تفسیر نمونه- جلد 8
دسته بندی شرح و تفسیر قرآن
نویسنده آية الله مکارم شيرازي
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404

فهرست مطالب

آيه (60) و ترجمه 10

تفسير: 10

نكته ها 13

1- فرق ميان (فقير) و (مسكين ) 13

2- آيا لازم است زكات به هشت قسمت مساوى تقسيم شود؟ 15

3- در چه زمانى زكات واجب شد؟ 16

4- منظور از مؤ لفة قلوبهم چه اشخاصى هستند؟ 16

5- نقش زكات در اسلام 17

نكته آخر 19

آيه (61) و ترجمه 21

شان نزول: 21

تفسير: 22

آيه (62) و (63) و ترجمه 25

شان نزول: 25

تفسير: 26

آيه (64) تا (66) و ترجمه 29

شان نزول: 29

تفسير: 31

آيه (67) تا (70) و ترجمه 35

تفسير: 36

آيه (71) و (72) و ترجمه 43

تفسير: 43

آيه (73) و ترجمه 49

تفسير: 49

آيه (74) و ترجمه 51

شان نزول: 51

تفسير: 53

آيه (75) تا (78) و ترجمه 56

شان نزول: 56

تفسير: 58

آيه (79) و (80) و ترجمه 64

شان نزول: 64

تفسير: 65

آيه (81) تا (83) و ترجمه 71

تفسير: 71

آيه (84) و (85) و ترجمه 76

تفسير: 76

آيه (86) تا (89) و ترجمه 81

تفسير: 81

آيه (90) و ترجمه 86

تفسير: 86

شأن نزول: 88

تفسير: 89

آيه (94) تا (96) و ترجمه 96

شان نزول: 96

تفسير: 97

آيه (97) تا (99) و ترجمه 101

تفسير: 101

نكته ها 105

آيه (100) و ترجمه 108

تفسير: 108

نكته ها 110

1 - موقعيت پيشگامان 110

2 - تابعين چه اشخاصى بودند؟ 111

3 - نخستين مسلمان چه كسى بود؟ 112

4 - آيا همه صحابه افراد صالحى بودند؟ 116

آيه (101) و ترجمه 120

تفسير: 120

آيه (102) و ترجمه 123

شأن نزول: 123

تفسير: 124

آيه (103) تا (105) و ترجمه 126

تفسير: 126

نكته ها 134

آيه (106) و ترجمه 139

شان نزول: 139

تفسير: 139

آيه (107) تا (110)و ترجمه 143

شان نزول: 144

تفسير: 147

نكته ها 153

آيه (111) و (112)و ترجمه 158

تفسير: 158

آيه (113) و (114) و ترجمه 165

شان نزول: 165

تفسير: 166

آيه (115) و (116) و ترجمه 174

شان نزول: 174

تفسير: 175

آيه (117) و (118) و ترجمه 179

شان نزول: 179

تفسير: 182

نكته ها 184

1 - منظور از توبه خدا بر پيامبر ( صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيست؟ 184

2 - چرا از جنگ تبوك به ساعة العسرة تعبير شده است؟! 185

نكته 3 187

4 - يك درس بزرگ براى هميشه 187

5 - غزوه تبوك و دستاوردهايش 188

آيه (119) و ترجمه 191

تفسير: 191

آيه (120) و (121) و ترجمه 197

تفسير: 197

نكته ها 200

آيه (122)و ترجمه 202

شان نزول: 202

تفسير: 203

نكته ها 204

آيه (123) و ترجمه 209

تفسير: 209

آيه (124) و (125) و ترجمه 213

تفسير: 213

نكته ها 214

آيه (126) و (127) و ترجمه 217

تفسير: 217

آيه (128) و (129) و ترجمه 220

تفسير: 220

سوره يونس ( عليه‌السلام ) 225

آيه (1) و (2) و ترجمه 227

تفسير: 227

آيه (3) و (4) و ترجمه 231

تفسير: 231

نكته ها 234

آيه (5) و (6) و ترجمه 237

تفسير: 237

نكته ها 239

آيه (7) تا (10) و ترجمه 245

تفسير: 245

نكته ها 248

آيه (11) و (12) و ترجمه 251

تفسير: 251

نكته ها 254

آيه (13) و (14) و ترجمه 257

تفسير: 257

نكته ها 258

آيه (15) تا (17) و ترجمه 259

شان نزول: 259

تفسير: 260

نكته ها 262

آيه (18) و ترجمه 264

تفسير: 264

آيه (19) و ترجمه 267

تفسير: 267

آيه (20) و ترجمه 269

تفسير: 269

نكته ها 270

آيه (21) و (23) و ترجمه 273

تفسير: 274

نكته ها 277

آيه (24) و (25) و ترجمه 279

تفسير: 279

نكته ها 282

آيه (26) و (27) و ترجمه 284

تفسير: 284

آيه (27) تا (30) و ترجمه 288

تفسير: 288

آيه (31) تا (33) و ترجمه 293

تفسير: 293

آيه (34) تا (36) و ترجمه 299

تفسير: 299

آيه (37) تا (40) و ترجمه 304

تفسير: 305

آيه (41) تا (44) و ترجمه 316

تفسير: 316

نكته ها 318

آيه (45) تا (47) و ترجمه 320

تفسير: 320

آيه (48) تا (52) و ترجمه 324

تفسير: 324

نكته ها 328

آيه (53) تا (56) و ترجمه 330

تفسير: 330

نكته ها 333

آيه (57) و(58) و ترجمه 335

تفسير: 335

نكته ها 338

آيه (59) تا (61) و ترجمه 342

تفسير: 342

نكته ها 346

آيه (62) تا (65) و ترجمه 351

تفسير: 351

آيه (66) و (67) و ترجمه 360

تفسير: 360

نكته ها 362

آيه (68) تا (70) و ترجمه 364

تفسير: 364

نكته ها 366

آيه (71) تا (73) و ترجمه 368

تفسير: 369

آيه (74) و ترجمه 372

تفسير: 372

نكته ها 373

آيه (75) تا (78) و ترجمه 375

تفسير: 375

آيه (79) تا (82) و ترجمه 380

تفسير: 380

آيه (83) تا (86) و ترجمه 384

تفسير: 384

آيه (87) تا (89) و ترجمه 389

تفسير: 389

آيه (90) تا (93) و ترجمه 394

تفسير: 395

آيه (94) تا (97) و ترجمه 401

تفسير: 401

آيه (98) و ترجمه 407

تفسير: 407

آيه (99) و (100) و ترجمه 411

تفسير: 411

نكته ها 412

آيه (101) تا (103) و ترجمه 414

تفسير: 414

آيه (104) تا (107) و ترجمه 417

تفسير: 417

آيه (108) و (109) و ترجمه 421

تفسير: 421


آيه (60) و ترجمه

( انما الصدقت للفقراء و المسكين و العملين عليها و المؤ لفة قلوبهم و فى الرقاب و الغرمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله و الله عليم حكيم ) (60)

ترجمه:

60- زكات مخصوص فقراء و مساكين و كاركنانى است كه براى (جمع آورى ) آن كار مى كنند، و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مى شود، و براى (آزادى ) بردگان، و بدهكاران، و در راه (تقويت آئين خدا، و واماندگان در راه، اين يك فريضه (مهم ) الهى است و خداوند دانا و حكيم است.

تفسير:

مصارف زكات و ريزهكاريهاى آن

در تاريخ اسلام دو دوران مشخص ديده مى شود، دوران مكه كه همت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان در آن مصروف تعليم و تربيت نفرات و آموزش و تبليغ مى شد، و دوران مدينه كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آن دست به تشكيل حكومت اسلامى و پياده كردن و اجراى تعليمات اسلام، از طريق اين حكومت صالح زد. بدون شك يكى از ابتدائى و ضروريترين مساءله، به هنگام تشكيل حكومت تشكيل (بيت المال ) است كه به وسيله آن نيازهاى اقتصادى حكومت بر آورده شود، نيازهائى كه در هر حكومتى بدون استثناء وجود دارد.

به همين دليل يكى از نخستين كارهائى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مدينه انجام داد تشكيل بيت المال بود كه يكى از منابع آنرا (زكات ) تشكيل ميداد، و طبق مشهور اين حكم در سال دوم هجرت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تشريع شد. البته همانگونه كه بعدا به خواست خدا اشاره خواهيم كرد، حكم زكات قبلا در مكه نازل شده بود، اما نه به صورت وجوب جمع آورى در بيت المال، بلكه خود مردم اقدام به پرداخت آن مى كردند، ولى در مدينه دستور جمع آورى و (تمركز) آن از ناحيه خداوند در آيه 103 توبه صادر گرديد.

آيه مورد بحث كه مسلما بعد از آيه وجوب اخذ زكات نازل شده، (هر چند در قرآن از آن ذكر گرديده است ) مصارف گوناگون زكات را بيان مى كند.

و جالب اينكه آيه، با كلمه انما كه دليل بر انحصار است، آغاز شده، و اين نشان مى دهد كه بعضى از افراد خود خواه، يا بيخبر، انتظار داشتند بدون هيچگونه استحقاق، سهمى از زكات دريافت دارند كه با كلمه انما دست رد به سينه همه آنها زده شده است. در دو آيه قبل از اين آيه، نيز اين معنى منعكس بود كه بعضى بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خرده مى گرفتند كه چرا سهمى از زكات را در اختيار آنها نمى گذارد و حتى در صورت محروم شدن از آن خشمگين مى شدند، اما به هنگام برخوردارى ابراز رضايت مى كردند. به هر حال آيه فوق به روشنى مصارف واقعى زكات را بيان كرده، و به تمام توقعات بيجا پايان مى دهد، و آنرا در هشت مصرف خلاصه مى كند:

1 - (فقراء) نخست مى گويد: (صدقات و زكات براى فقيران است )( انما الصدقات للفقراء ) .

2- (مساكين ) (والمساكين ). در اينكه فقير و مسكين با هم چه تفاوتى دارند بحثى است كه در پايان تفسير آيه خواهد آمد.

3- (عاملان ) و جمع آورى كنندگان زكات( والعاملين عليها ) .

اين گروه در حقيقت كارمندان و كاركنانى هستند كه براى جمع آورى زكات و اداره بيت المال اسلام تلاش و كوشش مى كنند، و آنچه به آنها داده مى شود در حقيقت به منزله مزد و اجرت آنها است، و لذا فقر در اين گروه به هيچوجه شرط نيست.

4- (مؤ لفة قلوبهم ) يعنى كسانى كه انگيزه معنوى نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلامى ندارند، و با تشويق مالى ميتوان تأليف قلب، و جلب محبت آنان نمود( والمؤ لفة قلوبهم ) .

توضيح بيشتر درباره اين گروه بعدا خواهد آمد.

5- (آزاد ساختن بردگان )( وفى الرقاب ) .

يعنى سهمى از زكات، تخصيص به مبارزه با بردگى، و پايان دادن به اين موضوع ضد انسانى، داده مى شود، و همانگونه كه در جاى خود گفتهايم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه (آزادى تدريجى ) است كه نتيجه نهائيش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واكنشهاى نامطلوب اجتماعى آن مى باشد، و تخصيص سهمى از زكات، به اين موضوع، گوشهاى از اين برنامه را تشكيل ميدهد.

6- (اداء دين بدهكاران ) و آنها كه بدون جرم و تقصير زير بار بدهكارى مانده و از اداى آن عاجز شده اند( والغارمين ) .

7- (در راه خدا)( و فى سبيل الله ) .

همانگونه كه در پايان آيه اشاره خواهيم كرد منظور از آن تمام راههائى است كه به گسترش و تقويت آئين الهى منتهى شود، اعم از مساءله جهاد و تبليغ و مانند آن.

8- (واماندگان در راه )( وابن السبيل ) .

يعنى مسافرانى كه بر اثر علتى در راه مانده، و زاد و توشه و مركب كافى براى رسيدن به مقصد ندارند، هر چند افراد فقير و بيبضاعتى نيستند، ولى بر اثر دزد زدگى، يا بيمارى، يا گم كردن اموال خود، و يا علل ديگر، به چنين وضعى افتاده اند، اينگونه اشخاص را بايد از طريق زكات به مقدارى كه براى رسيدن به مقصد لازم است بى نياز ساخت.

در پايان آيه به عنوان تاءكيد روى مصارف گذشته مى فرمايد: (اين فريضه الهى است )( فريضة من الله ) .

و بدون شك اين فريضه، حساب شده، و كاملا دقيق، و جامع مصلحت فرد و اجتماع است، زيرا (خداوند دانا و حكيم است )( و الله عليم حكيم ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

نكته ها

1- فرق ميان (فقير) و (مسكين )

در ميان مفسران گفتگو است كه آيا فقير و مسكين، مفهوم واحدى دارند و به عنوان تاءكيد در آيه فوق ذكر شده اند؟ و بنابراين مصارف زكات، هفت مصرف مى شود، و يا اينكه دو مفهوم مخالف دارند؟

غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذيرفتهاند، ولى در ميان طرفداران اين عقيده، نيز در تفسير اين دو كلمه، گفتگوهاى زيادى است، اما آنچه نزديكتر به نظر مى رسد اين است كه (فقير) به معنى كسى است كه در زندگى خود كمبود مالى دارد، هر چند مشغول كسب و كارى باشد و هرگز از كسى سؤ ال نكند، اما (مسكين ) كسى است كه نيازش شديدتر است و دستش از كار كوتاه است، و به همين جهت از اين و آن سؤ ال مى كند.

شاهد اين موضوع، نخست ريشه لغت مسكين است كه از ماده (سكون ) گرفته شده، گويا چنين كسى بر اثر شدت فقر، ساكن و زمينگير شده است.

ديگر اينكه ملاحظه موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن معنى فوق را تأييد مى كند، از جمله در آيه 16 سوره بلد ميخوانيم:( او مسكينا ذا متربة ) : يا مسكين خاك نشينى را اطعام كند و در آيه 8 سوره نساء ميخوانيم:( و اذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم ) : هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، در موقع تقسيم ارث، حضور يابند، چيزى از آن به آنها ببخشيد از اين تعبير استفاده مى شود كه منظور از مساكين سائلانى است كه گاه در اين مواقع حضور مى يابند.

و در آيه 24 سوره قلم ميخوانيم( ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين ) : امروز هيچ مسكينى نبايد در محوطه زراعت شما حضور يابد! كه اشاره به - سائلان است.

همچنين تعبير به اطعام مسكين يا طعام مسكين در آيات متعددى از قرآن نشان ميدهد كه مساكين افراد گرسنهاى هستند كه حتى نياز به يك وعده غذا دارند.

در حالى كه از پارهاى از موارد استعمال كلمه (فقير) در قرآن به خوبى استفاده مى شود كه افراد آبرومندى كه هرگز روى سؤ ال ندارند اما گرفتار كمبود مالى هستند، در مفهوم اين كلمه واردند، مانند آنچه در آيه 273 سوره بقره ديده مى شود( للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف ) : (انفاق براى فقيرانى است كه در راه خدا گرفتار شده اند، و آنچنان ظاهر خويش را حفظ مى كنند كه جاهل از شدت عفت نفس آنان، چنين مى پندارد كه غنى و بى نيازند).

از همه اينها گذشته در روايتى كه محمد بن مسلم از امام صادق (عليها‌السلام ) يا امام باقر (عليها‌السلام ) نقل كرده مى خوانيم كه از آن حضرت درباره (فقير) و (مسكين ) سؤ ال كردند، فرمود: الفقير الذى لا يسئل و المسكين الذى هو اجهد منه الذى يسئل: (فقير كسى است كه سؤ ال نمى كند، و مسكين حالش از او سخت تر است، و كسى است كه از مردم سؤ ال و تقاضا مى كند) (1).

همين مضمون در حديث ديگرى از ابو بصير از امام صادق (عليها‌السلام ) نقل شده است، و هر دو صراحت در مفهوم فوق دارد.

البته پارهاى از قرائن گواهى بر خلاف آنچه در بالا گفتيم مى دهد، ولى هر گاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگيريم، روشن مى شود كه حق همان است كه در بالا گفته شد.

2- آيا لازم است زكات به هشت قسمت مساوى تقسيم شود؟

بعضى از مفسران يا فقهاء عقيده دارند كه ظاهر آيه فوق اين است كه بايد زكات مال به هشت سهم مساوى تقسيم گردد، و هر كدام در مصرف خود صرف شود، مگر اينكه مقدار زكات بقدرى ناچيز باشد كه نتوان آنرا به هشت سهم قابل ملاحظه تقسيم كرد.

ولى اكثريت قاطع فقها براينند كه اصناف هشتگانه فوق مواردى است كه صرف زكات در آنها مجاز است، و تقسيم كردن در آن واجب نيست.

سيره قطعى پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امامان اهلبيت (عليهما‌السلام ) و ياران آنها نيز اين معنى را تاءييد مى كند، به علاوه با توجه به اينكه زكات يك ماليات اسلامى است و حكومت اسلامى موظف است آنرا از مردم وصول كند، و هدف از تشريع آن رفع نيازمنديهاى گوناگون جامعه اسلامى مى باشد، طبعا چگونگى مصرف آن در اين مصارف هشتگانه بستگى به ضرورتهاى اجتماعى از يكسو، و نظر حكومت اسلامى از سوى ديگر دارد.

3- در چه زمانى زكات واجب شد؟

از آيات مختلف قرآن از جمله آيه 156 سوره اعراف، و آيه 3 سوره نمل، و آيه 4 سوره لقمان، و آيه 7 سوره فصلت كه همه از سورههاى مكى هستند، چنين استفاده مى شود كه حكم وجوب زكات در مكه نازل شده است، و مسلمانان موظف به انجام اين وظيفه اسلامى بوده اند، ولى به هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مدينه آمد و پايه حكومت اسلامى را گذارد و طبعا نياز به تشكيل بيت المال پيدا كرد، از طرف خداوند ماموريت يافت كه زكات را از مردم شخصا بگيرد (نه اينكه خودشان به ميل و نظر خود در مصارف آن صرف كنند).

آيه شريفه( خذ من اموالهم صدقة... ) (سوره توبه 103) در اين هنگام نازل، شد، و مشهور اين است كه اين در سال دوم هجرت بود، سپس مصارف زكات به طور دقيق در آيه مورد بحث كه آيه 60 سوره توبه است بيان گرديد، و جاى تعجب نيست كه تشريع اخذ زكات در آيه 103 باشد و ذكر مصارف آن كه مى گويند در سال نهم هجرت نازل شده در آيه 60، زيرا مى دانيم آيات قرآن بر طبق تاريخ نزول جمع آورى نشده، بلكه به فرمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هر كدام در مورد مناسب قرار داده شده است.

4- منظور از مؤ لفة قلوبهم چه اشخاصى هستند؟

آنچه از تعبير مؤ لفة قلوبهم فهميده مى شود آن است كه يكى از مصارف زكات كسانى هستند كه به خاطر ايجاد الفت و محبت به آنها زكات داده مى شود، ولى آيا منظور از آن كفار و غير مسلمانانى است كه به خاطر استفاده از همكارى آنها در جهاد از طريق كمك مالى تشويق مى شوند؟ يا مسلمانان ضعيف الايمان را نيز شامل ميگردد؟

همانگونه كه در مباحث فقهى گفته ايم مفهوم آيه، و همچنين پارهاى از روايات كه در اين زمينه وارد شده مفهوم وسيعى دارد، و تمام كسانى را كه با تشويق مالى، از آنها به نفع اسلام و مسلمين جلب محبت مى شود، در بر مى گيرد، و دليلى بر تخصيص آن به كفار نيست.

5- نقش زكات در اسلام

با توجه به اينكه اسلام به صورت يك مكتب صرفا اخلاقى، و يا فلسفى و اعتقادى، ظهور نكرد، بلكه به عنوان يك (آئين جامع ) كه تمام نيازمنديهاى مادى و معنوى در آن پيشبينى شده، پا به عرصه ظهور گذاشت، و نيز با توجه به اينكه اسلام، از همان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، با تأسيس حكومت همراه بود، و همچنين با توجه به اينكه اسلام توجه خاصى به حمايت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد، روشن مى شود كه نقش بيت المال، و زكات كه يكى از منابع درآمد بيت المال است، از مهمترين نقشها است.

شك نيست كه هر جامعهاى داراى افرادى از كار افتاده، بيمار، يتيمان بى سرپرست، معلولين، و امثال آنها مى باشد كه بايد مورد حمايت قرار گيرند. و نيز براى حفظ موجوديت خود در برابر هجوم دشمن، نياز به سربازان مجاهدى دارد كه هزينه آنها از طرف حكومت پرداخته مى شود،

همچنين كارمندان حكومت اسلامى، دادرسان و قضات، و نيز وسائل تبليغاتى و مراكز دينى، هر كدام نيازمند به صرف هزينهاى است كه بدون يك پشتوانه مالى منظم، و مطمئن، سامان نمى پذيرد.

به همين دليل در اسلام مسأله زكات كه در حقيقت يكنوع (ماليات بر - درآمد و توليد و (ماليات بر ثروت راكد) محسوب مى شود، از اهميت خاصى برخوردار است، تا آنجا كه در رديف مهمترين عبادات قرار گرفته، و در بسيارى از موارد با نماز همراه ذكر شده، و حتى شرط قبولى نماز شمرده شده است!

حتى در روايات اسلامى ميخوانيم كه اگر حكومت اسلامى از شخص، يا اشخاصى، مطالبه زكات كند، و آنها در برابر حكومت، ايستادگى كنند و سرباز زنند، مرتد محسوب مى شوند، و در صورتى كه اندرزها در مورد آنها سود ندهد، توسل به نيروى نظامى، در مقابل آنها جايز است، داستان اصحاب رده (همان گروهى كه بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سر از پرداخت زكات باز زدند و خليفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتى على (عليها‌السلام ) اين مبارزه را امضاء كرد و شخصا يكى از پرچمداران در ميدان جنگ بود) در تواريخ اسلام مشهور است.

در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: من منع قيراطا من الزكاة فليس هو بمومن، و لا مسلم، و لا كرامة!: كسى كه يك قيراط از زكات را نپردازد نه مؤ من است و نه مسلمان و ارزشى ندارد.

جالب توجه اينكه از روايات استفاده مى شود كه حدود و مقدار زكات آن چنان دقيقا در اسلام تعيين شده، كه اگر همه مسلمانان زكات اموال خويش را بطور صحيح و كامل بپردازند، هيچ فردى فقير و محروم در سرتاسر كشور اسلامى باقى نخواهد ماند.

در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم ولو ان الناس ادوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيرا محتاجا!... و ان الناس ما افتقروا، و لا احتاجوا، و لا جاعوا، و لا عروا، الا بذنوب الاغنياء!: (اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمانى فقير و نيازمند، باقى نخواهد ماند، و مردم فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نمى شوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان )!

و نيز از روايات استفاده مى شود كه اداى زكات باعث حفظ اصل مالكيت و تحكيم پايه هاى آنست، بطورى كه اگر مردم اين اصل مهم اسلامى را فراموش كنند شكاف و فاصله ميان گروهها آنچنان مى شود كه اموال اغنياء نيز به خطر خواهد افتاد.

در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليها‌السلام ) مى خوانيم حصنوا اموالكم بالزكاة: (اموال خود را بوسيله زكات حفظ كنيد). همين مضمون از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) نيز در احاديث ديگر نقل شده است. براى اطلاع بيشتر از اين احاديث به ابواب يك و سه و چهار و پنج از ابواب زكات از جلد ششم وسائل مراجعه فرمائيد.

نكته آخر

6- آخرين نكتهاى كه توجه به آن لازم است اين است كه در آيه مورد بحث در مورد چهار گروه كلمه (لام ) ذكر شده( انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤ لفة قلوبهم ) و اين تعبير معمولا نشانه (ملكيت ) است.

ولى در مورد چهار گروه ديگر كلمه (فى ) آمده است( و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل ) و اين تعبير معمولا براى بيان مصرف است.

در ميان مفسران در تفسير اين (اختلاف تعبير) گفتگو است، بعضى معتقدند كه گروه چهارگانه اول، مالك زكات، مى شوند، و گروه چهارگانه دوم، مالك، نخواهند شد، و تنها جايز است زكات در مورد آنان مصرف گردد.

بعضى ديگر معتقدند كه اين اختلاف تعبير اشاره به نكته ديگرى است و آن اينكه گروه چهارگانه دوم استحقاق بيشترى براى زكات دارند، زيرا كلمه (فى ) براى بيان ظرفيت است، گويا اين گروه چهارگانه ظرف زكات مى باشند و زكات مظروف آنها است، در حالى كه گروههاى نخستين چنين نيستند.

ولى ما در اينجا احتمال ديگرى را انتخاب كردهايم و آن اينكه شش گروه (فقراء، مساكين، عاملين عليها، مؤ لفة قلوبهم، غارمين، و ابن السبيل كه بدون فى ذكر شده اند يكسان مى باشند و عطف بر يكديگر و دو گروه ديگر كه (فى الرقاب ) و (فى سبيل الله ) است و با كلمه (فى ) بيان گرديده، وضع خاصى دارند، شايد اين تفاوت تعبير از اين نظر باشد كه گروههاى ششگانه مى توانند مالك زكات شوند، و مى توان زكات را به خود آنها پرداخت (حتى بدهكاران و كسانى كه از اداى دين خود ناتوانند، البته در صورتى كه اطمينان داشته باشيم آنرا در مورد اداى دين خود مصرف مى كنند).

ولى دو گروه مالك زكات نمى شوند، و نمى توان به آنها پرداخت، بلكه بايد در مورد آنها مصرف گردد، مثلا بردگان را بايد از طريق زكات خريد و آزاد كرد، روشن است كه آنها در اين صورت مالك زكات نمى شوند، و همچنين مواردى كه تحت عنوان (فى سبيل الله ) مندرج است، از قبيل هزينه جهاد، تهيه اسلحه و يا ساختن مسجد و مراكز دينى و مانند آنها هيچيك مالك زكات نيستند، بلكه مصرف آنند.

و به هر حال اين تفاوت در تعبير نشان ميدهد كه تا چه اندازه تعبيرات قرآن حساب شده است.


آيه (61) و ترجمه

( و منهم الذين يؤ ذون النبى و يقولون هو أذن قل أذن خير لكم يؤ من بالله و يؤ من للمؤ منين و رحمة للذين أمنوا منكم و الذين يؤ ذون رسول الله لهم عذاب أليم ) (61)

ترجمه:

61- از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند، و مى گويند او خوشباور و گوشى است!، بگو خوشباور بودن او به نفع شماست (ولى بدانيد) او ايمان به خدا دارد و (تنها) تصديق مؤ منان مى كند، و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند، و آنها كه فرستاده خدا را آزار مى دهند عذاب دردناكى دارند.

شان نزول:

اين حسن است نه عيب!

براى آيه فوق شأن نزولهائى ذكر شده كه بيشباهت به يكديگر نيست، از جمله اينكه گفته اند: اين آيه درباره گروهى از منافقان نازل شده، كه دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار، درباره پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گفتند، يكى از آنان گفت: اين كار را نكنيد، زيرا، مى ترسيم به گوش محمد برسد، و او به ما بد بگويد (و مردم را بر ضد ما بشوراند).

يكى از آنان كه نامش (جلاس ) بود گفت: مهم نيست، ما هر چه بخواهيم ميگوئيم، و اگر به گوش او رسيد نزد وى مى رويم، و انكار مى كنيم، و او از ما مى پذيرد، زيرا محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آدم خوشباور و دهنبينى است، و هر كس هر چه بگويد قبول مى كند، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت:

تفسير:

در اين آيه همانگونه كه از مضمون آن استفاده مى شود سخن از فرد يا افرادى در ميان است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را با گفته هاى خود آزار مى دادند و مى گفتند او انسان خوشباور، و دهن بينى است( و منهم الذين يؤ ذون النبى و يقولون هو اذن ) .

(اذن ) در اصل به معنى گوش است، ولى به اشخاصى كه زياد به حرف مردم گوش مى دهند، و به اصطلاح (گوشى ) هستند نيز اين كلمه اطلاق مى شود.

آنها در حقيقت يكى از نقاط قوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را كه وجود آن در يك رهبر كاملا لازم است، به عنوان نقطه ضعف نشان ميدادند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد، و حتى الامكان عذرهاى مردم را بپذيرد، و در مورد عيوب آنها پردهدرى نكند (مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود).

لذا قرآن بلافاصله اضافه مى كند كه: (به آنها بگو اگر پيامبر گوش به سخنان شما فرا مى دهد، و عذرتان را مى پذيرد، و به گمان شما يك آدم گوشى است اين به نفع شما است )!( قل اذن خير لكم ) .

زيرا از اين طريق آبروى شما را حفظ كرده، و شخصيت تان را خرد نمى كند عواطف شما را جريحهدار نمى سازد، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از اين طريق كوشش مى كند، در حالى كه اگر او فورا پردهها را بالا ميزد، و دروغگويان را رسوا مى كرد، دردسر فراوانى براى شما فراهم مى آمد، علاوه بر اينكه آبروى عدهاى به سرعت از بين مى رفت، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مى شد، و افراد آلودهاى كه قابل هدايت بودند در صف بدكاران جاى مى گرفتند و از اطراف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دور مى شدند.

يك رهبر مهربان و دلسوز، و در عين حال پخته و دانا، بايد همه چيز را بفهمد، ولى بايد بسيارى از آنها را به روى خود نياورد، تا آنها كه شايسته تربيتند، تربيت شوند و از مكتب او فرار نكنند و اسرار مردم از پرده برون نيفتد.

اين احتمال نيز در معنى آيه وجود دارد كه خداوند در پاسخ عيب جويان مى گويد: چنان نيست كه او گوش به همه سخنان فرا، دهد، بلكه او گوش به سخنانى مى دهد كه به سود و نفع شما است، يعنى وحى الهى را مى شنود، پيشنهاد مفيد را استماع مى كند و عذرخواهى افراد را در مواردى كه به نفع آنها و جامعه است مى پذيرد.

سپس براى اينكه عيب جويان از اين سخن سوء استفاده نكنند، و آنرا دستاويز قرار ندهند، چنين اضافه مى كند: (او به خدا و فرمانهاى او ايمان دارد، و به سخنان مؤ منان راستين گوش فرا ميدهد، و آنرا مى پذيرد و به آن ترتيب اثر ميدهد)( يؤ من بالله و يؤ من للمؤ منين ) .

يعنى در واقع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دو گونه برنامه دارد: يكى برنامه حفظ ظاهر و جلوگيرى از پرده درى، و ديگرى در مرحله عمل، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا ميدهد، و ظاهرا انكار نمى كند، ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پيشنهادها و سخنان مؤ منان راستين است، و يك رهبر واقعبين بايد چنين باشد، و تاءمين منافع جامعه جز از اين راه ممكن نيست لذا بلافاصله مى فرمايد: (او رحمت براى مؤ منان شما است )( و رحمة للذين آمنوا منكم ) .

ممكن است در اينجا سؤ ال شود كه در پارهاى از آيات قرآن مى خوانيم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )( رحمة للعالمين ) است (انبياء - 107).

ولى آيه مورد بحث مى گويد: رحمت براى مؤ منان است، آيا آن عموميت با اين (تخصيص ) سازگار است؟!

اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، و آن اينكه: رحمت، درجات و مراتب دارد كه يكى از مراتب آن قابليت و استعداد است، و مرتبه ديگر (فعليت ).

مثلا باران رحمت الهى است، يعنى اين قابليت و شايستگى، در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشاء خير و بركت و نمو و حيات باشد، ولى مسلما ظهور و بروز آثار اين (رحمت ) تنها در سرزمينهاى آماده و مستعد است، بنابراين هم مى توانيم بگوئيم تمام قطرههاى باران، رحمت است و هم صحيح است گفته شود اين قطرات در سرزمينهاى مستعد و آماده، (مايه ) رحمت است، جمله اول اشاره به مرحله اقتضا و قابليت است، و جمله دوم اشاره به مرحله وجود و فعليت.

در مورد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او بالقوه براى همه جهانيان مايه رحمت است، ولى بالفعل مخصوص مؤ منان مى باشد.

تنها چيزى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه نبايد آنها كه پيامبر ع را با اين سخنان خود ناراحت مى كنند و از او عيب جوئى مى نمايند، تصور كنند كه بدون مجازات خواهند ماند، درست است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر آنها وظيفهاى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود، و از رسوا ساخت شان خوددارى كند، ولى مفهوم اين سخن چنين نيست كه آنها در اين اعمال خود بدون كيفر خواهند ماند، لذا در پايان آيه مى فرمايد: (آنها كه رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را آزار مى رسانند عذابى دردناك دارند)( و الذين يؤ ذون رسول الله لهم عذاب اليم ) .


آيه (62) و (63) و ترجمه

( يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله أحق أن يرضوه أن كانوا مؤ منين ) (62)( ألم يعلموا أنه من يحادد الله و رسوله فأن له نار جهنم خلدا فيها ذلك الخزى العظيم ) (63)

ترجمه:

62- براى شما، سوگند به خدا ياد مى كنند تا شما را راضى كنند، در حالى كه شايسته تر اين است كه خدا و رسولش را راضى سازند، اگر (راست مى گويند و) ايمان دارند.

63- آيا نمى دانند هر كس با خدا و رسولش دشمنى كند، براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن مى ماند، اين يك رسوائى بزرگ است!

شان نزول:

از گفتار بعضى از مفسران چنين استفاده مى شود كه در آيه فوق مكمل آيه گذشته است، و طبعا در همان شان نزول نازل شده، ولى جمعى ديگر از مفسران، شان نزول ديگرى براى اين دو آيه نقل كرده اند و آن اينكه: هنگامى كه در نكوهش تخلف كنندگان از غزوه تبوك آياتى نازل شد يكى از منافقان گفت: به خدا سوگند اين گروه نيكان و اشراف ما هستند، اگر آنچه را محمد در باره آنها مى گويد راست باشد، اينها از چهارپايان هم بدترند، يكى از مسلمانان اين سخن را شنيد و گفت: به خدا آنچه او مى گويد حق است، و تو از چهارپا بدترى! اين سخن به گوش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيد به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسيد چرا چنين گفتى، او سوگند ياد كرد كه چنين سخنى نگفته است، مرد مؤ منى كه با او طرف بود و اين سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گزارش داده بود گفت خداوندا خودت راستگو را تصديق، و دروغگو را تكذيب فرما. آيات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت.

تفسير:

قيافه حق بجانب منافقان!

يكى از نشانه هاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها كه قرآن كرارا به آن اشاره كرده، اين است كه آنها براى پوشاندن چهره خود بسيارى از خلافكاريهاى خود را انكار مى كردند و با توسل به سوگندهاى دروغين مى خواستند مردم را فريب داده و از خود راضى كنند.

در آيات فوق قرآن مجيد پرده از روى اين عمل زشت برداشته، هم آنها را رسوا مى كند، و هم مسلمانان را آگاه مى سازد كه تحت تاءثير اينگونه سوگندهاى دروغين قرار نگيرند.

نخست مى گويد: (آنها براى شما سوگند به خدا ياد مى كنند تا شما را راضى كنند( يحلفون بالله لكم ليرضوكم ) .

روشن است كه هدف آنها از اين سوگندها، بيان حقيقت نيست، بلكه مى خواهند با فريب و نيرنگ چهره واقعيات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند، و به مقاصد خود برسند، و گر نه اگر هدف آنها اين است كه واقعا مؤ منان راستين را از خود خشنود سازند، لازم تر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند، در حالى كه آنها با اعمالشان خدا و پيامبر را به شدت ناراضى كردند.

لذا قرآن مى گويد: اگر آنها راست مى گويند و ايمان دارند، شايسته تر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند)!( و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤ منين ) .

جالب توجه اينكه در جمله فوق چون سخن از (خدا) و (پيامبر) در ميان است و قاعدتا بايد (ضمير) به صورت (تثنيه ) آورده شود، ولى با اين حال ضمير مفرد به كار رفته است (منظور ضمير (يرضوه ) مى باشد) اين تعبير در حقيقت اشاره به اين است كه رضايت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از رضايت خدا، جدا نيست، و او همان مى پسندد كه خدا مى پسندد، و به تعبير ديگر اين اشاره به حقيقت توحيد افعالى است، چرا كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مقابل خدا از خود استقلالى ندارد، و رضا و غضب او همه به خدا منتهى مى شود، همه براى او و در راه او است.

در پاره اى از روايات نقل شده كه در عصر پيامبر مردى ضمن سخنان خود چنين گفت: (من اطاع الله و رسوله فقد فاز، و من عصاهما فقد غوى ): (كسى كه خدا و پيامبرش را اطاعت كند رستگار است، و كسى كه اين دو را مخالفت كند گمراه و نارستگار است ).

هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين تعبير را شنيد كه او خدا و پيامبر را در يك رديف قرار داده و با (ضمير) تثنيه ذكر كرده، ناراحت شد، و فرمود: (بئس الخطيب انت، هلا قلت و من عصى الله و رسوله )؟ (تو بد سخنگوئى هستى! چرا نگفتى هر كس نافرمانى خدا و پيامبرش را كند...) (بلكه با ضمير تثنيه آوردى و گفتى هر كه آن دو را مخالفت كند).

در آيه بعد اين گونه افراد منافق را شديدا تهديد مى كند، و(مگر نمى دانند كسى كه با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت كند براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن مى ماند).( الم يعلموا انه من يحادد الله و رسوله فان له نار جهنم خالدا فيها ) .

سپس براى تاءكيد اضافه مى كند (اين رسوائى و ذلت بزرگى است )( ذلك الخزى العظيم ) .

(يحادد) از ماده (محادة ) و از ريشه (حد) است كه به معنى طرف و نهايت چيزى مى باشد، و از آنجا كه افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار مى گيرند، اين ماده (محادة ) به معنى عداوت و دشمنى نيز آمده است، همانگونه كه در گفتگوهاى روزمره كلمه (طرفيت ) را به معنى (مخالفت و دشمنى ) به كار مى بريم.


آيه (64) تا (66) و ترجمه

( يحذر المنفقون أن تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم قل استهزؤا أن الله مخرج ما تحذرون ) (64)( و لئن سألتهم ليقولن أنما كنا نخوض و نلعب قل أ بالله و أيته و رسوله ) (65)( كنتم تستهزؤن لا تعتذروا قد كفرتم بعد إيمنكم إن نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بأنهم كانوا مجرمين ) (66)

ترجمه:

64- منافقان از آن بيم دارند كه آيهاى بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد، بگو: استهزا كنيد، خداوند آنچه را از آن بيم داريد آشكار مى سازد!.

65- و اگر از آنها بپرسى (چرا اين اعمال خلاف را انجام داديد) مى گويند ما بازى و شوخى مى كرديم، بگو آيا خدا، و آيات او، و پيامبرش را مسخره مى كنيد.

66- (بگو) عذر خواهى نكنيد (كه بيهوده است، چرا كه ) شما پس از ايمان آوردن كافر شديد، اگر گروهى از شما را (به خاطر توبه ) مورد عفو قرار دهيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم كرد، زيرا آنها مجرم بودند.

شان نزول:

براى آيات فوق شان نزولهاى متعددى نقل شده كه همه مربوط به كارهاى منافقان پس از جنگ تبوك است.

از جمله اينكه: گروهى از منافقان در يك جلسه سرى، براى قتل پيامبر توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك در يكى از گردنه هاى سر راه به صورت ناشناس كمين كرده، شتر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را رم دهند، و حضرت را بقتل برسانند. خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت، و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند، و آنها را متفرق سازند، هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آن عقبه (گردنه ) رسيد، عمار مهار مركب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در دست داشت، و حذيفه از پشت سر آنرا مى راند در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورتهاى خود را پوشيده بودند فرا رسيدند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به حذيفه فرمود: به صورت مركبهاى آنها بزن و آنها را دور كن، حذيفه چنين كرد.

هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود: آنها را نشناختى؟ عرض كرد نه، هيچيك از آنها را نشناختم، سپس رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نام همه آنها را براى او برشمرد، حذيفه عرض كرد: حال كه چنين است چرا گروهى را نمى فرستى آنها را به قتل برسانند؟ فرمود: (دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد به كشتن آنها پرداخت )!

اين شاءن نزول از امام باقر (عليها‌السلام ) نقل شده و در كتب متعددى از حديث و تفاسير نيز آمده است،

در شاءن نزول ديگرى مى خوانيم: كه گروهى از منافقان هنگامى كه موضع پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در برابر دشمن در تبوك مشاهده كردند، از روى تمسخر گفتند: اين مرد گمان مى كند كه قصرهاى شام و دژهاى نيرومند شاميان را تسخير خواهد كرد چنين چيزى محال است محال، خداوند پيامبر خود را از اين واقعه آگاه ساخت، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داد راه را بر اين گروه ببندند، سپس آنها را صدا زد و ملامت كرد و فرمود: شما چنين و چنان گفتيد، آنها عذر آوردند كه ما قصد و غرضى نداشتيم، مزاح و شوخى مى كرديم و بر اين موضوع سوگند ياد كردند!

تفسير:

برنامه خطرناك ديگرى از منافقان

در آيات گذشته ديديم كه چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند و براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان روى آن تبليغ مى كردند).

در آيات مورد بحث به قسمت ديگرى از برنامه ها و روشهاى آنها اشاره شده است.

از آيه نخست چنين استفاده مى شود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پيامبر، گهگاه پرده از روى اسرار آنها برمى داشت، و آنان را به جمعيت معرفى مى كرد، تا مسلمانان به هوش باشند، و به دام آنها گرفتار نشوند، و آنها نيز متوجه موقعيت خويش شوند، و دست و پاى خود را جمع كنند، روى اين جهت غالبا آنان در يك حالت ترس و وحشت به سر مى بردند، قرآن به اين وضع اشاره كرده، مى گويد:

(منافقان مى ترسند كه بر ضد آنها سورهاى نازل شود، و آنان را به آنچه در دل دارند آگاه سازد)( بحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم ) .

ولى عجيب اينكه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد (به آنها بگو: هر چه مى خواهيد استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برنمى داشتند، لذا خداوند در پايان اين آيه به پيامبرش مى گويد (به آنها بگو: هر چه مى خواهيد استهزاء كنيد، اما بدانيد خدا آنچه را از آن بيم داريد آشكار ميسازد، و شما را رسوا مى كند)!( قل استهزؤا ان الله مخرج ما تحذرون ) .

البته جمله استهزءوا (مسخره كنيد) از قبيل امر براى تهديد است، همانند اينكه انسان به دشمنش مى گويد: هر قدر كارشكنى و اذيت و آزار در قدرت دارى بكن، پاسخ آنها را يكجا خواهم داد اينگونه تعبيرات در مقام تهديد ذكر مى شود.

ضمنا بايد توجه داشت كه از آيه فوق استفاده مى شود كه منافقان در دل از حقانيت دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با خبر بودند، و ارتباط او را با خدا به خوبى مى دانستند، ولى با اين حال بر اثر لجاج و عناد و دشمنى با حق، به جاى اينكه در برابر او تسليم باشند، كارشكنى مى كردند، به همين دليل قرآن مى گويد: منافقان از اين بيم داشتند كه آياتى بر ضد آنها نازل شود، و مكنون خاطرشان را آشكار سازد.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله ينزل عليهم مفهومش اين نيست كه اين گونه آيات بر منافقان نازل مى شد، بلكه منظور اين است كه درباره آنها و بر ضد آنها بوده، هر چند بر شخص پيامبر نازل مى گرديد.

در آيه بعد به يكى ديگر از برنامه هاى منافقان اشاره كرده،(اگر از آنها بپرسى كه چرا چنين سخن نادرستى را گفته اند، و يا چنين كار خلافى را انجام داده اند، مى گويند: ما مزاح و شوخى مى كرديم و در واقع قصد و غرضى نداشتيم )!( و لئن سئلتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) .

در واقع اين راه فرار عجيبى بود كه توطئه ها را مى چيدند، و سمپاشيها را مى كردند، به اين قصد كه اگر رازشان آشكار نشد و هدف شومشان تحقق يافت، به مقصود جدى خود رسيده باشند، اما اگر پرده ها كنار رفت و رازشان فاش شد، خود را در زير نقاب مزاح و شوخى پنهان سازند، و با اين عذر و بهانه از مجازات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مردم فرار كنند.

منافقان امروز و منافقان هر زمان كه برنامه هاى يكنواختى دارند از اين روش بهره بردارى فراوان مى كنند، حتى گاه مى شود جديترين مطالب را در لباس مزاحها و شوخيهاى ساده مطرح كنند، اگر به هدفشان رسيدند چه بهتر، و الا با عنوان كردن شوخى و مزاح از چنگال مجازات فرار مى كنند.

اما قرآن با تعبيرى قاطع و كوبنده، به آنها پاسخ مى گويد، و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور ميدهد كه به آنها بگو: (آيا خدا، و آيات او، و رسولش، را مسخره مى كنيد و به شوخى مى گيريد؟!( قل ا بالله و آياته و رسوله كنتم تستهزئون )

يعنى آيا با همه چيز مى توان شوخى كرد، حتى با خدا و پيامبر و آيات قرآن؟!

آيا اين امور كه از جديترين مسائل هستند شوخى پذيرند؟!

آيا مساءله رم دادن شتر، و سقوط پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آن گردنه خطرناك، چيزى است كه بتوان زير نقاب شوخى آنرا پوشاند؟ و يا استهزاء و مسخره كردن آيات الهى، و اخبار پيامبر از پيروزيهاى آينده مطلبى است كه به بازى گرفته شود!. همه اينها گواهى مى دهد كه آنان اهداف خطرناكى داشتند كه در زير اين پوششها قرار مى دادند.

سپس به پيامبر دستور مى دهد صريحا به اين منافقان بگو: (دست از اين عذرهاى واهى و دروغين برداريد)( لا تعتذروا )

چرا كه (شما بعد از ايمان راه كفر پيش گرفتيد)( قد كفرتم بعد ايمانكم ) اين تعبير نشان مى دهد كه گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند،

بلكه در صف مؤ منان ضعيف الايمان بودند و پس از ماجراى فوق راه كفر پيش گرفتند.

اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گروه پيش از اين هم در صف منافقان بودند، ولى چون ظاهرا مرتكب خلافى نشده بودند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان وظيفه داشتند با آنها معامله افراد مؤ من كنند، ولى هنگامى كه پس از ماجراى جنگ تبوك پرده كنار رفت، و كفر و نفاق آنها بر ملا شد، به آنها اخطار گرديد كه شما از اين پس در صف مؤ منان نخواهيد بود.

سرانجام، آيه را با اين جمله پايان مى دهد كه (اگر ما گروهى از شما را ببخشيم گروه ديگرى را به خاطر اينكه مجرم بودند، مجازات خواهيم كرد( أن نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بانهم كانوا مجرمين ) .

اينكه ميگويد گروهى را مجازات ميكنيم بخاطر جرم و گناهشان، دليل بر آن است كه گروه مورد عفو افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شسته اند.

در آيات آينده مانند آيه 74 نيز قرينهاى بر اين مطلب وجود دارد. روايات متعددى در ذيل اين آيه وارد شده كه حكايت از آن مى كند كه بعضى از اين منافقان كه وصف حالشان در آيات بالا آمده، از كرده خود پشيمان شدند، و توبه كردند، ولى بعض ديگر همچنان بر روش خود باقى بودند (براى توضيح بيشتر به تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 239 مراجعه شود).


آيه (67) تا (70) و ترجمه

( المنفقون و المنفقت بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون أيديهم نسوا الله فنسيهم إن المنفقين هم الفسقون ) (67)( وعد الله المنفقين و المنفقت و الكفار نار جهنم خلدين فيها هى حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم ) (68)( كالذين من قبلكم كانوا أشد منكم قوة و أكثر أمولا و أولدا فاستمتعوا بخلقهم فاستمتعتم بخلقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلقهم و خضتم كالذى خاضوا أولئك حبطت أعملهم فى الدنيا و الاخرة و أولئك هم الخسرون ) (69)( ألم يأتهم نبأالذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم إبرهيم و أصحب مدين و المؤ تفكت أتتهم رسلهم بالبينت فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا أنفسهم يظلمون ) (70)

ترجمه:

67- مردان منافق و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف، ميكنند، و دستهايشان را (از انفاق و بخشش ) ميبندند، خدا را فراموش كردند و خدا آنها را فراموش كرده (رحمتش را از آنها قطع منافقان قطعا فاسقند.

68- خداوند به مردان و زنان منافق و كفار وعده آتش دوزخ داده، جاودانه در آن خواهند ماند، همان براى آنها كافى است، و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته، و عذاب هميشگى براى آنها است.

69- (شما منافقان ) همانند كسانى هستيد كه قبل از شما بودند (و راه نفاق پوئيدند) آنها از شما نيرومندتر و اموال و فرزندانشان فزونتر بود، آنها از بهره خود (در دنيا در راه هوسها و گناه ) استفاده كردند، شما نيز از بهره خود (در اين راه ) استفاده كرديد همان گونه كه آنها استفاده كردند شما (در كفر و نفاق و استهزاى مومنان فرو رفتيد همانگونه كه آنها فرو رفتند، (ولى سر انجام ) اعمالشان در دنيا و آخرت نابود شد و آنها زيانكارانيد.

70- آيا خبر كسانى كه پيش از آنها بودند به آنان نرسيده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين (قوم شعيب ) و شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) كه پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند (ولى نپذيرفتند) خداوند به آنها ستم نكرد اما خودشان بر خويشتن ستم مى كردند.

تفسير:

نشانه هاى منافقان

در اين آيات نيز بحث همچنان درباره منافقان و رفتار و نشانه هاى آنها است. اما در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مى كند و آن اينكه ممكن است روح نفاق به اشكال مختلف ظاهر شود، و در چهرههاى متفاوت خودنمائى كند كه در ابتدا جلب توجه نكند، مخصوصا خودنمائى روح نفاق در يك مرد با يك زن ممكن است متفاوت باشد، اما نبايد فريب تغيير چهره هاى نفاق را در ميان منافقان خورد، بلكه با دقت روشن مى شود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مى شود شرى كند، لذا مى گويد

(مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماشند)( المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض ) .

سپس به ذكر پنج صفت از اوصاف آنان مى پردازد:

اول و دوم:

(آنها مردم را به (منكرات ) تشويق، و از (نيكيها) باز مى دارند)( يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف ) .

يعنى درست بر عكس برنامه مؤ منان راستين كه دائما از طريق (امر به معروف ) و (نهى از منكر) در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند، منافقان دائما سعى مى كنند كه فساد همه جا را بگيرد، و معروف و نيكى از جامعه برچيده شود، تا بهتر بتوانند در چنان محيط آلودهاى به اهداف شومشان برسند.

سوم:

آنها دست دهنده ندارند، بلكه دستهايشان را مى بندند، نه در راه خدا انفاق مى كنند، نه به كمك محرومان مى شتابند، و نه خويشاوند و آشنا از كمك مالى آنها بهره مى گيرند( و يقبضون ايديهم ) .

روشن است آنها چون ايمان به آخرت و نتائج و پاداش (انفاق ) ندارند، در بذل اموال سخت بخى لند، هر چند آنها براى رسيدن به اغراض شوم خود، اموال فراوانى خرج مى كنند و يا به عنوان رياكارى بذل و بخششى دارند، اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنين كارى نم يزنند.

چهارم:

تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى دهد كه (آنها خدا را فراموش كرده اند) و نيز وضع زندگى آنها نشان مى دهد كه (خدا هم آنها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده ) يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است( نسوا الله فنسيهم ) .

بديهى است نسبت (نسيان ) به خدا به معنى فراموشى واقعى نيست، بلكه كنايه از اين است كه با آنها معامله شخص فراموشكار مى كند، يعنى هيچگونه سهمى از رحمت و توفيق خود براى آنها قائل نمى شود.

اين گونه تعبير حتى در سخنان روزمره نيز ديده مى شود كه مثلا ميگوئيم: چون تو وظيفه خود را فراموش كردى، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهيم كرد، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهيم داد.

اين معنى در روايات اهلبيت (عليهما‌السلام ) نيز كرارا وارد شده است. قابل توجه اينكه: موضوع نسيان پروردگار با فاء تفريع بر نسيان آنها عطف شده است، يعنى فراموشكارى آنها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش اين است كه خدا هم آنها را از مواهب خويش محروم مى سازد و اين نتيجه عمل آنها است.

پنجم:

اينكه منافقان فاسقند و بيرون از دائره اطاعت فرمان خدا( ان المنافقين هم الفاسقون ) .

آنچه در آيه فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى ديده مى شود. منافقان عصر ما با چهرههاى جديدى كه به خود گرفتهاند، در اصول فوق همانند منافقان قرون پيشين هستند، هم تشويق به فساد مى كنند، هم جلو كار نيك را مى گيرند، هم بخيل و ممسكيد، و هم خدا را در تمام زندگانيشان فراموش كرده اند، و هم قانونشكن و فاسقند. و عجيب اينكه با تمام اين اوصاف، مدعى ايمان به خدا و اعتقاد محكم و مبرم به مبانى دينى و اسلامى نيز هستند!

در آيه بعد، مجازات شديد و دردناك آنها، در اين جمله كوتاه بيان شده است: (خداوند مردان و زنان منافق و همه كفار و افراد بى ايمان را وعده آتش جهنم داده )( وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار نار جهنم ) .

همان آتش سوزانى كه (جاودانه در آن خواهند ماند)( خالدين فيها ) و (همين يك مجازات كه تمام انواع عذابها و كيفرها را در بر دارد براى آنها كافى است )( هى حسبهم ) .

و به تعبير ديگر آنها نياز به هيچ مجازات ديگرى ندارند، زيرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد.

و در پايان آيه اضافه كند: خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب هميشگى نصيبشان نموده است( و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم ) .

بلكه اين دورى از خداوند، و بعد از پروردگار، خود بزرگترين عذاب و دردناكترين كيفر براى آنها محسوب مى شود.

تكرار تاريخ و درس عبرت

آيه بعد براى بيدار ساختن اين گروه از منافقان، آينه تاريخ را پيش روى آنها مى گذارد، و با مقايسه زندگى آنان با منافقان و گردنكشان پيشين، عبرت انگيزترين درسها را به آنها مى دهد، و مى گويد: شما همانند منافقان پيشين هستيد، و همان مسير و برنامه و سرنوشت شوم را تعقيب مى كنيد( كالذين من قبلكم ) .

(همانها كه از نظر نيرو از شما قويتر، و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند)( كانوا اشد منكم قوة و اكثر اموالا و اولادا ) .

(آنها از نصيب و بهره خود در دنيا، در طريق شهوات و آلودگى و گناه و فساد و تبهكارى، بهره گرفتند، شما منافقان اين امت نيز از نصيب و بهره خود همان گونه كه منافقان پيشين بهره گرفته بودند، بهره بردارى كرديد)

( فاستمتعوا بخلاقهم فاستمتعتم بخلاقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلاقهم ) (خلاق ) در لغت به معنى نصيب و بهره است، و چنانكه راغب در

مفردات گويد: از ريشه (خلق ) گرفته شده است (گويا به اين جهت كه انسان بهره هاى خود را متناسب خلق و خوى خود در اين جهان دريافت مى دارد).

سپس مى گويد: شما در كفر و نفاق و سخريه و استهزاء مؤ منان، فرو رفتيد، همانگونه كه آنها در اين امور فرو رفتند( و خضتم كالذى خاضوا ) .

سرانجام پايان كار منافقان پيشين را براى هشدار به گروه منافقان معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه منافقان جهان، با دو جمله بيان مى كند:

نخست اينكه: آنها كسانى هستند كه همه اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد رفته و مى رود، و هيچ نتيجه مثبتى از آن عائدشان نمى گردد

( اولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة ) .

ديگر اينكه آنها زيانكاران حقيقى، و خسران يافتگان واقعى هستند

( و اولئك هم الخاسرون ) .

آنها ممكن است استفاده هاى موقت و محدودى از اعمال نفاق آميز خود ببرند، ولى اگر درست بنگريم مى بينيم نه در زندگى اين دنيا از اين رهگذر طرفى مى بندند، و نه در جهان ديگر بهره اى دارند، همانگونه كه تاريخ اقوام پيشين اين واقعيت را روشن مى سازد كه چگونه نكبتهاى نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودى كشاند، و عاقبت شوم و شرشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان ديگر است. هنگامى كه مى بينيم آنها با آنهمه امكانات، و اموال و فرزندان، به جائى نرسيدند، و اعمالشان به خاطر بى ريشه بودن تحت تاثير عامل نفاق همگى حبط و نابود شد، شما كه در سطحى پائين تر از آنها از نظر قدرت و توانائى قرار داريد به طريق اولى به چنان سرنوشت شومى گرفتار خواهيد شد.

بعد روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، به عنوان استفهام انكارى چنين مى گويد: آيا اين گروه منافق از سرنوشت امتهاى پيشين، قوم نوح، و عاد، و ثمود، و قوم ابراهيم، و اصحاب مدين (قوم شعيب ) و شهرهاى ويران شده قوم لوط با خبر نشدند( الم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و المؤ تفكات ) .

اين اقوام كه روزگارى بخشهاى مهمى از جهان را در اختيار داشتند، هر كدام بر اثر تبهكارى و طغيان و سركشى، و فرار از حق و عدالت، و پرداختن به انواع ظلم و بيدادگرى و فساد، به نوعى گرفتار كيفر الهى گشتند.

قوم نوح با امواج كوبنده طوفان و غرقاب، و قوم عاد (قوم هود) به وسيله بادهاى تند و وحشتزا، و قوم ثمود (قوم صالح ) با زلزله هاى ويرانگر، و قوم ابراهيم با سلب انواع نعمتها، و اصحاب مدين (قوم شعيب ) به وسيله ابر آتشبار، و قوم لوط با زير و رو شدن شهرهاى آنان همگى نابود شدند.

تنها جسمهاى بيجان، و استخوانهاى پوسيده در زير خاك، و يا در ميان امواج آب، از آنان باقى ماند.

اينها ماجراهاى تكان دهنده اى است كه مطالعه و بررسى آن هر انسانى را كه كمترين احساس در قلب او باشد تكان مى دهد.

هر چند خداوند آنها را هيچگاه از لطف خود محروم نساخت، و پيامبرانشان را با دلائل روشن براى هدايت آنان فرستاد( اتتهم رسلهم بالبينات ) .

ولى آنها به هيچيك از مواعظ و اندرزهاى اين مردان الهى گوش فرا ندادند و براى زحمات طاقتفرسايشان در راه روشنگرى خلق خدا ارجى ننهادند.

بنابراين هرگز خداوند به آنها ستم نكرد، اين خودشان بودند كه به - خويشتن ستم روا داشتند!( فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون ) .


آيه (71) و (72) و ترجمه

( و المؤ منون و المؤ منت بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم ) (71)( وعد الله المؤ منين و المؤ منت جنت تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها و مسكن طيبة فى جنت عدن و رضون من الله اءكبر ذلك هو الفوز العظيم ) (72)

ترجمه:

71- مردان و زنان با ايمان ولى (و يار و ياور) يكديگرند، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، و نماز را بر پا مى دارند، و زكات را مى پردازند، و خدا و رسولش را اطاعت مى نمايند، خداوند به زودى آنها را مورد رحمت خويش قرار مى دهد خداوند توانا و حكيم است.

72- خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير (درختان ) آنها جارى هستند، جاودانه در آن خواهند ماندو مسكنهاى پاكيزه اى در بهشتهاى عدن (نصيب آنها ساخته ) و رضا (و خشنودى ) خدا (از همه اينها) برتر است!، و پيروزى بزرگ همين است.

تفسير:

نشانه هاى مؤ منان راستين در آيات گذشته علائم و جهات مشترك مردان و زنان منافق مطرح گرديد كه در پنج قسمت خلاصه مى شد: امر به منكر نهى از معروف امساك و بخل فراموش كردن خدا و مخالفت فرمان پروردگار.

در آيات مورد بحث علائم و نشانه هاى مردان و زنان با ايمان بيان شده است، كه آنهم در پنج قسمت خلاصه مى شود و درست نقطه مقابل يكايك صفات منافقان است.

آيه از اينجا شروع مى شود كه مى فرمايد: مردان و زنان با ايمان دوست و ولى و يار و ياور يكديگرند( و المومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض ) .

جالب اينكه درباره منافقان كلمه اولياء ذكر نشده بود، بلكه جمله بعضهم من بعض كه دليل بر وحدت هدف و هماهنگى صفات و كردار است، به چشم مى خورد، اشاره به اينكه منافقان هر چند در صف واحدى قرار دارند و گروههاى مختلفشان در مشخصات و برنامه ها شريكند، روح مودت و ولايت در ميان آنها وجود ندارد! و هرگاه منافع شخصى آنان به خطر بيفتد حتى به دوستان خود خيانت خواهند كرد، به همين دليل در آيه 14 سوره حشر مى خوانيم:( تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ) : آنها را متحد فكر مى كنى در حالى كه دلهايشان پراكنده است.

پس از بيان اين اصل كلى به شرح جزئيات صفات مومنان مى پردازد:

1- نخست مى گويد: آنها مردم را به نيكيها دعوت مى كنند( يامرون بالمعروف ) .

2- مردم را از زشتيها و بديها و منكرات باز مى دارند( و ينهون عن المنكر ) .

3- آنها به عكس منافقان كه خدا را فراموش كرده بودند نماز را بر پا مى دارند و به ياد خدا هستند و با ياد و ذكر او، دل را روشن، و عقل را بيدار و آگاه مى دارند( و يقيمون الصلوة ) .

4- آنها بر خلاف منافقان كه افرادى ممسك و بخيل هستند بخشى از اموال خويش را در راه خدا، و حمايت خلق خدا، و به بازسازى جامعه انفاق مى نمايند و زكوة اموال خويش را مى پردازند( و يؤ تون الزكوة ) .

5- منافقان فاسقند و سركش، و خارج از تحت فرمان حق، اما مومنان اطاعت فرمان خدا و پيامبر او مى كنند( و يطيعون الله و رسوله ) .

در پايان اين آيه اشاره به نخستين امتياز مومنان از نظر نتيجه و پاداش كرده، مى گويد: خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خويش ‍ مى گرداند

( اولئك سيرحمهم الله ) .

كلمه رحمت كه در اينجا ذكر شده مفهومى بسيار وسيع دارد كه هر گونه خير و بركت و سعادتى را در اين جهان و جهان ديگر، در برمى گيرد، و اين جمله در حقيقت نقطه مقابل حال منافقان است كه خداوند آنها را لعنت كرده، و از رحمت خود دور ساخته است.

شك نيست كه وعده رحمت به مومنان از طرف خداوند، از هر نظر قطعى و اطمينان بخش است، زيرا او هم قدرت دارد، و هم حكيم است، نه بدون علت وعده مى دهد، و نه هنگاميكه وعده داد، از انجام آن عاجز مى ماند.( ان الله عزيز حكيم ) .

آيه بعد قسمتى از اين رحمت واسعه الهى را كه شامل حال افراد با ايمان مى شود و در دو جنبه مادى و معنوى شرح مى دهد.

نخست مى فرمايد: خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت وعده داده است كه از زير درختهاى آن نهرها جريان دارد( وعد الله المومنين و المومنات جنات تجرى من تحتها الانهار ) .

از ويژگيهاى اين نعمت بزرگ اين است كه زوال و فنا و جدائى در آن راه ندارد، و آنان جاودانه در آن مى مانند( خالدين فيها ) .

ديگر از مواهب الهى به آنها اين است كه خداوند مسكنهاى پاكيزه و منزلگاههاى مرفه در قلب بهشت عدن در اختيار آنها مى گذارد( و مساكن طيبة فى جنات عدن ) .

عدن در لغت به معنى اقامت و بقاء در يك مكان است، و لذا به معدن كه جايگاه بقاى مواد خاصى است اين كلمه اطلاق مى شود، بنابراين مفهوم عدن با خلود شباهت دارد، ولى از آنجا كه در جمله قبل به مساله خلود اشاره شده، چنين استفاده مى شود كه جنات عدن محل خاصى از بهشت پروردگار است كه بر ساير باغهاى بهشت امتياز دارد.

در احاديث اسلامى و كلمات مفسران اين امتياز به اشكال مختلف بيان شده است در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين مى خوانيم كه فرمود: عدن دار الله التى لم ترها عين و لم يخطر على قلب بشر، لا يسكنها غير ثلاثة النبيين و الصديقين و الشهداء: عدن آن خانه پروردگار است كه هيچ چشمى آن را نديده، و به فكر كسى خطور نكرده و تنها سه گروه در آن ساكن مى شوند: پيامبران، صديقان (آنها كه پيامبران را تصديق كردند و از آنها حمايت كردند) و شهيدان.

در كتاب خصال از رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل شده: من سره ان يحيا حياتى و يموت مماتى و يسكن جنتى التى واعدنى الله ربى، جنات عدن... فليوال على بن ابى طالبعليه‌السلام و ذريتهعليهم‌السلام من بعده: كسى كه دوست دارد حياتش همچون من و مرگش نيز همانند من بوده

باشد، و در بهشتى كه خداوند به من وعده داده در جنات عدن ساكن شود، بايد على بن ابى طالب (عليها‌السلام ) و فرزندان بعد از او را دوست دارد.

از اين حديث روشن مى شود كه جنات عدن باغهائى است از بهشت كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و جمعى از خاصان پيروان او در آنها مستقر خواهند شد.

اين مضمون در حديث ديگرى از على (عليه‌السلام ) نيز نقل شده كه جنات عدن جايگاه پيامبر اسلام است.

سپس اشاره به نعمت و پاداش معنوى آنها كرده مى فرمايد: رضايت و خشنودى خدا كه نصيب اين مومنان راستين مى شود از همه برتر و بزرگتر است (و رضوان من الله اكبر).

هيچكس نمى تواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را كه به يك انسان به خاطر توجه رضايت و خشنودى خدا از او، دست مى دهد توصيف كند، و به گفته بعضى از مفسران حتى گوشه اى از اين لذت روحانى از تمام بهشت، و نعمتها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بى پايانش، برتر و بالاتر است.

البته ما هيچيك از نعمتهاى جهان ديگر را نمى توانيم در اين قفس دنيا و زندگانى محدودش، در فكر خود ترسيم كنيم، تا چه رسد به اين نعمت بزرگ روحانى و معنوى.

البته ترسيم ضعيفى از تفاوتهاى معنوى و مادى را در اين دنيا مى توانيم در فكر خود مجسم كنيم مثلا لذتى كه از ديدار يك دوست مهربان و بسيار صميمى بعد از فراق و جدائى، به ما دست مى دهد، و يا احساس روحانى خاصى كه از درك يك مسئله پيچيده علمى كه ماهها يا سالها به دنبال آن بوده ايم براى ما حاصل مى شود و يا جذبه روحانى نشاط انگيزى كه در حالت يك عبادت خالص، و مناجات آميخته با حضور قلب، به ما دست مى دهد، با لذت هيچ غذا و طعام و مانند آن از لذتهاى مادى قابل مقايسه نيست.

در اينجا نيز روشن مى شود كه مى گويند: قرآن به هنگام شرح پاداش مومنان و نيكوكاران تنها روى نعمتهاى مادى تكيه كرده، و از جذبه هاى معنوى در آن خبرى نيست، در اشتباهند، زيرا در جمله بالا رضايت خدا كه مخصوصا با لفظ نكره بيان شده اشاره به گوشه اى از خشنودى خداست، از همه نعمتهاى مادى بهشت برتر شمرده شده و اين نشان مى دهد كه تا چه حد آن پاداش معنوى پر ارزش و گرانبهاست.

البته دليل اين برترى نيز روشن است زيرا روح در واقع به مانند گوهر است، و جسم همچون صدف، روح فرمانده است و جسم فرمانبر، تكامل روح هدف نهائى است، و تكامل جسم وسيله است، بهمين دليل تمام شعاعهاى روح از جسم وسيعتر و دامنه دارتر مى باشد، و لذتهاى روحى نيز قابل مقايسه با لذات جسمانى نيست همانگونه كه آلام روحى بمراتب دردناكتر از آلام جسمانى است.

و در پايان آيه اشاره به تمام اين نعمتهاى مادى و معنوى كرده اين پيروزى بزرگى است( ذلك هو الفوز العظيم ) .


آيه (73) و ترجمه

( يايها النبى جهد الكفار و المنفقين و اغلظ عليهم و ماوئهم جهنم و بئس المصير ) (73)

ترجمه:

73- اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن، و بر آنها سخت گير، جايگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتى دارند

تفسير:

پيكار با كفار و منافقان

سرانجام در اين آيه دستور به شدت عمل در برابر كفار و منافقان داده و مى گويد: اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن( يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين ) .

و در برابر آنها روش سخت و خشنى در پيشگير( و اغلظ عليهم ) .

اين مجازات آنها در دنياست، و در آخرت جايگاهشان دوزخ است كه بدترين سرنوشت و جايگاه است( و ماواهم جهنم و بئس المصير ) .

البته طرز جهاد در برابر كفار روشن است، و آن جهاد همه جانبه، و مخصوصا جهاد مسلحانه است، ولى در طرز جهاد با منافقان بحث است، زيرا مسلما پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با منافقان جهاد مسلحانه نداشت، چه اينكه منافق كسى است كه ظاهرا در صفوف مسلمين قرار دارد و بحكم ظاهر محكوم به تمام آثار اسلام است. هر چند در باطن كارشكنى مى كند، چه بسا افرادى كه مى دانيم ايمان واقعى ندارند، ولى بخاطر اظهار اسلام نمى توانيم رفتار يك نامسلمان با آنها كنيم.

لذا همانگونه كه از روايات اسلامى و گفتار مفسران استفاده مى شود بايد گفت: منظور از جهاد با منافقان انواع و اشكال ديگر مبارزه غير از مبارزه مسلحانه است، مانند مذمت و توبيخ و تهديد و رسوا ساختن آنها، و شايد جمله (واغلظ عليهم ) اشاره به همين معنى باشد.

البته اين احتمال در تفسير آيه وجود دارد كه منافقان مادام كه وضعشان آشكار، و اسرار درونشان بر ملا نشده، داراى احكام اسلامند، اما هنگامى كه وضعشان مشخص شد به حكم كفار حربى خواهند بود، و در اين حال نبرد مسلحانه نيز با آنها مجاز است.

ولى چيزى كه اين احتمال را تضعيف مى كند، اينست كه در اين حالت اطلاق كلمه منافق بر آنها صحيح نيست، بلكه در صف كفار حربى قرار خواهند گرفت، زيرا همانطور كه گفتيم منافق كسى است كه ظاهرش اسلام و باطنش كفر باشد.


آيه (74) و ترجمه

( يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفرو كفروا بعد إسلمهم و هموا بمالم ينالوا و مانقموا إلا أن أغنئهم الله و رسوله من فضله فإن يتوبوا يك خيرا لهم و إن يتولوا يعذبهم الله عذابا أليما فى الدنيا و الاخرة و مالهم فى الا رض من ولى و لا نصير ) (74)

ترجمه:

74- به خدا سوگند مى خورند كه (سخنان زننده در غياب پيامبر) نگفته اند، در حالى كه قطعا سخنان كفر آميز گفته اند، و پس از اسلام كافر شده اند، و تصميم (به كار خطرناكى ) گرفتند كه به آن نرسيدند، آنها فقط از اين انتقام مى گيرند كه خداوند و رسولش آنان را به فضل (و كرم ) خود بى نياز ساختند! (با اين حال ) اگر توبه كنند براى آنها بهتر است، و اگر روى گردانند خداوند آنها را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر روى زمين نه ولى و حامى دارند و نه ياورى!

شان نزول:

درباره شاءن نزول اين آيه روايات مختلفى نقل شده كه هم آنها نشان مى دهد بعضى از منافقان، مطالب زننده اى در باره اسلام و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ ياد كردند كه چيزى نگفته اند و همچنين توطئه اى بر ضد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيده بودند كه خنثى گرديد.

از جمله اينكه از منافقان بنام جلاس در ايام غزوه تبوك پس از شنيدن بعضى از خطبه هاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شديدا آن را انكار كرد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تكذيب نمود، و پس از بازگشت به مدينه شخصى بنام عامر بن قيس كه اين جريان را شنيده بود، خدمت پيامبر آمد و سخنان جلاس را بازگو كرد ولى هنگامى كه خود او نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد موضوع را انكار نمود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به هر دو دستور داد در مسجد در كنار منبر سوگند ياد كنند كه دروغ نمى گويند هر دو سوگند ياد كردند، ولى عامر عرض كرد: خداوندا! آيه اى بر پيامبرت نازل كن و آن كس كه راستگو است معرفى فرما!

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ) و مومنان آمين گفتند.

جبريل نازل شد و آيه فوق را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ابلاغ كرد، هنگامى كه به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم رسيد جلاس گفت: اى رسولخدا، پروردگار به من پيشنهاد توبه كرده است و من از گناه خود پشيمانم و توبه مى كنم، پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) توبه او را پذيرفت. و نيز همانگونه كه در سابق اشاره كرديم نقل كرده اند كه گروهى از منافقان تصميم داشتند بهنگام بازگشت از جنگ تبوك، در يكى از گردنه هاى ميان راه شتر پيامبر را رم دهند، تا حضرت از بالاى كوه به دره پرت شود، ولى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در پرتو وحى الهى از اين ماجرا آگاه شد، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب كرد، مهار ناقه را به دست عمار سپرد و حذيفه هم از پشت سر ناقه را مى راند، تا مركب كاملا در كنترل باشد، حتى به مردم دستور داد از راه ديگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلاى مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملى كنند، و هنگامى كه در آن تاريكى شب صداى آمدن عده اى را پشت سر خود در آن گردنه شنيد، به بعضى از همراهان دستور داد كه فورا آنها را باز گردانند، آنها كه حدود دوازده، يا پانزده نفر بودند و قسمتى از صورت خود را پوشانيده بودند هنگامى كه وضع را براى اجراى نقشه خود نامساعد ديدند متوارى شدند، ولى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را شناخت و نامهايشان را يك بيك براى بعضى از يارانش برشمرد.

ولى چنانكه خواهيم ديد آيه اشاره به دو برنامه از منافقان مى كند يكى گفتار نابجائى از آنها، و ديگرى توطئه اى كه خنثى شد و به اين ترتيب به نظر مى رسد كه هر دو شان نزول تواءما صحيح باشند.

تفسير:

توطئه خطرناك

پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملا روشن است زيرا همه سخن از منافقان مى گويند، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اينكه: هنگامى كه مى بينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مى كنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغين متوسل مى شوند.

نخست مى گويد منافقان سوگند ياد مى كنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفته اند( يحلفون بالله ما قالوا ) .

در حالى كه اينها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفته اند( و لقد قالوا كلمة الكفر ) . و به اين جهت پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفته اند( و كفروا بعد اسلامهم ) .

البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند بلكه تنها اظهار اسلام مى كردند، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند.

و از آن بالاتر آنها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند

( و هموا بما لم ينالوا ) .

اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در ليلة العقبة بوده باشد كه شرح آن در شاءن نزول گذشت و يا اشاره به تمام كارها و فعاليتهائى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى، و توليد فساد و نفاق و شكاف، انجام مى دادند، كه هرگز به هدف نهائى منتهى نشد.

قابل توجه اينكه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مى شد كه منافقان و نقشه هاى آنها شناخته شوند مسلمانان همواره در كمين آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند براى پيشگيرى و اقدام لازم، به پيامبر گزارش دهند، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات، و تصديق خداوند، موجب رسوائى منافقان و خنثى شدن توطئه هاى آنها مى شد.

در جمله بعد براى اينكه زشتى و وقاحت فعاليتهاى منافقان و نمك نشناسى آنها كاملا آشكار شود اضافه مى كند: آنها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمه اى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسيده بودند، بنابراين آنها در حقيقت انتقام نعمتهائى را مى كشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند( و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله ) .

شك نيست كه بى نياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند، بلكه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند. و اين تعبير زيبا و رسائى است كه در بسيارى از گفته ها و نوشته ها به كار مى رود، مثل اينكه به كسى كه سالها به او خدمت كرده ايم و بعد به ما خيانت مى كند، مى گوئيم: گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم.

سپس آنچنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده، مى گويد: اگر آنان توبه كنند براى آنها بهتر است( فان يتوبوا يك خيرا لهم ) .

و اين نشانه واقع بينى اسلام و اهتمام به امر تربيت، و مبارزه با هر گونه سختگيرى و شدت عمل نابجا است، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده بلكه از آنها دعوت به توبه مى كند.

اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است ولى چقدر بى انصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهرهاى، دين فشار و خشونت معرفى كرده اند.

آيا در دنياى امروز هيچ حكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئه گرانى كه بر ضد او نقشه كشيده اند حاضر به چنين انعطاف و محبتى مى باشد؟ و همانطور كه در شان نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامه هاى نفاق انگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت.

در عين حال براى اينكه آنها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند، به آنها هشدار مى دهد كه اگر به روش خود ادامه دهند، و از توبه روى برگردانند خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد( و ان لم يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ) .

و اگر مى پندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند، زيرا آنها در سراسر روى زمين نه ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى( و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير ) .

البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشن است، اما عذابهاى دنياى آنها همان رسوائى و بى آبروئى و خوارى و بدبختى و مانند آن است.


آيه (75) تا (78) و ترجمه

( و منهم من عهد الله لئن ءاتئنا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصلحين ) (75)( فلما اتئهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون ) (76)( فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون ) (77)( الم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجوئهم و ان الله علم الغيوب ) (78)

ترجمه:

75- از آنها كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته اند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى كند قطعا صدقه خواهيم داد و از شاكران خواهيم بود.

76- اما هنگامى كه از فضل خود به آنها بخشيد بخل ورزيدند، و سرپيچى كردند، و روى گردان شدند.

77 - اين عمل (روح ) نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند بر قرار ساخت، اين بخاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند و دروغ گفتند.

78 - آيا نمى دانستند كه خداوند اسرار و سخنان در گوشى آنها را مى داند، و خداوند از همه غيوب (و پنهانيها) آگاه است.

شان نزول:

در ميان مفسران معروف است كه اين آيات در باره يكى از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شده است، او كه مرد فقيرى بود و مرتب به مسجد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى آمد اصرار داشت كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد!، پيغمبر به او فرمود: قليل تؤدى شكره خير من كثير لا تطيقه مقدار كمى كه حقش را بتوانى ادا كنى، بهتر از مقدار زيادى است كه توانائى اداء حقش را نداشته باشى آيا بهتر نيست كه توبه پيامبر خدا تاءسى جوئى و به زندگى ساده اى بسازى، ولى ثعلبه دستبردار نبود، و سرانجام به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرض كرد به خدائى كه ترا به حق فرستاده سوگند ياد مى كنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند تمام حقوق آنرا مى پردازم، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى او دعا كرد.

چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروتمندى داشت از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد، و طبق روايت ديگرى گوسفندى خريد و بزودى زاد ولد كرد، آنچنان كه نگاهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، ناچار به آباديهاى اطراف مدينه روى آورد و آنچنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد كه در جماعت و حتى نماز جمعه نيز شركت نمى كرد.

پس از مدتى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور جمع آورى زكات را نزد او فرستاد، تا زكات اموال او را بگيرد، ولى اين مرد كم ظرفيت و تازه به نوا رسيده و بخيل، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد، نه تنها خوددارى كرد، بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت: اين حكم برادر جزيه است يعنى ما مسلمان شده ايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مى ماند؟!

در حالى كه او نه مفهوم جزيه را فهميده بود، و نه مفهوم زكات را، و يا فهميده بود اما دنيا پرستى اجازه بيان حقيقت و اظهار حق به او نمى داد بهر حال هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سخن او را شنيد فرمود: يا ويح ثعلبه! يا ويح ثعلبه! واى بر ثعلبه اى واى بر ثعلبه! و در اين هنگام آيات فوق نازل شد.

شاءن نزولهاى ديگرى نيز براى آيات فوق نقل شده كه كم و بيش با داستان ثعلبه مشابه است، و از مجموع شاءن نزولهاى فوق، و مضمون آيات، چنين استفاده مى شود كه شخص يا اشخاص مزبور در آغاز در صف منافقان نبودند، ولى به خاطر همين گونه اعمال به آنها پيوستند.

تفسير:

منافقان كم ظرفيتند

اين آيات، در حقيقت روى يكى ديگر از صفات زشت منافقان انگشت مى گذارد و آن اينكه: به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پريشانى، چنان دم از ايمان مى زنند كه هيچكس باور نمى كند آنها روزى در صف منافقان قرار گيرند، و حتى شايد آنهائى را كه داراى امكانات وسيع هستند مذمت مى كنند كه چرا از امكاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمى كنند؟

اما همينكه خودشان به نوائى برسند چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنيا پرستى مى شوند كه همه عهد و پيمانهاى خويش را با خدا به دست فراموشى مى سپارند، گويا به كلى تغيير شخصيت داده، و درك و ديد ديگرى پيدا مى كنند، و همين كم ظرفيتى كه نتيجه اش دنيا پرستى و بخل و امساك و خود خواهى است روح نفاق را چنان در آنان متمركز مى سازد كه راه بازگشت را به روى آنان مى بندد! در آيه نخست مى گويد: بعضى از منافقان كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته اند كه اگر از فضل و كرم خود به ما مرحمت كند قطعا به نيازمندان كمك مى كنيم و از نيكوكاران خواهيم بود.( و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين ) .

ولى اين سخن را تنها زمانى مى گفتند كه دستشان از همه چيز تهى بود و به هنگامى كه خداوند از فضل و رحمتش سرمايه هائى به آنان داد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روگردان شدند( فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون ) .

اين عمل و اين پيمان شكنى و بخل نتيجه اش اين شد كه روح نفاق بطور مستمر و پايدار در دل آنان ريشه كند و تا روز قيامت و هنگامى كه خدا را ملاقات مى كنند ادامه يابد( فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه ) .

اين به خاطر آن است كه از عهدى كه با خدا بستند تخلف كردند، و به خاطر آن است كه مرتبا دروغ مى گفتند( بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون ) .

سرانجام آنها را با اين جمله مورد سرزنش و توبيخ قرار مى دهد كه آيا آنها نمى دانند خداوند اسرار درون آنها را مى داند و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مى شنود، و خداوند از همه غيوب و پنهانيها با خبر است؟!( الم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجواهم و ان الله علام الغيوب ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - از جمله فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم به خوبى استفاده مى شود كه بسيارى از گناهان و صفات زشت، و حتى كفر و نفاق، علت و معلول يكديگرند، زيرا جمله فوق با صراحت مى گويد: بخل و پيمان شكنى آنها سبب شد كه نفاق در دلهايشان ريشه دواند، و همين گونه است گناهان و كارهاى خلاف ديگر، و لذا در بعضى از عبارات مى خوانيم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مى شود كه انسان بى ايمان از دنيا برود.

2 - منظور از يوم يلقونه كه ضمير آن به خداوند برمى گردد همان روز رستاخيز است، زيرا تعبير لقاء الله و مانند آن در قرآن معمولا درباره قيامت آمده است، درست است كه با مرگ، دوران عمل پايان مى يابد، و پرونده كار نيك و بد بسته مى شود، ولى آثار آنها همچنان در روح انسان تا قيامت بر قرار خواهد ماند.

البته اين احتمال را هم داده اند كه ضمير يلقونه به بخل باز گردد، يعنى تا آن زمانى كه نتيجه و كيفر بخل خويش را دريابند. همچنين احتمال داده شده است كه منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد.

ولى همه اينها خلاف ظاهر آيه است، و ظاهر همان است كه گفتيم.

(درباره اينكه منظور از ملاقات پروردگار چيست؟ در ذيل آيه 46 سوره بقره (جلد اول صفحه 156) بحثى داريم به آن مراجعه فرمائيد).

3 - از آيات فوق نيز استفاده مى شود كه پيمان شكنى و دروغ از صفات منافقان است و آنها هستند كه پيمان خود را كه با تاكيدات فراوان با خدا بسته اند زير پا مى گذارند، و حتى به پروردگار خويش دروغ مى گويند حديث معروفى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده نيز اين حقيقت را تاكيد مى كند كه فرمود: للمنافق ثلاث علامات، اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان!: منافق سه نشانه دارد: به هنگام سخن گفتن دروغ مى گويد، و به هنگامى كه وعده مى دهد تخلف مى كند، و هرگاه امانتى به او بسپارند، در آن خيانت مى نمايد.

جالب اينكه در داستان فوق (داستان ثعلبه ) هر سه نشانه وجود دارد، او هم دروغ گفت و هم پيمان شكنى كرد، و هم در اموالى كه خداوند به عنوان امانت خويش به او سپرده بود خيانت نمود!

حديث فوق به صورت موكدترى از امام صادق (عليه‌السلام ) از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در كتاب كافى آمده است، آنجا كه مى فرمايد: ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان، و اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف!: سه چيز است در هر كس باشد منافق است، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند، و خود را مسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت كند، و در سخن دروغ گويد، و به هنگام وعده تخلف جويد.

البته ممكن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ايمان صادر شود و سپس توبه كنند، ولى استمرار آن نشانه روح نفاق و منافقگرى است.

4 - اين نكته نيز لازم به تذكر است كه آنچه در آيات فوق خوانديم يك بحث تاريخى و مربوط به زمان گذشته نبود، بلكه بيان يك واقعيت اخلاقى و اجتماعى است كه در هر عصر و زمان، و در هر جامعه اى، بدون استثناء، نمونه هاى فراوانى دارد.

