تفسیر نمونه- جلد 6
دسته بندی شرح و تفسیر قرآن
نویسنده آية الله مکارم شيرازي
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404

فهرست مطالب

آيه (141) و ترجمه 9

تفسير: 9

نكته ها: 11

آيه (142) تا (144)و ترجمه 14

تفسير: 15

آيه (145)و ترجمه 19

تفسير: 19

آيه (146) و (147)و ترجمه 24

تفسير: 24

آيه (148) تا (150) و ترجمه 28

تفسير: 29

آيه (151) تا (153)و ترجمه 35

تفسير: 36

آيه (154) تا (157) و ترجمه 46

تفسير: 47

آيه (158)و ترجمه 53

تفسير: 53

آيه (159) و (160)و ترجمه 57

تفسير: 57

نكته ها 64

آيه (161) تا (163)و ترجمه 67

تفسير: 67

آيه (164) و ترجمه 72

تفسير: 72

نكته ها 73

آيه (165) و ترجمه 77

تفسير: 77

سوره اعراف 81

آيه (1) تا (3) و ترجمه 85

تفسير: 85

آيه (4) و (5)و ترجمه 90

تفسير: 90

نكته ها 91

آيه (6) تا (9) و ترجمه 94

تفسير: 94

آيه (10) و ترجمه 103

تفسير: 103

آيه (11) تا (18) و ترجمه 105

تفسير: 106

آيه (19) تا (22) و ترجمه 121

تفسير: 122

آيه (23) تا (25)و ترجمه 133

تفسير: 133

آيه (26) تا (28) و ترجمه 137

تفسير: 137

آيه (29) و (30) و ترجمه 151

تفسير: 151

نكته ها 152


آيه (31) و (32)و ترجمه 156

تفسير: 156

آيه (33)و ترجمه 164

تفسير: 164

آيه (34)و ترجمه 167

تفسير: 167

آيه (35) و (36)و ترجمه 171

تفسير: 171

آيه (37) و ترجمه 174

تفسير: 174

آيه (38) و (39)و ترجمه 177

تفسير: 177

آيه (40) و (41)و ترجمه 181

تفسير: 181

آيه (42) و (43) و ترجمه 185

تفسير: 185

آيه (44) و (45)و ترجمه 190

تفسير: 190

آيه (46) تا (49) و ترجمه 195

تفسير: 196

آيه (50) و (51) و ترجمه 204

تفسير: 204

آيه (52) و (53) و ترجمه 208

تفسير: 208

آيه (54)و ترجمه 211

تفسير: 211

آيه (56) و ترجمه 220

تفسير: 220

آيه(57) و(58) و ترجمه 224

تفسير: 224

آيه (59) تا (64) و ترجمه 228

تفسير: 229

آيه (67) تا (72) و ترجمه 235

تفسير: 236

آيه (73) تا (79) و ترجمه 243

تفسير: 244

آيه (80) تا (84) و ترجمه 252

تفسير: 252

آيه (85) تا (87) و ترجمه 258

تفسير: 259

آيه (88) و (89) و ترجمه 263

تفسير: 263

آيه (90) تا (93) و ترجمه 267

تفسير: 267

آيه (94) و (95) و ترجمه 271

تفسير: 271

آيه (96) تا (100)و ترجمه 275

تفسير: 276

آيه (101) و (102) و ترجمه 286

تفسير: 286


آيه (103) تا (108) و ترجمه 290

تفسير: 290

آيه (109) تا (112) و ترجمه 299

تفسير: 299

آيه (113) تا (122) و ترجمه 302

تفسير: 303

آيه (123) تا (126) و ترجمه 312

تفسير: 312

آيه (127) تا (129) و ترجمه 320

تفسير: 321

آيه (130) و (131) و ترجمه 327

تفسير: 327

آيه (132) و (133) و ترجمه 334

تفسير: 334

آيه (134) تا (136) و ترجمه 338

تفسير: 338

آيه (137)و ترجمه 342

تفسير: 342

آيه (138) تا (141)و ترجمه 346

تفسير: 347

آيه (142) و ترجمه 353

تفسير: 353


آيه (143) و ترجمه 367

تفسير: 367

نكته ها 368

1 - چرا موسى تقاضاى رؤ يت كرد؟ 368

2 - آيا مشاهده خدا امكانپذير است! 369

3 - منظور از جلوه خدا چيست؟ 370

4 - موسى ( عليه‌السلام ) از چه چيز توبه كرد؟ 372

5 - خداوند به هيچوجه قابل رؤيت نيست 372

آيه (144) و (145)و ترجمه 374

تفسير: 374

نكته ها 375

آيه (146) و (147) و ترجمه 379

تفسير: 379

آيه (148) و (149) و ترجمه 383

تفسير: 383

آيه (150) و (151) و ترجمه 388

تفسير: 388

آيه (152) تا (154) و ترجمه 395

تفسير 395

آيه (155) و (156) و ترجمه 400

تفسير: 400


آيه (157) و ترجمه 408

تفسير: 408

نكته ها 411

1 - پنج دليل براى نبوت در يك آيه 411

2 - چگونه پيامبر امى بود؟ 413

بشارت ظهور پيامبر در كتب عهدين 416

آيه (158) و ترجمه 418

تفسير: 418

آيه (159) و (160) و ترجمه 422

تفسير 422

آيه (161) و (162) و ترجمه 427

تفسير: 427

آيه (163) تا (166) و ترجمه 430

تفسير: 431

نكته ها 435

1 - چگونه دست به گناه زدند؟ 435

2 - چه كسانى رهائى يافتند؟ 436

3 - آيا هر دو گروه يك نوع كيفر داشتند؟ 436

4 - آيا مسخ جسمانى بوده يا روحانى؟ 437

5 - خلافكارى زير پوشش كلاه شرعى 439

6 - أشكال مختلف آزمونهاى الهى 441

آيه (167) تا (168) و ترجمه 442

تفسير: 442

آيه (169) و (170)و ترجمه 445

تفسير: 445

آيه (171)و ترجمه 450

تفسير: 450

نكته ها 451


آيه (141) و ترجمه

( و هو الذى انشا جنت معروشت و غير معروشت و النخل و الزرع مختلفا اكله و الزيتون و الرمان متشبها و غير متشبه كلوا من ثمره اذا اثمر و اتوا حقه يوم حصاده و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ) (141)

ترجمه:

141 - او است كه باغهاى معروش (باغهائى كه درختانش روى داربستها قرار مى گيرند) و باغهاى غير معروش (درختانى كه نياز به داربست ندارند) آفريد، و همچنين نخل و انواع زراعت را كه از نظر ميوه و طعم با هم متفاوتند و (نيز) درخت زيتون و انار را كه از جهتى با هم شبيه و از جهتى تفاوت دارند (برگ و ساختمان ظاهريشان شبيه يكديگر است در حالى كه طعم ميوه آنها فوق العاده متفاوت ) از ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى نشيند بخوريد و حق آن را به هنگام درو بپردازيد، اسراف نكنيد كه خداوند مسرفين را دوست نمى دارد.

تفسير:

يك درس بزرگ توحيد

در اين آيه به چند موضوع اشاره شده است كه هر كدام در حقيقت نتيجه ديگرى است.

نخست مى گويد: خداوند همان كسى است كه انواع باغها و زراعتها با درختان گوناگون آفريده است كه بعضى روى داربستها قرار گرفته، و بام منظره بديع و دل انگيز خود چشمها را متوجه خويش مى سازند، و با ميوه هاى لذيذ و پر بركت كام انسان را شيرين مى كنند، و بعضى بدون احتياج به داربست بر سر پا ايستاده و سايه بر سر آدميان گسترده، و با ميوه هاى گوناگون به تغذيه انسان خدمت مى كنند( و هو الذى انشا جنات معروشات و غير معروشات ) .

مفسران در تفسير كلمه معروش و غير معروش سه احتمال داده اند:

1 - همان كه در بالا به آن اشاره شد، يعنى درختانى كه روى پاى خود نمى ايستند و نياز به داربست دارند، و درختانى كه بدون نياز به داربست روى پاى خود مى ايستند. (زيرا عرش در لغت به معنى برافراشتن و هر موجود برافراشته است و به همين جهت به سقف و يا تخت پايه بلندعرش گفته مى شود

2 - منظور از معروش درخت اهلى است كه به وسيله ديوار و امثال آن در باغها حفاظت مى شود و غير معروش درختان بيابانى و جنگلى و كوهستانى است.

3 - معروش درختى است كه بر سر پا ايستاده و يا به روى زمين بلند شده اما غير معروش درختى است كه به روى زمين مى خوابد و پهن مى شود.

ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، و شايد ذكر معروشات در آغاز سخن به خاطر ساختمان عجيب و شگفت انگيز اين گونه درختان است، يك نگاه كوتاه به درخت انگور و ساقه و شاخه پر پيچ و خم آن، كه با قلابهاى مخصوصى مجهز است، و خود را به اشياء اطراف مى چسباند تا كمر راست كند، شاهد اين اين مدعا است.

سپس اشاره به دو قسمت از باغها و جنات كرده مى گويد: و همچنين درختان نخل و زراعت را آفريد( و النخل و الزرع ) .

ذكر اين دو بالخصوص به خاطر آن است كه از اهميت ويژه اى در زندگانى بشر و تغذيه او برخوردارند (توجه داشته باشيد كه جنت هم به باغ و هم به زمينهاى پوشيده از زراعت گفته مى شود).

بعد اضافه مى كند كه اين درختان از نظر ميوه و طعم با هم متفاوتند يعنى با اينكه از زمين واحدى مى رويند هر كدام طعم و عطر و خاصيتى مخصوص به خود دارند، كه در ديگرى ديده نمى شود( مختلفا اكله ) .

سپس اشاره به دو قسمت ديگر از ميوه هائى مى كند كه فوق العاده مفيد و داراى ارزش حياتى هستند، و مى گويد: همچنين زيتون و انار (و الزيتون و الرمان ) انتخاب اين دو ظاهرا به خاطر آن است كه اين دو درخت در عين اينكه از نظر ظاهر با هم شباهت دارند، از نظر ميوه و خاصيت غذائى بسيار با هم متفاوتند لذا بلافاصله مى فرمايد هم با يكديگر شبيهند و هم غير شبيه (متشابها و غير متشابه ) پس از ذكر اين همه نعمتهاى گوناگون، پروردگار مى گويد: از ميوه آنها به هنگامى كه به ثمر نشست، بخوريد ولى فراموش نكنيد كه به هنگام چيدن، حق آن را بايد ادا كنيد)( كلوا من ثمره اذا اثمر و آتوا حقه يوم حصاده ) .

و در پايان، فرمان مى دهد كه اسراف نكنيد، زيرا خداوند مسرفان را دوست نمى دارد( و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ) .

اسراف به معنى تجاوز از حد اعتدال است، و اين جمله مى تواند اشاره به عدم اسراف در خوردن و يا عدم اسراف در بخشش بوده باشد، زيرا پارهاى از اشخاص به قدرى دست و دل بازند كه هر چه دارند به اين و آن مى دهند و خود و فرزندانشان معطل مى مانند.

نكته ها:

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - پيوند آيه با آيات قبل - در آيات گذشته از اين سوره، سخن از احكام خرافى بت پرستان در ميان بود، كه از زراعت و چهارپايان نصيبى براى خدا قرار مى دادند، و عقيده داشتند كه اين سهام بايد به شكل مخصوصى مصرف گردد، و سوار شدن بر پشت بعضى از چهارپايان را تحريم مى كردند و بچه هاى خود را براى بعضى از بتها قربانى مى نمودند.

آيه فوق و آيه اى كه بعد از اين مى آيد در حقيقت پاسخى به تمام اين احكام خرافى است، زيرا صريحا مى گويد

خالق تمام اين نعمتها خدا است، او است كه همه اين درختان و چهارپايان و زراعتها را آفريده است و هم او است كه دستور داده از آنها بهره گيريد و اسراف نكنيد، بنابراين غير او نه حق تحريم دارد و نه حق تحليل.

2 - در اينكه جمله اذا اثمر (هنگامى كه ميوه دهد) با ذكر كلمه ثمره قبل از آن چه منظورى را تعقيب مى كند، در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهرا هدف از اين جمله اين است كه به مجرد اينكه ميوه بر درختان، و خوشه و دانه در زراعت آشكار شود، بهره گرفتن از آنها مباح و جائز است، اگر چه حق مستمندان هنوز پرداخته نشده است و اين حق را تنها در موقع چيدن ميوه و در درو كردن (يوم الحصاد) بايد پرداخت (دقت كنيد).

3 - منظور از اين حق كه بهنگام درو بايد پرداخت چيست؟ بعضى معتقدند همان زكات واجب، يعنى يكدهم و يك بيستم است، ولى با توجه به اينكه اين سوره در مكه نازل شده و حكم زكات در سال دوم هجرت و يا بعد از آن در مدينه نازل گرديده است، چنين احتمالى بسيار بعيد به نظر مى رسد.

در روايات فراوانى كه از اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده و همچنين در بسيارى از روايات اهل تسنن اين حق، غير از زكات معرفى شده و منظور از آن چيزى است كه بهنگام حضور مستمند در موقع چيدن ميوه و يا درو كردن زراعت به او داده مى شود، و حد معين و ثابتى ندارد.

و در اين صورت آيا اين حكم واجب است يا مستحب، بعضى معتقدند كه يك حكم وجوبى است كه قبل از تشريع حكم زكات بر مسلمانان لازم بوده ولى بعد از نزول آيه زكات، اين حكم منسوخ شد، و حكم زكات با حد و حدود معينش به جاى آن نشست.

ولى از روايات اهلبيت (عليهما‌السلام ) استفاده مى شود كه اين حكم نسخ نشده و به عنوان يك حكم استحبابى هم اكنون به قوت خود باقى است.

4 - تعبير به كلمه يوم ممكن است اشاره به اين باشد كه چيدن ميوه ها و درو كردن زراعتها بهتر است در روز انجام گيرد، اگر چه مستمندان حاضر شوند و قسمتى به آنها داده شود، نه اينكه بعضى از افراد بخيل، شبانه اين كار را بكنند، تا كسى با خبر نشود، در رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده نيز روى اين موضوع تاكيد شده است.


آيه (142) تا (144)و ترجمه

( و من الا نعم حمولة و فرشا كلوا مما رزقكم الله و لا تتبعوا خطوت الشيطن إنه لكم عدو مبين ) (142)( ثمنية أزوج من الضأن اثنين و من المعز اثنين قل ألذكرين حرم أم الا نثيين أما اشتملت عليه أرحام الا نثيين نبونى بعلم إن كنتم صدقين ) (143)( و من الابل اثنين و من البقر اثنين قل ألذكرين حرم أم الا نثيين أما اشتملت عليه أرحام الا نثيين أم كنتم شهداء إذ وصئكم الله بهذا فمن أ ظلم ممن افترى على الله كذبا ليضل الناس بغير علم إن الله لا يهدى القوم الظلمين ) (144)

ترجمه:

142 - (و او كسى است كه ) از چهارپايان براى شما حيوانات باربر و حيوانات كوچك آفريد، از آنچه او به شما روزى داده است بخوريد و از گامهاى شيطان پيروى ننمائيد كه او دشمن آشكار شما است.

143 - هشت جفت از چهارپايان (براى شما آفريد) از ميش دو جفت و از بز دو جفت بگو آيا خداوند نرهاى آنها را حرام كرده يا مادهها را؟ يا آنچه رحم ماده هاى آنها در برگرفته؟ اگر راست مى گوئيد (و بر تحريم آنها دليلى داريد) به من خبر دهيد.

144 - و از شتر دو زوج، و از گاو هم دو زوج، (براى شما آفريد) بگو كداميك از اينها را خدا حرام كرده است؟ نرها را يا ماده ها را؟ و يا آنچه رحم ماده ها را در برگرفته؟ و آيا شما گواه (اين تحريم ) بوديد، هنگامى كه خدا به اين موضوع توصيه كرد؟ بنابراين چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، تا مردم را از روى جهل گمراه سازند، خداوند هيچگاه ستمگران را هدايت نخواهد كرد!.

تفسير:

اين آيات همانطور كه اشاره شد در پى نفى احكام خرافى مشركان در زمينه زراعت و چهارپايان است، در آيه قبل سخن از انواع زراعتها و ميوه هاى خداداد در ميان بود، و در اين آيات درباره حيوانات حلال گوشت و خدمات آنها سخن مى گويد.

نخست مى گويد: خداوند كسى است كه از چهارپايان براى شما حيوانات بزرگ و باربر و حيوانات كوچك آفريد( و من الانعام حمولة و فرشا ) .

حمولة به معنى جمع است، و چنانكه علماى لغت گفته اند، مفرد از جنس خود ندارد، و به معنى حيوانات بزرگ باربر مانند شتر و اسب و نظاير آنها است.

فرش به همان معنى معروف است، ولى در اينجا به معنى گوسفند و نظير آن از حيوانات كوچك تفسير شده است و ظاهرا نكته اش اين است كه اينگونه حيوانات بسيار به زمين نزديك هستند، و در برابر حيوانات بزرگ باربر همانند فرشى محسوب مى شوند، هر گاه به بيابانى كه گوسفندانى در آن مشغول چرا هستند از دور بنگريم درست به فرشى مى مانند كه روى زمين گسترده شده است، در حالى كه گله شتران هيچگاه از دور چنين منظرهاى ندارد.

تقابل حمولة با فرش نيز اين معنى را تاييد مى كند.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه منظور از اين كلمه، فرشهائى است كه مردم از حيوانات درست مى كنند، يعنى بسيارى از حيوانات هم براى باربرى مورد استفاده قرار مى گيرند و هم براى تهيه فرش، ولى احتمال اول نزديكتر به معنى آيه است.

سپس چنين نتيجه مى گيرد، اكنون كه همه اينها مخلوق خدا است و حكم آن به دست اوست، به شما فرمان مى دهد كه از آنچه او به شما روزى داده است بخوريد( كلوا مما رزقكم الله ) .

اينكه نمى گويد از اين حيوانات بخوريد، بلكه مى گويد از آنچه به شما داده است تناول كنيد، به خاطر آن است كه حيوانات حلال گوشت منحصر به چهارپايان نيستند بلكه حيوانات ديگرى نيز حلال گوشتند كه در جمله فوق از آنها ذكرى نشده است.

و براى تاكيد اين سخن و ابطال احكام خرافى مشركان، مى فرمايد: از گامهاى شيطان پيروى نكنيد، كه او دشمن آشكار شما است (دشمنى كه از آغاز خلقت آدم با شما اعلان جنگ داده است )( و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين ) .

اشاره به اينكه اينگونه احكام و مقررات بى دليل كه صرفا از پندارهاى خام و هوى و هوسها و جهل و نادانى سرچشمه گرفته، يك سلسله وسوسه هاى شيطانى بيش نيست، كه شما را گام به گام از حق دور كرده و در بيراهه ها سرگردان مى سازد.

در ذيل آيه 168 سوره بقره درباره اين جمله توضيح جالبى داده شد.

در آيه بعد به عنوان توضيح، قسمتى از حيوانات حلال گوشت و قسمتى از حيواناتى را كه هم باربرند و هم براى تغذيه انسان قابل استفاده اند، شرح مى دهد و مى گويد: خداوند هشت جفت از چهارپايان را براى شما آفريد، از گوسفند و ميش يك جفت (نر و ماده ) و از بز يك جفت (نر و ماده )( ثمانية ازواج من الضان اثنين و من المعز اثنين ) .

پس از ذكر اين چهار زوج بلافاصله به پيامبرش دستور مى دهد كه از آنها صريحا بپرسد: آيا خداوند نرهاى آنها را حرام كرده يا ماده ها را( قل آلذكرين حرم ام الانثيين ) .

يا حيواناتى كه در شكم ميشها يا بزهاى ماده است( اما اشتملت عليه ارحام الانثيين ) .

بعد اضافه مى كند: اگر راست مى گوئيد و بر تحريم هر يك از اين حيوانات از روى علم و دانش دليلى داريد به من خبر دهيد( نبئونى بعلم ان كنتم صادقين ) .

در آيه بعد چهار زوج ديگر را بيان مى كند و مى فرمايد: از شتر، دو زوج (نر و ماده ) و از گاو هم دو زوج (نر و ماده ) قرار داديم، بگو كداميك از اينها را خدا حرام كرده است، نرها يا ماده ها را و يا حيواناتى كه در شكم شترها يا گاوهاى ماده است( و من الابل اثنين و من البقر اثنين قل آلذكرين حرم ام الانثيين اما اشتملت عليه ارحام الانثيين ) .

از آنجا كه حكم به حلال بودن يا حرام بودن اين حيوانات تنها به دست خداوندى است كه آفريننده آنها و آفريدگار بشر و تمام جهان هستى است، بنابراين كسى كه ادعاى تحليل يا تحريم كند، يا بايد از طريق گواهى عقل باشد، و يا شخصا وحى بر او نازل گردد، و يا به هنگام صدور اين فرمان از ناحيه پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حضور داشته باشد.

در آيه قبل تصريح شده بود كه هيچگونه دليل علمى و عقلى براى تحريم اين حيوانات در اختيار مشركان نبود، و چون آنها ادعاى نبوت و وحى نيز نداشتند، بنابراين تنها احتمال سوم باقى مى ماند كه ادعا كنند به هنگام صدور اين فرمان، از پيامبران الهى، حاضر و گواه بوده اند، لذا مى فرمايد: آيا شما شاهد و گواه اين مطلب بوديد، هنگامى كه خداوند به اين موضوع توصيه كرد( ام كنتم شهداء اذ وصاكم الله بهذا ) .

و چون جواب اين سؤال نيز منفى بوده، ثابت مى شود كه آنها جز تهمت و افتراء در اين باره سرمايه اى نداشتند.

لذا در پايان آيه اضافه مى كند: چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند تا مردم را از روى جهل گمراه سازند، مسلما خداوند هيچگاه ستمگران را هدايت نخواهد كرد( فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا ليضل الناس بغير علم، ان الله لا يهدى القوم الظالمين ) .

از آيه فوق استفاده مى شود كه دروغ بستن به خدا يكى از بزرگترين ستمها است، ستم به مقام مقدس پروردگار، و ستم به بندگان خدا، و ستم به خويشتن و همانطور كه سابقا گفته ايم، تعبير به ستمكارترين در اينگونه موارد جنبه نسبى دارد، بنابراين مانعى ندارد كه عين اين تعبير در مورد بعضى از گناهان كبيره ديگر ذكر شود.

و نيز از اين آيه استفاده مى شود كه هدايت و اضلال الهى جنبه اجبارى ندارد بلكه عوامل و مقدمات آن از خود انسان شروع مى شود، هنگامى كه كسى دست به ظلم و ستم زد، خداوند حمايت خود را از او دريغ مى دارد و در بيراهه ها سرگردان خواهد شد.


آيه (145)و ترجمه

( قل لا أجد فى ما أوحى إلى محرما على طاعم يطعمه إلا أن يكون ميتة أو دما مسفوحا أو لحم خنزير فإ نه رجس أو فسقا أهل لغير الله به فمن اضطر غير باغ و لا عادفإن ربك غفور رحيم ) (145)

ترجمه:

145 - بگو در آنچه بر من وحى شده، هيچ حرامى بر كسى كه غذائى مى خورد نمى يابم بجز اينكه مردار باشد يا خونى كه (از بدن حيوان ) بيرون ريخته يا گوشت خوك كه اينها همه پليدند، يا حيوانى كه در طريق گناه به هنگام سر بريدن، نام غير خدا (نام بتها) بر آنها برده شده است، اما كسانى كه ناچار شوند بدون اينكه بخاطر لذت باشد و يا زياده از حد بخورند (گناهى بر آنها نيست ) پروردگار تو آمرزنده مهربان است.

تفسير:

بخشى از حيوانات حرام

سپس براى روشن ساختن محرمات الهى از بدعتهائى كه مشركان در آئين حق گذاشته بودند، در اين آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه صريحا به آنها بگو در آنچه بر من وحى شده هيچ غذاى حرامى را براى هيچكس (اعم از زن و مرد، كوچك و بزرگ ) نمى يابم( قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه ) .

مگر چند چيز، نخست اينكه مردار باشد( الا ان يكون ميتة ) .

يا خونى كه از بدن حيوان بيرون مى ريزد (نه خونهائى كه پس از بريدن رگهاى حيوان و خارج شدن مقدار زيادى از خون در لابلاى رگهاى موئين در وسط گوشتها باقى مى ماند)( او دما مسفوحا ) .

يا گوشت خوك( او لحم خنزير ) .

زيرا همه اينها رجس و پليدى است و مايه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگيها و سرچشمه زيانهاى مختلف( فانه رجس ) .

ضمير انه با اينكه مفرد است، به عقيده بسيارى از مفسران به هر سه قسمت (گوشت مردار، خون و گوشت خوك ) باز مى گردد، و معنى جمله چنين است همه آنچه گفته شد پليدى است و متناسب با ظاهر آيه نيز همين است كه ضمير به تمام آنها باز گردد، زيرا شك نيست كه مردار و خون همانند گوشت خوك پليد است.

سپس به نوع چهارم اشاره كرده مى گويد: يا حيواناتى كه هنگام ذبح نام غير خدا بر آنها برده شده است( او فسقا اهل لغير الله به ) .

جالب اينكه به جاى ذكر كلمه حيوان كلمه فسق آمده است و همانطور كه در سابق نيز اشاره كرده ايم، فسق به معنى خارج شدن از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است، و لذا به هر گونه گناه فسق گفته مى شود، اما ذكر اين كلمه در برابر رجس كه در مورد سه موضوع حرام سابق گذشت، ممكن است اشاره به اين باشد كه گوشتهاى حرام، اصولا بر دو دسته است گوشتهائى كه تحريم آنها به خاطر پليدى و تنفر طبع و زيانهاى جسمانى مى باشد، و به آن رجس اطلاق مى گردد، و گوشتهائى كه نه پليد است و نه از نظر بهداشتى زيان آور، اما از نظر اخلاقى و معنوى نشانه بيگانگى از خدا و دورى از مكتب توحيد است، و به همين دليل نيز تحريم شده است.

بنابراين نبايد انتظار داشت كه گوشتهاى حرام، هميشه داراى زيانهاى بهداشتى باشد، بلكه گاهى به خاطر زيانهاى معنوى و اخلاقيش ‍ تحريم شده است، و از اينجا روشن مى شود كه شرائط ذبح اسلامى نيز بر دو گونه است، بعضى مانند بريدن رگهاى چهارگانه و بيرون ريختن خون حيوان، جنبه بهداشتى دارد، و بعضى مانند رو به قبله بودن و گفتن بسم الله و ذبح به وسيله مسلمان جنبه معنوى.

در پايان آيه كسانى را كه از روى ناچارى و اضطرار، و نيافتن هيچ غذاى ديگر براى حفظ جان خويش، از اين گوشتهاى حرام استفاده مى كنند، استثناء كرده و مى گويد: كسانى كه اضطرار پيدا كنند، گناهى بر آنها نيست، مشروط بر اينكه تنها به خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و يا حلال شمردن حرام الهى و نه زياد از حد، بخورند در اين صورت پروردگار آمرزنده مهربان آنها را معاف خواهد ساخت( فمن اضطر غير باغ و لا عاد فان ربك غفور رحيم ) .

در حقيقت اين دو شرط براى آن است كه افرادى اضطرار را دستاويز براى تجاوز به حريم قوانين الهى نسازند، و به بهانه اضطرار از حدود مقررات خدا پا فراتر ننهند.

ولى در بعضى از روايات اهلبيت (عليهما‌السلام ) مانند روايتى كه در تفسير عياشى از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده چنين مى خوانيم الباغى الظالم و العادى الغاصب: منظور از باغى ستمگر است و منظور از عادى، غاصب است،

و نيز در روايت ديگرى از امام (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: الباغى الخارج على الامام و العادى اللص: منظور از باغى كسى است كه بر ضد امام عادل و حكومت اسلامى قيام كند و منظور از عادى دزد است.

اين روايات و مانند آنها اشاره به اين است كه اضطرار به گوشتهاى حرام معمولا در سفرها رخ مى دهد، اگر كسى در راه ظلم و ستم و يا غصب و دزدى، اقدام به سفر كند و گرفتار كمبود غذا شود، خوردن گوشتهاى حرام براى او جائز نيست، گر چه موظف است براى حفظ جان خود از آن گوشتها استفاده كند، ولى كيفر اين گناه را خواهد داشت چه اينكه مقدمات چنين سفر حرامى را خودش فراهم ساخته است و در هر صورت اين روايات با مفهوم كلى آيه كاملا سازگار است

پاسخ به يك سؤال

در اينجا يك سؤال پيش مى آيد كه چگونه تمام محرمات الهى در زمينه غذاها منحصر به چهار چيز شمرده شده است با اينكه مى دانيم غذاهاى حرام منحصر به اينها نيست، گوشت حيوانات درنده و گوشت حيوانات دريائى (جز ماهى فلس دار) و مانند آنها همگى حرام هستند در حالى كه در آيه هيچ نامى از آنها به ميان نيامده و محرمات منحصر به چهار چيز شمرده شده است؟

بعضى در پاسخ اين سؤال گفته اند كه به هنگام نزول اين آيات در مكه، هنوز حكم تحريم ساير غذاهاى حرام نازل نشده بود، ولى اين جواب صحيح به نظر نمى رسد، گواه اين سخن آنكه عين همين تعبير يا شبيه آن در بعضى از سوره هاى مدنى نيز ديده مى شود، مانند آيه 173 سوره بقره.

ظاهر اين است كه اين آيه، تنها نظر به نفى احكام خرافى مشركان دارد و به اصطلاح، حصر اضافى است، و به تعبير ديگر آيه مى گويد: محرمات الهى اينها هستند نه آنچه شما به هم بافته ايد.

براى روشن شدن اين سخن بد نيست مثالى بزنيم، كسى از ما سؤال مى كند آيا حسن و حسين، هر دو آمدند، ما در جواب مى گوئيم نه فقط حسن آمد، در اينجا منظورمان اين است كه آمدن نفر دوم، يعنى حسين را نفى كنيم، اما هيچ مانعى ندارد كسان ديگرى كه اصلا مورد بحث ما نبوده اند آمده باشند، چنين حصرى را حصر اضافى (يا نسبى ) مى گويند.

اما بايد توجه داشت كه ظاهر حصر، معمولا حصر حقيقى است مگر در مواردى كه قرينه اى در كار باشد مانند آيه مورد بحث.


آيه (146) و (147)و ترجمه

( و على الذين هادوا حرمنا كل ذى ظفر و من البقر و الغنم حرمنا عليهم شحومهما إلا ما حملت ظهورهما أ و الحوايا أو ما اختلط بعظم ذلك جزينهم ببغيهم و إنا لصدقون ) (146)( فإن كذبوك فقل ربكم ذو رحمة وسعة و لا يرد بأ سه عن القوم المجرمين ) (147)

ترجمه:

146 - و بر يهوديان، هر حيوان ناخن دار (حيواناتى كه سم يكپارچه دارند) را حرام كرديم و از گاو و گوسفند، پيه و چربيشان را تحريم نموديم، مگر چربى هائى كه بر پشت اينها قرار دارد، و يا در لابلاى امعاء و دو طرف پهلوها و يا آنها كه با استخوان آميخته است اين را به خاطر ظلم و ستمى كه مى كردند، به آنها كيفر داديم و ما راست مى گوئيم.

147 - اگر ترا تكذيب كنند (و اين حقايق را نپذيرند) به آنها بگو پروردگار شما رحمت وسيعى دارد، اما در عين حال مجازات او از مجرمان دفع شدنى نيست (راه بازگشت به سوى شما باز است و فورا شما را مجازات نمى كند ولى اگر به كارهاى خلاف ادامه داديد، كيفر شما حتمى است )

تفسير:

محرمات بر يهود

در آيات قبل، حيوانات حرام، منحصر به چهار چيز شمرده شده بود اما در اين آيات اشاره به قسمتى از محرمات بر يهود مى كند تا روشن شود، كه احكام مجهول و خرافى بت پرستان نه با آئين اسلام سازگار است و نه با آئين يهود، (و نه با آئين مسيح كه معمولا در احكامش از آئين يهود پيروى مى كند).

تازه در اين آيات تصريح شده كه اين قسمت از محرمات بر يهود نيز جنبه مجازات و كيفر داشته و اگر مرتكب جنايات و خلافكاريهائى نمى شدند، اين امور نيز بر آنها حرام نمى شد، بنابراين جا دارد از بت پرستان سؤال شود اين احكام ساختگى را از كجا آورديد؟!

لذا نخست مى گويد: بر يهوديان، هر حيوان ناخن دارى را حرام كرديم( و على الذين هادوا حرمنا كل ذى ظفر ) .

ظفر (بر وزن شتر) در اصل به معنى ناخن مى باشد، ولى به سم حيوانهاى سم دار (آنها كه همچون اسب، سمهائى دارند كه شكاف ندارد نه مانند گوسفند و گاو كه داراى سم شكافته مى باشند) نيز اطلاق شده زيرا سمهاى آنها شبيه ناخن است، و نيز به پاى شتر كه نوك پاى او يكپارچه است و شكافى ندارد گفته اند.

بنابراين از آيه فوق چنين استفاده مى شود كه تمام حيواناتى كه سم چاك نيستند اعم از چهارپايان يا پرندگان، بر يهود تحريم شده بود.

از سفر لاويان تورات كنونى فصل 11 نيز همين معنى اجمالا استفاده مى شود آنجا كه مى گويد:

از ميان بهائم، هر سم چاك دارى كه تمام شكاف و نشخوار كننده باشد بخوريد، اما از نشخوار كنندگان سم چاكان اينها را نخوريد، شتر را با وجودى كه نشخوار مى كند اما تمام سم چاك نيست، آن براى شما ناپاك است.

از جمله بعد در آيه فوق كه تنها سخن از گاو و گوسفند به ميان آورده نيز مى توان استفاده كرد كه شتر براى يهود به كلى حرام بوده است (دقت كنيد).

سپس مى فرمايد: پيه و چربى موجود در بدن گاو و گوسفند را نيز بر آنها حرام كرده بوديم( و من البقر و الغنم حرمنا عليهم شحومهما ) .

و به دنبال آن، سه مورد را استثناء مى كند، نخست چربيهائى كه در پشت اين دو حيوان قرار دارد( الا ما حملت ظهورهما ) .

و چربيهائى كه در پهلوها و لابلاى امعاء قرار گرفته( او الحوايا ) .

و چربيهائى كه با استخوان آميخته شده است (او ما اختلط بعظم ) ولى در پايان آيه تصريح مى كند كه اينها در حقيقت بر يهود حرام نبود، اما به خاطر ظلم و ستمى كه مى كردند، از اينگونه گوشتها و چربيها كه مورد علاقه آنها بود به حكم خدا محروم شدند( ذلك جزيناهم ببغيهم ) .

و براى تاكيد اضافه مى كند: اين يك حقيقت است و ما راست مى گوئيم( و انا لصادقون ) .

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد

1 - در اينكه بنى اسرائيل چه ظلم و ستمى كرده بودند كه خداوند پاره اى از نعمتهائى را كه مورد علاقه آنها بود بر آنها تحريم كرد؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى آنچه از آيه 160 و 161 سوره نساء استفاده مى شود اين است كه علت تحريم مزبور چند چيز بوده است:

ظلم و ستم بر ضعفاء و جلوگيرى كردن از دعوت انبياء در مسير هدايت مردم، و رباخوارى، و اموال مردم را به ناحق خوردن، آنجا كه مى فرمايد

( فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم و بصدهم عن سبيل الله كثيرا و اخذهم الربا و قدنهوا عنه و اكلهم اموال الناس بالباطل ) .

2 - جمله و انا لصادقون كه در آخر آيه آمده است، ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه صدق و حقيقت مطلب در مورد تحريم اين غذاها آن است كه ما گفتيم نه آن است كه يهود در پاره اى از سخنان خود مى گفتند، و آن را به عنوان فرمانى دائر بر تحريم اين امور از ناحيه اسرائيل (يعقوب ) معرفى مى كردند زيرا يعقوب چنانكه در آيه 93 سوره آل عمران آمده است هرگز، حكم به حرام بودن اين اموال نكرده بود، و اين تهمتى بود كه يهود بر او بستند (براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه ذيل آيه فوق جلد سوم صفحه 6 مراجعه فرمائيد).

از آنجا كه لجاجت يهود و مشركان روشن بوده و امكان داشته پافشارى كنند و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تكذيب نمايند، در آيه بعد خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه اگر ترا تكذيب كنند به آنها بگو پروردگارتان رحمت وسيع و پهناورى دارد و شما را زود مجازات نمى كند بلكه مهلت مى دهد، شايد از اشتباهات خود برگرديد و از كرده خود پشيمان شويد و به سوى خدا باز آئيد( فان كذبوك فقل ربكم ذو رحمة واسعة ) .

ولى اگر از مهلت الهى باز هم سوء استفاده كنيد، و به تهمتهاى نارواى خود ادامه دهيد، بدانيد كيفر خداوند قطعى است، و سرانجام دامان شما را خواهد گرفت، زيرا مجازات او از جمعيت مجرمان دفع شدنى نيست( و لا يرد باسه عن القوم المجرمين ) .

اين آيه به خوبى عظمت تعليمات قرآن را روشن مى سازد كه بعد از شرح اين همه خلافكاريهاى يهود و مشركان باز آنها را فورا تهديد به عذاب نمى كند بلكه نخست با تعبيرهاى آكنده از محبت مانند ربكم (پروردگار شما) ذو رحمة (صاحب رحمت است ) واسعة (رحمتش پهناور مى باشد) راه بازگشت را به سوى آنها گشوده، تا اگر كمترين آمادگى براى اين موضوع در آنها وجود داشته باشد، تشويق شوند و به سوى حق باز گردند، اما براى اينكه رحمت پهناور الهى باعث جرئت و جسارت و طغيان آنان نگردد، و دست از لجاجت بردارند در آخرين جمله آنها را تهديد به مجازات قطعى خدا مى كند.


آيه (148) تا (150) و ترجمه

( سيقول الذين أ شركوا لو شاء الله ما أ شركنا و لا ءاباؤ نا و لا حرمنا من شى ء كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا بأ سنا قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون ) (148)( قل فلله الحجة البلغة فلو شاء لهدئكم اجمعين ) (149)( قل هلم شهداءكم الذين يشهدون ان الله حرم هذا فإ ن شهدوا فلا تشهد معهم و لا تتبع اهواء الذين كذبوا بايتنا و الذين لا يؤ منون بالاخرة و هم بربهم يعدلون ) (150)

ترجمه:

148 - به زودى مشركان (براى تبرئه خويش ) مى گويند اگر خدا مى خواست نه ما مشرك مى شديم و نه پدران ما، و نه چيزى را تحريم مى كرديم، كسانى كه پيش از آنها بودند نيز همين گونه دروغ مى گفتند و سرانجام (طعم ) كيفر ما را چشيدند، بگو آيا دليل قاطعى (بر اين موضوع ) داريد؟ پس به ما ارائه دهيد، شما فقط از پندارهاى بى اساس پيروى مى كنيد و تخمينهاى نابجا مى زنيد.

149 - بگو براى خدا دليل رسا (و قاطع ) است (بطورى كه بهانه اى براى هيچكس باقى نمى گذارد) اما اگر او بخواهد همه شما را (از طريق اجبار) هدايت مى كند (ولى چون هدايت اجبارى بى ثمر است اين كار را نمى كند)

150 - بگو گواهان خود را كه گواهى مى دهند خداوند اينها را حرام كرده است، بياوريد اگر آنها (به دروغ ) گواهى دهند تو با آنها (همصدا نشو و) گواهى مده، و از هوى و هوس كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند و براى خدا شريك قائلند پيروى مكن.

تفسير:

فرار از مسئوليت به بهانه جبر

به دنبال سخنانى كه از مشركان در آيات سابق گذشت، در اين آيات اشاره به پاره اى از استدلالات واهى آنان و پاسخ آن شده است:

نخست مى گويد: به زودى مشركان در پاسخ ايرادات تو در زمينه شرك و تحريم روزى هاى حلال چنين مى گويند كه اگر خداوند مى خواست نه ما مشرك مى شديم و نه نياكان ما بت پرست بودند، و نه چيزى را تحريم مى كرديم، پس آنچه ما كرده ايم و مى گوئيم همه خواست او است( سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لا آباؤ نا و لا حرمنا من شى ء ) .

نظير اين تعبير در دو آيه ديگر قرآن ديده مى شود، در سوره نحل آيه 35( و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آباؤ نا و لا حرمنا من دونه من شى ء ) و در سوره زخرف آيه 20( و قالوا لو شاء الرحمان ما عبدناهم ) ، نشان مى دهد كه مشركان مانند بسيارى از گناهكارانى كه مى خواهند با استتار تحت عنوان جبر از مسئوليت خلافكاريهاى خود فرار كنند، معتقد به اصل جبر بوده اند، و مى گفتند: هر كارى را ما مى كنيم خواست خدا و مطابق اراده او است، و اگر نمى خواست چنين اعمالى از ما سر نمى زد، آنها در حقيقت مى خواستند خود را از اين همه گناه تبرئه كنند، و گر نه وجدان هر انسان عاقلى گواهى مى دهد كه بشر در اعمال خويش آزاد است نه مجبور، به همين دليل اگر كسى ظلمى در حق او كند، ناراحت مى شود و او را مؤ اخذه مى كند و در صورت توانائى مجازات مى نمايد، همه اينها نشان مى دهد كه مجرم را در عمل خويش آزاد مى بيند، نه مجبور، و هرگز به اين عنوان كه عمل او مطابق خواست خدا است، حاضر نمى شود از عكس العمل صرف نظر كند. (دقت كنيد)

البته اين احتمال در معنى آيه نيز هست كه آنها مدعى بوده اند سكوت خدا در برابر بت پرستى و تحريم پاره اى از حيوانات، دليل بر رضايت او است زيرا اگر راضى نبود مى بايست به نوعى ما را از اين كار باز دارد.

و با ذكر جمله و لا آباؤ نا مى خواسته اند به عقايد پوچ خود رنگ قدمت و دوام بدهند و بگويند اين چيز تازهاى نيست كه ما مى گوئيم، همواره چنين بوده است.

اما قرآن در پاسخ آنها به طرز قاطعى بحث كرده، نخست مى گويد: تنها اينها نيستند كه چنين دروغهائى را بر خدا مى بندند بلكه جمعى از اقوام گذشته نيز همين دروغها را مى گفتند ولى سرانجام گرفتار عواقب سوء اعمالشان شدند و طعم مجازات ما را چشيدند( كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا ) .

آنها در حقيقت با اين گفته هاى خود، هم دروغ مى گفتند و هم انبياء را تكذيب مى كردند زيرا پيامبران الهى با صراحت بشر را از بت پرستى و شرك و تحريم حلال خداوند باز داشتند نه نياكانشان گوش دادند و نه اينها، با اين حال چگونه ممكن است خدا را راضى به اين اعمال دانست، اگر او به اين اعمال راضى بود چگونه پيامبران خود را براى دعوت به توحيد مى فرستاد، اصولا دعوت انبياء خود مهمترين دليل براى آزادى اراده و اختيار انسان است.

سپس مى گويد: به آنها بگو آيا راستى دليل قطعى و مسلمى بر اين ادعا داريد اگر داريد چرا نشان نمى دهيد( قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ) .

و سرانجام اضافه مى كند كه شما به طور قطع هيچ دليلى بر اين ادعاها نداريد، تنها از پندارها و خيالات خام پيروى مى كنيد( ان تتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون ) .

در آيه بعد براى ابطال ادعاى مشركان دليل ديگرى ذكر مى كند، و مى گويد: بگو خداوند دلائل صحيح و روشن در زمينه توحيد و يگانگى خويش و همچنين احكام حلال و حرام اقامه كرده است هم به وسيله پيامبران خود و هم از طريق عقل، به طورى كه هيچگونه عذرى براى هيچكس باقى نماند( قل فلله الحجة البالغة ) .

بنابراين آنها هرگز نمى توانند ادعا كنند كه خدا با سكوت خويش، عقائد و اعمال ناروايشان را امضا كرده است، و نيز نمى توانند ادعا كنند كه در اعمالشان مجبورند، زيرا اگر مجبور بودند، اقامه دليل و فرستادن پيامبران و دعوت و تبليغ آنان بيهوده بود، اقامه دليل، دليل بر آزادى اراده است.

ضمنا بايد توجه داشت كه حجت در اصل از ماده حج به معنى قصد مى باشد و به جاده و راه كه مقصود و منظور انسان است محجه گفته مى شود، و به دليل و برهان نيز حجت، اطلاق مى گردد زيرا گوينده قصد دارد به وسيله آن مطلب خود را براى ديگران ثابت كند.

و با توجه به معنى بالغة (رسا) روشن مى شود كه دلائل خداوند براى بشر از طريق عقل و نقل و بوسيله دانش و خرد، و همچنين فرستادن پيامبران، از هر نظر روشن و رسا است، به طورى كه جاى هيچگونه ترديد براى افراد باقى نماند، و به همين دليل خدا پيامبران را معصوم از هر گونه خطا و اشتباه قرار داده تا هر گونه ترديد و دودلى را از دعوت آنان دور سازد.

و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند اگر بخواهد، همه شما را از طريق اجبار هدايت خواهد كرد( فلو شاء لهداكم اجمعين ) .

در حقيقت اين جمله اشاره به آن است كه براى خدا كاملا امكان دارد همه انسانها را اجبارا هدايت كند، آنچنان كه هيچكس را ياراى مخالفت نباشد ولى در اين صورت نه چنان ايمانى ارزش خواهد داشت و نه اعمالى كه در پرتو اين ايمان اجبارى انجام مى گردد، بلكه فضيلت و تكامل انسان در آن است كه راه هدايت و پرهيزكارى را با پاى خود و به اراده و اختيار خويش بپيمايد.

بنابراين هيچگونه منافاتى بين اين جمله و آيه سابق كه نفى جبر در آن آمده است نيست، اين جمله مى گويد: اجبار كردن بندگان كه شما ادعا مى كنيد، براى خدا امكان دارد، ولى هرگز چنين نخواهد كرد، چون بر خلاف حكمت و مصلحت آدمى است.

در حقيقت آنها قدرت و مشيت خداوند را بهانه اى براى انتخاب مذهب جبر كرده بودند در حالى كه قدرت و مشيت خدا حق است، ولى نتيجه آن جبر نيست او خواسته است كه ما آزاد باشيم و راه حق را به اختيار خود بپيمائيم.

در كتاب كافى از امام كاظم (عليه‌السلام ) چنين نقل شده است كه فرمود:

ان لله على الناس حجتين حجة ظاهرة و حجة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و الائمة و اما الباطنة فالعقول

خداوند بر مردم دو حجت دارد، حجت آشكار و حجت پنهان، حجت آشكار، رسولان و انبياء و امامانند، و حجت باطنه، عقول و افكارند.

و در امالى شيخ طوسى از امام صادق (عليه‌السلام ) چنين نقل شده است كه از تفسير آيه فوق (فلله الحجة البالغة ) از آن حضرت سئوال كردند، حضرت فرمود:

ان الله تعالى يقول للعبد يوم القيامة عبدى اءكنت عالما فان قال نعم، قال له اءفلا عملت بما علمت؟ و ان قال كنت جاهلا قال له اءفلا تعلمت حتى تعمل؟ فيخصمه فتلك الحجة البالغة:

خداوند در روز رستاخيز به بنده خويش مى گويد بنده من! آيا مى دانستى (و گناه كردى ) اگر بگويد آرى، مى فرمايد چرا به آنچه مى دانستى عمل نكردى؟ و اگر بگويد نمى دانستم، مى گويد: چرا ياد نگرفتى تا عمل كنى؟ در اين موقع فرو مى ماند، و اين است معنى حجت بالغه.

بديهى است منظور از روايت فوق اين نيست كه حجت بالغه منحصر در گفتگوى خدا با بندگان در قيامت است، بلكه خداوند حجتهاى بالغه فراوانى دارد كه يكى از مصداقهايش همان است كه در حديث فوق آمده است زيرا دامنه حجتهاى بالغه خداوند وسيع است هم در دنيا و هم در آخرت.

در آيه بعد براى اينكه بطلان سخنان آنها روشنتر شود، و نيز اصول صحيح قضاوت و داورى رعايت گردد، از آنها دعوت مى كند كه اگر شهود معتبرى دارند، كه خداوند حيوانات و زراعتهائى را كه آنها مدعى تحريم آن هستند، تحريم كرده، اقامه كنند، لذا مى گويد اى پيامبر! به آنها بگو گواهان خود را كه گواهى بر تحريم اينها مى دهند بياوريد.( قل هلم شهدائكم الذين يشهدون ان الله حرم هذا ) .

سپس اضافه مى كند: اگر آنها دسترسى به گواهان معتبرى پيدا نكردند (و قطعا پيدا نمى كنند) و تنها به گواهى و ادعاى خويش قناعت نمودند، تو هرگز با آنها همصدا نشو و مطابق شهادت و ادعاى آنان گواهى مده.( فان شهدوا فلا تشهد معهم ) .

از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه در مجموع آيه هيچگونه تضادى وجود ندارد، و اينكه در آغاز از آنها مطالبه شاهد مى كند و سپس مى گويد: شهود آنها را نپذير، توليد اشكالى نمى كند، زيرا منظور اين است كه آنها از اقامه شهود معتبر به طور قطع عاجزند، چه اينكه هيچ سند و مدركى از انبياى الهى و كتب آسمانى بر تحريم اين امور ندارند، بنابراين تنها خودشان كه مدعى هستند، شهادت مى دهند و بديهى است چنين شهادتى مردود است.

به علاوه همه قرائن گواهى مى دهد كه اين احكام ساختگى، صرفا از هوى و هوس و تقليدهاى كوركورانه سرچشمه گرفته و هيچگونه اعتبارى ندارد.

لذا در جمله بعد مى گويد: از هوى و هوسهاى كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و آنها كه به آخرت ايمان ندارند و آنها كه براى خدا شريك قائل شده اند، پيروى مكن.( و لا تتبع اهواء الذين كذبوا باياتنا و الذين لا يؤ منون بالاخرة و هم بربهم يعدلون ) .

يعنى بت پرستى آنها و انكار قيامت و رستاخيز و خرافات و هواپرستى آنان گواه زنده اى است، كه اين احكام آنان نيز ساختگى است و ادعايشان در مورد تحريم اين موضوعات از طرف خدا، بى اساس و بى ارزش است.


آيه (151) تا (153)و ترجمه

( قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم ألا تشركوا به شيا و بالولدين إحسنا و لا تقتلوا أولدكم من إملق نحن نرزقكم و إياهم و لا تقربوا الفوحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم الله إلا بالحق ذلكم وصئكم به لعلكم تعقلون ) (151)( و لا تقربوا مال اليتيم إلا بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشده و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى و بعهد الله أوفوا ذلكم وصئكم به لعلكم تذكرون ) (152)( و أ ن هذا صرطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصئكم به لعلكم تتقون ) (153)

ترجمه:

151 - بگو بيائيد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندانتان را از (ترس ) فقر نكشيد، ما شما و آنها را روزى مى دهيم، و نزديك كارهاى زشت و قبيح نرويد چه آشكار باشد چه پنهان، و نفسى را كه خداوند محترم شمرده به قتل نرسانيد، مگر به حق (و از روى استحقاق ) اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، تا درك كنيد.

152 - و به مال يتيم جز به نحو احسن (و براى اصلاح ) نزديك نشويد تا به حد رشد برسد، و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد، هيچكس را جز به مقدار توانائى تكليف نمى كنيم، و هنگامى كه سخنى مى گوئيد عدالت را رعايت نمائيد حتى اگر در مورد نزديكان بوده باشد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا متذكر شويد.

153 - و اينكه اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راههاى مختلف (و انحرافى ) پيروى نكنيد كه شما را از راه حق دور مى سازد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا پرهيزگار شويد.

تفسير:

فرمانهاى دهگانه!

پس از نفى احكام ساختگى مشركان كه در آيات قبل، گذشت، اين سه آيه اشاره به اصول محرمات در اسلام كرده و گناهان كبيره رديف اول را ضمن بيان كوتاه و پر مغز و جالبى در ده قسمت بيان مى كند، و از آنها دعوت مى نمايد كه بيايند و حرامهاى واقعى الهى را بشنوند و تحريمهاى دروغين را كنار بگذارند. نخست مى گويد به آنها بگو بيائيد تا آنچه را خدا بر شما تحريم كرده است بخوانم و برشمرم( قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم ) :

1 - اينكه هيچ چيز را شريك و همتاى خدا قرار ندهيد( الا تشركوا به شيئا ) .

2 - نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد( و بالوالدين احسانا ) .

3 - فرزندان خود را به خاطر تنگدستى و فقر نكشيد( و لا تقتلوا اولادكم من املاق ) .

زيرا روزى شما و آنها همه به دست ما است و ما همه را روزى مى دهيم( نحن نرزقكم و اياهم ) .

4 - به اعمال زشت و قبيح نزديك نشويد، خواه آشكار باشد خواه پنهان يعنى نه تنها انجام ندهيد بلكه به آن هم نزديك نشويد( و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) .

5 - دست به خون بيگناهان نيالائيد و نفوسى را كه خداوند محترم شمرده و ريختن خون آنها مجاز نيست به قتل نرسانيد مگر اينكه طبق قانون الهى اجازه قتل آنها داده شده باشد (مثل اينكه قاتل باشند)( و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ) .

به دنبال اين پنج قسمت براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه كرده، تا دريابيد و از ارتكاب آنها خوددارى نمائيد( ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون ) .

6 - هيچگاه جز به قصد اصلاح نزديك مال يتيمان نشويد، تا هنگامى كه به حد بلوغ برسند( و لا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده ) .

7 - كم فروشى نكنيد و حق پيمانه و وزن را با عدالت ادا كنيد،( و اوفوا الكيل و الميزان بالقسط ) .

و از آنجا كه هر قدر انسان دقت در پيمانه و وزن كند باز ممكن است، مختصر كم و زيادى صورت گيرد كه سنجش آن با پيمانه ها و ترازوهاى معمولى امكان پذير نيست، به دنبال اين جمله اضافه مى كند هيچكس را جز به اندازه توانائى تكليف نمى كنيم( لا نكلف نفسا الا وسعها ) .

8 - به هنگام داورى يا شهادت و يا در هر مورد ديگر سخنى مى گوئيد عدالت را رعايت كنيد و از مسير حق منحرف نشويد، هر چند در مورد خويشاوندان شما باشد و داورى و شهادت به حق به زيان آنها تمام گردد( و اذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى ) .

9 - به عهد الهى وفا كنيد و آنرا نشكنيد( و بعهد الله اوفوا ) .

در اينكه منظور از عهد الهى در اين آيه چيست، مفسران احتمالاتى داده اند، ولى مفهوم آيه، همه پيمانهاى الهى را اعم از پيمانهاى (تكوينى ) و (تشريعى ) و تكاليف الهى و هر گونه عهد و نذر و قسم را شامل مى شود.

و باز براى تاكيد در پايان اين چهار قسمت، مى فرمايد: (اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه مى كند، تا متذكر شويد)( ذلكم وصاكم به لعلكم تذكرون ) .

10 - (اين راه مستقيم من، راه توحيد، راه حق و عدالت، راه پاكى و تقوا است از آن پيروى كنيد و هرگز در راههاى انحرافى و پراكنده گام ننهيد كه شما را از راه خدا منحرف و پراكنده مى كند و تخم نفاق و اختلاف را در ميان شما مى پاشد (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ). و در پايان همه اينها براى سومين بار تاكيد مى كند كه اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه مى كند تا پرهيزگار شويد( ذلكم وصاكم به لعلكم تتقون ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - شروع از توحيد و پايان به نفى اختلاف - قابل ملاحظه اينكه در اين دستورات دهگانه، نخست از تحريم شرك شروع شده است كه در واقع سرچشمه اصلى همه مفاسد اجتماعى و محرمات الهى است، و در پايان نيز به نفى اختلاف كه يكنوع شرك عملى محسوب ميشود، پايان يافته است.

اين موضوع اهميت مساله توحيد را در همه اصول و فروع اسلامى روشن ميسازد كه توحيد تنها يك اصل دينى نيست بلكه روح تمام تعليمات اسلام ميباشد،

2 - تأكيدهاى پى در پى - در پايان هر يك از اين آيات سه گانه به عنوان تاكيد جمله ذلكم وصاكم به، (اين چيزى است كه خداوند شما را به آن توصيه ميكند) آمده است، با اين تفاوت كه در آيه اول با جمله لعلكم تعقلون و در آيه دوم با جمله لعلكم تذكرون و در جمله سوم با جمله لعلكم تتقون ختم شده است.

و اين تعبيرات مختلف و حساب شده گويا اشاره به اين نكته است كه نخستين مرحله به هنگام دريافت يك حكم، (تعقل ) و درك آن است، مرحله بعد، مرحله يادآورى و (تذكر) و جذب آن مى باشد و مرحله سوم كه مرحله نهائى است، مرحله عمل و پياده كردن و (تقوا) و پرهيزگارى است.

درست است كه هر كدام از اين جمله هاى سه گانه بعد از ذكر چند قسمت از ده فرمان فوق آمده است ولى روشن است كه اين مراحل سه گانه اختصاص به احكام معينى ندارد، زيرا هر حكمى تعقل و تذكر و تقوا و عمل لازم دارد، بلكه در حقيقت رعايت جنبه هاى فصاحت و بلاغت ايجاب كرده كه اين تاكيدات در ميان آن احكام ده گانه پخش گردد.

3 - فرمانهاى جاويدان - شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه اين فرمانهاى دهگانه اختصاصى به آئين اسلام ندارد بلكه در همه اديان بوده است، اگر چه در اسلام به صورت گسترده ترى مورد بحث قرار گرفته است، و در حقيقت همه آنها از فرمانهائى است كه عقل و منطق به روشنى، آنها را درك مى كند، و به اصطلاح از (مستقلات عقليه ) است و لذا در قرآن مجيد در آئين انبياى ديگر نيز اين احكام كم و بيش ديده مى شود.

4 - اهميت نيكى به پدر و مادر - ذكر نيكى به پدر و مادر، بلافاصله بعد از مبارزه با شرك، و قبل از دستورهاى مهمى همانند تحريم قتل نفس، و اجراى اصول عدالت، دليل بر اهميت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورهاى اسلامى است.

اين موضوع وقتى روشنتر مى شود كه توجه كنيم به جاى تحريم آزار پدر و مادر كه هماهنگ با ساير تحريمهاى اين آيه است، موضوع احسان و نيكى كردن، ذكر شده است يعنى نه تنها ايجاد ناراحتى براى آنها حرام است بلكه علاوه بر آن، احسان و نيكى در مورد آنان نيز لازم و ضرورى است.

و جالبتر اينكه كلمه (احسان ) را به وسيله (ب) متعدى ساخته و فرموده است (بالوالدين احسانا)، و ميدانيم احسان گاهى با (الى ) و گاهى با (ب ) ذكر مى شود، در صورتى كه با الى ذكر شود، مفهوم آن نيكى كردن است هر چند بطور غير مستقيم و بالواسطه باشد، اما هنگامى كه با (ب ) ذكر مى شود معنى آن نيكى كردن بطور مستقيم و بدون واسطه است، بنابراين آيه تاكيد مى كند كه موضوع نيكى به پدر و مادر را بايد آنقدر اهميت داد كه شخصا و بدون واسطه به آن اقدام نمود.

5 - قتل فرزندان به خاطر گرسنگى -

از اين آيات بر مى آيد كه عربهاى دوران جاهلى نه تنها دختران خويش را به خاطر تعصبهاى غلط زنده به گور مى كردند بلكه پسران را كه سرمايه بزرگى در جامعه آن روز محسوب مى شد، نيز از ترس فقر و تنگدستى به قتل مى رسانيدند خداوند در اين آيه آنها را به خوان گسترده نعمت پروردگار كه ضعيفترين موجودات نيز از آن روزى مى برند توجه داده و از اين كار باز مى دارد.

با نهايت تاسف اين عمل جاهلى در عصر و زمان ما در شكل ديگرى تكرار مى شود، و به عنوان كمبود احتمالى مواد غذائى روى زمين، كودكان بى گناه در عالم جنينى از طريق كورتاژ به قتل مى رسند.

گر چه امروز براى سقط جنين دلائل بى اساس ديگرى نيز ذكر مى كنند، ولى مساله فقر و كمبود مواد غذائى يكى از دلائل عمده آن است.

اينها و مسائل ديگرى شبيه به آن، نشان مى دهد كه عصر جاهليت در زمان ما به شكل ديگرى تكرار مى شود و (جاهليت قرن بيستم ) حتى در جهانى وحشتناكتر و گسترده تر از جاهليت قبل از اسلام است.

6 - منظور از فواحش چيست؟ - (فواحش ) جمع (فاحشه ) به معنى گناهانى است كه فوق العاده زشت و تنفرآميز است، بنابراين پيمان شكنى و كم فروشى و شرك و مانند اينها اگر چه از گناهان كبيره مى باشند، ولى ذكر آنها در مقابل فواحش به خاطر همان تفاوت مفهوم است.

7 - نزديك اين گناهان نشويد - در آيات فوق، در دو مورد تعبير به لا تقربوا (نزديك نشويد) شده است، اين موضوع در مورد بعضى از گناهان ديگر نيز در قرآن تكرار شده است، به نظر مى رسد كه اين تعبير در مورد گناهانى است كه (وسوسه انگيز) است مانند (زنا و فحشاء) و (اموال بى دفاع يتيمان ) و امثال اينها، لذا به مردم اخطار مى كند كه به آنها نزديك نشوند تا تحت تاثير وسوسه هاى شديدشان قرار نگيرند.

8 - گناهان آشكار و پنهان - شك نيست كه جمله (ما ظهر منها و ما بطن ) هر گونه گناه زشت آشكار و پنهانى را شامل مى شود، ولى در بعضى از احاديث از امام باقر (ع ) نقل شده كه فرمود: ما ظهر هو الزنا و ما بطن هو المحالة: (منظور از گناه آشكار، زنا و منظور از گناه پنهان، گرفتن معشوقه هاى نامشروع پنهانى و مخفيانه است ) اما روشن است كه ذكر اين مواد به عنوان بيان يك مصداق روشن است، نه اينكه منحصر به همين مورد بوده باشد.

9 - ده فرمان يهود - در تورات در فصل 20 سفر خروج احكام دهگانه اى ديده ميشود كه به عنوان ده فرمان در ميان يهود معروف شده است كه از جمله دوم شروع مى شود و به هفدهم از آن فصل، پايان مى يابد.

با مقايسه ميان آن ده فرمان و آنچه در آيات فوق مى خوانيم روشن مى شود كه فاصله فوق العاده زيادى ميان اين دو برنامه است، البته نمى توان اطمينان يافت كه تورات كنونى در اين قسمت مانند بسيارى از قسمتهاى ديگر دستخوش تحريف نشده باشد، ولى آنچه مسلم است ده فرمان موجود در تورات اگر چه مشتمل بر مسائل لازمى است اما از نظر وسعت و ابعاد اخلاقى و اجتماعى و عقيده اى در سطحى بسيار پائينتر از مفاد آيات فوق است.

10 - چگونه اين چند آيه چهره مدينه را تغيير داد؟!

در بحارالانوار و همچنين در كتاب اعلام الورى داستان جالبى ديده مى شود كه از تاثير فوق العاده آيات فوق در نفوس شنوندگان حكايت مى كند و ما اين جريان را طبق نقل بحار الانوار از على بن ابراهيم به طور خلاصه ذيلا مى آوريم:

(اسعد بن زراره ) و (ذكوان بن عبد قيس ) كه از طايفه (خزرج ) بودند، به مكه آمدند در حالى كه ميان طايفه (اوس ) و (خزرج ) جنگ طولانى بود و مدتها شب و روز سلاح بر زمين نمى گذاشتند، و آخرين جنگ آنها روز (بعاث ) بود كه در آن جنگ طايفه اوس بر خزرج پيشى گرفت، به همين جهت اسعد و ذكوان به مكه آمدند تا از مردم مكه پيمانى بر ضد طايفه اوس ‍ بگيرند، هنگامى كه به خانه (عتبة بن ربيعه ) وارد شدند و جريان را براى او گفتند در پاسخ گفت:

شهر ما از شهر شما دور است، مخصوصا گرفتارى تازه اى پيدا كرده ايم كه ما را سخت به خود مشغول داشته، (اسعد) پرسيد چه گرفتارى؟ شما كه در حرم امن زندگى داريد.

(عتبه ) گفت: مردى در ميان ما ظهور كرده كه مى گويد: فرستاده خدا هستم! عقل ما را ناچيز مى شمرد و به خدايان ما بد مى گويد، جوانان ما را فاسد و اجتماع ما را پراكنده نموده است!

(اسعد) پرسيد اين مرد چه نسبتى به شما دارد؟ گفت: فرزند عبدالله بن عبدالمطلب و اتفاقا از خانواده هاى شريف ما است.

(اسعد) و (ذكوان ) در فكر فرو رفتند و به خاطرشان آمد كه از يهود مدينه مى شنيدند به همين زودى پيامبرى در مكه ظهور خواهد كرد، و به مدينه هجرت خواهد نمود.

(اسعد) پيش خود گفت: نكند اين همان كسى باشد كه يهود از او خبر مى دادند.

سپس پرسيد او كجاست؟

(عتبه ) گفت در حجر اسماعيل كنار خانه خدا هم اكنون نشسته است

آنها در دره اى از كوه محاصره هستند و تنها در موسم حج و عمره ماه رجب آزادى مى يابند، و وارد جمعيت مى شوند ولى من به تو توصيه مى كنم به سخنان او گوش مده و يك كلمه با او حرف مزن كه او ساحر غريبى است.

- و اين در ايامى بود كه مسلمانان در شعب ابى طالب محاصره بودند.

اسعد رو به عتبه كرد و گفت پس چه كنم؟ محرم شده ام و بر من لازم است كه طواف خانه كعبه كنم، تو به من مى گوئى به او نزديك نشوم؟!

(عتبه ) گفت: مقدارى پنبه در گوشهاى خود قرار بده تا سخنان او را نشنوى! اسعد وارد مسجدالحرام شد، در حالى كه هر دو گوش خود را با پنبه سخت بسته بود، و مشغول طواف خانه كعبه شد در حالى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با جمعى از بنى هاشم در حجر اسماعيل در كنار خانه كعبه نشسته بودند.

او نگاهى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرد و به سرعت گذشت، در دور دوم طواف با خود گفت: هيچكس احمقتر از من نيست!، آيا مى شود يك چنين داستان مهمى در مكه بر سر زبانها باشد و من از آن خبرى نگيرم و قوم خود را در جريان نگذارم؟!، به دنبال اين فكر، دست كرد پنبه ها را از گوش بيرون آورد و به دور افكند و در جلو پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قرار گرفت و پرسيد به چه چيز ما را دعوت مى كنى؟

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: به شهادت به يگانگى خدا و اينكه من فرستاده اويم و شما را به اين كارها دعوت مى كنم و سپس آيات سه گانه، فوق كه مشتمل بر دستورات دهگانه بود تلاوت كرد.

هنگامى كه اسعد اين سخنان پرمعنى و روح پرور را كه با نهاد و جانش آشنا بود شنيد، به كلى منقلب شد و فرياد زد اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله.

اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد، من اهل يثربم، از طايفه خزرجم، ارتباط ما با برادرانمان از طايفه اوس بر اثر جنگهاى طولانى گسسته، شايد خداوند به كمك تو اين پيوند گسسته را برقرار سازد.

اى پيامبر! ما وصف ترا از طايفه يهود شنيده بوديم و همواره ما را از ظهور تو بشارت مى دادند و ما اميدواريم كه شهر ما هجرتگاه تو گردد، زيرا يهود از كتب آسمانى خود چنين به ما خبر دادند، شكر مى كنم كه خدا مرا به سوى تو فرستاد، به خدا سوگند جز براى بستن پيمان جنگى بر ضد دشمنان به مكه نيامده بودم، ولى خداوند مرا به پيروزى بزرگترى نائل كرد.

سپس رفيق او (ذكوان ) نيز مسلمان شد و هر دو از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تقاضا كردند مبلغى همراه آنها به مدينه بفرستد تا به مردم تعليم قرآن دهد و به اسلام دعوت نمايد و آتش جنگها خاموش گردد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (مصعب بن عمير) را همراه آنها به مدينه فرستاد و از آن زمان پايه هاى اسلام در مدينه گذاشته شد و چهره مدينه دگرگون گشت.


آيه (154) تا (157) و ترجمه

( ثم أتينا موسى الكتب تماما على الذى أحسن و تفصيلا لكل شى ء و هدى و رحمة لعلهم بلقاء ربهم يؤ منون ) (154)( و هذا كتب أنزلنه مبارك فاتبعوه و اتقوا لعلكم ترحمون ) (155)(أن تقولوا انما انزل الكتب على طائفتين من قبلنا و ان كنا عن دراستهم لغفلين) (156)( او تقولوا لو انا انزل علينا الكتب لكنا اهدى منهم فقد جأكم بينة من ربكم و هدى و رحمة فمن اظلم ممن كذب بايت الله و صدف عنها سنجزى الذين يصدفون عن ايتنا سوء العذاب بما كانوا يصدفون ) (157)

ترجمه:

154 - سپس به موسى كتاب (آسمانى ) داديم، (نعمت خود را) بر آنها كه نيكوكار بودند تكميل كرديم، و همه چيز را (كه مورد نياز آنها بود در آن ) روشن ساختيم، كتابى كه مايه هدايت و رحمت بود، تا به لقاى پروردگارشان (به روز رستاخيز) ايمان بياورند.

155 - و اين كتابى است پر بركت كه ما (بر تو) نازل كرديم، از آن پيروى نمائيد و پرهيزگارى پيشه كنيد تا مورد رحمت قرار گيريد.

156 - (ما اين كتاب را با اينهمه امتيازات نازل كرديم ) تا نگوئيد كتاب آسمانى تنها بر دو طايفه پيش از ما (بر يهود و نصارى ) نازل شده بود و ما از بحث و بررسى آنها بيخبر بوديم.

157 - يا نگوئيد اگر كتاب آسمانى بر ما نازل مى شد از آنها هدايت يافته تر بوديم، اينك آيات و دلايل روشن از جانب پروردگارتان براى شما آمد و همچنين هدايت و رحمت او، با اينحال چه كسى ستمكارتر از آنها كه آيات خدا را تكذيب كردند و از آن روى گردانيدند يافت مى شود، اما بزودى كسانى را كه از آيات ما روى گردانيدند به خاطر همين اغراض بى دليلشان مجازات شديد خواهيم كرد.

تفسير:

پاسخ قاطع به بهانه جويان:

در آيات قبل، سخن از ده حكم اساسى و اصولى اسلام در ميان بود، كه در حقيقت زير بناى بسيارى از احكام اسلامى محسوب مى شود، و از تعبيراتى مانند: ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه (اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد) و مانند آن بر مى آيد كه اين احكام، مخصوص آئين و مذهب معينى نبوده، بويژه اينكه تمام آنها از اصولى است كه عقل به روشنى، آنها را تصديق و تاييد مى كند، و به اين ترتيب مضمون آيات گذشته بيان احكامى است كه نه تنها در اسلام بلكه در تمام اديان بوده است.

به دنبال آن در اين آيات، مى گويد: سپس به موسى، كتاب آسمانى داديم و نعمت خود را بر افراد نيكوكار و آنها كه تسليم فرمان ما و پيرو حق بودند كامل ساختيم( ثم آتينا موسى الكتاب تماما على الذى احسن ) .

از آنچه گفتيم معنى كلمه (ثم ) كه در لغت عرب معمولا براى (عطف با تاءخير) مى باشد روشن مى گردد، و معنى آيه چنين خواهد بود، نخست به انبياى پيشين، اين فرمانهاى همگانى و عمومى را ابلاغ كرديم، سپس به موسى كتاب آسمانى داديم، و اين برنامه ها و تمامى برنامه هاى لازم را در آن شرح داديم.

به اين ترتيب نيازى به توجيهات مختلف و احيانا ضعيف كه بعضى از مفسران گفته اند نخواهيم داشت.

ضمنا اين نكته نيز روشن شد كه (الذى احسن ) اشاره به تمام كسانى است كه نيكوكارند و آماده پذيرش حق و قبول فرمان خدا.

(و در آن هر چيز كه مورد نياز بود، و در مسير تكامل انسان اثر داشت، بازگو كرده )( و تفصيلا لكل شى ء ) .

(و نيز اين كتاب، كه بر موسى نازل شد، مايه هدايت و رحمت بود)( و هدى و رحمة ) .

(تمام اين برنامه ها به خاطر آن بود كه در روز رستاخيز و لقاى پروردگار ايمان بياورند، و با ايمان به معاد، افكار و گفتار و رفتارشان پاك شود)( لعلهم بلقاء ربهم يومنون ) .

ممكن است گفته شود اگر آئين موسى كامل بوده (آنچنان كه كلمه تماما از آن حكايت دارد) آئين مسيح و سپس آئين اسلام، چه ضرورتى داشته است؟!

ولى بايد توجه داشت كه: هر آئينى براى زمان خود، آئين جامع و كاملى است، و محال است آئين ناقص از طرف خدا، نازل گردد، ولى همين آئين كه براى يكزمان كامل بود، ممكن است براى زمانهاى بعد، ناتمام و نارسا باشد، همانطور كه يك برنامه جامع و كامل براى دوره دبستان، نسبت به دوره دبيرستان نارسا است، و سر فرستادن پيامبران مختلف با كتب آسمانى متعدد، تا به آخرين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و آخرين دستور منتهى گردد، نيز همين است، البته هنگامى كه بشر آمادگى براى دستور نهائى پيدا كرد و دستور نهائى صادر شد، ديگر نيازى به آئين جديد نيست و درست همانند افراد فارغ التحصيل كه مى توانند بر اساس معلومات خود به پيشرفتهاى علمى از طريق مطالعه پيش بروند، پيروان چنين مذهبى نياز به آئين جديد نخواهند داشت و تحرك كافى را از همان آئين نهائى خواهند گرفت.

و نيز از اين آيه استفاده مى شود كه مسائل مربوط به قيامت در تورات اصلى به حد كافى بوده است، و اگر مى بينيم در توراتهاى كنونى، و كتابهاى وابسته به آن جز در موارد نادرى اشاره به معاد و رستاخيز نشده است، به نظر مى رسد كه بيشتر به خاطر تحريف يهود و دنياپرستانى بوده كه مايل بوده اند درباره قيامت كمتر سخن بگويند و كمتر سخن بشنوند.

البته در توراتهاى كنونى اشارات مختصرى به مساله قيامت شده است، ولى به اندازه اى كم است كه بعضى مى خواهند بگويند يهود، اصولا به رستاخيز معتقد نيست ولى اين سخن به مبالغه شبيه تر است تا به يك واقعيت.

ضمنا بايد توجه داشت همانطور كه در جلد اول تفسير نمونه (صفحه 156) خاطر نشان ساختيم: منظور از ملاقات پروردگار كه در آيات قرآن آمده، ملاقات حسى و رويت با چشم نيست، بلكه يكنوع شهود باطنى و ملاقات روحانى است كه بر اثر تكامل انسان در رستاخيز صورت مى گيرد، و يا مشاهده پاداشها و كيفرهاى او در جهان ديگر است.

در آيه بعد، اشاره به نزول قرآن و تعليمات آن كرده و بحث آيه گذشته را تكميل مى نمايد و مى گويد: (اين كتابى است كه ما نازل كرده ايم، كتابى است با عظمت و پر بركت و سرچشمه انواع خيرات و نيكيها)( و هذا كتاب انزلناه مبارك ) .

و (چون چنين است به طور كامل از آن پيروى كنيد، و پرهيزگارى پيشه نمائيد و از مخالفت با آن بپرهيزيد شايد مشمول رحمت خدا گرديد)( فاتبعوه و اتقوا لعلكم ترحمون ) .

در آيه بعد، تمام راههاى فرار و بهانه جوئيها را به روى مشركان بسته، نخست به آنها مى گويد: (ما اين كتاب آسمانى را با اين امتيازات نازل كرديم تا نگوئيد كه تنها بر دو طايفه پيشين (يهود و نصارى ) كتاب آسمانى نازل شده، و ما از بحث و بررسى و مطالعه آنها غافل بوده ايم، و اگر از فرمان تو سرپيچى كرديم به خاطر اين بوده است كه فرمان تو در دست ديگران بود و به دست ما نرسيد)

( ان تقولوا انما انزل الكتاب على طائفتين من قبلنا و ان كنا عن دراستهم لغافلين ) .

در آيه بعد همان بهانه به صورت دامنه دارتر و آميخته با ادعا و غرور بيشتر از آنها نقل شده است، و آن اينكه، اگر قرآن بر آنها نازل نمى شد، ممكن بود ادعا كنند ما بقدرى براى انجام فرمان الهى آمادگى داشتيم كه هيچ ملتى به اندازه ما آمادگى نداشت: (و اگر كتاب آسمانى بر ما نازل مى شد، ما از همه آنها پذيراتر و هدايت يافته تر بوديم )( او تقولوا لو انا انزل علينا الكتاب لكنا اهدى منهم ) .

در حقيقت، آيه قبل، منعكس كننده اين بهانه بود كه اگر ما به راه نيامده ايم بر اثر بيخبرى از كتب آسمانى بوده و اين بيخبرى معلول آن بوده است كه اين كتب بر ديگران نازل گرديده، اما اين آيه منعكس كننده حس خود برتربينى آنها و ادعاى بى اساسى است كه در مورد امتياز نژاد عرب بر ديگران داشته اند.

نظير همين معنى در سوره فاطر آيه 42 از قول مشركان به صورت يك مساله قاطع نه به عنوان يك قضيه شرطيه نقل شده است، آنجا كه مى گويد: (مشركان با نهايت تاكيد قسم ياد كردند كه اگر پيامبرى به سوى آنها بيايد از تمام امتها هدايت يافته تر خواهند بود).

و به هر حال قرآن در برابر اين ادعاها مى گويد: خداوند تمام راههاى بهانه جوئى را بر شما بسته است زيرا آيات و دلائل روشن از طرف پروردگار براى شما آمد، آميخته با هدايت الهى و رحمت پروردگار)( فقد جائكم بينة من ربكم و هدى و رحمة ) .

جالب اينكه به جاى تعبير به كتاب آسمانى، تعبير به (بينه ) شده است، اشاره به اينكه اين كتاب آسمانى از هر نظر روشن و روشنگر و آميخته با دلائل قاطع است.

(با اين حال آيا كسى ستمكارتر از آنها كه تكذيب آيات خدا مى كنند و از آن اعراض مى نمايند پيدا مى شود؟)( فمن اظلم ممن كذب بايات الله و صدف عنها ) .

(صدف ) از ماده (صدف ) (بر وزن حذف ) به معنى اعراض كردن شديد و بدون تفكر از چيزى است، اشاره به اينكه آنها نه تنها از آيات خدا روى گردانيدند بلكه با شدت از آن فاصله گرفتند، بدون اينكه درباره آن كمترين فكر و انديشه اى به كار برند. گاهى اين كلمه به معنى جلوگيرى كردن و ممانعت ديگران نيز آمده است.

در پايان آيه، مجازات دردناك اين گونه افراد لجوج و بى فكرى كه مطالعه نكرده حقايق را به شدت انكار مى كنند و از آن مى گريزند حتى سد راه ديگران مى شوند، در يك جمله كوتاه و رسا بيان كرده مى گويد:

(به زودى كسانى را كه از آيات ما روى مى گردانند، گرفتار مجازاتهاى شديد خواهيم كرد، و اين به خاطر همان اعراض بى رويه و بى دليل آنها است )

( سنجزى الذين يصدفون عن آياتنا سوء العذاب بما كانوا يصدفون ) .

(سوء العذاب ) اگر چه به معنى (مجازات بد) است، ولى چون مجازات بد، مجازاتى است كه در نوع خود شديد و فوق العاده دردناك باشد، بسيارى از مفسران آن را به (مجازات شديد) تفسير كرده اند.

تكرار جمله (يصدفون ) در هنگام بيان كيفر اينگونه اشخاص، به خاطر روشن ساختن اين حقيقت است كه تمام گرفتاريها و بدبختيهاى آنان از اينجا سرچشمه مى گيرد كه بدون فكر و مطالعه از حقايق، رويگردان مى شوند، و اگر حداقل به عنوان يك شخص ‍ جستجوگر و در حال شك به خود اجازه مطالعه مى دادند هيچگاه گرفتار چنين عواقب دردناكى نمى شدند.


آيه (158)و ترجمه

( هل ينظرون الا ان تاتيهم الملئكة او ياتى ربك او ياتى بعض ايت ربك يوم ياتى بعض ايت ربك يوم يأتى بعض ايت ربك لا ينفع نفسا ايمنها لم تكن امنت من قبل او كسبت فى ايمنها خير اقل انتظروا انا منتظرون ) (158)

ترجمه:

158 - آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان مرگ به سراغشان بيايند، يا خداوند (خودش ) به سوى آنها بيايد (چه انتظار محالى؟!) يا پاره اى از آيات پروردگار (و نشانه هاى رستاخيز) اما آن روز كه اين آيات و نشانه ها تحقق پذيرد ايمان آوردن افرادى كه قبلا ايمان نياورده اند و يا عمل نيكى انجام نداده اند سودى به حالشان نخواهد داشت، بگو (اكنون كه شما چنين انتظارات غلطى داريد) انتظار بكشيد ما هم انتظار (كيفر شما را) مى كشيم!

تفسير:

انتظارات بيجا و محال!

در آيات گذشته اين حقيقت بيان شد كه ما حجت را بر مشركان تمام كرديم و كتاب آسمانى يعنى قرآن را براى هدايت همگان فرستاديم تا هيچگونه بهانه اى براى توجيه مخالفتهاى خود نداشته باشند.

اين آيه مى گويد: اما اين افراد لجوج به اندازه اى در كار خود سرسختند، كه اين برنامه روشن نيز در آنها تاثير نمى كند، گويا انتظار نابودى خويش، يا از ميان رفتن آخرين فرصت، و يا انتظار امور محالى را مى كشند.

نخست مى گويد: آنها جز اين انتظار ندارند كه فرشتگان مرگ به سراغشان بيايند!( هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة ) .

(يا اينكه پروردگارت به سراغ آنها بيايد و او را ببينند، و ايمان بياورند!!( او يأتى ربك ) .

در حقيقت آنها انتظار امر محالى را مى كشند، نه اينكه آمدن خداوند يا مشاهده او امكانپذير باشد، و اين درست به آن مى ماند، كه به شخص قاتل لجوجى كه پس از ارائه مدارك كافى، باز منكر جرم خود مى باشد، بگوئيم اگر اينهمه مدارك را قبول ندارى لابد انتظار دارى شخص مقتول زنده شود و در دادگاه حضور يابد و شهادت بدهد كه تو او را كشته اى!

سپس مى گويد: (يا اينكه بعضى از آيات و نشانه هاى پروردگار كه در آستانه رستاخيز و پايان جهان، واقع مى شود، و به دنبال آن درهاى توبه بسته خواهد شد، انجام گيرد)( او ياتى بعض آيات ربك ) .

بنابراين تعبير به (آيات ربك ) اگر چه به صورت كلى و سربسته ذكر شده اما مى تواند به قرينه جمله هاى بعد كه تفسير آن خواهد آمد، به معنى نشانه هاى رستاخيز بوده باشد، مانند زلزله هاى وحشتناك، و بى فروغ شدن خورشيد و ماه و ستارگان و امثال اينها.

و يا اينكه منظور از آن درخواستهاى نامعقولى بوده است كه آنها از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشتند، از جمله اينكه مى گفتند ايمان نمى آوريم مگر اينكه سنگهاى آسمانى بر سر ما ببارد و يا بيابان خشك و سوزان حجاز پر از چشمه ها و نخلستانها شود!.

و به دنبال آن اضافه مى كند: (آن روز كه چنين آيات صورت پذيرد، ايمان آوردن افراد بى ايمان و آنها كه عمل نيكى انجام نداده اند، پذيرفته نخواهد شد) و درهاى توبه به روى آنان بسته مى شود، زيرا توبه و ايمان در آن هنگام، صورت اجبارى و اضطرارى به خود مى گيرد، و ارزش ايمان و توبه اختيارى را نخواهد داشت( يوم يأتى بعض آيات ربك لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا ) .

از آنچه گفتيم روشن شد كه جمله (او كسبت فى ايمانها خيرا) به اين معنى است كه در آن روز نه تنها ايمان آوردن سودى نخواهد داشت، بلكه آنها هم كه ايمان آورده اند ولى عمل صالحى انجام نداده اند در آن روز انجام عمل صالح به حال آنها، نفعى ندارد، چه اينكه اوضاع و احوال طورى است كه هر كسى بى اختيار دست از كارهاى خلاف بر مى دارد و به سوى عمل صالح اجبارا روى مى آورد.

در پايان آيه با لحنى تهديدآميز به اين افراد لجوج مى گويد: (اكنون كه شما چنين انتظارى را داريد در انتظار خويش بمانيد، ما هم در انتظار (كيفر دردناك شما) خواهيم بود)( قل انتظروا انا منتظرون ) .

ايمان بدون عمل سودى ندارد.

از نكات جالبى كه از آيه فوق استفاده مى شود اين است كه راه نجات را در ايمان، آن هم ايمانى كه در پرتو آن اكتساب خيرى شود و اعمال نيك انجام گيرد، معرفى مى كند.

ممكن است اين سئوال پيش آيد كه آيا ايمان به تنهائى كافى نيست هر چند خالى از تمام اعمال نيك باشد؟

در پاسخ مى گوئيم درست است كه افراد با ايمان ممكن است لغزشهائى داشته باشند و مرتكب گناهانى شوند و از گناهان خود نيز پشيمان گردند، و به اصلاح خويش پردازند، ولى كسى كه هيچگونه عمل نيكى در تمام عمرش انجام نداده و فرصت كافى داشته است، بلكه به عكس هر گونه گناه و زشتكارى از او سر زده، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه اهل نجات باشد و ايمان او به تنهائى مفيد واقع شود، زيرا اصولا نمى توان باور كرد كسى ايمان به مكتبى داشته باشد ولى در تمام عمرش، حتى يكبار، به برنامه هاى آن مكتب عمل نكند، بلكه به عكس همه دستورات آن را زير پا بگذارد، اين خود دليل روشنى بر عدم ايمان او است، و به اين ترتيب ايمان بايد حداقل با قسمتى از اعمال نيك همراه باشد، تا معلوم شود ايمانى وجود دارد.


آيه (159) و (160)و ترجمه

( ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى انما امرهم الى الله ثم ينبئهم بما كانوا يفعلون ) (159)( من جاء بالحسنة فله عشرا مثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها و هم لا يظلمون ) (160)

ترجمه:

159 - كسانى كه آئين خود را پراكنده ساختند و به دسته جات گوناگون (و مذاهب مختلف ) تقسيم شدند هيچگونه ارتباطى با آنها ندارى، كار آنها واگذار به خدا است پس خدا آنها را از آنچه انجام مى دادند با خبر مى كند.

160 - هر كس كار نيكى بياورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر كس كار بدى بياورد جز به مقدار آن كيفر نخواهد ديد و ستمى بر آنها نخواهد شد.

تفسير:

بيگانگى از نفاق افكنان

در تعقيب دستورات دهگانه اى كه در آيات قبل گذشت و در آخر آن فرمان به پيروى از (صراط مستقيم خدا) و مبارزه با هر گونه نفاق و اختلاف داده شده بود، اين آيه در حقيقت تاكيد و تفسير و توضيحى روى همين مطلب است.

نخست مى فرمايد: (آنها كه آئين و مذهب خود را پراكنده كردند و به دسته هاى مختلف تقسيم شدند، در هيچ چيز با آنها ارتباط ندارى و آنها نيز هيچگونه ارتباطى با مكتب تو ندارند) زيرا مكتب تو مكتب توحيد و صراط مستقيم است و صراط مستقيم و راه راست همواره يكى بيش نيست( ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى ء ) .

سپس به عنوان تهديد و توبيخ اينگونه افراد تفرقه انداز، مى گويد: (كار اينها واگذار به خدا است، و آنها را از اعمالشان آگاه خواهد ساخت )( انما امرهم الى الله ثم ينبئهم بما كانوا يفعلون ) .

در اينجا توجه به دو نكته لازم است:

1 - هدف آيه چه اشخاصى هستند؟

جمعى از مفسران معتقدند كه آيه درباره يهود و نصارى نازل شده است كه به دسته جات مختلف و پراكنده تقسيم شدند، و در برابر يكديگر صف بندى كردند.

ولى عقيده بعضى ديگر اين است كه آيه اشاره به تفرقه اندازان اين امت است كه بر اثر تعصبها و روح تفوق طلبى و عشق به رياست، سرچشمه تفرقه و نفاق، در ميان مردم مسلمان مى شوند.

ولى محتواى آيه يك حكم عمومى و همگانى درباره تمام افراد تفرقه انداز است، كه با ايجاد انواع بدعتها، ميان بندگان خدا، بذر نفاق و اختلاف مى پاشند اعم از آنها كه در امتهاى پيشين بودند، يا آنها كه در اين امتند.

و اگر مشاهده مى كنيم كه در روايات اهلبيت و همچنين اهل تسنن نقل شده است كه اين آيه اشاره به گمراهان و تفرقه اندازان و بدعتگزاران اين امت است، در حقيقت از قبيل بيان مصداق، مى باشد زيرا اگر اين مصداق بيان نمى شد، ممكن بود عده اى تصور كنند كه منظور از آن منحصرا ديگران هستند و به اصطلاح ضمير را به ديگران برگردانند و خود را تبرئه كنند!.

در روايتى از امام باقر (ع ) كه در تفسير على بن ابراهيم در ذيل اين آيه نقل شده چنين مى خوانيم: فارقوا اميرالمومنينعليه‌السلام و صاروا احزابا: (يعنى آيه اشاره به كسانى است كه از امير مومنان جدا شدند و به دسته جات مختلف تقسيم گرديدند).

رواياتى كه در زمينه افتراق و پراكندگى اين امت - به عنوان پيش بينى - از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده، نيز اين حقيقت را تاييد مى كند.

زشتى تفرقه و نفاق

اين آيه بار ديگر، اين حقيقت را كه اسلام آئين وحدت و يگانگى است و از هر گونه نفاق و تفرقه و پراكندگى بيزار است با تاكيد تمام بازگو مى كند و به پيامبر مى گويد برنامه و كار تو هيچگونه شباهتى با افراد تفرقه انداز ندارد، خداوند منتقم قهار از آنان انتقام خواهد گرفت، و عاقبت شوم اعمالشان را به آنها نشان مى دهد.

توحيد نه تنها يكى از اصول اسلام است بلكه تمام اصول و فروع اسلام و همه برنامه هاى آن بر محور توحيد دور مى زند، توحيد روحى است در كالبد همه تعليمات اسلام، توحيد جانى است كه در پيكر اسلام دميده شده است.

اما با نهايت تاسف آئينى كه سر تا پاى آن را وحدت و يگانگى تشكيل مى دهد، امروز آنچنان دستخوش تفرقه نفاق افكنان شده است كه چهره اصلى خود را به كلى از دست داده، هر روز نغمه شومى همانند صداى جغدى كه در ويرانه مى خواند از گوشه اى بلند مى شود، و شخصى ماجراجو يا مبتلا به بيمارى روانى و يا كج سليقه اى پرچم مخالفت با يكى از برنامه هاى اسلامى بلند مى كند و جمعى از افراد ابله و نادان را گرد خود جمع مى نمايد، و منشا اختلاف تازه اى مى شود.

نقش بى اطلاعى و جهل جمعى از توده مردم در اين نفاق افكنى، همانند نقش بيدارى و آگاهى دشمنان، بسيار موثر است.

گاهى مسائلى را كه قرنها موضوع بحث آن گذشته است، از نو علم مى كنند و جار و جنجال ابلهانه اى پيرامون آن راه مى اندازند تا افكار مردم را به خود مشغول سازند، اما همانطور كه آيه فوق مى گويد، اسلام از آنها بيگانه است و آنها نيز از اسلام بيگانه اند و سرانجام برنامه هاى نفاق افكنى شكست خواهد خورد.

حملات نارواى نويسنده المنار به شيعه

نويسنده تفسير المنار كه بدبينى فوق العاده اى نسبت به (شيعه ) دارد و به همان نسبت از عقائد شيعه و تاريخ آنها بى خبر است، در ذيل اين آيه زير ماسك دعوت به سوى اتحاد فصلى در زمينه شيعه، صحبت كرده و آنها را به عنوان تفرقه افكنان و مخالفان اسلام و كسانى كه زير نقاب مذهب به فعاليتهاى سياسى ضد اسلامى پرداخته اند، متهم ساخته است!، گويا وجود كلمه شيعا در آيه فوق كه هيچگونه ارتباطى با مساله تشيع و شيعه ندارد او را به ياد اين مطالب واهى انداخته است!.

نوشته هاى او بهترين پاسخ براى گفته هاى او و روشنترين شاهد براى عدم اطلاع او از تاريخ و عقايد شيعه است زيرا:

1 - ميان (شيعه ) و (عبدالله سبا) يهودى كه اصل وجود او از نظر تاريخ مشكوك است و به فرض وجود، كمترين نقشى در تاريخ تشيع و كتب شيعه ندارد پيوند قائل شده و از سوى ديگر ميان (شيعه )) و (باطنيه ) حتى ميان (شيعه ) و (فرقه

ضاله كه از بزرگترين دشمنان شيعه هستند ارتباط قائل شده است، در حالى كه مختصر آگاهى از تاريخ شيعه نشان مى دهد كه اينها سخنان موهومى بيش نيست بلكه افترا و تهمت است و از همه عجيبترجمعيت غلات را (آنها كه در حق على (عليه‌السلام ) غلو كردند و او را به خدائى پذيرفتند) كه در فقه شيعه به عنوان يكى از دسته هائى كه كفر آنها قطعى و مسلم است، شناخته شده اند، به شيعه پيوند داده، و شيعيان را متهم به عبادت اهلبيت و امثال آن كرده است!.

