راه نشر و تعليم قرآن خدمت بزرگى انجام دادند: ابى بن كعب، و معاذ بن جبل، و زيد بن ثابت، و ابو زيد، به علاوه (سعد بن عباده ) رئيس و خطيب مردم مدينه از ما است.
كم كم كار به جاى باريك كشيد، و قبيله دو طرف از جريان آگاه شدند، و دست به اسلحه كرده، در برابر يكديگر قرار گرفتند، بيم آن مى رفت كه بار ديگر آتش جنگ بين آنها شعله ور گردد و زمين از خون آنها رنگين شود!
خبر به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد، حضرت فورا به محل حادثه آمد، و با بيان و تدبير خاص خود به آن وضع خطرناك پايان داد، و صلح و صفا را در ميان آنها بر قرار نمود. آيات فوق در اينجا نازل گرديد و به صورت يك حكم عمومى همه مسلمانان را با بيان مؤ ثر و مؤ كدى دعوت به اتحاد نمود.
در اين آيه نخست دعوت به تقوى شده است تا مقدمه اى براى دعوت به سوى اتحاد باشد، در حقيقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از يك ريشه اخلاقى و عقيده اى بى اثر و يا بسيار كم اثر است، به همين دليل در اين آيه كوشش شده است تا عوامل ايجاد كننده اختلاف و پراكندگى در پرتو ايمان و تقوى تضعيف گردند، لذا افراد با ايمان را مخاطب ساخته و مى گويد (همگى از خدا بپرهيزيد، و حق تقوى و پرهيزگارى را انجام دهيد) . ( يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته )
در اينكه منظور از (حق تقوى ) چيست؟ در ميان مفسران سخن بسيار است اما شك نيست كه حق تقوى آخرين و عاليترين درجه پرهيزگارى است، كه پرهيز از هرگونه گناه و عصيان و تعدى و انحراف از حق را شامل مى گردد، و لذا در تفسير (الدر المنثور) از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و در تفسير (عياشى ) و (معانى الاخبار) از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه در تفسير (حق تقوى ) فرمودند:( ان يطاع فلا يعصى و يذكر فلا ينسى و يشكر فلا يكفر ) يعنى؛ (حق تقوى ) و پرهيزگارى اين است كه پيوسته اطاعت فرمان او كنى، و هيچگاه معصيت ننمايى، همواره به ياد او باشى، و او را فراموش نكنى، و در برابر نعمتهاى او شكرگزار باشى و كفران نعمت او ننمايى ).
بديهى است انجام اين دستور همانند همه دستورات الهى بستگى به ميزان توانايى انسان دارد بنابراين آيه فوق با آيه 16 سوره تغابن كه مى گويد:( فاتقوا الله ما استطعتم ) ؛ (تا آنجا كه توانايى داريد پرهيزگارى پيشه كنيد) هيچگونه منافاتى ندارد و گفتگو درباره تضاد اين دو آيه و نسخ يكى به وسيله ديگرى به كلى بى اساس است.
البته آيه دوم در حقيقت بيان قيد و به اصطلاح تخصيص در آيه اول است و آن را مقيد به مقدار توانايى انسان مى كند و از آنجا كه ظاهرا در ميان قدما گاهى كلمه (نسخ ) بر (تخصيص ) اطلاق مى شده ممكن است منظور كسانى كه آيه دوم را ناسخ آيه اول دانسته اند همان (تخصيص ) بوده باشد.
به هر حال در پايان آيه هشدار مى دهد به طايفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان كه به هوش باشند، تنها اسلام آوردن كافى نيست، مهم آن است كه ايمان و اسلام خود را تا واپسين ساعات عمر حفظ كنند، و با روشن ساختن آتشهاى خاموش شده كينه هاى دوران جاهلى و پيروى از تعصبهاى نابخردانه، ايمان و اعمال پاك خود را بر باد ندهند، تا عاقبت و پايان كار آنها به بدبختى نگرايد، لذا با تأكيد مى فرمايد: (مراقب باشيد كه از دنيا جز با ايمان و اسلام بيرون نرويد.( و لا تموتن الا و انتم مسلمون ) .
در آيه بحث نهايى كه همان (مسأله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه ) باشد مطرح شده و مى فرمايد: (همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد)( و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا ) درباره اينكه منظور از (حبل الله ) (ريسمان الهى ) چيست؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كرده اند، بعضى مى گويند منظور از آن قرآن است، و بعضى مى گويند اسلام، و بعضى ديگر گفته اند منظور خاندان پيامبر و ائمه معصومين هستند.
در رواياتى كه از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و ائمه اهل بيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مى شود، مثلا در تفسير در (الدر المنثور) از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم و در كتاب (معانى الاخبار) از امام سجاد (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمودند: (حبل الله قرآن است )، و در تفسير (عياشى ) از امام باقر (عليهاالسلام ) كه فرمود: (ريسمان الهى آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم مى باشند، كه مردم مأمور به تمسك به آن هستند.)
ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهل بيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع (ارتباط با خدا) كه از معنى (حبل الله ) استفاده مى شود، جمع است.
نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به (حبل الله ) در واقع اشاره به يك حقيقت است، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت، و چاه تاريك غرائز سركش، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و بر آمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مى باشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مى رسانند.
سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را به تفكر در وضع اندوه بار گذشته، و مقايسه آن (پراكندگى ) با اين (وحدت ) دعوت مى كند، و مى گويد: (فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت، و شما دشمنان ديروز، برادران امروز شديد)( و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعدأ فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا )
و جالب توجه اينكه كلمه نعمت را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مى كند.
نكته ديگر اينكه مسأله تأليف قلوب مؤ منان را به خود نسبت داده، مى گويد: (خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد) و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده، زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينه هاى ريشه دار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصا با توجه به اينكه مردم نادان و بى سواد و نيمه وحشى معمولا افرادى لجوج و انعطاف ناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين (معجزه بزرگ اجتماعى ) اسلام آشكار مى شود، و ثابت مى گردد كه از طرق عادى و معمولى امكان پذير نبود كه در طى چند سال، از چنان ملت پراكنده و كينه توز و نادان و بى خبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند.
اعتراف مورخان و دانشمندان
اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينه توز عرب ) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كرده اند، به عنوان نمونه:
(جان ديون پورت ) دانشمند معروف انگليسى مى نويسد:(... محمد يك نفر عرب ساده، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به - يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق تازه اى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد.
(توماس كارل ) مى گويد: (خداوند عرب را بوسيله اسلام از تاريكيها بسوى روشنائيها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدائى از آن مى آمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى بوجود آورد كه از گمنامى بسوى شهرت، از سستى بسوى بيدارى، از پستى بسوى فراز، و از عجز و ناتوانى بسوى نيرومندى سوق داده شده، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى مى كرد).
(دكتر گوستاولوبون ) به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است:(... تا زمان اين حادثه حيرت انگيز يعنى (اسلام ) كه دفعتا نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى بما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود.
(نهرو) دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مى نويسد:(... سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را بوجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مى باشد، نيرو و فكر تازه اى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت (اسلام ) بود...).
سپس قرآن مى گويد:(شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد)، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه برادرى و محبت بود رهنمون ساخت.( و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها )
(شفا) در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق (شفه ) بر لب نيز بهمين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز بخاطر آن است كه انسان در كناره (سلامت و تندرستى ) قرار مى گيرد.
در اينكه منظور از (نار) در آيه آتش دوزخ است يا آتش هاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است، ولى با توجه به مجموع آيه چنين بنظر مى رسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهائى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانه اى در ميان اعراب شعله ور مى شد، قرآن مجيد باين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مى سازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مى كرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند.
در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مى گويد: (خداوند اين چنين آيات خود را روشن مى سازد تا هدايت شويد)( كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون ) .
بنابراين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد.
با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجاز آميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است، مى توان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است.
امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدأ توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنائى خود قرار داده است، اگر درست فكر كنيم مى بينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه بهم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانه هاى باران نيست و آنگاه به اهميت اتحاد و كوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مى شويم.
در احاديث فراوانى كه از پيامبر و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است:
در يك مورد پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم مى فرمايد: (المؤ من للمؤ من كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مى دارد).
و نيز فرمود: (المؤ منون كالنفس الواحدة؛ (مؤ منان همچون يك روحند).
و نيز مى فرمايد: (مثل المؤ منين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود).
( و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون ) (104)
ترجمه:
104 - بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف و نهى از منكر كنند! و آنها همان رستگارانند.
به دنبال آيات پيشين كه مسأله اخوت و اتحاد را توصيف مى كرد در اين آيه اشاره به مسأله (امر به معروف ) و (نهى از منكر) شده كه در حقيقت يك پوشش اجتماعى براى محافظت جمعيت است، زيرا اگر مسأله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى (وحدت اجتماعى ) هستند، همچون موريانه از درون، ريشه هاى اجتماع را مى خورند، و آن را از هم متلاشى مى سازند، بنابراين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست!.
در آيه فوق دستور داده شده كه همواره در ميان مسلمانان بايد امتى باشند كه اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند: مردم را به نيكى ها دعوت كنند، و از بديها باز دارند. ( و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر ) .
(امت ) در اصل از ماده (ام ) به معنى هر چيزى است كه اشيأ ديگرى به آن بضميمه گردد و به همين جهت (امت ) به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مى شود خواه وحدت از نظر زمان يا از نظر مكان و يا از نظر هدف و مرام باشد، بنابراين به اشخاص متفرق و پراكنده (امت ) گفته نمى شود.
و در پايان آيه تصريح مى كند كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است.( و اولئك هم المفلحون ) .
سؤ ال:
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه ظاهر (منكم امة ) اين است كه اين امت بعضى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مى دهد، نه همه آنها را، و به اين ترتيب وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جنبه عمومى نخواهد داشت، بلكه وظيفه طايفه خاصى است، اگر چه انتخاب و تربيت اين جمعيت، وظيفه همه مردم است، و به عبارت ديگر اين دو وظيفه واجب كفائى است نه عينى، با اينكه از ديگر آيات قرآن بر مى آيد كه اين دو وظيفه جنبه عمومى دارد، و به عبارت ديگر واجب عينى است نه واجب كفائى، مثلا در چند آيه بعد از اين آيه مى خوانيم: (كنتم خير امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر؛ شما بهترين امتى بوديد كه بسود مردم مبعوث شديد، چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد) و در سوره (والعصر) مى فرمايد: (همه مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مى كنند) طبق اين آيات و مانند آنها اين دو وظيفه اختصاص به دسته معينى ندارد.
پاسخ
دقت در مجموع اين آيات پاسخ سؤ ال را روشن مى سازد، زيرا چنين استفاده مى شود كه (امر به معروف و نهى از منكر) دو مرحله دارد: يكى (مرحله فردى ) كه هر كس موظف است به تنهائى ناظر اعمال ديگران باشد، و ديگرى (مرحله دسته جمعى ) كه امتى مؤ ظفند براى پايان دادن به نابسامانيهاى اجتماع دست به دست هم بدهند و با يكديگر تشريك مساعى كنند.
قسمت اول وظيفه عموم مردم است، و چون جنبه فردى دارد طبعا شعاع آن محدود بتوانايى فرد است، اما قسمت دوم شكل واجب كفائى به خود مى گيرد و چون جنبه دسته جمعى دارد و شعاع قدرت آن وسيع و طبعا از شئون حكومت اسلامى محسوب مى شود. اين دو شكل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق، از شاهكارهاى قوانين اسلامى محسوب مى گردد، و مسأله تقسيم كار را در سازمان حكومت اسلامى و لزوم تشكيل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت مشخص مى سازد.
سابق بر اين در ممالك اسلامى (و امروز در پاره اى از كشورهاى اسلامى، مانند حجاز ) با الهام از آيه فوق تشكيلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به انجام مسئوليتهاى اجتماعى به نام اداره حسبه و مأموران آن به نام (محتسب ) و يا آمرين به معروف وجود داشته است كه مأمور بودند با همكارى يكديگر با هر گونه فساد و زشتكارى در ميان مردم، و يا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حكومت مبارزه كنند، و هم چنين مردم را به كارهاى نيك و پسنديده تشويق نمايند.
بنابراين وجود اين جمعيت با آن قدرت وسيع، هيچ گونه منافاتى با عمومى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد.
از آنجا كه اين بحث از مباحث مهم قرآن مجيد است، و در آيات فراوانى به آن اشاره شده، لازم است نكاتى را در اينجا يادآور شويم:
(معروف ) در لغت به معنى شناخته شده (از ماده عرف ) و (منكر) به معنى ن (ناشناس ) (از ماده انكار) است. و به اين ترتيب كارهاى نيك، امورى شناخته شده، و كارهاى زشت و ناپسند، امورى ناشناس معرفى شده اند. چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است!
جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده، و عقل فرمان نمى دهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجه خود او است باز دارد.
ولى با توجه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصى محدود نمى شود، بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند، عقلى بودن اين دو وظيفه مشخص مى شود.
به عبارت ديگر: در اجتماع چيزى به عنوان ضرر فردى وجود ندارد، و هر زيان فردى امكان اين را دارد كه به صورت يك زيان اجتماعى در آيد، و به همين دليل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مى دهد كه در پاك نگه داشتن محيط زيست خود از هر گونه تلاش و كوششى خوددارى نكنند.
اتفاقا در بعضى از احاديث به اين موضوع اشاره شده است. از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم چنين نقل شده كه فرمود: (يك فرد گنهكار، در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود، و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد، و هر گاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مى كنم!، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمى كشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مى شوند).
پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با اين مثال جالب منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته، و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست، مى داند.
علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد احاديث زيادى در منابع معتبر اسلامى نيز درباره اهميت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى وارد شده است كه در آنها به خطرات و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه بوجود مى آيد اشاره گرديده، به عنوان نمونه:
1 - امام باقر (عليهاالسلام ) مى فرمايد: (ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعدأ و يستقيم الامر؛ امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مى شوند، و بوسيله اين دو، راهها امن مى گردد، و كسب و كار مردم حلال مى شود، حقوق افراد تأمين مى گردد، و در سايه آن زمينها آباد، و از دشمنان انتقام گرفته مى شود، و در پرتو آن همه كارها روبراه مى گردد).
2 - پيغمبر اكرم مى فرمايد: (من امر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة الله فى ارضه و خليفة رسول الله و خليفة كتابه؛ كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين، و جانشين پيامبر و كتاب او است ).
از اين حديث بخوبى استفاده مى شود كه اين فريضه بزرگ قبل از هر چيز يك برنامه الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى همه جزء اين برنامه است.
3 - مردى خدمت پيامبر آمد - در حالى كه حضرت بر فراز منبر نشسته بود - پرسيد.
من خير الناس؛ از همه مردم بهتر كيست؟
پيامبر فرمود: (آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنكر و اتقاهم لله و ارضاهم؛ آن كس كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و آن كس كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد).
4 - در حديث ديگرى از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده كه فرمود: (بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و گرنه خداوند ستمگرى را بر شما مسلط مى كند كه نه به پيران احترام مى گذارد، و نه به خوردسالان رحم مى كند، نيكان و صالحان شما دعا مى كنند ولى مستجاب نمى شود و از خداوند يارى مى طلبند اما خدا به آنها كمك نمى كند و حتى توبه مى كنند و خدا از گناهانشان در نمى گذرد).
اينها همه واكنش طبيعى اعمال جمعيتى است كه اين وظيفه بزرگ اجتماعى را تعطيل كنند زيرا بدون نظارت عمومى، جريان امور از دست نيكان خارج مى شود، و بدان ميدان اجتماع را تسخير مى كنند، و اينكه در حديث فوق مى فرمايد حتى توبه آنها قبول نمى شود به خاطر آن است كه توبه با ادامه سكوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحيحى ندارد مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند.
5 - على (عليهاالسلام ) مى فرمايد: (و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل الله عند الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى؛ تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور!
اين همه تأكيدات به خاطر آن است كه اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظائف فردى و اجتماعى است، و در حكم روح و جان آنها محسوب مى شود، و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد.
در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت با اينكه به طور مسلم زندگانى دسته جمعى براى افراد بشر فوائد و بركات فراوانى دارد و حتى اين نوع مزايا انسان را وادار به زندگانى اجتماعى كرده است، ولى در مقابل آن محدوديتهائى نيز براى او ببار مى آورد، و چون در برابر فوائد بيشمار زندگى دسته جمعى ضرر اين نوع محدوديتها جزئى و ناچيز است لذا بشر از روز اول تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديتها را پذيرفته است، و از آنجا كه در زندگى اجتماعى سرنوشت افراد بهم مربوط است، و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند حق نظارت در اعمال ديگران حق طبيعى و خاصيت زندگى دسته جمعى است، چنانچه اين مطلب به طرز جالبى در حديثى كه سابقا از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل كرديم آمده است. بنابراين انجام اين فريضه نه تنها با آزاديهاى فردى مخالف نيست، بلكه وظيفه اى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند.
سؤ ال ديگرى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه: هر گاه بنا شود كه همه مردم در وضع اجتماع دخالت كرده و بر اعمال يكديگر نظارت كنند، توليد هرج و مرج و برخوردهاى مختلف در جامعه مى گردد، و با مسأله تقسيم وظائف و مسئوليتها در اجتماع مخالف است.
در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت: از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است، مرحله نخست كه جنبه عمومى دارد، شعاع آن محدود است، و از تذكر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمى كند، مسلما يك اجتماع زنده بايد تمام نفراتش در برابر مفاسد داراى چنين مسئوليتى باشند.
ولى مرحله دوم كه مخصوص جمعيت معينى است و از شؤ ون حكومت اسلامى محسوب مى شود، قدرت بسيار وسيعى دارد، به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد اين جمعيت اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى انجام وظيفه كنند.
بنابراين با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر، و حدود و مقررات هر يك، نه تنها هرج و مرجى در اجتماع توليد نمى شود، بلكه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبديل مى گردد.
در پايان اين بحث تذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد در انجام اين فريضه الهى و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد، دلسوزى و حسن نيت و پاكى هدف را فراموش نكرد، و جز در موارد ضرورت از راههاى مسالمت آميز وارد شد، نبايد انجام اين وظيفه را مساوى با خشونت گرفت. ولى متأسفانه بعضى افراد به هنگام انجام اين وظيفه، در غير مورد ضرورت، از راه خشونت آميز وارد مى شوند، و گاهى متوسل به الفاظ زشت و زننده مى گردند، و لذا مى بينيم اين نوع امر به معروف ها نه تنها اثر خوبى از خود نمى گذارد، بلكه گاهى نتيجه معكوس هم مى دهد، در حالى كه روش پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و سيره ائمه هدى (عليهماالسلام )
نشان مى دهد كه آنها به هنگام اجراى اين دو وظيفه آنها را با نهايت لطف و محبت مى آميختند، و به همين دليل سرسخت ترين افراد به زودى در برابر آنها تسليم مى شدند.
در تفسير (المنار) در ذيل آيه چنين مى خوانيم: جوانى به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا آيا به من اجازه مى دهى زنا كنم؟! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند، ولى پيامبر با خونسردى و ملايمت فرمود: نزديك بيا،جوان نزديك آمد، و در برابر پيامبر نشست، حضرت با محبت از او پرسيد آيا دوست دارى با مادر تو چنين كنند؟
گفت: نه فدايت شوم،
فرمود: همينطور مردم راضى نيستند با مادرانشان چنين شود، آيا دوست دارى با دختر تو چنين كنند؟
گفت نه فدايت شوم،
فرمود: همينطور مردم درباره دخترانشان راضى نيستند، بگو ببينم آيا براى خواهرت مى پسندى؟!
جوان مجددا انكار كرد (و از سؤ ال خود به كلى پشيمان شد) پيامبر سپس دست بر سينه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: (خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگى به بى عفتى نگاه دار). از آن به بعد منفورترين كار در نزد اين جوان زنا بود!... اين بود نتيجه ملايمت و محبت در نهى از منكر.
( و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جأهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم ) (105)
ترجمه:
105 - و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند، (آن هم ) پس از آنكه نشانه هاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد! و آنها عذاب عظيمى دارند.
در اين آيه مجددا بحث در پيرامون مسأله اتحاد و پرهيز از تفرقه و نفاق است، اين آيه مسلمانان را از اينكه همانند اقوام پيشين، همچون يهود و نصارى، راه تفرقه و اختلاف را پيش گيرند و عذاب عظيم براى خود بخرند برحذر مى دارد، و در حقيقت آنها را به مطالعه تاريخ پيشينيان، و سرنوشت دردناك آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت مى كند.
مى فرمايد: (و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند (آن هم ) پس از آنكه نشانه هاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد! و آنها عذاب عظيمى دارند)( و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جأهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم ) .
اصرار و تأكيد قرآن مجيد در اين آيات، درباره اجتناب از تفرقه و نفاق، اشاره به اين است كه اين حادثه در آينده در اجتماع آنها وقوع خواهد يافت زيرا هر كجا قرآن در ترساندن از چيزى زياد اصرار نموده اشاره به وقوع و پيدايش آن مى باشد.
پيامبر اسلام نيز اين پيش بينى را قبلا كرد و صريحا به مسلمانان خبر داد كه: (قوم يهود بعد از موسى 71 فرقه شدند و مسيحيان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد).
ظاهرا عدد 70 اشاره به كثرت است و به اصطلاح (عدد تكثيرى ) است نه (شمارشى ) يعنى در ميان يهود يك طايفه بر حق بودند و (طوائف زيادى ) بر باطل، در ميان مسيحيان طوائف باطل فزونى گرفتند و حق همچنان در يك طايفه بود، و در ميان مسلمانان اختلافات باز هم فزونى خواهد گرفت.
و طبق آنچه قرآن مجيد اشاره كرده و پيغمبر اكرم نيز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طريق مستقيم كه يك راه بيش نبود منحرف شدند در عقايد مذهبى و حتى در خود دين پراكنده گشتند و به تكفير يكديگر پرداختند، تا آنجا كه در ميان آنان گاه شمشير، و گاه سب و لعن حكومت مى كرد، كار بجائى كشيد كه بعضى از مسلمانان جان و مال همديگر را حلال مى دانستند و حتى بقدرى ميان مسلمانان عداوت و دشمنى ايجاد شده بود كه بعضى حاضر مى شدند به كفار بپيوندند و با برادران دينى خود جنگ كنند!
بدين ترتيب اتحاد و وحدت كه رمز موفقيت مسلمانان پيشين بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت، در نتيجه زندگى سعادتمندانه آنان به يك زندگى شقاوت بار تبديل شد، و عظمت ديرين خود را از دست دادند.
اما عذاب آخرت آن چنان كه خدا در قرآن بيان كرده است فوق العاده از اين عذاب هم شديدتر خواهد بود و در انتظار تفرقه اندازان و اختلاف گرايان است.
لذا در پايان آيه مى فرمايد (كسانى كه با بودن ادله روشن در دين چنان اختلاف كنند به عذاب عظيم و دردناكى گرفتار مى گردند). (اولئك لهم عذاب ).
بى شك نتيجه فورى اختلاف و نفاق ذلت و خوارى است و سر ذلت و خوارى هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان بايد جستجو كرد، جامه اى كه اساس قدرت و اركان همبستگى هاى آن با تيشه هاى تفرقه در هم كوبيده شود، سرزمين آنان براى هميشه جولانگاه بيگانگان و قلمرو حكومت استعمارگران خواهد بود، راستى چه عذاب بزرگى است!
( يوم تبيض وجوه و تسود وجوه فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمنكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) (106)( و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة الله هم فيها خلدون ) (107)
ترجمه:
106 - (آن عذاب عظيم ) روزى خواهد بود كه چهره هايى سفيد، و چهره هايى سياه مى گردد، اما آنها كه صورتهايشان سياه شده، (به آنها گفته مى شود:) آيا بعد از ايمان (و اخوت و برادرى در سايه آن ) كافر شديد؟ پس بچشيد عذاب را، به سبب آنچه كفر مى ورزيديد!
107 - و اما آنها كه چهره هايشان سفيد شده، در رحمت خداوند خواهند بود، و جاودانه در آن مى مانند
چهره هاى نورانى و تاريك
به دنبال هشدارى كه در آيات سابق درباره تفرقه و نفاق و بازگشت به آثار دوران كفر و جاهليت داده شد، در اين دو آيه به نتايج نهائى آنها اشاره مى شود كه چگونه كفر و تفرقه و نفاق و بازگشت به جاهليت، موجب رو سياهى است و چگونه اسلام و ايمان و اتحاد و صميميت موجب رو سفيدى است.
نخست مى گويد: (در روز رستاخيز چهره هايى نورانى و چهره هايى تاريك و سياه خواهد بود). (يوم تبيض وجوه و تسود وجوه )
سپس مى فرمايد: به آنها كه چهره هاى سياه و تاريك دارند گفته مى شود: (چرا بعد از ايمان، راه كفر را پيموديد و چرا بعد از اتحاد در پرتو اسلام، راه نفاق و جاهليت را پيش گرفتيد؟ پس اكنون بچشيد عذاب را در برابر آنچه كفر ورزيديد).( فاما الذين اسودت و جوههم اكفرتم بعد ايمانكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) .
ولى در مقابل آنها مؤ منان متحد، غرق در درياى رحمت الهى خواهند بود و جاودانه در آن زندگى آرام بخش بسر مى برند.
بارها يادآور شده ايم كه حالت و كيفيات زندگى انسان و پاداش و كيفرهاى او در جهان ديگر تجسمى از اعمال و روحيات و افكار او در اين جهان است، و به تعبير ديگر: هر كارى كه از انسان در اين جهان سر مى زند آثار وسيع و گسترده اى در روح انسان باقى مى گذارد كه در اين دنيا ممكن است به آسانى درك نشود، ولى در رستاخيز، پس از دگرگونيها و تكاملهايى كه در آن رخ مى دهد. با واقعيت حقيقى خود جلوه مى كند و چون در آنجا حاكميت و تجلى روح بيشتر است آثار آن حتى در جسم منعكس خواهد شد.
همانطور كه ايمان و اتحاد در اين جهان مايه رو سفيدى است، و به عكس، ملت پراكنده و بى ايمان مردمى رو سياهند، در جهان ديگر اين رو سياهى و رو سفيدى مجازى دنيا شكل (حقيقى ) به خود مى گيرد، و صاحبان آنها با چهره ه اى سفيد و درخشان، و يا سياه و تاريك محشور مى گردند.
در آيات ديگر قرآن نيز به اين حقيقت اشاره شده از جمله درباره كسانى كه پشت سر هم مرتكب گناه مى شوند مى خوانيم:( كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما ) ؛ گوئى صورت آنها را پاره ه اى تاريك شب پوشانيده است (سوره يونس آيه 27).
و درباره آنهائى كه بر خدا دروغ مى بندند مى فرمايد:( و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة ) ؛ در روز رستاخيز كسانى را كه بر خدا دروغ بستند مى بينى كه چهره هايشان سياه است! (سوره زمر آيه 60) - و همه اينها بازتابى است
از اعمال آنها در دنيا.
سپس به نفطه مقابل اين گروه در آيه بعد اشاره كرده، مى فرمايد: (اما آنها كه چهرهايشان سفيد و نورانى است در رحمت خداوند جاودانه مى مانند( و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة الله هم فيها خالدون ) .
آرى ايمان مايه روسفيدى در دنيا و آخرت و سبب آرميدن در رحمت الهى در هر دو جهان است.
( تلك آيت الله نتلوها عليك بالحق و ما الله يريد ظلما للعالمين ) (108)( و لله ما فى السموت و ما فى الا رض و الى الله ترجع الا مور ) (109)
ترجمه:
108 - اينها آيات خدا است كه به حق بر تو مى خوانيم و خداوند (هيچگاه ) ستمى براى جهانيان نمى خواهد.
109 - و (چگونه ممكن است خدا ستم كند در حالى كه ) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مال او است و همه كارها به سوى او باز مى گردد (و به فرمان او است ).
اين آيه اشاره به بحثهاى مختلف گذشته درباره اتحاد و اتفاق و ايمان و كفر و امر به معروف و نهى از منكر و نتايج و عواقب آنها كرده، مى فرمايد: (اينها آيات خدا است كه بحق بر تو مى خوانيم )( تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق ) .
سپس مى افزايد: آنچه بر اثر تخلف از اين دستورات دامن گير افراد مى شود، نتيجه اعمال خود آنها است (و خداوند به هيچ كس ستم نمى كند)،( و ما الله يريد ظلما للعالمين )
بلكه اين آثار شوم همان است كه با دست خود براى خود فراهم ساختند. آيه بعد در حقيقت مشتمل بر دو دليل بر عدم صدور ظلم و ستم از ناحيه خدا است نخست اينكه خدائى كه مالك تمام هستى و موجودات اين جهان مى باشد ظلم و ستم درباره او مفهومى ندارد، كسى تعدى بديگرى مى كند كه فاقد چيزى باشد كه ديگران دارند.
به علاوه ظلم و ستم درباره كسى مفهوم دارد كه ممكن است بدون جلب رضايت او كارى صورت گيرد اما آن كس كه تمام امور هستى از آغاز تا پايان به او باز مى گردد و هيچكس بدون اذن او نمى تواند كارى انجام دهد ظلم و ستم از ناحيه او ممكن نيست.
قرآن مى گويد: (و (چگونه ممكن است خدا ستمكند در حالى كه ) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مال اوست و همه كارها به سوى او باز مى گردد)) و به فرمان اوست( و لله ما فى السموات و ما فى الارض و الى الله ترجع الامور ) .
( كنتم خير امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤ منون بالله و لو امن اهل الكتب لكان خيرا لهم منهم المؤ منون و اكثرهم الفسقون ) (110)
ترجمه:
110 - شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شديد (چه اينكه ) امر به معروف مى كنيد و نهى از منكر، و به خدا ايمان داريد، و اگر اهل كتاب (به چنين برنامه و آئين درخشانى ) ايمان آورند به سود آنها است (ولى تنها) عده كمى از آنها با ايمانند و اكثر آنها فاسق (و خارج از اطاعت پروردگار) مى باشند
باز هم مبارزه با فساد و دعوت بحق
در اين آيه بار ديگر مسأله امر به معروف و نهى از منكر و ايمان بخدا مطرح شده است، و همانطور كه در تفسير آيه 104 گفته شد اين آيه امر به معروف و نهى از منكر را به عنوان يك وظيفه عمومى و همگانى ذكر مى كند، در حاليكه آيه گذشته يك مرحله خاص از آنرا به عنوان يك وظيفه خصوصى و واجب كفائى بيان كرده است، كه شرح آن را مبسوطا ذكر كرديم.
مى فرمايد: (شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شده اند (چه اينكه ) امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد)( كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤ منون بالله ) .
نكته جالب توجه اينكه در اين آيه مسلمانان به عنوان بهترين (امتى ) معرفى شده كه براى خدمت به جامعه انسانى بسيج گرديده است، و دليل بهترين امت بودن آنها اين ذكر شده كه (امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و ايمان بخدا دارند) و اين خود مى رساند كه اصلاح جامعه بشرى بدون ايمان و دعوت بحق و مبارزه با فساد ممكن نيست، و ضمنا از آن استفاده مى شود كه اين دو وظيفه بزرگ با وسعتى كه در اسلام دارد در آئينهاى پيشين نبوده است.
اما چرا اين امت بهترين امتها بايد باشد آن نيز روشن است زيرا آنها داراى آخرين اديان آسمانى هستند و آخرين دين روى حساب تكامل كامل ترين آنها است.
در آيه فوق به دو نكته ديگر بايد توجه نمود، نخست اينكه (كنتم ) (بوديد) به صورت فعل ماضى ذكر شده يعنى شما در گذشته بهترين امت بوديد، درباره مفهوم اين جمله گرچه مفسران احتمالات زيادى داده اند ولى بيشتر بنظر مى رسد كه تعبير به فعل ماضى براى تأكيد است، و نظير آن در قرآن مجيد فراوان است كه موضوعات مسلم در شكل فعل ماضى ذكر مى شود و آنرا يك واقعيت انجام يافته معرفى مى كند.
ديگر اينكه در اينجا امر به معروف و نهى از منكر بر ايمان بخدا مقدم داشته شده و اين نشانه اهميت و عظمت اين دو فريضه بزرگ الهى است، به علاوه انجام اين دو فريضه ضامن گسترش ايمان و اجراى همه قوانين فردى و اجتماعى مى باشد و ضامن اجرا عملا بر خود قانون مقدم است.
از همه گذشته اگر اين دو وظيفه اجرا نگردد ريشه هاى ايمان در دلها نيز سست مى گردد، و پايه هاى آن فرو مى ريزد، و بهمين جهات بر ايمان مقدم داشته شده است.
از اين بيان نيز روشن مى شود مسلمانان تا زمانى يك (امت ممتاز) محسوب مى گردند كه دعوت به سوى نيكيها و مبارزه با فساد را فراموش نكنند، و آن روز كه اين دو وظيفه فراموش شد نه بهترين امتند و نه به سود جامعه بشريت خواهند بود. ضمنا بايد توجه داشت كه مخاطب در اين آيه عموم مسلمانان هستند، همانطور كه ساير خطابات قرآن چنين است، و اينكه بعضى احتمال داده اند كه مخصوص مهاجران يا مسلمانان نخستين باشد هيچگونه دليلى ندارد. سپس اشاره مى كند كه مذهبى به اين روشنى و قوانينى با اين عظمت منافعش براى هيچ كس قابل انكار نيست، بنابراين (اگر اهل كتاب (يهود و نصارى ) ايمان بياورند بسود خودشان است، اما متأسفانه تنها اقليتى از آنها پشت پا به تعصبهاى جاهلانه زده اند و اسلام را با آغوش باز پذيرفته اند در حاليكه اكثريت آنها از تحت فرمان پروردگار خارج شده و حتى بشاراتى كه درباره پيامبر در كتب آنها بوده نا ديده انگاشته و بر كفر و عصبيت خود همچنان باقى مانده اند.( و لو آمن اهل الكتاب لكان خيرا لهم منهم المؤ منون و اكثرهم الفاسقون ) .
( لن يضروكم الا اذى و ان يقتلوكم يولوكم الادبار ثم لا ينصرون ) (111)( ضربت عليهم الذلة اين ما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باو بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنة ذلك بانهم كانوا يكفرون بايت الله و يقتلون الا نبيأ بغير حق ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون ) (112)
ترجمه:
111 - آنها (اهل كتاب مخصوصا يهود) هرگز نمى توانند به شما زيان برسانند، جز آزارهاى مختصر، و اگر با شما پيكار كنند به شما پشت خواهند كرد (و شكست مى خورند) سپس كسى آنها را يارى نمى كند.
112 - آنها هر كجا يافت شوند مهر ذلت بر آنان خورده است، مگر با ارتباط به خدا (و تجديد نظر در روش ناپسند خود) و (يا) با ارتباط به مردم (و وابستگى به اين و آن ) و در خشم خدا مسكن گزيده اند، و مهر بيچارگى بر آنها زده شده، چرا كه آنها به آيات خدا كفر مى ورزند و پيامبران را به ناحق مى كشند اينها به خاطر آن است كه گناه مى كنند و (به حقوق دگران ) تجاوز مى نمودند.
هنگامى كه بعضى از بزرگان روشن ضمير يهود همچون عبد الله بن سلام با ياران خود آئين پيشين را ترك گفته و به آئين اسلام گرويدند، جمعى از رؤ ساى يهود به نزد آنها آمدند و زبان به سرزنش و ملامت آنان گشودند و حتى آنها را تهديد كردند كه چرا آئين پدران و نياكان خود را ترك گفته و اسلام آورده اند؟آيات فوق به عنوان دلدارى و بشارت به آنها و ساير مسلمانان نازل گرديد.
اين آيه به مسلمانانى كه از طرف قوم كافر خود تحت فشار قرار گرفته بودند و آنها را به خاطر پذيرفتن اسلام نكوهش و احيانا تهديد مى كردند بشارت مى دهد كه مخالفان هرگز نمى توانند زيانى به آنان برسانند، و زيان آنها بسيار جزئى و كم اثر خواهد بود، و از بدگوئى زبانى و مانند آن تجاوز نمى كند.
اين دو آيه در حقيقت متضمن چند پيشگوئى و بشارت مهم به مسلمانان است كه همه آنها در زمان پيامبر اكرم عملى گرديد:
1 - (اهل كتاب هيچگاه نمى توانند ضرر مهمى به مسلمانان برسانند، و زيانهاى آنها جزئى و زودگذر است( لن يضروكم الا اذى )
2 - (هر گاه در جنگ با آنها روبرو شوند سرانجام شكست خواهند خورد و پيروزى نهائى از آن مسلمانان است و كسى به حمايت از آنان بر نخواهد خاست( و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار ثم لا ينصرون )
3 - آنها هيچگاه روى پاى خود نمى ايستند، و همواره ذليل و بيچاره خواهند بود، مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند و راه خدا پيش گيرند يا بديگران متوسل شوند و موقتا از نيروى آنها استفاده كنند.( و ضربت عليهم الذلة اينما ثقفوا ) .
طولى نكشيد كه اين سه وعده و بشارت آسمانى در زمان خود پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم تحقق يافت، و مخصوصا يهود حجاز (بنى قريظه و بنى نضير و بنى قينقاع و يهود خيبر و بنى المصطلق ) پس از تحريكات فراوان بر ضد اسلام، در ميدانهاى مختلف جنگ با آنها روبرو شدند، و سرانجام همگى شكست خورده و متوارى گشتند.
(ثقفوا) در اصل از ماده (ثقف ) بر وزن (سقف ) و (ثقافت ) به معنى يافتن چيزى با مهارت است، و به هر چيزى كه انسان با دقت و مهارت به آن دست يابد گفته مى شود. در جمله بالا قرآن مجيد مى گويد آنها در هر كجا يافت شوند مهر ذلت بر پيشانى آنها زده شده است!
گرچه در آيات فوق تصريحى به نام يهود نشده اما با قرائنى كه در آيه و آيات سابق است و همچنين بقرينه آيه 61 سوره بقره وارد شده و مشابه اين آيه است و در آن تصريح به نام يهود گرديده، استفاده مى شود كه اين جمله در اينجا نيز درباره يهود است.
سپس در ذيل اين جمله مى فرمايد: تنها در دو صورت است كه مى توانند اين مهر ذلت را از پيشانى خود پاك كنند نخست: (بازگشت و پيوند با خدا، و ايمان به آئين راستين او)( الا بحبل من الله )
(و يا وابستگى به مردم و اتكأ به ديگران ) (و حبل من الناس ).
گرچه درباره اين دو تعبير (حبل من الله ) و (حبل من الناس ) مفسران احتمالات متعددى داده اند اما آنچه گفته شد با معنى آيه از همه سازگارتر است زيرا هنگامى كه (حبل من الله ) (ارتباط با خدا) در برابر (حبل من الناس ) (ارتباط با مردم ) قرار گيرد معلوم مى شود منظور از آنها دو معنى متفاوت است، نه اينكه يكى از آنها به معنى ايمان آوردن و دومى به معنى امان و ذمه از طرف مسلمين باشد.
بنابراين خلاصه مفهوم آيه چنين مى شود يا بايد در برنامه زندگى خود تجديد نظر كنند، و به سوى خدا بازگردند و خاطره اى كه از شيطنت و نفاق و كينه توزى، از خود در افكار دارند بشويند، و يا از طريق وابستگى به اين و آن به زندگى نفاق - آلود خود ادامه دهند.
سپس قرآن به ذلتى كه يهود بدان گرفتار شده اشاره كرده، مى گويد: (و در خشم خدا مسكن گزيده اند، و مهر بيچارگى بر آنها زده شده )( و باؤ ا بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنة )
(باؤ ا) در اصل به معنى (مراجعت كردند، و منزل گرفتند) مى باشد، و در اينجا كنايه از استحقاق پيدا كردن است، يعنى قوم يهود بر اثر خلافكارى خود مستحق مجازات الهى شدند و خشم پروردگار را همچون منزل و مكانى براى خود انتخاب كردند.
(مسكنت ) به معنى بيچارگى است، مخصوصا بيچارگى شديد كه راه نجات از آن مشكل باشد، و در اصل از ماده سكونت گرفته شده زيرا افراد مسكين كسانى هستند كه بر اثر ضعف و نياز قادر بر حركت و جنبشى از خود نمى باشند.
ضمنا بايد توجه داشت كه مسكين تنها به معنى نيازمند از نظر مال و ثروت نيست، بلكه هر نوع بيچارگى آميخته با ضعف و ناتوانى در مفهوم آن داخل است. بعضى معتقدند كه تفاوت (مسكنت ) با (ذلت ) اين است كه ذلت جنبه تحميلى از طرف ديگران دارد در حالى كه مسكنت حالت (خود كم بينى درونى ) خود شخص را مى رساند.
به اين ترتيب جمله فوق مى گويد: يهود بر اثر خلافكاريها نخست از طرف ديگران مطرود شدند و به خشم خداوند گرفتار آمدند و سپس تدريجا اين موضوع به صورت يك صفت ذاتى در آمد بطورى كه با تمام امكاناتى كه دارند باز در خود يك نوع احساس حقارت مى كنند و به همين دليل در ذيل اين جمله در آيه استثنائى ديده نمى شود.
در پايان آيه، دليل اين سرنوشت شوم يهود بيان شده، مى فرمايد اگر آنها به چنين سرنوشتى گرفتار شدند، نه بخاطر نژاد و يا خصوصيات ديگر آنها است، بلكه بخاطر اعمالى است كه مرتكب مى شدند، زيرا اولا (آيات خدا را انكار مى كردند)( ذلك بانهم كانوا يكفرون بايات الله ) و ثانيا اصرار در كشتن رهبران الهى و پيشوايان خلق و نجات دهندگان بشر،
يعنى انبياى پروردگار داشتند و (پيامبران را به نا حق مى كشتند)( و يقتلون الانبيأ بغير حق ) و ثالثا آلوده انواع گناهان مخصوصا ظلم و ستم و تعدى بحقوق ديگران و تجاوز به منافع ساير مردم بوده اند و اگر چنين ذليل شدند (به خاطر آن است كه گناه مى كنند و به حقوق ديگران تجاوز مى كنند)( ذلك بما عصموا و كانوا يعتدون ) .
و مسلما هر قوم و ملتى داراى چنين اعمالى باشند سرنوشتى مشابه آنها خواهند داشت.
سرنوشت خطرناك يهود تاريخ پر ماجراى يهود، آنچه را در آيات فوق گفته شد، كاملا تأييد مى كند، وضع كنونى آنها نيز گواه بر اين حقيقت است، و اينكه در آيات فوق خوانديم (ضربت عليهم الذلة؛ مهر ذلت بر آنها زده شده است يك حكم تشريعى نيست آنچنانكه بعضى از مفسران گفته اند، بلكه يك فرمان تكوينى و حكم قاطع تاريخ است، كه هر قومى غرق در گناه شوند، و تعدى به حقوق ديگران جزو برنامه آنها باشد، و در از بين بردن رهبران نجات بشريت كوشش داشته باشند، داراى چنين سرنوشتى خواهند بود، مگر اينكه در وضع خود تجديد نظر كنند، و از اين راه بازگردند و يا با وابستگيهائى كه به ديگران پيدا مى كنند چند روزى به حيات خود، ادامه دهند. حوادثى كه اين روزها در كشورهاى اسلامى مى گذرد، و موضع گيرى خاص صهيونيسم در برابر مسلمين و قرار گرفتن آنها در زير چتر حمايت ديگران و عوامل گوناگونى كه موجوديت آنها را تهديد مى كند، همگى شاهد گوياى واقعيتى است كه از اين آيات استفاده مى شود. شايد تجربيات تلخ گذشته، و حوادثى كه اخيرا مسير تاريخ آنها را عوض كرده سبب شود كه در برنامه هاى ديرين خود تجديد نظر كنند، و از در صلح و دوستى با اقوام ديگر در آيند، و زندگى مسالمت آميزى با ديگران بر اساس احترام به حقوق آنها، و رفع تجاوز از آنان داشته باشند.
( ليسوا سوأ من اهل الكتب امة قائمة يتلون أيت الله أنأ اليل و هم يسجدون ) (113)( يؤ منون بالله و اليوم الاخر و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسرعون فى الخيرت و أولئك من الصلحين ) (114)( و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه و الله عليم بالمتقين ) (115)
ترجمه:
113 - آنها همه يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (به حق و ايمان ) مى كنند و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند در حالى كه سجده مى نمايند.
114 - به خدا و روز ديگر ايمان مى آورند، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و در انجام كارهاى نيك بر يكديگر سبقت مى گيرند و آنها از صالحانند.
115 - و آنچه از اعمال نيك انجام مى دهند هرگز كفران نخواهد شد (و پاداش شايسته مى بينند) و خدا از پرهيزكاران آگاه است.
گويند هنگامى كه عبد الله بن سلام كه از دانشمندان يهود بود با جمع ديگرى از آنها اسلام آوردند يهوديان و مخصوصا بزرگان آنها از اين حادثه بسيار ناراحت شدند، و در صدد بر آمدند كه آنها را متهم به شرارت سازند تا در انظار يهوديان، پست جلوه كنند، و عمل آنها سرمشقى براى ديگران نشود، لذا علماى يهود اين شعار را در ميان آنها پخش كردند كه تنها جمعى از اشرار ما به اسلام گرويده اند! اگر آنها افراد درستى بودند آئين نياكان خود را ترك نمى گفتن ملت يهود خيانت نمى كردند، آيات فوق نازل شد و از اين دسته دفاع كرد.
روح حق جوئى اسلام
به دنبال مذمتهاى شديدى كه در آيات گذشته از قوم يهود بعمل آمد، قرآن در اين آيه براى رعايت عدالت و احترام به حقوق افراد شايسته، و اعلام اين حقيقت كه همه آنها را نمى توان با يك چشم نگاه كرد مى گويد: اهل كتاب همه يكسان نيستند، و در برابر افراد تبهكار، كسانى در ميان آنها يافت مى شوند كه در اطاعت خداوند و قيام بر ايمان ثابت قدمند ليسوا سوأ من اهل الكتاب امة قائمة
صفت ديگر آنها اين است كه: و پيوسته در دل شب آيات خدا را تلاوت مى كنند، يتلون آيات الله آنأ الليل...
و در پايان آيه از خضوع آنها ياد مى كند و مى فرمايد: و در برابر عظمت پروردگار به سجده مى افتند، بخدا و روز رستاخيز ايمان دارند، و بوظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام مى كنند، و در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت مى گيرند، و بالاخره آنها از افراد صالح و با ايمان هستند. و به اين ترتيب قرآن از اينكه نژاد يهود را به كلى محكوم كند، و يا خون آنها را كثيف بشمرد، خوددارى كرده، و تنها روى اعمال آنها انگشت مى گذارد، و با تجليل و احترام از افرادى كه به اكثريت فاسد نپيوستند و در برابر ايمان و حق تسليم شدند
به نيكى ياد مى كند، و اين روش اسلام است كه در هيچ مورد مبارزه او، رنگ نژادى و قبيلهاى ندارد، و تنها بر محور عقائد و اعمال و رفتار افراد دور مى زند.
ضمنا از پارهاى از روايات استفاده مى شود كه ستايش شدگان در اين آيات منحصر به عبد الله بن سلام و همراهان او از قوم يهود نبودند، بلكه چهل تن از مسيحيان نجران و 32 تن از مردم مسيحى حبشه، و 8 تن از مردم روم كه تا آن روز اسلام را پذيرفته بودند، مشمول اين آيه مى باشند و تعبير اهل كتاب كه تعبير وسيعى است نيز گواه بر اين مطلب است.
و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه اين آيه در حقيقت مكمل آيات قبل است، و مى فرمايد: اين دسته از اهل كتاب در برابر اعمال نيكى كه انجام مى دهند پاداش شايسته خواهند داشت، يعنى هر چند در گذشته مرتكب خلافهائى شده باشند اكنون كه در روش خود تجديد نظر به عمل آورده اند و در صف متقين و پرهيزگاران قرار گرفته اند، نتيجه اعمال نيك خود را خواهند ديد و هرگز از خدا، ناسپاسى نمى بينند!.
به كار بردن كلمه كفر در اينجا در برابر شكر است، زيرا شكر در اصل به معنى اعتراف به نعمت است و كفر و كفران به معنى انكار آن است يعنى خداوند هيچگاه اعمال نيك آنها را ناديده نخواهد گرفت.
و الله عليم بالمتقين با اينكه خداوند بهمه چيز آگاهى دارد. در اين جمله فرموده است: خداوند از پرهيزكاران آگاه است گويا اين تعبير اشاره به آن است كه افراد پرهيزگار با اينكه غالبا در اقليت هستند، و مخصوصا در ميان يهوديان معاصر پيامبر اقليت ضعيفى را تشكيل مى دادند و طبعا بايد چنين افراد قليلى به چشم نيايند اما از ديده تيزبين علم و دانش بى پايان پروردگار هرگز مخفى نمى مانند، و خداوند از آنها آگاه است، و اعمال نيك آنها، كم باشد يا زياد، هرگز ضايع نمى شود.
( أن الذين كفروا لن تغنى عنهم أمولهم و لا أولدهم من الله شيا و أولئك أصحاب النار هم فيها خلدون ) (116)( مثل ما ينفقون فى هذه الحيوة الدنيا كمثل ريح فيها صر أصابت حرث قوم ظلموا أنفسهم فأهلكته و ما ظلمهم الله و لكن أنفسهم يظلمون ) (117)
ترجمه:
116 - كسانى كه كافر شدند هرگز نميتوانند در پناه اموال و فرزندانشان از مجازات خدا در امان بمانند و آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند.
117 - آنچه آنها در اين زندگى دنيا انفاق مى كنند همانند باد سوزانى است كه به زراعت قومى كه بر خود ستم كرده اند (و در غير محل يا وقت مناسب كشت نموده اند) بوزد و آنرا نابود سازد، خدا به آنها ستم نكرده بلكه آنها خودشان ستم به - خويشتن كرده اند.
نقطه مقابل افراد با ايمان و حق جوئى كه وصف آنها در آيه قبل آمد افراد بى ايمان و ستمگرى هستند كه در اين دو آيه توصيف شده اند: نخست مى فرمايد: آنها كه راه كفر را پيش گرفتند هرگز نمى توانند در پناه ثروت و فرزندان متعدد خويش از مجازات خدا در امان بمانند ان الذين كفروا لن تغنى عنهم اموالهم و لا اولادهم من الله شيئا...
زيرا در روز رستاخيز تنها اعمال پاك و نيات خالص و ايمان صادق بدرد مى خورد، نه امتيازات مادى اين جهان... يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب
در آن روز نه ثروت سودى مى دهد و نه فرزندان مگر آنها كه با قلب سليم در پيشگاه خدا حاضر شوند (شعرأ آيه 89).
اما چرا در آيه از امكانات مادى تنها اشاره به ثروت و فرزندان شده است اين بخاطر آن است كه مهمترين سرمايه هاى مادى يكى نيروى انسانى است كه به عنوان فرزندان ذكر شده است، و ديگرى سرمايه هاى اقتصادى مى باشد. و بقيه امكانات مادى از اين دو سرچشمه مى گيرند.
قرآن با صراحت مى گويد: امتيازهاى مالى، و قدرت جمعى، به تنهائى نمى تواند در برابر خداوند، امتيازى محسوب شود، و تكيه كردن بر آنها اشتباه است، مگر هنگامى كه در پرتو ايمان و نيت پاك در مسيرهاى صحيح بكار گرفته شوند در غير اين صورت سرنوشت صاحبان آنها عذاب جاويدان خواهد بود،( اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) .
در آيه بعد اشاره به وضع بذل و بخشش ها و انفاق هاى رياكارانه آنها شده و ضمن يك مثال جالب سرنوشت آن را تشريح كرده، مى گويد: (آنچه آنها در اين زندگى دنيا انفاق مى كنند همانند باد سوزانى است كه به زراعت قومى كه بر خود ستم كرده اند (و در غير محل يا وقت مناسب كشت نموده اند) بوزد و آن را نابود سازد)( مثل ما ينفقون فى هذه الحيات الدنيا كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهكته ) .
(صر) و (اصرار) از يك ريشه هستند و به معنى بستن چيزى توام با شدت مى آيد و در اينجا به معنى شدتى است كه در باد باشد، خواه بشكل يك باد سوزان و يا سرد و خشك كننده.
قرآن انفاق كردن كفار را به باد شديد و سوزان و يا فوق العاده سرد و خشك كنندهاى تشبيه نموده كه به كشت و زرعى بوزد و آنرا خشك كند، البته طبع باد و نسيم، احيا كننده است، نسيم بهاران شكوفه هاى را نوازش مى دهد و غنچه ها را باز مى كند، و روح در كالبد درختان مى دمد، و آنها را بارور مى سازد. انفاق نيز اگر از سرچشمه اخلاص و ايمان بوجود آيد بسيار مفيد و سود بخش است، هم مشكلات اجتماعى را حل مى كند، و هم اثر اخلاقى عميقى در نهاد احسان كننده باقى مى گذارد و ملكات و فضائل اخلاقى را در قلب او بارور مى سازد.
اما اگر باد و نسيم ملايم و احيا كننده تبديل به طوفان مرگبار و سوزنده و يا فوق العاده سرد گرديد به هر گل و گياهى كه بوزد آنرا مى سوزاند و خشك مى كند. افراد بى ايمان و آلوده نيز چون انگيزه صحيحى در انفاق خود ندارند روح خودنمائى و رياكارى همچون باد سوزان و خشك كننده اى بر مزرعه انفاق آنها مى وزد و آن را بى اثر مى سازد، اينگونه انفاقها نه از نظر اجتماعى مشكلى را حل مى كند (چون غالبا در غير مورد مصرف مى شود) و نه نتيجه اخلاقى براى انفاق كننده خواهد داشت.
جالب توجه اينكه قرآن در آيه بالا مى گويد حرث قوم ظلموا انفسهم يعنى مركز وزش اين باد سوزان و خشك كننده زراعت كسانى است كه به خود ستم كردند، اشاره به اينكه اين زراعت كنندگان در انتخاب زمان و مكان زراعت، دقت لازم را به عمل نياورده و بذر خود را يا در سرزمينى پاشيده اند كه در معرض وزش چنين طوفانهائى بوده است، يا از نظر زمان، وقتى را انتخاب كرده اند كه فصل وزش باد سموم بوده است، و به اين ترتيب بخود ستم كرده اند. افراد بى ايمان نيز در انتخاب زمان و محل انفاق بخود ستم مى كنند و سرمايه هاى خود را بى مورد بر باد مى دهند.
از آنچه در بالا اشاره شد، با توجه به قرائنى كه در آيه وجود دارد معلوم مى شود كه اين تشبيه در حقيقت در ميان دو چيز است يكى تشبيه انفاق آنها بزراعت بى موقع و در غير محل مناسب، و ديگرى تشبيه انگيزه هاى انفاق به
بادهاى سرد و سوزان، و بنابر اين آيه خالى از تقدير نيست و معنى جمله مثل ما ينفقون اين است كه مثال انگيزه انفاقهاى آنها همچون باد خشك و سرد يا سوزانى است (دقت كنيد).
جمعى از مفسران گفته اند كه اين آيه اشاره به اموالى مى كند كه دشمنان اسلام در راه كوبيدن اين آئين صرف مى كردند، و بوسيله آن دشمنان را بر ضد پيامبر اسلام تحريك مى نمودند، و يا اموالى كه يهوديان به دانشمندان خود در برابر تحريف آيات كتب آسمانى مى دادند.
ولى روشن است كه آيه يك معنى وسيع دارد كه اينها و غير اينها را شامل مى شود.
در پايان مى فرمايد خداوند به آنها ستمى نكرده، اين خود آنها هستند كه بر خويش ستم مى كنند، و سرمايه هاى خود را، بيهوده از بين مى برند، زيرا عمل فاسد جز اثر فاسد چه نتيجه اى مى تواند داشته باشد؟ و ما ظلمهم الله و لكن انفسهم يظلمون
( يأيها الذين أمنوا لا تتخذوا بطانة من دونكم لا يألونكم خبالا ودوا ما عنتم قد بدت البغضأ من أفوههم و ما تخفى صدورهم أكبر قد بينا لكم الايت أن كنتم تعقلون ) (118)( هأنتم أولأ تحبونهم و لا يحبونكم و تؤ منون بالكتب كله و أذا لقوكم قالوا أمنا و أذا خلوا عضوا عليكم الا نامل من الغيظ قل موتوا بغيظكم أن الله عليم بذات الصدور ) (119)( أن تمسسكم حسنة تسؤ هم و أن تصبكم سيئة يفرحوا بها و أن تصبروا و تتقوا لا يضركم كيدهم شيا أن الله بما يعملون محيط ) (120)
ترجمه:
118 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد محرم اسرارى از غير خود انتخاب نكنيد، آنها از هر گونه شر و فسادى درباره شما كوتاهى نمى كنند، آنها دوست دارند شما در زحمت و رنج باشيد (نشانه هاى ) دشمنى از دهان آنها آشكار است و آنچه در دل پنهان دارند از آن هم مهمتر است، ما آيات (و راههاى پيشگيرى از شر آنها) را براى شما بيان كرديم اگر انديشه كنيد.
119 - شما كسانى هستيد كه آنها را دوست مى داريد، اما آنها شما را دوست ندارند، در حالى كه شما به همه كتابهاى آسمانى ايمان داريد (اما آنها به كتاب آسمانى شما ايمان ندارند) و هنگامى كه شما را ملاقات مى كنند (به دروغ ) مى گويند ايمان آورده ايم، اما هنگامى كه تنها مى شوند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را به دندان مى گزند، بگو: بميريد با همين خشمى كه داريد، خدا از (اسرار) درون سينه ها آگاه است.
120 - اگر نيكى به شما برسد ناراحت مى شوند، و اگر حادثه ناگوارى براى شما رخ دهد خوشحال مى گردند، (اما) اگر (در برابر آنها) استقامت و پرهيزگارى پيشه كنيد نقشه هاى (خائنانه ) آنها به شما زيانى نمى رساند خداوند به آنچه آنها انجام مى دهد
از ابن عباس نقل شده اين آيات هنگامى نازل شده كه عده اى از مسلمانان با يهوديان، به سبب قرابت، يا همسايگى، يا حق رضاع، و يا پيمانى كه پيش از اسلام بسته بودند، دوستى داشتند و بقدرى با آنها صميمى بودند كه اسرار مسلمانان را به آنان مى گفتند، بدينوسيله قوم يهود كه دشمن سرسخت اسلام و مسلمين بودند و به ظاهر خود را دوست مسلمانان قلمداد مى كردند، از اسرار مسلمانان مطلع مى شدند، آيه نازل شد و به آن عده از مسلمانان هشدار داد كه چون آنان در دين شما نيستند، نبايد آنها را محرم اسرار خود قرار دهيد، زيرا آنان درباره شما از هيچ شر و فسادى كوتاهى نمى كنند، آنان مى خواهند شما هميشه در رنج و عذاب باشيد.
بيگانگان را محرم اسرار خود نسازيد
اين آيه به دنبال آياتى كه مناسبات مسلمانان را با كفار بيان كرد، به يكى از مسائل حساس اشاره كرده و ضمن تشبيه لطيفى به مؤ منان هشدار مى دهد، مى گويد: غير از هم مسلكان خود براى خود، دوست و همرازى انتخاب نكنيد و بيگانگان را از اسرار و رازهاى درونى خود با خبر نسازيد يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا بطانة من دونكم...
بطانة در لغت به معنى لباس زيرين است، و مقابل آن ظهارة به - معنى لباس روئين مى باشد. و در اينجا كنايه از محرم اسرار است.
و خبال در اصل به معنى از بين رفتن چيزى است، غالبا به زيانهائى كه در عقل انسان اثر مى گذارد، گفته مى شود. يعنى كفار شايستگى دوستى شما را ندارند، و نبايد آنان دوست و محرم اسرار شما باشند. كفار در رساندن شر و فساد نسبت به مسلمانان كوتاهى نمى كنند( لا يالونكم خبالا ) . هرگز سوابق دوستى و رفاقت آنها با شما مانع از آن نيست كه به خاطر جدائى در مذهب و مسلك آرزوى زحمت و زيان شما را در دل خود نپرورانند، بلكه پيوسته علاقه آنها اين است كه شما در رنج و زحمت باشيد. (ودوا ما عنتم )
آنها براى اينكه شما از مكنونات ضميرشان آگاه نشويد، و رازشان فاش نگردد، معمولا در سخنان و رفتار خود مراقبت مى كنند، و با احتياط و دقت حرف مى زنند، ولى با وجود اين، آثار عداوت و دشمنى از لابلاى سخنان آنها آشكار است و گاه بطور نا خودآگاه سخنانى بر زبان مى آورند، كه مى توان گفت همانند جرقه ايست از آتش پنهانى دلهاى آنها، و مى توانيد از آن، به ضمير باطن آنان پى ببريد( قد بدت البغضأ من افواههم ) .
اين آيه به دنبال آياتى كه مناسبات مسلمانان را با كفار بيان كرد، به يكى از مسائل حساس اشاره كرده و ضمن تشبيه لطيفى به مؤ منان هشدار داده است، كه غير از هم مسلكان خود براى خود، دوست و همرازى انتخاب نكنند، و بيگانگان را از اسرار و رازهاى درونى خود با خبر نسازند. اين آيه حقيقتى را بيان مى كند كه امير مؤ منان (عليهاالسلام ) در سخنان خود توضيح فرموده است، آنجا كه مى فرمايد: ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى صفحات وجهه او فلتات لسانه. هيچ كس در ضمير باطن، رازى را پنهان نمى دارد، مگر اينكه از رنگ چهره و لابلاى سخنان پراكنده و خالى از توجه او آشكار مى شود. خلاصه اينكه خداوند بدين وسيله طريقه شناسائى باطن دشمنان را نشان داده، و از ضمير باطن و راز درونيشان خبر مى دهد و مى فرمايد: آنچه از عداوت و دشمنى در دل خود پنهان كرده اند، بمراتب از آنچه بر زبان مى آورند بزرگتر است.( و ما تخفى صدورهم اكبر ) .
سپس اضافه نموده: ما براى شما اين آيات را بيان كرديم، كه اگر در آن تدبر كنيد، بوسيله آن مى توانيد دوست خود را از دشمن تميز دهيد، و راه نجات را از شر دشمنان پيدا كنيد( قد بينا لكم الايات ان كنتم تعقلون ) .
در اين آيه مى فرمايد: (شما اى جمعيت مسلمانان آنان را روى خويشاوندى و يا همجوارى و يا به علل ديگر دوست مى داريد، غافل از اينكه آنها شما را دوست نمى دارند، در حاليكه شما به تمام كتابهايى كه از طرف خداوند نازل شده (اعم از كتاب خودتان و كتابهاى آسمانى آنها) ايمان داريد، ولى آنان به كتاب آسمانى شما ايمان ندارند)( ها انتم اولأ تحبونهم و لا يحبونكم و تؤ منون بالكتاب كله ) .
سپس قرآن چهره اصلى آنها را معرفى كرده، مى گويد: (اين دسته از اهل كتاب منافق هستند، چون با شما ملاقات كنند، مى گويند ما ايمان داريم و آئين شما را تصديق مى كنيم، ولى چون تنها شوند، از شدت كينه و عداوت و خشم سر انگشتان خود را به دندان مى گيرند)( و اذا لقوكم قالوا آمنا و اذا خلوا عضوا عليكم الانامل من الغيظ ) .
اى پيامبر! (بگو با همين خشمى كه داريد، بميريد) و اين غصه تا روز مرگ دست از شما بر نخواهد داشت.( قل موتوا بغيظكم ) .
شما از وضع آنها آگاه نبوديد، و خدا آگاه است (زيرا خداوند از اسرار درون سينه ها با خبر است ).( ان الله عليم بذات الصدور ) .
در آخرين آيه مورد بحث، يكى از نشانه هاى كينه و عداوت آنها بازگو شده است كه (اگر فتح و پيروزى و پيش آمد خوبى براى شما رخ دهد، آنها ناراحت مى شوند، و چنانچه حادثه ناگوارى براى شما رخ دهد خوشحال مى شوند)( ان تمسسكم حسنة تسؤ هم و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها ) .
(اما اگر در برابر كينه توزيهاى آنها استقامت كنيد، و پرهيزگار و خويشتن - دار باشيد، آنان نمى توانند بوسيله نقشه هاى خائنانه خود به شما لطمهاى وارد كنند، زيرا خداوند به آنچه مى كنيد كاملا احاطه دارد.
بنابراين از ذيل آيه استفاده مى شود كه در امنيت بودن مسلمانان در برابر نقشه هاى شوم دشمنان مشروط به استقامت و هوشيارى و داشتن تقوى است، و تنها در اين صورت است كه امنيت آنها تضمين گرديده است.
هشدار به مسلمانان
خداوند در اين آيه به مؤ منان هشدار داده است، تا دشمنان خود را جزء خاصان خويش قرار ندهند و رازهاى مسلمانان و نيك و بد ايشان را، در برابر اين گروه آشكار نسازند، اين اعلام خطر به صورت كلى و عمومى است و بايد در هر زمان و در هر حال مسلمانان به اين هشدار توجه كنند.
ولى متأسفانه بسيارى از پيروان قرآن از اين هشدار غفلت ورزيده اند، و در نتيجه گرفتار نابسامانيهاى فراوان شده اند، هم اكنون در اطراف مسلمانان دشمنانى هستند كه خود را به دوستى مى زنند، و به ظاهر از مسلمانان طرفدارى مى كنند، ولى با كارهائى كه از خود نشان مى دهند، معلوم مى شود كه دروغ مى گويند، مسلمانان فريب ظاهر آنها را خورده به آنان اعتماد مى كنند، در صورتى كه آنان براى مسلمانان جز پريشانى و بيچارگى و تباهى چيزى نمى خواهند، و از ريختن خار بر سر راه آنها و به دشوارى افكندن كار آنان كوتاهى ندارند.
راه دور نرويم، در سالهاى اخير مسلمانان در دو جنگ بزرگ با دشمنان خود درگير شدند در جنگ نخست شكست بسيار دردناكى خوردند، در حاليكه در جنگ اخير پيروزى درخشانى نصيب آنها شد، و تقريبا همه حوادث جهانى به نفع آنها تغيير يافت، افسانه وحشتناك و رعب آور شكست ناپذيرى دشمن در همان روز نخست جنگ در صحراى سينا و ارتفاعات جولان براى هميشه مدفون گشت، و مسلمانان طعم پيروزى را براى نخستين بار در سالهاى اخير چشيدند.
چه شد كه در اين مدت كوتاه اين دگرگونى روى داد؟ پاسخ اين سؤ ال نيازمند يك بحث طولانى است، ولى بطور قطع يكى از عوامل مؤ ثر آن شكست و اين پيروزى اين بود كه در جنگ نخست بيگانگان كه حتى بعضى از آنها دم از دوستى مى زدند، از نقشه هاى آنان با خبر بودند، ولى در جنگ اخير هيچ كس جز دو سه نفر از سران كشورهاى اسلامى از نقشه هاى آنها آگاهى نداشتند، و اين خود يك رمز بزرگ پيروزى آنها و شاهد زنده اى بر عظمت اين دستور آسمانى قرآن بود!.
( و أذ غدوت من أهلك تبوئ المؤ منين مقعد للقتال و الله سميع عليم ) (121)( أذ همت طائفتان منكم أن تفشلا و الله وليهما و على الله فليتوكل المؤ منون ) (122)
ترجمه:
121 - و (به يادآور) زمانى را كه صبحگاهان از ميان خانواده خود براى انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤ منان، بيرون رفتى، و خداوند شنوا و دانا است (گفتگوهاى مختلفى را كه درباره طرح جنگ گفته مى شد مى شنيد و انديشه هائى را كه بعضى در سر مى پرورانيدند مى دانست ).
122 - (و نيز به يادآور) زمانى را كه دو طايفه از شما تصميم گرفتند سستى نشان دهند (و از وسط راه باز گردند) و خداوند پشتيبان آنها بود (و به آنها كمك كرد كه از اين فكر باز گردند) و افراد با ايمان بايد تنها بر خدا توكل كنند
از اينجا آياتى شروع مى شود كه درباره يك حادثه مهم و پر دامنه اسلامى يعنى جنگ احد نازل شده است زيرا از قرائنى كه در آيات فوق وجود دارد استفاده مى شود كه اين دو آيه بعد از جنگ احد نازل شده و اشاره به گوشهاى از جريانات اين جنگ وحشتناك مى كند و بيشتر مفسران نيز بر همين عقيده اند.
در آغاز اشاره به بيرون آمدن پيامبر از مدينه براى انتخاب لشكرگاه در دامنه احد كرده و مى گويد: بخاطر بياور اى پيامبر آن روز را كه صبحگاهان از مدينه از ميان بستگان و اهل خود بيرون آمدى تا براى مؤ منان پايگاههائى براى نبرد با دشمن آماده سازى. و اذ غدوت من اهلك تبوى ء المؤ منين مقاعد للقتال و الله سميع عليم در آن روز گفتگوهاى زيادى در ميان مسلمانان بود و همانطور كه در شرح حادثه احد بزودى اشاره خواهيم كرد درباره انتخاب محل جنگ و اينكه داخل مدينه يا بيرون مدينه بوده باشد، در ميان مسلمانان اختلاف نظر شديد بود، و پيامبر پس از مشورت كافى نظر اكثريت مسلمانان را كه جمع زيادى از آنان را جوانان تشكيل مى دادند انتخاب كرد و لشكرگاه را به بيرون شهر و دامنه كوه احد منتقل ساخت، و طبعا در اين ميان افرادى بودند كه در دل مطالبى پنهان مى داشتند و به جهاتى حاضر باظهار آن نبودند جمله و الله سميع عليم گويا اشاره به همه اينها است يعنى خداوند هم سخنان شما را مى شنيد و هم از اسرار درون شما آگاه بود.
سپس به گوشه ديگرى از اين ماجرا اشاره كرده مى فرمايد: در آن هنگام دو طايفه از مسلمانان (كه طبق نقل تواريخ بنو سلمه از قبيله اوس و بنو حارثه از قبيله خزرج بودند) تصميم گرفتند كه سستى بخرج دهند و از وسط راه به مدينه بازگردند. اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا...
علت اين تصميم شايد اين بود كه آنها از طرفداران نظريه جنگ در شهر بودند و پيامبر با نظر آنها مخالفت كرده بود، به علاوه چنانكه خواهيم گفت: عبد الله بن ابى سلول با سيصد نفر از يهوديانى كه به لشكر اسلام پيوسته بودند بر اثر مخالفت پيامبر به ماندن آنها در اردوگاه اسلام، به مدينه بازگشتند، و همين موضوع تصميم آن دو طايفه مسلمان را بر ادامه راهى كه در پيش گرفته بودند سست كرد. اما چنانكه از ذيل آيه استفاده مى شود آن دو طايفه به زودى از تصميم خود بازگشتند، و به همكارى با مسلمانان ادامه دادند، لذا قرآن مى گويد: خداوند ياور و پشتيبان اين دو طايفه بود و افراد با ايمان بايد بر خدا تكيه كنند. و الله وليهما و على الله فليتوكل المؤ منون:
ضمنا بايد توجه داشت كه ذكر ماجراى احد به دنبال آياتى كه قبلا درباره عدم اعتماد به كفار بود اشاره به يك نمونه زنده از اين واقعيت است زيرا همانطور كه گفتيم و نيز بعدا مشروحا خواهيم گفت پيغمبر اجازه نداد يهوديانى كه به ظاهر به حمايت او برخاسته بودند، در لشكرگاه اسلام بمانند، زيرا هر چه بود آنها بيگانه بودند و بيگانگان نبايد محرم اسرار و تكيه گاه مسلمانان در آن شرايط حساس شوند.
غزوه احد
سرچشمه وقوع جنگ
در اينجا لازم است قبلا اشارهاى به مجموع حوادث احد گردد: از روايات و تواريخ اسلامى چنين استفاده مى شود، هنگامى كه قريش در جنگ بدر شكست خوردند و با دادن هفتاد كشته، و هفتاد اسير به مكه مراجعت كردند، ابو سفيان به مردم مكه اخطار كرد نگذارند زنان بر كشته هاى بدر گريه كنند، زيرا اشك چشم، اندوه را از بين مى برد، و عداوت و دشمنى را نسبت به محمد از قلبهاى آنان زايل مى كند، ابو سفيان خود عهد كرده بود ما دام كه از قاتلان جنگ بدر انتقام نگيرد، با همسر خود همبستر نشود!
به هر حال طايفه قريش با هر وسيلهاى كه در اختيار داشتند، مردم را به - جنگ با مسلمانان تحريك مى كردند و فرياد انتقام، انتقام در شهر مكه طنينانداز بود.
در سال سوم هجرت، قريش به عزم جنگ با پيامبر، با سه هزار سوار و دو هزار پياده، با تجهيزات كافى از مكه خارج شدند، و براى اينكه در ميدان جنگ بيشتر استقامت كنند، بتهاى بزرگ و زنان خود را نيز با خود حركت دادند.
گزارش به موقع عباس
عباس عموى پيامبر هنوز اسلام نياورده بود، و در ميان قريش به كيش و آئين آنان باقى بود، ولى از آنجا كه به برادرزاده خود، زياد علاقمند بود، هنگامى كه ديد لشكر نيرومند قريش به قصد جنگ با پيامبر از مكه بيرون آمد، بى درنگ نامهاى نوشت، و به وسيله مردى از قبيله بنى غفار به مدينه فرستاد. پيك عباس به سرعت بسوى مدينه روان شد، هنگامى كه پيامبر از جريان مطلع شد با سعد بن ابى ملاقات كرد و گزارش عباس را به او رساند، و حتى المقدور سعى مى شد اين موضوع مدتى پنهان بماند.
پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با مسلمانان مشورت مى كند
در همان روز كه نامه عباس به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسيده بود، چند نفر از مسلمانان را دستور داد كه براه مكه و مدينه بروند و از اوضاع لشكر قريش اطلاعاتى بدست آورند.
دو بازرس محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كه براى كسب اطلاع رفته بودند، طولى نكشيد برگشتند، و چگونگى قواى قريش را به پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم رساندند، و گفتند كه اين سپاه نيرومند تحت فرماندهى خود ابو سفيان است.
پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از چند روز، همه اصحاب و اهل مدينه را دعوت كرد و براى رسيدگى به اين وضع جلسهاى تشكيل داد، و موضوع دفاع را آشكارا با آنها در ميان گذاشت، سپس در اينكه در داخل مدينه به پيكار دست زنند، و يا اينكه از شهر خارج شوند، با مسلمانان به مذاكره پرداخت، عدهاى گفتند كه از مدينه خارج نشويم، و در كوچه هاى تنگ شهر با دشمن بجنگيم، زيرا در اين صورت حتى مردان ضعيف و زنان و كنيزان نيز به لشكر مى توانند كمك كنند.
عبد الله بن ابى بعد از گفتن اين سخنان اضافه كرد: اى رسول خدا! تا كنون هيچ ديده نشده است ما داخل حصارها و درون خانه خود باشيم، و دشمن بر ما پيروز شود!.
اين راى بخاطر وضع خاص مدينه در آن روز مورد توجه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم هم بود، او نيز مى خواست در مدينه توقف كنند و در داخل شهر با قريش به مقابله پردازند، ولى گروهى از جوانان و جنگجويان با اين راى مخالف بودند، سعد بن معاذ و چند نفر از قبيله اوس، برخاسته گفتند: اى پيامبر! در گذشته كسى از عرب قدرت اينكه در ما طمع كند نداشته است، با اينكه در آن موقع ما مشرك و بتپرست بوديم، و هم اكنون كه تو در ميان ما هستى، چگونه مى توانند در ما طمع كنند، نه، حتما بايد از شهر خارج شده با دشمن بجنگيم، اگر كسى از ما كشته شود شربت شهادت نوشيده است، و اگر هم كسى نجات يافت به افتخار جهاد در راه خدا نائل شده است.
اينگونه سخنان و حماسه ها طرفداران خروج از مدينه را بيشتر كرد بطورى كه طرح عبد الله بن ابى در اقليت افتاد.
خود پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با اينكه تمايل بخروج از مدينه نداشت به اين مشورت احترام گذاشت و نظريه طرفداران خروج از مدينه را انتخاب كرد و با يك نفر از اصحاب براى مهيا كردن اردوگاه از شهر خارج شد و محلى را كه در دامنه كوه احد از جهت شرائط نظامى موقعيت حساسى داشت براى اردوگاه انتخاب فرمود.
مسلمانان براى دفاع آماده مى شوند
آن روز، روز جمعه بود كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اين مشورت را به عمل آورد، پس از آن براى اداى خطبه نماز جمعه ايستاد، بعد از حمد و ثناى خداوند يكتا، مسلمانان را از نزديك شدن سپاه قريش آگاه ساخت و فرمود:
اگر شما با جان و دل براى جنگ آماده باشيد و با چنين روحيهاى با دشمنان بجنگيد خداوند بطور يقين پيروزى را نصيبتان مى كند و در همان روز با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند.
پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم شخصا فرماندهى لشكر را به عهده داشت، و قبل از آنكه از مدينه خارج شوند دستور داد سه پرجم ترتيب دهند، يكى را به مهاجران و دو تا را به انصار اختصاص داد.
پيامبر فاصله ميان مدينه و احد را پياده پيمود، و در طول راه از صفوف لشكر سان مى ديد و به دست خود صفوف لشكر را مرتب و منظم مى ساخت، تا در يك صف راست و مستقيم حركت كنند.
مورخ معروف حلبى در كتاب خود مى نويسد: پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم هنوز به احد نرسيده بود كه ضمن بازديد لشكر گروهى را در ميان آنها ديد كه هرگز نديده بود، پرسيد اينها كيستند؟ عرض كردند عدهاى از يهودند كه با عبد الله ابن ابى هم پيمان بوده اند، و بدين مناسبت به يارى مسلمانان آمده اند، حضرت تاملى كرد و فرمود: براى جنگ با مشركان از مشركان نتوان يارى گرفت، مگر اينكه مسلمان شوند يهود اين پيشنهاد را قبول نكردند، و همگى به مدينه باز گشتند، و به اين ترتيب از قواى يكهزار نفرى پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم سيصد تن كم شد.
ولى مفسران نوشته اند چون با پيشنهاد عبد الله ابن ابى موافقت نشد، او در اثناى راه از همراهى پيامبر خوددارى نمود، و با جمعى كه تعدادشان بالغ بر سيصد نفر بود به مدينه بازگشتند.
بهر حال پيامبر پس از تصفيه لازم، با قواى خود كه هفتصد نفر بودند به پاى كوه احد رسيد، بعد از اداى نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست.
عبد الله ابن جبير را با پنجاه نفر از تيراندازان ماهر، مامور ساخت در دهانه شكاف كوه قرار گيرند، و به آنها اكيدا توصيه كرد كه در هر حال از جاى خود تكان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ كنند، و فرمود حتى اگر ما دشمن را تا مكه تعقيب كنيم و يا اگر دشمن ما را شكست داد و ما را تا مدينه مجبور به عقب - نشينى كرد، باز هم از سنگرگاه خود دور نشويد.
از آنطرف ابو سفيان، خالد بن وليد را با دويست سرباز زبده، مراقب اين گردنه كرد و دستور داد در كمين باشيد تا وقتى كه سربازان اسلام از اين دره كنار بكشند، آنگاه بلافاصله لشكر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهيد.
جنگ شروع شد
دو لشكر در مقابل يكديگر صف آرائى كرده، مهياى جنگ شدند. اين دو سپاه هر كدام به نوعى مردان خود را بجنگ تشويق مى كردند.
ابو سفيان، بنام بتهاى كعبه و جلب توجه زنان زيبا، جنگجويان خود را بر سر ذوق و شوق مى آورد!
اما پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم بنام خدا و مواهب الهى مسلمانان را بجنگ تشويق مينمود.
اينك، صداى الله اكبر الله اكبر مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر كرده است. و در طرف ديگر ميدان، زنان و دختران قريش، براى تحريك عواطف و احساسات جنگجويان قريش، اشعارى را گويا با دف و نى ميخوانند.
پس از شروع جنگ، مسلمانان با يك حمله شديد توانستند، لشگر قريش را در هم بشكنند، آنها پا به فرار گذاردند، و سربازان اسلام به تعقيب آنها پرداختند.
خالد بن وليد كه شكست قريش را قطعى دانست خواست از راه دره خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولى تيراندازان آنها را مجبور بعقبنشينى كردند.
اين عقبنشينى قريش باعث شد جمعى از تازه مسلمانان بخيال اينكه دشمن شكستخورده است براى جمع آورى غنائم يكمرتبه پستهاى خود را ترك كنند، و حتى تيراندازانيكه در بالاى كوه ايستاده بودند، سنگر خود را ترك گفتند و به - ميدان جنگ ريختند، و هر قدر عبد الله بن جبير دستور پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را متذكر شد به جز عده كمى كه عددشان حدود ده نفر بود، در جايگاه حساس خود نايستادند.
نتيجه مخالفت دستور پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اين شد كه خالد بن وليد با دويست نفر ديگر كه در كمين بودند چون شكاف كوه را از پاسداران خالى ديدند، به سرعت بر سر عبد الله ابن جبير تاختند و او را با يارانش كشتند، و از پشت سر به لشكر اسلام حمله آوردند.
ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زير شمشير دشمن ديدند، نظم و هماهنگى آنها از ميان رفت، فراريان لشكر قريش همينكه اوضاع را چنين ديدند، برگشتند و مسلمانان را دايرهوار در ميان گرفتند. در همين موقع افسر شجاع اسلام حمزه سيد الشهدأ با بعضى ديگر از ياران شجاع پيامبر شربت شهادت نوشيدند، و جز عده معدودى كه پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند بقيه از وحشت پا بفرار گذاشتند.
در اين جنگ خطرناك آنكه بيش از همه فداكارى مى كرد و هر حملهاى كه از جانب دشمن به پيغمبر مى شد دفع مينمود، على ابن ابى طالب (عليهاالسلام ) بود.
على (عليهاالسلام ) با كمال رشادت ميجنگيد، تا اينكه شمشيرش شكست، پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم شمشير خود را كه موسوم به ذو الفقار بود، به على (عليهاالسلام ) داد. سرانجام پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در جائى سنگر گرفت، و على (عليهاالسلام ) همچنان از او دفاع مى كرد، تا آنكه طبق نقل بعضى از
مورخان بيش از شصت زخم به سر، صورت و بدن او وارد آمد، و در همين موقع بود كه پيك وحى به پيامبر عرضه داشت: اى محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ! معناى مواسات همين است، پيغمبر فرمود: علىعليهاالسلام ) از من است و من از اويم و جبرئيل افزود: و منهم از هر دوتاى شما!
امام صادق (عليهاالسلام ) مى فرمايد: پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پيك وحى را ميان زمين و آسمان مشاهده كرد كه مى گويد: لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى الا على. در اين اثنا فريادى برخاست كه محمد كشته شد!
چه كسى با صداى بلند گفت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كشته شد؟
بعضى از سيره نويسان مى گويند: ابن قمعه كه مصعب سرباز اسلامى را بگمان اينكه پيغمبر است با ضربه سختى از پاى در آورد و سپس با صداى بلند فرياد زد به - لات و عزى سوگند كه محمد كشته شد!
اين شايعه خواه از طرف مسلمانان بوده، يا از طرف دشمن، بى گمان بنفع اسلام و مسلمين بود، زيرا دشمن به گمان اينكه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كشته شد احد را بقصد مكه ترك گفت، و گر نه قشون فاتح قريش كه شديدترين كينه و دشمنى را نسبت به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم داشتند و بدين قصد هم آمده بودند كه اين دفعه از او انتقام بگيرند بدون كشتن آن حضرت احد را ترك نمى كردند.
نيروى پنج هزار نفرى قريش حتى يكشب هم نخواست پس از پيروزى در ميدان جنگ بصبح برساند هماندم راه مكه را پيش گرفت و حركت كرد!
خبر كشته شدن پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم تزلزل بيشترى در جمعى از مسلمانان بوجود آورد، و آن عده از مسلمانان كه در ميدان جنگ بودند براى اينكه بقيه پراكنده نگردند و تزلزل و اضطراب آنان بر طرف شود پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را بالاى كوه بردند تا به - مسلمانان نشان دهند كه پيغمبر زنده است، فراريان برگشتند و بدور حضرت جمع شدند. پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فراريان را ملامت مى كرد كه چرا در چنان وضع خطرناك فرار كرديد، مسلمانان با اينكه شرمنده بودند زبان عذر گشودند و گفتند: اى پيغمبر خدا، ما آوازه قتل تو را شنيديم و از شدت ترس فرار كرديم.
بدين ترتيب در جنگ احد نسبت به مسلمانان خسارات مالى و جانى فراوانى وارد شد و هفتاد تن از مسلمانان در ميدان جنگ كشته شدند و عدهى زيادى مجروح افتادند، اما مسلمانان از شكست درس بزرگى آموختند كه ضامن پيروزى آنها در ميدانهاى آينده شد، و در آيات آينده بررسى وسيعى روى اثرات گوناگون اين حادثه بزرگ - بخواست خدا - انجام خواهد شد.
( و لقد نصركم الله ببدر و أنتم أذلة فاتقوا الله لعلكم تشكرون ) (123)( أذ تقول للمؤ منين أ لن يكفيكم أن يمدكم ربكم بثلثة ألف من الملئكة منزلين ) (124)( بلى أن تصبروا و تتقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة ألف من الملئكة مسومين ) (125)( و ما جعله الله ألا بشرى لكم و لتطمئن قلوبكم به و ما النصر ألا من عند الله العزيز الحكيم ) (126)( ليقطع طرفا من الذين كفروا أو يكبتهم فينقلبوا خائبين ) (127)
ترجمه:
123 - خداوند شما را در بدر يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك پيروز شديد) در حالى كه شما (نسبت به آنها) ناتوان بوديد پس از خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن مخالفت فرمان پيامبر نكنيد) تا شكر نعمت او را بجا آورده باشيد.
124 - در آن هنگام كه تو، به مؤ منان ميگفتى آيا كافى نيست پروردگارتان شما را به - سه هزار نفر از فرشتگان كه (از آسمان ) فرود آيند يارى كند؟!.
125 - آرى (امروز هم ) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد - و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد - خداوند شما را به پنجهزار نفر از فرشتگان كه نشانه هاى مخصوصى دارند مدد خواهد داد.
126 - ولى اينها (همه ) فقط براى بشارت و اطمينان خاطر شماست و گر نه پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است.
127 - (اين وعده را كه خدا به شما داده ) براى اين است كه قسمتى از پيكر لشكر كافران را قطع كند، يا آنها را با زور ذلت باز گرداند، تا مايوس و نا اميد (به وطن خود بازگردند
مرحله خطرناك جنگ
پس از پايان جنگ احد لشكر پيروز مشركان به سرعت بسوى مكه بازگشت. ولى در اثناى راه اين فكر براى آنها پيدا شد كه چرا پيروزى خود را ناقص گذاردند؟ چه بهتر كه به مدينه بازگردند و شهر را غارت كنند، و مسلمانان را در هم بكوبند، و اگر محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم هم زنده باشد بقتل برسانند، و براى هميشه فكر آنها از ناحيه اسلام و مسلمين راحت شود، به همين جهت فرمان بازگشت صادر شد و در حقيقت اين خطرناكترين مرحله جنگ احد بود، زيرا مسلمانان بقدر كافى كشته و زخمى داده بودند، و طبعا هيچگونه آمادگى در آن حال براى تجديد جنگ در آنها نبود، و بعكس دشمن با روحيه نيرومندى ميتوانست اين بار جنگ را از سر گيرد و نتيجه نهائى آنرا پيشبينى كند.
اين خبر بزودى به پيامبر رسيد و اگر شهامت فوق العاده و ابتكار بينظير او كه از وحى آسمانى مايه ميگرفت نبود شايد تاريخ اسلام در همانجا پايان مييافت.
آيات فوق درباره اين مرحله حساس نازل گرديده است، و بتقويت روحيه مسلمانان پرداخته، و به دنبال آن يك فرمان عمومى از ناحيه پيامبر براى حركت به سوى مشركان داده شد، و حتى مجروحان جنگ (و در ميان آنها على (عليهاالسلام ) را كه بيش از شصت زخم بر تن داشت ) آماده پيكار با دشمن شدند و از مدينه حركت كردند.
اين خبر بگوش سران قريش رسيد و از اين روحيه عجيب مسلمانان سخت بوحشت افتادند! آنها فكر مى كردند شايد جمعيت تازه نفسى از مدينه به مسلمانان پيوستهاند، و ممكن است برخورد جديد نتيجه نهائى جنگ را بزيان آنها تغيير دهد، لذا فكر كردند براى حفظ پيروزى خود بهتر اين است كه به مكه باز گردند همين كار انجام شد و بسرعت راه مكه را پيش گرفتند.
گفتيم اين آيات در حقيقت براى تقويت روحيه، شكستخورده مسلمانان نازل گرديد، و نخست در آن اشاره به پيروزى چشمگير مسلمانان در ميدان بدر شده تا با يادآورى آن خاطره، به آينده خويش دلگرم شوند و لذا مى فرمايد: خداوند شما را در بدر پيروزى داد در حاليكه نسبت به دشمن ضعيف، و از نظر عده و تجهيزات قابل مقايسه با آنها نبوديد (عدد شما 313 نفر با تجهيزات كم، و مشركان بيش از هزار نفر و با تجهيزات فراوان بودند).( و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة )
حال كه چنين است، از خدا بپرهيزيد، و از تكرار مخالفت فرمان پيشواى خود، يعنى پيامبر اجتناب كنيد تا شكر نعمتهاى گوناگون او را بجاى آورده باشيد.( فاتقوا الله لعلكم تشكرون )
سپس خاطره يارى مسلمانان را در ميدان بدر بوسيله فرشتگان يادآورى كرده و مى گويد: فراموش نكنيد كه در آن روز پيغمبر به شما گفت آيا كافى نيست كه سه هزار نفر از فرشتگان به يارى شما بشتابند. اذ تقول للمؤ منين ا لن يكفيكم ان يمدكم ربكم بثلثة آلاف من الملائكة...
آرى امروز هم اگر استقامت بخرج دهيد و به استقبال سپاه قريش بشتابيد، و تقوى را پيشه كنيد، و مانند روز گذشته، با فرمان پيمبر مخالفت ننمائيد، اگر در اين حال مشركان به سرعت بسوى شما برگردند، خداوند بوسيله پنج هزار نفر از فرشتگان كه همگى داراى نشانه هاى مخصوصى هستند شما را يارى خواهد كرد. بلى ان تصبروا و تتقوا و ياتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين.
اما توجه داشته باشيد كه آمدن فرشتگان به يارى شما، تنها براى تشويق و بشارت و اطمينان خاطر و تقويت روحيه شما است، و گرنه پيروزى تنها از ناحيه خداوندى است كه بر همه چيز قادر و در همه كار حكيم است هم راه پيروزى را مى داند و هم قدرت بر اجراى آن دارد. و ما جعله الله الا بشرى لكم و لتطمئن قلوبكم به و ما النصر الا من عند الله...
گر چه مفسران در تفسير اين آيه گفته هاى گوناگونى دارند، ولى با مسيرى كه ما در تفسير آيات گذشته بكمك خود آيات و تواريخ موجود پيموديم، تفسير اين آيه نيز روشن است، خداوند مى فرمايد: اينكه به شما وعده داده شده است كه فرشتگان را در برخورد جديد با دشمن بيارى شما بفرستد، براى اين است كه قسمتى از پيكر لشكر مشركان را قطع كند، و آنها را با ذلت و رسوائى باز گرداند. ليقطع طرفا من الذين كفروا او يكبتهم فينقلبوا خائبين:
بايد توجه داشت كه طرف در آيه به معنى قطعه و يكبتهم از ماده كبت به معنى بازگرداندن به زور و توام با ذلت است.
در اينجا سؤ الاتى در زمينه چگونگى يارى فرشتگان و حمايت آنها از مسلمانان و چگونگى اين يارى پيش مى آيد، كه بخواست خداوند پاسخ مشروح آن را در سوره انفال ذيل آيات 7 - تا 12 خواهيم داد.
( ليس لك من الا مر شى ء أو يتوب عليهم أو يعذبهم فإ نهم ظالمون ) (128)
ترجمه:
128 - هيچ گونه اختيارى (درباره عفو كافران، يا مؤ منان فرارى از جنگ،) براى تو نيست مگر اينكه (خدا) بخواهد آنها را ببخشد، يا مجازات كند؛ زيرا آنها ستمگرند.
در تفسير اين آيه در ميان مفسران سخن بسيار زياد است ولى اين موضوع تقريبا مسلم است كه آيه فوق پس از جنگ احد نازل شده، و مربوط به - حوادث آن است، آيات سابق نيز اين حقيقت را تأييد مى كند.
آيه مى فرمايد: (هيچ گونه اختيارى (درباره عفو كافران، يا مؤ منان فرارى از جنگ،) براى تو نيست مگر اينكه (خدا) بخواهد آنها را ببخشد، يا مجازات كند؛ زيرا آنها ستمگرند.( ليس لك من الا مر شى ء أو يتوب عليهم أو يعذبهم فإ نهم ظالمون )
و اما در مورد تفسير آيه دو معنى بيش از همه جلب توجه مى كند:
نخست اينكه اين آيه جمله مستقلى را تشكيل مى دهد و بنابراين جمله (او يتوب عليهم ) به معنى (الا ان يتوب عليهم ) است و معنى آيه روى هم رفته چنين مى شود: درباره سرنوشت آنها كارى از دست تو ساخته نيست مگر اينكه خدا بخواهد آنها را ببخشد يا بخاطر ستمى كه كرده اند مجازاتشان كند و منظور از آنها يا كفارى مى باشند كه در اين جنگ ضربه هاى سخت به مسلمانان وارد ساختند و حتى دندان و پيشانى پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را شكستند، و يا مسلمانانى مى باشند كه از ميدان جنگ فرار كردند، و پس از پايان جنگ پشيمان شدند و از پيغمبر تقاضاى عفو كردند، آيه مى گويد: (عفو بخشش يا مجازات و عذاب آنها به دست خدا است و پيامبر هم بدون اذن پروردگار كارى انجام نمى دهد.)
تفسير ديگر اينكه ليس لك من الامر شى ء جمله معترضه است و جمله (او يتوب عليهم ) عطف به جمله (او يكبتهم ) مى باشد، و اين آيه دنباله آيه قبل محسوب مى شود، و در اين صورت مجموع معنى دو آيه چنين خواهد بود: (خداوند وسائل پيروزى را در اختيار شما قرار خواهد داد، و يكى از چهار سرنوشت را براى كافران مقرر مى سازد: يا قسمتى از پيكر لشكر مشركان را از بين مى برد، يا آنها را به اين وسيله مجبور به بازگشت مى كند، و يا آنها را در صورت شايستگى و توبه مى بخشد، و يا آنها را بخاطر ظلمشان مجازات مى كند، و خلاصه با هر دستهاى از آنها بر طبق حكمت و عدالت رفتار خواهد نمود، و تو درباره آنها پيش خود هيچ گونه تصميمى نمى توانى بگيرى ).
درباره علت نزول اين آيه نيز روايات متعددى نقل شده است از جمله پس از آنكه دندان و پيشانى پيامبر در جنگ احد شكست، و آنهمه ضربات سخت بر پيكر مسلمين وارد شد، پيامبر از آينده مشركان نگران گرديد و پيش خود فكر مى كرد چگونه اين جمعيت قابل هدايت خواهند بود و فرمود: (كيف يفلح قوم فعلوا هذا بنبيهم و هو يدعوهم الى ربهم؛ چگونه چنين جمعيتى رستگار خواهند شد كه با پيامبر خود چنين رفتار مى كنند در حالى كه وى آنها را به سوى خدا دعوت مى كند.)
در اينجا آيه فوق نازل شد و به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دلدارى داد كه تو مسؤ ول هدايت آنها نيستى بلكه تنها موظف به تبليغ آنها مى باشى.
رفع اشتباه در اينجا لازم است به دو نكته توجه شود:
1 - مفسر معروف نويسنده (المنار) معتقد است كه اين آيه درس بزرگى در زمينه استفاده از وسايل طبيعى براى پيروزى، به مسلمانان، مى آموزد، و آن اينكه اگر خدا به آنها وعده پيروزى مى دهد به اين معنى نيست كه مسلمانان وسائل طبيعى و تجهيزات نظامى و نقشه هاى جنگى و مانند آن را فراموش كنند و دست روى هم گذاشته هميشه در انتظار دعاى پيغمبر براى پيروزى باشند، لذا به پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم خطاب كرده مى گويد: (ليس لك من الامر شى ء) يعنى پيروزى به دست تو واگذار نشده، بلكه به فرمان خدا است، و خداوند براى آن سننى قرار داده است كه بايد از آنها استفاده كرد، (و دعا كردن پيغمبر اگر چه مؤ ثر و مفيد است، ولى جنبه استثنائى دارد و مخصوص موارد معينى است ).
گفتار اين نويسنده در اين قسمت اگر چه منطقى است، ولى با ذيل آيه كه از توبه يا مجازات كفار بحث مى كند به هيچ وجه سازگار نيست، و بنابراين نمى توان آن را تفسير آيه دانست.
2 - اين آيه كه هر گونه اختيارى را از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم درباره عفو و بخشش يا مجازات مخالفان سلب مى كند هيچ گونه منافاتى با مؤ ثر بودن دعاى پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و عفو و گذشت او، و شفاعت و مانند آن كه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود، ندارد، زيرا منظور از آيه فوق اين است كه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مستقلا هيچ كارى را نمى تواند انجام دهد، ولى به فرمان خدا و به اجازه او، مى تواند ببخشد، و هم در جاى خود مجازات كند، و هم عوامل پيروزى را فراهم سازد، و حتى به اجازه پروردگار و اذن او مى تواند هم چون مسيح (عليهاالسلام ) مردگان را زنده كند.
كسانى كه جمله (ليس لك من الامر شى ء) را گرفته، و خواسته اند توانائى پيامبر را بر اين امر انكار كنند، در حقيقت آيات ديگر قرآن را فراموش كرده اند.
قرآن مجيد در سوره نسأ آيه 64 مى گويد:( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ) ؛ اگر آنها هنگامى كه به خود ستم مى كردند به سراغ تو مى آمدند و استغفار مى كردند و پيامبر نيز براى آنها از خدا طلب آمرزش مى كرد خدا را توبه كننده (بخشنده ) و مهربان مى يافتند.)