اگر به اطراف خود نگاه كنيم (و حتى شايد اگر به خودمان بنگريم!) نمونه اى از اعمال ثعلبة بن حاطب و طرز تفكر او را، در چهره هاى مختلف، مى يابيم، چه بسيارند كسانى كه در شرائط عادى يا به هنگامى كه تنگدستند، در صف مومنان داغ و قرص و محكم قرار دارند، در همه جلسات مذهبى حاضرند، پاى هر پرچم اصلاحى سينه مى زنند، با هر منادى حق و عدالت هم صدا هستند، و براى كارهاى نيك گريبان چاك مى كنند، و در برابر هر فسادى فرياد مى كشند.

ولى به هنگامى كه به اصطلاح، درى به تخته مى خورد، به نوائى مى رسند پست و مقامى پيدا مى كنند، و سرى در ميان سرها در مى آورند، يك مرتبه تغيير چهره و بالاتر از آن تغيير ماهيت مى دهند، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دين در آنها فروكش ‍ مى كند، ديگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نيست، در هيچ برنامه اصلاحى حضور ندارند، نه براى حق گريبان چاك مى كنند و نه ديگر در برابر باطل فرياد مى كشند!

قبلا كه محلى از اعراب نداشتند و موقعيتى در اجتماع، هزار گونه عهد و پيمان با خدا و خلق خدا بسته بودند، كه اگر روزى امكاناتى پيدا كنند، چنين و چنان خواهند كرد، و حتى هزار گونه ايراد و انتقاد به متمكنان وظيفه نشناس داشتند، اما آن روز كه وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پيمانها را بدست فراموشى سپردند، و همه ايرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد.

آرى اين كم ظرفيتى يكى از نشانه هاى بارز منافقان است، مگر نفاق چيزى جز دو چهره بودن و يا دوگانگى شخصيت هست؟ تاريخچه زندگى اينگونه افراد بارزترين نمونه دوگانگى شخصيت است، اصولا انسان با ظرفيت دو شخصيتى نمى شود.

شك نيست نفاق همچون ايمان داراى مراحل مختلف است. بعضى آنچنان اين خوى پليد در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ايمان به خدا باقى نمانده، هر چند خود را در صف مومنان جا زده اند!.

ولى گروهى ديگر با اينكه داراى ايمان ضعيفى هستند، و واقعا مسلمانند اعمالى را مرتكب مى شوند كه متناسب وضع منافقان است، و رنگى از دوگانگى شخصيت دارد، آنكس كه پيوسته دروغ مى گويد ولى ظاهرش صدق و راستى است، آيا دو چهره و منافق نيست؟

كسى كه ظاهرا امين است و به همين دليل مورد اعتماد مردم مى باشد كه امانتهاى خود را به او مى سپارند، اما در واقع در آنها خيانت مى كند، آيا گرفتار دوگانگى شخصيت نمى باشد؟

همچنين آيا آنها كه عهد و پيمان مى بندند ولى هرگز پايبند به آن نيستند عملشان عمل منافقان محسوب نمى شود؟!

اتفاقا يكى از بزرگترين بلاهاى اجتماعى و عوامل عقب ماندگى وجود همين گونه منافقان در جوامع انسانى است، و اگر چشم بر هم نگذاريم و به خودمان دروغ نگوئيم چه بسيار مى توانيم از اين منافقان ثعلبه صفت در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمريم، و عجب اينكه با اينهمه عيب و ننگ و دور افتادگى از روح تعليمات اسلام باز گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مى گذاريم!


آيه (79) و (80) و ترجمه

( الذين يلمزون المطوعين من المومنين فى الصدقت و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم ) (79)( استغفر لهم اولا تستغفر لهم ان تستغفرلهم سبعين مرة فلن يغفرالله لهم ذلك بانهم كفروا بالله و رسوله و الله لا يهدى القوم الفسقين ) (80)

ترجمه:

79 - كسانى كه از صدقات مومنان اطاعت كار عيبجوئى مى كنند، و آنهائى را كه دسترسى جز به مقدار (ناچيز) توانائيشان ندارند مسخره مى نمايند خدا آنها را مسخره مى كند (كيفر استهزا كنندگان را به آنها ميدهد) و براى آنان عذاب دردناكى است.

80 - چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى، (حتى ) اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى هرگز خداوند آنها را نمى آمرزد، چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند، و خداوند جمعيت فاسقان را هدايت نمى كند.

شان نزول:

روايات متعددى در شاءن نزول اين آيات در كتب تفسير و حديث نقل شده، كه از مجموع آنها چنين استفاده مى شود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تصميم داشت لشكر اسلام را براى مقابله با دشمن (احتمالا براى جنگ تبوك آماده سازد، و نياز به گرفتن كمك از مردم داشت، هنگامى كه نظر خود را اظهار فرمود، كسانى كه توانائى داشتند مقدار قابل ملاحظه اى به عنوان زكات يا كمك بلا عوض به ارتش اسلام خدمت كردند

ولى بعضى از كارگران كم درآمد مسلمان مانند ابوعقيل انصارى يا سالم بن عمير انصارى با تحمل كار اضافى و كشيدن آب در شب و تهيه دو من خرما كه يك من آن را براى خانواده خويش ذخيره كرد و يك من ديگر را خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آورد، كمك ظاهرا ناچيزى به اين برنامه بزرگ اسلامى نمود.

ولى منافقان عيبجو به هر يك از اين دو گروه ايراد مى گرفتند: كسانى را كه زياد پرداخته بودند، به عنوان رياكار معرفى مى كردند، و كسانى را كه مقدار ظاهرا ناچيزى كمك نموده بودند به باد، مسخره و استهزاء مى گرفتند كه آيا لشكر اسلام نياز به چنين كمكى دارد؟

آيات فوق نازل شد و شديدا آنها را تهديد كرد و از عذاب خداوند بيم داد!.

تفسير:

كار شكنى منافقان.

در اين آيات اشاره به يكى ديگر از صفات عمومى منافقان شده است كه آنها افرادى لجوج، بهانه جو، و ايرادگير، و كارشكن هستند، هر كار مثبتى را، با وصله هاى نا مناسبى تحقير كرده، و بد جلوه مى دهند. تا هم مردم را در انجام كارهاى نيك دلسرد سازند، و هم تخم بدبينى و سوء ظن را در افكار بپاشند، و به اين وسيله چرخهاى فعاليتهاى مفيد و سازنده در اجتماع از كار بيفتد.

قرآن مجيد شديدا اين روش غير انسانى آنها را نكوهش مى كند، و مسلمانان را از آن آگاه مى سازد، تا تحت تاثير اينگونه القائات سوء قرار نگيرند و هم منافقان بدانند كه حناى آنان در جامعه اسلامى رنگى ندارد!

نخست مى فرمايد: آنها كه به افراد نيكوكار مؤ منين در پرداختن صدقات و كمكهاى صادقانه، عيب مى گيرند، و مخصوصا آنها كه افراد با ايمان تنگدست را كه دسترسى جز به كمكهاى مختصر ندارند، مسخره مى كنند، خداوند آنان را مسخره مى كند، و عذاب دردناك در انتظار آنها است!( الذين يلمزون المطوعين من المومنين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم )

يلمزون از ماده لمز (بر وزن طنز) به معنى عيبجوئى و مطوعين از ماده طوع (بر وزن موج ) به معنى اطاعت است، ولى معمولا اين كلمه به افراد نيكوكار و آنهائى كه علاوه بر واجبات به مستحبات نيز عمل مى كنند اطلاق مى شود.

از آيه فوق استفاده مى شود كه منافقان از گروهى عيبجوئى مى كردند، و گروهى را مسخره مى نمودند، روشن است سخريه درباره كسانى بوده كه تنها قادر به كمك مختصرى به ارتش اسلام بودند، و لابد عيبجوئى مربوط به كسانى بوده كه به عكس آنها كمكهاى فراوانى داشتند، دومى را به عنوان رياكارى و اولى را به عنوان كم كارى تخطئه مى نمودند.

در آيه بعد تاكيد بيشترى روى مجازات اين گروه از منافقان نموده و آخرين تهديد را ذكر مى كند به اين ترتيب كه روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نموده مى گويد: چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها از خداوند طلب آمرزش نمائى هرگز خدا آنها را نمى بخشد( استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم )

چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند و راه كفر پيش گرفتند

و همين كفر آنها را به دره نفاق و آثار شوم آن افكند( ذلك بانهم كفروا بالله و رسوله ) .

و روشن است هدايت خدا شامل حال كسانى مى شود كه در طريق حق طلبى گام برمى دارند و جوياى حقيقتند، ولى خداوند افراد فاسق و گنهكار و منافق را هدايت نمى كند( و الله لا يهدى القوم الفاسقين )

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - اهميت به كيفيت كار است نه كميت - اين حقيقت به خوبى از آيات قرآن بدست مى آيد كه اسلام در هيچ موردى روى كثرت مقدار عمل تكيه نكرده، بلكه همه جا اهميت به كيفيت عمل داده است، و براى اخلاص و نيت پاك، ارزش فوق العادهاى قائل شده كه آيات فوق نمونه اى از اين منطق قرآن است.

همانگونه كه ديديم براى عمل مختصر كارگر مسلمانى كه شبى را تا صبح نخوابيده، و با قلبى پر از عشق به خدا، و اخلاص و احساس ‍ مسئوليت در برابر مشكلات جامعه اسلامى، كار كرده و توانسته است با اين بيدار خوابى يك من خرما به سپاه اسلام در لحظات حساس كمك كند، فوق العاده اهميت قائل شده، و كسانى را كه اينگونه اعمال ظاهرا كوچك و واقعا بزرگ را تحقير مى كنند، شديدا توبيخ و تهديد مى كند، و مى گويد مجازات دردناك در انتظار آنها است.

از اين موضوع اين حقيقت نيز روشن مى شود كه در يك جامعه سالم اسلامى به هنگام بروز مشكلات، همه بايد احساس مسئوليت كنند، نبايد چشمها تنها به متمكنان دوخته شود، چرا كه اسلام متعلق به همه است، و همه بايد در حفظ آن از جان و دل بكوشند.

مهم اين است كه هر كس از مقدار توانائى خود دريغ ندارد، سخن از بسيار و كم نيست، سخن از احساس مسئوليت و اخلاص است،

قابل توجه اينكه در حديثى مى خوانيم كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سؤ ال شد: اى الصدقة افضل: كدام صدقه و كمك از همه برتر است پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: جهد المقل يعنى مقدار توانائى افراد كم در آمد!

2 - صفتى كه در آيات فوق درباره منافقان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خوانديم - مانند ساير صفات آنان - اختصاصى به آن گروه و آن زمان ندارد، بلكه از صفات زشت همه منافقان در هر عصر و زمان است، آنها با روح بدبينى خاصى كه دارند سعى مى كنند هر كار مثبتى را با وصله هاى ناجور از اثر بيندازند سعى مى كنند هر نيكوكارى را به نوعى دلسرد كنند، و حتى با سخريه و استهزاء و كم اهميت جلوه دادن خدمات بى آلايش افراد كم درآمد، شخصيت آنها را در هم بشكنند و تحقير كنند، تا همه فعاليتهاى مثبت در جامعه خاموش گردد و آنها به هدفهاى شومشان نائل گردند.

ولى مسلمانان آگاه و بيدار، در هر عصر و زمان، بايد كاملا متوجه اين نقشه شوم منافقان باشند، و درست بر عكس آن گام بردارند، يعنى از خدمتگزاران جامعه تشويق به عمل آورند، و براى خدمات ظاهرا كوچك توام با اخلاص، ارج فراوان قائل شوند، تا كوچك و بزرگ به كار خود دلگرم و علاقمند گردند و نيز بايد همگان را از اين نقشه ويرانگر منافقان آگاه سازند تا دلسرد نشوند.

3 - جمله سخر الله منهم (خداوند آنها را مسخره مى كند) به اين معنى نيست كه خداوند اعمالى همانند آنان انجام ميدهد، بلكه همانگونه كه مفسران گفته اند: منظور اين است كه مجازات استهزا كنندگان را به آنها خواهد داد، و يا آنچنان با آنها رفتار مى كند كه همچون استهزا شدگان تحقير شوند!.

4 - شك نيست كه عدد سبعين (هفتاد) در آيات فوق براى تكثير است نه براى تعداد، به عبارت ديگر مفهوم آيه اين است كه هر قدر براى آنها استغفار كنى خداوند آنان را نمى بخشد، درست مانند اينكه كسى به ديگرى مى گويد: اگر صد بار هم اصرار كنى قبول نخواهم كرد، مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر يكصد و يكبار اصرار كنى مى پذيرم، بلكه منظور اين است كه مطلقا نخواهم پذيرفت.

اين گونه تعبير در حقيقت براى تاكيد مطلب است، و لذا در سوره منافقان آيه 6 همين موضوع به عنوان نفى مطلق ذكر شده است آنجا كه مى فرمايد: سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم: تفاوت نمى كند چه براى آنها طلب آمرزش كنى يا نكنى خدا آنها را نخواهد بخشيد.

شاهد ديگر اين سخن، علتى است كه در ذيل آيه ذكر شده و آن اينكه آنها به خدا و پيامبرش كافر شده اند و خدا فاسقان را هدايت نمى كند روشن است كه براى اينگونه افراد هيچ مقدار استغفار سبب نجات نخواهد شد.

ولى عجب اينكه در روايات متعددى كه از طرق اهل تسنن نقل شده مى خوانيم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از نزول آيه فوق چنين فرمود: لازيدن فى الاستغفار لهم على سبعين مرة! رجاء منه ان يغفر الله لهم، فنزلت: سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم: به خدا سوگند بيش از هفتاد بار براى آنها استغفار مى كنم به اين اميد كه خداوند آنها را بيامرزد، در اين هنگام آيه (سوره منافقان ) نازل شد كه خداوند در آن مى فرمايد: تفاوت نمى كند چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى، هرگز خدا آنها را نمى آمرزد.

مفهوم روايات فوق اين است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از عدد هفتاد در آيه مورد بحث تعداد فهميده است و لذا فرموده من بيش از هفتاد بار براى آنها استغفار مى كنم، در حالى كه همانطور كه گفتيم آيه مورد بحث مخصوصا با توجه به علتى كه در ذيل آن آمده به روشنى به ما مى فهماند كه عدد هفتاد براى تكثير است و كنايه از نفى مطلق توام با تاكيد مى باشد.

بنابراين روايات فوق چون مخالف با قرآن است ابدا قابل قبول نيست بخصوص كه اسناد آنها از نظر ما نيز معتبر نمى باشد.

تنها توجيهى كه مى توان براى روايات فوق كرد (هر چند خلاف ظاهر است ) اين است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از نزول آيات فوق اين جمله را مى فرموده، و هنگامى كه آيات فوق نازل شد، از استغفار براى آنها صرف نظر فرمود.

روايت ديگرى نيز در اين باره نقل شده كه ممكن است ريشه اصلى روايات فوق باشد كه به هنگام نقل به معنى دگرگون شده است، و آن اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: لو علمت انه لو زدت على السبعين مرة غفر لهم لفعلت يعنى اگر مى دانستم كه هرگاه بيش از هفتاد بار براى آنها استغفار كنم خداوند آنان را مى بخشد چنين مى كردم.

مفهوم اين سخن (مخصوصا با توجه به كلمه لو كه براى امتناع مى باشد) اين است كه مى دانم خدا آنها را نمى بخشد، ولى بقدرى قلبم از عشق به هدايت بندگان خدا و نجاتشان آكنده است، كه اگر فرضا بيش از هفتاد بار استغفار باعث نجاتشان مى شد چنين مى كردم.

به هر حال مفهوم آيات فوق روشن است، و هر حديثى بر خلاف آنها باشد يا بايد آنرا توجيه كرد و يا كنار گذاشت.


آيه (81) تا (83) و ترجمه

( فرح المخلفون بمقعدهم خلف رسول الله و كرهوا ان يجهدوا بامولهم و انفسهم فى سبيل الله و قالوا لا تنفروا فى الحر قل نار جهنم اشد حرا لو كانوا يفقهون ) (81)( فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا جزاء بما كانوا يكسبون ) (82)( فان رجعك الله الى طائفة منهم فاستذنوك للخروج فقل لن تخرجوا معى ابدا و لن تقتلوا معى عدوا انكم رضيتم بالقعود اول مرة فاقعدوا مع الخلفين ) (83)

ترجمه:

81 - تخلف جويان (از جنگ تبوك ) از مخالفت با رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خوشحال شدند و كراهت داشتند كه با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كنند و (به يكديگر و به مومنان ) گفتند در اين گرما حركت (به سوى ميدان ) نكنيد، به آنها بگو آتش دوزخ از اين هم گرمتر است اگر بفهمند!

82 - آنها بايد كمتر بخندند و بسيار بگريند، اين جزاى كارهائى است كه انجام مى دادند.

83 - هرگاه خداوند تو را به سوى گروهى از آنان بازگرداند و از تو اجازه خروج (به سوى ميدان جهاد) بخواهند، بگو هيچگاه با من خروج نخواهيد كرد و هرگز همراه من با دشمنى نخواهيد جنگيد، چرا شما نخستين بار به كناره گيرى راضى شديد، اكنون نيز با متخلفان بمانيد!

تفسير:

باز هم كار شكنى منافقان و رفتار و افكار آنها است، تا مسلمانان به روشنى اين گروه را بشناسند و تحت تاثير نقشه هاى شوم آنان قرار نگيرند.

نخست مى فرمايد آنها كه در تبوك ) از شركت در جهاد تخلف جستند، و با عذرهاى واهى در خانه هاى خود نشستند، و به گمان خود سلامت را بر خطرات ميدان جنگ ترجيح دادند، از اين عملى كه بر ضد رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مرتكب شدند، خوشحالند( فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله ) .

و از اينكه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كنند و به افتخارات بزرگ مجاهدان نائل گردند كراهت داشتند( و كرهوا ان يجاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله ) .

آنها به تخلف خودشان از شركت در ميدان جهاد قناعت نكردند، بلكه با وسوسه هاى شيطانى كوشش داشتند، ديگران را نيز دلسرد يا منصرف سازند و به آنها گفتند: در اين گرماى سوزان تابستان به سوى ميدان نبرد حركت نكنيد

( و قالوا لا تنفروا فى الحر ) .

در حقيقت آنها مى خواستند هم اراده مسلمانان را تضعيف كنند، و هم شريك هاى بيشترى براى جرمشان فراهم سازند.

سپس قرآن روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده و با لحن قاطع و كوبنده اى به آنها چنين پاسخ مى گويد: به آنها بگو آتش سوزان دوزخ از اين هم گرمتر و سوزانتر است اگر بفهمند!( قل نار جهنم اشد حرا لو كانوا يفقهون )

ولى افسوس كه بر اثر ضعف ايمان، و عدم درك كافى، توجه ندارند كه چه آتش سوزانى در انتظار آنها است آتشى كه يك جرقه كوچكش از آتشهاى دنيا سوزنده تر است.

دو آيه بعد اشاره به اين مى كند كه آنها به گمان اينكه پيروزى بدست

آورده اند و با تخلف از جهاد و دلسرد كردن بعضى از مجاهدان به هدفى رسيده اند، قهقهه سر مى دهند و بسيار مى خندند، همانگونه كه همه منافقان در هر عصر و زمان چنينند.

ولى قرآن به آنها اخطار مى كند كه بايد كم بخندند و بسيار بگريند

( فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا ) .

گريه براى آينده تاريكى كه در پيش دارند، گريه براى مجازاتهاى دردناكى كه در انتظار آنها است، گريه به خاطر اينكه همه پلهاى بازگشت را پشت سر خود ويران ساخته اند، و بالاخره گريه براى اينكه اينهمه استعداد و سرمايه عمر را از دست داده و رسوائى و تيره روزى و بدبختى براى خود خريده اند.

و در آخر آيه مى فرمايد: اين جزاى اعمالى است كه آنها انجام مى دادند

( جزاء بما كانوا يكسبون ) .

از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور اين است اين گروه بايد در اين جهان كم بخندند و بيشتر گريه كنند، زيرا مجازاتهاى دردناكى در پيش دارند كه اگر از آن آگاه شوند بسيار گريه خواهند كرد و كمتر مى خندند.

ولى گروهى از مفسران احتمال ديگرى در معنى اين جمله داده اند و آن اينكه: اينها هر قدر بخندند با توجه به عمر كوتاه دنيا خنده آنان كم خواهد بود، و در آخرت آنقدر بايد گريه كنند كه گريه هاى دنيا در برابر آن ناچيز است.

ولى تفسير اول با ظاهر آيه و تعبيرات مشابه آن كه در گفته ها و نوشته ها مى آيد سازگارتر است بخصوص اينكه لازمه تفسير دوم اين است كه صيغه امر به معنى اخبار بوده باشد و اين بر خلاف ظاهر است.

حديث معروفى كه بسيارى از مفسران از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده اند كه فرمود: لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا: اگر آنچه را من (از كيفرهاى هولناك قيامت ) مى دانم شما هم مى دانستيد، كم مى خنديديد و بسيار گريه مى كرديد نيز شاهد معنى اول است (دقت كنيد).

در آخرين آيه مورد بحث اشاره به يكى ديگر از روشهاى حساب شده و خطرناك منافقان مى كند و آن اينكه آنها به هنگامى كه كار خلافى را آشكارا انجام مى دهند براى تبرئه خود ظاهرا در مقام جبران برمى آيند و با اين نوسانها و اعمال ضد و نقيض، چهره اصلى خود را پنهان مى دارند.

آيه مى گويد: هرگاه خداوند ترا به سوى گروهى از اينها بازگرداند و از تو اجازه بخواهند كه در ميدان جهاد ديگرى شركت كنند، به آنها بگو هيچگاه با من در هيچ ميدان جهادى شركت نخواهيد كرد، و هرگز همراه من با دشمنى نخواهيد جنگيد!( فان رجعك الله الى طائفه منهم فاستاذنوك للخروج فقل لن تخرجوا معى ابدا و لن تقاتلوا معى عدوا )

يعنى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بايد آنها را براى هميشه مايوس كند، و روشن سازد كه به اصطلاح حنايشان ديگر رنگى نخواهد داشت و كسى فريبشان را نخواهد خورد، و اين گونه دامها را چه بهتر كه برچينند و به جاى ديگرى ببرند كه در اينجا كسى ديگر به دامشان نخواهد افتاد!.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله طائفه منهم (گروهى از ايشان ) نشان مى دهد كه همه آنان حاضر نبودند از اين طريق وارد شوند و پيشنهاد شركت در جهاد ديگرى را عرضه بدارند، شايد به خاطر اينكه بعضى بقدرى رسوا و شرمنده بودند كه حتى حاضر به حضور در محضر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و چنين پيشنهادى نمى شدند.

سپس دليل عدم قبول پيشنهاد آنها را چنين بيان مى كند: شما براى نخستين بار راضى شديد كه از ميدان جهاد كناره گيرى كنيد و در خانه ها بنشينيد، هم اكنون نيز به متخلفان بپيونديد، و با آنها در خانه ها بنشينيد،( انكم رضيتم بالقعود اول مرة فاقعدوا مع الخالفين ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - شك نيست كه اگر اين گروه از منافقان پس از تخلف، پشيمان مى شدند و توبه مى كردند، و سپس براى شستشوى گناه سابق خود پيشنهاد در ميدانهاى جهاد ديگر داشتند، خدا از آنها ميپذيرفت، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دست رد به سينه آنها نمى گذارد، بنا بر اين معلوم مى شود كه اين پيشنهاد نيز يكنوع شيطنت و كار منافقانه بوده است، و به اصطلاح تاكتيكى بوده براى استتار چهره زشت خود و ادامه به اعمال سابق.

2 - كلمه خالف به معنى متخلف است، و اشاره به كسانى است كه در ميدان جهاد، با عذر و يا بدون عذر شركت نداشتند.

بعضى نيز گفته اند كه خالف به معنى مخالف است، اشاره به اينكه شما هم برويد و با گروه مخالفان همصدا شويد، و اين كلمه را به معنى فاسد نيز تفسير كرده اند، چه اينكه خلوف به معنى فساد و خالف به معنى فاسد در لغت آمده است. اين احتمال نيز وجود دارد كه همه معانى بالا از اين كلمه در آيه فوق اراده شده باشد چرا كه گروه منافقان و دوستان آنان داراى تمام اين صفات رذيله بوده اند.

3 - باز تذكر اين موضوع را لازم مى دانيم كه مسلمانان عصر ما نيز در برابر منافقان محيط خود كه از روشهاى مشابهى با منافقان اعصار پيشين استفاده مى كنند، بايد از همان برنامه محكم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پيروى كرده و يكبار كه در دام آنان افتادند، ديگر فريب آنها را نخورند و به اشكهاى تمساحانه آنها وقعى ننهند كه مرد مسلمان هيچگاه دو بار در يك دام نمى افتد!.


آيه (84) و (85) و ترجمه

( و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره انهم كفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فسقون ) (84)( و لا تعجبك امولهم و اولدهم انما يريد الله ان يعذبهم بها فى الدنيا و تزهق انفسهم و هم كفرون ) (85)

ترجمه:

84 - بر هيچيك از آنها كه بميرد نماز نخوان، و بر كنار قبرش (براى دعا و طلب آمرزش ) نايست چرا كه آنها به خدا و رسولش كافر شدند، و در حالى كه فاسق بودند از دنيا رفتند.

85 - مبادا اموال و اولادشان مايه اعجاب تو گردد، (اين براى آنها نعمت نيست بلكه ) خدا مى خواهد به وسيله آن، آنها را در دنيا عذاب كند، و جانشان برآيد در حالى كه كافر باشند.

تفسير:

روش محكمتر در برابر منافقان.

پس از آنكه منافقان با تخلف صريح از شركت در ميدان جهاد پرده ها را دريدند و كارشان بر ملا شد، خداوند به پيامبرش دستور مى دهد روش صريحتر و محكمترى در برابر آنها اتخاذ كند تا براى هميشه فكر نفاق و منافقگرى از مغزهاى ديگران برچيده شود، و منافقان نيز بدانند در جامعه اسلامى محلى براى آنها وجود نخواهد داشت.

لذا مى فرمايد: بر هيچيك از آنها منافقان ) كه از دنيا مى روند نماز مگزار!( و لا تصل على احد منهم مات ابدا ) .

و هيچگاه در كنار قبر او براى طلب آمرزش و استغفار نايست( و لا تقم على قبره ) .

در حقيقت اين يكنوع مبارزه منفى، و در عين حال موثر، در برابر گروه منافقان است، زيرا به جهاتى كه در گذشته گفتيم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نمى توانست رسما دستور قتل آنها و پاكسازى محيط جامعه اسلامى را از اين طريق صادر كند، ولى مبارزات منفى به حد كافى در بى اعتبار ساختن آنان، و انزوا و طردشان از جامعه اسلامى، اثر مى گذارد.

زيرا مى دانيم يك فرد مؤ من راستين، هم در حال حيات و هم پس از مرگ محترم است، به همين دليل در برنامه هاى اسلامى دستور غسل و كفن و نماز و دفن او داده شده است كه با احترام هر چه بيشتر، با تشريفات خاصى، او را به خاك بسپارند، و حتى پس از دفن در كنار قبر او بيايند و براى گناهان و لغزشهاى احتمالى او از خداوند طلب بخشش كنند.

عدم انجام اين مراسم درباره يك فرد به معنى طرد او از جامعه اسلامى است، و اگر اين طرد كننده، شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده باشد، ضربه اى سخت و سنگين به حيثيت چنين فرد مطرودى وارد خواهد آمد، در حقيقت اين يك برنامه مبارزه حساب شده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود كه امروز هم مسلمانان بايد از روشهاى مشابه آن استفاده كنند.

يعنى مادام كه افراد اظهار اسلام مى كنند و به ظواهر اسلام پاى بندند بايد معامله يك مسلمان با آنها كرد هر چند باطنشان طور ديگرى باشد ولى اگر پرده ها را دريدند و نفاق خود را ظاهر كردند بايد با آنها همانند بيگانگان از اسلام رفتار نمود.

در پايان آيه بار ديگر دليل اين دستور را روشن مى سازد و مى فرمايد: اين حكم به خاطر آن است كه آنها به خدا و پيامبرش كافر شدند( انهم كفروا بالله و رسوله ) .

و در حالى كه فاسق و مخالف فرمان خدا بودند از دنيا رفتند نه از كرده خود پشيمان شدند و نه با آب توبه لكه هاى گناه را از دامان شستند( و ماتوا و هم فاسقون ) .

در اينجا ممكن بوده است سؤ الى براى مسلمانان مطرح شود كه اگر منافقان براستى اينهمه از رحمت خدا دورند و بايد مسلمانان هيچگونه ابراز محبت و علاقه در مورد آنان نكنند، پس چرا خداوند به آنها اينهمه محبت كرده و اينهمه مال و فرزند (نيروى اقتصادى و انسانى ) را در اختيارشان قرار داده است.

خداوند در آيه بعد روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده و پاسخ اين سؤ ال را چنين مى دهد اموال و فرزندانشان هيچگاه نبايد مايه اعجاب تو شود( و لا تعجبك اموالهم و اولادهم ) .

چرا كه به عكس آنچه مردم ظاهر بين خيال مى كنند، اين اموال و فرزندان نه تنها باعث خوشوقتى آنها نيست، بلكه خداوند مى خواهد آنانرا بوسيله اينها در دنيا مجازات كند، و با حال كفر جان بدهند( انما يريد الله ان يعذبهم بها فى الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون ) .

اين آيه كه نظير آنرا در همين سوره (آيه 55) داشتيم اشاره به اين واقعيت مى كند كه امكانات اقتصادى و نيروهاى انسانى در دست افراد ناصالح نه تنها سعادت آفرين نيست، بلكه غالبا مايه دردسر و بلا و بدبختى است، زيرا چنين اشخاصى نه اموال خود را به مورد مصرف مى كنند، تا از آن بهره مفيد و سازنده اى بگيرند، و نه فرزندان سر براه و با ايمان و تربيت يافته اى دارند كه مايه روشنى چشم آنان و حل مشكلات زندگانيشان گردد، بلكه اموالشان غالبا در راه هوسهاى كشنده و سركش و توليد فساد، و تحكيم پايه هاى ظلم مصرف مى گردد، و مايه غفلت آنها از خدا و مسائل اساسى زندگى است و فرزندانشان هم در خدمت ظالمان و فاسدان قرار مى گيرند، و مبتلا به انواع انحرافهاى اخلاقى مى شوند، و سرانجام دردسر آفرين خواهند بود.

منتها براى كسانى كه ثروت و نيروى انسانى را اصيل مى پندارند و چگونگى مصرف آن، براى آنها مطرح نيست، زندگانى اينگونه اشخاص دورنماى دل - انگيزى دارد اما اگر به متن زندگيشان نزديكتر شويم و به اين حقيقت نيز توجه كنيم كه چگونگى بهره بردارى از اين امكانات مطرح است تصديق خواهيم كرد كه هرگز افراد خوشبختى نيستند.

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - درباره شان نزول آيه نخست روايات متعددى وارد شده است، كه خالى از اختلاف نيست.

از بعض از اين روايات استفاده مى شود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هنگامى كه عبد الله بن ابى ( منافق مشهور) از دنيا رفت بر او نماز گزارد، و كنار قبر او ايستاد و دعا كرد، حتى پيراهن خود را به عنوان كفن بر او پوشانيد، سپس آيه فوق نازل شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از تكرار اين كار نهى كرد.

در حالى كه از بعضى ديگر از روايات برمى آيد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تصميم داشت نماز بر او بگزارد، جبرئيل نازل شد و اين آيه را بر او خواند و او را از اين كار باز داشت.

بعضى ديگر چنين مى گويند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نه نماز بر او گزارد و نه تصميم بر اين كار داشت، بلكه تنها پيراهن خود را براى تشويق قبيله عبد الله فرستاد، تا به عنوان كفن در تن او كنند و هنگامى كه پرسيدند چرا چنين اقدامى فرموديد در حالى كه او مرد بى ايمانى است؟ گفت: پيراهن من باعث نجات او از عذاب الهى نخواهد شد، ولى من اميدوارم كه به خاطر اين عمل گروه زيادى مسلمان شوند، و چنين نيز شد كه پس از اين جريان عده فراوانى از قبيله خزرج مسلمان گشتند.

از آنجا كه اين روايات با هم اختلاف فراوان دارد ما از ذكر آنها به عنوان يك شان نزول صرف نظر كرديم به خصوص اينكه طبق گفته بعضى از مفسران بزرگ مرگ عبد الله بن ابى در سنه 9 هجرى واقع شد در حالى كه آيات فوق در حدود سال هشتم نازل شده است (الميزان جلد 9 صفحه 385).

ولى آنچه جاى انكار نيست اين است كه از لحن آيه چنين برمى آيد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از نزول اين آيه بر منافقان نماز مى گزارد، و بر كنار قبر آنها توقف مى كرد، چرا كه آنها ظاهرا مسلمان بودند ولى پس از نزول اين آيه بطور قطع اين برنامه براى هميشه تعطيل شد.

2 - از آيه فوق همچنين استفاده مى شود كه ايستادن در كنار قبور مومنان و دعا براى آنها جايز است، زيرا نهى در آيه مخصوص به منافقان است، بنابراين مفهوم آيه اين مى شود كه زيارت قبور مؤ منان يعنى ايستادن كنار قبرهاى آنان و دعا كردن جايز است.

ولى آيه فوق درباره اين موضوع كه آيا مى توان به قبور آنها توسل جست و به بركت آنان از خدا حاجتى تقاضا كرد؟ سكوت دارد، هر چند مجاز بودن اين موضوع از نظر روايات اسلامى مسلم است.


آيه (86) تا (89) و ترجمه

( و إذا أنزلت سورة أن أمنوا بالله و جهدوا مع رسوله استذنك أولوا الطول منهم و قالوا ذرنا نكن مع القعدين ) (86)( رضوا بأن يكونوا مع الخوالف و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) (87)( لكن الرسول و الذين أمنوا معه جهدوا بأ مولهم و أنفسهم و أولئك لهم الخيرت و أولئك هم المفلحون ) (88)( أعد الله لهم جنت تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها ذلك الفوز العظيم ) (89)

ترجمه:

86 - و هنگامى كه سوره اى نازل گردد كه ايمان به خدا بياوريد و همراه پيامبرش جهاد كنيد كسانى كه از آنها (گروه منافقان ) توانائى دارند از تو اجازه مى خواهند و مى گويند: بگذار ما با قاعدين (آنها كه از جهاد معافند) بوده باشيم.

87 - آنها راضى شدند كه با متخلفان باشند، و بر دلهايشان مهر نهاده شده، لذا نمى فهمند

88 - ولى پيامبر و آنها كه با او ايمان آوردند با اموال و جانهايشان به جهاد پرداختند و همه نيكيها براى آنهاست و آنها رستگارانند.

89 - خداوند براى آنها باغهائى از بهشت فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند بود، و اين رستگارى (و پيروزى ) بزرگى است.

تفسير:

دون همتان و مومنان راستين

در اين آيات باز سخن درباره منافقان است، منتها زشتكاريهاى آنان با اعمال نيك مؤ منان راستين در اينجا مقايسه شده است، و با اين مقايسه انحراف و بيچارگى آنان روشنتر مى شود.

در آيه نخست مى گويد: هنگامى كه سوره اى درباره جهاد نازل مى شود و از مردم دعوت كه به خدا ايمان بياورند (يعنى بر ايمان خود ثابت قدم بمانند و آنرا تقويت نمايند) و همراه پيامبر خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در راه او جهاد كنند، در اين هنگام منافقان قدرتمند كه توانائى كافى از نظر جسمى و مالى براى شركت در ميدان جنگ دارند از تو اجازه مى خواهند كه در ميدان جهاد شركت نكنند و مى گويند بگذار ما با قاعدين (آنها كه از جهاد معذورند) باشيم( و اذا انزلت سوره ان آمنوا بالله و جاهدوا مع رسوله استاذنك اولوا الطول منهم و قالوا ذرنا نكن مع القاعدين ) .

طول (بر وزن قول ) به معنى امكانات و توانائى مالى آمده است، بنابراين اولوا الطول به معنى كسانى است كه داراى قدرت مادى كافى براى حضور در ميدان جنگ هستند، و با اين حال مايل بوده اند در صف افراد ناتوان يعنى آنها كه از نظر جسمى يا مالى توانائى جهاد نداشته اند، بمانند.

اصل اين كلمه از طول (بر وزن پول ) كه ضد عرض است گرفته شده و تناسب اين دو معنى با يكديگر روشن است، زيرا توانائى مالى و جسمى يكنوع كشش و ادامه و طول قدرت را مى رساند.

در آيه بعد قرآن آنها را با اين جمله مورد ملامت و مذمت قرار مى دهد كه آنها راضى شدند با متخلفان باقى بمانند( رضوا بان يكونوا مع الخوالف ) همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم خوالف جمع خالفة از ماده خلف به معنى پشت سر است، به همين جهت به زنان كه به هنگام رفتن مردان به خارج از منزل، در منزل باقى مى مانند خالفة گفته مى شود، و در آيه مورد بحث منظور از خوالف تمام كسانى است كه به نحوى از شركت در ميدان جنگ معذور بودند اعم از زنان و يا پيران و يا بيماران و كودكان.

بعضى از احاديث كه در تفسير آيه وارد شده نيز به اين موضوع اشاره كرده است.

بعدا اضافه مى كند كه اينها بر اثر گناه و نفاق به مرحله اى رسيده اند كه بر قلبهايشان مهر زده شده، به همين دليل چيزى نمى فهمند( و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) .

در آغاز سوره بقره درباره معنى مهر نهادن بر قلب سخن گفتيم.

در آيه بعد از گروهى كه در نقطه مقابل اين دسته قرار دارند و صفات و روحيات آنها، و همچنين سرانجام كارشان درست به عكس ‍ آنها است، سخن به ميان آمده آيه چنين مى گويد: اما پيامبر و آنها كه با او ايمان آوردند با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند( لكن الرسول و الذين آمنوا معه جاهدوا باموالهم و انفسهم ) .

و سرانجام كارشان اين شد كه انواع نيكيها و سعادتها و پيروزيها و خيرات مادى و معنوى در اين جهان و جهان ديگر نصيبشان است( و اولئك لهم الخيرات ) و گروه رستگاران همينها هستند( و اولئك هم المفلحون ) .

كلمه الخيرات به اصطلاح صيغه جمع توام با الف و لام است، و عموميت از آن استفاده مى شود، تعبير جامعى است كه هر گونه موفقيت و پيروزى و موهبت و خيرى را اعم از مادى و معنوى شامل مى گردد.

تعبيرات اين دو جمله طبق قواعدى كه در علم معانى بيان آمده است همگى دليل بر انحصار است، يعنى تعبيرات فوق نشان مى دهد كه رستگاران تنها اين گروهند و همچنين كسانى كه استحقاق هر گونه خير و سعادتى را دارند تنها اين دسته اند، همانها كه با تمام وجود و امكاناتشان جهاد مى كنند.

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه اگر ايمان و جهاد توام گردد هر گونه خير و بركتى را با خود همراه خواهد داشت، و جز در سايه اين دو، نه راهى به سوى فلاح و رستگارى است، و نه نصيبى از خيرات و بركات مادى و معنوى.

اين نكته نيز شايان توجه است كه از مقابله صفات اين دو گروه با هم چنين استفاده مى شود كه منافقان به خاطر فقدان ايمان، و آلودگى فوق العاده به گناه، افرادى نادان و بى خبرند، و به همين جهت از علو همت كه زائيده فهم و شعور و آگاهى است محرومند، آنها راضيند كه با بيماران و كودكان بمانند ولى از شركت در ميدان جهاد با آنهمه افتخاراتش ابا دارند.

اما در مقابل، افراد با ايمان آنچنان روشن بينى و فهم و درك و علو همت دارند كه تنها راه پيروزى بر مشكلات را جهاد، آنهم با تمام امكاناتشان، يافته اند. اين همان درس بزرگى است كه قرآن در بسيارى از آياتش به ما داده و باز هم از آن غافليم.

در آخرين آيه مورد بحث به قسمتى از پاداشهاى اخروى اين گروه اشاره كرده، مى گويد: خداوند باغهائى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه از زير درختانش نهرها جريان دارد( اعد الله لهم جنات تجرى من تحتها الانهار ) .

و تاكيد مى كند: اين نعمت و موهبت عاريتى و فناپذير نيست بلكه جاودانه در آن مى مانند( خالدين فيها ) .

و اين پيروزى بزرگى است( ذلك الفوز العظيم ) .

تعبير به اعد الله لهم (خدا براى آنها آماده ساخته ) نشانه اهميت موضوع و احترامى است كه خدا براى اين گروه قائل است كه از پيش اين مواهب را براى آنان آماده كرده است.


آيه (90) و ترجمه

( و جأ المعذرون من الا عراب ليؤذن لهم و قعد الذين كذبوا الله و رسوله سيصيب الذين كفروا منهم عذاب أليم ) (90)

ترجمه:

90 - و معذوران از اعراب (نزد تو) آمدند كه به آنها اجازه تخلف از جهاد) داده شود، اما آنها كه به خدا و پيامبرش دروغ گفتند (بدون هيچ عذرى در خانه خود) نشستند، به زودى كسانى را كه از آنها كافر شدند (و معذور نبودند) عذاب دردناكى خواهد رسيد.

تفسير:

در اين آيه به تناسب بحثهاى گذشته، پيرامون منافقان بهانه جو و عذر تراش اشاره به وضع دو گروه از تخلف كنندگان از جهاد شده است: نخست آن دسته كه واقعا معذور بوده اند.

و ديگر گروهى كه بدون عذر و به عنوان سركشى و عصيان سر از انجام اين وظيفه بزرگ باز زدند.

نخست مى گويد: گروهى از اعراب باديه نشين كه از شركت در ميدان جهاد معذور بودند نزد تو آمده اند تا به آنها اجازه داده شود و معاف گردند

( و جاء المعذرون من الاعراب ليؤ ذن لهم ) .

و در مقابل، كسانى كه به خدا و پيامبر دروغ گفتند، بدون هيچ عذرى در خانه خود نشستند و به ميدان نرفتند( و قعد الذين كذبوا الله و رسوله ) .

در پايان آيه، گروه دوم را شديدا تهديد كرده، مى گويد: به زودى آن دسته از ايشان كه كافر شدند گرفتار عذاب دردناكى خواهند شد (سيصيب الذين كفروا منهم عذاب اليم ).

آنچه در تفسير آيه فوق گفتيم همان چيزى است كه با قرائن موجود در آيه سازگارتر است، زيرا از يكسو مى بينيم كه اين دو گروه در برابر يكديگر قرار داده شده اند، و از سوى ديگر كلمه منهم نشان ميدهد كه تمام اين دو گروه كافر نبودند، از مجموع اين دو قرينه استفاده مى شود كه معذرون معذوران حقيقى بوده اند.

ولى در برابر اين تفسير دو تفسير ديگر نيز گفته شده.

نخست اينكه: منظور از معذرون كسانى است كه عذرهاى واهى و دروغين براى فرار از جهاد مى تراشند، و منظور از گروه دوم آنهائى است كه حتى زحمت عذرتراشى به خود نمى دهند، و صريحا از اطاعت فرمان خدا در باره جهاد سرباز ميزنند.

دوم اينكه معذرون همه گروههائى را شامل مى شود كه با اظهار عذر اعم از اينكه راست باشد يا دروغ از شركت در جهاد خوددارى مى كنند.

ولى قرائن نشان مى دهد كه معذرون همان معذوران واقعى هستند.


آيه (91) تا (93)و ترجمه

( ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج إذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم ) (91)( و لا على الذين إذا ما أتوك لتحملهم قلت لا أجد ما أحملكم عليه تولوا و أعينهم تفيض من الدمع حزنا ألا يجدوا ما ينفقون ) (92)( إنما السبيل على الذين يستذنونك و هم أغنياء رضوا بأن يكونوا مع الخوالف و طبع الله على قلوبهم فهم لا يعلمون ) (93)

ترجمه:

91 - بر ضعيفان و بيماران و آنها كه وسيله اى براى انفاق (در راه جهاد) ندارند ايرادى نيست (كه در ميدان مبارزه شركت نكنند) هرگاه براى خدا و رسولش خير خواهى كنند (و از آنچه در توان دارند مضايقه ننمايند، چه اينكه ) بر نيكوكاران راه مؤ اخذه نيست، و خداوند آمرزنده و مهربان است.

92 - و (نيز) ايرادى نيست بر آنها كه وقتى نزد تو آمدند كه آنها را بر مركبى (براى ميدان جهاد) سوار كنى گفتى مركبى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم (از نزد تو) بازگشتند در حالى كه چشمانشان اشكبار بود، چرا كه چيزى كه در راه خدا انفاق كنند نداشتند.

93 - راه مؤ اخذه تنها به روى كسانى باز است كه از تو اجازه مى خواهند در حالى كه بى نيازند (و امكانات كافى دارند) آنها راضى شدند كه با متخلفان بمانند، و خداوند بر دلهايشان مهر نهاده لذا چيزى نمى داند.

شأن نزول:

در مورد آيه اول چنين نقل شده كه يكى از ياران با اخلاص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرض كرد: اى پيامبر خدا! من پير مردى نابينا و ناتوانم، حتى كسى كه دست مرا بگيرد و به ميدان جهاد بياورد، ندارم، آيا اگر در جهاد شركت نكنم معذورم؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سكوت كرد، سپس آيه نخست نازل شد و به اينگونه افراد اجازه داد.

از اين شان نزول چنين استفاده مى شود كه حتى نابينايان به خود اجازه نمى دادند كه بدون اطلاع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از شركت در جهاد سر باز زنند، و به اين احتمال كه شايد وجودشان با همين حالت براى تشويق مجاهدان و يا حداقل سياهى لشكر، مفيد واقع شود از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كسب تكليف مى كردند.

در مورد آيه دوم نيز در روايات مى خوانيم كه هفت نفر از فقراى انصار خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند و تقاضا كردند وسيله اى براى شركت در جهاد در اختيارشان گذارده شود، اما چون پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وسيله اى در اختيار نداشت، جواب منفى به آنها داد، آنها با چشمهاى پر از اشك از خدمتش خارج شدند و بعدا بنام بكائون مشهور گشتند.

تفسير:

معذورانى كه از عشق جهاد اشك مى ريختند!

در اين آيات براى روشن ساختن وضع همه گروهها از نظر معذور بودن يا نبودن در زمينه شركت در جهاد تقسيم بندى مشخصى شده است، و اشاره به پنج گروه گرديده كه چهار گروهشان واقعا معذورند، و يك گروه منافقند و غير معذور!

در آيه نخست مى گويد: كسانى كه ضعيف و ناتوان هستند بر اثر پيرى و يا نقص اعضاء همچون فقدان بينائى ) همچنين بيماران و آنها كه وسيله لازم براى شركت در ميدان جهاد در اختيار ندارند بر آنها ايرادى نيست كه در اين برنامه واجب اسلامى شركت نكنند (ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج )

اين سه گروه در هر قانونى معافند، و عقل و منطق نيز معاف بودن آنها را امضاء مى كند، و مسلم است كه قوانين اسلامى در هيچ مورد از منطق و عقل جدا نيست.

كلمه حرج در اصل به معنى مركز اجتماع چيزى است، و از آنجا كه اجتماع و انبوه جمعيت توام با تنگى و ضيق مكان و كمبود جا است، اين كلمه به معنى ضيق و تنگى و ناراحتى و مسئوليت و تكليف آمده است، و در آيه مورد بحث به معنى اخير يعنى مسئوليت و تكليف مى باشد.

سپس يك شرط مهم براى حكم معافى آنها بيان كرده، مى گويد اين در صورتى است كه آنها از هر گونه خير خواهى مخلصانه درباره خدا و پيامبرش دريغ ندارند( اذا نصحوا لله و رسوله )

يعنى گر چه آنها توانائى گرفتن سلاح بدست و شركت در ميدان نبرد ندارند ولى اين توانائى را دارند كه با سخن و طرز رفتار خود مجاهدان را تشويق كنند و مبارزان را دلگرم سازند، و روحيه آنها را با شمردن ثمرات جهاد تقويت كنند و به عكس تا آنجا كه توانائى دارند در تضعيف روحيه دشمن و فراهم آوردن مقدمات شكست آنها كوتاهى نورزند، زيرا كلمه نصح كه در اصل به معنى اخلاص ‍ است كلمه جامعى است كه هر گونه خير خواهى و اقدام مخلصانه را شامل مى شود، و چون مساله جهاد مطرح است ناظر به كوششها و تلاشهائى است كه در اين زمينه صورت مى گيرد.

بعدا براى بيان دليل اين موضوع مى فرمايد: اينگونه افراد مردان نيكو كارى هستند و براى نيكوكاران هيچ راه ملامت و سرزنش و مجازات و مؤ اخذه وجود ندارد

( ما على المحسنين من سبيل ) .

و در پايان آيه خدا را با دو صفت از اوصاف بزرگش به عنوان دليل ديگرى بر معاف بودن اين گروههاى سه گانه توصيف مى كند و مى گويد: خداوند غفور و رحيم است( و الله غفور رحيم ) .

غفور از ماده غفران به معنى مستور ساختن و پوشيدن است، يعنى خداوند به مقتضاى اين صفت، پرده بر كار افراد معذور و ناتوان مى اندازد و عذرشان را مى پذيرد، و رحيم بودن خدا اقتضاكه تكليف شاق و مشكل بر كسى ننهد و او را معاف دارد، اگر اين گروهها مجبور به حضور در ميدان بودند با غفوريت و رحيميت خداوند سازگار نبود، يعنى خداوند غفور و رحيم حتما آنها را معاف خواهد داشت.

از پاره اى از روايات كه مفسران در ذيل آيه نقل كرده اند چنين استفاده مى شود كه گروههاى معذور نه تنها از تكليف معافند و از مجازات بر كنار، بلكه به مقدار اشتياقشان به شركت در ميدان جهاد در پاداشها و افتخارات مجاهدان شريكند، چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم:

هنگامى كه از غزوه تبوك بازگشت و به نزديكى مدينه رسيد فرمود: شما در اين شهر مردانى را پشت سر گذاشتيد كه در تمام مسير با شما بودند!، هر گامى كه برداشتيد، و هر مالى كه در اين راه انفاق كرديد، و هر سرزمينى را كه پيموديد با شما همراهى داشتند!

عرض كردند: اى رسولخدا چگونه با ما بودند با اينكه در مدينه ماندند؟

فرمود: به اين دليل كه آنها به خاطر عذر نتوانستند در جهاد شركت كنند اما قلبشان با ما بود).

سپس به گروه چهارمى اشاره مى كند كه آنها نيز از شركت در جهاد معاف شدند، و مى گويد: همچنين بر آن گروه ايراد نيست كه وقتى نزد تو آمدند كه مركبى براى شركت در ميدان جهاد در اختيارشان بگذارى، گفتى مركبى در اختيار ندارم كه شما را بر آن سوار كنم، ناچار از نزد تو خارج شدند در حالى كه چشمهايشان اشكبار بود و اين اشك به خاطر اندوهى بود كه از نداشتن وسيله براى انفاق در راه خدا سر چشمه مى گرفت( و لا على الذين اذا ما اتوك لتحملهم قلت لا اجد ما احملكم عليه تولوا و اعينهم تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ما ينفقون ) .

تفيض از ماده فيضان به معنى ريزش بر اثر پر شدن است هنگامى كه انسان ناراحت مى شود اگر ناراحتى زياد شديد نباشد چشمها پر از اشك مى شود بى آنكه جريان يابد، اما هنگامى كه ناراحتى به مرحله شديد رسيد اشكها جارى مى شود.

اين نشان مى دهد كه اين گروه از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بقدرى شيفته و دلباخته و عاشق جهاد بودند، كه نه تنها از معاف شدن خوشحال نشدند، بلكه همچون كسى كه بهترين عزيزانش را از دست داده است، در غم اين محروميت اشك مى ريختند.

البته شك نيست كه اين گروه چهارم از گروه سوم كه در آيه قبل ذكر شد جدا نيستند، ولى به خاطر امتياز خاصى كه بر آنها دارند، و نيز به خاطر قدردانى از اين گروه، بطور مستقل ضمن يك آيه وضع حالشان مجسم شده است

ويژگى آنها در اين بود كه:

اولا به اين قناعت نكردند كه خودشان وسائل لازم براى شركت در جهاد ندارند، بلكه نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و با اصرار از او مطالبه مركب كردند.

ثانيا هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها جواب منفى داد نه تنها از معاف گشتن شادمان نشدند، بلكه فوق العاده منقلب و ناراحت و اندوهناك گشتند، به خاطر اين دو جهت خداوند آنها را بطور مشخص و جداگانه بيان كرده است.

در آخرين آيه، حال گروه پنجم را شرح ميدهد يعنى آنها كه به هيچوجه در پيشگاه خدا معذور نبوده و نخواهند بود، و مى فرمايد: راه مواخذه و مجازات تنها به روى كسانى گشوده است كه از تو اجازه مى خواهند در جهاد شركت نكنند در حالى كه امكانات كافى و وسائل لازم براى اين كار در اختيار دارند و كاملا بى نيازند

( انما السبيل على الذين يستاذنونك و هم اغنياء ) .

سپس اضافه مى كند: اين ننگ براى آنها بس است كه راضى شدند با افراد ناتوان و بيمار و معلول در مدينه بمانند و از افتخار شركت در جهاد محروم گردند( رضوا بان يكونوا مع الخوالف ) .

و اين كيفر نيز آنها را بس كه خداوند قدرت تفكر و ادراك را از آنها به خاطر اعمال زشتشان گرفته و بر دلهايشان مهر نهاده و به همين دليل چيزى نمى دانند( و طبع الله على قلوبهم فهم لا يعلمون ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:

1 - از اين آيات به خوبى روحيه قوى و عالى سربازان اسلام روشن مى شود كه چگونه عشق به جهاد و شهادت دلهاى آنها را گرم نگاه مى داشت كه اين افتخار را بر هر افتخار ديگرى مقدم مى داشتند، و از همين جا يكى از عوامل مهم پيشرفت سريع اسلام در آن روز و عقب ماندگى امروز ما روشن مى شود.

ما چگونه مى توانيم انتظار داشته باشيم كسانى كه به هنگام معاف شدن از شركت در جهاد همچون ابر بهارى اشك مى ريختند با آنها كه با هزار و يك بهانه مى خواهند از صف مجاهدان خارج شوند يكسان باشند؟!.

اگر آن روح ايمان و آن عشق به جهاد و آن افتخار كردن به شهادت امروز هم در ميان ما مسلمانان زنده شود پيروزى و پيشرفت همانگونه است كه در آغاز اسلام بود.

بدبختى اينجاست كه ما اسلام را يك پوشش سطحى و ظاهرى براى خود قرار داده ايم بى آنكه در اعماق وجودمان نفوذ كند، و باز هم توقع داريم بر جاى مسلمانان نخستين تكيه زنيم!.

2 - از آيات گذشته اين موضوع نيز استفاده شد كه هيچكس به طور كلى از همكارى با مجاهدان راه خدا، معاف نيست، حتى آنها كه بيمارند و نابينا و طبعا قادر به برداشتن اسلحه و شركت در ميدان نبرد نيستند، ولى با زبان و تبليغ و اعمال خود مى توانند مشوق مجاهدان و پشتيبان برنامه هاى آنها باشند، آنها نيز بايد اين رسالت خود را فراموش نكنند و به كلى از برنامه ها كنار نروند. در حقيقت جهاد مراحلى دارد و معذور بودن از يك مرحله آن دليل بر معذور بودن از مراحل ديگر نيست.

3 - جمله ما على المحسنين من سبيل (راهى براى مؤ اخذه نيكوكاران وجود ندارد) در مباحث فقهى سر چشمه قانون وسيعى شده است، و از آن احكام فراوانى استفاده كرده اند، مثلا هر گاه امانتى در دست شخص امينى بدون هيچگونه افراط و تفريط تلف شود، چنين شخصى نبايد ضامن باشد، و از جمله دلائلى كه بر آن اقامه مى كنند آيه فوق است، زيرا او محسن و نيكوكار است و مرتكب عمل خلافى نشده، به همين دليل اگر او را مسئول و ضامن بدانيم، مفهومش اين است كه نيكوكاران را نيز مى توان مؤ اخذه كرد.

البته شك نيست كه آيه فوق در مورد مجاهدان است، ولى مى دانيم كه مورد يك آيه، از عموميت حكم نمى كاهد، و به تعبير ديگر مورد هرگز مخصص نيست.


آيه (94) تا (96) و ترجمه

( يعتذرون إليكم إذا رجعتم إليهم قل لا تعتذروا لن نؤ من لكم قد نبأ نا الله من أخباركم و سيرى الله عملكم و رسوله ثم تردون إلى علم الغيب و الشهدة فينبئكم بما كنتم تعملون ) (94)( سيحلفون بالله لكم إذا انقلبتم إليهم لتعرضوا عنهم فأعرضوا عنهم إنهم رجس و مأوئهم جهنم جزاء بما كانوا يكسبون ) (95)( يحلفون لكم لترضوا عنهم فإن ترضوا عنهم فإن الله لا يرضى عن القوم الفسقين ) (96)

ترجمه:

94 - هنگامى كه به سوى آنها (كه از جهاد تخلف كردند) بازگرديد از شما عذر خواهى مى كنند، بگو عذر خواهى مكنيد، ما هرگز به شما ايمان نخواهيم آورد چرا كه خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته، و خدا و رسولش اعمال شما را مى بينند، سپس به سوى كسى كه آگاه از پنهان و آشكار است باز مى گرديد و او شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه مى كند (و جزا ميدهد).

95 - هنگامى كه به سوى آنان بازگرديد براى شما سوگند ياد مى كند كه از آنها اعراض (و صرف نظر) كنيد، از آنها اعراض كنيد (و روى گردانيد) چرا كه آنها پليدند و جايگاهشان دوزخ است، به كيفر اعمالى كه انجام مى دادند.

96 - با سوگند از شما مى خواهند كه از ايشان راضى شويد، اگر شما از آنها راضى شويد خداوند از جمعيت فاسقان راضى نخواهد شد.

شان نزول:

بعضى از مفسران مى گويند اين آيات درباره گروهى از منافقان كه تعدادشان بالغ بر هشتاد نفر مى شد نازل گرديد زيرا به هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از تبوك بازگشت دستور داد هيچكس با آنها مجالست نكند و سخن نگويد و آنها كه خود را در فشار شديد اجتماعى ديدند در مقام عذر خواهى برآمدند، آيات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت.

تفسير:

به عذرها و سوگندهاى دروغينشان اعتنا نكنيد

اين سلسله از آيات همچنان پيرامون اعمال شيطانى منافقان سخن مى گويد، و پرده از روى كارهايشان، يكى پس از ديگرى، برمى دارد، و به مسلمانان هشدار مى دهد فريب اعمال رياكارانه و سخنان ظاهرا دلپذير آنها را نخورند.

در آيه نخست مى گويد: هنگامى كه شما (از جنگ تبوك ) به مدينه باز مى گرديد، منافقان به سراغ شما مى آيند و عذر خواهى مى كنند( يعتذرون اليكم اذا رجعتم اليهم ) .

از تعبير يعتذرون كه فعل مضارع است چنين برمى آيد كه قبلا خداوند پيامبر و مسلمانان را از اين موضوع آگاه كرد كه منافقان دروغگو، به عنوان عذر خواهى، به زودى نزد آنها خواهند آمد لذا طرز پاسخگوئى آنها را نيز به مسلمانان تعليم داد.

در اينجا روى سخن را به پيامبرش به عنوان رهبر مسلمين كرده، مى گويد: به منافقان بگو عذر خواهى مكنيد، ما هرگز به سخنان شما ايمان نخواهيم آورد

( قل لا تعتذروا لن نؤ من لكم ) .

چرا كه خداوند ما را از اخبار شما آگاه ساخته بنابراين ما از نقشه هاى شيطانى شما به خوبى باخبريم!( قد نبانا الله من اخباركم ) .

ولى در عين حال راه بازگشت و توبه، به سوى شما باز است، و به زودى خداوند و پيامبرش اعمال شما را مى بينند( و سيرى الله عملكم و رسوله )

اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه منظور از اين جمله مساله توبه نيست، بلكه هدف آنست كه در آينده نيز خداوند و پيامبرش (طبق وحى الهى ) از اعمال و نقشه هاى شما آگاه مى شود و آنها را نقشه بر آب خواهد كرد، بنابراين نه امروز از دست شما كارى ساخته است و نه فردا!.

ولى تفسير اول با ظاهر آيه سازگارتر است.

ضمنا توجه داشته باشيد كه درباره اين جمله و مساله عرضه داشتن همه اعمال امت بر پيامبرش (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بحث مشروحى داريم كه در ذيل آيه 105 همين سوره خواهد آمد.

بعد مى فرمايد همه اعمال و نيات شما امروز ثبت و بايگانى مى شود، سپس به سوى كسى كه اسرار پنهان و آشكار را ميداند باز مى گرديد، و او شما را به اعمالتان آگاه مى كند و جزاى آنرا به شما خواهد داد( ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ) .

در آيه بعد بار ديگر اشاره به سوگندهاى دروغين منافقان مى كند و مى فرمايد: آنها براى فريب شما به زودى دست به دامن قسم مى زنند، و هنگامى كه به سوى آنان بازگشتيد سوگند به خدا ياد مى كنند كه از آنها صرف نظر كنيد، و اگر خطائى كرده اند مشمول عفوشان سازيد( سيحلفون بالله لكم اذا انقلبتم اليهم لتعرضوا عنهم ) .

در حقيقت آنها از هر درى وارد مى شوند، گاهى از طريق عذر خواهى ميخواهند خود را بيگناه قلمداد كنند، و گاهى با اعتراف به گناه تقاضاى عفو و گذشت دارند، شايد به يكى از اين طريق بتوانند در دل شما نفوذ كنند.

ولى شما به هيچوجه تحت تاثير آنان قرار نگيريد و از آنها روى گردانيد اما به عنوان اعتراض و خشم و انكار! نه به عنوان عفو و بخشش و گذشت( فاعرضوا عنهم ) .

آنها تقاضاى اعراض دارند، اما اعراض به معنى گذشت شما هم اعراض كنيد ولى به معنى تكذيب و انكار و اين دو تعبير مشابه با دو معنى كاملا متضاد لطافت و زيبائى خاصى دارد كه بر اهل ذوق پوشيده نيست.

سپس به عنوان تاكيد و توضيح و بيان دليل مى فرمايد: چرا كه آنها موجوداتى پليدند، و بايد از چنين موجودات پليدى صرف نظر كرد( انهم رجس ) و چون چنينند جايگاهى جز جهنم نخواهند داشت( و ماويهم جهنم ) .

زيرا بهشت جاى نيكان و پاكان است، نه جايگاه پليدان و آلودگان!

اما همه اينها نتيجه اعمالى است كه خودشان انجام داده اند( جزاء بما كانوا يكسبون ) .

در آخرين آيه مورد بحث اشاره به يكى ديگر از سوگندهاى آنها شده و آن اينكه با اصرار و سوگند از شما مى خواهند كه از آنها خشنود شويد( يحلفون لكم لترضوا عنهم ) .

سوگندى كه در آيه قبل گذشت به خاطر اين بود كه مومنان عملا واكنشى در مقابل آنها نشان ندهند، ولى سوگندى كه در اين آيه، به آن اشاره شده، براى آن است كه علاوه بر جنبه عملى، قلبا هم از آنها خشنود شوند!

جالب اينكه در اين مورد خداوند نمى فرمايد: از آنها راضى نشويد، بلكه با تعبيرى كه بوى تهديد از آن مى آيد مى فرمايد: اگر هم شما از آنها راضى شويد خدا هرگز از جمعيت فاسقان راضى نخواهد شد( فان ترضوا عنهم فان الله لا يرضى عن القوم الفاسقين ) .

شك نيست آنها از نظر دينى و اخلاقى اهميتى براى خشنودى مسلمانان قائل نبودند، بلكه مى خواستند از اين راه كدورتهاى قلبى آنانرا بشويند تا در آينده از عكس العملهاى آنان در امان بمانند، ولى خداوند با تعبير لا يرضى عن القوم الفاسقين به مسلمانان هشدار ميدهد كه اينها فاسقند و جاى اين ندارد كه از آنها راضى شوند، اينها دامهاى فريبى است كه بر سر راه شما مى گذارند، بيدار باشيد در آنها گرفتار نشويد!.

چه خوبست مسلمانان در هر عصر و زمان مراقب نقشه هاى شيطانى و شناخته شده منافقان باشند كه با استفاده از همان نيرنگها و دامهاى گذشته، در برابر آنان ظاهر نشوند، و مقاصد شوم خود را با استفاده از اين وسائل پياده نكنند.


آيه (97) تا (99) و ترجمه

( الا عراب أشد كفرا و نفاقا و أجدر إلا يعلموا حدود ما أنزل الله على رسوله و الله عليم حكيم ) (97)( و من الا عراب من يتخذ ما ينفق مغرما و يتربص بكم الدوائر عليهم دائرة السوء و الله سميع عليم ) (98)( و من الا عراب من يؤ من بالله و اليوم الاخر و يتخذ ما ينفق قربت عند الله و صلوت الرسول إلا إنها قربة لهم سيدخلهم الله فى رحمته إن الله غفور رحيم ) (99)

ترجمه:

97 - عربهاى باديه نشين كفر و نفاقشان شديدتر است و به جهل از حدود (و مرزهاى ) آنچه خدا بر پيامبرش نازل كرده سزاوارترند، و خداوند دانا و حكيم است.

98 - گروهى از (اين ) اعراب باديه نشين چيزى را كه (در راه خدا) انفاق مى كنند غرامت محسوب مى دارند، و انتظار حوادث دردناكى براى شما ميكشند حوادث دردناك براى آنهاست، و خداوند شنوا و داناست.

99 - گروه (ديگرى ) از عربهاى باديه نشين ايمان بخدا و روز رستاخيز دارند، و آنچه را انفاق مى كنند مايه تقرب نزد خدا، و دعاهاى پيامبر ميدانند، آگاه باشيد اينها مايه تقرب آنها است، خداوند به زودى آنانرا در رحمت خود وارد خواهد ساخت، چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است.

تفسير:

باديه نشينان سنگدل و با ايمان

در اين آيات سه گانه - به تناسب بحثهائى كه درباره منافقان مدينه گذشت - پيرامون حال منافقان باديه نشين، و نشانه ها و افكار آنها، و همچنين درباره مؤ منان مخلص و راستين باديه گفتگو شده است.

شايد به اين علت كه به مسلمانان هشدار دهد چنين نپندارند كه منافقان تنها همان گروهى هستند كه در شهرند بلكه منافقان باديه نشين از آنها خشنترند، و به گواهى تاريخ اسلام، مسلمانان بارها مورد هجوم اين گروه واقع شده بودند، مبادا پيروزيهاى پى در پى لشكر اسلام سبب شود كه آنها اين خطر را ناديده بگيرند.

به هر حال در آيه نخست مى فرمايد: اعراب باديه نشين (به حكم دورى از تعليم و تربيت و نشنيدن آيات الهى و سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كفر و نفاقشان شديدتر است( الاعراب اشد كفرا و نفاقا ) .

و باز به همين دليل، به جهل و بيخبرى از حدود فرمانها و احكامى كه خدا بر پيامبرش نازل كرده است سزاوارترند( و اجدر ان لا يعلموا حدود ما انزل الله على رسوله ) .

اعراب از كلماتى است كه معنى جمعى دارد، اما مفردى براى آن از نظر لغت عرب نيست و چنانكه ائمه لغت مانند مولف قاموس و صحاح و تاج العروس و ديگران گفته اند اين كلمه تنها به عربهاى باديه نشين اطلاق مى شود، و به هنگامى كه بخواهند معنى مفرد را ادا كنند، همين كلمه را با ياء نسبت، به صورت اعرابى ميگويند

بنابراين به خلاف آنچه بسيارى تصور ميكنند، اعراب جمع عرب نيست اجدر از ماده جدار به معنى ديوار است، سپس به هر چيز مرتفع و شايسته اطلاق شده است، به همين جهت اجدر معمولا به معنى شايسته تر استعمال مى شود.

در پايان آيه مى فرمايد خداوند دانا و حكيم است يعنى اگر در باره عربهاى باديه نشين چنين داورى مى كند روى تناسب خاصى است كه محيط آنها با اينگونه صفات دارد( و الله عليم حكيم ) .

اما براى اينكه چنين توهمى پيدا نشود كه همه اعراب باديه نشين، و يا همه باديه نشينان، داراى چنين صفاتى هستند، در آيه بعد اشاره به دو گروه مختلف در ميان آنها مى كند.

نخست مى گويد: گروهى از اين عربهاى باديه نشين كسانى هستند كه بر اثر نفاق يا ضعف ايمان هنگامى كه چيزى را در راه خدا انفاق كنند، آنرا ضرر و زيان و غرامت محسوب مى دارند نه يك موفقيت و پيروزى و تجارت پر سود( و من الاعراب من يتخذ ما ينفق مغرما )

ديگر از صفات آنها اين است كه همواره در انتظار اين هستند كه بلاها و مشكلات شما را احاطه كند، و تيره روزى و ناكامى به سراغ شما بيايد( و يتربص بكم الدوائر ) .

دوائر جمع دائره و معنى آن معروف است، ولى به حوادث سخت و دردناك كه انسان را احاطه مى كند، عرب نيز دائره و در حال جمعى دوائر مى گويد. در واقع آنها افرادى تنگ نظر و بخيل و حسودند، بخل آنها سبب مى شود كه هر گونه خدمت مالى را در راه خدا غرامت بپندارند، و حسادتشان موجب اين مى شود كه هميشه در انتظار بروز مشكلات و گرفتاريها و مصائب براى ديگران باشند سپس اضافه مى كند آنها نبايد در انتظار بروز مشكلات و نزول بلاها بر شما باشند چرا كه اين مشكلات و ناكاميها و بدبختيها تنها به سراغ اين گروه منافق بيايمان و جاهل و نادان و تنگ نظر و حسود ميرود (عليهم دائرة السوء)

سرانجام آيه را با اين جمله كه خداوند شنوا و دانا است پايان ميدهد( و الله سميع عليم ) .

هم سخنان آنها را مى شنود و هم از نيات و مكنون ضمير آنها آگاه است.

و در آخرين آيه به گروه دوم يعنى مؤ منان با اخلاص باديه نشين اشاره كرده مى گويد: گروهى از اين عربهاى باديه نشين كسانى هستند كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند( و من الاعراب من يؤ من بالله و اليوم الاخر )

به همين دليل هيچگاه انفاق در راه خدا را غرامت و زيان نمى دانند، بلكه با توجه به پاداشهاى وسيع الهى در اين جهان و سراى ديگر، اين كار را وسيله نزديكى به خدا و مايه توجه و دعاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه افتخار و بركت بزرگى است مى دانند( و يتخذ ما ينفق قربات عند الله و صلوات الرسول ) .

در اينجا خداوند اين طرز فكر آنها را با تاكيد فراوان تصديق مى كند و

مى گويد: آگاه باشيد كه اين انفاقها به طور قطع مايه تقرب آنها در پيشگاه خداوند است( الا انها قربة لهم ) .

و به همين دليل خدا آنان را به زودى در رحمت خود فرو مى برد( سيدخلهم الله فى رحمته ) .

و اگر لغزشهائى از آنها سرزده باشد به خاطر ايمان و اعمال پاكشان آنها را مى بخشد زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است( ان الله غفور رحيم ) .

تاكيدهاى پى در پى اى كه در اين آيه ديده مى شود راستى جالب است، كلمه الا و ان كه هر دو براى بيان تاكيد مى باشد، و سپس جمله سيدخلهم الله فى رحمته مخصوصا با توجه به فى كه ورود و غوطهور شدن در رحمت الهى را مى رساند، و بعدا جمله آخر كه با آن شروع شده، و دو صفت از صفات مهر آميز خدا (غفور و رحيم ) را ذكر مى كند، همه بيان كننده نهايت لطف و رحمت خدا درباره اين گروه است، شايد به اين جهت كه اين گروه با محروم بودن از تعليم و تربيت، و عدم دسترسى كافى به آيات الهى و سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باز از جان و دل اسلام را پذيرا شده اند و با نداشتن امكانات مالى (كه وضع باديه نشينان ايجاب مى كند) از انفاق در راه خدا خود دارى نمى كنند بنا بر اين شايسته هر گونه تقدير و تشويقند بيش از آنچه شهرنشينان متمكن شايستگى دارند.

مخصوصا توجه به اين نكته لازم است كه در مورد اعراب منافق عليهم دائرة السوء كه نشان دهنده احاطه بدبختيها به آنها است به كار رفته، اما در مورد اعراب با ايمان و فداكار كلمه فى رحمته كه بيانگر احاطه رحمت الهى به آنها است ذكر شده است، يكى رحمت او را احاطه كرده و ديگرى را بدبختيها!

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - اجتماعات شكوهمند

از آيات فوق اهميتى را كه اسلام به جامعه هاى بزرگ و مراكز پرجمعيت تر مى دهد روشن مى شود، جالب اينكه اسلام از محيطى عقب افتاده برخاست، محيطى كه بوئى از تمدن در آن به مشام نمى رسيد، در عين حال اهميت خاصى براى عوامل سازنده تمدن قائل است و مى گويد: آنها كه در نقاط دور افتاده از شهر زندگى مى كنند، حتى از نظر ايمان و معلومات مذهبى عقبترند.

چرا كه آنها امكانات كافى براى تعليم و تربيت در اختيار ندارند.

لذا در نهج البلاغه مى خوانيم كه على (عليها‌السلام ) فرمود: و الزموا السواد الاعظم فان يد الله مع الجماعة: (به مراكز بزرگ بپيونديد، زيرا دست خدا همراه جماعت است ).

ولى مفهوم اين سخن آن نيست كه همه مردم رو به سوى شهرها آورند، و روستاها را كه مايه آبادى شهرها است به ويرانى بكشانند، بلكه به عكس بايد علم و دانش شهر را به روستا برد، و براى تقويت اصول تعليم و تربيت و پايه هاى دين و ايمان و بيدارى و آگاهى آنان كوشش و تلاش كرد.

بدون شك اگر روستانشينانرا به حال خود رها كنند و دريچه اى از علوم و دانشهاى شهرى و آيات كتب آسمانى و تعليمات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پيشوايان بزرگ را به سوى آنها نگشايند، كفر و نفاق به سرعت آنها را فرا خواهد گرفت، آنها مخصوصا در برابر تعليم و تربيت صحيح، پذيرش بيشترى دارند، زيرا قلبه اى صاف، و افكار دست نخورده، در ميان آنان فراوان، و شيطنتها و حيله گريهاى شهر در ميان آنها كمتر است!

2 - شهريان باديه نشين

گر چه (اعرابى ) به معنى باديه نشين است، ولى در اخبار و روايات اسلامى مفهوم وسيعترى پيدا كرده، و به تعبير ديگر مفهوم اسلامى آن با منطقه جغرافيائى بستگى ندارد بلكه با طرز تفكر و منطقه فكرى مربوط است: آنها كه دور از آداب و سنن و تعليم و تربيت اسلامى هستند - هر چند شهرنشين باشند - اعرابيند، و باديه نشينان آگاه و آشنا به آداب و سنن اسلامى اعرابى نيستند.

حديث مشهور من لم يتفقه منكم فى الدين فهو اعرابى: هر كس از شما از دين و آئين خود آگاه نشود، اعرابى است كه از امام صادق (عليها‌السلام ) نقل شده گواه روشن بر گفتار فوق است.

در خبر ديگرى مى خوانيم من الكفر التعرب بعد الهجرة: (تعرب بعد از هجرت از شعب كفر است ).

و نيز از على (عليها‌السلام ) در نهج البلاغه نقل شده كه گروهى از اصحاب عصيانگرش را مخاطب ساخته فرمود: (و اعلموا انكم صرتم بعد الهجرة اعرابا): بدانيد شما بعد از هجرت، اعرابى شديد!.

در دو حديث فوق اعرابى شدن نقطه مقابل (هجرت ) قرار داده شده، و با توجه به اينكه مفهوم وسيع هجرت نيز جنبه مكانى ندارد بلكه اساس آن انتقال فكر از محور كفر به محور ايمان است معنى اعرابى بودن نيز روشن مى شود، يعنى بازگشت از (آداب و سنن اسلامى ) به (آداب و سنن جاهليت ).

3 - در آيات فوق در باره باديه نشينان با ايمان خوانديم كه آنها انفاق خود را مايه (قرب ) به خدا مى دانند، مخصوصا اين كلمه به صورت جمع و (قربات )

آمده بود كه نشان مى دهد كه آنها نه يك قرب، بلكه قربها در آن مى جويند، و شك نيست كه قرب و قربت در برابر پروردگار به معنى نزديكى مكانى نمى باشد، بلكه نزديكى مقامى، يعنى رفتن به سوى او كه كمال مطلق است، و پرتوى از صفات جمال و جلالش را بر صفحه فكر و جان افكندن.


آيه (100) و ترجمه

( و السبقون الا ولون من المهجرين و الا نصار و الذين اتبعوهم بإحسن رضى الله عنهم و رضوا عنه و أعد لهم جنت تجرى تحتها الا نهر خلدين فيها اءبدا ذلك الفوز العظيم ) (100)

ترجمه:

100 - پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغهائى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جريان دارد، جاودانه در آن خواهند ماند، و از اين پيروزى بزرگى است.

تفسير:

پيشگامان اسلام

گر چه درباره شان نزول آيه فوق، مفسران روايات متعددى نقل كرده اند، ولى چنانكه خواهيم ديد هيچ كدام از آنها شان نزول آيه نيست، بلكه در واقع بيان مصداق و وجود خارجى آن است.

به هر حال به دنبال آيات گذشته كه بيان حال كفار و منافقان را مى نمود در آيه فوق اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستين شده است و آنها را در سه گروه مشخص تقسيم مى كند.

نخست آنها كه پيشگامان در اسلام و هجرت بوده اند( و السابقون الاولون من المهاجرين ) .

دوم آنها كه پيشگام در نصرت و يارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ياران مهاجرش بودند( و الانصار ) .

سوم آنها كه بعد از اين دو گروه آمدند و از برنامه هاى آنها پيروى كردند، و با انجام اعمال نيك، و قبول اسلام، و هجرت، و نصرت آئين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها پيوستند( و الذين اتبعوهم باحسان ) .

از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از (باحسان ) در واقع بيان اعمال و معتقداتى است كه در آنها از پيشگامان اسلام پيروى مى كنند، و به تعبير ديگر احسان بيان وصف برنامه هائى است كه از آن متابعت مى شود.

ولى اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه (احسان ) بيان وصف چگونگى متابعت و پيروى باشد يعنى آنها بطور شايسته پيروى (در صورت اول (با) بمعنى (فى ) و در صورت دوم بمعنى (مع ) است ).

ولى ظاهر آيه مطابق تفسير اول است.

پس از ذكر اين گروه سه گانه مى فرمايد: (هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شده اند)( رضى الله عنهم و رضوا عنه ) .

رضايت خدا از آنها به خاطر ايمان و اعمال صالحى است كه انجام داده اند، و خشنودى آنان از خدا به خاطر پاداشهاى گوناگون و فوق العاده و پر اهميت است كه به آنان ارزانى داشته.

به تعبير ديگر آنچه خدا از آنها خواسته انجام داده اند، و آنچه آنها از خدا خواسته اند به آنان بخشيده، بنابراين هم خدا از آنها راضى است و هم آنان از خدا راضى هستند.

با اينكه جمله گذشته همه مواهب و نعمتهاى الهى را در برداشت (مواهب مادى و معنوى، جسمانى و روحانى ) ولى بعنوان تأكيد و بيان (تفصيل ) بعد از (اجمال ) اضافه مى كند: (خداوند براى آنها باغهائى از بهشت فراهم ساخته كه از زير درختانش نهرها جريان دارند)( و اعد لهم جنات تجرى تحتها الانهار ) .

از امتيازات اين نعمت آن است كه جاودانى است و (همواره در آن خواهند ماند)( خالدين فيها ابدا ) .

(و مجموع اين مواهب معنوى و مادى براى آنها پيروزى بزرگى محسوب مى شود)( ذلك الفوز العظيم ) .

چه پيروزى از اين برتر كه انسان احساس كند آفريدگار و معبود و مولايش از او خشنود است و كارنامه قبولى او را امضا كرده؟ و چه پيروزى از اين بالاتر كه با اعمال محدودى در چند روز عمر فانى مواهب بى پايان ابدى پيدا كند.

در اينجا به چند نكته مهم بايد توجه كرد:

نكته ها

1 - موقعيت پيشگامان

در هر انقلاب وسيع اجتماعى كه بر ضد وضع نابسامان جامعه صورت مى گيرد پيشگامانى هستند كه پايه هاى انقلاب و نهضت بر دوش ‍ آنها است، آنها در واقع وفادارترين عناصر انقلابى هستند، زيرا به هنگامى كه پيشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است گرد او را مى گيرند، و با اينكه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهار طرف آنها را احاطه كرده و دست از يارى و فداكارى بر نمى دارند.

مخصوصا مطالعه تاريخ، آغاز اسلام را نشان مى دهد كه پيشگامان و مؤ منان نخستين با چه مشكلاتى روبرو بودند؟ چگونه آنها را شكنجه و آزار مى دادند، ناسزا مى گفتند، متهم مى كردند، به زنجير مى كشيدند و نابود مى نمودند.

ولى با اين همه گروهى با اراده آهنين و عشق سوزان و عزم راسخ و ايمان عميق در اين راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند.

در اين ميان سهم مهاجران نخستين از همه بيشتر بود، و به دنبال آنها انصار نخستين يعنى آنهائى كه با آغوش باز از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مدينه دعوت كردند، و ياران مهاجر او را همچون برادران خويش مسكن دادند، و از آنها با تمام وجود خود دفاع كردند، و حتى بر خويشتن نيز مقدم داشتند.

و اگر مى بينيم در آيه فوق به اين دو گروه اهميت فوق العاده اى داده شده است به خاطر همين موضوع است.

ولى با اين حال قرآن مجيد - آنچنان كه روش هميشگى او است - سهم ديگران را نيز ناديده نگرفته است و به عنوان تابعين به احسان از تمام گروههائى كه در عصر پيامبر و يا زمانهاى بعد به اسلام پيوستند، هجرت كردند، و يا مهاجران را پناه دادند و حمايت نمودند ياد مى كند، و براى همه اجر و پاداشهاى بزرگى را نويد مى دهد.

2 - تابعين چه اشخاصى بودند؟

اصطلاح گروهى از دانشمندان بر اين است كه كلمه (تابعين ) را تنها به شاگردان صحابه مى گويند، يعنى آن عده اى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نديدند اما بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به روى كار آمدند و علوم و دانشهاى اسلامى را وسعت بخشيدند، و به تعبير ديگر اطلاعات اسلامى خود را بدون واسطه از صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گرفتند.

ولى همان گونه كه در بالا گفتيم مفهوم آيه از نظر لغت به اين گروه، محدود نمى شود، بلكه تعبير (تابعين به احسان ) تمام گروههائى را كه در عصر و زمان از برنامه و اهداف پيشگامان اسلام پيروى كردند شامل مى شود.

توضيح اينكه بر خلاف آنچه بعضى فكر مى كنند مساءله (هجرت ) و همچنين (نصرت ) كه دو مفهوم سازنده اسلامى است، محدود به زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيست بلكه امروز نيز اين دو مفهوم در شكلهاى ديگرى وجود دارد، و فردا نيز وجود خواهد داشت، بنابراين تمام كسانى كه به نحوى در مسير اين دو برنامه قرار مى گيرند در مفهوم تابعين به احسان داخلند.

منتها مهم آنست كه توجه داشته باشيم قرآن با ذكر كلمه احسان تاءكيد مى كند كه پيروى و تبعيت از پيشگامان در اسلام نبايد در دائره حرف و ادعا، و يا حتى ايمان بدون عمل خلاصه شود، بلكه بايد اين پيروى يك پيروى فكرى و عملى و همه جانبه بوده باشد.

3 - نخستين مسلمان چه كسى بود؟

در اينجا بيشتر مفسران به تناسب بحث آيه فوق اين سؤ ال را مطرح كرده اند كه نخستين كسى كه اسلام آورد و اين افتخار بزرگ در تاريخ به نام او ثبت شد چه كسى است؟

در پاسخ اين سؤ ال همه متفقا گفته اند نخستين كسى كه از زنان مسلمان شد (خديجه ) همسر وفادار و فداكار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، و اما از مردان، همه دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنت على (عليها‌السلام ) را نخستين كسى از مردان مى دانند كه دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را پاسخ گفت.

شهرت اين موضوع در ميان دانشمندان اهل تسنن به حدى است كه جمعى از آنها ادعاى اجماع و اتفاق بر آن كرده اند.

از جمله (حاكم نيشابورى ) در (مستدرك على الصحيحين ) در كتاب (معرفت ) صفحه 22 چنين مى گويد: لا اعلم خلافا بين اصحاب التواريخ ان على بن ابى طالب رضى الله عنه اولهم اسلاما و انما اختلفوا فى بلوغه: (هيچ مخالفتى در ميان تاريخ ‌نويسان در اين مساءله وجود ندارد، كه على بن ابى طالب (عليها‌السلام ) نخستين كسى است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند).

(ابن عبد البر) در (استيعاب ) (ج 2 صفحه 457) چنين مى نويسد: اتفقوا على ان خديجه اول من آمن بالله و رسوله و صدقه فيما جاء به ثم على بعدها: (در اين مساءله اتفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه ايمان به خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آورد، و او را در آنچه آورده بود تصديق كرد، سپس على (عليها‌السلام ) بعد از او همين كار را انجام داد).

(ابو جعفر اسكافى معتزلى ) مى نويسد: قد روى الناس كافة افتخار على بالسبق الى الاسلام: (عموم مردم نقل كرده اند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص على بن ابى طالب (عليها‌السلام ) است ).