مسلما اگر نويسنده المنار تحت تاثير پيش داوريهاى نادرست و تعصبهاى ناروا نبود، و به خود اجازه مى داد كه عقائد شيعه را از خود شيعه بشنود و در كتابهاى خود شيعه بخواند نه در كتب دشمنان آنها، به خوبى مى دانست كه اين نسبتها نه تنها دروغ و افترا است، بلكه مضحك و خنده آور است.

و از همه عجيبتر اينكه پيدايش شيعه را به ايرانيان نسبت داده اند در حالى كه قرنها پيش از آنكه ايرانيها شيعه باشند، تشيع در عراق و حجاز و مصر بوده است و مدارك تاريخى گواه زنده اين حقيقت است.

2 - گناه شيعه اين است كه به گفته قطعى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه در معتبرترين منابع اهل تسنن نيز آمده است عمل كرده، آنجا كه فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگارى مى گذارم كه اگر به آنها متمسك شويد هيچگاه گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و عترتم

گناه شيعه اين است كه اهلبيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را كه از همه آگاهتر به مكتب و آئين او بودند، پناهگاه خود در مشكلات اسلامى قرار داده، و حقايق اسلام را از آنها گرفته است.

گناه شيعه اين است كه به پيروى از منطق و عقل، و الهام از قرآن و سنت، باب اجتهاد را مفتوح مى داند، و به فقه اسلام تحرك مى بخشد و مى گويد: چه دليلى دارد كه فهم قرآن و سنت را منحصر به چهارنفر كنيم، و همه مجبور باشند از آنها پيروى كنند؟!

مگر خطابات قرآن و سنت متوجه عموم افراد با ايمان در همه قرون و و اعصار نيست؟

و مگر صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در فهم قرآن و سنت، از افراد معينى پيروى مى كردند؟ پس چرا اسلام را در چهار ديوارى خشك و كهنه اى به نام مذاهب چهارگانه حنفى و مالكى و حنبلى و شافعى محصور سازيم؟!

گناه شيعه اين است كه مى گويد ياران پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مانند همه افراد ديگر بايد با مقياس ايمان و عملشان مورد بررسى قرار گيرند، آنها كه عملشان مطابق كتاب و سنت است خوب، و آنها كه در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و يا بعد از او بر خلاف كتاب و سنت عمل كردند، بايد طرد شوند، و نام صحابه بودن نبايد سپرى براى جنايتكاران شود و افرادى مانند معاويه كه تمام ضوابط اسلامى را زير پا گذاشت و بر امام وقت، كه همه امت اسلامى امامت او را، حد اقل، در آن زمان قبول دارند، خروج كرد، و آنهمه خونهاى بيگناهان را ريخت نبايد تقديس شوند، همچنين پاره اى از صحابه جيره خوار كه جزء دار و دسته او بودند.

آرى شيعه چنين گناهانى را دارد و به آن معترف است، ولى آيا هيچ جمعيتى را مظلومتر از شيعه سراغ داريد كه نقطه هاى درخشان و افتخار زندگى و تاريخ او را نقطه هاى ضعف نشان دهند؟ و يكدنيا دروغ و تهمت به او ببندند و حتى اجازه ندهند عقائد صحيح خود را در ميان عموم مسلمانان پخش كند، بلكه هميشه عقائد او را از دشمنان او بگيرند نه از خود او؟!

آيا اگر جمعيتى به دستور پيامبرش عمل كند در حالى كه ديگران عمل نكنند تفرقه انداز و نفاق افكن محسوب مى شود؟ آيا اينها را بايد از راهى كه مى روند باز داشت تا اتحاد برقرار شود؟ يا آنها را كه از بى راهه مى روند؟!

3 - تاريخ علوم اسلامى نشان مى دهد كه در غالب اين علوم شيعه پيشقدم بودند تا آنجا كه شيعه را به عنوان پديد آورندگان علوم اسلام مى شناسد.

كتابهائى كه علماى شيعه در رشته تفسير و تاريخ و حديث و فقه و اصول و رجال و فلسفه اسلامى نوشته اند چيزى نيست كه بتوان آنها را پنهان ساخت و در تمام كتابخانه هاى آزاد موجود است (البته به استثناى اكثر كتابخانه هاى اهل تسنن كه معمولا اجازه ورود اين كتابها را به كتابخانه هاى خود نمى دهند در حالى كه ما اجازه ورود كتابهاى آنها را از قرنها قبل به كتابخانه هاى خود داده ايم!) و گواه زنده اين مدعا است.

آيا آنها كه اينهمه كتاب براى عظمت اسلام و پيشبرد تعليمات اسلام نوشته اند، دشمنان اسلام بودند؟

آيا دشمنى سراغ داريد كه اينهمه دوستى و محبت كند؟

آيا كسى جز يك عاشق مخلص نسبت به قرآن و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى تواند منشا اينهمه خدمت باشد؟

در پايان سخن بايد بگوئيم اگر مى خواهيد نفاق و تفرقه برچيده شود بيائيد بجاى تهمت به يكديگر، همديگر را آنچنانكه هستيم بشناسيم، زيرا اين گونه نسبتهاى ناروا نه تنها به وحدت اسلام كمك نمى كند، بلكه ضربه محكمى بر پايه هاى وحدت اسلامى مى زند.

پاداش بيشتر، مجازات كمتر

در آيه بعد، اشاره به رحمت و پاداش وسيع خداوند كه در انتظار افراد نيكوكار است، كرده و تهديدهاى آيه گذشته را با اين تشويقها تكميل مى كند و مى گويد: هر كسى كار نيكى انجام داد، ده برابر به او پاداش داده مى شود( و من جاء بالحسنة فله عشر امثالها )

و هر كس كار بدى انجام دهد جز به همان مقدار، كيفر داده نمى شود( و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها )

و براى تاكيد اين جمله را نيز اضافه مى كند كه به آنها هيچگونه ستمى نخواهد شد و تنها به مقدار عملشان كيفر مى بينند( و هم لا يظلمون ) .

در اينكه منظور از حسنة و سيئة در آيه فوق چيست؟ و آيا خصوص توحيد و شرك است، يا معنى وسيعتر دارند؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه هر گونه كار نيك و فكر نيك و عقيده نيك و يا بد را شامل مى شود، زيرا هيچگونه دليلى بر محدود كردن معنى حسنة و سيئة نيست.

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - منظور از جاء به آنچنانكه از مفهوم جمله، استفاده مى شود، آن است كه كار نيك يا بد را همراه خود بياورد، يعنى به هنگام ورود در دادگاه عدل الهى، انسان نمى تواند دست خالى و تنها باشد، يا عقيده و عمل نيكى با خود دارد و يا عقيده و اعمال سوئى، اينها همواره با او هستند و از او جدا نمى شوند و در زندگانى ابدى، قرين و همدم او خواهند بود.

در آيات ديگر قرآن نيز اين تعبير به همين معنى به كار رفته است، در آيه 33 سوره ق، مى خوانيم من خشى الرحمان بالغيب و جاء بقلب منيب. بهشت براى آنها است كه خدا را از طريق ايمان به غيب بشناسند و از او بترسند، و قلب توبه كار و مملو از احساس مسئوليت با خود در عرصه محشر بياورند.

2 - در آيه فوق مى خوانيم، پاداش حسنه ده برابر است، در حالى كه در بعضى ديگر از آيات قرآن تنها به عنوان اضعافا كثيره (چندين برابر) اكتفا شده (مانند آيه 245 سوره بقره ) و در بعضى ديگر از آيات، پاداش پاره اى از اعمال مانند انفاق را به هفتصد برابر بلكه بيشتر مى رساند، (آيه 261 سوره بقره ) و در بعضى ديگر اجر و پاداش بيحساب ذكر كرده و مى گويد:( انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب ) آنها كه استقامت بورزند پاداشى بى حساب خواهند داشت (زمر آيه 10).

روشن است كه اين آيات هيچگونه اختلافى با هم ندارند، در حقيقت حداقل پاداشى كه به نيكوكاران داده مى شود، ده برابر است و همينطور به نسبت اهميت عمل، و درجه اخلاص آن و كوششها و تلاشهائى كه در راه آن انجام شده است، بيشتر مى شود، تا به جائى كه هر حد و مرزى را درهم مى شكند و جز خدا حد آن را نمى داند.

مثلا انفاق كه فوق العاده در اسلام اهميت دارد پاداشش از حد معمول پاداش عمل نيك كه ده برابر است، فراتر رفته و به اضعاف كثيره يا هفتصد برابر و بيشتر رسيده است و در مورد استقامت كه ريشه تمام موفقيتها و سعادتها و خوشبختيها است و هيچ عقيده و عمل نيكى بدون آن پا بر جا نخواهد بود، پاداش بى حساب ذكر شده است.

از اينجا روشن مى شود كه اگر در روايات، پاداشهائى بيش از ده برابر براى بعضى از اعمال نيك ذكر شده نيز هيچگونه منافاتى با آيه فوق ندارد.

و همچنين اگر در آيه 84 سوره قصص مى خوانيم من جاء بالحسنة فله خير منها

كسى كه عمل نيكى انجام دهد پاداشى بهتر از اين خواهد داشت مخالفتى با آيه فوق ندارد تا احتمال نسخ در آن برود، زيرا بهتر بودن معنى وسيعى دارد كه با ده برابر كاملا سازگار است.

3 - ممكن است بعضى تصور كنند كه واجب شدن شصت روز به عنوان كفاره در مقابل خوردن يك روز روزه ماه مبارك رمضان، و مجازاتهاى ديگرى در دنيا و آخرت از اين قبيل با آيه فوق كه مى گويد: در برابر كار بد فقط به اندازه آن كيفر داده خواهد شد سازگار نيست.

ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين ايراد نيز روشن مى شود و آن اينكه:

منظور از مساوات ميان گناه و كيفر. مساوات عددى نيست، بلكه كيفيت عمل را نيز بايد در نظر گرفت خوردن يك روز روزه ماه رمضان با آنهمه اهميتى كه دارد مجازاتش تنها يك روز كفاره نيست بلكه بايد آنقدر روزه بگيرد كه به اندازه احترام آن يك روز ماه مبارك بشود. به همين دليل در بعضى از روايات مى خوانيم كه كيفر گناهان در ماه رمضان بيش از ساير ايام است همانطور كه پاداش ‍ اعمال نيك در آن ايام بيشتر است تا آنجا كه مثلا يك ختم قرآن در اين ماه برابر با هفتاد ختم قرآن در ماههاى ديگر است.

4 - نكته جالب ديگر اينكه: آيه فوق نهايت لطف و مرحمت پروردگار را در مورد انسان مجسم مى كند، چه كسى را سراغ داريد كه تمام ابزار كار را در اختيار انسان بگذارد، و همه گونه آگاهى نيز به او بدهد، رهبران معصومى براى هدايت و راهنمائى او بفرستد، تا با استفاده از نيروى خداداد و رهبرى فرستادگانش كار نيكى انجام دهد، و تازه در برابر كار او ده برابر پاداش تعيين نمايد، اما براى لغزشها و خطاهايش تنها يك جرم قائل شود تازه راه عذر خواهى و توبه و رسيدن به عفو و بخشش را نيز به روى او بگشايد.

ابوذر مى گويد: صادق مصدق (يعنى پيامبر) فرمود: ان الله تعالى قال الحسنة عشرا و ازيد و السيئة واحدة او اغفر فالويل لمن غلبت آحاده اعشاره: خداوند مى فرمايد: كارهاى نيك و حسنات را ده برابر پاداش مى دهم يا بيشتر، و سيئات را تنها يك برابر كيفر مى دهم و يا مى بخشم، واى به حال آن كس كه آحادش بر عشراتش پيشى گيرد (يعنى گناهانش از طاعاتش افزون شود).


آيه (161) تا (163)و ترجمه

( قل إننى هدئنى ربى إلى صرط مستقيم دينا قيما ملة إبرهيم حنيفا و ما كان من المشركين ) (161)( قل إن صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العلمين ) (162)( لا شريك له و بذلك أمرت و أنا أول المسلمين ) (163)

ترجمه:

161 - بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، آئينى پا بر جا و ضامن سعادت دين و دنيا، آئين ابراهيم همان كسى كه از آئينهاى خرافى محيط خود روى گردانيد و از مشركان نبود.

162 - بگو: نماز و تمام عبادات من و زندگى و مرگ من، همه براى خداوند پروردگار جهانيان است.

163 - شريكى براى او نيست، و به همين دستور يافته ام، و من نخستين مسلمانم!

تفسير:

اين است راه مستقيم من

اين چند آيه و آيات ديگرى كه بعد از آن مى خوانيم و سوره انعام با آن پايان مى پذيرد در حقيقت خلاصه اى است از بحثهاى اين سوره كه در زمينه مبارزه با شرك و بت پرستى بيان شده و تكميل و توضيح بيشترى روى آنها است، در حقيقت اين سوره با دعوت به توحيد و مبارزه با شرك شروع و با همان بحث نيز خاتمه مى يابد.

نخست در برابر عقائد و ادعاهاى دور از منطق مشركان و بت پرستان، خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه بگو پروردگار من مرا به راه راست كه نزديكترين راهها است هدايت كرده است (اين راه راست همان جاده توحيد و يكتاپرستى و در هم كوبيدن آئين شرك و بت پرستى است )( قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم ) .

جالب توجه اينكه: اين آيه و تعداد زيادى از آيات قبل و بعد با جمله قل: بگو شروع مى شود، و شايد هيچ سوره اى در قرآن، اين اندازه، اين جمله در آن تكرار نشده باشد، و اين در حقيقت درگيرى شديد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در اين سوره با منطق مشركان منعكس مى كند.

و نيز راه هر گونه بهانه را بر آنها مى بندد زيرا تكرار كلمه قل نشانه اين است كه تمام اين گفتگوها به فرمان خدا و به تعبير ديگر عين منطق پروردگار است، نه نظرات شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

روشن است ذكر كلمه قل در اين آيات و مانند آنها در متن قرآن، براى حفظ اصالت قرآن و نقل عين كلماتى است كه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وحى شده و به تعبير ديگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هيچگونه تغييرى در الفاظى كه بر او وحى مى شد نمى داد و حتى كلمه قل را كه خطاب پروردگار به او است، عينا ذكر مى كرد.

سپس اين صراط مستقيم را در اين آيه و دو آيه بعد توضيح مى دهد: نخست مى گويد: آئينى است مستقيم در نهايت راستى و درستى، ابدى و جاويدان و قائم به امور دين و دنيا و جسم و جان( دينا قيما ) .

و از آنجا كه عربها علاقه خاصى به ابراهيم نشان مى دادند و حتى آئين خود را به عنوان آئين ابراهيم معرفى مى كردند، اضافه مى كند كه آئين واقعى ابراهيم همين است كه من به سوى آن دعوت مى كنم نه آنچه شما به او بسته ايد( ملة ابراهيم ) .

همان ابراهيم كه از آئين خرافى زمان و محيط اعراض كرد، و به حق يعنى آئين يكتاپرستى روى آورد( حنيفا ) .

حنيف به معنى شخص يا چيزى است كه تمايل به سوئى پيدا كند، ولى در اصطلاح قرآن به كسى گفته مى شود كه از آئين باطل زمان خود روى گرداند و به آئين حق توجه كند.

اين تعبير گويا پاسخى است به گفتار مشركان كه مخالفت پيامبر را با آئين بت پرستى كه آئين نياكان عرب بود نكوهش مى كردند، پيامبر در پاسخ آنها مى گويد: اين سنتشكنى و پشت پا زدن به عقائد خرافى محيط، تنها كار من نيست، ابراهيم كه مورد احترام همه ما است نيز چنين كرد.

سپس براى تاكيد مى افزايد كه او هيچگاه از مشركان و بت پرستان نبود (و ما كان من المشركين ) .

بلكه او قهرمان بت شكن و مبارز پويا و پيگير با آئين شرك بود.

تكرار جمله حنيفا و ما كان من المشركين در چند مورد از آيات قرآن با ذكر كلمه مسلما يا بدون آن براى تاكيد روى همين مساله است كه ساحت مقدس ابراهيم كه عرب جاهلى به او افتخار مى كرد از اين عقائد و اعمال غلط پاك بود.

در آيه بعد اشاره به اين مى كند كه بگو نه تنها از نظر عقيده من موحد و يكتاپرستم بلكه از نظر عمل، هر كار نيكى كه مى كنم، نماز من و تمام عبادات من و حتى مرگ و حيات من همه براى پروردگار جهانيان است براى او زنده ام، به خاطر او مى ميرم و در راه او هر چه دارم فدا مى كنم، تمام هدف من و تمام عشق من و تمام هستى من او است( قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين ) .

نسك در اصل به معنى عبادت است و لذا به شخص عبادت كننده ناسك گفته مى شود ولى اين كلمه بيشتر درباره اعمال حج به كار مى رود، و مى گويند: مناسك حج، بعضى احتمال داده اند كه نسك در اينجا به معنى قربانى بوده باشد ولى ظاهر اين است كه هر گونه عبادتى را شامل مى شود، در واقع نخست اشاره به نماز (صلوة ) به عنوان مهمترين عبادت شده، بعد همه عبادات را به طور كلى بيان كرده است، يعنى هم نماز من و هم تمام عباداتم و حتى زندگى و مرگم، همه براى او است.

در آيه بعد براى تاكيد و ابطال هر گونه شرك و بت پرستى، اضافه مى كند: پروردگارى كه هيچ شريك و شبيهى براى او نيست( لا شريك له ) .

سرانجام مى فرمايد: و به اين موضوع، من دستور يافته ام و من اولين مسلمانم( و بذلك امرت و انا اول المسلمين ) .

چگونه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اولين مسلمان بود در آيه فوق پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به عنوان اولين مسلمان ذكر شده است، و در اين باره در ميان مفسران گفتگو است، زيرا مى دانيم اگر منظور از اسلام معنى وسيع اين كلمه بوده باشد تمام اديان آسمانى را شامل مى شود و به همين دليل اين كلمه (مسلم ) بر پيامبران ديگر نيز اطلاق شده است، درباره نوح (عليه‌السلام ) مى خوانيم:( و امرت ان اكون من المسلمين ) مامورم كه از مسلمانان باشم (يونس - 72)

و درباره ابراهيم خليل (عليه‌السلام ) و فرزندش اسماعيل نيز مى خوانيم:( ربنا و اجعلنا مسلمين لك ) : خداوندا ما را براى خودت مسلمان قرار ده (بقره - 128)

و درباره يوسف (عليه‌السلام ) آمده است توفنى مسلما: مرا مسلمان بميران (يوسف - 101) و همچنين پيامبران ديگر.

البته مسلم به معنى كسى است كه در برابر فرمان خدا تسليم است و اين معنى درباره همه پيامبران الهى و امتهاى مؤ من آنها صدق مى كند، با اين حال، اولين مسلمان بودن پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا از نظر كيفيت و اهميت اسلام او است، زيرا درجه تسليم و اسلام او بالاتر از همگان بود و يا اولين فرد از اين امت بود كه آئين قرآن و اسلام را پذيرفت.

در بعضى از روايات نيز وارد شده است: كه منظور نخستين كسى است كه در عالم ارواح به دعوت پروردگار و سؤال او در زمينه الوهيتش پاسخ مثبت داد.

در هر حال آيات فوق روشنگر روح اسلام و حقيقت تعليمات قرآن است، دعوت به صراط مستقيم، دعوت به آئين خالص ابراهيم بت شكن، و دعوت به نفى هر گونه شرك و دوگانگى و چندگانگى، اين از نظر عقيده و ايمان.

و اما از نظر عمل، دعوت به اخلاص و خلوص نيت و همه چيز را براى خدا بجا آوردن است، براى او زنده بودن و در راه او جان دادن، و همه چيز را براى او خواستن، به او دلبستن و از غير او گسستن، به او عشق ورزيدن و از غير او بيزارى جستن است.

چقدر فاصله است ميان اين دعوت صريح اسلام و ميان اعمال جمعى از مسلمان نماها كه چيزى جز تظاهر و خودنمائى نمى فهمند و نمى دانند، و در هر مورد به ظاهر مى انديشند، و نسبت به باطن و مغز، بى اعتنا هستند، و به همين دليل حيات و زندگى و اجتماع و جمعيت و افتخار و آزادى آنها نيز چيزى جز پوستهاى بى مغز نيست!.


آيه (164) و ترجمه

( قل أغير الله أبغى ربا و هو رب كل شى ء و لا تكسب كل نفس إلا عليها و لا تزر وازرة وزر أخرى ثم إلى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ) (164)

ترجمه:

164 - بگو آيا غير خدا، پروردگارى بطلبم در حالى كه او پروردگار همه چيز است، و هيچكس جز براى خود عملى انجام نمى دهد و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمل نمى شود سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتيد خبر خواهد داد.

تفسير:

تاكيدهاى پى درپى و استدلالات گوناگون كه در اين سوره در زمينه توحيد و مبارزه با شرك شده است چقدر حائز اهميت است.

در اين آيه از طريق ديگرى منطق مشركان را مورد انتقاد قرار مى دهد و مى گويد به آنها بگو و از آنها بپرس آيا سزاوار است غير از خداوند يگانه را پروردگار خود بدانم، در حالى كه او مالك و مربى و پروردگار همه چيز است و حكم و فرمان او در تمام ذرات اين جهان جارى است؟!( قل اغير الله ابغى ربا و هو رب كل شى ء ) .

سپس به جمعى از مشركان كوتاه فكر كه خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند و گفتند: اتبعنا و علينا وزرك ان كان خطا!: تو از آئين ما پيروى كن، اگر بر خطا باشد، گناه تو به گردن ما پاسخ مى گويد:

هيچكسى جز براى خود عملى انجام نمى دهد و هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد( و لا تكسب كل نفس الا عليها و لا تزر وازرة وزر اخرى ) .

و سرانجام، همه شما به سوى خدا باز مى گرديد، و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتيد آگاه مى سازد( ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - گاهى بار گناه دگران را بر دوش مى كشيم!

گاهى ممكن است تو هم شود كه آيه فوق كه دو اصل مسلم منطقى را كه در تمام اديان وجود داشته است بيان مى كند (يعنى هيچكس جز براى خود عملى انجام نمى دهد و هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد) با پاره اى از آيات ديگر قرآن و بعضى از روايات تطبيق نمى كند، زيرا مثلا در سوره نحل آيه 25 مى خوانيم:( ليحملوا أوزارهم كاملة يوم القيامة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم ) آنها در روز رستاخيز بار سنگين گناهان خويش را بايد بر دوش بكشند، و همچنين بار گناهان كسانى را كه با بى خبرى و جهل خود گمراه ساختند.

اگر هيچكس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد، چگونه اين گمراه كنندگان بار گناهان گمراه شدگان را نيز بر دوش مى كشند؟

احاديث مربوط به سنت حسنه و سنت سيئه كه از طرق شيعه و اهل تسنن وارد شده است، و مضمون آنها اين است: اگر كسى سنت خوبى بر جاى نهد پاداش تمام كسانى را كه به آن عمل مى كنند خواهد داشت (بدون آنكه از پاداش خود آنها كاسته شود) و همچنين كسى كه سنت بدى را بر جاى نهد گناه كسانى كه به آن عمل كنند، براى او نوشته مى شود (بى آنكه از گناهان آنها چيزى كاسته گردد) قال رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) من سن سنة حسنة كان له اجر من عمل بها من غير ان ينقص من اجورهم شى ء و من سن سنة سيئة كان عليه وزر من عمل بها من غير ان ينقص من اوزارهم شى ء) نيز با مفهوم آيه مورد بحث سازگار نيست.

ولى پاسخ اين ايراد روشن است، زيرا آيه مورد بحث مى گويد: بى جهت و بدون ارتباط، گناه كسى را بر ديگرى نمى نويسند، ولى آيات و رواياتى كه اشاره شد مى گويد اگر انسان بنيانگزار عمل نيك و بد ديگرى باشد، و به اصطلاح از طريق تسبيب در انجام آن عمل دخالت داشته باشد، در نتائج آن شريك خواهد بود و در حقيقت عمل خود او محسوب مى شود، زيرا پايه و اساس آن، به دست وى گذارده شده است.

2 - آيا اعمال نيك ديگران براى ما مفيد است؟

تو هم ديگرى كه از آيه مورد بحث ممكن است بشود، اين است كه آيه مى گويد عمل هر كس تنها بدرد خود او مى خورد بنابراين كارهاى خيرى كه به عنوان نيابت يا هديه كردن ثواب براى اموات و مردگان و حتى گاهى براى افراد زنده انجام مى گيرد، نمى تواند مفيد به حال آنها بوده باشد، در حالى كه در روايات فراوانى كه از طرق شيعه و اهل تسنن از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا امامان اهلبيت به ما رسيده مى خوانيم كه اين گونه اعمال گاهى مفيد و سودمند است، نه تنها عمل فرزند براى پدر و مادر بلكه براى ديگران نيز هم نتيجه بخش است.

به علاوه مى دانيم پاداش اعمال بستگى به اثراتى دارد كه از انجام كار خير در روح و جان انسان به جاى مى ماند و در تكامل و ترقى او مؤ ثر است، اما كسى كه هيچ كار نيكى انجام نداده و حتى در مقدمات آن نيز دخالت نداشته است چگونه ممكن است آن اثر روحى و معنوى را پيدا كند؟

بعضى اين ايراد را بسيار با آب و تاب تعقيب مى كنند، و نه تنها افراد عادى بلكه پارهاى از نويسندگان و مفسران مانند نويسنده المنار نيز تحت تاثير آن قرار گرفته تا آنجا كه بسيارى از احاديث و روايات مسلم را به دست فراموشى سپرده اند، ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين گونه ايرادها روشن مى گردد.

1 - درست است كه عمل هر كس باعث تكامل خود اوست، و فلسفه ها و نتائج و آثار واقعى اعمال نيك تنها عائد انجام دهنده آن عمل مى شود، همانطور كه ورزش و تعليم و تربيت هر كس باعث تقويت و تكامل جسم و جان خود او است.

ولى هنگامى كه كسى براى ديگرى عمل نيكى انجام مى دهد، حتما به خاطر امتياز و صفت نيكى است كه در او بوده، يا مربى خوبى بوده و يا شاگرد خوبى، يا دوست باصفائى بوده و يا همسايه باوفا، و يا عالم خدمتگزار و يا مؤ من با حقيقتى بوده است و به هر حال حد اقل نقطه روشنى در زندگى او وجود داشته كه همان يك نقطه، جلب توجه ديگران را كرده و سبب شده كه اعمال خيرى براى او انجام دهند، بنابراين او در واقع نتيجه همان امتياز و صفت برجسته و نقطه درخشان زندگى خود را مى گيرد، و به اين ترتيب معمولا انجام عمل خير ديگران براى او نيز پرتوى از عمل يا نيت خير خود او است.

2 - پاداشهائى كه خداوند به افراد مى دهد بر دو گونه است: پاداشهائى كه متناسب وضع تكامل روحى و شايستگى افراد است يعنى به خاطر انجام اعمال نيك، روح و جان آنها آنقدر اوج مى گيرد و ترقى مى كند كه شايستگى زندگى در عوالم بهتر و بالاتر را پيدا مى كنند، و با بال و پرى كه از عقيده و اعمال نيك فراهم ساخته اند بر اوج آسمان سعادت پرواز مى نمايند، مسلما اينگونه آثار مخصوص شخص عمل كننده است و قابل واگذارى به ديگرى نيست.

ولى از آنجا كه هر كار نيكى اطاعت فرمان خدا است، و شخص مطيع و فرمانبردار در برابر اطاعتى كه كرده استحقاق پاداشى دارد مى تواند اين پاداش را به ميل خود به ديگرى هديه كند.

درست مثل اينكه استادى در يك رشته مهم و سازنده علمى در دانشگاه تدريس مى كند، شك نيست كه او با تدريس خود دو گونه نتيجه مى گيرد، هم در پرتو تدريس، در جنبه هاى علمى كاملتر و قويتر مى شود، و هم حقوقى دريافت مى كند، نتيجه اول را بدون شك نمى تواند به ديگرى اهداء كند و مخصوص خود اوست اما نتيجه دوم را مى تواند به افراد مورد علاقه اش هديه كند.

هديه كردن ثواب اعمال در مورد اموات و گاهى در مورد زندگان نيز همين گونه است و به اين ترتيب هر گونه ابهام از احاديثى كه در اين زمينه وارد شده مرتفع مى گردد.

ولى بايد توجه داشت كه پاداشهائى كه از اين طريق به افراد مى رسد، نمى تواند تمام سعادت آنها را تامين كند، بلكه آثار كمترى خواهند داشت، و پايه اصلى نجات انسان همان ايمان و عمل خود اوست.


آيه (165) و ترجمه

( و هو الذى جعلكم خلئف الارض و رفع بعضكم فوق بعض درجت ليبلوكم فى ما أتئكم إ ن ربك سريع العقاب و إنه لغفور رحيم ) (165)

ترجمه:

165 - و او كسى است كه شما را جانشينان (و نمايندگان خود) در زمين قرار داد، و بعضى را بر بعض ديگر، درجاتى برترى داد تا شما را به آنچه در اختيارتان قرار داده بيازمايد مسلما پروردگار تو سريع الحساب، و آمرزنده مهربان است (به حساب آنها كه از بوته امتحان نادرست در آيند زود مى رسد، و نسبت به آنها كه در مسير حق گام بر مى دارند مهربان مى باشد).

تفسير:

در اين آيه كه آخرين آيه سوره انعام است به اهميت مقام انسان و موقعيت او در جهان هستى اشاره مى كند تا بحثهاى گذشته در زمينه تقويت پايه هاى توحيد و مبارزه با شرك، تكميل گردد، يعنى انسان ارزش خود را به عنوان برترين موجود در جهان آفرينش بشناسد تا در برابر سنگ و چوب و بتهاى گوناگون ديگر سجده نكند و اسير آنها نگردد، بلكه بر آنها امير باشد و حكومت كند.

لذا در جمله نخست مى فرمايد: او كسى است كه شما را جانشينان (و نمايندگان خود) در روى زمين قرار داد( و هو الذى جعلكم خلائف الارض ) .

انسانى كه نماينده خدا در روى زمين است، و تمام منابع اين جهان در اختيار او گذارده شده، و فرمان فرمانروائيش بر تمام اين موجودات از طرف پروردگار صادر شده است، نبايد آنچنان خود را سقوط دهد كه از جمادى هم پست تر گردد و در برابر آن سجده كند.

سپس اشاره به اختلاف استعدادها و تفاوت و مواهب جسمانى و روحى مردم و هدف از اين اختلاف و تفاوت كرده، مى گويد: و بعضى از شما را بر بعض ديگر درجاتى برترى داد تا به وسيله اين مواهب و امكانات كه در اختيارتان قرار داده است شما را بيازمايد( و رفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم فى ما آتاكم ) .

و در پايان آيه ضمن اشاره به آزادى انسان در انتخاب راه خوشبختى و بدبختى نتيجه اين آزمايشها را چنين بيان مى كند: پروردگار تو (در برابر آنها) كه از بوته اين آزمايشها سيه روى بيرون مى آيند سريع العقاب و در برابر آنها كه در صدد اصلاح و جبران اشتباهات خويش بر آيند آمرزنده و مهربان است( ان ربك سريع العقاب و انه لغفور رحيم ) .

تفاوت در ميان انسانها و اصل عدالت

شك نيست كه در ميان افراد بشر يك سلسله تفاوتهاى مصنوعى وجود دارد كه نتيجه مظالم و ستمگرى بعضى از انسانها نسبت به بعض ديگر است مثلا جمعى مالك ثروتهاى بى حسابند، و جمعى بر خاك سياه نشسته اند، جمعى بر اثر فراهم نبودن وسائل تحصيل، جاهل و بيسواد مانده اند و جمع ديگرى با فراهم شدن همه گونه امكانات به عاليترين مدارج علمى رسيده اند، عدهاى به خاطر كمبود تغذيه و فقدان وسائل بهداشتى، عليل و بيمارند، در حالى كه عده ديگرى بر اثر فراهم بودن همه گونه امكانات، در نهايت سلامت به سر مى برند.

اينگونه اختلافها ثروت و فقر، علم و جهل، و سلامت و بيمارى، غالبا زائيده استعمار و استثمار و اشكال مختلف بردگى و ظلمهاى آشكار و پنهان است.

مسلما اينها را به حساب دستگاه آفرينش نمى توان گذارد، و دليلى ندارد كه از وجود اينگونه اختلافات بى دليل دفاع كنيم.

ولى در عين حال نمى توان انكار كرد كه هر قدر اصول عدالت در جامعه انسانى نيز رعايت شود باز همه انسانها از نظر استعداد و هوش و فكر و انواع ذوقها و سليقه ها و حتى از نظر ساختمان جسمانى يكسان نخواهند بود.

ولى آيا وجود اين گونه اختلافات مخالف با اصل عدالت است يا به عكس عدالت به معنى واقعى، يعنى هر چيز را به جاى خود قرار دادن ايجاب مى كند كه همه يكسان نباشند.

اگر همه افراد جامعه اسلامى مانند پارچه يا ظروفى كه از يك كارخانه بيرون مى آيد، يك شكل، يكنواخت با استعداد مساوى و همانند بودند، جامعه انسانى يك جامعه مرده بى روح، خالى از تحرك و فاقد تكامل بود.

درست به اندام يك گياه نگاه كنيد ريشه هاى محكم و خشن، با ساقه هاى ظريفتر اما نسبتا محكم، و شاخه هائى لطيفتر و بالاخره برگها و شكوفه ها و گلبرگهائى كه هر كدام از ديگرى ظريفتر است دست به دست هم داده و يك بوته گل زيبا را ساخته اند، و سلولهاى هر يك به تفاوت ماموريتهايشان كاملا مختلف و استعدادهايشان به تناسب وظائفشان متفاوت است.

عين اين موضوع در جهان انسانيت ديده مى شود، افراد انسان رويهمرفته نيز يك درخت بزرگ و بارور را تشكيل مى دهند كه هر دسته بلكه هر فردى رسالت خاصى در اين پيكر بزرگ بر عهده دارد، و متناسب آن ساختمان مخصوص به خود، و اين است كه قرآن مى گويد اين تفاوتها وسيله آزمايش شما است زيرا همانطور كه سابقا هم گفتيم آزمايش در مورد برنامه هاى الهى به معنى تربيت و پرورش است، و به اين ترتيب پاسخ هر گونه ايرادى كه بر اثر برداشت نادرست از مفهوم آيه عنوان مى شود روشن خواهد گرديد.

خلافت انسان در روى زمين

نكته جالب ديگر اينكه: قرآن كرارا انسان را به عنوان خليفه و نماينده خدا در روى زمين معرفى كرده است، اين تعبير ضمن روشن ساختن مقام بشر، اين حقيقت را نيز بيان مى كند كه اموال و ثروتها و استعدادها و تمام مواهبى كه خدا به انسان داده، در حقيقت مالك اصليش او است، و انسان تنها نماينده و مجاز و ماذون از طرف او مى باشد و بديهى است كه هر نمايندهاى در تصرفات خود استقلال ندارد بلكه بايد تصرفاتش در حدود اجازه و اذن صاحب اصلى باشد. و از اينجا روشن مى شود كه مثلا در مساله مالكيت، اسلام هم از اردوگاه كمونيسم فاصله مى گيرد و هم از اردوگاه كاپيتاليسم و سرمايه دارى، زيرا دسته اول مالكيت را مخصوص اجتماع، و دسته دوم در اختيار فرد مى داند، اما اسلام مى گويد: مالكيت نه براى فرد است و نه براى اجتماع، بلكه در واقع براى خدا است و انسانها وكيل و نماينده اويند و به همين دليل اسلام هم در طرز در آمد افراد، نظارت مى كند، و هم در چگونگى مصرف، و براى هر دو قيود و شروطى قائل شده است كه اقتصاد اسلامى را به عنوان يك مكتب مشخص در برابر مكاتب ديگر قرار مى دهد.

پايان سوره انعام


سوره اعراف

اين سوره از سوره هاى مكى است بجز آيه و اسئلهم عن القريه - تا - بما كان يفسقون كه در مدينه نازل شده است.

عدد آيات اين سوره 206 آيه و به عقيده بعضى 205 آيه است.

دورنمائى از مباحث اين سوره

همانطور كه مى دانيم بيشتر سوره هاى قرآن (80 تا 90 سوره ) در مكه نازل شده است، و با توجه به وضع محيط مكه، و چگونگى حال مسلمانان در آن 13 سال، و همچنين با مطالعه تاريخ اسلام بعد از هجرت، كاملا روشن مى شود كه چرا لحن سوره هاى مكى با مدنى فرق دارد.

در سورههاى مكى غالبا بحث از مبدء و معاد، اثبات توحيد و دادگاه رستاخيز، و مبارزه با شرك و بت پرستى، و تثبيت مقام و موقعيت انسان در جهان آفرينش به ميان آمده است، زيرا دوران مكه دوران سازندگى مسلمانان از نظر عقيده و تقويت مبانى ايمان به عنوان زير بناى يك نهضت ريشه دار بود.

در دوران مكه پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وظيفه داشت، افكار خرافى بت پرستى را از مغزها بشويد، و به جاى آن روح توحيد و خداپرستى و احساس مسؤ ليت قرار دهد.

انسانهائى را كه در دوران بت پرستى، تحقير شده و شكست خورده بودند، به عظمت مقام و موقعيت خويش آشنا سازد، و در نتيجه از آن ملت پست و زبون و خرافى و منفى، مردمى با شخصيت، با اراده، با ايمان و مثبت بسازد، و دليل پيشرفت سريع و برق آساى اسلام در مدينه نيز همين زير بناى محكم بود كه در دوران مكه به دست پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و در پرتو آيات قرآن ساخته شده بود.

آيات سوره هاى مكى نيز همه متناسب با همين هدف خاص است.

اما دوران مدينه، دوران تشكيل حكومت اسلامى، دوران جهاد در برابر دشمنان، دوران ساختن يك جامعه سالم بر اساس ارزشهاى انسانى و عدالت اجتماعى بود. لذا سوره هاى مدنى در بسيارى از آياتش به جزئيات مسائل حقوقى، اخلاقى، اقتصادى، جزائى و ساير نيازمنديهاى فردى و اجتماعى مى پردازد.

اگر مسلمانان امروز نيز بخواهند عظمت ديرين خود را تجديد كنند، بايد همين برنامه را عينا اجرا كنند، و اين دو دوران را بطور كامل طى نمايند، و تا آن زيربناى عقيدهاى محكم بنا نشود مسائل روبنائى، استقامت و استحكامى نخواهد داشت.

به هر حال چون سوره اعراف از سوره هاى مكى است، تمام مشخصات يك سوره مكى در آن منعكس است، لذا مى بينيم:

در آغاز اشاره كوتاه و محكمى به مساله مبدء و معاد كرده.

سپس براى احياى شخصيت انسان، داستان آفرينش آدم را با اهميت فراوان شرح مى دهد.

بعد پيمانهائى را كه خدا از فرزندان آدم در مسير هدايت و صلاح گرفته يك يك بر مى شمرد.

سپس براى نشان دادن شكست و ناكامى اقوامى كه از مسير توحيد و عدالت و پرهيزگارى منحرف مى شوند، و هم براى نشان دادن پيروزى مومنان راستين، سرگذشت بسيارى از اقوام پيشين و انبياى گذشته مانند نوح و لوط و شعيب را بيان كرده و با سرگذشت مشروح بنى اسرائيل و مبارزه موسى با فرعون پايان مى دهد.

در آخر سوره بار ديگر به مساله مبدء و معاد باز مى گردد و انجام و آغاز را بدينوسيله تكميل مى كند.

اهميت اين سوره

در تفسير عياشى از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: هر كس سوره اعراف را در هر ماه بخواند در روز قيامت، از كسانى خواهد بود كه نه ترسى بر آنها است و نه غمى دارند (من الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) و اگر در هر جمعه بخواند، در روز قيامت از كسانى مى باشد كه بدون حساب به بهشت مى رود و نيز فرمود: در اين سوره آيات محكمه اى است، قرائت و تلاوت و قيام به آنها را فراموش نكنيد، زيرا اينها روز رستاخيز در پيشگاه خدا براى كسانى كه آنها را خوانده اند گواهى مى دهند!

نكته اى كه از روايت فوق به خوبى استفاده مى شود، اين است كه رواياتى كه درباره فضيلت سوره ها آمده است به اين معنى نيست كه تنها قرائت اين سوره ها داراى آنهمه نتائج و ثمرات بزرگ است، بلكه آنچه به اين خواندن ارزش نهائى مى بخشد همان ايمان به مفاد آنها و سپس عمل كردن بر طبق آن است. و لذا در روايت فوق مى خوانيم قرائتها و تلاوتها و القيام بها، و نيز در همين روايت مى خوانيم كه فرمود: كسى كه اين سوره را بخواند، در قيامت مصداق( الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) است و اين در حقيقت اشاره لطيفى به آيه 35 همين سوره است كه مى فرمايد: فمن اتقى و اصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون: آنها كه تقوا پيشه كنند و (خويش و جامعه را) اصلاح نمايند، نه ترسى خواهند داشت و نه غمى.

همانگونه كه ملاحظه مى كنيد، اين مقام مخصوص كسانى است كه تقوا داشته باشند و در مسير اصلاح گام بردارند، به علاوه اصولا قرآن كتاب عقيده و عمل است، و قرائت و تلاوت مقدمه اى بر اين موضوع محسوب مى شود.

راغب در كتاب مفردات، در ذيل ماده تلاوت مى گويد مراد از يتلونه حق تلاوته اين است كه با علم و عمل از آيات قرآن، پيروى مى كنند يعنى تلاوت مفهومى بالاتر از مفهوم قرائت دارد و با يك نوع تدبر و تفكر و عمل همراه است.


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( المص ) (1)( كتب أ نزل إليك فلا يكن فى صدرك حرج منه لتنذر به و ذكرى للمؤمنين ) (2)( اتبعوا ما أنزل إليكم من ربكم و لا تتبعوا من دونه أولياء قليلا ما تذكرون ) (3)

ترجمه:

1 - المص.

2 - اين كتابى است كه بر تو نازل شده و نبايد از ناحيه آن ناراحتى در سينه داشته باشى، و هدف آن است كه بوسيله آن (همگان را از عواقب بد عقايد و اعمال نادرستشان ) بيم دهى و تذكرى است براى مومنان.

3 - (بنابراين ) از چيزى كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد و از سرپرستان و معبودهاى ديگر جز او پيروى نكنيد، اما كمتر متذكر مى شويد.

تفسير:

در آغاز اين سوره بار ديگر به حروف مقطعه برخورد مى كنيم كه در اينجا چهار حرف الف، لام، ميم و صاد است.

در مورد تفسير اين حروف، در آغاز سوره البقره و همچنين آل عمران بحثهاى مشروحى داشتيم، در اينجا به يكى ديگر از تفسيرهائى كه در اين زمينه جلب توجه مى كند براى تكميل بحث اشاره مى كنيم و آن اينكه: ممكن است

يكى از اهداف اين حروف، جلب توجه شنوندگان، و دعوت آنها به سكوت و استماع بوده باشد، زيرا ذكر اين حروف در آغاز سخن، مطلب عجيب و نوظهورى در نظر عرب بود، و حس كنجكاوى او را برمى انگيخت، و در نتيجه به دنباله آن نيز گوش فرا مى داد و اتفاقا غالب سوره هائى كه با حروف مقطعه شروع مى شود سوره هائى است كه در مكه نازل شده است و مى دانيم در آنجا مسلمانان در اقليت بودند و دشمنان لجوج و سرسخت، حتى حاضر نبودند، به سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گوش فرا دهند - سهل است - گاهى آنچنان سر و صدا و غوغا به راه مى انداختند، كه صداى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ميان آنها گم مى شد، كه در بعضى از آيات قرآن مانند آيه 26 سوره فصلت ) اشاره به اين مطلب شده است.

و نيز در بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) آمده مى خوانيم كه اين حروف رموز و اشاراتى است به نامهاى خداوند، مثلا المص در سوره مورد بحث اشاره به انا الله المقتدر الصادق مى باشد. يعنى من خداوند تواناى راستگو هستم و به اين ترتيب هر يك از حروف چهارگانه شكل اختصارى يكى از نامهاى خدا است.

موضوع جانشين ساختن اشكال اختصارى به جاى اشكال مفصل كلمات از قديم رائج بوده، اگر چه در عصر و زمان ما به صورت بسيار گسترده ترى مورد بهره بردارى قرار گرفته است و بسيارى از عبارات طولانى و اسامى مؤ سسات يا انجمنها را در يك كلمه كوتاه خلاصه مى كنند.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تفسيرهاى مختلف براى حروف مقطعه هيچگونه منافاتى با يكديگر ندارند، و ممكن است در آن واحد تمام اين تفسيرها به عنوان بطون مختلف قرآن، اراده شود.

در آيه بعد، مى فرمايد: اين كتابى است كه بر تو نازل شده است، و نبايد از ناحيه آن هيچگونه نگرانى و ناراحتى به خود راه دهى( كتاب انزل اليك فلا يكن فى صدرك حرج منه ) .

حرج در لغت به معنى گرفتگى، تنگى و هر گونه ناراحتى است، و در اصل به معنى مركز اجتماع درختان در هم پيچيده است، سپس ‍ توسعه يافته و به هر نوع گرفتگى و ضيق اطلاق شده است.

جمله فوق به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دلدارى مى دهد، كه چون اين آيات از ناحيه خدا است، نبايد هيچگونه نگرانى به خود راه دهد، نه نگرانى از ناحيه بار سنگين رسالتى كه بر دوش گرفته، و نه نگرانى از جهت عكس العملى كه دشمنان لجوج و سرسخت در برابر آن نشان خواهند داد، و نه نگرانى از ناحيه نتيجه و برداشتى كه از تبليغ اين رسالت انتظار مى رود.

با توجه به اينكه سوره از سوره هاى مكى است، مشكلاتى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر سر راه داشت كاملا قابل درك است، گر چه ما امروز به زحمت مى توانيم تمام جزئيات زندگانى پيامبر و يارانش را در محيط مكه و در آغاز اسلام در فكر خود مجسم سازيم، ولى با در نظر گرفتن اين حقيقت كه او مى بايست يك جهش انقلابى در تمام زمينه ها در آن محيط فوق العاده عقب افتاده آنهم در مدتى كوتاه به وجود آورد، ابعاد مشكلاتى را كه در پيش داشت، مى توان اجمالا درك كرد.

بنابراين جاى اين دارد كه خداوند به او دلدارى دهد كه نگران نباشد و به نتيجه كار خود كاملا اميدوار باشد.

و در جمله بعد اضافه مى كند كه هدف از نزول اين كتاب انذار و بيم دادن مردم از عواقب شوم افكار و اعمالشان است و همچنين تذكر و يادآورى براى مؤ منان راستين (لتنذر به و ذكرى للمؤ منين ).

و اينكه مى بينيم در اين جمله انذار به عنوان يك فرمان عمومى آمده و تذكر به مؤ منان تخصيص داده شده است، به خاطر اين است كه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات بايد به صورت همگانى انجام گيرد، ولى پيدا است كه تنها ايمان آورندگان، از اين دعوت سود مى برند، همانها كه زمينه هاى مستعد و آماده براى پذيرش حق دارند، و آنها كه لجاج را از خود دور ساخته و در برابر حقايق تسليمند، عين اين تعبير نيز در آغاز سوره البقره گذشت آنجا كه مى فرمايد: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين: اين كتاب ترديدى در آن نيست و مايه هدايت پرهيزگاران است (براى توضيح بيشتر به جلد اول تفسير نمونه صفحه 39 مراجعه فرمائيد). سپس روى سخن را به عموم مردم كرده و مى گويد: از آنچه از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است، پيروى كنيد( اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ) و به اين ترتيب، سخن از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ماموريت و رسالت او شروع مى شود و به وظيفه مردم منتهى مى گردد.

و براى تاكيد اضافه مى كند: از فرمان غير خداوند پيروى نكنيد و از انتخاب ولى و سرپرستى جز او خوددارى نمائيد( و لا تتبعوا من دونه اولياء ) .

اما چون آنها كه به تمام معنى در برابر حق تسليمند و از تذكرات، متذكر مى گردند كمند، در پايان آيه مى گويد: كمتر متذكر مى شويد( قليلا ما تذكرون ) .

از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه انسان بر سر دو راهى است، يا پذيرش ولايت و رهبرى خداوند، و يا داخل شدن در (ولايت ) ديگران، اگر مسير اول را قبول كند، (ولى ) او تنها خدا است، اما اگر تحت ولايت ديگران قرار گيرد، هر روز بايد بار كسى را بر دوش ‍ گيرد و ارباب تازهاى انتخاب كند، كلمه اولياء كه جمع ولى است اشاره به همين معنى است.


آيه (4) و (5)و ترجمه

( و كم من قرية أ هلكنها فجأها بأسنا بيتا أو هم قائلون ) (4)( فما كان دعوئهم إذ جأهم بأسنا إلا أن قالوا إنا كنا ظلمين ) (5)

ترجمه:

4 - چه بسيار شهرها و آباديها كه آنها را (بر اثر گناه فراوان ) هلاك كرديم، و عذاب ما شبهنگام يا در روز هنگامى كه استراحت كرده بودند به سراغشان آمد.

5 - و در آن موقع كه عذاب ما به سراغ آنها آمد سخنى نداشتند جز اينكه گفتند ما ظالم بوديم (ولى اين اعتراف به گناه ديگر دير شده بود و به حالشان سودى نداشت ).

تفسير:

اقوامى كه نابود شدند

اين دو آيه، اشاره اى به عواقب دردناك مخالفت با دستوراتى است كه در آيات قبل بيان شد، و هم در واقع فهرستى است، اجمالى در سرگذشت اقوام متعددى همچون قوم نوح و فرعون و عاد و ثمود و لوط كه بعدا خواهد آمد.

قرآن در اينجا به آنهائى كه از تعليمات انبياء سرپيچى مى كنند و به جاى اصلاح خويش و ديگران بذر فساد مى پاشند، شديدا اخطار مى كند كه نگاهى به زندگانى اقوام پيشين بيفكنيد و ببينيد چقدر از شهرها و آباديها را ويران كرديم و مردم فاسد آنها را به نابودى كشانيديم( و كم من قرية اهلكناها ) .

سپس چگونگى هلاكت آنها را چنين تشريح مى كند كه عذاب دردناك ما، در دل شب، در ساعاتى كه در آرامش فرو رفته بودند، يا در وسط روز، به هنگامى كه پس از فعاليتهاى روزانه به استراحت پرداخته بودند به سراغ آنها آمد( فجائها باسنا بياتا او هم قائلون ) .

در آيه بعد سخن را چنين ادامه مى دهد: آنها به هنگامى كه در گرداب بلا گرفتار مى شدند و طوفان مجازات زندگيشان را درهم مى كوبيد، از مركب غرور و نخوت پياده شده فرياد مى زدند: ما ستمگر بوديم و اعتراف مى كردند كه ظلم و ستمهايشان دامانشان را گرفته است( فما كان دعواهم اذ جائهم باسنا الا ان قالوا انا كنا ظالمين ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - قريه در اصل از ماده قرى (بر وزن نهى ) به معنى جمع شدن آمده، و چون قريه مركز اجتماع افراد بشر است، اين نام بر آن اطلاق شده است، از اينجا روشن مى شود كه قريه تنها به معنى روستا نيست، بلكه هر گونه آبادى و مركز اجتماع انسانها را اعم از روستا و شهر شامل مى شود، و در بسيارى از آيات قرآن نيز اين كلمه به شهر يا هر گونه آبادى اعم از شهر و روستا اطلاق شده است.

قائلون اسم فاعل از ماده قيلولة به معنى خواب نيمروز و يا به معنى استراحت در نيمروز است، و در اصل به معنى راحتى است، و لذا پس گرفتن جنسى كه فروخته شده اقاله ناميده مى شود، زيرا طرف را از نگرانى راحت مى كند. و بيات به معنى شبانه و شبهنگام است.

2 - اين كه در آيات فوق مى خوانيم كه مجازات پروردگار در دل شب يا به هنگام استراحت نيمروز، دامان آنها را مى گرفت، براى اين بوده است كه طعم تلخ كيفر را بيشتر بچشند، و آرامش و آسايش آنها به كلى درهم ريخته شود، همانطور كه آرامش و آسايش ديگران را به هم ريخته بودند!، و به اين ترتيب كيفرشان متناسب گناهشان است.

3 - اين موضوع نيز به خوبى از آيه استفاده مى شود كه عموم اقوام مجرم و گنهكار هنگامى كه گرفتار چنگال مجازات مى شدند و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار مى رفت، همگى به گناه خود اعتراف مى كردند، ولى اعترافى كه سودى به حال آنها نداشت، زيرا يكنوع اعتراف اجبارى و اضطرارى بود كه حتى مغرورترين افراد خود را از آن ناگزير مى بينند، و به تعبير ديگر اين بيدارى يكنوع بيدارى كاذب و زودگذر و بى اثر است كه كمترين نشانه اى از انقلاب روحى در آن نيست و به همين دليل هيچگونه نتيجه اى براى آنها نخواهد داشت، البته اگر اين واقعيت را در حال اختيار اظهار مى داشتند دليل بر انقلاب روحى آنها و مايه نجاتشان بود.

4 - از بحثهائى كه در ميان مفسران در آيه فوق مطرح شده، اين است كه چرا قرآن نخست مى گويد اهلكناها (ما آنها را هلاك كرديم ) بعد با كلمه فاء تفريع كه معمولا براى ترتيب زمانى است مى گويد: فجائها باسنا بياتا (بعد از آن مجازات ما شبهنگام به سراغ آنان آمد) در حالى كه چنين كيفرى قبل از هلاكت بوده، نه بعد از هلاكت.

ولى بايد توجه داشت كه گاهى جمله بعد از فاء شرح و تفصيل جمله قبل است، نه بيان حادثه ديگرى، در اينجا نيز نخست موضوع هلاكت را بطور اجمال يادآور شده، سپس به شرح آن مى پردازد و مى گويد: به هنگام شب و يا در حال استراحت نيمروز مجازات ما دامن آنها را گرفت و هنگامى كه خود را در آستانه نابودى ديدند، به ظلم و ستم خويش اعتراف كردند نظير اين موضوع در ادبيات عرب كم نيست.

5 - اين گونه آيات نبايد به عنوان شرح ماجراى گذشتگان تلقى شود، و تنها مربوط به زمان ماضى و اقوام پيشين فرض گردد، اينها اخطارهاى كوبنده اى است براى امروز و براى فردا، براى ما و براى همه اقوام آينده، زيرا در سنت و قانون الهى تبعيض مفهوم ندارد.

هم اكنون، انسان صنعتى با تمام قدرتى كه پيدا كرده است، در مقابل يك زلزله، يك طوفان، يك باران شديد و مانند اينها به همان اندازه ضعيف و ناتوان است كه انسانهاى قبل از تاريخ ناتوان بودند، بنابراين همان عواقب شوم و دردناكى كه ستمكاران اقوام گذشته و انسانهاى مست غرور و شهوت و افراد سركش و آلوده پيدا كردند، از انسانهاى امروز دور نيست، بلكه قدرت عجيب انسان امروز خود مى تواند بزرگترين بلاى او بشود، و او را به دامان جنگهائى بكشاند كه محصولش نابودى نسل او است، آيا نبايد از اين حوادث پند گيرد و بيدار شود؟!


آيه (6) تا (9) و ترجمه

( فلنسلن الذين أرسل إليهم و لنسلن المرسلين ) (6)( فلنقصن عليهم بعلم و ما كنا غائبين ) (7)( و الوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موزينه فأولئك هم المفلحون ) (8)( و من خفت موزينه فأ ولئك الذين خسروا أ نفسهم بما كانوا بايتنا يظلمون ) (9)

ترجمه:

6 - بطور قطع از كسانى كه پيامبران را به سوى آنها فرستاديم سؤال خواهيم كرد و از پيامبران (نيز) سؤال مى كنيم.

7 - و مسلما (اعمال همه را مو به مو) از روى علم (وسيع خود) براى آنان شرح خواهيم داد و ما (اصولا) غائب نبوديم (بلكه همه جا حاضر و ناظر بوديم ).

8 - و وزن كردن (اعمال و سنجش ارزش آنها) در آن روز حق است، كسانى كه ميزانهاى (عمل ) آنها سنگين است رستگارانند.

9 - و كسانى كه ميزانهاى (عمل ) آنها سبك است افرادى هستند كه سرمايه وجود خود را به خاطر ظلم و ستمى كه به آيات ما مى كردند از دست داده اند.

تفسير:

بازپرسى عمومى

در آيات گذشته اشاره اى به شناسائى خدا و نزول قرآن مجيد بود، اما آيات مورد بحث كه سخن از معاد مى گويد، در واقع مكملى است براى آيات گذشته، به علاوه در آيه قبل سخن از مجازات دنيوى ستمكاران در ميان بود، در اين آيات بحث از مجازات اخروى آنها مى شود و به اين ترتيب پيوندى روشن دارند.

نخست به عنوان يك قانون عمومى مى فرمايد: از تمام كسانى كه پيامبران به سوى آنها فرستاده شدند، به طور قطع در روز قيامت سؤال مى كنيم( فلنسئلن الذين ارسل اليهم ) .

نه تنها از آنها مى كنيم از پيامبرانشان نيز مى پرسيم كه رسالت خويش را چگونه انجام دادند( و لنسئلن المرسلين ) .

بنابراين، هم رهبران مسؤ لند و هم پيروان، هم پيشوايان و هم تابعان، منتها چگونگى مسئوليتهاى اين دو گروه متفاوت است.

حديثى كه از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) در اين زمينه نقل شده، نيز اين معنى را تاييد مى كند، آنجا كه مى فرمايد: فيقام الرسل فيسئلون عن تاديه الرسالات التى حملوها الى اممهم فاخبروا انهم قدادوا ذلك الى اممهم...

پيامبران را نگه مى دارند و از آنها سؤال مى كنند كه آيا رسالت خويش را به امتها رساندند يا نه؟ آنها پاسخ مى گويند كه اين وظيفه را انجام داده اند.

در روايت ديگرى كه در تفسير على بن ابراهيم نقل شده نيز به اين معنى تصريح شده است.

در آيه بعد براى اينكه كسى تصور نكند كه سؤال از امتها و پيامبرانشان دليل بر اين است كه چيزى از علم خدا مخفى مى ماند، با قاطعيت و صراحت و تاكيد آميخته با قسم مى گويد: ما با علم و دانش خويش تمام اعمالشان را براى آنها شرح مى دهيم، زيرا ما هرگز از آنها غائب نبوديم، همه جا با آنها بوديم و در هر حال همراهشان( فلنقصن عليهم بعلم و ما كنا غائبين ) .

فلنقصن كه از ماده قصه گرفته شده است، در اصل به معنى پشت سر هم قرار گرفتن است، و چون در شرح يك ماجرا، مطالب پشت سر هم پياده مى شود، به آن قصه مى گويند، و همچنين مجازاتى كه پشت سر جنايت انجام مى گردد، قصاص گفته مى شود و نيز به قيچى مقص (بر وزن پسر) مى گويند، چون موها را پشت سر هم قطع مى كند، و نيز جستجوى در باره چيزى را قص (بر وزن مس ) مى گويند، زيرا شخص جستجوگر حوادث را پشت سر هم تعقيب و دنبال مى كند از آنجا كه در آيه چهار نوع تاكيد در اين زمينه ديده مى شود (لام قسم، و نون تاكيد، و كلمه علم كه به صورت نكره ذكر شده و منظور از آن بيان عظمت است، و جمله ما كنا غائبين هيچگاه غائب نبوده ايم ) استفاده مى شود كه منظور آن است كه ما تمام جزئيات كار آنها را مو به مو و پشت سر هم برايشان تشريح مى كنيم تا بدانند، كوچكترين نيت يا عملى از علم ما پنهان نمى ماند.

سؤال براى چيست؟

نخستين بحثى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه ما مى دانيم خدا همه چيز را مى داند و اصولا در همه جا حاضر و ناظر است با اينحال چه نيازى به سؤال دارد كه انبياء و امتها را عموما و بدون استثناء مورد بازپرسى قرار دهد؟!.

جواب اين پرسش روشن است، زيرا اگر سؤال براى استعلام و درك واقعيت چيزى باشد در مورد كسى كه عالم است معنى ندارد ولى اگر منظور توجه دادن خود شخص و اتمام حجت به او و امثال آن بوده باشد، هيچ مانعى ندارد، درست مثل اينكه ما به شخص ‍ فراموشكارى خدمتهاى زياد كرده ايم، و او به جاى خدمت مرتكب خيانتهائى شده و همه اين مسائل پيش ما روشن است او را مورد بازپرسى قرار داده و مى گوئيم آيا ما اينهمه به تو خدمت نكرديم؟ و آيا تو حق اين خدمات را ادا كردى؟!

اين سؤال براى كسب علم نيست بلكه براى تفهيم طرف است، و يا اينكه براى ابراز قدردانى از يك فرد خدمتگزار و تقدير و تشويق از او مى پرسيم در اين سفر ماموريتى كه داشتى چه كارها انجام دادى؟ با اينكه از جزئيات آن قبلا آگاه شده ايم.

آيات سؤال در قرآن

ممكن است تصور شود، آيات مورد بحث كه با صراحت و تاكيد و قسم مى گويد از همه در روز قيامت سؤال مى كنيم، با بعضى ديگر از آيات قرآن منافات دارد، مثلا در سوره الرحمن مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان... يعرف المجرمون بسيماهم...

: در آن روز از هيچكس نه انس و نه جن، سؤالى نمى شود... بلكه افراد گناهكار از سيمايشان شناخته مى شوند و همچنين آيات ديگر كه را نفى مى كند با آيه مورد بحث كه سؤال را اثبات مى كند چگونه سازگار است؟

ولى دقت در اين آيات هر گونه ابهامى را برطرف مى سازد، زيرا از مجموعه آيات مربوط به سؤال و جواب در روز قيامت چنين استفاده مى شود، كه مردم در آن روز، مراحل مختلفى را مى پيمايند، در پاره اى از مراحل هيچگونه سؤال و پرسشى از آنها نمى شود، حتى مهر بر دهان آنها مى گذارند و تنها اعضاى پيكرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده اند، به عنوان يك گواه گويا و انكار ناپذير چگونگى اعمالشان را بازگو مى كنند.

در مرحله بعد، مهر از زبان آنها برداشته مى شود، و به سخن مى آيند و از آنها پرسش مى شود، آنها نيز با مشاهده روشن شدن حقايق در پرتو گواهى اعضا، به اعمال خود اعتراف مى كنند، درست همانند مجرمى كه با مشاهده آثار عينى جرم چاره اى جز اعتراف نمى بيند.

بعضى از مفسران نيز در تفسير اين آيات احتمال داده اند كه آيات نفى كننده سؤال اشاره به سؤال و جواب زبانى است، و آيات اثبات كننده سؤال اشاره به سؤالاتى است كه از اعضاى بدن مى شود و آنها به زبانحال - همانند رنگ رخسار انسان كه خبر از سر درون او مى دهد - حقايق را بازگو مى كنند.

و در هر صورت اختلافى در ميان اين دو دسته آيات نيست.

در آيه بعد براى تكميل بحث رستاخيز، اشاره به مساله سنجش اعمال مى كند كه نظير آن در سوره هاى ديگر قرآن از جمله در سوره مؤ منون آيه 102 و 103 و سوره قارعه آيه 6 و 8 آمده است.

نخست مى گويد: مساله توزين اعمال در آن روز حق است (و الوزن يومئذ الحق ) .

ترازوى سنجش اعمال در قيامت چيست؟

درباره چگونگى توزين اعمال در روز رستاخيز، بحث فراوانى در ميان مفسران و متكلمان شده است، و از آنجا كه بعضى چنين تصور كرده اند، وزن و ترازو، در آن جهان، همانند وزن و ترازو در اين جهان است، و از طرفى اعمال انسان سنگينى و وزنى ندارد كه بتوان آن را با ترازو سنجيد، ناچار شده اند، از طريق تجسم اعمال، و يا اينكه خود اشخاص را به جاى اعمالشان در آن روز وزن مى كنند، مشكل را حل نمايند، و حتى عبارتى از عبيد بن عمير نقل شده است كه مى گويد: يؤ تى بالرجل الطويل العظيم فلا يزن جناح بعوضة: يعنى در آن روز، افراد بزرگ جثه اى را مى آورند كه در ترازوى سنجش باندازه بال مگسى وزن ندارند! اشاره به اينكه ظاهرا آدمهاى با شخصيتى بودند و در باطن هيچ!.

ولى اگر مساله مقايسه زندگى آن جهان را با زندگى دنيا كنار بگذاريم و توجه داشته باشيم كه همه چيز در آنجا با اينجا متفاوت است، درست همانند تفاوتى كه ميان زندگى جنين در عالم رحم، با زندگى انسان در اين دنيا وجود دارد، و نيز توجه داشته باشيم كه در فهم معانى الفاظ نبايد هميشه، به دنبال مصداقهاى موجود و معين برويم، بلكه مفاهيم را از نظر نتيجه بررسى كنيم، مساله وزن در روز رستاخيز كاملا حل خواهد شد.

توضيح اينكه در گذشته هنگامى كه مثلا نام چراغ برده مى شد ظرفى به نظر مى رسيد كه مقدارى ماده روغنى در آن ريخته شده بود و فتيله اى در ميان آن نصب گرديده و احتمالا حبابى نيز روى آن براى تنظيم هوا قرار داده شده بود، در حالى كه امروز از كلمه چراغ چيز ديگرى مى فهميم، دستگاهى كه نه ظرفى براى روغن دارد، و نه فتيله اى، و نه حبابى براى تنظيم هوا، اما آنچه چراغ امروز را با ديروز پيوند مى دهد همان هدف و نتيجه آن است، يعنى وسيله اى كه تاريكى را از ميان مى برد.

در مساله ميزان نيز چنين است و در همين جهان مى بينيم كه با گذشت زمان ترازوها چه اندازه دگرگون شده اند، و حتى لفظ ميزان به وسائل ديگر سنجش نيز گفته مى شود، مانند ميزان الحراره (وسيله سنجش گرما) ميزان - الهوا (وسيله سنجش هوا) و مانند آن.

بنابراين، آنچه مسلم است اين است كه در روز رستاخيز اعمال انسان با وسيله خاصى سنجيده مى شود نه با ترازوهائى همانند ترازوهاى دنيا، و چه بسا آن وسيله همان وجود انبياء و امامان و افراد صالح بوده باشد، و در رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده اين مطلب به خوبى ديده مى شود.

در بحار الانوار از امام صادق (عليه‌السلام ) در پاسخ سؤال از تفسير آيه و نضع الموازين القسط چنين مى خوانيم: و الموازين الانبياء و الاوصياء و من الخلق من يدخل الجنة بغير حساب!: ميزان سنجش در آن روز پيامبران و اوصياى آنها هستند و از مردم كسانى مى باشند كه بدون حساب وارد بهشت مى شوند! (يعنى كسانى كه در پرونده اعمال آنها نقطه تاريكى وجود ندارد).

و در روايت ديگرى چنين نقل شده است: ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته هم الموازين: يعنى امير مؤ منان و امامان از فرزندان او ترازوهاى سنجشاند.

و در يكى از زيارات مطلقه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: السلام على ميزان الاعمال: سلام بر ميزان سنجش اعمال!

در واقع مردان و زنان نمونه جهان، مقياسهاى سنجش اعمال انسانها هستند و هر كس به آن اندازه كه به آنها شباهت دارد، وزن دارد، و آنها كه از ايشان بيگانه اند، كم وزن يا بى وزنند.

حتى در اين جهان نيز دوستان خدا مقياس سنجشند، ولى از آنجا كه بسيارى از حقايق در اين عالم در پرده ابهام ميماند و در روز قيامت كه به مقتضاى و( برزوا لله الواحد القهار ) (ابراهيم - 48) روز بروز و ظهور است اين واقعيتها آشكار مى گردد.

و از اينجا روشن مى شود كه چرا موازين جمع بسته شده است، زيرا اولياى حق كه ترازوهاى سنجشند متعددند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هر كدام از آنها در صفتى ممتاز بوده اند، بنابراين هر يك ميزان سنجش يكى از صفات و اعمال آدمى هستند و چون اعمال و صفات انسانها مختلف است الگوها و ترازوهاى سنجش نيز بايد مختلف باشد.

و نيز از اينجا روشن مى شود كه آنچه در بعضى از روايات مانند روايتى از امام صادق (عليه‌السلام ) وارد شده كه پرسيدند ما معنى الميزان قال العدل: معنى ميزان چيست؟ فرمود عدل است منافاتى با آنچه گفتيم ندارد، زيرا دوستان خداوند و مردان و زنان نمونه جهان، مظهر عدل مى باشند، عدل از نظر فكر و عدل از نظر عقيده و عدل از نظر صفات و اعمال (دقت كنيد).

در جمله بعد مى فرمايد: آنها كه ميزانهاى سنجششان سنگين است رستگارانند و آنها كه ميزانهاى سنجششان سبك است كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را به خاطر ظلم و ستمى كه در برابر آيات ما داشتند از دست داده اند( فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم بما كانوا باياتنا يظلمون ) .

بديهى است منظور از سبكى و سنگينى ميزان اعمال، سبكى و سنگينى خود ميزان نيست بلكه ارزش و وزن چيزهائى است كه با ميزان سنجيده مى شود.

ضمنا تعبير خسروا انفسهم (سرمايه وجود خود را از دست دادند) اشاره لطيفى به اين واقعيت است كه اين گونه اشخاص گرفتار بزرگترين زيان و خسران مى شوند، زيرا گاهى انسان زيان مى كند و تنها مال يا مقام خود را از دست مى دهد، ولى گاهى زيان مى كند و اصل وجود هستى او به هدر مى رود، بدون اينكه سرمايه اى در برابر آن بدست آورده باشد، و اين بزرگترين زيان است.

تعبير به ظلم به آيات كه در آخر آيه ذكر شده اشاره به اين است كه اينگونه اشخاص نه تنها به خود ستم مى كنند، بلكه به برنامه هاى هدايت الهى نيز ستم كرده اند، زيرا اين برنامه ها مى بايست وسيله هدايت و نجات گردد، و اگر به آن بى اعتنائى شد و اين اثر از آنها بدست نيامد، به آنها ستم شده است.

در بعضى از روايات آمده است كه منظور از آيات در اينجا، پيشوايان بزرگ دين و ائمه هدى هستند، البته همانطور كه بارها گفته ايم، معنى اينگونه تفسيرها منحصر ساختن مفهوم آيه در آنها نيست، بلكه آنها مصداق روشن آيات الهى هستند.

جمعى از مفسران ظلم به آيه را به معنى كفر و انكار آن گرفته اند، و البته اين معنى از مفهوم ظلم دور نيست، و در بعضى ديگر از آيات قرآن نيز ظلم به همين معنى آمده است.


آيه (10) و ترجمه

( و لقد مكنكم فى الا رض و جعلنا لكم فيها معيش قليلا ما تشكرون ) (10)

ترجمه:

10 - و ما تسلط و مالكيت و حكومت بر زمين را براى شما قرار داديم و انواع وسايل زندگى را براى شما فراهم ساختيم اما كمتر شكرگزارى مى كنيد (و اينهمه موهبت را بجا مصرف نمى نمائيد).

تفسير:

مقام با عظمت انسان در جهان هستى

به دنبال آياتى كه اشاره به مبدء و معاد در آنها شده بود در اين آيه و آيات بعد، انسان و عظمت و اهميت مقام او و چگونگى آفرينش ‍ اين نوع و افتخاراتى كه خداوند به او داده، و پيمانهائى كه در برابر اينهمه نعمت از او گرفته است، مورد بحث قرار مى گيرد، تا از اين راه پايه هاى تربيت و تكامل او محكمتر گردد.

نخست در يك آيه، همه اين مطالب را به گونه خلاصه ذكر كرده سپس در آيات بعد بطور مشروح آورده است.

در آغاز مى گويد: ما مالكيت و حكومت، و تسلط شما را بر زمين، مقرر داشتيم( و لقد مكناكم فى الارض ) .

و انواع وسائل زندگى را براى شما در آن قرار داديم( و جعلنا لكم فيها معايش ) .

اما با اين حال كمتر شكر اين همه نعمت و موهبت را بجاى مى آوريد( قليلا ما تشكرون ) .

تمكين، تنها به اين معنا نيست كه شخصى را در محلى جاى دهند، بلكه به اين معنى است كه تمام وسائل كار را در اختيار او بگذارند، به او قدرت و توانائى بخشند ابزار كار را فراهم كنند و موانع را برطرف سازند، به مجموع اينها كلمه تمكين اطلاق مى شود، درباره يوسف در قرآن مجيد مى خوانيم: و كذلك مكنا ليوسف فى الارض: اين چنين يوسف را در سرزمين مصر تمكين بخشيديم (و همه گونه قدرت در اختيار او قرار داديم ).

اين آيه مانند بعضى ديگر از آيات قرآن، پس از ذكر نعمتهاى پروردگارمردم را دعوت به شكرگزارى مى كند، و ناسپاسى آنها را نكوهش مى نمايد.

بديهى است، زنده كردن حس شكرگزارى و قدردانى در مردم در برابر نعمتهاى خدا تنها براى اين است كه طبق فرمان فطرت در برابر بخشنده نعمت، خضوع كنند، او را بشناسند و فرمانش را به جان و دل بپذيرند و به اين وسيله هدايت و تربيت شوند، نه اينكه شكرگزارى كمترين اثرى در مقام با عظمت پروردگار داشته باشد، بلكه اثر آن همانند آثار همه عبادتها و فرمانهاى او عايد خود انسان مى شود.


آيه (11) تا (18) و ترجمه

( و لقد خلقنكم ثم صورنكم ثم قلنا للملئكة اسجدوا لادم فسجدوا إ لا إ بليس لم يكن من السجدين ) (11)( قال ما منعك أ لا تسجد إ ذ أ مرتك قال أ نا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ) (12)( قال فاهبط منها فما يكون لك أ ن تتكبر فيها فاخرج إ نك من الصغرين ) (13)( قال أ نظرنى إ لى يوم يبعثون ) (14)( قال إ نك من المنظرين ) (15)( قال فبما أ غويتنى لا قعدن لهم صرطك المستقيم ) (16)( ثم لاتينهم من بين أ يديهم و من خلفهم و عن أ يمنهم و عن شمائلهم و لا تجد أ كثرهم شكرين ) (17)( قال اخرج منها مذء وما مدحورا لمن تبعك منهم لا ملا ن جهنم منكم أ جمعين ) (18)

ترجمه:

11 - ما شما را آفريديم سپس صورت بندى كرديم سپس به فرشتگان گفتيم براى آدم خضوع كنيد آنها سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود.

12 - (خداوند به او) فرمود: چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى در آن هنگام كه به تو فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش ‍ آفريده اى و او را از خاك!

13 - گفت: از آن (مقام و مرتبه ات ) فرودآى! تو حق ندارى در آن (مقام و رتبه ) تكبر بورزى بيرون رو كه تو از افراد پست و كوچكى!

14 - (شيطان ) گفت: مرا تا روز رستاخيز مهلت ده (و زنده بگذار).

15 - فرمود: تو از مهلت داده شدگانى!

16 - گفت: اكنون كه مرا گمراه ساختى من بر سر راه مستقيم تو براى آنها كمين مى كنم.

17 - سپس از پيشرو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغ آنها مى روم و اكثر آنها را شكرگزار نخواهى يافت.

18 - فرمود: از آن (مقام ) با ننگ و عار و خوارى بيرون رو، و سوگند ياد مى كنم كه هر كس از آنها از تو پيروى كند جهنم را از شما همگى پر مى كنم!

تفسير:

ماجراى سركشى و عصيان ابليس

در هفت سوره از سوره هاى قرآن اشاره به آفرينش انسان و چگونگى خلقت او شده است و همانطور كه در آيه پيش اشاره كرديم، ذكر اين موضوع براى بيان شخصيت انسان و مقام و رتبه او در ميان موجودات جهان، و احياى حس شكرگزارى در وجود او است.

در اين سوره ها با تعبيرات مختلف، آفرينش انسان از خاك و سجود فرشتگان براى او، و سركشى شيطان و سپس موضع گيريش در برابر نوع انسان آمده است.

در نخستين آيه مورد بحث، خداوند مى گويد: ما شما را آفريديم، و سپس صورت بندى كرديم، بعد از آن به فرشتگان (و از جمله ابليس كه در صف آنها قرار داشت اگر چه جزء آنها نبود) فرمان داديم، براى آدم جد نخستين شما سجده كنند( و لقد خلقناكم ثم صورناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لادم ) .

همگى اين فرمان را به جان و دل پذيرفتند و براى آدم سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كنندگان نبود( فسجدوا الا ابليس لم يكن من الساجدين ) .

اينكه در آيه فوق، خلقت قبل از صورت بندى بيان شده ممكن است اشاره به اين باشد كه نخست ماده اصلى انسان را آفريديم و بعد، به آن صورت انسانى بخشيديم.

ضمنا همانطور كه در ذيل آيه 34 سوره بقره گفته ايم: سجده فرشتگان براى آدم به معنى سجده پرستش نبوده است، زيرا پرستش ‍ مخصوص خدا است، بلكه سجده در اينجا به معنى خضوع و تواضع است (يعنى در برابر عظمت آدم خضوع كردند) و يا به معنى سجده براى خداوندى است كه چنين مخلوق موزون و با عظمتى آفريده است.

و نيز همانگونه در ذيل آن آيه گفته ايم، ابليس از فرشتگان نبود، بلكه طبق تصريح آيات قرآن، از قسم ديگرى از مخلوقات بنام جن بوده است (براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه جلد اول صفحه 126 مراجعه كنيد).

در آيه بعد مى گويد: خداوند ابليس را به خاطر سركشى و طغيانگرى مؤ اخذه كرد، و گفت چه چيز سبب شد كه در برابر آدم سجده نكنى و فرمان مرا ناديده بگيرى( قال ما منعك ان لا تسجد اذ امرتك ) .

او در پاسخ به يك عذر ناموجه متوسل گرديد و گفت: من از او بهترم، به دليل اينكه مرا از آتش آفريده اى و او را از خاك و گل!( قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ) .

گويا چنين مى پنداشت كه آتش برتر از خاك است، و اين يكى از

بزرگترين اشتباهات ابليس بود، شايد هم اشتباه نمى كرد و آگاهانه دروغ مى گفت زيرا مى دانيم خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حياتى و مهمترين وسيله براى ادامه زندگى موجودات زنده است، در حالى كه آتش چنين نيست.

درست است كه آتش يكى از شرايط تجزيه و تركيب موجودات جهان است، ولى نقش اصلى را همان مواد موجود در خاك دارند و آتش تنها وسيله اى براى تكميل آنها محسوب مى شود.

و نيز درست است كه كره زمين در آغاز كه از خورشيد جدا شد، به صورت گوى آتشينى بود كه تدريجا سرد شد، ولى بايد توجه داشت زمين مادام كه سوزان و شعله ور بود، مطلقا موجودات زنده اى نداشت از آن زمان حيات و زندگى در اين كره پيدا شد، كه خاك و گل جاى آتش را گرفت.

به علاوه هر آتشى در روى زمين پيدا شود، از موادى سرچشمه مى گيرد كه از خاك بدست آمده است، خاك سرچشمه پرورش ‍ درختان و درختان سرچشمه پيدايش آتش مى باشند، حتى مواد نفتى يا چربى هائى كه قابل احتراقند نيز بازگشت به خاك يا حيواناتى كه از مواد نباتى تغذيه دارند مى كنند.

از همه اينها گذشته امتياز آدم در اين نبود كه از خاك است، بلكه امتياز اصلى او همان روح انسانيت و مقام خلافت و نمايندگى پروردگار بوده است، بنابراين به فرض كه ماده نخستين شيطان از او برتر باشد، دليل بر اين نمى شود كه در برابر آفرينش آدم با آن روح و عظمت خداداد و مقام نمايندگى پروردگار، سجده و خضوع نكند، و ظاهر اين است كه شيطان همه اين مطالب را مى دانست تنها تكبر و خودپسندى جلو او را گرفت و همه اينها بهانه بود.

نخستين قياس، قياس شيطان بود در روايات متعددى كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده قياس كردن احكام و حقايق دينى به شدت محكوم شده است و در اين اخبار مى خوانيم نخستين كسى كه قياس كرد، شيطان بود، امام صادق (عليه‌السلام ) به ابو حنيفه فرمود: لا تقس فان اول من قاس ‍ ابليس: قياس مكن كه نخستين قياس كننده شيطان بود.

در منابع اهل تسنن مانند تفسير المنار و تفسير طبرى از ابن عباس و ابن سيرين و حسن بصرى نيز اين مطلب نقل شده است.

منظور از قياس اين است كه موضوعى را به موضوع ديگر كه از بعضى جهات با آن شباهت دارد مقايسه كنيم، و همان حكمى كه درباره موضوع اول است، درباره موضوع دوم نيز اجرا شود، بدون اينكه فلسفه و اسرار حكم اول را كاملا بدانيم، مثل اينكه مى دانيم بول انسان محكوم به نجاست و ناپاكى است و بايد از آن پرهيز كرد، سپس عرق انسان را هم با آن مقايسه كنيم و بگوئيم چون اين دو در پاره اى از جهات و اجزاى تركيبى با هم شباهت دارند، هر دو ناپاك و نجس هستند، در حالى كه اگر چه در پاره اى از جهات با هم شباهت دارند، ولى از جهاتى هم متفاوتند، يكى رقيقتر و ديگرى غليظتر، پرهيز از يكى كار ساده اى است و پرهيز از ديگرى بسيار مشكل و طاقت فرسا، به علاوه تمام فلسفه هاى حكم اول بر ما روشن نيست، و اين يك مقايسه تخمينى بيش نمى باشد.

به همين جهت پيشوايان ما با الهام از كلام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قياس را شديدا محكوم كرده و باطل شمرده اند، زيرا گشوده شدن باب قياس سبب مى شود كه هر كس با مطالعه محدود و فكر كوتاه خود، به مجرد اينكه دو موضوع را از پاره اى جهات، مساوى دانست، حكم يكى را درباره ديگرى اجرا كند، و به اين ترتيب هرج و مرجى از نظر قوانين و احكام دينى به وجود آيد.

ممنوع بودن قياس از نظر حكم خرد منحصر به قوانين دينى نيست، پزشكان هم اكيدا توصيه مى كنند كه هرگز نسخه بيمارى را به بيمار ديگر ندهيد، هر چند بيمارى آنها از نظر شما شبيه باشند، فلسفه آن روشن است، زيرا دو بيمار ممكن است در نظر ما با هم شباهت داشته باشند، ولى با اين حال از جهات فراوانى، مثلا از نظر ميزان تحمل نسبت به دارو، و گروه خونى و مثلا ميزان قند و اوره و چربى خون تفاوت ميان اين دو بوده باشد كه افراد عادى هرگز نمى توانند آنها را تشخيص بدهند، بلكه تشخيص آن منحصرا بوسيله پزشكان ماهر امكان دارد، اگر بدون در نظر گرفتن اين خصوصيات، داروى يكى را به ديگرى بدهيم ممكن است نه تنها مفيد نباشد بلكه گاهى سرچشمه خطرات جبران ناپذيرى گردد.

احكام الهى از اين هم دقيقتر و باريكتر است و به همين دليل در روايات داريم اگر احكام خدا با قياس سنجيده شود، دين خدا از بين خواهد رفت، يا فساد آن بيشتر از صلاح آن است.

به علاوه پناه بردن به قياس براى كشف احكام الهى نشانه نارسائى مذهب است، زيرا هنگامى كه براى هر موضوع در مذهب، حكمى وارد شده باشد ديگر نيازى به قياس نيست، به همين جهت شيعه چون تمام نيازمنديها را از نظر حكم مذهبى از مكتب اهلبيت (عليهما‌السلام ) كه وارثان مكتب پيامبرند (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گرفته، نيازى نمى بيند كه دست به سوى قياس دراز كند، ولى فقهاى اهل تسنن چون مكتب اهلبيت (عليهما‌السلام ) را كه طبق فرمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از قرآن بايد پناهگاه مسلمانان بوده باشد به دست فراموشى سپرده اند و در احكام اسلامى گرفتار كمبود مدرك گرديده اند، چاره اى جز اين نمى بينند كه دست به سوى قياس ‍ دراز كنند.

و اما در مورد شيطان كه در روايات مى خوانيم او نخستين كسى بود كه قياس كرد، نكته اش اين است كه او آفرينش خود را از نظر مادى با آفرينش آدم، مقايسه نمود و برترى آتش را در پاره اى از جهات، بر خاك دليل بر برترى همه جانبه گرفت، بدون اينكه به ساير امتيازات خاك و از آن بالاتر به امتيازات روحانى و معنوى آدم توجه كند، و به اصطلاح از طريق قياس اولويت، اما قياسى كه بر پايه تخمين و گمان و مطالعه سطحى و نامحدودش قرار داشت، حكم به برترى خود بر آدم نمايد، و حتى فرمان خدا را به خاطر همين قياس باطل زير پا بگذارد!

جالب اينكه در بعضى از روايات كه از امام صادق (عليه‌السلام ) در كتب شيعه و اهل تسنن هر دو نقل شده است مى خوانيم: من قاس امر الدين برأ يه قرنه الله تعالى يوم القيامة بابليس: كسى كه امر دين را با قياس بسنجد خداوند در روز قيامت او را با ابليس، قرين خواهد كرد.

كوتاه سخن اينكه: مقايسه موضوعى بر موضوعى ديگر بدون آگاهى از تمام اسرار آن نمى تواند دليل بر اتحاد حكم آنها شود، و اگر پاى قياس به مسائل مذهبى كشيده شود، ضابطه اى براى احكام باقى نمى ماند، زيرا ممكن است، يك نفر موضوعى را طورى قياس ‍ كند و حكم تحريم آن را صادر نمايد و ديگرى

آن را با موضوع ديگر قياس كرده و حلال بشمرد!

تنها موضوعى كه مى توان به عنوان استثناء در اينجا روى آن تكيه كرد، اين است كه خود قانونگزار يا مثلا خود طبيب، دليل و فلسفه حكم خود را بيان كند كه در اين صورت مى توان هر كجا كه آن دليل و فلسفه موجود است، حكم را جارى ساخت، و اصطلاحا آن را قياس منصوص العلة مى گويند، مثلا اگر طبيب به بيمار بگويد بايد از فلان ميوه پرهيز كنى، زيرا ترش است بيمار مى فهمد كه ترشى براى او ضرر دارد و بايد از آن پرهيز كند هر چند در غير آن ميوه باشد، همچنين اگر در قرآن يا سنت، تصريح شود كه از شراب بپرهيزيد زيرا مسكر است، از آن مى فهميم كه هر مايع مسكرى اگر چه شراب نباشد) حرام است، اين گونه قياس ممنوع نيست چون دليل آن ذكر شده و قطعى است، تنها در موردى ممنوع است كه ما فلسفه و دليل حكم را به طور قطع از تمام جهات ندانيم.

البته بحث قياس، بحثى است بسيار پردامنه، كه آنچه در بالا گفته شد، تنها فشرده اى از آن بود، براى توضيح بيشتر به كتب اصول فقه و كتب اخبار باب قياس مراجعه فرمائيد، و ما اين بحث را در اينجا با ذكر حديث زير به پايان مى رسانيم.

در كتاب علل الشرايع چنين نقل شده كه ابو حنيفه وارد بر امام صادق (عليه‌السلام ) شد امام به او فرمود به من خبر داده اند كه تو در احكام خدا قياس مى كنى، ابو حنيفه گفت: آرى چنين است من قياس مى كنم، امام (عليه‌السلام ) گفت: اين كار را ديگر تكرار نكن، زيرا نخستين كسى كه قياس كرد ابليس بود، آنجا كه گفت: خلقتنى من نار و خلقته من طين، او آتش و گل را با هم مقايسه كرد، در حالى اگر نورانيت و روحانيت آدم را با نورانيت آتش مقايسه مى كرد، تفاوت ميان آن دو را در مى يافت، و برترى يكى را بر ديگرى تشخيص مى داد.

پاسخ يك سئوال

در اينجا يك سؤال باقى مى ماند، و آن اينكه چگونه شيطان، با خدا سخن گفت، مگر وحى بر او نازل مى شده است؟

پاسخ اين سؤال اين است كه گفتگوى خدا، هميشه جنبه وحى ندارد، بلكه وحى عبارت از پيام رسالت و نبوت است، و هيچ مانعى ندارد كه خداوند با شخص ديگرى نه به عنوان وحى و رسالت، بلكه از طريق الهام درونى، يا به وسيله بعضى از فرشتگان سخن بگويد، خواه اين شخص از صالحان و پاكان باشد، همانند مريم و مادر موسى يا از ناصالحان باشد مانند شيطان! - اكنون به تفسير بقيه آيات باز مى گرديم:

از آنجا كه امتناع شيطان از سجده كردن، براى آدم (عليه‌السلام ) يك امتناع ساده و معمولى نبود و نه يك گناه عادى محسوب مى شد، بلكه يك سركشى و تمرد آميخته به اعتراض و انكار مقام پروردگار بود، زيرا اينكه مى گويد: من از او بهترم در واقع به اين معنى است كه فرمان تو در مورد سجده بر آدم، بر خلاف حكمت و عدالت است، و موجب مقدم داشتن مرجوح بر راجح! به اين جهت مخالفت او سر از كفر و انكار علم و حكمت خدا در آورد و به همين جهت، مى بايست تمام مقامها و موقعيتهاى خويش را در درگاه الهى از دست بدهد، به همين سبب

خداوند او را از آن مقام برجسته و موقعيتى كه در صفوف فرشتگان پيدا كرده بود بيرون كرد و به او فرمود: از اين مقام و مرتبه، فرود آى( قال فاهبط منها ) .

در مورد ضمير منها جمعى از مفسران معتقدند كه به آسمان يا بهشت بر مى گردد، و بعضى به مقام و درجه باز گردانده اند كه از نظر نتيجه، چندان تفاوتى با هم ندارند.

سپس سرچشمه اين سقوط و تنزل را با اين جمله، براى او شرح مى دهد كه تو حق ندارى در اين مقام و مرتبه، راه تكبر، پيش گيرى( فما يكون لك ان تتكبر فيها ) .

و باز به عنوان تاكيد بيشتر، اضافه مى فرمايد: بيرون رو كه از افراد پست و ذليل هستى (يعنى نه تنها با اين عمل بزرگ نشدى، بلكه به عكس به خوارى و پستى گرائيدى )( فاخرج انك من الصاغرين ) .

از اين جمله به خوبى روشن مى شود كه تمام بدبختى شيطان، مولود تكبر او بود، اين خود برتربينى او، كه خود را در مقامى بيش از آنچه شايسته آن بود قرار داد، سبب شد كه نه تنها بر آدم سجده نكند، بلكه علم و حكمت خدا را انكار نمايد و به فرمان او خرده گيرد، و سرانجام تمام مقام و حيثيت خود را از دست بدهد، و به جاى بزرگى، پستى و ذلت را براى خويش بخرد، يعنى نه تنها به هدف نرسيد، بلكه درست در جهت عكس آن قرار گرفت.

در نهج البلاغه در خطبه قاصعه از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) به هنگام نكوهش كبر و خود برتربينى چنين مى خوانيم: فاعتبروا بما كان من فعل الله بابليس اذاحبط عمله الطويل وجهده الجهيد، و كان قد عبدالله ستة آلاف.. عن كبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابليس ‍ يسلم على الله بمثل معصيته؟! كلا ما كان الله سبحانه ليدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملكا ان حكمه فى اهل السماء و اهل الارض ‍ لواحد: پند و عبرت گيريد به آنچه خداوند با ابليس

رفتار كرد، در آن هنگام كه اعمال و عبادات طولانى و تلاش و كوششهاى او را كه شش هزار سال بندگى خدا كرده بود... به خاطر ساعتى تكبر ورزيدن بر باد داد، با اينحال چه كسى بعد از ابليس مى تواند از كيفر خدا در برابر انجام همان معصيت مصون بماند؟ نه، هرگزممكن نيست خداوند، انسانى را به بهشت بفرستد، در برابر كارى كه به خاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است حكم خداوند در باره اهل آسمان و زمين يكى است.

در حديثى نيز از امام على بن الحسين (عليهما‌السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: گناهان شعب و سرچشمه هائى دارد، اولين سرچشمه گناه و معصيت پروردگار، تكبر است كه گناه ابليس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع كرد و تكبر ورزيد و از كافران شد و سپس حرص بود كه سرچشمه گناه (و ترك اولى ) از ناحيه آدم و حوا شد... سپس حسد بود كه سرچشمه گناه فرزندش (قابيل ) گرديد و نسبت به برادرش (هابيل ) حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد.

از امام صادق (عليه‌السلام ) نيز نقل شده كه فرمود: اصول الكفر ثلاثة الحرص و الاستكبار و الحسد فاما الحرص فان آدم حين نهى عن الشجرة، حمله الحرص على ان اكل منها و اما الاستكبار فابليس حيث امر بالسجود لادم فاءبى و اما الحسد فابنا آدم حيث قتل احدهما صاحبه.

اصول و ريشه هاى كفر و عصيان، سه چيز است، حرص و تكبر و حسد، اما حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوع بخورد، و اما تكبر سبب شد كه ابليس از فرمان خدا سرپيچى كند، و اما حسد، سبب شد كه يكى از فرزندان آدم ديگرى را به قتل رساند!.