طبق اين آيه استغفار پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم يكى از عوامل بخشش گناه شمرده شده، و در بحثهاى آينده در ذيل آيات مناسب باز هم در اين زمينه توضيح خواهيم داد.
( و لله ما فى السموت و ما فى الا رض يغفر لمن يشأ و يعذب من يشأ و الله غفور رحيم ) (129)
ترجمه:
129 - و آنچه در آسمانها و زمين است از آن خدا است، هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد؛ و هر كس را بخواهد، مجازات مى كند؛ و خداوند آمرزنده مهربان است.
اين آيه در حقيقت تأكيدى است براى آيه قبل، و مى گويد: (آمرزش و مجازات به دست پيامبر نيست، بلكه به فرمان خداوندى است كه حكومت آنچه در آسمانها و زمين است، به دست او است، آفرينش از او است، مالكيت، و تدبير آنها نيز از آن او است.)( و لله ما فى السموت و ما فى الا رض يغفر لمن يشأ و يعذب من يشأ و الله غفور رحيم )
بنابراين، او است كه مى تواند گناهكاران را هر گاه صلاح ببيند ببخشد، و يا مجازات كند.
در پايان آيه به رحمت واسعه خداوند اشاره كرده، مى گويد: در عين حال كه مجازات او شديد است (او آمرزنده و مهربان است ) و رحمت او بر غضب او پيشى مى گيرد.( و الله غفور رحيم ) بد نيست در اينجا به گفتار يكى از دانشمندان اسلامى كه در عين فشرده بودن پاسخى است براى بعضى از سؤ الها، اشاره كنيم. مفسر عاليقدر، طبرسى در ذيل آيه نقل مى كند كه از يكى از دانشمندان پرسيدند: خداوند با آن رحمت واسعه و بى پايانش چگونه بندگان را بخاطر گناهان مجازات مى كند؟
او در پاسخ گفت: (رحمت ) خداوند، (حكمت ) او را از بين نمى برد، زيرا رحمت او هم چون حس ترحم ما از احساسات و رقت قلب سرچشمه نمى گيرد،
بلكه رحمت او هميشه آميخته با حكمت است، و حكمت ايجاب مى كند، كه گنهكاران (جز در موارد خاصى ) به مجازات برسند.
( يا ايها الذين آمنوا لا تأكلوا الربوا اضعفا مضعفة و اتقوا الله لعلكم تفلحون ) (130)( و اتقوا النار التى اعدت للكافرين ) (131)( و اطيعوا الله و الرسول لعلكم ترحمون ) (132)
ترجمه:
130 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ربا (و سود پول ) را چند برابر نخوريد! از خدا بپرهيزيد تا رستگار شويد!
131 - و از آتشى بپرهيزيد كه براى كافران آماده شده است!
132 - و خدا و پيامبر را اطاعت كنيد، تا مشمول رحمت شويد!
تحريم رباخوارى
آيات گذشته - چنانكه دانستيم - درباره غزوه احد و حوادث مربوط به آن، و درسهاى گوناگونى است كه مسلمانان از آن حادثه فرا گرفتند، ولى اين سه آيه و شش آيه بعد از آن محتوى يك سلسله برنامه هاى اقتصادى، اجتماعى و تربيتى است.
در نخستين آيه روى سخن را به مؤ منان كرده و مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ربا (و سود پول را چند برابر نخوريد) . ( يا ايها الذين آمنوا لا تأكلوا الربوا اضعافا مضافة ) .
مى دانيم روش قرآن در مبارزه با انحرافات ريشه دار اجتماعى اين است كه تدريجا زمينه سازى مى كند، و افكار عموم را تدريجا به مفاسد آنها آشنا مى سازد، و آنگاه كه آمادگى براى پذيرفتن تحريم نهائى حاصل شد قانون را به صورت صريح
اعلام مى كند (مخصوصا در مواردى كه آلودگى به گناه زياد و وسيع باشد).
و نيز مى دانيم: عرب، در زمان جاهليت آلودگى شديدى به رباخوارى داشت و مخصوصا محيط مكه محيط رباخواران بود، و سرچشمه بسيارى از بدبختيهاى اجتماعى آنها نيز همين كار زشت و ظالمانه بود، به همين دليل قرآن براى ريشه كن ساختن رباخوارى حكم تحريم را در چهار مرحله بيان كرده است:
1 - در آيه 39 سوره روم نخست درباره (ربا) به يك پند اخلاقى قناعت شده آنجا كه مى فرمايد: (و ما آتيتم من ربا ليربو فى اموال الناس فلا يربو عند الله و ما آتيتم من زكوة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون؛ آنچه به عنوان ربا مى پردازيد تا در اموال مردم فزونى يابد، نزد خدا فزونى نخواهد يافت، و آنچه را به عنوان زكات مى پردازيد و تنها رضاى خدا را مى طلبد (مايه بركت است و) كسانى كه چنين كنند داراى پاداش مضاعفند).
و بدين طريق اعلام مى كند كه تنها از ديدگاه افراد كوته بين است كه ثروت رباخواران از راه سود گرفتن افزايش مى يابد، اما در پيشگاه خدا چيزى بر آنها افزوده نمى شود بلكه زكات و انفاق در راه خدا است كه ثروتها را افزايش مى دهد.
2 - در سوره نسأ آيه 161 ضمن انتقاد از عادات و رسوم غلط يهود به عادت زشت رباخوارى آنها اشاره كرده و مى فرمايد:( و اخذهم الربا و قد نهوا عنه ) ؛ يكى ديگر از عادات بد آنها اين بود كه ربا مى خوردند با اينكه از آن نهى شده بودند).
3 - در سوره بقره آيات 275 تا 279 هر گونه رباخوارى به شدت ممنوع اعلام شده و در حكم جنگ با خدا ذكر گرديده است.
4 - و بالاخره در آيه مورد بحث چنانكه ضمن تفسير آن خواهيم گفت، حكم تحريم ربا صريحا ذكر شده، اما تنها به يك نوع از انواع ربا و نوع شديد و فاحش آن اشاره شده است.
در اين آيه اشاره به تحريم رباى فاحش شده و با تعبير( اضعافا مضاعفة )
بيان گرديده است. منظور از رباى فاحش اين است كه سرمايه به شكل تصاعدى در مسير ربا سير كند يعنى سود در مرحله نخستين با اصل سرمايه ضميمه شود و مجموعا مورد ربا قرار گيرند، و به همين ترتيب در هر مرحله، سود به اضافه سرمايه، سرمايه جديدى را تشكيل دهد، و به اين ترتيب در مدت كمى از راه تراكم سود مجموع بدهى بدهكار به چندين برابر اصل بدهى افزايش يابد و به كلى از زندگى ساقط گردد.
بطورى كه از روايات و تواريخ استفاده مى شود در زمان جاهليت معمول بود كه اگر بدهكار در رأس مدت نمى توانست بدهى خود را بپردازد از طلبكار تقاضا مى كرد كه مجموع سود و اصل بدهى را به شكل سرمايه جديدى به او قرض بدهد و سود آن را بگيرد! در عصر ما نيز در ميان رباخواران اين رباخوارى بسيار ظالمانه فراوان است.
در پايان آيه مى فرمايد: (اگر مى خواهيد رستگار شويد بايد تقوا را پيشه كنيد و از اين گناه بپرهيزيد)( و اتقوا الله لعلكم تفلحون ) .
در آيه بعد مجددا روى حكم تقوا را تأكيد كرده، مى گويد: (و از آتشى بپرهيزيد كه در انتظار كافران آماده شده است )،( و اتقوا النار التى اعدت للكافرين ) .
از تعبير (كافران ) استفاده مى شود كه اصولا رباخوارى با روح ايمان سازگار نيست و رباخواران از آتشى كه در انتظار كافران است سهمى دارند!
و نيز استفاده مى شود كه آتش دوزخ اصولا براى كافران آماده شده و گناهكاران و عاصيان به همان مقدار كه شباهت و هماهنگى با كافران دارند سهمى از آن خواهند داشت.
تهديد آيه سابق با تشويقى كه در اين آيه براى مطيعان و فرمانبرداران ذكر شده تكميل مى گردد و مى فرمايد: (فرمان خدا و پيامبر را اطاعت كنيد و رباخوارى را ترك گوئيد تا مشمول رحمت الهى شويد).( و اطيعوا الله و الرسول لعلكم ترحمون ) .
چگونگى پيوند ايات قرآن
آيات گذشته - چنانكه دانستيم - درباره غزوه (احد) و حوادث مربوط به آن، و درسهاى گوناگونى است كه مسلمانان از آن حادثه فرا گرفتند، ولى سه آيه اى كه تفسير آن گذشت و شش آيه بعد محتوى يك سلسله برنامه هاى اقتصادى، اجتماعى و تربيتى است، و پس از اين نه آيه، مجددا حوادث مربوط به جنگ احد عنوان مى گردد.
اين طرز بيان ممكن است براى بعضى مايه تعجب گردد، ولى با توجه به يك اصل اساسى حقيقت امر روشن مى شود، و آن اينكه:
قرآن يك كتاب كلاسيك نيست كه داراى فصول و ابوابى باشد و نظام تأليفى خاصى در ميان ابواب و فصول آن در نظر گرفته شده باشد، بلكه قرآن كتابى است كه در مدت بيست و سه سال (نجوما) (تدريجا) طبق نيازمنديهاى گوناگون تربيتى در زمانها و اماكن مختلف نازل شده: يك روز داستان احد پيش مى آمد و برنامه هاى مختلف جنگى در ضمن آيات متعدد اعلام مى گشت، روز ديگر احساس نياز به يك مسأله اقتصادى همچون ربا يا يك مسأله حقوقى مانند احكام ازدواج، يا يك مسأله تربيتى و اخلاقى مانند توبه، مى شد و آيات متعددى طبق آن نازل مى گشت.
از اين سخن چنين نتيجه گرفته مى شود كه ممكن است در بسيارى از موارد پيوند خاصى در ميان آيات قبل و بعد نبوده باشد، و نبايد مانند بعضى از مفسران در اين گونه موارد اصرارى در يافتن رابطه در ميان آنها داشت، نبايد خود را به زحمت بياندازيم و در ميان قضايائى كه خداوند اتصال و ارتباطى نخواسته با تكلف وجه ارتباطى درست كنيم، زيرا اين كار با روح قرآن و چگونگى نزول آن در حوادث مختلف و طبق نيازمنديهاى گوناگون در شرايط و ظروف جداگانه، سازش ندارد.
البته تمام سوره ها و آيات قرآن از يك نظر به هم مربوطند و آن اينكه همگى يك برنامه انسان سازى و تربيتى را در يك سطح عالى تعقيب مى كنند و براى ساختن يك جامعه آباد، آگاه، امن و امان و پيشرفته از نظر مادى و معنوى نازل شده اند.
بنابراين اگر آيات نهگانه فوق رابطه خاصى با آيات قبل و بعد ندارد به همين دليل است.
( و سارعوا ألى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السموات و الا رض اعدت للمتقين ) (133)
ترجمه:
133 - شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان؛ و بهشتى كه وسعت آن، آسمانها و زمين است؛ و براى پرهيزگاران آماده شده است.
مسابقه در مسير سعادت
به دنبال آيات گذشته كه بدكاران را تهديد به مجازات آتش و نيكوكاران را تشويق به رحمت الهى مى كرد، در اين آيه كوشش و تلاش نيكوكاران را تشبيه به يك مسابقه معنوى كرده كه هدف نهائى آن آمرزش الهى بر يكديگر سبقت بگيريد)( و سارعوا الى مغفرة من ربكم )
(سارعوا) از (مسارعت ) به معنى كوشش و تلاش دو يا چند نفر براى پيشى گرفتن از يكديگر در رسيدن به يك هدف است، و در كارهاى نيك، قابل ستايش، و در كارهاى بد، نكوهيده است.
در حقيقت قرآن در اينجا از يك نكته روانى استفاده كرده كه انسان براى انجام دادن يك كار اگر تنها باشد معمولا كار را بدون سرعت و به طور عادى انجام مى دهد، ولى اگر جنبه مسابقه به خود بگيرد، آنهم مسابقه اى كه جايزه باارزشى براى آن تعيين شده، تمام نيرو و انرژى خود را به كار مى گيرد و با سرعت هر چه بيشتر به سوى هدف پيش مى تازد.
و اگر مى بينيم هدف اين مسابقه در درجه اول مغفرت قرار داده شده براى اين است كه رسيدن به هر مقام معنوى بدون آمرزش و شستشوى از گناه ممكن نيست، نخست بايد خود را از گناه شست و سپس به مقام قرب پروردگار گام نهاد!.
دومين هدف اين مسابقه معنوى بهشت قرار داده شده، بهشتى كه وسعت آن، پهنه آسمانها و زمين است( و جنة عرضها السموات و الارض ) .
بايد توجه داشت كه مراد از (عرض ) در آيه فوق اصطلاح هندسى آن كه در مقابل طول است، نيست، بلكه به معنى لغوى كه وسعت است، مى باشد.
در آيه 21 سوره حديد همين تعبير با تفاوت مختصرى ديده مى شود:( سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السمأ و الارض ) ؛ به پيش تازيد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمين است ).
در اين آيه به جاى (مسارعت ) صريحا كلمه (مسابقه ) ذكر شده و (سمأ) به صورت مفرد با الف و لام جنس آمده كه در اينجا معنى عموم مى دهد، و از (كاف تشبيه ) استفاده شده است. به اين معنى كه در آيه مورد بحث صريحا مى گويد: (وسعت بهشت همان وسعت آسمانها و زمين است ) ولى در آيه سوره حديد مى گويد: (وسعت آن مانند وسعت آسمان و زمين مى باشد)، و هر دو تعبير يك معنى را مى رساند.
در پايان آيه تصريح مى كند كه: (اين بهشت، با آن عظمت، براى پرهيزگاران آماده شده است )( اعدت للمتقين ) .
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه:
اولا: آيا بهشت و دوزخ هم اكنون آفريده شده و وجود خارجى دارند يا بعدا در پرتو اعمال مردم ايجاد مى شوند؟
ثانيا: اگر آنها آفريده شده اند جاى آنها كجا است، (با توجه به اينكه قرآن مى گويد وسعت بهشت به اندازه آسمانها و زمين است ).
آيا بهشت و دوزخ الان موجودند؟
اكثر دانشمندان اسلامى معتقدند كه اين دو هم اكنون وجود خارجى دارند و ظواهر آيات قرآن نيز اين نظر را تأييد مى كند، به عنوان نمونه:
1 - در آيه مورد بحث و در آيات فراوان ديگرى تعبير به (اعدت ) (مهيا شده ) يا تعبيرات ديگرى از همين ماده، گاهى در مورد بهشت و گاهى درباره دوزخ، آمده است.
از اين آيات استفاده مى شود كه بهشت و دوزخ هم اكنون آماده شده اند اگر چه بر اثر اعمال نيك و بد انسانها توسعه مى يابند (دقت كنيد).
2 - در آيات مربوط به معراج در آيه 13 تا 15 سوره (و النجم ) مى خوانيم: (و لقد رآه نزلة اخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة الماوى؛ بار ديگر پيامبر جبرئيل را نزد (سدرة المنتهى ) در آنجا كه بهشت جاويدان قرار داشت مشاهده كرد) - اين تعبير گواه ديگرى بر وجود فعلى بهشت است.
3 - در سوره تكاثر آيه 5 و 6 و 7 مى فرمايد: (كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين؛ اگر علم اليقين داشتيد دوزخ را مشاهده مى كرديد سپس به عين اليقين آن را مى ديديد).
در روايات مربوط به معراج و روايات ديگر نيز نشانه هاى روشنى بر اين مسأله ديده مى شود.
بهشت و دوزخ در كجا هستند؟
به دنبال بحث فوق اين بحث پيش مى آيد كه اگر اين دو هم اكنون موجودند در كجا هستند؟
پاسخ اين سؤ ال را از دو راه مى توان داد:
نخست اينكه: بهشت و دوزخ در باطن و درون اين جهانند. ما اين آسمان و زمين و كرات مختلف را با چشم خود مى بينيم اما عوالمى كه در درون اين جهان قرار دارند نمى بينيم و اگر ديد و درك ديگرى داشتيم هم اكنون مى توانستيم آنها را ببينيم، در اين عالم موجودات بسيارى هستند كه امواج آنها با چشم ما قابل درك نيستند، آيه( كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ) ؛ كه در بالا اشاره شد نيز گواه اين حقيقت است.
از پاره اى از احاديث نيز استفاده مى شود كه بعضى از مردان خدا درك و ديدى در اين جهان داشتند كه، بهشت و دوزخ را نيز با چشم حقيقت بين خود مى ديدند.
براى اين موضوع مى توان مثالى ذكر كرد:
فرض كنيد فرستنده نيرومندى در يك نقطه زمين وجود داشته باشد كه به كمك ماهواره هاى فضائى امواج آن به سراسر زمين پخش شود و به وسيله آن نغمه دل انگيز تلاوت قرآن با صدائى فوق العاده دلنشين و روحپرور در همه جا پخش گردد، و در نقطه ديگرى از زمين فرستنده ديگرى با همان قدرت وجود داشته باشد كه صدائى فوق العاده گوش خراش و ناراحت كننده روى امواج ديگرى در همه جا پراكنده شود.
هنگامى كه ما در يك مجلس عادى نشسته ايم صداى گفتگوى اطرافيان خود را مى شنويم اما از آن دو دسته امواج (روحپرور) و (آزاردهنده ) كه در درون محيط ما است و همه جا را پر كرده است هيچ خبرى نداريم، ولى اگر دستگاه گيرنده اى مى داشتيم كه موج آن با يكى از اين دو فرستنده تطبيق مى كرد فورا در برابر ما آشكار مى شدند اما دستگاه شنوائى ما در حال عادى از درك آنها عاجز است.
اين مثال گرچه از جهاتى رسانيست ولى براى مجسم ساختن چگونگى وجود بهشت و دوزخ در باطن اين جهان مؤ ثر به نظر مى رسد.
ديگر اينكه: عالم آخرت و بهشت و دوزخ، محيط بر اين عالم است، و به اصطلاح اين جهان در شكم و درون آن جهان قرار گرفته، درست همانند عالم جنين كه در درون عالم دنيا است، زيرا مى دانيم عالم جنين براى خود عالم مستقلى است، اما جداى از اين عالمى كه در آن هستيم نيست، بلكه در درون آن واقع شده است، عالم دنيا نيز نسبت به عالم آخرت، همين حال را دارد، يعنى در درون آن قرار گرفته است.
و اگر مى بينيم قرآن مى گويد: وسعت بهشت به اندازه وسعت آسمانها و زمين است به خاطر آن است كه انسان چيزى وسيعتر از آسمان و زمين نمى شناسد تا مقياس سنجش قرار داده شود، لذا قرآن براى اينكه وسعت و عظمت بهشت را ترسيم كند آن را به پهنه آسمانها و زمين تشبيه كرده است، و چاره اى غير از اين نبوده، همانطور كه اگر كودكى كه در شكم مادر قرار دارد عقل مى داشت و مى خواستيم با او سخن بگوئيم بايد با منطقى صحبت كنيم كه براى او در آن محيط قابل درك باشد.
از آنچه گفتيم پاسخ اين سؤ ال نيز روشن شد كه اگر وسعت بهشت به اندازه زمين و آسمانها است پس دوزخ كجا است؟
زيرا طبق پاسخ اول، دوزخ نيز در درون همين جهان قرار گرفته و وجود آن در درون اين جهان منافاتى با وجود بهشت در درون آن ندارد (همانطور كه در مثال امواج فرستنده صوتى ذكر شد)
و اما طبق پاسخ دوم كه بهشت و دوزخ محيط بر اين جهان باشند جواب باز هم روشنتر است زيرا دوزخ مى تواند محيط بر اين جهان باشد و بهشت محيط بر آن، و از آن هم وسيعتر.
( الذين ينفقون فى السرأ و الضرأ و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين ) (134)( و الذين أذا فعلوا فحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون ) (135)( اولئك جزآؤ هم مغفرة من ربهم و جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها و نعم اجر العاملين ) (136)
ترجمه:
134 - همانها كه در توانگرى و تنگدستى انفاق مى كنند؛ و خشم خود را فرو مى برند؛ و از خطاى مردم مى گذرند، و خدا نيكوكاران را دوست دارد.
135 - و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند به ياد خدا مى افتند، و براى گناهان خود طلب آمرزش مى كنند - و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟ - و بر گناه، اصرار نمى ورزند، با اينكه مى دانند.
136 - آنها پاداششان آمرزش پروردگار، و بهشتهايى است كه از زير (درختان ) آنها نهرها جارى است، جاودانه در آن مى مانند؛ چه نيكو است پاداش اهل عمل!
سيماى پرهيزگاران
از آنجا كه در آيه قبل وعده بهشت جاويدان به پرهيزگاران داده شده در اين آيه پرهيزگاران را معرفى مى كند و پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آنها ذكر نموده است:
1 - (آنها در همه حال انفاق مى كنند چه موقعى كه در راحتى و وسعتند و چه زمانى كه در پريشانى و محروميتند).( الذين ينفقون فى السرأ و الضرأ )
آنها با اين عمل ثابت مى كنند كه روح كمك به ديگران و نيكوكارى در جان آنها نفوذ كرده است و به همين دليل تحت هر شرائطى اقدام به اينكار مى كنند، روشن است كه انفاق در حال وسعت به تنهائى نشانه نفوذ كامل صفت عالى سخاوت در اعماق روح انسان نيست، اما آنها كه در همه حال اقدام به كمك و بخشش مى كنند نشان مى دهند كه اين صفت در آنها ريشه دار است.
ممكن است گفته شود انسان در حال تنگدستى چگونه مى تواند انفاق كند؟ پاسخ اين سؤ ال روشن است: زيرا اولا افراد تنگدست نيز به مقدار توانائى مى توانند در راه كمك به ديگران انفاق كنند، و ثانيا انفاق منحصر به مال و ثروت نيست بلكه هر گونه موهبت خدادادى را شامل مى شود خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب ديگر، و به اين ترتيب خداوند مى خواهد روح گذشت و فداكارى و سخاوت را حتى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذائل اخلاقى فراوانى كه از (بخل ) سرچشمه مى گيرد بر كنار بمانند.
آنها كه انفاقهاى كوچك را در راه خدا ناچيز مى شمارند براى اين است كه هر يك از آنها را جداگانه مورد مطالعه قرار مى دهند، وگرنه اگر همين كمكهاى جزئى را در كنار هم قرار دهيم و مثلا اهل يك مملكت اعم از فقير و غنى هر كدام مبلغ ناچيزى براى كمك به بندگان خدا انفاق كنند و براى پيشبرد اهداف اجتماعى مصرف نمايند كارهاى بزرگى به وسيله آن مى توانند انجام دهند، علاوه بر اين اثر معنوى و اخلاقى انفاق بستگى به حجم انفاق و زيادى آن ندارد و در هر حال عايد انفاق كننده مى شود.
جالب توجه اينكه در اينجا نخستين صفت برجسته پرهيزكاران (انفاق ) ذكر شده، زيرا اين آيات نقطه مقابل صفاتى را كه درباره رباخواران و استثمارگران در
آيات قبل ذكر شد، بيان مى كند، به علاوه گذشت از مال و ثروت آن هم در حال خوشى و تنگدستى روشنترين نشانه مقام تقوا است.
2 - (آنها بر خشم خود مسلطند)( و الكاظمين الغيظ ) .
(كظم ) در لغت به معنى بستن سر مشكى است كه از آب پر شده باشد، و بطور كنايه در مورد كسانى كه از خشم و غضب پر مى شوند و از اعمال آن خوددارى مى نمايند بكار مى رود.
(غيظ) به معنى شدت غضب و حالت برافروختگى و هيجان فوق العاده روحى است، كه بعد از مشاهده ناملايمات به انسان دست مى دهد.
حالت خشم و غضب از خطرناك ترين حالات است و اگر جلوى آن رها شود، در شكل يك نوع جنون و ديوانگى و از دست دادن هر نوع كنترل اعصاب خودنمائى مى كند، و بسيارى از جنايات و تصميمهاى خطرناكى كه انسان يك عمر بايد كفاره و جريمه آن را بپردازد در چنين حالى انجام مى شود، و لذا در آيه فوق دومين صفت برجسته پرهيزگاران را فرو بردن خشم معرفى كرده است.
پيغمبر اكرم فرمود: (من كظم غيظا و هو قادر على انفاذه ملا ه الله امنا و ايمانا؛ آن كس كه خشم خود را فرو ببرد با اينكه قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل او را از آرامش و ايمان پر مى كند).
اين حديث مى رساند كه فرو بردن خشم اثر فوق العاده اى در تكامل معنوى انسان و تقويت روح ايمان دارد.
3 - (آنها از خطاى مردم مى گذرند)( و العافين عن الناس ) .
فرو بردن خشم بسيار خوب است اما به تنهائى كافى نيست زيرا ممكن است كينه و عداوت را از قلب انسان ريشه كن نكند، در اين حال براى پايان دادن به حالت عداوت بايد (كظم غيظ) توأم با (عفو و بخشش ) گردد، لذا به دنبال صفت عالى خويشتندارى و فرو بردن خشم، مسأله عفو و گذشت را بيان نموده، البته
منظور گذشت و عفو از كسانى است كه شايسته آنند نه دشمنان خون آشامى كه گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بيشتر آنها مى شود.
4 - (آنها نيكوكارند)( و الله يحب المحسنين ) .
در اينجا اشاره به مرحله اى عاليتر از عفو شده كه همچون يك سلسله مراتب تكاملى پشت سر هم قرار گرفته اند و آن اين است كه انسان نه تنها بايد خشم خود را فرو برد و با عفو و گذشت كينه را از دل خود بشويد بلكه با نيكى كردن در برابر بدى (آنجا كه شايسته است ) ريشه دشمنى را در دل طرف نيز بسوزاند و قلب او را نسبت به خويش مهربان گرداند بطورى كه در آينده چنان صحنه اى تكرار نشود، بطور خلاصه نخست دستور به خويشتن دارى در برابر خشم، و پس از آن دستور به شستن قلب خود، و سپس دستور به شستن قلب طرف مى دهد.
در حديثى كه در كتب شيعه و اهل تسنن در ذيل آيه فوق نقل شده چنين مى خوانيم كه يكى از كنيزان امام على بن الحسين (عليهاالسلام ) به هنگامى كه آب روى دست امام مى ريخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت، امام (عليهاالسلام ) از روى خشم سر بلند كرد كنيز بلافاصله گفت خداوند در قرآن مى فرمايد: (و الكاظمين الغيظ) امامعليهاالسلام فرمود: خشم خود را فرو بردم، عرض كرد: (و العافين عن الناس ) فرمود: تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد، او مجددا گفت:( و الله يحب المحسنين ) امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم.
اين حديث شاهد زنده اى است بر اينكه سه مرحله مزبور هر كدام مرحله اى عاليتر از مرحله قبل است.
سپس در آيه بعد اشاره به يكى ديگر از صفات رهيزكاران كرده، مى گويد: (و هنگامى كه مرتكب عمل زشتى شوند يا به خود ستم كنند (هر چه زودتر) به ايد خدا مى افتند و براى گناهان خود آمرزش مى طلبند)( و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا ) .
(فاحشة ) از ماده فحش و فحشأ به معنى هر عمل بسيار زشت است و انحصار به اعمال منافى عفت ندارد زيرا در اصل به معنى (تجاوز از حد) است كه هر گناهى را شامل مى شود.
در آيه فوق اشاره به يكى ديگر از صفات پرهيزكاران شده كه (آنها علاوه بر اوصاف مثبت گذشته اگر مرتكب گناهى شوند به زودى به ياد خدا مى افتند و توبه مى كنند و هيچگاه اصرار بر گناه نمى ورزند).
از تعبيرى كه در اين آيه شده چنين استفاده مى شود كه انسان تا به ياد خدا است مرتكب گناه نمى شود آنگاه مرتكب گناه مى شود كه به كلى خدا را فراموش كند و غفلت تمام وجود او را فرا گيرد، اما اين فراموشكارى و غفلت در افراد پرهيزگار ديرى نمى پايد، به زودى به ياد خدا مى افتند و گذشته را جبران مى كنند، آنها احساس مى كنند كه هيچ پناهگاهى جز خدا ندارند و تنها بايد آمرزش گناهان خويش را از او بخواهند (كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد)( و من يغفر الذنوب الا الله ) .
بايد توجه داشت كه در آيه علاوه بر عنوان فاحشه، ظلم بر خويشتن نيز ذكر شده (او ظلموا انفسهم ) و فرق ميان اين دو ممكن است اين باشد كه فاحشه اشاره به گناهان كبيره است و ظلم بر خويشتن اشاره به گناهان صغيره است.
در پايان آيه براى تأكيد مى گويد: (آنها هرگز با علم و آگاهى بر گناه خويش اصرار نمى ورزند و تكرار گناه نمى كنند)( و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون ) .
در ذيل اين آيه از امام باقرعليهاالسلام نقل شده كه فرمود: (الاصرار ان يذنب الذنب فلا يستغفر الله و لا يحدث نفسه بتوبة فذلك الاصرار؛ اصرار بر گناه اين است كه انسان گناهى كند و دنبال آن استغفار ننمايد و در فكر توبه نباشد اين است اصرار بر گناه ).
در كتاب (امالى صدوق ) از امام صادقعليهاالسلام حديثى پر معنى نقل شده كه خلاصه آن چنين است: (هنگامى كه آيه فوق نازل شد و گناهكاران توبه كار را به آمرزش الهى نويد داد ابليس سخت ناراحت شد، و تمام ياران خود را با صداى بلند به تشكيل انجمنى دعوت كرد آنها از وى علت اين دعوت را پرسيدند، او از نزول اين آيه اظهار نگرانى كرد، يكى از ياران او گفت: من با دعوت انسانها به اين گناه و آن گناه تأثير اين آيه را خنثى مى كنم، ابليس پيشنهاد او را نپذيرفت، ديگرى نيز پيشنهادى شبيه آن كرد كه آن هم پذيرفته نشد، در اين ميان شيطانى كهنه كار به نام (وسواس خناس ) گفت: من مشكل را حل مى كنم! ابليس پرسيد: از چه راه؟ گفت: فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوها آلوده به گناه مى كنم، و هنگامى كه مرتكب گناهى شدند ياد خدا و بازگشت به سوى او را از خاطر آنها مى برم، ابليس گفت راه همين است، و اين مأموريت را تا پايان دنيا بر عهده او گذاشت ).
روشن است كه فراموشكارى نتيجه سهل انگارى و وسوسه هاى شيطانى است و تنها كسانى گرفتار آن مى شوند كه خود را در برابر او تسليم كنند، و به اصطلاح با وسواس خناس همكارى نزديك نمايند! ولى مردان بيدار و با ايمان كاملا مراقبند كه هرگاه خطائى از آنها سرزد در نخستين فرصت آثار آن را با آب توبه و استغفار از دل و جان خود بشويند و دريچه هاى قلب خود را به روى شيطان و لشكر او ببندند كه آنها از درهاى بسته قلب وارد نمى شوند؟
در آيه بعد پاداش پرهيزگارانى كه صفات آنها در دو آيه گذشته آمده توضيح داده است و آن عبارت است از (آمرزش پروردگار و بعشتى كه نهرها از زير درختان آن جارى است (و لحظه اى آب از آنها قطع نمى شوند) بهشتى كه بطور جاودان در آن خواهند بود).( اولئك جزاؤ هم مغفرة من ربهم و جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ) .
در حقيقت در اينجا نخست اشاره به مواهب معنوى و (مغفرت ) و شستشوى دل و جان و تكامل روحانى شده، سپس اشاره به مواهب مادى نموده، و در پايان مى گويد: (اين چه پاداش نيكى است براى آنها كه اهل عمل هستند)( و نعم اجر العاملين ) .
نه افراد واداده و تنبل كه هميشه از تعهدات و مسؤ وليتهاى خويش مى گريزند.
( قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الا رض فانظروا كيف كان عقبة المكذبين ) (137)( هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين ) (138)
ترجمه:
137 - پيش از شما، سنتهايى وجود داشت (و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود سرنوشتهايى داشتند؛ كه شما نيز؛ همانند آنرا داريد) پس در روى زمين، گردش كنيد و ببينيد سرانجام تكذيب كنندگان (آيات خدا) چگونه بود؟!
138 - اين بيانى است براى عموم مردم؛ و هدايت و اندرزى است براى پرهيزكاران!
بررسى تاريخ گذشتگان
قرآن مجيد دورانهاى گذشته را با زمان حاضر و زمان حاضر را با تاريخ گذشته پيوند مى دهد، و پيوند فكرى و فرهنگى نسل حاضر را با گذشتگان براى درك حقايق لازم و ضرورى مى داند، زيرا از ارتباط و گره خوردن اين دو زمان (گذشته و حاضر) وظيفه و مسئوليت آيندگان روشن مى شود.
آيه مى گويد: (خداوند سنتهايى در اقوام گذشته ) داشته كه اين سنن هرگز جنبه اختصاصى ندارد و به صورت يك سلسله قوانين حياتى درباره همگان، گذشتگان و آيندگان، اجرا مى شود.( قد خلت من قبلكم سنن ) .
در اين سنن پيشرفت و تعالى افراد با ايمان و مجاهد و متحد و بيدار پيش بينى شده، و شكست و نابودى ملتهاى پراكنده و بى ايمان و آلوده به گناه نيز پيش بينى گرديده كه در تاريخ بشريت ثبت است.
آرى تاريخ براى هر قومى اهميت حياتى دارد، تاريخ خصوصيات اخلاقى و كارهاى نيك و بد و تفكرات گذشتگان را براى ما بازگو مى كند، و علل سقوط و سعادت، كاميابى و ناكامى جامعه ها را در اعصار و قرون مختلف نشان مى دهد، و در حقيقت تاريخ گذشتگان آينه زندگى روحى و معنوى جامعه هاى بشرى و هشدارى است براى آيندگان.
روى اين جهت قرآن مجيد به مسلمانان دستور مى دهد: (برويد در روى زمين بگرديد و در آثار پيشينيان و ملتهاى گذشته و زمامداران و فراعنه گردنكش و جبار دقت كنيد، و بنگريد پايان كار آنها كه كافر شدند، و پيامبران خدا را تكذيب كردند و بنيان ظلم و فساد را در زمين گذاردند، چگونه بود، و سرانجام كار آنها به كجا رسيد)؟( فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين ) .
آثار گذشتگان، حوادث پند دهنده اى براى آيندگان است و مردم مى توانند با بهره بردارى از آنها از مسير حيات و زندگى صحيح آگاه شوند.
جهان گردى (سير در ارض )
آثارى كه در نقاط مختلف روى زمين از دورانهاى قديم باقى مانده اسناد زنده و گوياى تاريخ هستند، و حتى ما از آنها بيش از تاريخ مدون بهره مند مى شويم، آثار باقيمانده از دورانهاى گذشته، اشكال و صور و نقوش روح و دل و تفكرات و قدرت و عظمت و حقارت اقوام را به ما نشان مى دهد، در صورتى كه تاريخ فقط حوادث وقوع يافته و عكسهاى خشك و بى روح آنها را مجسم مى سازد.
آرى ويرانه كاخهاى ستمگران، و بناهاى شگفت انگيز اهرام مصر و برج بابل و كاخهاى كسرى و آثار تمدن قوم سبأ و صدها نظائر آن كه در گوشه و كنار جهان پراكنده اند، هر يك در عين خاموشى هزار زبان دارند و سخنها مى گويند، و اينجا است كه شاعران نكته سنج به هنگامى كه در برابر خرابه هاى اين كاخها قرار مى گرفتند، تكان شديدى در روح خود احساس كرده و اشعار شورانگيزى مى سرودند، چنانكه (خاقانى ) و شعراى معروف ديگرى اين آوازها را از درون ذرات كاخ شكست خورده كسرى و مانند آن با گوش جان شنيده، و آنها را در شاهكارهاى ادبى سرودند.
مطالعه يك سطر از اين تاريخهاى زنده معادل مطالعه يك كتاب قطور تاريخى است و اثرى كه اين مطالعه در بيدارى روح و جان بشر دارد با هيچ چيز ديگرى برابرى نمى كند، زيرا هنگامى كه در برابر آثار گذشتگان قرار مى گيريم گويا يك مرتبه ويرانه ها جان مى گيرند و استخوانهاى پوسيده از زير خاك زنده مى شوند، و جنب و جوش پيشين خود را آغاز مى كنند، بار ديگر نگاه مى كنيم همه را خاموش و فراموش شده مى بينيم و مقايسه اين دو حالت نشان مى دهد افراد خودكامه چه كوتاه فكرند كه براى رسيدن به هوسهاى بسيار زودگذر آلوده هزاران جنايت مى شوند.
و لذا قرآن مجيد دستور مى دهد كه مسلمانان در روى زمين به سير و سياحت بپردازند و آثار گذشتگان را در دل زمين و يا در روى خاك با چشم خود ببينند و از مشاهده آن عبرت گيرند.
آرى در اسلام نيز جهانگردى وجود دارد، و به آن اهميت زيادى داده شده اما نه بسان توريستهاى هوسران و هوسباز امروز بلكه براى تحقيق و بررسى آثار و سرنوشت پيشينيان و مشاهده آثار عظمت خداوند در نقاط مختلف جهان، و اين همان چيزى است كه قرآن نام آن را (سير فى الارض ) گذارده و طى آيات متعددى
به آن دستور داده است از جمله:
1 - (قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين؛ بگو: برويد در روى زمين گردش كنيد سپس بنگريد عاقبت و سرانجام گناهكاران چگونه بوده است (سوره نمل آيه 71)
2 -( قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدأ الخلق ) ؛ بگو: در زمين سير كنيد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را بوجود آورده است (سوره عنكبوت آيه 20).
3 -( افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها ) ؛ آيا آنان در زمين سير نكردند، تا دلهايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند). (سوره حج آيه 46) و آيات ديگر.
اين آيه مى گويد: اين جهانگردى معنوى و سير در ارض قلب انسان را دانا و چشم انسان را بينا و گوش او را شنوا مى گرداند، و از خمودى و جمود، رهائى مى بخشد.
متأسفانه اين دستور زنده اسلامى نيز مانند بسيارى از دستورات فراموش شده ديگر، از طرف مسلمانان توجهى به آن نمى شود، حتى جمعى از علمأ و دانشمندان اسلامى گويا در محيط فكر خود، زمان و مكان را متوقف ساخته اند، و در عالمى غير از اين عالم زندگى مى كنند، از تحولات اجتماعى دنيا بيخبرند و به كارهاى جزئى و كم اثر كه در مقابل كارهاى اصولى و اساسى ارزش چندانى ندارد خود را مشغول ساخته اند.
در دنيائى كه حتى پاپها و كاردينالهاى مسيحى كه بعد از قرنها انزوا و گوشه گيرى و قطع ارتباط با دنياى خارج، به سير در ارض مى پردازند تا نيازمنديهاى زمان را درك كنند، آيا نبايد مسلمانان به اين دستور صريح قرآن عمل كنند و خود را از تنگناى محيط محدود فكرى بدر آورند تا تحول و جنبشى در عالم اسلام و مسلمين پديد آيد؟
در آيه بعد مى گويد: (آنچه در آيات فوق گفته شد بيانيه روشنى است براى همه انسانها و وسيله هدايت و اندرزى است براى همه پرهيزگاران )( هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين ) .
يعنى در عين اينكه اين بيانات جنبه همگانى و مردمى دارد تنها پرهيزگاران و افراد با هدف از آن الهام مى گيرند و هدايت مى شوند.
( و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الا علون ان كنتم مؤ منين ) (139)( ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الا يام نداولها بين الناس و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهدأ و الله لا يحب الظلمين ( 140 ) و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين ) (141)( ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما يعلم الله الذين جهدوا منكم و يعلم الصبرين ) (142)( و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رأيتموه و انتم تنظرون ) (143)
ترجمه:
139 - و سست نشويد! و غمگين نگرديد! و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد!
140 - اگر به شما (در ميدان احد،) جراحتى رسيد (و ضربهاى وارد شد)، به آن جمعيت نيز (در ميدان بدر)، جراحتى همانند آن وارد گرديد. و ما اين روزها(ى پيروزى و شكست ) را در ميان مردم مى گردانيم؛ (- و اين خاصيت زندگى جهان است -) تا افرادى كه ايمان آورده اند شناخته شوند و خداوند از ميان شما قربانيانى بگيرد، و خداوند ظالمان را دوست نمى دارد.
141 - و تا خداوند افراد با ايمان را خالص گرداند (و ورزيده شوند) و كافران را تدريجا نابود سازد.
142 - آيا چنين پنداشتيد كه شما (تنها با ادعاى ايمان ) وارد بهشت خواهيد شد در حالى كه هنوز خداوند مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟!
143 - و شما تمناى مرگ (و شهادت در راه خدا) را پيش از آنكه با آن روبرو شويد مى كرديد سپس آن را با چشم خود ديديد در حالى كه به آن نگاه مى كرديد (و حاضر نبوديد به آن تن در دهيد، چقدر ميان گفتار و كردار شما فاصل است؟!)
درباره شأن نزول اين آيات، روايات متعددى وارد شده است و از مجموع آنها استفاده مى شود كه اين آيات دنباله آياتى است كه قبلا درباره جنگ احد داشتيم، و در حقيقت اين آيات تجزيه و تحليلى است روى نتايج جنگ احد و عوامل پيدايش آن به عنوان يك سرمشق بزرگ براى مسلمانان، و در ضمن وسيله اى است براى تسلى و دلدارى و تقويت روحى آنها، زيرا همانطور كه گفتيم جنگ احد بر اثر نافرمانى و عدم انضباط نظامى جمعى از سربازان اسلام، در پايان به - شكست انجاميد و جمعى از شخصيتها و چهره هاى برجسته اسلام از جمله (حمزه ) عموى پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، در اين ميدان شربت شهادت نوشيدند. پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم همان شب با ياران خود به ميان كشتگان رفت و براى بزرگداشت ارواح شهدأ بر سر جنازه يكايك آنها مى نشست و اشك مى ريخت و طلب آمرزش مى نمود، و سپس اجساد همه آنها در دامنه كوه احد در ميان اندوه فراوان به خاك سپرده شد، در اين لحظات حساس كه مسلمانان نياز شديد به تقويت روحى و هم استفاده معنوى از نتايج شكست داشتند آيات فوق نازل گرديد.
نتايج جنگ احد
در آيه اول از آيات فوق نخست به مسلمانان هشدار داده شده كه مبادا از باختن يك جنگ سستى به خود راه دهند و غمگين گردند و از پيروزى نهائى مأيوس شوند، زيرا افراد بيدار همانطور كه از پيروزيها استفاده مى كنند از شكستها
نيز درس مى آموزند و در پرتو آن نقاط ضعفى را كه سرچشمه شكست شده، پيدا مى كنند و با بر طرف ساختن آن براى پيروزى نهائى آماده مى شوند.
( و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين ) .
(تهنوا) از ماده وهن گرفته شده و وهن در لغت به معنى هر نوع سستى است، خواه در جسم و تن باشد، و يا در اراده و ايمان.
جمله و( انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين ) ؛ شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد، يك جمله بسيار پر معنى است يعنى شكست شما در حقيقت براى از دست دادن روح ايمان و آثار آن بوده، شما اگر فرمان خدا و پيامبر را در اين ميدان زير پا نمى گذاشتيد گرفتار چنين سرنوشتى نمى شديد، و باز هم غمگين نباشيد اگر بر مسير ايمان ثابت بمانيد پيروزى نهائى از آن شما است، و شكست در يك ميدان، به معنى شكست نهائى در جنگ نيست.
قرح به معنى جراحتى است كه در بدن بر اثر برخورد با يك عامل خارجى پيدا مى شود. در اين آيه درس ديگرى براى رسيدن به پيروزى نهائى به مسلمانان داده شده است كه شما نبايد از دشمنان كمتر باشيد، آنها در ميدان بدر شكستى سخت و سنگين از شما خوردند و هفتاد نفر كشته، و تعداد زيادى مجروح و اسير دادند و با آن همه از پاى ننشستند، و در اين ميدان شكست خود را بر اثر غفلت شما جبران كردند، اگر شما در اين ميدان گرفتار شكست شديد بايد از پاى ننشينيد تا آن را جبران كنيد، و لذا مى فرمايد: اگر به شما جراحتى رسيد به آنها هم جراحتى همانند آن رسيد بنابراين سستى و اندوه شما براى چيست؟( ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله ) .
(قرح ) به معنى جراحتى است كه در بدن بر اثر برخورد با يك عامل خارجى پيدا مى شود.
بعضى از مفسران آيه را اشاره به جراحاتى كه بر كفار در ميدان احد نشست ميدانند، ولى اولا اين جراحات مانند جراحات مسلمين نبود بنابراين با كلمه (مثله ) سازگار نيست.و ثانيا با جمله بعد كه تفسير آن خواهد آمد تناسب ندارد.
در قسمت بعد نخست اشاره به يكى از سنن الهى شده است كه در زندگى بشر حوادث تلخ و شيرينى رخ مى دهد كه هيچكدام پايدار نيست، شكستها، پيروزيها، قدرتها، عظمتها و ناتوانيها همه در حال دگرگونى هستند بنابراين نبايد شكست در يك ميدان و آثار آن را پايدار فرض كرد، بلكه بايد با بررسى عوامل و انگيزه هاى شكست از سنت تحول استفاده نمود، و آن را به پيروزى تبديل كرد دنيا فراز و نشيب دارد و زندگى در حال دگرگونى است و خداوند اين ايام را در ميان مردم بطور مداوم گردش مى دهد تا سنت تكامل از لابه لاى اين حوادث آشكار شود.( و تلك الايام نداولها بين الناس ) .
سپس اشاره به نتيجه اين حوادث ناگوار كرده و مى فرمايد: (اينها بخاطر آن است كه افراد با ايمان، از مدعيان ايمان، شناخته شوند)( و ليعلم الله الذين آمنوا ) .
و به عبارت ديگر تا حوادث دردناك در تاريخ ملتى روى ندهد صفوف از هم مشخص نخواهند شد، زيرا پيروزيها خواب آور و اغفال كننده است در حاليكه شكستها براى افراد آماده بيدار كننده و نشان دهنده ارزشها است.
در جمله مى فرمايد: (يكى از نتايج اين شكست دردناك اين بود كه شما شهيدان و قربانيانى در راه اسلام بدهيد)، و بدانيد اين آئين پاك را ارزان بدست نياورده ايد تا در آينده ارزان از دست بدهيد.( و يتخذ منكم شهدأ )
اصولا ملتى كه قربانى در راه اهداف مقدس خود ندهد هميشه آنها را كوچك ميشمرد اما به هنگامى كه قربانى داد هم خود او، و هم نسلهاى آينده او، بديده عظمت به آن مى نگرند.
ممكن است منظور از (شهدأ) در اينجا گواهان باشد، يعنى خدا مى خواست با اين حادثه گواهانى از شما بگيرد كه چگونه نافرمانيها به شكستهاى دردناكى مى انجامد، و اين گواهان در آينده معلمانى خواهند بود براى مردم در برابر حوادث مشابهى كه در پيش دارند.
در پايان آيه مى فرمايد (خداوند ستمگران را دوست نمى دارد،( و الله لا يحب الظالمين ) . و بنابراين از آنها حمايت نخواهد كرد.
در آيه بعد به يكى ديگر از نتايج طبيعى شكست جنگ احد شده است، و آن اينكه اين گونه شكستها نقاط ضعف و عيوب جمعيتها را آشكار مى سازد و وسيله مؤ ثرى است براى شستشوى از اين عيوب، قرآن مى گويد خدا مى خواست در اين ميدان جنگ، افراد با ايمان را خالص گرداند و نقاط ضعفشان را به آنها نشان بدهد)( و ليمحص الله الذين آمنوا ) .
(ليمحص ) از ماده تمحيص به معنى پاك نمودن چيزى است از هر گونه عيب.
آنها مى بايست براى پيروزيهاى آينده در چنين بوته آزمايشى قرار گيرند و عيار شخصيت خود را بسنجند و همانطور كه على (عليهاالسلام ) مى فرمايد: (فى تقلب الاحوال يعلم جواهر الرجال؛ دگرگونيهاى روزگار و حوادث سخت زندگى حقيقت اشخاص را روشن مى سازد آنها به عيار شخصيت خود واقف گردند.
اينجا است كه گاهى پاره اى از شكستها آنچنان سازنده است كه به مراتب اثر آن در سرنوشت جوامع انسانى از پيروزيهاى خواب كننده ظاهرى بيشتر است.
جالب اينكه نويسنده تفسير (المنار) از استادش (محمد عبده ) مفتى بزرگ مصر نقل مى كند كه پيامبر را در خواب ديد و به او فرمود: (اگر مرا در ميان پيروزى و شكست در ميدان احد مخير ساخته بودند من در خصوص آن ميدان، شكست را ترجيح مى دادم زيرا اين شكست عامل سازندهاى در تاريخ اسلام شد).
جمله در حقيقت نتيجه ايست براى جمله قبل، زيرا هنگامى كه مؤ منان در كوره حوادث پاك شدند آمادگى كافى براى از بين بردن تدريجى شرك و كفر و پاك ساختن جامعه خود از اين آلودگيها پيدا مى كنند، يعنى نخست بايد پاك شد و سپس پاك كرد.( و يمحق الكافرين ) .
(يمحق ) از ماده (محق ) (بر وزن مرد) به معنى كم شدن تدريجى چيزى است و به همين مناسبت شب پايان ماه را (محاق ) مى گويند زيرا روشنى ماه كم كم كاسته شده و از بين مى رود.
در حقيقت همانطور كه ماه با آن جلوهگرى و فريبندگى مخصوص خود تدريجا كم نور شده، در محاق فرو مى رود همچنين شكوه و عظمت كفر و شرك و حاميان آنها با تصفيه و پاك شدن مسلمانان به زوال و نيستى مى گرايد.
در آيه بعد قرآن با استفاده از حادثه احد براى تصحيح يك اشتباه فكرى مسلمانان اقدام مى كند و مى گويد: شما چنين پنداشتيد كه بدون جهاد و استقامت در راه خدا مى توانيد در بهشت برين جاى گيريد، آيا شما گمان كرديد داخل شدن در عمق آن سعادت معنوى تنها با انتخاب نام مسلمان و يا عقيده بدون عمل ممكن است؟ اگر چنين بود مسأله بسيار ساده بود، ولى هرگز چنين نبوده است و تا اعتقادات واقعى در ميدان عمل پياده نشود كسى بهره اى از آن سعادتها نخواهد برد، در اينجا است كه بايد صفوف از هم مشخص شود، و مجاهدان و صابران از افراد بى ارزش شناخته شوند.)( ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين ) .
بعد از جنگ بدر و شهادت پر افتخار جمعى از مسلمانان عده اى در جلسات، مى نشستند و پيوسته آرزوى شهادت مى كردند كه اى كاش اين افتخار در ميدان بدر نصيب ما نيز شده بود، مطابق معمول در ميان آنها جمعى صادق بودند و عده اى متظاهر و دروغگو، و يا در شناسائى خود در اشتباه بودند، اما چيزى طول نكشيد كه جنگ وحشتناك احد پيش آمد، مجاهدان راستين با شهامت فوق العاده جنگيدند و شربت شهادت نوشيدند و به آرزوى خود رسيدند اما جمعى از دروغگويان هنگامى كه آثار شكست را در ارتش اسلام مشاهده كردند از ترس كشته شدن، فرار كردند، اين آيه آنها را سرزنش مى كند مى گويد شما كسانى بوديد كه آرزوى مرگ و شهادت در راه خدا را در دل مى پرورانديد پس چرا آن موقع كه با چشم خود محبوب خويش را در برابر خود ديديد فرار كرديد؟)( و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رأيتموه و انتم تنظرون ) .
بررسى كوتاهى در علل شكست احد
در آيات فوق تعبيرات جالبى به چشم مى خورد، كه هر كدام از آنها پرده از روى يكى از اسرار شكست احد بر مى دارد، به طور خلاصه، چند عامل مهم دست به دست هم دادند و اين حادثه غمانگيز و در عين حال عبرت آور را به وجود آوردند.
1 - اشتباه محاسبه اى كه براى بعضى از تازه مسلمانان در درك مفاهيم اسلام پيدا شده بود سبب شد كه آنها خيال كنند تنها ابراز ايمان براى پيروزى كافى است و بنابراين است كه خداوند در تمام ميدانهاى جنگ به وسيله امدادهاى غيبى از آنها حمايت كند، و به اين ترتيب سنت الهى را در عوامل پيروزى طبيعى و انتخاب نقشه هاى صحيح و تهيه وسائل لازم به دست فراموشى سپردند.
2 - عدم انضباط نظامى و مخالفت با فرمان مؤ كد پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دائر به ماندن تيراندازان در سنگر حساس خود عامل مهم ديگرى براى اين شكست بود.
3 - دنيا پرستى جمعى از مسلمانان تازه كار كه جمع آورى غنائم جنگى را بر تعقيب دشمن ترجيح دادند، و اسلحه بر زمين گذاشته براى اينكه از ديگران عقب نيافتند به تلاش پرداختند، سومين عامل شكست بود، تا بدانند در راه خدا و به هنگام جهاد مقدس بايد اين مسائل بكلى فراموش شود.
4 - غرور ناشى از پيروزى درخشان ميدان (بدر) تا آنجا كه فكر قدرت دشمن را از سر بيرون كرده بودند و تجهيزات او را ناچيز مى پنداشتند چهارمين عامل شكست بود.
اينها نقاط ضعفى بود كه مى بايست در آب جوشان اين شكست شستشو شود.
( و ما محمد ألا رسول قد خلت من قبله الرسل أ فإ ين مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيا و سيجزى الله الشكرين ) (144)( و ما كان لنفس أن تموت ألا بإ ذن الله كتبا مؤ جلا و من يرد ثواب الدنيا نؤ ته منها و من يرد ثواب الاخرة نؤ ته منها و سنجزى الشكرين ) (145)
ترجمه:
144 - محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر مى گرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى زند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان ) را پاداش خواهد داد.
145 - و هيچكس جز به فرمان خدا نمى ميرد، سرنوشتى است تعيين شده (بنابراين مرگ پيامبر با ديگران يك سنت الهى است ) هر كس پاداش دنيا را بخواهد (و در زندگى خود در اين راه گام بردارد) چيزى از آن به او خواهيم داد و هر كس پاداش آخرت بخواهد از آن به او مى دهيم، و به زودى شاكران را پاداش خواهيم داد.
شأن نزول
اين آيه نيز ناظر به يكى ديگر از حوادث جنگ احد است و آن اينكه در همان حال كه آتش جنگ ميان مسلمانان و بت پرستان به شدت شعله ور بود ناگهان صدائى بلند شد و كسى گفت: محمد را كشتم...
محمد را كشتم...
اين درست همان دم بود كه مردى بنام (عمرو بن قميئه حارثى ) سنگ پيامبر پرتاب كرد، پيشانى و دندان آن حضرت شكست و لب پائين وى شكافت و خون صورت وى را پوشانيد.
در اين موقع دشمن مى خواست پيامبر را به قتل برساند كه مصعب بن عمير يكى از پرچمداران ارتش اسلام جلو حملات آنها را گرفت ولى خودش در اين ميان كشته شد، و چون او شباهت زيادى به پيامبر داشت دشمن چنين پنداشت كه پيغمبر در خاك و خون غلطيده است و لذا اين خبر را با صداى بلند به همه لشگرگاه رسانيد.
انتشار اين خبر به همان اندازه كه در روحيه بت پرستان اثر مثبت داشت در ميان مسلمانان تزلزل عجيبى ايجاد كرد، جمعى كه اكثريت را تشكيل مى دادند به دست و پا افتاده و از ميدان جنگ به سرعت خارج مى شدند، حتى بعضى در اين فكر بودند كه با كشته شدن پيامبر از آئين اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند، اما در مقابل آنها اقليتى فداكار و پايدار همچون على (عليهاالسلام ) و ابو دجانه و طلحة و بعضى ديگر بودند كه بقيه را به استقامت دعوت مى كردند از جمله انس بن نضر به ميان آنها آمد و گفت: اى مردم اگر محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كشته شد، خداى محمد كشته نشده، برويد و پيكار كنيد و در راه همان هدفى كه پيامبر كشته شد، شربت شهادت بنوشيد، پس از ايراد اين سخنان به دشمن حمله نمود تا كشته شد، ولى به زودى روشن گرديد كه پيامبر زنده است و اين خبر اشتباه بوده است يا دروغ، آيه فوق در اين مورد نازل گرديد و دسته اول را سخت نكوهش كرد.
فرد پرستى ممنوع
با استفاده از حوادث جنگ احد آيه حقيقت ديگرى را به مسلمانان مى آموزد و آن اينكه اسلام آئين فرد پرستى نيست و به فرض كه پيامبر در اين ميدان شربت شهادت مى نوشيد وظيفه مسلمانان بدون ترديد ادامه مبارزه بود، زيرا با مرگ يا شهادت پيامبر، اسلام پايان نمى يابد بلكه آئين حقى است كه تا ابد جاويدان خواهد ماند.
مسأله فرد پرستى يكى از بزرگترين خطراتى است كه مبارزات هدفى را تهديد مى كند، وابستگى به شخص معين اگر چه پيامبر خاتم باشد مفهومش پايان يافتن كوشش و تلاش براى پيشرفت، به هنگام از دست رفتن آن شخص است و اين وابستگى يكى از نشانه هاى بارز عدم رشد اجتماعى است.
مبارزه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با فرد پرستى يكى ديگر از نشانه هاى حقانيت و عظمت او است زيرا اگر او به خاطر شخص خويش قيام كرده بود لازم بود اين فكر را در مردم تقويت كند كه همه چيز به وجود او بستگى دارد و اگر او از ميان برود همه چيز پايان خواهد يافت، ولى رهبران راستين همانند پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم هيچگاه مردم را به چنين افكارى تشويق نمى كنند، بلكه به شدت با آن مبارزه مى كنند، و به آنها مى گويند: هدف ما، از خود ما بالاتر است و هرگز با نابودى ما نابود نخواهد شد و لذا قرآن با صراحت در آيه فوق مى گويد: (محمد تنها فرستاده خدا است، پيش از او هم فرستادگانى بودند كه از دنيا رفتند آيا اگر او بميرد يا كشته شود بايد شما سير قهقرائى كنيد؟ و به آئين بت پرستى بازگرديد؟)( و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ) .
جالب توجه اينكه در آيه براى بيان سير قهقرائى جمله (انقلبتم على اعقابكم ) به كار رفته است، زيرا (اعقاب ) جمع (عقب ) (بر وزن خشن ) به - معنى پاشنه پا است بنابراين (انقلبتم على اعقابكم ) به معنى عقب گرد مى كنيد مى باشد و آن تصوير روشنى است از سير قهقرائى و ارتجاع به معنى واقعى است منتها از كلمه ارتجاع صريح تر و روشن تر است.
سپس مى فرمايد: (آنها كه عقب گرد كنند و به دوران كفر و بت پرستى باز گردند تنها به خود زيان مى رسانند نه به خدا)( و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا ) .
زيرا با اين عمل نه تنها چرخهاى سعادت خود را متوقف مى سازند بلكه آنچه را بدست آورده اند نيز به سرعت از دست خواهند داد.
در پايان آيه به اقليتى كه در جنگ احد على رغم همه مشكلات و انتشار خبر شهادت پيغمبر، دست از جهاد برنداشتند اشاره كرده و كوششهاى آنها را مى ستايد و آنها را به عنوان شاكران و كسانى كه از نعمتها در راه خدا استفاده كردند معرفى مى كند و مى گويد: خداوند اين شاكران را پاداش نيك مى دهد)( و سيجزى الله الشاكرين ) .
درسى را كه اين آيه درباره مبارزه با فردپرستى مى دهد درسى است براى همه مسلمانان در همه قرون و اعصار، آنها بايد از قرآن بياموزند كه مسائل هدفى هرگز نبايد قائم به شخص يا اشخاص باشد بلكه بايد بر محور يك سلسله اصول و تشكيلات ابدى دور بزند كه با تغيير افراد يا فوت آنان حتى اگر پيامبر بزرگ خدا باشد آن كار تعطيل نگردد، اصولا رمز بقاى يك مذهب و يا يك تشكيلات همين است، بنابراين برنامه ها و تشكيلاتى كه قائم به شخص هستند تشكيلاتى نا سالم و غير طبيعى محسوب مى شوند كه به زودى متلاشى خواهند شد.
اما متأسفانه و روى هم رفته غالب تشكيلات جوامع اسلامى هنوز قائم به اشخاص است و به همين دليل بسيار زود از هم مى پاشد، مسلمانان بايد با الهام از آيه فوق مؤ سسات گوناگون خود را آنچنان پى ريزى كنند كه از اشخاص لايق كاملا بهره گيرى شود اما در عين حال وابسته به شخص آنها نباشد.
همان طور كه گفتيم شايعه بى اساس شهادت پيامبر در احد عده زيادى از مسلمانان را به وحشت افكند تا آنجا كه از ميدان جنگ فرار كردند و حتى بعضى مى خواستند از اسلام هم برگردند، در آيه فوق مجددا براى تنبيه و بيدارى اين دسته مى فرمايد: (مرگ بدست خدا و فرمان او است و براى هر كس اجلى مقرر شده است كه نمى تواند از آن فرار كند)( و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله كتابا مؤ جلا ) .
بنابراين اگر پيامبر در اين ميدان شربت شهادت مى نوشيد چيزى جز انجام يافتن يك سنت الهى نبود با اين حال نبايد مسلمانان از آن وحشت كنند و دست از ادامه مبارزه بردارند.
از سوى ديگر فرار از ميدان جنگ نيز نمى تواند از فرا رسيدن اجل جلوگيرى كند همان طور كه شركت در ميدان جهاد نيز اجل انسان را جلو نمى اندازد بنابراين فرار از ميدان جهاد براى حفظ جان بيهوده است.
درباره معنى (اجل ) و همچنين اجل (حتمى ) و (معلق ) و فرق ميان آنها در ذيل آيه دوم از سوره انعام به خواست خدا مشروحا بحث خواهيم كرد.
در پايان آيه مى فرمايد: سعى و كوشش انسان هيچگاه ضايع نمى شود، اگر هدف كسى تنها نتيجه هاى مادى و دنيوى باشد و همانند بعضى از رزمندگان احد تنها بخاطر غنيمت تلاش كند، بالاخره بهره اى از آن بدست مى آورد اما اگر هدف عاليتر بود، و كوششها در مسير حيات جاويدان و فضائل انسانى به كار افتاد، باز به هدف خود خواهد رسيد)( و من يرد ثواب الدنيا نؤ ته منها و من يرد ثواب الاخرة نؤ ته منها ) .
بنابراين حالا كه رسيدن به دنيا يا آخرت هر دو نيازمند به كوشش است، پس چرا انسان سرمايه هاى وجودى خود را در مسير دوم كه يك مسير عالى و پايدار است به كار نيندازد؟
سپس بار ديگر تاكيد مى كند كه پاداش شاكران را بزودى خواهيم داد.( و سنجزى الشاكرين ) .
قابل توجه اينكه در آيه سابق اين جمله به صورت فعل غائب ذكر شده بود و در اينجا به صورت فعل متكلم، و اين نهايت تاكيد وعده الهى را به دادن پاداش به آنها بيان مى كند، و به تعبير ساده خداوند مى گويد: ضامن پاداش آنها منم.
در تفسير مجمع البيان در ذيل آيه، از امام باقر (عليهاالسلام ) چنين نقل شده كه: على (عليهاالسلام ) در روز احد شصت و يك زخم برداشت و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم (ام سليم ) و (ام عطيه ) را دستور داد كه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند.
چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيغمبر عرضه داشتند وضع بدن على (عليهاالسلام ) طورى است كه ما هر زخمى را مى بنديم ديگرى گشوده مى شود، و زخمهاى تن او آنچنان زياد و خطرناك است كه ما از حيات او نگرانيم، پيغمبر و جمعى از مسلمانان به عنوان عيادت به منزل على وارد شدند در حاليكه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود پيامبر با دست مبارك خود بدن او را مسح مى كرد و مى فرمود: كسى كه در راه خدا اين چنين ببيند آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است! و زخم هائيكه پيامبر دست بر آن مى كشيد بزودى التيام مى يافت، على (عليهاالسلام ) در اين هنگام گفت الحمد لله كه با اين همه، فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم.
خداوند از كوششهاى او قدردانى كرد و در دو آيه از قرآن به آن (و به فداكاريهاى افراد نمونه ديگر از مجاهدان احد) اشاره كرده است، در يك مورد مى فرمايد:( و سيجزى الله الشاكرين ) و در مورد ديگر مى فرمايد: (و سنجزى الشاكرين ).
( و كاين من نبى قتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما أصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصبرين ) (146)( و ما كان قولهم ألا أن قالوا ربنا اغفر لنا ذنوبنا و أسرافنا فى أمرنا و ثبت أقدامنا و انصرنا على القوم الكفرين ) (147)( فاتئهم الله ثواب الدنيا و حسن ثواب الاخرة و الله يحب المحسنين ) (148)
ترجمه:
146 - چه بسيار پيامبرانى كه مردان الهى فراوانى به همراه آنها جنگ كردند، آنها هيچگاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها مى رسيد سست نشدند، و ناتوان نگرديدند و تن به تسليم ندادند و خداوند استقامت كنندگان را دوست دارد.
147 - سخنشان تنها اين بود كه: (پروردگارا گناهان ما را ببخش! و از تندرويهاى ما در كارها صرفنظر كن، قدمهاى ما را ثابت بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز بگردان!
148 - از اين رو خداوند پاداش اين جهان و پاداش نيك آن جهان را به آنها داد، و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
مجاهدان پيشين
به دنبال حوادث احد آيه فوق با يادآورى شجاعت و ايمان و استقامت مجاهدان و ياران پيامبران گذشته مسلمانان را به شجاعت و فداكارى و پايدارى تشويق مى كند و ضمنا آن دستهاى را كه از ميدان احد فرار كردند سرزنش مى نمايد و مى گويد: پيامبران بسيارى بودند كه خدا پرستان مبارزى در صف ياران آنها قرار داشتند)( و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما و هنوا لما اصابهم فى سبيل الله ) .
(كاين ) به معنى چه بسيار است و مى گويند در اصل مركب از (كاف تشبيه ) و (اى ) استفهاميه است كه به صورت يك كلمه در آمده و معنى سابق متروك شده، و معنى تازهاى مساوى (چه بسيار) پيدا كرده است.
(ربيون ) جمع ربى (بر وزن ملى ) است و به كسى گفته مى شود كه ارتباط و پيوند او با خدا محكم باشد، با ايمان، دانشمند و با استقامت و با اخلاص باشد.
سپس رفتار و گفتار آنها را چنين شرح مى دهد: آنان به يارى پيامبران خود برخاستند و از تلفات سنگين و جراحات سخت و مشكلات طاقت فرسائى كه در راه خدا ديدند هرگز سست و ناتوان نشدند، آنها در مقابل دشمن هيچگاه تضرع و زارى و خضوع و كرنش نكردند و تسليم نشدند( ما ضعفوا و ما استكانوا )
بديهى است خداوند هم چنين افرادى را دوست دارد كه دست از مقاومت بر نمى دارند( و الله يحب الصابرين ) .
آنها به هنگامى كه احيانا بر اثر اشتباهات يا سستيها، يا لغزشهائى گرفتار مشكلاتى در برابر دشمن مى شدند به جاى اينكه ميدان را به او بسپارند و يا تسليم شوند و يا فكر ارتداد و بازگشت به كفر در مغز آنها پيدا شود، روى به درگاه خدا مى آوردند و ضمن تقاضاى عفو و بخشش از گناهان خود از پيشگاه خداوند تقاضاى صبر و استقامت و پايمردى مى كردند و مى گفتند: (بار پروردگارا گناهان ما را بيامرز و از تندرويهاى ما درگذر، و ما را ثابت قدم بدار و بر كافران پيروز بگردان )( و ما كان قولهم الا ان قالوا ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين ) .
آنها با اين طرز تفكر و عمل به زودى پاداش خود را از خدا مى گرفتند هم پاداش اين جهان كه فتح و پيروزى بر دشمن بود و هم پاداش جهان ديگر،( فاتاهم الله ثواب الدنيا و حسن ثواب الاخرة ) .
و در پايان آيه آنها را جزء نيكوكاران شمرده و مى فرمايد: (خدا نيكوكاران را دوست دارد)( و الله يحب المحسنين )
و به اين ترتيب يك درس زنده از برنامه مجاهدان امتهاى پيشين و سرانجام كار آنها و چگونگى برخورد آنها با مشكلات و پيروزى بر آنها براى تازه مسلمانان بيان مى كند، و آنها را براى ميدانهاى آينده پرورش مى دهد.
در آيات فوق علاوه بر آنچه گفته شد نكات ديگرى جلب توجه مى كند
1 - (صبر) همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم به معنى استقامت است و لذا در برابر (ضعف ) و (تسليم ) در اين آيه قرار گرفته و ضمنا صابران و نيكوكاران در يك رديف قرار گرفته اند زيرا در آخر يك آيه مى فرمايد: (و الله يحب الصابرين ) و در آيه ديگر مى فرمايد اشاره به اينكه نيكوكارى بدون استقامت ممكن نيست، زيرا در برابر هر شخص نيكوكار، هزاران مشكل وجود دارد كه اگر فاقد استقامت باشد به زودى كار خود را رها خواهد ساخت.
2 - (مجاهدان حقيقى ) به جاى اينكه شكست خود را به ديگران نسبت دهند و يا به عوامل موهوم و مرموز مربوط بدانند، سرچشمه آن را در خودشان جستجو مى كنند و به فكر جبران اشتباهات خويش هستند، حتى آنها كلمه شكست را بر زبان نمى آورند و به جاى آن اسراف و تند روى بيجا ذكر مى كنند، بعكس ما كه امروز سعى مى كنيم نقاط ضعفى كه سرچشمه ناكاميها و شكستها است ناديده بگيريم و همه آنها را به عوامل خارجى و بيگانه مربوط بدانيم و در نتيجه به هيچوجه به فكر جبران اشتباهات و بر طرف ساختن نقاط ضعف خود نباشيم.
3 - در آيات فوق از (پاداش دنيا) تعبير به (ثواب الدنيا) شده اما از پاداش آخرت تعبير به (حسن ثواب الاخره ) شده، اشاره به اينكه: پاداش آخرت با پاداش دنيا فرق بسيار دارد، زيرا پاداش دنيا هر چه باشد بالاخره آميخته با فنا و پارهاى نا ملايمات كه طبع زندگى اين دنيا است مى باشد در حالى كه پاداش آخرت سراسر حسن است و از هر نظر خالص و دور از ناراحتيها.
( يأيها الذين أمنوا أن تطيعوا الذين كفروا يردوكم على أعقبكم فتنقلبوا خسرين ) (149)( بل الله مولئكم و هو خير النصرين ) (150)( سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب بما أشركوا بالله ما لم ينزل به سلطنا و مأوئهم النار و بئس مثوى الظلمين ) (151)
ترجمه:
149 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر از كسانى كه كافر شده اند اطاعت كنيد شما را به عقب باز مى گردانند و سرانجام زيانكار خواهيد شد.
150 - (آنها تكيه گاه شما نيستند) بلكه تكيه گاه و سرپرست شما خدا است و او بهترين ياوران است.
151 - به زودى در دلهاى كافران به خاطر اينكه بدون دليل چيزهائى را براى خدا شريك قرار دادند، رعب و ترس مى افكنيم و جايگاه آنها آتش است و چه بد جايگاهى است جايگاه ستمكاران.
اخطارهاى مكرر
اين آيات همانند آيات گذشته بعد از جنگ احد و براى تجزيه و تحليل روى حوادث جنگ نازل گرديده است، وضع آيات گذشته و اين آيات نيز گواه بر اين حقيقت است.
چنين به نظر مى رسد كه بعد از پايان جنگ احد دشمنان اسلام با يك سلسله تبليغات مسموم كننده در لباس نصيحت و دلسوزى تخم تفرقه در ميان مسلمانان ميپاشيدند و با استفاده از وضع نامساعد روانى عده اى از مسلمانان تلاش مى كردند كه آنها را نسبت به اسلام بد بين كنند، شايد يهود و مسيحيان نيز در اين قسمت با منافقان همكارى داشتند، همانطور كه در ميدان احد نيز با دامن زدن به شايعه بى اساس كشته شدن پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم براى تضعيف روحيه مسلمانان كوشش مى كردند.
آيه نخست به مسلمانان اخطار مى كند و از پيروى آنها بر حذر مى دارد و مى گويد: (اگر از كفار پيروى كنيد شما را به عقب بر مى گردانند و پس از پيمودن راه پر افتخار تكامل معنوى و مادى در پرتو تعليمات اسلام، به نقطه اول كه نقطه كفر و فساد بود سقوط مى دهند و در اين موقع بزرگترين زيانكارى دامنگير شما خواهد شد)( يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا الذين كفروا يردوكم على اعقابكم فتنقلبوا خاسرين ) .
چه زيانى از اين بالاتر كه انسان اسلام را با كفر و سعادت را با شقاوت و حقيقت را با باطل معاوضه كند.
سپس در آيه بعد تأكيد مى كند كه شما بالاترين پشتيبان و بهترين ياور را داريد مى گويد (خدا پشتيبان و سرپرست شما است و او بهترين ياوران است )( بل الله مولاكم و هو خير الناصرين ) .
ياورى است كه هرگز مغلوب نمى شود و هيچ قدرتى با قدرت او برابرى ندارد در حاليكه ياوران ديگر ممكن است گرفتار شكست و نابودى شوند.
در آيه بعد اشاره به نجات معجزآساى مسلمانان بعد از جنگ احد مى كند و يكى از موارد حمايت و نفرت خود را از آنان بازگو مى نمايد و آنها را نسبت به آينده دلگرم مى سازد و وعده پيروزى مى دهد،
(ما به زودى در دل كفار رعب و وحشت مى افكنيم ) (يعنى همانطور كه در پايان جنگ احد افكنديم و نمونه آن را با چشم خود ديديد) بنابراين به آينده خويش اميدوار باشيد.( سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب ) .
همانطور كه در داستان احد گفتيم بت پرستان مكه با اينكه در جنگ احد پيروزى چشمگيرى پيدا كرده بودند
و لشكر اسلام ظاهرا از هم متلاشى شده بود مى بايست در بازگشت به سوى ميدان و از بين بردن باقيمانده قدرت مسلمين و حتى غارت كردن مدينه و كشتن شخص پيامبر كه از بى اساس بودن شايعه شهادت او آگاه شده بودند كمترين ترديدى به خود راه ندهند.
اما خداوند ترس و وحشت عجيبى در دلهاى آنها افكند، ترس و وحشت بى دليلى كه خاصيت كفر و بتپرستى و خرافه پرستى بود، سراسر وجود آنان را فرا گرفت به طورى كه در روايات مى خوانيم: آنها هنگامى كه از احد بازگشتند و به نزديكى مكه رسيدند درست شكل و قيافه يك لشكر شكست خورده را داشتند.
جالب اينكه علت افكندن رعب و ترس را در دلهاى آنها چنين بيان مى كند: (به اين جهت كه آنها چيزهائى را بدون دليل شريك خدا قرار داده بودند)( بما اشركوا بالله ما لم ينزل به سلطانا ) .
در حقيقت مردمى كه خرافى هستند و تابع دليل و برهان نمى باشند و كاهى را در نظر خود كوه مى كنند و سنگ و چوبى را معبود و پروردگار خويش ميدانند در برابر حوادث بسيار نا توانند زيرا خيلى زود گرفتار اشتباه محاسبه مى شوند و اگر يك حادثه جزئى در زندگى آنها رخ دهد و مثلا بشنوند مسلمانان مدينه همراه مجروحان ميدان جنگ بار ديگر به ميدان احد برمى گردند اين موضوع بسيار بزرگ در نظرشان جلوه مى كند و سخت از آن به وحشت مى افتند، همانطور كه در دنياى امروز نيز افراد قدرتمندى را مشاهده مى كنيم كه از كوچكترين حادثه وحشت دارند و از كاه كوهى مى سازند زيرا تكيه گاه محكمى در زندگى براى خود انتخاب نكرده اند.
در پايان آيه به سرنوشت اين افراد اشاره كرده و مى گويد: (اين افراد به خود واجتماع خود ستم كرده اند و بنابراين جايگاهى جز آتش نخواهند داشت و چه بد جايگاهى است.( و مأويهم النار و بس مثوى الظالمين ) .
پيروزى از طريق ترس دشمن
در پايان آيه به سرنوشت اين افراد اشاره كرده و مى گويد: (اين افراد به خود و اجتماع خود ستم كرده اند و نبابراين جايگاهى جز آتش نخواهند داشت و چه بد جايگاهى است )( و ماويهم النار و بئس مثوى الظالمين ) .
در روايات متعددى مى خوانيم كه پيغمبر مى فرمود: يكى از امتيازاتى كه خداوند به من داده است اين است كه مرا به وسيله انداختن ترس در دل دشمن پيروزى داده است.
اين موضوع اشاره به يكى از عوامل مهم پيروزى در جنگها مى كند كه مخصوصا امروز بسيار مورد توجه است كه يكى از مهمترين عوامل پيروزى، روحيه سرباز است و آن قدر كه روحيه عالى سربازان در پيروزى تأثير دارد كم و كيف آنها و چگونگى سلاح آنها اثر ندارد، اسلام با تقويت روح ايمان و عشق به جهاد و افتخار به شهادت و اتكاى به خداوند قادر منان اين روح را در مجاهدان خود به عاليترين وجهى پرورش داد در حالى كه بت پرستان خرافى كه تكيه گاهشان بتهاى بى اراده و بى جان بود و عقيده به معاد و زندگى پس از مرگ نداشتند و خرافات افكار آنها را آلوده كرده بود روحيهاى ضعيف و ناتوان داشتند و يكى از عوامل مؤ ثر پيروزى مسلمانان بر آنها همين تفاوت روحيه بود.
( و لقد صدقكم الله وعده أذ تحسونهم بإ ذنه حتى أذا فشلتم و تنزعتم فى الا مر و عصيتم من بعد ما أرئكم ما تحبون منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة ثم صرفكم عنهم ليبتليكم و لقد عفا عنكم و الله ذو فضل على المؤ منين ) (152)( أذ تصعدون و لا تلون على أحد و الرسول يدعوكم فى أخرئكم فأثبكم غما بغم لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما أصبكم و الله خبير بما تعملون ) (153)( ثم أنزل عليكم من بعد الغم أمنة نعاسا يغشى طائفة منكم و طائفة قد أهمتهم أنفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجهلية يقولون هل لنا من الا مر من شى ء قل أن الا مر كله لله يخفون فى أنفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان لنا من الا مر شى ء ما قتلنا ههنا قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل ألى مضاجعهم و ليبتلى الله ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم و الله عليم بذات الصدور ) (154)
ترجمه:
152 - خداوند وعده خود را به شما (درباره پيروزى بر دشمن در احد) راست گفت، در آن هنگام (در آغاز جنگ احد) دشمنان را به فرمان او به قتل مى رسانديد (و اين پيروزى ادامه داشت ) تا اينكه سست شديد و (بر سر رها كردن سنگرها) و در كار خود به نزاع پرداختيد، و بعد از آن كه آنچه را دوست مى داشتيد (از غلبه بر دشمن ) به شما نشان داد نافرمانى كرديد، بعضى از شما خواهان دنيا بودند و بعضى خواهان آخرت، سپس خداوند شما را از آنان منصرف ساخت؛ (و پيروزى شما به شكست انجاميد) تا شما را آزمايش كند و او شما را بخشيد و خداوند نسبت به مؤ منان فضل و بخشش دارد.
153 - (به خاطر بياوريد) هنگامى كه از كوه بالا مى رفتيد و (جمعى در وسط بيابان پراكنده مى شديد و) به عقب ماندگان نگاه نمى كرديد، و پيامبر از پشت سر شما را صدا ميزد، سپس اندوهها يكى پس از ديگرى به سوى شما روى آورد اين به خاطر آن بود كه ديگر براى از دست رفتن (غنائم جنگى ) غمگين نشويد و نه به خاطر مصيبتهائى كه بر شما وارد مى گردد، و خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
154 - سپس به دنبال اين غم و اندوه آرامشى بر شما فرستاد، اين آرامش به صورت خواب سبكى بود (كه در شب بعد از حادثه احد) جمعى از شما را فرو گرفت اما جمع ديگرى در فكر جان خويش بودند (و خواب چشمان آنها را فرا نگرفت ) آنها گمانهاى نادرستى درباره خدا همچون گمانهاى دوران جاهليت داشتند، و مى گفتند: (آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى شود؟) بگو (همه كارها (و پيروزيها) بدست خدا است، آنها در دل خود امورى را پنهان مى دارند كه براى تو آشكار نمى سازند مى گويند: (اگر سهمى از پيروزى داشتيم در اينجا كشته نمى شديم!) بگو (اگر هم در خانه هاى خود بوديد آنهائى كه كشته شدن در سرنوشت آنها بود به بسترشان مى ريختند (و آنها را به قتل مى رساندند) و اينها براى اين است كه خداوند آنچه در سينه شما پنهان است بيازمايد و آنچه در دلهاى شما (از ايمان ) مى باشد خالص گرداند و خداوند از آنچه در درون سينه ها است با خبر است.
شكست پس از پيروزى
در ماجراى جنگ احد گفتيم مسلمانان در آغاز جنگ با اتحاد و شجاعت
خاصى جنگيدند، و بزودى پيروز شدند و لشكر دشمن از هم پراكنده شد و موجى از شادى سراسر لشكر اسلام را فرا گرفت، ولى نافرمانى جمعى از تيراندازان كه در شكاف كوه (عينين ) به سركردگى (عبد الله بن جبير) مى جنگيدند و رها كردن آن سنگر حساس و مشغول شدن آنها و ديگران به جمع آورى غنائم، سبب شد كه ورق برگردد و شكست سختى به لشكر اسلام وارد گردد.
هنگامى كه مسلمانان با دادن تلفات و خسارات سنگين به مدينه بازگشتند با يكديگر مى گفتند مگر خداوند به ما وعده فتح و پيروزى نداده بود؟ پس چرا در اين جنگ شكست خوردى؟ آيات فوق به آنها پاسخ مى گويد و علل شكست را توضيح مى دهد. اكنون به تفسير جزئيات آيات باز مى گرديم:
در نخستين آيه قرآن مى گويد: (وعده خدا درباره پيروزى شما كاملا درست بود و به همين دليل در آغاز جنگ پيروز شديد و به فرمان خدا دشمن را پراكنده ساختيد و اين وعده پيروزى تا زمانى كه دست از استقامت و پيروزى فرمان پيغمبر برنداشته بوديد ادامه داشت، شكست از آن زمان شروع شد كه سستى و نافرمانى شما را فرا گرفت )( و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتى اذا فشلتم ) .
يعنى اگر تصور كرديد كه وعده پيروزى بدون قيد و شرط بوده سخت در اشتباه بوده ايد، تمام وعده هاى پيروزى مشروط به پيروى از فرمان خدا است.
درباره اينكه خداوند در كجا به مسلمانان وعده پيروزى در اين جنگ داده بود دو احتمال است نخست اينكه منظور وعده هاى عمومى است كه بطور مكرر از خدا به مؤ منان درباره پيروزى بر دشمنان داده شده بود، ديگر اينكه پيامبر خدا كه وعده او وعده الهى است صريحا قبل از شروع جنگ احد به مسلمانان وعده پيروزى در اين ميدان داده بود.
سپس قرآن مى گويد: پس از مشاهده آن پيروزى چشمگير كه مورد علاقه شما بود راه عصيان پيش گرفتيد، و در حقيقت براى بدست آوردن پيروزى كوشش لازم را به خرج داديد، اما براى نگاهداشتن آن استقامت نكرديد و هميشه نگاهدارى پيروزيها از بدست آوردن آن مشكلتر است( و تنازعتم فى الامر و عصيتم من بعد ما اريكم ما تحبون ) .
از اين جمله كه اشاره به وضع تيراندازان كوه عينين است به خوبى استفاده مى شود كه تيراندازانى كه در شكاف كوه بودند درباره رها كردن سنگر خود اختلاف كردند و جمع زيادى دست به عصيان و مخالفت زدند
ضمنا تعبير به (عصيتم ) به بعنى نافرمانى كرديد نشان مى دهد كه اكثريت دست به مخالفت زده بودند.
سپس قرآن مى افزايد: (در اين موقع جمعى از شما خواستار دنيا و جمع غنائم بوديد در حاليكه جمعى ديگر (همچون خود عبدالله بن جبير و چند نفر از تيراندازان ثابت قدم ) خواستار آخرت و پاداشهاى الهى بودند)( منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة ) .
در اينجا ورق برگشت و خداوند پيروزى شما را به شكست تبديل كرد تا شما را بيازمايد و تنبيه كند و پرورش دهد)( ثم صرفكم عنهم ليبتليكم ) .
(سپس خداوند همه اين نافرمانيها و گناهان شما را بخشيد در حالى كه سزاوار مجازات بوديد زيرا خداوند نسبت به مؤ منان از هر گونه نعمتى فروگذار نمى كند)( و لقد عفا عنكم و الله ذو فضل على المؤ منين ) .
در آيه خداوند صحنه پايان احد را به مسلمانان يادآورى مى كند و مى فرمايد (بخاطر بياوريد هنگامى را كه بهر طرف پراكنده مى شديد و فرار مى كرديد و هيچ نگاه به عقب سر نمى كرديد كه ساير برادران شما در چه حالند در حالى كه پيامبر از پشت سر فرياد مى زد)( اذ تصعدون و لاتلوون على احد و الرسول يدعوكم فى اخريكم ) .
پيامبر فرياد مى زد كه: (بندگان خدا به سوى من بازگرديد به سوى من بازگرديد من رسول خدايم )( الى عباد الله الى عباد الله فانى رسول الله ) .
ولى هيچ يك از شما به سخنان او توجه نداشتيد.
(در اين هنگام غم و اندوه يكى پس از ديگرى به سوى شما روى آورد)( فاثابكم غما بغم ) .
اندوه بخاطر شكست، بخاطر از دست دادن جمعى از افسران و سربازان شجاع، بخاطر مجروحان و بخاطر شايعه شهادت پيامبر و واقعيت جراحات او، اينها همه نتيجه آن مخالفتها بود.
هجوم سيل غم و اندوه به سوى شما (براى اين بود كه ديگر بخاطر از دست رفتن غنائم جنگى غمگين نشويد و از جراحاتى كه در ميدان جنگ در راه پيروزى به شما مى رسد نگران نباشيد)( لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما اصابكم ) .
(خدا از اعمال شما آگاه بود)( و الله خبير بما تعملون ) .
و به خوبى وضع اطاعت كنندگان و مجاهدان واقعى و همچنين فراريان را مى داند، بنابراين هيچ يك از شما نبايد خود را فريب دهد و چيزى بر خلاف آنچه در ميدان احد واقع شده ادعا كند اگر براستى جزء دسته اول هستيد خدا را شكر گوييد و در غير اين صورت از گناهان خود توبه كنيد.
وسوسه هاى جاهليت
شب بعد از جنگ احد شب دردناك و پر اضطرابى بود مسلمانان پيش بينى مى كردند كه سربازان فاتح قريش بار ديگر به مدينه بازگردند و آخرين مقاومت مسلمانان را در هم بشكنند و شايد جسته گريخته خبر تصميم بتپرستان به بازگشت، نيز به آنها رسيده بود و مسلما اگر باز مى گشتند خطرناكترين مرحله جنگ رخ ميداد.
در اين ميان مجاهدان راستين و توبه كنندگانى كه از فرار احد پشيمان شده بودند و به لطف پروردگار اعتماد داشتند و به وعدهاى پيغمبر نسبت به آينده دلگرم و مطمئن بودند در ميان اين اضطراب و وحشت عمومى خواب آسوده و آرام بخشى داشتند در حالى كه لباس جنگ در تن آنها بود و سلاح در كنار آنها، اما منافقان و افراد ضعيف الايمان و ترسو در ميان انبوهى از افكار ناراحت كننده تمام شب را بيدار ماندند و بدون اينكه بخواهند، براى مؤ منان حقيقى پاسدارى كردند، آيه فوق ماجراى آن شب را تشريح مى كند و مى گويد: سپس بعد از آنهمه غم و اندوه روز احد، آرامش را بر شما نازل كرد)( ثم انزل عليكم من بعد الغم امنة ) .
(اين آرامش همان خواب سبكى بود كه جمعى از شما را فرا گرفت، اما جمع ديگرى بودند كه تنها به فكر جان خود بودند و به چيزى جز نجات خويش نمى انديشيدند و به همين جهت آرامش را بكلى از دست داده بودند)( نعاسا يغشى طائفة منكم و طائفة قد اهمتهم انفسهم ) .
اين يكى از آثار مهم ايمان است كه مؤ من حتى در زندگى اين جهان آرامش لذت بخشى دارد كه افراد بى ايمان يا منافق و يا ضعيف الايمان هيچگاه طعم آن را نمى چشند.
سپس قرآن مجيد به تشريح گفتگوها و افكار منافقان و افراد سست ايمان كه در آن شب بيدار ماندند پرداخته مى گويد: (آنها درباره خدا گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهليت و قبل از اسلام داشتند و در افكار خود احتمال دروغ بودن وعده هاى پيامبر را مى دادند)( يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية ) .
و به يكديگر و يا به خويشتن مى گفتند: (آيا ممكن است با اين وضع دلخراشى كه مى بينيم پيروزى نصيب ما بشود؟( هل لنا من الامر من شى ء ) يعنى بسيار بعيد و يا غير ممكن است.
قرآن در جواب آنها مى گويد: (بگو: آرى پيروزى بدست خدا است و اگر او بخواهد و شما را شايسته ببيند نصيب شما خواهد شد)( قل ان الامر كله لله ) .
(آنها حاضر نبودند همه آنچه را در دل داشتند اظهار كنند زيرا مى ترسيدند در صف كافران قرار گيرند)( يخفون فى انفسهم ما لا يبدون لك ) .
گويا آنها چنين مى پنداشتند كه شكست احد نشانه نادرست بودن آئين اسلام است و لذا مى گفتند: (اگر ما بر حق بوديم و سهمى از پيروزى داشتيم در اينجا اينهمه كشته نمى داديم.( يقولون لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا ) .
خداوند در پاسخ آنها به دو مطلب اشاره مى كند: نخست اينكه: تصور نكنيد كسى با فرار از ميدان جنگ و از حوادث سختى كه بايد به استقبال آن بشتابد مى تواند از مرگ فرار كند، آنها كه اجلشان رسيده حتى اگر در خانه هاى خود بمانند به بستر آنها مى تازند و آنها را در بستر خواهند كشت( قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الدين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم ) .
اصولا ملتى كه بر اثر سستى اكثريتش محكوم به شكست است بالاخره طعم مرگ را خواهد چشيد چه بهتر كه آن را در ميدان جهاد و در زير ضربات شمشير دشمن در حال مبارزه افتخارآميز ببيند نه اينكه در خانهاش بر سر او بريزند و او را با ذلت در ميان بستر از بين ببرند.
ديگر اينكه بايد اين حوادث پيش بيايد و هر كس آنچه در دل دارد آشكار كند و صفوف مشخص گردد، و به علاوه افراد تدريجا پرورش يابند و نيات آنها خالص و ايمان آنها محكم و قلوب آنها پاك شود( و ليبتلى الله ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم ) .
در پايان آيه مى گويد: (خداوند اسرار درون سينه ها را مى داند)( و الله عليم بذات الصدورو )
و به همين دليل تنها به اعمال مردم نگاه نمى كند بلكه مى خواهد قلوب آنها را نيز بيازمايد و از هر گونه آلودگى به شرك و نفاق و شك و ترديد پاك سازد.
( أن الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان أنما استزلهم الشيطن ببعض ما كسبوا و لقد عفا الله عنهم أن الله غفور حليم ) (155)
ترجمه:
155 - كسانى كه در روز روبرو شدن دو جمعيت با يكديگر (روز جنگ احد) فرار كردند شيطان آنها را بر اثر پاره اى از گناهانى كه قبلا مرتكب شده بودند به لغزش انداخت و خداوند آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و بردبار است.
گناه سرچشمه گناه ديگر است
اين آيه كه باز ناظر به حوادث جنگ احد است حقيقت ديگرى را براى مسلمانان بازگو مى كند و آن اينكه: لغزشهائى كه بر اثر وسوسه هاى شيطانى به انسان دست مى دهد و او را به گناهانى مى كشاند نتيجه زمينه هاى نامناسب روحى است كه بر اثر گناهان پيشين در انسان فراهم شده و راه را براى گناهان ديگر هموار ساخته است و گرنه وسوسه هاى شيطانى در دلهاى پاك كه آثار گناهان سابق در آن نيست اثرى در آن نمى گذارد و لذا مى فرمايد: (آنهايى كه در ميدان احد فرار كردند شيطان آنان را به سبب پارهاى از اعمالشان به لغزش انداخت، اما خدا آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است )( ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما كسبوا و لقد عفا الله عنهم ان الله غفور حليم ) .
و به اين ترتيب به آنها مى آموزد كه براى كسب پيروزى در آينده بايد بكوشند نخست خود را تربيت كنند و دل را از گناه بشويند.
ممكن است منظور از گناهى كه سابقا مرتكب شده اند همان گناه دنياپرستى و جمع آورى غنائم و مخالفت فرمان پيامبر در بحبوحه جنگ بوده باشد و يا گناهان ديگرى كه قبل از حادثه احد مرتكب شده بودند و نيروى ايمان را در آنها تضعيف كرده بود.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه از ابو القاسم بلخى نقل مى كند كه در روز احد همه مهاجرين و انصار جز 13 نفر (كه با پيامبر 14 نفر مى شدند) فرار كردند از اين 13 نفر 8 نفر از انصار و 5 نفر از مهاجرين بودند كه در شخص اين افراد اختلاف شده به جز على (عليهاالسلام ) و طلحه كه همه بالاتفاق گفته اند آنها فرار نكردند.
( يأيها الذين أمنوا لا تكونوا كالذين كفروا و قالوا لاخونهم أذا ضربوا فى الا رض أو كانوا غزى لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ليجعل الله ذلك حسرة فى قلوبهم و الله يحى و يميت و الله بما تعملون بصير ) (156)( و لئن قتلتم فى سبيل الله أو متم لمغفرة من الله و رحمة خير مما يجمعون ) (157)( و لئن متم أو قتلتم لالى الله تحشرون ) (158)
ترجمه:
156 - اى كسانيكه ايمان آورده ايد شما همانند كافران نباشيد كه هنگامى كه برادرانشانبه مسافرتى مى روند، يا در جنگ شركت مى كنند (و از دنيا مى روند و يا كشته مىشوند) مى گويند: (اگر آنها نزد ما بودند نمى مردند و كشته نمى شدند!) (شما اينگونه سخنان نگوئيد) تا خدا اين حسرت را بردل آنها( كافران ) بگذارد و خداوند، زنده مى كند و مى ميراند؛ (و حيات و مرگ بدست اوست؛) و خدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست.
157 - (تازه ) اگر در راه خدا كشته شويد يا بميريد (زيان نكرده ايد؛ زيرا) آمرزش و رحمت خدا، از تمام آنچه آنها (در طول عمر خود) جمع آورى مى كنند، بهتر است!
158 - و اگر بميريد، و يا كشته شويد، به سوى خدا محشور مى شويد. (بنابراين، فانى نمى شويد كه از فنا، وحشت داشته باشيد.)
بهره بردارى منافقان
حادثه احد از دو نظر براى مسلمانان فوق العاده اهميت داشت: نخست
اينكه آئينه تمام نمائى بود كه مى توانست چهره واقعى مسلمانان آن زمان را منعكس سازد، و آنها را وادار به اصلاح وضع خود و بر طرف ساختن نقاط ضعف بنمايد و به همين جهت قرآن فوق العاده روى آن تكيه كرده، و در آيات بسيارى كه در گذشته خوانديم و در آينده نيز خواهيم خواند از آن استفاده تربيتى مى كند.
از سوى ديگر اين حادثه زمينه را براى سمپاشى دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همين دليل آيات زيادى براى خنثى كردن اين سمپاشى ها نازل گرديد كه آيات فوق از آنهاست.
اين آيات به منظور در هم كوبيدن فعاليتهاى تخريبى منافقان و هشدار به مسلمانان، نخست به افراد با ايمان خطاب كرده و مى گويد: ( اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شما همانند كافران نباشيد كه هنگامى كه برادرانشان به مسافرتى مى روند و يا در صف مجاهدان قرار مى گيرند و كشته مى شوند مى گويند: افسوس اگر نزد ما بودند نمى مردند و كشته نمى شدند)( يا ايهاالذين آمنوا لا تكونوا كالذين كفرو و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا فى الارض او كانوا غزى لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ) .
گرچه آنها اين سخنان را در لباس دلسوزى ايراد مى كنند اما نظرى جز مسموم ساختن روحيه شما ندارند و نبايد شما تحت تاثير اين سخنان مسموم قرار گيريد و چنين جمله هائى بر زبان آريد.
اگر شما مؤ منان تحت تاثير سخنان گمراه كننده آنان قرار گيريد و همان حرفها را تكرار كنيد طبعا روحيه شما ضعيف گشته و از رفتن به ميدان جهاد و سفر در راه خدا خوددارى خواهيد كرد و آنها به هدف خود نائل مى شوند، ولى شما اين كار را نكنيد و با روحيه قوى به ميدان جهاد برويد. (تا اين حسرت بر دل منافقان براى هميشه بماند).( ليجعل الله ذلك حسرة فى قلوبهم ) .
سپس قرآن به سمپاشى آنها سه پاسخ منطقى مى دهد:
1 - (مرگ و حيات در هر حال بدست خدا است (و مسافرت و يا حضور در ميدان جنگ نمى تواند مسير قطعى آن را تغيير دهد) و خدا از همه اعمال بندگان با خبر است.( و الله يحيى و يميت و الله بما تعملون بصير ) .
2 - (تازه اگر در راه خدا بميريد يا كشته شويد (و به گمان منافقان مرگى زودرس دامن شما را بگيرد چيزى از دست نداده ايد) زيرا آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اموالى كه شما يا منافقان با ادامه حيات براى خود جمع آورى مى كنيد بالاتر است )( و لئن قتلتم فى سبيل الله او متم لمغفرة من الله و رحمة خير مما يجمعون ) .