گذشته از اين، روايات فراوانى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و نيز از خود على (عليها‌السلام ) و صحابه در اين باره نقل شده است كه به حد تواتر مى رسد و ذيلا چند حديث را به عنوان نمونه مى آوريم:

1 - پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: او لكم واردا على الحوض اولكم اسلاما، على بن ابى طالب: (نخستين كسى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مى شود، نخستين كسى است كه اسلام آورده، و او على بن ابى طالب (عليها‌السلام ) است ).

2 - گروهى از دانشمندان اهل سنت از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده اند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دست على (عليها‌السلام ) را گرفت و فرمود: ان هذا اول من آمن بى و هذا اول من يصافحنى و هذا الصديق الاكبر: (اين اولين كسى است كه به من ايمان آورده، و اولين كسى است كه در قيامت با من مصافحه مى كند و اين صديق اكبر است ).

3 - ابو سعيد خدرى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل مى كند كه دست به ميان شانه هاى على (عليها‌السلام ) زد و فرمود: يا على لك سبع خصال لا يحاجك فيهن احد يوم القيامة: انت اول المؤ منين بالله ايمانا و اوفاهم بعهد الله و اقومهم بامر الله...: (اى على هفت صفت ممتاز دارى كه احدى در قيامت نمى تواند درباره آنها با تو گفتگو كند، تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى، و از همه نسبت به پيمانه اى الهى باوفاترى، و در اطاعت فرمان خدا پابرجاترى...)

همانگونه كه اشاره كرديم دهها روايت در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث، در اين باره از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ديگران نقل شده است و علاقمندان مى توانند براى توضيح بيشتر به جلد سوم عربى الغدير صفحه 220 تا 240 و كتاب احقاق الحق جلد 3 صفحه 114 تا 120 مراجعه نمايند.

جالب اينكه گروهى كه نتوانسته اند سبقت على (عليها‌السلام ) را در ايمان و اسلام انكار كنند به عللى كه ناگفته پيدا است كوشش دارند آنرا به نحو ديگرى انكار، يا كم اهميت جلوه دهند، و بعضى ديگر كوشش دارند كه به جاى او ابو بكر را بگذارند كه او اولين مسلمان است.

گاهى مى گويند على (عليها‌السلام ) در آن هنگام ده ساله بود و طبعا نا بالغ، بنا بر اين اسلام او به عنوان اسلام يك كودك تاءثيرى در قوت و قدرت جبهه مسلمين در برابر دشمن نداشت (اين سخن را فخر رازى در تفسيرش ذيل آيه فوق آورده است ). و اين براستى عجيب است و در واقع ايرادى است بر شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) زيرا مى دانيم هنگامى كه در يوم الدار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسلام را به عشيره و طايفه خود عرضه داشت هيچكس آنرا نپذيرفت جز على (عليها‌السلام ) كه برخاست و اعلام اسلام نمود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسلامش را پذيرفت، و حتى اعلام كرد كه تو برادر و وصى و خليفه منى!.

و اين حديث را كه گروهى از حافظان حديث از شيعه و سنى در كتب صحاح و مسانيد، و همچنين گروهى از مورخان اسلام نقل كرده و بر آن تكيه نموده اند نشان مى دهد كه نه تنها پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسلام على (عليها‌السلام ) را در آن سن و سال كم، پذيرفت بلكه او را به عنوان برادر و وصى و جانشين خود معرفى نمود.

و گاهى به اين تعبير كه خديجه نخستين مسلمان از زنان و ابو بكر نخستين مسلمان از مردان و على (عليها‌السلام ) نخستين مسلمان از كودكان بود، خواسته اند از اهميت آن بكاهند (اين تعبير را مفسر معروف و متعصب، نويسنده المنار ذيل آيه مورد بحث ذكر كرده است ).

در حالى كه اولا همانگونه كه گفتيم كمى سن على (عليها‌السلام ) در آن روز به هيچوجه از اهميت موضوع نمى كاهد، بخصوص اينكه قرآن درباره حضرت يحيى صريحا مى گويد: و آتيناه الحكم صبيا: (ما فرمان را به او در حال كودكى داديم ).

و درباره عيسى (عليها‌السلام ) نيز مى خوانيم كه در حال كودكى به سخن آمد و به آنها كه درباره او گرفتار شك و ترديد بودند گفت: انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا: (من بنده خدايم، كتاب آسمانى به من داده، و مرا پيامبر قرار داده است ).

هنگامى كه اينگونه آيات را با حديثى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در بالا نقل كرديم كه او على (عليها‌السلام ) را وصى و خليفه و جانشين خود قرار داد ضميمه كنيم روشن مى شود كه سخن المنار گفتار تعصب آميزى بيش نيست.

ثانيا اين موضوع از نظر تاريخى مسلم نيست كه ابو بكر سومين نفرى باشد كه اسلام را پذيرفته است، بلكه در بسيارى از كتب تاريخ و حديث اسلام آوردن گروه ديگرى را قبل از او ذكر كرده اند.

اين بحث را با ذكر اين نكته پايان مى دهيم كه على (عليها‌السلام ) در سخنانش بارها به اين موضوع كه من اولين مؤ من و اولين مسلمان و نخستين نمازگزار با پيامبرم اشاره نموده و موقعيت خود را روشن ساخته است، و اين موضوع در بسيارى از كتب از آن حضرت نقل شده.

به علاوه ابن ابى الحديد از دانشمند معروف ابو جعفر اسكافى معتزلى نقل مى كند اينكه بعضى مى گويند ابو بكر سبقت در اسلام داشته اگر صحيح باشد چرا خودش در هيچ مورد به اين موضوع بر فضيلت خود استدلال نكرده است، و نه هيچيك از هواداران او از صحابه چنين ادعائى را كرده اند.

4 - آيا همه صحابه افراد صالحى بودند؟

سابقا به اين موضوع اشاره كرديم كه دانشمندان اهل سنت معمولا معتقدند كه همه ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پاك و درستكار و صالح و شايسته و اهل بهشتند.

در اينجا به تناسب آيه فوق كه بعضى آنرا دليل قاطعى بر ادعاى فوق گرفته اند بار ديگر اين موضوع مهم را كه سرچشمه دگرگونيهاى زيادى در مسائل اسلامى مى شود مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم:

بسيارى از مفسران اهل سنت اين حديث را ذيل آيه فوق نقل كرده اند كه حميد بن زياد مى گويد: نزد محمد بن كعب قرظى رفتم و به او گفتم درباره اصحاب رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چه مى گوئى؟ گفت: جميع اصحاب رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فى الجنة محسنهم و مسيئهم!: (همه ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در بهشتند، اعم از نيكوكار و بدكار و گنهكار! گفتم اين سخن را از كجا ميگوئى )؟ گفت: اين آيه را بخوان و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار... تا آنجا كه مى فرمايد: رضى الله عنهم و رضوا عنه سپس گفت: اما درباره تابعين شرطى قائل شده و آن اين است كه آنها بايد تنها در كارهاى نيك از صحابه پيروى كنند (فقط در اين صورت اهل نجاتند، و اما صحابه چنين قيد و شرطى را ندارند).

ولى اين ادعا به دلائل زيادى مردود و غير قابل قبول است، زيرا:

اولا - حكم مزبور در آيه فوق شامل تابعين هم مى شود، و منظور از تابعان همانگونه كه اشاره كرديم تمام كسانى هستند كه از روش ‍ مهاجران و انصار نخستين، و برنامه هاى آنها پيروى مى كنند، بنابراين بايد تمام امت بدون استثناء اهل نجات باشند!

و اما اينكه در حديث محمد بن كعب از اين موضوع جواب داده شده كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده، يعنى از برنامه نيك و روش صحيح صحابه پيروى كند، نه از گناهانشان، اين سخن از عجيبترين بحثها است.

چرا كه مفهومش اضافه (فرع ) بر (اصل ) است، جائى كه شرط نجات تابعان و پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروى كنند به طريق

اولى بايد اين شرط در خود صحابه بوده باشد.

و به تعبير ديگر خداوند در آيه فوق مى گويد: رضايت و خشنودى او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستين كه داراى برنامه صحيح بودند و همه پيروان آنها است، نه اينكه مى خواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد، مشمول رضايت خود قرار دهد، اما تابعان را با قيد و شرط خاصى بپذيرد.

ثانيا - اين موضوع با دليل عقل به هيچوجه سازگار نيست، زيرا عقل هيچگونه امتيازى براى ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر ديگران قائل نمى باشد، چه تفاوتى ميان ابو جهل ها و كسانى است كه نخست ايمان آوردند، سپس از آئين او منحرف شدند.

و چرا كسانى كه سالها و قرنها بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قدم به اين جهان گذاردند و فداكاريها و جانبازيهاى آنها در راه اسلام كمتر از ياران نخستين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نبود، بلكه اين امتياز را داشتند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را ناديده، شناختند، و به او ايمان آوردند، مشمول اين رحمت و رضايت الهى نباشند.

قرآنى كه مى گويد: گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است، چگونه اين تبعيض غير منطقى را مى پسندد؟ قرآنى كه در آيات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مى كند و آنها را مستوجب عذاب الهى مى شمرد، چگونه (اين مصونيت غير منطقى صحابه ) را در برابر كيفر الهى مى پسندد؟ آيا اينگونه لعنها و تهديدهاى قرآن قابل استثناء است، و گروه خاصى از آن خارجند؟ چرا و براى چه؟!.

از همه گذشته آيا چنين حكمى به منزله چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنايت محسوب نمى شود؟

ثالثا - اين حكم با متون تاريخ اسلامى به هيچوجه سازگار نيست، زيرا بسيار كسان بودند كه روزى در رديف مهاجران و انصار بودند، و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه تواءم با خشم و غضب خدا است قرار گرفتند، آيا در آيات قبل داستان ثعلبه بن حاطب انصارى را نخوانديم كه چگونه منحرف گرديد و مغضوب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شد.

روشن تر بگوئيم: اگر منظور آنها اين است كه صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عموما مرتكب هيچگونه گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصيتى بودند، اين از قبيل انكار بديهيات است.

و اگر منظور آنست كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى انجام دادند باز هم خدا از آنها راضى است، مفهومش اين است كه خدا رضايت به گناه داده است!

چه كسى مى تواند (طلحه ) و (زبير) كه در آغاز از ياران خاص پيامبر بودند و همچنين (عايشه ) همسر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانى كه خونشان در ميدان جنگ جمل ريخته شد تبرئه كند؟ آيا خدا به اين خونريزيها راضى بود؟

آيا مخالفت با على (عليها‌السلام ) خليفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه اگر فرضا خلافت منصوص او را نپذيريم حد اقل با اجماع امت برگزيده شده بود، و شمشير كشيدن به روى او و ياران وفادارش چيزى است كه خدا از آن خشنود و راضى باشد؟

حقيقت اين است كه طرفداران فرضيه (تنزيه صحابه ) با اصرار و پافشارى روى اين مطلب، چهره پاك اسلام را كه همه جا ميزان شخصيت اشخاص را ايمان و عمل صالح قرار مى دهد زشت و بلامنظر ساخته اند. آخرين سخن اينكه رضايت و خشنودى خدا كه در آيه فوق است روى يك عنوان كلى قرار گرفته و آن (هجرت ) و (نصرت ) و (ايمان ) و (عمل صالح ) است، تمام صحابه و تابعان مادام كه تحت اين عناوين قرار داشتند مورد رضاى خدا بودند، و آن روز كه از تحت اين عناوين خارج شدند از تحت رضايت خدا نيز خارج گشتند. از آنچه گفتيم بخوبى روشن مى شود كه گفتار مفسر دانشمند اما متعصب يعنى نويسنده المنار كه در اينجا شيعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاكى و درستى همه صحابه، مورد سرزنش و حمله قرار مى دهد كمترين ارزشى ندارد، شيعه گناهى نكرده، جز اينكه حكم عقل و شهادت تاريخ و گواهى قرآن را در اينجا پذيرفته، و به امتيازات واهى و نادرست متعصبان گوش فرا نداده است.


آيه (101) و ترجمه

( و ممن حولكم من الا عراب منفقون و من اءهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون إلى عذاب عظيم ) (101)

ترجمه:

101 - و از (ميان ) اعراب باديه نشينى كه اطراف شما هستند جمعى از منافقانند و از اهل (خود) مدينه (نيز) گروهى سخت به نفاق پاى بندند كه آنها را نمى شناسى و ما آنها را مى شناسيم، به زودى آنها را دوباره مجازات مى كنيم (مجازاتى به وسيله رسوائى اجتماعى، و مجازاتى به هنگام مرگ ) سپس به سوى مجازات بزرگى (در قيامت ) فرستاده مى شوند.

تفسير:

بار ديگر قرآن مجيد بحث را متوجه اعمال منافقان و گروههاى آنها كرده مى گويد (در ميان كسانى كه در اطراف شهر شما مدينه هستند گروهى از منافقان وجود دارند)( و ممن حولكم من الاعراب منافقون )

يعنى تنها نبايد توجه خود را به منافقان داخل بيندازيد، بايد هشيار باشيد منافقان بيرون را نيز زير نظر بگيريد و مراقب فعاليتهاى خطرناك آنان باشيد.

كلمه (اعراب ) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم معمولا به عربهاى باديه نشين گفته مى شود.

سپس اضافه مى كند (در خود مدينه و از اهل اين شهر نيز گروهى هستند كه نفاق را تا سرحد سركشى و طغيان رسانده و سخت به آن پايبندند و در آن صاحب تجربه اند)!( و من اهل المدينة مردوا على النفاق ) .

(مردوا) از ماده (مرد) (بر وزن سرد) به معنى طغيان و سركشى و بيگانگى مطلق مى باشد، و در اصل به معنى (برهنگى و تجرد) آمده، و بهمين جهت به پسرانى كه هنوز مو در صورتشان نروئيده است (امرد) مى گويند (شجرة مرداء) يعنى درختى كه هيچ برگ ندارد و (مارد) بمعنى شخص سركش است كه بكلى از اطاعت فرمان خارج شده است.

بعضى از مفسران و اهل لغت اين ماده را به معنى (تمرين ) نيز گفته اند (از جمله در تاج العروس و قاموس تمرين يكى از معانى آن ذكر شده است ).

و اين شايد بخاطر آن باشد كه تجرد مطلق از چيزى و خروج كامل از آن بدون ممارست و تمرين ممكن نيست.

به هر حال اين گروه از منافقان چنان از حق و حقيقت عارى و چنان بر كار خود مسلط بودند كه مى توانستند خود را در صف مسلمانان راستين جا بزنند بدون اينكه كسى متوجه آنها بشود.

اين تفاوت در تعبير كه درباره منافقان (داخلى ) و (خارجى ) در آيه فوق ديده مى شود گويا اشاره به اين نكته است كه منافقان داخلى در كار خود مسلطتر و طبعا خطرناكترند، و مسلمانان بايد شديدا مراقب آنها باشند، هر چند كه منافقان خارجى را نيز بايد از نظر دور ندارند.

لذا بلافاصله بعد از آن مى فرمايد: (تو آنها را نمى شناسى ولى ما مى شناسيم )( لا تعلمهم نحن نعلمهم ) .

البته اين اشاره به علم عادى و معمولى پيغمبر است، ولى هيچ منافات ندارد كه او از طريق وحى و تعليم الهى به اسرار آنان كاملا واقف گردد.

در پايان آيه مجازات شديد اين گروه را به اين صورت بيان مى كند كه: (ما بزودى آنها را دوباره مجازات خواهيم كرد، و پس از آن به سوى عذاب بزرگ ديگرى فرستاده خواهند شد)( سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم ) .

در اينكه (عذاب عظيم ) اشاره به مجازاتهاى روز قيامت است شكى نيست، ولى در اينكه، آندو عذاب ديگر چه نوع عذابى است، در ميان مفسران گفتگو است، و احتمالات متعددى پيرامون آن داده اند.

ولى بيشتر چنين بنظر مى رسد كه يكى از اين دو عذاب همان مجازات اجتماعى آنها بخاطر رسوائيشان و كشف اسرار درونيشان مى باشد كه به دنبال آن تمام حيثيت اجتماعى خود را از دست مى دهند، و شاهد آن را در آيات گذشته خوانديم، و در بعضى از احاديث نيز آمده كه وقتى كار اين گروه به مراحل خطرناك مى رسيد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را با نام و نشان معرفى مى كرد، و حتى از مسجد بيرون مى ساخت!.

و مجازات دوم آنان همان است كه در آيه 50 سوره انفال اشاره شده، آنجا كه مى فرمايد: و لو ترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم... (هر گاه كافران را بهنگامى كه فرشتگان مرگ جان آنها را مى گيرند ببينى كه چگونه به صورت و پشت آنها مى كوبند، و مجازات مى كنند، به حال آنها تأسف خواهى خورد).

اين احتمال نيز وجود دارد كه مجازات دوم اشاره به ناراحتيهاى درونى و شكنجه هاى روانى بوده باشد كه بر اثر پيروزى همه جانبه مسلمانان، دامن اين گروه را گرفت.


آيه (102) و ترجمه

( و أخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صلحا و أخر سيا عسى الله أن يتوب عليهم إن الله غفور رحيم ) (102)

ترجمه:

102 - و گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آميختند، اميد مى رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد خداوند غفور و رحيم است.

شأن نزول:

در مورد شان نزول آيه فوق رواياتى نقل شده كه در بيشتر آنها بنام (ابو لبابه ) انصارى برخورد مى كنيم، طبق روايتى او با دو يا چند نفر ديگر از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از شركت در جنگ (تبوك ) خود دارى كردند، اما هنگامى كه آياتى را كه در مذمت متخلفين وارد شده بود شنيدند بسيار ناراحت و پشيمان گشتند، خود را به ستونهاى مسجد پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بستند و هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بازگشت و از حال آنها خبر گرفت عرض كردند: آنها سوگند ياد كرده اند كه خود را از ستون باز نكنند تا اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين كند، رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: من نيز سوگند ياد مى كنم كه چنين كارى را نخواهم كرد مگر اينكه خداوند به من اجازه دهد.

آيه فوق نازل شد و خداوند توبه آنها را پذيرفت، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را از ستون مسجد باز كرد.

آنها به شكرانه اين موضوع همه اموال خود را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تقديم داشتند، و عرض كردند: اين همان اموالى است كه بخاطر دلبستگى به آن ما از شركت در جهاد خود دارى كرده ايم، همه اينها را از ما بپذير و در راه خدا انفاق كن!.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: هنوز دستورى در اين باره بر من نازل نشده است، چيزى نگذشت كه آيه بعد نازل شد و دستور داد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قسمتى از اموال آنها را برگيرد، و مطابق بعضى از روايات يك سوم از اموال آنها را پذيرفت.

در پاره اى ديگر از روايات مى خوانيم كه آيه فوق درباره (ابو لبابه ) و راجع به داستان (بنى قريظه ) است بنى قريظه كه گروهى از يهود بودند با او مشورت كردند كه آيا تسليم حكم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بشوند يا نه او گفت اگر تسليم شويد همه شما را سر مى برند! سپس از اين گفته خود پشيمان شد و توبه كرد و خود را بستون مسجد بست و بعد آيه فوق نازل شد و خداوند توبه او را پذيرفت.

تفسير:

توبه كاران

پس از اشاره به وضع منافقان داخل و خارج مدينه در آيه قبل در اينجا اشاره به وضع گروهى از مسلمانان گناهكار كه اقدام به توبه و جبران اعمال سوء خود كردند مى كند و مى فرمايد: (گروه ديگرى از آنها به گناهان خود اعتراف كردند)( و آخرون اعترفوا بذنوبهم ) .

(و اعمال صالح و ناصالح را بهم آميختند)( خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا )

سپس اضافه مى كند (اميد مى رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد) و رحمت خويش را به آنان بازگرداند( عسى الله ان يتوب عليهم ) .

(زيرا خداوند آمرزنده و مهربان ) است و داراى رحمتى وسيع و گسترده( ان الله غفور رحيم ) .

تعبير به (عسى ) در آيه فوق كه معمولا در موارد اميدوارى و احتمال پيروزى توام با احتمال عدم پيروزى گفته مى شود شايد به خاطر آنست كه آنها را در ميان بيم و اميد و خوف و رجاء كه دو وسيله تكامل و تربيت است قرار دهد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به (عسى ) اشاره باين باشد كه علاوه بر توبه و ندامت و پشيمانى بايد در آينده شرائط ديگرى را انجام دهند و گذشته را با اعمال نيك خود جبران نمايند.

ولى با توجه باينكه آيه را با بيان غفران و رحمت الهى تكميل مى كند جنبه اميدوارى در آن غلبه دارد.

اين نكته نيز روشن است كه نزول آيه درباره (ابو لبابه ) و يا ساير متخلفان جنگ تبوك مفهوم وسيع آيه را تخصيص نمى زند، بلكه تمام افرادى را كه اعمال نيك و بد را به هم آميخته اند و از كارهاى بد خويش پشيمانند فرا مى گيرد.

و لذا از بعضى دانشمندان نقل كرده اند كه گفته اند آيه فوق اميدبخشترين آيات قرآن است كه درها را بروى گنهكاران گشوده، و توبهكاران را به سوى خود دعوت مى كند.


آيه (103) تا (105) و ترجمه

( خذ من أمولهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها و صل عليهم إن صلوتك سكن لهم و الله سميع عليم ) (103)( ألم يعلموا أن الله هو يقبل التوبة عن عباده و يأ خذ الصدقت و أن الله هو التواب الرحيم ) (104)( و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون و ستردون إلى علم الغيب و الشهدة فينبئكم بما كنتم تعملون ) (105)

ترجمه:

103 - از اموال آنها صدقه اى (زكات ) بگير تا به وسيله آن آنها را پاك سازى و پرورش دهى، و به آنها (هنگام گرفتن زكات ) دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است و خداوند شنوا و دانا است.

104 - آيا نمى دانند كه تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذيرد و صدقات را مى گيرد و خداوند توبه پذير و مهربان است.

105 - بگو عمل كنيد، خداوند و فرستاده او و مؤ منان اعمال شما را مى بينند و به زودى به سوى كسى باز مى گرديد كه پنهان و آشكار را مى داند و شما را به آنچه عمل مى كرديد خبر مى دهد.

تفسير:

زكات عامل پاكى فرد و جامعه

در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يكى از احكام مهم اسلام يعنى مسئله زكات شده است، و به عنوان يك قانون كلى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه (از اموال آنها صدقه يعنى زكات بگير)( خذ من اموالهم صدقة ) .

كلمه (من ) كه براى بيان (تبعيض ) است، نشان مى دهد كه زكات همواره جزئى از مال را تشكيل مى دهد، نه همه آن و نه قسمت عمده آن را.

سپس به دو قسمت از فلسفه اخلاقى و روانى و اجتماعى زكات اشاره كرده مى فرمايد (تو با اين كار آنها را پاك مى كنى و نمو مى دهى )( تطهرهم و تزكيهم بها )

آنها را از رذائل اخلاقى، از دنيا پرستى و بخل و امساك پاك مى كنى، و نهال نوعدوستى و سخاوت و توجه به حقوق ديگران را در آنها پرورش مى دهى.

از اين گذشته، مفاسد و آلودگيهائى كه در جامعه به خاطر فقر و فاصله طبقاتى و محروميت گروهى از جامعه به وجود مى آيد با انجام اين فريضه الهى بر مى چينى، و صحنه اجتماع را از اين آلودگيها پاك مى سازى.

و نيز همبستگى اجتماعى و نمو و پيشرفت اقتصادى در سايه اينگونه برنامه ها تاءمين مى گردد.

بنابراين حكم زكات هم (پاك كننده فرد و اجتماع ) است و هم نمو دهنده بذرهاى فضيلت در افراد، و هم سبب پيشرفت جامعه، و اين رساترين تعبيرى است كه درباره زكات مى توان گفت: از يكسو آلودگيها را مى شويد و از سوى ديگر تكامل آفرين است.

اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده كه فاعل (تطهرهم ) زكات باشد، و فاعل تزكيهم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بنابراين معنى آيه چنين خواهد بود: زكات آنها را پاك مى كند، و به وسيله آن تو آنها را پرورش مى دهى، ولى اظهر اين است كه فاعل در هر دو، شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد همانگونه كه در آغاز معنى كرديم، هر چند از نظر نتيجه تفاوت چندانى ميان اين دو تعبير وجود ندارد.

سپس اضافه مى كند (هنگامى كه آنها زكات مى پردازند براى آنها دعا كن و به آنها درود بفرست ) (و صل عليهم ).

اين نشان مى دهد كه حتى در برابر انجام وظائف واجب بايد از مردم تشكر و تقدير كرد، و مخصوصا از طريق معنوى و روانى آنها را تشويق نمود، لذا در روايات مى خوانيم هنگامى كه مردم زكات خود را خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى آوردند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با جمله اللهم صل عليهم به آنها دعا مى كرد.

بعد اضافه مى كند (كه اين دعا و درود تو مايه آرامش خاطر آنهاست )( ان صلاتك سكن لهم ) .

چرا كه از پرتو اين دعا رحمت الهى بر دل و جان آنها نازل مى شود، آنگونه كه آنرا احساس كنند، بعلاوه قدردانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و يا كسانى كه در جاى او قرار مى گيرند و زكات اموال مردم را مى پذيرند، يك نوع آرامش روحى و فكرى به آنها مى بخشد، كه اگر ظاهرا چيزى را از دست داده اند بهتر از آن را بدست آورده اند.

جالب اينكه تا كنون نشنيده ايم كه ماموران وصول ماليات موظف باشند از مردم تشكر كنند، ولى اين دستور به عنوان يك حكم مستحب در برنامه هاى اسلامى روشنگر عمق جنبه هاى انسانى در اين دستورها است.

و در پايان آيه به تناسب بحثى كه گذشت مى گويد: (خداوند شنوا و دانا است )( و الله سميع عليم ) .

هم دعاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را مى شنود، و هم از نيات زكات دهنده گان آگاه است.

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - از شان نزولى كه براى آيات گذشته ذكر كرديم به خوبى روشن مى شود كه اين آيه پيوند نزديكى با آيه قبل و مسئله توبه (ابو لبابه ) و يارانش دارد، زيرا آنها به شكرانه قبول توبه هايشان اموال خود را نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آوردند و او تنها قسمتى از آن را برگرفت.

اما اين شان نزول هيچگاه منافات با اين ندارد كه آيه بيان يك حكم كلى و عمومى در مورد زكات اموال بوده باشد، و اينكه بعضى از مفسران تضادى ميان اين دو پنداشته اند درست نيست، همانگونه كه در ساير آيات قرآن و شان نزولها كرارا گفته ايم.

تنها سؤ الى كه در اينجا باقى ميماند اين است كه طبق روايتى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )

يك سوم اموال ابو لبابه و يارانش را پذيرفت، در حالى كه مقدار زكات در هيچ - مورد يك سوم نيست، در گندم و جو و خرما و مويز گاهى يك دهم و گاهى يك بيستم است، و در طلا و نقره تقريبا 5 2 درصد مى باشد، و در چهار پايان (گاو و گوسفند و شتر) نيز هرگز به يك سوم نمى رسد.

اما اين سؤ ال را مى توان چنين پاسخ گفت كه: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مقدارى از اموال آنها را به عنوان زكات و مقدار اضافى را تا ثلث، به عنوان كفاره گناهانشان، پذيرفت.

بنابراين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) زكات واجب آنها را گرفته و مقدارى از آن بيشتر را براى پاكسازى از گناهانشان پذيرفته است كه مجموع هر دو، به يك سوم مى رسيده است.

2 - دستور (خذ) (بگير) دليل روشنى است كه رئيس حكومت اسلامى مى تواند زكات را از مردم بگيرد، نه اينكه منتظر بماند كه اگر مايل بودند خودشان بپردازند و اگر نبودند نه.

3 - جمله (صل عليهم ) گر چه خطاب به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است ولى روشن است كه يك حكم كلى را بيان مى كند (زيرا قانون كلى اين است كه احكام اسلام ميان پيامبر و ديگران تفاوتى ندارد و ويژگيهاى پيامبر از نظر احكام بايد با دليل خاص ‍ ثابت شود).

بنابراين متصديان امور بيت المال در هر عصر و زمان مى توانند با جمله (اللهم صل عليهم ) به زكات دهنده گان دعا كنند.

با اين حال تعجب در اين است كه بعضى از متعصبان اهل سنت صلوات را براى آل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مستقلا جائز نمى دانند، يعنى اگر كسى بگويد (اللهم صل على على امير المؤ منين ) يا (صل على فاطمه الزهراء) ممنوع مى شمرند، در حالى كه ممنوع بودن اينگونه دعا دليل مى خواهد نه جواز آن، بعلاوه همانگونه

كه در بالا گفتيم قرآن صريحا اجازه مى دهد كه درباره افراد عادى چنين دعائى شود، تا چه رسد براى اهل بيت جانشينان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ولى، چه مى توان كرد كه تعصبها گاهى جلو فهم آيات قرآن را نيز مى گيرد.

و از آنجا كه بعضى از گنهكاران مانند متخلفان جنگ تبوك به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اصرار داشتند كه توبه آنها را بپذيرد در دومين آيه مورد بحث به اين موضوع اشاره مى كند كه پذيرش توبه كار پيامبر نيست.

(آيا آنها نمى دانند كه تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذيرد( ا لم يعلموا ان الله هو يقبل التوبه عن عباده ) نه تنها پذيرنده توبه او است، بلكه زكات و يا صدقات ديگرى را كه به عنوان كفاره گناه و تقرب به پروردگار مى دهند، نيز خدا مى گيرد)( و ياخذ الصدقات ) .

شك نيست كه گيرنده زكات و صدقات يا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امام (عليها‌السلام ) و پيشواى مسلمين است و يا افراد مستحق، و در هر صورت خداوند به ظاهر آنها را نمى گيرد، ولى از آنجا كه دست پيامبر و پيشوايان راستين دست خدا است (چرا كه آنها نماينده خدا هستند) گوئى خداوند اين صدقات را مى گيرد، همچنين بندگان نيازمندى كه به اجازه و فرمان الهى اين گونه كمكها را مى پذيرند آنها نيز در حقيقت نمايندگان پروردگارند، و به اين ترتيب دست آنها نيز دست خدا است.

اين تعبير يكى از لطيف ترين تعبيراتى است كه عظمت و شكوه اين حكم اسلامى يعنى زكات را مجسم مى سازد، و علاوه بر تشويق همه مسلمانان به اين فريضه بزرگ الهى به آنها هشدار مى دهد كه در پرداخت زكات و صدقات نهايت ادب و احترام را به خرج دهند چرا كه گيرنده خدا است، نكند همچون افراد كوتاه فكر چنين تصور كنند كه مانعى ندارد شخص نيازمند مورد تحقير قرار گيرد، و يا آنچنان زكات را به او بپردازند كه شخصيتش در هم شكسته شود، بلكه به عكس بايد همچون بنده خاضعى در مقابل ولى نعمت خود شرط ادب را در اداى زكات و رساندن به اهلش رعايت كنند.

در روايتى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده مى خوانيم (ان الصدقة تقع فى يد الله قبل ان تصل الى يد السائل ): (صدقه پيش از آنكه در دست نيازمند قرار بگيرد به دست خدا مى رسد)!

در حديث ديگرى از امام سجاد نقل شده كه ان الصدقة لا تقع فى يد العبد حتى تقع فى يد الرب (صدقه در دست بنده نمى افتد مگر اينكه قبلا در دست خدا قرار بگيرد) (نخست به دست خدا و بعد به دست بنده مى رسد).

حتى در روايتى تصريح شده كه همه اعمال اين آدمى را فرشتگان تحويل مى گيرند جز صدقه كه مستقيما به دست خدا مى رسد!

اين مضمون كه با عبارات گوناگون در روايات اهلبيت (عليهما‌السلام ) خوانديم از طرق اهل تسنن نيز از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با تعبير ديگرى نقل شده است در صحيح مسلم و بخارى چنين آمده است ما تصدق احدكم بصدقه من كسب حلال طيب - و لا يقبل الله الا الطيب - الا اخذها الرحمن بيمينه و ان كانت تمرة فتربوا فى كف الرحمن حتى تكون اعظم من الجبل: (هيچ كس از شما صدقه اى از در آمد حلالى نمى پردازد - و البته خداوند جز حلال قبول نمى كند - مگر اينكه خداوند با دست راست خود آنرا مى گيرد حتى اگر يك دانه خرما باشد، سپس در دست خدا نمو مى كند تا بزرگتر از كوه شود).

اين حديث كه پر از تشبيه و كنايه هاى پر معنى است روشنگر اهميت فوق العاده خدمات انسانى و كمك به نيازمندان در تعليمات اسلام است.

تعبيرات مختلف ديگرى كه در احاديث در اين زمينه وارد شده به قدرى جالب و پر اهميت است كه پرورش يافتگان اين مكتب را چنان در برابر نيازمندانى كه كمكهاى مالى را مى گيرند خاضع مى كند كه گوئى شخص نيازمند بر آنها منت گذارده و افتخار داده كه آن كمك را از آنان پذيرفته است!

مثلا از بعضى از احاديث استفاده مى شود كه پيشوايان معصوم گاهى پيش از آنكه صدقه اى را به شخص نيازمند بدهند نخست دست خود را بعلامت احترام و تعظيم مى بوسيدند سپس آنرا به نيازمند مى دادند، و يا اينكه نخست آنرا به نيازمند مى دادند بعد از او مى گرفتند و آنرا مى بوسيدند و مى بوئيدند و به او باز مى گردانيدند، چرا؟ كه با دست خدا روبرو بودند!

اما چقدر دورند مردمى كه به هنگام يك كمك جزئى به برادران و خواهران نيازمند خود آنها را تحقير مى كنند و يا با خشونت و بى اعتنائى با آنها رفتار مى كنند و يا حتى گاهى بسوى آنها با بى ادبى پرتاب مى كنند.

البته همانگونه كه در جاى خود گفته ايم اسلام نهايت كوشش خود را به خرج مى دهد كه در تمام جامعه اسلامى حتى يك فقير و نيازمند پيدا نشود، ولى بدون شك در هر جامعه اى افراد از كار افتاده آبرومند، كودكان يتيم، بيماران و مانند آنها كه توانائى بر توليد ندارند وجود دارد، كه بايد به وسيله بيت المال و افراد متمكن با نهايت ادب و احترام به شخصيت آنان بى نياز شوند.

و در پايان آيه بار ديگر بعنوان تاءكيد مى فرمايد: (و خداوند توبه پذير و مهربان است )( و ان الله هو التواب الرحيم ) .

توبه و جبران

همانگونه كه از آيات متعددى از قرآن مجيد استفاده مى شود توبه تنها ندامت و پشيمانى از گناه نيست، بلكه بايد تواءم با اصلاح و جبران نيز باشد، اين جبران مخصوصا ممكن است به صورت كمكهاى بلا عوض به نيازمندان باشد چنانكه در آيات فوق، و در داستان (ابو لبابه ) خوانديم.

و اين تفاوت نمى كند كه گناه يك گناه مالى باشد، يا گناه ديگر، همانگونه كه در مسئله متخلفان از جنگ تبوك خوانديم، در واقع هدف اين است كه روح آلوده به گناه، با عمل صالح و شايسته اى شستشو شود، و پاكى نخستين و فطرى را بازيابد.

در آيه بعد بحثهاى گذشته را به شكل تازه اى تاءكيد مى كند و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه به همه مردم اين موضوع را ابلاغ كن (و بگو اعمال و وظائف خود را انجام دهيد، و بدانيد هم خدا و هم رسولش و هم مؤ منان اعمال شما را خواهند ديد)( و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون ) .

اشاره به اينكه كسى تصور نكند اگر در خلوتگاه يا در ميان جمع عملى را انجام مى دهد از ديدگاه علم خدا مخفى و پنهان مى ماند، بلكه علاوه بر خداوند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان نيز از آن آگاهند.

توجه و ايمان به اين حقيقت چه اثر عميق و فوق العاده اى در پاكسازى اعمال و نيات دارد، معمولا اگر انسان حس كند حتى يكنفر مراقب او است وضع خود را چنان مى كند كه مورد ايراد نباشد تا چه رسد به اينكه احساس نمايد كه خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان از اعمال او آگاه مى شوند.

اين آگاهى مقدمه پاداش و يا كيفرى است كه در جهان ديگر در انتظار او است، لذا به دنبال اين جمله مى افزايد: و به زودى به سوى كسى كه آگاه از پنهان و آشكار است باز مى گرديد، و شما را به آنچه عمل كرده ايد خبر مى دهد و بر طبق آن جزا خواهد داد( و ستردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد

1 - مسأله عرض اعمال

در ميان پيروان مكتب اهل بيت (عليهما‌السلام ) با توجه به اخبار فراوانى كه از امامان رسيده عقيده معروف و مشهور بر اين است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امامان از اعمال همه امت آگاه مى شوند، يعنى خداوند از طرق خاصى اعمال امت را بر آنها عرضه مى دارد.

رواياتى كه در اين زمينه نقل شده بسيار زياد است و شايد در سر حد تواتر باشد كه بعنوان نمونه چند قسمت را ذيلا نقل مى كنيم:

از امام صادق (عليها‌السلام ) نقل شده كه فرمود: تعرض الاعمال على رسول الله اعمال العباد كل صباح، ابرارها و فجارها، فاحذروها، و هو قول الله عز و جل و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله، و سكت: (تمام اعمال مردم هر روز صبح به پيامبر عرضه مى شود، اعمال نيكان و بدان، بنا بر اين مراقب باشيد و اين مفهوم گفتار خداوند است كه مى فرمايد: و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله، اين را فرمود و ساكت شد).

در حديث ديگرى از امام باقر (عليها‌السلام ) مى خوانيم: ان الاعمال تعرض على نبيكم كل عشية الخميس فليستح احدكم ان تعرض ‍ على نبيه العمل القبيح! (تمامى اعمال شما بر پيامبرتان هر عصر پنجشنبه عرضه مى شود، بنابراين بايد از اينكه عمل زشتى از شما بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرضه شود شرم كنيد).

باز در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) مى خوانيم كه شخصى به خدمتش عرض كرد براى من و خانواده ام دعائى فرما، فرمود مگر من دعا نمى كنم؟( و الله ان اعمالكم لتعرض على فى كل يوم و ليله ) (بخدا سوگند، اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه مى شود).

راوى اين حديث مى گويد اين سخن بر من گران آمد، امام متوجه شد و به من فرمود: ا ما تقرا كتاب الله عز و جل و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون، هو و الله على بن ابى طالب: (آيا كتاب خداوند عز و جل را نمى خوانى كه مى گويد: عمل كنيد خدا و پيامبرش و مؤ منان عمل شما را مى بينند بخدا سوگند منظور از مؤ منان على بن ابى طالب (و امامان ديگر از فرزندان او) مى باشد).

البته در بعضى از اين اخبار تنها سخن از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به ميان آمده و در پاره اى از على (عليها‌السلام )، و در بعضى پيامبر و امامان همگى ذكر شده اند، همانطور كه بعضى تنها عصر پنجشنبه را وقت عرض اعمال مى شمرند، و بعضى همه روز، و بعضى هفته اى دو بار و بعضى در آغاز هر ماه و بعضى بهنگام مرگ و گذاردن در قبر.

روشن است كه اين روايات منافاتى با هم ندارند، و همه آنها مى تواند صحيح باشد، درست همانند اينكه در بسيارى از مؤ سسات گزارش كار كرد، روزانه را همه روز، و گزارش كار هفته را در پايان هفته، و گزارش كار ماه يا سال را در پايان ماه يا سال به مقامات بالاتر مى دهند.

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا از خود آيه فوق منهاى رواياتى كه در تفسير آن وارد شده است اين موضوع را مى توان استفاده كرد و يا همانگونه كه مفسران اهل سنت گفته اند آيه اشاره به يك مسئله عادى دارد و آن اينكه انسان هر عملى انجام دهد، خواه نا خواه ظاهر خواهد شد، و علاوه بر خداوند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه مؤ منان از طرق عادى از آن آگاه مى شوند.

در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت: انصاف اين است كه در خود آيه شواهدى بر اين موضوع داريم زيرا:

اولا: آيه اطلاق دارد، و تمام اعمال را شامل مى شود و مى دانيم كه همه اعمال از طرق عادى بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان آشكار نخواهد شد، چرا كه بيشتر اعمال خلاف در پنهانى و بطور مخفيانه انجام مى شود و در پرده استتار غالبا پوشيده مى ماند، و حتى بسيارى از اعمال نيك مستور و مكتوم چنين است.

و اگر ما ادعا كنيم كه همه اعمال اعم از نيك و بد و يا غالب آنها بر همه روشن مى شود سخنى بسيار گزاف گفته ايم.

بنابراين آگاهى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان از اعمال مردم بايد از طرق غير عادى و به تعليم الهى باشد.

ثانيا: در پايان آيه مى خوانيم( فينبئكم بما كنتم تعملون ) (خداوند شما را در قيامت به آنچه عمل كرده ايد آگاه مى سازد) شك نيست كه اين جمله تمام اعمال آدمى را اعم از مخفى و آشكار شامل مى شود، و ظاهر تعبير آيه اين است كه منظور از عمل در اول و آخر آيه يكى است، بنابراين آغاز آيه نيز همه اعمال را چه آشكار باشد چه پنهان باشد شامل مى شود، و شك نيست كه آگاهى بر همه اينها از طرق عادى ممكن نيست.

به تعبير ديگر پايان آيه از جزاى همه اعمال سخن مى گويد، آغاز آيه نيز از اطلاع خداوند و پيامبر و مؤ منان نسبت به همه اعمال بحث مى كند، يكى مرحله آگاهى است، و ديگرى مرحله جزا، و موضوع در هر دو قسمت يكى است.

ثالثا: تكيه روى مؤ منان در صورتى صحيح است كه منظور همه اعمال و از طرق غير عادى باشد، و الا اعمال آشكار را هم مؤ منان مى بينند و هم غير مؤمنان.

از اينجا ضمنا اين نكته روشن مى شود كه منظور از مؤ منان در اين آيه - همانگونه كه در روايات فراوانى نيز آمده است - تمام افراد با ايمان نيست، بلكه گروه خاصى از آنها است كه به فرمان خدا از اسرار غيب آگاهند يعنى جانشينان راستين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

نكته مهمى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه، همانگونه كه سابقا اشاره كرديم مساءله عرض اعمال اثر تربيتى فوق العاده اى در معتقدان به آن دارد، زيرا هنگامى كه من بدانم علاوه بر خداوند كه همه جا با من است پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پيشوايان محبوب من همه روز يا همه هفته از هر عملى كه انجام مى دهم، در هر نقطه و هر مكان اعم از خوب و بد همه آگاه مى شوند، بدون شك بيشتر رعايت مى كنم و مراقب اعمال خود خواهم بود.

درست مثل اينكه كاركنان مؤ سسهاى بدانند همه روز يا همه هفته گزارش تمام جزئيات اعمال آنها به مقامات بالاتر داده مى شود و آنها از همه آنها با خبر مى گردند.

آيا رؤ يت در اينجا به معنى ديدن است

2 - معروف در ميان گروهى از مفسران اين است كه رؤ يت در جمله فسيرى الله عملكم... به معنى معرفت است، نه به معنى علم، چرا كه يك مفعول بيشتر نگرفته و مى دانيم كه اگر رؤ يت به معنى علم باشد دو مفعول مى گيرد.

ولى مانعى ندارد كه رؤ يت را به همان معنى اصليش كه مشاهده محسوسات باشد بگيريم نه به معنى علم و نه به معنى معرفت، اين موضوع در مورد خداوند كه همه جا حاضر و ناظر است و به همه محسوسات احاطه دارد جاى بحث نيست، و اما در مورد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امامان نيز مانعى ندارد كه آنها خود اعمال را به هنگام عرضه شدن ببينند، زيرا ميدانيم اعمال انسان فانى نميشود بلكه تا قيامت باقى ميماند.

3 - شك نيست كه خداوند قبل از انجام اعمال از آنها با خبر و آگاه است و اينكه در آيه با جمله فسيرى الله مى گويد به زودى خدا اعمال شما را مى بيند اشاره به وضع اعمال بعد از وجود و تحقق آنها است.


آيه (106) و ترجمه

( و أخرون مرجون لا مر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم ) (106)

ترجمه:

106 - گروهى ديگر واگذار به فرمان خدا شده اند يا آنها را مجازات مى كند و يا توبه آنها را مى پذيرد (هر طور كه شايسته باشند) و خداوند دانا و حكيم است.

شان نزول:

جمعى از مفسران گفته اند كه آيه فوق در باره سه نفر از متخلفان جنگ تبوك به نام هلال بن اميه و مرارة بن ربيع و كعب بن مالك نازل شده است كه شرح پشيمانى و چگونگى توبه آنها در ذيل آيه 118 همين سوره به خواست خدا خواهد آمد.

از بعضى ديگر از روايات استفاده مى شود كه آيه فوق درباره بعضى از كفار است كه در ميدانهاى جنگ با مسلمانان شخصيتهاى بزرگى مانند حمزه سيد الشهداء و امثال او را شهيد كردند سپس دست از شرك برداشته و به آئين اسلام روى آوردند.

تفسير:

در اين آيه اشاره به گروه ديگرى از گنهكاران شده است كه پايان كار آنها درست روشن نيست، نه چنانند كه مستحق رحمت الهى باشند و نه چنانند كه بتوان از آمرزش آنها بكلى ماءيوس بود.

لذا قرآن درباره آنها مى گويد: (گروه ديگرى كارشان متوقف بر فرمان خدا است يا آنها را مجازات مى كند و يا توبه آنان را مى پذيرد)( و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم ) .

(مرجون ) از ماده (ارجاء) به معنى (تأخير) و (توقيف ) است و در اصل از (رجا) كه به معنى اميدوارى است گرفته شده، و از آنجا كه گاهى انسان چيزى را به اميد هدفى به تاءخير مى اندازد اين كلمه به معنى تأخير آمده است، ولى تاءخيرى كه با يكنوع اميدوارى تواءم است.

در حقيقت اين گروه نه چنان ايمان پاك و محكم و اعمال صالح روشنى دارند كه بتوان آنها را سعادتمند و اهل نجات دانست، و نه چنان آلوده و منحرفند كه بشود قلم سرخ به روى آنان كشيد و آنها را شقاوتمند دانست، تا لطف الهى (البته با توجه به مقتضيات روحى و موقعيت آنان ) با آنها چه معامله كند؟

و در پايان آيه اضافه مى كند: خداوند بدون حساب با آنها رفتار نمى كند، بلكه با علم خويش و به مقتضاى حكمتش با آنها رفتار خواهد نمود چرا كه (خداوند عليم و حكيم است )( و الله عليم حكيم ) .

سؤ ال:

در اينجا سؤ ال مهمى پيش مى آيد كه مفسران كمتر به بحث جامع پيرامون آن پرداخته اند و آن اينكه اين گروه با گروهى كه در آيه 102 همين سوره وضع حالشان گذشت چه تفاوتى دارند؟

هر دو گروه جزء گنهكاران بودند و هر دو از گناه خود توبه كردند (زيرا گروه اول با اعتراف به گناه ابراز پشيمانى نمودند، و گروه دوم از جمله (اما يتوب عليهم ) استفاده مى شود كه آنها نيز توبه نموده اند).

همچنين هر دو گروه در انتظار رحمت الهى هستند و در ميان (خوف ) و (رجاء) قرار دارند.

پاسخ اين سؤ ال اين است كه بگوئيم از دو راه مى توان ميان اين دو گروه تفاوت گذارد:

1 - گروه اول به زودى توبه كردند و آشكارا به علامت پشيمانى همانند ابولبابه خود را بستون مسجد بستند، خلاصه ندامت خود را با صراحت اظهار داشتند و آمادگى خود را براى هر گونه جبران بدنى و مالى اظهار كردند.

اما گروه دوم كسانى بودند كه پشيمانى خود را در آغاز اظهار نكردند هر چند در دل پشيمان شدند و اعلام آمادگى براى جبران ننمودند، و در حقيقت خواستند بسادگى از گناهان بزرگ خود بگذرند اين گروه كه نمونه آشكار آنها سه نفرى است كه در بالا اشاره شد و شرح حال آنها به زودى خواهد آمد، در ميان خوف و رجا باقيماندند و لذا مى بينيم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داد مردم از آنها فاصله بگيرند و با آنها قطع ارتباط كنند، اين وضع، آنان را در محاصره اجتماعى شديدى قرار داد و سر انجام ناچار شدند از همان راهى بروند كه گروه قبل رفتند و چون قبولى توبه اين گونه اشخاص در آن زمان بايد با نزول آيه اى اعلام شود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همچنان در انتظار وحى بود، تا اينكه پس از پنجاه روز يا كمتر توبه آنان پذيرفته شد.

لذا مى بينيم در ذيل آيه اى كه درباره گروه اول است جمله ان الله غفور رحيم كه دليل بر پذيرش توبه آنها است وارد شده، ولى درباره گروه دوم تا زمانى كه مسيرشان را عوض نكرده اند جمله و الله عليم حكيم آمده است كه هيچ نشانه اى از قبول توبه در آن نمى باشد.

البته جاى تعجب نيست كه در گناهان بزرگ مخصوصا در عصر نزول آيات قرآن، ندامت و پشيمانى، براى قبول توبه كافى نباشد بلكه اقدام به جبران و اعتراف آشكار به گناه و سپس نزول آيه اى دائر بر قبولى توبه، شرط باشد.

2 - فرق ديگرى كه ممكن است ميان اين دو گروه گذاشت اين است كه گروه اول هر چند از يك وظيفه بزرگ اسلامى مانند جهاد سر پيچيده بودند و يا بعضى از اسرار جنگى را به دشمن داده بودند ولى آلوده گناهان عظيمى همانند كشتن (حمزه ) سيد الشهداء نشده بودند، لذا پس از توبه و آمادگى براى جبران، خداوند توبه آنها را پذيرفت، اما اقدام به گناهى همچون قتل حمزه چيزى نبود كه بتوان آنرا جبران نمود، لذا نجات اين گروه بسته به فرمان خدا است كه آيا آنها را مشمول عفوش مى سازد و يا مجازات مى كند؟.

به هر حال پاسخ اول با آن دسته از روايات كه در شاءن نزول آيه وارد شده و آيه مورد بحث را مربوط به سه نفر از متخلفان جنگ تبوك مى كند سازگار است، در حالى كه پاسخ دوم با روايات متعددى كه از طرق ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) وارد شده و مى گويد اين آيه اشاره به قاتلان حمزه و جعفر و مانند آنها است موافقت دارد(1).

و اگر درست دقت كنيم اين دو جواب منافاتى با هم ندارند و ممكن است هر دو در تفسير آيه منظور گردد.


آيه (107) تا (110)و ترجمه

( و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤ منين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكذبون ) (107)( لا تقم فيه ابدا لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين ) (108)( افمن اسس بنينه على تقوى من الله و رضون خير ام من اسس بنينه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم و الله لا يهدى القوم الظالمين ) (109)( لا يزال بنينهم الذى بنوا ريبة فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله عليم حكيم ) (110)

ترجمه:

107 - (گروهى ديگر از آنها) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان ) و (تقويت ) كفر و تفرقه ميان مؤ منان و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده بود، آنها سوگند ياد مى كنند كه نظرى جز نيكى (و خدمت ) نداشته ايم اما خداوند گواهى مى دهد كه آنها دروغگو هستند!

108 - هرگز در آن قيام (و عبادت ) مكن، آن مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوى بنا شده شايسته تر است كه در آن قيام (و عبادت ) كنى، در آن مردانى هستند كه دوست مى دارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد.

109 - آيا كسى كه شالوده آنرا بر پرهيز از خدا و خشنودى او بنا كرده بهتر است، يا كسى كه اساس آنرا بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مى ريزد، و خداوند گروه ستمگر را هدايت نمى كند.

110 - (اما) اين بنائى را كه آنها كردند همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد در دلهاى آنها باقى مى ماند مگر اينكه دلهايشان پاره پاره شود (و بميرند و گر نه از دل آنها بيرون نمى رود) و خداوند دانا و حكيم است.

شان نزول:

آيات فوق درباره گروهى ديگر از منافقان است كه براى تحقق بخشيدن به نقشه هاى شوم خود اقدام به ساختن مسجدى در مدينه كردند كه بعدا بنام مسجد (ضرار) معروف شد.

اين موضوع را همه مفسران اسلامى و بسيارى از كتب حديث و تاريخ ذكر كرده اند، اگر چه در جزئيات آن تفاوتهائى ديده مى شود.

خلاصه جريان بطورى كه از تفاسير و احاديث مختلف استفاده مى شود چنين است: گروهى از منافقان نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و عرض كردند به ما اجازه ده مسجدى در ميان قبيله بنى سالم (نزديك مسجد قبا) بسازيم تا افراد ناتوان و بيمار و پيرمردان از كار افتاده در آن نماز بگزارند، و همچنين در شبهاى بارانى كه گروهى از مردم توانائى آمدن به مسجد شما را ندارند فريضه اسلامى خود را در آن انجام دهند، و اين در موقعى بود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عازم جنگ تبوك بود.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها اجازه داد، ولى آنها اضافه كردند آيا ممكن است شخصا بيائيد و در آن نماز بگزاريد؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود من فعلا عازم سفرم، و هنگام بازگشت بخواست خدا به آن مسجد مى آيم و نماز در آن مى گزارم.

هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از تبوك بازگشت نزد او آمدند و گفتند اكنون تقاضا داريم به مسجد ما بيائى و در آنجا نماز بگزارى، و از خدا بخواهى ما را بركت دهد، و اين در حالى بود كه هنوز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وارد دروازه مدينه نشده بود.

در اين هنگام پيك وحى خدا نازل شد و آيات فوق را آورد و پرده از اسرار كار آنها برداشت، و به دنبال آن پيامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقاياى آنرا ويران كنند، و جاى آنرا محل ريختن زباله هاى شهر سازند!

اگر به چهره ظاهرى كار اين گروه نگاه كنيم از چنين دستورى در آغاز دچار حيرت خواهيم شد، مگر ساختن مسجد، آن هم براى حمايت از بيماران و پيران و مواقع اضطرارى كه در حقيقت هم يك خدمت دينى است و هم يك خدمت انسانى كار بدى است كه چنين دستورى درباره آن صادر شده.

اما هنگامى كه چهره باطنى مسئله را بررسى كنيم خواهيم ديد اين دستور چقدر حساب شده بوده است.

توضيح اينكه: در زمان جاهليت مردى بود بنام (ابو عامر) كه آئين نصرانيت را پذيرفته و در سلك راهبان در آمده بود، و از عباد و زهاد بشمار مى رفت و نفوذ وسيعى در طائفه خزرج داشت.

هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مدينه هجرت كرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و كار اسلام بالا گرفت، و هنگامى كه مسلمانان در جنگ بدر بر مشركان پيروز شدند ابو عامر كه خود روزى از بشارت دهندگان ظهور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود اطراف خود را خالى ديد، و به مبارزه با اسلام برخاست و از مدينه بسوى كفار (مكه ) گريخت، و از آنها براى جنگ با پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) استمداد جست و از قبائل عرب دعوت كرد.

او كه قسمتى از نقشه هاى جنگ (احد) را ضد مسلمين رهبرى مى كرد، دستور داد در ميان دو صف لشكر گودالهائى بكنند كه اتفاقا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در يكى از آنها افتاد و پيشانيش مجروح شد و دندانش شكست.

هنگامى كه غزوه احد پايان يافت و با تمام مشكلاتى كه مسلمانان در اين ميدان با آن روبرو شدند آوازه اسلام بلندتر گرديد و در همه جا پيچيد او از مدينه فرار كرد و به سوى (هرقل ) پادشاه روم رفت تا از او كمك بگيرد و با لشكرى براى كوبيدن مسلمانان حركت كند. ذكر اين نكته نيز لازم است كه بر اثر اين تحريكات و كارشكنيها پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) لقب (فاسق ) به او داده بود.

بعضى مى گويند مرگ به او مهلت نداد تا خواسته خود را با هرقل در ميان بگذارد، ولى در بعضى از كتب ديگر مى خوانيم كه او با هرقل تماس گرفت و به وعده هاى او دلگرم شد!.

به هر حال او پيش از آنكه بميرد نامهاى براى منافقان مدينه نوشت و به آنها نويد داد كه با لشكرى از روم به كمكشان خواهد آمد، مخصوصا توصيه و تاكيد كرد كه مركزى براى او در مدينه بسازند تا كانون فعاليتهاى آينده او باشد.

ولى از آنجا كه ساختن چنين مركزى در مدينه بنام دشمنان اسلام عملا امكانپذير نبود منافقان بهتر اين ديدند كه در زير نقاب مسجد، و به عنوان كمك به بيماران و معذوران، اين برنامه را عملى سازند.

سرانجام مسجد ساخته شد و حتى مى گويند جوانى آشنا به قرآن را از ميان مسلمانان بنام (مجمع بن حارثه ) (يا مجمع بن جاريه ) به امامت مسجد برگزيدند.

ولى وحى الهى پرده از روى كار آنها برداشت و شايد اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از رفتن به تبوك دستور نداد شدت عمل در مقابل آنها به خرج دهند براى اين بوده كه هم وضع كار آنها روشنتر شود، و هم در سفر تبوك ناراحتى فكرى ديگرى از اين ناحيه نداشته باشد.

هر چه بود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نه تنها در آن مسجد نماز نگزارد، بلكه همانگونه كه گفتيم بعضى از مسلمانان (مالك بن دخشم، و معنى بن عدى، و عامر بن سكر، يا عاصم بن عدى ) را ماءموريت داد كه مسجد را بسوزانند و ويران كنند، آنها چنين كردند نخست به وسيله آتش سقف مسجد را سوزاندند و بعد ديوارها را ويران ساختند و سر انجام محل آنرا مركزى براى ريختن زباله ها قرار دادند(2).

تفسير:

بتخانه اى در چهره مسجد!

در آيات گذشته به وضع گروههاى مختلفى از مخالفان اشاره شد، و آيات مورد بحث گروه ديگرى از آنها را معرفى مى كند، گروهى كه با يك نقشه ماهرانه حساب شده وارد ميدان شدند، ولى لطف الهى به يارى مسلمانان شتافت، و اين نقشه نيز نقش بر آب شد.

در نخستين آيه مى گويد (گروهى ديگر از آنها مسجدى در مدينه اختيار كردند) كه هدفهاى شومى زير اين نام مقدس نهفته بودند،( و الذين اتخذوا مسجدا ) .

سپس هدفهاى آنها را در چهار قسمت زير خلاصه مى كند:

1 - منظور آنها اين بود كه با اين عمل ضرر و زيانى به مسلمانان برسانند (ضرارا).

(ضرار) به معنى زيان رسانيدن تعمدى است، آنها در واقع درست به عكس آنچه ادعا داشتند كه هدفشان تاءمين منافع مسلمانان و كمك به بيماران و از كار افتادگان است، مى خواستند با اين مقدمات پيامبر اسلام را نابود و مسلمانان را در هم بكوبند و حتى اگر توفيق يابند نام اسلام را از صفحه جهان براندازند.

2 - تقويت مبانى كفر و بازگشت دادن مردم به وضع قبل از اسلام( و كفرا ) .

3 - ايجاد تفرقه در ميان صفوف مسلمانان، زيرا با اجتماع گروهى در اين مسجد، مسجد (قبا) كه نزديك آن بود و يا مسجد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه از آن فاصله داشت از رونق مى افتاد( و تفريقا بين المؤ منين ) .

از اين جمله - آنچنان كه بعضى از مفسران استفاده كرده اند - چنين بر مى آيد كه نبايد فاصله ميان مساجد آنچنان كم باشد كه روى اجتماع يكديگر اثر بگذارند، بنابراين آنها كه روى تعصبهاى قومى و يا اغراض شخصى مساجد را در كنار يكديگر مى سازند، و جماعات مسلمين را آنچنان پراكنده مى كنند كه صفوف جماعت آنها خلوت و بى رونق و بى روح مى شود، عملى بر خلاف اهداف اسلامى انجام مى دهند.

4 - آخرين هدف آنها اين بود كه مركز و كانونى براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده بود و سوابق سوئش بر همگان روشن بود بسازند تا از اين پايگاه نفاق، برنامه هاى خود را عملى سازند( و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل ) .

ولى عجب اين است كه تمام اين اغراض سوء و اهداف شوم را در يك لباس زيبا و ظاهر فريب پيچيده بودند، و حتى سوگند ياد مى كردند كه ما جز نيكى قصد و نظر ديگرى نداشتيم( و ليحلفن ان اردنا الا الحسنى ) .

و اين است آئين منافقان در هر عصر و زمان كه علاوه بر استتار در پرده هاى ظاهرا زيبا متوسل به انواع سوگندهاى دروغين براى منحرف ساختن افكار عمومى مى شوند.

ولى قرآن اضافه مى كند خداوندى كه از اسرار درون همه آگاه است و غيب و شهود برايش يكسان مى باشد گواهى مى دهد كه بطور مسلم آنها دروغگو هستند( و الله يشهد انهم لكاذبون ) .

در اين جمله انواع تاءكيدها براى تكذيب آنان به چشم مى خورد نخست اينكه (جمله اسميه ) است، و ديگر اينكه كلمه (ان ) براى تاكيد است، و نيز لام (لكاذبون ) كه به اصطلاح لام ابتدا و براى تاكيد مى باشد و همچنين ذكر (كاذبون ) بجاى فعل ماضى دليل بر استمرار و ادامه دروغگوئى آنان مى باشد، و به اين ترتيب خداوند با شديدترين وجهى سوگندهاى غليظ و شديد آنان را تكذيب مى كند!.

خداوند در آيه بعد تاءكيد بيشترى روى اين موضوع حياتى كرده، به پيامبرش صريحا دستور مى دهد كه هرگز در اين مسجد قيام به عبادت مكن و نماز مگزار( لا تقم فيه ابدا ) .

بلكه بجاى اين مسجد (شايسته تر اين است كه در مسجدى قيام به عبادت كنى كه شالوده آن در روز نخست بر اساس تقوا گذارده شده است )( لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه ) .

نه اين مسجدى كه شالوده و اساسش از روز نخست بر كفر و نفاق و بيدينى و تفرقه بنا شده است.

كلمه (احق ) (شايسته تر) گر چه افعل التفضيل است ولى در اينجا به معنى مقايسه دو چيز در شايستگى نيامده بلكه (شايسته ) و (ناشايسته اى ) را مقايسه مى كند، و اين در آيات قرآن و احاديث و سخنان روزمره نمونه هاى زيادى دارد.

مثلا گاه به شخص ناپاك و دزد مى گوئيم پاكى و درستكارى براى تو بهتر است، معنى اين سخن آن نيست كه دزدى و ناپاكى خوب است ولى پاكى از آن بهتر است بلكه مفهومش اين است كه پاكى خوب و دزدى بد و ناشايست است.

مفسران گفته اند مسجدى كه در جمله فوق به آن اشاره شده كه شايسته است پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آن نماز بخواند همان مسجد (قبا) است كه منافقان مسجد ضرار را در نزديك آن ساخته بودند.

البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور مسجد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و يا همه مساجدى است كه بر اساس تقوا بنا شود، ولى با توجه به تعبير (اول يوم ) (از روز نخست ) و با توجه به اينكه مسجد (قبا) نخستين مسجدى بود كه در مدينه ساخته شد(3) احتمال اول مناسبتر به نظر مى رسد، هر چند اين كلمه با مساجدى همچون مسجد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز سازگار است.

سپس قرآن اضافه مى كند: علاوه بر اينكه اين مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده، (گروهى از مردان در آن به عبادت مشغولند كه دوست مى دارند خود را پاكيزه نگه دارند، و خدا پاكيزگان را دوست دارد)( فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين ) .

در اينكه منظور از اين پاكيزگى، پاكيزگى ظاهرى و جسمانى يا معنوى و باطنى است، در ميان مفسران گفتگو است، در روايتى كه در تفسير (تبيان ) و (مجمع البيان ) در ذيل اين آيه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده چنين مى خوانيم كه به اهل مسجد قبا فرمود (ماذا تفعلون فى طهركم فان الله تعالى قد احسن عليكم الثناء، قالوا نغسل اثر الغائط): (شما به هنگام پاك ساختن خود چه كارى انجام مى دهيد كه خداوند اين چنين شما را مدح كرده است؟ گفتند ما اثر مدفوع را با آب مى شوئيم ).

رواياتى به همين مضمون از امام باقر (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده است ولى همانگونه كه بارها اشاره كرده ايم اينگونه روايات دليل بر منحصر بودن مفهوم آيه به اين مصداق نيست، بلكه همانگونه كه ظاهر اطلاق آيه گواهى مى دهد طهارت در اينجا معنى وسيعى دارد كه هر گونه پاكسازى روحانى از آثار شرك و گناه، و جسمانى از آثار آلودگى به كثافات را شامل مى شود.

در سومين آيه مورد بحث مقايسه اى ميان دو گروه مؤ منان كه مساجدى همچون مسجد قبا را بر پايه تقوى بنا مى كنند با منافقانى كه شالوده آنرا بر كفر و نفاق و تفرقه و فساد قرار مى دهند به عمل آمده است.

نخست مى گويد: (آيا كسى كه بناى آن مسجد را بر پايه تقوا و پرهيز از مخالفت فرمان خدا و جلب خشنودى او نهاده است بهتر است، يا كسى كه شالوده آنرا بر لبه پرتگاه سستى در كنار دوزخ نهاده كه بزودى در آتش جهنم سقوط خواهد كرد)!( افمن اسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير امن اسس بنيانه على شفا جرف هار فانها ربه فى نار جهنم ) .

(بنيان ) مصدرى است به معنى (اسم مفعول ) يعنى بنا و ساختمان و (شفا) به معنى لبه چيزى است، و (جرف ) به معنى (حاشيه ) نهر و يا چاه است كه آب زير آنرا خالى كرده باشد، و (هار) به معنى شخص يا ساختمان سستى است كه در حال سقوط است.

تشبيه فوق با نهايت روشنى و وضوح بى ثباتى و سستى كار منافقان و استحكام و بقاى كار اهل ايمان و برنامه هاى آنها را روشن مى سازد.

ماءمنان به كسى مى مانند كه براى بناى يك ساختمان، زمين بسيار محكمى را انتخاب كرده و آنرا از شالوده با مصالحى پر دوام و مطمئن بنا مى كند، اما منافقان به كسى مى مانند كه ساختمان خود را بر لبه رودخانه اى كه سيلاب زير آنرا به كلى خالى كرده و هر آن آماده سقوط است مى سازد، همانگونه كه نفاق ظاهرى دارد فاقد محتوا چنين ساختمانى نيز ظاهرى دارد بدون پايه و شالوده.

اين ساختمان هر آن ممكن است فرو بريزد، مكتب اهل نفاق نيز هر لحظه ممكن است باطن خود را نشان دهد و به رسوائى بيانجامد.

پرهيزگارى و جلب رضاى خدا، يعنى هماهنگى با واقعيت و همگامى با جهان آفرينش و نواميس آن بدون شك عامل بقا و ثبات است.

اما نفاق يعنى بيگانگى با واقعيتها و جدائى از قوانين آفرينش بدون ترديد عامل زوال و فناست.

و از آنجا كه گروه منافقان هم به خويشتن ستم مى كنند و هم به جامعه، در آخر آيه مى فرمايد (خداوند ظالمان را هدايت نمى كند)( و الله لا يهدى القوم الظالمين ) .

همانگونه كه بارها گفته ايم هدايت الهى يعنى فراهم ساختن مقدمات براى رسيدن به مقصد، تنها شامل حال گروهى مى شود كه شايستگى و استحقاق و آمادگى آنرا داشته باشند، اما ظالمانى كه از اين شايستگى دورند هرگز مشمول چنين لطفى نخواهند بود زيرا خداوند حكيم است و مشيت و اراده اش روى حساب.

در آخرين آيه اشاره به لجاجت و سرسختى منافقان كرده مى گويد آنها چنان در كار خود سرسختند و در نفاق سرگردان، و در تاريكى و ظلمت كفر حيرانند كه حتى (بنائى را كه خودشان برپا كردند همواره به عنوان يك عامل شك و ترديد، يا يك نتيجه شك و ترديد، در قلوب آنها باقى مى ماند، مگر اينكه دلهاى آنها قطعه قطعه شود و بميرند) ( لا يزال بنيانهم الذى بنوا ريبة فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم ) .

آنها در يك حالت حيرت و سرگردانى دائم بسر مى برند، و اين كانون نفاق و مسجد ضرارى كه برپا كرده بودند به صورت يك عامل لجاجت و ترديد در روح آنها همچنان باقى مى ماند، هر چند آن بنا را پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بسوزاند و ويران كند، اما گوئى نقش آن از دل پر ترديدشان زائل نمى گردد.

و در آخر آيه مى گويد (و خداوند دانا و حكيم است )( و الله عليم حكيم ) .

اگر به پيامبرش دستور مبارزه و در هم كوبيدن چنين بناى ظاهرا حق به - جانبى را داد به خاطر آگاهى از نيات سوء بنا كنندگان و باطن و حقيقت اين بنا بود اين دستور عين حكمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعه اسلامى صادر شد

نه يك قضاوت عجولانه بود و نه زائيده يك هيجان و عصبانيت.

نكته ها

در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد

درس بزرگ

1 - داستان مسجد ضرار درسى است براى عموم مسلمانان در سراسر تاريخ زندگيشان، گفتار خداوند و عمل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به روشنى نشان مى دهد كه مسلمانان هرگز نبايد آنچنان ظاهر بين باشند كه تنها به قيافه هاى حق بجانب نگاه كنند و از اهداف اصلى بى خبر و بر كنار مانند.

مسلمان كسى است كه نفاق و منافق را در هر زمان، در هر مكان، و در هر لباس و چهره بشناسد حتى اگر در چهره دين و مذهب، و در لباس طرفدارى از قرآن و مسجد بوده باشد!

استفاده از (مذهب بر ضد مذهب ) چيز تازه اى نيست، همواره راه و رسم استعمارگران، و دستگاههاى جبار، و منافقان، در هر اجتماعى اين بوده كه اگر مردم گرايش خاصى به مطلبى دارند از همان گرايش براى اغفال، و سپس استعمار آنها استفاده كنند، و حتى از نيروى مذهب بر ضد مذهب كمك بگيرند.

اصولا فلسفه ساختن پيامبران قلابى و مذاهب باطل همين بوده كه از اين راه گرايشهاى مذهبى مردم را در مسير دلخواهشان بيندازند.

بديهى است در محيطى مانند (مدينه ) آنهم در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آن نفوذ فوق العاده اسلام و قرآن، مبارزه آشكار بر ضد اسلام ممكن نبود، بلكه بايد لا مذهبى را در لفافه مذهب، و باطل را در لباس حق به پيچند و عرضه كنند، تا مردم ساده دل جذب شوند، و نيات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد.

ولى مسلمان راستين كسى نيست كه آنچنان سطحى باشد كه فريب اينگونه ظواهر را بخورد، بايد با دقت در عوامل و دستهائى كه براى اينگونه برنامه ها شروع به كار مى كند، و بررسى قرائن ديگر به ماهيت اصلى پى ببرد، و چهره باطنى افراد را در پشت چهره ظاهرى ببيند.

مسلمان كسى نيست كه هر ندائى از هر حلقومى برخاست همين اندازه كه ظاهرا حق بجانب باشد بپذيرد و به آن لبيك گويد، مسلمان كسى نيست كه هر دستى به سويش دراز شد آنرا بفشارد، و هر حركت ظاهرا دينى را مشاهده كرد با آن همگام شود، و هر كسى پرچمى بنام مذهب برافراشت پاى آن سينه زند، و هر بنائى بنام مذهب ساخته شد به سوى آن جذب گردد.

مسلمان بايد هوشيار، آگاه، واقع بين، آيندهنگر و اهل تجزيه و تحليل در همه مسائل اجتماعى باشد.

ديوان را در لباس فرشته بشناسد، گرگها را در لباس چوپان تشخيص دهد و خود را براى مبارزه با اين دشمنان ظاهرا دوست آماده سازد.

يك اصل اساسى در اسلام اين است كه بايد قبل از همه چيز نيات بررسى شود و ارزش هر عمل بستگى به نيت آن دارد، نه به ظاهر آن، گر چه نيت يك امر باطنى است، اما ممكن نيست كسى نيتى در دل داشته باشد، اثر آن در گوشه و كنار عملش ظاهر نشود، هر چند در پرده پوشى فوق العاده استاد و ماهر باشد.

و از اينجا جواب اين سؤ ال روشن مى شود كه چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آن عظمت مقام دستور داد مسجد يعنى خانه خدا را آتش بزنند، و مسجدى كه يك ريگ آنرا نمى توان بيرون برد ويران سازند، و مكانى را كه اگر آلوده شود بايد فورا تطهير كنند مزبله گاه شهر سازند!

پاسخ همه اين سؤ الها يك مطلب است و آن اينكه مسجد ضرار مسجد نبود در واقع بتخانه بود، مكان مقدس نبود كانون تفرقه و نفاق بود، خانه خدا نبود بلكه خانه شيطان بود، و هرگز اسم و عنوان ظاهرى و ماسك ها، واقعيت چيزى را دگرگون نمى سازد.

اين بود درس بزرگى كه داستان مسجد ضرار به همه مسلمانان براى همه اعصار و قرون داد.

از اين بحث اين موضوع نيز روشن مى شود كه اهميت اتحاد در ميان صفوف مسلمين در نظر اسلام بقدرى زياد است كه حتى اگر ساختن مسجدى در كنار مسجد ديگر باعث ايجاد تفرقه و اختلاف و شكاف در ميان صفوف مسلمانان گردد آن مسجد تفرقه انداز نامقدس است.

نفى به تنهائى كافى نيست!

2 - دومين درسى كه از آيات فوق مى گيريم اين است كه خداوند در اين آيات به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد در مسجد ضرار نماز نخوان بلكه در مسجدى كه پايه آن بر شالوده تقوا بنا شده است نماز بخوان.

اين (نفى ) و (اثبات ) كه از شعار اصلى اسلام (لا اله الا الله ) تا برنامه هاى بزرگ و كوچك ديگر همه جلوههاى آن است، اين واقعيت را بيان مى كند كه هميشه در كنار هر نفى بايد اثباتى باشد، تا جامه عمل بخود بپوشد، اگر ما مردم را از رفتن به مراكز فساد نهى مى كنيم، بايد در مقابل آن كانونهاى پاكى براى اجتماع و ارضاى روح زندگى گروهى بسازيم، اگر از تفريحات ناسالم جلوگيرى مى كنيم بايد وسائل تفريحات سالمى فراهم سازيم، اگر از مدارس استعمارى نهى مى كنيم بايد فرهنگى سالم و مراكزى پاك براى آموزش و پرورش تشكيل بدهيم اگر بى عفتى را محكوم مى سازيم بايد وسائل ازدواج آسان در اختيار جوانان بگذاريم.

آنها كه تمام قدرت خود را در نفى بكار مى اندازند، و در برنامه هايشان خبرى از اثبات نيست، يقين داشته باشند كه نفيشان هم كمتر بجائى خواهد رسيد.

چرا كه اين سنت آفرينش است كه بايد همه غرائز و احساسات را از طريق صحيح اشباع كرد، چرا كه اين برنامه مسلم اسلام است كه (لا) بايد با (الا) توام گردد تا از آن توحيدى حياتبخش متولد شود.

و اين درسى است كه متاءسفانه بسيارى از مسلمانان آنرا بدست فراموشى سپرده اند و باز هم شكايت مى كنند چرا برنامه هاى اسلامى پيش نمى رود، در حالى كه برنامه اسلام منحصر به نفى نيست آنچنانكه آنها خيال مى كنند، اگر نفى و اثبات را با هم قرين مى ساختند پيشرفتشان حتمى بود.

دو شرط اساسى

3 - سومين درس ارزنده اى كه از جريان مسجد ضرار و آيات فوق فرا مى گيريم اين است كه يك كانون فعال و مثبت دينى و اجتماعى كانونى است كه از دو عنصر مثبت تشكيل گردد نخست شالوده و هدف آن از آغاز پاك باشد( اسس على التقوى من اول يوم ) .

و ديگر اينكه حاميان و پاسدارانش انسانهائى پاك و درستكار و با ايمان و مصمم باشند( فيه رجال يحبون ان يتطهروا ) .

از ميان رفتن هر يك از اين دو ركن اساسى باعث فقدان نتيجه و نرسيدن به مقصد است.


آيه (111) و (112)و ترجمه

( ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التوراة و الانجيل و القرأن و من اوفى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم ) (111)( التئبون العبدون الحمدون السئحون الركعون السجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحفظون لحدود الله و بشر المؤ منين ) (112)

ترجمه:

111 - خداوند از مؤ منان جانها و اموالشان را خريدارى مى كند كه (در برابرش ) بهشت براى آنان باشد (به اين گونه كه ) در راه خدا پيكار مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند، اين وعده حقى است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است، اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده ايد و اين پيروزى بزرگى (براى شما) است.

112 - (مؤ منان كسانى هستند كه ) توبه كنندگانند، و عبادتكاران، و سپاسگويان و سياحت كنندگان، و ركوع كنندگان، و سجده آوران، و آمران به معروف، و نهى كنندگان از منكر، و حافظان حدود (و مرزهاى ) الهى و بشارت بده (به اينچنين ) مؤ منان!

تفسير:

يك تجارت بى نظير

از آنجا كه در آيات گذشته در باره متخلفان و جهاد سخن به ميان آمد، در اين دو آيه مقام والاى مجاهدان با ايمان، با ذكر مثال جالبى، بيان شده است.

در اين مثال خداوند خود را خريدار و مؤ منان را فروشنده معرفى كرده و مى گويد (خداوند از مؤ منان جانها و اموالشان را خريدارى مى كند، و در برابر اين متاع، بهشت را به آنان مى دهد)( ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة )

و از آنجا كه در هر معامله در حقيقت (پنج ركن اساسى ) وجود دارد كه عبارتند از خريدار، فروشنده، متاع، قيمت و سند معامله، خداوند در اين آيه به تمام اين اركان اشاره كرده است.

خودش را (خريدار) و مؤ منان را (فروشنده ) و جانها و اموال را (متاع ) و بهشت را (ثمن ) (بها) براى اين معامله قرار داده است.

منتها طرز پرداخت اين متاع را با تعبير لطيفى چنين بيان مى كند: (آنها در راه خدا پيكار مى كنند، و دشمنان حق را مى كشند و يا در اين راه كشته مى شوند و شربت شهادت را مى نوشند)( يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون )

در حقيقت دست خدا در ميدان جهاد براى تحويل گرفتن اين متاع اعم از جان، و يا اموالى كه در جهاد مصرف مى شود آماده است!.

و به دنبال آن به (اسناد) معتبر و محكم اين معامله كه پنجمين ركن است اشاره كرده مى فرمايد: (اين وعده حقى است بر عهده خداوند كه در سه كتاب آسمانى تورات، انجيل و قرآن آمده است )( وعدا عليه حقا فى التورات و الانجيل و القرآن ) .

البته با توجه به تعبير (فى سبيل الله ) به خوبى روشن مى شود كه خداوند خريدار جانها و تلاشها و كوششها و مجاهدتهاايست كه در راه او صورت مى گيرد يعنى در راه پياده كردن حق و عدالت و آزادى و نجات انسانها از چنگال كفر و ظلم و فساد.

سپس براى تأكيد روى اين معامله بزرگ اضافه مى كند (چه كسى وفادارتر به عهدش از خدا است؟( و من اوفى بعهده من الله ) .

يعنى گر چه بهاى اين معامله فورا پرداخته نمى شود، اما خطرات نسيه را در بر ندارد! چرا كه خداوند به حكم قدرت و توانائى و بى نيازى از هر كس نسبت به عهد و پيمانش وفادارتر است، نه فراموش مى كند، نه از پرداخت عاجز است، و نه كارى بر خلاف حكمت انجام مى دهد كه از آن پشيمان گردد و نه العياذ بالله خلاف مى گويد، بنابراين هيچگونه جاى شك و ترديد در وفادارى او به عهدش، و پرداختن بها در راس موعد، باقى نمى ماند.

و از همه جالبتر اينكه پس از انجام مراسم اين معامله، همانگونه كه در ميان تجارت كنندگان معمول است، به طرف مقابل تبريك گفته و معامله را معامله پر سودى براى او مى خواهد و مى گويد: (بشارت باد بر شما به اين معامله اى كه انجام داديد)( فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به )

(و اين پيروزى و رستگارى بزرگى براى همه شما است )( و ذلك هو الفوز العظيم ) .

نظير همين مطلب به عبارات ديگرى در سوره صف، در آيات 10 و 11 آمده است، آنجا كه مى فرمايد( يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤ منون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ) .( يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار و مساكن طيبة فى جنات عدن ذلك الفوز العظيم )

در اينجا انسان از اين همه لطف و محبت پروردگار در حيرت فرو مى رود، خداوندى كه مالك همه عالم هستى، و حاكم مطلق بر تمام جهان آفرينش است، و هر كس هر چه دارد از ناحيه او دارد، در مقام خريدارى همين مواهبى كه به بندگان بخشيده بر مى آيد و اعطائى خود را به بهائى صد چندان مى خرد.

عجيبتر اينكه جهادى كه باعث سر بلندى خود انسان و پيروزى و افتخار هر قوم و ملتى است، و ثمراتش سرانجام به خود آنها باز مى گردد، به عنوان پرداخت اين متاع شمرده است.

و با اينكه بايد در مقابل متاع و بها معادله اى باشد اين تعادل را ناديده گرفته و سعادت جاويدان را در برابر يك متاع ناپايدار كه به هر حال فانى شدنى است (خواه در بستر بيمارى و خواه در ميدان جنگ ) قرار داده.

و ازين مهمتر، با اينكه خدا از همه راستگويان راستگوتر است و نياز به هيچگونه سند و تضمينى ندارد، مهمترين اسناد و تضمينها را براى بندگانش قائل شده است.

و در پايان اين معامله بزرگ به آنها تبريك مى گويد و بشارت مى دهد، آيا لطف و محبت و مرحمت از اين بالاتر تصور مى شود؟!

و آيا معامله اى از اين پرسودتر وجود دارد؟

لذا در حديثى از (جابر بن عبد الله انصارى ) مى خوانيم هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مسجد بود، حضرت آيه را با صداى بلند تلاوت كرد و مردم تكبير گفتند، مردى از انصار پيش آمد از روى تعجب از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرسيد: راستى اين آيه بود كه نازل شد؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود آرى.

مرد انصارى گفت (بيع ربيح لا نقيل و لا نستقيل ): چه معامله پر سودى؟ نه اين معامله را باز مى گردانيم و نه اگر بازگشتى از ما بخواهند مى پذيريم!

همانگونه كه روش قرآن مجيد است كه در آيه اى سخنى را به اجمال برگذار مى كند و در آيه بعد به شرح و توضيح آن مى پردازد، در دومين آيه مورد بحث مؤ منان را كه فروشنده گان جان و مال به خدا هستند با نه صفت بارز معرفى مى كند.

1 - (آنها توبه كارانند) و دل و جان خود را به وسيله آب توبه از آلودگى گناه شستشو مى دهند( التائبون ) .

2 - (آنها عبادت كارانند و در پرتو راز و نياز با خدا و پرستش ذات پاك او خود سازى مى كنند).( العابدون )

3 - (آنها در برابر نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار سپاس مى گويند)( الحامدون ) .

4 - (آنها از يك كانون عبادت و پرستش به كانون ديگرى رفت و آمد دارند)( السائحون ) .

و به اين ترتيب برنامه هاى خود سازى آنان در پرتو عبادت، در محيط محدودى خلاصه نمى شود، و به افق خاصى تعلق ندارد، بلكه همه جا كانون عبوديت پروردگار و خودسازى و تربيت براى آنها است، و هر كجا درسى در اين زمينه باشد طالب آنند.

(سائح ) در اصل از ماده (سيح ) و (سياحت ) به معنى جريان و استمرار گرفته شده.

و در اينكه منظور از سائح در آيه فوق چه نوع سياحت و جريان و استمرارى است در ميان مفسران گفتگو است.

بعضى همانگونه كه در بالا گفتيم سير در ميان كانونهاى عبادت گرفته اند، در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم (سياحة امتى فى المساجد) (سياحت امت من در مساجد است ).

بعضى ديگر (سائح ) را به معنى (صائم ) و روزه دار گرفته اند، زيرا روزه يك كار مستمر در سراسر روز است، در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود (ان السائحين هم الصائمون ): (سائحان روزه دارانند).

بعضى ديگر از مفسران سياحت را به معنى سير و گردش در روى زمين و مشاهده آثار عظمت خدا و شناخت جوامع بشرى و آشنائى به عادات و رسوم و علوم و دانشهاى اقوام كه انديشه انسان را زنده و فكر او را پخته مى سازد، دانسته اند.

بعضى ديگر از مفسران سياحت را به معنى سير و حركت به سوى ميدان جهاد و مبارزه با دشمن مى دانند، و حديث نبوى معروف را( ان سياحة امتى الجهاد فى سبيل الله ) (سياحت امت من جهاد در راه خدا است ) شاهد آن گرفته اند.

و سر انجام بعضى آنرا به معنى سير عقل و فكر در مسائل مختلف مربوط به جهان هستى، و عوامل سعادت و پيروزى، و اسباب شكست و ناكامى دانسته اند.

ولى با توجه به اوصافى كه قبل و بعد از آن شمرده شده معنى اول مناسبتر از همه به نظر مى رسد، هر چند اراده تمام اين معانى از اين كلمه، نيز كاملا ممكن است، زيرا همه اين مفاهيم در مفهوم سير و سياحت جمع است.