اما داستان شيطان به همينجا پايان نيافت، او به هنگامى كه خود را مطرود دستگاه خداوند ديد، طغيان و لجاجت را بيشتر كرد و به جاى توبه و بازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه، تنها چيزى كه از خدا تقاضا كرد اين بود كه گفت: خدايا! مرا تا پايان دنيا مهلت ده، و زنده بگذار( قال انظرنى الى يوم يبعثون ) .

اين تقاضاى او به اجابت رسيد و خداوند فرمود: به تو مهلت داده خواهد شد( قال انك من المنظرين )

گر چه در اين آيات تصريح نشده است كه چه اندازه از تقاضاى شيطان پذيرفته گرديد، ولى در آيه 38 سوره حجر مى خوانيم كه به او گفته شد انك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم: به تو تا روز معينى مهلت داده خواهد شد يعنى تمام تقاضاى او به اجابت نرسيد، بلكه به مقدارى كه خداوند مى خواست انجام شد (درباره معنى الى يوم الوقت المعلوم ذيل آيه 38 سوره حجر به خواست خدا بحث خواهيم كرد)

ولى او نمى خواست براى جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانى كند، بلكه هدف خود را از اين عمر طولانى چنين بيان كرد: اكنون كه مرا گمراه ساختى! بر سر راه مستقيم تو كمين مى كنم و آنها را از راه بدر مى برم( قال فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم )

تا همانطور كه من گمراه شدم، آنها نيز به گمراهى بيفتند!.

نخستين پايه گذار مكتب جبر شيطان بود!

از آيه فوق بر مى آيد كه شيطان براى تبرئه خويش، نسبت جبر به خداوند داد، و گفت: چون تو مرا گمراه ساختى، من نيز در گمراهى نسل آدم كوشش خواهيم كرد.

گر چه بعضى از مفسران، اصرار دارند كه جمله فبما اغويتنى را طورى تفسير كنند كه مفهوم آن جبر نباشد، ولى ظاهرا هيچ موجبى براى اين اصرار نيست، زيرا ظاهر جمله معنى جبر را مى رساند و از شيطان هم، هيچ بعيد به نظر نمى رسد كه چنين سخنى را بگويد.

گواه بر اين سخن، حديثى است كه از امير مؤ منان على نقل شده كه به هنگام مراجعت از صفين، پير مردى از قضا و قدركرد و حضرت در پاسخ فرمود: آنچه انجام داديم همه قضا و قدر الهى بوده پير مرد چنين پنداشت كه منظور همان مساله جبر است، حضرت با شدت تمام، او را از اين پندار باطل باز داشت و ضمن سخنان مفصلى به او فرمود: تلك مقالة اخوان عبدة الاوثان و خصماء الرحمان و حزب الشيطان: اين گفتار بت پرستان و دشمنان خدا و حزب شيطان است سپس قضا و قدر را به معنى قضا و قدر تشريعى يعنى فرمانها و تكاليف پروردگار تفسير فرمود. و از اينجا روشن مى شود نخستين كسى كه دم از مكتب جبر زد شيطان بود.

سپس شيطان، براى تاييد و تكميل گفتار خود، اضافه كرد كه نه تنها بر سر راه آنها كمين مى كنم بلكه از پيشرو، و از پشت سر، و از طرف راست، و از طرف چپ از چهار طرف، به سراغ آنها مى روم، و اكثر آنها را شكرگزار نخواهى يافت( ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين ) .

ممكن است تعبير بالا، كنايه از اين باشد كه شيطان، انسان را محاصره مى كند و سعى دارد به هر وسيله اى كه ممكن است براى وسوسه و گمراهى او بكوشد، و اين تعبير در كلمات روزمره نيز ديده مى شود، كه مى گوئيم فلانكس از چهار طرف گرفتار قرض يا بيمارى يا دشمن شده است.

و اينكه سمت بالا و پائين ذكر نشده به خاطر آن است كه انسان معمولا در چهار سمت، حركت و فعاليت دارد.

اما در روايتى كه از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده، تفسير عميقترى براى اين چهار جهت ديده مى شود، آنجا كه مى فرمايد: منظور از آمدن شيطان به سراغ انسان از پيش رو اين است كه آخرت و جهانى را كه در پيش دارد در نظر او سبك و ساده جلوه مى دهد، و منظور از پشت سر اين است كه آنها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مى كند، و منظور از طرف راست اين است كه امور معنوى را به وسيله شبهات و ايجاد شك و ترديد، ضايع مى سازد، و منظور از طرف چپ اين است كه لذات مادى و شهوات را در نظر آنها جلوه مى دهد.

در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر فرمان بيرون رفتن ابليس از حريم قرب خدا و مقام و منزلت بالا صادر مى شود، با اين تفاوت كه در اينجا حكم طرد او به صورت تحقيرآميزتر و شديدتر صادر شده است و شايد به خاطر لجاجتى بود كه شيطان در مورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد، يعنى در آغاز تنها گناه او سركشى از اطاعت فرمان خدا بود و به همين جهت فرمان خروج او صادر شد، اما بعدا گناه بزرگ ديگرى بر گناه خود افزود و آن تصميم گمراه ساختن دگران بود، به او فرمود: از اين مقام با بدترين ننگ و عار بيرون رو و با خوارى و ذلت فرودآى!( قال اخرج منها مذئوما مدحورا ) .

و سوگند ياد ميكنم كه هر كس از تو پيروى كند، جهنم را از تو و آنها پرسازم( لمن تبعك منهم لاملئن جهنم منكم اجمعين ) .

فلسفه آفرينش و مهلت دادن به شيطان در اين گونه بحثها معمولا سؤالات مختلفى به ذهن مى آيد كه از همه مهمتر اين دو سؤال است.

1 - خداوند چرا شيطان را آفريد؟ با اينكه ميدانست سرچشمه وسوسه ها و گمراهيها ميشود؟.

2 - بعد از آنكه شيطان مرتكب چنان گناه بزرگى شد، چرا خداوند تقاضاى او را مبنى بر ادامه حيات او پذيرفت؟.

درباره سوال اول در جلد اول تفسير نمونه پاسخ گفتيم، كه اولا خلقت شيطان از آغازخلقت پاك و بيعيبى بود و به همين دليل، ساليان دراز در صف مقربان درگاه خدا و فرشتگان بزرگش جاى گرفته بود، اگر چه از نظر آفرينش جزء آنها نبود، سپس با سوء استفاده از آزادى خود، بناى طغيان و سركشى گذاشت و رانده درگاه خداوند گرديد و لقب شيطان را به خود اختصاص داد.

ثانيا - وجود شيطان براى پويندگان راه حق نه تنها زيانبخش نيست، بلكه رمز تكامل نيز محسوب ميشود، زيرا وجود يك دشمن قوى در مقابل انسان، باعث پرورش و ورزيدگى او ميگردد، و اصولا هميشه تكاملها در ميان تضادها به وجود مى آيد، و هيچ موجودى راه كمال را نمى پويد مگر اينكه در مقابل ضد نيرومندى قرار گيرد.

نتيجه اينكه شيطان گرچه به حكم آزادى اراده در برابر اعمال خلاف خود مسؤ ل است، ولى وسوسه هاى او، زيانى براى بندگان خدا و آنهائى كه ميخواهند در راه حق گام بردارند نخواهد داشت، بلكه به طور غير مستقيم براى آنها ثمربخش خواهد بود.

پاسخ سؤال دوم از آنچه در جواب سؤال اول گفتيم نيز روشن مى شود زيرا ادامه حيات او به عنوان وجود يك نقطه منفى براى تقويت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت، بلكه مؤ ثر نيز بود، حتى قطع نظر از وجود شيطان در درون خود ما، غرائز مختلفى وجود دارد، كه چون در برابر نيروهاى عقلانى و روحانى قرار گيرند، يك ميدان تضاد را تشكيل ميدهند كه در اين ميدان پيشرفت و تكامل و پرورش وجود انسان صورت مى گيرد، ادامه حيات شيطان نيز تقويت مبانى اين تضاد است به تعبير ديگر هميشه وجود يك راه راست با توجه به خطوط انحرافى پيرامون آن مشخص مى شود و تا چنين مقايسه اى در ميان نباشد، راه راست بازشناخته نخواهد شد.

از اين گذشته همانطور كه در بعضى از احاديث ميخوانيم، شيطان بعد از انجام آن گناه، سعادت و نجات خود را در جهان ديگر به كلى به خطر انداخت، و لذا در برابر عباداتى كه كرده بود، تقاضاى عمر طولانى در اين دنيا كرد كه طبق قانون عدالت پروردگار، اين تقاضا پذيرفته شد.

اين نكته مهم را نيز بايد توجه داشت كه خداوند اگر چه شيطان را در انجام وسوسه هايش آزاد گذاشته ولى انسان را در برابر او بى دفاع قرار نداده است، زيرا اولا نيروى عقل و خرد به او بخشيده كه مى تواند سد نيرومندى در مقابل وسوسه هاى شيطان به وجود آورد (مخصوصا اگر پرورش يابد و تربيت شود) و ثانيا فطرت پاك و عشق به تكامل را در درون وجود انسان به عنوان يك عامل سعادت قرار داده و ثالثا فرشتگانى كه الهام بخش ‍ نيكيها هستند، به كمك انسانهائى كه ميخواهند از وسوسه هاى شيطان بركنار بمانند مى فرستد، آنچنانكه قرآن ميگويد:( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ) :

آنها كه مى گويند پروردگار ما خداوند يكتا است و سپس استقامت به خرج ميدهند، فرشتگان بر آنها نازل مى شوند (و براى تقويت روحيه آنان انواع بشارتها و دلگرميها را به آنها الهام مى دهند).

و در جاى ديگر ميخوانيم( اذ يوحى ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين آمنوا ) : پروردگار تو به فرشتگان وحى ميكرد كه من با شما هستم و به شما كمك مى كنم كه افراد با ايمان را در مسير حق كمك كنيد و ثابت نگاه داريد.

فرضيه تكامل انواع و آفرينش آدم

در اينكه آيا آفرينش آدم آنچنان كه قرآن مى گويد با فرضيه تكامل كه در مباحث علوم طبيعى امروز مطرح است، سازگار است يا نه و آيا اصولا فرضيه تكامل، از نظر دانشمندان به مرحله قطعى رسيده يا نه؟ بحثهاى لازمى داريم كه بخواست خدا در ذيل آيات مناسبتر مانند آيات 26 تا 33 سوره حجر مطرح خواهيم كرد.


آيه (19) تا (22) و ترجمه

( و يادم اسكن أ نت و زوجك الجنة فكلا من حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظلمين ) (19)( فوسوس لهما الشيطن ليبدى لهما ما ورى عنهما من سوءتهما و قال ما نهئكما ربكما عن هذه الشجرة إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخلدين ) (20)( و قاسمهما إنى لكما لمن النصحين ) (21)( فدلئهما بغرور فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوءتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة و نادئهما ربهما ألم أنهكما عن تلكما الشجرة و أ قل لكما إن الشيطن لكما عدو مبين ) (22)

ترجمه:

19 - و اى آدم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر جا كه خواستيد بخوريد اما به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد شد.

20 - سپس شيطان آنها را وسوسه كرد تا آنچه را از اندامشان پنهان بود آشكار سازد و گفت پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اينكه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد يا جاودانه (در بهشت خواهيد ماند!.

21 - و براى آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم!

22 - و به اين ترتيب آنها را با فريب (از مقامشان ) فرود آورد، و هنگامى كه از آن درخت چشيدند اندامشان (عورتشان ) براى آنها آشكار شد و شروع كردند به قرار دادن برگهاى (درختان ) بهشتى بر يكديگر تا آنرا بپوشانند و پروردگارشان آنها را ندا داد كه آيا شما را از آن درخت نهى نكردم و نگفتم شيطان براى شما دشمن آشكارى است؟

تفسير:

وسوسه هاى شيطانى در لباسهاى دلپذير

اين آيات فصل ديگرى از سرگذشت آدم را بيان ميكند، نخست ميگويد: خداوند به آدم و همسرش (حوا) دستور داد كه در بهشت سكونت اختيار كنند( و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة ) .

از اين جمله چنين استفاده مى شود كه آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند، سپس به سوى بهشت راهنمائى شدند، و همانطور كه در سوره بقره ذيل آيات مربوط به آفرينش آدم يادآور شديم، قرائن نشان مى دهد كه اين بهشت، بهشت رستاخيز نبوده بلكه همانطور كه در احاديث اهلبيت (عليهما‌السلام ) نيز وارد شده است بهشت دنيا يعنى باغ سرسبز و خرمى از باغهاى اين جهان بوده كه انواع نعمتهاى پروردگار در آن فراهم بوده است.

در اين هنگام، نخستين تكليف و امر و نهى پروردگار به اين صورت، صادر شد:

شما از هر نقطه اى و از هر درختى از درختان بهشت كه ميخواهيد تناول كنيد، اما به اين درخت معين نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود( فكلا من حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ) .

سپس شيطان كه بر اثر سجده نكردن رانده درگاه خدا شده بود و تصميم قاطع داشت تا آنجا كه مى تواند از آدم و فرزندانش انتقام بگيرد و در فريب آنان بكوشد، و نيز به خوبى ميدانست كه خوردن از درخت ممنوع، باعث رانده شدن از بهشت خواهد شد، در صدد وسوسه آنان برآمد، و براى رسيدن به اين مقصود، انواع دامها را بر سر راه آنان گسترد!

نخست همانطور كه قرآن مى گويد به وسوسه كردن آنان مشغول شد، تا لباسهاى اطاعت و بندگى خدا را از تن آنان بيرون كند، و عورت آنها كه پنهان بود آشكار سازد( فوسوس لهما الشيطان ليبدى لهما ما ورى عنهما من سوآتهما ) .

و براى رسيدن به اين هدف، بهترين راه را اين ديد كه از عشق و علاقه ذاتى انسان به تكامل و ترقى و زندگى جاويدان، استفاده كند و هم عذر و بهانه اى براى مخالفت فرمان خدا براى آنان بتراشد، لذا نخست به آدم و همسرش گفت: خداوند شما را از اين درخت نهى نكرده جز اينكه اگر از آن بخوريد يا فرشته خواهيد شد و يا عمر جاويدان پيدا ميكنيد( و قال مانها كما ربكما عن هذه الشجرة الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين ) . و به اين ترتيب، فرمان خدا را در نظر آنان به گونه ديگرى جلوه داد، و اين طور مجسم كرد كه نه تنها خوردن از شجره ممنوعه زيانى ندارد، بلكه موجب عمر جاويدان و يا رسيدن به مقام و درجه فرشتگان خواهد شد.

شاهد اين سخن جمله اى است كه در سوره طه آيه 120 از قول ابليس ميخوانيم يا آدم هل ادلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى اى آدم ميخواهى ترا به زندگى جاويدان و فرمانروائى كهنگى ناپذير راهنمائى كنم؟!

در روايتى كه در تفسير قمى از امام صادق (عليه‌السلام ) و در عيون اخبار الرضا (عليه‌السلام ) از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) نقل شده چنين ميخوانيم كه: شيطان به آدم گفت اگر شما از اين درخت ممنوع بخوريد، هر دو فرشته خواهيد شد و براى هميشه در بهشت مى مانيد، و گرنه شما را از بهشت بيرون مى كنند! آدم با شنيدن اين سخن در فكر فرو رفت، اما شيطان براى اينكه پنجه هاى وسوسه خود را بيشتر و محكمتر در جان آدم و حوا فرو برد، سوگندهاى شديدى ياد كرد، كه من خيرخواه شما هستم!( و قاسمهما انى لكما لمن الناصحين ) .

آدم كه هنوز تجربه كافى در زندگى نداشت، و گرفتار دامهاى شيطان و خدعه و دروغ و نيرنگ نشده بود، و نمى توانست باور كند، كسى اين چنين قسم دروغى ياد كند، و چنين دامهائى بر سر راه او بگذارد، سرانجام تسليم فريب شيطان شد، و با ريسمان پوسيده مكر و خدعه او براى بدست آوردن آب حيات و ملك جاويدان، به چاه وسوسه هاى ابليس فرو رفت و نه تنها آب حيات به دستش ‍ نيامد، بلكه در گرداب نافرمانى خدا افتاد، آنچنانكه قرآن آنرا در يك جمله خلاصه كرده، ميگويد: به اين ترتيب شيطان، آنها را فريب داد و با طناب خود آنها را در چاه فرو برد( فدلاهما بغرور ) .

با اينكه آدم مى بايست، با توجه به سوابق دشمنى شيطان، و با علم و اطلاع از حكمت و رحمت واسعه خدا و محبت و مهربانى او، تمام وسوسه ها را نقش بر آب كرده، تسليم شيطان نشود ولى هر چه بود واقع شد.

همينكه آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشيدند، بلافاصله لباسهايشان از تنشان فرو ريخت و اندامشان آشكار گشت( فلما ذاقا الشجره بدت لهما سوآتهما ) .

از جمله بالا به خوبى استفاده مى شود كه به مجرد چشيدن از ميوه درخت ممنوع اين عاقبت شوم به سراغ آنها آمد، و در حقيقت از لباس بهشتى كه لباس كرامت و احترام خدا بود برهنه شدند.

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه آنها قبل از ارتكاب اين خلاف برهنه نبودند بلكه پوششى داشتند كه در قرآن، نامى از چگونگى اين پوشش برده نشده است، اما هر چه بوده است، نشانه اى براى شخصيت آدم و حوا و احترام آنها محسوب ميشده كه با نافرمانى از اندامشان فرو ريخته است.

در حالى كه تورات ساختگى ميگويد: آدم و حوا در آن موقع، كاملا برهنه بودند ولى زشتى آنرا درك نمى كردند، و هنگامى كه از درخت ممنوع كه درخت علم و دانش! بود خوردند چشم خردشان باز شد، و خود را برهنه ديدند و از زشتى اين حالت آگاه شدند!

آدمى را كه تورات معرفى مى كند در واقع، آدم نبود! بلكه به قدرى از علم و دانش دور بود كه حتى برهنگى خود را تشخيص نميداد، ولى آدمى را كه قرآن معرفى مى كند نه تنها از وضع خود با خبر بود بلكه از اسرار آفرينش (علم اسماء) نيز آگاهى داشت و معلم فرشتگان محسوب ميشد و اگر شيطان توانست در او نفوذ كند نه به خاطر نادانى او بود بلكه از پاكى و صفاى او سوء استفاده كرد.

شاهد اين سخن آيه 27 همين سوره است كه ميگويد: يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما:

اى فرزندان آدم! شيطان شما را فريب ندهد، آنچنانكه پدر و مادرتان را از بهشت، بيرون كرد، و لباس آنها را از تنشان جدا ساخت.

و اگر بعضى از نويسندگان اسلامى نوشته اند كه آدم در آغاز برهنه بود در واقع اشتباهى است آشكار كه بر اثر نوشته هاى تورات پيدا شده است!

به هر حال قرآن سپس ميگويد: هنگامى كه آدم و حوا چنين ديدند بلافاصله از برگهاى درختان بهشتى براى پوشيدن اندام خود، استفاده كردند

( و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة ) .

و در اين موقع از طرف خداوند ندا رسيد كه مگر من شما را از آن درخت نهى نكردم، مگر به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار و سرسخت شما است، چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپرديد و در اين گرداب سقوط كرديد؟

( و ناديهما ربهما ا لم انهكما عن تلكما الشجرة و اقل لكما ان الشيطان لكما عدو مبين ) .

از مقايسه تعبير اين آيه با نخستين آيهاى كه به آدم و حوا اجازه سكونت در بهشت را ميداد به خوبى استفاده مى شود كه آنها پس از اين نافرمانى، چه اندازه از مقام قرب پروردگار دور شدند و حتى از درختان بهشتى نيز فاصله گرفتند، زيرا در آيه قبل هذه الشجرة (اين درخت ) كه براى اشاره نزديك است به كار رفته و در اين آيه هم جمله نادى (ندا داد) كه براى خطاب از دور است آمده، و هم كلمه تلكما كه براى اشاره به دور ميباشد ذكر شده.

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - از جمله وسوس له (با توجه به كلمه لام كه معمولا براى نفع و فائده مى آيد) چنين استفاده مى شود كه شيطان در وسوسه هاى خود، چهره خيرخواهى و دوستى آدم را به خود گرفت، در حالى كه در جمله وسواس اليه چنين معنى وجود ندارد، بلكه تنها به معنى نفوذ مخفيانه در قلب كسى است. و در هر حال نبايد تصور كرد كه وسوسه هاى شيطان هر چند قوى و نيرومند باشد از انسان سلب اختيار مى كند بلكه باز انسان مى تواند با نيروى خرد و ايمان در مقابل آن ايستادگى كند و به تعبير ديگر وسوسه هاى شيطانى انسان را مجبور به كار خلاف نميكند، بلكه نيروى اختيار همچنان باقى خواهد بود، اگر چه مقاومت در مقابل آن نياز به پايمردى و ايستادگى بيشتر و گاهى تحمل درد و رنج دارد، و در هر حال اينگونه وسوسه ها سلب مسئوليت از كسى نميكند، همانطور كه در مورد آدم نكرد، لذا ملاحظه ميكنيم، با تمام عواملى كه در برابر آدم به عنوان تشويق به نافرمانى خدا از طرف شيطان وجود داشت، خداوند او را مسئول عملش دانست و به ترتيبى كه بعدا خواهد آمد، او را كيفر داد.

2 - شجره ممنوعه چه درختى بوده است؟

در شش مورد از قرآن مجيد اشاره به شجره ممنوعه شده است، بدون اينكه درباره كيفيت و يا نام آن سخنى به ميان آيد، ولى در منابع اسلامى دو نوع تفسير براى آن آمده است، يكى تفسير مادى كه طبق معروف در روايات، گندم بوده است بايد توجه داشت كه عرب شجرة را تنها به درخت اطلاق نميكند، بلكه به بوته هاى گياهان نيز شجره مى گويد و لذا در قرآن مجيد به بوته كدو شجره اطلاق شده است( و انبتنا عليه شجرة من يقطين ) (صافات آيه 146).

و ديگرى تفسير معنوى كه در روايات از آن تعبير به شجره حسد شده است، زيرا طبق اين روايات، آدم پس از ملاحظه مقام و موقعيت خود چنين تصور كرد كه مقامى بالاتر از مقام او وجود نخواهد داشت، ولى خداوند او را به مقام جمعى از اولياء از فرزندان او (پيامبر اسلام و خاندانش ) آشنا ساخت، او حالتى شبيه به حسد پيدا كرد، و همين شجره ممنوعه بود كه آدم مامور بود به آن نزديك نشود.

در حقيقت طبق اين روايات، آدم از دو درخت تناول كرد كه يكى از مقام او پائين تر بود و او را به سوى جهان ماده مى كشيد و آن گندم بود، و ديگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولياء خدا بود كه از مقام و موقعيت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حد خود تجاوز كرد به آن سرنوشت گرفتار شد.

اما بايد توجه داشت كه اين حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها يك احساس نفسانى بوده است، بى آنكه كمترين گامى بر طبق آن بردارد.

و با توجه به اينكه آيات قرآن چنانكه كرارا گفته ايم، داراى معانى مختلف است مانعى ندارد كه هر دو معنى از آيه اراده شود.

اتفاقا كلمه شجرة در قرآن مجيد در هر دو معنى به كار رفته است، گاهى در معنى درختان معمولى و مادى مثل و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدهن (مؤ منون - 20) كه اشاره به درخت زيتون است، و گاهى در شجره معنوى به كار رفته مانند( والشجرة الملعونة فى القرآن ) (اسراء - 60)

كه منظور از آن، جمعى از مشركان يا يهود و يا اقوام طاغى ديگر همانند بنى اميه ميباشد.

البته مفسران احتمالات متعدد ديگرى درباره شجره ممنوعه داده اند، ولى آنچه گفتيم از همه روشنتر است.

اما نكته اى كه در اينجا بايد يادآور شد (اگر چه در جلد اول تفسير نيز اشاره كرده ايم ) اين است كه در تورات ساختگى كه امروز مورد قبول همه مسيحيان دنيا و يهود است، شجره ممنوعه به عنوان شجره علم و دانش و شجره حيات و زندگى معرفى شده است تورات ميگويد: آدم قبل از آنكه از شجره علم و دانش بخورد علم و دانشى نداشت و حتى برهنگى خود را تشخيص نميداد، و هنگامى كه از آن خورد، و به معنى واقعى آدم گرديد، از بهشت رانده شد، از ترس اينكه مبادا از درخت حيات و زندگى نيز بخورد و همچون خدايان! حيات جاويدان پيدا كند!.

و اين از روشنترين قرائنى است كه گواهى ميدهد، تورات فعلى كتاب آسمانى نيست بلكه ساخته مغز بشر كم اطلاعى است كه علم و دانش را براى آدم عيب مى پندارد و آدم را به گناه علم و دانش مستحق رانده شدن از بهشت خدا مى شمرد گويا بهشت جاى افراد فهميده نبود!

جالب اينكه دكتر ويليام ميلر كه او را به عنوان مفسر برجسته و تواناى انجيل (و به طور كلى عهدين ) به شمار مى آورند، در كتاب خود تحت عنوان مسيحيت چيست چنين مى نويسد: شيطان به صورت مار داخل باغ شد و حوا را راضى كرد كه از ميوه آن درخت بخورد، سپس حوا آن را به آدم داد و آدم هم از آن ميوه خورد، اين عمل والدين اوليه ما تنها يك اشتباه معمولى، و يا خطائى از راه بيفكرى نبود، بلكه عصيان عمدى بر ضد خالق بود، به عبارت ديگر آنها مى خواستند، خدا شوند، آنها مايل نبودند مطيع اراده خدا گردند، بلكه ميخواستند اميال خود را انجام دهند، نتيجه چه شد؟ خدا آنها را به شدت سرزنش نمود و از باغ بيرون راند تا در جهان پر درد و رنج، زندگى كنند.

اين مفسر تورات و انجيل در حقيقت، خواسته است شجره ممنوعه تورات را توجيه كند ولى بالاترين گناه يعنى ضديت و جنگ با خدا را به آدم نسبت داده است. چه خوب بود به جاى اين گونه تفسيرها لااقل، اعتراف به دستكارى در كتب به اصطلاح مقدسه مى نمودند.

3 - آيا آدم گناه كرد؟

از آنچه در بالا از كتب مقدس يهود و مسيحيان نقل كرديم، چنين برمى آيد كه آنها نه تنها معتقدند كه آدم مرتكب گناه و معصيت شد، بلكه گناه او يك گناه معمولى نبود، يكنوع گناه سنگين و پرمسئوليت و حتى مبارزه با دستگاه ربوبيت از او سر زد!. ولى مدارك اسلامى اعم از عقل و نقل به ما ميگويد:

هيچ پيامبرى مرتكب گناه نمى شود، و مقام پيشوائى خلق به شخص گناهكار، واگذار نخواهد شد، و ميدانيم كه آدم از پيامبران الهى بود، بنابراين آنچه در اين آيات ذكر شده مانند پارهاى از تعبيرات ديگر كه درباره ساير پيامبران در قرآن آمده است كه نسبت عصيان به آنها داده شده، همگى به معنى عصيان نسبى و ترك اولى است، نه گناه مطلق توضيح اينكه: گناه بر دو گونه است، گناه مطلق و گناه نسبى، گناه مطلق همان مخالفت نهى تحريمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هر گونه ترك واجب و انجام حرام را شامل ميشود.

اما گناه نسبى آن است كه عمل غير حرامى از شخص بزرگى سرزند، كه با توجه به مقام و موقعيتش شايسته او نباشد، ممكن است گاهى انجام يك عمل مباح و حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نباشد در اين صورت انجام آن عمل، گناه نسبى محسوب ميشود، مثلا اگر شخص با ايمان و ثروتمندى براى نجات فقيرى از چنگال فقر، كمك بسيار مختصرى كند، شك نيست كه اين كمك هر چند ناچيز باشد، كار حرامى نيست بلكه مستحب است، ولى هر كس آن را بشنود مذمت ميكند آنچنان كه گوئى گناهى مرتكب شده است و اين به خاطر آن است كه از چنان انسان ثروتمند و با ايمانى انتظار بسيار بيشترى ميرود.

به همين نسبت، اعمالى كه از بزرگان درگاه پروردگار سرميزند، با موقعيت ممتازشان سنجيده ميشود، و گاهى با مقايسه به آن كلمه عصيان و ذنب (گناه ) بر آن اطلاق ميگردد، فى المثل نمازى كه ممكن است از يك فرد عادى، نماز ممتازى باشد براى اولياى حق، گناه محسوب شود، زيرا يك لحظه غفلت در حال عبادت براى آنها شايسته نيست، بلكه بايد با توجه به علم و تقوى و موقعيتشان به هنگام عبادت غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند. ساير اعمال آنها غير از عبادات نيز چنين است، و با توجه به موقعيت آنها سنجيده ميشود، به همين دليل اگر يك ترك اولى از آنها سرزند، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار ميگيرند (منظور از ترك اولى اين است كه انسان كار بهتر را رها كند و سراغ كار خوب يا مباحى برود).

در روايات اسلامى ميخوانيم كه گرفتارى يعقوب و كشيدن آنهمه زجر فراق فرزند، به خاطر آن بود كه نيازمند روزه دارى به هنگام غروب آفتاب بر در خانه او آمد و او از كمك كردن به وى غفلت نمود و آن فقير، گرسنه و دلشكسته بازگشت.

اين كار اگر از يك فرد عادى سرزده بود، شايد آنقدر مهم نبود اما از يك پيامبر بزرگ الهى و رهبر امت آنچنان با اهميت تلقى شد كه مجازات بسيار شديدى از طرف خداوند براى آن تعيين گرديد. نهى آدم از شجره ممنوعه نيز يك نهى تحريمى نبود بلكه يك ترك اولى بود، ولى با توجه به موقعيت آدم با اهميت تلقى شد و ارتكاب مخالفت با اين نهى (هر چند نهى كراهتى بود) موجب چنان مؤ اخذه و مجازاتى از طرف خدا گرديد.

اين احتمال نيز از طرف بعضى از مفسران داده شده است كه نهى آدم از شجره ممنوعه نهى ارشادى بود، نه نهى مولوى توضيح اينكه گاهى خداوند از چيزى نهى مى كند به عنوان اينكه صاحب اختيار انسان و مولاى او است، و اطاعت فرمانش بر هر انسانى لازم است چنين نهى را نهى مولوى نامند، اما گاهى از چيزى نهى ميكند، تنها به خاطر اين كه به انسان بگويد ارتكاب اين عمل اثر نامطلوبى براى او دارد، درست همانند نهى طبيب از غذاهاى مضر و زيانبخش، شك نيست اگر بيمار مخالفت دستور طبيب را كند، نه توهينى به او كرده و نه مخالفتى با شخص او نموده است، بلكه ارشاد و راهنمائى او را ناديده گرفته و خود را به زحمت انداخته است

در مورد داستان آدم نيز خداوند به او فرموده بود كه خوردن از شجره ممنوعه نتيجه اش بيرون رفتن از بهشت و افتادن در زحمت و رنج است، اين يك ارشاد است، نه فرمان، و به اين ترتيب آدم تنها مخالفت نهى ارشادى كرد، نه عصيان و گناه واقعى.

ولى تفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا نهى ارشادى، احتياج به آمرزش و غفران ندارد، در حالى كه آدم - همانطور كه در آيه بعد ميخوانيم - از خداوند تقاضاى غفران و آمرزش كرد، به علاوه دوران بهشت همانطور كه در جلد اول در ذيل آيات مربوط به آدم گفتيم، يك دوران تعليماتى براى آدم محسوب ميشد، دوران آشنائى با تكاليف و امر و نهى پروردگار، دوران شناختن دوست از دشمن و دوران ديدن نتيجه عصيان، و مخالفت فرمان خدا، و قبول وسوسه هاى شيطان، و ميدانيم كه نهى ارشادى در حقيقت تكليف نيست و مسئوليت نمى آورد. در پايان اين بحث يادآور ميشويم كه گرچه كلمه نهى و عصيان و غفران و ظلم، همه در بدو نظر به معنى گناه مطلق و حقيقى و آثار آن است ولى با توجه به مساله عصمت انبياء كه با دليل عقلى و نقلى ثابت شده، تمام اين تعبيرها، حمل بر گناه نسبى ميشود، و اين موضوع با توجه به عظمت مقام آدم و ساير انبياء زياد دور از ظاهر لفظ نيست.


آيه (23) تا (25)و ترجمه

( قالا ربنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخسرين ) (23)

( قال اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم فى الارض مستقر و متع إلى حين ) (24)( قال فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون ) (25)

ترجمه:

23 - گفتند: پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.

24 - فرمود: (از مقام خويش فرود آئيد در حالى كه بعضى نسبت به بعض ديگر دشمن خواهيد بود (شيطان دشمن شماست و شما دشمن او) و براى شما در زمين قرارگاه و وسيله بهره گيرى تا زمانى خواهد بود.

25 - فرمود: در آن (زمين ) زنده ميشويد، و در آن ميميريد و از آن (در رستاخيز) بيرون خواهيد آمد.

تفسير:

بازگشت آدم بسوى خدا

سرانجام هنگامى كه آدم و حوا، به نقشه شيطانى ابليس، واقف شدند و نتيجه كار خلاف خود را ديدند به فكر جبران گذشته افتادند و نخستين گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خويشتن، در پيشگاه خدا قرار دادند و گفتند: پروردگارا! ما بر خويشتن ستم كرديم( قالا ربنا ظلمنا انفسنا ) .

و اگر ما را نيامرزى و رحمت خود را شامل حال ما نكنى، از زيانكاران خواهيم بود( و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين ) و براى توبه و بازگشت به سوى خدا و اصلاح مفاسد نخستين گام اين است كه انسان از مركب غرور و لجاجت پائين آيد و به خطاى خويش اعتراف كند، اعترافى سازنده و در مسير تكامل.

جالب اينكه به قدرى در توبه و تقاضاى عفو، ادب نشان ميدهند كه حتى نميگويند خدايا ما را ببخش (اغفر لنا) بلكه ميگويند اگر ما را نبخشى از زيانكاران خواهيم بود!.

شك نيست كه هر گناه و نافرمانى پروردگار، ظلم و ستم بر خويشتن است، زيرا همه برنامه ها و دستورات او همه در مسير خير و سعادت و پيشرفت انسان است، بنابراين هر گونه مخالفت با آن مخالفت با تكامل خويشتن و سبب عقب ماندگى و سقوط خواهد بود، و آدم و حوا نيز اگر چه گناه نكردند، اما همين ترك اولى، آنها را از مقام والايشان فرود آورد.

گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پيشگاه خدا پذيرفته شد و همانطور كه در سوره بقره آيه 37 ميخوانيم فتاب عليه (خداوند توبه آنها را پذيرفت ) ولى به هر حال اثر وضعى آن عمل، دامانشان را گرفت، و دستور خارج شدن از بهشت به آنها داده شد، و فرمود: فرود آئيد در حالى كه شما با يكديگر (انسان و شيطان ) دشمن خواهيد بود( قال اهبطوا بعضكم لبعض عدو ) .

و زمين تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره گيرى شما خواهد بود( و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين ) .

و نيز به آنها گوشزد كرد، كه هم در زمين زندگى ميكنيد و هم در آن ميميريد، و از همان براى حساب در روز رستاخيز، برانگيخته خواهيد شد

( قال فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون ) .

ظاهر اين است كه مخاطب در آيه قال اهبطوا بعضكم لبعض عدو آدم و حوا و شيطان همگى هستند، ولى در آيه بعد بعيد نيست مخاطب تنها آدم و حوا باشند، زيرا آنها هستند كه از زمين برانگيخته ميشوند

ماجراى آدم و دورنماى اين جهان

گرچه بعضى از مفسران، كه معمولا تحت تاثير افكار تند غربى قرار دارند، سعى كرده اند به داستان آدم و همسرش، از آغاز تا پايان چهره تشبيه و مجاز و كنايه و به اصطلاح روز سمبوليك بدهند و تمام بحثهاى مربوط به اين ماجرا را حمل بر خلاف ظاهر كرده، كنايه از مسائل معنوى بگيرند، ولى شك نيست كه ظاهر آيات حكايت از يك جريان واقعى و عينى مى كند كه براى پدر و مادر نخستين ما واقع شد، و چون، در اين داستان نكته اى وجود ندارد كه نتوان آن را طبق ظاهر تفسير كرد، و با موازين عقلى سازگار نباشد، (تا قرينهاى براى حمل بر معنى كنائى به دست آيد) دليلى ندارد كه ما ظاهر آيات را نپذيريم و بر معنى حقيقى خود حمل نكنيم.

ولى با اين حال اين جريان حسى و عينى مى تواند اشاراتى به زندگى آينده نوع بشر در اين جهان، در برداشته باشد.

يعنى: در صحنه پرغوغاى زندگى اين جهان، انسانى كه از نيروى خرد و غرائز سركش تركيب شده، و هر كدام او را به سوئى ميكشد، در برابر مدعيان دروغين كه سوابق سوء آنها همچون شيطان روشن است قرار دارد و آنها سعى دارند با وسوسه هاى مداوم خود، پرده بر روى عقل و خرد او بيفكنند، و او را به اميد آب به دنبال سراب در بيابان زندگى سرگردان سازند.

تسليم شدن در برابر وسوسه هاى آنها، نخستين نتيجه اش فرو ريختن لباس تقوا از اندام آدمى و آشكار شدن زشتيهاى او است.

نتيجه ديگرش دورى از مقام قرب پروردگار و سقوط از مقام والاى انسانيت و رانده شدن از بهشت آرامش و امنيت و افتادن در سنگلاخهاى زندگى و رنجهاى حيات مادى ميباشد.

در اين موقع باز نيروى عقل مى تواند به كمك او بشتابد، و به زودى به فكر جبران بيفتد، و او را به درگاه خدا بفرستد تا با شجاعت و صراحت، به گناه خويش اعتراف كند، اعترافى سازنده و آگاهانه كه نقطه عطفى در زندگى او محسوب شود.

در اين هنگام بار ديگر دست رحمت الهى به سوى او دراز ميگردد و او را از سقوط هميشگى رهائى ميبخشد اگر چه كم و بيش، گرفتار آثار تلخ وضعى گناه خود خواهد بود، ولى اين ماجرا درس عبرتى براى او خواهد شد، و مى تواند از اين شكست پايه هاى پيروزى زندگى آينده خود را محكم كند و از اين زيان سود سرشارى در آينده ببرد.


آيه (26) تا (28) و ترجمه

( يبنى أدم قد أنزلنا عليكم لباسا يورى سوئتكم و ريشا و لباس التقوى ذلك خير ذلك من أيت الله لعلهم يذكرون ) (26)( يبنى أدم لا يفتننكم الشيطن كما أخرج أبويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوئتهما إنه يرئكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم إنا جعلنا الشيطين أولياء للذين لا يؤ منون ) (27)( و إذا فعلوا فحشة قالوا وجدنا عليها أباءنا و الله أ مرنا بها قل إن الله لا يأ مر بالفحشاء أتقولون على الله ما لا تعلمون ) (28)

ترجمه:

26 - اى فرزندان آدم! لباسى براى شما فرو فرستاديم كه اندام شما را ميپوشاند و مايه زينت شماست و لباس پرهيزگارى بهتر است، اينها (همه ) از آيات خدا است شايد متذكر (نعمتهاى او) شوند.

27 - اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد آنچنان كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد و لباسشان را از تنشان بيرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد، چه اينكه او و همكارانش شما را مى بينند و شما آنها را نمى بينيد (اما بدانيد) ما شياطين را اولياى كسانى قرار داديم كه ايمان نمى آورند.

28 - و هنگامى كه كار زشتى انجام ميدهند ميگويند پدران خود را بر اين عمل ديديم، و خداوند بما دستور داده است! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمى دهد آيا چيزى بر خدا مى بنديد كه نمى دانى

تفسير:

اخطار به همه فرزندان آدم

همانطور كه در آخرين بحث در آيات گذشته گفتيم، سرگذشت آدم و درگيرى او با شيطان دورنمائى بود از زندگى همه انسانها در روى زمين، به همين جهت، خداوند از اين آيات به بعد يك سلسله دستورات و برنامه هاى سازنده، براى همه فرزندان آدم، بيان ميكند، كه در حقيقت دنباله اى است از برنامه هاى آدم در بهشت.

نخست به همان مساله لباس و پوشانيدن بدن كه در سرگذشت آدم نقش مهمى داشت، اشاره كرده ميفرمايد: اى فرزندان آدم، ما لباسى بر شما فرو فرستاديم، كه (اندام شما را ميپوشاند و) زشتيهاى بدنتان را پنهان ميسازد.( يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا يوارى سوآتكم ) .

ولى فايده اين لباس كه براى شما فرستادهايم، تنها پوشانيدن تن و مستور ساختن زشتيها نيست بلكه لباس تجمل و زينت كه اندام شما را زيباتر از آنچه هست نشان ميدهد، براى شما نيز فرستاده ايم (و ريشا).

ريش در اصل واژه عربى، به معنى پرهاى پرندگان است و از آنجا كه پرهاى پرندگان لباسى طبيعى در اندام آنها است، به هر گونه لباس، نيز گفته ميشود، ولى چون پرهاى پرندگان غالبا به رنگهاى مختلف و زيبا است يك نوع مفهوم زينت در معنى كلمه ريش افتاده است، علاوه بر اين به پارچه هائى كه روى زين اسب و يا جهاز شتر مى اندازند ريش گفته ميشود.

بعضى از مفسران و اهل لغت نيز آنرا به معنى وسيعترى اطلاق كرده اند و آن هر گونه اثاث و وسائل مورد نياز انسان است، اما مناسبتر در آيه فوق همان لباسهاى زينتى و جالب است.

به دنبال اين جمله كه درباره لباس ظاهرى سخن گفته است، قرآن بحث را به لباس معنوى كشانده و آن چنان كه سيره قرآن در بسيارى از موارد است، هر دو جنبه را بهم مى آميزد و ميگويد: لباس پرهيزكارى و تقوا از آن هم بهتر است( و لباس التقوى ذلك خير ) .

تشبيه تقوى و پرهيزكارى به لباس، تشبيه بسيار رسا و گويائى است، زيرا همانطور كه لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ ميكند، و هم سپرى است در برابر بسيارى از خطرها، و هم عيوب جسمانى را مى پوشاند و هم زينتى است براى انسان، روح تقوى و پرهيزكارى نيز علاوه بر پوشانيدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسيارى از خطرات فردى و اجتماعى، زينت بسيار بزرگى براى او محسوب ميشود. زينتى است چشمگير كه بر شخصيت او مى افزايد.

در اينكه منظور از لباس تقوى چيست در ميان مفسران گفتگو بسيار شده است، بعضى آنرا به معنى عمل صالح و بعضى حياء و بعضى لباس عبادت و بعضى به معنى لباس جنگ مانند زره و خود و حتى سپر گرفته اند، زيرا تقوى از ماده وقاية به معنى نگاهدارى و حفظ است، و به همين معنى در قرآن مجيد نيز آمده است چنانكه در سوره نحل آيه 81 ميخوانيم:( و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر و سرابيل تقيكم باسكم... ) و براى شما پيراهنهائى قرار داد كه شما را از گرما حفظ مى كند و هم پيراهن هائى كه شما را در ميدان جنگ محفوظ ميدارد.

ولى همانطور كه بارها گفته ايم آيات قرآن غالبا معنى وسيعى دارد كه مصداقهاى مختلف را در بر ميگيرد، در آيه مورد بحث نيز ميتوان تمام اين معانى را از آيه استفاده كرد.

و از آنجا كه لباس تقوى در مقابل لباس جسمانى قرار گرفته، به نظر ميرسد كه منظور از آن همان روح تقوى و پرهيزكارى است، كه جان انسان را حفظ مى كند و معنى حياء و عمل صالح و امثال آن در آن جمع است.

در پايان آيه مى فرمايد: اين لباسهائى كه خدا براى شما قرار داده اعم از لباس مادى و معنوى، لباس جسمانى و لباس تقوى، همگى از آيات و نشانه هاى خدا است تا بندگان متذكر نعمتهاى پروردگار شوند.( ذلك من آيات الله لعلهم يذكرون ) .

فرود آمدن لباس!

در آيات متعددى از قرآن مجيد، به جمله انزلنا (فرو فرستاديم ) برخورد مى كنيم كه ظاهرا، با مفهوم فرستادن از طرف بالا به سمت پائين، سازش ندارد، مانند آيه مورد بحث، زيرا خداوند در اين آيه ميفرمايد: لباسى براى شما فرو فرستاديم كه اندام شما را ميپوشاند در حالى كه ميدانيم لباس يا از پشم حيوانات گرفته مى شود و يا از مواد گياهى و مانند اينها كه همه از زمين است.

در سوره زمر آيه 6 نيز ميخوانيم و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج (براى شما هشت زوج از چهار پايان فرو فرستاد) و در سوره حديد آيه 25 ميخوانيم و انزلنا الحديد... (آهن را فرو فرستاديم...)

بسيارى از مفسران، اصرار دارند كه اين گونه آيات را به معنى نزول مكانى، يعنى از طرف بالا به پائين، تفسير كنند مثلا بگويند چون آب باران از بالا به زمين نازل مى شود و گياهان و حيوانات از آن سيراب ميگردند، بنابراين مواد لباسها به يك معنى از آسمان به زمين فرستاده شده است، در مورد آهن نيز سنگهاى عظيم آسمانى كه تركيبات آهن در آن وجود داشته به سوى زمين جذب شده است.

ولى با توجه به اينكه نزول گاهى به معنى نزول مقامى آمده است، و در استعمالات روزانه نيز زياد به كار ميرود و مثلا ميگويند از طرف مقام بالا چنين دستورى صادر شده و يا ميگوئيم رفعت شكواى الى القاضى (شكايتم را به سوى قاضى بالا بردم ) هيچ لزومى ندارد كه ما اصرار بر تفسير اين آيات به نزول مكانى داشته باشيم.

و از آنجا كه نعمتهاى پروردگار از طرف مقام والاى ربوبيت به بندگان ارزانى شده تعبير به نزول در آن، كاملا مفهوم و قابل درك است.

نظير اين موضوع، در الفاظ اشاره به قريب و بعيد نيز ديده مى شود كه گاهى يك موضوع مهم كه از نظر مكانى در دسترس ما است ولى از نظر مقامى بسيار بلندپايه است، با اسم اشاره بعيد از آن تعبير ميكنيم، مثلا در فارسى ميگوئيم به آن جناب چنين معروض ميدارم (با اينكه طرف نزديك ما نشسته است ) و در قرآن مجيد ميخوانيم( ذلك الكتاب لا ريب فيه ) : آن كتاب پر عظمت بلند پايه (يعنى قرآن ) جاى شك و ترديدى ندارد.

لباس در گذشته و حال

تا آنجا كه تاريخ نشان مى دهد هميشه انسان لباس مى پوشيده است، ولى البته در طول تاريخ و با گذشت زمان و با تفاوت امكنه، لباسها فوقالعاده متنوع و متفاوت بوده است، در گذشته بيشتر لباس به عنوان حفظ از سرما و گرما و همچنين زينت و تجمل مورد استفاده قرار ميگرفته است، و جنبه ايمنى و حفاظت آن در درجه بعد بوده، اما در زندگى صنعتى امروز، نقش ايمنى لباس و جنبه حفاظت آن در بسيارى از رشته ها در درجه اول اهميت قرار دارد، فضانوردان، ماموران آتش نشانى، كارگران معادن، غواصان، و بسيارى ديگر، از لباسهاى مخصوص براى حفظ خود در برابر انواع خطرها استفاده مى كنند.

وسائل توليد لباس در عصر ما بقدرى متنوع شده و توسعه يافته است كه با گذشته اصلا قابل مقايسه نيست.

نويسنده تفسير المنار در جلد هشتم در ذيل آيه مورد بحث چنين مى نويسد: يكى از روساى كشور آلمان روزى از يك كارخانه پارچه بافى ديدن ميكرد، هنگام ورود در كارخانه گوسفندانى را به او نشان دادند در حالى كه مشغول چيدن پشم از آنها بودند، پس از بازديد به هنگامى كه ميخواست از كارخانه خارج شود پارچهاى به عنوان هديه به او دادند و به او گفتند اين پارچه از پشم همان گوسفندانى است كه به هنگام ورود در برابر شما چيده شد، يعنى يكى دو ساعت بيشتر طول نكشيد كه پشم از بدن گوسفند فرود آمد و پارچه جالبى براى پوشش رئيس كشور شد!.

اما متاسفانه در عصر ما جنبه هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس بقدرى گسترش يافته كه فلسفه اصلى لباس را دارد تحت الشعاع خود قرار مى دهد.

لباس عاملى شده براى انواع تجمل پرستيها، توسعه فساد، تحريك شهوات خودنمائى و تكبر و اسراف و تبذير و امثال آن، حتى گاه لباسهائى در ميان جمعى از مردم به خصوص جوانان غربزده ديده ميشود كه جنبه جنون آميز آن بر جنبه عقلانيش برترى دارد و به همه چيز شباهت دارد جز به لباس، اصولا چنين به نظر ميرسد كه كمبودهاى روانى عاملى براى به نمايش گذاردن اينگونه انواع لباسهاى عجيب و غريب است، افرادى كه نمى توانند با كار چشمگيرى خود را به جامعه نشان دهند، سعى دارند با لباسهاى نامانوس و غريب و عجيب وجود و حضور خود را در جامعه اثبات كنند، و به همين دليل ملاحظه ميكنيم افراد با شخصيت و آنها كه داراى عقده حقارتى نيستند، از پوشيدن اين گونه لباسها متنفرند.

به هر صورت ثروتهاى عظيمى كه از طريق لباسهاى گوناگون و مدپرستيهاى مختلف و چشم هم چشميها در مساله لباس، نابود ميشود، رقم بسيار مهمى را تشكيل مى دهد كه اگر صرفه جوئى ميشد بسيارى از مشكلات اجتماعى را حل ميكرد و مرهمهاى مؤ ثرى بر زخمهاى جانكاه جمعى از محرومان جامعه بشرى ميگذارد.

مساله مدپرستى در لباس نه تنها ثروتهاى زيادى را به كام خود فرو ميكشد، بلكه قسمت مهمى از وقتها و نيروهاى انسانى را نيز بر باد ميدهد.

از تاريخ زندگى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ساير پيشوايان بزرگ استفاده مى شود كه آنها با مساله تجمل پرستى در لباس سخت مخالف بودند، تا آنجا كه در روايتى ميخوانيم: هيئتى از مسيحيان نجران به خدمت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند در حالى كه لباسهاى ابريشمين بسيار زيبا كه تا آن زمان در اندام عربها ديده نشده بود در تن داشتند، هنگامى كه به خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند و سلام كردند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پاسخ سلام آنها را نگفت حتى حاضر نشد يك كلمه با آنها سخن گويد، از على (عليه‌السلام ) در اين باره چاره خواستند، و علت رويگردانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از آنها جويا شدند، على (عليه‌السلام ) فرمود: من چنين فكر ميكنم كه اينها بايد اين لباسهاى زيبا و انگشترهاى گرانقيمت را از تن بيرون كنند سپس خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برسند آنها چنين كردند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سلام آنها را پاسخ داد و با آنها سخن گفت، سپس فرمود: و الذى بعثنى بالحق لقد أ تونى المرة الاولى و ان ابليس لمعهم:

سوگند به خدائى كه مرا به حق فرستاده است، نخستين بار كه اينها بر من وارد شدند ديدم شيطان نيز به همراه آنها است.

در آيه بعد خداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم، هشدار مى دهد كه مراقب فريبكارى شيطان باشند زيرا شيطان سابقه دشمنى خود را با پدر آنها نشان داده، همانطور كه لباس بهشتى را بر اثر وسوسه ها از اندام او بيرون كرد، ممكن است لباس تقوا را از اندام ايشان بيرون نمايد، لذا ميگويد: اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد، آنچنانكه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون ساخت و لباس آنان را از اندامشان بيرون كرد، تا عورت آنها را به آنها نشان دهد( يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوآتهما ) .

در حقيقت چيزى كه اين آيه را با آيه قبل پيوند مى دهد اين است كه در آنجا سخن از لباس ظاهرى و معنوى انسان (لباس تقوا و پرهيزكارى ) در ميان آمده بود در اين آيه هشدار مى دهد كه مراقب باشيد، اين لباس تقوا را شيطان از تن شما بيرون نكند.

البته ظاهر عبارت لا يفتننكم الشيطان نهى كردن شيطان از اين عمل است، ولى اين گونه عبارتها كنايه لطيفى براى نهى مخاطب محسوب ميشود، و به اين ميماند كه به شخص مورد علاقه خود خطاب كنيم و بگوئيم نبايد فلان دشمن به تو ضربه بزند، يعنى تو مراقب باش كه ضربه نخورى!.

سپس تاكيد مى كند كه حساب شيطان و همكارانش از ساير دشمنان جدا است، او و همكارانش شما را مى بينند در حالى كه شما آنها را مشاهده نمى كنيد و از چنين دشمنى بايد سخت برحذر بود!( انه يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم ) .

در حقيقت آنجا كه تصور ميكنيد تنها خودتان هستيد و خودتان، ممكن است آنها حضور داشته باشند، و براستى بايد در برابر چنين دشمن ناپيدائى كه لحظات حمله او را با دقت نمى توان پيشبينى كرد، هميشه آماده دفاع بود.

و در پايان آيه جمله اى بيان مى كند كه در حقيقت پاسخى است به يك ايراد مهم و آن اينكه اگر كسى بگويد: چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با اين قدرت بر انسان مسلط ساخته، دشمنى كه هيچگونه موازنه قوا با او ندارد، به هر كجا بخواهد ميرود، بدون اينكه كسى حضورش را احساس كند، حتى طبق بعضى از روايات در درون وجود انسان همچون جريان خون در رگها حركت ميكند! آيا اين با عدالت پروردگار سازگار است؟!

آيه در پاسخ اين سؤال احتمالى ميگويد: ما شياطين را اولياء و سرپرستان افراد بيايمان قرار داديم( انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤ منون ) .

يعنى آنها هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادى كه آمادگى خود را براى پذيرش آنان اعلام نداشته اند ندارند، و به تعبير ديگر گامهاى نخستين از طرف خود انسان برداشته مى شود و اجازه ورود به كشور تن از طرف او داده ميشود، و تنها پس از موافقت خود انسان است كه شيطان ميتواند از مرزهاى روح او بگذرد، بنابراين كسانى كه دريچه هاى روح خود را به روى شياطين ببندند، آنها قدرت عبور از آن را نخواهند داشت.

آيات ديگر قرآن نيز شاهد اين حقيقت است، در سوره نحل آيه 100 ميخوانيم( انما سلطانه على الذين يتولونه و الذين هم به مشركون ) : تسلط شيطان بر آنها است كه به او عشق ميورزند و او را سرپرست خود انتخاب كرده اند و كسانى كه او را پرستش ميكنند.

و در آيه 47 سوره حجر مى خوانيم ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين: تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت، مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى ميكنند.

به تعبير ديگر: درست است كه ما شيطان و همكارانش را نمى بينيم، ولى به اصطلاح ردپاى آنها را ميتوانيم مشاهده كنيم، هر جا مجلس گناه است، و در هر نقطه اى وسائل معصيت، آماده است، و در هر موقع پاى زرق و برق دنيا و تجمل پرستى به ميان مى آيد، و به هنگام طغيان غرائز، و در موقع برافروخته شدن آتش خشم و غضب حضور شيطان قطعى است، و گويا در چنين مواردى انسان صداى وسوسه او را با گوش دل ميشنود و ردپاى او را با چشم خود مى بيند.

در اين زمينه حديث جالبى از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده است كه فرمود: لما دعا نوح ربه عز و جل على قومه اتاه ابليس لعنه الله فقال يا نوح ان لك عندى يدا! اريد ان اكافيك عليها فقال نوح انه ليبغض الى ان يكون لك عندى يد فما هى؟ قال بلى دعوت الله على قومك فاغرقتهم فلم يبق احد اغويه فانا مستريح حتى ينسق قرن آخر و اغويهم، فقال له نوح ما الذى تريد ان تكافئنى به؟

قال اذكرنى فى ثلاث مواطن فانى اقرب ما اكون الى العبد، اذا كان فى احداهن.

اذكرنى اذا غضبت؟

و اذكرنى اذا حكمت بين اثنين!

و اذكرنى اذا كنت مع امرئة خاليا ليس معكما احد!

هنگامى كه نوح به قوم خود نفرين كرد و هلاك آنها را از خدا خواست (و طوفان همه را درهم كوبيد) ابليس نزد او آمد و گفت: تو حقى بر گردن من دارى كه من ميخواهم آنرا تلافى كنم!.

نوح (در تعجب فرو رفت ) گفت بسيار بر من گران است كه حقى بر تو داشته باشم، چه حقى؟!

گفت: همان نفرينى كه در باره قومت كردى و آنها را غرق نمودى، و احدى باقى نماند كه من او را گمراه سازم، بنابراين من تا مدتى راحتم تا زمانى كه نسل ديگرى بپاخيزند و من به گمراه ساختن آنها مشغول شوم. نوح (با اينكه حد اكثر كوشش را براى هدايت قوم خود كرده بود، در عين حال ناراحت شد و) به ابليس گفت حالا چه جبرانى ميخواهى بكنى؟. گفت: در سه موقع بياد من باش! كه من نزديكترين فاصله را به بندگان

در اين سه موقع دارم:

هنگامى كه خشم ترا فرا ميگيرد به ياد من باش!.

و هنگامى كه ميان دو نفر قضاوت ميكنى بياد من باش!.

و هنگامى كه با زن بيگانه اى تنها هستى و هيچكس در آنجا نيست باز به ياد من باش!.

نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه جمعى از مفسران از آيه فوق چنين استفاده كرده اند كه شيطان براى انسان به هيچ وجه قابل رؤ يت نيست، در حالى كه از پارهاى از روايات استفاده مى شود كه چنين امرى احيانا ممكن است.

ولى ظاهرا اين دو با هم منافاتى ندارند، زيرا قاعده اصلى آن است كه مشاهده نشود ولى اين قاعده مانند بسيارى از قاعده هاى ديگر موارد استثنائى دارد.

در آيه بعد اشاره به يكى از وسوسه هاى مهم شيطانى مى كند كه بر زبان جمعى از انسانهاى شيطان صفت نيز جارى مى شود و آن اينكه هنگامى كه عمل زشت و قبيحى را انجام ميدهند، اگر از دليل آن سؤال شود، در پاسخ ميگويند اين راه و رسمى است كه نياكان خود را بر آن يافتهايم( و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا )

سپس اضافه ميكنند:

خداوند هم ما را به آن دستور داده است( و الله امرنا بها ) .

مساله تقليد كوركورانه از نياكان به اضافه تهمت به ساحت مقدس پروردگار دو عذر ساختگى و ناموجه هستند، كه شيطان صفتان در اعمال خود، غالبا به آن متشبث ميشوند.

جالب اينكه قرآن در پاسخ آنها اعتنائى به دليل اول يعنى پيروى كور كورانه از نياكان نمى كند، گويا آن را مستغنى از هر گونه جواب مى داند زيرا عقل سليم آن را درك مى كند، به علاوه كرارا در قرآن به پاسخ آن اشاره شده است.

و تنها به پاسخ دوم قناعت كرده، مى گويد: خداوند هرگز به كارهاى زشت و قبيح فرمان نمى دهد زيرا حكم او از فرمان عقل جدا نيست( قل ان الله لا يامر بالفحشاء )

دستور به فحشاء طبق صريح آيات قرآن، كار شيطان است نه كار خداوند، خداوند تنها به نيكيها و خوبيها فرمان مى دهد.

سپس با اين جمله آيه ختم مى شود كه آيا به خدا نسبت هائى مى دهيد كه نمى دانيد( اتقولون على الله ما لا تعلمون )

گر چه ظاهرا مناسبتر اين بود كه گفته شود: چرا چيزى را كه دروغ است و واقعيت ندارد به خدا نسبت مى دهيد؟ ولى به جاى آن فرموده است چرا چيزى را كه نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟ اين در حقيقت براى آن است كه حداقل مطالبى كه مورد قبول طرف است، مورد استناد واقع شود و گفته شود و اگر شما يقين به دروغ بودن اين سخنان نداريد، لااقل دليلى هم بر اثبات آن نداريد، پس چرا بى دليل تهمت ميزنيد و چيزى را كه نميدانيد به خدا نسبت مى دهيد؟!

منظور از فحشاء چيست؟

در اينكه منظور از فاحشه (كار زشت و قبيح ) در اينجا چيست؟ بسيارى از مفسران گفته اند اشاره به رسم جمعى از اعراب در زمان جاهليت است كه لخت و برهنه مادرزاد! زن و مرد در اطراف خانه خدا طواف ميكردند، به گمان اينكه در لباسهائى كه مرتكب گناه شده اند، شايسته نيست خانه خدا را طواف كنند! البته اين تفسير متناسب با آيات قبل كه درباره لباس و پوشش انسان، سخن مى گويد، مى باشد.

ولى در روايات متعددى مى خوانيم كه منظور از فاحشه در اينجا گفتار پيشوايان ظالم و ستمگر است كه مردم را به پيروى خود دعوت مى كنند و معتقدند كه خدا اطاعت آنها را بر مردم فرض كرده است.

اما بعضى از مفسران مانند نويسنده المنار و الميزان مفهوم آيه را يك مفهوم وسيع گرفته اند كه هر گونه كار زشت و قبيحى را در بر مى گيرد و با توجه به وسعت مفهوم كلمه فاحشه مناسبتر همين است كه معنى آيه همان معنى وسيع كلمه باشد و مساله طواف عريان و پيروى از پيشوايان ظلم و ستم از مصاديق روشن آن محسوب مى گردد و منافاتى هم با روايات ندارد.

درباره تسليم بى قيد و شرط در برابر رسوم نياكان در ذيل آيه 170 بقره جلد اول صفحه 422 توضيح كافى داده شده است.


آيه (29) و (30) و ترجمه

( قل أمر ربى بالقسط و أقيموا وجوهكم عند كل مسجد و ادعوه مخلصين له الدين كما بدأ كم تعودون ) (29)( فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضللة إنهم اتخذوا الشيطين أولياء من دون الله و يحسبون أنهم مهتدون ) (30)

ترجمه:

29 - بگو پروردگارم به عدالت فرمان داده است، و توجه خويش را در هر مسجد (و به هنگام عبادت ) به سوى او كنيد و او را بخوانيد و دين (خود) را براى او خالص گردانيد (و بدانيد) همانگونه كه در آغاز شما را آفريد (بار ديگر در رستاخيز) بازمى گرديد.

30 - جمعى را هدايت كرده و جمعى را (كه شايستگى نداشته اند) گمراهى بر آنها مسلم... آنها (كسانى هستند كه ) شياطين را به جاى خداوند، اولياى خود انتخاب كردند و چنين گمان مى كنند كه هدايت يافته اند.

تفسير:

از آنجا كه در آيه گذشته، سخن از فحشاء كه مفهوم آن هر گونه كار زشتى را شامل مى شود در ميان بود، و تاكيد شده بود كه خداوند هرگز دستور به فحشاء نمى دهد، در اين آيه به اصول دستورات پروردگار در زمينه وظائف عملى در يك جمله كوتاه اشاره شده و سپس اصول عقائد دينى يعنى مبدء و معاد را به طور فشرده بيان مى كند.

نخست مى گويد: اى پيامبر به آنان بگو پروردگار من به عدالت دستور داده است( قل امر ربى بالقسط ) .

و مى دانيم عدالت مفهوم وسيعى دارد كه همه اعمال نيك را در بر مى گيرد، زيرا حقيقت عدالت آن است كه هر چيز را در مورد خود به كار برند و به جاى خود نهند.

گر چه ميان عدالت و قسط تفاوتى وجود دارد، عدالت به اين گفته مى شود كه انسان حق هر كس را بپردازد، و نقطه مقابلش، آن است كه ظلم و ستم كند و حقوق افراد را از آنها دريغ دارد ولى قسط مفهومش آن است كه حق كسى را به ديگرى ندهد، و به تعبير ديگر تبعيض روا ندارد، و نقطه مقابلش آن است كه حق كسى را به ديگرى دهد.

ولى مفهوم وسيع اين دو كلمه مخصوصا به هنگامى كه جدا از يكديگر استعمال مى شوند تقريبا مساوى است و به معنى رعايت اعتدال در همه چيز و همه كار و هر چيز را به جاى خويش قرار دادن مى باشد.

سپس دستور به يكتاپرستى و مبارزه با هر گونه شرك داده مى فرمايد: توجه قلب خويش را در هر عبادتى به او كنيد و از ذات پاك او به سوى ديگر منحرف نشويد( و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد ) .

او را بخوانيد و دين و آئين خود را خالص و مخصوص او قرار دهيد( و ادعوه مخلصين له الدين ) .

پس از تحكيم پايه توحيد، توجه به مساله معاد و رستاخيز كرده، مى گويد: همانگونه كه شما را در آغاز آفريد، دگربار در قيامت باز مى گرديد( كما بدأ كم تعودون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - مفسران در تفسير جمله اقيموا وجوهكم عند كل مسجد تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند:

گاهى گفته اند منظور از آن توجه به قبله به هنگام نماز است.

و گاهى گفته اند منظور شركت در مساجد به هنگام نمازهاى روزانه است.

و گاهى نيز احتمال داده اند كه هدف از آن، حضور قلب و نيت خالص به هنگام عبادت مى باشد.

ولى تفسيرى كه در بالا ذكر كرديم، يعنى توجه به خداوند و مبارزه با هر گونه شرك و توجه به غير خدا مناسبتر با قبل و بعد اين جمله به نظر مى رسد، اگر چه اراده همه اين معانى از مفهوم آيه نيز دور نيست.

2 - كوتاهترين استدلال براى معاد

در مورد معاد و رستاخيز مردگان بحث زياد شده است و از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه هضم اين مساله براى بسيارى از مردم كوتاه فكر در اعصار پيشين مشكل بوده است تا آنجا كه گاهى مطرح شدن مساله رستاخيز و معاد را در گفتار انبياء، دليل بر نادرست بودن دعوت آنها و حتى( العياذ بالله ) دليل بر جنون و ديوانگى آنان مى گرفتند و مى گفتند: افترى على الله كذبا ام به جنة.

اين كه پيامبر مى گويد بعد از آنكه خاك شديد و پراكنده گشتيد باز هم زنده خواهيد شد، تهمتى است كه بر خدا بسته، و يا ديوانه است!.

ولى بايد توجه داشت چيزى كه بيشتر موجب تعجب و شگفتى آنان مى شد مساله معاد جسمانى بود، زيرا باور نمى كردند پس از آنكه بدنهاى ما خاك گردد، و ذرات خاكش در مسير باد و طوفان قرار گيرد و به هر گوشه اى از كره زمين افشانده شود بار ديگر اين ذرات پراكنده، از آغوش خاك و از ميان امواج درياها و از لابلاى ذرات هوا گردآورى شود، و همان انسان نخستين لباس حيات و زندگى در بر پوشد.

قرآن مجيد در آيات مختلف به اين پندار نادرست پاسخ گفته و آيه فوق يكى از كوتاهترين و جالبترين تعبيرات را در اين زمينه بازگو مى كند و مى گويد: نگاهى به آغاز آفرينش خود كنيد ببينيد همين جسم شما كه از مقدار زيادى آب و مقدار كمترى مواد مختلف، فلزات و شبه فلزات تركيب شده است در آغاز كجا بود؟ آبهائى كه در ساختمان جسم شما به كار رفته هر قطره اى از آن، احتمالا در يكى از اقيانوس هاى روى زمين سرگردان بود و سپس تبخير گرديد و تبديل به ابرها و به شكل قطرات باران بر زمين ها فرو ريختند، و ذراتى كه هم اكنون از مواد جامد زمين در ساختمان جسم شما به كار رفته، روزى به صورت دانه گندم يا ميوه درخت، يا سبزى هاى مختلف بود كه از نقاط پراكنده زمين گردآورى شد

بنابراين چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال نخستين، باز همان ذرات جمع آورى گردد و به هم پيوندند و اندام نخستين را تشكيل دهد؟ و اگر چنين چيزى محال بود چرا در آغاز آفرينش انجام شد؟ بنابراين همانگونه كه در آغاز، خدا شما را آفريده است در روز رستاخيز نيز باز مى گرداند و اين همان مطلبى است كه در جمله كوتاه بالا مى خوانيم.

در آيه بعد چگونگى عكس العملهاى مردم را در برابر اين دعوت (دعوت به سوى نيكيها و توحيد و معاد) بيان مى كند و مى گويد: توفيق خداوند شامل حال گروهى شد و آنها را به راه حق هدايت كرد، در حالى كه گروه ديگرى گمراهى بر آنان مسلم گرديد( فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضلالة ) .

و براى اينكه كسى تصور نكند بدون جهت خداوند، طايفه اى را هدايت مى كند و جمع ديگرى را گمراه، در جمله بعد اضافه مى كند: گروه گمراهان همانها بودند كه شياطين را اولياى خود انتخاب كرده بودند، و به جاى ولايت پروردگار ولايت شيطان را پذيرفتند( انهم اتخذوا الشياطين اولياء من دون الله ) .

و عجب اينكه با تمام گمراهى و انحراف چنين مى پنداشتند كه هدايت يافتگان واقعى آنها هستند( و يحسبون انهم مهتدون )

اين حالت مخصوص كسانى است كه در طغيان و گناه فرو روند، و آنچنان غرق فساد و تباهى و انحراف و بت پرستى گردند كه حس ‍ تشخيص آنها به كلى دگرگون شود، زشتى ها را زيبائى، و گمراهى ها را هدايت، پندارند، و در اين حال درهاى هدايت به كلى به روى آنها مسدود خواهد شد، و اين همان چيزى است كه خودشان براى خويشتن فراهم ساخته اند.


آيه (31) و (32)و ترجمه

( يبنى أدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا إ نه لا يحب المسرفين ) (31)( قل من حرم زينة الله التى أخرج لعباده و الطيبت من الرزق قل هى للذين أمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة كذلك نفصل الايت لقوم يعلمون ) (32)

ترجمه:

31 - اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد.

32 - بگو چه كسى زينت هاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟ بگو اينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آورده اند (اگر چه ديگران نيز با آنها مشاركت دارند ولى ) در قيامت خالص (براى مؤ منان ) خواهد بود اينچنين آيات (خود) را براى كسانى كه آگاهند شرح مى دهيم.

تفسير:

در اين آيات به تناسب سرگذشت آدم در بهشت، همچنان سخن از مساله پوشش تن و ساير مواهب زندگى و چگونگى استفاده صحيح از آنها است.

نخست به همه فرزندان آدم به عنوان يك قانون هميشگى كه شامل تمام اعصار و قرون مى شود دستور مى دهد كه زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشيد( يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد )

اين جمله مى تواند هم اشاره به زينتهاى جسمانى باشد كه شامل پوشيدن لباس هاى مرتب و پاك و تميز، و شانه زدن موها، و به كار بردن عطر و مانند آن مى شود، و هم شامل زينتهاى معنوى، يعنى صفات انسانى و ملكات اخلاقى و پاكى نيت و اخلاص.

و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى تنها اشاره به لباس خوب يا شانه كردن موها شده، و يا اگر مى بينيم تنها سخن از مراسم نماز عيد و نماز جمعه به ميان آمده است، دليل بر انحصار نيست بلكه هدف بيان مصداق هاى روشن است.

و همچنين اگر مى بينيم كه در بعضى ديگر از روايات، زينت به معنى رهبران و پيشوايان شايسته تفسير شده دليل بر وسعت مفهوم آيه است كه همه زينت هاى ظاهرى و باطنى را در بر مى گيرد.

گر چه اين حكم مربوط به تمام فرزندان آدم در هر زمان است، ولى ضمنا نكوهشى است از عمل زشت جمعى از اعراب در زمان جاهليت كه به هنگام آمدن به مسجدالحرام و طواف خانه خدا كاملا عريان و برهنه مى شدند، و هم اندرزى است به آنها كه به هنگام نماز و يا رفتن به مساجد لباس هاى كثيف و مندرس و يا لباس هاى مخصوص منزل را در تن مى كنند و در مراسم عبادت خدا به همان هيئت شركت مى نمايند، كه متاسفانه هم اكنون نيز در ميان جمعى از بى خبران مسلمانان معمول و متداول است، در حالى كه طبق آيه فوق و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است دستور داريم بهترين لباس هاى خود را به هنگام شركت در مساجد بپوشيم.

در جمله بعد اشاره به مواهب ديگر يعنى خوردنيها و آشاميدنيهاى پاك و پاكيزه مى كند و مى گويد از آنها بخوريد و بنوشيد( و كلوا و اشربوا ) .

اما چون طبع زياده طلب انسان، ممكن است از اين دو دستور سوء استفاده كند و به جاى استفاده عاقلانه و اعتدال آميز از پوشش و تغذيه صحيح، راه تجمل پرستى و اسراف و تبذير را پيش گيرد، بلافاصله اضافه مى كند ولى اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست نمى دارد( و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ) .

كلمه اسراف كلمه بسيار جامعى است كه هر گونه زياده روى در كميت و كيفيت و بيهوده گرائى و اتلاف و مانند آن را شامل مى شود، و اين روش قرآن است كه به هنگام تشويق به استفاده كردن از مواهب آفرينش، فورا جلو سوء استفاده را گرفته و به اعتدال توصيه مى كند.

در آيه بعد با لحن تندترى به پاسخ آنها كه گمان مى برند تحريم زينتها و پرهيز از غذاها و روزيهاى پاك و حلال، نشانه زهد و پارسائى و مايه قرب به پروردگار است، مى پردازد و مى گويد: اى پيامبر بگو چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگانش آفريده و همچنين مواهب و روزيهاى پاكيزه را تحريم كرده است( قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ) .

اگر اين امور، بد بود، خدا نمى آفريد، و اكنون كه براى استفاده بندگانش آفريده است چگونه ممكن است آنها را تحريم كند؟ مگر ميان دستگاه آفرينش و دستورات دينى تضاد ممكن است وجود داشته باشد؟!

سپس براى تاكيد اضافه مى كند: به آنها بگو اين نعمتها و موهبتها براى افراد با ايمان در اين زندگى دنيا آفريده شده، اگر چه ديگران نيز بدون داشتن شايستگى از آن استفاده مى كنند ولى در روز قيامت و زندگى عاليتر كه صفوف كاملا از هم مشخص مى شوند، اينها همه در اختيار افراد با ايمان و درستكار قرار مى گيرد، و ديگران به كلى از آن محروم مى شوند!( قل هى للذين آمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيامة )

بنابراين چيزى كه در دنيا و آخرت مال آنها است و مخصوصا در جهان ديگر اختصاص به آنها دارد چگونه ممكن است تحريم گردد؟ حرام چيزى است كه مفسده انگيز باشد، نه نعمت و موهبت.

اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده است كه اين مواهب در دنيا اگر چه آميخته با گرفتاريها و گاهى با غم و رنجها و اندوه ها است، ولى در سراى ديگر خالص از همه اين ناملايمات در اختيار مؤ منان قرار خواهد گرفت (ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد).

در پايان آيه به عنوان تاكيد مى گويد: اين چنين آيات و احكام خود را براى جمعيتى كه آگاهند و مى فهمند تشريح مى كنيم( كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون ) .

زينت و تجمل از نظر اسلام

در مورد استفاده از انواع زينتها، اسلام مانند تمام موارد، حد اعتدال را انتخاب كرده است، نه مانند بعضى كه مى پندارند استفاده از زينتها و تجملات هر چند به صورت معتدل بوده باشد مخالف زهد و پارسائى است، و نه مانند تجمل پرستانى كه غرق در زينت و تجمل مى شوند، و تن به هر گونه عمل نادرستى براى رسيدن به اين هدف نامقدس مى دهند.

و اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگيريم مى بينيم كه تعليمات اسلام در اين زمينه درست هماهنگ ويژگيهاى روح انسان و ساختمان جسم او است.

توضيح اينكه:

به گواهى روانشناسان، حس زيبائى يكى از چهار بعد روح انسانى است كه به ضميمه حس نيكى، و حس دانائى، و حس مذهبى، ابعاد اصلى روان آدمى را تشكيل مى دهند، و معتقدند تمام زيبائيهاى ادبى، شعرى، صنايع ظريفه، و هنر به معنى واقعى همه مولود اين حس است، با وجود اين چگونه ممكن است، يك قانون صحيح، اين حس اصيل را در روح انسان خفه كند، و عواقب سوء عدم اشباع صحيح آن را ناديده بگيرد.

لذا در اسلام: استفاده كردن از زيبائيهاى طبيعت، لباسهاى زيبا و متناسب، به كار بردن انواع عطرها، و امثال آن، نه تنها مجاز شمرده شده بلكه به آن توصيه و سفارش نيز شده است، و روايات زيادى در اين زمينه از پيشوايان مذهبى در كتب معتبر نقل شده است.

به عنوان نمونه در تاريخ زندگى امام حسن مجتبى (عليه‌السلام ) مى خوانيم هنگامى كه به نماز برمى خواست بهترين لباسهاى خود را مى پوشيد سؤال كردند چرا بهترين لباس خود را مى پوشيد؟ فرمود: ان الله جميل يحب الجمال فاتجمل لربى و هو يقول خذوا زينتكم عند كل مسجد.

خداوند زيبا است و زيبائى را دوست دارد و به همين جهت، من لباس زيبا براى راز و نياز با پروردگارم مى پوشم و هم او دستور داده است كه زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگيريد.

در حديث ديگرى مى خوانيم كه يكى از زاهدان ريائى به نام عباد بن كثير با امام صادق (عليه‌السلام ) روبرو شد، در حالى كه امام (عليه‌السلام ) لباس نسبتا زيبائى بر تن داشت، به امام گفت: تو از خاندان نبوتى، و پدرت (علىعليه‌السلام ) لباس بسيار ساده مى پوشيد چرا چنين لباس جالبى بر تن تو است؟ آيا بهتر نبود كه لباسى كم اهميت تر از اين مى پوشيدى، امام فرمود: واى بر تو اى عباد!، من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق:

چه كسى حرام كرده است زينتهائى را كه خداوند براى بندگانش آفريده و روزيهاى پاكيزه را؟... و روايات متعدد ديگر.

اين تعبير كه خداوند زيبا است و زيبائى را دوست دارد، و يا تعبير به اينكه خداوند زيبائيها را آفريده، همگى اشاره به اين حقيقت است كه اگر استفاده از هر گونه زيبائى، ممنوع بود، خداوند هرگز اينها را نمى آفريد، آفرينش زيبائيها در جهان هستى خود دليل بر اين است كه خالق زيبائيها آن را دوست دارد.

ولى مهم اينجاست كه غالبا در اين گونه موضوعات، مردم راه افراط را مى پويند، و با بهانه هاى مختلف رو به تجمل پرستى مى آورند، و به همين دليل قرآن مجيد - همانطور كه گفتيم - بلافاصله بعد از ذكر اين حكم اسلامى از اسراف و زياده روى و تجاوز از حد، مسلمانان را بر حذر مى دارد، در بيش از بيست مورد در قرآن مجيد به مساله اسراف اشاره شده و از آن نكوهش گرديده است (درباره اسراف در ذيل آيات متناسب مشروحا سخن خواهيم گفت ).

به هر حال روش قرآن و اسلام در اين مورد، روش موزون و معتدلى است كه نه جمود دارد و تمايلات زيباپسندى روح انسان را در هم مى كوبد، و نه بر اعمال مسرفان و تجمل پرستان و شكمخواران صحه مى گذارد مخصوصا در جوامعى كه افراد محروم و بينوا وجود داشته باشد حتى از زينتهاى معتدل نيز نهى مى كند، و لذا مى بينيم در بعضى از روايات هنگامى كه از بعضى امامان سؤال مى كردند چرا لباس فاخر پوشيده ايد در حالى كه جد شما على (عليه‌السلام ) چنين لباسى در تن نمى كرد؟ در پاسخ مى فرمودند مردم آن زمان در شدت و فشار بودند و مى بايست چنين شود، اما مردم زمان ما زندگى مرفه ترى دارند و در چنين شرائطى استفاده از اين زينتها (در حدود معقول ) مانعى ندارد.

يك دستور مهم بهداشتى

جمله كلوا و اشربوا و لا تسرفوا: بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه در آيه فوق آمده است، گر چه بسيار ساده به نظر مى رسد، اما امروز ثابت شده است كه يكى از مهمترين دستورات بهداشتى همين است زيرا تحقيقات دانشمندان به اين نتيجه رسيده كه سرچشمه بسيارى از بيماريها، غذاهاى اضافى است كه به صورت جذب نشده در بدن انسان باقى مى ماند، اين مواد اضافى هم بار سنگينى است براى قلب و ساير دستگاه هاى بدن، و هم منبع آماده اى است براى انواع عفونتها و بيماريها، لذا براى درمان بسيارى از بيماريها، نخستين گام همين است كه اين مواد مزاحم كه در حقيقت زباله هاى تن انسان هستند، سوخته شوند و پاكسازى جسم عملى گردد.

عامل اصلى تشكيل اين مواد مزاحم، اسراف و زياده روى در تغذيه و به اصطلاح پرخورى است، و راهى براى جلوگيرى از آن جز رعايت اعتدال در غذا نيست مخصوصا در عصر و زمان ما كه بيماريهاى گوناگونى مانند بيمارى قند، چربى خون، تصلب شرائين، نارسائيهاى كبد و انواع سكته ها، فراوان شده، افراط در تغذيه با توجه به عدم تحرك جسمانى كافى، يكى از عوامل اصلى محسوب مى شود، و براى از بين بردن اينگونه بيماريها راهى جز حركت كافى و ميانه روى در تغذيه نيست.

مفسر بزرگ ما، مرحوم طبرسى در مجمع البيان مطلب جالبى نقل مى كند كه هارون الرشيد طبيبى مسيحى داشت كه مهارت او در طب معروف بود، روزى اين طبيب به يكى از دانشمندان اسلامى گفت: من در كتاب آسمانى شما چيزى از طب نمى يابم، در حالى كه دانش مفيد بر دو گونه است: علم اديان و علم ابدان، او در پاسخش چنين گفت: خداوند همه دستورات طبى را در نصف آيه از كتاب خويش آورده است( كلوا و اشربوا و لا تسرفوا ) : بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد و پيامبر ما نيز طب را در اين دستور خويش ‍ خلاصه كرده است المعدة بيت الادواء و الحمية رأ س كل دواء و اعط كل بدن ما عودته: معده خانه همه بيماريها است، و امساك سرآمد همه داروها است و آنچه بدنت را عادت داده اى (از عادات صحيح و مناسب ) آن را از او دريغ مدار.

طبيب مسيحى هنگامى كه اين سخن را شنيد گفت: ما ترك كتابكم و لا نبيكم لجالينوس طبا!: قرآن شما و پيامبرتان براى جالينوس ‍ (طبيب معروف ) طبى باقى نگذارده است.

كسانى كه اين دستور را ساده فكر مى كنند، خوب است در زندگى خود آن را بيازمايند تا به اهميت و عمق آن آشنا شوند، و معجزه رعايت اين دستور را در سلامت جسم و تن خود ببينند.


آيه (33)و ترجمه

( قل إنما حرم ربى الفوحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغى بغير الحق و أن تشركوا بالله ما لم ينزل به سلطنا و أن تقولوا على الله ما لا تعلمون ) (33)

ترجمه:

33 - بگو خداوند تنها اعمال زشت را، چه آشكار باشد چه پنهان، حرام كرده است و (همچنين ) گناه و ستم بدون حق، و اينكه چيزى را كه خداوند دليلى براى آن نازل نكرده شريك او قرار دهيد، و به خدا مطلبى نسبت دهيد كه نمى دانيد.

تفسير:

محرمات الهى

بارها ديده ايم كه قرآن مجيد هر گاه سخن از امر مباح يا لازمى به ميان مى آورد، بلافاصله از نقطه مقابل آن يعنى زشتيها و محرمات سخن مى گويد، تا هر دو بحث، يكديگر را تكميل كنند، در اينجا نيز به دنبال اجازه استفاده از مواهب الهى و زينتها و نفى تحريم آنها، سخن از محرمات به ميان آورده و به طور عموم، و سپس به طور خصوص انگشت روى چند نقطه مهم مى گذارد.

در آغاز از تحريم فواحش سخن مى گويد و مى فرمايد: اى پيامبر بگو: پروردگار من تنها اعمال زشت و قبيح را حرام كرده است اعم از اينكه آشكار باشد يا پنهان( قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) .

فواحش جمع فاحشه به معنى خصوص اعمالى است كه فوق العاده زشت و ناپسند است نه همه گناهان، و شايد تاكيد روى اين مطلب كه خواه پنهان باشد يا آشكار، از اين جهت است كه عربهاى جاهلى، عمل زشت منافى عفت را اگر پنهانى انجام مى شد، مجاز مى شمردند، و تنها در صورتى كه آشكار باشد ممنوع مى دانستند.

سپس موضوع را تعميم داده و به تمام گناهان اشاره مى كند و مى گويد( و الاثم )

اثم در اصل به معنى هر گونه كارى است كه زيانبخش باشد و موجب انحطاط مقام انسان گردد، و او را از رسيدن به ثواب و پاداش ‍ نيك باز دارد، بنابراين هر نوع گناهى در مفهوم وسيع اثم داخل است.

ولى بعضى از مفسران، اثم را در اينجا تنها به معنى شراب گرفته اند، و شعر معروف، شربت الاثم حتى ضل عقلى كذاك الاثم يصنع بالعقول آنقدر اثم (شراب ) نوشيدم كه عقلم گم شد، آرى شراب، با عقل آدمى اين چنين مى كند.

ولى ظاهر اين است كه اين معنى تمام مفهوم اثم نيست بلكه يكى از افراد روشن آن است.

بار ديگر انگشت روى چند قسمت از بزرگترين گناهان گذارده، مى گويد:

و هر گونه ستم و تجاوز به ناحق به حقوق ديگران( و البغى بغير الحق )

بغى به معنى كوشش و تلاش براى بدست آوردن چيزى است، ولى غالبا به كوششهائى گفته مى شود كه براى غصب حق ديگران است و لذا مفهوم آن غالبا با مفهوم ظلم و ستم مساوى است.

روشن است توصيف بغى در آيه مورد بحث، به غيرالحق از قبيل توضيح و تاكيد روى معنى بغى است.

سپس اشاره به مساله شرك كرده، مى گويد: و نيز پروردگار من، حرام كرده كه شريكى بى دليل براى او قائل شويد( و ان تشركوا بالله ما لم ينزل به سلطانا ) .

در اينجا نيز روشن است كه جمله ما لم ينزل به سلطانا براى تاكيد و توجه به اين حقيقت است كه مشركان هيچگونه دليل و گواه منطقى و خردپسندى در كار خود ندارند، و كلمه سلطان به معنى هر گونه دليل و گواهى است كه باعث تسلط و پيروزى انسان بر مخالف مى شود.

آخرين چيزى را كه به عنوان محرمات روى آن تكيه مى كند نسبت دادن چيزى به خدا بدون علم و آگاهى است( و ان تقولوا على الله ما لا تعلمون ) .

درباره سخن گفتن بدون علم، ذيل آيه 28 همين سوره نيز بحث كرده ايم. در آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين مساله زياد تاكيد شده و مسلمانان به شدت از گفتن چيزهائى كه نمى دانند، ممنوع شده اند، تا آنجا كه در حديثى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده: من افتى بغير علم لعنته ملائكة السماوات و الارض: آن كس كه بدون علم و آگاهى فتوا دهد، فرشتگان آسمان و زمين او را لعنت مى كنند.

و اگر درست در وضع جوامع انسانى و بدبختيهائى كه دامن آنها را مى گيرد دقت كنيم خواهيم ديد كه قسمت مهمى از اين بدبختيها از شايعه سازى و سخن گفتن بدون اطلاع و گواهى به ناحق و اظهار نظرهاى بى مدرك سرچشمه مى گيرد.


آيه (34)و ترجمه

( و لكل أمة أجل فإ ذا جاء أجلهم لا يستأ خرون ساعة و لا يستقدمون ) (34)

ترجمه:

34 - براى هر قوم و جمعيتى زمان و مدت (معينى ) است و به هنگامى كه مدت آنها فرا رسد نه ساعتى از آن تاخير مى كنند و نه بر آن پيشى مى گيرند.

تفسير:

هر جمعيتى سرانجامى دارد

در اين آيه خداوند به يكى از قوانين آفرينش يعنى فنا و نيستى ملتها، اشاره مى كند و بحثهاى مربوط به زندگى فرزندان آدم در روى زمين و سرانجام و سرنوشت گنهكاران كه در آيات قبل گفته شد با اين بحث روشنتر مى شود.

نخست مى گويد: براى هر امتى زمان و مدت معينى وجود دارد( و لكل امة اجل ) .

و به هنگامى كه اين اجل فرا رسد، نه لحظه اى تاخير خواهند كرد و نه لحظه اى بر آن پيشى مى گيرند( فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون )

يعنى ملتهاى جهان همانند افراد، داراى مرگ و حياتند ملتهائى از صفحه روى زمين برچيده مى شوند، و بجاى آنها ملتهاى ديگرى قرار مى گيرند، قانون مرگ و حيات مخصوص افراد انسان نيست بلكه اقوام و جمعيتها و جامعه ها را نيز در بر مى گيرد.

با اين تفاوت كه مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت و روى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تن پرورى مى باشد

هنگامى كه ملتهاى جهان در چنين مسيرهائى گام بگذارند، و از قوانين مسلم آفرينش منحرف گردند، سرمايه هاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست خواهند داد و سرانجام سقوط مى كنند. بررسى فناى تمدنهائى همچون تمدن بابل، و فراعنه مصر، و قوم سبا، و كلدانيان، و آشوريان، و مسلمانان اندلس، و امثال آنها، اين حقيقت را نشان مى دهد كه در لحظه فرا رسيدن فرمان نابودى كه بر اثر اوج گرفتن فساد صادر شده بود، حتى ساعتى نتوانستند پايه هاى لرزان حكومتهاى خويش را نگاه دارند.

بايد توجه داشت كه ساعت در لغت به معنى كمترين وقت است، گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان مى آيد اگر چه امروز معنى معروف آن يك بيست و چهارم مدت شبانه روز است.

پاسخ به يك اشتباه

بعضى از مذاهب ساختگى كه در قرون اخير پيدا شده اند براى رسيدن به اهداف خود، لازم ديده اند كه قبل از هر چيز پايه هاى خاتميت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به گمان خويش متزلزل سازند، لذا بعضى از آيات قرآن را كه هيچ دلالتى بر هدف آنها ندارد به كمك تفسير به راءى، و سفسطه بر مقصود خود منطبق ساخته اند از جمله آيه مورد بحث است، آنها مى گويند: قرآن گفته است هر امتى پايانى دارد و منظور از امت، مذهب است بنابراين مذهب اسلام نيز بايد پايانى داشته باشد!

بهترين راه براى درك چگونگى اين استدلال اين است كه معنى واقعى امت را در لغت، و سپس در قرآن مجيد، مورد بررسى قرار دهيم.

از بررسى كتب لغت و همچنين موارد استعمال اين كلمه در قرآن كه بالغ بر 64 مورد مى شود چنين استفاده مى گردد كه امت در اصل به معنى جمعيت و گروه است.

مثلا در داستان موسى مى خوانيم( و لما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون ) : هنگامى كه به آبگاه شهر مدين رسيد، جمعيتى را مشاهده كرد كه (براى خود و چهارپايانشان ) مشغول آب كشيدن هستند و نيز در مورد امر به معروف و نهى از منكر مى خوانيم: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير: بايد جمعيتى از شما باشند كه دعوت به نيكيها كنند.

و نيز مى خوانيم: و قطعناهم اثنتى عشرة اسباطا امما: ما بنى اسرائيل را به دوازده قبيله و گروه تقسيم كرديم.

و نيز مى خوانيم:( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم ) : جمعيتى (از ساكنان شهر ايله از بنى اسرائيل ) گفتند: چرا اندرز مى دهيد افراد گناهكارى را كه خداوند آنها را هلاك خواهد كرد... (اعراف - 164)

از اين آيات به خوبى روشن مى شود كه امت به معنى جمعيت و گروه است، نه به معنى مذهب و نه به معنى پيروان مذهب، و اگر مى بينيم كه به پيروان مذهب امت گفته مى شود، به خاطر آن است كه آنها نيز براى خود گروهى هستند.

بنابراين معنى آيه مورد بحث اين است كه هر جمعيت و گروهى، سرانجامى خواهند داشت، يعنى نه تنها تك تك مردم، عمرشان پايان مى پذيرد بلكه ملتها هم مى ميرند و متلاشى مى شوند و منقرض مى گردند اصولا در هيچ مورد امت، در معنى مذهب به كار نرفته است، و به اين ترتيب آيه مورد بحث هيچگونه ارتباطى به مساله خاتميت ندارد.


آيه (35) و (36)و ترجمه

( يبنى أدم إما يأ تينكم رسل منكم يقصون عليكم أيتى فمن اتقى و أصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (35)( و الذين كذبوا بايتنا و استكبروا عنها أولئك أصحب النار هم فيها خلدون ) (36)

ترجمه:

35 - اى فرزندان آدم! اگر رسولانى از خود شما به سراغتان بيايند كه آيات مرا براى شما بازگو كنند (از آنها پيروى كنيد) زيرا آنها كه پرهيزگارى پيشه كنند و عمل صالح انجام دهند (و در اصلاح خويش و ديگران بكوشند) نه ترسى بر آنها هست و نه غمناك مى شوند.

