فهرست مطالب
آيه (54) تا (57) و ترجمه 9
تفسير: 9
نكته ها: 13
1 - چگونه يوسف دعوت طاغوت زمان را پذيرفت؟ 13
2 - اهميت مسائل اقتصادى و مديريت 15
3 - مدح خويش يا معرفى خويشتن بدون شك تعريف خويش كردن 18
4 - پاداشهاى معنوى برتر است 19
5 - حمايت از زندانيان 19
آيه (58) تا (62) و ترجمه 21
تفسير: 22
نكته ها: 26
1 - چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد 26
2 - چرا يوسف پول را به برادران باز گرداند؟ 27
3 - چگونه يوسف از اموال بيت المال به برادران داد؟ 27
آيه (63) تا (66) و ترجمه 28
تفسير: 29
نكته ها: 32
آيه (67) و (68) و ترجمه 34
تفسير: 34
آيه (69) تا (76) و ترجمه 38
تفسير 39
نكته ها: 44
آيه (77) تا (79) و ترجمه 48
تفسير: 48
آيه (80) تا (82) و ترجمه 52
تفسير: 52
نكته ها: 55
آيه (83) تا (86) و ترجمه 57
تفسير: 57
آيه (87) تا (93) و ترجمه 61
تفسير: 62
نكته ها: 69
1 - چه كسى پيراهن يوسف را ببرد؟ 69
2 - بزرگوارى يوسف 69
3 - شكرانه پيروزى 70
آيه (94) تا (98) و ترجمه 72
تفسير 72
نكته ها: 76
1 - چگونه يعقوب، بوى پيراهن يوسف را حس كرد؟ 76
2 - تفاوت حالات پيامبران - 77
3 - چگونه يعقوب بينائى خود را باز يافت؟ 79
4 - وعده استغفار 79
6 - پايان شب سيه 80
آيه (99) تا (101) و ترجمه 81
تفسير: 81
نكته ها: 85
آيا سجده براى غير خدا جايز است؟ 85
2 - وسوسه هاى شيطان 87
3 - امنيت نعمت بزرگ خدا 88
4 - اهميت مقام علم 88
5 - پايان خبر 89
6 - آيا مادر يوسف به مصر آمد؟ 89
7 - بازگو نكردن سرگذشت براى پدر 90
آيه (102) تا (107)و ترجمه 92
تفسير: 92
آيه (108) تا (111) و ترجمه 99
تفسير: 100
سوره رعد 108
آيه (1) تا (4) و ترجمه 110
تفسير: 111
نكته ها 121
آيه (5) و (6) و ترجمه 125
تفسير: 125
نكته ها: 127
1 - تعجب از آفرينش جديد چرا؟ 127
2 - آيا خداوند ستمگران را مى بخشد؟ 128
آيه (7) و ترجمه 130
تفسير: 130
آيه (8) تا (10) و ترجمه 135
تفسير: 135
نكته ها: 138
1 - قرآن و جنين شناسى 138
2 - همه چيز اندازه دارد 139
3 - براى خداوند غيب و شهود يكسان است 140
4 - آثار تربيتى توجه به علم خدا 141
آيه (11) و ترجمه 143
تفسير: 143
نكته ها: 144
1 - معقبات چيست؟ 144
2 - هميشه تغييرات از خود ما است! (يك قانون كلى.) 147
آيه (12) تا (15) و ترجمه 150
تفسير: 151
نكته ها 159
آيه (16) و ترجمه 162
تفسير: 162
نكته ها: 164
آيه (17) و ترجمه 168
تفسير: 168
نكته ها 170
آيه (18) و ترجمه 181
تفسير: 181
نكته: 185
آيه (19) تا (24) و ترجمه 187
تفسير: 188
نكته ها: 198
1 - چرا تنها صبر ذكر شده است؟ 198
2 - درهاى بهشت 199
3 - بستگان بهشتيان به آنها ملحق مى شوند 200
4 - جنات عدن چيست؟ 201
5 - شستن آثار گناه 201
آيه (25) و (26) و ترجمه 203
تفسير: 203
نكته ها: 205
آيه (27) تا (29) و ترجمه 212
تفسير: 212
نكته ها: 215
آيه (30) تا (32) و ترجمه 223
شان نزول: 224
تفسير: 226
نكته ها: 228
1 - چرا روى كلمه رحمان تكيه شده است؟ 228
2 - چرا پيامبر تسليم درخواست معجزات نشد؟ 229
3 - قارعه چيست؟ 230
آيه (33) و (34) و ترجمه 232
تفسير: 232
آيه (35) و ترجمه 237
تفسير: 237
آيه (36) و ترجمه 240
تفسير: 240
نكته: 243
آيه (37) تا (40) و ترجمه 244
تفسير: 244
نكته ها: 249
1 - لوح محو و اثبات و ام الكتاب 249
2 - بدا چيست؟ 253
آيه (41) تا (43) و ترجمه 259
تفسير: 259
سوره ابراهيم 265
آيه (1) تا (3) و ترجمه 267
تفسير: 267
نكته ها: 270
آيه (4) تا (7) و ترجمه 274
تفسير: 275
نكته ها: 281
1 - يادآورى ايام الله 281
2 - راه و رسم جباران 283
3 - آزادى برترين نعمت 283
4 - شكر مايه فزونى نعمت و كفر موجب فنا است 284
آيه (8) تا (10) و ترجمه 290
تفسير: 291
آيه (11) و (12) و ترجمه 297
تفسير: 297
چند نكته: 300
آيه (13) تا (17) و ترجمه 305
تفسير: 305
نكته ها: 310
آيه (18) و ترجمه 313
تفسير: 313
نكته ها: 313
آيه (19) و (20) و ترجمه 323
تفسير: 323
آيه (21) تا (23) و ترجمه 326
تفسير: 327
چند نكته: 328
آيه (24) تا (27) و ترجمه 335
تفسير: 335
نكته ها: 343
1 - آيا منظور از آخرت در آيه اخير قبر است؟ 343
2 - نقش ثبات و استقامت 344
3 - شجره طيبه و خبيثه در روايات اسلامى 345
آيه (28) تا (30) و ترجمه 347
تفسير: 347
نكته ها: 349
آيه (31) تا (34) و ترجمه 353
تفسير: 354
نكته ها: 356
1 - پيوندى با خالق و پيوندى با خلق 356
2 - چرا پنهان و آشكار؟ 357
3 - در آن روز (بيع ) و (خلال ) نيست 358
4 - همه موجودات سر بر فرمان تواند اى انسان! 359
5 - دائبين 362
6 - آيا هر چه را از خدا مى خواهيم به ما مى دهد؟ 362
7 - چرا نعمتهاى او قابل شمارش نيستند 363
8 - افسوس كه انسان ظلوم و كفار است 364
آيه (35) تا (41) و ترجمه 365
تفسير: 366
نكته ها: 370
1 - آيا مكه در آن زمان شهر بود؟ 370
2 - امنيت سرزمين مكه: 370
3 - چرا ابراهيم تقاضاى دورى از بت پرستى مى كند: 371
4 - تابعان ابراهيم كيانند؟ 372
5 - وادى غير ذى ذرع و حرم امن خدا 373
6 - تقاضاهاى هفتگانه ابراهيم 375
7 - آيا ابراهيم براى پدرش دعا مى كند؟ 376
آيه (42) تا (45) و ترجمه 378
تفسير: 379
نكته ها: 382
1 - چرا مخاطب در اينجا پيامبر است؟ 382
2 - يوم ياتيهم العذاب چه روزى است؟ 383
3 - چرا تقاضاى مهلت پذيرفته نمى شود؟ 385
آيه (46) تا (52) و ترجمه 387
تفسير: 388
نكته ها: 395
1 - تبديلزمين و آسمان، به زمين و آسمان ديگر 395
2 - آغاز و ختم سوره ابراهيم 398
3 - نخستين و آخرين سخن، توحيد است 399
( و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى فلما كلمه قال انك اليوم لدينا مكين امين ) (54)( قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) (55)( و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوا منها حيث يشاء نصيب برحمتنا من نشاء و لا نضيع اجر المحسنين ) (56)( و لاجر الاخرة خير للذين امنوا و كانوا يتقون ) (57)
ترجمه:
54 - ملك (مصر) گفت: او (يوسف ) را نزد من آوريد تا وى را مخصوص خود گردانم هنگامى كه (يوسف نزد وى آمد و) با او صحبت كرد (ملك به عقل و درايت او پى برد و (گفت تو امروز نزد ما منزلت عالى دارى و مورد اعتماد هستى.
55 - (يوسف ) گفت مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم.
56 - و اينگونه ما به يوسف در سرزمين (مصر) قدرت داديم كه هرگونه مى خواست در آن منزل مى گزيد (و تصرف مى كرد) ما رحمت خود را به هر كس بخواهيم (و شايسته بدانيم ) مى بخشيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كنيم.
57 - و پاداش آخرت براى آنها كه ايمان آورده اند و پرهيزگارند بهتر است.
يوسف خزانه دار كشور مصر مى شود
در شرح زندگى پر ماجراى يوسف، اين پيامبر بزرگ الهى به اينجا رسيديم كه سرانجام پاكدامنى او بر همه ثابت شد و حتى دشمنانش به پاكيش شهادت دادند، و ثابت شد كه تنها گناه او كه به خاطر آن وى را به زندان افكندند چيزى جز پاكدامنى و تقوا و پرهيزكارى نبوده است.
در ضمن معلوم شد اين زندانى بيگناه كانونى است از علم و آگاهى و هوشيارى، و استعداد مديريت در يك سطح بسيار عالى، چرا كه در ضمن تعبير خواب ملك (سلطان مصر) راه نجات از مشكلات پيچيده اقتصادى آينده را نيز به آنها نشان داده است.
در دنبال اين ماجرا، قرآن گويد: ملك دستور داد او را نزد من آوريد، تا او را مشاور و نماينده مخصوص خود سازم و از علم و دانش و مديريت او براى حل مشكلاتم كمك گيرم
( و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى ) .
نماينده ويژه ملك در حالى كه حامل پيام گرم او بود، وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت، سلام و درود او را به يوسف ابلاغ كرد و اظهار داشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است، و به درخواستى كه داشتى - دائر به تحقيق و جستجو از زنان مصر در مورد تو - جامه عمل پوشانيده، و همگى با كمال صراحت به پاكى و بيگناهيت گواهى داده اند.
اكنون ديگر مجال درنگ نيست، برخيز تا نزد او برويم.
يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست، هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد و سخنان پر مغز و پر مايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوق العادهاى حكايت مى كرد شنيد، بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و گفت تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود( فلما كلمه قال انك اليوم لدينا مكين امين ) .
تو بايد امروز در اين كشور، مصدر كارهاى مهم باشى و بر اصلاح امور همت كنى، چرا كه طبق تعبيرى كه از خواب من كرده اى، بحران اقتصادى شديدى براى اين كشور در پيش است، و من فكر مى كنم تنها كسى كه مى تواند بر اين بحران غلبه كند توئى، يوسف پيشنهاد كرد، خزانه دار كشور مصر باشد و گفت: مرا در راءس خزانه دارى اين سرزمين قرار ده چرا كه من هم حافظ و نگهدار خوبى هستم و هم به اسرار اين كار واقفم( قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) .
يوسف مى دانست يك ريشه مهم نابسامانيهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصاديش نهفته است، اكنون كه آنها به حكم اجبار به سراغ او آمده اند، چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر را در دست گيرد و به يارى مستضعفان بشتابد، از تبعيضها تا آنجا كه قدرت دارد بكاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد، و به وضع بى سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.
مخصوصا مسائل كشاورزى را كه در آن كشور در درجه اول اهميت بود، زير نظر بگيرد و با توجه به اينكه سالهاى فراوانى و سپس سالهاى خشكى در پيش است، مردم را به كشاورزى و توليد بيشتر دعوت كند، و در مصرف فرآورده هاى كشاورزى تا سر حد جيره بندى، صرفه جوئى كند، و آنها را براى سالهاى قحطى ذخيره نمايد، لذا راهى بهتر از اين نديد كه پيشنهاد سرپرستى خزانه هاى مصر كند. بعضى گفته اند ملك كه در آن سال در تنگناى شديدى قرار گرفته بود، و در انتظار اين بود كه خود را به نحوى نجات دهد، زمام تمام امور را بدست يوسف سپرد و خود كناره گيرى كرد.
ولى بعضى ديگر گفته اند او را بجاى عزيز مصر به مقام نخست وزيرى نصب كرد، اين احتمال نيز هست كه طبق ظاهر آيه فوق، او تنها خزانه دار مصر شده باشد.
ولى آيات 100 و 101 همين سوره كه تفسير آن بخواست خدا خواهد آمد دليل بر اين است كه او سرانجام بجاى ملك نشست و زمامدار تمام امور مصر شد، هر چند آيه 88 كه مى گويد برادران به او گفتند يا ايها العزيز، دليل بر اين است كه او در جاى عزيز مصر قرار گرفت، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين سلسله مراتب را تدريجا طى كرده باشد، نخست به مقام خزانه دارى و بعد نخست وزيرى و بعد بجاى ملك، نشسته باشد.
به هر حال، خداوند در اينجا مى گويد: (و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر، مسلط ساختيم كه هر گونه مى خواست در آن تصرف مى كرد)
( و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء ) .
آرى (ما رحمت خويش و نعمتهاى مادى و معنوى را به هر كس بخواهيم و شايسته بدانيم مى بخشيم ) (نصيب برحمتنا من نشاء).
(و ما هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد) و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شايسته آن بوده اند به آنها خواهيم داد كه در پيشگاه ما هيچ كار نيكى بدست فراموشى سپرده نمى شود.( و لا نضيع اجر المحسنين ) .
ولى مهم اين است كه تنها به پاداش دنيا قناعت نخواهيم كرد و پاداشى كه در آخرت به آنها خواهد رسيد بهتر و شايسته تر براى كسانى است كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند( و لاجر الاخرة خير للذين آمنوا و كانوا يتقون ) .
نخستين چيزى كه در رابطه با آيات فوق جلب توجه مى كند اين است كه چگونه يوسف اين پيامبر بزرگ حاضر شد، خزانه دارى يا نخست وزيرى يكى از طاغوتهاى زمان را بپذيرد؟ و با او همكارى كند؟
پاسخ اين سؤ ال در حقيقت در خود آيات فوق نهفته است، او به عنوان يك انسان حفيظ و عليم (امين و آگاه ) عهده دار اين منصب شد، تا بيت المال را كه مال مردم بود به نفع آنها حفظ كند و در مسير منافع آنان به كار گيرد، مخصوصا حق مستضعفان را كه در غالب جامعه ها پايمال مى گردد به آنها برساند.
به علاوه او از طريق علم تعبير - چنانكه گفتيم - آگاهى داشت كه يك بحران شديد اقتصادى براى ملت مصر در پيش است كه بدون برنامه ريزى دقيق و نظارت از نزديك ممكن است جان گروه زيادى بر باد رود، بنابراين نجات يك ملت و حفظ جان انسانهاى بيگناه ايجاب مى كرد كه از فرصتى كه بدست يوسف افتاده بود به نفع همه مردم، مخصوصا محرومان، استفاده كند، چرا كه در يك بحران اقتصادى و قحطى پيش از همه جان آنها به خطر مى افتد و نخستين قربانى بحرانها آنها هستند. در فقه در بحث قبول ولايت از طرف ظالم نيز اين بحث بطور گسترده آمده است كه قبول پست و مقام از سوى ظالم هميشه حرام نيست، بلكه گاهى مستحب و يا حتى واجب مى گردد و اين در صورتى است كه منافع پذيرش آن و مرجحات دينيش بيش از زيانهاى حاصل از تقويت دستگاه باشد.
در روايات متعددى نيز مى خوانيم كه ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) به بعضى از دوستان نزديك خود (مانند على بن يقطين كه از ياران امام كاظم (عليهاالسلام ) بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرشيد را به اجازه امام پذيرفت ) چنين اجازه اى را مى دادند.
و به هر صورت قبول يا رد اينگونه پستها تابع قانون اهم و مهم است، و بايد سود و زيان آن از نظر دينى و اجتماعى سنجيده شود، چه بسا كسى كه قبول چنين مقامى مى كند سرانجام به خلع يد ظالم مى انجامد (آنچنانكه طبق بعضى از روايات در جريان زندگى يوسف اتفاق افتاد) و گاه سرچشمه اى مى شود براى انقلابها و قيامهاى بعدى، چرا كه او از درون دستگاه زمينه انقلاب را فراهم مى سازد (شايد مؤ من آل فرعون از اين نمونه بود).
و گاهى حداقل اينگونه اشخاص سنگر و پناهگاهى هستند براى مظلومان و محرومان و از فشار دستگاه روى اينگونه افراد مى كاهند. اينها امورى است كه هر يك به تنهائى مى تواند مجوز قبول اينگونه پستها باشد.
روايت معروف امام صادق (عليهاالسلام ) كه در مورد اين گونه اشخاص فرمود كفارة عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان: (كفاره همكارى با حكومت ظالم برآوردن خواسته هاى برادران است ) نيز اشاره اى به همين معنى است.
ولى اين موضوع از مسائلى است كه مرز حلال و حرام آن بسيار به يكديگر نزديك است، و گاه مى شود بر اثر سهل انگارى كوچكى انسان در دام همكارى بيهوده با ظالم مى افتد و مرتكب يكى از بزرگترين گناهان مى شود در حالى كه به پندار خود مشغول عبادت و خدمت به خلق است.
و گاه افراد سوء استفاده چى زندگى يوسف و يا على بن يقطين را بهانه اى براى اعمال نارواى خود قرار مى دهند، در حالى كه هيچگونه شباهتى ميان كار آنها و كار يوسف يا على بن يقطين نيست.
در اينجا سؤ ال ديگرى مطرح مى شود و آن اينكه چگونه، سلطان جبار مصر به چنين كارى تن در داد در حالى كه مى دانست يوسف در مسير خودكامگى و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمى دارد، بلكه به عكس مزاحم مظالم او است.
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته چندان مشكل نيست، و آن اينكه گاهى بحرانهاى اجتماعى و اقتصادى چنانست كه پايه هاى حكومت خود كامگان را از اساس مى لرزاند آنچنانكه همه چيز خود را در خطر ميبينند، در اينگونه موارد براى رهائى خويشتن از مهلكه حتى حاضرند از يك حكومت عادلانه مردمى استقبال كنند، تا خود را نجات دهند.
گر چه ما هرگز موافق مكتبهاى يك بعدى كه همه چيز را در بعد اقتصادى خلاصه مى كنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناخته اند نيستيم، ولى با اين حال اهميت ويژه مسائل اقتصادى را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمى توان از نظر دور داشت، آيات فوق نيز اشاره به همين حقيقت مى كند، چرا كه يوسف از ميان تمام پستها انگشت روى خزانه دارى گذاشت، زيرا مى دانست هر گاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانيهاى كشور باستانى مصر، سامان خواهد يافت، و از طريق عدالت اقتصادى مى تواند سازمانهاى ديگر را كنترل كند.
در روايات اسلامى نيز اهميت فوق العادهاى به اين موضوع داده شده است از جمله در حديث معروف على (عليهاالسلام ) يكى از دو پايه اصلى زندگى مادى و معنوى مردم( قوام الدين و الدنيا ) مسائل اقتصادى قرار داده شده است، در حالى كه پايه ديگر علم و دانش و آگاهى شمرده شده است.
گر چه مسلمين تاكنون اهميتى را كه اسلام به اين بخش از زندگى فردى و اجتماعى داده ناديده گرفته اند، و به همين دليل از دشمنان خود در اين قسمت عقب مانده اند، اما بيدارى و آگاهى روز افزونى كه در قشرهاى جامعه اسلامى ديده مى شود، اين اميد را به وجود مى آورد كه در آينده كار و فعاليتهاى اقتصادى را به عنوان يك عبادت بزرگ اسلامى تعقيب كنند و با نظام صحيح و حساب شده عقبماندگى خود را از دشمنان بيرحم اسلام از اين نظر جبران نمايند.
ضمنا تعبير يوسف كه مى گويد (انى حفيظ عليم ) دليل بر اهميت مديريت در كنار امانت است، و نشان مى دهد كه پاكى و امانت به تنهائى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست بلكه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است، چرا كه (عليم ) را در كنار (حفيظ) قرار داده است.
و ما بسيار ديده ايم كه خطرهاى ناشى از عدم اطلاع و مديريت كمتر از خطرهاى ناشى از خيانت نيست بلكه گاهى از آن برتر و بيشتر است!
با اين تعليمات روشن اسلامى نميدانيم چرا بعضى مسلمانان به مساله مديريت و آگاهى هيچ اهميت نمى دهند و حداكثر كشش فكر آنها در شرائط واگذارى پستها، همان مساله امانت و پاكى است با اينكه سيره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و على (عليهاالسلام ) در دوران حكومتشان نشان مى دهد، آنها به مساله آگاهى و مديريت همانند امانت و درستكارى اهميت مى دادند.
3 - نظارت بر مصرف در مسائل اقتصادى تنها موضوع توليد بيشتر مطرح نيست، گاهى كنترل مصرف از آن هم مهمتر است، و به همين دليل در دوران حكومت خود، سعى كرد، در آن هفت سال وفور نعمت، مصرف را به شدت كنترل كند تا بتواند قسمت مهمى از توليدات كشاورزى را براى سالهاى سختى كه در پيش بود، ذخيره نمايد.
در حقيقت اين دو از هم جدا نمى توانند باشند، توليد بيشتر هنگامى مفيد است كه نسبت به مصرف كنترل صحيحترى شود، و كنترل مصرف هنگامى مفيدتر خواهد بود كه با توليد بيشتر همراه باشد.
سياست اقتصادى يوسف (عليهاالسلام ) در مصر نشان داد كه يك اقتصاد اصيل و پويا نميتواند هميشه ناظر به زمان حال باشد، بلكه بايد آينده و حتى نسلهاى بعد را نيز در بر گيرد، و اين نهايت خودخواهى است كه ما تنها به فكر منافع امروز خويش باشيم و مثلا همه منابع موجود زمين را غارت كنيم و به هيچوجه به فكر آيندگان نباشيم كه آنها در چه شرائطى زندگى خواهند كرد، مگر برادران ما تنها همينها هستند كه امروز با ما زندگى مى كنند و آنها كه در آينده مى آيند برادر ما نيستند.
جالب اينكه از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه يوسف براى پايان دادن به استثمار طبقاتى و فاصله ميان قشرهاى مردم مصر، از سالهاى قحطى استفاده كرد، به اين ترتيب كه در سالهاى فراوانى نعمت مواد غذائى از مردم خريد و در انبارهاى بزرگى كه براى اين كار تهيه كرده بود ذخيره كرد، و هنگامى كه اين سالها پايان يافت و سالهاى قحطى در پيش آمد، در سال اول مواد غذائى را به درهم و دينار فروخت و از اين طريق قسمت مهمى از پولها را جمع آورى كرد، در سال دوم در برابر زينتها و جواهرات (البته به استثناى آنها كه توانائى نداشتند) و در سال سوم در برابر چهارپايان، و در سال چهارم در برابر غلامان و كنيزان، و در سال پنجم در برابر خانه ها، و در سال ششم در برابر مزارع، و آبها، و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر، سپس تمام آنها را (به صورت عادلانه اى ) به آنها بازگرداند، و گفت هدفم اين بود كه آنها را از بلا و نابسامانى رهائى بخشم.
كار ناپسندى است، ولى با اين حال اين يك قانون كلى نيست، گاهى شرائط ايجاب مى كند كه انسان خود را به جامعه معرفى كند تا مردم او را بشناسند و از سرمايه هاى وجودش استفاده كنند و بصورت يك گنج مخفى و متروك باقى نماند.
در آيات فوق نيز خوانديم كه يوسف به هنگام پيشنهاد پست خزانه دارى مصر خود را با جمله حفيظ عليم ستود، زيرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند كه او واجد صفاتى است كه براى سرپرستى اين كار نهايت لزوم را دارد.
لذا در تفسير عياشى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه در پاسخ اين سؤ ال كه آيا جايز است انسان خودستائى كند و مدح خويش نمايد؟ فرمود: نعم اذا اضطر اليه اما سمعت قول يوسف اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم و قول العبد الصالح و انا لكم ناصح امين: آرى هنگامى كه ناچار شود مانعى ندارد آيا نشنيده اى گفتار يوسف را كه فرمود: مرا بر خزائن زمين قرار ده كه من امين و آگاهم، و همچنين گفتار بنده صالح خدا (هود) من براى شما خيرخواه و امينم،
و از اينجا روشن مى شود اينكه در خطبه شقشقيه و بعضى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه على (عليهاالسلام ) به مدح خويشتن ميپردازد و خود را محور آسياى خلافت مى شمرد، كه هماى بلند پرواز انديشه ها به اوج فكر و مقام او نمى رسد، و سيل علوم و دانشها از كوهسار وجودش سرازير مى شود، و امثال اين تعريفها همه براى اين است كه مردم ناآگاه و بيخبر به مقام او پى ببرند و از گنجينه
وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده كنند.
گرچه بسيارى از مردم نيكوكار در همين جهان به پاداش مادى خود ميرسند، همانگونه كه يوسف نتيجه پاكدامنى و شكيبائى و پارسائى و تقواى خويش را در همين دنيا گرفت، كه اگر آلوده بود هرگز به چنين مقامى نميرسيد.
ولى اين سخن به آن معنى نيست كه همه كس بايد چنين انتظارى را داشته باشند و اگر به پاداشهاى مادى نرسند گمان كنند به آنها ظلم و ستمى شده، چرا كه پاداش اصلى، پاداشى است كه در زندگى آينده انسان، در انتظار او است.
و شايد براى رفع همين اشتباه و دفع همين توهم است كه قرآن در آيات فوق بعد از ذكر پاداش دنيوى يوسف اضافه مى كند و لاجر الاخرة خير للذين آمنوا و كانوا يتقون: پاداش آخرت براى آنانكه ايمان دارند و تقوى پيشه كرده اند برتر است.
زندان هر چند هميشه جاى نيكوكاران نبوده است، بلكه گاهى بيگناهان و گاهى گنهكاران در آن جاى داشته اند، ولى در هر حال اصول انسانى ايجاب مى كند كه نسبت به زندانيان هر چند، گنهكار باشند موازين انسانى رعايت شود.
گرچه دنياى امروز ممكن است خود را مبتكر مساله حمايت از زندانيان بداند ولى در تاريخ پرمايه اسلام از نخستين روزهائى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حكومت مى كرد، توصيه ها و سفارشهاى او را نسبت به اسيران و زندانيان به خاطر داريم، و سفارش على (عليهاالسلام ) را نسبت به آن زندانى جنايتكار (يعنى عبد الرحمن بن ملجم مرادى كه قاتل او بود) همه شنيده ايم كه دستور داد نسبت به او مدارا كنند و حتى از غذاى خودش كه شير بود براى او ميفرستاد، و در مورد اعدامش فرمود بيش از يك ضربه بر او نزنند چرا كه او يك ضربه بيشتر نزده است!
يوسف نيز هنگامى كه در زندان بود رفيقى مهربان، پرستارى دلسوز، دوستى صميمى و مشاورى خيرخواه، براى زندانيان محسوب مى شد، و به هنگامى كه از زندان مى خواست بيرون آيد، نخست با اين جمله توجه جهانيان را بوضع زندانيان، و حمايت از آنها، معطوف داشت، دستور داد بر سر در زندان بنويسند:
هذا قبور الاحياء، و بيت الاحزان، و تجربه الاصدقاء، و شماتة الاعداء!:
(اينجا قبر زندگان، خانه اندوهها، آزمايشگاه دوستان و سرزنشگاه دشمنان است!)
و با اين دعا علاقه خويش را به آنها نشان داد: اللهم اعطف عليهم بقلوب الاخيار، و لا تعم عليهم الاخبار: بارالها! دلهاى بندگان نيكت را به آنها متوجه ساز و خبرها را از آنها مپوشان.
جالب اينكه در همان حديث فوق مى خوانيم: فلذلك يكون اصحاب السجن اعرف الناس بالاخبار فى كل بلدة: به همين دليل زندانيان در هر شهرى از همه به اخبار آن شهر آگاهترند!!
و ما خود اين موضوع را در دوران زندان آزموديم كه جز در موارد استثنائى اخبار به صورت وسيعى از طرق بسيار مرموزى كه مامورين زندان هرگز از آن آگاه نمى شدند به زندانيان مى رسيد، و گاه كسانى كه تازه به زندان مى آمدند خبرهائى در درون زندان مى شنيدند كه در بيرون از آن آگاهى نداشتند، كه اگر بخواهيم شرح نمونه هاى آنرا بدهيم از هدف دور خواهيم شد.
( و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون ) (58)( و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم الا ترون انى اوفى الكيل و انا خير المنزلين ) (59)( فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى و لا تقربون ) (60)( قالوا سنرود عنه اباه و انا لفعلون ) (61)( و قال لفتينه اجعلوا بضعتهم فى رحالهم لعلهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم يرجعون ) (62)
ترجمه:
58 - برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند.
59 - و هنگامى كه (يوسف ) بارهاى آنها را آماده ساخت گفت (دفعه آينده ) آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من آوريد، آيا نمى بينيد من حق پيمانه را ادا مى كنم و من بهترين مى زبانانم؟!
60 - و اگر او را نزد من نياوريد نه كيل (و پيمانهاى از غله ) نزد من خواهيد داشت و نه (اصلا) نزديك من شويد!
61 - گفتند ما با پدرش گفتگو خواهيم كرد (و سعى مى كنيم موافقتش را جلب نمائيم ) و ما اين كار را خواهيم كرد.
62 - (سپس ) به كارگزاران خود گفت آنچه را به عنوان قيمت پرداخته اند در بارهايشان بگذاريد شايد آنرا پس از مراجعت به خانواده خويش بشناسند و شايد برگردند.
پيشنهاد تازه يوسف به برادران سرانجام همانگونه كه پيش بينى مى شد، هفت سال پى در پى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربركت و وفور آب نيل كاملا رضايت بخش بود، و يوسف كه همه خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زير نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن كوچك و بزرگى بسازند به گونه اى كه مواد غذائى را از فاسد شدن حفظ كنند، و دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.
اين هفت سال پر بركت و وفور نعمت گذشت، و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب تر نكردند، و مردم از نظر آذوقه در مضيقه افتادند و چون ميدانستند ذخائر فراوانى نزد حكومت است، مشكل خود را از اين طريق حل مى كردند و يوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توام به آينده نگرى بود غله به آنها ميفروخت و نيازشان را به صورت عادلانه اى تامين مى كرد.
اين خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود، به كشورهاى اطراف نيز سرايت كرد، و مردم فلسطين و سرزمين كنعان را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت، و خاندان يعقوب كه در اين سرزمين زندگى مى كردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت، فرزندان خود را به استثناى بنيامين، كه بجاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند. آنها با كاروانى كه به مصر مى رفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمائى وارد مصر شدند.
طبق تواريخ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى مى كردند
تا مامورين به اطلاع يوسف برسانند، هنگامى كه مامورين گزارش كاروان فلسطين را دادند، يوسف در ميان در خواست كنندگان غلات نام برادران خود را ديد، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آنكه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آنچنانكه قرآن مى گويد برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند( و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون ) .
آنها حق داشتند يوسف را نشناسند، زيرا از يكسو سى تا چهل سال (از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند) گذشته بود، و از سوئى ديگر، آنها هرگز چنين احتمالى را نميدادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مى ديدند، حتما حمل بر تصادف مى كردند، از همه اينها گذشته طرز لباس و پوشش يوسف آنچنان با سابق تفاوت يافته بوده كه شناختن او در لباس جديد، كه لباس مصريان بود، كار آسانى نبود، اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود.
به هر حال آنها غله مورد نياز خود را خريدارى كردند، و وجه آن را كه پول يا كندر يا كفش يا ساير اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز كرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم، و او نيز فرزندزاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خدا است، اگر پدر ما را ميشناختى احترام بيشترى مى كردى، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته!.
يوسف فورا پرسيد اين همه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت، كه بسيار مورد علاقه اش بود و از نظر سن از ما كوچكتر بود، روزى همراه ما براى شكار و تفريح به صحرا آمد، و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد! و از آن روز تاكنون پدر، براى او گريان و غمگين است.
بعضى از مفسران چنين نقل كرده اند كه عادت يوسف اين بود كه به هر كس يك بار شتر غله بيشتر نمى فروخت، و چون برادران يوسف، ده نفر بودند، ده بار غله به آنها داد، آنها گفتند ما پدر پيرى داريم و برادر كوچكى، كه در وطن مانده اند، پدر به خاطر شدت اندوه نميتواند مسافرت كند و برادر كوچك هم براى خدمت و انس، نزد او مانده است، سهميه اى هم براى آن دو به ما مرحمت كن. يوسف دستور داد دو بار ديگر بر آن افزودند، سپس رو كرد به آنها و گفت: من شما را افراد هوشمند و مؤ دبى مى بينم و اينكه ميگوئيد پدرتان به برادر كوچكتر بسيار علاقمند است، معلوم مى شود، او فرزند فوق العادهاى است و من مايل هستم در سفر آينده حتما او را ببينم.
به علاوه مردم در اينجا سوءظنهائى نسبت به شما دارند چرا كه از يك كشور بيگانه ايد براى رفع سوءظن هم كه باشد در سفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد.
در اينجا قرآن مى گويد: هنگامى كه يوسف بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت: آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من بياوريد( و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم ) .
سپس اضافه كرد: آيا نميبينيد، حق پيمانه را ادا مى كنم، و من بهترين ميزبانها هستم؟( الا ترون انى او فى الكيل و انا خير المنزلين ) .
و به دنبال اين تشويق و اظهار محبت، آنها را با اين سخن تهديد كرد كه اگر آن برادر را نزد من نياوريد، نه كيل و غله اى نزد من خواهيد داشت، و نه
اصلا به من نزديك شويد( فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى و لا تقربون ) . يوسف مى خواست به هر ترتيبى شده بنيامين را نزد خود آورد، گاهى از طريق تحبيب و گاهى از طريق تهديد وارد مى شد، ضمنا از اين تعبيرات روشن مى شود كه خريد و فروش غلات در مصر از طريق وزن نبود بلكه بوسيله پيمانه بود و نيز روشن مى شود كه يوسف از برادران خود و ساير ميهمانها به عاليترين وجهى پذيرائى مى كرد، و به تمام معنى مهمان نواز بود.
برادران در پاسخ او گفتند: ما با پدرش گفتگو مى كنيم و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم و ما اين كار را خواهيم كرد( قالوا سنراود عنه اباه و انا لفاعلون ) . تعبير (انا لفاعلون ) نشان مى دهد كه آنها يقين داشتند، مى توانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند كه اين چنين قاطعانه به عزيز مصر قول مى دادند، و بايد چنين باشد، جائى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمى توانند بنيامين را از او جدا سازند؟ در اينجا يوسف براى اينكه عواطف آنها را به سوى خود بيشتر جلب كند و اطمينان كافى به آنها بدهد، به كارگزارانش گفت: وجوهى را كه برادران در برابر غله پرداخته اند، دور از چشم آنها، در باره ايشان بگذاريد، تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند و بارها را گشودند، آنرا بشناسند و بار ديگر به مصر بازگردند( و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم يرجعون ) .
نخستين سؤ الى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مى آيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد، تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر باز گردند، و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف در آورند؟
اين سؤ ال را مى توان به صورت وسيع ترى نيز عنوان كرد و آن اينكه هنگامى كه برادران نزد يوسف آمدند، حداقل هشت سال از آزادى او از زندان گذشته بود، چرا كه هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود كه به ذخيره مواد غذائى براى سالهاى قحطى مشغول بود، و در سال هشتم كه قحطى شروع شد يا بعد از آن برادرها براى تهيه غله به مصر آمدند، آيا لازم نبود كه در اين هشت سال، پيكى به كنعان بفرستد و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بى پايان رهائى بخشد؟!
بسيارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان، و علامه طباطبائى در الميزان، و قرطبى در تفسير الجامع لاحكام القرآن، به پاسخ اين سؤ ال پرداخته اند و جوابهائى ذكر كرده اند كه به نظر مى رسد بهترين آنها اين است كه يوسف چنين اجازه اى را از طرف پروردگار نداشت، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مى بايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن خبر دادن را يوسف مجاز نبود. به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مى كرد، ممكن بود عكس العملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اينكه آنها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند كه ديگر به سوى او باز نگردند، به خاطر اينكه احتمال مى دادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.
چرا يوسف دستور داد وجهى را كهبرادران در مقابل غله پرداخته بودند در بارهاى آنها بگذارند. از اين سؤال نيز پاسخهاى متعددى گفته شده از جمله فخر رازى در تفسيرش ده پاسخ براى آنذكر كرده است كه بعضى نامناسب است، ولى خود آيات فوق پاسخ اين سؤال را بيان كرده است، چرا كه مى گويد: لعلهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهميرجعون: هدف يوسف اين بود كه آنان پس از بازگشت به وطن آنها را در لابلاى بارهاببينند، و به كرامت و بزرگوارى عزيز مصر (يوسف ) بيش از پيش پى ببرند، و همانسبب شود كه بار ديگر به سوى او بازگردند، و حتى برادر كوچك خويش را با اطمينانخاطر همراه بياورند و نيز پدرشان يعقوب با توجه به اين وضع، اعتماد بيشترى بهآنها در زمينه فرستادن بنيامين به مصر پيدا كنند.
سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه يوسف چگونه اموال بيت المال را بلا عوض به برادران داد؟
اين سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ داد: نخست اينكه در بيت المال مصر حقى براى مستضعفان وجود داشته (و هميشه وجود دارد) و مرزهاى كشورها نيز دخالتى در اين حق نمى تواند داشته باشد، به همين دليل يوسف از اين حق در مورد برادران خويش كه در آن هنگام مستضعف بودند استفاده كرد، همانگونه كه در مورد ساير مستضعفان نيز استفاده مى كرد، ديگر اينكه يوسف در آن پست حساسى كه داشت، شخصا داراى حقوقى بود و حداقل حقش اين بود كه خود و عائله نيازمند خويش و كسانى همچون پدر و برادر را از نظر حداقل زندگى تامين كند، بنابراين او از حق خويش در اين بخشش و عطا استفاده كرد.
( فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يابانا منع منا الكيل فارسل معنا اخانا نكتل و انا له لحفظون ) (63)( قال هل أمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل فالله خير حفظا و هو ارحم الرحمين ) (64)( و لما فتحوا متعهم وجدوا بضعتهم ردت اليهم قالوا يابانا ما نبغى هذه بضعتنا ردت الينا و نمير اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير ) (65)( قال لن ارسله معكم حتى تؤ تون موثقا من الله لتاتننى به الا ان يحاط بكم فلما أتوه موثقهم قال الله على ما نقول وكيل ) (66)
ترجمه:
63 - و هنگامى كه آنها به سوى پدرشان باز گشتند گفتند اى پدر دستور داده شده كه به ما پيمانه اى (از غله ) ندهند لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى (از غله ) دريافت داريم و ما او را محافظت خواهيم كرد.
64 - گفت آيا من نسبت به او به شما اطمينان كنم همانگونه كه نسبت به برادرش (يوسف ) اطمينان كردم (و ديديد چه شد؟!) و (در هر حال ) خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است.
65 - و هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها به آنها باز گردانده شده! گفتند پدر! ما ديگر چه مى خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما باز پس گردانده شده! (پس چه بهتر كه برادر را با ما بفرستى ) و ما براى خانواده خويش مواد غذائى مى آوريم و برادرمان را حفظ خواهيم كرد و پيمانه بزرگترى دريافت
خواهيم داشت، اين پيمانه كوچكى است!
66 - گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اينكه پيمان مؤ كد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد، مگر اينكه (بر اثر مرگ يا علت ديگر) قدرت از شما سلب گردد، و هنگامى كه آنها پيمان موثق خود را در اختيار او گذاردند گفت: خداوند نسبت به آنچه مى گوئيم ناظر و حافظ است.
سرانجام موافقت پدر جلب شد
برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان باز گشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين ) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گويد: هنگامى كه آنها به سوى پدر باز گشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است كه در آينده سهميه اى به ما ندهند و كيل و پيمانهاى براى ما نكنند( فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ) .
(اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه اى دريافت داريم )( فارسل معنا اخانا نكتل ) .
(و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد)( و انا له لحافظون ) .
پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها كرده گفت: آيا من نسبت به اين برادر به شما اطمينان كنم همانگونه كه نسبت به برادرش يوسف در گذشته اطمينان كردم( قال هل آمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل ) .
يعنى شما با اين سابقه بد كه هرگز فراموش شدنى نيست چگونه انتظار داريد من بار ديگر به پيشنهاد شما اطمينان كنم، و فرزند دلبند ديگرم را به شما بسپارم، آنهم در يك سفر دور و دراز و در يك كشور بيگانه؟!
سپس اضافه كرد: در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است( فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين ) .
اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه براى من مشكل است بنيامين را با شما بد سابقه ها بفرستم، و اگر هم بفرستم به اطمينان حفظ خدا و ارحم الراحمين بودن او است، نه به اطمينان شما!.
بنابراين جمله فوق اشاره قطعى به قبول پيشنهاد آنها ندارد، بلكه يك بحث احتمالى است، زيرا از آيات آينده معلوم مى شود كه يعقوب هنوز پيشنهاد آنها را نپذيرفته بود و بعد از گرفتن عهد و پيمان موثق و جريانات ديگرى كه پيش آمد آنرا پذيرفت.
ديگر اينكه ممكن است اشاره به يوسف باشد، چرا كه او در اينجا به ياد يوسف افتاد و قبلا هم مى دانست او در حال حيات است. (و در آيات آينده نيز خواهيم خواند كه او به زنده بودن يوسف اطمينان داشت ) و لذا براى حفظ او دعا كرد كه: هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!
سپس برادرها هنگامى كه بارها را گشودند با كمال تعجب ديدند تمام آنچه را به عنوان بهاى غله، به عزيز مصر پرداخته بودند، همه به آنها باز گردانده شده و در درون بارها است!( و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم ) .
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند، نزد پدر آمدند گفتند: پدر جان! ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم؟ ببين تمام متاع ما را به ما باز گردانده اند( قالوا يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا ) .
آيا از اين بزرگوارى بيشتر مى شود كه زمامدار يك كشور بيگانه، در چنين قحطى و خشكسالى، هم مواد غذائى به ما بدهد و هم وجه آن را به ما باز گرداند؟ آنهم به صورتى كه خودمان نفهميم و شرمنده نشويم، از اين برتر چه تصور مى شود؟!
پدرجان! ديگر جاى درنگ نيست، برادرمان را با ما بفرست ما براى خانواده خود مواد غذائى خواهيم آورد( و نمير اهلنا ) .
(و در حفظ برادر خواهيم كوشيد)( و نحفظ اخانا ) .
(و يك بار شتر هم به خاطر او خواهيم افزود) (و نزداد كيل بعير). و (اين كار براى عزيز مصر، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم، كار ساده و آسانى است )( ذلك كيل يسير ) .
ولى يعقوب با تمام اين احوال، راضى بفرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود، سرانجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط كند، لذا به آنها چنين گفت:
(من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، مگر اينكه يك وثيقه الهى و چيزى كه مايه اطمينان و اعتماد ما باشد در اختيار من بگذاريد كه او را به من باز گردانيد مگر اينكه بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر قدرت از شما سلب شود)( قال لن ارسله معكم حتى تؤ تون موثقا من الله لتاتننى به الا ان يحاط بكم ) منظور از موثقا من الله (وثيقه الهى ) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است.
جمله (الا ان يحاط بكم ) در اصل به اين معنى است كه مگر اينكه حوادث به شما احاطه كند يعنى مغلوب حوادث شويد، اين جمله ممكن است كنايه از مرگ و مير و يا حوادث ديگرى باشد كه انسان را به زانو در مى آورد، و قدرت را از او سلب مى كند.
ذكر اين استثناء، نشانهاى از درايت بارز يعقوب پيامبر است كه با آنهمه علاقه اى كه به فرزندش بنيامين داشت، به فرزندان ديگر تكليف ما لا يطاق نكرد و گفت من فرزندم را از شما مى خواهم مگر اينكه حوادثى پيش آيد كه از قدرت بيرون باشد كه در اين صورت گناهى متوجه شما نيست.
بديهى است اگر بعضى از آنها گرفتار حادثهاى مى شدند و قدرت از آنها سلب مى گرديد، بقيه موظف بودند امانت پدر را به سوى او باز گردانند، و لذا يعقوب مى گويد مگر اينكه همه شماها مغلوب حوادث شويد.
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند، و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند يعقوب گفت: خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مى گوئيم( فلما آتوه موثقهم قال الله على مانقول وكيل ) .
1 نخستين سؤ الى كه در زمينه آيات فوق به ذهن مى آيد، اين است كه چگونه يعقوب حاضر شد بنيامين را به آنها بسپارد با اينكه برادران به حكم رفتارى كه با يوسف كرده بودند افراد بد سابقه اى محسوب مى شدند، به علاوه مى دانيم آنها تنها كينه و حسد يوسف را به دل نداشتند بلكه همان احساسات را، هر چند به صورت خفيفتر، نسبت به بنيامين نيز داشتند، چنانكه در آيات آغاز سوره خوانديم اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبة: (گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبتر است، در حالى كه ما نيرومندتريم ).
ولى توجه به اين نكته پاسخ اين سؤ ال را روشن مى كند كه سى الى چهل سال، از حادثه يوسف گذشته بود، و برادران جوان يوسف به سن كهولت رسيده بودند، و طبعا نسبت به سابق پخته تر شده بودند، به علاوه عوارض نامطلوب سوء قصد نسبت به يوسف را در محيط خانواده و در درون وجدان نا آرام خود به خوبى احساس مى كردند، و تجربه به آنها نشان داده بود كه فقدان يوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آنها نساخته بلكه بى مهرى تازهاى آفريده است!
از همه اينها گذشته مساله يك مساله حياتى بود، مساله تهيه آذوقه در قحط سالى براى يك خانواده بزرگ بود، نه مانند گردش و تفريح كه براى يوسف پيشنهاد كردند، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان تسليم شود، مشروط بر اينكه عهد و پيمان الهى با او ببندند كه برادرشان بنيامين را سالم نزد پدر آورند،
2 سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه آيا تنها سوگند
خوردن و عهد الهى بستن كافى بوده است كه بنيامين را بدست آنها بسپارد؟
پاسخ اين است كه مسلما عهد و سوگند به تنهائى كافى نبود ولى شواهد و قرائن نشان مى داده كه اين بار، يك واقعيت مطرح است، نه توطئه و فريب و دروغ، بنابراين عهد و سوگند به اصطلاح براى محكم كارى و تاكيد بيشتر بوده است، درست مثل اينكه در عصر و زمان خود مى بينيم كه از رجال سياسى مانند رئيس جمهور و نمايندگان مجلس، سوگند وفادارى در راه انجام وظيفه ياد مى كنند، بعد از آنكه در انتخاب آنها دقت كافى به عمل مى آورند.
( و قال يبنى لا تدخلوا من باب وحد و ادخلوا من ابوب متفرقة و ما اغنى عنكم من الله من شى ء ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون ) (67)( و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من الله من شى ء الا حاجة فى نفس يعقوب قضئها و انه لذو علم لما علمنه و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) (68)
ترجمه:
67 - (هنگامى كه مى خواستند حركت كنند، يعقوب ) گفت فرزندان من! از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متفرق وارد گرديد و (من با اين دستور) نمى توانم حادثهاى را كه از سوى خدا حتمى است از شما دفع كنم، حكم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توكل كرده ام و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.
68 - و هنگامى كه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده وارد شدند اين كار هيچ حادثه حتمى الهى را نمى توانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب (كه از اين راه ) انجام شد (و خاطرش تسكين يافت ) و او از بركت تعليمى كه ما به او دادهايم علم فراوانى دارد در حالى كه اكثر مردم نمى دانند.
سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر كوچك را با خود همراه كردند و براى دومين بار آماده حركت به سوى مصر شدند، در اينجا پدر، نصيحت و سفارشى به آنها كرد گفت: فرزندانم! شما از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد شويد( و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقة ) .
و اضافه كرد من با اين دستور نمى توانم حادثهاى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم( و ما اغنى عنكم من الله من شى ء ) .
ولى يك سلسله، حوادث و پيش آمده اى ناگوار است كه قابل اجتناب مى باشد و حكم حتمى الهى در باره آن صادر نشده، هدف من آن است كه آنها از شما بر طرف گردد و اين امكان پذير است.
و در پايان گفت: (حكم و فرمان مخصوص خدا است )( ان الحكم الا لله ) .
(بر خدا توكل كردم )( عليه توكلت ) .
و (همه متوكلان بايد بر او توكل كنند، و از او استمداد بجويند و كار خود را به او وا گذارند)( و عليه فليتوكل المتوكلون ) .
بدون شك پايتخت مصر، در آن روز مانند هر شهر ديگر، ديوار و برج و بارو داشت و دروازه هاى متعدد، اما اينكه چرا يعقوب، سفارش كرد، فرزندانش از يك دروازه وارد نشوند، بلكه تقسيم به گروههائى شوند و هر گروهى از يك دروازه وارد شود، دليل آن در آيه فوق ذكر نشده، گروهى از مفسران گفته اند: علت آن دستور اين بوده كه برادران يوسف، هم از جمال كافى بهره مند بودند (گر چه يوسف نبودند ولى بالاخره برادر يوسف بودند!) و هم قامتهاى رشيد داشتند، و پدر نگران بود كه جمعيت يازده نفرى كه قيافه هاى آنها نشان مى داد از يك كشور ديگر به مصر آمده اند، توجه مردم را به خود جلب كنند، او نمى خواست از اين راه چشم زخمى به آنها برسد.
و به دنبال اين تفسير بحث مفصلى در ميان مفسران در زمينه تاثير چشم زدن در گرفته، و شواهدى از روايات و تاريخ براى آن ذكر كرده اند كه بخواست خدا ما در ذيل آيه:( و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم ) (آيه 21 سوره ن و القلم ) از آن بحث خواهيم كرد، و ثابت خواهيم نمود كه قسمتى از اين موضوع حق است، و از نظر علمى نيز بوسيله سياله مغناطيسى مخصوصى كه از چشم بيرون مى پرد، قابل توجيه مى باشد، هر چند عوام الناس آنرا با مقدار زيادى از خرافات آميخته اند.
علت ديگرى كه براى اين دستور يعقوب (عليهاالسلام ) ذكر شده اين است كه ممكن بود، وارد شدن دستجمعى آنها به يك دروازه مصر و حركت گروهى آنان قيافه هاى جذاب، و اندام درشت، حسد حسودان را بر انگيزد، و نسبت به آنها نزد دستگاه حكومت سعايت كنند، و آنها را به عنوان يك جمعيت بيگانه كه قصد خرابكارى دارند مورد سوء ظن قرار دهند، لذا پدر به آنها دستور داد از دروازه هاى مختلف وارد شوند تا جلب توجه نكنند.
بعضى از مفسران يك تفسير ذوقى نيز براى آيه فوق گفته اند و آن اينكه يعقوب مى خواست يك دستور مهم اجتماعى به عنوان بدرقه راه به فرزندان بدهد، و آن اينكه گمشده خود را از يك در نجويند بلكه از هر درى بايد وارد شوند، چرا كه بسيار مى شود انسان براى رسيدن به يك هدف گاه تنها يك راه را انتخاب مى كند و هنگامى كه به بن بست كشيد، مايوس شده، به كنار مى رود، اما اگر به اين حقيقت توجه داشته باشد كه گمشده ها معمولا يك راه ندارند و از طرق مختلف به جستجوى آن برخيزد، غالبا پيروز مى شود.
برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان و مصر، وارد سرزمين مصر شدند و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود، از راههاى مختلف وارد مصر شدند اين كار هيچ حادثه الهى را نمى توانست از آنها دور سازد( و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من الله من شى ء ) .
بلكه تنها فايدهاش اين بود كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى شد( الا حاجة فى نفس يعقوب قضاها ) .
اشاره به اينكه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا كه او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسيد، و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى بندند دل خوش بود.
سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه او از طريق تعليمى كه ما به او داديم، علم و آگاهى داشت، در حالى كه اكثر مردم نمى دانند( و انه لذو علم لما علمناه و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
اشاره به اينكه بسيارى از مردم چنان در عالم اسباب گم مى شوند كه خدا را فراموش مى كنند و خيال مى كنند مثلا چشم زخم، اثر اجتناب ناپذير بعضى از چشمهاست، و به همين جهت خدا و توكل بر او را فراموش كرده به دامن اين و آن مى چسبند، ولى يعقوب چنين نبود، مى دانست تا خداوند چيزى نخواهد انجام نمى پذيرد، لذا در درجه اول توكل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم اسباب مى رفت، و در عين حال مى دانست پشت سر اين اسباب ذات پاك مسبب الاسباب است، همانگونه كه قرآن در سوره بقره آيه 102 در باره ساحران شهر بابل مى گويد( و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله ) : (آنها نمى توانستند از طريق سحر به كسى زيان برسانند، مگر اينكه خدا بخواهد) اشاره به اينكه ما فوق همه اينها اراده خدا است، بايد دل به او بست و از او كمك خواست.
( و لما دخلوا على يوسف اوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون ) (69)( فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ثم اذن مؤذن ايتها العير انكم لسرقون ) (70)( قالوا و اقبلوا عليهم ما ذا تفقدون ) (71)( قالوا نفقد صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم ) (72)( قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما كنا سرقين ) (73)( قالوا فما جزوه ان كنتم كذبين ) (74)( قالوا جزوه من وجد فى رحله فهو جزوه كذلك نجزى الظلمين ) (75)( فبدأ باوعيتهم قبل وعاء اخيه ثم استخرجها من وعاء اخيه كذلك كدنا ليوسف ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك الا ان يشاء الله نرفع درجت من نشاء و فوق كل ذى علم عليم ) (76)
ترجمه:
69 - هنگامى كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت من برادر تو هستم، از آنچه آنها مى كنند غمگين و ناراحت نباش.
70 - و هنگامى كه بارهاى آنها را بست ظرف آبخورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد اى اهل قافله شما سارق هستيد!
71 - آنها رو به سوى او كردند. و گفتند چه چيز گم كرده ايد؟
72 - گفتند پيمانه ملك را، و هر كس آنرا بياورد يك بار شتر (غله ) به او داده مى شود و من ضامن (اين پاداش هستم ).
73 - گفتند به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و ما (هرگز) دزد نبوده ايم.
74 - آنها گفتند اگر دروغگو باشيد كيفر شما چيست؟
75 - گفتند هر كس (آن پيمانه ) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود (و بخاطر اين كار برده خواهد شد) ما اينگونه ستمگران را كيفر مى دهيم.
76 - در اين هنگام (يوسف ) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آنها پرداخت، و سپس آنرا از بار برادرش بيرون آورد، اينگونه راه چاره به يوسف ياد داديم او هرگز نمى توانست برادرش را مطابق آئين ملك (مصر) بگيرد مگر آنكه خدا بخواهد، درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم و برتر از هر صاحب علمى، عالمى است.
طرحى براى نگهدارى برادر
سرانجام برادران وارد بر يوسف شدند، و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اينكه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك با ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم.
يوسف، آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت، و به ميهمانى خويش دعوت كرد، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند، آنها چنين كردند، در اين هنگام بنيامين كه تنها مانده بود گريه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود، مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند، چرا كه از يك پدر و مادر بوديم، يوسف رو به آنها كرد و گفت: مثل اينكه برادر كوچكتان تنها مانده است؟ من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم!
سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اطاق خواب مهيا كردند، باز بنيامين تنها ماند يوسف گفت: او را نزد من بفرستيد، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران است و دائما به ياد برادر از دست رفته اش يوسف مى باشد، در اينجا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت، چنانكه قرآن مى گويد: هنگامى كه وارد بر يوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت: من همان برادرت يوسفم، غم مخور و اندوه به خويش راه مده و از كارهائى كه اينها مى كنند نگران مباش.
( و لما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون ) .
(لا تبتئس ) از ماده (بؤ س ) در اصل بمعنى ضرر و شدت است، و در اينجا به معنى اين است كه اندوهگين و غمناك مباش!
منظور از كارهاى برادران كه بنيامين را ناراحت مى كرده است، بى مهرى هائى است كه نسبت به او و يوسف داشتند، و نقشه هائى كه براى طرد آنها از خانواده كشيدند، اكنون كه مى بينى كارهاى آنها به زيان من تمام نشد بلكه وسيله اى بود براى ترقى و تعالى من، بنابراين تو نيز ديگر از اين ناحيه غم و اندوهى به خود راه مده.
در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى، او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد چرا كه به پدر قول داده اند و سوگند ياد كرده اند كه مرا به هر قيمتى كه هست با خود باز گردانند، يوسف گفت: غصه مخور من نقشهاى مى كشم كه آنها ناچار شوند ترا نزد من بگذارند، سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى
برادران آماده ساخت دستور داد پيمانه گرانقيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين بگذارد (چون براى هر كدام بارى از غله مى داد)( فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ) .
البته اين كار در خفا انجام گرفت، و شايد تنها يك نفر از ماموران، بيشتر از آن آگاه نشد، در اين هنگام ماموران كيل مواد غذائى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گرانقيمت نيست، در حالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همينكه قافله آماده حركت شد، كسى فرياد زد: اى اهل قافله شما سارق هستيد!
( ثم اذن مؤ ذن ايتها العير انكم لسارقون ) .
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند، سخت تكان خوردند و وحشت كردند، چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اينهمه احترام و اكرام، متهم به سرقت شوند!
لذا رو به آنها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده ايد؟
( قالوا و اقبلوا عليهم ما ذا تفقدون ) .
(گفتند ما پيمانه سلطان را گم كرده ايم و نسبت به شما ظنين هستيم )
( قالوا نفقد صواع الملك ) .
و از آنجا كه پيمانه گرانقيمت و مورد علاقه ملك بوده است، هر كس آنرا بيابد و بياورد، يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد( و لمن جاء به حمل بعير ) .
سپس گوينده اين سخن براى تاكيد بيشتر گفت: و من شخصا اين جايزه را تضمين مى كنم.( و انا به زعيم ) .
برادران كه سخت از شنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند، و نمى دانستند جريان چيست؟ رو به آنها كرده گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچگاه سارق نبوده ايم( قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما كنا سارقين ) .
اينكه گفتند شما خود مى دانيد كه ما اهل فساد و سرقت نيستيم شايد اشاره به اين باشد كه شما سابقه ما را به خوبى داريد كه در دفعه گذشته قيمت پرداختى ما را در بارهايمان گذاشتيد و ما مجددا به سوى شما بازگشتيم و اعلام كرديم كه حاضريم همه آنرا به شما باز گردانيم، بنابراين كسانى كه از يك كشور دور دست براى اداى دين خود باز مى گردند چگونه ممكن است دست به سرقت بزنند؟
به علاوه گفته مى شود آنها به هنگام ورود در مصر دهان شترهاى خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال كسى زيان نرسانند، ما كه تا اين حد رعايت مى كنيم كه حتى حيواناتمان ضررى به كسى نرسانند، چگونه ممكن است چنين كار قبيحى مرتكب شويم؟!
در اين هنگام ماموران رو به آنها كرده گفتند اگر شما دروغ بگوئيد جزايش چيست؟( قالوا فما جزاؤ ه ان كنتم كاذبين ) .
و (آنها در پاسخ گفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك، در بار او پيدا شود خودش را، توقيف كنيد و به جاى آن برداريد)( قالوا جزاؤ ه من وجد فى رحله فهو جزاوه ) .
آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى دهيم( كذلك نجزى الظالمين ) .
در اين هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى
كنند، منتها براى اينكه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود، نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش بنيامين بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد( فبدأ باوعيتهم قبل وعاء اخيه ثم استخرجها من وعاء اخيه ) .
همينكه پيمانه دربار بنيامين پيدا شد، دهان برادران از تعجب باز ماند، گوئى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد، و خود را در بن بست عجيبى ديدند.
از يكسو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنهاست، و از سوى ديگر موقعيت آنها را نزد عزيز مصر به خطر مى اندازد، و براى آينده جلب حمايت او ممكن نيست، و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند؟ چگونه او باور مى كند كه برادران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند؟
بعضى از مفسران نوشته اند كه در اين هنگام برادرها رو به سوى بنيامين كردند، و گفتند: اى بيخبر؟ ما را رسوا كردى، صورت ما را سياه نمودى، اين چه كار غلطى بود كه انجام دادى؟ (نه به خودت رحم كردى و نه به ما و نه به خاندان يعقوب كه خاندان نبوت است ) آخر بگو كى تو اين پيمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى؟
بنيامين كه باطن قضيه را مى دانست با خونسردى جواب داد اين كار را همان كس كرده است كه وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت! ولى حادثه آنچنان براى برادران ناراحت كننده بود كه نفهميدند چه مى گويد.
سپس قرآن چنين اضافه مى كند كه ما اين گونه براى يوسف، طرح ريختيم (تا برادر خود را به گونهاى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارند)( كذلك كدنا ليوسف ) .
مساله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مى بايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند و علاوه بر اينكه سبب آزار برادر مى شد، هدفش كه نگهداشتن برادر نزد خود بود، انجام نمى گرفت، لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد، كيفرش نزد شما چيست؟ آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما سنت اين است كه شخص سارق را در برابر سرقتى كه كرده بر مى دارند و از او كار مى كشند، و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد، چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آنست كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
به همين جهت قرآن مى گويد: يوسف نمى توانست برادرش را طبق آئين ملك مصر بر دارد و نزد خود نگهدارد( ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك ) :
سپس به عنوان يك استثناء مى فرمايد مگر اينكه خداوند بخواهد( الا ان يشاء الله ) .
اشاره به اينكه: اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود، و نقشهاى بود براى حفظ برادر، و تكميل آزمايش پدرش يعقوب، و آزمايش برادران ديگر!
و در پايان اضافه مى كند ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم( نرفع درجات من نشاء ) .
درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات، سالم بدر آيند.
و در هر حال برتر از هر عالمى، عالم ديگرى است (يعنى خدا)( و فوق كل ذى علم عليم ) .
و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود.
آيات فوق سؤ الات زيادى را بر مى انگيزد كه بايد به يك يك آنها پاسخ گفت:
1 - چرا يوسف خودش را به برادران معرفى نكرد
تا پدر را از غم جانكاه فراق زودتر رهائى بخشد.
پاسخ اين سؤ ال همانگونه كه قبلا هم اشاره شد، تكميل برنامه آزمايش پدر و برادران بوده است و به تعبير ديگر اين كار از سر هوى و هوس نبوده، بلكه طبق يك فرمان الهى بود كه مى خواست مقاومت يعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نيز بيازمايد، و بدين طريق آخرين حلقه تكامل او پياده گردد، و نيز برادران آزموده شوند كه در اين هنگام كه برادرشان گرفتار چنين سرنوشتى شده است در برابر عهدى كه با پدر در زمينه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد؟
2 - چگونه بى گناهى را متهم به سرقت كرد؟
آيا جائز بود بى گناهى را متهم به سرقت كنند، اتهامى كه آثار شومش دامان بقيه برادران را هم كم و بيش مى گرفت؟
پاسخ اين سؤ ال را نيز مى توان از اينجا يافت كه اين امر با توافق خود بنيامين بوده است چرا كه يوسف قبلا خود را به او معرفى كرده بود، و او مى دانست كه اين نقشه براى نگهدارى او چيده شده است، و اما نسبت به برادران، تهمتى وارد نمى شد، تنها ايجاد نگرانى و ناراحتى مى كرد، كه آن نيز در مورد يك آزمون مهم، مانعى نداشت.
3 - نسبت سرقت به همه چه مفهومى دارد؟
آيا نسبت سرقت آنهم به صورت كلى و همگانى با جمله انكم لسارقون (شما سارق هستيد) دروغ نبود؟ مجوز اين دروغ و تهمت چه بوده است؟
پاسخ اين سؤ ال نيز با تحليل زير روشن مى شود كه:
اولا: معلوم نيست كه گوينده اين سخن چه كسانى بودند، همين اندازه درقرآن مى خوانيم قالوا (گفتند) ممكن است گويندگان اين سخن جمعى از كارگزاران يوسف باشند كه وقتى كه پيمانه مخصوص را نيافتند يقين پيدا كردند كه يكى از كاروانيان كنعان آن را ربوده است، و معمول است كه اگر چيزى در ميان گروهى كه متشكل هستند ربوده شود و رباينده اصلى شناخته نشود، همه را مخاطب مى سازند و مى گويند شما اين كار را كرديد، يعنى يكى از شما يا جمعى از شما.
ثانيا: طرف اصلى سخن كه بنيامين بود به اين نسبت راضى بود چرا كه اين نقشه ظاهرا او را متهم به سرقت مى كرد اما در واقع، مقدمه اى بود براى ماندن او نزد برادرش يوسف.
و اينكه همه آنها در مظان اتهام واقع شدند، موضوع زودگذرى بود كه به مجرد بازرسى بارهاى برادران يوسف بر طرف گرديد، و طرف اصلى دعوا (بنيامين ) شناخته شد.
بعضى نيز گفته اند منظور از سرقت، كه در اينجا به آنها نسبت داده شد، مربوط به گذشته و سرقت كردن يوسف را از پدرش يعقوب بوسيله برادران بوده است اما اين در صورتى است كه اين نسبت به وسيله يوسف به آنها داده شده باشد چرا كه او از سابقه امر آگاهى داشت و شايد جمله بعد اشاره اى به آن داشته باشد چرا كه ماموران يوسف نگفتند شما پيمانه ملك را دزديده ايد بلكه گفتند: نفقد صواع الملك: ما پيمانه ملك را نمى يابيم (ولى پاسخ اول صحيح تر به نظر مى رسد).
4 - كيفر سرقت در آن زمان چه بوده - از آيات فوق استفاده مى شود كه مجازات سرقت در ميان مصريان و مردم كنعان متفاوت بوده، نزد برادران يوسف و احتمالا مردم كنعان، مجازات اين عمل، بردگى (هميشگى يا موقت ) سارق در برابر سرقتى كه انجام داده است بوده، ولى در ميان مصريان اين مجازات معمول نبوده است، بلكه از طرق ديگر مانند زدن و به زندان افكندن، سارقين را مجازات مى كردند.
به هر حال اين جمله دليل بر آن نمى شود كه در هيچيك از اديان آسمانى برده گرفتن كيفر سارق بوده است، چه بسا يك سنت معمولى در ميان گروهى از مردم آن زمان محسوب مى شده، و در تاريخچه بردگى نيز مى خوانيم كه در ميان اقوام خرافى، بدهكاران را به هنگامى كه از پرداختن بدهى خود عاجز مى شدند به بردگى مى گرفتند.
5 - سقايه يا صواع - در آيات فوق گاهى تعبير به (صواع ) (پيمانه ) و گاهى تعبير به (سقايه ) (ظرف آبخورى ) شده است، و منافاتى ميان اين دو نيست، زيرا چنين به نظر مى رسد كه اين پيمانه در آغاز ظرف آبخورى ملك بوده است، اما هنگامى كه غلات در سرزمين مصر گران و كمياب و جيره بندى شد، براى اظهار اهميت آن و اينكه مردم نهايت دقت را در صرفه جوئى به خرج دهند، آنرا با ظرف آبخورى مخصوص ملك، پيمانه مى كردند.
مفسران در خصوصيات اين ظرف مطالب زيادى دارند، بعضى گفته اند از نقره بوده، بعضى گفته اند از طلا، و بعضى اضافه كرده اند كه جواهر نشان بوده است، و در بعضى از روايات غير معتبر نيز اشاره اى به اينگونه مطالب شده است، اما هيچيك دليل روشنى ندارد.
آنچه مسلم است پيمانهاى بوده كه روزى پادشاه مصر از آن آب مى نوشيده و سپس تبديل به پيمانه شده است.
اينهم بديهى است كه تمام نيازمنديهاى يك كشور را نمى توان با چنين پيمانهاى اندازه گيرى كرد، شايد اين عمل جنبه سمبوليك داشته و براى نشان دادن كميابى و اهميت غلات در آن سالهاى مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آنها نهايت صرفه جوئى را كنند.
ضمنا از آنجا كه اين پيمانه در آن هنگام در اختيار يوسف بوده، سبب مى شده كه اگر بخواهند سارق را ببردگى بگيرند، بايد برده صاحب پيمانه يعنى شخص يوسف شود و نزد او بماند و اين همان چيزى بود كه يوسف درست براى آن نقشه كشيده بود.
( قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم قال انتم شر مكانا و الله اعلم بما تصفون ) (77)( قالوا يايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه انا نرئك من المحسنين ) (78)( قال معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متعنا عنده انا اذا لظلمون ) (79)
ترجمه:
77 - (برادران ) گفتند اگر او (بنيامين ) دزدى كرده (تعجب نيست ) برادرش (يوسف ) نيز قبل از او دزدى كرده، يوسف (سخت ناراحت شد و) اين (ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت (همين اندازه ) گفت شما بدتر هستيد و خدا از آنچه توصيف مى كنيد آگاه تر است.
78 - گفتند اى عزيز او پدر پيرى دارد (و سخت ناراحت مى شود) يكى از ما را به جاى او بگير، ما تو را از نيكوكاران مى بينيم.
79 - گفت پناه بر خدا كه ما غير از آن كس كه متاع خود را نزد او يافتهايم بگيريم كه در آن صورت از ظالمان خواهيم بود!