اصولا نبايد اين دو را با هم مقايسه كرد ولى در برابر افكار پستى كه؛ چند روز زندگى و ثروت اندوزى را بر افتخار جهاد و شهادت مقدم مى داشتند راهى جز اين نبود كه بگويد: آنچه را شما از طريق شهادت يا مردن در راه خدا بدست مى آوريد بهتر است از آنچه كافران از راه زندگى نكبت بار و آميخته با شهوات و دنياپرستى خويش جمع آورى مى كنند.
3 - از همه گذشته مرگ به معنى فنا و نابودى نيست كه اين قدر از آن وحشت داريد بلكه دريچه اى است به سوى زندگانى ديگرى در سطحى بسيار وسيعتر و آميخته با ابديت چنانكه قرآن مى گويد: (اگر بميريد و يا كشته شويد به سوى خدا باز مى گرديد)( و لئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون )
قابل توجه اينكه در آيات فوق مردن در مسافرت در رديف شهادت در راه خدا ذكر شده است زيرا منظور از آن مسافرتهائى بوده كه در راه خدا و براى خدا انجام مى دادند، مانند سفر به سوى ميدان جنگ و يا سفرهاى تبليغى و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آميخته با مشكلات و خطرات و بيماريهاى فراوان بوده لذا مرگ و مير در آن گاهى كمتر از مرگ و مير در ميدان جنگ نبود.
و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از مسافرت در اينجا مسافرتهاى تجارتى است بسيار از معنى آيه دور است، زيرا كافران هرگز از چنين چيزى تاسف نمى خوردند بلكه اين خود راه جمع آورى اموال بود، بعلاوه اين موضوع تأثيرى در تضعيف روحيه مسلمانان بعد از جنگ احد نداشت و نيز عدم هماهنگى مسلمانان با كفار در اين مورد حسرتى براى آنها ايجاد نمى كرد، بنابراين ظاهرا منظور، مردن در اثنأ سفر به سوى ميدان جهاد و يا ساير برنامه هاى اسلامى بوده است.
( فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الا مر فإ ذا عزمت فتوكل على الله أن الله يحب المتوكلين ) (159)( أن ينصركم الله فلا غالب لكم و أن يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده و على الله فليتوكل المؤمنون ) (160)
ترجمه:
159 - به (بركت ) رحمت الهى، در برابر آنها ( مردم ) نرم (و مهربان شدى )! و اگرخشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى شدند. پس آنها را ببخش و براى آنهاآمرزش بطلب! و در كارها، با آنها مشورت كن! اما هنگامى كه تصميم گرفتى، (قاطعباش! و) بر خدا توكل كن! زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد.
160 - اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد! و اگر دست از يارى شما بردارد! كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟! و مؤ منان تنها بر خداوند بايد توكل كنند!
فرمان عفو عمومى
گرچه در اين آيه يك سلسله دستورهاى كلى به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم داده شده و از نظر محتوى مشتمل بر برنامه هاى كلى و اصولى است ولى از نظر نزول درباره حادثه (احد) است زيرا بعد از مراجعت مسلمانان از احد كسانى كه از فرار كرده بودند، اطراف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضاى عفو و بخشش كردند.
خداوند در اين آيه به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دستور عفو عمومى آنها را صادر كرد و پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با آغوش باز، خطاكاران توبه كار را پذيرفت.
در آيه فوق، نخست اشاره به يكى از مزاياى فوق العاده اخلاقى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم شده و مى فرمايد: (در پرتو رحمت و لطف پروردگار، تو با مردم مهربان شدى در حالى كه اگر خشن و تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند)( فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لا انفضوا من حولك ) .
(فظ) در لغت به معنى كسى است كه سخنانش تند و خشن است، و (غليظ القلب ) به كسى مى گويند كه سنگدل مى باشد و عملا انعطاف و محبتى نشان نمى دهد بنابراين، اين دو كلمه گرچه هر دو بمعنى خشونت است اما يكى غالبا در مورد خشونت در سخن و ديگرى در مورد خشونت در عمل به كار مى رود و به اين ترتيب خداوند اشاره به نرمش كامل پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهكار مى كند.
سپس دستور مى دهد كه: (از تقصير آنان بگذر، و آنها را مشمول عفو خود گردان و براى آنها طلب آمرزش كن )( فاعف عنهم و استغفر لهم )
يعنى نسبت به بى وفائى هائى كه با تو كردند و مصائبى كه در اين جنگ براى تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من براى آنها نزد تو شفاعت مى كنم، و در مورد مخالفت هائى كه نسبت به فرمان من كردند، تو شفيع آنها باش و آمرزش آنها را از من بطلب!
به عبارت ديگر آنچه مربوط به حق تو است عفو كن و آنچه مربوط بحق من است من مى بخشم پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به فرمان خدا عمل كرد و آنها را بطور عموم مشمول عفو خود ساخت.
روشن است كه اينجا يكى از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم غير از اين مى كرد زمينه براى پراكندگى مردم كاملا فراهم بود، مردمى كه گرفتار آن شكست فاحش شده بودند و آن همه كشته و مجروح داده بودند (اگر چه عامل اصلى همه اينها خودشان محسوب مى شدند) چنين مردمى نياز شديد به محبت و دلجوئى و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبى و جسمى داشتند، تا به سرعت همه اين جراحات، التيام پذيرد و آماده براى حوادث آينده شوند.
موضوع مهم ديگر اينكه آيه فوق به يكى از صفات مهم كه در هر رهبرى لازم است شده و آن، مسأله گذشت، و نرمش و انعطاف، در برابر كسانى است كه تخلفى از آنها سرزده و بعدا پشيمان شده اند، بديهى است شخصى كه در مقام رهبرى قرار گرفته اگر خشن و تندخو و غير قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد بزودى در برنامه هاى خود مواجه با شكست خواهد شد و مردم از دور او پراكنده مى شوند و از وظيفه رهبرى باز مى ماند و بهمين دليل على (عليهاالسلام ) در يكى از كلمات قصار خود مى فرمايد: (آلة الرياسة سعة الصدر؛ وسيله رهبرى گشادگى سينه است ).
بعد از فرمان عفو عمومى، براى زنده كردن شخصيت آنها و تجديد حيات فكرى و روحى آنان دستور مى دهد كه: (در كارها با آنها مشورت كن و رأى و نظر آنها را بخواه )( و شاورهم فى الامر ) .
اين دستور بخاطر آن است كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم همانطور كه اشاره كرديم قبل از آغاز جنگ (احد) در چگونگى مواجهه با دشمن با ياران خود مشورت كرد و نظر اكثريت بر اين شد كه اردوگاه، دامنه احد باشد و ديديم كه اين نظر، محصول رضايت بخشى نداشت. در اينجا اين فكر به نظر بسيارى مى رسيد كه در آينده پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نبايد با كسى مشورت كند. قرآن به اين طرز تفكر پاسخ مى گويد و دستور مى دهد كه باز هم با آنها مشورت كن هر چند نتيجه مشورت در پاره اى از موارد، سودمند نباشد زيرا از نظر كلى كه بررسى كنيم منافع آن روى هم رفته بمراتب بيش از زيانهاى آن است و اثرى كه در آن براى پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصيت آنها وجود دارد از همه اينها بالاتر است.
اكنون ببينيم پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در چه موضوعاتى با مردم مشورت مى كرد. گرچه كلمه (الامر) در (شاورهم فى الامر) مفهوم وسيعى دارد و همه كارها را شامل مى شود ولى مسلم است كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم هرگز در احكام الهى با مردم مشورت نمى كرد بلكه در آنها صرفا تابع وحى بود.
بنابراين مورد مشورت، تنها طرز اجراى دستورات و نحوه پياده كردن احكام الهى بود و بعبارت ديگر پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در قانونگزارى، هيچ وقت مشورت نمى كرد و تنها در طرز اجراى قانون نظر مسلمانان را مى خواست و لذا گاهى كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پيشنهادى را طرح مى كرد مسلمانان نخست سؤ ال مى كردند كه آيا اين يك حكم الهى است؟ و يك قانون است كه قابل اظهار نظر نباشد و يا مربوط به چگونگى تطبيق قوانين مى باشد اگر از قبيل دوم بود اظهار نظر مى كردند و اگر از قبيل اول بود تسليم مى شدند.
چنانكه در جنگ بدر لشكر اسلام طبق فرمان پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مى خواستند در نقطه اى اردو بزنند يكى از ياران بنام (حباب بن منذر) عرض كرد: اى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اين محلى را كه براى لشگرگاه انتخاب كرده ايد طبق فرمان خدا است كه تغيير آن جايز نباشد و يا صلاحديد خود شما مى باشد.
پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: فرمان خاصى در آن نيست، عرض كرد: اينجا به اين دليل و آن دليل جاى مناسبى براى اردوگاه نيست دستور دهيد لشكر از اين محل حركت كند و در نزديكى آب براى خود محلى انتخاب نمايد پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نظر او را پسنديد و مطابق رأى او عمل كرد.
اهميت مشاوره در اسلام
موضوع مشاوره در اسلام با اهميت خاصى تلقى شده، پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم با اين كه قطع نظر از وحى آسمانى آنچنان فكر نيرومندى داشت كه نيازى به مشاوره نداشت براى اينكه از يكسو مسلمانان را به اهميت مشورت متوجه سازد تا آن را جزء برنامه هاى اساسى زندگى خود قرار دهند، و از سوى ديگر، نيروى فكر و انديشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومى مسلمانان كه جنبه اجراى قوانين الهى داشت (نه قانونگزارى ) جلسه مشاوره تشكيل مى داد، و مخصوصا براى رأى افراد صاحب نظر ارزش خاصى قائل بود، تا آنجا كه گاهى از رأى خود براى احترام آنها، صرفنظر مى نمود چنانكه نمونه آنرا در جنگ (احد) مشاهده كرديم و مى توان گفت: يكى از عوامل موفقيت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در پيشبرد اهداف اسلامى همين موضوع بود.
اصولا مردمى كه كارهاى مهم خود را با مشورت و صلاح انديشى يكديگر انجام مى دهند و صاحبنظران آنها به مشورت مى نشينند، كمتر گرفتار لغزش مى شوند.
به عكس افرادى كه: گرفتار استبداد رأى هستند و خود را بى نياز از افكار ديگران مى دانند - هر چند از نظر فكرى فوق العاده باشند - غالبا گرفتار اشتباهات خطرناك و دردناكى مى شوند.
از اين گذشته استبداد رأى، شخصيت را در توده مردم مى كشد و افكار را متوقف مى سازد، و استعدادهاى آماده را نابود مى كند، و به اين ترتيب بزرگترين سرمايه هاى انسانى يك ملت از دست مى رود.
به علاوه كسى كه در انجام كارهاى خود با ديگران مشورت مى كند، اگر مواجه با پيروزى شود كمتر مورد حسد واقع مى گردد، زيرا ديگران پيروزى وى را از خودشان مى دانند و معمولا انسان نسبت به كارى كه خودش انجام داده حسد نمى ورزد و اگر احيانا مواجه با شكست گردد زبان اعتراض و ملامت و شماتت مردم بر او بسته است، زيرا كسى به نتيجه كار خودش اعتراض نمى كند، نه تنها اعتراض نخواهد كرد بلكه دلسوزى و غمخوارى نيز مى كند.
يكى ديگر از فوائد مشورت اين است كه انسان ارزش شخصيت افراد و ميزان دوستى و دشمنى آنها را با خود درك خواهد كرد و اين شناسائى راه را براى پيروزى او هموار مى كند و شايد مشورتهاى پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با آن قدرت فكرى و فوقالعاده اى كه در حضرتش وجود داشت، بخاطر مجموع اين جهات بوده است.
در اخبار اسلامى تأكيد زيادى روى مشاوره شده است: در حديثى از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده كه فرمود: (ما شقى عبد قط بمشورة و لا سعد باستغنأ رأى؛ هيچ كس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأى، خوشبخت نشده است ).
در سخنان على (عليهاالسلام ) مى خوانيم: (من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولهم؛ كسى كه استبداد به راى داشته باشد هلاك مى شود و كسى كه با افراد بزرگ مشورت كند در عقل آنها شريك شده است ).
و نيز از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده كه فرمود: (اذا كان امرائكم خياركم و اغنيائكم سمحائكم و امركم شورى بينكم فظهر الارض خير لكم من بطنها و اذا كان امرائكم شراركم و اغنيائكم بخلائكم و لم يكن امركم شورى بينكم فبطن الارض خير لكم من ظهرها؛ هنگامى كه زمامداران شما، نيكان شما باشند و توانگران شما سخاوتمندان و كارهايتان به مشورت انجام گيرد، در اين موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است (يعنى شايسته حيات و زندگى هستيد) ولى اگر زمامدارانتان، بدان، و ثروتمندان، افراد بخيل باشند و در كارها مشورت نكنيد در اين صورت، زير زمين از روى آن براى شما بهتر است ).
با چه اشخاصى مشورت كنيم؟
مسلم است كه هر كس نمى تواند طرف مشورت قرار گيرد، زيرا گاه آنها نقاط ضعفى دارند كه مشورت با آنها مايه بدبختى و عقب افتادگى است چنانكه على (عليهاالسلام ) مى فرمايد: با سه طايفه مشورت نكن:
1 -( لا تدخلن فى مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر ) ؛ با افراد بخيل مشورت نكن زيرا ترا از بخشش و كمك به ديگران باز مى دارند و از فقر مى ترسانند).
2 -( و لا جبانا يضعفك عن الامور ) ؛ همچنين با افراد ترسو مشورت نكن زيرا آنها ترا از انجام كارهاى مهم باز مى دارند).
3 -( و لا حريصا يزين لك الشره بالجور ) ؛ و نيز با افراد حريص مشورت نكن كه آنها براى جمع آورى ثروت و يا كسب و مقام، ستمگرى را در نظر تو جلوه مى دهند).
وظيفه مشاور
همانطور كه در اسلام دستور مؤ كد درباره مشورت كردن داده شده به افرادى كه مورد مشورت قرار مى گيرند نيز تاكيد شده كه از هيچ گونه خيرخواهى فروگذار نكنند و خيانت در مشورت، يكى از گناهان بزرگ محسوب مى شود، حتى اين حكم درباره غير مسلمانان نيز ثابت است، يعنى اگر انسان، پيشنهاد مشورت را از غير مسلمانى بپذيرد، حق ندارد در مشورت، نسبت به او خيانت كند و غير از آنچه تشخيص مى دهد به او اظهار نمايد.
در رساله حقوق كه از امام سجاد على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل شده، مى فرمايد:
(و حق المستشيران علمت له رأيا اشرت عليه و ان لم تعلم ارشدته الى من يعلم و حق المشير عليك ان لا تتهمه فيما لا يوافقك من رأيه؛ حق كسى كه از تو مشورت مى خواهد اين است كه اگر عقيده و نظرى دارى در اختيار او بگذارى و اگر درباره آن كار، چيزى نمى دانى، او را به كسى راهنمائى كنى كه مى داند و اما حق كسى كه مشاور تو است اين است كه در آنچه با تو موافق نيست او را متهم نسازى ).
شوراى عمر
جمعى از مفسران و دانشمندان اهل تسنن هنگامى كه به آيه فوق رسيده اند اشاره به شوراى شش نفرى عمر، براى انتخاب خليفه سوم كرده و ضمن بيانات مشروحى آنرا منطبق بر آيه فوق و روايات مشورت دانسته اند.
گرچه تشريح كامل اين بحث در عهده كتب عقائد است ولى در اينجا لازم است بطور فشرده بچند نكته اشاره شود:
اولا: انتخاب امام و جانشين پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم تنها بايد از طرف پروردگار باشد زيرا او همانند پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بايد واجد صفاتى همچون عصمت و مانند آن باشد كه تشخيص آن تنها بدست خدا است، و به عبارت ديگر همانطور كه نمى توان پيامبر را با مشورت تعيين كرد، انتخاب امام هم با مشورت ممكن نيست.
ثانيا: شوراى شش نفرى مزبور، هرگز منطبق بر موازين مشورت نبود، زيرا اگر منظور، مشورت با عموم مسلمانان بوده، منحصر به اين شش نفر نبودند و افراد پر مايه اى همچون سلمان كه مشاور شخص پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود و ابوذر و مقداد و ابن عباس و مانند آنها از دايره اين مشورت بيرون بودند، بنابراين، منحصر
ساختن مشاوران به آن شش نفر به يك دسته بندى سياسى شبيه تر است از يك هيئت مشورتى، و اگر منظور انتخاب افراد صاحب نفوذ براى مشورت بوده تا رأى آنها مورد قبول ديگران واقع شود، باز درست نبوده است زيرا شخصيتهائى مانند سعد بن عباده كه رئيس مطلق طايفه انصار بود و ابو ذر غفارى كه شخصيت بزرگ طايفه بنى غفار بود و مانند آنها از اين مشورت بر كنار شده بودند.
ثالثا: مى دانيم براى اين مشورت شرائط سخت و سنگينى قرار داده شده بود و مخالفان تهديد به مرگ شده بودند در حالى كه در برنامه هاى مشورتى اسلام چنين چيزى وجود ندارد.
سپس قرآن در ادامه مى افزايد: (به هنگام تصميم نهائى بايد توكل بر خدا داشته باشى ).( فاذا عزمت فتوكل على الله )
همان اندازه كه به هنگام مشورت بايد، نرمش و انعطاف بخرج داد، در موقع اتخاذ تصميم نهائى بايد قاطع بود، بنابراين پس از برگزارى مشاوره و روشن شدن نتيجه مشورت، بايد هرگونه ترديد و دودلى و آرأ پراكنده را كنار زد و با قاطعيت تصميم گرفت و اين همان چيزى است كه در آيه فوق از آن تعبير به عزم شده است و آن تصميم قاطع مى باشد.
قابل توجه اينكه در جمله بالا مسأله مشاوره بصورت جمع ذكر شده (و شاورهم ) ولى تصميم نهائى تنها به عهده پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و بصورت مفرد ذكر شده (عزمت ).
اين اختلاف تعبير، اشاره بيك نكته مهم مى كند و آن اينكه: بررسى و مطالعه جوانب مختلف مسائل اجتماعى، بايد بصورت دسته جمعى انجام گيرد، اما هنگامى كه طرحى تصويب شد بايد براى اجراى آن، اراده واحدى بكار افتد. در غير اين صورت هرج و مرج پديد خواهد آمد، زيرا اگر اجراى يك برنامه بوسيله رهبران متعدد، بدون الهام گرفتن از يك سرپرست صورت گيرد، قطعا مواجه
با اختلاف و شكست خواهد شد و به همين جهت در دنياى امروز نيز مشورت را بصورت دسته جمعى انجام مى دهند، اما اجراى آن را بدست دولتهائى مى سپارند كه تشكيلات آنها زير نظر يك نفر اداره مى شود.
موضوع مهم ديگر اينكه جمله فوق مى گويد: (به هنگام تصميم نهائى بايد توكل بر خدا داشته باشيد) يعنى در عين فراهم نمودن اسباب و وسائل عادى، استمداد از قدرت بى پايان پروردگار را فراموش مكن.
البته معناى توكل اين نيست كه انسان از وسائل و اسباب پيروزى كه خداوند در جهان ماده در اختيار او گذاشته است، صرفنظر كند چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده است كه هنگامى كه يك نفر عرب، پاى شتر خود را نبسته بود و آن را بدون محافظ رها ساخته بود و اين كار را نشانه توكل بر خدا مى دانست به او فرمود: (اعقلها و توكل؛ يعنى پايش را ببند و سپس توكل كن.
بلكه منظور اين است كه انسان در چهار ديوار عالم ماده، و محدوده قدرت و توانائى خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمايت و لطف پروردگار بدوزد، اين توجه مخصوص، آرامش و اطمينان و نيروى فوق العاده روحى و معنوى به انسان مى بخشد كه در مواجهه با مشكلات اثر عظيمى خواهد داشت شرح بيشتر درباره مسأله توكل و چگونگى ارتباط آن با موضوع استفاده از وسائل جهان طبيعت را بخواست خدا در ذيل آيه( و من يتق الله يجعل له مخرجا ) (سوره طلاق آيه 3 خواهيد خواند.
در پايان آيه بعد دستور مى دهد كه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند زيرا (خداوند متوكلان را دوست دارد)( ان الله يحب المتوكلين ) .
و ضمن از اين آيه استفاده مى شود كه توكل بايد حتما بعد از مشورت و استفاده از همه امكاناتى كه انسان در اختيار دارد قرار گيرد.
نتيجه توكل
در اين آيه كه مكمل آيه گذشته است، نكته توكل بر خداوند بيان شده است و آن اينكه: قدرت او بالاترين قدرتهاست، به حمايت هر كس اقدام كند هيچ كس نمى تواند بر او پيروز گردد، همانطور كه اگر حمايت خود را از كسى برگيرد هيچ كس قادر بحمايت او نيست، كسى كه اين چنين همه پيروزى ها از او سرچشمه مى گيرد، بايد به او تكيه كرد، و از او كمك خواست.( ان ينصركم الله فلا غالب لكم و ان يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده ) .
اين آيه افراد با ايمان را ترغيب مى كند، كه علاوه بر تهيه همه گونه وسائل ظاهرى باز به قدرت شكست ناپذير خدا تكيه كنند.
و در حقيقت روى سخن در آيه پيش، به پيامبر اكرم بود، و به او دستور مى داد. و اما در اين آيه روى سخن به همه مؤ منان است و به آنها مى گويد: همانند پيامبر، بايد بر ذات پاك خدا تكيه كنند، و لذا در پايان آيه مى خوانيم: (مؤ منان تنها بر ذات خداوند، بايد توكل كنند)( و على الله فليتوكل المؤ منون ) .
نا گفته پيداست كه حمايت خداوند، يا ترك حمايت او نسبت به مؤ منان بى حساب نيست، و روى شايستگى ها و لياقت ها صورت مى گيرد. آنها كه فرمان خدا را زير پا بگذارند، و از فراهم ساختن نيروهاى مادى و معنوى غفلت كنند هرگز مشمول يارى او نخواهند بود، و بر عكس آنها كه با صفوف فشرده و نيات خالص و عزمهاى راسخ و تهيه همه گونه وسائل، به مبارزه با دشمن برمى خيزند دست حمايت پروردگار پشت سر آنها خواهد بود.
( ما كان لنبى أن يغل و من يغلل يأت بما غل يوم القيمة ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون ) (161)
ترجمه:
161 - (گمان كرديد ممكن است پيامبر به شما خيانت كند؟! در حالى كه ) ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند! و هر كس خيانت كند، در روز رستاخيز، آنچه را در آن خيانت كرده، با خود (به صحنه محشر) مى آورد؛ سپس به هركس، آنچه را فراهم كرده (و انجام داده ) است بطور كامل داده مى شود؛ و (به همين دليل ) به آنها ستم نخواهد شد (چرا كه محصول اعمال خود را خواهند ديد).
هر گونه خيانتى ممنوع
با توجه به اين كه آيه فوق به دنبال آيات (احد) نازل شده و با توجه بروايتى كه جمعى از مفسران صدر اول، نقل كرده اند، اين آيه به عذرتراشيهاى بى اساس بعضى از جنگجويان (احد) پاسخ مى گويد، توضيح اينكه: هنگامى كه بعضى از تيراندازان احد مى خواستند سنگر حساس خود را براى جمع آورى غنيمت تخليه كنند، امير آنان، دستور داد، از جاى خود حركت نكنيد، رسول خدا شما را از غنيمت محروم نخواهد كرد. ولى آن دنياپرستان براى پنهان ساختن چهره واقعى خود، گفتند: ما مى ترسيم پيغمبر در تقسيم غنائم ما را از نظر دور دارد، و لذا بايد براى خود دست و پا كنيم، اين را گفتند و سنگرها را تخليه كرده و به جمع آورى غنائم پرداختند، و آن حوادث دردناك پيش آمد.
قرآن در پاسخ مى گويد: آيا شما چنين پنداشتيد كه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به شما خيانت خواهد كرد (در حالى كه هيچ پيغمبرى ممكن نيست، خيانت كند)( و ما كان لنبى ان يغل ) .
خداوند در اين آيه ساحت مقدس پيامبران را بطور كلى از خيانت منزه داشته و مى گويد: اساسا چنين چيزى شايسته مقام ثبوت نيست، يعنى خيانت با نبوت سازگار نمى باشد، اگر پيامبرى خائن باشد ديگر نمى توان در اداى رسالت الهى و تبليغ احكام به او اطمينان كرد.
نا گفته پيداست، كه آيه هرگونه خيانت را، اعم از خيانت در تقسيم غنائم و يا حفظ امانت مردم، و يا در گرفتن وحى و رسانيدن آن به بندگان خدا از پيامبران نفى مى كند.
عجيب است از كسى كه پيامبر را امين وحى خدا مى داند، چگونه احتمال مى دهد كه مثلا پيامبر، خداى نكرده در غنايم جنگى حكم ناروائى دهد، و او را از حق خود محروم سازد.
البته روشن است خيانت براى هيچكس مجاز نيست خواه پيامبر باشد يا غير پيامبر ولى از آنجا كه گفتگوى عذرتراشان جنگ (احد) درباره پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود آيه نيز نخست سخن از پيامبران مى گويد و سپس اضافه مى نمايد: (هر كس خيانت كند، روز رستاخيز آنچه را در آن خيانت كرده، به عنوان مدرك جنايت بر دوش خويش حمل مى كند و يا همراه خود به صحنه محشر مى آورد) و به اين ترتيب، در برابر همگان رسوا مى شود (و من يغلل يات بما غل يوم القيامة ) بعضى از مفسران گفته اند: منظور از حمل كردن بر دوش، يا همراه خود آوردن اين نيست كه عين چيزى را كه در آن خيانت كرده بر دوش كشد، بلكه منظور، حمل مسئوليت آنها است ولى با توجه به مسأله تجسم اعمال آدمى در قيامت،
هيچ لزومى براى اين تفسير نيست، بلكه همانطور كه ظاهر آيه فوق گواهى مى دهد، عين چيزهائى كه در آن خيانت شده به عنوان سند جنايت بر دوش خيانت كنندگان و يا به همراه آنها خواهد بود.
(سپس بهر كس آنچه انجام داده و بدست آورده، داده مى شود)( ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون )
يعنى، مردم اعمال خود را عينا در آنجا خواهند يافت و به همين دليل، ظلم و ستمى درباره هيچ كس نمى شود، چرا كه به هركس آن مى رسد كه خود، تحصيل كرده است، چه خوب باشد يا بد.
آيه فوق و احاديثى كه در نكوهش خيانت از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم صادر شده بود اثر عجيبى در تربيت مسلمانان گذاشت و آنچنان پرورش يافتند كه غالبا كمترين خيانت، مخصوصا در غنائم جنگى و اموال عمومى از آنها سر نمى زد و چنان بود كه غنائم گرانبها و در عين حال كم حجم را كه خيانت در آن، چندان مشكل نبود كاملا دست نخورده به خدمت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و يا زمامدارانى كه بعد از آنحضرت روى كار آمدند، مى آوردند بطورى كه مايه اعجاب هر بيننده اى بود، اينها همان عرب وحشى و غارتگر زمان جاهليت بودند كه در پرتو تعليمات اسلام به اين درجه از تربيت انسانى رسيده بودند.
گويا صحنه قيامت را در برابر چشم خود مى ديدند در حالى كه مردم خيانتگر اموالى را كه در آن خيانت كرده اند در برابر چشم همگان بر دوش مى كشند و همين ايمان به آنها هشدار مى داد كه از فكر خيانت نيز، صرفنظر كنند.
طبرى در تاريخ خود، نقل مى كند هنگامى كه مسلمانان وارد مدائن شدند، و به جمع آورى غنائم پرداختند يكى از مسلمانان، غنيمت بسيار گران قيمتى نزد مسئول جمع غنائم آورد آنها از مشاهده آن تعجب كردند و گفتند: ما هرگز چيزى اين چنين گرانبها نديديم، سپس از وى پرسيدند آيا چيزى از آن
برگرفته اى؟ گفت: به خدا قسم اگر بخاطر (الله ) نبود هرگز آن را نزد شما نمى آوردم، آنها فهميدند كه اين مرد، شخصيت معنوى خاصى دارد و از او خواستند كه خود را معرفى كند، او در پاسخ گفت: نه به خدا سوگند هرگز خود را معرفى نمى كنم كه مرا ستايش كنيد و براى ديگرى نمى گويم كه مرا تمجيد كند ولى خدا را شكر مى كنم و به پاداش او راضيم.
( فمن اتبع رضون الله كمن بأ بسخط من الله و مأوئه جهنم و بئس المصير ) (162)( هم درجت عند الله و الله بصير بما يعملون ) (163)
ترجمه:
162 - آيا كسى كه از رضايت خدا پيروى كرده، همانند كسى است كه به سوى خشم و غضب خدا بازگشته؟! و جايگاه او جهنم، و پايان كار او بسيار بد است.
163 - هر يك از آنان براى خود درجه و مقامى در پيشگاه خدا دارند؛ و خداوند به آنچه انجام مى دهند، بيناست.
آنها كه در جهاد شركت نكردند
در آيات گذشته در جوانب مختلف جنگ (احد) و نتايج آن بحث شد، اكنون نوبت منافقان و مؤ منان سست ايمانى است كه به پيروى از آنها در ميدان جنگ حضور نيافتند زيرا در روايات مى خوانيم، هنگامى كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمان حركت بسوى (احد) را صادر كرد جمعى از منافقان به بهانه اينكه يقين به وقوع جنگ ندارند از حضور در ميدان، خوددارى كردند و بعضى از مسلمانان ضعيف الايمان نيز به آنها ملحق شدند، آيه مورد بحث، سرنوشت آنها را تشريح مى كند و مى گويد: (آيا كسانى كه فرمان خدا را اطاعت كردند، و از خشنودى او پيروى نمودند، همانند كسانى هستند كه بسوى خشم خدا بازگشتند و جايگاه آنها جهنم و بازگشت و پايان كار آنها، زشت و ناراحت كننده است )( افمن اتبع رضوان الله كمن رضوان الله كمن بآء بسخط من الله و ماويه جهنم و بئس المصير ) .
سپس در آيه بعد مى فرمايد (هر يك از آنها براى خود درجه و موقعيتى در پيشگاه خدا دارند)( هم درجات عند الله ) .
اشاره به اينكه نه تنها منافقان تن پرور و مجاهدان با هم فرق دارند، بلكه هر يك از كسانى كه در اين دو صف قرار دارند به تفاوت درجه فداكارى و جانبازى و يا نفاق و دشمنى با حق در پيشگاه خدا درجه خاصى خواهند داشت كه از صفر شروع مى شود و تا ما فوق آنچه تصور شود ادامه مى يابد.
جالب توجه اينكه: در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) نقل شده كه فرمود: هر درجه اى به اندازه فاصله ميان آسمان و زمين است.
و در حديث ديگرى وارد شده كه بهشتيان، كسانى را كه در درجات عليين (بالا) قرار دارند آنچنان مى بينند كه ستاره اى در آسمان ديده مى شود منتها بايد توجه داشت كه درجه معمولا به پله هائى گفته مى شود كه انسان به وسيله آنها به نقطه مرتفعى صعود مى كند و اما پله هائى كه از آن براى پائين رفتن به نقطه گودى استفاده مى شود (درك ) (بر وزن مرگ ) مى گويند و لذا درباره پيامبران در سوره بقره آيه 253 مى خوانيم: (و رفع بعضهم درجات ) و درباره منافقان در سوره نسأ آيه 145 مى خوانيم:( ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار ) ولى در آيه مورد بحث، چون سخن از هر دو طايفه در ميان بوده، جانب طايفه مؤ منان، گرفته شده و تعبير به درجه شده است. (اين طرز بيان را در اصطلاح ادبى تغليب مى گويند)
و در پايان آيه مى فرمايد:( و الله بصير بما يعملون ) و بخوبى مى داند هر كسى طبق نيت و ايمان و عمل خود شايسته كدامين درجه است.
در قرآن مجيد بسيارى از حقايق مربوط به معارف دينى و اخلاقى و اجتماعى در قالب سؤ ال، طرح مى گردد و طرفين مسأله در اختيار شنونده گذارده مى شود تا او با فكر خود يكى را انتخاب كند، و اين روش كه بايد آنرا روش غير مستقيم ناميد، اثر فوقالعاده اى در تاثير برنامه هاى تربيتى دارد زيرا انسان، معمولا به افكار و برداشتهاى خود از مسائل مختلف بيش از هر چيز اهميت مى دهد، هنگامى كه مسأله بصورت يك مطلب قطعى و جزمى طرح شود، گاهى در مقابل آن، مقاومت به خرج مى دهد و همچون يك فكر بيگانه به آن مى نگرد، ولى هنگامى كه بصورت سؤ ال طرح شود و پاسخ را از درون وجدان و قلب خود بشنود آنرا فكر و تشخيص خود مى داند و به عنوان (يك فكر و طرح آشنا) به آن مى نگرد و لذا در مقابل آن مقاومت بخرج نمى دهد، اين طرز تعليم مخصوصا در برابر افراد لجوج و همچنين در برابر كودكان مؤ ثر است.
در قرآن از اين روش استفاده فراوان شده كه به چند نمونه از آن در اينجا اشاره مى كنيم.
1 -( هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ) ؛ آيا دانايان با نادانان مساويند)؟
2 -( قل هل يستوى الاعمى و البصير ا فلا تتفكرون ) ؛ بگو: آيا نابينا با شخص بينا مساوى است آيا فكر نمى كنيد؟
3 -( قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور ) ؛ بگو: آيا شخص بينا با شخص نابينا مساوى است آيا تاريكى با روشنائى يكسان است.
( لقد من الله على المؤ منين أذ بعث فيهم رسولا من أنفسهم يتلوا عليهم أيته و يزكيهم و يعلمهم الكتب و الحكمة و أن كانوا من قبل لفى ضلل مبين ) (164)
ترجمه:
164 - خداوند بر مؤ منان منت نهاد ( نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها،پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و كتاب و حكمت بهآنها بياموزد؛ اگر چه پيش از آن، در گمراهى آشكار بودند.
بزرگترين نعمت خداوند
در اين آيه، سخن از بزرگترين نعمت الهى يعنى نعمت (بعثت پيامبر اسلام ) به ميان آمده است و در حقيقت، پاسخى است به سؤ الاتى كه در ذهن بعضى از تازه مسلمانان، بعد از جنگ احد خطور مى كرد، كه چرا ما اين همه گرفتار مشكلات و مصائب شويم؟ قرآن به آنها مى گويد: (خداوند بر مؤ منان منت گذارد (نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى برانگيخت )( لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا )
بنابراين اگر در اين راه، متحمل خسارتهائى شده ايد، فراموش نكنيد كه خداوند، بزرگترين نعمت را در اختيار شما گذاشته، پيامبرى مبعوث كرده كه شما را تربيت مى كند، و از گمراهيهاى آشكار باز مى دارد. هر اندازه براى حفظ اين نعمت بزرگ، تلاش كنيد و هر بهائى بپردازيد باز هم ناچيز است.
جالب توجه اينكه ذكر اين نعمت با جمله( لقد من الله على المؤ منين ) ؛ شروع شده است كه شايد در بدو نظر تصور شود
نا زيبا است، ولى هنگامى كه به ريشه اصلى لغت (منت ) باز مى گرديم مطلب كاملا روشن مى شود، توضيح اينكه همانطور كه راغب در كتاب مفردات مى گويد: اين كلمه در اصل از (من ) به معنى سنگهائى است كه با آن وزن مى كنند و به همين دليل هر نعمت سنگين و گرانبهائى را (منت ) مى گويند كه اگر جنبه عملى داشته باشد يعنى كسى عملا نعمت بزرگى به ديگرى بدهد كاملا زيبا و ارزنده است و اما اگر كسى كار كوچك خود را با سخن، بزرگ كند و برخ افراد بكشد كارى است بسيار زشت، بنابراين منتى كه نكوهيده است به معنى بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است اما منتى كه زيبنده است همان بخشيدن نعمتهاى بزرگ است.
خداوند در آيه فوق مى گويد: پروردگار بر مؤ منان منت گذارد يعنى نعمت بزرگى عملا در اختيار آنها نهاد.
اما اينكه چرا تنها نام مؤ منان برده شده در حالى كه بعثت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم براى هدايت عموم بشر است، بخاطر اين است كه از نظر نتيجه و تاثير، تنها مؤ منان هستند كه از اين نعمت بزرگ استفاده مى كنند و آن را عملا بخود اختصاص مى دهند.
سپس مى فرمايد: يكى از مزاياى اين پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اين است كه (او از جنس خود آنها و از نوع بشر است ) (من انفسهم ).
نه از جنس فرشتگان و مانند آنها تا احتياجات و نيازمنديهاى بشر را دقيقا درك كنند و دردها و مشكلات و مصائب و مسائل زندگى آنها را لمس نمايند و با توجه به آن به تربيت آنها اقدام كنند، بعلاوه مهمترين قسمت برنامه تربيتى انبيأ تبليغات عملى آنها است به اين معنى كه اعمال آنها بهترين سرمشق و وسيله تربيت است زيرا با (زبان عمل ) بهتر از هر زبانى مى توان تبليغ كرد و اين در صورتى امكان پذير است كه تبليغ كننده از جنس تبليغ شونده باشد با همان خصائص جسمى و با همان غرائز و ساختمان روحى اگر پيامبران مثلا از جنس فرشتگان بودند اين سؤال براى مردم باقى مى ماند كه اگر آنها گناه نمى كنند آيا بخاطر اين نيست كه شهوت و غضب و نيازها و غرائز گوناگون بشرى ندارند و به اين ترتيب برنامه تبليغات عملى آنها تعطيل مى شد لذا پيامبران از جنس بشر انتخاب شدند با همان نيازها و غرائز تا بتوانند سرمشقى براى همگان باشند.
سپس مى گويد: اين پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم سه برنامه مهم را درباره آنها اجرا مى كند نخست (خواندن آيات پروردگار بر آنها و آشنا ساختن گوشها و افكار با اين آيات )( يتلو عليهم آياته ) .
و ديگر تعليم، يعنى وارد ساختن اين حقايق در درون جان آنها و به دنبال آن، تزكيه نفوس و تربيت ملكات اخلاقى و انسانى( و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) .
از آنجا كه هدف اصلى و نهائى تربيت است، در آيه، قبل از تعليم ذكر شده، در حالى كه از نظر تربيت طبيعى، تعليم بر تربيت مقدم است.
جمعيتى كه از حقايق انسانى بكلى دورند به آسانى تحت تربيت قرار نمى گيرند بلكه بايد مدتى گوشهاى آنها را با سخنان الهى آشنا ساخت و وحشتى را كه قبلا از آن داشتند از آنها دور كرد، سپس وارد مرحله تعليم اصولى شد و به دنبال آن محصول تربيتى آن را گرفت.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از تزكيه، پاك ساختن آنها از پليديهاى شرك و عقائد باطل و خرافى و خوهاى زشت حيوانى بوده، زيرا مادام كه نهاد آدمى از اين آلودگيها پاك نشود، ممكن نيست كه آماده تعليم كتاب الهى و حكمت و دانش واقعى شود، همانطور كه اگر لوحى را از نقوش زشت، پاك نكنى هرگز آماده پذيرش نقوش زيبا نخواهد شد و به همين جهت تزكيه در آيه فوق بر تعليم كتاب و حكمت يعنى معارف بلند و عالى اسلامى، مقدم شده است.
اهميت يك نعمت بزرگ آنگاه روشن مى شود كه زمان برخوردارى از آن را با زمانهاى قبل مقايسه كنيم، و فاصله آن دو را بيابيم، قرآن در جمله فوق مى گويد نگاهى به دوران قبل از اسلام بكنيد و ببينيد در چه حال و چه روزى بوديد و از كجا به كجا رسيديد( و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين ) . جالب توجه اينكه قرآن از وضع دوران جاهليت به (ضلال مبين؛ گمراهى آشكار) تعبير كرده است زيرا: ضلال و گمراهى انواع و اقسامى دارد، بعضى از وسائل گمراهى طورى است كه انسان به آسانى نمى تواند باطل بودن آنها را بفهمد و گاهى چنان است كه هر كس مختصر عقل و شعورى داشته باشد، فورى پى به آن مى برد.
مردم دنيا به ويژه مردم جزيرة العرب در زمان بعثت پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم در ضلالت و گمراهى روشنى بودند، سيه روزى و بدبختى، جهل و نادانى، و آلودگيهاى گوناگون معنوى در آن عصر، تمام نقاط جهان را فرا گرفته بود، و اين وضع نا بسامان بر كسى پوشيده نبود.
( أو لما أصبتكم مصيبة قد أصبتم مثليها قلتم أنى هذا قل هو من عند أنفسكم أن الله على كل شى ء قدير ) (165)
ترجمه:
165 - آيا هنگامى كه مصيبتى به شما (در ميدان جنگ احد) رسيد در حاليكه دو برابر آن را ((بر دشمن در ميدان جنگ بدر)) وارد ساخته بوديد گفتيد( اين مصيبت از كجاست )؟! بگو:( از ناحيه خود شماست (كه در ميدان جنگ احد،) با دستور پيامبر مخالفت كرديد)! خداوند بر هر چيزى قادر است (و چنانچه روش خود را اصلاح كنيد در آينده به شما پيروزى مى كند.)
بررسى ديگرى روى جنگ احد
اين آيه بررسى ديگرى روى حادثه احد است، توضيح اينكه: جمعى از مسلمانان از نتايج دردناك جنگ، غمگين و نگران بودند و اين مطلب را مكرر بر زبان مى آوردند خداوند در آيه فوق سه نكته را به آنها گوشزد مى كند:
1 - شما نبايد از نتيجه يك جنگ نگران باشيد بلكه همه برخوردهاى خود را با دشمن روى هم محاسبه كنيد، اگر به شما در اين ميدان، مصيبتى رسيد در ميدان ديگر (ميدان جنگ بدر) دو برابر آن را به دشمن وارد ساختيد،( اولما اصابتكم مصيبة قد اصبتم مثليها )
زيرا آنها در احد هفتاد نفر از شما را شهيد كردند، در حالى كه هيچ اسير نگرفتند ولى شما در بدر هفتاد نفر از آنها را بقتل رسانيديد و هفتاد نفر را اسير كرديد. در حقيقت، جمله (قد اصبتم مثليها).
يعنى دو برابر آن بر دشمن ضربه زديد در حكم جوابى است كه بر سؤ ال، مقدم شده است.
2 -( شما ميگوئيد: اين مصيبت از كجا دامنگيرتان شد) (قلتم انى هذا) ولى اى پيامبر! به آنها بگو: اين مصيبت از وجود خود شما سرچشمه گرفته و
عوامل شكست را بايد در خودتان جستجو كنيد( قل هو من عند انفسكم ) . شما بوديد كه با مخالفت فرمان پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم سنگر حساس كوه عينين را رها ساختيد و شما بوديد كه جنگ را به پايان نرسانيده و سرنوشت آن را يكسره نكرده به جمع آورى غنائم پرداختيد و نيز شما بوديد كه بهنگام حمله مجدد دشمن ميدان را رها ساخته و از جنگ فرار كرديد، همين گناهان و سستيهاى شما بود كه باعث آن شكست و آنهمه كشته گرديد.
3 - شما نبايد از آينده، نگران باشيد( زيرا خداوند بر همه چيز قادر و توانا است )و اگر نقاط ضعف خود را جبران كنيد، مشمول حمايت او خواهيد شد( ان الله على كل شى ء قدير ) .
( و ما أصبكم يوم التقى الجمعان فبإ ذن الله و ليعلم المؤ منين ) (166)( و ليعلم الذين نافقوا و قيل لهم تعالوا قتلوا فى سبيل الله أو ادفعوا قالوا لو نعلم قتالا لاتبعنكم هم للكفر يومئذ أقرب منهم للايمن يقولون بأفوههم ما ليس فى قلوبهم و الله أعلم بما يكتمون ) (167)
ترجمه:
166 - و آنچه (در روز احد) در روزى كه دو دسته ( مؤ منان و كافران ) با هم نبرد كردندبه شما رسيد به فرمان خدا (و بر طبق قانون عليت ) بود و براى اين بود كه مؤ منانشناخته شوند.
167 - و نيز براى اين بود كه كسانى كه راه نفاق پيش گرفتند شناخته شوند آنها كه به ايشان گفته شد:( بيائيد و در راه خدا نبرد كنيد يا (لا اقل ) از حريم خود دفاع نمائيد گفتند اگر ما ميدانستيم جنگى واقع خواهد داد، از شما پيروى مى كرديم (اما مى دانيم جنگى نمى شود) آنها در آن هنگام، به كفر نزديكتر بودند تابه ايمان؛به زبان خود چيزى مى گويند كه در دل هايشان نيست! و خداوند از آنچه كتمان مى كنند،آگاهتر است.
بايد صفوف مشخص شود
آيه مورد بحث، اين نكته را تذكر مى دهد كه هر مصيبتى (مانند مصيبت احد) كه پيش مى آيد علاوه بر اينكه بدون علت نيست وسيله آزمايشى است براى جدا شدن صفوف مجاهدان راستين از منافقان و يا افراد سست ايمان، لذا در قسمت اول آيه مى فرمايد: آنچه در روز احد آن روز كه جمعيت مسلمانان با بت پرستان به هم درآويختند بر شما وارد شد بفرمان خدا بود و طبق خواست و اراده او صورت گرفت،)( و ما اصابكم يوم التقى الجمعان فباذن الله )
زيرا هر حادثه اى طبق قانون عمومى آفرينش علت و سبب مخصوصى دارد و اساسا عالم روى يك سلسله علل و اسباب پيريزى شده است و اين يك اصل ثابت و هميشگى است، و روى اين اصل، هر لشگرى كه در ميدان جنگ سستى كند و بمال و ثروت و غنيمت دل ببندد و دستور فرمانده دلسوز خود را فراموش نمايد محكوم به شكست خواهد بود، بنابراين منظور از (اذن الله ) (فرمان خدا) همان اراده و مشيت او است كه بصورت قانون عليت در عالم هستى منعكس شده است.
و در پايان آيه مى فرمايد: يكى ديگر از آثار اين جنگ، اين بود كه: (صفوف مؤ منان و منافقان از هم مشخص شود و افراد با ايمان، از سست ايمان شناخته گردند. و ليعلم المؤ منين ).
در آيه بعد به اثر ديگر اشاره كرده، مى فرمايد: (و تا كسانى كه نفاق ورزيدند شناخته شوند)( و ليعلم المؤ منين و ليعلم الذين نافقوا )
بطور كلى در حادثه احد، سه گروه مشخص در ميان مسلمانان، پيدا شدند:
گروه اول افراد معدودى بودند كه تا آخرين لحظات، پايدارى نمودند و در برابر انبوه دشمنان، تا آخرين نفس ايستادگى بخرج دادند، بعضى شربت شهادت نوشيدند و بعضى جراحات سنگين برداشتند.
گروه ديگر تزلزل و اضطراب در دلهاى آنها پديد آمد و نتوانستند تا آخرين لحظه، استقامت كنند و راه فرار را پيش گرفتند.
گروه سوم، منافقان بودند كه در اثنأ راه، به بهانه هائى كه اشاره خواهد شد از شركت در جنگ، خوددارى كرده و به مدينه بازگشتند، كه آنها(عبد الله بن ابى سلول ) و سيصد نفر از يارانش بودند. اگر حادثه سخت احد نبود هيچگاه صفوف به اين روشنى مشخص نمى شد و افراد هر كدام با صفات ويژه خود در صف معينى قرار نمى گرفتند و هر كس ممكن بود، هنگام ادعا، خود را بهترين فرد با ايمان بداند.
در حقيقت در آيه، اشاره به دو چيز شده: نخست علت فاعلى شكست احد و ديگر علت غائى و نتيجه نهائى آن.
تذكر اين نكته نيز لازم است كه در آيه فوق مى فرمايد:( ليعلم الذين نافقوا ) (تا كسانى كه نفاق ورزيدند شناخته شوند) و نمى فرمايد( ليعلم المنافقين ) (تا منافقان شناخته شوند) و بعبارت ديگر، نفاق بصورت فعل ذكر شده نه بصورت وصف اين تعبير گويا بدان جهت است كه نفاق، هنوز در همه آنان بصورت صفت ثابتى در نيامده بود و لذا در تاريخ اسلام مى خوانيم كه بعضى از آنان، بعدها موفق به توبه شدند و به صف مؤ منان پيوستند.
سپس قرآن گفتگوئى كه ميان بعضى از مسلمانان و منافقين، قبل از جنگ رد و بدل شد به اين صورت بيان مى كند: بعضى از مسلمانان كه طبق نقل ابن عباس (عبد الله بن عمر بن جزام ) بوده است هنگامى كه ديد (عبدالله بن ابى سلول ) با يارانش خود را از لشگر اسلام كنار كشيده و تصميم بازگشت به مدينه دارند (به آنها گفت: بياييد يا بخاطر خدا و در راه او پيكار كنيد و يا لااقل در برابر خطرى كه وطن و خويشان شما را تهديد مى كند دفاع نمائيد).( و قيل لهم تعالوا قاتلوا فى سبيل الله او ادفعوا ) .
ولى آنها به يك بهانه واهى دست زدند و گفتند: ما اگر مى دانستيم جنگ مى شود بيگمان از شما پيروى مى كرديم،( قالوا لو نعلم قتالا لاتبعناكم ) .
و بنا به تفسير ديگر منافقان گفتند: اگر ما اين را، جنگ مى دانستيم با شما همكارى مى كرديم، ولى بنظر ما اين جنگ نيست بلكه يكنوع انتحار و خودكشى است زيرا با عدم توازنى كه ميان لشگر اسلام و كفار ديده مى شود، جنگ كردن با آنها عاقلانه نيست. بخصوص اينكه لشكرگاه اسلام در نقطه نامناسبى قرار گرفته است.
به هر ترتيب اينها بهانه اى بيش نبود، هم وقوع جنگ حتمى بود و هم مسلمانان در آغاز پيروز شدند و اگر شكستى دامنگيرشان شد، بر اثر اشتباهات و خلافكارى هاى خودشان بود، خداوند مى گويد: آنها دروغ مى گفتند: (آن ها در آن روز به كفر نزديكتر از ايمان بودند)
هم للكفر يومئذ اقرب منهم للايمان
در ضمن از اين جمله استفاده مى شود كه كفر و ايمان داراى درجاتى است كه بعقيده و طرز عمل انسان بستگى دارد.
آنها به زبان چيزى مى گويند كه در دل ندارند يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم:
آنها بخاطر لجاجت روى پيشنهاد خود، دائر بجنگ كردن در خود مدينه، و يا ترس از ضربات دشمن و يا بى علاقگى به اسلام از شركت در ميدان، خوددارى كردند
ولى خداوند به آنچه منافقان كتمان مى كنند كاملا آگاه تر است، و الله اعلم بما يكتمون:
هم در اين جهان پرده از چهره آنان برداشته و قيافه آنها را به مسلمانان نشان مى دهد و هم در آخرت به حساب آنها رسيدگى خواهد كرد.
( الذين قالوا لاخونهم و قعدوا لو أطاعونا ما قتلوا قل فادرؤ ا عن أنفسكم الموت أن كنتم صادقين ) (168)
ترجمه:
168 - (منافقان ) آنها هستند كه به برادران خود گفتند - در حاليكه از حمايت آنها دست كشيده بودند - اگر آنها از ما پيروى مى كردند كشته نمى شدند، بگو (مگر شما مى توانيد مرگ افراد را پيش بينى كنيد) پس مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مى گوئيد.
گفته هاى بى اساس منافقان
منافقان علاوه بر اينكه خودشان از جنگ احد كناره گيرى كردند و سعى در تضعيف روحيه ديگران نيز نمودند، بهنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند: اگر آنها از فرمان ما پيروى كرده بودند كشته نمى دادند.
قرآن در آيه فوق، به گفتار بى اساس آنها پاسخ مى دهد و مى گويد: آنها كه از جنگ كناره گيرى كردند و به برادران خود گفتند: اگر از ما اطاعت كرده بودند هيچگاه كشته نمى شدند به آنها بگو اگر قادر به پيش بينى حوادث آينده هستيد مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مى گوئيد.( الذين قالوا لاخوانهم و قعدوا لو اطاعونا ما قتلوا قل فادروا عن انفسكم الموت ان كنتم صادقين )
يعنى؛ در حقيقت شما با اين ادعا، خود را عالم به غيب و با خبر از حوادث آينده مى دانيد كسى كه چنين است بايد علل و عوامل مرگ خود را بتواند پيش بينى كرده و خنثى سازد آيا شما چنين قدرتى داريد؟!
وانگهى اگر شما در ميدان جهاد و در راه سربلندى و افتخار كشته نشويد آيا عمر جاويدان خواهيد داشت؟ آيا مى توانيد مرگ را براى هميشه از خود دور سازيد؟ بنابراين شما كه نمى توانيد قانون مسلم مرگ را از ميان ببريد پس چرا در ميان بستر با ذلت بميريد چرا با افتخار در ميدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشيد؟.
در آيه فوق، نكته ديگرى وجود دارد كه بايد به آن توجه كرد:
و آن اينكه از مؤ منان تعبير به برادر شده در حالى كه هرگز مؤ منان برادر منافقان نيستند، اين يك نوع سرزنش به آنها است كه شما مؤ منان را برادر خود مى دانستيد چرا در اين لحظات حساس، دست از حمايت آنها برداشتيد و لذا بلافاصله بعد از تعبير اخوانهم جمله قعدوا يعنى از جنگ بازنشستند ذكر شده آيا انسان ادعاى برادرى مى كند و بلافاصله از حمايت برادر خود باز مى نشيند؟!
( و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله أموتا بل أحيأ عند ربهم يرزقون ) (169)( فرحين بما أتئهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ألا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (170)( يستبشرون بنعمة من الله و فضل و أن الله لا يضيع أجر المؤ منين ) (171)
ترجمه:
169 - (اى پيامبر) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند، بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
170 - آنها بخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند و بخاطر كسانى كه (مجاهدانى كه ) بعد از آنها به آنان ملحق نشدند (نيز) خوش وقتند (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مى بينند و ميدانند) كه نه ترسى بر آنها است و نه غمى خواهند داشت.
171 - و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نيز) مسرورند؛ و (مى بينند كه ) خداوند پاداش مؤ منان را ضايع نمى كند (نه پاداش شهيدان و نه پاداش مجاهدانى كه شهيد نشدند).
زندگان جاويد
بعضى از مفسران معتقدند كه آيات فوق درباره شهداى احد نازل شده و بعضى ديگر درباره شهداى بدر مى دانند، ولى حق اين است كه پيوند اين آيات با آيات گذشته نشان مى دهد، بعد از حادثه احد نازل شده است. اما مضمون و محتواى آيات تعميم دارد و همه شهدا حتى شهداى بدر را كه چهارده نفر بودند شامل مى شود و لذا در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: آيات درباره شهداى احد و بدر هر دو نازل شده است.
ابن مسعود از پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل مى كند كه خداوند به ارواح شهيدان احد خطاب كرد و از آنها پرسيد: چه آرزوئى داريد؟ آنها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از اين چه آرزوئى مى توانيم داشته باشيم، كه غرق نعمتهاى جاويدان توايم و در سايه عرش تو مسكن داريم، تنها تقاضاى ما اين است كه بار ديگر بجهان برگرديم و مجددا در راه تو شهيد شويم، خداوند فرمود: فرمان تخلف ناپذير من اين است كه كسى دوباره به دنيا بازنگردد، عرض كردند: حالا كه چنين است تقاضاى ما اين است كه سلام ما را به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برسانى و به بازماندگانمان، حال ما را بگوئى و از وضع ما به آنها بشارت دهى كه هيچگونه نگران نباشند در اين هنگام آيات فوق نازل شد.
بهر حال چنين بنظر ميرسد كه جمعى از افراد سست ايمان بعد از حادثه احد مى نشستند و بر دوستان و بستگان خود كه در احد شهيد شده بودند، تاسف ميخوردند كه چرا آنها مردند و نابود شدند، مخصوصا هنگامى كه به نعمتى مى رسيدند و جاى آنها را خالى مى ديدند بيشتر ناراحت مى شدند، با خود مى گفتند ما اين چنين در ناز و نعمتيم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابيده اند و دستشان از همه جا كوتاه است.
اينگونه افكار و اينگونه سخنان علاوه بر اين كه نادرست بود و با واقعيت تطبيق نمى كرد، در تضعيف روحيه بازماندگان بى اثر نبود.
آيات فوق، خط بطلان بر اين گونه افكار كشيده و مقام، شامخ و بلند شهيدان را ياد كرده است و مى گويد: اى پيامبر! هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدند
مرده اند( لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا ) ، در اينجا روى سخن فقط به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم است تا ديگران حساب خود را بكنند
بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.بل احيأ عند ربهم يرزقون: منظور از حيات و زندگى در اينجا همان حيات و زندگى برزخى است كه ارواح در عالم پس از مرگ دارند، نه زندگى جسمانى و مادى، گرچه زندگى برزخى، اختصاصى به شهيدان ندارد، بسيارى ديگر از مردم نيز داراى حيات برزخى هستند ولى از آنجا كه حيات شهيدان يك حيات فوق العاده عالى و آميخته با انواع نعمتهاى معنوى است - و بعلاوه موضوع سخن، در آيه آنها هستند - تنها نام از آنها برده شده است. آنها بقدرى غرق مواهب حيات معنوى هستند كه گويا زندگى ساير برزخيان در مقابل آنها چيزى نيست.
در آيه بعد به گوشه اى از مزايا و بركات فراوان زندگى برزخى شهيدان اشاره كرده و مى فرمايد: آنها بخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند.فرحين بما اتيهم الله من فضله:
خوشحالى ديگر آنها بخاطر برادران مجاهد آنها است كه در ميدان جنگ شربت شهادت ننوشيده اند و به آنها ملحق نشده اند زيرا مقامات و پاداشهاى آنها را در آن جهان به خوبى مى بينند و از اين رو مستبشر و شاد مى شوند، همانطور كه قرآن مى گويد:( و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ) .
و به دنبال آن مى افزايد: شهيدان احساس مى كنند كه برادران مجاهد آنها،
پس از مرگ، هيچگونه اندوهى نسبت به آنچه در دنيا گذارده اند ندارند و نه هيچگونه ترسى از روز رستاخيز، و حوادث وحشتناك آن الا خوف عليهم و لا هم يحزنون،
اين جمله، تفسير ديگرى هم ممكن است داشته باشد و آن اينكه شهيدان علاوه بر اين كه با مشاهده مقامات برادران مجاهدى كه به آنها ملحق نشده اند خوشحال مى شوند، خودشان هم هيچگونه ترسى از آينده و غمى از گذشته ندارند.
آيه بعد در حقيقت تاكيد و توضيح بيشترى درباره بشارتهائى است كه شهيدان بعد از كشته شدن دريافت مى كنند آنها از دو جهت خوشحال و مسرور مى شوند: نخست از اين جهت كه نعمتهاى خداوند را دريافت ميدارند، نه تنها نعمتهاى او بلكه فضل او كه همان افزايش و تكرار نعمت است نيز شامل حال آنها مى شود.( يستبشرون بنعمة من الله و فضل )
ديگر اين كه آنها مى بينند كه خدا پاداش مؤ منان را ضايع نميكند، نه پاداش شهيدان و نه پاداش مجاهدان راستينى كه شربت شهادت ننوشيدند( و ان الله لا يضيع اجر المؤ منين )
در حقيقت آنچه را قبلا شنيده بودند در آنجا آشكار مى بينند.
شاهدى بر بقاى روح
از جمله آيات قرآن كه با صراحت، دلالت بر بقاى روح دارد آيات فوق است كه درباره حيات شهيدان بعد از مرگ مى باشد، و اينكه بعضى احتمال داده اند كه مراد از حيات، معنى مجازى آن است و منظور باقى ماندن آثار زحمات و نام و نشان آنها است، بسيار از معنى آيه دور است و با هيچ يك از جمله هاى آيات فوق، اعم از روزى گرفتن شهيدان و سرور آنها از جهات مختلف، سازگار نمى باشد بعلاوه آيات فوق، دليل روشنى بر مسأله برزخ و نعمتهاى برزخى است كه شرح آن در ذيل آيه شريفه و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (سوره مؤ منون آيه 23) بخواست خدا خواهد آمد.
پاداش شهيدان
درباره اهميت مقام شهيدان، سخن بسيار گفته شده و هر قوم و ملتى براى شهداى خود احترام خاصى قائل است ولى بدون اغراق، آن احترامى كه اسلام براى شهداى راه خدا قائل شده است بى نظير است، روايت زير نمونه روشنى از احترامى است كه اسلام براى شهدأ قائل شده و در پرتو همين تعليمات بود كه يك جمعيت محدود عقب افتاده آنچنان قدرت و نيرو گرفتند كه بزرگترين امپراطوريهاى جهان را بزانو در آوردند.
امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند كه هنگامى كه حضرت، مشغول خطبه بود و مردم را تشويق به جهاد مى كرد، جوانى برخاست و عرض كرد: اى امير مؤ منان! فضيلت جنگجويان در راه خدا را براى من تشريح كن امام در پاسخ فرمود: من بر مركب پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و پشت سر آنحضرت سوار بودم و از غزوه ذات السلاسل برمى گشتيم همين سؤ الى را كه تو از من نمودى من از پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كردم.
پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: هنگامى كه جنگجويان، تصميم بر شركت در ميدان جهاد مى گيرند خداوند آزادى از آتش دوزخ را براى آنها مقرر ميدارد.
و هنگامى كه سلاح بر ميدارند و آماده ميدان مى شوند فرشتگان بوجود آنها افتخار مى كنند.
و هنگامى كه همسر و فرزند و بستگان آنها با آنها خداحافظى مى كنند، از گناهان خود خارج مى شوند... از اين موقع آنها هيچ كارى نميكنند مگر اينكه پاداش آن، مضاعف مى گردد و در برابر هر روز پاداش عبادت هزار عابد براى آنها نوشته مى شود...
و هنگامى كه با دشمنان روبرو مى شوند، مردم جهان، نميتوانند ميزان ثواب آنها را درك كنند.
و هنگامى كه گام به ميدان براى نبرد بگذارند و نيزه ها و تيرها رد و بدل شود، و جنگ تن بتن شروع گردد، فرشتگان با پر و بال خود اطراف آنها را مى گيرند و از خدا تقاضا مى كنند كه در ميدان، ثابت قدم باشند، در اين هنگام منادى صدا ميزند الجنة تحت ظلال السيوف: بهشت در سايه شمشيرها است، در اين هنگام ضربات دشمن بر پيكر شهيد، ساده تر و گواراتر از نوشيدن آب خنك در روز گرم تابستان است.
و هنگامى كه شهيد از مركب فرو مى غلطد، هنوز به زمين نرسيده، حوريان بهشتى به استقبال او مى شتابند و نعمتهاى بزرگ معنوى و مادى كه خدا براى او فراهم ساخته است، براى او شرح مى دهند. و هنگامى كه شهيد بروى زمين قرار مى گيرد، زمين مى گويد: آفرين بر روح پاكيزه اى كه از بدن پاكيزه پرواز مى كند، بشارت باد بر تو، ان لك ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر: نعمتهائى در انتظار تو است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده است و خداوند مى فرمايد: من سرپرست بازماندگان اويم، هر كس آنها را خشنود كند مرا خشنود كرده است و هر كس آنها را بخشم آورد مرا بخشم آورده است...
آيه (172) تا (174)و ترجمه
( الذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما أصابهم القرح للذين احسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم ) (172)( الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل ) (173)( فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء و اتبعوا رضوان الله و الله ذوفضل عظيم ) (174)
ترجمه:
172 - آنها كه دعوت خدا و پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را پس از آن همه جراحاتى كه به آنها رسيد، اجابت كردند (و هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود، به سوى ميدان (حمرأ الاسد) حركت نمودند؛) براى كسانى از آنها، كه نيكى كردند و تقوى پيش گرفتند، پاداش بزرگى است.
173 - اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنها گفتند: (مردم ( لشكر دشمن )براى (حمله به ) شما اجتماع كرده اند؛ از آنها بترسيد!) اما اين سخن بر ايمانشانافزود؛ و گفتند: (خدا ما را كافى است و بهترين حامى ما است.)
174 - به همين جهت، آنها (از اين ميدان،) با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند، در حالى كه هيچ ناراحتى به آنها نرسيد، و از رضاى خدا پيروى كردند، و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگى است.
غزوه حمرأ الاسد
گفتيم در پايان جنگ احد، لشگر فاتح ابو سفيان، پس از پيروزى به سرعت راه مكه را پيش گرفتند، هنگامى كه به سرزمين (روحأ) رسيدند از كار خود سخت پشيمان شدند و تصميم به مراجعت به مدينه و نابود كردن باقيمانده مسلمانان گرفتند. اين خبر به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد فورا دستور داد كه لشكر احد خود را براى شركت در جنگ ديگرى آماده كنند، مخصوصا فرمان داد كه مجروحان جنگ احد به صفوف لشگر بپيوندند، يكى از ياران پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مى گويد: من از جمله مجروحان بودم ولى زخمهاى برادرم از من سخت تر و شديدتر بود، تصميم گرفتيم هر طور كه هست خود را به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برسانيم، چون حال من از برادرم كمى بهتر بود هر كجا برادرم باز مى ماند او را به دوش مى كشيدم، و با زحمت، خود را به لشكر رسانيديم و به اين ترتيب پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و ارتش اسلام در محلى بنام (حمرأ الاسد) كه از آنجا به مدينه هشت ميل فاصله بود رسيدند و اردو زدند).
اين خبر به لشكر قريش رسيد و مخصوصا از اين مقاومت عجيب و شركت مجروحان در ميدان نبرد وحشت كردند و شايد فكر مى كردند ارتش تازه نفسى نيز از مدينه به آنها پيوسته است.
در اين موقع جريانى پيش آمد كه روحيه آنها را ضعيف تر ساخت و مقاومت آنها را در هم كوبيد، و آن اين كه يكى از مشركان بنام (معبد الخزاعى ) از مدينه به سوى مكه مى رفت و مشاهده وضع پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و يارانش او را به سختى تكان داد، عواطف انسانى او تحريك شد و به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: مشاهده وضع شما براى ما بسيار ناگوار است، اگر استراحت مى كرديد براى ما بهتر بود، اين سخن را گفت و از آنجا گذشت و در سرزمين (روحأ) به لشكر ابوسفيان رسيد، ابوسفيان از او درباره پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم سؤ ال كرد، او در جواب گفت: محمد را ديدم با لشكرى انبوه كه تا كنون همانند آن را نديده بودم، در تعقيب شما هستند و به سرعت پيش مى آيند!
ابوسفيان با نگرانى و اضطراب گفت: چه مى گوئى؟ ما آنها را كشتيم و مجروح ساختيم و پراكنده نموديم، معبد الخزاعى گفت: من نمى دانم شما چه كرديد؟ همين مى دانم كه لشكرى عظيم و انبوه، هم اكنون در تعقيب شما است!.
ابوسفيان و ياران او تصميم قطعى گرفتند كه به سرعت، عقب نشينى كرده و به مكه بازگردند و براى اينكه مسلمانان آنها را تعقيب نكنند، و آنها فرصت كافى براى عقب نشينى داشته باشند از جمعى از قبيله عبدالقيس كه از آنجا مى گذشتند و قصد رفتن به مدينه براى خريد گندم داشتند خواهش كردند كه به پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم و مسلمانان اين خبر را برسانند كه ابوسفيان و بت پرستان قريش با لشكر انبوهى به سرعت به سوى مدينه مى آيند تا بقيه ياران پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را از پاى در آورند.
هنگامى كه اين خبر، به پيامبر و مسلمانان رسيد، گفتند:( حسبنا الله و نعم الوكيل ) ؛ خدا ما را كافى است و او بهترين مدافع ما است ) اما هر چه انتظار كشيدند خبرى از لشكر دشمن نشد، لذا پس از سه روز توقف به مدينه بازگشتند آيات فوق، اشاره به اين ماجرا مى كند.
در نخستين آيه مى گويد: (آنها كه دعوت خدا و پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را اجابت كردند و بعد از آن همه جراحاتى كه روز احد پيدا نمودند (آماده شركت در جنگ ديگرى با دشمن شدند) از ميان اين افراد براى آنها كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند (يعنى با نيت پاك و اخلاص كامل در ميدان شركت كردند) پاداش بزرگى خواهد بود.)( الذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للذين احسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم ) .
از اينكه در آيه فوق پاداش عظيم را اختصاص به جمعى داده است، معلوم مى شود كه در ميان آنها نيز افرادى يافت مى شدند كه خلوص كامل نداشتند، و نيز ممكن است تعبير (منهم ) (بعضى از ايشان ) اشاره به اين باشد كه بعضى از جنگجويان احد، به بهانه اى از شركت در اين ميدان، خوددارى كرده بودند.
سپس قرآن يكى از نشانه هاى زنده پايمردى و استقامت آنها را به اين صورت بيان مى كند: (اينها همان كسانى بودند كه جمعى از مردم (اشاره به كاروان عبدالقيس و به روايتى اشاره به نعيم بن مسعود است كه آورنده اين خبر بودند) به آنها گفتند: لشكر دشمن، اجتماع كرده و آماده حمله اند، از آنها بترسيد اما آنها نه تنها نترسيدند، بلكه به عكس بر ايمان آنها افزوده شد و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى است )( الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل ) .
و به دنبال اين استقامت و ايمان و پايمردى آشكار، قرآن، نتيجه عمل آنها را بيان كرده، مى گويد: (آنها از اين ميدان، با نعمت و فضل پروردگار برگشتند)( فانقلبوا بنعمة من الله و فضل ) .
چه نعمت و فضلى از اين بالاتر كه بدون وارد شدن در يك برخورد خطرناك با دشمن، دشمن از آنها گريخت و سالم و بدون دردسر به مدينه مراجعت نمودند، (فرق ميان نعمت و فضل ممكن است از اين نظر باشد، كه نعمت پاداشى است به اندازه استحقاق، و فضل اضافه بر استحقاق است ).
سپس به عنوان تأكيد مى فرمايد: (آنها در اين جريان، كوچكترين ناراحتى نديدند)( لم يمسسهم سوء ) .
با اينكه (خشنودى خدا را بدست آوردند و از فرمان او متابعت كردند)( و اتبعوا رضوان الله )
(و خداوند، فضل و انعام بزرگى دارد كه در انتظار مؤ منان واقعى و مجاهدان راستين است )( و الله ذو فضل عظيم ) .
تأثير سريع تربيت الهى
مقايسه روحيه مسلمانان در ميدان جنگ (بدر) با روحيه آنها در حادثه (حمرأ الاسد) كه شرح آن گذشت، اعجاب انسان را برمى انگيزد كه چگونه يك جمعيت شكست خورده فاقد روحيه عالى و نفرات كافى با آن همه مجروحان در مدتى به اين كوتاهى كه شايد به يك شبانه روز كامل نمى رسيد، چنين تغيير قيافه دادند و با عزمى راسخ و روحيه اى بسيار خوب، آماده تعقيب دشمن شدند تا آنجا كه قرآن درباره آنها مى گويد: هنگامى كه خبر اجتماع دشمن براى حمله، به آنها رسيد آنها نه تنها نهراسيدند بلكه ايمانشان و به دنبال آن استقامتشان افزوده شد. و اين خاصيت ايمان به هدف است كه هر قدر انسان مشكلات و مصائب را بيشتر و نزديكتر ببيند، پايمردى و استقامت او بيشتر مى شود و در حقيقت تمام نيروهاى معنوى و مادى او براى مقابله با خطر، بسيج مى گردد. اين دگرگونى عجيب در اين فاصله كوتاه، انسان را به سرعت و عمق تأثير تربيتى آيات قرآن و بيانات گيرا و مؤ ثر پيغمبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم آشنا مى سازد كه اين خود در سر حد يك اعجاز است.
( أنما ذلكم الشيطن يخوف أوليأه فلا تخافوهم و خافون أن كنتم مؤ منين ) (175)
ترجمه:
175 - اين فقط شيطان است كه پيروان خود را (با سخنان و شايعات بى اساس،) مى ترساند، از آنها نترسيد! و تنها از من بترسيد اگر ايمان داريد.!
اين آيه دنباله آياتى است كه درباره غزوه (حمرأ الاسد) نازل گرديد.
مى فرمايد: (اين فقط شيطان است كه پيروان خود را (با سخنان و شايعات بى اساس ) مى ترساند از آنها نترسيد و تنها از من بترسيد اگر ايمان داريد )( انما ذلكم الشيطان يخوف اوليأه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤ منين ) .
(ذلكم ) اشاره به كسانى است كه مسلمانان را از قدرت لشكر قريش مى ترسانيدند تا روحيه آنها را تضعيف كنند.
بنابراين معنى آيه چنين است: عمل نعيم بن مسعود و يا كاروان عبدالقيس فقط يك عمل شيطانى است كه براى ترساندن دوستان شيطان صورت گرفته، يعنى اين گونه وسوسه ها تنها در كسانى اثر مى گذارد كه از اوليأ و دوستان شيطان باشند و اما افراد با ايمان و ثابت قدم هيچگاه تحت تأثير اين وسوسه ها واقع نمى شوند، بنابراين شما كه از پيروان شيطان نيستيد، نبايد از اين وسوسه ها متزلزل شويد.
تعبير از نعيم بن مسعود و يا كاروان عبدالقيس به شيطان، يا بخاطر اين است كه عمل آنها به راستى عمل شيطانى بود و با الهام او صورت گرفت، زيرا در قرآن و اخبار، معمولا هر عمل زشت و خلافى، عمل شيطانى ناميده شده، چون با وسوسه هاى شيطان انجام مى گيرد.
و يا منظور از شيطان، خود اين اشخاص مى باشند و اين از مواردى است كه شيطان بر مصداق انسانى آن گفته شده، زيرا شيطان معنى وسيعى دارد و همه اغواگران را اعم از انسان و غير انسان شامل مى شود، چنانكه در سوره انعام آيه 112 مى خوانيم:( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن ) ؛ اين چنين براى هر پيامبرى دشمنانى از شياطين انسانى و جن قرار داديم ).
در پايان آيه مى فرمايد: (اگر ايمان داريد، از من و مخالفت فرمان من بترسيد)( و خافون ان كنتم مؤ منين ) . يعنى ايمان با ترس از غير خدا سازگار نيست.
همانطور در جاى ديگر مى خوانيم: (فمن يؤ من بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا؛ كسى كه به پروردگار خود ايمان بياورد از هيچ نقصان و طغيانى ترس نخواهد داشت (سوره جن آيه 14).
بنابراين اگر در قلبى ترس از غير خدا پيدا شود، نشانه عدم تكامل ايمان و نفوذ وسوسه هاى شيطانى است، زيرا مى دانيم در عالم بيكران هستى تنها پناهگاه خدا است و مؤ ثر بالذات فقط او است و ديگران در برابر قدرت او قدرتى ندارند.
اصولا مؤ منان اگر ولى خود را كه خدا است با ولى مشركان و منافقان كه شيطان است مقايسه كنند، مى دانند كه آنها در برابر خداوند هيچگونه قدرتى ندارند و به همين دليل نبايد از آنها، كمترين وحشتى داشته باشند، نتيجه اين سخن آن است كه هر كجا ايمان نفوذ كرد شهامت و شجاعت نيز به همراه آن نفوذ خواهد كرد.
( و لا يحزنك الذين يسرعون فى الكفر انهم لن يضروا الله شيئا يريد الله الا يجعل لهم حظا فى الاخرة و لهم عذاب عظيم ) (176)( ان الذين اشتروا الكفر بالايمان لن يضروا الله شيئا و لهم عذاب اليم ) (177)
ترجمه:
176 - كسانى كه در راه كفر، شتاب مى كنند، تو را غمگين نسازند! به يقين، آنها هرگز زيانى به خداوند نمى رسانند. (بعلاوه ) خدا مى خواهد (آنها را به حال خود واگذارد و در نتيجه،) بهره اى براى آنها در آخرت قرار ندهد. و براى آنها مجازات بزرگى است.
177 - (آرى،) كسانى كه ايمان را دادند و كفر را خريدارى كردند، هرگز به خدا زيانى نمى رسانند، و براى آنها، مجازات دردناكى است!
تسليت به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم
در نخستين آيه مورد بحث روى سخن به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم است و به دنبال حادثه دردناك احد، خداوند او را تسليت مى گويد كه: (اى پيامبر! از اين كه مى بينى جمعى در راه كفر، بر يكديگر پيشى مى گيرند، و گويا با هم مسابقه گذاشته اند، هيچ گاه غمگين مباش )( و لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر ) .
(زيرا: آنها هرگز هيچ گونه زيانى به خداوند نمى رسانند)( انهم لن يضروا الله شيئا ) .
بلكه خودشان در اين راه زيان مى بينند، اصولا نفع و ضرر و سود و زيان براى موجوداتى است كه وجودشان از خودشان نيست، اما خداوند ازلى و ابدى كه از هر جهت بى نياز است و وجودش نامحدود، كفر و ايمان مردم و كوششها و تلاشهاى آنها در اين راه چه اثرى براى خداوند مى تواند داشته باشد، آنها هستند كه در پناه ايمان، تكامل مى يابند و به خاطر كفر و تنزل و سقوط مى كنند.
به علاوه خلافكاريهاى آنها فراموش نخواهد شد و به نتيجه اعمال خود خواهند رسيد. (خدا مى خواهد (آنها را در اين راه، آزاد بگذارد و چنان به سرعت راه كفر را بپويند) كه كمترين بهره اى در آخرت نداشته باشند، بلكه عذاب عظيم در انتظار آنها باشد)( يريد الله الا يجعل لهم حظا فى الاخرة و لهم عذاب عظيم ) .
در حقيقت آيه مى گويد: اگر آنها در راه كفر بر يكديگر پيشى مى گيرند، نه به خاطر اين است كه خدا نمى تواند جلو آنها را بگيرد بلكه خدا آزادى عمل به آنها داده تا هر چه مى توانند انجام دهند و نتيجه اش محروميت كامل آنها از مواهب جهان ديگر است بنابراين، آيه نه تنها دلالت بر جبر ندارد بلكه يكى از دلائل آزادى اراده است.
سپس در آيه بعد، مطلب را بطور وسيعتر عنوان كرده، مى فرمايد: نه تنها افرادى كه به سرعت در راه كفر پيش مى روند چنين هستند (بلكه تمام كسانى كه به نوعى راه كفر را پيش گرفته اند و ايمان را از دست داده و در مقابل آن، كفر خريدارى نموده اند، هرگز به خدا زيان نمى رسانند) و زيان آن، دامنگير خودشان مى شود( ان الذين اشتروا الكفر بالايمان لن يضروا الله شيئا ) .
و در پايان آيه مى فرمايد: (آنها عذاب دردناك دارند)( و لهم عذاب اليم ) .
اين تفاوت در تعبير كه در اينجا (عذاب اليم ) و در آيه قبل (عذاب عظيم ) ذكر شده بود به خاطر آن است كه آنها در مسير كفر با سرعت بيشترى پيش مى رفتند.
( لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لا نفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ) (178)
ترجمه:
178 - آنها كه كافر شدند، (و راه طغيان پيش گرفتند،) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى دهيم فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند؛ و براى آنها، عذاب خواركننده اى (آماده شده ) است!
سنگين بارها
اين آيه نيز در حقيقت بحثهاى مربوط به حادثه احد و حوادث بعد از آن را تكميل مى كند زيرا يك جا روى سخن به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود و يك جا به مؤ منان و در اين جا روى سخن به مشركان است و به دنبال تسليت و دلدارى به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت به تلاش و كوشش بى حساب دشمنان حق، در آيات گذشته، خداوند در اين آيه روى سخن را متوجه آنها كرده و درباره سرنوشت شومى كه در پيش دارند، سخن مى گويد و مى فرمايد: (گمان نكنند آنهايى كه كافر شدند، مهلتى كه به ايشان مى دهيم براى آنها خوب است )( و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم ) .
سپس مى فرممايد: (بلكه مهلت مى دهيم تا به گناه و طغيان خود بيفزايند)( انما نملى لهم ليزدادوا اثما ) .
و در پايان آيه به سرنوشت آنها اشاره كرده، مى فرمايد: (و براى آنها عزاب خوار كننده است )( ولهم عذاب مهين ) .
آيه فوق به آنها اخطار مى كند كه هرگز نبايد آنها امكاناتى را كه خدا در اختيارشان گذاشته و پيروزيهايى كه گاهگاه نصيبشان مى شود و آزادى عملى كه دارند دليل بر اين بگيرند كه افرادى صالح و درستكار هستند و يا نشانه اى از خشنودى خدا نسبت به خودشان فكر كنند.
توضيح اينكه: از آيات قرآن مجيد استفاده مى شود كه خداوند افراد گنهكار را در صورتى كه زياد آلوده گناه نشده باشند به وسيله زنگهاى بيدار باش و عكس العملهاى اعمالشان، و يا گاهى به وسيله مجازاتهاى متناسب با اعمالى كه از آنها سرزده است، بيدار مى سازد و به راه حق بازمى گرداند. اينها كسانى هستند كه هنوز شايستگى هدايت را دارند و مشمول لطف خداوند مى باشند و در حقيقت مجازات و ناراحتيهاى آنها، نعمتى براى آنها محسوب مى شود. چنانكه در قرآن مى خوانيم:( ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) ؛ در خشكى ها و درياها، فساد و تباهى بر اثر اعمال مردم، ظاهر شد تا خداوند نتيجه قسمتى از اعمال آنها را به آنها بچشاند، شايد كه ايشان برگردند).
ولى آنها كه در گناه و عصيان، غرق شوند و طغيان و نافرمانى را به مرحله نهايى برسانند، خداوند آنها را به حال خود وا مى گذارد و به اصطلاح به آنها ميدان مى دهد تا پشتشان از بار گناه سنگين شود و استحقاق حداكثر مجازات را پيدا كنند.
اينها كسانى هستند كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند، و راهى براى بازگشت نگذاشته اند و پرده حيا و شرم را دريده و لياقت و شايستگى هدايت الهى را كاملا از دست داده اند.
در خطبه اى كه بانوى شجاع اسلام زينب كبرى (عليهاالسلام ) در شام در برابر حكومت خودكامه جبار، ايراد كرد، استدلال به اين آيه را در برابر يزيد طغيانگر كه از مصاديق روشن گنهكار غير قابل بازگشت بود، مى خوانيم، آنجا كه مى فرمايد:
(تو امروز شادى مى كنى و چنين مى پندارى كه چون فراخناى جهان را بر ما تنگ كرده اى و كرانه هاى آسمان را بر ما بسته اى و ما را همچون اسيران از اين ديار به آن ديار مى برى، نشانه قدرت تو است، و يا در پيشگاه خدا قدرت و منزلتى دارى و ما را در درگاه او راهى نيست! اشتباه مى كنى، اين فرصت و آزادى را خداوند به خاطر اين به تو داده تا پشتت از بار گناه، سنگين گردد و عذاب دردناك در انتظار تو است...
به خدا سوگند، اگر مسير حوادث زندگى، مرا همچون زن اسير، در پاى تخت تو آورد، تصور نكنى كه در نظر من كمترين شخصيت و ارزش دارى، من تو را كوچك و پست و درخور هرگونه تحقير و ملامت و توبيخ مى شمرم... هر كار از دستت ساخته است انجام ده، به خدا سوگند هرگز نور ما را خاموش نتوانى ساخت و وحى جاودانه و آئين حق ما را محو نخواهى كرد، تو نابود مى شوى، و اين اختر تابناك همچنان خواهد درخشيد.)
پاسخ به يك سؤ ال
آيه فوق، ضمنا به اين سؤ ال كه در ذهن بسيارى وجود دارد، پاسخ مى گويد كه چرا جمعى از ستمگران و افراد گنهكار و آلوده اينهمه غرق نعمتند و مجازات نمى بينند.؟
قرآن مى گويد: اينها افراد غير قابل اصلاحى هستند كه طبق سنت آفرينش و اصل آزادى اراده و اختيار به حال خود واگذار شده اند، تا به آخرين مرحله سقوط برسند و مستحق حداكثر مجازات شوند.
بعلاوه از بعضى از آيات قرآن، استفاده مى شود كه خداوند گاهى به اينگونه افراد، نعمت فراوانى مى دهد و هنگامى كه غرق لذت پيروزى و سرور شدند ناگهان همه چيز را از آنان مى گيرد، تا حداكثر شكنجه را در زندگى همين دنيا ببينند زيرا جدا شدن از چنين زندگى مرفهى، بسيار ناراحت كننده است چنانكه مى خوانيم:( فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شى ء حتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون ) ؛ هنگامى كه پندهايى را كه به آنها داده شده بود، فراموش كردند درهاى هر خيرى به روى آنان گشوديم تا شاد شوند، ناگهان هر آنچه داده بوديم از آنها بازگرفتيم، لذا فوق العاده ناراحت و غمگين شدند).
در حقيقت اينگونه اشخاص، همانند كسى هستند كه از درختى، ظالمانه بالا مى روند، هر قدر بالاتر مى رود خوشحالتر مى شود تا آن هنگام كه به قله درخت مى رسد، ناگهان طوفانى مى وزد و از آن بالا چنان سقوط مى كند كه تمام استخوانهاى او در هم مى شكند.
يك نكته ادبى
از آنچه در تفسير آيه گفتيم روشن مى شود كه (لام ) در (ليزدادوا اثما)؛ (لام عاقبت ) است نه (لام غايت ) توضيح اينكه: گاهى لام در لغت عرب در موردى به كار مى رود كه محبوب و مطلوب انسان است مانند:( لتخرج الناس من الظلمات الى النور ) ؛ قرآن را براى اين به سوى تو فرستاديم كه مردم را از تاريكى به روشنائى دعوت كنى ).
بديهى است هدايت مردم مطلوب و محبوب خدا است.
ولى گاهى كلمه لام در جايى به كار مى رود كه هدف شخص و محبوب او نيست، اما نتيجه عمل او است مانند:( ليكون لهم عدوا و حزنا ) ؛ فرعونيان موسى را از آب گرفتند، تا سرانجام، دشمن آنها گردد).
مسلما آنها براى اين هدف او را از آب نگرفتند، اما اين موضوع، نتيجه كارشان بود.
اين دو تعبير مختلف نه تنها در ادبيات عرب، بلكه در ادبيات ساير زبانها نيز ديده مى شود و از اينجا پاسخ سؤ ال ديگرى روشن مى گردد كه چرا خداوند فرموده: (ليزدادوا اثما؛ ما مى خواهيم گناهان آنها زياد گردد) زيرا اين اشكال در صورتى است كه (لام ) لام علت و هدف باشد، نه لام عاقبت و نتيجه، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: (ما به آنها مهلت مى دهيم كه سرانجام و عاقبت آن اين است كه پشتشان از بار گناه، سنگين مى گردد، پس آيه فوق، نه تنها دليل بر جبر نيست بلكه دليل بر آزادى اراده است.)
( ما كان الله ليذر المؤ منين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب و ما كان الله ليطلعكم على الغيب و لكن الله يجتبى من رسله من يشأ فامنوا بالله و رسله و ان تؤ منوا و تتقوا فلكم اجر عظيم ) (179)
ترجمه:
179 - چنين نبود كه خداوند، مؤ منان را به همان گونه كه شما هستيد واگذارد؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤ منان و منافقان را از اين اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهى است؛) ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمى گزيند؛ (و قسمتى از اسرار نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است، در اختيار او مى گذارد) پس (اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك و ناپاك است،) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگى براى شماست
مسلمانان تصفيه مى شوند
قبل از حادثه احد موضوع (منافقان ) در ميان مسلمانان، زياد مطرح نبود به همين دليل آنها بيشتر، (كفار) را دشمن خود مى دانستند، اما بعد از شكست احد و تضعيف موقتى مسلمانان راستين و آماده شدن زمينه براى فعاليت منافقان، فهميدند دشمنانى خطرناكتر دارند كه بايد كاملا مراقب آنها باشند و آنها منافقانند و اين يكى از مهمترين نتائج حادثه احد بود.
آيه فوق، كه آخرين آيه اى است كه در اينجا از حادثه احد بحث مى كند، اين حقيقت را به صورت يك قانون كلى بيان نموده و مى گويد: (چنين چيزى ممكن نيست كه خداوند مؤ منان را به همان شكل كه شما هستيد بگذارد و آنها را تصفيه نكند و (طيب ) (و پاك ) را از (خبيث ) (و ناپاك ) متمايز نسازد)( ما كان الله ليذر المؤ منين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب ) .
اين يك حكم عمومى و همگانى است و يك سنت جاودانى پروردگار محسوب مى شود كه هر كس ادعاى ايمان كند و در ميان صفوف مسلمين براى خود جايى باز كند به حال خود رها نمى شود، بلكه با آزمايشهاى پى در پى خداوند، بالاخره اسرار درون او فاش مى گردد.
در اينجا ممكن بود سؤ الى مطرح شود (و طبق پاره اى از روايات چنين سؤ الى در ميان مسلمانان نيز مطرح بود) و آن اينكه خدا كه از اسرار درون همه كس آگاه است چه مانعى دارد كه مردم را از وضع آنها آگاه كند و از طريق علم غيب، مؤ من از منافق شناخته شود.
قسمت دوم آيه به اين سؤ ال پاسخ مى گويد كه: (هيچ گاه خداوند اسرار پنهانى و علم غيب را در اختيار شما نخواهد گذارد)( و ما كان الله ليطلعكم على الغيب ) .
زيرا آگاهى بر اسرار نهانى - به عكس آنچه بسيارى خيال مى كنند - مشكلى را براى مردم، حل نمى كند، بلكه در بسيارى از موارد باعث هرج و مرج و از هم پاشيدن پيوندهاى اجتماعى و خاموش شدن شعله هاى اميد و از بين رفتن تلاش و كوشش در ميان توده مردم مى گردد.
و از همه مهمتر اينكه بايد ارزش اشخاص از طريق اعمال آنها روشن گردد نه از راه ديگر و مسأله آزمايش و امتحان پروردگار نيز، چيزى جز اين نيست، بنابراين راه شناسايى افراد، تنها اعمال آنها است.
سپس پيامبران خدا را، از اين حكم استثنأ كرده و مى فرمايد: (خداوند هر زمان بخواهد از ميان پيامبرانش، كسانى را انتخاب مى كند و گوشه اى از (علم غيب ) بى پايان خود و اسرار درون مردم را كه شناخت آن براى تكميل رهبرى آنها لازم است در اختيار آنان قرار مى دهد)( و لكن الله يجتبى من رسله من يشأ ) .
ولى در هر حال قانون كلى و عمومى و جاودانى براى شناخت اشخاص، اعمال آنها است.
از اين جمله استفاده مى شود كه پيامبران ذاتا عالم به غيب نيستند و نيز استفاده مى شود كه آنها بر اثر تعليم الهى قسمتى از اسرار غيب را مى دانند بنابراين افرادى هستند كه از غيب آگاه مى شوند و همچنين مقدار آگاهى آنها بسته به مشيت خداوند است.
ناگفته پيدا است كه منظور از مشيت، و خواست خدا در اين آيه، همانند آيات ديگر، همان (اراده آميخته با حكمت ) است يعنى خدا هر كس را شايسته ببيند و حكمتش اقتضا كند، به اسرار غيب آگاه مى سازد.
در پايان آيه، خاطر نشان مى سازد، اكنون كه ميدان زندگى ميدان آزمايش و جدا سازى پاك از ناپاك و مؤ من از منافق است، پس شما براى اينكه از اين بوته آزمايش، خوب به در آييد (به خدا و پيامبران او ايمان آوريد)( فامنوا بالله و رسله ) .
اما تنها به ايمان آوردن اكتفا نمى كند و مى فرمايد اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، اجر و پاداش بزرگ در انتظار شما است.)( و ان تؤ منوا و تتقوا فلكم اجر عظيم ) .
اين نكته، در آيه قابل توجه است كه از مؤ من، تعبير به (طيب ) (پاكيزه ) شده است و مى دانيم پاكيزه، چيزى است كه بر همان آفرينش نخست باقى بماند، و اشيأ خارجى و بيگانه، آن را (خبيث و ناپاك ) نسازد، آب پاكيزه، جامه پاكيزه و مانند آن، چيزى است كه عوامل آلوده خارجى به آن نرسيده باشد و از اين استفاده مى شود كه ايمان داشتن، فطرت و آفرينش نخستين انسان است.
( و لا يحسبن الذين يبخلون بما أتئهم الله من فضله هو خيرا لهم بل هو شر لهم سيطوقون ما بخلوا به يوم القيمة و لله ميرث السموت و الا رض و الله بما تعملون خبير ) (180)
ترجمه:
180 - آنها كه بخل مى ورزند، و آنچه را خدا از فضل خويش به آنان داده، انفاق نمى كنند، گمان نكنند اين كار به سود آنها است؛ بلكه براى آنها شر است؛ بزودى در روز قيامت آنچه را درباره آنان بخل ورزيدند همانند طوقى به گردن آنها مى افكنند. و ميراث آسمانها و زمين، از آن خداست؛ و خداوند، از آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.
طوق سنگين اسارت
آيه فوق، سرنوشت بخيلان را در روز رستاخيز، توضيح مى دهد، همانها كه در جمع آورى و حفظ ثروت مى كوشند و از انفاق كردن در راه بندگان خدا، خوددارى مى كنند.
گرچه در آيه، نامى از زكات و حقوق واجب مالى برده نشده، ولى در روايات اهلبيتعليهمالسلام و همچنين در گفتار مفسران، آيه به مانعان زكات تخصيص داده شده است و تشديدهايى كه در آيه به چشم مى خورد، نيز دليل بر اين است كه منظور انفاق مستحبى نيست.
آيه مى گويد: (افرادى كه بخل مى ورزند و از آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده در راه او نمى دهند، تصور نكنند بسود آنها است )( و لا يحسبن الذين يبخلون بما اتيهم الله من فضله هو خيرا لهم ) .
(بلكه (برخلاف تصور آنها) اين كار به زيان آنها تمام مى شود)( بل هو شر لهم ) .
سپس سرنوشت آنها را در رستاخيز، چنين توصيف مى كند: (به زودى اموالى را كه در مورد آن بخل ورزيدند، همانند طوقى در گردنشان مى افكنند)( سيطوقون ما بخلوا به يوم القيامه ) .
از اين جمله استفاده مى شود اموالى كه حقوق واجب آن، پرداخته نشده، و اجتماع، از آن بهره اى نگرفته است و تنها در مسير هوسهاى فردى و گاهى مصارف جنون آميز به كار گرفته شده و يا بى دليل روى هم انباشته گرديده و هيچ كس از آن استفاده نكرده، همانند ساير اعمال زشت انسان، در روز رستاخيز طبق قانون (تجسم اعمال ) تجسم مى يابد و به صورت وسيله عذاب دردناكى در خواهد آمد.
تجسم اينگونه اموال به طوقى كه بر گردن مى افتد اشاره به اين حقيقت است كه انسان تمام سنگينى مسئوليت آنها را تحمل خواهد كرد بدون اينكه از آثار آنها بهره مند گردد، اموال سرشارى كه بطور جنون آميز جمع آورى و نگاهدارى گردد و در خدمت اجتماع نباشد جز زنجير و زندان، براى صاحب آن چيزى نيست زيرا مى دانيم بهره گيرى شخصى از مال و ثروت، حدود معينى دارد و از آنكه بگذرد جز يكنوع اسارت و سنگينى بيهوده نتيجه اى نخواهد داشت مگر اين كه از بركات معنوى آن برخوردار و در مسير كارهاى مثبت قرار گيرد.
اينگونه اموال نه تنها در قيامت طوق سنگينى بر گردن صاحبانش خواهد بود بلكه در اين دنيا نيز چنين است، منتها در رستاخيز آشكارا و در اينجا به صورت مخفى تر مى باشد، چه جنون و حماقتى از اين بالاتر كه انسان مسئوليتهاى فراوان تحصيل ثروت را به اضافه مسئوليتها و زحمات فراوان كه براى حفظ و محاسبه و نگهدارى و دفاع از آن لازم است بر دوش كشد، در حالى كه هيچ گونه از آن منتفع نگردد آيا طوق اسارت چيزى جز اين است؟!
در تفسير عياشى از امام باقر (عليهاالسلام ) روايت شده كه (هر كس زكات مال خود را نپردازد خدا آن مال را به طوقهايى از آتش مبدل مى كند، سپس به او گفته مى شود كه همانطور كه در دنيا به هيچ قيمت، اين اموال را از خود دور نمى كردى اكنون آنها را بردار و به گردن خود بيفكن!)
قابل توجه اينكه: در آيه، از مال، تعبير به( ما آتاهم الله من فضله ) شده كه مفهوم آن اين است مالك حقيقى، اموال و منابع در آمد، خدا است، و آنچه به هر كس داده شده از فضل و كرم او است، بنابراين جاى اين نيست كه كسى از انفاق در راه مالك حقيقى، بخل بورزد!
بعضى از مفسران، معتقدند كه مفهوم اين جمله عموميت دارد و همه مواهب الهى حتى علم و دانش را شامل مى شود، ولى اين احتمال با ظاهر تعبيرات آيه تطبيق نمى كند.
سپس آيه اشاره به يك نكته ديگر مى كند و مى گويد: اين اموال، چه در راه خدا و بندگان او انفاق شود يا نشود، بالاخره از صاحبان آن جدا خواهد شد (و خداوند وارث همه ميراثهاى زمين و آسمان خواهد بود)( و لله ميراث السموات و الارض ) .
اكنون كه چنين است چه بهتر كه پيش از جدا شدن از آنها، از بركات معنوى آن بهره مند گردند، نه تنها از حسرت و مسئوليت آن.
و در پايان آيه مى فرمايد: (خدا از اعمال شما آگاه است )( و الله بما تعلمون خبير ) .
بنابراين اگر بخل بورزيد مى داند و اگر در راه كمك به جامعه انسانى از آن استفاده كنيد آن را نيز مى داند و به هر كس پاداش مناسبى خواهد داد.
( لقد سمع الله قول الذين قالوا ان الله فقير و نحن اغنيأ سنكتب ما قالوا و قتلهم الا نبيأ بغير حق و نقول ذوقوا عذاب الحريق ) (181)( ذلك بما قدمت أيديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد ) (182)
ترجمه:
181 - خداوند، سخن آنها را كه گفتند: (خدا فقير است، و ما بى نيازيم )، شنيد! به زودى آنچه را گفتند، خواهيم نوشت؛ و (همچنين ) كشتن پيامبران را به ناحق (مى نويسيم؛) و به آنها مى گوييم: (بچشيد عذاب سوزان را (در برابر كارهايتان!).