36 - و آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن تكبر ورزند اهل دوزخند، جاودانه در آن خواهند ماند.

تفسير:

دستور ديگرى به همه فرزندان آدم

بار ديگر خداوند فرزندان آدم را مخاطب ساخته، مى گويد: اى فرزندان آدم اگر رسولانى از خودتان (از طرف من ) به سويتان آمدند كه آيات مرا به شما عرضه مى دارند از آنها پيروى كنيد، زيرا آنها كه پرهيزگارى پيشه كنند و در اصلاح خويشتن و ديگران بكوشند نه وحشتى از مجازات الهى خواهند داشت و نه اندوه و غمى( يا بنى آدم اما ياتينكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى فمن اتقى و اصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .

و در آيه بعد اضافه مى كند اما آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن، خضوع ننمايند آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند( و الذين كذبوا باياتنا و استكبروا عنها اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) .

پاسخ به يك سفسطه ديگر

همانطور كه در آيات گذشته گفتيم جمعى از دين سازان قرون اخير براى صاف كردن جاده ادعاهاى خود پاره اى از آيات قرآن را مستمسك قرار داده و مدعى هستند كه دليل بر نفى خاتميت است، در حالى كه ارتباطى با آن ندارد.

يكى از آنها آيه فوق است، آنها بدون اينكه قبل و بعد اين آيات را در نظر بگيرند مى گويند: اين آيه با توجه به جمله ياتينكم كه فعل مضارع است دليل بر اين است كه امكان دارد در آينده پيامبران ديگرى مبعوث شوند.

ولى اگر كمى به عقب برگرديم و آيات گذشته را كه از آفرينش آدم و سكونت او در بهشت و سپس رانده شدن او و همسرش از بهشت سخن مى گويد در نظر بگيريم و ملاحظه كنيم كه مخاطب در اين آيات مسلمانان نيستند، بلكه مجموع جامعه انسانى و تمامى فرزندان آدمند پاسخ اين سخن روشن مى شود زيرا شك نيست كه براى مجموعه فرزندان آدم رسولان زيادى آمدند كه نام عده قابل ملاحظه اى از آنها در قرآن آمده و نام عده ديگرى نيز در كتب تواريخ ثبت است.

منتها اين عده از دين سازان براى اغفال مردم، آيات گذشته را به دست فراموشى مى سپارند و مخاطب در اين آيه را خصوص مسلمانان مى گيرند و از آن نتيجه گيرى مى كنند كه امكان رسولان ديگرى در كار است.

اينگونه سفسطه ها سابقه بسيار دارد مخصوصا در ميان اينها كه آيه يا جمله اى از يك آيه را از بقيه جدا مى كنند و قبل و بعد آنرا ناديده مى گيرند و بر مفهومى كه تمايل دارند تطبيق مى دهند هر چند ضد مفهوم واقعى آن باشد.


آيه (37) و ترجمه

( فمن أظلم ممن افترى على الله كذبا أو كذب بايته أولئك ينالهم نصيبهم من الكتب حتى إذا جأتهم رسلنا يتوفونهم قالوا أين ما كنتم تدعون من دون الله قالوا ضلوا عنا و شهدوا على أنفسهم أنهم كانوا كفرين ) (37)

ترجمه:

37 - چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند يا آيات او را تكذيب مى نمايند؟ آنها نصيبشان را از آنچه مقدر شده (از نعمتها و مواهب اين جهان ) مى برند تا زمانى كه فرستادگان ما (فرشتگان قبض ارواح ) به سراغ آنها روند و جانشان را بگيرند از آنها مى پرسند: كجا هستند معبودهائى كه غير از خدا مى خوانديد؟ (چرا به يارى شما نمى آيند؟) مى گويند آنها (همه ) گم شدند (و از ما دور گشتند) و بر ضد خود گواهى مى دهند كه كافر بودند!

تفسير:

از اين آيه به بعد قسمتهاى مختلفى از سرنوشت شومى كه در انتظار افترا گويان و تكذيب كنندگان آيات خدا است، بيان شده، نخست به چگونگى حال آنها به هنگام مرگ اشاره كرده مى گويد: چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند و يا آيات او را تكذيب مى كنند؟!( فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب باياته )

همانطور كه در سوره انعام ذيل آيه 21 اشاره كرده ايم، در چندين آيه از قرآن با تعبيرهاى مختلفى، ستمكارترين مردم معرفى شده اند، ولى صفاتى كه براى آنها بيان شده همه به يك ريشه باز مى گردد و آن شرك و بت پرستى و تكذيب آيات پروردگار است، در آيه مورد بحث، علاوه بر تكذيب آيات الهى، تهمت و افتراء بر خدا به عنوان صفت بارز آنان، ذكر شده است.

با توجه به اينكه از ديدگاه قرآن، ريشه تمام بدبختيها شرك و سرمايه همه سعادتها توحيد است، روشن مى شود كه چرا اين افراد گمراه و گمراه كننده، ستمكارترين مردمند، اينها هم به خويشتن ظلم مى كنند هم به جامعه اى كه به آن تعلق دارند، بذر نفاق و پراكندگى را در همه جا مى پاشند و مانع بزرگى بر سر راه وحدت صفوف و پيشرفتها و اصلاحات واقعى هستند.

سپس وضع آنها را به هنگام مرگ چنين توصيف مى كند آنان چند روزى بهره خود را از آنچه برايشان مقدر شده است مى برند و از نعمتهاى مختلف سهم خود را مى گيرند، تا پيمانه عمرشان لبريز گردد و به اجل نهائى برسد، در اين هنگام فرشتگان ما كه مامور گرفتن ارواحند به سراغ آنها مى آيند( اولئك ينالهم نصيبهم من الكتاب حتى اذا جائتهم رسلنا يتوفونهم ) .

منظور از كتاب در جمله بالا مقدراتى است كه خداوند براى بندگان خود از نعمتهاى مختلف اين جهان قرار داده است، اگر چه بعضى از مفسران احتمال داده اند منظور از كتاب كيفر الهى و يا اعم از هر دو بوده باشد.

ولى با توجه به كلمه حتى كه معمولا اشاره به پايان چيزى است روشن مى شود كه منظور تنها نعمتهاى گوناگون دنيا است كه هر كسى اعم از نيكوكار و بدكار سهمى از آن دارد و به هنگام مرگ پايان مى گيرد نه كيفرها و مجازاتهاى الهى كه با مرگ پايان نمى يابد و تعبير به كتاب از اين مقدرات به خاطر آن است كه شباهت به مسائلى دارد كه سهم بندى و نوشته مى شود.

به هر حال از لحظه مرگ مجازاتهاى آنها شروع مى شود، نخستين بار با توبيخ و سرزنش فرشتگان پروردگار كه مامور گرفتن جانشان هستند روبرو مى شوند، آنها مى پرسند كجا هستند معبودهائى كه غير از خدا مى پرستيديد و يك عمر از آنها دم مى زديد و همه چيز خود را نابخردانه در پاى آنها مى ريختيد؟!( قالوا اين ما كنتم تدعون من دون الله ) .

آنها چون دست خود را از همه چيز كوتاه مى بينند و پندارهائى را كه درباره معبودهاى ساختگى داشتند همچون نقش بر آب مشاهده مى كنند، در پاسخ مى گويند: آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند اثرى از آنها نمى بينيم و هيچگونه قدرتى بر دفاع از ما ندارند، و تمام عبادات ما براى آنها بيهوده بود( قالوا ضلوا عنا ) .

و به اين ترتيب خودشان بر ضد خود گواهى مى دهند كه كافر بودند( و شهدوا على انفسهم انهم كانوا كافرين ) .

گر چه ظاهر مساله اين است كه فرشتگان سؤالى مى كنند و آنها نيز پاسخ مى گويند، ولى در واقع اين يكى از مجازاتهاى روانى براى آنها است كه آنها را متوجه وضع ناگوارى كه بر اثر اعمالشان دامن آنها را گرفته است مى نمايند و به آنها نشان مى دهند كه چگونه يك عمر در بيراهه ها سرگردان بوده و تمام سرمايه هاى وجود خود را از دست داده اند و هيچ چيز نيندوخته اند، در حالى كه راه بازگشت به روى آنها بسته است و اين نخستين تازيانه آتشين مجازات الهى است كه بر روح آنها نواخته مى شود.


آيه (38) و (39)و ترجمه

( قال ادخلوا فى أمم قد خلت من قبلكم من الجن و الانس فى النار كلما دخلت أمة لعنت أختها حتى إذا اداركوا فيها جميعا قالت أخرئهم لا ولئهم ربنا هؤ لاء أضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار قال لكل ضعف و لكن لا تعلمون ) (38)

( و قالت أولئهم لا خرئهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون ) (39)

ترجمه:

38 - (خداوند به آنها) مى گويد: داخل شويد در صف گروه هاى مشابه خود از جن و انس در آتش، هر زمان گروهى وارد مى شوند گروه ديگر را لعن مى كنند تا همگى با ذلت در آن قرار گيرند (در اين هنگام ) گروه پيروان درباره پيشوايان خود مى گويند: خداوندا! اينها بودند كه ما را گمراه ساختند پس كيفر آنها را از آتش دو برابر كن (كيفرى براى گمراهيشان و كيفرى به خاطر گمراه ساختن ما) مى گويد براى هر كدام (از شما) عذاب مضاعف است ولى نمى دانيد (زيرا پيروان نيز اگر گرد پيشوايان ستمگر و گمراه را نگرفته بودند آنها قدرتى بر اغواى دگران نمى داشتند).

39 - و پيشوايان آنها به پيروان خود مى گويند شما امتيازى بر ما نداريد پس بچشيد عذاب (الهى ) را در برابر آنچه انجام مى داديد.

تفسير:

درگيرى پيشوايان و پيروان گمراه در دوزخ!

در اين آيات همچنان بيان سرنوشت شوم تكذيب كنندگان آيات خدا دنبال مى گردد:

در آيات گذشته صحنه اى كه به هنگام مرگ و بازپرسى فرشتگان قبض ارواح رخ مى دهد ترسيم شده بود و در اينجا صحنه برخورد گروه هاى اغوا كننده و اغوا شونده را در قيامت شرح مى دهد:

در روز رستاخيز خداوند به آنها مى گويد در صف گروه هاى مشابه خود از جن و انس كه پيش از شما بودند، قرار گيريد و در آتش ‍ داخل شويد( قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلكم من الجن و الانس فى النار ) .

اين فرمان ممكن است به صورت يك فرمان تكوينى باشد يعنى خداوند عملا آنها را در يك جا قرار دهد، و يا اينكه شبيه يك فرمان تشريعى صادر شود كه با گوش خود بشنوند و ناچار از اطاعت آن بوده باشند.

هنگامى كه همگى در آتش ورود كردند برخوردشان با هم مسلكهايشان شروع مى شود، برخوردى عجيب و عبرت انگيز، هر دسته اى كه وارد دوزخ مى شود به ديگرى لعن و نفرين مى كند و او را مسئول بدبختى خويش مى داند( كلما دخلت امة لعنت اختها )

شايد بارها گفته ايم صحنه قيامت انعكاس بزرگى از صحنه هاى اين دنيا است، در اين جهان نيز بارها ديده ايم كه هر گروه از گروه هاى منحرف به دسته ديگر بد مى گويد و از او متنفر است، به عكس پيامبران الهى و افراد صالح و مصلح هر كدام آمده اند برنامه ديگرى را تاييد كرده اند و پيوستگى خود را در هدف با يكديگر اعلام داشته اند.

مطلب به همين جا پايان نمى پذيرد، هنگامى كه همگى با ذلت و خوارى در محيط شرر بار دوزخ قرار مى گيرند، شكايات آنها به پيشگاه پروردگار از يكديگر شروع مى شود، نخست فريب خوردگان زبان به شكايت مى گشايند و چون راه نجاتى براى خود نمى بينند عرضه مى دارند پروردگارا اين اغواگران بودند كه ما را گمراه ساختند، خدايا عذاب و كيفر آنها را مضاعف كن، كيفرى به خاطر گمراه بودن، و كيفرى به خاطر گمراه كردن ما( حتى اذا اداركوا فيها جميعا قالت اخريهم لاوليهم ربنا هؤ لاء اضلونا فآتهم عذابا ضعفا من النار ) .

شك نيست كه اين درخواست كاملا منطقى و بجا است و حتى بدون درخواست اغواگران چنين كيفرى را دارند، زيرا آنها بار مسئوليت انحراف فريب خوردگان را نيز بر دوش مى كشند، بدون اينكه از مسئوليت خود آنها كاسته شود، ولى عجيب اين است كه در پاسخ به آنها گفته مى شود، مجازات هر دو دسته از شما مضاعف است ولى نمى دانيد چرا؟!( قال لكل ضعف و لكن لا تعلمون ) .

با دقت روشن مى شود كه چرا گروه پيروان نيز مجازات مضاعف دارند، زيرا هيچگاه پيشوايان ظلم و ستم و سركردگان انحراف و گمراهى به تنهائى نمى توانند برنامه هاى خود را پياده كنند و اين پيروان سرسخت و لجوج هستند كه به آنها در رسيدن به اين هدف قدرت و توان مى بخشند و به اصطلاح تنور آنها را داغ كرده و پاى پرچمشان سينه مى زنند، بنابراين، اين دسته نيز بايد كيفر مضاعف داشته باشد، كيفرى به خاطر گمراهى خود و كيفرى به خاطر حمايت از ظالم و ستمگر و پيشوايان گمراه.

به همين دليل در حديث معروفى كه از امام كاظم (عليه‌السلام ) درباره يكى از دوستانش بنام صفوان نقل شده مى خوانيم كه به هنگام نهى او از همكارى با دستگاه هارون الرشيد ستمگر فرمود: اگر مردم دستگاه آنها را گرم نكنند و به حمايتشان نشتابند چگونه مى توانند حق پيشوايان عادل را غصب كنند.

در آيه بعد پاسخ پيشوايان گمراه را چنين نقل مى كند كه آنها به پيروان خود مى گويند شما هيچ تفاوتى با ما نداريد، يعنى اگر ما گفتيم شما تاييد كرديد و اگر گام برداشتيم كمك نموديد و اگر ستم نموديم شما يار و مددكار ما بوديد، بنابراين شما هم در مقابل اعمالتان عذاب دردناك الهى را بچشيد( و قالت اوليهم لاخريهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون ) . منظور اولى طايفه نخستين، يعنى پيشوايان و منظور از اخرى گروه پيروان مى باشد.


آيه (40) و (41)و ترجمه

( إن الذين كذبوا بايتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم أبوب السماء و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين ) (40)( لهم من جهنم مهاد و من فوقهم غواش و كذلك نجزى الظلمين ) (41)

ترجمه:

40 - آنها كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند درهاى آسمان برويشان گشوده نمى شود و (هيچگاه ) داخل بهشت نمى شوند مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن خياطى بگذرد! (يعنى بهيچوجه امكان ندارد) اينچنين گنهكاران را جزا مى دهيم.

41 - براى آنها بسترهائى از (آتش ) دوزخ و روى آنها پوششهائى (از آن ) است و اينچنين ظالمان را جزا مى دهيم.

تفسير:

بار ديگر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متكبر و لجوج يعنى آنها كه زير بار آيات پروردگار نمى روند و در برابر حق تسليم نيستند رفته مى گويد: كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن تكبر ورزند درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمى شود( ان الذين كذبوا باياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء ) .

در حديثى از امام باقر (عليه‌السلام ) چنين مى خوانيم: اما المؤ منون فترفع اعمالهم و ارواحهم الى السماء فتفتح لهم ابوابها و اما الكافر فيصعد بعمله و روحه حتى اذا بلغ الى السماء نادى مناد اهبطوا به الى سجين: (اما مؤ منان، اعمال و ارواحشان به سوى آسمانها برده مى شود و درهاى آسمان به روى آنها گشوده خواهد شد، اما كافر روح و عملش را بالا مى برند تا به آسمان برسد در اين هنگام كسى صدا مى زند آن را به سوى سجين (دوزخ ) پائين ببريد.

به همين مضمون رواياتى نيز از پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در تفسير طبرى و ساير تفاسير در ذيل آيه مورد بحث نقل شده است.

ممكن است منظور از آسمان در اينجا معنى ظاهر آن باشد، و نيز ممكن است كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد همانطور كه در آيه 9 سوره فاطر مى خوانيم:( اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ) :(سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى روند و عمل صالح را ترفيع مى دهد).

سپس اضافه مى كند: (آنها وارد بهشت نخواهند شد، تا زمانى كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد)!( و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط ) .

اين تعبير كنايه لطيفى از محال بودن اين امر است، در واقع براى اينكه عدم امكان دخول اين افراد در بهشت به صورت يك مساله حسى در آيد، اين مثال انتخاب شده است، تا همانطور كه هيچكس ترديد ندارد كه ممكن نيست شتر با آن جثه بزرگش از سوراخ باريك سوزن عبور كند، همينطور مسلم بدانند راهى براى ورود افراد بى ايمان متكبر در بهشت مطلقا موجود نيست!.

جمل در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان برآورده، ولى يكى از معانى جمل طنابهاى محكمى كه كشتى ها را با آن مهار مى كنند، نيز مى باشد و از آنجا كه طناب و سوزن تناسب بيشترى با هم دارند، بعضى اين معنى را در تفسير آيه بهتر دانسته اند، ولى بيشتر مفسران اسلامى معنى اول را ترجيح داده اند، و حق با آنها است زيرا:

اولا - در روايات پيشوايان اسلام نيز تعبيراتى ديده مى شود كه با تفسير اول متناسب است.

ثانيا - نظير اين تفسير در باره ثروتمندان (خودخواه و متكبر) نيز در انجيل ديده، در انجيل لوقا باب 18 جمله 24 و 25 چنين مى خوانيم كه عيسى فرمود: چه بسيار مشكل است كسانى را كه صاحبان دولتند درآمدن در ملكوت خدا، زيرا آسانتر است شتر را كه در چشمه سوزن درآيد از اينكه صاحب دولتى در ملكوت خدا داخل شود.

حداقل از اين جمله چنين استفاده مى شود كه اين كنايه، از قديم در ميان اقوام معمول بوده است.

هم امروز نيز در ميان ما اين ضرب المثل درباره افرادى كه گاهى زياد سختگيرند و گاهى بسيار آسان مى گيرند رائج است، مى گويند فلانكس گاهى از دروازه وارد نمى شود، ولى گاهى از چشمه سوزن عبور مى كند.

ثالثا - با توجه به اينكه كلمه جمل بيشتر در معنى اول به كار مى رود و استعمال اين كلمه در معنى طناب ضخيم بسيار كم است تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.

در پايان آيه براى تاكيد و توضيح بيشتر اضافه مى كند، اين چنين گنهكاران را كيفر ميدهيم (و كذلك نجزى المجرمين ).

در آيه بعد، به قسمتى ديگر از مجازات دردناك آنها اشاره كرده مى گويد: براى اين گونه افراد، بسترهائى از جهنم و آتش سوزان است و روى آنها پوششهائى از همان آتش سوزان قرار دارد( لهم من جهنم مهاد و من فوقهم غواش )

و باز براى تاكيد اضافه مى كند اين چنين ظالمان و ستمگران را كيفر مى دهيم( و كذلك نجزى الظالمين ) .

جالب اينكه گاهى از آنها به عنوان (مجرم ) و گاهى (ظالم ) و گاهى (تكذيب كننده آيات پروردگار) و گاهى (متكبر) تعبير مى كند كه همه آنها در واقع به يك حقيقت برمى گردد.


آيه (42) و (43) و ترجمه

( و الذين أمنوا و عملوا الصلحت لا نكلف نفسا إلا وسعها أولئك أصحب الجنة هم فيها خلدون ) (42)( و نزعنا ما فى صدورهم من غل تجرى من تحتهم الا نهر و قالوا الحمد لله الذى هدئنا لهذا و ما كنا لنهتدى لو لا أن هدئنا الله لقد جاءت رسل ربنا بالحق و نودوا أن تلكم الجنة أورثتموها بما كنتم تعملون ) (43)

ترجمه:

42 - و كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند - هيچكس را جز به اندازه توانائيش تكليف نمى كنيم - اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.

43 - و آنچه در دلها از كينه و حسد دارند برمى كنيم (تا در صفا و صميميت با هم زندگى كنند) و از زير (قصرها و درختان ) آنها نهرها جريان دارد و مى گويند سپاس مخصوص خداوندى است كه ما را به اين (همه نعمتها) رهنمون شد و اگر او ما را هدايت نكرده بود ما (به اينها) راه نمى يافتيم مسلما فرستادگان پروردگار ما حق مى گفتند، و (در اين هنگام ) ندا داده مى شود كه اين بهشت را در برابر اعمالى كه انجام مى داديد به ارث برديد.

تفسير:

آرامش كامل و سعادت جاويدان

همانگونه كه سابقا اشاره كرديم، روش قرآن اين است كه براى تاكيد مطلب، گروه هاى مختلف و سرنوشت آنها را در برابر يكديگر نهاده و با مقايسه

به يكديگر چگونگى وضع آنها را تشريح مى كند، در آيات گذشته بحث از سرنوشت منكران آيات خدا و متكبران و ظالمان بود، در اينجا آينده روشن افراد با ايمان را چنين شرح مى دهد: كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات... اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون ) .

ولى در ميان اين جمله (يعنى در ميان (مبتدا) و (خبر)) يك جمله معترضه كه اشاره به پاسخ بسيارى از سوالات است بيان كرده، مى گويد: ما هيچكس را جز به اندازه توانائيش تكليف نمى كنيم( لا نكلف نفسا الا وسعها ) .

اشاره به اينكه كسى تصور نكند كه قرار گرفتن در صف افراد با ايمان و انجام عمل صالح در دسترس همه كس نيست و جز افراد معدودى قدرت بر وصول به آن ندارند، زيرا تكاليف پروردگار به اندازه قدرت افراد است و به اين وسيله راه را به روى همه كس اعم از عالم و جاهل، كوچك و بزرگ و در هر سن و سال گشوده و همه را دعوت به پيوستن به اين صف مى كند، و البته از هر كس به اندازه استعداد فكرى و جسمى و امكاناتش انتظار دارد.

اين آيه مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، وسيله نجات و سعادت جاويدان را منحصرا ايمان و عمل شايسته معرفى مى كند و به اين ترتيب به عقيده خرافى مسيحيان امروز كه وسيله نجات را قربانى شدن مسيح در برابر گناهان بشريت ميدانند خط بطلان مى كشد، اصرار قرآن روى مساله ايمان و عمل صالح در آيات مختلف براى كوبيدن اين طرز تفكر و مانند آن است.

در آيه بعد اشاره به يكى از مهمترين نعمتهائى كه خدا به بهشتيان ارزانى مى دارد و مايه آرامش روح و جان آنها است كرده، و مى گويد: كينه ها و حسدها و دشمنيها را از دل آنها برمى كنيم( و نزعنا ما فى صدورهم من غل ) .

(غل ) در اصل به معنى نفوذ مخفيانه چيزى است، و به همين جهت به حسد و كينه و دشمنى كه به طرز مرموزى در جان انسان نفوذ مى كند (غل ) گفته مى شود، و اگر به رشوه نيز غلول مى گويند به اين مناسبت است كه نفوذ مخفيانه براى انجام خيانتى مى باشد.

در حقيقت يكى از بزرگترين ناراحتيهاى انسانها در زندگى دنيا كه سرچشمه پيكارهاى وسيع اجتماعى مى شود و علاوه بر خسارتهاى سنگين جانى و مالى آرامش روح را به كلى بر هم مى زند، همين (كينه توزى ) و(حسد)است.

بسيارى را مى شناسيم كه در زندگى هيچ چيز كم ندارند، تنها رنج و عذاب اليم آنها حسد نسبت به وضع ديگران، و كينه توزى است كه زندگى مرفه آنها را عرصه تاخت و تاز لشكر اندوه و غم و فعاليتهاى خسته كننده بيدليل مى سازد.

بهشتيان به كلى از بدبختيهاى ناشى از اينگونه صفات بركنارند، نه كينهاى دارند و نه حسدى و نه عواقب شوم اين صفات زشت، آنها با هم در نهايت دوستى و محبت و صفا و صميميت و آرامش زندگى مى كنند، همه از وضع خود راضيند، حتى آنها كه در مقامات پائينترى قرار دارند نسبت به وضع كسانى كه مقام آنها بالاتر است رشك و حسد نمى برند، و به اين ترتيب بزرگترين مشكل همزيستى سالم آنها حل شده است.

بعضى مفسران روايتى نقل كرده اند كه (هنگامى كه بهشتيان به سوى بهشت روان شوند، بر در بهشت درختى مى بينند كه از ريشه آن دو چشمه جارى است،

از يكى از آن دو چشمه مى نوشند، و تمام كينه ها و حسدها از قلب آنها شسته مى شود و اين همان شراب طهور است، و در چشمه ديگر خود را شستشو مى دهند و طراوت و زيبائى در اندام آنها آشكار مى شود، به طورى كه بعد از آن هرگز ژوليده و رنگ پريده و دگرگون نخواهند شد).

اين حديث گر چه سندش به پيامبر و امامان نرسيده است و تنها يكى از مفسران به نام سدى نقل كرده، اما بعيد نيست در اصل از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده باشد زيرا اين امور از مسائلى نيست كه امثال سدى بتوانند از آن آگاهى يابند، و در هر حال اشاره لطيفى است به اين حقيقت كه بهشتيان هم از درون شستشو مى شوند و هم از برون، هم زيبائيهاى جسمانى دارند و هم زيبائيهاى روحانى، و هيچگونه حسد و كينه آنها را رنج نمى دهد.

خوشا به حال مردمى كه در اين دنيا نيز بهشتى براى خود بسازند و سينه ها را از كينه ها و حسدها پاك كنند، و از رنجهاى ناشى از آن بركنار گردند.

قرآن پس از ذكر اين نعمت روحانى، اشاره به نعمت مادى و جسمانى آنها كرده مى گويد: از زير قصرهاى آنها نهرهاى آب جريان دارد( تجرى من تحتهم الانهار ) .

سپس رضايت و خشنودى كامل و همه جانبه اهل بهشت را با اين جمله منعكس مى كند كه آنها مى گويند: حمد و سپاس مخصوص ‍ خداوندى است كه ما را به اين همه نعمت رهنمون شد و اگر او ما را راهنمائى نميكرد، هرگزهدايت نمى يافتيم اين توفيق او بود كه دست ما را گرفت و از گذرگاه هاى زندگى عبور داد و به سر منزل سعادت رسانيد.( و قالوا الحمد لله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لو لا ان هدانا الله ) .

(مسلما فرستادگان پروردگار ما، راست مى گفتند و ما با چشم خود درستى گفتار آنها را هم اكنون مى بينيم )( لقد جاءت رسل ربنا بالحق ) .

(در اين هنگام ندائى بر مى خيزد، و اين جمله را در گوش جان آنها سرمى دهد كه اين بهشت را به خاطر اعمال پاكتان به ارث برديد)( و نودوا ان تلكم الجنة اورثتموها بما كنتم تعملون ) .

بار ديگر به اين حقيقت مى رسيم كه نجات در سايه عمل صالح است، نه پندارها و خيالات بى اساس. (ارث ) در اصل به معنى انتقال يافتن مال و ثروتى از كسى به ديگرى است بدون اينكه قراردادى در ميان آنها باشد (يعنى از مسير طبيعى نه خريد و فروش و مانند آن ) و اگر به انتقال اموال ميت به بازماندگانش ارث گفته مى شود، نيز از همين نظر است.

تعبير به ارث چرا؟

در اينجا يك سوال پيش مى آيد كه چگونه به اهل بهشت گفته مى شود، اين نعمتها را به (ارث ) در برابر اعمالتان برديد؟ پاسخ اين سؤال را حديثى كه از طرق شيعه و اهل تسنن از پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است مى دهد آنجا كه مى فرمايد: ما من احد الا و له منزل فى الجنة و منزل فى النار فاما الكافر فيرث المؤ من منزله من النار و المؤ من يرث الكافر منزله من الجنة فذلك قوله اورثتموها بما كنتم تعملون: (هر كس - بدون استثناء - جايگاهى در بهشت و جايگاهى در دوزخ دارد، كافران جايگاه دوزخى مومنان را به ارث مى برند و مومنان جايگاه بهشتى كافران را، و اين است معنى گفتار خداوند( اورثتموها بما كنتم تعملون ) . اين حديث در واقع اشاره به آن است كه درهاى سعادت و شقاوت به روى همگان باز است هيچكس از آغاز بهشتى آفريده نشده و نه هيچكس دوزخى، بلكه همه كس استعداد رسيدن به هر دو را دارند، و اين اراده خود آنها است كه سرنوشتشان را تعيين مى كند، بديهى است هنگامى كه مومنان با اعمال خود، به بهشت راه يافتند و افراد ناپاك و بى ايمان به دوزخ، جاى خالى هر كدام به طور طبيعى در اختيار ديگرى قرار خواهد گرفت. و به هر حال اين آيه و اين حديث يكى از دلائل روشن نفى جبر و طرفدارى از اصل آزادى اراده است.


آيه (44) و (45)و ترجمه

( و نادى أ صحب الجنة أ صحب النار أ ن قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل وجدتم ما وعد ربكم حقا قالوا نعم فأ ذن مؤ ذن بينهم أ ن لعنة الله على الظلمين ) (44)( الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كفرون ) (45)

ترجمه:

44 - و بهشتيان به دوزخيان صدا ميزنند كه ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود همه را حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق يافتيد؟! در اين هنگام ندا دهنده اى در ميان آنها ندا مى دهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد!

45 - همانها كه (مردم را) از راه خدا باز مى دارند و (با القاى شبهات ) مى خواهند آنرا كج و معوج نشان دهند و آنان به آخرت كافر هست

تفسير:

پس از بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سرنوشت بهشتيان و دوزخيان بيان شد، در اين آيات اشارهاى به گفتگوى اين دو گروه با هم در آن جهان شده است، و از آن استفاده مى شود كه بهشتيان و دوزخيان از محل خود ميتوانند با يكديگر سخن بگويند.

نخست مى گويد: (بهشتيان، دوزخيان را مخاطب ساخته و صدا مى زنند كه ما وعده پروردگار خويش را حق يافتيم، آيا شما هم به آنچه خدا به وسيله فرستادگانش وعده داده بود، رسيديد؟!)( و نادى اصحاب الجنة اصحاب النار ان قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل وجدتم ما وعد ربكم حقا ) .

(و آنها در پاسخ مى گويند آرى، همه را عين حقيقت ديديم( قالوا نعم ) .

بايد توجه داشت با اينكه (نادى ) فعل ماضى است، در اينجا معنى مضارع را مى بخشد، و اينگونه تعبير در قرآن فراوان است كه حوادث قطعى آينده را با فعل ماضى ذكر مى كند و اين يكنوع تاكيد محسوب مى شود، يعنى آينده چنان روشن است كه گوئى در گذشته روى داده است.

ضمنا تعبير به (نادى ) كه معمولا براى فاصله دور است، روشنگر بعد مسافت مقامى يا مكانى ميان اين دو گروه است.

در اينجا ممكن است سؤال شود گفتگوهاى اين دو گروه چه فايدهاى دارد، با اينكه خودشان پاسخ آن را مى دانند؟

ولى جواب آن معلوم است، زيرا سؤال هميشه براى افزايش معلومات نيست، بلكه گاهى جنبه ملامت و سرزنش و توبيخ دارد، و در اينجا چنين است، در واقع اين خود يكى از كيفرهاى گنهكاران و ستم پيشگانى است كه وقتى دنيا به كامشان

بود، با ملامتها و سرزنشها، روح افراد با ايمان را مى آزردند، در آنجا بايد كيفر آن را به عنوان نتيجه عمل ببينند، نظير اين موضوع در سوره هاى مختلف قرآن از جمله در آخر سوره مطففين آمده است.

سپس اضافه مى كند (در اين هنگام گويندهاى، ندا در مى دهد (آنچنان كه صداى او به گوش همگان مى رسد) كه لعنت خدا بر ستمگران باد!( فاذن موذن بينهم ان لعنة الله على الظالمين ) .

سپس ستمگران را چنين معرفى مى كند:

(همانها كه مردم را از راه راست باز داشتند و با تبليغات مسموم و زهرآگين خود، ايجاد شك و ترديد در ريشه هاى عقائد مردم كردند و جاده مستقيم الهى را كج و معوج نشان دادند، و به سراى ديگر نيز ايمان نداشتند)( الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون ) .

از آيه فوق بار ديگر اين حقيقت استفاده مى شود كه همه انحرافات و مفاسد در مفهوم ظلم و ستم جمع است و ظالم مفهوم وسيعى دارد كه تمام گنهكاران، مخصوصا گمراهان گمراه كننده را در بر مى گيرد.

اين ندا دهنده كيست؟

در اينكه اين موذن (ندا دهنده ) كه صداى او را همگان مى شنوند و در حقيقت، سيطره تفوقى بر همه آنها دارد كيست؟ از آيه چيزى استفاده نمى شود،

ولى در روايات اسلامى كه در تفسير و توضيح آيه فوق آمده است، غالبابه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) تفسير شده است.

حاكم ابوالقاسم حسكانى كه از دانشمندان اهل سنت است به سند خود از محمد حنفيه از على (عليه‌السلام ) نقل مى كند كه فرمود: انا ذالك المؤ ذن: آنكه اين ندا را در مى دهد منم و همچنين به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه على (عليه‌السلام ) در قرآن نامهائى دارد كه مردم آنها را نمى دانند، از جمله موذن در آيه شريفه فاذن موذن بينهم: (على است كه اين ندا را در مى دهد و مى گويد) الا لعنة على الذين كذبوا بولايتى و استخفوا بحقى:(لعنت خدا بر آنها باد كه ولايت مرا تكذيب كردند و حق مرا كوچك شمردند.)

از طرق شيعه نيز روايات متعددى در اين زمينه وارد شده است، از جمله اينكه صدوق با سند خود از امام باقر نقل مى كند كه امير مومنان على (عليه‌السلام ) به هنگام بازگشت از ميدان جنگ نهروان، مطلع شد كه معاويه آشكارا او را دشنام مى دهد و يارانش را به قتل مى رساند، حضرت برخاست و خطابهاى ايراد كرد و در ضمن فرمود: (ندا دهنده در دنيا و آخرت منم همانگونه كه خداوند مى فرمايد: فاذن موذن بينهم ان لعنة الله على الظالمين، من آن موذن رستاخيزم، و نيز مى فرمايد و اذان من الله و رسوله (به هنگام حج بايد از طرف خدا و پيامبر اين صدا به گوش همه مردم برسد...) آن مؤ ذن نيز من بودم.

ما فكر مى كنيم علت اينكه امير مومنان على (عليه‌السلام ) به عنوان موذن و ندا دهنده در آن روز انتخاب مى شود. اين است كه اولا در دنيا نيز اين منصب را از طرف خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشت زيرا پس از فتح مكه ماموريت پيدا كرد كه سوره برائت را در

موسم حج با صداى رسا براى همه مردم بخواند و اعلام دارد و اذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين و رسوله: (اين ندائى است از طرف خداوند و پيامبرش به همه مردم در روز حج اكبر كه خدا و رسولش از مشركان بى زارند).

ثانيا موقف على (عليه‌السلام ) در تمام طول زندگى موقف مبارزه با ظلم و ستم و درگيرى مداوم با ظالمان و ستمگران بود، آنچنان كه حمايت از مظلوم و دشمنى با ظالم در تمام فرازهاى تاريخ زندگيش - با توجه به شرائط خاص عصرش - مى درخشد، مگر نه اين است كه زندگى در جهان ديگر يكنوع تجسم بزرگ و تكامل يافته از زندگى انسانها در اين جهان است بنابراين چه جاى تعجب كه موذن آن روز يعنى آن كس كه نداى لعن بر ظالمان را در ميان بهشت و دوزخ از طرف خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سرمى دهد على (عليه‌السلام ) باشد.

از آنچه گفتيم پاسخ نويسنده المنار روشن مى شود، كه در فضيلت بودن اين مقام براى على (عليه‌السلام ) ترديد مى كند و مى گويد: (معلوم نيست كه اين كار براى او فضيلتى باشد)!

بايد گفت همانطور كه نمايندگى از سوى پيامبر در مراسم حج و ابلاغ سوره برائت يكى از بزرگترين افتخارات او محسوب مى شود، و همانطور كه مبارزه با ظالمان و ستمگران از برجستهترين فضائل او است، تصدى اين منصب در قيامت كه دنباله همان برنامه است نيز فضيلت آشكارى محسوب مى شود.

و نيز از آنچه گفتيم پاسخ (آلوسى ) نويسنده تفسير (روح المعانى ) كه مى گويد: صدور اين احاديث از طرق اهل سنت ثابت نيست روشن گرديد، زيرا همانطور كه دانستيم اين حديث را دانشمندان اهل تسنن و شيعه هر دو در كتابهاى خود آورده اند.


آيه (46) تا (49) و ترجمه

( و بينهما حجاب و على الا عراف رجال يعرفون كلا بسيمئهم و نادوا أصحب الجنة أن سلم عليكم لم يدخلوها و هم يطمعون ) (46)( و إذا صرفت أبصرهم تلقاء أصحب النار قالوا ربنا لا تجعلنا مع القوم الظلمين ) (47)( و نادى أصحب الا عراف رجالا يعرفونهم بسيمئهم قالوا ما أغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون ) (48)( اهؤلاء الذين أقسمتم لا ينالهم الله برحمة ادخلوا الجنة لا خوف عليكم و لا أنتم تحزنون ) (49)

ترجمه:

46 - و در ميان آندو (بهشتيان و دوزخيان ) حجابى قرار دارد و بر (اعراف ) مردانى هستند كه هر يك از آندو را از سيمايشان مى شناسند و به بهشتيان صدا مى زنند كه درود بر شما باد، اما داخل بهشت نمى شوند در حالى كه اميد آن را دارند.

47 - و هنگامى كه چشمشان به دوزخيان مى افتد مى گويند: پروردگارا ما را با جمعيت ستمگران قرار مده!

48 - و اصحاب اعراف مردانى (از دوزخيان را) كه از سيمايشان آنها را مى شناسند صدا مى زنند و مى گويند ديديد كه گردآورى شما (از مال و ثروت و زن و فرزند) و تكبرهاى شما به حالتان سودى نداد؟!

49 - آيا اينها (اين واماندگانى كه بر اعراف هستند) همانها نيستند كه سوگند ياد كرديد

رحمت خدا هرگز شامل حالشان نخواهد شد (ولى به خاطر ايمان و بعضى اعمال خيرشان خداوند آنها را مشمول رحمت خود ساخت هم اكنون به آنها گفته مى شود) داخل بهشت شويد كه نه ترسى داريد و نه غمناك مى شويد.

تفسير:

اعراف گذرگاه مهمى به سوى بهشت

در تعقيب آيات گذشته كه گوشهاى از سرگذشت بهشتيان و دوزخيان را بيان مى كرد، در اين آيات درباره اعراف كه منطقهاى است حد فاصل ميان بهشت و دوزخ، با ويژگيهائى كه دارد سخن مى گويد.

نخست به حجابى كه در ميان بهشتيان و دوزخيان كشيده شده است اشاره كرده، مى گويد:(ميان اين دو گروه حجابى قرار دارد)( و بينهما حجاب ) .

از آيات بعد چنين استفاده كه حجاب مزبور همان (اعراف ) است كه مكان مرتفعى است در ميان اين دو گروه، كه مانع از مشاهده يكديگر مى شود، ولى وجود چنين حجابى مانع از آن نيست كه آواز و صداى يكديگر را بشنوند چنانكه در آيات قبل گذشت، بسيار ديده ايم كه همسايگان مجاور از پشت ديوار با يكديگر سخن مى گويند و از حال يكديگر جويا مى شوند، در حالى كه يكديگر را نمى بينند، البته كسانى كه بر اعراف يعنى قسمتهاى بالاى اين مانع مرتفع قرار دارند، هر دو گروه را مى توانند ببينند (دقت كنيد).

گر چه از پارهاى از آيات قرآن مانند آيه 55 سوره صافات استفاده مى شود كه اهل بهشت گهگاه مى توانند، از مقام خود، سر برآورند و دوزخيان را بنگرند، ولى اين گونه استثنائات منافاتى با چگونگى بهشت و دوزخ و وضع اصلى آن دو ندارد، و آنچه در بالا گفته شد، كيفيت اصلى اين دو موقف را نشان مى دهد، اگر چه اين قانون نيز استثناهائى دارد و ممكن است در شرايط خاصى بعضى از بهشتيان، دوزخيان را بنگرند.

آنچه در اينجا بايد قبل از بحث درباره چگونگى اعراف موكدا يادآور شويم اين است كه تعبيراتى كه درباره قيامت و زندگى جهان ديگر مى شود، هيچگاه نميتواند از تمام خصوصيات آن زندگى پرده بردارى كند، و گاهى اين تعبيرات جنبه تشبيه و مثال دارد و گاهى تنها شبحى را نشان مى دهد، زيرا زندگى آن جهان در افقى بالاتر و به مراتب از زندگى اين جهان وسيعتر است، درست همانند وسعت زندگى اين جهان در برابر دنياى رحم مادر و عالم جنين، بنابراين اگر الفاظ و مفاهيمى كه براى زندگى اين جهان داريم نتواند گوياى تمام آن مفاهيم باشد جاى تعجب نيست.

سپس قرآن مى گويد:(بر اعراف مردانى قرار دارند كه هر يك از جهنميان و دوزخيان را در جايگاه خود مى بينند و از سيمايشان آنها را مى شناسند( و على الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم ) .

(اعراف ) در لغت جمع عرف (بر وزن گفت ) به معنى محل مرتفع و بلند است، و اينكه به يالهاى اسب و پرهاى بلند پشت گردن خروس، (عرف الفرس ) يا (عرف الديك ) گفته مى شود به همين جهت است كه در محل مرتفعى از بدن آنها قرار دارد (درباره خصوصيات سرزمين اعراف كه در آيه آمده پس از پايان تفسير آيات به تفصيل سخن خواهيم گفت ).

سپس مى گويد: مردانى كه بر اعراف قرار دارند بهشتيان را صدا مى زنند و مى گويند: درود بر شما باد، اما خودشان وارد بهشت نشده اند، اگر چه بسيار تمايل دارند( و نادوا اصحاب الجنة ان سلام عليكم لم يدخلوها و هم يطمعون ) .

اما به هنگامى كه به سوى ديگر نگاه مى كنند و دوزخيان را در دوزخ مى بينند، به درگاه خدا راز و نياز مى كنند و مى گويند: پروردگارا ما را با جمعيت ستمگران قرار مده( و اذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النار قالوا ربنا لا تجعلنا مع القوم الظالمين ) .

قابل توجه اينكه درباره مشاهده دوزخيان در آيه فوق تعبير به اذا صرفت ابصارهم شده است، يعنى هنگامى كه چشم آنها به سوى دوزخيان برگردانده ميشود و اين در حقيقت اشاره به آن است كه آنها از مشاهده دوزخيان تنفر دارند گويا نگاهشان به آنها نيز آميخته با اكراه و اجبار است.

در آيه بعد اضافه كه اصحاب اعراف، جمعى از دوزخيان را كه از چهره و سيمايشان مى شناسند صدا مى زنند و مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهند كه ديديد عاقبت گردآورى اموال و نفرات در دنيا و تكبر ورزيدن از قبول حق، به شما سودى نداد، چه شد آن مالها؟ و كجا رفتند آن نفرات؟ و چه نتيجهاى گرفتيد از آنهمه كبر و خودپرستى؟( و نادى اصحاب الاعراف رجالا يعرفونهم بسيماهم قالوا ما اغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون ) .

بار ديگر با همان زبان ملامت و سرزنش در حالى كه اشاره به جمعى از ضعفاى مومنان كه بر اعراف قرار گرفتهاند مى كنند، مى گويند:(آيا اينها همان كسانى هستند كه شما سوگند ياد كرديد هيچگاه خداوند آنان را مشمول رحمت خود قرار نخواهد داد)( اهؤ لاء الذين اقسمتم لا ينالهم الله برحمة ) .

سرانجام رحمت الهى شامل حال اين دسته از ضعفاى مومنان شده و به آنها خطاب مى شود كه وارد بهشت شويد نه ترسى بر شما است و نه در آنجا غم و اندوهى داريد( ادخلوا الجنة لا خوف عليكم و لا انتم تحزنون ) .

از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از ضعفاى مومنان آنها هستند كه ايمان دارند و داراى حسنات و كارهاى نيكى هستند، ولى بر اثر آلودگيها و پارهاى از گناهان همواره مورد تحقير دشمنان حق قرار داشتند و روى آنها تكيه مى كردند چگونه ممكن است چنين افرادى مشمول رحمت الهى واقع شوند، ولى سرانجام روح ايمان و حسناتى كه داشتند، در پرتو لطف و رحمت الهى كار خود را مى كند و سرنوشت سعادتمندانهاى مى يابند.

اصحاب اعراف چه كسانى هستند؟

همانطور كه گفتيم (اعراف ) در اصل به معنى زمينهاى برجسته است و با قرائنى كه در آيات فوق و احاديث پيشوايان اسلام آمده روشن مى شود كه مكان خاصى است ميان دو قطب سعادت و شقاوت يعنى بهشت و دوزخ كه همچون حجابى ميان اين دو كشيده شده و يا همچون زمين مرتفعى در ميان اين دو فاصله گرديده است به طورى كه آنها روى آن قرار دارند، مشرف بر بهشت و دوزخند و هر دو گروه را مشاهده ميكنند، و از چهره هاى تاريك و روشن آنها مى توانند آنها را بشناسند اكنون ببينيم چه كسانى بر اعراف قرار دارند و اصحاب اعراف كيانند؟

بررسى آيات چهارگانه فوق نشان مى دهد كه دو گونه صفات مختلف و متضاد براى اين اشخاص ذكر شده است:

در آيه اول و دوم، افرادى كه بر اعراف قرار دارند چنين معرفى شده اند كه آرزو دارند وارد بهشت شوند ولى موانعى آنها را جلوگيرى كرده است به هنگامى كه نگاه به بهشتيان مى كنند بر آنها درود مى فرستند، و مى خواهند با آنها باشند، اما هنوز نمى توانند، و به هنگامى كه نظر به دوزخيان مى افكنند، از سرنوشت آنها وحشت نموده و به خدا پناه مى برند.

ولى از آيه سوم و چهارم استفاده مى شود كه آنها افرادى با نفوذ و صاحب قدرتند، دوزخيان را مؤ اخذه و سرزنش مى كنند و به و اماندگان در اعراف كمك مى نمايند كه از آن بگذرند و به سر منزل سعادت برسند.

رواياتى كه در زمينه اعراف و اصحاب اعراف نقل شده نيز ترسيمى از دو گروه متضاد مى كند، در بسيارى از روايات كه از ائمه اهلبيت (عليهما‌السلام ) نقل شده مى خوانيم: نحن الاعراف: (مائيم اعراف ) يا (آل محمد هم الاعراف ):(خاندان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اعرافند) و مانند اين تعبيرات.

و در بعضى ديگر از روايات مى خوانيم: هم اكرم الخلق على الله تبارك و تعالى: (آنها گراميترين مردم در پيشگاه خدايند) و يا هم الشهداء على الناس و النبيون شهدائهم: (آنها گواهان بر مردمند و پيامبران گواهان آنها هستند) و روايات ديگر كه حكايت دارد آنها پيامبران و امامان و صلحاء و بزرگانند.

ولى دسته ديگرى از روايات مى گويد: آنها و اماندگانى هستند كه بديها و نيكى هايشان مساوى بوده است يا گنهكارانى هستند كه اعمال نيكى نيز داشته اند، مانند حديثى كه از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: هم قوم استوت حسناتهم و سيئاتهم فان ادخلهم النار فبذنوبهم و ان ادخلهم الجنة فبرحمته: (آنها گروهى هستند كه حسنات و سيئاتشان مساوى است، اگر خداوند آنها را

به دوزخ بفرستد بخاطر گناهانشان است و اگر به بهشت بفرستد به بركت رحمت او است ).

روايات متعدد ديگرى در تفاسير اهل تسنن از (حذيفه ) و (عبد الله بن عباس ) و(سعيد بن جبير) و امثال آنها به همين مضمون نقل شده است.

در همين تفاسير نيز مداركى بر اينكه اهل اعراف، صلحاء و فقها و علما و يا فرشتگان هستند ديده مى شود.

گرچه ظاهر آيات و ظاهر اين روايات در ابتدا متضاد به نظر مى رسد، و شايد همين امر سبب شده است كه مفسران در اين باره اظهار نظرهاى متفاوت و گوناگون كنند، اما با دقت روشن مى شود كه نه در ميان آيات و نه در ميان روايات تضادى وجود ندارد، بلكه همه يك واقعيت را تعقيب مى كنند.

توضيح اينكه همانطور كه گفتيم از مجموع آيات و روايات چنين استفاده كه اعراف گذرگاه سخت و صعب العبورى بر سر راه بهشت سعادت جاويدان است، طبيعى است كه افراد نيرومند و قوى يعنى صالحان و پاكان با سرعت از اين گذرگاه عبور مى كنند اما افرادى كه خوبى و بدى را به هم آميختند در اين مسير وامى مانند.

همچنين طبيعى است كه سرپرستان جمعيت و پيشوايان قوم در گذرگاه هاى سخت همانند فرماندهانى كه در اينگونه موارد در آخر لشكر راه مى روند تا همه سپاهيان بگذرند، در آنجا توقف مى كنند تا به كمك ضعفاى مومنان بشتابند و آنها كه شايستگى نجات را دارند در پرتو امدادشان رهائى يابند.

بنابراين در اعراف، دو گروه وجود دارند، ضعيفان و آلودگانى كه در رحمتند و پيشوايان بزرگى كه در همه حال يار و ياور ضعيفانند، بنابراين قسمت اول آيات و روايات اشاره به گروه نخستين يعنى ضعفا است و قسمت دوم اشاره به گروه دوم يعنى بزرگان و انبياء و امامان و صلحا.

در بعضى از روايات نيز شاهد اين جمع به خوبى ديده مى شود مانند روايتى كه در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود:(الاعراف كثبان بين الجنة و النار و الرجال الائمة يقفون على الاعراف مع شيعتهم و قد سبق المؤ منون الى الجنة بلا حساب...):(اعراف، تپهاى است ميان بهشت و دوزخ، و امامان آن مردانى هستند كه بر اعراف در كنار شيعيان (گنهكارشان ) قرار مى گيرند، در حالى كه مؤ منان (خالص ) بدون نياز به حساب در بهشت جاى گرفته اند...)

بعد اضافه مى كند: (امامان و پيشوايان در اين موقع به پيروان گناهكار خود مى گويند خوب نگاه كنيد، برادران با ايمان خود را چگونه بدون حساب به بهشت شتافته اند، و اين همان است كه خداوند مى گويد: سلام عليكم لم يدخلوها و هم يطمعون (يعنى آنها به بهشتيان درود مى فرستند در حالى كه خودشان هنوز وارد بهشت نشده اند و آرزو دارند).

سپس به آنها گفته مى شود، دشمنان حق را بنگريد كه چگونه در آتشند و اين همان است كه خداوند مى فرمايد:( و اذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النار قالوا ربنا لا تجعلنا مع القوم الظالمين... ) بعد به دوزخيان مى گويند اينها (پيروان و شيعيانى كه آلوده گناهانى بوده اند) همانها هستند كه شما مى گفتيد هرگز مشمول رحمت الهى نخواهند شد، (سپس رحمت الهى شامل حال آنها شده ) و به اين دسته از گنهكاران (كه بر اثر ايمان و اعمال صالحى شايستگى عفو و آمرزش دارند) از طرف امامان و پيشوايان دستور داده مى شود كه به سوى بهشت برويد نه ترسى داريد و نه غمى ).

شبيه همين مضمون در تفاسير اهل تسنن از حذيفه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است.

بار ديگر تكرار مى كنيم كه سخن درباره جزئيات رستاخيز و خصوصيات زندگى در جهان ديگر درست به اين مى ماند كه ما از دور شبحى ببينيم و آنرا توصيف كنيم در حالى كه آن شبح با زندگى ما تفاوت بسيارى دارد و ما تنها با الفاظ محدود و نارساى خود مى توانيم اشاره كوتاهى به آن كنيم.

نكته قابل توجه اينكه زندگى در جهان ديگر بر اساس الگوهائى است كه از اين جهان گرفته مى شود در مورد اعراف نيز همينگونه است زيرا در اين دنيا مردم سه گروهند، مومنان راستين كه در پرتو ايمان به آرامش كامل رسيده اند و از هيچگونه مجاهدتى دريغ ندارند، و معاندان و دشمنان لجوج حق كه به هيچ وسيله به راه نمى آيند، و گروه سومى كه در گذرگاه صعب العبورى ميان اين دو گروه قرار گرفته اند و بيشتر توجه رهبران راستين و پيشوايان حق نيز به آنها است كه در كنارشان بمانند و دستشان را بگيرند و از مرحله اعراف مانند نجاتشان دهند تا در صف مومنان حقيقى قرار گيرند.

و از اينجا نيز روشن مى شود كه دخالت انبياء و امامان در وضع اين گروه در قيامت همانند دخالتشان در زمينه رهبرى در اين دنيا هيچگونه منافاتى با قدرت مطلقه پروردگار و حاكميت او بر همه چيز ندارد، بلكه هر چه آنها مى كنند به اذن و فرمان او است.


آيه (50) و (51) و ترجمه

( و نادى أصحب النار أصحب الجنة أن أفيضوا علينا من الماء أو مما رزقكم الله قالوا إن الله حرمهما على الكفرين ) (50)( الذين اتخذوا دينهم لهوا و لعبا و غرتهم الحيوة الدنيا فاليوم ننسئهم كما نسوا لقاء يومهم هذا و ما كانوا بايتنا يجحدون ) (51)

ترجمه:

50 - و دوزخيان، بهشتيان را صدا مى زنند كه (محبت كنيد) و مقدارى آب يا از آنچه خدا به شما روزى داده به ما ببخشيد، آنها (در پاسخ ) مى گويند خداوند اينها را بر كافران تحريم كرده است.

51 - همانها كه دين و آئين خود را سرگرمى و بازيچه گرفتند و زندگى دنيا آنها را مغرور ساخت امروز ما آنها را فراموش مى كنيم چون لقاى چنين روزى را فراموش كردند، و آيات ما را انكار نمودند.

تفسير:

نعمتهاى بهشتى بر دوزخيان حرام است

پس از آنكه بهشتيان و دوزخيان هر كدام در محل مناسب خود مستقر شدند گفتگوهائى در ميان آنها رد و بدل مى شود كه نتيجه آن مجازات و كيفرى است روحانى و معنوى براى دوزخيان.

نخست دوزخيان كه در وضع بسيار ناگوارى بسر مى برند فرياد مى زنند و

از بهشتيان تمناى آب و ارزاق بهشتى مى نمايند تا عطش سوزان خود را تسكين بخشند و از آلام خود بكاهند( و نادى اصحاب النار اصحاب الجنة ان افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله ) .

ولى بلافاصله بهشتيان دست رد بر سينه آنها گذارده، و (مى گويند خداوند اينها را بر كافران تحريم كرده است )( قالوا ان الله حرمهما على الكافرين ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد

1 - قرآن گفتگوى دوزخيان با بهشتيان را با جمله (نادى ) كه معمولا براى سخن گفتن از دور است آورده و اين نشان مى دهد كه در ميان اين دو گروه فاصله بسيار زيادى است، و البته اين موضوع هيچ بعيد نيست كه حتى تا ميليونها فرسنگ فاصله سخن يكديگر را بشنوند و حتى يكديگر را در پارهاى از اوقات ببينند، و اگر اين موضوع در گذشته ممكن بود براى بعضى مشكلى ايجاد كند در عصر و زمان ما كه انتقال صداها و تصويرها از فاصله هاى بسيار دور در همين جهان حل شده است جاى تعجب نخواهد بود.

2 - نخستين تقاضاى دوزخيان در آيه فوق همان آب ذكر شده و اين طبيعى است كه شخصى كه در آتش مى سوزد قبل از هر چيز آب مى طلبد تا عطش سوزان خود را تسكين بخشد.

3 - جمله مما رزقكم الله (از آنچه خدا بشما روزى داده ) كه تعبيرى است سربسته و توأ م با يك نوع ابهام نشان كه حتى دوزخيان نمى توانند از ماهيت و انواع نعمتهاى بهشتى آگاه شوند، اين موضوع با بعضى از احاديث كه مى گويد در بهشت نعمتهائى است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به فكر هيچ انسانى نگذشته است كاملا تطبيق مى كند.

ضمنا از اينكه اين جمله با او عطف شده نشان مى دهد كه نعمتهاى ديگر بهشتى مخصوصا ميوه ها مى تواند جانشين آب گردد، و عطش سوزان انسان را تسكين بخشد.

4 - جمله( ان الله حرمهما على الكافرين ) (خداوند آنها را بر كافران حرام كرده ) اشاره به اين است كه بهشتيان مضايقهاى از بخشيدن اين نعمتها ندارند زيرا نه چيزى از آنها كم مى شود و نه در درون سينه، كينهاى نسبت به كسى دارند، حتى نسبت به دشمنانشان، ولى وضع دوزخيان آنچنان است كه نمى توانند از نعمتهاى بهشتى بهره گيرند، اين تحريم در حقيقت يك نوع تحريم تكوينى است، همانند محروميت بسيارى از بيماران از غذاهاى لذيذ و رنگارنگ.

در آيه بعد سبب محروميت آنها را تشريح مى كند و با ذكر صفات دوزخيان روشن مى سازد كه اين سرنوشت شوم را خودشان براى خويشتن فراهم ساخته اند نخست مى گويد: آنها كسانى هستند كه دين و مذهب خود را به سرگرمى و بازى گرفتند( الذين اتخذوا دينهم لهوا و لعبا ) .

و زندگى دنيا آنها را فريب داد و مغرور ساخت( و غرتهم الحياة الدنيا ) .

اين امور سبب شد كه آنها در لجنزار شهوات فرو روند و همه چيز حتى رستاخيز را به دست فراموشى بسپارند و گفتار پيامبران و آيات الهى را انكار كنند، لذا به دنبال آن اضافه امروز هم ما آنها را فراموش خواهيم كرد همانگونه كه آنها لقاى چنين روزى را فراموش ‍ كردند و همانگونه كه آيات ما را انكار نمودند( فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا و ما كانوا باياتنا يجحدون ) .

بديهى است منظور از نسيان و فراموشى كه در اينجا به خدا نسبت داده شده اين است كه با آنها آنچنان رفتار مى كند كه شخص ‍ فراموشكار رفتار مى نمايد درست مثل اينكه انسان به دوست فراموشكارش مى گويد حالا كه تو ما را فراموش كردى ما هم تو را فراموش خواهيم كرد يعنى با تو رفتار فراموشكارانه مى كنيم.

ضمنا از اين آيه استفاده مى شود كه نخستين مرحله گمراهى و انحراف آن است كه انسان مسائل سرنوشتساز خود را جدى نگيرد و با آنها به عنوان يك سرگرمى و بازيچه رفتار كند اين موضوع سرانجام به كفر مطلق و انكار همه حقايق منتهى مى شود.


آيه (52) و (53) و ترجمه

( و لقد جئنهم بكتب فصلنه على علم هدى و رحمة لقوم يؤ منون ) (52)( هل ينظرون إلا تأ ويله يوم يأتى تأ ويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا أو نرد فنعمل غير الذى كنا نعمل قد خسروا أنفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) (53)

ترجمه:

52 - ما كتابى براى آنها آورديم كه با آگاهى (اسرار و رموز) آنرا شرح داديم (كتابى ) كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان مى آورند.

53 - آيا آنها انتظار دارند سرانجام تهديدهاى الهى را مشاهده كنند؟ آنروز كه اين امر انجام گيرد (كار از كار گذشته و بيدارى سودى نخواهد داشت و) آنها كه آنرا قبلا فراموش كرده بودند مى گويند فرستادگان پروردگار ما به حق آمدند، آيا (امروز) شفيعانى براى ما وجود دارند كه براى ما شفاعت كنند؟ يا (امكان دارد) باز گرديم و اعمالى غير از آنچه انجام داديم انجام دهيم؟! (ولى ) آنها سرمايه وجود خود را از دست دادند و معبودهائى را كه به دروغ ساخته بودند همگى از نظرشان گم مى شوند (نه راه بازگشتى دارند و نه شفيعانى ).

تفسير:

آيه نخست اشاره به اين است كه محروميت كفار و سرنوشت شومشان نتيجه كوتاهيها و تقصيرات خودشان است و گرنه از ناحيه خداوند هيچ گونه كوتاهى در هدايت و رهبرى و ابلاغ آيات و بيان درسهاى تربيتى نشده است لذا مى گويد ما در هدايت و راهنمائى آنها چيزى فروگذار نكرديم كتابى براى آنها فرستاديم كه تمام اسرار و رموز آن را با آگاهى كامل تشريح كرديم( و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم ) .

(كتابى كه مايه هدايت و موجب رحمت براى ايمان آورندگان بود اگر چه افراد لجوج و خودخواه از آن بى بهره مى مانند( هدى و رحمة لقوم يومنون ) .

در آيه بعد اشاره به طرز تفكر غلط تبهكاران و منحرفان در زمينه هدايتهاى الهى كرده مى گويد:(گويا آنها انتظار دارند كه سرانجام و نتيجه وعده ها و وعيدهاى الهى را با چشم خود ببينند (بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در دوزخ مشاهده كنند) تا ايمان بياورند)!( هل ينظرون الا تاويله ) .

اما چه انتظار نابجائى است، زيرا هنگامى كه نتائج و سرانجام اين وعده هاى الهى را مشاهده كنند، كار از كار گذشته است و راهى براى بازگشت باقى نمانده

است (در آن هنگام آنها كه كتاب خدا و برنامه هاى آسمانى او را به دست فراموشى سپردند، اعتراف مى كنند، كه فرستادگان پروردگار به حق مبعوث شده بودند و گفتار آنها نيز همه حق بود( يوم ياتى تاويله يقول الذين نسوه من قبل قد جائت رسل ربنا بالحق ) .

اما در اين هنگام در وحشت و اضطراب فرو مى روند، و به فكر چارهجوئى مى افتند و مى گويند: آيا شفيعانى يافت مى شود كه براى ما شفاعت كنند؟!( فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا ) .

و يا اگر شفيعانى براى ما در كار نيست و اصولا شايسته شفاعت نيستيم (آيا ممكن است به عقب بازگرديم و اعمالى غير آنچه انجام داديم انجام دهيم ) و تسليم حق و حقيقت باشيم( او نرد فنعمل غير الذى كنا نعمل ) .

ولى افسوس اين بيدارى بسيار دير است، نه راه بازگشتى وجود دارد و نه شايستگى شفاعت دارند، زيرا آنها سرمايه هاى وجود خود را از دست داده و گرفتار خسران و زيانى شده اند كه تمام وجودشان را در برمى گيرد( قد خسروا انفسهم ) .

و بر آنها ثابت مى شود كه بتها و معبودهاى ساختگى آنان در آنجا هيچگونه نقشى ندارد و در حقيقت (همه آنها از نظرشان گم مى شوند)( و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .

گويا دو جمله آخر آيه پاسخى است به دو درخواست آنان، يعنى اگر بنا شود دست به دامن شفيعانى بزنند بايد دست به دامن همان بتهائى بزنند كه در دنيا در برابر آنها سجده مى كردند، در حالى كه آن بتها در آنجا هيچگونه منشا اثر نيستند.

و اما بازگشت آنها به دنيا در صورتى امكان دارد كه سرمايهاى در اختيار داشته باشند در حالى كه آنها همه سرمايه هاى خود را از دست داده و گرفتار خسرانى شده اند كه سراسر وجودشان را در برگرفته است.

از اين آيه اولا استفاده مى شود كه انسان در اعمال خود مختار و آزاد است و الا تقاضاى بازگشت به دنيا نمى كرد تا اعمال بد خود را جبران كند ثانيا استفاده مى شود كه جهان ديگر جاى انجام عمل و كسب فضيلت و نجات نيست.


آيه (54)و ترجمه

( إن ربكم الله الذى خلق السموت و الا رض فى ستة أيام ثم استوى على العرش يغشى اليل النهار يطلبه حثيثا و الشمس و القمر و النجوم مسخرت بأ مره ألا له الخلق و الا مر تبارك الله رب العلمين ) (54)

ترجمه:

54 - پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران ) آفريد، سپس به تدبير جهان هستى پرداخت، با (پرده تاريك ) شب، روز را مى پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است، و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد در حالى كه مسخر فرمان او هستند، آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان ) براى او (و به فرمان او) است. پر بركت (و زوالناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است.

تفسير:

در آيات گذشته خوانديم كه مشركان در قيامت به اشتباه بزرگ خود در انتخاب معبود پى مى برند آيه مورد بحث معبود حقيقى و واقعى را با ذكر صفات خاصش معرفى مى كند، تا آنها كه حقيقتجو هستند قبل از فرا رسيدن رستاخيز در همين جهان او را به روشنى بشناسند، نخست مى گويد: (معبود و پروردگار شما آن كس است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد يعنى معبود كسى جز آفريدگار نمى تواند باشد( ان ربكم الله الذى خلق السماوات و الارض فى ستة ايام ) آيا جهان در شش روز آفريده شده

بحث از آفرينش جهان در شش روزدر هفت مورد از آيات قرآن مجيد آمده است ولى در سه مورد، علاوه بر آسمانها و زمين،(ما بينهما) (آنچه در ميان زمين و آسمان قرار دارد) نيز به آن اضافه شده است كه در حقيقت توضيحى است براى جمله قبل، زيرا همه اينها در معنى آسمانها و زمين جمع است، چون مى دانيم آسمان شامل تمام چيزهائى مى شود كه در جهت بالا قرار دارد و زمين نقطه مقابل آن است.

در اينجا فورا اين سؤال به ذهن مى آيد كه قبل از آفرينش زمين و آسمان شب و روزى وجود نداشت، كه اينها در آن آفريده شود شب و روز از گردش زمين به دور خود و در برابر نور آفتاب به وجود مى آيد.

به علاوه پيدايش مجموعه جهان در شش روز، يعنى كمتر از يك هفته چيزى است بر خلاف علم، زيرا علم مى گويد: ميلياردها سال طول كشيد تا زمين و آسمان به وضع كنونى درآمد.

ولى با توجه به مفهوم وسيع كلمه (يوم ) (روز) و معادل آن در زبانهاى ديگر، پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا بسيار مى شود كه يوم به معنى (يك دوران ) به كار مى رود، خواه اين دوران يك سال باشد يا صد سال يا يك ميليون سال و يا ميلياردها سال، شواهدى كه اين حقيقت را ثابت مى كند و نشان يكى از معانى يوم همان دوران است فراوان مى باشد:

1 - در قرآن صدها بار كلمه (يوم ) و (ايام ) به كار رفته است، و در بسيارى از موارد به معنى شبانه روزى معمول نيست، مثلا تعبير از عالم رستاخيز به (يوم القيامة ) نشان مى دهد كه مجموعه رستاخيز كه دورانى است بسيار طولانى به عنوان روز قيامت شمرده شده است، از پارهاى از آيات قرآن استفاده مى شود كه روز رستاخيز و محاسبه اعمال مردم پنجاه هزار سال طول مى كشد (سوره معارج آيه 4)

2 - در متن كتب لغت نيز مى خوانيم كه يوم گاهى به مقدار زمان ميان طلوع و غروب آفتاب گفته مى شود و گاهى به مدتى از زمان هر مقدار بوده باشد.

3 - در روايات و سخنان پيشوايان دينى نيز كلمه يوم به معنى دوران بسيار آمده است، چنانكه امير مومنان على در نهج البلاغه مى فرمايد: الدهر يومان يوم لك و يوم عليك: دنيا براى تو دو روز است، روزى به سود تو است و روزى به زيان تو.

در تفسير برهان در ذيل همين آيه از تفسير على بن ابراهيم نيز ميخوانيم كه امام فرمود فى ستة ايام يعنى فى ستة اوقات: شش روز يعنى شش وقت و دوران.

4 - در گفتگوهاى روزمره و اشعار شعرا در زبانهاى مختلف كلمه يوم و معادل آن نيز به معنى دوران زياد ديده ميشود، مثلا ميگوئيم كره زمين يك روز گداخته و سوزان بود و روز ديگر سرد شد و آثار حيات در آن آشكار گرديد، در حالى كه دوران گداختگى زمين به ميلياردها سال بالغ ميشود.

يا اينكه ميگوئيم يك روز بنى اميه خلافت اسلام را غصب كردند، و روز ديگر بنى عباس، در حالى كه دوران خلافت هر يك به ده ها يا صدها سال بالغ ميگردد.

شعر ظريف و پر معنائى از كليم كاشانى داريم كه شاهد روشنى براى بحث ما است آنجا كه ميگويد:

بد نامى حيات دو روزى نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت از مجموع بحث فوق چنين نتيجه مى گيريم كه خداوند مجموعه زمين و آسمان را در شش دوران متوالى آفريده است، هر چند اين دورانها گاهى به ميليونها يا ميلياردها سال بالغ شده است و علم امروز هيچگونه مطلبى را كه مخالف اين موضوع باشد بيان نكرده است.

اين دورانهاى ششگانه محتملا به ترتيب ذيل بوده است:

1 - روزى كه همه جهان به صورت توده گازى شكلى بود كه با گردش به دور خود از هم جدا گرديد و كرات را تشكيل داد.

2 - اين كرات تدريجا به صورت توده مذاب و نورانى و يا سرد و قابل سكونت در آمدند.

3 - روز ديگر منظومه شمسى تشكيل يافت و زمين از خورشيد جدا شد.

4 - روز ديگر زمين سرد و آماده حيات گرديد.

5 - سپس گياهان و درختان در زمين آشكار شدند.

6 - سرانجام حيوانات و انسان در روى زمين ظاهر گشتند.

آنچه در باره دورانهاى ششگانه آفرينش آسمان و زمين در بالا گفتيم با آيات 8 تا 11 سوره فصلت قابل تطبيق است كه شرح بيشتر در اين زمينه در تفسير همان آيات به خواست خدا بيان خواهد شد.

چرا جهان را در يك لحظه نيافريد؟

در اينجا سؤال ديگرى نيز مطرح ميشود كه خداوند با وجود قدرت بى انتهائى كه دارد مى توانست همه آسمانها و زمين را در يك لحظه بيافريند، چرا آنها را در اين دورانهاى طولانى قرار داد؟

پاسخ اين سؤال را از يك نكته ميتوان دريافت و آن اينكه آفرينش اگر در يك لحظه مى بود، كمتر ميتوانست از عظمت و قدرت و علم آفريدگار حكايت كند، اما هنگامى كه در مراحل مختلف و چهره هاى گوناگون، طبق برنامه هاى منظم و حساب شده، انجام گيرد دليل روشنترى براى شناسائى آفريدگار خواهد بود، فى المثل اگر نطفه آدمى در يك لحظه تبديل به نوزاد كامل ميشد، آنقدر نميتوانست عظمت خلقت را بازگو كند، اما هنگامى كه در طى 9 ماه، هر روز در مرحلهاى، و هر ماه به شكلى، ظهور و بروز كند مى تواند به تعداد مراحلى كه پيموده است نشانه هاى تازهاى از عظمت آفريدگار بدست دهد

سپس قرآن ميگويد: خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين، زمام رهبرى آنها را بدست گرفت يعنى نه تنها آفرينش از او است بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او ميباشد( ثم استوى على العرش ) .

و اين پاسخى است به آنها كه جهان را در آفرينش نيازمند به خدا ميدانند نه در بقا و ادامه هستى.

عرش چيست

عرش در لغت به معنى چيزى است كه داراى سقف بوده باشد و گاهى به خود سقف نيز عرش گفته مى شود مانند:( او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها ) (مانند كسى كه از كنار قريهاى گذشت در حالى كه آنچنان ويران شده بود كه سقفهايش فرو ريخته و ديوار بر سقفها در غلطيده بود) (بقره آيه 259).

گاهى به معنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطين نيز آمده است، چنانكه در داستان سليمان ميخوانيم كه ميگويد:( ايكم ياتينى بعرشها ) : كداميك از شما ميتوانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد (سوره نمل آيه 38). و نيز به داربستهائى كه براى برپا نگهداشتن بعضى از درختان ميزنند، عرش گفته ميشود: همانطور كه در قرآن ميخوانيم( و هو الذى انشا جنات معروشات و غير معروشات ) : او كسى است كه باغهائى از درختان داربستدار و بدون داربست آفريد (انعام آيه 141).

ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار ميرود و گفته مى شود عرش خدا، منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگار محسوب ميشود.

اصولا جمله استوى على العرش كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش است، همانطور كه جمله (ثل عرشه ) (تختش فرو ريخت ) به معنى از دست دادن قدرت ميباشد، در فارسى نيز اين تعبير كنائى زياد به كار ميرود، مثلا ميگوئيم در فلان كشور جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت فرو كشيدند، در حالى كه ممكن است اصلا تختى نداشته باشد، يا جمعى به هواخواهى فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است.

بنابراين در آيه مورد بحث جمله استوى على العرش كنايه از احاطه كامل پروردگار و تسلط او بر تدبير امور آسمانها و زمين بعد از خلقت آنها است.

و از اينجا روشن ميشود: آنها كه جمله فوق را دليل بر تجسم خدا گرفته اند گويا توجه به موارد استعمالات فراوان اين جمله در اين معنى كنائى نكرده اند.

معنى ديگرى براى عرش نيز هست، و آن در مواردى است كه در مقابل كرسى قرار گيرد، در اين گونه موارد كرسى (كه معمولا به تختهاى پايه كوتاه گفته ميشود) ممكن است كنايه از جهان ماده بوده باشد و عرش كنايه از جهان ما فوق ماده (عالم ارواح و فرشتگان ) چنانكه در تفسير آيه وسع كرسيه السماوات و الارض در سوره بقره مشروحا گذشت.

سپس ميفرمايد: او است كه شب را همچون پوششى بر روز مى افكند و روشنائى روز را با پرده هاى ظلمانى شب مى پوشاند( يغشى الليل النهار ) .

جالب توجه اينكه تعبير فوق تنها در مورد شب ذكر شده و نفرموده بوسيله روز تاريكى شب را نيز ميپوشاند زيرا پوشش تنها مناسب تاريكى است، نه روشنائى.

بعد از آن اضافه مى كند: شب با سرعت به دنبال روز در حركت است همانند طلبكارى كه با سرعت به دنبال بدهكار ميدود( يطلبه حثيثا ) .

اين تعبير با توجه به موقعيت شب و روز در كره زمين تعبير جالبى است زيرا اگر كسى از بيرون كره زمين ناظر چگونگى حركت آن به دور خود و افتادن سايه مخروطى شكل زمين بر روى خودش بوده باشد با توجه به اينكه كره زمين با سرعت سرسام آورى (در حدود 30 كيلومتر در دقيقه ) به دور خود ميگردد چنين احساس مى كند كه گويا هيولاى سياه مخروطى شكل با سرعت زياد در روى اين كره به دنبال روشنائى روز در حركت است، ولى اين موضوع در مورد روشنائى روز صادق نيست زيرا روشنائى آفتاب در نيمى از كره زمين و در تمام فضاى اطراف پخش است، و شكلى به خود نمى گيرد، تنها تاريكى شب است كه به صورت سايه مخروطى شكل همانند يك شبح اسرارآميز غولپيكر روى زمين ميدود.

باز اضافه مى كند او است كه خورشيد و ماه و ستارگان را آفريده است، در حالى كه همه سر بر فرمان او هستند( و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ) .

(درباره تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و معانى آن در ذيل آيات مناسب، به خواست خدا، بحث خواهيم كرد)

پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان به عنوان تاكيد ميگويد: آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست او است( الا له الخلق و الامر ) .

خلق و امر چيست؟

در اينكه منظور از خلق و امر چيست، ميان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنى كه در اين آيه و آيات ديگر قرآن موجود است استفاده مى شود كه منظور از خلق آفرينش نخستين، و منظور از امر قوانين و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت مى كند و آنها را در مسير خود رهبرى مى نمايد.

اين تعبير در حقيقت پاسخى است به آنها كه چنين مى پندارند خداوند جهان را آفريده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است، و به تعبير ديگر عالم هستى در ايجادش نيازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حيات نيازى ندارد!.

اين جمله ميگويد همانطور كه جهان در حدوثش نيازمند به او است در تدبير و ادامه حيات و ادارهاش نيز وابسته به او ميباشد، و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود ميگردد.

بعضى از فلاسفه مايلند كه عالم خلق را عالم ماده و عالم امر را عالم ماوراء ماده بدانند، زيرا عالم خلق جنبه تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ماوراء ماده است چنانكه ميخوانيم( انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) : هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند، به او فرمان مى دهد موجود باش، آن هم موجود مى شود (سوره يس آيه 82).

ولى با توجه به موارد استعمال امر در آيات قرآن و حتى جمله و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره كه در آيه مورد بحث خوانديم، استفاده مى شود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ماوراى ماده (دقت كنيد).

و در پايان آيه ميفرمايد: پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است( تبارك الله رب العالمين ) .

در حقيقت اين جمله بعد از ذكر آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان و تدبير جهان هستى يكنوع ستايش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعليم به بندگان فرموده.

تبارك از ماده بركت است و ريشه آن برك (بر وزن درك ) به معنى سينه شتر ميباشد، و از آنجا كه شتران به هنگامى كه در جائى ثابت ميمانند سينه خود را به زمين مى چسبانند، اين كلمه تدريجا معنى ثابت ماندن به خود گرفته است سپس به هر نعمتى كه پايدار و با دوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى و آثار مستمر و ممتد است، موجود مبارك يا پربركت گفته ميشود، و نيز اگر مى بينيم به استخرها و يا بعضى از مخازن آب بركه گفته ميشود به خاطر اين است كه آب مدتى طولانى در آن باقى ميماند.

و از اينجا روشن مى شود كه يك سرمايه پربركت، سرمايه اى است كه به زودى زوال نپذيرد و يك موجود مبارك موجودى است كه آثار آن مدتى طولانى برقرار بماند، بديهى است لايقترين وجود براى اين صفت همان وجود خدا است او وجودى است مبارك ازلى، ابدى و سرچشمه همه بركات و نيكى ها و خير مستمر، تبارك الله رب العالمين (در ذيل آيه 92 سوره انعام نيز در اين باره سخن گفتيم ).


آيه (56) و ترجمه

( ادعوا ربكم تضرعا و خفية إنه لا يحب المعتدين ) (55)( و لا تفسدوا فى الارض بعد إصلحها و ادعوه خوفا و طمعا إن رحمت الله قريب من المحسنين ) (56)

ترجمه:

55 - پروردگار خود را از روى تضرع و در پنهانى بخوانيد (و از تجاوز دست برداريد كه ) او متجاوزان را دوست نميدارد.

56 - و در زمين فساد مكنيد بعد از آنكه اصلاح شده است، و او را با بيم و اميد بخوانيد (بيم از مسئوليتها و اميد به رحمتش، و نيكى كنيد) زيرا رحمت خدا به نيكوكاران نزديك

تفسير:

شرايط اجابت دعا

آيه گذشته با ذكر دلائل روشن اين حقيقت را اثبات كرد كه شايسته عبوديت و بندگى تنها خدا است، و به دنبال آن در اينجا دستور مى دهد كه دعا و نيايش كه جان و روح عبادت است بايد در برابر خدا انجام گيرد، نخست ميگويد: پروردگار خود را از روى تضرع و در پنهانى بخوانيد( ادعوا ربكم تضرعا و خفية ) .

تضرع در اصل از ماده ضرع (بر وزن فرع ) به معنى پستان گرفته شده، بنابراين فعل تضرع به معنى دوشيدن شير از پستان مى آيد، و از آنجا كه به هنگام دوشيدن شير انگشتها بر نوك پستان در جهات مختلف حركت ميكنند، اين كلمه در مورد كسى كه با حركات مخصوص خود اظهار خضوع و تواضع مى كند به كار ميرود.

بنابراين اگر در آيه فوق ميخوانيم خدا را از روى تضرع بخوانيد يعنى با كمال خضوع و خشوع و تواضع روى به سوى او آريد در حقيقت دعا كننده نبايد تنها زبانش چيزى را بخواهد، بلكه بايد روح دعا در درون جان او و در تمام وجودش منعكس گردد، و زبان تنها ترجمان آنها باشد و به عنوان نمايندگى همه اعضاى او سخن گويد.

و اينكه در آيه فوق دستور داده شده كه خدا را به طور خفيه و در پنهانى بخوانيد براى اين است كه از ريا دورتر، و به اخلاص ‍ نزديكتر، و توام با تمركز فكر و حضور قلب باشد.

در حديثى ميخوانيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در يكى از غزوات بود، هنگامى كه سپاهيان اسلام كنار درهاى رسيدند فرياد خود را به لا اله الا الله و الله اكبر بلند كردند، پيامبر فرمود: يا ايها الناس اربعوا على انفسكم اما انكم لا تدعون اصم و لا غائبا انكم تدعون سميعا قريبا انه معكم: اى مردم اندكى آرامتر دعا كنيد شما شخص كر و غائبى را نمى خوانيد شما كسى را ميخوانيد كه شنوا و نزديك است و با شما است اين احتمال نيز در آيه داده شده است كه منظور از تضرع دعاى آشكار و منظور از خفيه دعاى پنهانى است، زيرا هر مقامى اقتضائى دارد گاهى بايد آشكارا و گاهى پنهانى دعا كرد، روايتى كه از على بن ابراهيم در ذيل آيه نقل شده اين موضوع را تاييد ميكند.

و در پايان آيه ميفرمايد: خداوند تجاوزكاران را دوست نميدارد( انه لا يحب المعتدين ) .

و اين جمله معنى وسيعى دارد كه هر گونه تجاوز را، اعم از فرياد كشيدن به هنگام دعا، و يا تظاهر و رياكارى، و يا توجه به غير خدا را به هنگام دعا شامل ميشود.

در آيه بعد اشاره به حكمى شده است كه در واقع يكى از شرائط تاثير دعا است، ميفرمايد: در روى زمين فساد مكنيد بعد از آنكه اصلاح شده است( و لا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها ) .

مسلما هنگامى دعاها در پيشگاه خدا به اجابت نزديك خواهد بود كه شرائط لازم در آن رعايت شود، از جمله اينكه با جنبه هاى سازنده و عملى در حدود توانائى و قدرت همراه باشد، حقوق مردم رعايت گردد، و حقيقت دعا در سراسر وجود انسان پرتوافكن شود، بنابراين هيچگاه دعاى افراد مفسد و تبهكار به جائى نخواهد رسيد.

منظور از فساد بعد از اصلاح، ممكن است اصلاح از ظلم يا كفر يا هر دو بوده باشد، در روايتى از امام باقر (عليه‌السلام ) ميخوانيم: ان الارض كانت فاسدة فاصلحها الله بنبيه (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): زمين فاسد بود و خداوند بوسيله پيامبر اسلام آنرا اصلاح كرد.

بار ديگر به مساله دعا ميپردازد و يكى ديگر از شرائط آن را بازگو مى كند و ميگويد: خدا را با ترس و اميد بخوانيد( و ادعوه خوفا و طمعا ) .

نه آن چنان از اعمال خود راضى باشيد كه گمان كنيد هيچ نقطه تاريكى در زندگى شما نيست كه اين خود عامل عقبگرد و سقوط است، و نه آنچنان مايوس باشيد كه خود را شايسته عفو خدا و اجابت دعا ندانيد كه اين ياس و نوميدى نيز خاموش كننده همه تلاشها و كوششها است، بلكه با دو بال بيم و اميد به سوى او پرواز كنيد، اميد به رحمتش و بيم از مسئوليتها و لغزشها.

و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر روى اسباب اميدوارى به رحمت خدا، ميگويد: رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است( ان رحمة الله قريب من المحسنين ) .

ممكن است اين جمله يكى ديگر از شرائط اجابت دعا باشد، يعنى اگر ميخواهيد دعاى شما يك دعاى توخالى و تنها گردش زبان نباشد بايد آن را با اعمال نيك خود همراه سازيد، تا به كمك آن، رحمت الهى شامل حال شما گردد و دعايتان به ثمر رسد و به اين ترتيب در اين دو آيه اشاره به پنج قسمت از شرائط قبولى دعا شده است: نخست اينكه از روى تضرع و در پنهانى باشد، ديگر اينكه از حد اعتدال تجاوز نكند، سوم اينكه با توليد فساد و تبهكارى همراه نگردد، چهارم اينكه توأم با بيم و اميد متوازن باشد پنجم اينكه با نيكوكارى توأم گردد.


آيه(57) و(58) و ترجمه

( و هو الذى يرسل الريح بشرا بين يدى رحمته حتى إذا أقلت سحابا ثقالا سقنه لبلد ميت فأنزلنا به الماء فأخرجنا به من كل الثمرت كذلك نخرج الموتى لعلكم تذكرون ) (57)( و البلد الطيب يخرج نباته بإذن ربه و الذى خبث لا يخرج إلا نكدا كذلك نصرف الايت لقوم يشكرون ) (58)

ترجمه:

57 - او كسى است كه بادها را پيشاپيش (باران ) رحمتش ميفرستد تا زمانى كه ابرهاى سنگين بار را (بر دوش خود) حمل كنند در اين هنگام آنها را به سوى سرزمينهاى مرده ميفرستيم و به وسيله آن آب (حياتبخش ) نازل ميكنيم و با آن از هر گونه ميوهاى (از خاك تيره ) بيرون مى آوريم، و اينگونه (كه زمينهاى مرده را زنده كرديم ) مردگان را (نيز در قيامت ) زنده ميكنيم تا متذكر شويد.

58 - و سرزمين پاكيزه (و شيرين ) گياهش به فرمان پروردگار ميرويد اما سرزمينهاى بدطينت (و شورهزار) جز گياه ناچيز و بى ارزش ‍ از آن نميرويد، اينگونه، آيات را براى آنها كه شكرگزارند بيان ميكنيم.

تفسير:

مربى و قابليت هر دو لازم است

در آيات گذشته اشاره هاى مكرر به مساله مبدء يعنى توحيد و شناسائى پروردگار از روى اسرار جهان آفرينش شد، و در اين آيات ضمن شرح قسمتى از نعمتهاى خدا، اشاره به مساله معاد و رستاخيز ميشود، تا اين دو بحث يكديگر را تكميل كنند، و اين سيره قرآن است كه در بسيارى از موارد مبدء و معاد را با هم قرين ميسازد، و جالب اينكه هم براى شناسائى خدا و هم براى توجه به امر معاد از طريق اسرار آفرينش موجودات اين عالم استدلال ميكند.

نخست ميگويد: او كسى است كه بادها را پيشاپيش باران رحمتش همچون بشارت دهنده اى كه از قدوم مسافر عزيزى خبر مى دهد ميفرستد( و هو الذى يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته ) .

بادهائى كه از اقيانوسها برخاسته و ابرهاى سنگين بار و پر آب را با خود حمل مى كند( حتى اذا اقلت سحابا ثقالا ) .

در اين موقع آنها را به سوى سرزمينهاى مرده و خشك و سوزان مى رانيم و ماموريت آبيارى اين تشنگان را به عهده آنها مى نهيم( سقناه لبلد ميت ) .

و بوسيله آن، آب حياتبخش را در همه جا فرو ميفرستيم( فانزلنا به الماء ) .

به كمك اين آب انواع ميوه ها را از خاك تيره بيرون مى آوريم( و اخرجنا به من كل الثمرات ) .

آرى آفتاب بر اقيانوسها مى تابد و بخار آب را به بالا ميفرستد، بخارها متراكم ميشوند و توده هاى سنگين ابر را تشكيل ميدهند، امواج باد توده هاى كوهپيكر ابر را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى سرزمينهائى كه ماموريت دارند پيش ميروند، قسمتى از اين بادها كه در پيشاپيش توده هاى ابر در حركتند و آميخته با رطوبت ملايمى هستند، نسيم دلانگيزى ايجاد ميكنند كه از درون آن بوى باران حياتبخش به مشام ميرسد، اينها در حقيقت مبشران نزول باران هستند سپس توده هاى عظيم ابر، دانه هاى باران را از خود بيرون ميفرستند، نه چندان درشتند كه زراعتها را بشويند و زمينها را ويران كنند، و نه چندان كوچكند كه در فضا سرگردان بمانند، آرام و ملايم بر زمين مى نشينند، و آهسته در آن نفوذ ميكنند و محيط را براى رستاخيز بذرها و دانه ها آماده ميسازند، زمينى كه در خشكى ميسوخت و شباهت كامل به منظره يك گورستان خاموش و خشك داشت، تبديل به كانون فعالى از حيات و زندگى و باغهاى پر گل و پر ميوه ميشود.

و به دنبال آن اضافه مى كند: اين چنين مردگان را از زمين بيرون مى آوريم و لباس حيات را در اندامشان مى پوشانيم( كذلك نخرج الموتى ) .

اين مثال را براى آن آورديم كه نمونه معاد را در اين دنيا كه همه سال در برابر چشم شما تكرار مى شود به شما نشان دهيم تا متذكر گرديد( لعلكم تذكرون ) .

در آيه بعد براى اينكه گمان نشود يكنواخت بودن باران دليل آن است كه همه سرزمينها يكسان زنده شوند، و براى اينكه روشن گردد، استعدادها و آمادگيهاى متفاوت سبب استفاده هاى مختلف از مواهب الهى ميگويد سرزمين شيرين و پاكيزه گياهان پربركت و مفيد و سودمند خود را به اذن پروردگارش بيرون ميفرستد( و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه ) .

اما زمينهاى شوره زار و خبيث و زشت، چيزى جز گياهان ناچيز و كم ارزش نمى روياند( و الذى خبث لا يخرج الا نكدا ) .

همچنين فرمان رستاخيزگر چه سبب تجديد حيات و جان گرفتن انسانها ميگردد، ولى همه انسانها يكسان وارد محشر نميشوند، آنها نيز همانند زمينهاى شيرين و شورهزار با هم متفاوتند، تفاوتى كه از اعمال و عقائد و نياتشان سرچشمه ميگيرد.

و در پايان آيه ميفرمايد: اين چنين آيات را براى كسانى كه شكرگزارند و از آن استفاده ميكنند و راه هدايت را ميپويند بيان ميكنيم( كذلك نصرف الايات لقوم يشكرون ) .

آيه فوق در حقيقت اشاره به يك مساله مهم است كه در زندگى اين جهان و جهان ديگر در همه جا تجلى ميكند، و آن اينكه تنها فاعليت فاعل براى به ثمر رسيدن يك موضوع، كافى نيست بلكه استعداد و قابليت قابل نيز شرط است، از دانه هاى باران حياتبخشتر و لطيفتر تصور نميشود، اما همين بارانى كه در لطافت طبعش كلامى نيست در يك جا سبزه و گل مى روياند و در جاى ديگر خس و خاشاك!


آيه (59) تا (64) و ترجمه

( لقد أرسلنا نوحا إلى قومه فقال يقوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره إنى أخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) (59)( قال الملا من قومه إنا لنرئك فى ضلل مبين ) (60)( قال يقوم ليس بى ضللة و لكنى رسول من رب العلمين ) (61)( أبلغكم رسلت ربى و أنصح لكم و أعلم من الله ما لا تعلمون ) (62)( او عجبتم أن جأكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم و لتتقوا و لعلكم ترحمون ) (63)( فكذبوه فأنجينه و الذين معه فى الفلك و أغرقنا الذين كذبوا بايتنا إنهم كانوا قوما عمين ) (64)

ترجمه:

59 - ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، او به آنها گفت: اى قوم من (تنها) خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست (و اگر غير اين كنيد) من بر شما از عذاب روز بزرگى ميترسم.

60 - (ولى ) اشراف قومش به او گفتند: ما تو را در گمراهى آشكارى مى بينيم!

61 - گفت: اى قوم من! هيچگونه گمراهى در من نيست، ولى من فرستاده پروردگار جهانيانم

62 - رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ ميكنم و خيرخواه شما هست

چيزهائى ميدانم كه شما نمى دانيد.

63 - آيا تعجب كرده ايد كه دستور آگاه كننده پروردگارتان به وسيله مردى از ميان شما به شما برسد تا (از عواقب اعمال خلاف ) بيمتان دهد، و (در پرتو اين دستور) پرهيزگارى پيشه كنيد شايد مشمول رحمت (الهى ) گرديد.

64 - اما سرانجام او را تكذيب كردند و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند رهائى بخشيديم و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند غرق نموديم چه اينكه آنها جمعيتى نابينا (و كور دل ) بودند.

تفسير:

رسالت نوح نخستين پيامبر اولو العزم

همانطور كه در آغاز اين سوره گفته شد، در اين سوره بعد از ذكر يك سلسله مسائل اساسى و كلى در زمينه خداشناسى و معاد و هدايت بشر و احساس مسئوليت، اشاره به سرگذشت جمعى از پيامبران بزرگ همانند نوح و هود و صالح و لوط و شعيب و بالاخره موسى بن عمران مى كند، تا نمونه هاى زنده اين بحثها را عملا در لابلاى تاريخ پر ماجرا و عبرت انگيز آنان نشان دهد.

نخست از سرگذشت نوح پيامبر شروع مى كند و قسمتى از گفتگوهاى او را با قوم بتپرست و سركش و ماجراجويش شرح مى دهد:

سرگذشت نوح در سوره هاى مختلفى از قرآن مانند سوره هود، انبياء، مؤ منون و شعراء آمده است و سوره كوتاهى نيز در قرآن به نام سوره نوح داريم كه هفتاد و يكمين سوره قرآن است.