چرا فداكارى برادران يوسف پذيرفته نشد؟
برادران سرانجام باور كردند كه برادرشان بنيامين دست به سرقت زشت و شومى زده است، و سابقه آنها را نزد عزيز مصر به كلى خراب كرده است و لذا براى اينكه خود را تبرئه كنند گفتند: اگر اين پسر دزدى كند چيز عجيبى نيست، چرا كه برادرش (يوسف ) نيز قبلا مرتكب چنين كارى شده است كه هر دو از يك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جدا است!( قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل ) .
و به اين ترتيب خواستند خطفاصلى ميان خود و بنيامين بكشند و سرنوشت او را با برادرش يوسف پيوند دهند!
يوسف از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد و آن را در دل مكتوم داشت، و براى آنها آشكار نساخت( فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم ) .
چرا كه او مى دانست آنها با اين سخن، مرتكب تهمت بزرگى شده اند، ولى به پاسخ آنها نپرداخت، همين اندازه سربسته به آنها گفت: شما از آن كسى كه اين نسبت را به او مى دهيد بدتريد - يا - شما نزد من از نظر مقام و منزلت بدترين مردميد( قال انتم شر مكانا ) .
سپس افزود: خداوند در باره آنچه ميگوئيد آگاهتر است( و الله اعلم بما تصفون ) .
درست است كه برادران يوسف تهمت ناروائى به برادرشان يوسف زدند به گمان اينكه خود را در اين لحظات بحرانى تبرئه كنند، ولى بالاخره اين كار بهانه و دستاويزى مى خواهد كه چنين نسبتى را به او بدهند، به همين جهت مفسران در اين زمينه به كاوش پرداخته و سه روايت از تواريخ پيشين در اين زمينه
نقل كرده اند:
نخست اينكه: يوسف بعد از وفات مادرش نزد عمه اش زندگى مى كرد و او سخت به يوسف علاقمند بود، هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمه اش باز گيرد، عمه اش چاره اى انديشيد و آن اينكه كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آنها به يادگار مانده بود بر كمر يوسف بست، و ادعا كرد كه او مى خواسته آنرا از وى بربايد، و طبق قانون و سنتشان يوسف را در برابر آن كمر بند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت.
ديگر اينكه يكى از خويشاوندان مادرى يوسف بتى داشت كه يوسف آنرا برداشت و شكست و بر جاده افكند و لذا او را متهم به سرقت كردند در حالى كه هيچ يك از اينها سرقت نبوده است.
و ديگر اينكه گاهى او مقدارى غذا از سفره بر مى داشت و به مسكينها و مستمندان مى داد، و به همين جهت برادران بهانه جو اين را دستاويزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند، در حالى كه هيچيك از آنها گناهى نبود، آيا اگر كسى لباسى را در بر انسان كند و او نداند مال ديگرى است و بعد متهم به سرقتش كند، صحيح است؟ و آيا برداشتن بت و شكستنش گناهى دارد؟ و نيز چه مانعى دارد كه انسان چيزى از سفره پدرش كه يقين دارد مورد رضايت اوست بردارد و به مسكينان بدهد؟!
هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفته اند مى بايست نزد عزيز مصر بماند و از سوى ديگر با پدر پيمان بستهاند كه حداكثر كوشش خود را در حفظ و باز گرداندن بنيامين به خرج دهند، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند و گفتند اى عزيز مصر! و اى زمامدار بزرگوار او پدرى دارد پير و سالخورده كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پيمان مؤ كد گرفته كه به هر قيمتى هست، او را باز گردانيم، بيا بزرگوارى كن و يكى از ما را بجاى او بگير( قالوا يا ايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه ) .
(چرا كه ما ترا از نيكوكاران مى يابيم ) و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما( انا نريك من المحسنين )
يوسف اين پيشنهاد را شديدا نفى كرد و گفت: پناه بر خدا چگونه ممكن است ما كسى را جز آنكس كه متاع خود را نزد او يافتهايم بگيريم هرگز شنيده ايد آدم با انصافى، بى گناهى را به جرم ديگرى مجازات كنند( قال معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده ) .
اگر چنين كنيم مسلما ظالم خواهيم بود( انا اذا لظالمون ) .
قابل توجه اينكه يوسف در اين گفتار خود هيچگونه نسبت سرقت به برادر نمى دهد بلكه از او تعبير مى كند به كسى كه متاع خود را نزد او يافتهايم، و اين دليل بر آن است كه او دقيقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.
( فلما استيسوا منه خلصوا نجيا قال كبيرهم الم تعلموا ان اباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله و من قبل ما فرطتم فى يوسف فلن ابرح الا رض حتى ياذن لى ابى او يحكم الله لى و هو خير الحكمين ) (80)( ارجعوا الى ابيكم فقولوا يابانا ان ابنك سرق و ما شهدنا الا بما علمنا و ما كنا للغيب حفظين ) (81)( و سل القرية التى كنا فيها و العير التى اقبلنا فيها و انا لصدقون ) (82)
ترجمه:
80 - هنگامى كه (برادران ) از او مايوس شدند به كنارى رفتند و با هم به نجوى پرداختند، بزرگترين آنها گفت آيا نمى دانيد پدرتان از شما پيمان الهى گرفته و پيش از اين در باره يوسف كوتاهى كرديد لذا من از اين سرزمين حركت نمى كنم تا پدرم بمن اجازه دهد يا خدا فرمانش را در باره من صادر كند كه او بهترين حكم كنندگان است.
81 - شما به سوى پدرتان باز گرديد و بگوئيد پدر (جان ) پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مى دانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نبوديم!
82 - (براى اطمينان بيشتر) از آن شهر كه در آن بوديم سؤ ال كن و نيز از آن قافله كه با آن آمديم بپرس و ما (در گفتار خود) صادق هستيم.
برادران سرافكنده به سوى پدر بازگشتند؟
برادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بنيامين كردند، ولى تمام راهها را بروى خود بسته ديدند، از يكسو مقدمات كار آنچنان چيده شده بود كه ظاهرا تبرئه برادر امكان نداشت، و از سوى ديگر پيشنهاد پذيرفتن فرد
ديگرى را به جاى او نيز از طرف عزيز، پذيرفته نشد لذا مايوس شدند و تصميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مى گويد: هنگامى كه آنها از عزيز مصر - يا از نجات برادر - مايوس شدند به گوشهاى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوى و سخنان در گوشى پرداختند( فلما استيئسوا منه خلصوا نجيا ) .
(خلصوا) يعنى خالص شدند كنايه از جدا شدن از ديگران و تشكيل جلسه خصوصى است، و (نجى ) از ماده مناجات، در اصل از (نجوه ) به معنى سرزمين مرتفع گرفته شده، چون سرزمينهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند و جلسات سرى و سخنان در گوشى از اطرافيان جدا مى شود به آن نجوى مى گويند (بنابراين نجوى، هر گونه سخن محرمانه را اعم از اينكه در گوشى باشد يا در جلسه سرى، شامل مى شود).
جمله (خلصوا نجيا) همانگونه كه بسيارى از مفسران گفته اند از فصيح ترين و زيباترين تعبيرات قرآنى است كه در دو كلمه، مطالب فراوانى را كه در چند جمله بايد بيان مى شد، بيان كرده است.
به هر حال، برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصى به آنها گفت: مگر نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است باز گردانيد( قال كبير هم الم تعلموا ان اباكم قد اخذ عليكم موثقا من الله ) .
و (شما همان كسانى هستيد كه پيش از اين نيز در باره يوسف، كوتاهى كرديد و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد،( و من قبل ما فرطتم فى يوسف ) .
حال كه چنين است، من از جاى خود (يا از سرزمين مصر) حركت نمى كنم، و به اصطلاح در اينجا متحصن مى شوم ) مگر اينكه پدرم به من اجازه دهد، و يا خداوند فرمانى در باره من صادر كند كه او بهترين حاكمان است( فلن ابرح الارض حتى ياذن لى ابى او يحكم الله لى و هو خير الحاكمين ) .
منظور از اين فرمان، يا فرمان مرگ است يعنى از اينجا حركت نمى كنم تا بميرم، و يا راه چاره اى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بطور قطع پذيرفته باشد.
سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه شما به سوى پدر باز گرديد و بگوئيد پدر! فرزندت دست به دزدى زد!( ارجعوا الى ابيكم فقولوا يا ابانا ان ابنك سرق ) .
(و اين شهادتى را كه ما مى دهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم ) همين اندازه كه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند، كه نشان مى داد او مرتكب سرقت شده است، و اما باطن امر با خداست( و ما شهدنا الا بما علمنا ) .
(و ما از غيب خبر نداشتيم )( و ما كنا للغيب حافظين )
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور برادران اين بوده است كه به پدر بگويند اگر در نزد تو گواهى داديم و تعهد كرديم كه برادر را مى بريم و باز مى گردانيم به خاطر اين بود كه ما از باطن كار او خبر نداشتيم و ما از غيب آگاه نبوديم كه سرانجام كار او به اينجا مى رسد.
سپس براى اينكه هر گونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن كنند كه جريان امر همين بوده نه كم و نه زياد، گفتند: براى تحقيق بيشتر از شهرى كه ما در آن بوديم سؤ ال كن( و سئل القرية التى كنا فيها ) .
(و همچنين از قافله اى كه با آن قافله به سوى تو آمديم و طبعا افرادى از سرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد، مى توانى حقيقت حال را بپرسى )( و العير التى اقبلنا فيها )
و به هر حال (مطمئن باش كه ما در گفتار خود صادقيم و جز حقيقت چيزى نمى گوئيم )( و انا لصادقون )
از مجموع اين سخن استفاده مى شود كه مساله سرقت بنيامين در مصر پيچيده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمين آمده و از ميان آنها يك نفر قصد داشته است پيمانه ملك را با خود ببرد كه ماموران ملك به موقع رسيده اند و پيمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كرده اند، و شايد اينكه برادران گفتند از سرزمين مصر، سؤ ال كن كنايه از همين است كه آنقدر اين مساله، مشهور شده كه در و ديوار هم مى داند!
1 - برادر بزرگتر كه بود؟ - بعضى گفته اند نام او روبين (روبيل ) و بعضى او را شمعون دانسته اند، و بعضى يهودا، و در اينكه منظور بزرگتر از نظر سن است يا عقل، نيز در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه بزرگتر از نظر سن است.
2 - داورى بر اساس قرائن حال - از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه قاضى مى تواند به قرائن قطعيه عمل كند، هر چند اقرار و شهودى در كار نباشد، زيرا در جريان كار برادران يوسف نه شهودى بود و نه اقرارى، تنها پيدا شدن پيمانه ملك از بار بنيامين دليل به مجرميت او شمرده شد و با توجه به اينكه هر يك از آنها شخصا بار خود را پر مى كردند و يا لااقل به هنگام پر كردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت، كليدش در اختيار خود آنها بود و از طرفى، هيچكس باور نمى كرد كه در اينجا نقشه اى در كار است و مسافران كنعان (برادران يوسف ) در اين شهر، دشمن نداشتند كه بخواهد براى آنها توطئه كند.
مجموع اين جهات سبب مى شد كه از مشاهده پيمانه ملك، در بار بنيامين، علم به اقدام شخص او به چنين كارى حاصل شود.
اين موضوع كه دنياى امروز در داوريهايش روى آن تكيه مى كند از نظر فقه اسلامى نياز به بررسى بيشترى دارد، چرا كه در مباحث قضائى روز فوق - العاده مؤ ثر است و جاى اين بحث كتاب القضاء است.
3 - از آيات فوق برمى آيد كه برادران يوسف از نظر روحيه با هم بسيار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت، به عهد و ميثاق خود پايبند بود، در حالى كه برادران ديگر همين اندازه كه ديدند گفتگوهايشان با عزيز مصر به جائى نرسيد خود را معذور دانسته، دست از تلاش بيشتر برداشتند، و البته حق با برادر بزرگتر بود، چرا كه با تحصن در شهر مصر و مخصوصا نزديك دربار عزيز اين اميد مى رفت كه او بر سر لطف آيد و به خاطر يك پيمانه كه سرانجام پيدا شد مرد غريبى را به قيمت داغدار كردن برادران و پدر پيرش مجازات نكند، لذا او بخاطر همين احتمال در مصر ماند و برادران را براى كسب دستور به خدمت
پدر فرستاد، تا ماجرا را براى او شرح دهند.
( قال بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل عسى الله ان ياتينى بهم جميعا انه هو العليم الحكيم ) (83)( و تولى عنهم و قال ياسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم ) (84)( قالوا تالله تفتؤ ا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهلكين ) (85)( قال انما اشكوا بثى و حزنى الى الله و اعلم من الله ما لا تعلمون ) (86)
ترجمه:
83 - (يعقوب ) گفت نفس (و هوى و هوس ) مساله را چنين در نظرتان تزيين داده، من شكيبائى مى كنم شكيبائى جميل (و خالى از كفران )، اميدوارم خداوند همه آنها را به من باز گرداند چرا كه او عليم و حكيم است.
84 - و از آنها روى برگرداند و گفت وا اسفا بر يوسف!، و چشمان او از اندوه سفيد شد اما او خشم خود را فرو ميبرد (و هرگز كفران نمى كرد).
85 - گفتند بخدا تو آنقدر ياد يوسف ميكنى تا مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى!
86 - گفت من تنها غم و اندوهم را به خدا ميگويم (و شكايت نزد او ميبرم ) و از خدا چيزهائى ميدانم كه شما نميدانيد.
من از خدا الطافى سراغ دارم كه نميدانيد!
برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر را در آنجا گذاردند، و با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر - به عكس سفر سابق بر چهره هاى آنها مشاهده كرد فهميد آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اينكه اثرى از بنيامين و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود، و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بى كم و كاست، شرح دادند يعقوب برآشفت، رو به سوى آنها كرده گفت: هوسهاى نفسانى شما، مساله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است!( قال بل سولت لكم انفسكم امرا ) .
يعنى درست همان جملهاى را در پاسخ آنها گفت كه پس از حادثه يوسف به هنگامى كه آن طرح دروغين را بيان كردند، ذكر نمود.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا يعقوب تنها بخاطر سابقه سوء آنها به آنها سوء ظن برد و يقين كرد كه آنها دروغ مى گويند و توطئه اى در كار است در حالى كه اين كار نه تنها از پيامبرى چون يعقوب بعيد به نظر مى رسد، بلكه از افراد عادى نيز بعيد است كه تنها كسى را با يك سابقه سوء بطور قطع متهم سازند، با اينكه طرف مقابل شهودى نيز براى خود آورده است، و راه تحقيق نيز بسته نيست.
يا اينكه هدف از اين جمله بيان نكته ديگرى بوده است، از جمله اينكه: 1 - چرا شما با ديدن پيمانه ملك درون بار برادر تسليم شديد كه او سرقت كرده است در حالى كه اين به تنهائى نميتواند يك دليل منطقى بوده باشد؟
2 - چرا شما به عزيز مصر گفتيد جزاى سارق اين است كه او را به بردگى بردارد در حالى كه اين يك قانون الهى نيست بلكه سنتى است نادرست در ميان مردم كنعان (و اين در صورتى است كه بر خلاف گفته جمعى از مفسران اين قانون را از شريعت يعقوب ندانيم ).
3 - چرا شما در برابر اين ماجرا به سرعت تسليم شديد و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج نداديد، در حالى كه پيمان الهى مؤ كد با من بسته بوديد؟
سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت: من زمام صبر را از دست نميدهم و شكيبائى نيكو و خالى از كفران مى كنم( فصبر جميل )
(اميدوارم خداوند همه آنها (يوسف و بنيامين و فرزند بزرگم ) را به من بازگرداند)( عسى الله ان ياتينى بهم جميعا ) .
چرا كه من ميدانم او از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى كه گذشته و ميگذرد با خبر به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمى كند.( انه هو العليم الحكيم ) .
در اين حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فرا گرفت و جاى خالى بنيامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود، وى را به ياد يوسف عزيزش افكند، به ياد دورانى كه اين فرزند برومند با ايمان باهوش زيبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازه اى به پدر ميبخشيد، اما امروز نه تنها اثرى از او نيست بلكه جانشين او بنيامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است، در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت: وا اسفا بر يوسف!( و تولى عنهم و قال يا اسفا على يوسف ) .
برادران كه از ماجراى بنيامين، خود را شرمنده در برابر پدر مى ديدند، از شنيدن نام يوسف در فكر فرو رفتند و عرق شرم بر جبين آنها آشكار گرديد.
اين حزن و اندوه مضاعف، سيلاب اشك را، بى اختيار از چشم يعقوب جارى مى ساخت تا آن حد كه چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد
( و ابيضت عيناه من الحزن ) .
و اما با اين حال سعى مى كرد، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگويد (او مرد با حوصله و بر خشم خويش مسلط بود)( فهو كظيم ) .
ظاهر آيه فوق اين است كه يعقوب تا آن زمان نابينا نشده بود، بلكه اين غم و اندوه مضاعف و ادامه گريه و ريختن اشك بينائى او را از ميان برد و همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم اين يك امر اختيارى نبود كه با صبر جميل منافات داشته باشد برادران كه از مجموع اين جريانها، سخت ناراحت شده بودند، از يكسو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود، و از سوى ديگر به خاطر بنيامين خود را در آستانه امتحان جديدى مى ديدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بيحوصلگى، به پدر گفتند به خدا سوگند تو آنقدر يوسف يوسف ميگوئى تا بيمار و مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى( قالوا تالله تفتئوا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين ) .
اما پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آنها گفت: من شكايتم
را به شما نياوردم كه چنين ميگوئيد، من غم و اندوهم را نزد خدا ميبرم و به او شكايت مى آورم( قال انما اشكوا بثى و حزنى الى الله ) (1).
(و از خدايم لطفها و كرامتها و چيزهائى سراغ دارم كه شما نميدانيد)
( و اعلم من الله مالا تعلمون ) .
( يبنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه و لا تايسوا من روح الله انه لا يايس من روح الله الا القوم الكفرون ) (87)( فلما دخلوا عليه قالوا يايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضعة مزجئة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين ) (88)( قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جهلون ) (89)( قالوا أئنك لانت يوسف قال انا يوسف و هذا اخى قد من الله علينا انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ) (90)( قالوا تالله لقد أثرك الله علينا و ان كنا لخطين ) (91)( قال لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الرحمين ) (92)( اذهبوا بقميصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيرا و اتونى باهلكم اجمعين ) (93)
ترجمه:
87 - پسرانم! برويد و از يوسف و برادرش تفحص كنيد، و از رحمت خدا مايوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مايوس نمى شوند.
88- هنگامى كه آنها وارد بر او (يوسف ) شدند گفتند اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته و متاع كمى (براى خريد مواد غذائى ) با خود آورده ايم، پيمانه ما را بطور كامل وفا كن و بر ما تصدق بنما كه خداوند متصدقان را پاداش مى دهد.
89 - گفت آيا دانستيد چه با يوسف و برادرش كرديد آنگاه كه جاهل بوديد؟!
90 - گفتند آيا تو همان يوسف هستى؟! گفت (آرى ) منم يوسف! و اين برادر من است خداوند بر ما منت گذارده، هر كس تقوى پيشه كند و شكيبائى و استقامت نمايد (سرانجام پيروز مى شود) چرا كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند.
91 - گفتند بخدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته، و ما خطا كار بوديم.
92 - گفت امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست خداوند شما را مى بخشد، و ارحم الراحمين است!
93 - اين پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيندازيد، بينا مى شود، و همگى خانواده نزد من آئيد.
بكوشيد و ماءيوس نشويد كه يأس نشانه كفر است!
قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مى كرد، مواد غذائى به كلى تمام مى شود، دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حركت كردن به سوى مصر و تامين مواد غذائى مى دهد، ولى اين بار در سرلوحه خواسته هايش جستجو از يوسف و برادرش بنيامين را قرار مى دهد و مى گويد: فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد( يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه ) .
و از آنجا كه فرزندان تقريبا اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده، و از اين توصيه و تاكيد پدر تعجب مى كردند، يعقوب به آنها گوشزد مى كند از رحمت الهى هيچگاه مايوس نشويد كه قدرت او مافوق همه مشكلات و سختيها است( و لا تياسوا من روح الله ) .
(چرا كه تنها كافران بى ايمان كه از قدرت خدا بيخبرند از رحمتش مايوس مى شوند( انه لا ييئس من روح الله الا القوم الكافرون ) .
تحسس از ماده حس به معنى جستجوى چيزى از طريق حس است، و در اينكه آيا با تجسس چه تفاوتى دارد؟ در ميان مفسران و ارباب
لغت گفتگو است: ابن عباس نقل شده كه (تحسس ) در امور خير است و (تجسس ) در امور شر. بعضى ديگر گفته اند تحسس، كوشش براى شنيدن سرگذشت اشخاص و اقوام است، اما تجسس كوشش براى جستجوى عيبها.
و بعضى هر دو را به يك معنى دانسته اند، ولى با توجه به حديثى كه مى گويد (لا تجسسوا و لا تحسسوا) روشن مى شود كه اين دو با هم مختلفند، و نظر ابن عباس در تفاوت ميان اين دو متناسب معنى آيات مورد بحث به نظر مى رسد، و اگر ميبينيم كه در حديث از هر دو نهى شده ممكن است اشاره به اين باشد كه جستجو در كار مردم نكنيد نه در كار خيرشان و نه در كار شرشان.
(روح ) به معنى رحمت، و راحت و فرج و گشايش كار است.
(راغب ) در مفردات مى گويد: روح (بر وزن لوح ) و روح (بر وزن نوح ) هر دو در اصل به يك معنى است، و به معنى جان و تنفس است، سپس روح (بر وزن لوح ) به رحمت و فرج آمده است (بخاطر اينكه هميشه به هنگام گشايش مشكلات، روح و جان تازهاى به انسان دست مى دهد و نفس آزاد ميكشد).
به هر حال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آنها به اين سرزمين پرحادثه وارد مى شوند.
در اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته يكنوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مى دهد، چرا كه سابقه آنها در مصر و نزد عزيز: سخت آسيب ديده، و بد نام شده اند، و شايد بعضى آنها را به عنوان گروه سارقان كنعان بشناسند، از سوى ديگر متاع قابل ملاحظه اى براى معاوضه با گندم و ساير مواد غذائى، همراه ندارند، از دست دادن برادر دوم، بنيامين و ناراحتى فوق العاده پدر بر مشكلات آنان افزوده، و در واقع كارد به استخوانشان رسيده است، تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتيهاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آنها است، همان جمله اخير پدر است كه مى فرمود: از رحمت خدا مايوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل و آسان است.
(آنها وارد بر يوسف شدند، و در اين هنگام با نهايت ناراحتى رو به سوى او كردند و گفتند: اى عزيز! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فرا گرفته است )( فلما دخلوا عليه قالوا يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر ) .
(و تنها متاع كم و بى ارزشى همراه آورده ايم( و جئنا ببضاعة مزجاة )
اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كرده ايم، و انتظار داريم كه پيمانه ما را بطور كامل وفا كنى( فاوف لنا الكيل ) .
و در اين كار بر ما منت گذار و تصدق كن (و تصدق علينا). و پاداش خود را از ما مگير، بلكه از خدايت بگير، چرا كه خداوند كريمان و متصدقان را پاداش خير مى دهد( ان الله يجزى المتصدقين ) .
جالب اينكه برادران يوسف، با اينكه پدر تاكيد داشت در باره يوسف و برادرش به جستجو بر خيزيد و مواد غذائى در درجه بعد قرار داشت، به اين گفتار چندان توجه نكردند، و نخست از عزيز مصر تقاضاى مواد غذائى نمودند، شايد به اين علت بود كه چندان اميدى به پيدا شدن يوسف نداشتند، و يا به اين علت كه آنها فكر كردند بهتر اين است خود را در همان چهره خريداران مواد غذائى كه طبيعى تر است قرار دهند، و تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تاثير بيشترى در عزيز مصر داشته باشد.
بعضى گفته اند: منظور از (تصدق علينا) همان آزادى برادر بوده، و گرنه در مورد مواد غذائى، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است، تا نام تصدق بر آن گذارده شود.
در روايات نيز مى خوانيم كه برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزيز مصر بودند كه در آن نامه، يعقوب، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيز مصر، نسبت به خاندانش، و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش شرح ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بنيامين و گرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيز مصر كرده بود.
و در پايان نامه از او خواسته بود كه بنيامين را آزاد كند و تاكيد نموده بود كه ما خاندانى هستيم كه هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود.
هنگامى كه برادرها نامه پدر را بدست عزيز مى دهند، نامه را گرفته و ميبوسد و بر چشمان خويش ميگذارد، و گريه مى كند، آنچنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مى ريزد و همين امر برادران را به حيرت و فكر فرو ميبرد كه عزيز مصر چه علاقه اى به پدرشان يعقوب دارد كه اين چنين نامه اش در او ايجاد هيجان مينمايد، و شايد در همينجا بود كه برقى در دلشان زد كه نكند او خودش يوسف باشد، همچنين شايد همين نامه پدر يوسف را چنان بيقرار ساخت كه ديگر نتوانست بيش از آن در چهره و نقاب عزيز مصر پنهان بماند، و به زودى چنانكه خواهيم ديد خويشتن را به عنوان همان برادر! به برادران معرفى كرد)
در اين هنگام كه دوران آزمايش بسر رسيده بود و يوسف نيز سخت، بيتاب و ناراحت به نظر ميرسيد، براى معرفى از اينجا آغاز سخن كرد، رو به سوى برادران كرد گفت: هيچ مى دانيد شما در آن هنگام كه جاهل و نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد( قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جاهلون )
بزرگوارى يوسف را ملاحظه كنيد كه اولا گناه آنها را سر بسته بيان مى كند، و مى گويد ما فعلتم (آنچه انجام داديد) و ثانيا راه عذر خواهى را به آنها نشان مى دهد كه اين اعمال شما به خاطر جهل بود، و آن دوران جهل گذشته و اكنون عاقل و فهميده ايد!.
ضمنا از اين سخن روشن مى شود كه آنها در گذشته تنها آن بلا را بر سر يوسف نياوردند بلكه برادر ديگر بنيامين نيز از شر آنها در آن دوران در امان نبود، و ناراحتيهائى نيز براى او در گذشته به وجود آورده بودند، و شايد بنيامين در اين مدتى كه در مصر نزد يوسف مانده بود گوشه اى از بيدادگريهاى آنها را براى برادرش شرح داده بود.
در بعضى از روايات مى خوانيم كه يوسف با گفتن اين جمله براى اينكه آنها زياد ناراحت نشوند و تصور نكنند عزيز مصر، در مقام انتقامجوئى بر مى آيد گفتارش را با تبسمى پايان داد، اين تبسم سبب شد دندانهاى زيباى يوسف در برابر برادران كاملا آشكار شود، خوب كه دقت كردند ديدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان يوسف دارد!
مجموع اين جهات، دست بدست هم داد، از يكسو ميبينند عزيز مصر، از يوسف و بلاهائى كه برادران بر سر او آوردند و هيچكس جز آنها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مى گويد.
از سوئى ديگر نامه يعقوب. آنچنان او را هيجان زده مى كند كه گوئى نزديكترين رابطه را با او دارد.
و از سوى سوم، هر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مى كنند شباهت او را با برادرشان يوسف بيشتر ميبينند، اما در عين حال نمى توانند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيز مصر تكيه زده است، او كجا و اينجا كجا؟!
لذا با لحنى آميخته با ترديد گفتند: آيا تو خود يوسف نيستى؟
( قالوا اءانك لانت يوسف)
در اينجا لحظات فوق العاده حساس بر برادرها گذشت، درست نميدانند كه عزيز مصر در پاسخ سؤ ال آنها چه مى گويد! آيا براستى پرده را كنار ميزند و خود را معرفى مى كند. يا آنها را ديوانگان خطاب خواهد كرد كه مطلب مضحكى را عنوان كرده اند.
لحظه ها با سرعت ميگذشت و انتظارى طاقتفرسا بر قلب برادران سنگينى مى كرد، ولى يوسف نگذارد اين زمان، زياد طولانى شود بناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت، گفت: آرى منم يوسف! و اين برادرم بنيامين است!
( قال انا يوسف و هذا اخى ) .
ولى براى اينكه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته بجا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برادران بدهد اضافه كرد خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شكيبائى داشته باشد، خداوند پاداش او را خواهد داد، چرا كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى كند( قد من الله علينا انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين )
هيچكس نميداند در اين لحظات حساس چه گذشت و اين برادرها بعد از دهها سال كه يكديگر را شناختند چه شور و غوغائى بر پا ساختند چگونه يكديگر را در آغوش فشردند، و چگونه اشكهاى شادى فرو ريختند، ولى با اين حال برادران كه خود را سخت شرمنده ميبينند نمى توانند درست به صورت يوسف نگاه كنند،
آنها در انتظار اين هستند كه ببينند آيا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است يا نه، لذا رو به سوى برادر كردند و گفتند:
(به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است ) و از نظر علم و حلم و عقل و حكومت، فضيلت بخشيده( قالوا تالله لقد آثرك الله علينا )
(هر چند ما خطاكار و گنهكار بوديم )( و ان كنا لخاطئين ) .
اما يوسف كه حاضر نبود اين حال شرمندگى برادران مخصوصا به هنگام پيروزيش ادامه يابد، و يا اينكه احتمالا اين معنى به ذهنشان خطور كند كه ممكن است يوسف در اينجا در مقام انتقامجوئى بر آيد، بلافاصله با اين جمله به آنها امنيت و آرامش خاطر داد و گفت: امروز هيچگونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود( قال لا تثريب عليكم اليوم ) .
فكرتان آسوده، و وجدانتان راحت باشد، و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد، سپس براى اينكه به آنها خاطرنشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است، بلكه حق الهى نيز در اين زمينه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است، (افزود: خداوند نيز شما را مى بخشد، چرا كه او ارحم الراحمين است )( يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين ) .
و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت و حتى حاضر نشد كمترين توبيخ و سرزنش - تا چه رسد به مجازات - در حق برادران روا دارد، بلكه از نظر حق الله نيز به آنها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است، و حتى براى اثبات اين سخن با اين جمله استدلال كرد كه او ارحم الراحمين است.
در اينجا غم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مى كرد و آن اينكه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابينا شده و ادامه اين حالت، رنجى است جانكاه براى همه خانواده، به علاوه دليل و شاهد مستمرى است بر جنايت آنها، يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت:
(اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود)( اذهبوا بقميصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيرا ) .
(و سپس با تمام خانواده به سوى من بيائيد)( و أتونى باهلكم اجمعين ) .
در پاره اى از روايات آمده كه يوسف گفت: آن كسى كه پيراهن شفا بخش من را نزد پدر ميبرد بايد همان باشد كه پيراهن خون آلود را نزد او آورد، تا همانگونه كه او پدر را ناراحت ساخت اين بار خوشحال و فرحناك كند!، لذا اين كار به يهودا سپرده شد زيرا او گفت من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و اين نشان مى دهد كه يوسف با آن همه گرفتارى كه داشت از جزئيات و ريزه كاريهاى مسائل اخلاقى نيز غافل نميماند.
در بعضى ديگر از روايات آمده است كه برادران يوسف، بعد از اين ماجرا پيوسته، شرمسار بودند، يكى را به سراغ او فرستادند و گفتند: تو هر صبح و شام ما را بر كنار سفره خود مينشانى، و ما از روى تو خجالت ميكشيم، چرا كه آنهمه جسارت كرديم، يوسف براى اينكه نه تنها كمترين احساس شرمندگى نكنند، بلكه وجود خود را بر سر سفره او، خدمتى به او احساس كنند، جواب بسيار جالبى داد گفت: مردم مصر تاكنون به چشم يك غلام زر خريد به من مينگريستند، و به يكديگر ميگفتند سبحان من بلغ عبدا بيع بعشرين درهما ما بلغ!:
(منزه است خدائى كه غلامى را كه به بيست درهم فروخته شد به اين مقام رسانيده )! اما الان كه شما آمده ايد و پرونده زندگى من براى اين مردم گشوده شده، ميفهمند من غلام نبوده ام، من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهيم خليل هستم و اين مايه افتخار و مباهات من است!.
آيات فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترين وجهى به ما مى آموزد كه به هنگام پيروزى بر دشمن، انتقامجو و كينه توز نباشيد.
برادران يوسف، سختترين ضربه ها را به يوسف زده بودند، و او را تا آستانه مرگ پيش بردند كه اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود، رهائى براى او ممكن نبود، نه تنها يوسف را آزار دادند كه پدرش را نيز سخت شكنجه دادند
اما اكنون همگى زار و نزار در برابر او قرار گرفته اند و تمام قدرت در دست او است، ولى از لابلاى كلمات يوسف به خوبى احساس مى شود كه او نه تنها هيچگونه كينه اى در دل نگرفته، بلكه اين موضوع او را رنج مى دهد كه نكند برادران به ياد گذشته بيفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگى كنند!
به همين دليل نهايت كوشش را به خرج مى دهد كه اين احساس را از درون جان آنها بيرون براند و حتى از اين بالاتر، مى خواهد به آنها حالى كند كه آمدن شما به مصر از اين نظر كه وسيله شناسائى بيشتر من در اين سرزمين و اينكه از خاندان رسالتم، نه يك غلام كنعانى كه به چند درهم فروخته شده باشم براى من مايه فخر و مباهات است او مى خواهد آنها چنين احساس كنند نه تنها بدهكار نيستند بلكه چيزى هم طلبكارند!
جالب توجه اينكه: هنگامى كه پيامبر اسلام در شرائط مشابهى قرار گرفت و در جريان فتح مكه بر دشمنان خونخوار، يعنى سران شرك و بت پرستى پيروز شد، بنا به گفته ابن عباس به كنار خانه كعبه آمد و دستگيره در خانه را گرفت در حالى كه مخالفان به كعبه پناه برده بودند و در انتظار اين بودند كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در باره آنها چه دستورى صادر مى كند؟
در اينجا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: الحمد لله الذى صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده: (شكر خداى را كه وعدهاش تحقق يافت و بندهاش را پيروز كرد و احزاب و گروههاى دشمن را منهزم ساخت ) سپس رو به مردم كرد و فرمود: ما ذا تظنون يا معشر قريش قالوا خيرا، اخ كريم، و ابن اخ كريم و قد قدرت!
قال و انا اقول كما قال اخى يوسف لا تثريب عليكم اليوم!
(چه گمان مى بريد اى جمعيت قريش كه در باره شما فرمان بدهم؟ آنها در پاسخ گفتند ما از تو جز خير و نيكى انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و بخشنده
و فرزند برادر بزرگوار ما هستى، و الان قدرت در دست تو است، پيامبر فرمود: و من در باره شما همان ميگويم كه برادرم يوسف در باره برادرانش به هنگام پيروزى گفت: لا تثريب عليكم اليوم: امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست!
عمر مى گويد در اين موقع عرق شرم از صورت من جارى شد، چرا كه من به هنگام ورود در مكه به آنها گفتم امروز روزى است كه از شما انتقام خواهيم گرفت، هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم. در روايات اسلامى نيز كرارا مى خوانيم كه: زكات پيروزى، عفو و بخشش است. على (عليهالسلام ) مى فرمايد: اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه: (هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى، عفو را شكرانه پيروزيت قرار ده ).
( و لما فصلت العير قال ابوهم انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تفندون ) (94)( قالوا تالله انك لفى ضللك القديم ) (95)( فلما ان جاء البشير القئه على وجهه فارتد بصيرا قال اءلم اقل لكم انى اعلم من الله ما لا تعلمون ) (96)( قالوا يابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خطين ) (97)( قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم ) (98)
ترجمه:
94 - هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد پدرشان (يعقوب ) گفت من بوى يوسف را احساس مى كنم اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد!
95 - گفتند: به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى!
96 - اما هنگامى كه بشارت دهنده آمد، آن (پيراهن ) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد، گفت آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهائى سراغ دارم كه شما نميدانيد؟!!
97 - گفتند پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم.
98 - گفت به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش ميطلبم كه او غفور و رحيم است.
سرانجام لطف خدا كار خود را كرد
فرزندان يعقوب در حالى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند، پيراهن يوسف را با خود برداشته، همراه قافله از مصر حركت كردند، اين برادران با اينكه يكى از شيرينترين لحظات زندگى خود را ميگذراندند، در سرزمين شام و كنعان، در خانه يعقوب پير، گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود خانواده اى افسرده، عزادار، و پراندوه، لحظات دردناكى را ميگذراند.
اما همزمان با حركت كاروان از مصر، ناگهان در خانه يعقوب، حادثه اى رخ داد كه همه را در بهت و تعجب فرو برد، يعقوب تكانى خورد و با اطمينان و اميد كامل صدا زد اگر زبان به بدگوئى نگشائيد و مرا به سفاهت و نادانى و دروغ نسبت ندهيد به شما ميگويم من بوى يوسف عزيزم را ميشنوم من احساس مى كنم دوران غم و محنت به زودى به سر مى آيد، و زمان وصال و پيروزى فرا مى رسد، خاندان يعقوب لباس عزا و ماتم از تن بيرون مى كنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت، اما گمان نميكنم شما اين سخنان را باور كنيد( و لما فصلت العير قال ابوهم انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تفندون ) .
از جمله (فصلت ) استفاده مى شود كه اين احساس براى يعقوب به مجرد حركت كاروان از مصر دست داد.
اطرافيان يعقوب كه قاعدتا نوه ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعيت گفتند: بخدا سوگند تو در همان گمراهى قديمت هستى!( قالوا تالله انك لفى ضلالك القديم ) .
چه گمراهى از اين بالاتر كه ساليان دراز از مرگ يوسف مى گذرد، تو هنوز فكر ميكنى او زنده است و تازه ميگوئى من بوى يوسفم را از مصر ميشنوم؟ مصر كجا شام و كنعان كجا؟! آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم خيالات غوطه ورى، و پندارهايت را واقعيت ميپندارى، اين چه حرف عجيبى است
كه ميگوئى؟! اما اين گمراهى تازگى ندارد، قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد!.
و از اينجا روشن مى شود كه منظور از ضلالت، گمراهى در عقيده نبوده، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است: ولى به هر حال اين تعبيرات نشان مى دهد كه آنها با اين پيامبر بزرگ و پير سالخورده و روشن ضمير با چه خشونت و جسارتى رفتار مى كردند، يكجا گفتند: پدرمان در ضلال مبين است، و اينجا گفتند تو در ضلال قديميت ميباشى.
آنها از صفاى دل و روشنائى باطن پير كنعان بيخبر بودند، و قلب او را همچون دل خود تاريك مى شمردند، و فكر نمى كردند حوادث آينده از نقاط دور و نزديك در آئينه قلبش منعكس مى شود.
شبها و روزهاى متعددى سپرى شد و يعقوب همچنان در انتظار بسر ميبرد، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور، و آرامش و اطمينان موج ميزد در حالى كه اطرافيان او در برابر اين گونه مسائل بيتفاوت بودند، و اصولا ماجراى يوسف را براى هميشه پايان يافته ميدانستند.
بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت، يك روز صدا بلند شد بيائيد كه كاروان كنعان از مصر آمده است، فرزندان يعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه بشير (همان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسف ) نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند، يعقوب كه چشمان بيفروغش توانائى ديدن پيراهن را نداشت، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنائى از آن به مشام جانش مى رسد، در يك لحظه طلائى پر سرور، احساس كرد تمام ذرات وجودش روشن شده است، آسمان و زمين ميخندند نسيم رحمت ميوزد، گرد و غبار اندوه را در هم ميپيچيد و با خود ميبرد، در و ديوار گويا فرياد شادى ميكشند و يعقوب نيز با آنها تبسم مى كند، هيجان عجيبى سر تا پاى پير مرد را فرا گرفته است، ناگهان احساس كرد، چشمش روشن شد، همه جا را مى بيند و دنيا با زيبائيهايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفته اند چنانكه قرآن مى گويد هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن (پيراهن ) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد!( فلما ان جاء البشير القاه على وجهه فارتد بصيرا ) .
برادران و اطرافيان، اشك شوق و شادى ريختند، و يعقوب با لحن قاطعى به آنها گفت نگفتم من از خدا چيزهائى سراغ دارم كه شما نميدانيد؟!
( قال ألم اقل لكم انى اعلم من الله ما لا تعلمون ) .
اين معجزه شگفت انگيز برادران را سخت در فكر فرو برد، لحظه اى به گذشته تاريك خود انديشيدند، گذشته اى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشميها، اما چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همانگونه كه فرزندان يعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و گفتند پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد( قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا ) .
(چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم )( انا كنا خاطئين ) .
پير مرد بزرگوار كه روحى همچون اقيانوس وسيع و پرظرفيت داشت بى آنكه آنها را ملامت و سرزنش كند به آنها وعده داد كه من به زودى براى شما از پروردگارم مغفرت مى طلبم( قال سوف استغفر لكم ربى ) .
و اميدوارم او توبه شما را بپذيرد و از گناهانتان صرف نظر كند چرا كه او غفور و رحيم است( انه هو الغفور الرحيم ) .
اين سؤ الى است كه بسيارى از مفسران، آن را مطرح كرده و معمولا به عنوان يك معجزه و خارق عادت براى يعقوب يا يوسف شمرده اند، ولى با توجه به اينكه قرآن از اين نظر سكوت دارد، و آن را به عنوان اعجاز يا غير اعجاز قلمداد نمى كند، مى توان توجيه علمى نيز بر آن يافت.
چرا كه امروز مساله (تله پاتى ) انتقال فكر از نقاط دور دست يك مساله مسلم علمى است، كه در ميان افرادى كه پيوند نزديك با يكديگر دارند و يا از قدرت روحى فوق العادهاى برخوردارند بر قرار مى شود.
شايد بسيارى از ما در زندگى روزمره خود به اين مساله برخورد كرده ايم كه گاهى فلان مادر يا برادر بدون جهت احساس ناراحتى فوق العاده در خود مى كند، چيزى نميگذرد كه به او خبر مى رسد براى فرزند يا برادرش در نقطه دور دستى حادثه ناگوارى اتفاق افتاده است.
دانشمندان اين نوع احساس را از طريق تله پاتى و انتقال فكر از نقاط دور توجيه مى كنند.
در داستان يعقوب نيز ممكن است پيوند فوق العاده شديد او با يوسف و عظمت روح او سبب شده باشد كه احساسى را كه از حمل پيراهن يوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب كند.
البته اين امر نيز كاملا امكان دارد كه اين مساله مربوط به وسعت دائره علم پيامبران بوده باشد.
در بعضى از روايات نيز اشاره جالبى به مساله انتقال فكر شده است و آن اينكه كسى از امام باقر (عليهاالسلام ) پرسيد گاهى اندوهناك ميشوم بى آنكه مصيبتى به من رسيده باشد يا حادثه ناگوارى اتفاق بيفتد، آنچنانكه خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده مى كنند، فرمود: آرى خداوند مؤ منان را از طينت واحد بهشتى آفريده و از روحش در آنها دميده لذا مؤ منان برادر يكديگرند هنگامى كه در يكى از شهرها به يكى از اين برادران مصيبتى برسد در بقيه تاثير ميگذارد.
از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود كه اين پيراهن يك پيراهن معمولى نبوده يك پيراهن بهشتى بوده كه از ابراهيم خليل در خاندان يعقوب به يادگار مانده بود و كسى كه همچون يعقوب شامه بهشتى داشت، بوى اين پيراهن بهشتى را از دور احساس مى كرد.
اشكال معروف ديگرى در اينجاست كه در اشعار فارسى نيز منعكس شده است، كه كسى به يعقوب گفت:
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى |
چرا در چاه كنعانش نديدى |
چگونه مى شود اين پيامبر بزرگ از آن همه راه كه بعضى هشتاد فرسخ و بعضى ده روز راه نوشته اند، بوى پيراهن يوسف را بشنود اما در بيخ گوش خودش در سرزمين كنعان به هنگامى كه او را در چاه انداخته بودند، از حوادثى كه ميگذرد، آگاه نشود.
پاسخ اين سؤ ال با توجه به آنچه قبلا در زمينه علم غيب و حدود علم پيامبر و امامان گفته ايم، چندان پيچيده نيست، چرا كه علم آنها نسبت به امور غيبى متكى به علم و اراده پروردگار است، و آنجا كه خدا بخواهد آنها ميدانند هر چند مربوط به نزديكترين نقاط جهان باشد.
آنها را از اين نظر مى توان به مسافرانى تشبيه كرد كه در يك شب تاريك و ظلمانى از بيابانى كه ابرها آسمان آن را فرا گرفته است ميگذرند، لحظه اى برق در آسمان ميزند و تا اعماق بيابان را روشن مى سازد، و همه چيز در برابر چشم اين مسافران روشن مى شود، اما لحظهى ديگر خاموش مى شود و تاريكى همه جا را فرا مى گيرد بطورى كه هيچ چيز به چشم نمى خورد.
شايد حديثى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) در مورد علم امام نقل شده نيز اشاره به همين معنى باشد آنجا كه مى فرمايد: جعل الله بينه و بين الامام عمودا من نور ينظر الله به الى الامام و ينظر الامام به اليه فاذا اراد علم شى ء نظر فى ذلك النور فعرفه: (خداوند در ميان خودش و امام و پيشواى خلق، ستونى از نور قرار داده كه خداوند از اين طريق به امام مينگرد و امام نيز از اين طريق به پروردگارش، و هنگامى كه بخواهد چيزى را بداند در آن ستون نور نظر ميافكند و از آن آگاه مى شود).
و شعر معروف سعدى در دنباله شعر فوق نيز ناظر به همين بيان و همين گونه روايات است:
بگفت احوال ما برق جهان است |
گهى پيدا و ديگر دم نهان است |
|
گهى بر طارم اعلا نشينيم |
گهى تا پشت پاى خود نبينيم |
((جهان ) در اينجا به معنى جهنده است و برق جهان يعنى برق جهنده آسمان ).
و با توجه به اين واقعيت جاى تعجب نيست كه روزى بنا به مشيت الهى براى آزمودن يعقوب از حوادث كنعان كه در نزديكيش ميگذرد بيخبر باشد، و روز ديگر كه دوران محنت و آزمون به پايان مى رسد، از مصر بوى پيراهنش را احساس كند.
- بعضى از مفسراناحتمال داده اند كه يعقوب نور چشم خود را به كلى از دست نداده بود بلكه چشمانش ضعيف شده بود و به هنگام فرا رسيدن مقدمات وصال آنچنان انقلاب و هيجانى به او دست داد كه به حال نخست بازگشت، ولى ظاهر آيات قرآن نشان مى دهد كه او به كلى نابينا و حتى چشمانش سفيد شده بود، بنابراين بازگشت بينائيش از طريق اعجاز صورت گرفت، قرآن مى گويد: فارتد بصيرا.
- در آيات فوق مى خوانيم كه يوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت(يغفر الله لكم ): خداوند شما را بيامرزد ولى يعقوب به هنگامى كه آنها نزد اواعتراف به گناه و اظهار ندامت كردند و تقاضاى استغفار نمودند، مى گويد: بعدا براىشما استغفار خواهم كرد و همانگونه كه در روايات وارد شده هدفش اين بوده است كه انجاماين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذيرشتوبه است، به تاخير اندازد.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا يوسف بطور قطع به آنها پاسخ گفت و اما پدر موكول به آينده كرد.
ممكن است اين تفاوت به خاطر آن باشد كه يوسف از امكان آمرزش و اينكه اين گناه قابل بخشش است سخن مى گفت، ولى يعقوب از فعليت آن و اينكه چه بايد كرد كه اين آمرزش تحقق يابد، بحث مى كرد (دقت كنيد).
5 - توسل جايز است - از آيات فوق استفاده مى شود كه تقاضاى استغفار از ديگرى نهتنها منافات با توحيد ندارد، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار، وگرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براىآنان بپذيرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.
اين نشان مى دهد كه توسل به اولياى الهى، اجمالا امرى جائز است و آنها كه آن را ممنوع و مخالف با اصل توحيد ميشمرند، از متون قرآن، آگاهى ندارند و يا تعصبهاى غلط مانع ديد آنها مى شود.
درس بزرگى كه آيات فوق به ما مى دهد اين است كه مشكلات و حوادث هر قدر سخت و دردناك باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر، محدود و نارسا گردد و پيروزى و گشايش و فرج هر اندازه به تاخير افتد، هيچكدام از اينها نمى توانند مانع از اميد به لطف پروردگار شوند، همان خداوندى كه چشم نابينا را با پيراهنى روشن مى سازد و بوى پيراهنى را از فاصله دور به نقاط ديگر منتقل مى كند، و عزيز گمشده اى را پس از ساليان دراز بازميگرداند، دلهاى مجروح از فراق را مرهم مينهد، و دردهاى جانكاه را شفا مى بخشد.
آرى در اين تاريخ و سرگذشت اين درس بزرگ توحيد و خداشناسى نهفته شده است كه هيچ چيز در برابر اراده خدا مشكل و پيچيده نيست.
( فلما دخلوا على يوسف ءاوى اليه اءبويه و قال ادخلوا مصر ان شاء الله أمنين ) (99)( و رفع أبويه على العرش و خروا له سجدا و قال يابت هذا تاويل رءيى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد احسن بى اذ أخرجنى من السجن و جاء بكم من البدو من بعد ان نزغ الشيطن بينى و بين اخوتى ان ربى لطيف لما يشاء انه هو العليم الحكيم ) (100)( رب قد أتيتنى من الملك و علمتنى من تاويل الاحاديث فاطر السموت و الارض أنت ولى فى الدنيا و الاخرة توفنى مسلما و الحقنى بالصلحين ) (101)
ترجمه:
99 - هنگامى كه بر يوسف وارد شدند او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت و گفت همگى داخل مصر شويد كه انشاء الله در امن و امان خواهيد بود.
100 - و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند و گفت پدر! اين تحقق خوابى است كه قبلا ديدم خداوند آنرا به حقيقت پيوست، و او به من نيكى كرد هنگامى كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بيابان (به اينجا) آورد و بعد از آن كه شيطان ميان من و برادرانم فساد كرد، پروردگار من نسبت به آنچه مى خواهد (و شايسته ميداند) صاحب لطف است چرا كه او دانا و حكيم است.
101 - پروردگارا! بخش (عظيمى ) از حكومت به من بخشيدى و مرا از علم تعبير خوابها آگاه ساختى، توئى آفريننده آسمانها و زمين، و تو سرپرست من در دنيا و آخرت هستى، مرا مسلمان بميران. و به صالحان ملحق فرما!
سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران
با فرا رسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان و بينا شدن يعقوب پير، ولوله اى در كنعان افتاد، خانواده اى كه سالها لباس غم و اندوه را از تن بيرون نكرده بود غرق در سرور و شادى شد، آنها از اين همه نعمت الهى هرگز خشنودى خود را كتمان نمى كردند.
اكنون طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده به سوى مصر حركت كند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت، يعقوب را بر مركب سوار كردند، در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود، و عشق وصال آنچنان به او نيرو و توان بخشيده بود كه گوئى از نو، جوان شده است!
اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته برادران كه با بيم و نگرانى توام بود، خالى از هر گونه دغدغه بود، و حتى اگر خود سفر رنجى مى داشت، اين رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود كه:
وصال كعبه چنان مى دواندم بشتاب |
كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد |
شبها و روزها با كندى حركت مى كردند، چرا كه اشتياق وصال، هر دقيقه اى را روز يا سالى مى كرد، ولى هر چه بود گذشت، و آباديهاى مصر از دور نمايان گشت مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان كشيده و ساختمانهاى زيبايش.
اما قرآن همانگونه كه سيره هميشگيش مى باشد، اين مقدمات را كه با كمى انديشه و تفكر روشن مى شود، حذف كرده و در اين مرحله چنين مى گويد:
(هنگامى كه وارد بر يوسف شدند، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد)
( فلما دخلوا على يوسف آوى اليه ابويه ) .
(آوى ) چنانكه (راغب ) در كتاب مفردات مى گويد در اصل به معنى انضمام چيزى به چيز ديگر است، و انضمام كردن يوسف، پدر و مادرش را به خود، كنايه از در آغوش گرفتن آنها است.
سرانجام شيرينترين لحظه زندگى يعقوب، تحقق يافت و در اين ديدار و وصال كه بعد از سالها فراق، دست داده، بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچكس نميداند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند، چه اشكهاى شوق ريختند و چه ناله هاى عاشقانه سردادند.
سپس يوسف (به همگى گفت در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خدا همه، در امنيت كامل خواهيد بود كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود( و قال ادخلوا مصر ان شاء الله آمنين ) .
و از اين جمله استفاده مى شود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود، و شايد از جمله دخلوا على يوسف كه مربوط به بيرون دروازه است استفاده شود كه دستور داده بود در آنجا خيمه ها بر پا كنند و از پدر و مادر و برادران پذيرائى مقدماتى به عمل آورند.
هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند، او پدر و مادرش را بر تخت نشاند
( و رفع ابويه على العرش ) .
عظمت اين نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تاثير قرار داد كه همگى در برابر او به سجده افتادند
( و خروا له سجدا ) .
در اين هنگام يوسف، رو به سوى پدر كرد و عرض كرد پدرجان! اين همان تاويل خوابى است كه از قبل در آن هنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم ديدم
( و قال يا ابت هذا تاويل رؤ ياى من قبل ) .
مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه، و يازده ستاره در برابر من سجده كردند.
ببين همانگونه كه تو پيش بينى مى كردى خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت( قد جعلها ربى حقا ) .
و پروردگار به من لطف و نيكى كرد، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت( و قد احسن بى اذ اخرجنى من السجن ) .
جالب اينكه در باره مشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى گويد اما بخاطر برادران، سخنى از چاه كنعان نگفت!
سپس اضافه كرد خداوند چقدر به من لطف كرد كه شما را از آن بيابان كنعان به اينجا آورد بعد از آنكه شيطان در ميان من و برادرانم فساد انگيزى نمود( و جاء بكم من البدو من بعد ان نزغ الشيطان بينى و بين اخوتى ) .
باز در اينجا نمونه ديگرى از سعه صدر و بزرگوارى خود را نشان مى دهد و بى آنكه بگويد مقصر چه كسى بوده، تنها به صورت سربسته مى گويد: شيطان در اين كار دخالت كرد و عامل فساد شد، چرا كه او نمى خواهد از گذشته خطاهاى برادران شكايت كند.
تعبير از سرزمين كنعان به بيابان (بدو) نيز جالب است و روشنگر تفاوت تمدن مصر نسبت به كنعان مى باشد.
سرانجام مى گويد همه اين مواهب از ناحيه خدا است، چرا كه پروردگارم كانون لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مى كند كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مى سازد( ان ربى لطيف لما يشاء ) .
او مى داند چه كسانى نيازمندند، و نيز چه كسانى شايسته اند، چرا كه او عليم و حكيم است( انه هو العليم الحكيم ) .
سپس رو به درگاه مالك الملك حقيقى و ولى نعمت هميشگى نموده، به عنوان شكر و تقاضا مى گويد: پروردگارا! بخشى از يك حكومت وسيع به من مرحمت فرمودى( رب قد آتيتنى من الملك ) .
و از علم تعبير خواب به من آموختى (و علمتنى من تاويل الاحاديث ) و همين علم ظاهرا ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع كثيرى از بندگانت ايجاد كرد، و چه پر بركت است علم!
توئى كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد فرمودى( فاطر السماوات و الارض ) .
و به همين دليل، همه چيز در برابر قدرت تو خاضع و تسليم است.
پروردگارا! تو ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنيا و آخرتى( انت وليى فى الدنيا و الاخرة ) .
(مرا مسلمان و تسليم در برابر فرمانت از اين جهان ببر) (توفنى مسلما)
(و مرا به صالحان ملحق كن )( و الحقنى بالصالحين ) .
يعنى من دوام ملك و بقاء حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمى كنم كه اينها همه فانى اند و فقط دورنماى دل انگيزى دارند، بلكه از تو اين مى خواهم كه عاقبت و پايان كارم به خير باشد، و با ايمان و تسليم در راه تو، و براى تو جان دهم، و در صف صالحان و شايستگان و دوستان با اخلاصت قرار گيرم، مهم براى من اينها است.
همانگونه كه در جلد اول در بحث سجده فرشتگان براى آدم (صفحه 127)
گفتيم سجده به معنى پرستش و عبادت مخصوص خدا است، و براى هيچكس در هيچ مذهبى پرستش جايز نيست، و توحيد عبادت كه بخش مهمى از مساله توحيد است كه همه پيامبران به آن دعوت نمودند، مفهومش همين است.
بنابراين، نه يوسف كه پيامبر خدا بود، اجازه مى داد كه براى او سجده و عبادت كنند و نه پيامبر بزرگى همچون يعقوب اقدام به چنين كارى مى كرد، و نه قرآن به عنوان يك عمل شايسته يا حداقل مجاز از آن ياد مى نمود.
بنابراين، سجده مزبور يا براى خدا بوده (سجده شكر) همان خدائى كه اينهمه موهبت و مقام عظيم به يوسف داد و مشكلات و گرفتاريهاى خاندان يعقوب را بر طرف نمود و در اين صورت در عين اينكه براى خدا بوده، چون به خاطر عظمت موهبت يوسف انجام گرفته است، تجليل و احترام براى او نيز محسوب مى شده، و از اين نظر ضمير در له كه مسلما به يوسف باز مى گردد، با اين معنى به خوبى سازگار خواهد بود.
و يا اينكه منظور از سجده مفهوم وسيع آن يعنى خضوع و تواضع است، زيرا سجده هميشه به معنى معروفش نمى آيد. بلكه به معنى هر نوع تواضع نيز گاهى آمده است، و لذا بعضى از مفسران گفته اند كه تحيت و تواضع متداول در آن روز خم شدن و تعظيم بوده است، و منظور از سجود در آيه فوق همين است.
ولى با توجه به جمله (خروا) كه مفهومش بر زمين افتادن است، چنين بر مى آيد كه سجود آنها به معنى انحناء و سر فرود آوردن نبوده است.
بعضى ديگر از مفسران بزرگ گفته اند سجود يعقوب و برادران و مادرشان براى خدا بوده، اما يوسف همچون خانه كعبه، قبله بوده است، و لذا در تعبيرات عرب گاهى گفته مى شود (فلان صلى للقبله): فلانكس به سوى قبله نماز خواند).
ولى معنى اول نزديكتر به نظر مى رسد، بخصوص اينكه در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت (عليهماالسلام ) نقل شده مى خوانيم كان سجودهم لله - يا - عبادة لله: سجود آنها به عنوان عبادت براى پروردگار بوده است.
در بعضى از ديگر از احاديث مى خوانيم كان طاعة لله و تحية ليوسف: به عنوان اطاعت پروردگار و تحيت و احترام به يوسف بوده است.
همانگونه كه در داستان آدم نيز، سجده براى آن خداوند بزرگى بوده است كه چنين خلقت بديعى را آفريده كه در عين عبادت خدا بودن، دليلى است بر احترام و عظمت مقام آدم!
اين درست به آن مى ماند كه شخصى كار بسيار مهم و شايسته اى انجام دهد و ما به خاطر آن براى خدائى كه چنين بندهاى را آفريده است سجده كنيم كه هم سجده براى خدا است و هم براى احترام اين شخص.
جمله (نزغ الشيطان بينى و بين اخوتى ) با توجه به اينكه (نزغ ) به معنى وارد شدن در كارى به قصد فساد و افساد است، دليل بر اين است كه وسوسه هاى شيطانى در اين گونه ماجراها هميشه نقش مهمى دارد، ولى قبلا هم گفته ايم كه از اين وسوسه ها به تنهائى كارى ساخته نيست، تصميم گيرنده نهائى خود انسان است، بلكه او است كه درهاى قلب خود را به روى شيطان مى گشايد و اجازه ورود به او مى دهد، بنابراين از آيه فوق، هيچگونه مطلبى كه بر خلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمى شود.
منتها يوسف با آن بزرگوارى و بلندى فكر و سعه صدر نمى خواست برادران را كه خود به اندازه كافى شرمنده بودند، در اين ماجرا شرمنده تر كند، و لذا اشاره اى به تصميم گيرنده نهائى نكرد و تنها پاى وسوسه هاى شيطان را كه عامل درجه دوم بود به ميان كشيد.
يوسف از ميان تمام مواهب و نعمتهاى مصر، انگشت روى مساله امنيت گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت: وارد مصر شويد كه انشاء الله در امنيت خواهيد بود و اين نشان مى دهد كه نعمت امنيت ريشه همه نعمتها است، و حقا چنين است زيرا هرگاه امنيت از ميان برود، ساير مسائل رفاهى و مواهب مادى و معنوى نيز به خطر خواهد افتاد، در يك محيط نا امن، نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگى توام با سربلندى و آسودگى فكر، و نه تلاش و كوشش و جهاد براى پيشبرد هدفهاى اجتماعى.
اين جمله ممكن است ضمنا اشاره به اين نكته باشد كه يوسف مى خواهد بگويد سرزمين مصر در حكومت من آن سرزمين فراعنه ديروز نيست، آن خودكامگى ها جنايتها، استثمارها، خفقان ها و شكنجه ها همه از ميان رفته است، محيطى است كاملا امن و امان.
بار ديگر يوسف در پايان كار خويش مجددا روى مساله علم تعبير خواب تكيه مى كند و در كنار آن حكومت بزرگ و بى منازع، اين علم ظاهرا ساده را قرار مى دهد كه بيانگر تاكيد هر چه بيشتر، روى اهميت و تاثير علم و دانش است هر چند علم و دانش ساده اى باشد و مى گويد: رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاويل الاحاديث
انسان در طول عمر خود، ممكن است دگرگونيهاى فراوانى پيدا كند ولى مسلما صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشت سازتر است چرا كه دفتر عمر با آن پايان مى گيرد، و قضاوت نهائى به آن بسته است، لذا مردم با ايمان و هوشيار هميشه از خدا مى خواهند كه اين صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد، و يوسف هم در اينجا از خدا همين را مى خواهد، مى گويد( توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين ) : مرا با ايمان از دنيا ببر و در زمره صالحان قرار ده.
معناى اين سخن، تقاضاى مرگ از خدا نيست، آنچنان كه ابن عباس گمان كرده و گفته است: هيچ پيامبرى از خدا تقاضاى مرگ نكرد، جز يوسف كه به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حكومتش، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعله ور شد و آرزوى ملاقات پروردگار كرد - بلكه تقاضاى يوسف تنها تقاضاى شرط و حالت بوده است، يعنى تقاضا كرده است كه به هنگام مرگ داراى ايمان و اسلام باشد، همانگونه كه ابراهيم و يعقوب نيز اين توصيه را به فرزندانشان كردند و گفتند: فلا تموتن الا و انتم مسلمون: فرزندان! بكوشيد كه به هنگام از دنيا رفتن با ايمان و تسليم در برابر فرمان خدا باشيد (بقره - 132).
بسيارى از مفسران نيز همين معنى را برگزيده اند.
از ظاهر آيات فوق به خوبى استفاده مى شود كه مادر يوسف در آن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد، و به شكرانه اين نعمت، سجده كرده، ولى بعضى از مفسران اصرار دارند، كه مادرش راحيل از دنيا رفته بود و اين خاله يوسف بود كه به مصر آمد و به جاى مادر محسوب مى شد.
ولى در سفر تكوين تورات فصل 35 جمله 18 مى خوانيم كه راحيل پس از آنكه بنيامين متولد شد، چشم از جهان فرو بست، و در بعضى از روايات كه از وهب بن منيه و كعب الاحبار نقل شده، نيز همين معنى آمده است كه به نظر مى رسد از تورات گرفته شده باشد.
و به هر حال ما نمى توانيم از ظاهر آيات قرآن كه مى گويد: مادر يوسف آن روز زنده بود، بدون مدرك قاطعى چشم بپوشيم و آنرا توجيه و تاويل كنيم.
در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم هنگامى كه يعقوب به ديدار يوسف رسيد به او گفت: فرزندم دلم مى خواهد بدانم برادران با تو دقيقا چه كردند. يوسف از پدر تقاضا كرد كه از اين امر صرف نظر كند، ولى يعقوب او را سوگند داد كه شرح دهد.
يوسف گوشهاى از ماجرا را براى پدر بيان كرد تا آنجا كه گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند، پيراهنت را بيرون بياور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مى دهم كه پيراهن از تن من بيرون نياوريد و مرا برهنه نسازيد، يكى از آنها كاردى كه با خود داشت بركشيد و فرياد زد پيراهنت را بكن!... با شنيدن اين جمله، يعقوب طاقت نياورد، صيحه اى زد و بيهوش شد و هنگامى كه به هوش آمد از فرزند خواست كه سخن خود را ادامه دهد اما يوسف گفت تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، سوگند كه مرا از اين كار معاف دارى، يعقوب كه اين جمله را شنيد صرف نظر كرد.
و اين نشان مى دهد كه يوسف به هيچ وجه علاقه نداشت، گذشته تلخ را در خاطر خود يا پدرش تجديد كند، هر چند حس كنجكاوى يعقوب را آرام نمى گذاشت.
( ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك و ما كنت لديهم اذ اجمعوا امرهم و هم يمكرون ) (102)( و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤ منين ) (103)( و ما تسلهم عليه من اجر ان هو الا ذكر للعلمين ) (104)( و كايگن من أية فى السموت و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون ) (105)( و ما يؤ من اكثرهم بالله الا و هم مشركون ) (106)( افامنوا ان تاتيهم غشية من عذاب الله او تاتيهم الساعة بغتة و هم لا يشعرون ) (107)
ترجمه:
102 - اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى فرستيم، تو (هرگز) نزد آنها نبودى هنگامى كه تصميم گرفتند و نقشه مى كشيدند.
103 - و بيشتر مردم، هر چند اصرار داشته باشى، ايمان نمى آورند!
104 - و تو (هرگز) از آنها پاداشى مطالبه نمى كنى، او نيست مگر تذكرى براى جهانيان
105 - و چه بسيار نشانه اى (از خدا) در آسمانها و زمين وجود دارد كه آنها از كنارش مى گذرند و از آن روى مى گردانند!
106 - و اكثر آنها كه مدعى ايمان به خدا هستند مشركند.
107 - آيا از اين ايمن هستند كه عذاب فراگيرى از ناحيه خدا به سراغ آنها بيايد يا ساعت رستاخيز ناگهان فرا رسد در حالى كه آنها متوجه نيستند؟!
اين مدعيان غالبا مشركند!
با پايان گرفتن داستان يوسف با آنهمه درسهاى عبرت و آموزنده، و آن نتائج گرانبها و پربارش آنهم خالى از هر گونه گزافه گوئى و خرافات تاريخى، قرآن روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده و مى گويد: اينها از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى فرستيم( ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ) .
(تو هيچگاه نزد آنها نبودى در آن هنگام كه تصميم گرفتند و نقشه كشيدند، كه چگونه آنرا اجرا كنند)( و ما كنت لديهم اذ اجمعوا امرهم و هم يمكرون ) .
اين ريزه كاريها را تنها خدا مى داند و يا كسى كه در آنجا حضور داشته باشد و چون تو در آنجا حضور نداشتى بنابراين تنها وحى الهى است كه اين گونه خبرها را در اختيار تو گذارده است.
و از اينجا روشن مى شود داستان يوسف گر چه در تورات آمده است و قاعدتا كم و بيش در محيط حجاز، اطلاعاتى از آن داشته اند، ولى هرگز تمام ماجرا به طور دقيق و با تمام ريزه كاريها و جزئياتش، حتى آنچه در مجالس خصوصى گذشته، بدون هر گونه اضافه و خالى از هر خرافه شناخته نشده بود.
با اين حال مردم با ديدن اين همه نشانه هاى وحى و شنيدن اين اندرزهاى الهى مى بايست ايمان بياورند و از راه خطا باز گردند، ولى اى پيامبر هر چند تو اصرار داشته باشى بر اينكه آنها ايمان بياورند، اكثرشان ايمان نمى آورند!
( و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤ منين ) .
تعبير به (حرص ) دليل بر علاقه و ولع شديد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ايمان مردم بود، ولى چه سود، تنها اصرار و ولع او كافى نبود، قابليت زمينه ها نيز شرط است جائى كه فرزندان يعقوب كه در خانه وحى و نبوت بزرگ شدند اين چنين گرفتار طوفانهاى هوا و هوس مى شوند، تا آنجا كه مى خواهند برادر خويش را نابود كنند چگونه مى توان انتظار داشت كه همه مردم، بر ديو هوس و غول شهوت چيره شوند و يكباره همگى بطور كامل رو به سوى خدا آورند؟
اين جمله ضمنا يكنوع دلدارى و تسلى خاطر براى پيامبر است كه او، هرگز از اصرار مردم بر كفر و گناه، خسته و مايوس نشود، و از كمى همسفران در اين راه ملول نگردد، چنانكه در آيات ديگر قرآن نيز مى خوانيم:( لعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤ منوا بهذا الحديث اسفا ) : اى پيامبر گوئى مى خواهى به خاطر ايمان نياوردن آنها به اين قرآن جان خود را از شدت تاسف از دست بدهى (كهف - 6).
سپس اضافه مى كند: اينها در واقع هيچگونه عذر و بهانه اى براى عدم پذيرش دعوت تو ندارند زيرا علاوه بر اينكه نشانه هاى حق در آن روشن است، تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته اى كه آن را بهانه مخالفت نمايند( و ما تسئلهم عليه من اجر ) .
اين دعوتى است عمومى و همگانى و تذكرى است براى جهانيان و سفره گسترده اى است براى عام و خاص و تمام انسانها!( ان هو الا ذكر للعالمين ) .