5 - (آنها كه در برابر عظمت خدا ركوع مى كنند)( الراكعون ) .

6 - (آنها كه سر بر آستانش مى سايند و سجده مى آورند)( الساجدون ) .

7 - (آنها كه مردم را به نيكيها دعوت مى كنند)( الامرون بالمعروف ) .

8 - (آنها كه تنها به وظيفه دعوت به نيكى قناعت نمى كنند بلكه با هرگونه فساد و منكرى مى جنگند)( و الناهون عن المنكر ) .

9 - و (آنها كه پس از اداى رسالت امر به معروف و نهى از منكر، به آخرين و مهمترين وظيفه اجتماعى خود يعنى حفظ حدود الهى، و اجراى قوانين او، و اقامه حق و عدالت قيام مى كنند)( و الحافظون لحدود الله ) .

پس از ذكر اين صفات نه گانه، خداوند بار ديگر چنين مؤ منان راستين و تربيت يافتگان مكتب ايمان و عمل را تشويق مى كند، و به پيامبرش مى گويد (اين مؤ منان را بشارت ده )( و بشر المؤ منين ) .

و از آنجا كه متعلق بشارت ذكر نشده و يا به تعبير ديگر بشارت بطور مطلق آمده است، مفهوم وسيعى را مى فهماند كه هر خير و سعادتى را در بر مى گيرد، يعنى آنها را به هر خير و هر سعادت و هر گونه افتخار بشارت ده!.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه قسمتى از اين صفات نه گانه (شش صفت اول ) مربوط به جنبه هاى خودسازى و تربيتى افراد است، و قسمت ديگرى (دو صفت هفتم و هشتم ) به وظائف حساس اجتماعى و پاكسازى محيط جامعه اشاره مى كند، و آخرين صفت حكايت از مسؤ وليتهاى همگانى در مورد تشكيل حكومت صالح و شركت فعالانه در مسائل مثبت سياسى دارد.


آيه (113) و (114) و ترجمه

( ما كان للنبى و الذين أمنوا أن يستغفروا للمشركين و لو كانوا أولى قربى من بعد ما تبين لهم أنهم أصحب الجحيم ) (113)( و ما كان استغفار إبرهيم لا بيه إلا عن موعدة وعدها إياه فلما تبين له أنه عدو لله تبراء منه إن إبرهيم لا وه حليم ) (114)

ترجمه:

113 - براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان شايسته نبود كه براى مشركان (از خداوند) طلب آمرزش كنند، هر چند از نزديكانشان باشند، پس از آنكه بر آنها روشن شد كه اين گروه اصحاب دوزخند.

114 - و استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) فقط بخاطر وعده اى بود كه به او داده بود (تا وى را به سوى ايمان جذب كند) اما هنگامى كه براى او روشن شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست، چرا كه ابراهيم مهربان و بردبار بود.

شان نزول:

در تفسير مجمع البيان روايتى به اين مضمون در شان نزول آيات فوق نقل شده است كه گروهى از مسلمانان به پيامبر اسلام مى گفتند: آيا براى پدران ما كه در عصر جاهليت از دنيا رفتند طلب آمرزش نمى كنى؟ آيات فوق نازل شد و به همه آنها اخطار كرد كه هيچ كس ‍ حق ندارد براى مشركان استغفار نمايد.

در شان نزول اين آيات مطالب ديگرى نيز گفته شده است كه پس از پايان تفسير آيه خواهد آمد.

تفسير:

لزوم بيگانگى از دشمنان

آيه نخست با تعبيرى رسا و قاطع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان را از استغفار براى مشركان نهى مى كند و مى گويد: (شايسته نيست كه پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و افراد با ايمان براى مشركان طلب آمرزش كنند)( ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين ) .

سپس براى تاءكيد و تعميم اضافه مى كند (حتى اگر از نزديكانشان باشند)( و لو كانوا اولى قربى ) .

بعدا دليل اين موضوع را ضمن جمله اى چنين توضيح مى دهد (بعد از آنكه براى مسلمانان روشن شد كه مشركان اهل دوزخند طلب آمرزش براى آنها معنى ندارد)( من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم ) .

اين كارى است بيهوده و آرزوئى است نابجا چرا كه مشرك بهيچ وجه قابل آمرزش نيست و آنان كه راه شرك را پوئيدند راه نجاتى براى آنها تصور نمى شود.

بعلاوه استغفار و طلب آمرزش يكنوع اظهار محبت و پيوند و علاقه با مشركان است و اين همان چيزى است كه بارها در قرآن از آن نهى شده است.

و از آنجا كه مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آيات اين كتاب آسمانى خوانده بودند كه ابراهيم براى (عمويش ) آزر استغفار كرد، فورا اين سؤ ال ممكن بود در ذهن آنها پديد آيد كه مگر آزر مشرك نبود؟ اگر اين كار ممنوع است چرا اين پيامبر بزرگ خدا انجام داد؟!

لذا در آيه دوم به پاسخ اين سؤ ال پرداخته مى گويد: (استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) به خاطر وعده اى بود كه به او داد، اما هنگامى كه براى او آشكار شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست و برايش استغفار نكرد)( و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرا منه ) .

در پايان آيه اضافه مى كند: (ابراهيم كسى بود كه در پيشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان، و مردى بزرگوار و حليم و بردبار بود)( ان ابراهيم لاواه حليم )

اين جمله ممكن است دليلى براى وعده ابراهيم به آزر در زمينه استغفار بوده، باشد، زيرا حلم و بردبارى از يك سو، و اواه بودن او كه طبق بعضى از تفاسير به معنى رحيم بودن است از سوى ديگر، ايجاب مى كرد كه حد اكثر تلاش و كوشش را براى هدايت آزر انجام دهد، اگر چه از طريق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله فوق دليل براى اين موضوع باشد كه ابراهيم به خاطر خضوع و خشوعى كه داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود براى دشمنان حق استغفار كند، بلكه اين كار مخصوص به زمانى بود كه اميد هدايت آزر را در دل مى پروراند، لذا به محض آشكار شدن عداوت او از اين كار صرف نظر كرد.

اگر سؤ ال شود مسلمانان از كجا مى دانستند كه ابراهيم براى آزر استغفار كرد.

در پاسخ مى گوئيم اين آيات سوره توبه همانگونه كه در آغاز اشاره كرديم در اواخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شد و قبلا مسلمانان در سوره مريم آيه 47 خوانده بودند كه ابراهيم با جمله (سا ستغفر لك ربى ) به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پيامبر خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيهوده وعده نمى دهد، و هرگاه وعده داده به وعده اش وفا كرده است، و نيز در سوره ممتحنه آيه 4 خوانده بودند كه ابراهيم به او گفت

(لاستغفرن لك ) (من براى تو استغفار خواهم كرد) همچنين در سوره شعرا كه از سوره هاى مكى است استغفار ابراهيم براى پدرش صريحا آمده است آنجا كه مى گويد( و اغفر لابى انه كان من الضالين ) (آيه 86)

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.

1 - يك روايت مجعول

بسيارى از مفسران اهل سنت حديث مجعولى از صحيح بخارى و مسلم و كتب ديگر از (سعيد بن مسيب ) از پدرش نقل كرده اند كه هنگامى كه مرگ ابو طالب نزديك شد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر او وارد گرديد، در حالى كه ابو جهل و عبد الله بن ابى اميه نزد او بودند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به او فرمود: اى عمو! تو لا اله الا الله بگو كه من به وسيله آن نزد پروردگار براى تو دفاع (و شفاعت ) كنم، در اين هنگام ابو جهل و عبد الله بن ابى اميه رو به ابو طالب كردند و گفتند: تو مى خواهى از آئين (پدرت ) عبد المطلب صرفنظر كنى؟ ولى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرارا اين پيشنهاد را به او كرد اما ابو جهل و عبد الله با همان بيان مانع او شدند، آخرين سخنى را كه ابو طالب گفت اين بود: (بر آئين عبد المطلب )! و از گفتن لا اله الا الله خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود من براى تو استغفار خواهم كرد، تا زمانى كه از آن نهى شوم، در اين هنگام آيه فوق (ما كان للنبى و الذين آمنوا...) نازل گرديد.

ولى نشانه هاى جعل و دروغ در اين حديث به چشم مى خورد زيرا:

اولا مشهور و معروف در ميان مفسران و محدثان اين است كه سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گرديد بلكه به عقيده بعضى اين آخرين سوره اى است كه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است، در حالى كه مورخان نوشته اند وفات ابو طالب در مكه و قبل از هجرت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اتفاق افتاد!

بخاطر همين تضاد روشن بعضى از متعصبان مانند نويسنده تفسير المنار به دست و پا افتاده اند، گاهى گفته اند اين آيه دو بار نازل شده است! يك بار در مكه، و يك بار در مدينه سال نهم هجرت! و با اين ادعاى بى دليل به گمان خود خواسته اند تضاد را برطرف سازند.

و گاهى گفته اند ممكن است اين آيه در مكه هنگام وفات ابو طالب نازل شده باشد بعدا به دستور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در سوره توبه قرار داده شده است، در حالى كه اين ادعا نيز كاملا عارى از دليل است.

آيا بهتر نبود بجاى اين گونه توجيه هاى بى مدرك، در روايت مزبور و صحت آن ترديد كنند؟.

ثانيا - شك نيست كه قبل از مرگ ابو طالب خداوند در آياتى از قرآن مسلمانان را از دوستى و محبت مشركان نهى كرده بود - و مى دانيم استغفار كردن يكى از روشنترين مصاديق اظهار محبت و دوستى است، با اين حال چگونه ممكن است ابو طالب مشرك از دنيا برود و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سوگند ياد كند كه من همچنان براى تو استغفار خواهم كرد تا خدا مرا نهى كند؟!

عجيب اينكه فخر رازى كه به تعصب در اينگونه مسائل مشهور است چون نتوانسته است انكار كند كه اين آيه مانند بقيه سوره توبه در مدينه و در اواخر عمر پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است، دست به توجيه شگفت آورى زده و آن اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از مرگ ابو طالب تا زمان نزول سوره توبه همچنان براى او استغفار مى كرد تا اينكه آيه فوق نازل شد و او را نهى كرد، سپس مى گويد چه مانعى دارد كه اين امر براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان تا آن زمان مجاز بوده باشد؟!

فخر رازى اگر خود را از قيد و بند تعصب رها مى ساخت به حقيقت متوجه مى شد كه امكان ندارد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اين مدت طولانى براى يك نفر مشرك استغفار كند در حالى كه آيات فراوانى از قرآن كه تا آن زمان نازل شده بود هر گونه

مودت و محبت و دوستى را نسبت به مشركان محكوم ساخته بود

ثالثا - تنها كسى كه اين روايت را نقل كرده (سعيد بن مسيب ) است و دشمنى او با امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) معروف است، بنابراين هرگز نمى توان به گفتار او در باره على (عليها‌السلام ) يا پدر و فرزندش اعتماد كرد.

مرحوم (علامه امينى ) پس از اشاره به مطلب فوق سخنى از واقدى نقل مى كند كه قابل توجه است مى گويد: (سعيد بن مسيب ) از كنار جنازه امام سجاد على بن الحسين (عليهما‌السلام ) گذشت و بر آن نماز نگزارد (و با عذرى واهى ) از اين كار صرفنظر كرد، اما هنگامى كه به گفته ابن حزم از او پرسيدند آيا پشت سر حجاج نماز مى خوانى يا نه گفت ما پشت سر بدتر از حجاج نماز مى خوانيم!.

رابعا - همانگونه كه در جلد پنجم همين تفسير گفتيم شك نيست كه ابو طالب به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايمان آورد و مدارك و دلائل روشنى براى اين موضوع ارائه داديم و ثابت كرديم كه آنچه درباره عدم ايمان ابو طالب گفته اند تهمتى بزرگ است كه تمام علماى شيعه و گروهى از دانشمندان اهل تسنن مانند ابن ابى الحديد (در شرح نهج البلاغه ) و قسطلانى (در ارشاد السارى ) و زينى دحلان (در حاشيه تفسير حلبى ) به آن تصريح كرده اند.

و گفتيم يك محقق موشكاف با توجه به موج سياسى مغرضانه اى كه از حكام بنى اميه بر ضد على (عليها‌السلام ) برخاست به خوبى مى تواند حدس بزند كه هر كس با آن حضرت ارتباط و پيوند داشت از اين تعرض مغرضانه در امان نماند، در واقع ابو طالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابى طالب (عليها‌السلام ) پيشواى بزرگ اسلام

بود، مگر (ابوذر) آن مجاهد بزرگ اسلام را به خاطر عشقش به على (عليها‌السلام ) و مبارزه اش با مكتب عثمان مورد آنهمه اتهام قرار ندادند؟!

(براى اطلاع بيشتر از ايمان ابو طالب كه در تمام دوران حياتش حامى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مدافع او بود و سر بر فرمانش داشت به جلد پنجم همين تفسير صفحه 191 تا 198 مراجعه فرمائيد)

2 - چرا ابراهيم به آزر وعده استغفار داد؟

سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه چگونه ابراهيم به عمويش آزر وعده استغفار داد و طبق ظاهر آيه فوق و آيات ديگر قرآن مجيد به اين وعده وفا كرد، با اينكه او هرگز ايمان نياورد و در صف مشركان و بت پرستان بودو استغفار براى چنين كسانى ممنوع است؟

در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه داشت كه از آيه فوق به خوبى استفاده مى شود كه ابراهيم انتظار داشته است كه آزر از اين طريق جذب به سوى ايمان و توحيد شود، و استغفار او در حقيقت اين بوده است (كه خداوند او را هدايت كن، و گناهان گذشته او را ببخش ).

اما هنگامى كه آزر در حال شرك چشم از جهان فرو بست، و براى ابراهيم مسلم شد كه او با حالت عداوت پروردگار از دنيا رفته، و ديگر جائى براى هدايت او باقى نمانده است، استغفار خود را قطع كرد.

طبق اين معنى مسلمانان نيز مى توانند براى دوستان و بستگان مشركشان مادام كه در قيد حياتند و اميد هدايت آنها مى رود، استغفار كنند يعنى از خدا براى آنها هدايت و آمرزش هر دو بطلبند، ولى پس از مرگ آنها در حال كفر، ديگر جائى براى استغفار باقى نمى ماند.

اما اينكه در بعضى از روايات وارد شده كه امام صادق (عليها‌السلام ) فرمود ابراهيم (عليها‌السلام ) وعده داده بود كه اگر آزر اسلام بياورد براى او استغفار كند ( نه اينكه پيش از اسلام آوردن ) و هنگامى كه براى او روشن شد كه او دشمن خدا است، از وى بيزارى جست و بنابراين وعده ابراهيم مشروط بود و چون شرط آن حاصل نشد او هرگز استغفار نكرد.

اين روايت علاوه بر اينكه روايت مرسل و ضعيفى است مخالف ظاهر يا صريح آيات قرآن است، زيرا ظاهر آيه مورد بحث اين است كه ابراهيم استغفار كرد و صريح آيه 86 سوره (شعراء) اين است كه ابراهيم از خداوند تقاضاى آمرزش او را كرد آنجا كه مى گويد( و اغفر لابى انه كان من الضالين ) .

شاهد ديگر اين سخن جمله معروفى است كه از ابن عباس نقل شده كه ابراهيم كرارا براى آزر مادامى كه در حيات بود استغفار كرد، اما هنگامى كه در حال كفر از دنيا رفت، و عداوت او نسبت به آئين حق مسلم شد، از اين كار خوددارى نمود.

و از آنجا كه گروهى از مسلمانان مايل بودند براى نياكان مشرك خود كه در حال كفر مرده بودند استغفار كنند قرآن صريحا آنها را نهى كرد و تصريح نمود كه وضع ابراهيم با آنها كاملا متفاوت بوده، او در حال حيات آزر، و به اميد ايمان او، چنين كارى را مى كرد، نه پس ‍ از مرگش!

3 - هر گونه پيوندى با دشمنان بايد قطع شود

آيه مورد بحث تنها آيه اى نيست كه سخن از قطع هر گونه رابطه با مشركان مى گويد، بلكه از آيات متعددى از قرآن اين موضوع به خوبى استفاده مى شود كه هر گونه پيوند و همبستگى خويشاوندى و غير خويشاوندى بايد تحت الشعاع پيوندهاى مكتبى قرار گيرد و اين پيوند (ايمان به خدا و مبارزه با هر گونه شرك و بت پرستى ) بايد بر تمام روابط مسلمانان حاكم باشد، چرا كه اين پيوند يك پيوند زير بنائى و حاكم بر همه مقدرات اجتماعى آنها است.

و هرگز پيوندهاى سطحى و رو بنائى نمى تواند آنرا نفى كند، اين درسى بود براى ديروز و امروز و همه اعصار و قرون.


آيه (115) و (116) و ترجمه

( و ما كان الله ليضل قوما بعد إذ هدئهم حتى يبين لهم ما يتقون إن الله بكل شى ء عليم ) (115)( إن الله له ملك السموت و الارض يحى و يميت و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير ) (116)

ترجمه:

115 - چنان نبوده كه خداوند قومى را پس از هدايت (و ايمان ) مجازات كند مگر آنكه آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند براى آنان بيان نمايد (و آنها مخالفت كنند) زيرا خداوند به هر چيزى دانا است.

116 - حكومت آسمانها و زمين براى او است، (او) زنده و مى ميراند، و جز خدا ولى و ياورى نداريد.

شان نزول:

بعضى از مفسران گفته اند كه گروهى از مسلمانان قبل از نزول فرائض و واجبات چشم از جهان بسته بودند، جمعى خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و درباره سرنوشت آنها اظهار نگرانى كردند، و چنين مى پنداشتند كه آنها شايد گرفتار مجازات الهى به خاطر عدم انجام اين فرائض باشند. آيه فوق نازل شد و اين موضوع را نفى كرد.

بعضى ديگر از مفسران گفته اند كه اين آيه در مورد استغفار مسلمانان براى مشركان و اظهار محبت آنها قبل از نهى صريح در آيات سابق نازل شده است، زيرا اين موضوع، باعث نگرانى گروهى از مسلمين شده بود، آيه فوق نازل شد و به آنها اطمينان داد كه استغفارهاى آنان قبل از نهى الهى موجب مؤ اخذه و مجازات نخواهد بود.

تفسير:

مجازات پس از تبيين

نخستين آيه فوق اشاره به يك قانون كلى و عمومى است، كه عقل نيز آنرا تاءييد مى كند و آن اينكه مادام كه خداوند حكمى را بيان نفرموده و توضيحى در شرع پيرامون آن نرسيده است هيچكس را در برابر آن مجازات نخواهد كرد، و به تعبير ديگر تكليف و مسئوليت همواره بعد از بيان احكام است، و اين همان چيزى است كه در علم اصول از آن تعبير به قاعده (قبح عقاب بلا بيان ) مى شود.

لذا در آغاز مى فرمايد: (چنين نبوده كه خداوند گروهى را پس از هدايت گمراه سازد تا اينكه آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند براى آنها تبيين كند)( و ما كان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم الله حتى يبين لهم ما يتقون ) .

منظور از (يضل ) كه در اصل به معنى گمراه ساختن است، يا حكم به گمراهى مى باشد، آنچنان كه بعضى از مفسران احتمال داده اند (همانند تعديل و تفسيق كه به معنى حكم به عدالت و حكم به فسق است ).

و يا به معنى گمراه ساختن از طريق ثواب و پاداشهاى روز قيامت است، كه در واقع به مفهوم مجازات كردن خواهد بود.

و يا اينكه منظور از (اضلال ) همانست كه در سابق نيز داشته ايم و آن بر گرفتن نعمت توفيق، و رها ساختن انسان به حال خود كه نتيجه اش گمراه شدن و سرگردان ماندن در طريق هدايت است، و اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه همواره گناهان سرچشمه گمراهى بيشتر و دور ماندن از طريق هدايت است.

و در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند به هر چيزى دانا است )( ان الله بكل شيى ء عليم ) .

يعنى علم و دانائى خداوند ايجاب مى كند كه تا چيزى را براى بندگان بيان نكرده است، كسى را در برابر آن مسئول نداند و مؤ اخذه نكند.

پاسخ به يك سؤ ال

بعضى از مفسران و محدثان چنين پنداشته اند كه آيه فوق دليل بر اين است كه مستقلات عقليه (آنچه را انسان بدون حكم شرع از طريق عقل خود درك مى كند، همانند زشتى ظلم و خوبى عدالت و يا بدى دروغ و سرقت و تجاوز و قتل نفس و مانند اينها) تا از طريق شرع تبيين نگردد كسى در برابر آنها مسئوليت ندارد.

و به تعبير ديگر تمام احكام عقل بايد بوسيله حكم شرع تاءييد گردد، تا براى مردم تكليف و مسئوليت ايجاد كند، و بنابراين قبل از نزول شرع مردم هيچگونه مسئوليتى حتى در برابر مستقلات عقليه ندارند.

ولى بطلان اين پندار روشن است. زيرا جمله حتى يبين لهم (تا براى آنان تبيين كند و روشن سازد) پاسخ آنها را مى دهد و روشن مى كند كه اين آيه و مانند آن مخصوص مسائلى است كه در پرده ابهام باقى مانده و نياز به تبيين و روشنگرى دارد، و مسلما مستقلات عقلى را شامل نمى شود، زيرا زشتى ظلم و خوبى عدالت موضوع مبهمى نيست كه نياز به تبيين داشته باشد.

كسانى كه چنين مى گويند توجه ندارند كه اگر اين سخن درست باشد هيچ لزومى ندارد كه مردم به نداى پيامبران پاسخ گويند و براى پى بردن به صدق آنها به مطالعه در دعوت مدعى نبوت و معجزاتش بپردازد: چرا كه هنوز صدق پيامبر و حكم الهى براى آنان روشن نشده، بنابراين لزومى ندارد كه ادعاى آنان را مورد بررسى قرار دهند.

لذا همانگونه كه وجوب بررسى دعوت مدعيان نبوت به حكم عقل و فرمان خرد است، و به اصطلاح از مستقلات عقليه مى باشد، ساير مسائلى را كه عقل و خرد آنها را به روشنى درك مى كند نيز واجب الاتباع است.

شاهد اين سخن تعبيرى است كه در بعضى از احاديث كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) وارد شده استفاده و به چشم مى خورد، در كتاب توحيد از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: كه در تفسير اين آيه فرمود:( حتى يعرفهم ما يرضيه و ما يسخطه ) يعنى خداوند كسى را مجازات نمى كند تا آن زمانى كه به آنها بفهماند و معرفى كند كه چه چيزها موجب خشنودى او است و چه چيزها موجب خشم و غضب او.

و به هر حال اين آيه و مانند آن پايه اى براى يك قانون كلى اصولى محسوب مى شود كه مادام كه دليلى بر وجوب يا حرمت چيزى نداشته باشيم هيچگونه مسئوليتى در برابر آن نداريم، و به تعبير ديگر همه چيز براى ما مجاز است مگر آنكه دليلى بر وجوب يا تحريم آن اقامه شود، و اين همانست كه نام آنرا (اصل برائت ) مى گذارند.

در آيه بعد روى مسأله تكيه و تاءكيد مى كند كه: (حكومت آسمانها و زمين براى خدا است )( ان الله له ملك السماوات و الارض ) .

و نظام حيات و مرگ نيز در كف قدرت او است، او است كه (زنده مى كند و مى ميراند)( يحى و يميت ) .

و بنابراين (هيچ ولى و سرپرست و ياورى جز خدا نداريد)( و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير ) .

اشاره به اينكه با توجه به اين موضوع كه همه قدرتها و تمام حكومتها در عالم هستى بدست او و به فرمان او است، شما نبايد بر غير او تكيه كنيد، و بيگانگان از خدا را پناهگاه يا مورد علاقه خود قرار دهيد، و پيوند محبت خويش را با اين دشمنان خدا از طريق استغفار يا غير آن برقرار و محكم داريد.


آيه (117) و (118) و ترجمه

( لقد تاب الله على النبى و المهجرين و الا نصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ثم تاب عليهم إ نه بهم رؤوف رحيم ) (117)( و ( على الثلثة الذين خلفوا حتى إذا ضاقت عليهم الا رض بما رحبت و ضاقت عليهم أنفسهم و ظنوا أن لا ملجأ من الله إلا إليه ثم تاب عليهم ليتوبوا إن الله هو التواب الرحيم ) (118)

ترجمه:

117 - خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر، و (همچنين ) مهاجران و انصار كه در زمان عسرت و شدت (در جنگ تبوك ) از او پيروى كردند، نمود، پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از آنها از حق منحرف شود (و از ميدان جنگ باز گردند) سپس خدا توبه آنها را پذيرفت كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است.

118 - (همچنين ) آن سه نفر را كه (در مدينه ) بازماندند (و از شركت در تبوك خوددارى كردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد وحتى ) جائى در وجود خويش براى خود نمى يافتند و دانستند كه پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست در آن هنگام خدا آنانرا مشمول رحمت خود ساخت و خداوند توبه آنها را پذيرفت كه خداوند توبه پذير و مهربان است.

شان نزول:

يك درس بزرگ!

مفسران گفته اند كه آيه نخست در مورد غزوه تبوك و مشكلات طاقت فرسائى كه به مسلمانان در اين جنگ رسيد نازل شده، اين مشكلات به قدرى بود كه گروهى تصميم به بازگشت گرفتند اما لطف و توفيق الهى شامل حالشان شد، و همچنان پا بر جا ماندند.

از جمله كسانى كه مى گويند آيه در مورد او نازل شده (ابو حيثمه ) است، كه از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، نه از منافقان، ولى بر اثر سستى از حركت به سوى ميدان تبوك به اتفاق پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خوددارى كرد.

ده روز از اين واقعه گذشت. هوا گرم و سوزان بود، روزى نزد همسران خود آمد، در حالى كه سايبانهاى او را مرتب و آماده و آب خنك مهيا و طعام خوبى فراهم ساخته بودند، او ناگهان در فكر فرو رفت و به ياد پيشواى خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) افتاد و گفت: رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه هيچ گناهى ندارد و خداوند گذشته و آينده او را تضمين فرموده، در ميان بادهاى سوزان بيابان اسلحه به دوش گرفته، و رنج اين سفر دشوار را بر خود تحمل كرده، ابو حيثمه را ببين كه در سايه خنك و كنار غذاى آماده و زنان زيبا قرار گرفته است، اين انصاف نيست.

سپس رو به همسران خود كرد و گفت به خدا قسم با هيچكدام از شما يك كلمه سخن نمى گويم، و در زير اين سايبان قرار نمى گيرم، تا به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ملحق شوم، اين سخن را گفت و زاد و توشه برگرفت و بر شتر خود سوار شد و حركت كرد، هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگويند او كلمه اى بر زبان جارى نكرد، و همچنان به حركت ادامه داد تا به نزديكى تبوك رسيد.

مسلمانان به يكديگر مى گفتند: اين سوارى است كه از كنار جاده مى گذرد اما پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود اى سوار! ابو حيثمه باشى بهتر است.

هنگامى كه نزديك شد و مردم او را شناختند گفتند آرى ابو حيثمه است، شتر خود را بر زمين خواباند و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سلام گفت، و ماجراى خويش را بازگو كرد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به او خوش آمد گفت و براى او دعا فرمود.

به اين ترتيب او از جمله كسانى بود كه قلبش متمايل به باطل شده بود، اما به خاطر آمادگى روحى خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابت قدم گردانيد.

در مورد آيه دوم شان نزول ديگرى نقل شده كه خلاصه اش چنين است:

سه نفر از مسلمانان به نام (كعب بن مالك ) و (مرارة بن ربيع ) و (هلال بن اميه ) از شركت در جنگ تبوك، و حركت همراه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دسته منافقان باشند، بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند.

هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از صحنه تبوك به مدينه بازگشت، خدمتش رسيدند و عذر خواهى كردند، اما پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حتى يك جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نيز دستور داد كه احدى با آنها سخن نگويد.

آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند؛ تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و اجازه خواستند كه از آنها جدا شوند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجازه جدائى نداد، ولى دستور داد كه به آنها نزديك نشوند.

فضاى مدينه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوائى بزرگ، شهر را ترك گويند و به قله كوههاى اطراف مدينه پناه ببرند

از جمله مسائلى كه ضربه شديدى بر روحيه آنها وارد كرد اين بود كه كعب بن مالك مى گويد روزى در بازار مدينه با ناراحتى نشسته بودم ديدم يك نفر مسيحى شامى سراغ مرا مى گيرد، هنگامى كه مرا شناخت نامه اى از پادشاه غسان به دست من داد كه در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوى ما بيا، حال من منقلب شد گفتم اى واى بر من كارم به جائى رسيده است كه دشمنان در من طمع دارند!

خلاصه بستگان آنها غذا مى آوردند، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمى گفتند.

مدتى به اين صورت گذشت و پيوسته انتظار مى كشيدند كه توبه آنها قبول شود و آيه اى كه دليل بر قبولى توبه آنها باشد نازل گردد، اما خبرى نبود.

در اين هنگام فكرى به نظر يكى از آنان رسيد و به ديگران گفت: اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كرده اند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم (درست است كه ما گنهكاريم ولى بايد از گناهكار ديگرى خشنود نباشيم ).

آنها چنين كردند به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نمى گفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند، و به اين ترتيب سر انجام پس ‍ از پنجاه روز توبه و تضرع به پيشگاه خداوند، توبه آنان قبول شد و آيه فوق در اين زمينه نازل گرديد.

تفسير:

زندان محاصره اجتماعى گنهكاران

اين آيات نيز همچنان از جنگ تبوك و مطالب گوناگونى كه پيرامون اين رويداد بزرگ اسلامى به وقوع پيوست، سخن مى گويد.

در نخستين آيه اشاره به شمول رحمت بى پايان پروردگار نسبت به پيامبر و مهاجرين و انصار در آن لحظات حساس كرده، مى گويد: رحمت خدا شامل حال پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مهاجران و انصار، همانها كه در موقع شدت و بحرانى از او پيروى كردند، شد (لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة ).

سپس اضافه مى كند: (اين شمول رحمت الهى به هنگامى بود كه بر اثر شدت حوادث و فشار ناراحتيها نزديك بود گروهى از مسلمانان از جاده حق باز گردند) (و تصميم به مراجعت از تبوك بگيرند)( من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ) .

دگر بار تأكيد مى كند كه (بعد از اين ماجرا، خداوند رحمت خود را شامل حال آنها ساخت، و توبه آنها را پذيرفت، زيرا او نسبت به مؤ منان مهربان و رحيم است )( ثم تاب عليهم انه بهم رؤف رحيم ) .

نه تنها اين گروه عظيم را كه در جهاد شركت كرده بودند، مورد رحمت خويش قرار داد، بلكه آن سه نفر را كه از شركت در جهاد تخلف ورزيده بودند و جنگجويان آنها را پشت سر گذاشتند و رفتند، نيز مشمول لطف خود قرار داد( و على الثلاثة الذين خلفوا ) .

اما اين لطف الهى به آسانى شامل حال آنها نشد، بلكه آن به هنگامى بود كه اين سه نفر (كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن امية كه شرح حالشان در شان نزول گذشت ) در محاصره شديد اجتماعى قرار گرفتند، و مردم همگى با آنها قطع رابطه كردند، (آنچنان كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد)( حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت ) .

و سينه آنها چنان از اندوه آكنده شد كه گوئى (جائى در وجود خويش براى خود نمى يافتند) تا آنجا كه خود آنها نيز از يكديگر قطع رابطه كردند( و ضاقت عليهم انفسهم ) .

و به اين ترتيب همه راهها به روى آنها بسته شد، (و يقين پيدا كردند كه پناهگاهى از خشم خدا جز از طريق بازگشت به سوى او نيست )( و ظنوا ان لا ملجا من الله الا اليه ) .

(بار ديگر رحمت خدا به سراغ آنان آمد، و توبه و بازگشت حقيقى و خالصانه را بر آنان آسان ساخت، تا توبه كنند)( ثم تاب عليهم ليتوبوا ) .

چرا كه (خداوند توبه پذير و رحيم است )( ان الله هو التواب الرحيم ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

نكته ها

1 - منظور از توبه خدا بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيست؟

در نخستين آيه مورد بحث خوانديم كه خداوند بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مهاجران و انصار توبه كرد و توبه آنها را پذيرا شد.

بدون شك پيامبر معصوم گناهى نداشته كه بخواهد از آن توبه كند و خدا توبه او را بپذيرد (هر چند پاره اى از مفسران اهل تسنن تعبير فوقرا دليل بر صدور لغزشى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ماجراى تبوك گرفته اند).

ولى دقت در خود آيه و ساير آيات قرآن به نادرست بودن اين تفسير گواهى مى دهد، زيرا اولا توبه پروردگار به معنى بازگشت او به رحمت و توجه به بندگان است، و در مفهوم آن، گناه و يا لغزش نيست، چنانكه در سوره نساء بعد از ذكر قسمتى از احكام اسلام، مى فرمايد:( يريد الله ليبين لكم و يهديكم سنن الذين من قبلكم و يتوب عليكم و الله عليم حكيم ) : (خداوند مى خواهد احكام خود را براى شما تبيين كند و به روش شايسته كه قبل از شما بودند شما را هدايت كند، و بر شما توبه كند، و خداوند عالم و حكيم است ).

در اين آيه و پيش از آن سخن از گناه و لغزشى به ميان نيامده، بلكه طبق تصريح همين آيه سخن از تبيين احكام و هدايت به سنتهاى ارزنده پيشين در ميان است، و اين خود نشان مى دهد كه توبه در اينجا به معنى شمول رحمت الهى نسبت به بندگان است.

ثانيا در كتب لغت نيز يكى از معانى توبه همين موضوع ذكر شده است، در كتاب معروف قاموس يكى از معانى توبه چنين ذكر شده (رجع عليه بفضله و قبوله ).

و ثالثا در آيه مورد بحث، تخلف و انحراف از حق را تنها به گروهى از مؤ منان نسبت مى دهد با اينكه توبه الهى را شامل حال همه مى داند، و اين خود نشان مى دهد كه توبه خدا در اينجا به معنى پذيرش عذر بندگان از گناه نيست، بلكه همان رحمت خاص الهى است كه در اين لحظات سخت به يارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه مؤ منان بدون استثناء از مهاجران و انصار آمد، و آنها را در امر جهاد ثابت قدم ساخت،

2 - چرا از جنگ تبوك به ساعة العسرة تعبير شده است؟!

(ساعت ) از نظر لغت به معنى بخشى از زمان است، خواه كوتاه باشد يا طولانى، البته به زمانهاى خيلى طولانى، ساعت گفته نمى شود، و (عسرت ) به معنى مشقت و سختى است.

تاريخ اسلام نشان مى دهد كه مسلمانان هيچگاه به اندازه جريان تبوك در فشار و زحمت نبودند.

زيرا از طرفى حركت به سوى تبوك در موقع شدت گرماى تابستان بود.

و از سوى ديگر خشكسالى مردم را به ستوه در آورده بود.

و از سوى سوم فصلى بود كه مى بايست مردم همان مقدار محصولى كه بر درختان بود جمع آورى و براى طول سال خود آماده كنند.

از همه اينها گذشته فاصله ميان مدينه و تبوك بسيار طولانى بود.

و دشمنى كه مى خواستند با او روبرو شوند، امپراطورى روم شرقى، يكى از نيرومندترين قدرتهاى جهان روز بود.

اضافه بر اينها، مركب و آذوقه در ميان مسلمانان به اندازه اى كم بود كه گاه ده نفر مجبور مى شدند به نوبت از يك مركب استفاده كنند، بعضى از پياده ها حتى كفش بپانداشتند، و مجبور بودند با پاى برهنه از ريگهاى سوزان بيابان بگذرند، از نظر غذا و آب به قدرى در مضيقه بودند كه گاهى يك دانه خرما را چند نفر به نوبت، در دهان گرفته و مى مكيدند تا موقعى كه تنها هسته آن باقى مى ماند، و يك جرعه آب را چند نفر مى نوشيدند.

ولى با تمام اين اوصاف مسلمانان غالبا روحيه قوى و محكم داشتند و على رغم تمام اين مشكلات به سوى دشمن همراه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حركت كردند و با اين استقامت و پايمردى عجيب درس بزرگى براى همه مسلمين جهان در تمام قرون و اعصار به يادگار گذاشتند، درسى كه براى همه نسلها كافى بود، و وسيله پيروزى و غلبه بر دشمنان بزرگ و مجهز و خطرناك.

شك نيست در ميان مسلمانان افرادى بودند كه روحيه ضعيفترى داشتند، و همانها بودند كه فكر بازگشت را در سر مى پروراندند كه قرآن از آن تعبير به( من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ) كرده است (زيرا (يزيغ ) از ماده (زيغ ) به معنى تمايل و انحراف از حق به سوى باطل است ).

ولى همانگونه كه ديديم روحيه عالى اكثريت، و لطف پروردگار آنها را نيز از اين فكر منصرف ساخت، و به جمع مجاهدان راه حق پيوستند.

نكته 3

3 - در آيات فوق درباره آن سه نفر از مسلمانان سست و سهل انگار تعبير به (خلفوا) شده است، يعنى (پشت سر گذارده شده اند).

اين تعبير يا به خاطر آن است كه مسلمانان هنگامى كه اينگونه اشخاص سستى مى كردند آنها را پشت سر گذارده، و بى اعتنا به وضعشان به سوى ميدان جهاد پيش مى رفتند، و يا به خاطر آنست كه هنگامى كه براى عذرخواهى نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند، عذر آنها را نپذيرفت و قبول توبه آنها را به عقب انداخت.

4 - يك درس بزرگ براى هميشه

از مسائل مهمى كه از آيات فوق استفاده مى شود، مساءله مجازات مجرمان و فاسدان از طريق محاصره اجتماعى و قطع رابطه ها و پيوندها است. ما به خوبى مى بينيم كه اين قطع رابطه در مورد سه نفر از متخلفان تبوك به قدرى آنها را تحت فشار قرار داد كه از هر زندانى براى آنها سختتر بود، آنچنان كه جان آنها از فشار اين محاصره اجتماعى به لب رسيدند، و از همه جا قطع اميد كردند.

اين موضوع آنچنان انعكاس وسيعى در جامعه مسلمانان آن روز از خود به جاى گذاشت كه بعد از آن كمتر كسى جرئت مى كرد مرتكب اين گونه گناهان شود.

اين نوع مجازات نه دردسر و هزينه زندانها را دارد، و نه خاصيت تنبل پرورى و بدآموزيهاى آنها را، ولى تاثير آن از هر زندانى بيشتر و دردناكتر است.

اين در واقع يكنوع اعتصاب و مبارزه منفى جامعه در برابر افراد فاسد است اگر مسلمانان در برابر (متخلفان از وظائف حساس ‍ اجتماعى ) دست به چنين مبارزه اى بزنند به طور قطع در هر عصر و زمانى پيروزى با آنها خواهد بود، و براحتى مى توانند جامعه خود را پاكسازى كنند.

اما روح مجامله و سازشكارى كه بدبختانه امروز در بسيارى از جوامع اسلامى به صورت يك بيمارى تقريبا همه گير درآمده است، نه تنها جلو اين گونه اشخاص را نمى گيرد، بلكه آنانرا در اعمال زشتشان تشجيع مى كند.

5 - غزوه تبوك و دستاوردهايش

(تبوك ) دورترين نقطه اى بود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در غزوات خود به آنجا گام نهاد، اين كلمه در اصل نام قلعه محكم و بلندى بود كه در نوار مرزى حجاز و شام قرار داشت، و به همين سبب آن سرزمين به نام سرزمين تبوك ناميده شد.

نفوذ سريع اسلام در جزيره عربستان سبب شد كه آوازه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در تمام كشورهاى اطراف بپيچد، و با اينكه تا آن روز براى حجاز اهميتى قائل نبودند طلوع اسلام و قدرت ارتش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه حجاز را در زير يك پرچم بسيج كرده بود، آنها را از آينده كار خود بيمناك ساخت.

روم شرقى كه هم مرز با حجاز بود فكر مى كرد ممكن است يكى از نخستين قربانيان پيشرفت سريع اسلام باشد، لذا سپاهى در حدود چهل هزار نفر با اسلحه كافى و مجهز، آنچنانكه درخور دولت نيرومندى همانند امپراطورى روم در آن زمان بود، گردآورى كرد، و در مرز حجاز متمركز ساخت، اين خبر وسيله مسافران به گوش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيد، و پيامبر براى اينكه درس عبرتى به روم و ساير همسايگان بدهد بى درنگ فرمان آماده باش صادر كرد سخنگويان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مدينه و نقاط ديگر صداى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به گوش مردم رساندند و چيزى نگذشت كه سى هزار نفر براى پيكار با روميان آماده شدند كه از ميان آنها ده هزار سوار و بيست هزار پياده بود.

هوا به شدت گرم شده بود، و انبارها از مواد غذائى خالى و محصولات كشاورزى آن سال هنوز جمع آورى نشده بود و حركت در چنين شرائطى براى مسلمانان بسيار مشكل بود، ولى فرمان خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است و به هر حال بايد حركت كرد، و بيابان طولانى و پر مخاطره ميان مدينه و تبوك را پيمود!.

اين لشكر كه به خاطر مشكلات زيادش از نظر اقتصادى و از نظر مسير طولانى، و بادهاى سوزان سموم، و طوفانهاى كشنده شن، و نداشتن مركب كافى به جيش العسرة! (لشكر مشكلات!) معروف شد تمام سختيها را تحمل كرد و در آغاز ماه شعبان، سال نهم هجرت، به سرزمين تبوك رسيد، در حالى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) على (عليها‌السلام ) را بجاى خود در مدينه گذارده بود، و اين تنها غزوه اى بود كه على (عليها‌السلام ) در آن شركت نكرد.

اين اقدام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يك اقدام بسيار بجا و ضرورى بود، زيرا بسيار محتمل بود بعضى از بازماندگان مشركان و يا منافقان مدينه كه ببهانه هائى از شركت در ميدان تبوك سر باز زده بودند، از غيبت طولانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و سربازانش استفاده كنند، و به مدينه حمله ور شوند، زنان و كودكان را بكشند و مدينه را ويران سازند، ولى وجود على (عليها‌السلام ) در مدينه سد نيرومندى در برابر توطئه هاى آنها بود.

بهر حال هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به تبوك رسيد اثرى از سپاهيان روم نديد، گويا به هنگامى كه از حركت سپاه عظيم اسلام با آن شهامت و شجاعت عجيبى كه در جنگها نشان داده بودند و كم و بيش به گوش روميان رسيده بود با خبر شدند، صلاح در اين ديدند كه ارتش خويش را به درون كشور فرا خوانده چنين وانمود كنند كه خبر تمركز ارتش روم در مرزها به قصد حمله به مدينه، شايعه بى اساسى بيش نبوده است، چرا كه از دست زدن به چنين جنگ خطرناكى كه مستمسك و مجوزى نيز نداشت وحشت داشتند.

ولى حضور سپاه اسلام با اين سرعت در ميدان تبوك چند درس به دشمنان اسلام داد:

اولا - اين موضوع به ثبوت رسيد كه روحيه جنگى سربازان اسلام آنچنان قوى است كه از درگيرى با نيرومندترين ارتش آن زمان نيز بيمى ندارد.

ثانيا - بسيارى از قبائل و امراى اطراف تبوك به خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و پيمان عدم تعرض با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) امضا كردند و فكر مسلمانان از ناحيه آنان آسوده شد.

ثالثا - امواج اسلام به داخل مرزهاى امپراطورى روم نفوذ كرد و به عنوان يك واقعه مهم روز اين صدا همه جا پيچيد، و زمينه را براى توجه روميان به اسلام فراهم ساخت.

رابعا - مسلمانان با پيمودن اين راه و تحمل آن زحمات، راه را براى فتح شام در آينده هموار ساختند و معلوم شد كه اين راه سرانجام پيمودنى است.

و اين فوائد بزرگ چيزى بود كه به زحمت لشگركشى مى ارزيد.

به هر حال پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با سپاهيان خود طبق سنتى كه داشت مشورت كرد كه آيا به پيشروى ادامه دهيم يا باز گرديم، راى بيشتر آنها بر آن قرار گرفت كه بازگشت بهتر است و با روح برنامه هاى اسلامى سازگارتر، به خصوص كه سپاهيان اسلام بر اثر مشقت طاقت فرساى راه خسته و كوفته شده بودند، و مقاومت جسمانى آنها تضعيف شده بود.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين نظر را تصويب كرد و سپاه اسلام به مدينه بازگشت.


آيه (119) و ترجمه

( يأ يها الذين ءامنوا اتقوا الله و كونوا مع الصدقين ) (119)

ترجمه:

119 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد.

تفسير:

با صادقان باشيد

در آيات گذشته، سخن درباره گروهى از متخلفان در ميان بود، متخلفانى كه عهد و پيمان خود را با خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شكسته، و عملا اظهارات خود را در مورد ايمان به خدا و روز جزا تكذيب نموده بودند و ديديم كه چگونه مسلمانان با قطع رابطه خود از آنها تنبيهشان كردند!

اما در آيه مورد بحث اشاره به نقطه مقابل آنها كرده، دستور مى دهد كه رابطه خود را با راستگويان و آنها كه بر سر پيمان خود ايستاده اند محكم بدارند.

نخست مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد)( يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ) .

و براى اينكه بتوانند راه پر پيچ و خم تقوا را بدون اشتباه و انحراف بپيمايند اضافه مى كند: (با صادقان باشيد)( و كونوا مع الصادقين ) .

در اينكه منظور از (صادقين ) چه كسانى است، مفسران احتمالات گوناگونى داده اند.

ولى اگر بخواهيم راه را نزديك كنيم، بايد به خود قرآن مراجعه كنيم كه در آيات متعددى (صادقين ) را تفسير كرده است.

در سوره بقره مى خوانيم:( ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و آتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلوة و آتى الزكوة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون ) (بقره - 177).

در اين آيه مى بينيم پس از آنكه مسلمانان را از گفتگوهاى اضافى درباره مساءله تغيير قبله نهى مى كند حقيقت نيكوكارى را براى آنها چنين تفسير مى كند: ايمان به خدا و روز رستاخيز و فرشتگان و كتب آسمانى و پيامبران، سپس انفاق در راه خدا به نيازمندان و محرومان، و بر پا داشتن نماز، و پرداختن زكات، و وفاى به عهد، و استقامت در برابر مشكلات به هنگام جهاد، و پس از ذكر همه اينها مى گويد: كسانى كه اين صفات را دارا باشند، صادقان و پرهيزگارانند.

و به اين ترتيب صادق كسى است كه داراى ايمان به تمام مقدسات و بدنبال آن عمل در تمام زمينه ها باشد.

و در آيه 15 سوره حجرات مى خوانيم:( انما المؤ منون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله اولئك هم الصادقون ) .

(مؤ منان تنها كسانى هستند كه ايمان به خدا و پيامبرش آورده، سپس شك و ترديدى به خود راه نداده اند (و علاوه بر اين ) با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، اينها صادقان هستند.

اين آيه نيز (صدق ) را مجموعه اى از ايمان و عمل كه در آن هيچگونه ترديد و تخلفى نباشد معرفى مى كند.

و در آيه 8 سوره حشر مى خوانيم:( للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله و رضوانا و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون ) .

در اين آيه مؤ منان محرومى كه على رغم همه مشكلات، استقامت به خرج دادند و از خانه و اموال خود بيرون رانده شدند، و جز رضاى خدا و يارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هدفى نداشتند، به عنوان صادقان معرفى شده اند.

از مجموع اين آيات نتيجه مى گيريم كه (صادقين ) آنهائى هستند كه تعهدات خود را در برابر ايمان به پروردگار به خوبى انجام مى دهند، نه ترديدى به خود راه مى دهند، نه عقب نشينى مى كنند، نه از انبوه مشكلات مى هراسند بلكه با انواع فداكاريها، صدق ايمان خود را ثابت مى كنند.

شك نيست كه اين صفات مراتبى دارد، بعضى ممكن است در قله آن قرار گرفته باشند كه ما نام آنها را معصومان مى گذاريم، و بعضى در مراحل پائينتر.

آيا منظور از صادقين تنها معصومان است؟

گر چه مفهوم صادقين همانگونه كه در بالا ذكر كرديم، مفهوم وسيعى است، ولى از روايات بسيارى استفاده مى شود كه منظور از اين مفهوم در اينجا تنها معصومين هستند.

سليم بن قيس هلالى چنين نقل مى كند: كه روزى اميرمؤ منان (عليه‌السلام ) با جمعى از مسلمانان گفتگو داشت از جمله فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد هنگامى كه خدا( يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين ) را نازل كرد سلمان گفت: اى رسولخدا آيا منظور از آن عام است يا خاص؟

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: ماءمورين به اين دستور همه مؤ منانند و اما عنوان صادقين مخصوص برادرم على (عليه‌السلام ) و اوصياء بعد از او تا روز قيامت است.

هنگامى كه على (عليه‌السلام ) اين سؤ ال را كرد، حاضران گفتند آرى اين سخن را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيديم.

(نافع ) از (عبد الله بن عمر) در تفسير آيه چنين نقل مى كند كه خداوند نخست به مسلمانان دستور داد كه از خدا بترسند، سپس فرمود: كونوا مع الصادقين يعنى مع محمد و اهلبيته (با پيامبر اسلام و خاندانش ).

گر چه بعضى از مفسران اهل تسنن مانند نويسنده المنار ذيل روايت فوقرا به اين صورت نقل كرده اند مع محمد و اصحابه.

ولى با توجه به اينكه مفهوم آيه عام است و هر زمانى را شامل مى شود و مى دانيم صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در زمان محدودى بودند، عبارتى كه در كتب شيعه از عبد الله بن عمر نقل شده صحيحتر به نظر مى رسد.

نويسنده تفسير برهان نظير اين مضمون را از طرق اهل تسنن نقل كرده و مى گويد: (موفق بن احمد) به اسناد خود از (ابن عباس ) در ذيل آيه فوق چنين

نقل كرده: هو على بن ابى طالب (او على بن ابى طالب است ).

سپس مى گويد: همين مطلب را (عبدالرزاق ) در كتاب (رموزالكنوز) نيز آورده است.

اما مساءله مهمتر اين است كه در آيه فوق دو دستور داده شده نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقين، اگر مفهوم صادقين در آيه عام باشد و همه مؤ منان راستين و با استقامت را شامل گردد بايد گفته شود و كونوا من الصادقين از صادقين باشيد، نه با صادقين باشيد (دقت كنيد).

اين خود قرينه روشنى است كه (صادقين ) در آيه به معنى گروه خاصى است.

از سوى ديگر منظور از همراه بودن اين نيست كه انسان همنشين آنها باشد بلكه بدون شك منظور آن است كه همگام آنها باشد.

آيا اگر كسى معصوم نباشد ممكن است بدون قيد و شرط، دستور پيروى و همگامى با او صادر شود؟ آيا اين خود دليل بر آن نيست كه اين گروه تنها معصومانند؟!

بنابراين آنچه را از روايات استفاده كرديم، با دقت و تاءمل از خود آيه نيز مى توان استفاده كرد.

جالب توجه اينكه مفسر معروف (فخررازى ) كه به تعصب و شك آورى معروف است، اين حقيقت را پذيرفته (هر چند غالب مفسران اهل تسنن، با سكوت، از اين مسأله گذشته اند!) و مى گويد: (خداوند مؤ منان را به همراه بودن با صادقين دستور داده، بنابراين آيه دلالت بر اين دارد كه: آنها كه جائز الخطا هستند بايد به كسى اقتدا كنند كه معصوم است، تا در پرتو او از خطا مصون بمانند، و اين معنى در هر زمانى خواهد بود، و هيچ دليلى بر اختصاص آن به عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نداريم ).

ولى بعدا اضافه مى كند: (قبول داريم كه مفهوم آيه اين است و در هر زمانى بايد معصومى باشد، اما ما اين معصوم را مجموع امت مى دانيم نه يك فرد!، و به تعبير ديگر اين آيه دليل بر حجيت اجماع مؤ منين و عدم خطاى مجموع امت است ):

به اين ترتيب فخر رازى نيمى از راه را به خوبى پيموده، اما در نيمه دوم گرفتار اشتباه شده است، اگر او به يك نكته كه در متن آيه است توجه مى كرد نيمه دوم راه را نيز بطور صحيح مى پيمود، و آن اينكه اگر منظور از صادقان مجموع امت باشد، خود اين (پيرو) نيز جزء آن مجموع است، و در واقع پيرو جزئى از پيشوا مى شود، و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد، در حالى كه ظاهر آيه اين است كه پيروان از پيشوايان، و تابعان از متبوعان جدا هستند (دقت كنيد).

نتيجه اينكه آيه فوق از آياتى است كه دلالت بر وجود معصوم در هر عصر و زمان مى كند.

تنها سؤ الى كه باقى مى ماند اين است كه (صادقين ) جمع است و بايد در هر عصرى معصومان، متعدد باشند.

پاسخ اين سؤ ال نيز روشن است و آن اينكه مخاطب تنها اهل يك عصر نيستند، بلكه آيه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است كه مجموع مخاطبين همه اعصار با جمعى از صادقين خواهند بود، و به تعبير ديگر چون در هر عصرى معصومى وجود دارد، هنگامى كه همه قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهيم سخن از جمع معصومان به ميان خواهد آمد، نه از يك فرد.

شاهد گوياى اين موضوع آن است كه در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) جز او كسى كه واجب الاطاعة باشد وجود نداشت، و در عين حال آيه به طور مسلم شامل مؤ منان زمان او مى شود، بنابراين مى فهميم منظور جمع در يك زمان نيست بلكه جمع در مجموعه زمانهاست.


آيه (120) و (121) و ترجمه

( ما كان لا هل المدينة و من حولهم من الا عراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه ذلك بانهم لا يصيبهم ظماء و لا نصب و لا مخمصة فى سبيل الله و لا يطون موطئا يغيظ الكفار و لا ينالون من عدو نيلا الا كتب لهم به عمل صلح ان الله لا يضيع اجر المحسنين ) (120)( و لا ينفقون نفقة صغيرة و لا كبيرة و لا يقطعون واديا الا كتب لهم ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون ) (121)

ترجمه:

120 - سزاوار نيست كه اهل مدينه و باديه نشينانى كه اطراف آنها هستند از رسول خدا تخلف جويند، و براى حفظ جان خويش از جان او چشم بپوشند، اين به خاطر آن است كه هيچ تشنگى به آنها نمى رسد، و نه خستگى، و نه گرسنگى در راه خدا، و هيچ گامى كه موجب خشم كافران شود برنمى دارند، و ضربهاى از دشمن نمى خورند، مگر اينكه به واسطه آن عمل صالحى براى آنها نوشته مى شود، زيرا خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند.

121 - و هيچ مال كوچك يا بزرگى را (در اين راه ) انفاق نمى كنند و هيچ سرزمينى را (به سوى ميدان جهاد و يا در بازگشت ) نمى پيمايند، مگر اينكه براى آنها نوشته مى شود تا خداوند آن را به عنوان بهترين اعمالشان پاداش دهد.

تفسير:

مشكلات مجاهدان بى پاداش نمى ماند

در آيات گذشته بحثهائى پيرامون سرزنش كسانى كه از غزوه تبوك خود دارى كرده بودند، به ميان آمد، اين دو آيه مورد بحث به عنوان يك قانون كلى و همگانى، بحث نهائى را روى اين موضوع مى كند.

نخست مى گويد: (مردم مدينه و باديه نشينانى كه در اطراف اين شهر كه مركز و كانون اسلام است زندگى مى كنند حق ندارند، از رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تخلف جويند)( ما كان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله ) .

(و نه حفظ جان خود را بر حفظ جان او مقدم دارند)( و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه ) .

چرا كه او رهبر امت، و پيامبر خدا، و رمز بقاء و حيات ملت اسلام است، و تنها گذاردن او نه فقط پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به خطر مى افكند، بلكه آئين خدا و علاوه بر آن موجوديت و حيات خود مؤ منان را نيز در خطر جدى قرار خواهد داد.

در واقع قرآن با استفاده از يك بيان عاطفى، همه افراد با ايمان را به ملازمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و حمايت و دفاع از او در برابر مشكلات تشويق مى كند، مى گويد: جان شما از جان او عزيزتر، و حيات شما از حيات او باارزشتر نيست آيا ايمانتان اجازه مى دهد او كه پرارزشترين وجود انسانى است، و براى نجات و رهبرى شما مبعوث شده به خطر بيفتد، و شما سلامت طلبان براى حفظ جان خويش از فداكارى در راه او مضايقه كنيد؟!

مسلم است تاكيد و تكيه روى مدينه و اطرافش به خاطر آن است كه در آن روز كانون اسلام مدينه بود، و الا اين حكم نه اختصاصى به مدينه و اطراف آن دارد و نه مخصوص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است.

اين وظيفه همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار است كه رهبران خويش را همچون جان خويش، بلكه بيشتر گرامى دارند و در حفظ آنان بكوشند و آنها را در برابر حوادث سخت تنها نگذارند، چرا كه خطر براى آنها خطر براى امت است.

سپس به پاداشهاى مجاهدان كه در برابر هر گونه مشكلى در راه جهاد نصيبشان مى شود، اشاره كرده و روى هفت قسمت از اين مشكلات و پاداشش انگشت مى گذارد و مى گويد:

(اين به خاطر آن است كه هيچگونه تشنگى به آنها نمى رسد)( ذلك بانهم لا يصيبهم ظما )

(و هيچ رنج و خستگى پيدا نمى كنند)( و لا نصب ) .

(و هيچ گرسنگى در راه خدا دامن آنها را نمى گيرد)( و لا مخمصة فى سبيل الله )

(و در هيچ نقطه خطرناك و ميدان پر مخاطره اى كه موجب خشم و ناراحتى كفار است قرار نمى گيرند)( و لا يطؤ ن موطئا يغيظ الكفار ) .

(و هيچ ضربه اى از دشمن بر آنها وارد نمى شود)( و لا ينالون من عدو نيلا )

(مگر اينكه در ارتباط با آن، عمل صالحى براى آنها ثبت مى شود)( الا كتب لهم به عمل صالح ) .

و مسلما پاداش يك به يك آنها را از خداوند بزرگ دريافت خواهند داشت، (زيرا خدا پاداش نيكوكاران را هيچگاه ضايع نمى كند)( ان الله لا يضيع اجر المحسنين ) .

(همچنين هيچ مال كم يا زيادى را در مسير جهاد، انفاق نمى كنند)( و لا ينفقون نفقة صغيرة و لا كبيرة )

(و هيچ سرزمينى را براى رسيدن به ميدان جهاد و يا به هنگام بازگشت زير پا نمى گذارند، مگر اينكه تمام اين گامها، و آن انفاقها، براى آنها ثبت مى شود)( و لا يقطعون واديا الا كتب لهم ) .

(تا سر انجام خداوند اين اعمال را به عنوان بهترين اعمالشان پاداش دهد)( ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - جمله (لا ينالون من عدو نيلا) را غالب مفسران همانگونه كه در بالا ذكر شد تفسير كرده اند و گفته اند منظور آن است كه مجاهدان راه خدا هر ضربه اى از دشمن از جراحت، و قتل، و اسارت و مانند آن ببينند در نامه اعمالشان براى پاداش الهى ثبت خواهد شد، و متناسب هر يك اجرى خواهند داشت، و البته با توجه به اينكه آيه مشكلات مجاهدان را بر مى شمرد، مناسب همين معنى است.

ولى اگر روى تركيب بندى خود اين جمله بخواهيم تكيه كنيم و متناسب با لغات، آنرا تفسير نمائيم معنى جمله چنين است كه آنها هيچ ضربه اى بر پيكر دشمن وارد نمى كنند، مگر اينكه در نامه اعمالشان نوشته خواهد شد، زيرا جمله (نال من عدوه ) در لغت به معنى ضربه زدن به دشمن است. ولى توجه به مجموع آيه قرينه بر تفسير گذشته خواهد بود.

2 - مفسران براى جمله( احسن ما كانوا يعملون ) دو گونه تفسير ذكر كرده اند كه يكى بر اساس اين است كه كلمه (احسن ) وصف براى افعال آنها باشد، و ديگرى وصف پاداش آنها.

در تفسير اول كه ما در بالا انتخاب كرديم و با ظاهر آيه نيز موافقتر است اينگونه اعمال مجاهدان به عنوان بهترين اعمال دوران حياتشان شناخته شده، و خداوند پاداش آنرا متناسب با آن مى دهد.

و در تفسير دوم كه احتياج به (تقدير) گرفتن كلمه (من ) بعد از كلمه (احسن ) دارد، پاداش الهى بهتر و بالاتر از اعمالشان معرفى شده و تقدير جمله چنين است( ليجزيهم الله احسن مما كانوا يعملون ) يعنى خداوند آنها را بهتر از آنچه انجام دادند پاداش ‍ مى دهد.

3 - آيات فوق تنها براى مسلمانان ديروز نبود، بلكه براى ديروز و امروز و همه قرون و اعصار است.

بدون شك شركت در هر نوع جهاد خواه كوچك باشد يا بزرگ، مشكلات و ناراحتيهاى گوناگون دارد، مشكلات جسمى و روحى و مشكلات مالى و مانند آن، ولى هر گاه مجاهدان دل و جان خود را با ايمان به خدا و وعده هاى بزرگ او روشن سازند، و بدانند هر نفسى، و هر سخنى، و هر گامى، در اين راه بر مى دارند گم نمى شود، بلكه حساب همه آنها بدون كم و كاست و در نهايت دقت محفوظ است و خداوند، در برابر آنها به عنوان بهترين اعمال از درياى بيكران لطفش شايسته ترين پاداشها را مى دهد. با اين حال هرگز از تحمل اين مشكلات سر باز نمى زنند و از عظمت آنها نمى هراسند، و هيچگونه ضعف و فتورى هر چند جهاد طولانى و پر حادثه و پر مشقت باشد به خود راه نمى دهند.


آيه (122)و ترجمه

(و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم لعلهم يحذرون) (122)

ترجمه:

122 - شايسته نيست، مؤ منان همگى (به سوى ميدان جهاد) كوچ كنند، چرا از هر گروهى، طايفه اى از آنان كوچ نمى كند (و طايفه اى بماند) تا در دين (و معارف و احكام اسلام ) آگاهى پيدا كنند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود آنها را انذار نمايند تا (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند و خوددارى كنند.

شان نزول:

مرحوم طبرسى در مجمع البيان از ابن عباس چنين روايت كرده است كه هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به سوى ميدان جهاد حركت مى كرد، همه مسلمانان به استثناى منافقان و معذوران در خدمتش حركت مى كردند، اما پس از آنكه آياتى در مذمت منافقان نازل شد و مخصوصا متخلفان جنگ تبوك را به باد ملامت گرفت، مؤ منان را بيش از پيش مصمم به شركت در ميدانهاى جهاد كرد، حتى در جنگهائى كه پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شخصا شركت نمى كرد (سريه ها) همگى به سوى ميدان مى رفتند و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تنها مى گذاردند، آيه فوق نازل شد و اعلام كرد كه در غير مورد ضرورت شايسته نيست همه مسلمانان به سوى ميدان جنگ بروند (بلكه گروهى در مدينه بمانند، و معارف و احكام اسلام را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بياموزند، و به دوستان مجاهدشان پس از بازگشت تعليم دهند).

همان مفسر بزرگ شان نزول ديگرى به اين مضمون نيز نقل كرده است

كه گروهى از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى تبليغ اسلام به ميان قبائل باديه نشين رفتند، باديه نشينان مقدم آنها را گرامى داشتند و به آنها نيكى كردند، ولى بعضى به آنها ايراد گرفتند كه چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را رها كرديد و به سراغ ما آمديد، آنها از اين نظر ناراحت و افسرده شدند و به خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بازگشتند آيه نازل شد و برنامه تبليغى آنها را تصويب كرد و از آنها رفع نگرانى شد.

شان نزول سومى نيز در تفسير (تبيان ) براى آيه فوق نقل شده و آن اينكه باديه نشينان هنگامى كه مسلمان شدند براى فرا گرفتن احكام اسلام همگى به سوى مدينه حركت كردند، و اين سبب بالا رفتن قيمت اجناس و ارزاق و مشكلات و گرفتاريهاى ديگرى براى مسلمانان مدينه شد، آيه نازل گرديد و به آنها دستور داد، لازم نيست همگى شهر و ديار خود را خالى كنند و براى فهم معارف اسلام به مدينه بيايند، بلكه كافى است گروهى اين عمل را انجام دهند.

تفسير:

جهاد با جهل و جهاد با دشمن

آيه فوق كه با آيات گذشته در زمينه جهاد پيوند دارد، اشاره به واقعيتى مى كند كه براى مسلمانان جنبه حياتى دارد و آن اينكه: گر چه جهاد بسيار پر اهميت است و تخلف از آن ننگ و گناه، ولى در مواردى كه ضرورتى ايجاب نمى كند كه همه مؤ منان در ميدان جهاد شركت كنند، مخصوصا در مواقعى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شخصا در مدينه باقى مانده (نبايد همه به جهاد بروند بلكه لازم است هر جمعيتى از مسلمانان به دو گروه تقسيم شوند گروهى فريضه جهاد را انجام دهند، و گروه ديگرى در مدينه بمانند و معارف و احكام اسلام را بياموزند)

( و ما كان المؤ منون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين ) .

(و به هنگامى كه ياران مجاهدشان از ميدان بازگشتند احكام و فرمانهاى الهى را به آنها تعليم دهند و از مخالفت آن انذارشان نمايند)( و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم ) .

(باشد كه اين برنامه موجب شود كه آنها از مخالفت فرمان خدا بپرهيزند و وظائف خويش را انجام دهند)( لعلهم يحذرون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - آنچه در تفسير آيه گفته شد علاوه بر اينكه با شان نزول معروف آن سازگار است، با ظاهر جمله هاى آيه نيز از هر تفسير ديگر موافقتر است، تنها چيزى كه در آن است، اين است كه بايد جمله (لتبقى طائفة ) بعد از (من كل فرقة طائفة ) در تقدير گرفته شود، يعنى از هر فرقه اى گروهى بروند، و گروه ديگرى بمانند، و البته اين موضوع با توجه به قرائن موجود در آيه مشكلى ايجاد نخواهد كرد (دقت كنيد).

ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه در آيه هيچگونه تقديرى وجود ندارد، و منظور آن است كه گروهى از مسلمانان به عنوان واجب كفائى به ميدان جهاد بروند، و در صحنه جهاد به تعليمات اسلام آشنا شوند، و پيروزى مسلمانان را بر دشمنان كه نمونه اى از آثار عظمت و حقانيت اين آئين است با چشم خود ببينند، و به هنگام مراجعت به دوستان خود گوشزد كنند.

احتمال سومى كه بعضى ديگر از مفسران داده اند اين است كه آيه حكم مستقلى را جدا از مباحث جهاد بيان مى كند و آن اينكه مسلمانان وظيفه دارند كه به عنوان يك واجب كفائى از هر قوم و جمعيتى عده اى برخيزند، و براى فرا گرفتن معارف و تعليمات اسلام به مراكز بزرگ اسلامى بروند، و پس از فرا گرفتن علوم، به شهر و ديار خود بازگردند، و به تعليم ديگران بپردازند.

ولى همانگونه كه گفتيم تفسير اول به مفهوم آيه نزديكتر است هر چند اراده همه اين معانى نيز چندان بعيد نيست.

2 - بعضى چنين تصور كرده اند كه ميان اين آيه و آيات سابق نوعى منافات ديده مى شود، زيرا در آيات گذشته به همه دستور شركت در ميدان جهاد داده شده، و تخلف كنندگان به شدت مورد سرزنش قرار گرفتند، ولى در آيه مورد بحث، دستور مى دهد كه همه نبايد به سوى ميدان جهاد حركت كنند.

اما روشن است كه اين دو دستور با توجه به شرائط مختلف صادر شده، مثلا در مورد جنگ تبوك و روبرو شدن با ارتش نيرومند امپراطورى روم، چاره اى جز اين نبود كه همه مسلمانان آماده جهاد شوند، ولى در مورد مقابله با گروههاى كوچكتر، ضرورتى ندارد كه همه مسلمانان حركت كنند، مخصوصا در مواردى كه خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مدينه مى ماند، نبايد مدينه را خالى نمايند، و خطرات احتمالى آنرا ناديده بگيرند، و از فرا گيرى معارف و احكام اسلام غافل بمانند.

بنابراين هيچگونه نسخ در آيات فوق وجود ندارد، و اينكه بعضى چنين تصور كرده اند، اشتباه است.

3 - شك نيست كه منظور از (تفقه ) در دين فراگيرى همه معارف و احكام اسلام اعم از اصول و فروع است، زيرا در مفهوم تفقه، همه اين امور جمع است، بنابراين آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه همواره گروهى از مسلمانان به عنوان انجام يك واجب كفائى بايد به تحصيل علم و دانش در زمينه تمام مسائل اسلامى بپردازند، و پس از فراغت از تحصيل براى تبليغ احكام اسلام به نقاط مختلف، مخصوصا به قوم و جمعيت خود بازگردند، و آنها را به مسائل اسلامى آشنا سازند.

بنابراين آيه فوق دليل روشنى است بر وجوب تعليم و تعلم در مسائل اسلامى، و به تعبير ديگر هم تحصيل را واجب مى كند، و هم ياد دادن را، و اگر دنياى امروز به تعليمات اجبارى افتخار مى كند، قرآن در چهارده قرن پيش علاوه بر آن بر معلمين نيز اين وظيفه را فرض كرده است.

4 - گروهى از علماى اسلامى به آيه فوق بر مساله جواز تقليد استدلال كرده اند، زيرا فراگيرى تعليمات اسلام و رساندن آن به ديگران در مسائل فروع دين و لزوم پيروى شنوندگان از آنها همان تقليد است.

البته همانگونه كه گفتيم آيه فوق، تنها از فروع دين بحث نمى كند و مسائل اصولى را نيز شامل مى شود، ولى به هر حال فروع دين را نيز در بر دارد.

تنها اشكالى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه آن روز سخنى از اجتهاد و تقليد در ميان نبود و آنها كه مسائل اسلامى را فرا مى گرفتند و به ديگران مى رساندند، حكم مساله گوهاى زمان ما را داشتند نه حكم مجتهدان را، يعنى مساله را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گرفته و عينا بدون هيچگونه اظهار نظر براى دگران نقل مى كردند.

ولى با توجه به اينكه اجتهاد و تقليد، مفهوم وسيعى دارد مى توان اشكال فوق را پاسخ داد.

توضيح اينكه: شك نيست كه علم فقه با وسعتى كه امروز دارد در آن زمان وجود نداشت، و مسلمانان به راحتى مسائل را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى آموختند، ولى با اين حال چنان نبوده كه همه بزرگان اسلام در حكم مساله گويان زمان ما باشند، زيرا بسيارى از آنها به عنوان قضاوت و يا امارت به نقاط ديگر مى رفتند و طبعا مسائلى پيش مى آمد كه عين آنرا از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشنيده بودند، ولى در عمومات و اطلاقات آيات قرآن مجيد، وجود داشت، مسلما آنها با تطبيق كليات بر جزئيات، و به اصطلاح علمى (رد فروع به اصول ) و (رد اصول بر فروع )، احكام آنها را درك مى كردند و اين يكنوع اجتهاد ساده بوده است (دقت كنيد).

مسلما اين كار و امثال آن در زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده و بهمين دليل ريشه اصلى اجتهاد در ميان صحابه و ياران او وجود داشت، هر چند همه ياران و اصحاب در اين حد نبودند.

و از آنجا كه آيه فوق يك مفهوم عام دارد، هم قبول گفتار مساله گويان را شامل مى شود، و هم قبول قول مجتهدان را، و به اين ترتيب با عموم آيه مى توان استدلال بر جواز تقليد كرد.

5 - مساله مهم ديگرى كه از آيه مى توان استفاده كرد، احترام و اهميت خاصى است كه اسلام براى مساله (تعليم ) و (تعلم ) قائل شده است، تا آنجا كه مسلمانان را ملزم مى سازد كه همه در ميدان جنگ شركت نكنند، بلكه گروهى بمانند و معارف اسلام را بياموزند.

يعنى جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آنها فرض است، و اهميت يكى كمتر از ديگرى نيست، بلكه تا مسلمانان در مساله جهاد با جهل، پيروز نشوند در جهاد با دشمن پيروز نخواهند شد، زيرا يك ملت جاهل همواره محكوم به شكست است.

يكى از مفسران معاصر در ذيل اين آيه مطلب جالبى دارد، او مى گويد: من در (طرابلس ) مشغول تحصيل علم بودم، روزى فرماندار آنجا كه خود از معارف اسلامى اطلاعات قابل ملاحظه اى داشت، به من گفت: چرا دولت، علما و طلاب علوم دينى را از خدمت سربازى معاف مى كند، در حالى كه اين خدمت مقدس، شرعا بر همه واجب است، و طلاب علوم دينى از همه مردم به انجام اين فريضه دينى شايسته ترند، آيا اين كار اشتباه نيست؟

من بدون مقدمه به فكر آيه فوق افتادم و گفتم اين كار ريشه اى در قرآن مجيد دارد، آنجا كه مى گويد: گروهى جهاد كنند و گروهى به تحصيل علم پردازند!

او بسيار از اين جواب لذت برد، بخصوص اينكه از يك فرد مبتدى مانند من كه در آن روز تازه مشغول به تحصيل شده بودم صادر شده بود.


آيه (123) و ترجمه

( يا ايها الذين امنوا قتلوا الذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظة و اعلموا ان الله مع المتقين ) (123)

ترجمه:

123 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد با كافرانى كه به شما نزديكترند پيكار كنيد (و دشمن دورتر شما را از دشمنان نزديك غافل نكند) و آنها بايد در شما شدت و خشونت احساس كنند، و بدانيد خداوند با پرهيزكاران است.

تفسير:

دشمنان نزديكتر را دريابيد!

در آيه فوق به تناسب بحثهائى كه تا كنون پيرامون جهاد در اين سوره ذكر شده به دو دستور ديگر در زمينه اين موضوع مهم اسلامى اشاره گرديده است. نخست روى سخن را به مؤ منان كرده، مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد با كفارى كه به شما نزديكترند پيكار كنيد)( يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار ) .

درست است كه با تمام دشمنان بايد مبارزه كرد، و تفاوتى در اين وجود ندارد، ولى از نظر تاكتيك و روش مبارزه، بدون شك بايد نخست از دشمنان نزديكتر شروع كرد، چرا كه خطر دشمنان نزديكتر بيشتر است همانگونه كه به هنگام دعوت به سوى اسلام و هدايت مردم به آئين حق بايد از نزديكتر شروع كردپيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دعوت خود را به فرمان خداوند از بستگانش ‍ شروع كرد و سپس مردم مكه را تبليغ فرمود، بعد از آن به سراسر جزيره عرب، مبلغ فرستاد و سپس نامه براى سلاطين جهان نوشت، و بدون شك اين روش به پيروزى نزديكتر است.

البته هر قانونى استثنائى دارد، ممكن است مواقع فوق العاده اى پيش بيايد كه دشمن دورتر به مراتب خطرناكتر باشد، و قبلا بايد به دفع او شتافت، اما همانگونه كه گفتيم اين يك استثناء است نه يك قانون هميشگى.

و اما اينكه گفتيم پرداختن به دشمن نزديكتر لازمتر است، دلائلش واضح است زيرا.

اولا خطر دشمن نزديك از خطر دشمنان دور بيشتر مى باشد.

ثانيا - آگاهى و اطلاعات ما نسبت به دشمنان نزديكتر افزونتر است و اين خود به پيروزى كمك مى كند.

ثالثا پرداختن به دور و رها كردن نزديك اين خطر را نيز دارد كه دشمنان نزديك ممكن است از پشت سر حمله كنند و يا كانون اصلى اسلام را به هنگام خالى شدن مركز درهم بكوبند.

رابعا وسائل و هزينه مبارزه با نزديك، كمتر و ساده تر، و تسلط بر جبهه در آن آسانتر است به اين جهات و جهات ديگر دفع اينگونه دشمنان، لازمتر است.

ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد: در آن موقع كه آيه فوق نازل شد، اسلام تقريبا همه جزيره العرب را گرفته بود و بنابراين نزديكترين دشمن در آن روز شايد امپراطورى روم شرقى بود كه مسلمانان براى مبارزه با آنان به تبوك شتافتند.

اين را نيز نبايد فراموش كرد كه آيه فوق گر چه از (پيكار مسلحانه )، و از (فاصله مكانى ) سخن مى گويد، ولى بعيد نيست كه روح آيه در پيكارهاى منطقى و فاصله هاى معنوى نيز حاكم باشد، به اين معنى كه مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقى و تبليغاتى با دشمنان، اول بايد به سراغ كسانى بروند كه خطرشان براى جامعه اسلامى بيشتر و نزديكتر است، مثلا در عصر ما كه خطر الحاد و ماديگرى همه جوامع را تهديد مى كند، بايد مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد، نه اينكه آنها فراموش ‍ شوند، بلكه بايد لبه تيز حمله متوجه گروه خطرناكتر گردد، يا مثلا مبارزه با استعمار فكرى و سياسى و اقتصادى بايد در درجه اول قرار گيرد

دومين دستورى كه در زمينه جهاد، در آيه فوق مى خوانيم، دستور شدت عمل است، آيه مى گويد دشمنان بايد در شما يكنوع خشونت احساس كنند( و ليجدوا فيكم غلظة ) .

اشاره به اينكه تنها شجاعت و شهامت درونى، و آمادگى روانى براى ايستادگى و مبارزه سرسختانه با دشمن كافى نيست، بلكه بايد اين آمادگى و سر سختى خود را به دشمن نشان بدهيد، و آنها بدانند در شما چنين روحيه اى هست، و همان سبب عقب نشينى و شكست روحيه آنان گردد، و به تعبير ديگر وجود قدرت كافى نيست، بلكه بايد در برابر دشمن نمايش قدرت داد.

و لذا در تاريخ اسلام مى خوانيم كه به هنگام آمدن مسلمانان به مكه براى مراسم زيارت خانه خدا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها دستور داد به هنگام طواف با سرعت راه بروند بلكه بدوند و شدت و سرعت و ورزيدگى خود را به دشمنانى كه ناظر آنها بودند نشان دهند.

و نيز در داستان فتح مكه مى خوانيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شب هنگام دستور داد مسلمانان همگى در بيابان آتش ‍ بيفروزند تا مردم مكه به عظمت ارتش اسلام آشنا شوند و اتفاقا اين كار در روحيه آنها اثر گذاشت و نيز دستور داد كه ابو سفيان بزرگ مكه را در گوشه اى نگهدارند و ارتش نيرومند اسلام در مقابل او رژه روند.

و در پايان آيه به مسلمانان با اين عبارت نويد پيروزى مى دهد كه بدانيد كه خدا با پرهيزكاران است.

اين تعبير ممكن است علاوه بر آنچه گفته شد، اشاره به اين معنى نيز باشد كه توسل به خشونت و شدت عمل بايد توام با تقوا باشد، و هيچگاه از حدود انسانى تجاوز نكند.


آيه (124) و (125) و ترجمه

( و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمنا فاما الذين امنوا فزادتهم ايمنا و هم يستبشرون ) (124)( و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كفرون ) (125)

ترجمه:

124 - و هنگامى كه سورهاى نازل مى شود بعضى از آنان (به ديگران ) مى گويد اين سوره ايمان كداميك از شما را افزون ساخت؟ (به آنها بگو) اما كسانى كه ايمان آورده اند ايمانشان را افزود و آنها (به فضل و موهبت الهى ) خوشحالند.

125 - و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى است پليدى بر پليديشان افزود و از دنيا رفتند در حالى كه كافر بودند.

تفسير:

تاثير آيات قرآن بر دلهاى آماده و آلوده

به تناسب بحثهائى كه درباره منافقان و مؤ منان گذشت، در اين دو آيه اشاره به يكى از نشانه هاى بارز اين دو گروه شده است.

نخست مى گويد: (هنگامى كه سوره اى نازل مى شود، بعضى از منافقان به يكديگر مى گويند: ايمان كداميك از شما به خاطر نزول اين سوره افزون شد)؟!( و اذا ما انزلت سوره فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا ) .

و با اين سخن مى خواستند عدم تاثير سوره هاى قرآن و بى اعتنائى خود را نسبت به آنها بيان كنند، و بگويند اين آيات، محتواى مهم و چشمگيرى ندارد، و مسائلى است عادى و پيش پا افتاده!.

اما قرآن با لحن قاطعى به آنها پاسخ مى دهد و ضمن تقسيم مردم به دو گروه، مى گويد: (اما كسانى كه ايمان آورده اند نزول اين آيات بر ايمانشان مى افزايد و آثار شادى و خوشحالى را در چهره هايشان آشكار مى سازد)( فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون ) .

(و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى نفاق و جهل و عناد و حسد است، پليدى تازه اى بر پليديشان مى افزايد)!( و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ) .

(و سرانجام در حال كفر و بى ايمانى از دنيا خواهند رفت )( و ماتوا و هم كافرون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - قرآن در دو آيه بالا اين واقعيت را تاكيد مى كند كه تنها وجود برنامه ها و تعليمات حياتبخش براى سعادت يك فرد، يا يك گروه كافى نيست، بلكه آمادگى زمينه ها نيز بايد به عنوان يك شرط اساسى مورد توجه قرار گيرد.

آيات قرآن مانند دانه هاى حياتبخش باران است، كه مى دانيم در باغ سبزه رويد و در شوره زار خس!

آنها كه با روح تسليم و ايمان و عشق به واقعيت به آن مى نگرند، از هر سوره، بلكه از هر آيه اى، درس تازه اى فرا مى گيرند كه ايمانشان را پرورش مى دهد و صفات بارز انسانيت را در آنها تقويت مى كند.

ولى كسانى كه از پشت شيشه هاى تاريك لجاجت و كبر و نفاق به اين آيات مى نگرند نه تنها از آنها بهره نمى گيرند، بلكه بر شدت كفر و عنادشان افزوده مى شود.

و به تعبير ديگر در برابر هر فرمان تازه اى نافرمانى و عصيان جديدى مى كنند، و در مقابل هر دستورى سركشى تازه اى، و در مقابل هر حقيقت، لجاجت جديدى، و اين سبب تراكم عصيانها، و نافرمانيها و لجاجتها، در وجودشان مى شود، و چنان ريشه هاى اين صفات زشت در روح آنان قوى مى گردد كه سر انجام در حال كفر مى ميرند، و راه بازگشت به روى آنها به كلى بسته مى شود!

و باز به تعبير ديگر: در هيچ برنامه تربيتى تنها (فاعليت فاعل ) كافى نيست، بلكه روح پذيرش و (قابليت قابل ) نيز شرط اساسى است.

2 - (رجس ) در لغت به معنى موجود پليد و ناپاك است، و به گفته (راغب )

در كتاب (مفردات )، اين پليدى چهار گونه است: گاهى از نظر غريزه و طبع، و گاهى از نظر فكر و عقل، و گاهى از جهت شرع، و گاهى از تمام جهات.

البته شك نيست كه پليدى ناشى از نفاق و لجاجت و سرسختى در مقابل حق يكنوع پليدى باطنى و معنوى است كه اثرش در تمام وجود انسان و سخنان و كردارش سر انجام آشكار مى گردد.

3 - جمله (و هم يستبشرون ) با توجه به ريشه كلمه (بشارت ) كه به معنى سرور و خوشحالى است كه آثارش در چهره انسان ظاهر گردد، نشان مى دهد بقدرى اثر تربيتى آيات قرآن در مؤ منان آشكار بود كه فورا علائمش در چهره هايشان نمايان مى گشت.

4 - در آيات فوق، (نفاق ) و صفات زشتى كه لازمه آن است به عنوان بيمارى قلبى شمرده شده، و همانگونه كه سابقا هم گفته ايم (قلب ) در اينگونه موارد به معنى روح و عقل است، و بيمارى قلبى، در اين موارد به معنى رذايل اخلاقى و انحرافات روانى است، و اين تعبير نشان مى دهد، انسان اگر از روحيه سالمى برخوردار باشد، هيچيك از اين صفات زشت نبايد در وجود او ريشه بدواند، و اينگونه اخلاق همچون بيمارى جسمانى بر خلاف طبيعت انسان مى باشد، و بنابراين آلودگى به اين صفات دليل بر انحراف از مسير اصلى طبيعى و بيمارى روحى و روانى است.

5 - آيات فوق درس عجيبى به همه ما مسلمانان مى دهد، زيرا اين واقعيت را بيان مى كند كه مسلمانان نخستين با نزول هر سوره اى از قرآن روح تازه اى پيدا مى كردند، و تربيت نوينى مى يافتند، آنچنان كه آثارش بزودى در چهره هاشان نمايان مى گشت، در حالى كه امروز افراد به ظاهر مسلمانى را مى بينيم كه نه تنها خواندن يك سوره در آنها اثر نمى گذارد بلكه از ختم تمام قرآن نيز در آنها كمترين اثرى ديده نمى شود.

آيا سوره ها و آيات قرآن اثر خود را از دست داده اند؟ و يا آلودگى افكار و بيمارى دلها و وجود حجابها كه از اعمال سوء ما ناشى مى شود چنين حالت بى تفاوتى و نفوذناپذيرى را به قلبهاى ما داده است، بايد از اين حال به خدا پناه ببريم و از درگاه پاكش بخواهيم كه قلبى همچون قلب مسلمانان نخستين به ما ببخشد.


آيه (126) و (127) و ترجمه

( او لا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون ) (126)( و اذا ما انزلت سورة نظر بعضهم الى بعض هل يرئكم من احد ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا يفقهون ) (127)

ترجمه:

126 - آيا آنها نمى بينند كه در هر سال يك يا دو بار آزمايش مى شوند؟ باز توبه نمى كنند و متذكر هم نمى شوند!