شرح كوششهاى اين پيامبر بزرگ و چگونگى ساختن كشتى و طوفان وحشتناك و غرق شدن مردم خودخواه و فاسد و بتپرست زمان او، در سوره هاى نامبرده مشروحا بحث خواهد شد، در اينجا تنها فهرستى از آن در شش آيه آمده است:

نخست ميفرمايد: ما نوح را به سوى قومش فرستاديم( لقد ارسلنا نوحا الى قومه ) .

نخستين چيزى كه او به آنها يادآور شد، همان توجه به حقيقت توحيد و نفى هر گونه بتپرستى بود، به آنها گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست( فقال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .

شعار توحيد نه تنها شعار نوح بلكه نخستين شعار همه پيامبران الهى بوده است لذا در آيات متعددى از همين سوره و سوره هاى ديگر قرآن در آغاز دعوت بسيارى از پيامبران شعار يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره: اى قوم خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست ديده مى شود (به آيات 65 و 73 و 85 همين سوره مراجعه كنيد)

از اين جمله ها به خوبى استفاده مى شود كه بتپرستى مهمترين خار بر سر راه سعادت همه انسانها بوده است و اين باغبانهاى توحيد براى تربيت انواع گلها و درختان پرثمر در سرزمين جوامع انسانى قبل از هر چيز دامن همت به كمر مى زدند تا با داس تعليمات سازنده خود، اين خارهاى مزاحم را ريشهكن سازند.

مخصوصا از آيه 23 سوره نوح استفاده مى شود كه مردم زمان نوح بتهاى مختلفى به نام ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر داشته اند كه شرح آنها به خواست خدا در ذيل همان آيه خواهد آمد نوح پس از بيدار كردن فطرتهاى خفته، آنان را از سرانجام بتپرستى بر حذر داشته و گفت: من از عذاب روز بزرگى بر شما ميترسم( انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) .

منظور از مجازات روز بزرگ ممكن است همان طوفان معروف نوح باشد كه كمتر مجازاتى به عظمت و وسعت آن ديده شده است، و نيز ممكن است اشاره به مجازات الهى در روز رستاخيز باشد، زيرا اين تعبير در قرآن مجيد در هر دو

معنى به كار رفته است، در سوره شعراء آيه 189 ميخوانيم:

( فاخذهم عذاب يوم الظلة انه كان عذاب يوم عظيم ) اين آيه درباره مجازاتى است كه قوم شعيب بر اثر تبهكاريها در همين جهان گرفتار آن شدند، و در سوره مطففين آيه 5 ميخوانيم الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم آيا اينها گمان نمى كنند كه براى روز بزرگى مبعوث خواهند شد

تعبير به اخاف (مى ترسم گرفتار چنين مجازاتى شويد) بعد از ذكر مساله شرك در آيه مورد بحث ممكن است به خاطر اين باشد كه نوح ميخواهد به آنها بگويد اگر يقين به چنين مجازاتى نداشته باشيد لااقل بيم آن هست بنابراين، عقل اجازه نميدهد كه با چنين احتمالى اين راه را بپيمائيد، و به استقبال چنين عذاب دردناكى بشتابيد.

ولى قوم نوح به جاى اينكه از دعوت اصلاحى اين پيامبر بزرگ كه توأ م با نهايت خيرخواهى بود استقبال كنند، به آئين توحيد بپيوندند و دست از ستم و فساد بردارند، جمعى از اشراف و ثروتمندانى كه منافع خود را با بيدارى مردم در خطر مى ديدند، و مذهب او را مانعى بر سر راه هوسرانيها و هوسبازيهاى خويش مشاهده ميكردند صريحا در جواب نوح گفتند ما ترا در گمراهى آشكار مى بينيم( قال الملا من قومه انا لنراك فى ضلال مبين )

ملا معمولا به جمعيتى گفته ميشوند كه عقيده واحدى براى خود انتخاب كرده اند و اجتماع و شكوه ظاهرى آنها چشمها را پر ميكند زيرا ماده اصلى اين لغت به معنى پر كردن است، و در قرآن مجيد اين تعبير بيشتر در مورد جمعيت هاى خودخواه و خودكامهاى كه ظاهرى آراسته، و باطنى آلوده دارند، و صحنه هاى مختلف اجتماع را با وجود خود پر ميكنند، اطلاق شده است، نوح در برابر توهين و خشونت آنها با همان لحن آرام و متين و محبت آميز خود در پاسخ آنها گفت: من نه تنها گمراه نيستم بلكه هيچگونه نشانه اى از گمراهى در من وجود ندارد، ولى من فرستاده پروردگار جهانيانم( قال يا قوم ليس بى ضلالة و لكنى رسول من رب العالمين )

اشاره به اينكه خدايان پراكندهاى كه شما قائل شده ايد و براى هر يك قلمرو حكومتى پنداشته ايد همانند خداى دريا، خداى آسمان، خداى صلح و جنگ و مانند اينها همه بى اساس است پروردگار و رب همه جهانيان تنها خداوند يگانه يكتا است كه خالق همه آنها ميباشد.

هدف من اين است كه رسالت پروردگار را انجام داده و دستورات او را به شما برسانم (ابلغكم رسالات ربى ) و در اين راه از هيچگونه خيرخواهى فروگذارى نميكنم( و انصح لكم ) .

انصح از ماده نصح (بر وزن قفل ) به معنى خلوص و بى غل و غش بودن است لذا ناصح العسل به معنى عسل خالص است، سپس اين تعبير در مورد سخنانى كه از روى نهايت خلوص نيت و خيرخواهى و بدون تقلب و فريب و تزوير گفته مى شود به كار رفته است.

و در پايان اضافه مى كند: من چيزهائى از خداوند ميدانم كه شما نميدانيد( و اعلم من الله ما لا تعلمون )

اين جمله ممكن است جنبه تهديد در برابر مخالفت هاى آنها داشته باشد كه من مجازاتهاى دردناكى از خداوند در برابر تبهكاران سراغ دارم كه شما هنوز از آن بى خبريد، و يا اشاره به لطف و رحمت پروردگار باشد كه اگر در مسير اطاعتش گام بگذاريد بركات و پاداشهائى از او سراغ دارم كه شما به عظمت و وسعت آن واقف نيستيد، و يا اشاره به اين باشد كه اگر من عهده دار هدايت شما شده ام مطالبى درباره خداوند بزرگ و دستوراتش ميدانم كه شما از آن آگاهى نداريد، و به همين جهت بايد از من پيروى كنيد، و هيچ مانعى ندارد كه همه اين معانى در مفهوم جمله فوق جمع باشد.

در آيه بعد گفتار ديگرى را از نوح ميخوانيم كه در برابر اظهار تعجب قوم خود از اينكه چگونه ممكن است انسانى عهده دار رسالت پروردگار گردد، بيان كرده است: آيا تعجب كرده ايد كه انسانى مامور ابلاغ رسالت پروردگار گردد و دستورات بيدار كننده او بر اين انسان نازل شود تا شما را از عواقب سوء اعمالتان برحذر دارد و به آئين پرهيزگارى دعوت كند، تا مشمول رحمت الهى شويد( او عجبتم ان جائكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم و لتتقوا و لعلكم ترحمون ) .

يعنى اين موضوع چه جاى تعجب است؟ زيرا يك انسان شايسته، استعداد انجام اين رسالت را بهتر از هر موجود ديگر دارد، به علاوه انسان است كه مى تواند رهبر انسانها شود، نه فرشتگان و نه غير آنها.

ولى به جاى اينكه دعوت چنين رهبر دلسوز و خيرخواه و آگاهى را بپذيرند، همه گفته هاى او را تكذيب كردند، و در برابر دعوتش سر تسليم فرود نياوردند، هر چه نوح بيشتر تبليغ ميكرد، آنها بر لجاجت و سرسختى خود ميافزودند، و همين سبب شد كه خداوند، نوح و آنها كه با او در كشتى بودند نجات داده و تكذيب كنندگان به آياتش را گرفتار غرقاب سازد و هلاك كند( فكذبوه فانجيناه و الذين معه فى الفلك و اغرقنا الذين كذبوا باياتنا ) .

در پايان آيه، دليل اين كيفر سخت را چنين بيان مى كند كه آنها جمعيت نابينائى بودند يعنى مردمى بودند كور دل و كور باطن كه از مشاهده چهره حقيقت محروم بودند( انهم كانوا قوما عمين ) .

و اين كوردلى نتيجه اعمال شوم و لجاجتهاى مستمر خودشان بود، زيرا تجربه نشان داده هنگامى كه انسان مدتها در تاريكى بماند و يا به علل ديگرى چشم خود را ببندد و از نگاه كردن خوددارى كند، قدرت ديد خود را تدريجا از دست خواهد داد و سرانجام نابينا خواهد شد، همچنين ساير اعضاء بدن اگر مدت زيادى كار نكنند مى خشكند و براى هميشه از كار مى افتند ديد باطن انسان نيز از اين قانون مستثنى نيست، چشمپوشى مستمر از حقايق، و به كار نگرفتن عقل و خرد در فهم واقعيتها، تدريجا چشم تيزبين عقل را ضعيف كرده و سرانجام نابينا ميكند.

بقيه سرگذشت قوم نوح و چگونگى وقوع طوفان و جزئيات ديگر اين سرگذشت در سوره هائى كه در بالا اشاره كرديم مشروحا خواهد آمد.


آيه (67) تا (72) و ترجمه

( و إلى عاد أخاهم هودا قال يقوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره افلا تتقون ) (65)( قال الملا الذين كفروا من قومه إنا لنرئك فى سفاهة و إنا لنظنك من الكذبين ) (66)( قال يقوم ليس بى سفاهة و لكنى رسول من رب العلمين ) (67)( أبلغكم رسلت ربى و أنا لكم ناصح أمين ) (68)(او عجبتم أن جأكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم و اذكروا إذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح و زادكم فى الخلق بصطة فاذكروا ءالاء الله لعلكم تفلحون) (69)( قالوا أجئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما كان يعبد أباؤ نافأ تنا بما تعدنا إن كنت من الصدقين ) (70)( قال قد وقع عليكم من ربكم رجس و غضب أتجدلوننى فى أسماء سميتموها أنتم و ءاباؤكم ما نزل الله بها من سلطن فانتظروا إنى معكم من المنتظرين؟ ) (71)( فأنجينه و الذين معه برحمة منا و قطعنا دابر الذين كذبوا بايتنا و ما كانوا مؤ منين ) (72)

ترجمه:

65 - و به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم، گفت اى قوم من! (تنها) خدا را پرستش كنيد كه جز او معبودى براى شما نيست، آيا پرهيزگارى پيشه نميكنيد؟!

66 - اشراف كافر قوم او گفتند ما تو را در سفاهت (و نادانى و سبك مغزى ) مى بينيم و ما مسلما تو را از دروغگويان ميدانيم.

67 - گفت: اى قوم من! هيچگونه سفاهتى در من نيست، ولى فرستادهاى از طرف پروردگار جهانيانم.

68 - رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ ميكنم و من خيرخواه امينى براى شما هستم.

69 - آيا تعجب كرده ايد كه دستور آگاه كننده پروردگارتان به وسيله مردى از ميان شما به شما برسد تا (از مجازات الهى ) بيمتان دهد، و به ياد آوريد هنگامى شما را جانشينان قوم نوح قرار داد، و شما را از جهت خلقت گسترش داد (و به نيروى بدنى قوى مجهز ساخت ) پس نعمتهاى خدا را به ياد آوريد شايد رستگار شويد.

70 - گفتند آيا به سراغ ما آمده اى كه تنها خداى يگانه را بپرستيم و آنچه را پدران ما مى پرستيدند رها كنيم، حال كه چنين است آنچه (از بلا و عذاب الهى ) به ما وعده ميدهى بياور اگر راست ميگوئى

71 - گفت: پليدى و غضب پروردگار شما را فرا گرفته، آيا با من در مورد نامه ائى مجادله ميكنيد (كه به عنوان معبود و خدا) شما و پدرانتان (بر بتها) گذارده ايد، در حالى كه خداوند هيچ فرمانى درباره آن نازل نكرده است، بنابراين شما منتظر باشيد من هم با شما انتظار ميكشم.

72 - سرانجام او و كسانى را كه با او بودند به رحمت خود نجات بخشيديم و ريشه كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و ايمان نياوردند قطع كرديم.

تفسير:

گوشهاى از سرگذشت قوم هود

در تعقيب ذكر رسالت نوح و درسهاى عبرتى كه در آن نهفته بود، به سرگذشت يكى ديگر از پيامبران بزرگ يعنى هود و درگيريهاى او با قوم و ملتش ميپردازد.

اين جريان در سوره هاى ديگرى از قرآن مجيد از جمله سوره شعراء و سورهاى كه به نام هود در قرآن نامگذارى شده مشروحتر آمده است، در آيات مورد بحث تنها فشردهاى از گفتگوهاى هود و مخالفانش و سرانجام زندگى آنها بازگو شده است.

نخست ميفرمايد: ما به سوى جمعيت عاد، برادرشان هود را فرستاديم( و الى عاد اخاهم هودا ) .

قوم عاد مردمى بودند كه در سرزمين يمن زندگى ميكردند، از نظر قدرت جسمانى و ثروت سرشارى كه از طريق كشاورزى و دامدارى به آنها ميرسيد، ملتى نيرومند و قوى بودند، ولى انحرافات عقيدهاى مخصوصا بتپرستى و مفاسد اخلاقى در ميان آنها غوغا ميكرد.

هود كه از آنان بود و با آنها خويشاوندى داشت، از طرف پروردگار مامور دعوت آنها به سوى حق و مبارزه با فساد گرديد، و شايد تعبير به اخاهم (برادرشان ) اشاره به همين پيوند نسبى باشد كه در ميان هود و قوم عاد بود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به برادر در مورد حضرت هود و همچنين در مورد چند نفر ديگر از پيامبران الهى مانند نوح (سوره شعراء - 106) و صالح (سوره شعراء - 142) و لوط (سوره شعراء - 161) و شعيب (سوره اعراف - 85) به خاطر اين باشد كه آنها در نهايت دلسوزى و مهربانى، همچون يك برادر، با قوم و جمعيت خود رفتار مى كردند، و از هيچ كوشش و تلاشى براى هدايت آنها فروگذار نكردند، اين تعبير در مورد كسانى كه نهايت دلسوزى در باره فرد يا جمعيتى به خرج ميدهند گفته ميشود، به علاوه اين تعبير حاكى از يك نوع برابرى و نفى هر گونه تفوق طلبى و رياست طلبى است يعنى اين مردان خدا هيچگونه داعيه اى در زمينه هدايت آنها در سر نداشتند، بلكه صرفا به خاطر نجات آنان از گرداب بدبختى دست و پا ميكردند.

در هر حال روشن است كه تعبير اخاهم هرگز اشاره به برادرى دينى نيست زيرا اين اقوام غالبا به دعوت اصلاح طلبانه پيامبرانشان پاسخ مثبت ندادند سپس ميگويد: هود دعوت خود را از مساله توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى شروع كرد و به آنها گفت اى قوم من! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى براى شما غير او نيست، آيا پرهيزگارى را پيشه نمى كنيد؟( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره افلا تتقون ) .

ولى اين جمعيت خودخواه و متكبر، مخصوصا ثروتمندان از خود راضى كه قرآن از آنها تعبير به ملا كرده است، يعنى ظاهر آنها چشم پركن بود، به هود همان گفتند كه قوم نوح به نوح گفته بودند، بلكه نسبت سفاهت نيز به او دادند، گفتند ما تو را در سفاهت و سبك مغزى مى بينيم و گمان ميكنيم تو از دروغگويان باشى!( قال الملا الذين كفروا من قومه انا لنراك فى سفاهة و انا لنظنك من الكاذبين ) .

سفاهت و سبك مغزى از نظر آنها اين بود كه انسانى بر خلاف سنتهاى محيط هر چند غلط و نادرست باشد بپاخيزد، و حتى جان خود را در اين راه به خطر افكند سفاهت در منطق آنان اين بود كه كسى همرنگ محيط نشود و نان را به نرخ روز نخورد و براى سنتشكنى بپاخيزد و هر گونه ناراحتى و دردسرى را براى خود بخرد.

اما هود با وقار و ادبى كه مخصوص پيامبران و رهبران راستين و پاك است، بى آنكه از گفته آنان عصبانى و يا دلسرد و مايوس گردد، گفت: اى جمعيت من! هيچگونه سفاهتى در من نيست و وضع رفتار و گفتار من بهترين دليل بر سرمايه هاى عقلانى من است، من فرستاده پروردگار جهانيانم( قال يا قوم ليس بى سفاهة و لكنى رسول من رب العالمين ) .

هود اضافه كرد من وظيفه دارم رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كنم و دستورهائى را كه ضامن سعادت و خوشبختى شما و نجات از گرداب شرك و فساد است در اختيار شما بگذارم، آن هم در نهايت دلسوزى و خيرخواهى و در نهايت امانت و درستكارى( ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين ) .

سپس هود در برابر افرادى كه از بعثت يك انسان به عنوان پيامبر در تعجب بودند به همان مطلبى اشاره مى كند كه نوح پيامبر نيز به قوم خود گفته بود و آن اينكه: آيا تعجب ميكنيد كه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود، تا شما را از كيفرهائى كه به خاطر اعمالتان در پيش داريد بيم دهد؟!( او عجبتم ان جائكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم ) .

سپس براى تحريك عواطف خفته آنها و برانگيختن حس شكرگزارى در درون جانشان قسمتى از نعمتهاى پروردگار رابراى آنان شرح مى دهد و ميگويد: به خاطر بياوريد كه خداوند شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و هنگامى كه آنها بر اثر طغيانشان بوسيله طوفان نابود شدند، سرزمينهاى وسيع و گسترده آنان را با تمام نعمتهائى كه داشتند در اختيار شما قرار داد( و اذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح ) .

به علاوه به شما قدرت فوق العاده جسمانى و نيروى بدنى عنايت كرد( و زادكم فى الخلق بصطة ) .

جمله زادكم فى الخلق بصطة (شما را از نظر آفرينش گسترش داد) ممكن است - همانطور كه در بالا اشاره كرديم - اشاره به قدرت جسمانى قوم عاد باشد، زيرا هم از آيات مختلف قرآن و هم از تواريخ برمى آيد كه آنها مردمى درشت استخوان و قوى پيكر و نيرومند بودند در آيه 15 سوره فصلت از قول آنها مى خوانيم من اشد منا قوة: چه كسى از ما نيرومندتر است و در آيه 7 سوره حاقه در مورد بلائى كه به جرم اعمالشان بر سر آنها آمد ميخوانيم فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية: قوم عاد را ميديدى كه بر اثر طوفان آنچنان روى زمين افتاده اند كه گويا تنه هاى درختان نخل بود كه به روى زمين افتاده بود!

و نيز مى تواند اشاره به افزايش ثروت و قدرت مالى و تمدن ظاهرى و پيشرفته آنها بوده باشد، آنچنانكه از آيات ديگر قرآن و تواريخ استفاده ميشود، ولى احتمال اول با ظاهر آيه متناسبتر است.

و در پايان به آن جمعيت خودخواه خاطرنشان مى سازد كه نعمتهاى گوناگون پروردگار را به خاطر بياوريد تا حس شكرگزارى شما برانگيخته شود و در برابر فرمان او تسليم شويد شايد رستگار گرديد( فاذكروا آلاء الله لعلكم تفلحون ) .

اما در مقابل اين اندرزها و راهنمائيهاى منطقى و يادآورى نعمتهاى الهى آنها كه منافع مادى خود را در خطر مى ديدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازيهاى خويش مى دانستند، در مقام مخالفت بر آمده و صريحا اعلام داشتند كه آيا تو آمدهاى كه ما را به سوى خداى يگانه دعوت كنى و تمام معبودهائى را كه پدران و نياكان ما ساليان دراز در برابر آن سر تعظيم فرود آورده اند و به عظمت شناخته اند، رها سازيم؟! نه هرگز چنين چيزى ممكن نيست( قالوا اجئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما كان يعبد آبائنا ) .

همانطور كه ملاحظه مى كنيد سطح افكار آنان به قدرى پائين بود كه از پرستش خداى يگانه وحشت داشتند و پراكندگى و تعدد خدايان را براى خود، مايه افتخار مى پنداشتند، و جالب اينكه تنها منطق آنان در اين زمينه همان تقليد كوركورانه از سنن نياكان بود وگرنه چگونه ممكن بود بتوانند، تعظيم در برابر قطعات سنگ و چوب را توجيه كنند.

و سرانجام براى اينكه اميد هود را به كلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده باشند گفتند: اگر راست ميگوئى و عذابها و مجازات هائى را كه به ما وعده ميدهى حقيقت دارد، هر چه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما را محو و نابود كن! (يعنى ما كمترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم )( فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) .

هنگامى كه سخن به اينجا رسيد و آخرين حرف خود را كه نشانه امتناع كامل از قبول دعوت هود بود زدند و او به كلى از هدايت آنان مايوس شد، به آنها گفت: اكنون كه چنين است بدانيد عذاب و كيفر و خشم خدا بر شما مسلما واقع خواهد شد( قال قد وقع عليكم من ربكم رجس و غضب ) .

رجس در اصل به معنى چيز ناپاك است و بعضى از مفسران معتقدند ريشه اصلى آن معنى وسيعترى دارد و به معنى هر چيزى است كه باعث دورى و تنفر مى شود و لذا به انواع پليديها و نجاستها و مجازاتها، رجس گفته ميشود، زيرا همه اين امور موجب فاصله گرفتن انسان و تنفر او ميگردد.

در هر صورت اين كلمه در آيه فوق مى تواند به معنى مجازات و عذاب الهى باشد و ذكر آن با جمله قد وقع كه به صورت فعل ماضى است اشاره به اين است كه به طور قطع شما مستحق عذاب شده ايد و دامانتان را خواهد گرفت.

و نيز ممكن است به معنى پليدى و آلودگى روح باشد يعنى آنچنان در گرداب انحراف و فساد فرو رفتهايد كه روح شما در زير پوششى از آلودگيها قرار گرفته است و به خاطر آن مشمول غضب خدا شده ايد.

سپس براى اينكه گفتار آنها درباره بتها بدون پاسخ نماند اضافه مى كند: (آيا شما با من در مورد چيزهائى كه از الوهيت جز نامى بى اثر ندارند و نياكان شما اسم خدا بر آنها گذارده اند و به دروغ آثار و خاصيتى براى آنها قائل شده اند، به مجادله برخاسته ايد، در حالى كه هيچگونه فرمان و حجتى از ناحيه خدا در اين باره نازل نشده است )( اتجاد لوننى فى اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما نزل الله بها من سلطان ) . در حقيقت بتهاى شما از الوهيت، تنها يك اسم بى مسمى دارند، اسمى كه زائيده پندارهاى خام شما و نياكانتان است و گر نه با قطعات سنگ و چوب ديگر بيابان و جنگل هيچ تفاوتى ندارد.

سپس گفت: (اكنون كه چنين است شما در انتظار بمانيد من هم با شما انتظار مى كشم، شما در اين انتظار باشيد كه بتها ياريتان كنند و من در انتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آيد) آينده نشان خواهد داد كداميك از اين دو انتظار به حقيقت نزديكتر خواهد بود( فانتظروا انى معكم من المنتظرين ) .

در آخرين آيه مورد بحث، سرانجام كار اين قوم لجوج در عبارت كوتاهى چنين بيان شده است: (ما هود و كسانى را كه با او بودند به لطف و رحمت خود، رهائى بخشيديم، و ريشه كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و حاضر نبودند در برابر حق تسليم شوند، قطع و نابود ساختيم )( فانجيناه و الذين معه برحمة منا و قطعنا دابر الذين كذبوا باياتنا و ما كانوا مؤ منين ) .

(دابر) در لغت به معنى آخر و پايان چيزى است، بنابراين مفهوم آيه اين است كه آنها را تا به آخر نابود ساختيم و ريشه هايشان به كلى قطع شد.

(درباره قوم عاد و بقيه خصوصيات زندگى آنها و چگونگى مجازات و عذابى كه بر آنها نازل شد بخواست خدا مشروحا در تفسير سوره هود بحث خواهيم كرد).


آيه (73) تا (79) و ترجمه

( و الى ثمود اخاهم صلحا قال يقوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره قد جأتكم بينة من ربكم هذه ناقة الله لكم اية فذروها تاكل فى ارض الله و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب اليم ) (73)( و اذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد عاد و بواكم فى الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بيوتا فاذكروا إلاء الله و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) (74)( قال الملاء الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن امن منهم اتعلمون ان صلحا مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مؤ منون ) (75)( قال الذين استكبروا انا بالذى امنتم به كفرون ) (76)( فعقروا الناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا يصلح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ) (77)( فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فى دارهم جثمين ) (78)( فتولى عنهم و قال يقوم لقد أبلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم و لكن لا تحبون النصحين ) (79)

ترجمه:

73 - و به سوى (قوم ) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم گفت اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده: اين (ناقه ) الهى براى شما معجزه اى است، او را به حال خود واگذاريد كه در سرزمين خدا (از علفهاى بيابان ) بخورد و آنرا آزار نرسانيد كه عذاب دردناكى شما را خواهد گرفت!

74 - و بخاطر بياوريد كه شما را جانشينان قوم عاد قرار داد و در زمين مستقر ساخت، كه در دشتهايش قصرها براى خود بنا مى كنيد و در كوه ها براى خود خانه ها مى تراشيد، بنابراين نعمتهاى خدا را متذكر شويد و در زمين فساد نكنيد.

75 - (ولى ) اشراف متكبر قوم او، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند گفتند آيا (راستى ) شما يقين داريد صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است؟ آنها گفتند: ما به آنچه او بدان ماموريت يافته ايمان آورده ايم.

76 - متكبران گفتند (ولى ) ما به آنچه شما به آن ايمان آورده ايد كافريم! 77 - سپس (ناقه ) را پى كردند و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند و گفتند اى صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستى آنچه ما را با آن تهديد مى كنى بياور!

78 - سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان (تنها) جسم بيجانشان در خانه هاشان باقى مانده بود!

79 - (صالح ) از آنها روى برتافت و گفت اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم ولى (چكنم ) كه شما خيرخواهان را دوست نداريد.

تفسير:

سرگذشت عبرت انگيز قوم ثمود

در اين آيات به قيام (صالح ) پيامبر بزرگ خدا در ميان (قوم ) ثمود كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند اشاره شده و بحثهاى عبرت انگيز گذشته را درباره قوم نوح و هود بدينوسيله ادامه مى دهد.

البته در سوره هاى (هود) و (شعراء) و (قمر) و (شمس ) به اين ماجرا نيز اشاره شده، و از همه جا مشروحتر سرگذشت اين جمعيت در سوره هود آمده است، در اين آيات تنها فشرده اى از گفتگوهاى صالح با قوم ثمود و سرانجام كار آنها بيان گرديده است.

نخست مى گويد: (ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم )( و الى ثمود اخاهم صالحا ) .

و علت اطلاق كلمه (برادر) به اين پيامبران در ذيل آيه 65 همين سوره در داستان هود بيان شد.

پيامبر آنان صالح نيز همانند ساير پيامبران، نخستين گام را در راه هدايت آنها از مساءله توحيد و يكتاپرستى برداشت و به آنها گفت: (اى قوم من! خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او نداريد)( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .

سپس اضافه نمود من بدون دليل چيزى نمى گويم، (بينه و دليل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمده است و اين همان شترى است كه خداوند براى شما معجزه قرار داده است )( قد جائتكم بينة من ربكم هذه ناقة الله لكم آية ) .

(ناقه ) در اصل به معنى شتر ماده است و در هفت مورد در قرآن مجيد اشاره به ناقه صالح شده، اين شتر چگونه شترى بوده و چگونه به عنوان يك معجزه و دليل دندانشكن به قوم صالح معرفى گرديده؟ شرح آن به خواست خدا در سوره هود ذيل آيات مربوط به قوم ثمود خواهد آمد.

ضمنا بايد توجه داشت اضافه (ناقه ) به (الله ) در آيات فوق به اصطلاح از قبيل اضافه تشريفى است و اشاره به اين است كه ناقه مزبور، يك شتر معمولى و عادى نبود، بلكه امتيازاتى داشته است.

سپس به آنها مى گويد: (مزاحم اين ناقه نشويد و بگذاريد در سرزمين خدا به چرا بپردازد، و به او آزار مرسانيد كه عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت )( فذروها تأكل فى ارض الله و لا تمسوها بسوء فياءخذكم عذاب اليم ) .

اضافه (ارض ) به (الله ) (زمين خدا) اشاره به اين است كه اين شتر مزاحم كسى نيست و تنها از علف بيابان استفاده مى كند، بنابراين نمى بايست مزاحم او شوند.

در آيه بعد مى گويد: (به خاطر داشته باشيد كه خداوند شما را جانشينان در روى زمين بعد از قوم عاد قرار داد، و در آن مستقر ساخت ) يعنى از يكسو نعمتهاى فراوان الهى را فراموش نكنيد و از سوى ديگر توجه داشته باشيد كه پيش از شما اقوام طغيانگرى مانند قوم عاد بودند كه بر اثر مخالفتهايشان به عذاب الهى گرفتار شدند و نابود گرديدند( و اذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد عاد و بواكم فى الارض ) .

سپس روى بعضى از نعمتها و امكانات خداداد قوم ثمود تكيه كرده مى گويد: (شما در سرزمينى زندگى داريد كه هم دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده دارد كه مى توانيد قصرهاى مجلل و خانه هاى مرفه در آن بسازيد و هم كوهستان هاى مستعدى دارد كه مى توانيد خانه هائى مستحكم در دل سنگها (براى فصل زمستان و شرائط جوى سخت ) ايجاد كنيد و بتراشيد)( تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بيوتا ) .

از اين تعبير چنين به نظر مى رسد كه آنها محل زندگى خود را در تابستان و زمستان تغيير مى دادند، در فصل بهار و تابستان در دشتهاى وسيع و پربركت به زراعت و دامدارى مى پرداختند و به همين جهت خانه هاى مرفه و زيبائى در دشت داشتند، و به هنگام فرا رسيدن فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول، به خانه هاى مستحكمى كه در دل صخره ها تراشيده بودند و در مناطق امن و امانى قرار داشت و از گزند طوفان و سيلاب و حوادث بر كنار بود آسوده خاطر زندگى مى كردند.

و در پايان آيه مى گويد: (اينهمه نعمتهاى فراوان خدا را يادآور شويد و در زمين فساد نكنيد و كفران نعمت ننمائيد)( فاذكروا آلاء الله و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) .

باز ملاحظه مى كنيم كه جمعيت اشراف و ثروتمندان خوش ظاهر و بد باطن كه از آنها تعبير به ملاء (چشم پر كن ) شده است، سررشته مخالفت با اين پيامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند، و از آنجا كه عده قابل ملاحظه اى از توده هاى خوشفكر و پاكدل كه همواره در بند اسارت اشراف گرفتار بودند، دعوت صالح را پذيرفته و اطراف او جمع شده بودند، مخالفت خود را با اين گروه شروع كردند و همانطور كه قرآن مى گويد اين جمعيت اشرافى و متكبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان كه ايمان آورده بودند گفتند: (آيا به راستى شما مى دانيد كه صالح از طرف خداوند براى راهنمائى ما فرستاده شده است )( قال الملاء الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن منهم اءتعلمون ان صالحا مرسل من ربه ) .

البته هدف آنها از اين سؤال جستجوى حق نبود، بلكه مى خواستند با القاى شبهات در دل آنها وسوسه ايجاد كنند و روحيه آنان را تضعيف نمايند، و به گمان اينكه همانند دورانى كه در بند بودند مطيع و فرمانبردار آنهايند از حمايت صالح دست بردارند.

ولى بزودى با پاسخ قاطع آنان كه حكايت از تصميم و اراده قوى مى كرد روبرو شدند و اين پاسخ را از آنان شنيدند كه (ما نه تنها مى دانيم صالح فرستاده خدا است بلكه ما به آنچه او ماموريت دارد، و دعوت به سوى آن مى كند ايمان آورده ايم )( قالوا انا بما ارسل به مؤ منون ) .

اين مغروران متكبر دست از كار خود بر نداشتند و مجددا براى تضعيف روحيه جمعيت مومنان گفتند: (ما به آنچه شما ايمان آورده ايد كافريم )( قال الذين استكبروا انا بالذى آمنتم به كافرون ) .

و از آنجا كه آنها به خاطر قدرت و ثروت ظاهريشان هميشه در جامعه پيشوا و الگوى مردم بودند چنين مى پنداشتند كه اين بار نيز با اظهار كفر و بى ايمانى، الگو براى دگران خواهند شد و مردم از آنان پيروى خواهند كرد، ولى بزودى به اشتباه خود پى بردند و متوجه شدند كه مردم اين بار در پرتو ايمان به خدا شخصيت تازه اى يافته و از استقلال فكرى و نيروى اراده بهره مند شده اند.

جالب توجه اينكه در آيات فوق از اشراف بى ايمان به عنوان (مستكبران ) و از توده هاى زحمتكش با ايمان به عنوان (مستضعفان ) ياد شده، و اين نشان مى دهد كه دسته اول با خود برتربينى و غصب حقوق مردم زير دست و جذب نيروهاى آنها به آن موقعيت رسيده بودند كه به زبان امروز مى توان از آنها به طبقه (استثمار كننده ) و (استثمار شونده ) تعبير كرد.

هنگامى كه ثروتمندان متكبر و خودخواه از ايجاد تزلزل در پايه هاى ايمان توده هاى مردم باايمان مايوس شدند، و از سوى ديگر مى ديدند با وجود (ناقه ) كه معجزه صالح محسوب مى شد، سمپاشيهاى آنها به جائى نمى رسد، تصميم به نابود كردن ناقه گرفتند، و قبل از هر چيز (آن را پى كردند و كشتند و از فرمان خدا سر برتافتند)( فعقروا الناقة و عتوا عن امر ربهم ) .

و به اين نيز قناعت نكردند بلكه به سراغ صالح آمدند و صريحا به او (گفتند اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست )( و قالوا يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ) .

يعنى ما كمترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم و اين تهديدها همه بى اساس است، اين سخن در حقيقت برپا ساختن يكنوع جنگ اعصاب در مقابل صالح و براى تضعيف كردن روحيه صالح و مومنان بود.

هنگامى كه آنها ستيزه جوئى و طغيانگرى را به آخر رساندند و آخرين بارقه آمادگى ايمان را در وجود خود خاموش ساختند، مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب اصلح و از ميان بردن موجودات فاسد و مفسد صورت مى گيرد، به سراغ آنها آمد و (آنچنان لرزه اى قصرها و خانه هاى مستحكمشان را تكان داد و فرو ريخت و زندگى پرزرق و برق آنها را درهم كوبيد كه صبحگاهان تنها جسم بى جان آنها در خانه هايشان باقى مانده بود)( فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ) .

(جاثم ) در اصل از ماده (جثم ) (بر وزن خشم ) به معنى نشستن روى زانو و توقف در يك مكان است، و بعيد نيست اين تعبير اشاره به آن باشد كه هنگام وقوع زلزله شديد آنها در خواب خوش فرو رفته بودند، ناگهان بپا خاستند همينكه بر سر زانو نشستند، حادثه به آنها مهلت نداد و بر اثر وحشت و ترس و يا فرو ريختن ديوارها و يا صاعقه اى كه با آن زلزله همراه بود جان خود را در همان حالت از دست دادند!

قوم ثمود به چه وسيله نابود شدند؟

در اينجا يك سؤال پيش مى آيد و آن اينكه از آيه فوق استفاده مى شود كه وسيله نابودى اين قوم سركش، زلزله بود، اما از آيه 13 سوره فصلت برمى آيد كه صاعقه آنها را نابود كرد، و در آيه 5 سوره حاقه مى خوانيم اما ثمود فاهلكوا بالطاغية يعنى قوم ثمود بوسيله يك عامل ويرانگر از ميان رفتند، آيا در ميان اين تعبيرات، تضادى وجود دارد؟

پاسخ اين سؤال را مى توان در يك جمله خلاصه كرد و آن اينكه اين هر سه عامل به يك چيز بازگشت مى كنند و يا لازم و ملزوم يكديگرند، بسيار مى شود كه زمين لرزه در يك منطقه بر اثر صاعقه هاى عظيم ايجاد مى شود، يعنى نخست صاعقه توليد مى شود و به دنبال آن زمين لرزه به وجود مى آيد، و اما (طاغيه ) به معنى موجودى است كه از حد خود تجاوز كند و اين هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه بنابراين تضادى در ميان آيات نيست.

در آخرين آيه مورد بحث مى گويد: (بعد از اين جريان صالح از آنها روى برتافت و به آنها گفت: من حق رسالت پروردگارم را ادا كردم و آنچه گفتنى بود به شما گفتم و از نصيحت و خيرخواهى كوتاهى نكردم، لكن شما نصيحت كنندگان را دوست نداريد)( فتولى عنهم و قال يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم ولكن لا تحبون الناصحين ) .

در اينجا سؤال ديگرى پيش مى آيد و آن اينكه آيا اين گفتگوى صالح بعد از نابودى آن جمعيت صورت گرفته است، و يا اينكه اين گفتگوى نهائى صالح با آنها قبل از مرگشان به عنوان اتمام حجت بوده، ولى در عبارت قرآن بعد از جريان مرگ آنها ذكر شده است؟

البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است، زيرا گفتگو با آنها نشان مى دهد كه آنها زنده بوده اند ولى احتمال نخست نيز چندان بعيد نيست، زيرا بسيار مى شود كه براى عبرت گرفتن افراد بازمانده چنين گفتگوهائى را با گذشتگان و ارواح آنها انجام مى دهند، چنانكه در تاريخ زندگانى علىعليه‌السلام مى خوانيم پس از جنگ جمل در كنار جسد طلحه ايستاد و گفت: (اى طلحه! تو در اسلام خدمات قابل ملاحظه اى داشتى، حيف كه آنها را براى خود حفظ نكردى )، و نيز در اواخر نهج البلاغه مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) به هنگامى كه از جنگ صفين باز مى گشت در پشت دروازه كوفه رو به قبرستان كرده (نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آنها گفت: شما پيشرو اين قافله بوديد و ما هم به دنبال شما خواهيم بود)!


آيه (80) تا (84) و ترجمه

( و لوطا اذ قال لقومه أتاءتون الفحشة ما سبقكم بها من أحد من العلمين ) (80)( انكم لتأتون الرجال شهوة من دون النساء بل أنتم قوم مسرفون ) (81)( و ما كان جواب قومه الا أن قالوا أخرجوهم من قريتكم انهم أناس يتطهرون ) (82)( فأنجينه و أهله الا امرأته كانت من الغبرين ) (83)( و أمطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عقبة المجرمين ) (84)

ترجمه:

80 - و (به خاطر بياوريد) لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت آيا عمل شنيعى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان پيش از شما انجام نداده است؟!

81 - آيا شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد، نه زنان؟ شما جمعيت تجاوزكارى هستيد!

82 - ولى پاسخ قومش چيزى جز اين نبود كه گفتند اينها را از شهر و آبادى خود بيرون كنيد كه اينها افراد متظاهرى هستند!

83 - (چون كار به اينجا رسيد) ما او و خاندانش را رهائى بخشيديم جز همسرش كه با بازماندگان (در شهر) بود.

84 - و (سپس چنان ) بارانى بر آنها فرستاديم (بارانى از سنگ كه آنها را نابود ساخت ) اكنون بنگر سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد.

تفسير:

سرنوشت دردناك قوم لوط

در اين آيات، قرآن، صحنه عبرت انگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مى كند و هدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مى نمايد، و آن سرگذشت پيامبر بزرگ خدا (لوط) و قوم او است.

اين ماجرا در چندين سوره قرآن از جمله سوره (هود) و (حجر) و (شعراء) و (انبياء) و (نمل ) و (عنكبوت ) آمده است.

در اينجا در ضمن پنج آيه، به فشرده گفتگوهاى لوط و قومش اشاره شده است و چنين بر مى آيد كه در اين سوره اعراف تنها هدف اين بوده كه عصاره اى از درگيريهاى اين پيامبران و گفتگوهاى آنان با جمعيتهاى سركش، منعكس گردد، ولى شرح كامل سرگذشت آنان به سوره هاى ديگر قرآن موكول شده است (ما هم به خواست خداوند مشروح سرگذشت اين جمعيت را در سوره هود و حجر خواهيم آورد.

اكنون به تفسير آيات مورد بحث توجه كنيد.

در آيه نخست مى گويد: (بخاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا شما عمل زشت و ننگينى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان تا كنون مرتكب آن نشده است )؟!( أتأتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ) .

اشاره به اينكه اين گناه علاوه بر اينكه خود يك عمل زشت و فوق العاده ننگين است قبل از شما در هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است، و اين زشتى آن را چند برابر مى كند، زيرا پايه غلط و سنت شوم و وسيله اى براى گناه ديگران در آينده نزديك و دور خواهد بود.

از آيه فوق به خوبى برمى آيد كه اين عمل زشت، از نظر تاريخى به قوم لوط منتهى مى شود كه مردمى بودند ثروتمند و مرفه و شهوتران و هواپرست كه شرح آن را در ذيل سوره هائى كه در بالا اشاره كرديم به خواست خدا خواهيم داد.

در آيه بعد گناهى را كه در آيه قبل به طور سربسته ذكر شده بود، تشريح مى كند و مى گويد: (شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد، و از زنان صرف نظر مى كنيد)( انكم لتاءتون الرجال شهوة من دون النساء ) .

چه انحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد است و خداوند آن را به طور غريزى در هر انسانى قرار داده، رها كنند، و سراغ جنس موافق بروند كارى كه اصولا بر خلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان و غريزه تحريف نايافته او است و نتيجه اش عقيم ماندن هدف آميزش جنسى است، و به تعبير ديگر، تنها اثرش يك اشباع كاذب جنسى و از بين بردن هدف اصلى يعنى ادامه نسل بشر مى باشد، و در پايان آيه به عنوان تاكيد مى گويد: (شما جمعيت اسراف كاريد) يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده ايد( بل انتم قوم مسرفون ) .

ممكن است اين جمله اشاره به آن باشد كه آنها نه تنها در مورد غريزه جنسى راه اسراف را مى پيمودند، بلكه در همه چيز و همه كار گرفتار چنين انحراف و زياده روى بودند.

جالب توجه اينكه آيه نخست، مطلب را به طور سربسته، و آيه دوم به وضوح بيان مى كند، و اين يكى از فنون بلاغت براى بيان مسائل مهم مى باشد، هر گاه كسى كار بسيار بدى انجام دهد سرپرست آگاه و بيدارش براى اهميت موضوع به او مى گويد تو گناه بزرگى انجام داده اى! و هر چه مى گويد: چه كرده ام؟ باز مى گويد گناه بزرگى انجام داده اى! سرانجام پرده از روى آن برداشته و آن را تشريح مى كند، اين طرز بيان فكر طرف را تدريجا آماده مى سازد تا به اهميت عمل خلاف خويش واقف گردد.

در آيه بعد اشاره به جواب لجوجانه و غير منطقى قوم لوط كرده، مى گويد: آنها هيچگونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دلسوز و مصلح نداشتند جز اينكه با خشم و عصبانيت: (گفتند لوط و پيروان او را از شهر خود بيرون كنيد، گناهشان چيست؟ گناهشان اين است كه مردمى پاكند و گناه نمى كنند)! و نه تنها با ما همصدا نمى شوند، بلكه مزاحم ما نيز هستند!( و ما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرون ) .

و اين جاى تعجب نيست كه يك جمعيت آلوده و گناهكار، افراد پاكدامن را به جرم پاكدامنى از خود برانند، آنها چنين افرادى را مزاحم شهوات خويش مى بينند، و نقاط قوت و افتخار چنين پاكدامنانى در نظر آنها نقطه ضعف و عيب بود!.

اين احتمال نيز در تفسير جمله (انهم اناس يتطهرون ) وجود دارد، كه قوم لوط مى خواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند، همانطور كه بسيار شنيده ايم و در اشعار خوانده ايم كه افراد شرابخوار آلوده افراد پاك را متهم به رياكارى مى كنند، و (خرقه آلوده به شراب خويش ) را از (سجاده زاهد) برتر مى شمارند، و اين يكنوع تبرئه كاذب است كه اين آلودگان بدبخت براى خود دست و پا مى كنند.

با توجه به آنچه در سه آيه فوق بيان شد، هر داور منصفى مى تواند حكم محكوميت چنين قوم و ملتى را صادر كند كه در برابر پند و اندرز منطقى و نصيحت و خيرخواهى يك مصلح بزرگ اجتماعى، تنها متوسل به زور و تهديد و تهمت شوند، لذا در آيه بعد خداوند مى فرمايد (چون كار به اينجا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و خاندانش ‍ را كه پاكدامن بودند نجات بخشيديم جز همسرش كه او را در ميان قوم تبهكار رها ساختيم، زيرا او هم از نظر عقيده و آئين و مذهب با آنان هماهنگ بود)( فانجيناه و اهله الا امرأته كانت من الغابرين ) .

بعضى گفته اند كلمه (اهل ) گرچه معمولا به خويشاوندان نزديك گفته مى شود، ولى در آيه بالا به پيروان راستين او نيز اطلاق شده يعنى آنها نيز جزء خانواده او محسوب شده اند، ولى بطورى كه از آيه 36 سوره ذاريات بر مى آيد هيچكس از قوم لوط جز خانواده و كسان نزديك او ايمان نياوردند، بنابراين (اهل ) در اينجا به همان معنى اصلى يعنى بستگان نزديك است.

از آيه 10 سوره تحريم اجمالا استفاده مى شود كه همسر لوط در آغاز زن سر به راهى بود، سپس راه خيانت را پيش گرفت و دشمنان لوط را جرئت بخشيد.

در آخرين آيه اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به مجازات شديد و وحشتناك اين قوم كرده مى گويد: (ما بارانى بر آنها فرستاديم ) (اما چه بارانى؟! بارانى از سنگ كه آنها را در هم مى كوبيد و نابود مى كرد)( و امطرنا عليهم مطرا ) .

گرچه در آيه فوق نوع اين باران بيان نشده است اما از ذكر كلمه مطرا (بارانى ) به طور سربسته روشن مى شود كه از بارانهاى معمولى نبوده بلكه بارانى از سنگ بوده چنانكه در آيه 83 سوره هود آمده است.

(اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد)( فانظر كيف كان عاقبة المجرمين ) .

گر چه روى سخن در اينجا به پيامبر است اما پيدا است كه هدف عبرت گرفتن همه افراد باايمان مى باشد.

مشروح سرگذشت اين جمعيت و همچنين ضررهاى گوناگون عمل شنيع (لواط و همجنس گرائى ) و حكم آن از نظر قوانين اسلام در ذيل آيات سوره هود و حجر بيان خواهد شد.


آيه (85) تا (87) و ترجمه

( و الى مدين أخاهم شعيبا قال يقوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره قد جأتكم بينة من ربكم فأوفوا الكيل و الميزان و لا تبخسوا الناس أشيأهم و لا تفسدوا فى الأرض بعد اصلحها ذلكم خير لكم ان كنتم مؤمنين ) (85)( و لا تقعدوا بكل صرط توعدون و تصدون عن سبيل الله من امن به و تبغونها عوجا واذكروا اذ كنتم قليلا فكثركم و انظروا كيف كان عقبة المفسدين ) (86)( و ان كان طائفة منكم أمنوا بالذى أرسلت به و طائفة لم يؤمنوا فاصبروا حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحكمين ) (87)

ترجمه:

85 - و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم گفت اى قوم من خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، بنابراين حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آنكه (در پرتو ايمان و دعوت انبياء) اصلاح شده است فساد نكنيد، اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد.

86 - و بر سر هر راه ننشينيد كه (مردم با ايمان را) تهديد كنيد و مومنان را از راه خدا باز داريد و (با القاى شبهات ) آنرا كج و معوج نشان دهيد و به خاطر بياوريد زمانى را كه افراد كمى بوديد و او شما را فزونى داد و بنگريد چگونه سرانجام مفسدان بود.

87 - و اگر طايفه اى از شما به آنچه من فرستاده شده ام ايمان آورده اند و طايفه اى ايمان نياورده اند صبر كنيد تا خداوند ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.

تفسير:

رسالت شعيب در مدين

در اين آيات پنجمين قسمت از سرگذشت اقوام پيشين و درگيرى انبياء بزرگ با آنان يعنى قوم شعيب مطرح شده است.

شعيب كه نسبش طبق تواريخ با چندين واسطه به ابراهيم مى رسد، مبعوث به سوى اهل مدين گرديد، مدين از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت پيشه و مرفه داشت، كه در ميان آنها بت پرستى و همچنين تقلب و كم فروشى در معامله كاملا رائج بود.

شرح درگيرى اين پيامبر بزرگ با اهل مدين در سوره هاى متعددى از قرآن مخصوصا سوره هود و شعرا آمده است، و ما به پيروى از قرآن مجيد در ذيل آيات سوره هود به خواست خدا در اين زمينه مشروحا بحث خواهيم كرد، در اينجا تنها فشرده قسمتى از اين ماجرا را طبق آيات فوق بيان مى كنيم.

در نخستين آيه، خداوند مى فرمايد: ما به سوى مردم مدين، برادر آنها شعيب را فرستاديم( و الى مدين اخاهم شعيبا ) .

جمعى از مفسران مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير معروف خود نقل كرده اند كه (مدين ) در اصل نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل بود، و چون فرزندان و نواده هاى او در سرزمينى در طريق شام سكونت اختيار كردند به نام مدين ناميده شد.

در اينكه چرا تعبير به (اخاهم ) (برادرشان ) شده است، در ذيل آيه 65 همين سوره توضيح داديم.

سپس اضافه مى كند كه شعيب دعوت خود را همانند پيامبران ديگر از مسأله توحيد شروع كرد و (صدا زد اى قوم من! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست )( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .

و گفت اين حكم علاوه بر اينكه فرمان عقل است بوسيله (دلائل روشنى كه از طرف خداوند براى شما آمده ) نيز اثبات شده است( قد جائتكم بينة من ربكم ) .

در اينكه اين بينه (دليل روشن ) چگونه چيزى بوده است، در آيات فوق سخنى از آن به ميان نيامده، ولى ظاهر اين است كه اشاره به معجزات شعيب است.

پس از دعوت به توحيد، به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آنها برخاسته نخست آنان را كه آلوده كم فروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند از اين كار باز مى دارد و مى گويد: اكنون كه راه خدا براى شما آشكار شده (حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از حقوق مردم چيزى كم نگذاريد)( فاوفوا الكيل و الميزان و لا تبخسوا الناس اشيائهم ) .

روشن است كه نفوذ هر گونه خيانت و تقلب در امر معاملات پايه هاى اطمينان و اعتماد عمومى را كه بزرگترين پشتوانه اقتصادى ملتها است متزلزل و ويران مى سازد و ضايعات غير قابل جبرانى براى جامعه به بار مى آورد، به همين دليل يكى از موضوعات مهمى كه شعيب روى آن انگشت گذاشت همين موضوع بود.

سپس به يكى ديگر از كارهاى خلاف آنها اشاره كرده و مى گويد: (در روى زمين بعد از آنكه در پرتو ايمان و كوششهاى انبياء اصلاح شده است، فساد نكنيد)( و لا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها ) .

مسلم است كه از توليد فساد، اعم از فساد اخلاقى يا بى ايمانى يا ناامنى، هيچكس بهره اى نمى گيرد، لذا در آخر آيه اضافه مى كند، (اين به سود شما است اگر ايمان داشته باشيد)( ذلكم خير لكم ان كنتم مؤ منين ) .

گويا اضافه كردن جمله ان كنتم مؤ منين اشاره به اين است كه اين دستورات اجتماعى و اخلاقى هنگامى ريشه دار و ثمربخش خواهد بود كه از نور ايمان روشن گردد، اما اگر بدون پشتوانه ايمان باشد و تنها روى يك سلسله مصالح مادى تكيه كند، دوام و بقائى نخواهد داشت.

در آيه بعد به چهارمين نصيحت شعيب، اشاره شده است، آنجا كه مى گويد: (شما بر سر راه مردم ننشينيد و آنها را تهديد نكنيد و سد راه خدا نشويد و با القاى شبهات راه مستقيم حق را در نظر آنها كج و معوج نشان ندهيد)( و لا تقعدوا بكل صراط توعدون و تصدون عن سبيل الله من آمن به و تبغونها عوجا ) .

در اينكه آنها چگونه افراد متمايل به ايمان را تهديد مى كردند مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى احتمال داده اند از طريق تهديد به قتل، و بعضى از طريق راهزنى و گرفتن اموال مردم با ايمان، ولى متناسب با بقيه جمله هاى آيه همان معنى اول است.

و در پايان آيه پنجمين نصيحت شعيب كه يادآورى نعمتهاى پروردگار براى تحريك حس شكرگزارى آنها است آمده: (به خاطر بياوريد هنگامى كه شما افراد كمى بوديد خداوند جمعيتتان را زياد كرد و نيروى انسانى شما را فزونتر ساخت )( و اذكروا اذ كنتم قليلا فكثركم ) .

(و نيز خوب بنگريد كه سرانجام كار مفسدان به كجا منتهى شد) و به دنبال آنها گام برنداريد( و انظروا كيف كان عاقبة المفسدين ) .

ضمنا از جمله فوق استفاده كه بر خلاف تبليغات حساب نشده اى كه امروز مى كنند در اكثر موارد كثرت نفرات، مى تواند سرچشمه قدرت و عظمت و پيشرفت جامعه باشد، البته به شرطى كه با برنامه هاى منظم، زندگى آنها از نظر مادى و معنوى تامين گردد.

آخرين آيه مورد بحث در واقع پاسخى است به بعضى از گفته هاى مومنان و كافران قوم او، زيرا مؤ منان بر اثر فشارهائى كه از طرف كافران به آنها وارد ميشد طبعا اين سؤال را از پيامبرشان مى كردند، كه ما تا كى در شكنجه و فشار خواهيم بود؟

مخالفان او نيز از اينكه مجازات الهى فورا دامانشان را نگرفته بود جرات و جسارت پيدا كرده، مى گفتند: اگر راستى تو از طرف خدا هستى پس چرا با اين مخالفتهاى ما هيچ گزندى متوجه ما نمى شود.

شعيب مى گويد: (اگر طايفهاى از شما به آنچه من مبعوث شده ام ايمان آورده و جمعيت ديگرى ايمان نياورده اند، نبايد موجب غرور كافران و ياس مومنان گردد، شما صبر كنيد تا خداوند ميان ما حكم كند كه او بهترين حاكمان است )يعنى آينده نشان خواهد داد، چه كسانى بر حق بوده اند و چه كسانى بر باطل( و ان كان طائفة منكم آمنوا بالذى ارسلت به و طائفة لم يؤ منوا فاصبروا حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين ) .


آيه (88) و (89) و ترجمه

( قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يشعيب و الذين أمنوا معك من قريتنا أو لتعودن فى ملتنا قال أو لو كنا كرهين ) (88)( قد افترينا على الله كذبا إن عدنا فى ملتكم بعد إذ نجئنا الله منها و ما يكون لنا أن نعود فيها إلا أن يشاء الله ربنا وسع ربنا كل شى ء علما على الله توكلنا ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و أنت خير الفتحين ) (89)

ترجمه:

88 - اشراف زورمند و متكبر از قوم او گفتند: اى شعيب سوگند ياد مى كنيم كه تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده اند از شهر و آبادى خود بيرون خواهيم كرد يا به آئين ما باز گرديد، گفتند: آيا (مى خواهيد ما را بازگردانيد) اگر چه مايل نباشيم؟!

89 - اگر ما به آئين شما بازگرديم، بعد از آنكه خدا ما را از آن نجات بخشيده، به خدا دروغ بستهايم، و شايسته نيست كه ما به آن بازگرديم مگر اينكه خدائى كه پروردگار ماست بخواهد، علم پروردگار ما به همه چيز احاطه دارد، تنها بر خدا توكل كرده ايم، پروردگارا ميان ما و قوم ما به حق داورى كن كه تو بهترين داورانى.

تفسير:

در اين آيات عكس العمل قوم شعيب در برابر سخنان منطقى اين پيامبر بزرگ بيان شده است، و از آنجا كه اشراف متكبر و مغرور زمان او، از نظرظاهر بسيار نيرومند بودند، عكس العمل آنها نيز شديدتر از ديگران بود آنها نيز مانند همه متكبران مغرور، روى زور و قدرت خويش تكيه كرده، به تهديد شعيب و يارانش پرداختند، چنانكه قرآن مى گويداشراف زورمند و متكبر قوم شعيب به او گفتند سوگند ياد مى كنيم كه قطعا هم خودت و هم كسانى را كه به تو ايمان آورده اند، از محيط خود بيرون خواهيم راند، مگر اينكه هر چه زودتر به آئين ما بازگرديد.( قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا ) .

ممكن است، از ظاهر اين تعبير (بازگشت به آئين ما) بعضى چنين تصور كنند كه شعيب قبلا در صف بتپرستان بود، در حالى كه چنين نيست، بلكه چون شعيب قبلا ماموريت تبليغ نداشته و در برابر وضع آنها سكوت مى كرد، آنها چنين پنداشته اند كه پيرو آئين بت پرستى است، در حالى كه هيچيك از پيامبران بت پرست نبوده اند، حتى قبل از زمان نبوت، عقل و درايت پيامبران بيش از اين است كه دست به چنين كار نابخردانه اى بزنند، و به علاوه روى سخن تنها به شعيب نبوده بلكه مومنان و پيروان او را نيز شامل مى گردد و ممكن است اين تعبير به خاطر آنها باشد.

البته تهديد مخالفان تنها همين نبوده است، تهديدهاى ديگرى نيز داشته اند كه در ساير آيات مربوط به شعيب بحث خواهد شد.

پاسخى كه شعيب در برابر اين همه تهديد و خشونت به آنها داد خيلى ساده و ملايم و منطقى بود، گفت:(آيا مى خواهيد ما را به آئين خودتان بازگردانيد، اگر چه مايل نباشيم )( قال او لو كنا كارهين ) .

در حقيقت شعيب مى خواهد بگويد: (آيا سزاوار است شما عقيده خود را بر ما تحميل كنيد و آئينى كه فساد و بطلان آن بر ما آشكار شده است با زور به ما بقبولانيد، به علاوه يك آئين تحميلى چه سودى براى شما دارد؟!

در آيه بعد شعيب چنين ادامه مى دهد: (اگر ما به آئين بت پرستى شما باز گرديم، و بعد از آنكه خدا ما را نجات داده خود را به اين پرتگاه بى فكنيم، بر - خدا افترا بسته ايم )( قد افترينا على الله كذبا ان عدنا فى ملتكم بعد اذ نجانا الله منها ) .

اين جمله در حقيقت توضيح جملهاى است كه در آيه قبل به طور سربسته از زبان شعيب گفته شده بود، و مفهومش اين است كه ما از روى هوى و هوس و يا تقليد كوركورانه پشت پا به آئين بت پرستى نزده ايم، بلكه بطلان اين عقيده را بروشنى دريافته ايم، و فرمان خدا را در زمينه توحيد با گوش جان شنيده ايم، با اين حال اگر از آئين توحيد به شرك بازگرديم، آگاهانه بر خدا دروغ بسته ايم، و مسلم است خداوند ما را مجازات خواهد كرد.

سپس اضافه مى كند ممكن نيست ما به آئين شما بازگرديم مگر اينكه خدا بخواهد( و ما يكون لنا ان نعود فيها الا ان يشاء الله ربنا ) .

منظور شعيب در حقيقت اين است كه ما تابع فرمان خدا هستيم و كمترين سرپيچى از دستور او نداريم، بازگشت ما به هيچوجه ممكن نيست، مگر اينكه خداوند دستور بازگشت بدهد.

و بلافاصله اضافه مى كند كه خداوند نيز چنين دستورى نخواهد داد، چرا كه او از همه چيز آگاه است و به همه چيز احاطه علمى دارد بنابراين هرگز ممكن نيست او از دستورى كه داده باز گردد، زيرا كسى از دستورش برمى گردد، كه علمش محدود باشد و اشتباه كند و از دستور خود پشيمان گردد، اما آنكس كه احاطه علمى به همه چيز دارد، تجديد نظر براى او ممكن نيست( وسع ربنا كل شى ء علما ) .

سپس براى اينكه به آنها حالى كند از تهديدهايشان هراسى ندارد و محكم بر جاى خود ايستاده است، مى گويد: توكل و تكيه ما تنها به خدا است( على الله توكلنا ) .

و سرانجام براى اينكه حسن نيت خود را ثابت كند، و چهره حقيقت طلبى و مسالمتجوئى خويش را آشكار سازد، تا دشمنانش او را متهم به ماجراجوئى و غوغاطلبى نكنند، مى گويد (پروردگارا ميان ما و جمعيت ما به حق حكم و داورى كن، و مشكلات و گرفتاريهاى ما را برطرف ساز، و درهاى رحمتت را به سوى ما بگشا كه بهترين گشايندگانى )( ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين ) .

از ابن عباس نقل شده كه مى گويد: من معنى فتح را در آيه فوق نمى دانستم، تا اينكه شنيدم زنى به شوهر خود مى گفت افاتحك بالقاضى يعنى ترا به داورى پيش قاضى مى طلبم، فهميدم فتح در اينگونه موارد به معنى داورى و حكومت است، (زيرا قاضى مشكل كار طرفين دعوا را مى گشايد).


آيه (90) تا (93) و ترجمه

( و قال الملا الذين كفروا من قومه لئن اتبعتم شعيبا إنكم إذا لخسرون ) (90)( فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فى دارهم جثمين ) (91)( الذين كذبوا شعيبا كأ ن لم يغنوا فيها الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخسرين ) (92)( فتولى عنهم و قال يقوم لقد أبلغتكم رسلت ربى و نصحت لكم فكيف أسى على قوم كفرين ) (93)

ترجمه:

90 - اشراف زورمندى كه از قوم او كافر شده بودند گفتند: اگر از شعيب پيروى كنيد زيان خواهيد كرد.

91 - سپس زمينلرزه آنها را فرو گرفت و صبحگاهان به صورت اجساد بيجانى در خانه هاشان مانده بودند.

92 - آنها كه شعيب را تكذيب كردند (آنچنان نابود شدند كه ) گويا هرگز در آن (خانه ها) سكنى نداشتند، آنها كه شعيب را تكذيب كردند آنها زيانكار بودند.

93 - سپس از آنها روى برتافت و گفت من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم، با اين حال چگونه بر حال قوم بيايمان تاسف بخورم؟!

تفسير:

آيه نخست، از تبليغاتى كه مخالفان شعيب در برابر تابعان او مى كردند سخن به ميان آورده، مى گويد: (اشراف و متكبران خودخواهى كه راه كفر را پيش گرفته بودند، به كسانى كه احتمال مى دادند تحت تاثير دعوت شعيب واقع شوند، مى گفتند به طور مسلم اگر از شعيب پيروى كنيد از زيانكاران خواهيد بود)( و قال الملا الذين كفروا من قومه لئن اتبعتم شعيبا انكم اذا لخاسرون ) .

و منظورشان همان خسارتهاى مادى بود كه دامنگير مومنان به دعوت شعيب مى شد، زيرا آنها مسلما بازگشت به آئين بت پرستى نمى كردند، و بنابراين مى بايست به زور از آن شهر و ديار اخراج شوند و املاك و خانه هاى خود را بگذارند و بروند.

اين احتمال در تفسير آيه نيز هست كه منظورشان علاوه بر زيانهاى مادى، زيانهاى معنوى بوده است زيرا راه نجات را در بتپرستى مى پنداشتند، نه آئين شعيب.

هنگامى كه كارشان به اينجا رسيد و علاوه بر گمراهى خويش در گمراه ساختن ديگران نيز اصرار ورزيدند، و هيچگونه اميدى به ايمان آوردن آنها نبود، مجازات الهى به حكم قانون قطع ريشه فساد به سراغ آنها آمد، (زلزله سخت و وحشتناكى آنها را فرا گرفت، آنچنان كه صبحگاهان همگى به صورت اجساد بيجانى در درون خانه هايشان افتاده بودند)( فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ) .

در ذيل آيه 78 همين سوره، تفسير (جاثمين ) گذشت. و نيز گفتيم تعبيرات مختلفى كه درباره عامل نابودى اين جمعيت آمده است هيچگونه منافاتى با هم ندارند، مثلا در مورد قوم شعيب، عامل مرگشان در آيه مورد بحث، (زلزله ) و در آيه 94 سوره هود (صيحه آسمانى ) و در 189 سوره شعراء (سايبانى از ابر كشنده ) ذكر شده است، كه همه به يك موضوع بازمى گردد و آن اينكه يك صاعقه وحشتناك آسمانى كه از درون ابرى تيره و تار برخاسته بود، شهر آنها را هدف خود قرار داد، و به دنبال آن (آنچنان كه خاصيت صاعقه هاى عظيم است ) زمينلرزه شديدى توليد شد و همه چيز آنها را درهم كوبيد.

سپس ابعاد وحشتناك اين زلزله عجيب را با اين جمله در آيه بعد تشريح كرده، مى گويد: (آنها كه شعيب را تكذيب كردند آنچنان نابود شدند كه گويا هرگز در اين خانه ها سكنى نداشتند)!( الذين كذبوا شعيبا كان لم يغنوا فيها ) .

و در پايان آيه مى فرمايد: آنها كه شعيب را تكذيب كردند، زيانكار بودند، نه مومنان( الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخاسرين ) .

گويا اين دو جمله پاسخى است به گفته هاى مخالفان شعيب، زيرا آنها تهديد كرده بودند كه در صورت عدم بازگشت به آئين سابق، او و پيروانش را بيرون خواهند كرد، قرآن مى گويد خداوند آنچنان آنها را نابود كرد كه گوئى هرگز در آنجا سكونت نداشتند، تا چه رسد به اينكه بخواهند ديگران را بيرون كنند.

و نيز در مقابل آنها كه مى گفتند پيروى شعيب، باعث خسران است قرآن مى گويد سرانجام كار، نشان داد كه مخالفت با شعيب عامل اصلى زيانكارى بود.

و در آخرين آيه مورد بحث، آخرين گفتار شعيب را مى خوانيم كه او از قوم گنهكار روى برگردانيد و گفت: (من رسالات پروردگارم را ابلاغ كردم، و به مقدار كافى نصيحت نمودم و از هيچگونه خيرخواهى فروگذار نكردم )( فتولى عنهم و قال يا قوم لقد ابلغتكم رسالات ربى و نصحت لكم ) .

(با اين حال تاسفى به حال اين جمعيت كافر نمى خورم، زيرا آخرين تلاش و كوشش براى هدايت آنها به عمل آمد ولى در برابر حق سر تسليم فرود نياوردند، و مى بايست چنين سرنوشت شومى را داشته باشند( فكيف آسى على قوم كافرين ) .

آيا اين جمله را شعيب بعد از نابودى آنها گفت يا قبل از آن، هر دو احتمال امكان دارد، ممكن است قبل از نابودى گفته باشد، ولى به هنگام شرح ماجرا بعد از آن ذكر شده باشد.

ولى با توجه به آخرين جمله كه مى گويد: سرنوشت دردناك اين قوم كافر، هيچ جاى تاسف نيست، بيشتر به نظر مى رسد كه اين جمله را بعد از نزول عذاب گفته باشد، و همانطور كه در ذيل آيه 79 همين سوره نيز اشاره كرديم اينگونه تعبيرات در برابر مردگان بسيار گفته (شواهد آن را نيز در همانجا ذكر كرديم ).


آيه (94) و (95) و ترجمه

( و ما أرسلنا فى قرية من نبى إلا أخذنا أهلها بالبأ سأ و الضرأ لعلهم يضرعون ) (94)( ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة حتى عفوا و قالوا قد مس أبأنا الضراء و السراء فأخذنهم بغتة و هم لا يشعرون ) (95)

ترجمه:

94 - ما در هيچ شهر و آبادى پيامبرى نفرستاديم مگر اينكه اهل آنرا به ناراحتيها و خسارتها گرفتار ساختيم شايد (بخود آيند و به سوى خدا) بازگردند.

95 - سپس (هنگامى كه اين هشدارها در آنها اثر نگذاشت ) نيكى (و فراوانى نعمت و رفاه ) به جاى بدى (و ناراحتى و گرفتارى ) قرار داديم آن چنان كه فزونى گرفتند (و همه گونه نعمت و بركت يافتند و مغرور شدند) و گفتند (تنها ما نبوديم كه گرفتار اين مشكلات شديم ) به پدران ما نيز ناراحتيهاى جسمى و مالى رسيد چون چنين شد آنها را ناگهان به اعمالشان گرفتيم (و مجازات كرديم ).

تفسير:

اگر هشدارها موثر نيفتد

اين آيات كه بعد از ذكر سرگذشت جمعى از پيامبران بزرگ مانند نوح و هود و صالح و لوط و شعيب، و پيش از پرداختن به سرگذشت موسى بن عمران آمده، اشاره به چند اصل كلى است كه در همه ماجراها حكومت مى كند، اصولى كه اگر در آن بينديشيم پرده از روى حقايقى پر ارزش كه تماس با زندگى همه ما دارد برخواهد داشت.

نخست مى گويد: (ما در هيچ شهر و آبادى، پيامبرى نفرستاديم مگر اينكه مردمش را گرفتار ناراحتيها و بلاها ساختيم، تا كمى به خود آيند و دست از طغيان و سركشى بردارند و به سوى آن كس كه همه نعمتها از وجودش سرچشمه مى گيرد بازگردند( و ما ارسلنا فى قرية من نبى الا اخذنا اهلها بالباساء و الضراء لعلهم يضرعون ) .

و اين به خاطر آن است كه مردم تا در ناز و نعمتند كمتر گوش شنوا و آمادگى براى پذيرش حق دارند اما هنگامى كه در تنگناى مشكلات قرار مى گيرند و نور فطرت و توحيد آشكارتر مى گردد، بى اختيار به ياد خدا مى افتند و دلهايشان آماده پذيرش مى گردد، ولى اين بيدارى كه در همه يكسان است در بسيارى از افراد زودگذر و ناپايدار است و به مجرد برطرف شدن مشكلات بار ديگر در خواب غفلت فرو مى روند ولى براى جمعى نقطه عطفى در زندگى محسوب مى شود و براى هميشه، به سوى حق باز مى گردند، و اقوامى كه در آيات گذشته از آنها سخن گفته شد، جزء دسته اول بودند!

لذا در آيه بعد مى گويد: هنگامى كه آنها در زير ضربات حوادث و فشار مشكلات تغيير مسير ندادند و همچنان در گمراهى خود باقى ماندند، ما مشكلات را از آنها برداشتيم و به جاى آن گشايش و نعمت قرار داديم، تا آنجا كه بار ديگر زندگانى آنها رونق گرفت و كمبودها به فزونى تبديل شد و مال و نفرات آنها فراوان گرديد( ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة حتى عفوا ) .

(عفوا) از ماده (عفو) است كه گاهى به معنى كثرت و زيادى آمده و گاهى به معنى ترك كردن و اعراض نمودن و گاهى نيز به معنى محو آثار چيزى كردن، ولى بعيد نيست كه ريشه همه آنها همان ترك كردن بوده باشد، منتها گاهى چيزى را به حال خود رها مى كنند تا ريشه بدواند و توالد و تناسل كند و افزايش يابد، و گاهى رها مى كنند تا تدريجا محو و نابود گردد، از اين جهت به معنى افزايش و يا نابودى نيز آمده است.

در آيه مورد بحث نيز مفسران سه احتمال داده اند. نخست اينكه ما به آنها امكانات داديم تا افزايش يابند و آنچه را كه در دوران سختى از نفرات و ثروتها از دست داده بودند بيابند.

ديگر اينكه ما آنچنان به آنها نعمت داديم كه مغرور شدند، و خدا را فراموش كردند و شكر او را ترك گفتند.

ديگر اينكه ما به آنها نعمت داديم تا بوسيله آن آثار دوران نكبت را (محو) كردند و از بين بردند.

البته اين تفاسير گرچه مفهومش با هم متفاوت است ولى از نظر نتيجه چندان با هم تفاوت ندارد.

سپس اضافه مى كند به هنگام برطرف شدن مشكلات، به جاى اينكه به اين حقيقت توجه كنند كه نعمت و (نقمت ) به دست خدا است و رو به سوى او آورند، براى اغفال خود به اين منطق متشبث شدند، كه اگر براى ما مصائب و گرفتاريهائى پيش آمد، چيز تازهاى نيست پدران ما نيز گرفتار چنين مصائب و مشكلاتى شدند دنيا فراز و نشيب دارد و براى هر كس دوران راحتى و سختى بوده است سختيها امواجى ناپايدار و زود گذرند( و قالوا قد مس آبائنا الضراء و السراء ) .

در پايان، قرآن مى گويد: هنگامى كه كار به اينجا رسيد و از عوامل تربيت كمترين بهرهاى نگرفتند، بلكه بر غرور خود افزودند (ناگاه آنها را به مجازات خود گرفتيم، در حالى كه آنها هيچ خبر نداشتند و غافلگير شدند) و به همين جهت مجازات براى آنها، سخت دردناك بود( فاخذناهم بغتة و هم لا يشعرون ) .


آيه (96) تا (100)و ترجمه

( و لو أن أهل القرى أمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركت من السماء و الا رض و لكن كذبوا فأخذنهم بما كانوا يكسبون ) (96)( افأ من أهل القرى أن يأ تيهم بأسنا بيتا و هم نائمون ) (97)( او أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون ) (98)( أفأ منوا مكر الله فلا يأمن مكر الله إلا القوم الخسرون ) (99)( او لم يهد للذين يرثون الارض من بعد أهلها أن لو نشاء أصبنهم بذنوبهم و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون ) (100)

ترجمه:

96 - و اگر مردمى كه در شهرها و آباديها زندگى دارند ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند بركات آسمان و زمين را بر آنها مى گشائيم ولى (آنها حقايق را) تكذيب كردند ما هم آنانرا به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.

97 - آيا اهل اين آباديها از اين ايمن هستند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد در حالى كه در خواب باشند؟

98 - آيا اهل آباديها از اين ايمنند كه عذاب ما، روز به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند؟

99 - آيا آنها از مكر الهى غافلند در حالى كه از مكر (و مجازات ) خدا جز زيانكاران ايمن نخواهند بود.

100 - آيا كسانى كه وارث روى زمين بعد از صاحبان قبلى آن مى شوند عبرت نمى گيرند

كه اگر بخواهيم آنها را نيز به گناهانشان هلاك مى كنيم و بر دلهايشان مهر مى نهيم تا (صداى حق را) نشنوند.

تفسير:

عمران و آبادى در سايه ايمان و تقوى

در آيات گذشته سرگذشت اقوامى همچون قوم هود و صالح و شعيب و نوح و لوط بطور اجمال مورد بحث واقع شد، گرچه خود آن آيات به اندازه كافى براى بيان نتائج عبرت انگيز اين سرگذشتها كافى بود، ولى در آيات مورد بحث به صورت گوياتر، نتيجه گيرى كرده، مى گويد: اگر مردمى كه در اين آباديها و نقاط ديگر روى زمين زندگى داشته و دارند، به جاى طغيان و سركشى و تكذيب آيات پروردگار و ظلم و فساد، ايمان مى آوردند، و در پرتو آن تقوا و پرهيزكارى پيشه مى كردند، نه تنها مورد خشم پروردگار و مجازات الهى واقع نمى شدند، بلكه درهاى بركات آسمان و زمين را به روى آنها مى گشوديم( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ) .

ولى متاسفانه آنها صراط مستقيم كه راه سعادت و خوشبختى و رفاه و امنيت بود رها ساختند، و پيامبران خدا را تكذيب كردند، و برنامه هاى اصلاحى آنها را زير پا گذاشتند، ما هم به جرم اعمالشان، آنها را كيفر داديم( و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون ) .

در اينجا به چند موضوع بايد توجه كرد:

1 - در اينكه منظور از (بركات ) زمين و آسمان، چيست در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را به نزول باران و روئيدن گياهان تفسير كردهاند، و بعضى به اجابت دعا و حل مشكلات زندگى، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از بركات آسمانى، بركات معنوى و منظور از بركات زمينى بركات مادى بوده باشد، اما با توجه به آيات گذشته تفسير اول از همه مناسبتر است، زيرا: در آيات گذشته كه مجازاتهاى شديد مجرمان و طغيانگران را شرح ميداد، گاهى اشاره به فرود آمدن سيلاب از آسمان، و طغيان چشمه ها از زمين (همانند طوفان نوح ) و گاهى اشاره به صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى، و گاهى زلزله هاى وحشتناك زمينى شده بود، در آيه مورد بحث اين حقيقت مطرح است كه اين مجازاتها واكنش اعمال خود آنها بود و گرنه اگر انسان پاك و با ايمان باشد به جاى اينكه عذاب از آسمان و زمين فرا رسد، بركات خدا از آسمان و زمين بر او مى بارد، اين انسان است كه بركات را تبديل به بلاها مى كند.

2 - (بركات ) جمع بركت است و همانطور كه سابقا گفتيم، اين كلمه در اصل به معنى (ثبات ) و استقرار چيزى است و به هر نعمت و موهبتى كه پايدار بماند اطلاق مى گردد، در برابر موجودات بى بركت كه زود فانى و نابود و بى اثر مى شوند.

قابل توجه اينكه ايمان و تقوا نه تنها سبب نزول بركات الهى مى شود، بلكه باعث مى گردد كه آنچه در اختيار انسان قرار گرفته در مصارف مورد نياز به كار گرفته شود، فى المثل امروز ملاحظه مى كنيم قسمت بسيار مهمى از نيروهاى انسانى و منابع اقتصادى در مسير مسابقه تسليحاتى و ساختن سلاحهاى نابود كننده صرف مى گردد، اينها مواهبى هستند فاقد هر گونه بركت، بزودى از ميان مى روند و نه تنها نتيجه اى نخواهند داشت، ويرانى هم ببار مى آورند، ولى اگر جوامع انسانى ايمان و تقوا داشته باشند اين مواهب الهى به شكل ديگرى در ميان آنها در مى آيد و طبعا آثار آن باقى و برقرار خواهد ماند و مصداق كلمه بركات خواهند بود.

3 - در آيه فوق كلمه (اخذ) كه به معنى گرفتن است در مفهوم مجازات و كيفر دادن به كار رفته، و اين در حقيقت به خاطر آن است كه معمولا كسى را كه مى خواهند مجازات كنند نخست مى گيرند و او را با وسائلى مى بندند كه هيچگونه قدرت فرار نداشته باشد، سپس او را كيفر مى دهند.

4 - گر چه آيه شريفه مورد بحث، ناظر به وضع اقوام پيشين است ولى مسلما مفهوم آن يك مفهوم وسيع و عمومى و دائمى است و انحصار به هيچ قوم و ملتى ندارد و اين يك سنت الهى است كه افراد بى ايمان و آلوده و فاسد گرفتار انواع واكنشها در همين زندگى دنياى خود خواهند شد، گاهى بلاهاى آسمان و زمين بر سر آنها مى بارد، و گاهى آتش جنگهاى جهانى يا منطقهاى سرمايه هاى آنها را در كام خود فرو مى گيرد، و گاهى ناامنيهاى جسمانى و روانى آنها را تحت فشار قرار مى دهد، و به تعبير قرآن، اين وابسته به (كسب و اكتساب ) و اعمالى است كه خود انسان انجام مى دهد، فيض خدا محدود و ممنوع نيست، همانطور كه مجازات او اختصاص به قوم و ملت معينى ندارد!

چرا ملل فاقد ايمان زندگى مرفه دارند؟

از آنچه در بالا گفتيم پاسخ يك سؤال كه زياد در ميان جمعى مورد بحث و گفتگو است روشن مى گردد و آن اينكه اگر ايمان و تقوا، موجب نزول انواع بركات الهى است و نقطه مقابل آن باعث سلب بركات است چرا مشاهده مى كنيم ملتهاى بى ايمانى را كه غرق ناز و نعمتند، در حالى كه جمعى از افراد با ايمان به سختى روزگار مى گذرانند؟!

پاسخ اين سؤال با توجه به دو نكته روشن مى گردد:

1 - اينكه تصور مى شود ملتهاى فاقد ايمان و پرهيزگارى غرق در ناز و نعمتند، اشتباه بزرگى است كه از اشتباه ديگرى يعنى ثروت را دليل بر خوشبختى گرفتن سرچشمه مى گيرد.

معمولا مردم اين طور فكر مى كنند كه هر ملتى صنايعش پيشرفته تر و ثروتش بيشتر باشد خوشبختر است در حالى كه اگر به درون اين جوامع نفوذ كنيم و دردهاى جانكاهى كه روح و جسم آنها را درهم مى كوبد از نزديك ببينيم قبول خواهيم كرد كه بسيارى از آنها از بيچاره ترين مردم روى زمين هستند، بگذريم از اينكه همان پيشرفت نسبى، نتيجه بكار بستن اصولى همانند كوشش و تلاش و نظم و حس مسئوليت است كه در متن تعليمات انبيا قرار دارد.

در همين ايام كه اين قسمت از تفسير را مى نويسيم، اين خبر در جرائد منتشر شد كه در نيويورك يعنى يكى از ثروتمندترين و پيشرفتهترين نقاط دنياى مادى، بر اثر خاموشى ناگهانى برق صحنه عجيبى به وجود آمد، يعنى بسيارى از مردم به مغازه ها حمله بردند و هستى آنها را غارت كردند، تا آنجا كه سه هزار نفر از غارتگران بوسيله پليس بازداشت شدند.

مسلما تعداد غارتگران واقعى چندين برابر اين عدد بوده و تنها اين عده بودند كه نتوانستند به موقع فرار كنند، و نيز مسلم است كه آنها غارتگران حرفهاى نبوده اند كه نفرات خود را براى چنان حمله عمومى از قبل آماده كرده باشند، زيرا حادثه يك حادثه ناگهانى بود.

بنابراين چنين نتيجه مى گيريم كه با يك خاموشى برق، ده ها هزار نفر از مردم يك شهر ثروتمند و به اصطلاح پيشرفته تبديل به غارتگر شدند، اين نه تنها دليل بر انحطاط اخلاقى يك ملت است بلكه دليل بر ناامنى شديد اجتماعى نيز مى باشد.

خبر ديگرى كه در جرائد بود اين خبر را تكميل كرد و آن اينكه يكى از شخصيتهاى معروف كه در همين ايام در نيويورك در يكى از هتلهاى مشهور چندين ده طبقهاى نيويورك سكونت داشت مى گويد: قطع برق، سبب شد كه راه رفتن در راهروهاى هتل به صورت كار خطرناكى درآيد، به طورى كه متصديان هتل اجازه نمى دادند كسى تنها از راهروها بگذرد و به اطاق خود برسد مبادا گرفتار غارتگران گردد، لذا مسافران را در اكيپهاى ده نفرى يا بيشتر، با مامورين مسلح به اطاقهاى خود مى فرستادند!، شخص مزبور اضافه مى كند كه تا گرسنگى شديد به او فشار نمى آورده جرئت نداشته است از اطاق خويش خارج گردد!

اما همين خاموشى برق در كشورهاى عقب مانده شرقى هرگز چنين مشكلاتى را به وجود نمى آورده و اين نشان مى دهد كه آنها در عين ثروت و پيشرفت صنايع كمترين امنيت در محيط خودشان ندارند، از اين گذشته ناظران عينى مى گويند آدمكشى در آن محيطها همانند نوشيدن يك جرعه آب است، به همين آسانى.

و مى دانيم اگر تمام دنيا را به كسى بدهند و در چنين شرائطى زندگى كند، از بيچاره ترين مردم جهان خواهد بود، تازه مشكل امنيت تنها يكى از مشكلات آنها است، نابسامانيهاى فراوان اجتماعى ديگرى دارند كه آنها نيز به نوبه خود بسيار دردناكند، با توجه به اين حقايق ثروت را نبايد با خوشبختى اشتباه كرد.

2 - اما اينكه گفته مى شود چرا جوامعى كه داراى ايمان و پرهيزگارى هستند عقب ماندهاند اگر منظور از ايمان و پرهيزگارى تنها ادعاى اسلام و ادعاى پايبند بودن به اصول تعليمات انبياء بوده باشد، قبول داريم چنين افرادى عقب مانده اند، ولى مى دانيم حقيقت ايمان و پرهيزگارى چيزى جز نفوذ آن در تمام اعمال و همه شئون زندگى نيست، و اين امرى است كه با ادعا تامين نمى گردد.

با نهايت تاسف امروز اصول تعليمات اسلام و پيامبران خدا در بسيارى از جوامع اسلامى متروك يا نيمه متروك مانده است و چهره اين جوامع چهره مسلمانان راستين نيست.

اسلام دعوت به پاكى و درستكارى و امانت و تلاش و كوشش مى كند كو آن امانت و تلاش؟ اسلام دعوت به علم و دانش و آگاهى و بيدارى مى كند كو آن علم و آگاهى سرشار؟ اسلام دعوت به اتحاد و فشردگى صفوف و فداكارى مى كند، آيا براستى اين اصل به طور كامل در جوامع اسلامى امروز حكمفرما است و با اين حال عقب مانده اند؟! بنابراين بايد اعتراف كرد اسلام چيزى است و ما مسلمانان چيز ديگر.

در آيات بعد به عنوان تاكيد بيشتر روى عموميت اين حكم و اينكه قانون فوق مخصوص اقوام پيشين نبوده بلكه امروز و آينده را نيز در بر مى گيرد، مى گويد: (آيا مجرمانى كه در نقاط مختلف آباد روى زمين زندگى مى كنند، خود را از مجازاتهاى الهى در امان مى دانند كه شب هنگام در موقعى كه در خواب خوش آرميده اند (به صورت صاعقه ها و زلزله ها و مانند آن ) بر آنها فرو ريزد)( أ فامن اهل القرى ان ياتيهم باسنا بياتا و هم نائمون ) .

و يا اينكه به هنگام روز در موقعى كه غرق انواع بازيها و سرگرميها هستند دامان آنها را بگيرد( او أمن اهل القرى ان ياتيهم باسنا ضحى و هم يلعبون ) .

يعنى آنها در همه حال در روز و شب، در خواب و بيدارى، در ساعات خوشى و ناخوشى همه در دست قدرت خدا قرار دارند، و با يك فرمان مى تواند همه زندگانى آنها را درهم بپيچد، بدون اينكه كمترين نيازى به مقدمه چينى و فراهم ساختن اسباب قبلى و گذشت زمان داشته باشد، آرى تنها در يك لحظه و بدون هيچ مقدمه ممكن است انواع بلاها بر سر اين انسان بيخبر فرود آيد.

عجيب اين است با تمام پيشرفتى كه بشر امروز در صنايع و تكنولوژى كرده و با وجود اينكه نيروهاى مختلف جهان طبيعت را مسخر خويش ساخته، در برابر اين گونه حوادث به همان اندازه ضعيف و ناتوان و بى دفاع است كه انسانهاى گذشته بودند، يعنى در برابر زلزله ها و صاعقه ها و مانند آن كمترين تفاوتى در حال او حتى نسبت به انسانهاى پيش از تاريخ پيدا نشده است، و اين نشانه نهايت ضعف و ناتوانى انسان در عين قدرتمندى و توانائى او است، اين واقعيتى است كه بايد هميشه مد نظر همه باشد.

در آيه بعد باز به شكل ديگرى و به بيان تازهاى اين حقيقت را تاكيد مى كند و مى گويد: (آيا اين مجرمان از مكر الهى ايمنند؟ در حالى كه هيچكس جز زيانكاران خود را از مكر او در امان نمى دانند)( أ فامنوا مكر الله فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون ) .

همانطور كه در ذيل آيه 54 سوره آل عمران گفتيم مكر در لغت عرب با آنچه كه در فارسى امروز از آن مى فهميم تفاوت بسيار دارد، در فارسى امروز مكر به معنى نقشه هاى شيطانى و زيانبخش به كار مى رود، در حالى كه در ريشه اصلى لغت عرب، مكر به معنى هر نوع چاره انديشى براى بازگرداندن كسى از هدفش مى باشد، اعم از اينكه به حق باشد يا به باطل، و معمولا در مفهوم اين لغت يكنوع نفوذ تدريجى افتاده است.

بنابراين منظور از مكر الهى آن است كه خداوند، مجرمان را با نقشه هاى قاطع و شكستناپذير بدون اختيار خودشان از زندگانى مرفه و هدفهاى خوشگذرانى باز مى دارد، و اين اشاره به همان كيفرها و بلاهاى ناگهانى و بيچاره كننده است.

پاسخ به يك سؤال

جملهاى كه در آخر آيه فوق بود، مى گويد: هيچكس جز زيانكاران خود را از مكر و مجازات الهى در امان نمى بيند، اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه آيا اين جمله پيامبران و پيشوايان بزرگ و (صالحان ) را نيز شامل مى شود؟

بعضى چنين پنداشته اند كه آنها از اين حكم خارجند و آيه فوق مخصوص به مجرمان است، ولى ظاهر اين است كه اين يك حكم عمومى است و همه را فرا مى گيرد زيرا حتى پيامبران و امامان نيز همواره مراقب اعمال خويش بوده اند مبادا كمترين لغزشى از آنها سر بزند، زيرا مى دانيم مقام معصوم بودن، مفهومش اين نيست كه انجام كار خلاف براى آنها محال است، بلكه آنها با نيروى اراده و ايمان، و با استفاده از اختيار خود و مددهاى الهى، در برابر خطاها و لغزشها مصونيت دارند، آنها حتى از ترك اولى مى ترسيدند، و از اينكه مسئوليتهاى سنگين خود را به انجام نرسانند بيمناك بودند، لذا در سوره انعام آيه 15 درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم: (بگو من مى ترسم اگر نافرمانى پروردگارم كنم، گرفتار عذاب روز بزرگى شوم ).

رواياتى كه در تفسير آيه فوق نقل شده نيز آنچه را گفتيم تاييد مى كند، صفوان جمال مى گويد: پشت سر امام صادق (عليه‌السلام ) نماز مى خواندم، ديدم مى فرمود اللهم لا تؤ منى مكرك - ثم جهر - فقال فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون (پروردگارا مرا از مكر خود ايمن مساز) سپس آشكارتر اين قسمت از آيه را تلاوت فرمود( فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون ) .

در نهج البلاغه نيز مى خوانيم لا تامنن على خير هذه الامة عذاب الله لقول الله سبحانه فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون: (حتى بر نيكان اين امت از كيفر الهى ايمن مباش زيرا خداوند مى فرمايد( فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون ) .

در حقيقت ايمن نبودن از مكر الهى به معنى ترس از مسئوليتها و خوف از كوتاهى در انجام وظائف است، كه همواره بايد اين (ترس ) با اميد به رحمت او به طور مساوى در دلهاى افراد با ايمان باشد و موازنه اين دو است كه سرچشمه هر گونه حركت و فعاليت مثبت مى باشد و همان چيزى است كه در تعبير روايات به عنوان (خوف ) و (رجا) از آنها ياد شده است، و تصريح شده كه افراد با ايمان همواره در ميان اين دو قرار دارند، ولى مجرمان زيانكار آنچنان كيفرهاى الهى را فراموش كرده اند كه خود را در نهايت امنيت مى بينند.

در آيه بعد بار ديگر براى بيدار ساختن انديشه هاى خفته اقوام موجود و توجه دادن آنان به درسهاى عبرتى كه در زندگى پيشينيان بوده است مى گويد: (آيا كسانى كه وارث سرزمين گذشتگان هستند و اقوامى كه به جاى آنها قرار گرفته اند، از مطالعه حال پيشينيان متنبه نشدند؟ و اگر ما بخواهيم مى توانيم آنها را نيز به خاطر گناهانشان هلاك كنيم، و به همان سرنوشت مجرمان گذشته گرفتار سازيم( او لم يهد للذين يرثون الارض من بعد اهلها ان لو نشاء اصبناهم بذنوبهم ) .

و نيز (مى توانيم آنها را زنده بگذاريم، و به خاطر غوطه ور شدن در گناه و فساد، درك و شعور و حس تشخيص را از آنها بگيريم، آنچنان كه هيچ حقيقتى را نشنوند و هيچ اندرزى را نپذيرند و در زندگى حيران و سرگردان شوند)( و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون ) .

در اينكه چگونه خداوند حس تشخيص را از اين دسته مجرمان مى گيرد در جلد اول تفسير نمونه صفحه 53 ذيل آيه 7 سوره بقره توضيح بيشترى مطالعه خواهيد كرد.


آيه (101) و (102) و ترجمه

( تلك القرى نقص عليك من أنبائها و لقد جأتهم رسلهم بالبينت فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا من قبل كذلك يطبع الله على قلوب الكفرين ) (101)( و ما وجدنا لا كثرهم من عهد و إ ن وجدنا أ كثرهم لفسقين ) (102)

ترجمه:

101 - اينها آباديهائى است كه اخبار آن را براى تو شرح مى دهيم آنها (چنان لجوج بودند كه ) به آنچه قبلا تكذيب كرده بودند ايمان نمى آوردند اينچنين خداوند بر دلهاى كافران مهر مى نهد (و بر اثر لجاجت و ادامه گناه حس تشخيص را از آنها سلب مى كند).

102 - و اكثر آنها را بر سر پيمان خود نديديم و اكثر آنها را فاسق و گنهكار يافتيم.

تفسير:

در اين دو آيه باز هم تكيه، روى عبرتهائى است كه از بيان سرگذشتهاى اقوام پيشين گرفته مى شود، ولى روى سخن در اينجا به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است اگر چه در واقع هدف همه هستند نخست مى گويد: اينها آباديها و شهرها و اقوامى هستند كه اخبار و سرگذشت آنها را براى تو بيان مى كنيم (تلك القرى نقص عليك من انبائه).