آنها در واقع به اين خاطر گمراه شده اند كه چشم باز و بينا و گوش شنوا ندارند به همين جهت بسيارى از آيات خدا در آسمان و زمين وجود دارد كه
آنها از كنار آن مى گذرند و از آن روى مى گردانند( و كاين من آية فى السماوات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون ) .
همين حوادثى را كه همه روز با چشم خود مى نگرند: خورشيد صبحگاهان سر از افق مشرق برمى دارد، و اشعه طلائى خود را بر كوهها و دره ها و صحراها و درياها مى پاشد، و شامگاهان در افق مغرب فرو مى رود، و پرده سنگين و سياه شب بر همه جا مى افتد.
اسرار اين نظام شگرف، اين طلوع و غروب، اين غوغاى حيات و زندگى در گياهان، پرندگان، حشرات، و انسانها، و اين زمزمه جويباران، اين همهمه نسيم و اينهمه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است، به اندازه اى آشكار مى باشد كه هر كه در آنها و خالقش نينديشد، همچنان نقش بود بر ديوار!
فراوانند امور كوچك و ظاهرا بى اهميتى كه ما هميشه با بى اعتنائى از كنار آنها مى گذريم اما ناگهان دانشمندى ژرفبين، پيدا مى شود كه پس از ماهها يا سالها مطالعه روى آن اسرار عجيبى كشف مى كند، كه دهان جهانيان از تعجب باز مى ماند.
اصولا مهم اين است كه ما بدانيم كه در اين عالم هيچ چيز ساده و بى اهميت نيست چرا كه همگى مصنوع و مخلوق خدائى است كه علمش بى انتها و حكمتش بى پايان است، ساده و بى اهميت آنها هستند كه جهان را بى اهميت و سرسرى مى دانند.
بنابراين اگر به آيات قرآن كه بر تو نازل مى شود، ايمان نياورند تعجب نكن چرا كه آنها به آيات آفرينش و خلقت كه از هر سو آنان را احاطه كرده نيز ايمان نياورده اند!
در آيه بعد اضافه مى كند كه آنها هم كه ايمان مى آورند، ايمان اكثرشان خالص نيست، بلكه آميخته با شرك است( و ما يؤ من اكثر هم بالله الا و هم مشركون ) .
ممكن است خودشان چنين تصور كنند كه مؤ منان خالصى هستند، ولى رگه هاى شرك در افكار و گفتار و كردارشان غالبا وجود دارد.
ايمان تنها اين نيست كه انسان اعتقاد به وجود خدا داشته باشد بلكه يك موحد خالص كسى است كه غير از خدا، معبودى به هيچ صورت در دل و جان او نباشد، گفتارش براى خدا، اعمالش براى خدا، و هر كارش براى او انجام پذيرد، قانونى جز قانون خدا را به رسميت نشناسد، و طوق بندگى غير او را بر گردن ننهد و فرمانهاى الهى را خواه مطابق تمايلاتش باشد يا نه، از جان و دل بپذيرد، و بر سر دو راهيهاى خدا و هوى، همواره خدا را مقدم بشمرد، اين است ايمان خالص، از هر گونه شرك: شرك در عقيده، شرك در سخن و شرك در عمل.
و راستى اگر بخواهيم حساب دقيقى در اين زمينه بكنيم، موحدان راستين و خالص و واقعى، بسيار كمند!
به همين دليل در روايات اسلامى مى خوانيم كه امام صادق (عليهاالسلام ) فرمود:
الشرك اخفى من دبيب النمل: (شرك در اعمال انسان مخفيتر است از حركت مورچه ).
و يا مى خوانيم: ان اخوف ما اخاف عليكم الشرك الاصغر قالوا و ما الشرك الاصغر يا رسول الله؟ قال الريا، يقول الله تعالى يوم القيامة اذا جاء الناس باعمالهم اذ هبوا الى الذين كنتم ترائون فى الدنيا، فانظروا هل تجدون عندهم من جزاء؟!: خطرناك ترين چيزى كه از آن بر شما مى ترسم، شرك اصغر است اصحاب گفتند شرك اصغر چيست اى رسول خدا؟ فرمود: رياكارى، روز قيامت هنگامى كه مردم با اعمال خود در پيشگاه خدا حاضر مى شوند، پروردگار با آنها كه در دنيا ريا كردند مى فرمايد: به سراغ كسانى كه به خاطر
آنها ريا كرديد برويد، ببينيد پاداشى نزد آنها مى يابيد؟.
از امام باقر (عليهاالسلام ) در تفسير آيه فوق نقل شده كه فرمود: شرك طاعة و ليس شرك عبادة و المعاصى التى يرتكبون و هى شرك طاعة اطاعوا فيها الشيطان فاشركوا بالله فى الطاعة لغيره: منظور از اين آيه شرك در اطاعت است نه شرك عبادت، و گناهانى كه مردم مرتكب مى شوند، شرك اطاعت است، چرا كه در آن اطاعت شيطان مى كنند و به خاطر اين عمل براى خدا شريكى در اطاعت قائل مى شوند.
در بعضى از روايات ديگر مى خوانيم كه منظور (شرك نعمت ) است به اين معنى كه موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگويد اين موهبت از ناحيه فلانكس به من رسيده اگر او نبود من مى مردم! و يا زندگانيم بر باد مى رفت و بيچاره مى شدم در اينجا غير خدا را شريك خدا در بخشيدن روزى و مواهب شمرده است.
خلاصه اينكه منظور از شرك در آيه فوق كفر و انكار خدا و بت پرستى به صورت رسمى نيست (چنانكه از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) نقل شده فرمود: (شرك لا يبلغ به الكفر) ولى شرك به معنى وسيع كلمه، همه اينها را شامل مى شود.
در آخرين آيه مورد بحث به آنها كه ايمان نياورده اند و از كنار آيات روشن الهى بيخبر مى گذرند و در اعمال خود مشركند، هشدار مى دهد كه آيا اينها خود را از اين موضوع ايمن مى دانند كه عذاب الهى ناگهان و بدون مقدمه، بر آنها نازل شود عذابى فراگير، كه همه آنها را در برگيرد( افامنوا ان تاتيهم غاشية من عذاب الله ) .
و يا اينكه قيامت ناگهانى فرا رسد، و دادگاه بزرگ الهى تشكيل گردد و به حساب آنها برسند، در حالى كه آنها بيخبر و غافلند( او تاتيهم الساعة بغتة و هم لا يشعرون ) .
(غاشية ) به معنى پوشنده و پوشش است و از جمله به پارچه بزرگ كه روى زين اسب مى اندازند و آنرا مى پوشاند، غاشيه گفته مى شود، و منظور در اينجا بلا و مجازاتى است كه همه بدكاران را فرا مى گيرد.
منظور از (ساعة ) قيامت است چنانكه در بسيارى ديگر از آيات قرآن به همين معنى آمده است،
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه ساعة كنايه از حوادث هولناك بوده باشد، زيرا آيات قرآن مكرر مى گويد: شروع قيامت با يك سلسله حوادث فوق العاده هولناك، همچون زلزله ها و طوفانها و صاعقه ها همراه است، و يا اشاره به ساعت مرگ بوده باشد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.
( قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى و سبحن الله و ما انا من المشركين ) (108)( و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم من اهل القرى افلم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عقبة الذين من قبلهم و لدار الاخرة خير للذين اتقوا افلا تعقلون ) (109)( حتى اذا استيس الرسل و ظنوا انهم قد كذبوا جاءهم نصرنا فنجى من نشاء و لا يرد باسنا عن القوم المجرمين ) (110)( لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالبب ما كان حديثا يفترى و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل كل شى ء و هدى و رحمة لقوم يؤ منون ) (111)
ترجمه:
108 - بگو اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت كامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مى كنيم، منزه است خدا، و من از مشركان نيستم.
109 - و ما نفرستاديم پيش از تو جز مردانى از اهل شهرها كه وحى به آنها مى كرديم، آيا (مخالفان دعوت تو) سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند چه شد؟ و سراى آخرت براى پرهيزكاران بهتر است، آيا فكر نمى كنيد؟!
110 - (پيامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند) تا رسولان مايوس شدند و گمان كردند كه (حتى گروه اندك مؤ منان ) به آنها دروغ گفته اند،
در اين هنگام يارى ما به سراغ آنها آمد هر كس را مى خواستيم نجات مى داديم و مجازات و عذاب ما از قوم زيانكار بازگردانده نمى شود.
111 - در سرگذشتهاى آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه است، اينها داستان دروغين نبود بلكه (وحى آسمانى است و) هماهنگ است با آنچه پيش روى او (از كتب آسمانى پيشين ) است و شرح هر چيز (كه پايه سعادت انسان است ) و هدايت و رحمت براى گروهى است كه ايمان مى آورند.
زنده ترين درسهاى عبرت
در نخستين آيه مورد بحث، پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماموريت پيدا مى كند كه آئين و روش و خط خود را مشخص كند، مى فرمايد: بگو راه و طريقه من اين است كه همگان را به سوى الله (خداوند واحد يكتا) دعوت كنم( قل هذه سبيلى ادعوا الى الله ) .
سپس اضافه مى كند: من اين راه را بى اطلاع يا از روى تقليد نمى پيمايم، بلكه از روى آگاهى و بصيرت، خود و پيروانم همه مردم جهان را به سوى اين طريقه مى خوانيم( على بصيرة انا و من اتبعنى ) .
اين جمله نشان مى دهد كه هر مسلمانى كه پيرو پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است به نوبه خود دعوت كننده به سوى حق است و بايد با سخن و عملش ديگران را به راه الله دعوت كند.
و نيز نشان مى دهد كه رهبر بايد داراى بصيرت و بينائى و آگاهى كافى باشد، و گر نه دعوتش به سوى حق نخواهد بود.
سپس براى تاكيد، مى گويد: خداوند يعنى همان كسى كه من به سوى او دعوت مى كنم پاك و منزه است از هر گونه عيب و نقص و شبيه و شريك( و سبحان الله ) .
باز هم براى تاكيد بيشتر مى گويد من از مشركان نيستم و هيچگونه شريك و شبيهى براى او قائل نخواهم بود( و ما انا من المشركين ) .
در واقع اين از وظائف يك رهبر راستين است كه با صراحت برنامه ها و اهداف خود را اعلام كند، و هم خود و هم پيروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنى پيروى كنند، نه اينكه هالهاى از ابهام، هدف و روش آنها را فرا گرفته باشد و يا هر كدام به راهى بروند:
اصولا يكى از راههاى شناخت رهبران راستين از دروغين همين است كه اينها با صراحت سخن مى گويند و راهشان روشن است، و آنها براى اينكه بتوانند سرپوشى به روى كارهاى خود بگذارند، هميشه به سراغ سخنان مبهم و چند پهلو مى روند.
قرار گرفتن اين آيه به دنبال آيات يوسف اشاره اى است به اينكه راه و رسم من از راه و رسم يوسف پيامبر بزرگ الهى نيز جدا نيست، او هم همواره حتى در كنج زندان دعوت به الله الواحد القهار مى كرد، و غير او را اسمهاى بى مسمائى مى شمرد كه از روى تقليد از جاهلانى به جاهلان ديگرى رسيده است، آرى روش من و روش همه پيامبران نيز همين است.
و از آنجا كه يك اشكال هميشگى اقوام گمراه و نادان به پيامبران اين بوده است كه چرا آنها انسانند! چرا اين وظيفه بر دوش فرشته اى گذاشته نشده است، و طبعا مردم عصر جاهليت نيز همين ايراد را به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر اين دعوت بزرگش داشتند، قرآن مجيد يكبار ديگر به اين ايراد پاسخ مى گويد: ما هيچ پيامبرى را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه آنها مردانى بودند كه وحى به آنها فرستاده مى شد مردانى كه از شهرهاى آباد و مراكز جمعيت برخاستند
( و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم من اهل القرى ) .
آنها نيز در همين شهرها و آباديها همچون ساير انسانها زندگى مى كردند، و در ميان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نيازها و مشكلاتشان بخوبى آگاه بودند.
تعبير به (من اهل القرى ) با توجه به اينكه (قريه ) در لغت عرب، به هر گونه شهر و آبادى گفته مى شود در مقابل (بدو) كه به بيابان اطلاق مى گردد، ممكن است ضمنا اشاره به اين باشد كه پيامبران الهى هرگز از ميان مردم بيابان نشين برنخاستند (همانگونه كه بعضى از مفسران نيز تصريح كرده اند) چرا كه بيابان گردها معمولا گرفتار جهل و نادانى و قساوتند و از مسائل زندگى و نيازهاى معنوى و مادى كمتر آگاهى دارند.
درست است كه در سرزمين حجاز، اعراب بيابان گرد فراوان بودند، ولى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مكه كه در آن موقع شهر نسبتا بزرگى بود برخاست و نيز درست است كه شهر كنعان در برابر سرزمين مصر كه يوسف در آن حكومت مى كرد چندان اهميتى نداشت و به همين دليل، يوسف در باره آن تعبير به بدو كرد، ولى مى دانيم كه يعقوب پيامبر الهى و فرزندانش هرگز بيابانگرد و بيابان نشين نبودند، بلكه در شهر كوچك كنعان زندگى داشتند.
سپس اضافه مى كند براى اينكه اينها بدانند سرانجام مخالفتهايشان با دعوت تو كه دعوت به سوى توحيد است چه خواهد بود، خوبست بروند و آثار پيشينيان را بنگرند، آيا آنها سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود؟( افلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) .
كه اين (سير در ارض ) و گردش در روى زمين، مشاهده آثار گذشتگان، و ويرانى قصرها و آباديهائى كه در زير ضربات عذاب الهى در هم كوبيده شد بهترين درس را به آنها مى دهد، درسى زنده، و محسوس، و براى همگان قابل لمس!
و در پايان آيه مى فرمايد: و سراى آخرت براى پرهيزكاران مسلما بهتر است( و لدار الاخرة خير للذين اتقوا ) .
آيا تعقل نمى كنيد و فكر و انديشه خويش را به كار نمى اندازيد( افلا تعقلون ) .
چرا كه اينجا سرائى است ناپايدار و آميخته با انواع مصائب و آلام و دردها، اما آنجا سرائى است جاودانى و خالى از هر گونه رنج و ناراحتى.
در آيه بعد اشاره به يكى از حساس ترين و بحرانى ترين لحظات زندگى پيامبران كرده، مى گويد: پيامبران الهى در راه دعوت به سوى حق، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سركش همچنان به مخالفت خود ادامه مى دادند تا آنجا كه پيامبران از آنها مايوس شدند، و گمان بردند كه حتى گروه اندك مؤ منان به آنها دروغ گفته اند، و آنان در مسير دعوت خويش تنهاى تنها هستند، در اين هنگام كه اميد آنها از همه جا بريده شد، نصرت و پيروزى از ناحيه ما فرا رسيد، و هر كس را مى خواستيم و شايسته مى ديديم، نجات مى داديم( حتى اذ استيئس الرسل و ظنوا انهم قد كذبوا جائهم نصرنا فنجى من نشاء ) .
و در پايان آيه مى فرمايد: عذاب و مجازات ما از قوم گنهكار و مجرم، بازگردانده نمى شود.( و لا يرد باسنا عن القوم المجرمين ) .
اين يك سنت الهى، كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدايت به روى خويشتن و خلاصه پس از اتمام حجت، مجازاتهاى الهى به سراغشان مى آيد و هيچ قدرتى قادر بر دفع آن نيست.
در تفسير آيه فوق و اينكه جمله ظنوا انهم قد كذبوا بيان حال چه گروهى را مى كند در ميان مفسران گفتگو است.
آنچه در بالا گفتيم تفسيرى است كه بسيارى از بزرگان علماى تفسير آن را برگزيده اند و خلاصه اش اين است كه كار پيامبران به جائى مى رسيد كه گمان مى كردند همه مردم بدون استثناء آنها را تكذيب خواهند كرد، و حتى گروهى از مؤ منان كه اظهار ايمان مى كنند آنها نيز در عقيده خود ثابت قدم نيستند!.
اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه فاعل ظنوا، مؤ منان است يعنى مشكلات و بحرانها بحدى بود كه ايمان آورندگان، چنين مى پنداشتند نكند وعده نصرت و پيروزى كه پيامبران داده اند خلاف باشد؟! و اين سوء ظن و تزلزل ناشى از آن براى افرادى كه تازه ايمان آورده اند چندان بعيد نيست.
بعضى نيز تفسير سومى براى آيه ذكر كرده اند كه خلاصه اش اين است: پيامبران بدون شك، بشر بودند هنگامى كه در طوفانى ترين حالات قرار مى گرفتند، همان حالتى كه كارد به استخوانشان مى رسيد و تمام درها ظاهرا به روى آنها بسته مى شد و هيچ راه گشايشى به نظر نمى رسيد، و ضربات طوفانهاى حوادث پيوسته آنها را درهم مى كوبيد و فرياد مؤ منانى كه كاسه صبرشان لبريز شده بود مرتبا در گوش آنها نواخته مى شد، آرى در اين حالت در يك لحظه ناپايدار به مقتضاى طبع بشرى اين فكر، بى اختيار به مغز آنها مى افتاد كه نكند وعده پيروزى خلاف از آب درآيد! و يا اينكه ممكن است وعده پيروزى مشروط به شرائطى باشد كه حاصل نشده باشد، اما بزودى بر اين فكر پيروز مى شدند و آنرا از صفحه خاطر دور مى كردند و برق اميد در دل آنها مى درخشيد و به دنبال آن، طلائع پيروزى آشكار مى شد.
شاهد اين تفسير را از آيه 214 سوره بقره گرفته اند... حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصر الله: اقوام پيشين آنچنان در تنگناى باساء و ضراء قرار مى گرفتند و بر خود مى لرزيدند، تا آنجا كه پيامبرشان و آنها كه با او ايمان آورده بودند، صدا مى زدند كجاست يارى خدا؟ ولى به آنها پاسخ داده مى شد الا ان نصر الله قريب: پيروزى خدا نزديك است.
ولى جمعى از مفسران همانند طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير كبير، بعد از ذكر اين احتمال، آن را بعيد شمرده اند، چرا كه اين مقدار هم از مقام انبياء دور است، و به هر حال صحيحتر همان تفسير نخست است.
آخرين آيه اين سوره محتواى بسيار جامعى دارد، كه تمام بحثهائى كه در اين سوره گذشت بطور فشرده در آن جمع است و آن اينكه در سرگذشت يوسف و برادرانش و انبياء و رسولان گذشته و اقوام مؤ من و بى ايمان، درسهاى بزرگ عبرت براى همه انديشمندان است( لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب )
آئينه اى است كه مى توانند در آن، عوامل پيروزى و شكست، كاميابى و ناكامى، خوشبختى و بدبختى، سربلندى و ذلت و خلاصه آنچه در زندگى انسان ارزش دارد، و آنچه بى ارزش است، در آن ببيند، آئينه اى كه عصاره تمام تجربيات اقوام پيشين و رهبران بزرگ در آن بچشم مى خورد، و آئينه اى كه مشاهده آن عمر كوتاه مدت هر انسان را به اندازه عمر تمام بشريت طولانى مى كند!.
ولى تنها الوا الالباب و صاحبان مغز و انديشه هستند كه توانائى مشاهده اين نقوش عبرت را بر صفحه اين آئينه عجيب دارند.
و بدنبال آن اضافه مى كند: آنچه گفته شد يك افسانه ساختگى و داستان خيالى و دروغين نبود( ما كان حديثا يفترى ) .
اين آيات كه بر تو نازل شده و پرده از روى تاريخ صحيح گذشتگان برداشته
ساخته مغز و انديشه تو نيست، بلكه يك وحى بزرگ آسمانى است، كه كتب اصيل انبياى پيشين را نيز تصديق و گواهى مى كند( و لكن تصديق الذى بين يديه ) .
به علاوه هر آنچه انسان به آن نياز دارد، و در سعادت و تكامل او دخيل است، در اين آيات آمده است( و تفصيل كل شى ء ) .
و به همين دليل مايه هدايت جستجوگران و مايه رحمت براى همه كسانى است كه ايمان مى آورند( و هدى و رحمة لقوم يؤ منون ) .
آيه فوق گويا مى خواهد به اين نكته مهم اشاره كند كه داستانهاى ساختگى زيبا و دل انگيز بسيار است و هميشه در ميان همه اقوام، افسانه هاى خيالى جالب فراوان بوده است، مبادا كسى تصور كند سرگذشت يوسف و يا سرگذشت پيامبران ديگر كه در قرآن آمده از اين قبيل است.
مهم اين است كه اين سرگذشتهاى عبرت انگيز و تكان دهنده همه عين واقعيت است و كمترين انحراف از واقعيت و عينيت خارجى در آن وجود ندارد، و به همين دليل تاثير آن فوق العاده زياد است.
چرا كه مى دانيم افسانه هاى خيالى هر قدر، جالب و تكان دهنده، تنظيم شده باشند، تاثير آنها در برابر يك سرگذشت واقعى ناچيز است زيرا:
اولا هنگامى كه شنونده و خواننده به هيجان انگيزترين لحظات داستان مى رسد و مى رود كه تكانى بخورد، ناگهان اين برق در مغز او پيدا مى شود كه اين يك خيال و پندار بيش نيست!
ثانيا - اين سرگذشتها در واقع بيانگر فكر طراح آنهاست، او است كه عصاره افكار و خواسته هايش را در چهره و افعال قهرمان داستان مجسم مى كند، و بنابراين چيزى فراتر از فكر يك انسان نيست، و اين با يك واقعيت عينى فرق بسيار دارد و نمى تواند بيش از موعظه و اندرز گوينده آن بوده باشد، اما تاريخ واقعى انسانها چنين نيست، پر بار و پر بركت و از هر نظر راهگشا است.
پايان سوره يوسف پروردگارا چشمى بينا و گوشى شنوا و قلبى دانا به ما مرحمت كن، تا بتوانيم در سرگذشت پيشينيان راههاى نجات خود را از مشكلاتى كه اكنون در آن غوطه وريم بيابيم.
خداوندا! به ما ديدهاى تيزبين ده تا عاقبت زندگى اقوامى را كه پس از پيروزى به خاطر اختلاف و پراكندگى گرفتار دردناكترين شكستها شدند ببينيم و از آن راهى كه آنها رفتند نرويم.
بار الها! آنچنان نيت خالصى به ما عطا كن كه پا بر سر ديو نفس بگذاريم و آنچنان معرفتى كه با پيروزى مغرور نشويم، و آنچنان گذشتى كه اگر ديگرى كارى را بهتر از ما انجام مى دهد به او واگذار كنيم.
كه اگر اينها را به ما مرحمت كنى مى توانيم بر همه مشكلات پيروز شويم، و چراغ اسلام و قرآن را در دنيا روشن و زنده نگهداريم.
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و 43 آيه است
محتواى سوره رعد
همانگونه كه قبلا هم گفتهايم، سوره هاى مكى چون در آغاز دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و به هنگام درگيرى شديد با مشركان نازل شده است غالبا پيرامون مسائل عقيدتى مخصوصا دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و اثبات معاد سخن مى گويد، در حالى كه سوره هاى مدنى كه پس از گسترش اسلام و تشكيل حكومت اسلامى نازل گرديد، پيرامون احكام و مسائل مربوط به نظامات اجتماعى، طبق نيازمنديهاى جامعه بحث مى كند.
سوره مورد بحث (سوره رعد) كه از سوره هاى مكى است نيز همين برنامه را تعقيب كرده است و پس از اشاره به حقانيت و عظمت قرآن، به بيان آيات توحيد و اسرار آفرينش كه نشانه هاى ذات پاك خدا هستند مى پردازد.
گاهى از برافراشتن آسمانهاى بيستون، سخن مى گويد و زمانى از تسخير خورشيد و ماه به فرمان خدا.
گاه از گسترش زمين و آفرينش كوهها و نهرها و درختان و ميوه ها، و زمانى از پرده هاى آرام بخش شب كه روز را مى پوشاند.
گاه دست مردم را مى گيرد و به ميان باغهاى انگور و نخلستان و لابلاى زراعتها مى برد، و شگفتى هاى آنها را بر مى شمرد.
سپس به بحث معاد و زندگى نوين انسان و دادگاه عدل پروردگار مى پردازد. و اين مجموعه معرفى مبدء و معاد را، با بيان مسئوليتهاى مردم و وظائفشان و اينكه هر گونه تغيير و دگرگونى در سرنوشت آنها، بايد از ناحيه خود آنان شروع شود تكميل مى كند.
دگر بار به مساله توحيد باز مى گردد، و از تسبيح رعد و وحشت آدميان از برق و صاعقه، بحث مى كند، و زمانى از سجده آسمانيان و زمينيها در برابر عظمت پروردگار.
سپس براى اينكه چشم و گوشها را بگشايد و انديشه ها را بيدار كند، و بى خاصيت بودن بتهاى ساخته و پرداخته دست بشر را روشن سازد، آنها را دعوت به انديشه و تفكر مى كند و براى شناخت حق و باطل، مثال ميزند، مثالهائى زنده و محسوس، و براى همه قابل درك.
و از آنجا كه ثمره نهائى ايمان به توحيد و معاد، همان برنامه هاى سازنده عملى است به دنبال اين بحثها، مردم را به وفاى به عهد وصله رحم و صبر و استقامت و انفاق در پنهان و آشكار و ترك انتقام جوئى دعوت مى كند.
دگر بار به آنها نشان مى دهد كه زندگى دنيا ناپدار است، و آرامش و اطمينان جز در سايه ايمان به خدا حاصل نمى شود.
و سرانجام دست مردم را مى گيرد و به اعماق تاريخ مى كشاند و سرگذشت دردناك اقوام ياغى و سركش گذشته و آنهائى كه حق را پوشاندند يا مردم را از حق باز داشتند بطور مشخص نشان مى دهد، و با تهديد كردن كفار با تعبيراتى تكان دهنده سوره را پايان مى بخشد.
بنابراين سوره رعد، از عقايد و ايمان، شروع مى شود و به اعمال و برنامه هاى انسان سازى پايان مى يابد.
بسم الله الرحمن الرحيم
( المر تلك ايت الكتب و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤ منون ) (1)( الله الذى رفع السموت بغير عمد ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى يدبر الامر يفصل الايت لعلكم بلقاء ربكم توقنون ) (2)( و هو الذى مد الارض و جعل فيها روسى و انهرا و من كل الثمرت جعل فيها زوجين اثنين يغشى اليل النهار ان فى ذلك لايت لقوم يتفكرون ) (3)( و فى الارض قطع متجورت و جنت من اعنب و زرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقى بماء وحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل ان فى ذلك لايت لقوم يعقلون ) (4)
ترجمه:
نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - المر - اينها آيات كتاب (آسمانى ) است، و آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده حق است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند.
2 - خدا همان كسى است كه آسمان را - بدون ستونى كه قابل رؤ يت باشد - آفريد سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را بدست گرفت ) و خورشيد و ماه را مسخر ساخت كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند كارها را او تدبير مى كند آيات را (براى شما) تشريح مى نمايد تا به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد
3 - و او كسى است كه زمين را گسترد و در آن كوهها و نهرهائى قرار داد و از تمام ميوه ها در آن دو جفت آفريد (پرده سياه ) شب را بر روز مى پوشاند، در اينها آياتى است براى آنها كه تفكر مى كنند.
4 - و در روى زمين قطعاتى در كنار هم قرار دارد كه با هم متفاوتند و باغهائى از انگور، و زراعت، و نخلها، كه گاهى بر يك پايه مى رويند و گاهى بر دو پايه، همه آنها از يك آب سيراب مى شوند و با اينحال بعضى از آنها را از جهت ميوه بر ديگرى برترى مى دهيم، در اينها نشانه هائى است براى آنها كه عقل خويش را بكار مى گيرند.
نشانه هاى خدا در آسمان و زمين و جهان گياهان
بار ديگر به حروف مقطعه قرآن كه در 29 سوره آمده است، در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم، منتها حروف مقطعهاى كه در اينجا ذكر شده، در واقع تركيبى است از (الم ) كه در آغاز چند سوره آمده و (الر) كه در آغاز چند سوره ديگر بيان شده، و در واقع اين سوره تنها سورهاى است كه در آغاز آن (المر) ديده مى شود، و از آنجا كه به نظر مى رسد حروف مقطعه آغاز هر سوره پيوند مستقيمى با محتواى آن سوره دارد، محتمل است اين تركيب كه در آغاز سوره رعد است اشاره به اين باشد كه محتواى سوره (رعد) جامع محتواى هر دو گروه از سوره هائى است كه با (الم ) و (الر) آغاز مى شود، و اتفاقا دقت در محتواى اين سوره ها اين موضوع را تاييد مى كند.
در باره تفسير حروف مقطعه قرآن تاكنون در آغاز سوره هاى بقره و آل عمران و اعراف، بحثهاى مشروحى داشتهايم، كه نيازى به تكرار آنها نمى بينيم.
به هر حال نخستين آيه اين سوره از عظمت قرآن سخن مى گويد:
(اينها آيات كتاب بزرگ آسمانى است )( تلك آيات الكتاب )
(و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است حق است )( و الذى انزل اليك من ربك الحق ) .
و جاى هيچگونه شك و ترديد در آن ديده نمى شود، چرا كه بيان كننده حقايق عينى جهان آفرينش و روابط آن با انسانها مى باشد.
حقى است كه با باطل آميخته نشده و به همين دليل نشانه هاى حقانيتش از چهره اش هويدا است، و نياز به استدلال بيشترى ندارد.
(اما با اين همه، مردم بوالهوس و نادان كه اكثريت را تشكيل مى دهند به اين آيات ايمان نمى آورند)( و لكن اكثر الناس لا يؤ منون ) .
چرا كه اگر انسان را به حال خودش وا گذارند و پيروى معلمى پاكدل را كه در مسير زندگى، هدايت و تربيتش كند نپذيرد و همچنان در پيروى از هوسها آزاد باشد، غالبا راه را گم كرده، به بيراهه مى رود.
اما اگر مربيان الهى و هاديان راه حق، امام و پيشواى آنها باشند و او خود را در اختيارشان بگذارد، اكثريت به راه حق مى روند.
سپس به تشريح قسمت مهمى از دلائل توحيد و نشانه هاى خدا در جهان آفرينش مى پردازد، و انسان خاكى را در پهنه آسمانها به گردش وا مى دارد، و اين كرات با عظمت و نظام و حركت و اسرار آن را به او نشان مى دهد، تا به قدرت بى پايان و حكمت بى انتهايش پى برد، و چه زيبا مى گويد:
خدا همان كسى است كه آسمانها را چنانكه مى بينيد بدون ستون بر پا داشت يا آنها را با ستونهاى نامرئى بر افراشت( الله الذى رفع السماوات بغير عمد ترونها )
براى جمله (بغير عمد ترونها) دو تفسير گفته اند: نخست اينكه همانگونه كه مى بينيد آسمان، بيستون است (گوئى در اصل چنين بوده، ترونها بغير عمد)
ديگر اينكه (ترونها)، صفت براى (عمد) بوده باشد كه معنيش چنين است، آسمانها را بدون ستونى كه مرئى باشد، برافراشته است، كه لازمه آن وجود ستونى براى آسمان است، اما ستونى نامرئى!.
و اين همان است كه از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) در حديث حسين بن خالد آمده است، او مى گويد از امام ابى الحسن الرضا (عليهاالسلام ) پرسيدم، اينكه خداوند فرموده و السماء ذات الحبك (سوگند به آسمان كه داراى راههاست ) يعنى چه، فرمود: اين آسمان راههائى به سوى زمين دارد... حسين بن خالد مى گويد عرض كردم چگونه مى تواند راه ارتباطى با زمين داشته باشد در حالى كه خداوند مى فرمايد آسمانها بيستون است، امام فرمود: سبحان الله، اليس الله يقول بغير عمد ترونها؟ قلت بلى، فقال ثم عمد و لكن لا ترونها: عجيب است، آيا خداوند نمى فرمايد بدون ستونى كه قابل مشاهده باشد؟ من عرض كردم آرى، فرمود: پس ستونهائى هست و ليكن شما آنرا نمى بينيد.
اين آيه با توجه به حديثى كه در تفسير آن وارد شده است، پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات، بر كسى آشكار نبود، چرا كه در آن زمان هيئت بطلميوس با قدرت هر چه تمامتر، بر محافل علمى جهان و بر افكار مردم حكومت مى كرد، و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشتند و طبعا هيچكدام معلق و بيستون نبود، بلكه هر كدام بر ديگرى تكيه داشت، ولى حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازى، به كلى موهوم است و آنچه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جايگاه خود، معلق و ثابتند، بى آنكه تكيه گاهى داشته باشند، و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود ثابت ميدارد، تعادل قوه جاذبه و دافعه است كه يكى ارتباط با جرم اين كرات دارد و ديگرى مربوط به حركت آنهاست.
اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است.
حديثى كه از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در اين زمينه نقل شده بسيار جالب است، طبق اين حديث امام فرمود: هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن الذى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور.
: (اين ستارگانى كه در آسمانند، شهرهائى هستند همچون شهرهاى روى زمين كه هر شهرى با شهر ديگر (هر ستاره اى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است ).
آيا تعبيرى روشنتر و رساتر از ستون نامرئى يا ستونى از نور در افق ادبيات آن روز براى ذكر امواج جاذبه و تعادل آن با نيروى دافعه پيدا مى شد؟
سپس مى فرمايد: (خداوند بعد از آفرينش اين آسمانهاى بيستون كه نشانه بارز عظمت و قدرت بى انتهاى او است، بر عرش استيلا يافت، يعنى حكومت عالم هستى را بدست گرفت )( ثم استوى على العرش )
درباره معنى (عرش ) و تسلط خداوند بر آن در سوره اعراف ذيل آيه 54 به قدر كافى بحث شده است.
بعد از بيان آفرينش آسمانها و حكومت پروردگار بر آنها، سخن از تسخير خورشيد و ماه مى گويد: (او كسى است كه خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار و خدمتگذار ساخت )( و سخر الشمس و القمر ) .
چه تسخيرى از اين بالاتر كه همه اينها سر بر فرمان او هستند، و خدمتگذار انسانها و همه موجودات زنده اند. نور ميپاشند، جهانى را روشن ميسازند، بستر موجودات را گرم نگه ميدارند، موجودات زنده را پرورش مى دهند، در درياها جزر و مد مى آفرينند و خلاصه سرچشمه همه حركتها و بركتها هستند.
اما اين نظام جهان ماده جاودانى و ابدى نيست، (و هر كدام از اين خورشيد و ماه تا سرآمد مشخصى كه براى آنها تعيين شده است در مسير خود به حركت ادامه مى دهند)( كل يجرى لاجل مسمى ) .
و به دنبال آن مى افزايد كه اين حركات و گردشها و آمد و شدها و دگرگونيها بيحساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فائده نمى باشد بلكه (اوست كه همه كارها را تدبير مى كند)، و براى هر حركتى حسابى، و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است( يدبر الامر ) .
(او آيات خويش را براى شما برمى شمرد و ريزه كاريهاى آنها را شرح مى دهد تا به لقاى پروردگار و سراى ديگر ايمان پيدا كنيد)( يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم توقنون ) .
به دنبال آيه قبل كه انسان را به آسمانها ميبرد و آيات الهى را در عالم بالا نشان مى دهد دومين آيه از آيات توحيدى اين سوره، انسان را به مطالعه زمين و كوهها و نهرها و انواع ميوه ها و طلوع و غروب خورشيد دعوت مى كند، تا بينديشد كه محل آسايش و آرامش او در آغاز چه بوده و چگونه به اين صورت در آمده است.
مى گويد: (او كسى است كه زمين را گسترش داد)( و هو الذى مد الارض ) .
آنچنان آن را گسترد كه براى زندگى انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد، گودالها و سراشيبيهاى تند و خطرناك را بوسيله فرسايش كوهها و تبديل سنگها به خاك پر كرد، و آنها را مسطح و قابل زندگى ساخت، در حالى كه چين خوردگيهاى نخستين آنچنان بودند كه اجازه زندگى به انسان نميدادند.
اين احتمال نيز در اين جمله وجود دارد كه منظور از (مد الارض ) اشاره به همان مطلبى باشد كه دانشمندان زمين شناسى مى گويند كه تمام زمين در آغاز زير آب پوشيده بود، سپس آبها در گودالها قرار گرفت و خشكيها تدريجا از آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده شدند، تا به صورت كنونى در آمدند.
پس از آن به مساله پيدايش كوهها اشاره مى كند و مى فرمايد: (خداوند در زمين كوهها قرار داد)( و جعل فيها رواسى ) .
همان كوههائى كه در آيات ديگر قرآن (اوتاد) (ميخهاى ) زمين معرفى شده شايد به دليل اينكه كوهها از زير به هم پنجه افكنده اند و همچون زرهى تمام سطح زمين را پوشانده كه هم فشارهاى داخلى را از درون خنثى كنند و هم نيروى فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بيرون، و به اين ترتيب، تزلزل و اضطراب و زلزله هاى مداوم را از ميان ببرند و كره زمين را در آرامش براى زندگى انسانها نگه دارند.
ذكر كوهها بعد از ذكر گسترش زمين گويا اشاره به آن است كه نه زمين آنچنان گسترده است كه هيچ پستى و بلندى در آن نباشد كه در اين صورت هرگز بارانها و آبها روى آن قرار نميگرفت و يا همه جا تبديل به باتلاق ميگشت و طوفانها دائما بر سطح آن جريان داشت، ولى با آفرينش كوهها از هر دو جهت امن و امان شد.
و نه تمامش كوه و دره است كه قابل زندگى نباشد، و در مجموع تركيبى است از مناطق مسطح و صاف و كوهها و دره ها كه بهترين تركيب را براى زندگى بشر و ساير موجودات زنده تشكيل مى دهد. سپس به آبها و نهرهائى كه در روى زمين، جريان دارد اشاره كرده مى گويد: (و در آن نهرهائى قرار داد)( و انهارا ) .
سيستم آبيارى زمين بوسيله كوهها، و ارتباط كوهها با نهرها، بسيار جالب است، زيرا بسيارى از كوههاى روى زمين، آبهائى را كه به صورت برف در آمده در قله خود يا در شكافهاى دره هايشان ذخيره مى كنند كه تدريجا آب مى شوند و به حكم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوى مناطق پست و گسترده روان ميگردند و بى آنكه نياز به نيروى ديگرى باشد در تمام مدت سال به طور طبيعى بسيارى از زمينها را آبيارى و سيراب مى كنند.
اگر شيب ملايم زمينها نبود، و اگر آبها به اين صورت در كوهها ذخيره نميشد، آبيارى اغلب مناطق خشك امكان پذير نبود، و يا اگر امكان داشت هزينه فوق العاده زيادى لازم داشت.
بعد از آن به ذكر مواد غذائى و ميوه هائى كه از زمين و آب و تابش آفتاب به وجود مى آيد و بهترين وسيله براى تغذيه انسان است پرداخته، مى گويد: (و از تمام ميوه ها دو جفت در زمين قرار داد)( و من كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين ) .
اشاره به اينكه ميوه ها موجودات زنده اى هستند كه داراى نطفه هاى نر و ماده ميباشند كه از طريق تلقيح، بارور مى شوند.
اگر (لينه ) دانشمند و گياهشناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 ميلادى موفق به كشف اين مساله شد كه زوجيت در جهان گياهان تقريبا يك قانون عمومى و همگانى است و گياهان نيز همچون حيوانات از طريق آميزش نطفه نر و ماده، بارور مى شوند و ميوه مى دهند، قرآن مجيد در يكهزار و يكصد سال قبل از آن، اين حقيقت را فاش ساخت، و اين خود يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه بيانگر عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى مى باشد.
شكى نيست كه قبل از (لينه ) بسيارى از دانشمندان اجمالا به وجود نر و ماده در بعضى از گياهان پى برده بودند، حتى مردم عادى ميدانستند كه مثلا اگر نخل را بر ندهند يعنى از نطفه نر روى قسمتهاى ماده گياه نپاشند ثمر نخواهد داد، اما هيچكس بدرستى نميدانست كه اين يك قانون تقريبا همگانى است، تا اينكه لينه موفق به كشف آن شد، ولى همانگونه كه گفتيم قرآن قرنها قبل از وى، از روى آن پرده برداشته بود.
و از آنجا كه زندگى انسان و همه موجودات زنده و مخصوصا گياهان و ميوه ها بدون نظام دقيق شب و روز امكان پذير نيست در قسمت ديگر اين آيه از اين موضوع سخن به ميان آورده، مى گويد: خداوند بوسيله شب، روز را ميپوشاند و پرده بر آن ميافكند (يغشى الليل النهار).
چرا كه اگر پرده تاريك آرامبخش شب نباشد، نور مداوم آفتاب، همه گياهان را مى سوزاند و اثرى از ميوه ها و بطور كلى از موجودات زنده بر صفحه زمين باقى نمى ماند.
با اينكه در كره ماه، روز، دائمى نيست، اما همين مقدار كه طول روزها به مقدار پانزده شبانه روز كره زمين است، حرارت در وسط روز در كره ماه آنقدر بالا ميرود كه اگر آب و مايع ديگرى در آنجا باشد به نقطه جوشش و بالاتر از آن مى رسد و هيچ موجود زندهاى را كه در زمين ميشناسيم، تاب تحمل آن گرما را در شرائط عادى ندارد.
و در پايان آيه مى فرمايد: (در اين موضوعات كه گفته شد، آيات و نشانه هائى است براى آنهائى كه تفكر مى كنند)( ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) .
آنها كه در اين نظام بديع و شگرف، مى انديشند، در نظام نور و ظلمت، در نظام كرات آسمانى و گردش آنها و در نظام نور افشانى خورشيد و ماه و خدمتگزارى آنان نسبت به انسانها، و در نظام گسترش زمين و اسرار پيدايش كوهها و نهرها و گياهان و ميوه ها، آرى آنها در اين آيات قدرت لا يزال و حكمت بى پايان آفريدگار را به روشنى مى بينند.
در آخرين آيه مورد بحث، به يك سلسله نكات جالب زمين شناسى و گياه شناسى كه هر كدام نشانه نظام حساب شده آفرينش است اشاره كرده، نخست مى فرمايد:
(در زمين قطعات مختلفى وجود دارد كه در كنار هم و در همسايگى يكديگرند)( و فى الارض قطع متجاورات ) .
با اينكه اين قطعات همه با يكديگر متصل و مربوطند، هر كدام ساختمان و استعدادى مخصوص به خود دارند، بعضى محكم، بعضى نرم، بعضى شور، بعضى شيرين و هر كدام استعداد براى پرورش نوع خاصى از گياهان و درختان ميوه و زراعت را دارد، چرا كه نيازهاى انسان و جانداران زمينى بسيار زياد و متفاوت است، گوئى هر قطعه از زمين ماموريت بر آوردن يكى از اين نيازها را دارد، و اگر همه يكنواخت بودند، و يا استعدادها به صورت صحيحى در ميان قطعات زمين تقسيم نشده بود، انسان گرفتار چه كمبودهائى از نظر مواد غذائى و داروئى و ساير نيازمنديها مى شد، اما با تقسيم حساب شده اين ماموريت و بخشيدن استعداد پرورش آن به قطعات مختلف زمين همه اين نيازمنديها به طور كامل بر طرف مى گردد.
ديگر اينكه در همين زمين باغها و درختانى وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها( و جنات من اعناب و زرع و نخيل ) .
و عجب اينكه اين درختان و انواع مختلف آنها، گاهى از يك پايه و ساقه ميرويند و گاه از پايه هاى مختلف( صنوان و غير صنوان ) .
(صنوان ) جمع (صنو) در اصل به معنى شاخه اى است كه از تنه اصلى درخت بيرون مى آيد و بنابراين صنوان به معنى شاخه هاى مختلفى است كه از يك تنه بيرون مى آيد.
جالب اينكه گاه مى شود كه هر يك از اين شاخه ها، نوع خاصى از ميوه را تحويل مى دهد، ممكن است اين جمله اشاره به مساله استعداد درختان براى پيوند باشد
كه گاه بر يك پايه چند پيوند مختلف ميزنند و هر كدام از اين پيوندها رشد كرده و نوع خاصى از ميوه را به ما تحويل مى دهد، خاك يكى، و ريشه و ساقه يكى، اما ميوه و محصولش مختلف و متفاوت است!
و عجيبتر اينكه، (همه آنها از يك آب سيراب مى شوند)( يسقى بماء واحد ) .
و با اين همه، بعضى از اين درختان را بر بعض ديگر از نظر ميوه برترى ميدهيم( و نفضل بعضها على بعض فى الاكل ) .
حتى بسيار ديده ايم كه در يك درخت يا در يك شاخه، ميوه هائى از يك جنس وجود دارد كه طعمها و رنگهاى متفاوت دارند، و در جهان گلها بسيار ديده شده است كه يك بوته گل و حتى يك شاخه، گلهائى به رنگهاى كاملا مختلف عرضه مى كند.
اين چه آزمايشگاه و لابراتوار اسرار آميزى در شاخه درختان به كار گذارده شده است كه از مواد كاملا يكسان، تركيبات كاملا مختلف توليد مى كند كه هر يك بخشى از نيازمندى انسان را برطرف مى سازد.
آيا هر يك از اين اسرار دليل بر وجود يك مبدء حكيم و عالم كه اين نظام را رهبرى كند نيست.
اينجاست كه در پايان آيه مى فرمايد: (در اين امور نشانه هائى است از عظمت خدا براى آنها كه تعقل و انديشه مى كنند)( ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون ) .
1 - در نخستين آيه مورد بحث، در ابتدا اشاره به اسرار آفرينش و توحيد شده بود، ولى در پايان آيه مى خوانيم يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم توقنون:
(خداوند آيات خويش را براى شما تشريح مى كند تا به قيامت و معاد ايمان بياوريد اين سؤ ال پيش مى آيد كه چه رابطه اى بين مساله توحيد و معاد است كه يكى به عنوان نتيجه ديگرى ذكر شده است؟!.
پاسخ اين سؤ ال با توجه به اين نكته روشن مى شود كه اولا قدرت خداوند بر ايجاد اين جهان، دليل بر قدرت او بر اعاده آن است، همانگونه كه در آيه 29 سوره اعراف مى خوانيم( كما بدأ كم تعودون ) : (همانگونه كه شما را در آغاز آفريد باز ميگرداند و يا در اواخر سوره يس مى خوانيم: آيا خدائى كه آسمانها و زمين را آفريد قدرت ايجاد مثل آن را ندارد).
ثانيا همانگونه كه در بحثهاى معاد گفته ايم، اگر عالم آخرت نباشد، آفرينش اين جهان، بيهوده خواهد بود، چرا كه اين زندگى به تنهائى نميتواند هدفى براى آفرينش اين جهان پهناور باشد قرآن مجيد ضمن آيات مربوط به معاد (سوره واقعه آيه 62) مى گويد:( و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون ) : (شما كه اين جهان را ديده ايد چگونه متذكر نميشويد كه حتما جهانى بعد از آن خواهد بود).
2 - معجزات علمى قرآن.
در قرآن مجيد، آيات فراوانى است كه پرده از روى يك سلسله اسرار علمى كه در آن زمان از چشم دانشمندان پنهان بوده، برداشته، كه اين خود نشانه اى از اعجاز و عظمت قرآن است و محققانى كه در باره اعجاز قرآن بحث كرده اند، غالبا به قسمتى از اين آيات اشاره نموده اند.
يكى از اين آيات آيه اى است كه در بالا ذكر شد كه در باره زوجيت گياهان بحث مى كند، همانگونه كه گفتيم مساله زوجيت در جهان گياهان به صورت يك قضيه جزئى براى بشر از قديم الايام شناخته شده بود، اما به عنوان يك قانون كلى و همگانى، نخستين بار در اروپا در اواسط قرن هيجدهم بوسيله دانشمند ايتاليائى (لينه ) پرده از روى آن برداشته شد، اما قرآن براى مسلمانان از هزار سال حتى بيشتر خبر داده بود.
اين موضوع در سوره لقمان آيه 10 نيز آمده است: و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم: (از آسمان آبى فرستاديم و بوسيله آن در زمين از هر زوج گياه مفيد رويانديم ).
در بعضى از آيات ديگر نيز اشاره به اين موضوع شده است.
3 - تسخير خورشيد و ماه.
در آيات فوق خوانديم كه خداوند خورشيد و ماه را مسخر كرده است، آيات فراوانى در قرآن مجيد داريم كه مى گويد كرات آسمانى و موجودات زمينى و شب و روز و مانند آن، همه مسخر انسانند،
در يك مورد مى خوانيم: (خداوند نهرها را مسخر شما كرد)( و سخر لكم الانهار ) (ابراهيم - 32).
و در مورد ديگر مى فرمايد: (كشتى را مسخر شما ساخت )( و سخر لكم الفلك ) (ابراهيم - 32) و در جاى ديگر شب و روز را براى شما تسخير كرد( سخر لكم الليل و النهار ) (نحل - 12).
و در جاى ديگر (خورشيد و ماه را مسخر شما ساخت )( و سخر لكم الشمس و القمر ) (ابراهيم - 33) و در جاى ديگر (دريا را به تسخير شما در آورد تا گوشت تازه از آن استفاده كنيد)( و هو الذى سخر البحر لتاكلوا منه لحما طريا ) (نحل - 14).
و در جاى ديگر مى فرمايد: (آيا نميبينى خداوند همه آنچه را روى زمين است مسخر شما ساخت )؟( ألم تر ان الله سخر لكم ما فى الارض ) (حج - 65).
و بالاخره در جاى ديگر مى خوانيم: (خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است، همگى را مسخر شما ساخت )( و سخر لكم ما فى السماوات و ما فى الارض جميعا منه ) (جاثيه - 13).
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه اولا انسان تكامل يافته - ترين موجود اين جهان است، و از نظر جهانبينى اسلام آنقدر به او ارزش و مقام داده شده است كه همه موجودات ديگر را مسخر اين انسان ساخته، انسانى كه خليفة الله است و قلبش جايگاه نور خدا!.
ثانيا روشن مى شود كه تسخير در اين آيات به اين معنى نيست كه انسان اين موجودات را همگى تحت فرمان خود در مى آورد، بلكه همين اندازه كه در مسير منافع و خدمت او حركت دارند و فى المثل كرات آسمانى براى او نور افشانى مى كنند يا فوائد ديگرى دارند در تسخير او هستند.
هيچ مكتبى اينقدر براى انسان ارزش و الا قائل نشده، و در هيچ فلسفه اى انسان اين همه موقعيت و شخصيت ندارد، و اين از ويژگيهاى مكتب اسلام است، كه ارزش وجودى انسان را تا اين حد بالا ميبرد، كه آگاهى از آن اثر عميق تربيتى دارد، چرا كه وقتى انسان فكر كند كه خدا اينهمه عظمت به او داده است، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك همه در كارند و همگى سرگشته و فرمانبردار و خدمتكار اويند، چنين انسانى تن به غفلت و پستى نميدهد و خود را اسير شهوات و برده ثروت و مقام و زر و زور نميسازد، زنجيرها را در هم ميشكند و به اوج آسمانها پرواز مى كند.
چگونه مى توان گفت خورشيد و ماه مسخر انسان نيستند، در حالى كه با نور افشانى خود، صحنه حيات انسان را روشن و گرم و آماده ميسازند، كه اگر نور خورشيد نباشد هيچگونه جنبش و حركتى در كره زمين وجود نخواهد داشت، و از سوى ديگر بوسيله جاذبه خود، حركت زمين را در مدارش تنظيم مى كند
و جزر و مد، در درياها با همكارى ماه مى آفريند، كه خود سرچشمه بركات و منافع فراوانى است. كشتيها، درياها، نهرها، شبها و روزها، هر كدام به نحوى به انسان خدمت مى كنند، و در طريق منافع او در حركتند. دقت در اين تسخيرها و نظام حساب شده آنها، دليل روشنى است بر عظمت و قدرت و حكمت آفريدگار.
( و ان تعجب فعجب قولهم أ إذا كنا تربا أ إنا لفى خلق جديد أولئك الذين كفروا بربهم و أولئك الأغلل فى أعناقهم و أولئك أصحب النار هم فيها خلدون ) (5)( و يستعجلونك بالسيئة قبل الحسنة و قد خلت من قبلهم المثلت و ان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب ) (6)
ترجمه:
5 - و اگر ميخواهى (از چيزى ) تعجب كنى عجيب گفتار آنها است كه مى گويند آيا هنگامى كه خاك شديم (بار ديگر زنده ميشويم و) به خلقت جديدى باز ميگرديم؟! آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدهاند و آن غل و زنجيرهاست در گردنشان، و آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند!.
6 - آنها پيش از حسنه (و رحمت ) از تو تقاضاى تعجيل سيئه (و عذاب ) مى كنند با اينكه قبل از آنها بلاهاى عبرتانگيز نازل شده، و پروردگار تو نسبت به مردم با اينكه ظلم مى كنند داراى مغفرت است و هم پروردگارت عذاب شديد دارد.
تعجب كفار از معاد.
بعد از بحثى كه پيرامون نشانه هاى عظمت خداوند در آيات قبل گذشت، در نخستين آيه مورد بحث به مساله معاد ميپردازد، و با ارتباط و پيوستگى خاصى كه ميان مساله مبدء و معاد است، اين بحث را تحكيم مى بخشد و مى گويد: اگر ميخواهى تعجب كنى از اين گفتار آنها تعجب كن كه مى گويند آيا هنگامى كه خاك شديم بار ديگر آفرينش تازه اى پيدا خواهيم كرد؟!( و ان تعجب فعجب قولهم إذا كنا ترابا أئنا لفى خلق جديد ) .
اين همان تعجبى است كه همه اقوام جاهلى از مساله معاد داشتند، و آفرينش و حيات جديد را بعد از مرگ محال مى پنداشتند، در حالى كه در آيات گذشته و ساير آيات قرآن به اين مساله به خوبى پاسخ گفته شده است و آن اينكه چه فرقى ميان آغاز خلقت و تجديد خلقت است؟ همان كسى كه قادر بود در آغاز آنها را بيافريند قادر است بار ديگر جامه هستى و حيات را در اندامشان بپوشاند، گويا اينها آغاز خلقت خويش را فراموش كرده اند كه در تجديد آن بحث و گفتگو مى كنند.
سپس وضع فعلى و سرنوشت آينده اين گروه را در سه جمله بيان مى كند: ابتدا مى گويد: (اينها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدند)( اولئك الذين كفروا بربهم ) .
چرا كه اگر خداوند و ربوبيت او را قبول داشتند، هرگز در قدرت او در مساله معاد و تجديد حيات انسان ترديد نمى كردند، بنابراين خرابى كار آنها در معاد، مولود خرابى كارشان در توحيد و ربوبيت خدا است.
ديگر اينكه بر اثر كفر و بى ايمانى و خارج شدن از زير پرچم آزادگى توحيد، خود را گرفتار غلها و زنجيرها كرده اند، و زنجيرهاى بت پرستى، هواپرستى، ماده پرستى و جهل و خرافات را با دست خود بر گردن خويش نهاده اند (و اين غلهاست در گردنهايشان )( و اولئك الاغلال فى اعناقهم ) .
(چنين افرادى با اين وضع و اين موقعيت، مسلما اصحاب دوزخند، و جاودانه در آن خواهند ماند) و جز اين نتيجه و انتظارى در باره آنان نيست( و اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) .
در آيه بعد، به يكى ديگر از سخنان غير منطقى مشركان پرداخته و مى گويد: آنها به جاى اينكه از خداوند به وسيله تو تقاضاى رحمت كنند، درخواست تعجيل عذاب و كيفر و مجازات مى نمايند( و يستعجلونك بالسيئة قبل الحسنة ) .
چرا اين قوم اينقدر لجوج و جاهلند؟ چرا آنها نمى گويند اگر راست ميگوئى رحمت خدا را چنين و چنان بر ما نازل بگردان، بلكه مى گويند اگر سخن تو راست است، عذاب خدا را بر ما فرو فرست!.
آيا آنها فكر مى كنند مجازات الهى دروغ است؟ با اينكه در گذشته عذابهائى بر امتهاى سركش پيشين نازل گرديد كه اخبار آن بر صفحات تاريخ و در دل زمين ثبت است( و قد خلت من قبلهم المثلات ) .
سپس اضافه مى كند: (خداوند، هم در برابر زشتيها و ستمهاى مردم، داراى مغفرت است و هم داراى كيفر شديد است )( و ان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب ) .
هرگز شدت مجازات او مانع رحمت عامش نخواهد بود، همانگونه كه رحمت عام او نبايد اين اشتباه را پيش آورد كه او به ظالمان فرصت مى دهد كه هر چه بخواهند بكنند، چرا كه در چنين مواردى شديد العقاب است، و دستيابى به آثار هر يك از اين دو صفت پروردگار يعنى( ذو مغفرة و شديد العقاب )
به زمينه هائى كه در وجود خود انسان است بستگى دارد.
از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه يكى از مشكلات پيامبران در مقابل اقوام مشرك اثبات مساله (معاد جسمانى ) بوده است زيرا آنها هميشه از اين موضوع تعجب مى كردند كه چگونه انسان بعد از خاك شدن بار ديگر به حيات و زندگى باز مى گردد، و همين تعبير كه در آيات مورد بحث ديديم( إذا كنا ترابا أئنا لفى خلق جديد ) با مختصر تفاوتى در هفت مورد ديگر از آيات قرآن ديده مى شود (مؤ منون - 35، مؤ منون - 82، نمل - 67، صافات - 16 و 53، ق - 3، واقعه - 47).
و از اين روشن مى شود كه اين اشكال از نظر آنها بسيار مهم بوده است كه همه جا روى آن تكيه مى كردند، ولى قرآن مجيد در عبارات بسيار كوتاهى، جواب قاطع به آنها مى دهد، مثلا: در آيه 29 سوره اعراف با جمله كما بداءكم تعودون كه چند كلمه بيشتر نيست به اين موضوع پاسخ دندانشكن مى دهد، و مى گويد: همانگونه كه در آغاز شما را آفريد باز ميگرديد و در جاى ديگر مى گويد: و هو اهون عليه: (باز گشت شما حتى از آغاز سادهتر و آسانتر است ) (روم - 27) چرا كه در آغاز هيچ نبوديد و اكنون استخوان پوسيده يا خاك شده اى لااقل از شما موجود است.
و در بعضى از موارد دست مردم را مى گيرد و به مطالعه عظمت و قدرت خدا در آفرينش اين زمين و آسمان پهناور وا ميدارد كه آيا آن كس كه قدرت دارد اين همه كرات و كهكشانها و ثوابت و سيارات را بيافريند قادر بر اعاده خلقت نيست؟! (يس - 8).
در آيات فوق خوانديم كه پروردگار نسبت به مردم با ظلمى كه دارند، داراى مغفرت و آمرزش است، مسلما منظور اين نيست كه خداوند ظالمى را كه بر ظلمش اصرار دارد مشمول عفو مى كند، بلكه ميخواهند به ظالمان نيز امكان بازگشت و اصلاح خويش را به اين وسيله بدهد، و الا مشمول جمله دوم كه مى گويد پروردگار تو شديد العقاب است خواهد بود.
ضمنا از اين آيه استفاده مى شود كه گناهان كبيره (از جمله ظلم ) نيز قابل بخشش است (منتها با تمام شرائطش ) اين آيه و مانند آن به گفتار نادرستى كه از قديم از معتزله نقل شده كه ميگفتند گناهان كبيره هرگز بخشيده نخواهد شد پاسخ قاطع مى دهد.
و در هر حال، ذكر (مغفرت وسيع ) پروردگار و (عقاب شديد) او در واقع براى قرار دادن همگان در خط ميانه خوف و رجاء است كه عامل مهم تربيت انسان مى باشد، نه هرگز از رحمت خدا مايوس شوند، هر چند جرمشان سنگين باشد، و نه هرگز از مجازات او خود را در امان بدانند هر چند گناهشان خفيف باشد.
و لذا در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم لو لا عفو الله و تجاوزه ما هنا احدا العيش، و لو لا وعيد الله و عقابه لا تكل كل واحد: اگر عفو و بخشش خدا نبود، هرگز زندگى در كام كسى گوارا نميشد و اگر تهديدهاى الهى و مجازاتش نبود، هر كسى تكيه به رحمت او مى كرد و هر چه مى خواست انجام مى داد.
و از اينجا روشن مى شود آنها كه به هنگام انجام گناهان، مغرورانه مى گويند:
خدا كريم است، در واقع به كرم خدا تكيه نكرده اند آنها دروغ مى گويند و در واقع بى اعتنا به كيفر پروردگارند.
( و يقول الذين كفروا لو لا اءنزل عليه ءاءية من ربه انما اءنت منذر و لكل قوم هاد ) (7)
ترجمه:
7 - و آنها كه كافر شدند مى گويند چرا آيت (و اعجازى ) از پروردگارش بر او نازل نشده؟
تو تنها بيم دهنده اى، و براى هر گروهى هدايت كننده اى است (و اينها همه بهانه است نه جستجوى حقيقت ).
باز هم بهانه جوئى!.
پس از آنكه در آيات گذشته اشاراتى به مساله (توحيد)، و اشاره اى به مساله (معاد) شد، در آيه مورد بحث به يكى از ايرادات مشركان لجوج در زمينه (نبوت ) مى پردازد، و مى گويد: (كافران مى گويند: چرا معجزه و نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است )( و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آية من ربه ) .
واضح است كه يكى از وظائف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، ارائه معجزات به عنوان سند حقانيت و پيوندش با وحى الهى است، و مردم حقيقتجو به هنگام شك و ترديد در دعوت نبوت اين حق را دارند كه مطالبه اعجاز كنند، مگر اينكه دلائل نبوت از طريق ديگر آشكار باشد.
ولى بايد به يك نكته دقيقا توجه داشت كه مخالفان انبياء، همواره داراى حسن نيت نبودند، يعنى معجزات را براى يافتن حق نمى خواستند، بلكه به عنوان لجاجت و عدم تسليم در برابر حق هر زمان پيشنهاد معجزه و خارق عادت عجيب و غريبى مى كردند.
اين گونه معجزات كه معجزات اقتراحى ناميده مى شود هرگز براى كشف حقيقت نبوده، و به همين دليل پيامبران هرگز در برابر آن تسليم نميشدند، در حقيقت اين دسته از كافران لجوج فكر مى كردند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ادعا مى كند من قادر بر انجام همه چيزم و خارقالعاده گر ميباشم! و در اينجا نشسته ام كه هر كس پيشنهاد هر امر خارق العادهاى كند براى او انجام دهم!.
ولى پيامبران با ذكر اين حقيقت كه معجزات بدست خدا است و به فرمان او انجام مى گيرد و ما وظيفه تعليم و تربيت مردم را داريم، دست رد بر سينه اين گونه افراد ميزدند.
لذا در آيه مورد بحث مى خوانيم كه به دنبال اين سخن مى فرمايد: اى پيامبر (تو فقط بيم دهنده اى و براى هر قوم و ملتى هادى و رهنمائى است )( انما انت منذر و لكل قوم هاد ) .
در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد:
1 - جمله (انما انت منذر و لكل قوم هاد) چگونه مى تواند پاسخ كافران نسبت به تقاضاى معجزه بوده باشد.
جواب اين سؤ ال با توجه به آنچه در بالا گفتيم روشن است زيرا پيامبر، يك خارقالعاده گر نيست كه به درخواست هر كس و براى هر مقصد و هر منظور دست به اعجاز بزند، وظيفه او در درجه اول انذار يعنى بيم دادن به آنها كه در بيراهه ميروند و دعوت به صراط مستقيم است البته هر گاه براى تكميل اين انذار و آوردن گمراهان به صراط مستقيم نياز به اعجازى باشد، مسلما پيامبر كوتاهى نخواهد كرد، ولى در برابر لجوجانى كه در اين مسير نيستند هرگز چنين وظيفه اى ندارد.
در واقع قرآن مى گويد: اين كافران وظيفه اصلى پيامبر را فراموش كرده اند كه مساله انذار و دعوت به سوى خدا است و چنين پنداشته اند كه وظيفه اصلى او اعجازگرى است.
2 - منظور از جمله لكل قوم هاد چيست؟
جمعى از مفسران گفته اند كه اين هر دو صفت (منذر) و (هادى ) به پيامبر بر مى گردد و در واقع جمله چنين بوده است انت منذر و هاد لكل قوم: (تو بيم دهنده و هدايت كننده براى هر جمعيتى هستى ).
ولى اين تفسير خلاف ظاهر آيه فوق است، چرا كه (واو) جمله (لكل قوم هاد) را از (انما انت منذر) جدا كرده است، آرى اگر كلمه (هاد)، قبل از (لكل قوم ) بود اين معنى كاملا قابل قبول بود ولى چنين نيست.
ديگر اينكه هدف اين بوده است كه دو قسم دعوت كننده به سوى حق را بيان كند: اول دعوت كننده اى كه كارش انذار است، و ديگر دعوت كننده اى كه كارش هدايت است.
حتما سؤ ال خواهيد كرد كه ميان (انذار) و (هدايت ) چه تفاوت است؟.
در پاسخ ميگوئيم كه انذار براى آن است كه گمراهان از بيراهه به راه آيند، و در متن صراط مستقيم جاى گيرند ولى هدايت براى اين است كه مردم را پس از آمدن به راه به پيش ببرد.
در حقيقت (منذر) همچون (علت محدثه ) و ايجاد كننده است، و هادى به منزله (علت مبقيه ) و نگهدارنده و پيش برنده، و اين همان چيزى است كه ما از آن تعبير به (رسول ) و امام مى كنيم، رسول، تاسيس شريعت مى كند و امام حافظ و نگهبان شريعت است (شك نيست كه هدايت كننده بر شخص پيامبر در موارد ديگر اطلاق شده اما به قرينه ذكر منذر در آيه فوق مى فهميم كه منظور از هدايت كننده كسى است كه راه پيامبر را ادامه مى دهد و حافظ و نگهبان شريعت او است ).
روايات متعددى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در كتب شيعه و اهل تسنن نقل شده كه فرمود: (من منذرم و على هادى است ) اين تفسير را كاملا تاييد مى كند به عنوان نمونه به چند روايت از آنها اشاره مى كنيم:
1 - (فخر رازى ) در ذيل همين آيه در تفسير اين جمله از ابن عباس چنين نقل مى كند:
وضع رسول الله يده على صدره فقال انا المنذر، ثم اوما الى منكب على (عليهاالسلام ) و قال انت الهادى بك يهتدى المهتدون من بعدى: (پيامبر دستش را بر سينه خود گذاشت و فرمود: منم منذر! سپس به شانه على اشاره كرد و فرمود توئى هادى! و بوسيله تو بعد از من هدايت يافتگان هدايت مى شوند).
اين روايت را دانشمند معروف اهل تسنن علامه ابن كثير در تفسير خود، و همچنين علامه ابن صباغ مالكى در (فصول المهمه ) و گنجى شافعى در (كفاية الطالب ) و طبرى در تفسير خود و ابو حيان اندلسى در كتاب تفسيرش به نام (بحر المحيط) و همچنين علامه نيشابورى در تفسير خويش و گروه ديگرى نقل كرده اند.
2 - حموينى كه از علماى معروف اهل تسنن است در كتاب (فرائد السمطين ) از ابو هريره اسلمى چنين نقل مى كند: ان المراد بالهادى على (عليهاالسلام ).
3 - ميرغياث الدين نويسنده كتاب (حبيب السير) در جلد دوم كتاب خود صفحه 12 چنين مينويسد، قد ثبت بطرق متعدده انه لما نزل قوله تعالى انما انت منذر و لكل قوم هاد قال لعلى انا المنذر و انت الهادى بك يا على يهتدى المهتدون من بعدى (به طرق متعددى نقل شده هنگامى كه آيه (انما انت منذر و لكل قوم هاد) نازل شد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهاالسلام ) فرمود من منذرم و تو هادى اى على! بوسيله تو هدايت يافته گان هدايت مى شوند).
آلوسى در (روح المعانى ) و شبلنجى در (نور الابصار) و شيخ سليمان قندوزى در (ينابيع الموده ) نيز اين حديث را به همان عبارت يا نزديك به آن نقل كرده اند.
گر چه راوى اين حديث در غالب طرق آن ابن عباس است، ولى منحصر به ابن عباس نيست، بلكه از ابو هريره (طبق نقل حموينى ) و از خود على (عليهاالسلام ) (طبق نقل ثعلبى ) نيز روايت شده است، آنجا كه فرمود المنذر النبى و الهادى رجل من بنى هاشم يعنى نفسه: (منذر پيامبر است و هدايت كننده مردى از بنى هاشم است كه منظور حضرت خود او بود).
گر چه در اين احاديث تصريح به مساله ولايت و خلافت بلافصل نشده است ولى با توجه به اينكه هدايت به معنى وسيع كلمه منحصر به على (عليهاالسلام ) نبود بلكه همه علماى راستين و ياران خاص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين برنامه را انجام مى دادند، معلوم مى شود معرفى على (عليهاالسلام ) به عنوان هادى به خاطر امتياز و خصوصيتى است كه او داشته است، او برترين مصداق هادى بوده و چنين مطلبى جدا از ولايت و خلافت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نخواهد بود.
( الله يعلم ما تحمل كل اءنثى و ما تغيض الارحام و ما تزداد و كل شى ء عنده بمقدار ) (8)( علم الغيب و الشهدة الكبير المتعال ) (9)( سواء منكم من أسر القول و من جهر به و من هو مستخف باليل و سارب بالنهار ) (10)
ترجمه:
8 - خدا از جنين هائى كه هر انسان يا حيوان ماده اى حمل مى كند آگاه است، و نيز از آنچه رحمها كم مى كنند (و پيش از موعد مقرر ميزايند) و هم از آنچه افزون مى كنند، و هر چيز نزد او مقدار معينى دارد.
9 - او از غيب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالى است.