182 - اين دو به خاطر چيزى است كه دستهاى شما از پيش فرستاده (و نتيجه كار شماست ) و خداوند، به بندگان (خود)، ستم نمى كند.
در شأن نزول اين آيه درباره توبيخ و سرزنش يهود نازل شده است، ابن عباس مى گويد: پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نامه اى به يهود (بنى قينقاع ) نوشت و در طى آن، آنها را به انجام نماز و پرداخت زكات، و دادن قرض به خدا (منظور از اين جمله انفاق در راه است كه براى تحريك حداكثر عواطف مردم از آن چنين تعبير شده است ) دعوت نمود.
فرستاده پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه اى كه مركز تدريس مذهبى يهوديان بود و بيت المدارس نام داشت وارد شد، و نامه را بدست فنحاص دانشمند بزرگ يهود داد، او پس از مطالعه نامه، با لحن استهزاآميزى گفت: اگر سخنان شما راست باشد، بايد گفت: خدا فقير است و ما غنى و بى نياز! زيرا اگر او فقير نبود، از ما قرض نمى خواست! (اشاره به آيه( من يقرض الله قرضا حسنا ) .
به علاوه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم معتقد است، خدا شما را از رباخوارى نهى كرده، در حالى كه خود او در برابر انفاقها به شما وعده ربا و فزونى مى دهد! (اشاره به آيه( يربوا الصدقات ) .
ولى بعدا (فنحاص ) انكار كرد كه چنين سخنانى را گفته باشد در اين موقع آيات فوق نازل گشت.
آيه نخست مى گويد: (خدا سخن كفر آميز آنان (يهود) را كه مى گفتند: خداوند فقير است و ما غنى هستيم شنيد)( لقد سمع الله قول الذين قالوا ان الله فقير و نحن اغنيأ ) .
اگر در برابر مردم آن را انكار كنند، در پيشگاه خدا كه همه سخنان را مى شنود قابل انكار نيست، او حتى امواج صوتى فوق العاده ضعيف يا بسيار نيرومندى كه گوشهاى آدمى از درك آن عاجز است را مى شنود.
بنابراين انكار آنها بيهوده است، سپس مى گويد: نه تنها سخنان آنها را مى شنويم (بلكه همه آنها را مى نويسيم )( سنكتب ما قالوا ) .
بديهى است منظور از نوشتن همانند نوشتن ما در صفحه كاغذ نيست، بلكه منظور نگاهدارى آثار عمل است كه طبق قانون بقاى (انرژى - ماده ) همواره در جهان باقى خواهد ماند، و حتى كتابت و نوشتن فرشتگان خداوند نيز نوعى نگاهدارى عمل است كه از هر كتابتى بالاتر مى باشد.
سپس مى گويد: نه تنها اين سخن كفر آميز آنها را مى نويسيم (پيامبرانى را هم كه به نا حق كشتند ثبت مى كنيم )( و قتلهم الانبيأ بغير حق )
يعنى مبارزه جمعيت يهود و صف بندى آنها در برابر پيامبران، تازه نيست اين نخستين بار نيست كه يهود، پيامبرى را استهزا مى كنند، آنها در طول تاريخ خود از اين نوع جنايات فراوان دارند، جمعيتى كه جرئت و جسارت را به جائى برساند كه جمعى از پيامبران خدا را به قتل برسانند چه جاى تعجب كه چنين سخنان كفرآميزى به زبان جارى كنند!
ممكن است گفته شود كشتن پيامبران، مربوط به يهوديان عصر پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم نبود، ولى همانطور كه سابقا هم گفته ايم، اين نسبت به خاطر آن است كه آنها به اعمال نياكان خود راضى بودند، و به همين جهت در مسئوليت آن، سهيم و شريك بوده اند.
اما ثبت و حفظ اعمال آنها بى جهت نيست، براى اين است كه روز رستاخيز آن را در برابر آنها قرار دهيم و (بگوييم اكنون نتيجه اعمال خود را به صورت عذاب سوزان بچشيد)( و نقول ذوقوا عذاب الحريق ) .
سپس در آيه بعد مى افزايد: (اين عذاب دردناك كه هم اكنون، تلخى آن را مى چشيد) نتيجه اعمال خود شما است، اين شما بوديد كه به خود ستم كرديد، خدا هرگز به كسى ستم نخواهد كرد)( ذلك بما كسبت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد ) .
اصولا اگر امثال شما جنايتكاران، مجازات اعمال خود را نبينيد و در رديف نيكوكاران قرار گيريد، اين نهايت ظلم است و اگر خدا، چنين نكند (ظلام ) (بسيار ظلم كننده ) خواهد بود.
در نهج البلاغه از على (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (و ايم الله ما كان قوم قط فى غض نعمة من عيش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها لان الله ليس بظلام للعبيد؛ به خدا سوگند، هيچ جمعيتى غرق نعمت نشدند سپس آن نعمت از آنها سلب نگرديد مگر به خاطر گناهانى كه مرتكب شده بودند).
سپس امام (عليهاالسلام ) به همين جمله استناد كرده مى فرمايد: (لان الله ليس بظلام للعبيد؛ زيرا خداوند به بندگان خود ستم نمى كند و از افراد شايسته سلب نعمت نمى نمايد)!
اين آيه از جمله آياتى است كه، از يك سو مذهب جبريون را نفى مى كند و از سوى ديگر، اصل عدالت را، در مورد افعال خداوند تعميم مى دهد. توضيح اينكه: آيه فوق تصريح مى كند، كه هر گونه كيفر و پاداش از طرف خداوند به خاطر اعمالى است كه مردم با اراده خودشان آن را انجام داده اند.( ذلك بما قدمت ايديكم ) ؛ اين بخاطر كارهايى است كه دستهاى شما آن را از پيش فرستاده است ).
از سوى ديگر، آيه فوق با صراحت مى گويد: (خداوند هيچ گاه ظلم نمى كند و قانون پاداش او بر محور عدالت مطلق دور مى زند) اين همان چيزى است كه عدليه (قائلين به عدل يعنى شيعه و جمعى از اهل تسنن كه (معتزله ) نام دارند) به آن معتقد هستند.
اما در برابر آنها جمعى از اهل تسنن كه (اشاعره ) ناميده مى شوند، عقيده شگفت انگيزى دارند. آنها مى گويند: (اصولا ظلم درباره خدا تصور نمى شود، و هر كار كه او انجام دهد عين عدالت است، حتى اگر تمام صالحان را به دوزخ و تمام ستمگران را به بهشت ببرد ظلمى نكرده است و هيچ كس نمى تواند، چون و چرا كند).!
آيه فوق، اين گونه عقائد را به كلى طرد مى كند و مى گويد: اگر خداوند، افراد را بدون انجام كار خلاف، مجازات كند، (ظالم ) بلكه (ظلام ) خواهد بود.
واژه ظلام، صيغه مبالغه و به معنى بسيار ظلم كننده است، انتخاب اين كلمه در اينجا با آنكه خداوند كمترين ظلمى روا نمى دارد، شايد به خاطر اين باشد كه اگر او مردم را مجبور به كفر و گناه كند و انگيزه هاى كارهاى زشت را در آنان بيافريند و سپس آنها را به جرم اعمالى كه جبرا انجام داده اند كيفر دهد ظلم كوچكى انجام نداده بلكه (ظلام ) خواهد بود!
( الذين قالوا ان الله عهد الينا الا نؤ من لرسول حتى يأ تينا بقربان تأ كله النار قل قد جأكم رسل من قبلى بالبينت و بالذى قلتم فلم قتلتموهم أن كنتم صادقين ) (183)( فإن كذبوك فقد كذب رسل من قبلك جاؤ بالبينت و الزبر و الكتب المنير ) (184)
ترجمه:
183 - (اينها) همان كسانى (هستند كه گفتند: (خداوند از ما پيمان گرفته كه به هيچپيامبرى ايمان نياوريم تا (اين معجزه را انجام دهد:) قربانى بياورد، كه آتش ( صاعقهآسمانى ) آن را بخورد!) بگو: (پيامبرانى پيش از من،براى شما آمدند؛ ودلايل روشن، و آنچه را گفتيد آوردند؛ پس چرا آنها را بهقتل رسانديد اگر راست مى گوييد؟!)
184 - پس اگر (اين بهانه جويان ) تو را تكذيب كنند، (چيز تازه اى نيست؛) رسولان پيش از تو را (نيز) تكذيب شدند؛ پيامبرانى كه دلايل آشكار، و نوشته هاى متين و محكم، و كتاب روشنى بخش آورده بودند.
جمعى از بزرگان يهود به حضور پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسيدند و گفتند: تو ادعا مى كنى كه خداوند ترا به سوى ما فرستاده و كتابى هم بر تو نازل كرده است، در حالى كه خداوند در تورات از ما پيمان گرفته است به كسى كه ادعاى نبوت كند، ايمان نياوريم مگر اين كه براى ما حيوانى را قربانى كند و آتش (صاعقه اى ) از آسمان بيايد و آن را بسوزاند اگر تو نيز چنين كنى ما به تو ايمان خواهيم آورد.
آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
بهانه جوئى يهود
يهود، براى اين كه از قبول اسلام، سرباز زنند، بهانه هاى عجيبى مى آوردند از جمله همان است كه در آيه فوق، به آن اشاره شد، آنها مى گفتند: (خداوند از ما پيمان گرفته كه دعوت هيچ پيامبرى را نپذيريم، تا براى ما قربانى بياورد كه آتش، آن را بخورد)( الذين قالوا ان الله عهد الينا الا نؤ من لرسول حتى يأ تينا بقربان تأ كله النار ) .
مفسران گفته اند: يهود ادعا مى كردند كه پيامبران الهى براى اثبات حقانيت خود بايد حتما داراى اين معجزه مخصوص باشند و حيوانى را قربانى كنند و به وسيله صاعقه آسمانى در برابر مردم سوخته شود.
اگر به راستى يهود، اين كار را به عنوان يك معجزه مى خواستند، نه لجاجت و بهانه جويى، مطلبى بود، ولى تاريخ گذشته آنها و همچنين برخوردهاى مختلفى كه با پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم داشتند، اين حقيقت را به خوبى ثابت مى كرد كه منظور آنها هرگز، تحقيق حق نبود بلكه آنها هر روز براى فرار از پذيرش اسلام، در برابر فشار محيط و استدلالات روشن قرآن، پيشنهاد جديدى مى كردند و اگر هم انجام مى شد باز ايمان نمى آوردند، به دليل اينكه آنها در كتابهاى خود تمام نشانه هاى پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم را خوانده بودند و با اين حال از قبول حق، سرباز مى زدند.
قرآن به پيامبران مى گويد: در پاسخ اين بهانه جويى ها به آنها (بگو: گروهى از پيامبران بنى اسرائيل پيش از من آمدند و نشانه هاى روشنى با خود آوردند و حتى چنين قربانى براى شما آوردند اگر راست ميگوييد چرا به آنها ايمان نياورديد و چرا آنها را كشتيد)( قل قد جائكم رسل من قبلى بالبينات و بالذى قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين ) .
اشاره به زكريا و يحيى و جمع ديگرى از پيامبران بنى اسرائيل است كه به دست خود آنان به قتل رسيدند.
بعضى از مفسران اخير (مانند نويسنده تفسير المنار) احتمال ديگرى درباره مسأله قربانى داده است كه خلاصه آن اين است: منظور آنها اين نبوده كه حيوانى ذبح شود و آتشى به طرز اعجازآميز از آسمان فرود آيد و آن را بسوزاند بلكه منظور اين بوده كه در دستورات مذهبى آنها يك نوع قربانى بنام قربانى سوختنى بوده، حيوانى را سر مى بريدند، و با مراسم مخصوصى آن را آتش مى زدند كه شرح اين مراسم در فصل اول سفر لاويان از تورات آمده است.
آنها مدعى بودند كه خدا با ما عهد كرده كه اين دستور (قربانى سوختنى ) در هر آئين آسمانى خواهد بود، و چون در آئين اسلام نيست ما به تو ايمان نمى آوريم!
ولى اين احتمال در تفسير آيه بسيار بعيد است، زيرا اولا اين جمله در آيه فوق عطف بر (بينات ) شده كه گواهى مى دهد منظور از آن يك كار اعجازآميز است كه با اين تفسير تطبيق نمى كند ثانيا كشتن يك حيوان و سپس سوزاندن آن يك عمل خرافى است و نمى تواند جزء دستورات آسمانى انبيأ باشد.
در آيه بعد خداوند پيامبر خود را دلدارى مى دهد كه اگر اين جمعيت سخنان تو را نپذيرند نگران نباش، زيرا اين موضوع سابقه بسيار دارد، پيامبرانى پيش از تو آمدند و آنها را تكذيب كردند( فان كذبوك فقد كذب رسل من قبلك ) .
(در حالى كه آن پيامبران هم نشانه هاى روشن و معجزات آشكار با خود داشتند)( و جائوا بالبينات ) .
(و هم كتب محكم و عالى )( الزبر ) .
(و هم كتابهاى روشنى بخش )( الكتاب المنير ) .
بايد توجه داشت كه (زبر) جمع (زبور) به معنى كتابى است كه با استحكام نوشته شده است زيرا اين ماده در اصل به معناى نوشتن است، اما نه هر گونه نوشتن بلكه نوشتنى كه با استحكام توأم باشد.
و اما تفاوت (الزبر) و (الكتاب المنير) با اينكه هر دو از جنس كتاب مى باشد ممكن است از اين جهت باشد كه اولى اشاره به كتب پيامبران قبل از موسى (عليهاالسلام ) است و دومى به تورات و انجيل، زيرا قرآن در سوره مائده آيه 44 و 46 از آنها به عنوان (نور) ياد كرده است: (انا انزلنا التوراة فيها هدى و نور؛ ما تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن، هدايت و نور بود).( و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور ) ؛ و انجيل را به او داديم كه در آن هدايت و نور بود).
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه زبور، تنها به آن قسمت از كتب آسمانى گفته مى شود كه محتوى پند و اندرز و نصيحت است (همانطور كه زبور منسوب به داود كه اكنون در دست است سراسر پند و اندرز مى باشد) ولى كتاب آسمانى يا كتاب منير به آن قسمت گفته مى شود كه داراى احكام و قوانين و دستورات فردى و اجتماعى مى باشد.
( كل نفس ذائقة الموت و أنما توفون أجوركم يوم القيمة فمن زحزح عن النار و أدخل الجنة فقد فاز و ما الحيوة الدنيا ألا متع الغرور ) (185)
ترجمه:
185 - هر كس مرگ را مى چشد و شما پاداش خود را بطور كامل در روز قيامت خواهيد گرفت، پس آنها كه از تحت جاذبه آتش (دوزخ ) دور شدند و به بهشت وارد گشتند نجات يافته و به سعادت نائل شده اند، و زندگى دنيا چيزى جز سرمايه فريب نيست!.
قانون عمومى مرگ
به دنبال بحث درباره لجاجت مخالفان و افراد بى ايمان، اين آيه، اشاره به قانون عمومى مرگ و سرنوشت مردم در رستاخيز مى كند، تا هم دلدارى براى پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و مؤ منان باشد و هم هشدارى به مخالفان گناهكار!.
اين آيه نخست اشاره به قانونى مى كند كه حاكم بر تمام موجودات زنده جهان است و مى گويد: (تمام زندگان خواه و ناخواه روزى مرگ را خواهند چشيد)( كل نفس ذائقة الموت ) .
گرچه بسيارى از مردم مايلند، كه فناپذير بودن خود را فراموش كنند ولى اين واقعيتى است، كه اگر ما آن را فراموش كنيم، آن هرگز ما را فراموش نخواهد كرد، حيات و زندگى اين جهان، بالاخره پايانى دارد، و روزى مى رسد كه مرگ به سراغ هر كس خواهد آمد و ناچار است از اين جهان رخت بربندد.
منظور از (نفس ) در آيه مجموعه جسم و جان است، اگر چه گاهى نفس در قرآن، تنها به روح نيز اطلاق مى شود، و تعبير به (چشيدن ) اشاره به احساس كامل است، زيرا گاه مى شود انسان غذائى را با چشم مى بيند و يا با دست لمس مى كند، ولى اينها هيچكدام احساس كامل نيست، مگر زمانى كه بوسيله ذائقه خود آن را بچشد، و گويا در سازمان خلقت بالاخره مرگ نيز يك نوع غذا براى آدمى و موجودات زنده است.
سپس مى گويد: بعد از زندگى اين جهان، مرحله پاداش و كيفر اعمال شروع مى شود، در اينجا عمل است بدون جزا و آنجا جزا است بدون عمل.( و انما توفون اجوركم يوم القيامة ) .
جمله (توفون ) كه به معنى پرداخت كامل است نشان مى دهد كه اجر و پاداش انسان بطور كامل در روز قيامت پرداخت مى گردد، بنابراين مانعى ندارد كه در عالم برزخ (جهانى كه واسطه ميان دنيا و آخرت است ) قسمتى از نتايج اعمال خود و پاداش و كيفر را ببيند، زيرا اين پاداش و كيفر برزخى كامل نيست.
سپس اضافه مى كند: (كسانى كه از تحت تأثير جاذبه آتش دوزخ دور شوند و داخل در بهشت گردند، نجات يافته، و محبوب و مطلوب خود را پيدا كرده اند).( فمن زحزح عن النار و ادخل الجنة فقد فاز ) .
كلمه (زحزح ) در اصل به معنى اين است كه انسان خود را از تحت تأثير جاذبه و كشش چيزى تدريجا خارج و دور سازد و (فاز) در اصل به معنى نجات از هلاكت و رسيدن به محبوب است.
گويا دوزخ با تمام قدرتش انسانها را به سوى خود جذب مى كند، و راستى عواملى كه انسان را به سوى آن مى كشاند جاذبه عجيبى دارند. آيا هوسهاى زودگذر، لذات جنسى نامشروع، مقامها و ثروتهاى غير مباح، براى هر انسانى جاذبه ندارد؟!
ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه اگر مردم نكوشند و خود را از تحت جاذبه اين عوامل فريبنده، دور ندارند، تدريجا به سوى آن جذب خواهند شد.
اما آنها كه با تربيت و تمرين و آموزش و پرورش خود را تدريجا كنترل مى نمايند و به مقام نفس مطمئنه (روح آرام شده ) مى رسند نجات يافتگان واقعى محسوب مى شوند، و احساس امنيت و آرامش مى كنند.
در جمله بعد، بحث گذشته را تكميل مى كند و مى گويد: (زندگى دنيا تنها يك تمتع و بهره بردارى غرورآميز است )( و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور ) .
اين زندگى و عوامل سرگرم كننده آن از دور فريبندگى خاصى دارد، اما بهنگامى كه انسان به آن نائل مى گردد، و از نزديك آن را لمس مى كند، معمولا چيزى تو خالى بنظر ميرسد، و معنى (متاع غرور) نيز چيزى جز اين نيست.
به علاوه لذات مادى از دور، خالص بنظر مى رسند، اما به هنگامى كه انسان به آن نزديك مى شود مى بيند آلوده با انواع ناراحتى هاست و اين يكى ديگر از فريبندگى هاى جهان ماده است.
همچنين انسان غالبا به فناپذيرى آنها توجه ندارد اما به زودى متوجه مى شود كه چقدر آنها سريع الزوال و فناپذيرند.
البته اين تعبيرات در قرآن و اخبار، مكرر آمده است و هدف همه آنها يك چيز است و آن اين است كه انسان، جهان ماده و لذات آن را، هدف نهائى خود قرار ندهد كه نتيجه اش غرق شدن در انواع جنايات و دور شدن از حقيقت و تكامل انسانى است، ولى استفاده از جهان ماده و مواهب آن بعنوان يك وسيله براى نيل به تكامل انسانى، نه تنها نكوهيده نيست بلكه لازم و ضرورى مى باشد.
( لتبلون فى أمولكم و أنفسكم و لتسمعن من الذين أوتوا الكتب من قبلكم و من الذين أشركوا أذى كثيرا و أن تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الا مور ) (186)
ترجمه:
186 - بطور مسلم در اموال و نفوس خود آزمايش مى شويد و از آنها كه پيش از شما كتاب (آسمانى ) داده شدند (يعنى يهود و همچنين ) از آنها كه راه شرك پيش گرفتند سخنان آزار دهنده فراوان خواهيد شنيد، و اگر استقامت كنيد و تقوى پيشه سازيد (شايسته تر است ) زيرا اينها از كارهاى محكم و قابل اطمينان است.
هنگامى كه مسلمانان، از مكه به مدينه مهاجرت نمودند و از خانه و زندگى خود دور شدند مشركان دست تجاوز به اموال آنها دراز كرده به تصرف خود در - آوردند و به هر كس دست مى يافتند، از اذيت و آزار زبانى و بدنى فروگذار نمى كردند. و به هنگامى كه به مدينه آمدند، در آنجا گرفتار بدگوئى و آزار يهوديان مدينه شدند، مخصوصا يكى از آنان بنام كعب بن اشرف شاعرى بد زبان و كينه توز بود، كه پيوسته پيامبر و مسلمانان را به وسيله اشعار خود، هجو مى كرد و مشركان را بر ضد آنها تشويق مى نمود، حتى زنان و دختران مسلمان را موضوع غزلسرائى و عشقبازى خود قرار مى داد. خلاصه كار وقاحت را بجائى رسانيد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ناچار دستور قتل او را صادر كرد و بدست مسلمانان كشته شد.
آيه فوق طبق رواياتى كه از مفسران نقل شده اشاره به اين موضوعات مى كند و مسلمانان را به ادامه مقاومت تشويق مى نمايد.
از مقاومت خسته نشويد
با توجه به آنچه در شأن نزول آمد، مسلمانان به هنگام مراجعت به مدينه سخت از سوى دشمنان تحت فشار بودند، و مورد انواع آزارها قرار مى گرفتند، آيه فوق آنها را دعوت به استقامت مى كند و از آينده درخشانى اجمالا خبر مى دهد.
نخست مى فرمايد:(شما در جان و مال، مورد آزمايش قرار خواهيد گرفت )( لتبلون فى اموالكم و انفسكم ) .
اصولا اين جهان صحنه آزمايش است و ناگزير بايد خود را آماده مقابله با حوادث و رويدادهاى سخت و ناگوار كنيد، و اين در حقيقت هشدار و آماده باشى است به همه مسلمانان كه گمان نكنند حوادث سخت زندگى آنها، پايان يافته و يا مثلا با كشته شدن كعب بن اشرف، شاعر بد زبان پرخاشگر و آشوب طلب، ديگر ناراحتى و زخم زبان از دشمن نخواهند ديد.
به همين جهت در جمله بعد مى گويد: (بطور مسلم در آينده از اهل كتاب (يهود و نصارى ) و مشركان سخنان ناراحت كننده فراوانى خواهيد شنيد)( و لتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا ) .
مسأله شنيدن سخنان ناسزا از دشمن با اينكه جزء آزمايشهايى است كه در آغاز آيه آمده، ولى بخصوص در اينجا به آن تصريح شده، و اين بخاطر اهميت فوقالعاده اى است كه اين موضوع، در روح انسانهاى حساس و با شرف دارد چه اينكه طبق جمله مشهور (زخمهاى شمشير التيام پذيرند اما زخم زبان التيام نمى يابد)!
سپس قرآن به وظيفه اى را كه مسلمانان در برابر اينگونه حوادث سخت و دردناك دارند بيان مى كند و مى گويد: (اگر استقامت بخرج دهيد، شكيبا باشيد، و تقوى و پرهيزكارى پيشه كنيد، (اين از كارهايى است كه نتيجه آن روشن است و لذا هر انسان عاقلى بايد تصميم انجام آن را بگيرد.)( و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور ) .
(عزم ) در لغت، به معنى (تصميم محكم ) است و گاهى به هر چيز محكم نيز گفته مى شود، بنابراين (من عزم الامور) به معنى كارهاى شايسته اى است كه انسان بايد روى آن تصميم بگيرد يا به معنى هر گونه كار محكم و قابل اطمينانى است.
تقارن (صبر) و (تقوى ) در آيه گويا اشاره به اين است كه بعضى افراد در عين استقامت و شكيبائى، زبان به ناشكرى و شكايت باز مى كنند، ولى مؤ منان واقعى صبر و استقامت را همواره با تقوى مى آميزند، و از اين امور دورند.
آيه و ترجمه
( و أذ أخذ الله ميثق الذين أوتوا الكتب لتبيننه للناس و لا تكتمونه فنبذوه ورأ ظهورهم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون ) (187)
ترجمه:
187 - و (بخاطر بياوريد) هنگامى را كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه حتما آنرا براى مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد، اما آنها آنرا پشت سر افكندند، و به بهاى كمى مبادله كردند، چه بد متاعى خرند؟
به دنبال ذكر پاره اى از خلافكاريهاى اهل كتاب، اين آيه به يكى ديگر از اعمال زشت آنها كه مكتوم ساختن حقايق بوده اشاره مى كند، و مى گويد: (فراموش نكنيد زمانى را كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه آيات كتاب را براى مردم آشكار سازند، و هرگز آن را كتمان نكنند)( و اذ اخذ الله ميثاق الذين اوتوا الكتاب لتبيننه للناس و لا تكتمونه ) .
جالب توجه اين كه جمله (لتبيننه ) با اينكه با لام قسم و نون تأكيد ثقيله همراه است و نهايت تأكيد را مى رساند، باز با جمله (و لا تكتمونه ) بدرقه شده است كه آن هم دستور بعدم كتمان مى دهد. از مجموع اين تعبيرات برمى آيد كه خداوند بوسيله پيامبران پيشين، مؤ كدترين پيمان را از آنها براى بيان حقايق گرفته بوده، اما با اين همه، در اين پيمان محكم الهى خيانت كردند و حقايق كتب آسمانى را كتمان نمودند و لذا مى گويد: (آنها كتاب خدا را پشت سر انداختند)( فنبذوه ورأ ظهورهم ) .
اين جمله كنايه جالبى است از عمل نكردن و بدست فراموشى سپردن، زيرا انسان هر برنامه اى را مى خواهد ملاك عمل قرار دهد پيش روى خود مى گذارد و پى در پى به آن نگاه مى كند، ولى هر گاه نخواهد به آن عمل كند، و بكلى بدست فراموشى بسپارد آن را از پيش رو برداشته پشت سر مى افكند.
اين جمله اشاره به دنياپرستى شديد و انحطاط فكرى آنها مى كند و مى گويد: (آنها با اين كار تنها بهاى ناچيزى بدست آوردند و چه بد متاعى خريدند)( و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون ) .
اگر آنها در برابر اين جنايت بزرگ (كتمان حقايق ) ثروت عظيمى گرفته بودند جاى اين بود كه گفته شود، عظمت آن مال و ثروت، چشم و گوش آنها را كور و كر ساخته، ولى تعجب در اين است كه همه اينها را به متاع قليلى فروختند (البته منظور از اين جمله كار دانشمندان دون همت آنها است ).
وظيفه بزرگ دانشمندان
آيه فوق گرچه درباره دانشمندان اهل كتاب (يهود و نصارى ) وارد شده ولى در حقيقت اخطارى به تمام دانشمندان و علماى مذهبى است كه آنها موظفند در تبيين و روشن ساختن فرمانهاى الهى و معارف دينى بكوشند و خداوند از همه آنها پيمان مؤ كدى در اين زمينه گرفته است. توجه به ماده تبيين كه در آيه فوق به كار رفته نشان مى دهد كه منظور تنها تلاوت آيات خدا و يا نشر كتب آسمانى نيست، بلكه منظور اين است، حقايق آنها را عريان و آشكار در اختيار مردم بگذارند تا به روشنى همه توده ها از آن آگاه گردند، و به روح و جان آنها برسند، و آنها كه در تبيين و توضيح و تفسير و روشن ساختن مسلمانان كوتاهى كنند، مشمول همان سرنوشتى هستند كه خداوند در اين آيه و مانند آن براى علماى يهود بيان كرده است.
از پيغمبر گرامى اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده كه فرمود: (من كتم علما عن اهله الجم يوم القيامة بلجام من نار)؛ هر كس كه علم و دانشى را از آنها كه اهل آن هستند (و نياز به آن دارند) كتمان كند خداوند در روز رستاخيز، دهنه اى از آتش به دهان او مى زند.
حسن بن عمار مى گويد: روزى نزد (زهرى ) رفتم، بعد از آنكه نقل حديث را براى مردم ترك گفته بود، و به او گفتم: احاديثى كه شنيده اى براى من بازگو، به من گفت: مگر تو نمى دانى كه من ديگر براى كسى حديث نقل نمى كنم! گفتم بهر حال يا تو براى من حديث بگو يا من براى تو حديث نقل مى كنم، گفت: تو حديث بگو! گفتم: از على (عليهاالسلام ) نقل شده كه مى فرمود:( ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا ) ؛ خداوند پيش از آنكه از افراد نادان پيمان بگيرد كه دنبال علم و دانش بروند از علمأ و دانشمندان پيمان گرفته است كه به آنها علم بياموزند)!
هنگامى كه اين حديث تكان دهنده را براى او خواندم، سكوت خود را شكست و گفت: اكنون بشنو تا براى تو بگويم و در همان مجلس، چهل حديث براى من روايت كرد!
براى اطلاع بيشتر از خيانت دانشمندان اهل كتاب، به آيات 79 و 174 سوره بقره و آيات 71 تا 77 سوره آل عمران مراجعه شود.
( لا تحسبن الذين يفرحون بما أتوا و يحبون أن يحمدوا بما لم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب و لهم عذاب أليم ) (188)( و لله ملك السموت و الا رض و الله على كل شى ء قدير ) (189)
ترجمه:
188 - گمان مبر آنها كه از اعمال (زشت ) خود خوشحال مى شوند و دوست دارند در برابر كار (نيكى ) كه انجام نداده اند مورد ستايش قرار گيرند از عذاب (الهى ) بركنارند، (بلكه ) براى آنها عذاب دردناكى است. 189 - و حكومت آسمانها و زمين از آن خدا است و خدا بر همه چيز توانا است.
محدثان و مفسران شأن نزولهاى متعددى براى آيه فوق نقل كرده اند، از جمله اينكه جمعى از يهود به هنگامى كه آيات كتب آسمانى خويش را تحريف و كتمان مى كردند و به گمان خود، از اين رهگذر نتيجه مى گرفتند، از اين عمل خود بسيار شاد و مسرور بودند، و در عين حال دوست مى داشتند كه مردم آنها را عالم و دانشمند و حامى دين و وظيفه شناس بدانند، آيه فوق نازل شد، و به پندار غلط آنها پاسخ گفت.
بعضى ديگر گفته اند: آيه درباره منافقان است، هنگامى كه يكى از جنگهاى اسلامى پيش مى آمد، آنها با انواع بهانه ها، از شركت در ميدان جنگ خوددارى مى كردند، و به هنگامى كه جنگجويان، از جهاد بر مى گشتند، قسم ياد مى كردند، كه اگر عذر نمى داشتند، هرگز جهاد را ترك نمى گفتند، و با اينحال انتظار داشتند كه در برابر (كار ناكرده ) مانند مجاهدان فداكار، مورد تحسين قرار گيرند!! آيه نازل شد و به اين توقع نابجا پاسخ گفت.
از خود راضى ها
افراد زشتكار دو دسته اند: دسته اى براستى از عمل خود شرمنده اند، و روى طغيان غرائز، مرتكب زشتى ها و گناهان مى شوند. نجات اين دسته، بسيار آسان است، زيرا هميشه بعد از انجام گناه پشيمان شده، مورد سرزنش وجدان بيدارشان قرار مى گيرند.
ولى دسته ديگرى هستند، نه تنها احساس شرمندگى نمى كنند، بلكه به قدرى مغرور و از خود راضى هستند، كه از اعمال زشت و ننگينشان خوشحالند و حتى بان مباهات مى كنند، و از آن بالاتر، مايل هستند، كه مردم، آنها را نسبت باعمال نيكى كه هرگز انجام نداده اند، مدح و تمجيد، كنند. آيه فوق مى گويد: (گمان مبريد، كه اين گونه اشخاص كه از اعمال زشت خود خوشحالند، و دوست مى دارند، در برابر آنچه انجام نداده اند، از آنها تقدير شود از عذاب پروردگار بدورند، و نجات خواهند يافت )( لا تحسبن الذين يفرحون بما اتوا و يحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب ) .
بلكه نجات براى كسانى است، كه حداقل، از كار بد خود شرمنده اند و از اينكه كار نيكى نكرده اند، پشيمانند.
در پايان آيه مى گويد: (نه تنها اين گونه اشخاص از خود راضى و مغرور اهل نجات نيستند، بلكه (عذاب دردناكى در انتظار آنها است )( و لهم عذاب اليم ) .
از اين آيه ممكن است، استفاده شود كه فرح و سرور در برابر كار نيكى كه انسان توفيق انجام آنرا يافته (اگر به صورت معتدل باشد، و مايه غرور و خودپسندى نگردد) نكوهيده نيست. و همچنين علاقه به تشويق و تقدير، در برابر كارهاى نيكى كه انجام شده، آنهم اگر در حد اعتدال باشد و انگيزه اعمال او نباشد مذموم نخواهد بود، زيرا اينها غريزى انسان است. اما با اينحال، دوستان خدا و افرادى كه در سطوح عالى ايمان قرار دارند، حتى از چنان سرور و چنين تقديرى خود را بدور مى دارند.
آنها همواره، اعمال خود را ناچيز و كمتر از ميزان لازم مى بينند، و خود را مقصر در برابر عظمت پروردگار، احساس مى كنند.
ضمنا تصور نشود، كه آيه فوق مخصوص به منافقانى است كه در صدر اسلام بوده اند، و يا مانند آنها، بلكه، همه افرادى كه، در عصر و زمان ما، در شرائط مختلف اجتماعى قرار دارند و از اعمال زشت خود شادند، و يا مردم را تحريك مى كنند كه آنها را، با قلم، يا سخن، در برابر اعمالى كه انجام نداده اند، تقدير كنند، همگى مشمول اين آيه اند.
اين چنين افراد، نه تنها عذاب دردناك جهان ديگر، در انتظارشان است، بلكه، در زندگى اين جهان نيز، گرفتار خشم مردم، و جدائى از خلق خدا، و انواع نابسامانيها، خواهند شد.
در آيه بشارتى است، براى مؤ منان و تهديدى است، براى كافران، مى فرمايد:(خداوند، مالك آسمانها و زمين است، و او بر همه چيز قادر است )( و لله ملك السموات و الارض و الله على كل شى ء قدير ) .
يعنى دليلى ندارد كه مؤ منان براى پيشرفت خود از راههاى انحرافى وارد شوند، و بكارى كه انجام نداده اند تشويق گردند، آنها مى توانند در پرتو قدرت خداوند آسمان و زمين، با استفاده كردن از طرق مشروع و صحيح به پيشروى خود ادامه دهند، و نيز افراد بدكار و منافق كه مى خواهند با استفاده از اين طرق انحرافى بجائى برسند، تصور نكنند، كه از مجازات پروردگارى كه بر تمام هستى حكومت مى كند، نجات خواهند يافت.
( أن فى خلق السموت و الا رض و اختلف اليل و النهار لايت لا ولى الا لبب ) (190)( الذين يذكرون الله قيما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموت و الا رض ربنا ما خلقت هذا بطلا سبحنك فقنا عذاب النار ) (191)( ربنا أنك من تدخل النار فقد أخزيته و ما للظلمين من أنصار ) (192)( ربنا أننا سمعنا مناديا ينادى للايمن أن أمنوا بربكم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و كفر عنا سياتنا و توفنا مع الا برار ) (193)( ربنا و أتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم القيمة أنك لا تخلف الميعاد ) (194)
ترجمه:
190 - مسلما در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و رفت شب و روز، نشانه هاى (روشنى ) براى صاحبان خرد و عقل است.
191 - همانها كه خدا را در حال ايستادن و نشستن و آنگاه كه بر پهلو خوابيده اند، ياد مى كنند، و در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند، (و مى گويند) بار الها اين را بيهوده نيافريدهاى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.
192 - پروردگارا، هر كه را تو (به خاطر اعمالش ) به آتش افكنى، او را خوار و رسوا ساخته اى، و اين چنين افراد ستمگر هيچ ياورى نيست.
193 - پروردگارا، ما صداى منادى توحيد را شنيديم، كه دعوت مى كرد به پروردگار خود ايمان بياوريد و ما ايمان آورديم، (اكنون كه چنين است ) پروردگارا، گناهان ما را ببخش، و ما را با نيكان (و در مسير آنها) بميران!
194 - پروردگارا، آنچه را به وسيله پيامبران ما را وعده فرمودى، به ما مرحمت كن، و ما را در روز رستاخيز رسوا مگردان، زيرا تو هيچگاه از وعده خود تخلف نمى كنى.
روشن ترين راه خداشناسى
آيات قرآن تنها براى خواندن نيست، بلكه براى فهم و درك مردم نازل شده و تلاوت و خواندن آيات مقدمه اى است، براى انديشيدن، لذا در آيه فوق نخست اشاره به عظمت آفرينش آسمان و زمين كرده و مى گويد: (در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز نشانه هاى روشنى براى صاحبان خرد و انديشمندان است( ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب ) .
و به اين ترتيب مردم را به انديشه در اين آفرينش بزرگ جلب و جذب مى كند، تا هر كس به اندازه پيمانه استعداد و تفكرش از اين اقيانوس بيكران. سهمى ببرد و از سرچشمه صاف اسرار آفرينش سيراب گردد. و براستى، جهان آفرينش، و نقشه اى بديع و طرحهاى زيبا و دل انگيز آن و نظامات خيره كننده اى كه بر آنها حكومت مى كند كتاب فوق العاده بزرگى است كه هر حرف و كلمه آن دليل بسيار روشن، بر وجود و يكتائى آفريدگار جهان است.
( الذين يذكرون الله قياما و قعودا نقشه و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ) .
نقشه دلربا و شگفت انگيزى كه، در گوشه و كنار اين جهان و در پهنه هستى به چشم مى خورد آنچنان قلوب صاحبان خرد را بخود جذب مى كند، كه در جميع حالات خود، چه ايستاده و چه نشسته و يا در حالى كه در بستر آرميده، و به پهلو خوابيده اند بياد پديد آورنده اين نظام و اسرار شگرف آن مى باشند، و لذا در آيه فوق مى فرمايد: (خردمندان آنها هستند كه خدا را در حال قيام و قعود و آنگاه كه بر پهلو خوابيده اند ياد مى كنند و در اسرار آسمانها و زمين مى انديشند)( ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب ) .
يعنى هميشه و در همه حال غرق اين تفكر حيات بخشند.
در اين آيه نخست اشاره به ذكر و سپس اشاره به فكر شده است يعنى تنها يادآورى خدا كافى نيست، آنگاه اين يادآورى ثمرات ارزنده اى خواهد داشت كه آميخته با تفكر باشد همانطور كه تفكر در خلقت آسمان و زمين اگر آميخته، با ياد خدا نباشد، نيز بجائى نمى رسد چه بسيارند دانشمندانى كه در مطالعات فلكى خود و تفكر مربوط به خلقت كرات آسمانى اين نظام شگفت انگيز را مى بينند اما چون بياد خدا نيستند، و عينك توحيد بر چشم ندارند و از زاويه شناسائى مبدأ هستى به آنها نگاه نمى كنند، از آن نتيجه لازم تربيتى و انسانى را نمى گيرند.
همانند كسى كه غذائى مى خورد كه تنها جسم او را قوى مى كند، و در تقويت انديشه و فكر و روح او اثرى ندارد.
تفكر و انديشه، در اسرار آفرينش و زمين به انسان آگاهى خاصى مى دهد، و نخستين اثر آن توجه به بيهوده نبودن خلقت است، زيرا جائى كه انسان در هر موجود كوچكى، از اين جهان بزرگ هدفى مى بيند، آيا مى تواند باور كند، كه مجموعه جهان، بى هدف باشد، در ساختمان مخصوص اعضاى پيكر يك گياه، هدفهاى روشنى مى بينيم، قلب انسان و حفره ها و دريچه هاى آن هر كدام برنامه و هدفى دارند، ساختمان طبقات چشم هر كدام بخاطر منظورى است، حتى مژه ها و ناخنها هر يك، نقشى معين بر عهده دارند. آيا ممكن است ذرات يك موجود، هر كدام داراى هدف خاصى باشد، اما مجموعه آن، مطلقا، هدفى نداشته باشد؟!
لذا خردمندان، با توجه به اين حقيقت، اين زمزمه را سر مى دهند كه: (خداوندا! اين دستگاه با عظمت را بيهوده، نيافريدى )( ربنا ما خلقت هذا باطلا ) .
بار الها! اين جهان بى نهايت بزرگ و اين نظام شگفت انگيز همه روى حكمت و مصلحت و هدف صحيح آفريده شده اند، همگى نشانه وحدانيت تو است و تو از كردار عبث و بيهوده منزهى.
صاحبان عقل و خرد پس از اعتراف به وجود هدف در آفرينش بلافاصله، بياد آفرينش خود مى افتند و مى فهمند انسان كه ميوه اين جهان هستى مى باشد، بيهوده آفريده نشده است و هدفى جز تربيت و پرورش و تكامل وى در كار نبوده او تنها براى زندگى زودگذر و كم ارزش اين جهان آفريده نشده است بلكه سراى ديگر در پيش دارد كه در آنجا پاداش و كيفر اعمال در برابر او قرار مى گيرد، در اين موقع متوجه مسئوليتهاى خود مى شوند، و از خدا تقاضاى توفيق انجام آنها را مى طلبند، تا از كيفر او در امان باشند و لذا مى گويند خداوندا! (تو منزه و پاكى ما را از عذاب آتش نگاهدار)( سبحانك فقنا عذاب النار ) .
بار الها هر كه را تو (بر اثر اعمالش ) بدوزخ افكنى او را خوار و رسوا ساخته اى، و اين گونه افراد ستمگر، ياورى ندارند)( سبحانك فقنا عذاب النار ) .( ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته ) .
از اين جمله استفاده مى شود، كه خردمندان بيش از آنچه از آتش دوزخ مى ترسند از رسوائى وحشت دارند، و همين است حال افراد با شخصيت، آنها حاضرند همه گونه رنج و ناراحتى را تحمل كنند اما حيثيت و آبروى آنها محفوظ بماند. بنابراين دردناك ترين عذاب رستاخيز، براى اين دسته همان رسوائى در پيشگاه خدا، و بندگان خدا است.
نكته اى كه در جمله (ما للظالمين من انصار) نهفته است اين است كه: خردمندان، پس از آشنائى با اهداف تربيتى انسان به اين حقيقت مى رسند كه تنها وسيله پيروزى و نجات انسان اعمال و كردار اوست، و بنابراين افراد ستمگر نمى توانند ياورى داشته باشند. زيرا ياور اصلى را كه عمل پاك است از دست داده اند و تكيه روى كلمه ظلم يا بخاطر اهميت اين گناه از ميان گناهان است و يا به خاطر آنست كه تمام گناهان بازگشت به ظلم و ستم بر خويشتن مى كند.
البته اين آيه منافاتى با مسأله شفاعت (به معنى صحيح ) ندارد، زيرا همانطور كه در بحث شفاعت گفتيم، شفاعت، نياز به آمادگى خاصى در شفاعت شونده دارد، و اين آمادگى، در پرتو پارهاى از اعمال نيك پيدا مى شود.
صاحبان عقل و خرد، پس از دريافت هدف آفرينش، به اين نكته نيز متوجه مى شوند، كه اين راه پر فراز و نشيب را بدون رهبران الهى، هرگز نمى توانند بپيمايند. به همين دليل همواره مترصد شنيدن صداى مناديان ايمان و راستين هستند و تا نخستين نداى آنها را بشنوند به سرعت به سوى آنها مى شتابند،
پس از كنجكاوى و بررسى لازم دعوت آنها را پاسخ مى گويند، و با تمام وجود خود، ايمان مى آورند. و لذا به پيشگاه پروردگار خود، عرض مى كنند: (بار الها! ما صداى، منادى توحيد را شنيديم كه ما را دعوت به سوى ايمان مى كرد، و به دنبال آن ايمان آورديم )( ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان آمنوا بربكم فامنا ) .
بار الها اكنون كه چنين است و ما با تمام وجود خود ايمان آورديم، اما از آنجا كه در معرض وزش طوفان هاى شديد غرائز گوناگون قرار داريم، گاهى لغزشهائى از ما سر مى زند و مرتكب گناهانى مى شويم، (خداوندا! ما را ببخش و گناهان ما را بيامرز و لغزشهاى ما را پوشيده دار و ما را با نيكان و در راه و رسم آنان، بميران.( ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار ) .
آنها آنچنان به اجتماع انسانى پيوسته اند و از تكروى و فردپرستى، بيزارند كه از خدا مى خواهند نه تنها حيات و زندگى آنها با نيكان و پاكان باشد، بلكه مرگ آنها، اعم از مرگ طبيعى يا شهادت در راه خدا در جمع نيكان و با راه و رسم آنها صورت گيرد، كه مردن در ميان جمع بدان مرگى مضاعف است.
در اينجا سؤ الى پيش مى ايد كه با تقاضاى آمرزش گناهان، پوشيدن سيئات و بخشش آنها چه معنى دارد؟
با توجه به ساير آيات قرآن پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، زيرا از آيه 31 سوره نسأ (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم؛ اگر از گناهان كبيره دورى كنيد ما سيئات شما را مى پوشانيم و از بين مى بريم چنين استفاده مى شود كه سيئات به گناهان صغيره گفته مى شود بنابراين خردمندان نخست از خدا تقاضاى عفو از لغزشهاى بزرگ مى كنند و به دنبال آن تقاضاى از بين رفتن آثار گناهان صغيره دارند.
آنها در آخرين مرحله و پس از پيمودن راه توحيد و ايمان به رستاخيز و اجابت دعوت پيامبران و انجام وظائف و مسئوليتهاى خويش از خداى خود تقاضا مى كنند و مى گويند اكنون كه ما به پيمان خويش وفا كرديم (بار الها آنچه را تو به وسيله پيامبران وعده فرمودى و مژده دادى به ما مرحمت كن، و ما را در روز رستاخيز رسوا مگردان زيرا تو هر چه را وعده دهى تخلف ناپذير است )( ربنا و آتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم القيمة انك لا تخلف الميعاد ) .
تكيه كردن روى عنوان (رسوا نشدن ) بار ديگر اين حقيقت را تأكيد مى كند كه آنها به خاطر اهميتى كه براى شخصيت خويش قائلند، رسوائى را از دردناكترين مجازاتها مى دانند و لذا انگشت روى آن مى گذارند.
از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: هر كسى را كار مهمى پيش آيد پنج بار بگويد (ربنا) خداوند او را از آنچه مى ترسد رهائى مى بخشد و به آنچه اميد دارد نائل مى گرداند عرض كردند چگونه پنج بار (ربنا) بگويد فرمود اين آيات را كه مشتمل بر پنج (ربنا) است بخواند و به دنبال آن اجابت پروردگار است زيرا مى فرمايد:( فاستجاب لهم ربهم... )
ناگفته پيداست كه تأثير واقعى و عميق اين آيات در صورتى است كه زبان انسان در آن هماهنگ با دل و عمل انسان باشد، و مضمون آيات كه طرز تفكر خردمندان و عشق و علاقه آنها را به خدا و توجه آنها را به مسئوليتها و انجام اعمال نيك مى رساند در جان آنها جايگزين شود، و همان حال خضوع و خشوع را پيدا كنند كه خردمندان با ايمان، به هنگام مناجات با خداى خود، پيدا مى كردند.
اهميت آيات
تمام آيات قرآن داراى اهميت است، زيرا همگى كلام خداست، و براى تربيت و نجات بشريت نازل شده است، ولى در ميان آنها بعضى درخشندگى خاصى دارد، از جمله پنج آيه فوق از فرازهاى تكان دهنده قرآن است، كه مجموعهاى از معارف دينى آميخته با لحن لطيف مناجات و نيايش، در شكل يك نغمه آسمانى مى باشد، و لذا در احاديث و روايات اهميت خاصى باين آيات داده شده است.
عطأ بن ابى رياح مى گويد: روزى نزد عايشه رفتم، از او پرسيدم، شگفت انگيزترين چيزى كه در عمرت از پيامبر اسلام، ديدى چه بود او گفت كار پيامبر همه اش شگفت انگيز بود. ولى از همه عجيب تر اينكه: شبى از شبها كه پيامبر در منزل من بود باستراحت پرداخت، هنوز آرام نگرفته بود، از جا برخاست و لباس پوشيد و وضو گرفت و بنماز ايستاد. و آنقدر در حال نماز و در جذبه خاص الهى اشك ريخت، كه جلو لباسش از اشك چشمش تر شد، سپس سر به سجده نهاد، و چندان گريست كه زمين از اشك چشمش تر شد. و همچنان تا طلوع صبح منقلب و گريان بود، هنگاميكه (بلال ) او را به نماز صبح خواند، پيامبر را گريان ديد. عرض كرد چرا چنين گريانيد؟ شما كه مشمول لطف خدا هستيد؟ فرمود: (افلا اكون لله عبدا شكورا؛ آيا نبايد بنده شكرگزار خدا باشم چرا نگريم؟ خداوند در شبى كه گذشت، آيات تكان دهنده اى بر من نازل كرده است. و سپس شروع بخواندن پنج آيه فوق كرد. و در پايان فرمود: (ويل لمن قرئها و لم يتفكر فيها؛ واى به حال آنكس كه آنها را بخواند و در آنها نينديشد).
جمله اخير كه افراد را با تأكيد فراوان به تفكر هنگام تلاوت اين آيات امر مى كند، در روايات متعددى به عبارات گوناگون نقل شده است.
در روايتى از على (عليهاالسلام ) نقل شده كه پيامبر خدا هر گاه، براى نماز شب بر مى خاست نخست مسواك مى كرد، و سپس نظرى به آسمان مى افكند، و اين آيات را زمزمه مى نمود.
در روايات اهل بيت نيز دستور داده شده كه هر كس براى نماز شب برمى خيزد اين آيات را تلاوت كند.
نوف بكالى، كه از ياران خاص على (عليهاالسلام ) بود، مى گويد: شبى در خدمتش بودم، هنوز چشم مرا خواب فرا نگرفته بود، ديدم امام برخاست، و شروع به - خواندن اين آيات كرده، سپس مرا صدا زد و گفت: اى نوف! خوابى، يا بيدار؟ عرض كردم بيدارم و صحنه آسمان را تماشا مى كنم فرمود: خوشا آنان كه آلودگى هاى زمين را نپذيرفتند و به اين راه آسمان، پيش رفتند (از چهار ديوار عالم ماده بيرون پريدند و روح بلند آنها ملكوت آسمانها را سير مى كند).
( فاستجاب لهم ربهم أنى لا أضيع عمل عمل منكم من ذكر أو أنثى بعضكم من بعض فالذين هاجروا و أخرجوا من ديرهم و أوذوا فى سبيلى و قتلوا و قتلوا لا كفرن عنهم سياتهم و لا دخلنهم جنت تجرى من تحتها الا نهر ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب ) (195)
ترجمه:
195 - خداوند درخواست آنها (صاحبان خرد كه درخواستهاى آنها در آيات سابق گذشت ) را پذيرفت (و فرمود) من عمل هيچ عمل كننده اى از شما را، خواه زن باشد يا مرد ضايع نخواهم كرد، شما همگى همنوعيد و از جنس يكديگر، آنها كه در راه خدا هجرت كردند، و از خانه هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند، و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى كنم، كه گناهان آنها را مى بخشم، و آنها را در بهشتهائى كه از زير درختان آن نهرها جارى است، وارد مى كنم، اين پاداشى است از طرف خداوند، و بهترين پاداشها نزد پروردگار است.
آيات پيشين درباره صاحبان عقل و خرد، و نتيجه اعمال آنها مى باشد و شروع آيه با فأ تفريع روشنترين دليل اين پيوند است، با اين حال شأن نزولهايى براى آيه در روايات و كلمات مفسران آمده است كه البته منافاتى با پيوستگى آيه با آيات قبل ندارد.
از جمله نقل شده است كه ام سلمه (يكى از همسران رسول خدا) خدمت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كرد: در قرآن از جهاد و هجرت و فداكارى مردان، فراوان بحث شده، شده، آيا زنان هم در اين قسمت سهمى دارند؟
آيه فوق نازل شد و به اين سؤ ال پاسخ گفت.
و نيز نقل شده كه على (عليهاالسلام ) هنگامى كه با فواطم (فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر پيامبر و فاطمه دختر زبير) از مكه بمدينه هجرت كرد، و ام ايمن يكى ديگر از زنان با ايمان در بين راه نيز به آنها پيوست، آيه فوق نازل گرديد.
همانطور كه اشاره كرديم وجود اين شأن نزولها براى آيه فوق منافاتى با پيوستگى آن با آيات قبل ندارد همانطور كه بين اين دو شأن نزول نيز منافاتى نيست.
نتيجه برنامه خردمندان
در پنج آيه گذشته، فشردهاى از ايمان و برنامه هاى عملى و درخواست هاى صاحبان فكر و خرد و نيايشهاى آنها بيان شد، در اين آيه مى فرمايد: (پروردگارشان، بلا فاصله درخواست هاى آنها را اجابت مى كند)( فاستجاب لهم ربهم ) .
تعبير به (ربهم ) (پروردگارشان ) حكايت از نهايت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به آنان دارد.
سپس براى اينكه اشتباه نشود و ارتباط پيروزى و نجات آدمى با اعمال و كردار او قطع نگردد بلافاصله مى فرمايد: (من هرگز عمل هيچ عمل كننده اى از شما را ضايع نمى كنم )( انى لا اضيع عمل عامل منكم ) .
كه در اين جمله هم اشاره به اصل عمل شده و هم اشاره به عامل و كننده كار، تا معلوم شود كه محور اصلى پذيرش و استجابت دعا، اعمال صالح ناشى از ايمان است و درخواست هايى فورا به اجابت مى رسد كه بدرقه آن عمل صالح بوده باشد.
سپس براى اينكه تصور نشود كه اين وعده الهى اختصاص به دسته معينى دارد صريحا مى فرمايد: (اين عمل كننده خواه مرد باشد يا زن تفاوتى نمى كند (من ذكر او انثى ).
زيرا همه شما در آفرينش به يكدگر بستگى داريد (بعضى از شما از بعض ديگر تولد يافته ايد) زنان از مردان و مردان از زنان. (بعضكم من بعض ).
جمله (بعضكم من بعض ) ممكن است اشاره به اين باشد كه شما همه پيروان يك آئين و طرفدار يك حقيقت هستيد و با يكدگر همكارى داريد بنابراين دليلى ندارد كه خداوند، در ميان شما تبعيض قائل شود.
سپس نتيجه گيرى مى شود كه بنابراين تمام كسانى كه در راه خدا هجرت كرده اند و از خانه و وطن خود بيرون رانده شده اند و در راه خدا آزار ديده اند و جهاد كردند و كشته دادند نخستين احسانى كه از طرف خداوند در حق آنان خواهد شد اين است كه خداوند، قسم ياد كرده كه گناهان آنها را خواهد بخشيد و تحمل اين شدائد و رنجها را كفاره گناهانشان قرار مى دهد تا بكلى از گناه پاك شوند)( فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاكفرن عنهم سيئاتهم ) .
سپس مى فرمايد: علاوه بر اينكه گناهان آنها را مى بخشم بطور مسلم (آنها را در بهشتى جاى مى دهم كه از زير درختان آن، نهرها در جريان است و مملو از انواع نعمتها است )( و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهار ) .
(اين پاداشى است كه به پاس فداكارى آنها از ناحيه خداوند، به آنها داده مى شود و بهترين پاداشها و اجرها در نزد پروردگار است )( ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب ) .
اشاره به اينكه پاداشهاى الهى براى مردم اين جهان بطور كامل قابل توصيف نيست همين اندازه بايد بدانند كه از هر پاداشى بالاتر است.
از آيه فوق بخوبى استفاده مى شود كه نخست بايد در پرتو اعمال صالح از گناهان پاك شد سپس وارد بساط قرب پروردگار و بهشت و نعمتهاى او گرديد، زيرا در آغاز مى فرمايد:( لاكفرن عنهم سيئاتهم ) و سپس (و لادخلنهم جنات...) به عبارت ديگر بهشت جاى پاكان است و تا كسى پاك نشود در آن راه نخواهد يافت.
ارزش معنوى مرد و زن
آيه فوق همانند آيات بسيار ديگر از قرآن مجيد، زن و مرد را در پيشگاه خدا و در وصول به مقامات معنوى در شرائط مشابه يكسان مى شمارد و هرگز اختلاف جنسيت و تفاوت ساختمان جسمانى و بدنبال آن پاره اى از تفاوتها در مسئوليتهاى اجتماعى را دليل بر تفاوت ميان اين دو از نظر بدست آوردن تكامل انسانى نمى شمارد بلكه هر دو را از اين نظر كاملا در يك سطح قرار مى دهد و لذا آنها را با هم ذكر كرده است اين موضوع درست به آن ميماند كه از نظر انضباط ادارى يك نفر را بعنوان رئيس، انتخاب مى كنند و ديگرى را بعنوان معاون و يا عضو، رئيس بايد توانائى بيشتر و يا تجربه و اطلاعات وسيعترى در كار خود داشته باشد، ولى اين تفاوت و سلسله مراتب هرگز دليل بر اين نيست كه شخصيت انسانى و ارزش وجودى رئيس از معاون يا كارمندانش بيشتر است.
قرآن مجيد با صراحت مى گويد:( و من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنة يرزقون فيها بغير حساب ) ؛ هر كس از مرد و زن عمل شايسته انجام دهد و ايمان داشته باشد داخل بهشت خواهد شد و بدون حساب، روزى داده مى شود (و از مواهب روحانى و جسمانى آن جهان برخوردار مى گردد.
و در آيه ديگر مى خوانيم( من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ) ؛ هر كس از مرد و زن عمل صالح انجام دهد و مؤ من باشد
به او حيات و زندگى پاكيزه اى مى بخشيم و پاداش آنها را به نحو احسن خواهيم داد)
اين آيات و آيات فراوان ديگر در عصر و زمانى نازل گرديد كه بسيارى از ملل دنيا در انسان بودن جنس زن ترديد داشتند و آن را يك موجود نفرين شده، و سرچشمه گناه و انحراف و مرگ مى دانستند!
بسيارى از ملل پيشين حتى معتقد بودند كه عبادات زن در پيشگاه خدا مقبول نيست. بسيارى از يونانيها زن را يك موجود پليد و از عمل شيطان مى دانستند، روميها و بعضى از يونانيها معتقد بودند كه اصولا زن داراى روح انسانى نيست و بنابراين روح انسانى منحصرا در اختيار مردان است.
جالب اينكه تا همين اواخر علماى مسيحى در اسپانيا در اين باره بحث مى كردند كه آيا زن مثل مرد، روح انسانى دارد و روح او بعد از مرگ جاودان خواهد ماند يا نه؟ و پس از مباحثاتى به اينجا رسيدند كه چون روح زن برزخى است ميان روح انسان و حيوان، جاويدان نيست بجز روح مريم!
از اينجا روشن مى شود اينكه پاره اى از افراد بى اطلاع گاهى اسلام را متهم مى كنند كه اسلام دين مردها است نه زنها، چه اندازه از حقيقت دور است، به طور كلى اگر در پارهاى از قوانين اسلام به خاطر تفاوتهاى جسمى و عاطفى كه ميان زن و مرد وجود دارد تفاوتهائى از نظر مسئوليتهاى اجتماعى ديده مى شود به هيچ وجه به ارزش معنوى زن لطمه نمى زند، و از اين لحاظ زن و مرد با يكديگر تفاوتى ندارند و درهاى سعادت به طور يكسان بروى هر دو باز است، چنانكه در آيه مورد بحث خوانديم (بعضكم من بعض ) همه از يك جنس و يك جامعه هستيد.
( لا يغرنك تقلب الذين كفروا فى البلد ) (196)( متع قليل ثم مأ وئهم جهنم و بئس المهاد ) (197)
ترجمه:
196 - رفت و آمد (پيروزمندانه ) كافران در شهرها تو را نفريبد!
197 - اين متاع ناچيزى است، و سپس جايگاهشان دوزخ، و چه بد جايگاهى است؟!
شان نزول:
بسيارى از مشركان مكه تجار پيشه بودند، و از اين راه ثروت قابل ملاحظه اى به دست مى آوردند، و در ناز و نعمت به سر مى بردند، و نيز يهوديان مدينه در تجارت مهارت داشتند، و از سفرهاى تجارى خود غالبا با دست پر باز مى گشتند، در حالى كه مسلمانان در آن زمان به خاطر شرائط خاص زندگى و از جمله مسأله مهاجرت از مكه به مدينه و محاصره اقتصادى از ناحيه دشمنان نيرومند، از نظر وضع مادى بسيار در زحمت بودند، و به عسرت زندگى مى كردند، مقايسه اين دو حالت اين سؤ ال را براى بعضى طرح كرده بود كه چرا افراد بى ايمان اين چنين در ناز و نعمتند، اما افراد با ايمان در رنج و عذاب، و فقر و پريشانى زندگى مى كنند؟ آيات فوق نازل شد و به اين سؤ ال پاسخ گفت.
يك سؤ ال ناراحت كننده
سؤ الى كه در شان نزول بالا براى جمعى از مسلمانان عصر پيامبر، مطرح بود يك سؤ ال عمومى و همگانى براى بسيارى از مردم در هر عصر و زمان است،
آنها غالبا زندگى مرفه و پر ناز و نعمت گردنكشان و طغيانگران و فراعنه و افراد بيبند و بار را، با زندگى پر مشقت جمعى از افراد با ايمان مقايسه مى كنند و مى گويند چرا آنها با آن همه جنايت و آلودگى زندگى مرفهاى دارند، و اما اينها با داشتن ايمان و تقوى در سختى به سر مى برند و گاهى اين موضوع در افراد سست ايمان ايجاد شك و ترديد مى كند.
اين سؤ ال اگر به دقت بررسى شود و عوامل مطلب در دو طرف تجزيه و تحليل گردد، پاسخهاى روشنى دارد، كه آيه فوق به بعضى از آنها اشاره كرده است و با دقت و مطالعه، به بعضى ديگر مى توانيم دست يابيم.
آيه مى گويد: (رفت و آمد پيروزمندانه كافران در شهرهاى مختلف هرگز تو را نفريبد)( لا يغرنك تقلب الذين كفروا فى البلاد ) .
گرچه مخاطب در آيه شخص پيامبر است ولى روشن است كه منظور عموم مسلمانان مى باشند.
در آيه بعد مى فرمايد (اين پيروزيها و درآمدهاى مادى بى قيد و شرط، پيروزيهاى زودگذر و اندك اند)( متاع قليل ) .
به دنبال اين پيروزيها عواقب شوم و مسئوليتهاى آن، دامان آنها را خواهد گرفت و جايگاهشان دوزخ است چه جايگاه بد و آرامگاه نامناسبى.( ثم ماواهم جهنم و بئس المهاد ) .
آيه فوق در حقيقت اشاره به دو نكته مى كند:
نخست، اينكه بسيارى از پيروزيهاى طغيانگران و ستمكاران ابعاد محدودى دارد، همانطور كه محروميتها و ناراحتيهاى بسيارى از افراد با ايمان نيز محدود است، نمونه زنده اين موضوع را در وضع مسلمانان آغاز اسلام و دشمنان آنها مى توانيم مشاهده كنيم، حكومت اسلام چون در آن زمان به شكل نهالى نوخاسته بود، و از طرف دشمنان نيرومندى كه همچون طوفان بر او مى تاختند تهديد مى شد
بسيار پر و بال بسته بود به خصوص اينكه مهاجرت مسلمانان مكه آنها را كه در اقليت بودند، به كلى از هستى ساقط كرده بود، و اين وضع، مخصوص آنها نبود، بلكه تمام طرفداران يك انقلاب بنيادى و روحانى در يك جامعه فاسد، يك دوران محروميت شديد در پيش خواهند داشت.
ولى مى دانيم كه اين وضع زياد طولانى نشد، حكومت اسلام ريشه هاى محكمى پيدا كرد و شاخه هاى آن نيرومند و قوى شد، سيل ثروت به كشور اسلام سرازير شد و دشمنان سرسخت كه در ناز و نعمت بودند به خاك سياه نشستند، اين همان چيزى است كه با جمله (متاع قليل ) در آيه به آن اشاره شده است.
ديگر اينكه موفقيتهاى مادى جمعى از افراد بى ايمان بر اثر اين است كه در جمع آورى ثروت هيچ گونه قيد و شرطى براى خود قائل نيستند، و از هر طريقى خواه مشروع يا نا مشروع و حتى با مكيدن خون بينوايان براى خود ثروت اندوزى مى كنند، در حاليكه مؤ منان براى رعايت اصول حق و عدالت محدوديتهائى دارند و بايد هم داشته باشند، بنابراين نمى توان حال اين دو را با هم مقايسه كرد، اينها احساس مسئوليت مى كنند در حاليكه آنها هيچگونه مسئوليتى براى خود احساس نمى كنند، و از آنجا كه عالم، عالم اختيار و آزادى اراده است، خداوند هر دو دسته را آزاد گذاشته تا سرانجام، هر يك به نتيجه اعمال خود برسند. و اين همان است كه در آيه فوق به آن اشاره شده:( ثم مأيهم جهنم و بئس المهاد ) .
نقاط ضعف و قوت
يكى ديگر از علل پيشرفت بعضى از افراد بى ايمان و عقب ماندگى جمعى از مؤ منان اين است كه دسته اول در عين نداشتن ايمان گاهى نقاط قوتى دارند كه در پرتو آن پيروزيهاى چشمگيرى بدست مى آورند، و دسته دوم در عين داشتن ايمان نقاط ضعفى دارند كه همان موجب عقب افتادگى آنان مى شود.
مثلا: افرادى را مى شناسيم كه در عين بيگانگى از خدا در كارهاى زندگى جدى، مصمم و داراى پشتكار و استقامت و هماهنگى با يكديگر و آگاهى از وضع زمان هستند.
اين افراد، در زندگى مادى مسلما پيروزيهايى به دست مى آورند، و در حقيقت يك سلسله از برنامه هاى اصيل دينى را بدون استناد به دين پياده مى كنند. در مقابل افرادى هستند كه پايبند به عقايد مذهبى هستند، ولى بسيارى از دستورات عملى آنرا فراموش كرده اند آنها افرادى بى حال، كم شهامت، فاقد استقامت و پشتكار و كاملا پراكنده و از هم جدا مى باشند، مسلما آنها در زندگى مواجه با شكستهاى پى در پى مى شوند. ولى اين شكستها نه به خاطر ايمان آنهاست، بلكه به خاطر نقاط ضعفى است كه دارند، آنها گاهى چنين تصور مى كنند كه تنها با خواندن نماز و گرفتن روزه بايد در همه كارها پيروز شوند در حاليكه دين يك سلسله برنامه هاى عملى براى پيشرفت در زندگى آورده كه فراموش كردن آنها با شكست و ناكامى همراه است.
خلاصه هر يك از اين دو دسته داراى نقاط ضعف و نقاط قوتى هستند، كه هر كدام از اينها آثارى دارد منتهى هنگام محاسبه گاهى اين آثار به يكديگر اشتباه مى شوند.
مثلا: فرد بى ايمانى داراى جديت و پشتكار است، چون بى ايمان است آرامش دل و جان و هدف عالى انسانى و عواطف پاك مردمى ندارد، اما چون جدى و با استقامت است در زندگى مادى پيش مى رود.
در اينجا بعضى سؤ ال مى كنند كه چرا اين فرد بى ايمان در زندگى پيروز شده؟ مثل اينكه خيال مى كنند عامل پيروزى چيز ديگرى بوده است. اين موضوع، هم درباره يك فرد صادق است، و هم مى توان آنرا در سطح يك كشور نيز پياده كرد.
ضمنا عوامل سه گانه اى كه براى پيروزى افراد بى ايمان و شكست بعضى از افراد با ايمان گفته شد، همه در يك جا صدق نمى كند بلكه هر كدام مخصوص به موردى است.
( لكن الذين اتقوا ربهم لهم جنت تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها نزلا من عند الله و ما عند الله خير للا برار ) (198)
ترجمه: 198 - ولى آنها كه (ايمان دارند، و) از پروردگارشان مى پرهيزند، براى آنها باغهايى از بهشت است، كه از زير درختان آن نهرها جريان دارد، و هميشه در آن خواهند بود، اين، نخستين، پذيرايى است كه از خداوند به آنها مى رسد، و آنچه در نزد خدا است، براى نيكان بهتر است.
در آيه قبل سرانجام افراد بى ايمان تشريح شده بود، و در اين آيه پايان كار پرهيزكاران بيان مى گردد، مى فرمايد: (ولى آنها كه پرهيزكارى پيشه كردند (و براى رسيدن به سرمايه هاى مادى موازين حق و عدالت را در نظر گرفتند، و يا به خاطر ايمان به خدا از وطنهاى خود آواره شدند و در محاصره اجتماعى و اقتصادى قرار گرفتند) در برابر اين مشكلات، خداوند باغهايى از بهشت در اختيار آنان مى گذارد كه نهرهاى آب از زير درختان آن جارى است و جاودانه در آن مى مانند)( لكن الذين اتقوا ربهم لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ) . سپس مى افزايد: (باغهاى بهشت با آن همه مواهب مادى نخستين وسيله پذيرايى از پرهيزكاران مى باشد)( نزلا من عند الله ) . (نزل ) در لغت به معناى چيزى است كه براى پذيرايى ميهمان آماده مى شود و بعضى گفته اند نخستين چيزى است كه به وسيله آن از مهمان پذيرايى مى شود - همانند شربت يا ميوه اى است كه در آغاز ورود براى ميهمان مى آورند. و اما پذيرايى مهمتر و عاليتر همان نعمتهاى روحانى و معنوى است كه در پايان آيه به آن اشاره شده، مى فرمايد: (آنچه در نزد خداست براى نيكان بهتر است )( و ما عند الله خير للابرار ) .
( و أن من أهل الكتب لمن يؤ من بالله و ما أنزل أليكم و ما أنزل أليهم خشعين لله لا يشترون بايت الله ثمنا قليلا أولئك لهم أجرهم عند ربهم أن الله سريع الحساب ) (199)
ترجمه:
199 - و از اهل كتاب، كسانى هستند كه به خدا، و آنچه بر شما نازل شده، و آنچه بر خود آنان نازل گرديده، ايمان دارند؛ در برابر (فرمان ) خدا خاضعند؛ و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمى فروشند. پاداش آنها، نزد پروردگارشان است. خداوند، سريع الحساب است. (تمام اعمال نيك آنها را به سرعت حساب مى كند، و پاداش مى دهد.)
اين آيه به گفته بيشتر مفسران درباره مؤ منان اهل كتاب است، آنهايى كه دست از تعصبهاى ناروا برداشتند و به صفوف مسلمانان پيوستند، كه تعداد قابل ملاحظه اى از مسيحيان و يهود را تشكيل مى دادند. ولى به عقيده جمعى از مفسران، آيه در مورد نجاشى زمامدار رعيت پرور حبشه نازل گرديد، اگر چه مفهوم آن يك مفهوم وسيع است.
در سال نهم هجرى در ماه رجب نجاشى وفات يافت، خبر درگذشت او با يك الهام الهى در همان روز به پيامبر رسيد، پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به مسلمانان فرمود: يكى از برادران شما در خارج از سرزمين حجاز از دنيا رفته است، حاضر شويد تا به پاس خدماتى كه در حق مسلمانان كرده است بر او نماز گذاريم، بعضى سؤ ال كردند او كيست؟ فرمود: نجاشى، آنگاه به اتفاق مسلمانان به قبرستان بقيع آمد، و از دور بر او نمازگذاشت و براى او طلب آمرزش كرد و به ياران خود دستور داد آنها نيز چنين كنند. بعضى از منافقان گفتند محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم بر مرد كافرى كه هرگز او را نديده است نماز مى گذارد، و حال آنكه آئين او را نپذيرفته است، آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
از اين روايت استفاده مى شود كه نجاشى اسلام را بطور كامل پذيرفته بود اگر چه به آن تظاهر نمى كرد.
اهل كتاب همه يكسان نيستند
سابقا گفتيم قرآن در بحثهايى كه پيرامون مذاهب ديگر مى كند، هيچ گه همه را به يك چشم نمى نگرد و رنگ ضديت با نژاد و جمعيتى به خود نمى گيرد، بلكه داورى او بر اساس برنامه هاى آنهاست، و لذا سهم اقليتهاى باايمان و درستكارى را كه در ميان يك اكثريت گمراه هستند فراموش نمى كند. در اينجا نيز بعد از سرزنش بسيارى از اهل كتاب به خاطر كتمان آيات خداوند و طغيان و سركشى آنها، كه در آيات سابق به آن اشاره شد، سخن از اقليتى به ميان مى آورد كه دعوت پيغمبر را اجابت كردند، و براى آنها پنج صفت ممتاز بيان مى كند:
1 - (آنها كسانى هستند كه از جان و دل به خدا ايمان مى آورند)( و ان من اهل الكتاب لمن يؤ من بالله ) .
2 - (آنها به قرآن و آنچه بر شما مسلمانان نازل شده است، ايمان مى آورند)( و ما انزل اليكم ) .
3 - ايمان آنها به پيامبر اسلام در حقيقت از ايمان واقعى به كتاب آسمانى خودشان و بشاراتى كه در آن آمده است سرچشمه مى گيرد بنابراين: (آنها به آنچه بر خودشان نازل شده ايمان دارند)( و ما انزل اليهم ) .
4 - (آنها در برابر فرمان خدا تسليم و خاضعند( خاشعين لله ) .
و همين خضوع آنهاست كه انگيزه ايمان واقعى شده و ميان آنها و تعصبهاى جاهلانه، جدايى افكنده است.
5 - (آنها هرگز آيات الهى را به بهاى ناچيز نمى فروشند)( لا يشترون بايات الله ثمنا قليلا ) .
آنها همانند بعضى از دانشمندان يهود كه به خاطر حفظ موقعيت خود و ادامه حكومت بر آن جمعيت و گرفتن رشوه ها آيات خدا را تحريف مى كردند نيستند، بديهى است نه تنها به بهاى ناچيز نمى فروشند، بلكه به هيچ بهايى نخواهند فروخت، و اگر تنها اشاره به بهاى ناچيز شده، منظور اين است كه همانند آن دسته از دانشمندان دنياپرست دون همت نيستند.
به علاوه اصولا در برابر آيات خدا انسان هر چيز دريافت كند بى ارزش است.
اينها با داشتن آن برنامه روشن و زنده و صفات عالى انسانى (پاداش خود را در نزد پروردگار خواهند داشت )( اولئك لهم اجرهم عند ربهم ) .
تعبير به (ربهم ) (پروردگارشان ) اشاره به نهايت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به آنها است، و نيز اشاره به اين است كه خداوند آنها را در مسير هدايت پرورش مى دهد و يارى مى كند.
در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند با سرعت حساب بندگان را رسيدگى مى كند)( ان الله سريع الحساب ) .
بنابراين نه نيكوكاران براى دريافت پاداش خود گرفتار مشكلى مى شوند، و نه مجازات بدكاران به تأخير مى افتد. اين جمله، هم بشارتى است به نيكوكاران و هم تهديدى است براى بدكاران.
( يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون ) (200)
ترجمه:
200 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! (در برابر مشكلات و هوسها) استقامت كنيد و در برابر دشمنان (نيز،) پايدار باشيد و از مرزهاى خود، مراقبت كنيد و از خدا بپرهيزيد، شايد رستگار شويد!
اين آيه آخرين آيه سوره آل عمران، و محتوى يك برنامه جامع چهار ماده اى براى عموم مسلمين است مى باشد.
1 - نخست روى سخن را به همه مؤ منان كرده و به اولين ماده اين برنامه اشاره مى كند و مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد در برابر حوادث ايستادگى كنيد)( يا ايها الذين آمنوا اصبروا ) .
صبر و استقامت در برابر مشكلات و هوسها و حوادث، در حقيقت ريشه اصلى هر گونه پيروزى مادى و معنوى را تشكيل مى دهد، و هر چه درباره نقش و اهميت آن در پيشرفتهاى فردى و اجتماعى گفته شود كم است، اين همان چيزى است كه على (عليهاالسلام ) در كلمات قصارش آنرا به منزله سر در برابر بدن معرفى كرده:( ان الصبر من الايمان كالرأس من الجسد ) .
2 - در مرحله دوم قرآن به افراد با ايمان دستور به استقامت در برابر دشمن مى دهد و مى فرمايد: (و در برابر دشمنان نيز استقامت به خرج دهيد)( و صابروا ) .
(صابروا) از (مصابره ) (از باب مفاعله ) به معنى صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت ديگران است. بنابراين قرآن نخست به افراد با ايمان دستور استقامت مى دهد (كه هر گونه جهاد با نفس و مشكلات زندگى را شامل مى شود) و در مرحله دوم دستور به استقامت در برابر دشمن مى دهد، و اين خود مى رساند كه تا ملتى در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف درونى پيروز نشود، پيروزى او بر دشمن ممكن نيست و بيشتر شكستهاى ما در برابر دشمنان بخاطر شكست است كه در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف خود دامنگير ما شده است.
ضمنا از دستور (صابروا) استفاده مى شود كه هر قدر دشمن بر استقامت خود بيافزايد ما نيز بايد بر پايدارى و استقامت خود بيفزاييم.
3 - در جمله بعد به مسلمانان دستور آماده باش در برابر دشمن و مراقبت دائم از مرزها و سرحدات كشورهاى اسلامى مى دهد و مى فرمايد: (از مرزهاى خود، مراقبت به عمل آوريد)( و رابطوا ) .
اين دستور به خاطر آن است كه مسلمانان هرگز گرفتار حملات غافلگيرانه دشمن نشوند، و نيز به آنها دستور آماده باش و مراقبت هميشگى در برابر حملات شيطان و هوسهاى سركش مى دهد، تا غافلگير نگردند، و لذا در بعضى از روايات از علىعليهاالسلام اين جمله به مواظبت و انتظار نمازها يكى بعد از ديگرى تفسير شده است، زيرا كسى كه با عبادت مستمر و پى در پى دل و جان خود را بيدار مى دارد همچون سربازى است كه در برابر دشمن حالت آماده باش به خود گرفته است.
جمله (رابطوا) از ماده (رباط) گرفته شده، و آن در اصل به معنى بستن چيزى در مكانى است (مانند بستن اسب در يك محل ) و به همين جهت به كاروانسرا (رباط) مى گويند و (ربط قلب ) به معنى آرامش دل و سكون خاطر است، گويا به محلى بسته شده است و (مرابطه ) به معنى مراقبت از مرزها آمده است، زيرا سربازان و مركبها و وسايل جنگى را در آن محل نگاهدارى مى كنند.
خلاصه اينكه (مرابطه ) معنى وسيعى دارد كه هر گونه آمادگى براى دفاع از خود و جامعه اسلامى را شامل مى شود.
در فقه اسلامى نيز در باب جهاد بحثى تحت عنوان (مرابطه ) يعنى آمادگى براى حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالى دشمن ديده مى شود كه احكام خاصى براى آن بيان شده است. (براى كسب اطلاع بيشتر به كتب فقهى مراجعه شود).
در بعضى از روايات به علمأ و دانشمندان نيز (مرابط) گفته شده است امام صادق (عليهاالسلام ) طبق روايتى مى فرمايد: (علمأ شيعتنا مرابطون فى الثغر الذى يلى ابليس و عفاريته و يمنعونه عن الخروج على ضعفأ شيعتنا و عن ان يتسلط عليهم ابليس؛ دانشمندان پيروان ما همانند مرزدارانى هستند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيده اند و از حمله كردن آنها به افرادى كه قدرت دفاع از خود ندارند جلوگيرى مى كنند).
در ذيل اين حديث مقام و موقعيت آنها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانى كه در برابر هجوم دشمنان اسلام پيكار مى كنند شمرده شده است و اين به خاطر آن است كه آنها نگهبانان عقايد و فرهنگ اسلامند در حالى كه اينها حافظ مرزهاى جغرافيايى هستند، مسلما ملتى كه مرزهاى عقيده اى و فرهنگى او، مورد حملات دشمن قرار گيرد و نتواند به خوبى از آن دفاع كند در مدت كوتاهى از نظر سياسى و نظامى نيز شكست خواهد خورد.
4 - بالاخره آخرين دستور كه همچون چترى بر همه دستورات سابق سايه مى افكند دستور به پرهيزكارى است( و اتقوا الله ) .
(استقامت ) و (مصابره ) و (مرابطه ) بايد آميخته با تقوى و پرهيزكارى باشد و از هر گونه خودخواهى و رياكارى و اغراض شخصى به دور گردد.
در پايان آيه مى فرمايد: (شما در سايه به كار بستن اين چهار دستور، مى توانيد
رستگار شويد و با تخلف از آنها راهى به سوى رستگارى نخواهيد داشت )( لعلكم تفلحون ) .
سؤ ال:
گاهى سؤ ال مى شود چرا در قرآن جمله هايى با كلمه (لعل ) شروع شده است مانند جمله( لعلكم تفلحون ) ؛ شايد رستگار شويد) (و لعلكم تتقون؛ شايد پرهيزكار شويد)( و لعلكم ترحمون ) ؛ شايد مشمول رحمت شويد) در حالى كه كلمه (لعل ) نوعى ترديد را مى رساند كه از مقام خداوند داناى به همه چيز، دور است، اين جمله اتفاقا دست آويزى براى پاره اى از دشمنان اسلام شده و مى گويند اسلام به كسى وعده نجات قطعى نمى دهد و وعده آن آميخته با ترديد است زيرا بسيارى از اين وعده ها با كلمه (لعل ) شروع شده است.
پاسخ:
اتفاقا اين تعبير يكى از نشانه هاى عظمت و واقع بينى و واقع گويى قرآن مجيد است زيرا قرآن اين كلمه را در جايى به كار مى برد كه گرفتن نتيجه احتياج به شرايطى دارد كه به وسيله كلمه (لعل ) اشاره اجمالى به آن شرايط شده است مثلا سكوت كردن به هنگام شنيدن آيات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آيات به تنهايى كافى نيست كه انسان مشمول رحمت الهى شود بلكه علاوه بر آن، درك و فهم آيات و به كار بستن آنها نيز لازم است و لذا قرآن مى گويد:( و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون ) ؛ هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت شويد).
اگر قرآن مى گفت حتما مشمول رحمت خواهيد شد دور از واقع بينى بود زيرا همانطور كه گفتيم اين موضوع شرايط ديگرى هم دارد ولى هنگامى كه مى گويد (شايد) سهم ساير شرايط محفوظ مانده است، ولى عدم توجه به اين حقيقت
موجب خرده گيرى بر اين آيات شده و حتى بعضى از دانشمندان ما نيز معتقد شده اند كه (لعل ) در اين گونه موارد معنى (شايد) نمى دهد در حالى كه اين سخن نيز يك نوع خلاف ظاهر بدون دليل است (دقت كنيد).
در آيه مورد بحث با اينكه اشاره به چهار ماده مهم از عاليترين دستورهاى اسلامى شده باز براى اينكه از بقيه برنامه هاى سازنده اسلامى غفلت نشود كلمه (لعل ) را به كار برده است.
به هر حال اگر مسلمانان امروز، آيه فوق را به عنوان يك شعار اسلامى در برنامه زندگى خود پياده كنند، بسيارى از مشكلات را كه اكنون با آن مواجه هستند حل خواهند نمود، امروز ضرباتى بر پيكر اسلام و مسلمين بر اثر زير پا گذاشتن و يا فراموش كردن همه يا بعضى از اين دستورهاى چهارگانه وارد مى شود كه بسيار دردناك است.
اگر روح استقامت و پايمردى در مسلمانان زنده شود، اگر در برابر افزايش تلاش و كوشش دشمنان، مسلمانان تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان دهند، و اگر طبق فرمان مرابطه مراقبت كافى از مرزهاى جغرافيايى و فرهنگى و عقيده اى بنمايند و هماره در برابر نقشه هاى دشمنان، حالت آماده باش داشته باشند و علاوه بر همه اينها با تقواى فردى و اجتماعى، گناه و فساد را از جامعه خود دور كنند پيروزى آنها تضمين خواهد شد.
بارالها! به همه ما توفيق مرحمت كن كه اين دستورهاى حيات بخش كتاب آسمانيت را در زندگى به كار بريم و ما را مشمول رحمت و الطاف بى انتهاى خود گردان!
اين سوره در (مدينه ) نازل شده و داراى 177 آيه است.
قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره يادآورى چند نكته لازم است:
1 - محل نزول سوره نسأ
تمام آيات اين سوره (به استثناى آيه 58 طبق نقل بعضى از مفسران ) در مدينه نازل شده است و از نظر ترتيب نزول بعد از سوره (ممتحنه ) قرار دارد.
زيرا مى دانيم ترتيب كنونى سوره هاى قرآن مطابق ترتيب نزول سوره ها نيست يعنى بسيارى از سوره هايى كه در مكه نازل شده در آخر قرآن قرار دارد و بسيارى از سوره هايى كه در مدينه نازل شده است در اوائل قرآن قرار گرفته. البته همانطور كه در آغاز جلد اول گفتيم مداركى در دست است كه جمع آورى سوره هاى قرآن به شكل كنونى در زمان خود پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم واقع شده بنابراين به هنگام جمع آورى قرآن شخص پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به دلائل مختلفى از جمله اهميت مطالب، و ترتيب طبيعى آنها، دستور داده است كه سوره ها را بر طبق وضعى كه الان مى بينيم ترتيب دهند، كه نخستين آنها سوره (حمد) و آخرين آنها سوره (الناس ) است بدون اينكه كلمه و يا حتى حرفى از آيات و يا سوره ها كم و يا زياد شود.
اين سوره از نظر تعداد كلمات و حروف، طولانى ترين سوره هاى قرآن بعد از سوره (البقره ) است و داراى 177 آيه مى باشد و نظر به اينكه بحثهاى فراوانى در مورد احكام و حقوق زنان در آن طرح شده به سوره (نسأ) ناميده شده است.
2 - محتويات اين سوره
همانطور كه گفتيم اين سوره در مدينه نازل شده، يعنى به هنگامى كه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دست در كار تأسيس حكومت اسلامى و ايجاد يك جامعه سالم انسانى بود، به همين دليل بسيارى از قوانينى كه در سالم سازى جامعه مؤ ثر است در اين سوره نازل شده است.
از طرفى چون افرادى كه تار و پود اين جامعه نو پا را تشكيل مى دادند، افراد بت پرست ديروز با آن همه آلودگيهاى دوران جاهليت بوده اند، لذا بايد قبل از هر چيز رسوبات گذشته را از مغز و روح آنها بيرون ساخت و به جاى آن قوانين و برنامه هايى كه براى نوسازى يك جامعه فرسوده لازم است قرار داد.
بطور كلى بحثهاى مختلفى كه در اين سوره مى خوانيم عبارتند از:
1 - دعوت به ايمان و عدالت و قطع رابطه دوستانه با دشمنان سرسخت.
2 - قسمتى از سرگذشت پيشينيان براى آشنايى هر چه بيشتر به سرنوشت جامعه هاى ناسالم.
3 - حمايت از كسانى كه نيازمند به كمك هستند، مانند يتيمان، و دستورهاى لازم براى نگاهدارى و مراقبت از حقوق آنها.
4 - قانون ارث بر اساس يك روش طبيعى و عادلانه در برابر شكل بسيار زننده اى كه در آن زمان داشت و به بهانه هاى مختلفى افراد ضعيف را محروم مى ساختند.
5 - قوانين مربوط به ازدواج و برنامه هايى براى حفظ عفت عمومى.
6 - قوانين كلى براى حفظ اموال عمومى.
7 - كنترل و نگهدارى و بهسازى نخستين واحد اجتماع يعنى محيط خانواده.
8 - حقوق و وظايف متقابل افراد جامعه در برابر يكديگر.
9 - معرفى دشمنان جامعه اسلامى و بيدار باش به مسلمانان در برابر آنها.
10 - حكومت اسلامى و لزوم اطاعت از رهبر چنين حكومتى.
11 - تشويق مسلمانان به مبارزه با دشمنان شناخته شده.
12 - معرفى دشمنانى كه احيانا فعاليتهاى زيرزمينى داشتند.
13 - اهميت هجرت و لزوم آن به هنگام روبرو شدن با يك جامعه فاسد و غير قابل نفوذ.
14 - مجددا بحثهايى درباره ارث و لزوم تقسيم ثروتهاى متراكم شده در ميان وارثان.
3 - فضيلت تلاوت اين سوره
پيامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم طبق روايتى فرمود: (هر كس سوره نسأ را بخواند گويا به اندازه هر مسلمانى كه طبق مفاد اين سوره ارث مى برد، در راه خدا انفاق كرده است و همچنين پاداش كسى را كه برده اى را آزاد كرده به او مى دهند).
بديهى است در اين روايت و در تمام روايات مشابه آن، منظور تنها خواندن آيات نيست بلكه خواندن، مقدمه اى است براى فهم و درك، و آن نيز به نوبه خود مقدمه اى است براى پياده ساختن آن در زندگى فردى و اجتماعى، و مسلم است كه اگر مسلمانان از مفاد آيات اين سوره در زندگى خود الهام بگيرند همه اين پاداشها را علاوه بر نتايج دنيوى آن خواهند داشت.
بسم الله الرحمن الرحيم
( يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث زوجها و بث منهما رجالا و نسأ و اتقوا الله الذى تسآئلون به و الارحام ان الله كان عليكم رقيبا ) (1)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر.
1 - اى مردم! از (مخالفت ) پروردگارتان بپرهيزيد! كه همه شما را از يك انسان آفريد؛ و همسر او را (نيز) از جنس خلق كرد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين ) منتشر ساخت. و از خدايى بپرهيزيد كه (همگى به عظمت او معترفيد و) هنگامى كه چيزى از يكديگر مى خواهيد نام او را ميبريد، (و نيز) از خويشاوندان خود (يعنى قطع ارتباط با آنها) پرهيز كنيد، زيرا خداوند مراقب شما است.
مبارزه با تبعيض ها
روى سخن در نخستين آيه اين سوره به تمام افراد انسان است زيرا محتويات اين سوره در حقيقت همان مسائلى است كه تمام افراد بشر در زندگى خود به آن نيازمند ستند.
سپس دعوت به تقوى و پرهيزكارى مى كند كه ريشه اصلى برنامه هاى سالم سازى اجتماع مى باشد، اداى حقوق يكديگر، تقسيم عادلانه ارث، حمايت از يتيمان و رعايت حقوق خانوادگى و مانند اينها همه از امورى است كه بدون پشتوانه تقوى و پرهيزكارى به جايى نمى رسد، لذا اين سوره را - كه محتوى همه اين مسايل است - با دعوت به تقوى آغاز مى كند، مى فرمايد: (اى مردم! از پروردگارتان بپرهيزيد)( يا ايها الناس اتقوا ربكم ) .
سپس براى معرفى خدايى كه نظارت بر تمام اعمال انسان دارد به يكى از صفات او اشاره مى كند كه ريشه وحدت اجتماعى بشر است (آن خدايى كه همه شما را از يك انسان پديد آورد)( الذى خلقكم من نفس واحدة ) .
بنابراين امتيازات و افتخارات موهومى كه هر دسته اى براى خود درست كرده اند از قبيل امتيازات نژادى، زبانى، منطقه اى، قبيله اى و مانند آن كه امروز منشأ هزار گونه گرفتارى در جامعه هاست، در يك جامعه اسلامى نبايد وجود داشته باشد چه اينكه همه از يك اصل سرچشمه گرفته و فرزندان يك پدر و مادرند و در آفرينش از يك گوهرند.
توجه به اينكه جامعه عصر پيامبر يك جامعه به تمام معنى قبيله اى بود اهميت اين مبارزه را روشنتر مى سازد و نظير اين تعبير در موارد ديگرى از قرآن مجيد نيز هست كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
اكنون ببينيم منظور از (نفس واحدة ) كيست؟
آيا منظور از نفس واحده يك فرد شخصى است يا يك واحد نوعى (يعنى جنس مذكر) شكى نيست كه ظاهر اين تعبير همان واحد شخصى را مى رساند و اشاره به نخستين انسانى است كه قرآن او را به نام آدم پدر انسانهاى امروز معرفى
كرده و تعبير (بنى آدم ) كه در آيات فراوانى از قرآن وارد شده نيز اشاره به همين است و احتمال اينكه منظور وحدت نوعى بوده باشد از ظاهر آيه بسيار دور است.
سپس در جمله بعد مى گويد: (همسر آدم از او آفريده شد)( و خلق منها زوجها ) .
بعضى از مفسران از اين تعبير، چنين فهميده اند كه همسر آدم، (حوا) از بدن آدم آفريده شده و پاره اى از روايات غير معتبر را كه مى گويد: (حوا از يكى از دنده هاى آدم آفريده شده ) را شاهد بر آن گرفته اند - در فصل دوم از سفر تكوين تورات نيز به اين معنى تصريح شده است.
ولى با توجه به ساير آيات قرآن هر گونه ابهامى از تفسير اين آيه برداشته مى شود و معلوم مى شود كه منظور از آن اين است كه خداوند همسر او را از جنس او (جنس بشر) آفريد.
در آيه 21 سوره روم مى خوانيم: (و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها؛ از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه همسران شما را از جنس شما قرار داد تا به وسيله آنها آرامش يابيد).
و در آيه 72 سوره نحل مى فرمايد:( و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا ) ؛ خداوند همسران شما را از جنس شما قرار داد).
روشن است اين كه در اين آيات مى خوانيم (همسران شما را از شما قرار داد) معنى آن اين است كه از جنس شما قرار داد نه از اعضاى بدن شما.
و طبق روايتى كه از امام باقر (عليهاالسلام ) در تفسير عياشى نقل شده، خلقت حوا از يكى از دنده هاى آدم شديدا تكذيب شده و تصريح گرديده كه حوا از باقى مانده خاك آدم آفريده شده است.
سپس در جمله بعد مى فرمايد: (خداوند از آدم و همسرش، مردان و زنان فراوانى به وجود آورد)( و بث منهما رجالا كثيرا و نسأ ) .
از اين تعبير استفاده مى شود كه تكثير نسل فرزندان آدم تنها از طريق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثى در آن دخالت نداشته است.
سپس به خاطر اهميتى كه تقوا در ساختن زيربناى يك جامعه سالم دارد مجددا در ذيل آيه، مردم را به پرهيزكارى و تقوا دعوت مى كند منتها در اينجا جمله اى به آن اضافه كرده و مى فرمايد: (از خدايى بپرهيزيد كه در نظر شما عظمت دارد و به هنگامى كه مى خواهيد چيزى از ديگرى طلب كنيد نام او را مى بريد)( و اتقوا الله الذى تسائلون به ) .
قابل ذكر است كه كلمه (و الارحام ) عطف بر (الله ) است، و لذا در قرائت معروف، منصوب خوانده شده است و بنابراين معنى آيه چنين مى شود( واتقوا الارحام )
به هر حال ذكر اين موضوع در اينجا اولا نشانه اهميت فوق العاده اى است كه قرآن براى صله رحم قايل شده تا آنجا كه نام ارحام بعد از نام خدا آمده است، و ثانيا اشاره به مطلبى است كه در آغاز آيه ذكر شده و آن اينكه شما همه از يك پدر و مادريد و در حقيقت تمام فرزندان آدم خويشاوندان يكديگرند و اين پيوند و ارتباط ايجاب مى كند كه شما نسبت به همه انسانها هر نژاد و هر قبيله اى همانند بستگان فاميلى خود محبت بورزيد.
در پايان آيه مى افزايد: (خداوند مراقب شما است )( ان الله كان عليكم رقيبا ) .
و تمام اعمال و نيات شما را مى بينيد و مى داند و در ضمن، نگهبان شما در برابر حوادث است.
(رقيب ) در اصل به كسى مى گويند كه از محل مرتفعى به اوضاع نظارت كند و سپس، به معنى حافظ و نگهبان چيزى آمده است زيرا نگهبانى از لوازم نظارت است. بلندى محل رقيب ممكن است از نظر ظاهرى بوده باشد كه بر مكان مرتفعى قرار گيرد و نظارت كند و ممكن است از نظر معنوى بوده باشد.
ضمنا تعبير به فعل ماضى (كان ) در جمله فوق براى تأكيد است.
ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است؟
در آيه فوق خوانديم: (و بث منهما رجالا كثيرا و نسأ؛ خداوند از آدم و همسرش مردان و زنان فراوانى به وجود آورد).
لازمه اين سخن آن است كه فرزندان آدم (برادر و خواهر) با هم ازدواج كرده باشند زيرا اگر آنها با نژاد ديگرى ازدواج كرده باشند (منهما) (از آن دو) صادق نخواهد بود.
اين موضوع در احاديث متعددى نيز وارد شده است و زياد هم جاى تعجب نيست چه اينكه طبق استدلالى كه در بعضى از احاديث از ائمه اهل بيت نقل شده اين ازدواجها مباح بوده زيرا هنوز حكم تحريم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود، بديهى است ممنوعيت يك كار، بسته به اين است كه از طرف خداوند تحريم شده باشد چه مانعى دارد كه ضرورت ها و مصالحى ايجاب كند كه در پاره اى از زمانها مطلبى جائز باشد و بعدا تحريم گردد.
ولى در احاديث ديگرى تصريح شده كه فرزندان آدم هرگز با هم ازدواج نكرده اند و شديدا به كسانى كه معتقد به ازدواج آنها با يكديگرند حمله شده است.
و اگر بنا باشد كه در احاديث متعارض آنچه موافق ظاهر قرآن است ترجيح دهيم بايد احاديث دسته اول را انتخاب نمود زيرا موافق آيه فوق است.
در اينجا احتمال ديگرى نيز هست كه گفته شود: فرزندان آدم با بازماندگان انسانهاى پيشين ازدواج كرده اند زيرا طبق رواياتى آدم اولين انسان روى زمين نبوده، مطالعات علمى امروز نيز نشان مى دهد كه نوع انسان احتمالا از چند مليون سال قبل در كره زمين زندگى مى كرده، در حالى كه از تاريخ پيدايش آدم تاكنون زمان زيادى نمى گذرد، بنابراين بايد قبول كنيم كه قبل از آدم انسانهاى ديگرى در زمين مى زيسته اند كه به هنگام پيدايش آدم در حال انقراض بوده اند، چه مانعى دارد كه فرزندان آدم با باقيمانده يكى از نسلهاى پيشين ازدواج كرده باشد ولى همانطور كه گفتيم اين احتمال با ظاهر آيه فوق چندان سازگار نيست. - اين بحث احتياج به گفتگوى بيشترى دارد كه از حوصله بحث تفسيرى خارج است.