سپس مى گويد: چنان نبود كه آنها بدون اتمام حجت، هلاك و نابود شوند، بلكه (به طور مسلم پيامبرانشان با دلائل روشن، به سراغ آنها آمدند و نهايت تلاش و كوشش را در هدايت آنها كردند)( و لقد جائتهم رسلهم بالبينات ) .

اما آنها در برابر تبليغات مستمر، و دعوت پيگير انبياء مقاومت به خرج دادند و روى حرف خود ايستادند، و حاضر نبودند آنچه را قبلا تكذيب كردند بپذيرند و به آن ايمان بياورند( فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا من قبل ) .

و از اين جمله استفاده مى شود كه پيامبران الهى بارها براى دعوت و هدايت آنها قيام كردند، اما آنها چنان روى دنده لجاجت افتاده بودند كه حتى با روشن شدن بسيارى از حقايق حاضر به قبول هيچ حقيقتى نمى شدند.

در جمله بعد علت اين لجاجت و سرسختى را چنين بيان مى كند: اين چنين خداوند بر دلهاى كافران نقش بى ايمانى و انحراف را ترسيم مى كند و بر قلوبشان مهر مى نهد( كذلك يطبع الله على قلوب الكافرين ) .

يعنى كسانى كه در مسيرهاى غلط گام برمى دارند، بر اثر تكرار و ادامه عمل، انحراف و كفر و ناپاكى آنچنان بر دلهاى آنها نقش ‍ مى بندد، كه همچون نقش سكه ثابت مى ماند (و اتفاقا معنى طبع در اصل لغت، نيز همين است كه صورتى را بر چيزى همانند سكه نقش كنند) و اين در حقيقت از قبيل اثر و خاصيت عمل است كه به خداوند نسبت داده شده، زيرا مسبب تمام اسباب، و سرچشمه تاثير هر مؤ ثر بالاخره او است، او است كه به تكرار عمل، اين خاصيت را بخشيده كه به صورت (ملكه ) در مى آيد.

ولى واضح است كه يك چنين گمراهى جنبه اجبارى ندارد بلكه ايجاد كننده اسباب، خود افراد انسان هستند، اگر چه تاثير سبب به فرمان پروردگار مى باشد (دقت كنيد).

در آيه بعد، دو قسمت ديگر از نقطه هاى ضعف اخلاقى اين جمعيتها كه سبب گمراهى و نابودى آنها گرديده، بيان شده است.

نخست مى گويد آنها افرادى پيمانشكن بودند: و ما براى اكثريت آنها عهد و پيمان ثابتى نيافتيم( و ما وجدنا لاكثرهم من عهد ) .

اين عهد و پيمان ممكن است اشاره به عهد و پيمان فطرى باشد كه خداوند به حكم آفرينش و فطرت از همه بندگان خود گرفته است، زيرا هنگامى كه به آنها عقل و هوش و استعداد داد مفهومش اين بود كه از آنها پيمان گرفته، چشم و گوش باز كنند، حقايق را ببينند و بشنوند و در برابر آن تسليم گردند و اين همان است كه در آيات آخر همين سوره ذيل آيه 172 به آن اشاره شده و تحت عنوان (عالم ذر) معروف است كه به خواست خدا شرح آن در ذيل همان آيات خواهد آمد.

و نيز ممكن است اشاره به عهد و پيمانهائى باشد كه پيامبران الهى از مردم مى گرفتند، بسيارى از مردم آن را مى پذيرفتند و سپس مى شكستند.

و يا اشاره به همه پيمانها اعم از (فطرى ) و (تشريعى ) بوده باشد.

در هر صورت روح پيمانشكنى يكى از عوامل مخالفت با پيامبران و اصرار در پوئيدن راه كفر و نفاق و گرفتار شدن به عواقب شوم آنها است.

سپس به عامل ديگر اشاره كرده، مى گويد: (اكثر آنها را فاسد و خارج از اطاعت فرمان يافتيم )( و ان وجدنا اكثرهم لفاسقين ) .

يعنى روح تمرد و قانونشكنى و خروج از نظامات آفرينش و قوانين الهى يكى ديگر از عوامل ايستادگى و پافشارى آنها در كفر و بى ايمانى بود. بايد توجه داشت كه ضمير اكثر هم به همه اقوام و جمعيتهاى پيشين باز مى گردد، و اينكه مى گويد اكثر آنها پيمانشكن و فاسد بودند براى رعايت حال اقليتهائى است كه به انبياى گذشته ايمان آوردند و وفادار ماندند، هر چند گاهى مؤ منان بقدرى محدود و معدود بودند كه از يك خانواده تجاوز نمى كردند، ولى روح حقطلبى كه بر سراسر آيات قرآن حكومت دارد ايجاب مى كند كه حتى حق اين يك خانواده و يا افراد معدود رعايت گردد و همه اين اقوام را منحرف و گمراه و پيمانشكن و فاسق معرفى نكند، و اين موضوع جالبى است كه مكرر در آيات قرآن با آن برخورد مى كنيم.


آيه (103) تا (108) و ترجمه

( ثم بعثنا من بعدهم موسى بايتنا إلى فرعون و ملايه فظلموا بها فانظر كيف كان عقبة المفسدين ) (103)( و قال موسى يفرعون إنى رسول من رب العلمين ) (104)( حقيق على أن لا أقول على الله إلا الحق قد جئتكم ببينة من ربكم فأرسل معى بنى إسرئيل ) (105)( قال إن كنت جئت باية فأت بها إن كنت من الصدقين ) (106)( فألقى عصاه فإذا هى ثعبان مبين ) (107)( و نزع يده فإذا هى بيضاء للنظرين ) (108)

ترجمه:

103 - سپس به دنبال آنها (يعنى پيامبران پيشين ) موسى را با آيات خويش به سوى فرعون و اطرافيان او فرستاديم اما آنها (با عدم پذيرش اين آيات ) بر آن ظلم كردند ببين عاقبت مفسدان به كجا كشيد؟

104 - و موسى گفت: اى فرعون! من فرستادهاى از پروردگار جهانيانم.

105 - سزاوار است كه بر خدا جز حق نگويم، من دليل روشنى از پروردگارتان براى شما

آورده ام، بنابراين بنى اسرائيل را با من بفرست.

106 - (فرعون ) گفت اگر نشانهاى آوردهاى ارائه بده اگر از راستگويانى.

107 - ناگهان عصاى خود را افكند و اژدهاى آشكارى شد!

108 - و دست خود را (از گريبان ) بيرون آورد سفيد (و درخشان ) براى بينندگان بود!

تفسير:

خاطره درگيريهاى موسى و فرعون

به دنبال سرگذشت جمعى از انبياى بزرگ كه در آيات قبل به طور فشرده بيان شده در اين آيات و آيات فراوان ديگرى كه بعد از آن مى آيد، داستان موسى بن عمران و سرگذشت درگيريهاى او با فرعون و فرعونيان و سرانجام كار آنها بيان شده است.

و اينكه مى بينيم اين سرگذشت مشروحتر از سرگذشت انبياى ديگر در اين سوره بيان شده ممكن است به خاطر اين باشد كه اولا يهود و پيروان موسى بن عمران در محيط نزول قرآن زياد بوده اند و توجيه آنها به سوى اسلام به مراتب لازمتر بود و ثانيا قيام پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شباهت بيشترى به قيام موسى بن عمران داشت.

در هر حال علاوه بر اين سوره، در سوره هاى ديگرى مانند بقره، طه، شعرا، نمل، قصص و سوره هاى ديگر به قسمتهاى مختلف اين سرگذشت عبرت انگيز اشاره شده است و اگر آيات هر سوره را جداگانه مورد بررسى قرار دهيم و سپس كنار هم بچينيم خواهيم ديد كه بر خلاف آنچه بعضى تصور مى كنند جنبه تكرار ندارد بلكه در هر سوره به تناسب بحثى كه در آن سوره مطرح بوده به عنوان شاهد به قسمتى از اين سرگذشت پرماجرا اشاره شده است.

ضمنا چون كشور مصر وسيعتر و مردم مصر داراى تمدن پيشرفته ترى از قوم نوح و هود و شعيب و مانند آنها بودند، و مقاومت دستگاه فراعنه به همين نسبت بيشتر بود قيام موسى بن عمران از اهميت بيشترى برخوردار گرديد و نكات عبرت انگيز فراوانترى در بر دارد، لذا به تناسبهاى مختلف روى فرازهاى گوناگون زندگى موسى و بنى اسرائيل تكيه شده است:

به طور كلى زندگى اين پيامبر بزرگ يعنى موسى بن عمران را در پنج دوره ميتوان خلاصه كرد:

دورانهاى پنجگانه زندگى موسى

1 - دوران تولد و حوادثى كه بر او گذشت تا هنگام پرورش او در دامان فرعون.

2 - دوران فرار او از مصر و زندگى او در سرزمين مدين در محضر شعيب پيامبر.

3 - دوران بعثت او و سپس درگيريهاى فراوانى كه با فرعون و دستگاه او داشت.

4 - دوران نجات او و بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و حوادثى كه بر آنها در راه و به هنگام ورود در بيت المقدس گذشت.

5 - دوران درگيريهاى موسى با بنى اسرائيل!

و بايد توجه داشت كه در قرآن مجيد در هر سوره از سوره هائى كه اشاره شد به يك يا چند قسمت از اين دورانهاى پنجگانه اشاره شده است از جمله در آيات مورد بحث و ده ها آيه ديگر از همين سوره كه خواهد آمد، تنها اشاره به دورانهاى بعد از بعثت موسى بن عمران و رسالت او شده است، به همين دليل ما بحثهاى مربوط به دورانهاى قبل را به تفسير آيات مربوط به همان قسمت در سوره هاى ديگر مخصوصا سوره قصص واگذار مى كنيم.

در نخستين آيه مورد بحث مى فرمايد: (بعد از اقوام گذشته (يعنى قوم نوح، هود، صالح و مانند آنها) موسى را با آيات خود به سوى فرعون و فرعونيان مبعوث كرديم )( ثم بعثنا من بعدهم موسى باياتنا الى فرعون و ملائه ) .

بايد توجه داشت كه فرعون، اسم عام است و به تمام سلاطين مصر در آن زمان گفته مى شد، همانطور كه به سلاطين روم،(قيصر) و به سلاطين ايران (كسرى ) مى گفتند.

كلمه (ملا) همانطور كه سابقا هم اشاره كرديم به معنى افراد سرشناس و اشراف پر زرق و برق كه چشمها را پر مى كنند و در صحنه هاى مهم جامعه حضور دارند، گفته مى شود.

و اينكه مى بينيم موسى در درجه اول به سوى فرعون و ملا او مبعوث مى گردد علاوه بر اينكه يكى از برنامه هاى موسى نجات بنى اسرائيل از چنگال استعمار فرعونيان و استخلاص آنها از سرزمين مصر بود، و اين بدون گفتگو با فرعون امكانپذير نبود، به خاطر آن است كه طبق مثل معروف هميشه آب را بايد از سرچشمه صاف كرد، مفاسد اجتماعى و انحرافهاى محيط تنها با اصلاحات فردى و موضعى چاره نخواهد شد بلكه بايد سردمداران جامعه و آنها كه نبض سياست و اقتصاد و فرهنگ را در دست دارند در درجه اول اصلاح گردند، تا زمينه براى اصلاح بقيه فراهم گردد و اين درسى است كه قرآن به همه مسلمانان براى اصلاح جوامع اسلامى مى دهد.

سپس مى فرمايد: (آنها نسبت به آيات الهى ظلم و ستم كردند( فظلموا بها ) .

و مى دانيم حقيقت ظلم به معنى وسيع كلمه آن است كه چيزى را در غير محل آن به كار برند، و شك نيست كه آيات الهى ايجاب مى كند كه همگان در برابر آن تسليم شوند و با پذيرا شدن آنها، خود و جامعه خويش را اصلاح نمايند، ولى فرعون و اطرافيانش با انكار اين آيات به اين آيات ظلم و ستم كردند.

و در پايان اضافه مى كند: بنگر سرانجام كار مفسدان چگونه بود؟!( فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ) .

و اين جمله در حقيقت يك اشاره اجمالى به نابودى فرعون و قوم سركش او است كه شرح آن بعدا خواهد آمد.

آيه گذشته در حقيقت اشاره بسيار كوتاهى به مجموع برنامه رسالت موسى و درگيريهاى او با فرعون و عاقبت كار آنها بود، اما در آيات بعد همين موضوع بطور مشروحتر مورد بررسى قرار گرفته، نخست مى گويد:

(موسى گفت اى فرعون من فرستاده پروردگار جهانيانم )( و قال موسى يا فرعون انى رسول من رب العالمين ) .

و اين نخستين برخورد موسى با فرعون و چهرهاى از درگيرى حق و باطل است، و جالب اينكه گويا فرعون، اولين بار بود كه با خطاب اى فرعون! روبرو مى شد خطابى كه در عين رعايت ادب از هر گونه تملق و چاپلوسى و اظهار عبوديت تهى بود، چه اينكه ديگران معمولا او را به عنوان سرورا! مالكا! پروردگار! و امثال آن خطاب مى كردند.

و اين تعبير موسى براى فرعون به منزله زنگ خطرى محسوب مى شد! به علاوه اين جمله كه موسى مى گويد: (من فرستاده پروردگار جهانيان هستم )، در حقيقت يكنوع اعلان جنگ به تمام تشكيلات فرعون است، زيرا اين تعبير اثبات مى كند، كه فرعون و مدعيان ديگرى همانند او همه دروغ مى گويند، و تنها پروردگار جهانيان خدا است.

در آيه بعد مى خوانيم كه موسى به دنبال دعوى رسالت پروردگار مى گويد: (اكنون كه من فرستاده او هستم، سزاوار است كه درباره خداوند جز حق نگويم، زيرا فرستاده خداوندى كه از همه عيوب، پاك و منزه است، ممكن نيست دروغگو باشد)( حقيق على ان لا اقول على الله الا الحق )

سپس براى تثبيت دعوى نبوت خويش اضافه مى كند: (چنان نيست كه اين ادعا را بدون دليل گفته باشم، من از پروردگار شما، دليل روشن و آشكارى با خود دارم )( قد جئتكم ببينة من ربكم ) .

اكنون كه چنين است بنى اسرائيل را با من بفرست( فارسل معى بنى اسرائيل ) .

و اين در حقيقت قسمتى از رسالت موسى بن عمران بود كه بنى اسرائيل را از چنگال استعمار فرعونيان رهائى بخشد و زنجير اسارت و بردگى را از دست و پاى آنها بردارد، زيرا بنى اسرائيل در آن زمان به صورت بردگانى ذليل در دست قبطيان (مردم مصر) گرفتار بودند، و از وجود آنها براى انجام كارهاى پست و سخت و سنگين استفاده ميشد.

از آيات آينده و همچنين آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه موسى مامور دعوت فرعون و ديگر مردمان سرزمين مصر به سوى آئين خويش نيز بود، يعنى رسالت او منحصر به بنى اسرائيل نبود.

فرعون با شنيدن اين جمله كه من دليل روشنى با خود دارم، بلافاصله گفت: اگر راست ميگوئى و نشانهاى از طرف خداوند با خود دارى آن را بياور

( قال ان كنت جئت باية فات بها ان كنت من الصادقين ) .

و با اين تعبير ضمن ابراز ترديد در صدق موسى ظاهرا قيافه حقجوئى و حق طلبى به خود گرفت، آنچنانكه يك جستجوگر به دنبال حق ميگردد.

بلافاصله موسى دو معجزه بزرگ خود را كه يكى مظهر بيم و ديگرى مظهر اميد بود، و مقام انذار و بشارت او را تكميل ميكرد، نشان داد نخست عصاى خود را انداخت و به صورت اژدهاى آشكارى درآمد( فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين ) .

تعبير به مبين اشاره به اين است كه راستى تبديل به اژدها شد و چشمبندى و تردستى و سحر و مانند آنها نبود، به خلافكارى كه ساحران بعدا انجام دادند، زيرا در مورد آن ميگويد آنها چشمبندى كردند و عملى انجام دادند كه تصور ميشد مارهائى است كه به حركت در آمده است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه در آيه 10 سوره نمل و 31 قصص ميخوانيم كه عصا همانند جان به حركت در آمد و جان در لغت به معنى مارهاى باريك و سريع السير است، و اين تعبير با تعبير ثعبان كه به معنى اژدها و مار عظيم است ظاهرا سازگار نمى باشد.

ولى با توجه به اينكه آن دو آيه مربوط به آغاز بعثت موسى، و آيه مورد بحث مربوط به مقابله او با فرعون است، مشكل حل مى شود، گويا در آغاز كار، خدا موسى را تدريجا با اين معجزه عظيم آشنا ميسازد، و در صحنه اول كوچكتر و در صحنه بعد عظيمتر ظاهر ميگردد.

آيا تبديل عصا به مار عظيم ممكن است:

در هر حال تبديل عصا به مار عظيم بدون شك يك معجزه است، و با تفسيرهاى مادى معمولى نميتوان آن را توجيه كرد، بلكه از نظر يك فرد الهى و خداپرست كه همه قوانين جهان ماده را محكوم اراده پروردگار ميداند، جاى تعجب نيست كه قطعه چوبى تبديل به حيوانى شود و اين در پرتو يك قدرت مافوق طبيعى است.

ولى نبايد فراموش كرد كه در جهان طبيعت تمام حيوانات از خاك به وجود آمده اند و چوبها و گياهان نيز از خاكند، منتها براى تبديل خاك به يك مار عظيم طبق معمول شايد ميليونها سال زمان لازم باشد، ولى در پرتو اعجاز اين زمان بقدرى كوتاه شد كه در يك لحظه همه آن تكاملها و تحولها به سرعت و پيدرپى انجام يافت و قطعه چوبى كه طبق موازين طبيعى مى توانست پس از گذشتن مليونها سال به چنين شكلى در آيد در چند لحظه چنين شكلى به خود گرفت.

و آنها كه سعى دارند براى همه معجزات انبياء توجيه هاى طبيعى و مادى كنند و جنبه اعجاز آنها را نفى نموده، همه را به شكل يك سلسله مسائل عادى جلوه دهند هر چند بر خلاف صريح كتب آسمانى باشد، بايد موقف خود را به درستى روشن كنند كه آيا آنها به خدا و قدرت او ايمان دارند و او را حاكم بر قوانين طبيعت ميدانند يا نه، اگر نمى دانند سخن از انبيا و معجزات آنها براى آنان بيهوده است و اگر ميدانند، دليلى بر اينگونه توجيهات تكلف آميز و مخالفت با صريح آيات قرآن نيست (گر چه در خصوص آيه مورد بحث هيچيك از مفسرين با اختلاف سليقه هائى كه دارند نديده ايم دست به توجيه مادى بزنند ولى آنچه گفتيم يك اصل كلى بود).

آيه بعد اشاره به دومين اعجاز موسى كه جنبه اميد و بشارت دارد كرده ميفرمايد: موسى دست خود را از گريبان خارج كرد، ناگهان سفيد و درخشنده در برابر بينندگان بود( و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين )

نزع در اصل به معنى برگرفتن چيزى از مكانى است كه در آن قرار گرفته، مثلا برگرفتن عبا از دوش و لباس از تن در لغت عرب، از آن تعبير به نزع ميشود، و همچنين جدا شدن روح از تن را نيز نزع ميگويند و به همين مناسبت گاهى به معنى خارج كردن نيز آمده است، كه در آيه مورد بحث به همين معنى است.

گرچه در آيه سخنى از محل خارج ساختن دست به ميان نيامده است، ولى از آيه 32 سوره قصص( اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء ) استفاده مى شود كه موسى دست را در گريبان ميكرد و سپس خارج مى ساخت، سفيدى و درخشندگى خاصى داشت، سپس ‍ به حالت نخستين بازميگشت.

در پارهاى از روايات و تفاسير ميخوانيم كه دست موسى علاوه بر سفيدى در اين حالت به شدت مى درخشيد، ولى آيات قرآن از اين موضوع ساكت است، اگر چه منافات با آن ندارد.

و همانطور كه گفتيم اين موضوع و معجزه سابق درباره عصا، مسلما جنبه طبيعى و عادى ندارد بلكه در رديف خارق عادات پيامبران است كه بدون دخالت يك نيروى ماوراء طبيعى امكانپذير نيست.

و نيز همانطور كه اشاره شد، موسى با نشان دادن اين معجزه ميخواهد اين حقيقت را روشن سازد كه تنها برنامه من جنبه ارعاب و تهديد ندارد، بلكه ارعاب و تهديد براى مخالفان است و تشويق و اصلاح و سازندگى و نورانيت براى مؤ منان.


آيه (109) تا (112) و ترجمه

( قال الملا من قوم فرعون إن هذا لسحر عليم ) (109)( يريد أن يخرجكم من أرضكم فما ذا تأمرون ) (110)( قالوا أرجه و أخاه و أرسل فى المدائن حشرين ) (111)( يأتوك بكل سحر عليم ) (112)

ترجمه:

109 - اطرافيان فرعون گفتند: بدون شك اين ساحر دانائى است!

110 - ميخواهد شما را از سرزمينتان بيرون كند، نظر شما چيست؟ (و در برابر او چه بايد كرد).

111 - (سپس به فرعون ) گفتند (جريان كار) او و برادرش را به تاخير انداز و جمع آورى كنندگان را به همه شهرها بفرست.

112 - تا هر ساحر دانا (و كار آزموده ) اى را به خدمت تو بياورند.

تفسير:

مبارزه شروع مى شود

در اين آيات، سخن از نخستين واكنشهاى فرعون و دستگاه او در برابر دعوت موسى و معجزاتش به ميان آمده است.

آيه نخست از قول اطرافيان فرعون چنين نقل مى كند كه آنها با مشاهده اعمال خارق العاده موسى فورا وصله سحر به او بستند و گفتند اين ساحر دانا و كهنه كار و آزمودهاى است!( قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحر عليم ) .

ولى از آيات سوره شعراء استفاده مى شود كه اين سخن را فرعون درباره موسى گفت( قال للملا حوله ان هذا الساحر عليم ) : فرعون به اطرافيان خود گفت اين مرد ساحر دانائى است (شعراء - 34).

اما اين دو آيه هيچگونه منافاتى با هم ندارند، زيرا بعيد نيست كه اين سخن را نخست فرعون گفته باشد، چون همه چشمها به دهان او دوخته شده بود سپس اطرافيان متملق و چاپلوسش كه هيچ هدفى جز ارضاى رئيس خود نداشتند، و چشمشان همواره به دهان و قيافه و اشاره او دوخته شده است، سخن او را تكرار كردند و يك زبان گفتند: صحيح است، اين مرد ساحر آزمودهاى است اين برنامه اختصاص به فرعون و اطرافيان او ندارد، بلكه درباره همه ستمگران جهان و كارگردانان آنها صادق است

سپس افزودند هدف اين مرد اين است كه شما را از سرزمين و وطنتان بيرون براند( يريد ان يخرجكم من ارضكم ) .

يعنى او نظرى جز استعمار و استثمار و حكومت بر مردم و توسعه طلبى و غصب سرزمين ديگران ندارد و اين كارهاى خارق العاده و ادعاى نبوت همه براى وصول به اين هدف است و بعد گفتند با توجه به اين اوضاع و احوال عقيده شما در باره او چيست؟

( فما ذا تامرون ) .

يعنى درباره موسى به مشورت نشستند و به تبادل نظر و شور پرداختند زيرا ماده امر هميشه به معنى فرمان نيست، بلكه به معنى مشورت نيز مى آيد. در اينجا بايد توجه داشت كه اين جمله نيز در سوره شعرا آيه 35 از زبان فرعون نقل شده كه او به اطرافيان خود خطاب مى كند و ميگويد درباره موسى چه مى انديشيديد و چه نظر ميدهيد؟ و گفتيم اين دو منافاتى با هم ندارند اين احتمال نيز از طرف بعضى از مفسران داده شده است كه جمله فما ذا تامرون در آيه مورد بحث خطابى باشد كه اطرافيان فرعون به فرعون كرده اند

و صيغه جمع براى رعايت تعظيم است، ولى احتمال اول نزديكتر به نظر ميرسد.

به هر حال نظر همگى بر اين قرار گرفت كه به فرعون گفتند درباره او و برادرش (هارون ) عجله مكن و هر گونه تصميمى در اين باره را به بعد موكول كن، ولى مامور جمع آورى به همه شهرها بفرست( قالوا ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرين ) .

تا همه ساحران ورزيده و آزموده و دانا را به سوى تو فرا خوانند و به محضر تو بياورند( ياتوك بكل ساحر عليم ) .

آيا اين پيشنهاد از طرف كارگردانان دستگاه فرعون به خاطر آن بود كه واقعا احتمال مى دادند دعوى موسى دعوى صادقانه باشد، و مى خواستند او را بيازمايند، و يا اينكه به عكس او را در دعوى خود، كاذب ميدانستند، و براى هر گونه تلاش و جنبش همانند تلاشها و جنبشهاى خودشان انگيزه سياسى قائل بودند كه براى يك سلسله مقاصد شخصى انجام گرفته است، و از آنجا كه عجله در كشتن موسى و هارون با توجه به دو معجزه عجيبش باعث گرايش عده زيادى به او ميشد و چهره نبوت او با چهره مظلوميت و شهادت آميخته شده، جاذبه بيشترى به خود ميگرفت، لذا نخست به اين فكر افتادند كه عمل او را با اعمال خارق العاده ساحران خنثى كنند و آبرويش را بريزند سپس او را بقتل برسانند تا داستان موسى و هارون براى هميشه از نظرها فراموش گردد! احتمال دوم با قرائن موجود در آيات به نظر نزديكتر ميرسد.


آيه (113) تا (122) و ترجمه

( و جاء السحرة فرعون قالوا إن لنا لا جرا إن كنا نحن الغلبين ) (113)( قال نعم و إنكم لمن المقربين ) (114)( قالوا يموسى إما أن تلقى و إما أن نكون نحن الملقين ) (115)( قال ألقوا فلما ألقوا سحروا أعين الناس و استرهبوهم و جاء و بسحر عظيم ) (116)( و أوحينا إلى موسى أن ألق عصاك فإذا هى تلقف ما يأفكون ) (117)( فوقع الحق و بطل ما كانوا يعملون ) (118)( فغلبوا هنالك و انقلبوا صغرين ) (119)( و ألقى السحرة سجدين ) (120)( قالوا أمنا برب العلمين ) (121)( رب موسى و هرون ) (122)

ترجمه:

113 - ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند: آيا اگر ما پيروز گرديم اجر و پاداش مهمى خواهيم داشت؟

114 - گفت: آرى، و شما از مقربان خواهيد بود!

115 - (ساحران ) گفتند اى موسى يا تو بيفكن يا ما مى افكنيم!

116 - گفت شما بيفكنيد، و هنگامى كه (وسايل سحر خود را) افكندند مردم را چشمبندى كردند و ترسانى دند و سحر عظيمى به وجود آوردند!

117 - و به موسى وحى كرديم كه عصاى خود را بيفكن، ناگهان (به صورت مار عظيمى درآمد و) وسائل دروغين آنها را به سرعت برگرفت!

118 - (در اين موقع ) حق آشكار گرديد و آنچه آنها ساخته بودند باطل شد.

119 - در آنجا مغلوب شدند و خوار و كوچك گشتند.

120 - و ساحران (همگى ) به سجده افتادند.

121 - و گفتند ما به پروردگار جهانيان ايمان آورديم.

122 - پروردگار موسى و هارون.

تفسير:

چگونه سرانجام حق پيروز شد

در اين آيات گفتگو از درگيرى موسى (عليه‌السلام ) با ساحران و سرانجام كار او در اين مبارزه به ميان آمده است، در نخستين آيه ميگويد: ساحران به دعوت فرعون به سراغ او شتافتند و نخستين چيزى كه با او در ميان گذاشتند اين بود كه آيا ما اجر و پاداش فراوانى در صورت غلبه بر دشمن خواهيم داشت( و جاء السحرة فرعون قالوا ان لنا لاجرا ان كنا نحن الغالبين ) .

كلمه اجر گرچه به معنى هر گونه پاداش است اما با توجه به اينكه به صورت نكره است و نكره در اين گونه موارد براى تعظيم و بزرگداشت يك موضوع مى آيد، به معنى اجر و پاداش مهم و فوقالعادهاى است.

به خصوص اينكه اصل اجر و پاداش جاى ترديد و گفتگو نبود، آنچه آنها ميخواستند قبلا درباره آن از فرعون قول بگيرند مساله اجر و پاداش مهم و برجسته بود.

فرعون نيز بلافاصله وعده مساعد به آنها داد و گفت: آرى نه تنها اجر و پاداش مادى خواهيد داشت، بلكه از مقربان درگاه من نيز خواهيد شد!( قال نعم و انكم لمن المقربين ) .

و به اين ترتيب هم وعده مال به آنها داد و هم وعده مقام بزرگ، و از تعبير آيه اين چنين استفاده مى شود كه تقرب به فرعون در آن محيط چيزى بالاتر از مال و ثروت بود، و يك موقعيت به اصطلاح معنوى محسوب ميشد كه ميتوانست سرچشمه اموال فراوان ديگرى گردد.

سرانجام موعد معينى براى مقابله موسى (عليه‌السلام ) با ساحران تعيين شد و چنانكه در دو سوره طه و شعراء آمده است، از همه مردم به عنوان يك دعوت عمومى براى مشاهده اين ماجرا دعوت به عمل آمد، و اينها نشان مى دهد كه فرعون به پيروزى نهائى خود ايمان داشت.

روز موعود فرا رسيد و ساحران همه مقدمات كار خود را فراهم ساخته بودند، يك مشت ريسمان و عصا كه درون آنها گويا مواد شيميائى مخصوصى قرار داده شده بود تهيه كردند كه در برابر تابش آفتاب به صورت گازهاى سبكى در مى آمد و آن طنابها و عصاهاى توخالى را به حركت در مى آورد.

صحنه عجيبى بود، موسى (عليه‌السلام ) تك و تنها (فقط برادرش با او بود) در برابر انبوه جمعيت ساحران و مردم زيادى كه غالبا طرفدار و پشتيبان آنها بودند، قرار گرفت.

ساحران با غرور مخصوصى رو به سوى موسى (عليه‌السلام ) كردند و گفتند: يا تو شروع به كار كن و عصا را بيفكن و يا ما آغاز ميكنيم و وسائل خود را مى افكنيم( قالوا يا موسى اما ان تلقى و اما ان نكون نحن الملقين ) .

موسى با خونسردى مخصوصى در پاسخ گفت: شما قبلا شروع كنيد شما وسائل خود را بيفكنيد!( قال القوا ) .

هنگامى كه ساحران طنابها و ريسمانها را به وسط ميدان افكندند، مردم را چشمبندى كرده و با اعمال و گفتارهاى اغراق آميز خود، هول و وحشتى در دل مردم افكندند و سحر عظيمى در برابر آنها انجام دادند( فلما القوا سحروا اعين الناس و استرهبوهم و جاؤ ا بسحر عظيم ) .

كلمه سحر همانگونه كه در جلد اول تفسير نمونه ذيل آيه 102 گفته ايم در اصل به معنى خدعه و نيرنگ و شعبده و تردستى است، گاهى نيز به معنى هر چيزى كه عامل و انگيزه آن نامرئى و مرموز باشد، آمده است.

بنابراين افرادى كه با استفاده از سرعت حركات دست و مهارت در جابجا كردن اشياء مطالب را به صورت خارق العاده، جلوه گر ميسازند و همچنين كسانى كه با استفاده كردن از خواص شيميائى و فيزيكى مرموز، مواد و اشياء مختلف آثار خارقالعادهاى به مردم نشان ميدهند، همه در عنوان ساحر داخل هستند.

علاوه بر اينها ساحران معمولا از يك سلسله تلقينهاى مؤ ثر نسبت به شنوندگان و جمله هاى اغراق آميز و گاهى هولانگيز و وحشتناك براى تكميل كار خود استفاده ميكنند كه اثر روانى فوقالعاده اى در بينندگان و شنوندگان ميگذارد، و از آيات مختلفى كه در اين سوره و سوره هاى ديگر قرآن درباره ماجراى ساحران عصر فرعون آمده چنين استفاده مى شود كه آنها از همه اين عوامل و وسائل استفاده كرده اند، جمله سحروا اعين الناس (چشم مردم را سحر كردند) و جمله استرهبوهم (مردم را به وحشت انداختند) و يا تعبيرات ديگرى كه در سوره هاى طه و شعرا آمده است همه گواه بر اين حقيقت است.

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - صحنه عجيب سحر ساحران

قرآن با جمله و جاؤ ا بسحر عظيم به طور سربسته اشاره به اين واقعيت كرده است كه صحنهاى را كه ساحران به وجود آورده بودند بسيار مهم و حساب شده و هولانگيز بود و گرنه كلمه عظيم در اينجا به كار نميرفت.

از تواريخ و روايات و سخنان مفسران كه در ذيل اين آيات و آيات مشابه آن آمده است نيز به خوبى وسعت ابعاد اين صحنه آشكار مى شود، بنا به گفته بعضى از مفسران، ساحران به ده ها هزار نفر بالغ ميشدند، و تعداد وسائلى كه از آن استفاده كردند نيز دهها هزار وسيله بود، و با توجه به اينكه در آن عصر، ساحران آزموده و مجرب در مصر فراوان بودند اين موضوع جاى تعجب نيست.

به خصوص اينكه قرآن در سوره طه آيه 67 ميگويد: فاوجس فى نفسه خيفة موسى يعنى صحنه به اندازهاى عظيم و وحشتانگيز بود كه حتى موسى در دل كمى ترسيد، هر چند طبق صريح نهج البلاغه ترس او به خاطر اين بوده است كه مردم ممكن است آنچنان تحت تاثير اين صحنه عظيم قرار گيرند كه باز گرداندن آنها مشكل باشد، به هر صورت همه آنها حكايت از عظمت اين صحنه ميكند.

2 - استفاده از سلاح مشابه

از اين بحث به خوبى استفاده مى شود كه فرعون با توجه به حكومت پهناورش در كشور مصر، داراى سياستهاى حساب شده شيطانى بود، براى مبارزه با موسى و هارون تنها از وسيله تهديد و ارعاب استفاده نكرد، بلكه كوشش كرد كه به گمان خود از سلاح مشابهى در برابر موسى استفاده كند، و مسلما اگر در كار خود پيروز ميشد هيچگونه نام و نشانى از موسى و مكتبش باقى نمى ماند و در آن صورت كشتن موسى (عليه‌السلام ) بسيار ساده و بى دردسر و موافق افكار عمومى بود، بى خبر از اينكه موسى (عليه‌السلام ) متكى به يك نيروى انسانى نيست كه قابل مقابله و معارضه بوده باشد، از نيروى لا يزال الهى و قدرت بيانتهاى او مدد ميگيرد كه هر مقاومتى را درهم ميكوبد و نابود مى كند، و در هر حال استفاده از سلاح مشابه بهترين راه پيروزى در برابر دشمنان سرسخت محسوب ميگردد و نيروهاى مادى را درهم ميشكند.

در اين هنگام كه همه مردم به جنب و جوش افتاده بودند و غريو شادى از هر سو بلند بود و فرعون و اطرافيانش تبسم رضايتبخشى بر لب داشتند و برق شادى از چشمانشان ميدرخشيد وحى الهى به سراغ موسى (عليه‌السلام ) آمد و او را فرمان به انداختن عصا داد، ناگهان صحنه به كلى دگرگون شد و رنگها از چهره ها پريد و تزلزل بر اركان فرعون و يارانش افتاد، چنانكه قرآن ميگويد: ما وحى به موسى كرديم كه عصايت را بيفكن ناگهان (به صورت اژدهائى درآمد و) با دقت و سرعت، مارهاى دروغين و وسائل قلابى ساحران را جمع كرد( و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فاذا هى تلقف ما يافكون ) .

تلقف از ماده لقف (بر وزن وقف ) به معنى برگرفتن چيزى با قدرت و سرعت است، خواه بوسيله دهان و دندان باشد، يا بوسيله دست، ولى در پارهاى از موارد به معنى بلعيدن نيز آمده است، و در آيه مورد بحث نيز ظاهرا به همين معنى است.

يافكون از ماده افك (بر وزن كتف ) در اصل به معنى منصرف ساختن از چيزى است و از آنجا كه دروغ انسان را از حق باز ميدارد به آن افك گفته مى شود.

بعضى از مفسران در اينجا احتمال ديگرى در معنى آيه داده اند و آن اينكه عصاى موسى پس از آنكه به صورت مار عظيمى درآمد، وسائل سحر ساحران را نبلعيد بلكه آنها را از كار انداخت و به صورت نخست بازگردانيد، و چنين تصور كرده اند كه اين كار، راه هر گونه اشتباه را بر مردم مى بست در حالى كه بلعيدن آن وسائل نميتواند، مردم را قانع سازد كه موسى ساحرى قويتر از آنها نبوده است.

ولى اين احتمال نه با جمله تلقف سازگار است و نه با تناسب مطالب آيه، زيرا تلقف همانطور كه گفتيم به معنى برگرفتن چيزى با دقت و سرعت است نه دگرگون ساختن آن.

به علاوه اگر بنا بود اعجاز موسى (عليه‌السلام ) از طريق ابطال سحر ساحران آشكار شود، لزومى نداشت كه عصا به شكل مار عظيمى درآيد، آنچنان كه قرآن در آغاز اين سرگذشت بيان كرده است.

از همه اينها گذشته اگر بنابر ايجاد ترديد و وسوسه باشد، بازگشتن وسائل ساحران به شكل اول نيز قابل ترديد و وسوسه است، زيرا ممكن است احتمال داده شود كه موسى آنچنان در سحر استاد است كه توانسته سحر ديگران را ابطال كند و به حال اول برگرداند.

بلكه چيزى كه سبب شد مردم بدانند عمل موسى (عليه‌السلام ) يك امر خارق عادت الهى است كه به اتكاى نيروى بيانتهاى پروردگار انجام گرفته، اين است كه مصر در آن زمان ساحران فراوان و بسيار آزموده داشت، و اساتيد اين فن و ساحران پر سابقه چهره هاى شناخته شده اى در آن محيط بودند در حالى كه موسى به هيچيك از اين صفات متصف نبود، مردى به ظاهر گمنام از ميان بنى اسرائيل برخاست و دست به چنان كارى زد كه همه در مقابل آن عاجز و ناتوان ماندند، از اينجا معلوم شد كه يك نيروى غيبى در كار بوده و موسى (عليه‌السلام ) يك فرد عادى و معمولى نيست.

در اين هنگام حق آشكار شد و اعمال آنها كه بى اساس و نادرست بود، باطل گرديد( فوقع الحق و بطل ما كانوا يعملون ) .

زيرا كار موسى يك واقعيت بود و اعمال آنها يك مشت تقلب و تزوير و چشم بندى و اغفال، و شك نيست كه هيچ باطلى در برابر حق براى هميشه ياراى مقاومت ندارد.

و اين نخستين ضربتى بود كه بر پايه قدرت فرعون جبار فرود آمد.

در آيه بعد ميگويد: به اين ترتيب آثار شكست در آنها نمايان شد و همگى خوار و كوچك و ناتوان شدند( فغلبوا هنالك و انقلبوا صاغرين ) .

گرچه در تواريخ در اينجا مطالب فراوانى نوشته اند ولى حتى بدون نقل تواريخ نيز مى توان حدس زد كه در اين هنگام چه ولولهاى در ميان مردم برپا گرديد، جمعى بقدرى ترسيدند كه پا بفرار گذاشتند و عده اى فرياد ميكشيدند، بعضى بيهوش شدند، و فرعون و اطرافيانش كه با وحشت و اضطراب به اين صحنه مى نگريستند، قطرات عرق شرم بر چهره هاشان نمايان شده بود و به آينده مبهم و تاريك خود مى انديشيدند و نميتوانستند درباره چنين صحنهاى كه هيچ انتظار آن را نداشتند فكرى كنند و براى آن راه حلى بيابند.

ضربه مهمتر آنگاه واقع شد كه صحنه مبارزه ساحران با موسى (عليه‌السلام ) به كلى تغيير شكل داد، ناگهان همه ساحران به زمين افتادند و براى عظمت خداوند سجده كردند( و ألقى السحرة ساجدين ) .

و فرياد زدند ما ايمان به پروردگار جهانيان آورديم( قالوا آمنا برب العالمين ) .

همان پروردگار موسى و هارون( رب موسى و هارون ) .

و با بيان اين جمله با صراحت اين حقيقت را بيان داشتند كه غير از اين خداى ساختگى، پروردگارى است واقعى كه ما به او ايمان آورده ايم، حتى به كلمه رب العالمين نيز قناعت نكردند زيرا فرعون ادعا ميكرد كه پروردگار جهانيان منم! لذا پس از آن اضافه كردند رب موسى و هارون تا راه را به روى هر گونه سوء استفاده اى ببندند.

و اين چيزى بود كه به هيچوجه براى فرعون و دستگاه او قابل پيشبينى نبود، يعنى عده اى كه چشم اميد براى كوبيدن موسى (عليه‌السلام ) به آنها دوخته شده بود در صف اول مؤ منان قرار گرفتند و پيش روى عموم مردم براى خدا به خاك افتادند، و اعلام تسليم مطلق و بيقيد و شرط در برابر دعوت موسى (عليه‌السلام ) كردند.

البته اين موضوع كه انسانهائى اينچنين منقلب گردند نبايد جاى تعجب باشد، زيرا نور ايمان و توحيد در همه دلها وجود دارد، ممكن است پرده ها و حجابهاى اجتماعى، زمانى كوتاه يا طولانى، آنرا بپوشاند، اما گهگاه كه طوفانها ميوزد،

و حجابها كنار ميرود، فروغ خود را چنان آشكار ميسازد كه چشمها را خيره مى كند.

به خصوص اينكه ساحران اساتيد كهنه كارى بودند كه از همه كس به فوت و فن سحر واردتر بودند، آنها به خوبى ميتوانستند ميان معجزه و سحر فرق بگذارند، چيزى كه براى ديگران تشخيصش شايد احتياج به دقت و مطالعه داشت براى آنها از آفتاب روشنتر بود، آنها با توجه به فنون سحر كه سالها آموخته بودند، دريافتند كه كار موسى (عليه‌السلام ) هيچگونه شباهتى با سحر ندارد، از نيروى انسانى سرچشمه نگرفته بلكه زائيده يك قدرت ما فوق طبيعى و مافوق بشرى است، و با توجه به اين واقعيت جاى تعجب نيست كه با آن صراحت و سرعت و بدون واهمه از آينده كار، ايمان خود را اظهار دارند.

جمله القى السحرة كه با فعل مجهول ذكر شده شاهد گويائى براى استقبال فوق العاده و تسليم مطلق ساحران در برابر موسى (عليه‌السلام ) است، يعنى آنچنان جاذبه معجزه موسى (عليه‌السلام ) در قلب و فكر آنها اثر گذاشت كه گوئى همه را بى اختيار به زمين افكند و به اقرار و اعتراف واداشت.


آيه (123) تا (126) و ترجمه

( قال فرعون أمنتم به قبل أن أذن لكم إن هذا لمكر مكرتموه فى المدينة لتخرجوا منها أهلها فسوف تعلمون ) (123)

( لا قطعن أيديكم و أرجلكم من خلف ثم لا صلبنكم أجمعين ) (124)

( قالوا إنا إلى ربنا منقلبون ) (125)

( و ما تنقم منا إلا أن أمنا بايت ربنا لما جأتنا ربنا أفرغ علينا صبرا و توفنا مسلمين ) (126)

ترجمه:

123 - فرعون گفت آيا به او ايمان آورديد پيش از آنكه به شما اجازه دهم، حتما اين توطئهاى است كه در اين شهر (و ديار) چيده ايد تا اهلش را از آن بيرون كنيد ولى به زودى خواهيد دانست!

124 - سوگند مى خورم كه دستها و پاهاى شما را به طور مخالف (دست راست با پاى چپ يا دست چپ با پاى راست ) قطع ميكنم سپس همگى شما را به دار مى آويزم.

125 - (ساحران گفتند (مهم نيست ) ما به سوى پروردگارمان باز ميگرديم.

126 - تنها ايراد تو، به ما اين است كه ما به آيات پروردگار خويش - هنگامى كه براى ما آمد - ايمان آورده ايم، بار الها! پيمانه صبر (و استقامت ) را تا آخر بر ما بريز و ما را مسلمان بميران (و تا پايان عمر با اخلاص و ايمان بدار).

تفسير:

تهديدهاى بيهوده

هنگامى كه ضربه تازهاى با پيروزى موسى (عليه‌السلام ) بر ساحران و ايمان آنها به موسى (عليه‌السلام ) بر اركان قدرت فرعون فرود آمد، فرعون بسيار متوحش و دستپاچه شد، زيرا ميبيند اگر عكس العمل شديدى در برابر اين صحنه نشان ندهد، همه يا بيشتر مردم به موسى ايمان خواهند آورد، و ديگر مسلط شدن بر اوضاع غير ممكن خواهد بود، لذا بلافاصله دست به دو ابتكار زد:

نخست اتهامى كه شايد عوامپسند هم بود، به ساحران بست، سپس با شديدترين تهديد آنها را مورد حمله قرار دادولى بر خلاف انتظار فرعون ساحران آنچنان مقاومتى در برابر اين دو صحنه از خود نشان دادند كه فرعون و دستگاه او را در شگفتى فرو بردند، و نقشه هاى آنها خنثى گشت و به اين ترتيب ضربه سومى بر - پايه هاى قدرت لرزان او فرود آمد، كه در آيات مورد بحث اين صحنه بطور جالبى ترسيم شده است:

نخست ميگويد: فرعون به ساحران گفت آيا پيش از اينكه به شما اجازه دهم به او (موسى ) ايمان آورديد؟!( قال فرعون آمنتم به قبل ان آذن لكم ) .

و گويا با تعبير به (به او) نظر دارد موسى (عليه‌السلام ) را فوق العاده تحقير كند، و با جمله قبل ان آذن لكم شايد ميخواهد اظهار دارد كه من هم حقيقتجو و حقيقت طلبم، اگر در كار موسى (عليه‌السلام ) واقعيتى وجود داشت، خودم به مردم اجازه ميدادم ايمان بياورند، ولى اين عجله شما نشان داد كه نه تنها حقيقتى در كار نيست بلكه يكنوع توطئه و تبانى بر ضد مردم مصر در جريان است!

بهر حال جمله بالا نشان مى دهد كه فرعون جبار كه جنون قدرتطلبى همه وجود او را فرا گرفته بود، ميخواست ادعا كند كه نه تنها مردم مصر، حق ندارند بدون اجازه او عملى انجام دهند، يا سخنى بگويند، بلكه بدون فرمان و اذن او حق انديشيدن و فكر كردن و ايمان آوردن را نيز ندارند.

و اين بالاترين نوع استعمار است كه ملتى آنچنان برده و اسير گردند كه حتى حق فكر كردن و انديشيدن و ايمان قلبى به كسى يا مكتبى را نداشته باشند.

اين همان برنامه اى است كه در استعمار نو نيز دنبال ميشود، يعنى استعمارگران تنها به استعمار اقتصادى و سياسى، و اجتماعى قناعت نمى كنند، بلكه مى كوشند كه ريشههاى كار خود را با استعمار فكرى تقويت نمايند.

در كشورهاى كمونيستى با مرزهاى بسته و ديوارهاى به اصطلاح آهنين و سانسور شديدى كه بر همه چيز مخصوصا بر دستگاههاى فرهنگى حكومت مى كند مظاهر استعمار فكرى به وضوح ديده مى شود.

ولى در كشورهاى سرمايه دارى غرب كه بعضى گمان ميكنند، حد اقل استعمارى از نظر فكر و انديشه وجود ندارد و هر كس مى تواند آزادانه تفكر كند و بينديشد و انتخاب نمايد اين موضوع به شكل ديگرى انجام مى شود، زيرا سرمايه داران بزرگ با تسلط كامل بر مطبوعات مهم، راديوها، تلويزيونها و به طور كلى وسائل ارتباط جمعى مقاصد و افكار خويش را در لباس آزادى فكر بر - مردم تحميل مى كنند، و با شستشوى مداوم مغزى مردم آنها را به سوئى كه ميخواهند مى كشانند و اين بلاى بزرگى است براى دنياى معاصر.

سپس فرعون اضافه كرد اين نقشه اى است كه شما در اين شهر كشيده ايد تا بوسيله آن اهل آن را بيرون كنيد( ان هذا لمكر مكرتموه فى المدينة لتخرجوا منها اهلها ) .

با توجه به آيه 71 سوره طه كه ميگويد انه لكبيركم الذى علمكم السحر:

موسى استاد بزرگ شما است كه به شما سحر آموخته است روشن مى شود كه منظور فرعون اين است كه شما يك تبانى توطئه حساب شده از مدتها پيش براى تسلط بر اوضاع مصر و گرفتن زمام قدرت به دست داشته ايد، نه اينكه تنها در اين چند روز كه شايد موسى با ساحران ملاقات مقدماتى داشته است، ترتيب چنين برنامهاى را داده ايد.

و از اينجا روشن مى شود كه منظور از مدينه، مجموع كشور مصر است و به اصطلاح الف و لام به معنى الف و لام جنس مى باشد و منظور از لتخرجوا منها اهلها تسلط موسى (عليه‌السلام ) و بنى اسرائيل بر اوضاع مصر و بيرون كردن اطرافيان فرعون از همه مقامات حساس و يا تبعيد عده اى از آنها به نقاط دوردست است، آيه 110 همين سوره كه تفسير آن گذشت نيز شاهد بر اين مدعا است.

و در هر صورت اين تهمت به قدرى بى اساس و رسوا بود كه جز عوام الناس و افراد كاملا بى اطلاع نميتوانستند آن را بپذيرند، زيرا موسى (عليه‌السلام ) در محيط مصر حضور نداشت و هيچكس او را با ساحران نديده بود و اگر استاد معروف آنها باشد بايد همه جا مشهور گردد و بسيارى از مردم او را بشناسند، و اينها مطالبى نبود كه بتوان آنها را به اين آسانى مكتوم داشت، زيرا تبانى با يك يا چند نفر بطور مخفيانه امكان دارد اما با هزاران نفر ساحران مصر، كه در شهرهاى پراكنده و مختلف زندگى داشتند آنهم يك چنين تبانى مهمى، عملا امكانپذير نبود.

سپس فرعون به طور سربسته اما شديد و محكم آنها را تهديد كرد و گفت: اما بزودى خواهيد فهميد! (فسوف تعلمون ).

در آيه بعد تهديد سربستهاى را كه در جمله قبل به آن اشاره شد بطور وضوح بيان مى كند و ميگويد: سوگند ياد ميكنم كه دستها و پاهاى شما را بطور مخالف (دست راست و پاى چپ و دست چپ و پاى راست را) قطع ميكنم سپس همگى شما را به دار خواهم آويخت( لاقطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف ثم لاصلبنكم اجمعين ) .

در حقيقت منظور اين بوده است كه آنها را با زجر و شكنجه به قتل برساند و صحنه بسيار هولناك و عبرت انگيزى براى همگان به وجود آورد، زيرا بريدن دست و پا و سپس به دار آويختن سبب ميشد كه در انظار مردم خون از بدنشان فواره بزند و آنها نيز بر فراز دار دست و پا زنند تا زمانى كه مرگشان فرا رسد.

(توجه داشته باشيد كه دار زدن در آن زمان به صورت امروز نبود كه طناب را به گردن افراد بياويزند بلكه به زير شانه هاى آنها قرار ميدادند تا بزودى نميرند).

و شايد بريدن دست و پاها بطور مخالف براى اين بوده است كه اين كار سبب ميشده ديرتر بميرند و زجر و شكنجه بيشتر ببينند.

قابل توجه اينكه برنامهاى را كه فرعون در اينجا براى مبارزه با ساحرانى كه به موسى (عليه‌السلام ) ايمان آورده بودند در پيش گرفت، يك برنامه عمومى در مبارزات ناجوانمردانه جباران با طرفداران حق است كه از يكسو از حربه تهمت استفاده ميكنند، تا موقعيت حق طلبان را در افكار عمومى تضعيف كنند و از سوى ديگر تكيه بر زور و قدرت و تهديد به قتل و نابودى مينمايند تا اراده آنها را درهم بشكنند، ولى همانطور كه در دنباله داستان موسى ميخوانيم هيچيك از اين دو حربه در طرفداران راستين حق كارگر نگرديد و نبايد كارگر شود.

ساحران در برابر هيچيك از دو حربه فرعون از ميدان در نرفتند، يكدل و يكجان در پاسخ او چنين گفتند: ما به سوى پروردگار خود بازميگرديم( قالوا انا الى ربنا منقلبون ) .

يعنى اگر آخرين تهديد تو عملى بشود، سرانجامش اين است كه ما در راه خدا و در طريق استقامت و پايمردى در دفاع از آئين او، شربت شهادت خواهيم نوشيد، و اين نه تنها به ما زيانى نميرساند و از ما چيزى نمى كاهد، بلكه سعادت و افتخار بزرگى براى ما محسوب مى شود.

سپس براى اينكه پاسخى به تهمت فرعون داده باشند و حقيقت امر را بر انبوه مردمى كه تماشاچى اين صحنه بودند، روشن سازند و بيگناهى خويش را ثابت كنند، چنين گفتند: تنها ايرادى كه تو به ما دارى اين است كه ما به آيات پروردگار خود، هنگامى كه به سراغ ما آمد، ايمان آورده ايم( و ما تنقم منا الا ان آمنا بايات ربنا لما جأتنا ) .

يعنى ما نه اخلالگريم و نه توطئه و تبانى خاصى بر ضد تو كرده ايم، و نه محرك ما بر ايمان به موسى (عليه‌السلام ) اين بوده است كه زمام قدرت را بدست بگيريم و نه مردم اين كشور را از سرزمين خود بيرون كنيم و خودت نيز ميدانى كه ما اين كاره نيستيم، بلكه ما هنگامى كه حق را ديديم و نشانه هاى آن را بخوبى شناختيم به نداى پروردگار خود پاسخ گفتيم و ايمان آورديم و تنها گناه ما در نظر تو همين است و بس!

در حقيقت آنها با جمله نخست به فرعون نشان دادند كه هرگز از تهديد او نمى هراسند و با شهامت به استقبال همه حوادث حتى مرگ و شهادت ميشتابند و با جمله دوم به اتهاماتى كه فرعون بر آنها وارد كرده بود، با صراحت پاسخ گفتند.

جمله تنقم از ماده نقمت (بر وزن نعمت ) در اصل به معنى انكار كردن چيزى است به زبان، يا بوسيله عمل و مجازات نمودن، بنابراين آيه بالا هم ممكن است به اين معنى باشد كه تنها ايراد تو بر ما اين است كه ايمان آورده ايم، و يا به اين معنى باشد كه مجازاتى را كه ميخواهى انجام دهى به خاطر ايمان ما است.

سپس روى از فرعون برتافتند و متوجه درگاه پروردگار شدند و از او تقاضاى صبر و استقامت كردند، زيرا ميدانستند بدون حمايت و يارى او، توانائى مقابله با اين تهديدهاى سنگين را ندارند، لذا گفتند: پروردگارا پيمانه صبر را بر ما فرو ريز و ما را با اخلاص و با ايمان تا پايان عمر بدار( ربنا افرغ علينا صبرا و توفنا مسلمين ) .

و جالب اينكه آنها با جمله افرغ علينا صبرا چنين اظهار داشتند كه چون خطر به آخرين درجه رسيده است تو نيز آخرين درجه صبر و استقامت را به ما مرحمت كن (زيرا افرغ از ماده افراغ به معنى ريختن ماده سيالى از ظرف است بطورى كه ظرف از آن خالى شود).

استقامت در سايه آگاهى

ممكن است در نخستين برخورد با ماجراى ساحران زمان موسى (عليه‌السلام ) كه در پايان، مؤ منان راستينى از كار در آمدند، انسان در شگفتى فرو رود كه مگر ممكن است در مدتى به اين كوتاهى چنين انقلاب و تحولى در فكر و روح انسانى پيدا شود كه از صف مخالف كاملا بريده و در صف موافق گام بگذارد، و آنچنان سر سختانه از عقيده تازه خود دفاع كند كه به تمام موقعيت و زندگى خويش پشت پا زند و شربت شهادت را شجاعانه و با چهره اى خندان تا آخرين جرعه بنوشد؟!

ولى اگر به اين نكته توجه كنيم كه آنها با سوابق زيادى كه در علم سحر داشتند به خوبى به عظمت معجزه موسى (عليه‌السلام ) و حقانيت او پى بردند و از روى آگاهى كامل در اين ميدان گام گذاشتند، اين آگاهى سرچشمه عشق سوزانى شد كه تمام وجود آنها را در برگرفت، عشقى كه هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسد و ما فوق همه خواسته هاى انسان است.

آنها به خوبى مى دانستند در چه راهى گام گذاشته اند؟ و براى چه ميجنگند؟ و با چه كسى مبارزه ميكنند؟ و چه آينده درخشانى به دنبال اين مبارزه در پيش دارند؟

آرى اگر ايمان با آگاهى كامل توأ م گردد از چنين عشقى سر برمى آورد كه اينگونه فداكاريها در راه آن شگفت انگيز نيست.

به همين جهت مى بينيم آنها با صراحت و شجاعت (چنانكه در آيه 72 سوره طه آمده است ) گفتند: سوگند به همان كس كه ما را آفريده ما هرگز ترا بر دلائل روشنى كه از طرف پروردگار به ما رسيده است، مقدم نخواهيم داشت، تو هر چه ميخواهى بكن اما بدان كه دائره قدرتت محدود به همين زندگى دنيا است!.

و سرانجام چنانكه در روايات و تواريخ آمده است، آنقدر در اين راه ايستادگى به خرج دادند كه فرعون تهديد خود را عملى ساخت، و بدن هاى مثله شده آنانرا در كنار رود نيل بر شاخه هاى درختان بلند نخل آويزان نمود، و نام پرافتخار آنها در دفتر آزاد مردان جهان ثبت شد، و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى كانوا اول النهار كفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة: صبحگاهان كافر بودند و ساحر، شامگاهان شهيدان نيكوكار راه خدا!

ولى بايد توجه داشت كه چنين انقلاب و تحول و استقامتى جز در پناه امدادهاى الهى ممكن نيست، و مسلما آنها كه در مسير حق گام مى گذارند، چنين امدادهائى به سراغ آنها خواهد شتافت.


آيه (127) تا (129) و ترجمه

( وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسَىٰ وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَنَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ ) (127)( قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ) (128)( قَالُوا أُوذِينَا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِيَنَا وَمِن بَعْدِ مَا جِئْتَنَا قَالَ عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَن يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ ) (129)

ترجمه:

127 - اشراف قوم فرعون (به او) گفتند: آيا موسى و قومش را رها ميكنى كه در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را رها سازند، گفت به زودى پسرانشان را ميكشيم و دخترانشان را زنده نگه ميداريم (تا خدمت ما كنند) و ما بر آنها كاملا مسلط هستيم.

128 - موسى به قوم خود گفت از خدا يارى جوئيد و استقامت پيشه كنيد كه زمين از آن خدا است و آنرا به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) واگذار مى كند و سرانجام (نيك ) براى پرهيزكاران است.

129 - گفتند: پيش از آنكه به سوى ما بيائى آزار ديديم و (هم اكنون پس از آمدنت نيز آزار مى بينيم (كى اين آزارها سر خواهد آمد؟ گفت اميد است پروردگارتان دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين (آنها) سازد و بنگرد چگونه عمل مى كنيد؟

تفسير:

در اين آيات صحنه ديگرى را از گفتگوى فرعون و اطرافيانش پيرامون وضع موسى (عليه‌السلام ) بيان مى كند، و از قرائنى كه در خود آيه است، چنين برمى آيد كه محتواى اين آيات مربوط به مدتى پس از جريان مبارزه موسى با ساحران است.

در نخستين آيه ميگويد جمعيت اشراف و اطرافيان فرعون به عنوان اعتراض به او گفتند، آيا موسى و بنى اسرائيل را به حال خود رها ميكنى كه در زمين فساد كنند، و تو و خدايانت را رها سازند؟!( وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسَىٰ وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ ) .

از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه فرعون بعد از شكست در برابر موسى مدتى او و بنى اسرائيل را آزاد گذارد (البته آزادى نسبى ) و آنها نيز بيكار ننشستند و به تبليغ آئين موسى (عليه‌السلام ) پرداختند تا آنجا كه قوم فرعون از نفوذ و پيشرفت آنها بيمناك شدند، و نزد فرعون آمدند و او را تشويق به شدت عمل در برابر موسى و بنى اسرائيل كردند.

آيا اين دوران آزادى نسبى بخاطر ترس و وحشتى بود كه در دل فرعون از معجزه كوبنده موسى (عليه‌السلام ) به وجود آمد؟ و يا اختلافى بود كه ميان مردم مصر و حتى قبطيان درباره موسى (عليه‌السلام ) و آئين او پيدا شده بود، و جمعى به او تمايل پيدا كرده بودند، و فرعون مشاهده ميكرد، نميتواند در چنين شرائطى دست به كار شود و شدت عمل به خرج دهد؟

هر دو احتمال به ذهن فرعون نزديك است و ممكن است هر دو توأ ما چنين اثرى در فكر فرعون گذارده باشد.

به هر حال فرعون با اخطار اطرافيان، تشويق به شدت عمل در برابر بنى اسرائيل شد و در پاسخ هواخواهانش چنين گفت: بزودى پسران آنها را به قتل مى رسانيم و نابود ميكنيم و زنانشان را (براى خدمت ) زنده ميگذاريم، و ما بر آنها تسلط كامل داريم( قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَنَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ ) .

در اينكه منظور او الهتك (خدايان تو چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، آنچه با ظاهر آيه موافقتر است اين است كه فرعون هم براى خود بتها و معبودها و خدايانى داشت، اگر چه با توجه به آيه 4 سوره نازعات انا ربكم الاعلى و آيه 38 سوره قصص ما علمت لكم من الله غيرى معلوم مى شود كه مردم مصر بزرگترين خدايشان فرعون بود و يا حد اقل او خود را بزرگ ترين معبود مصر ميدانست و معبودى براى آنها در رديف خودش قائل بود، اما با اين حال او براى خويش معبودهائى انتخاب كرده بود كه آنها را پرستش ميكرد.

نكته ديگر اينكه فرعون در اينجا دست به يك مبارزه ريشه دار و عميق ميزند و تصميم بر كارى ميگيرد كه در آينده به كلى قدرت بنى اسرائيل را درهم بشكند و آن اينكه مردان جنگى و مبارز را با كشتن فرزندان بنى اسرائيل ريشه كن سازد و تنها زنان و دختران را براى كنيزى و خدمتكارى باقى بگذارد، و اين آئين هر استعمار نو و كهنه اى است، كه افراد مثبت و فعال را از ميان برميدارند، و يا روح مردانگى و شهامت را با وسائل گوناگون در آنها ميكشند و افراد غير فعال را زنده نگه ميدارند.

البته اين احتمال نيز هست كه فرعون ميخواسته است اين سخن به گوش بنى اسرائيل برسد و از دو جهت روحيه آنها درهم شكسته شود، يكى از نظر كشته شدن پسران و مردان آينده و ديگرى از نظر اينكه نواميسشان به چنگال دشمن خواهد افتاد.

و در هر حال با جمله انا فوقهم قاهرون ميخواهد وحشت و اضطراب را از دل پيروان خود بردارد و به آنها اطلاع دهد كه كاملا بر اوضاع مسلط است!

سئوال - در اينجا سؤالى پيش مى آيد و آن اينكه چرا فرعون تصميم بر قتل موسى نگرفت و تنها نقشه نابود كردن فرزندان بنى اسرائيل را كشيد؟!

پاسخ - از آيات سوره مؤ من به خوبى استفاده مى شود كه فرعون در آغاز، تصميم بر قتل موسى داشت ولى اندرزهاى توأ م با تهديد مؤ من آل فرعون و اينكه اقدام به قتل موسى ممكن است خطرناك واقع شود و او براستى از طرف خدا باشد و آنچه را از مجازاتهاى الهى ميگويد، انجام پذيرد، به قدر كافى در فكر و روح فرعون اثر گذاشت.

به علاوه بعد از جريان پيروزى موسى بر ساحران اين خبر در همه جا منعكس گرديد، و در مورد طرفدارى و مخالفت با موسى (عليه‌السلام ) در ميان مردم مصر اختلاف افتاد شايد فرعون از اين بيم داشت كه اگر بخواهد تصميم حادى بر ضد موسى (عليه‌السلام ) بگيرد با واكنش شديدى كه از طرف مردمى كه تحت تاثير او واقع شده اند روبرو گردد، به اين جهات از تصميم بر قتل موسى (عليه‌السلام ) منصرف گرديد.

آيه بعد در حقيقت، نقشه و برنامه اى است كه موسى (عليه‌السلام ) به بنى اسرائيل براى مقابله با تهديدهاى فرعون، پيشنهاد مى كند، و شرائط پيروزى به دشمن را در آن تشريح مى نمايد، و به آنها گوشزد مى كند كه اگر سه برنامه را عملى كنند قطعا به دشمن پيروز خواهند شد نخست اينكه تكيه گاهشان تنها خدا باشد و از او يارى بطلبند( قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ ) .

ديگر اينكه به آنها ميگويد: استقامت و پايدارى پيشه كنيد و از تهديدها و حملات دشمن نهراسيد و از ميدان بيرون نرويد( و اصبرواو )

براى تاكيد مطلب و ذكر دليل، به آنها گوشزد مى كند كه سراسر زمين از آن خدا است و مالك و فرمانرواى مطلق او است، و به هر كس از بندگانش بخواهد آنرا منتقل ميسازد( إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ )

و آخرين شرط اين است كه تقوا را پيشه كنيد، زيرا عاقبت پيروزمندانه از آن پرهيزكاران است( الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ )

اين سه شرط كه يكى از آنها در زمينه عقيده (استعانت جستن از خدا) و ديگرى در زمينه اخلاق (صبر و استقامت ) و ديگرى در زمينه عمل (تقوى و پرهيزكارى ) تنها شرط پيروزى قوم بنى اسرائيل به دشمن نبود، بلكه هر قوم و ملتى بخواهند بر دشمنانشان پيروز شوند، بدون داشتن اين برنامه سه مادهاى امكان ندارد، افراد بى ايمان و مردم سست و ترسو، و ملتهاى آلوده و تبهكار، اگر هم پيروز گردند، موقتى و ناپايدار خواهد بود.

قابل توجه اينكه اين سه شرط هر كدام فرع بر ديگرى است، پرهيزكارى بدون استقامت در برابر شهوات و زرق و برق جهان ماده ممكن نيست همان طور كه صبر و استقامت نيز بدون ايمان به خدا، بقاء و دوام ندارد و در آخرين آيه مورد بحث شكوه و گله هاى بنى اسرائيل را از مشكلاتى كه بعد از قيام موسى (عليه‌السلام ) با آن دست به گريبان بودند منعكس ميسازد و ميگويد: آنها به موسى گفتند: پيش از آنكه تو بيائى ما را آزار ميدادند، اكنون هم كه آمده اى باز آزارها همچنان ادامه دارد پس كى گشايشى در كار پيدا ميشود؟( قَالُوا أُوذِينَا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِيَنَا وَمِن بَعْدِ مَا جِئْتَنَا ) گويا بنى اسرائيل مثل بسيارى از ما مردم انتظار داشتند كه با قيام موسى (عليه‌السلام ) يكشبه همه كارها روبراه شود، فرعون از بين برود، فرعونيان نابود شوند و كشور پهناور مصر با تمام ذخائرش در اختيار بنى اسرائيل قرار گيرد، همه اينها از طريق اعجاز، صورت گيرد و گردى هم به صورت بنى اسرائيل ننشيند ولى موسى (عليه‌السلام ) به آنها فهماند با اينكه سرانجام پيروز خواهند شد، اما راه درازى در پيش دارند، و اين پيروزى طبق سنت الهى در سايه استقامت و كوشش و تلاش بدست خواهد آمد، همانطور كه آيه مورد بحث ميگويد: موسى گفت اميد است پروردگار شما دشمنتان را نابود كند و شما را جانشينان آنها در زمين قرار دهد( قَالَ عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَن يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ ) .

ذكر كلمه عسى (شايد و اميد است ) همانند كلمه لعل كه در بسيارى از آيات قرآن آمده است، در حقيقت اشاره به اين است كه اين پيروزى و موفقيت، شرائطى دارد كه بدون آن شرائط، به آن نخواهيد رسيد (شرح بيشتر در اين باره را در ذيل آيه 84 سوره نساء جلد چهارم صفحه 35 مطالعه فرمائيد).

و در پايان آيه ميفرمايد: خداوند اين نعمتها را به شما خواهد داد و آزادى از دست رفته را به شما برمى گرداند، تا ببيند چگونه عمل خواهيد كرد( فَيَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ ) .

يعنى پس از پيروزى، دوران آزمايش شما شروع خواهد شد، آزمايش ملتى فاقد همه چيز كه در پرتو هدايت الهى همه چيز را پيدا كرده است. اين تعبير ضمنا اشعارى به اين دارد كه در آينده از بوته اين آزمايش خوب بيرون نخواهيد آمد، و شما هم به هنگام قدرت يافتن همچون ديگران دست به ظلم و فساد خواهيد زد. در روايتى كه در كتاب كافى از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده چنين ميخوانيم: (قال وجدنا فى كتاب على صلوات الله عليه ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين انا و اهلبيتى الذين اورثنا الله الارض و نحن المتقون). (در كتاب على (عليه‌السلام ) چنين يافتيم كه پس از تلاوت آيه ان الارض لله يورثها... فرمود: من و اهلبيتم همان كسانى هستيم كه خداوند زمين را به ما منتقل ساخته و مائيم پرهيزگاران.)

اشاره به اينكه حكمى كه در اين آيه ذكر شده است، يك حكم و يك قانون عمومى است و هم اكنون نيز زمين در واقع از آن پرهيزگاران است.


آيه (130) و (131) و ترجمه

( وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ) (130)

( فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَٰذِهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسَىٰ وَمَن مَّعَهُ أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ) (131)

ترجمه:

130 - و ما نزديكان فرعون (و قوم او) را به خشكسالى و كمبود ميوه ها گرفتار كرديم شايد متذكر گردند.

131 - اما (آنها نه تنها پند نگرفتند بلكه هنگامى كه نيكى (و نعمت ) به آنها مى رسيد مى گفتند به خاطر خود ماست! ولى موقعى كه بدى (و بلا) به آنها مى رسيد مى گفتند از شومى موسى و كسان او است! بگو سرچشمه همه اين فالهاى بد نزد خدا است (و شما را به خاطر اعمال بدتان كيفر مى دهد) اما اكثر آنها نمى دانند.

تفسير:

مجازاتهاى بيدار كننده

همانطور كه در تفسير آيه 94 از همين سوره گذشت، يك قانون كلى الهى در مورد تمام پيامبران اين بوده است، كه به هنگامى كه با مخالفتها روبرو مى شدند

خداوند براى تنبه و بيدارى اقوام سركش، آنها را گرفتار مشكلات و ناراحتيها مى ساخته تا در خود احساس نياز كنند، و فطرت توحيد كه به هنگام رفاه و آسايش زير پوشش غفلت قرار مى گيرد، آشكار گردد و به ضعف و ناتوانى خويش پى ببرند و متوجه مبدا قادر و توانائى كه تمام نعمتها از ناحيه او است بشوند.

در نخستين آيه مورد بحث، اشاره به همين مطلب در مورد پيروان فرعون مى كند و مى گويد: (ما آل فرعون را به قحطى و خشكسالى و كمبود ميوهها گرفتار ساختيم، شايد متذكر گردند و بيدار شوند)( وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ) .

(سنين ) جمع (سنة ) به معنى سال است، ولى معمولا هنگامى كه با كلمه (اخذ) (گرفتن ) به كار مى رود، به معنى گرفتار قحطى و خشكسالى شدن مى آيد، بنابراين اخذه السنة (سال او را گرفت ) يعنى گرفتار خشكسالى شد، و شايد علت آن اين باشد كه سالهاى قحطى در برابر سالهاى عادى و معمولى كم است، بنابراين اگر منظور از سال، سالهاى عادى باشد، چيز تازهاى نيست، و از آن معلوم مى شود كه منظور سالهاى فوق العاده يعنى قحطى است.

كلمه (آل ) در اصل، (اهل ) بوده و سپس به اصطلاح (قلب شده ) و به اين صورت درآمده است، و اهل به معنى نزديكان و خاصان انسان است، اعم از اينكه بستگان نزديك او باشند و يا همفكران و همگامان و اطرافيان.

با اينكه خشكسالى و قحطى، دامان همه فرعونيان را گرفت ولى در آيه فوق، تنها سخن از نزديكان و خاصان او به ميان آمده است، اشاره به اينكه آنچه مهم است اين است كه آنها بيدار شوند زيرا نبض ساير مردم به دست آنها است، آنها هستند كه مى توانند ديگران را گمراه سازند و يا به راه آورند، و به همين جهت تنها سخن از آنان به ميان آمده، اگر چه ديگران هم گرفتار همين عواقب بودند.

اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه خشكسالى براى مصر بلاى بزرگى محسوب مى شد، زيرا مصر يك كشور كاملا كشاورزى بود و خشكسالى همه طبقات آن را تحت فشار شديد قرار مى داد، ولى مسلما آل فرعون كه صاحبان اصلى زمينها و منافع آن بودند بيش از همه زيان مى ديدند.

ضمنا از آيه فوق معلوم مى شود كه خشكسالى، چند سال ادامه يافت زيرا كلمه (سنين ) جمع است، به خصوص اينكه نقص من الثمرات (كمبود ميوهها) نيز به آن اضافه شده، زيرا خشكساليهاى موقت ممكن است در درختان كمتر اثر بگذارد، اما هنگامى كه طولانى گردد، درختان را نيز از بين مى برد، اين احتمال نيز وجود دارد كه علاوه بر خشكسالى، آفتى ميوه هاى آنها را فرا گرفته باشد.

جمله لعلهم يذكرون گويا اشاره به اين نكته است كه توجه به حقيقت توحيد در روح آدمى از آغاز وجود دارد، سپس به خاطر تربيتهاى نادرست و يا مستى نعمت آنرا فراموش مى كند، اما به هنگام گرفتارى در چنگال مشكلات مجددا يادآور مى شود و ماده تذكر كه به مفهوم يادآورى است، مناسب همين معنى مى باشد.

قابل توجه اينكه در ذيل آيه 94 جمله لعلهم يضرعون (شايد در پيشگاه خدا خضوع كنند و تسليم شوند) آمده، كه در واقع يكى مقدمه ديگرى مى باشد، زيرا نخست، انسان (متذكر) مى شود و بعد در مقام خضوع و تسليم و يا تقاضا از پروردگار برمى آيد.

اما به جاى اينكه آل فرعون از اين درسهاى الهى پند بگيرند، و از خواب خرگوشى بيدار شوند، از اين موقعيت سوء استفاده كرده و جريان حوادث را به ميل خود تفسير مى كردند، هنگامى كه اوضاع بر وفق مراد آنها بود، و در آرامش و راحتى بودند مى گفتند، اين وضع به خاطر نيكى و پاكى و لياقت ما است!. در حقيقت شايسته چنين موقعيتى بوده ايم( فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَٰذِهِ ) .

(اما هنگامى كه گرفتار ناراحتى و مشكلى مى شدند، فورا به موسى (عليه‌السلام ) و كسانى كه با او بودند مى بستند و مى گفتند: اين از شر قدم اينها است!)( وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسَىٰ وَمَن مَّعَهُ ) .

(يطيروا) از ماده تطير به معنى (فال بد زدن ) است، و ريشه اصلى آن كلمه (طير) به معنى (پرنده ) مى باشد، و از آنجا كه عرب فال بد را غالبا به - وسيله پرندگان مى زد، گاهى صدا كردن كلاغ را به فال بد مى گرفت و گاهى پريدن پرندهاى را از دست چپ نشانه تيرهروزى مى پنداشت ) كلمه (تطير) به معنى فال بد زدن بطور مطلق آمده است.

ولى قرآن در پاسخ آنها مى گويد: بدانيد كه سرچشمه شوميها و ناراحتى هائى كه دامان آنها را مى گرفت، از ناحيه پروردگار بوده و خدا مى خواسته است كه آنها را گرفتار نتيجه شوم اعمالشان بكند، ولى اكثر آنها نمى دانند( أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ )

قابل توجه اينكه اين طرز تفكر، مخصوص به فرعونيان نبود، هم اكنون در ميان اقوام خودخواه و گمراه نيز اين موضوع به وضوح ديده مى شود كه براى قلب حقائق و گمراه ساختن وجدان خويش يا ديگران، هر زمان پيروزى نصيبشان شود آنرا مرهون لياقت و كاردانى خويش مى دانند، هر چند لياقت آنها كمترين اثرى در آن پيروزى نداشته باشد، و به عكس هر بدبختى دامنشان را مى گيرد فورا به بيگانگان و دستهاى مرموز و يا آشكار دشمن نسبت مى دهند هر چند خودشان عامل اصلى بدبختى بوده باشند.

قرآن مجيد مى گويد: دشمنان پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز در برابر او چنين منطقى داشتند (سوره نساء آيه 78) و در جاى ديگر مى گويد انسانهاى منحرف اين چنين هستند (سوره فصلت آيه 50) و اين در حقيقت يكى از مظاهر بارز روح خودخواهى و لجاجت است

فال نيك و بد

شايد هميشه در ميان انسانها و اقوام مختلف، فال نيك و بد رواج داشته است، امورى را به فال نيك مى گرفتند و دليل بر پيروزى و پيشرفت كار مى دانستند، و امورى را به فال بد مى گرفتند و دليل بر شكست و ناكامى و عدم پيروزى مى پنداشتند، در حالى كه هيچگونه رابطه منطقى در ميان پيروزى و شكست با اينگونه امور وجود نداشت و مخصوصا در قسمت فال بد، غالبا جنبه خرافى و نامعقول داشته و دارد.

اين دو گرچه اثر طبيعى ندارند، ولى بدون ترديد اثر روانى مى توانند داشته باشند، فال نيك غالبا مايه اميدوارى و حركت است ولى (فال بد) موجب ياس و نوميدى و سستى و ناتوانى است.

شايد به خاطر همين موضوع است كه در روايات اسلامى از فال نيك نهى نشده، اما فال بد به شدت محكوم گرديده است، در حديث معروفى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده: تفالوا بالخير تجدوه: (كارها را به فال نيك بگيريد (و اميدوار باشيد) تا به آن برسيد) جنبه اثباتى اين موضوع منعكس است و در حالات خود پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پيشوايان اسلام (عليهما‌السلام ) نيز ديده مى شود كه گاهى مسائلى را به فال نيك مى گرفتند، مثلا در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين (حديبية ) مى خوانيم هنگامى كه (سهيل بن عمرو) به عنوان نماينده كفار مكه به سراغ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و حضرت (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از نام او آگاه گرديد، فرمود: قد سهل عليكم و امركم: (يعنى از نام (سهيل ) من تفال مى زنم كه كار بر شما سهل و آسان مى گردد.

دانشمند معروف (دميرى ) كه از نويسندگان قرن هشتم هجرى است، در يكى از نوشته هاى خود اشاره به همين مطلب كرده و مى گويد اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فال نيك را دوست ميداشت به خاطر آن بود كه انسان هر گاه اميدوار به فضل پروردگار باشد در راه خير گام برمى دارد و هنگامى كه اميد خود را از پروردگار قطع كند، در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن مايه سوء ظن و موجب انتظار بلا و بدبختى كشيدن است.

اما در مورد فال بد كه عرب آنرا تطير و طيره مى نامد، در روايات اسلامى - همانطور كه گفتيم - شديدا مذمت شده، همانطور كه در قرآن مجيد نيز كرارا به آن اشاره گرديده و محكوم شده است از جمله در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: الطيرة شرك (فال بد زدن (و آنرا مؤ ثر در سرنوشت آدمى دانستن ) يك نوع شرك به خدا است )

و نيز مى خوانيم: كه اگر فال بد اثرى داشته باشد همان اثر روانى است، امام صادق فرمودالطيرة على ما تجعلها ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شيئا لم تكن شيئا:(فال بد اثرش به همان اندازه است كه آنرا مى پذيرى، اگر آن را سبك بگيرى كم اثر خواهد بود و اگر

آنرا محكم بگيرى پر اثر، و اگر به آن اعتنا نكنى، هيچ اثرى نخواهد داشت.)

در اخبار اسلامى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد بى اعتنائى است، از پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود: ثلاث لا يسلم منها احد الطيرة و الحسد و الظن قيل فما نصنع قال: اذا تطيرت فامض و اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق: (سه چيز است كه هيچكس از آن سالم نمى ماند (و وسوسه هاى آن در درون قلب غالب اشخاص پيدا مى شود) فال بد و حسد و سوء ظن است، عرض كردند پس چكنيم؟ فرمود: هنگامى كه فال بد زدى اعتنا مكن و بگذر و هنگامى كه حسد در دلت پيدا شد عملا كارى بر طبق آن انجام مده و هنگامى كه سوء ظن پيدا كردى آنرا ناديده بگير. عجيب اين است كه موضوع فال نيك و بد حتى در كشورهاى پيشرفته صنعتى و در ميان افراد به اصطلاح روشنفكر و حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد، از جمله در ميان غربيها رد شدن از زير نردبان و افتادن نمكدان و هديه دادن چاقو به شدت به فال بد گرفته مى شود؟

البته وجود فال نيك همانطور كه گفتيم مساله مهمى نيست بلكه غالبا اثر مثبت دارد، ولى با عوامل فال بد هميشه بايد مبارزه كرد و آنها را از افكار دور ساخت و بهترين راه براى مبارزه با آن تقويت روح توكل و اعتماد بر خدا در دلها است، همانطور كه در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است.


آيه (132) و (133) و ترجمه

( وَقَالُوا مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِّتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ ) (132)( فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آيَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا مُّجْرِمِينَ ) (133)

ترجمه:

132 - و گفتند هر زمان آيتى براى ما بياورى كه سحرمان كنى ما به تو ايمان نمى آوريم!

133 - سپس (بلاها را پشت سرهم بر آنها نازل كرديم ) طوفان و ملخ و آفت گياهى و قورباغه ها و خون را كه نشانه هائى از هم جدا بودند بر آنها فرستاديم (ولى باز بيدار نشدند) و تكبر ورزيدند و جمعيت گنهكارى بودند.

تفسير:

بلاهاى پيدرپى و رنگارنگ

در اين آيات، اشاره به مرحله ديگرى از درسهاى بيدار كنندهاى كه خدا به قوم فرعون داد، شده است هنگامى كه مرحله اول يعنى خشكسالى و زيانهاى مالى در آنها، اثر بيدار كننده نگذاشت، نوبت مرحله دوم كه مجازاتهاى سخت تر و شديدتر بود فرا رسيد، و خداوند آنها را به بلاهاى پيدرپى و كوبنده كه به طور متناوب نازل مى شد، گرفتار ساخت، اما متاسفانه باز هم بيدار نشدند!

در نخستين آيه مورد بحث به عنوان مقدمه اى براى نزول اين بلاها مى گويد: آنها همچنان در انكار دعوت موسى (عليه‌السلام )، مقاومت به خرج دادند، و (گفتند هر گاه آيتى براى ما بياورى كه بخواهى ما را با آن سحر كنى، ما به تو ايمان نخواهيم آورد)( وَقَالُوا مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِّتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ )

تعبير به آيه، شايد به عنوان تمسخر بوده، زيرا موسى (عليه‌السلام )، معجزات خود را به عنوان آيات و نشانه هاى خدا معرفى مى نمود، ولى آنها به عنوان سحر، آن را تفسير مى كردند.

لحن آيات و قرائن چنين نشان مى دهد كه دستگاه تبليغاتى فرعون كه مسلما با تناسب آن زمان، مجهزترين دستگاه تبليغاتى بود، و نظام حاكم مصر، كاملا از آن بهره بردارى مى كرد، در همه جا بسيج شده بود، كه تهمت سحر را به عنوان يك شعار عمومى بر ضد موسى (عليه‌السلام ) پخش كند، زيرا هيچ وصلهاى مناسبتر از آن براى معجزات موسى (عليه‌السلام ) نيافته بودند، تا بدينوسيله جلو نفوذ او را در قلوب مردم بگيرند.

ولى از آنجا كه خداوند بدون اتمام حجت كافى، هيچ جمعيتى را كيفر نمى دهد در آيه بعد مى فرمايد كه ما چندين بلا بر آنها نازل كرديم شايد بيدار شوند.

نخست طوفان را بر آنها فرستاديم( فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ )

(طوفان ) از ماده (طوف ) (بر وزن خوف ) به معنى موجود گردنده و طواف كننده است، سپس به هر حادثهاى كه انسان را احاطه كند، طوفان گفته شده، ولى در لغت عرب، بيشتر به سيلابها و امواج گردنده و كوبندهاى گفته مى شود كه خانه ها را ويران مى كند و درختان را از ريشه برمى كند (اگر چه در زبان فارسى امروز، طوفان بيشتر به بادهاى شديد و كوبنده اطلاق مى گردد)

سپس ملخ را بر زراعتها و درختان آنها، مسلط ساخت (و الجراد)

در روايات وارد شده است آنچنان ملخ به جان درختان و زراعتها افتاد كه همه را از شاخ و برگ خالى كرد، حتى بدن آنها را نيز آزار مى داد آنچنان كه داد و فرياد آنها بلند شده بود.

هر بار كه بلائى فرا مى رسيد، دست به دامن موسى (عليه‌السلام ) مى زدند، تا از خدا بخواهد رفع بلا كند، بعد از طوفان و ملخ ‌خوارگى نيز همين تقاضا را كردند، و موسى (عليه‌السلام ) پذيرفت و بلا برطرف شد، ولى باز دست از لجاجت خويش برنداشتند.

بار سوم (قمل ) را بر آنها مسلط ساخت (و القمل ). در اينكه منظور از قمل چيست؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر اين است كه يكنوع آفت نباتى بوده كه به غلات آنها افتاد، و همه را فاسد كرد.

هنگامى كه امواج اين بلا فرو نشست و باز ايمان نياوردند، بار ديگر خداوند، نسل قورباغه را آنچنان افزايش داد كه به صورت يك بلا زندگى آنها را فرا گرفت (و الضفادع )

همه جا قورباغه هاى بزرگ و كوچك حتى در خانه ها و اطاقها و سفره ها و ظروف غذا مزاحم آنان بودند، آنچنان كه دنيا بر آنان تنگ شد ولى باز در برابر حق زانو نزدند و تسليم نشدند.

در اين هنگام خداوند خون را بر آنها مسلط ساخت (و الدم ) بعضى گفتهاند بيمارى رعاف (خون دماغ شدن ) به صورت يك بيمارى عمومى درآمد و همگى گرفتار آن شدند، ولى بيشتر روات و مفسران گفته اند رودخانه عظيم نيل به رنگ خون درآمد، آنچنان كه براى هيچ مصرفى قابل استفاده نبود!

و در پايان مى فرمايد: (اين آيات و معجزات آشكار و نشانه هاى حقانيت موسى را به آنها نشان داديم، اما آنها در برابر آن تكبر ورزيدند و از قبول حق سرباز زدند و جمعيت مجرم و گنه كارى بودند)( آيات مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا مُّجْرِمِينَ )

در بعضى از روايات مى خوانيم كه هر كدام از اين بلاها، در يكسال واقع مى شد يعنى يكسال طوفان و سيلاب، سال ديگر ملخ ‌خوارگى، و سال بعد آفات نباتى و همچنين، ولى در بعضى ديگر از روايات مى خوانيم كه ميان هر يك از اينها با ديگرى يك ماه بيشتر فاصله نبود، ولى در هر حال شك نيست كه در فواصل مختلف و جدا از

يكديگر (چنانكه قرآن مى گويد مفصلات ) صورت گرفت، تا مهلت كافى براى تفكر و تنبه و بيدارى داشته باشند.

قابل توجه اينكه در روايات مى خوانيم كه اين بلاها تنها دامان فرعونيان را مى گرفت و بنى اسرائيل از آن بركنار بودند، شك نيست كه اين يكنوع اعجاز بوده، اما قسمتى از آن را مى توان با توجه به نكته زير توجيه علمى نمود، زيرا مى دانيم در كشورى با مشخصات مصر، بهترين نقطه زيبا و مورد توجه همان دو طرف شط عظيم نيل بوده است كه در اختيار فرعونيان و قبطيها قرار داشت، قصرهاى زيبا و خانههاى مجلل و باغهاى خرم و مزارع آباد را در همين منطقه مى ساختند و طبعا به بنى اسرائيل كه بردگان آنها بودند از زمينهاى دور افتاده و بيابانها و نقاط كم آب، سهمى مى رسيد.

طبيعى است هنگامى كه طوفان و سيلاب برخاست، از همه نزديكتر به كام خطر دو طرف شط عظيم نيل بوده و همچنين قورباغه ها از شط برخاستند و اثر خونابه شدن شط قبل از همه در خانه هاى فرعونيان نمايان شد، و اما ملخ و آفات نباتى نيز در درجه اول متوجه نقاط سرسبزتر و پربركتتر مى شود.

آنچه در آيات فوق گفته شد، در تورات كنونى، نيز آمده است، ولى تفاوتهاى قابل ملاحظهاى با محتويات قرآن دارد (به سفر خروج فصل هفتم تا دهم تورات مراجعه كنيد).


آيه (134) تا (136) و ترجمه

( وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُوا يَا مُوسَى ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ لَئِن كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرَائِيلَ ) (134)( فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلَىٰ أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ ) (135)( فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ) (136)

ترجمه:

134 - هنگامى كه بلا بر آنها مسلط مى شد مى گفتند: اى موسى از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه با تو كرده رفتار كند، اگر اين بلا را از ما مرتفع سازى قطعا به تو ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را با تو خواهيم فرستاد.

135 - اما هنگامى كه بلا را پس از مدت معينى كه به آن مى رسيدند از آنها برمى داشتيم پيمان خويش را مى شكستند!

136 - سرانجام ما از آنها انتقام گرفتيم و آنها را در دريا غرق كرديم زيرا آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.

تفسير:

پيمانشكنيهاى مكرر

در اين آيات واكنشى را كه فرعونيان در برابر بلاهاى آموزنده و بيدار كننده پروردگار نشان دادند، بيان شده است، و از مجموع آنها استفاده مى شود كه آنان هنگامى كه در چنگال بلا گرفتار مى شدند - همانند همه تبهكاران - موقتا از خواب غفلت بيدار مى گشتند، و به دست و پا مى افتادند و از موسى (عليه‌السلام ) مى خواستند كه دست به دعا بردارد و نجات آنها را از خدا بخواهد اما همين كه طوفان بلا و امواج حوادث فرو مى نشست، همه چيز را فراموش كرده به حال اول باز مى گشتند.

(در آيه نخست مى خوانيم هنگامى كه بلا بر آنها مسلط ميشد، مى گفتند اى موسى، براى ما از خدايت بخواه تا به عهدى كه با تو كرده است وفا كند، و دعايت را در حق ما مستجاب نمايد)( وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُوا يَا مُوسَى ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ ) .

اگر تو اين بلا را از ما برطرف سازى، سوگند ياد مى كنيم كه قطعا هم خودمان به تو ايمان خواهيم آورد و هم بنى اسرائيل را آزاد ساخته و با تو مى فرستيم( لَئِن كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرَائِيلَ ) .

(رجز) در معانى زيادى به كار رفته است (بلاهاى سخت، طاعون، بت و بت پرستى، وسوسه شيطان، و برف يا تگرگ سخت ).

ولى همه اينها مصداقهاى مختلفى است از مفهومى كه ريشه اصلى آن را تشكيل مى دهد، زيرا ريشه اصلى آن به طورى كه راغب در كتاب مفردات گفته، همان اضطراب است و به گفته (طبرسى ) در (مجمع البيان ) مفهوم اصليش انحراف از حق مى باشد، بنابراين اگر به مجازات و كيفر و بلا (رجز) گفته مى شود، براى اين است كه بر اثر انحراف از حق و ارتكاب گناه، دامان انسان را ميگيرد، همچنين بت پرستى يكنوع انحراف از حق و اضطراب در عقيده است، و نيز به همين جهت عربها به يكنوع بيمارى كه به شتر دست مى دهد و سبب لرزش پاى او مى گردد، تا آنجا كه مجبور است گامها را كوتاه بردارد، گاهى راه برود و گاهى توقف كند (رجز) (بر وزن مرض ) مى گويند، و اينكه ملاحظه مى كنيم به اشعار جنگى، رجز اطلاق مى شود آن نيز به خاطر آن است كه داراى مقطعه اى كوتاه و نزديك به هم مى باشد.

به هر حال منظور از رجز در آيات فوق، ظاهرا همان مجازاتهاى بيدار كننده پنجگانهاى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد، اگر چه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اشاره به بلاهاى ديگرى باشد كه خداوند بر آنها نازل كرد، كه در آيات گذشته به آن اشاره نشده است، از جمله بلاى طاعون و يا برف و تگرگ شديد و مرگبار كه در تورات نيز به قسمت اخير اشاره شده است.

در مورد جمله (بما عهد عندك ) و اينكه منظور از آن عهد الهى كه نزد موسى بوده چيست مفسران گفتگو كرده اند، آنچه نزديكتر به نظر ميرسد اين است كه منظور از آن وعدهاى است كه خدا به موسى داده بود كه اگر دعا كند، دعايش به اجابت مى رسد، ولى اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از عهد همان عهد نبوت است و با باء قسم مى باشد يعنى (ترا به حق مقام نبوتى كه دارى سوگند مى دهيم ) كه براى برطرف شدن اين حوادث دردناك دعا كن.