127 - و هنگامى كه سوره اى نازل مى شود بعضى از آنها (منافقان ) به يكديگر نگاه مى كنند و مى گويند آيا كسى شما را مى بيند (و اگر از حضور پيامبر بيرون رويم متوجه ما نمى شوند) سپس منصرف مى شوند (بيرون مى روند) خداوند دلهايشان را (از حق ) منصرف ساخته چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى فهمند (و بى دانشند).

تفسير:

در اين آيات نيز سخن را درباره منافقان ادامه مى دهد، و آنها را مورد

سرزنش و اندرز قرار داده مى گويد: (آيا آنها نمى بينند كه در هر سال، يك يا دو بار، مورد آزمايش قرار مى گيرند)!( اولا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين ) .

و عجب اينكه با اينهمه آزمايشهاى پى در پى (از راه خلاف باز نمى ايستند و توبه نمى كنند و متذكر نمى شوند)( ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون ) .

در اينكه منظور از اين آزمايش سالانه كه يك يا دو بار تكرار مى شود چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است.

بعضى آنرا بيماريها.

و بعضى گرسنگى و شدائد ديگر.

بعضى مشاهده آثار عظمت اسلام و حقانيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در ميدانهاى جهاد كه منافقان به حكم اجبار محيط در آن شركت داشتند.

و بعضى پرده برداشتن از اسرار آنها، مى دانند.

اما با توجه به اينكه در آخر آيه مى خوانيم آنها متذكر نمى شوند، روشن مى شود كه آزمايش از نوع آزمايشهائى بوده كه بايد باعث بيدارى اين گروه گردد.

و نيز از تعبير آيه چنين بر مى آيد كه اين آزمايش غير از آزمايش عمومى است كه همه مردم در زندگى خود با آن روبرو مى شوند.

با توجه به اين موضوع به نظر مى رسد كه تفسير چهارم يعنى پرده بردارى از اعمال سوء آنها و ظاهر شدن باطنشان، به مفهوم آيه نزديكتر است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه (افتنان و امتحان ) در آيه مورد بحث، مفهوم جامعى داشته باشد كه شامل همه اين موضوعات بشود.

سپس اشاره به قيافه انكار آميزى كه آنها در برابر آيات الهى به خود مى گرفتند كرده مى گويد: (هنگامى كه سوره اى از قرآن نازل مى شود، آنها با نظر تحقير و انكار نسبت به آن سوره به يكديگر نگاه مى كنند، و با حركات چشم، مراتب نگرانى خود را ظاهر مى سازند)( و اذا ما انزلت سوره نظر بعضهم الى بعض ) .

ناراحتى و نگرانى آنها از اين نظر است كه مبادا نزول آن سوره، رسوائى جديدى برايشان فراهم سازد و يا به خاطر آن است كه بر اثر كوردلى چيزى از آن نمى فهمند، و انسان دشمن چيزى است كه نمى داند.

و به هر حال تصميم بر اين مى گيرند كه از مجلس بيرون بروند، تا اين نغمه هاى آسمانى را نشنوند، اما از اين بيم دارند كه به هنگام خروج كسى آنها را ببيند، لذا آهسته از يكديگر سؤ ال مى كنند: آيا كسى متوجه ما نيست، (آيا كسى شما را مى بيند)؟!( هل يريكم من احد )

و همين كه اطمينان پيدا مى كنند جمعيت به سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مشغولند و متوجه آنها نيستند (از مجلس ‍ بيرون مى روند)( ثم انصرفوا ) .

جمله (هل يريكم من احد) (كسى شما را مى بيند) را، يا با زبان مى گفتند، و يا با اشاره چشمها، در صورت دوم جمله (نظر بعضهم الى بعض ) با اين جمله يك مفهوم را بيان مى كند و در حقيقت (هل يريكم من احد) تفسيرى است براى نگاهشان به يكديگر.

در پايان آيه، به ذكر علت اين موضوع پرداخته و مى گويد: آنها به اين جهت از شنيدن كلمات خدا ناراحت مى شوند كه خداوند قلوبشان را (به خاطر لجاجت و عناد و بخاطر گناهانشان ) از حق منصرف ساخته (و يك حالت دشمنى و عداوت نسبت به حق پيدا كرده اند) چرا كه آنها افرادى بى فكر و نفهم هستند( صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا يفقهون ) .

در مورد جمله صرف الله قلوبهم، مفسران دو احتمال داده اند: نخست اينكه جمله خبريه باشد آنچنان كه در بالا تفسير كرديم، ديگر اينكه جمله انشائيه و به معنى نفرين باشد يعنى خداوند دلهاى آنها را از حق منصرف كند، ولى احتمال اول نزديكتر به نظر مى رسد.


آيه (128) و (129) و ترجمه

( لقد جأكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤ منين رؤف رحيم ) (128)( فان تولوا فقل حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم ) (129)

ترجمه:

128 - رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است، و اصرار به هدايت شما دارد و نسبت به مؤ منان رئوف و مهربان است.

129 - اگر آنها روى (از حق ) بگردانند (نگران مباش ) بگو خداوند مرا كفايت مى كند هيچ معبودى جز او نيست، بر او توكل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است.

تفسير:

آخرين آيات قرآن مجيد

آيات فوق كه به گفته بعضى از مفسران، آخرين آياتى است كه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است، و با آن سوره برائت پايان مى پذيرد، در واقع اشاره اى است به تمام مسائلى كه در اين سوره گذشت.

زيرا از يكسو به تمام مردم اعم از مؤ منان و كافران و منافقان گوشزد مى كند كه سختگيريهاى پيامبر و قرآن و خشونتهاى ظاهرى كه نمونه هائى از آن در اين سوره بيان شد، همه به خاطر عشق و علاقه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به هدايت و تربيت و تكامل آنها است.

و از سوى ديگر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز خبر مى دهد كه از سركشى ها و عصيانهاى مردم كه نمونه هاى زيادى از آن نيز در اين سوره گذشت نگران و ناراحت نباشد و بداند كه در هر حال خداوند پشتيبان و يار و ياور او است.

لذا در نخستين آيه، روى سخن را به مردم كرده، مى گويد: (پيامبرى از خودتان به سوى شما آمد)!( لقد جائكم رسول من انفسكم ) .

مخصوصا اينكه بجاى (منكم ) در اين آيه (من انفسكم ) آمده است. اشاره به شدت ارتباط پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با مردم است، گوئى پاره اى از جان مردم و از روح جامعه در شكل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ظاهر شده است.

به همين دليل تمام دردهاى آنها را مى داند، از مشكلات آنان آگاه است، و در ناراحتيها و غمها و اندوهها با آنان شريك مى باشد، و با اين حال تصور نمى شود سخنى جز به نفع آنها بگويد و گامى جز در راه آنها بردارد، و اين در واقع نخستين وصفى است كه در آيه فوق براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ذكر شده است.

و عجب اينكه گروهى از مفسران كه تحت تاثير تعصبات نژادى و عربى بوده اند گفته اند مخاطب در اين آيه نژاد عرب است! يعنى پيامبرى از اين نژاد، به سوى شما آمد!.

به عقيده ما اين بدترين تفسيرى است كه براى آيه فوق ذكر كرده اند، زيرا مى دانيم چيزى كه در قرآن از آن سخنى نيست، مساله (نژاد) است، همه جا خطابات قرآن با (ياايهاالناس ) و( يا ايها الذين آمنوا ) و امثال آنها شروع مى شود، و در هيچ موردى (يا ايها العرب ) و (يا قريش ) و مانند آن وجود ندارد.

به علاوه ذيل آيه كه مى گويد:( بالمؤ منين رؤ ف رحيم ) به روشنى اين تفسير را نفى مى كند، زيرا در آن سخن از همه مؤ منان است، از هر قوم و ملت و نژادى كه باشند.

جاى تاسف است كه بعضى از دانشمندان متعصب قرآن را از آن اوج جهانى و بشرى فرود آورده، و مى خواهند در محدوده هاى كوچك نژادى محصور كنند.

به هر حال پس از ذكر اين صفت (من انفسكم ) به چهار قسمت ديگر از صفات ممتاز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه در تحريك عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عميق دارد اشاره مى كند.

نخست مى گويد: (هر گونه ناراحتى و زيان و ضررى به شما برسد براى او سخت ناراحت كننده است( عزيز عليه ما عنتم ) .

يعنى او نه تنها از ناراحتى شما خشنود نمى شود، بلكه بى تفاوت هم نخواهد بود، او به شدت از رنجهاى شما رنج مى برد، و اگر اصرار بر هدايت شما و جنگهاى طاقت فرساى پر زحمت دارد، آن هم براى نجات شما، براى رهائيتان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختى است.

ديگر اينكه (او سخت به هدايت شما علاقمند است )، و به آن عشق مى ورزد،( حريص عليكم )

(حرص ) در لغت به معنى شدت علاقه به چيزى است، و جالب اينكه در آيه مورد بحث به طور مطلق مى گويد: (حريص بر شما است ) نه سخنى از هدايت به ميان مى آورد و نه از چيز ديگر، اشاره به اينكه به هر گونه خير و سعادت شما، و به هر گونه پيشرفت و ترقى و خوشبختيان عشق مى ورزد (و به اصطلاح حذف متعلق دليل بر عموم است )

بنابراين اگر شما را به ميدانهاى پر مرارت جهاد، اعزام مى دارد، و اگر منافقان را تحت فشار شديد، مى گذارد، همه اينها به خاطر عشق به آزادى، به شرف، به عزت و به هدايت شما و پاكسازى جامعه شماست.

سپس به سومين و چهارمين صفت اشاره كرده، مى گويد او نسبت به مؤ منان رؤ ف و رحيم است )( بالمؤ منين رؤ ف رحيم ) .

بنابراين هر گونه دستور مشكل و طاقت فرسائى را مى دهد (حتى گذشتن از بيابانهاى طولانى و سوزان در فصل تابستان، با گرسنگى و تشنگى، براى مقابله با يك دشمن نيرومند در جنگ تبوك ) آن هم يكنوع محبت و لطف از ناحيه او است.

در اينكه رؤف و رحيم با هم چه تفاوتى دارد، در ميان مفسران گفتگو است ولى به نظر مى رسد بهترين تفسير آن است كه رؤ ف اشاره به محبت و لطف مخصوص در مورد فرمانبرداران است، در حالى كه رحيم اشاره به رحمت در مقابل گناهكاران مى باشد.

ولى نبايد فراموش كرد كه اين دو كلمه هنگامى كه از هم جدا شوند، ممكن است در يك معنى استعمال شود اما به هنگامى كه همراه يكديگر ذكر شوند، احيانا دو معنى متفاوت مى بخشند.

در آيه بعد كه آخرين آيه سوره است، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دلدارى مى دهد كه از سركشيها و عصيانهاى مردم، دلسرد و نگران نشود، مى گويد: (اگر آنها روى از حق بگردانند نگران نباش و بگو خداوند براى من كافى است چرا كه او بر هر چيزى توانا است )( فان تولوا فقل حسبى الله ) .

(همان خداوندى كه هيچ معبودى جز او نيست ) و بنابراين تنها پناهگاه او است( لا اله الا هو ) .

آرى (من تنها بر چنين معبودى تكيه كرده ام، و به او دلبسته ام و كارهايم را به او واگذارده ام (عليه توكلت ).

(و او پروردگار عرش بزرگ است )( و هو رب العرش العظيم ) .

جائى كه عرش و عالم بالا و جهان ماوراء طبيعت با آنهمه عظمتى كه دارد، در قبضه قدرت او، و تحت حمايت و كفالت او است، چگونه مرا تنها مى گذارد و در برابر دشمن يارى نمى كند؟ مگر قدرتى در برابر قدرتش تاب مقاومت دارد؟ و يا رحمت و عطوفتى بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور مى شود؟

خداوندا هم اكنون كه اين سوره را به پايان مى رسانيم و اين سطور را مى نگاريم دشمنان ما را احاطه كرده و ملت رشيد و قهرمان ما براى بر چيدن ظلم و فساد و استبداد بپاخاسته است، يكپارچگى بى نظير و اتحادى كه هيچگاه تصور نمى شد در ميان همه صفوف و قشرها بدون استثناء پيدا شده، حتى كودكان و خردسالان نيز در اين مبارزه شريكند، و هيچكس از هيچ نوع فداكارى مضايقه ندارد.

پروردگارا تو همه اينها را مى دانى، و مى بينى و تو كانون مهر و محبتى، و تو به مجاهدان وعده پيروزى داده اى، نصرت و ياريت را نزديك كن، و پيروزى نهائى را به ما مرحمت فرما، و اين تشنگان و شيفتگان را با زلال ايمان و عدل و آزادى سيراب فرما. انك على كل شى قدير.

(پايان تفسير سوره توبه )


سوره يونس (عليه‌السلام )

اين سوره در مكه نازل شده و 109 آيه است

بسم الله الرحمن الرحيم

محتوى و فضيلت اين سوره

اين سوره كه از سوره هاى مكى است، و به گفته بعضى از مفسران بعد از سوره اسراء و قبل از سوره هود نازل شده است همانند بسيارى از سوره هاى مكى روى چند مساءله اصولى و زير بنائى تكيه مى كند، كه از همه مهمتر مساءله (مبدء) و (معاد) است.

منتها نخست از مساءله وحى و مقام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سخن مى گويد، سپس به نشانه هائى از عظمت آفرينش كه نشانه عظمت خدا است مى پردازد، بعد، مردم را به ناپايدارى زندگى مادى دنيا و لزوم توجه به سراى آخرت و آمادگى براى آن از طريق ايمان و عمل صالح متوجه مى سازد.

و به تناسب همين مسائل قسمتهاى مختلفى از زندگى پيامبران بزرگ از جمله نوح و موسى و يونس (عليهماالسلام ) را بازگو مى كند و به همين مناسبت نام سوره يونس بر آن گذارده شده است.

و باز براى تاءييد مباحث فوق، سخن از لجاجت و سرسختى بت پرستان به ميان مى آورد، و حضور و شهود خدا را در همه جا براى آنها ترسيم مى كند، و مخصوصا براى اثبات اين مساءله از اعماق فطرت آنان كه به هنگام مشكلات آشكار مى شود و به ياد خداى واحد يكتا مى افتند، كمك مى گيرد.

و بالاخره براى تكميل بحثهاى فوق در هر مورد مناسبى از بشارت و انذار، بشارت به نعمتهاى بى پايان الهى براى صالحان و انذار و بيم دادن طاغيان و گردنكشان، استفاده مى كند.

لذا در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه فرمود: (من قرء سورة يونس فى كل شهرين او ثلاثة لم يخف عليه ان يكون من الجاهلين و كان يوم القيامة من المقربين ): (كسى كه سوره يونس را در هر دو يا سه ماه بخواند بيم آن نمى رود كه از جاهلان و بى خبران باشد، و روز قيامت از مقربان خواهد بود).

اين به خاطر آن است آيات هشدار دهنده و بيدار كننده در اين سوره فراوان است، و اگر با دقت و تاءمل خوانده شود، تاريكى جهل را از روح آدمى بر طرف مى كند، و اثر آن حد اقل چند ماهى در وجود او خواهد بود، و هرگاه علاوه بر درك و فهم محتواى سوره، به آن نيز عمل كند، به طور يقين روز رستاخيز در زمره مقربان قرار خواهد گرفت.

شايد نياز به يادآورى نداشته باشد كه فضائل سوره ها همانگونه كه سابقا هم گفته ايم، تنها با تلاوت آيات، بدون درك معنى، و بدون عمل به محتواى آن فراهم نمى گردد، زيرا تلاوت، مقدمه فهم است، و فهم مقدمه عمل!.


آيه (1) و (2) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( الر تلك أيت الكتب الحكيم ) (1)( أ كان للناس عجبا أن أوحينا إلى رجل منهم أن أنذر الناس و بشر الذين أمنوا أن لهم قدم صدق عند ربهم قال الكفرون إن هذا لسحر مبين ) (2)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده مهربان

1 - الر - آن آيات كتاب حكيم است.

2 - آيا اين براى مردم موجب شگفتى است كه به يكى از آنها وحى فرستاديم كه مردم را انذار كن و به كسانى كه ايمان آورده اند بشارت ده كه براى آنها پاداشهاى مسلم نزد پروردگارشان (و سابقه نيك ) است (اما) كافران گفتند اين ساحر آشكارى است.

تفسير:

رسالت پيامبر

در اين سوره بار ديگر با حروف مقطعه قرآن روبرو مى شويم كه به صورت الف و لام و راء ذكر شده است، و ما در آغاز سوره بقره و سوره آل عمران و اعراف به اندازه كافى در تفسير اين گونه حروف سخن گفته ايم و به خواست خدا در آينده نيز در موارد مناسب بحث خواهيم كرد و نيز مطالب تازه اى بر آن خواهيم افزود.

به دنبال آن نخست اشاره به عظمت آيات قرآن كرده، مى گويد: (آنها آيات كتاب حكيم است )( تلك آيات الكتاب الحكيم ) .

تعبير به (آنها) (اسم اشاره بعيد) به جاى هذه (اينها) (اسم اشاره به نزديك ) كه نظير آن در آغاز سوره بقره نيز آمده است، از تعبيرات لطيف قرآن محسوب مى شود، و كنايه از عظمت و والا بودن مفاهيم قرآن است.

زيرا مطالب پيش پا افتاده و ساده را غالبا با اسم اشاره نزديك مى آورند، اما مطالب مهمى كه در سطح بالا و گوئى بر فراز آسمانها در يك افق عالى قرار گرفته، با اسم اشاره دور بيان مى كنند، و اتفاقا در تعبيرات روزمره، ما نيز از اين تعبير استفاده مى كنيم، و براى عظمت اشخاص هر چند در حضورشان بوده باشيم (آن جناب ) يا (آن حضرت ) مى گوئيم، نه اين جناب و اين حضرت، ولى به هنگام تواضع كلمه (اينجانب ) را به كار مى بريم.

توصيف كتاب آسمانى يعنى قرآن به (حكيم ) اشاره به اين است كه آيات قرآن داراى آنچنان استحكام و نظم و حسابى است كه هر گونه باطل و خرافه و هزل را از خود دور مى سازد، جز حق نمى گويد و جز به راه حق دعوت نمى كند.

آيه دوم به تناسب اشاره اى كه در آيه قبل به قرآن مجيد و وحى آسمانى شده، يكى از ايرادات مشركان را نسبت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيان مى كند، همان اشكالى كه به طور مكرر در قرآن مجيد آمده و تكرارش نشان مى دهد از ايرادات مكرر مشركان بوده است و آن اينكه چرا وحى آسمانى از ناحيه خدا بر انسانى نازل شده، چرا فرشته اى ماءموريت اين رسالت بزرگ را به عهده نگرفته است؟! قرآن در پاسخ اينگونه سؤ الات مى گويد: (آيا تعجبى براى مردم دارد كه ما وحى به مردى از آنان فرستاديم )( اكان للناس عجبا ان اوحينا الى رجل منهم )

در واقع جواب ايراد آنها با كلمه (منهم ) (از جنس آنان ) داده شده است

يعنى اگر رهبر و راهنما، همجنس پيروانش باشد و دردهاى آنها را بداند و از نيازهايشان آگاه گردد جاى تعجب نيست، تعجب در اين است كه از غير جنس آنها باشد كه بر اثر نا آگاهى از وضعشان نتواند آنها را رهبرى كند.

سپس به محتواى اين وحى آسمانى اشاره كرده، آنرا در دو چيز خلاصه مى كند:

نخست اينكه به او وحى فرستاديم كه (مردم را انذار كند و از عواقب كفر و گناه بترساند)( ان انذر الناس ) .

ديگر اينكه (به افراد با ايمان بشارت ده كه براى آنان در پيشگاه خدا قدم صدق است )( و بشر الذين آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم ) .

در اينكه منظور از قدم صدق چيست؟ در ميان مفسران بحث است، اما روى هم رفته يكى از سه تفسير (يا هر سه با هم ) براى آن قابل قبول است.

نخست اينكه اشاره به آن است كه ايمان (سابقه فطرى ) دارد و در حقيقت مؤ منان با ابراز ايمان، مقتضاى فطرت خود را تصديق و تاءكيد كرده اند (زيرا يكى از معانى قدم، سابقه است ) چنانكه مى گويند لفلان قدم فى الاسلام - او قدم فى الحرب (يعنى: فلانكس در اسلام يا در جنگ و مبارزه، سابقه دارد).

دوم اينكه اشاره به مساءله معاد و نعمتهاى آخرت باشد، زيرا يكى از معانى قدم، مقام و منزلة است (به تناسب اينكه انسان با پاى خود به منزلگاهش وارد مى شود) يعنى براى افراد با ايمان مقام و منزله ثابت و مسلمى در پيشگاه خدا است كه هيچ چيز نمى تواند آنرا تغيير دهد و دگرگون سازد.

سوم اينكه قدم به معنى پيشوا و رهبر است، يعنى براى مؤ منان پيشوا و رهبرى صادق فرستاده شده است.

روايات متعددى كه در تفاسير شيعه و اهل تسنن در ذيل اين آيه وارد شده و قدم صدق را به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا ولايت على (عليها‌السلام ) تفسير كرده است، مؤ يد همين معنى است.

و همانگونه كه گفتيم ممكن است بشارت به همه اين امور، هدف از تعبير فوق بوده باشد.

باز در پايان آيه به يكى از اتهاماتى كه مشركان كرارا براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ذكر مى كردند اشاره كرده، مى گويد: (كافران گفتند اين مرد ساحر آشكارى است )( قال الكافرون ان هذا لساحر مبين ) .

كلمه (ان ) و (لام تأكيد) و صفت (مبين )، همه نشانه تأكيدى است كه آنها روى اين تهمت داشتند و تعبير به (هذا) (اسم اشاره به نزديك ) براى اين بوده كه مقام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تحقير كنند.

اما اينكه چرا نسبت سحر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى دادند روشن است، زيرا در برابر سخنان اعجازآميز و برنامه هاى و قوانين درخشان و ساير معجزاتش پاسخ قانع كننده اى نداشتند، جز اينكه فوق العادگى آنرا با سحر تفسير كنند، و به اين صورت، پرده جهل و بى خبرى، براى ساده لوحان، روى آن بيفكنند.

اينگونه تعبيرها كه از ناحيه دشمنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) صادر مى شد خود دليل روشنى است بر اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كارهاى خارق العاده اى داشته كه افكار و دلها را به سوى خود جذب مى كرده است، مخصوصا تكيه كردن روى سحر در مورد قرآن مجيد خود گواه زنده اى بر جاذبه فوق العاده اين كتاب آسمانى است كه آنها براى اغفال مردم آنرا زير پرده سحر مى پوشاندند.

به خواست خدا در ذيل آيات مناسب باز در اين باره سخن خواهيم گفت.


آيه (3) و (4) و ترجمه

( إن ربكم الله الذى خلق السموت و الا رض فى ستة أيام ثم استوى على العرش يدبر الا مر ما من شفيع إلا من بعد إذنه ذلكم الله ربكم فاعبدوه أ فلا تذكرون ) (3)( إليه مرجعكم جميعا وعد الله حقا إنه يبدؤ ا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين أمنوا و عملوا الصلحت بالقسط و الذين كفروا لهم شراب من حميم و عذاب أليم بما كانوا يكفرون ) (4)

ترجمه:

3 - پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر تخت (قدرت ) قرار گرفت و به تدبير كار (جهان ) پرداخت، هيچ شفاعت كننده اى جز به اذن او وجود ندارد، اين است خداوند پروردگار شما، پس او را پرستش كنيد، آيا متذكر نمى شويد؟!

4 - بازگشت همه شما به سوى او است خداوند وعده حقى فرموده، او خلق را آغاز كرد سپس آنرا باز مى گرداند، تا كسانى را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به عدالت جزا دهد و براى كسانى كه كافر شدند نوشيدنى از مايع سوزان است و عذاب دردناكى بخاطر آنكه كفر مى ورزيدند.

تفسير:

خداشناسى و معاد

قرآن پس از اشاره به مسئله وحى و نبوت در نخستين آيات اين سوره، به سراغ دو اصل اساسى تعليمات همه انبياء يعنى (مبداء) و (معاد) مى رود، و در دو آيه فوق اين دو اصل مهم را در ضمن عباراتى كوتاه و گويا بيان.

نخست مى گويد: (پروردگار شما همان خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد)( ان ربكم الله الذى خلق السموات و الارض فى ستة ايام ) .

همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم كلمه (يوم ) در لغت عرب و (روز) در فارسى و معادل آن در ساير لغات در بسيارى مواقع به معنى دوران استعمال مى شود چنانكه مى گوئيم: روزى در كشور ما استبداد حكومت مى كرد، ولى اكنون در پرتو انقلاب روز آزادى است، يعنى دورانى استبداد بود و پس از پايان استبداد دوران رهائى مردم رسيده است.

بنابراين مفهوم جمله فوق اين مى شود كه پروردگار آسمان و زمين را در شش دوران آفريده است و چون درباره اين دورانهاى ششگانه سابقا سخن گفته ايم از تكرار آن خوددارى مى كنيم.

سپس اضافه مى كند: (خداوند پس از آفرينش جهان زمام امور آنها را در دست گرفت )( ثم استوى على العرش ) .

(همه كارهاى جهان به فرمان او است، و همه چيز در قبضه تدبيرش )( يدبر الامر ) .

كلمه (عرش ) گاهى به معنى (سقف )، و گاهى به معنى چيزى كه داراى سقف است، و زمانى به معنى تخته اى بلند پايه مى آيد، اين معنى اصلى آن است اما معنى كنائى آن همان قدرت است، چنان كه ميگوئيم فلان شخص بر تخت نشست، و يا پايه هاى تختش ‍ فرو ريخت، و يا او را از تخت به زير آوردند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن و يا از دست دادن قدرت است در حالى كه ممكن است اصلا تختى در كار نبوده باشد، به همين دليل (استوى على العرش ) به معنى اين است كه خداوند زمام امور جهان را بر دست گرفت.

(تدبر) از ماده (تدبير) در اصل از (دبر) (بر وزن ابر) به معنى پشت سر و عاقبت چيزى است بنابراين تدبير به معنى بررسى كردن عواقب كارها، و مصالح را سنجيدن و بر طبق آن عمل نمودن است. پس از آنكه روشن شد خالق و آفريدگار (الله ) است و زمام اداره جهان هستى به دست او است و تدبير همه امور به فرمان او مى باشد معلوم است كه بتها اين موجودات بى جان و عاجز و ناتوان هيچگونه نقشى در سرنوشت انسانها نمى توانند داشته باشند لذا در جمله بعد مى فرمايد: (هيچ شفاعت كننده اى جز به اذن و فرمان او وجود ندارد)( ما من شفيع الا من بعد اذنه ) .

آرى (اين چنين است (الله ) پروردگار شما، او را بايد پرستش كنيد نه غير او)( ذلكم الله ربكم فاعبدوه ) .

(آيا با اين دليل روشن متذكر نمى شويد؟)( افلا تذكرون ) .

در آيه بعد همانگونه كه اشاره كرديم سخن از معاد مى گويد و در جمله هاى كوتاهى هم اصل اين مسئله و هم دليل، و هم هدف آن را بيان مى دارد.

نخست مى گويد: (بازگشت همه شما به سوى خدا است )( اليه مرجعكم جميعا ) .

سپس روى اين مساءله مهم تكيه و تاءكيد كرده اضافه مى كند: (اين وعده قطعى خداوند است )( وعد الله حقا ) .

بعد با اين عبارت اشاره به دليل آن كرده، مى گويد: (خداوند آفرينش را آغاز كرد و سپس تجديد مى كند.)( انه يبدوا الخلق ثم يعيده ) .

يعنى آنها كه در معاد ترديد دارند بايد آغاز خلقت را بنگرند، كسى كه جهان را در آغاز ايجاد كرد توانائى اعاده آن را دارد، اين استدلال به صورت ديگرى در سوره (اعراف ) آيه 29 ضمن يك جمله كوتاه بيان شده است كما بداءكم تعودون: (همانگونه كه شما را در آغاز ايجاد كرد باز مى گرداند) كه شرح آن در تفسير سوره اعراف گذشت.

آيات مربوط به معاد در قرآن نشان مى دهد كه علت عمده ترديد مشركان و مخالفان، اين بوده كه در امكان چنين چيزى ترديد داشته اند و با تعجب سؤ ال مى كردند آيا اين استخوانهاى پوسيده و خاك شده بار ديگر لباس حيات و زندگى در بر مى كند و به شكل نخست باز مى گردد؟ لذا قرآن نيز روى همين مساءله (امكان ) انگشت گذارده و مى گويد: فراموش نكنيد آن كسى كه جهان را از نو سامان مى بخشد و مردگان را زنده مى كند همان آفريدگارى است كه در آغاز چنين كرده است.

سپس سخن از هدف معاد به ميان مى آيد كه اين برنامه (براى آن است كه خداوند افرادى را كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند به عدالت پاداش دهد)، بى آنكه كوچكترين اعمال آنها از نظر لطف و مرحمت او مخفى و بى اجر بماند( ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط ) .

(و آنها كه راه كفر و انكار پوئيدند و طبعا عمل صالحى نيز نداشتند (زيرا ريشه عمل خوب اعتقاد خوب است ) مجازات دردناك، و نوشيدنى از آب گرم و سوزان و عذاب اليم به خاطر كفرشان در انتظارشان است ).( و الذين كفروا لهم شراب من حميم و عذاب اليم بما كانوا يكفرون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت

1 - با اينكه خداوند مكان و محلى ندارد و مخصوصا با توجه به اينكه در اين جهان نيز همه جا هست و از ما به ما نزديكتر است موجب شده كه مفسران در تفسير اليه مرجعكم جميعا در آيه فوق و آيات ديگر قرآن تفسيرهاى گوناگون كنند.

گاهى گفته مى شود منظور اين است به سوى پاداش و جزاى خدا باز مى گرديد.

و شايد بعضى از جاهلان اين تعبير را دليلى بر تجسم خداوند در قيامت بدانند كه بطلان اين عقيده واضحتر از آن است كه نياز به بيان داشته باشد.

اما آنچه با دقت در آيات قرآن به دست مى آيد اين است كه عالم حيات و زندگى همچون كاروانى است كه از جهان عدم به حركت در آمده، و در مسير بى انتهاى خود به سوى بى نهايت كه ذات پاك خدا است پيش مى رود، هر چند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بى نهايت نخواهد شد ولى سير او به سوى تكامل نيز متوقف نمى گردد، حتى پس از قيام قيامت باز اين سير تكاملى ادامه مى يابد (چنانكه در بحث معاد شرح داده ايم ).

قرآن مى گويد يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا: (اى انسان تو با تلاش و كوشش به سوى پروردگارت پيش مى روى ).

و نيز مى گويد( يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك ) : (اى روحى كه در پرتو ايمان و عمل صالح به سر حد آرامش و اطمينان رسيده اى به سوى پروردگارت باز گرد).

و از آنجا كه آغاز اين حركت از ناحيه آفريدگار شروع شده و نخستين جرقه حيات از او پديد آمده و اين حركت تكاملى نيز به سوى او است تعبير به (رجوع ) و بازگشت شده است.

كوتاه سخن اينكه اين گونه تعبيرها علاوه بر اينكه اشاره به آغاز حركت عمومى موجودات از ناحيه خدا است هدف و مقصد اين حركت را كه ذات پاك او است نيز مشخص مى كند.

و با توجه به اينكه تقديم كلمه (اليه ) دليل انحصار است روشن مى شود كه هيچ وجودى جز ذات پاك او نمى تواند مقصد حركت تكاملى انسان باشد نه بتها و نه هيچ مخلوق ديگر، زيرا همه اينها محدودند و مسير انسان يك مسير نامحدود است.

2 - (قسط) در لغت به معنى پرداختن سهم ديگرى است و لذا مفهوم دادگرى در آن نهفته است، جالب اينكه در آيه فوق اين كلمه تنها در مورد كسانى كه عمل صالح دارند و پاداش نيك دريافت مى كنند گفته شده، ولى در مورد كيفر بدكاران عنوان نشده است، اين به خاطر آن است كه مجازات و كيفر شكل در آمد و سهميه ندارد، و به تعبير ديگر كلمه قسط تنها متناسب پاداش نيك است نه مجازات.


آيه (5) و (6) و ترجمه

( هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب ما خلق الله ذلك إلا بالحق يفصل الايت لقوم يعلمون ) (5)( إن فى اختلف اليل و النهار و ما خلق الله فى السموت و الا رض لايت لقوم يتقون ) (6)

ترجمه:

5 - او كسى است كه خورشيد را روشنائى و ماه را نور قرار داد، و براى آن منزلگاه هائى مقدر كرد تا عدد سالها و حساب (كارها) را بدانيد، خداوند اين را جز به حق نيافريده او آيات (خود را) براى گروهى كه اهل دانشند شرح مى دهد.

6 - مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده آيات (و نشانه هائى ) است بر آنها كه پرهيزكارند (و گناه چشم دلشان را نابينا نكرده است ).

تفسير:

گوشه اى از آيات عظمت خدا

در آيات گذشته اشاره كوتاهى به مساءله مبداء و معاد شده بود، ولى از اين آيات به بعد اين دو مساءله اصولى كه مهمترين پايه دعوت انبياء بوده است به طور مشروح مورد بحث قرار مى گيرد و به تعبير ديگر آيات آينده نسبت به گذشته از قبيل تفصيل و اجمال است.

نخستين آيه مورد بحث اشاره به قسمتهائى از آيات عظمت خدا در جهان آفرينش كرده مى گويد: (او كسى است كه خورشيد را ضياء و روشنى و قمر را نور قرار داد)( هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا ) .

خورشيد با نور عالمگيرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مى سازد بلكه در تربيت گياهان و پرورش حيوانات سهم عمده و اساسى دارد، و اصولا هر حركت و جنبشى در كره زمين وجود دارد حتى حركت بادها و امواج درياها و جريان رودها و آبشارها - اگر درست دقت كنيم از بركت نور آفتاب است، و اگر روزى اين اشعه حياتبخش از كره خاكى ما قطع شود در فاصله كوتاهى تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت.

ماه با نور زيبايش چراغ شبهاى تار ما است، نه تنها شبروان را در بيابانها رهبرى مى كند بلكه روشنائى ملائمش براى همه ساكنان زمين مايه آرامش و نشاط است.

سپس به يكى ديگر از آثار مفيد وجود ماه اشاره كرده مى گويد: (خداوند براى آن منزلگاه هائى مقدر كرد تا شماره سالها و حساب زندگى و كار خويش را بدانيد)( و قدره منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب ) .

يعنى اگر مى بينيد ماه از نخستين شب كه هلال باريكى بيش نيست رو به افزايش مى رود تا حدود نيمه ماه و از آن پس تدريجا نقصان مى يابد تا يكى دو روز آخر ماه بعد در تاريكى محاق فرو مى رود و بار ديگر به شكل هلال ظاهر مى گردد، و همان منزلگاه هاى پيشين را طى مى كند، اين دگرگونى عبث و بيهوده نيست، بلكه يك تقويم بسيار دقيق و زنده طبيعى است كه عالم و جاهل مى توانند آن را بخوانند و حساب تاريخ كارها و امور زندگى خود را نگهدارند و اين اضافه بر نورى است كه ماه به ما مى بخشد.

سپس اضافه مى كند اين آفرينش و اين گردش مهر و ماه سرسرى و از بهر بازيگرى نيست (خداوند آن را نيافريده است مگر به حق ) (ما خلق الله ذلك الا بالحق ).

و در پايان آيه تاءكيد مى كند كه (خدا آيات و نشانه هاى خود را براى آنها كه مى فهمند و درك مى كنند شرح مى دهد)( يفصل الايات لقوم يعلمون ) .

اما بيخبران بى بصر چه بسيار از كنار همه اين آيات و نشانه هاى پروردگار مى گذرند و كمترين چيزى از آن درك نمى كنند.

در آيه دوم به قسمتى ديگر از نشانه ها و دلائل وجودش در آسمان و زمين پرداخته مى گويد: (در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمين آفريده است نشانه هائى است براى گروه پرهيزكاران )( ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات و الارض لايات لقوم يتقون ) .

نه تنها خود آسمانها و زمين از آيات خدا است بلكه تمام ذرات موجوداتى كه در آنها وجود دارد هر يك آيتى و نشانه اى محسوب مى شود، اما تنها كسانى آنها را درك مى كنند كه در پرتو تقوا و پرهيز از گناه، صفاى روح و روشن بينى يافته، و مى توانند چهره حقيقت و جمال يار را ببينند.

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - در اينكه ميان (ضياء) و (نور) چه تفاوتى است مفسران گفتگوى فراوان دارند بعضى هر دو را مترادف و به يك معنى دانسته اند، و بعضى گفته اند (ضياء) كه در مورد، نور خورشيد در آيه فوق به كار رفته همان نور قوى است، اما كلمه نور كه درباره ماه به كار رفته نور ضعيفتر است.

سومين نظر در اين باره اين است كه (ضياء) به معنى نور ذاتى است ولى (نور) مفهوم اعمى دارد، كه ذاتى و عرضى را هر دو شامل مى شود، بنابراين تفاوت تعبير در آيه فوق اشاره به اين نكته است كه خداوند خورشيد را منبع جوشش نور قرار داد در حالى كه نور ماه جنبه اكتسابى دارد و از خورشيد سرچشمه مى گيرد.

اين تفاوت با توجه به پاره اى از آيات قرآن صحيحتر به نظر مى رسد زيرا در آيه 16 سوره نوح مى خوانيم:( و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا ) و در آيه 61 سوره فرقان مى خوانيم:( و جعل فيها سراجا و قمرا منيرا ) با توجه به اينكه (سراج ) (چراغ ) نور از خودش پخش مى كند و منبع و سرچشمه نور است و خورشيد در دو آيه فوق تشبيه به سراج شده است روشن مى شود كه در آيات مورد بحث نيز اين تفاوت بسيار متناسب است.

2 - در اينكه آيا (ضياء) جمع است يا مفرد در ميان اهل ادب و نويسندگان لغت اختلاف است. بعضى مانند نويسنده كتاب (قاموس ) آن را مفرد دانسته اند، ولى بعضى ديگر مانند (زجاج ) (ضياء) را جمع (ضوء) مى دانند، نويسنده تفسير (المنار) و تفسير (قرطبى ) نيز اين معنى را پذيرفته اند و مخصوصا (المنار) بر اساس آن استفاده خاصى از آيه كرده است و مى گويد: ذكر ضياء به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چيزى است كه علم امروز پس از قرنها آن را اثبات كرده است و آن اينكه نور آفتاب مركب از هفت نور و يا به تعبير ديگر هفت رنگ است، همان رنگهائى كه در رنگين كمان، و به هنگام عبور نور از منشورهاى بلورين ديده مى شود.

ولى جاى اين سؤ ال باقى مى ماند كه مگر نور ماه - هر چند ضعيفتر است - مركب از رنگهاى مختلف نيست؟.

3 - در اينكه مرجع ضمير (قدره منازل ) (براى آن منزلگاه هائى قرار داد) تنها ماه است و يا ماه و خورشيد هر دو را شامل مى شود باز در ميان مفسران گفتگو است بعضى معتقدند كه اين ضمير گرچه مفرد است اما به هر دو باز مى گردد و نظير آن در ادبيات عرب كم نيست.

انتخاب اين نظر به خاطر آن است كه نه تنها ماه بلكه خورشيد هم منزلگاه هائى دارد و هر وقت در برج مخصوصى است و همين اختلاف برجها مبداء پيدايش تاريخ و ماه هاى شمسى است.

ولى انصاف اين است كه ظاهر آيه نشان مى دهد كه اين ضمير مفرد تنها به (قمر) كه نزديك آن است باز مى گردد و اين خود نكته اى دارد، زيرا:

اولا - ماههائى كه در اسلام و قرآن به رسميت شناخته شده ماههاى قمرى است.

و ثانيا - ماه كره اى است متحرك و منزلگاههائى دارد و اما خورشيد در وسط منظومه شمسى قرار گرفته و حركتى در مجموع اين منظومه ندارد، و اين اختلاف برجها و سير خورشيد در صور فلكى دوازده گانه كه از (حمل ) شروع مى شود و به (حوت ) ختم مى گردد به خاطر حركت خورشيد نيست بلكه به خاطر حركت زمين به دور خورشيد است و اين گردش زمين سبب مى شود كه خورشيد را هر ماه روبروى يكى از صور فلكى دوازده گانه ببينيم، بنابراين خورشيد منزلگاههاى مختلف ندارد بلكه تنها ماه داراى منزلگاهها است. (دقت كنيد).

آيه فوق در حقيقت اشاره به يكى از مسائل علمى مربوط به كرات آسمانى مى كند، كه در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشيده بود و آن اينكه ماه داراى حركت است و اما خورشيد حركتى ندارد.

4 - در آيات فوق آمد و شد شب و روز يكى از نشانه هاى خدا شمرده شده است، و اين به خاطر آن است كه اگر نور آفتاب يكنواخت و به طور مداوم بر زمين مى تابيد مسلما درجه حرارت در زمين به قدرى بالا مى رفت كه قابل زندگى نبود (مانند حرارت سوزان ماه در روزهايش كه به اندازه 15 شبانه روز زمين طولانى است ) و همچنين اگر شب به طور مستمر ادامه مى يافت همه چيز از شدت سرما مى خشكيد (همانند شبهاى طولانى ماه ) ولى خداوند اين دو را پشت سر يكديگر قرار داده تا بستر حيات و زندگى را در كره زمين آماده و مهيا سازد.

نقش عدد و حساب و تاريخ و سال و ماه در نظام زندگى بشر و پيوندهاى اجتماعى و كسب و كار بر همه كس روشن و آشكار است.

5 - مسأله عدد و حساب كه در آيات فوق به آن اشاره شده در واقع يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر در تمام زمينه ها است.

مى دانيم اهميت يك موهبت هنگامى آشكار مى شود كه زندگى را بدون آن مورد مطالعه و بررسى قرار بدهيم، روى اين حساب، فكر كنيد اگر يك روز تاريخ (امتياز روزها، ماهها و سالها) از زندگى بشر برداشته شود و مثلا نه روزهاى هفته روشن باشد و نه روزهاى ماه و نه شماره ماهها و سالها، در اين موقع تمام مسائل تجارى، اقتصادى، سياسى و هر گونه قرار داد و برنامه زمان بندى شده به هم مى ريزد، و هيچ كارى نظم و انضباطى به خود نخواهد گرفت، حتى وضع كشاورزى، دامدارى و صنايع توليدى نيز دچار هرج و مرج مى شود.

اما از آنجا كه خداوند، انسان را براى يك زندگى سعادتبخش، و توأم با نظام، آفريده، وسائل آنرا نيز در اختيارش گذاشته است.

درست است كه انسان با يك تاريخ قرار دادى مى تواند كارهاى خود را تا حدودى منظم سازد، ولى اگر بر پايه يك ميزان طبيعى استوار نباشد نه عموميت پيدا مى كند و نه چندان قابل اعتماد است.

گردش ماه و خورشيد (يا صحيحتر زمين به دور خورشيد) و منزلگاههائى كه دارند يك تقويم طبيعى را پى ريزى مى كند كه همه جا و براى همه كس روشن و قابل اعتماد است.

همانطور كه مقدار شبانه روز كه يك واحد كوچك تاريخى است، بر اثر يك عامل طبيعى يعنى حركت زمين به دور خود به وجود مى آيد، ماه و سال نيز بايد متكى به يك گردش طبيعى باشد، و به اين ترتيب حركت ماه به دور كره زمين يك واحد بزرگتر (ماه كه تقريبا مساوى 30 روز است ) و حركت زمين به دور آفتاب واحد عظيمترى يعنى سال را تشكيل مى دهد.

گفتيم تقويم اسلامى بر اساس تقويم قمرى و گردش ماه است، درست است كه گردش خورشيد در برج هاى دوازده گانه نيز وسيله خوبى براى تعيين ماه هاى شمسى است، ولى اين تقويم با اينك طبيعى است به درد همه نمى خورد، و تنها دانشمندان نجوم از طريق رصدهاى نجومى مى توانند، بودن خورشيد را در فلان برج تشخيص دهند، به همين دليل ديگران مجبورند به تقويم هائى كه بوسيله همان منجمان تنظيم شده مراجعه كنند.

ولى گردش منظم ماه به دور زمين، تقويم روشنى به دست مى دهد كه حتى افراد بى سواد و بيابان گرد نيز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند.

توضيح اينكه قيافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصى غير از شب قبل و بعد است به طورى كه در شب در تمام ماه وضع و قيافه ماه در آسمان يكسان نيست، و اگر كمى در وضع ماه هر شب دقت كنيم كم كم عادت خواهيم كرد كه با دقت تعيين كنيم آن شب، چندمين شب ماه هست.

ممكن است بعضى تصور كنند از نيمه دوم ماه به بعد منظره هاى نيمه اول ماه عينا تكرار مى شود، و مثلا چهره ماه در شب بيست و يكم درست مانند شب هفتم است، ولى اين يك اشتباه بزرگ است، زيرا قسمت ناقص ماه در نيمه اول طرف بالا است در حالى كه قسمت ناقص در نيمه دوم طرف پائين است و به تعبير ديگر نوكهاى هلال در آغاز ماه به سمت شرق است، در حالى كه نوكهاى ماه در اواخر ماه به سمت غرب مى باشد، به علاوه ماه در اوائل ماه در سمت غرب ديده مى شود، ولى در اواخر بيشتر در سمت شرق و بسيار ديرتر طلوع مى كند.

به اين ترتيب مى توان از شكل ماه با تغييرات تدريجى اش به عنوان يك روز شمار استفاده كرد، و با دقت روزهاى ماه را از شكل ماه بدست آورد.

به هر حال ما در اين موهبت كه نامش را (نظام تاريخى ) مى ناميم، مديون اين آفرينش الهى هستيم، و اگر حركات ماه و خورشيد (زمين ) نبود، چنان هرج و مرج و ناراحتى در زندگى براى ما پديد مى آمد كه حسابى براى آن متصور نبود.

زندانيانى كه در سلولهاى انفرادى و تاريك گرفتار شده اند و زمان را گم كرده اند اين سرگردانى و بلاتكليفى را كاملا احساس ‍ كرده اند.

يكى از زندانيانى كه در عصر ما حدود يكماه در سلول تاريك انفرادى عمال استبداد گرفتار شده بود نقل مى كرد كه من براى تشخيص وقت نماز هيچ وسيله اى نداشتم جز اينكه به هنگامى كه نهار مى آوردند نماز ظهر و عصر مى خواندم و به هنگامى كه شام مى آوردند، نماز مغرب و عشا و نماز صبح را نيز معمولا همراه آوردن صبحانه مى خواندم! براى اينكه روزها را بشمرم حساب وعده هاى غذا را در نظر مى گرفتم، هر سه وعده غذا را يك روز حساب مى كردم! اما نمى دانم چه شد هنگامى كه از زندان بيرون آمدم حساب من با حساب مردم در خارج تفاوت پيدا كرده بود!.


آيه (7) تا (10) و ترجمه

( إن الذين لا يرجون لقأنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأ نوا بها و الذين هم عن أيتنا غفلون ) (7)( أولئك مأ وئهم النار بما كانوا يكسبون ) (8)( إن الذين أمنوا و عملوا الصلحت يهديهم ربهم بإ يمنهم تجرى من تحتهم الا نهر فى جنت النعيم ) (9)( دعوئهم فيها سبحنك اللهم و تحيتهم فيها سلم و أخر دعوئهم أن الحمد لله رب العلمين ) (10)

ترجمه:

7 - آنها كه اميد لقاى ما (و رستاخيز) را ندارند، و به زندگى دنيا خشنود شدند، و بر آن تكيه كردند، و آنها كه از آيات ما غافلند.

8 - (همه ) آنها جايگاهشان آتش است به خاطر كارهائى كه انجام مى دادند.

9 - (ولى ) كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند آنها را در پرتو ايمانشان هدايت مى كند، از زير (قصرهاى ) آنها نهرها، در باغهاى بهشت، جريان دارد.

10 - گفتار (و دعاى ) آنها در بهشت اين است كه خداوندا! منزهى تو، و تحيت آنها سلام، و آخرين سخنشان حمد مخصوص ‍ پروردگار عالميان است.

تفسير:

بهشتيان و دوزخيان

در آغاز اين سوره همانگونه كه اشاره شد، قرآن نخست يك بحث اجمالى پيرامون مساءله مبدء و معاد نموده، سپس به شرح آن پرداخته است، در آيات قبل شرحى پيرامون مساءله معاد بود، و در آيات مورد بحث شرحى پيرامون معاد، و سرنوشت مردم در جهان ديگر، ديده مى شود.

نخست مى فرمايد: (كسانى كه اميد لقاى ما را ندارند و به رستاخيز معتقد نيستند و به همين دليل تنها به زندگى دنيا خشنودند و به آن اطمينان مى كنند...)( ان الذين لا يرجون لقائنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمانوا بها ) .

(و همچنين آنها كه از آيات ما غافلند و در آنها انديشه نمى كنند، تا قلبى بيدار و دلى مملو از احساس مسئوليت پيدا كنند...)( و الذين هم عن آياتنا غافلون ) .

(اين هر دو گروه جايگاهشان آتش است، به خاطر اعمالى كه انجام مى دهند)( اولئك ماويهم النار بما كانوا يكسبون ) .

در حقيقت نتيجه مستقيم عدم ايمان به معاد همان دلبستگى به اين زندگى محدود و مقامهاى مادى و اطمينان و اتكاء به آن است، و نتيجه آن نيز آلودگى از نظر عمل و فعاليتهاى مختلف زندگى است و پايان آن چيزى جز آتش نخواهد بود.

همچنين غفلت از آيات الهى، سرچشمه بيگانگى از خدا، و بيگانگى از خدا سرچشمه عدم احساس مسئوليت، و آلودگى به ظلم و فساد و گناه است، و سرانجام آن چيزى جز آتش نمى تواند باشد.

بنابراين هر دو گروه فوق يعنى آنها كه ايمان به مبدء يا ايمان به معاد ندارند، مسلما از نظر عمل آلوده خواهند بود و آينده هر دو گروه تاريك است.

اين دو آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه براى اصلاح يك جامعه و نجات آن از آتش ظلم و فساد، تقويت پايه هاى ايمان به (خدا) و (معاد) دو شرط ضرورى و اساسى است چرا كه بدون ايمان به خدا، احساس مسئوليت از وجود انسان برچيده مى شود، و بدون توجه به معاد ترس از مجازات از ميان خواهد رفت، و به اين ترتيب اين دو پايه اعتقادى پايه تمام اصلاحات اجتماعى است.

سپس اشاره به حال گروه ديگرى مى كند كه نقطه مقابل اين دو گروه مى باشند و مى گويد (كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند به كمك ايمانشان آنها را هدايت مى كند)( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم ) .

اين نور هدايت الهى كه از نور ايمانشان سرچشمه مى گيرد، تمام افق زندگانى آنها را روشن مى سازد، در پرتو اين نور آنچنان روشن بينى پيدا مى كنند كه جار و جنجالهاى مكتبهاى مادى، و وسوسه هاى شيطانى، و زرق و برقهاى گناه، و زر و زور، فكر آنها را نمى دزدد، و از راه به بيراهه گام نمى نهند.

اين حال دنياى آنها (و در جهان ديگر خداوند در باغهاى پر نعمت بهشت قصرهائى به آنها مى بخشد كه از زير آنها نهرهاى آب جريان دارد)( تجرى من تحتهم الانهار فى جنات النعيم ) .

آنها در محيطى مملو از صلح و صفا و عشق به پروردگار و انواع نعمتها به سر مى برند.

هر زمان كه جذبه ذات و صفات خدا وجودشان را روشن مى سازد، (مى گويند پروردگارا منزه و پاك از هر گونه عيب و نقصى )( دعويهم فيها سبحانك اللهم )

و هر زمان به يكديگر مى رسند سخن از صلح و صفا مى گويند (و تحيتشان آنجا سلام است )( و تحيتهم فيها سلام ) .

و سرانجام هرگاه از نعمتهاى گوناگون خداوند در آنجا بهره مى گيرند به شكر پرداخته و مى گويند: (حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه پروردگار عالميان است )( و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - منظور از ملاقات پروردگار كه در آيه نخست آمده مسلما ملاقات حسى نيست بلكه منظور علاوه بر ملاقات پاداش و كيفرهاى پروردگار، يكنوع شهود باطنى است كه انسان در قيامت نسبت به ذات مقدس پيدا مى كند، زيرا آيات و نشانه هاى او را همه جا آشكارتر مى بيند و ديد و درك تازه اى براى شناختش مى يابد

2 - در جمله (يهديهم ربهم بايمانهم ) سخن از هدايت انسان در پرتو ايمان به ميان آمده است، اين هدايت، مخصوص به زندگى جهان ديگر نيست، بلكه در اين جهان نيز انسان مؤ من در پرتو ايمانش از بسيارى اشتباهات و فريبكاريها و لغزشهائى كه مولود طمع، خود خواهى، هوى و هوس است نجات مى يابد، و راه خود را در جهان ديگر به سوى بهشت در پرتو اين ايمان پيدا مى كند، چنانكه قرآن مى گويد: (يوم ترى المؤ منين و المؤ منات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ) در آن روز مردان و زنان با ايمان را مى بينى كه شعاع نورشان در پيشاپيش رو، و در طرف راستشان در حركت است ).

و در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: ان المؤ من اذا خرج من قبره صور له عمله فى صورة حسنة فيقول له انا عملك فيكون له نورا و قائدا الى الجنة: (هنگامى كه مؤ من از قبر خود خارج مى شود، اعمالش به صورت زيبائى نمايان مى گردد و با او سخن مى گويد كه من اعمال تواءم و به صورت نورى در مى آيد كه او را به سوى بهشت هدايت مى كند!

3 - در آيات فوق تجرى من تحتهم الانهار آمده است، در حالى كه در آيات ديگر قرآن (تجرى من تحتها الانهار) ديده مى شود، و به تعبير ديگر در موارد ديگر مى خوانيم كه از زير درختان بهشت نهرها جريان دارد، اما در آيه فوق مى خوانيم از زير پاى بهشتيان نهرها جارى است.

اين تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حتى قصرهاى بهشتيان بر روى نهرها بنا شده، كه لطف و زيبائى فوق العاده اى به آنها مى بخشد.

و يا اشاره به اينكه نهرهاى بهشتى به فرمان آنها هستند و در قبضه قدرتشان مى باشد، چنانكه در سرگذشت فرعون مى خوانيم كه مى گفت اليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى: (آيا حكومت مصر در اختيار من نيست و اين نهرها به فرمان من جريان ندارند).

اين احتمال نيز داده شده است كه كلمه (تحت ) به معنى (بين ايدى ) باشد يعنى در مقابل آنها نهرهاى آب جريان دارد.

4 - جالب توجه اينكه در آخرين آيه مورد بحث اشاره به سه حالت و يا سه نعمت و لذت بزرگ بهشتيان شده است:

حالت نخست توجه به ذات پاك پروردگار و لذتى كه از اين توجه به آنها دست مى دهد كه قابل مقايسه با هيچ لذتى نيست.

حالت دوم لذتى است كه بر اثر تماس داشتن با مؤ منان ديگر در آن محيط پر از صلح و تفاهم پيدا مى شود كه بعد از لذت توجه به خدا از همه چيز برتر است.

حالت سوم لذتى است كه از انواع نعمتهاى بهشتى به آنها دست مى دهد و باز آنها را متوجه به خدا مى سازد، و حمد و سپاس او را مى گويند (دقت كنيد).


آيه (11) و (12) و ترجمه

( و لو يعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضى إليهم أجلهم فنذر الذين لا يرجون لقأنا فى طغينهم يعمهون ) (11) ( و إذا مس الانسن الضر دعانا لجنبه أو قاعدا أو قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كأن لم يدعنا إلى ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون ) (12)

ترجمه:

11 - اگر همانگونه كه مردم در بدست آوردن خوبيها عجله دارند، خداوند (به كيفر اعمالشان ) مجازاتشان كند عمرشان به پايان مى رسد (و همگى نابود خواهند شد) ولى آنها كه اميد لقاى ما را ندارند بحال خودشان رها مى كنيم تا در طغيانشان سرگردان شوند.

12 - و هنگامى كه به انسان زيان (و ناراحتى ) برسد ما را (در همه حال ) در حالى كه به پهلو خوابيده، يا نشسته، يا ايستاده است مى خواند، اما هنگامى كه ناراحتى او را بر طرف ساختيم چنان مى رود كه گوئى هرگز ما را براى حل مشكلى كه به او رسيده نخوانده، اينگونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است.

تفسير:

انسانهاى خودرو!

در اين آيات نيز همچنان سخن پيرامون مساءله پاداش و كيفر بدكاران است.

در آيه نخست مى گويد: (اگر خداوند مجازات مردم بد كار را سريعا و در اين جهان انجام دهد و همانگونه كه آنها در بدست آوردن نعمت و خير و نيكى عجله دارند، در مجازاتشان تعجيل كند، عمر همگى به پايان مى رسد و اثرى از آنها باقى نمى ماند)( و لو يعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضى اليهم اجلهم ) .

ولى از آنجا كه لطف خداوند همه بندگان حتى بدكاران و كافران و مشركان را نيز شامل مى شود، در مجازاتشان عجله به خرج نمى دهد، شايد بيدار شوند و توبه كنند، و از بيراهه به راه بازگردند.

به علاوه اگر مجازات با اين سرعت انجام مى گرفت، حالت اختيار كه پايه تكليف است تقريبا از ميان مى رفت، و اطاعت مطيعان جنبه اضطرارى به خود مى گرفت، چرا كه در صورت تخلف فورا مجازات دردناكى را در برابر خود مى ديدند.

اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق داده شده است كه گروهى از كفار لجوج - همانگونه كه آيات قرآن كرارا بازگو كرده - به پيامبران مى گتند اگر شما راست مى گوئيد هر چه زودتر از خدا بخواهيد ما را نابود يا مجازات كند، و اگر خدا مى خواست اين تقاضاى آنها را بپذيرد احدى از آنها باقى نمى ماند.

ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.

و در پايان آيه مى فرمايد: (مجازاتشان همين بس كه افرادى را كه ايمان به رستاخيز و لقاى ما ندارند به حال خود رها مى كنيم تا در طغيانشان حيران و سرگردان شوند)، نه حق را از باطل بشناسند، و نه راه را از چاه( فنذر الذين لا يرجون لقائنا فى طغيانهم يعمهون ) .

آنگاه اشاره به وجود نور توحيد در فطرت و عمق روح آدمى كرده مى گويد: (هنگامى كه به انسان زيانى مى رسد، و دستش از همه جا كوتاه مى شود، دست به سوى ما دراز مى كند و ما را در همه حال در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده است مى خواند)( و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما )

آرى خاصيت مشكلات و حوادث دردناك، كنار رفتن حجابها از روى فطرت پاك آدمى است، در كوره حوادث تمام قشرهاى سياهى كه روى اين فطرت را پوشانده است مى سوزد و از ميان مى رود، و براى مدتى، هر چند كوتاه درخشش اين نور توحيدى آشكار مى گردد.

سپس مى گويد اما اين افراد، چنان كم ظرفيت و بى خردند كه (به مجرد اينكه بلا و ناراحتى آنها را بر طرف مى سازيم، آنچنان در غفلت فرو مى روند كه گويا هرگز از ما تقاضائى نداشتند و ما نيز به آنها كمكى نكرديم )( فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الى ضر مسه )

(آرى اين چنين اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است )( كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون ) .

در اينكه چه كسى اعمال اينگونه افراد را در نظرشان جلوه و زينت مى دهد، در ذيل آيه 122 سوره انعام جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 428 بحث كرده ايم و اجمال سخن اين است كه:

زينت دهنده خداوند است اما از اين طريق كه اين خاصيت را در اعمال زشت و آلوده آفريده كه هر قدر انسان به آنها بيشتر آلوده شود، بيشتر خو مى گيرد و نه تنها قبح و زشتى آنها تدريجا از ميان مى رود بلكه كم كم به صورت عملى شايسته در نظرشان مجسم مى گردد!

و اما چرا در آيه فوق اينگونه افراد به عنوان (مسرف ) (اسرافكار) معرفى شده اند به خاطر اين است كه چه اسرافى از اين بالاتر كه انسان مهمترين سرمايه وجود خود يعنى عمر و سلامت و جوانى و نيروها را بيهوده در راه فساد و گناه و عصيان و يا در مسير بدست آوردن متاع بى ارزش و ناپايدار اين دنيا به هدر دهد، و در برابر اين سرمايه چيزى عائد او نشود.

آيا اين كار اسراف نيست و چنين كسان مسرف محسوب نمى شوند.

نكته ها

در اينجا به يك نكته بايد توجه كرد

انسان در قرآن كريم

درباره (انسان ) تعبيرات مختلفى در قرآن مجيد آمده است.

در آيات زيادى از او به (بشر) تعبير شده.

و در آيات فراوانى به انسان، و در آياتى نيز به عنوان (بنى آدم ) و عجيب اينكه در بسيارى از آياتى كه از او به انسان تعبير شده صفات نكوهيده و مذمومى براى او ذكر گرديده است.

مثلا در آيات مورد بحث انسان به عنوان يك موجود فراموشكار و حق نشناس معرفى شده.

در جاى ديگر به عنوان يك موجود ضعيف( خلق الانسان ضعيفا ) - نساء - 38) و در جاى ديگر به عنوان يك موجود ستمگر و كفران كننده( ان الانسان لظلوم كفار ) - ابراهيم - 34).

و در جائى ديگر انسان را بخيل( و كان الانسان قتورا ) - اسراء - 100).

و در مورد ديگر موجودى عجول( و كان الانسان عجولا ) - اسراء - 11).

و در جاى ديگر كفور و كفران كننده( و كان الانسان كفورا ) - اسراء - 67 ).

و در مورد ديگر موجودى پرخاشگر( كان الانسان اكثر شى ء جدلا ) - كهف - 54).

و در جاى ديگر ظلوم و جهول( انه كان ظلوما جهولا ) - احزاب - 72).

و در جاى ديگر كفور مبين و كفران كننده آشكار( ان الانسان لكفور مبين ) - زخرف - 19).

و در مورد ديگر موجودى كم ظرفيت و دمدمى مزاج كه هنگام نعمت بخيل و به هنگامى بلا پر جزع است( ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا ) - معارج - 19 و 20 و 21).

و در جاى ديگر مغرور حتى در برابر خدايا( ايها الانسان ما غرك بربك الكريم ) - انفطار - 6).

و در مورد ديگر موجودى كه به هنگام نعمت طغيان مى كند( ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ) - علق - 6).

به اين ترتيب مى بينيم (انسان ) در قرآن مجيد به عنوان موجودى كه داراى جنبه هاى منفى فراوان و نقطه هاى ضعف متعددى است معرفى شده است.

آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در (احسن تقويم ) و (بهترين ساختمان )، آفريده است؟( لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ) - تين - 4).

و نيز آيا اين همان انسانى است كه خدا معلم او بوده و آنچه را نمى دانسته است به وى آموخته است( علم الانسان ما لم يعلم ) - علق - 5).

و آيا اين همان انسانى است كه خدا بيان به او آموخته( خلق الانسان علمه البيان ) - رحمان - 3).

و بالاخره آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در مسير پروردگار به سعى و تلاش واداشته( يا ايها الانسان انك كادح ربك كدحا ) - انشقاق - 6).

بايد ديد اينها چه انسانى هستند كه با آنهمه كرامت و محبت الهى اينهمه نقاط ضعف و نارسائى از خود نشان مى دهند؟!

ظاهر اين است كه اين بحثها همه مربوط به انسانهائى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته بلكه به صورت گياهى خودرو پرورش يافته اند، نه معلمى و نه راهنمائى، و نه بيدار كننده اى داشته اند، شهواتشان آزاد و در ميان هوسها غوطه ور هستند.

بديهى است چنين انسانى نه تنها از امكانات فراوان و سرمايه هاى عظيم وجود خويش بهره نمى گيرد، بلكه با بكار انداختن آنها در مسيرهاى انحرافى و غلط به صورت موجودى خطرناك و سرانجام ناتوان و بينوا در مى آيد.

والاانسانى كه با استفاده از وجود رهبران الهى و بكار گرفتن انديشه و فكر و قرار گرفتن در مسير حركت تكاملى و حق و عدالت به مرحله (آدميت ) گام مى نهد و شايسته نام (بنى آدم ) مى شود، بجائى مى رسد كه بجز خدا نمى بيند، آنچنان كه قرآن مى گويد( و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ) : (ما آدميزادگان را گرامى داشتيم و صفحه خشكى و دريا را جولانگاه آنها قرار داديم و از روزيهاى پاكيزه به او بخشيديم و بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برتريش داديم ) (سوره اسراء آيه 70).


آيه (13) و (14) و ترجمه

( و لقد أهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جاءتهم رسلهم بالبينت و ما كانوا ليؤ منوا كذلك نجزى القوم المجرمين ) (13)( ثم جعلنكم خلئف فى الا رض من بعدهم لننظر كيف تعملون ) (14)

ترجمه:

13 - ما امتهاى پيش از شما را، به هنگامى كه ظلم كردند، هلاك كرديم، در حالى كه پيامبرانشان با دلايل روشن به سراغ آنها آمدند ولى آنها ايمان نياوردند، اينگونه گروه مجرمان را جزا مى دهيم.

14 - سپس شما را جانشينان آنها در روى زمين - پس از آنان - قرار داديم تا بنگريم شما چگونه عمل مى كنيد.

تفسير:

ستمگران پيشين و شما

در اين آيات نيز اشاره به مجازاتهاى افراد ستمگر و مجرم در اين جهان مى كند و با توجه دادن مسلمانان به تاريخ گذشته به آنها گوشزد مى نمايد كه اگر راه آنان را بپويند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.

در آيه نخست مى گويد: (ما امتهاى قبل از شما را هنگامى كه دست به ستمگرى زدند و با اينكه پيامبران با دلائل و معجزات روشن براى هدايت آنان آمدند هرگز به آنها ايمان نياوردند، هلاك و نابود ساختيم )( و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جائتهم رسلهم بالبينات و ما كانوا ليؤ منوا ) .

و در پايان آيه مى افزايد (اين برنامه مخصوص جمعيت خاصى نيست، اينچنين مجرمان را كيفر مى دهيم )( كذلك نجزى القوم المجرمين )

در آيه بعد مطلب را صريحتر بيان مى كند و مى گويد:

(سپس شما را جانشين آنها در زمين قرار داديم تا ببينيم چگونه عمل مى كنيد)( ثم جعلناكم خلائف فى الارض من بعدهم لننظر كيف تعملون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - قرون جمع (قرن ) معمولا به معنى يك زمان طولانى استعمال مى شود ولى همانگونه كه علماى لغت گفته اند به معنى قوم و جمعيتى كه در عصر واحدى زندگى مى كنند نيز آمده است زيرا ماده اصلى آن به معنى اقتران و نزديكى است - در آيه مورد بحث نيز به همين معنى يعنى گروه و اقوام (هم عصر) به كار رفته.

2 - در آيات فوق علت نابودى اقوام گذشته ظلم و ستم ذكر شده است، اين بخاطر آن است كه واژه ظلم آنچنان مفهوم جامعى دارد كه هر گونه گناه و فسادى را در بر مى گيرد.

3 - از جمله و ما كانوا ليؤ منوا (چنان نبود كه ايمان بياورند) استفاده مى شود كه خداوند تنها آن گروهى را به هلاكت كيفر مى دهد كه اميدى به ايمان آنها در آينده نيز نباشد، و به اين ترتيب اقوامى كه در آينده ممكن است ايمان بياورند مشمول چنين كيفرهائى نمى شوند. زيرا فرق بسيار است بين اينكه گفته شود ايمان نياورند و يا گفته شود چنان نبود كه ايمان بياورند. (دقت كنيد)

4 - جمله لننظر كيف تعملون (ببينيم چگونه عمل مى كنيد) مسلما نه به معنى نگاه كردن با چشم است، و نه تفكر و نگاه قلبى، چون خداوند از هر دو پيراسته است، بلكه مفهوم آن حالتى شبيه انتظار است يعنى شما را به حال خود واگذارده ايم و منتظريم كه چه خواهيد كرد.


آيه (15) تا (17) و ترجمه

( و اذا تتلى عليهم اياتنا بينت قال الذين لا يرجون لقأنا ائت بقران غير هذا او بدله قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاى نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) (15)( قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادرئكم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلا تعقلون ) (16)( فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بايته انه لا يفلح المجرمون ) (17)

ترجمه:

15 - و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كسانى كه اميد لقاى ما (و رستاخيز) را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين بياور، و يا آنرا تبديل كن (و آيات نكوهش بتها را بردار!) بگو من حق ندارم كه آنرا از پيش خود تغيير دهم، فقط از چيزى كه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم، من اگر معصيت پروردگارم را كنم از مجازات روز بزرگ (قيامت ) مى ترسم.

16 - بگو اگر خدا مى خواست من اين آيات را بر شما نمى خواندم و از آن آگاهتان نمى كردم چه اينكه مدتها پيش از اين در ميان شما زندگى نمودم آيا نمى فهميد؟!

17 - چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد و آيات او را تكذيب مى كند، مسلما مجرمان رستگار نخواهند شد.

شان نزول:

بعضى از مفسران گفته اند كه اين آيات در باره چند نفر از بت پرست نازل

شد، چرا كه خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: آنچه در اين قرآن درباره ترك عبادت بتهاى بزرگ ما، لات و عزى و منات و هبل و همچنين مذمت از آنان وارد شده براى ما قابل تحمل نيست، اگر مى خواهى از تو پيروى كنيم، قرآن ديگرى بياور كه اين ايراد در آن نباشد،! و يا حداقل اين گونه مطالب را در قرآن كنونى تغيير ده! آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

تفسير:

اين آيات نيز در تعقيب آيات گذشته كه پيرامون مبدء و معاد سخن ميگفت در همين زمينه و مسائل مربوط به آن بحث مى كند. نخست به يكى از اشتباهات بزرگ بت پرستان اشاره كرده مى گويد: (هنگامى كه آيات آشكار و روشن ما بر آنها خوانده مى شود، آنها كه به رستاخيز و لقاى ما ايمان ندارند مى گويند قرآن ديگرى غير از اين بياور و يا لااقل اين قرآن را، تغيير ده )( و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لا يرجون لقائنا ائت بقرآن غير هذا او بدله ) .

اين بيخبران بينوا، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را براى رهبرى خود نمى خواستند، بلكه به پيروى از خرافات و اباطيل خويش ‍ دعوت مى كردند، قرآنى از او مى خواستند كه دنباله رو انحرافاتشان باشد، نه اصلاح كننده مجتمعشان، آنها نه فقط به قيامت ايمان نداشتند و در برابر كارهاى خود احساس مسئوليت نمى كردند، بلكه اين گفتارشان نشان مى داد، اصلا مفهوم نبوت را نفهميده بودند، يا به بازى مى گرفتند.

قرآن با صراحت آنها را از اين اشتباه بزرگ در مى آورد، و به پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه به آنها بگو: (براى من ممكن نيست كه از پيش خود آنرا تغيير دهم )( قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ) .

سپس براى تاكيد اضافه مى كند (من فقط پيروى از چيزى مى كنم كه بر من وحى مى شود)( ان اتبع الا ما يوحى الى ) .

نه تنها نمى توانم تغيير و تبديلى در اين وحى آسمانى بدهم، بلكه (اگر كمترين تخلفى از فرمان پروردگارم بكنم، از مجازات آن روز بزرگ (رستاخيز) مى ترسم )( انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) .

در آيه بعد به دليل اين موضوع مى پردازد و مى گويد به آنها بگو: من كمترين اراده اى از خودم درباره اين كتاب آسمانى ندارم (و اگر خدا مى خواست اين آيات را بر شما تلاوت نمى كردم و از آن آگاهتان نمى ساختم )( قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادريكم به ) .

به دليل اينكه (سالها پيش از اين در ميان شما زندگى كردم و هرگز اين گونه سخنان را از من نشنيده ايد، اگر آيات از ناحيه من بود لابد در اين مدت چهل سال از فكر من بر زبانم جارى مى شد و حداقل گوشه اى از آن را بعضى از من شنيده بودند( فقد لبثت فيكم عمرا من قبله ) .

آيا مطلبى را به اين روشنى درك نمى كنيد( افلا تعقلون ) .

باز براى تاكيد اضافه مى كند كه من به خوبى مى دانم بدترين انواع ظلم و ستم آن است كه كسى بر خدا افتراء ببندد، (چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى را به خدا نسبت بدهد)( فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا ) .

بنابراين چگونه چنين گناه بزرگى را ممكن است من مرتكب بشوم

(همچنين كار كسى كه آيات الهى را تكذيب مى كند، نيز بزرگترين ظلم و ستم است )( او كذب باياته ) .

اگر شما از عظمت گناه تكذيب و انكار آيات حق بيخبريد من بى خبر نيستم، و به هر حال اين كار شما جرم بزرگى است، و مجرمان هرگز رستگار نخواهند شد( انه لا يفلح المجرمون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - مشركان از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خواستند كه يا قرآن را تعويض به كتاب ديگر كند و يا آن را تغيير دهد. فرق ميان اين دو روشن است، در تقاضاى اول هدفشان اين بود كه اين كتاب به كلى برچيده شود و به جاى آن كتاب ديگرى از سوى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قرار گيرد، اما در تقاضاى دوم مى خواستند حداقل آياتى كه مخالف بتهاى آنها بود اصلاح گردد، تا هيچگونه احساس ناراحتى از اين ناحيه نكنند!.

و مى بينيم كه قرآن با چه لحن قاطعى به آنها پاسخ مى گويد: كه نه تبديل در اختيار پيامبر است، نه تغيير و نه حتى دير و زود شدن وحى.

و براستى چه افكار پست و خامى داشتند، پيامبرى را مى پرستيدند كه پيرو خرافات و هوسهاى آنها باشد، نه پيشوا و رهبر و مربى و راهنما!.

2 - قابل توجه اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در پاسخ دو تقاضاى آنها، تنها به عدم توانائى بر انجام خواسته دوم قناعت مى كند و مى فرمايد: من نمى توانم از پيش خود آن را تغيير دهم، و با اين بيان، خواسته اول نيز به طريق اولى نفى شده است، زيرا هنگامى كه تغيير بعضى از آيات از صلاحيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيرون باشد، آيا تعويض مجموع اين كتاب آسمانى ممكن است در اختيار او قرار گيرد، اين يك نوع فصاحت در تعبير است كه قرآن در نهايت فشردگى و اختصار، همه مسائل را بازگو مى كند بدون يك جمله يا يك كلمه زائد و اضافى.

3 - ممكن است گفته شود دليلى كه در آيات فوق بر نفى انتساب قرآن به شخص پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اينكه حتما از ناحيه خدا است ذكر شده، قانع كننده نمى باشد چه لزومى دارد كه اگر اين كتاب مستند به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد، حتما بايد نمونه آن را قبلا از او شنيده باشند.

اما پاسخ اين سؤ ال با كمى دقت روشن است، زيرا طبق آنچه روانشناسان گفته اند نبوغ فكرى و اكتشاف و ابداع مسائل تازه و نو ظهور در انسان معمولا از سن بيست سالگى شروع مى شود، و حداكثر به سى و پنج الى چهل سالگى مى رسد، يعنى اگر انسان تا اين تاريخ دست به ابتكار تازه اى نزند، بعد از آن غالبا امكانپذير نيست

اين موضوع كه امروز به عنوان يك كشف روانشناسى تلقى مى شود مسلما در گذشته تا اين حد روشن نبوده، ولى غالب مردم با هدايت فطرت به اين موضوع توجه دارند كه عادتا ممكن نيست انسان روش و مكتبى داشته و چهل سال در ميان قوم و ملتى زندگى كند و مطلقا آنرا بروز ندهد، قرآن نيز روى همين اصل تكيه مى كند كه چگونه تا اين سن و سال ممكن بود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين افكارى داشته باشد و آنرا مطلقا مكتوم دارد.

4 - همانگونه كه در ذيل آيه 21 سوره انعام اشاره كرده ايم در موارد زيادى از قرآن گروهى به عنوان ستمكارترين مردم (با تعبير اظلم ) معرفى شده اند، و در ابتدا شايد به نظر برسد كه اينها با هم تضاد دارد، زيرا هنگامى كه يك دسته به عنوان ستمكارترين معرفى شود، دسته ديگر چگونه مى تواند اين عنوان را به خود بپذيرد.

در پاسخ اين سؤ ال گفته ايم كه همه اين عناوين به يك عنوان باز مى گردد و آن مساله شرك و كفر و عناد است، و افترا و تكذيب آيات الهى، در آيات مورد، بحث نيز از همين ريشه است (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 مراجعه فرمائيد).


آيه (18) و ترجمه

( و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هؤ لاء شفعؤ نا عند الله قل اتنبئون الله بما لا يعلم فى السموت و لا فى الارض سبحنه و تعلى عما يشركون ) (18)

ترجمه:

18 - و غير از خدا چيزهائى را پرستش مى كنند كه نه به آنها زيان مى رساند و نه سودى به آنان مى دهد، و مى گويند اينان شفيعان ما نزد خدا هستند بگو: آيا خداوند را به چيزى خبر مى دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟ منزه است او، و برتر است از آن شريكهائى كه قرار مى دهند.

تفسير:

معبودهاى بى خاصيت

در اين آيه نيز بحث (توحيد)، از طريق نفى الوهيت بتها، تعقيب شده است، و با دليل روشنى بى ارزش بودن بتها اثبات گرديده: (آنها غير از خدا معبودهائى را مى پرستند كه نه زيانى به آنان مى رساند كه از ترس زيانشان آنها را بپرستند، و نه سودى مى رساند كه به خاطر سودشان مورد، عبادت قرار دهند)( و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم ) .

بديهى است اگر بتها فرضا منشا سود و زيانى بودند، باز هم شايسته عبوديت نبودند، ولى قرآن با اين تعبير مى خواهد اين نكته را بفهماند كه بت پرستان كوچكترين بهانه اى براى اين كار ندارند و موجوداتى را مى پرستند كه مطلقا بى خاصيتند و اين بدترين و زشتترين پرستش است.

سپس به ادعاى واهى بت پرستان پرداخته، مى گويد (آنها مى گويند: اين بتها شفيعان ما در پيشگاه خدا هستند، يعنى مى توانند از طريق شفاعت منشا سود و زيانى شوند، هر چند مستقلا از خودشان كارى ساخته نباشد( و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله ) .

اعتقاد به شفاعت بتها يكى از انگيزه هاى بت پرستى بود، و چنانكه در تواريخ آمده هنگامى كه (عمرو بن لحى )، بزرگ عرب، براى استفاده از آبهاى معدنى شام و مداواى خويش به آن منطقه رفته بود، وضع بت پرستان نظر او را به خود جلب كرد، هنگامى كه دليل اين پرستش را از آنها پرسيد، به او گفتند اين بتها سبب نزول باران، و حل مشكلات، و شفاعت در پيشگاه خدا هستند، او كه يك مرد خرافى بود تحت تاثير قرار گرفت و خواهش كرد بعضى از بتها را در اختيار او بگذارند تا به حجاز بياورد، و به اين طريق بت پرستى در ميان مردم حجاز رواج يافت.

قرآن در پاسخ اين پندار مى گويد (آيا شما خداوند را به چيزى خبر مى دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد)( قل اتنبؤ ن الله بما لا يعلم فى السماوات و لا فى الارض ) .

كنايه از اينكه اگر خدا چنين شفيعانى مى داشت، در هر نقطه اى از زمين و آسمان كه بودند، از وجودشان آگاه بود، زيرا وسعت علم خداوند چنان است كه كوچكترين ذره اى در آسمان و زمين نيست، مگر اينكه از آنها آگاهى دارد.

و به تعبير ديگر اين درست به آن مى ماند كه به كسى بگويند تو چنين نماينده اى دارى، و او در پاسخ بگويد من از وجود چنين نماينده اى خبر ندارم، و اين بهترين دليل بر نفى وجود او است، چرا كه ممكن نيست كسى از وجود نماينده خود بى خبر باشد.

و در پايان آيه براى تاكيد مى فرمايد: (خداوند منزه، و برتر است از شريكهائى كه براى او مى سازند)( سبحانه و تعالى عما يشركون ) .

(درباره شفاعت به طور مشروح در جلد اول صفحه 163 و جلد دوم صفحه 196 بحث شده است ).


آيه (19) و ترجمه

( و ما كان الناس الا امة وحدة فاختلفوا و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم فيما فيه يختلفون ) (19)

ترجمه:

19 - و (در آغاز) همه مردم امت واحدى بودند سپس اختلاف كردند، و اگر فرمانى از طرف پروردگار تو (درباره عدم مجازات سريع آنان ) نبود، در آنچه اختلاف داشتند ميان آنها داورى مى كرد.

تفسير:

اين آيه به تناسب بحثى كه در آيه قبل در زمينه نفى شرك و بت پرستى گذشت اشاره به فطرت توحيدى همه انسانها مى كند و مى گويد: (در آغاز همه افراد بشر امت واحدى بودند) و جز توحيد در ميان آنها آئين ديگرى نبود( و ما كان الناس الا امة واحدة ) .

اين فطرت توحيدى كه در ابتدا دست نخورده بود با گذشت زمان بر اثر افكار كوتاه و گرايشهاى شيطانى، دستخوش دگرگونى شد، گروهى از جاده توحيد منحرف شدند و به شرك روى آوردند و طبعا جامعه انسانى به دو گروه مختلف تقسيم شد گروهى موحد و گروهى مشرك( فاختلفوا ) .

بنابراين شرك در واقع يكنوع بدعت و انحراف از فطرت است، انحرافى كه از مشتى اوهام و پندارهاى بى اساس سرچشمه گرفته است.

در اينجا ممكن بود اين سؤ ال پيش بيايد كه چرا خداوند اين اختلاف را از طريق مجازات سريع مشركان بر نمى چيند؟ تا بار ديگر همه جامعه انسانى موحد شوند.

قرآن بلافاصله براى پاسخ به اين سؤ ال اضافه مى كند، (اگر فرمان سابق الهى دائر بر آزادى بشر در مسير هدايت كه رمز تكامل و پيشرفت او است نبود، خداوند به زودى در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كرد، و مشركان و منحرفان را به كيفر مى رسانيد( و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم فيما فيه يختلفون )

بنابراين، (كلمه ) در آيه فوق اشاره به سنت و فرمان آفرينش دائر به آزادى انسانها است كه از آغاز چنين بوده است، چه اينكه اگر منحرفان و مشركان بلافاصله مجازات شوند، ايمان موحدان تقريبا جنبه اضطرارى و اجبارى پيدا مى كند و حتما از روى ترس و وحشت خواهد بود، و چنين ايمانى نه مايه افتخار است، و نه دليل بر تكامل، خداوند اين داورى و كيفر را بيشتر براى سراى ديگر گذاشته است تا نيكوكاران و پاكان آزادانه راه خود را انتخاب كنند.


آيه (20) و ترجمه

( و يقولون لو لا أنزل عليه اية من ربه فقل انما الغيب لله فانتظروا انى معكم من المنتظرين ) (20)

ترجمه:

20 - و مى گويند چرا معجزه اى از پروردگارش بر او نازل نمى شود؟ بگو غيب (و معجزات ) براى خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحى و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

تفسير:

معجزات اقتراحى

دگر بار قرآن به بهانه جوئيهاى مشركان به هنگام سرباز زدن از ايمان و اسلام مى پردازد و مى گويد: (مشركان چنين مى گويند كه چرا معجزه اى از ناحيه خداوند بر پيامبر نازل نشده است )( و يقولون لو لا انزل عليه آية من ربه ) .

البته به قرائنى كه بعدا اشاره خواهيم كرد، منظور آنها هر گونه معجزه اى نبوده است، زيرا مسلما پيامبر اسلام علاوه بر قرآن معجزات ديگرى نيز داشته و تواريخ اسلام و بعضى از آيات قرآن گواه بر اين حقيقت است.

بلكه منظور آنها اين بوده كه هر وقت معجزه اى به ميل خود پيشنهاد كنند فورا آن را انجام دهد!

آنها چنين مى پنداشتند كه اعجاز امرى است در اختيار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هر وقت و هر گونه اراده كند مى تواند انجام دهد، و علاوه بر اين موظف است از اين نيروى خود در برابر هر مدعى لجوج و بهانه جو استفاده كند و مطابق ميل او عمل نمايد.

لذا بلافاصله به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين دستور داده مى شود كه (به آنها بگو معجزه مخصوص خدا و مربوط به جهان غيب و ماوراء طبيعت است )( فقل انما الغيب لله ) .

بنابراين چيزى نيست كه در اختيار من باشد و من بر طبق هوسهاى شما هر روز معجزه تازه اى انجام دهم، و بعدا هم با عذر و بهانه اى از ايمان آوردن خوددارى كنيد.

و در پايان آيه با بيانى تهديد آميز به آنها مى گويد: (اكنون كه شما دست از لجاجت بر نمى داريد در انتظار باشيد، من هم با شما در انتظارم )( فانتظروا انى معكم من المنتظرين ) .

شما در انتظار مجازات الهى باشيد، و من هم در انتظار پيروزيم!؟

و يا اينكه شما در انتظار آمدن چنين معجزاتى باشيد، و من هم در انتظار مجازات شما افراد لجوجم!