( و أتوا اليتامى اموالهم و لا تتبدلوا الخبيث بالطيب و لا تأ كلوا أموالهم الى اموالكم انه كان حوبا كبيرا ) (2)
ترجمه:
2 - و اموال را (هنگامى كه به حد رشد رسيدند) به آنها بدهيد! و اموال بد (خود) را با اموال خوب (آنها) عوض نكنيد! و اموال آنها را با اموال خودتان (با مخلوط كردن يا تبديل نمودن ) نخوريد، زيرا اين گناه بزرگى است.
شخصى از قبيله (بنى غطفان ) برادر ثروتمندى داشت كه از دنيا رفت، و او به عنوان سرپرستى از يتيمان برادر اموال او را به تصرف درآورد، و هنگامى كه برادرزاده به حد رشد رسيد، از دادن حق او امتناع ورزيد، موضوع را به خدمت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كردند، آيه نخست نازل گرديد، و مرد غاصب بر اثر شنيدن آن توبه كرد و اموال را به صاحبش بازگرداند و گفت:( اعوذ بالله من الحوب الكبير ) ؛ به خدا پناه مى برم از اينكه آلوده به گناه بزرگى شوم ).
خيانت در اموال يتيمان ممنوع
در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون پدرانى از دنيا مى روند و فرزندان صغيرى از آنها باقى مى مانند منتها در جوامع ناسالم كه گرفتار جنگهاى داخلى هستند، مانند جامعه عرب در زمان جاهليت، تعداد اينگونه كودكان يتيم بسيار زيادتر است، كه بايد از طرف حكومت اسلامى و فرد فرد مسلمانان، تحت حمايت قرار گيرند، در آيه فوق سه دستور مهم درباره اموال يتيمان داده شده است.
1 - نخست دستور مى دهد كه: (اموال يتيمان را (به هنگامى كه رشد پيدا كنند) به آنها بدهيد)( و اتوا اليتامى اموالهم ) .
يعنى تصرف شما در اين اموال تنها به عنوان امين و ناظر و وكيل است نه به عنوان يك مالك.
2 - دستور بعد براى جلوگيرى از حيف و ميلهايى است، كه گاهى سرپرست هاى يتيمان به بهانه اينكه تبديل كردن مال به نفع يتيم است يا تفاوتى با هم ندارد، و يا اگر بماند ضايع مى شود، اموال خوب و زبده يتيمان را برمى داشتند و اموال بد و نامرغوب خود را به جاى آن مى گذاشتند. قرآن مى گويد: (و هيچ گاه اموال پاكيزه آنها را با اموال ناپاك و پست خود تبديل نكنيد)( و لا تتبدلوا الخبيث بالطيب ) .
3 - (و اموال آنها را با اموال خود نخوريد)( و لا تاكلوا اموالهم الى اموالكم ) .
يعنى اموال يتيمان را با اموال خود مخلوط نكنيد بطورى كه نتيجه اش تملك همه باشد، و يا اينكه اموال بد خود را با اموال خوب آنها مخلوط نسازيد كه نتيجه اش پايمال شدن حق يتيمان باشد.
در پايان آيه، براى تأكيد و اثبات اهميت موضوع مى فرمايد: (اينگونه تعدى و تجاوز به اموال يتيمان گناه بزرگى است )( انه كان حوبا كبيرا ) .
(الحوبة ) در اصل به معنى احتياج و نيازى است كه انسان را به گناه مى كشاند، و از آنجا كه تجاوزهاى سرپرستان به اموال يتيمان، غالبا بر اثر نياز و يا به بهانه احتياج صورت مى گيرد در آيه فوق به جاى كلمه (اثم ) (گناه ) كلمه (حوب ) به كار رفته است، تا اشاره اى به اين حقيقت بوده باشد.
بررسى آيات مختلف قرآن نشان مى دهد كه اسلام اهميت فوق العاده اى براى اين موضوع قائل شده و با شدت تمام خيانت كنندگان در اموال يتيمان را به مجازاتهاى شديد تهديد مى كند و با عباراتى محكم و قاطع سرپرستان را به مراقبت كامل از اموال يتيمان دعوت مى كند، كه شرح آن در همين سوره در چند آيه بعد و در ذيل آيات 152 سوره انعام و 34 سوره اسرى خواهد آمد.
لحن شديد اين آيات به قدرى در قلوب مسلمانان مؤ ثر واقع شد كه حتى مى ترسيدند غذاى مشتركى براى خودشان و يتيمان درست كنند، به همين جهت غذاى آنها را از غذاى خود و فرزندان خويش جدا مى ساختند، و اين امر موجب ناراحتى هر دو طرف مى شد لذا در آيه 220 سوره بقره به آنها دستور داده شد كه اگر هدفشان از مخلوط ساختن اموال يا غذاى يتيمان با اموال يا غذاى خود، خيرخواهى و اصلاح بوده باشد مانعى ندارد.
( و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النسأ مثنى و ثلث و رباع فإ ن خفتم الا تعدلوا فواحدة او ما ملكت أيمانكم ذلك ادنى الا تعولوا ) (3)
ترجمه:
3 - و اگر مى ترسيد از اينكه (به هنگام ازدواج با دختران يتيم،) عدالت را رعايت نكنيد، (از ازدواج با آنان، چشم پوشى كنيد و) با زنان پاك (ديگر) ازدواج نماييد، دو يا سه يا چهار همسر، و اگر مى ترسيد عدالت را (درباره همسران متعدد) رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهاييد هستيد استفاده كنيد. اين كار، بهتر از ظلم و ستم جلوگيرى ميكند.
براى اين آيه شأن نزول خاصى نقل شده و آن اينكه قبل از اسلام معمول بود كه بسيارى از مردم حجاز، دختران يتيم را به عنوان تكفل و سرپرستى به خانه خود مى بردند، و بعد با آنها ازدواج كرده و اموال آنها را هم تملك مى كردند، و چون همه كار دست آنها بود حتى مهريه آنها را كمتر از معمول قرار مى دادند، و هنگامى كه كمترين ناراحتى از آنها پيدا مى كردند به آسانى آنها را رها مى ساختند و در حقيقت حاضر نبودند حتى به شكل يك همسر معمولى با آنها رفتار نمايند.
در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به سرپرستان ايتام دستور داد در صورتى با دختران يتيم ازدواج كنند كه عدالت را بطور كامل درباره آنها رعايت نمايند و در غير اين صورت از آنها چشم پوشى كرده و همسران خود را از زنان ديگر انتخاب نمايند.
به دنبال دستورى كه در آيه سابق براى حفظ اموال يتيمان داده شد در اين آيه اشاره به يكى ديگر از حقوق آنها مى شود و آن اينكه: (اگر مى ترسيد به هنگام ازدواج با دختران يتيم رعايت حق و عدالت را درباره حقوق زوجيت و اموال آنان ننماييد از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و به سراغ زنان ديگر برويد)( و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النسأ ) .
با توجه با آنچه گفته شد تفسير آيه كاملا روشن است و پاسخ اين سؤ ال كه چرا آغاز آيه درباره يتيمان و پايان آن درباره ازدواج است و اين دو ظاهرا با هم سازگار نيست روشن مى گردد، زيرا صدر و ذيل آيه هر دو درباره ازدواج است منتها در آغاز آيه مى گويد: اگر نمى توانيد ازدواج با يتيمان را با اصول عدالت بياميزيد چه بهتر كه از آن صرف نظر كنيد سپس به سراغ زنان غير يتيم برويد.
گرچه مفسران در اين زمينه، سخن بسيار گفته اند، ولى آنچه از خود آيه به دست مى آيد همان است كه در بالا اشاره شد يعنى خطاب در آيه متوجه به سرپرستان ايتام است كه در آيه قبل براى حفظ اموال يتيمان دستورهاى مختلفى به آنها داده شده بود و در اين آيه درباره ازدواج با يتيمان سخن مى گويد كه همانگونه كه بايد مراعات عدالت را درباره اموال آنها بنماييد در مورد ازدواج با دختران يتيم نيز با نهايت دقت رعايت مصلحت آنها را بكنيد، در غير اين صورت از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و زنان ديگرى انتخاب كنيد.
از جمله شواهدى كه تفسير فوق را درباره آيه روشن مى سازد آيه 127 از همين سوره است كه در آن صريحا مسأله رعايت عدالت را درباره ازدواج با دختران يتيم ذكر كرده است و توضيح آن در ذيل همان آيه خواهد آمد.
رواياتى كه در ذيل آيه در كتب مختلف نقل شده نيز گواه اين تفسير است.
و اما روايتى كه از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) نقل شده كه ميان اول و آخر اين آيه مقدار زيادى از قرآن بوده و حذف شده است به هيچ وجه از نظر سند اعتبار ندارد و
اينگونه احاديث كه دلالت بر تحريف يا اسقاط قسمتهايى از قرآن مى كند يا از مجعولات دشمنان اسلام و منافقان براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن است و يا بعضى از افراد چون نتوانسته اند ارتباط آغاز و انجام آيه را درك كنند چنين پنداشته اند كه در اينجا حذف يا اسقاطى در كار بوده و تدريجا آن را به شكل روايتى جلوه داده اند، در حالى كه دانستيم جمله هاى آيه كاملا با يكديگر ارتباط و پيوند دارد.
سپس مى فرمايد: (از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد) (مثنى و ثلاث و رباع ).
(مثنى ) در لغت به معنى (دوتا دوتا) و (ثلاث ) به معنى (سه تا سه تا) و (رباع ) به معنى (چهارتا چهارتا) مى باشد.
از آنجا كه روى سخن در آيه به همه مسلمانان است معنى آيه چنين مى شود كه شما براى دورى از ستم كردن در حق دختران يتيم مى توانيد از ازدواج آنها خوددارى كنيد و با زنانى ازدواج نماييد كه موقعيت اجتماعى و فاميلى آنها به شما اجازه ستم كردن را نمى دهد و مى توانيد از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد. منتها چون مخاطب، همه مسلمانان بوده است تعبير به دوتا دوتا و مانند آن شده است.
و گرنه جاى ترديد نيست كه حداكثر تعدد زوجات (آن هم با فراهم شدن شرائط خاصش ) بيش از چهار نفر نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه (واو) در جمله بالا به معنى (او) (يا) مى باشد نه اينكه منظور اين باشد كه شما مى توانيد دو همسر به اضافه سه همسر به اضافه چهار همسر كه مجموع آنها نه نفر مى شود انتخاب كنيد زيرا اگر منظور اين بود بايد صريحا عدد نه ذكر شود نه به اين صورت از هم گسسته و پيچيده بعلاوه از نظر فقه اسلام اين مسأله جزو ضروريات است كه زائد بر چهار همسر مطلقا ممنوع است.
به هر حال آيه فوق دليل صريحى است بر مسأله جواز تعدد زوجات منتها با شرايطى كه به زودى به آن اشاره خواهد شد.
سپس بلافاصله مى گويد: اين در صورت حفظ عدالت كامل است (اما اگر نمى توانيد عدالت را رعايت كنيد به همان يك همسر اكتفا نماييد) تا از ظلم و ستم بر ديگران بر كنار باشيد.( فان خفتم الا تعدلوا فواحدة ) .
(و يا (به جاى انتخاب همسر دوم ) از كنيزى كه مال شما است استفاده كنيد) زيرا شرائط آنها سبكتر است (اگر چه آنها نيز بايد از حقوق حقه خود برخوردار باشند)( او ما ملكت ايمانكم ) .
(اين كار (انتخاب يك همسر و يا انتخاب كنيز) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت، بهتر جلوگيرى مى كند) (ذلك ادنى الا تعولوا ) .
درباره مسأله بردگى و نظر اسلام در اين زمينه در آيات مناسب بحث كافى خواهيم كرد.
منظور از عدالت درباره همسران چيست؟
اكنون پيش از آن كه فلسفه حكم تعدد زوجات را در اسلام بدانيم لازم است اين موضوع بررسى شود كه منظور از عدالت كه جزء شرايط تعدد همسر ذكر شده است چيست؟
آيا اين عدالت مربوط به امور زندگى از قبيل هم خوابگى و وسايل زندگى و رفاه و آسايش است يا منظور عدالت در حريم قلب و عواطف انسانى نيز هست؟ شك نيست كه عدالت در محبتهاى قلبى خارج از قدرت انسان است چه كسى مى تواند محبت خود را كه عواملش در بيرون وجود اوست از هر نظر تحت كنترل درآورد؟ به همين دليل رعايت اين نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده و در آيه 129 همين سوره نسأ مى فرمايد: (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النسأ و لو حرصتم؛ شما هر قدر كوشش كنيد نمى توانيد در ميان همسران خود (از نظر تمايلات قلبى ) عدالت و مساوات برقرار سازيد). بنابراين محبت هاى درونى مادامى كه موجب ترجيح بعضى از همسران بر بعضى ديگر از جنبه هاى عملى نشود ممنوع نيست، آنچه مرد موظف به آن است رعايت عدالت در جنبه هاى عملى و خارجى است.
از اين بيان روشن مى شود: كسانى كه خواسته اند از ضميمه كردن آيه فوق( و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة ) به آيه 129( و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النسأ و لو حرصتم ) چنين نتيجه بگيرند كه تعدد زوجات در اسلام مطلقا ممنوع است، زيرا در آيه نخست آنرا مشروط به عدالت كرده، و در آيه دوم عدالت را براى مردان در اين مورد امرى محال دانسته است، سخت در اشتباهند. زيرا همانطور كه اشاره شد عدالتى كه مراعات آن از قدرت انسان بيرون است عدالت در تمايلات قلبى است، و اين از شرائط تعدد زوجات نيست و آنچه از شرائط است عدالت در جنبه هاى عملى است.
گواه بر اين موضوع ذيل آيه 129 همين سوره مى باشد آنجا كه مى گويد:( فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه ) يعنى: (اكنون كه نمى توانيد مساوات كامل در محبت ميان همسران خود رعايت كنيد لااقل تمام تمايل قلبى خود را متوجه يك نفر از آنان نسازيد كه ديگرى را به صورت بلا تكليف در آوريد).
نتيجه اينكه كسانى كه قسمتى از اين آيه را گرفته و قسمت ديگر را فراموش كرده اند گرفتار چنان اشتباهى در مسأله تعدد زوجات شده اند كه براى هر محققى جاى تعجب است.
از اين گذشته از نظر فقه اسلامى و منابع مختلف آن در ميان شيعه و اهل تسنن مسأله تعدد زوجات با شرائط آن جاى گفتگو و چانه زدن نيست و از ضروريات فقه اسلام محسوب مى شود.
اكنون برگرديم به فلسفه اين حكم اسلامى (تعدد زوجات ).
تعدد زوجات يك ضرورت اجتماعى است
آيه فوق مسأله تعدد زوجات را (با شرائط سنگينى و در حدود معينى ) مجاز شمرده است و در اينجا با ايرادها و حملات مخالفان آن روبرو مى شويم كه با مطالعات زودگذر، و تحت احساسات حساب نشده به مخالفت با اين قانون اسلامى برخاسته اند مخصوصا غربيها در اين زمينه بما بيشتر ايراد مى كنند كه اسلام به - مردان اجازه داده براى خود (حرمسرا) بسازند و بطور نا محدود همسر بگيرند.
در حالى كه نه اسلام اجازه تشكيل حرمسرا به آن معنى كه آنها مى پندارند داده، و نه تعدد زوجات را بدون قيد و شرط و نا محدود قرار داده است.
توضيح اينكه: با مطالعه وضع محيطهاى مختلف قبل از اسلام، به اين نتيجه مى رسيم كه تعدد زوجات بطور نامحدود امرى عادى بوده و حتى بعضى از مواقع بت پرستان به هنگام مسلمان شدن، بيش از ده زن و يا كمتر داشته اند، بنابراين تعدد زوجات از پيشنهادها و ابتكارات اسلام نيست بلكه اسلام آن را در چهارچوبه ضرورتهاى زندگى انسانى محدود ساخته و براى آن قيود و شرائط سنگينى قائل شده است.
قوانين اسلام بر اساس نيازهاى واقعى بشر دور مى زند نه تبليغات ظاهرى و احساسات رهبرى نشده، مسأله تعدد زوجات نيز از همين زاويه در اسلام مورد بررسى قرار گرفته، زيرا هيچ كس نمى تواند انكار كند كه مردان در حوادث گوناگون زندگى بيش از زنان در خطر نابودى قرار دارند و در جنگها و حوادث ديگر قربانيان اصلى را آنها تشكيل مى دهند.
و نيز نمى توان انكار كرد كه عمر زندگى جنسى مردان، از زنان طولانى تر است زيرا زنان در سنين معينى آمادگى جنسى خود را از دست مى دهند در حالى كه در مردان چنين نيست.
و نيز زنان به هنگام عادت ماهانه و قسمتى از دوران حمل، عملا ممنوعيت جنسى دارند در حالى كه در مردان اين ممنوعيتها وجود ندارد. از همه گذشته زنانى هستند كه همسران خود را به علل گوناگونى از دست مى دهند و معمولا نمى توانند به عنوان همسر اول، مورد توجه مردان قرار گيرند و اگر مسأله تعدد زوجات در كار نباشد آنها بايد براى هميشه بدون همسر باقى بمانند همانطور كه در مطبوعات مختلف مى خوانيم كه اين دسته از زنان بيوه با محدود شدن مسأله تعدد زوجات از نابسامانى زندگى خود شكايت دارند و جلوگيرى از تعدد را يك نوع احساسات ظالمانه درباره خود تلقى مى كنند.
با در نظر گرفتن اين واقعيتها در اين گونه موارد كه تعادل ميان مرد و زن به عللى بهم مى خورد ناچاريم يكى از سه راه را انتخاب كنيم:
1 - مردان تنها به يك همسر در همه موارد قناعت كنند و زنان اضافى تا پايان عمر بدون همسر باقى بمانند و تمام نيازهاى فطرى و خواسته هاى درونى خود را سركوب كنند.
2 - مردان فقط داراى يك همسر قانونى باشند ولى روابط آزاد و نامشروع جنسى را با زنانى كه بى شوهر مانده اند به شكل معشوقه برقرار سازند.
3 - كسانى كه قدرت دارند بيش از يك همسر را اداره كنند و از نظر (جسمى ) و (مالى ) و (اخلاقى ) مشكلى براى آنها ايجاد نمى شود و قدرت بر اجرأ عدالت كامل در ميان همسران و فرزندان خود دارند به آنها اجازه داده شود كه بيش از يك همسر براى خود انتخاب كنند. مسلما غير از اين سه راه، راه ديگرى وجود ندارد.
اگر بخواهيم راه اول را انتخاب كنيم بايد با فطرت و غرائز و نيازهاى روحى و جسمى بشر به مبارزه برخيزيم و عواطف و احساسات اينگونه زنان را ناديده بگيريم، اين مبارزهاى است كه پيروزى در آن نيست و به فرض كه اين طرح عملى شود جنبه هاى غير انسانى آن بر هيچ كس مخفى نيست.
به تعبير ديگر مسأله تعدد همسر را در موارد ضرورت نبايد تنها از دريچه چشم همسر اول، مورد بررسى قرار داد، بلكه از دريچه چشم همسر دوم نيز بايد مورد مطالعه قرار گيرد، و آنها كه مشكلات همسر اول را در صورت تعدد زوجات عنوان مى كنند كسانى هستند كه يك مسأله سه زاويه اى را تنها از يك زاويه نگاه مى كنند زيرا مسأله تعدد همسر، هم از زاويه ديد مرد و هم از زاويه ديد همسر اول و هم از زاويه ديد همسر دوم بايد مطالعه شود و با توجه به مصلحت مجموع، در اين باره قضاوت كنيم.
و اگر راه دوم را انتخاب كنيم بايد فحشأ را به رسميت بشناسيم و تازه زنانى كه به عنوان معشوقه مورد بهره بردارى جنسى قرار مى گيرند نه تأمينى دارند و نه آيندهاى، و شخصيت آنها در حقيقت لگدمال شده است و اينها امورى نيست كه هيچ انسان عاقلى آنرا تجويز كند.
بنابراين تنها راه سوم باقى مى ماند كه هم بخواسته هاى فطرى و نيازهاى غريزى زنان پاسخ مثبت مى دهد و هم از عواقب شوم فحشأ و نابسامانى زندگى اين دسته از زنان بر كنار است و جامعه را از گرداب گناه بيرون مى برد. البته بايد توجه داشت كه جواز تعدد زوجات با اينكه در بعضى از موارد يك ضرورت اجتماعى است و از احكام مسلم اسلام محسوب مى شود اما تحصيل شرائط آن در امروز با گذشته تفاوت بسيار پيدا كرده است، زيرا زندگى در سابق يك شكل ساده و بسيط داشت و لذا رعايت كامل مساوات بين زنان آسان بود و از عهده غالب افراد برمى آمد ولى در عصر و زمان ما بايد كسانى كه مى خواهند از اين قانون استفاده كنند مراقب عدالت همه جانبه باشند و اگر قدرت بر اين كار دارند چنين اقدامى بنمايند. اساسا اقدام به اين كار نبايد از روى هوى و هوس باشد.
جالب توجه اينكه همان كسانى كه با تعدد همسر مخالفند (مانند غربيها) در طول تاريخ خود، به حوادثى برخورده اند كه نيازشان را به اين مسأله كاملا آشكار ساخته است، مثلا بعد از جنگ جهانى دوم احتياج و نياز شديدى در ممالك جنگزده، و مخصوصا كشور آلمان، به اين موضوع احساس شد و جمعى از متفكران آنها را وادار ساخت كه براى چارهجوئى و حل مشكل در مسأله ممنوعيت تعدد همسر، تجديد نظر كنند، و حتى برنامه تعدد زوجات اسلام را از دانشگاه (الازهر) خواستند و تحت مطالعه قرار دادند، ولى در برابر حملات سخت كليسا مجبور به متوقف ساختن اين برنامه شدند، و نتيجه آن همان فحشأ وحشتناك و بيبند و بارى جنسى وسيعى بود كه سراسر كشورهاى جنگ زده را فرا گرفت.
از همه اينها گذشته تمايل پارهاى از مردان را به تعدد همسر نمى توان انكار كرد، اين تمايل اگر جنبه هوس داشته باشد قابل ملاحظه نيست اما گاه مى شود كه بر اثر عقيم بودن زن، و علاقه شديد مرد به داشتن فرزند، اين تمايل را منطقى مى كند، و يا گاهى بر اثر تمايلات شديد جنسى و عدم توانائى همسر اول براى انجام اين خواسته غريزى، مرد، خود را ناچار به ازدواج دوم مى بيند، حتى اگر از طريق مشروع انجام نشود از طرق نامشروع، اقدام مى كند در اينگونه موارد نيز نمى توان منطقى بودن خواسته مرد را انكار كرد، و لذا حتى در كشورهائى كه تعدد همسر قانونا ممنوع است، عملا در بسيارى از موارد ارتباط با زنان متعدد رواج كامل دارد، و يك مرد در آن واحد با زنان متعددى ارتباط نامشروع دارد.
مورخ مشهور فرانسوى گوستاولوبون قانون تعدد زوجات اسلام را كه به صورت محدود و مشروط است يكى از مزاياى اين آئين مى شمارد و بهنگام مقايسه آن را روابط آزاد و نامشروع مردان، با چند زن، در اروپا چنين مى نويسد:
(در غرب هم با وجود اينكه آب و هوا و وضع طبيعت هيچكدام ايجاب چنين رسمى (تعدد زوجات ) نمى كند با اين حال وحدت همسر چيزى است كه ما آن را فقط در كتابهاى قانون مى بينيم! و الا گمان نمى كنم كه بشود انكار كرد كه در معاشرت واقعى ما اثرى از اين رسم نيست! راستى من متحيرم و نمى دانم كه تعدد زوجات مشروع و محدود شرق، از تعدد زوجات سالوسانه غرب چه چيز كم دارد؟ بلكه من مى گويم كه اولى از هر حيث از دومى بهتر و شايسته تر است. البته نمى توان انكار كرد كه بعضى از مسلمان نماها بدون رعايت روح اسلامى اين قانون، از آن سوء استفاده كرده و براى خود حرم سراهاى ننگينى بر پا نموده و به حقوق زنان و همسران خود تجاوز كرده اند، ولى اين عيب از قانون نيست و اعمال آنها را نبايد به حساب دستورهاى اسلام گذاشت، كدام قانون خوبى است كه افراد سودجو از آن، بهره بردارى نامشروع نكرده اند؟
سؤ ال:
در اينجا بعضى سؤ ال مى كنند كه ممكن است شرائط و كيفياتى كه در بالا گفته شد براى زن يا زنانى پيدا شود آيا در اين صورت مى توان به او اجازه داد كه دو شوهر براى خود انتخاب كنند؟
پاسخ:
جواب اين سؤ ال چندان مشكل نيست.
اولا (بر خلاف آنچه در ميان عوام معروف است ) ميل جنسى در مردان به مراتب بيش از زنان است و از جمله ناراحتيهائى كه در كتب علمى مربوط به مسائل جنسى درباره غالب زنان ذكر مى كنند مسأله (سرد مزاجى ) است در حالى كه در مردان، موضوع بر عكس است، و حتى در ميان جانداران ديگر نيز همواره ديده مى شود كه تظاهرات جنسى، معمولا از جنس نر شروع مى شود. ثانيا تعدد همسر در مورد مردان هيچ گونه مشكل اجتماعى و حقوقى ايجاد نمى كند در حالى كه درباره زنان اگر فرضا دو همسر انتخاب كنند، مشكلات فراوانى به وجود خواهد آمد كه ساده ترين آنها مسأله مجهول بودن نسب فرزند است كه معلوم نيست مربوط به كدام يك از دو همسر مى باشد و مسلما چنين فرزندى مورد حمايت هيچ يك از مردان قرار نخواهد گرفت و حتى بعضى از دانشمندان معتقدند: فرزندى كه پدر او مجهول باشد كمتر مورد علاقه مادر قرار خواهد گرفت، و با اين ترتيب چنين فرزندانى از نظر عاطفى در محروميت مطلق قرار مى گيرند، و از نظر حقوقى نيز وضعشان كاملا مبهم است.
و شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه توسل به وسائل پيشگيرى از انعقاد نطفه بوسيله قرص يا مانند آن، هيچگاه اطمينان بخش نيست و نمى تواند، دليل قاطعى بر نياوردن فرزند بوده باشد زيرا بسيارند زنانى كه از اين وسائل استفاده كرده و يا در طرز استفاده، گرفتار اشتباه شده و فرزند پيدا كرده اند، بنابراين هيچ زنى نمى تواند به اعتماد آن، تن به تعدد همسر بدهد.
روى اين جهات، تعدد همسر براى زنان نمى تواند منطقى بوده باشد، در حالى كه در مورد مردان، با توجه به شرائط آن، هم منطقى است و هم عملى است.
( و أتوا النسأ صدقتهن نحلة فإ ن طبن لكم عن شى ء منه نفسا فكلوه هنيا مريئا ) (4)
ترجمه:
4 - و مهر زنان را (به طور كامل ) به عنوان يك بدهى (يا يك عطيه ) به آنها بپردازيد، و اگر آنها با رضايت خاطر چيزى از آنرا به شما ببخشند آنرا حلال و گوارا مصرف كنيد.
مهرزنان
به دنبال بحثى كه در آيه گذشته درباره انتخاب همسر بود، اشاره به يكى از حقوق مسلم زنان مى كند و تاكيد مى نمايد كه: (مهر زنان را بطور كامل همانند يك بدهى بپردازيد)( و اتوا النسأ صدقاتهن نحلة ) .
(صدقاتهن ) جمع (صداق ) به معنى مهر است.
(نحلة ) در لغت به معنى بخشش و عطيه عطيه آمده است، (راغب ) در كتاب مفردات مى گويد: به عقيده من اين كلمه از ريشه (نحل ) (به معنى زنبور عسل ) آمده است زيرا بخشش و عطيه شباهتى بكار زنبوران عسل در دادن عسل دارد. (مهر را كه يك عطيه الهى است و خدا بخاطر اينكه زن حقوق بيشترى در اجتماع داشته باشد و ضعف نسبى جسمى او از اين راه جبران گردد بطور كامل ادا كنيد).
سپس در ذيل آيه براى احترام گذاردن به احساسات طرفين و محكم شدن پيوندهاى قلبى و جلب عواطف مى گويد(اگر زنان با رضايت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است )( فان طبن لكم عن شى ء منه نفسا فكلوه هنيئا مريئا ) .
سپس در ذيل آيه براى احترام گذاردن به احساسات طرفين و محكم شدن پيوندهاى قلبى و جلب عواطف مى گويد: (اگر زنان با رضايت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است )( فان طبن لكم عن شى ء منه نفسا فكلوه هنيئا مريئا ) .
تا در محيط زندگى زناشويى تنها قانون و مقررات خشك حكومت نكند بلكه بموازات آن عاطفه و محبت نيز حكمفرما باشد.
مهر يك پشتوانه اجتماعى براى زن
در عصر جاهليت نظر به اينكه براى زنان ارزشى قائل نبودند، غالبا مهر را كه حق مسلم زن بود در اختيار اولياى آنها قرار مى دادند، و آن را ملك مسلم آنها مى دانستند گاهى نيز مهر يك زن را ازدواج زن ديگرى قرار مى دادند به اين گونه كه مثلا برادرى، خواهر خود را به ازدواج ديگرى در مى آورد كه او هم در مقابل، خواهر خود را به ازدواج وى درآورد، و مهر اين دو زن همين بود.
اسلام بر تمام اين رسوم ظالمانه خط بطلان كشيد، و مهر را به عنوان يك حق مسلم به زن اختصاص داد، و در آيات قرآن كرارا مردان را به رعايت كامل اين حق توصيه كرده است.
در اسلام براى مهر مقدار معينى تعيين نشده است و بسته به توافق دو همسر است اگر چه در روايات فراوانى تأكيد شده كه مهر را سنگين قرار ندهند ولى اين يك حكم الزامى نيست بلكه مستحب است.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه مرد و زن هر دو از ازدواج و زناشويى بطور يكسان بهره مى گيرند، و پيوند زناشويى پيوندى است بر اساس منافع متقابل طرفين، با اين حال چه دليلى دارد كه مرد مبلغ كم يا زيادى به عنوان مهر به زن بپردازد؟ وانگهى آيا اين موضوع به شخصيت زن لطمه نمى زند، و شكل خريد و فروش به ازدواج نمى دهد؟
روى همين جهات است كه بعضى بشدت با مسأله مهر مخالفت مى كنند، مخصوصا معمول نبودن مهر در ميان غربيها براى غربزده ها به اين فكر دامن مى زند، در حالى كه نه تنها حذف مهر، به شخصيت زن نمى افزايد بلكه وضع او را به مخاطره مى افكند.
توضيح اينكه درست است كه مرد و زن هر دو از زندگى زناشويى بطور يكسان سود مى برند، ولى نمى توان انكار كرد كه در صورت جدائى زن و مرد زن متحمل خسارت بيشترى خواهد شد زيرا:
اولا مرد طبق استعداد خاص بدنى معمولا در اجتماع نفوذ و تسلط بيشترى دارد، و هر چند بعضى مى خواهند به هنگام سخن گفتن اين حقيقت روشن را انكار كنند اما وضع زندگى اجتماعى بشر كه با چشم مى بينيم حتى در جوامع اروپائى كه زنان به اصطلاح از آزادى كامل برخوردارند نشان مى دهد كه ابتكار اعمال پر درآمد بيشتر در دست مردان است.
به علاوه مردان براى انتخاب همسر مجدد امكانات بيشترى دارند ولى زنان بيوه مخصوصا با گذشت قسمتى از عمر آنها، و از دست رفتن سرمايه جوانى و زيبائى، امكاناتشان براى انتخاب همسر جديد كمتر است.
با توجه به اين جهات روشن مى شود كه امكانات و سرمايه اى را كه زن با ازدواج از دست مى دهد بيش از امكاناتى است كه مرد از دست مى دهد، و در حقيقت مهر چيزى است به عنوان جبران خسارت براى زن و وسيله اى براى تأمين زندگى آينده او، و علاوه مسأله مهر معمولا به شكل ترمزى در برابر تمايلات مرد نسبت به جدائى و طلاق محسوب مى شود.
درست است كه مهر از نظر قوانين اسلام با برقرار شدن پيمان ازدواج به ذمه مرد تعلق مى گيرد و زن فورا حق مطالبه آن را دارد، ولى چون معمولا به صورت بدهى بر ذمه مرد مى ماند، هم اندوخته اى براى آينده زن محسوب مى شود، و هم پشتوانه اى براى حفظ حقوق او و از هم نپاشيدن پيمان زناشوئى (البته اين موضوع استثنائاتى دارد ولى آنچه گفتيم در غالب موارد صادق است ).
و اگر بعضى براى مهر تفسير غلطى كرده اند و آن را يك نوع (بهاى زن ) پنداشته اند ارتباط به قوانين اسلام ندارد، زيرا در اسلام مهر به هيچ وجه جنبه بها و قيمت كالا ندارد، و بهترين دليل آن همان صيغه عقد ازدواج است كه در آن رسما مرد و زن به عنوان دو ركن اساسى پيمان ازدواج به حساب آمده اند، و مهر يك چيز اضافى و در حاشيه قرار گرفته است، بهمين دليل اگر در صيغه عقد، اسمى از مهر نبرند عقد باطل نيست، در حالى كه اگر در خريد و فروش و معاملات اسمى از قيمت برده نشود مسلما باطل خواهد بود، (البته بايد توجه داشت اگر در عقد ازدواج نامى از مهر برده نشود شوهر موظف است كه در صورت آميزش جنسى، مهر المثل يعنى مهرى همانند زنانى كه هم طراز او هستند بپردازد).
از آنچه گفته شد نتيجه مى گيريم كه مهر جنبه (جبران خسارت ) و (پشتوانه براى احترام به حقوق زن ) دارد، نه قيمت و بها و شايد تعبير به (نحله ) به معنى (عطيه ) در آيه اشاره به اين قسمت باشد.
( و لا تؤ توا السفهأ أمولكم التى جعل الله لكم قيما و ارزقوهم فيها و اكسوهم و قولوا لهم قولا معروفا ) (5)( و ابتلوا اليتمى حتى أذا بلغوا النكاح فإ ن أنستم منهم رشدا فادفعوا أليهم أمولهم و لا تأ كلوها أسرافا و بدارا أن يكبروا و من كان غنيا فليستعفف و من كان فقيرا فليأ كل بالمعروف فإذا دفعتم أليهم أمولهم فأ شهدوا عليهم و كفى بالله حسيبا ) (6)
ترجمه:
5 - و اموال خود را كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده به دست سفيهان ندهيد و از آن، به آنها روزى دهيد، و لباس بر آنها بپوشانيد و سخن شايسته به آنها بگوئيد.
6 - و يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازمائيد! اگر در آنها رشد (كافى ) يافتيد اموالشان را به آنها بدهيد، و پيش از آنكه بزرگ شوند اموال آنها را از روى اسراف نخوريد، و هر كس (از سرپرستان ) بى نياز است (از برداشت حق الزحمه ) خوددارى كند و آن كس كه نيازمند است به طرز شايسته (و مطابق زحمتى كه مى كشد) از آن بخورد، و هنگامى كه اموال آنها را به آنها مى دهيد شاهد بر آنها بگيريد (اگر چه ) خداوند براى محاسبه كافى است.
سفيه كيست؟
به دنبال بحثى كه در آيات پيش درباره يتيمان گذشت، آيات فوق آن را تكميل مى كند.
نخست مى فرمايد: (اموال و ثروتهاى خود را به دست افراد سفيه نسپاريد و بگذاريد در مسائل اقتصادى رشد پيدا كنند تا اموال شما در معرض مخاطره و تلف قرار نگيرد)( و لا تؤ توا السفهأ اموالكم ) .
(راغب ) در كتاب مفردات مى گويد: سفه (بر وزن تبه ) در اصل يك نوع كم وزنى و سبكى بدن است بطورى كه به هنگام راه رفتن تعادل حفظ نشود، و به - همين جهت به افسار كه ناموزون است و دائما در حال حركت است (سفيه ) گفته مى شود، و سپس به همين تناسب در افرادى كه رشد فكرى ندارند بكار رفته است خواه سبكى عقل آنها در امور مادى باشد يا در امور معنوى.
ولى روشن است كه منظور از سفاهت در آيه فوق عدم رشد كافى در خصوص امور مالى است به طورى كه شخص نتواند سرپرستى اموال خود را به عهده گيرد، و در مبادلات مالى منافع خود را تأمين نمايد، و به اصطلاح كلاه سرش برود، شاهد بر اين سخن آيه دوم است كه مى گويد:( فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم ) ؛ اگر آنها را رشيد يافتيد اموالشان را به دست آنها بسپاريد.
بنابراين آيه فوق با اينكه درباره يتيمان بحث مى كند، يك حكم كلى و عمومى براى همه موارد در بر دارد، كه انسان نبايد در هيچ حال و در هيچ اموالى كه تحت سرپرستى او است و يا زندگى او به نوعى به آن بستگى دارد به دست افراد كم عقل و غير رشيد بسپارد، و در اين موضوع فرقى در ميان اموال عمومى (اموال حكومت اسلامى ) نيست، گواه بر اين موضوع علاوه بر وسعت مفهوم آيه، و مخصوصا كلمه (سفيه ) رواياتى است كه از پيشوايان اسلام در اين زمينه نقل شده است.
مثلا: در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه: (شخصى بنام ابراهيم بن عبد الحميد مى گويد: از امام تفسير آيه( و لا تؤ توا السفهأ اموالكم ) را پرسيدم فرمود: شرابخواران سفيهند و نبايد اموالتان را به آنها بسپاريد)!
در روايت ديگرى نيز از انتخاب (شارب الخمر) به عنوان امين امور مالى نهى شده است، خلاصه توصيف شرابخوار به سفاهت كرارا در روايات ديده مى شود، و اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه شخص شرابخوار هم سرمايه مادى خود را از دست مى دهد، و هم سرمايه معنوى را، چه سفاهتى از اين بالاتر كه انسان پول بدهد و عقل و هوش خود را نيز بدهد و ديوانگى خريدارى كند، قواى مختلف بدنى را نيز بر سر اين كار بگذارد و زيانهاى اجتماعى فراوانى ببار آورد؟!
در روايت ديگرى تمام افرادى كه به جهتى از جهات قابل اعتماد نيستند (سفيه ) ناميده شده اند، و از سپردن اموال (شخصى و عمومى ) به آنها نهى شده است: (يونس بن يعقوب ) مى گويد: از امام جعفر صادق (عليهاالسلام ) تفسير آيه( و لا تؤ توا السفهأ اموالكم ) را پرسيدم فرمود: (من لا تثق به ) سفيه كسى است كه مورد اعتماد نباشد).
از اين روايات بر مى آيد كه (سفيه ) معنى وسيعى دارد و از سپردن اموال عمومى و خصوصى به آنها نهى شده است، منتها اين نهى در بعضى از موارد به عنوان تحريم است و در پاره اى از موارد كه درجه سفاهت شديد نيست به معنى كراهت است.
در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه اگر آيه در مورد اموال يتيمان است چرا (اموالكم ) (ثروتهاى شما) مى گويد: نه، (اموالهم ) (ثروتهاى آنها)؟
ولى ممكن است نكته اين تعبير بيان اين مسأله مهم اجتماعى و اقتصادى باشد كه اسلام همه افراد جامعه را يكى مى داند، بطوريكه مصلحت و منفعت يك فرد نمى تواند از منافع جدا باشد، همچنين زيان يك فرد عين زيان يك جامعه است. بنابراين به خاطر همين موضوع به جاى ضمير غائب ضمير مخاطب قرار داده شده، يعنى اين اموال در حقيقت فقط متعلق به ايتام نيست، بلكه به شما هم مربوط است، و اگر زيانى به آن متوجه شود بطور غير مستقيم متوجه شما شده است، لذا در نگهدارى آن بايد مراقبت كامل داشته باشيد.
درباره اين تعبير تفسير ديگرى هم هست و آن اينكه مقصود از (اموالكم ) اموال خود سرپرستان است نه اموال يتيمان، يعنى اگر شما مى خواهيد به افراد يتيم كه هنوز رشد كافى نيافته اند كمك كنيد شايد تحت تأثير عواطف حساب نشده اموالى بدست آنها بسپاريد و آنها را به كارهايى بگماريد كه از آنها ساخته نيست، بلكه به جاى اين كار غير عاقلانه بهتر اين است كه غذا و لباس و مسكن آنها را تأمين كنيد تا بالغ و رشيد شوند.
و در واقع اين يك درس بزرگ اجتماعى است كه قرآن به ما مى دهد كه افراد (قاصر و ناتوان ) را به خاطر كمك به شخص آنها به كارهائى كه قدرت انجام آن را ندارند نگماريد زيرا اگر اين كار منفعت جزئى براى آنها داشته باشد ممكن است زيانهاى كلى براى اجتماع به بار آورد. بلكه بايد از طريق كمكهاى بلاعوض و كارهاى سبك و كوچك آنها را اداره كرد.
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از كوته فكران افراد ضعيف و ناتوان را به پستهاى تبليغى و مذهبى براى كمك و ارفاق به آنها انتخاب مى كنند يكى از زيان بارترين و نابخردانه ترين كارها است.
در جمله قرآن تعبير جالبى درباره اموال و ثروتها كرده و مى گويد: (اين سرمايه هاى شما كه قوام زندگانى و اجتماع شما به آن است و بدون آن نمى توانيد كمر راست كنيد) به دست سفيهان و اسراف كاران نسپاريد( التى جعل الله لكم قياما ) .
از اين تعبير به خوبى اهميتى را كه اسلام براى مسائل مالى و اقتصادى قائل است روشن مى شود، و به عكس آنچه در انجيل كنونى مى خوانيم كه (شخص پولدار هرگز وارد ملكوت آسمانها نمى شود) اسلام مى گويد ملتى كه فقير باشد هرگز نمى تواند كمر راست كند و عجب اين است كه آنها با آن تعليمات غلط به كجا رسيده اند، و ما با اين تعليمات عالى در چه مرحله اى سير مى كنيم، در حقيقت آنها از آن خرافات فاصله گرفته اند و به جائى رسيده اند و ما هم از اين تعليمات عالى دور مانديم و چنين سرگردان شديم.
در پايان آيه دو دستور مهم درباره يتيمان مى دهد:
نخست اينكه (خوراك و پوشاك آنها را از طريق اموالشان تأمين كنيد)( و ارزقوهم فيها و اكسوهم ) .
تا با آبرومندى بزرگ شوند و به حد بلوغ برسند
جالب اينكه در اين آيه تعبير به (فيها) (در اموالشان ) شده است نه (منها) (از اموالشان ) و مفهوم اين تعبير اين است كه زندگى يتيمان را از درآمد اموال و سرمايه هاى آنها تأمين نمائيد، زيرا اگر گفته بود زندگى آنها را از سرمايه هايشان تأمين كنيد مفهومش اين بود كه از اصل سرمايه تدريجا برداشته شود، و طبعا هنگامى كه به بلوغ مى رسيدند شايد قسمت مهم سرمايه خود را از دست داده بودند ولى قرآن با همين عوض كردن تعبير، به سرپرستان توصيه كرده كه كوشش كنند براى اموال يتيمان، منافع و درآمدى حد اقل به اندازه نيازمنديهاى آنها درست كنند تا سرمايه اصلى آنها حفظ گردد.
ديگر اينكه آيه مى گويد: (با يتيمان بطور شايسته سخن گوييد( و قولوا لهم قولا معروفا ) .
يعنى با عبارات و سخنان دلنشين و شايسته هم كمبود روانى آنها را برطرف سازيد و هم به (رشد عقلى ) آنها كمك كنيد تا به موقع بلوغ از رشد عقلى كافى برخوردار باشند، و به اين ترتيب برنامه سازندگى شخصيت آنها نيز جزء وظائف سرپرستان خواهد بود.
سپس در آيه بعد دستور ديگرى درباره يتيمان و سرنوشت اموال آنها داده و مى فرمايد: (يتيمان را بيازماييد تا هنگامى كه به حد بلوغ برسند)
( و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح ) .
(و اگر در اين موقع در آنها رشد كافى براى اداره اموال خود يافتيد، ثروت آنها را به آنها بازگردانيد)( فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم ) .
در اين آيه چند نكته است كه بايد به آن توجه داشت:
1 - از تعبير به (حتى ) استفاده مى شود كه بايد آزمايش يتيمان، پيش از رسيدن به حد بلوغ و به صورت مكرر و مستمر انجام شود، تا هنگامى كه در آستانه بلوغ قرار گرفتند وضع آنها كاملا از نظر رشد عقلى براى اداره امور مالى خود روشن گردد.
ضمنا چنين استفاده مى شود كه منظور از آزمايش، پرورش تدريجى يتيمان است، يعنى نگذاريد آنها به حد بلوغ برسند و سپس اقدام به سپردن اموالشان به آنها بكنيد بلكه آنها را قبل از بلوغ با برنامه هاى عملى، براى زندگى مستقل آماده كنيد.
و اما اينكه چگونه بايد يتيمان آزمايش شوند راه آن اين است كه مقدارى مال در اختيار آنها گذارده شود، و به خريد و فروش و تجارت بپردازند، اما اعمال آنها با نظارت ولى بطورى كه استقلال عمل را از آنها سلب نكند انجام شود هنگامى كه معلوم شد از عهده اين كار بر مى آيند و در معامله گول نمى خورند، بايد اموالشان را بدستشان سپرد و گرنه با تربيت و پرورشهاى مستمر بايد آنها را چنان آماده كرد كه بتوانند در آينده زمام زندگى خود را بدست گيرند.
2 - تعبير به (اذا بلغوا النكاح ) اشاره به اين است كه آنها به سر حدى كه قدرت بر ازدواج داشته باشند و روشن است كسى كه قدرت بر ازدواج دارد قدرت بر تشكيل خانواده خواهد داشت، و چنان كسى بدون سرمايه نمى تواند به اهداف خود برسد، بنابراين آغاز زندگى زناشوئى با آغاز زندگى اقتصادى مستقل همراه است، و به عبارت ديگر ثروت آنها موقعى بدستشان داده مى شود كه هم به بلوغ جسمى برسند و نياز آنها به مال شديد شود، و هم بلوغ فكرى پيدا كنند و توانائى براى حفظ مال داشته باشند.
3 - تعبير به (آنستم منهم رشدا) اشاره به اين است كه رشد آنها كاملا مسلم شود زيرا (آنستم ) از ماده (ايناس ) به معنى مشاهده و رؤ يت مى باشد، و اين ماده از ماده انسان كه يكى از معانى آن مردمك چشم است گرفته شده (در حقيقت هنگام رؤ يت و مشاهده از انسان يعنى مردمك چشم مدد گرفته مى شود و به همين جهت از مشاهده كردن تعبير به ايناس شده است ).
سپس بار ديگر به سرپرستان تاكيد مى كند كه به هيچ عنوانى اموال يتيمان را حيف و ميل نكنند، و پيش از آنكه بزرگ شوند سرمايه آنها را از بين نبرند.( و لا تاكلوها اسرافا و بدارا ان يكبروا ) .
و ديگر اينكه: (سرپرستان ايتام اگر متمكن و ثروتمندند نبايد به هيچ عنوانى از اموال ايتام استفاده كنند و اگر فقير و نادار باشند تنها مى توانند در برابر زحماتى كه بخاطر حفظ اموال يتيم متحمل مى شوند با رعايت عدالت و انصاف، حق الزحمة خود را از اموال آنها بردارند).( و من كان غنيا فليستعفف و من كان فقيرا فلياكل بالمعروف ) .
در اين زمينه رواياتى نيز وارد شده و مضمون آيه را چنان كه گفته شد توضيح داده است، از جمله در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم:( فذلك رجل يحبس نفسه عن المعيشة فلا باس ان ياكل بالمعروف اذا كان يصلح لهم فان كان المال قليلا فلا ياكل منه شيئا ) ؛ منظور كسى است كه سرپرستى مال يتيم، او را از رسيدگى به زندگى خويش باز داشته، در اين صورت مى تواند به اندازه مناسب و شايسته از مال يتيم استفاده كند، و اين در صورتى است كه به صلاح يتيم باشد، اما اگر ثروت يتيم كم باشد (و طبعا سرپرستى آن، نيز وقت زيادى را اشغال نمى كند) در اين صورت چيزى از مال يتيم برندارد).
سپس به آخرين حكم در باره اوليأ ايتام اشاره كرده و مى فرمايد: (هنگامى كه مى خواهيد اموال آنها را به دست آنها بسپاريد گواه بگيريد) تا جاى اتهام و نزاع و گفتگو باقى نماند( فاذا دفعتم اليهم اموالهم فاشهدوا عليهم ) .
در پايان آيه مى فرمايد:اما بدانيد كه حساب كننده واقعى خدا است و مهمتر از هر چيز اين است كه حساب شما نزد او روشن باشد، او است كه اگر خيانتى از شما سرزند و بر گواهان مخفى ماند به حساب آن رسيدگى خواهد كرد.( و كفى بالله حسيبا ) .
( للرجال نصيب مما ترك الولدان و الا قربون و للنسأ نصيب مما ترك الولدان و الا قربون مما قل منه أو كثر نصيبا مفروضا ) (7)
ترجمه:
7 - براى مردان از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود مى گذارند سهمى است و براى زنان نيز از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان مى گذارند سهمى، خواه آن مال كم باشد يا زياد، اين سهمى است تعيين شده و پرداختنى.
در عصر جاهليت عرب، رسم چنين بود كه تنها مردان را وارث مى شناختند و معتقد بودند آن كس كه قدرت حمل سلاح و جنگ و دفاع از حريم زندگى احيانا غارتگرى ندارد ارث به او نمى رسد، به همين دليل زنان و كودكان را از ارث محروم مى ساختند و ثروت ميت را در ميان مردان دورتر قسمت مى كردند.
تا اينكه يكى از انصار بنام (اوس بن ثابت ) از دنيا رفت در حالى كه دختران و پسران خردسالى به جاى گذارد، عموزاده هاى او بنام (خالد) و (ارفطه ) آمدند و اموال او را ميان خود تقسيم كردند، و به همسر و فرزندان خردسال او چيزى ندادند، همسر او شكايت به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كرد، و تا آن زمان حكمى در اين زمينه در اسلام نازل نشده بود، در اين موقع آيه فوق نازل شد و پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آن دو نفر را خواست و به آنها دستور داد كه در اموال مزبور، هيچ گونه دخالت نكنند و آن را براى بازماندگان درجه اول يعنى فرزندان و همچنين همسر او بگذارند تا طرز تقسيم آن در ميان آنها در پرتو آيات بعد روشن گردد.
گام ديگرى براى حفظ حقوق زن
اين آيه در حقيقت گام ديگرى براى مبارزه با عادات و رسوم غلطى است كه زنان و كودكان را از حق مسلم خود محروم مى ساخت، و بنابراين مكمل بحثهائى است كه در آيات سابق گذشت، زيرا اعراب با رسم غلط و ظالمانه اى كه داشتند زنان و فرزندان خردسال را از حق ارث محروم مى ساختند، آيه روى اين قانون غلط خط بطلان كشيده و گفت: (مردان سهمى از اموالى كه پدر و مادر و نزديكان بجاى مى گذارند دارند و زنان هم سهمى خواه كم باشد يا زياد)( للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنسأ نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون مما قل منه او كثر ) .
بنابراين هيچ يك حق ندارد كه سهم ديگرى را غصب كند.
سپس در پايان آيه براى تاكيد مطلب مى فرمايد:( اين سهمى است تعيين شده و لازم الادأ ) تا هيچ گونه ترديد در اين بحث باقى نماند (نصيبث مفروضث ).
ضمنا همانطور كه مى بينيم آيه فوق يك حكم عمومى براى همه موارد ذكر مى كند، بنابراين آنهايى كه فكر مى كنند پيامبران اگر ثروتى داشته باشند به - عنوان ارث به بستگان آنها نمى رسد بر خلاف آيه فوق است (البته منظور اموال شخصى پيغمبر است و گرنه اموال بيت المال كه متعلق به مسلمين است طبق قانون بيت المال در موارد خود مصرف خواهد شد).
همچنين از عموم آيه فوق و آيات ديگرى كه بعدا درباره ارث مى خوانيم روشن مى شود كه قائل شدن به تعصيب يعنى (اختصاص دادن قسمتى از مال به مردانى كه از طرف پدر به ميت ارتباط دارند در پاره اى از موارد - همانطور كه دانشمندان اهل تسنن قائل هستند نيز بر خلاف تعليمات قرآن است زيرا لازمه آن محروم ساختن زنان از ارث در بعضى از موارد مى شود و اين يك نوع تبعيض جاهلى است كه اسلام با آيه فوق و مانند آن، آن را نفى كرده است (دقت كنيد!).
( و أذا حضر القسمة أولوا القربى و اليتمى و المسكين فارزقوهم منه و قولوا لهم قولا معروفا ) (8)
ترجمه:
8 - و اگر به هنگام تقسيم (ارث ) خويشاوندان (و طبقه اى كه ارث نمى برند) و يتيمان و مستمندان حضور داشته باشند، چيزى از آن اموال را به آنها بدهيد و با آنها به طرز شايسته سخن بگوييد!
يك حكم اخلاقى
اين آيه مسلما بعد از قانون تقسيم ارث نازل شده زيرا مى گويد: (هر گاه در مجلس تقسيم ارث، خويشاوندان و يتيمان و مستمندان حاضر شدند چيزى از آن به آنها بدهيد)( و اذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم منه ) .
بنابراين محتواى آيه يك حكم اخلاقى و استحبابى درباره طبقاتى است كه با وجود طبقات نزديكتر، از ارث بردن محرومند، آيه مى گويد: اگر در مجلس تقسيم ارث، جمعى از خويشاوندان درجه 2 يا 3 و همچنين بعضى از يتيمان و مستمندان حضور داشته باشند چيزى از مال به آنها بدهيد، و به اين ترتيب جلو تحريك حس حسادت و كينه توزى آنها را كه ممكن است بر اثر محروم بودن از ارث شعله ور گردد بگيريد و پيوند خويشاوندى انسانى خود را به اين وسيله محكم كنيد.
گرچه كلمه (يتامى ) و (مساكين ) بطور مطلق ذكر شده ولى ظاهرا منظور از آن ايتام و نيازمندان فاميل است زيرا طبق قانون ارث، با بودن طبقات نزديكتر طبقات دورتر، از ارث بردن محرومند، بنابراين اگر آنها در چنان جلسه اى حاضر باشند سزاوار است هديه مناسبى (كه تعيين مقدار آن فقط بستگى به اراده وارثان دارد و از مال وارثان كبير خواهد بود) به آنها داده شود.
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از ايتام و مساكين در آيه هر گونه يتيم و نيازمندى است خواه از خويشاوندان ميت باشد يا غير آنها ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا افراد بيگانه معمولا راهى در اين جلسات فاميلى ندارند. بعضى از مفسران نيز معتقدند كه آيه، يك حكم وجوبى را بيان مى كند نه استحبابى ولى آنهم نيز بعيد است زيرا اگر آنها حق واجبى داشتند لازم بود مقدار و حدود آن تعيين گردد در حالى كه به اختيار وارثان حقيقى واگذار شده است.
در پايان آيه دستور مى دهد كه (با اين دسته از محرومان، با زبان خوب و طرز شايسته صحبت كنيد( و قولوا لهم قولا معروفا ) .
يعنى علاوه بر جنبه كمك مادى از سرمايه هاى اخلاقى خود نيز براى جلب محبت آنها استفاده كنيد تا هيچگونه ناراحتى در دل آنها باقى نماند، و اين دستور نشانه ديگرى بر استحبابى بودن حكم فوق است.
از آنچه گفتيم اين مطلب نيز روشن شد كه هيچ دليلى ندارد كه بگوئيم حكم آيه فوق بوسيله آياتى كه سهام ارث را تعيين مى كند نسخ شده است زيرا هيچ گونه تضادى ميان آن آيات و اين آيه نيست.
( و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعفا خافوا عليهم فليتقوا الله و ليقولوا قولا سديدا ) (9)
ترجمه:
9 - آنها كه اگر فرزندان ناتوانى از خود به يادگار بگذارند از آينده آنان مى ترسند بايد (از ستم درباره يتيمان مردم ) بترسند، پس از (مخالفت ) خدا بپرهيزند و (با يتيمان مردم ) با نرمى و محبت سخن بگويند.
جلب عواطف به سوى يتيمان
قرآن براى برانگيختن عواطف مردم در برابر وضع يتيمان اشاره به حقيقتى مى كند كه گاهى مردم از آن غافل مى شوند، و آن اينكه: شما با يتيمان مردم همانگونه رفتار كنيد كه دوست مى داريد با يتيمان شما در آينده رفتار نمايند، منظره كودكان بى پناه، و اطفال بى سرپرست خود را كه تحت سرپرستى انسانى سنگدل و خائن قرار گرفته كه نه به احساسات آنها پاسخ مثبت مى دهد، و نه در اموال آنها رعايت عدالت مى كند در نظر بگيريد، اين منظره دردناك چه اندازه شما را ناراحت مى كند، و چه قدر به آينده فرزندان خود علاقهمنديد؟ همان اندازه نسبت به فرزندان و يتيمان ديگران علاقه مند باشيد، و از ناراحتى آنها ناراحت شويد، بنابراين، مفهوم آيه چنين است: آنها كه از وضع آينده فرزندان خود مى ترسند، بايد از خيانت درباره يتيمان و آزار آنها بترسند)( و ليخش الذين لو تراكوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ) .
اصولا مسائل اجتماعى همواره به شكل يك سنت از امروز به فردا، و از فردا به آينده دور دست سرايت مى كند، آنها كه سنت ظالمانه اى در اجتماع مى گذارند و مثلا رسم (آزار به يتيمان ) را در جامعه رواج مى دهند، در حقيقت خود عاملى هستند كه در آينده با فرزندانشان نيز چنين شود، بنابراين نه تنها به فرزندان ديگران ستم مى كنند، بلكه راه ستمگرى را به فرزندان خود نيز هموار مى سازند.
در پايان آيه مى فرمايد: (اكنون كه چنين است بايد سرپرستان ايتام، از مخالفت با احكام خدا بپرهيزند و با يتيمان، با زبان ملايم و عباراتى سرشار از عواطف انسانى سخن بگويند( فليتقوا الله و ليقولوا قولا سديدا ) .
تا ناراحتى درونى و زخمهاى قلب آنها به اين وسيله التيام يابد.
اين دستور عالى اسلامى كه در جمله فوق بيان شد، اشاره به يك نكته روانى در مورد پرورش يتيمان مى كند كه درخور نهايت دقت است و آن اينكه: نيازمندى كودك يتيم، منحصر به خوراك و پوشاك نيست، بلكه پاسخ گفتن به عواطف و احساسات قلبى او مهمتر است و در ساختمان آينده او فوق العاده مؤ ثر مى باشد زيرا طفل يتيم بسان ديگران، انسان است، و بايد از نظر نيازهاى عاطفى نيز تغذيه شود، بايد از محبتها و نوازشهاى يك كودك كه در دامان پدر و مادر است بهره مند گردد، او مانند يك بچه گوسفند نيست كه صبح همراه گله به چراگاه رود و غروب برگردد، بلكه بايد علاوه بر مراقبتهاى جسمى از نظر تمايلات روانى نيز اشباع شود و گرنه كودكى سنگدل، شكست خورده، فاقد شخصيت و خطرناك به عمل خواهد آمد.
توضيح لازم
يكى از ياران امام صادق (عليهاالسلام ) نقل مى كند كه روزى امام ششم (عليهاالسلام ) فرمود هر كس ظلمى به كسى كند خداوند فردى را مسلط مى كند كه نسبت به او و بر فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد، من در دل با خود گفتم عجبا پدر ظالم است، ولى فرزند بايد نتيجه ظلم او را ببيند؟! قبل از اينكه من سخن خود را بيان كنم امام فرمودند: (قرآن مى گويد: و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم
همان سؤ ال كه براى راوى حديث پيدا شده، براى بسيارى پيدا مى شود كه چگونه خداوند مجازات عمل كسى را بر ديگرى روا مى دارد، و اصولا كودكان شخص ستمگر چه گناهى كرده اند كه گرفتار ستم شوند؟!
پاسخ اين سؤ ال را توضيحى كه در بالا بيان كرديم مى توان دريافت، و آن اينكه كارهائى كه افراد در اجتماع مرتكب مى شوند تدريجا شكل يك سنت به خود مى گيرد، و به نسلهاى آينده منتقل مى شود، بنابراين آنها كه اساس ظلم و ستم بر ايتام را در اجتماع مى گذارند بالاخره، روزى اين بدعت غلط، دامان فرزندان خود آنها را خواهد گرفت، و در حقيقت اين موضوع يكى از آثار وضعى و تكوينى اعمال آنها است و اگر به خداوند نسبت داده مى شود بخاطر آن است كه تمام آثار تكوينى و خواص علت و معلول به او منسوب است، و به هيچ وجه ظلم و ستمى از ناحيه خداوند بر كسى نخواهد شد، خلاصه هنگامى كه پاى ظلم و ستم در اجتماع باز شد پاى ظالم و فرزندان او را هم خواهد گرفت.
( أن الذين يأ كلون أمول اليتمى ظلما أنما يأ كلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا ) (10)
ترجمه:
10 - كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مى خورند، تنها آتش مى خورند و به زودى در شعله هاى آتش (دوزخ ) مى سوزند.
چهره باطنى اعمال ما
در آغاز سوره گفتيم كه آيات اين سوره به منظور پى ريزى يك اجتماع سالم نازل شده، و به همين دليل قبلا رسوبات دوران جاهليت و خلافكاريهاى آن زمان را كه در دل بعضى از تازه مسلمانها وجود داشت از ميان مى برد تا زمينه براى يك اجتماع سالم فراهم آورد.
و چه عمل زشتى بدتر از خوردن مال يتيمان است و لذا در آغاز اين سوره، تعبيرات شديدى پيرامون تصرفهاى ناروا در اموال يتيمان ديده مى شود كه صريحترين آنها آيه فوق است.
اين آيه مى گويد: (كسانى كه اموال يتيمان را به نا حق تصرف مى كنند در حقيقت آتش خورده اند)( ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما ياكلون فى بطونهم نارا ) .
نظير اين تعبير در سراسر قرآن مجيد، تنها در يك مورد ديگر ديده مى شود. و آن درباره كسانى است كه با كتمان حقايق و تحريف آيات الهى، منافعى به دست مى آورند كه درباره آنها نيز مى فرمايد:( ان الذين يكتمون ما انزل الله من الكتاب و يشترون به ثمنا قليلا اولئك ما ياكلون فى بطونهم الا النار ) ؛ كسانى كه آيات خدا را كتمان مى كنند و به وسيله آن درآمد نا چيزى فراهم مى نمايند آنها جز آتش چيزى نمى خورند).
سپس در پايان آيه قرآن مى گويد: علاوه بر اينكه آنها در همين جهان در واقع آتش مى خورند، بزودى در جهان ديگر داخل در آتش برافروخته اى مى شوند) كه آنها را بشدت مى سوزاند. (و سيصلون سعيرا).
(سيصلى ) در اصل از ماده (صلى ) (بر وزن درد) به معنى داخل شدن در آتش و سوختن است و (سعير) به معنى آتش شعله ور است. از اين آيه استفاده مى شود كه اعمال ما علاوه بر چهره ظاهرى خود، يك چهره واقعى نيز دارد كه در اين جهان از نظر ما پنهان است، اما اين چهرههاى درونى، در جهان ديگر ظاهر مى شوند و مسأله تجسم اعمال را تشكيل مى دهند.
قرآن در اين آيه مى گويد: آنها كه مال يتيم مى خورند گرچه چهره ظاهرى عملشان بهره گيرى از غذاهاى لذيذ و رنگين است، اما چهره واقعى اين غذاها آتش سوزان است، و همين چهره است كه در قيامت آشكار مى شود.
چهره واقعى عمل هميشه تناسب خاصى با كيفيت ظاهرى اين عمل دارد، همان گونه كه خوردن مال يتيم و غصب حقوق او، قلب او را مى سوزاند و روح او را آزار مى دهد چهره واقعى اين عمل آتش سوزان است.
توجه به اين موضوع (چهره هاى واقعى اعمال ) براى كسانى كه ايمان به اين حقايق دارند بهترين مانع از انجام كارهاى خلاف است، آيا كسى پيدا مى شود كه با دست خود پاره هاى آتش را برداشته و در ميان دهان بگذارد و ببلعد؟ همچنين افراد با ايمان ممكن نيست مال يتيم را به ناحق بخورند و اگر مى بينيم مردان خدا حتى فكر معصيت به خود راه نمى داند يك دليل آن، همين بوده كه آنها بر اثر قدرت علم و ايمان و پرورشهاى اخلاقى چهره هاى واقعى اعمال را مى ديدند و هرگز فكر انجام كار بد را نمى كردند.
يك كودك نادان و بى اطلاع ممكن است مجذوب جلوه زيباى يك شعله آتش سوزان شود و دست در آن فرو برد، اما يك انسان فهميده كه سوزندگى آتش را بارها آزموده است كجا ممكن است حتى چنين خيالى بكند؟
احاديث و روايات در نكوهش تجاوز به اموال يتيمان بسيار زياد و تكان دهنده است و حتى كمترين تعدى به اموال يتيمان مشمول اين حكم معرفى شده: در حديثى از امام باقر يا امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه كسى سؤ ال كرد اين مجازات آتش درباره چه مقدار از غصب مال يتيم است؟ فرمود: در برابر دو درهم!
( يوصيكم الله فى أولدكم للذكر مثل حظ الا نثيين فإ ن كن نسأ فوق اثنتين فلهن ثلثا ما ترك و أن كانت وحدة فلها النصف و لا بويه لكل وحد منهما السدس مما ترك أن كان له ولد فإ ن لم يكن له ولد و ورثه أبواه فلا مه الثلث فإ ن كان له أخوة فلا مه السدس من بعد وصية يوصى بها أو دين أباؤ كم و أبناؤ كم لا تدرون أيهم أقرب لكم نفعا فريضة من الله أن الله كان عليما حكيما ) (11)( و لكم نصف ما ترك أزوجكم أن لم يكن لهن ولد فإ ن كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن من بعد وصية يوصين بها أو دين و لهن الربع مما تركتم أن لم يكن لكم ولد فإ ن كان لكم ولد فلهن الثمن مما تركتم من بعد وصية توصون بها أو دين و أن كان رجل يورث كلالة أو امرأة و له أخ أو أخت فلكل وحد منهما السدس فإ ن كانوا أكثر من ذلك فهم شركأ فى الثلث من بعد وصية يوصى بها أو دين غير مضار وصية من الله و الله عليم حليم ) (12)
ترجمه:
11 - خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى كند كه (از ميراث ) براى پسر به اندازه سهم دو دختر باشد و اگر فرزندان شما (دو دختر و) بيش از دو دختر بوده باشد دو سوم ميراث از آن آنها است و اگر يكى بوده باشد نيمى (از ميراث ) از آن او است، و براى پدر و مادر او (كسى كه از دنيا رفته ) هر كدام يك ششم ميراث است اگر فرزندى داشته باشد و اگر فرزندى نداشته باشد و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند براى مادر او يك سوم است و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش يك ششم مى برد (و پنج ششم باقيمانده براى پدر است ) (همه اينها) بعد از انجام وصيتى است كه او كرده است و بعد از اداى دين است - شما نمى دانيد پدران و مادران و فرزندانتان كداميك براى شما سودمندترند اين فريضه الهى است و خداوند دانا و حكيم است.
12 - و براى شما نصف ميراث زنانتان است اگر آنها فرزندى نداشته باشند و اگر فرزندى براى آنها باشد يك چهارم از آن شماست پس از انجام وصيتى كه كرده اند و اداى دين (آنها)، و براى زنان شما يك چهارم ميراث شما است اگر فرزندى نداشته باشيد و اگر براى شما فرزندى باشد يك هشتم از آن آنها است، بعد از انجام وصيتى كه كرده ايد و اداى دين، و اگر مردى بوده باشد كه كلاله (خواهر يا برادر) از او ارث مى برد يا زنى كه برادر يا خواهرى دارد سهم هر كدام يك ششم است (اگر برادران و خواهران مادرى باشند) و اگر بيش از يك نفر باشند آنها شريك در يك سوم هستند پس از انجام وصيتى كه شده و اداى دين، بشرط آنكه (از طريق وصيت و اقرار به دين ) به آنها ضرر نزند اين سفارش خدا است و خدا دانا و بردبار است.
عبد الرحمن بن ثابت انصارى برادر حسان بن ثابت شاعر معروف صدر اسلام از دنيا رفت در حالى كه يك همسر و پنج برادر از او به يادگار مانده بود، برادران ميراث عبد الرحمن را در ميان خود قسمت كردند و به همسر او چيزى ندادند، او جريان را به خدمت پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كرد، و از آنها شكايت نمود،
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و در آن، ميراث همسران دقيقا تعيين گرديد.
و نيز از جابر بن عبد الله نقل شده كه مى گويد: بيمار شده بودم، پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از من عيادت كرد، من بى هوش شده بودم، پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آبى خواست و با مقدارى از آن وضو گرفت، و بقيه را بر من پاشيد، من به هوش آمدم، عرض كردم اى رسول خدا! تكليف اموال من بعد از من چه خواهد شد؟ پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم خاموش گشت، چيزى نگذشت كه آيات فوق نازل گرديد و سهم وراث در آن تعيين شد.
سهام ارث
همانگونه كه در شأن نزول خوانديم اين دو آيه سهم وارث را تعيين مى كند.
در آيه اول حكم طبقه اول وارثان (فرزندان و پدران و مادران ) بيان شده است، و بديهى است كه هيچ رابطه خويشاوندى نزديكتر از رابطه فرزند و پدر نمى باشد و لذا قرآن آنها را بر طبقات ديگر ارث مقدم داشته است.
در جمله نخست مى گويد: (خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى كند كه براى پسران دو برابر سهم دختران قايل شويد) يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين
قابل توجه اينكه از نظر جمله بندى و طرز بيان ارث دختران اصل قرار داده شده و ارث پسران به صورت فرع و با مقايسه به آن تعيين گرديده، زيرا مى گويد: پسران دو برابر سهم دختران مى برند و اين يك نوع تاكيد روى ارث بردن دختران و مبارزه با سنتهاى جاهلى است كه آنها را به كلى محروم مى كردند (اما فلسفه تفاوت ارث اين دو به زودى تشريح خواهد شد.
سپس مى فرمايد: اگر فرزندان ميت، منحصرا دو دختر يا بيشتر باشند دو ثلث مال از آن آنهاست. فان كن نسأ فوق اثنتين فلهن ثلثا ما ترك ولى اگر تنهاى يك دختر بوده باشد نصف مجموع مال از آن اوست ) (و ان كانت واحدة فلها النصف ).
سؤ ال:
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه قرآن در اين آيه مى گويد فوق اثنتين يعنى اگر دختران بيش از دو نفر باشند دو سوم مال متعلق به آنهاست، بنابراين آيه از حكم دو دختر ساكت است، بلكه تنها حكم يك دختر و چند دختر را گفته است.
پاسخ:
با توجه به جمله اول آيه، جواب اين سؤ ال روشن مى شود، و آن اين است كه سهم دو دختر از جمله للذكر مثل حظ الانثيين: پسر دو برابر سهم دختر دارد اجمالا معلوم مى گردد، زيرا اگر بازماندگان شخص مرده فقط يك پسر و يك دختر باشند سهم دختر يك سوم و سهم پسر دو سوم مى گردد بنابراين سهم دو دختر طبق اين جمله دو سوم خواهد بود و شايد بخاطر همين بوده كه در جمله بعد از سهم دو دختر خوددارى شده و تنها اشاره به سهم چند دختر گرديده كه آنهم از دو سوم تجاوز نمى كند. (دقت كنيد)
از مراجعه به آخرين آيه سوره نسأ نيز اين مسأله روشن مى شود زيرا در آن آيه سهم يك خواهر نصف قرار داده شده (همانند سهم يك دختر) سپس مى فرمايد: اگر دو خواهر بوده باشند دو سوم مال را مى برند از اين حكم مى فهميم كه در مورد دو دختر نيز دو سوم مال در نظر گرفته شده است.
به علاوه اين تعبير در ادبيات عرب ديده مى شود كه گاهى مى گويند فوق اثنتين و منظور اثنتان و ما فوق است يعنى دو و بيشتر.
از همه اينها گذشته حكم مزبور از نظر فقه اسلامى و منابع حديث مسلم است و اگر فرضا ابهامى در جمله بالا باشد با توجه به سنت (منابع حديث ) برطرف مى گردد.
اما ميراث پدران و مادران كه آنها نيز جزء طبقه اول و همرديف فرزندان مى باشند همان است كه در آيه فوق بيان شده است و در آن سه حالت است:
حالت اول: شخص متوفى، فرزند يا فرزندانى داشته باشد كه در اين صورت به پدر و مادر او هر كدام يك ششم ميرسد (و لابويه لكل واحد منهما السدس مما ترك ان كان له ولد ).
حالت دوم: فرزندى در ميان نباشد و وارث تنها پدر و مادر باشند در اين صورت سهم مادر يك سوم مجموع مال است( فان لم يكن له ولد و ورثه ابواه فلامه الثلث )
و اگر مى بينيم در اينجا سخنى از سهم پدر به ميان نيامده بخاطر اين است كه سهم او روشن است يعنى دو سوم به علاوه گاهى شخص ميت ممكن است همسرى داشته باشد در اين صورت سهم همسر از سهم پدر كم مى شود، و بنابراين سهم پدر در حالت دوم متغير است.
حالت سوم: اين است كه وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندى در كار نباشد، ولى شخص متوفى برادرانى از طرف پدر و مادر، يا تنها از طرف پدر، داشته باشد، در اين صورت سهم مادر از يك سوم به يك ششم تنزل مى يابد و در واقع، برادران، با اينكه ارث نمى برند، مانع مقدار اضافى ارث مادر مى شوند و به همين جهت آنها را حاجب مى نامند (فان كان له اخوة فلامه السدس ).
فلسفه اين حكم روشن است، زيرا وجود برادران متعدد موجب سنگينى بار زندگى پدر است، چون پدر بايد هزينه آنها را بپردازد تا بزرگ شوند، و حتى پس از بزرگ شدن نيز هزينه هائى براى پدر دارند، و به همين جهت برادرانى موجب تنزل سهم مادر مى شوند كه از ناحيه پدر و مادر و يا تنها از ناحيه پدر باشند و اما برادرانى كه تنها از ناحيه مادر هستند و هيچگونه سنگينى بر دوش پدر ندارد، حاجب نمى گردند.
سؤ ال:
در اينجا سؤ الى مطرح است كه قرآن در اين آيه در مورد برادران لفظ جمع بكار برده و مى گويد فان كان له اخوة (اگر آن شخص متوفى برادرانى داشته باشد) و مى دانيم كه حداقل جمع سه نفر است، در حالى كه تمام فقهاى اسلام معتقدند كه دو برادر هم مى توانند مانع و موجب تنزل ارث مادر شوند.
پاسخ:
جواب اين سؤ ال با مراجعه به آيات ديگر قرآن روشن مى شود، و آن اينكه لازم نيست در همه جا لفظ جمع در سه نفر و بيشتر بكار رود بلكه در پارهاى از موارد بر دو نفر هم اطلاق مى شود مانند آيه 78 سوره انبيأ: و كنا لحكمهم شاهدين (ما گواه حكم آنها بوديم ).
آيه مربوط به قضاوت داود و سليمان است، و قرآن درباره اين دو نفر ضمير جمع (هم ) بكار برده است، از اينجا روشن مى شود كه ممكن است گاهى لفظ جمع در دو نفر بكار رود، ولى البته اين موضوع نياز به شاهد و قرينه دارد و در آيه مورد بحث شاهد همان اتفاق مسلمانان و ورود دليل از پيشوايان اسلام است، زيرا در اين مسأله همه دانشمندان اسلام اعم از شيعه و سنى (به جز ابن عباس ) دو برادر را مشمول حكم آيه دانسته اند.
سپس قرآن مى گويد: وارثان هنگامى مى توانند مال را در ميان خود تقسيم كنند كه شخص ميت وصيتى نكرده باشد، و يا بدهى بر عهده او نباشد، بنابراين اگر وصيتى كرده يا ديونى دارد بايد نخست به آنها عمل كرد من بعد وصيه يوصى بها اودين.
(البته همانطور كه در باب وصيت گفته شده انسان فقط مى تواند درباره يك سوم از مال خود وصيت كند و اگر بيش از آن وصيت كند صحيح نيست مگر اينكه ورثه اجازه دهند).
در اين جمله مى فرمايد شما نميدانيد پدران و فرزندانتان كداميك بيشتر به نفع شما هستند( آباؤ كم و ابناؤ كم لا تدرون ايهم اقرب لكم نفعا )
يعنى قانون ارث بر اساس مصالح واقعى بشر استوار شده، و تشخيص اين مصالح به دست خداست، زيرا انسان آنچه را مربوط به خير و صلاح اوست در همه جا نمى تواند تشخيص دهد، ممكن است بعضى گمان كنند پدران و مادران بيشتر به نيازمنديهاى او پاسخ مى گويند، و بنابراين بايد در ارث بر فرزندان مقدم باشند، و ممكن است جمعى عكس اين را فكر كنند و اگر قانون ارث بدست مردم ميبود هزار گونه هرج و مرج و نزاع و اختلاف در آن واقع مى شد، اما خدا كه حقايق امور را آنچنان كه هست مى داند قانون ارث را بر نظام ثابتى كه خير بشر در آن است قرار داده.
و در پايان آيه مى فرمايد: (اين قانونى است كه از طرف خدا فرض و واجب شده و او دانا و حكيم است فريضة من الله ان الله كان عليما حكيما: اين جمله براى تاكيد مطالب گذشته است، تا جاى هيچ گونه چانه زدن براى مردم درباره قوانين مربوط به سهام ارث باقى نماند.
شايد بسيارى تصور كنند كه بهتر اين است كه به هنگام فوت كسى، اموال او جزو اموال عمومى گردد و در اختيار بيت المال قرار گيرد، ولى به دقت روشن مى شود كه اين كار كاملا دور از عدالت است، زيرا مسأله (وراثت ) يك امر كاملا
طبيعى و منطقى است، همان طور كه پدر و مادر قسمتى از صفات جسمى و روحى خود را طبق قانون وراثت طبيعى، به نسلهاى بعد منتقل مى كنند، چرا اموال آنها را اين قانون مستثنا باشد و به نسل آينده منتقل نشود؟
به علاوه اموال مشروع هر كس نتيجه زحمات و كوششها و تلاشهاى اوست، و در حقيقت نيروهاى متراكم شده او را نشان مى دهد، و به همين جهت ما، هر كس را مالك طبيعى دسترنج خودش مى شناسيم، اين يك حكم فطرى است.
بنابراين به هنگام مرگ كه دست انسان از اموالش كوتاه مى گردد عادلانه ترين راه اين اين است كه اين اموال به كسانى تعلق گيرند كه نزديكترين افراد به او هستند و در واقع هستى آن اشخاص ادامه هستى آن شخص محسوب مى شود.
روى همين جهت، بسيارى از مردم با اينكه سرمايه كافى براى زندگى خود تا پايان عمر دارند دست از تلاش و كوشش براى كار و توليد بيشتر، بر نمى دارد، و هدفشان تأمين آينده فرزندانشان است، يعنى قانون ارث مى تواند تحرك و جنبش بيشترى به چرخ هاى اقتصادى يك كشور بدهد، و اگر اموال هر كس بعد از مرگ او به كلى از او بريده شود، و جزو اموال عمومى گردد، ممكن است قسمت مهمى از فعاليتهاى اقتصادى خاموش شود.
شاهد اين سخن جريانى است كه در فرانسه واقع شد، مى گويند: چندى قبل نمايندگان پارلمان فرانسه قانون ارث را الغأ كردند، و به جاى آن تصويب نمودند كه آنچه از كسى باقى مى ماند به عنوان اموال عمومى ضبط گردد و به مصارف عموم برسد، بطورى كه هيچ يك از بستگان شخص سهمى نداشته باشند، ولى باگذشت مدتى اثرات نامطلوب اقتصادى اين قانون آشكار گرديد، و مشاهده شد كه در وضع صادرات و واردات كشور اثر عميقى گذارده و از تلاش اقتصادى به مقدار زيادى كاسته شده، اين موضوع مقامات اقتصادى را دچار نگرانى كرد و عامل اصلى آن را همان (الغاى قانون ارث ) دانستند و ناچار در آن تجديد نظر كردند.
بنابراين نمى توان انكار كرد كه قانون ارث علاوه بر اينكه يك امر طبيعى و فطرى است در گسترش تلاشهاى اقتصادى نيز اثر عميق دارد.
قانون ارث چون ريشه فطرى دارد به اشكال گوناگون در ميان ملل گذشته ديده مى شود.
در ميان يهود گرچه بعضى مدعى هستند كه قانون ارثى وجود نداشته، ولى با مراجعه به تورات مى بينيم اين قانون صريحا در سفر (اعداد) آمده است آنجا كه مى گويد:
(و با بنى اسرائيل متكلم شده بگو كه اگر كسى بميرد و پسرى ندارد ميراث وى را به دخترش انتقال نماييد، و اگر دخترى ندارد ميراثش را به برادرانش بدهيد، و اگر برادرى ندارد ميراث او را به بازماندگان او از نزديكترين خويشاوندانش بدهيد تا وارث آن باشد، و اين امر براى بنى اسرائيل حكم واجبى باشد به نوعى كه خداوند به موسى امر فرموده است ).
از جمله هاى فوق استفاده مى شود كه ارث در ميان بنى اسرائيل فقط روى مسأله نسب دور مى زده است، زيرا نامى از همسر در آن برده نشده است.
و در آيين مسيح (عليهاالسلام ) نيز بايد همين قانون تورات معتبر باشد، زيرا در اناجيل موجود نقل شده كه مسيح گفته است من نيامده ام كه چيزى از احكام تورات را تغيير دهم، و لذا در كتب و رسائل مذهبى موجود آنها بحثى درباره ارث نمى بينيم، فقط در چند مورد از مشتقات كلمه (ارث ) سخن گفته شده كه همگى درباره ارث معنوى يا اخروى است.
اما در ميان عربها پيش از اسلام، ارث از يكى از سه راه بوده است:
1- نسب: منظور از نسب نزد آنها تنها پسران و مردان بوده است و كودكان و زنان از بردن ارث محروم بودند.
2- تبنى: يعنى فرزندى كه از خانواده اى طرد شده خانواده ديگرى او را به خود نسبت دهد و به شكل (پسر خوانده ) درآيد در اين صورت ميان اين پسر خوانده، و پدر خوانده اش، ارث برقرار مى شد.
3- عهد و پيمان: يعنى دو نفر با هم پيمان مى بستند كه در دوران حيات و زندگى از يكديگر دفاع كنند و بعد از مرگ از يكديگر ارث ببرند.
اسلام قانون فطرى و طبيعى ارث را از خرافاتى كه به آن آميخته شده بود پاك كرد و تبعيضات ظالمانه اى را كه در ميان زن و مرد از يك سو، و بزرگسال و كودك، از سوى ديگر قائل بودند از بين برد، و سرچشمه هاى ارث را در سه چيز خلاصه كرد كه تا زمان به اين شكل سابقه نداشت:
1- نسب: به مفهوم وسيع آن يعنى هر گونه ارتباطى كه از طريق تولد در ميان دو نفر در سطوح مختلف ايجاد مى شود، اعم از مرد و زن و بزرگسال و كودك.
2- سبب: يعنى ارتباطهاى ديگرى كه از طريق ازدواج در ميان افراد ايجاد مى شود.
3- ولأ: يعنى ارتباطهاى ديگرى كه از غير طريق خويشاوندى (سبب و نسب ) در ميان دو نفر پيدا مى شود: (ولأ عتق )يعنى اگر كسى برده خود را آزاد كند، و آن برده پس از مرگ هيچ گونه خويشاوند نسبى و سببى از خود به يادگار نگذارد، اموال او به آزاد كننده او مى رسد (و اين خود يك نوع تشويق و پاداش براى آزاد كردن بردگان است ) و (ولأ ضمان جريرة ) و آن پيمان خاصى بوده كه در ميان دو نفر به خواست و اراده خودشان برقرار مى شده، و طرفين متعهد مى شدند كه از
يكديگر در موارد مختلفى دفاع كنند و پس از مرگ (در صورتى كه هيچ گونه خويشاوند نسبى و سببى نداشته باشند) از يكديگر ارث ببرند، و ديگر (ولأ امامت )، يعنى اگر كسى از دنيا برود و هيچ گونه وارث نسبى و سببى و غير اينها نداشته باشد، ميراث او به امام (عليهاالسلام ) و به عبارت ديگر به بيت المال مسلمين مى رسد.
البته هر يك از طبقات فوق شرايط و احكامى دارند كه در كتب فقهى مشروحا آمده است.
3- چرا ارث مرد دو برابر زن مى باشد؟
با اينكه ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است، اما با دقت بيشتر روشن مى شود كه از يك نظر ارث زنان دو برابر مردان مى باشد! و اين بخاطر حمايتى است كه اسلام از حقوق زن كرده است.
توضيح اينكه اسلام وظايفى بر عهده مردان گذارده كه با توجه به آن نيمى از درآمد مردان عملا خرج زنان مى شود، در حالى كه بر عهده زنان چيزى گذارده نشده است، مرد بايد هزينه زندگى همسر خود را طبق نيازمندى او، از مسكن و پوشاك و خوراك و ساير لوازم بپردازد، و هزينه زندگى فرزندان خردسال نيز بر عهده اوست، در حالى كه زنان از هرگونه پرداخت هزينه اى حتى براى خودشان معاف هستند، بنابراين يك زن مى تواند تمام ارث خود را پس انداز كند، در حالى كه مرد ناچار است آن را براى خود همسر و فرزندان خرج كند، و نتيجه آن عملا چنين مى شود كه نيمى از درآمد مرد براى زن خرج مى شود، و نيمى از خودش، در حالى كه سهم زن همچنان به حال خود باقى مى ماند.
براى توضيح بيشتر به اين مثال توجه كنيد: فرض كنيد مجموع ثروتهاى موجود در دنيا معادل 30 ميليارد تومان باشد كه از طريق ارث تدريجا در ميان زنان و مردان جهان (دختران و پسران ) تقسيم مى گردد، اكنون مجموع درآمد مردان را با
مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب كنيم، مى بينيم از اين مبلغ 20 ميليارد سهم مردان، و 10 ميليارد سهم زنان است، اما مطابق معمول، زنان ازدواج مى كنند و هزينه زندگى آنها بر دوش مردان خواهد بود و به همين دليل زنان مى توانند 10 ميليارد خود را پس انداز كنند، و در بيست ميليارد سهم مردان، عملا شريك خواهند بود، زيرا در مورد آنها و فرزندان آنها نيز مصرف مى شود.
بنابراين در واقع نيمى از سهم مردان كه 10 ميليارد مى شود صرف زنان خواهد شد، و با اضافه كردن اين مبلغ به 10 ميليارد كه پس انداز كرده بودند، مجموعا صاحب اختيار 20 ميليارد - دو سوم مجموع پول دنيا- خواهند بود، در حالى كه مردان بيش از 10 ميليارد عملا براى خود مصرف نمى كنند.
نتيجه اينكه سهم واقعى زنان، از نظر مصرف و بهره بردارى دو برابر سهم واقعى مردان است، و اين تفاوت به خاطر آن است كه معمولا قدرت آنها براى توليد ثروت كمتر است، و اين يك نوع حمايت منطقى و عادلانه است كه اسلام از زنان به عمل آورده است و سهم حقيقى آنها را بيشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آنها نصف است.
اتفاقا با مراجعه به آثار اسلامى به اين نكته پى مى بريم كه سوال بالا از همان آغاز اسلام در اذهان مردم بوده و گاه بيگاه از پيشوايان اسلام در اين زمينه پرسشهايى مى كردند، و پاسخهايى كه از طرف اين پيشوايان بزرگ (ائمه اهل بيتعليهاالسلام ) به اين سوال داده شده غالبا به يك مضمون است، و آن اينكه: (خداوند مخارج زندگى و پرداخت مهر را بر عهده مردان گذارده است به همين جهت سهم آنها را بيشتر قرار داده )
در كتاب (معانى الاخبار) از امام على بن موسى الرضا(عليهاالسلام ) نقل شده كه در پاسخ اين سوال فرمود: (اينكه سهم زنان از ميراث نصف سهم مردان است به خاطر آن است كه زن هنگامى كه ازدواج مى كند چيزى مى گيرد و مرد ناچار است چيزى
بدهد، به علاوه هزينه زندگى زنان بر دوش مردان است، در حالى كه زن در برابر هزينه زندگى مرد و خودش مسوليتى ندارد).
سهم ارث همسران از يكديگر
در آيه بعد چگونگى ارث زن و شوهر از يكديگر توضيح داده مى شود. قرآن مى گويد: (مرد نيمى از اموال همسر خود را در صورتى كه او فرزندى نداشته باشد به ارث مى برد)( و لكم نصف ما ترك ازواجكم ان لم يكم لهن ولد )
ولى اگر فرزند و يا فرزندانى داشته باشد (حتى اگر از شوهر ديگرى باشد) شوهر تنها يك چهارم مال را به ارث مى برد( فان كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن ) .
البته اين تقسيم نيز (بعد از پرداخت بدهى هاى همسر و انجام وصيتهاى مالى اوست )( من بعد وصية يوصين بها او دين ) .
(اما ارث زنان از ثروت شوهران در صورتى كه شوهر فرزندى نداشته باشد يك چهارم اصل مال است )( و لهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم ولد ) .
(ولى اگر شوهران فرزندى داشته باشند (اگر چه اين فرزند از همسر ديگرى باشد) سهم زنان به يك هشتم مى رسد)( فان كان لكم ولد فلهم الثمن مما تركتم ) .
اين تقسيم نيز همانند تقسيم سابق (بعد از پرداخت بدهكاريهاى شوهر و انجام وصيت مالى اوست ).( من بعد وصية توصون بها او دين ) .
قابل توجه آنكه سهام شوهران و زنان در صورتى كه شخص ميت فرزند داشته باشد به نصف قليل مى يابد، و آن براى رعايت حال فرزندان است.
و علت اينكه سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرار داده شده همان است كه مشروحا در بحث سابق درباره ارث پسر و دختر گفته شد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه سهمى كه براى زنان تعيين شده (اعم از يك چهارم يا يك هشتم ) اختصاص به يك همسر ندراد بلكه اگر مردان همسران متعدد داشته باشد سهم مذكور بين همه آنها بطور مساوى تقسيم خواهد شد و ظاهر آيه فوق نيز همين است.
سپس حكم ارث برادران و خواهران را بيان مى كند و مى گويد: (اگر مردى از دنيا برود و برادران و خواهران از او ارث ببرند، يا زنى از دنيا برود و برادر و يا خواهرى داشته باشد هر يك از آنها يك ششم مال را به ارث مى برند)( و ان كان رجل يورث كلالة او امرأة و له اخ او اخت فلكل واحد منهم السدس ) .
اين در صورتى است كه از شخص متوفى يك برادر و يك خواهر باقى بماند.
(اما اگر بيش از يكى باشد مجموعا يك ثلث مى برند) يعنى بايد ثلث مال را در ميان خودشان تقسيم كنند( فان كانوا اكثر من ذلك فهم شركأ فى الثلث ) .
سپس اضافه مى كند: (اين در صورتى است كه وصيت قبلا انجام گيرد و ديون از آن خارج شود)( منبعد وصية يوصى بها او دين ) .
(در حالى كه وصيت و همچنين دين جنبه زيان رسانيدن به ورثه نداشته باشد)( غير مضار ) .
به اين معنى كه بيش از ثلث وصيت نكند، زيرا طبق رواياتى كه از پيغمبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم و ائمه اهل بيت (عليهاالسلام ) وارد شده وصيت بيش از ثلث اضرار به ورثه است و نفوذ آن مشروط به رضايت آنها مى باشد، و يا اينكه براى محروم ساختن ورثه و زيان رسانيدن به آنها اعتراف به ديون و بدهيهايى كند، در حالى كه بدهكار نباشد.
در پايان براى تأكيد مى فرمايد: (اين توصيه اى است الهى كه بايد محترم شمرده شود، زيرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است كه اين احكام را مقرر داشته و نيز از نيات وصيت كنندگان آگاه مى باشد، در عين حال حليم است و كسانى را كه بر خلاف فرمان او را رفتار مى كنند، فورا مجازات نمى نمايد)( وصية من الله و الله عليم حليم ) .
ارث برادران و خواهران
در جمله (و ان كان رجل يورث كلالة )به واژه تازه اى برخورد مى كنيم كه فقط در دو مورد از قرآن ديده مى شود: يكى در آيه مورد بحث و ديگرى در آخرين آيه از همين سوره نسأ و آن كلمه كلالة است.
آنچه از كتب لغت استفاده مى شود، اين است كه (كلالة )در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى كلال يعنى از بين رفتن قوت و توانايى است. ولى بعدا به خواهران و برادرانى كه از شخص متوفى ارث مى برند گفته شده است و شايد تناسب آن اين باشد كه برادران و خواهران جزو طبقه دوم ارث هستند، و تنها با نبودن پدر و مادر و فرزند ارث مى برند، و چنين كسى كه پدر و مادر و فرزندى ندارد مسلما در رنج است و قدرت و توانايى خويش را از دست داده، و لذا به آنها (كلاله ) گفته مى شود و (راغب ) در كتاب مفردات مى گويد، كلالة به كسانى گفته مى شود كه از متوفى ارث مى برند، در حالى كه پدر و مادر يا فرزند و فرزندزاده او نيستند.
ولى از روايتى كه از پيغمبر خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده چنين استفاده مى شود كه كلالة عنوانى است براى شخصى كه از دنيا رفته در حالى كه نه پدرى و مادرى دارد و نه فرزند و هيچ مانعى ندارد كه عنوان كلاله هم بر شخص متوفى اطلاق شود و هم بر اين دسته از خويشاوندان (چنانكه در كتاب خود به اين موضوع تصريح كرده است.)
و اما اينكه چرا قرآن به جاى بردن نام برادر و خواهر اين تعبير (كلالة ) را انتخاب كرده؟ شايد به خاطر اين است كه اين گونه افراد كه نه پدر و مادر دارند و نه فرزندى مراقب باشند كه اموال آنها به دست كسانى خواهد رسيد كه نشانه ناتوانى او هستند و بنابراين پيش از آنكه ديگران از آن استفاده كنند خودشان آنها را در موارد ضرورى تر، و لازمتر، در راه كمك، به نيازمندان، و حفظ مصالح اجتماعى صرف كنند.
در اينجا اشاره به چند موضوع لازم است:
1- آنچه از آيه فوق درباره ارث برادران و خواهران آمده است گر چه ظاهرا بطور مطلق است و برادران و خواهران پدر و مادرى، و پدرى تنها، و مادرى تنها، را شامل مى شود، ولى با توجه به آخرين آيه همين سوره (نسأ) كه تفسير آن به زودى خواهد آمد روشن مى شود كه منظور از اين آيه تنها برادران و خواهران مادرى متوفى هستند (آنها كه فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند) در حالى كه آيه آخر سوره نسأ درباره برادران و خواهران پدر و مادرى يا پدرى تنها مى باشد (شواهد اين موضوع را به خواست خدا در ذيل همان آيه بيان خواهيم داشت ) بنابراين گر چه هر دو آيه بحث از ارث كلالة (برادران و خواهران ) مى كند و ظاهرا با هم سازگار نيستند اما با دقت در مضمون دوآيه روشن مى شود كه هر كدام درباره يك، دسته خاص از برادران و خواهران سخن مى گويد و هيچ گونه تضادى در ميان آنها نيست.
2- روشن است كه ارث بردن اين طبقه در صورتى است كه وارثى از طبقه اول يعنى پدر و مادر و فرزندان، در كار نباشد، گواه اين موضوع آيه( و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ) (خويشاوندان بعضى بر بعض ديگر در مقررات ارث ترجيح دارند آنها كه به شخص ميت نزديكترند مقدم هستند) و همچنين اخبار فراوانى كه در اين زمينه وارد شده گواه ديگرى بر تعيين طبقات ارث و ترجيح بعضى بر بعض ديگر مى باشد.
3- از تعبير (هم شركأ فى الثلث ) (برادران و خواهران مادرى اگر بيش از يك نفر باشند در ثلث مال شريكند) استفاده مى شود كه آنها يك ثلث را در ميان خود بطور مساوى تقسيم مى كنند و زن و مرد در اينجا هيچ گونه تفاوتى ندارند زيرا مفهوم شركت مطلق مساوى بودن سهام است.
4- از آيه فوق به خوبى اسفاده مى شود كه انسان حق ندارد از طريق وصيت يا اعتراف به بدهى كه بر ذمه او نيست صحنه سازى بر ضد وارثان كند و حقوق آنها را تضييع نمايد، او تنها موظف است ديون واقعى خود را در آخرين فرصت گوشزد نمايد و حق دارد وصيتى عادلانه كه در اخبار حد آن مقدار ثلث تعيين شده بنمايد.
در روايات پيشوايان اسلام در اين زمينه تعبيرات شديدى ديده مى شود از جمله در حديثى مى خوانيم: (ان الضرار فى الوصية من الكبائر) زيان رسانيدن به ورثه و محروم ساختن آنها از حق مشروعشان به وسيله وصيتهاى نابجا از گناهان كبيره است ).
اسلام در حقيقت با اين دستور مى خواهد هم شخص را از قسمتى از اموال خود حتى بعد از وفات بهره مند سازد، و هم وارثان را، مبادا كينه و عقده اى در دل آنها به وجود بيايد و پيوند محبت كه بايد بعد از مرگ هم باقى باشد سست گردد.
آيه (13) و (14)و ترجمه
( تلك حدود الله و من يطع الله و رسوله يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و ذلك الفوز العظيم ) (13)( و من يعض الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها و له عذاب مهين ) (14)
ترجمه:
13- اينها مرزهاى الهى است، و هر كس خداوند و پيامبرش را اطاعت كند، (و قوانين او را محترم بشمرد) خداوند وى را در باغهايى از بهشت وارد مى كند كه همواره، آب از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن مى ماند، و اين، پيروزى بزرگى است!
14- و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او رادر آتشى وارد مى كند كه جاودانه در آن خواهد ماند، و براى او مجازات خوار كننده اى است.
به دنبال بحثى كه در آيات گذشته درباره قوانين ارث گذشت در اين آيات از اين قوانين به عنوان حدود و مرزهاى الهى ياد كرده و مى فرمايد، (اينها حدود و مرزهاى الهى است كه عبور و تجاوز از آنها ممنوع است، و آنها كه از حريم آن بگذرند، و تجاوز كنند، گناهكار و مجرم شناخته مى شوند( تلك حدود الله ) .