در آيه بعد، اشاره به پيمانشكنى آنها كرده، و مى گويد: (هنگامى كه بلا را پس از مدت تعيين شدهاى از آنها برمى داشتيم، پيمان خود را مى شكستند نه خودشان ايمان مى آوردند و نه بنى اسرائيل را از زنجير اسارت رها مى ساختند( فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلَىٰ أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ )

جمله (الى اجل هم بالغوه ) اشاره به اين است كه موسى، براى آنها مدتى تعيين مى كرد، و مى گفت در فلان وقت، اين بلا برطرف خواهد شد، براى اينكه كاملا روشن شود اين دگرگونى تصادفى نبوده، بلكه به بركت درخواست او از خدا بوده است.

جمله (اذا هم ينكثون ) با توجه به اينكه (ينكثون ) فعل مضارع است و دليل بر استمرار مى باشد نشان مى دهد كه آنها مكرر با موسى پيمان مى بستند سپس آنرا مى شكستند، بطورى كه پيمان شكنى جزء برنامه آنها شده بود.

آخرين آيه، سرانجام اين همه خيره سرى و سركشى و پيمانشكنى را در دو جمله كوتاه بيان مى كند، نخست به صورت سربسته مى گويد: ما از آنها انتقام گرفتيم( فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ )

سپس اين انتقام را شرح مى دهد و مى گويد آنها را در دريا غرق كرديم زيرا آنها آيات ما را تكذيب كردند، و از آن غافل بودند( فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ )

نه اينكه براستى غافل بودند، زيرا بارها با وسائل مختلف موسى (عليه‌السلام ) به آنها گوشزد كرده بود، بلكه عملا همچون غافلان بيخبر كمترين توجهى به آيات خدا نداشتند. شك نيست كه منظور از انتقام الهى اين نيست كه خداوند همانند اشخاص

كينه توز به مقابله برخيزد و در برابر اعمال ديگران واكنش نشان دهد بلكه منظور از انتقام الهى آن است كه جمعيت فاسد و غير قابل اصلاح را كه در نظام آفرينش حق حيات ندارند، نابود سازند، و انتقام در لغت عرب چنانكه سابقا هم گفته ايم به معنى مجازات و كيفر دادن است، نه آنچنانكه در فارسى امروز از آن فهميده مى شود.


آيه (137)و ترجمه

( وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَىٰ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا صَبَرُوا وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كَانُوا يَعْرِشُونَ ) (137)

ترجمه:

137 - و مشرقها و مغربهاى پربركت زمين را به آن قوم تضعيف شده (زير زنجير ظلم و ستم ) واگذار كرديم و وعده نيك پروردگارت بر بنى اسرائيل، بخاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند، تحقق يافت و آنچه فرعونيان (از كاخهاى مجلل مى ساختند، و آنچه از باغات داربستدار فراهم ساخته بودند درهم كوبيديم!

تفسير:

سرانجام دردناك قوم فرعون

پس از نابودى قوم فرعون و درهم شكستن قدرت آنها، بنى اسرائيل كه ساليان دراز در زنجير اسارت و بردگى به سر مى بردند، وارث سرزمينهاى پهناور آنها شدند، آيه فوق به همين معنى اشاره كرده، مى گويد: (مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را در اختيار جمعيت مستضعف و استعمار شده قرار داديم )( وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا )

همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم (ارث ) در لغت به معنى مالى است كه بدون تجارت و معامله از كسى به كسى مى رسد، اعم از اينكه از مردگان باشد يا از زندگان.

(يستضعفون ) كه از ماده استضعاف گرفته شده معادل كلمه استعمار است كه در عصر و زمان ما به كار مى رود و مفهوم آن اين است كه قومى ستم پيشه جمعيتى را تضعيف كنند تا بتوانند از آنها در مسير مقاصدشان بهره كشى نمايند، منتها اين تفاوت را با كلمه استعمار دارد، كه استعمار ظاهرش به معنى آباد ساختن است و باطنش به معنى ويرانگرى، ولى استضعاف ظاهر و باطنش هر دو يكى است!. و تعبير به كانوا يستضعفون اشاره به اين است كه فرعونيان به طور مداوم آنها را در ضعف و ناتوانى نگه مى داشتند، ضعف و ناتوانى فكرى، و اخلاقى و اقتصادى از هر نظر و در تمام جهات.

و تعبير به مشارق الارض و مغاربها (مشرقها و مغربهاى زمين ) اشاره به سرزمينهاى وسيع و پهناورى است كه در اختيار فرعونيان بود، زيرا سرزمينهاى كوچك، مشرقها و مغربهاى مختلف و به تعبير ديگر افقهاى متعدد ندارد، اما يك سرزمين پهناور، حتما اختلاف افق و مشرقها و مغربها، به خاطر خاصيت كرويت زمين، خواهد داشت، به همين دليل است كه ما اين تعبير را كنايه از وسعت سرزمين فراعنه گرفتيم.

و جمله (باركنا فيها) اشاره به آبادى فوق العاده اين منطقه، يعنى مصر و شام است، كه هم در آن زمان و هم در اين زمان از مناطق پر بركت دنيا محسوب، و بطورى كه بعضى از مفسران نوشته اند در آن روز كشور فراعنه بقدرى وسعت داشت كه سرزمين شامات را هم در بر مى گرفت.

بنابراين منظور حكومت بر تمام كره زمين نبوده است، زيرا اين موضوع مسلما بر خلاف تاريخ است، بلكه منظور حكومت بنى اسرائيل بر سراسر سرزمين فراعنه مى باشد.

سپس مى گويد: وعده نيك پروردگار تو در زمينه پيروزى بنى اسرائيل - به خاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند - تحقق يافت( وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَىٰ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا صَبَرُوا ) .

و اين همان وعدهاى است كه در آيات قبل (آيه 128 و 129 همين سوره ) به آن اشاره شده است.

گرچه در اين آيه تنها سخن از بنى اسرائيل و سرانجام استقامت آنها در برابر فرعونيان به ميان آمده ولى بطورى كه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود، اين موضوع اختصاص به قوم و ملتى ندارد، بلكه هر جمعيت مستضعفى بپاخيزند و براى آزادى خود از چنگال اسارت و استعمار كوشش كنند و در اين راه استقامت و پايمردى نشان دهند سرانجام پيروز خواهند شد، و سرزمينهائى كه بوسيله ظالمان و ستمگران اشغال شده است آزاد مى گردد.

و در پايان آيه اضافه مى كند كه ما قصرهاى زيباى فرعون و فرعونيان و كاخهاى مجلل و بناهاى پر زرق و برق و جالب آنها و همچنان باغات پرشكوهشان را نابود ساختيم( وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كَانُوا يَعْرِشُونَ ) .

صنع آنچنانكه (راغب ) در كتاب مفردات گفته (غالبا) به معنى كارهاى جالب مى آيد، و در آيه فوق به معنى معماريهاى زيبا و چشمگير عصر فرعونيان آمده است.

و ما يعرشون در اصل به معنى درختان و باغهائى است كه بوسيله نصب داربستها برپا ميشوند و منظره زيبا و پرشكوهى دارند.

دمرنا از ماده (تدمير) به معنى هلاك كردن و نابود ساختن است.

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه نابودى اين كاخها و آن باغها اولا با چه وسيله بوده؟ و ثانيا چه ضرورتى داشته است؟

در پاسخ مى گوئيم:بعيد نيست زلزله ها و سيلابهاى جديدى اين وضع را ايجاد كرده باشد و ضرورت آن از اينجا روشن مى شود كه تمام فرعونيان در دريا غرق نشدند بلكه خود فرعون و جمعى از خاصان و لشكريان او كه در تعقيب موسى (عليه‌السلام ) بودند از ميان رفتند، و مسلما اگر قدرت مالى و اقتصادى باقيماندگان كه تعداد نفوس آنها در سراسر مصر بسيار زياد بود بر جا مى ماند باز توانائى اين را داشتند كه بنى اسرائيل را درهم بكوبند و يا لااقل مزاحمتهاى بزرگى براى آنها فراهم سازند، اما تهى شدن دست آنها از اين وسائل سبب شد كه براى هميشه به طغيانگرى آنها خاتمه داده شود.


آيه (138) تا (141)و ترجمه

( وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلَىٰ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَىٰ أَصْنَامٍ لَّهُمْ قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ) (138)( إِنَّ هَٰؤُلَاءِ مُتَبَّرٌ مَّا هُمْ فِيهِ وَبَاطِلٌ مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ) (139)( قَالَ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إِلَٰهًا وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ) (140)( وَإِذْ أَنجَيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُقَتِّلُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَٰلِكُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ ) (141)

ترجمه:

138 - و بنى اسرائيل را از دريا (سالم ) عبور داديم در مسير خود به جمعيتى رسيدند كه اطراف بتهايشان با تواضع و خضوع گرد آمده بودند (در اين هنگام بنى اسرائيل ) به موسى گفتند توهم براى ما معبودى قرار ده همانگونه كه آنها معبودان (و خدايان دارند! گفت: شما جمعيتى جاهل و نادان هستيد.

139 - اينها (را كه مى بينيد) سرانجام كارشان نابودى است و آنچه انجام مى دهند باطل (و بيهوده ) است.

140 - (سپس ) گفت آيا غير از خداوند معبودى براى شما بطلبم، خدائى كه شما را بر جهانيان (و مردم عصرتان ) برترى داد

141 - بخاطر بياوريد زمانى را كه از (چنگال ) كسان فرعون نجاتتان بخشيديم آنها كه مرتبا شما را شكنجه مى دادند، پسرانتان را ميكشتند و زنانتان را (براى خدمتكارى ) زنده مى گذاشتند و در اين آزمايش بزرگى از ناحيه خدا براى شما بود.

تفسير:

پيشنهاد بتسازى به موسى

در اين آيات به قسمت حساس ديگرى از سرگذشت بنى اسرائيل كه به دنبال پيروزى آنها بر فرعونيان واقع شد، اشاره شده است، و آن مساله توجه آنها به بت پرستى است كه نخستين جوانه آن در اين آيات، مورد بحث قرار گرفته، و نتيجه نهائى آن بطور مفصل در سوره طه از آيه 86 تا 97 و بطور مختصر در آيه 148 به بعد از همين سوره آمده است.

در واقع، با پايان گرفتن جريان فرعون گرفتارى بزرگ داخلى موسى، يعنى درگيرى او با جهال بنى اسرائيل و افراد سركش و لجوج آغاز گرديد، و به طورى كه خواهيم گفت اين گرفتارى براى موسى (عليه‌السلام ) به درجات، سختتر و سنگين تر و طاقت فرساتر از درگيرى با فرعون و فرعونيان بود! و همين است خاصيت درگيريهاى داخلى.

در آيه نخست مى گويد: ما بنى اسرائيل را از دريا (رود عظيم نيل ) عبور داديم( وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ ) .

اما در مسير خود به قومى برخورد كردند كه با خضوع و تواضع، اطراف بتهاى خود را گرفته بودند( فَأَتَوْا عَلَىٰ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَىٰ أَصْنَامٍ لَّهُمْ ) .

(عاكف ) از ماده عكوف به معنى توجه به چيزى و ملازمت آميخته با احترام به آن مى باشد.

افراد جاهل و بيخبر آنچنان تحت تاثير اين صحنه قرار گرفتند كه بلافاصله نزد موسى آمدند و گفتند براى ما هم معبودى قرار بده همانطور كه آنها معبودان دارند!( قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ ) .

موسى (عليه‌السلام ) از اين پيشنهاد جاهلانه و نابخردانه، بسيار ناراحت شد، به آنها رو كرد و گفت: (شما جمعيت جاهل و بى خبرى هستيد!( قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - از اين آيه به خوبى استفاده مى شود، كه سرچشمه بت پرستى، جهل و نادانى بشر است، از يكطرف جهل او نسبت به خداوند و عدم شناسائى ذات پاك او و اينكه هيچگونه شبيه و نظير و مانند براى او تصور نمى شود.

از سوى ديگر جهل انسان نسبت به علل اصلى حوادث جهان كه گاهى سبب حوادث را به يك سلسله علل خيالى و خرافى از جمله بت، نسبت دهد.

از سوى سوم جهل انسان به جهان ماوراء طبيعت و كوتاهى فكر او تا آنجا كه جز مسائل حسى را نمى بيند و باور نمى كند، اين نادانيها دست به دست هم داده و در طول تاريخ، سرچشمه بت پرستى شده اند و گر نه چگونه يك انسان آگاه و فهميده، آگاه به خدا و صفات او، آگاه از علل حوادث، آگاه از جهان طبيعت و ماوراء طبيعت، ممكن است قطعه سنگى را فى المثل از كوه جدا كند، قسمتى از آن را در ساختمان منزل، و يا پله هاى خانه مصرف كند، و قسمت ديگرى را معبودى بسازد، و در برابر آن سجده نمايد و مقدرات خويش را به دست او بسپارد؟!

جالب اينكه در گفتار موسى (عليه‌السلام ) در آيه فوق مى خوانيم كه به آنها مى گويد شما جمعيتى هستيد كه در جهالت به طور مستمر غوطه وريد (چون تجهلون فعل مضارع است و غالبا دلالت بر استمرار مى كند) به خصوص اينكه متعلق جهل، در آن بيان نشده و اين خود دليل بر عموميت و توسعه آن مى باشد.

از همه جالبتر اينكه بنى اسرائيل، با جمله اجعل لنا الها (معبودى براى ما قرار بده ) نشان دادند كه ممكن است چيزى كه هرگز منشا اثرى نبوده، نه زيانى داشته و نه سودى دارد، با انتخاب و قرارداد و گذاردن نام بت و معبود بر آن، ناگهان سرچشمه آثارى گردد، پرستش آن انسان را به خدا نزديك كند، و بى احترامى به آن دور، عبادتش سرچشمه خير و بركت، و تحقيرش منشا ضرر و زيان گردد، و اين نهايت جهل و بى خبرى است.

درست است كه منظور بنى اسرائيل اين نبوده براى ما معبودى بساز كه خالق جهان باشد، بلكه منظورشان اين بوده معبودى بساز كه با پرستش آن به خدا نزديك شويم و مايه خير و بركت گردد، ولى آيا با يك نامگذارى و يا مجسمه سازى، ممكن است يك موجود بى روح و بى خاصيت، ناگهان سرچشمه اين خواص و آثار گردد؟ آيا چيزى جز خرافه و جهل و خيالات واهى و پندارهاى بى اساس ‍ مى تواند چنين كارى را توجيه كند؟!

2 - شك نيست كه بنى اسرائيل قبل از مشاهده اين گروه بت پرستان زمينه فكرى مساعدى بر اثر زندگى مداوم در ميان مصريان بت پرست براى اين موضوع داشتند، ولى مشاهده اين صحنه تازه گويا جرقه اى شد كه زمينه هاى قبلى، خود را نشان دهند، اما در هر حال اين جريان نشان مى دهد كه انسان تا چه اندازه، تحت تاثير محيط قرار دارد، محيط است كه مى تواند او را به خداپرستى سوق دهد، و محيط است كه مى تواند او را به بت پرستى بكشاند، محيط است كه منشا انواع مفاسد و بدبختيها و يا سرچشمه صلاح و پاكى مى گردد (اگر چه انتخاب خود او نيز عامل نهائى است ) و به همين جهت اصلاح محيط در اسلام فوق العاده مورد توجه قرار دارد.

3 - موضوع ديگرى كه از آيه به خوبى استفاده مى شود اين است كه در ميان بنى اسرائيل به راستى افراد ناسپاس فراوانى بودند، با آنكه آنهمه معجزات موسى را مشاهده كردند و آن همه مواهب الهى شامل حالشان شده بود، چيزى از نابودى دشمن سرسختشان فرعون در ميان امواج نگذشته بود، و آنها به لطف پروردگار از دريا گذشتند، اما ناگهان همه اين مسائل را به دست فراموشى سپرده، از موسى تقاضاى بتسازى كردند!.

در نهج البلاغه مى خوانيم يكى از يهوديان در حضور على (عليه‌السلام ) به مسلمانان ايراد كرد و گفت: شما هنوز پيامبرتان را به خاك نسپرده بوديد كه اختلاف كرديد؟

على (عليه‌السلام ) اين پاسخ دندانشكن را در جواب يهودى فرمود انما اختلفنا عنه لا فيه و لكنكم ما جفت ارجلكم من البحر حتى قلتم لنبيكم اجعل لنا الها كما لهم آلهة فقال انكم قوم تجهلون: (ما درباره دستورات و سخنانى كه از پيامبرمان رسيده اختلاف كرده ايم، نه درباره خود پيامبر و نبوتش (تا چه رسد به الوهيت پروردگار) ولى شما پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه به پيامبرتان پيشنهاد كرديد، براى ما معبودى قرار بده آنچنان كه اين بتپرستان معبودانى دارند، و او در جواب به شما گفت: شما جمعيتى هستيد كه در جهل غوطه وريد)!

در آيه بعد مى خوانيم كه موسى (عليه‌السلام ) براى تكميل سخن خود به بنى اسرائيل گفت: (اين جمعيت بت پرست را كه مى بينيد، كارشان به هلاكت مى انجامد و عملشان باطل و بى اساس است )( إِنَّ هَٰؤُلَاءِ مُتَبَّرٌ مَّا هُمْ فِيهِ وَبَاطِلٌ مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ) .

يعنى هم عملشان بيهوده و رنجهايشان بى نتيجه است و هم سرانجام يك قوم بت پرست و مشرك، به هلاكت و نابودى مى كشد (زيرا (متبر) از ماده (تبار) به معنى هلاكت است ). و باز براى تاكيد اضافه كرد آيا معبودى غير از خدا براى شما انتخاب كنم؟ همان خدائى كه شما را بر جهانيان (مردم عصر خود) برترى داد( قَالَ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إِلَٰهًا وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ) .

يعنى اگر انگيزه پرستش خدا، حس شكرگزارى باشد، همه نعمتهاى شما از ناحيه خدا است و اگر انگيزه پرستش و عبوديت، منشا اثر بودن باشد، باز آن هم مربوط به خدا است، بنابراين به هر حسابى باشد جز خداوند قادر منان شايسته پرستش نيست.

در آيه بعد خداوند يكى از نعمتهاى بزرگ خود را به بنى اسرائيل، ياد آور مى شود، تا با توجه به اين نعمت بزرگ حس شكرگزارى در آنها تحريك گردد، و بدانند شايسته پرستش و خضوع و عبادت، تنها ذات پاك او است، و هيچ دليلى ندارد كه در مقابل بتهائى كه كمترين سود و زيانى ندارند، سر تعظيم فرود آورند.

نخست مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى كه شما را از چنگال آل فرعون نجات داديم آنها مرتبا شما را شكنجه مى دادند و مجازات مى كردند( وَإِذْ أَنجَيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ )

(يسومون ) از ماده (سوم ) و اصل آن چنانكه راغب در مفردات مى گويد دنبال چيزى رفتن است و به طورى كه از قاموس ‍ استفاده مى شود يك نوع معنى استمرار و ادامه نيز در آن افتاده، بنابراين معنى يسومونكم سوء العذاب

اين است كه آنها به طور مستمر به دنبال مجازاتهاى دردناك و شكنجه دادن شما بودند.

سپس - همانطور كه روش قرآن در بيان تفصيلى مطالب پس از بيان اجمالى آنها است - اين عذاب و شكنجه مستمر را چنين شرح مى دهد كه آنها پسران شما را به قتل مى رسانيدند، و زنان و دخترانتان را (براى خدمتگزارى و بردگى ) زنده نگه مى داشتند( يُقَتِّلُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ ) .

و در اين آزمايش بزرگى از ناحيه خداوند براى شما بود( وَفِي ذَٰلِكُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ ) .

ظاهر آيات قبل و بعد نشان مى دهد كه اين جمله را موسى (عليه‌السلام ) از طرف خداوند براى بنى اسرائيل كه پس از عبور از درياى نيل به هوس بت پرستى افتادند بيان كرده است.

اگر چه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه مخاطب اين آيه يهوديان عصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده باشند، زيرا تفسير اول احتياج به تقدير دارد و اينكه آيه در اصل قال موسى قال ربكم...: (موسى گفت پروردگار شما چنين گفته است )... بوده است و اين بر خلاف ظاهر است.

ولى با توجه به اينكه اگر روى سخن در اين آيه به يهوديان معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد ارتباط آيات قبل و بعد به كلى بريده مى شود، اين آيه به صورت جمله معترضهاى درمى آيد، تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.

(ضمنا بايد توجه داشت كه نظير اين آيه با تفاوت بسيار كمى در سوره بقره آيه 49 گذشت، براى توضيح بيشتر به جلد اول صفحه 165 تا 167 مراجعه فرمائيد).


آيه (142) و ترجمه

( وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ) (142)

ترجمه:

142 - و ما به موسى سى شب وعده گذارديم سپس آنرا با ده شب (ديگر) تكميل نموديم به اين ترتيب ميعاد پروردگارش (با او) چهل شب تمام شد و موسى به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قوم من باش و (آنها را) اصلاح كن و از روش مفسدان پيروى منما.

تفسير:

وعده گاه بزرگ

در اين آيه اشاره به يكى ديگر از صحنه هاى زندگى بنى اسرائيل و درگيرى موسى با آنها شده است و آن جريان رفتن موسى به ميعادگاه پروردگار و گرفتن احكام تورات از طريق وحى و تكلم با خدا و آوردن جمعى از بزرگان بنى اسرائيل به ميعادگاه براى مشاهده اين جريان و اثبات اينكه هرگز خداوند را با چشم نمى توان ديد مى باشد، كه به دنبال آن داستان گوساله پرستى بنى اسرائيل و انحراف از مسير توحيد و آن غوغاى عجيب سامرى ذكر شده است.

نخست مى گويد: (ما به موسى (عليه‌السلام ) سى شب (يك ماه تمام ) مواعده كرديم، سپس با ده روز ديگر آن را كامل ساختيم، و وعده خدا با او در چهل شب پايان يافت( وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ) .

(ميقات ) از ماده وقت به معنى وقتى است كه براى انجام كارى تعيين شده است، و معمولا بر زمان اطلاق مى شود، اما گاهى به مكانى كه بايد كارى در آن انجام پذيرد، گفته مى شود، مانند (ميقات حج ) يعنى مكانى كه هيچكس بدون احرام نمى تواند از آنجا بگذرد.

سپس چنين نقل كه (موسى به برادرش هارون گفت: در ميان قوم من جانشين من باش و در راه اصلاح آنها بكوش و هيچگاه از طريق مفسدان پيروى مكن )( وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ) .

در اينجا به چند موضوع بايد توجه داشت

1 - نخستين سؤالى كه در مورد آيه فوق پيش مى آيد اين است كه چرا وعده چهل روز يكجا بيان نشده بلكه نخست مى فرمايد سى روز، سپس ده روز به عنوان متمم بر آن مى افزايد در حالى كه در آيه 151 بقره اين چهل روز به صورت واحد، ذكر شده است؟

مفسران درباره اين تفكيك، تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند، ولى آنچه بيشتر به نظر ميرسد و با روايات اهلبيت (عليهما‌السلام ) نيز سازگار است اين است كه گرچه در متن واقع، بنا بر چهل روز بوده اما خداوند براى آزمودن بنى اسرائيل نخست موسى (عليه‌السلام ) را براى يك مواعده سى روزه دعوت نمود سپس آن را تمديد كرد، تا منافقان بنى اسرائيل صفوف خود را مشخص سازند.

از امام باقر (عليه‌السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: هنگامى كه موسى (عليه‌السلام ) به وعدهگاه الهى رفت با قوم خويش قرار گذاشته بود غيبت او سى روز بيشتر طول نكشد، اما هنگامى كه خداوند ده روز بر آن افزود، بنى اسرائيل گفتند: موسى (عليه‌السلام ) تخلف كرده است، و به دنبال آن دست به كارهائى كه مى دانيم زدند (و گوساله پرستى كردند).

در اينكه اين چهل روز، موافق چه ايامى از ماه هاى اسلامى بوده، از بعضى روايات استفاده مى شود از آغاز ذيقعده شروع، و به دهم ذيحجه (عيد قربان ) ختم گرديده است، اگر مى بينيم تعبير به چهل شب (اربعين ليله ) در قرآن شده است نه چهل روز، ظاهرا به خاطر اين است كه مناجات موسى (عليه‌السلام ) و گفتگويش با پروردگار بيشتر در شب انجام مى شده است.

2 - سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه مگر هارون پيامبر نبود كه موسى (عليه‌السلام ) او را به جانشينى خود و رهبرى و امامت بنى اسرائيل منصوب كرد؟

پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه مقام نبوت چيزى است و مقام امامت چيز ديگر، هارون پيامبر بود ولى عهده دار مقام رهبرى همه جانبه بنى اسرائيل نبود، بلكه مقام امامت و رهبرى همه جانبه مخصوص موسى (عليه‌السلام ) بود، اما به هنگامى كه مى خواست براى مدتى از قوم خود جدا شود، برادرش را به عنوان امام و پيشوا انتخاب كرد.

و از اينجا روشن مى شود كه مقام امامت مقامى برتر از مقام نبوت است (شرح بيشتر درباره اين موضوع را در سرگذشت ابراهيم ذيل آيه 124 سوره بقره جلد اول صفحه 311 بيان كرديم ).

3 - باز سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه چگونه موسى (عليه‌السلام ) به برادر خود گفت: در اصلاح قوم بكوشد و از پيروى راه مفسدان خوددارى كند با اينكه هارون، پيامبر بود و معصوم و هرگز پيرو طريق مفسدان نبود.

در پاسخ مى گوئيم: اين در حقيقت يكنوع تاكيد براى توجه دادن برادر به اهميت موقعيت خود در ميان بنى اسرائيل مى باشد و شايد اين موضوع را نيز مى خواست براى بنى اسرائيل روشن سازد، كه در برابر اندرزها و نصايح و رهبريهاى خردمندانه هارون، تسليم باشند و امر و نهى و اندرز او را بر خود سنگين نشمرند، و دليل بر كوچكى خود ندانند، همانطور كه هارون با آن مقام برجستهاش در برابر نصيحت و اندرز موسى (عليه‌السلام ) كاملا تسليم بود.

يك ميقات يا چند ميقات

4 - چهارمين سؤالى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه آيا موسى (عليه‌السلام ) تنها يك اربعين به ميقات رفت و در همين اربعين بود كه احكام تورات و شريعت آسمانى خود را از طريق وحى دريافت داشت و نيز در همين اربعين بود كه جمعى از بزرگان بنى اسرائيل را به عنوان نماينده همه قوم با خود برد، تا شاهد نزول احكام تورات باشند و نيز به آنها بفهماند كه خداوند به هيچوجه با چشم مشاهده نميشود؟ و يا اينكه اربعينهاى متعددى بوده؟ در يكى تنها براى گرفتن احكام و در ديگرى همراه بزرگان بنى اسرائيل و احتمالا اربعين ديگرى براى مقاصدى غير از اينها با خداوند ميعاد داشته است (چنانكه از سفر خروج تورات كنونى از باب 19 تا 24 نيز چنين استفاده مى شود).

باز در اينجا در ميان مفسران گفتگو است، ولى آنچه با توجه به آيه مورد بحث و آيات قبل و بعد آن، بيشتر به ذهن مى رسد، اين است كه همه مربوط به يك واقعه است، زيرا گذشته از اينكه تعبير آيه بعد و لما جاء موسى لميقاتنا (هنگامى كه موسى به ميقات آمد) كاملا متناسب با وحدت اين دو جريان است، آيه 145 همين سوره به خوبى نشان مى دهد كه جريان الواح تورات و دريافت احكام اين شريعت نيز در همين سفر بوده است.

تنها چيزى كه ممكن است دليل بر تعدد ميعادهاى موسى با بنى اسرائيل گرفته شود، آيه 155 همين سوره است (و اختار موسى قومه سبعين رجلا لميقاتنا...) كه به خواست خدا بزودى ضمن بيان تفسير آن، عدم منافاتش را روشن خواهيم ساخت.

5 - حديث منزله

بسيارى از مفسران اهل تسنن و شيعه در ذيل آيه مورد بحث اشاره به حديث معروف منزله كرده اند، با اين تفاوت كه مفسران شيعه آن را به عنوان يكى از اسناد زنده خلافت بلا فصل على (عليه‌السلام ) گرفته، ولى بعضى از مفسران اهل تسنن ضمن عدم قبول آن، تاخت و تاز بيرحمانه و تعصب آميزى به شيعه دارند.

براى روشن شدن اين بحث، نخست لازم است اسناد و متن اين حديث را بطور فشرده بياوريم، و سپس درباره دلالت آن، و بعد در مورد حملاتى كه آن دسته از مفسران به ما دارند بحث و بررسى كنيم:

اسناد حديث منزله

1 - عده زيادى از صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره جريان جنگ تبوك چنين نقل كرده اند: ان رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خرج الى تبوك و استخلف عليا فقال ا تخلفنى فى الصبيان و النساء قال ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى

الا انه ليس نبى بعدى: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به سوى تبوك حركت كرد و على (عليه‌السلام ) را به جاى خود قرار داد، على (عليه‌السلام ) عرض كرد آيا مرا در ميان كودكان و زنان ميگذارى (و اجازه نمى دهى با تو به ميدان جهاد بيايم ) پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى (عليه‌السلام ) باشى جز اينكه پيامبرى بعد از من نخواهد بود عبارت بالا در معتبرترين كتب حديث اهل تسنن يعنى صحيح بخارى نيز از سعد بن ابى وقاص نقل شده است.

در صحيح مسلم كه آن هم از كتب درجه اول آنان محسوب مى شود در باب فضائل الصحابه همين حديث از سعد نقل شده كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليه‌السلام ) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى: تو نسبت به من، به منزله هارون از موسى هستى جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست در اين حديث كه صحيح مسلم نقل كرده مطلب به صورت كلى اعلام شده و اشاره به جنگ تبوك ديده نميشود.

و نيز در همان كتاب كمى پس از ذكر حديث به گونه كلى گفتار پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در جنگ تبوك، همانند صحيح بخارى جداگانه آورده است.

در سنن ابن ماجه نيز عين اين مطلب آمده است.

در سنن ترمذى مطلبى بر اين اضافه دارد كه معاويه روزى به سعد گفت چرا ناسزا به ابو تراب (يعنى على (عليه‌السلام ) نميگوئى؟! گفت: من سه مطلب را به خاطر دارم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره على (عليه‌السلام ) فرمود، هنگامى كه به ياد اين سه مطلب ميافتم نميتوانم به او ناسزا بگويم، سپس يكى از اين سه مطلب را جريان جنگ تبوك و جملهاى را كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حق على (عليه‌السلام ) فرمود، ذكر مى كند. در كتاب مسند احمد در حدود ده مورد اشاره به اين حديث شده است كه گاهى در آن از جنگ تبوك سخن به ميان آمده و گاهى بدون ذكر جنگ تبوك اين جمله بطور كلى بيان گرديده است.

در يكى از اين موارد نقل مى كند كه ابن عباس نشسته بود جمعى نزد او آمدند و به او گفتند يا به همراه ما بيا و يا اين عده اى كه در مجلس نشسته اند از مجلس بروند (ما با تو سخنى داريم ) ابن عباس گفت: من با شما مى آيم، تا آنجا كه ميگويد: ابن عباس داستان جنگ تبوك و گفتار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نقل كرد و در آخر آن اضافه نمود: انه لا ينبغى ان اذهب الا و انت خليفتى: شايسته نيست كه من بروم مگر اينكه تو جانشين من باشى.

در كتاب خصائص نسائى نيز عين اين حديث آمده است و همچنين در كتاب مستدرك حاكم و تاريخ الخلفاء سيوطى و صواعق المحرقه ابن حجر و سيره ابن هشام و سيره حلبى و كتب بسيار ديگر.

و ميدانيم اين كتب از كتابهاى معروف و درجه اول اهل تسنن است.

قابل توجه اينكه حديث فوق را تنها سعد بن ابى وقاص از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل نكرده است بلكه عده اى از صحابه كه تعداد آنها بيش از بيست نفر است آنرا نقل كرده اند: از جمله جابر بن عبد الله و ابو سعيد خدرى و اسماء بنت عميس و ابن عباس و ام سلمه و عبد الله بن مسعود و انس بن مالك و زيد بن ارقم و ابو ايوب و جالبتر اينكه معاويه و عمر بن خطاب نيز اين حديث را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده اند.

محب الدين طبرى در ذخائر العقبى نقل مى كند كه مردى نزد معاويه آمد و سؤالى از او كرد، معاويه در پاسخ گفت: اين مساله را از على (عليه‌السلام ) بپرس او بهتر ميداند، مرد گفت اى امير مؤ منان! (منظورش معاويه بود) جواب تو در اين باره از جواب على (عليه‌السلام ) نزد من خوشتر است، معاويه گفت: سخن بدى گفتى و سپس گفت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حق على (عليه‌السلام ) اين جمله را فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى، سپس افزود هنگامى كه عمر مطلبى برايش ‍ مشكل ميشد از على (عليه‌السلام ) مى پرسيد.

ابو بكر بغدادى در تاريخ بغداد از عمر بن خطاب چنين نقل مى كند: مردى را ديد كه به على ناسزا ميگويد، عمر گفت: من گمان ميكنم مرد منافقى باشى!، براى اينكه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدم ميفرمود: انما على منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

حديث منزله در هفت مورد

نكته ديگر اينكه بر خلاف آنچه بعضى تصور ميكنند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين سخن را تنها در جنگ تبوك نفرموده، بلكه در چندين مورد ديگر نيز اين جمله از او شنيده شده است، از جمله اينكه:

1 - در يوم المؤ اخاة اول يعنى در نخستين مرتبه كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مكه ميان يارانش پيمان برادرى بست، على (عليه‌السلام ) را براى اين پيمان براى خودش انتخاب نمود و فرمود: انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

2 - در يوم المؤ اخاة ثانيه يعنى روز ديگرى كه در مدينه ميان مهاجر و انصار پيمان برادرى برقرار ساخت باز در اينجا على (عليه‌السلام ) را به عنوان برادرى خود انتخاب نمود و اين جمله را به او فرمود: و انت منى بمنزلة هارون من موسى غير انه لا نبى بعدى و انت اخى و وارثى.

3 - ام سليم كه از زنان با شخصيت و از دعوت كنندگان به سوى اسلام بود و پدر و برادرش در ميدان جهاد در خدمت پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شربت شهادت نوشيدند، و به خاطر اينكه شوهرش، دعوت اسلام را نپذيرفت از او جدا شد، گهگاه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى ديدنش به خانه او مى آمد (و او را تسلى ميداد) روزى به او فرمود: اى ام سليم ان عليا لحمه من لحمى و دمه من دمى و هى منى بمنزلة هارون من موسى على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من و او نسبت به من همانند هارون است نسبت به موسى.

4 - ابن عباس ميگويد: روزى عمر بن خطاب گفت: نام على را به بدى نبريد زيرا من از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سه جمله درباره او شنيدم كه اگر يكى از آنها را ميداشتم از آنچه آفتاب بر آن ميتابد نزد من محبوبتر بود، من و ابوبكر و ابو عبيده و جمعى از اصحاب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد او بوديم و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تكيه بر على كرده بود، دست بر شانه او زد سپس فرمود: انت يا على اول المؤ منين ايمانا و اولهم اسلاما ثم قال انت منى بمنزلة هارون من موسى: اى على تو نخستين مردى هستى كه به خدا ايمان آوردى و نخستين كسى هستى كه اسلام را پذيرفتى، تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى.

5 - نسائى در كتاب خصائص نقل مى كند كه على (عليه‌السلام ) و جعفر و زيد درباره سرپرستى فرزند حمزه با هم گفتگو داشتند و هر كدام ميخواست، اين خدمت به او سپرده شود، در اين موقع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليه‌السلام ) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى

6 - در آن روز كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داد درهاى خانه هائى كه به مسجد (منظور مسجد پيامبر است ) گشوده ميشد، بسته شود و تنها در خانه على (عليه‌السلام ) را باز گذارد، جابر بن عبد الله نقل مى كند كه به على (عليه‌السلام ) فرمود: انه يحل لك من المسجد ما يحل لى و انك منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى

بعدى: آنچه از مسجد براى من مجاز است براى تو نيز مجاز است زيرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى.

موارد ششگانه بالا كه غير از جريان غزوه تبوك است، همه را از كتب معروف اهل تسنن آورديم و گرنه در رواياتى كه از طرق شيعه وارد شده، موارد ديگرى نيز از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه اين جمله را فرمود.

از مجموع اينها به خوبى استفاده مى شود كه حديث منزله، موضوعى نبوده است كه اختصاص به داستان تبوك داشته باشد بلكه يك فرمان عمومى درباره على (عليه‌السلام ) براى هميشه بوده است.

و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند آمدى تصور كرده اند كه اين حديث متضمن حكم خاصى در مورد جانشينى على (عليه‌السلام ) در غزوه تبوك بوده است و ربطى به ساير موارد ندارد، به كلى بى اساس است، زيرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مناسبتهاى مختلف و در جريانهاى گوناگون اين جمله را تكرار فرموده و اين نشان مى دهد كه يك حكم عمومى است.

محتواى حديث منزله

اگر با بينظرى حديث فوق را بررسى كنيم و از پيشداوريهاى تعصب آميز و بهانه جوئيها، خود را بركنار داريم، از اين حديث استفاده ميكنيم كه على (عليه‌السلام ) تمام مناصبى را كه هارون نسبت به موسى (عليه‌السلام ) و در ميان بنى اسرائيل داشت - به جز نبوت - داشته است، زيرا لفظ حديث عام است و استثناء جمله الا انه لا نبى بعدى نيز اين عموميت را تاكيد مى كند، و هيچگونه قيد و شرطى در

حديث وجود ندارد، كه آن را تخصيص بزند، بنابراين امور زير را از حديث ميتوان استفاده كرد:

1 - على (عليه‌السلام ) بالاترين و افضل امت بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، همانگونه كه هارون چنين مقامى را داشت.

2 - على (عليه‌السلام ) وزير پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و معاون خاص و پشتيبان او و شريك در برنامه رهبرى او بود، زيرا قرآن همه اين مناصب را براى هارون ثابت كرده است آنجا كه از زبان موسى ميگويد:

و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى، اشدد به ازرى و اشركه فى امرى (سوره طه آيه 29 تا 32): وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، هارون برادرم را، نيروى مرا به او افزايش ده، و او را در برنامه من شريك ساز.

3 - على (عليه‌السلام ) علاوه بر برادرى عمومى اسلامى مقام خاص اخوت و برادرى اختصاصى و معنوى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دارا بود.

4 - على جانشين و خليفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود و با وجود او هيچكس ديگر چنين شايستگى را نداشت.

پرسشها پيرامون حديث منزله

جمعى از متعصبان ايرادهائى به حديث فوق دارند كه قسمتى از آن به قدرى سست است كه به راستى شايسته طرح نيست تنها با شنيدن بعضى از اينگونه ايرادات بايد اظهار تاسف كرد كه چرا پيشداوريهاى حساب نشده به عده اى اجازه نميدهد حقايق روشن را بپذيرند، ولى قسمتى از آنها كه قابل طرح و گفتگو است ذيلا از نظر ميگذرانيم:

ايراد اول - اين حديث تنها يك حكم محدود و خصوصى را بيان ميكند، زيرا در غزوه تبوك وارد شده آنهم به هنگامى كه على (عليه‌السلام ) از ماندن در مدينه در ميان زنان و كودكان ناراحت بود و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى دلدارى او اين جمله را بيان كرد، بنابراين منظور اين بوده كه تنها تو بر اين گروه زنان و كودكان حكومت و رهبرى دارى!!

پاسخ اين ايراد از بحثهاى گذشته به خوبى روشن شد كه بر خلاف تصور اين ايراد كنندگان حديث مزبور، در يك واقعه و تنها در واقعه تبوك صادر نشده بلكه در موارد متعددى، به عنوان يك قانون كلى ذكر شده است كه ما هفت مورد آنرا با ذكر اسنادش از كتب دانشمندان اهل تسنن در بحثهاى گذشته آورديم.

از اين گذشته ماندن على (عليه‌السلام ) در مدينه يك كار ساده به منظور نگهدارى زنان و كودكان نبود، بلكه اگر هدف اين بود از بسيارى از افراد ديگر اين كار ساخته بود و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بزرگترين قهرمان شجاع سپاهش را براى هدف كوچكى آن هم در زمانى كه به مبارزه يك امپراطورى بزرگ (امپراطورى روم شرقى ) ميرفت نميگذاشت، پيدا است هدف اين بوده كه در غيبت طولانى او دشمنان فراوانى كه در اطراف مدينه بودند و منافقانى كه در خود مدينه وجود داشتند از فرصت براى درهم كوبيدن مدينه، كانون اسلام، استفاده نكنند، تنها كسى كه ميتوانست اين مركز حساس را حفظ و نگهدارى كند، على (عليه‌السلام ) بود.

ايراد دوم - ميدانيم - و در تواريخ مشهور آمده است - كه هارون در زمان خود موسى (عليه‌السلام ) از دنيا رفت، بنابراين تشبيه به هارون، اثبات نميكند كه على (عليه‌السلام ) بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) جانشين او باشد.

شايد اين مهمترين ايرادى است كه به اين حديث شده است، ولى جمله الا انه لا نبى بعدى پاسخ اين ايراد را به خوبى مى دهد، زيرا اگر گفتار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه ميگويد تو به منزله هارون نسبت به من هستى، مخصوص به زمان حيات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، جمله الا انه لا نبى بعدى هيچ لزومى نداشت، زيرا وقتى سخن مخصوص به زمان حيات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد، درباره بعد از او سخن گفتن كاملا نامناسب است (و به اصطلاح اين استثناء جنبه منقطع پيدا مى كند كه بر خلاف ظاهر كلام ميباشد)

بنابراين وجود اين استثناء به خوبى نشان مى دهد كه گفتار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ناظر به زمان بعد از مرگ او نيز بوده است منتها براى اينكه اشتباه نشود و كسانى على (عليه‌السلام ) را به نبوت بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر نگزينند، ميفرمايد: تو همه اين مقامها را دارى ولى بعد از من پيامبر نخواهى بود، بنابراين مفهوم كلام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين مى شود كه تو تمام مقامات هارون را دارى، نه تنها در حيات من، بعد از وفات من هم اين مقامات ادامه خواهد يافت (جز مقام نبوت ).

و به اين ترتيب روشن مى شود كه تشبيه على (عليه‌السلام ) به هارون از نظر مقامات است نه از نظر مدت ادامه اين مقامات، هارون نيز اگر زنده ميماند مسلما هم مقام جانشينى موسى را داشت و هم مقام نبوت را.

و با توجه به اينكه هارون طبق صريح قرآن هم مقام وزارت و معاونت موسى (عليه‌السلام ) را داشت و هم شريك در رهبرى (تحت نظر موسى بود، و هم پيامبر بود، تمام اين مقامات بجز نبوت براى على (عليه‌السلام ) ثابت ميگردد، حتى بعد از وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به گواهى جمله الا انه لا نبى بعدى.

ايراد سوم - ايراد ديگرى كه در اين زمينه شده است اين است كه لازمه استدلال به اين حديث آن است كه على حتى در زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) منصب ولايت و رهبرى امت را داشته است، در حالى كه دو امام و دو رهبر در عصر واحد ممكن نيست؟

ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين ايراد نيز معلوم مى شود و آن اينكه بدون شك هارون نيز در عصر موسى (عليه‌السلام ) مقام رهبرى بنى اسرائيل را داشت، ولى نه يك رهبر مستقل بلكه رهبرى كه زير نظر موسى (عليه‌السلام ) انجام وظيفه ميكرد، على (عليه‌السلام ) نيز در زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) معاون او در مساله رهبرى امت اسلام بود و بنابراين بعد از وفات او رهبر مستقل محسوب خواهد گشت.

در هر حال حديث منزله كه از نظر اسناد از محكمترين روايات اسلامى است كه در كتب تمام گروههاى مسلمين بدون استثنا آمده است از نظر دلالت نيز براى اهل انصاف در زمينه افضليت على (عليه‌السلام ) نسبت به تمام امت و همچنين جانشينى بلا فصل او نسبت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) روشن است، ولى عجيب اين است كه بعضى نه تنها دلالت حديث را بر خلافت نپذيرفتند، بلكه گفته اند كمترين فضيلتى را نيز براى على (عليه‌السلام ) ثابت نمى نمايد و اين براستى حيرت آور است؟!!


آيه (143) و ترجمه

( وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ) (143)

ترجمه:

143 - و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد پروردگارا خودت را به من نشان ده تا تو را ببينم! گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى ديد، اما هنگامى كه پروردگارش جلوه بر كوه كرد آنرا همسان زمين قرار داد و موسى مدهوش به زمين افتاد، موقعى كه به هوش آمد عرض كرد: خداوندا منزهى تو (از اينكه قابل مشاهده باشى ) من به سوى تو بازگشتم و من نخستين مؤ منانم.

تفسير:

تقاضاى مشاهده پروردگار

در اين آيات و آيات بعد صحنه عبرتانگيز ديگرى از صحنه هاى زندگى بنى اسرائيل نشان داده شده است، و آن اينكه جمعى از بنى اسرائيل با اصرار و تاكيد از موسى (عليه‌السلام ) خواستند كه خدا را مشاهده كنند و اگر او را مشاهده نكنند، هرگز ايمان نخواهند آورد، موسى (عليه‌السلام ) از ميان آنها هفتاد نفر را انتخاب كرد و همراه خود به ميعادگاه پروردگار برد، در آنجا تقاضاى آنها را به درگاه اله عرضه داشت، پاسخى شنيد كه همه چيز را براى بنى اسرائيل در اين زمينه روشن كرد، قسمتى از اين ماجرا در سوره بقره آيه 55 و 56، و قسمتى از آن در سوره نساء آيه 153، و قسمت ديگرى در آيات مورد بحث و قسمتى هم در آيه 155 همين سوره بيان شده است.

در آيات مورد بحث، نخست ميگويد: هنگامى كه موسى (عليه‌السلام ) به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا خود را به من نشان ده تا به تو بنگرم( وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ ) .

ولى به زودى اين پاسخ را از پيشگاه پروردگار شنيد كه هرگز مرا نخواهى ديد (قال لن ترانى ).

ولى به كوه بنگر، اگر بجاى خود ايستاد مرا خواهى ديد!( وَلَٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ) .

هنگامى كه خداوند بر كوه جلوه كرد آنرا محو و نابود و همسان با زمين نمود!( فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا ) .

موسى (عليه‌السلام ) از مشاهده اين صحنه هولانگيز چنان وحشت زده شده كه مدهوش به روى زمين افتاد( وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ) .

و هنگامى كه به هوش آمد، عرضه داشت پروردگارا منزهى تو، من به سوى تو باز ميگردم و توبه ميكنم و من نخستين مؤ منانم( فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ) .

نكته ها

در اين آيه چند نكته است كه بايد مورد توجه قرار گيرد:

1 - چرا موسى تقاضاى رؤ يت كرد؟

نخستين سؤالى كه پيش مى آيد اين است، موسى (عليه‌السلام ) كه پيامبر بزرگ و اولوا العزم پروردگار بود و به خوبى ميدانست، خداوند نه جسم است و نه مكان دارد و نه قابل مشاهده و رؤ يت است چگونه چنين درخواستى كه حتى در شان افراد عادى نيست از پروردگار كرد؟

گرچه مفسران پاسخهاى مختلفى گفته اند، ولى روشنترين جواب اين است كه موسى (عليه‌السلام ) اين تقاضا را از زبان قوم كرد، زيرا جمعى از جاهلان بنى اسرائيل اصرار داشتند كه بايد خدا را ببينند تا ايمان آورند (آيه 153 نساء گواه بر اين مطلب است ) و او از طرف خدا ماموريت پيدا كرد كه اين تقاضا را مطرح كند تا همگان پاسخ كافى بشنوند، در حديثى كه در كتاب عيون اخبار الرضا (عليه‌السلام ) از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) نقل شده است نيز به اين موضوع تصريح شده است.

از قرائن روشنى كه اين تفسير را تاييد مى كند اين است كه در همين سوره آيه 155 ميخوانيم كه موسى (عليه‌السلام ) پس از اين ماجرا عرض كرد:( أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا ) : آيا ما را به خاطر عملى كه سفيهان ما انجام دادند، به هلاكت ميرسانى؟ از اين جمله روشن مى شود كه نه تنها موسى چنين تقاضائى را نداشت بلكه شايد هفتاد نفرى هم كه با او به ميعادگاه رفته بودند چنين منطقى نداشتند، آنها تنها افراد دانشمند و نمايندگان بنى اسرائيل بودند، تا مشاهدات خود را براى توده جاهل و بيخبر كه پيشنهاد مشاهده پروردگار داشتند بيان كنند.

2 - آيا مشاهده خدا امكانپذير است!

در آيه فوق ميخوانيم كه خداوند به موسى (عليه‌السلام ) ميگويد به كوه بنگر اگر در جاى خود باقى ماند مرا خواهى ديد آيا مفهوم اين سخن اين است كه براستى خداوند قابل مشاهده است؟

پاسخ اين است كه اين تعبير در حقيقت كنايه از محال بودن چنين موضوعى است، همانند جمله حتى يلج الجمل فى سم الخياط (كافران در بهشت نميروند مگر آنكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد) و از آنجا كه معلوم بوده كوه در برابر جلوه خداوند محال است پايدار بماند، چنين تعبيرى ذكر شده است.

3 - منظور از جلوه خدا چيست؟

مفسران در اينجا گفتگوى بسيار كرده اند، ولى آنچه از مجموع آيات به نظر ميرسد اين است كه خداوند، پرتوى از يكى از مخلوقات خود را بر كوه ظاهر ساخت (و آشكار شدن آثار او به منزله آشكار شدن خود او است ) آيا اين مخلوق يكى از آيات عظيم الهى بوده كه براى ما ناشناخته مانده؟ و يا نمونه اى از نيروى عظيم اتم و يا امواج مرموز و تكاندهنده يا صاعقه اى عظيم و وحشتناك كه كه بر كوه زد و برقى خيره كننده و صدائى مهيب و وحشتناك و نيروئى عظيم از آن برخاست، آنچنان كه كوه به كلى از هم پاشيد.

گويا خداوند با اين كار ميخواست دو چيز را به موسى (عليه‌السلام ) و بنى اسرائيل نشان دهد:

نخست اينكه آنها قادر نيستند، پديده كوچكى از پديده هاى عظيم جهان خلقت را مشاهده كنند، با اين حال چگونه تقاضاى مشاهده پروردگار و خالق را ميكنند.

ديگر اينكه همانطور كه اين آيت عظيم الهى با اينكه مخلوقى بيش نبود خودش قابل مشاهده نبود بلكه آثارش يعنى لرزه عظيم، و صداى مهيب او شنيده ميشد، اما اصل آن يعنى آن امواج مرموز يا نيروى عظيم، نه با چشم ديده ميشد و نه با حواس ديگر قابل درك بود، با اين حال آيا هيچكس در وجود چنين آيتى ميتوانست ترديد كند و بگويد چون خودش را نميبينم و تنها آثارش را ميبينم نميتوانم به آن ايمان بياورم؟ جائى كه درباره يك مخلوق چنين قضاوت كنيم درباره خداوند بزرگ چگونه ميتوانيم بگوئيم چون قابل مشاهده نيست به او ايمان نمى آوريم با اينكه آثارش همه جا را پر كرده است.

احتمال ديگرى در زمينه تفسير آيه داده شده است و آن اينكه موسى (عليه‌السلام ) براستى براى خودش تقاضاى مشاهده كرد ولى منظور او مشاهده با چشم نبود كه لازمه آن جسميت بوده باشد و با مقام موسى (عليه‌السلام ) سازگار نباشد، بلكه منظور يك نوع ادراك و مشاهده باطنى بوده است، يك شهود كامل روحى و فكرى، زيرا بسيار مى شود كه كلمه رؤ يت در اين معنى به كار ميرود، مثلا ميگوئيم: من در خودمان اين قدرت را ميبينم كه اين كار را انجام دهيم در حالى كه قدرت، چيز قابل مشاهده اى نيست، بلكه منظور اين است ما به وضوح اين حالت را در خودمان مى يابيم.

موسى (عليه‌السلام ) ميخواست به چنين مقامى از شهود و معرفت برسد، در حالى كه رسيدن به چنين مقامى در دنيا ممكن نيست، اگر چه در آخرت كه عالم شهود و عالم بروز است، امكان دارد.

ولى خداوند در پاسخ موسى (عليه‌السلام ) گفت: چنين رؤ يتى هرگز براى تو ممكن نيست و براى اثبات مطلب، جلوه اى بر كوه كرد و كوه از هم متلاشى شد، و بالاخره موسى (عليه‌السلام ) از اين درخواست توبه نمود.

ولى اين تفسير از جهاتى بر خلاف ظاهر آيه مورد بحث است، و لازمه آن ارتكاب مجاز از چند جهت ميباشد به علاوه با بعضى از روايات كه در تفسير آيه نيز وارد شده، سازگار نيست، و حق همان تفسير اول است.

4 - موسى (عليه‌السلام ) از چه چيز توبه كرد؟

آخرين سؤالى كه در اين باره، مطرح مى شود اين است كه موسى (عليه‌السلام ) چرا پس از بهوش آمدن عرضه داشت تبت اليك در حالى كه كار خلافى انجام نداده بود چه اينكه اگر اين درخواست را از طرف بنى اسرائيل كرده عملى بر طبق ماموريت بوده است و انجام وظيفه نموده، و اگر براى خودش به منظور شهود باطنى سوال كرده، اين هم كار خلافى محسوب نميشود ولى از دو جهت ميتوان اين سؤال را پاسخ گفت، نخست اينكه موسى (عليه‌السلام )

به عنوان نمايندگى از بنى اسرائيل چنين درخواستى را كرد و باز در همين مقام و به همين صورت نمايندگى، تقاضاى توبه و اظهار ايمان نمود.

ديگر اينكه موسى (عليه‌السلام ) اگر چه ماموريت داشت كه تقاضاى بنى اسرائيل را مطرح كند، ولى به هنگامى كه جريان تجلى پروردگار پيش آمد و حقيقت امر آشكار شد، مدت اين ماموريت پايان يافته بود، در اين موقع بايد به حالت نخست، يعنى قبل از ماموريت بازگردد، و ايمان خويش را ابراز دارد تا اشتباهى براى كسى باقى نماند و آن را به صورت توبه و با جمله انى تبت اليك و انا اول المؤ منين بيان فرمود.

5 - خداوند به هيچوجه قابل رؤيت نيست

اين آيه از آياتى است كه به خوبى گواهى مى دهد كه به هيچ وجه خدا را نمى توان ديد زيرا كلمه لن طبق مشهور در ميان ادباء براى نفى ابد است، بنابراين جمله لن ترانى مفهومش چنين مى شود كه نه در اين جهان و نه در جهان ديگر مرا نخواهى ديد.

و اگر (فرضا) كسى در اين موضوع ترديد كند كه لن براى نفى ابد است، باز اطلاق آيه و اينكه نفى رؤ يت بدون هيچ قيد و شرطى ذكر شده، دليل بر اين است كه در هيچ زمان و در هيچ شرائطى خداوند قابل رؤ يت نيست.

دلائل عقلى نيز ما را به همين حقيقت رهنمون ميگردد، زيرا رؤ يت مخصوص اجسام است، بنابراين اگر در روايات اسلامى يا آيات قرآن تعبير لقاى پروردگار آمده است، منظور همان مشاهده با چشم دل و ديده خرد است زيرا قرينه عقلى و نقلى بهترين شاهد براى اين موضوع ميباشد (در ذيل آيه 102 سوره انعام نيز در اين زمينه بحثهاى ديگرى داشتيم ).


آيه (144) و (145)و ترجمه

( قَالَ يَا مُوسَىٰ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِي وَبِكَلَامِي فَخُذْ مَا آتَيْتُكَ وَكُن مِّنَ الشَّاكِرِينَ ) (144)( وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الْأَلْوَاحِ مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْعِظَةً وَتَفْصِيلًا لِّكُلِّ شَيْءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا سَأُرِيكُمْ دَارَ الْفَاسِقِينَ ) (145)

ترجمه:

144 - (خداوند) گفت: اى موسى من تو را بر مردم با رسالتهاى خويش و با سخن گفتنم (با تو) برگزيدم پس آنچه را به تو داده ام بگير و از شكرگزاران باش.

145 - و براى او در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتيم و بيانى از هر چيز كرديم پس آن را با جديت بگير و به قوم خود بگو به نيكوترين آنها عمل كنند (و آنها كه به مخالفت برخيزند كيفرشان دوزخ است ) و به زودى (اين ) دار فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.

تفسير:

الواح تورات

سرانجام در آن ميعادگاه بزرگ، خداوند، شرايع و قوانين آئين خود را بر موسى (عليه‌السلام ) نازل كرد.

نخست به او فرمود: اى موسى! من ترا بر مردم برگزيدم، و رسالات خود را به تو دادم، و ترا به موهبت سخن گفتن با خودم نائل كردم( قَالَ يَا مُوسَىٰ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِي وَبِكَلَامِي ) .

اكنون كه چنين است آنچه را به تو دستور داده ام بگير و در برابر اين همه موهبت، از شكرگزاران باش( فَخُذْ مَا آتَيْتُكَ وَكُن مِّنَ الشَّاكِرِينَ ) .

آيا از اين آيه استفاده مى شود كه تكلم با خدا از امتيازات مخصوص موسى (عليه‌السلام ) در ميان پيامبران بود؟ يعنى تو را از ميان پيامبران براى اين كار برگزيدم؟. حق اين است كه آيه فوق در صدد اثبات چنين مطلبى نيست، بلكه به قرينه ذكر رسالات، كه همه پيامبران دارا بودند، هدف آيه بيان دو امتياز بزرگ موسى (عليه‌السلام ) بر توده مردم است، يكى دريافت رسالات خدا، و ديگرى گفتگوى با پروردگار كه هر دو مقام رهبرى او را در ميان امت خويش تثبيت ميكرد.

سپس اضافه ميكند كه در الواحى كه بر موسى (عليه‌السلام ) نازل كرديم، از هر موضوعى پند و اندرز كافى و شرح و بيان مسائل مورد نياز در امور دين و دنيا و فرد و اجتماع براى او نوشتيم( وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الْأَلْوَاحِ مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْعِظَةً وَتَفْصِيلًا لِّكُلِّ شَيْءٍ ) .

سپس به او دستور داديم كه با نهايت جديت و قوت اراده اين فرمانها را برگير( فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ ) .

و به قوم خود نيز فرمان ده كه بهترين آنها را انتخاب كنند( وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا سَأُرِيكُمْ دَارَ الْفَاسِقِينَ ) .

و نيز به آنها اخطار كن كه مخالفت با اين فرمانها و فرار از زير بار مسئوليتها و وظائف، نتيجه دردناكى دارد، و پايانش دوزخ است و به زودى جايگاه فاسقان را به شما نشان خواهيم داد( سَأُرِيكُمْ دَارَ الْفَاسِقِينَ ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - ظاهر آيه اين است كه خداوندالواحى بر موسى (عليه‌السلام ) نازل كرد كه شرايع و قوانين تورات در آن نوشته شده بود، نه اينكه الواحى در دست موسى (عليه‌السلام ) بود و فرمان خدا اين دستورات در آن منعكس گرديد، اما اينكه اين الواح چگونه بوده؟ و از چه جنس و ماده اى؟ در قرآن، بحثى از آن به ميان نيامده، تنها كلمه الواح به طور سربسته آمده است، و اين كلمه جمع لوح است، كه در اصل از ماده لاح يلوح به معنى ظاهر شدن و درخشيدن گرفته شده و چون با نوشتن بر روى يك صفحه، مطالب آشكار مى گردد و مى درخشد، به صفحه اى كه بر آن چيزى مى نويسند لوح مى گويند ولى در روايات و گفتار مفسران احتمالات گوناگونى پيرامون كيفيت و جنس اين لوح آمده است، كه چون هيچكدام جنبه قطعى نداشت از ذكر آنها خوددارى شد.

2 - از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه خداوند با موسى (عليه‌السلام ) سخن گفت، سخن گفتن خدا با موسى (عليه‌السلام ) از اين طريق بوده است كه امواج صوتى را در فضا يا اجسام مى آفريد، گاهى اين امواج صوتى از لابلاى شجره وادى ايمن، و گاهى در كوه طور به گوش موسى ميرسيد، و اينكه بعضى از افرادى كه جمود بر الفاظ دارند پنداشته اند اينگونه آيات دليل بر تجسم خدا است، بسيار بى اساس است. البته شك نيست كه اين كلام چنان بوده است كه موسى (عليه‌السلام ) با شنيدن آن، شك نداشت كه از طرف خداوند و براى سخن گفتن با او است، اين علم براى موسى (عليه‌السلام ) يا از طريق وحى و الهام حاصل شده بود و يا از قرائن ديگر.

3 - از تعبير من كل شى ء موعظة چنين استفاده مى شود كه همه مواعظ و اندرزها و مسائل لازم در الواح موسى (عليه‌السلام ) نبود، زيرا ميگويد از هر چيزى، اندرزى براى او نوشتيم، و اين به خاطر آن است كه آئين موسى (عليه‌السلام ) آخرين آئين و شخص ‍ موسى (عليه‌السلام ) خاتم انبياء نبود، و مسلما در آن زمان به مقدار استعداد مردم، احكام الهى نازل گشت، ولى هنگامى كه مردم جهان به آخرين مرحله از تعليمات انبياء رسيدند، آخرين دستور كه شامل همه نيازمنديهاى مادى و معنوى مردم بود نازل گرديد. و از اينجا روشن ميشود اينكه در بعضى از روايات در زمينه ترجيح مقام على (عليه‌السلام ) بر مقام موسى (عليه‌السلام ) آمده است كه على (عليه‌السلام ) آگاه به همه قرآن بود و در قرآن بيان همه چيز آمده است( وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ ) در حالى كه در تورات بخشى از اين مسائل آمده، طبق همين مطلب است.

4 - اينكه در آيه بالا ميخوانيم بهترين اين دستورات را بگيرند نه به اين معنى است كه در ميان آنها، بد و خوب بوده است و آنها وظيفه داشته اند خوبها را بگيرند و بدها را رها كنند، و يا خوب و خوبتر داشته، و موظف بوده اند تنها خوبترها را انتخاب نمايند، بلكه گاهى كلمه افعل تفضيل به معنى صفت مشبهه مى آيد و آيه مورد بحث ظاهرا از اين قبيل است، يعنى احسن به معنى حسن است، اشاره به اينكه جميع اين دستورات حسن است و نيك.

اين احتمال نيز در آيه فوق وجود دارد كه و افعل تفضيل بوده باشد، اشاره به اينكه در ميان اين دستورات، امورى مجاز شمرده شده است (همانند قصاص ) و امورى از آن بهتر معرفى شده (همانند عفو و گذشت ) يعنى به پيروانت بگو كه تا ميتوانند آنچه بهتر است انتخاب كنند، فى المثل عفو را بر قصاص (جز در موارد خاص ) ترجيح دهند.

5 - در مورد جمله ساريكم دار الفاسقين (بزودى خانه فاسقان را به شما نشان مى دهم ) ظاهر اين است كه منظور از آن، دوزخ ميباشد، كه قرارگاه كسانى است كه از اطاعت فرمان خدا و انجام وظائف خويش خارج شده اند.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه منظور اين است كه اگر با اين دستورات مخالفت كنيد به همان سرنوشتى گرفتار خواهيد شد كه قوم فرعون و فاسقان و گنهكاران ديگر، به آن گرفتار شده اند، و سرزمين شما تبديل به دار فاسقان خواهد شد.


آيه (146) و (147) و ترجمه

( سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَّا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ) (146)( وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ) (147)

ترجمه:

146 - به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبر ميورزند از ايمان به آيات خود منصرف ميسازيم (بطورى كه ) اگر هر آيه و نشانه اى را ببينند به آن ايمان نمى آورند و اگر راه هدايت را ببينند راه خود انتخاب نمى كنند و اگر طريق گمراهى را ببينند راه خود انتخاب ميكنند (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.

147 - و كسانى كه آيات ما و لقاى رستاخيز را تكذيب (و انكار) كنند اعمالشان نابود ميگردد آيا جز آنچه را عمل كرده اند پاداش داده ميشوند.

تفسير:

سرنوشت متكبران بحثى كه در اين دو آيه آمده است در حقيقت يك نوع نتيجه گيرى از آيات گذشته در زمينه سرنوشت فرعون و فرعونيان و سركشان بنى اسرائيل است، خداوند در اين آيات اين حقيقت را بيان مى كند كه اگر فرعونيان و يا سركشان

بنى اسرائيل با مشاهده آنهمه معجزات و شنيدن آن همه آيات الهى به راه نيامدند به خاطر آن است كه ما افراد متكبر و خودخواه را كه در برابر حق جبهه گيرى ميكنند - به جرم اعمالشان - از قبول حق باز ميداريم و به تعبير ديگر اصرار و ادامه به سركشى و تكذيب آيات الهى آنچنان در فكر و روح انسان اثر ميگذارد كه به صورت موجودى انعطاف ناپذير و غير قابل نفوذ در برابر حق درمى آيد.

لذا نخست مى فرمايد: بزودى كسانى را كه در زمين، به غير حق تكبر ورزيدند از آيات خود، منصرف مى سازيم( سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ) .

و از اينجا روشن مى شود كه آيه فوق، هيچگونه منافاتى با دلائل عقلى ندارد كه براى توجيه آن، همانند بسيارى از مفسران، مرتكب خلاف ظاهر شويم، اين يك سنت الهى است كه نسبت به آنها كه لجاجت و سركشى را به آخرين حد ميرسانند، توفيق هر گونه هدايت و راهيابى را سلب مى كند، و به تعبير ديگر: اين خاصيت اعمال زشت خود آنها است كه با توجه به انتساب همه اسباب به خدا كه مسبب الاسباب نهائى است به او نسبت داده شده است.

اين موضوع نه موجب جبر است و نه محذور ديگر، تا بخواهيم دست به توجيه آيه بزنيم.

ضمنا بايد توجه داشت كه ذكر بغير الحق بعد از تكبر به عنوان تاكيد است، زيرا هميشه تكبر و خود برتربينى و تحقير بندگان خدا، بدون حق است اين تعبير همانند آيه 61 از سوره بقره ميباشد آنجا كه ميگويد:( وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ) (آنها كه پيامبران را بناحق ميكشند).

بخصوص اينكه با كلمه فى الارض همراه است، كه به معنى سركشى و طغيان در روى زمين مى آيد، و مسلما چنين عملى، هميشه به غير حق است.

سپس به سه قسمت از صفات اين گونه افراد متكبر و سركش و چگونگى سلب توفيق حقپذيرى از آنها اشاره كرده ميفرمايد:

آنها اگر تمام آيات و نشانه هاى الهى را ببينند، ايمان نمى آورند!( وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَّا يُؤْمِنُوا بِهَا ) .

و نيز اگر راه راست و طريق درست را مشاهده كنند، انتخاب نخواهند كرد( وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ) .

و به عكس اگر راه منحرف و نادرست را ببينند، راه خود انتخاب ميكنند( وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ) .

بعد از ذكر اين صفات سه گانه كه همگى حكايت از انعطاف ناپذيريشان در برابر حق ميباشد، اشاره به دليل آن كرده ميگويد: اينها همه به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند( ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ) .

شك نيست كه تنها با يك يا چند مرتبه، تكذيب آيات الهى، انسان استحقاق چنان سلب توفيقى پيدا نخواهد كرد، و راه توبه و بازگشت، هنوز به روى او باز است، ولى بدون شك ادامه و اصرار در اين راه، او را به جائى ميرساند كه حس تشخيص نيك و بد و راه راست و منحرف (رشد و غى ) از او سلب ميگردد.

آيه بعد كيفر چنين اشخاصى را بيان كرده ميگويد: آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و لقاى رستاخيز را منكر شوند اعمالشان به كلى حبط و نابود ميگردد( وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ ) حبط به معنى باطل و بيخاصيت نمودن عمل است، يعنى اين گونه افراد حتى اگر كار خيرى انجام دهند، نتيجه اى براى آنها نخواهد داشت (توضيح بيشتر درباره اين موضوع را در ذيل آيه 217 سوره بقره بيان كرده ايم ).

و در پايان آيه چنين اضافه مى كند، اين سرنوشت براى آنها، جنبه انتقامى ندارد، اين نتيجه اعمال خود آنها است، بلكه عين اعمال آنها است كه در برابرشان مجسم شده، آيا آنها جز اعمالى را كه انجام مى دادند، جزا داده ميشوند؟( هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ) .

اين آيه يكى ديگر از آياتى است كه دليل بر تجسم اعمال، و حضور خود اعمال نيك و بد در قيامت مى باشد.


آيه (148) و (149) و ترجمه

( وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَىٰ مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لَا يُكَلِّمُهُمْ وَلَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا اتَّخَذُوهُ وَكَانُوا ظَالِمِينَ ) (148)( وَلَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَرَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قَالُوا لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَيَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ ) (149)

ترجمه:

148 - قوم موسى بعد از (رفتن ) او (به ميعادگاه خداوند) از زيور آلات خود گوساله اى ساختند، جسد بيروحى بود كه صداى گاو داشت! آيا آنها نمى ديدند كه با آنان سخن نميگويد و به راه (راست ) هدايتشان نميكند، آنرا (خداى خود انتخاب كردند و ظالم بودند.

149 - و هنگامى كه حقيقت به دستشان افتاد و ديدند گمراه شده اند گفتند اگر پروردگار ما، به ما رحم نكند و ما را نيامرزد به طور قطع از زيانكاران خواهيم بود.

تفسير:

آغاز گوساله پرستى يهود

در اين آيات، يكى از حوادث اسفناك و در عين حال تعجب آورى كه بعد از رفتن موسى (عليه‌السلام ) به ميقات در ميان بنى اسرائيل رخ داد، بازگو شده است و آن جريان گوساله پرستى آنها است كه به دست شخصى به نام سامرى و با استفاده از زيورآلات بنى اسرائيل، انجام گرفت.

اهميت اين داستان به اندازهاى است كه قرآن در چهار سوره به آن اشاره كرده است، در سوره بقره آيه 51 و 54 و 92 و 93 و در نساء آيه 153 و در اعراف آيات مورد بحث، و در طه آيه 88 به بعد.

البته اين حادثه، همانند ساير پديده هاى اجتماعى بدون زمينه و بدون مقدمه نبوده است، زيرا از يكسو بنى اسرائيل ساليان دراز در مصر شاهد گاوپرستى يا گوساله پرستى مصريان بودند، و از سوى ديگر به هنگامى كه از رود نيل عبور كردند صحنه بت پرستى (گاوپرستى ) قومى كه در آن سوى نيل زندگى ميكردند، توجه آنها را جلب كرد، و چنانكه در آيات قبل گذشت، از موسى (عليه‌السلام ) تقاضاى بتى همانند آنها كردند، كه موسى شديدا آنانرا ملامت و سرزنش كرد.

تمديد ميقات موسى (عليه‌السلام ) از سى شب به چهل شب، نيز سبب شد كه شايعه مرگ موسى (عليه‌السلام ) آنچنان كه در بعضى از تفاسير آمده بوسيله بعضى از منافقان، در ميان بنى اسرائيل نشر شود.

جهل و نادانى بسيارى از اين جمعيت و مهارت و زبردستى سامرى در پياده كردن نقشه خود نيز به اين موضوعات كمك كرد و مجموعا سبب شد در مدت كوتاهى اكثريت بنى اسرائيل به بت پرستى روى آورند و غوغائى اطراف گوساله به راه اندازند.

در آيه فوق، نخست چنين ميگويد: قوم موسى (عليه‌السلام ) بعد از رفتن او به ميقات، از زينت آلات خود گوساله اى كه تنها جسد بيجانى بود با صداى مخصوص گاو براى خود انتخاب كردند( وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَىٰ مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ ) .

با اين كه اين كار از سامرى سرزد (چنانكه آيات سوره طه گواهى مى دهد) ولى اين عمل به قوم موسى (عليه‌السلام ) نسبت داده شده است، به خاطر اينكه عده زيادى از آنها سامرى را در اين كار يارى كردند، و در واقع شريك جرم او بودند، و عده بيشترى به عمل او راضى شدند

گرچه ظاهر آيه در بدو نظر اين است كه همه قوم موسى (عليه‌السلام ) در اين كار شركت داشتند، ولى با توجه به آيه 159 همين سوره كه ميگويد( وَمِن قَوْمِ مُوسَىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ ) (از قوم موسى، جمعيتى بودند كه به سوى حق هدايت ميكردند، و به آن توجه داشتند) استفاده مى شود كه منظور از آيه مورد بحث همه آنها نيست، بلكه اكثريت عظيمى از آنها، اين راه را تعقيب كردند، به گواهى آيات آينده كه ناتوانى هارون را از مقابله با آنها منعكس ساخته است.

چگونه گوساله طلائى صدا كرد

كلمه خوار به معنى صداى مخصوصى است كه از گاو يا گوساله برميخيزد، جمعى از مفسران معتقدند كه سامرى با اطلاعاتى كه داشت، لوله هاى مخصوصى در درون سينه گوساله طلائى كار گذاشته بود كه هواى فشرده از آن خارج ميشد و از دهان گوساله، صدائى شبيه صداى گاو بيرون مى آمد!

بعضى ديگر مى گويند: گوساله را آنچنان در مسير باد گذارده بود كه بر اثر وزش باد به دهان او كه به شكل مخصوصى ساخته شده بود، صدائى به گوش ميرسيد.

اما اينكه جمعى از مفسران گفته اند گوساله سامرى به خاطر مقدارى خاك كه از زير پاى جبرئيل برداشت و در آن ريخته بود، به صورت گوساله زنده اى درآمد و صداى طبيعى سرداد، شاهدى در آيات قرآن ندارد، چنانكه به خواست خدا در تفسير آيات سوره طه خواهد آمد، و كلمه جسدا گواه بر اين است كه حيوان زنده اى نبود، زيرا در تمام مواردى كه اين كلمه در قرآن به كار رفته است به معنى جسم بيجان آمده است.

از همه اينها گذشته، بعيد به نظر ميرسد كه خداوند چنين قدرتى به مرد منافقى همچون سامرى بدهد كه بتواند كارى همانند معجزه موسى (عليه‌السلام ) انجام دهد و جسم بيجانى را جاندار سازد، كارى كه براى توده مردم مسلما گمراه كننده است و دلائل بطلان آن در نظرشان روشن نيست، ولى اگر گوساله به شكل يك مجسمه طلائى بوده باشد دلائل بطلان آن روشن است و تنها وسيله اى براى آزمايش افراد بوده باشد، نه چيز ديگر.

نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه سامرى از آنجا كه ميدانست قوم موسى (عليه‌السلام ) سالها در محروميت به سر ميبردند و به علاوه روح ماديگرى چنانكه در بسيارى از نسلهاى امروز آنها نيز مى بينيم بر آنها غلبه داشت و براى زر و زيور احترام خاصى قائل بودند، لذا او گوساله خود را از طلا ساخت، تا توجه شيفتگان و بردگان را به سوى آن جلب كند.

اما اينكه: اين ملت فقير و محروم در آن روز آنهمه زر و زيورها را از كجا آورده بودند؟ در روايات چنين آمده كه زنان بنى اسرائيل براى بزرگداشت يكى از اعياد خود، مقدار قابل ملاحظه اى از زيورآلات فرعونيان را به عاريت گرفته بودند و اين جريان مقارن غرق و نابودى آنها واقع شد، و زيورآلات مزبور در دست بنى اسرائيل باقى ماند.

سپس قرآن به عنوان سرزنش آنها ميگويد: آيا اينها نمى ديدند كه آن گوساله با آنان سخن نمى گويد و راهنمائيشان نميكند؟!( أَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لَا يُكَلِّمُهُمْ وَلَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا ) .

يعنى يك معبود واقعى حداقل بايد نيك و بد را بفهمد و توانائى بر راهنمائى و هدايت پيروان خود داشته باشد، با عبادت كنندگان خويش، سخن بگويد و آنها را به راه راست هدايت كند و طريقه عبادت را به آنها بياموزد.

اصولا چگونه عقل انسان اجازه مى دهد كه معبود بيجانى را كه ساخته و پرداخته خود او است، بپرستد، حتى اگر فرضا آن زيورآلات تبديل به گوساله واقعى هم شده باشد به هيچوجه شايسته پرستش نيست، گوساله اى كه هيچ نمى فهمد و در نفهمى ضرب المثل است.

آنها در حقيقت به خودشان ظلم و ستم كردند، لذا در پايان آيه ميفرمايد: گوساله را معبود خود انتخاب كردند و ظالم و ستمگر بودند( اتَّخَذُوهُ وَكَانُوا ظَالِمِينَ ) . ولى با مراجعت موسى و روشن شدن مسائل، بنى اسرائيل به اشتباه خود پى بردند، از كار خود نادم و پشيمان گشتند و از خدا تقاضاى عفو و بخشش كردند و گفتند: اگر پروردگار ما به ما رحم نكند و ما را نبخشد به طور مسلم از زيانكاران خواهيم بود( وَلَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَرَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قَالُوا لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَيَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ ) .

جمله و لما سقط فى ايديهم (به معنى هنگامى كه حقيقت به دستشان افتاد، يا هنگامى كه نتيجه شوم اعمالشان به دستشان افتاد، و يا هنگامى كه چاره از دست آنها ساقط شد) در ادبيات عرب كنايه از ندامت و پشيمانى است، زيرا هنگامى كه واقعيات به دست انسان بيفتد و از حقيقت امر آگاه گردد، و يا به نتائج نامطلوب برسد، و يا راه چاره بر او بسته شود طبعا پشيمان خواهد شد، بنابراين پشيمانى از لوازم مفهوم اين جمله است.

به هر حال بنى اسرائيل از كرده خويش پشيمان گشتند ولى مطلب به همينجا خاتمه نيافت، چنانكه در آيات بعد خواهيم خواند.


آيه (150) و (151) و ترجمه

( وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) (150)( قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) (151)

ترجمه:

150 - و هنگامى كه موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من بد جانشينانى برايم بوديد (و آئين مرا ضايع كرديد) آيا در فرمان پروردگارتان (و تمديد مدت ميعاد او در قضاوت ) عجله نموديد؟! سپس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت (و با عصبانيت ) به سوى خود كشيد، او گفت: فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند بنابراين كارى نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند و مرا با گروه ستمكاران قرار مده.

151 - (موسى ) گفت پروردگارا! من و برادرم را بيامرز و ما را در رحمت خود داخل كن و تو مهربانترين مهربانانى.

تفسير:

عكس العمل شديد در برابر گوساله پرستان

در اين دو آيه ماجراى درگيرى موسى (عليه‌السلام ) با گوساله پرستان به هنگام بازگشت از ميعادگاه، كه در آيه گذشته تنها اشاره اى به آن شده بود تشريح گرديده، و عكس العمل شديد موسى (عليه‌السلام ) كه براى بيدار ساختن اين جمعيت انجام داد، منعكس گرديده است.

نخست مى گويد: (هنگامى كه موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت و صحنه زننده و نفرت انگيز گوساله پرستى را مشاهده نمود، به آنها گفت بد جانشينانى براى من بوديد و آئين مرا ضايع كرديد).( وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِي ) .

اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه موسى (عليه‌السلام ) به هنگام بازگشت از ميعادگاه پروردگار و قبل از آنكه با بنى اسرائيل روبرو بشود، خشمناك و اندوهگين بود، و اين به خاطر آن است كه خداوند در ميعادگاه، جريان را به موسى (عليه‌السلام ) گفته بود كه من قوم تو را بعد از تو آزمودم، و سامرى آنها را گمراه ساخت( قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ ) (سوره طه آيه 85).

سپس موسى (عليه‌السلام ) به آنها گفت: (آيا در فرمان پروردگار خود، عجله نموديد) (اءعجلتم امر ربكم ).

گرچه مفسران در تفسير اين جمله، سخن بسيار گفته اند و احتمالات گوناگون داده اند، ولى ظاهر آيات نشان مى دهد كه منظور اين است كه شما در برابر فرمان خدا به نسبت تمديد مدت سى شب به چهل شب، عجله به خرج داديد و در قضاوت شتاب نموديد، نيامدن مرا دليل بر مرگ و يا خلف وعده گرفتيد، در حالى كه لازم بود حداقل كمى تامل كنيد تا چند روزى بگذرد و حقيقت امر روشن گردد.

در اين هنگام كه موسى در برابر لحظاتى بحرانى و طوفانى از زندگى بنى اسرائيل قرار گرفته بود، سر تا پايش از شدت خشم برافروخته و اندوه عميقى بر روح او سنگينى مى كرد، و شديدا نگران آينده بنى اسرائيل بود، زيرا تخريب و فساد كار آسانى است، و گاه از دست يك نفر خرابيهاى بزرگى ساخته است، ولى اصلاح و ترميم كار مشكلى است.

مخصوصا در ميان يك ملت نادان و لجوج و متعصب، اگر نغمه مخالفى سر داده شود، برچيدن آثار شوم آن به اين آسانى ممكن نيست.

موسى (عليه‌السلام ) در اينجا بايد خشم شديد خود را آشكار سازد و دست به بالاترين عكس العمل ها بزند آنچنان كه افكار تخدير شده بنى اسرائيل را به هم بريزد و انقلابى در آن جامعه منحرف شده از حق ايجاد كند، در غير اين صورت بازگشت آنها به آسانى ممكن نيست.

قرآن عكس العمل شديد موسى (عليه‌السلام ) را در برابر اين صحنه و در اين لحظات بحرانى و طوفانى چنين بازگو مى كند (موسى بى درنگ الواح تورات را از دست خود بيفكند و به سراغ برادرش هارون رفت و سر و ريش او را گرفت و به سوى خود كشيد)!( وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ ) .

چنانكه از آيات ديگر قرآن مخصوصا سوره طه استفاده مى شود علاوه بر اينها شديدا هارون را مورد سرزنش و ملامت قرار داد و بر او بانگ زد كه آيا در حفظ عقائد جامعه بنى اسرائيل كوتاهى كردى و با فرمان من مخالفت نمودى؟

در حقيقت اين واكنش از يكسو روشنگر حال درونى موسى (عليه‌السلام ) و التهاب و بى قرارى و ناراحتى شديد او در برابر بت پرستى و انحراف آنها بود، و از سوى ديگر وسيله مؤ ثرى براى تكان دادن مغزهاى خفته بنى اسرائيل و توجه دادن آنها به زشتى فوق العاده اعمالشان.

بنابراين اگر فرضا انداختن الواح تورات در اينجا زنندگى داشته باشد و حمله به سوى برادر كار صحيحى به نظر نرسد. اما با توجه به اين حقيقت كه بدون ابزار اين واكنش شديد، و عكس العمل پرهيجان، هيچگاه بنى اسرائيل به اهميت و عمق خطاى خويش پى نمى بردند و ممكن بود آثار بت پرستى در اعماق ذهنشان باقى بماند، اين كار نه تنها نكوهيده نبود بلكه واجب و لازم محسوب مى گرديد.

و از اينجا روشن مى شود كه ما هيچ نيازى به توجيهاتى كه بعضى از مفسران براى سازش دادن واكنش موسى (عليه‌السلام ) با مقام عصمت انبياء ذكر كرده اند نمى بينيم.

زيرا مى توان گفت در اينجا موسى (عليه‌السلام ) به قدرى ناراحت شد كه در هيچ لحظه از تاريخ بنى اسرائيل چنين ناراحتى و خشم شديدى براى او رخ نداد، چون خود را در برابر بدترين صحنه ها يعنى انحراف از خداپرستى به سوى گوساله پرستى مى ديد و تمام آثار را در خطر مشاهده مى كرد.

بنابراين انداختن الواح و مؤ اخذه شديد برادر در چنين لحظه اى كاملا طبيعى بود.

اين واكنش شديد و اظهار خشم اثر تربيتى فوق العاده اى در بنى اسرائيل گذارد، و صحنه را به كلى منقلب ساخت، در حالى كه اگر موسى (عليه‌السلام ) مى خواست با كلمات نرم و ملايم آنها را اندرز دهد شايد كمتر سخنان او را مى پذيرفتند.

سپس قرآن مى گويد: هارون براى برانگيختن عواطف موسى (عليه‌السلام ) و بيان بى گناهى خود گفت: (فرزند مادرم! اين جمعيت نادان مرا در ضعف و اقليت قرار دادند آنچنان كه نزديك بود مرا به قتل برسانند بنابراين من بى گناهم بى گناه، كارى نكن كه دشمنان به شماتت من برخيزند و مرا در رديف اين جمعيت ظالم و ستمگر قرار مده )( قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) .

تعبير به (ابن ام ) در اين آيه و يا (يا ابن ام ) در آيه 94 سوره طه (فرزند مادرم ) با اينكه موسى و هارون از يك پدر و مادر بودند، به خاطر تحريك عواطف موسى (عليه‌السلام ) در اين حال بوده است، سرانجام اين جريان اثر خود را گذارد و بنى اسرائيل به زودى متوجه زشتى اعمال خويش شدند و تقاضاى توبه كردند.

آتش خشم موسى كمى فرو نشست و به درگاه پروردگار متوجه شد و عرض كرد (پروردگارا من و برادرم را بيامرز و ما را در رحمت بى پايانت داخل كن، تو مهربانترين مهربانانى )( قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) .

تقاضاى بخشش و آمرزش براى خود و برادرش نه به خاطر آن است كه گناهى از آنها سرزده بلكه يكنوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوى او و ابراز تنفر از اعمال زشت بت پرستان و همچنين سرمشقى است براى همگان تا فكر كنند جائى كه موسى و برادرش كه انحرافى پيدا نكرده بودند چنين تقاضائى از پيشگاه خدا كنند، ديگران بايد حساب خود را برسند و سرمشق بگيرند و رو به درگاه پروردگار آورده، از گناهان خود تقاضاى عفو و بخشش كنند، و چنانكه دو آيه قبل نشان مى دهد بنى اسرائيل نيز چنين كردند.

مقايسه اى ميان تواريخ قرآن و تورات كنونى

همانطور كه از آيات فوق و آيات سوره طه استفاده مى شود، گوساله اى را بنى اسرائيل ساخته نه هارون، و طبق آيات سوره طه، شخصى از ميان بنى اسرائيل بنام سامرى اقدام به چنين كارى كرد، اما هارون برادر و معاون و ياور موسى از پاى ننشست و حداكثر تلاش و كوشش را بكار برد، آنچنان كه نزديك بود او را به قتل برسانند.

ولى عجيب اين است كه تورات كنونى گوساله سازى و دعوت به بت پرستى را به هارون، برادر و جانشين و وزير موسى (عليه‌السلام ) نسبت مى دهد! در فصل 32 از سفر خروج تورات چنين مى خوانيم:

(و هنگام ديدن قوم كه موسى از فرود آمدن از كوه درنگ مى نمايد، آن قوم نزد هارون جمع آمده وى را گفتند كه برخيز و از براى ما خدايانى بساز كه در پيشاپيش ما بروند، زيرا كه اين موسى مردى كه ما را از ملك مصر بيرون آورد نمى دانيم كه وى را چه واقع شد - و هارون به ايشان گفت: گوشواره هاى زرينى كه در گوشهاى زنان و پسران و دختران شمايند، بيرون كرده نزد من بياوريد - پس تمامى قوم گوشواره هاى زرينى كه در گوشهاى ايشان بودند بيرون كرده به هارون آوردند - و آنها را از دست ايشان گرفته، آنرا به آلت حكاكى تصوير نموده، از آن گوساله اى ريخته شده ساخت و گفتند كه اى اسرائيل اينانند خدايان تو كه تو را از زمين مصر بيرون آوردند...).

و به دنبال آن مراسمى را كه هارون براى قربانى كردن در برابر اين بت تعيين كرده بود بيان مى كند!

و سپس ضمن شرح مفصلى اشاره به بازگشت موسى (عليه‌السلام ) و خشمناك شدن او و انداختن الواح تورات كرده مى گويد:

(و موسى به هارون گفت كه اين قوم به تو چه كردند كه به اين گناه عظيم ايشانرا مرتكب گردانيدى؟!

- و هارون گفت كه غضب آقايم افروخته نشود كه اين قوم را مى دانى كه مايل به بدى هستند...)!

آنچه در بالا گفته شد قسمتى از داستان گوساله پرستى بنى اسرائيل در تورات كنونى با عين عبارت بود، در حالى كه خود تورات اشاره به مقام برجسته هارون در فصول ديگر كرده از جمله تصريح مى كند بعضى از معجزات موسى (عليه‌السلام ) به دست هارون آشكار گشت (فصل هشتم از سفر خروج تورات ).

و هارون را به عنوان پيغمبر از طرف موسى (عليه‌السلام ) معرفى مى كند (فصل هشتم از سفر خروج ).

و در هر صورت براى هارون كه رسما جانشين موسى (عليه‌السلام ) بود و عارف به معارف شريعت او، مقام والائى قائل است، اما خرافه را ببينيد كه او را بت ساز و عامل بت پرستى معرفى نموده و حتى در برابر اعتراض موسى (عليه‌السلام ) به هارون عذر بدتر از گناه از او نقل كرده است كه چون اين قوم مايل به بدى بودند من هم به بدى تشويقشان كردم! در حالى كه قرآن دامان اين دو رهبر را از هر گونه آلودگى به شرك و بت پرستى پاك مى داند.

تنها در اينجا نيست كه تاريخ قرآن مظهر پاكى انبياء و پيامبران، و تاريخ تورات كنونى مملو از انواع اهانتها و خرافات نسبت به ساحت قدس آنها است و به عقيده ما يكى از طرق شناسائى اصالت قرآن و تحريف تورات و انجيل كنونى همين بررسى و مقايسه ميان تواريخى است كه در اين كتب پيرامون زندگى انبياء آمده است.


آيه (152) تا (154) و ترجمه

( إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَذِلَّةٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ ) (152)( وَالَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا مِن بَعْدِهَا وَآمَنُوا إِنَّ رَبَّكَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (153)( وَلَمَّا سَكَتَ عَن مُّوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوَاحَ وَفِي نُسْخَتِهَا هُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ ) (154)

ترجمه:

152 - آنها كه گوساله را (معبود خود) انتخاب كردند به زودى خشم پروردگار و ذلت در زندگى دنيا به آنها مى رسد، و اينچنين كسانى را كه (بر خدا) افترا مى بندند كيفر مى دهيم.

153 - و آنها كه گناه كنند و بعد از آن توبه نمايند و ايمان آورند (اميد عفو او را دارند زيرا) پروردگار تو در پى آن آمرزنده و مهربان است.

154 - و هنگامى كه خشم موسى فرو نشست الواح (تورات ) را برگرفت و در نوشته هاى آن هدايت و رحمت براى آنها كه از پروردگار خويش مى ترسند (و از مخالفت فرمانش بيم دارند) وجود داشت.

تفسير

همانطور كه گفتيم واكنش شديد موسى (عليه‌السلام ) سرانجام كار خود را كرد، و گوساله پرستان بنى اسرائيل كه اكثريت قوم را تشكيل مى دادند از كار خود پشيمان شدند، اين پشيمانى در چند آيه قبل نيز (آيه 149) منعكس است، ولى براى اينكه تصور نشود تنها اين ندامت و پشيمانى براى توبه آنها از چنين گناه عظيمى كافى بوده است، قرآن چنين اضافه مى كند:

(كسانى كه گوساله را معبود خود انتخاب كردند به زودى خشم پروردگار و ذلت در زندگى اين جهان به آنها خواهد رسيد)( إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَذِلَّةٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ) .

و نيز براى اينكه تصور نشود اين قانون اختصاصى به آنها دارد، اضافه مى كند همه كسانى را كه افترا (بر خدا) مى بندند اين چنين كيفر مى دهيم( وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ ) .

تعبير به (اتخذوا) اشاره به اين است كه (بت ) هيچگونه واقعيتى ندارد، تنها انتخاب و قرارداد مردم بت پرست است كه به آن شخصيت و ارزش موهومى مى دهد و لذا كلمه (عجل ) را پشت سر اين جمله مى آورد، يعنى آن گوساله پس از انتخاب براى پرستش باز همان گوساله بود!

اما در اينكه اين (غضب ) و (ذلت ) چه بوده است؟ قرآن در آيه فوق صريحا چيزى ذكر نكرده، و تنها با اشاره سربسته اى گذشته است، ولى ممكن است اشاره به بدبختيها و گرفتاريها و مشكلاتى بوده باشد كه بعد از اين ماجرا و قبل از حكومت در بيت المقدس، دامان اسرائيليان را گرفت.

يا اشاره به ماموريت عجيب كشتار يكديگر باشد كه به عنوان كيفر و مجازات در برابر چنين گناه سنگينى به آنها داده شد كه شرح آن در جلد اول همين تفسير صفحه 172 گذشت.

در اينجا ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه ما شنيده ايم با ندامت و پشيمانى حقيقت توبه تحقق مى يابد، چگونه بنى اسرائيل كه از كار خود پشيمان شدند مشمول عفو خدا واقع نشدند؟!

پاسخ اين سؤال اين است كه ما هيچ دليلى نداريم كه پشيمانى به تنهائى در همه جا كافى بوده باشد، درست است كه ندامت يكى از اركان توبه است، ولى يكى از اركان نه همه اركان.

گناه بت پرستى و سجده در برابر گوساله آن هم در آن مقياس وسيع و گسترده، آن هم در آن مدت كوتاه، آن هم براى ملتى كه آنهمه معجزات ديده بودند گناهى نبود كه به اين آسانى بخشوده شود و مثلا با گفتن يك استغفر الله همه چيز پايان يابد.