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - همانگونه كه در بالا اشاره كرديم كلمه (آيه ) (معجزه ) اگر چه مطلق است و هر گونه معجزه اى را شامل مى شود ولى قرائنى در دست است كه نشان مى دهد آنها طالب معجزه براى شناخت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نبودند، بلكه آنها خواهان معجزات اقتراحى بودند، يعنى هر روز معجزه اى به نظرشان مى رسيد، آن را به پيامبر پيشنهاد مى كردند و انتظار داشتند او هم تسليم پيشنهاد آنان باشد، گوئى پيامبر انسان بيكارى است كه كليد همه معجزات را در دست گرفته و منتظر است كسى از راه برسد و پيشنهادى به او بكند!

غافل از اينكه اولا معجزه كار خدا است، و تنها به فرمان او انجام مى گيرد، و ثانيا معجزه براى شناخت پيامبر و هدايت است و يك مورد آن هم براى اين منظور كافى است، و پيامبر اسلام علاوه بر آن، به اندازه كافى معجزه به آنها نشان داده بود، و بيش از آن چيزى جز يك مشت اقتراحات هوس آلود نبود.

شاهد بر اينكه منظور از (آيه ) در جمله فوق معجزات اقتراحى است اينكه:

اولا - ذيل آيه آنها را تهديد مى كند، و اگر آنها براى كشف حقيقت خواهان معجزه بودند جاى تهديد ندارد.

ثانيا - در چند آيه قبل خوانديم كه آنها به قدرى لجوج بودند كه به پيامبر پيشنهاد مى كردند كتاب آسمانى خود را به كتاب ديگرى تبديل كند

و يا حداقل آياتى كه اشاره به نفى بت پرستى است تغيير دهد!

ثالثا - طبق اصل مسلمى كه در تفسير آيات داريم( القرآن يفسر بعضه بعضا ) : آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند ما مى توانيم از آياتى مانند آيات 90 - 94 سوره اسراء به خوبى بفهميم كه اين بت پرستان لجوج طالب معجزه براى هدايت نبودند لذا گاهى مى گفتند ما به تو ايمان نمى آوريم تا چشمه هائى از اين زمين خشكيده بيرون بياورى، ديگرى مى گفت اينهم كافى نيست بايد قصرى از طلا داشته باشى، ديگرى مى گفت اينهم براى ما قانع كننده نيست بايد جلو چشم ما به آسمان پرواز كنى، سپس اضافه مى كرد كه پرواز به آسمان نيز كافى نيست مگر اينكه نامه اى از طرف خدا براى ما بياورى! و از اين گونه ترهات و لا طائلات.

از آنچه در بالا گفتيم روشن شد كسانى كه خواسته اند اين آيه فوق را دليل بر نفى هر گونه معجزه، يا نفى معجزات غير از قرآن بدانند، در اشتباهند (توضيح بيشتر درباره اين موضوع را به خواست خدا ذيل آيه 59 از سوره اسراء خواهيد خواند).

2 - كلمه (غيب ) در جمله( انما الغيب لله ) ممكن است اشاره به اين باشد كه معجزه امرى است مربوط به عالم غيب، و در اختيار من نيست و مخصوص خدا است.

و يا اشاره به اين است كه مصالح امور و اينكه در چه موردى حكمت ايجاب نزول معجزه را مى كند جزء اسرار غيب است، و مخصوص خدا است، او هر مورد را كه صلاح بداند، و طالب معجزه را جوياى حقيقت ببيند، معجزه را نازل مى كند، چرا كه غيب و اسرار نهان مخصوص ذات پاك او است.

ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.


آيه (21) و (23) و ترجمه

( و اذا أذقنا الناس رحمة من بعد ضراء مستهم اذا لهم مكر فى اياتنا قل الله أسرع مكرا ان رسلنا يكتبون ما تمكرون ) (21)( هو الذى يسيركم فى البر و البحر حتى اذا كنتم فى الفلك و جرين بهم بريح طيبة و فرحوا بها جاءتها ريح عاصف و جأهم الموج من كل مكان و ظنوا أنهم أحيط بهم دعوا الله مخلصين له الدين لئن أنجيتنا من هذه لنكونن من الشكرين ) (22)( فلما أنجئهم اذا هم يبغون فى الا رض بغير الحق يأ يها الناس انما بغيكم على أنفسكم متع الحيوة الدنيا ثم الينا مرجعكم فننبئكم بما كنتم تعملون ) (23)

ترجمه:

21 - هنگامى كه به مردم رحمتى پس از زيانى كه به آنها رسيده مى چشانيم آنها در آيات ما مكر مى كنند (و دست به توجيهات ناروا براى آن نعمت و رحمت مى زنند) بگو خداوند از شما سريعتر چاره جوئى مى كند، و رسولان ما آنچه مكر مى كنيد (و نقشه مى كشيد) مى نويسند.

22 - او كسى است كه شما را در خشكى و دريا سير مى دهد تا اينكه در كشتى قرار مى گيريد و بادهاى موافق آنها را (به سوى مقصد) حركت مى دهند و خوشحال مى شوند ناگهان طوفان شديدى مى وزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مى آيد و گمان مى برند هلاك خواهند شد در اين موقع خدا را از روى اخلاص عقيده مى خوانند كه اگر ما را نجات دهى حتما از سپاسگزاران خواهيم بود.

23 - اما هنگامى كه آنها را رهائى بخشيد، (دوباره ) در زمين، بدون حق، ستم مى كنند اى مردم ستمهاى شما به زيان خود شماست، بهره اى از زندگى دنيا (مى بريد) سپس بازگشت شما بسوى ماست و (خدا) شما را به آنچه عمل مى كرديد خبر مى دهد.

تفسير:

در اين آيات باز سخن از عقائد و كارهاى مشركان و سپس دعوت آنها به توحيد و نفى هر گونه شرك است.

در آيه نخست اشاره به يكى از نقشه هاى جاهلانه مشركان كرده، مى گويد: هنگامى كه مردم را براى بيدارى و آگاهى، گرفتار مشكلات و زيانهائى مى سازيم سپس آن را بر طرف ساخته، طعم آرامش و رحمت خود را به آنها مى چشانيم به جاى اينكه متوجه ما شوند اين آيات و نشانه ها را به باد مسخره و استهزاء گرفته، و يا با توجيهات نادرست در مقام انكار آنها بر مى آيند و مثلا بلاها، و مشكلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامش را دليل بر شفقت و محبت آنان مى گيرند، و يا به طور كلى همه را معلول يك مشت تصادف مى شمرند( و اذا اذقنا الناس رحمة من بعد ضراء مستهم اذا لهم مكر فى آياتنا ) .

كلمه (مكر) در آيه فوق كه به معنى هر گونه چاره انديشى است اشاره به توجيهات ناروا و راههاى فرارى است كه مشركان در برابر آيات پروردگار و ظهور بلاها و نعمتها مى انديشيدند.

اما خداوند به وسيله پيامبرش به آنها هشدار مى دهد كه (به آنها بگو خدا از هر كس در چاره انديشى و طرح نقشه هاى كوبنده قادرتر و سريعتر است )( قل الله اسرع مكرا ) .

همانگونه كه مكرر اشاره كرده ايم (مكر) در اصل به معنى هر گونه چاره انديشى تواءم با پنهان كارى است، نه به آن معنى كه در فارسى امروز از آن مى فهميم كه تواءم با يكنوع شيطنت است، بنابراين هم در مورد خداوند صدق مى كند و هم در مورد بندگان.

اما اينكه در آيه مورد بحث مصداق اين مكر الهى چيست؟ ظاهرا اشاره به همان مجازاتهاى پروردگار است كه بعضا در نهايت اختفا و بدون هيچ مقدمه و با سرعت هر چه تمامتر انجام مى گيرد، حتى گاهى خود مجرمان را با دست خودشان مجازات مى كند، بديهى است كه آن كس كه از همه قادرتر، و بر دفع موانع و تهيه اسباب تواناتر است، نقشه هاى او نيز سريعتر خواهد بود.

و به تعبير ديگر او هر زمان اراده مجازات و تنبيه كسى كند بلافاصله تحقق مى يابد، در حالى كه دگران چنين نيستند.

سپس آنها را تهديد مى كند كه گمان نبريد اين توطئه ها و نقشه ها فراموش مى گردد، (فرستادگان ما، يعنى فرشتگان ثبت اعمال، تمام نقشه هائى را كه براى خاموش كردن نور حق مى كشيد مى نويسند)( ان رسلنا يكتبون ما تمكرون ) .

و بايد خود را براى پاسخگوئى و مجازات در سراى ديگر آماده كنيد.

درباره ثبت اعمال، و فرشتگان مامور آن ذيل آيات مناسب بحث خواهيم كرد.

در آيه بعد دست به اعماق فطرت بشر انداخته و توحيد فطرى را براى آنها تشريح مى كند كه چگونه انسان در مشكلات بزرگ و به هنگام خطر، همه چيز را جز خدا فراموش مى نمايد، اما به محض اينكه بلا بر طرف شد، آتش خاموش گشت و مشكل حل گرديد بار ديگر ستمگرى را پيشه مى كند و از خدا بيگانه مى شود.

نخست مى گويد: (او خدائى است كه شما را در صحرا و دريا سير مى دهد)( هو الذى يسيركم فى البر و البحر ) .

(تا هنگامى كه در كشتى قرار مى گيريد و بادهاى موافق سرنشينان كشتى را آرام آرام به سوى مقصد حركت مى دهند و همه شادمان و خوشحالند)( حتى اذا كنتم فى الفلك و جرين بهم بريح طيبة و فرحوا بها ) .

(اما ناگهان طوفان شديد و كوبنده اى مى وزد، و امواج از هر سو به طرف آنها هجوم مى آورد، آنچنان كه مرگ را با چشم خود مى بينند و دست از زندگانى مى شويند)( جائتها ريح عاصف و جائهم الموج من كل مكان و ظنوا انهم احيط بهم ) .

درست در چنين موقعى به ياد خدا مى افتند (و او را از روى اخلاص مى خوانند و آئين خود را براى او از هر گونه شرك و بت پرستى خالص مى كنند)!( دعوا الله مخلصين له الدين ) .

در اين هنگام دست به دعا بر مى دارند و مى گويند: (خداوندا! اگر ما را از اين مهلكه رهائى بخشى سپاسگزار تو خواهيم بود نه ستم مى كنيم و نه به غير تو روى مى آوريم )( لئن انجيتنا من هذه لنكونن من الشاكرين ) .

(اما هنگامى كه خدا آنها را رهائى مى بخشد و به ساحل نجات مى رسند شروع به ظلم و ستم در زمين مى كنند)( فلما انجاهم اذا هم يبغون فى الارض بغير الحق ) .

ولى (اى مردم بدانيد هر گونه ظلم و ستمى مرتكب شويد و هر انحرافى از حق پيدا كنيد زيانش متوجه خود شما است )( يا ايها الناس انما بغيكم على انفسكم ) .

آخرين كارى كه مى توانيد انجام دهيد اين است كه (چند روزى از متاع زندگى دنيا بهره مند شويد)( متاع الحيوة الدنيا ) .

(سپس بازگشت شما به سوى ما است )( ثم الينا مرجعكم ) .

(آنگاه ما شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه خواهيم ساخت )( فننبئكم بما كنتم تعملون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - آنچه در آيات فوق خوانديم مخصوص به بت پرستان نيست، بلكه يك اصل كلى درباره همه افراد آلوده و دنياپرست و كم ظرفيت و فراموشكار است، به هنگامى كه امواج بلاها آنها را احاطه مى كند و دستشان از همه جا كوتاه، و كارد به استخوانشان مى رسد، و يار و ياورى براى خود نمى بينند، دست به درگاه خدا بر مى دارند و هزار گونه عهد و پيمان با او مى بندند و نذر و نياز مى كند كه اگر از اين بلاها رهائى يابيم چنين و چنان مى كنيم.

اما اين بيدارى و آگاهى كه انعكاسى است از روح توحيد فطرى براى اينگونه اشخاص چندان به طول نمى انجامد، همينكه طوفان بلا فرو نشست و مشكل حل شد پرده هاى غفلت بر قلب آنها فرو مى افتد پرده هاى سنگينى كه جز طوفان بلا نمى توانست آن را جابجا كند. با اينكه اين بيدارى موقتى، اثر تربيتى در افراد فوق العاده آلوده ندارد حجت را بر آنها تمام مى كند، و دليلى خواهد بود بر محكوميتشان. ولى افرادى كه آلودگى مختصرى دارند در اين گونه حوادث معمولا بيدار مى شوند و مسير خود را اصلاح مى كنند، اما بندگان خدا حسابشان روشن است، در آرامش همان قدر به خدا توجه دارند كه به هنگام سختى زيرا مى دانند هر خير و بركتى كه ظاهرا از عوامل طبيعى به آنها مى رسد آنهم در واقع از ناحيه خدا است. و به هر حال اين يادآورى و تذكر در آيات فراوانى از قرآن مجيد آمده است.

2 - در آيات فوق نقطه مقابل (ضراء) (ناراحتى و زيان ) (رحمت ) ذكر شده است نه (سراء) (خوشى و مسرت ) اشاره به اينكه هر گونه خوبى به انسان برسد از ناحيه خدا و رحمت بى پايان او است در حالى كه بديها اگر به عنوان درس عبرت نباشد از اثرات اعمال خود انسان مى باشد.

3 - در آغاز دومين آيه مورد بحث ضميرها به صورت مخاطب ذكر شده، اما در اثناء آيه به صورت غائب در مى آيد، و مسلما اين نكته اى دارد، بعضى از مفسران گفته اند كه اين تغيير لحن آيه به خاطر آن است كه وضع حال مشركان را به هنگامى كه گرفتار طوفان و بلا مى شوند به عنوان درس عبرتى براى ديگران بيان كنند به همين دليل آنها را غائب فرض كرده و بقيه را در حضور.

بعضى ديگر گفته اند نكته اش بى اعتنائى و تحقير آنها است گوئى نخست آنها را خداوند به حضور مى پذيرد و مخاطب مى سازد، سپس آنها را از خود دور كرده و رها مى نمايد. اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه به صورت يك ترسيم طبيعى از چگونگى وضع مردم باشد، تا آن زمان كه در كشتى نشسته اند و از ساحل دور نشده اند در ميان جمعند، و بنابراين مى توانند مخاطب باشند، اما هنگامى كه كشتى آنها را از ساحل دور مى كند و از چشمها تدريجا پنهان مى شوند به صورت گروه غائبى در شمار مى آيند و اين يك ترسيم زنده از دو حالت مختلف آنها است.

4 - جمله (احيط بهم ) به معنى اين است كه آنها از هر سو در احاطه امواج بلا قرار گرفته اند ولى در اينجا كنايه از هلاكت و نابودى است، كه لازمه آن مى باشد.


آيه (24) و (25) و ترجمه

( انما مثل الحيوة الدنيا كماء أنزلنه من السماء فاختلط به نبات الا رض مما يأكل الناس و الا نعم حتى اذا أخذت الا رض زخرفها و ازينت و ظن أهلها أنهم قدرون عليها أتئها أمرنا ليلا أو نهارا فجعلنها حصيدا كأن لم تغن بالا مس كذلك نفصل الايت لقوم يتفكرون ) (24)( و الله يدعوا الى دار السلم و يهدى من يشاء الى صراط مستقيم ) (25)

ترجمه:

24 - زندگى دنيا همانند آبى است كه از آسمان نازل كرده ايم كه بر اثر آن گياهان گوناگون كه مردم و چهار پايان از آن مى خورند، مى رويد، تا زمانى كه روى زمين زيبائى خود را (از آن ) گرفته و تزيين مى گردد و اهل آن مطمئن مى شوند كه مى توانند از آن بهره مند گردند (ناگهان ) فرمان ما شب هنگام يا در روز براى نابودى آن ) فرا مى رسد (سرما يا صاعقه اى را بر آن مسلط مى سازيم ) و آنچنان آنرا درو مى كنيم كه (گوئى ) هرگز نبوده است اينچنين آيات خود را براى گروهى كه تفكر مى كنند شرح مى دهيم.

25 - و خداوند دعوت به سراى صلح و سلامت مى كند و هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى نمايد.

تفسير:

دورنماى زندگى دنيا

در آيات گذشته اشاره اى به ناپايدارى زندگى دنيا شده بود، در نخستين آيه مورد بحث اين واقعيت ضمن مثال جالبى تشريح شده تا پرده هاى غرور و غفلت از مقابل ديده هاى غافلان و طغيانگران كنار زند.

(زندگى دنيا همانند آبى است كه از آسمان نازل كرده ايم )( انما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء ) .

اين دانه هاى حياتبخش باران بر سرزمينهاى آماده مى ريزند، (و به وسيله آن گياهان گوناگون كه بعضى قابل استفاده براى انسانها، و بعضى براى حيوانات است، مى رويند)( فاختلط به نبات الارض مما ياكل الناس و الانعام ) .

اين گياهان علاوه بر خاصيتهاى غذائى كه براى موجودات زنده دارند سطح زمين را مى پوشانند و آن را زينت مى بخشند، تا آنجا كه (زمين بهترين زيبائى خود را در پرتو آن پيدا كرده و تزيين مى شود)( حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت ) .

در اين هنگام شكوفه ها، شاخساران را زينت داده و گلها مى خندند، و گياهان در پرتو نور آفتاب مى درخشند، و ساقه ها و شاخه ها همراه وزش باد در طربند دانه هاى غذائى و ميوه ها كم كم خود را نشان مى دهند، و صحنه پر جوشى را از حيات و زندگى به تمام معنى كلمه مجسم مى كنند، كه دلها را پر از اميد و چشمها را پر از شادى و سرور مى سازند، آنچنان كه (اهل زمين مطمئن مى شوند، كه مى توانند از مواهب اين گياهان بهره گيرند) هم از ميوه ها و هم از دانه هاى حياتبخششان( و ظن اهلها انهم قادرون عليها ) .

(اما ناگهان فرمان ما فرا مى رسد (سرماى سخت و يا تگرگ شديد و يا طوفان درهم كوبنده اى بر آنها مسلط مى گردد) و آنها را چنان درو مى كنيم كه گويا هرگز نبوده اند)!( اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس ) .

(لم تغن ) از ماده (غنا) به معنى اقامت كردن در مكانى است، بنابراين جمله (لم تغن بالامس ) يعنى (ديروز در اين مكان نبوده است ) و اين كنايه از اين است كه چيزى به كلى از ميان برود آنچنان كه گوئى هرگز وجود نداشته!

در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: (اين چنين آيات خود را براى افرادى كه تفكر مى كند تشريح مى كنيم )( كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون ) .

آنچه گفته شد ترسيم روشن و گويائى از زندگى زودگذر و فريبنده و پر زرق و برق دنياى مادى است كه نه مقام و ثروتش قابل دوام است و نه جاى امنيت و سلامت مى باشد.

لذا در آيه بعد با يك جمله كوتاه اشاره به نقطه مقابل اينگونه زندگى كرده و مى فرمايد (خداوند به دارالسلام، خانه صلح و سلامت و امنيت دعوت مى كند)( و الله يدعوا الى دار السلام ) .

در آنجا كه نه از اين كشمكشهاى غارتگران دنياى مادى خبرى است، و نه از مزاحمتهاى احمقانه ثروت اندوزان از خدا بيخبر، و نه جنگ و خونريزى و استعمار و استثمار، و تمام اين مفاهيم در كلمه دارالسلام (خانه صلح و سلامت ) جمع است.

و هر گاه زندگى در اين دنيا نيز شكل توحيدى و رستاخيزى به خود گيرد آن هم تبديل به دارالسلام مى شود، و از صورت آن مزرعه بلا ديده طوفان زده در مى آيد.

سپس اضافه مى كند (خدا هر كس را بخواهد (و شايسته و لايق ببيند) به سوى راه مستقيم، همان راهى كه به دارالسلام و مركز امن و امان منتهى مى شود، دعوت مى كند)( و يهدى من يشاء الى صراط مستقيم ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - از آنجا كه قرآن يك كتاب انسانسازى و تربيت است در بسيارى از موارد براى روشن ساختن حقايق عقلى متوسل به ذكر مثال مى شود و گاهى موضوعاتى را كه آغاز و انجامش، سالها طول مى كشد در يك صحنه زودگذر و قابل مطالعه در برابر چشمان مردم مجسم مى سازد.

بررسى تاريخ پر ماجراى عمر يك انسان يا يك نسل كه گاهى يكصد سال طول مى كشد براى افراد عادى كار آسانى نيست، اما هنگامى كه صحنه اى همانند زندگى بسيارى از گياهان كه در چند ماه خلاصه مى شود (از تولد و رشد و نمو و زيبائى و سپس نابودى ) در مقابل او قرار دهند بسيار راحت مى تواند چگونگى زندگى خود را در اين آئينه شفاف ببيند

درست اين صحنه را در مقابل چشم خود مجسم كنيد، باغى است پر از درخت و سبزه و گياه كه همگى به ثمر نشسته و غوغاى حيات در سرتاسر آن نمايان است، اما در يك شب تاريك يا يك روز روشن ناگهان ابرهاى سياه آسمان را ميپوشاند، رعد و برق و سپس طوفان و رگبارهاى شديد و تگرگهاى دانه درشت آنرا از هر سو درهم مى كوبد.

فردا كه به ديدن آن باغ مى آئيم درختان در هم شكسته، گياهان از هم پاشيده و پژمرده، و همه چيز را در هم به روى خاك ريخته در مقابل خودمان مشاهده مى كنيم آنچنان كه باور نمى كنيم اين همان باغ سرسبز خرمى است كه ديروز بروى ما مى خنديد.

آرى چنين است ماجراى زندگى انسانها مخصوصا در عصر و زمان ما كه گاه يك زلزله يا يك جنگ چند ساعته چنان يك شهر آباد و خرم را در هم مى كوبد كه چيزى جز يك ويرانه با يك مشت اجساد قطعه قطعه شده باقى نمى گذارد.

وه چه غافلند مردمى كه به چنين زندگى ناپايدار دل خوش كرده اند؟!

در جمله (اختلط به نبات الارض ) بايد توجه داشت كه (اختلاط) در اصل آنچنان كه (راغب ) در (مفردات ) گفته: به معنى جمع ميان دو چيز يا بيشتر است، خواه مايع باشند يا جامد، و (اختلاط) اعم از (امتزاج ) است (زيرا

امتزاج معمولا در مايعات گفته مى شود) بنابراين معنى جمله چنين مى شود كه بوسيله آب باران، گياهان از هر قسم به هم مى آميزند، گياهانى كه بدرد انسان مى خورد يا مورد استفاده حيوانات است.

جمله فوق اشاره ضمنى به اين حقيقت نيز مى كند كه خداوند از آب باران كه يكنوع و يك حقيقت بيشتر ندارد انواع و اقسام گياهانى را مى روياند كه نيازمنديهاى مختلف انسانها و حيوانات را با مواد غذائى گوناگونشان تامين مى كنند.


آيه (26) و (27) و ترجمه

( للذين أحسنوا الحسنى و زيادة و لا يرهق وجوههم قتر و لا ذلة أولئك أصحب الجنة هم فيها خالدون ) (26)( و الذين كسبوا السيات جزاء سيئة بمثلها و ترهقهم ذلة ما لهم من الله من عاصم كاءنما اءغشيت وجوههم قطعا من اليل مظلما أولئك أصحب النار هم فيها خالدون ) (27)

ترجمه:

26 - كسانى كه نيكى كردند، پاداش نيك و زياده بر آن دارند و تاريكى و ذلت چهره هايشان را نمى پوشاند آنها ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.

27 - اما كسانى كه مرتكب گناهان شدند جزاى بدى بمقدار آن دارند و ذلت و خوارى چهره آنها را مى پوشاند و هيچ چيز نمى تواند آنها را از (مجازات ) خدا نگهدارد، (چهره هاشان آنچنان تاريك است كه ) گوئى پاره هائى از شب تاريك صورت آنها را پوشانده، آنها ياران آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.

تفسير:

روسفيدان و روسياهان

در آيات گذشته اشاره به سراى آخرت و روز رستاخيز شده بود، به همين مناسبت، آيات مورد بحث سرنوشت نيكوكاران و آلودگان به گناه را در آنجا تشريح مى كند.

نخست مى گويد: (كسانى كه كار نيك انجام دهند پاداش نيك و زياده بر آن دارند)( للذين احسنوا الحسنى و زيادة ) .

در اينكه منظور از (زيادة ) در اين جمله چيست ميان مفسران گفتگو است ولى با توجه به اينكه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند، اشاره به پاداشهاى مضاعف و فراوانى است كه گاهى ده برابر و گاهى هزاران برابر (به نسبت اخلاص و پاكى و تقوا و ارزش ‍ عمل ) بر آن افزوده مى شود، در آيه 160 سوره انعام مى خوانيم( من جاء بالحسنة فله عشر امثالها ) : (كسى كه كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش داده خواهد شد.

و در جاى ديگر مى خوانيم:( فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله ) : (اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند پاداش آنها را بطور كامل مى دهد و از فضل و كرم خود نيز بر آن مى افزايد (سوره نساء آيه 127).

در آيات مربوط به انفاق در سوره بقره (آيه 261) نيز سخن از پاداش نيكوكاران تا هفتصد برابر و يا چند مقابل آن به ميان آمده است.

نكته ديگر كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه كاملا امكان دارد، كه اين اضافه در جهان ديگر مرتبا افزايش يابد، يعنى هر روز موهبت و لطف تازه اى از ناحيه خداوند به آنها ارزانى داشته شود و اين در واقع نشان مى دهد كه زندگى جهان ديگر يكنواخت نيست و به سوى تكامل در يك شكل نامحدود پيش مى رود.

رواياتى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در تفسير اين آيه نقل كرده اند كه منظور از (زيادة ) توجه به جلوه ذات پاك پروردگار و استفاده از اين موهبت بزرگ معنوى است ممكن است اشاره به همين نكته باشد.

در پاره اى از روايات كه از ائمه اهلبيت نقل شده (زياده ) به نعمتهاى دنيا تفسير شده است كه خداوند علاوه بر پاداش جهان ديگر نيكوكاران را از آن بهره مند مى سازد.

ولى هيچ مانعى ندارد كه كلمه (زياده ) در آيه فوق اشاره به همه اين مواهب بوده باشد.

سپس اضافه مى كند (نيكوكاران در آن روز چهره هاى درخشانى دارند و تاريكى و ذلت، صورت آنها را نمى پوشاند)( و لا يرهق وجوههم قتر و لاذلة ) .

(يرهق ) از ماده (رهق ) به معنى پوشاندن قهرى و اجبارى است و (قتر) به معنى غبار و يا دود است.

و در پايان آيه مى فرمايد: (اين گروه ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند)( اولئك اصحاب الجنة هم فيها خلدون ) .

تعبير به اصحاب اشاره به تناسبى است كه ميان روحيه اين گروه و محيط بهشت وجود دارد.

در آيه بعد سخن از دوزخيان به ميان مى آيد كه در نقطه مقابل گروه اولند مى گويد كسانى كه مرتكب گناهان مى شوند جزاى بدى به مقدار عملشان دارند)( و الذين كسبوا السيئات جزاء سيئة بمثلها ) .

در اينجا سخنى از (زياده ) در كار نيست، چرا كه در پاداش زياده، فضل و رحمت است اما در كيفر، عدالت ايجاب مى كند كه ذره اى بيش از گناه نباشد. ولى آنها به عكس گروه اول چهره هائى تاريك دارند (و ذلت، صورت آنها را مى پوشاند) (و ترهقهم ذلة ).

ممكن است سؤ ال شود كه عدالت ايجاب مى كند بيش از گناهشان كيفر نبينند و اين تاريكى چهره و گرد و غبار مذلت بر آن نشستن چيز اضافه اى است.

اما بايد توجه داشت كه اين خاصيت و اثر عمل است كه از درون جان انسان به بيرون منعكس مى گردد، درست مثل اين است كه بگوئيم افراد شرابخوار بايد تازيانه بخورند و در عين حال شراب انواع بيماريهاى معده و قلب و كبد و اعصاب را ايجاد مى كند.

به هر حال ممكن است بدكاران گمان كنند راه فرار و نجاتى خواهند داشت و يا بتها و مانند آنها مى توانند برايشان شفاعت كنند اما جمله بعد صريحا مى گويد كه (هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند آنها را از مجازات الهى دور نگه دارد)( ما لهم من الله من عاصم ) .

تاريكى چهره هاى آنها به اندازه اى زياد است كه (گوئى پاره هائى از شب تاريك و ظلمانى، يكى پس از ديگرى بر صورت آنها افكنده شده است) ( كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما ) .

(آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن مى مانند)( اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) .


آيه (27) تا (30) و ترجمه

( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين أشركوا مكانكم أنتم و شركاؤ كم فزيلنا بينهم و قال شركاؤ هم ما كنتم ايانا تعبدون ) (28)( فكفى بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغفلين ) (29)( هنالك تبلوا كل نفس ما اءسلفت و ردوا الى الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) (30)

ترجمه:

28 - بخاطر بياوريد آن روز را كه همه آنها را جمع مى كنيم سپس به مشركان مى گوئيم شما و معبودهايتان در جاى خودتان باشيد (تا به حسابتان رسيدگى شود) سپس آنها را از هم جدا مى كنيم (و از هر يك جداگانه سؤ ال مى نمائيم ) و معبودهايشان (به آنها) مى گويند شما (هرگز) ما را عبادت نمى كرديد!.

29 - همين بس كه خدا ميان ما و شما گواه است كه ما از عبادت كردن شما غافل (و بيخبر) بوديم.

30 - در آن هنگام (و در آنجا) هر كس عملى را كه قبلا انجام داده است مى آزمايد و همگى به سوى الله، مولا و سرپرست حقيقتى خود باز مى گردند، و آنها را كه به دروغ شريك خدا قرار داده بودند گم و نابود مى شوند.

تفسير:

يك صحنه از رستاخيز بت پرستان

اين آيات نيز بحثهاى گذشته را در زمينه (مبدء) و (معاد) و وضع مشركان دنبال مى كند، و بيچارگى آنها را به هنگامى كه در محضر عدل الهى و در پيشگاه حسابرسى او حاضر مى شوند مجسم مى سازد.

نخست مى گويد: (به خاطر بياوريد روزى را كه همه بندگان و محشور مى كنيم )( و يوم نحشرهم جميعا ) .

(سپس به مشركان ميگوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد تا به حسابتان رسيدگى شود)( ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم ) .

جالب اين است كه در آيه فوق از (بتها) تعبير به (شركائكم ) شده، يعنى (شريكهاى شما) در حالى كه مشركان بتها را شريك خدا قرار داده بودند، نه شريك خودشان.

اين تعبير در حقيقت اشاره لطيفى به اين نكته است كه بتها در واقع شريك خدا نبودند و اين اوهام و خيالات بت پرستان بود كه اين موقعيت را به آنان بخشيد، يعنى آنها شريكان انتخابى شما هستند، و اين درست به آن مى ماند كه كسى، معلم يا رئيس نا صالحى براى مدرسه اى انتخاب بكند، و كارهاى نادرستى از او سرزند، ما به او مى گوئيم بيا ببين اين معلم تو و اين رئيس تو چه كارى كه نكرده است (در حالى كه نه معلم و نه رئيس او است، بلكه معلم و رئيس مدرسه است ولى او انتخابشان كرده ).

سپس اضافه مى كند كه (ما اين دو گروه (معبودان و عابدان ) را از يكديگر جدا مى كنيم ) و از هر كدام جداگانه سؤ ال مى نمائيم (همانگونه كه در تمام دادگاهها اين مساله معمول است كه از هر كس جداگانه بازپرسى به عمل مى آيد).

از بت پرستان سؤ ال مى كنيم به چه دليل اين بتها را شريك خدا قرار داديد و عبادت كرديد؟ و از معبودان نيز مى پرسيم به چه سبب شما معبود واقع شديد و يا تن به اين كار داديد؟( فزيلنا بينهم ) .

در اين هنگام شريكانى را كه آنها ساخته بودند، به سخن مى آيند (و مى گويند شما هرگز ما را پرستش نمى كرديد)( و قال شركائهم ما كنتم ايانا تعبدون ) .

شما در حقيقت هوى و هوسها و اوهام و خيالات خويش را مى پرستيديد، نه ما را و از اين گذشته اين عبادت شما نسبت به ما نه به امر و فرمان ما بوده و نه به رضايت ما، و عبادتى كه چنين باشد در حقيقت عبادت نيست.

سپس براى تاءكيد بيشتر مى گويند (همين بس كه خدا گواه ميان ما و شما است كه ما به هيچوجه از عبادت شما آگاه نبوديم )( فكفى بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغافلين ) .

در اينكه منظور از بتها و شركاء در آيه فوق چه معبودهائى است، و اينكه چگونه آنها چنين سخن مى گويند در ميان مفسران گفتگو است.

بعضى احتمال داده اند كه منظور معبودهاى انسانى و شيطانى و يا از فرشتگان است كه داراى عقل و شعور و ادراكند، ولى با اين حال خبر ندارند كه گروهى آنها را پرستش مى كنند، به خاطر اينكه يا در غياب آنها چنين عبادتى صورت گرفته و يا پس از مرگ آنها (مانند انسانهائى كه پس از مرگشان مورد پرستش قرار گرفته اند).

بنابراين سخن گفتن آنها كاملا طبيعى خواهد بود، و اين آيه نظير آيه 41 سوره سبا مى باشد كه مى گويد:( و يوم يحشرهم جميعا ثم يقول للملائكة أهؤ لاء اياكم كانوا يعبدون ) : (آن روز كه خداوند همه را جمع و محشور مى كند سپس به فرشتگان مى گويد: آيا اين گروه شما را عبادت مى كردند؟!

احتمال ديگرى كه بسيارى از مفسران ذكر كرده اند اين است كه در آن روز خداوند حيات و شعور در بتها مى آفريند آنچنان كه بتوانند حقايق را بازگو كنند، و جمله بالا كه از زبان بتها نقل شده كه آنها خدا را به شهادت مى طلبند كه از عبادت عابدان خود غافل بودند، بيشتر تناسب با همين معنى دارد چرا كه بتهاى سنگى و چوبى اصلا چيزى نمى فهمند.

اين احتمال را نيز مى توانيم در تفسير آيه بگوئيم كه تمام معبودها را شامل مى شود منتها معبودهائى كه عقل و شعور دارند، به زبان خود حقيقت را بازگو مى كنند، ولى معبودهائى كه داراى عقل و شعور نيستند به زبان حال و از طريق منعكس ساختن آثار عمل سخن مى گويند، درست مثل اينكه مى گوئيم رنگ رخسار تو از سر درونت خبر مى دهد، قرآن نيز در آيه 21 سوره فصلت مى گويد كه پوسته اى انسان در عالم رستاخيز به سخن در مى آيند و همچنين در سوره زلزال مى گويد زمينهائى كه انسان روى آنها زندگى داشته، حقايق را بازگو مى كنند.

اين مساله در عصر و زمان ما مساله پيچيده اى نيست جائى كه يك نوار بى زبان تمام گفته هاى ما را روى خود ضبط و به هنگام لزوم بازگو مى كند، تعجبى ندارد كه بتها نيز واقعيات اعمال عبادت كنندگان خود را منعكس نمايند!.

به هر حال (در آن روز و در آن مكان و در آن حال - همانگونه كه قرآن در آخرين آيه مورد بحث مى گويد - (هر كس اعمال خويش را كه قبلا انجام داده است مى آزمايد و نتيجه بلكه خود آن را مى بيند) چه عبادت كنندگان و چه معبودهاى گمراهى كه مردم را به عبادت خويش دعوت كردند، چه مشركان و چه مؤ منان از هر گروه و از هر قبيل( هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت ) .

(و در آن روز همگى به سوى الله كه مولى و سرپرست حقيقى آنان است باز مى گردند) و دادگاه محشر نشان مى دهد كه تنها حكومت به فرمان او است( و ردوا الى الله موليهم الحق ) .

(و سرانجام تمام بتها و معبودهاى ساختگى كه به دروغ آنها را شريك خدا قرار داده بودند، گم و محو و نابود مى شوند( و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .

چرا كه آنجا عرصه ظهور و بروز تمام اسرار مكتوم بندگان است و هيچ حقيقتى نمى ماند مگر اينكه خود را آشكار مى سازد اصولا در آنجا موقفها و مقاماتى است كه نه نياز به سؤ ال دارد، نه جدال و گفتگو، بلكه تنها وضع حال حكايت از همه چيز مى كند و نيازى به مقال نيست!


آيه (31) تا (33) و ترجمه

( قل من يرزقكم من السماء و الا رض أمن يملك السمع و الا بصر و من يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و من يدبر الا مر فسيقولون الله فقل أفلا تتقون ) (31)( فذلكم الله ربكم الحق فما ذا بعد الحق الا الضلل فأنى تصرفون ) (32)( كذلك حقت كلمت ربك على الذين فسقوا أنهم لا يؤ منون ) (33)

ترجمه:

31 - بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد و يا چه كسى مالك (و خالق ) گوش و چشم هاست و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى سازد و چه كسى امور (جهان ) را تدبير مى كند؟ به زودى (در پاسخ ) مى گويند: خدا، بگو پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد (و از خدا نمى ترسيد)؟!

32 - اينچنين است خداوند پروردگار حق شما، با اينحال بعد از حق جز گمراهى وجود دارد؟ پس چرا (از پرستش او) روى مى گردانيد؟!

33 - اينچنين فرمان پروردگارت بر فاسقان مسلم شده كه آنها (پس از اينهمه طغيان و گناه ) ايمان نخواهند آورد.

تفسير:

در اين آيات سخن از نشانه هاى وجود پروردگار و شايستگى او براى عبوديت است و بحثهاى آيات گذشته را در اين زمينه تعقيب مى كند.

نخست مى فرمايد: به مشركان و بت پرستانى كه در بيراهه سرگردانند (بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟)( قل من يرزقكم من السماء و الارض ) .

(رزق ) به معنى عطا و بخشش مستمر است، و از آنجا كه بخشنده تمام مواهب در حقيقت خدا است، (رازق ) و (رزاق ) به معنى حقيقى تنها بر او اطلاق مى شود، و اگر اين كلمه در غير مورد او به كار رود، بدون شك جنبه مجازى دارد، همانند آيه 233 سوره بقره كه در زمينه زنان شيرده مى گويد و على المولود له رزقهن و كسوتهن بالمعروف (پدران موظفند زنانى را كه فرزندانشان را شير مى دهند بطور شايسته روزى دهند و لباس بپوشانند.)

اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه بيشتر روزيهاى انسان از آسمان است، باران حياتبخش از آسمان مى بارد، و هوا كه مورد نياز همه موجودات زنده است نيز بر فراز زمين قرار گرفته، و از همه مهمتر نور آفتاب كه بدون آن هيچ موجود زنده و هيچگونه حركت و جنبشى در سرتاسر زمين وجود نخواهد داشت از آسمان است، و حتى حيوانات اعماق درياها از پرتو نور آفتاب زنده اند زيرا مى دانيم غذاى بسيارى از آنها گياهان بسيار كوچكى است كه در لابلاى امواج در سطح اقيانوس در برابر تابش نور آفتاب رشد و نمو مى كند، و قسمت ديگرى از آن حيوانات از گوشت ديگر حيوانات دريا كه وسيله آن گياهان تغذيه شده اند استفاده مى كنند.

ولى زمين تنها به وسيله مواد غذائى خود ريشه گياهان را تغذيه مى كند و شايد به همين دليل است كه در آيه فوق نخست سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمين به ميان آمده است (به تفاوت درجه اهميت )

سپس به دو قسمت از مهمترين حواس انسان كه بدون آن دو، كسب علم و دانش براى بشر امكانپذير نيست اشاره كرده مى گويد: (و بگو چه كسى است كه مالك و خالق گوش و چشم و قدرت دهنده اين دو حس آدمى است )؟( أمن يملك السمع و الابصار ) .

در واقع در اين آيه نخست به نعمتهاى مادى، و بعد به مواهب و روزيهاى معنوى كه بدون آنها نعمتهاى مادى فاقد هدف و محتوا است اشاره شده.

كلمه (سمع ) مفرد (و به معنى گوش ) و ابصار جمع (بصر) به معنى بينائى و چشم است، و در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا (سمع ) در همه جا در قرآن مفرد ذكر شده و اما (بصر) گاهى به صورت جمع و گاهى به صورت مفرد آمده؟، پاسخ اين سؤ ال را در جلد اول صفحه 56 ذكر كرده ايم.

بعد از دو پديده مرگ و حيات كه عجيب ترين پديده هاى عالم آفرينش است سخن به ميان آورده، مى گويد (و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى كند)؟( و من يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى ) .

اين همان موضوعى است كه تاكنون عقل دانشمندان و علماى علوم طبيعى و زيست شناسان در آن حيران مانده است كه چگونه موجود زنده از موجود بى جان به وجود آمده است؟ آيا چنين چيزى كه تلاش و كوشش مداوم دانشمندان تاكنون در آن به جائى نرسيده است مى تواند يك امرى ساده و وابسته به تصادف و حوادث رهبرى نشده و بدون برنامه و هدف طبيعت بوده باشد؟ بدون شك پديده پيچيده و ظريف و اسرارآميز حيات نيازمند به علم و قدرت فوق العاده و عقل كلى است.

او نه تنها در آغاز موجود زنده را از موجودات بى جان زمين آفريده است بلكه علاوه بر اين سنت او بر اين قرار گرفته كه حيات نيز جاودانى نباشد و به همين جهت مرگ را در دل حيات آفريده، تا از اين طريق ميدان را براى دگرگونيها و تكامل باز گذارد.

در تفسير آيه فوق اين احتمال نيز داده شده كه علاوه بر مرگ و حيات مادى مرگ و حيات معنوى را نيز شامل مى شود، زيرا انسانهاى هوشمند و پاكدامن و با ايمان را مى بينيم كه گاهى از پدر و مادرى آلوده و بى ايمان و گمراه متولد مى شوند، عكس آن نيز مشاهده شده است كه برخلاف قانون وراثت انسانهاى بى ارزش و مرده از پدر و مادر ارزشمندى به وجود آمده اند.

البته مانعى ندارد كه آيه فوق اشاره به هر دو قسمت باشد زيرا هر دو از عجائب آفرينش و از پديده هاى اعجاب انگيز جهانند و روشنگر اين حقيقتند كه علاوه بر عوامل طبيعى، دست قدرت آفريدگار عالم و حكيمى در كار است.

(در جلد پنجم صفحه 356 ذيل آيه 95 سوره انعام توضيحات ديگرى نيز در اين باره داده ايم ).

بعد اضافه مى كند: (چه كسى است كه امور اين جهان را تدبير مى كند)؟( و من يدبر الامر ) .

در حقيقت نخست سخن از آفرينش مواهب، سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنها است.

بعد از آنكه قرآن اين سؤ الات سه گانه را مطرح مى كند بلافاصله مى گويد: (آنها بزودى در پاسخ خواهند گفت: الله.)

از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه حتى مشركان و بت پرستان عصر جاهليت خالق و رازق و حياتبخش و مدبر امور جهان هستى را خدا مى دانستند، و اين حقيقت را از طريق عقل و هم از راه فطرت دريافته بودند كه اين نظام حساب شده جهان نمى تواند مولود بى نظمى و يا مخلوق بتها باشد.

و در آخر آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد: (به آنها بگو آيا با اين حال تقوا را پيشه نمى كنيد) (فقل ا فلا تتقون ).

تنها كسى شايسته عبادت و پرستش است كه آفرينش و تدبير جهان به دست

او است، اگر عبادت به خاطر شايستگى و عظمت ذات معبود باشد، اين شايستگى و عظمت تنها در خدا است، و اگر براى اين باشد كه مى تواند سرچشمه سود و زيان گردد اين نيز مخصوص خدا است.

پس از آنكه نمونه هائى از آثار عظمت و تدبير خداوند را در آسمان و زمين بيان كرد و وجدان و عقل مخالفان را به داورى طلبيد و آنها به آن معترف گرديدند، در آيه بعد با لحنى قاطع مى فرمايد: (اين است الله، پروردگار بر حق شما)!( فذلكم الله ربكم الحق ) .

نه بتها، و نه ساير موجوداتى را كه شريك خداوند در عبوديت قرار داده ايد و در برابر آنها سجده و تعظيم مى كنيد.

آنها چگونه مى توانند شايسته عبوديت باشند در حالى كه نه فقط نمى توانند در آفرينش و تدبير جهان شركت كنند، بلكه خودشان سر تا پا نياز و احتياجند.

سپس نتيجه گيرى مى كند (اكنون كه حق را بروشنى شناختيد، آيا بعد از حق چيزى جز ضلال و گمراهى وجود دارد؟)( فما ذا بعد الحق الا الضلال ) .

با اين حال چگونه از عبادت و پرستش خدا روى مى گردانيد، با اينكه مى دانيد معبود حقى جز او نيست؟!( فانى تصرفون ) .

اين آيه در حقيقت يك راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد مى كند، و آن اينكه نخست بايد از طريق وجدان و عقل براى شناخت حق گام برداشت، هنگامى كه حق شناخته شد، هر چه غير آن و مخالف آن است باطل و گمراهى است، و بايد كنار گذاشته شود.

و در آخرين آيه براى بيان اين نكته كه چرا آنها با وضوح مطلب و روشنائى حق به دنبال آن نمى روند مى گويد: (اينگونه فرمان خدا درباره اين افراد كه از روى علم و عمد و بر خلاف عقل و وجدان سر از اطاعت پيچيده اند صادر شده كه آنها ايمان نياورند)( كذلك حقت كلمة ربك على الذين فسقوا انهم لا يؤ منون ) .

در واقع اين خاصيت اعمال نادرست و مستمر آنها است كه قلبشان را چنان تاريك و روحشان را چنان آلوده مى كند كه با وضوح و روشنى حق آنرا نمى بينند و به بيراهه مى روند.

بنابراين آيه فوق هيچگونه دلالت بر مساله جبر ندارد، بلكه اشاره به آثار اعمال خود انسان مى باشد ولى شك نيست كه اين اعمال چنان خاصيتى را به فرمان خدا دارد.

درست مثل اين است كه به كسى بگوئيم صدبار به تو گفتيم گرد مواد مخدر و مشروبات الكلى مگرد، اكنون كه گوش ندادى و شديدا معتاد شدى، محكوم به اين هستى كه مدتها در بدبختى بمانى.


آيه (34) تا (36) و ترجمه

( قل هل من شركائكم من يبدؤ االخلق ثم يعيده قل الله يبدؤ ا الخلق ثم يعيده فأنى تؤ فكون ) (34)( قل هل من شركائكم من يهدى الى الحق قل الله يهدى للحق أفمن يهدى الى الحق أحق أن يتبع اءمن لا يهدى الا أن يهدى فما لكم كيف تحكمون ) (35)( و ما يتبع أكثرهم الا ظنا ان الظن لا يغنى من الحق شيا ان الله عليم بما يفعلون ) (36)

ترجمه:

34 - بگو آيا هيچيك از معبودهاى شما آفرينش را ايجاد و سپس باز مى گرداند؟ بگو تنها خدا آفرينش را ايجاد كرده سپس باز مى گرداند، با اينحال چرا از حق رويگردان مى شويد؟

35 - بگو آيا هيچيك از معبودهاى شما به سوى حق هدايت مى كند؟ - بگو تنها خدا به حق هدايت مى كند آيا كسى كه هدايت به حق مى كند براى پيروى شايسته تر است يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند، شما را چه مى شود؟ چگونه داورى مى كنيد؟

36 - و بيشتر آنها جز از گمان (و پندارهاى بى اساس ) پيروى نمى كنند (در حالى كه ) گمان هرگز انسان را از حق بى نياز نمى سازد (و به حق نمى رساند) خداوند به آنچه انجام مى دهند آگاه است.

تفسير:

يكى از نشانه هاى حق و باطل اين آيات نيز همچنان استدلالات مربوط به مبدء و معاد را تعقيب مى كند

و در نخستين آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد (به آنها بگو آيا هيچيك از اين معبودهائى كه شما شريك خدا قرار داده ايد مى تواند آفرينش را ايجاد كند و سپس باز گرداند)( قل هل من شركائكم من يبدؤ ا الخلق ثم يعيده ) .

بعد اضافه مى كند بگو خداوند آفرينش را آغاز كرده و سپس باز مى گرداند( قل الله يبدؤ ا الخلق ثم يعيده ) .

(با اينحال چرا از حق روى مى گردانيد و در بيراهه سرگردان مى شويد)( فانى تؤ فكون ) .

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد نخست اينكه مشركان عرب غالبا اعتقاد به معاد مخصوصا به شكلى كه قرآن مى گويد نداشتند با اينحال چگونه قرآن از آنها اعتراف مى خواهد.

ديگر اينكه در آيه قبل سخن از اعتراف مشركان بود ولى در اينجا به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد، كه تو اعتراف به اين واقعيت كن! اين تفاوت تعبير براى چيست؟

اما با توجه به يك نكته جواب هر دو سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه: گر چه مشركان به معاد (معاد جسمانى ) عقيده نداشتند ولى همين اندازه كه معتقد بودند آغاز آفرينش از خدا است براى پذيرش معاد كافى است چرا كه هر كس آغاز را انجام داده قادر به اعاده آن نيز هست بنابراين اعتقاد به مبدء با كمى دقت معاد را اثبات مى كند.

و از اينجا روشن مى شود كه چرا به جاى مشركان، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اعتراف به اين واقعيت مى كند، زيرا گر چه ايمان به معاد از لوازم ايمان به مبدء است، اما چون آنها توجه به اين ملازمه نداشتند، طرز تعبير عوض شده و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به جاى آنها اعتراف مى كند.

بار ديگر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد (به آنها بگو آيا هيچيك از معبودهاى ساختگى شما هدايت به سوى حق مى كنند)؟( قل هل من شركائكم من يهدى الى الحق ) .

زيرا معبود بايد رهبر عبادت كنندگان خود باشد، آن هم رهبرى به سوى حق، در حالى كه معبودهاى مشركان اعم از بتهاى بى جان و جاندار هيچكدام قادر نيستند بدون هدايت الهى كسى را به سوى حق رهنمون گردند، چون هدايت به سوى حق نياز به مقام عصمت و مصونيت از خطا و اشتباه دارد و اين بدون رهبرى و حمايت خداوند ممكن نيست.

لذا بلافاصله اضافه مى كند: بگو تنها خداوند هدايت به سوى حق مى كند( قل الله يهدى للحق ) .

با اين حال (آيا كسى كه هدايت به سوى حق شايسته تر براى پيروى است يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر آنكه هدايتش ‍ كنند)( أفمن يهدى الى الحق احق ان يتبع اءمن لا يهدى الا ان يهدى ) .

و در پايان آيه با بيانى توبيخ آميز و سرزنش بار مى گويد: (شما را چه مى شود؟ چگونه قضاوت مى كنيد)؟( فما لكم كيف تحكمون ) .

و در آخرين آيه اشاره به سرچشمه و عامل اصلى انحرافات آنها كرده مى گويد: (اكثر آنها جز از پندار و گمان پيروى نمى كنند، در حالى كه گمان و پندار هرگز انسان را بى نياز از حق نمى كند و به حق نمى رساند)( و ما يتبع اكثرهم الا ظنا ان الظن لا يغنى من الحق شيئا ) .

سرانجام با لحنى تهديد آميز نسبت به اين گونه افرادى كه تابع هيچ منطق و حسابى نيستند مى فرمايد: (خداوند به آنچه آنها انجام مى دهند عالم است )( ان الله عليم بما يفعلون ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:

1 - در آيات فوق خوانديم كه تنها خدا است كه هدايت به سوى حق مى كند اين انحصار يا به خاطر آن است كه منظور از هدايت تنها ارائه طريق نيست بلكه رساندن به مقصد نيز مى باشد و اين كار تنها بدست پروردگار است، و يا به اين جهت است كه ارائه طريق و نشان دادن راه نيز در درجه اول كار خدا است، و غير او يعنى پيامبران و راهنمايان الهى تنها از طريق هدايت او آگاه به راههاى هدايت مى شوند، و با تعليم او عالم مى گردند.

2 - اينكه در آيات فوق مى خوانيم معبودهاى مشركان نه تنها نمى توانند كسى را هدايت كنند بلكه خودشان نيازمند هدايت الهى هستند، گر چه درباره بتهاى سنگى و چوبى، صدق نمى كند، زيرا آنها مطلقا عقل و شعورى ندارند، ولى در مورد معبودهاى صاحب شعور مانند فرشتگان و انسانهائى كه معبود واقع شدند كاملا صدق مى كند.اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله مزبور به معنى يك قضيه شرطيه باشد يعنى به فرض كه بتها عقل و شعور هم داشته باشند بدون راهنمائى الهى، خودشان راه را پيدا نمى كنند، تا چه رسد كه بخواهند راهنماى دگران باشند. و به هر حال آيات فوق به خوبى نشان مى دهد كه يكى از برنامه هاى اصلى پروردگار در برابر بندگان، هدايت آنها به سوى حق است كه اين كار از طريق بخشيدن عقل و خرد، و دادن درسهاى گوناگون از راه فطرت، و ارائه آيات و نشانه هايش در جهان آفرينش همچنين از طريق فرستادن پيامبران و كتب آسمانى صورت مى گيرد.

3 - در آخرين آيه مورد بحث خوانديم كه اكثر بت پرستان و مشركان دنبال گمان و پندار خويشند، در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا نفرموده است همه آنها، زيرا مى دانيم تمام بت پرستان در اين پندار باطل شريكند كه بتها را معبودهاى به حق و مالكان نفع و ضرر و شفيعان درگاه خدا مى پندارند، و به همين جهت بعضى ناچار شده اند كه كلمه اكثر را به معنى تمام تفسير كنند و معتقدند كه اين كلمه گاهى به معنى تمام آمده است.

ولى اين پاسخ چندان قابل ملاحظه نيست و بهتر اين است كه بگوئيم بت پرستان دو گروهند يك گروه كه اكثريت را تشكيل مى دهند افرادى خرافى و نادان و بيخبرند و تحت تاثير پندارهاى غلطى قرار گرفته و بتها را براى پرستش برگزيده اند، اما گروه ديگرى كه اقليت را تشكيل مى دهند رهبران سياه دل و آگاهى هستند كه با علم و اطلاع از بى اساس بودن بت پرستى براى حفظ منافع خويش، مردم را به سوى بتها دعوت مى كنند، و به همين دليل خداوند تنها به گروه اول پاسخ مى گويد چرا كه قابل هدايتند و اما گروه دوم را كه آگاهانه اين راه غلط را مى پيمايند مطلقا مورد اعتنا قرار نداده است.

4 - گروهى از علماى اصول، آيه فوق و مانند آن را دليل بر آن مى دانند كه ظن و گمان به هيچوجه، حجت و سند نمى تواند باشد و تنها دلائل قطعى است كه مى تواند مورد اعتماد قرار گيرد. اما گروهى ديگر با توجه به اينكه در ميان دلائل فقهى، دلائل ظنى فراوان داريم (مانند حجت بودن ظواهر الفاظ و شهادت دو شاهد عادل و يا خبر واحد ثقه و امثال آن ) مى گويند آيه فوق دليل بر اين است كه قاعده اصلى در مساله ظن، عدم حجيت است، مگر اينكه با دليل قطعى حجت بودن آن ثابت گردد مانند چند مثال بالا. ولى انصاف اين است كه آيه فوق تنها سخن از پندارهاى بى اساس و گمانهاى بى پايه و خرافى مانند گمان و پندار بت پرستان مى گويد، و كار به ظن و گمان قابل اعتمادى كه در ميان عقلا موجود است ندارد، بنابراين آيه فوق و آيات مشابه آن در مساله عدم حجيت ظن به هيچوجه قابل استناد نيست (دقت كنيد).


آيه (37) تا (40) و ترجمه

( و ما كان هذا القران اءن يفترى من دون الله و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل الكتب لا ريب فيه من رب العلمين ) (37)( أم يقولون افترئه قل فاتوا بسورة مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صدقين ) (38)( بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما ياءتهم تاءويله كذلك كذب الذين من قبلهم فانظر كيف كان عقبة الظلمين ) (39)( و منهم من يؤ من به و منهم من لا يؤ من به و ربك أعلم بالمفسدين ) (40)

ترجمه:

37 - شايسته نيست (و امكان نداشت ) كه اين قرآن بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شود ولى تصديقى است براى آنچه پيش از آن است (از كتب آسمانى ) و تفصيلى است براى آنها، و شكى در آن نيست كه از طرف پروردگار جهانيان است.

38 - آنها مى گويند، او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده بگو اگر راست مى گوئيد يك سوره همانند آن بياوريد و هر كس را مى توانيد غير از خدا (به يارى ) بطلبيد.

39 - (آنها از روى علم و دانش قرآن را انكار نمى كنند) بلكه آنها چيزى را تكذيب كردند كه آگاهى از آن نداشتند، و هنوز واقعيتش بر آنان روشن نشده است اينچنين پيشينيان آنها نيز تكذيب كردند پس بنگر عاقبت كار ظالمان چگونه بود؟!

40 - و بعضى از آنها ايمان به آن مى آورند و بعضى ايمان نمى آورند، و پروردگارت به مفسدان آگاهتر است (و آنها را بهتر مى شناسد).

تفسير:

عظمت و حقانيت دعوت قرآن

اين آيات به پاسخ قسمت ديگرى از سخنان نارواى مشركان مى پردازد، چرا كه آنها تنها در شناخت مبدء گرفتار انحراف نبودند، بلكه به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز افترا مى زدند، كه قرآن را با فكر خود ساخته و به خدا نسبت داده است، لذا در آيات گذشته خوانديم كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تقاضا داشتند قرآنى غير از اين قرآن بياورد و يا لااقل آنرا تغيير دهد، اين خود دليل آن است كه قرآن را ساخته فكر او مى پنداشتند!

نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (شايسته نيست كه اين قرآن بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شده باشد)( و ما كان هذا القرآن ان يفترى من دون الله )

جالب اينكه به جاى نفى ساده، نفى شانيت شده است و مى دانيم اين گونه تعبير از نفى ساده رساتر است، اين درست به آن مى ماند كه كسى در مقام دفاع از خود بگويد شاءن من نيست كه دروغ بگويم و البته اين تعبير از اينكه بگويد من دروغ نمى گويم بسيار پرمعنى تر و عميق تر مى باشد.

سپس به ذكر دليل بر اصالت قرآن و وحى آسمانى بودنش پرداخته مى گويد: (ولى اين قرآن كتب آسمانى پيش از خود را تصديق مى كند)( و لكن تصديق الذى بين يديه ) .

يعنى تمام بشارات و نشانه هاى حقانيتى كه در كتب آسمانى پيشين آمده بر قرآن و آورنده قرآن كاملا منطبق است و اين خود ثابت مى كند كه تهمت و افترا بر خدا نيست و واقعيت دارد، اصولا خود قرآن از باب (آفتاب آمد دليل آفتاب ) شاهد صدق محتواى خويش است.

و از اينجا روشن مى شود كسانى كه اين گونه آيات قرآن را دليل بر عدم تحريف تورات و انجيل گرفته اند در اشتباهند زيرا قرآن مندرجات اين كتب را كه در عصر نزول قرآن وجود داشتند، تصديق نمى كند بلكه نشانه هائى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و قرآن در اين كتب بوده مورد تاءييد قرار داده است (دقت كنيد)

در اين زمينه توضيحات بيشترى در جلد اول تفسير نمونه ذيل آيه 41 سوره بقره بيان گرديد.

سپس دليل ديگرى بر اصالت اين وحى آسمانى ذكر كرده مى گويد: (در اين قرآن شرح كتب اصيل انبياء پيشين و بيان احكام اساسى و عقائد اصولى آنها است و به همين دليل شكى در آن نيست كه از طرف پروردگار عالميان است )( و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين ) .

و به تعبير ديگر هيچگونه تضادى با برنامه انبيا گذشته ندارد، بلكه تكامل آن تعليمات و برنامه ها در آن ديده مى شود، و اگر اين قرآن مجعول بود حتما مخالف و مباين آنها بود.

و از اينجا مى دانيم كه در اصول مسائل چه در عقائد دينى و چه در برنامه هاى اجتماعى، و حفظ حقوق، و مبارزه با جهل، و دعوت به حق و عدالت و همچنين زنده كردن ارزشهاى اخلاقى و مانند اينها هيچگونه اختلافى در ميان كتب آسمانى نيست جز اينكه هر كتابى كه بعدا نازل شده، در سطحى بالاتر و كاملتر بوده، همچون سطوح مختلف تعليمات در دبستان و دبيرستان و دانشگاه، تا به كتاب نهائى كه مخصوص دوران پايان تحصيل دينى امتها است يعنى قرآن رسيده است. شك نيست كه در جزئيات احكام و شاخ و برگها تفاوت در ميان اديان و مذاهب آسمانى وجود دارد ولى سخن از اصول اساسى آنها است كه همه جا هماهنگ است.

در آيه بعد دليل سومى بر اصالت قرآن ذكر كرده مى گويد: (آنها مى گويند اين قرآن را پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به دروغ به خدا نسبت داده، به آنها بگو اگر راست مى گوئيد شما هم مثل يك سوره از آنرا بياوريد، و از هر كس مى توانيد غير از خدا براى همكارى دعوت كنيد) (ولى هرگز توانائى بر اين كار را نخواهيد داشت، به همين دليل ثابت مى شود كه اين وحى آسمانى است )( ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين ) .

اين آيه از جمله آياتى است كه با صراحت اعجاز قرآن را بيان مى كند نه تنها همه قرآن را بلكه حتى اعجاز يك سوره را، و از همه جهانيان بدون استثناء دعوت مى كند كه اگر معتقديد اين آيات از طرف خدا نيست همانند آن و يا لااقل همانند يك سوره آنرا بياوريد.

و همانگونه كه در جلد اول در ذيل آيه 23 سوره بقره بيان كرديم، در آيات قرآن گاهى (تحدى ) يعنى دعوت به مبارزه نسبت به مجموع قرآن و گاهى به ده سوره و گاهى به يك سوره شده است و اين نشان مى دهد كه جزء و كل قرآن همه اعجاز است.

و از آنجا كه سوره معينى ذكر نشده هر سوره از قرآن را نيز شامل مى شود

البته شك نيست كه اعجاز قرآن منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شيرينى بيان و رسائى تعبيرات - آنچنان كه گروهى از قدماى مفسرين فكر كرده اند - نيست، بلكه علاوه بر اينها از نظر بيان معارف دينى، و علومى كه تا آن روز شناخته نشده بود، و بيان احكام و قوانين، و ذكر تواريخ پيشين پيراسته از هر گونه خطا و خرافات، و عدم وجود تضاد و اختلاف در آن، نيز جنبه اعجاز دارد.

جلوه تازه اى از اعجاز قرآن

جالب اينكه با گذشت زمان جلوه هاى تازه اى از اعجاز قرآن آشكار مى شود كه در گذشته مورد توجه قرار نمى گرفت، از جمله محاسبات فراوانى است كه روى كلمات آيات قرآن با مغزهاى الكترونيكى انجام شده ويژگيهاى تازه اى براى كلمات و جمله بنديهاى قرآن و رابطه آن با زمان نزول هر سوره ثابت كرده است و آنچه ذيلا مى خوانيد نمونه اى از آن است:

پژوهشهاى برخى از دانشمندان محقق امروز، به كشف روابط پيچيده و فورمولهاى محاسباتى بسيار دقيق منجر شده است كه حيرت انگيز است با يقين به اين امر كه چنين نظم علمى در ساختمان قرآن است، از طريق بررسيهاى آمارى و به زبان رياضى به كشف قواعد دقيق و فورمولهاى رياضى و منحنيهاى كامل و سالمى توفيق يافته است كه از نظر اهميت و شناخت، كشف نيوتن را در جاذبه، تداعى مى كند.

يك قرآن شناس بزرگ نقطه شروع كارش اين مساله ساده است كه آيات نازل شده در مكه كوتاه است و آيات نازل شده در مدينه، بلند اين يك مساله طبيعى است هر نويسنده يا سخنران ورزيده، طول جملات و آهنگ كلمات سخنش را بر حسب موضوع سخن تغيير مى دهد:

مسائل توصيفى، جملات كوتاه و مسائل تحليلى و استدلالى، بلند، آنجا كه سخن، تحريكى و انتقادى و يا بيان اصول كلى اعتقادى است لحن شعارى مى شود، و عبارات كوتاه و آنجا كه شروع داستان است و بيان كلام در نتيجه گيريهاى اخلاقى و... لحن، آرام و عبارات طولانى و آهنگ نرم.

مسائل طرح شده در مكه از نوع اول است و مسائل طرح شده در مدينه، از نوع دوم، چه در مكه آغاز يك نهضت است و بيان اصول كلى اعتقادى و انتقادى، و در مدينه يك جامعه و مسائل حقوقى و اخلاقى و قصه هاى تاريخى و نتيجه گيريهاى فكرى و علمى.

اما قرآن يك سخن گفتن طبيعى است و ناچار تابع سبك زيبا و بليغ سخن گفتن بشر، و در نتيجه رعايت كوتاهى و بلندى آيات نيز به تناسب مفاهيم. اما اگر قبول كنيم كه اين كلام در عين حال كه يك كتاب است يك طبيعت نيز هست، بايد اين كوتاهى و بلندى بى حساب نباشد و طبق يك قاعده دقيق علمى از آيات كوتاه آغاز كند و يكنواخت و تصاعدى رو به آيات بلند رود، بر اين اساس بايد طول هر آيه اى كوتاهتر از آيه نازل شده سال بعد و بلندتر از آيه نازل شده سال پيش باشد، و اندازه اين طولانى شدن اندازههاى دقيق و حساب شده باشد، بنابراين در طول 23 سال كه وحى نازل مى شده است، بايد 23 طول معدل در آيات داشته باشيم!

بر اين قاعده مى توانيم 23 ستون داشته باشيم كه همه آيات بر حسب طول در اين ستونها تقسيم بندى شود، حال از كجا مى توانيم بفهميم كه اين تقسيم بنديها درست است؟ مى دانيم كه شان نزول بعضى از آيات قرآن معلوم است برخى را روايات تاريخى معين كرده و صريحا گفته كه در چه سال نازل شده است، و برخى را از روى مفاهيم آن مى توان تعيين كرد: مثلا آياتى كه احكامى چون تغيير قبله، حرمت شراب، وضع حجاب، زكوة و خمس را بيان مى كند و آياتى كه از هجرت سخن مى گويند سال تعيين اين احكام معلوم است.

با شگفتى فوق العاده مى بينيم كه اين آيات - كه سال نزولشان معلوم است - درست در همان ستونهايى قرار مى گيرند كه در اين جدول از نظر معدل طول آيات ويژه هر سال فرض شده اند! (دقت كنيد).

آنچه جالب تر است پيدا شدن دو سه مورد استثنائى است. به اين معنى كه سوره (مائده ) آخرين سوره بزرگ نازل شده است، در حالى كه چند آيه از آن طبق فرمول، بايد در سالهاى اوليه نازل شده باشد. پس از تحقيق در متون تفاسير و روايات اسلامى، اقوال مفسران معتبرى را مى يابيم كه گفته اند اين چند آيه در اوايل نازل شده، اما از نظر تدوين به دستور پيامبر در سوره (مائده ) جاى داده شده است به اين طريق مى توان سال نزول هر آيه را از روى اين ملاك رياضى تعيين كرد و قرآن را بر حسب سال نزول نيز تدوين نمود!

چه سخنورى است در عالم كه بتوان از روى طول عبارت، سال اداى هر جمله اش را معين كرد؟ بخصوص كه اين متن كتابى نباشد كه مثل يك اثر علمى يا ادبى نويسنده اش نشسته باشد و آن را در يك مدت معين، و پيوسته، نوشته، و بر زبانش رفته و بويژه كتابى نباشد كه نويسنده اش در يك موضوع - يا حتى زمينه تعيين شدهاى - تأليف كرده باشد، بلكه مسائل گوناگونى است كه به تدريج بر حسب نياز جامعه و در پاسخ به سؤ الاتى كه عنوان مى شود، حوادث يا مسائلى كه در مسير مبارزه طولانى مطرح مى شود، به وسيله رهبر بيان و سپس جمع آورى و تنظيم شده است.

بلكه به گفته بعضى از مفسران، آهنگ مخصوص لغات و كلمات قرآن نيز در نوع خود معجزآسا است.

شواهد گوناگون جالبى براى اين موضوع ذكر كرده اند از جمله جريان زير است كه براى سيد قطب مفسر معروف واقع شده:

او در ذيل آيه مورد بحث چنين مى گويد:

من از حوادثى كه براى ديگران واقع شده سخنى نمى گويم، تنها حادثه اى را بيان مى كنم كه براى خود من واقع شد و شش نفر ناظر آن بودند (خودم و پنج نفر ديگر).

ما شش نفر از مسلمانان بوديم كه با يك كشتى مصرى، اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك مى پيموديم، مسافران كشتى 120 مرد و زن بود، و كسى در ميان مسافران جز ما مسلمان نبود، روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى انجام دهيم، و ما علاوه بر اقامه فريضه مذهبى مايل بوديم يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشر مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه تبليغاتى خود بر نمى داشت، بيافرينيم، بخصوص كه او حتى مايل بود ما را هم به مسيحيت تبليغ كند!.

ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد كه ما نماز جماعت را در صفحه كشتى تشكيل دهيم، و به كاركنان كشتى نيز كه همه از مسلمانان آفريقا بودند نيز اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند، و آنها از اين جريان بسيار خوشحال شدند زيرا اين نخستين بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مى گرفت!

من (سيد قطب ) به خواندن خطبه نماز جمعه و امامت پرداختم و جالب اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت مراقب انجام اين فريضه اسلامى بودند.

پس از پايان نماز گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را به ما تبريك گفتند، ولى در ميان اين گروه خانمى بود كه بعدا فهميديم يك زن مسيحى يوگسلاوى است كه از جهنم تيتو و كمونيسم او، فرار كرده است!.

او فوق العاده تحت تاثير نماز ما قرار گرفته بود به حدى كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويشتن نبود.

او به زبان انگليسى ساده و آميخته با تاثر شديد و خضوع و خشوع خاصى سخن مى گفت، و از جمله سخنانش اين بود، بگوئيد ببينم كشيش شما با چه لغتى سخن مى گفت (او فكر ميكرد كه حتما بايد كشيش يا يك مرد روحانى اقامه نماز كند آنچنانكه در نزد مسيحيان است، ولى ما بزودى به او حالى كرديم كه اين برنامه

اسلامى را هر مسلمان با ايمانى مى تواند انجام دهد) و سرانجام به او گفتيم كه ما با لغت عربى صحبت مى كرديم.

ولى او گفت من هر چند يك كلمه از مطالب شما را نفهميدم اما بوضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت اما از اين مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوق العاده بخود جلب كرد اين بود كه در لابلاى خطبه امام شما جمله هائى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود، آنها داراى آهنگ فوق العاده مؤ ثر و عميقى بودند آنچنان كه لرزه بر اندام من مى انداخت يقينا اين جمله ها مطالب ديگرى بودند، فكر مى كنم امام شما به هنگامى كه اين جمله ها را ادا مى كرد مملو از روح القدس شده بود!

ما كمى فكر كرديم و متوجه شديم اين جمله ها همان آياتى از قرآن بود كه من در اثناء خطبه و در نماز آنها را مى خواندم، اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤ ثر است كه حتى بانوئى را كه يك كلمه مفهوم آنرا نمى فهمد تحت تاثير شديد خود قرار مى دهد

در آيه بعد اشاره به يكى از علل اساسى مخالفتهاى مشركان كرده، مى گويد: آنها قرآن را به خاطر اشكالات و ايرادهائى انكار نمى كردند (بلكه تكذيب و انكارشان به خاطر اين بود كه از محتواى آن آگاهى نداشتند)( بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ) .

در واقع عامل انكار عدم آگاهى و جهل آنها بود.

اما اينكه منظور از اين جمله جهل درباره چه امورى بوده است، مفسران احتمالات متعددى داده اند كه تمام آنها مى تواند در آيه منظور بوده باشد از جمله:

جهل به معارف دينى و مبدء و معاد، همانگونه كه قرآن از قول مشركان در مورد معبود حقيقى (الله ) نقل مى كند كه مى گفتند:( اء جعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ) : (آيا خدايان ما را تبديل به يك معبود كرده است اين چيز عجيبى است ) (سوره ص آيه 5) و يا در مورد معاد مى گفتند:( ائذا كنا عظاما و رفاتا ءانا لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة ) : (آيا هنگامى كه ما تبديل به استخوان پوسيده شديم بار ديگر به زندگى باز مى گرديم، گوينده اين سخن به خدا تهمت زده، يا مجنون است ) (سجده - 10).

در حقيقت آنها هيچگونه دليلى بر نفى مبدء و معاد نداشتند و تنها جهل و بيخبرى ناشى از خرافات و عادت به مذهب نياكان سد راهشان بود.

و يا جهل به اسرار احكام.

جهل به مفهوم بعضى از آيات متشابه.

جهل به مفهوم حروف مقطعه.

و جهل به درسهاى عبرت انگيزى كه هدف نهائى ذكر تاريخ پيشينيان بوده است.

مجموع اين جهالتها و بيخبريها، آنها را وادار به انكار و تكذيب مى كرد.

در حالى كه هنوز تاءويل و تفسير و واقعيت مسائل مجهول براى آنها روشن نشده بود)( و لما ياتهم تاويله ) .

(تاءويل ) در اصل لغت به معنى بازگشت دادن چيزى است، و بنابراين هر كار يا سخنى به هدف نهائى برسد، مى گوئيم تاءويل آن آمده است، به همين دليل بيان هدف اصلى يك اقدام، و يا تفسير واقعى يك سخن، و يا تفسير و نتيجه و پايان يك خواب، و يا تحقق يافتن واقعيت يك مطلب، همه اينها تاويل ناميده مى شود (در اين باره در جلد دوم صفحه 324 به طور مشروح سخن گفته ايم ).

قرآن سپس اضافه مى كند كه اين روش نادرست، منحصر به مشركان عصر جاهليت نيست بلكه اقوام گمراه گذشته نيز به همين گرفتارى مبتلا بودند، آنها نيز بدون اينكه تحقيق در شناخت واقعيتها بكنند و يا انتظار براى تحقق آنها بكشند، حقايق را انكار و تكذيب مى كردند)( كذلك كذب الذين من قبلهم ) .

در آيات 113 و 118 سوره بقره نيز اشاره به وضع امتهاى گذشته، از اين نظر، آمده است.

در واقع همه آنها عذرشان، جهلشان بود و بدبختيشان در عدم تحقيق و عدم جستجو و شناخت واقعيتها بود، در حالى كه عقل و منطق حكم مى كند كه انسان چيزى را كه نمى داند هرگز انكار نكند، بلكه به جستجو و تحقيق بپردازد.

و در پايان آيه روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد (بنگر عاقبت كار اين ستمكاران به كجا كشيد)( فانظر كيف كان عاقبة الظالمين )

يعنى اينها نيز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.

در آخرين آيه مورد بحث اشاره به دو گروه عظيم مشركان كرده و مى گويد: اينها همگى به اين حال باقى نمى مانند بلكه (گروهى از آنان كه روح حق طلبى در وجودشان نمرده است سرانجام به اين قرآن ايمان مى آورند، در حالى كه گروهى ديگر همچنان در جهل و لجاجت پافشارى كرده و ايمان نخواهند آورد)( و منهم من يؤ من به و منهم من لا يؤ من به ) . روشن است كه اين گروه دوم، افراد فاسد و مفسدى هستند و به همين دليل در پايان آيه مى فرمايد: (پروردگار تو مفسدان را بهتر مى شناسد)( و ربك اعلم بالمفسدين ) .

اشاره به اينكه افرادى كه زير بار حق نمى روند، افرادى هستند كه شيرازه اجتماع را از هم گسيخته و در فاسد كردن نظام جامعه نقش ‍ مؤ ثرى دارند.

جهل و انكار

همانگونه كه از آيات فوق استفاده مى شود، اصولا قسمت مهمى از مخالفتها و دشمنيها و ستيز با حق، از جهل و نادانى سرچشمه مى گيرد، و به همين دليل گفته اند: سرانجام جهل كفر است! نخستين وظيفه اى كه هر انسان حق طلبى دارد اين است كه در مقابل آنچه نمى داند سكوت و انتظار اختيار كند و به جستجو برخيزد و تمام جوانب مطلبى را كه نمى داند بررسى كند و تا دليل قاطعى بر نفى پيدا نكند به سراغ نفى نرود، همانگونه كه بدون دليل قاطع زير بار اثبات نبايد برود. مرحوم (طبرسى ) در (مجمع البيان ) حديث جالبى را از امام صادق (عليه‌السلام ) در اين زمينه نقل كرده كه فرمود: (خداوند با دو آيه از قرآن، دو درس مهم به اين امت داده است، نخست اينكه جز آنچه مى دانند نگويند، و ديگر اينكه آنچه را نمى دانند انكار نكنند، سپس دو آيه زير را تلاوت فرمود( ألم يؤ خذ عليهم ميثاق الكتاب ان لا يقولوا على الله الا الحق ) (آيا خداوند پيمان كتاب آسمانى را از آنها نگرفته است كه جز حق در مورد خداوند نگويند)( بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ) (مشركان چيزهائى را انكار كردند كه از آن آگاهى نداشتند، در حالى كه جهل دليل بر انكار نيست ).


آيه (41) تا (44) و ترجمه

( و ان كذبوك فقل لى عملى و لكم عملكم أنتم بريون مما أعمل و أنا برى ء مما تعملون ) (41)( و منهم من يستمعون اليك أفأنت تسمع الصم و لو كانوا لا يعقلون ) (42)( و منهم من ينظر اليك اءفاءنت تهدى العمى و لو كانوا لا يبصرون ) (43)( ان الله لا يظلم الناس شيا و لكن الناس أنفسهم يظلمون ) (44)

ترجمه:

41 - و اگر تو را تكذيب كردند بگو: عمل من براى من، و عمل شما براى شما، شما بيزاريد از آنچه من مى كنم، و من بيزارم از آنچه شما انجام مى دهيد.

42 - و گروهى از آنان گوش به سوى تو فرا مى دهند (اما گوئى هيچ نمى شنوند و كرند!)

43 - و گروهى از آنان به سوى تو نگاه مى كنند (اما گوئى هيچ نمى بينند) آيا تو مى توانى نابينايانرا هدايت كنى هر چند نبينند؟!

44 - خداوند هيچ به مردم ستم نمى كند ولى اين مردمند كه به خويشتن ستم مى نمايند.

تفسير:

كوران و كران

در اين آيات بحثى كه در آيات گذشته در زمينه انكار و تكذيب لجوجانه مشركان گذشت همچنان دنبال مى شود:

در نخستين آيه، طريق جديدى براى مبارزه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تعليم داده، مى گويد: (اگر آنها تو را تكذيب كنند به آنان بگو عمل من براى شما براى خودتان باشد)( و ان كذبوك فقل لى عملى و لكم عملكم )

(شما از آنچه من انجام مى دهم بيزاريد، و من هم از اعمال شما بيزارم )( انتم بريئون مما اعمل و انا برى ء مما تعملون ) .

اين اعلام بيزارى و بى اعتنائى كه تواءم با اعتماد و ايمان قاطع به مكتب خويشتن است، اثر روانى خاصى، مخصوصا در منكران لجوج، دارد، و به آنها مى فهماند كه هيچ اصرار و اجبارى در مورد قبول و پذيرش آنها نيست، آنها با عدم تسليم در مقابل حق، خود را به محروميت مى كشانند و تنها به خويشتن ضرر مى زنند.

نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است، همانگونه كه در (سوره كافرون ) مى خوانيم( لكم دينكم و لى دين ) : (آئين شما براى خودتان آئين من هم براى خودم ).

و از اين بيان روشن مى شود كه محتواى اينگونه آيات هيچگونه منافاتى با دستور تبليغ يا جهاد در برابر مشركان ندارد، تا بخواهيم اين آيات را منسوخ بدانيم، بلكه همانگونه كه گفته شد اين يكنوع مبارزه منطقى از طريق بى اعتنائى در برابر افراد لجوج و كينه توز است.

در دو آيه بعد اشاره به دليل انحراف و عدم تسليم آنها در برابر حق مى كند و مى گويد: (براى هدايت يك انسان تنها تعليمات صحيح و آيات تكان دهنده و اعجاز آميز و دلائل روشن كافى نيست، بلكه آمادگى و استعداد پذيرش و شايستگى براى قبول حق نيز لازم است، همانگونه كه براى پرورش سبزه و گل تنها بذر آماده كافى نمى باشد، زمين مستعد نيز لازم است.

لذا نخست مى گويد: (گروهى از آنها گوش به سوى تو فرا مى دهند اما گوئى كرند)( و منهم من يستمعون اليك ) .

(با اين حال كه آنها گوش شنوائى ندارند، آيا تو مى توانى صداى خود را به گوش كران برسانى هر چند درك نكنند)( أفانت تسمع الصم و لو كانوا لا يعقلون ) .

(و گروهى ديگر از آنان چشم به تو مى دوزند و اعمال ترا مى نگرند كه هر يك نشانه اى از حقانيت و صدق گفتار تو را در بردارد، اما گوئى كورند و نابينا)( و منهم من ينظر اليك ) .

(آيا با اين حال تو مى توانى اين نابينايان را هدايت كنى هر چند فاقد بصيرت باشند)( أفأنت تهدى العمى و لو كانوا لا يبصرون ) .

ولى بدان و آنها نيز بايد بدانند كه اين نارسائى فكر و عدم بصيرت و نابينائى از ديدن چهره حق و ناشنوائى در برابر گفتار خدا، چيزى نيست كه با خود از مادر به اين جهان آورده باشند، و خداوند به آنها ستمى كرده باشد، بلكه اين خود آنها بوده اند كه با اعمال نادرستشان و دشمنى و عصيان در برابر حق روح خود را تاريك و چشم بصيرت و گوش شنوايشان را از كار انداختند چرا كه خداوند به هيچ كس از مردم ستم نمى كند، ولى مردمند كه به خويشتن ستم روا مى دارند)( ان الله لا يظلم الناس شيئا و لكن الناس ‍ انفسهم يظلمون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - اينكه در آيه دوم مى خوانيم گوش به تو فرا مى دهند و در آيه سوم مى خوانيم به سوى تو نگاه مى كنند اشاره به اين است گروه 0ى از آنان سخنان اعجاز آميز ترا مى شنوند و گروه ديگرى اعمال معجز نشانت را كه همگى دليل روشنى بر صدق گفتار و حقانيت دعوت تو است مى نگرند ولى هيچكدام از اين دو گروه از استماع و نظرشان بهره نمى گيرند، چرا كه نظر آنها نظر فهم و درك نيست، بلكه نظر انتقاد و عيبجوئى و مخالفت است.

از استماعشان نيز بهره نمى گيرند چرا كه به قصد ادراك محتواى سخن نمى باشد، بلكه مى خواهند دستاويزى براى تكذيب و انكار پيدا كنند و مى دانيم قصد و نيت انسان به اعمال او شكل مى دهد، و اثرات آنرا دگرگون مى سازد.

2 - در آخر آيه دوم جمله( و لو كانوا لا يعقلون ) و در آخر آيه سوم جمله( و لو كانوا لا يبصرون ) آمده است، اشاره به اينكه استماع يعنى پذيرش الفاظ و راه دادن آنها بگوش به تنهائى كافى نيست بلكه تفكر و تدبر لازم است، تا انسان از محتواى آن بهره گيرد، همچنين نگاه به تنهائى اثرى ندارد بلكه بصيرت (درك مفاهيم آنچه را انسان مى بيند) لازم است تا به عمق آن برسد و هدايت شود.


آيه (45) تا (47) و ترجمه

( و يوم يحشرهم كأ ن لم يلبثوا إ لا ساعة من النهار يتعارفون بينهم قد خسر الذين كذبوا بلقاء الله و ما كانوا مهتدين ) (45)( و إما نرينك بعض الذى نعدهم أو نتوفينك فإلينا مرجعهم ثم الله شهيد على ما يفعلون ) (46)( و لكل أمة رسول فإذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) (47)

ترجمه:

45 - بخاطر بياور روزى را كه آنها را جمع (و محشور) مى سازد، و آنچنان احساس مى كنند كه گوئى جز ساعتى از روز (در دنيا) توقف نكردند، به آن مقدار كه يكديگر را (ببينند و) بشناسند، آنها كه لقاى خداوند (و رستاخيز) را انكار كردند زيان كردند و هدايت نيافتند.

46 - و اگر ما پاره اى از مجازاتهائى را كه به آنان وعده داده ايم (در حال حياتت ) به تو نشان دهيم و يا (پيش از آنكه آنها گرفتار عذاب شوند) تو را از دنيا ببريم در هر حال بازگشتشان به سوى ماست سپس خداوند گواه است بر آنچه آنها انجام مى دادند.

47 - و براى هر امتى رسولى است، هنگامى كه رسولشان به سوى آنها بيايد خداوند به عدالت در ميان آنها داورى مى كند و ستمى به آنها نمى شود.

تفسير:

به دنبال شرح بعضى از صفات مشركان در آيات گذشته در اينجا اشاره به وضع دردناكشان در قيامت كرده مى گويد: (به خاطر بياور آن روز را كه خداوند همه آنها را محشور و جمع مى كند در حالى كه چنان احساس مى كنند كه تمام عمرشان در اين دنيا بيش از ساعتى از يك روز نبوده، به همان مقدار كه يكديگر را ببينند و بشناسند)( و يوم يحشرهم كان لم يلبثوا الا ساعة من النهار يتعارفون بينهم ) .

اين احساس كم بودن مقدار اقامت در دنيا يا به خاطر آن است كه اصولا در برابر زندگى جاويدان قيامت به مقدار ساعتى بيش نيست.

و يا به خاطر آن است كه اين دنياى ناپايدار چنان با سرعت بر آنها گذشته كه گوئى يك ساعت بيش نبوده است.