حدود جمع حد در اصل به معنى جلوگيرى و منع كردن است، و سپس به هر چيزى كه فاصله ميان دو شى ء باشد، و آنها را از هم متمايز سازد، گفته مى شود، مثلا حد خانه و حد باغ و حد شهر و كشور، به نقاطى گفته مى شود، كه آنها را از نقاط ديگر جدا مى سازد.
تعبير (تلك حدود الله ) در چندين مورد از آيات قرآن مجيد آمده است، و همه آنها بعد از بيان يك سلسله از احكام و مقررات اجتماعى است، مثلا در آيه 187 سوره بقره بعد از اعلام ممنوعيت آميزش جنسى در اعتكاف و احكامى درباره روزه، و در آيات 229 و 230 سوره بقره و آيه 10 سوره طلاق بعد از بيان قسمتى از احكام طلاق و در آيه 4 سوره مجادله بعد از بيان كفار (ظهار) آمده است. در تمام اين موارد احكام و قوانينى وجود دارد، كه تجاوز از آنها ممنوع است، و به همين جهت به عنوان مرز الهى شناخته شده اند.
پس از اشاره به اين قسمت از حدود و مرزهاى الهى، مى فرمايد: (كسانى كه خداوند و پيامبر را اطاعت كنند، و اين مرزها را محترم شمارند، بطور جاودان در باغهايى از بهشت خواهند بود، كه آب از پاى درختان آنها قطع نمى گردد)( و من يطع الله و رسوله يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ) .
در پايان آيه مى فرمايد: (اين رستگارى و پيروزى بزرگى است )( و ذلك الفوز العظيم )
در آيه بعد به نقطه مقابل كسانى كه در آيه قبل بيان شد اشاره كرده، مى فرمايد: (آنهايى كه نافرمانى خدا و پيامبر كنند واز مرزها تجاوز نمايند جاودانه در آتش خواهند بود)( و من يعض الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها )
البته مى دانيم تنها معصيت خداوند (هر چند گناه كبيره باشد) موجب خلود و عذاب جاودانى، نيست، بنابراين منظور از آيه فوق كسانى هستند كه از روى طغيان و سركشى و دشمنى و انكار آيات الهى، حكم خدا را زير پا مى گذارند، و در حقيقت ايمان به خدا و روز باز پسين ندارند، و با توجه به اينكه حدود جمع است، و تمام قوانين الهى را شامل مى شود، اين معنى بعيد به نظر نمى رسد، زيرا كسى كه تمام قوانين الهى را بشكند، معمولا، به خدا ايمان ندارد، والا گوشهاى از آن را لااقل محترم مى شمرد.
قابل توجه اينكه در آيه قبل، درباره بهشتيان (خالدين فيها) (بطور جاودان در بهشت خواهند بود) به صورت جمع آمده، و در اين آيه كه درباره دوزخيان است (خالدا فيها) به صورت مفرد آمده است، اين تفاوت تعبير در دو آيه پشت سر هم گويا اشاره به اين است، كه بهشتيان براى خود اجتماعاتى دارند، كه خود يكى از نعمتهاى بهشتى براى آنها محسوب مى شود، در حالى كه دوزخيان آنچنان به خود مشغولند و در خويش فرو رفته اند، كه به ديگرى نمى پردازند، و عملا تنها هستند.
اين موضوع حتى در اين دنيا هم درباره افراد تك رو و مستبد، در برابر افراد متحد و مجتمع نيز صدق مى كند، كه اينها در اين جهان بهشتى هستند، و آنها دوزخى.
و در پايان آيه به سرانجام آنها اشاره كرده و مى فرمايد: (آنها عذاب خوار كننده و آميخته با توهينى دارند)( و له عذاب مهين )
در واقع در جمله قبل جنبه جسمانى مجازات الهى منعكس شده بود، و در اين جمله كه مسأله اهانت به ميان آمده به جنبه روحانى آن اشاره مى كند.
امتيازات قانون ارث اسلامى:
در قانون ارث عموما و در قانون ارث اسلام به خصوص مزايايى وجود دارد كه ذيلا به قسمتى از آنها اشاره مى شود:
1- در نظام ارث اسلامى هيچ يك از بستگان متوفى با توجه به سلسله مراتب از ارث محروم نمى شوند، و آنچه در ميان اعراب جاهلى يا پاره اى از كشورها معمول بود كه زنان و يا كودكان را به خاطر عدم توانايى بر حمل اسلحه و شركت در ميدان جنگ از ارث محروم مى كردند، و ثروت متوفى را به افراد دورتر مى دادند در اسلام وجود ندارد، و تمام افراد به نسبت ارتباطى كه با متوفى دارند مشمول قانون ارث هستند.
2- اين قانون به نيازهاى فطرى و مشروع انسان پاسخ مثبت مى دهد زيرا افراد بشر همواره مايلند كه حاصل دسترنج خود را در دست كسانى ببينند كه پاره تن آنها محسوب مى شود، و حيات آنها در حقيقت ادامه حيات و زندگى خود آنان مى باشد، لذا مى بينيم كه در اين قانون سهم فرزندان از همه بيشتر است، و در عين حال پدر و مادر و ساير بستگان نيز به نوبه خود سهم قابل ملاحظه دارند.
3- اين قانون افراد را به تلاش و كوشش بيشتر در راه توليد ثروت و گردش چرخهاى اقتصادى تشويق مى كند زيرا وقتى انسان حاصل زحمات عمر خود را نصيب افراد مورد علاقه خويش مى بيند، در هر سن و شرايطى كه باشد به كار تشويق مى گردد و وقفه و ركودى در فعاليتهاى او ايجاد نمى شود.
چنانكه اشاره كرديم قانون ارث در پاره اى از كشورها لغو شد و اموال كسانى كه از دنيا مى رفتند، در اختيار دولت قرار گرفت، ولى به زودى آثار منفى اين قانون در محيط اقتصادى آن كشور به صورت يك ركود آشكار گشت و به همين دليل ناچار قانون مذكور را لغو كردند.
4- قانون ارث اسلامى از تراكم ثروت جلوگيرى مى كند زيرا در اين نظام بعد از هر نسل ثروت بطور عادلانه در ميان افراد متعددى تقسيم مى گردد و از اين راه به توزيع عادلانه ثروت كمك مى كند.
قابل توجه اينكه اين تقسيم همانند پاره اى از اشكال تقسيم ثروت كه در دنياى امروز وجود دارد و غالبا با ناراحتيهاى اجتماعى همراه است نمى باشد، و طورى است كه همه با آغوش باز آن را مى پذيرد.
5- قانون ارث اسلامى تنها بر اساس چگونگى ارتباط متوفى تنظيم نشده بلكه نياز واقعى وارثان نيز در نظر گرفته شده است، مثلا اگر مى بينيم ارث پسران در ظاهر دو برابر دختران است و يا ارث پدر در پاره اى از موارد بيش از ارث مادر است، به خاطر اين است كه مردان در قوانين اسلامى مسووليتهاى مالى فراوانى دارند و هزينه زندگى زنان بر دوش آنها است، و لذا نياز مالى آنها بيش از زنان مى باشد.
(عول )و (تعصيب ) چيست؟
در كتاب ارث اسلامى به دو بحث مهم برخورد مى كنيم كه درباره مسأله (عول ) و (تعصيب ) سخن مى گويد، سرچشمه اين بحث از آنجا شروع مى شود كه سهام ارث به شكلى كه در آيات گذشته بيان شد گاهى از مجموع مال كمتر، و گاهى بيشتر است.
مثلا: اگر ورثه، فقط دو خواهر (پدرى و مادرى ) و شوهر بوده باشند، ارث دو خواهر، دو سوم مال وارث شوهر، نصف مال است كه مجموع آن دو، 76 مى شود يعنى 16 از مجموع مال بيشتر مى گردد، در اينجا اين بحث پيش مى آيد كه آيا 16 بايد بطور عادلانه و به نسبت سهام از همه ورثه كم شود؟ و يا اينكه از افراد معينى كم گردد؟
معروف در ميان دانشممندان اهل تسنن اين است كه بايد از همه كم شود و اين را فقها (عول ) مى نامند (زيرا عول در لغت به معنى زيادى و ارتفاع و بلندى است ).
و در مثال فوق مى گويند: 16 اضافى بايد از هر دو به نسبت سهام آنها كم شود و همچنين در موارد ديگر، در حقيقت سهامداران ارث را در اينجا همانند طلبكارانى فرض مى كنند كه بدهكار قادر به پرداختن مطالبات همه آنها نيست و به اصطلاح ورشكست شده است، و مى دانيم در چنين جايى مقدار كمبود را به نسبت از همه طلبكاران كسر مى كنند.
ولى به عقيده (فقهاى شيعه ) هميشه كمبود به افراد خاصى متوجه مى شود و در مثال فوق، كمبود را فقط به دو خواهر مى زنند، و مى گويند: همانطور كه در
حديث وارد شده (ممكن نيست خداوندى كه حساب همه چيز، حتى ريگهاى بيابان را دارد، سهام ارث را طورى قرار دهد كه كسرى داشته باشد) حتما خداوند در اينگونه موارد، قانونى وضع كرده كه با توجه به آن قانون، كمبودى متصور نيست و آن قانون، ايناست كه در ميان وارثان، بعضى در قرآن سهم ثابتى از نظر (حداقل ) و (حداكثر) براى آنها ذكر شده، مانند سهم شوهر و زن و پدر و مادر ولى بغضى ديگر چنين نيستند، مانند (دو خواهر) و (دو دختر) از اين مى فهميم كه هميشه كمبود و كسرى بايد به آنها بخورد كه حداقل و حداكثر سهم آنها، مشخص نشده يعنى قابل تغيير و در نوسان است، لذا در مثال فوق، كمبودى متوجه شوهر نمى شود و تنها بايد 16 اضافى را از سهم دو خواهر كم كرد(دقت كنيد).
و گاهى به عكس، مجموع سهام، از مجموع مال، كمتر است، و چيزى اضافه باقى مى ماند، مثلا اگر مردى از دنيا برود و تنها يك دختر و مادر از او باقى بماند، مى دانيم كه سهم مادر در اين صورت 16 و دختر 36 مال مى باشد كه مجموع آنها 46 مى شود، يعنى 26 اضافه مى ماند، دانشمندان و فقهاى اهل تسنن مى گويند: اين اضافى را بايد به (عصبه ) (بر وزن كسبه ) يعنى مردان طبقه بعد (مثل بردارهاى متوفى در اين مثال ) داد و اين اصطلاحا (تعصيب ) مى نامند، ولى فقهاى شيعه معتقدند كه همه آن را بايد در ميان آن دو به نسبت 1 و 3 تقسيم كرد زيرا با وجود طبقه قبل، نوبت به طبقه بعد نمى رسد به علاوه دادن مقدار اضافى به مردان طبقه بعد، شبيه قوانين دوران جاهليت است كه زنان را بدون دليل از ارث محروم مى ساختند (بحث فوق يك بحث پيچيده علمى است كه خلاصه آن در اينجا آمد و شرح بيشتر آن را از كتب فقهى بخوانيد).
( و اللاتى ياتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهم اربعة منكم فان شهدوا فامسكو هن فى البيوت حتى يتوفيهن الموت او يجعل الله لهن سبيلا ) (15)( واللذان ياتيانها منكم فاذوهما فان تابا و اصلحا فاعرضوا عنهما ان الله كان توابا رحيما ) (16)
ترجمه:
15 - و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را بعنوان شاهدبر آنها بطلبيد! اگر گواهى دادند، آنان ( زنان ) را در خانه ها(ى خود) نگاه داريد تامرگشان فرا رسد؛ يا اينكه خداوند، راهى براى آنها قرار دهد.
16 - و از ميان شما، آن مردان و زنانى كه (همسر ندارند، و) مرتكب آن كار (زشت ) مى شوند، آنها را آزار دهيد (و حد بر آنان جارى نماييد)! و اگر توبه كنند، و (خود را) اصلاح نمايند، (و به جبران گذشته بپردازند،) از آنها درگذريد! زيرا خداوند، توبه پذير و مهربان است.
اين آيه بطورى كه غالب مفسران از آن فهميده اند، اشاره به مجازات زنان شوهردارى است كه آلوده (فحشأ) مى شوند، نخست مى فرمايد: (اگر همسران شما آلوده به زنا شدند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شهود بر اين كار دعوت كنيد)( و اللاتى يأتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعة منكم ) .
واژه (فاحشة ) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم، در اصل به معنى كار و يا گفتار بسيار زشت است و اگر در مورد (زنا) و عمل منافى عفت به كار مى رود، نيز به همين مناسبت است. و اين كلمه در 13 مورد در قرآن مجيد آمده است، كه گاهى در مورد (زنا) است و گاهى در مورد (لواط) و گاهى در اعمال زشت ننگين بطور كلى استعمال شده است.
سپس مى فرمايد: (اگر اين چهار نفر، به موضوع (زنا) گواهى دادند، آنها را در خانه هاى (خود) محبوس سازيد، تا مرگ آنها فرا رسد)( فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفيهن الموت ) .
دليل بر اينكه آيه فوق اشاره به (زناى محصنه ) مى كند، علاوه بر قرينه اى كه در آيه بعد است، تعبير به (من نسائكم ) (از همسرانتان ) مى باشد، زيرا اين تعبير در مورد همسران در قرآن مكرر وارد شده است، بنابراين مجازات عمل منافى عفت براى زنان شوهردار در اين آيه (حبس ابد) تعيين شده است.
ولى بلافاصله مى گويد: (و يا اينكه خداوند راهى براى آنها قرار بدهد)( او يجعل الله لهن سبيلا ) .
از اين تعبير استفاده مى شود كه اين حكم، يك حكم موقت بوده، و از همان آغاز اعلام شده است كه در آينده (پس از آماده شدن محيط و افكار) حكم جديدى در باره آنها نازل خواهد شد، و در آن موقع زنانى كه مشمول اين قانون شده اند، و هنوز در قيد حيات هستند، طبعا از زندان آزاد خواهند شد، و مجازات ديگرى نيز در مورد آنها عملى نخواهد گرديد، آزادى آنها از زندان به خاطر الغاى حكم سابق است، و اما عدم اجراى مجازات جديد درباره آنها به خاطر اين است كه قانون مجازات شامل مواردى كه قبل از آمدن قانون انجام يافته نمى گردد، و به اين ترتيب قانون آينده هر چه باشد راهى براى نجات اين زندانيان است، ولى البته اين قانون جديد شامل حال تمام كسانى كه در آينده مرتكب مى شوند خواهد بود (دقت كنيد).
و اما اينكه بعضى احتمال داده اند كه منظور از جمله( او يجعل الله لهن سبيلا ) اين است كه خداوند به وسيله دستور آينده درباره سنگسار كردن اين گونه افراد، راهى براى آزادى آنها گشوده است درست نيست، زيرا هيچ گاه با تعبير (لهن سبيلا) (راهى به سود آنان ) سازگار نمى باشد چه اينكه اعدام راه نجات نمى باشد.
زيرا مى دانيم قانونى كه بعدا در اسلام براى مرتكبين زناى محصنه، مقرر گرديد، قانون (رجم ) (سنگسار كردن ) بود. (اين قانون در احاديث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بطور مسلم وارد شده است، اگر چه در قرآن به آن اشاره اى نگرديده است ).
از آنچه در بالا گفتيم، روشن مى شود، كه آيه فوق هرگز نسخ نشده، زيرا نسخ در مورد احكامى است كه از آغاز به صورت مطلق گفته شود، نه به صورت موقت و محدود، در حالى كه آيه فوق حكم (حبس ابد) را به عنوان يك حكم محدود و موقت ذكر كرده است. و اگر مشاهده مى كنيم كه در پاره اى از روايات تصريح شده، كه آيه فوق به وسيله احكامى كه درباره مجازات عمل منافى عفت دارد شده، نسخ گرديده است، منظور از آن نسخ اصطلاحى نيست، زيرا نسخ در زبان روايات به هر گونه تقييد و تخصيص حكم گفته ميشود. (دقت كنيد).
ضمنا بايد توجه داشت كه دستور محبوس ساختن اينگونه زنان در خانه ها حكمى است كه از يك سو به نفع آنهاست زيرا از محبوس ساختن در زندانهاى عمومى به مراتب بهتر است، و از سوى ديگر تجربه نشان داده كه زندانهاى عمومى اثر عميقى در آلوده شدن اجتماع دارد زيرا اين مراكز معمولا به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد در مى آيد كه افراد مجرم در آنجا تجربيات خود را در معاشرت دائمى توأم با وقت وسيع در اختيار يكديگر مى گذارند.
سپس در اين آيه حكم زنا و عمل منافى عفت (غير محصنه ) را بيان مى كند، و مى فرمايد: (مرد و زنى كه (همسر ندارند و) اقدام به ارتكاب اين عمل زشت
مى كنند، آنها را آزار (و مجازات ) كنيد. (واللذان ياتيانها منكم فاذوهما) گرچه در اين آيه تصريحى به زناى غير محصنه نشده، ولى از آنجا كه اين آيه دنبال آيه گذشته آمده، و مجازاتى كه براى زنا در اين آيه ذكر شده با مجازات آيه گذشته تفاوت دارد، و از آن خفيفتر است استفاده مى شود كه اين حكم درباره آن دسته از مرتكبين زنا است، كه در آيه قبل داخل نبوده اند، و از آنجا كه آيه قبل با قرينه اى كه اشاره شد، مخصوص زناى محصنه است نتيجه مى گيريم، كه اين آيه حكم زناى غير محصنه را بيان مى كند.
اين نكته نيز روشن است كه مجازات مذكور در اين آيه يك مجازات كلى است، و آيه 2 سوره نور كه حد زنا را يك صد تازيانه براى هر يك از طرفين بيان كرده، مى تواند، تفسير و توضيحى براى اين آيه بوده باشد، و به همين دليل اين حكم نيز نسخ نشده است.
در تفسير (عياشى ) از امام صادق (عليهاالسلام ) نيز در ذيل اين آيه نقل شده، كه فرمود: (يعنى البكر اذا اتت الفاحشة التى اتتها هذه الثيب فاذوهما) يعنى: منظور از اين آيه مرد و زن بى همسر است، كه اگر مرتكب عمل منافى عفت شوند، آنها را بايد آزار داد (و مجازات كرد).
بنا بر آنچه گفتيم كلمه (اللذان ) اگر چه تثنيه مذكر است، منظور از آن، زن و مرد هر دو مى باشد، و به اصطلاح از باب (تغليب ) است.
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه اين آيه در باره عمل زشت (لواط) بوده باشد، و آيه قبل را مربوط به (مساحقه ) (هم جنس گرايى زنان ) دانسته اند، ولى با توجه به رجوع ضمير (يأتيانها) به كلمه (فاحشة ) كه در آيه قبل آمده است، استفاده مى شود كه نوع عمل منافى عفت كه در اين آيه آمده، همانند نوعى است كه در آيه قبل مى باشد، بنابراين يكى را درباره لواط و ديگرى را درباره مساحقه دانستن، خلاف ظاهر است (اگر چه هر دو نوع در يك جنس كلى يعنى همجنس گرايى مشتركند) بنابراين هر دو آيه در باره زنا است. از اين گذشته مى دانيم كه مجازات لواط در اسلام اعدام است، نه آزار رساندن و يا تازيانه زدن، و هيچ دليلى نداريم كه حكم آيه مورد بحث نسخ شده باشد.
در پايان آيه اشاره به مسأله توبه و عفو و بخشش از اين گونه گناهكاران كرده، و مى فرمايد: اگر آنها به راستى توبه كنند و خود را اصلاح نمايند و به جبران گذشته بپردازند، از مجازات آنها صرف نظر كنيد، زيرا خداوند توبه پذير و مهربان است.( فان تابا و اصلحا فأعرضوا عنهما ان الله كان توابا رحيما ) .
اين دستور در حقيقت راه بازگشت را به روى اين گونه خطاكاران گشوده است كه در صورت توبه و اصلاح، جامعه اسلامى آنها را با آغوش باز مى پذيرد و به صورت يك عنصر طرد شده اجتماع نخواهند بود.
ولى البته (همانطور كه در كتب فقهى آمده ) توبه در صورتى صحيح است كه قبل از ثبوت جرم در دادگاه اسلامى، و اقامه شهود، و صدور حكم دادگاه اسلام، انجام يافته باشد، و الا توبه اى كه بعد از صدور حكم باشد هيچ گونه تأثيرى نخواهد داشت.
از اين حكم ضمنا استفاده مى شود كه هرگز نبايد افرادى را كه توبه كرده اند در برابر گناهان سابق مورد ملامت قرار داد، جايى كه حكم مجازات و حد شرعى، با توبه ساقط بشود به طريق اولى بايد مردم از گذشته آنها چشم بپوشند، همچنين كسانى كه اين حد در باره آنها جارى مى شود و بعد از آن توبه مى كنند بايد مشمول گذشت مسلمانان بوده باشند.
روش سهل و ممتنع قوانين كيفرى اسلام
گاه و بى گاه به مناسبتهايى مى پرسند: چرا اسلام قوانين جزايى و كيفرى سخت و طاقت فرسايى مقرر نموده، مثلا در برابر يك بار آلوده شدن به زناى محصنه در آغاز مجازات حبس ابد مقرر گرديد و سپس مجازات اعدام تعيين شد، آيا بهتر نبود مجازاتهاى ملايمترى در برابر اينگونه اعمال تعيين گردد تا تعادلى در ميان جرم و كيفر برقرار شده باشد؟!
ولى بايد توجه داشت كه قوانين كيفرى اسلام گرچه ظاهرا سخت و شديد هستند، ولى در مقابل، راه اثبات جرم در اسلام به اين آسانى نيست، و براى آن شرايطى تعيين شده كه غالبا تا گناه علنى نشود آن شرائط حاصل نمى گردد.
مثلا: افزايش دادن تعداد شهود را به چهار نفر كه در آيه فوق به آن اشاره شد بقدرى سنگين است كه فقط افراد بى باك و بى پروا ممكن است مجرم شناخته شوند و بديهى است اين چنين اشخاص بايد به اشد مجازات گرفتار شوند تا عبرت ديگران گردند و محيط از آلودگى گناه پاك گردد، همچنين براى شهادت شهود شرايطى تعيين شده از قبيل رؤ يت و عدم قناعت به قرائن، و هماهنگى در شهادت، و مانند آن، كه اثبات جرم را سخت تر مى كند.
به اين ترتيب، اسلام، احتمال يك مجازات فوق العاده شديد را در برابر اين گونه گناهكاران قرار داده، و همين احتمال اگر چه ضعيف هم باشد مى تواند در روحيه غالب افراد اثر بگذارد، اما راه اثبات آن را مشكل قرار داده تا عملا در اين گونه موارد اعمال خشونت بطور وسيع انجام نگيرد، در حقيقت اسلام خواسته اثر تهديدى اين قانون كيفرى را حفظ كند بدون اين كه افراد زيادى مشمول اعدام شوند.
نتيجه اين كه روش اسلام در تعيين مجازات و راه اثبات جرم روشى است كه حداكثر تأثير را در نجات جامعه از آلودگى به گناه دارد در حالى كه افراد مشمول اين مجازاتها عملا زياد نيستند و به همين جهت ما از اين روش به عنوان روش (سهل و ممتنع ) تعبير كرديم.
( إ نما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهلة ثم يتوبون من قريب فأ ولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما ) (17)( و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى إ ذا حضر احدهم الموت قال إ نى تبت الان و لالذين يموتون و هم كفار أ ولئك أ عتدنالهم عذابا أ ليما ) (18)
ترجمه:
17 - پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى دهند و سپس به زودى توبه مى كنند، خداوند توبه چنين اشخاصى را مى پذيرد و خدا دانا و حكيم است.
18 - و براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مى دهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا برسد مى گويد الان توبه كردم، توبه نيست و نه براى كسانى كه در حال كفر از دنيا مى روند، اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى براى آنها فراهم كرده ايم.
شرائط پذيرش توبه
در آيه گذشته مسئله سقوط حد و مجازات مرتكبين اعمال منافى عفت، در پرتو توبه صريحا بيان شد و در ذيل آن با جمله( ان الله كان توابا رحيما ) ؛ خداوند توبه بندگان را بسيار مى پذيرد و نسبت به آنها رحيم است اشاره به پذيرش توبه از طرف پروردگار نيز شده، در اين آيه صريحا مسأله توبه و پاره اى از شرايط آن را بيان مى كند و مى فرمايد: (توبه تنها براى آنها است كه گناهى را از روى
جهالت انجام مى دهند.) (انما التوبة على الله للذين يعلمون السوء بجهالة ) .
اكنون ببينيم منظور از (جهالت ) چيست؟ آيا همان جهل و نادانى و بى خبرى از گناه است، و يا عدم آگاهى از اثرات شوم و عواقب دردناك آن مى باشد؟
كلمه (جهل ) و مشتقات آن گرچه به معانى گوناگونى آمده است ولى از قراين استفاده مى شود كه منظور از آن در آيه مورد بحث طغيان غرايز و تسلط هوسهاى سركش و چيره شدن آنها بر نيروى عقل و ايمان است، و در اين حالت، علم و دانش انسان به گناه گرچه از بين نمى رود، اما تحت تأثير آن غرائز سركش قرار گرفته و عملا بى اثر مى گردد، و هنگامى كه علم اثر خود را از دست داد، عملا با جهل و نادانى برابر خواهد بود.
ولى اگر گناه بر اثر چنين جهالتى نباشد بلكه از روى انكار حكم پروردگار و عناد و دشمنى انجام گيرد، چنين گناهى حكايت از كفر مى كند و به همين جهت توبه آن قبول نيست، مگر اين كه از اين حالت بازگردد و دست از عناد و انكار بشويد.
در واقع اين آيه همان حقيقتى را بيان مى كند كه امام سجاد (عليهاالسلام ) در دعاى ابو حمزه با توضيح بيشترى بيان فرموده است آنجا كه مى گويد: (الهى لم اعصك حين عصيتك و انا بربوبيتك جاحد و لا بامرك مستخف و لا لعقوبتك متعرض و لا لوعيدك متهاون لكن خطيئة عرضت و سولت لى نفسى و غلبنى هواى...)
(خداى من! هنگامى كه به معصيت تو پرداختم اقدام به گناه از راه انكار خداونديت نكردم و نه به خاطر خفيف شمردن امر تو بود و نه مجازات تو را كم اهميت گرفتم و نسبت به آن بى اعتنا بودم و نه وعده كيفرت را سبك شمردم بلكه خطايى بود كه در برابر من قرار گرفت و نفس اماره، حق را بر من مشتبه كرد و هوى و هوس بر من چيره شد).
سپس قرآن به يكى ديگر از شرايط توبه اشاره كرده و مى فرمايد: (سپس به زودى توبه كنند)( ثم يتوبون من قريب ) .
در باره اين كه منظور از قريب (زمان نزديك ) چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، جمع زيادى آن را به معنى قبل از آشكار شدن نشانه هاى مرگ مى گيرند، و آيه بعد را كه مى گويد پس از ظهور علائم مرگ توبه پذيرفته نمى شود، شاهد بر آن مى دانند بنابر اين تعبير به (قريب ) شايد به خاطر اين است كه اصولا زندگى دنيا هر چه باشد كوتاه و پايان آن نزديك است.
اما بعضى ديگر آن را به معنى زمان نزديك به گناه گرفته اند، يعنى به زودى از كار خود پشيمان شود و به سوى خدا بازگردد، زيرا توبه كامل آن است كه آثار و رسوبات گناه را به طور كلى از روح و جان انسان بشويد، و كمترين اثرى از آن در دل باقى نماند، و اين در صورتى ممكن است كه در فاصله نزديكى قبل از آنكه گناه در وجود انسان ريشه بدواند و به شكل طبيعت ثانوى در آيد از آن پشيمان شود، در غير اين صورت غالبا اثرات گناه در زواياى قلب و جان انسانى باقى خواهد ماند، پس توبه كامل توبه اى است كه به زودى انجام پذيرد و كلمه (قريب ) از نظر لغت و فهم عرف، نيز با اين معنى مناسبتر است.
درست است كه توبه بعد از زمان طولانى نيز پذيرفته مى شود، اما توبه كامل نيست و شايد تعبير به (على الله ): (توبه اى كه بر خدا لازم است آن را بپذيرد) نيز اشاره به همين معنى باشد زيرا اين تعبير تنها در اين آيه از قرآن آمده است و مفهوم آن اين است كه پذيرش اين گونه توبه ها از حقوق بندگان مى باشد در حالى كه پذيرش توبه هاى دور دست از طرف خداوند يك نوع تفضل است نه حق.
پس از ذكر شرايط توبه مى فرمايد: خداوند توبه چنين اشخاصى را مى پذيرد و خداوند دانا و حكيم است )( فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما ) .
در آيه بعد اشاره به كسانى كه توبه آنها پذيرفته نمى شود نموده، مى فرمايد: (كسانى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند و مى گويند اكنون از گناه خود توبه كرديم توبه آنان پذيرفته نخواهد شد. دليل آن هم روشن است زيرا در حال احتضار و در آستانه مرگ، پرده ها از برابر چشم انسان كنار مى رود، و ديد ديگرى براى او پيدا مى شود، و قسمتى از حقايق مربوط به جهان ديگر و نتيجه اعمالى را كه در اين زندگى انجام داده با چشم خود مى بيند و مسايل جنبه حسى پيدا مى كند واضح است كه در اين صورت هر گناهكارى از اعمال بد خود پشيمان مى گردد، و همانند كسى كه شعله آتشى را نزديك خود ببيند از آن فرار مى كند.
مسلم است كه اساس تكليف و آزمايش پروردگار بر اين گونه مشاهده ها نيست، بلكه بر ايمان به غيب و مشاهده با چشم عقل و خرد است.
به همين دليل در قرآن مجيد مى خوانيم: هنگامى كه نخستين نشانه هاى عذاب دنيا بر بعضى از اقوام پيشين آشكار مى گشت باب توبه به روى آنها بسته مى شد، در سرگذشت فرعون مى خوانيم: (حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل و انا من المسلمين الان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين؛ تا آن زمان كه غرقاب دامن او را گرفت، صدا زد: الان ايمان آوردم كه معبودى جز معبود بنى اسرائيل نيست و من از تسليم شدگانم اما به او گفته مى شود الان اين سخن را مى گويى؟ و پيش از اين نافرمانى كرده و از مفسدان بودى! به همين دليل توبه تو پذيرفته نخواهد شد.
از بعضى از آيات قرآن (مانند آيه 12 سوره سجده ) استفاده مى شود كه گناهكاران در قيامت با مشاهده عذاب الهى از كار خود پشيمان مى شوند ولى پشيمانى آنها سودى نخواهد داشت. چنين كسانى درست مانند مجرمانى هستند كه وقتى چشمشان به چوبه دار افتاد و طناب دار را بر گلوى خود احساس كردند، از كار خود پشيمان مى شوند، روشن است كه اين پشيمانى نه فضيلت است و نه افتخار و نه تكامل، و به همين جهت چنان توبه اى بى اثر است.
البته اين آيه با رواياتى كه مى گويد: توبه تا آخرين نفس پذيرفته مى شود هيچگونه منافاتى ندارد، زيرا منظور از آن روايات لحظاتى است كه هنوز نشانه هاى قطعى مرگ را مشاهده نكرده و به اصطلاح ديد برزخى پيدا ننموده است.
دسته دوم: از كسانى كه توبه آنها پذيرفته نمى شود آنها هستند كه در حال كفر از جهان مى روند، در آيه فوق درباره آنها چنين مى فرمايد: آنها كه در حال كفر مى ميرند توبه براى آنان نيست )( و لا الذين يموتون و هم كفار ) .
اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد نيز بازگو شده است.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه چنين كسانى كه در حال كفر از دنيا مى روند چه موقع توبه مى كنند كه توبه آنها پذيرفته نخواهد شد؟
بعضى احتمال داده اند كه توبه آنها در عالم ديگر پذيرفته نمى شود و بعضى احتمال داده اند كه منظور از توبه در اينجا توبه بندگان نيست، بلكه توبه خداوند يعنى بازگشت او به عفو و رحمت مى باشد، ولى ظاهر اين است كه آيه هدف ديگرى را تعقيب مى كند و مى گويد: (كسانى كه از گناهان خود در حال صحت و سلامت و ايمان توبه كرده اند ولى در حال مرگ با ايمان از دنيا نرفتند توبه هاى گذشته آنها نيز بى اثر است ).
توضيح اينكه: مى دانيم يكى از شرائط قبولى اعمال نيك انسان (موافات بر ايمان ) است. يعنى با ايمان از دنيا رفتن، و كسانى كه در لحظه پايان زندگى كافر باشند، اعمال گذشته آنها ( حتى اعمال نيكى كه در حال ايمان انجام داده اند) طبق صريح آيات قرآن حبط و نابود مى گردد، توبه هاى آنان از گناه اگر چه در حال ايمان انجام شده نيز در چنين صورتى نابود خواهد شد.
بطور خلاصه شرط قبولى توبه دو چيز است: نخست اين كه قبل از مشاهده نشانه هاى مرگ باشد و ديگر اين كه انسان، با ايمان از دنيا برود.
ضمنا از اين آيه استفاده مى شود كه انسان نبايد توبه را به تأخير اندازد، زيرا ممكن است بطور ناگهان مرگ او فرا رسد و درهاى توبه به روى او بسته شود و جالب توجه اين كه تأخير توبه كه از آن به تسويف تعبير مى كنند در آيه فوق هم رديف مرگ در حال كفر قرار داده شده است و اين نشانه اهميتى است كه قرآن به اين موضوع مى دهد.
در پايان آيه مى فرمايد: (براى اين هر دو دسته، عذاب دردناكى مهيا كرده ايم )( اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما ) . احتياج به تذكر ندارد كه توبه علاوه بر آنچه گفته شد شرايط ديگرى نيز دارد كه در آيات مناسب به آن اشاره خواهد شد.
( يا أيها الذين ءامنوا لا يحل لكم أ ن ترثوا النسأ كرها و لا تعضلوهن لتذهبوا ببعض ما أتيتموهن إ لا أ ن يأ تين بفحشة مبينة و عاشروهن بالمعروف فإ ن كرهتموهن فعسى أ ن تكرهوا شيا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا ) (19)
ترجمه:
19 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! براى شما حلال نيست كه از زنان، از روى اكراه (و ايجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببريد! و آنان را تحت فشار قرار ندهيد كه قسمتى از آنچه به آنها پرداخته ايد (از مهر)، تملك كنيد! مگر اينكه آنها عمل زشت آشكارى انجام دهند و با آنان، به طور شايسته رفتار كنيد! و اگر از آنها (بجهتى ) كراهت داشتيد، (فورا تصميم به جدايى نگيريد!) چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، و خداوند خير فراوانى در آن قرار مى دهد.
در تفسير مجمع البيان از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده كه اين آيه در باره كسانى نازل گرديده كه همسران خود را بدون اين كه همچون يك همسر با آنها رفتار كنند، نگه مى داشتند، به انتظار اين كه آنها بميرند و اموالشان را تملك كنند. و از ابن عباس نقل شده كه آيه فوق در باره افرادى نازل شده كه همسرانشان مهر سنگين داشتند و در عين اين كه تمايل به ادامه زناشويى با آنها نداشتند به خاطر سنگين بودن مهر حاضر به طلاق آنها نمى شدند، و آنها را تحت فشار قرار مى دادند تا مهرشان را ببخشند و طلاق بگيرند.
جمعى از مفسران براى آيه فوق شأن نزول ديگرى نقل كرده كه متناسب با اين آيه نيست، بلكه متناسب با آيه 22 است كه ما آن را به خواست خدا در ذيل همان آيه خواهيم آورد.
باز هم دفاع از حقوق زنان
در آغاز سوره گفتيم كه آيات اين سوره با بسيارى از اعمال نارواى دوران جاهليت مبارزه مى كند، در آيه مورد بحث به چند عادت ناپسند آن دوران اشاره گرديده است و به مسلمانان هشدار داده شده كه آلوده آنها نشوند:
1 - زنان را به خاطر اموالشان زندانى نكنيد - همانطور كه در شأن نزول گفته شد يكى از رفتارهاى ظالمانه مردان، در دوران جاهليت اين بود كه با زنان ثروتمندى كه از زيبايى بهره اى نداشتند ازدواج مى كردند، سپس آنها را به حال خود وامى گذاردند نه آنها را طلاق مى دادند و نه همچون يك همسر با آنها رفتار مى نمودند، به اميد اين كه مرگشان فرا رسد و اموالشان را تملك كنند، آيه فوق مى گويد: (اى افراد با ايمان براى شما حلال نيست كه از زنان از روى اكراه و ايجاد ناراحتى، ارث ببريد)( يا ايها الذين آمنوا لا يحل لكم ان ترثوا النسأ كرها ) .
و به اين ترتيب عمل فوق را محكوم ساخته است.
2 - زنان را براى حلال كردن مهر خود تحت فشار قرار ندهيد - يكى ديگر از عادات نكوهيده آنها اين بود كه زنان را با وسايل گوناگون، تحت فشار مى گذاشتند تا مهر خود را ببخشند و طلاق گيرند، اين كار مخصوصا بيشتر در موقعى بود كه زن مهريه سنگينى داشت، آيه فوق اين كار را ممنوع ساخته و مى فرمايد: آنها را تحت فشار قرار ندهيد، به خاطر اين كه قسمتى از آنچه را به آنها پرداخته ايد تملك كنيد)( و لا تعضلوهن لتذهبوا ببعض ما آتيتموهن ) .
ولى اين حكم استثنايى دارد كه در جمله بعد به آن اشاره شده است و آن اين كه اگر آنها مرتكب عمل زشت و ننگينى گردند شوهران مى توانند آنها را تحت فشار قرار دهند، تا مهر خود را حلال كرده و طلاق بگيرند)( الا ان ياتين بفاحشة مبينة ) .
در حقيقت اين كار يك نوع مجازات و شبيه به گرفتن غرامت در برابر كارهاى نارواى اين دسته از زنان است.
آيا منظور از (فاحشة مبينة ) (عمل زشت آشكار) در آيه فوق، خصوص اعمال منافى عفت است يا هر گونه ناسازگارى شديد؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى در حديثى كه از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده تصريح گرديده كه هر گونه مخالفت شديد زن و نافرمانى و ناسازگارى او را شامل مى شود (البته منظور هر مخالفت جزئى نيست زيرا در مفهوم كلمه (فاحشه ) اهميت و فوق العادگى افتاده است و ذكر كلمه (مبينة ) نيز آن را تأكيد مى كند).
3 - سپس دستور معاشرت شايسته و رفتار انسانى با زنان را صادر مى كند و مى فرمايد: (با آنها شايسته معاشرت كنيد) (وعاشروهن بالمعروف ).
و به دنبال آن اضافه مى كند: (حتى اگر به جهاتى از همسران خود رضايت كامل نداشته باشيد و بر اثر امورى آنها در نظر شما ناخوشايند باشند (فورا تصميم به جدايى نگيريد و تا آنجا كه در قدرت داريد مدارا كنيد). زيرا ممكن است شما در تشخيص خود گرفتار اشتباه شده باشيد، و آنچه را نمى پسنديد خداوند در آن خير و بركت و سود فراوانى قرار داده باشد)( فان كرهتموهن فعسى ان تكرهوا شيئا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا ) .
بنابر اين تا كارد به استخوان شما نرسد سزاوار است معاشرت به معروف و رفتار شايسته را ترك نكنيد بخصوص اينكه بسيار مى شود كه همسران درباره يكديگر گرفتار سوءظنهاى بى دليل و حب و بغضهاى بى جهت مى گردند و قضاوتهاى آنها در اين حال غالبا نادرست مى باشد، تا آنجا كه خوبيها در نظرشان بدى و بديها در نظرشان خوبى جلوه مى كند، ولى با گذشت زمان و مدارا كردن، تدريجا حقايق آشكار مى شود.
ضمنا بايد توجه داشت تعبير به (خيرا كثيرا) كه در آيه به همسرانى كه مدارا مى كنند نويد داده شده مفهوم وسيعى دارد كه يكى از مصاديق روشن آن فرزندان صالح و با لياقت و ارزشمند است.
آيه و ترجمه
( و إن أردتم استبدال زوج مكان زوج و ءاتيتم إحدئهن قنطارا فلا تأ خذوا منه شيا أتأ خذونه بهتنا و إثما مبينا ) (20)( و كيف تأ خذونه و قد أفضى بعضكم إلى بعض و أخذن منكم ميثقا غليظا ) (21)
ترجمه:
20 - و اگر تصميم گرفتيد كه همسر ديگرى به جاى همسر خود انتخاب كنيد و مال فراوانى (به عنوان مهر) به او پرداخته ايد، چيزى از آن را نگيريد آيا براى باز پس گرفتن مهر زنان، متوسل به تهمت و گناه آشكار مى شويد؟ 21 - و چگونه آن را باز پس مى گيريد در حالى كه شما با يكديگر تماس و آميزش كامل داشته ايد و (از اين گذشته ) آنها پيمان محكمى (هنگام ازدواج ) از شما گرفته اند.
پيش از اسلام رسم بر اين بود كه اگر مى خواستند همسر سابق را طلاق گويند و ازدواج جديدى كنند براى فرار از پرداخت مهر، همسر خود را به اعمال منافى عفت متهم مى كردند، و بر او سخت مى گرفتند، تا حاضر شود مهر خويش را كه معمولا قبلا دريافت مى شد بپردازد، و طلاق گيرد، و همان مهر را براى همسر دوم قرار مى دادند.
آيه فوق به شدت از اين كار زشت جلوگيرى كرده و آن را مورد نكوهش قرار مى دهد.
اين آيه نيز براى حمايت قسمت ديگرى از حقوق زنان نازل گرديده و به عموم
مسلمانان دستور مى دهد كه به هنگام تصميم بر جدايى از همسر و انتخاب همسر جديد حق ندارند چيزى از مهر همسر اول خود را كم بگذارند، و يا اگر پرداخته اند پس بگيرند، هر قدر هم مهر زياد باشد( و ان اردتم استبدال زوج و اتيتم احديهن قنطارا فلا تأخذوا منه شيئا ) .
همانطور كه در سابق گفتيم (قنطار) به معنى مال و ثروت زياد است. راغب در كتاب مفردان مى گويد اصل (قنطار) از (قنطره ) به معنى پل است و چون اموال زياد همچون پلى هستند كه انسان در زندگى مى تواند از آنها استفاده كند، از اين جهت به آن قنطار گفته اند.
زيرا فرض اين است كه طلاق در اينجا به خاطر منافع شوهر صورت مى گيرد نه بخاطر انحراف زن از جاده عفت، بنا بر اين دليلى ندارد كه حق مسلم آنها پايمال شود.
سپس اشاره به طرز عمل دوران جاهليت در اين باره كه همسر خود را متهم به اعمال منافى عفت مى كردند نموده و مى فرمايد: (آيا براى باز پس گرفتن مهر زنان متوسل به تهمت و گناه آشكار مى شويد)( اتأخذونه بهتانا و اثما مبينا ) .
يعنى اصل عمل، ظلم است و گناه، و متوسل شدن به يك وسيله ناجوانمردانه و غلط، گناه آشكار ديگرى است.
در آيه بعد مجددا با استفهام انكارى، براى تحريك عواطف انسانى مردان اضافه مى كند كه شما و همسرانتان مدتها در خلوت و تنهايى با هم بوده ايد همانند يك روح در دو بدن، ارتباط و آميزش كامل داشته ايد، چگونه بعد از اين همه نزديكى و ارتباط، همچون بيگانه ها و دشمنان با يكديگر رفتار مى كنيد، و حقوق مسلم آنها را پايمال مى نماييد؟! (و كيف تاخذونه و قد افضى بعضكم الى بعض ).
اين درست همانند تعبيرى است كه ما در فارسى امروز داريم كه اگر دو نفر دوست صميمى با هم به نزاع برخيزند به آنها مى گوييم شما سالها با يكديگر نان و نمك خورده ايد چرا نزاع مى كنيد؟ در حقيقت ستم كردن در اين گونه موارد به شريك زندگى، ستم بر خويشتن است.
سپس مى فرمايد: از اين گذشته همسران شما پيمان محكمى به هنگام عقد ازدواج از شما گرفته اند چگونه اين پيمان مقدس و محكم را ناديده مى گيريد و اقدام به پيمان شكنى آشكار مى كنيد؟ (و اخذن منكم ميثاقا غليظا).
ضمنا بايد توجه داشت كه اين آيه گرچه در مورد طلاق دادن همسر سابق براى انتخاب همسر جديد وارد شده ولى اختصاص به آن ندارد، بلكه منظور اين است در هر مورد كه طلاق و جدايى به پيشنهاد مرد صورت گيرد، و زن تمايلى به جدايى ندارد بايد تمام مهر پرداخته شود، و يا اگر پرداخته شده چيزى از آن باز پس نگيرند، خواه تصميم بر ازدواج مجدد داشته باشند يا نه، بنابر اين جمله (ان اردتم استبدال زوج؛ اگر بخواهيد همسر ديگرى انتخاب كنيد) در حقيقت ناظر به وضع دوران جاهليت بوده است و دخالتى در اصل حكم ندارد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه (استبدال ) به معنى طلب تبديل كردن است بنابر اين معنى طلب و اراده در آن افتاده است و اگر مشاهده مى كنيم كه با (اردتم ) (بخواهيد) ضميمه شده بخاطر اين است كه مى خواهد اين نكته را گوشزد كند كه به هنگام مقدمه چينى و تصميم بر تبديل كردن همسر خود نبايد از مقدمات نامشروع و ناجوانمردانه شروع كنيد.
( و لا تنكحوا ما نكح ءاباؤ كم من النسأ إ لا ما قد سلف إ نه كان فاحشة و مقتا و سأ سبيلا ) (22)
ترجمه:
22 - با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كرده اند، هرگز ازدواج نكنيد! مگر آنها كه در گذشته (قبل از نزول اين حكم ) انجام شده است؛ زيرا اين كار، عمل زشت و تنفر آور است و روش نادرستى مى باشد.
در زمان جاهليت معمول بود كه هر گاه كسى از دنيا مى رفت و همسر و فرزندان از خود به يادگار مى گذاشت، در صورتى كه آن همسر، نامادرى فرزندان او بود، فرزندانش نامادرى را همانند اموال او به ارث مى بردند، به اين ترتيب كه آنها حق داشتند با نامادرى خود ازدواج كنند و يا او را به ازدواج شخص ديگرى در آورند، پس از اسلام، حادثه اى براى يكى از مسلمانان پيش آمد و آن اين كه: يكى از انصار بنام (ابو قيس ) از دنيا رفت فرزندش به نامادرى خود پيشنهاد ازدواج نمود، آن زن گفت: من تو را فرزند خود مى دانم و چنين كارى را شايسته نمى بينم. ولى با اين حال از پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كسب تكليف مى كنم، سپس موضوع را خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد، و كسب تكليف نمود، آيه فوق نازل شد و از اين كار به شدت نهى كرد.
همانطور كه در شأن نزول نيز اشاره شد، آيه خط بطلان به يكى از اعمال ناپسند دوران جاهليت مى كشد و مى گويد: (با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كرده اند ازدواج نكنيد)( و لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النسأ ) .
اما از آنجا كه هيچ قانونى معمولا شامل گذشته نمى شود، اضافه مى فرمايد: مگر ازدواجهايى كه پيش از اين انجام شده است )( الا ما قد سلف ) .
سپس براى تأكيد مطلب، سه تعبير شديد درباره اين نوع ازدواج بيان مى فرمايد: نخست اين كه مى گويد: (اين عمل، كار بسيار زشتى است )( انه كان فاحشة ) .
و بعد اضافه مى كند: (عملى است كه موجب تنفر) در افكار مردم است يعنى طبع بشر آن را نمى پسندد( و مقتا ) .
و در پايان مى فرمايد: (روش نادرستى است )( و سأ سبيلا ) .
حتى در تاريخ مى خوانيم كه مردم جاهلى نيز اين نوع ازدواج را (مقت ) (تنفرآميز) و فرزندانى كه ثمره آن بودند (مقيت ) (فرزندان مورد تنفر) مى ناميدند.
روشن است كه اين حكم به خاطر مصالح و فلسفه هاى مختلفى مقرر شده، زيرا ازدواج با نامادرى از يك سو همانند ازدواج با مادر است چون نامادرى در حكم مادر دوم محسوب مى شود. و از سوى ديگر تجاوز به حريم پدر و هتك احترام او است.
و از همه گذشته، اين عمل، تخم نفاق را در ميان فرزندان يك شخص مى پاشد زيرا ممكن است بر سر تصاحب نامادرى ميان آنها اختلاف واقع شود حتى ميان پدر و فرزند ايجاد رقابت مى كند زيرا معمولا ميان همسر دوم و همسر اول رقابت و حسادت وجود دارد، اگر اين كار (ازدواج با نامادرى ) در حيات پدر او صورت گيرد نيز ممكن است يك نوع حسادت، نسبت به پدر از دست رفته خود پيدا كند.
تعبيرات سه گانه اى كه درباره نكوهش اين عمل در آيه فوق آمده بعيد نيست به ترتيب اشاره به سه فلسفه بالا باشد.
( حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم و عماتكم و خالاتكم و بنات الاخ و بنات الاخت و امهاتكم اللاتى ارضعنكم و اخواتكم من الرضاعة و امهات نسائكم و ربائبكم اللاتى فى حجوركم من نسائكم اللاتى دخلتم بهن فان لم تكونوا دخلتم بهن فلا جناح عليكم و حلائل ابنائكم الذين من اصلابكم و ان تجمعوا بين الاختين الا ما قد سلف ان الله كان غفورا رحيما ) (23)
ترجمه:
23 - حرام شده است بر شما، مادرانتان، و دختران، و خواهران، و عمه ها، و خاله ها، و دختران برادر، و دختران خواهر شما، و مادرانى كه شما را شير داده اند، و خواهران رضاعى شما، و مادران همسرانتان، و دختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافته اند از همسرانى كه با آنها آميزش جنسى داشته ايد - و چنانچه با آنها آميزش جنسى نداشته ايد، (دختران آنها) براى شما مانعى ندارد - و (همچنين ) همسرهاى پسرانتان كه از نسل شما هستند (- نه پسر خوانده ها -) و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده؛ چرا كه خداوند، آمرزنده و مهربان است.
تحريم ازدواج با محارم
در اين آيه به محارم يعنى زنانى كه ازدواج با آنها ممنوع است اشاره شده است و بر اساس آن محرميت از سه راه ممكن است پيدا شود.
1 - ولادت كه از آن تعبير به (ارتباط نسبى ) مى شود.
2 - از طريق ازدواج كه به آن (ارتباط سببى ) مى گويند
3 - از طريق شيرخوارگى كه به آن (ارتباط رضاعى ) گفته مى شود.
نخست اشاره به محارم نسبى كه هفت دسته هستند كرده و مى فرمايد:
(مادران شما و دخترانتان و عمه ها و خاله هايتان و دختران برادر و دختران خواهرانتان بر شما حرام شده اند)( حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم و عماتكم و خالاتكم و بنات الاخ و بنات الاخت ) .
بايد توجه داشت كه منظور از مادر فقط آن زنى كه انسان بلا واسطه از او تولد شده، نيست بلكه جده و مادر جده و مادر پدر و مانند آنها را شامل مى شود همانطور كه منظور از دختر، تنها دختر بلا واسطه نيست بلكه دختر و دختر پسر و دختر دختر و فرزندان آنها را نيز در بر مى گيرد و همچنين در مورد پنج دسته ديگر.
ناگفته پيدا است كه همه افراد طبعا از اين گونه ازدواجها تنفر دارند و به همين دليل همه اقوام و ملل (جز افراد كمى ) ازدواج با محارم را ممنوع مى دانند و حتى مجوسى ها كه در منابع اصلى خود قايل به جواز اين گونه ازدواج ها بوده اند، امروز آن را انكار مى كنند.
گرچه بعضى كوشش دارند كه اين موضوع را ناشى از يك عادت و رسم كهن بدانند ولى مى دانيم عموميت يك قانون در ميان تمام افراد بشر، در قرون و اعصار طولانى، معمولا حكايت از فطرى بودن آن مى كند، زيرا رسم و عادت نمى تواند عمومى و دائمى گردد.
از اين گذشته امروز اين حقيقت ثابت شده كه ازدواج افراد همخون با يكديگر خطرات فراوانى دارد يعنى بيمارى نهفته و ارثى را آشكار و تشديد مى كند (نه اين كه خود آن توليد بيمارى كند) حتى بعضى، گذشته از محارم، ازدواج با اقوام نسبتا دورتر را مانند عموزاده ها را با يكديگر خوب نمى دانند، و معتقدند خطرات بيماريهاى ارثى را تشديد مى نمايد ولى اين مسأله اگر در خويشاوندان دور مشكلى ايجاد نكند (همانطور كه غالبا نمى كند) در خويشان نزديك كه (همخونى ) شديدتر است مسلما توليد اشكال خواهد كرد.
به علاوه در ميان محارم جاذبه و كشش جنسى معمولا وجود ندارد زيرا محارم غالاا با هم بزرگ مى شوند و براى يكديگر يك موجود عادى و معمولى هستند و موارد نادر و استثنايى نمى تواند مقياس قوانين عمومى و كلى گردد و مى دانيم كه جاذبه جنسى، شرط استحكام پيوند زناشويى است، بنابر اين اگر ازدواجى در ميان محارم صورت گيرد، ناپايدار و سست خواهد بود.
سپس به محارم رضاعى اشاره كرده و مى فرمايد: (و مادرانى كه شما را شير مى دهند و خواهران رضاعى شما بر شما حرامند)( و امهاتكم اللاتى ارضعنكم و اخواتكم من الرضاعه ) .
گرچه قرآن در اين قسمت از آيه تنها به دو دسته يعنى خواهران و مادران رضاعى اشاره كرده ولى طبق روايات فراوانى كه در دست است، محارم رضاعى منحصر به اينها نيستند، بلكه طبق حديث معروف كه از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده: (يحرم من الرضاع ما يحرم من النسب؛ تمام كسانى كه از نظر ارتباط نسبى حرامند از نظر شيرخوارگى نيز حرام مى شوند).
البته مقدار شيرخوارگى كه تأثير در محرميت مى كند و همچنين شرايط و كيفيت آن، ريزه كاريهاى فراوانى دارد كه در كتابهاى فقهى آمده است.
فلسفه تحريم محارم رضاعى اين است كه با پرورش گوشت و استخوان آنها با شير شخص معينى شباهت به فرزندان او پيدا مى كند، مثلا زنى كه كودكى را به اندازه اى شير مى دهد كه بدن او با آن شير نمو مخصوصى مى كند يك نوع شباهت در ميان آن كودك و ساير فرزندان آن زن پيدا مى شود و در حقيقت هر كدام جزيى از بدن آن مادر محسوب مى گردند و همانند دو برادر نسبى هستند.
و در آخرين مرحله اشاره به دسته سوم از محارم كرده و آنها را تحت چند عنوان بيان مى كند:
1 - (و مادران همسرانتان )( و امهات نسائكم ) .
يعنى به مجرد اينكه زنى به ازدواج مردى در آمد و صيغه عقد جارى گشت مادر او و مادر مادر او هر چه بالاتر روند بر او حرام ابدى مى شوند.
2 - (دختران همسرانتان كه در دامان شما قرار دارند به شرط اينكه با آن همسر آميزش جنسى پيدا كرده باشيد)( و ربائبكم اللاتى فى حجوركم من نسائكم اللاتى دخلتم بهن ) .
يعنى تنها با عقد شرعى يك زن (دختران او) كه از شوهر ديگرى بوده اند بر شوهر حرام نمى شوند، بلكه مشروط بر اين است كه علاوه بر عقد شرعى با آن زن هم بستر هم شده باشد. وجود اين قيد در اين مورد تأييد مى كند كه حكم مادر همسر كه در جمله سابق گذشت مشروط به چنين شرطى نيست، و به اصطلاح اطلاق حكم را تقويت مى كند.
گرچه ظاهر قيد (فى حجوركم )؛ در دامان شما باشند) چنين مى فهماند كه اگر دختر همسر از شوهر ديگر در دامان انسان پرورش نيابد بر او حرام نيست ولى به قرينه روايات و مسلم بودن حكم، اين قيد به اصطلاح قيد احترازى نيست بلكه در واقع اشاره به نكته تحريم است زيرا اينگونه دختران كه مادرانشان اقدام به ازدواج مجدد مى كنند معمولا در سنين پائين هستند و غالبا در دامان شوهر جديد همانند دختر او پرورش مى يابند، آيه مى گويد اينها در واقع همچون دختران خود شما هستند، آيا كسى با دختر خود ازدواج مى كند؟ و انتخاب عنوان (ربائب ) كه جمع (ربيبه ) به معنى تربيت شده است نيز به همين جهت مى باشد.
به دنبال اين قسمت براى تأكيد مطلب اضافه مى كند كه: (اگر با آنها آميزش جنسى نداشتيد دخترانشان بر شما حرام نيستند)( فان لم تكونوا دخلتم بهن فلا جناح عليكم ) .
3 - (و همسران فرزندانتان كه از نسل شما هستند.)( و حلائل ابنائكم الذين من اصلابكم ) .
در حقيقت تعبير (من اصلابكم ) (فرزندانى كه از نسل شما باشند) براى اين است كه روى يكى از رسوم غلط دوران جاهليت خط بطلان كشيده شود، زيرا در آن زمان معمول بود افرادى را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند، يعنى كسى كه فرزند شخص ديگرى بود به نام فرزند خود مى خواندند و فرزند خوانده مشمول تمام احكام فرزند حقيقى بود، و به همين دليل با همسران فرزند خوانده خود ازدواج نمى كردند فرزند خواندگى و احكام آن در اسلام به كلى بى اساس است.
4 - (و براى شما جمع در ميان دو خواهر ممنوع است )( و ان تجمعوا بين الاختين ) .
يعنى ازدواج با دو خواهر در زمان واحد مجاز نيست، بنابر اين اگر با دو خواهر يا بيشتر در زمانهاى مختلف و بعد از جدايى از خواهر قبلى انجام گيرد، مانعى ندارد.
و از آنجا كه در زمان جاهليت جمع ميان دو خواهر رايج بود، و افرادى مرتكب چنين ازدواجهايى شده بودند قرآن بعد از جمله فوق مى گويد: (مگر آنچه درگذشته واقع شده )( الا ما قد سلف ) .
يعنى اين حكم (همانند احكام ديگر) عطف به گذشته نمى شود، و كسانى كه قبل از نزول اين قانون، چنين ازدواجى انجام داده اند كيفر و مجازاتى ندارند، اگر چه اكنون بايد يكى از آن دو را انتخاب كرد، و ديگرى را رها كنند.
در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند آمرزنده و مهربان است )( ان الله كان غفورا رحيما ) .
رمز اينكه اسلام از چنين ازدواجى جلوگيرى كرده شايد اين باشد، كه دو خواهر به حكم نسب و پيوند طبيعى نسبت به يكديگر علاقه شديد دارند، ولى به هنگامى كه رقيب هم شوند طبعا نمى توانند آن علاقه سابق را حفظ كنند، و به اين ترتيب يك نوع تضاد عاطفى در وجود آنها پيدا مى شود، كه براى زندگى آنها زيانبار است، زيرا دائما انگيزه (محبت ) و انگيزه (رقابت ) در وجود آنها در حال كشمكش و مبارزه اند.
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه جمله (الا ما قد سلف ) به تمام محارمى كه در آيه به آن اشاره شده برگردد يعنى اگر قبل از نزول اين آيه اقدام به ازدواج با يكى از محارم فوق طبق قوانين متداول آن زمان كرده باشيد، حكم تحريم شامل آن ازدواجها نمى شود، و فرزندان آنها فرزندان مشروع خواهند بود، البته پس از نزول اين آيه لازم بوده فورا جدا شوند.
پايان آيه يعنى جمله( ان الله كان غفورا رحيما ) نيز متناسب با اين معنى مى باشد.
( و المحصنت من النسأ إ لا ما ملكت أ يمنكم كتب الله عليكم و أ حل لكم ما ورأ ذلكم أ ن تبتغوا بأ مولكم محصنين غير مسفحين فما استمتعتم به منهن فاتوهن أ جورهن فريضة و لا جناح عليكم فيما ترضيتم به من بعد الفريضة إ ن الله كان عليما حكيما ) (24)
ترجمه:
24 - و زنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را كه مالك شده ايد، اينها احكامى است كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براى شما حلال است، كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى نماييد، و زنانى را كه متعه مى كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهى بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است.
اين آيه، بحث آيه گذشته را درباره زنانى كه ازدواج با آنها حرام است دنبال مى كند و اضافه مى نمايد كه: (ازدواج و آميزش جنسى با زنان شوهردار نيز حرام است ) (و المحصنات من النسأ ) .
(محصنات ) جمع (محصنة ) از ماده (حصن ) به معنى قلعه و دژ است و به همين مناسبت به زنان شوهردار و همچنين زنان عفيف و پاكدامن كه از آميزش جنسى با ديگران خود را حفظ مى كنند و يا در تحت حمايت و سرپرستى مردان قرار دارند گفته ميشود.
گاهى به زنان آزاد در مقابل كنيزان نيز گفته شده، زيرا آزادى آنها در حقيقت به منزله حريمى است كه به دور آنها كشيده شده است و ديگرى حق نفوذ در حريم آنان بدون اجازه آنها ندارد، ولى روشن است كه منظور از آن در آيه فوق همان زنان شوهردار است.
اين حكم اختصاصى به زنان مسلمان ندارد بلكه زنان شوهردار از هر مذهب و ملتى همين حكم را دارند يعنى ازدواج با آنها ممنوع است.
تنها استثنايى كه به اين حكم خورده است در مورد زنان غير مسلمانى است كه به اسارت مسلمانان در جنگها درمى آيند، اسلام اسارت آنها را به منزله طلاق از شوهران سابق تلقى كرده، و اجازه مى دهد بعد از تمام شدن عده آنها با آنان ازدواج كنند و يا همچون يك كنيز با آنان رفتار شود( الا ما ملكت ايمانكم ) .
ولى اين استثنأ، به اصطلاح، استثناى منقطع است، يعنى چنين زنان شوهردارى كه در اسارت مسلمانان قرار مى گيرند رابطه آنها به مجرد اسارت با شوهرانشان قطع خواهد شد، درست همانند زن غير مسلمانى كه با اسلام آوردن رابطه او با شوهر سابقش (در صورت ادامه كفر) قطع مى گردد، و در رديف زنان بدون شوهر قرار خواهد گرفت.
از اينجا روشن مى شود كه اسلام به هيچ وجه اجازه نداده است كه مسلمانان با زنان شوهردار حتى از ملل و مذاهب ديگر ازدواج كنند، و به همين جهت، عده براى آنها مقرر ساخته و در دوران عده از ارتباط زناشويى با آنها جلوگيرى نموده است.
فلسفه اين حكم در حقيقت اين است كه اين گونه زنان يا بايد به محيط (كفر) بازگشت داده شوند، و يا بدون (شوهر) همچنان در ميان مسلمانان بمانند و يا رابطه
آنها با شوهران سابق قطع شود و از نو ازدواج ديگرى نمايند، صورت اول بر خلاف اصول تربيتى اسلام و صورت دوم ظالمانه است، بنابر اين تنها راه همان راه سوم است.
از پاره اى از روايات كه سند آن به ابو سعيد خدرى صحابى معروف مى رسد برمى آيد كه آيه فوق درباره اسراى غزوه اوطاس نازل گرديده و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از اطمينان به اينكه زنان اسير باردار نيستند به آنها اجازه داد كه با مسلمانان ازدواج كنند و يا همچون يك كنيز در اختيار آنها قرار گيرند - اين حديث تفسير بالا را نيز تأييد مى كند.
در اين جمله براى تأكيد احكام گذشته كه در مورد محارم و مانند آن وارد شده مى فرمايد: (اينها امورى است كه خداوند براى شما مقرر داشته و نوشته است )( كتاب الله عليكم ) .
بنابر اين به هيچ وجه قابل تغيير و عدول نيست.
سپس مى گويد: غير از اين چند طايفه كه در اين آيه و آيات پيش گفته شد مى توانيد با ساير زنان، ازدواج كنيد مشروط بر اين كه طبق قوانين اسلام باشد و توأم با عفت و پاكدامنى و دور از بى عفتى و ناپاكى صورت گيرد.
(اما زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد،) براى شما حلال است كه با اموال خود، آنان را اختيار كنيد؛ در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا، خوددارى نماييد)( و احل لكم ماورأ ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين ) .
بنا بر اين (محصنين ) در آيه فوق كه اشاره به حال مردان است به معنى (عفيفان ) و (غير مسافحين ) تأكيد آن است زيرا ماده سفاح (بر وزن كتاب ) به معنى زنا مى باشد و در اصل از (سفح ) به معنى ريزش آب و يا اعمال بيهوده و بى رويه گرفته شده است و چون قرآن، در اين گونه امور هميشه از الفاظ كنائى استفاده مى كند آن را كنايه از آميزش نامشروع گرفته است.
جمله اين (تبتغوا باموالكم ) اشاره به اين است كه رابطه زناشوئى يا بايد به شكل ازدواج با پرداخت مهر باشد و يا به شكل مالك شدن كنيز با پرداخت قيمت.
ضمنا تعبير (غير مسافحين ) در آيه فوق، شايد اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه نبايد هدف شما در مسئله ازدواج، تنها هوسرانى و ارضاى غريزه جنسى باشد بلكه اين امر حياتى براى هدف عالى ترى مى باشد كه غريزه نيز در خدمت آن قرار گرفته، و آن بقاى نسل انسان و نيز حفظ او از آلودگيها است.
در قسمت بعد، اشاره به مسأله ازدواج موقت و به اصطلاح (متعه ) است و مى گويد: (زنانى را كه متعه مى كنيد مهر آنها را به عنوان يك واجب بايد بپردازيد)( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة ) .
از جمله فوق استفاده مى شود كه اصل تشريع ازدواج موقت، قبل از نزول اين آيه براى مسلمانان مسلم بوده كه در اين آيه نسبت به پرداخت مهر آنها توصيه مى كند بعد از ذكر لزوم پرداخت مهر اشاره به اين مطلب مى فرمايد كه: (اگر طرفين عقد، با رضايت خود مقدار مهر را بعدا كم يا زياد كنند مانعى ندارد)( و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة ) .
بنابراين مهر يك نوع بدهكارى است كه با رضايت طرفين قابل تغيير است. (در اين موضوع تفاوتى ميان عقد موقت و دايم نيست اگر چه آيه همانطور كه مشروحا گفتيم درباره ازدواج موقت بحث مى كند).
احتمال ديگرى در تفسير آيه فوق نيز هست و آن اينكه: مانعى ندارد كه پس از انجام ازدواج موقت، طرفين درباره اضافه كردن مدت ازدواج، و همچنين مبلغ مهر با هم توافق كنند، يعنى ازدواج موقت حتى قبل از پايان مدت، قابل تمديد است به اين ترتيب كه زن و مرد با هم توافق مى كنند كه مدت را به مقدار معينى در برابر اضافه كردن مهر به مبلغ مشخصى بيفزايند. (در روايات اهل بيت -عليهمالسلام - نيز به اين تفسير اشاره شده است ).
احكامى كه در آيه به آن اشاره شد، احكامى است كه متضمن خير و سعادت افراد بشر است زيرا: (خداوند از مصالح بندگان آگاه و در قانونگذارى خود حكيم است )( ان الله كان عليما حكيما ) .
1 - قرائنى كه در آيه فوق وجود دارد دلالت آن را بر ازدواج موقت تأكيد مى كند.
2 - ازدواج موقت در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده و بعدا نسخ نشده است.
3 - ضرورت اجتماعى اين نوع ازدواج.
4 - پاسخ به پاره اى از اشكالات.
درباره قسمت اول بايد توجه داشت كه:
اولا: كلمه (متعه ) كه (استمتعتم ) از آن گرفته شده است در اسلام به معنى ازدواج موقت است، و به اصطلاح در اين باره حقيقت شرعيه مى باشد، گواه بر آن اين است كه اين كلمه (متعه ) با همين معنى در روايات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و كلمات صحابه مكرر به كار برده شده است.
ثانيا: اگر اين كلمه به معنى مزبور نباشد بايد به معنى لغوى آن يعنى (بهره گيرى ) تفسير شود در نتيجه معنى آيه چنين خواهد شد: (اگر از زنان دايم بهره گرفتيد مهر آنها را بپردازيد). در حالى كه مى دانيم پرداختن مهر مشروط به بهره گيرى از زنان نيست بلكه تمام مهر بنا بر مشهور يا حداقل نيمى از مهر به مجرد عقد ازدواج دائم، واجب مى شود.
ثالثا: بزرگان (اصحاب ) و (تابعين ) مانند ابن عباس دانشمند و مفسر معروف اسلام و ابن ابى كعب و جابر بن عبدالله و عمران حصين و سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و سدى و گروه زيادى از مفسران اهل تسنن و تمام مفسران اهل بيت (عليهمالسلام ) همگى از آيه فوق، حكم ازدواج موقت را فهميده اند تا آنجا كه فخر رازى با تمام شهرتى كه در موضوع اشكال تراشى در مسائل مربوط به شيعه دارد بعد از بحث مشروحى درباره آيه مى گويد: ما بحث نداريم كه از آيه فوق حكم جواز متعه استفاده مى شود بلكه ما مى گوييم حكم مزبور بعد از مدتى نسخ شده است.
رابعا: ائمه اهل بيتعليهمالسلام كه به اسرار وحى از همه آگاهتر بودند، متفقا آيه را به همين معنى تفسير فرموده اند، و روايات فراوانى در اين زمينه نقل شده از جمله:
از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده است كه فرمود:( المتعة نزل بها القرآن و جرت بها السنة من رسول الله ) ؛ حكم متعه در قرآن نازل شده و سنت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر طبق آن جارى گرديده است ).
و از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده كه در پاسخ سؤ ال ابو بصير راجع به متعه فرمود: (نزلت فى القرآن فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة..)؛ (قرآن مجيد در اين باره سخن گفته آنجا كه مى فرمايد:( فما استمتعتم... ) .
و نيز از امام باقر (عليهاالسلام ) نيز نقل شده كه در پاسخ شخصى بنام عبدالله بن عمير ليثى در مورد متعه فرمود:( احلها الله فى كتابه و على لسان نبيه فهى حلال الى يوم القيامة ) ؛ خداوند آن را در قرآن و بر زبان پيامبرش حلال كرده است و آن تا روز قيامت حلال مى باشد).
اتفاق عموم علماى اسلام بلكه ضرورت دين بر اين است كه ازدواج موقت در آغاز اسلام مشروع بوده (و گفتگو درباره دلالت آيه فوق بر مشروعيت متعه هيچ گونه منافاتى با مسلم بودن اصل حكم ندارد زيرا مخالفان معتقدند كه مشروعيت حكم از سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ثابت شده است ) و حتى مسلمانان در آغاز اسلام به آن عمل كرده اند و جمله معروفى كه از عمر نقل شده: (متعتان كانتا على عهد رسول الله و انا محرمهما و معاقب عليهما متعة النسأ و متعة الحج )؛ دو متعه در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود كه من آنها را حرام كردم، و بر آنها مجازات مى كنم، (متعه زنان و حج تمتع ) (كه نوع خاصى از حج است ) دليل روشنى بر وجود اين حكم در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است منتها مخالفان اين حكم، مدعى هستند كه بعدا نسخ و تحريم شده است.
اما جالب توجه اينكه رواياتى كه درباره نسخ حكم مزبور ادعا مى كنند كاملا مختلف و پريشان است، بعضى مى گويند خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين حكم را نسخ كرده و بنابر اين ناسخ آن، سنت و حديث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و بعضى مى گويند ناسخ آن آيه طلاق است( اذا طلقتم النسأ فطلقوهن لعدتهن ) ؛ هنگامى كه زنان را طلاق داديد بايد طلاق در زمان مناسب عده باشد) در حالى كه اين آيه ارتباطى با مسأله مورد بحث ندارد زيرا اين آيه در باره طلاق بحث مى كند در حالى كه ازدواج موقت طلاق ندارد و جدايى آن به هنگام پايان مدت آن است.
قدر مسلم اين است كه اصل مشروع بودن اين نوع ازدواج در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قطعى است و هيچ گونه دليل قابل اعتمادى درباره نسخ شدن آن در دست نيست بنابراين طبق قانون مسلمى كه در علم اصول به ثبوت رسيده بايد حكم به بقأ اين قانون كرد.
جمله مشهورى كه از عمر نقل شده نيز گواه روشنى بر اين حقيقت است كه اين حكم در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز نسخ نشده است.
بديهى است هيچ كس جز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حق نسخ احكام را ندارد، و تنها او است كه مى تواند به فرمان خدا پاره اى از احكام را نسخ كند، و بعد از رحلت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باب نسخ به كلى مسدود مى شود و گرنه هر كسى مى تواند به اجتهاد خود قسمتى از احكام الهى را نسخ نمايد و ديگر چيزى به نام شريعت جاودان و ابدى باقى نخواهد ماند. و اصولا اجتهاد در برابر سخنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اجتهاد در مقابل نص است كه فاقد هر گونه اعتبار مى باشد.
جالب اينكه در صحيح ترمذى كه از كتب صحاح معروف اهل تسنن است و همچنين از (دارقطنى ) چنين مى خوانيم: كسى از اهل شام از عبدالله بن عمر درباره حج تمتع سؤ ال كرد او در جواب صريحا گفت اين كار، حلال و خوب است مرد شامى گفت: پدر تو از اين عمل نهى كرده است عبدالله بن عمر برآشفت و گفت: اگر پدرم از چنين كارى نهى كند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن را اجازه دهد آيا سنت مقدس پيامبر (صلىاللهعليهوآله ) را رها كنم و از گفته پدرم پيروى كنم؟ برخيز و از نزد من دور شو!
نظير اين روايت درباره ازدواج موقت از عبد الله بن عمر از صحيح ترمذى به همان صورت كه در بالا خوانديم نقل شده است.
و نيز از (محاضرات ) راغب نقل شده كه يكى از مسلمانان اقدام به ازدواج موقت مى كرد از او پرسيدند: حلال بودن اين كار را از چه كسى گرفتى؟ گفت: از (عمر)! با تعجب گفتند: چگونه چنين چيزى ممكن است با اينكه عمر از آن نهى كرد و حتى تهديد به مجازات نمود؟ گفت: بسيار خوب، من هم به همين جهت مى گويم، زيرا عمر مى گفت: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن را حلال كرده و من حرام مى كنم، من مشروعيت آن را از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى پذيرم، اما تحريم آن را از هيچ كس نخواهم پذيرفت.
مطلب ديگرى كه در اينجا يادآورى آن لازم است اين است كه ادعا كنندگان نسخ اين حكم با مشكلات مهمى روبرو هستند:
نخست اينكه در روايات متعددى از منابع اهل تسنن تصريح شده كه اين حكم در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز نسخ نشد، بلكه در زمان عمر از آن نهى گرديد، بنابر اين طرفداران نسخ بايد پاسخى براى اين همه روايات پيدا كنند، اين روايات بالغ بر بيست و چهار روايت است، كه علامه امينى در (الغدير) جلد ششم آنها را مشروحا بيان كرده است و به دو نمونه آن ذيلا اشاره مى شود:
1 - در صحيح مسلم از جابر بن عبدالله انصارى نقل شده كه مى گفت: ما در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به طور ساده اقدام به ازدواج موقت مى كرديم و اين وضع ادامه داشت تا اينكه (عمر) در مورد (عمرو بن حريث ) از اين كار (بطور كلى ) جلوگيرى كرد.
و در حديث ديگرى در كتاب (موطأ) مالك و (سنن كبرا)ى بيهقى از (عروة بن زبير) نقل شده كه: زنى به نام (خوله ) بنت حكيم در زمان (عمر) بر او وارد شد و خبر داد كه يكى از مسلمانان به نام (ربيعة بن اميه ) اقدام به متعه كرده است او گفت: اگر قبلا از اين كار نهى كرده بودم او را سنگسار مى كردم (ولى از هم اكنون از آن جلوگيرى مى كنم!)
در كتاب بداية المجتهد تأليف (ابن رشد اندلسى ) نيز مى خوانيم كه جابر ابن عبدالله انصارى مى گفت: (ازدواج موقت در ميان ما در عهد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در خلافت ابوبكر و نيمى از خلافت عمر، معمول بود سپس عمر از آن نهى كرد.)
مشكل ديگر اينكه: رواياتى كه حكايت از نسخ اين حكم در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند بسيار پريشان و ضد و نقيضند، بعضى مى گويد: در جنگ خيبر نسخ شده، و بعضى ديگر در روز فتح مكه، و بعضى در جنگ تبوك، و بعضى در جنگ اوطاس، و مانند آن. بنابر اين به نظر مى رسد كه روايات نسخ، همه مجعول بوده باشد كه اين همه با يكديگر تناقض دارند.
از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه نويسنده تفسير (المنار) مى گويد: (ما سابقا در جلد سوم و چهارم مجله المنار، تصريح كرده بوديم كه عمر از متعه نهى كرد ولى بعدا به اخبارى دست يافتيم كه نشان مى دهد در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسخ شده نه در زمان عمر، و لذا گفته سابق خود را اصلاح كرده و از آن استغفار مى كنيم ).
سخنى تعصب آميز است، زيرا در برابر روايات ضد و نقيضى كه نسخ حكم را در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اعلام مى كند رواياتى داريم كه صراحت در ادامه آن تا زمان عمر دارد، بنابر اين نه جاى عذر خواهى است، و نه استغفار، و شواهدى كه در بالا ذكر كرديم نشان مى دهد كه گفتار اول او مقرون به حقيقت بوده است نه گفتار دوم!
و ناگفته پيدا است نه (عمر) و نه هيچ شخص ديگر و حتى ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) كه جانشينان اصلى پيامبرند نمى توانند احكامى را كه در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده نسخ كنند و اصولا نسخ بعد از رحلت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بسته شدن باب وحى مفهوم ندارد، و اينكه بعضى كلام (عمر) را حمل بر اجتهاد كرده اند جاى تعجب است زيرا اجتهاد در برابر (نص ) ممكن نيست.
و عجيبتر اينكه جمعى از فقهاى اهل تسنن آيات مربوط به احكام ازدواج (مانند آيه 6 سوره مؤ منون ) را ناسخ آيه فوق كه در باره متعه است دانسته اند، گويا تصور كرده اند ازدواج موقت اصلا ازدواج نيست. در حالى كه بطور مسلم يكى از اقسام ازدواج است.
اين يك قانون كلى و عمومى است كه اگر به غرايز طبيعى انسان به صورت صحيحى پاسخ گفته نشود براى اشباع آنها متوجه طرق انحرافى خواهد شد، زيرا اين حقيقت قابل انكار نيست كه غرائز طبيعى را نمى توان از بين برد، و فرضا هم بتوانيم از بين ببريم، چنين اقدامى عاقلانه نيست زيرا اين كار يك نوع مبارزه با قانون آفرينش است.
بنابر اين راه صحيح آن است كه آنها را از طريق معقولى اشباع و از آنها در مسير سازندگى بهره بردارى كنيم.
اين موضوع را نيز نمى توان انكار كرد كه غريزه جنسى يكى از نيرومندترين غرايز انسانى است، تا آنجا كه پاره اى از روانكاوان آن را تنها غريزه اصيل انسان مى دانند و تمام غرايز ديگر را به آن باز مى گردانند.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه در بسيارى از شرايط و محيطها، افراد فراوانى در سنين خاصى قادر به ازدواج دايم نيستند، يا افراد متأهل در مسافرتهاى طولانى و يا مأموريتها با مشكل عدم ارضاى غريزه جنسى روبرو مى شوند.
اين موضوع مخصوصا در عصر ما كه سن ازدواج بر اثر طولانى شدن دوره تحصيل و مسايل پيچيده اجتماعى بالا رفته، و كمتر جوانى مى تواند در سنين پائين يعنى در داغترين دوران غريزه جنسى اقدام به ازدواج كند، شكل حادترى به خود گرفته است.
با اين وضع چه بايد كرد؟
آيا بايد مردم را به سركوب كردن اين غريزه (همانند رهبانها و راهبه ها) تشويق نمود؟
يا اينكه آنها را در برابر بى بندوبارى جنسى آزاد گذاشت، و همان صحنه هاى زننده و ننگين كنونى را مجاز دانست؟
و يا اينكه راه سومى را در پيش بگيريم كه نه مشكلات ازدواج دايم را به بار آورد و نه آن بى بندوبارى جنسى را؟
خلاصه اينكه (ازدواج دائم ) نه در گذشته و نه در امروز به تنهايى جوابگوى نيازمنديهاى جنسى همه طبقات مردم نبوده و نيست، و ما بر سر دو راهى قرار داريم يا بايد فحشأ را مجاز بدانيم (همانطور كه دنياى مادى امروز عملا بر آن صحه گذارده و آنرا به رسميت شناخته )، و يا طرح ازدواج موقت را بپذيريم، معلوم نيست آنها كه با ازدواج موقت و فحشأ مخالفند چه جوابى براى اين سؤ ال فكر كرده اند؟!
طرح ازدواج موقت، نه شرايط سنگين ازدواج دايم را دارد كه با عدم تمكن مالى يا اشتغالات تحصيلى و مانند آن نسازد و نه زيانهاى فجايع جنسى و فحشأ را در بر دارد.
منتها در اينجا اشكالاتى مى شود كه بايد بطور فشرده به آنها پاسخ گفت:
1 - گاهى مى گويند چه تفاوتى ميان ازدواج موقت و فحشأ وجود دارد؟ هر دو (خودفروشى ) در برابر پرداختن مبلغى محسوب مى شوند و در حقيقت اين نوع ازدواج نقابى است بر چهره فحشأ و آلودگيهاى جنسى! تنها تفاوت آن دو در ذكر دو جمله ساده يعنى اجراى صيغه است.
پاسخ: آنها كه چنين مى گويند گويا اصلا از مفهوم ازدواج موقت آگاهى ندارند، زيرا ازدواج موقت تنها با گفتن دو جمله تمام نمى شود بلكه مقرراتى همانند ازدواج دايم دارد، يعنى چنان زنى در تمام مدت ازدواج موقت، منحصرا در اختيار اين مرد بايد باشد، و به هنگامى كه مدت پايان يافت بايد عده نگاه دارد، يعنى حداقل چهل و پنج روز بايد از اقدام به هر گونه ازدواج با شخص ديگرى خوددارى كند، تا اگر از مرد اول باردار شده وضع او روشن گردد، حتى اگر با وسايل جلوگيرى اقدام به جلوگيرى از انعقاد نطفه كرده باز هم رعايت اين مدت واجب است، و اگر از او صاحب فرزندى شد بايد همانند فرزند ازدواج دايم مورد حمايت او قرار گيرد و تمام احكام فرزند بر او جارى خواهد شد. در حالى كه در فحشأ هيچ يك از اين شرايط و قيود وجود ندارد. آيا اين دو را با يكديگر هرگز مى توان مقايسه نمود؟
البته ازدواج موقت از نظر مسأله ارث (در ميان زن و شوهر) و نفقه و پاره اى از احكام ديگر تفاوتهائى با ازدواج دايم دارد ولى اين تفاوتها هرگز آن را در رديف فحشأ قرار نخواهد داد، و در هر حال شكلى از ازدواج است با مقررات ازدواج.
2 - (ازدواج موقت ) سبب مى شود كه بعضى از افراد هوسباز از اين قانون سوء استفاده كرده و هر نوع فحشأ را در پشت اين پرده انجام دهند تا آنجا كه افراد محترم هرگز تن به ازدواج موقت نمى دهند، و زنان با شخصيت از آن ابا دارند.
پاسخ: سوء استفاده از كدام قانون در دنيا نشده است؟ آيا بايد جلو يك قانون فطرى و ضرورت اجتماعى را به خاطر سوء استفاده گرفت؟ يا بايد جلو سوء استفاده كنندگان را بگيريم؟
اگر فرضا عده اى از زيارت خانه خدا سوء استفاده كردند و در اين سفر اقدام به فروش مواد مخدر كردند آيا بايد جلو مردم را از شركت در اين كنگره عظيم اسلامى بگيريم يا جلو سوء استفاده كنندگان را؟!
و اگر ملاحظه مى كنيم كه امروز افراد محترم از اين قانون اسلامى كراهت دارند، عيب قانون نيست، بلكه عيب عمل كنندگان به قانون، و يا صحيحتر، سوء استفاده كنندگان از آن است، اگر در جامعه امروز هم ازدواج موقت به صورت سالم در آيد و حكومت اسلامى تحت ضوابط و مقررات خاص، اين موضوع را به طور صحيح پياده كند هم جلو سوء استفاده ها گرفته خواهد شد و هم افراد محترم (به هنگام ضرورتهاى اجتماعى ) از آن كراهت نخواهند داشت.
3 - مى گويند ازدواج موقت سبب مى شود كه افراد بى سرپرست همچون فرزندان نامشروع تحويل به جامعه داده شود.
پاسخ: از آنچه گفتيم جواب اين ايراد كاملا روشن شد، زيرا فرزندان نامشروع از نظر قانونى نه وابسته به پدرند و نه مادر، در حالى كه فرزندان ازدواج موقت كمترين و كوچكترين تفاوتى با فرزندان ازدواج دايم حتى در ميراث و ساير حقوق اجتماعى ندارند و گويا عدم توجه به اين حقيقت سرچشمه اشكال فوق شده است.
در پايان اين سخن يادآورى مطلبى كه برتراندراسل دانشمند معروف انگليسى در كتاب زناشويى و اخلاق تحت عنوان زناشويى آزمايشى آورده است مفيد به نظر مى رسد.
او پس از ذكر طرح يكى از قضات محاكم جوانان به نام (بن بى ليندسى ) در مورد (زناشويى دوستانه ) يا (زناشويى آزمايشى ) چنين مى نويسد: (طبق طرح (ليندسى ) جوانان بايد قادر باشند در يك نوع زناشويى جديد وارد شوند كه با زناشويى هاى معمولى (دايم ) از سه جهت تفاوت دارد: نخست اينكه طرفين قصد بچه دار شدن نداشته باشند، از اين رو بايد بهترين طرق پيشگيرى از باردارى را به آنها بياموزند، ديگر اينكه جدايى آنها به آسانى صورت پذيرد، و سوم اينكه پس از طلاق، زن هيچ گونه حق نفقه نداشته باشد).
(راسل ) بعد از ذكر پيشنهاد (ليندسى ) كه خلاصه آن در بالا بيان شد چنين مى گويد: (من تصور مى كنم كه اگر چنين امرى به تصويب قانونى برسد گروه كثيرى
از جوانان از جمله دانشجويان دانشگاهها تن به ازدواج موقت بدهند و در يك زندگى مشترك موقتى پاى بگذارند، زندگى كه متضمن آزادى است و رها از بسيارى نابسامانيها و روابط جنسى پر هرج و مرج فعلى مى باشد).
همانطور كه ملاحظه مى كنيد طرح فوق در باره ازدواج موقت از جهات زيادى همانند طرح اسلام است منتها شرايط و خصوصياتى كه اسلام براى ازدواج موقت آورده از جهات زيادى روشنتر و كاملتر است. در ازدواج موقت اسلامى هم جلوگيرى از فرزند كاملا بى مانع است و هم جدا شدن آسان و هم نفقه واجب نيست.
( و من لم يستطع منكم طولا أ ن ينكح المحصنت المؤ منت فمن ما ملكت أ يمنكم من فتيتكم المؤ منت و الله أ علم بإ يمنكم بعضكم من بعض فانكحوهن بإ ذن أ هلهن و ءاتوهن أ جورهن بالمعروف محصنت غير مسفحت و لا متخذت أ خدان فإ ذا أ حصن فإ ن أ تين بفحشة فعليهن نصف ما على المحصنت من العذاب ذلك لمن خشى العنت منكم و أ ن تصبروا خير لكم و الله غفور رحيم ) (25)
ترجمه:
25 - و آنها كه توانايى ازدواج با زنان (آزاد) پاكدامن با ايمان ندارند مى توانند با زنان پاكدامن از بردگانى با ايمان كه در اختيار داريد ازدواج كنند، خدا آگاه به ايمان شماست، و همگى اعضاى يك پيكريد، و آنها را به اجازه صاحبان آنان ازدواج نماييد و مهر آنها را به خودشان بدهيد، مشروط بر اينكه پاكدامن باشند نه مرتكب زنا بطور آشكار شوند و نه دوست پنهانى بگيرند، و در صورتى كه محصنه باشند و مرتكب عمل منافى عفت شوند نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت، اين اجازه (ازدواج با كنيزان ) براى آنها است كه (از نظر غريزه جنسى ) شديدا در زحمت باشند و اگر خوددارى كنيد (از ازدواج با آنان ) براى شما بهتر است و خداوند آمرزنده و مهربان است.
ازدواج با كنيزان
در تعقيب بحثهاى مربوط به ازدواج، اين آيه، شرايط ازدواج با كنيزان را بيان مى كند، نخست مى گويد كسانى كه قدرت ندارند كه با زنان آزاد، ازدواج كنند مى توانند با كنيزانى ازدواج نمايند كه مهر و ساير مخارج آنها معمولا سبكتر و سهلتر است )( و من لم يستطع منكم طولا أ ن ينكح المحصنات المؤ منات فمن ما ملكت أيمانكم من فتياتكم المؤ منات ) .
البته منظور از ازدواج با كنيزان اين نيست كه صاحب كنيز با كنيز ازدواج كند، بلكه با شرايط خاصى كه در كتب فقهى ذكر شده مى تواند همانند همسر با او رفتار نمايد، بنابر اين منظور ازدواج افراد غير مالك با كنيز است.
ضمنا از تعبير به (مؤ منات ) استفاده مى شود كه بايد حتما كنيز مسلمان باشد تا بتوان با او ازدواج كرد و بنابر اين با كنيزان اهل كتاب ازدواج صحيح نيست.
جالب اينكه قرآن در اين آيه از كنيزان تعبير به (فتيات ) كرده است كه جمع (فتات ) مى باشد و معمولا اين تعبير آميخته با احترام خاصى در مورد زنان است و غالبا در مورد دختران جوان به كار مى رود.
در جمله بعد مى گويد: شما براى تشخيص ايمان آنها مأمور به ظاهر اظهارات آنان هستيد، و اما درباره باطن و اسرار درونى آنان خداوند به ايمان و عقيده شما آگاهتر است )( و الله اعلم بايمانكم ) .
از آنجا كه بعضى در مورد ازدواج با كنيزان كراهت داشتند، قرآن مى گويد: شما همه از يك پدر و مادر به وجود آمده ايد. (و بعضى از بعض ديگريد) (بعضكم من بعض ).
بنابر اين نبايد از ازدواج با كنيزان كه از نظر انسانى با شما هيچ گونه تفاوتى ندارند و از نظر ارزش معنوى، ارزش آنها مانند ديگران بسته به تقوى و پرهيزگارى آنان است، كراهت داشته باشيد، كه همه اعضاى يك پيكر محسوب مى شويد.
سپس به يكى از شرايط اين ازدواج اشاره كرده و مى فرمايد: (اين ازدواج بايد به اجازه مالك صورت گيرد) و بدون اجازه او باطل است( فانكحوهن باذن اهلهن ) .
از تعبير (مالك ) به (اهل ) اشاره به اين است كه نبايد آنها با كنيزان خود همچون يك متاع رفتار كنند بلكه بايد همچون سرپرست يك خانواده نسبت به فرزندان و اهل خود، رفتارى كاملا انسانى داشته باشند.
در جمله بعد مى فرمايد: (مهر آنان را به خودشان بدهيد)( و آتوهن اجورهن بالمعروف ) .
از جمله فوق استفاده مى شود كه بايد مهر متناسب و شايسته اى براى آنها قرار داد، و آن را به خود آنان داد، يعنى مالك مهر خود كنيزان خواهند بود، اگر چه جمعى از مفسران معتقدند كه آيه محذوفى دارد و در اصل( آتوا مالكهن اجورهن ) ؛ (مهر آنها را به مالكان آنها بپردازيد) بوده است، ولى اين تفسير با ظاهر آيه موافق نيست اگر چه بعضى از روايات آنرا تأييد مى كند.
ضمنا از ظاهر آيه استفاده مى شود كه بردگان نيز مى توانند مالك اموالى گردند كه از طرق مشروع به آن دست يافته اند.
و از تعبير (بالمعروف ) (بطور شايسته ) بر مى آيد كه نبايد در تعيين مهر آنها ظلم و ستمى بر آنان شود بلكه حق واقعى آنها طبق معمول بايد ادا گردد.
يكى ديگر از شرايط اين ازدواج آن است كه كنيزانى انتخاب شوند كه (مرتكب عمل منافى عفت، نگردند) (محصنات ).
خواه به صورت آشكار بوده باشد( غير مسافحات ) .
و يا به صورت انتخاب دوست پنهانى( و لا متخذات اخدان ) .
در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه با نهى از زنا با تعبير (غير مسافحات ) نيازى به نهى از گرفتن دوست پنهانى (اخدان ) نبوده است.
ولى با توجه به اينكه جمعى در جاهليت عقيده داشتند كه تنها زناى آشكار ناپسند است اما انتخاب دوست پنهانى مانعى ندارد! روشن مى شود كه چرا قرآن مجيد به هر دو قسمت تصريح كرده است.
در جمله بعد به تناسب احكامى كه در باره ازدواج با كنيزان و حمايت از حقوق آنها گفته شد بحثى در باره مجازات آنها به هنگام انحراف از جاده عفت به ميان آمده، و آن اينكه (اگر آنها در اين حال مرتكب عمل منافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد در باره آنان، جارى مى شود) يعنى تنها پنجاه تازيانه بايد به آنها زد( فاذا احصن فان اتين بفاحشة فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب ) .
نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه قرآن مى گويد: (اذا احصن ) يعنى (اگر آنها محصنه بودند چنين مجازاتى درباره آنها جارى مى گردد در اينكه منظور از (محصنه بودن ) در اينجا چيست؟ مفسران احتمالاتى داده اند بعضى آن را به معنى شوهردار (طبق اصطلاح معروف فقهى و طبق آيه سابق ) و بعضى به معنى (مسلمان ) گرفته اند، ولى با توجه به اينكه كلمه (محصن ) در اين جمله دو بار ذكر شده و بايد هر دو به يك معنى باشد، و از طرفى زنان آزاد شوهردار مجازاتشان سنگسار كردن است نه تازيانه خوردن، روشن مى شود كه تفسير اول يعنى محصن به معنى شوهردار بودن، قابل قبول نيست، همانطور كه تفسير دوم يعنى مسلمان بودن نيز شاهدى ندارد.
حق اين است كه با توجه به اينكه كلمه (محصنات ) در قرآن مجيد، غالبا به معنى زنان عفيف و پاكدامن آمده است چنين به نظر مى رسد كه آيه فوق نيز اشاره به همين معنى است، يعنى كنيزانى كه بر اثر فشار صاحبان خود تن به خودفروشى مى دادند از مجازات معاف هستند، اما كنيزانى كه تحت چنين فشارى نيستند و مى توانند پاكدامن زندگى كنند اگر مرتكب عمل منافى عفت شدند همانند زنان آزاد مجازات مى شوند اما مجازات آنها نصف مجازات زنان آزاد است.
سپس مى گويد: (اين ازدواج با كنيزان براى كسانى است كه از نظر غريزه جنسى شديدا در فشار قرار گرفته اند، و قادر به ازدواج با زنان آزاد نيستند) بنابر اين براى غير آنها مجاز نيست( ذلك لمن خشى العنت منكم ) .
(عنت ) (بر وزن سند) در اصل به معنى بازشكستن استخوانى است، كه قبلا شكسته شده، يعنى پس از بهبودى و التيام مجددا بر اثر حادثه اى بشكند، بديهى است اين نوع شكستگى بسيار دردناك و رنج آور است، و به همين دليل (عنت ) در مشكلات طاقت فرسا و كارهاى رنج آور استعمال شده است.
فلسفه اين حكم ممكن است اين باشد، كه كنيزان مخصوصا در آن زمان در شرائط تربيتى نامطلوبى به بار مى آمدند و طبعا داراى كمبودهايى از نظر اخلاقى و روانى و عاطفى بوده اند، و مسلما فرزندانى كه ثمره ازدواج با آنها بود، رنگ اخلاقى مادر را كم و بيش داشت، و به همين جهت اسلام طرح دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده است تا به اين سرنوشت گرفتار نشوند، و ضمنا به خود بردگان امكان داده شود، تا با يكديگر ازدواج كنند. البته اين موضوع منافات با آن ندارد كه بعضى از كنيزان وضع استثنايى خاصى از نظر اخلاقى و تربيتى داشته باشند، زيرا آنچه در بالا اشاره شد مربوط به وضع اكثريت آنها بوده است و اگر مى بينيم مادر بعضى از بزرگان اسلام كنيز بوده اند از همين نظر است ولى بايد توجه داشت كه آنچه در مورد كنيزان در غير مورد ضرورت ممنوع است ازدواج با آنهاست نه آميزش جنسى از راه مالكيت.
اما بعد مى فرمايد: (خوددارى كردن از ازدواج با كنيزان تا آنجا كه توانايى داشته باشيد و دامان شما آلوده گناه نگردد، به سود شماست )( و ان تصبروا خير لكم ) .
در پايان آيه مى فرمايد: (و خداوند نسبت به آنچه در گذشته بر اثر بى خبرى انجام داده ايد آمرزنده و مهربان است.( و الله غفور رحيم ) .
( يريد الله ليبين لكم و يهديكم سنن الذين من قبلكم و يتوب عليكم و الله عليم حكيم ) (26)( و الله يريد أن يتوب عليكم و يريد الذين يتبعون الشهوت أ ن تميلوا ميلا عظيما ) (27)( يريد الله أن يخفف عنكم و خلق الانسان ضعيفا ) (28)
ترجمه:
26 - خداوند مى خواهد (با اين دستورها راههاى خوشبختى و سعادت را) براى شما آشكار سازد، و به سنتهاى (صحيح ) پيشينيان رهبرى كند، و شما را از گناه پاك سازد و خداوند دانا و حكيم است.
27 - و خدا مى خواهد شما را ببخشد (و از آلودگى پاك نمايد) اما آنها كه پيرو شهواتند مى خواهند شما به كلى منحرف شويد.