10 - براى او تفاوت نمى كند كسانى كه پنهانى سخن بگويند يا آشكار سازند، و آنها كه شبانگاه مخفيانه حركت مى كنند يا در روشنائى روز.
علم بيپايان خدا.
در اين بخش از آيات قسمتى از صفات پروردگار را مى خوانيم كه هم، بحث توحيد را تكميل مى كند و هم بحثهاى معاد را.
سخن از علم وسيع پروردگار و آگاهى او بر همه چيز است، همان علمى كه سرچشمه نظام آفرينش و شگفتيهاى خلقت و دلائل توحيد است، همان علمى كه پايه معاد و دادگاه بزرگ قيامت است، و در اين آيات روى هر دو قسمت (علم به نظام آفرينش و علم به اعمال بندگان ) تكيه شده است.
نخست مى گويد (خداوند از جنين هائى كه هر زن يا هر حيوان ماده حمل مى كند آگاه است )( الله يعلم ما تحمل كل انثى ) .
(و همچنين آنچه را كه رحمها كم مى كنند و قبل از موعد مقرر بيرون مى ريزند) ميداند( و ما تغيض الارحام ) .
و (همچنين از آنچه از موعد مقرر افزون نگاه ميدارند نيز با خبر است )( و ما تزداد ) .
در تفسير سه جمله بالا در ميان مفسران گفتگو بسيار است:
بعضى همانگونه كه در بالا گفتيم آنرا اشاره بصورتهاى سهگانه حمل دانسته اند، كه گاهى به موعد مقرر متولد مى شود و گاهى قبل از موقع (گوئى زمان لازم را در خود فرو برده است ) و گاهى بعد از موعد مقرر تولد مى يابد، خداوند همه اينها را ميداند و از تاريخ تولد جنين و لحظه آن بيكم و كاست آگاه است، و اين از امورى است كه هيچكس و هيچ دستگاهى دقيقا نميتواند آنرا مشخص كند، اين علم مخصوص ذات پاك پروردگار است و دليل آن هم روشن است چرا كه استعداد رحمها و جنينها كاملا متفاوت مى باشد، و هيچكس از اين تفاوتها دقيقا آگاه نيست.
بعضى ديگر گفته اند كه جمله هاى سه گانه بالا اشاره به سه حالت مختلف از اعمال (رحم ) در ايام باردارى است: جمله اول اشاره به خود جنين است كه رحم آن را حفظ مى كند، و جمله دوم اشاره به خون حيض است كه در آن مى ريزد و جذب جنين مى گردد، و آن را ميمكد و در خود فرو ميبرد، و جمله سوم اشاره به خونهاى اضافى است كه در ايام حمل، احيانا به خارج ريخته مى شود و يا به هنگام تولد و بعد از آن دفع مى گردد.
احتمالات ديگرى نيز در تفسير آيه داده اند كه در عين حال هيچيك از آنها با يكديگر تضاد ندارد، و ممكن است آيه فوق اشاره به مجموع اين تفاسير باشد، هر چند ظاهر همان تفسير اول است، زيرا جمله (تحمل )، حمل جنين را ميرساند و جمله هاى (تغيض ) و (تزداد) به قرينه آن اشاره به كم و زيادى دوران حمل است.
در حديثى كه در كافى از امام باقر (عليهاالسلام ) يا امام صادق (عليهاالسلام ) در تفسير اين آيه نقل شده چنين مى خوانيم: الغيض كل حمل دون تسعة اشهر، و ما تزداد كل شى ء يزداد على تسعة اشهر: (غيض هر حملى است كه كمتر از 9 ماه متولد شود و ما تزداد هر چيزى است كه از 9 ماه افزون شود).
در دنباله حديث مى فرمايد و كلما راءت المراءة الدم الخالص فى حملها فانها تزداد و بعدد الايام التى زاد فيها فى حملها من الدم: (هر زمان زن، خون خالص در حال حمل ببيند به تعداد ايام آن، بر دوران حملش افزوده مى شود)!.
سپس قرآن اضافه مى كند: (هر چيز در نزد خدا به مقدار و ميزان ثابت و معين است )( و كل شى ء عنده بمقدار ) .
تا تصور نشود كه اين كم و زيادها بيحساب و بيدليل است، بلكه ساعت و ثانيه و لحظه آن حساب دارد، همانگونه كه اجزاى جنين و خون رحم، همه
داراى حساب و كتاب است.
آيه بعد در حقيقت دليلى است بر آنچه در آيه قبل بيان شد، مى گويد:
(خداوند غيب و شهود (پنهان و آشكار) را ميداند)( عالم الغيب و الشهادة ) .
و آگاهى او از غيب و شهود به اين دليل است كه (او بزرگ است و متعالى و مسلط بر هر چيز) و به همين دليل در همه جا حضور دارد، و چيزى از ديدگان علم او پنهان نيست( الكبير المتعال ) .
و براى تكميل اين بحث و تاكيد بر علم بى پايان او اضافه مى كند، براى خداوند هيچ تفاوتى ندارد كسانى كه سخن خود را مكتوم دارند، و يا آنها كه آشكار كنند او همه را ميداند و ميشنود( سواء منكم من اسر القول و من جهر به ) .
(و نيز براى او تفاوت نمى كند، كسانى كه مخفيانه در دل شب و در ميان پرده هاى ظلمت گام برميدارند و آنها كه آشكارا در روز روشن به دنبال كار خويش ميروند)( و من هو مستخف بالليل و سارب بالنهار ) .
اصولا براى كسى كه در همه جا حضور دارد، نور و ظلمت، تاريكى و روشنى، غيب و شهود مفهومى ندارد، او به طور يكسان از همه اينها آگاه و با خبر است.
در قرآن مجيد كرارا به مساله جنين و عجائب و شگفتيها و نظاماتش به عنوان
يك دليل بر توحيد و خداشناسى و علم بيپايان حق اشاره شده است، البته جنين شناسى به عنوان يك علم، بسيار تازه و جوان است، در گذشته اطلاعات محدودى دانشمندان در باره جنين و مراحل مختلف آن داشتند، ولى با پيشرفت علم و دانش، جهش فوق العادهاى در اين علم پيدا شد، و اسرار و شگفتيهاى فراوانى از اين عالم خاموش و بى سر و صدا براى ما مكشوف گشت، بطورى كه مى توان گفت: يك دنيا درس توحيد و خداشناسى در آفرينش جنين و مراحل تحول و تكامل آن نهفته است.
چه كسى مى تواند به موجودى كه از دسترس همگان بيرون است و به تعبير قرآن در ظلمات ثلاث قرار گرفته و زندگانيش فوق العاده ظريف و دقيق است، رسيدگى كند و به مقدار لازم مواد غذائى در اختيار او بگذارد، و در تمام مراحل هدايتش كند.
در آيات فوق هنگامى كه مى گويد: خداوند ميداند هر حيوان مادهاى چه در عالم رحم دارد مفهومش اين نيست كه تنها از جنسيت آن (يعنى نر و ماده بودن ) آگاه است، بلكه از تمام مشخصات، استعدادها ذوقها، و نيروهائى كه بالقوه در آن نهفته شده آگاه است، امورى كه هيچكس با هيچ وسيله اى نميتواند از آن آگاهى يابد.
بنابراين وجود اين نظامات حساب شده در جنين و رهبرى آن در مسير تكامل دقيق و پيچيده اش جز از يك مبدء عالم و قادر ممكن نيست.
در آيات مختلفى از قرآن مجيد، مى خوانيم كه هر چيزى محدود به حدى است كه از آن حد تجاوز نمى كند، در سوره طلاق آيه 3 مى فرمايد(قد جعل الله لكل شى ء قدرا) : (خدا براى هر چيز مقدار و اندازه اى قرار داده است ) و در سوره حجر آيه 21 مى خوانيم(و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم) : هر چيزى خزائنش نزد ما است و جز به مقدار معين آن را نازل نميكنيم در آيات مورد بحث نيز خوانديم: و كل شى ء عنده بمقدار.
اينها همه اشاره به آن است كه هيچ چيز در اين عالم بيحساب نيست، حتى موجوداتى را كه گاهى در جهان طبيعت، ما بيحساب و كتاب فرض مى كنيم همه آنها دقيقا حساب و كتاب دارند، چه ما بدانيم يا ندانيم، و اصولا حكيم بودن خداوند، نيز مفهومى جز اين ندارد، كه همه چيز در آفرينش او برنامه و حد و اندازه دارد.
آنچه را از اسرار آفرينش امروز بوسيله علوم دريافته ايم، اين حقيقت را كاملا تاكيد مى كند مثلا خون انسان كه حياتى ترين ماده وجودى او است، و عهده دار رساندن تمام مواد لازم به تمام ياخته هاى بدن انسان است از بيست و چند ماده تركيب يافته، نسبت اين مواد و اندازه و كيفيت هر يك بقدرى دقيق است كه با كمترين تغيير سلامت انسان به خطر مى افتد و به همين دليل براى شناخت نارسائيهاى بدن فورا به سراغ آزمايش خون و اندازه گيرى مواد قندى و چربى و اوره و آهن و ساير اجزاء تركيبيش ميروند و از كمى و زيادى اين اجزاء فورا به علل نارسائيهاى بدن و بيماريها پى مى برند.
تنها خون انسان نيست كه تركيبى اين چنين دقيق دارد، اين دقت و محاسبه در سراسر عالم هستى موجود است.
ضمنا با توجه به اين نكته روشن مى شود كه آنچه را گاهى ما بينظمى ها و نابسامانيهاى عالم هستى مى پنداريم در واقع مربوط به نارسائى علم و دانش ما است، و يك موحد و خداپرست راستين هيچگاه نميتواند چنين تصورى در باره عالم داشته باشد، و پيشرفت تدريجى علوم گواه اين واقعيت است.
و نيز اين درس را مى توانيم بياموزيم كه جامعه انسانيت كه جزئى از مجموعه نظام هستى است اگر بخواهد سالم زندگى كند بايد اين اصل (كل شى ء عنده بمقدار) بر سراسر آن حكومت داشته باشد، از هر گونه افراط و تفريط و كارهائى كه حساب و كتاب در آن نيست بپرهيزد، و در تمام نهادهاى اجتماعى حساب و كتاب را حاكم سازد.
در آيات مورد بحث، بر اين موضوع تكيه شده كه غيب و شهود در پيشگاه خدا روشن است، اساسا غيب و شهود دو مفهوم نسبى است كه در مورد موجودى كه علم و هستيش محدود است به كار ميرود، فى المثل ما داراى حواسى هستيم آنچه در شعاع ديد و شنوائى و ساير حواس ما قرار دارد براى ما شهود است، و آنچه از حوزه ديد و شنيد ما بيرون است نسبت به ما غيب محسوب مى شود، و اگر فرضا قدرت ديد ما نامحدود بود و به داخل و باطن اشياء و ذرات عالم نفوذ مى كرد، همه چيز براى ما شهود بود.
و از آنجا كه همه چيز غير از ذات پاك خداوند محدود است، براى همه آنها غيب و شهود وجود دارد، ولى ذات خدا چون نامحدود است و همه جا حضور دارد بنابراين همه چيز براى او شهود است و غيب در باره ذات پاكش مفهوم ندارد، و اگر ميگوئيم خداوند عالم الغيب و الشهادة مى باشد معنيش اين است آنچه براى ما غيب يا شهادت محسوب مى شود براى او يكسان و شهادت است.
فرض كنيد ما به كف دست خود در روشنائى نگاه كنيم، آيا ممكن است از آنچه در آن است بيخبر باشيم؟ عالم هستى در برابر علم خداوند بمراتب از اين واضح و آشكارتر است.
هنگامى كه در آيات فوق مى خوانيم خداوند سخنان پنهانى و آشكار و رفت و آمدهاى روزانه و شبانه و حركات شما را يكسان ميداند، و در پيشگاه علم او همه آشكار است، هر گاه به اين حقيقت: راستى ايمان داشته باشيم و نظارت دائمى او را بر خود احساس كنيم دگرگونى عميقى در روح و فكر و گفتار و كردار ما پيدا مى شود.
در روايتى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده در پاسخ سؤ ال كسى كه ميپرسد برنامه زندگانى شما چيست؟ امورى را مى فرمايد، از جمله اينكه: علمت ان الله مطلع على فاستحييت: (يكى از برنامه هاى من اين است كه دانستم خداوند از تمام كارهاى من آگاه و با خبر است و لذا از نافرمانى او حيا و شرم دارم )!.
در تاريخ اسلام و زندگى روزانه مسلمانان متعهد، جلوه هاى فراوانى از اين حقيقت را مشاهده مى كنيم.
مى گويند پدر و فرزندى وارد باغى شدند، پدر به قصد چيدن ميوه بدون اجازه صاحب باغ به بالاى درختى رفت، فرزندش كه نوجوان با معرفتى بود صدا زد پدر پائين بيا، پدر متوحش شد و خود را جمع كرد و فورا پائين آمد، پرسيد نفهميدم چه كسى بود كه مرا مى ديد، گفت: كسى از بالاى سرت! نگاه به بالا كرد چيزى نديد، گفت منظورم خدا است كه ما فوق و محيط بر همه ما است، چگونه ممكن است از نگاه كردن انسانى وحشت داشته باشى اما از اينكه خدا ترا در هر حال مى بيند، وحشت نميكنى؟ اين چه ايمانى است؟!
( له معقبت من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء افلا مرد له و ما لهم من دونه من وال ) (11)
ترجمه:
11 - براى انسان مامورانى است كه پى در پى، از پيش رو، و از پشت سرش او را از حوادث (غير حتمى ) حفظ مى كنند، (اما) خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملتى ) را تغيير نمى دهد مگر آنكه آنها خود را تغيير دهند، و هنگامى كه خدا اراده سوئى به قومى (بخاطر اعمالشان ) كند هيچ چيز مانع آن نخواهد شد، و جز خدا سرپرستى نخواهند داشت.
محافظان غيبى!
در آيات گذشته خوانديم كه خدا بحكم عالم الغيب و الشهادة بودن، از پنهان و آشكار مردم با خبر و همه جا حاضر و ناظر است.
در آيه مورد بحث اضافه مى كند كه خداوند علاوه بر اين حافظ و نگاهبان بندگان خود نيز مى باشد: براى انسان مامورانى است كه پى در پى از پيش رو، و پشت سر او قرار مى گيرند و او را از حوادث حفظ مى كنند( له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله )
اما براى اينكه كسى اشتباه نكند كه اين حفظ و نگاهبانى بيقيد و شرط است و انسان مى تواند خود را به پرتگاهها بيفكند و دست به هر ندانم كارى بزند و يا مرتكب هر گونه گناهى كه مستوجب مجازات و عذاب است بشود و باز انتظار داشته باشد كه خدا و ماموران او حافظ وى باشند اضافه مى كند كه: خداوند سرنوشت هيچ قوم و ملتى را تغيير نمى دهد مگر اينكه آنها تغييراتى در خود ايجاد كنند!( ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) .
و باز براى اينكه اين اشتباه پيش نيايد كه با وجود ماموران الهى كه عهده دار حفظ انسان هستند، مساله مجازات و بلاهاى الهى چه معنى دارد، در پايان آيه اضافه مى كند كه هر گاه خداوند به قوم و جمعيتى اراده سوء و بدى كند هيچ راه دفاع و بازگشت ندارد( و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له ) .
و هيچكس غير خدا نمى تواند والى و ناصر و ياور آنها باشد( و ما لهم من دونه من وال ) .
به همين دليل هنگامى كه فرمان خدا به عذاب و مجازات يا نابودى قوم و ملتى صادر شود، حافظان و نگهبانان دور مى شوند و انسانرا تسليم حوادث مى كنند!
(معقبات ) چنانكه طبرسى در مجمع البيان و بعضى ديگر از مفسران بزرگ گفته اند جمع (معقبه ) است و آن هم به نوبه خود جمع معقب مى باشد و به معنى گروهى است كه پى در پى و به طور متناوب به دنبال كارى مى روند.
ظاهر اين آيه آن است كه خداوند به گروهى از فرشتگان، ماموريت داده كه در شب و روز به طور متناوب به سراغ انسان بيايند و از پيش رو و پشت سر نگاهبان و حافظ او باشند.
بدون ترديد انسان در زندگى خود در معرض آفات و بلاهاى زيادى است، حوادثى از درون و برون، انواع بيماريها، ميكربها، انواع حادثه ها و خطراتى كه از زمين و آسمان مى جوشد، انسان را احاطه كرده اند، مخصوصا به هنگام كودكى كه آگاهى انسان از اوضاع اطراف خود بسيار ناچيز است و هيچگونه تجربه اى ندارد، در هر گامى خطرى در كمين او نشسته است، و گاه انسان تعجب مى كند كه كودك چگونه از لابلاى اينهمه حوادث جان به سلامت مى برد و بزرگ مى شود، مخصوصا در خانواده هائى كه پدران و مادران چندان آگاهى از مسائل ندارند و يا امكاناتى در اختيار آنها نيست مانند كودكانى كه در روستاها بزرگ مى شوند و در ميان انبوه محروميتها، عوامل بيمارى و خطرات قرار دارند.
اگر براستى در اين مسائل بينديشيم احساس مى كنيم كه نيروى محافظى هست كه ما را در برابر حوادث حفظ مى كند و همچون سپرى از پيش رو و پشت سر محافظ و نگهدار ما است.
در بسيارى از مواقع، حوادث خطرناك براى انسان پيش مى آيد و او معجز آسا از آنها رهائى مى يابد بطورى كه احساس مى كند همه اينها تصادف نيست بلكه نيروى محافظى از او نگهبانى مى كند.
در روايات متعددى كه از پيشوايان اسلام نقل شده نيز روى اين تاكيد شده است، از جمله:
در روايتى از امام باقر (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه فوق فرمود: يحفظ بامر الله من ان يقع فى ركى او يقع عليه حائط او يصيبه شى ء حتى اذ جاء القدر خلوا بينه و بينه يدفعونه الى المقادير و هما ملكان يحفظانه بالليل و ملكان من نهار يتعاقبانه يعنى: به فرمان خدا انسان را حفظ مى كند از اينكه در چاهى سقوط كند يا ديوارى بر او بيفتد يا حادثه ديگرى براى او پيش بيايد
تا زمانى كه مقدرات حتمى فرا رسد در اين هنگام آنها كنار مى روند و او را تسليم حوادث مى كنند، آنها دو فرشتهاند كه انسان را در شب حفظ مى كنند و دو فرشتهاند كه در روز كه به طور متناوب به اين وظيفه مى پردازند.
در حديثى ديگر از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم: ما من عبد الا و معه ملكان يحفظانه فاذا جاء الامر من عند الله خليا بينه و بين امر الله: هيچ بندهاى نيست مگر اينكه دو فرشته با او هستند و او را محافظت مى كنند، اما هنگامى كه فرمان قطعى خداوند فرا رسد، او را تسليم حوادث مى كنند بنابراين آنها تنها او را از حوادثى كه به فرمان خدا قطعيت نيافته حفظ مى كنند).
در نهج البلاغه نيز مى خوانيم كه امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) فرمود: ان مع كل انسان ملكين يحفظانه فاذا جاء القدر خليا بينه و بينه: با هر انسانى دو فرشته است كه او را حفظ مى كنند، اما هنگامى كه مقدرات حتمى فرا رسد او را رها مى سازند
همچنين در خطبه اول نهج البلاغه در توصيف فرشتگان و گروههاى مختلف آنها مى خوانيم: و منهم الحفظة لعباده: گروهى از آنها حافظان بندگان اويند البته عدم آگاهى از وجود اين فرشتگان از طريق حس يا از طريق علوم و دانشهاى طبيعى هرگز نمى تواند دليل بر نفى آنها باشد چرا كه اين منحصر به مورد بحث ما نيست، قرآن مجيد و همچنين مذاهب ديگر خبر از امور فراوانى كه ما وراء حس انسان است داده اند كه بشر از طرق عادى نمى تواند از آنها آگاهى يابد.
از اين گذشته همانگونه كه در بالا گفتيم ما در زندگى روزانه خود، نشانه هاى واضحى از وجود چنين نيروى محافظى مى بينيم و احساس مى كنيم كه در برابر بسيارى از حوادث مرگبار بطور اعجاز آميزى نجات مى يابيم كه تفسير و توجيه همه آنها از طريق عادى و يا حمل بر تصادف مشكل است، (و من خود بعضى نمونه هاى آن را در زندگى ديده ام كه راستى حيرت آور بوده، حتى براى شخص ديرباورى مثل من دليلى بوده است براى وجود آن محافظ نامرئى!)
جمله ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم كه در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است، يك قانون كلى و عمومى را بيان مى كند، قانونى سرنوشت ساز و حركت آفرين و هشدار دهنده!
اين قانون كه يكى از پايه هاى اساسى جهان بينى و جامعه شناسى در اسلام است، به ما مى گويد مقدرات شما قبل از هر چيز و هر كس در دست خود شما است، و هر گونه تغيير و دگرگونى در خوشبختى و بدبختى اقوام در درجه اول به خود آنها بازگشت مى كند، شانس و طالع و اقبال و تصادف و تاثير اوضاع فلكى و مانند اينها هيچكدام پايه ندارد، آنچه اساس و پايه است اين است كه ملتى خود بخواهد سربلند و سرفراز و پيروز و پيشرو باشد، و يا به عكس خودش تن به ذلت و زبونى و شكست در دهد، حتى لطف خداوند، يا مجازات او، بى مقدمه، دامان هيچ ملتى را نخواهد گرفت، بلكه اين اراده و خواست ملتها، و تغييرات درونى آنهاست كه آنها را مستحق لطف يا مستوجب عذاب خدا مى سازد.
به تعبير ديگر: اين اصل قرآنى كه يكى از مهمترين برنامه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند به ما مى گويد هر گونه تغييرات برونى متكى به تغييرات درونى ملتها و اقوام است، و هر گونه پيروزى و شكستى كه به قومى رسيد از همينجا سرچشمه مى گيرد، بنابراين آنها كه هميشه براى تبرئه خويش به دنبال عوامل برونى مى گردند، و قدرتهاى سلطه گر و استعمار كننده را همواره عامل بدبختى خود مى شمارند، سخت در اشتباهند، چرا كه اگر اين قدرتهاى جهنمى پايگاهى در درون يك جامعه نداشته باشند، كارى از آنان ساخته نيست.
مهم آن است كه پايگاههاى سلطه گران و استعمار كنندگان و جباران را در درون جامعه خود در هم بكوبيم، تا آنها هيچگونه راهى براى نفوذ نداشته باشند.
آنها بمنزله شيطانند، و مى دانيم شيطان به گفته قرآن بر كسانى كه عباد الله مخلصين هستند راه ندارد، او تنها بر كسانى چيره مى شود كه پايگاهى در درون وجود خود براى شيطان ساخته اند.
اين اصل قرآنى مى گويد: براى پايان دادن به بدبختيها و ناكاميها بايد دست به انقلابى از درون بزنيم، يك انقلاب فكرى و فرهنگى، يك انقلاب ايمانى و اخلاقى، و به هنگام گرفتارى در چنگال بدبختيها بايد فورا به جستجوى نقطه هاى ضعف خويشتن بپردازيم، و آنها را با آب توبه و بازگشت به سوى حق از دامان روح و جان خود بشوئيم، تولدى تازه پيدا كنيم و نور و حركتى جديد، تا در پرتو آن بتوانيم ناكاميها و شكستها را به پيروزى مبدل سازيم، نه اينكه اين نقطه هاى ضعف كه عوامل شكست است در زير پوششهاى خود خواهى مكتوم بماند و به جستجوى عوامل شكست در بيرون جامعه خود در بيراهه ها سرگردان بمانيم!
تاكنون كتابها يا مقالات زيادى در باره عوامل پيروزى مسلمانان نخستين، و عوامل عقب نشينى مسلمين قرون بعد، نوشته شده است، كه بسيارى از بحثهاى آنان به كاوش در سنگلاخ و بيراهه مى ماند، اگر بخواهيم از اصل فوق كه از سرچشمه وحى به ما رسيده الهام بگيريم بايد هم آن پيروزى و هم آن شكست و ناكامى را در تغييرات فكرى و عقيدتى و اخلاقى و برنامه هاى عملى مسلمانان جستجو كنيم و نه غير آن، در انقلابهاى معاصر از جمله انقلاب ملت ما (مسلمانان ايران ) انقلاب الجزائر، انقلاب افغانستان، و مانند آن به وضوح حاكميت اين اصل قرآنى را مشاهده مى كنيم. يعنى بى اينكه دولتهاى استعمارى و ابرقدرتهاى سلطه گر روش خود را تغيير دهند، هنگامى كه ما از درون دگرگون شديم همه چيز دگرگون شد.
و به هر حال اين درسى است براى امروز و فردا، و فرداهاى ديگر، براى همه مسلمانها، و همه نسلهاى آينده!
و مى بينيم تنها رهبرانى پيروز و موفق شدند كه ملت خود را بر اساس اين اصل رهبرى كردند و دگرگون ساختند، تاريخ اسلام و تاريخ معاصر مملو است از شواهدى بر اين اصل اساسى و جاودانى كه ذكر آنها ما را از روش بحثمان در اين تفسير دور مى سازد.
( هو الذى يريكم البرق خوفا و طمعا و ينشى السحاب الثقال ) (12)( و يسبح الرعد بحمده و الملئكة من خيفته و يرسل الصوعق فيصيب بها من يشاء و هم يجدلون فى الله و هو شديد المحال ) (13)( له دعوة الحق و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ء الا كبسط كفيه الى الماء ليبلغ فاه و ما هو ببلغه و ما دعاء الكفرين الا فى ضلل ) (14)( و لله يسجد من فى السموت و الارض طوعا و كرها و ظللهم بالغدو و الاصال ) (15)
ترجمه:
12 - او كسى است كه برق را به شما نشان مى دهد كه هم مايه ترس است هم اميد و ابرهاى سنگين بار ايجاد مى كند.
13 - و رعد تسبيح و حمد او مى گويد، و (نيز) فرشتگان از ترس او، و صاعقه ها را مى فرستد و هر كس را بخواهد گرفتار آن مى سازد در حالى كه آنها (با مشاهده اينهمه آيات خدا باز هم ) در باره خدا به مجادله مشغولند، و او قدرتى بى انتها (و مجازاتى دردناك ) دارد.
14 - دعوت حق از آن او است و كسانى كه (مشركان ) غير از خدا مى خوانند به دعوت آنها پاسخ نمى گويند، آنها همچون كسى هستند كه كفهاى خود را به سوى آب مى گشايد تا آب بدهانش برسد و هرگز نخواهد رسيد، و دعاى كافران جز در ضلال (و گمراهى ) نيست!
15 - همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت يا اكراه و همچنين سايه هاى آنها - هر صبح و عصر - براى خدا سجده
بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت او.
قرآن در اينجا بار ديگر به آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خدا و اسرار آفرينش مى پردازد و با انگشت گذاشتن روى قسمتهاى مختلفى از پديده هاى طبيعى و اشاره هاى كوتاه و پر معنى به اسرار و خواص آنها، رابطه بندگان را با خدا نزديكتر كرده، نور ايمان و معرفت را در قلبهايشان مى پاشد.
نخست به برق (برقى كه در ميان قطعات ابر پيدا مى شود) اشاره كرده مى گويد: او كسى است كه برق را كه مايه ترس و طمع مى باشد به شما ارائه مى دهد!( هو الذى يريكم البرق خوفا و طمعا ) .
از يكسو شعاع درخشانش چشمها را خيره مى كند و صداى رعب انگيز رعد كه از آن برمى خيزد گاهى شما را به وحشت مى اندازد، و ترس و اضطراب از خطرات آتش سوزى ناشى از آن مخصوصا براى آنها كه در بيابانها زندگى مى كنند و يا از آن عبور دارند، آنان را آزار مى دهد.
اما از آنجا كه غالبا همراه آن رگبارهائى به وجود مى آيد و تشنه كامان بيابان را آب زلالى مى بخشد و درختان و زراعت را سيراب مى كند، آنها را به اميد و طمع مى كشاند، و در ميان اين بيم و اميد، لحظات حساسى را مى گذرانند.
سپس اضافه مى كند: او كسى است كه ابرهاى سنگين و پربار ايجاد مى كند كه قادر به آبيارى زمينهاى تشنهاند( و ينشى ء السحاب الثقال ) .
بركات رعد و برق
مى دانيم از نظر علمى پيدايش برق به خاطر آنست كه دو قطعه ابر با الكتريسته هاى مختلف (مثبت و منفى ) به هم نزديك مى شوند و درست همانند سر دو سيم برق كه به هنگام نزديكى جرقه ميزند آنها نيز جرقه عظيمى ايجاد كرده و به اصطلاح تخليه الكتريكى مى شوند.
اگر جرقه هاى كوچكى كه از سر دو سيم در برابر چشم ما آشكار مى شود، صداى خفيفى دارند، در عوض صداى جرقه آسمانى برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن ميزان الكتريسته بقدرى شديد است كه (رعد) را به وجود مى آورد.
و هر گاه قطعه ابرى كه داراى الكتريسته مثبت است به زمين كه هميشه الكتريسته منفى دارد نزديك شود، جرقه در ميان زمين و ابر ايجاد مى شود، كه آن را (صاعقه ) مى گويند، و خطرناك بودنش به همين دليل است كه يك سر آن، زمين و نقطه هاى مرتفعى است كه به اصطلاح نوك اين سيم را تشكيل مى دهد، حتى يك انسان در يك بيابان ممكن است عملا تبديل به نوك اين سيم منفى شود و درست جرقه وحشتناكى بر سر او فرود آيد و در يك لحظه كوتاه تبديل به خاكستر شود، و نيز به همين دليل است كه به هنگام رعد و برق در بيابانها بايد فورا به كنار درخت يا ديوار يا كوه و يا هر نقطه مرتفعى پناه برد، و يا در گودالى دراز كشيد.
به هر حال برق كه از نظر بعضى شايد شوخى طبيعت محسوب مى شود، با اكتشافات علمى روز ثابت شده كه فوائد و بركات فراوانى دارد كه ذيلا به سه قسمت آن اشاره مى شود.
1 - آبيارى - برقها معمولا حرارات فوق العاده زياد گاه در حدود 15 هزار درجه سانتيگراد! توليد مى كنند، و اين حرارت كافى است كه مقدار زيادى از هواى اطراف را بسوزاند و در نتيجه فشار هوا فورا كم شود، و مى دانيم در فشار كم، ابرها مى بارند، و به همين دليل، غالبا متعاقب جهش برق رگبارهائى شروع مى شود و دانه هاى درشت باران فرو مى ريزند، و از اينرو برق در واقع يكى از وظائفش آبيارى است.
2 - سمپاشى به هنگامى كه برق با آن حرارتش آشكار مى شود قطرات باران با مقدارى اكسيژن اضافى تركيب مى شوند و آب سنگين يعنى آب اكسيژنه (2 2) ايجاد مى كنند و مى دانيم آب اكسيژنه يكى از آثارش كشتن ميكربها است، و به همين جهت در مصارف طبى براى شستشوى زخمها به كار مى رود، اين قطرات آب اكسيژنه هنگامى كه بر زمينها مى بارد، تخم آفات و بيماريهاى گياهى را از ميان مى برد، و سمپاشى خوبى از آنها مى كند و به همين جهت گفته اند هر سال كه رعد و برق كم باشد آفات گياهى بيشتر است!.
3 - تغذيه و كود رسانى - قطرات باران كه بر اثر برق و حرارت شديد و تركيب، يك حالت اسيد كربنى پيدا مى كند كه به هنگام پاشيده شدن بر زمينها و تركيب با آنها يكنوع كود مؤ ثر گياهى مى سازد.
و گياهان از اين طريق تغذيه مى شوند.
بعضى از دانشمندان گفته اند مقدار كودى كه در طى سال از مجموع برقهاى آسمان در كره زمين به وجود مى آيد دهها مليون تن است! كه رقم فوق العاده بالائى مى باشد.
بنابراين مى بينيم همين پديده ظاهرا پيش پا افتاده و بى خاصيت طبيعت چقدر پربار و پر بركت است، هم آبيارى مى كند، هم سمپاشى مى كند، و هم تغذيه، و اين نمونه كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه رهنمون روشنى بر مساله خداشناسى مى تواند باشد.
اينها همه از يك سو بركات برق است، و از سوى ديگر آتش سوزى هائى كه از يكنوع آن (صاعقه ) به وجود مى آيد گاهى ممكن است انسان يا انسانها يا درختانى را بسوزاند. هر چند اين امر كم و نادر است، و قابل اجتناب، ولى مى تواند عامل خوف و ترس شود، و به اين ترتيب، آنچه در آيه فوق خوانديم كه برق هم مايه ترس است و هم اميد، ممكن است اشاره به مجموع اين امور باشد.
و نيز ممكن است جمله (و ينشى ء السحاب الثقال ) كه در آخر آيه فوق آمده، ارتباط با همين خاصيت برق داشته باشد كه ابرها را سنگين بار از دانه هاى پر پشت باران مى سازد!
آيه بعد به صداى رعد مى پردازد كه از برق هرگز جدا نيست و مى فرمايد: رعد تسبيح و حمد خدا مى گويد( و يسبح الرعد بحمده )
آرى اين صداى پر طنين جهان طبيعت كه ضرب المثل در عظمت صوت است، از آنجا كه توام با پديده برق مى باشد و هر دو در خدمت يك هدف هستند و خدمات پر ارزش و حساب شدهاى دارند كه در بالا به آن اشاره شد عملا تسبيح خدا مى گويد و به تعبير ديگر: رعد زبان گوياى برق است، كه حكايت از نظام آفرينش و عظمت خالق مى كند.
اين همان چيزى است كه ما نام آن را زبان حال مى گذاريم: يك كتاب پرمحتوا، يك قصيده غرا، يك تابلو زيبا و دل انگيز، يك ساختمان محكم و منظم و حساب شده، با زبان حال خود از علم و دانش و مهارت و ذوق نويسنده و گوينده و نقاش و معمار سخن مى گويند، آنها را مدح مى كنند، و مى ستايند.
ذرات اين عالم هستى كه همه اسرار آميزند و نظام بسيار دقيق و حساب شدهاى دارند، همگى از پاكى خداوند و منزه بودن او از هر گونه عيب و نقص، سخن مى گويند، (آيا تسبيح چيزى جز تنزيه و پاك دانستن مى باشد؟) و همگى از قدرت و علم و حكمت او خبر مى دهند (آيا حمد چيزى جز بيان صفات كمال است؟).
اين احتمال را نيز جمعى از فلاسفه داده اند كه تمام ذرات اين جهان هر يك براى خود نوعى از عقل و شعور دارند و از روى همين عقل و شعور، تسبيح و تقديس خدا مى كنند، نه تنها با زبان حال و حكايت كردن وجودشان از وجود خدا، بلكه با زبان قال نيز او را مى ستايند.
نه تنها صداى رعد و يا ساير اجزاى جهان ماده، تسبيح او مى گويند كه همگى فرشتگان نيز از ترس و خشيت خدا، به تسبيح او مشغولند( و الملائكة من خيفته ) .
آنها از اين مى ترسند كه در انجام فرمان پروردگار و مسئوليتهائى كه در نظام هستى بر عهده آنها گذارده شده كوتاهى كنند و گرفتار مجازات الهى شوند، و مى دانيم هميشه وظيفه ها و تكاليف براى آنها كه احساس مسئوليت مى كنند ترس آفرين است، ترسى سازنده كه شخص را به تلاش و حركت وا مى دارد.
و براى توضيح بيشتر در زمينه رعد و برق اشاره به صاعقه ها مى كند و مى فرمايد: خداوند صاعقه ها را مى فرستد و به هر كس بخواهد بوسيله آن آسيب مى رساند( و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء ) .
ولى با اين همه، و با مشاهده آيات عظمت پروردگار در عالم آفرينش در پهنه زمين و آسمان، در گياهان و درختان و رعد و برق و مانند آنها، و با كوچكى و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث، حتى در برابر يك جرقه آسمانى باز هم گروهى از بيخبران در باره خدا به مجادله و ستيز برمى خيزند( و هم يجادلون فى الله ) .
در حالى كه خداوند قدرتى بى انتها، و مجازاتى دردناك و كيفرى سخت دارد( و هو شديد المحال ) .
(محال ) در اصل از (حيله ) و (حيله ) به معنى هر نوع چاره انديشى پنهانى و غير آشكار است (نه به معنى چاره جوئيهاى مخرب كه در زبان فارسى به آن مشهور شده است ) و مسلم است كسى كه توانائى بر چاره انديشى آن هم با قدرت و شدت دارد كسى است كه هم از نظر توانائى فوق العاده است و هم از نظر علم و حكمت، و به همين دليل بر دشمنانش مسلط و پيروز مى باشد، و كسى را ياراى فرار از حوزه قدرت او نيست، به همين جهت مفسران هر يك شديد المحال را طورى تفسير كرده اند كه همه در واقع از معنى بالا ريشه گرفته است، بعضى آنرا به معنى شديد القوه، بعضى شديد العذاب، بعضى شديد القدرة، بعضى شديد الاخذ و مانند آن تفسير نموده اند.
آخرين آيه مورد بحث به دو مطلب اشاره مى كند:
نخست اينكه دعوت حق از آن خداست( له دعوة الحق ) .
يعنى هر گاه او را بخوانيم مى شنود، و اجابت مى كند، هم آگاهى از دعاى بندگان دارد و هم قدرت بر انجام خواسته هاى آنها، و به همين دليل خواندن او و تقاضاى از ذات مقدسش حق است نه باطل و بى اساس.
ديگر اينكه خواندن بتها و تقاضاى از آنها دعوت و دعاى باطل است، زيرا كسانى را كه مشركان غير از خداوند مى خوانند و براى انجام خواسته هايشان به آنها پناه مى برند هرگز به آنان پاسخ نمى گويند دعايشان را اجابت نمى كنند( و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ء ) .
آرى اين چنين است دعوت باطل چرا كه پندار و خيالى بيش نيست و هر گونه علم و قدرتى براى بتها قائل باشند كاملا موهوم و بى پايه و بى اساس است.
مگر (حق ) چيزى جز عينيت و واقعيت و مايه خير و بركت، و باطل چيزى جز پندار و توهم و مايه شر و فساد مى باشد؟ سپس - همانگونه كه روش قرآن است - براى مجسم ساختن اين موضوع عقلانى مثال حسى زيبا و رسائى بيان مى كند و مى گويد: آنها كه غير خدا را مى خوانند به كسى مى مانند كه بر كنار آبى كه سطح آن از دسترس او دور است نشسته و به آن اشاره مى كند، به اين اميد كه آب به دهان او برسد و هرگز نمى رسد چه خواب و پندار بيهوده اى؟!( الا كباسط كفيه الى الماء ليبلغ فاه و ما هو ببالغه ) .
آيا مى توان در كنار چاه نشست و دست به سوى آب دراز كرد و با اشاره، آب را به دهان فرستاد؟ اين كار جز از يك انسان ساده لوح و ديوانه سر ميزند؟
اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه بت پرستان را به كسى تشبيه مى كند كه كف دستان خود را كاملا صاف و افقى گرفته وارد آب مى كند، و انتظار دارد آب در دست او بند شود، در حالى كه به محض اينكه دست را از آب بيرون آورد قطرات آب از لابلاى انگشتان و كف دست او بيرون مى ريزد و چيزى باقى نمى ماند.
تفسير سومى نيز براى اين جمله كرده اند و آن اينكه بت پرستان كه براى حل مشكلاتشان به سراغ بتها مى روند مانند كسى هستند كه مى خواهد آب را در مشت خود نگاه دارد آيا هيچگاه آب را مى توان در مشت نگاه داشت؟ و اين از ضرب المثل معروفى در ميان عرب گرفته شده كه وقتى مى خواهند براى كسى كه كوشش بيهوده مى كند مثالى بزنند مى گويند هو كقابض الماء باليد: او مانند كسى است كه مى خواهد آب را با دست خود بگيرد.
شاعر عرب نيز مى گويد:
فاصبحت فيما كان بينى و بينها |
من الود مثل قابض الماء باليد |
: (كار من به جائى رسيد كه براى حفظ محبت ميان خود و او مانند كسى بودم كه مى خواست آب را در دست نگاهدارد).
ولى تفسير اول از همه روشنتر به نظر مى رسد!
و در پايان آيه براى تاكيد اين سخن مى گويد درخواست كافران از بتها چيزى جز گام برداشتن در گمراهى نيست( و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال ) .
چه ضلالتى از اين بالاتر كه انسان سعى و كوشش خود را در بيراههاى كه هرگز او را بمقصد نمى رساند بكار برد، خسته و ناتوان شود اما نتيجه و بهره اى نگيرد.
در آخرين آيه مورد بحث براى اينكه نشان دهد بت پرستان چگونه از كاروان عالم هستى جدا گشته و تك و تنها در بيراهه ها سرگردان شده اند چنين مى فرمايد:
(همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت و تسليم و يا از روى كراهت و همچنين سايه هاى آنها، هر صبح و شام، براى خدا سجده مى كنند)
( و لله يسجد من فى السموات و الارض طوعا و كرها و ظلالهم بالغدو و الاصال ) .
1 - منظور از سجده موجودات چيست - سجده در اين گونه موارد به معنى خضوع و نهايت تواضع و تسليم است، يعنى همه فرشتگان و انسانها و همه صاحبان عقل و انديشه براى خدا متواضعند و در برابر فرمان او خاضع مى باشند، منتهى گروهى سجده و خضوعشان تنها جنبه تكوينى دارد، يعنى در برابر قوانين عالم هستى و آفرينش خاضعند، ولى گروهى علاوه بر سجود تكوينى سجود تشريعى نيز دارند يعنى با ميل و اراده خود در برابر خداوند سجده مى كنند، مثلا همين كه مى بينيم جسم و جان آنها تسليم قوانين حيات و مرگ و نمو و رشد و سلامت و بيمارى و مانند آن است اين حالت تسليم و خضوع در برابر قوانين آفرينش در حقيقت يك نوع سجود تكوينى از ناحيه آنها است.
2 - تعبير به (طوعا و كرها) ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤ منان از روى ميل و رغبت در پيشگاه پروردگار به سجده مى افتند و خضوع مى كنند، اما غير مؤ منان هر چند حاضر به چنين سجده اى نيستند تمام ذرات وجودشان از نظر قوانين آفرينش تسليم فرمان خدا است چه بخواهند و چه نخواهند.
ضمنا بايد توجه داشت كه (كره ) (بر وزن جرم ) به معنى كراهتى است كه از درون انسان سرچشمه مى گيرد و كره (بر وزن شرح ) به معنى كراهتى است كه عامل بيرونى داشته باشد و در مورد بحث چون غير مؤ منان تحت تاثير عوامل بيرون ذاتى مقهور قوانين آفرينش هستند كره (بر وزن شرح ) به كار رفته است.
اين احتمال نيز در تفسير (طوعا و كرها) داده شده است كه منظور از طوعا جرياناتى از جهان آفرينش است كه موافق ميل فطرى و طبيعى يك موجود است (مانند ميل طبيعى موجود زنده براى زنده ماندن ) و منظور از كرها تمايلى است كه از خارج تحميل بر يك موجود مى شود مانند مرگ يك موجود زنده بر اثر هجوم ميكربها و يا عوامل ديگر.
3 - (ظلال ) جمع (ظل ) به معنى سايه است، ذكر اين كلمه در آيه فوق نشان مى دهد كه منظور از سجود تنها سجود تشريعى نيست، زيرا سايه هاى موجودات از خود اراده و اختيارى ندارند، بلكه تسليم قوانين تابش نور مى باشند، و بنابراين سجده آنها، تكوينى، يعنى تسليم در مقابل قوانين خلقت است.
البته ذكر كلمه (ظلال ) (سايه ها) دليل بر اين نيست كه همه آنها كه در آسمان
و زمين هستند، وجودشان مادى است و داراى سايه اند، بلكه تنها اشاره به آن دسته از موجوداتى است كه سايه دارند، مثل اينكه گفته مى شود، علماء شهر و فرزندانشان در فلان مجلس شركت كردند، يعنى فرزندان كسانى كه فرزند داشتند، و از اين جمله هرگز استفاده نمى شود كه همه علماى شهر، صاحب فرزندند (دقت كنيد).
به هر حال سايه گر چه يك امر عدمى بيش نيست كه همان فقدان نور است ولى چون از هر طرف، وجود نور آن را احاطه كرده، براى خود موجوديت و آثارى دارد، و تصريح به اين كلمه در آيه فوق شايد براى تاكيد است كه حتى سايه هاى موجودات هم در پيشگاه خداوند خاضعند.
4 - (آصال ) جمع (اصل ) (بر وزن دهل ) و آن نيز جمع (اصيل ) است، كه از ماده اصل گرفته شده و به معنى آخر روز است، از اين نظر كه اصل و پايه شب محسوب مى شود!
و (غدو) جمع (غداة ) به معنى اول روز است (و گاهى به معنى مصدرى نيز استعمال شده است ).
گر چه سجده و خضوع موجودات عالم هستى در برابر فرمان خدا مخصوص صبح و عصر نيست بلكه هميشگى و در همه ساعات است، ولى ذكر اين دو موقع يا به عنوان كنايه از دوام اين موضوع است، مثل اينكه ميگوئيم فلان كس هر صبح و شام مشغول تحصيل علم است، يعنى هميشه تحصيل علم مى كند، و يا به خاطر آن است كه در جمله قبل، سخن از سايه هاى موجودات به ميان آمده و سايه ها بيش از هر وقت در اول و آخر روز خود را نشان مى دهند.
( قل من رب السموت و الارض قل الله قل افاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعا و لا ضرا قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمت و النور ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه فتشبه الخلق عليهم قل الله خلق كل شى ء و هو الوحد القهر ) (16)
ترجمه:
16 - بگو چه كسى پروردگار آسمانها و زمين است؟ بگو الله! (سپس ) بگو آيا اوليا (و خدايانى ) غير از او براى خود برگزيدهايد كه (حتى ) مالك سود و زيان خود نيستند (تا چه رسد به شما) بگو آيا نابينا و بينا يكسان است؟ يا ظلمتها و نور برابرند؟ آيا آنها شريكانى براى خدا قرار دادند بخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شد؟! بگو خدا خالق همه چيز است و او است يكتا و پيروز!
بت پرستى چرا؟
از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى فراوانى در باره شناخت وجود خدا بود در اين آيه به بحث پيرامون اشتباه مشركان و بت پرستان مى پردازد و از چند طريق اين بحث را تعقيب مى كند.
نخست روى سخن را به پيامبر كرده، مى گويد: از آنها بپرس پروردگار و مدبر آسمانها و زمين كيست (قل من رب السموات و الارض ).
سپس بى آنكه پيامبر در انتظار پاسخ آنها بنشيند دستور مى دهد كه خود پاسخ اين سؤ ال را بده، و (بگو الله )( قل الله )
سپس آنها را با اين جمله مورد سرزنش و ملامت قرار مى دهد كه به آنها بگو آيا غير خدا را اولياء و تكيه گاه و معبود خود قرار دادهايد؟ با اينكه اين بتها حتى نسبت به خودشان مالك سود و زيانى نيستند؟!( قل افاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعا و لاضرا ) .
در حقيقت نخست از طريق (ربوبيت خدا) و اينكه او مالك و مدبر عالم است و هر خير و نيكى از ناحيه اوست و توانائى بر دفع هر شر و بدى دارد بحث مى كند يعنى هنگامى كه شما قبول داريد خالق و پروردگار اوست بنابراين هر چه مى خواهيد بايد از او بخواهيد نه از بتها كه آنها قادر بر حل هيچ مشكلى در باره شما نيستند.
و ديگر بار مطلب را از اين فراتر ميبرد و مى فرمايد آنها حتى مالك سود و زيان خود نيستند، تا چه رسد به شما، با اين حال چه گرهى را مى توانند براى شما بگشايند كه به سراغ پرستش آنها ميرويد، آنها در كار خودشان بيچاره هستند با اين حال چه انتظارى از آنها داريد.
سپس با ذكر دو مثال روشن و صريح وضع افراد (موحد) و (مشرك ) را مشخص مى كند:
نخست مى گويد: (بگو آيا نابينا و بينا يكسان است )؟( قل هل يستوى الاعمى و البصير ) .
همانگونه كه نابينا و بينا يكسان نيست، همچنين كافر و مؤ من، يكسان نيستند، و بتها را نمى توان در كنار (الله ) قرار داد.
ديگر اينكه (آيا ظلمات و نور يكسانند)!!( ام هل تستوى الظلمات و النور ) .
ظلمتى كه كانون انحراف و گمراهى و اشتباه و خطر است، با نورى كه راهنما و حياتبخش است، چگونه مى توان آن دو را با هم يكسان دانست و چگونه مى توان بتها را كه ظلمات محضند در كنار (خدا) كه نور مطلق عالم هستى است، قرار داد، چه مناسبتى ايمان و توحيد كه نور روح و جان است، با شرك و بتپرستى كه مايه ظلمت و تاريكى روان است دارد؟
سپس از راه ديگرى بطلان عقيده مشركان را مدلل تر مى سازد و مى گويد: (آنها كه براى خدا شركائى قرار دادند آيا به خاطر آنست كه اين شريكان دست به آفرينش و خلقت زدند و اين خلقتها براى آنها مشتبه شد، و گمان كردند كه بتها نيز همانند خدا مستحق عبادتند) زيرا آنها همان مى كنند كه خدا مى كند!( ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم ) .
در حالى كه چنين نيست و حتى بت پرستان نيز چنين عقيده اى در باره بتها ندارند، آنها نيز خدا را خالق همه چيز ميدانند و عالم خلقت را در بست مربوط به او ميشمارند.
و لذا بلافاصله مى فرمايد: (بگو خدا خالق همه چيز است و او است يگانه و پيروز)( قل الله خالق كل شى ء و هو الواحد القهار ) .
1 - خالقيت و ربوبيت با معبوديت مرتبط است.
از آيه فوق اولا اين نكته استفاده مى شود آنكس كه خالق است، رب و مدبر است، چرا كه خلقت يك امر دائمى است، چنان نيست كه خداوند موجودات را بيافريند و كنار بنشيند، بلكه فيض هستى به طور دائم از طرف خدا صادر مى شود و هر موجودى لحظه به لحظه از ذات پاكش هستى مى گيرد، بنابراين برنامه آفرينش و تدبير عالم هستى همچون آغاز خلقت همه بدست خدا است، و به همين دليل مالك سود و زيان او است، و غير او هر چه دارند از اوست با اين وصف آيا غير الله شايسته عبوديت مى باشد؟!
2 - چگونه سؤ ال و جواب را هر دو خودش مى گويد؟
با توجه به آيه فوق اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه خداوند به پيغمبرش فرمان مى دهد از مشركان سؤ ال كند كه پروردگار زمين و آسمان كيست؟ و بعدا بدون اينكه منتظر پاسخ آنها باشد، به پيامبرش دستور مى دهد، او جواب اين سؤ ال را بگويد؟ و باز بلافاصله بدنبال آن مشركان را به باد سرزنش مى گيرد كه چرا بتها را پرستش مى كنيد؟ اين چه رسم سؤ ال و جواب است؟
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه گاهى جواب يك سؤ ال بقدرى روشن است كه نياز به اين ندارد كه در انتظار پاسخ از طرف بنشينيم مثل اينكه از طرف مقابل سؤ ال مى كنيم الان شب است يا روز، و بلافاصله خودمان جواب ميگوئيم: مسلما شب است، و اين كنايه لطيفى است از اينكه مطلب بقدرى روشن است كه نياز به انتظار كشيدن براى پاسخ ندارد.
به علاوه مشركان! خالقيت را مخصوص خداوند ميدانستند، هرگز نميگفتند بتها آفريننده زمين و آسمانند، بلكه عقيده داشتند كه آنها شفيعانند، و قادر بر رسانيدن سود يا ضرر به انسان، و به همين دليل معتقد بودند بايد آنها را عبادت كرد!.
ولى از آنجا كه (خالقيت ) از (ربوبيت ) (تدبير و اداره عالم هستى ) جدا نيست مى توان مشركان را به اين سخن ملزم ساخت و گفت: شما كه خالقيت را مخصوص خدا مى دانيد بايد ربوبيت را هم مخصوص او بدانيد، و به دنبال آن عبادت هم مخصوص او است.
3 - هم چشم بينا و هم نور آفتاب لازم است.
ذكر دو مثال (نابينا و بينا) و ظلمات و نور، گويا اشاره به اين حقيقت است كه براى مشاهده يك واقعيت عينى دو چيز لازم است هم چشم بينا، و هم اشعه نور، كه با نفى هر يك از اين دو مشاهده صورت نميگيرد، اكنون بايد فكر كرد
چگونه است حال كسانى كه از هر دو محرومند هم از بينائى هم از نور كه مشركان مصداق واقعى آنند، هم چشم عقلشان كور است و هم محيط زندگيشان را ظلمت كفر و بتپرستى فرا گرفته و به همين دليل در بيراهه ها و پرتگاهها سرگردانند، به عكس مؤ منان كه با ديده حقبين و برنامه روشن و استمداد از نور وحى و تعليمات انبياء مسير زندگى خود را به روشنى پيدا كرده اند.
4 - آيا خالقيت خدا نسبت به همه چيز دليل بر جبر است؟
جمعى از طرفداران مكتب جبر به جمله الله خالق كل شى ء در آيه فوق براى اثبات مقصد خود استدلال كرده اند و گفته اند كلمه كل شى ء آنچنان وسيع است كه اعمال بندگان را نيز شامل مى شود پس آفريننده كارهاى ما نيز خدا است يعنى ما از خود اختيار نداريم!
اين سخن را از دو راه مى توان پاسخ گفت، نخست اينكه جمله هاى ديگر اين آيه اين سخن را كاملا نفى مى كند، زيرا بت پرستان را شديدا مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد اگر واقعا ما در اعمالمان اختيارى نداريم توبيخ و سرزنش براى چيست؟ اگر خدا خواسته بت پرست باشيم، ديگر چرا او را سرزنش مى كند؟ و چرا براى هدايت و تغيير مسيرش استدلال مى كند؟ اينها همه دليل بر اين است كه مردم در انتخاب راه خود آزاد و مختارند.
ديگر اينكه خالقيت بالذات در همه چيز مخصوص خدا است، اما اين منافات با مختار بودن ما در افعالمان ندارد چرا كه قدرت ما و عقل و شعور ما و حتى اختيار و آزادى اراده ما همه از ناحيه او است، بنابراين از يك نظر هم او خالق است (نسبت به همه چيز و حتى افعال ما) و هم ما فاعل مختاريم، و اين دو در طول هم است، نه در عرض هم، او آفريننده همه وسائل فعل است و ما استفاده كننده از اين وسائل در راه خير يا شر.
اين درست به آن ميماند كه كسى كارخانه برق يا تاسيسات لوله كشى آب را آماده ساخته و همه را در اختيار ما قرار داده است، مسلما ما هر گونه استفاده اى از آن برق و اين آب كنيم، بدون كمك او امكان پذير نبوده و نيست، ولى با اين حال تصميم نهائى با خود ما است كه از اين برق، اطاق عمل جراحى را براى بيمار مشرف به مرگى روشن سازيم، يا يك مجلس و كانون فساد و آلودگى، يا بوسيله آن آب رفع عطش تشنه كامى كنيم و گلى پرورش دهيم و يا در پى خانه بيگناهى بريزيم و ديوار او را ويران سازيم.
( أنزل من السماء ماء فسالت أودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية اءو متع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و البطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الا رض كذلك يضرب الله الا مثال ) (17)
ترجمه:
17 - خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه اى به اندازه آنها سيلابى جارى شد، سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد - و از آنچه (در كورهها) براى بدست آوردن زينت آلات يا وسائل زندگى آتش روى آن روشن مى كنند نيز كفهائى مانند آن به وجود مى آيد - اما كفها به بيرون پرتاب مى شوند ولى آنچه به مردم سود ميرساند (آب يا فلز خالص ) در زمين ميماند خداوند اينچنين مثال ميزند.
ترسيم دقيقى از منظره حق و باطل.
از آنجا كه روش قرآن، به عنوان يك كتاب تعليم و تربيت، متكى به مسائل عينى است، براى نزديك ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن انگشت روى مثلهاى حسى جالب و زيبا در زندگى روزمره مردم ميگذارد، در اينجا نيز براى مجسم ساختن حقايقى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك، ايمان و كفر و حق و باطل گذشت، مثل بسيار رسائى بيان مى كند.
نخست مى گويد: (خداوند از آسمان آبى را فرو فرستاده است )( انزل من السماء ماء ) .
آبى حياتبخش و زندگى آفرين، و سرچشمه نمو و حركت:
و در اين هنگام درهها و گودالها و نهرهاى روى زمين هر كدام به اندازه گنجايش و وسعت خود بخشى از اين آب را پذيرا مى شوند( فسالت اودية بقدرها ) .
جويبارهاى كوچك دست به دست هم مى دهند و نهرهائى به وجود مى آورند، نهرها به هم مى پيوندند و سيلاب عظيمى از دامنه كوهسار سرازير مى گردد، آبها از سر و دوش هم بالا ميروند و هر چه را بر سر راه خود ببينند برميدارند و مرتبا بر يكديگر كوبيده مى شوند، در اين هنگام كفها از لابلاى امواج ظاهر مى شوند، آنچنان كه قرآن مى گويد سيلاب، كفهائى را بر بالاى خود حمل مى كند( فاحتمل السيل زبدا رابيا ) .
(رابى ) از ماده (ربو) (بر وزن غلو) به معنى بلندى و برترى است و ربا كه به معنى سود يا پول اضافى يا جنس ديگر است نيز از همين ماده و به همين معنى است، چون اضافه و زيادى را ميرساند.
پيدايش كفها منحصر به نزول باران نيست بلكه (در فلزاتى كه بوسيله آتش ذوب مى شوند تا از آن زينت آلات يا وسائل زندگى بسازند آنها نيز كفهائى همانند كفهاى آب دارند)( و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله ) .
بعد از بيان اين مثال كه به صورت وسيع و گسترده، نه تنها در مورد آب، كه در مورد همه فلزات، چه آنها كه زينتى هستند و چه آنها كه وسائل زندگى را از آن ميسازند، بيان مى كند به سراغ نتيجه گيرى ميرود، و چنين مى فرمايد:
(اينگونه خداوند براى حق و باطل، مثال ميزند)( كذلك يضرب الله الحق و الباطل ) . سپس به شرح آن ميپردازد و مى گويد: (اما كفها به كنار ميروند و اما آبى كه براى مردم مفيد و سودمند است در زمين ميماند)( فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) .
كفهاى بيهوده و بلند آواز و ميان تهى كه هميشه بالانشين هستند اما هنرى ندارند بايد به كنارى ريخته شوند و اما آب خاموش و بيسر و صداى متواضع و مفيد و سودمند ميماند و اگر روى زمين هم نماند در اعماق زمين نفوذ مى كند و چيزى نميگذرد كه به صورت چشمه سارها و قناتها و چاهها سر از زمين برميدارد، تشنه كامان را سيراب مى كند، درختان را بارور، و گلها را شكفته و ميوه ها را رسيده، و به همه چيز سر و سامان مى دهد.
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر و دعوت به مطالعه دقيقتر روى اين مثال مى فرمايد: اين چنين خداوند مثالهائى ميزند( كذلك يضرب الله الامثال ) .
در اين مثال پر معنى كه با الفاظ و عبارات موزونى ادا شده و منظره حق و باطل را به عاليترين صورتى ترسيم كرده حقايق فراوانى نهفته است كه در اينجا به قسمتى از آن اشاره مى كنيم:
1 - شناخت حق و باطل كه همان شناخت واقعيتها از پندارها است، گاهى براى انسان چنان مشكل و پيچيده مى شود، كه حتما بايد سراغ نشانه رفت و از نشانه ها، حقايق را از اوهام، و حق را از باطل شناخت.
قرآن در مثال بالا اين نشانه ها را چنين بيان كرده است:
الف - (حق هميشه مفيد و سودمند است، همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است، اما باطل بيفايده و بيهوده است، نه كفهاى روى آب هرگز كسى را سيراب مى كنند و درختى را ميرويانند، و نه كفهائى كه در كوره هاى ذوب فلزات ظاهر مى شود. مى توان از آنها زينتى و يا وسيله اى براى زندگى ساخت، و اگر هم مصرفى داشته باشند، مصارف بسيار پست و بيارزشند كه به حساب نمى آيند، همانند صرف كردن خاشاك براى سوزاندن:
باطل همواره مستكبر، بالانشين، پرسروصدا، پر قال و غوغا ولى تو خالى و بى محتوا است، اما حق متواضع، كم سر و صدا، اهل عمل و پر محتوا و سنگين وزن است.
ج - حق هميشه متكى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى گيرد و سعى مى كند خود را به لباس او در آورد و از حيثيت او استفاده كند، همانگونه كه هر دروغى از راست فروغ مى گيرد، كه اگر سخن راستى در جهان نبود، كسى هرگز دروغى را باور نمى كرد، و اگر جنس خالصى در جهان نبود، كسى فريب جنس قلابى را نمى خورد، بنابراين حتى فروغ زودگذر باطل و آبروى و حيثيت موقت او به بركت حق است، اما حق همه جا متكى به خويشتن است و آبرو و اثر خويش!
2 - زبد چيست؟
(زبد) معناى كفهاى روى آب و يا هر گونه كف مى باشد و مى دانيم آب زلال كمتر كف به روى آن آشكار مى گردد چرا كه كفها به خاطر آلوده شدن آب به اجسام خارجى مى باشد، و از اينجا روشن مى شود كه اگر حق به صفا و پاكى اصلى باقى بماند هرگز كفهاى باطل اطراف آن آشكار نميگردد، اما هنگامى كه حق بر اثر برخورد به محيطهاى آلوده رنگ محيط را به خود گرفت، و حقيقت با خرافه، و درستى يا نادرستى و پاكى يا ناپاكى آميخته شد، كفهاى باطل در كنار آن آشكار مى شوند.
اين همان چيزى است كه على (عليهاالسلام ) در نهج البلاغه به آن اشاره فرموده آنجا كه مى گويد: لو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين: اگر باطل از آميزش با حق خالص شود، بر حقجويان مخفى نخواهد ماند، و اگر حق از آميزش باطل رهائى يابد، زبان بدگويان از آن قطع خواهد شد!.
بعضى از مفسران گفته اند كه در آيه فوق در حقيقت سه تشبيه است (نزول آيات قرآن ) از آسمان وحى تشبيه به نزول قطرات حياتبخش باران شده، (دلهاى انسانها تشبيه به زمينها و دره ها كه هر كدام به اندازه وسعت وجودشان بهره مى گيرند، و (وسوسه هاى شيطانى ) به كفهاى آلوده روى آب تشبيه شده است، كه اين كفها از آب پيدا نشده، بلكه از آلودگى محل ريزش آب پيدا مى شود و به همين جهت وسوسه هاى نفس و شيطان از تعليمات الهى نيست، بلكه از آلودگى قلب انسان است، و به هر حال سرانجام، اين وسوسه ها از دل مؤ منان برطرف مى گردد و آب زلال وحى كه موجب هدايت و حيات انسانهاست باقى ميماند!
3 - هميشه بهره ها به ميزان آمادگيهاست و لياقتهاست!
از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه در مبدء فيض الهى هيچگونه بخل و محدوديت و ممنوعيت نيست، همانگونه كه ابرهاى آسمان بدون قيد و شرط، همه جا باران ميپاشند، و اين قطعه هاى مختلف زمين و درهها هستند كه هر كدام بمقدار وسعت وجود خويش از آن بهره مى گيرند، زمين كوچكتر بهره اش كمتر و زمين وسيعتر سهمش بيشتر است، و همين گونه است قلوب و ارواح آدميان در برابر فيض خدا!
4 - باطل دنبال بازار آشفته مى گردد! هنگامى كه سيلاب وارد دشت و صحراى صاف مى گردد و جوش و خروش آب فرو مينشيند اجسامى كه با آب مخلوط شده بودند تدريجا تهنشين مى كنند و كفها از ميان ميروند و آب زلال چهره اصلى خود را آشكار مى سازد، و به همين ترتيب باطل به سراغ بازار آشفته ميرود، تا از آن بهره گيرد، اما هنگامى كه آرامش پيدا شد و هر كسى به جاى خويشتن نشست، و معيارها و ضابطه ها در جامعه آشكار گشت، باطل جائى براى خود نميبيند و به سرعت كنار ميرود!
5 - باطل تنها در يك لباس ظاهر نمى شود. يكى از خصائص باطل اين است كه هر (لمحه به شكلى و هر لحظه به لباس ديگرى در مى آيد)، تا اگر او را در يك لباس شناختند، در لباس ديگر بتواند چهره خود را پنهان سازد، در آيه فوق نيز اشاره ظريفى به اين مساله شده است، آنجا كه مى گويد: كفها نه تنها بر آب ظاهر ميگردند در هر كوره اى و هر بوته اى كه فلزات ذوب مى شوند كفهاى تازه به شكل جديد و در لباس تازه اى آشكار مى شوند، و به تعبير ديگر حق و باطل همه جا وجود دارد، همانگونه كه كفها در هر مايعى به شكل مناسب خود آشكار مى شود.
بنابراين بايد هرگز فريب تنوع صورتها را نخوريم و در هر كجا منتظر باشيم كه باطل را با صفات ويژه اش - كه صفات آنها همه جا يكسان است و در بالا اشاره شد - بشناسيم و آنها را كنار بزنيم.
6 - بقاى هر موجود بسته به ميزان سود رسانى او است!
در آيه فوق مى خوانيم آنچه به مردم سود ميرساند باقى و بر قرار ميماند
( و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) .
نه تنها آب كه مايه حيات است ميماند و كفها از ميان ميروند، بلكه در فلزات چه آنها كه براى (حليه ) و زينتند و چه آنها كه براى تهيه متاع و وسائل زندگى، در آنجا نيز فلز خالص كه مفيد و سودمند يا شفاف و زيبا است ميماند و كفها را بدور ميافكنند.
و به همين ترتيب انسانها، گروهها، مكتبها، و برنامه ها به همان اندازه كه مفيد و سودمندند، حق بقاء و حيات دارند، و اگر ميبينيم انسان مكتب باطلى مدتى سر پا ميماند اين به خاطر آن مقدار از حقى است كه به آن آميخته شده كه به همان نسبت حق حيات پيدا كرده است!.
7 - چگونه حق، باطل را بيرون مى ريزد.
كلمه (جفاء) كه به معنى پرتاب شدن و به بيرون پريدن است، نكته لطيفى در بردارد و آن اينكه باطل به جائى مى رسد كه قدرت نگهدارى خويش را ندارد، و در اين لحظه از متن جامعه به خارج پرتاب مى گردد، و اين در همان حال است كه حق به جوشش مى آيد، هنگامى كه حق به خروش افتاد، باطل همچون كفهاى روى ديك كه به خارج پرتاب مى شود بيرون مى افتد و اين خود دليلى است بر اينكه حق هميشه بايد بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد!.
8 - باطل در بقاى خود مديون حق است.
همانگونه كه در تفسير آيه گفتيم، اگر آبى نباشد هرگز كف نميتواند به حيات خود مستقلا ادامه دهد، همين گونه اگر حق نبود، باطل هم فروغى نداشت، اگر افراد درستكار نبودند كسى تحت تاثير افراد خائن واقع نميشد و فريب آنها را نمى خورد، پس همين جولان و فروغ كاذب باطل مديون بهره بردارى از فروغ حق است (كان دروغ از راست مى گيرد فروغ!).
9 - مبارزه حق و باطل هميشگى است.
قرآن در اينجا براى مجسم ساختن حق و باطل مثالى گفته كه مخصوص به زمان و مكان معينى نيست صحنه اى است كه همه سال در نقاط مختلف جهان در مقابل چشم انسانها مجسم مى شود، و اين نشان مى دهد كه پيكار حق و باطل يك پيكار موقت و موضعى نيست، اين رگ رگ آب شيرين و شور همواره بر خلايق تا نفخ صور جريان دارد مگر آن زمانى كه جهان و انسانها به صورت يك جامعه ايده آل (همچون جامعه عصر قيام مهدى (عليهاالسلام ) در آيد كه پايان اين مبارزه اعلام گردد، لشگر حق پيروز و بساط باطل برچيده شود، و بشريت وارد مرحله تازه اى از تاريخ خود گردد، و تا زمانى كه اين مرحله تاريخى فرا نرسد بايد همه جا در انتظار برخورد حق و باطل بود، و موضعگيرى لازم را در اين ميان در برابر باطل نشان داشت.
10 - زندگى در پرتو تلاش و جهاد.
مثال زيباى فوق اين اصل اساسى زندگى انسانها را نيز روشن مى سازد كه حيات بدون جهاد، و بقاء و سربلندى بدون تلاش ممكن نيست، چرا كه مى گويد، آنچه را مردم براى تهيه وسائل زندگى (ضروريات زندگى ) و يا زينت (رفاه زندگى ) به درون كوره ها ميفرستند، همواره زبد و كفهائى دارد، و براى بدست آوردن اين دو (وسائل ضرورى و وسائل رفاهى - ابتغاء حلية او متاع ) بايد مواد اصلى را كه در طبيعت به صورت خالص يافت نمى شود و همواره آميخته با اشياء ديگر است در زير فشار آتش در كوره قرار داد، و آنها را تصفيه و پاكسازى كرد، تا فلز خالص و پاك از آن بيرون آيد و اين كار جز در سايه تلاش و كوشش و مجاهده انجام نمى شود.
اصولا طبيعت زندگى دنيا اين است كه در كنار گلها، خارها و در كنار نوشها، نيشها، و پيروزيها در لابلاى سختيها و مشكلات قرار دارد، و از قديم
گفته اند (گنجها در ويرانه ها است، و در بالاى هر گنجى اژدهاى خطرناكى خفته است آيا آن ويرانه و اين اژدها چيزى جز همان انبوه مشكلات كه در بدست آوردن هر موفقيتى وجود دارد مى باشد.