بلكه بايد اين ملت غضب پروردگار را ببيند و طعم ذلت را در اين زندگى بچشد و شلاق كيفر كسانى را كه به خدا افترا مى بندند به پيكر خود احساس كند تا بار ديگر به اين آسانى و سادگى به فكر چنين گناه عظيمى نيفتد.

در آيه بعد اين موضوع را تكميل كرده و به صورت يك قانون كلى چنين مى گويد: (اما آنها كه اعمال بدى انجام دهند، سپس توبه كنند (و شرائط توبه همگى انجام گيرد) و ايمان خود را به خدا تجديد نمايند و از هر گونه شرك و نافرمانى باز گردند، پروردگار تو بعد از آن، آنها را مى بخشد، او بخشنده و مهربان است )( وَالَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا مِن بَعْدِهَا وَآمَنُوا إِنَّ رَبَّكَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ ) .

پاسخ به دو سؤال:

1 - آيا دو آيه فوق، جمله معترضه است كه در وسط داستان بنى اسرائيل به عنوان تذكرى به پيامبر اسلام و مسلمانان نازل شده است و يا پيام خداوند به موسى (عليه‌السلام ) بعد از ماجراى گوساله پرستى است.

بعضى از مفسران احتمال اول و بعضى احتمال دوم را پذيرفته اند، آنها كه احتمال اول را پذيرفته اند، به جمله( إِنَّ رَبَّكَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ ) : (پروردگار تو بعد از توبه آمرزنده مهربان است ) استدلال كرده اند زيرا جمله بر صورت خطاب به پيامبر اسلام است، و آنها كه احتمال دوم را پذيرفته اند، به جمله سينالهم غضب (به زودى خشم خدا دامنشان را خواهد گرفت ) كه به صورت فعل مضارع آمده تمسك جسته اند.

ولى ظاهر آيات نشان مى دهد كه اينها قسمتى از خطاب خداوند به موسى (عليه‌السلام ) به دنبال ماجراى گوساله پرستى است، و فعل مضارع (سينالهم ) گواه خوبى براى اين موضوع است، در حالى كه هيچ مانعى ندارد (ان ربك ) خطاب به موسى (عليه‌السلام ) باشد.

2 - چرا ايمان در آيه فوق پس از توبه آمده است، با اينكه تا ايمان نباشد، توبه تحقق نمى پذيرد؟!

پاسخ اين سؤال نيز از اينجا روشن مى شود كه پايه هاى ايمان به هنگام گناه، متزلزل مى گردد و يكنوع سستى پيدا مى كند، تا آنجا كه در روايات اسلامى مى خوانيم: (شرابخوار به هنگامى كه شراب مى خورد ايمان ندارد، و زناكار نيز به هنگام زنا ايمان ندارد!) يعنى ايمان فروغ خود را از دست مى دهد و كم نور و تاريك و كم اثر مى شود.

اما هنگامى كه توبه انجام گرفت بار ديگر فروغ اصلى را پيدا خواهد كرد آنچنان كه گوئى ايمان بار ديگر تجديد شده است.

ضمنا از اينكه در آيات فوق، تنها روى ذلت در حيات دنيا تكيه شده، چنين استفاده مى شود كه پس از ندامت و پشيمانى از جريان بت پرستى و چشيدن مجازاتهاى اين جهان، توبه بنى اسرائيل از اين گناه پذيرفته شد آنچنان كه كيفر آنها را در آخرت از بين برد، اگر چه بار گناهان ديگرشان كه از آن توبه نكردند همچنان بر دوش آنها سنگينى مى كند.

آخرين آيه مورد بحث، مى گويد: (هنگامى كه آتش خشم موسى فرو نشست (و آن نتيجه اى را كه انتظار داشت گرفت ) موسى دست كرد و الواح تورات را از زمين برداشت، الواحى كه نوشته هاى آن سراسر هدايت و رحمت بود، اما هدايت و رحمت براى كسانى كه احساس مسئوليت مى كردند و از خدا مى ترسيدند و در برابر فرمانش تسليم بودند)( وَلَمَّا سَكَتَ عَن مُّوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوَاحَ وَفِي نُسْخَتِهَا هُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ ) .


آيه (155) و (156) و ترجمه

( وَاخْتَارَ مُوسَىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُم مِّن قَبْلُ وَإِيَّايَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهَا مَن تَشَاءُ وَتَهْدِي مَن تَشَاءُ أَنتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ ) (155)( وَاكْتُبْ لَنَا فِي هَٰذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ قَالَ عَذَابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشَاءُ وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ ) (156)

ترجمه:

155 - و موسى از قوم خود هفتاد تن از مردان را براى ميعادگاه ما برگزيد، و هنگامى كه زمين لرزه آنها را فرا گرفت (و هلاك شدند) گفت: پروردگارا! اگر مى خواستى مى توانستى آنها و مرا پيش از اين نيز هلاك كنى، آيا ما را به آنچه سفيهانمان انجام داده اند (مجازات و) هلاك مى سازى، اين جز آزمايش تو چيز ديگر نيست كه هر كس را بخواهى (و مستحق بدانى ) گمراه مى سازى و هر كس را بخواهى (و شايسته ببينى هدايت مى كنى، تو ولى مائى، ما را بيامرز و بر ما رحم كن و تو بهترين آمرزندگانى.

156 - و براى ما در اين دنيا و سراى ديگر نيكى مقرر دار، چه اينكه ما به سوى تو بازگشت كرده ايم، (خداوند در برابر اين تقاضا به موسى ) گفت: مجازاتم را به هر كس بخواهم مى رسانم و رحمتم همه چيز را فرا گرفته و آنرا براى آنها كه پرهيزكارند و زكات را مى پردازند و آنها كه به آيات ما ايمان مى آورند، مقرر خواهم داشت.

تفسير:

نمايندگان بنى اسرائيل در ميعاد گاه خدا

در آيات فوق بار ديگر قرآن به جريان رفتن موسى (عليه‌السلام ) به ميعادگاه (طور) با جمعى از بنى اسرائيل بازگشت نموده و قسمت ديگرى از همان حادثه را بازگو مى كند:

در اينكه موسى (عليه‌السلام ) يك ميقات و ميعاد با پروردگار داشته يا بيشتر در ميان مفسران گفتگو است و هر كدام براى اثبات مقصود خود شواهدى از آيات قرآن ذكر كرده اند.

ولى همانطور كه ما در ذيل آيه 142 همين سوره يادآور شديم از مجموع قرائن موجود در آيات قرآن، و روايات، بيشتر چنين به نظر مى رسد كه موسى (عليه‌السلام ) تنها يك ميقات داشته، آنهم به اتفاق جمعى از بنى اسرائيل بوده است.

در همين ميقات بود كه خداوند الواح تورات را نازل كرد و با موسى (عليه‌السلام ) سخن گفت و نيز در همين ميقات بود كه بنى اسرائيل به موسى (عليه‌السلام ) پيشنهاد كردند از خدا بخواهد خود را نشان دهد، و نيز در همينجا بود كه صاعقه يا زلزله اى در گرفت و موسى (عليه‌السلام ) بيهوش شد و بنى اسرائيل بر زمين افتادند، و در حديثى كه على بن ابراهيم (ع ) در تفسير خود نقل كرده نيز به اين موضوع تصريح شده است.

گر چه ممكن است طرز قرار گرفتن آيات اين سوره در نظر بعضى توليد اشكال كند كه چگونه خداوند نخست، اشاره به ميعاد موسى (عليه‌السلام ) كرده، سپس داستان گوساله پرستى را ذكر مى كند، بار ديگر به موضوع ميعاد باز مى گردد، آيا اين طرز سخن با فصاحت و بلاغتى كه در قرآن وجود دارد، سازگار است؟!. ولى با توجه به اينكه قرآن يك كتاب تاريخى نيست كه تسلسل حوادث را حفظ كند، بلكه يك كتاب هدايت و انسانسازى و تربيت است و در چنين كتابى گاه اهميت موضوع ايجاب مى كند كه ادامه بحث يك حادثه را موقتا رها كند و به بحث لازم ديگرى بپردازد و باز به ذكر حادثه اول ادامه دهد.

بنابراين هيچ لزومى ندارد كه ما آيه مورد بحث را اشاره به دنباله بحث گوساله پرستى بدانيم و بگوئيم موسى (عليه‌السلام ) بار ديگر بنى اسرائيل را بعد از اين ماجرا براى عذرخواهى و توبه به كوه طور برد آنچنان كه بعضى از مفسران گفته اند زيرا اين احتمال گذشته از جهات ديگر از اين نظر كه به هلاكت اين گروه كه براى عذرخواهى رفته اند انجاميده، بعيد به نظر مى رسد، آيا ممكن است خداوند عده اى را كه بنمايندگى قوم خود براى عذرخواهى به پيشگاه او رفته اند در همانجا هلاك كند؟!

به هر حال در آيات فوق نخست مى گويد: (موسى (عليه‌السلام ) هفتاد نفر از قوم خود را براى ميعاد ما انتخاب كرد)( وَاخْتَارَ مُوسَىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا ) .

ولى بنى اسرائيل چون كلام خدا را شنيدند، از موسى (عليه‌السلام ) تقاضا كردند از او بخواهد خود را نشان دهد (در اين هنگام زلزله عظيمى در گرفت، و جمعيت هلاك شدند و موسى (عليه‌السلام ) مدهوش بر زمين افتاد، هنگامى كه به هوش آمد عرض كرد: پروردگارا! اگر تو مى خواستى مى توانستى آنها و مرا پيش از اين هلاك كنى ) يعنى من چگونه پاسخ قوم را بگويم كه بر نمايندگان آنها چنين گذشته است( فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُم مِّن قَبْلُ وَإِيَّايَ ) .

سپس گفت: پروردگارا اين درخواست نابجا تنها كار جمعى از سفهاى ما بود

(آيا ما را به خاطر كار آنها هلاك مى كنى؟)( أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا ) .

بعضى از مفسران وجود كلمه رجفه (لرزه ) را در اين آيه و وجود كلمه صاعقه در آيه 55 سوره بقره كه مربوط به تقاضاى رويت پروردگار است دليل بر تفاوت اين دو ميقات گرفته اند، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم، صاعقه در بسيارى از اوقات با لرزه شديد همراه است، زيرا بر اثر برخورد الكتريسته هاى مثبت و منفى كه اولى در ابر و دومى در زمين است، جرقه عظيمى به وجود مى آيد كه كوهها و زمينها را به لرزه در مى آورد و گاهى از هم متلاشى مى كند، در داستان صالح (ع ) نيز در مورد بلائى كه بر اين جمعيت گنهكار نازل شد، گاهى تعبير به (صاعقه ) شده (سوره فصلت آيه 17) و گاهى به (رجفة ) (سوره اعراف آيه 78).

و نيز بعضى از مفسران تعبير بما فعل السفهاء منا (به كارى كه سفهاى ما كرده اند) را دليل بر اين گرفته اند كه مجازات در اينجا به خاطر عملى بوده كه از بنى اسرائيل سرزده (همانند گوساله پرستى ) نه بخاطر سخنى كه در مورد تقاضاى رؤ يت خدا داشتند.

پاسخ اين سخن نيز روشن است، زيرا سخن نيز يكى از افعال انسان است، و اطلاق (فعل ) بر (سخن ) چيز تازه و غير معمولى نيست، مثلا هنگامى كه مى گوئيم خداوند در قيامت به همه كارهاى ما پاداش و كيفر مى دهد، مسلما اين تعبير، سخنان ما را نيز در بر خواهد گرفت.

سپس موسى (عليه‌السلام ) به دنبال اين تضرع و تقاضا از پيشگاه خدا عرضه مى دارد: (پروردگارا مى دانيم اين آزمايش تو بود كه هر كه را بخواهى (و مستحق ببينى ) با آن گمراه مى كنى و هر كس را بخواهى (و شايسته بدانى ) هدايت مى نمائى ) (ان هى الا فتنتك ).

در اينجا نيز مفسران در زمينه معنى (فتنه ) سخن بسيار دارند، ولى با توجه به اينكه (فتنه ) در قرآن مجيد مكرر به معنى آزمايش و امتحان آمده است، چنانكه در آيه 28 سوره انفال انما اموالكم و اولادكم فتنه: (سرمايه ها و فرزندان شما وسيله آزمايش شما هستند) (و همچنين آيه 2 سوره عنكبوت و آيه 126 سوره توبه ) مفهوم آيه مورد بحث چندان پيچيده نيست.

زيرا بدون شك بنى اسرائيل در اين صحنه با آزمايش شديدى روبرو شدند، و خداوند به آنها نشان داد كه اين تقاضا (تقاضاى رؤ يت او) يك تقاضاى بى مورد و نابجا و محال است.

و در پايان آيه موسى (عليه‌السلام ) عرض مى كند: (بار الها تنها تو ولى و سرپرست مائى، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترين آمرزندگانى )( أَنتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ ) .

از مجموع آيات و روايات استفاده مى شود كه سرانجام هلاك شدگان بار ديگر زندگى را از سر گرفتند و به اتفاق موسى (عليه‌السلام ) به سوى بنى اسرائيل بازگشتند، و آنچه را ديده بودند براى آنها بازگو نمودند و به تبليغ و ارشاد آن مردم بيخبر پرداختند.

در آيه بعد دنباله تقاضاى موسى (عليه‌السلام ) از پروردگار و تكميل مساله توبه كه در آيات قبل به آن اشاره شد چنين آمده است، موسى مى گويد:

(خداوندا در اين جهان و در سراى ديگر نيكى براى ما مقرر بدار)( وَاكْتُبْ لَنَا فِي هَٰذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ ) .

(حسنة ) به معنى هر گونه نيكى و زيبائى و خوبى است، بنابراين همه نعمتها و همچنين توفيق عمل صالح و آمرزش و بهشت و هر گونه سعادت را شامل مى شود، و دليلى ندارد - همانند بعضى از مفسران - آنرا مخصوص به يك قسمت از اين مواهب بدانيم.

سپس دليل اين تقاضا را چنين بيان مى كند: (ما به سوى تو بازگشت كرده ايم و از سخنانى كه سفيهان ما گفته اند كه شايسته مقام با عظمت تو نبود، پوزش طلبيده ايم )( إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ ) .

(هدنا) از ماده هود (بر وزن صوت ) به معنى بازگشت تواءم با نرمى و آرامش است و به طورى كه بعضى از لغويين گفته اند، هم بازگشت از خير به شر را شامل مى شود و هم از شر به خير را ولى در بسيارى از موارد به معنى توبه و بازگشت به اطاعت فرمان خدا آمده است.

راغب در كتاب مفردات از بعضى نقل مى كند: (كه نامگذارى (قوم يهود) به اين نام، بخاطر همين سخنى است كه با خدا داشتند و در واقع اين نام يكنوع مدح و ستايش از آنها بوده و زنده كننده خاطره بازگشت آنها به سوى خدا، سپس معنى اصلى فراموش شده و به عنوان نامى روى اين قوم و ملت باقى مانده است ).

ولى با توجه به اينكه بعضى ديگر از لغويين معنى آن را هر گونه بازگشت از شر به خير و يا از خير به شر ذكر كرده اند، مى توان گفت اين كلمه چندان متضمن مدح نيست بلكه ممكن است حكايت از نوسان روحى و ناپايدارى اخلاقى اين جمعيت كند.

بعضى ديگر از مفسران گفته اند علت نامگذارى اين قوم به (يهود) ارتباطى با اين سخن ندارد بلكه در اصل از ماده (يهوذا) كه نام يكى از فرزندان يعقوب است گرفته شده و سپس ذال تبديل به دال گرديده و يهودا شده و منسوب به آن يهودى مى باشد.

سرانجام خداوند دعاى موسى (عليه‌السلام ) را به اجابت مى رساند و توبه او را مى پذيرد، ولى نه بدون قيد و شرط، بلكه با شرائطى كه در ذيل آيه آمده است، مى گويد:

(خداوند فرمود عذاب و كيفرم را به هر كس بخواهم (و مستحق ببينم ) مى رسانم )( قَالَ عَذَابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشَاءُ ) .

بارها گفته ايم كه (مشيت ) در اينگونه موارد بلكه در همه موارد به معنى خواست مطلق و بدون قيد و شرط نيست، بلكه خواست تواءم با حكمت و شايستگى ها و لياقتها است و به اين ترتيب پاسخ هر گونه اشكالى در اين زمينه روشن مى شود.

سپس اضافه مى كند: (اما رحمت من همه چيز را در بر گرفته است )( وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ) .

اين رحمت واسعه پروردگار ممكن است اشاره به نعمتها و بركات دنيوى باشد كه همگان را در برگرفته و بر و فاجر و نيك و بد از آن بهره مى برند.

و نيز مى تواند اشاره به همه رحمت هاى مادى و معنوى باشد زيرا نعمتهاى معنوى اختصاص به قوم و جمعيتى ندارد، هر چند شرائطى دارد كه بدون آن، شامل كسى نمى شود، و به تعبير ديگر درهاى رحمت الهى به روى همگان گشوده است و اين خود مردمند كه بايد تصميم بگيرند و از اين در وارد شوند و اگر كسانى شرائط ورود در آن را فراهم نسازند دليل بر تقصير خود آنها است، نه محدود بودن رحمت خدا (تفسير دوم با مفهوم آيه و جمله هاى كه بعد مى آيد سازگارتر و مناسبتر است ).

ولى براى اينكه كسانى خيال نكنند پذيرش توبه و يا وسعت رحمت پروردگار و عموميت آن، بى قيد و شرط و بدون حساب و كتاب است، در پايان آيه اضافه مى كند (من بزودى رحمتم را براى كسانى كه سه كار را انجام مى دهند مى نويسم، آنها كه تقوا پيشه مى كنند، و آنها كه زكات مى پردازند، و آنها كه به آيات ما ايمان مى آورند)( فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ )

(تقوا) اشاره به پرهيز از هر گونه گناه و آلودگى است.

و زكات به معنى وسيع كلمه و طبق حديث معروف لكل شى زكاة: (براى همه نعمتها و مواهب الهى، زكاتى هست ) تمام اعمال نيك را شامل مى شود.

و جمله و الذين هم بآياتنا يومنون، ايمان به مقدسات را فرا مى گيرد.

و به اين ترتيب آيه مشتمل بر يك برنامه كامل و جامع است.

و اگر زكات را به معنى خصوص زكات مال تفسير كنيم، ذكر آن از ميان ساير وظائف الهى به خاطر اهميتى است كه در عدالت اجتماعى دارد.

در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل شده است كه حضرت مشغول نماز بود، شنيد مرد عربى مى گويد: اللهم ارحمنى و محمدا و لا ترحم معنا احدا (خداوندا تنها من و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را مشمول رحمت قرار بده و هيچكس ديگر را در اين رحمت وارد مكن )! هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سلام نماز را داد رو به او كرده فرمود: لقد تحجرت واسعا! يعنى (موضوع نامحدود و وسيعى را محدود ساختى و جنبه اختصاصى به آن دادى )! اشاره به اينكه رحمت بى پايان خدا به هيچ صورت نمى تواند محدود به من و تو باشد.


آيه (157) و ترجمه

( الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ أُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) (157)

ترجمه:

157 - آنها كه از فرستاده (خدا) پيامبر (امى ) پيروى مى كنند كسى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مى يابند و آنها را به معروف دستور مى دهد و از منكر باز مى دارد، پاكيزه ها را براى آنها حلال مى شمرد، ناپاكها را تحريم مى كند، و بارهاى سنگين و زنجيرهائى را كه بر آنها بود (از دوش و گردنشان بر مى دارد آنها كه به او ايمان آوردند و حمايتش كردند و ياريش نمودند و از نورى كه با او نازل شده پيروى كردند آنان رستگارانند.

تفسير:

از چنين پيامبرى پيروى كنيد

اين آيه در حقيقت، مكمل آيه گذشته درباره صفات كسانى است كه مشمول رحمت واسعه پروردگار هستند، يعنى پس از ذكر صفات سه گانه تقوى و اداء زكات و ايمان به آيات پروردگار، در اين آيه صفات ديگرى به عنوان توضيح براى آنها ذكر مى كند و آن پيروى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، زيرا ايمان به خدا از ايمان به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پيروى از مكتبش ‍ جدائى ناپذير است، همچنين تقوا و زكات نيز بدون پيروى از رهبرى او تكميل نمى شود.

لذا مى گويد: (كسانى مشمول اين رحمت مى شوند كه از فرستاده پروردگار پيروى كنند)( الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ ) .

سپس براى اين رسول، شش صفت علاوه بر مقام رسالت بيان مى كند:

1 - او پيامبر خدا است( النَّبِيُّ ) .

نبى به كسى گفته مى شود كه پيام خدا را بيان مى كند و به او، وحى نازل مى شود - هر چند مامور به دعوت و تبليغ نباشد - اما رسول كسى است كه علاوه بر مقام نبوت، مامور به دعوت و تبليغ به سوى آئين خدا و ايستادگى در اين مسير مى باشد.

در حقيقت رسالت مقامى است بالاتر از نبوت، بنابراين در معنى رسالت، نبوت هم افتاده است، ولى چون آيه در مقام تشريح و توضيح و تفصيل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، آن دو را مستقلا ذكر كرده. در واقع آنچه به طور سربسته در مفهوم رسول افتاده، به صورت مستقل و روشن به عنوان تجزيه و تحليل صفات او ذكر شده است.

2 - پيامبرى كه درس نخوانده و از ميان توده جمعيت برخاسته، از سرزمين مكه ام القرى، كانون اصلى توحيد طلوع كرده است (الامى ).

درباره مفهوم (امى ) كه از ماده (ام ) بمعنى مادر يا (امت ) به معنى جمعيت گرفته شده است در ميان مفسران گفتگو است، جمعى آنرا به معنى درس نخوانده مى دانند، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولد شده باقى مانده و مكتب استادى را نديده است، و بعضى آن را به معنى كسى كه از ميان امت و توده مردم برخاسته، نه از ميان اشراف، و مترفين و جباران، و بعضى به مناسبت اينكه مكه را (ام القرى ) مى گويند اين كلمه را مرادف (مكى ) دانسته اند.

روايات اسلامى كه در منابع مختلف حديث وارد شده نيز بعضى آنرا به معنى درس نخوانده و بعضى آنرا به معنى مكى تفسير كرده اند.

ولى هيچ مانعى ندارد كه كلمه (امى ) اشاره به هر سه مفهوم بوده باشد و بارها گفته ايم كه استعمال يك لفظ در چند معنى، هيچگونه مانعى ندارد، و در ادبيات عرب شواهد فراوانى براى اين موضوع وجود دارد. (درباره امى بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از تكميل تفسير اين آيه مشروحا بحث خواهيم كرد).

3 - (پيامبرى كه صفات و علامات و نشانه ها و دلائل حقانيت او را در كتب آسمانى پيشين (تورات و انجيل مشاهده مى كنند)( الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ ) .

در زمينه وجود بشارات مختلف در كتب عهدين (تورات و انجيل ) حتى تورات و انجيل تحريف يافته كنونى نيز پس از تكميل تفسير اين آيه بحث جداگانه خواهيم داشت.

4 - (پيامبرى كه محتواى دعوت او با فرمان عقل كاملا سازگار است، به نيكى ها و آنچه خرد آن را مى شناسد و نزدش معروف است، دعوت مى كند، و از بديها و زشتيها و آنچه خرد ناشناس مى شمرد، نهى مى نمايد)( وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ ) .

5 - محتواى دعوت او با فطرت سليم هم آهنگ است، (طيبات و آنچه را طبع سليم مى پسندد، براى آنها حلال مى شمرد، و آنچه خبيث و تنفرآميز مى باشد بر آنها تحريم مى كند)( وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ ) .

6 - او بسان مدعيان دروغين نبوت و رسالت كه هدفشان به زنجير كشيدن توده هاى مردم و استعمار و استثمار آنها است، نيست، نه تنها بندى بر آنها نمى گذارد، بلكه (بارها را از دوش آنان بر مى دارد، و غل و زنجيرهائى را كه بر دست و پا و گردنشان سنگينى مى كرد، مى شكند)( وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ) (1).

و چون اين صفات ششگانه به ضميمه مقام رسالت كه مجموعا هفت صفت مى شود، رويهمرفته نشانه روشن و دليل آشكارى بر صدق دعوت او است اضافه مى كند: (كسانى كه به او ايمان بياورند و مقامش را بزرگ بشمرند و او را در ابلاغ رسالتش يارى كنند، و از نور آشكارى كه با او نازل شده يعنى قرآن مجيد پيروى كنند بدون شك چنين افرادى رستگارانند)( فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ أُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .

(عزروه ) از ماده (تعزير) به معنى حمايت و يارى كردن آميخته با احترام و بزرگداشت است، و بعضى گفته اند كه اصل آن به معنى، (منع و جلوگيرى ) است، اگر جلوگيرى از دشمن باشد، مفهوم آن يارى كردن است، و اگر جلوگيرى از گناه باشد، مفهوم آن مجازات و تنبيه است، و لذا به مجازاتهاى خفيف تعزير مى گويند.

قابل توجه اينكه در آيه فوق به جاى (انزل اليه ) (انزل معه ) (با او نازل گرديد) آمده است، در حالى كه مى دانيم شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزولى از آسمان نداشت، ولى چون نبوت و رسالت او همراه قرآن از طرف خدا نازل شد، تعبير به (معه ) شده است.

نكته ها

در اينجا به چند موضوع مهم بايد توجه داشت:

1 - پنج دليل براى نبوت در يك آيه

در هيچيك از آيات قرآن دلائل حقانيت دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همانند آيه فوق يكجا بيان نشده است، اگر درست در صفات هفتگانه اى كه خداوند در اين آيه براى پيامبرش ذكر كرده دقت كنيم، پنج دليل روشن براى اثبات نبوت او خواهيم يافت.

نخست اينكه او (امى ) بود و درس نخوانده، اما با اينحال كتابى آورد كه نه تنها سرنوشت مردم حجاز را دگرگون ساخت، بلكه نقطه بازگشت مهمى در تاريخ بشريت بود، حتى آنها كه او را به نبوت نپذيرفته اند در عظمت كتاب و تعليماتش ترديد ندارند، آيا از يك انسان درس نخوانده، و مكتب نديده، و پرورش يافته يك محيط جهل و بربريت روى حسابهاى عادى ممكن است چنين كارى انجام پذيرد؟.

دوم اينكه دلائل نبوت او با تعبيرات مختلف در كتب آسمانى پيشين وجود دارد آنچنانكه انسان را به حقانيت او مطمئن مى سازد، بشاراتى در آنها آمده است كه تنها بر او تطبيق مى گردد.

سوم اينكه محتويات دعوت او با عقل و خرد سازگار است، زيرا دعوت به معروف و نهى از منكرات و زشتيها مى كند، و اين موضوع با مطالعه تعليماتش به خوبى روشن است.

چهارم محتويات دعوت او با طبع سليم و فطرت هماهنگ است.

پنجم اگر او از طرف خدا نبود، حتما به خاطر منافع خويش دست به چنين كارى مى زد و در اين صورت نه تنها نبايد غل و زنجيرها را از مردم بگشايد بلكه بايد آنها را همچنان در جهل و بيخبرى نگهدارد تا بهتر بتواند آنها را استثمار كند، در حالى كه مى بينيم او زنجيرهاى گران را از دست و پاى بشريت گشود:

زنجير جهل و نادانى از طريق دعوت پيگير و مستمر به علم و دانش.

زنجير بت پرستى و خرافات از راه دعوت به توحيد.

زنجير انواع تبعيضات و زندگى طبقاتى از طريق دعوت به اخوت دينى و برادرى اسلامى، و مساوات در برابر قانون.

و زنجيرهاى ديگر، هر يك از اينها به تنهائى دليلى است بر حقانيت دعوت او و مجموع آنها دليلى روشنتر.

2 - چگونه پيامبر امى بود؟

درباره مفهوم (امى ) همانطور كه در بالا گفته شد، سه احتمال معروف وجود دارد، نخست اينكه به معنى درس نخوانده است، دوم اينكه به معنى كسى است كه در سرزمين مكه تولد يافته و از مكه برخاسته است، سوم به معنى كسى است كه از ميان امت و توده مردم قيام كرده است، ولى معروفتر از همه تفسير اول است كه با موارد استعمال اين كلمه نيز سازگارتر مى باشد، و همانگونه كه گفتيم ممكن است هر سه معنى با هم مراد باشد.

در اينكه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مكتب نرفت و خط ننوشت، در ميان مورخان بحثى نيست و قرآن نيز صريحا در آيه 48 سوره عنكبوت درباره وضع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از بعثت مى گويد و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون: (پيش از اين نه كتابى مى خواندى و نه با دست خود چيزى مى نوشتى تا موجب ترديد دشمنانى كه مى خواهند سخنان ترا ابطال كنند گردد).

اصولا در محيط حجاز به اندازهاى باسواد كم بود كه افراد باسواد كاملا معروف و شناخته شده بودند، در مكه كه مركز حجاز محسوب مى شد تعداد كسانى كه از مردان مى توانستند بخوانند و بنويسند از 17 نفر تجاوز نمى كرد و از زنان تنها يك زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت.

مسلما در چنين محيطى اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد معلمى خواندن و نوشتن را آموخته بود كاملا معروف و مشهور مى شد. و به فرض اينكه نبوتش را نپذيريم او چگونه مى توانست با صراحت در كتاب خويش اين موضوع را نفى كند؟ آيا مردم به او اعتراض نمى كردند كه درس خواندن تو مسلم است، اين قرينه روشنى بر امى بودن او است.

و در هر حال وجود اين صفت در پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تاكيدى در زمينه نبوت او بود تا هر گونه احتمالى جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبيعت در زمينه دعوت او منتفى گردد.

اين در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نيز در هيچيك از تواريخ نقل نشده است كه او خواندن و نوشتن را از كسى فرا گرفته باشد، بنابراين به همان حال امى بودن تا پايان عمر باقى ماند.

ولى اشتباه بزرگى كه بايد در اينجا از آن اجتناب كرد اين است كه درس نخواندن غير از بى سواد بودن است و كسانى كه كلمه (امى ) را به معنى (بى سواد) تفسير مى كنند، گويا توجه به اين تفاوت ندارند.

هيچ مانعى ندارد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به تعليم الهى، خواندن - يا - خواندن و نوشتن را بداند، بى آنكه نزد انسانى فرا گرفته باشد، زيرا چنين اطلاعى بدون ترديد از كمالات انسانى است و مكمل مقام نبوت است.

شاهد اين سخن آن است كه در رواياتى كه از امامان اهلبيت (عليهما‌السلام ) نقل شده مى خوانيم: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى توانست بخواند و يا هم توانائى خواندن داشت و هم توانائى نوشتن.

اما براى اينكه جائى براى كوچكترين ترديد براى دعوت او نماند از اين توانائى استفاده نمى كرد.

و اينكه بعضى گفته اند توانائى بر خواندن و نوشتن، كمالى محسوب نمى شود، بلكه اين دو علم كليدى براى رسيدن به كمالات علمى هستند نه علم واقعى و كمال حقيقى پاسخش در خودش نهفته است، زيرا آگاهى از وسيله كمالات خود نيز كمالى است روشن.

ممكن است گفته شود در دو روايت كه از ائمه اهلبيت (عليه مالسلام ) نقل شده، صريحا تفسير (امى ) به درس نخوانده، نفى گرديده است، و تنها به معنى كسى كه به (ام القرى ) (مكه ) منسوب است تفسير شده.

در پاسخ مى گوئيم يكى از اين دو روايت به اصطلاح (مرفوعه ) است و سند آن فاقد ارزش، و روايت دوم از (جعفر بن محمد صوفى ) نقل شده كه از نظر علم رجال شخص مجهولى است.

و اما اينكه بعضى تصور كرده اند كه آيه دوم سوره جمعه يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و آيات ديگرى كه به اين مضمون است دليل بر آن است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قرآن را از روى نوشته بر مردم مى خواند كاملا اشتباه است، زيرا تلاوت هم به خواندن از روى نوشته گفته مى شود و هم به خواندن از حفظ، كسانى كه قرآن يا اشعار يا ادعيه را از حفظ مى خوانند، تعبير به تلاوت در مورد آنها بسيار فراوان است. از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مى گيريم كه:

1 - پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به طور قطع، نزد كسى خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود، و به اين ترتيب يكى از صفات او اين است كه نزد استادى درس نخوانده است.

2 - هيچگونه دليل معتبرى در دست نداريم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از نبوت يا بعد از آن عملا چيزى را خوانده يا نوشته باشد.

3 - اين موضوع منافاتى با آن ندارد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به تعليم پروردگار قادر بر خواندن يا نوشتن بوده باشد.

بشارت ظهور پيامبر در كتب عهدين

گرچه شواهد قطعى تاريخى و همچنين محتويات كتب مقدسه يهود و نصارى (تورات و اناجيل ) نشان كه اينها كتابهاى آسمانى نازل شده بر موسى و عيسى (عليهما‌السلام ) نيستند و دست تحريف به سوى آنها دراز شده است بلكه بعضى از ميان رفته اند و آنچه امروز به نام كتب مقدسه در ميان آنها است مخلوطى است از زائيده هاى افكار بشرى و قسمتى از تعليماتى كه بر موسى (عليه‌السلام ) و عيسى (عليه‌السلام ) نازل گرديده و در دست شاگردان بوده.

بنابراين اگر جمله هائى كه صراحت كامل درباره بشارت ظهور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشته باشد در آنها ديده نشود جاى تعجب نخواهد بود.

ولى با اين حال در همين كتب تحريف يافته عباراتى ديده مى شود كه اشاره قابل ملاحظهاى به ظهور اين پيامبر بزرگ دارد كه جمعى از دانشمندان ما آنها را در كتابها يا مقاله هائى كه در اين موضوع نگاشته اند جمع آورى نموده، و چون ذكر آنهمه بشارات و بحث و گفتگو پيرامون دلالت آنها بطول مى انجامد ما تنها به چند قسمت به عنوان نمونه اشاره مى كنيم.

1 - در تورات سفر تكوين فصل 17 شماره 17 تا 20 چنين مى خوانيم: (و ابراهيم به خدا گفت كه اى كاش اسماعيل در حضور تو زندگى نمايد... و در

حق اسماعيل (دعاى ) ترا شنيدم اينك به او بركت دادم و او را بارور گردانيده به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور توليد خواهد نمود و او را امت عظيمى خواهم نمود).

2 - در سفر پيدايش باب 49 شماره 10 مى خوانيم:

(عصاى سلطنت از يهودا و فرمانفرمائى از پيش پايش نهضت خواهد نمود تا وقتى كه (شيلوه ) بيايد كه به او امتها جمع خواهد شد.)

قابل توجه اينكه يكى از معانى شيلوه - طبق تصريح مسترها كس در كتاب قاموس مقدس - فرستادن مى باشد و با كلمه (رسول ) يا رسول الله موافق است.

3 - در انجيل يوحنا باب 14 شماره 15 و 16 چنين مى خوانيم: (اگر شما مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست و او تسلى دهنده ديگر به شما خواهد داد كه تا به ابد با شما خواهد ماند).

4 - و در همان انجيل يوحنا باب 15 شماره 26 مى خوانيم: (و چون آن تسلى دهنده بيايد كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد يعنى روح راستى كه از طرف پدر مى آيد او درباره من شهادت خواهد داد.)

5 - و نيز در همان انجيل يوحنا باب 16 شماره 7 به بعد مى خوانيم: (ليكن به شما راست مى گويم كه شما را مفيد است كه من بروم كه اگر من نروم آن تسلى دهنده به نزد شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را به نزد شما خواهم فرستاد... اما چون او يعنى روح راستى بيايد او شما را به تمامى راستى ارشاد خواهد نمود، زيرا كه او از پيش خود سخن نخواهد گفت بلكه هر آنچه مى شنود خواهد گفت و شما را به آينده خبر خواهد داد.)

نكته شايان توجه اينكه: در اناجيل فارسى در جمله هاى بالا كه از انجيل يوحنا است كلمه (تسلى دهنده ) آمده، ولى در انجيل عربى چاپ لندن (مطبعه ويليام وطس - سال 1857) به جاى آن (فارقليطا) ذكر شده است.


آيه (158) و ترجمه

( قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ) (158)

ترجمه:

158 - بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم، همان خدائى كه حكومت آسمانها و زمين از آن او است، معبودى جز او نيست، زنده مى كند و مى ميراند پس ايمان بياوريد به خدا و فرستاده اش، آن پيامبر درس نخوانده اى كه ايمان به خدا و كلماتش ‍ دارد و از او پيروى كنيد تا هدايت يابيد.

تفسير:

دعوت جهانى پيامبر

در حديثى از امام مجتبى چنين مى خوانيم: عده اى از يهود نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: اى محمد توئى كه گمان مى برى فرستاده خدائى و همانند موسى (عليه‌السلام ) بر تو وحى فرستاده مى شود؟!

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كمى سكوت كرد، سپس فرمود: آرى منم سيد فرزندان آدم و به اين افتخار نمى كنم، من خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزكاران و فرستاده پروردگار جهانيانم

آنها سؤال كردند به سوى چه كسى؟ به سوى عرب يا عجم يا ما؟

(خداوند آيه فوق را نازل كرد، و رسالت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به تمام جهانيان با صراحت در ضمن آن شرح داد).

ولى با اين حال پيوند و ارتباط آيه با آيه قبل در زمينه صفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و دعوت به پيروى از آئين او جاى انكار نيست.

نخست به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد: (بگو اى مردم من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم )( قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا ) .

اين آيه همانند آيات بسيارى ديگر از قرآن مجيد، دليل روشنى بر جهانى بودن دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است.

در آيه 28 سوره سبا نيز مى خوانيم( وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ ) : ترا جز به سوى همه مردم نفرستاديم.

و در آيه 19 سوره انعام مى خوانيم:( وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ ) : (اين قرآن به من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه قرآن به آنها مى رسد انذار كنم ).

و در آغاز سوره فرقان مى خوانيم:( تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا ) : (پاينده و برقرار است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش فرستاد كه جهانيان را از مسئوليتهايشان بيم دهد).

اينها نمونه آياتى است كه گواه جهانى بودن دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است و در اين باره باز هم به خواست پروردگار ذيل آيه 7 سوره شورى بحث خواهيم كرد، و در ذيل آيه 92 سوره انعام نيز بحث نسبتا مشروحى در اين زمينه داشتيم سپس خدائى را كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به سوى او دعوت مى كند با سه صفت معرفى مى كند:

(خداوندى كه حكومت آسمانها و زمينها از آن او است )( الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ) .

(خداوندى كه معبودى شايسته پرستش جز او وجود ندارد)( لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ) .

(خداوندى كه زنده مى كند و مى ميراند و نظام حيات و مرگ به فرمان او است ) (يحيى و يميت ).

و به اين ترتيب، الوهيت غير خالق آسمان و زمين، و هر گونه بت، و همچنين تثليث مسيحيت را نفى مى كند، و نيز قدرت پروردگار را بر رسالت جهانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و توانائى او را بر امر معاد تاكيد مى كند.

و در پايان از همه مردم جهان دعوت مى كند كه (به خدا و فرستاده او پيامبر درس نخوانده و قيام كننده از ميان توده هاى جمعيت ايمان بياورند)( فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ) .

(پيامبرى كه تنها ديگران را دعوت به اين حقايق نمى كند، بلكه در درجه اول خودش به آنچه مى گويد، يعنى به خدا و سخنان او ايمان دارد( الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَكَلِمَاتِهِ ) .

نه تنها آياتى را كه بر خودش نازل شده مى پذيرد، بلكه تمام كتب راستين انبياء پيشين را نيز مى پذيرد.

ايمان او به آئينش كه از خلال اعمال و رفتارش آشكار است، خود دليل روشنى بر حقانيت او است، زيرا عمل يك گوينده، نشان مى دهد كه تا چه اندازه به گفته خود مؤ من است، و ايمان او به گفتارش يكى از نشانه هاى صدق و راستگوئى او است تمام تاريخ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به اين حقيقت گواهى مى دهد، كه او بيش از همه به تعليمات خويش و آيات قرآن پايبند بود و ايمان داشت.

آرى (از چنين پيامبرى بايد پيروى كنيد، تا نور هدايت در قلب شما بتابد و در مسير سعادت قرار گيريد( وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ) .

اشاره به اينكه ايمان به تنهائى كافى نيست، بلكه در صورتى مفيد خواهد بود كه با پيروى عملى تكميل گردد.

جالب توجه اينكه آيه فوق در مكه نازل شده است كه در آن روز پيروان اسلام، در اقليت شديدى قرار داشتند، آنچنان كه شايد كمتر كسى احتمال مى داد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حتى بر مكه مسلط شود، تا چه رسد به جزيره عرب و يا قسمت مهم دنيا.

بنابراين كسانى كه فكر مى كنند پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نخست مدعى رسالت بر مكه بود و هنگامى كه آئينش بالا گرفت به فكر تسلط بر حجاز افتاد و سپس در فكر كشورهاى ديگر فرو رفت و نامه به سلاطين دنيا نوشت و اعلام جهانى بودن آئينش ‍ را كرد پاسخ همه آنها را آيه فوق كه در مكه نازل شده است مى دهد، و مى گويد: او از آغاز كار دعوت جهانى خود را آشكار ساخت.


آيه (159) و (160) و ترجمه

( وَمِن قَوْمِ مُوسَىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ ) (159)( وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ) (160)

ترجمه:

159 - و از قوم موسى گروهى به سوى حق هدايت مى كنند و حاكم به حق و عدالتند.

160 - و آنها را به دوازده گروه كه هر يك شاخهاى (از دودمان اسرائيل ) بودند تقسيم كرديم و هنگامى كه موسى تقاضاى آب (براى قوم تشنه كامش در بيابان ) كرد به او وحى فرستاديم كه عصاى خود را بر سنگ بزن ناگهان دوازده چشمه از آن بيرون ريخت آنچنان كه هر گروه چشمه خود را مى شناختند و ابر را بر سر آنها سايبان ساختيم و بر آنها من و سلوى فرستاديم (و به از آنان گفتيم ) از روزيهاى پاكيزه كه به شما داده ايم بخوريد (و سپاس خدا را بجا آوريد ولى آنها نافرمانى و ستم كردند) اما به ما ستم نكردند لكن به خودشان ستم نمودند.

تفسير

گوشهاى از نعمتهاى خدا به بنى اسرائيل

در آيات فوق باز سخن پيرامون بنى اسرائيل و سرنوشت و رويدادهاى تاريخ آنها است.

در آيه نخست اشاره به واقعيتى مى كند كه شبيه آن را در قرآن ديده ايم واقعيتى كه حكايت از روح حق طلبى قرآن دارد، و آن احترام به موقعيت اقليتهاى صالح است يعنى: چنان نبود كه بنى اسرائيل يكپارچه فاسد و مفسد باشند و اين نژاد عموما مردمى گمراه و سركش معرفى شوند بلكه در برابر اكثريت مفسده جو، اقليتى وجود داشتند صالح و ناهماهنگ با كارهاى اكثريت، قرآن براى اين اقليت صالح اهميت خاصى قائل شده است و مى گويد: از قوم موسى (عليه‌السلام ) گروهى هستند كه دعوت به سوى حق مى كنند و حاكم به حق و عدالتند( وَمِن قَوْمِ مُوسَىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ ) .

اين آيه ممكن است اشاره به گروه كوچكى باشد كه تسليم در برابر سامرى و دعوت او نشدند و همه جا حامى و طرفدار مكتب موسى (عليه‌السلام ) بودند و يا گروههاى صالح ديگرى كه بعد از موسى (عليه‌السلام ) بروى كار آمدند.

ولى اين معنى با ظاهر آيه چندان سازگار نيست، زيرا (يهدون ) و (يعدلون ) فعل مضارع است و حداقل حكايت از زمان حال يعنى عصر نزول قرآن مى كند و وجود چنين گروهى را در آن زمان اثبات مى نمايد، مگر اينكه كلمه (كان ) در تقدير بگيريم، تا آيه اشاره به زمان گذشته بوده باشد و مى دانيم تقدير گرفتن بدون وجود قرينه خلاف ظاهر است.

و نيز مى تواند ناظر به اقليتى از يهود كه در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى زيستند بوده باشد همانها كه تدريجا و پس از مطالعه كافى روى دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سرانجام اسلام را پذيرفتند و در جمع مسلمانان راستين و حاميان مخلص ‍ در آمدند، اين تفسير با ظاهر آيه و فعل مضارع كه در آن به كار رفته است هماهنگتر است.

و اينكه در پارهاى از روايات شيعه و اهل سنت وارد شده كه اين آيه اشاره به گروه كوچكى است از بنى اسرائيل كه در ماوارء چين زندگى دارند، زندگى عادلانه و تواءم با تقوا و خداشناسى و خداپرستى، علاوه بر اينكه با آنچه از وضع جهان آگاهيم سازگار نيست و تواريخ موجود اين موضوع را تاييد نمى كند،

احاديث مزبور از حيث سند معتبر نمى باشد، و نمى توان به عنوان يك حديث صحيح طبق قواعد علم رجال روى آنها تكيه كرد.

در آيه بعد اشاره به چند قسمت از نعمتهاى خدا بر بنى اسرائيل مى كند. نخست مى گويد: (ما آنها را به دوازده گروه تقسيم كرديم ) (تا نظمى عادلانه و دور از برخوردهاى خشونت آميز در ميانشان حكومت كند)( وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا ) .

روشن است هنگامى كه يك ملت داراى تقسيم بنديهاى صحيح و منظم بوده باشد، و هر بخش و يا هر گروه تحت رهبرى رهبر لايقى قرار گيرد، اداره آنها آسانتر و رعايت عدالت در ميانشان سهلتر خواهد بود، و به همين دليل تمام كشورهاى جهان مى كوشند از اين اصل پيروى كنند.

كلمه (اسباط) جمع (سبط) بر وزن ثبت و همچنين بر وزن سفت ) در اصل به معنى توسعه و گسترش چيزى به آسانى و راحتى است، سپس به فرزندان - مخصوصا نوه ها- و شاخه هاى يك فاميل، سبط و اسباط گفته شده است.

در اينجا منظور از اسباط همان تيره هاى بنى اسرائيل است كه هر كدام از يكى از فرزندان يعقوب (عليه‌السلام ) منشعب شده بودند.

نعمت ديگر اينكه هنگامى كه بنى اسرائيل در بيابان سوزان، به سوى بيت المقدس در حركت بودند و گرفتار عطش سوزان و تشنگى خطرناكى شدند، و از موسى (عليه‌السلام ) تقاضاى آب كردند، (به او وحى فرستاديم كه عصايت را بر سنگ بزن و او چنين كرد، ناگهان دوازده چشمه از سنگ جوشيد)( وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا ) .

و آنچنان اين چشمه ها در ميان آنها تقسيم شد كه هر كدام به خوبى چشمه خود را مى شناختند (قد علم كل اناس مشربهم ).

از اين جمله استفاده مى شود كه اين دوازده چشمه كه از آن صخره عظيم جوشيد نشانه ها و تفاوتهائى داشته است، آنچنان كه هر كدام از اسباط بنى اسرائيل چشمه خود را مى شناختند و اين خود سبب مى شد كه اختلافى در ميان آنها بروز نكند و نظم و انضباط حكمفرما گردد و آسانتر سيراب شوند.

نعمت ديگر اينكه در آن بيابان سوزان كه پناهگاهى وجود نداشت، ابر را بر سر آنها سايه افكن ساختيم( و ظللنا عليهم الغمام ) .

بالاخره چهارمين نعمت اين بود كه من و سلوى را به عنوان دو غذاى لذيذ و نيرو بخش بر آنها فرستاديم( و انزلنا عليهم المن و السلوى ) .

درباره (من ) و (سلوى ) اين دو غذاى مطبوع و مفيد كه خداوند به بنى اسرائيل در آن بيابان ارزانى داشت، مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند كه ما در جلد اول همين تفسير ذيل آيه 57 سوره بقره بيان كرديم و گفتيم بعيد نيست كه (من ) يكنوع عسل طبيعى بوده كه در دل كوههاى مجاور وجود داشته و يا شيره هاى مخصوص نباتى بوده كه در درختانى كه در گوشه و كنار آن بيابان مى روئيده ظاهر مى شده است، و (سلوى ) يكنوع پرنده حلال گوشت شبيه به - كبوتر بوده است.

و به آنها گفتيم از غذاهاى پاكيزهاى كه در اختيار شما گذارده ايم بخوريد (و فرمان خدا را به كار بنديد)( كلوا من طيبات من رزقناكم ) .

اما آنها خوردند و كفران و ناسپاسى كردند، آنها (به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم روا داشتند( و ما ظلمونا و لكن كانوا انفسهم يظلمون )

بايد توجه داشت كه مضمون اين آيه با تفاوت مختصرى، در سوره بقره آيات 57 و 60 آمده است منتهى در آنجا به جاى (انبجست )، (انفجرت ). آمده است، و به عقيده جمعى از مفسران تفاوت اين دو عبارت در اين است كه

كه (انفجرت ) به معنى (بيرون ريختن آب با فشار و كثرت ) است، ولى (انبجست ) به معنى (بيرون ريختن آب بطور مختصر و كم ) است، و اين تفاوت شايد اشاره به آن است كه چشمه هاى آب ناگهانى از آن صخره عظيم بيرون نريخت تا مايه وحشت گردد، و توانائى كنترل آن را نداشته باشند بلكه نخست به آرامى بيرون ريخت و سپس گسترش پيدا كرد و به حد وفور رسيد.

بعضى ديگر از مفسران معتقدند كه اين دو كلمه هر دو به يك مفهوم است.


آيه (161) و (162) و ترجمه

( و إ ذ قيل لهم اسكنوا هذه القرية و كلوا منها حيث شئتم و قولوا حطة و ادخلوا الباب سجدا نغفر لكم خطيئتكم سنزيد المحسنين ) (161)( فبدل الذين ظلموا منهم قولا غير الذى قيل لهم فاءرسلنا عليهم رجزا من السماء بما كانوا يظلمون ) (162)

ترجمه:

161 - و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه به آنها گفته شد در اين قريه (بيت المقدس ) ساكن شويد و از هر جا (و بهر كيفيت ) بخواهيد از آن بخوريد (و بهره گيريد) و بگوئيد خداوندا! گناهان ما را بريز، و از در (بيت المقدس ) با تواضع وارد شويد، اگر چنين كنيد گناهان شما را مى بخشيم و نيكوكاران را پاداش بيشتر خواهيم داد.

162- اما كسانى كه از آنها ظلم و ستم (بر خويشتن ) كردند اين سخن (و آن برنامه ها) را دگرگون ساختند و غير از آنچه به آنها گفته شده بود انجام دادند لذا بخاطر ستمى كه روا داشتند بلائى از آسمان بر آنها

تفسير:

در تعقيب آيات گذشته در اين دو آيه اشاره به قسمت ديگرى از مواهب پروردگار به بنى اسرائيل و طغيانگرى آنان در برابر اين مواهب شده است.

نخست مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى را كه به آنها گفته شد در اين سرزمين (بيت المقدس ) ساكن گرديد و از نعمتهاى فراوان آن، در هر نقطه و هر گونه كه مى خواهيد استفاده كنيد)( و اذ قيل لهم اسكنوا هذه القرية و كلوا منها حيث شئتم ) .

و به آنها گفتيم (از خداوند تقاضاى ريزش گناه و بخشش خطاهايتان كنيد، و از در بيت المقدس با خضوع و تعظيم وارد شويد( و قولوا حطة و ادخلوا الباب سجدا ) .

كه اگر اين برنامه ها را انجام دهيد، خطاهائى را كه مرتكب شده ايد مى بخشيم، و به نيكوكاران پاداش بيشتر و بهتر خواهيم داد( نغفر لكم خطيئاتكم سنزيد المحسنين ) .

ولى با اينكه درهاى رحمت به روى آنها گشوده بود، و اگر از فرصت استفاده مى كردند مى توانستند، گذشته و آينده خود را اصلاح كنند، اما ستمكاران بنى اسرائيل نه تنها استفاده نكردند بلكه فرمان پروردگار را بر خلاف آنچه به آنها گفته شده بود عمل كردند( فبدل الذين ظلموا منهم قولا غير الذى قيل لهم ) .

(سرانجام به خاطر اين نافرمانى و طغيان و ظلم و ستم بر خويشتن و بر - ديگران عذابى از آسمان بر آنها نازل كرديم( فارسلنا عليهم رجزا من السماء بما كانوا يظلمون ) .

بايد توجه داشت كه مضمون اين دو آيه نيز با تفاوت مختصرى در سوره بقره آيه 58 و 59 آمده است و ما تفسير آن را بطور مشروحتر در جلد اول صفحه 182 و 183 آورديم.

تنها تفاوت مهمى كه ميان آيات مورد بحث و آيات سوره بقره است اين است كه در اينجا در پايان مى گويد بما كانوا يظلمون و در آنجا بما كانوا يفسقون و شايد تفاوت اين دو به خاطر آن باشد كه گناهان داراى دو جنبه است، يكى جنبه مربوط به پروردگار و ديگرى جنبه مربوط به خود انسان، قرآن در آيه سوره بقره با تعبير به فسق كه مفهومش خروج از اطاعت و فرمان خدا است، اشاره به جنبه اول كرده و در آيه مورد بحث با تعبير به ظلم اشاره به جنبه دوم نموده است.

(حطه ) چيست و چه معنى دارد؟

قابل توجه اينكه بنى اسرائيل ماءمور بودند كه به هنگام ورود به بيت - المقدس دل و جان و روح خود را با يك توبه خالصانه و واقعى كه در كلمه حطه خلاصه مى شد، از آلودگى به گناهان گذشته بشويند، و از آنهمه جرائمى كه قبل از ورود به بيت المقدس مخصوصا آزارهائى كه به پيامبر بزرگشان موسى بن عمران نمودند از خدا تقاضاى بخشش كنند.

كلمه حطه كه در واقع شعار آنها به هنگام ورود به بيت المقدس بود، صورت اختصارى از جمله (مسئلتنا حطه ) يعنى تقاضاى ما ريزش گناهان ما و يا ريزش باران عفو و رحمتت بر ما است زيرا حطه در اصل به معنى نزول چيزى از طرف بالا است.

اما اين شعار مانند همه شعارها به اين مفهوم -

زبان جارى كنند بلكه مى بايست زبانشان ترجمان روح و تمام ذرات وجودشان باشد اما همانطور كه در آيه بعد آمده است بسيارى از آنها حتى اين شعار تربيتى را مسخ كردند، و به شكل زننده اى در آوردند و آن را يك وسيله مسخره و تفريح ساختند.


آيه (163) تا (166) و ترجمه

( و سئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر إذ يعدون فى السبت إذ تأتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا و يوم لا يسبتون لا تأتيهم كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون ) (163)( و إذ قالت أمة منهم لم تعظون قوما الله مهلكهمأ معذبهم عذابا شديدا قالوا معذرة إلى ربكم و لعلهم يتقون ) (164)( فلما نسوا ما ذكروا به أنجينا الذين ينهون عن السوء و اءخذنا الذين ظلموا بعذاب بيس بما كانوا يفسقون ) (165)( فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خسين ) (166)

ترجمه:

163 - و از آنها درباره (سرگذشت شهرى كه در ساحل دريا بود سوال كن، و (بخاطر بياور هنگامى را كه آنها در روز شنبه تجاوز (و طغيان در برابر قانون خدا) مى كردند، همان هنگام كه ماهيانشان روز شنبه (كه روز تعطيل و استراحت - شان بود) آشكار مى شدند اما در غير روز شنبه به سراغ آنها نمى آمدند، اينگونه آنها را به چيزى آزمايش كرديم كه در برابر آن نافرمانى مى نمودند.

164 - و هنگامى را كه گروهى از آنها (به گروه ديگر ) گفتند چرا جمعى (گنهكار) را اندرز مى دهيد كه سرانجام خداوند آنها را هلاك خواهد كرد و يا به عذاب شديدى گرفتار خواهد ساخت (آنها را به حال خود واگذاريد تا نابود شوند) گفتند: (اين اندرزها) براى اعتذار (و رفع مسئوليت ) در پيشگاه پروردگار شماست، به علاوه شايد آنها (بپذيرند و از گناه بازايستند و) تقوى پيشه كنند.

165 - اما هنگامى كه تذكراتى را كه به آنها داده شده بود فراموش كردند، نهى كنندگان از بدى را رهائى بخشيديم و آنها را كه ستم كردند به عذاب شديدى بخاطر نافرمانى شان

گرفتار ساختيم.

166 - هنگامى كه در برابر فرمانى كه به آنها داده شده بود سركشى نمودند به آنها گفتيم به شكل ميمونها در آئيد و طرد شويد.

تفسير:

يك سرگذشت عبرت انگيز

در اين آيات صحنه ديگرى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل، كه مربوط به جمعى از آنها است كه در ساحل دريائى زندگى مى كردند، آمده است، منتها روى سخن در آن به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، و به او مى گويد كه از يهود معاصر خويش درباره اين جمعيت سوال كند يعنى اين خاطره را به وسيله سوال در ذهن آنان مجسم ساز، تا از آن پند گيرند، و از سركشى و كيفرى كه در انتظار سركشان است بپرهيزند.

اين سرگذشت، چنانكه در روايات اسلامى به آن اشاره شده مربوط به جمعى از بنى اسرائيل است كه در ساحل يكى از درياها (ظاهرا درياى احمر بوده كه در كنار سرزمين فلسطين قرار دارد) در بندرى بنام ايله (كه امروز بنام بندر ايلات معروف مى باشد) زندگى مى كردند و از طرف خداوند به عنوان آزمايش و امتحان دستورى به آنها داده شد و آن اينكه صيد ماهى را در آن روز تعطيل كنند اما آنها با آن دستور مخالفت كردند و گرفتار مجازات دردناكى شدند كه شرح آنرا در اين آيات مى خوانيم.

در نخستين آيه مى فرمايد: (از قوم يهود معاصر خويش ماجراى شهرى را كه در كنار دريا قرار داشت سؤال كن )( و اسئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر ) .

(و به ياد آنها بياور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوز مى كردند)( اذ يعدون فى السبت ) .

زيرا روز شنبه تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند، دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها اين دستور را زير پا گذاردند.

سپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بيان كرده بود چنين شرح مى دهد به خاطر بياور (آن هنگام را كه ماهيان در روز شنبه در روى آب آشكار مى شدند و در غير روز شنبه ماهى كمتر به سراغ آنها مى آمد)( اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا ) .

(سبت ) در لغت به معنى تعطيل عمل براى استراحت است و اينكه در قرآن در سوره (نبا) مى خوانيم و جعلنا نومكم سباتا (خواب شما را مايه راحت شما قرار داديم نيز اشاره به همين موضوع است، و روز شنبه را از اين جهت (يوم السبت ) ناميده اند كه برنامه هاى كسب و كار معمولى در آن تعطيل مى شد، سپس اين نام بر اين روز باقى ماند.

بديهى است جمعيتى كه در كنار دريا زندگى مى كنند، قسمت مهمى از تغذيه و درآمدشان از طريق صيد ماهى است، و گويا به خاطر تعطيل مستمرى كه قبلا در روز شنبه در ميان آنها معمول بود، ماهيان در آن روز احساس امنيت از نظر صيادان مى كردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتند!

اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته، و يا يك جنبه فوق العاده و الهى، وسيلهاى بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت لذا قرآن مى گويد: ما اين چنين آنها را به چيزى كه در برابر آن مخالفت مى كردند آزمايش مى كرديم( كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون ) .

در حقيقت جمله (بما كانوا يفسقون ) اشاره به آن است كه آزمايش آنها

به چيزى بود كه آنها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى كرد و همه آزمايشها همين گونه است، زيرا آزمايش بايد ميزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به سوى خود نداشت، آزمايش مفهومى نمى داشت.

هنگامى كه اين جمعيت از بنى اسرائيل در برابر اين آزمايش بزرگ كه با زندگى آنان كاملا آميخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسيم شدند:

(گروه اول ) كه اكثريت را تشكيل مى دادند، به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند.

(گروه دوم ) كه قاعدتا اقليت كوچكى بودند، در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند.

(گروه سوم )، ساكتان و بى طرفان بودند، كه نه همگامى با گناهكاران داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند.

در آيه دوم مورد بحث، گفتگوى اين گروه را با نهى كنندگان شرح مى دهد و مى گويد: (بخاطر بياور هنگامى كه جمعى از آنها به جمع ديگرى گفتند: چرا قومى را اندرز مى دهيد كه خداوند سرانجام آنها را هلاك مى كند و يا به عذاب دردناكى كيفر خواهد داد)( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم او معذبهم عذابا شديدا ) .

(آنها در پاسخ گفتند: ما به خاطر اين نهى از منكر مى كنيم كه وظيفه خود را در پيشگاه پروردگارتان انجام داده و در برابر او مسئوليتى نداشته باشيم، بعلاوه شايد سخنان ما در دل آنها مؤ ثر افتد و دست از طغيان و سركشى بردارند)( قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) .

از جمله بالا چنين استفاده مى شود كه اندرز دهندگان براى دو هدف اين كار را انجام مى دادند يكى به خاطر اين كه در پيشگاه خدا معذور باشند و ديگر اينكه شايد در دل گنهكاران مؤ ثر افتد، و مفهوم اين سخن چنين است كه حتى اگر احتمال تاثير هم ندهند بايد از پند و اندرز خوددارى ننمايند، در حالى كه معروف اين است كه شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر احتمال تاثير است.

ولى بايد توجه داشت كه گاهى بيان حقايق و وظائف الهى بدون احتمال تاثير نيز واجب مى شود و آن در موردى است كه اگر حكم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد كم كم بدست فراموشى سپرده مى شود و بدعتها جان مى گيرند و سكوت دليل بر رضايت و موافقت محسوب مى شود، در اين گونه موارد لازم است حكم پروردگار آشكارا همه جا گفته شود هر چند اثرى در گنهكاران نگذارد.

اين نكته نيز شايان توجه است كه نهى كنندگان مى گفتند مى خواهيم در پيشگاه (پروردگارتان ) معذور باشيم، گويا اشاره به اين است كه شما هم در پيشگاه خدا مسئوليت داريد و اين وظيفه تنها وظيفه ما نيست، وظيفه شما نيز مى باشد.

آيه بعد مى گويد: سرانجام دنياپرستى بر آنان غلبه كرد (و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آنها را كه از گناه نهى مى كردند رهائى بخشيديم ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم )

( فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ ) .

شك نيست كه اين فراموشى، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود، بلكه آنچنان بى اعتنائى به فرمان خدا كردند كه گوئى به كلى آنرا فراموش نموده اند.

سپس مجازات آنها را چنين شرح مى دهد: هنگامى كه (در برابر آنچه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده در آئيد)( فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين )

روشن است كه امر (كونوا) (بوده باشيد) در اينجا يك فرمان تكوينى است، همانند انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون (سوره يس آيه 28

نكته ها

در اينجا به چند موضوع بايد توجه كرد:

1 - چگونه دست به گناه زدند؟

در اينكه اين جمعيت، قانونشكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است، از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچه هائى ترتيب دادند و راه آنرا به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، و ماهيان فراوان همراه آب وارد آنها مى شدند، اما به هنگام غروب كه مى خواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مى بستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آنها مى كردند و مى گفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكردهايم بلكه تنها آنها را در حوضچهها محاصره نموده ايم!

بعضى از مفسران گفته اند آنها روز شنبه قلابها را به دريا مى افكندند، سپس روز بعد آنرا از دريا بيرون مى كشيدند و به اين وسيله صيد ماهى مى نمودند.

و از بعضى از روايات ديگر برمى آيد كه آنها بدون هيچ حيلهاى با بى اعتنائى كامل روزهاى شنبه مشغول صيد ماهى شدند.

ولى ممكن است همه اين روايات صحيح باشد به اين ترتيب كه در آغاز از طريق حيله به اصطلاح شرعى - به وسيله كندن حوضچه ها و يا انداختن قلابها - كار خود را شروع كردند، اين كار، گناه را در نظر آنها كوچك و آنان را در برابر شكستن احترام روز شنبه جسور ساخت، كم كم روزهاى شنبه علنا و بى پروا به صيد ماهى مشغول شدند و از اين راه مال و ثروت فراوانى فراهم ساختند.

2 - چه كسانى رهائى يافتند؟

ظاهر آيات فوق اين است كه از آن سه گروه (گنهكاران، ساكتان و اندرز دهندگان ) تنها گروه سوم از مجازات الهى مصون ماندند و به طورى كه در روايات آمده است آنها هنگامى كه ديدند اندرزه ايشان مؤثر واقع نمى شود ناراحت شدند و گفتند ما از شهر بيرون مى رويم، شب هنگام به بيابان رفتند و اتفاقا در همان شب كيفر الهى دامان دو گروه ديگر را گرفت.

و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه تنها گروه گنهكار گرفتار عذاب شدند و ساكتان نيز رهائى يافتند با ظاهر آيات فوق به هيچوجه سازگار نيست.

3 - آيا هر دو گروه يك نوع كيفر داشتند؟

از آيات فوق چنين برمى آيد كه كيفر مسخ شدن، منحصر به گنهكاران بود زيرا ميگويد فلما عتوا عما نهوا عنه... (هنگامى كه در برابر آنچه نهى شده بودند سركشى كردند...) ولى از طرفى از آيات فوق نيز استفاده كه تنها اندرز دهندگان از مجازات رهائى يافتند، زيرا مى گويد انجينا الذين ينهون عن السوء (آنها را كه نهى از منكر مى كردند رهائى بخشيديم ).

از مجموع اين دو چنين استفاده مى شود كه هر دو گروه مجازات شدند ولى مجازات مسخ، تنها مربوط به گنهكاران بود، و مجازات ديگران احتمالا هلاكت و نابودى بوده است، هر چند گنهكاران نيز چند روزى پس از مسخ شدن - طبق روايات - هلاك شدند.

4 - آيا مسخ جسمانى بوده يا روحانى؟

(مسخ ) يا به تعبير ديگر تغيير شكل انسانى به صورت حيوان مسلما موضوعى بر خلاف جريان عادى طبيعت است، البته (موتاسيون ) و جهش و تغيير شكل حيوانات به صورت ديگر در موارد جزئى ديده شده است، و پايه هاى فرضيه تكامل در علوم طبيعى امروز بر همان بنا نهاده شده، ولى مواردى كه در آن موتاسيون و جهش ديده شده صفات جزئى حيوانات است، نه صفات كلى، يعنى هرگز ديده نشده است كه نوع حيوانى بر اثر (موتاسيون ) تبديل به نوع ديگر شود، بلكه خصوصياتى از حيوان ممكن است دگرگون گردد، و تازه جهش در نسلهائى كه به وجود مى آيند ديده مى شود، نه اينكه حيوانى كه متولد شده است با جهش تغيير شكل دهد، بنابراين دگرگون شدن صورت انسان يا حيوانى به صورت نوع ديگر امرى است خارق العاده.

اما بارها گفته ايم مسائلى بر خلاف جريان عادى طبيعى وجود دارد، گاهى به صورت معجزات پيامبران و زمانى به صورت اعمال خارق العادهاى كه از پارهاى از انسانها سر ميزند، هر چند پيامبر نباشند (كه البته با معجزات متفاوت است ) بنابراين پس از قبول امكان وقوع معجزات و خارق عادات، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانى به انسان ديگر مانعى ندارد.

و همانطور كه در بحث اعجاز انبياء گفته ايم، وجود چنين خارق عاداتى نه استثناء در قانون عليت است نه بر خلاف عقل و خرد بلكه تنها يك جريان عادى طبيعى در اينگونه موارد شكسته مى شود كه نظيرش را در انسانهاى استثنائى كرارا ديده ايم.

بنابراين هيچ مانعى ندارد كه مفهوم ظاهر كلمه (مسخ ) را كه در آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن آمده است بپذيريم و بيشتر مفسران هم همين تفسير را پذيرفته اند.

ولى بعضى از مفسران كه در اقليت هستند معتقدند كه مسخ به معنى (مسخ روحانى ) و دگرگونى صفات اخلاقى است، به اين معنى كه صفاتى همانند ميمون يا خوك در انسانهاى سركش و طغيانگر پيدا شد، رو آوردن به تقليد كوركورانه و توجه شديد به شكم پرستى و شهوترانى كه از صفات بارز اين دو حيوان بود در آنها آشكار گشت.

اين احتمال از يكى از قدماى مفسرين به نام (مجاهد) نقل شده است.

و اينكه بعضى ايراد كرده اند كه مسخ بر خلاف قانون تكامل و موجب بازگشت و عقبگرد در خلقت است، درست نيست، زيرا قانون تكامل مربوط به كسانى است كه در مسير تكاملند، نه آنها كه از مسير انحراف يافته و از محيط شرائط اين قانون به كنار رفته اند، فى المثل يك انسان سالم در سنين طفوليت مرتبا رشد و نمو مى كند اما اگر نقائصى در وجود او پيدا شود، ممكن است نه تنها رشد و نموش متوقف گردد بلكه رو به عقب برگردد، و نمو فكرى و جسمانى خود را تدريجا از دست بدهد.

ولى در هر حال بايد توجه داشت كه مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است كه انجام داده اند، يعنى چون عده اى از جمعيتهاى گنهكار بر اثر انگيزه هواپرستى و شهوترانى دست به طغيان و نافرمانى خدا مى زدند و جمعى با تقليد كوركورانه كردن از آنها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ هر گروه به شكلى كه متناسب با كيفيت اعمال او بوده ظاهر مى شده است.

البته در آيات مورد بحث تنها سخن از قرده (ميمونها) به ميان آمده است و از خنازير (خوكها) سخنى نيست، ولى در آيه 60 سوره مائده گفتگو از جمعيتى به ميان آمده است كه به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق (بعضى قرده و بعضى خنازير) تغيير چهره دادند، كه به گفته بعضى از مفسران مانند ابن عباس، آن آيه نيز در باره همين اصحاب سبت است كه پير مردان سرجنبانان شكم پرست و شهوتپرستشان به خوك و جوانان مقلد چشم و گوش بسته كه اكثريت را تشكيل مى دادند به ميمون تغيير چهره دادند.

ولى در هر حال، بايد توجه داشت كه طبق روايات، مسخ شدگان تنها چند روزى زنده مى ماندند و سپس از دنيا مى رفتند، و نسلى از آنها به وجود نمى آمد.

5 - خلافكارى زير پوشش كلاه شرعى

گرچه در آيات فوق اشارهاى به حيلهگرى اصحاب سبت در زمينه گناه نشده است ولى همانطور كه اشاره كرديم، بسيارى از مفسران در شرح اين آيات اشاره به داستان كندن حوضچه ها و يا نصب قلابها در دريا در روز شنبه كرده اند، و در روايات اسلامى نيز اين موضوع ديده مى شود بنابراين مجازات و كيفر الهى كه با شدت درباره اين گروه جارى شد، نشان مى دهد كه چهره واقعى گناه هرگز با دگرگون ساختن ظاهر آن و به اصطلاح كلاه شرعى درست كردن، دگرگون نمى گردد، حرام، حرام است، خواه صريحا انجام گيرد، يا زير لفافه هاى دروغين و عذرهاى واهى.

آنها كه تصور مى كنند، گناه را مى توان با تغيير چهره صورى تبديل به يك عمل مجاز كرد در حقيقت خود را فريب مى دهند، و بدبختانه اين كار در ميان بعضى از بى خبرانى كه خود را به دين منتسب مى كنند، فراوان ديده مى شود، و همانست كه چهره مذهب را در نظر افراد دور افتاده سخت بدنما كرده است.

عيب بزرگى كه اين عمل دارد - علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب - اين است كه گناه را در نظرها كوچك مى كند و از اهميت آن مى كاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه مى سازد كه پس از انجام اينگونه كارها كم كم آماده براى انجام گناهان بطور صريح و آشكار مى شوند.

در نهج البلاغه مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل مى كند:

(روزى فرا مى رسد كه مردم به وسيله اموالشان آزمايش مى شوند، بر خدا منت مى گذارند كه ديندارند، و در عين حال در انتظار رحمت اويند و از مجازات او خود را در امان مى بينند( يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة و الاهواء الساهية فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهدية و الربا بالبيع ) : (حرام خدا را با شبهات دروغين و خيالات واهى حلال مى شمرند، شراب را تحت عنوان نبيذ و رشوه را به عنوان هديه (و حق و حساب و ربا را به نام بيع، براى خود حلال مى پندارند (نهج البلاغه آخر خطبه 156).

بايد توجه داشت كه انگيزه اينگونه حيله ها يا پوشيدن چهره زشت باطنى خود در افكار عمومى است، و يا فريب دادن وجدان و كسب آرامش كاذب درونى.

6 - أشكال مختلف آزمونهاى الهى

درست است كه ماهى گرفتن از دريا براى ساحلنشينان كار خلافى نيست گاهى ممكن است خداوند براى امتحان و آزمايش، جمعيتى را موقتا از اين موضوع نهى كند، تا مقدار فداكارى آنها روشن شود، و اين يكى از اءشكال امتحان خداوند است به علاوه روز شنبه در آئين يهود، روز مقدسى بود و دستور داشتند براى احترام آن روز و رسيدن به عبادت و برنامه هاى مذهبى دست از كسب و كار بكشند، ولى ساحلنشينان ايله همه اين مسائل را ناديده گرفتند و آنچنان مجازات شدند كه زندگينامه آنها درس عبرتى براى آيندگان شد.


آيه (167) تا (168) و ترجمه

( و إذ تأذن ربك ليبعثن عليهم إلى يوم القيمة من يسومهم سوء العذاب إ ن ربك لسريع العقاب و إنه لغفور رحيم ) (167)( و قطعنهم فى الا رض اءمما منهم الصلحون و منهم دون ذلك و بلونهم بالحسنت و السيات لعلهم يرجعون ) (168)

ترجمه:

167 - و (نيز بخاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت اعلام كرد تا دامنه قيامت كسى را بر آنها مسلط خواهد ساخت كه آنها را به طور مداوم در عذاب سختى قرار دهد، زيرا پروردگارت مجازاتش سريع (در عين حال در مقابل توبهكاران آمرزنده و مهربان است.

168 - و آنها را در زمين به صورت گروههائى پراكنده ساختيم، گروهى از آنها صالح و گروهى غير آن هستند و آنها را به نيكيها و بديها آزموديم شايد بازگردند.

تفسير:

پراكندگى يهود

اين آيات در حقيقت اشاره به قسمتى از كيفرهاى دنيوى آن جمع از يهود است كه در برابر فرمانهاى الهى قد علم كردند و حق و عدالت و درستى را به زير پا گذاردند.

نخست مى گويد: به خاطر بياور زمانى كه پروردگار تو اعلام داشت كه بر اين جمعيت گنهكار عده اى را مسلط مى كند، كه به طور مداوم تا دامنه قيامت

آنها را در ناراحتى و عذاب قرار دهند)( و اذ تاذن ربك ليبعثن عليهم الى يوم القيامة من يسومهم سوء العذاب )

(تاذن ) و (اذن ) هر دو به معنى اعلام كردن است، و نيز به معنى سوگند ياد كردن آمده است، در اين صورت معنى آيه چنين مى شود كه خداوند سوگند ياد كرده است كه تا دامنه قيامت چنين اشخاصى در ناراحتى و عذاب باشند.

از اين آيه استفاده مى شود كه اين گروه سركش، هرگز روى آرامش كامل نخواهند ديد، هر چند براى خود حكومت و دولتى تاسيس ‍ كنند، باز تحت فشار و ناراحتى مداوم خواهند بود، مگر اينكه براستى، روش خود را تغيير دهند، و دست از ظلم و فساد بكشند.

و در پايان آيه اضافه مى كند كه پروردگار تو هم مجازاتش براى مستحقان، سريع است، و هم نسبت به خطاكاران توبهكار آمرزنده و مهربان.( ان ربك لسريع العقاب و انه لغفور رحيم )

و اين جمله نشان مى دهد كه خداوند راه بازگشت را به روى آنان باز گذارده، تا كسى گمان نبرد كه سرنوشت اجبارى تواءم با بدبختى و كيفر و مجازات براى آنها تعيين شده است.

در آيه بعد به پراكندگى يهود در جهان اشاره كرده ميگويد: ما آنها را در زمين متفرق ساختيم و به گروههاى مختلفى تقسيم شدند، بعضى از آنها صالح بودند به همين دليل هنگامى كه فرمان حق و دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را شنيدند، ايمان آوردند، و جمعى ديگر چنين نبودند و حق را پشت سر انداختند و براى تامين زندگى مادى خود از هيچ كارى فروگذار نكردند( و قطعناهم فى الارض امما منهم الصالحون و منهم دون ذلك ) .

باز در اين آيه، اين حقيقت تجلى مى كند كه اسلام هيچگونه خصومتى با نژاد يهود ندارد و به عنوان پيروان يك مكتب و يا وابستگان به يك نژاد، آنها را محكوم نمى نمايد بلكه مقياس و معيار سنجش را اعمال آنها قرار ميدهد.

سپس اضافه مى كند ما آنها را با وسائل گوناگون، نيكيها و بديها آزموديم شايد بازگردند( و بلوناهم بالحسنات و السيئات لعلهم يرجعون )

گاهى آنها را تشويق كرديم و در رفاه و نعمت قرار داديم، تا حس شكر گزارى در آنها برانگيخته شود و به سوى حق باز آيند، و گاهى به عكس آنها را در شدائد و سختيها و مصائب فرو برديم، تا از مركب غرور و خود پرستى و تكبر فرود آيند و به ناتوانى خويش پى برند، شايد بيدار شوند و به سوى خدا بازگردند، و هدف در هر دو حال مساله تربيت و هدايت و بازگشت به سوى حق بوده است.

بنابراين حسنات هر گونه نعمت و رفاه و آسايشى را شامل مى شود همانطور كه سيئات هر گونه ناراحتى و شدت را فرا ميگيرد، و محدود ساختن مفهوم اين دو در دايره معينى هيچگونه دليل ندارد.


آيه (169) و (170)و ترجمه

( فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتب يأخذون عرض هذا الا دنى و يقولون سيغفر لنا و إن يأ تهم عرض مثله يأ خذوه ألم يؤ خذ عليهم ميثق الكتب أن لا يقولوا على الله إلا الحق و درسوا ما فيه و الدار الاخرة خير للذين يتقون أ فلا تعقلون ) (169)( و الذين يمسكون بالكتب و أقاموا الصلوة إنا لا نضيع أجر المصلحين ) (170)

ترجمه:

169 - بعد از آن فرزندانى جانشين آنها شدند كه وارث كتاب (آسمانى، تورات ) گشتند (اما با اين حال ) متاع اين دنياى پست را گرفته (بر حكم و فرمان خدا ترجيح دادند) و ميگفتند (اگر ما گنه كاريم ) خداوند به زودى ما را ميبخشد (ما از كرده خود پشيمانيم ) اما اگر متاع ديگرى همانند آن به دستشان بيفتد آنرا ميگيرند (و باز حكم خدا را پشت سر ميافكنند) آيا پيمان كتاب (خدا) از آنها گرفته نشده كه بر خدا (دروغ نبندند و) جز حق نگويند و آنان بارها آنرا خوانده اند، و سراى آخرت براى آنها كه پرهيزگارى پيشه كنند بهتر است آيا نمى فهميد؟!

170 - و آنها كه به كتاب (خدا) تمسك جويند و نماز را برپا دارند (پاداش بزرگى خواهند داشت زيرا) ما پاداش مصلحان را ضايع نخواهيم كرد.

تفسير:

در آيات گذشته سخن از نياكان آنها بود، ولى در آيه فوق، بحث از فرزندان و اخلاف آنها به ميان آمده است. نخست يادآور مى شود كه فرزندانى جانشينشان شدند كه كتاب آسمانى

يعنى تورات را از پيشينيان خود به ارث بردند، اما با اين حال فريفته متاع بى ارزش اين جهان ماده شدند، حق و هدايت را با منافع مادى خويش معاوضه ميكردند( فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب ياخذون عرض هذا الادنى ) .

خلف (بر وزن حرف ) چنانكه بعضى از مفسران گفته اند غالبا به معنى فرزندان ناصالح است در حالى كه خلف (بر وزن شرف ) به معنى فرزند صالح مى آيد.

سپس اضافه مى كند هنگامى كه آنها در كشمكش وجدان از يك سو، و منافع مادى از سوى ديگر قرار ميگيرند، دست به دامن اميدهاى كاذب زده، ميگويند ما اين منفعت نقد را مشروع يا نامشروع به چنگ مى آوريم، خداوند رحيم و مهربان است و بزودى ما را خواهد بخشيد( و يقولون سيغفر لنا ) . اين جمله نشان مى دهد كه آنها بعد از انجام چنين كارى يكنوع پشيمانى زودگذر و حالت توبه ظاهرى به خود مى گرفتند، ولى بطورى كه قرآن ميگويد: اين ندامت و پشيمانى آنها به هيچوجه ريشه نداشت به همين دليل اگر سود مادى ديگرى همانند آن به دستشان مى آمد، آنرا ميگرفتند( و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه ) .

عرض (بر وزن غرض ) به معنى موجود عارضى و كم دوام و ناپايدار است، و به متاع جهان ماده از اينرو عرض گفته اند كه معمولا ناپايدار است، روزى به سراغ انسان مى آيد، آنچنان كه حسابش از دست ميرود، و روزى آنچنان از دسترس انسان دور مى شود كه در انتظار ذرهاى از آن، آه ميكشد، بعلاوه اصولا همه نعمتهاى اين جهان ناپايدار و فناپذير است.

در هر حال اين جمله اشاره به رشوه خواريهاى جمعى از يهود، و تحريف آيات آسمانى به خاطر آن، و فراموش كردن احكام پروردگار به خاطر تضاد با منافع آنها مى كند.

لذا به دنبال آن ميفرمايد: آيا اينها به وسيله كتاب آسمانيشان تورات پيمان نبسته بودند كه بر خدا دروغ نبندند و احكام او را تحريف نكنند و جز حق چيزى نگويند؟!( الم يؤ خذ عليهم ميثاق الكتاب ان لا يقولوا على الله الا الحق ) .

سپس ميگويد: اگر آنها از آيات الهى آگاهى نداشتند و دست به اين اعمال خلاف ميزدند ممكن بود براى خودشان عذرى بسازند، ولى اشكال كار اين است كه آنها كرارا محتويات تورات را ديده و فهميده بودند در عين حال آنرا ضايع ساختند و فرمانش را پشت سر انداختند( و درسوا ما فيه ) .

درس در لغت به معنى تكرار چيزى است و از آنجا كه به هنگام مطالعه و فرا گرفتن چيزى از استاد و معلم، مطالب تكرار ميگردد به آن، درس گفته شده است، و نيز اگر مى بينيم كهنگى و فرسودگى را درس و اندراس ميگويند به خاطر آن است كه باد و باران و حوادث ديگر پيدرپى بر بناهاى كهنه گذشته و آنها را فرسوده ساخته است.

سرانجام مى فرمايد: اينها اشتباه ميكنند، و اين اعمال و متاعها سودى براى آنها نخواهد داشت، بلكه سراى ديگر براى پرهيزكاران بهتر است (و الدار الاخرة خير للذين يتقون ).

آيا شما حقايقى را به اين روشنى درك نميكنيد( ا فلا تعقلون ) .

در برابر گروه فوق اشاره به گروه ديگر مى كند كه آنها نه تنها از هر گونه تحريف و كتمان آيات الهى بر كنار بودند، بلكه به آن تمسك جسته و مو به مو آنها را اجرا كردند، قرآن اين جمعيت را مصلحان جهان نام نهاده و اجر و پاداش مهمى براى آنها قائل شده و در باره آنها چنين ميگويد: كسانى كه تمسك به كتاب پروردگار جويند و نماز را برپا دارند پاداش بزرگى خواهند داشت زيرا ما پاداش مصلحان را ضايع نخواهيم ساخت( و الذين يمسكون بالكتاب و اقاموا الصلوة انا لا نضيع اجر المصلحين ) .

در اينكه منظور از اين كتاب تورات است يا قرآن مجيد مفسران دو گونه تفسير دارند ولى با توجه به آيات گذشته، ظاهر اين است كه اشاره به گروهى از بنى اسرائيل باشد كه حساب خودشان را از افراد گمراه جدا ساختند.

البته شك نيست كه تمسك جستن به تورات يا انجيل - با توجه به بشاراتى كه در آنها راجع به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است - از ايمان به اين پيامبر جدا نخواهد بود

تعبير به يمسكون كه به معنى تمسك جستن است، نكته جالبى را در بر دارد، زيرا تمسك به معنى گرفتن و چسبيدن به چيزى براى حفظ و نگهدارى آن ميباشد، و اين صورت حسى آن است، و صورت معنوى آن اين است كه انسان با كمال جديت پايبند به عقيده و برنامه اى باشد و در حفظ و حراست آن بكوشد، تمسك به كتاب الهى اين نيست كه انسان صفحات قرآن و تورات و يا كتاب ديگرى را محكم در دست بگيرد و در حفظ و حراست جلد و كاغذ آن بكوشد، بلكه تمسك واقعى آن است كه اجازه ندهد كمترين مخالفتى با آن از هيچ سو انجام شود و در تحقق يافتن مفاهيم آن از جان و دل بكوشد.

آيات فوق به خوبى نشان مى دهد كه اصلاح واقعى در روى زمين بدون تمسك به كتب آسمانى و فرمانهاى الهى امكانپذير نميباشد، و اين تعبير بار ديگر اين حقيقت را تاكيد مى كند كه دين و مذهب تنها يك برنامه مربوط به جهان ماوراء طبيعت و يا سراى آخرت نيست، بلكه آئينى است در متن زندگى انسانها، و در طريق حفظ منافع تمام افراد بشر و اجراى اصول عدالت و صلح و رفاه و آسايش و بالاخره هر مفهومى كه در معنى وسيع اصلاح جمع است.

و اينكه مى بينيم از ميان فرمانهاى خدا مخصوصا روى نماز تكيه شده است به خاطر آن است كه نماز واقعى پيوند انسانرا با خدا چنان محكم مى كند كه در برابر هر كار و هر برنامه او را حاضر و ناظر مى بيند و مراقب اعمال خويش و اين همان است كه در آيات ديگر از آن تعبير به تاثير نماز در دعوت به امر به معروف و نهى از منكر شده است، و ارتباط اين موضوع با اصلاح جامعه انسانى روشنتر از آن است كه نياز به بيان داشته باشد.

از آنچه گفته شد روشن مى شود كه اين يك برنامه ويژه قوم يهود نبوده است بلكه اصلى است در زندگى امتها و ملتها، بنابراين آنان كه با كتمان كردن حقايق و تحريف آنها متاعى ناپايدار و منافعى زودگذر براى خود فراهم ميسازند و به هنگامى كه نتائج شوم كار خود را مى بينند، حالت يك توبه دروغين به خود مى گيرند توبه اى كه در برابر لبخند يك منفعت مادى ديگر همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شود، در حقيقت مخالفان اصلاح در جوامع انسانى هستند و منافع جمع را فداى منافع شخص خود ميكنند، خواه اين كار از يك يهودى سر بزند يا يك مسيحى و يا يك مسلمان!


آيه (171)و ترجمه

( و إذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظلة و ظنوا أنه واقع بهم خذوا ما أتينكم بقوة و اذكروا ما فيه لعلكم تتقون ) (171)

ترجمه:

171 - و (نيز بخاطر بياور) هنگامى را كه كوه را بر فراز آنها همچون سايبانى بلند كرديم، آنچنان كه گمان كردند بر آنها فرود خواهد آمد (و در اين حال از آنها پيمان گرفتيم و گفتيم ) آنچه را به شما (از احكام و دستورات ) داده ايم با قدرت (و جديت ) بگيريد و آنچه را در آن است به ياد داشته باشيد (و عمل كنيد) تا پرهيزگار شويد.

تفسير:

آخرين سخن درباره قوم يهود

نتقنا از ماده نتق (بر وزن قلع ) در اصل به معنى كندن چيزى از جايش و به سوى ديگرى پرتاب كردن است، به زنانى كه زياد فرزند مى آورند نيز ناتق ميگويند، زيرا به آسانى فرزند را از محيط رحم جدا كرده و به خارج ميگذارند.

اين آيه آخرين آيه اى است كه در اين سوره پيرامون زندگى بنى اسرائيل سخن ميگويد و در آن سرگذشت ديگرى را به جمعيت يهود يادآورى مى كند، سرگذشتى كه هم درس عبرت است و هم دليل بر سپردن يك پيمان ميگويد: به خاطر بياوريد هنگامى كه كوه را بالاى سر آنها قرار داديم، آنچنان كه گوئى سايبانى بر سر آنها بود( و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظلة ) و آنچنان كه آنها گمان مى بردند بر سرشان سقوط خواهد كرد وحشت و اضطراب سراسر وجودشان را گرفت، و به تضرع افتادند( و ظنوا انه واقع بهم ) .

در همان حال به آنها گفتيم آنچه را از احكام به شما داده ايم با جديت و قوت بگيريد( خذوا ما آتيناكم بقوة ) .

و آنچه در آن آمده است به خاطر داشته باشيد تا پرهيزگار شويد از كيفر خدا بترسيد و به پيمانهائى كه در آن از شما گرفته ايم عمل كنيد( و اذكروا ما فيه لعلكم تتقون ) .

اين آيه با تفاوت مختصرى در سوره بقره آيه 63 گذشت، و همانطور كه در آنجا گفتيم طبق گفته مفسر معروف طبرسى در مجمع البيان از قول ابن زيد، اين جريان هنگامى بود كه موسى (عليه‌السلام ) از كوه طور باز مى گشت و احكام تورات را با خود مى آورد، موقعى كه وظايف واجب و دستورات حلال و حرام را به قوم خود اطلاع داد، آنها تصور كردند عمل به اينهمه وظائف كار مشكلى است و به همين جهت بناى مخالفت و نافرمانى گذاردند، در اين هنگام قطعه عظيمى از كوه بالاى سر آنها قرار گرفت آنها چنان در وحشت فرو رفتند كه دست به دامن موسى (عليه‌السلام ) زدند، موسى (عليه‌السلام ) در همان حال گفت: اگر پيمان وفادارى به اين احكام ببنديد اين خطر برطرف خواهد شد، آنها تسليم شدند و در پيشگاه خدا سجده كردند و بلا از سر آنها گذشت.

نكته ها

در اينجا دو سؤال پيش مى آيد كه در سوره بقره به آنها و پاسخ آنها اشاره كرده ايم و فشرده آنرا در اينجا مى آوريم.

سؤال اول - آيا پيمان گرفتن در اين حال جنبه اجبارى ندارد؟

پاسخ - شك نيست كه در آن حال يكنوع اضطرار بر آنها حكومت ميكرده، ولى مسلما بعدا كه خطر برطرف شد ادامه راه را با اختيار خود مى توانستند انتخاب كنند.

به علاوه اجبار و اكراه در عقيده معنى ندارد ولى در برنامه هاى عملى كه ضامن خير و سعادت انسان است چه مانعى دارد كه با اجبار مردم را به آن وادار كنند، آيا اگر كسى را به اجبار وادار به ترك اعتياد و يا رفتن از راه امن و امان و خوددارى از راه خطرناك كنند عيب دارد؟

سؤال دوم - چگونه كوه بالاى سر آنها قرار گرفت؟

پاسخ - بعضى از مفسران معتقدند كه به فرمان خدا كوه طور از جا كنده شد و همچون سايبانى بر سر آنها قرار گرفت.

بعضى ديگر مى گويند بر اثر يك زلزله شديد چنان كوه تكان خورد كه افرادى كه پاى كوه بودند، سايه قسمت بالاى آنرا بر سر خود مشاهده كردند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه قطعه عظيمى از كوه كنده شد و در يك لحظه زودگذر بر فراز سر آنها قرار گرفت، سپس از آنجا گذشت و به كنارى افتاد.

و در هر حال شك نيست كه اين يك موضوع خارق العاده بوده است نه يك جريان طبيعى.

موضوع ديگرى كه بايد در آيه مورد توجه قرار گيرد اين است كه نمى گويد كوه بر سر آنها سايبان شد، بلكه ميگويد همانند سايبانى گرديد (كانه ظلة ).

اين تعبير يا به خاطر آن است كه سايبان را معمولا براى اظهار محبت بالاى سر افراد قرار مى دهند، در حالى كه در آيه مورد بحث اين كار به عنوان يك بلا و تهديد بود و يا به خاطر اين است كه سايبان امرى است پايدار در حالى كه قرار گرفتن كوه بالاى سر آنها جنبه موقتى و ناپايدار داشت.

گفتيم با اين آيه آيات مربوط به سرگذشت بنى اسرائيل و حوادث گوناگون و خاطرات شيرين و تلخ در مورد آنها (در اين سوره ) پايان مى پذيرد، و اين سرگذشت آخرين سرگذشت انبياء است كه در اين سوره آمده است.

ذكر اين آيه در پايان سرگذشت آنها در اين سوره - با اينكه آخرين جريان مربوط به اين جمعيت نيست - ممكن است به خاطر اين باشد كه هدف نهائى از تمام اين ماجراها همان تمسك به آيات پروردگار و عمل به پيمانهاى او و براى رسيدن به تقوا و پرهيزكارى است كه در اين آيه و آيه پيش از آن بيان شده است.

يعنى تمام رسالت موسى (عليه‌السلام ) و ساير انبياء و مبارزات و درگيريهاى مستمر و سخت آنان، و ناراحتيها و شدائد طاقتفرسائى كه تن به آن دادند، همه براى آن بوده است كه فرمان خدا و اصول حق و عدالت و پاكى و تقوا در ميان همه به طور كامل اجرا گردد.