28 - خدا مى خواهد (با دستورهاى مربوط به ازدواج با كنيزان و مانند آن ) كار را بر شما سبك كند، و انسان، ضعيف آفريده شده (و در برابر طوفان غرايز، مقاومت او كم است )
اين محدوديتها براى چيست؟
به دنبال احكام مختلف گذشته در زمينه ازدواج و قيود و شروطى كه پيش بيان شد ممكن است، اين سؤ ال در ذهن جمعى منعكس شود، كه منظور از اين همه محدوديتها و قيد و بندهاى قانونى چيست؟ آيا بهتر نبود كه آزادى عمل در اين مسايل به افراد داده مى شد و همانطور كه بعضى از دنياپرستان از هر وسيله لذت بهره مى گيرند، ديگران هم بهره بردارى كنند؟
آيات فوق در حقيقت پاسخ به اين سؤ الات مى دهد، و مى گويد: (خداوند مى خواهد به وسيله اين مقررات حقايق را براى شما آشكار سازد، و به راههايى كه مصالح و منافع شما در آن است، شما را رهبرى كند)( يريد الله ليبين لكم ) .
وانگهى شما در اين برنامه تنها نيستيد، اقوام پاك گذشته نيز اين گونه سنتها داشته اند( و يهديكم سنن الذين من قبلكم ) .
(علاوه بر اين خدا مى خواهد شما را ببخشد)( و يتوب عليكم ) .
و نعمتهاى خود را كه بر اثر انحرافات شما قطع شده بار ديگر به شما بازگرداند، و اين در صورتى است كه شما از آن راههاى انحرافى كه در زمان جاهليت و قبل از اسلام داشتيد، بازگرديد.
در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند از اسرار احكام خود آگاه است، و روى حكمت خود آنها را براى شما تشريع كرده است )( و الله عليم حكيم ) .
در آيه بعد مجددا تأكيد مى كند كه (خدا به وسيله اين احكام مى خواهد، نعمت ها و بركاتى كه بر اثر آلودگى به شهوات از شما قطع شده، به شما بازگردد)( و الله يريد ان يتوب عليكم ) .
(ولى شهوت پرستانى كه در امواج گناهان غرق هستند، مى خواهند شما از طريق سعادت به كلى منحرف شويد و همانند آنها از فرق تا قدم آلوده انواع گناهان گرديد)( و يريد الذين يتبعون الشهوات ان تميلوا ميلا عظيما ) .
اكنون شما فكر كنيد، آيا آن محدوديت آميخته با سعادت و افتخار براى شما بهتر است، يا اين آزادى و بى بندوبارى توأم با آلودگى و نكبت و انحطاط؟!.
اين آيات در حقيقت به افرادى كه در عصر و زمان ما نيز به قوانين مذهبى مخصوصا در زمينه مسايل جنسى ايراد مى كنند، پاسخ مى گويد، كه اين آزاديهاى بى قيد و شرط سرابى بيش نيست، و نتيجه آن انحراف عظيم از مسير خوشبختى و تكامل انسانى و گرفتار شدن در بيراهه ها و پرتگاه ها است كه نمونه هاى زيادى از آن را با چشم خودمان به شكل متلاشى شدن خانواده ها، انواع جنايات جنسى، فرزندان نامشروع جنايت پيشه و انواع بيماريهاى آميزشى و ناراحتيهاى روانى، مشاهده مى كنيم.
سپس در آيه بعد مى گويد: (حكم سابق در باره آزادى ازدواج با كنيزان تحت شرايط معين، در حقيقت يك نوع تخفيف و توسعه محسوب مى شود)( يريد الله ان يخفف عنكم ) .
و در بيان علت آن مى فرمايد: (زيرا انسان اصولا موجود ضعيفى است )( و خلق الانسان ضعيفا ) .
و در برابر طوفان غرايز گوناگون كه از هر سو به او حمله ور مى شود بايد طرق مشروعى براى ارضاى غرايز به او ارائه شود تا بتواند خود را از انحراف حفظ كند.
( يأ يها الذين أمنوا لا تأ كلوا أ مولكم بينكم بالبطل إلا أن تكون تجرة عن تراض منكم و لا تقتلوا أ نفسكم إن الله كان بكم رحيما ) (29)( و من يفعل ذلك عدونا و ظلما فسوف نصليه نارا و كان ذلك على الله يسيرا ) (30)
ترجمه:
29 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال يكديگر را به باطل (و از طرق نامشروع ) نخوريد مگر اينكه تجارتى باشد كه با رضايت شما انجام گيرد، و خودكشى نكنيد! خداوند نسبت به شما مهربان است.
30 - و هر كس اين عمل را از روى تجاوز و ستم انجام دهد، بزودى او را در آتشى وارد خواهيم ساخت و اين كار براى خدا آسان است.
بستگى سلامت اجتماع به سلامت اقتصاد
اين آيه در واقع زير بناى قوانين اسلامى را در مسايل مربوط به معاملات و مبادلات مالى تشكيل مى دهد، و به همين دليل فقهاى اسلام در تمام ابواب معاملات به آن استدلال مى كنند، آيه خطاب به افراد باايمان كرده و مى گويد: (اموال يكديگر را از طرق نابه جا و غلط و باطل نخوريد)( يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل ) .
به اين گونه هر گونه تصرف در مال ديگرى كه بدون حق و بدون يك مجوز منطقى و عقلانى بوده باشد ممنوع شناخته شده و همه را تحت عنوان (باطل ) كه مفهوم وسيعى دارد قرار داده است.
مى دانيم (باطل ) در مقابل (حق ) است و هر چيزى را كه ناحق و بى هدف و بى پايه باشد در برمى گيرد.
در آيات ديگرى از قرآن نيز با عباراتى شبيه عبارت فوق، اين موضوع تأكيد شده، مثلا: به هنگام نكوهش از قوم يهود و ذكر اعمال زشت آنها مى فرمايد:( و اكلهم اموال الناس بالباطل ) ؛ آنها در اموال مردم بدون مجوز و به ناحق تصرف مى كردند).
و در آيه 188 سوره بقره، جمله( لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل ) را به عنوان مقدمه اى براى نهى از كشاندن مردم به وسيله ادعاهاى پوچ و بى اساس به سوى دادگاهها و خوردن اموال آنها ذكر فرموده است.
بنابر اين هر گونه تجاوز، تقلب، غش، معاملات ربوى، معاملاتى كه حد و حدود آن كاملا نامشخص باشد، خريد و فروش اجناسى كه فايده منطقى و عقلائى در آن نباشد، خريد و فروش وسايل فساد و گناه، همه در تحت اين قانون كلى قرار دارند، و اگر در روايات متعددى، كلمه باطل به قمار و ربا و مانند آن تفسير شده در حقيقت معرفى مصداقهاى روشن اين كلمه است نه آنكه منحصر به آنها باشد.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه تعبير به (اكل ) (خوردن ) كنايه از هر گونه تصرف است خواه به صورت خوردن معمولى باشد يا پوشيدن يا سكونت و يا غير آن و اين تعبير علاوه بر زبان عربى در فارسى امروز نيز كاملا رايج است.
در جمله بعد به عنوان يك استثنأ مى فرمايد: (مگر اينكه تصرف شما در اموال ديگران از طريق داد و ستد باشد كه از رضايت باطنى دو طرف سرچشمه بگيرد)( الا ان تكون تجارة عن تراض منكم ) .
اين جمله، استثنايى است از قانون كلى سابق، ولى به اصطلاح (استثنأ منقطع ) است يعنى آنچه در اين جمله آمده مشمول قانون سابق، از آغاز نبوده است و تنها به عنوان يك تأكيد و يادآورى ذكر شده، آن هم به نوبه خود يك قانون كلى است.
طبق اين بيان، تمام مبادلات مالى و انواع تجارتها كه در ميان مردم رايج است چنانچه از روى رضايت طرفين صورت گيرد و جنبه معقول و منطقى داشته باشد از نظر اسلام مجاز است (مگر در مواردى كه به خاطر مصالح معينى، نهى صريح از آن شده است ).
سپس در پايان آيه، مردم را از قتل نفس بازمى دارد و ظاهر آن به قرينه آخرين آيه نهى از خودكشى و انتحار كرده و مى فرمايد: (و خودكشى نكنيد، خداوند نسبت به شما مهربان است )( و لا تقتلوا انفسكم ان الله كان بكم رحيما ) .
يعنى خداوند مهربان نه تنها راضى نمى شود ديگرى شما را به قتل برساند بلكه به خود شما هم اجازه نميدهد كه با رضايت خود خويشتن را به دست نابودى بسپاريد.
در روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) نيز آيه فوق به همين معنى (انتحار) تفسير شده است.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه چه ارتباطى ميان مسأله (قتل نفس ) و (تصرف باطل و ناحق در اموال مردم ) وجود دارد؟!
پاسخ اين سؤ ال روشن است و در حقيقت قرآن با ذكر اين دو حكم پشت سر هم اشاره به يك نكته مهم اجتماعى كرده است و آن اينكه اگر روابط مالى مردم بر
اساس صحيح استوار نباشد و اقتصاد جامعه به صورت سالم پيش نرود و در اموال يكديگر به ناحق تصرف كنند، جامعه گرفتار يك نوع خودكشى و انتحار خواهد شد، و علاوه بر اينكه انتحارهاى شخصى افزايش خواهد يافت، انتحار اجتماعى هم از آثار ضمنى آن است.
حوادث و انقلاب هايى كه در جوامع مختلف دنياى معاصر روى داده، شاهد گوياى اين حقيقت مى باشد، و از آنجا كه خداوند نسبت به بندگان خود، مهربان است به آنها هشدار مى دهد و اعلام خطر مى كند كه مراقب باشند مبادا مبادلات مالى نادرست و اقتصاد ناسالم، اجتماع آنها را به نابودى و سقوط بكشاند.
در آيه بعد به مجازات كسانى كه از قوانين الهى سرپيچى كنند اشاره كرده و مى فرمايد: (و هر كس از اين فرمان سرپيچى كند، و خود را آلوده خوردن اموال ديگران به ناحق سازد و يا دست به انتحار و خودكشى زند، نه تنها به آتش اين جهان مى سوزد بلكه در آتش قهر و غضب پروردگار نيز خواهد سوخت )( و من يفعل ذلك عدوانا و ظلما فسوف نصليه نارا )
و در پايان مى فرمايد: (اين كار براى خدا آسان است )( و كان ذلك على الله يسيرا ) .
( ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سياتكم و ندخلكم مدخلا كريما ) (31)
ترجمه:
31 - اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى شده ايد اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى پوشانيم و در جايگاه خوبى شما را وارد مى سازيم.
گناهان كبيره و صغيره
اين آيه به كسانى كه از گناهان كبيره پرهيز مى كنند، بشارت مى دهد كه خداوند گناهان صغيره آنان را مى بخشد و اين پاداشى است كه به اين گونه افراد داده شده است، مى فرمايد: (اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مى شويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مى پوشانيم، و شما را در جايگاه خوبى وارد مى سازيم )( ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما ) .
از تعبير (كبائر) و (سيئات ) استفاده مى شود كه گناهان بر دو دسته اند، دستهاى كه قرآن نام آنها را (كبيره ) و دسته اى كه نام آنها را (سيئة ) گذاشته است، و در آيه 32 سوره نجم به جاى (سيئة ) تعبير به (لمم ) نموده است، و در آيه 49 سوره كهف در برابر كبيره (صغيره ) را ذكر فرموده است آنجا كه مى گويد: (لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها؛ اين نامه عمل هيچ گناه كوچك و بزرگى را فروگذار نكرده مگر اينكه به شماره در آورده است ).
از تعبيرات فوق به روشنى ثابت مى شود كه گناهان بر دو دسته مشخص تقسيم مى شوند كه گاهى از آن دو به (كبيره ) و (صغيره ) و گاهى (كبيره ) و (سيئه ) و
گاهى (كبيره ) و (لمم ) تعبير مى شود.
سؤ ال:
اكنون بايد ديد كه ضابطه و ميزان در تعيين صغيره و كبيره چيست؟
بعضى مى گويند: اين دو از امور نسبى هستند، يعنى به هنگام مقايسه كردن دو گناه به يكديگر آن يك كه اهميتش بيشتر است كبيره و آنكه كمتر است صغيره مى باشد، و بنابر اين هر گناهى نسبت به گناه بزرگتر، صغيره، و نسبت به گناه كوچكتر، كبيره است.
ولى روشن است كه اين معنى به هيچ وجه با آيه فوق نمى سازد زيرا آيه فوق اين دو دسته را از يكديگر جدا كرده و در برابر هم قرار داده است و پرهيز از يكى را موجب بخشودگى ديگرى مى شمارد (دقت كنيد).
ولى اگر به معنى لغوى (كبيره ) بازگرديم، كبيره هر گناهى است كه از نظر اسلام بزرگ و پر اهميت است، و نشانه اهميت آن مى تواند اين باشد كه در قرآن مجيد، تنها به نهى از آن قناعت نشده، بلكه به دنبال آن تهديد به عذاب دوزخ گرديده است، مانند قتل نفس و زنا و رباخوارى و امثال آنها، و لذا در روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) مى خوانيم: (الكبائر اللتى اوجب الله عزوجل عليها النار؛ گناهان كبيره گناهانى است كه خداوند مجازات آتش براى آنها مقرر داشته است ) مضمون اين حديث از امام باقر (عليهاالسلام ) و امام صادق (عليهاالسلام ) و امام على بن موسى الرضا (عليهاالسلام ) نقل شده است.
و بنابر اين به دست آوردن گناهان كبيره و شناخت آنها با توجه به ضابطه فوق كار آسانى است، و اگر ملاحظه مى كنيم، در پاره اى از روايات تعداد كبائر، هفت و در بعضى بيست و در بعضى هفتاد، ذكر شده منافات با آنچه در بالا گفته شد ندارد، زيرا در حقيقت بعضى از اين روايات اشاره به گناهان كبيره درجه اول و بعضى به گناهان كبيره درجه دو و بعضى به همه گناهان كبيره اشاره مى كند.
اشكال:
ممكن است گفته شود كه اين آيه مردم را به گناهان صغيره تشويق مى نمايد و مى گويد: با ترك گناهان كبيره، ارتكاب گناهان كوچك مانعى ندارد!
پاسخ:
از تعبيرى كه در آيه ذكر شده پاسخ اين ايراد روشن مى شود زيرا قرآن مى گويد: (نكفر عنكم سيئاتكم )؛ گناهان كوچك شما را مى پوشانيم يعنى پرهيز از گناهان بزرگ خصوصا با فراهم بودن زمينه هاى آنها، يك نوع حالت تقواى روحانى در انسان ايجاد مى كند كه مى تواند آثار گناهان كوچك را از وجود او بشويد و در حقيقت آيه فوق همانند آيه (ان الحسنات يذهبن السيئات؛ حسنات، سيئات را از بين مى برند) مى باشد، و در واقع اشاره به يكى از آثار واقعى اعمال نيك است و اين درست به اين مى ماند كه مى گوييم اگر انسان از مواد سمى خطرناك پرهيز كند و مزاج سالمى داشته باشد مى تواند آثار نامطلوب بعضى از غذاهاى نامناسب را بواسطه سلامت مزاج از بين ببرد.
و يا به تعبير ديگر: بخشش گناهان صغيره يك نوع پاداش معنوى براى تاركان گناهان كبيره است، و اين خود اثر تشويق كننده اى براى ترك كبائر دارد.
كجا صغيره تبديل به كبيره مى شود؟
ولى نكته مهمى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه گناهان صغيره، در صورتى صغيره هستند كه تكرار نشوند و علاوه بر آن به عنوان بى
اعتنايى و يا غرور و طغيان انجام نگيرند زيرا صغاير طبق آنچه از قرآن و روايات اسلامى استفاده مى شود در چند مورد تبديل به كبيره مى گردد:
1 - در صورتى كه تكرار گردد، همانطور كه از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (لا صغيرة مع الاصرار؛ هيچ گناهى با تكرار صغيره نيست ).
2 - (در صورتى كه گناه را كوچك بشمرد و تحقير كند) در نهج البلاغه مى خوانيم: (اشد الذنوب ما استهان به صاحبه؛ شديدترين گناهان آن است كه مرتكبش آن را كوچك بشمرد).
3 - (در صورتى كه از روى طغيان و تكبر و گردنكشى در برابر فرمان پروردگار انجام شود) اين موضوع را از آيات مختلفى اجمالا مى توان استفاده كرد از جمله آيه 37 نازعات: (اما آنها كه طغيان كنند و زندگى دنيا را مقدم بشمرند جايگاهشان دوزخ است.)
4 - در صورتى كه از افرادى سر بزند كه موقعيت خاصى در اجتماع دارند و لغزشهاى آنها با ديگران برابر محسوب نمى شود، چنانكه قرآن درباره همسران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سوره احزاب آيه 30 مى گويد: (اگر شما كار زشتى انجام دهيد مجازات آن را دو برابر خواهيد ديد).
و از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود: (من سن سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها لا ينقص من اوزارهم شيئا؛ هر كس سنت بدى بگذارد گناه آن بر او است و همچنين گناه تمام كسانى كه به آن عمل كنند، بدون اينكه از گناه آنها چيزى كاسته شود).!
5 - در صورتى كه از انجام گناه خوشحال و مسرور باشد و به آن افتخار كند
كند چنانكه از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود: (من اذنب ذنبا و هو ضاحك دخل النار و هو باك؛ هر كس گناهى كند درحالى كه خندان باشد در آتش وارد مى شود در حالى كه گريان است ).
6 - در صورتى كه عدم مجازات سريع خداوند را در برابر گناه خود دليل بر رضايت خدا بشمرد و خود را مصون از مجازات و يا محبوب در نزد خدا بداند، چنانكه قرآن در آيه 8 سوره (مجادله ) از زبان بعضى از گناهكاران مغرور نقل مى كند كه آنها در پيش خود مى گويند: (چرا خداوند ما را مجازات نمى كند) و سپس قرآن اضافه مى كند كه: (آتش دوزخ براى آنها كافى است ).
( و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنسأ نصيب مما اكتسبن و سلوا الله من فضله إ ن الله كان بكل شى ء عليما ) (32)
ترجمه:
32 - برتريهايى را كه خداوند نسبت به بعضى از شما بر بعضى ديگر قرار داده آرزو نكنيد (اين تفاوتهاى طبيعى و حقوقى براى حفظ نظام اجتماع شما و طبق اصل عدالت است ولى با اين حال ) مردان نصيبى از آنچه به دست مى آورند دارند و زنان نصيبى؛ (و نبايد حقوق هيچيك پايمال گردد) و از فضل (و رحمت و بركت ) خدا بخواهيد و خداوند به هر چيز دانا است.
مفسر معروف (طبرسى ) در مجمع البيان نقل مى كند كه: ام سلمه (يكى از همسران پيامبر) به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد: چرا مردان به جهاد مى روند و زنان جهاد نمى كنند؟ و چرا براى ما نصف ميراث آنها مقرر شده؟ اى كاش ما هم مرد بوديم و همانند آنها به جهاد مى رفتيم، و موقعيت اجتماعى آنها را داشتيم.
آيه فوق نازل گرديد و به اين سؤ الات و مانند آن پاسخ گفت.
و در تفسير (المنار) مى خوانيم: جمعى از مردان مسلمان هنگامى كه آيه ارث نازل شد و سهم مردان را دو برابر زنان ذكر كرد، گفتند: اى كاش اجر و پاداش معنوى ما نسبت به آنها نيز چنين بود و جمعى از زنان نيز گفتند: اى كاش مجازات و كيفرهاى ما نصف مجازات مردان بود همانطور كه سهم ارث ما نيمى از ارث آنها است!
آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
همين شأن نزول در تفسير (فى ظلال ) و (روح المعانى ) با تفاوت مختصرى ذكر شده است.
همانطور كه در شأن نزول آمده است تفاوت سهم ارث مردان و زنان براى جمعى از مسلمانان به صورت يك سؤ ال در آمده بود، آنها گويا توجه نداشتند كه اين تفاوت به خاطر آن است كه هزينه زندگى، عموما بر دوش مردان مى باشد، و زنان از آن معافند، به علاوه هزينه خود آنها نيز بر دوش مردان است، و همانطور كه سابقا اشاره شد سهميه زنان عملا دو برابر مردان خواهد بود، لذا آيه فوق مى گويد: (تفاوتهايى را كه خداوند براى بعضى از شما نسبت به بعض ديگر قايل شده هرگز آرزو نكنيد)( و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض ) .
زيرا اين تفاوتها هر كدام اسرارى دارد كه از شما پوشيده و پنهان است چه تفاوتهايى كه از نظر آفرينش و جنسيت و صفات جسمى و روحى داريد و پايه نظام اجتماعى شما است، و چه تفاوتهايى كه از نظر حقوقى به خاطر موقعيت هاى مختلف همانند ارث قرار داده شده است، تمام اين تفاوتها بر طبق عدالت و قانون الهى مى باشد و اگر غير از آن مصلحت بود براى شما قايل مى شد، بنابر اين آرزوى تغيير آنها يك نوع مخالفت با مشيت پروردگار كه عين حق و عدالت است مى باشد.
البته نبايد اشتباه كرد كه آيه اشاره به تفاوتهاى واقعى و طبيعى مى كند نه تفاوتهاى ساختگى كه بر اثر (استعمار) و (استثمار) طبقاتى به وجود مى آيد، چه اينكه آنها نه خواست خدا است، و نه چيزى است كه آرزوى دگرگون كردن آن نادرست باشد، بلكه تفاوتهايى است ظالمانه و غير منطقى كه بايد در رفع آن كوشيد، فى المثل زنان نمى توانند آرزو كنند كه اى كاش مرد بودند، و مردان نيز نبايد آرزو كنند كه اى كاش زن مى شدند، زيرا اين دو جنس اساس نظام اجتماع انسانى است، اما در عين حال نبايد اين تفاوت جنسيت سبب شود كه يكى از اين دو جنس حقوق ديگرى را پايمال كند، و آنها كه آيه را دستاويز براى ادامه تبعيضات نارواى اجتماعى پنداشته اند سخت در اشتباهند.
لذا بلافاصله مى فرمايد: (مردان و زنان هر كدام بهره اى از كوششها و تلاشها و موقعيت خود دارند)( للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنسأ نصيب مما اكتسبن )
خواه موقعيت طبيعى باشد (مانند تفاوت دو جنس مرد و زن با يكديگر) و يا تفاوت به خاطر تلاشها و كوششهاى اختيارى.
قابل توجه اينكه كلمه (اكتساب ) كه به معنى تحصيل كردن و به دست آوردن است، مفهوم وسيعى دارد، هم كوششهاى اختيارى را شامل مى شود و هم آنچه را كه انسان به وسيله ساختمان طبيعى خود مى تواند به دست بياورد.
سپس مى فرمايد: (به جاى آرزو كردن اين گونه تفاوتها، از فضل خدا و لطف و كرم او تمنا كنيد كه به شما از نعمتهاى مختلف و موفقيت ها و پاداشهاى نيك ارزانى دارد) (و اسئلوا الله من فضله ).
و در نتيجه افرادى خوشبخت و سعادتمند باشيد خواه مرد باشيد يا زن، و خواه از اين نژاد باشيد يا نژاد ديگر، و در هر حال آنچه را خير واقعى و سعادت شما در آن است بخواهيد نه آنچه شما خيال مى كنيد - و تعبير به (من فضله ) اشاره به همين معنى مى باشد.
البته روشن است كه تقاضاى فضل و عنايت پروردگار به اين نيست كه انسان به دنبال اسباب و عوامل هر چيز نرود بلكه بايد فضل و رحمت او را در لابلاى اسبابى كه او مقرر داشته است جستجو كرد.
(چون خداوند به همه چيز دانا است )( ان الله كان بكل شى ء عليما ) .
و مى داند براى نظام اجتماع چه تفاوتهايى از نظر طبيعى و يا حقوقى لازم است، و بنابر اين در كار او هيچ گونه تبعيض ناروا، و بى عدالتى نيست، و نيز از اسرار درون مردم با خبر است و مى داند چه افرادى آرزوهاى نادرست در دل مى پرورانند و چه افرادى به آنچه مثبت و سازنده است مى انديشند.
اين تفاوتها براى چيست؟
بسيارى از خود مى پرسند چرا بعضى از افراد استعدادشان بيشتر و بعضى كمتر، بعضى زيبا و بعضى ديگر از زيبايى، كم بهره اند، بعضى از نظر جسمى فوق العاده نيرومند و بعضى معمولى هستند، آيا اين (تفاوتهاى طبيعى ) با اصل عدالت پروردگار سازگار است؟
در پاسخ بايد به چند نكته توجه داشت:
1 - قسمتى از تفاوتهاى جسمى و روحى و مردم با يكديگر معلول اختلافات طبقاتى و مظالم اجتماعى و يا سهل انگاريهاى مردم است كه هيچ گونه ارتباطى به دستگاه آفرينش ندارد، مثلا بسيارى از فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقير هم از نظر جسمى قويتر و زيباتر و هم از نظر استعداد پيشرفته ترند، به دليل اينكه آنها از تغذيه و بهداشت كافى بهره مندند در حالى كه اينها در محروميت قرار دارند، و يا افرادى هستند كه بر اثر تنبلى و سهل انگارى نيروهاى جسمى و روحى خود را از دست مى دهند. اين گونه اختلافها را بايد (اختلافهاى ساختگى و بى دليل ) دانست كه با از بين رفتن نظام طبقاتى و تعميم عدالت اجتماعى از ميان خواهد رفت، و هيچ گاه اسلام و قرآن بر اين گونه تفاوتها صحه نگذاشته است.
2 - قسمتى ديگر از اين تفاوتها، طبيعى و لازمه آفرينش انسان است يعنى يك جامعه اگر هم از عدالت اجتماعى كامل برخوردار باشد تمام افرادش همانند مصنوعات يك كارخانه يك شكل و يك جور نخواهند بود و طبعا با هم تفاوتهايى خواهند داشت، ولى بايد دانست كه معمولا مواهب الهى و استعدادهاى جسمى و روحى انسانها آنچنان تقسيم شده كه هر كسى قسمتى از آن را دارد، يعنى كمتر كسى پيدا مى شود كه اين مواهب را يكجا داشته باشد، يكى از نيروى بدنى كافى برخوردار است، و ديگرى استعداد رياضى خوبى دارد، يكى ذوق شعر، و ديگرى عشق به تجارت، و بعضى هوش سرشارى براى كشاورزى، و بعضى از استعدادهاى ويژه ديگرى برخوردارند، مهم اين است كه جامعه يا خود اشخاص، استعدادها را كشف كنند، و آنها را در محيط سالمى پرورش دهند، تا هر انسانى بتواند نقطه قوت خويش را آشكار سازد و از آن بهره بردارى كند.
3 - اين موضوع را نيز بايد يادآورى كرد كه يك جامعه همانند يك پيكر انسان، نياز به بافتها و عضلات و سلولهاى گوناگون دارد، يعنى همانطور كه اگر يك بدن، تمام از سلولهاى ظريف همانند سلولهاى چشم و مغز ساخته شده باشد دوام ندارد، و يا اگر تمام سلولهاى آن خشن و غير قابل انعطاف همانند سلولهاى استخوانى باشند كارايى كافى براى وظايف مختلف نخواهد داشت، بلكه بايد از سلولهاى گوناگونى كه يكى وظيفه تفكر و ديگرى مشاهده و ديگرى شنيدن و ديگرى سخن گفتن را عهده دار شوند تشكيل شده باشد، همچنين براى به وجود آمدن يك (جامعه كامل ) نياز به استعدادها و ذوقها و ساختمانهاى مختلف بدنى و فكرى است، اما نه به اين معنى كه بعضى از اعضأ پيكر اجتماع در محروميت به سر برند و يا خدمات آنها كوچك شمرده شود و يا تحقير گردند، همانطور كه سلولهاى بدن با تمام تفاوتى كه دارند همگى از غذا و هوا و ساير نيازمنديها به مقدار لازم بهره مى گيرند. و به عبارت ديگر تفاوت ساختمان روحى و جسمى در آن قسمتهايى كه طبيعى است (نه ظالمانه و تحميلى ) مقتضاى (حكمت ) پروردگار است و عدالت هيچ گاه نمى تواند از حكمت جدا باشد، فى المثل اگر تمام سلولهاى بدن انسان يكنواخت آفريده مى شد، دور از حكمت بود، و عدالت به معنى قرار دادن هر چيز در محل مناسب خود نيز در آن وجود نداشت، همچنين اگر يك روز تمام مردم جامعه مثل هم فكر كنند و استعداد همانندى داشته باشند در همان يك روز وضع جامعه به كلى درهم مى ريزد. بنابر اين آنچه در آيه فوق درباره اختلاف ساختمان زن و مرد آمده در واقع اشاره اى به همين موضوع است زيرا بديهى است كه اگر تمام افراد بشر، مرد و يا همه زن باشند، نسل بشر به زودى منقرض مى شود و علاوه بر اينكه قسمت مهمى از لذات مشروع بشر از ميان مى رود، حال اگر جمعى ايراد كنند كه چرا بعضى زن و بعضى مرد آفريده شده اند و اين چگونه با عدالت پروردگار مى سازد، مسلم است كه اين ايراد منطقى نخواهد بود، زيرا آنها به حكمت آن نينديشيده اند.
( و لكل جعلنا مولى مما ترك الولدان و الا قربون و الذين عقدت أيمنكم فاتوهم نصيبهم إن الله كان على كل شى ء شهيدا ) (33)
ترجمه:
33 - براى هر كس وارثانى قرار داديم، كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند و (نيز) كسانى كه با آنها پيمان بسته ايد نصيبشان را بپردازيد! خداوند بر هر چيز شاهد و ناظر است.
بار ديگر قرآن به مسايل ارث بازگشته و خلاصه اى از احكام آن را كه در آيات سابق در مورد خويشاوندان و نزديكان بيان شد ذكر كرده و مى گويد: (براى هر كس اعم از زن و مرد، وارثانى قرار داديم كه از او ارث مى برند و آنچه پدران و مادران و نزديكان از خود به يادگار مى گذارند طبق برنامه خاصى در ميان آنها تقسيم مى گردد)( و لكل جعلنا موالى مما ترك الوالدان و الاقربون ) .
اين جمله در حقيقت مقدمه اى است براى حكمى كه به دنبال آن بيان گرديده است. قرآن مى گويد: (كسانى كه با آنها پيمان بسته ايد، نصيب و سهم آنها را از ارث بپردازيد)( والذين عقدت ايمانكم فآتوهم نصيبهم ) .
اينكه در آيه از پيمان، تعبير به عقد يمين (گره زدن با دست راست ) شده به خاطر آن است كه انسان معمولا براى هر كار بيشتر از دست راست استفاده مى كند و پيمان نيز شبيه به يكنوع گره زدن است.
اكنون ببينيم (هم پيمانها)يى كه بايد سهم ارث آنها را پرداخت چه اشخاصى هستند؟
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور (زن و شوهر) است، زيرا آنها با يكديگر پيمان زناشويى بسته اند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد چون تعبير ازدواج به (عقد يمين ) و مانند آن در قرآن بسيار كم است، به علاوه تكرار مطالب گذشته محسوب مى شود.
آنچه به مفهوم آيه نزديكتر است همان پيمان (ضمان جريره ) مى باشد كه قبل از اسلام وجود داشت، و اسلام آن را اصلاح كرد، و چون جنبه سازنده داشت بر آن صحه گذاشت، و آن چنين بود كه: (دو نفر با هم قرار مى گذاشتند كه در كارها (برادروار) به يكديگر كمك كنند، و در برابر مشكلات يكديگر را يارى نمايند، و به هنگامى كه يكى از آنها از دنيا برود، شخصى كه بازمانده است از وى ارث ببرد اسلام اين پيمان دوستى و برادرى را به رسميت شناخت، ولى تأكيد كرد كه ارث بردن چنين هم پيمانى منحصرا در زمينه عدم وجود طبقات خويشاوندان خواهد بود، يعنى اگر خويشاوندى باقى نماند شخصى كه با او (ولأ ضمان جريره ) پيدا كرده و چنان معاهده اى را بسته است از وى ارث مى برد، شرح بيشتر اين موضوع در كتب فقهى در كتاب ارث آمده است.
سپس در پايان آيه مى فرمايد: اگر در دادن سهام، صاحبان ارث كوتاهى كنيد و يا حق آنها را كاملا ادا نماييد در هر حال خدا آگاه است (زيرا او شاهد و ناظر هر كار و هر چيزى مى باشد)( ان الله كان على كل شى ء شهيدا ) .
( الرجال قوامون على النسأ بما فضل الله بعضهم على بعض و بما أ نفقوا من أ موالهم فالصالحات قانتات حفظت للغيب بما حفظ الله و الاتى تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فى ) (34)
ترجمه:
34 - مردان، سرپرست و خدمتگزار زنانند، بخاطر برتريهايى كه (از نظر نظام اجتماع ) خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاقهايى كه از اموالشان (در مورد زنان ) مى كنند، و زنان صالح آنها هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، مى كنند. و (اما) آن دسته از زنان را كه از طغيان و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! و (اگر مؤ ثر واقع نشد،) در بستر از آنها دورى نماييد! و (اگر آنهم مؤ ثر نشد و هيچ راهى براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان جز شدت عمل، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند به آنها تعدى نكنيد و (بدانيد) خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و قدرت او بالاترين قدرتهاست.)
سرپرستى در نظام خانواده
خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عهده بگيرند مفهومى ندارد و در نتيجه مرد يا زن، يكى بايد (رئيس ) خانواده و ديگرى (معاون ) و تحت نظارت او باشد، قرآن در اينجا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود. (مردان سرپرست و نگهبان زنان هستند)( الرجال قوامون على النسأ ) .
البته مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤ وليتها و مشورتهاى لازم است.
اين مسأله در دنياى امروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هيأتى (حتى يك هيئت دو نفرى ) مأمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو (رئيس ) و ديگرى (معاون يا عضو) باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پيدا مى شود - سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است.
و اين موقعيت به خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره مند است ) و ديگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد.
به علاوه تعهد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى، و پرداخت مهر و تأمين زندگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد.
البته ممكن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلى را در نظر مى گيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بيشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست.
جمله بعد اشاره به همين حقيقت است زيرا در قسمت اول مى فرمايد: (اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش، روى مصلحت نوع بشر ميان آنها قرار داده )( بما فضل الله بعضهم على بعض ) .
در قسمت ديگر مى فرمايد: (و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه مردان در مورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند)( و بما انفقوا من اموالهم ) .
ولى ناگفته پيدا است كه سپردن اين وظيفه به مردان نه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايسته تر است.
سپس اضافه مى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند:
دسته اول: (صالحان و درستكاران، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نظام خانواده مى باشند و نه تنها در حضور شوهر بلكه در غياب او، حفظ الغيب مى كنند)( فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله ) .
يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسرار خانواده در غياب او نمى شوند، و در برابر حقوقى كه خداوند براى آنها قايل شده و با جمله (بما حفظ الله ) به آن اشاره گرديده وظايف و مسؤ وليتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند.
بديهى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق شناسى را انجام دهند.
زنان متخلف
دسته دوم: زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنها ديده مى شود، مردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤ وليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد. و در هر صورت مراقب باشند كه از حريم عدالت، تجاوز نكنند، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است:
مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مى گردد كه قرآن در جمله فوق از آنها چنين تعبير مى كند: (زنانى را كه از طغيان و سركشى آنها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد)( و اللاتى تخافون نشوزهن فعظوهن ) .
و به اين ترتيب آنها كه پا از حريم نظام خانوادگى فراتر مى گذارند قبل از هر چيز بايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسؤ وليت خود نمود.
سپس مى فرمايد: (در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد) (و اهجروهن فى المضاجع ).
و با اين عكس العمل و بى اعتنايى و به اصطلاح قهر كردن، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين (واكنش خفيف ) در روح آنان مؤ ثر گردد.
در صورتى كه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤ وليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تأثير كند، و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى نفعى ببخشد و راهى جز (شدت عمل ) باقى نماند (آنها را تنبيه كنيد)( و اضربوهن ) .
در اينجا اجازه داده شده كه از طريق (تنبيه بدنى ) آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند.
اشكال:
ممكن است ايراد كنند كه چگونه اسلام به مردان اجازه داده كه در مورد زنان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟!
پاسخ:
جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كتب فقهى آمده است و همچنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا:
اولا: آيه، مسأله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديگرى درباره آنان مفيد واقع نشود، و اتفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى وادار كردن افراد به انجام وظيفه، مؤ ثر واقع نشود، متوسل به خشونت مى شوند، نه تنها از طريق ضرب بلكه گاهى در موارد خاصى مجازاتهايى شديدتر از آن نيز قايل مى شوند كه تا سرحد اعدام پيش مى رود.
ثانيا: (تنبيه بدنى ) در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است - بايد ملايم و خفيف باشد بطورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن.
ثالثا: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى بنام تفسير (مازوشيسم ) (آزارطلبى ) هستند و گاه كه اين حالت در آنها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تنبيه مختصر بدنى است، بنابر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است.
مسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤ ثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مرد حق ندارد بهانه گيرى كرده، در صدد آزار زن برآيد، لذا به دنبال اين جمله مى فرمايد: (اگر آنها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد)( فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا ) .
و اگر گفته شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟
در پاسخ مى گوييم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظايف مجازات مى گردند حتى مجازات بدنى، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد.
داستان مردى كه به همسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در برابر حق نبود و على (عليهاالسلام ) او را با شدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است.
و در پايان مجددا به مردان هشدار مى دهد كه از موقعيت سرپرستى خود در خانواده سوءاستفاده نكنند و به قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند (زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است )( ان الله كان عليا كبيرا ) .
( و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلحا يوفق الله بينهما ان الله كان عليما خبيرا ) (35)
ترجمه:
35 - و اگر از جدايى و شكاف ميان آنها بيم داشته باشيد، داورى از خانواده شوهر، و داورى از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند خداوند كمك به توافق آنها مى كند، زيرا خداوند دانا و آگاه است (و از نيات همه با خبر است.)
محكمه صلح خانوادگى
در اين آيه اشاره به مسأله بروز اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده، مى گويد: (اگر نشانه هاى شكاف و جدائى در ميان دو همسر پيدا شد براى بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن مقدمات صلح و سازش يك نفر داور و حكم از فاميل مرد و يك داور و حكم از فاميل زن انتخاب كنيد)( و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله ) .
و از آنجا كه قضاوت نبايد يك طرفه باشد مى افزايد: (و يك داور و حكم از خانواده زن انتخاب كنيد)( و حكما من اهلها ) .
سپس مى فرمايد: (اگر اين دو حكم با حسن نيت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصلاح ميان دو همسر بوده باشد، خداوند كمك مى كند و به وسيله آنان ميان دو همسر الفت مى دهد)( ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما ) .
و براى اينكه به (حكمين ) هشدار دهد كه حسن نيت به خرج دهند در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند از نيت آنها با خبر و آگاه است )( ان الله كان عليما خبيرا ) .
محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شد يكى از شاهكارهاى اسلام است. اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند، از جمله:
1 - محيط خانواده كانون احساسات و عواطف است و طبعا مقياسى كه در اين محيط بايد به كار رود با مقياس ساير محيطها متفاوت است، يعنى همانگونه كه در (دادگاههاى جنايى ) نمى توان با مقياس محبت و عاطفه كاركرد، در محيط خانواده نيز نمى توان تنها با مقياس خشك قانون و مقررات بى روح گام برداشت، در اينجا بايد حتى الامكان اختلافات را از طرق عاطفى حل كرد، لذا دستور مى دهد كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پيوند خويشاوندى به دو همسر دارند و مى توانند عواطف آنها را در مسير اصلاح تحريك كنند، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند.
2 - در محاكم عادى قضايى طرفين دعوا مجبورند براى دفاع از خود، هرگونه اسرارى كه دارند فاش سازند. مسلم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بيگانه و اجنبى اسرار زناشويى خود را فاش سازند احساسات يكديگر را آن چنان جريحه دار مى كنند كه اگر به اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند، ديگر از آن صميميت و محبت سابق خبرى نخواهد بود، و همانند دو فرد بيگانه مى شوند كه به حكم اجبار بايد وظايفى را انجام دهند، اصولا تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آن گونه محاكم مى شوند ديگر زن و شوهر سابق نيستند.
ولى در محكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمى شود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است، آن اثر سوء را نخواهد داشت.
3 - داوران در محاكم معمولى، در جريان اختلافات غالبا بى تفاوتند، و قضيه به هر شكل خاتمه يابد براى آنها تأثيرى ندارد، دو همسر به خانه بازگردند، يا براى هميشه از يكديگر جدا شوند، براى آنها فرق نمى كند.
در حالى كه در محكمه صلح فاميلى مطلب كاملا به عكس است زيرا داوران اين محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند، و جدايى يا صلح آن دو، در زندگى اين عده هم از نظر عاطفى و هم از نظر مسؤ وليتهاى ناشى از آن تأثير دارد، و لذا آنها نهايت كوشش را به خرج مى دهند كه صلح و صميميت در ميان اين دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد!
4 - از همه اينها گذشته چنين محكمه اى هيچ يك از مشكلات و هزينه هاى سرسام آور و سرگردانى هاى محاكم معمولى را ندارد و بدون هيچ گونه تشريفاتى طرفين مى توانند در كمترين مدت به مقصود خود نائل شوند.
ناگفته روشن است كه حكمين بايد از ميان افراد پخته و با تدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند.
با اين امتيازات كه شمرديم معلوم مى شود كه شانس موفقيت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است.
مسأله حكمين و شرايط آنها و دايره نفوذ حكم و داورى آنها درباره دو همسر در فقه اسلامى مشروحا بيان شده است از جمله اينكه: دو حكم بايد بالغ و عاقل و عادل و نسبت به كار خود بصير و بينا باشند.
اما در مورد نفوذ حكم و داورى آنها در مورد دو همسر بعضى از فقها حكم آن دو را هر چه باشد لازم الاجرا دانسته اند و ظاهر تعبير به (حكم ) در آيه فوق نيز همين معنى را مى رساند، زيرا مفهوم حكميت و داورى، نفوذ حكم است، ولى بيشتر فقها نظر حكمين را تنها در مورد سازش و رفع اختلاف ميان دو همسر، لازم الاجرا دانسته اند و حتى معتقدند اگر حكمين شرايطى بر زن يا شوهر بكنند، لازم الاجرا است اما در مورد جدايى، حكم آنها به تنهايى نافذ نيست، و ذيل آيه كه اشاره به مسأله اصلاح مى كند با اين نظر سازگارتر است. توضيح بيشتر را در اين زمينه در كتب فقهى بخوانيد.
( و اعبدوا الله و لاتشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا و بذى القربى و اليتامى و المساكين و الجار ذى القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمانكم ان الله لا يحب من كان مختالا فخورا ) (36)
ترجمه:
36 - و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ و همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، و همسايه نزديك، و همسايه دور، و دوست و همنشين و واماندگان در سفر و بردگانى كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخرفروش است، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مى زند،) دوست نمى دارد.
آيه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى را اعم از حق خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت با مردم را بيان داشته است، و روى هم رفته، ده دستور از آن استفاده مى شود:
1 - نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بت پرستى كه ريشه اصلى تمام برنامه هاى اسلامى است مى كند، دعوت به توحيد و يگانه پرستى روح را پاك، و نيت را خالص، و اراده را قوى، و تصميم را براى انجام هر برنامه مفيدى محكم مى سازد، و از آنجا كه آيه بيان يك رشته از حقوق اسلامى است، قبل از هر چيز اشاره به حق خداوند بر مردم كرده است و مى گويد: (خدا را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد)( و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا ) .
2 - سپس اشاره به حق پدر و مادر كرده و توصيه مى كند كه نسبت به آنها نيكى كنيد)( و بالوالدين احسانا ) .
حق پدر و مادر از مسايلى است كه در قرآن مجيد زياد روى آن تكيه شده و كمتر موضوعى است كه اين قدر مورد تأكيد واقع شده باشد، و در چهار مورد از قرآن، بعد از توحيد قرار گرفته است.
از اين تعبيرهاى مكرر استفاده مى شود كه ميان اين دو ارتباط و پيوندى است و در حقيقت چنين است چون بزرگترين نعمت، نعمت هستى و حيات است كه در درجه اول از ناحيه خدا است، و در مراحل بعد به پدر و مادر ارتباط دارد، زيرا كه فرزند، بخشى از وجود پدر و مادر است، بنابر اين ترك حقوق پدر و مادر، هم دوش شرك به خدا است.
درباره حقوق پدر و مادر بحثهاى مشروحى داريم كه در ذيل آيات مناسب در سوره اسرأ و لقمان به خواست خدا خواهد آمد.
3 - سپس دستور به نيكى كردن (نسبت به همه خويشاوندان مى دهد) (و بذى القربى ).
اين موضوع نيز از مسايلى است كه در قرآن تأكيد فراوان درباره آن شده است، گاهى به عنوان (صله رحم ) و گاهى به عنوان (احسان و نيكى ) به آنها، در واقع اسلام مى خواهد به اين وسيله علاوه بر پيوند وسيعى كه در ميان تمام افراد بشر به وجود آورده، پيوندهاى محكمترى در ميان واحدهاى كوچكتر و متشكلتر، بنام (فاميل ) و (خانواده ) به وجود آورد تا در برابر مشكلات و حوادث يكديگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند.
4 - سپس اشاره به حقوق (ايتام ) كرده، و افراد با ايمان را توصيه به نيكى در حق آنها مى كند (و اليتامى ).
زيرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون هميشه كودكان يتيمى وجود دارند كه فراموش كردن آنها نه فقط وضع آنها را به خطر مى افكند، بلكه وضع اجتماع را نيز به خطر مى اندازد، چون كودكان يتيم اگر بى سرپرست بمانند و يا به اندازه كافى از محبت اشباع نشوند، افرادى هرزه، خطرناك و جنايتكار بار مى آيند، بنابر اين نيكى در حق يتيمان هم نيكى به فرد است هم نيكى به اجتماع!
5 - بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مى كند (و المساكين ).
زيرا در يك اجتماع سالم كه عدالت در آن برقرار است نيز افرادى معلول و از كار افتاده و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آنها بر خلاف تمام اصول انسانى است، و اگر فقر و محروميت به خاطر انحراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگير افراد سالم گردد نيز بايد با آن به مبارزه برخاست.
6 - سپس توصيه به (نيكى در حق همسايگان نزديك مى كند) (و الجار ذى القربى ).
در اينكه منظور از همسايه نزديك چيست مفسران احتمالات مختلفى داده اند بعضى معنى آن را همسايگانى كه جنبه خويشاوندى دارند دانسته اند ولى اين تفسير با توجه به اينكه در جمله هاى سابق از همين آيه اشاره به حقوق خويشاوندان شده بعيد به نظر مى رسد، بلكه منظور همان نزديكى مكانى است زيرا همسايگان نزديكتر حقوق و احترام بيشترى دارند، و يا اينكه منظور همسايگانى است كه از نظر مذهبى و دينى با انسان نزديك باشند.
7 - سپس درباره (همسايگان دور سفارش مى نمايد) (و الجار الجنب ).
و منظور از آن دورى مكانى است - زيرا طبق پاره اى از روايات تا چهل خانه از چهار طرف همسايه محسوب مى شوند كه در شهرهاى كوچك تقريبا تمام شهر را در بر مى گيرد. (چون اگر خانه هر انسانى را مركز دايره اى فرض كنيم كه شعاع آن از هر طرف چهل خانه باشد، با يك محاسبه ساده در باره مساحت چنين دايره اى روشن مى شود كه مجموع خانه هاى اطراف آن را تقريبا پنج هزار خانه تشكيل مى دهد كه مسلما شهرهاى كوچك بيش از آن خانه ندارند).
جالب توجه اينكه قرآن در آيه فوق علاوه بر ذكر (همسايگان نزديك )، تصريح به حق (همسايگان دور) كرده است زيرا كلمه همسايه معمولا مفهوم محدودى دارد، و تنها همسايگان نزديك را در برمى گيرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز اين نبوده كه نامى از همسايگان دور نيز صريحا برده شود.
و نيز ممكن است منظور از همسايگان دور، همسايگان غير مسلمان باشد، زيرا حق جوار (همسايگى ) در اسلام منحصر به همسايگان مسلمان نيست و غير مسلمانان را نيز شامل مى شود. (مگر آنهايى كه با مسلمانان سر جنگ داشته باشند).
(حق جوار) در اسلام به قدرى اهميت دارد كه در وصاياى معروف امير مؤ منان (عليهاالسلام ) مى خوانيم: (ما زال (رسول الله ) يوصى بهم حتى ظننا انه سيورثهم؛ آنقدر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره آنها سفارش كرد، كه ما فكر كرديم شايد دستور دهد همسايگان از يكديگر ارث ببرند).
اين حديث در منابع معروف اهل تسنن نيز آمده است، در تفسير المنار و تفسير قرطبى از بخارى نيز همين مضمون از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه در يكى از روزها سه بار فرمود: (و الله لا يؤ من؛ به خدا سوگند چنين كسى ايمان ندارد...) يكى پرسيد: چه كسى؟! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: (الذى لا يأمن جاره بوائقه؛ كسى كه همسايه او از مزاحمت او در امان نيست )!
و باز در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:( من كان يؤ من بالله و اليوم الاخر فليحسن الى جاره ) ؛ كسى كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد بايد به همسايگان خود نيكى كند).
و از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (حسن الجوار يعمر الديار و يزيد فى الاعمار؛ نيكى كردن همسايگان به يكديگر، خانه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كند).
در جهان ماشينى كه همسايگان كوچكترين خبرى از هم ندارند و گاه مى شود دو همسايه حتى پس از گذشتن بيست سال نام يكديگر را نمى دانند اين دستور بزرگ اسلامى درخشندگى خاصى دارد، اسلام اهميت فوق العاده اى براى مسايل عاطفى و تعاون انسانى قايل شده در حالى كه در زندگى ماشينى عواطف روز به روز تحليل مى روند و جاى خود را به سنگدلى مى دهند.
8 - سپس در باره (كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند، توصيه مى كند) (و الصاحب بالجنب ).
ولى بايد توجه داشت كه (صاحب بالجنب ) معناى وسيعتر از دوست و رفيق دارد و در واقع هر كسى را كه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد، در بر مى گيرد خواه دوست دايمى باشد يا يك دوست موقت (همانند كسى كه در اثنأ سفر با انسان همنشين مى گردد، و اگر مى بينيم در پاره اى از روايات (صاحب بالجنب ) به رفيق سفر (رفيقك فى السفر) و يا كسى كه به اميد نفعى سراغ انسان مى آيد (المنقطع اليك يرجو نفعك ) تفسير شده، منظور اختصاص به آنها نيست، بلكه بيان توسعه مفهوم اين تعبير است كه همه اين موارد را نيز در برمى گيرد، و به اين ترتيب آيه يك دستور جامع و كلى براى حسن معاشرت نسبت به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مى باشد، اعم از دوستان واقعى، و همكاران، و همسفران، و مراجعان، و شاگردان، و مشاوران، و خدمتگزاران.
و در پاره اى از روايات (صاحب بالجنب ) به (همسر) تفسير شده است، چنانكه نويسندگان المنار و تفسير روح المعانى و قرطبى در ذيل آيه از على (عليهاالسلام ) همين معنى را نقل كرده اند، ولى بعيد نيست كه آن نيز بيان يكى از مصاديق آيه باشد.
9 - دسته ديگرى كه در اينجا درباره آنها سفارش شده، كسانى هستند كه در سفر و بلاد غربت احتياج پيدا مى كنند (و ابن السبيل ).
با اينكه ممكن است در شهر خود افراد متمكنى باشند، در سفر به علتى وا مى مانند و تعبير جالب (ابن السبيل ) (فرزند راه ) نيز از اين نظر است كه ما نسبت به آنها هيچ گونه آشنايى نداريم تا بتوانيم آنها را به قبيله يا فاميل يا شخصى نسبت دهيم، تنها به حكم اينكه مسافرانى هستند نيازمند، بايد مورد حمايت قرار گيرند.
10 - در آخرين مرحله توصيه به نيكى كردن نسبت به بردگان شده است (و ما ملكت ايمانكم ).
در حقيقت آيه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مى گردد، زيرا اين حقوق از يكديگر جدا نيستند، و تنها اين آيه نيست كه در آن درباره بردگان توصيه شده، بلكه در آيات مختلف ديگر نيز در اين زمينه بحث شده است.
ضمنا اسلام برنامه دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده كه به (آزادى مطلق ) آنها مى انجامد، و به خواست خدا در ذيل آيات مناسب، مشروحا از آن سخن خواهيم گفت.
در پايان آيه هشدار مى دهد و مى گويد: (خداوند افراد متكبر و فخرفروش را دوست نمى دارد)( ان الله لا يحب من كان مختالا فخورا ) .
به اين ترتيب هر كس از فرمان خدا سرپيچى كند و به خاطر تكبر از رعايت حقوق خويشاوندان و پدر و مادر، يتيمان، مسكينان، ابن السبيل و دوستان سرباز زند محبوب خدا و مورد لطف او نيست و آن كس كه مشمول لطف او نباشد، از هر خير و سعادتى محروم است.
گواه بر اين معنى روايتى است كه در ذيل اين آيه وارد شده: يكى از ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد: (در محضرش اين آيه را خواندم، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زشتى تكبر و نتايج سوء آن را برشمرد به حدى كه من گريه كردم، فرمود: چرا گريه مى كنى؟ گفتم: من دوست دارم لباسم، جالب و زيبا باشد و مى ترسم با همين عمل جزء متكبران باشم فرمود: نه تو اهل بهشتى، و اينها علامت تكبر نيست، تكبر آن است كه انسان در مقابل حق، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آنها را تحقير كند (و از اداى حقوق آنها سرباز زند).
خلاصه اينكه از جمله اخير آيه برمى آيد كه سرچشمه اصلى شرك و پايمال كردن حقوق مردم غالبا خودخواهى و تكبر است و اداى حقوق فوق مخصوصا در مورد بردگان و يتيمان و مستمندان و مانند آنها نياز به روح تواضع و فروتنى دارد.
آيه و ترجمه
( الذين يبخلون و يأمرون الناس بالبخل و يكتمون ما آتيهم الله من فضله و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا ) (37)( و الذين ينفقون اموالهم رئأ الناس و لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر و من يكن الشيطان له قرينا فسأ قرينا ) (38)( و ماذا عليهم لو امنوا بالله و اليوم الاخر و انفقوا مما رزقهم الله و كان الله بهم عليما ) (39)
ترجمه:
37 - آنها كسانى هستند كه بخل مى ورزند، و مردم را نيز به بخل دعوت مى كنند و آنچه را كه خداوند از فضل (و رحمت ) خود به آنها داده كتمان مى نمايند (اين عمل آنها در حقيقت از كفرشان سرچشمه گرفته؛) و ما براى كافران، عذاب خوار كننده اى آماده كرده ايم.
38 - و آنها كسانى هستند كه اموال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كنند و ايمان به خداوند و روز بازپسين ندارند (چرا كه شيطان رفيق و همنشين آنها است ) و كسى كه شيطان قرين او است بدقرينى انتخاب كرده است.
39 - چه مى شد اگر به خدا و روز بازپسين ايمان مى آوردند و از آنچه خدا به آنها روزى داده، (در راه او) انفاق مى نمودند!؟ و خداوند از (اعمال و نيات ) آنها آگاه است.
انفاقهاى ريايى و الهى
اين آيه در حقيقت دنباله آيات پيش و اشاره به افراد متكبر و خود خواه است. مى فرمايد: (آنها كسانى هستند كه نه تنها خودشان از نيكى كردن به مردم ) بخل مى ورزند، بلكه ديگران را نيز به آن دعوت مى كنند)( الذين يبخلون و يأمرون الناس بالبخل ) .
علاوه بر اين سعى دارند (آنچه را كه خداوند از فضل و (رحمت ) خود به آنان داده كتمان كنند) مبادا كه افراد اجتماع از آنها توقعى پيدا كنند( و يكتمون ما آتاهم الله من فضله ) .
سپس سرانجام و عاقبت كار آنها را چنين بيان مى كند كه: (ما براى كافران عذاب خوار كننده اى مهيا ساخته ايم )( و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا ) .
شايد سر اين تعبير آن باشد كه بخل غالبا از كفر سرچشمه مى گيرد، زيرا افراد بخيل، در واقع ايمان كامل به مواهب بى پايان پروردگار و وعده هاى او نسبت به نيكوكاران ندارند، فكر مى كنند كمك به ديگران آنها را بيچاره خواهد كرد.
و اينكه مى گويد: عذاب آنها خواركننده است براى اين است كه جزاى (تكبر) و (خود برتربينى ) را از اين راه ببينند.
ضمنا بايد توجه داشت كه بخل منحصر به امور مالى نيست، بلكه گرفتگى در هر نوع موهبت الهى را شامل مى شود، بسيارند كسانى كه در امور مالى بخيل نيستند ولى در علم و دانش و مسايل ديگرى از اين قبيل بخل مى ورزند.!
در آيه دوم به يكى ديگر از صفات متكبران خود خواه اشاره كرده، مى فرمايد: (آنها كسانى هستند كه اگر انفاقى مى كنند به خاطر تظاهر و نشان دادن به مردم (و كسب شهرت و مقام است زيرا) آنها ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند)( و الذين ينفقون اموالهم رئأ الناس و لا يؤ منون بالله و لا باليوم الآخر ) .
و از آنجا كه هدف آنها جلب رضايت خالق نيست بلكه خدمت به خلق است، و دائما در اين فكرند كه چگونه انفاق كنند تا بيشتر بتوانند از آن بهره بردارى به سود خود نموده، و موقعيت خود را تثبيت كنند، زيرا آنها ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند، و به همين جهت در انفاقهايشان انگيزه معنوى نيست، بلكه انگيزه آنها همان نام و شهرت و كسب شخصيت كاذب از اين طريق است كه آنان نيز از آثار تكبر و خودخواهى آنها است.
آنها شيطان را دوست و رفيق خود انتخاب كردند و كسى كه چنين باشد بسيار بد رفيقى براى خود انتخاب كرده و سرنوشتى بهتر از اين نخواهد داشت( و من يكن الشيطان له قرينا فسأ قرينا ) .
چون منطق و برنامه آنها همان منطق و برنامه رفيقشان شيطان است، او است كه به آنها مى گويد: (انفاق خالصانه موجب فقر مى شود و بنابر اين يا انفاق نمى كنند و بخل مى ورزند (چنانكه در آيه قبل اشاره شد) و يا اگر انفاق كنند در مواردى است كه از آن بهره بردارى شخصى خواهند كرد (چنانكه در اين آيه اشاره شده است ).
از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه يك همنشين بد تا چه اندازه مى تواند در سرنوشت انسان مؤ ثر باشد، تا آنجا كه او را به آخرين درجه سقوط بكشاند.
و نيز از آن استفاده مى شود كه رابطه متكبران با شيطان و اعمال شيطانى يك رابطه مستمر است نه موقت و گاهگاهى، چرا كه شيطان را به عنوان رفيق و (قرين ) و همنشين خود انتخاب كرده اند.
در آيه بعد به عنوان اظهار تأسف به حال اين عده مى فرمايد: چه مى شد اگر آنها از اين بيراهه ها بازمى گشتند و ايمان به خدا و روز رستاخيز پيدا مى كردند، و از مواهبى كه خداوند در اختيار آنها گذاشته با اخلاص نيت و فكر پاك به بندگان خدا مى دادند) و از اين راه براى خود كسب سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت
مى كردند( و ماذا عليهم لو آمنوا بالله و اليوم الاخر و انفقوا مما رزقهم الله ) .
با اينكه اين راه، صافتر و روشنتر و پرفايده تر است و راهى را كه آنها انتخاب كرده اند جز زيان و بدبختى نتيجه اى ندارد چرا در كار خود تجديد نظر نمى كنند؟!
(و در هر حال خداوند از نيات و اعمال آنها با خبر است ) و بر طبق آن به آنها جزا و كيفر مى دهد( و كان الله بهم عليما ) .
قابل توجه اينكه در آيه سابق كه سخن از انفاقهاى رياكارانه بود انفاق به (اموال ) نسبت داده شده، و در اين آيه به( مما رزقهم الله ) نسبت مى دهد، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به سه نكته باشد:
نخست اينكه در انفاقهاى ريايى توجه به حلال و حرام بودن مال نمى شود، در حالى كه در انفاقهاى الهى حلال بودن و مصداق (ما رزقهم الله ) بودن مورد توجه است.
ديگر اينكه در انفاقهاى ريايى افراد انفاق كننده چون مال را متعلق به خودشان مى دانند از كبرفروشى و منت گذاردن ابا ندارند، در حالى كه در انفاقهاى الهى چون توجه به اين دارند كه اموال را خدا به آنها داده و اگر گوشهاى از آن را در راه او خرج مى كنند، جاى منت نيست از هرگونه كبرفروشى و منت خوددارى مى كنند.
از طرف ديگر انفاقهاى ريايى غالبا منحصر به مال است زيرا چنين اشخاص از سرمايه هاى معنوى بى بهره اند تا از آنها انفاق كنند، اما انفاقهاى الهى دامنه وسيعى دارد و تمام مواهب مادى و معنوى اعم از مال و علم و موقعيت اجتماعى و مانند آن را در برمى گيرد.
( ان الله لا يظلم مثقال ذرة و ان تك حسنة يضاعفها و يؤ ت من لدنه اجرا عظيما ) (40)
ترجمه:
40 - خداوند (حتى ) به اندازه سنگينى ذره اى ستم نمى كند و اگر كار نيكى باشد، آن را دو چندان مى سازد، و از نزد خود پاداش عظيمى (در برابر آن ) مى دهد.
اين آيه به افراد بى ايمان و بخيل كه حال آنها در آيات قبل گذشت مى گويد: (خداوند حتى به اندازه سنگينى ذره اى ستم نمى كند)( ان الله لايظلم مثقال ذرة ) .
(ذرة ) در اصل به معنى مورچه هاى بسيار كوچكى است كه به زحمت ديده مى شود و بعضى گفته اند در اصل اجزاى فوق العاده كوچكى از غبار است كه در هوا معلق است، و به هنگام تابش آفتاب از روزنه كوچكى به نقاط تاريك، آشكار مى شود، و نيز گفته اند اگر انسان دست خود را روى خاك و مانند آن بگذارد و سپس به دست خود بدمد، اجزايى كه در هوا پراكنده مى شود هر يك ذره ناميده مى شود.
ولى تدريجا به هر چيز كوچكى ذره گفته شده است، و امروز به (اتم ) كه كوچكترين جزء اجسام است نيز ذره گفته مى شود - زيرا اگر در سابق آن را به ذرات غبار اطلاق مى كردند به خاطر اين بود كه آن را كوچكترين اجزأ جسم تصور مى نمودند ولى امروز كه ثابت شده كوچكترين اجزاى يك (جسم مركب ) مولكول و كوچكترين اجزاى يك (جسم بسيط)، اتمها است كه به مراتب از مولكولها كوچكترند، اين نام را در اصطلاح علمى براى (اتم ) انتخاب كرده اند كه نه تنها با چشم ديده نمى شود، بلكه با قويترين ميكروسكوپهاى الكترونيكى نيز قابل مشاهده نيست، و وجود آن تنها از طريق فورمولهاى علمى و از طريق عكسبردارى هاى خاصى كه با وسايل فوق العاده مجهز انجام مى شود اثبات شده است، و از آنجا كه (مثقال ) به معنى (سنگينى ) است، تعبير (مثقال ذرة ) به معنى سنگينى يك جسم
فوق العاده كوچك مى باشد...
سپس اضافه مى كند: خداوند نه تنها ستم نمى كند، بلكه (اگر كار نيكى انجام شود آن را مضاعف مى نمايد، و پاداش عظيم از طرف خود در برابر آن مى دهد)( و ان تك حسنة يضاعفها و يؤ ت من لدنه اجرا عظيما ) .
بنابراين مجازاتهايى كه دامنگير شما مى شود و از ناحيه خدا هيچ ستمى نخواهد شد و به عكس اگر به جاى بخل و كفر، راه خدا را پيش مى گرفتيد و انتخاب مى كرديد، از پاداشهاى مضاعف و عظيم او برخوردار مى شديد.
ضمنا بايد توجه داشت كه (ضعف ) و (مضاعف ) در لغت عرب به معناى چيزى است كه معادل آن يا چند برابر آن را، بر آن بيفزايند و بنابر اين آيه فوق با آياتى كه مى گويد: پاداش انفاق گاهى به ده برابر و گاهى به هفتصد برابر يا بيشتر مى رسد، هيچ گونه منافاتى ندارد، و در هر صورت حكايت از لطف خداوند نسبت به بندگان است كه گناهانشان را بيش از مقدارى كه انجام داده اند كيفر نمى دهد، اما به حسنات آنها به مراتب بيش از آنچه انجام داده اند پاداش مى دهد.
چرا خداوند ظلم نمى كند؟!
از آنجا كه ظلم و ستم معمولا يا بر اثر جهل است و يا احتياج و يا كمبودهاى روانى، كسى كه نسبت به همه چيز و همه كس عالم و از همه بى نياز و هيچ كمبودى در ذات مقدس او نيست، ظلم كردن درباره او ممكن نيست نه اينكه نمى تواند ظلم كند و نه اينكه ظلم و ستم در مورد او متصور نباشد (آن چنان كه طايفه عرب تصور كرده اند) بلكه در عين توانايى به خاطر اينكه حكيم و عالم است از ظلم كردن، خوددارى مى نمايد و هر چيز را در جاى خود در اين جهان پهناور هستى قرار مى دهد، و با هر كس طبق شايستگى و اعمالش رفتار مى كند.
( فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنابك على هؤ لأ شهيدا ) (41)( يومئذ يود الذين كفروا و عصوا الرسول لو تسوى بهم الارض و لا يكتمون الله حديثا ) (42)
ترجمه:
41 - حال آنها چگونه است، آن روزى كه از هر امتى،و گواهى (بر اعمالشان ) مى آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟
42 - در آن روز، آنها كه كافر شدند و با پيامبر (ص ) بمخالفت برخاستند، آرزو مى كنند كه اى كاش (خاك بودند، و) خاك آنها نيز با زمينهاى اطراف يكسان مى شد (و بكلى محو و فراموش مى شدند). در آن روز، (با آن همه گواهان )، سخنى را نمى توانند از خدا پنهان كنند.
در تعقيب آيات گذشته كه در مورد مجازاتها و پاداشهاى بدكاران و نيكوكاران بود اين آيه اشاره به مسأله شهود و گواهان رستاخيز كرده و مى گويد: (حال اين افراد چگونه خواهد بود آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمال آنها مى آوريم و ترا گواه اينها قرار خواهيم داد)( فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنابك على هؤ لأ شهيدا ) .
و به اين ترتيب علاوه بر گواهى اعضاى پيكر آدمى، و گواهى زمينى كه بر آن زيست كرده، و گواهى فرشتگان خدا بر اعمال او، هر پيامبرى نيز گواه اعمال امت خويش است، و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه آخرين و بزرگترين پيامبر الهى است نيز گواه بر امت خود مى باشد و بدكاران با وجود اين همه گواه چگونه مى توانند حقيقتى را انكار كنند و خود را از كيفر اعمال خويش دور دارند.
نظير اين مضمون در چند آيه ديگر قرآن نيز هست از جمله آيه 143 سوره بقره و آيه 89 سوره نحل، و آيه 78 حج.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه گواهى پيامبران نسبت به اعمال امت خويش چگونه خواهد بود؟
اگر كلمه (هؤ لأ) اشاره به مسلمانان بوده باشد همانطور كه در تفسير مجمع البيان آمده است، پاسخ اين سؤ ال روشن خواهد بود زيرا هر پيامبرى مادامى كه در ميان امت خويش مى باشد شاهد و ناظر اعمال آنها است و بعد از آنها اوصيأ و جانشينان معصومشان، شاهد و ناظر اعمال امت خواهند بود، و لذا درباره حضرت عيسى (عليهاالسلام ) چنين مى خوانيم كه: در روز قيامت، مسيح (عليهاالسلام ) در پاسخ سؤ ال پروردگار عرض مى كند:
( ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى ء شهيد ) ؛ پروردگارا! من به آنها جز آنچه دستور دادى نگفتم، به آنها گفتم خداوند را كه پروردگار من و شما است عبادت كنيد، و تا آن زمان كه در ميان آنها بودم شاهد و گواه اعمال آنها بودم ولى هنگامى كه مرا از ميان آنها بازگرفتى خودت مراقب آنان بودى و تو بر هر چيز گواهى ).
ولى جمعى از مفسران احتمال داده اند كه كلمه (هؤ لأ) اشاره به گواهان امتهاى پيشين است يعنى اى پيامبر اسلام! ترا گواه همه گواهان و انبياى گذشته قرار خواهيم داد و در پاره اى از روايات نيز به همين تفسير اشاره شده است و بنابر اين مفهوم آيه چنين خواهد شد كه هر پيامبرى در حال حيات و ممات از طريق مشاهده باطنى و روحانى ناظر احوال تمام امت خويش خواهد بود. و روح پاك پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز از همين راه ناظر همه امم پيشين و امت خويش مى باشد، و به اين طريق آنها مى توانند نسبت به اعمال آنها گواهى دهند و حتى صلحاى امت و افراد نمونه پرهيزكار نيز ممكن است از چنين آگاهى برخوردار باشند، و مفهوم آن چنين مى شود كه روح پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آغاز خلقت آدم وجود داشته است، زيرا معنى شهود، آگاهى توأم با حضور است ولى اين تفسير با آيه اى كه درباره حضرت مسيح نقل شد چندان سازگار نيست چون آيه مزبور مى گويد: مسيح شاهد بر تمام امت خود نبود بلكه شاهد بر آنها مادام الحيات بود (دقت كنيد).
اما اگر شهادت را به معنى شهادت عملى بگيريم يعنى مقياس سنجش بودن اعمال يك فرد نمونه براى اعمال سايرين، در اين صورت تفسير فوق خالى از اشكال خواهد بود زيرا هر پيامبرى با صفات ممتازى كه داشته مقياس سنجش براى امت خويش محسوب مى شده، و خوبان و بدان امت را با شباهت و عدم شباهت به آنان مى توان شناخت، و از آنجا كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بزرگترين پيامبران الهى است، صفات و اعمال او مقياس سنجش براى شخصيت تمام انبيأ خواهد شد.
تنها سؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه شهادت به اين معنى آمده است يا نه؟ ولى با توجه به اينكه اعمال و رفتار و افكار انسانهاى نمونه نيز عملا گواهى مى دهد كه يك انسان ممكن است تا اين حد مقامات معنوى را طى كند چنين معنايى زياد بعيد به نظر نمى رسد (دقت كنيد).
در آيه بعد، به نتيجه اعمال آنها اشاره كرده، مى گويد: (در اين هنگام كه كافران و آنها كه با فرستاده پروردگار به مخالفت برخاستند (دادگاه عدل خدا را مى بينند و شهود و گواهان غير قابل انكارى در اين دادگاه مشاهده مى كنند، آن چنان از كار خود پشيمان مى شوند كه آرزو مى كنند كاش خاك بودند و با خاكهاى زمين يكسان مى شدند)( يومئذ يود الذين كفروا و عصوا الرسول لو تسوى بهم الارض ) .
اين تعبير همانند تعبيرى است كه در آخرين آيه سوره نبأ مى خوانيم:( ويقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا ) ؛ در اين هنگام كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم )!
ولى تعبير به (تسوى ) اشاره به مطلب ديگرى نيز مى كند و آن اينكه كافران علاوه بر اينكه آرزو مى كنند خاك شوند، علاقه دارند كه خاكها و قبرهاى آنها هم در زمين گم شود و با زمينهاى اطراف يكسان گردد، و به كلى فراموش شوند!
(در اين موقع آنها هيچ واقعيتى را نمى توانند كتمان كنند)( و لا يكتمون الله حديثا ) زيرا با آن همه شهود و گواهان، راهى براى انكار نيست.
البته اين سخن منافات با آيات ديگر كه مى گويد: بعضى از كافران در روز قيامت نيز حقايق را كتمان مى كنند و دروغ مى گويند ندارد چون دروغ گفتن آنها قبل از اقامه شهود و گواهان است، ولى بعد از آن كه هيچ جاى انكار نمى ماند ناچار مى شوند به همه حقايق اقرار كنند.
در يكى از خطبه هاى اميرمؤ منان (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (روز رستاخيز خداوند بر دهان افراد، مهر خاموشى مى نهد، تا سخن نگويند و در اين هنگام دستها به سخن در مى آيند و پاها گواهى مى دهند و پوستهاى تن، اعمال خود را باز مى گويند و در اين هنگام هيچ كس نمى تواند واقعيتى را كتمان كند).
بعضى از مفسران احتمال داده اند منظور از( لا يكتمون الله ) حديثا اين است كه آنها آرزو مى كنند: اى كاش در دنيا كه بودند واقعيات را مخصوصا درباره پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كتمان نمى كردند و بنابر اين جمله مزبور عطف بر جمله( لو تسوى بهم الارض ) مى شود، ولى اين تفسير با ظاهر( لا يكتمون ) كه فعل مضارع است سازگار نيست و اگر اين معنى مراد بود بايد گفته شود( و لم يكتموا ) .
( يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون و لا جنبا الا عابرى سبيل حتى تغتسلوا و ان كنتم مرضى او على سفر او جأ احد منكم من الغائط او لمستم النسأ فلم تجدوا مأ فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ان الله كان عفوا غفورا ) (43)
ترجمه:
43 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه ميگوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد - مگر اينكه مسافر باشيد - تا غسل كنيد. و اگر بيماريد، يا مسافر، و يا (قضاى حاجت ) كرده ايد، و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد، و در اين حال، آب (براى وضو و غسل ) نيافتيد، با خاك پاكى تيمم كنيد! (به اين طريق كه ) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد. خداوند بخشنده و آمرزنده است.
چند حكم فقهى
از آيه فوق چند حكم اسلامى استفاده مى شود:
1 - تحريم نماز در حال مستى، يعنى افراد مست نمى توانند مشغول اداى فريضه نماز شوند و نماز آنها در اين حال باطل است، فلسفه آن هم روشن است، زيرا نماز گفتگوى بنده و راز و نياز او با خدا است و بايد در نهايت هوشيارى انجام گردد و افراد مست از اين مرحله دور و بيگانه اند قرآن مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد!)( يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تفعلون ) .
ممكن است در اينجا كسانى سؤ ال كنند كه آيا مفهوم آيه فوق اين نيست كه نوشيدن مشروبات الكلى فقط در صورتى ممنوع است كه مستى تا حال نماز باقى بماند و دليل ضمنى بر جواز آن در ساير حالات مى باشد؟!
پاسخ اين سؤ ال - به خواست خدا - به طور تفصيل در تفسير آيه 90 سوره مائده خواهد آمد اما بطور اجمال اين است كه اسلام براى پياده كردن بسيارى از احكام خود، از روش (تدريجى ) استفاده كرده مثلا همين مسأله تحريم مشروبات الكلى را در چند مرحله پياده نموده است، نخست آن را به عنوان يك نوشيدنى نامطلوب و نقطه مقابل (رزقا حسنا) (نحل - 67) سپس در صورتى كه مستى آن در حال نماز باشد جلوگيرى كرده (آيه فوق ) و بعد منافع و مضار آن را با هم مقايسه نموده و غلبه زيانهاى آن، بيان شده است. (بقره - 219) و در مرحله آخر نهى قاطع و صريح از آن نموده است. (مائده - 90).
اصولا براى ريشه كن ساختن يك مفسده اجتماعى و اخلاقى كه محيط به طور عميق به آن آلوده شده است راهى بهتر از اين روش نيست كه افراد را تدريجا آماده كنند و سپس حكم نهائى اعلام گردد، ضمنا بايد توجه داشت، آيه فوق به هيچ وجه دلالت بر اجازه نوشيدن خمر ندارد بلكه تنها در باره مستى در حال نماز سخن گفته، و در مورد غير نماز سكوت اختيار كرده تا مرحله نهايى حكم فرا رسد.
البته با توجه به اينكه اوقات پنجگانه نماز مخصوصا در آن زمان كه معمولا در پنج وقت انجام مى شد فاصله چندانى با هم ندارند، خواندن نماز در حال هشيارى، لازمه اش اين است كه در فاصله اين اوقات از نوشيدن مايعات مست كننده به كلى صرف نظر شود، زيرا غالبا مستى آن تا موقع نماز ادامه مى يابد، و حالت هشيارى پيدا نمى شود، بنابر اين حكم آيه فوق شبيه يك تحريم هميشگى و مستمر است.
اين موضوع نيز لازم به يادآورى است كه در روايات متعددى كه در كتب شيعه و اهل تسنن وارد شده آيه فوق به (مستى خواب ) تفسير شده يعنى در حالى كه هنوز كاملا بيدار نشده ايد، شروع به نماز نكنيد تا بدانيد چه مى گوييد.
ولى چنين به نظر مى رسد كه اين تفسير از مفهوم( حتى تعلموا ما تقولون ) استفاده شده است اگر چه در معنى (سكارى ) داخل نباشد.
به عبارت ديگر از جمله (تا بدانيد چه مى گوييد) استفاده مى شود، نماز خواندن در هر حالى كه انسان از هشيارى كامل برخوردار نباشد، ممنوع است، خواه حالت مستى باشد يا باقيمانده حالت خواب.
ضمنا از اين جمله نيز مى توان استفاده كرد كه بهتر است در حال كسالت و كمى توجه نيز انسان نماز نخواند، زيرا حالت فوق به صورت ضعيف در او وجود دارد و شايد به همين جهت است كه در روايتى از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود:
(در حالتى كه كسل هستيد يا چرت آلود يا سنگين، مشغول نماز نشويد زيرا خداوند مؤ منان را از نماز خواندن در حال مستى نهى كرده است ).
2 - باطل بودن نماز در حال جنابت، كه با جمله (و لا جنبا) به آن اشاره شده است.
سپس استثنايى براى اين حكم بيان فرموده و مى گويد: (مگر اينكه مسافر باشيد) (الا عابرى سبيل ).
و در مسافرت گرفتار بى آبى شويد كه در اين حال نماز خواندن به شرط تيمم كه در ذيل آيه خواهد آمد جايز است.
ولى در روايات و اخبار تفسير ديگرى براى آيه نيز آمده است و آن اينكه منظور از (صلوة ) در آيه محل نماز گذاردن و مسجد است يعنى در حال جنابت وارد مساجد نشويد، سپس كسانى را كه عبورا از مسجد مى گذرند استثنأ فرموده و
مى گويد: (الا عابرى سبيل ) يعنى مى توانيد در حال جنابت عبورا از مسجد بگذريد و از بعضى روايات استفاده مى شود كه جمعى از مسلمانان و صحابه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خانه هايى در اطراف مسجد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ساخته بودند كه درهاى آن به مسجد گشوده مى شد و به آنها اجازه داده شد كه در حال جنابت از مسجد بگذرند بدون اينكه در آن توقف كنند.
ولى بايد توجه داشت كه لازمه تفسير فوق اين خواهد بود كه كلمه (صلوة ) در آيه به دو معنى آمده باشد يكى به معنى خود نماز و ديگر به معنى محل نماز زيرا دو حكم مختلف در آيه فوق بيان شده، يكى خوددارى از نماز در حال مستى و ديگرى خوددارى كردن جنب از ورود در مساجد (البته استعمال يك لفظ در دو معنى يا بيشتر چنانكه در اصول گفته ايم مانعى ندارد ولى خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست اما روايات فوق مى تواند قرينه آن باشد).
3 - جواز نماز خواندن يا عبور از مسجد بعد از غسل كردن كه با جمله (حتى تغتسلوا). بيان شده است.
4 - تيمم براى معذورين، در جمله بعد كه در حقيقت تمام موارد تشريع تيمم جمع است، نخست به موردى كه آب براى بدن ضرر داشته باشد اشاره كرده و مى فرمايد: (اگر بيمار باشيد و يا در سفر)( و ان كنتم مرضى او على سفر ) .
سپس به مواردى كه انسان دسترس به آب (يا استعمال آب ) ندارد اشاره كرده مى فرمايد: (هنگامى كه از قضاى حاجت برگشتيد و يا با زنان آميزش جنسى داشتيد)( او جأ احد منكم من الغائط او لمستم النسأ ) .
(و دسترسى به آب نداشته باشد)( فلم تجدوا مأ ) .
(در اين موقع با خاك پاكيزه اى تيمم كنيد)( فيتمموا صعيدا طيبا ) .
سپس طرز تيمم را بيان فرموده، مى گويد: (سپس صورت و دستهاى خود را مسح كنيد)( فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ) .
و در پايان آيه اشاره به اين حقيقت مى كند كه دستور مزبور، يك نوع تسهيل و تخفيف براى شما است، چون (خداوند بخشنده و آمرزنده است )( ان الله كان عفوا غفورا ) .
1 - جمله (فلم تجدوا مأ) كه به اصطلاح با فأ تفريع شروع شده مربوط به جمله (او على سفر) است يعنى هنگامى كه در مسافرت باشيد ممكن است، آب پيدا نكنيد و نيازمند به تيمم شويد - زيرا هنگامى كه انسان در شهر است كمتر چنين اتفاق مى افتد. و از اينجا روشن مى شود، سخن را كه بعضى از مفسران مانند نويسنده المنار گفته است كه (مسافرت به تنهايى براى تيمم كردن بجاى وضو كافى است حتى اگر انسان آب در اختيار داشته باشد) سخن بى اساسى است، زيرا كلمه فأ تفريع در (فلم تجدوا) اين سخن را ابطال مى كند، چون مفهوم آن اين است كه مسافرت گاهى موجب عدم دسترسى به آب مى گردد و در اينجا بايد تيمم كرد، نه اينكه مسافرت به تنهايى مجوز تيمم است، و عجب اين است كه نويسنده مزبور به فقهاى اسلام در اين زمينه حمله كرده در حالى كه حمله مزبور هيچ موردى ندارد.
2 - كلمه (او) در (او جأ احد منكم من الغائط) به معنى واو است زيرا تنها بيمار بودن يا مسافر بودن سبب تيمم نمى شود، بلكه در چنين حالى اگر موجبات وضو يا غسل حاصل شود، آنگاه تيمم واجب مى گردد.
3 - عفت بيان قرآن در اين آيه همانند بسيارى از آيات ديگر كاملا مشهود است زيرا هنگامى كه مى خواهد از قضاى حاجت سخن بگويد تعبيرى را انتخاب مى كند كه هم مطلب را بفهماند و هم واژه صريح و نامناسبى به كار نبرده باشد و مى گويد: (او جأ احد منكم من الغائط) توضيح اينكه (غائط) بر خلاف مفهومى كه امروز از آن مى فهمند در اصل به معنى زمين گودى است كه انسان را از انظار دور مى دارد و افراد بيابان گرد و مسافر در آن زمان براى (قضاى حاجت ) آنجا مى رفتند، تا از ديدگاه مردم دور باشند، بنابر اين معنى جمله چنين مى شود: (اگر يكى از شما از مكان گودى آمده باشد...) كه روى هم رفته كنايه از قضاى حاجت است و جالب اينكه به جاى (شما) يكى از (شما) به كار رفته تا عفت بيان آن بيشتر باشد (دقت كنيد).
و همچنين آنجا كه از آميزش جنسى سخن مى گويد با تعبير (او لمستم النسأ) (يا با زنان تماس گرفته باشيد...) مطلب را مى فهماند، و واژه (لمس ) كنايه زيبايى از آميزش جنسى است.
4 - درباره ساير خصوصيات تيمم از جمله (صعيدا طيبا) در ذيل آيه 6 سوره مائده به خواست خدا مشروحا بحث خواهيم كرد.
فلسفه تيمم
بسيارى مى پرسند دست زدن به روى خاك و به پيشانى و پشت دستها كشيدن چه فايده اى مى تواند داشته باشد؟ به خصوص اينكه مى دانيم بسيارى از خاكها آلوده اند و ناقل ميكربها.
در پاسخ اين گونه ايرادها بايد به دو نكته توجه داشت:
الف - فايده اخلاقى: تيمم يكى از عبادات است، و روح عبادت به معنى واقعى كلمه در آن منعكس مى باشد، زيرا انسان پيشانى خود را كه شريفترين عضو بدن او است با دستى كه بر خاك زده، لمس مى كند تا فروتنى و تواضع خود را در پيشگاه او آشكار سازد، يعنى پيشانى من و همچنين دستهاى من در برابر تو تا آخرين حد، خاضع و متواضعند، و به دنبال اين كار متوجه نماز و يا ساير عباداتى كه مشروط به وضو و غسل است مى شود، و به اين ترتيب در پرورش روح تواضع و عبوديت و شكرگزارى در بندگان اثر مى گذارد.
ب - فايده بهداشتى: امروز ثابت شده كه خاك به خاطر داشتن باكتريهاى فراوان مى تواند آلودگيها را از بين ببرد، اين باكتريها كه كار آنها تجزيه كردن مواد آلى و از بين بردن انواع عفونتها است معمولا در سطح زمين و اعماق كم كه از هوا و نور آفتاب بهتر مى توانند استفاده كنند فراوانند، به همين دليل هنگامى كه لاشه هاى حيوانات و يا بدن انسان پس از مردن زير خاك دفن شود و همچنين مواد آلوده گوناگونى كه روى زمينها مى باشد، در مدت نسبتا كوتاهى تجزيه شده و بر اثر حمله باكتريها كانون عفونت از هم متلاشى مى گردد، مسلم است اگر اين خاصيت در خاك نبود كره زمين در مدت كوتاهى مبدل به يك كانون عفونت مى شد، اصولا خاك خاصيتى شبيه مواد (آنتى بيوتيك ) دارد و تأثير آن در كشتن ميكربها فوق العاده زياد است.
بنابر اين خاك پاك نه تنها آلوده نيست بلكه از بين برنده آلودگيها است و مى تواند از اين نظر تا حدودى جانشين آب شود، با اين تفاوت كه آب حلال است، يعنى ميكربها را حل كرده و با خود مى برد، ولى خاك ميكرب كش است.
اما بايد توجه داشت كه خاك تيمم كاملا پاك باشد همانطور كه قرآن در تعبير جالب خود مى گويد: طيبا.
قابل توجه اينكه تعبير به (صعيد) كه از ماده (صعود) گرفته شده اشاره به اين است كه بهتر است خاكهاى سطح زمين براى اين كار انتخاب شود، همان خاكهايى كه در معرض تابش آفتاب و مملو از هوا و باكتريهاى ميكرب كش است، اگر چنين خاكى طيب و پاكيزه نيز بود، تيمم با آن اثرات فوق را دارد بدون اينكه كمترين زيانى داشته باشد (در ذيل آيه 6 سوره مائده نيز در اين باره سخن خواهيم گفت ).
( الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يشترون الضلالة و يريدون ان تضلوا السبيل ) (44) (و الله اعلم باعدائكم و كفى بالله وليا و كفى بالله نصيرا ) (45)
ترجمه:
44 - آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب (خدا) به آنها داده شده بود، (به جاى اينكه از آن، براى هدايت خود و ديگران استفاده كنند، براى خويش ) گمراهى مى خرند، و مى خواهند شما نيز گمراه شويد.
45 - خدا از دشمنان شما آگاه است؛ (ولى آنها به شما زيانى نمى رسانند.) و كافى است كه خدا ولى شما باشد؛ و كافى است كه خدا ياور شما باشد.
در نخستين آيه از آيات فوق اشاره به گروهى از كفار اهل كتاب مى كند، كه خريدار ضلالت و گمراهى بودند و با تعبيرى كه حاكى از تعجب است پيامبر را مخاطب ساخته، مى فرمايد: (آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب (خدا) به آنها داده شده بود (به جاى اينكه از آن، براى هدايت خود و ديگران استفاده كنند، براى خويش ) گمراهى مى خرند، و مى خواهند شما نيز گمراه شويد)؟( الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يشترون الضلالة و يريدون ان تضلوا السبيل ) .
و به اين ترتيب آنچه وسيله هدايت خود و ديگران بود بر اثر سوء نياتشان تبديل به وسيله گمراه شدن و گمراه كردن گشت، چرا كه آنها هيچ گاه دنبال حقيقت نبودند، بلكه به همه چيز با عينك سياه نفاق و حسد و ماديگرى مى نگريستند.
ضمنا از جمله( اوتوا نصيبا من الكتاب ) ؛ بخشى از كتاب در اختيار آنها قرار داده شد) استفاده مى شود كه آنچه در اختيار داشتند، تمام كتاب آسمانى تورات نبود، بلكه تنها بخشى از آن بوده است و اين حقايق مسلم تاريخى نيز كاملا سازگار است كه قسمتهايى از تورات و انجيل واقعى با گذشت زمان تحريف شده و يا از بين رفته است.
در آيه بعد مى فرمايد: (اينها اگر چه در لباس دوست خود را جلوه مى دهند، دشمنان واقعى شما هستند، و خداوند از دشمنان شما آگاهتر است )( والله اعلم باعدائكم ) .
ولى شما هرگز از عداوت آنها وحشت نكنيد، شما تنها نيستيد (همين قدر كافى است كه خداوند رهبر و ولى شما و يار و ياور شما باشد)( و كفى بالله وليا و كفى بالله نصيرا ) .
زيرا از آنها كارى ساخته نيست و اگر گفته هاى آنها را زير پا بگذاريد جاى ترس و نگرانى نخواهد بود.
آيه و ترجمه
( من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه و يقولون سمعنا و عصينا و اسمع غير مسمع و راعنا ليا بالسنتهم و طعنا فى الدين و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع و انظرنا لكان خيرا لهم و اقوم ولكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤ منون الا قليلا ) (46)
ترجمه:
46 - بعضى از يهود، سخنان را از محل خود تحريف مى كنند؛ و (به جاى اينكه بگويند:(شنيديم و اطاعت كرديم )، مى گويند: (شنيديم و مخالفت كرديم و (نيز مى گويند:)بشنو! كه هرگز نشنوى! و (از روى تمسخر مى گويند:) راعنا ( ما را تحميق كن!) تا بازبان خود، حقايق را بگردانند و در آئين خدا، طعنه زنند ولى اگر آنها (به جاى اين همهلجاجت ) مى گفتند: (شنيديم و اطاعت كرديم؛ و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تاحقايق را درك كنيم ))، براى آنها بهتر، و با واقعيت سازگارتر بود. ولى خداوند، آنهارا بخاطر كفرشان، از رحمت خود دور ساخته است؛ از اين رو جز عده كمى ايمان نمى آورند.
گوشه ديگرى از اعمال يهود
اين آيه به دنبال آيات قبل، صفات جمعى از دشمنان اسلام را تشريح مى كند و به گوشه اى از اعمال آنها اشاره مى نمايد.
يكى از كارهاى آنها، تحريف حقايق و تغيير چهره دستورهاى خداوند بوده است چنانكه قرآن مى فرمايد: (جمعى از يهوديانن سخنان را از محل خود تحريف مى نمايند)( من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ) .
اين تحريف ممكن است جنبه لفظى داشته باشد و يا جنبه معنوى و عملى،
اما جمله هاى بعدى مى رساند كه منظور از تحريف در اين جا همان تحريف لفظى و تغيير عبارت است زيرا آنها مى گويند: (ما شنيديم و مخالفت كرديم )!( و يقولون سمعنا و عصينا ) .
يعنى بجاى اينكه بگويند: سمعنا و اطعنا (شنيديم و فرمانبرداريم ) مى گويند: شنيديم و مخالفيم، و اين درست به سخن كسانى مى ماند كه گاهى از روى مسخره و استهزأ مى گويند: (از شما گفتن و از ما گوش نكردن! جمله هاى ديگر آيه نيز شاهد اين گفتار است.
و بعد اشاره به قسمت ديگر از سخنان عداوت آميز و آميخته با جسارت و بى ادبى آنها كرده، مى گويد آنها مى گويند: (بشنو كه هرگز نشنوى ) (و اسمع غير مسمع ).
و به اين ترتيب آنها براى نگهدارى يك عده از همه جا بى خبر علاوه بر تحريف حقايق و خيانت در ابلاغ كتب آسمانى كه سرمايه اصلى نجات قوم و ملت آنها را از چنگال ستمگرانى همچون فرعون تشكيل مى داد، به حربه ناجوانمردانه استهزا و سخريه كه حربه افراد خودخواه و مغرور و لجوج است متوسل مى شدند، و گاهى علاوه بر همه اينها از جمله هايى كه مسلمانان پاكدل در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گفتند سوء استفاده كرده و آن جمله ها را با معانى ديگرى به عنوان تكميل سخريه هاى خود، به كار مى بردند، مانند جمله (راعنا) كه به معنى (ما را مراعات كن و به ما مهلت بده ) بود و مسلمانان راستين در آغاز دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى اينكه خوبتر و بهتر سخنان او را بشنوند و به دل بسپارند در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين جمله را مى گفتند، ولى اين دسته از يهود اين جمله را دستاويزى قرار داده و آن را مقابل آن حضرت، تكرار مى كردند، و منظورشان معنى عبرى اين جمله كه (بشنو كه هرگز نشنوى ) بود و يا معنى ديگر عربى آن را يعنى (ما را تحميق كن )! اراده مى كردند.
اشاره به اينكه كار پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) - العياذ بالله - تحميق و اغفال كردن مردم بوده است.
تمام اينها به منظور آن بود كه با زبان خود حقايق را از محور اصلى بگردانند و در آيين حق طعن زنند( ليا بالسنتهم و طعنا فى الدين ) .
(لى ) بر وزن (حى ) به معنى تابيدن طناب و مانند آن و به معنى تغيير و تحريف نيز آمده است.
اما اگر آنها به جاى اين همه لجاجت و دشمنى با حق و جسارت و بى ادبى، راه راست را پيش مى گرفتند، و مى گفتند: (ما كلام خدا را شنيديم و از در اطاعت درآمديم، سخنان ما را بشنو و ما را مراعات كن و به ما مهلت بده (تا حقايق را كاملا درك كنيم ) به نفع آنها بود و با عدالت و منطق و ادب كاملا تطبيق داشت )( و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع وانظرنا لكان خيرا لهم و اقوم ) .
(اما آنها بر اثر كفر و سركشى و طغيان از رحمت خدا به دور افتاده اند (و دلهاى آنها آن چنان مرده است كه به اين زودى در برابر حق زنده و بيدار نمى گردد) فقط دسته كوچكى از آنها افراد پاكدلى هستند كه آمادگى پذيرش حقايق را دارند و سخنان حق را مى شنوند و ايمان مى آورند)( و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤ منون الا قليلا ) .
بعضى اين جمله را جزو خبرهاى غيبى قرآن دانسته اند، زيرا همانطور كه قرآن در اين جمله خبر داده است در طول تاريخ اسلام تنها عده كمى از يهود ايمان آوردند و به اسلام پيوستند و بقيه آنها از آن روز تاكنون، با اسلام سر جنگ داشته و دارند.
آيه و ترجمه
( يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معكم من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها او نلعنهم كما لعنا اصحاب السبت و كان امر الله مفعولا ) (47)
ترجمه:
47 - اى كسانى كه كتاب (خدا) به شما داده شده! به آنچه (بر پيامبر خود)نازل كرديم - و هماهنگ با نشانه هايى است كه با شماست - ايمان بياوريد، پيش از آنكهصورتهايى را محو كنيم، و سپس به پشت سر بازگردانيم، يا آنها را از رحمت خود دورسازيم، همان گونه كه (اصحاب سبت ) ( گروهى از تبهكاران بنى اسرائيل ) را دور ساختيم، و فرمان خدا، در هرحال انجام شدنى است.
سرنوشت افراد لجوج
به دنبال بحثى كه در آيات سابق درباره اهل كتاب بود، در اينجا روى سخن را به خود آنها كرده، مى فرمايد: (اى كسانى كه كتاب آسمانى به شما داده شده، ايمان بياوريد به آيات قرآن مجيد كه هماهنگ است با نشانه هايى كه در كتب شما درباره آن وارد شده است )( يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معكم ) .
و مسلما شما با داشتن اين همه نشانه ها از ديگران سزاوارتريد كه به اين آيين پاك بگرويد.
سپس آنها را تهديد مى كند كه سعى كنيد پيش از آنكه گرفتار يكى از دو عقوبت شويد در برابر حق تسليم گرديد، نخست اينكه: (صورتهاى شما را به كلى محو كرده (و تمام اعضايى كه به وسيله آن حقايق را مى بينيد و مى شنويد و درك مى كنيد از ميان برده ) سپس صورتهاى شما را به پشت سر بازگردانيم )( من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها ) .
شايد نياز به يادآورى نداشته باشد كه منظور از اين جمله از كار افتادن عقل و هوش و چشم و گوش آنها از نظر عدم درك واقعيات زندگى و انحراف از صراط مستقيم است، همانطور كه در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (منظور از آن محو كردن وجوه آنها در مسير هدايت و بازگرداندن آنها به عقب در مسير گمراهى و ضلالت است ).
توضيح اينكه: اهل كتاب، مخصوصا يهود هنگامى كه با آن همه نشانه هاى روشن در برابر حق تسليم نشدند و آگاهانه به لجاجت و عناد برخاستند، و در صحنه هاى مختلف اين خلاف گويى و خلافكارى آگاهانه را تكرار كردند تدريجا به صورت يك طبيعت ثانوى براى آنها شد، گويى به كلى افكارشان مسخ و چشم و گوششان كور و كر شد و چنين كسانى به جاى اينكه در زندگى به پيش بروند به قهقرا و عقب بازمى گردند و اين است جزاى آنهايى كه حق را دانسته انكار مى كنند. و اين در حقيقت شبيه همان چيزى است كه در آغاز سوره بقره آيه 6 به آن اشاره شده است.
بنابر اين منظور از (طمس و محو و بازگرداندن به عقب ) در آيه فوق همان محو فكرى و روحى و عقب گرد معنوى است.
و اما مجازات دوم كه به آن تهديد شده اند اين است كه: (آنها را از رحمت خود دور سازيم، همانطور كه اصحاب سبت را دور ساختيم ) (او نلعنهم كما لعنا اصحاب السبت ).
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه اين دو تهديد چه تفاوتى با هم دارد كه با لفظ (او) به معنى (يا) عطف به يكديگر شده اند؟
بعضى از مفسران معتقدند كه تهديد نخست، جنبه معنوى دارد و تهديد دوم جنبه ظاهرى و مسخ جسمانى، به قرينه اينكه خداوند در اين آيه مى فرمايد: (همانطور كه اصحاب سبت را از رحمت خود دور ساختيم اينها را نيز از رحمت خود دور خواهيم ساخت ) و مى دانيم كه اصحاب سبت (چنانكه به خواست خدا در سوره اعراف خواهد آمد) از نظر ظاهرى مسخ شدند.