در داستانهاى ايرانى خودمان نيز رستم براى رسيدن به پيروزيش مجبور بود از هفت خوان بگذرد كه هر كدام اشاره به نوعى از انبوه مشكلات بوده كه در مسير هر فعاليت مثبتى است.
به هر حال قرآن اين حقيقت را كه بدون تحمل رنجها انسان به هيچ موفقيتى نائل نمى شود بارها به عبارات مختلف بيان داشته است.
در آيه 214 سوره بقره مى خوانيم( ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصر الله الا ان نصر الله قريب ) : (آيا گمان كرديد كه به همين سادگى داخل بهشت ميشويد در حالى كه هنوز نمونه اى از سرنوشت پيشينيان براى شما پيش نيامده است، همانها كه در انبوه پريشانيها و ناراحتيها گرفتار شدند و آنچنان كارد به استخوانشان رسيد و به لرزه افتادند كه پيامبرشان و آنها كه با او ايمان آورده بودند صدا زدند، يارى خدا كجاست؟ در اين لحظات بسيار سخت و دردناك يارى الهى به سراغ آنها آمد و به آنها گفته شد، نصرت الهى نزديك است!
مثلهاى قرآن.
نقش مثال در توضيح و تفسير مباحث، نقش انكارناپذيرى است، و به همين دليل در هيچ علمى بى نياز از ذكر مثال براى اثبات حقايق و روشن ساختن و نزديك نمودن آنها به ذهن نداريم، گاه مى شود يك مثال بجا كه درست هماهنگ و منطبق با مقصود است، مطلب را از آسمان به زمين مى آورد، و براى همه قابل فهم مى سازد.
روى هم رفته مى توان گفت: مثال در مباحث مختلف علمى و تربيتى و اجتماعى و اخلاقى و غير آن، نقشه اى مؤ ثر زير را دارد:
1 - مثال، مسائل را حسى مى كند - از آنجا كه انس انسان بيشتر با محسوسات است و حقايق پيچيده عقلى از دسترس افكار نسبتا دورتر است، مثالهاى حسى آنها را از فاصله دور دست نزديك مى آورد و در آستانه حس قرار مى دهد، و درك آن را دلچسب و شيرين و اطمينان بخش مى سازد.
2 - مثال، راه را نزديك مى كند - گاه مى شود كه براى اثبات يك مساله عميق منطقى و عقلانى بايد انسان به استدلالات مختلفى متوسل گردد كه باز هم ابهام اطراف آن را گرفته است، ولى ذكر يك مثال روشن و كاملا هماهنگ با مقصود چنان راه را نزديك مى سازد كه، تاثير استدلالها را افزايش مى دهد و از ضرورت استدلالات متعدد ميكاهد.
3 - مثال، مسائل را همگانى مى سازد - بسيارى از مباحث علمى است كه در شكل اصليش تنها براى خواص قابل فهم است، و توده مردم استفاده چندانى از آن نميبرند، ولى هنگامى كه با مثال آميخته، و به اين وسيله قابل فهم گردد، مردم در هر حد و پايه اى از علم و دانش باشند، از آن بهره مى گيرند، بنابراين مثالها به عنوان يك وسيله تعميم علم و فرهنگ، كار برد غير قابل انكارى دارند.
4 - مثال، درجه اطمينان به مسائل را بالا ميبرد - كليات عقلى هر قدر مستدل و منطقى باشند مادام كه در ذهن هستند اطمينان كافى نمى آفرينند، چرا كه انسان همواره اطمينان را در عينيت جستجو مى كند، مثال به مسائل ذهنى عينيت مى بخشد، و كار برد آنها را در عالم خارج روشن مى سازد، و به همين دليل در ميزان باور و پذيرش و اطمينان نسبت به يك مساله اثر ميگذارد.
5 - مثال، لجوجان را خاموش مى سازد - بسيار مى شود كه ذكر كليات مسائل به صورت مستدل و منطقى براى خاموش كردن يك فرد لجوج كافى نيست
و او همچنان دست و پا ميزند، اما هنگامى كه مساله در قالب مثال ريخته شود راه را چنان بر او ميبندد كه ديگر مجال بهانه گيرى براى او باقى نميماند.
بد نيست براى همين موضوع مثالهائى مطرح كنيم! تا معلوم شود نقش مثال تا چه اندازه مؤثر است.
در قرآن مجيد مى خوانيم كه خداوند در برابر كسانى كه در مورد آفرينش حضرت مسيح (عليهاالسلام ) تنها از مادر ايراد مى كردند، كه مگر ممكن است انسانى بدون پدر متولد شود، مى فرمايد:( ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ) : مثل عيسى در نزد خدا همانند آدم است كه او را از خاك آفريد (آل عمران - 59).
درست دقت كنيد ما هر قدر بخواهيم در برابر افراد لجوج بگوئيم كه اين كار در برابر قدرت بيپايان خدا كار ساده اى است باز ممكن است بهانه گيرى كنند، اما هنگامى كه به آنها بگوئيم آيا قبول داريد كه آدم و انسان نخستين از از خاك آفريده شده است؟ خداوندى كه چنين قدرتى دارد چگونه نميتواند انسان را از بشرى بدون پدر متولد سازد؟
و در مورد منافقانى كه چند صباحى در سايه نفاق خود زندگى ظاهرا آرامى دارند قرآن مجيد مثال زيبائى دارد و آنها را به مسافرى تشبيه مى كند كه در يك بيابان تاريك در شب ظلمانى گرفتار رعد و برق و طوفان و باران شده است، آنچنان سرگردان است كه راه به جائى ندارد، تنها هنگامى كه برق آسمان ظاهر مى شود، فضاى بيابان چند لحظه روشن مى گردد و او تصميم مى گيرد به سوئى حركت كند بلكه راه را بيابد، اما به سرعت برق خاموش مى شود و او همچنان سرگردان باقى ميماند!
آيا براى ترسيم حال يك منافق سرگردان كه با استفاده از روح نفاق و عمل منافقانه خود مى خواهد به زندگيش ادامه دهد تعبيرى از اين جالبتر مى شود؟ (سوره بقره - 20).
و يا اينكه هنگامى كه به افراد ميگوئيم در راه خدا انفاق كنيد، خداوند انفاق شما را چندين برابر پاداش مى دهد، ممكن است افراد عادى نتوانند كاملا مفهوم اين سخن را درك كنند، اما هنگامى كه گفته شود انفاق همانند بذرى است كه در زمين افشانده مى شود كه از آن هفت خوشه ميرويد و در هر خوشه اى ممكن است، يكصد دانه بوده باشد، مساله كاملا قابل درك مى گردد( مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة ) (بقره - 261).
غالبا ميگوئيم اعمال ريائى بيهوده است و نتيجه اى از آن عائد انسان نمى شود، ممكن است اين سخن براى عده اى سنگين بيايد كه چگونه يك عمل سودمند مانند بناى يك بيمارستان و مدرسه اگر چه به قصد تظاهر و رياكارى باشد در پيشگاه خدا بيارزش است ولى قرآن با ذكر يك مثال كاملا آن را دلچسب و مفهوم مى سازد و مى گويد( فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه و ابل فتركه صلدا ) :
عمل اينگونه اشخاص همانند قطعه سنگى است كه مقدارى خاك روى آن ريخته باشند و در آن بذرى بيفشانند، هنگامى كه باران ميبارد به جاى اينكه اين بذر بارور شود آنرا همراه خاكهاى سطحى روى سنگ ميشويد و به كنارى مى ريزد، اين چنين است حال اعمال ريائى و بيريشه! (بقره - 264).
راه دور نرويم در همين مثال مورد بحث در باره مبارزه حق و باطل چقدر اين مساله خوب مجسم شده و به طور دقيق ترسيم يافته، مقدمات، نتيجه ها، صفات ويژگيها و آثار هر يك از حق و باطل در همين مثال منعكس است، آنچنانكه براى همگان قابل فهم و اطمينان بخش و براى لجوجان ساكت كننده، و از همه گذشته زحمت بحثهاى طولانى و مفصل را از دوش برميدارد.
در يكى از روايات مى خوانيم كه يكى از ماديها (زنادقه ) خدمت امام صادق (عليهاالسلام ) رسيد و عرض كرد خداوند مى فرمايد هر زمان كه پوست تن دوزخيان از شدت آتش بسوزد ما پوست ديگرى بر آنها ميپوشانيم تا طعم عذاب را به خوبى بچشند گناه آن پوست ديگر چيست كه آنهم مجازات شود؟!
امام فرمود: آن پوست هم عين پوست اول است و هم غير آن، سؤ ال كننده قانع نشد و از اين پاسخ نتوانست چيزى بفهمد، ولى امام (عليهاالسلام ) با ذكر يك مثال گويا آنچنان مساله را روشن ساخت كه جائى براى گفتگو باقى نماند، فرمود: ملاحظه كن يك خشت پوسيده و فرسوده را خرد ميكنى و سپس همان خاك را گل كرده و در قالب ميريزى و يك خشت نو از آن ميسازى، اين همان خشت اول است و از يك نظر غير آن.
اما در اينجا ذكر يك نكته كاملا ضرورى است و آن اينكه مثال با اين همه نقشه اى ارزنده و مؤ ثرش در صورتى مى تواند نقش اساسى خود را ايفا كند كه كاملا موافق و هماهنگ با مطلبى باشد كه مثال براى آن انتخاب شده است، و الا گمراه كننده و مخرب خواهد بود، يعنى به همان نسبت كه يك مثال درست و هماهنگ مفيد و مؤ ثر است، يك مثال انحرافى مخرب و ويرانگر و گمراه كننده مى باشد. و به همين دليل منافقان و بدانديشان هميشه براى گمراه ساختن مردم و اغفال سادهدلان از مثالهاى انحرافى استفاده مى كنند، و براى دروغ خود از فروغ مثال كمك مى گيرند، و بايد به دقت مراقب اينگونه مثلهاى انحرافى و سوء استفاده از مثال باشيم.
( للذين استجابوا لربهم الحسنى و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به أولئك لهم سوء الحساب و ماوئهم جهنم و بئس المهاد ) (18)
ترجمه:
18 - براى آنها كه اجابت دعوت پروردگارشان را كردند (سرانجام و پاداش و) نتيجه نيك است، و آنها كه اجابت دعوت او را نكردند (آنچنان در وحشت عذاب الهى فرو ميروند كه ) اگر تمام آنچه روى زمين است، و همانندش، از آن آنها باشد همگى را براى رهائى از عذاب مى دهند (ولى از آنها پذيرفته نخواهد شد) براى آنها حساب بدى است و جايگاهشان جهنم و چه بد جايگاهى است!
آنها كه دعوت حق را اجابت كردند.
پس از بيان چهره حق و باطل در ضمن يك مثال رسا و بليغ در آيات گذشته، در اينجا اشاره به سرنوشت كسانى مى شود كه دعوت حق را اجابت كردند و به آن گرويدند و هم كسانى كه از حق روگردان شده، به باطل روى آوردند.
نخست مى گويد: (براى كسانى كه اجابت دعوت پروردگارشان كردند، پاداش نيك و نتيجه سودمند و عاقبت محمود است )( للذين استجابوا لربهم الحسنى )
(حسنى ) (نيكى ) معنى وسيعى دارد كه هر خير و سعادتى را شامل مى شود، از خصلتهاى نيك و فضائل اخلاقى گرفته تا زندگى اجتماعى پاك و پاكيزه و پيروزى بر دشمن و بهشت جاودان.
سپس ميافزايد (و آنها كه اجابت اين دعوت پروردگار را نكردند، سرنوشتشان بقدرى شوم و رقتبارست كه اگر تمام روى زمين و حتى همانندش مال آنها باشد حاضرند همه اينها را براى نجات از آن سرنوشت شوم بدهند) و تازه از آنها پذيرفته نخواهد شد( و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به ) .
براى ترسيم عظمت عذاب و كيفر آنها، تعبيرى از اين رساتر نمى شود كه يك انسان مالك همه روى زمين، بلكه دو برابر آن باشد، و همه را بدهد تا خود را رهائى بخشد، و سودى نداشته باشد.
اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه آخرين آرزوى يك انسان كه برتر از آن تصور نمى شود، اين است كه مالك تمام روى زمين شود، ولى شدت مجازات ستمگران و مخالفان دعوت حق در آن حد و پايه است كه حاضرند اين آخرين هدف دنيوى بلكه برتر و بالاتر از آن را هم فدا كنند و آزاد شوند، و تازه به فرض كه از آنها پذيرفته مى شد تنها نجات از عذاب بود اما از پاداشهاى فوق العاده عظيم اجابت كنندگان دعوت حق خبرى نبود.
و از اينجا روشن مى شود كه تعبير و مثله معه تنها به اين معنى نيست كه همانند مجموع كره زمين را بر آن بيفزايد بلكه منظور آن است كه هر قدر بيش از آن هم مالك باشند حاضرند براى رهائى خود بدهند، دليل آن هم روشن است چرا كه انسان همه چيز را براى خودش مى خواهد هنگامى كه خودش غرق عذاب باشد، مالكيت همه دنيا براى او چه سودى دارد؟
و به دنبال اين بدبختى (عدم پذيرش همه آنچه در زمين است در برابر نجات او) اشاره به بدبختى ديگر آنها كرده مى گويد؟ آنها داراى حساب سخت و بدى هستند( اولئك لهم سوء الحساب ) .
در اينكه منظور از سوء الحساب چيست؟ مفسران تعبيرات گوناگونى دارند، بعضى معتقدند كه منظور حساب دقيق و بدون كمترين گذشت است، زيرا سوء الحساب به معنى ظلم و ستم در باره خداوند عادل هيچ مفهومى ندارد.
حديثى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده نيز اين تفسير را تاييد مى كند، در اين حديث مى خوانيم كه امام به يكى از ياران خود فرمود: چرا فلانكس از تو شكايت دارد؟ عرض كرد: شكايتش به خاطر اين است كه من حقم را تا آخر از او گرفتم، هنگامى كه امام اين سخن را شنيد به حالت غضبناك نشست، سپس فرمود: كانك اذ استقصيت حقك لم تسى ء ارأيت ما حكى الله عز و جل: و يخافون سوء الحساب، اتراهم يخافون الله ان يجور عليهم لا و الله ما خافوا الا الاستقصاء فسماه الله عز و جل سوء الحساب فمن استقصى فقد اسائه: گويا گمان ميكنى اگر تا آخرين مرحله حقت را بگيرى بدى نكردى، اين چنين نيست، آيا سخن خدا را نديده اى كه مى فرمايد: و يخافون سوء الحساب (بدكاران از بدى حساب ميترسند) آيا تو فكر ميكنى كه آنها از اين ميترسند كه خدا بر آنها ستم كند؟ نه به خدا سوگند، آنها از اين ميترسند كه خدا حساب آنها را دقيقا و تا آخرين مرحله برسد، خداوند نام اين را سوء حساب نهاده است و بنابراين هر كسى زياد دقت و سختگيرى در كشيدن حساب بكند بد حسابى كرده است.
بعضى ديگر گفته اند كه منظور از سوء الحساب آنست كه محاسبه آنها توام با سرزنش و توبيخ و مانند آن است، كه علاوه بر وحشت از اصل حساب آنها را رنج مى دهد.
بعضى ديگر نيز گفته اند منظور از سوء الحساب، سوء الجزاء است، اين يعنى پاداش بدى براى آنهاست، اين درست به آن ميماند كه ميگوئيم فلانكس حسابش پاك است و يا فلانكس حسابش تيره و تاريك است، يعنى نتيجه حساب آنها خوب يا بد است، و يا اينكه ميگوئيم حساب فلانكس را كف دست او بگذار!، يعنى بر طبق كارش مجازاتش كن.
اين تفسيرهاى سه گانه در عين حال با همديگر منافاتى هم ندارند، و ممكن است همه آنها از آيه استفاده شود، يعنى اينگونه اشخاص هم محاسبه سخت و دقيقى را پس مى دهند، و هم در حال محاسبه مورد توبيخ و سرزنش قرار مى گيرند و هم كيفر آنها بعد از حساب بدون كم و كاست به آنان داده مى شود.
در پايان آيه به سومين مجازات و يا نتيجه نهائى مجازات آنان اشاره كرده مى فرمايد: جايگاه آنان دوزخ و چه بد جايگاهى است؟ (و ماءويهم جهنم و بئس المهاد).
(مهاد) در اصل از ماده مهد به معنى آماده و مهيا كردن است و به معنى بستر، كه انسان به هنگام استراحت و آرامش از آن استفاده مى كند، نيز آمده است، چرا كه آنرا آماده و مهيا براى استراحت كردن مى سازد، ذكر اين كلمه اشاره به آن است كه اينگونه طغيانگران به جاى اينكه در بستر استراحت بيارمند بايد روى شعله هاى آتش سوزان قرار گيرند!.
از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه مردم در قيامت به دو گروه تقسيم مى شوند، گروهى هستند كه خداوند حساب آنها را به آسانى و سهولت رسيدگى مى كند و هيچگونه سختگيرى در موردشان نخواهد كرد( فاما من اوتى كتابه بيمينه فسوف يحاسب حسابا يسيرا ) (سوره انشقاق - 8) و به عكس كسانى هستند كه با شدت به حساب آنها رسيدگى مى شود و ذره و مثقال آن مورد دقت قرار مى گيرد چنانكه در باره بعضى از بلاد كه مردم آن سركش و گنهكار بودند مى فرمايد( فحاسبناها حسابا شديدا و عذبناها عذابا نكرا ) (طلاق - 8) و يا در آيه مورد بحث كه تعبير به سوء الحساب شده.
اين به خاطر آن است كه عده اى در زندگى دنيا و رسيدگى به حساب ديگران فوق العاده سختگيرند و به اصطلاح مو را از ماست مى كشند، سعى دارند حق خود را تا آخرين دينار به هر قيمتى شده بگيرند، و به هنگامى كه خطائى از ديگرى سر زده، تا آخرين حد ممكن او را مجازات كنند، اينها كسانى هستند كه در زندگى كمترين گذشت، حتى در مورد زن و فرزند و برادر و دوستان ندارند، و از آنجا كه زندگى جهان ديگر بازتاب و انعكاس از زندگى اين جهان است، خداوند نيز در حساب آنها چنان سختگيرى مى كند كه بايد در برابر هر كارى كه كرده اند جوابگو باشند بى آنكه كمترين گذشتى در باره آنها شود.
اما به عكس كسانى هستند آسانگير و پر گذشت و بزرگوار، مخصوصا به هنگامى كه در برابر دوست و آشنا و يا كسانى كه بر آنها حق دارند و يا افراد ضعيف قرار مى گيرند، آنقدر بزرگوارند كه سعى مى كنند در بسيارى از موارد خود را به تغافل زنند و گناهان بعضى را ناديده بگيرند، البته گناهانى كه نسبت به آنها جنبه شخصى دارد، خداوند در مورد اين گونه اشخاص آسان مى گيرد و آنها را مشمول عفو بى پايان و رحمت وسيع خود قرار مى دهد، و با حساب يسير و آسان آنها را محاسبه مى كند و اين درسى است بزرگ براى همه انسانها مخصوصا كسانى كه مصدر كارى هستند و با گروه زيادى سر و كار دارند.
( أفمن يعلم أنما أنزل اليك من ربك الحق كمن هو أعمى انما يتذكر أولوا الألبب ) (19)( الذين يوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثق ) (20)( و الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ) (21)( و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و أقاموا الصلوة و أنفقوا مما رزقنهم سرا و علانية و يدرؤن بالحسنة السيئة أولئك لهم عقبى الدار ) (22)( جنت عدن يدخلونها و من صلح من أبائهم و أزوجهم و ذريتهم و الملئكة يدخلون عليهم من كل باب ) (23)( سلم عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار ) (24)
ترجمه:
19 - آيا كسى كه ميداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند كسى است كه نابيناست؟! تنها صاحبان انديشه متذكر مى شوند!
20 - آنها كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان را نمى شكنند.
21 - و آنها كه پيوندهائى را كه خدا به آن امر كرده است برقرار مى دارند، و از پروردگارشان مى ترسند و از بدى حساب (روز قيامت ) بيم دارند. 22 - و آنها كه بخاطر ذات (پاك ) پروردگارشان شكيبائى مى كنند، و نماز را بر پا ميدارند، و از آنچه به آنها روزى داده ايم، در پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، و با حسنات، سيئات را از ميان مى برند، پايان نيك سراى ديگر از آن آنهاست.
23 - باغهاى جاويدان بهشت كه وارد آن مى شوند و همچنين پدران و همسران و فرزندان صالح آنها، و فرشتگان از هر درى بر آنان و
24 - (و به آنها مى گويند) سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان چه پايان خوب اين سرا نصيبتان شد!.
درهاى هشتگانه بهشت و برنامه اولوا الالباب.
در آيات مورد بحث، ترسيم و تجسمى از جزئيات برنامه هاى سازنده طرفداران حق به چشم ميخورد كه بحث آيات گذشته را تكميل مى نمايد.
در اولين آيه مورد بحث به صورت يك استفهام انكارى مى فرمايد: (آيا كسى كه مى داند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند كسى است كه نابينا است )؟( ا فمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمى ) .
چه تعبير جالبى؟ نمى گويد: آيا كسى كه مى داند كه اين قرآن بر حق است مانند كسى است كه نمى داند، بلكه مى گويد آيا كسى كه اين را مى داند همانند اعمى است؟ اين تعبير اشاره لطيفى است به اينكه ندانستن اين واقعيت به هيچوجه امكان پذير نيست مگر اينكه چشم دل انسان به كلى از كار افتاده باشد، و گر نه چگونه ممكن است دارنده چشم بينا و سالم چهره آفتاب را نبيند و عظمت اين قرآن درست همانند نور آفتاب است.
و لذا در پايان آيه اضافه مى كند:، (تنها كسانى متذكر مى شوند كه اولوا الالباب و صاحبان مغز و انديشه اند).( انما يتذكر اولوا الالباب ) .
(الباب ) جمع (لب ) به معنى (مغز) هر چيز است، بنابراين نقطه مقابل اولوا الباب افراد بى مغز و پوك و ميان تهى و بى محتوا هستند.
اين آيه به گفته بعضى از مفسران بزرگ با تاكيد هر چه بيشتر، مردم را دعوت به فراگيرى علم و مبارزه با جهل مى كند، چرا كه افراد فاقد علم را نابينا و اعمى شمرده است.
سپس به عنوان تفسير (اولوا الالباب ) ريز برنامه هاى طرفداران حق را بيان كرده و قبل از هر چيز انگشت روى مساله وفاى به عهد و ترك پيمانشكنى گذارده، مى گويد: (آنها كسانى هستند كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان را نمى شكنند)( الذين يوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثاق ) .
شك نيست كه عهدالله (عهد الهى ) معنى وسيعى دارد: هم شامل عهدهاى فطرى و پيمانهائى كه خدا به مقتضاى فطرت از انسان گرفته مى شود (همانند فطرت توحيد و عشق به حق و عدالت و هم پيمانهاى عقلى يعنى آنچه را كه انسان با نيروى تفكر و انديشه و عقل از حقايق عالم هستى و مبدء و معاد درك مى كند، هم پيمانهاى شرعى يعنى آنچه را كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مؤ منان در رابطه با اطاعت فرمانهاى خداوند و ترك معصيت و گناه پيمان گرفته همه را شامل مى گردد.
و طبيعى است كه وفا به پيمانهائى كه انسان با ديگر انسانها ميبندد، نيز در اين مجموعه وارد است، چرا كه خدا فرمان داده كه اين پيمانها نيز محترم شمرده شود، بلكه هم در پيمانهاى تشريعى داخل است و هم در پيمانهاى عقلى.
دومين ماده برنامه آنها، حفظ پيوندها و پاسدارى از آنهاست، چنانكه مى فرمايد: (آنها كسانى هستند كه پيوندهائى را كه خداوند امر به حفظ آن كرده برقرار مى دارند)( و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل ) .
تعبيرى از اين وسيع تر در اين زمينه نمى توان پيدا كرد، چرا كه انسان ارتباطى با خدا، ارتباطى با پيامبران و رهبران، ارتباطى با ساير انسانها اعم از دوست و همسايه و خويشاوند و برادران دينى و همنوعان دارد، و ارتباطى نيز با خودش، دستور فوق مى گويد بايد همه اين پيوندها را محترم شمرد، حق همه را ادا كرد، و كارى كه منجر به قطع يكى از اين پيوندها مى شود انجام نداد.
در حقيقت انسان يك موجود منزوى و جدا و بريده از عالم هستى نيست بلكه سر تا پاى وجود او را پيوندها و علاقه ها و ارتباطها تشكيل مى دهد.
از يكسو با آفريننده اين دستگاه پيوند دارد كه اگر ارتباطش را از او قطع كند نابود مى شود همانگونه كه نور يك چراغ با قطع شدن خط ارتباطى آن با مبدء مولد برق.
بنابراين همان طورى كه از نظر تكوينى پيوند با اين مبدء بزرگ دارد از نظر اطاعت فرمان و تشريع نيز بايد پيوند خود را بر قرار كند.
از سوئى ديگر پيوندى با پيامبر و امام به عنوان رهبر و پيشوا دارد، كه قطع آن او را در بيراهه ها سرگردان مى كند.
از سوى سوم پيوندى با تمام جامعه انسانيت و بخصوص با آنها كه حق بيشترى بر او دارند همانند پدر و مادر و خويشاوندان و دوستان و استاد و مربى.
و از سوى چهارم پيوندى با نفس خويش دارد، از نظر اينكه مامور به حفظ مصالح خويشتن و ترقى و تكامل آن شده است.
بر قرار ساختن هر يك از اين پيوندها در واقع مصداق يصلون ما امر الله به ان يوصل است و قطع هر يك از اين پيوندها، قطع ما امر الله به ان يوصل است، چرا كه خدا دستور وصل همه اين پيوندها را داده است.
از آنچه گفتيم ضمنا تفسير احاديثى كه در رابطه با اين آيه وارد شده است روشن مى شود كه گاهى آن را به اقوام و بستگان تفسير فرموده اند و گاهى به امام و پيشواى دين و گاهى به آل محمد و زمانى به همه افراد با ايمان!
مثلا در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه از آنحضرت در باره تفسير( الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل ) سؤال شد فقال قرابتك (فرمود: منظور خويشاوندان تو است ).
و نيز در حديث ديگرى از همان امام (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: نزلت فى رحم آل محمد و قد يكون فى قرابتك: (اين جمله در باره پيوند با آل محمد صادر شده است و گاهى در خويشاوندان و بستگان تو نيز هست ).
جالب اينكه در پايان اين حديث مى خوانيم كه امام فرمود: فلا تكونن ممن يقول للشى ء انه فى شى ء واحد: (از كسانى مباش كه معنى آيات را منحصر به مصداق معينى بدانى ).
اين جمله اشاره روشنى به وسعت معانى آيات قرآن است كه مكرر خاطر - نشان كرده ايم باز در حديث سومى از همان پيشواى بزرگ مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: هو صلة الامام فى كل سنة بما قل او كثر ثم قال و ما اريد بذلك الا تذكيتكم: (منظور برقرار ساختن پيوند با امام و پيشواى مسلمين در هر سال از طريق كمك مالى است، كم باشد يا زياد، سپس فرمود: منظور من با اين كار فقط اين است كه شما را پاك و پاكيزه كنم ).
سومين و چهارمين برنامه طرفداران حق آنست كه (آنها از پروردگارشان، خشيت دارند و از بدى حساب در دادگاه قيامت ميترسند)( و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ) .
در اينكه ميان (خشيت ) و (خوف ) چه تفاوتى وجود دارد، با اينكه هر دو نزديك به يكديگر است بعضى گفته اند: خشيت، خوف است كه توام با احترام طرف و توام با علم و يقين باشد، و لذا در قرآن اين حالت مخصوص دانشمندان شمرده شده است،، انما يخشى الله من عباده العلماء:
(از ميان بندگان خداوند، تنها علما و دانشمندان از او خشيت دارند) (فاطر - 28).
ولى با توجه به موارد استعمال كلمه خشيت در قرآن كه در آيات بسيارى به كار رفته است روشن مى شود كه درست به همان معنى خوف به كار رفته و بصورت مرادف با آن استعمال شده است.
در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه آيا ترس از پروردگار چيزى جز ترس از حساب و مجازات او هست، با اينحال چه تفاوتى ميان يخشون ربهم و (يخافون سوء الحساب ) وجود دارد؟
پاسخ اين است كه ترس از خداوند الزاما هميشه به معنى ترس از مجازات و حساب او نيست، بلكه عظمت مقام او و احساس سنگين بودن وظيفه بندگى (حتى بدون توجه به مجازات و كيفر) در دلهاى افراد با ايمان خود بخود ايجاد يكنوع حالت ترس و وحشت مى كند، ترسى زائيده ايمان و آگاهى از عظمت خدا و احساس مسئوليت در برابر او (آيه 28 فاطر ممكن است اشاره به همين معنى باشد).
سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد در رابطه با سوء الحساب است، آيا براستى در قيامت به هنگام محاسبه اعمال افراد، (بد حسابى ) وجود دارد؟!
پاسخ اين سؤ ال را در چند آيه قبل كه عين اين كلمه به كار رفته بود، بيان كرديم و گفتيم: منظور از آن رسيدگى دقيق و بدون گذشت و حساب كردن تمام جزئيات و به اصطلاح مو را از ماست كشيدن مى باشد، و حديث جالبى نيز در همين زمينه وارد شده بود كه در آنجا بيان شد.
و همانگونه كه در آنجا گفتيم اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از سوء الحساب، محاسبه توام با سرزنش و توبيخ باشد، و بعضى سوء الحساب را به معنى سوء الجزاء يعنى پاداش بد تفسير كرده اند همانگونه كه ميگوئيم حساب فلانكس را كف دستش بگذار يعنى مجازاتش كن.
اين احتمال را نيز داديم كه سوء الحساب، يك مفهوم جامع داشته باشد و همه اين معانى را شامل شود.
(پنجمين ) برنامه آنها استقامت است، در برابر تمام مشكلاتى كه در مسير اطاعت و ترك گناه و جهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجود دارد آنهم صبر و استقامتى براى جلب خشنودى پروردگار، و لذا مى فرمايد: آنها كسانى هستند كه بخاطر جلب رضايت پروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند،( و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم ) .
كرارا مفهوم (صبر) را كه (استقامت به معنى وسيع كلمه ) است، يادآور شده ايم و اما تعبير به (وجه ربهم ) يكى از دو معنى را ميرساند:
نخست اينكه وجه در اين گونه موارد به معنى (عظمت ) است، همانگونه كه به (نظر) و (راى ) مهم گفته مى شود هذا وجه الرأى: (يعنى اين راءى مهمى است و اين شايد به خاطر آنست كه وجه در اصل به معنى صورت است و صورت انسان مهمترين قسمت ظاهرى بدن او است، زيرا اعضاى مهم گويائى و بينائى و شنوائى در آن قرار گرفته است.
ديگر اينكه (وجه رب ) در اينجا به معنى (رضايت و خشنودى پروردگار) است، يعنى آنها به خاطر جلب رضاى حق در برابر همه مشكلات صبر و استقامت بخرج مى دهند، استعمال وجه در اين معنى، به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه مى خواهد جلب رضايت كسى را كند صورت او را به خود متوجه مى سازد، (بنابراين وجه در اينجا جنبه كنائى دارد).
در هر صورت اين جمله دليل روشنى است بر اينكه صبر و شكيبائى و بطور كلى هر گونه عمل خير در صورتى ارزش دارد كه (ابتغاء وجه الله ) و براى خدا باشد، و اگر انگيزه هاى ديگرى از قبيل رياكارى و جلب توجه مردم كه او آدم با استقامت و نيكوكارى است، و يا حتى براى ارضاى غرور خود، كارى را انجام دهد بيارزش است.
و به گفته بعضى از مفسران گاهى انسان در برابر حوادث ناگوار صبر مى كند تا مردم بگويند چقدر با استقامت است؟ و گاهى از ترس اينكه نگويند چه آدم كم ظرفيتى است؟ و گاهى به خاطر اينكه دشمنان شماتتش نكنند، و گاهى به خاطر اينكه ميداند بيتابى و جزع بيهوده است، و گاهى به خاطر اينكه چهره مظلوميت به خود بگيرد، و بيارى او برخيزند، هيچيك از اين امور دليل بر كمال نفس انسانى نيست.
اما هنگامى كه به خاطر اطاعت فرمان خدا و اينكه هر حادثه اى در زندگى رخ مى دهد دليل و حكمتى دارد صبر و استقامت به خرج مى دهد آنچنان كه عظمت حادثه را در هم مى شكند، و از گشودن زبان به كفران و آنچه دليل به جزع است خوددارى مى كند، اين همان صبرى است كه در آيه فوق به آن اشاره شده و ابتغاء وجه الله محسوب مى شود.
(ششمين ) برنامه آنها اين است كه (آنها نماز را بر پا ميدارند)( و اقاموا الصلوة ) .
گر چه اقامه نماز يكى از مصاديق وفاء بعهد الله، و حتى مصداق زنده اى براى حفظ پيوندهاى الهى و از يك نظر از مصاديق صبر و استقامت است، ولى از آنجا كه اين مفاهيم كلى پاره اى از مصداقهاى بسيار مهم دارد كه در سرنوشت انسان فوق العاده مؤ ثر است، در اين جمله و جمله هاى بعد روى آنها انگشت گذارده شده.
چه چيز مهمتر از اين است كه انسان هر صبح و شام رابطه و پيوند خود را با خدا تجديد كند، با او به راز و نياز بر خيزد و بياد عظمت او و مسئوليتهاى خويش بيفتد، و در پرتو اين كار، گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشويد، و با پيوستن قطره وجود خود به اقيانوس بيكران هستى حق، مايه بگيرد، آرى نماز همه اين بركات و آثار را دارد.
و به دنبال آن (هفتمين ) برنامه حقجويان را با اين عبارت بيان مى كند (آنها كسانى هستند كه از آنچه به آنان روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند)( و انفقوا مما رزقنا هم سرا و علانية ) .
تنها در اين آيه نيست كه مساله انفاق يا زكات، به دنبال نماز قرار مى گيرد، در بسيارى از آيات قرآن اين ترادف به چشم مى خورد، چرا كه يكى پيوند انسان را با خدا و ديگرى پيوند او را با (خلق ) محكم مى كند.
در اينجا توجه به جمله (مما رزقناهم ) كه هر گونه موهبتى را اعم از مال، علم، قدرت، موقعيت و نفوذ اجتماعى و غير آن را شامل مى شود لازم است، چرا كه انفاق نبايد يك بعدى باشد بلكه در تمام ابعاد و همه مواهب انجام گيرد.
تعبير به (سرا و علانية ) (پنهان و آشكار) اشاره ديگرى به اين واقعيت است كه آنها در انفاقهاى خود به كيفيتهاى آن نيز نظر دارند، چرا كه گاهى اگر انفاق پنهانى صورت گيرد بسيار مؤ ثرتر است، و اين در مواردى است كه حفظ حيثيت طرف چنين ايجاب مى كند و يا نسبت به انفاق كننده كه مصون از ريا و نشان دادن عمل بديگران باشد و گاه اگر آشكار انجام گيرد اثرش وسيعتر و بيشتر خواهد بود، و اين در مواردى است كه باعث تشويق ديگران به اين كار خير و تاسى و اقتدا به او شود و يك عمل خير او سبب دهها يا صدها يا هزاران كار خير مشابه گردد.
و از اينجا روشن مى شود كه قرآن در انجام يك عمل مثبت آنچنان باريك بين است كه تنها به اصل كار توجه نمى كند، بلكه تاكيد دارد كه هم اصل عمل خير باشد و هم كيفيت انجام آن (در مواردى كه يك كار ممكن است با كيفيات مختلفى انجام گيرد).
بالاخره (هشتمين ) و آخرين برنامه آنها اين است كه (آنها بوسيله حسنات )، (سيئات ) خود را از ميان مى برند)( و يدرئون بالحسنة السيئة ) .
به اين معنى كه به هنگام ارتكاب يك گناه و لغزش، تنها به پشيمان شدن و ندامت و استغفار قناعت نمى كنند، بلكه عملا در مقام جبران بر مى آيند، و هر اندازه گناه و لغزش آنها بزرگتر باشد به همان اندازه حسنات بيشترى انجام مى دهند، تا وجود خود و جامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشويند.
(يدرئون ) از ماده (درء) (بر وزن زرع ) به معنى دفع كردن است.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه آنها بدى را با بدى تلافى نمى كنند، بلكه سعى دارند اگر از كسى نسبت به آنها بدى برسد، با انجام نيكى در حق وى، او را شرمنده و وادار به تجديد نظر كنند، همانگونه كه در آيه 35 سوره فصلت مى خوانيم: ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم: (بدى را به آنچه نكوتر است از خود دور ساز كه در اين هنگام كسى كه ميان تو و او دشمنى و عداوت است تغيير چهره مى دهد گوئى دوست صميمى تو است )!.
در عين حال هيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث در صدد بيان هر دو معنى باشد.
در احاديث اسلامى نيز احاديثى به مضمون هر دو تفسير وارد شده است.
در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه به معاذ بن جبل فرمود: اذا عملت سيئة فاعمل بجنبها حسنة تمحها: (هنگامى كه كار بدى كردى در كنار آن كار خوبى انجام ده كه آنرا محو كند).
و در نهج البلاغه مى خوانيم كه امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) فرمود: عاتب اخاك بالاحسان اليه و اردد شره بالانعام عليه: (برادرت را در برابر كار خلافى كه انجام داده است بوسيله نيكى سرزنش كن، و شر او را از طريق انعام و احسان به او برگردان ).
البته بايد توجه داشت اين يك حكم اخلاقى و مخصوص به مواردى است كه اين گونه برنامه ها مؤ ثر واقع مى شود، و گر نه اجراى حدود و كيفر بدكاران كه به عنوان يك قانون در قوانين اسلامى آمده است، در همه كسانى كه مشمول آن هستند يكسان اجرا مى شود.
و در پايان آيه پس از ذكر برنامه هاى مختلف گذشته، اشاره به عاقبت كار (اولوا الالباب ) و انديشمندان و طرفداران حق و عاملان به اين برنامه ها كرده مى فرمايد: (عاقبت نيك سراى ديگر از آن آنهاست )( اولئك لهم عقبى الدار ) :
آيه بعد توضيحى است براى اين سرانجام نيك و عاقبت خير مى گويد: (سرانجام كار آنها باغهاى جاويدان بهشت است كه هم خودشان وارد آن مى شوند و هم پدران و همسران و فرزندان صالح آنها) (جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم ) .
و چيزى كه اين نعمتهاى بزرگ و بى پايان را تكميل مى سازد، اين است كه (فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند)( و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب ) .
و به آنها مى گويند: (سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان )( سلام عليكم بما صبرتم ) .
آن صبرها و استقامتهاى شما در راه انجام وظائف و مسئوليتها و تحمل شدائد و مصائب بود كه اين سلامت را به وجود آورد، در اينجا در نهايت امنيت و آرامش خواهيد بود، نه جنگ و نزاعى، و نه خشونت و دعوائى، همه جا امن و امان است، و همه چيز به روى شما لبخند ميزند و آرامش خالى از هر گونه پريشانى خاطر اينجاست!.
و در پايان مى فرمايد: (چه پايان نيك و چه عاقبت خوبى )؟( فنعم عقبى الدار ) .
جمله سلام عليكم بما صبرتم مى گويد درود فرشتگان به بهشتيان به اين گونه است كه مى گويند سلام بر شما باد به خاطر صبر و استقامتتان، در حالى كه در آيات فوق به هشت قسمت از كارهاى نيك و برنامه هاى مهم آنها اشاره شده ولى در اين جمله تنها انگشت روى يكى از آن هشت برنامه گذارده و آن صبر است.
نكته اين موضوع را از بيان زنده و پر مغز على (عليهاالسلام ) مى توان دريافت: ان الصبر من الايمان كالرأس من الجسد و لا خير فى جسد لا رأس معه و لا فى ايمان لا صبر معه: (صبر نسبت به ايمان مانند سر است در مقابل تن، تن بيسر بقائى ندارد و ايمان بدون صبر نيز، ارزشى نخواهد داشت ).
در حقيقت پشتوانه همه برنامه هاى سازنده فردى و اجتماعى، همان شكيبائى و استقامت است و اگر آن نباشد هيچكدام از آنها به سامانى نميرسد، چرا كه در مسير هر كار مثبتى مشكلات و موانعى است كه جز با نيروى استقامت نمى توان بر آنها پيروز شد، نه وفاى عهد بدون استقامت و صبر ميسر است، و نه حفظ پيوندهاى الهى، و نه ترس از خدا و دادگاه قيامت، و نه اقامه صلوة و انفاق از مواهب الهى، و نه جبران خطاها بوسيله حسنات!
هم از آيات قرآن و هم از روايات به خوبى استفاده مى شود كه بهشت درهائى دارد، ولى اين تعدد درها نه به خاطر آن است كه عده وارد شوندگان به بهشت آن گونه اند كه اگر بخواهند از يك در وارد شوند توليد زحمت مى كند، و نه از جهت آن است كه يكنوع تفاوت گروهى و طبقاتى وجود دارد، كه هر گروهى موظفند از يك در وارد شوند، و نه براى نزديكى و دورى راه است، و نه به خاطر زيبائى و تنوع به خاطر كثرت درها! اصولا درهاى بهشت همانند درهاى دنيا كه در مدخل باغها و قصرها و خانه ها ميگذارند نيست.
بلكه اين درها اشاره به اعمال و كارهائى است كه سبب ورود به بهشت مى شوند، و لذا در پاره اى از اخبار مى خوانيم كه (بهشت درهائى به نامهاى مختلف دارد، از جمله: درى دارد كه به عنوان باب المجاهدين! (در مجاهدان ) ناميده مى شود، و مجاهدان مسلح به همان سلاحى كه با آن جهاد كردند از آن در وارد بهشت مى شوند و فرشتگان به آنها خوش آمد مى گويند)!.
از امام باقر (عليهاالسلام ) در حديثى مى خوانيم: و اعلموا ان للجنة ثمانية ابواب عرض كل باب منها مسيرة اربعين سنة: (بدانيد كه بهشت هشت در دارد كه عرض هر درى از آنها به اندازه چهل سال راه است )!.
اين خود نشان مى دهد كه (در) در اين گونه موارد، مفهومى وسيعتر از آنچه در تعبيرات روزانه گفته مى شود دارد.
و جالب اينكه در قرآن مى خوانيم كه جهنم (هفت ) در دارد (لها سبعة ابواب ) (حجر - 44) و طبق روايات بهشت داراى (هشت ) در است، اشاره به اينكه طرق وصول به سعادت و بهشت جاويدان از طرق وصول به جهنم بيشتر است، و رحمت خدا بر غضب او پيشى مى گيرد (يا من سبقت رحمته غضبه ) (جوشن كبير).
و جالبتر اينكه در مورد برنامه هاى (اولوا الالباب ) در آيات فوق نيز اشاره به هشت برنامه شده بود كه هر كدام از آنها در واقع درى از درهاى بهشت و طريقى براى وصول به سعادت جاودان است.
نه تنها آيه فوق كه بعضى ديگر از آيات قرآن نيز صريحا اين مطلب را بيان مى كند كه در جمع بهشتيان، پدران و همسران و فرزندان آنها كه صالح بوده اند وارد مى شوند، و اين در حقيقت براى تكميل نعمتهاى الهى بر آنان است، تا هيچ كمبودى حتى از نظر فراق افراد مورد علاقه خود نداشته باشند، و از آنجا كه در آن سرا كه سراى نوين و متكاملى است همه چيز تازه و نو مى شود آنها نيز با چهره هاى تازه و نو و محبت و صميميتى داغتر و گرمتر وارد مى شوند، محبتى كه ارزش نعمتهاى بهشتى را چند برابر مى كند.
گر چه در آيه فوق تنها پدران و فرزندان و همسران ذكر شده اند، ولى در واقع همه بستگان در اين جمع، جمعند، چرا كه حضور فرزندان و پدران بدون حضور برادران و خواهران و حتى ساير بستگان ممكن نيست، و اين مطلب با كمى دقت روشن مى شود، زيرا هر گاه كسى بهشتى باشد پدر صالح او نيز به او ملحق مى شود، و از آنجا كه پدر صالح بهشتى است، همه فرزندانش به او مى پيوندند و به اين ترتيب برادران به هم ملحق مى شوند. و با همين محاسبه ساير بستگان نيز در آن جمع حضور خواهند داشت (دقت كنيد).
(جنات ) به معنى باغها و (عدن ) به معنى (توقف طولانى ) است و در اينجا به معنى ابديت است، و اينكه به معدن، معدن مى گويند به خاطر توقف طولانى موادى در آن مكان است.
از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه بهشت براى بهشتيان سراى ابدى و جاويدان است، ولى همانگونه كه در ذيل آيه 72 سوره توبه گفتيم از پاره اى از آيات قرآن بر مى آيد كه جنات عدن محل خاصى است از بهشت. كه بر ساير باغهاى بهشت امتياز دارد، و تنها سه گروه در آنجا ساكن مى شوند: (پيامبران ) و (صديقان ) يعنى ياران خاص آنها، و شهداء.
در اينكه (حسنات ) و (سيئات ) اجمالا روى يكديگر اثر متقابل دارند شكى نيست، و ما حتى نمونه هاى اين موضوع را در زندگى روزمره خود مييابيم، گاه مى شود كه انسان ساليان دراز زحمت ميكشد، و با تحمل مشقت فراوان سرمايهاى مياندوزد، اما با يك ندانم كارى يا هوسبازى، يا بيمبالاتى آنرا از دست مى دهد، اين چيزى جز نابود كردن حسنات مادى سابق نيست كه در قرآن از آن تعبير به (حبط) شده است.
و گاه به عكس، انسان مرتكب اشتباهات فراوانى مى شود، و بار خسارتهاى سنگينى را بر اثر آنها بدوش ميكشد، اما با يك عمل عاقلانه و حساب شده، و يا مجاهده شجاعانه، همه آنها را جبران مينمايد، چنانكه مثلا در مسير همين انقلاب اسلامى كه در عصر و زمان خود با آن مواجه بوديم كسانى را ديديم كه مرتكب گناهان فراوانى در نظام ظالم و جبار سابق شده بودند و به همين عنوان نيز در زندان بودند، اما به هنگام بروز جنگ با دشمنان مملكت، آنها را بخاطر تخصصهاى نظاميشان به ميدان دعوت كردند، آنها نيز با شجاعت و فداكارى بى نظيرى ضربات مهلكى بر پيكر دشمن وارد ساختند، و در اين ميان بعضى شهيد شدند، و بعضى ماندند و در هر دو صورت گذشته خود را جبران نمودند.
در آيات مورد بحث كه مى فرمايد: و يدرئون بالحسنة السيئة (انديشمندان با ايمان، سيئات خود را با حسنات دفع مى كنند) نيز به همين مطلب اشاره شده است.
چرا كه انسان غير معصوم، خواه ناخواه گرفتار لغزشهائى مى شود اما، مهم آنست كه بعد از آن به فكر جبران باشد، نه تنها آثار اجتماعى گناه را با اعمال خيرش بشويد بلكه آن تاريكى و ظلمتى كه از گناه بر قلب و روان آدمى مينشيند آنرا نيز با حسنات پاك كند، و به نورانيت و صفاى فطرى بازگرداند.
اين كار در لسان قرآن به عنوان (تكفير) (پوشاندن ) و پاك كردن ناميده مى شود (در جلد دوم تفسير نمونه صفحه 69 به بعد توضيحات ديگرى نيز در اين زمينه داده ايم ).
البته همانگونه كه در تفسير آيات فوق گفتيم جمله و يدرئون بالحسنة ممكن است اشاره به يك فضيلت اخلاقى مهم ديگر باشد و آن اينكه اولوا الالباب، بدى ديگران را با بدى پاسخ نمى دهند، و بجاى انتقام، گرفتن، نيكى مى كنند، تا طرف، خود شرمنده و شرمسار گردد و به سوى پاكى باز گردد و خويش را اصلاح كند.
( و الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثقه و يقطعون ما اءمر الله به ان يوصل و يفسدون فى الأرض أولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار ) (25)( الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و فرحوا بالحيوة الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الاخرة الا متع ) (26)
ترجمه:
25 - و آنها كه عهد الهى را پس از محكم كردن ميشكنند، و پيوندهائى را كه خدا دستور برقرارى آن را داده قطع مى كنند: و در روى زمين فساد مينمايند، لعنت براى آنهاست و بدى (و مجازات ) سراى آخرت!
26 - خدا روزى را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) وسيع و براى هر كس بخواهد (و مستحق ببيند) تنگ قرار مى دهد ولى آنها به زندگى دنيا شاد (و خوشحال ) شدند در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت متاع ناچيزى است.
دنيا پرستان تبهكار!
از آنجا كه نيك و بد همواره با مقايسه يكديگر به خوبى روشن مى گردد پس از ذكر صفات (اولوا الالباب ) و حقطلبان كه در آيات گذشته مشروحا آمد، در قسمتى از آيات مورد بحث، بخشى از صفات اصلى مفسدان و آنها كه عقل و انديشه واقعى خود را از دست داده اند بيان ميدارد، و مى گويد:
(و آنها كه عهد الهى را بعد از محكم كردن ميشكنند، و پيوندهائى را كه خدا فرمان به برقرارى آن داده، قطع مى كنند، و در روى زمين افساد مينمايند، لعنت و مجازات سراى ديگر از آنهاست )( و الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الارض اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار ) .
و در حقيقت تمام مفاسد عقيدتى و علمى آنها در سه جمله فوق، خلاصه شده است:
1 - شكستن پيمانهاى الهى كه شامل پيمانهاى فطرى، و پيمانهاى عقلى، و پيمانهاى تشريعى مى شوند.
2 - قطع رابطه ها: رابطه با خدا، رابطه با رهبران الهى، رابطه با خلق، و رابطه با خويشتن 3 - آخرين قسمت كه ثمره دو قسمت قبل است، فساد در روى زمين است.
كسى كه پيمانهاى خدا را بشكند، و پيوندها را از هر سو ببرد، آيا كارى جز فساد انجام خواهد داد؟!
اين تلاشها و كوششها از ناحيه اين گروه به خاطر رسيدن به مقاصد مادى، و يا حتى خيالى، صورت مى گيرد، و به جاى اينكه آنها را به هدف ارزنده اى نزديك كند، دور مى سازد، چرا كه لعنت به معنى دورى از رحمت خدا است.
جالب اينكه در اين آيه و آيه گذشته، دار (خانه و سرا) به صورت مطلق آمده است، اشاره به اينكه سراى واقعى در حقيقت، سراى آخرت است چرا كه هر سراى ديگر (البته خلل مى گيرد)!
در آيه بعد اشاره به اين مى كند كه روزى و زيادى و كمى آن، بدست خدا
است: (خداوند روزى را براى هر كس بخواهد وسيع، و براى هر كس بخواهد تنگ قرار مى دهد)( الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ) .
اشاره به اينكه آنها كه به خاطر جلب در آمد بيشتر در روى زمين فساد مى كنند، پيوندهاى خدائى را مى برند، و عهد الهى را ميشكنند تا در آمد و بهره بيشترى از زندگى مادى پيدا كنند، توجه به اين حقيقت ندارند كه روزى و كم و زياد آن بدست خدا است.
اين جمله علاوه بر اين مى تواند پاسخ به سؤ الى كه صريحا در آيه ذكر نشده است، باشد و آن اينكه بعد از بيان دو گروه حاميان حق و باطل، در آيات قبل، اين سؤ ال پيش مى آيد: چگونه خداوند همه اينها را از مواهب و روزيهاى خود برخوردار مى سازد؟!.
آيه در پاسخ اين سؤ ال مى گويد: روزى و كم و زياد آن دست خدا است، و به هر صورت متاعى است زودگذر، آنچه بايد روى آن حساب كرد، همان سراى ديگر و سعادت ابدى است.
ولى به هر حال نكته مهم اين است كه (مشيت الهى ) در زمينه روزيها اين نيست كه خدا بى حساب و بدون استفاده از اسباب، به كسى روزى فراوان دهد و يا روزى او را كم كند، بلكه مشيت او بر اين قرار گرفته است كه آنرا در لابلاى اسباب اين جهان جستجو كند كه (ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها)!
سپس اضافه مى كند كه (پيمان شكنان و مفسدان فى الارض، تنها به زندگى دنيا خشنود و خوشحالند در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاع ناچيزى بيش نيست )( و فرحوا بالحيوة الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الاخرة الا متاع ) .
ذكر (متاع ) به صورت (نكره ) براى بيان ناچيز بودن آنست، همانگونه كه در فارسى ميگوئيم فلان موضوع متاعى بيش نيست، يعنى متاعى بيارزش!.
1 - مفسد فى الارض كيست؟
فساد كه نقطه مقابل صلاح است، به هر گونه تخريب و ويرانگرى گفته مى شود، و به گفته (راغب ) در (مفردات )، الفساد خروج الشى ء عن الاعتدال قليلا كان او كثيرا، و يضاده الصلاح، و يستعمل ذلك فى النفس و البدن و الاشياء الخارجة عن الاستقامة: (فساد هر گونه خارج شدن اشياء از حالت اعتدال است، كم باشد يا زياد، و نقطه مقابل آن صلاح است و اين در جان و بدن و اشيائى كه از حد اعتدال خارج مى شوند، تصور مى شود).
بنابراين تمام نابسامانى هائى كه در كارها ايجاد مى گردد، و همه افراط و تفريطها در كل مسائل فردى و اجتماعى، مصداق فساد است.
در قرآن مجيد نيز در بسيارى از موارد (فساد) و (صلاح ) در برابر يكديگر قرار گرفته اند، در سوره شعراء آيه 152 مى خوانيم الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون: (آنها كه در زمين فساد مى كنند و اصلاح نمى كنند).
در سوره بقره آيه 220 مى فرمايد:( و الله يعلم المفسد من المصلح ) : (خداوند مفسدان را از مصلحان ميشناسد).
و در سوره اعراف آيه 142 مى خوانيم:( و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين ) : (اصلاح كن و راه مفسدان را پيروى مكن ).
در بعضى از موارد ايمان و عمل صالح را در برابر فساد قرار داده است،( ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ) : (آيا آنها را كه ايمان و عمل صالح بجا آوردند همانند مفسدان فى الارض قرار دهيم ) (سوره ص آيه 27).
از سوى ديگر در بسيارى از آيات قرآن، (فساد) با كلمه (فى الارض )، همراه ذكر شده كه نشان مى دهد، نظر به جنبه هاى اجتماعى مساله است، اين تعبير در بيست و چند مورد از قرآن به چشم ميخورد.
و از سوى سوم (فساد و افساد) در آيات مختلف قرآن مجيد با گناهان ديگرى كه شايد غالبا جنبه مصداق دارد ذكر شده كه بعضى از اين گناهان فوق العاده بزرگ و بعضى از آن كوچكتر است مثلا:
گاهى همرديف با جنگ با خدا و پيامبر آمده است مانند( انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ) (مائده - 33).
و گاهى همرديف با هلاك كردن حرث و نسل (انسانها و زراعتها)( و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل ) (بقره - 205).
و زمانى در كنار قطع پيوندهائى كه خدا به آن فرمان داده است مانند( الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الارض ) (بقره - 27).
و گاه در كنار برترى جوئى و سركشى قرار گرفته( تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا ) : (اين سراى آخرت است، كه آن را براى كسانى قرار ميدهيم كه اراده برترى جوئى در زمين و فساد ندارند) (قصص - 83).
گاه (فرعون ) را مفسد مى شمارد، و بهنگام توبه كردن در حال غرق شدنش در نيل مى گويد:( الآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين ) : هم اكنون ايمان مى آورى در حالى كه قبلا گناه كردى و از مفسدان بودى (يونس - 91).
و نيز اين كلمه (فساد فى الارض ) گاه در مورد سرقت به كار رفته، همانگونه كه در داستان برادران يوسف مى خوانيم كه پس از اتهامشان به سرقت گفتند:
( تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما كنا سارقين ) : (بخدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم كه در زمين مصر فساد كنيم و ما هرگز سارق نبوده ايم ) (يوسف - 73).
و گاه در مورد همرديف كمفروشى بيان شده همانگونه كه در داستان شعيب مى خوانيم( و لا تبخسوا الناس اشيائهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) : كم فروشى نكنيد و حق مردم را كم نگذاريد و در زمين فساد نكنيد) (هود - 85).
و بالاخره گاهى به معنى به هم ريختن نظام عالم هستى و جهان آفرينش آمده است( لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا ) : (اگر در زمين و آسمان غير از خداوند يگانه الله، خدايان ديگرى بودند فاسد مى شدند) (انبياء - 22).
از مجموع اين آيات كه در سوره هاى مختلف قرآن آمده به خوبى استفاده مى شود كه فساد به طور كلى، يا فساد فى الارض يك معنى بسيار وسيع دارد كه بزرگترين جنايات همچون جنايات فرعون و ساير جباران، و كارهاى كمتر از آن را و حتى گناهان همچون كمفروشى و تقلب در معامله را شامل مى شود، و البته با توجه به مفهوم وسيع فساد كه هر گونه خروج از حد اعتدال را شامل مى شود، اين وسعت كاملا قابل درك است.
و با توجه به اينكه مجازاتها بايد با ميزان جرم، مطابقت داشته باشد روشن مى شود كه هر گروهى از اين مفسدان بايد يكنوع مجازات شوند و مجازات همه يكنواخت نيست.
حتى در آيه 33 سوره مائده كه (مفسد فى الارض ) با (محارب با خدا و پيامبر) همراه ذكر شده، چهار نوع، مجازات مى بينيم كه حتما حاكم شرع بايد در هر مورد مجازاتى را كه با مقدار جنايت متناسب است برگزيند (كشتن - بدار آويختن - قطع ايدى و ارجل - و تبعيد) فقهاى ما در بحث محارب و مفسد فى الارض شرائط و حدود اين مجازاتها را در كتب فقهى مشروحا بيان كرده اند.
و نيز براى ريشه كن كردن اين گونه مفاسد، در هر مورد بايد به وسيله اى متشبث شد، گاهى نخستين مرحله امر به معروف و نهى از منكر، يعنى نصيحت و اندرز و تذكرات، كافى است، ولى زمانى هم فرا مى رسد كه بايد به آخرين درجه شدت عمل يعنى جنگ متوسل شد.
ضمنا تعبير به فساد فى الارض ما را به يك واقعيت در زندگى اجتماعى انسانها رهنمون مى شود و آن اينكه مفاسد اجتماعى، معمولا موضعى نخواهند بود و در يك منطقه نمى توان آنها را محصور ساخت، بلكه در سطح اجتماع و در روى زمين گسترش پيدا مى كنند و از يك گروه به گروه ديگر سرايت خواهد كرد.
اين نكته نيز از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه يكى از اهداف بزرگ بعثت پيامبران پايان دادن به هر گونه فساد در ارض (به معنى وسيعش ) بوده است آنچنانكه از قول شعيب پيامبر بزرگ الهى مى خوانيم: ان اريد الا الاصلاح ما استطعت او در برابر فساد آن قوم سركش مى گويد تنها هدف من اين است كه تا آنجا كه در قدرت دارم به مبارزه با فساد بر خيزم و اصلاح كنم (هود - 88).
2 - روزى بدست خدا است اما...!
تنها آيات فوق نيست كه مى گويد كم و زياد روزى بدست خدا است، از آيات مختلف ديگر قرآن نيز همين معنى، به خوبى استفاده مى شود كه خدا روزى هر كس را بخواهد وسيع و روزى هر كس را بخواهد محدود مى سازد، اما اين سخن به آن معنى نيست كه بعضى از جاهلان پنداشته اند كه بايد دست از فعاليت كشيد و در گوشه اى نشست تا خدا آنچه مقدر است برساند، اين گونه افراد كه تفكر منفيشان دستاويز خوبى است براى آنها كه مذهب را مخدر ميدانند، از دو نكته اساسى غافلند:
نخست اينكه خواستن و مشيت و اراده الهى كه در اين آيات به آن اشاره شده يك مساله دلبخواه و بى حساب نيست، بلكه همانگونه كه سابقا هم گفته ايم مشيت خداوند از حكمت او جدا نيست و هميشه روى حساب لياقتها و شايستگيها است.
ديگر اينكه: اين مساله به معنى نفى عالم اسباب نمى باشد، چرا كه عالم اسباب يعنى جهان تكوين، نيز خواست خدا و مشيت تكوينى خدا است، و هيچگاه از مشيت تشريعى او جدا نخواهد بود.
به عبارت روشنتر اراده خدا در زمينه وسعت و تنگى روزى، مشروط به شرائطى است كه بر زندگى انسانها حكمفرماست، و تلاشها و كوششها و اخلاصها و فداكاريها، و به عكس سستى و تنبلى و بخل و آلودگى نيتها، نقش تعيين كننده اى در آن دارد، به همين دليل قرآن مجيد كرارا انسان را در گرو سعى و كوشش و تلاش و فعاليت خود شمرده، و بهره او را از زندگى به ميزان سعى و تلاشش ميداند.
لذا در كتاب وسائل الشيعه در كتاب تجارت و كسب و كار بابى در زمينه تلاش و كوشش براى تحصيل رزق و روزى عنوان كرده و احاديث متعددى در اين زمينه بيان ميدارد، نيز ابواب ديگرى در مذمت بيكارى، پرخوابى، تنبلى در طريق تحصيل نيازمنديهاى زندگى منعقد ساخته است.
از جمله در حديثى كه از امير مؤ منان (عليهاالسلام ) در اين ابواب نقل شده مى خوانيم كه فرمود: ان الاشياء لما ازدوجت ازدوج الكسل و العجز فنتجا بينهما الفقر: (هنگامى كه موجودات در آغاز با هم ازدواج كردند، تنبلى و ناتوانى با هم پيمان زوجيت بستند و فرزندى از آنها بنام (فقر) متولد شد!).
و در حديثى ديگر از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم: لا تكسلوا فى طلب معايشكم فان آبائنا كانوا يركضون فيها و يطلبونها: (در طلب روزى و نيازهاى زندگى تنبلى نكنيد چرا كه پدران و نياكان ما به دنبال آن ميدويدند و آنرا طلب مى كردند)!.
در حديث ديگرى از امام باقر (عليهاالسلام ) مى خوانيم: انى لابغض الرجل ان يكون كسلانا عن امر دنياه، و من كسل عن امر دنياه فهو عن امر آخرته اكسل: (من مردى را كه در كار دنيايش تنبل باشد مبغوض ميدارم، كسى كه در كار دنيا تنبل باشد (با اينكه ثمره اش بزودى نصيب او مى شود) در كار آخرتش تنبل تر است ).
و نيز از امام موسى بن جعفر (عليهاالسلام ) نقل شده است كه فرمود: ان الله تعالى ليبغض العبد النوام، ان الله ليبغض العبد الفارغ: (خداوند بنده پر خواب را مبغوض مى شمرد، خداوند انسان بيكار را دشمن مى دارد).
( و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه أية من ربه قل ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب ) (27)( الذين أمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب ) (28)( الذين أمنوا و عملوا الصلحت طوبى لهم و حسن ماب ) (29)
ترجمه:
27 - و آنها كه كافر شدند مى گويند چرا آيه (و معجزه ) اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟ بگو خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه به سوى او باز گردد هدايت مى كند (كمبود در معجزه نيست لجاجت آنها مانع است ).
28 - آنها كسانى هستند كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام ) است، آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مييابد!
29 - آنها كه ايمان آوردند، و عمل صالح انجام دادند پاكيزه ترين (زندگى ) نصيبشان است و بهترين سرانجامها.
ياد خدا مايه آرامش دلها است.
از آنجا كه در اين سوره بسيارى از بحثها پيرامون توحيد و معاد و رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، نخستين آيه مورد بحث بار ديگر به سراغ مساله دعوت اسلام مى رود و يكى از ايرادات منكران لجوج را بيان مى كند و مى گويد: (كافران مى گويند چرا معجزه اى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده است )( و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آية من ربه ) .
جمله (يقول ) فعل مضارع است و دليل بر اين است كه آنها اين ايراد را بارها تكرار مى كردند، و با اينكه كرارا معجزاتى از پيامبر ديده بودند (و وظيفه هر پيامبرى اين است كه دلائلى بر حقانيت خود از معجزات ارائه دهد) باز هم بهانه ميگرفتند و معجزات گذشته را ناديده گرفته و تقاضاى معجزه جديد مورد نظر خودشان را داشتند.
به تعبير ديگر آنها و همه منكران لجوج پيوسته به دنبال معجزات اقتراحى ميروند انتظار دارند كه پيامبر به صورت يك (خارق العاده گر) در گوشه اى بنشيند و هر يك از آنها از در وارد شوند، و هر معجزه اى مايل هستند پيشنهاد كنند او هم بلافاصله به آنها ارائه دهد، و تازه آنها اگر مايل نبودند ايمان نياورند!.
در حالى كه مى دانيم وظيفه پيامبران در درجه اول تبليغ و تعليم و هشدار و انذار است و خارق عادات امورى استثنائى هستند كه به مقدار لازم و ضرورت، آن هم به فرمان خدا (نه به خواست پيامبر) انجام مى گردد، ولى كرارا در آيات قرآن مى خوانيم كه گروه هائى از معاندان بى آنكه اعتنائى به اين واقعيت داشته باشند، پيوسته مزاحم پيامبران مى شدند و چنين درخواستهائى را داشتند.
قرآن در پاسخ آنها مى گويد: (اى پيامبر به اينها بگو كه خداوند هر كه را بخواهد گمراه مى كند و هر كس كه به سوى او باز گردد مشمول هدايتش قرار مى دهد)( قل ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب ) .
اشاره به اينكه كمبود شما از ناحيه اعجاز نيست، چرا كه بقدر كافى پيامبر ارائه معجزه كرده است، كمبود شما از درون وجود خودتان است، لجاجتها، تعصبها، جهالتها، و گناهانى كه سد راه توفيق مى شود مانع از ايمان شما است.
بنابراين به سوى خدا باز گرديد و انابه كنيد، و پرده هاى جهل و غرور و خود خواهى را از مقابل چشم عقل و فكرتان كنار بزنيد تا جمال حق را به روشنى ببينيد، چرا كه:
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى |
غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد |
در آيه بعد تفسير بسيار جالبى از (من اناب ) (آنها كه به سوى خدا بازگشته اند) بيان مى كند: (اينان كسانى هستند كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ذكر خدا مطمئن و آرام است )( الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله ) .
و بعد به عنوان يك قاعده كلى و اصل جاويدان و فراگير مى فرمود (آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى گيرد( الا بذكر الله تطمئن القلوب ) .
و در آخرين آيه مورد بحث با ذكر سرنوشت و پايان كار افراد با ايمان مضمون آيات قبل را چنين تكميل مى كند: (آنهائى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين زندگى براى آنهاست و سرانجام كارشان بهترين سرانجامها خواهد بود)
( الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب ) .
بسيارى از مفسران بزرگ كلمه (طوبى ) را مؤ نث (اطيب ) دانسته اند كه مفهومش بهتر و پاكيزه تر يا بهترين و پاكيزه ترين است، و با توجه به اينكه متعلق آن محذوف است مفهوم اين كلمه از هر نظر وسيع و نامحدود خواهد بود، نتيجه ايكه با ذكر جمله (طوبى لهم ) همه نيكيها و پاكيها براى آنان پيش بينى شده است، از همه چيز بهترينش: بهترين زندگى، بهترين نعمتها، بهترين آرامش، بهترين دوستان، و بهترين الطاف خاص پروردگار، همه اينها در گرو ايمان و عمل صالح است، و پاداشى است براى آنها كه از نظر عقيده، محكم و از نظر عمل، پاك و فعال و درستكار و خدمتگذارند.
بنابراين تفسيرهاى متعددى كه جمعى از مفسران براى اين كلمه ذكر كرده اند تا آنجا كه در مجمع البيان ده معنى براى آن ذكر نموده همه در حقيقت مصداقهاى مختلف اين معنى وسيعند.
در روايات متعددى نيز مى خوانيم طوبى درختى است كه اصلش در خانه پيامبر يا على (عليهاالسلام ) در بهشت مى باشد و شاخه هاى آن همه جا و بر سر همه مؤ منان و بر فراز همه خانه هايشان گسترده است، كه در واقع ممكن است تجسمى از آن مقام رهبرى و پيشوائى آنان و پيوندهاى ناگسستنى ميان اين پيشوايان بزرگ و پيروانشان باشد كه ثمره آن، آنهمه نعمت گوناگون و متنوع است.
(و اگر مى بينيم (طوبى ) به صورت مؤ نث ذكر شده، نه (اطيب ) كه مذكر است به خاطر آن است كه صفت براى حيات يا نعمت مى باشد كه هر دو مؤ نث هستند).
1 - چگونه دل با ياد خدا آرام مى گيرد؟
هميشه اضطراب و نگرانى يكى از بزرگترين بلاهاى زندگى انسانها بوده و هست، و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملا محسوس است.
هميشه آرامش يكى از گمشده هاى مهم بشر بوده، و به هر درى ميزند تا آن را پيدا كند، و اگر تلاش و كوشش انسانها را در طول تاريخ براى پيدا كردن آرامش از طرق (صحيح ) و (كاذب ) جمع آورى كنيم خود كتاب بسيار قطورى را تشكيل مى دهد.
بعضى از دانشمندان مى گويند: به هنگام بروز بعضى از بيماريهاى واگيردار همچون وبا از هر ده نفر كه ظاهرا به علت و يا مى ميرند اكثر آنها به علت نگرانى و ترس است و تنها اقليتى از آنها حقيقتا بخاطر ابتلاى به بيمارى و يا از بين مى روند!