و يا اينكه به خاطر عدم استفاده صحيح از عمر خود چنين مى پندارند كه همه عمرشان بيش از يك ساعت ارزش نداشته است!

بنابر آنچه در تفسير فوق گفتيم جمله يتعارفون بينهم (يكديگر را مى شناسند) اشاره به مقدار درنگ آنها در دنيا است، يعنى آنچنان عمر را كوتاه احساس مى كنند كه گويا تنها به مقدارى بوده كه دو نفر يكديگر را ببينند و معارفه اى در ميان آنها انجام گردد و از همديگر جدا شوند.

اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه منظور احساس كوتاهى زمان دوران برزخ است، يعنى آنها در دوران برزخ در حالتى شبيه به خواب فرو مى روند كه گذشت سالها و قرون و اعصار را احساس نمى كنند، بطورى كه به هنگام رستاخيز فكر مى كنند دوران برزخشان كه شايد هزاران و يا ده ها هزار سال بوده بيش از ساعتى نبوده است.

شاهد اين تفسير آيه 55 و 56 سوره روم است كه مى گويد:( و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤ فكون و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون ) .

از اين دو آيه استفاده مى شود كه گروهى از مجرمان به هنگامى كه قيامت بر پا مى شود سوگند ياد مى كنند كه دوران برزخشان ساعتى بيش نبوده است ولى مؤ منان به آنها مى گويند دورانى طولانى بوده و هم اكنون قيامت بر پا شده است و شما نمى دانيد (و مى دانيم برزخ براى همه يكسان نيست و شرح آنرا ذيل آيات مناسب خواهيم داد).

مطابق اين تفسير معنى جمله( يتعارفون بينهم ) چنين خواهد بود كه آنها بقدرى زمان برزخ را كوتاه احساس مى كنند كه هيچ مطلبى از دنيا را فراموش نكرده اند و يك ديگر را به خوبى مى شناسند.

و يا اينكه اعمال زشت يكديگر را در آنجا مى بينند و باطن يكديگر را مى شناسند و اين خود يك رسوائى بزرگ براى آنها است.

سپس اضافه مى كند در آن روز به همه آنها ثابت مى شود (افرادى كه روز رستاخيز و ملاقات پروردگار را تكذيب كردند، زيان بردند)، و تمام سرمايه هاى وجود خود را از دست دادند بى آنكه نتيجه اى بگيرند( قد خسر الذين كذبوا بلقاء الله ) .

(و اينها به خاطر اين تكذيب و انكار و اصرار بر گناه و لجاجت، آمادگى هدايت نداشتند)( و ما كانوا مهتدين ) .

چرا كه قلبشان تاريك و روحشان ظلمانى بود.

در آيه بعد به عنوان تهديد كفار و تسلى خاطر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين مى گويد: (اگر ما قسمتى از مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده ايم به تو نشان دهيم و در زمان حيات خود عذاب و مجازات آنها را ببينى، و يا اگر پيش از آنكه به چنين سرنوشتى گرفتار شوند تو را از اين دنيا ببريم بهر حال بازگشتشان بسوى ما است و خداوند شاهد و گواه اعمالى است كه انجام مى دادند)( و اما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فالينا مرجعهم ثم الله شهيد على ما يفعلون ) .

در آخرين آيه مورد بحث، يك قانون كلى درباره همه پيامبران و از جمله پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه امتها از جمله امتى كه در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى زيسته اند بيان كرده مى گويد: (هر امتى رسول و فرستاده اى از طرف خدا دارد)( و لكل امة رسول ) .

(هنگامى كه فرستاده آنها آمد و ابلاغ رسالت كرد و گروهى در برابر حق تسليم شدند و پذيرفتند و گروهى به مخالفت و تكذيب برخاستند، خداوند با عدالتش در ميان آنها داورى مى كند و به هيچكس ستمى نمى شود)، مؤ منان و نيكان مى مانند و بدان و مخالفان يا نابود مى شوند و يا محكوم به شكست( فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) .

همانگونه كه درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امت معاصرش چنين شد، مخالفان دعوتش يا در جنگها از ميان رفتند و يا سرانجام شكست خورده، از صحنه اجتماع طرد شدند و مؤ منان زمام امور را بدست گرفتند.

بنابراين قضاوت و داورى كه در اين آيه به آن اشاره شده همان قضاوت تكوينى و اجرائى در اين دنيا است و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند اشاره به داورى خدا در قيامت باشد خلاف ظاهر است.


آيه (48) تا (52) و ترجمه

( و يقولون متى هذا الوعد إن كنتم صدقين ) (48)( قل لا أملك لنفسى ضرا و لا نفعا إلا ما شاء الله لكل أمة أجل إ ذا جاء أجلهم فلا يستخرون ساعة و لا يستقدمون ) (49)( قل أ رأيتم إن أتئكم عذابه بيتا أو نهارا ما ذا يستعجل منه المجرمون ) (50)( أ ثم إذا ما وقع أمنتم به ألن و قد كنتم به تستعجلون ) (51)( ثم قيل للذين ظلموا ذوقوا عذاب الخلد هل تجزون إلا بما كنتم تكسبون ) (52)

ترجمه:

48 - مى گويند اين وعده (مجازات ) اگر راست مى گوئيد كى عملى مى شود؟

49 - بگو من براى خودم زيان و سودى را مالك نيستم (تا چه رسد به شما) مگر آنچه خدا بخواهد، براى هر قوم و ملتى پايانى است هنگامى كه اجل آنها فرا رسد (و فرمان مجازات يا مرگشان صادر شود) نه ساعتى تاءخير مى كنند و نه ساعتى پيشى مى گيرند.

50 - بگو اگر مجازات او شبهنگام يا در روز به سراغ شما آيد (آيا مى توانيد آنرا از خود دفع كنيد) پس مجرمان براى چه چيز عجله مى كنند؟

51 - يا اينكه آنگاه كه واقع شد ايمان مى آوريد (اما بدانيد به شما گفته مى شود) حالا؟ با اينكه قبلا براى آن عجله مى كرديد؟ (اكنون چه سود؟)

52 - سپس به آنها كه ستم كردند گفته مى شود عذاب ابدى را بچشيد! آيا جز به آنچه انجام مى داديد كيفر داده مى شويد؟

تفسير:

مجازات الهى در دست من نيست

به دنبال تهديدهائى كه در آيات سابق راجع به عذاب و مجازات منكران حق ذكر شد در اين آيات نخست از قول آنها چنين نقل مى كند كه از روى استهزاء و مسخره و انكار (مى گويند اين وعده اى كه در مورد نزول عذاب مى دهى اگر راست مى گوئى چه موقع است )؟!( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين )

اين سخن مسلما از ناحيه مشركان عصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده زيرا آيات بعد كه متضمن پاسخ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است شاهد گوياى اين مطلب مى باشد.

به هر حال آنها با اين تعبير مى خواستند بى اعتنائى كامل خود را به تهديدهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشان دهند و هم براى افرادى كه از اين تهديدها متزلزل گشته بودند مايه قوت قلب و آرامش فكر شوند.

در برابر اين سؤ ال خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه از چند راه به آنها پاسخ گويد:

نخست اينكه مى فرمايد (به آنها بگو وقت و موعد اين كار در اختيار من نيست، من مالك سود و زيانى براى خود نيستم، تا چه رسد براى شما، مگر آنچه خدا بخواهد و اراده كند)( قل لا املك لنفسى ضرا و لا نفعا الا ما شاء الله ) .

من تنها پيامبر و فرستاده اويم، تعيين موعد نزول عذاب، تنها بدست او است، وقتى كه من درباره خودم مالك سود و زيان نباشم بطريق اولى در مورد شما نخواهم بود.

اين جمله در حقيقت اشاره به توحيد افعالى است كه در اين عالم همه چيز به خدا باز مى گردد، و هر كار از ناحيه او است، او است كه با حكمتش مؤ منان را پيروزى مى دهد و او است كه با عدالتش منحرفان را مجازات مى كند.

بديهى است كه اين منافات با آن ندارد كه خداوند به ما نيروها و قدرتهائى داده است كه بوسيله آن مالك قسمتى از سود و زيان خويش هستيم و مى توانيم درباره سرنوشت خويش تصميم بگيريم، و به تعبير ديگر اين آيه نفى مالكيت (بالذات ) را مى كند نه (بالغير) را و جمله الا ما شاء الله قرينه روشنى بر اين موضوع است.

از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى از متعصبان همانند نويسنده تفسير المنار خواسته اند از اين آيه نفى جواز توسل به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ) را استفاده كنند، بسيار بى پايه است.

زيرا اگر منظور از توسل اين باشد كه ما پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را صاحب قدرت و مالك سود و زيان بالذات بدانيم مسلما اين شرك است، و هيچ مسلمانى نمى تواند به آن عقيده داشته باشد، و اما اگر اين مالكيت از ناحيه خدا باشد و تحت عنوان الا ما شاء الله قرار گيرد مانعى دارد؟ و اين عين ايمان و توحيد است.

اما او به خاطر غفلت از اين نكته، وقت خود و خوانندگان تفسيرش را با بحثهاى طولانى تلف كرده است و متاسفانه او با تمام امتيازاتى كه در تفسيرش موجود است از اين اشتباهات فراوان دارد كه سرچشمه همه آنها را ميتوان تعصب دانست!.

سپس قرآن به پاسخ ديگر پرداخته مى گويد: (هر قوم و جمعيتى زمان و اجل معينى دارند، به هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى از آن تاءخير خواهند كرد و نه ساعتى پيشى خواهند گرفت )( لكل امة اجل اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون ) .

و به تعبير ديگر هيچ قوم و ملتى به هنگام انحراف از مسير حق در مقابل مجازاتهاى الهى كه نتيجه اعمال خودشان است مصونيت ندارند، هنگامى كه در چنين مسيرهائى گام بگذارند و از قوانين قطعى آفرينش منحرف شوند، امكانات خود را از دست داده و سرانجام سقوط مى كنند، همانگونه كه تاريخ جهان نمونه هاى فراوانى را از آن به خاطر دارد.

در واقع قرآن به مشركانى كه در مورد آمدن عذاب الهى تعجيل مى كردند اخطار مى كند كه بى جهت عجله نكنند، به هنگامى كه زمان آنها فرا برسد، لحظه اى اين عذاب تأخير و تقديم نخواهد داشت.

ضمنا بايد توجه داشت كه ساعت گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان است هر چند امروز معنى معروفش يك بيست و چهارم شبانه روز مى باشد.

در آيه بعد سومين پاسخ را مطرح كرده، مى گويد: (به آنها بگو اگر عذاب پروردگار شب هنگام يا در روز به سراغ شما بيايد امر غير ممكنى نيست، و آيا شما مى توانيد اين عذاب ناگهانى را از خود دفع كنيد) ؟ ( قل أ رأيتم ان اتاكم عذابه بياتا او نهارا ) .

(با اين حال مجرمان و گنهكاران در برابر چه چيز عجله مى كنند)( ما ذا يستعجل منه المجرمون ) .

و به تعبير ديگر: اين مجرمان جسور اگر يقين به نزول عذاب ندارند حداقل احتمال اين را مى دهند كه ناگهان به سراغشان بيايد، آنها چه تاءمين و تضمين و دليلى در اين باره دارند كه تهديدهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هرگز به وقوع نخواهد پيوست؟ انسان عاقل در برابر چنين احتمال ضررى بايد لا اقل رعايت احتياط كند و از آن بر حذر باشد.

نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن به تعبيرهاى ديگرى آمده است مانند( افامنتم ان يخسف بكم جانب البر او يرسل عليكم حاصبا ثم لا تجدوا لكم وكيلا ) : (آيا شما ايمن هستيد از اينكه خداوند در گوشه اى از زمين شما را فرو ببرد يا سنگريزه اى از آسمان بر شما ببارد و سپس نگهبانى براى خود نيابيد) (سوره اسراء آيه 68).

و اين همان چيزى است كه در علم كلام و اصول از آن به عنوان قاعده (لزوم دفع ضرر محتمل ) تعبير مى شود.

در آيه بعد چهارمين پاسخ را به آنها مى گويد و آن اينكه (اگر شما گمان مى كنيد كه به هنگام نزول عذاب ايمان بياوريد و ايمان شما پذيرفته شود، اين خيال باطلى است )( اثم اذا ما وقع آمنتم به ) .

چرا كه پس از نزول عذاب، درهاى توبه به روى شما بسته مى شود و ايمان كمترين اثرى ندارد، بلكه (به شما گفته مى شود حالا ايمان مى آوريد، در حالى كه قبلا از روى استهزاء و انكار تعجيل براى عذاب را مى خواستيد)؟( آلان و قد كنتم به تستعجلون ) .

اين مجازات دنياى آنها است، سپس در روز رستاخيز به كسانى كه ستم كردند، گفته مى شود بچشيد عذاب ابدى را!)( ثم قيل للذين ظلموا ذوقوا عذاب الخلد ) .

(آيا جز به آنچه انجام داديد كيفر داده مى شويد؟)( هل تجزون الا بما كنتم تكسبون ) .

اين در واقع اعمال خود شما است كه دامانتان را گرفته است، همانهاست كه در برابرتان مجسم شده و شما را براى هميشه آزار مى دهد.

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - همانگونه كه در ذيل آيه 34 سوره اعراف گفتيم بعضى از دين سازان عصر ما به آياتى مانند لكل امة اجل... كه در قرآن دو بار آمده است براى نفى خاتميت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) استدلال كرده و چنين نتيجه گرفته اند كه هر دين و مذهبى سرانجام پايان مى گيرد و جاى خود را به مذهب ديگرى مى دهد.

در حالى كه (امت ) به معنى گروه و جماعت است، نه به معنى مذهب و خصوصا پيروان يك مذهب.

هدف اين آيات آن است كه قانون حيات و مرگ مخصوص افراد نيست بلكه ملتها و گروهها نيز مشمول اين قانون هستند، و به هنگامى كه در مسير ظلم و فساد قرار گيرند منقرض خواهند شد.

مخصوصا در مورد بحث با توجه به آيه قبل و بعد از آن بروشنى اين حقيقت ثابت مى شود كه سخن از نسخ مذهب در ميان نيست، بلكه از نزول عذاب و نابود شدن يك گروه و ملت است، زيرا هم آيه قبل و همه آيه بعد هر دو از عذاب و مجازات دنيا بحث مى كند.

2 - با توجه به آيات فوق اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا جامعه هاى اسلامى نيز گرفتار مجازات و عذاب در اين جهان مى شوند؟.

پاسخ اين سؤ ال مثبت است، زيرا هيچ دليلى نداريم كه اين امت مستثنى باشند، بلكه اين قانون درباره همه امتها و ملتها است، و اينكه در بعضى از آيات قرآن (انفال - 33) خوانده ايم كه خداوند اين امت را مجازات نخواهد كرد، مشروط به يكى از دو شرط است: يا بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ميان آنها و يا استغفار و توبه از گناه، نه بى قيد و شرط.

3 - آيات فوق بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته مى شود و پشيمانى سودى نخواهد داشت، دليل آن هم روشن است زيرا توبه در چنين حالى، شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش ‍ مى باشد.


آيه (53) تا (56) و ترجمه

( و يستنبونك أ حق هو قل إى و ربى إنه لحق و ما أنتم بمعجزين ) (53)( و لو أن لكل نفس ظلمت ما فى الا رض لافتدت به و أسروا الندامة لما رأوا العذاب و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) (54)( إلا إن لله ما فى السموت و الا رض إلا إن وعد الله حق و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (55)( هو يحى و يميت و إليه ترجعون ) (56)

ترجمه:

53 - از تو مى پرسند آيا آن (وعده مجازات الهى ) حق است؟ بگو آرى بخدا سوگند قطعا حق است و شما نمى توانيد از آن جلو گيرى كنيد!

54 - و هر كس كه ستم كرده اگر تمامى آنچه روى زمين است در اختيار داشته باشد (همه را از هول عذاب ) براى نجات خويش ‍ مى دهد، و هنگامى كه عذاب را ببينند (پشيمان مى شوند اما) پشيمانى خود را كتمان مى كنند (مبادا رسواتر شوند) و در ميان آنها به عدالت داورى مى شود و ستمى بر آنها نخواهد رفت.

55 - آگاه باشيد آنچه در آسمانها و زمين است از آن خدا است، آگاه باشيد وعده خدا حق است ولى اكثر آنها نمى دانند.

56 - او است كه زنده مى كند و مى ميراند و به سوى او باز مى گرديد.

تفسير:

در مجازات الهى ترديد نكنيد

در آيات گذشته سخن از كيفر و مجازات و عذاب مجرمان در اين جهان و جهان ديگر بود، آيات مورد بحث نيز اين موضوع را دنبال مى كند.

نخست مى گويد: (مجرمان و مشركان از روى تعجب و استفهام از تو سؤ ال مى كنند كه آيا اين وعده مجازات الهى در اين جهان و جهان ديگر حق است؟)( و يستنبئونك اء حق هو ) .

البته (حق ) در اينجا در مقابل باطل نيست، بلكه منظور اين است كه آيا اين مجازات و كيفر واقعيت دارد و تحقق مى يابد؟ زيرا (حق ) و (تحقق ) هر دو از يك ماده اند البته حق در مقابل باطل اگر به معنى وسيع كلمه تفسير شود، شامل هر واقعيت موجود مى گردد، و نقطه مقابل آن معدوم و باطل است.

خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه در برابر اين سؤ ال با تاءكيد هر چه بيشتر (بگو به پروردگارم سوگند اين يك واقعيت است و هيچ شك و ترديدى در آن نيست )( قل اى و ربى انه لحق ) .

و اگر فكر مى كنيد، مى توانيد از چنگال مجازات الهى فرار كنيد اشتباه بزرگى كرده ايد، زيرا (هرگز شما نمى توانيد از آن جلو گيرى كنيد، و او را با قدرت خود ناتوان سازيد)( و ما انتم بمعجزين ) .

در واقع اين جمله با جمله فوق از قبيل بيان مقتضى و مانع است، در جمله اول مى گويد مجازات مجرمان يك واقعيت است، و در جمله دوم اضافه مى كند: هيچ قدرتى نمى تواند جلو آن را بگيرد، درست مانند آيات 8 و 9 سوره طور ان عذاب ربك لواقع ما له من دافع.

تاءكيدهائى كه در آيه به چشم مى خورد قابل توجه است، از يكسو (سوگند)، و از سوى ديگر كلمه (ان ) و (لام تاءكيد) و از سوى سوم جمله (و ما انتم بمعجزين ) همه اينها تأكيد مى كند كه به هنگام ارتكاب جرمهاى سنگين مجازات الهى حتمى است.

در آيه بعد روى عظمت اين مجازات مخصوصا در قيامت تكيه كرده مى گويد:

(آنچنان عذاب الهى وحشتناك و هول انگيز است كه اگر هر يك از ستمكاران مالك تمام ثروتهاى روى زمين باشند، حاضرند همه آن را بدهند تا از اين كيفر سخت رهائى يابند)( و لو ان لكل نفس ظلمت ما فى الارض لافتدت به ) .

در واقع آنها حاضرند بزرگترين رشوه اى را كه مى توان تصور كرد، براى رهائى از چنگال عذاب الهى بدهند اما كسى از آنها نمى پذيرد و سر سوزنى از مجازاتشان بكاهد.

مخصوصا بعضى از اين مجازاتها جنبه معنوى دارد و آن اينكه (آنها با مشاهده عذاب الهى پشيمان مى شوند، ولى از اظهار ندامت كه مايه رسوائى بيشتر در برابر رقيبان مجرم يا پيروانشان مى شود خوددارى مى كنند)( و اسروا الندامة لما راءوا العذاب ) .

سپس تاكيد مى كند كه (با همه اين احوال در ميان آنها به عدالت داورى مى شود، و ظلم و ستمى درباره آنان نخواهد شد)( و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) .

اين جمله تأكيدى است بر روش قرآن در همه جا در زمينه مجازات و عدالت، زيرا تأكيدهاى آيه گذشته در زمينه مجازات ممكن است اين توهم را براى افراد غافل به وجود آورد كه مساءله انتقام جوئى در كار است، لذا قرآن نخست مى گويد: داورى ميان آنها با عدالت مى شود و باز تأكيد مى كند كه ظلم و ستمى بر آنها نخواهد رفت.

سپس براى اينكه مردم اين وعده ها و تهديدهاى الهى را به شوخى نگيرند و فكر نكنند خداوند از انجام اينها عاجز است، اضافه مى كند (آگاه باشيد

آنچه در آسمانها و زمين است از آن خدا است و مالكيت و حكومت او تمام جهان هستى را فرا گرفته و هيچكس نمى تواند از كشور او بيرون رود)( الا ان لله ما فى السماوات و الارض ) .

و نيز (آگاه باشيد وعده خداوند در مورد مجازات مجرمان حق است هر چند بسيارى از مردم كه نا آگاهى، سايه شوم بر روانشان افكنده اين حقيقت را نمى دانند)( الا ان وعد الله حق و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .

آخرين آيه مورد بحث نيز تاءكيد مجددى روى همين مسأله حياتى است كه مى گويد (خداوند است كه زنده مى كند، و او است كه مى ميراند)( هو يحيى و يميت ) .

بنابراين هم توانائى بر مرگ و ميراندن بندگان دارد و هم زنده كردن آنها براى دادگاه رستاخيز.

(و سرانجام همه شما به سوى او باز مى گرديد)( و اليه ترجعون ) .

و پاداش همه اعمال خويش را در آنجا خواهيد يافت.

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - از جمله سؤ الاتى كه در مورد آيات فوق مطرح مى شود اين است كه آيا سؤ ال مشركان از واقعيت داشتن كيفر الهى جنبه استهزاء داشته و يا واقعا سؤ ال حقيقى بوده است؟ بعضى گفته اند سؤ ال حقيقى نشانه شك است و با وضع مشركان سازگار نيست.

ولى با توجه به اينكه بسيارى از مشركان در ترديد بودند و گروهى از آنها نيز با علم به حقانيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به خاطر لجاجت و تعصب و مانند آن به مخالفت برخاسته بودند، روشن مى شود كه سؤ ال حقيقى از آنها هيچ بعيد نيست.

2 - حقيقت (ندامت ) پشيمانى از انجام كارى است كه آثار نامطلوب آن آشكار شده است، خواه انسان بتواند آن را جبران كند و يا نتواند، و پشيمانى مجرمان در قيامت از نوع دوم است، و مكتوم داشتن آن به خاطر آن است كه آشكار ساختنش موجب رسوائى بيشتر مى شود.


آيه (57) و(58) و ترجمه

( يأ يها الناس قد جأتكم موعظة من ربكم و شفاء لما فى الصدور و هدى و رحمة للمؤ منين ) (57)( قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون ) (58)

ترجمه:

57 - اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده، و درمان آنچه در سينه هاست، و هدايت و رحمت براى مؤ منان.

58 - بگو به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند كه از آنچه گردآورى كرده اند بهتر است.

تفسير:

قرآن رحمت بزرگ الهى

در قسمتى از آيات گذشته بحثهائى در زمينه قرآن آمده، و گوشه اى از مخالفتهاى مشركان در آنها منعكس گرديده بود، در اين آيات به همين مناسبت سخن از قرآن به ميان آمده نخست به عنوان يك پيام همگانى و جهانى، تمام انسانها را مخاطب ساخته مى گويد:

اى مردم از سوى پروردگارتان، موعظه و اندرزى براى شما آمد( يا ايها الناس قد جائتكم موعظة من ربكم ) .

(و كلامى كه مايه شفاء بيمارى دلها است )( و شفاء لما فى الصدور ) .

(و چيزى كه مايه هدايت و راهنمائى است )( و هدى ) .

(و رحمت براى مؤ منان است )( و رحمة للمؤ منين ) .

در اين آيه چهار صفت براى قرآن بيان شده است، كه براى فهم بيشتر بايد نخست روى لغات آن تكيه كنيم.

وعظ (و موعظه ) آنچنان كه در مفردات آمده است، نهى آميخته به تهديد است، ولى ظاهرا معنى موعظه وسيعتر از اين باشد، همانگونه كه از (خليل ) دانشمند معروف عرب در همان كتاب مفردات نقل شده: موعظه عبارت از تذكر دادن نيكيها است كه تواءم با رقت قلب باشد، در واقع هرگونه اندرزى كه در مخاطب تاءثير بگذارد، او را از بديها بترساند و يا قلب او را متوجه نيكيها گرداند، وعظ و موعظه ناميده مى شود.

البته مفهوم اين سخن آن نيست كه هر موعظه اى بايد تاءثير داشته باشد، بلكه منظور آن است كه در قلبهاى آماده بتواند چنين اثرى بگذارد.

منظور از شفا دادن بيمارى دلها و يا به تعبير قرآن شفاى چيزى كه در سينه ها است، همان آلودگيهاى معنوى و روحانى است مانند بخل و كينه و حسد و جبن و شرك و نفاق و امثال اينها كه همه از بيماريهاى روحى و معنوى است.

منظور از (هدايت ) راهيابى به سوى مقصود، يعنى تكامل و پيشرفت انسان در تمام جنبه هاى مثبت است.

و منظور از (رحمت ) همان نعمتهاى مادى و معنوى الهى است كه شامل حال انسانهاى شايسته مى شود همانگونه كه در كتاب مفردات مى خوانيم (رحمت ) هرگاه به خدا نسبت داده شود به معنى نعمت بخشيدن او است و هنگامى كه به انسانها نسبت داده شود به معنى رقت قلب و عطوفت است.

در واقع آيه فوق چهار مرحله از مراحل تربيت و تكامل انسان را در سايه قرآن شرح مى دهد.

مرحله اول مرحله (موعظه و اندرز) است.

مرحله دوم مرحله پاكسازى روح انسان از انواع رذائل اخلاقى است.

مرحله سوم مرحله هدايت است كه پس از پاكسازى انجام مى گيرد.

و مرحله چهارم مرحله اى است كه انسان لياقت آن را پيدا كرده است كه مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هر يك از اين مراحل به دنبال ديگرى قرار دارد و جالب اينكه تمام آنها در پرتو قرآن انجام مى گيرد.

قرآن است كه انسانها را اندرز مى دهد، و قرآن است كه زنگار گناه و صفات زشت را از قلب آنها مى شويد، و قرآن است كه نور هدايت را به دلها مى تاباند، و نيز قرآن است كه نعمتهاى الهى را بر فرد و جامعه نازل مى گرداند.

على (عليها‌السلام ) در گفتار جامع خود در نهج البلاغه با رساترين تعبيرى اين حقيقت را توضيح داده است آنجا كه مى فرمايد:

فاستشفوه من ادوائكم و استعينوا به على لاوائكم فان فيه شفاء من اكبر الداء و هو الكفر و النفاق و الغى و الضلال: (از قرآن براى بيماريهاى خود شفا بطلبيد، و به آن براى حل مشكلاتتان استعانت بجوئيد، چه اينكه در قرآن شفاى بزرگترين دردها است كه آن درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است ).

و اين خود مى رساند كه قرآن نسخه اى است براى بهبودى فرد و جامعه از انواع بيماريهاى اخلاقى و اجتماعى و اين همان حقيقتى است كه مسلمانان آن را بدست فراموشى سپرده و به جاى اينكه از اين داروى شفا بخش بهره گيرند درمان خود را در مكتبهاى ديگر جستجو مى كنند، و اين كتاب بزرگ آسمانى را فقط يك كتاب خواندنى قرار داده اند نه انديشيدنى و عملكردنى.

در آيه بعد براى تكميل اين بحث و تاءكيد روى اين نعمت بزرگ الهى يعنى قرآن مجيد كه از هر نعمتى برتر و بالاتر است، مى فرمايد: (بگو اى پيامبر اين مردم به فضل پروردگار و به رحمت بى پايان او و اين كتاب بزرگ آسمانى كه جامع همه نعمتها است بايد خشنود بشنوند، نه به حجم ثروتها و بزرگى مقامها و فزونى قوم و قبيله هاشان )( قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا ) .

زيرا اين سرمايه از تمام آنچه آنها براى خود گردآورى كرده اند بهتر و بالاتر است و هيچيك از آنها قابل مقايسه با اين نيست( هو خير مما يجمعون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - آيا قلب كانون احساسات است

ظاهر آيه اول مورد بحث مانند بعضى ديگر از آيات قرآن اين است كه كانون

بيماريهاى اخلاقى، (قلب ) است، اين سخن در ابتدا ممكن است توليد اين اشكال كند كه ما مى دانيم تمام اوصاف اخلاقى و مسائل فكرى و عاطفى به روح انسان بازگشت، قلب يك تلمبه خود كار براى نقل و انتقال خون و آبيارى و تغذيه سلولهاى بدن بيش نيست.

البته حق همين است، كه قلب تنها ماءموريت اداره جسم انسان را دارد و مسائل روانى مربوط به روح آدمى است، اما نكته دقيقى در اينجا وجود دارد كه با توجه به آن، رمز اين تعبير قرآن روشن مى شود و آن اينكه در جسم انسان دو كانون وجود دارد كه هر كدام مظهر بخشى از اعمال روانى انسان است، يعنى هر يك از اين دو كانون با فعل و انفعالات روانى فورا عكس العمل نشان مى دهد يكى (مغز) است و ديگرى (قلب ).

هنگامى كه در محيط روح مسائل فكرى را بررسى مى كنيم، عكس العمل آن فورا در مغز آشكار مى شود، و به تعبير ديگر مغز ابزارى است براى كمك به روح در مساءله تفكر، و لذا به هنگام تفكر خون سريعتر در مغز گردش مى كند،

سلولهاى مغزى فعل و انفعال بيشترى دارند و غذاى بيشترى جذب مى كنند و امواج زيادترى مى فرستند، ولى به هنگامى كه پاى مسائل عاطفى مانند عشق و محبت و تصميم و اراده و خشم و كينه و حسد، عفو و گذشت به ميان مى آيد، فعاليت عجيبى در قلب انسان شروع مى شود، گاهى ضربان شديد پيدا مى كند، گاهى ضربانش بقدرى سست مى شود گويا مى خواهد از كار بايستد، گاهى احساس مى كنيم كه قلب ما مى خواهد منفجر بشود، اينها همه به خاطر پيوند نزديكى است كه قلب با اين سلسله مسائل روانى دارد.

از همين رو قرآن مجيد ايمان را به قلب نسبت مى دهد( و لما يدخل الايمان فى قلوبكم ) - (حجرات - 14) و يا جهل و لجاجت و عدم تسليم در مقابل حق را به عنوان نابينائى قلب تعبير مى كند( و لكن تعمى القلوب اللتى فى الصدور ) - حج - 46).

ناگفته نماند كه اين گونه تعبيرات مخصوص قرآن نيست، در ادبيات زبانهاى گوناگون در زمانهاى گذشته و امروز نيز جلوه هاى مختلف اين مساءله ديده مى شود، غالبا به كسى كه علاقه داريم مى گوئيم در قلب ما جاى دارى و يا قلب ما متوجه تو است، و يا قلب ما در گرو عشق تو است، و هميشه سمبل عشق را ترسيمى از قلب انسان قرار مى دهند.

همه اينها به خاطر آن است كه انسان همواره اين احساس را داشته است كه به هنگام عشق و علاقه و يا كينه و حسد و مانند اينها تاءثير و تاءثر خاصى در قلب خود احساس مى كند، يعنى نخستين جرقه اين مسائل روانى به هنگام انتقال به جسم در قلب آشكار مى شود.

البته علاوه بر همه اينها، سابقا اشاره كرده ايم كه يكى از معانى قلب در لغت عقل و روح آدمى است و معنى آن منحصر به اين عضو مخصوص كه در درون سينه است نمى باشد و اين خود تفسير ديگرى براى آيات قلب مى تواند باشد اما براى همه آنها زيرا در بعضى تصريح شده قلبه ائى كه در سينه ها است (دقت كنيد)

2 - در اينكه ميان (فضل ) و (رحمت ) كه در آيه دوم به آن اشاره شده است چه تفاوتى است در ميان مفسران گفتگو بسيار است:

الف - بعضى فضل الهى را اشاره به نعمتهاى ظاهرى، و رحمت را اشاره به نعمتهاى باطنى دانسته اند، و يا به تعبير ديگر يكى نعمت مادى و ديگرى نعمت معنوى را مى گويد (كرارا در آيات قرآن جمله و ابتغوا من فضله يا لتبتغوا من فضله به معنى تحصيل روزى و درآمد مادى آمده است ).

ب - بعضى ديگر گفته اند: فضل الهى آغاز نعمت، و رحمت او و دوام نعمت است (البته با توجه به اينكه فضل به معنى بخشيدن نعمت مى باشد و با توجه به اينكه ذكر رحمت پس از آن بايد چيزى اضافه بر آن بوده باشد، تفسير فوق قابل درك است ) و اينكه در روايت متعددى مى خوانيم منظور از فضل الهى وجود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و نعمت نبوت، و منظور از رحمت پروردگار وجود على (عليها‌السلام ) و نعمت ولايت است، نيز شايد اشاره به همين تفسير باشد، زيرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سر آغاز اسلام بود و على (عليها‌السلام ) سبب بقا و ادامه حيات آن شد (يكى علت محدثه و ايجاد كننده و ديگرى مبقيه و بقا دهنده ).

بعضى ديگر احتمال داده اند كه فضل اشاره به نعمتهاى بهشتى، و رحمت اشاره به آمرزش از گناه است.

ج - اين احتمال نيز داده شده كه فضل اشاره به نعمت عام پروردگار به دوست و دشمن مى باشد و رحمت با توجه به كلمه (للمؤ منين ) كه در آيه قبل به صورت قيد رحمت ذكر شده اشاره به رحمت ويژه او نسبت به افراد با ايمان است.

تفسير ديگرى كه براى اين دو ذكر شده اين است كه فضل پروردگار اشاره به مسأله ايمان، و رحمت اشاره به قرآن مجيد است كه در آيه قبل از آن سخن گفته شد.

البته غالب اين معانى با هم تضادى ندارند و ممكن است همه در مفهوم جامع فضل و رحمت جمع باشد.


آيه (59) تا (61) و ترجمه

( قل اريتم ما انزل الله لكم من رزق فجعلتم منه حرما و حللا قل الله اذن لكم أم على الله تفترون ) (59)( و ما ظن الذين يفترون على الله الكذب يوم القيمة إ ن الله لذو فضل على الناس و لكن اءكثرهم لا يشكرون ) (60)( و ما تكون فى شأن و ما تتلوا منه من قرءان و لا تعملون من عمل إلا كنا عليكم شهودا إذ تفيضون فيه و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة فى الا رض و لا فى السماء و لا أصغر من ذلك و لا أكبر إلا فى كتب مبين ) (61)

ترجمه:

59 - بگو آيا روزيهائى را كه خداوند بر شما نازل كرده مشاهده كرديد كه بعضى از آنرا حلال و بعضى را حرام كرده ايد بگو آيا خداوند به شما اجازه داده يا بر خدا افترا مى بنديد؟ (و پيش خود تحريم و تحليل مى كنيد).

60 - آنها كه بر خدا افترا مى بندند درباره (مجازات ) روز رستاخيز چه مى انديشند؟ خداوند فضل (و بخشش ) نسبت به همه مردم دارد، اما اكثر آنها سپاسگزارى نمى كنند

61 - در هيچ حال (و انديشه اى ) نيستى و هيچ قسمتى از قرآن را تلاوت نمى كنى، و هيچ عملى را انجام نمى دهيد مگر اينكه ما ناظر بر شما هستيم در آن هنگام كه وارد آن مى شويد، و هيچ چيز در زمين و آسمان از پروردگار تو مخفى نمى ماند، به اندازه سنگينى ذره اى و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر از آن، مگر اينكه (همه آنها) در كتاب آشكار (و لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است.

تفسير:

همه جا ناظر او است!

در آيات گذشته سخن از قرآن و موعظه الهى و هدايت و رحمتى كه در اين كتاب آسمانى است در ميان بود، و در آيات مورد بحث به همين مناسبت از قوانين ساختگى و خرافى و احكام دروغين مشركان سخن مى گويد

زيرا كسى كه ايمان به خدا دارد و مى داند همه مواهب و ارزاق از ناحيه او است بايد اين حقيقت را نيز بپذيرد كه بيان حكم اين مواهب و مجاز و غير مجاز آنها بدست پروردگار است و بدون اذن و فرمان او دخالت در اين كار ناروا است.

در نخستين آيه مورد بحث، روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مى فرمايد: (به آنها بگو: چرا اين روزيهائى را كه خداوند براى شما نازل كرده است بعضى را حرام و بعضى را حلال قرار داده ايد)؟!( قل أرايتم ما انزل الله لكم من رزق فجعلتم منه حراما و حلالا ) .

و بر طبق سنن خرافى خود پاره اى از چهار پايان را تحت عنوان سائبه و بجيره و وصيله و همچنين قسمتى از زراعت و محصول كشاورزى خود را تحريم نموده ايد و خود را از اين نعمتهاى پاك محروم ساخته، به علاوه اين مربوط به شما نيست كه چه چيز حلال و چه چيز حرام بايد باشد، اين تنها در اختيار فرمان پروردگار و خالق آنها است.

(بگو آيا خداوند به شما اجازه داده است چنين قوانينى را وضع كنيد، يا بر خدا افترا مى بنديد)( قل آلله اذن لكم ام على الله تفترون ) .

يعنى اين كار از دو صورت خارج نيست، و شق سوم ندارد، يا بايد با اجازه پروردگار صورت گرفته باشد، و يا تهمت و افترا است، و چون احتمال اول منتفى است بنابراين چيزى جز تهمت و افترا نمى تواند باشد.

اكنون كه مسلم شد آنها با اين احكام خرافى و ساختگى خود علاوه بر محروم شدن از نعمتهاى الهى تهمت و افترا به ساحت مقدس ‍ پروردگار بسته اند، اضافه مى كند: (آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، درباره مجازات روز قيامت چه مى انديشند؟ آيا تامينى براى رهائى از اين كيفر دردناك به دست آورده اند)؟( و ما ظن الذين يفترون على الله الكذب يوم القيامة ) .

اما (خداوند فضل و رحمت گسترده اى بر مردم دارد) به همين دليل آنها را در برابر اين گونه اعمال زشتشان فورا كيفر نمى دهد( ان الله لذو فضل على الناس ) .

ولى آنها به جاى اينكه از اين مهلت الهى استفاده كنند و عبرت گيرند و شكر آن را بجا بياورند و به سوى خدا بازگردند اكثر آنان غافلند (و سپاس اين نعمت بزرگ را بجا نمى آورند)( و لكن اكثرهم لا يشكرون ) .

اين احتمال نيز در تفسير اين آيه وجود دارد كه حلال بودن همه اين مواهب و روزيها (بجز اشياء زيانبخش و ناپاك كه استثنا شده ) خود يك نعمت بزرگ الهى است و بسيارى از مردم بجاى سپاسگزارى در برابر اين نعمت، ناسپاسى مى كنند و با احكام خرافى و ممنوعيتهاى بى دليل خود را از آن محروم مى دارند.

و براى اينكه تصور نشود اين مهلت الهى دليل بر عدم احاطه علم پروردگار بر كارهاى آنها است، در آخرين آيه مورد بحث اين حقيقت را به رساترين عبارت بيان مى كند كه او از تمام ذرات موجودات در پهنه آسمان و زمين و جزئيات اعمال بندگان آگاه و با خبر است، و مى گويد: (در هيچ حالت و كار مهمى نمى باشى، و هيچ آيه اى از قرآن را تلاوت نمى كنى، و هيچ عملى را انجام نمى دهيد مگر اينكه ما شاهد و ناظر بر شما هستيم در آن هنگام كه وارد آن عمل مى شويد)( و ما تكون فى شان و ما تتلوا منه من قرآن و لا تعملون من عمل الا كنا عليكم شهودا اذ تفيضون فيه ) .

(شهود) جمع (شاهد) در اصل به معنى حضور تواءم با مشاهده با چشم و يا قلب و فكر است، و تعبير به جمع اشاره به اين است كه نه تنها خدا بلكه فرشتگانى كه فرمانبردار او هستند و مراقب اعمال انسانها مى باشند نيز از همه اين كارها با خبرند و شاهد و ناظرند.

و همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم تعبير به صيغه جمع در مورد خداوند با اينكه ذات پاك او از هر جهت يگانه و يكتا است براى اشاره به عظمت مقام او است و اينكه همواره مامورينى سر بر فرمان او دارند، و در اطاعت امرش آماده و حاضرند، و در واقع سخن تنها از او نيست، بلكه از او است و آنهمه ماءموران مطيعش.

سپس با تأكيد بيشتر، مسأله آگاهى خدا را از همه چيز تعقيب كرده مى گويد: (كوچكترين چيزى در زمين و آسمان حتى به اندازه سنگينى ذره بى مقدارى، از ديدگاه علم پروردگار تو مخفى و پنهان نمى ماند، و نه كوچكتر از اين و نه بزرگتر از اين مگر اينكه همه اينها در لوح محفوظ و كتاب آشكار علم خدا ثبت و ضبط است )( و ما يعزب عن ربك من مثقال ذره فى الارض و لا فى السماء و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتاب مبين ) .

(يعزب ) از ماده (عزوب ) در اصل به معنى دورى و جدائى از خانه و خانواده براى يافتن مرتع از جهت گوسفندان و چهار پايان است و سپس به معنى غيبت و پنهانى بطور مطلق استعمال شده است.

(ذره ) به معنى جسم بسيار كوچك است و به همين جهت به مورچه هاى ريز نيز ذره گفته مى شود (براى توضيح بيشتر به جلد سوم صفحه 389 مراجعه فرمائيد).

(كتاب مبين ) اشاره به علم وسيع پروردگار است كه گاهى از آن تعبير به (لوح محفوظ) مى شود (در اين باره در جلد پنجم صفحه 271 نيز سخن گفته ايم ).

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - آيات فوق در ضمن عبارات كوتاهى اين حقيقت را ثابت مى كند كه حق قانونگزارى مخصوص خدا است و هر كس بى اذن و اجازه و فرمان او اقدام به چنين كارى كند مرتكب تهمت و افتراء بر خدا شده است، زيرا همه روزيها و مواهب عالم از ناحيه او نازل گرديده، و در حقيقت مالك اصلى همه آنها خدا است، بنابراين او است كه حق دارد بعضى را (مجاز) و بعضى را (غير مجاز) اعلام كند، هر چند دستورهاى او در اين زمينه در مسير منافع و تكامل بندگان است و او كمترين نيازى به اين كار ندارد، ولى به هر حال صاحب اختيار و قانونگزار او است.

مگر اينكه اجازه اين كار را در حدودى كه صلاح مى داند به كسى مانند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) واگذار كند.

چنانكه از روايات متعددى نيز استفاده مى شود كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعضى از امور را واجب يا حرام كرده است كه در زبان روايات به عنوان (فرض النبى )

ناميده شده، البته همه اينها طبق فرمان خداوند و اختياراتى است كه به پيامبرش واگذار كرده است.

جمله (الله اذن بكم ) نيز دليل بر اين است كه ممكن است خداوند چنين اجازه اى را به كسى بدهد.

اين بحث مربوط به مسأله (ولايت تشريعى ) است كه بخواست خدا در محل ديگرى به گونه اى مشروحتر بيان خواهيم كرد.

2 - اينكه در آيات فوق در مورد ارزاق تعبير به نزول شده، با اينكه مى دانيم تنها آب باران است كه از آسمان فرود مى آيد، يا به خاطر اين است كه اين قطرات حياتبخش ريشه اصلى همه روزيها را تشكيل مى دهد، و يا به خاطر اين است كه منظور (نزول مقامى ) است كه سابقا هم اشاره كرده ايم، اين تعبير در سخنان روزمره نيز ديده مى شود كه اگر از شخص بزرگى دستورى يا موهبتى به شخص كوچكى بشود، مى گويند اين برنامه از (بالا) دستور داده شده، يا از بالا به ما رسيده است.

3 - علماى علم اصول از جمله آلله اذن لكم ام على الله تفترون (اصل عدم حجيت ظن ) را ثابت كرده اند و گفته اند اين تعبير نشان مى دهد كه هيچ حكمى از احكام الهى را بدون قطع و يقين نمى توان اثبات كرد وگرنه افترا بر خدا حرام است (البته در اين استدلال بحثهائى داريم كه در مباحث علم اصول ذكر كرده ايم ).

4 - آيات فوق يك درس ديگر نيز به ما مى دهد و آن اينكه قانونگزارى در برابر قانون خدا، آئين جاهليت است، كه به خود حق مى دادند با افكار نارسايشان احكامى وضع كنند، ولى يك خداپرست واقعى هرگز نمى تواند چنين بوده باشد

و اينكه مى بينيم در عصر و زمان ما گروهى هستند كه دم از ايمان به خدا و اسلام مى زنند و در عين حال دست گدائى به سوى قوانين ديگران كه قوانين غير اسلامى است دراز مى كنند، و يا به خود اجازه مى دهند كه قوانين اسلام را به عنوان اينكه قابل عمل نيست كنار بگذارند و شخصا به جعل قانون بپردازند، آنها نيز پيرو سنتهاى جاهلى هستند.

اسلام واقعى تجزيه پذير نيست، هنگامى كه گفتيم مسلمانيم بايد همه قوانين آنرا برسميت بشناسيم، و اينكه بعضى مى گويند اين قوانين همه قابل اجرا نيست پندار بى اساسى است كه از يك نوع غربزدگى و خود باختگى ناشى شده است.

البته اسلام به خاطر جامعيتى كه دارد در يك سلسله از مسائل با ذكر اصول كلى دست ما را باز گزارده است كه نيازهاى هر عصر و زمان را با شور و مشورت بر طبق آن اصول تنظيم و به اجرا در آوريم.

5 - در آخرين آيه مورد بحث به هنگام اشاره به وسعت علم پروردگار روى سه نكته تكيه كرده و فرموده: در هيچ كار و حالى نيستى، و هيچ آيه اى تلاوت نمى كنى، و هيچ عملى انجام نمى دهيد مگر اينكه ما شاهد و ناظر بر شما هستيم.

اين تعبيرات سه گانه در واقع اشاره به (افكار) و (گفتار) و (اعمال ) انسانها است، يعنى خداوند همانگونه كه اعمال ما را مى بيند، سخنان ما را مى شنود، و از افكار و نيات ما آگاه و با خبر است و چيزى از اينها از محيط علم پروردگار بيرون نيست.

بدون شك نيت و حالات روحى در مرحله نخست قرار دارد و گفتار پشت سر آن است و كردار و عمل به دنبال آن، و لذا در آيه نيز به همين ترتيب ذكر شده است.

ضمنا اينكه مى بينيم قسمت اول و دوم به صورت مفرد و خطاب به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ذكر شده و قسمت سوم به صورت جمع و خطاب به عموم مسلمانان است ممكن است به اين جهت باشد كه مرحله تصميم گيرى در برنامه هاى اسلامى مربوط به رهبر امت و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد، همانگونه كه گرفتن آيات قرآن از سوى خدا و تلاوت آن بر مردم نيز از ناحيه او است، ولى عمل كردن به اين برنامه ها به عموم ملت ارتباط دارد، و هيچكس از آن مستثنى نيست.

6 - در آخرين آيات فوق درس بزرگى براى همه مسلمانان بيان شده است درسى كه مى تواند آنها را در مسير حق براه اندازد و از كجرويها و انحرافات باز دارد، درسى است كه توجه به آن جامعه اى صالح و پاك مى سازد، و آن اينكه:

به اين حقيقت توجه داشته باشيم كه هر گامى بر مى داريم و هر سخنى كه مى گوئيم و هر انديشه اى كه در سر مى پرورانيم، و به هر سو نگاه مى كنيم، و در هر حالى هستيم، نه تنها ذات پاك خدا بلكه فرشتگان او نيز مراقب ما هستند و با تمام توجه ما را مى نگرند.

كوچكترين حركتى در پهنه آسمان و زمين از ديدگاه علم او مخفى و پنهان نمى ماند، نه تنها مخفى نمى ماند بلكه همه آنها ثبت مى شود در آن لوحى كه محفوظ است و اشتباه و غلط و دگرگونى در آن راه ندارد، در صفحه علم بى پايان خدا، در انديشه فرشتگان مقربين و نويسندگان اعمال آدميان، در پرونده ما و در نامه اعمال همه ما.

بى جهت نيست كه امام صادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد: پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هر زمان اين آيه را تلاوت مى كرد شديدا گريه مى نمود( كان رسول الله اذا قرء هذه الايه بكى بكاء شديدا ) .

جائى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آنهمه اخلاص و بندگى و آنهمه خدمت به خلق و عبادت خالق از كار خود در برابر علم خدا ترسان باشد، حال ما و ديگران معلوم است.


آيه (62) تا (65) و ترجمه

( ألا ان أولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (62)( الذين امنوا و كانوا يتقون ) (63)( لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة لا تبديل لكلمت الله ذلك هو الفوز العظيم ) (64)( و لا يحزنك قولهم ان العزة لله جميعا هو السميع العليم ) (65)

ترجمه:

62 - آگاه باشيد اوليا (و دوستان ) خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند.

63 - همانها كه ايمان آوردند و (از مخالفت فرمان خدا) پرهيز مى كردند.

64 - در زندگى دنيا و در آخرت شاد (و مسرور)ند، وعده هاى الهى تخلف ناپذير است، و اين رستگارى بزرگى است.

65 - سخن آنها تو را غمگين نسازد تمام عزت (و قدرت ) از آن خدا است و او شنوا و داناست.

تفسير:

آرامش روح در سايه ايمان

چون در آيات گذشته قسمتهائى از حالات مشركان و افراد بى ايمان مطرح

شده بود در اين آيات شرح حال مؤ منان مخلص و مجاهد و پرهيزگار كه درست نقطه مقابل آنان هستند بيان گرديده، تا با مقايسه - همانگونه كه روش قرآن است - نور از ظلمت و سعادت از بدبختى شناخته شود.

در نخستين آيه مى گويد: (آگاه باشيد كه اولياى خدا نه ترسى بر آنان است و نه غمى دارند)( الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .

براى فهم دقيق محتواى اين سخن بايد معنى (اولياء) بخوبى شناخته شود.

(اولياء) جمع (ولى ) در اصل از ماده (ولى يلى ) گرفته شده كه به معنى نبودن واسطه ميان دو چيز و نزديكى و پى در پى بودن آنها است، به همين دليل به هر چيزى كه نسبت به ديگرى قرابت و نزديكى داشته باشد، خواه از نظر مكان يا زمان يا نسب و يا مقام، (ولى ) گفته مى شود، استعمال اين كلمه به معنى (سرپرست ) و (دوست ) و مانند اينها نيز از همين جا است.

بنابراين اولياء خدا كسانى هستند كه ميان آنان و خدا حائل و فاصله اى نيست، حجابها از قلبشان كنار رفته، و در پرتو نور معرفت و ايمان و عمل پاك، خدا را با چشم دل چنان مى بينند كه هيچگونه شك و ترديدى به دلهايشان راه نمى يابد، و به خاطر همين آشنائى با خدا كه وجود بى انتها و قدرت بى پايان و كمال مطلق است، ماسواى خدا در نظرشان كوچك و كم ارزش و ناپايدار و بى مقدار است.

كسى كه با اقيانوس آشنا است، قطره در نظرش ارزشى ندارد و كسى كه خورشيد را مى بيند نسبت به يك شمع بى فروغ بى اعتنا است.

و از اينجا روشن مى شود كه چرا آنها ترس و اندوهى ندارند، زيرا خوف و ترس معمولا از احتمال فقدان نعمتهائى كه انسان در اختيار دارد و يا خطراتى كه ممكن است در آينده او را تهديد كند، ناشى مى شود، همانگونه كه غم و اندوه معمولا نسبت به گذشته و فقدان امكاناتى است كه در اختيار داشته است، اولياء و دوستان راستين خدا از هرگونه وابستگى و اسارت جهان ماده آزادند، و (زهد) به معنى حقيقيش بر وجود آنها حكومت مى كند، نه با از دست دادن امكانات مادى جزع و فزع مى كنند و نه ترس ‍ از آينده در اين گونه مسائل افكارشان را به خود مشغول مى دارد.

بنابراين (غمها) و (ترسهائى ) كه ديگران را دائما در حال اضطراب و نگرانى نسبت به گذشته و آينده نگه مى دارد در وجود آنها راه ندارد.

يك ظرف كوچك آب، از دميدن يك انسان متلاطم مى شود، ولى در پهنه اقيانوس كبير حتى طوفانها كم اثر است و به همين دليل اقيانوس آرامش مى نامند( لكى لا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم ) (حديد - 23).

نه آن روز كه داشتند به آن دل بستند و نه امروز كه از آن جدا مى شوند غمى دارند، روحشان بزرگتر و فكرشان بالاتر از آن است كه اينگونه حوادث در گذشته و آينده در آنها اثر بگذارد.

به اين ترتيب امنيت و آرامش واقعى بر وجود آنها حكمفرماست و بگفته قرآن( اولئك لهم الامن ) (انعام - 82) و يا به تعبير ديگر( الا بذكر الله تطمئن القلوب ) : (ياد خدا مايه آرامش دلها است ) (رعد - 28).

خلاصه اينكه غم و ترس در انسانها معمولا ناشى از روح دنياپرستى است، آنها كه از اين روح تهى هستند، اگر غم و ترسى نداشته باشند بسيار طبيعى است.

اين بيان استدلالى مساله بود و گاهى همين موضوع به بيان ديگرى كه شكل عرفانى دارد به اين صورت عرضه مى شود.

اولياى خدا آنچنان غرق صفات جمال و جلال او هستند و آنچنان محو مشاهده ذات پاك او مى باشند كه غير او را به دست فراموشى مى سپردند، روشن است در غم و اندوه و ترس و وحشت حتما نياز به تصور فقدان و از دست دادن چيزى و يا مواجهه با دشمن و موجود خطرناكى دارد، كسى كه غير خدا در دل او نمى گنجد و به غير او نمى انديشد و جز او را در روح خود پذيرا نمى شود، چگونه ممكن است غم و اندوه و ترس و وحشتى داشته باشد.

از آنچه گفتيم اين حقيقت نيز آشكار شد كه منظور غمهاى مادى و ترسهاى دنيوى است، و گرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامال است، ترس از عدم انجام وظائف و مسئوليتها، و اندوه بر آنچه از موفقيتها از آنان فوت شده، كه اين ترس و اندوه جنبه معنوى دارد و مايه تكامل وجود انسان و ترقى او است، به عكس ترس و اندوههاى مادى كه مايه انحطاط و تنزل است.

اميرمؤ منان على (عليه‌السلام ) در خطبه معروف (همام ) كه حالات اولياى خدا در آن به عاليترين وجهى ترسيم شده مى فرمايد: قلوبهم محزونة و شرورهم مامونة: (دلهاى آنها محزون و مردم از شر آنها در امانند) و نيز مى فرمايد و لو لا الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب: (اگر اجلى كه خداوند براى آنها مقرر كرده نبود حتى يك چشم بر هم زدن ارواح آنها در بدنهايشان آرام نمى گرفت، به خاطر عشق به پاداش الهى و ترس و وحشت از مجازات و كيفر او).

قرآن مجيد نيز در باره مؤ منان مى گويد:( الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعه مشفقون ) : (كسانى كه از پروردگارشان با اينكه او را به خشم نمى بينند مى ترسند و از رستاخيز بيمناكند) (انبياء - 49) بنابراين آنها خوف و ترس ديگرى دارند.

در اينكه منظور از اولياء خدا چه كسانى است در ميان مفسران گفتگو است ولى آيه دوم مطلب را روشن ساخته و بگفتگوها پايان مى دهد و مى گويد: (آنها كسانى هستند كه ايمان آورده اند و به طور مداوم تقوا و پرهيزكارى را پيشه خود ساخته اند)( الذين آمنوا و كانوا يتقون ) .

جالب اينكه ايمان را به صورت فعل ماضى مطلق آورده و تقوا را به صورت ماضى استمرارى اشاره به اينكه ايمان آنها به سر حد كمال رسيده ولى مساله تقوا كه در عمل روزمره منعكس مى شود و هر روز و هر ساعت كار تازه اى مى طلبد و جنبه تدريجى دارد براى آنها به صورت يك برنامه و وظيفه دائمى در آمده است.

آرى اينها هستند كه با داشتن اين دو ركن اساسى دين و شخصيت چنان آرامشى در درون جان خود احساس مى كنند كه هيچيك از طوفانهاى زندگى آنها را تكان نمى دهد بلكه به مضمون (المؤ من كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف ) همچون كوه در برابر تندباد حوادث استقامت به خرج مى دهند.

در سومين آيه روى مساله عدم وجود ترس و غم و وحشت در وجود اولياى حق با اين عبارت تاكيد مى كند كه (براى آنان در زندگى دنيا و در آخرت بشارت است ):( لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة ) .

به اين ترتيب نه تنها ترس و غمى ندارند بلكه بشارت و خوشحالى و سرور به خاطر نعمتهاى فراوان و مواهب بى پايان الهى هم در اين زندگى و هم در آن زندگى نصيب آنان مى شود (توجه داشته باشيد كه (البشرى ) با الف و لام جنس و به صورت مطلق ذكر شده و انواع بشارتها را شامل مى شود).

باز براى تاكيد اضافه مى كند سخنان پروردگار و وعده هاى الهى تغيير و تبديل ندارد، و خداوند به اين وعده خود نسبت به دوستانش ‍ وفا( لا تبديل لكلمات الله ) .

و اين پيروزى و سعادت بزرگى است براى هر كس كه نصيبش شود( ذلك هو الفوز العظيم ) .

و در آخرين آيه روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه سر سلسله اولياء و دوستان خدا است كرده و به صورت دلدارى و تسلى خاطر به او ميگويد: سخنان ناموزون مخالفان و مشركان غافل و بى خبر تو را غمگين نكند( و لا يحزنك قولهم ) .

چرا كه تمام عزت و قدرت از آن خدا است و در برابر اراده حق از دشمنان كارى ساخته نيست( ان العزة لله جميعا ) .

او از تمام نقشه هاى آنها با خبر است، سخنانشان را مى شنود و از اسرار درونشان آگاه است( هو السميع العليم ) .

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - منظور از بشارت در اين آيه چيست؟

در اينكه بشارتى را كه خداوند در آيات فوق به دوستانش در دنيا و آخرت ارزانى داشته چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است

بعضى آن را مخصوص به بشارتى دانسته اند كه فرشتگان در آستانه مرگ و انتقال از اين جهان به مؤ منان مى دهد و مى گويند( و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون ) (سجده - 30).

و بعضى ديگر آنرا اشاره به وعده هاى پيروزى پروردگار و غلبه بر دشمنان و حكومت در روى زمين مادام كه مؤ منند و صالحند مى دانند.

در بعضى از روايات اين بشارت به خوابهاى خوش كه مؤ منان مى بينند تفسير شده ولى همانگونه كه گفتيم با توجه به مطلق بودن اين كلمه و الف و لام جنس در البشرى مفهوم وسيعى نهفته شده كه هر گونه بشارت و شادى پيروزى و موفقيت را شامل مى شود، و همه آنچه در بالا ذكر شد در آن درج است، و در واقع هر كدام اشاره به گوشه اى از اين بشارت وسيع الهى ميباشد.

و شايد اينكه در بعضى از روايات به خوابهاى خوش و رؤياى صالحه تفسير شده اشاره به اين است كه هر گونه بشارت حتى بشارتهاى كوچك نيز در مفهوم البشرى افتاده است، نه اينكه منحصر به آن باشد.

در واقع همانطور كه قبلا هم گفته شد اين اثر تكوينى و طبيعى ايمان و تقوا است كه انسان را از انواع دلهره ها و وحشتهائى كه زائيده شك و ترديد و همچنين مولود گناه و انواع آلودگيها است از روح و جسم انسان دور ميسازد، چگونه ممكن است كسى ايمان و تكيه گاه معنوى در درون جان خود نداشته باشد باز احساس آرامش كند؟

او به يك كشتى بى لنگر در يك درياى طوفانى مى ماند كه امواج كوه پيكر هر لحظه او را به سوئى پرتاب مى كنند و گردابها براى بلعيدنش دهان باز كرده اند.

چگونه كسى كه دست به ظلم و ستم و ريختن خون مردم و غصب اموال و حقوق ديگران آلوده كرده ممكن است آرامش خاطر داشته باشد، او بر خلاف مؤ منان حتى خواب آرام ندارد و غالبا خوابهاى وحشتناكى مى بيند كه در اثناء آن خود را با دشمنان درگير مشاهده مى كند و اين خود يك دليل بر ناآرامى و تلاطم روح آنهاست.

طبيعى است يك شخص جانى بخصوص اينكه تحت تعقيب باشد در عالم خواب خود را در برابر اشباح هولناكى مى بيند كه براى گرفتن و تعقيب او كمر بسته اند و يا اينكه روح آن مقتول مظلوم از درون ضمير ناآگاهش فرياد مى زند و او را شكنجه مى دهد، لذا هنگامى كه بيدار مى شود همچون يزيد ما لى و للحسين (مرا با حسين چكار)؟ و يا همچون حجاج ما لى و لسعيد بن جبير: (مرا با سعيد بن جبير چه كار)؟! مى گويد.

2 - در ذيل آيات فوق روايات جالبى از ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) وارد شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى كنيم:

امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) آيه الا ان اولياء الله... را تلاوت فرمود و سپس از ياران خويش سؤ ال كرد مى دانيد (اولياء الله ) چه اشخاصى هستند؟ عرض كردند اى امير مؤ منان شما خودتان بفرمائيد كه آنان كيانند:

امام فرمود:

هم نحن و اتباعنا فمن تبعنا من بعدنا طوبى لنا، و طوبى لهم افضل من طوبى لنا، قالوا يا امير المؤ منين ما شاءن طوبى لهم افضل من طوبى لنا؟ السنا نحن و هم على امر؟ قال لا، انهم حملوا ما لم تحملوا عليه، و اطاقوا ما لم تطيقوا!: (دوستان خدا، ما و پيروان ما كه بعد از ما مى آيند هستند، خوشا به حال ما، و بيشتر از آن خوشا به حال آنها - بعضى پرسيدند چرا بيشتر از ما؟ مگر ما و آنها هر دو پيرو يك مكتب نيستيم و كارمان يك نواخت نمى باشد؟ فرمود: نه، آنها مسئوليتهائى بر دوش دارند كه شما نداريد و تن به مشكلاتى مى دهند كه شما نمى دهيد)

در كتاب (كمال الدين ) از ابو بصير از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته، و المطيعين له فى ظهوره، اولئك اولياء الله الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون: (خوشا بحال پيروان امام قائم كه در غيبتش (با خودسازى ) انتظار ظهورش را مى كشند، و به هنگام ظهورش مطيع فرمان اويند، آنها اولياى خدا هستند همانها كه نه ترسى دارند و نه غمى ).

يكى از دوستان امام صادق (عليه‌السلام ) نقل مى كند كه امام (عليه‌السلام ) فرمود: پيروان اين مكتب در لحظات آخر عمر چيزهائى مى بينند كه چشمشان با آن روشن مى شود.

راوى مى گويد من اصرار كردم چه چيز مى بينند؟ و اين سخن را بيش از ده بار تكرار كردم ولى در هر بار امام تنها به اين جمله قناعت مى كرد كه (مى بينند)...!.

در آخر مجلس رو به سوى من كرد و مرا صدا زد فرمود: مثل اينكه اصرار دارى بدانى چه چيز را مى بينند؟ گفتم آرى قطعا!... سپس ‍ گريستم.

امام به حال من رقت كرد و گفت آن دو را مى بينند، اصرار كردم كدام دو نفر؟ فرمود: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و على (عليه‌السلام ) را، هيچ انسان با ايمانى چشم از جهان نمى پوشد مگر اينكه اين دو بزرگوار را خواهد ديد كه به او بشارت مى دهند، سپس فرمود اين را خداوند در قرآن بيان كرده، سؤ ال كردند در كجا و كدام سوره؟ فرمود در سوره يونس آنجا كه مى گويد( الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ) .

به مضمون همين روايت، روايات ديگرى نيز داريم.

روشن است كه اين روايات اشاره به قسمتى از بشارتهاى افراد باايمان و تقوا است نه همه آن بشارتها، و نيز روشن است كه اين مشاهده، مشاهده جسم مادى نيست، بلكه مشاهده جسم برزخى با ديد برزخى است، زيرا مى دانيم در جهان برزخ كه فاصله اى است ميان اين جهان و سراى آخرت، روح انسان بر جسم برزخيش باقى مى ماند.


آيه (66) و (67) و ترجمه

( ألا ان لله من فى السماوات و من فى الا رض و ما يتبع الذين يدعون من دون الله شركاء ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون ) (66)( هو الذى جعل لكم اليل لتسكنوا فيه و النهار مبصرا ان فى ذلك لايت لقوم يسمعون ) (67)

ترجمه:

66 - آگاه باشيد تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از آن خدا مى باشند، و آنها كه غير خدا را شريك او مى خوانند از منطق و دليلى پيروى نمى كنند، آنها فقط از پندار بى اساس پيروى مى كنند و آنها فقط دروغ مى گويند!

67 - او كسى است كه شب را براى شما آفريد كه در آن آرامش بيابيد و روز را روشنى بخش قرار داد، در اين نشانه هائى است براى كسانى كه گوش شنوا دارند.

تفسير:

قسمتى از آيات عظمت او

آيات فوق بار ديگر به مساله توحيد و شرك كه يكى از مهمترين مباحث اسلام و مباحث اين سوره است باز مى گردد، مشركان را به محاكمه مى كشد و ناتوانى آنها را به ثبوت مى رساند.

نخست مى گويد: (آگاه باشيد تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از آن خدا مى باشند)( الا ان لله من فى السماوات و من فى الارض ) .

جائى كه اشخاص ملك او باشند و از آن او، اشيائى كه در اين جهان مى باشند به طريق اولى از آن او هستند، بنابراين او مالك تمام عالم هستى است و با اين حال چگونه ممكن است مملوكهاى او شريك او بوده باشند؟!

سپس اضافه مى كند: (كسانى كه غير خدا را شريك او قرار مى دهند از دليل و منطقى پيروى نمى كنند و هيچ سند و شاهدى بر گفتار خود ندارند)( و ما يتبع الذين يدعون من دون الله شركاء ) .

(آنها تنها از پندارها و گمانهاى بى اساس و بى پايه پيروى مى كنند)( ان يتبعون الا الظن )

(بلكه آنها فقط با مقياس حدس و تخمين سخن مى گويند، و دروغ مى گويند)!( و ان هم الا يخرصون ) .

(خرص ) در لغت هم به معنى (دروغ ) آمده است، و هم به معنى (حدس و تخمين )، و در اصل - همانگونه كه (راغب ) در (مفردات ) گفته - به معنى جمع آورى كردن ميوه است، و پس از به جمع زدن و گردآورى در حساب، و تخمين زدن ميوه بر درختان گفته شده، و از آنجا كه حدس و تخمين گاهى نادرست از آب در مى آيد اين ماده به معنى (دروغ ) نيز آمده است.

اصولا اين خاصيت پيروى از پندار و گمان بى اساس است كه سرانجام انسان را به وادى دروغ مى كشاند.

آنها كه بتها را شريك خدا ساخته بودند تكيه گاهشان اوهامى بيش نبود، اوهامى كه حتى تصور آن امروز براى ما مشكل است كه چگونه ممكن است انسان اشكال و مجسمه هاى بيروحى بسازد و بعد مخلوق خود را ارباب و صاحب اختيار خويش بداند؟ مقدراتش را به دست آن بسپارد، و حل مشكلاتش را از او بخواهد؟! آيا اين چيزى جز دروغ و دروغپردازى مى تواند باشد؟

حتى مى توان اين را به عنوان يك قانون كلى - با كمى دقت - از آيه استفاده كرد كه هر كس از ظن و گمانهاى بى اساس پيروى كند سرانجام به دروغگوئى كشانده مى شود، راستى و صدق براساس قطع و يقين استوار است و دروغ بر اساس تخمين ها و پندارها و شايعه ها!.

سپس براى تكميل اين بحث و نشان دادن راه خداشناسى، و دورى از شرك و بت پرستى، به گوشه اى از مواهب الهى كه در نظام آفرينش قرار گرفته و نشانه عظمت و قدرت و حكمت (الله ) است اشاره كرده، مى گويد:

(او كسى است كه شب را براى شما مايه آرامش قرار داد)( هو الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه ) :

(و روز را روشنى بخش )( و النهار مبصرا ) .

اين نظام نور و ظلمت كه بارها در آيات قرآن روى آن تكيه شده، نظامى شگفت انگيز و پر بار است، كه از يك سو با تابش نور در مدت معين، صحنه زندگى انسانها را روشن ساخته، و حركت آفرين است و تلاش انگيز، و از سوى ديگر با پرده هاى ظلمانى و آرامبخش شب روح و جسم خسته را براى كار و حركت مجدد آماده مى سازد.

آرى در اين نظام حساب شده آيات و نشانه هائى از توانائى آفريدگار است، اما براى آنها كه گوش شنوا دارند و حقايق را مى شنوند)( ان فى ذلك لايات لقوم يسمعون ) .

آنها كه مى شنوند و درك مى كنند، و آنها كه پس از درك حقيقت، آنرا به كار مى بندند.

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - آرامش و سكون كه هدف از آفرينش شب قرار داده شده يك واقعيت مسلم علمى است كه دانش امروز آنرا به ثبوت رسانده، پرده هاى تاريكى نه تنها يك وسيله اجبارى براى تعطيل فعاليتهاى روزانه است، بلكه اثر مستقيمى روى سلسله اعصاب و عضلات آدمى و ساير جانداران دارد و آنها را در حالت استراحت و خواب و سكون فرو مى برد، و چه نادانند مردمى كه شب را به هوسرانى زنده مى دارند و روز را - مخصوصا صبحگاهان نشاطانگيز را - در خواب فرو مى روند و به همين دليل همواره اعصابى نامتعادل و ناراحت دارند.

2 - با توجه به اينكه ماده (ابصار) به معنى (بينائى ) است، مفهوم جمله (والنهار مبصرا) اين مى شود كه خدا روز را بينا قرار داد در حالى كه روز بينا كننده است نه بينا، اين يك تشبيه و مجاز زيبا از قبيل توصيف سبب به اوصاف مسبب است همانگونه كه در مورد شب نيز مى گويند (ليل نائم ) يعنى (شبى كه به خواب رفته ) در حالى كه شب به خواب نمى رود بلكه شب سبب مى شود كه مردمان به خواب روند.

3 - آيات فوق يكبار ديگر ظن و گمان را محكوم كرده و مردود شناخته، ولى با توجه به اينكه سخن از پندارهاى خرافى و بى پايه بت پرستان است، (ظن ) در اينجا به معنى گمانهاى حساب شده عقلائى نيست كه در بعضى از موارد - مانند شهادت شهود و ظاهر الفاظ و اقرارها و مكاتبه ها - حجت است، بنابراين آيات فوق دليلى بر عدم حجيت ظن نمى تواند باشد.


آيه (68) تا (70) و ترجمه

( قالوا اتخذ الله ولدا سبحنه هو الغنى له ما فى السماوات و ما فى الارض ان عندكم من سلطان بهذا أتقولون على الله ما لا تعلمون ) (68)( قل ان الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون ) (69)( متع فى الدنيا ثم الينا مرجعهم ثم نذيقهم العذاب الشديد بما كانوا يكفرون ) (70)

ترجمه:

68 - گفتند خداوند فرزندى براى خود انتخاب كرده، منزه است (از هر عيب و نقص و احتياجى ) او بى نياز است، از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، شما هيچگونه دليلى بر اين ادعا نداريد، آيا بخدا نسبتى مى دهيد كه نمى دانيد؟!

69 - بگو آنها كه به خدا دروغ مى بندند (هرگز) رستگار نمى شوند.

70 - (حداكثر) بهره اى از دنيا دارند سپس بازگشتشان به سوى ماست و بعد، مجازات شديد در برابر كفرشان به آنها مى چشانيم!.

تفسير:

اين آيات نيز همچنان بحث با مشركان را ادامه داده يكى از دروغها و تهمتهاى آنها را نسبت به ساحت مقدس خداوند بازگو، نخست مى گويد:

(آنها گفتند خداوند براى خود فرزندى اختيار كرده است )!( قالوا اتخذ الله ولدا ) .

اين سخن را در درجه اول مسيحيان در مورد حضرت مسيح، سپس بت پرستان عصر جاهلى در مورد فرشتگان كه آنها را دختران خدا مى پنداشتند، و يهود در مورد (عزير) گفتند.

قرآن از دو راه به آنها پاسخ مى گويد:

نخست اينكه (خداوند از هر عيب و نقص منزه است، و از همه چيز بى نياز است )( سبحانه هو الغنى ) .

اشاره به اينكه نياز به فرزند يا به خاطر احتياج جسمانى به نيرو، و كمك او است، و يا به خاطر نياز روحى و عاطفى، و از آنجا كه خداوند از هر عيب و نقصى و از هر كمبود وضعى منزه است و ذات پاكش يك پارچه غنا و بى نيازى است ممكن نيست براى خود فرزندى انتخاب كند.

(او مالك همه موجوداتى است كه در آسمانها و زمين است )( له ما فى السموات و ما فى الارض ) .

و با اينحال چه معنى دارد كه او فرزندى براى خود انتخاب كند تا او را آرامش ببخشد و يا به او كمك كند؟!

جالب اينكه در اينجا تعبير به (اتخذ) (انتخاب و اختيار كرد) شده است و اين نشان مى دهد كه آنها معتقد بودند فرزندى از خداوند متولد نشده بلكه مى گفتند خدا موجوداتى را به فرزندى خود برگزيده است، درست همانند كسانى كه از آنها فرزند نمى شود و كودكى را از پرورشگاه و مانند آن براى خود انتخاب مى كنند، به هر حال اين جاهلان كوته بين گرفتار اشتباه مقايسه خالق و مخلوق بودند، و ذات بى نياز خدا را به وجود محدود و نيازمند خويش مقايسه مى كردند.

دومين پاسخى را كه قرآن به آنها مى گويد اين است كه: هر كس ادعائى دارد بايد دليلى بر مدعاى خود اقامه كند (آيا شما بر اين سخن دليلى داريد؟ نه، هيچ دليلى نزد شما براى اين ادعا وجود ندارد)( ان عندكم من سلطان بهذا ) .

با اينحال (آيا به خدا نسبتى مى دهيد كه حداقل از آن آگاهى نداريد)( اتقولون على الله ما لا تعلمون ) .

يعنى به فرض كه دليل روشن نخست را نپذيريد، بالاخره اين حقيقت را نمى توانيد انكار كنيد كه گفتار شما يك تهمت و قول به غير علم است.

در آيه بعد سرانجام شوم افترا و تهمت بر خدا را بازگو مى كند:

روى سخن را متوجه پيامبرش كرده مى گويد: (به آنها بگو: كسانى كه بر خدا افترا مى بندند و دروغ مى گويند هرگز روى رستگارى را نخواهند ديد)( قل ان الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون ) .

فرضا كه آنها بتوانند با دروغها و افتراهاى خود چند صباحى به مال و منال دنيا برسند (اين تنها يك متاع زودگذر اين جهان است، سپس به سوى ما باز - مى گردند و ما عذاب شديد را در مقابل كفرشان به آنها مى چشانيم )( متاع فى الدنيا ثم الينا مرجعهم ثم نذيقهم العذاب الشديد بما كانوا يكفرون ) .

در واقع اين آيه و آيه قبل دو نوع مجازات براى اين دروغگويان كه به خدا نسبت نارواى اختيار فرزند مى دهند بيان مى كند يكى اينكه هيچگاه اين دروغ و تهمت مايه فلاح و رستگارى آنها نيست، و هرگز آنان را به هدفشان نمى رساند، بلكه در بيراهه ها سرگردان مى شوند و بدبختى و شكست دامنشان را مى گيرد.

ديگر اينكه فرضا كه با اين حرفها چند روزى مردم را اغفال كنند و از آئين بت پرستى به نوائى برسند، ولى اين تمتع و بهره گيرى دوام و بقائى ندارد و عذاب جاودان الهى در انتظار آنها است.

نكته ها

در آيات فوق به مفهوم چند كلمه بايد درست توجه كرد:

1 - كلمه (سلطان ) در اينجا به معنى دليل است، اين كلمه از كلمه دليل هم پرمعنى تر و هم رساتر است، زيرا دليل به معنى راهنما است اما سلطان به معنى چيزى است كه انسان را برطرف مقابل مسلط مى سازد و متناسب موارد بحث و مجادله و گفتگو است، و اشاره به دليل كوبنده است.

2 - (متاع ) به معنى چيزى است كه انسان از آن بهره مى گيرد، و مفهوم آن بسيار وسيع است و تمام وسائل زندگى و مواهب مادى را شامل مى شود، راغب در كتاب (مفردات ) مى گويد: (كلما ينتفع به على وجه ما، فهو متاع و متعة ): هر چيزى كه به نحوى انسان از آن بهره مى گيرد به آن متاع يا متعه گفته مى شود.

3 - تعبير به (نذيقهم ) (به آنها مى چشانيم ) كه در مورد عذاب الهى به كار رفته اشاره به اين است كه اين مجازات چنان به آنها مى رسد كه گوئى با زبان و دهان خويش آن را مى چشند، اين تعبير بسيار رساتر از مشاهده و حتى لمس كردن عذاب است.


آيه (71) تا (73) و ترجمه

( و اتل عليهم نبا نوح اذ قال لقومه يقوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايت الله فعلى الله توكلت فأجمعوا أمركم و شركاءكم ثم لايكن أمركم عليكم غمة ثم اقضوا الى و لا تنظرون ) (71)( فان توليتم فما سألتكم من أجر ان أجرى الا على الله و أمرت أن أكون من المسلمين ) (72)( فكذبوه فنجينه و من معه فى الفلك و جعلنهم خلائف و اءغرقنا الذين كذبوا بايتنا فانظر كيف كان عقبة المنذرين ) (73)

ترجمه:

71 - بخوان بر آنها سرگذشت نوح را، آن هنگام كه به قوم خود گفت اى قوم من اگر موقعيت و يادآورى من نسبت به آيات الهى بر شما سنگين (و غير قابل تحمل ) است (هر كار از دستتان ساخته است بكنيد) من بر خدا توكل كرده ام فكر خود و قدرت معبودهايتان را جمع كنيد و هيچ چيز بر شما مستور نماند سپس به حيات من پايان دهيد (و لحظه اى ) مهلتم ندهيد! (اما توانائى نداريد).

72 - و اگر از قبول دعوتم روى بگردانيد (كار نادرستى كرده ايد چه اينكه ) من از شما مزدى نمى خواهم مزد من تنها بر خدا است و من ماءمورم كه از مسلمين (تسليم شدگان در برابر فرمان خدا) باشم.

73 - اما آنها او را تكذيب كردند و ما او و كسانى را كه با او در كشتى بودند نجات داديم، آنها را جانشين (و وارث كافران ) قرار داديم و كسانى را كه آيات ما را تكذيب كردند غرق نموديم پس ببين عاقبت كار آنها كه انذار شدند (و به انذار الهى اهميت ندادند) چگونه بود؟!

تفسير:

گوشه اى از مبارزات نوح

آيات فوق آغازى است براى شرح قسمتى از تاريخ انبياء و سرگذشت اقوام پيشين براى بيدارى مشركان و گروههاى مخالف، خداوند به پيامبرش دستور مى دهد گفتارى را كه با مشركان داشت با شرح تاريخ عبرت انگيز پيشينيان تكميل كند.

نخست سرگذشت (نوح ) را عنوان كرده مى گويد:

(سرگذشت نوح را بر آنها تلاوت كن، هنگامى كه به قومش گفت: اى قوم من اگر توقفم در ميان شما و يادآورى كردن آيات الهى برايتان سخت و غير قابل تحمل است، هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد و كوتاهى نكنيد)( و اتل عليهم نبا نوح اذ قال لقومه يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله )

(چرا كه من بر خدا تكيه كرده ام ) و به همين دليل از غير او نمى ترسم و نمى هراسم!( فعلى الله توكلت ) .

سپس تاكيد مى كند (اكنون كه چنين است فكر خود را جمع كنيد و از بتهاى خود نيز دعوت به عمل آوريد تا در تصميم گيرى به شما كمك كنند)( فاجمعوا امركم و شركائكم ) .

(آنچنان كه هيچ چيز بر شما مكتوم نماند و غم و اندوهى از اين نظر بر خاطر شما نباشد، بلكه با نهايت روشنى تصميم خود را درباره من بگيريد( ثم لا يكن امركم عليكم غمة ) .

(غمة ) از ماده غم به معنى پوشاندن چيزى است و اينكه به اندوه نيز غم گفته مى شود، به خاطر آنست كه قلب انسان را مى پوشاند.

سپس مى گويد: اگر مى توانيد (برخيزيد، و به زندگى من پايان دهيد، و لحظه اى مرا مهلت ندهيد)( ثم اقضوا الى و لا تنظرون ) .

نوح فرستاده بزرگ پروردگار با قاطعيتى كه ويژه پيامبران اولواالعزم است، در نهايت شجاعت و شهامت با نفرات كم و محدودى كه داشت در مقابل دشمنان نيرومند و سرسخت ايستادگى مى كند و قدرت آنها را به باد مسخره مى گيرد، و بى اعتنائى خويش را به نقشه ها و افكار و بتهاى آنها نشان مى دهد و به اين وسيله يك ضربه محكم روانى بر افكارشان وارد مى سازد.

با توجه به اينكه اين آيات در مكه نازل شده در آن زمانى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز در شرائطى مشابه نوح زندگى مى كرد و مؤ منان در اقليت بودند، قرآن مى خواهد به پيامبر نيز همين دستور را بدهد كه بايد به قدرت دشمن اهميت ندهد، بلكه با قاطعيت و شهامت پيش برود، چرا كه تكيه گاهش خدا است و هيچ نيروئى تاب مقاومت در برابر قدرت او ندارد.

گر چه بعضى از مفسران اين تعبير نوح و يا شبيه آن را در تاريخ ساير انبياء يك نوع اعجاز گرفته اند چرا كه آنها با نبودن امكانات ظاهرى دشمن را تهديد به شكست كرده و از پيروزى نهائى خود خبر داده اند، و اين جز از طريق اعجاز امكانپذير نيست، ولى به هر حال اين يك درس است براى همه رهبران اسلامى كه در برابر انبوه دشمنان هرگز نهراسند، بلكه با اتكاء و توكل بر پروردگار و با قاطعيت هر چه بيشتر آنها را به ميدان فراخوانند، و قدرتشان را تحقير كنند كه اين عامل مهمى براى تقويت روحى پيروان و شكست روحيه دشمنان خواهد بود.

در آيه بعد بيان ديگرى از نوح براى اثبات حقانيت خويش نقل شده، آنجا كه مى گويد (اگر شما از دعوت من سرپيچى كنيد، من زيانى نمى برم چرا كه من از شما اجر و پاداشى نخواستم )( فان توليتم فما سئلتكم من اجر ) .

(چرا كه اجر و پاداش من تنها بر خدا است )( ان اجرى الا على الله ) .

براى او كار مى كنم و تنها از او پاداش مى خواهم.

(و من مأمورم كه فقط تسليم فرمان خدا باشم )( و امرت ان اكون من المسلمين ) . اينكه نوح مى گويد: من هيچ پاداشى از شما نمى خواهم درس ديگرى است براى رهبران الهى كه در دعوت و تبليغ خود، هيچگونه انتظار پاداش مادى و معنوى از مردم نداشته باشند، زيرا اينگونه انتظارها يكنوع وابستگى ايجاد مى كند كه جلو تبليغات صريح و فعاليتهاى آزادانه آنها را سد خواهد كرد، و طبعا تبليغات و دعوتشان كم اثر خواهد شد، به همين دليل راه صحيح دعوت به سوى اسلام و تبليغ آن نيز اين است كه مبلغان اسلامى تنها براى امرار معاش خود متكى به بيت المال باشند، نه نيازمند به مردم!.

در آخرين آيه مورد بحث سرانجام كار دشمنان نوح و صدق پيشگوئيش را به اين صورت بيان مى كند:

(آنها نوح را تكذيب كردند ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او در كشتى بودند نجات داديم )( فكذبوه فنجيناه و من معه فى الفلك ) .

نه فقط آنها را نجات داديم بلكه، آنها را جانشين قوم ستمگر ساختيم( و جعلناهم خلائف ) . (و كسانى را كه آيات ما را انكار كرده بودند غرق نموديم )( و اغرقنا الذين كذبوا باياتنا ) . و در پايان روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد (اكنون بنگر عاقبت آن گروهى كه انذار شدند ولى تهديدهاى الهى را به چيزى نگرفتند به كجا كشيد)( فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ) .


آيه (74) و ترجمه

( ثم بعثنا من بعده رسلا الى قومهم فجاءوهم بالبينت فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا به من قبل كذلك نطبع على قلوب المعتدين ) (74)

ترجمه:

74 - سپس بعد از نوح رسولانى به سوى قومشان فرستاديم آنها با دلايل روشن به سراغ آنها رفتند، اما آنان به چيزى كه پيش از آن تكذيب كرده بودند ايمان نياوردند اينچنين بر دلهاى تجاوزكاران مهر مى نهيم (تا چيزى را درك نكنند!)

تفسير:

رسولان بعد از نوح

پس از پايان بحث اجمالى پيرامون سرگذشت نوح، اشاره به پيامبران ديگرى كه بعد از نوح و قبل از موسى (مانند ابراهيم و هود و صالح و لوط و يوسف ) براى هدايت مردم آمدند كرده مى گويد:

(سپس بعد از نوح رسولانى به سوى قوم و جمعيتشان فرستاديم )( ثم بعثنا من بعده رسلا الى قومهم ) .

(آنها با دلائل روشن و آشكار به سوى قومشان آمدند) و مانند نوح با سلاح منطق و اعجاز و برنامه هاى سازنده مجهز بودند( فجائوهم بالبينات ) .