بعضى ديگر معتقدند كه اين لعن و دورى از رحمت خدا نيز جنبه معنوى داشت با اين تفاوت كه تهديد اول اشاره به انحراف و گمراهى و عقب گرد آنها است، و تهديد دوم به معنى نابودى و هلاكت (يكى از معانى لعن همان هلاكت است ).
خلاصه اينكه اهل كتاب با اصرار و پافشارى در مخالفت با حق عقب گرد و سقوط مى كنند و يا نابود مى شوند.
سؤ ال ديگرى در اينجا پيش مى آيد و آن اينكه آيا اين تهديد درباره آنها عملى شد يا نشد؟
شك نيست كه تهديد اول در مورد بسيارى از آنها و تهديد دوم درباره بعضى از آنها عملى گرديد و حداقل جمع زيادى از آنها در جنگهاى اسلامى درهم كوبيده شدند و قدرتشان بر باد رفت، تاريخ دنيا نشان مى دهد كه آنها بعد از آن نيز در كشورهاى مختلفى تحت فشار شديد قرار گرفتند و نفرات زيادى را از دست دادند،
و هم اكنون نيز در شرايط بسيار نامساعد و خطرناكى زندگى مى كنند.
در پايان آيه براى تأكيد اين تهديدها مى فرمايد: (فرمان خدا در هر حال انجام مى شود) و هيچ قدرتى مانع از آن نخواهد بود( و كان امر الله مفعولا ) .
آيه و ترجمه
( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ و من يشرك بالله فقد افترى اثما عظيما ) (48)
ترجمه:
48 - خداوند (هرگز) شرك را نمى بخشد! و پائين تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد، و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است.
اميد بخش ترين آيات قرآن
آيه فوق صريحا اعلام مى كند كه همه گناهان ممكن است مورد عفو و بخشش واقع شوند، ولى (شرك ) به هيچ وجه بخشوده نمى شود، مگر اينكه از آن دست بردارند و توبه كنند و موحد شوند، و به عبارت ديگر هيچ گناهى به تنهايى ايمان را از بين نمى برد همانطور كه هيچ عمل صالحى با شرك، انسان را نجات نمى بخشد( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ ) .
ارتباط اين آيه با آيات سابق از اين نظر است كه يهود و نصارى هر يك به نوعى مشرك بودند، و قرآن به وسيله اين آيه به آنها اعلام خطر مى كند كه اين عقيده را ترك گويند كه گناهى است غير قابل بخشش.
سپس در پايان آيه دليل اين موضوع را بيان كرده مى فرمايد: (كسى كه براى خدا شريكى قايل شود گناه بزرگى مرتكب شده است )( و من يشرك بالله فقد افترى اثما عظيما ) .
اين آيه از آياتى است كه افراد موحد را به لطف و رحمت پروردگار دلگرم مى سازد، زيرا در اين آيه خداوند امكان بخشش گناهان را غير از شرك بيان كرده است، و طبق روايتى كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) نقل كرده، اين آيه اميد بخش ترين آيات قرآن است:( ما فى القرآن آية ارجى عندى من هذه الاية ) .
و به گفته ابن عباس (اين آيه از جمله آياتى است كه خداوند در سوره نسأ بيان كرده و براى افراد باايمان بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى تابد).
زيرا افراد بسيارى هستند كه مرتكب گناهان عظيمى مى شوند و براى هميشه از رحمت و آمرزش الهى مأيوس مى گردند، و همان سبب مى شود كه در باقيمانده عمر، راه گناه و خطا را با همان شدت بپيمايند، ولى اميد به آمرزش و عفو خداوند وسيله مؤ ثر باز دارنده اى نسبت به آنان در برابر گناه و طغيان مى گردد، بنابر اين آيه در واقع يك مسأله تربيتى را تعقيب مى كند.
هنگامى كه مى بينيم (طبق گفته بعضى مفسران و پاره اى از روايات كه در ذيل آيه نقل شده ) افراد جنايتكارى همچون (وحشى ) قاتل افسر رشيد اسلام حمزة بن عبد المطلب عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با نزول اين آيه ايمان مى آورد و دست از جنايات خود مى كشد، اين اميدوارى براى ديگر گناهكاران پيدا مى شود، كه از رحمت پروردگار مأيوس نشوند و بيش از آنچه گناه كرده اند خود را آلوده نسازند.
ممكن است گفته شود كه اين آيه در عين حال مردم را به گناه تشويق مى كند، زيرا وعده آمرزش (همه گناهان غير از شرك ) در آن داده شده است.
ولى شك نيست كه منظور از اين وعده آمرزش، وعده بدون قيد و شرط نيست بلكه افرادى را شامل مى شود كه يك نوع شايستگى از خود نشان بدهند، و همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم، (مشيت ) و خواست خداوند كه در اين آيه و آيات مشابه آن، ذكر شده به معنى (حكمت ) الهى است، زيرا هرگز خواست خدا از حكمت او جدا نيست، و مسلما حكمت او اقتضا نمى كند كه بدون شايستگى، كسى را مورد عفو قرار دهد، بنابر اين جنبه تربيتى و سازندگى آيه به مراتب بيش از سوء استفاده هايى است كه ممكن است از آن بشود.
اسباب بخشودگى گناهان
نكته قابل توجه اينكه آيه فوق، ارتباطى با مسأله توبه ندارد، زيرا توبه و بازگشت از گناه، همه گناهان حتى شرك را مى شويد، بلكه منظور از آن امكان شمول عفو الهى نسبت به كسانى است كه توفيق توبه نيافته اند، يعنى قبل از آنكه از كرده هاى خود پشيمان شوند، و يا بعد از پشيمانى و قبل از جبران اعمال بد خويش از دنيا بروند.
توضيح اينكه: از آيات متعدد قرآن مجيد استفاده مى شود كه وسايل آمرزش و بخشودگى گناه متعدد است كه آنها را مى توان در پنج موضوع خلاصه كرد:
1 - توبه و بازگشت به سوى خدا كه توأم با پشيمانى از گناهان گذشته و تصميم بر اجتناب از گناه در آينده و جبران عملى اعمال بد به وسيله اعمال نيك بوده باشد (آياتى كه بر اين معنى دلالت دارد فراوان است ) از جمله آيه:( و هو الذى يقبل التوبة عن عباده و يعفو عن السيئات ) ؛ او است كه توبه را از بندگان خود مى پذيرد و گناهان را مى بخشد.).
2 - كارهاى نيك فوق العاده اى كه سبب آمرزش اعمال زشت مى گردد، چنانكه مى فرمايد: (ان الحسنات يذهبن السيئات؛ كارهاى نيك آثار پاره اى از گناهان را از بين مى برد).
3 - شفاعت كه شرح آن در جلد اول تفسير نمونه صفحه 223 گذشت.
4 - پرهيز از گناهان (كبيره ) كه موجب بخشش گناهان (صغيره ) مى گردد همانطور كه شرح آن در ذيل آيات 31 و 32 از همين سوره گذشت.
5 - عفو الهى كه شامل افرادى مى شود كه شايستگى آن را دارند، همانطور كه در آيه مورد بحث بيان گرديد. مجددا يادآورى مى كنيم كه عفو الهى مشروط به مشيت او است و به اين ترتيب يك مسأله عمومى و بدون قيد و شرط نيست، و مشيت و اراده او تنها در مورد افرادى است كه شايستگى خود را عملا به نوعى اثبات كرده اند، و از اينجا روشن مى شود كه چرا شرك قابل عفو نيست، زيرا مشرك ارتباط خود را از خداوند به كلى بريده است و مرتكب كارى شده كه بر خلاف تمام اساس اديان و نواميس آفرينش است.
( الم تر الى الذين يزكون انفسهم بل الله يزكى من يشأ و لا يظلمون فتيلا ( 49 ) انظر كيف يفترون على الله الكذب و كفى به اثما مبينا ) (50)
ترجمه:
49 - آيا نديدى كسانى را كه خودستايى مى كنند؟! (اين خودستاييها، بى ارزش است؛) ولى خدا هر كس را بخواهد ستايش مى كند؛ و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
50 - ببين چگونه به خدا دروغ مى بندند! و همين گناه آشكار، (براى مجازات آنان ) كافى است.
در بسيارى از تفاسير اسلامى در ذيل آيه چنين نقل شده: كه يهود و نصارى براى خود امتيازاتى قائل بودند و همانطور كه در آيات قرآن نقل شده گاهى مى گفتند ما (فرزندان خداييم ) و گاهى مى گفتند: (بهشت مخصوص ما است و غير از ما، در آن راهى ندارد) آيات فوق نازل شد و به اين پندارهاى باطل پاسخ گفت.
خودستايى
در اين آيه اشاره به يكى از صفات نكوهيده شده كه گريبانگير بسيارى از افراد و ملتها مى شود و آن خودستايى و خويشتن را پاك نشان دادن و فضيلت براى خود ساختن است، آيه مى گويد: (آيا نديدى كسانى را كه خودستايى مى كنند)( الم تر الى الذين يزكون انفسهم ) .
سپس مى فرمايد: (خداوند هر كه را بخواهد مى ستايد)( بل الله يزكى من يشأ ) .
و تنها اوست كه از روى حكمت و مشيت بالغه بدون كم و زياد، افراد را طبق شايستگيهايى كه دارند، مدح و ستايش مى كنند (و هرگز به هيچ كس، سر سوزنى ستم نخواهد كرد)( و لا يظلمون فتيلا ) .
در حقيقت فضيلت چيزى است كه خداوند آن را فضيلت بداند نه آنچه خودستايان براى خود از روى خودخواهى قايل مى شوند و به خويشتن و ديگران ستم مى كنند.
گرچه روى سخن به قوم يهود و نصارى است كه براى خود امتيازات بى دليل و نادرستى قايل بودند و خود را برگزيده ملتها معرفى مى كردند، گاهى مى گفتند:( لن تمسنا النار الا اياما معدودة ) ؛ آتش دوزخ جز چند روزى ما را فرا نخواهد گرفت ). و گاهى مى گفتند:( نحن ابنأ الله و احبائه ) ؛ ما فرزندان و دوستان خداييم ) ولى مفهوم آن اختصاصى به قوم و جمعيتى ندارد بلكه تمام افراد و ملتهايى را كه به اين صفت نكوهيده گرفتارند شامل مى شود.
قرآن در سوره نجم آيه 32 خطاب به همه مسلمانان كرده، مى گويد:( فلا تزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقى ) ؛ خودستايى مكنيد، خداوند پرهيزكاران را بهتر مى شناسد).
سرچشمه اين كار همان عجب و غرور و خودبينى است كه تدريجا به صورت خودستايى جلوه كرده و در مرحله نهايى سر از تكبر و برترى جويى در مى آورد. اين عادت غلط كه با نهايت تأسف در ميان بسيارى از ملل و طبقات و افراد وجود دارد سرچشمه قسمت مهمى از نابسامانيهاى اجتماعى، جنگها و استعمارها و تفوق طلبى ها است، تاريخ گذشته نشان مى دهد كه بعضى از ملل دنيا بر اثر همين احساس كاذب خود را برتر از ملل ديگر مى دانستند و به همين جهت به خود حق مى دادند كه آنها را بنده و برده خويش سازند. عربهاى جاهلى با تمام عقب افتادگى و فقر همه جانبه اى كه داشتند خود را نژاد برتر! مى شمردند و در ميان قبايل آنها، هر يك خود را (قبيله برتر) مى دانست.
در عصر اخير مسأله تفوق طلبى نژاد آلمان و يا نژاد اسرائيل سرچشمه جنگهاى جهانى و يا جنگهاى منطقه اى شد.
در صدر اسلام نيز قوم يهود و نصارى نسبت به ديگران گرفتار چنين توهمى بودند و لذا به زحمت حاضر مى شدند كه در برابر حقايق اسلام تسليم گردند.
به همين جهت در آيه بعد، قرآن با شدت، اين گونه توهمات و برترى طلبى ها را مى كوبد. و آن را يك نوع افترا و دروغ به خدا بستن و گناه بزرگ و آشكار معرفى مى كند، و مى فرمايد: (ببين اين جمعيت چگونه با ساختن فضايل دروغين و نسبت دادن آنها به خدا، به پروردگار خويش دروغ مى بندند، آنها اگر گناهى جز همين گناه نداشته باشند، براى مجازات آنان كافى است )( انظر كيف يفترون على الله الكذب و كفى به اثما مبينا ) .
على (عليهاالسلام ) در خطبه معروف (همام ) در باره صفات ممتاز پرهيزكاران چنين مى فرمايد:
(لا يرضون من اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير فهم لانفسهم متهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زكى احد منهم خاف مما يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربى اعلم بى من نفسى اللهم لا تؤ اخذنى بما يقولون و اجعلنى افضل مما يظنون و اغفرلى مالا يعلمون )
(آنها هرگز از اعمال كم خود راضى نيستند، و هيچ گاه اعمال زياد خود را بزرگ نمى شمرند، آنها در همه حال خود را در برابر انجام وظايف متهم مى شمرند و از اعمال خويش بيمناكند، هنگامى كه كسى يكى از آنان را بستايد از آنچه در حق آنها مى گويد: وحشت مى كند و چنين مى گويد: من به حال خود از ديگران آگاهترم، و خدا نسبت به من از من آگاهتر است، پروردگارا! به اين ستايشى كه ستايشگران در حق من مى كنند مرا مؤ اخذه مكن و مرا از آنچه گمان مى برند، نيز برتر قرار ده و آنچه را كه آنها از خطاهاى من نمى دانند بر من ببخش )!
( الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لأ اهدى من الذين امنوا سبيلا ) (51)( اولئك الذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجد له نصيرا ) (52)
ترجمه:
51 - آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب (خدا) به آنان داده شده، (با اينحال،) به (جبت ) و (طاغوت ) ( بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند، و به مشركانمى گويند: (آنها، از كسانى كه ايمان آورده اند، هدايت يافته ترند؟!)
52 - آنها كسانى هستند كه خداوند، ايشان را از رحمت خود دور ساخته است؛ و هر كس را خدا از رحمتش دور كند، ياورى براى او نخواهى يافت.
بسيارى از مفسران در شأن نزول آيات فوق چنين گفته اند كه بعد از حادثه احد يكى از بزرگان يهود بنام (كعب بن اشرف ) به اتفاق هفتاد نفر از يهوديان به سوى مكه آمد، تا با مشركان مكه بر ضد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم پيمان شوند و پيمانى را كه با پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشتند بشكنند، (كعب ) به منزل ابوسفيان وارد شد و ابوسفيان او را گرامى داشت و يهود در خانه هاى قريش به طور پراكنده ميهمان شدند، يكى از اهل مكه به كعب گفت: شما اهل كتابيد و محمد نيز داراى كتاب است، حقيقت اين است كه ما احتمال مى دهيم اين كار توطئه اى باشد كه براى از بين بردن ما چيده شده است، اگر مى خواهيد با شما هم پيمان شويم نخستين شرط آن اين است كه در برابر اين دو بت (اشاره به دو بت بزرگ كردند)، سجده كنيد و به آنها ايمان بياوريد، آنان چنين كردند.
پس (كعب ) به اهل مكه پيشنهاد كرد كه سى نفر از شما و سى نفر از ما به كنار خانه كعبه برويم و شكمهاى خود را بر ديوار خانه كعبه بگذاريم و با پروردگار كعبه عهد كنيم كه در نبرد با محمد كوتاهى نكنيم، اين برنامه نيز انجام شد، و پس از پايان آن، ابوسفيان رو به كعب كرده، گفت: تو مرد دانشمندى هستى و ما بيسواد و درس نخوانده!، به عقيده تو، ما و محمد كدام به حق نزديكتريم، كعب گفت: آئين خود را براى من كاملا تشريح كن ابوسفيان گفت: ما براى حاجيان، شتران بزرگ قربانى مى كنيم، و به آنها آب مى دهيم، ميهمان را گرامى مى داريم، و اسيران را آزاد كرده، و صله رحم به جا مى آوريم، و خانه پروردگار خود را آباد نگه مى داريم، و بر گرد آن طواف مى كنيم، و ما اهل حرم خدا سرزمين مكه ايم، ولى محمد از دين نياكان خود دست برداشته، و قطع پيوند خويشاوندى كرده، و از حرم خدا و آئين كهن ما بيرون رفته، و آئين محمد آئينى است تازه و نوپا - كعب گفت: به خدا سوگند آئين شما از آئين محمد بهتر است!
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
سازشكاران
اين آيه با توجه به شأن نزولى كه در بالا گفته شد، يكى ديگر از صفات ناپسند يهود را منعكس مى كند كه آنها براى پيشبرد اهدافشان آنچنان سازشكارى با هر جمعيتى نشان مى دادند كه حتى براى جلب نظر بت پرستان در برابر بتهاى آنها سجده مى كردند و آنچه را كه درباره عظمت اسلام و صفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) ديده يا خوانده بودند زير پا مى گذاشتند، و حتى براى خوش آيند بتپرستان آئين خرافى و مملو از ننگ آنها را بر اسلام ترجيح مى دادند، با اينكه اهل كتاب بودند و قدر مشتركشان با اسلام به مراتب بيش از بت پرستان بود، لذا آيه فوق به عنوان تعجب مى گويد: (آيا نديدى كسانى را كه سهمى از كتاب خدا داشتند، اما در برابر بت سجده كردند و به طغيانگران اظهار ايمان نمودند)( الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت ) .
به اين هم قناعت نكردند، بلكه به كفار گفتند: راه شما از مسلمانان به هدايت نزديكتر است( و يقولون للذين كفروا هؤ لأ اهدى من الذين آمنوا سبيلا ) .
جبت و طاغوت
واژه (جبت ) تنها در همين آيه از قرآن مجيد به كار رفته، و اسم جامد است و هيچگونه مشتقاتى ندارد و مى گويند در اصل يك لغت حبشى بوده كه به معنى سحر يا ساحر و يا شيطان به كار مى رفته، سپس در لغت عرب وارد شده و به همين معنى يا به معنى بت و هر معبودى غير از خدا استعمال مى شود، و گفته مى شود كه در اصل (جبس ) بوده و سپس (س ) آن تبديل به (ت ) شده است. واژه (طاغوت ) در هشت مورد از قرآن مجيد به كار رفته و همانطور كه در جلد اول اين تفسير ذيل آيه 256 سوره بقره گفتيم، صيغه مبالغه از ماده طغيان به معنى تعدى و تجاوز از حد و مرز است و به هر چيزى كه موجب تجاوز از حد شود (از جمله بتها) گفته مى شود، به همين جهت شيطان، بت، حاكم جبار و متكبر و هر معبودى غير از خدا و هر مسيرى كه به غير حق منتهى شود، طاغوت ناميده مى شود، اين بود معنى دو واژه فوق به طور كلى.
اما در اينكه منظور از اين دو كلمه در آيه مورد بحث چيست؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى دارند، بعضى گفته اند اينها نام دو بت بوده اند كه جمعيت يهود در داستان فوق در برابر آن سجده كردند، و بعضى گفته اند: (جبت ) در اينجا به معنى بت و طاغوت به معنى بت پرستان و يا حاميان بت است كه به عنوان سخنگوى
بتها مطالبى را از قول بتها نقل كرده و به دروغ به آنها مى بستند تا مردم را فريب دهند و اين معنى با آنچه در شأن نزول و تفسير آيه گفته شد سازگارتر است زيرا يهود هم در برابر بتها سجده كردند و هم در برابر بت پرستان تسليم شدند. سپس در آيه بعد، سرنوشت اين گونه سازشكاران را بيان كرده مى فرمايد: آنها كسانى هستند كه خدا آنان را از رحمت خود دور ساخته و كسى كه خدا او را از رحمت خويش دور كند، هيچ ياورى براى او نخواهى يافت( اولئك الذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجد له نصيرا ) .
و همانطور كه اين آيه مى گويد، يهود از سازشكاريهاى ننگين نتيجه اى نبردند و سرانجام با ناكامى گرفتار شكست شدند و پيش بينى قرآن درباره آنها به حقيقت پيوست. آيات فوق گرچه درباره جمعيت خاصى نازل شده ولى مسلما اختصاصى به آنها ندارد و تمام افراد سازشكار را كه براى نيل به مقاصد پست، شخصيت و حيثيت خود و حتى ايمان و اعتقاد خويش را قربانى مى كنند، شامل مى شود، اين گونه سازشكاران در دنيا و آخرت از رحمت خداوند دورند و غالبا با شكست مواجه مى شوند. جالب توجه اينكه روحيه ناپسند فوق در اين قوم هنوز هم به شدت باقى است، و مى بينيم براى رسيدن به اهداف خود، از هيچ گونه سازشكارى در تحت هر شرائطى رويگردان نيستند، و به همين دليل گرفتار شكستها در طول تاريخ گذشته و امروز خود شده اند.
( ام لهم نصيب من الملك فاذا لايؤ تون الناس نقيرا ) (53)( ام يحسدون الناس على ما اتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما ) (54)( فمنهم من آمن به و منهم من صد عنه و كفى بجهنم سعيرا ) (55)
ترجمه:
53 - آيا آنها (يهود) سهمى در حكومت دارند (كه بخواهند چنين قضاوتى كنند؟) در حالى كه اگر چنين بود به مردم هيچ حقى نميدادند (و همه چيز را در انحصار خود ميگرفتند).
54 - با اينكه به مردم (پيامبر و خاندانش ) در برابر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشيده، حسد ميورزند (چرا حسد ميورزند) با اينكه به آل ابراهيم (كه يهود از خاندان او هستند) كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار آنها قرار داديم.
55 - ولى جمعى از آنها به آن ايمان آوردند و جمعى ايجاد مانع در راه آن نمودند و شعله فروزان آتش دوزخ براى آنها كافى است!
در تفسير دو آيه گذشته گفته شد كه يهود به خاطر جلب توجه بت پرستان مكه گواهى دادند كه بت پرستى قريش از خدا پرستى مسلمانان بهتر است! و حتى خود آنان در مقابل بتها سجده كردند!، در اين آيات اين نكته يادآورى شده كه قضاوت آنان به دو دليل فاقد ارزش و اعتبار است:
1 - آنها (يهود) از نظر موقعيت اجتماعى، آن ارزش را ندارند كه بتوانند بين افراد قضاوت و حكومت كنند و هرگز مردم حق حكومت و قضاوت در ميان خود را به آنها واگذار نكرده اند تا آنها بتوانند دست به چنين كارى بزنند( ام لهم نصيب من الملك ) .
به علاوه آنها هيچگاه شايستگى حكومت مادى و معنوى بر مردم را ندارند، زيرا آنچنان روح انحصار طلبى بر آنان چيره شده كه اگر چنان موقعيتى را پيدا كنند به هيچكس، هيچ حقى، نخواهند داد، و همه امتيازات را در بست به خودشان تخصيص ميدهند!( فاذا لا يؤ تون الناس نقيرا ) .
بنابراين با توجه به اينكه قضاوت يهود از چنين روحيهاى سرچشمه گرفته كه همواره حق را به خود يا به كسانى ميدهند كه در مسير منافع آنها باشند مسلمانان هرگز نبايد از اين گونه سخنان، نگرانى بخود راه دهند.
2 - اين گونه قضاوتهاى نادرست از حسادت آنها نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و خاندانش سرچشمه مى گيرد و به همين دليل بى ارزش است، آنها بر اثر ظلم و ستم و كفران نعمت، مقام نبوت و حكومت را از دست دادند، و به همين جهت مايل نيستند اين موقعيت الهى به دست هيچكس سپرده شود، و لذا نسبت به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و خاندانش كه مشمول اين موهبت الهى شده اند حسد ميورزند، و با آنگونه قضاوتهاى بى اساس ميخواهند آبى بر شعله هاى آتش حسد خويش بپاشند (ام يحسدون الناس على ما آتيهم الله من فضله ).
سپس ميفرمايد: چرا از اعطاى چنين منصبى به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و خاندان بنى هاشم تعجب و وحشت ميكنيد و حسد ميورزيد در حالى كه خداوند به شما و دودمان آل ابراهيم، كتاب آسمانى و حكمت و دانش و حكومت پهناورى (همچون حكومت موسى و سليمان و داود) داد، اما متأسفانه شما مردم ناخلف آن سرمايه هاى معنوى و مادى پر ارزش را بر اثر شرارت و قساوت از دست داديد( فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما ) .
از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از (ناس ) در (ام يحسدون الناس ) پيامبر اسلام و خاندان او است، زيرا ناس به معنى جمعى از مردم است، و اطلاق آن بر يك نفر (تنها شخص پيامبر) ما دامى كه قرينهاى در كار نباشد جايز نيست به علاوه كلمه (آل ابراهيم ) (خاندان ابراهيم ) قرينه ديگرى است كه منظور از ناس، پيامبر اسلام و خاندان او است، زيرا از قرينه مقابله، چنين استفاده ميشود كه ما اگر به خاندان بنى هاشم چنين موقعيتى را داديم تعجب ندارد، زيرا به خاندان ابراهيم نيز بر اثر شايستگى، آن همه موقعيت معنوى و مادى بخشيديم.
در روايات متعددى كه در منابع اهل تسنن و شيعه آمده است تصريح شده كه منظور از (ناس ) خاندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميباشد:
از امام باقر (عليهاالسلام ) در ذيل اين آيه چنين نقل شده است كه فرمود: خداوند در خاندان ابراهيم پيامبران و انبيأ و پيشوايان قرار داد (سپس به يهود خطاب ميكند) چگونه حاضريد در برابر آن اعتراف كنيد، اما درباره آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انكار مينمائيد. و در روايت ديگرى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم كه درباره اين آيه سؤ ال كردند فرمود:( نحن المحسودون ) : يعنى مائيم كه در مورد حسد دشمنان قرار گرفتهايم )
و در تفسير (درالمنثور) از ابن منذر، و طبرانى از ابن عباس، نقل شده است كه درباره اين آيه ميگفت: منظور از (ناس ) در اين آيه مائيم نه ديگران.
سپس در آخرين آيه مى گويد: (جمعى از مردم آن زمان به كتاب آسمانى كه بر آل ابراهيم نازل شده بود ايمان آوردند و بعضى ديگر (نه تنها ايمان نياوردند بلكه ) در راه پيشرفت آن ايجاد مانع كردند و شعله فروزان آتش دوزخ براى آنها كافى است( فمنهم من آمن به و منهم من صد عنه و كفى بجهنم سعيرا ) .
همچنين كسانى كه به اين كتاب آسمانى كه بر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) نازل گرديده كفر ميورزند نيز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
حسدها، در جنايات
(حسد) كه در فارسى از آن تعبير به (رشك ) ميكنيم به معنى آرزوى زوال نعمت از ديگران است، خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد، بنابراين كار حسود در ويران كردن و آرزوى ويران شدن متمركز ميشود، نه اينكه آن سرمايه و نعمت حتما به او منتقل گردد.
حسد سرچشمه بسيارى از نابسامانيهاى اجتماعى است از جمله اينكه:
1 - حسود تمام يا بيشتر نيروها و انرژيهاى بدنى و فكرى خود را كه بايد در راه پيشبرد اهداف اجتماعى به كار برد در مسير نابودى و ويران كردن آنچه هست صرف ميكند، و از اين رو هم سرمايههاى وجودى خود را از بين برده و هم سرمايه هاى اجتماعى را.
2 - حسد انگيزه قسمتى از جنايات دنيا است و اگر عوامل و علل اصلى قتلها، دزديها، تجاوزها و مانند آن را بررسى كنيم خواهيم ديد كه قسمت قابل توجهى از آنها از عامل حسد مايه ميگيرد، و شايد بخاطر همين است كه آن را به شرارهاى از آتش تشبيه كرده اند كه ميتواند موجوديت حسود و يا جامعه اى را كه در آن زندگى ميكند به خطر بيندازد.
يكى از دانشمندان ميگويد حسد و بدخواهى از خطرناكترين صفات است و بايد آن را به منزله موحشترين دشمن سعادت تلقى كرد و در دفع آن كوشيد. جوامعى كه افراد آن را اشخاص حسود و تنگ نظر تشكيل ميدهند جوامعى عقب افتاده هستند، زيرا همانطور كه گفتيم حسود هميشه ميكوشد تا ديگران را به عقب بكشد و اين درست بر خلاف روح تكامل و ترقى است.
3 - از همه اينها گذشته حسد اثرات بسيار نامطلوبى روى جسم و سلامت انسان ميگذارد، و افراد حسود معمولا افرادى رنجور و از نظر اعصاب و دستگاههاى مختلف بدن غالبا ناراحت و بيمارند، زيرا امروز اين حقيقت مسلم شده كه بيماريهاى جسمانى در بسيارى از موارد عامل روانى دارند، و در طب امروز بحثهاى مشروحى تحت عنوان بيماريهاى روان تنى ديده ميشود كه به اين قسمت از بيماريها اختصاص دارد.
جالب اينكه در روايات پيشوايان اسلام روى اين موضوع تكيه شده است: در روايتى از على (عليهاالسلام ) ميخوانيم (صحة الجسد من قلة الحسد) تندرستى از كمى حسد است.)
و در جاى ديگر ميفرمايد: (العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد: عجيب است كه حسودان از سلامت جسم خود بكلى غافلند) و حتى در پاره اى از احاديث مى خوانيم كه حسد پيش از آنكه به محسود زيان برساند از حسود شروع ميكند، و تدريجا او را به قتل ميرساند!
4 - از نظر معنوى حسد نشانه كمبود شخصيت و نادانى و كوتاه فكرى و ضعف و نقص ايمان است، زيرا حسود در واقع خود را ناتوانتر از آن ميبيند كه به مقام محسود و بالاتر از آن برسد و لذا سعى ميكند محسود را به عقب برگرداند، به علاوه او عملا به حكمت خداوند كه بخشنده اصلى اين نعمتها است معترض است و نسبت به اعطاى نعمت به افراد از طرف خداوند ايراد دارد، و لذا
در حديثى از امام صادق (عليهمالسلام ) ميخوانيم (الحسد اصله من عمى القلب و الجحود لفضل الله تعالى و هما جناحان للكفر و بالحسد وقع ابن آدم فى حسرة الابد و هلك مهلكا لا ينجو منه ابدا: حسد و بدخواهى از تاريكى قلب و كوردلى است و از انكار نعمتهاى خدا به افراد سرچشمه ميگيرد، و اين دو (كوردلى و ايراد بر بخشش خدا) دو بال كفر هستند، به سبب حسد بود كه فرزند آدم در يك حسرت جاودانى فرو رفت و به هلاكتى افتاد كه هرگز از آن رهائى نمى يابد.
قرآن مجيد ميگويد: نخستين قتل و كشتارى كه در روى زمين واقع شد عامل آن حسد بود.
و در نهج البلاغه از على (عليهاالسلام )، نقل شده كه فرمود (ان الحسد ياكل الايمان كما تاكل النار الحطب) حسد تدريجا ايمان را ميخورد همانطور كه آتش هيزم را تدريجا از بين ميبرد.
چه اينكه شخص حسود تدريجا سوء ظنش به خدا و حكمت و عدالت او بيشتر ميشود و همين سوء ظن است كه او را از وادى ايمان بيرون ميكشد.
زيانهاى معنوى و مادى، فردى، اجتماعى حسد فوق العاده زياد است و آنچه گفتيم در حقيقت فهرستى از آن به شمار ميرود.
( ان الذين كفروا بايتنا سوف نصليهم نارا كلما نضجت جلودهم بدلنهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب ان الله كان عزيزا حكيما ) (56)( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنت تجرى من تحتها الا نهر خالدين فيها ابدا لهم فيها ازواج مطهرة و ندخلهم ظلا ظليلا ) (57)
ترجمه:
56 - كسانى كه به آيات ما كافر شدند بزودى آنها را در آتشى وارد ميكنيم كه هر گاه پوستهاى تن آنها (در آن ) بريان گردد (و بسوزد) پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار ميدهيم تا كيفر را بچشند، خداوند توانا و حكيم است (و روى حساب كيفر ميدهد).
57 - و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى آنها را در باغهائى از بهشت وارد ميكنيم كه نهرها از زير درختان آن جارى است، و هميشه در آن خواهند ماند، و همسرانى پاكيزه براى آنها خواهد بود، و آنها را در سايه هائى كه قطع نميشود داخل ميكنيم.
در تعقيب آيات گذشته، در اين دو آيه سرنوشت افراد با ايمان و بى ايمان تشريح شده است، آيه نخست ميگويد: كافران را به آتش مى افكنيم و هر زمان پوستهاى تن آنها سوخته شود پوستهاى ديگرى بر آنها ميرويانيم تا به حد كافى مجازات پروردگار را بچشند.( ان الذين كفروا باياتنا سوف نصليهم نارا كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذواقوا العذاب )
علت اين تبديل پوستها ظاهرا اين است كه به هنگام سوخته شدن پوست ممكن است درد كمتر احساس شود اما براى اينكه مجازات آنها تخفيف نيايد و درد و الم را كاملا احساس كنند پوستهاى تازهاى بر بدن آنها ميرويد و اين نتيجه اصرار در زير پا گذاشتن حق و عدالت و انحراف از فرمان خدا است.
و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند نسبت به انجام اين گونه مجازاتها هم قادر و توانا است و هم حكيم است و روى حساب كيفر ميدهد( ان الله كان عزيزا حكيما ) .
و در آيه بعد به افرادى كه ايمان و عمل صالح دارند وعده ميدهد كه بزودى در باغهاى بهشت كه نهرها از پاى درختانش جريان دارد زندگى خواهند داشت، يك زندگى جاويدان و ابدى علاوه بر اين، همسران پاكيزهاى به آنها ميدهد كه مايه آرامش روح و جسم آنها است و در زير سايه درختانى زندگى خواهند كرد كه بر خلاف سايه هاى ناپايدار اين جهان هميشگى است و هيچگاه بادهاى داغ، و سوز سرما، به آن راه ندارد( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا لهم فيها ازواج مطهرة و ندخلهم ظلا ظليلا ) .
از مطالب قابل توجهى كه از مقايسه اين دو آيه با هم استفاده ميشود، گسترش رحمت الهى و پيشى گرفتن رحمت او بر غضب او است، زيرا در آيه نخست وعده مجازات كافران را با كلمه (سوف ) ذكر كرده در حالى كه وعده پاداش افراد با ايمان را در آيه دوم با كلمه (س ) (سندخلهم ) بيان نموده است و همانطور كه در ادبيات عرب گفته شده است (سوف ) معمولا براى آينده دور و (س ) براى آينده نزديك به كار ميرود، با اينكه مى دانيم هر دو آيه مربوط به عالم رستاخيز است، و مجازات بدكاران و پاداش نيكوكاران در آن جهان از نظر فاصله زمانى نسبت به ما يكسان است.
اين تفاوت تعبير براى اين است كه اشاره اى به سرعت و وسعت رحمت خدا و دورى و محدوديت خشم پروردگار بوده باشد، و اين مانند همان تعبيرى است كه در دعاها ميخوانيم: يا من سبقت رحمته غضبه: اى كسى كه رحمت تو بر غضبت پيشى گرفته است.
سؤ ال:
ممكن است بعضى ايراد كنند كه آيات فوق ميگويد هنگامى كه پوست تن بدكاران ميسوزد ما پوستهاى تازهاى بجاى آن قرار ميدهيم تا كيفر الهى را بچشند در حالى كه پوستهاى اصلى گناهكارند و مجازات پوستهاى تازه با اصل عدالت سازگار نيست؟
پاسخ:
عين همين پرسش را (ابن ابى العوجأ) مرد مادى معروف معاصر امام صادق (عليهاالسلام ) از آن حضرت پرسيد و پس از تلاوت آيه فوق گفت: (ما ذنب الغير؟) يعنى گناه آن پوستهاى ديگر چيست؟
امام پاسخى كوتاه و پر معنى به او داد و گفت: (هى هى و هى غيرها) يعنى پوستهاى نو همان پوستهاى سابق و در عين حال غير آن است!.
ابن ابى العوجأ كه ميدانست در اين عبارت كوتاه سرى نهفته شده است، گفت: (مثل لى فى ذلك شيئا من امر الدنيا) در اين زمينه مثالى براى من بزن امام گفت: (أرايت لو ان رجلا اخذ لبنة فكسرها، ثم ردها فى ملبنها، فهى، و هى غيرها: اين همانند آن است كه كسى خشتى را بشكند و خرد كند، دو مرتبه آن را در قالب بريزد و به صورت خشت تازهاى در آورد، اين خشت دوم همان خشت اول است و در عين حال خشت نوى ميباشد (ماده اصلى محفوظ است و تنها صورت آن تغيير كرده است ). از اين روايت استفاده ميشود كه پوستهاى جديد از همان مواد پوستهاى پيشين تشكيل ميگردد.
ضمنا بايد توجه داشت كه پاداش و كيفر در حقيقت ارتباط با روح و قوه درك انسان دارد، و جسم همواره وسيلهاى است براى انتقال پاداش و كيفر به روح انسان.
( أن الله يأ مركم أ ن تؤ دوا إ لى أ هلها و إ ذا حكمتم بين الناس أ ن تحكموا بالعدل إ ن الله نعما يعظكم به إ ن الله كان سميعا بصيرا ) (58)
ترجمه:
58 - خداوند به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبان آن برسانيد و هنگامى كه ميان مردم داورى ميكنيد از روى عدالت داورى كنيد، خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما ميدهد، خداوند شنوا و بيناست.
در تفسير مجمع البيان و بعضى ديگر از تفاسير اسلامى نقل شده كه اين آيه زمانى نازل گرديد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) با پيروزى كامل وارد شهر مكه گرديد، عثمان بن طلحه را كه كليددار خانه كعبه بود احضار كرد و كليد را از او گرفت، تا درون خانه كعبه را از وجود بتها پاك سازد، عباس عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) پس از انجام اين مقصود تقاضا كرد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) با تحويل كليد خانه خدا به او، مقام كليددارى بيت الله كه در ميان عرب يك مقام برجسته و شامخ بود، به او سپرده شود (گويا عباس ميل داشت از نفوذ اجتماعى و سياسى برادرزاده خود به نفع شخص خويش استفاده كند) ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) بر خلاف اين تقاضا پس از تطهير خانه كعبه از لوث بتها در خانه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد، در حالى كه آيه مورد بحث را تلاوت مينمود ان الله يامركم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها...
دو قانون مهم اسلامى
آيه فوق گرچه همانند بسيارى از آيات در مورد خاصى نازل شده ولى بديهى است يك حكم عمومى و همگانى از آن استفاده ميشود، و صريحا ميگويد: خداوند به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بدهيد.( ان الله يأمركم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها ) . روشن است امانت معنى وسيعى دارد و هر گونه سرمايه مادى و معنوى را شامل ميشود و هر مسلمانى طبق صريح اين آيه وظيفه دارد كه در هيچ امانتى نسبت به هيچكس (بدون استثنأ) خيانت نكند، خواه صاحب امانت، مسلمان باشد يا غير مسلمان، و اين در واقع يكى از مواد اعلاميه حقوق بشر در اسلام است كه تمام انسانها در برابر آن يكسانند، قابل توجه اينكه در شان نزول فوق، امانت تنها يك امانت مادى نبود و طرف آن هم يكنفر مشرك بود. در قسمت دوم آيه، اشاره به دستور مهم ديگرى شده و آن مسئله عدالت در حكومت است. آيه ميگويد خداوند نيز به شما فرمان داده كه به هنگامى كه ميان مردم قضاوت و حكومت ميكنيد، از روى عدالت حكم كنيد( و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل ) . سپس براى تاكيد اين دو فرمان مهم ميگويد: خداوند پند و اندرزهاى خوبى بشما ميدهد( ان الله نعما يعظكم به ) باز تأكيد مى كند و ميگويد: در هر حال خدا مراقب اعمال شما است، هم سخنان شما را مى شنود و هم كارهاى شما را ميبيند( ان الله كان سميعا بصيرا ) اين قانون نيز، يك قانون كلى و عمومى است و هر نوع داورى و حكومت را چه در امور بزرگ و چه در امور كوچك بوده باشد شامل ميشود، تا آنجا كه در احاديث اسلامى ميخوانيم: روزى دو كودك خردسال، هر كدام خطى نوشته بود، و براى داورى در ميان آنها و انتخاب بهترين خط به حضور امام حسن (عليهاالسلام ) رسيدند، على (عليهاالسلام ) كه ناظر اين صحنه بود فورا به فرزندش گفت:( يا بنى انظر كيف تحكم فان هذا حكم و الله سالك عنه يوم القيامة ) ! فرزندم! درست دقت كن، چگونه داورى مى كنى، زيرا اين خود يك نوع قضاوت است و خداوند در روز قيامت درباره آن از تو سؤ ال مى كند! اين دو قانون مهم اسلامى (حفظ امانت و عدالت در حكومت ) زيربناى يك جامعه سالم انسانى است و هيچ جامعه اى خواه مادى يا الهى بدون اجراى اين دو اصل، سامان نمى يابد.
اصل اول ميگويد: اموال، ثروتها، پستها، مسئوليتها، سرمايه هاى انسانى، فرهنگها و ميراثهاى تاريخى همه امانتهاى الهى است كه بدست افراد مختلف در اجتماع سپرده ميشود، و همه موظفند كه در حفظ اين امانات و تسليم كردن آن به - صاحبان اصلى آن بكوشند، و به هيچ وجه در اين امانتها خيانت نشود. از طرفى هميشه در اجتماعات، برخوردها و تضادها و اصطكاك منافع وجود دارد كه بايد با حكومت عادلانه، حل و فصل شود تا هر گونه تبعيض و امتياز نابجا و ظلم و ستم از جامعه برچيده شود. همانطور كه در بالا گفته شد، امانت منحصر به اموالى كه مردم به يكديگر ميسپارند نيست، بلكه دانشمندان نيز در جامعه امانتدارانى هستند كه موظفند حقايق را كتمان نكنند، حتى فرزندان انسان امانتهاى الهى هستند كه اگر در تعليم و تربيت آنان كوتاهى شود، خيانت در امانت شده، و از آن بالاتر وجود و هستى خود انسان و تمام نيروهائى كه خدا به او داده است امانت پروردگارند كه انسان موظف است
در حفظ آنها بكوشد، در حفظ سلامت جسم و سلامت روح و نيروى سرشار جوانى و فكر و انديشه كوتاهى نكند و لذا نميتواند دست به انتحار و يا ضرر به - خويشتن بزند، حتى از بعضى از احاديث اسلامى استفاده ميشود كه علوم و اسرار و ودايع امامت كه هر امامى بايد به امام بعد بسپارد در آيه فوق داخل است. قابل توجه اينكه در آيه فوق، مسئله اداى امانت، بر عدالت، مقدم داشته شده، اين موضوع شايد به خاطر آن است كه مسئله عدالت در داورى، هميشه در برابر خيانت لازم ميشود، زيرا اصل و اساس اين است كه همه مردم امين باشند، ولى اگر فرد يا افرادى از اين اصل منحرف شدند نوبت به عدالت ميرسد كه آنها را به وظيفه خود آشنا سازد.
اهميت امانت و عدالت در اسلام
در منابع اسلامى به قدرى درباره اين موضوع تاكيد شده كه در مورد ساير احكام كمتر ديده مى شود، احاديث كوتاه زير روشنگر اين واقعيت است:
1 - از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود:
(لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شى ء اعتاده فلو تركه استوحش و لكن انظروا الى صدق حديثه و ادأ امانته:) (تنها) نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنيد، زيرا ممكن است عادتى براى آنها شده باشد كه از ترك آن ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى در سخن و ادأ امانت آنها كنيد.
2 - در حديث ديگرى از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: اگر على (عليهاالسلام ) آن همه مقام در نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيدا كرد به خاطر راستگوئى در سخن و ادأ امانت بود.
3 - در حديث ديگرى از امام صادق (عليهاالسلام ) نيز نقل شده كه به يكى از دوستان خود فرمود: (ان ضارب على بالسيف و قاتله، لو ائتمننى و استنصحنى و استشارنى ثم قبلت ذلك منه لاديت اليه الامانة:) اگر قاتل على (عليهاالسلام ) امانتى پيش من ميگذاشت و يا از من نصيحتى ميخواست و يا با من مشورتى مى كرد و من آمادگى خود را براى اين امور اعلام ميداشتم، قطعا حق امانت را ادا مى نمودم.
4 - در رواياتى كه در منابع شيعه و اهل تسنن از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده اين گفتار بزرگ مى درخشد:
( آية المنافق ثلاث اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان ) نشانه منافق سه چيز است دروغگوئى، پيمانشكنى، و خيانت در امانت. 5 - پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهاالسلام ) فرمود: هنگامى كه طرفين نزاع نزد تو مى آيند حتى در نگاه كردن به آن دو، و مقدار و چگونگى سخنان كه به آنها مى گويى، مساوات و عدالت را رعايت كن (سو بين الخصمين فى لحظك و لفظك ). هنگامى كه طرفين نزاع تو مى آيند در نگاه كردن به آن دو، و مقدار و چگونگى سخنان كه به آنها مى گويى، مساوات و عدالت را رعايت كن )
( يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تؤ منون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تأويلا ) (59)
ترجمه:
59 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر را، و هر گاه در چيزى نزاع كرديد آنرا به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر ايمان به خدا و روز رستاخيز داريد، اين براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.
اين آيه و چند آيه بعد، درباره يكى از مهمترين مسائل اسلامى، يعنى مسأله رهبرى بحث مى كند و مراجع واقعى مسلمين را در مسائل مختلف دينى و اجتماعى مشخص مى سازد.
نخست به مردم با ايمان دستور مى دهد كه از خداوند اطاعت كنند، بديهى است براى يك فرد با ايمان همه اطاعتها بايد به اطاعت پروردگار منتهى شود، و هر گونه رهبرى بايد از ذات پاك او سرچشمه گيرد، و طبق فرمان او باشد، زيرا حاكم و مالك تكوينى جهان هستى او است، و هر گونه حاكميت و مالكيت بايد به فرمان او باشد( يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله ) .
در مرحله بعد، فرمان به پيروى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دهد، پيامبرى كه معصوم است و هرگز از روى هوى و هوس، سخن نمى گويد، پيامبرى كه نماينده خدا در ميان مردم است و سخن او سخن خدا است، و اين منصب و موقعيت را خداوند به او داده است، بنابراين اطاعت از خداوند، مقتضاى خالقيت و حاكميت ذات او
ولى اطاعت از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مولود فرمان پروردگار است و به تعبير ديگر خداوند واجب الاطاعة بالذات است، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واجب الاطاعه بالغير و شايد تكرار اطيعوا در آيه اشاره به همين موضوع يعنى تفاوت دو اطاعت دارد( و اطيعوا الرسول )
و مرحله سوم فرمان به اطاعت از (اولواالامر) مى دهد كه از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دين و دنياى مردم است.
اولواالامر چه كسانى هستند؟!
درباره اينكه منظور از اولواالامر چيست در ميان مفسران اسلام سخن بسيار است كه مى توان آن را در چند جمله خلاصه كرد:
1 - جمعى از مفسران اهل تسنن معتقدند كه منظور از اولواالامر زمامداران و حكام و مصادر در امورند، در هر زمان و در هر محيط، و هيچ گونه استثنايى براى آن قايل نشده اند و نتيجه آن اين است كه مسلمانان موظف باشند از هر حكومتى به هر شكل پيروى كنند، حتى اگر حكومت مغول باشد.
2 - بعضى ديگر از مفسران مانند نويسنده تفسير المنار و تفسير فى ظلال القرآن و بعضى ديگر معتقدند كه منظور از اولوا الامر نمايندگان عموم طبقات، حكام و زمامداران و علما و صاحب منصبان در تمام شئون زندگى مردم هستند، اما نه بطور مطلق و بدون قيد و شرط بلكه اطاعت آنها مشروط به اين است كه بر خلاف احكام و مقررات اسلام نبوده باشد.
3 - به عقيده بعضى ديگر منظور از اولى الامر زمامداران معنوى و فكرى يعنى علما و دانشمندانند، دانشمندانى كه عادل باشند و به محتويات كتاب و سنت آگاهى كامل داشته باشند.
4 - بعضى از مفسران اهل تسنن معتقدند كه منظور از اين كلمه منحصرا خلفاى چهارگانه نخستينند، و غير آنها را شامل نمى شود، و بنابر اين در اعصار ديگر ولى الامر وجود خارجى نخواهد داشت.
5 - بعضى ديگر از مفسران، اولواالامر را به معنى صحابه و ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) مى دانند.
6 - احتمال ديگرى كه در تفسير اولواالامر گفته شده اين است كه منظور فرماندهان لشكر اسلامند.
7 - همه مفسران شيعه در اين زمينه اتفاق نظر دارند كه منظور از اولوا الامر، امامان معصوم ميباشند كه رهبرى مادى و معنوى جامعه اسلامى، در تمام شئون زندگى از طرف خداوند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) به آنها سپرده شده است، و غير آنها را شامل نمى شود، و البته كسانى كه از طرف آنها به مقامى منصوب شوند و پستى را در جامعه اسلامى به عهده بگيرند، با شروط معينى اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اينكه اولواالامرند، بلكه به خاطر اينكه نمايندگان اولواالامر مى باشند.
اكنون به بررسى تفاسير فوق به طور فشرده مى پردازيم:
شك نيست كه تفسير اول به هيچ وجه با مفهوم آيه و روح تعليمات اسلام سازگار نيست و ممكن نيست كه پيروى از هر حكومتى بدون قيد و شرط در رديف اطاعت خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد، و به همين دليل علاوه بر مفسران شيعه، مفسران بزرگ اهل تسنن نيز آن را نفى كرده اند.
و اما تفسير دوم نيز با اطلاق آيه شريفه سازگار نيست، زيرا آيه اطاعت اولواالامر را بدون قيد و شرط لازم و واجب شمرده است.
تفسير سوم يعنى تفسير اولواالامر به علما و دانشمندان عادل و آگاه از كتاب و سنت نيز با اطلاق آيه سازگار نيست، زيرا پيروى از علما و دانشمندان، شرائطى دارد از جمله اينكه گفتار آنها بر خلاف كتاب و سنت نباشد، بنابراين اگر آنها مرتكب اشتباهى شوند (چون معصوم نيستند و اشتباه مى كنند) و يا به هر علت ديگر از حق منحرف شوند، اطاعت آنها لازم نيست، در صورتى كه آيه اطاعت اولواالامر را به طور مطلق، همانند اطاعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، لازم شمرده است، به علاوه اطاعت از دانشمندان در احكامى است كه از كتاب و سنت استفاده كرده اند بنا بر اين چيزى جز اطاعت خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نخواهد بود، و نيازى به ذكر ندارد.
تفسير چهارم ( منحصر ساختن به خلفاى چهارگانه نخستين ) مفهومش اين است كه امروز مصداقى براى اولوا الامر در ميان مسلمانان وجود نداشته باشد، به علاوه هيچگونه دليلى براى اين تخصيص در دست نيست.
تفسير پنجم و ششم يعنى اختصاص دادن به صحابه و يا فرماندهان لشكر نيز همين اشكال را دارد يعنى هيچگونه دليلى بر اين تخصيص نيز در دست نيست.
جمعى از مفسران اهل تسنن مانند محمد عبده دانشمند معروف مصرى به پيروى از بعضى از كلمات مفسر معروف فخر رازى خواسته اند، احتمال دوم (اولواالامر همه نمايندگان طبقات مختلف جامعه اسلامى اعم از علمأ، حكام و نمايندگان طبقات ديگر است ) را با چند قيد و شرط بپذيرند، از جمله اينكه مسلمان باشند (آنچنان كه از كلمه (منكم ) در آيه استفاده مى شود) و حكم آنها بر خلاف كتاب و سنت نباشد، و از روى اختيار حكم كنند نه اجبار، و موافق با مصالح مسلمين حكم نمايند، و از مسائلى سخن گويند كه حق دخالت در آن داشته باشند (نه مانند عبادات كه مقررات ثابت و معينى در اسلام دارند) و در مسألهاى كه حكم مى كنند، نص خاصى از شرع نرسيده باشد و علاوه بر همه اينها به طور اتفاق نظر بدهند.
و از آنجا كه آنها معتقدند مجموع امت يا مجموع نمايندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمى شوند و به عبارت ديگر مجموع امت معصومند، نتيجه اين شروط آن مى شود كه اطاعت از چنين حكمى به طور مطلق و بدون هيچگونه قيد و
شرط همانند اطاعت از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لازم باشد، (و نتيجه اين سخن حجت بودن اجماع است ) ولى بايد توجه داشت كه اين تفسير نيز اشكالات متعددى دارد، زيرا:
اولا - اتفاق نظر در مسائل اجتماعى در موارد بسيار كمى روى مى دهد، و بنابر اين يك بلاتكليفى و نابسامانى در غالب شئون مسلمين بطور دائم وجود خواهد داشت، و اگر آنها نظريه اكثريت را بخواهند بپذيرند، اين اشكال پيش مى آيد اكثريت هيچگاه معصوم نيست، و بنابراين اطاعت از آن به طور مطلق لازم نميباشد.
ثانيا - در علم اصول ثابت شده، كه هيچگونه دليلى بر معصوم بودن مجموع امت، منهاى وجود امام معصوم، در دست نيست.
ثالثا - يكى از شرائطى كه طرفداران اين تفسير ذكر كرده بودند اين بود كه حكم آنها بر خلاف كتاب و سنت نباشد، بايد ديد تشخيص اين موضوع كه حكم مخالف سنت است يا نيست با چه اشخاصى است، حتما با مجتهدان و علماى آگاه از كتاب و سنت است، و نتيجه اين سخن آن خواهد بود كه اطاعت از اولوا الامر بدون اجازه مجتهدان و علمأ جايز نباشد، بلكه اطاعت آنها بالاتر از اطاعت اولوا الامر باشد و اين با ظاهر آيه شريفه سازگار نيست.
درست است كه آنها علما و دانشمندان را نيز جزء اولوا الامر گرفتهاند، ولى در حقيقت مطابق اين تفسير علما و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عاليتر از ساير نمايندگان طبقات شناخته شده اند نه مرجعى در رديف آنها، زيرا علما و دانشمندان بايد بر كار ديگران از نظر موافقت با كتاب و سنت نظارت داشته باشند و به اين ترتيب مرجع عالى آنها خواهند بود و اين با تفسير فوق سازگار نيست.
بنابراين تفسير فوق از جهات متعددى مواجه با اشكال است:
و تنها تفسيرى كه از اشكالات گذشته سالم ميماند تفسير هفتم يعنى تفسير اولوا الامر به رهبران و امامان معصوم است، زيرا اين تفسير با اطلاق وجوب اطاعت كه از آيه فوق استفاده ميشود كاملا سازگار است، چون مقام عصمت امام، او را از هر گونه خطا و اشتباه و گناه حفظ ميكند، و به اين ترتيب فرمان او همانند فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) بدون هيچگونه قيد و شرطى واجب الاطاعه است، و سزاوار است كه در رديف اطاعت او قرار گيرد و حتى بدون تكرار اطيعوا عطف بر رسول شود. جالب توجه اينكه بعضى از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر معروف فخر رازى در آغاز سخنش در ذيل اين آيه، به اين حقيقت اعتراف كرده، ميگويد: (كسى كه خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتما بايد معصوم باشد، زيرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامى كه مرتكب اشتباهى ميشود خداوند اطاعت او را لازم شمرده، و پيروى از او را در انجام خطا لازم دانسته، و اين خود يك نوع تضاد در حكم الهى ايجاد ميكند، زيرا از يك طرف انجام آن عمل ممنوع است، و از طرف ديگر پيروى از اولوا الامر لازم است، و اين موجب اجتماع امر و نهى ميشود.
بنابراين از يك طرف ميبينيم خداوند اطاعت فرمان اولوا الامر را بدون هيچ قيد و شرط لازم دانسته و از طرف ديگر اگر اولوا الامر معصوم از خطا نباشند چنين فرمانى صحيح نيست، از اين مقدمه چنين استفاده ميكنيم كه اولوا الامر كه در آيه فوق به آنها اشاره شده حتما بايد معصوم بوده باشند.
فخر رازى سپس چنين ادامه ميدهد كه اين معصوم يا مجموع امت است و يا بعضى از امت اسلام، احتمال دوم قابل قبول نيست، زيرا ما بايد اين بعض را بشناسيم و به او دسترس داشته باشيم، در حالى كه چنين نيست و چون اين احتمال از بين برود، تنها احتمال اول باقى ميماند كه معصوم مجموع اين امت است، و اين خود دليلى است بر اينكه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است، و از دلائل معتبر محسوب ميشود.
همانطور كه مى بينيم فخر رازى با اينكه معروف به اشكالتراشى در مسائل مختلف علمى است دلالت آيه را بر اينكه اولوا الامر بايد افراد معصومى باشند پذيرفته است، منتها از آنجا كه آشنائى به مكتب اهل بيت (عليهماالسلام ) و امامان و رهبران اين مكتب نداشته اين احتمال را كه اولوا الامر اشخاص معينى از امت بوده باشند ناديده گرفته است، و ناچار شده كه اولوا الامر را به معنى مجموع امت (يا نمايندگان عموم طبقات مسلمانان ) تفسير كند، در حالى كه اين احتمال قابل قبول نيست، زيرا همانطور كه گفتيم اولوا الامر بايد رهبر جامعه اسلامى باشد و حكومت اسلامى و حل و فصل مشكلات مسلمين به وسيله او انجام شود و ميدانيم حكومت دستجمعى عموم و حتى نمايندگان آنها به صورت اتفاق آرأ عملا امكانپذير نيست، زيرا در مسائل مختلف اجتماعى و سياسى و فرهنگى و اخلاقى و اقتصادى كه مسلمانان با آن روبرو هستند، به دست آوردن اتفاق آرأ همه امت يا نمايندگان آنها غالبا ممكن نيست، و پيروى از اكثريت نيز پيروى از اولوا الامر محسوب نميشود، بنا بر اين لازمه سخن فخر رازى و كسانى كه از دانشمندان معاصر عقيده او را تعقيب كرده اند اين ميشود كه عملا اطاعت از اولوا الامر تعطيل گردد، و يا به - صورت يك موضوع بسيار نادر و استثنائى درآيد. از مجموع بيانات فوق نتيجه ميگيريم كه آيه شريفه تنها رهبرى پيشوايان معصوم كه جمعى از امت را تشكيل ميدهند اثبات ميكند. (دقت كنيد)
پاسخ چند سؤال
در اينجا ايرادهائى به تفسير فوق شده كه از نظر رعايت بى طرفى در بحث بايد مطرح گردد:
1 - اگر منظور از اولوا الامر، امامان معصوم باشند با كلمه اولى كه به معنى جمع است سازگار نيست، زيرا امام معصوم در هر زمان يك نفر بيش نمى باشد.
پاسخ اين سؤ ال چنين است زيرا امام معصوم در هر زمان اگر چه يك نفر بيش نيست ولى در مجموع زمانها افراد متعددى را تشكيل ميدهند و ميدانيم آيه تنها وظيفه مردم يك زمان را تعيين نميكند.
2 - اولوا الامر مطابق اين معنى در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) وجود نداشته، و در اين صورت چگونه فرمان به اطاعت از وى داده شده است؟
پاسخ اين سؤ ال از گفته بالا نيز روشن ميشود، زيرا آيه منحصر به زمان معينى نيست و وظيفه مسلمانان را در تمام اعصار و قرون روشن ميسازد، و به عبارت ديگر ميتوانيم چنين بگوئيم كه اولوا الامر در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود زيرا پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دو منصب داشت يكى منصب رسالت كه در آيه به عنوان اطيعوا الرسول از او ياد شده و ديگر منصب رهبرى و زمامدارى امت اسلامى كه قرآن به عنوان اولوا الامر از آن ياد كرده، بنابراين پيشوا و رهبر معصوم در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود كه علاوه بر منصب رسالت و ابلاغ احكام اسلام، اين منصب را نيز به عهده داشت، و شايد تكرار نشدن اطيعوا در بين رسول و اولوا الامر خالى از اشاره به اين معنى نباشد، و به عبارت ديگر منصب رسالت و منصب اولوا الامرى دو منصب مختلف است كه در وجود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يكجا جمع شده ولى در امام از هم جدا شده است و امام تنها منصب دوم را دارد.
3 - اگر منظور از اولوا الامر امامان و رهبران معصوم است، پس چرا در ذيل آيه كه مسئله تنازع و اختلاف مسلمانان را بيان ميكند ميگويد: (فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلا: اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ارجاع دهيد اگر ايمان به پروردگار و روز بازپسين داريد، اين براى شما بهتر و پايان و عاقبتش نيكوتر است -
همانطور كه ميبينيم در اينجا سخنى از اولوا الامر به ميان نيامده و مرجع حل اختلاف تنها خدا ( كتاب الله، قرآن ) و پيامبر (سنت ) معرفى شده است.
در پاسخ اين ايراد بايد گفت: (اولا) اين ايراد مخصوص تفسير دانشمندان شيعه نيست بلكه به ساير تفسيرها نيز با كمى دقت متوجه ميشود و ثانيا شكى نيست كه منظور از اختلاف و تنازع در جمله فوق، اختلاف و تنازع در احكام است نه در مسائل مربوط به جزئيات حكومت و رهبرى مسلمين، زيرا در اين مسائل مسلما بايد از اولوا الامر اطاعت كرد (همانطور كه در جمله اول آيه تصريح شده ) بنابراين منظور از آن اختلاف در احكام و قوانين كلى اسلام است كه تشريع آن با خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است زيرا ميدانيم امام فقط مجرى احكام است، نه قانونى وضع ميكند، و نه نسخ ميكند، بلكه همواره در مسير اجراى احكام خدا و سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، و لذا در احاديث اهلبيت (عليهماالسلام ) ميخوانيم كه اگر از ما سخنى بر خلاف كتاب الله و سخن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كردند هرگز نپذيريد، محال است ما چيزى بر خلاف كتاب الله و سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بگوئيم، بنا بر اين نخستين مرجع حل اختلاف مردم در احكام و قوانين اسلامى خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است كه بر او وحى ميشود و اگر امامان معصوم بيان حكم ميكنند، آن نيز از خودشان نيست بلكه از كتاب الله و يا علم و دانشى است كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها رسيده است و به اين ترتيب علت عدم ذكر اولوا الامر در رديف مراجع حل اختلاف در احكام روشن ميگردد.
گواهى احاديث
در منابع اسلامى نيز احاديثى وارد شده كه تفسير اولوا الامر را به امامان اهلبيت تاييد ميكند از جمله:
مفسر مشهور اسلامى ابو حيان اندلسى مغربى ( متوفى سال 756 ) در تفسير بحر المحيط مينويسد كه اين آيه در حق على (عليهاالسلام ) و ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) نازل گرديده است.
1 - دانشمند اهل تسنن ابو بكر بن مؤ من الشيرازى در رساله اعتقاد (طبق نقل مناقب كاشى ) از ابن عباس نقل ميكند كه آيه فوق درباره على (عليهاالسلام ) نازل شد، هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را (در غزوه تبوك ) در مدينه بجاى خود گذارد، على (عليهاالسلام ) عرض كرد: اى پيامبر! آيا مرا همانند زنان و كودكان در شهر قرار ميدهى؟ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
(اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى حين قال اخلفنى فى قومى و اصلح فقال عزوجل و اولى الامر منكم:) آيا دوست ندارى نسبت به من همانند هارون (برادر موسى ) نسبت به موسى (عليهاالسلام ) بوده باشى، آن زمانى كه موسى به او گفت: در ميان بنى اسرائيل جانشين من باش و اصلاح كن، سپس خداوند عزوجل فرمود: و اولى الامر منكم.
شيخ سليمان حنفى قندوزى كه از دانشمندان معروف اهل تسنن است در كتاب ينابيع المودة از كتاب مناقب از (سليم بن قيس هلالى ) نقل مى كند كه روزى مردى به خدمت على (عليهاالسلام ) آمد و پرسيد: كمترين چيزى كه انسان در پرتو آن جزء مومنان خواهد شد چه چيز است؟ و نيز كمترين چيزى كه با آن جزء كافران و يا گمراهان ميگردد كدام است؟
امام فرمود: اما كمترين چيزى كه انسان به سبب آن در زمره گمراهان درمى آيد اين است كه حجت و نماينده خدا و شاهد و گواه او را كه اطاعت و ولايت او لازم است نشناسد،
آن مرد گفت: (يا اميرالمؤ منين ) آنها را براى من معرفى كن، على (عليهاالسلام ) فرمود: همانها كه خداوند در رديف خود و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار داده و فرموده (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم).
آن مرد گفت فدايت شوم باز هم روشنتر بفرما
على (عليهاالسلام ) فرمود: همانهائى كه رسول خدا در موارد مختلف و در خطبه روز آخر عمرش از آنها ياد كرده و فرمود:( انى تركت فيكم امرين لن تضلوا بعدى ان تمسكتم بهما كتاب الله و عترتى اهلبيتى ) ؛ من در ميان شما دو چيز بيادگار گذاشتم كه اگر دست به دامن آنها بزنيد هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد كتاب خدا و خاندانم ).
2 - و نيز همان دانشمند در كتاب (ينابيع المودة ) مى نويسد كه صاحب كتاب مناقب از تفسير مجاهد نقل كرده كه اين آيه در باره على (عليهاالسلام ) نازل شده است.
3 - روايات متعددى در منابع شيعه مانند كتاب كافى و تفسير عياشى و كتب صدوق و غير آن نقل شده كه همگى گواهى مى دهند كه منظور از (اولواالامر) ائمه معصومين مى باشند و حتى در بعضى از آنها نام امامان يك يك صريحا ذكر شده است.
( الم تر الى الذين يزعمون انهم امنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا ) (60)
ترجمه:
60 - آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه (از كتب آسمانى ) بر تو و بر پيشينيان نازل شده ايمان آورده اند ولى ميخواهند طاغوت و حكام باطل را به داورى بطلبند با اينكه به آنها دستور داده شده به طاغوت كافر شوند، و شيطان مى خواهد آنها را شديدا گمراه كند، و به بيراهه هاى دور دستى بيفكند.
يكى از يهوديان مدينه با يكى از مسلمانان منافق اختلافى داشت، بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود انتخاب كنند، مرد يهودى چون به عدالت و بى نظرى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) اطمينان داشت گفت: من به داورى پيامبر شما راضيم ولى مرد منافق يكى از بزرگان يهود بنام (كعب بن اشرف ) را انتخاب كرد، زيرا مى دانست كه مى تواند با هديه نظر او را به سوى خود جلب كند، و به اين ترتيب با داورى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) مخالفت كرد، آيه شريفه نازل شد و چنين افرادى را شديدا سرزنش كرد.
بعضى از مفسران شأن نزولهاى ديگرى نيز در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه نشان مى دهد بعضى از تازه مسلمانها، طبق عادت زمان جاهليت، در آغاز اسلام داوريهاى خود را نزد دانشمندان يهود، و يا كاهنان مى بردند، آيه فوق نازل شد و شديدا آنها را نهى كرد.
حكومت طاغوت
آيه فوق در واقع مكمل آيه گذشته است، زيرا آيه پيش، مؤ منان را به اطاعت فرمان خدا و پيامبر و اولواالامر و به داورى طلبيدن كتاب و سنت دعوت نمود و اين آيه از اطاعت و پيروى و داورى طاغوت، نهى مى نمايد.
آيه فوق مسلمانانى را كه براى داورى به نزد حكام مى رفتند ملامت مى كند، و مى گويد: (اى پيامبر! آيا نمى بينى كسانى را كه خود را مسلمان مى پندارند و مى گويند به تمام كتب آسمانى كه بر تو و انبيأ پيشين نازل شده است ايمان آورديم، در عين حال داوريهاى خود را به نزد طاغوت مى برند، در حالى كه به آنها دستور داده شده كه هرگز فرمان طاغوت را نبرند)؟!( الم تر الى الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به ) . همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم، (طاغوت ) از ماده طغيان است و اين كلمه با همه مشتقاتش به معنى سركشى و شكستن حدود و قيود، و يا هر چيزى كه وسيله طغيانگرى و يا سركشى است مى باشد، بنابر اين آنها كه داورى به باطل مى كنند (طاغوت ) هستند، زيرا حدود و مرزهاى الهى و حق و عدالت را شكسته اند، در حديثى نيز از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: (الطاغوت كل من يتحاكم اليه ممن يحكم بغير الحق؛ هر كس به غير حق حكم كند و مردم او را به داورى بطلبند، طاغوت است. سپس قرآن اضافه مى كند: (مراجعه به طاغوت يك دام شيطانى است كه مى خواهد انسانها را از راه راست به بيراهه هاى دوردستى بيفكند)( و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا ) . ناگفته پيدا است كه آيه فوق همچون ساير آيات قرآن يك حكم عمومى و جاودانى را براى همه مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بيان مى نمايد، و به آنان اخطار مى كند كه مراجعه كردن به حكام باطل، و داورى خواستن از طاغوت، با ايمان به خدا و كتب آسمانى سازگار نيست، به علاوه انسان را از مسير حق به بيراهه هايى پرتاب مى كند كه فاصله آن از حق، بسيار زياد است، مفاسد چنين داوريها در به هم ريختن سازمان اجتماعى بشر بر هيچكس پوشيده نيست، و يكى از عوامل عقب گرد اجتماعات محسوب مى شود.
( و اذا قيل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول رأيت المنافقين يصدون عنك صدودا ) (61)( فكيف اذا اصابتهم مصيبة بما قدمت ايديهم ثم جاؤ ك يحلفون بالله ان اردنا الا احسانا و توفيقا ) (62) (اولئك الذين يعلم الله ما فى قلوبهم فاعرض عنهم و عظهم و قل لهم فى انفسهم قولا بليغا ) (63)
ترجمه:
61 - و هنگامى كه به آنها گفته مى شود: (به سوى آنچه خدا نازل كرده، و به سوى پيامبر بياييد، منافقان را مى بينى كه از قبول دعوت تو اعراض مى كنند.
62 - پس چگونه موقعى كه بر اثر اعمالشان گرفتار مصيبتى مى شوند به سراغ تو مى آيند و سوگند ياد مى كنند كه منظور ما (از بردن داورى به نزد ديگران ) جز نيكى كردن و توافق (ميان طرفين نزاع ) نبوده است؟!
63 - آنها كسانى هستند كه خدا، آنچه را در دل دارند مى داند. از (مجازات ) آنها صرف نظر كن! و آنها را اندرز ده! و با بيانى رسا، نتايج اعمالشان را به آنها گوشزد نما!
نتيجه داورى طاغوت
به دنبال نهى شديد از مراجعه به طاغوت، و داوران جور، كه در آيه سابق آمد، در اين سه آيه نتايج اين گونه داوريها و دستاويزهايى كه منافقان براى توجيه كار خود به آن متشبث مى شدند، مورد بررسى قرار گرفته است.
در آيه نخست مى فرمايد: (اين گونه مسلمان نماها نه تنها براى داورى به سراغ طاغوت مى روند، بلكه هنگامى كه به آنها تذكر داده مى شود كه به سوى حكم خدا بياييد و داورى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بپذيريد، مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع مى ورزند و با اصرار روى اين كار مى ايستند) (و اذا قيل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول رأيت المنافقين يصدون عنك صدودا)
در حقيقت قرآن مى گويد: مراجعه آنها به طاغوت يك اشتباه زودگذر نبوده كه با يادآورى اصلاح گردد، بلكه مقاومت و اصرار آنها در اين كار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ايمان آنها است، و الا با دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيدار مى شدند و به اشتباه خود معترف مى گشتند.
و در آيه بعد اين حقيقت را بيان مى كند كه: (همين افراد منافق هنگامى كه در نتيجه اعمالشان گرفتار مصيبتى مى شوند، و در بن بست قرار مى گيرند، به حكم اجبار به سوى تو مى آيند)( فكيف اذا اصابتهم مصيبة بما قدمت ايديهم ثم جاؤ ك ) .
و در اين موقع (سوگند ياد مى كنند كه منظور و هدف ما از بردن داورى به نزد ديگران جز نيكى كردن و ايجاد توافق در ميان طرفين دعوى نبوده است )( يحلفون بالله ان اردنا الا احسانا و توفيقا ) .
در اينجا بايد به دو نكته توجه داشت: نخست اينكه ببينيم منظور از مصيبتى كه دامنگير آنها مى شود چيست؟ بعيد نيست كه منظور از آن نابسامانيها و بدبختيها و مصيبتهايى باشد، كه بر اثر داورى طاغوت دامنگير آنها مى شود، زيرا جاى ترديد نيست كه اگر بر اثر داورى افراد ناصالح و ستمگر، منفعت آنى عائد يكى از طرفين دعوى شود، چيزى نمى گذرد كه ادامه اين داوريها باعث توسعه ظلم و فساد و هرج و مرج، و از هم پاشيدن سازمان اجتماع مى گردد، بنابر اين چنين افرادى به زودى نتايج كار خود را خواهند ديد و از كرده خود پشيمان مى شوند.
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از (مصيبت ) همان رسوايى منافقان در ميان جمعيت و يا مصايبى باشد كه به فرمان خدا، دامن آنها را مى گيرد (همانند بلاها و شكستهاى غير منتظره ).
نكته ديگر اينكه آيا منظور منافقان از كلمه احسان و نيكى كردن، احسان به طرفين دعوى بوده، و يا نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟ ممكن است منظورشان هر دو باشد، آنها بهانه هاى مضحكى براى ارجاع داورى به بيگانگان درست كرده بودند، از جمله اينكه مى گفتند آوردن داورى به نزد پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دون شأن او است! زيرا غالبا طرفين دعوى جار و جنجال به راه مى اندازند و اين با مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سازگار نيست!
به علاوه قضاوت و داورى هميشه به زيان يك طرف تمام مى شود و طبعا دشمن تراش است، گويا آنها با چنين بهانه هايى مى خواستند خود را تبرئه كنند كه منظور ما خدمت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و طرفين دعوى بوده است.
و يا اينكه اصولا نظر ما داورى نبوده، بلكه نظر ما آشتى دادن و ايجاد توفيق و توافق در ميان طرفين نزاع بوده است.
ولى خداوند در آيه سوم نقاب از چهره آنها كنار مى زند و اين گونه تظاهرات دروغين را ابطال مى كند، و مى فرمايد: (اينها كسانى هستند كه خداوند اسرار درون دلهاى آنها را مى داند)( اولئك الذين يعلم الله ما فى قلوبهم ) .
ولى در عين حال به پيامبر خود دستور مى دهد كه از مجازات آنها صرفنظر كن (فاعرض عنهم ) و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام كردن تا آنجا كه ممكن بود مدارا مى كرد، زيرا مأمور به ظاهر بود و جز در موارد استثنائى آنها را مجازات نمى كرد، چه اينكه ظاهرا در صفوف مسلمانان بود و ممكن بود مجازات آنها به يك نوع تصفيه حساب شخصى تفسير شود.
سپس دستور مى دهد: (كه آنها را موعظه كن و اندرز ده و با بيانى رسا كه در دل و جان آنها نفوذ كند، و نتائج اعمالشان را به آنها گوشزد كن )( و عظهم و قل لهم فى انفسهم قولا بليغا ) .
( و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤ ك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ) (64)
ترجمه:
64 - ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر به اين منظور كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود، و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مى كرد خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند.
قرآن در آيات گذشته مراجعه به داوران جور را شديدا محكوم نمود، در اين آيه به عنوان تأكيد اين سخن مى گويد: (پيامبرانى را كه ما مى فرستاديم همه براى اين بوده اند كه به فرمان خدا از آنها اطاعت شود). و هيچ گونه مخالفتى نسبت به آنها انجام نگردد( و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ) .
زيرا آنها هم رسول و فرستاده خدا بوده اند و هم رئيس حكومت الهى، بنابر اين مردم موظف بوده اند هم از نظر بيان احكام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آنها پيروى كنند، و تنها به ادعاى ايمان قناعت نكنند.
از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه هدف از فرستادن پيامبران، اطاعت و فرمانبردارى كردن همه مردم بوده است، حال اگر بعضى از مردم از آزادى خود سوءاستفاده كردند و اطاعت ننمودند، تقصير متوجه خود آنها است، بنابر اين آيه فوق عقيده جبريون را كه مى گويند بعضى از مردم از آغاز موظف به اطاعت، و بعضى محكوم به عصيان و مخالفت هستند را نفى مى كند.
ضمنا از تعبير (باذن الله ) استفاده مى شود كه پيامبران الهى هر چه دارند از ناحيه خدا است و به عبارت ديگر وجوب اطاعت آنها بالذات نيست، بلكه آن هم به فرمان پروردگار و از ناحيه اوست.
سپس در دنباله آيه راه بازگشت را به روى گناهكاران و آنها كه به طاغوت مراجعه كردند، و يا به نحوى از انحأ مرتكب گناهى شدند، گشوده و مى فرمايد: (اگر آنها هنگامى كه به خويش ستم كردند، به سوى تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى نمودند و پيامبر هم براى آنها طلب آمرزش مى نمود، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند)( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ ك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ) .
قابل توجه اينكه قرآن به جاى اينكه بگويد: نافرمانى خدا كردند و مراجعه به داوران جور نمودند مى گويد: (اذ ظلموا انفسهم ) (هنگامى كه به خويش ستم كردند)! اشاره به اينكه فايده اطاعت فرمان خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه خود شما مى شود، و مخالفت با آن در واقع يك نوع ستم به خويشتن است، زيرا زندگى مادى شما را به هم مى ريزد و از نظر معنوى مايه عقب گرد شما است.
از اين آيه ضمنا پاسخ كسانى كه توسل جستن به پيامبر و يا امام را يك نوع شرك مى پندارند، روشن مى شود، زيرا اين آيه صريحا مى گويد: آمدن به سراغ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و او را بر در درگاه خدا شفيع قرار دادن، و وساطت و استغفار او براى گنهكاران مؤ ثر است، و موجب پذيرش توبه، و رحمت الهى است.
اگر وساطت و دعا و استغفار و شفاعت خواستن از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شرك بود چگونه ممكن بود كه قرآن چنين دستورى را به گنهكاران بدهد!
منتها افراد خطاكار بايد نخست خود توبه كنند و از راه خطا برگردند، سپس براى قبول توبه خود از استغفار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز استفاده كنند.
بديهى است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمرزنده گناه نيست، او تنها مى تواند از خدا طلب آمرزش كند و اين آيه پاسخ دندان شكنى است به آنها كه اين گونه وساطت را انكار مى كنند (دقت كنيد).
جالب توجه اينكه قرآن نمى گويد: تو براى آنها استغفار كن بلكه مى گويد: (رسول ) براى آنها استغفار كند، اين تعبير گويا اشاره به آن است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مقام و موقعيتش استفاده كند و براى خطاكاران توبه كننده استغفار نمايد.
اين معنى (تأثير استغفار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى مؤ منان ) در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است مانند آيه 19 سوره محمد و آيه 5 سوره منافقون و آيه 114 سوره توبه كه درباره استغفار ابراهيم نسبت به پدرش (عمويش ) اشاره مى كند، و آيات ديگرى كه نهى از استغفار براى مشركان مى كند و مفهومش اين است كه استغفار براى مؤ منان بى مانع است، و نيز از بعضى از آيات استفاده مى شود كه فرشتگان براى جمعى از مؤ منان خطاكار در پيشگاه خداوند استغفار مى كنند (سوره غافر آيه 7 و سوره شورى آيه 5).
خلاصه اينكه آيات زيادى از قرآن مجيد حكايت از اين معنى مى كند كه پيامبران يا فرشتگان و يا مؤ منان پاكدل مى توانند براى بعضى از خطاكاران استغفار كنند، و استغفار آنها در پيشگاه خدا اثر دارد، اين خود يكى از معانى شفاعت كردن پيامبر و يا فرشتگان و يا مؤ منان پاكدل براى خطاكاران است، ولى همانطور كه گفتيم چنين شفاعتى نيازمند به وجود زمينه و شايستگى و آمادگى در خود خطاكاران است.
شگفت انگيز اينكه از پاره اى از كلمات بعضى از مفسران استفاده مى شود كه خواسته اند استغفار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در آيه فوق مربوط به تجاوز به حقوق شخصى خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدانند و بگويند چون نسبت به خود پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ستم كرده بودند، لازم بود رضايت او را بدست آورند تا خداوند از خطاى آنها بگذرد!
ولى روشن است كه ارجاع داورى به غير پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ستمى به شخص پيغمبر نيست بلكه مخالفت با منصب خاص او و يا به عبارت ديگر مخالفت با فرمان
خداست و به فرض كه ستمى بر شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد قرآن روى آن تكيه نكرده است بلكه تكيه قرآن روى اين مطلب است كه آنها برخلاف فرمان خدا رفتار كردند.
به علاوه اگر ما به كسى ستم كنيم رضايت او كافى است چه نيازى به استغفار او در پيشگاه خدا است؟ و از همه گذشته به فرض كه چنين تفسيرى براى آيه فوق كنيم در مورد آن همه آيات ديگر كه استغفار پيامبران و فرشتگان و مؤ منان را در حق خطاكاران مؤ ثر مى داند چه خواهيم گفت؟ آيا در مورد آنها نيز پاى حقوق شخصى در ميان بوده است؟!.
( فلا و ربك لا يؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ) (65)
ترجمه:
65 - به پروردگارت سوگند كه آنها مؤ من نخواهند بود، مگر اينكه تو را در اختلافات خود به داورى طلبند؛ و سپس در دل خود از داورى تو احساس ناراحتى نكنند، و كاملا تسليم باشند.
(زبير بن عوام ) كه از مهاجران بود با يكى از انصار (مسلمانان مدينه ) بر سر آبيارى نخلستانهاى خود كه در كنار هم قرار داشتند، اختلافى پيدا كرده بودند، هر دو براى حل اختلاف خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند، از آنجا كه باغستان زبير در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پائين نهر قرار داشت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به زبير دستور داد كه اول او باغهايش را آبيارى كند و بعد مسلمان انصارى (و اين مطابق همان سنتى بود كه در باغهاى مجاور هم جريان داشت ) اما اين مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ناراحت شد و گفت: آيا اين قضاوت به خاطر آن بود كه زبير، عمه زاده تو است؟! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين سخن بسيار ناراحت شد به حدى كه رنگ رخسار او دگرگون گرديد، در اين موقع آيه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد
در بعضى از تفاسير اسلامى شأن نزولهاى ديگرى ذكر شده كه كم و بيش با شأن نزول فوق شباهت دارد (تفسير تبيان، طبرسى و المنار).
تسليم در برابر حق
گرچه شأن نزول خاصى در بالا براى آيه فوق نقل شد ولى همانطور كه بارها گفته ايم شأن نزولهاى خاص هيچ گاه با عموميت مفهوم آيه منافات ندارد، و به همين دليل اين آيه مى تواند مكمل بحث آيات قبل نيز بوده باشد.
در اين آيه (خداوند سوگند ياد كرده كه افراد، ايمان واقعى در صورتى خواهند داشت كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در اختلافات خود به داورى بطلبند) و به بيگانگان مراجعه ننمايند( فلا و ربك لا يؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ) .
سپس مى فرمايد: نه فقط به داورى را به نزد تو آورند بلكه هنگامى كه تو در ميان آنها حكمى كردى، خواه به سود آنها باشد يا به زيان آنها، علاوه بر اينكه اعتراض نكنند (در دل خود نيز احساس ناراحتى ننمايند و كاملا تسليم باشند)( ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ) .
گرچه ناراحتى درونى از قضاوتهايى كه احيانا به زيان انسان است غالبا اختيارى نيست، ولى با تربيتهاى اخلاقى و پرورش روح تسليم در برابر حق و عدالت و توجه به موقعيت واقعى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حالتى در انسان پيدا مى شود كه هيچگاه از داورى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حتى دانشمندانى كه جانشينان او هستند هرگز ناراحت نخواهد شد، و به هر حال مسلمانان واقعى موظفند روح تسليم در برابر حق را در خود پرورش دهند.
در آيه فوق نشانه هاى ايمان واقعى و راسخ در سه مرحله بيان شده است:
1 - در تمامى موارد اختلاف خواه بزرگ باشد يا كوچك، به قضاوت و داورى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه از حكم الهى سرچشمه مى گيرد مراجعه كنند، نه به طاغوت و داوران باطل.
2 - هيچ گاه در برابر قضاوتها و فرمانهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه همان فرمان خدا است حتى در دل خود احساس ناراحتى نكنند، و به داوريها و احكام او بدبين نباشند.
3 - در مقام عمل نيز آن را دقيقا اجرا كنند و به طور كامل تسليم حق باشند.
روشن است قبول يك مكتب و فرمانهاى آن در مواردى كه به سود انسان تمام مى شود دليل بر ايمان به آن مكتب نيست بلكه آنجا كه ظاهرا به زيان انسان است اما در واقع مطابق با حق و عدالت است اگر پذيرفته شود، نشانه ايمان است.
در حديثى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) در كتاب كافى در تفسير اين آيه نقل شده چنين مى خوانيم: (اگر جمعيتى خدا را بپرستند، نماز را بپا دارند، زكات را بپردازند، روزه ماه رمضان و حج را بجا آورند، ولى نسبت به كارهايى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انجام داده با سوء ظن بنگرند و يا بگويند: اگر او فلان كار را انجام نداده بود بهتر بود، آنها در حقيقت مؤ منان واقعى نيستند) سپس آيه فوق را امام (عليهاالسلام ) تلاوت فرمود، بعد فرمود: (بر شما باد كه در مقابل خدا و حق هميشه تسليم باشيد.)
از آيه فوق در ضمن دو مطلب مهم استفاده مى شود:
1 - آيه يكى از دلايل معصوم بودن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است زيرا دستور به تسليم مطلق از نظر گفتار و كردار در برابر همه فرمانهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حتى تسليم قلبى در برابر او، نشانه روشنى بر اين است كه او در احكام و فرمانها و داوريهايش نه اشتباه مى كند و نه عمدا چيزى برخلاف حق مى گويد، معصوم از خطاست و هم معصوم از گناه.
2 - آيه فوق هر گونه اجتهاد در مقام نص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اظهار عقيده را در مواردى كه حكم صريح از طرف خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در باره آن رسيده باشد نفى ميكند، بنا بر اين اگر در تواريخ اسلامى مى بينيم كه گاهى بعضى از افراد در برابر حكم خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) اجتهاد و يا اظهار نظر مى كردند و مثلا مى گفتند پيامبر چنين گفته و ما چنين مى گوييم، بايد قبول كنيم كه عمل آنها بر خلاف صريح آيه فوق است.
آيه و ترجمه
( و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليل منهم و لو انهم فعلوا ما يوعظون به لكان خيرا لهم و اشد تثبيتا ) (66)( و اذا لاتينهم من لدنا اجرا عظيما ) (67)( و لهدينهم صراطا مستقيما ) (68)
ترجمه:
66 - (ما تكليف مشكلى بر دوش آنها ننهاديم ) اگر (همانند بعضى از امم پيشين ) به آنها دستور مى داديم يكديگر را به قتل برسانند و يا: (از وطن و خانه خود بيرون رويد)، تنها عده كمى از آنها عمل مى كردند! و اگر اندرزهايى را كه به آنان داده مى شد، انجام مى دادند، به سود آنها بود و موجب تقويت ايمان آنها مى گرديد.
67 - و در اين صورت، پاداش بزرگى از ناحيه خود به آنها مى داديم.
68 - و آنها را به راه راست، هدايت مى كرديم.
در اينجا براى تكميل بحث گذشته درباره كسانى كه از داوريهاى عادلانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم و سلم ) گاهى احساس ناراحتى مى كردند اشاره به پاره اى از تكاليف طاقت فرساى امم پيشين كرده و مى گويد:
ما تكليف شاق و مشكلى بر دوش اينها نگذاشتيم، اگر همانند بعضى از امم پيشين (مانند يهود كه پس از بت پرستى و گوساله پرستى به آنها دستور داده شد كه يكديگر را به كفاره اين گناه بزرگ به قتل برسانند و يا از وطن مورد علاقه خود بيرون روند) به اينها نيز چنين دستور سنگين و سختى را مى داديم، چگونه در برابر انجام آن طاقت مى آوردند، اينها كه درباره آبيارى كردن يك نخلستان و داورى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسبت به آن، تسليم نيستند، چگونه مى توانند از عهده آزمايشهاى ديگر در آيند (مسلما اگر چنان دستورى به آنها مى داديم كه يكديگر را بكشيد يا از وطن خود خارج شويد، تنها عده كمى از آنها آن را انجام مى دادند)( و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليل منهم ) .
به گفته بعضى از مفسران، مسأله (تن در دادن به كشته شدن ) و (خارج شدن از وطن ) از جهاتى شبيه به يكديگرند، زيرا بدن، وطن روح آدمى است، همانطور كه وطن همانند جسم انسان است، هم ترك وطن جسم، كار مشكلى است و هم چشمپوشى از وطنى كه زادگاه و جايگاه انسان است.
سپس مى فرمايد: اگر آنها اندرزهاى خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بپذيرند هم به سودشان است، و هم باعث تقويت ايمان آنها است، (و لو انهم فعلوا ما يوعظون به لكان خيرا لهم و اشد تثبيتا).
جالب توجه اينكه در اين آيه، از فرمانها و احكام الهى تعبير به موعظه و اندرز شده است، اشاره به اينكه احكام مزبور چيزى نيست كه به سود فرمان دهنده (خداوند) بوده باشد، بلكه در حقيقت اندرزهايى است كه به سود خود شما است، و لذا بلافاصله مى فرمايد: اطاعت اينها هم به سود شما است و هم موجب تقويت ايمان شما مى گردد.
به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه آخر آيه مى گويد: (هر قدر انسان در مسير اطاعت فرمان خدا گام بردارد ثبات و استقامت او بيشتر مى شود،) در واقع اطاعت فرمان يك نوع ورزش روحى براى انسان است كه ادامه و تكرار آن همانند ورزشهاى جسمانى روز به روز قوت و قدرت و ثبات و استحكام بيشترى مى آفريند، و تدريجا انسان به جايى مى رسد كه هيچ قدرتى نمى تواند بر نيروى ايمان او غلبه كند و او را بفريبد.
در آيه بعد سومين فايده تسليم و اطاعت در برابر خدا را بيان كرده، مى گويد: (در اين هنگام (علاوه بر آنچه گفته شد) پاداش عظيمى نيز به آنها خواهيم داد)( و اذا لاتيناهم من لدنا اجرا عظيما ) .
و در آخرين آيه از آيات فوق به چهارمين نتيجه اشاره كرده مى فرمايد: (ما آنها را به راه راست هدايت مى كنيم ) (و لهديناهم صراطا مستقيما).
روشن است كه منظور از اين هدايت، راهنمايى به اصل دين و آيين نيست بلكه الطاف تازه اى است كه از طرف خداوند به صورت هدايت ثانوى و به عنوان پاداشى به اين گونه افراد شايسته داده مى شود، و مانند چيزى است كه در آيه 17 سوره محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آن اشاره شده است:( و الذين اهتدوا زادهم هدى ) ؛ كسانى كه در راه هدايت گام بردارند، خداوند هدايت آنها را بيشتر مى كند).
در روايتى نقل شده، كه هنگامى كه آيه( و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم... ) نازل گرديد، يكى از مسلمانان با ايمان گفت: به خدا سوگند اگر چنين دستورهاى سنگينى از طرف خدا به ما داده مى شد، حتما انجام مى داديم، ولى شكر خدا را كه از چنين دستورى معاف شده ايم، اين سخن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد فرمود: (ان من امتى لرجالا الايمان اثبت فى قلوبهم من الجبال الرواسى؛ بعضى از پيروان من چنانند كه ايمان در دلهاى آنها پابرجاتر است از كوههاى محكم ).
( و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبين و الصديقين و الشهدأ و الصالحين و حسن اولئك رفيقا ) (69)( ذلك الفضل من الله و كفى بالله عليما ) (70)
ترجمه:
69 - و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز،) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنها تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدأ و صالحان، و آنها رفيقهاى خوبى هستند!
70 - اين موهبتى از ناحيه خداست. و كافى است كه او، (از حال بندگان و نيات و اعمال آنها) آگاه است.
يكى از صحابه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نام (ثوبان ) كه نسبت به حضرت محبت و علاقه شديدى داشت، روزى با حال پريشان خدمتش رسيد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از سبب ناراحتى او سؤ ال نمود، در جواب عرض كرد: زمانى كه از شما دور مى شوم و شما را نمى بينم ناراحت مى شوم، امروز در اين فكر فرو رفته بودم كه فرداى قيامت اگر من اهل بهشت باشم، مسلما در مقام و جايگاه شما نخواهم بود، و بنابر اين شما را هرگز نخواهم ديد، و اگر اهل بهشت نباشم كه تكليفم روشن است، و بنابر اين در هر حال از درك حضور شما محروم خواهم شد، با اين حال چرا افسرده نباشم؟!
دو آيه فوق نازل شد و به اينگونه اشخاص بشارت داد كه افراد مطيع پروردگار در بهشت نيز همنشين پيامبران و برگزيدگان خدا خواهند بود، سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: به خدا سوگند، ايمان مسلمانى كامل نمى شود مگر اينكه مرا از
خود و پدر و مادر و همه بستگان بيشتر دوست دارد، و در برابر گفتار من تسليم باشد.
دوستان بهشتى
در اين آيه يكى ديگر از افتخارات كسانى كه مطيع فرمان خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشند بيان شده، و در حقيقت، امتيازاتى را كه در آيات قبل گذشت، تكميل مى كند، و آن همنشينى با كسانى است كه خداوند، نعمت خود را بر آنها تمام كرده است( و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم ) .
و همانطور كه در سوره حمد، بيان شده است كسانى كه مشمول اين نعمتند، همواره در جاده مستقيم گام برمى دارند و كوچكترين انحراف و گمراهى ندارند.
سپس در توضيح اين جمله و بيان كسانى كه خداوند نعمت خويش را بر آنها اتمام كرده است اشاره به چهار طايفه مى كند كه در واقع اركان چهارگانه اين موضوع هستند:
1 - (انبيا) و فرستادگان مخصوص پروردگار كه نخستين گام را براى هدايت و رهبرى مردم و دعوت به صراط مستقيم برمى دارند( من النبيين ) .
2 - (راستگويان )، كسانى كه هم در سخن راست مى گويند و هم با عمل و كردار صدق گفتار خود را اثبات مى كنند و نشان مى دهند كه مدعى ايمان نيستند بلكه به راستى به فرمانهاى الهى ايمان دارند (و الصديقين ).
از اين تعبير روشن مى شود كه بعد از مقام نبوت، مقامى بالاتر از مقام صدق و راستى نيست، نه تنها راستى در گفتار بلكه راستى در عمل و كردار كه شامل امانت و اخلاص نيز مى گردد، زيرا امانت همان صداقت در عمل است همانطور كه (راستگويى ) امانت در گفتار است، و در مقابل آن، هيچ صفت زشتى بعد از كفر بدتر از دروغ و نفاق و خيانت در سخن و عمل نيست (بايد توجه داشت كه صديق صيغه مبالغه است و به معنى كسى است كه سر تا پا راستى و درستى است ).
در بعضى از روايات (صديق ) به على (عليهاالسلام ) و امامان اهل البيت (عليهمالسلام ) تفسير شده است و همان طور كه بارها گفته ايم اين گونه تفسيرها بيان مصداق روشن و عالى آيات است و معنى انحصار را نمى رساند.
3 - (شهدا) و كشته شدگان در راه هدف و عقيده پاك الهى، و يا افراد برجسته اى كه روز قيامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند( و الشهدأ ) .
4 - (صالحان ) و افراد شايسته و برجسته اى كه با انجام كارهاى مثبت و سازنده و مفيد و پيروى از اوامر انبيأ به مقامات برجستهاى نايل شده اند( و الصالحين ) .
و به همين جهت در روايات ما (صالحين ) تفسير به ياران برگزيده ائمه شده است، و اين نيز همانند آنچه در باره (صديقين ) گذشت از قبيل بيان فرد شاخص است.
نكته اى كه در اينجا يادآورى آن لازم است اين است كه ذكر اين مراحل چهارگانه ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه براى ساختن يك جامعه انسانى سالم و شايسته نخست بايد رهبران به حق و انبيأ وارد ميدان شوند، و به دنبال آنها مبلغان صديق كه قول و عمل آنها با يكديگر هماهنگ است و اهداف آنها را در همه جا پخش كنند، و به دنبال اين دوران سازندگى فكرى، جمعى در برابر عناصر آلوده و آنهايى كه موانع راه حقند وارد شوند و قربانى دهند و شهيد گردند و محصول اين كوششها و تلاشها به وجود آمدن (صالحان ) و (اجتماعى پاك و شايسته ) است، و روشن است كه صالحان نيز براى روشن نگاه داشتن مشعل حق نسبت به نسلهاى آينده همين وظايف سه گانه را انجام خواهند داد، رهبرى مى كنند، تبليغ مى نمايند، و قربانى مى دهند.
ضمنا از آيات فوق اين حقيقت به روشنى استفاده مى شود كه موضوع معاشران خوب، و همنشينهاى با ارزش به قدرى اهميت دارد كه حتى در عالم آخرت براى تكميل نعمتهاى بهشتى اين نعمت بزرگ به مطيعان ارزانى مى گردد، و آنها علاوه بر همه افتخارات، همنشينانى همچون پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان خواهند داشت.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه معاشرت مطيعان با اين طوايف چهارگانه مفهومش اين نيست كه آنها در مقام و مرتبه از هر جهت برابر و مساويند بلكه در عين معاشرت با يكديگر هر كدام سهم خاصى (طبق مقام خود) از مواهب و الطاف خداوند دارند، همانطور كه فى المثل درختان و گلها و گياهان يك باغ در عين اينكه گرد هم هستند و از نور آفتاب و باران بهره مى برند، بهره هاى آنها همانند ارزش هاى آنها يكسان نيست.
سپس در آيه بعد براى بيان اهميت اين امتياز بزرگ (همنشينى با برگزيدگان ) مى فرمايد: (اين موهبتى است از ناحيه خدا، و او از حال بندگان و نيات و شايستگيهاى آنها آگاه است )( ذلك الفضل من الله و كفى بالله عليما ) .
البته (ذلك ) كه اسم اشاره بعيد است در اين گونه موارد براى اهميت و علو مقام به كار مى رود.
و ما هم از آيه فوق الهام گرفته و مى گوييم سپاس پروردگار را كه با آن همه عوائقى كه در راه انجام كارهاى مثبت وجود دارد، به فضل الهى جلد سوم تفسير نمونه در اينجا به طرز شايسته اى پايان يافت ذلك الفضل من الله و كفى بالله عليما!
بارالها! نيات ما را پاك و اعمال ما را پرثمر و خالص براى ذات پاكت گردان.