به طور كلى آرامش و دلهره، نقش بسيار مهمى در سلامت و بيمارى فرد و جامعه و سعادت و بدبختى انسانها دارد، و چيزى نيست كه بتوان از آن به آسانى گذشت و به همين دليل تاكنون كتابهاى زيادى نوشته شده كه موضوع آنها فقط نگرانى و راه مبارزه با آن، و طرز بدست آوردن آرامش است.
تاريخ بشر پر است از صحنه هاى غم انگيزى كه انسان براى تحصيل آرامش به هر چيز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده، و تن به انواع اعتيادها داده است.
ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پر مغز، مطمئن ترين و نزديكترين راه را نشان داده و مى گويد: (بدانيد كه ياد خدا آرامبخش دلها است )!.
براى روشن شدن اين حقيقت قرآنى به توضيح زير توجه كنيد:
عوامل نگرانى و پريشانى.
1 - گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر فكر انسان خودنمائى مى كند، احتمال زوال نعمتها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف و بيمارى و ناتوانى و درماندگى، و احتياج، همه اينها آدمى را رنج مى دهد، اما ايمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحيم و مهربان، خدائى كه همواره كفالت بندگان خويش را بر عهده دارد مى تواند اين گونه نگرانيها را از ميان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى، خدائى دارى توانا، قادر و مهربان.
2 - گاه گذشته تاريك زندگى فكر انسان را به خود مشغول مى دارد و همواره او را نگران مى سازد، نگرانى از گناهانى كه انجام داده، از كوتاهيها و لغزشها، اما توجه به اينكه خداوند، غفار، توبه پذير و رحيم و غفور است، به او آرامش مى دهد، به او مى گويد: عذر تقصير به پيشگاهش بر، از گذشته عذر خواهى كن و در مقام جبران براى، كه او بخشنده است و جبران كردن ممكن.
3 - ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبيعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى، او را نگران مى سازد كه من در برابر اينهمه دشمن نيرومند در ميدان جهاد چكنم؟ و يا در مبارزات ديگر چه مى توانم انجام دهم؟ اما هنگامى كه به ياد خدا مى افتد و متكى به قدرت و رحمت او مى شود، قدرتى كه برترين قدرتها است و هيچ چيز در برابر آن ياراى مقاومت ندارد، قلبش آرام مى گيرد، با خود مى گويد آرى من تنها نيستم، من در سايه خدا، بينهايت قدرت دارم!.
قهرمانيهاى مجاهدان راه خدا در جنگها، چه در گذشته، چه در حال، و سلحشوريهاى اعجاب انگيز و خيره كننده آنان، حتى در آنجائى كه تك و تنها بوده اند، بيانگر آرامشى است كه در سايه ايمان پيدا مى شود.
هنگامى كه با چشم خود مى بينيم و با گوش مى شنويم كه افسر رشيدى پس از يك نبرد خيره كننده، بينائى خود را به كلى از دست داده و با تنى مجروح به روى تخت بيمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمينان سخن مى گويد كه گوئى خراشى بر بدن او هم وارد نشده است، به اعجاز آرامش در سايه ذكر خدا پى مى بريم.
4 - گاهى نيز ريشه نگرانيهاى آزار دهنده انسان، احساس پوچى زندگى و بى هدف بودن آن است ولى آن كسى كه به خدا ايمان دارد، و مسير تكاملى زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته است، و تمام برنامه ها و حوادث زندگى را در همين خط مى بيند، نه از زندگى احساس پوچى مى كند، و نه همچون افراد بى هدف و مردد، سرگردان و مضطرب است.
5 - عامل ديگر نگرانى آن است كه انسان گاهى براى رسيدن به يك هدف زحمت زيادى را متحمل مى شود، اما كسى را نمى بيند كه براى زحمت او ارج نهد و قدردانى و تشكر كند، اين ناسپاسى او را شديدا رنج مى دهد و در يك حالت اضطراب و نگرانى فرو مى برد، اما هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاشها و كوششهايش آگاه است، و به همه آنها ارج مى نهد و براى همه پاداش مى دهد ديگر چه جاى نگرانى و ناآرامى است؟
6 - سوء ظنها و توهمها و خيالات پوچ يكى ديگر از عوامل نگرانى است كه بسيارى از مردم در زندگى خود از آن رنج مى برند، ولى چگونه مى توان انكار كرد كه توجه به خدا و لطف بى پايان او و دستور به حسن ظن كه وظيفه هر فرد با ايمانى است اين حالت رنج آور را از بين مى برد و آرامش و اطمينان جاى آن را مى گيرد.
7 - دنيا پرستى و دلباختگى در برابر زرق و برق زندگى مادى يكى از بزرگترين عوامل اضطراب و نگرانى انسانها بوده و هست، تا آنجا كه گاهى عدم دستيابى به رنگ خاصى از لباس يا كفش و كلاه و يا يكى ديگر از هزاران وسائل زندگى ساعتها و يا روزها و هفته ها فكر دنيا پرستان را نا آرام و مشوش مى دارد.
اما ايمان به خدا و توجه به آزادگى مؤ من كه هميشه با زهد و پارسائى سازنده و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادى همراه است به همه اين اضطرابها پايان مى دهد، هنگامى كه روح انسان (على وار) آنگونه وسعت يابد كه بگويد: دنيا كم هذه اهون عندى من ورقة فى فم جرادة تقضمها: (دنياى شما در نظر من بى ارزشتر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مى جود) نرسيدن به يك وسيله مادى يا از دست دادن آن چگونه امكان دارد آرامش روح آدمى را بر هم زند و طوفانى از نگرانى در قلب و فكر او ايجاد كند.
8 - يك عامل مهم ديگر براى نگرانى ترس و وحشت از مرگ است كه هميشه روح انسانها را آزار مى داده است و از آنجا كه امكان مرگ تنها در سنين بالا نيست بلكه در سنين ديگر مخصوصا به هنگام بيماريها، جنگها، ناامنيها وجود دارد، اين نگرانى مى تواند عمومى باشد.
ولى اگر ما از نظر جهان بينى مرگ را به معنى فنا و نيستى و پايان همه چيز بدانيم (همانگونه كه ماديون جهان مى پندارند) اين اضطراب و نگرانى كاملا بجا است، و بايد از چنين مرگى كه نقطه پايان همه آرزوها و موفقيتها و خواستهاى انسان است ترسيد، اما هر گاه در سايه ايمان به خدا مرگ را دريچه اى به يك زندگى وسيعتر و والاتر بدانيم، و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسيدن به يك فضاى آزاد بشمريم ديگر اين نگرانى بى معنى است، بلكه چنين مرگى - هر گاه در مسير انجام وظيفه بوده باشد - دوست داشتنى و خواستنى است،
البته عوامل نگرانى منحصر به اينها نيست بلكه مى توان عوامل فراوان ديگرى براى آن نيز شمرد، ولى بايد قبول كرد كه بيشتر نگرانيها به يكى از عوامل فوق باز مى گردد.
و هنگامى كه ديديم اين عوامل در برابر ايمان به خدا ذوب و بى رنگ و نابود مى گردد تصديق خواهيم كرد كه ياد خدا مايه آرامش دلها است( الا بذكر الله تطمئن القلوب ) .
1 آيا آرامش با خوف خدا سازگار است؟
بعضى از مفسران در اينجا ايرادى مطرح كرده اند كه خلاصه اش اين است:
ما از يك طرف در آيه فوق مى خوانيم ياد خدا مايه آرامش دلها است، و از طرفى ديگر در آيه 2 سوره انفال مى خوانيم( انما المؤ منون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم ) : مؤ منان كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مى شود قلبشان ترسان مى گردد آيا اين دو با هم منافات ندارند؟
پاسخ سؤ ال اين است كه منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادى است كه غالب مردم را نگران مى سازد كه نمونه هاى روشن آن در بالا ذكر شد، ولى مسلما افراد با ايمان در برابر مسئوليتهاى خويش نمى توانند نگران نباشند، و به تعبير ديگر آنچه در آنها وجود ندارد نگرانيهاى ويرانگر است كه غالب نگرانيها را تشكيل مى دهد اما نگرانى سازنده كه انسان را به انجام وظيفه در برابر خدا و خلق و فعاليتهاى مثبت زندگى وا مى دارد در وجود آنها هست و بايد هم باشد، و منظور از خوف از خدا نيز همين است.
3 - ذكر خدا چيست و چگونه است؟
(ذكر) همانگونه كه راغب در (مفردات ) گفته است (گاهى به معنى حفظ مطالب و معارف آمده است با اين تفاوت كه كلمه (حفظ) به آغاز آن گفته مى شود و كلمه (ذكر) به ادامه آن، و گاهى به معنى يادآورى چيزى به زبان يا به قلب است، لذا گفته اند ذكر دو گونه است: (ذكر قلبى ) و (ذكر زبانى ) و هر يك از آنها دو گونه است يا پس از فراموشى است و يا بدون فراموشى.
و به هر حال منظور در آيه فوق از ذكر خدا كه مايه آرامش دلها است تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويد، بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش و علم و آگاهيش و حاضر و ناظر بودنش گردد، و اين توجه مبداء حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نيكيها گردد و ميان او و گناه سد مستحكمى ايجاد كند، اين است حقيقت (ذكر) كه آنهمه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است.
در حديث مى خوانيم كه از وصايائى كه پيامبر به على (عليهاالسلام ) فرمود اين بود:
يا على ثلاث لا تطيقها هذه الامة المواسات للاخ فى ماله و انصاف الناس من نفسه و ذكر الله على كل حال، و ليس هو سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لكن اذا ورد على ما يحرم عليه خاف الله عز و جل عنده و تركه:
اى على سه كار است كه اين امت طاقت آن را ندارند (و از همه كس ساخته نيست ) مواسات با برادران دينى در مال، و حق مردم را از خويشتن دادن، و ياد خدا در هر حال، ولى ياد خدا (تنها) سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر نيست، بلكه ياد خدا آن است كه هنگامى كه انسان در برابر حرامى قرار مى گيرد از خدا بترسد و آن را ترك گويد).
در حديث ديگرى مى خوانيم على (عليهاالسلام ) فرمود: الذكر ذكران: ذكر الله عز و جل عند المصيبة و افضل من ذلك ذكر الله عند ما حرم الله عليك فيكون حاجزا:
ذكر دو گونه است: ياد خدا كردن به هنگام مصيبت (و شكيبائى و استقامت ورزيدن ) و از آن برتر آن است كه خدا را در برابر محرمات ياد كند و ميان او و حرام سدى ايجاد نمايد).
و به همين دليل است كه در بعضى از روايات ذكر خداوند به عنوان يك سپر و وسيله دفاعى شمرده شده است، در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه روزى پيامبر رو به يارانش كرد و فرمود: اتخذوا جئنا فقالوا يا رسول الله امن عدو قد اظلنا؟ قال لا، و لكن من النار قولوا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر:
(سپرهائى براى خود فراهم كنيد عرض كردند اى رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آيا در برابر دشمنان كه اطراف ما را احاطه كرده و بر ما سايه افكنده اند؟ فرمود نه، از آتش (دوزخ ) بگوئيد: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر (خدا را به پاكى بستائيد و بر نعمتهايش شكر گوئيد و غير از او معبودى انتخاب نكنيد و او را از همه چيز برتر بدانيد).
و اگر مى بينيم در پاره اى از احاديث، پيامبر به عنوان (ذكر الله ) معرفى شده، نيز به خاطر آن است كه او مردم را به ياد خدا مى اندازد و تربيت مى كند. از امام صادق (عليهاالسلام ) در تفسير الا بذكر الله تطمئن القلوب نقل شده است كه فرمود: بمحمد تطمئن القلوب و هو ذكر الله و حجابه: (به وسيله محمد دلها آرامش مى پذيرد و او است ذكر خدا و حجاب او)!.
( كذلك ارسلنك فى امة قد خلت من قبلها امم لتتلوا عليهم الذى اوحينا اليك و هم يكفرون بالرحمن قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب ) (30)
( و لو ان قرأنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل لله الامر جميعا افلم يايس الذين أمنوا ان لو يشاء الله لهدى الناس جميعا و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعة او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد الله ان الله لا يخلف الميعاد ) (31)( و لقد استهزئ برسل من قبلك فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم فكيف كان عقاب ) (32)
ترجمه:
30 - همانگونه (كه پيامبران پيشين را فرستاديم ) تو را به ميان امتى فرستاديم كه پيش از آنها امتهاى ديگرى آمدند و رفتند، تا آنچه را به تو وحى نموده ايم بر آنها بخوانى در حالى كه آنها به رحمان (خداوندى كه رحمتش همگان را فرا گرفته ) كفر مى ورزند بگو او پروردگار من است، معبودى جز او نيست، بر او توكل كردم و بازگشتم به سوى او است.
31 - اگر بوسيله قرآن كوهها به حركت در آيند و زمينها قطعه قطعه شوند، و بوسيله آن با مردگان سخن گفته شود (باز هم ايمان نخواهند آورد!) ولى همه آنها در اختيار خداست آيا آنها كه ايمان آورده اند نمى دانند كه اگر خدا بخواهد همه مردم را (به اجبار) هدايت مى كند (اما هدايت اجبارى سودى ندارد) و پيوسته مصائب كوبنده اى بر كافران - بخاطر اعمالشان - وارد مى شود و يا به نزديكى خانه آنها فرود مى آيد تا وعده (نهائى ) خدا فرا رسد، خداوند در وعده خود تخلف نمى كند.
32 - (تنها تو را استهزا نكردند) پيامبران پيش از تو را نيز استهزا نمودند، من به كافران مهلت دادم سپس آنها را گرفتم ديدى مجازات (من ) چگونه بود؟!
مفسران گفته اند كه آيه نخست در صلح حديبيه در سال ششم هجرت نازل شده است، در آن هنگام كه مى خواستند صلح نامه را بنويسند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهاالسلام ) فرمود: بنويس بسم الله الرحمن الرحيم... سهيل بن عمرو و ساير مشركان، گفتند ما (رحمان ) را نمى شناسيم! تنها يك رحمان داريم و آن در يمامه است (مقصودشان مسيلمه كذاب بود كه دعوى نبوت داشت ) بلكه بايد بنويسى (باسمك اللهم ) همانگونه كه در زمان جاهليت مى نوشتند، سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهاالسلام ) فرمود: بنويس اين صلحنامه اى است كه محمد رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم )... مشركان قريش گفتند: اگر تو رسول خدا بودى و ما با تو جنگ مى كرديم و راه خانه خدا را بر تو مى بستيم، بسيار ستمكار بوديم (دعوا در همين رسالت تو است ) و لكن بنويس اين صلحنامه محمد بن عبد الله است!...
در اين هنگام ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برآشفتند و گفتند: اجازه بده ما با اينها پيكار كنيم، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نه، همانگونه كه اينها مى خواهند بنويس، در اين هنگام آيه فوق نازل شد، و در مورد لجاجت و بهانه گيرى و مخالفت آنها با نام رحمان كه از اوصاف قطعى خداوند است آنها را شديدا سرزنش كرد. اين شان نزول در صورتى صحيح است كه ما اين سوره را مدنى بدانيم تا با داستان صلح حديبيه سازگار باشد، اما اگر - آنچنان كه مشهور است - مكى بدانيم نوبت به اين بحث نمى رسد.
مگر اينكه شان نزول اين آيه را پاسخ به گفتار مشركان كه در سوره فرقان آمده است بدانيم كه در برابر دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سجده كردن براى رحمان، گفتند ما رحمان را نمى شناسيم( اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن ) - فرقان آيه 60) و در هر حال آيه فوق منهاى شان نزول مفهوم روشنى دارد كه در تفسير آن
خواهيد خواند.
در مورد شان نزول آيه دوم نيز بعضى از مفسران بزرگ گفته اند كه در پاسخ جمعى از مشركان مكه نازل شده است، كه در پشت خانه كعبه نشسته بودند و به دنبال پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستادند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (به اميد هدايت آنها) نزد آنها آمد، عرض كردند: اگر دوست دارى از تو پيروى كنيم اين كوههاى مكه را بوسيله قرآنت عقب بران تا كمى اين زمين تنگ و محدود ما گسترش يابد! و زمين را بشكاف و چشمه ها و نهرهائى در اينجا پديد آور تا درختان غرس كنيم، و زراعت نمائيم! تو به گمان خود كمتر از داود نيستى كه خداوند كوهها را براى او مسخر كرده بود كه با او همصدا شده، تسبيح خدا مى گفتند، يا اينكه باد را مسخر ما گردان كه بر دوش آن سوار شويم و به شام رويم و مشكلات خود را حل كنيم و ما يحتاج را تهيه نمائيم و همان روز باز گرديم!، همان گونه كه مسخر سليمان بود، تو به گمان خود از سليمان كمتر نيستى و نيز جدت (قصى ) (جد طايفه قريش ) يا هر كس ديگر از مردگان ما را مى خواهى زنده كن تا از او سؤ ال كنيم آيا آنچه تو ميگوئى حق است يا باطل، زيرا عيسى (عليهاالسلام ) مردگان را زنده مى كرد و تو كمتر از عيسى نيستى!
در اين هنگام آيه دوم مورد بحث نازل شد و به آنها گوشزد كرد كه همه آنچه را ميگوئيد از سر لجاجت است نه براى ايمان آوردن، و گر نه معجزه كافى براى ايمان آوردن ارائه شده است.
هر كار كنى اين لجوجان ايمان نمى آورند!
بار ديگر در اين آيات به بحث نبوت باز مى گرديم، آيات فوق قسمت ديگرى
از گفتگوهاى مشركان و پاسخ آنها را در زمينه نبوت بازگو مى كند:
نخست مى گويد همانگونه كه پيامبران پيشين را براى هدايت اقوام گذشته فرستاديم ترا نيز به ميان امتى فرستاديم كه قبل از آنها امتهاى ديگرى آمدند و رفتند( كذلك ارسلناك فى امة قد خلت من قبلها امم ) .
و هدف اين بود كه آنچه را بر تو وحى كرده ايم بر آنها بخوانى( لتتلو عليهم الذى اوحينا اليك ) .
(در حالى كه آنها به رحمان كفر مى ورزند) (به خداوندى كه رحمتش همگان را در بر گرفته و فيض گسترده و عامش كافر و مؤ من و گبر و ترسا را شامل شده است )( و هم يكفرون بالرحمن ) .
(بگو اگر نمى دانيد، رحمان آن خداوندى كه فيض و رحمتش عام است، پروردگار من است )( قل هو ربى ) .
(هيچ معبودى جز او نيست، من بر او توكل كردم، و بازگشتم به سوى او است )( لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب ) .
سپس در پاسخ اين بهانه جويان كه به همه چيز ايراد مى گيرند مى فرمايد: حتى اگر بوسيله قرآن كوهها به حركت در آيند و زمينها، قطعه قطعه شوند، و بوسيله آن با مردگان صحبت شود باز هم ايمان نخواهند آورد!( و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى ) .
(ولى همه اين كارها در اختيار خدا است و هر اندازه لازم بداند انجام مى دهد)( بل لله الامر جميعا ) .
اما شما طالب حق نيستيد و اگر بوديد همان مقدار از نشانه هاى اعجاز كه از اين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صادر شده براى ايمان آوردن كاملا كافى بود، اينها همه بهانه جوئى است.
سپس اضافه مى كند: آيا كسانى كه ايمان آورده اند نمى دانند كه اگر خدا بخواهد همه مردم را بالاجبار هدايت مى كند( افلم يياس الذين آمنوا ان لو يشاء الله لهدى الناس جميعا ) .
اشاره به اينكه خداوند مى تواند از طريق يك اجبار درونى، يا برونى، حتى منكران لجوج را وادار به پذيرش ايمان كند، چرا كه او بر همه چيز تواناست، و هيچ كارى در برابر قدرتش، مشكل نيست، ولى هرگز او چنين نخواهد كرد، چرا كه اينگونه ايمان اجبارى بى ارزش و فاقد معنويت و تكاملى است كه انسان به آن نياز دارد.
بعد اضافه مى كند كه در عين حال كافران همواره مورد هجوم مصائب كوبنده اى بخاطر اعمالشان هستند كه اين مصائب به صورت بلاهاى مختلف و همچنين جنگهاى كوبنده مجاهدان اسلام بر آنها فرود مى آيد( و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعة ) .
و اگر اين مصائب در خانه آنان فرود نيايد، به نزديكى خانه آنها وارد مى شود( او تحل قريبا من دارهم ) .
تا عبرت بگيرند و تكانى بخورند و به سوى خدا باز گردند.
و اين هشدارها همچنان ادامه خواهد يافت، تا فرمان نهائى خدا فرا رسد( حتى ياتى وعد الله ) .
اين فرمان نهائى ممكن است اشاره به مرگ، يا روز قيامت باشد و يا به گفته بعضى فتح مكه كه آخرين قدرت دشمن را در هم شكست.
و به هر حال وعده خدا قطعى است، و خداوند هيچگاه از وعده خود تخلف نخواهد كرد( ان الله لا يخلف الميعاد ) .
آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده مى گويد: تنها تو نيستى كه با تقاضاهاى گوناگون و پيشنهاد معجزات اقتراحى از طرف اين گروه كافر به استهزاء و سخريه كشيده شدهاى، اين يك سابقه طولانى در تاريخ انبياء دارد و بسيارى از رسولان پيش از تو نيز مورد استهزاء واقع شدند( و لقد استهزى ء برسل من قبلك ) .
ولى ما اين كافران را فورا مجازات نكرديم، بلكه به آنها مهلت داديم( فامليت للذين كفروا ) .
شايد بيدار شوند و شايد به راه حق باز گردند و يا حداقل اتمام حجت كافى بر آنها بشود. چرا كه اگر آنها بدكار و گنهكارند مهربانى خداوند و لطف و كرم و حكمت او جائى نرفته است!
ولى به هر حال اين مهلت و تاخير به آن معنى نيست كه مجازات و كيفر آنان فراموش شود، لذا پس از اين مهلت آنها را گرفتيم و ديدى چگونه آنها را مجازات كرديم؟! اين سرنوشت در انتظار قوم لجوج تو نيز هست( ثم اخذتهم فكيف كان عقاب ) .
آيات فوق و شان نزولى كه در باره آن ذكر شده نشان مى دهد كه كفار قريش توصيف خداوند را به رحمان، نمى پسنديدند و چون چنين چيزى در ميان آنها معمول نبود آنرا به باد استهزاء گرفتند، در حالى كه آيات فوق تاكيد و اصرار بر آن دارد، چرا كه لطف خاصى در اين كلمه نهفته است، زيرا مى دانيم صفت رحمانيت خداوند اشاره به لطف عام او است كه دوست و دشمن را فرا مى گيرد، و مؤ من و كافر مشمول آن است، در برابر صفت رحيميت كه اشاره به رحمت خاص ايزدى در مورد بندگان صالح و مؤ منان است.
يعنى شما چگونه به خدائى كه منبع لطف و كرم است و حتى دشمنان خويش را مشمول لطف و رحمتش قرار مى دهد ايمان نمى آوريد، اين نهايت نادانى شما است.
باز در اينجا به گفتار كسانى برخورد مى كنيم كه مى پندارند پيامبر اسلام جز قرآن معجزهاى نداشت و از آياتى شبيه آيات فوق كمك مى گيرند، چرا كه ظاهر اين آيات مى گويد پيامبر در برابر درخواست معجزات مختلف از قبيل عقب راندن كوههاى مكه و شكافتن زمين آنجا و آشكار شدن نهرها و زنده كردن مردگان و سخن گفتن با آنها، دست رد به سينه تقاضا كنندگان زد.
ولى بارها گفته ايم اعجاز تنها براى نشان دادن چهره حقيقت است، براى آنها كه حقيقت طلب مى باشند، نه اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به صورت يك معجزه گر درآيد و هر كس هر عملى پيشنهاد كرد انجام دهد و تازه حاضر به قبول آن نباشند. اينگونه درخواست معجزه (معجزات اقتراحى ) تنها از ناحيه افراد لجوج و سبك مغزى انجام مى گرفت كه حاضر به قبول هيچ حقى نبودند.
و اتفاقا نشانه هاى اين امر در آيات فوق به خوبى به چشم مى خورد، چرا كه در آخرين آيه مورد بحث ديديم كه سخن از استهزاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ميان آمده، يعنى آنها نمى خواستند چهره حق را ببينند، بلكه با اين پيشنهادها مى خواستند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را استهزاء كنند!.
به علاوه از شان نزولهائى كه در آغاز اين آيات خوانديم استفاده مى شود كه آنها به پيامبر پيشنهاد كرده بودند يكى از اجداد و نياكانشان را زنده كند تا از او بپرسند آيا او بر حق است يا باطل؟ در حالى كه اگر پيامبر اقدام به چنين معجزهاى (زنده كردن مردگان ) كند، ديگر جاى اين نيست كه آنها سؤ ال كنند پيامبر بر حق است يا بر باطل؟ اين نشان مى دهد كه آنها افراد متعصب لجوج و معاندى بودند كه هدفشان جستجوگرى از حق نبود، هميشه پيشنهادهاى غريب و عجيبى مى كردند و تازه آخر كار هم ايمان نمى آوردند (در ذيل آيه 90 سوره اسراء به خواست خداوند باز هم در اين باره توضيح خواهيم داد).
(قارعه ) از ماده (قرع ) بى معنى كوبيدن است، و بنابراين قارعه يعنى كوبنده و در اينجا اشاره به امورى است كه آدمى را مى كوبد و هشدار مى دهد و اگر آماده بيدار شدن باشد بيدار مى كند.
در حقيقت قارعه معنى وسيعى دارد كه هر گونه مصيبت شخصى، يا جمعى، و مشكلات و حوادث دردناك را شامل مى شود.
لذا بعضى از مفسران آن را به معنى جنگها و خشكساليها و كشته شدن و اسير شدن دانسته اند، در حالى كه بعضى ديگر آنرا تنها اشاره به جنگهائى گرفته اند كه در صدر اسلام تحت عنوان سريه واقع مى شد و آن جنگهائى بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخصا در آن شركت نداشت، بلكه ماموريت را به اصحاب و ياران خود مى داد، ولى مسلم است كه قارعه اختصاص به هيچ يك از اين امور ندارد و همه را فرا مى گيرد.
جالب اينكه در آيات فوق مى خوانيم اين حوادث كوبنده يا به خود آنها مى رسد يا در نزديكى خانه آنها پياده مى شود، يعنى اگر خود آنها هم مبتلى به اين حوادث هشدار دهنده نشوند، در همسايگى، يا نزديكى آنها واقع مى گردد، آيا براى بيدار شدن آنها كافى نيست.
( افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا لله شركاء قل سموهم ام تنبونه بما لا يعلم فى الارض ام بظهر من القول بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل الله فما له من هاد ) (33)( لهم عذاب فى الحيوة الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من الله من واق ) (34)
ترجمه:
33 - آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده (و حافظ و نگهبان و مراقب همه است ) و اعمال همه را مى بيند (همچون كسى است كه هيچيك از اين صفات را ندارد) آنان براى خدا شريكانى قرار دادند، بگو آنها را نام ببريد! آيا به او چيزى را خبر مى دهيد كه از وجود آن در روى زمين بيخبر است؟ يا سخنان ظاهرى (و تو خالى ) ميگوئيد، (نه، شريكى براى خدا وجود ندارد) بلكه در نظر كافران دروغهايشان زينت داده شده (و بر اثر ناپاكى درون، چنين مى پندارند كه واقعيتى دارد) و آنها از راه (خدا) باز داشته شده اند و هر كس را خدا گمراه كند راهنمائى نخواهد داشت.
34 - براى آنها عذاب (دردناكى ) در دنياست، و عذاب آخرت سخت تر است، و در برابر خدا هيچ كس نمى تواند آنها را نگه دارد.
چگونه خدا را با بتها قرين مى سازيد؟!
در اين آيات بار ديگر به بحث در باره توحيد و شرك باز مى گردد و مردم را با اين دليل روشن مخاطب مى سازد كه آيا كسى كه حافظ همه چيز در پهنه جهان هستى است و همه را زير پوشش تدبير خود قرار داده و از اعمال همه كس آگاه و با خبر است، همچون كسى است كه هيچيك از اين صفات در او نيست؟!( افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت ) .
در حقيقت جمله فوق به وضوح مى گويد احاطه او چنان است كه گوئى خداوند بالاى سر همه ايستاده، آنچه را كه انجام مى دهند مى بيند و مى داند و حساب مى كشد و پاداش و كيفر مى دهد و تدبير و تصرف مى كند، بنابراين كلمه قائم معنى وسيعى دارد كه همه اين امور را شامل مى شود گرچه گروهى از مفسران، هر يك آنرا در يك بعد خلاصه كرده اند.
سپس به عنوان تكميل بحث گذشته و مقدمه اى براى بحث آينده مى فرمايد: آنها براى خدا شريكهائى قرار دادند( و جعلوا الله شركاء ) .
بلا فاصله از چند طريق به آنها پاسخ مى دهد.
نخست مى گويد: (اين شريكها را نام ببريد)( قل سموهم ) .
منظور از نام بردن يا اين است كه آنها حتى بى ارزشتر از آن هستند كه نام و نشانى داشته باشند، يعنى چگونه يك عده موجودات بى نام و نشان و بى ارزش را در رديف پروردگار قادر متعال قرار مى دهيد؟
و يا اينكه منظور اين است، صفات آنها را بيان كنيد ببينيم آيا شايسته عبوديت هستند، در باره الله ميگوئيم او خالق، رازق، حياتبخش، عالم و قادر و بزرگ است، آيا اين صفات را مى توانيد در مورد بتها به كار بريد، يا به عكس اگر بخواهيم از آنها نام ببريم بايد بگوئيم بتهائى از سنگ و چوب و بى حركت، فاقد عقل و شعور، نيازمند به عبادت كننده گان خود و خلاصه فاقد همه چيز!، اين دو را چگونه مى توان همسان قرار داد؟ آيا اين شرم آور نيست؟
و يا اينكه منظور آنست كه كارهاى آنها را بر شمريد، آيا تاكنون زيانى به كسى رسانيده اند و يا سود و منفعتى؟ مشكلى را گشوده اند يا گرهى در كار كسى زده اند؟ با اين حال كدام عقل اجازه مى دهد كه آنها را در رديف خدائى قرار دهند كه همه بركات و نعمتها و سود و زيانها و پاداش و كيفرها از او است.
البته هيچ مانعى ندارد كه همه اين معانى در جمله سموهم (آنها را نام ببريد) جمع باشد!.
دوم اينكه چگونه چنين شريكى وجود دارد در حالى كه خداوند كه به پندار شما شريك آنهاست از وجودشان هيچگونه اطلاعى ندارد با اينكه علمش همه جهان را در برگرفته آيا به او خبر مى دهيد از چيزى كه وجود آنرا در زمين نمى داند( ام تنبئونه بما لا يعلم فى الارض ) .
اين تعبير در حقيقت بهترين راه براى كوبيدن سخن واهى طرف است، و به اين مى ماند كه شخصى به شما مى گويد ديشب فلانكس در خانه تو ميهمان بوده است و شما در پاسخ ميگوئيد تو از ميهمانى خبر مى دهى كه من از آن بى اطلاعم!، يعنى آيا ممكن است كسى ميهمان من باشد و من بيخبر و تو از آن آگاه باشى؟
سوم اينكه: خود شما هم در واقع در دل، ايمان به چنين چيزى نداريد، (تنها به يك سخن ظاهرى تو خالى كه در آن هيچ مفهوم صحيحى نهفته نيست قناعت كرده ايد)( ام بظاهر من القول ) .
به همين دليل اين مشركان هنگامى كه در تنگناهاى سخت زندگى قرار مى گيرند به سراغ الله مى روند چرا كه در دل مى دانند كارى از بتها ساخته نيست، همانگونه كه خداوند حال آنها را به هنگامى كه سوار كشتى مى شوند و طوفان سخت آنها را احاطه مى كند و تنها به خدا رو مى آورند در آيه 65 سوره عنكبوت بيان فرموده است.
چهارم اينكه: اين مشركان درك صحيح و درستى ندارند، و چون پيرو هوى و هوس و تقليدهاى كوركورانه اند، قادر به قضاوت عاقلانه و صحيح نيستند، و به همين دليل به اين گمراهى و ضلالت كشيده شده اند، اينها مكر و توطئه هايشان در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان و دروغ و تهمت و تزويرها در نظرشان (به خاطر ناپاكى درون ) زينت داده شده است، تا جائى كه اين موجودات بى ارزش و بى نام و نشان را شريك خدا دانسته اند( بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل ) .
(و كسى را كه خدا گمراه سازد، هيچكس توانائى هدايت او را نخواهد داشت )( و من يضلل الله فما له من هاد ) .
بارها گفته ايم اين ضلالت به معنى اجبار نيست، و مساله دل بخواهى و بى حساب نمى باشد، بلكه اضلال الهى به معنى عكس العمل كارهاى نادرست و غلط خود انسان است كه او را به گمراهيها مى كشاند، و از آنجا كه اين خاصيت را خدا در اين گونه اعمال قرار داده، به خدا نسبت داده مى شود.
و در آخرين آيه مورد بحث به مجازاتهاى دردناك آنها در دنيا و آخرت كه طبعا شامل شكست و ناكامى و سيه روزى و آبرو ريزى و غير آن مى شود، اشاره كرده چنين مى گويد: براى آنها در زندگى دنيا مجازاتى است و مجازات آخرت سختتر و شديدتر است( لهم عذاب فى الحيوة الدنيا و لعذاب الاخرة اشق ) .
چرا كه دائمى و هميشگى و جسمانى و روحانى و توأ م با انواع ناراحتيها است:
و اگر گمان كنند راه فرار و وسيله دفاعى در برابر آن دارند، سخت در اشتباهند چرا كه هيچ چيز در برابر خداوند نمى تواند از آنها دفاع كند( و ما لهم من الله من واق ) .
( مثل الجنة التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهر اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكفرين النار ) (35)
ترجمه:
35 - بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده است نهرهاى آب از زير درختانش جارى است، ميوه هاى آن هميشگى و سايه هايش دائمى است، اين سرانجام كسانى است كه پرهيزگارى پيشه كردند و سرانجام كافران، آتش است!
با توجه به تناوب آيات اين سوره در زمينه بيان توحيد و معاد و ساير معارف اسلامى بار ديگر در اين آيه سخن از معاد و مخصوصا از نعمتهاى بهشتى و كيفرهاى دوزخى به ميان آمده است.
نخست مى گويد: مثل باغهاى بهشت كه به پرهيزگاران وعده داده شده است باغهائى است كه آبهاى جارى از زير درختان آنها مى گذرد( مثل الجنة التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار ) .
تعبير به (مثل )، شايد اشاره به اين نكته باشد كه باغها و ساير نعمتهاى سراى ديگر براى ساكنان اين جهان محدود كه در برابر عالم پس از مرگ فوق العاده كوچك است، قابل توصيف با هيچ بيانى نيست، تنها مثل و شبحى از آن را مى توان براى مردم اين جهان ترسيم كرد، همانگونه كه اگر بچه اى كه در عالم جنين است، عقل و هوش مى داشت، هرگز نمى شد نعمتهاى اين دنيا را براى او توضيح داد، جز با مثالهاى ناقص و كمرنگ دومين وصف باغهاى بهشت اين است كه (ميوه هاى آن دائمى و هميشگى است )( اكلها دائم ) .
نه همچون ميوه هاى اين جهان كه فصلى است و هر كدام در فصل خاصى آشكار مى شود بلكه گاهى بر اثر آفت و بلا ممكن است در يكسال اصلا نباشد، اما ميوه هاى بهشتى نه آفتى دارد، و نه فصلى و موسمى است، بلكه همچون ايمان مؤ منان راستين دائم و پابرجا است.
و همچنين (سايه آنها نيز هميشگى است )( و ظلها ) .
نه همچون سايه هاى درختان دنيا كه ممكن است در آغاز صبح كه آفتاب از يك سو مى تابد سايه پرپشتى در سطح باغ باشد، اما به هنگام ظهر كه آفتاب عمودى مى تابد سايه ها كم مى شود، و يا در فصل بهار و تابستان كه درختان پر برگند وجود دارد و در فصل خزان و زمستان كه درختان برهنه مى شوند از بين مى رود (البته نمونه هاى كوچكى از درختان هميشه بهار كه هميشه ميوه و گل مى دهند در محيط دنيا در مناطقى كه سرماى خزان و زمستان نيست ديده مى شوند).
خلاصه، سايه هاى بهشتى همچون همه نعمتهايش جاودانى است و از اين روشن مى شود كه باغهاى بهشت خزان ندارند، و نيز از آن معلوم مى شود كه تابش نور آفتاب يا همانند آن در بهشت هست، و الا تعبير به سايه در آنجا كه شعاع نور نباشد مفهومى ندارد، و اينكه در آيه 13 سوره دهر مى خوانيم لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا ممكن است اشاره به اعتدال هوا باشد چرا كه سوزش آفتاب و همچنين سرماى سخت در بهشت نيست، نه اينكه اصلا آفتاب نمى درخشد.
خاموش شدن كره آفتاب نيز دليل از ميان رفتن ابدى آن نيست، چرا كه قرآن مى گويد: در قيامت زمين و آسمان، تبديل به زمين و آسمان ديگرى (نوتر و وسيع تر) مى شوند.
و اگر گفته شود جائى كه آفتاب سوزندگى ندارد، سايه براى چيست؟
در پاسخ ميگوئيم لطف سايه تنها به اين نيست كه از سوزش آفتاب جلوگيرى كند بلكه رطوبت مطبوع متصاعد از برگها كه توأ م با اكسيژن نشاط بخش است لطافت و طراوت خاصى به سايه مى دهد، و لذا هيچگاه سايه درخت همچون سايه سقف اطاق خشك و بى روح نيست.
و در پايان آيه بعد از بيان اين اوصاف سه گانه بهشت مى گويد: اين است سرانجام پرهيزگاران ولى سرانجام كافران آتش است!( تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار ) .
در اين تعبير زيبا، نعمتهاى بهشتى با لطافت و به تفصيل بيان شده، اما در مورد دوزخيان در يك جمله كوتاه، و خشك و خشن مى گويد عاقبت كارشان جهنم است!.
( و الذين أتينهم الكتب يفرحون بما انزل اليك و من الاحزاب من ينكر بعضه قل انما امرت ان اعبد الله و لا اشرك به اليه ادعوا و اليه ماب ) (36)
ترجمه:
36 - و آنها كه كتاب آسمانى در اختيارشان قرار داده ايم از آنچه بر تو نازل شده خوشحالند، و بعضى از احزاب (و گروهها) قسمتى از آنرا انكار مى كنند، بگو من مامورم كه الله را بپرستم و شريكى براى او قائل نشوم، به سوى او دعوت مى كنم و بازگشت (همگان ) به سوى او است.
خدا پرستان و احزاب!
در اين آيه اشاره به عكس العمل متفاوت مردم در برابر نزول آيات قرآن شده است كه افراد حقيقت جو و حق طلب چگونه در برابر آنچه بر پيامبر نازل مى شد تسليم و خوشحال بودند و معاندان و افراد لجوج به مخالفت بر مى خاستند
نخست مى گويد: آنها كه كتاب آسمانى در اختيارشان قرار داده ايم از آنچه بر تو نازل مى شود خوشحالند( و الذين آتينا هم الكتاب يفرحون بما انزل اليك ) .
با توجه به اينكه تعبير آتيناهم الكتاب و شبيه آن در سراسر قرآن معمولا به يهود و نصارى و مانند آنها از پيروان مذاهب آسمانى اطلاق شده، شكى باقى نمى ماند كه در اينجا نيز اشاره به آنها است، يعنى حق طلبان يهود و نصارى و مانند آنها از نزول اين آيات بر تو خوشحال و خشنودند، چرا كه از يكسو آنرا هماهنگ با نشانه هائى كه در دست دارند مى بينند و از سوى ديگر مايه آزادى و نجات آنها از شر خرافات و عالم نمايان يهود و مسيحيت و امثال آنها كه آنان را به قيد و بند كشيده، و از آزادى فكرى و تكامل انسانى محروم داشته بودند.
و اينكه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند منظور از الذين آتينا هم الكتاب اصحاب و ياران محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه اين تعبير در باره مسلمانان معمول نيست، به علاوه با جمله بما انزل اليك سازگار نمى باشد.
و اينكه سوره رعد مكى است هيچ منافاتى با آنچه گفته شد ندارد، زيرا گر چه مركز اصلى يهود، مدينه و خيبر، و مركز اصلى مسيحيان، نجران و مانند آن بود، ولى بدون شك به مكه رفت و آمد داشتند و افكار و فرهنگ و معتقدات آنها، كم و بيش در مكه منعكس بود، و به همين دليل مردم مكه به خاطر نشانه هائى كه آنها از آخرين پيامبر الهى مى دادند در انتظار ظهور چنين پيامبرى بودند (داستان ورقة بن نوفل و امثال آن معروف است ).
در بعضى ديگر از آيات قرآن نيز شواهدى بر اين موضوع داريم كه مؤ منان
راستين از اهل كتاب از نزول آيات قرآن بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوشحال بودند، در آيه 52 سوره قصص چنين مى خوانيم( الذين آتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤ منون ) : آنهائى كه پيش از آن كتاب آسمانى در اختيارشان قرار داده بوديم به اين قرآن ايمان مى آورند.
سپس اضافه مى كند: ولى جمعى از احزاب قسمتى از آياتى را كه بر تو نازل شده است انكار مى كنند( و من الاحزاب من ينكر بعضه ) .
منظور از اين گروه همان جمعيت از يهود و نصارى بوده اند كه تعصبهاى قومى و مذهبى و مانند آن بر آنها غلبه داشته، و به همين جهت قرآن از آنها به اهل كتاب تعبير نكرده چرا كه آنها تسليم در برابر كتب آسمانى خودشان نيز نبودند، بلكه آنها در حقيقت احزاب و گروههائى بودند كه تنها خط حزبى خودشان را دنبال مى كردند، اين گروه آنچه را با سليقه و ميل و پيش داوريشان هماهنگ نبود منكر مى شدند.
اين احتمال نيز داده شده كه احزاب اشاره به مشركان بوده باشد چرا كه در سوره احزاب نيز با همين تعبير از آنها ياد شده است، آنها در حقيقت آئين و مذهبى نداشتند بلكه احزاب و گروههاى پراكنده اى بودند كه مخالفت با قرآن و اسلام آنها را متحد ساخته بود.
مرحوم طبرسى مفسر بزرگ و بعضى ديگر از مفسران از ابن عباس چنين نقل كرده اند كه آيه فوق اشاره به انكار بت پرستان نسبت به توصيف خداوند به صفت رحمان است كه اهل كتاب مخصوصا يهود به خاطر آشنائى به اين توصيف از وجود كلمه رحمان در آيات قرآن اظهار خوشحالى مى كردند و مشركان مكه كه با اين وصف، نا آشنا بودند، آنرا به سخريه مى گرفتند.
در پايان آيه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه به مخالفت و لجاجت اين و آن اعتنا مكن بلكه در خط اصيل و صراط مستقيم خود بايست و بگو من تنها مامورم كه الله و خداى يگانه يكتا را بپرستم و هيچ شريكى براى او قائل نشوم، فقط به سوى او دعوت مى كنم و بازگشت من و همگان به سوى او است( قل انما امرت ان اعبد الله و لا اشرك به اليه ادعوا و اليه ماب ) .
اشاره به اينكه موحد راستين و خداپرست حقيقى جز تسليم در برابر همه فرمانهاى خدا هيچ خط و برنامه اى ندارد، او در برابر همه آنچه از سوى خدا نازل مى گردد، تسليم است و تبعض در ميان آنها قائل نمى شود كه آنچه را با ميلش سازگار است بپذيرد و آنچه مخالف ميل اوست انكار كند.
ايمان و همبستگيهاى حزبى.
در آيه فوق ديديم كه چگونه خداوند از مؤ منان راستين يهود و نصارى تعبير به اهل كتاب كرده و از آنهائى كه تابع تعصبات و هوسهاى خويش بودند، تعبير به احزاب، اين منحصر به تاريخ صدر اسلام و قوم يهود و نصاراى معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست، هميشه، تفاوت ميان مؤ منان حقيقى و مدعيان ايمان همين است كه مؤ منان راستين، تسليم محض در برابر فرمانهاى حقند، و در ميان آنها تفاوت و تبعيضى قائل نمى شوند، يعنى ميل و خواست خود را تحت الشعاع آنها قرار مى دهند، و نام اهل كتاب و اهل ايمان تنها شايسته آنها است.
اما آنها كه مصداق (نؤ من ببعض و نكفر ببعض ) هستند، يعنى هر چه را با خط فكرى و اميال شخصى و هوسهايشان هماهنگ است مى پذيرند و هر چه را نيست انكار مى كنند، يا هر چه به سودشان است قبول دارند و هر چه بر خلاف منافع شخصى آنهاست انكار مى كنند، اينها نه مسلمانند و نه مؤ من راستين، بلكه احزابى هستند كه مقاصد خود را در دين جستجو مى كنند و لذا در تعليمات اسلام و احكام آن هميشه تبعيض قائل مى شوند.
( و كذلك انزلنه حكما عربيا و لئن اتبعت اهواءهم بعد ما جاءك من العلم ما لك من الله من ولى و لا واق ) (37)( و لقد ارسلنا رسلا من قبلك و جعلنا لهم ازوجا و ذرية و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله لكل اجل كتاب ) (38)( يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتب ) (39)( و ان ما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فانما عليك البلغ و علينا الحساب ) (40)
ترجمه:
37 - همانگونه (كه به پيامبران پيشين كتاب آسمانى داديم ) بر تو نيز فرمان روشن و صريحى نازل كرديم، و اگر از هوسهاى آنها - بعد از آنكه آگاهى براى تو آمده - پيروى كنى هيچكس از تو در برابر خدا حمايت و جلوگيرى نخواهد كرد.
38 - و ما قبل از تو رسولانى فرستاديم و براى آنها همسران و فرزندانى قرار داديم، و هيچ رسولى نمى توانست (از پيش خود) معجزهاى بياورد، مگر به فرمان خدا، هر زمانى كتابى دارد (و براى هر كارى موعدى مقرر است ).
39 - خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى كند، و ام الكتاب نزد او است.
40 - و اگر پاره اى از مجازاتها را كه به آنها وعده داده ايم به تو نشان دهيم يا (پيش از فرا رسيدن اين مجازاتها) تو را بميرانيم، در هر حال تو فقط مامور ابلاغ هستى و حساب (آنها) بر ماست!
حوادث (قطعى ) و (قابل تغيير).
اين آيات همچنان مسائل مربوط به نبوت را دنبال مى كند.
در نخستين آيه مى فرمايد: همانگونه كه بر اهل كتاب و پيامبران پيشين كتاب آسمانى فرستاديم اين قرآن را نيز بر تو نازل كرديم در حالى كه مشتمل بر احكام روشن و آشكار است( و كذلك انزلناه حكما عربيا ) .
(عربى ) همانگونه كه راغب در مفردات - مى گويد: به معنى سخن فصيح و روشن است (الفصيح البين من الكلام ) و لذا هنگامى كه گفته مى شود (امرئة عروبة ) مفهومش اين است زنى كه از عفت و پاكدامنى خود آگاه باشد، سپس اضافه مى كند قوله حكما عربيا قيل معناه مفصحا يحق الحق و يبطل الباطل (اينكه خداوند فرموده حكما عربيا مفهومش اين است كه سخنى است روشن و آشكار كه حق را ثابت و باطل را روشن مى سازد).
اين احتمال نيز داده شده است كه عربى در اينجا به معنى شريف است، چرا كه اين كلمه به همين معنى نيز در لغت آمده است.
و به اين ترتيب منظور از توصيف قرآن به اين صفت اين است كه احكامش واضح و آشكار و جاى سوء استفاده و تعبيرهاى مختلف ندارد.
و لذا بدنبال همين تعبير در آيات ديگرى روى مساله استقامت و عدم اعوجاج و يا علم و آگاهى تكيه شده است، در آيه 28 سوره زمر مى خوانيم قرآنا عربيا غير ذى عوج: (اين قرآنى است آشكار و خالى از هر گونه كجى و اعوجاج و در آيه 3 سوره فصلت مى خوانيم: كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون: اين كتابى است كه آياتش تشريح شده و قرآنى است روشن و آشكار براى آنها كه مى خواهند بدانند) و به اين ترتيب جمله قبل و بعد، در اين آيه، تاييد مى كند
كه منظور از عربيت، همان فصاحت و روشنى بيان و خالى بودن از پيچ و خم است.
اين تعبير در هفت سوره از سوره هاى قرآن آمده است، ولى در چند مورد نيز (لسان عربى مبين ) يا مانند آن ذكر شده است كه آن نيز ممكن است به همين معنى، يعنى روشنى بيان و خالى بودن از ابهام، بوده باشد.
البته در اين مورد خاص ممكن است اشاره به زبان عربى نيز باشد، چرا كه خداوند هر پيامبرى را به زبان قوم خود مبعوث مى كرد، تا براى نخستين بار قوم و ملت خويش را هدايت كند، سپس دامنه اين انقلاب را به نقاط ديگر گسترش دهد.
بعد با لحنى تهديد آميز و قاطع، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مخاطب ساخته، مى گويد: اگر از هوا و هوسهاى آنها بعد از آنكه حقيقت بر تو آشكار شد پيروى كنى به كيفر الهى مجازات خواهى شد و هيچكس در برابر خدا قدرت حمايت از تو و نگهداريت را نخواهد داشت( و لئن اتبعت اهوائهم بعد ما جائك من العلم ما لك من الله من ولى و لا واق ) .
گر چه احتمال انحراف، مسلما در پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با آن مقام عصمت و معرفت و آگاهى وجود نداشته، اما اين تعبير اولا روشن مى سازد كه خدا با هيچكس ارتباط خصوصى و به اصطلاح خويشاوندى ندارد، و حتى اگر پيامبر، مقامش والا است به خاطر تسليم و عبوديت و ايمان و استقامت او است، ثانيا تاكيدى است براى ديگران، زيرا جائى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در صورت انحراف از مسير حق و گرايش به خط باطل، مصونيتى از مجازات الهى نداشته باشد حساب ديگران آشكار است، اين درست به آن مى ماند كه شخصى فرزند درستكار خود را مخاطب مى سازد و مى گويد: (اگر دست از پا خطا كنى مجازاتت مى كنم تا ديگران حساب خويش را برسند).
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه (ولى ) (سرپرست و حافظ) و (واق ) (نگهدارنده ) گر چه از نظر معنى شبيهند ولى اين تفاوت را دارند كه يكى جنبه اثباتى را بيان مى كند و ديگرى جنبه نفى را، يكى به معنى نصرت و يارى است و ديگرى به معنى دفاع و نگهدارى.
آيه بعد در حقيقت پاسخى است به ايرادات مختلفى كه دشمنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشتند:
از جمله اينكه: گروهى مى گفتند مگر پيامبر ممكن است از جنس بشر باشد، و همسر اختيار كند و فرزندانى داشته باشد، آيه فوق به آنها پاسخ مى گويد: اين امر تازهاى نيست ما پيش از تو پيامبران بسيارى فرستاديم و براى آنها همسران و فرزندان قرار داديم( و لقد ارسلنا رسلا من قبلك و جعلنا لهم ازواجا و ذرية ) .
ايراد آنها نشان مى دهد كه يا از تاريخ انبياء بيخبرند و يا خود را به نادانى و بيخبرى مى زنند، و گرنه اين ايراد را نمى كردند.
ديگر اينكه آنها انتظار دارند كه هر معجزهاى را پيشنهاد مى كنند و هر چه هوا و هوسشان اقتضا مى كند انجام دهى (چه ايمان بياورند يا نياورند) ولى آنها بايد بدانند: هيچ پيامبرى نمى تواند معجزهاى جز به فرمان خداوند بياورد( و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله ) .
سومين ايراد اين بود كه چرا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده و احكامى از تورات يا انجيل را دگرگون ساخته، مگر نه اين است كه اينها كتب آسمانى است و از طرف خدا نازل شده؟ مگر ممكن است خداوند فرمان خود را نقض كند؟ (اين ايراد مخصوصا با آنچه از يهود معروف است كه معتقد به عدم امكان نسخ احكام بودند كاملا هماهنگ است ).
آيه فوق در آخرين جمله خود به آنها پاسخ مى گويد كه براى هر زمانى حكم و قانونى مقرر شده (تا بشريت به مرحله بلوغ نهائى برسد و آخرين فرمان صادر شود)( لكل اجل كتاب ) .
بنابراين جاى تعجب نيست كه يك روز تورات را نازل كند، و روز ديگر انجيل را، و سپس قرآن را، چرا كه بشريت در زندگى متحول و متكامل خود، نياز به برنامه هاى متفاوت و گوناگونى دارد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله لكل اجل كتاب پاسخى بوده باشد به ايراد كسانى كه مى گفتند: اگر پيامبر راست مى گويد چرا مجازات و عذاب الهى، مخالفانش را از پاى در نمى آورد، قرآن به آنها پاسخ مى دهد كه هر چيزى زمانى دارد و بى حساب و كتاب نيست، زمان مجازات نيز به موقع فرا مى رسد.
آيه بعد به منزله تاكيد و استدلالى است بر آنچه در ذيل آيه قبل گفته شد و آن اينكه هر حادثه و هر حكم و فرمانى، زمان معينى دارد كه گفته اند: ان الامور مرهونة باوقاتها و اگر مى بينى بعضى از كتب آسمانى جاى بعض ديگر را مى گيرند به خاطر آنست كه خداوند هر چيزى را بخواهد محو مى كند همانگونه كه به مقتضاى اراده و حكمت خويش امورى را اثبات مى نمايد، و كتاب اصلى و ام الكتاب نزد او است( يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ) .
سرانجام به عنوان تاكيد بيشتر در مورد مجازاتهائى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وعده مى داد و آنها انتظارش را مى كشيدند و حتى ايراد مى كردند كه چرا اين وعده هاى تو عملى نمى شود، مى فرمايد: و اگر پاره اى از آنچه را به آنها وعده داده ايم (از پيروزى تو و شكست آنها و رهائى پيروان تو و اسارت پيروان آنها در دوران حياتت به تو نشان دهيم و يا ترا پيش از آنكه اين وعده ها تحقق پذيرد از دنيا ببريم در هر صورت وظيفه تو ابلاغ رسالت است و وظيفه ما گرفتن حساب از آنهاست( و اما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فانما عليك البلاغ و علينا الحساب ) .
به دو نكته مهم توجه فرمائيد:
گر چه جمله يمحو الله ما يشاء و يثبت... در آيات فوق در زمينه نزول معجزات يا كتب آسمانى به پيامبران وارد شده ولى يك قانون كلى و شامل را بيان مى كند كه در منابع مختلف اسلامى نيز به آن اشاره شده است، و آن اينكه:
تحقق موجودات و حوادث مختلف جهان دو مرحله دارد: يكى مرحله قطعيت كه هيچگونه دگرگونى در آن راه ندارد (و در آيه فوق از آن اشاره به ام الكتاب كتاب مادر شده است ) و ديگرى مرحله غير قطعى به تعبير ديگر مشروط است كه در اين مرحله دگرگونى در آن راه دارد، و از آن تعبير به مرحله محو و اثبات مى شود.
گاهى نيز از اين دو، تعبير به لوح محفوظ و لوح محو و اثبات مى شود، گوئى در يكى از اين دو لوح، آنچه نوشته شده است به هيچوجه دگرگونى در آن راه ندارد و كاملا محفوظ است و اما ديگرى ممكن است، چيزى در آن نوشته شود و سپس محو گردد و بجاى آن چيز ديگرى نوشته شود.
و اما حقيقت امر اين است كه گاهى يك حادثه را با اسباب و علل ناقصه آن در نظر مى گيريم مثلا سم كشنده اى را كه مقتضاى طبيعتش نابود كردن يك انسان
است مورد توجه قرار مى دهيم و ميگوئيم هر كس آن را بخورد مى ميرد، بيخبر از اينكه اين سم يك ضد سم هم دارد كه اگر پشت سر آن بخورند اثرش را خنثى مى كند (البته ممكن است بيخبر هم نباشيم اما نخواهيم يا موقعيت اقتضا نكند كه سخنى از ضد سم بگوئيم ).
ملاحظه مى كنيد در اينجا اين حادثه يعنى مرگ به خاطر خوردن سم جنبه قطعى ندارد و به اصطلاح جاى آن لوح محو و اثبات است كه تغيير و دگرگونى با توجه به حوادث ديگر در آن راه دارد.
ولى اگر حادثه را با علت تامه اش، يعنى وجود مقتضى، و اجتماع همه شرائط و از ميان رفتن همه موانع، در نظر بگيريم (در مثال بالا، سم را با نخوردن ضد سم توأ م در نظر بگيريم ) در اينجا ديگر حادثه قطعى است و به اصطلاح جايش در لوح محفوظ و ام الكتاب است، و هيچگونه دگرگونى در آن راه ندارد.
اين سخن را به نوع ديگر مى توان بيان كرد و آن اينكه علم خداوند داراى دو مرحله است علم به مقتضيات و علل ناقصه و علم به علل تامه آنچه مربوط به مرحله دوم است، تعبير از آن ام الكتاب و لوح محفوظ مى شود و آنچه مربوط به مرحله اول است تعبير به لوح محو و اثبات مى گردد (و گر نه لوحى در گوشهاى از آسمان گذارده نشده است كه چيزى روى آن بنويسند يا محو كنند و چيز ديگرى در آن ثبت نمايند).
و از اينجا به سؤ الات بسيارى كه از مطالعه در منابع اسلامى به وجود مى آيد پاسخ گفته مى شود: زيرا گاهى در روايات و يا در بعضى از آيات قرآن مى خوانيم: فلان كار موجب فلان اثر و نتيجه مى شود، اما ما گاهى چنان نتيجه اى را در آن نمى بينيم.
اين به خاطر آن است كه تحقق آن نتيجه، داراى شرائط و يا موانعى بوده است كه بر اثر فقدان شرط يا وجود مانع، تحقق نيافته است.
و نيز روايات بسيارى كه در زمينه لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و علم پيامبران و امامان وارد شده با توجه به توضيح بالا كاملا حل مى شود كه به عنوان نمونه چند قسمت را ذيلا مى آوريم:
1 - از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) نقل شده كه از پيامبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در باره آيه فوق سؤ ال كرد، پيامبر فرمود: لاقرن عينيك بتفسيرها و لاقرن عين امتى بعدى بتفسيرها، الصدقة على وجهها و بر الوالدين و اصطناع المعروف يحول الشقاء سعادة، و يزيد فى العمر، و يقى مصارع السوء: من چشمان تو را به تفسير اين آيه روشن مى سازم و همچنين چشمان امتم را بعد از من،: كمك به نيازمندان هر گاه به صورت صحيح انجام گيرد و نيكى به پدر و مادر و انجام هر كار خير، شقاوت را به سعادت مبدل مى كند، و عمر را طولانى و از خطرات جلوگيرى مى نمايد.
اشاره به اينكه سعادت و شقاوت يك امر حتمى و اجتناب ناپذير نيست، حتى اگر انسان كارهائى انجام داده باشد كه در صف اشقياء قرار گيرد، اما مى تواند با تغيير موضع خود و روى آوردن به نيكيها و مخصوصا كمك و خدمت به خلق خدا سرنوشت خود را دگرگون سازد، چرا كه جاى اين امور، لوح محو و اثبات است، نه ام الكتاب.
بايد توجه داشت كه آنچه در حديث فوق آمده، قسمتى از مفهوم آيه است كه به عنوان يك مثال روشن بيان شده است.
2 - از امام باقر (عليهاالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود: من الامور امور محتومة كائنة لامحالة، و من الامور امور موقوفة عند الله، يقدم فيها ما يشاء و يمحو ما يشاء و يثبت منها ما يشاء...: قسمتى از حوادث حتمى است كه حتما تحقق مى پذيرد، و قسمت ديگرى مشروط به شرائطى است در نزد خدا كه هر كدام را صلاح بداند مقدم مى دارد و هر كدام را اراده كند محو مى كند، و هر كدام را اراده كند اثبات مى نمايد.
و نيز از امام على بن الحسين زين العابدين (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه مى فرمود: لو لا آية فى كتاب الله لحدثتكم بما كان و ما يكون الى يوم القيامة، فقلت له اية آية فقال قال الله، يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (اگر يك آيه در قرآن نبود من از حوادث گذشته و آينده تا روز قيامت به شما خبر مى دادم!، روايت كننده حديث مى گويد عرض كردم كدام آيه؟ فرمود: خداوند مى فرمايد( يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ) .
و اين حديث دليل بر آن است كه حداقل قسمتى از علوم پيشوايان بزرگ دين، نسبت به حوادث مختلف مربوط به لوح محو و اثبات است، و لوح محفوظ با تمام خصوصياتش مخصوص به خدا است و تنها قسمتى از آن را كه صلاح بداند به بندگان خاصش تعليم مى كند.
در دعاهاى شبهاى ماه مبارك رمضان نيز كرارا مى خوانيم و ان كنت من الاشقياء فامحنى من الاشقياء و اكتبنى من السعداء: اگر من از شقاوتمندانم مرا از آنها حذف كن و در سعادتمندان بنويس (يعنى توفيق اين كار را به من مرحمت كن ).
و به هر حال محو و اثبات به ترتيبى كه گفته شد معنى جامعى دارد كه هر گونه دگرگونى را بر اثر تغيير شرائط يا وجود موانع شامل مى شود و اينكه بعضى از مفسران انگشت روى يك مصداق خاص گذارده اند و مثلا گفته اند اين جمله اشاره به مساله محو گناهان بر اثر توبه و يا كم و زياد شدن روزى بر اثر تغيير شرائط و مانند آن است صحيح به نظر نمى رسد مگر اينكه منظور بيان يك مصداق باشد.
يكى از بحثهاى جنجالى كه در ميان شيعه و اهل تسنن به وجود آمده بحث در مساله (بدا) است.
فخر رازى در تفسير خود در ذيل آيه مورد بحث مى گويد: (شيعه معتقدند كه (بدا) بر خدا جايز است و حقيقت بدا نزد آنها اين است كه شخص چيزى را معتقد باشد و سپس ظاهر شود كه واقع بر خلاف اعتقاد او است و براى اثبات اين مطلب به آيه يمحو الله ما يشاء و يثبت تمسك جسته اند. سپس فخر رازى اضافه مى كند اين عقيده باطل است زيرا علم خدا از لوازم ذات او است، و آنچه چنين است تغيير و تبدل در آن محال است ).
متاسفانه عدم آگاهى از عقيده شيعه در زمينه مساله بداء، سبب شده است كه بسيارى از برادران اهل تسنن اينگونه نسبتهاى ناروا را به شيعه بدهند، توضيح اينكه:
(بداء) در لغت به معنى آشكار شدن و وضوح كامل است، و به معنى پشيمانى نيز آمده، زيرا شخصى كه پشيمان مى شود حتما مطلب تازهاى براى او پيدا مى شود.
بدون شك بداء به اين معنى در مورد خداوند معنى ندارد و هيچ آدم عاقل و دانائى ممكن نيست احتمال بدهد كه مطلبى بر خدا پوشيده باشد، و سپس با گذشت زمان بر او آشكار گردد، اصولا اين سخن كفر صريح و زننده اى است، و لازمه آن نسبت دادن جهل و نادانى به ذات پاك خداوند است، و ذات او را محل تغيير و حوادث دانستن، حاشا كه شيعه اماميه چنين احتمالى را در باره ذات مقدس خدا بدهند.
آنچه شيعه از معنى بداء اعتقاد دارد و روى آن اصرار و پافشارى مى كند و طبق آنچه در روايات اهل بيت (عليهماالسلام ) آمده ما عرف الله حق معرفته من لم يعرفه بالبداء: آنكس كه خدا را با بداء نشناسد او را درست نشناخته است اين است كه:
بسيار مى شود كه ما طبق ظواهر علل و اسباب، احساس مى كنيم كه حادثهاى به وقوع خواهد پيوست و يا وقوع چنين حادثهاى به يكى از پيامبران خبر داده شده، در حالى كه بعدا مى بينيم آن حادثه واقع نشد، در اين هنگام ميگوئيم (بداء) حاصل شد، يعنى آنچه را به حسب ظاهر ما واقع شدنى مى ديديم و تحقق آنرا قطعى مى پنداشتيم خلاف آن ظاهر شد.
ريشه و علت اصلى اين معنى همانست كه در بحث قبل گفته شد و آن اينكه گاهى آگاهى ما فقط از علل ناقصه است، و شرائط و موانع را نمى بينيم و بر طبق آن قضاوت مى كنيم، و بعد كه به فقدان شرط، يا وجود برخورد كرديم و خلاف آنچه پيش بينى مى كرديم تحقق يافت متوجه اين مسائل مى شويم.
همچنين گاه پيامبر يا امام از لوح محو و اثبات آگاهى مى يابد كه طبعا قابل تغيير و دگرگونى است، و گاهى با برخورد به موانع و فقدان شرائط تحقق نمى پذيرد.
براى روشن شدن اين حقيقت بايد مقايسه اى بين (نسخ ) و (بداء) به عمل آيد: مى دانيم كه نسخ احكام از نظر همه مسلمانان جايز است، يعنى ممكن است حكمى در شريعت نازل شود و مردم نيز چنان تصور كنند كه اين حكم هميشگى و ابدى است، اما پس از مدتى نسخ آن حكم بوسيله شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اعلام گردد، و حكم ديگرى جاى آن را بگيرد (همانگونه كه در داستان تغيير قبله، در تفسير و فقه و تاريخ خوانده ايم ).
اين در حقيقت يكنوع بداء است، ولى معمولا در امور تشريعى و قوانين و احكام نام نسخ بر آن مى گذارند، و نظير آن را در امور تكوينى بداء مى نامند.
به همين جهت گاهى گفته مى شود (نسخ در احكام يكنوع بداء است، و بداء در امور تكوينى يكنوع نسخ است ).
آيا هيچكس مى تواند چنين امر منطقى را انكار كند؟ جز كسى كه فرق ميان علت تامه و علل ناقصه نمى گذارد و يا اينكه تحت تاثير تبليغات شوم ضد شيعه اهل بيت (عليهماالسلام ) قرار گرفته و تعصباتش به او اجازه بررسى عقائد شيعه را در كتابهاى خود شيعه نمى دهد، عجب اينكه فخر رازى با اينكه مساله بداء را در مورد شيعه در ذيل آيه يمحو الله ما يشاء و يثبت آورده است، هيچ توجه نكرده كه بداء چيزى جز همين محو و اثبات نيست، و با تعصب مخصوصش سخت به شيعه تاخته است كه چرا آنها قائل به (بداء) هستند.
اجازه بدهيد از نمونه هائى كه همه آن را پذيرفته اند ياد كنيم:
1 - در داستان يونس مى خوانيم كه نافرمانى قومش سبب شد كه مجازات الهى به سراغ آنها بيايد و اين پيامبر بزرگ هم كه آنها را قابل هدايت نمى ديد و مستحق عذاب مى دانست آنانرا ترك گفت، اما ناگهان (بدا واقع شد) يكى از دانشمندان قوم كه آثار عذاب را مشاهده كرد، آنان را جمع نمود و به توبه دعوت كرد، همگى پذيرفتند و مجازاتى كه نشانه هايش ظاهر شده بود برطرف شد( فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين ) (يونس آيه 98).
2 - در تواريخ اسلامى نيز آمده كه حضرت مسيح (عليهاالسلام ) در باره عروسى خبر داد كه او در همان شب زفاف مى ميرد، ولى عروس بر خلاف پيش بينى مسيح (عليهاالسلام ) سالم ماند!، هنگامى كه از وى جريان را پرسيدند فرمود: آيا صدقهاى در اين راه دادهايد؟ گفتند: آرى، فرمود، صدقه بلاهاى مبرم را دفع مى كند!.
در حقيقت روح پاك مسيح (عليهاالسلام ) بر اثر ارتباط با لوح محو و اثبات، از حدوث چنين واقعه اى خبر داد، در حالى كه اين حادثه مشروط بود (مشروط به اينكه مانعى همچون صدقه بر سر راه آن حاصل نشود) و چون به مانع برخورد كرد نتيجه چيز ديگر شد.
3 - در داستان ابراهيم قهرمان بتشكن در قرآن مى خوانيم كه او مامور به ذبح اسماعيل شد و به دنبال اين ماموريت، فرزندش را به قربانگاه برد، اما هنگامى كه آمادگى خود را نشان داد بداء روى داد و آشكار شد كه اين امر يك امر امتحانى بوده است، تا ميزان اطاعت و تسليم اين پيامبر بزرگ و فرزندش آزموده شود.
4 - در سرگذشت موسى (عليهاالسلام ) نيز مى خوانيم كه او نخست مامور شده بود كه سى روز قوم خود را ترك گويد و به وعده گاه الهى براى دريافت احكام تورات برود، ولى بعدا اين مدت به مقدار ده روز (براى آزمايش بنى اسرائيل ) تمديد شد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه فائده اين بداءها چيست؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به آنچه در بالا ذكر شد، ظاهرا پيچيده نيست، چرا كه گاهى مسائل مهمى همانند آزمايش يك شخص يا يك قوم و ملت، و يا تاثير توبه و بازگشت به سوى خدا (همانگونه كه در داستان يونس آمده ) و يا تاثير صدقه و كمك به نيازمندان و انجام كارهاى نيك در برطرف ساختن حوادث دردناك، و مانند اينها، ايجاب مى كند كه صحنه حوادث آينده قبلا طورى تنظيم شود، سپس با دگرگونى شرائط طور ديگر، تا مردم بدانند، سرنوشتشان در دست خودشان است، و با تغيير مسير و روش قادرند سرنوشت خود را تغيير دهند و اين بزرگترين فايده بداء است (دقت كنيد).