(ولى آنها كه راه عناد و لجاج را مى پوئيدند و در گذشته به تكذيب پيامبران پيشين برخاسته بودند، اين پيامبران را نيز تكذيب كردند و به آنها ايمان نياوردند)( و فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا به من قبل ) .

اين به خاطر آن بود كه بر اثر عصيان و گناه و دشمنى با حق پرده بر دلهاى آنها افتاده بود آرى اين چنين بر دلهاى متجاوزان مهر مى زنيم( كذلك نطبع على قلوب المعتدين ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

1 - جمله (فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا به من قبل ) اشاره به اين مى كند كه گروهى در ميان امتها بوده اند كه در برابر دعوت هيچ پيامبر و مصلحى سر تسليم فرود نمى آوردند، و همچنان بر سر حرف خود ايستاده بودند، و تكرار دعوت انبياء در آنها كمترين اثرى نمى گذاشت، بنابراين جمله مزبور اشاره به گروهى مى كند كه در دو زمان در برابر دعوت پيامبران مختلف قرار گرفتند، (زيرا ظاهر جمله اين است كه مرجع همه ضمائر يكى است ).

اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه اشاره به دو گروه مختلف مى كند گروهى در زمان نوح بودند و دعوت او را تكذيب كردند و گروهى كه بعد از آنها به وجود آمدند با انكار و تكذيب پيامبران راه آنان را پيمودند،

بنابراين معنى جمله چنين مى شود: (تجاوز كاران اقوام ديگر، از ايمان آوردن به چيزى كه اقوام پيشين، خود دارى كرده بودند سرباز زدند) البته با توجه به اينكه مخالفان دعوت نوح در طى طوفان از ميان رفتند، اين احتمال در تفسير آيه قوت پيدا مى كند، ولى به هر حال لازمه آن اين است كه در ميان مرجع ضميرهاى جمله (واو جمع در كانوا، و ليؤ منوا، و كذبوا) تفكيك قائل شويم.

2 - روشن است كه جمله (كذلك نطبع على قلوب المعتدين ) دليل بر جبر نيست و تفسير آن در خودش نهفته است زيرا مى گويد ما بر دلهاى (تجاوزكاران ) مهر مى نهيم تا چيزى را درك نكنند، بنابراين قبلا تجاوزهاى پى در پى به حريم احكام الهى و حق و حقيقت از آنها صادر مى شود، و تدريجا بر دلهاى آنها اثر مى گذارد و قدرت تشخيص حق را از آنان مى گيرد و كارشان به جائى مى رسد كه سركشى و عصيان و گناه براى آنها خوى و طبيعت ثانوى مى شود، چنانكه در مقابل هيچ حقيقتى تسليم نمى شوند.


آيه (75) تا (78) و ترجمه

( ثم بعثنا من بعدهم موسى و هارون الى فرعون و ملايه بايتنا فاستكبروا و كانوا قوما مجرمين ) (75)( فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا ان هذا لسحر مبين ) (76)( قال موسى أتقولون للحق لما جأكم أسحر هذا و لا يفلح السحرون ) (77)( قالوا أجئتنا لتلفتنا عما وجدنا عليه أبأنا و تكون لكما الكبريأ فى الا رض و ما نحن لكما بمؤ منين ) (78)

ترجمه:

75 - بعد از آنها موسى و هارون را با آيات خود به سوى فرعون و اطرافيانش فرستاديم، اما آنها تكبر كردند (و زير بار حق نرفتند چرا كه ) آنها گروهى مجرم بودند.

76 - و هنگامى كه حق از نزد ما به سراغ آنها آمد گفتند اين سحر آشكارى است!

77 - (اما) موسى گفت آيا حق را كه به سوى شما آمده سحر مى شمريد؟ اين سحر است؟ در حالى كه ساحران رستگار (و پيروز) نمى شوند؟.

78 - گفتند آيا آمده اى كه ما را از آنچه پدرانمان را بر آن يافتيم منصرف سازى، و بزرگى (و رياست ) در روى زمين از آن شما باشد؟ ما به شما ايمان نمى آوريم!.

تفسير:

بخشى از مبارزات موسى و هارون

در ذكر داستانهاى انبياء و امتهاى پيشين به عنوان الگوها و نمونه هاى زنده نخست سخن از نوح، و سپس پيامبران بعد از نوح، به ميان آمد، اكنون در اين آيات نوبت موسى و هارون و مبارزات پيگيرشان با فرعون و فرعونيان است.

در نخستين آيه مى گويد: (سپس بعد از رسولان پيشين، موسى و هارون را به سوى فرعون و ملا او همراه با آيات و معجزات فرستاديم )( ثم بعثنا من بعدهم موسى و هارون الى فرعون و ملائه باياتنا ) .

(ملا) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم به اشراف پر زرق و برق گفته مى شود كه ظاهرشان چشم پر كن و حضورشان در اجتماع در همه جا ديده مى شود، و معمولا در آياتى از قبيل آيات مورد بحث به معنى دار و دسته و اطرافيان و مشاوران مى آيد.

و اگر مى بينيم تنها سخن از بعثت موسى به سوى فرعون و ملا به ميان آمده در حالى كه موسى مبعوث به همه فرعونيان و بنى اسرائيل بود، به خاطر آن است كه نبض جامعه ها در دست هيئتهاى حاكمه و دارو دسته آنها است، بنابراين هر برنامه اصلاحى و انقلابى اول بايد آنها را هدف گيرى كند، چنانكه آيه 12 سوره توبه نيز مى گويد( فقاتلوا ائمة الكفر ) : (با سردمداران كفر پيكار كنيد).

اما فرعون و فرعونيان از پذيرش دعوت موسى و هارون سرباز زدند، و از اينكه در برابر حق سر تسليم فرود آورند، تكبر ورزيدند)( فاستكبروا ) .

آنها به خاطر كبر و خود برتربينى و نداشتن روح تواضع، واقعيتهاى روشن را در دعوت موسى ناديده گرفتند و به همين دليل اين قوم مجرم و گنهكار همچنان به جرم و گناهشان ادامه دادند( و كانوا قوما مجرمين ) .

آيات بعد، از مبارزات چند مرحله اى فرعونيان با موسى و برادرش هارون سخن مى گويد كه مرحله نخستين آن انكار و تكذيب و افترا و متهم ساختن آنان به سوء نيت و به هم ريختن سنت نياكان و اخلال در نظام اجتماعى بوده است، چنانكه

قرآن مى گويد:

(هنگامى كه حق از نزد ما به سوى آنها آمد (با اينكه آنرا از چهره اش شناختند) گفتند اين سحر آشكارى است )!( فلما جائهم الحق من عندنا قالوا ان هذا لسحر مبين ) .

جاذبه و كشش فوق العاده دعوت موسى از يك طرف و معجزات چشمگيرش از طرف ديگر، و نفوذ روز افزون و خيره كننده اش از طرف سوم، سبب شد كه فرعونيان به فكر چاره بيفتند و وصله اى بهتر از اين پيدا نكردند كه او را ساحر و عملش را سحر بخوانند، و اين تهمت چيزى است كه در سرتاسر تاريخ انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ديده مى شود.

اما (موسى ) (عليه‌السلام ) در مقام دفاع از خويش برآمد، با بيان دو دليل پرده ها را كنار زده و دروغ و تهمت آنها را آشكار ساخت.

نخست (به آنها گفت آيا شما نسبت سحر به حق مى دهيد؟ آيا اين سحر است و هيچ شباهتى با سحر دارد)( قال موسى اتقولون للحق لما جائكم اسحر هذا ) .

يعنى درست است كه (سحر) و (معجزه ) هر دو نفوذ دارند اين (حق ) و (باطل ) هر دو ممكن است مردم را تحت تاءثير قرار دهند ولى چهره سحر كه امر باطلى است با چهره معجزه كه حق است كاملا از هم متمايز مى باشد، نفوذ پيامبران با نفوذ ساحران قابل مقايسه نيست، اعمال ساحران كارهائى بى هدف، محدود و كم ارزش است، ولى معجزات پيامبران هدفهاى روشن اصلاحى و انقلابى و تربيتى دارد و در شكلى گسترده و نا محدود، عرضه مى شود.

به علاوه (ساحران هرگز رستگار نمى شوند)( و لا يفلح الساحرون ) .

اين تعبير در واقع دليل ديگرى بر تمايز كار انبياء از سحر است، در دليل سابق از تفاوت سحر و معجزه و چهره و هدف اين دو، جدائيشان از يكديگر اثبات شده، اما در اينجا از تفاوت حالات و صفات آورندگان سحر و آورندگان معجزه براى اثبات مطلب استمداد مى شود.

ساحران به حكم كار و فنشان كه جنبه انحرافى و اغفالگرانه دارد، افرادى سود جو، منحرف، اغفالگر و متقلبند كه آنها را از خلال اعمالشان مى توان شناخت اما پيامبران مردانى حق طلب، دلسوز، پاكدل، باهدف و پارسا و بى اعتنا به امور مادى هستند.

ساحران هرگز روى رستگارى را نمى بينند و جز براى پول و ثروت و مقام و منافع شخصى كار نمى كنند، در حالى كه هدف انبياء هدايت و منافع خلق خدا و اصلاح جامعه انسانى در تمام جنبه هاى معنوى و مادى است.

سپس سيل تهمت خود را به سوى موسى ادامه دادند، و صريحا به او گفتند: (آيا تو مى خواهى ما را از راه و رسم پدران و نياكانمان منصرف سازى )؟( قالوا اجئتنا لتلفتنا عما وجدنا عليه آبائنا ) .

در واقع بت (سنتهاى نياكان و عظمت خيالى و افسانه اى آنها را پيش كشيدند تا افكار عامه را نسبت به موسى و هارون بدبين كنند كه آنها مى خواهند با مقدسات جامعه و كشور شما بازى كنند.

سپس ادامه دادند دعوت شما به دين و آئين خدا دروغى بيش نيست، اينها همه دام است، و نقشه هاى خائنانه (براى اينكه در اين سرزمين حكومت كنيد)( و تكون لكما الكبرياء فى الارض ) .

در حقيقت آنها چون خودشان هر تلاش و كوششى داشتند براى حكومت ظالمانه بر مردم بود، ديگران را نيز چنين مى پنداشتند و تلاشهاى مصلحان و پيامبران را همينگونه تفسير مى كردند.

اما بدانيد (ما به شما دو نفر هرگز ايمان نمى آوريم ) زيرا دست شما را خوانده ايم و از نقشه هاى تخريبيتان آگاهيم( و ما نحن لكما بمؤ منين ) .

و اين نخستين مرحله مبارزه آنها با موسى بود.


آيه (79) تا (82) و ترجمه

( و قال فرعون ائتونى بكل سحر عليم ) (79)( فلما جاء السحرة قال لهم موسى ألقوا ما أنتم ملقون ) (80)( فلما ألقوا قال موسى ما جئتم به السحر ان الله سيبطله ان الله لا يصلح عمل المفسدين ) (81)( و يحق الله الحق بكلمته و لو كره المجرمون ) (82)

ترجمه:

79 - فرعون گفت هر جادوگر (و ساحر) آگاهى را نزد من آوريد.

80 - هنگامى كه ساحران آمدند موسى به آنها گفت آنچه (از وسايل سحر) مى توانيد بيفكنيد، بيفكنيد!

81 - هنگامى كه افكندند موسى گفت آنچه شما آورديد سحر است، كه خداوند به زودى آنرا ابطال مى كند، چرا كه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمى كند.

82 - و حق را به وعده خويش تحقق مى بخشد هر چند مجرمان اكراه داشته باشند.

تفسير:

مرحله دوم مبارزه با موسى

اين آيات مرحله ديگر مبارزه را تشريح مى كند و سخن از اقدامات عملى فرعون بر ضد موسى و برادرش هارون مى گويد.

هنگامى كه فرعون قسمتى از معجزات موسى مانند يد بيضاء و حمله مار عظيم را ملاحظه كرد و ديد ادعاى موسى بدون دليل هم نيست و اين دليل كم و بيش در جمع اطرافيان او و يا ديگران اثر خواهد گذاشت، به فكر پاسخگوئى عملى افتاد، چنانكه قرآن مى گويد: فرعون صدا زد، تمام ساحران آگاه و دانشمند را نزد من آوريد، تا بوسيله آنها زحمت موسى را از خود دفع كنم( و قال فرعون ائتونى بكل ساحر عليم ) .

او مى دانست هر كارى را بايد از طريقش وارد شد و از كارشناسان آن فن بايد كمك گرفت.

آيا براستى فرعون در حقانيت دعوت موسى شك داشت و مى خواست از اين طريق او را بيازمايد؟ و يا مى دانست او از سوى خدا است ولى فكر مى كرد، بوسيله غوغاى ساحران مى تواند مردم را آرام سازد، و موقتا از خطر نفوذ موسى در افكار عمومى جلوگيرى كند، به مردم بگويد اگر او كار خارق عادتى انجام مى دهد، ما نيز از انجام مثل آن نا توان نيستيم! و اگر اراده ملوكانه ما تعلق گيرد، چنين چيزى براى ما سهل و آسان است.

احتمال دوم به نظر نزديكتر مى رسد و ساير آيات مربوط به داستان موسى كه در سوره طه و امثال آن است اين نظر را تاءييد مى كند، كه او آگاهانه به مبارزه با موسى برخاست.

به هر حال (هنگامى كه ساحران در روزى كه براى اين مبارزه تاريخى تعيين شده بود و دعوت عمومى نيز از مردم به عمل آمده بود، گرد آمدند، موسى رو به آنها كرد و گفت: نخست شما آنچه مى توانيد به ميدان آوريد)( فلما جاء السحرة قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون ) .

جمله (القوا ما انتم ملقون ) معنى اصليش اين است كه آنچه شما مى توانيد بيفكنيد، بيفكنيد، و اين اشاره به طنابها و عصاه اى مخصوصى است كه درون آنها خالى بود، و مواد شيميائى مخصوصى در آن ريخته بودند كه در مقابل تابش آفتاب موجب حركت و جنب و جوش آنها مى شد.

شاهد اين گفتار آياتى است كه در سوره اعراف و شعراء آمده است، در آيه 43 و 44 سوره شعراء مى خوانيم( قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون فالقوا حبالهم و عصيهم و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون ) : (موسى به آنها گفت آنچه مى توانيد بيفكنيد بيفكنيد و سپس آنها طنابها و عصاه اى خود را افكندند و گفتند به عزت فرعون ما پيروزيم.

ولى البته اين معنى را نيز در درون دارد كه هر چه در قدرت داريد به ميدان بياوريد.

به هر حال آنها آنچه را در توان داشتند بسيج كردند و همه وسائلى را كه با خود آورده بود به وسط ميدان افكندند، (در اين هنگام موسى به آنها گفت: آنچه را شما در اين ميان آورده ايد سحر است و خداوند بزودى آنرا ابطال مى كند)( فلما القوا قال موسى ما جئتم به السحر ان الله سيبطله ) .

شما افرادى فاسد و مفسديد چرا كه در خدمت يك دستگاه جبار و ظالم و طاغى هستيد و علم و دانش خود را براى تقويت پايه هاى اين حكومت خودكامه، فروخته ايد، و اين خود بهترين دليل بر مفسد بودن شما است، (و خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمى كند)( ان الله لا يصلح عمل المفسدين ) .

در واقع هر كس در آنجا عقل و هوش و دانشى داشت، حتى پيش از غلبه موسى بر ساحران مى توانست اين حقيقت را دريابد كه عمل ساحران عمل بى اساسى است، به دليل اينكه در راه تقويت پايه هاى ظلم و ستم قرار گرفته بود، چه كسى نمى دانست كه فرعون غاصب و غارتگر و ظالم و مفسد است، آيا خدمتگزاران چنين دستگاهى شريك در ظلم و فساد او نبودند؟ و آيا ممكن بود عمل آنها يك عمل صحيح و الهى باشد؟ هرگز نه، بنابراين پيدا بود كه خداوند اين تلاش مفسدانه را باطل خواهد كرد.

آيا تعبير به (سيبطله ) (خداوند بزودى آنرا باطل مى كند) دليل بر اين است كه سحر واقعيت دارد اما خدا مى تواند آنرا ابطال كند؟ و يا اينكه منظور از اين جمله آن است كه خداوند باطل بودن آن را آشكار مى سازد؟

آيه 116 سوره اعراف مى گويد سحر ساحران در چشمهاى مردم اثر گذاشت و آنها را به وحشت افكند( فلما القوا سحروا اعين الناس و استرهبوهم ) ولى اين تعبير منافات با آن ندارد كه آنها با يك سلسله وسائل مرموز آنچنان كه در مفهوم و معنى لغوى (سحر) افتاده است، مخصوصا با استفاده از خواص فيزيكى و شيميائى اجسام مختلف، يك رشته حركات واقعى در آن طنابها و عصاها ايجاد كرده باشند، ولى مطمئنا اين طنابها و عصاها موجودات زنده اى آنچنان كه در چشم ظاهر بينان جلوه مى كرد نبودند، چنانكه قرآن در سوره طه آيه 66 مى گويد:( فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى ) : (در آن هنگام طنابها و عصاهاى جادوگران بر اثر سحر خيال مى شد كه موجودات زنده اى است و مى دود)!

بنابراين بخشى از تاءثير سحر واقعيت دارد و بخشى وهم و خيال است.

و در آخرين آيه مى فرمايد: موسى به آنها گفت در اين درگيرى و مبارزه مطمئنا پيروزى با ما است، چرا كه (خداوند وعده داده است كه حق را آشكار سازد و بوسيله منطق كوبنده و معجزات قاهره پيامبرانش، مفسدان و باطلگرايان را رسوا كند، هر چند مجرمانى همچون فرعون و ملاش اكراه داشته باشند)( و يحق الله الحق بكلماته و لو كره المجرمون ) .

منظور از بكلماته يا وعده خدا در زمينه پيروزى رسولان بر حق است و يا معجزات قاهره و نيرومند او است.


آيه (83) تا (86) و ترجمه

( فما أمن لموسى إلا ذرية من قومه على خوف من فرعون و ملايهم أن يفتنهم و إن فرعون لعال فى الا رض و إنه لمن المسرفين ) (83)( و قال موسى يقوم إن كنتم أمنتم بالله فعليه توكلوا إن كنتم مسلمين ) (84)( فقالوا على الله توكلنا ربنا لا تجعلنا فتنة للقوم الظلمين ) (85)( و نجنا برحمتك من القوم الكفرين ) (86)

ترجمه:

83 - (در آغاز) هيچكس به موسى ايمان نياورد مگر گروهى از فرزندان قوم او، (آن هم ) با ترس از فرعون و اطرافيانش مبادا آنها را (با فشار و يا تبليغات گمراه كننده ) از آئينشان منحرف سازند، فرعون برترى جوئى (و طغيان ) در زمين داشت، و او از اسرافكاران بود.

84 - موسى گفت: اى قوم من! اگر شما ايمان به خدا آورده ايد بر او توكل كنيد اگر تسليم فرمان او هستيد.

85 - گفتند تنها بر خدا توكل داريم پروردگارا ما را تحت تاءثير گروه ستمگر قرار مده.

86 - و ما را به رحمتت از (دست ) گروه كافران رهائى بخش.

تفسير:

سومين مرحله مبارزه موسى با طاغوت مصر

در اين آيات مرحله ديگرى از داستان مبارزات انقلابى موسى و فرعون منعكس شده است.

در آغاز وضع نخستين گروه ايمان آورندگان به موسى را بيان مى كند و مى گويد (بعد از اين ماجرا تنها گروهى كه به موسى ايمان آوردند، فرزندانى از قوم او بودند)( فما آمن لموسى الا ذرية من قومه ) .

اين گروه كوچك و اندك كه به مقتضاى ظاهر كلمه ذريه، بيشتر از جوانان و نوجوانان تشكيل مى شدند، تحت فشار شديدى از ناحيه فرعون و اطرافيانش قرار داشتند، و هر زمان (از اين بيم داشتند كه دستگاه فرعونى با فشارهاى شديدى كه روى مؤ منان وارد مى كرد، آنان را وادار به ترك آئين و مذهب موسى كند)( على خوف من فرعون و ملائهم ان يفتنهم ) .

چرا كه (فرعون مردى بود كه در آن سرزمين برترى جوئى داشت )( و ان فرعون لعال فى الارض ) .

(و اسرافكار و تجاوز كار بود و هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناخت )( و انه لمن المسرفين ) .

در اينكه اين ذريه كه به موسى ايمان آوردند چه گروهى بودند و ضمير من قومه به چه كسى (به موسى يا به فرعون ) بازگشت مى كند، در ميان مفسران گفتگو است.

بعضى خواسته اند بگويند اين گروه نفرات اندكى از قوم فرعون و قبطيان بودند، مانند مؤ من آل فرعون، و همسر فرعون و مشاطه او و كنيزش، و ظاهرا دليل انتخاب اين نظر آن است كه بنى اسرائيل، بيشتر نفراتشان ايمان آوردند، و اين متناسب با تعبير (ذريه من قومه ) نيست، زيرا اين گروه كوچكى را مى رساند.

ولى بعضى ديگر معتقدند كه اين گروه از بنى اسرائيل بودند، و ضمير به موسى بر مى گردد، چرا كه قبل از آن نام موسى ذكر شده، و طبق قواعد ادبى ضمير بايد به او باز گردد.

شك نيست كه معنى دوم با ظاهر آيه موافقتر است، شاهد ديگرى كه آن را تاءييد مى كند آيه بعد است كه مى گويد: و قال موسى يا قوم... (موسى به گروه مؤ منان گفت اى قوم من...) يعنى مؤ منان را به عنوان قوم من خطاب مى كند.

تنها ايرادى كه ممكن است بر اين تفسير بماند، اين است كه تمام بنى اسرائيل به موسى ايمان آوردند نه گروه كوچكى.

ولى با توجه به يك نكته اين ايراد قابل دفع است، چرا كه مى دانيم در هر انقلابى نخستين گروهى كه به آن جذب مى شوند، جوانان هستند، گذشته از اينكه قلبهائى پاكتر و افكارى دست نخورده دارند، شور و جوشش انقلابى در آنها بيشتر است، به علاوه وابستگيهاى مادى كه بزرگسالان را به محافظه كارى و ملاحظات مختلف دعوت مى كند در آنها نيست، نه مال و ثروتى دارند كه از ضايع شدن آن بترسند، و نه پست و مقامى، كه از به خطر افتادنش وحشت كنند!

بنابراين طبيعى است كه اين گروه بسيار زود جلب و جذب به موسى بشوند، و تعبير (ذريه ) بسيار با اين معنى متناسب است.

به علاوه بزرگسالانى هم بعدا به اين گروه ملحق شدند به خاطر اينكه نقشى در جامعه آن روز نداشتند و ضعيف و نا توان بودند، اين تعبير - چنانكه از ابن عباس نقل شده - در مورد آنان چندان بعيد نيست، درست مثل اين است

كه وقتى افراد عادى و معمولى از دوستان خود را دعوت مى كنيم، مى گوئيم برو بچه ها دعوت داشتند، هر چند بزرگسال بوده باشند! و اگر اين تعبير را بعيد بدانيم احتمال اول به قوت خود باقى است.

علاوه بر اين ذريه گر چه معمولا به فرزندان اطلاق مى شود ولى از نظر ريشه لغوى - چنانكه (راغب ) در كتاب مفردات گفته: صغير و كبير هر دو را شامل مى گردد.

نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه كرد اين است كه منظور از (فتنه ) كه از جمله ان يفتنهم استفاده مى شود، منحرف ساختن از دين و آئين موسى بر اثر تهديد و ارعاب و شكنجه بوده است و يا به معنى هر گونه توليد ناراحتى و درد سر اعم از دينى و غير دينى.

به هر حال موسى براى آرامش فكر و روح آنها با لحنى محبت آميز به آنان گفت: (اى قوم من اگر شما به خدا ايمان آورده ايد، و در گفتار خود و ايمان و اسلام خود صادقيد، بايد بر او توكل و تكيه كنيد) از امواج و طوفان بلا نهراسيد، چرا كه ايمان از توكل جدا نيست( و قال موسى يا قوم ان كنتم آمنتم بالله فعليه توكلوا ان كنتم مسلمين ) .

حقيقت (توكل ) واگذارى كار به ديگرى و انتخاب او به وكالت است.

مفهوم توكل اين نيست كه انسان دست از تلاش و كوشش بردارد، و به گوشه انزوا بخزد و بگويد تكيه گاه من خدا است، بلكه مفهوم آن اين است كه هرگاه نهايت تلاش و كوشش خود را به كار زد و نتوانست مشكل را حل كند و موانع را از سر راه خود كنار زند، وحشتى به خود راه ندهد، و با اتكاء به لطف پروردگار و استمداد از ذات پاك و قدرت بى پايان او، ايستادگى به خرج دهد، و به جهاد پيگير خود همچنان ادامه دهد، حتى در جائى كه توانائى دارد نيز خود را بى نياز از لطف خدا نداند، چرا كه هر قدرتى هست بالاخره از ناحيه او است.

اين است مفهوم توكل كه از ايمان و اسلام نمى تواند جدا باشد، چرا كه يك فرد مؤ من و تسليم در برابر فرمان پروردگار، او را بر هر چيز قادر و توانا، و هر مشكلى را در برابر اراده او سهل و آسان مى داند، و به وعده هاى پيروزى او اعتقاد دارد.

اين مؤ منان راستين دعوت موسى را به توكل اجابت كردند، (و گفتند ما تنها بر خدا توكل داريم )( فقالوا على الله توكلنا ) .

سپس از ساحت مقدس خدا تقاضا كردند كه از شر دشمنان و وسوسه ها و فشارهاى آنان در امان باشند، و عرضه داشتند (پروردگارا ما را وسيله فتنه و تحت تاءثير و نفوذ ظالمان و ستمگران قرار مده )( ربنا لا تجعلنا فتنة للقوم الظالمين ) .

(پروردگارا ما را به رحمت خود از قوم بى ايمان رهائى بخش )( و نجنا برحمتك من القوم الكافرين ) .

جالب اينكه فرعون در آيه نخست از (مسرفين ) و در سومين آيه او و اطرافيانش به عنوان (ظالمين ) و در آخرين آيه به عنوان (كافرين ) توصيف شده اند.

اين تفاوت تعبيرها شايد به خاطر اين باشد كه انسان در مسير گناه و خطا نخست از (اسراف ) يعنى تجاوز از حدود و مرزها شروع مى كند، بعد بناى ستمكارى مى گذارد و سرانجام كارش به كفر و انكار منتهى مى گردد!


آيه (87) تا (89) و ترجمه

( و أوحينا إلى موسى و أخيه أن تبوأ لقومكما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتكم قبلة و أقيموا الصلوة و بشر المؤ منين ) (87)( و قال موسى ربنا إنك أتيت فرعون و ملا ه زينة و أمولا فى الحيوة الدنيا ربنا ليضلوا عن سبيلك ربنا اطمس على أمولهم و اشدد على قلوبهم فلا يؤ منوا حتى يروا العذاب الا ليم ) (88)( قال قد أجيبت دعوتكما فاستقيما و لا تتبعان سبيل الذين لا يعلمون ) (89)

ترجمه:

87 - و به موسى و برادرش وحى كرديم كه براى قوم خود خانه هائى در سرزمين مصر انتخاب كنيد، و خانه هايتان را مقابل يكديگر (و متمركز) قرار دهيد، و نماز را بر پا داريد، و به مؤ منان بشارت ده (كه سرانجام پيروز مى شوند).

88 - موسى گفت پروردگارا تو فرعون و اطرافيانش را زينت و اموالى (سرشار) در زندگى دنيا داده اى و نتيجه اش اين شده كه (بندگانت را) از راه تو گمراه مى سازند، پروردگارا! اموالشان را نابود كن و دلهايشان را سخت (و سنگين ) ساز، تا عذاب دردناك را نبينند ايمان نياورند.

89 - فرمود: دعاى شما پذيرفته شد، استقامت بخرج دهيد و از راه (و رسم ) كسانى كه نمى دانند تبعيت نكنيد

تفسير:

مرحله چهارم دوران سازندگى براى انقلاب

در اين آيات مرحله ديگرى از قيام و انقلاب بنى اسرائيل بر ضد فراعنه تشريح شد نخست اينكه خداوند مى فرمايد: (ما به موسى و برادرش وحى فرستاديم كه براى قوم خود خانه هائى در سرزمين مصر انتخاب كنيد)( و اوحينا الى موسى و اخيه ان تبوآ لقومكما بمصر بيوتا ) .

و مخصوصا (اين خانه ها را نزديك به يكديگر و مقابل هم بسازيد)( و اجعلوا بيوتكم قبلة ) .

سپس به خود سازى معنوى و روحانى بپردازيد (و نماز را بر پا داريد) و از اين طريق روان خود را پاك و قوى نمائيد( و اقيموا الصلوة ) .

و براى اينكه آثار ترس و وحشت از دل آنها بيرون رود، و قدرت روحى و انقلابى را بازيابند (به مؤ منان بشارت ده بشارت به پيروزى و لطف و رحمت خدا)( و بشر المؤ منين ) .

از مجموع اين آيه استفاده مى شود كه بنى اسرائيل در آن زمان به صورت گروهى پراكنده، شكست خورده، وابسته و طفيلى، و آلوده و ترسان بودند، نه خانه اى از خود داشتند و نه اجتماع و تمركزى، نه برنامه سازنده معنوى داشتند و نه شهامت و شجاعت لازم براى يك انقلاب كوبنده!

لذا موسى و برادرش هارون ماموريت يافتند كه براى بازسازى اجتماع بنى اسرائيل مخصوصا از نظر روحى برنامه اى را در چند ماده پياده كنند:

1 - نخست به امر خانه سازى و جدا كردن مسكن خويش از فرعونيان همت بگمارند، اين كار چند فايده داشت:

يكى اينكه آنها با مالك شدن مسكن در سرزمين مصر علاقه بيشترى به دفاع از خود و از آن آب و خاك پيدا مى كردند.

ديگر اينكه از زندگى طفيلى گرا در خانه هاى قبطيان به يك زندگى مستقل، منتقل مى شدند.

و ديگر اينكه اسرار كارها و نقشه هاى آنها به دست دشمنانشان نمى افتاد.

2 - خانه هايشان را مقابل يكديگر و نزديك به هم بسازند، زيرا قبله در اصل به معنى حالت تقابل مى باشد، و اطلاق كلمه قبله بر آنچه امروز معروف است در حقيقت معنى ثانوى براى اين كلمه است.

اين كار كمك مؤ ثرى به تمركز و اجتماع بنى اسرائيل مى كرد، و مى توانستند مسائل اجتماعى را بطور عمومى مورد بررسى قرار دهند، و به عنوان انجام مراسم مذهبى دور هم جمع شوند و براى آزادى خويش نقشه هاى لازم را طرح نمايند.

3 - توجه به عبادت و مخصوصا نماز كه انسان را از بندگى بندگان جدا، و به خالق همه قدرتها پيوند مى دهد، قلب و روح او را از آلودگى گناه مى شويد و حس اتكاى به نفس را در آنان زنده مى كند و با تكيه بر قدرت پروردگار، روح تازه اى به كالبد انسان مى دمد.

4 - به موسى به عنوان يك رهبر دستور مى دهد كه دست در درون زواياى روح بنى اسرائيل بيفكند و زباله هاى ترس و وحشت را كه يادگار ساليان دراز بردگى و ذلت بوده است بيرون بكشد، و از طريق (بشارت دادن به مؤ منان ) به فتح و پيروزى نهائى و لطف و رحمت پروردگار اراده آنها را قوى و شهامت و شجاعت را در آنها پرورش دهد.

جالب اينكه بنى اسرائيل از فرزندان يعقوبند و گروهى از آنها طبعا از فرزندان يوسفند كه او و برادرانش ساليان دراز بر مصر حكومت داشتند و در آبادى و عمران اين سرزمين كوشيدند، اما بر اثر نافرمانى خدا و بى خبرى و اختلافات داخلى روزگارشان به چنين وضع رقت بارى رسيده بود، اين جامعه فرسوده مصيبت زده بايد نوسازى شود، و نقاط منفى خود را پاك كند، و به جاى آن خصائل روحى سازنده بنشاند تا عظمت گذشته را باز يابد.

سپس به يكى از علل طغيان فرعون و فرعونيان اشاره كرده و از زبان موسى چنين مى گويد: (پروردگارا تو فرعون و اطرافيانش را زينت و اموال در زندگى دنيا بخشيده اى )( و قال موسى ربنا انك آتيت فرعون و ملاه زينة و اموالا فى الحيوة الدنيا ) .

(اما سرانجام اين ثروت و تجملات و عاقبت كارش اين شده كه آنها بندگانت را از راه تو منحرف و گمراه مى سازند)( ربنا ليضلوا عن سبيلك ) .

(لام ) در (ليضلوا) به اصطلاح (لام عاقبت ) است، يعنى يك جمعيت ثروتمند اشرافى تجمل پرست، براى گمراه ساختن مردم از راه خدا خواه ناخواه كوشش خواهند كرد و پايان كارشان چيزى جز اين نخواهد بود، چرا كه دعوت پيامبران و برنامه هاى الهى مردم را بيدار و هشيار و متحد و متشكل مى سازد، و با اين حال مجال بر غارتگران و چپاولگران تنگ خواهد شد و روزگار بر آنها سياه، آنها نيز از خود واكنش نشان مى دهند و به مخالفت با پيامبران بر مى خيزند.

سپس موسى (عليها‌السلام ) از پيشگاه خدا تقاضا مى كند و مى گويد: (پروردگارا! اموال آنها را محو و بى اثر ساز) تا نتوانند از آن بهره گيرند( ربنا اطمس على اموالهم ) .

(طمس ) در لغت به معنى محو كردن و بى خاصيت نمودن چيزى است، و جالب اينكه در بعضى از روايات وارد شده كه پس از اين نفرين، اموال فرعونيان به صورت سفال و سنگ در آمد، شايد كنايه از اين باشد كه آنچنان بحران اقتصادى دامانشان را گرفت كه ارزش ثروتهايشان به كلى سقوط كرد، و همچون سفال بى قيمت شد!

بعد اضافه كرد:

(پروردگارا علاوه بر اين، قدرت تفكر و انديشه را نيز از آنان بگير)( و اشدد على قلوبهم ) .

چه اينكه با از دست دادن اين دو سرمايه، آماده زوال و نيستى خواهند شد و راه ما به سوى انقلاب و وارد كردن ضربه نهائى بر آنان باز مى گردد.

خداوندا! اگر من از تو درباره فرعونيان چنين مى خواهم نه به خاطر روح انتقام جوئى و كينه توزى است، بلكه به خاطر اين است كه آنها ديگر هيچگونه آمادگى براى ايمان ندارند (و تا عذاب اليم تو فرا نرسد ايمان نياورند)( فلا يؤ منوا حتى يروا العذاب الاليم ) .

البته پيداست كه ايمان بعد از مشاهده عذاب - چنانكه بزودى خواهد آمد - نيز براى آنها سودى نخواهد داشت.

خداوند به موسى و برادرش خطاب كرد كه اكنون كه شما آماده تربيت و سازندگى جمعيت بنى اسرائيل شده ايد، (دعايتان نسبت به دشمنانتان اجابت شد)( قال قد اجيبت دعوتكما ) .

(پس محكم در راه خود بايستيد و استقامت به خرج دهيد) و از انبوه مشكلات نهراسيد و در كار خود قاطع باشيد( فاستقيما ) .

و هرگز در برابر پيشنهادهاى افراد نادان و بى خبر تسليم نشويد (و از راه جاهلان نرويد) بلكه كاملا آگاهانه برنامه هاى انقلابى خود را ادامه دهيد( و لا تتبعان سبيل الذين لا يعلمون ) .


آيه (90) تا (93) و ترجمه

( و جوزنا ببنى إسرئيل البحر فأتبعهم فرعون و جنوده بغيا و عدوا حتى إذا أدركه الغرق قال أمنت أنه لاإله إلا الذى أمنت به بنوا إسرئيل و أنا من المسلمين ) (90)( ألن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين ) (91)( فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك أية و إن كثيرا من الناس عن أيتنا لغفلون ) (92)( و لقد بوأنا بنى إسرئيل مبوأ صدق و رزقنهم من الطيبت فما اختلفوا حتى جأهم العلم إن ربك يقضى بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون ) (93)

ترجمه:

90 - بنى اسرائيل را از دريا (رود عظيم نيل ) عبور داديم، و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز بدنبال آنها رفتند، تا هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت گفت ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند وجود ندارد، و من از مسلمين هستم!

91 - (اما به او خطاب شد) الان؟! در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى؟!

92 - ولى امروز بدنت را (از آب نجات مى دهيم تا عبرتى براى آيندگان باشى، و بسيارى از مردم از آيات ما غافلند.

93 - ما بنى اسرائيل را در جايگاه صدق (و راستى منزل داديم و از روزيهاى پاكيزه به آنها عطا كرديم، (اما آنها به نزاع و اختلاف برخاستند) و اختلاف نكردند مگر بعد از آن كه علم و آگاهى يافتند، پروردگار تو در روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف كردند داورى خواهد كرد.

تفسير:

آخرين فصل مبارزه با ستمگران

در اين آيات آخرين مرحله مبارزه بنى اسرائيل با فرعونيان و سرنوشت آنها، در عباراتى كوتاه اما دقيق و روشن، ترسيم شده است، و آنچنانكه روش قرآن است، مطالب اضافى را كه از جمله هاى قبل و بعد فهميده مى شود، ترك نموده.

نخست مى گويد: (ما بنى اسرائيل را به هنگام مقابله با فرعونيان در حالى كه تحت فشار و تعقيب آنها قرار گرفته بودند از دريا (شط عظيم نيل كه به خاطر عظمتش كلمه (بحر) بر آن اطلاق شده ) عبور داديم )( و جاوزنا ببنى اسرائيل البحر ) .

(فرعون و لشگرش براى كوبيدن بنى اسرائيل و ظلم و ستم و تجاوز بر آنان به تعقيب آنها پرداختند، اما بزودى همگى در ميان امواج نيل غرق شدند)( فاتبعهم فرعون و جنوده بغيا و عدوا ) .

(بغى ) به معنى ستم و (عدو) به معنى تجاوز است، يعنى آنها به خاطر ستم و تجاوز به بنى اسرائيل به تعقيبشان پرداختند.

جمله فاتبعهم نشان مى دهد كه فرعون و لشكرش به اختيار خود به تعقيب بنى اسرائيل پرداختند، بعضى از روايات نيز اين معنى را تاءييد مى كند و پاره اى ديگر چندان با آن سازگار نيست، ولى به هر حال آنچه از ظاهر آيه استفاده مى شود براى ما مدرك است.

اما اينكه چگونه بنى اسرائيل از دريا گذشتند و چه اعجازى در اين موقع به وقوع پيوست شرح آن بخواست خدا در ذيل آيه 63 سوره شعراء خواهد آمد.

به هر حال اين جريان ادامه يافت (تا اينكه غرقاب دامن فرعون را فرو گرفت، و او همچون پر كاهى بر روى امواج عظيم نيل مى غلطيد، در اين هنگام پرده هاى غرور و بى خبرى از مقابل چشمان او كنار رفت، و نور توحيد فطرى درخشيدن گرفت، فرياد زد: من ايمان آوردم كه معبودى جز آنكس كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند، وجود ندارد)( حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل ) .

نه تنها با قلب خود ايمان آوردم بلكه عملا هم (در برابر چنين پروردگار توانائى تسليم )( و انا من المسلمين ) .

در واقع هنگامى كه پيشگوئيهاى موسى يكى پس از ديگرى بوقوع پيوست و فرعون بيش از پيش از صدق گفتار اين پيامبر بزرگ آگاه شد، و قدرتنمائى او را مشاهده كرد، ناچار اظهار ايمان نمود، به اميد اينكه همانگونه كه (خداى بنى اسرائيل ) آنها را از اين امواج كوه پيكر رهائى بخشيد، او را نيز رهائى بخشد، لذا مى گويد: به همان خداى بنى اسرائيل ايمان آوردم!.

ولى بديهى است چنين ايمانى كه به هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ اظهار مى شود، در واقع يكنوع ايمان اضطرارى است، كه هر جانى و مجرم و گنهكارى دم از آن مى زند، بى آنكه ارزشى داشته باشد و يا دليل بر تكامل و حسن نيت و صدق گفتار او گردد.

به همين جهت خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود: (اكنون ايمان مى آورى در حالى كه قبل از اين طغيان و گردنكشى و عصيان نمودى، و در صف مفسدان فى الارض و تبهكاران قرار داشتى )( آلان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين ) .

سابقا نيز در آيه 18 سوره نساء خوانديم:( و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان ) : (براى كسانى كه كارهاى سوء انجام دهند، و به هنگام فرا رسيدن مرگ توبه كنند، توبه اى نيست ).

به همين دليل بسيار ديده شده كه اگر امواج بلا فرو نشيند و از چنگال مرگ رهائى يابند باز به برنامه هاى سابق بر مى گردند.

نظير اين تعبير كه در فوق خوانديم در اشعار و سخنان ادباى عرب و عجم نيز آمده است، مانند.

اتت و حياض الموت بينى و بينها و جادت بوصل حين لا ينفع الوصل (به سراغ من آمد در حالى كه امواج مرگ ميان من و او قرار گرفته بود - او آماده وصال گشت در آن هنگام كه وصال سودى نداشت )!

ولى، (امروز بدن تو را از امواج رهائى مى بخشيم تا درس عبرتى براى آيندگان باشى ) براى زمامداران مستكبر و براى همه ظالمان و مفسدان، و نيز براى گروههاى مستضعف( فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك آية )

در اينكه منظور از بدن در اينجا چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، اكثر آنها معتقدند منظور همان جسم بى جان فرعون است، چرا كه عظمت فرعون در افكار مردم آن محيط چنان بود كه اگر بدنش از آب بيرون نمى افتاد بسيارى باور نمى كردند كه فرعون هم ممكن است غرق شده باشد، و ممكن بود به دنبال اين ماجرا افسانه هاى دروغين درباره نجات و حيات فرعون بسازند، لذا خداوند بدن بى جان او را از آب بيرون افكند.

جالب اينكه بدن در لغت - آنچنانكه راغب در مفردات گفته - به معنى جسد عظيم است و اين مى رساند كه فرعون همانند بسيارى از مرفهين كه داراى زندگانى پر زرق و برق افسانهاى هستند، اندامى درشت و چاق و چله داشت!.

ولى بعضى ديگر گفته اند كه يكى از معانى (بدن ) (زره ) است و اين اشاره به آن است كه خداوند فرعون را با همان زره زرينى كه بر تن داشت از آب بيرون فرستاد تا بوسيله آن شناخته شود و هيچگونه ترديدى براى كسى باقى نماند.

اين نكته نيز شايان توجه است كه بعضى از جمله (ننجيك ) چنين استفاده نموده اند كه خداوند دستور داد امواج، بدن او را بر نقطه مرتفعى از ساحل بيفكند، زيرا ماده (نجوة ) به معنى مكان مرتفع و زمين بلند است.

نكته ديگرى كه در آيه به چشم مى خورد اين است كه جمله فاليوم ننجيك با فاء تفريع، آغاز شده و اين ممكن است اشاره به آن باشد كه آن ايمان بى روح فرعون در اين لحظه نا اميدى و گرفتارى در چنگال مرگ، اين ايمانى كه همانند جسم بى جانى بود اين مقدار تاءثير كرد كه خداوند جسم بى جان فرعون را از آب نجات داد تا طعمه ماهيان دريا نشود و هم عبرتى باشد براى آيندگان!

هم اكنون در موزه هاى (مصر) و (بريتانيا) يكى دو بدن از فراعنه به حال موميائى باقى مانده است، آيا بدن فرعون معاصر موسى در ميان آنها است كه بعدا آنرا به صورت موميائى حفظ كرده اند يا نه؟ دليلى در دست نداريم، ولى تعبير (لمن خلفك ) ممكن است اين احتمال را تقويت كند كه بدن آن فرعون در ميان اينها است، تا عبرتى براى همه آيندگان باشد، زيرا تعبير آيه مطلق است و همه آيندگان را شامل مى شود (دقت كنيد).

و در پايان آيه مى فرمايد: اما با اينهمه آيات و نشانه هاى قدرت خدا و با اينهمه درسهاى عبرت كه تاريخ بشر را پر كرده است، (بسيارى از مردم از آيات و نشانه هاى ما غافلند)( و ان كثيرا من الناس عن آياتنا لغافلون ) .

و در آخرين آيه مورد بحث، پيروزى نهائى بنى اسرائيل و بازگشت به سرزمينهاى مقدسه را پس از رهائى از چنگال فرعونيان چنين بيان مى كند:

(ما بنى اسرائيل را در مكان صدق و راستى منزل داديم )( و لقد بواءنا بنى اسرائيل مبوء صدق ) .

تعبير به (مبوء صدق ) (منزلگاه راستين ) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند به وعده خود نسبت به بنى اسرائيل وفا كرد، و آنها را به سرزمين موعود بازگرداند، و يا اينكه سرزمين صدق اشاره به پاكى و نيكى اين سرزمين است و به همين جهت تناسب با سرزمين شام و فلسطين دارد كه منزلگاه انبياء و پيامبران الهى بود.

گروهى نيز احتمال داده اند كه منظور سرزمين مصر باشد، زيرا همانگونه كه قرآن در سوره دخان مى گويد: (پس از نابودى فرعونيان باغها و چشمه ها و سرزمينها و قصرها و نعمتهائى از آنها بجاى ماند و آنها را به گروه ديگرى يعنى بنى اسرائيل داديم )( كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين كذلك و اورثناها قوما آخرين ) (سوره دخان آيه 25 تا 28)

همين مضمون در سوره شعراء آيه 57 تا 59 آمده و در آخر آن مى خوانيم (و وارثناها بنى اسرائيل ) (ما اين باغها و چشمه ها و گنجها و قصرها را به بنى - اسرائيل داديم ).

از اين آيات بر مى آيد كه بنى اسرائيل قبل از هجرت به سرزمين شام، مدتى در مصر ماندند، و از بركات آن سرزمين پر بار، بهره گرفتند:

سپس قرآن اضافه مى كند: (ما آنها را از روزيهاى پاكيزه، بهره مند ساختيم )( و رزقناهم من الطيبات ) .

البته مانعى هم ندارد كه هم سرزمين مصر منظور باشد و هم اراضى شام و فلسطين.

اما آنها قدر اين نعمت را ندانستند، (و به اختلاف و نزاع با يكديگر برخاستند آنهم نه از روى نا آگاهى، بلكه از روى علم و دانش و پس از مشاهده آنهمه معجزات موسى و دلائل صدق دعوت او)( فلما اختلفوا حتى جائهم العلم ) .

ولى (پروردگار تو سرانجام در روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند) و اگر امروز مجازات اختلاف را نچشند، فردا خواهند چشيد!( ان ربك يقضى بينهم يوم القيامه فيما كانوا فيه يختلفون ) .

اين احتمال نيز در تفسير آيه فوق داده شده است كه منظور از اختلاف اختلاف بنى اسرائيل و يهود معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در قبول دعوت آن حضرت است يعنى آنها با اينكه طبق نشانه هاى كتب آسمانى خود، صدق دعوت او را دانسته بودند اختلاف كردند، گروهى ايمان آوردند و گروه بيشترى از پذيرش دعوتش سرباز زدند، و خداوند در قيامت در ميان آنها داورى خواهد كرد.

ولى احتمال اول با ظاهر آيه سازگارتر است.

اين بود قسمتى از سرگذشت عبرت انگيز بنى اسرائيل كه در طى آياتى در اين سوره بيان شد، و چقدر حال آنان با مسلمانان امروز شبيه است: خداوند در پرتو فضلش پيروزيها به مسلمانان مى دهد، و دشمنان نيرومندشان را به طرز اعجاز آميزى در هم مى كوبد، و اين جمعيت مستضعف را بر آن زورمندان به فضل و رحمتش پيروز مى كند، ولى متاسفانه بجاى اينكه اين پيروزى را وسيله اى براى جهانى شدن آئين اسلام قرار دهند، بهانه اى براى تفرقه و ايجاد نفاق و اختلاف مى سازند، آنچنان كه تمام پيروزيهايشان به خطر مى افتد! خدا ما را از اين كفران نعمت نجات بخشد.


آيه (94) تا (97) و ترجمه

( فإن كنت فى شك مما أنزلنا إليك فسل الذين يقرؤن الكتب من قبلك لقد جأك الحق من ربك فلا تكونن من الممترين ) (94)( و لا تكونن من الذين كذبوا بايت الله فتكون من الخسرين ) (95)( إن الذين حقت عليهم كلمت ربك لا يؤ منون ) (96)( و لو جأتهم كل أية حتى يروا العذاب الا ليم ) (97)

ترجمه:

94 - اگر در آنچه بر تو نازل كرده ايم ترديد دارى از آنها كه پيش از تو كتب آسمانى را مى خوانند سوال كن، (بدان ) به طور قطع، (حق ) از طرف پروردگارت به تو رسيده، بنابراين هرگز از ترديد كنندگان مباش (البته او در چيزى كه با شهود در يافته بود هرگز ترديد نداشت، اين درسى بود براى مردم ).

95 - و از آنها مباش كه آيات خدا را تكذيب كردند كه از زيانكاران خواهى بود.

96 - (و بدان ) آنها كه فرمان خدا بر آنان تحقق يافته ايمان نمى آورند.

97 - هر چند تمام آيات ( الهى و نشانه هاى او) به آنان برسد، تا زمانى كه عذاب اليم را ببينند (چرا كه قلوبشان را تاريكى گناه فرا گرفته و راهى به روشنائى بر آنها نيست!).

تفسير:

ترديد به خود راه مده!

چون در آيات گذشته قسمتهائى از سرگذشتهاى انبياء و اقوام پيشين ذكر شده بود، و ممكن بود بعضى از مشركان و منكران دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در صحت آنها ترديد كنند، قرآن از آنها مى خواهد كه براى فهم صدق اين گفته ها به اهل كتاب مراجعه كنند، و چگونگى را از آنها بخواهند، چرا كه در كتب

آنها بسيارى از اين مسائل آمده است.

ولى به جاى اينكه روى سخن را به مخالفان كند، پيامبر را مخاطب ساخته چنين مى گويد:

(اگر از آنچه بر تو نازل كرديم در شك و ترديد هستى از آنها كه كتب آسمانى را قبل از تو مى خوانند بپرس )( فان كنت فى شك مما انزلنا اليك فاسئل الذين يقرؤ ن الكتاب من قبلك ) .

تا از اين طريق ثابت شود كه آنچه بر تو نازل شده حق است و از طرف پروردگار( لقد جائك الحق من ربك ) .

بنابراين هيچگونه شك و ترديد هرگز به خود راه مده( فلا تكونن من الممترين ) .

اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق بحث تازه و مستقلى را درباره صدق دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عنوان مى كند و به مخالفان مى گويد كه اگر در حقانيت او ترديد دارند، نشانه هاى او را كه در كتب پيشين مانند تورات و انجيل نازل شده از اهل كتاب بپرسند.

شان نزولى كه در بعضى از تفاسير نقل شده نيز اين معنى را تاييد مى كند و آن اينكه: جمعى از كفار قريش مى گفتند: اين قرآن از طرف خدا نازل نشده بلكه شيطان به محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) القا مى كند!، اين سخن سبب شد كه عده اى در شك و ترديد فرو روند، خداوند با آيه فوق به آنها پاسخ گفت.

آيا پيامبر ترديد داشت؟

ممكن است در ابتدا چنين به نظر برسد كه آيه حكايت از اين دارد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حقانيت آياتى كه بر او نازل مى شد ترديد داشت، و خداوند از طريق فوق ترديد او را زايل كرد.

ولى با توجه به اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مساله وحى را با شهود و مشاهده دريافته بود، چنانكه آيات قرآن حاكى از همين معنى است، شك و ترديد در اين مورد معنى نداشت، به علاوه اين تعبير رائج است، كه براى تنبيه دور دستان افراد نزديك را مخاطب مى كنند و سخنى را القا مى نمايند، اين همان است كه عرب با ضرب المثل معروف (اياك اعنى و اسمعى يا جاره ) (بتو مى گويم ولى همسايه تو بشنو) از آن ياد مى كند كه نظير آنرا نيز در فارسى داريم، و اين گونه سخن در بسيارى از موارد تاثيرش از خطاب صريح بيشتر است.

به علاوه ذكر جمله شرطيه، هميشه دليل بر احتمال وجود شرط نيست، بلكه گاهى براى تاكيد روى يك مطلب و يا براى بيان يك قانون كلى است، مثلا در آيه 23 سوره اسراء مى خوانيم( و قضى ربك ان لا تعبدوا الا اياه و بالوالدين احسانا و اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف ) : (پروردگار تو فرمان داده كه جز او را پرستش نكنيد و به پدر و مادر نيكى كنيد، هر گاه يكى از اين دو نزد تو (توجه داشته باشيد در اين جمله مخاطب ظاهرا فقط پيامبر است ) به پيرى برسند هيچگاه كمترين سخن ناراحت كنندهاى به آنها مگو).

با اينكه مى دانيم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پدرش را قبل از تولد و مادرش را در دوران طفوليتش از دست داد، با اين حال حكم احترام به پدر و مادر به عنوان يك قانون كلى بيان شده است هر چند مخاطب ظاهرا پيامبر است.

و نيز در سوره طلاق مى خوانيم يا ايها النبى اذا طلقتم النساء: اى پيامبر هنگامى كه زنان را طلاق گفتيد...

اين تعبير دليل بر اين نيست كه پيامبر زنى را در عمرش طلاق گفته بلكه بيان يك قانون كلى است و جالب اينكه مخاطب در آغاز اين جمله پيامبر است و در آخر جمله همه مردم.

و از جمله قرائنى كه تاييد مى كند منظور اصلى در آيه مشركان و كافران است، آيات پشت سر اين آيه است كه از كفر و بى ايمانى آنها سخن مى گويد.

نظير همين موضوع در آيات مربوط به مسيح ديده مى شود كه وقتى خداوند در روز رستاخيز از او مى پرسد آيا تو مردم را به عبادت خويش و مادرت دعوت كردى؟! او صريحا اين مساله را انكار مى كند و اضافه مى كند( ان كنت قلته فقد علمته ) : (اگر من چنين سخنى را گفته بودم تو مى دانستى ) (سوره مائده آيه 116).

در آيه بعد اضافه مى كند اكنون كه آيات پروردگار و حقانيت اين دعوت بر تو آشكار شده است در صف كسانى كه آيات الهى را تكذيب كرده اند مباش كه از زيانكاران خواهى شد( و لا تكونن من الذين كذبوا بايات الله فتكون من الخاسرين ) .

در واقع در آيه قبل مى گويد اگر ترديد دارى، از آنها كه آگاهى دارند بپرس، و در اين آيه مى گويد: اكنون كه عوامل ترديد بر طرف شد بايد در برابر اين آيات تسليم باشى، وگرنه مخالفت با حق، نتيجه اى جز خسران و زيان در بر نخواهد داشت.

اين آيه قرينه روشنى است بر اينكه منظور اصلى در آيه گذشته، توده مردم مى باشد، هر چند روى سخن به شخص پيامبر است، زيرا بديهى است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هرگز تكذيب آيات الهى را نمى كرد بلكه او مدافع سر سخت آئين خود بود

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اعلام مى كند كه در ميان مخالفان تو گروهى متعصب و لجوج هستند كه انتظار ايمان آنها بيهوده است، آنها از نظر فكرى چنان مسخ شده اند، و آنقدر در راه باطل گام برداشته اند كه وجدان بيدار انسانى را به كلى از دست داده و به موجودى نفوذ ناپذير تبديل شده اند، منتها قرآن اين موضوع را به اين تعبير بيان مى كند: كسانى كه فرمان پروردگارت بر آنها ثابت و مسجل شده، ايمان نخواهند آورد( ان الذين حقت عليهم كلمة ربك لا يؤ منون )

(حتى اگر تمام آيات و نشانه هاى پروردگار به سراغ آنها بيايد، ايمان نخواهند آورد، تا زمانى كه عذاب اليم الهى را با چشم خود ببينند) كه آن زمان ايمان بر ايشان اثرى ندارد( و لو جائتهم كل آية حتى يروا العذاب الاليم ) :

در حقيقت نخستين آيات مورد بحث، از عموم مردم دعوت به مطالعه و تحقيق و سؤ ال از اهل اطلاع كرد، و به دنبال آن از آنها خواست كه با روشن شدن حق به حمايت و دفاع از آن بپاخيزند.

ولى در آيات اخير مى گويد نبايد انتظار ايمان آوردن همه آنها را داشته باشى، زيرا گروهى آنقدر فاسد شده اند كه ديگر قابل اصلاح نيستند، بنابراين نه از عدم ايمان آنها دلسرد باش و نه نيروى خود را روى هدايت آنان هدر ده، بلكه به گروهى بپرداز كه اكثريت را تشكيل مى دهند، و قابل هدايتند.

همانگونه كه بارها تكرار كرده ايم تعبيراتى مانند آيات فوق به هيچگونه دليل بر (جبر) نيست بلكه اينها از قبيل ذكر آثار عمل انسان است، منتها چون اثر هر چيز به فرمان خدا است گاهى اين امور به خدا نسبت داده مى شود.

ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد كه در چند آيه قبل درباره فرعون خوانديم كه او بعد از نزول عذاب و گرفتار شدن در چنگال طوفان اظهار ايمان كرد، ولى اين گونه ايمان چون جنبه اضطرارى داشت، براى او سودى نداشت، اما در آيات مورد بحث مى گويد: اين تنها راه و روش فرعون نبود بلكه همه افراد لجوج و خود خواه و مستكبر و سياه دل كه به اوج طغيان رسيده اند نيز همين حالت را دارند، آنها نيز ايمان نمى آورند مگر اينكه عذاب اليم را ببينند، همان ايمانى كه براى آنها بى اثر است.


آيه (98) و ترجمه

( فلو لا كانت قرية ءامنت فنفعها إيمنها إلا قوم يونس لما أمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متعنهم إلى حين ) (98)

ترجمه:

98 - چرا هيچيك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان به موقع باشد و) مفيد به حالشان افتد، مگر قوم يونس، به هنگامى كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان بر طرف ساختيم و تا مدت معينى (پايان زندگى و اجلشان ) آنها را بهره مند ساختيم.

تفسير:

تنها يك گروه به موقع ايمان آوردند!

در آيات گذشته درباره فرعون و فرعونيان خصوصا، ديگر اقوام پيشين عموما اين نكته ذكر شده بود كه آنها از ايمان به خدا در حال اختيار و سلامت سر باز زدند، ولى به هنگام قرار گرفتن در آستانه مرگ و كيفر الهى، اظهار ايمان كردند، كه براى آنها سودمند نيفتاد.

در آيه مورد بحث اين مساءله را به عنوان يك قانون كلى بيان مى دارد و مى گويد: (چرا اقوام گذشته به موقع ايمان نياوردند تا ايمانشان سودمند باشد)( فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها ) .

سپس قوم يونس (عليها‌السلام ) را استثنا كرده مى گويد: (مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند، مجازات رسوا كننده را در زندگى اين دنيا از آنها بر طرف ساختيم )( الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحياة الدنيا ) .

(و آنها را تا وقت معلومى (تا پايان عمرشان ) بهره مند كرديم )( و متعنا هم الى حين ) .

كلمه (لو لا) به عقيده بعضى از مفسران در اينجا به معنى نفى است، و لذا به وسيله (الا) از آن استثنا شده است.

بنابراين معنى جمله چنين مى شود: هيچ قوم و ملتى كه در شهرها و آباديها در گذشته زندگى داشتند، به طور دسته جمعى، در برابر پيامبران الهى ايمان نياوردند، مگر قوم يونس.

اما بعضى ديگر معتقدند كه لو لا به معنى نفى نيامده، بلكه همواره به معنى (تحضيض ) است، (تحضيض سؤ ال تواءم با توبيخ و تحريك را مى گويند) ولى لازمه مفهوم آن در چنين مواردى نفى مى باشد. و به همين دليل مى توان چيزى را بوسيله (الا) از آن استثنا كرد.

به هر حال جاى شك نيست كه در اقوام ديگر نيز گروههاى زيادى ايمان آوردند، آنچه قوم يونس را از ديگر اقوام ممتاز مى كند اين است كه آنها همه به صورت دسته جمعى ايمان آوردند، آن هم پيش از فرا رسيدن مجازات قطعى پروردگار، در حالى كه در ميان اقوام ديگر گروه زيادى سرسختانه بر مخالفت خود باقى ماندند، تا هنگامى كه فرمان مجازات قطعى پروردگار صادر شد، آنها پس از مشاهده اين عذاب الهى غالبا اظهار ايمان كردند ولى ايمانشان به دليلى كه سابقا گفتيم فايده اى نداشت.

ماجراى ايمان آوردن قوم يونس

ماجراى آنها به اين قرار بود كه در تواريخ آمده است: هنگامى كه يونس از ايمان آوردن قوم خود كه در سرزمين (نينوا) (در عراق ) زندگى مى كردند ماءيوس شد، به پيشنهاد عابدى كه در ميان آنها مى زيست نفرين كرد در حالى كه عالم و دانشمندى نيز در ميان آن گروه بود كه به يونس پيشنهاد مى كرد باز هم درباره آنان دعا كند و باز هم به ارشاد بيشتر بپردازد و مأيوس نگردد.

ولى يونس پس از اين ماجرا از ميان قوم خود بيرون رفت، قوم او كه صدق گفتارش را بارها آزموده بودند، گرد مرد دانشمند اجتماع كردند، هنوز فرمان قطعى عذاب فرا نرسيده بود، ولى نشانه هاى آن كم و بيش به چشم مى خورد، آنها موقع را غنيمت شمرده و به رهبرى عالم از شهر بيرون ريختند، در حالى كه دست به دعا و تضرع برداشته و اظهار ايمان و توبه كردند و براى اينكه انقلاب و توجه بيشترى در روح و جان آنها پيدا شود، مادران را از فرزندان جدا ساختند و لباسهاى درشت و خشن و كم اهميت در تن كردند، و به جستجوى پيامبر خويش برخاستند اما اثرى از او نديدند.

ولى اين توبه و ايمان و بازگشت به سوى پروردگار كه به موقع انجام يافته بود، و با آگاهى و اخلاص تواءم بود كار خود را كرد، نشانه هاى عذاب بر طرف شد و آرامش به سوى آنها بازگشت، و هنگامى كه يونس پس از ماجراى طولانيش به ميان قوم خود بازگشت، او را از جان و دل پذيرا گشتند.

شرح ماجراى زندگى خود يونس را به خواست خدا ذيل آيات 134 تا 148 سوره صافات بيان خواهيم كرد.

يادآورى اين نكته نيز لازم است كه قوم يونس هرگز در برابر مجازات قطعى قرار نگرفته بودند و گرنه توبه آنان نيز پذيرفته نمى شد، بلكه اخطارها و هشدارهائى كه معمولا قبل از مجازات نهائى مى آيد براى آنها به قدر كافى بيدار كننده بود، در حالى كه مثلا فرعونيان بارها اين اخطارها را ديده بودند، (همانند ماجراى طوفان و ملخ خوراكى و دگرگونى شديد آب نيل و امثال آن ) ولى هيچگاه اين اخطارها را جدى نگرفتند، و تنها از موسى (عليها‌السلام ) خواستند كه ناراحتى را خداوند از آنان بر طرف سازند تا ايمان بياورند، اما هرگز ايمان نياوردند.

ضمنا داستان فوق نشان مى دهد كه نقش يك رهبر آگاه و دلسوز در ميان يك قوم و ملت، تا چه اندازه مؤثر و حياتبخش است، در صورتى كه عابدى كه آگاهى كافى ندارد بيشتر روى خشونت تكيه مى كند، و منطق اسلام در مقايسه ميان عبادت نا آگاهانه، و علم توأم با احساس مسئوليت نيز از اين روايت مفهوم مى شود.


آيه (99) و (100) و ترجمه

( و لو شاء ربك لامن من فى الا رض كلهم جميعا أفأ نت تكره الناس حتى يكونوا مؤ منين ) (99)( و ما كان لنفس أن تؤ من إلا بإذن الله و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون ) (100)

ترجمه:

99 - و اگر پروردگار مى خواست تمام آنها كه در روى زمين هستند همگى (از روى اجبار) ايمان مى آوردند، آيا تو مى خواهى مردم را مجبور سازى كه ايمان بياورند؟ (ايمان اجبارى چه سودى دارد؟!)

100 - (اما) هيچكس نمى تواند ايمان بياورد جز به فرمان خدا (و توفيق و يارى و هدايت او) و پليدى (و نا پاكى كفر و گناه را بر آنها قرار مى دهد كه تعقل نمى كنند.

تفسير:

ايمان اجبارى بيهوده است

در آيات گذشته خوانديم كه ايمان اضطرارى به هيچ دردى نمى خورد، به همين جهت در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (اگر ايمان اضطرارى و اجبارى به درد مى خورد، و پروردگار تو اراده مى كرد همه مردم روى زمين ايمان مى آوردند)( و لو شاء ربك لامن من فى الارض كلهم جميعا ) .

بنابراين از عدم ايمان گروهى از آنان دلگير و ناراحت مباش، اين لازمه اصل آزادى اراده و اختيار است كه گروهى مؤ من و گروهى بى ايمان خواهند بود، (با اين حال آيا تو مى خواهى مردم را اكراه كنى كه ايمان بياورند)( افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤ منين ) .

اين آيه بار ديگر تهمت ناروائى را كه دشمنان اسلام كرارا گفته و مى گويند با صراحت نفى مى كند، آنجا كه مى گويند: اسلام آئين شمشير است و از طريق زور و اجبار بر مردم جهان تحميل شده است، آيه مورد بحث مانند بسيارى از آيات ديگر قرآن مى گويد ايمان اجبارى بى ارزش است و اصولا دين و ايمان چيزى است كه از درون جان برخيزد، نه از برون و بوسيله شمشير و مخصوصا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از اكراه و اجبار كردن مردم براى ايمان و اسلام بر حذر مى دارد.

در عين حال در آيه بعد اين حقيقت را يادآور مى شود: درست است كه انسانها مختار و آزادند، ولى باز اگر لطف الهى و فرمان پروردگار شامل حال آنها نشود هيچكس ايمان نمى آورد( و ما كان لنفس ان تؤ من الا باذن الله ) .

و لذا آنها كه در مسير جهل و عدم تعقل گام بگذارند و حاضر به استفاده از سرمايه فكر و خرد خويش نباشند خداوند رجس و پليدى را بر آنها مى نهد آنچنان كه موفق به ايمان نخواهند شد( و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون ) .

نكته ها

در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:

ممكن است در بدو نظر چنين تصور شود كه آيه اول و دوم با هم منافاتى دارند، زيرا آيه نخست مى گويد خداوند كسى را اجبار به ايمان نمى كند، در حالى كه آيه دوم مى گويد تا فرمان و اراده پروردگار نباشد كسى ايمان نمى آورد.

ولى با توجه به يك نكته اين منافات ظاهرى و ابتدائى بر طرف مى شود و آن اينكه ما عقيده داريم كه نه (جبر) صحيح است و نه (تفويض ) و واگذارى مطلق، يعنى نه چنان است كه مردم در اعمال خود مجبور و بى اختيار باشند، و نه چنان است كه به تمام معنى به حال خود واگذار شده باشند، بلكه در عين آزادى اراده باز نياز به امداد الهى دارند، زيرا اين آزادى اراده را خدا به آنها مى دهد، عقل و خرد و وجدان پاك از مواهب او است، ارشاد پيامبران و هدايت كتب آسمانى نيز از ناحيه او مى باشد، بنابراين در عين آزادى اراده باز هم سرچشمه اين موهبت و آنچه محصول آن است از ناحيه خدا است (دقت كنيد).

2 - آخرين جمله آيه اخير يعنى( و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون ) هرگز نبايد به معنى جبر تفسير شود، چرا كه جمله (لا يعقلون ) دليل بر اختيار آنها است، يعنى نخست افرادى از تعقل و تفكر و انديشه سرباز مى زنند، سرانجام به اين مجازات گرفتار مى شوند كه (رجس ) و پليدى شك و ترديد، و تاريك دلى، و بينش نادرست، بر آنها چيره مى شود، تا آنجا كه توانائى ايمان از آنها سلب مى گردد، ولى بايد توجه داشت كه مقدمات آنرا خودشان فراهم كرده اند، در واقع در چنين مواردى اذن و فرمان الهى براى ايمان وجود ندارد.

به تعبير ديگر اين جمله اشاره به آن است كه اذن و فرمان خدا بى حساب نيست، آنها كه لايق و شايسته اند مشمول آن مى شوند، و آنها كه نالايقند محروم خواهند شد.


آيه (101) تا (103) و ترجمه

( قل انظروا ما ذا فى السماوات و الا رض و ما تغنى الايت و النذر عن قوم لا يؤ منون ) (101)( فهل ينتظرون الا مثل أيام الذين خلوا من قبلهم قل فانتظروا انى معكم من المنتظرين ) (102)( ثم ننجى رسلنا و الذين امنوا كذلك حقا علينا ننج المؤ منين ) (103)

ترجمه:

101 - بگو نگاه كنيد آنچه را (از آيات خدا و نشانه هاى توحيدش ) در آسمانها و زمين است، اما اين آيات و انذارها به حال كسانى كه ايمان نمى آورند (و لجوجند) مفيد نخواهد بود.

102 - آيا آنها همانند روزهاى پيشينيان را انتظار مى كشند (و همانند بلاها و مجازاتهايشان را) بگو شما انتظار بكشيد من نيز با شما انتظار مى كشم!

103 - سپس (به هنگام نزول بلا و مجازات ) فرستادگان خود و كسانى را كه به آنان ايمان مى آوردند نجات مى داديم، و همين گونه بر ما حق است كه مؤ منان (به تو) را رهائى بخشيم.

تفسير:

تربيت و اندرز

در آيات گذشته سخن از اين بود كه ايمان بايد جنبه اختيارى داشته باشد نه اضطرارى و اجبار، به همين مناسبت در نخستين آيه مورد بحث راه تحصيل ايمان اختيارى را نشان مى دهد و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى فرمايد: (به آنها بگو درست بنگريد و ببينيد در آسمان و زمين چه نظام حيرت انگيز و شگرفى است كه هر گوشه اى از آن دليلى بر عظمت و قدرت و علم و حكمت آفريدگار است( قل انظروا ما ذا فى السماوات و الارض ) .

اين همه ستارگان درخشان و كرات مختلف آسمانى كه هر كدام در مدار خود در گردشند اين منظومه هاى بزرگ و اين كهكشانهاى غول پيكر و اين نظام دقيقى كه بر سراسر آنها حكم فرما است، همچنين اين كره زمين با تمام عجائب و اسرارش، و اينهمه موجودات زنده متنوع و گوناگونش، درست در ساختمان همه اينها بنگريد و با مطالعه آنها به مبدء جهان هستى آشناتر و نزديكتر شويد.

اين جمله به روشنى مساله جبر و سلب آزادى اراده را نفى مى كند و مى گويد: ايمان نتيجه مطالعه جهان آفرينش است يعنى اين كار بدست خود شما است.

سپس اضافه مى كند ولى با اينهمه آيات و نشانه هاى حق باز جاى تعجب نيست كه گروهى ايمان نياورند، چرا كه آيات و نشانه ها و اخطارها و انذارها تنها به درد كسانى مى خورد كه آمادگى براى پذيرش حق دارند، اما (آنها كه تصميم گرفته اند هرگز ايمان نياورند اين امور هيچگونه اثرى برايشان ندارد)( و ما تغنى الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون ) .

اين جمله اشاره به حقيقتى است كه بارها در قرآن خوانده ايم كه دلائل و سخنان حق و نشانه ها و اندرزها به تنهائى كافى نيست، بلكه زمينه هاى مستعد و آماده نيز شرط گرفتن نتيجه است.

سپس با لحنى تهديد آميز اما در لباس سؤ ال و استفهام مى گويد: (آيا اين گروه لجوج و بى ايمان جز اين انتظار دارند كه سرنوشتى همانند اقوام طغيانگر و گردنكش پيشين كه گرفتار مجازات دردناك الهى شدند پيدا كنند) سرنوشتى همچون فراعنه و نمرودها و شدادها و اعوان و انصارشان!( فهل ينتظرون الا مثل ايام الذين خلوا من قبلهم ) .

و در پايان آيه به آنها اخطار مى كند و مى گويد: (اى پيامبر به آنها بگو اكنون كه شما در چنين مسيرى هستيد و حاضر به تجديدنظر نيستيد شما در انتظار بمانيد و ما هم با شما در انتظار خواهيم بود). شما در انتظار در هم شكستن دعوت حق، و ما در انتظار سرنوشت شوم و دردناكى براى شما، همچون سرنوشت اقوام مستكبر پيشين( قل فانتظروا انى معكم من المنتظرين ) .

بايد توجه داشت كه (استفهام ) در جمله (فهل ينتظرون ) استفهام انكارى است، يعنى آنها با اين شيوه رفتارشان انتظارى جز فرارسيدن يك سرنوشت شوم نمى توانند داشته باشند.

(ايام ) گر چه در لغت جمع (يوم ) به معنى روز است، ولى در اينجا به معنى حوادث دردناكى است كه در دوران عمر اقوام گذشته واقع شده است.

سپس براى اينكه چنين توهمى پيش نيايد كه خدا به هنگام مجازات تر و خشك را با هم مى سوزاند، و حتى يك مؤ من را در ميان يك گروه عظيم سركش و ياغى ناديده مى گيرد اضافه مى كند: ما پس از آماده شدن مقدمات مجازات اقوام گذشته (فرستادگان خود و كسانى را كه به آنها ايمان آوردند نجات و رهائى مى بخشيديم )( ثم ننجى رسلنا و الذين آمنوا ) .

و در پايان مى گويد: اين اختصاص به اقوام گذشته و رسولان و مؤ منان پيشين نداشته است بلكه (همينگونه تو و ايمان آورندگان به ترا نجات خواهيم بخشيد و اين حقى است بر ما حقى مسلم و تخلف ناپذير)( كذلك حقا علينا ننج المؤ منين ) .


آيه (104) تا (107) و ترجمه

( قل يا أيها الناس ان كنتم فى شك من دينى فلا أعبد الذين تعبدون من دون الله و لكن أعبد الله الذى يتوفئكم و أمرت أن أكون من المؤ منين ) (104)( و أن أقم وجهك للدين حنيفا و لا تكونن من المشركين ) (105)( و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرك فان فعلت فانك اذا من الظالمين ) (106)( و ان يمسسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يردك بخير فلا راد لفضله يصيب به من يشاء من عباده و هو الغفور الرحيم ) (107)

ترجمه:

104 - بگو اى مردم! اگر در عقيده من شك داريد، من كسانى را كه جز خدا مى پرستيد نمى پرستم، تنها خداوندى را پرستش ‍ مى كنم كه شما را مى ميراند و من ماءمورم كه از مؤ منان باشم.

105 - و (به من دستور داده شده كه ) روى خود را به آئينى متوجه ساز كه خالى از هر گونه شرك است و از مشركان مباش.

106 - و جز خدا چيزى را كه نه سودى به تو مى رساند و نه زيانى، مخوان، كه اگر چنين كنى از ستمكاران خواهى بود.

107 - و اگر خداوند (براى امتحان يا كيفر گناه ) زيانى به تو رساند، هيچكس جز او آنرا بر طرف نمى سازد، و اگر اراده خيرى براى تو كند هيچكس مانع فضل او نخواهد شد، آنرا به هر كس از بندگانش بخواهد مى رساند و او غفور و رحيم است.

تفسير:

قاطعيت در برابر مشركان

اين آيات و چند آيه بعد كه همگى در رابطه با مساءله توحيد و مبارزه با شرك و دعوت به سوى حق سخن مى گويد، آخرين آيات اين سوره است، و در واقع فهرست يا خلاصه اى است از بحثهاى توحيدى اين سوره، و تاكيدى است بر مبارزه با بت پرستى كه در اين سوره كرارا بيان شده است.

لحن آيات نشان مى دهد كه مشركان گاهى گرفتار اين توهم بودند، كه ممكن است پيامبر در اعتقاد خود پيرامون بتها نرمش و انعطافى به خرج دهد، و نوعى پذيرش براى آنها قائل گردد، و آنان را در كنار عقيده به خدا به گونه اى قبول كند.

قرآن با قاطعيت هر چه تمامتر به اين توهم بى اساس پايان مى دهد، و فكر آنها را براى هميشه راحت مى كند كه هيچگونه سازش و نرمشى در برابر بت معنى ندارد، و جز (الله ) معبودى نيست، تنها (الله ) (نه يك كلمه بيشتر، نه يك كلمه كمتر).

نخست به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه تمام مردم را مخاطب ساخته (بگو اى مردم اگر شما در اعتقاد من شك و ترديدى داريد آگاه باشيد كه من كسانى را كه - غير از خدا - پرستش مى كنيد، هرگز نمى پرستم )( قل يا ايها الناس ان كنتم فى شك من دينى فلا اعبد الذين تعبدون من دون الله ) .

تنها به نفى معبودهاى آنان قناعت نمى كند بلكه براى تاكيد بيشتر، تمام پرستش را براى خدا اثبات كرده و مى گويد: (ولى خدائى را مى پرستم كه شما را مى ميراند)( و لكن اعبد الله الذى يتوفيكم ) .

و باز براى تاكيد افزونتر مى گويد: اين تنها خواسته من نيست بلكه (اين فرمانى است كه به من داده شده است كه از ايمان آورندگان به (الله ) بوده باشم )( و امرت ان اكون من المؤ منين ) .

اينكه در ميان صفات خدا تنها در اينجا روى مساءله قبض روح و ميراندن تكيه شده، يا به خاطر آن است كه انسان در هر چه شك كند در مرگ نمى تواند ترديد داشته باشد، و يا به خاطر اينكه آنها را به مساءله مجازات و عذابهاى هلاك كننده اى كه در آيات قبل به آن اشاره شده بود متوجه سازد، و تلويحا به خشم و غضب خداوندى تهديد نمايد.

پس از آنكه اعتقاد خود را درباره نفى شرك و بت پرستى با قاطعيت بيان كرد به بيان دليل آن مى پردازد، دليلى از فطرت، و دليلى از عقل و خرد.

(بگو به من دستور داده شده كه روى خود را به آئين مستقيمى بدار كه از هر نظر خالص و پاك است )( و ان اقم وجهك للدين حنيفا ) .

در اينجا نيز تنها به جنبه اثبات قناعت نكرده بلكه براى تاكيد، طرف مقابل آن را نفى كرده مى گويد: (و هرگز و بطور قطع از مشركان نباش )!( و لا تكونن من المشركين ) .

(حنيف ) چنانكه در سابق نيز گفته ايم به معنى كسى است كه از (انحراف ) به راستى و استقامت مى گرايد، و يا به تعبير ديگر از آئينها و روشهاى منحرف چشم مى پوشد و متوجه آئين مستقيم خداوند مى شود، همان آئينى كه موافق فطرت است، و به خاطر همين موافقتش با فطرت صاف و مستقيم است.

بنابراين يكنوع اشاره به فطرى بودن توحيد در درون آن نهفته است، چرا كه انحراف چيزى است كه بر خلاف فطرت باشد (دقت كنيد).

پس از اشاره به بطلان شرك از طريق فطرت، اشاره به يك دليل روشن عقلى مى كند و مى گويد دستور داده شده است كه (غير از خدا اشيائى را كه نه سودى به تو مى رساند، نه زيانى، پرستش مكن، چرا كه اگر چنين كارى كردى، از ستمگران خواهى بود) هم به خويشتن ستم كرده اى و هم به جامعه اى كه به آن تعلق دارى( و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرك فان فعلت فانك اذا من الظالمين ) .

كدام عقل و خرد اجازه مى دهد كه انسان به پرستش اشياء و موجوداتى بپردازد كه هيچگونه سود و زيانى ندارند، و در سرنوشت انسان كمترين تاءثيرى نمى توانند داشته باشند.

در اينجا نيز تنها به جنبه نفى قناعت نمى كند، و علاوه بر جنبه نفى روى جنبه اثبات نيز تكيه كرده، مى گويد: (اگر ناراحتى و زيانى از طرف خدا به تو برسد (خواه براى مجازات باشد و يا به خاطر آزمايش ) هيچكس جز او نمى تواند آن را برطرف سازد)( و ان يمسسك الله بضر فلا كاشف له الا هو ) .

همچنين (اگر خداوند اراده كند خير و نيكى به تو برساند، هيچكس توانائى ندارد كه جلو فضل و رحمت او را بگيرد)( و ان يردك بخير فلا راد لفضله ) .

(او هر كس از بندگان را اراده كند (و شايسته بداند) به نيكى مى رساند)( يصيب به من يشاء من عباده ).

چرا كه آمرزش و رحمتش همگانرا در بر مى گيرد (و او است غفور رحيم )( و هو الغفور الرحيم ) .


آيه (108) و (109) و ترجمه

( قل ياء ايها الناس قد جأكم الحق من ربكم فمن اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضل فانما يضل عليها و ما أنا عليكم بوكيل ) (108)( و اتبع ما يوحى اليك و اصبر حتى يحكم الله و هو خير الحكمين ) (109)

ترجمه:

108 - بگو اى مردم حق از طرف پروردگارتان به سراغ شما آمده، هر كس (در پرتو آن ) هدايت يابد براى خود هدايت شده، و هر كس گمراه گردد به زيان خود گمراه شده، و من ماءمور (به اجبار) شما نيستم.

109 - و از آنچه بر تو وحى مى شود پيروى كن و شكيبا باش (و استقامت نما) تا خداوند فرمان (پيروزى را) صادر كند و او بهترين حاكمان است.

تفسير:

آخرين سخن

اين دو آيه كه يكى اندرزى است به عموم مردم، و ديگرى به خصوص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، دستورهائى را كه خداوند در اين دو زمينه در سراسر اين سوره بيان داشته است، تكميل مى كند، و با آن سوره يونس پايان مى يابد.

نخست به عنوان يك دستور عمومى مى فرمايد: (به همه مردم بگو از طرف پروردگارتان حق به سوى شما آمده است ) اين تعليمات، اين كتاب آسمانى، اين برنامه و اين پيامبر همه حق است و نشانه هاى حق بودنش آشكار( قل يا ايها الناس قد جائكم الحق من ربكم ) .

و با توجه به اين واقعيت (هر كس در پرتو اين حق هدايت شود، به سود خود هدايت يافته، و هر كس با عدم تسليم در برابر آن راه گمراهى را برگزيند به زيان خود گام برداشته )( فمن اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضل فانما يضل عليها ) .

(و من مامور و وكيل و نگاهبان شما نيستم )( و ما انا عليكم بوكيل ) .

يعنى نه وظيفه دارم كه شما را به پذيرش حق مجبور كنم، چرا كه اجبار در پذيرش ايمان معنى ندارد، و نه اگر نپذيرفتيد مى توانم شما را از مجازات الهى حفظ كنم، بلكه وظيفه من دعوت است و تبليغ، و ارشاد و راهنمائى و رهبرى، و اما بقيه بر عهده خود شما است، كه به اختيار خود راهتان را برگزينيد.

اين آيه علاوه بر اينكه بار ديگر مساءله اختيار و آزادى اراده را تاءكيد مى كند دليل بر اين است كه پذيرش حق در درجه اول به سود خود انسان است همانگونه كه مخالفت با آن به زيان خود او است، در واقع تعليمات رهبران الهى و كتب آسمانى كلاسهائى است براى تربيت و تكامل انسانها، نه موافقت با آن چيزى بر عظمت خدا مى افزايد، و نه مخالفت با آن چيزى از جلال او مى كاهد!

سپس وظيفه پيامبر را در دو جمله تعيين مى كند نخست اينكه (بايد تنها از آنچه به تو وحى مى شود پيروى كنى )( و اتبع ما يوحى اليك ) .

مسير راهت را خدا از طريق وحى تعيين كرده است و كمترين انحراف از آن براى تو مجاز نيست.

ديگر اينكه در اين راه مشكلات طاقت فرسا و ناراحتيهاى فراوان در برابر تو است، بايد از انبوه مشكلات ترس و هراسى به خود راه ندهى، (بايد صبر و استقامت و پايدارى پيشه كنى، تا خداوند حكم و فرمان خود را براى پيروزى تو بر دشمنان صادر كند)( و اصبر حتى يحكم الله )

(چرا كه او بهترين حاكمان است، فرمانش حق و حكمش عدالت، و وعده اش تخلف ناپذير)( و هو خير الحاكمين ) .

پروردگارا! تو به بندگان خويش به آنها كه در راه تو جهاد مى كنند، جهادى تواءم با اخلاص و ايمان، به آنها كه در راه تو صبر و استقامت و پايمردى به خرج مى دهند، وعده پيروزى داده اى.

خداوندا! در اين لحظات و در آستانه تشكيل حكومت اسلامى، انبوهى از مشكلات ما را احاطه كرده است، و ما به توفيق و عنايت تو از مجاهده و استقامت بازنمى ايستيم.

بارالها! تو هم به لطفت ابرهاى تيره و تار مشكلات را برطرف ساز، و ما را به اشعه حياتبخش حق و عدالت بنواز آمين يا رب العالمين.

18 رجب 1399 - 23 خرداد ماه 1358.

1- براى اطلاع از اين روايات به تفسير نورالثقلين جلد 2 صفحه 265 و تفسير برهان جلد 2 صفحه 106 مراجعه شود.

2- مجمع البيان، و تفسير ابوالفتح رازى، و تفسير المنار، و تفسير الميزان، و تفسير نورالثقلين و كتب ديگر.

3- كامل ابن اثير جلد دوم صفحه 107.