و اگر مى خوانيم كسى كه خدا را به بداء نشناخته است معرفت كامل او را ندارد، اشاره به همين حقايق است.
لذا در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: ما بعث الله عز و جل نبيا حتى ياخذ عليه ثلاث خصال الاقرار بالعبودية، و خلع الانداد، و ان الله يقدم ما يشاء و يؤ خر ما يشاء: خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد مگر اينكه اين سه پيمان را از آنها گرفت: اقرار به بندگى پروردگار، و نفى هر گونه شرك، و اينكه خداوند هر چه را بخواهد مقدم مى دارد و هر چه را بخواهد تاخير مى اندازد.
در حقيقت اولين پيمان، مربوط به اطاعت و تسليم در برابر خدا است و دومين پيمان مربوط به مبارزه با شرك. و سومين پيمان مربوط به مساله بداء است كه نتيجه اش آن است كه سرنوشت انسان به دست خود او است كه با تغيير دادن شرائط مى تواند خود را مشمول لطف يا عذاب خداوند قرار دهد.
آخرين سخن اينكه روى جهات فوق دانشمندان شيعه گفته اند هنگامى كه بداء به خداوند نسبت داده مى شود بمعنى ابداء است يعنى آشكار ساختن چيزى كه قبلا ظاهر نبود و پيش بينى نمى شد.
و اما نسبت دادن اين مطلب به شيعه كه آنها معتقدند خدا گاهى از كار خود پشيمان مى گردد يا از چيزى با خبر مى شود كه قبلا نمى دانست اين از بزرگترين جنايات و نابخشودنى ترين تهمتها است.
لذا از امامان نقل شده است كه فرمودند: من زعم ان الله عز و جل يبدو له فى شى ء لم يعلمه امس فابرئوا منه: كسى كه گمان كند براى خدا چيزى امروز آشكار مى شود كه ديروز نميدانست از او تنفر و بيزارى بجوئيد.
( اولم يروا انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها و الله يحكم لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب ) (41)( و قد مكر الذين من قبلهم فلله المكر جميعا يعلم ما تكسب كل نفس و سيعلم الكفر لمن عقبى الدار ) (42)( و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتب ) (43)
ترجمه:
41 - آيا نديدند كه ما پيوسته از اطراف (و جوانب ) زمين كم مى كنيم (جامعه ها، تمدنها و دانشمندان تدريجا از ميان مى روند) و خداوند حكومت مى كند و هيچكس را ياراى جلوگيرى يا رد احكام او نيست، و او سريع الحساب است.
42 - كسانى كه پيش از آنها طرحها و نقشه ها كشيدند ولى تمام طرحها و نقشه ها از آن خداست از كار هر كس آگاه است و به زودى كفار مى دانند سرانجام (نيك و بد) در سراى ديگر از آن كيست!
43 - آنها كه كافر شدند مى گويند تو پيامبر نيستى، بگو كافى است كه خداوند و كسانى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن ) نزد آنهاست گواه (من ) باشند.
انسانها و جامعه ها از ميان مى روند و خدا مى ماند.
از آنجا كه در آيات گذشته روى سخن با منكران رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود در اين آيات نيز همان بحث تعقيب شده است: و هدف اين است كه با هشدار و استدلال و خلاصه از طرق مختلف آنها را بر سر عقل آورده و به تفكر و سپس اصلاح وضع خويش وا دارد.
نخست مى گويد: اين مغروران لجوج آيا نديدند كه ما پيوسته از اطراف و جوانب زمين كم مى كنيم؟( اولم يروا انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها ) .
روشن است كه منظور از زمين در اينجا اهل زمين است، يعنى آيا آنها به اين واقعيت نمى نگرند كه پيوسته اقوام و تمدنها و حكومتها در حال زوال و نابودى هستند؟ اقوامى كه از آنها قويتر و نيرومندتر و سركشتر بودند، همگى چهره به زير خاك كشيدند، و حتى دانشمندان و بزرگان و علمائى كه قوام زمين به آنها بود آنها نيز چشم از جهان فرو بستند و به ابديت پيوستند.
آيا اين قانون عمومى حيات كه در باره افراد، و كل جامعه هاى بشرى و كوچك و بزرگ جارى و سارى است، براى بيدار شدن آنها كافى نيست، كه اين چند روز زندگى را ابدى نشمرند و به غفلت برگزار نكنند؟!
سپس اضافه مى كند: حكومت و فرمان از آن خداست و هيچكس را ياراى رد احكام او يا جلوگيرى از فرمان او نيست( و الله يحكم لا معقب لحكمه ) .
(و او سريع الحساب است )( و هو سريع الحساب ) .
بنابراين از يك طرف قانون فنا را در پيشانى همه افراد و ملتها نوشته و از سوى ديگر كسى را توانائى اين نيست كه اين فرمان يا ساير فرمانهاى او را تغييرى دهد، و از سوى سوم با سرعت به حساب بندگان رسيدگى مى كند و به اين ترتيب پاداش كيفر او قطعى است.
در روايات متعددى كه در تفسير برهان و نور الثقلين و ساير تفاسير: و منابع حديث آمده است آيه فوق به فقدان علما و دانشمندان تفسير شده است چرا كه فقدان آنها مايه نقصان زمين و كمبود جوامع انسانى است.
مفسر بزرگ طبرسى در تفسير اين آيه از امام صادق (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند: ننقصها بذهاب علمائها، و فقهائها و خيارها: ما از زمين مى كاهيم با از ميان رفتن علما و فقها و اخيار و نيكان.
و در حديث ديگرى مى خوانيم كه عبد الله بن عمر هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) شهيد شد اين آيه را تلاوت كرد انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها، سپس گفت يا امير المؤ منين لقد كنت الطرف الاكبر فى العلم، اليوم نقص علم الاسلام و مضى ركن الايمان: يعنى اى امير مؤ منان تو جانب بزرگ علم در جهان بودى و با شهادتت امروز علم اسلام بكاستى گرائيد و ستون ايمان از ميان رفت.
البته همانگونه كه گفتيم آيه معنى وسيعى دارد كه هر گونه نقصان و كمبود و از ميان رفتن افراد و جامعه ها و بطور كلى اهل زمين را شامل مى شود و هشدارى است به همه مردم اعم از بد و نيك حتى علما و دانشمندان كه اركان جوامع بشرى هستند و با از ميان رفتن يك تن آنها گاهى دنيائى به نقصان مى گرايد، هشدارى است گويا و تكان دهنده.
و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از نقصان ارض كم شدن از سرزمينهاى كفار و افزوده شدن به بلاد مسلمين است، با توجه به اينكه سوره در مكه نازل شده است، صحيح به نظر نمى رسد، زيرا در آن روز فتوحاتى نبود كه كفار با چشم خود ببينند و قرآن به آن اشاره كند.
و اينكه بعضى از مفسران كه در علوم طبيعى غرقند، آيه فوق را اشاره به كم شدن زمين از ناحيه قطبين و برآمدگى بيشتر از ناحيه استوائى دانسته اند آنهم بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا قرآن در آيه فوق هرگز در مقام بيان چنين چيزى نيست.
در آيه بعد همين بحث را ادامه مى دهد و مى گويد: تنها اين گروه نيستند
كه با توطئه ها و مكرها به مبارزه با تو برخاسته اند بلكه آنها كه پيش از اين گروه بودند نيز چنين توطئه ها و مكرها داشتند( و قد مكر الذين من قبلهم ) .
اما نقشه هايشان نقش بر آب و توطئه هايشان به فرمان خدا خنثى شد، چرا كه او از همه كس به اين مسائل آگاهتر است، بلكه تمام طرحها و نقشه ها از آن خدا است( فلله المكر جميعا ) .
او است كه از كار و بار هر كس آگاه است و مى داند هر كسى چه كارى مى كند( يعلم ما تكسب كل نفس ) .
و سپس با لحنى تهديد گونه آنها را از پايان كارشان بر حذر مى دارد و مى گويد: كافران بزودى خواهند دانست كه پايان كار و سرانجام نيك و بد در سراى ديگر از آن كيست؟( و سيعلم الكفار لمن عقبى الدار ) .
در آخرين آيه مورد بحث (همانگونه كه اين سوره در آغاز از نام قرآن و كتاب الله شروع شده ) با تاكيد بيشترى روى معجزه بودن قرآن، سوره رعد را پايان مى دهد، و مى گويد: (اين كافران مى گويند تو پيامبر نيستى )( و يقول الذين كفروا لست مرسلا ) .
هر روز بهانه اى مى تراشند، هر زمان تقاضاى معجزهاى دارند و آخر كار هم باز مى گويند تو پيامبر نيستى!
در پاسخ آنها بگو همين كافى است كه دو كس ميان من و شما گواه باشد يكى الله و ديگرى كسانى كه علم كتاب و آگاهى از قرآن نزد آنها است!( قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) .
هم خدا مى داند كه من فرستاده اويم، و هم آنها كه از اين كتاب آسمانى من يعنى قرآن آگاهى كافى دارند، آنها نيز به خوبى مى دانند كه اين كتاب ساخته و پرداخته مغز بشر نيست، و جز از سوى خداى بزرگ امكان ندارد نازل شده باشد، و اين تاكيدى است مجدد بر اعجاز قرآن از جنبه هاى مختلف كه ما شرح آنرا در جاهاى ديگر مخصوصا در كتاب قرآن و آخرين پيامبر داده ايم.
بنابر آنچه در بالا گفتيم منظور از من عنده علم الكتاب، آگاهان از محتواى قرآن مجيد است.
ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اشاره به دانشمندان اهل كتاب باشد، همانها كه نشانه هاى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در كتب آسمانى خويش خوانده بودند، و از روى علاقه و آگاهى به او ايمان آوردند.
ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.
در بسيارى از روايات آمده است كه منظور از من عنده علم الكتاب على بن ابى طالب (عليهاالسلام ) و ائمه هدى است، كه در تفسير نور الثقلين و برهان اين روايات جمع آورى شده.
اين روايات دليل بر انحصار نيست و همانگونه كه بارها گفته ايم اشاره به مصداق يا مصداقهاى تام و كامل است و در هر حال تفسير اول را كه ما انتخاب كرديم تاييد مى كند.
سزاوار است در اينجا سخن را با روايتى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده پايان دهيم.
ابو سعيد خدرى مى گويد از پيامبر در باره قال الذى عنده علم من الكتاب (كه در داستان سليمان وارد شده است ) سؤ ال كردم فرمود: ذاك وصى اخى سليمان بن داود: او وصى و جانشين برادرم سليمان بود عرض كردم قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب از چه كسى سخن مى گويد و اشاره به كيست فرمود: ذاك اخى على بن ابى طالب: او برادرم على بن ابى طالب است!
پروردگارا درهاى رحمتت را بر ما بگشا و از علم كتابت به ما ارزانى دار.
بار الها! آنچنان در پرتو آگاهى به قرآن قلب ما را روشن و فكر ما را توانا كن كه از تو، به غير تو نپردازيم و هيچ چيز را به خواست تو مقدم نشمريم و در تنگناى اغراض شخصى و تنگ نظريها و خودبينيها گرفتار نشويم و در ميان بندگانت تفرقه نيندازيم و انقلاب اسلامى خود را به پرتگاه خطر نكشانيم و مصالح اسلام و قرآن و ملت مسلمان را بر همه چيز مقدم بشمريم.
خداوندا! آنها كه اين جنگ خانمانسوز و ويرانگر را كه حكام ظالم عراق به تحريك دشمنان اسلام بر ما تحميل كرده اند از خواب غفلت بيدار كن و اگر بيدار شدنى نيستند نابودشان فرما و به ما آن آگاهى در پرتو كتابت معرفى كن كه براى پيروزى بر دشمنان حق و عدالت از همه وسائل مشروع و ممكن استفاده كنيم - آمين يا رب العالمين.
(پايان سوره رعد)
مقدمه
داراى 52 آيه است كه در مكه نازل شده (به استثناى آيات 28 و 29 كه طبق گفته بسيارى از مفسران در مدينه در باره كشتگان مشركان در بدر نازل گرديده است )
محتواى سوره
چنانكه از نام سوره پيدا است، قسمتى از آن در باره قهرمان توحيد ابراهيم بت شكن (بخش نيايشهاى او) نازل گرديده است.
بخش ديگرى از اين سوره اشاره به تاريخ انبياى پيشين همچون نوح، موسى، و قوم عاد و ثمود، و درسهاى عبرتى كه در آنها نهفته است مى باشد.
مجموعه اينها بحثهاى فراوانى را كه در اين سوره در زمينه موعظه و اندرز و بشارت و انذار نازل گرديده تكميل مى نمايد.
و همانگونه كه در غالب سوره هاى مكى مى خوانيم قسمت قابل ملاحظه اى نيز بحث از (مبدء) و (معاد) است، كه با راسخ شدن ايمان به آنها در قلب انسان، روح و جان و سپس گفتار و كردار او، نور و روشنائى ديگرى پيدا مى كند و در مسير حق و الله قرار مى گيرد.
خلاصه اين سوره مجموعهاى است از بيان اعتقادات و اندرزها و موعظه ها و سرگذشتهاى عبرت انگيز اقوام پيشين و بيان هدف رسالت پيامبران و نزول كتب آسمانى.
فضيلت اين سوره
از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است كه فرمود: من قرء سورة ابراهيم و الحجر اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من عبد الاصنام و بعدد من لم يعبدها: كسى كه سوره ابراهيم و حجر را بخواند، خداوند به تعداد هر يك از آنها كه بت مى پرستيدند و آنها كه بت نمى پرستيدند، ده حسنه به او مى بخشد.
همانگونه كه بارها گفته ايم پاداشهائى كه در باره تلاوت سوره هاى قرآن وارد شده پاداشى است در برابر خواندن توأ م با انديشه و سپس عمل، و از آنجا كه در اين سوره و همچنين سوره حجر، بحث از توحيد و شرك و شاخه ها و فروع آن به ميان آمده مسلما توجه و عمل به محتواى آنها چنان فضيلتى را نيز در بر خواهد داشت، يعنى آدمى را به رنگ خود در مى آورد و شايسته چنان مقام و پاداشى مى كند.
بسم الله الرحمن الرحيم
( الر كتب انزلنه اليك لتخرج الناس من الظلمت الى النور باذن ربهم الى صرط العزيز الحميد ) (1)( الله الذى له ما فى السموت و ما فى الارض و ويل للكفرين من عذاب شديد ) (2)( الذين يستحبون الحيوة الدنيا على الاخرة و يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا اولئك فى ضلل بعيد ) (3)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الر - اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكيهاى (شرك و ظلم و طغيان ) به سوى روشنائى (ايمان و عدل و صلح ) به فرمان پروردگارشان درآورى، به سوى راه خداوند عزيز و حميد.
2 - همان خدائى كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، واى بر كافران از مجازات شديد.
3 - همانها كه زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهند و (مردم را) از راه الله باز مى دارند و مى خواهند راه حق را منحرف سازند آنها در گمراهى دورى هستند!
بيرون آمدن از ظلمتها به نور!
اين سوره همانند بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه (الر) شروع شده است كه تفسير آن را در آغاز سوره هاى بقره، آل عمران، و اعراف بيان كرديم، و نكته اى كه تذكر آن را در اينجا لازم مى دانيم اين است كه از 29 مورد از سوره هاى قرآن كه با حروف مقطعه آغاز شده است درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن مجيد به ميان آمده است كه نشان مى دهد پيوندى ميان اين دو يعنى حروف مقطعه و قرآن برقرار است، و ممكن است اين پيوند همان باشد كه در آغاز سوره بقره گفتيم، خداوند مى خواهد با اين بيان روشن كند كه اين كتاب بزرگ آسمانى با اين محتواى پر عظمت كه رهبرى همه انسانها را به عهده دارد از مواد ساده اى به نام (حروف الفبا) تشكيل يافته و اين نشانه اهميت اين اعجاز است، كه برترين پديده را از ساده ترين پديده به وجود آورده!.
به هر حال بعد از ذكر حروف الف لام راء، مى فرمايد اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم به اين منظور كه مردم را از گمراهيها به سوى نور خارج كنى( كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور ) .
در حقيقت تمام هدفهاى تربيتى و انسانى، معنوى و مادى نزول قرآن، در همين يك جمله جمع است: بيرون ساختن از ظلمتها به نور! از ظلمت جهل به نور دانش، از ظلمت كفر به نور ايمان، از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت، از ظلمت فساد به نور صلاح، از ظلمت گناه به نور پاكى و تقوى، و از ظلمت پراكندگى و تفرقه و نفاق به نور وحدت.
جالب اينكه (ظلمت ) در اينجا (مانند بعضى ديگر از سوره هاى قرآن به صورت جمع آمده و (نور) به صورت مفرد، اشاره به اينكه، همه نيكيها و پاكيها و ايمان و تقوا و فضيلت در پرتو نور توحيد يك حالت وحدت و يگانگى بخود مى گيرند و همه با يكديگر مربوطند و متحد و در پرتو آن يك جامعه واحد و يك پارچه و پاك از هر نظر ساخته مى شود.
اما ظلمت همه جا مايه پراكندگى و تفرقه صفوف است، ستمگران، بدكاران و آلودگان به گناه و منحرف حتى در مسيرهاى انحرافى خود غالبا وحدت ندارند و با هم در حال جنگند.
و از آنجا كه سرچشمه همه نيكيها، ذات پاك خداست، و شرط اساسى درك توحيد، توجه به همين واقعيت است بلافاصله اضافه مى كند: همه اينها به اذن پروردگارشان (پروردگار مردم ) مى باشد( باذن ربهم ) .
سپس براى توضيح و تبيين بيشتر كه منظور از اين نور چيست، مى فرمايد: به سوى راه خداوند عزيز و حميد( الى صراط العزيز الحميد ) .
خداوندى كه عزتش دليل قدرت او است، چرا كه هيچكس توانائى غلبه بر او را ندارد، و حميد بودنش نشانه مواهب و نعمتهاى بى پايان او مى باشد، چرا كه حمد و ستايش هميشه در برابر نعمتها و موهبتها و زيبائيها است.
در آيه بعد به عنوان معرفى خداوند، درسى از توحيد بيان كرده مى گويد: همان خداوندى كه آنچه در آسمان و زمين است از آن او است( الله الذى له ما فى السماوات و الارض ) .
چرا همه چيز از آن او است، چون آفريننده همه موجودات او است، و به همين دليل، هم قادر و عزيز است و هم نعمت بخشنده و حميد.
و در پايان آيه توجه به مساله معاد (بعد از توجه به مبدء) مى دهد، و مى گويد: واى بر كافران از عذاب شديد، رستاخيز( و ويل للكافرين من عذاب شديد ) .
و در آيه بعد بلافاصله كافران را معرفى مى كند و با ذكر، سه قسمت از صفات آنها وضعشان را كاملا مشخص مى سازد بطورى كه هر كس در اولين برخورد بتواند آنها را بشناسد نخست مى گويد آنها كسانى هستند كه زندگى پست اين جهان را بر زندگى آخرت مقدم مى شمرند( الذين يستحبون الحيوة الدنيا على الاخره ) .
و به خاطر همين روحيه، ايمان و حق و عدالت و شرف و آزادگى و سربلندى را كه از ويژگيهاى علاقه مندان زندگى جهان ديگر است فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خود مى سازند.
سپس مى گويد: آنها به اين مقدار هم قانع نيستند بلكه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گمراه ساختن ديگران هم دارند: آنها مردم را از راه خدا باز مى دارند( و يصدون عن سبيل الله ) .
در حقيقت آنها در برابر راه (الله ) كه راه فطرت است، و انسان مى تواند با پاى خود آن را بپيمايد سد و مانعهاى گوناگون ايجاد مى كنند، هوسها را زينت مى دهند، مردم را تشويق به گناه مى نمايند، و از درستى و پاكى مى ترسانند.
ولى كار آنها تنها ايجاد سد و مانع در راه الله نيست، بلكه علاوه بر آن سعى مى كنند آن را دگرگون نشان دهند( و يبغونها عوجا ) .
در واقع آنها با تمام قوا مى كوشند ديگران را همرنگ خود و هم مسلك خويش سازند به همين دليل سعى دارند راه مستقيم الهى را كج كنند، و با افزودن خرافات، و انواع تحريفها، و ابداع سنتهاى زشت و كثيف به اين هدف برسند. روشن است اين افراد با داشتن اين صفات و اعمال در گمراهى بسيار دورى هستند( اولئك فى ضلال بعيد ) .
همان گمراهى كه بازگشتشان به راه حق بر اثر بعد و دورى مسافت به آسانى امكان پذير نيست ولى اينها همه محصول اعمال خود آنها است!.
1 - تشبيه ايمان و راه خدا، به نور
با توجه به اينكه نور لطيفترين موجود جهان ماده است، و سرعت سير آن بالاترين سرعتها و بركت و آثار آن در جهان ماده بيش از هر چيز ديگر است، به طورى كه مى توان گفت: سرچشمه همه مواهب و بركات مادى نور است روشن مى شود كه تشبيه ايمان و گام نهادن در راه خدا، به آن، تا چه اندازه پر معنى است.
نور مايه جمعيت، و ظلمت عامل پراكندگى است، نور نشانه زندگى و ظلمت نشانه مرگ است.
و به همين دليل در قرآن مجيد امور بسيار پر ارزش به نور تشبيه شده است.
از جمله عمل صالح است:( يوم ترى المؤ منين و المؤ منات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ) : روزى كه مردان و زنان با ايمان را مى بينى كه نورشان از پيش رو و سمت راست آنها حركت مى كند (حديد - 12).
ايمان و توحيد مانند( الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور ) : (خداوند سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند كه آنها را از ظلمتها به نور هدايت مى كند) (بقره - 257).
و نيز قرآن تشبيه به نور شده است آنجا كه مى فرمايد( فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون ) : آنها كه ايمان به پيامبر آوردند و او را گرامى داشتند و يارى كردند و از نورى كه بر او نازل شده است پيروى كردند آنها رستگارانند (اعراف - 157) و نيز آئين خدا و دين الهى به اين موجود پر بركت تشبيه گرديده، مانند( يريدون ان يطفؤ ا نور الله بافواههم... ) : (آنها مى خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند) (توبه - 32).
و از همه بالاتر از ذات پاك خداوند كه برترين و والاترين وجود است بلكه هستى همگى پرتوى از وجود مقدس او است تعبير به نور شده است آنجا كه مى خوانيم:( الله نور السماوات و الارض ) : خداوند نور آسمانها و زمين است (نور - 35).
و از آنجا كه همه اين امور به يك واقعيت باز مى گردند چرا كه همه پرتوهائى از الله، و ايمان به او، و گفته او، و راه او، مى باشند اين كلمه در اين موارد به صورت مفرد آمده است، به عكس ظلمات كه همه جا عامل تفرقه و پراكندگى است و لذا به صورت جمع كه نشانه تعدد و تكثر است ذكر شده.
و از آنجا كه ايمان به خدا و گام نهادن در طريق او، هم باعث حركت است و هم موجب بيدارى، و هم عامل اجتماع و وحدت و هم وسيله ترقى و پيشرفت، اين تشبيه از هر نظر رسا و پر محتوا و آموزنده است.
2 - تعبير به (لتخرج ) در آيه نخست در واقع به دو نكته اشاره مى كند:
نخست اينكه قرآن مجيد گرچه كتاب هدايت و نجات بشر است ولى نياز به مجرى و پياده كننده دارد، بايد رهبرى همچون پيامبر باشد كه به وسيله آن گمگشتگان راه حقيقت را از ظلمات بدبختى به نور سعادت هدايت كند، بنابراين حتى قرآن هم با آن عظمت بدون وجود رهبر و راهنما و مجرى و پياده كننده حل همه مشكلات را نخواهد كرد.
ديگر اينكه تعبير به خارج ساختن در واقع دليل بر حركت دادن توأ م با دگرگونى و تحول است، گوئى مردم بى ايمان در يك جو و محيط بسته و تاريك قرار دارند و پيامبر و رهبر دست آنها را مى گيرد و به جو وسيعتر و روشن وارد مى سازد.
3 - جالب توجه اينكه آغاز اين سوره با مساله هدايت مردم از ظلمات به نور شروع شده و پايان آن هم با مساله ابلاغ و انذار (مردم ) ختم گرديده است، و اين نشان مى دهد كه هدف اصلى در هر حال خود مردم و سرنوشت آنها و هدايت آنهاست، و در واقع ارسال پيامبران و انزال كتب آسمانى نيز همه براى وصول به همين هدف است.
( و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و هو العزيز الحكيم ) (4)( و لقد ارسلنا موسى بايتنا ان اخرج قومك من الظلمت الى النور و ذكرهم بايئم الله ان فى ذلك لايت لكل صبار شكور ) (5)( و اذ قال موسى لقومه اذكروا نعمة الله عليكم اذ انجئكم من أل فرعون يسومونكم سوء العذاب و يذبحون ابنأكم و يستحيون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم ) (6)( و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد ) (7)
ترجمه:
4 - ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قومش تا (حقايق را) براى آنها آشكار سازد، سپس خدا هر كس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) هدايت مى كند، و او توانا و حكيم است.
5 - ما موسى را با آيات خود فرستاديم (و دستور داديم ) قوم خود را از ظلمات به نور بيرون آر، و ايام الله را به آنها متذكر شو، در اين، نشانه هائى است براى هر صبر كننده شكرگزار.
6 - و بخاطر بياور هنگامى را كه موسى به قومش گفت نعمت خدا را بر خود به ياد داشته باشيد، زمانى كه شما را از (چنگال ) آل فرعون رهائى بخشيد، همانها كه شما را به بدترين وجهى عذاب مى كردند و پسرانتان را سر مى بريدند و زنانتان را (براى خدمتكارى ) زنده مى گذاشتند، و در اين، آزمايش بزرگى از طرف پروردگارتان بود.
7 - (همچنين ) بخاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت كه اگر شكر گزارى كنيد (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر كفران كنيد مجازاتم شديد است!.
روزهاى حساس زندگى
در آيات گذشته سخن از قرآن مجيد و اثرات حياتبخش آن بود، در نخستين آيه مورد بحث نيز همين موضوع در بعد خاصى تعقيب شده و آن وحدت لسان پيامبران و كتب آسمانى آنها با زبان نخستين قومى است كه مبعوث به سوى آنها شده اند.
مى فرمايد: ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش( و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ) .
زيرا پيامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتى كه از ميان آنها برخاسته اند، تماس داشتند و نخستين شعاع وحى وسيله پيامبران بر آنها مى تابيد، و نخستين ياران و ياوران آنها از ميان آنان برگزيده مى شدند، بنابراين پيامبر بايد به زبان آنها و لغت آنها سخن بگويد تا حقايق را به روشنى براى آنان آشكار سازد (ليبين لهم ).
در حقيقت در اين جمله اشاره اى به اين نكته نيز هست كه دعوت پيامبران معمولا از طريق يك اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پيروانشان منعكس نمى شد، بلكه از طريق تبيين و روشنگرى و تعليم و تربيت با همان زبان معمولى و رائج صورت مى گرفته است.
سپس اضافه مى كند بعد از تبيين دعوت الهى براى آنها خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هر كس را بخواهد هدايت مى نمايد( فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء ) .
اشاره به اينكه هدايت و ضلالت در نهايت امر، كار پيامبران نيست، كار آنها ابلاغ و تبيين است، اين خدا است كه راهنمائى و هدايت واقعى بندگانش را در دست دارد.
ولى براى اينكه تصور نشود معنى اين سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است، بلافاصله اضافه مى كند: او عزيز حكيم است( و هو العزيز الحكيم )
به مقتضاى عزت و قدرتش، بر هر چيز تواناست، و هيچكس را تاب مقاومت در برابر اراده او نيست، اما به مقتضاى حكمتش بى جهت و بى دليل كسى را هدايت و يا كسى را گمراه نمى سازد، بلكه گامهاى نخستين با نهايت آزادى اراده در راه سير الى الله از ناحيه بندگان برداشته مى شود و سپس نور هدايت و فيض حق بر قلب آنها مى تابد همانگونه كه در سوره عنكبوت آيه 69 كه( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) : (آنها كه در راه ما مجاهده كردند بطور قطع آنها را هدايت به راههاى خويش خواهيم كرد).
همچنين آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطه ور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم، شايستگى هدايت را از خود سلب كرده اند، از فيض هدايت محروم، و در وادى ضلالت، گمراه مى شوند، همانگونه كه مى فرمايد:( كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب ) : (اين چنين خداوند گمراه مى كند هر اسرافكار آلوده به شك و ترديد را) (غافر - 34).
و نيز مى فرمايد:( و ما يضل به الا الفاسقين ) : (خداوند با آن گمراه نمى كند مگر فاسقين را) (بقره - 26).
و نيز مى فرمايد:( و يضل الله الظالمين ) : (خداوند ستمگران را گمراه مى سازد) (ابراهيم - 27).
و به اين ترتيب سرچشمه هدايت و ضلالت بدست خود ماست.
در آيه بعد به يكى از نمونه هاى ارسال پيامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خارج كردن آنان از ظلمتها به نور اشاره كرده مى فرمايد: ما موسى را با آيات خود (معجزات گوناگون ) فرستاديم و به او فرمان داديم كه قوم خودت را از ظلمات به نور هدايت كن( و لقد ارسلنا موسى باياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الى النور ) .
همانگونه كه در نخستين آيه اين سوره خوانديم برنامه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز در بيرون آوردن مردم از ظلمات به سوى نور خلاصه مى شد و اين نشان مى دهد كه اين همه پيامبران و انبياى الهى بلكه همه رهبران معنوى انسانها است، مگر بديها، زشتيها، گمراهيها، انحرافها، ظلم و ستمها، استثمارها، ذلتها و زبونيها، فساد و آلودگيها چيزى جز ظلمت و تاريكى هست؟ و مگر ايمان و توحيد، پاكى و تقوا، آزادگى و استقلال سربلندى و عزت چيزى جز نور و روشنائى مى باشد، بنابراين درست قدر مشترك و جامع ميان همه دعوتهاى رهبران الهى است.
سپس به يكى از ماموريتهاى بزرگ موسى اشاره كرده، مى فرمايد: (تو موظفى كه ايام الهى و روزهاى خدا را بياد قوم خود بياورى )( و ذكرهم بايام الله ) .
مسلما همه روزها، ايام الهى است، همانگونه كه همه مكانها متعلق به خدا است، اگر نقطه خاصى بنام بيت الله (خانه خدا) ناميده شد دليل بر ويژگى آن است، همچنين عنوان ايام الله مسلما اشاره به روزهاى مخصوصى است كه امتياز و روشنائى و درخشش فوق العادهاى دارد.
به همين جهت مفسران در تفسير آن احتمالات مختلفى داده اند:
بعضى گفته اند اشاره به روزهاى پيروزى پيامبران پيشين و امتهاى راستين آنها مى باشد، و روزهائى كه انواع نعمتهاى الهى بر اثر شايستگيها شامل حال آنها مى باشد.
و بعضى گفته اند اشاره به روزهائى است كه خداوند اقوام سركش را به زنجير عذاب ميكشيد و طاغوتها را با يك فرمان درو مى كرد!
و بعضى اشاره به هر دو قسمت دانسته اند.
اما اصولا نمى توان اين تعبير گويا و رسا را محدود ساخت، ايام الله، تمام روزهائى است كه داراى عظمتى در تاريخ زندگى بشر است.
هر روز كه يكى از فرمانهاى خدا در آن چنان درخشيده، كه بقيه امور را تحت الشعاع خود قرار داده، از ايام الله است.
هر روز كه فصل تازه اى در زندگى انسانها گشوده، و درس عبرتى به آنها داده و ظهور و قيام پيامبرى در آن بوده، يا طاغوت و فرعون گردنكشى در آن به قعر دره نيستى فرستاده شده، خلاصه هر روز كه حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته، همه آنها از ايام الله است.
و چنانكه خواهيم ديد، در روايات ائمه معصومين در تفسير اين آيه نيز انگشت روى روزهاى حساسى گذاشته شده است.
در پايان آيه مى فرمايد: (در اين سخن و در همه ايام الله، آيات و نشانه هائى است براى هر انسان شكيبا و پر استقامت و شكرگزار)( ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور ) .
(صبار) و (شكور) هر دو صيغه مبالغه است كه يكى فزونى صبر و استقامت را ميرساند و ديگرى فزونى شكرگزارى نعمت، اشاره به اينكه افراد با ايمان نه در مشكلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مى كنند، و تسليم حوادث مى شوند، و نه در روزهاى پيروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت ميگردند، و ذكر اين دو بعد از اشاره به ايام الله گويا ناظر به همين مطلب است.
در آيه بعد به يكى از آن ايام الله و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاريخ بنى اسرائيل وجود داشته و ذكر آن تذكرى براى مسلمانان است، اشاره كرده مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: نعمت خدا را متذكر شويد آن زمان كه شما را از چنگال آل فرعون رهائى بخشيد)
( و اذ قال موسى لقومه اذكروا نعمت الله عليكم اذ انجاكم من آل فرعون ) .
همان فرعونيان بيرحمى كه (بدترين عذاب را بر شما تحميل مى كردند، پسرانتان را سر مى بريدند و زنانتان را براى خدمت و كنيزى زنده نگه مى داشتند)
( يسومونكم سوء العذاب و يذبحون ابنائكم و يستحيون نسائكم ) .
و اين آزمايش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود( و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم ) .
چه روزى از اين پربركتتر كه شر جمعيت خودكامه و سنگدل و استعمارگرى را از سر شما كوتاه كرد، همانها كه بزرگترين جنايت را در حق شما قائل مى شدند، چه جنايتى از اين برتر كه پسران شما را همچون حيوانات سر مى بريدند (توجه داشته باشيد كه قرآن تعبير به ذبح مى كند نه قتل ) و از اين مهمتر نواميس شما به صورت كنيزانى در چنگال دشمن بى آزرم بودند.
نه تنها در مورد بنى اسرائيل كه در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسيدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از ايام الله است كه بايد همواره آن را به خاطر داشته باشند، خاطرهاى كه توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ مى كند.
يسومونكم از ماده (سوم ) (بر وزن صوم ) در اصل به معنى دنبال چيزى رفتن و جستجوى آن نمودن است، و به معنى تحميل كارى بر ديگرى نمودن نيز آمده است بنابراين جمله يسومونكم سوء العذاب مفهومش اين است كه آنها بدترين شكنجه ها و عذابها را بر شما بنى اسرائيل تحميل مى كردند.
آيا اين درد كوچكى است كه نيروى فعال يك جمعيت را از ميان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست، به صورت كنيزانى در چنگال يك مشت افراد ظالم و ستمگر باقى بگذارند؟
ضمنا تعبير به فعل مضارع (يسومون ) اشاره به اين است كه اين كار مدتها ادامه داشت.
اين نكته نيز قابل توجه است كه سر بريدن پسران و كنيزى زنان و دختران را بوسيله (واو) بر (سوء العذاب ) عطف مى كند، در حالى كه خود از مصداقهاى سوء العذاب است، و اين به خاطر اهميت اين دو عذاب بوده است، و نشان مى دهد كه قوم جبار و ستمگر فرعون شكنجهها و تحميلات ديگرى نيز بر بنى اسرائيل داشته اند، اما از ميان همه اين دو شديدتر و سختتر بوده است.
سپس اضافه مى كند كه اين را هم (به خاطر بياوريد كه پروردگار شما اعلام كرد اگر شكر نعمتهاى مرا بجا آوريد من بطور قطع نعمتهاى شما را افزون مى كنم و اگر كفران كنيد عذاب و مجازات من شديد است )( و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد ) . اين آيه ممكن است دنباله كلام موسى به بنى اسرائيل باشد كه آنها را در برابر آن نجات و پيروزى و نعمتهاى فراوان دعوت به شكرگزارى كرد، و وعده فزونى نعمت به آنها داد، و در صورت كفران تهديد به عذاب نمود، و نيز ممكن است يك جمله مستقل و خطاب به مسلمانان بوده باشد، ولى به هر حال از نظر نتيجه چندان تفاوت ندارد، زيرا اگر خطاب به بنى اسرائيل هم باشد به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجيد آمده است.
جالب اينكه در مورد شكر با صراحت مى گويد لازيدنكم (مسلما نعمتم را بر شما افزون خواهم كرد) اما در مورد كفران نعمت نمى گويد شما را مجازات مى كنم بلكه تنها مى گويد عذاب من شديد است و اين تفاوت تعبير دليل بر نهايت لطف پروردگار است.
همانگونه كه در تفسير آيات فوق گفتيم اضافه (ايام ) به (الله )، اشاره به روزهاى سرنوشت ساز و مهم زندگى انسانها است كه به خاطر عظمتش به نام (الله ) اضافه شده است، و نيز به خاطر اينكه يك نعمت بزرگ الهى شامل حال قوم و ملتى شايسته و يا يك مجازات بزرگ و دردناك الهى دامنگير ملتى سركش و طغيانگر شده است، كه در هر دو صورت شايسته تذكر و يادآورى است.
در رواياتى كه از ائمه معصومين به ما رسيده (ايام الله ) به روزهاى گوناگونى تفسير شده است:
در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: ايام الله، يوم يقوم القائم (عليهاالسلام ) و يوم الكرة و يوم القيامه: (ايام الله روز قيام مهدى موعود و روز رجعت و روز قيامت است ).
و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه ايام الله سه روز است، روز قيام مهدى (عليهاالسلام ) و روز مرگ و روز رستاخيز.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ايام الله نعمائه و بلائه ببلائه سبحانه: (ايام الله (روزهاى ) نعمتهاى او و آزمايشهاى او بوسيله بلاهاى او است ).
همانگونه كه بارها گفته ايم هرگز اين گونه احاديث دليل بر انحصار نيست، بلكه بيان قسمتى از مصداقهاى روشن است.
و به هر حال يادآورى روزهاى بزرگ (اعم از روزهاى پيروزى يا روزهاى سخت و طاقت فرسا) نقش مؤ ثرى در بيدارى و هشيارى ملتها دارد و با الهام از همين پيام آسمانى است كه ما خاطره روزهاى بزرگى را كه در تاريخ اسلام بوده همواره جاودان ميداريم، و هر سال براى تجديد اين خاطره ها روزهاى معينى را اختصاص ميدهيم، كه در آن به تاريخ گذشته باز ميگرديم و درسهاى مهمى از آن مى آموزيم، درسهائى كه براى امروز ما فوق العاده مؤ ثر است.
و نيز در تاريخ معاصر خود، مخصوصا در تاريخ پرشكوه انقلاب اسلامى ايران روزهاى فوق العاده اى وجود دارد كه مصداق زنده (ايام الله ) است، و بايد در هر سال خاطره آنها را زنده كرد كه آميخته با خاطره شهيدان، رزمندگان، مجاهدان و مبارزان بزرگ است، و سپس از آنها الهام گرفت و ميراث بزرگشان را پاسدارى كرد.
و بر همين اساس بايد اين روزهاى بزرگ در متن كتابهاى درسى در مدارس ما و در تعليم و تربيت فرزندان ما داخل گردد، و وظيفه ذكرهم (آنها را ياد آورى كن ) در باره نسلهاى آينده نيز پياده شود.
در قرآن مجيد نيز كرارا ايام الله تذكر داده شده يعنى هم نسبت به بنى اسرائيل و هم نسبت به مسلمانها روزهاى نعمت و مجازات خاطر نشان گرديده.
كرارا در آيات قرآن مى خوانيم كه فرعونيان پسران بنى اسرائيل را سر مى بريدند و زنان آنها را زنده نگه مى داشتند، اين تنها كار فرعون و فرعونيان نبود، بلكه در طول تاريخ شيوه هر استعمارگرى چنين بوده است كه قسمتى از نيروهاى فعال و پرخاشگر و پر مقاومت را نابود مى كردند، و قسمت ديگرى را تضعيف كرده و در مسير منافع خود به كار مى انداختند، كه بدون اين كار ادامه استعمار و استثمار براى آنها ممكن نبوده است.
ولى مهم اين است كه بدانيم گاهى حقيقتا پسران را نابود مى كنند، (همچون فرعونيان ) و گاهى از طريق مبتلا ساختن آنها به انواع اعتياد به مواد مخدر، و مشروبات الكلى و غوطهور ساختن آنها در فحشاء، نيروى فعال آنها را از كار مى اندازند و از آنها مرده زنده نمائى ميسازند، اين همان چيزى است كه مسلمانان بايد به دقت مراقب آن باشند كه اگر نسل جوان آنها با وسائل مختلف، سرگرم شد و نيروى ايمان و قدرت جسمانى خود را از دست داد، بايد بدانند كه اسارت و بردگى براى آنها قطعى است.
جالب اينكه در آيات فوق پس از ذكر ايام الله، تنها روزى كه صريحا روى آن انگشت گذاشته شده است، روز نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان است (اذ انجاكم من آل فرعون ) با اينكه در تاريخ بنى اسرائيل، روزهاى بزرگى كه خداوند در پرتو هدايت موسى به آنها نعمتهاى بزرگ بخشيد، فراوان بوده، ولى ذكر (روز نجات ) در آيات مورد بحث دليل بر اهميت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت ملتها است.
آرى هيچ ملتى تا از وابستگى نرهد، و از چنگال اسارت و استثمار آزاد نشود، نبوغ و استعداد خود را هرگز ظاهر نخواهد ساخت، و در راه الله كه راه مبارزه با هر گونه شرك و ظلم و بيدادگرى است گام نخواهد گذاشت، و به همين دليل رهبران بزرگ الهى، نخستين كارشان اين بود كه ملت هاى اسير را از اسارت فكرى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى آزاد سازند، سپس روى آنها كار كنند و برنامه هاى توحيدى و انسانى پياده كنند.
بدون شك خداوند در برابر نعمتهائى كه به ما مى بخشد نيازى به شكر ما ندارد، و اگر دستور به شكرگزارى داده آن هم موجب نعمت ديگرى بر ما و يك مكتب عالى تربيتى است.
مهم اين است كه ببينيم حقيقت شكر چيست؟ تا روشن شود كه رابطه آن با افزونى نعمت از كجاست و چگونه مى تواند خود يك عامل تربيت بوده باشد.
حقيقت شكر تنها تشكر زبانى يا گفتن الحمد لله و مانند آن نيست، بلكه شكر داراى سه مرحله است نخستين مرحله آن است كه به دقت بينديشيم كه بخشنده نعمت كيست؟ اين توجه و ايمان و آگاهى پايه اول شكر است، و از آن كه بگذريم مرحله زبان فرا مى رسد، ولى از آن بالاتر مرحله عمل است، شكر عملى آن است كه درست بينديشيم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آنرا در مورد خودش صرف كنيم كه اگر نكنيم كفران نعمت كرده ايم، همانگونه كه بزرگان فرموده اند: الشكر صرف العبد جميع ما انعمه الله تعالى فيما خلق لاجله.
راستى چرا خدا به ما چشم داد؟ و چرا نعمت شنوائى و گويائى بخشيد؟ آيا جز اين بوده كه عظمت او را در اين جهان ببينيم، راه زندگى را بشناسيم و با اين وسائل در مسير تكامل گام برداريم؟ حق را درك كنيم و از آن دفاع نمائيم و با باطل بجنگيم، اگر اين نعمتهاى بزرگ خدا را در اين مسيرها مصرف كرديم، شكر عملى او است، و اگر وسيله اى شد براى طغيان و خودپرستى و غرور و غفلت و بيگانگى و دورى از خدا اين عين كفران است!
امام صادق (عليهاالسلام ) مى فرمايد: ادنى الشكر رؤ ية النعمة من الله من غير علة يتعلق القلب بها دون الله، و الرضا بما اعطاه، و ان لا تعصيه بنعمة و تخالفه بشى ء من امره و نهيه بسبب من نعمته: (كمترين شكر اين است كه نعمت را از خدا بدانى، بى آنكه قلب تو مشغول به آن نعمت شود، و خدا را فراموش كنى، و همچنين راضى بودن به نعمت او و اينكه نعمت خدا را وسيله عصيان او قرار ندهى، و اوامر و نواهى او را با استفاده از نعمتهايش زير پا نگذارى ).
و از اينجا روشن مى شود كه شكر قدرت و علم و دانش و نيروى فكر و انديشه و نفوذ اجتماعى و مال و ثروت و سلامت و تندرستى هر كدام از چه راهى است؟ و كفران آنها چگونه است؟
حديثى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) در تفسير نور الثقلين نقل شده نيز دليل روشنى بر اين تفسير است، آنجا كه مى فرمايد: شكر النعمة اجتناب المحارم شكر نعمت آنست كه از گناهان پرهيز شود).
و نيز از اينجا رابطه ميان شكر و فزونى نعمت روشن مى شود، چرا كه هر گاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف كردند، عملا ثابت كرده اند كه شايسته و لايقند و اين لياقت و شايستگى سبب فيض بيشتر و موهبت افزونتر مى گردد.
اصولا ما دو گونه شكر داريم، (شكر تكوينى ) و (شكر تشريعى ).
(شكر تكوينى ) آن است كه يك موجود از مواهبى كه در اختيار دارد، براى نمو و رشدش استفاده كند، فى المثل باغبان مى بيند در فلان قسمت باغ درختان به خوبى رشد و نمو مى كنند و هر قدر از آنها پذيرائى بيشتر مى كند شكوفاتر مى شوند، همين امر سبب مى شود كه باغبان همت بيشترى به تربيت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به كاركنان خويش توصيه كند چرا كه آن درختان به زبانحال فرياد ميزنند اى باغبان! ما لا يقيم، ما شايسته ايم، نعمتت را بر ما افزون كن، و او هم به اين ندا پاسخ مثبت مى دهد.
و اما در بخش ديگر از باغ درختانى را مى بيند كه پژمرده شده اند، نه طراوتى، نه برگى، نه گلى نه سايه دارند و نه ميوه و برى، اين كفران نعمت سبب مى شود كه باغبان آنها را مورد بى مهرى قرار دهد، و در صورتى كه اين وضع ادامه پيدا كند، دستور مى دهد اره بر پاى آنها بگذارند چرا كه:
بسوزند چوب درختان بى بر |
سزا خود همين است مر، بى برى را |
در جهان انسانيت نيز همين حالت وجود دارد با اين تفاوت كه درخت از خود اختيارى ندارد، و صرفا تسليم قوانين تكوينى است، اما انسانها با استفاده از نيروى اراده و اختيار و تعليم و تربيت تشريعى، مى توانند آگاهانه در اين راه گام بگذارند.
بنابراين آنكس كه نعمت قدرت را وسيله ظلم و طغيان قرار مى دهد به زبانحال فرياد ميكشد خداوندا لايق اين نعمت نيستم، و آنكس كه از آن در مسير اجراى حق و عدالت بهره مى گيرد به زبانحال مى گويد پروردگارا شايسته ام افزون كن!
اين واقعيت نيز قابل ترديد نيست كه ما هر وقت در مقام شكر الهى چه با فكر چه با زبان و چه با عمل بر مى آئيم، خود اين توانائى بر شكر در هر مرحله موهبت تازهاى است و به اين ترتيب اقدام بر شكر، ما را مديون نعمتهاى تازه او مى سازد و به اين ترتيب هرگز قادر نيستيم كه حق شكر او را ادا كنيم همانگونه كه در مناجات شاكرين از مناجاتهاى پانزده گانه امام سجاد (عليهاالسلام ) مى خوانيم: كيف لى بتحصيل الشكر و شكرى اياك يفتقر الى شكر، فكلما قلت لك الحمد وجب على لذلك ان اقول لك الحمد!: (چگونه ميتوانم حق شكر ترا بجاى آورم در حالى كه همين شكر من نياز به شكرى دارد، و هر زمان كه ميگويم لك الحمد بر من لازم است كه به خاطر همين توفيق شكرگزارى بگويم لك الحمد)!.
و بنابراين برترين مرحله شكرى كه از انسان ساخته است اين است كه اظهار عجز و ناتوانى از شكر نعمتهاى او كند، همانگونه كه در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: فيما اوحى الله عز و جل الى موسى اشكرنى حق شكرى فقال يا رب و كيف اشكرك حق شكرك و ليس من شكر اشكرك به الا و انت انعمت به على قال يا موسى الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى:
(خداوند به موسى (عليهاالسلام ) وحى فرستاد كه حق شكر مرا ادا كن، عرض كرد پروردگارا! چگونه حق شكر تو را ادا كنم در حالى كه هر زمانى شكر تو را بجا آورم اين موفقيت خود نعمت تازه اى براى من خواهد بود، خداوند فرمود اى موسى الان حق شكر مرا ادا كردى چون ميدانى حتى اين توفيق از ناحيه من است ).
بنده همان به كه ز تقصير خويش |
عذر به درگاه خدا آورد |
|
ورنه سزاوار خداونديش |
كس نتواند كه بجا آورد! |
چند نكته مهم در زمينه شكر نعمت
1 - على (عليهاالسلام ) در يكى از كلمات حكمت آميز خود در نهج البلاغه مى فرمايد: اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر: (هنگامى كه
مقدمات نعمتهاى خداوند به شما مى رسد سعى كنيد با شكرگزارى، بقيه را به سوى خود جلب كنيد، نه آنكه با كمى شكرگزارى آن را از خود برانيد)!
2 - اين موضوع نيز قابل توجه است كه تنها تشكر و سپاسگزارى از خداوند در برابر نعمتهاى كافى نيست، بلكه بايد از كسانى كه وسيله آن موهبت بوده اند نيز تشكر و سپاسگزارى نمود و حق زحمات آنها را از اين طريق ادا كرد، و آنها را از اين راه به خدمات بيشتر تشويق نمود، در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: روز قيامت كه مى شود خداوند به بعضى از بندگانش مى فرمايد: آيا فلان شخص را شكرگزارى كردى؟ عرض مى كند: پروردگارا من شكر تو را بجا آوردم، مى فرمايد: چون شكر او را بجا نياوردى شكر مرا هم ادا نكردى! سپس امام فرمود: اشكركم لله اشكركم للناس: (شكرگزارترين شما براى خدا آنها هستند كه از همه بيشتر شكر مردم را بجا مى آورند).
3 - افزايش نعمتهاى خداوند كه به شكرگزاران وعده داده شده، تنها به اين نيست كه نعمتهاى مادى تازهاى به آنها ببخشد، بلكه نفس شكرگزارى كه تواءم با توجه مخصوص به خدا و عشق تازهاى نسبت به ساحت مقدس او است خود يك نعمت بزرگ روحانى است كه در تربيت نفوس انسانها، و دعوت آنان به اطاعت فرمانهاى الهى، فوق العاده مؤ ثر است، بلكه شكر ذاتا راهى است براى شناخت هر چه بيشتر خداوند، و به همين دليل علماى عقائد در علم كلام براى اثبات (وجوب معرفه الله ) (شناخت خدا) از طريق وجوب شكر منعم (نعمت بخش ) وارد شده اند.
4 - احياى روح شكرگزارى در جامعه و ارج نهادن و تقدير و سپاسگذاز آنها
كه با علم و دانش خود و يا با فداكارى و شهادت، يا با ساير مجاهدات در طريق پيشبرد اهداف اجتماعى خدمت كرده اند يك عامل مهم حركت و شكوفائى و پويائى جامعه است. در اجتماعى كه روح تشكر و قدردانى مرده كمتر كسى علاقه و دلگرمى به خدمت پيدا مى كند، و به عكس آنها كه بيشتر قدردانى از زحمات و خدمات اشخاص مى كنند، ملتهائى بانشاطتر و پيشروترند. توجه به همين حقيقت سبب شده است كه در عصر ما به عنوان قدردانى از زحمات بزرگان گذشته در صدمين سال، هزارمين سال، زاد روز، و در هر فرصت مناسب ديگر، مراسمى براى بزرگداشت آنها بگيرند و ضمن سپاسگزارى از خدماتشان مردم را به حركت و تلاش بيشتر دعوت كنند. فى المثل در انقلاب اسلامى كشور ما كه پايان يك دوران تاريك دو هزار و پانصد ساله و آغاز دوران جديدى بود، وقتى ميبينيم همه سال و هر ماه بلكه هر روز، خاطره شهيدان انقلاب زنده مى شود و بر آنها درود ميفرستند و به تمام كسانى كه به آنها منسوبند احترام ميگذارند و به خدماتشان ارج مينهند، اين خود سبب مى شود كه عشق و علاقه به فداكارى در ديگران پرورش يابد و سطح فداكارى مردم بالاتر رود، و به تعبير قرآن شكر اين نعمت باعث فزونى آن خواهد شد، و از خون يك شهيد هزاران مجاهد ميرويد و مصداق زنده لازيدنكم مى شود!
( و قال موسى ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد ) (8)( الم ياتكم نبؤا الذين من قبلكم قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا الله جاءتهم رسلهم بالبينت فردوا ايديهم فى افوههم و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ) (9)( قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموت و الارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم و يؤ خركم الى اءجل مسمى قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد ءاباونا فاتونا بسلطن مبين ) (10)
ترجمه:
8 - موسى (به بنى اسرائيل ) گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كافر شويد (به خدا زيانى نميرسد) چرا كه خداوند بى نياز و شايسته ستايش است.
9 - آيا خبر آنها كه پيش از شما بودند به شما نرسيده: قوم نوح و عاد و ثمود و آنها كه پس از ايشان بودند، همانها كه جز خداوند از آنان آگاه نيست، پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند، ولى آنها (از روى تعجب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند كه ما به آنچه شما مامور آن هستيد كافريم، و نسبت به آنچه ما را به سوى آن ميخوانيد ترديد داريم!
10 - رسولان آنها گفتند آيا در خدا شك است؟! خدائى كه آسمانها و زمين را آفريده؟! او كه شما را دعوت مى كند تا گناهانتان را ببخشد، و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد، آنها گفتند (ما اينها را نميفهميم همين اندازه ميدانيم ) شما انسانهائى همانند ما هستيد و ميخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مى پرستيدند باز داريد، شما دليل روشنى براى ما بياوريد!
آيا در خدا شك است؟
نخستين آيه مورد بحث تاييد و تكميلى است براى بحث شكرگزارى و كفران كه در آيه قبل گذشت، و آن در ضمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است، مى فرمايد: (موسى به بنى اسرائيل يادآور شد كه اگر شما و تمام مردم روى زمين كافر شويد (و نعمت خدا را كفران كنيد) هيچ زيانى به او نمى رسانيد چرا كه او بى نياز و ستوده است )( و قال موسى ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد ) .
در حقيقت شكر نعمت و ايمان آوردن به خدا مايه افزونى نعمت شما و تكامل و افتخار خودتان است و گر نه خداوند آنچنان بى نياز است كه اگر تمام كائنات كافر گردند، بر دامان كبريائى او گردى نمى نشيند، چرا كه او از همگان بى نياز است، و حتى احتياج به تشكر و ستايش ندارد چرا كه او ذاتا ستوده (حميد) است.
اگر او نيازى در ذات پاكش راه داشت، واجب الوجود نبود، و بنابراين مفهوم غنى بودن او آن است كه همه كمالات در او جمع است، و كسى كه چنين است ذاتا ستوده است زيرا معنى (حميد) چيزى جز اين نيست كه كسى شايسته (حمد) باشد.
سپس به سرنوشت گروههائى از اقوام گذشته در طى چندين آيه ميپردازد، همانها كه در برابر نعمتهاى الهى راه كفران را پيش گرفتند، و در برابر دعوت رهبران الهى به مخالفت و كفر برخاستند و منطق آنان و سرانجام كار آنها را شرح مى دهد تا تاكيدى باشد بر آنچه در آيه قبل گفته شد، مى فرمايد: (آيا خبر كسانى كه قبل از شما بودند به شما نرسيده )؟( الم ياتكم نبؤ ا الذين من قبلكم ) .
اين جمله ممكن است دنباله گفتار موسى بوده باشد كه در آيه قبل آمده، و ممكن است بيان مستقلى از ناحيه قرآن خطاب به مسلمانان باشد، و از نظر نتيجه تفاوت چندانى ندارد، سپس اضافه مى كند (اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود و آنها كه بعد از آنان بودند)( قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم ) .
(همانها كه جز خدا آنانرا نميشناسد و از اخبار آنها كسى غير او آگاه نيست )( لا يعلمهم الا الله ) .
بدون شك قسمتى از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و همچنين اقوامى كه بعد از آنها بودند به ما رسيده ولى مسلما قسمت بيشترى به ما نرسيده كه تنها خدا از آنها آگاه است، آنقدر اسرار و خصوصيات و جزئيات در تواريخ اقوام گذشته وجود داشته كه شايد آنچه به ما رسيده در برابر آنچه نرسيده بسيار كم و ناچيز باشد.
سپس به عنوان توضيحى در زمينه سرگذشت آنها مى گويد: (پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند ولى آنها از سر تعجب و انكار دست بر دهان گذاشتند و گفتند ما به آنچه شما به خاطر آن فرستاده شده ايد كافريم )( جائتهم رسلهم بالبينات فردوا ايديهم فى افواههم و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به )
چرا كه (ما در باره آنچه شما ما را به سوى آن دعوت مى كنيد، شك و ترديد داريم ) و با اين شك و ترديد چگونه امكان دارد، دعوت شما را بپذيريم!( و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ) .
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آنها نخست ابراز كفر و بيايمانى نسبت به پيامبران كردند، ولى به دنبال آن، اظهار داشتند كه ما در شكيم و با كلمه مريب نيز آنرا تكميل نمودند اين دو چگونه با هم سازگار است؟
پاسخ اين است كه بيان ترديد در حقيقت علتى است براى عدم ايمان زيرا ايمان آوردن نياز به يقين دارد، و شك مانع آن است.
از آنجا كه در آيه قبل گفتار مشركان و كافران را در زمينه عدم ايمانشان كه استناد به شك و ترديد كرده بودند بيان شده، در آيه بعد بلافاصله با دليل روشنى كه در عبارت كوتاهى آمده شك آنها را نفى مى كند و چنين مى گويد:
(پيامبرانشان به آنان گفتند آيا در وجود خدائى كه آفريننده آسمانها و زمين است شكى است )؟!( قالت رسلهم ا فى الله شك فاطر السماوات و الارض )
(فاطر) گر چه در اصل به معنى شكافنده است، ولى در اينجا كنايه از (آفريننده ) مى باشد، آفريننده اى كه با برنامه حساب شده اش چيزى را مى آفريند و سپس آنرا حفظ و نگهدارى مى كند، گوئى ظلمت عدم با نور هستى به بركت وجودش از هم شكافته مى شود، همانگونه كه سپيده صبح پرده تاريك شب را ميدرد، و همانگونه كه شكوفه خرما غلافش را از هم ميشكافد و خوشه نخل از آن سر بر مى آورد (و لذا عرب به آن (فطر) (بر وزن شتر) مى گويد).
اين احتمال نيز وجود دارد كه (فاطر) اشاره به شكافتن توده ابتدائى ماده جهان باشد كه در علوم روز مى خوانيم كه مجموع ماده عالم يك واحد به هم پيوسته بود سپس شكافته شد و كرات آشكار گشت.
به هر حال قرآن در اينجا مانند غالب موارد ديگر براى اثبات وجود و صفات خدا تكيه بر نظام عالم هستى و آفرينش آسمانها و زمين مى كند، و مى دانيم در مساله خداشناسى هيچ دليلى زنده تر و روشنتر از آن نيست.
چرا كه اين نظام شگرف، هر گوشه اى از آن مملو از اسرارى است كه به زبان حال فرياد ميزند: جز يك قادر حكيم و عالم مطلق، قدرت چنين طراحى ندارد، و به همين دليل هر قدر علم و دانش بشر پيشرفت بيشترى مى كند، دلائل بيشترى از اين نظام آشكار مى گردد كه ما را به خدا هر لحظه نزديكتر مى سازد.
راستى قرآن چه شگفتيها دارد؟ تمام بحث خداشناسى و توحيد را در همين يك جمله كه به صورت استفهام انكارى ذكر شده اشاره كرده است افى الله شك فاطر السماوات و الارض جمله اى كه براى تجزيه و تحليل و بحث گسترده اش، هزاران كتاب كافى نيست.
قابل توجه اينكه مطالعه اسرار هستى و نظام آفرينش، تنها ما را به اصل وجود خدا هدايت نمى كند بلكه صفات او مانند علم و قدرت و حكمت و ازليت و ابديت او، از اين مطالعه نيز روشن مى شود.
سپس به پاسخ دومين ايراد منكران مى پردازد كه ايراد به مساله رسالت پيامبران است (زيرا آنها هم در اصل خداشناسى ترديد داشتند و هم در دعوت پيامبر) و مى فرمايد: اين مسلم است كه آفريدگار دانا و حكيم، هرگز بندگانش را بدون رهبر، رها نمى كند، بلكه از شما با فرستادن پيامبران دعوت مى كند تا از گناه و آلودگيها پاكتان سازد و گناهانتان را ببخشند( يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم ) .
و علاوه بر اين (شما را تا زمان معينى نگهدارد) تا راه تكامل خويش را بپيمائيد و حد اكثر بهره لازم را از اين زندگى ببريد (و يؤ خركم الى اجل مسمى ).
در حقيقت دعوت پيامبران براى دو هدف بوده، يكى آمرزش گناهان و به تعبير ديگر پاكسازى روح و جسم و محيط زندگى بشر، و ديگر ادامه حيات تا زمان مقرر كه اين دو در واقع علت و معلول يكديگرند، چه اينكه جامعه اى مى تواند به حيات خود ادامه دهد كه از گناه و ظلم پاك باشد.
در طول تاريخ جوامع بسيارى بوده اند كه بر اثر ظلم و ستم و هوسبازى و انواع گناهان به اصطلاح جوانمرگ شدند، و به تعبير قرآن به (اجل مسمى ) نرسيدند.
در حديث جامع و جالبى نيز از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم من يموت بالذنوب اكثر مما يموت بالاجال، و من يعيش بالاحسان اكثر ممن يعيش بالاعمال آنها كه با گناه ميميرند بيش از آنها هستند كه با اجل طبيعى از دنيا ميروند و آنها كه با نيكى زنده ميمانند (و طول عمر مييابند) بيش از آنها هستند كه به عمر معمولى باقى مى مانند).
و نيز از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده ان الرجل يذنب الذنب فيحرم صلوة الليل و ان العمل السيى ء اسرع فى صاحبه من السكين فى اللحم: (گاهى انسان گناه
مى كند و از اعمال نيكى همچون نماز شب باز ميماند (بدانيد) كار بد در فناى انسان از كارد در گوشت سريعتر اثر مى كند.
ضمنا از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه ايمان به دعوت انبياء و عمل به برنامه هاى آنها جلو (اجل معلق ) را مى گيرد و حيات انسان را تا (اجل مسمى ) ادامه مى دهد (چون مى دانيم انسان داراى دو گونه اجل است يكى سر رسيد نهائى عمر يعنى همان مدتى كه آخرين توانائى بدن براى حيات است، و ديگر اجل معلق يعنى پايان يافتن عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نيمه راه، و اين غالبا بر اثر اعمال بيرويه خود او و آلودگى به انواع گناهان است كه در اين زمينه در ذيل آيه 2 سوره انعام بحث كرده ايم ).
ولى با اينهمه باز كفار لجوج اين دعوت حياتبخش كه آميخته با منطق روشن توحيد بود نپذيرفتند و با بيانى كه آثار لجاجت و عدم تسليم در برابر حق از آن ميباريد، به پيامبران خود چنين پاسخ گفتند: (شما جز بشرى مثل ما نيستيد)!
( قالوا ان انتم الا بشر مثلنا ) .
به علاوه (شما ميخواهيد ما را از آنچه نياكان ما مى پرستيدند باز داريد)
( تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا ) .
از همه اينها گذشته (شما دليل روشنى براى ما بياوريد) (فاتونا بسلطان مبين ) .
ولى بارها گفته ايم (و قرآن هم با صراحت بيان كرده ) كه بشر بودن پيامبران نه تنها مانع نبوت آنها نبوده بلكه كامل كننده نبوت آنها است، و آنها كه اين موضوع را دليلى بر انكار رسالت انبياء ميگرفتند هدفشان بيشتر بهانه جوئى بود.
همچنين تكيه بر راه و رسم نياكان با توجه به اين حقيقت كه معمولا دانش آيندگان بيش از گذشتگان است، چيزى جز يك تعصب كور و خرافه بيارزش نميتواند باشد.
و از اينجا روشن مى شود اينكه تقاضا داشتند دليل روشنى اقامه بشود به خاطر اين نبوده كه پيامبران فاقد آن بوده اند، بلكه كرارا در آيات قرآن مى خوانيم كه بهانه جويان دلائل روشن و سلطان مبين را انكار مى كردند، و هر زمان پيشنهاد معجزه و دليل تازه اى مينمودند تا راه فرارى براى خود پيدا كنند.
به هر حال در آيات آينده مى خوانيم كه پيامبران چگونه پاسخ آنها را دادند.
( قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن على من يشاء من عباده و ما كان لنا أن نأتيكم بسلطن الا باذن الله و على الله فليتوكل المؤ منون ) (11)( و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدئنا سبلنا و لنصبرن على ما ءاذيتمونا و على الله فليتوكل المتوكلون ) (12)
ترجمه:
11 - پيامبرانشان به آنها گفتند درست است كه ما بشرى همانند شما هستيم ولى خداوند بر هر كس از بندگانش بخواهد (و شايسته ببيند) نعمت مى بخشد (و مقام رسالت عطا مى كند) و ما هرگز نميتوانيم معجزه اى جز به فرمان خدا بياوريم (و از تهديدهاى شما نمى هراسيم ) و افراد با ايمان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
12 - چرا ما بر خدا توكل نكنيم با اينكه ما را به راههاى (سعادت ) مان رهبرى كرده، و ما به طور مسلم در برابر آزارهاى شما صبر خواهيم كرد (و دست از انجام رسالت خويش برنميداريم ) و توكل كنندگان بايد فقط بر خدا توكل كنند!.
تنها بر خدا توكل كنيد
در اين دو آيه پاسخ پيامبران را از بهانه جوئيهاى مخالفان لجوج كه در آيات گذشته آمده مى خوانيم.
در مقابل ايراد آنها كه ميگفتند: چرا از جنس بشر هستيد، (پيامبران به آنها در مقابل ايراد آنها گفتند مسلما ما تنها بشرى همانند شما هستيم، ولى خدا بر هر كس بخواهد از بندگانش منت ميگذارد و موهبت رسالت را به آنها ميبخشد)
( قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن على من يشاء من عباده ) .
يعنى فراموش نكنيد اگر فرضا به جاى بشر، فرشته اى انتخاب مى شد، باز فرشته از خودش چيزى ندارد، تمام مواهب از جمله موهبت رسالت و رهبرى از سوى خدا است، آنكس كه مى تواند چنين مقامى را به فرشته اى بدهد مى تواند به انسانى بدهد.
بديهى است بخشيدن اين موهبت از ناحيه خداوند بيحساب نيست و بارها گفته ايم كه مشيت خدا با حكمت او هماهنگ است، يعنى هر جا مى خوانيم: خدا به هر كس بخواهد... مفهومش اين است هر كس را شايسته بداند درست است كه مقام رسالت بالاخره موهبت الهى است، ولى آمادگيهائى در شخص پيامبر نيز حتما وجود دارد.
سپس به پاسخ سؤ ال سوم ميپردازد بى آنكه از ايراد دوم پاسخ گويد گوئى ايراد دوم آنها در زمينه استناد به سنت نياكان آنقدر سست و بى اساس بوده كه هر انسان عاقلى با كمترين تامل جواب آن را ميفهمد، به علاوه در آيات ديگر قرآن، پاسخ اين سخن داده شده است.
آرى در پاسخ سؤ ال سوم چنين مى گويد كه آوردن معجزات، كار ما نيست كه به صورت يك خارقالعاده گر گوشه اى بنشينيم و هر كس به ميل خودش معجزه اى پيشنهاد كند و مساله خرق عادت تبديل به يك بازيچه بيارزش شود، بلكه: ما نميتوانيم معجزه اى جز به فرمان خدا بياوريم( و ما كان لنا ان ناتيكم بسلطان الا باذن الله ) .
به علاوه هر پيامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه كافى اعجاز نشان مى دهد تا سند اثبات حقانيت او گردد، هر چند مطالعه محتويات دعوت و مكتب آنها، خود به تنهائى بزرگترين اعجاز است، ولى بهانه جويان غالبا گوششان بدهكار اين حرفها نبود، هر روز پيشنهاد تازه اى مى كردند و اگر پيامبر تسليم نميشد، جار و جنجال براه ميانداختند.
سپس براى اينكه پاسخ قاطعى به تهديدهاى گوناگون اين بهانه جويان نيز بدهند با اين جمله موضع خود را مشخص ميساختند و ميگفتند: همه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند همان خدائى كه قدرتها در برابر قدرتش ناچيز و بيارزش است( و على الله فليتوكل المؤ منون ) .
بعد به استدلال روشنى براى همين مساله توكل، پرداخته و مى گفتند: چرا ما بر الله توكل نكنيم، و در همه مشكلات به او پناه نبريم؟ چرا ما از قدرتهاى پوشالى و تهديدها بترسيم در حالى كه او ما را هدايت به راههاى سعادتمان كرده( و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدانا سبلنا ) .
جائى كه برترين موهبت، يعنى موهبت هدايت به راههاى سعادت را به ما عطا فرموده مسلما ما را در زير پوشش حمايت خويش در برابر هر گونه تهاجم و كارشكنى و مشكلى قرار خواهد داد.
و سپس چنين ادامه مى دادند اكنون كه تكيه گاه ما خدا است، تكيهگاهى شكست ناپذير و ما فوق همه چيز، (بطور قطع ما در برابر تمام آزار و اذيت هاى شما ايستادگى و شكيبائى خواهيم كرد)( و لنصبرن على ما آذيتمونا ) .
و بالاخره گفتار خود را با اين سخن پايان مى دادند كه همه توكل كنندگان بايد تنها بر الله توكل كنند( و على الله فليتوكل المتوكلون ) .
1 - در نخستين آيه مورد بحث مى خوانيم مؤ منان بايد بر خدا توكل كنند، و در آيه دوم مى خوانيم متوكلان بايد بر خدا توكل كنند، گويا جمله دوم مرحله اى است وسيعتر و فراتر از مرحله اول يعنى مؤ منان كه سهل است - چون ايمان به خدا از ايمان به قدرت و حمايت او و توكل بر او جدا نميتواند باشد - حتى غير مؤ منان و همه كس تكيه گاهى جز خدا پيدا نميكنند، زيرا به هر كس بنگرند از خود چيزى ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاك او بر مى گردد، پس آنها نيز بايد سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند كه اين توكل آنها را دعوت به ايمان به الله نيز مى كند.
2 - آيات فوق پاسخى روشن به كسانى مى دهد كه نفى اعجاز پيامبران مى كنند، يا نفى معجزات پيامبر اسلام غير از قرآن و به ما مى فهماند كه پيامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوريم بلكه ميگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به اين كار نميزنيم، زيرا اعجاز كار او است و در اختيار او و هر زمان صلاح بداند به ما مى دهد.
3 - حقيقت توكل و فلسفه آن
(توكل ) در اصل از ماده (وكالت ) به معنى انتخاب وكيل كردن است، و اين را مى دانيم كه يك وكيل خوب كسى است كه حداقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى كافى، امانت، قدرت، و دلسوزى.
اين موضوع نيز شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه انتخاب يك وكيل مدافع در كارها در جائى است كه انسان شخصا قادر به دفاع نباشد، در اين موقع از نيروى ديگرى استفاده مى كند و با كمك او به حل مشكل خويش ميپردازد.
بنابراين توكل كردن بر خدا مفهومى جز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى و دشمنيها و سرسختيهاى مخالفان و پيچيدگيها و احيانا بنبستهائى كه در مسير خود به سوى هدف دارد در جائى كه توانائى بر گشودن آنها ندارد او را وكيل خود سازد، و به او تكيه كند، و از تلاش و كوشش باز نايستد، بلكه در آنجا هم كه توانائى بر انجام كارى دارد باز مؤ ثر اصلى را خدا بداند، زيرا از دريچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرتها و نيروها او است.
نقطه مقابل (توكل بر خدا) تكيه كردن بر غير او است يعنى به صورت اتكائى زيستن، و وابسته به ديگرى بودن، و از خود استقلال نداشتن است، دانشمندان اخلاق مى گويند: توكل ثمره مستقيم توحيد افعالى خدا است، زيرا همانطور كه گفتيم از نظر يك موحد هر حركت و كوشش و تلاش و جنبش، و هر پديده اى كه در جهان صورت مى گيرد بالاخره به علت نخستين اين جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مييابد، بنابراين يك موحد همه قدرتها و پيروزيها را از او ميداند.
فلسفه توكل
با توجه به آنچه ذكر كرديم استفاده مى شود كه:
اولا: توكل بر خدا، بر آن منبع فنا ناپذير قدرت و توانائى، سبب افزايش مقاومت انسان در برابر مشكلات و حوادث سخت زندگى است، به همين دليل به هنگامى كه مسلمانان در ميدان (احد) ضربه سختى خوردند، و دشمنان پس از ترك اين ميدان بار ديگر از نيمه راه بازگشتند تا ضربه نهائى را به مسلمين بزنند، و اين خبر به گوش مؤ منان رسيد، قرآن مى گويد افراد با ايمان نه تنها در اين لحظه بسيار خطرناك كه قسمت عمده نيروى فعال خود را از دست داده بودند وحشت نكردند بلكه با تكيه بر (توكل ) و استمداد از نيروى ايمان بر پايدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح با شنيدن خبر اين آمادگى به سرعت عقب نشينى كرد (آل عمران آيه 173).
نمونه اين پايدارى در سايه توكل در آيات متعددى به چشم ميخورد، از جمله در آيه 122 آل عمران قرآن مى گويد: (توكل بر خدا جلو سستى دو طايفه از جنگجويان را در ميدان جهاد گرفت ).
و در آيه 12 سوره ابراهيم (توكل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات و صدمات دشمن ذكر شده است ).
و در آيه 159 آل عمران براى انجام كارهاى مهم، نخست دستور به مشورت و سپس تصميم راسخ، و بعد توكل بر خدا داده شده است ).
حتى قرآن مى گويد: در برابر وسوسه هاى شيطانى (تنها كسانى مى توانند مقاومت كنند و از تحت نفوذ او در آيند كه داراى ايمان و توكل باشند)
( انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون ) (نحل 99).
از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه منظور از توكل اين است كه در برابر عظمت مشكلات، انسان احساس حقارت و ضعف نكند، بلكه با اتكاى بر قدرت بيپايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند، و به اين ترتيب توكل اميد آفرين نيرو بخش و تقويت كننده، و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است.
اگر مفهوم توكل به گوشه اى خزيدن و دست روى دست گذاشتن بود معنى نداشت كه در باره مجاهدان و مانند آنها پياده شود.
و اگر كسانى چنين مى پندارند كه توجه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكل ناسازگار است، سخت در اشتباهند، زيرا جدا كردن اثرات عوامل طبيعى از اراده خدا يكنوع شرك محسوب مى شود، مگر نه اين است كه عوامل طبيعى نيز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است، آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانيم اينجا است كه با روح توكل سازگار نخواهد بود. (دقت كنيد).
چطور ممكن است چنان تفسيرى براى توكل بشود با اينكه شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه سر سلسله متوكلان بود براى پيشبرد اهدافش از هيچگونه فرصت، نقشه صحيح، تاكتيك مثبت، و انواع وسائل و اسباب ظاهرى غفلت نمينمود اينها همه ثابت مى كند كه توكل، آن مفهوم منفى را ندارد.
(ثانيا): توكل بر خدا آدمى را از وابستگيها كه سرچشمه ذلت و بردگى است نجات مى دهد و باو آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد.
(توكل ) با (قناعت ) ريشه هاى مشتركى دارد، و طبعا فلسفه آن دو نيز از جهاتى با هم شبيه است و در عين حال تفاوتى نيز دارند در اينجا چند روايت اسلامى در زمينه توكل - به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ريشه آن مى آوريم:
امام صادق (عليهاالسلام ) مى گويد (ان الغنا و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا) (بى نيازى و عزت در حركتند هنگامى كه محل توكل را بيابند در آنجا وطن ميگزينند). در اين حديث وطن اصلى بى نيازى و عزت (توكل ) معرفى شده است. از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود از پيك وحى خدا، جبرئيل، پرسيدم توكل چيست؟ گفت (العلم بان المخلوق لا يضر و لا ينفع، و لا يعطى و لا يمنع، و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذلك لم يعمل لاحد سوى الله و لم يطمع فى احد سوى الله فهذا هو التوكل ) (آگاهى به اين واقعيت كه مخلوق نه زيان و نفع ميرساند و نه عطا و منع دارد، و چشم از دست مخلوق برداشتن، هنگامى كه بنده اى چنين شد جز براى خدا كار نمى كند و از غير او اميد ندارد، اين حقيقت توكل است ). كسى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) پرسيد: (ما حد التوكل؟ فقال ان لا تخاف مع الله احدا) (حد توكل چيست؟ فرمود اينكه با اتكاى به خدا از هيچكس نترسى )!.
( و قال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا فاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظلمين ) (13)( و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعيد ) (14)( و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد ) (15)( من ورائه جهنم و يسقى من ماء صديد ) (16)( يتجرعه و لا يكاد يسيغه و ياتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت و من ورائه عذاب غليظ ) (17)
ترجمه:
13 - كسانى كه كافر شدند به پيامبران خود گفتند ما قطعا شما را از سرزمين خود اخراج خواهيم كرد، مگر اينكه به آئين ما بازگرديد، در اينحال پروردگارشان به آنها وحى فرستاد كه من ظالمان را هلاك مى كنم.
14 - و شما را در زمين بعد از آنها سكونت خواهيم بخشيد، اين (موفقيت ) براى كسى است كه از مقام (عدالت ) من بترسد و از عذاب (من ) بيمناك باشد.
15 - آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پيروزى كردند، و هر گردنكش منحرفى نوميد و نابود شد.
16 - به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوى متعفنى نوشانده مى شود.
17 - به زحمت جرعه جرعه آنرا سر ميكشد و هرگز به ميل خود حاضر نيست آنرا بياشامد و مرگ از هر مكانى به سراغ او مى آيد، ولى با اينهمه نميميرد! و بدنبال آن عذاب شديدى است.
برنامه و سرنوشت جباران عنيد
همانگونه كه راه و رسم افراد بى منطق است، هنگامى كه به ضعف و ناتوانى گفتار و عقيده خود آگاه شدند، استدلال را رها كرده، و تكيه بر زور و قدرت و قلدرى مى كنند، در اينجا نيز مى خوانيم كه اقوام كافر لجوج و بهانه جو هنگامى كه منطق متين و رساى پيامبران را كه در آيات قبل گذشت، شنيده اند به پيامبران خود گفتند: سوگند ياد مى كنيم كه شما را از سرزمينمان خارج مى سازيم، مگر اينكه به آئين ما - بت پرستى - باز گرديد!( و قال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا ) .
اين مغروران بيخبر، گوئى همه سرزمينها را مال خود مى دانستند و براى پيامبرانشان حتى به اندازه يك شهروند حق قائل نبودند و لذا مى گفتند: (ارضنا) (سرزمين ما!)
در حالى كه خداوند زمين و تمام مواهبش را براى صالحان آفريده است و اين جباران خود خواه مستكبر در واقع حقى از آن ندارند، تا چه رسد به اينكه همه را از خود بدانند!.
ممكن است جمله لتعودن فى ملتنا (بار ديگر به آئين ما باز گرديد) اين توهم را ايجاد كند كه پيامبران قبل از رسالت پيرو آئين بت پرستى بودند، در حالى كه چنين نيست، چرا كه قطع نظر از مساله معصوم بودن كه قبل از نبوت را نيز شامل مى شود، عقل و درايت آنها بيش از آن بوده كه دست به چنين كار نابخردانه اى بزنند و برابر سنگ و چوبى سجده كنند.
اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه پيامبران قبل از رسالت، ماموريت تبليغ را نداشتند، شايد سكوت آنها اين توهم را ايجاد كرده بوده است كه آنها نيز با مشركان هم عقيده اند.
از اين گذشته گر چه ظاهرا خطاب به خود پيامبران است، ولى در واقع پيروان آنها را نيز شامل مى شود، و مى دانيم اين پيروان قبلا بر آئين مشركان بودند و نظر مشركان تنها به آنهاست، و تعبير عمومى لتعودن به اصطلاح از باب تغليب است (يعنى حكم اكثريت را به عموم سرايت دادن ).
سپس اضافه مى كند خداوند در اين هنگام به پيامبران دلدارى و اطمينان خاطر مى داد و وحى به آنها مى فرستاد كه من بطور قطع ظالمان و ستمگران را هلاك خواهم كرد( فاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظالمين ) .
بنابراين از اين تهديدها هرگز نترسيد و كمترين سستى در اراده آهنين شما راه نيابد.
و از آنجا كه منكران ستمگر، پيامبران را تهديد به تبعيد از سرزمينشان مى كردند خداوند در مقابل به آنها چنين وعده مى دهد كه من شما را در اين زمين بعد از نابودى آنها سكونت خواهم بخشيد( و لنسكننكم الارض من بعدهم ) .
ولى اين پيروزى و موفقيت نصيب همه كس نمى شود از آن كسانى است كه از مقام من بترسند و احساس مسئوليت كنند و همچنين از تهديد به عذابها در برابر انحراف و ظلم و گناه ترسان باشند و آنها را جدى تلقى كنند( ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعيد ) .
بنابراين موهبت و لطف من نه بى حساب است و نه بى دليل، بلكه مخصوص كسانى است كه با احساس مسئوليت در برابر مقام عدل پروردگار نه گرد ظلم و ستم مى گردند و نه در برابر دعوت حق، لجاجت و دشمنى به خرج مى دهند.
و در اين هنگام كه پيامبران كارد به استخوانشان رسيده بود و تمام وظيفه خود را در برابر قوم خويش انجام داده بودند و آنها كه بايد ايمان بياورند ايمان آورده و بقيه به كفر پافشارى داشتند و مرتبا رسولان را تهديد مى كردند، در اين موقع آنها از خداوند تقاضاى فتح و پيروزى كردند( و استفتحوا ) .
و خداوند هم دعاى اين مجاهدان راستين را به هدف اجابت رسانيد بطورى كه جباران عنيد نوميد و زيانكار و نابود شدند( و خاب كل جبار عنيد ) .
(خاب ) از ماده (خيبة ) (بر وزن غيبت ) به معنى از دست رفتن مطلوب است كه با كلمه نوميدى در فارسى تقريبا مساوى است.
(جبار) در اينجا به معنى متكبر و گردنكش است، و در حديثى آمده كه زنى به حضور پيامبر آمد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستورى به او داد، او سرپيچى كرد و و فرمان پيامبر را اجرا ننمود، پيامبر فرمود: دعوها فانها جباره: او را رها كنيد كه زن سركشى است.
ولى كلمه (جبار) گاهى بر خداوند نيز اطلاق مى شود كه به معنى ديگرى است و آن (اصلاح كننده موجود نيازمند به اصلاح ) و يا (كسى كه مسلط بر همه چيز است ) مى باشد.
كلمه (عنيد) در اصل از (عند) (بر وزن رند) به معنى سمت و ناحيه است، و در اينجا به معنى انحراف و گرايش به غير راه حق آمده است.
و لذا در روايتى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه فرمود: كل جبار عنيد من ابى ان يقول لا اله الا الله: جبار عنيد كسى است كه از گفتن لا اله الا الله ابا كند و در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) مى خوانيم العنيد المعرض عن الحق: عنيد كسى است كه از حق روى گردان باشد.
جالب اينكه (جبار) اشاره به صفت نفسانى يعنى روح سركشى است، و (عنيد) اشاره به اثر آن صفت در افعال انسان است كه او را از حق منحرف مى گرداند.
سپس به نتيجه كار اين جباران عنيد از نظر مجازاتهاى جهان ديگر در ضمن دو آيه به پنج موضوع اشاره مى كند:
1 - (به دنبال اين نوميدى و خسران و يا به دنبال چنين كسى جهنم و آتش سوزان خواهد بود)( من ورائه جهنم ) .
كلمه (وراء) گر چه به معنى پشت سر است (در برابر أ مام ) ولى در اين گونه موارد به معنى نتيجه و عاقبت كار مى آيد، همانگونه كه در تعبيرهاى فارسى نيز زياد در اين معنى بكار مى رود مثلا ميگوئيم: اگر فلان غذا را بخورى پشت سر آن بيمارى و مرض است، و يا اگر با فلان كس رفاقت كنى به دنبال آن بدبختى و پشيمانى است يعنى نتيجه و معلول آن چنين است.
2 - در ميان آن آتش سوزان به هنگامى كه تشنه مى شود از آب (صديد) به او مى نوشانند( و يسقى من ماء صديد ) .
(صديد) چنانكه علماى لغت گفته اند چركى است كه ميان پوست و گوشت جمع مى شود، اشاره به اينكه از يك آب بد بوى متعفن بد منظره همانند چرك و خون به او مى نوشانند.
3 - اين مجرم گناهكار و جبار عنيد، هنگامى كه خود را در برابر چنين نوشابه اى مى بيند به زحمت جرعه جرعه آنرا سر مى كشد، و هرگز مايل نيست آنرا بياشامد بلكه به اجبار در حلق او مى ريزند( يتجرعه و لا يكاد يسيغه ) .
4 - آنقدر وسائل عذاب و شكنجه و ناراحتى براى او فراهم مى گردد كه از هر سو مرگ به سوى او مى آيد ولى با اينهمه هرگز نمى ميرد تا مجازات زشتيهاى اعمال خود را ببيند( و ياتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت ) .
و با اينكه تصور مى شود مجازاتى برتر از اينها كه گفته شد نيست، باز اضافه مى كند و به دنبال آن عذاب شديدى است( و من ورائه عذاب غليظ ) .
و به اين ترتيب آنچه از شدت مجازات و كيفر در فكر آدمى بگنجد و حتى آنچه نمى گنجد در انتظار اين ستمگران خود خواه و جباران بى ايمان و گنهكار است، بسترشان از آتش، نوشابه آنها، متعفن و نفرت آور، مجازاتهاى رنگارنگ از هر سو و از هر طرف، و در عين حال نمردن بلكه زنده بودن و باز هم چشيدن!
اما هرگز نبايد تصور كرد كه اينگونه مجازاتها غير عادلانه است، چرا كه همانگونه كه بارها گفته ايم اينها نتيجه و اثر طبيعى اعمال خود انسانها است، بلكه تجسمى است از كارهاى آنان در سراى ديگر كه هر عملى بصورت مناسب خود مجسم مى شود، و اگر ما اعمال و جنايات عده اى از جانيان را كه در عصر و زمان خود، مشاهده كرده ايم و يا در تاريخ گذشتگان مطالعه نموده ايم درست در نظر بگيريم گاهى فكر مى كنيم كه اين مجازاتها هم براى آنها كم است!
1 - مقام پروردگار يعنى چه؟
در آيات فوق خوانديم كه پيروزى بر ظالمان و حكومت بر زمين به دنبال نابودى آنها از آن كسانى است كه از مقام خداوند بترسند، در اينكه منظور از كلمه مقام در اينجا چيست؟ احتمالات متعددى داده شده كه ممكن است همه آنها صحيح و مراد از آيه باشد:
الف: منظور موقعيت پروردگار به هنگام محاسبه است، همانگونه كه در آيات ديگر قرآن نيز مى خوانيم( و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى... ) (نازعات - 40)( و لمن خاف مقام ربه جنتان ) (رحمان - 46)
ب: مقام به معنى قيام و قيام به معنى نظارت و مراقبت است، يعنى آن كس كه از نظارت شديد خداوند بر اعمال خويش، ترسان است و احساس مسئوليت مى كند.
ج: (مقام ) به معنى قيام براى اجراى عدالت و احقاق حق است، يعنى آنها كه از اين موقعيت پروردگار مى ترسند.
به هر حال همانگونه كه گفتيم هيچ مانعى ندارد كه همه اينها در مفهوم آيه جمع باشد يعنى آنها كه خدا را بر خود ناظر مى بينند، از حساب و اجراى عدالت او بيمناك و ترسانند، ترسى سازنده كه آنها را به احساس مسئوليت در هر كار دعوت مى كند، و از هر گونه بيدادگرى و ستم و آلودگى به گناه باز مى دارد، پيروزى و حكومت روى زمين سرانجام از آن آنهاست.
2 - در تفسير جمله (واستفتحوا) در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آنرا به معنى تقاضاى فتح و پيروزى دانسته اند، همانگونه كه در بالا ذكر كرديم، شاهد آن آيه 19 سوره انفال است( ان تستفتحوا فقد جائكم الفتح ) : اگر شما اى مؤ منان تقاضاى فتح و پيروزى مى كنيد، اين فتح و پيروزى به سراغتان آمده است.
و بعضى به معنى تقاضاى قضاوت و حكومت كرده اند يعنى پيامبران از خدا خواستند كه ميان آنها و كفار داورى كند، شاهد آن آيه 89 سوره اعراف است: ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين: خداوندا ميان ما و قوم ما به حق داورى فرما و تو بهترين داورانى
3 - در تواريخ و تفسير آمده است كه روزى وليد بن يزيد بن عبد الملك حاكم جبار اموى براى پيش بينى آينده اش به قرآن تفال زد، اتفاقا آيه و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد در آغاز صفحه در برابر او قرار گرفت، او فوق العاده وحشت كرد و عصبانى شد آنچنان كه قرآنى را كه در دستش بود پاره كرد! و سپس اين اشعار را سرود:
اتوعد كل جبار عنيد |
فها انا ذاك جبار عنيد |
|
اذا ما جئت ربك يوم حشر |
فقل يا رب مزقنى الوليد |
آيا توئى كه هر جبار عنيد را تهديد مى كنى آرى من همان جبار عنيدم!
هنگامى كه پروردگارت را روز رستاخيز ملاقات كردى بگو خداوندا وليد مرا پاره پاره كرد!
اما چيزى نگذشت كه بوسيله دشمنانش به بدترين صورتى كشته شد و سرش را بريدند و بر بام قصرش آويزان كردند و سپس از آنجا برداشته بر دروازه شهر آويختند.
( مثل الذين كفروا بربهم اعملهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف لا يقدرون مما كسبوا على شى ء ذلك هو الضلل البعيد ) (18)
ترجمه:
18 - اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند همچون خاكسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى، آنها توانائى ندارند كمترين چيزى از آنچه را انجام داده اند به دست آورند و اين گمراهى دور و درازى است.
خاكسترى بر سينه تند باد!
در اين آيه مثل بسيار رسائى براى اعمال افراد بى ايمان بيان شده كه بحث آيات گذشته را در زمينه عاقبت كار كفار تكميل مى كند.
مى فرمايد: اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند همچون خاكسترى است در مقابل تند باد در يك روز طوفانى!( مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف ) .
همانگونه كه خاكستر در برابر تند باد، آنهم در يك روز طوفانى آنچنان پراكنده مى شود كه هيچ كس قادر بر جمع آن نيست، همين گونه منكران حق توانائى ندارند كه چيزى از اعمالى را كه انجام داده اند بدست آورند، و همگى بر باد مى رود و دستهايشان خالى مى ماند( لا يقدرون مما كسبوا على شى ء ) .
و اين گمراهى دور و درازى است( ذلك هو الضلال البعيد )
چرا اعمال آنها تشبيه به خاكستر در برابر باد شده؟
1 - تشبيه اعمال آنها به خاكستر با توجه به اينكه مانند خاك و غبار موجود مفيدى نيست، بلكه باقيمانده يك مشت آتش است نشان مى دهد كه اعمال آنها ممكن است ظاهرى داشته باشد اما فقط همان ظاهر است و محتوائى ندارد، در يك ظرف كوچك خاك ممكن است گل زيبائى برويد اما در ميان خروارها خاكستر حتى علف هرزه اى نخواهد روئيد!.
2 - تشبيه اعمال كفار به خاكستر با توجه به اينكه در ميان ذرات خاكستر هيچ نوع چسبندگى و پيوند وجود ندارد و حتى با كمك آب نيز نمى توان آنها را به هم پيوند داد و هر ذره اى به سرعت ديگرى را رها مى سازد گوئى اشاره به اين واقعيت است كه آنها بر خلاف مؤ منان كه اعمالشان منسجم و به هم پيوسته و هر عملى عمل ديگر را تكميل مى كند و روح توحيد و وحدت نه تنها در ميان مؤ منان كه در ميان اعمال يك فرد با ايمان نيز وجود دارد، اثرى از اين انسجام و توحيد عمل در كار افراد بى ايمان نيست.
3 - با اينكه قرار گرفتن خاكستر در برابر تندباد، سبب پراكندگى آن مى شود، اما آنرا با جمله فى يوم عاصف (در يكروز طوفانى ) تاكيد مى كند، زيرا اگر تند باد محدود و موقت باشد ممكن است خاكسترى را از نقطه اى بلند كرده و در منطقهاى نه چندان دور بريزد، اما اگر روز، روز طوفانى باشد كه از صبح تا به شام بادها از هر سو مى وزند، بديهى است چنين خاكسترى آنچنان پراكنده مى شود كه هر ذره اى از ذراتش در نقطه دور دستى خواهد افتاد به طورى كه با هيچ قدرتى نمى توان آن را جمع كرد.
4 - اگر طوفان به توده اى از كاه يا برگهاى درختان بوزد و آنها را در نقاط دور دست پراكنده سازد، باز قابل تشخيص مى باشد ولى ذرات خاكستر آنقدر ريز و كوچكند كه اگر پراكنده شدند آنچنان از نظر محو مى شوند كه گوئى به كلى نابود گشته اند.
5 - با اينكه باد و حتى تند باد آثار سازنده اى در نظام آفرينش و طبيعت دارد و قطع نظر از آثار تخريبى كه جنبه استثنائى آن مى باشد، مبدء اثرات زيرا است
الف: بذر گياهان را در همه جا مى گستراند و همچون يك باغبان و كشاورز در سرتاسر كره زمين بذرافشانى مى كند.
ب: درختان را تلقيح و گرده هاى نر را بر قسمتهاى ماده گياه مى پاشد.
ج: ابرها را از صفحه اقيانوسها حركت داده و به سرزمينهاى خشك مى كشاند.
د: كوههاى بلند را تدريجا سائيده و به خاكهاى نرم و بارور مبدل مى سازد.
ه: هواى مناطق قطبى را به منطقه استواء و هواى استوائى را به مناطق سرد منتقل مى سازد و نقش تعيين كننده اى در تعديل حرارت در كره زمين دارد.
و: آب درياها را متلاطم و مواج مى سازد و زير و رو مى كند و از اين طريق به آنها هوا مى دهد كه اگر راكد شوند مى گندند و به همين دليل درختان و گياهان و همه موجودات زنده از وزش باد بهره مى گيرند چرا كه لايقند و شايسته اند و هر كدام به مقدار لياقت خود از آن استفاده مى كنند.
ولى (خاكستر) اين خاكستر سبك وزن، اين خاكستر بى محتوا و تيره رو اين خاكسترى كه هيچ موجود زندهاى در آن لانه نمى كند، سبز نمى شود بارور نمى گردد، اين خاكسترى كه ذراتش به كلى از هم گسسته است هنگامى كه در برابر نسيم و باد قرار گرفت به سرعت متلاشى و پخش مى شود كه همان ظاهر بى خاصيت آن نيز از نظرها محو مى گردد.
2 - چرا اعمال آنها بى محتوا است؟
بايد ديد چرا اعمال افراد بى ايمان چنين بى ارزش و ناپايدار است؟ چرا آنها نمى توانند از نتايج اعمال خود بهره گيرند؟
پاسخ اين سؤ ال، اگر با جهان بينى توحيدى و معيارهاى آن بررسى كنيم، كاملا روشن است، چرا كه آن چيزى كه به عمل، شكل و محتوا مى دهد، نيت و انگيزه و هدف و برنامه آن است.
اگر برنامه و انگيزه و هدف، سالم و ارزنده و قابل ملاحظه باشد خود عمل نيز چنين خواهد بود، ولى اگر برترين اعمال را با انگيزه اى پست، برنامه اى نادرست، و هدفى بى ارزش انجام دهيم، آن عمل به كلى مسخ و بى محتوا مى شود و چون خاكسترى خواهد بود بر سينه تند باد!.
بد نيست با يك مثال زنده اين بحث را روشن كنيم، الان برنامه هائى تحت عنوان حقوق بشر در جهان غرب و از طرف قدرتهاى بزرگ، پيشنهاد و دنبال مى شود، همين برنامه از ناحيه پيامبران نيز دنبال شده، اما محصول و محتوا و ثمره اين دو از زمين تا آسمان متفاوت است.
قدرتهاى جهانخوار وقتى دم از حقوق بشر مى زنند مسلما انگيزه انسانى و معنوى و اخلاقى ندارند، هدفشان ساختن پوششى است براى جنايات بيشتر و استعمار فزونتر، و انگيزه و برنامه، درست براى همين مقصد تنظيم شده است، لذا اگر فى المثل پاى چند نفر از جاسوسانشان به زنجير بيفتد، فرياد دفاعشان از حقوق بشر همه دنيا را پر مى كند، اما آن روز كه خودشان در ويتنام دستهاشان به خون ميليونها نفر آلوده بود، و يا در كشورهاى اسلامى ما آن همه فجايع را به بار آوردند، حقوق بشر بدست فراموشى سپرده شد، بلكه حقوق بشر همكارى با هيات هاى حاكم زورگو و دست نشانده بود!.
اما يك پيامبر راستين و يا وصى پيامبرى همچون على (عليهالسلام ) حقوق بشر را براى آزادى واقعى انسانها مى خواهد، براى شكستن غل و زنجيرهاى اسارت دنبال مى كند، و هر گاه ظلم و ستم به انسان بى دفاعى شود، فرياد ميزند، مى جوشد مى خروشد و سپس دست به كار مى شود.
و به اين ترتيب اولى خاكسترى است بر سينه تند باد، و دومى زمين پر بركتى است براى پرورش انواع گياهان و درختان برومند و گلها و ميوه ها.
و از اينجا مطلبى را كه مفسران محل بحث قرار داده اند نيز روشن مى شود، و آن اينكه منظور از اعمال در آيه فوق كدام اعمال است؟ بايد گفت همه اعمال، حتى اعمال ظاهرا خوب آنها كه در باطن رنگ شرك و بت پرستى داشت.
3 - مساله احباط
به طورى كه در سوره بقره ذيل آيه 217 بيان كرديم در مساله (حبط اعمال ) يعنى از ميان رفتن اعمال خوب به خاطر اعمال بد، و يا به خاطر كفر و بى ايمانى، در ميان دانشمندان اسلامى گفتگو بسيار است، اما حق اين است كه عدم ايمان و اصرار و لجاجت در كفر و نيز بعضى از اعمال همانند حسد و غيبت و قتل نفس، آنچنان تاثير سوء دارند كه اعمال نيك و حسنات را بر باد مى دهند.
آيه فوق نيز دليل ديگرى بر امكان حبط اعمال است (براى توضيح بيشتر به همان بحث مراجعه فرمائيد).
4 - آيا مخترعان و مكتشفان پاداش الهى دارند؟
با توجه به بحثهاى بالا سؤ ال مهمى مطرح مى شود و آن اينكه با مطالعه تاريخ علوم و اختراعات و اكتشافات مى بينيم كه جمعى از دانشمندان بشر، ساليان دراز زحمات طاقت فرسائى كشيده اند، و انواع محروميتها را تحمل كرده تا بتوانند اختراع و اكتشافى كنند كه بارى از دوش همنوعانشان بردارند.
فى المثل (اديسون ) مخترع برق چه زحمات جانكاهى براى اين اختراع پربارش متحمل شد و شايد جان خود را در اين راه نيز از دست داد، اما دنيائى را روشن ساخت، كارخانه ها را به حركت در آورد، و از بركت اختراعش، چاههاى عميق درختان سرسبز، مزارع آباد به وجود آمد، و خلاصه چهره دنيا دگرگون شد.
سؤال:
چگونه مى توان باور كرد او يا اشخاص ديگرى همچون پاستور كه با كشف ميكرب، ميليونها انسان را از خطر مرگ رهائى بخشيد و دهها مانند او همه به قعر جهنم فرستاده شوند، به حكم اينكه فرضا ايمان نداشتند، ولى افرادى كه در عمرشان هيچ كار چشمگيرى در راه خدمت به انسانها انجام نداده اند جايشان در دل بهشت باشد؟
پاسخ:
از نظر جهان بينى اسلام مطالعه نفس عمل به تنهائى كافى نيست، بلكه عمل به ضميمه، محرك و انگيزه آن ارزش دارد، بسيار ديده شده كسانى بيمارستان يا مدرسه يا بناى خير ديگرى مى سازند و تظاهر به اين هم دارند كه هدفشان صددرصد خدمت انسانى است به جامعهاى كه به آن مديونند، در حالى كه زير اين پوشش مطلب ديگرى نهفته شده است و آن حفظ مقام و يا مال و ثروت يا جلب توجه عوام، و تحكيم منافع مادى خود، و يا حتى دست زدن به خيانت هائى دور از چشم ديگران است!.
ولى به عكس ممكن است كسى كار كوچكى انجام دهد، با اخلاص تمام و انگيزه اى صددرصد انسانى و روحانى.
اكنون بايد پرونده اين مردان بزرگ را، هم از نظر عمل، هم از نظر انگيزه و محرك، مورد بررسى قرار داد، و مسلما از چند صورت خارج نيست:
الف: گاهى هدف اصلى از اختراع صرفا يك عمل تخريبى است (همانند كشف انرژى اتمى كه نخستين بار به منظور ساختن بمبهاى اتمى صورت گرفت ) سپس در كنار آن منافعى براى نوع انسان نيز به وجود آمده كه هدف واقعى مخترع يا مكتشف نبوده و يا در درجه دوم قرار داشته است، تكليف اين دسته از مخترعان كاملا روشن است.
ب: گاهى مخترع يا مكتشف، هدفش بهره گيرى مادى و يا اسم و آوازه و شهرت است و در حقيقت، حكم تاجرى دارد كه براى در آمد بيشتر تاسيسات عام المنفعه اى به وجود مى آورد و براى گروهى ايجاد كار و براى مملكتى محصولاتى به ارمغان مى آورد، بى آنكه هيچ هدفى جز تحصيل در آمد داشته باشد، و اگر كار ديگرى در آمد بيشترى داشت به سراغ آن مى رفت.
البته چنين تجارت يا توليدى اگر طبق موازين مشروع انجام گيرد، كار خلاف و حرامى نيست، ولى عمل فوق العاده مقدسى هم محسوب نمى شود.
و از اينگونه مخترعان و مكتشفان در طول تاريخ كم نبودند و نشانه اين طرز تفكر همان است كه اگر ببينند آن در آمد يا بيشتر از آن از طرقى كه مضر به حال جامعه است تامين مى شود (مثلا در صنعت داروسازى بيست درصد سود مى برند و در هروئين سازى 50 درصد) اين دسته خاص دومى را ترجيح مى دهند.
تكليف اين گروه نيز روشن است آنها هيچگونه طلبى نه از خدا دارند و نه از همنوعان خويش و پاداش آنها همان سود و شهرتى بوده كه مى خواسته اند و به آن رسيده اند.
ج: گروه سومى هستند كه مسلما انگيزه هاى انسانى دارند و يا اگر معتقد به خدا باشند انگيزه هاى الهى، و گاهى ساليان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهايت فلاكت و محروميت به سر مى برند به اميد اينكه خدمتى به نوع خود كنند، و ارمغانى به جهان انسانيت تقديم دارند، زنجيرى از پاى دردمندى بگشايند و گرد و غبارى از چهره رنجديده اى بيفشانند.
اينگونه افراد اگر ايمان داشته باشند و محرك الهى، كه بحثى در آنها نيست، و اگر نداشته باشند اما محركشان انسانى و مردمى باشد بدون شك پاداش مناسبى از خداوند دريافت خواهند داشت، اين پاداش ممكن است در دنيا باشد، و ممكن است در جهان ديگر باشد، مسلما خداوند عالم عادل آنها را محروم نمى كند، اما چگونه و چطور؟ جزئياتش بر ما روشن نيست، همين اندازه مى توان گفت خداوند اجر چنين نيكوكارانى را ضايع نمى كند (البته اگر آنها در رابطه با عدم پذيرش ايمان مصداق جاهل قاصر باشند مساله بسيار روشنتر است ).
دليل بر اين مساله علاوه بر حكم عقل، اشاراتى است كه در آيات و يا روايات آمده است.
ما هيچ دليلى نداريم كه جمله ان الله لا يضيع اجر المحسنين شامل اين گونه اشخاص نشود، زيرا محسنين در قرآن فقط به مؤ منان اطلاق نشده است، لذا مى بينيم برادران يوسف هنگامى كه نزد او آمدند بى آنكه او را بشناسند و در حالى كه او را عزيز مصر مى پنداشتند به او گفتند انا نراك من المحسنين ما ترا از نيكوكاران مى دانيم.
از اين گذشته آيه فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره.
هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار نيك كند آن را مى بيند و هر كس بمقدار ذره اى كار بد كند آن را خواهد ديد به وضوح شامل اينگونه اشخاص مى شود.
در حديثى از على بن يقطين از امام كاظم (عليهاالسلام ) مى خوانيم: در بنى اسرائيل مرد با ايمانى بود كه همسايه كافرى داشت، مرد بى ايمان نسبت به همسايه با ايمان خود نيك رفتارى مى كرد، وقتى كه از دنيا رفت خدا براى او خانهاى بنا كرد كه مانع از گرماى آتش شود... و به او گفته شد اين به سبب نيك رفتاريت نسبت به همسايه مؤ منت مى باشد
و نيز از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در باره عبد الله بن جدعان كه از مشركان معروف جاهليت و از سران قريش بود چنين نقل شده: كم عذابترين اهل جهنم ابن جدعان است، سؤ ال كردند يا رسول الله چرا؟ فرمود: انه كان يطعم الطعام: او گرسنگان را سير مى كرد.
در روايت ديگرى مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عدى بن حاتم (فرزند حاتم طائى ) فرمود: دفع عن ابيك العذاب الشديد بسخاء نفسه: خداوند عذاب شديد را از پدرت به خاطر جود و بخشش او برداشت.
و در حديث ديگرى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم: كه گروهى از يمن براى بحث و جدال خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و در ميان آنها مردى بود كه از همه بيشتر سخن مى گفت و خشونت و لجاجت خاصى در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى نمود، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچنان عصبانى شد كه آثارش در چهره مباركش كاملا آشكار گرديد، در اين هنگام جبرئيل آمد و پيام الهى را اين چنين به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابلاغ كرد: خداوند مى فرمايد اين مردى است سخاوتمند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با شنيدن اين سخن خشمش فرو نشست، رو به سوى او كرد و فرمود: پروردگار به من چنين پيامى داده است و اگر به خاطر آن نبود آنچنان بر تو سخت مى گرفتم كه عبرت ديگران گردى.
آن مرد پرسيد آيا پروردگارت سخاوت را دوست دارد، فرمود: بلى، عرض كرد: من شهادت مى دهم كه معبودى جز الله نيست و تو رسول و فرستاده او هستى و به همان خدائى كه تو را مبعوث كرده سوگند كه تاكنون هيچكس را از نزد خود محروم برنگردانده ام.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه هم از بعضى آيات و هم از بسيارى از روايات استفاده مى شود كه ايمان و يا حتى ولايت شرط قبولى اعمال و يا ورود در بهشت است، بنابراين اگر بهترين اعمال هم از افراد فاقد ايمان سر بزند مقبول درگاه خدا نخواهد بود. ولى مى توان از اين سؤ ال چنين پاسخ گفت كه مساله (قبولى اعمال ) مطلبى است، و پاداش مناسب داشتن مطلب ديگر، به همين جهت مشهور در ميان دانشمندان اسلام اين است كه مثلا نماز بدون حضور قلب و يا با ارتكاب بعضى از گناهان مانند غيبت، مقبول درگاه خدا نيست، با اينكه مى دانيم چنين نمازى شرعا صحيح است، و اطاعت فرمان خدا است و انجام وظيفه محسوب مى شود و مسلم است كه اطاعت فرمان خدا بدون پاداش نخواهد بود. بنابراين قبول عمل همان مرتبه عالى عمل است و در مورد بحث، ما نيز همين را ميگوئيم، ميگوئيم: اگر خدمات انسانى و مردمى با ايمان همراه باشد، عاليترين محتوا را خواهد داشت، ولى در غير اين صورت به كلى بى محتوا و بى پاداش نخواهد بود، در زمينه ورود در بهشت نيز همين پاسخ را ميگوئيم كه پاداش عمل لازم نيست منحصرا ورود در جنت باشد.
(اين عصاره بحث و مناسب يك بحث تفسيرى است، مشروح آنرا بايد در مباحث فقهى طرح كرد).
( الم تر ان الله خلق السموت و الارض بالحق ان يشأ يذهبكم و يات بخلق جديد ) (19)( و ما ذلك على الله بعزيز ) (20)
ترجمه:
19 - آيا نديدى كه خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده، اگر اراده كند شما را مى برد و خلق تازه اى مى آورد.
20 - و اين كار براى خدا مشكل نيست.
آفرينش بر اساس حق است
به دنبال بحث از باطل در آيه پيشين و اينكه همچون خاكستر پراكنده و بيقرار است كه دائما با وزش باد از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى شود، در نخستين آيه مورد بحث سخن از حق و استقرار آن به ميان آمده است.
روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان الگوئى براى همه حق طلبان جهان كرده مى گويد: آيا نديدى كه خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است؟( الم تر ان الله خلق السماوات و الارض بالحق ) .
(حق ) چنانكه راغب در مفردات گويد در اصل به معنى مطابقه و هماهنگى است، ولى موارد استعمال آن مختلف است:
گاهى حق به كارى گفته مى شود كه بر وفق حكمت و از روى حساب و نظم آفريده شده است، همانگونه كه در قرآن مى خوانيم( هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا... ما خلق الله ذلك الا بالحق ) : او كسى است كه خورشيد را مايه روشنى و ماه را وسيله نور افشانى قرار داد، اين كار را جز از روى حساب و حكمت انجام نداد (يونس - 5).
و گاه به شخصى كه چنين كارى را انجام داده است حق گفته مى شود همانگونه كه بر خداوند اين كلمه اطلاق شده است( فذلكم الله ربكم الحق ) : اين خداوند، پروردگار حق شما است (يونس آيه 32).
و گاه به اعتقادى كه مطابق واقع است، حق گفته مى شود مانند( فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق ) : خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند به آنچه در آن از اعتقادات اختلاف كردند هدايت فرموده است (بقره - 213).
و گاه به گفتار و عملى گفته مى شود كه به اندازه لازم و در وقت لزومش انجام گرفته است، مانند( حق القول منى لاملئن جهنم ) : قول حقى از من صادر شده كه جهنم را پر مى كنم (از گنهكاران ) (سجده آيه 13).
و به هر حال نقطه مقابل آن، باطل و ضلال و لعب و بيهوده و مانند اينها است.
و اما در آيه مورد بحث بدون شك اشاره به همان معنى اول است يعنى ساختمان عالم آفرينش، آسمان و زمين، همگى نشان مى دهد كه در آفرينش آنها، نظم و حساب و حكمت و هدفى بوده است، نه خداوند به آفرينش آنها نياز داشته و نه از تنهائى احساس وحشت مى نموده، و نه كمبودى را با آن مى خواهد در ذات خود بر طرف سازد چرا كه او بى نياز از همه چيز است، بلكه اين جهان پهناور منزلگاهى است براى پرورش مخلوقات و تكامل بخشيدن هر چه بيشتر به آنها.
سپس اضافه مى كند دليل بر اينكه نيازى به شما و ايمان آوردن شما ندارد اين است كه اگر اراده كند شما را مى برد و خلق تازهاى به جاى شما مى آورد خلقى كه همه ايمان داشته باشند و هيچيك از كارهاى نادرست شما را انجام ندهند
( ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد ) .
و اين كار براى خدا به هيچوجه مشكل نيست( و ما ذلك على الله بعزيز ) .
شاهد اين سخن آنكه در سوره نساء مى خوانيم:( و ان تكفروا فان لله ما فى السماوات و ما فى الارض و كان الله غنيا حميدا... ان يشا يذهبكم ايها الناس و يات باخرين و كان الله على ذلك قديرا ) : اگر شما كافر شويد به خدا زيانى نمى رساند چرا كه آنچه در آسمانها و زمين است از آن خدا است و خداوند بى نياز و شايسته ستايش است... هر گاه بخواهد شما را اى مردم مى برد و گروه ديگرى مى آورد، و اين كار براى خدا آسان است (نساء آيه 131 تا 133).
اين تفسير در زمينه آيه فوق از ابن عباس نيز نقل شده است.
احتمال ديگرى وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به مساله معاد باشد يعنى براى خدا هيچ مانعى ندارد كه انسانها را همگى از ميان ببرد و خلق ديگرى ايجاد كند، آيا با اين قدرت و توانائى باز در مساله معاد و بازگشت خودتان به زندگى در جهان ديگر شك و ترديدى داريد؟!
( و برزوا لله جميعا فقال الضعفؤ ا للذين استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شى ء قالوا لو هدئنا الله لهدينكم سواء علينا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محيص ) (21)( و قال الشيطن لما قضى الا مر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى عليكم من سلطن الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلومونى و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى انى كفرت بما اشركتمون من قبل ان الظلمين لهم عذاب اليم ) (22)( و ادخل الذين أمنوا و عملوا الصلحت جنت تجرى من تحتها الانهر خلدين فيها باذن ربهم تحيتهم فيها سلم ) (23)
ترجمه:
21 - و (قيامت ) همه آنها در برابر خدا ظاهر مى شوند در اين هنگام ضعفاء (پيروان نادان ) به مستكبران مى گويند ما پيروان شما بوديم، آيا (اكنون كه بخاطر پيروى از شما گرفتار مجازات الهى شده ايم ) شما حاضريد سهمى از عذاب الهى را بپذيريد و از ما برداريد؟ آنها مى گويند: اگر خدا ما را (به سوى رهائى از عذاب ) هدايت كرده بود ما نيز شما را هدايت مى كرديم (كار از اينها گذشته است ) چه بيتابى كنيم و چه شكيبائى، تفاوتى براى ما ندارد، راه نجاتى نيست.
22 - و شيطان هنگامى كه كار تمام مى شود مى گويد خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده (باطل ) دادم و تخلف كردم، من بر شما تسلطى نداشتم جز اينكه دعوتتان كردم و شما پذيرفتيد، بنابراين مرا سرزنش نكنيد، خود را سرزنش كنيد، نه من فريادرس شما هستم، و نه شما فريادرس من، من نسبت به شرك
شما در باره خود كه از قبل داشتيد (و اطاعت مرا همرديف اطاعت خدا قرار داديد) بيزار و كافرم، مسلما ستمكاران عذاب دردناكى دارند.
23 - و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به باغهاى بهشت داخل مى شوند، باغهائى كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه به اذن پروردگارشان در آن مى مانند، و تحيت آنها در آن سلام است.
گفتگوى صريح شيطان و پيروانش
در چند آيه قبل اشاره اى به مجازات سخت و دردناك منحرفان لجوج و بى ايمان شده بود، آيات مورد بحث همين معنى را تعقيب و تكميل مى كند.
نخست مى گويد: در روز قيامت همه به جباران و ظالمان و كافران اعم از تابع و متبوع، پيرو و پيشوا در پيشگاه خداوند ظاهر مى شوند( و برزوا لله جميعا ) .
و در اين هنگام ضعفاء يعنى پيروان نادانى كه با تقليد كوركورانه، خود را به وادى ضلالت افكندند به مستكبرانى كه عامل گمراهى آنها بودند مى گويند: ما پيرو شما بوديم آيا ممكن است اكنون كه به خاطر رهبرى شما به اين همه عذاب و بلا گرفتار شده ايم، شما هم سهمى از عذابهاى ما را بپذيريد تا از ما تخفيف داده شود؟( فقال الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شى ء ) .
اما آنها بلا فاصله مى گويند اگر خدا ما را به سوى نجات از اين كيفر و عذاب هدايت مى كرد ما هم شما را راهنمائى مى كرديم( قالوا لو هدانا الله لهديناكم ) .
ولى افسوس كه كار از اين حرفها گذشته است، چه بيتابى و جزع كنيم و چه صبر و شكيبائى، راه نجاتى براى ما وجود ندارد( سواء علينا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محيص ) .
1 - نخستين سؤ الى كه در زمينه اين آيه پيش مى آيد اين است كه: مگر مردم در اين جهان در برابر علم خدا ظاهر و آشكار نيستند كه در آيه فوق مى فرمايد در قيامت همگى در پيشگاه خدا بارز و ظاهر مى شوند؟ در پاسخ اين سؤ ال بسيارى از مفسران گفته اند منظور اين است كه افراد بشر در اين جهان احساس نمى كنند كه آنها و همه اعمالشان در پيشگاه خدا ظاهر و بارز است، ولى اين حضور و ظهور را در قيامت همگى احساس خواهند كرد.
بعضى نيز گفته اند كه: منظور خارج شدن از قبرها و بروز و ظهور در دادگاه عدل الهى براى حساب است.
و اين هر دو تفسير خوب است و مانعى ندارد كه هر دو در مفهوم آيه جمع باشند.
2 - منظور از جمله( لو هدانا الله لهديناكم ) چيست؟
بسيارى از مفسران معتقدند كه منظور از هدايت به طريق نجات از مجازات الهى در آن عالم است، زيرا اين سخن را مستكبران در پاسخ پيروانشان كه تقاضاى پذيرش سهمى از عذاب را كرده بودند مى گويند، و تناسب سؤال و جواب ايجاب مى كند كه منظور هدايت به طريق رهائى از عذاب است.
اتفاقا همين تعبير (هدايت ) در مورد رسيدن به نعمتهاى بهشتى نيز ديده مى شود، آنجا كه از زبان بهشتيان مى خوانيم:( و قالوا الحمد لله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لو لا ان هدانا الله ) : مى گويند شكر خدائى را كه ما را به چنين نعمتهائى هدايت كرد و اگر توفيق و هدايت او نبود ما به اينها راه نمى - يافتيم (اعراف - 43).
اين احتمال نيز وجود دارد كه رهبران ضلالت هنگامى كه خود را در برابر تقاضاى پيروانشان مى بينند براى اينكه گناه را از خود دور كنند و همانگونه كه رسم همه پرچمداران ضلالت است خرابكارى خود را به گردن ديگران بيندازند، با وقاحت تمام مى گويند ما چه كنيم، اگر خدا ما را به راه راست هدايت مى كرد ما هم شما را هدايت مى كرديم! يعنى ما مجبور بوديم و از خود اراده اى نداشتيم.
اين همان منطق شيطان است كه براى تبرئه خويش رسما نسبت جبر به خداوند عادل داد و گفت:( فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ) : اكنون كه مرا گمراه كردى من در كمين آنها بر سر راه مستقيم تو مى نشينم (و آنها را منحرف مى سازم ) (اعراف - 16).
ولى بايد توجه داشت مستكبران چه بخواهند و چه نخواهند بار مسؤ ليت گناه پيروان خويش را طبق صريح آيات قرآن و روايات بر دوش مى كشند چرا كه آنها بنيانگذار انحراف و عامل گمراهى بودند، بى آنكه از مسؤ ليت و مجازات پيروان چيزى كاسته شود.
3 - رساترين بيان در مذمت تقليد كوركورانه:
از آيه فوق به خوبى روشن مى شود كه:
اولا - كسانى كه چشم و گوش بسته دنبال اين و آن مى افتند و به اصطلاح افسار خود را به دست هر كس مى سپارند افراد ناتوان و بى شخصيتى هستند كه قرآن از آنها تعبير به (ضعفاء) كرده است.
ثانيا - سرنوشت آنها و پيشوايانشان هر دو يكى است، و اين بينوايان حتى در سخت ترين حالات نمى توانند از حمايت اين رهبران گمراه بهره گيرند، و حتى ذره اى از مجازاتشان را تخفيف دهند، بلكه شايد با سخريه، به آنها پاسخ مى دهند كه بيهوده جزع و فزع نكنيد كه راه خلاص و نجاتى در كار نيست!
4 - (برزوا) در اصل از ماده بروز به معنى ظاهر شدن و از پرده بيرون آمدن است، و به معنى بيرون آمدن از صف و مقابل حريف ايستادن در ميدان جنگ و به اصطلاح مبارزه كردن نيز آمده است.
(محيص ) از ماده (محص ) به معنى رهائى از عيب و يا ناراحتى است.
سپس به صحنه ديگرى از مجازاتهاى روانى جباران و گنهكاران و پيروان شياطين در روز رستاخيز پرداخته چنين مى گويد:
و شيطان هنگامى كه كار حساب بندگان صالح و غير صالح پايان پذيرفت و هر كدام به سرنوشت و پاداش و كيفر قطعى خود رسيدند به پيروان خود چنين مى گويد: خداوند به شما وعده حق داد و من نيز به شما وعده دادم (وعدهاى پوچ و بى ارزش چنانكه خودتان مى دانستيد) سپس از وعده هاى خود تخلف جستم( و قال الشيطان لما قضى الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم ) .
و به اين ترتيب شيطان نيز به سائر مستكبرانى كه رهبران راه ضلالت بودند هم آواز شده و تيرهاى ملامت و سرزنش خود را به اين پيروان بدبخت نشانه گيرى مى كند.
و بعد اضافه مى كند من بر شما تسلط و اجبار و الزامى نداشتم، تنها اين بود كه از شما دعوت كردم، شما هم با ميل و اراده خود پذيرفتيد( و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى ) .
بنابراين مرا هرگز سرزنش نكنيد، بلكه خويشتن را سرزنش كنيد كه چرا دعوت شيطنت آميز و ظاهر الفساد مرا پذيرفتيد( فلا تلومونى و لوموا انفسكم ) .
خودتان كرديد كه لعنت بر خودتان باد!!.
به هر حال نه من مى توانم در برابر حكم قطعى و مجازات پروردگار به فرياد شما برسم و نه شما مى توانيد فريادرس من باشيد( ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى )
من اكنون اعلام مى كنم كه از شرك شما در باره خود و اينكه اطاعت مرا در رديف اطاعت خدا قرار داديد بيزارم و به آن كفر مى ورزم( انى كفرت بما اشركتمون من قبل )
اكنون فهميدم كه اين شرك در اطاعت هم مرا بدبخت كرد و هم شما را، همان بدبختى و بيچارگى كه راهى براى اصلاح و جبران آن وجود ندارد.
بدانيد براى ستمكاران قطعا عذاب دردناكى است( ان الظالمين لهم عذاب اليم ) .
چند نكته:
1 - پاسخ دندانشكنى كه شيطان به پيروانش مى دهد
گر چه كلمه (شيطان ) مفهوم وسيعى دارد كه شامل همه طاغيان و وسوسه - گران جن و انس مى شود ولى با قرائنى كه در اين آيه و آيات قبل وجود دارد مسلما منظور در اينجا شخص ابليس است كه سركرده شياطين محسوب مى شود، و لذا همه مفسران نيز همين تفسير را انتخاب كرده اند.
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه وسوسه هاى شيطان هرگز اختيار و آزادى اراده را از انسان نمى گيرد بلكه او يك دعوت كننده بيش نيست، و اين انسانها هستند كه با اراده خودشان دعوت او را مى پذيرند، منتها ممكن است زمينه هاى قبلى و مداومت بر كار خلاف وضع انسان را به جائى برساند كه يكنوع حالت سلب اختيار در برابر وسوسه ها در وجود او پيدا شود، همانگونه كه در بعضى از معتادان نسبت به مواد مخدر مشاهده مى كنيم، ولى مى دانيم چون سبب اين نيز حالت اختيارى بود، نتيجه آن هر چه باشد باز اختيارى محسوب مى شود!.
در آيه 100 سوره نحل مى خوانيم:( انما سلطانه على الذين يتولونه و الذين هم به مشركون ) : تسلط شيطان تنها بر كسانى است كه ولايت و سرپرستى او را نسبت به خود پذيرفته اند و آنها كه او را شريك خداوند در مساله اطاعت قرار داده اند.
ضمنا شيطان به اين ترتيب پاسخ دندانشكنى به همه كسانى كه گناهان خويش را به گردن او مى اندازند و او را عامل انحرافات خود مى شمرند و به او لعنت مى فرستند مى دهد، و اين طرز منطق عوامانه را كه گروهى از گنهكاران براى تبرئه خويش دارند مى كوبد. در حقيقت سلطان حقيقى بر انسان اراده او و عمل او است و نه هيچ چيز ديگر.
2 - شيطان چگونه اين توانائى را دارد كه در آن محضر بزرگ با همه پيروان خود تماس پيدا كند و آنها را به باد ملامت و شماتت خود بگيرد؟ اين سؤ الى است كه در اينجا مطرح شده است.
پاسخ آن اين است كه مسلما اين توانائى را خداوند به او مى دهد و اين در واقع يك نوع مجازات روانى براى پيروان شيطان است، و اخطارى است به همه پويندگان راه او در اين جهان كه پايان كار خود و رهبر خويش را از هم اكنون ببينند و به هر حال خداوند وسيله اين ارتباط را ميان شيطان و پيروانش به نحوى فراهم مى كند.
جالب اينكه اين نوع برخورد منحصر به شيطان و پيروانش در قيامت نيست، تمام ائمه ضلالت و پيشوايان گمراهى در اين جهان نيز همين برنامه را دارند، دست پيروان خود را (البته با موافقت خودشان ) مى گيرند و به ميان امواج بلاها و بدبختيها مى كشانند، و هنگامى كه ديدند اوضاع بد است آنها را رها كرده و مى روند، حتى از آنها اعلام بيزارى مى كنند و به ملامت و سرزنششان مى پردازند و به اصطلاح آنها را به خسران دنيا و آخرت گرفتار مى سازند.
4 - (مصرخ ) از ماده (اصراخ ) در اصل از (صرخ ) به معنى فرياد كشيدن براى طلب كمك آمده است، بنابراين مصرخ به معنى فريادرس مى باشد و مستصرخ به معنى كسى است كه فريادرسى مى خواهد.
5 - منظور از شريك قرار دادن شيطان در آيه فوق شرك اطاعت است نه شرك عبادت.
6 - در اينكه( ان الظالمين لهم عذاب اليم ) دنباله سخنان شيطان است يا جمله مستقلى است از ناحيه پروردگار، در ميان مفسران گفتگو است، اما بيشتر چنين به نظر مى رسد كه جمله مستقلى است از طرف خداوند كه در پايان گفتگوى شيطان با پيروانش به عنوان يك درس آموزنده فرموده است.
در آخرين آيه مورد بحث به دنبال بيان حال جباران عنيد و بى ايمان و سرنوشت دردناك آنها، به ذكر حال مؤ منان و سرانجام آنها پرداخته، مى گويد: و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغهاى بهشت وارد مى شوند، همان باغهائى كه نهرهاى آب جارى از زير درختانش در حركت است( و ادخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار ) .
جاودانه به اذن پروردگارشان در آن باغهاى بهشت مى مانند( خالدين فيها باذن ربهم ) .
و تحيت آنان در آنجا سلام است( تحيتهم فيها سلام ) .
(تحيت ) در اصل از ماده (حيات ) گرفته شده سپس به عنوان دعاء براى سلامتى و حيات افراد استعمال شده است، و به هر نوع خوشامدگوئى و سلام و دعائى كه در آغاز ملاقات گفته مى شود، اطلاق مى گردد.
بعضى از مفسران گفته اند: تحيت در آيه فوق خوش آمد و درودى است كه خداوند به افراد با ايمان مى فرستد و آنان را با نعمت سلامت خويش قرين مى دارد سلامت از هرگونه ناراحتى و گزند و سلامت از هر گونه جنگ و نزاع (بنابراين تحيتهم اضافه به مفعول شده و فاعلش خدا است ).
و بعضى گفته اند: منظور در اينجا تحيتى است كه مؤ منان به يكديگر مى گويند و يا فرشتگان به آنها مى گويند و به هر حال كلمه (سلام ) كه به طور مطلق گفته شده مفهومش آنچنان وسيع است كه هر گونه سلامتى را از هر نوع ناراحتى و گزند روحى و جسمى شامل مى گردد.
( الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء ) (24)( تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون ) (25)( و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار ) (26)( يثبت الله الذين ءامنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة و يضل الله الظلمين و يفعل الله ما يشاء ) (27)
ترجمه:
24 - آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه (و گفتار پاكيزه ) را به درخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن (در زمين ) ثابت و شاخه آن در آسمان است؟!
25 - ميوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش مى دهد، و خداوند براى مردم مثلها ميزند شايد متذكر شوند، (و پند گيرند).
26 - و (همچنين ) كلمه خبيثه را به درخت ناپاكى تشبيه كرده كه از زمين بركنده شده، و قرار و ثباتى ندارد.
27 - خداوند كسانى را كه ايمان آوردند بخاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ثابت قدم مى دارد، هم در اين جهان و هم در سراى ديگر، و ستمگران را گمراه مى سازد (و لطف خود را از آنها بر مى گيرد) و خداوند هر كار را بخواهد (و صلاح بداند) انجام مى دهد.
شجره طيبه و شجره خبيثه
در اينجا صحنه ديگرى از تجسم حق و باطل، كفر و ايمان، طيب و خبيث را ضمن يك مثال جالب و بسيار عميق و پرمعنى بيان كرده، و بحثهاى آيات گذشته را كه در اين زمينه بود تكميل مى كند.
نخست مى فرمايد: (آيا نديدى چگونه خدا مثالى براى كلام پاكيزه زده، و آن را به شجره طيبه و پاكى تشبيه كرده است )؟( الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة ) .
سپس به ويژگيهاى اين شجره طيبه (درخت پاكيزه و پر بركت ) ميپردازد و به تمام ابعاد آن ضمن عبارات كوتاهى اشاره مى كند.
اما پيش از آنكه ويژگيهاى اين شجره طيبه را همراه قرآن بررسى كنيم بايد ببينيم منظور از (كلمه طيبه ) چيست؟
بعضى از مفسران آن را به كلمه توحيد و جمله لا اله الا الله تفسير كرده اند.
در حالى كه بعضى ديگر آن را اشاره به اوامر و فرمانهاى الهى ميدانند.
و بعضى ديگر آن را ايمان مى دادند كه محتوا و مفهوم لا اله الا الله است.
و بعضى ديگر آن را به شخص (مؤ من ) تفسير كرده اند.
و بعضى روش و برنامه هاى سازنده را در تفسير آن آورده اند.
ولى با توجه به وسعت مفهوم و محتواى كلمه طيبه مى توان گفت همه اينها را شامل مى شود، زيرا (كلمه ) به معنى وسيع همه موجودات را در بر مى گيرد، و به همين دليل بر مخلوقات (كلمة الله ) گفته مى شود.
و (طيب ) هر گونه پاك و پاكيزه است، نتيجه اينكه اين مثال هر سنت و دستور و برنامه و روش و هر عمل و هر انسان و خلاصه هر موجود پاك و پر بركتى را شامل مى شود، و همه اينها همانند يك درخت پاكيزه است با ويژگيهاى زير:
1 - موجودى است داراى رشد و نمو، نه بيروح، و نه جامد و بيحركت، بلكه پويا و رويا و سازنده ديگران و خويشتن (تعبير به شجره بيانگر اين حقيقت است ).
2 - اين درخت پاك است و طيب اما از چه نظر؟ چون انگشت روى هيچ قسمتى گذارده نشده مفهومش اين است از هر نظر منظره اش پاكيزه، ميوه اش پاكيزه، شكوفه و گلش پاكيزه، سايه اش پاكيزه، و نسيمى كه از آن برميخيزد نيز پاكيزه است.
3 - اين شجره داراى نظام حساب شده اى است ريشه اى دارد و شاخه ها و هر كدام ماموريت و وظيفه اى دارند، اصولا وجود اصل و فرع در آن، دليل بر حاكميت نظام حساب شده اى بر آن است.
4 - اصل و ريشه آن ثابت و مستحكم است به طورى كه طوفانها و تند بادها نميتواند آن را از جا بركند و توانائى آن را دارد كه شاخه هاى سر به آسمان كشيده اش را در فضا در زير نور آفتاب و در برابر هواى آزاد معلق نگاه دارد و حفظ كند، چرا كه شاخه هر چه سركشيده تر باشد بايد متكى به ريشه قويترى باشد (اصلها ثابت ).
5 - شاخه هاى اين شجره طيبه در يك محيط پست و محدود نيست بلكه بلند آسمان جايگاه او است، اين شاخه ها سينه هوا را شكافته و در آن فرو رفته، آرى (شاخه هايش در آسمان است )( و فرعها فى السماء ) .
روشن است هر قدر شاخه ها برافراشته تر باشند از آلودگى گرد و غبار زمين دورترند و ميوه هاى پاكترى خواهند داشت، و از نور آفتاب و هواى سالم بيشتر بهره مى گيرند، و آن را به ميوه هاى طيب خود بهتر منتقل مى كنند.
6 - اين شجره طيبه شجره پربار است نه همچون درختانى كه ميوه و ثمرى ندارند بنابراين مولد هستند و ميوه خود را مى دهد( توتى اكلها ) .
7 - اما نه در يك فصل يا دو فصل، بلكه در هر فصل، يعنى هر زمان كه دست به سوى شاخه هايش دراز كنى محروم بر نميگردى( كل حين ) .
8 - ميوه دادن او نيز بيحساب نيست بلكه مشمول قوانين آفرينش است و طبق يك سنت الهى و به اذن پروردگارش اين ميوه را به همگان ارزانى ميدارد( باذن ربها ) .
اكنون درست بينديشيم و ببينيم اين ويژگيها و بركات را در كجا پيدا مى كنيم؟ مسلما در كلمه توحيد و محتواى آن، و در يك انسان موحد و با معرفت، و در يك برنامه سازنده و پاك، اينها همه روينده هستند، و پوينده هستند، و متحرك، همه داراى ريشه هاى محكم و ثابتند همه داراى شاخه هاى فراوان و سر به آسمان كشيده و دور از آلودگيها و كثافات جسمانى، همگى پرثمرند و نورپاش و فيض بخش.
هر كس به كنار آنها بيايد و دست به شاخسار وجودشان دراز كند در هر زمان كه باشد از ميوه هاى لذيذ و معطر و نيروبخششان بهره مى گيرد. تند باد حوادث و طوفانهاى سخت و مشكلات آنها را از جا حركت نميدهد، و افق فكر آنها محدود به دنياى كوچك نيست، حجابهاى زمان و مكان را ميدرند، و به سوى ابديت و بى نهايت پيش مى روند.
برنامه هاى آنها از سر هوى و هوس نيست بلكه همگى به اذن پروردگار و طبق فرمان او است، و اين حركت و پويائى و ثمر بخش بودن نيز از همينجا سرچشمه مى گيرد.
مردان بزرگ و با ايمان اين كلمات طيبه پروردگار، حياتشان مايه بركت است، مرگشان موجب حركت، آثار آنها و كلمات و سخنانشان و شاگردان و كتابهايشان و تاريخ پرافتخارشان، و حتى قبرهاى خاموششان همگى الهام بخش است و سازنده و تربيت كننده.
آرى (خداوند اين چنين براى مردم مثل ميزند شايد متذكر شوند)( و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون ) .
در اينجا ميان مفسران سؤ الى مطرح شده، و آن اينكه آيا درختى با صفات فوق وجود خارجى دارد كه (كلمه طيبه ) به آن تشبيه شده است (درختى كه در تمام فصول سال سرسبز و پر ميوه باشد).
بعضى معتقدند كه وجود دارد و آن درخت نخل است، و به همين جهت مجبور شده اند كه (كل حين ) را تفسير به (شش ماه ) كنند.
ولى به هيچ وجه لزومى ندارد كه اصرار به وجود چنين درختى داشته باشيم بلكه تشبيهات زيادى در زبانهاى مختلف داريم كه اصلا وجود خارجى ندارد، مثلا ميگوئيم قرآن همچون آفتابى است كه غروب ندارد (در حالى كه مى دانيم آفتاب هميشه غروب دارد) و يا اينكه هجران من همچون شبى است كه پايان ندارد (در حالى كه مى دانيم هر شبى پايان دارد).
و به هر حال از آنجا كه هدف از تشبيه مجسم ساختن حقايق و قرار دادن مسائل عقلى در قالب محسوس است، اينگونه تشبيهات هيچگونه مانعى ندارد بلكه كاملا دلنشين و مؤ ثر و جذاب است.
در عين حال درختانى در همين جهان وجود دارند كه در تمام مدت سال ميوه از شاخه هاى آنها قطع نمى شود، حتى خود ما بعضى از درختان را در مناطق گرمسير ديديم كه هم ميوه داشت و هم مجددا گل كرده بود و مقدمات ميوه جديد در آن فراهم مى شد در حالى كه فصل زمستان بود!
و از آنجا كه يكى از بهترين طريق براى تفهيم مسائل استفاده از روش مقابله و مقايسه است بلافاصله نقطه مقابل شجره طيبه را در آيه بعد چنين بيان مى كند:
اما (مثل كلمه خبيثه و ناپاك همانند درخت خبيث و ناپاك و بيريشه است كه از روى زمين كنده شده و در برابر طوفانها هر روز به گوشهاى پرتاب مى شود و قرار و ثباتى براى آن نيست )( و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار ) .
كلمه (خبيثه ) همان كلمه كفر و شرك، همان گفتار زشت و شوم، همان برنامه هاى گمراه كننده و غلط، همان انسانهاى ناپاك و آلوده، و خلاصه هر چيز خبيث و ناپاك است.
بديهى است درخت زشت و شومى كه ريشه آن كنده شده، نه نمو و رشد دارد نه ترقى و تكامل، نه گل و ميوه، و نه سايه و منظره، و نه ثبات و استقرار، قطعه چوبى است كه جز بدرد سوزاندن و آتش زدن نمى خورد، بلكه مانع راه است و مزاحم رهروان، و گاه گزنده است مجروح كننده و مردم آزار!.
جالب اينكه در وصف شجره طيبه قرآن با تفصيل سخن مى گويد و اما به هنگام شرح شجره خبيثه با يك جمله كوتاه از آن ميگذرد تنها مى گويد (اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار) از زمين كنده شده و قرارى ندارد زيرا هنگامى كه ثابت شد اين درخت بى ريشه است ديگر شاخ و برگ و گل و ميوه تكليفش روشن است.
به علاوه اين يك نوع لطافت بيان است كه انسان در مورد ذكر محبوب به همه خصوصيات به پردازد اما هنگامى كه به ذكر مبغوض مى رسد با يك جمله كوبنده از آن بگذرد!
باز در اينجا ميبينيم مفسران در باره اينكه اين درخت كه (مشبه به ) واقع شده است كدام درخت است به بحث پرداخته اند، بعضى آنرا درخت (حنظل ) كه ميوه بسيار تلخ و بدى دارد دانسته اند، و بعضى آنرا (كشوت ) (بر وزن سقوط) كه نوعى گياه پيچيده است كه در بيابانها به بوته هاى خار ميپيچد و از آن بالا ميرود نه ريشه دارد و نه برگ (توجه داشته باشيد كه شجر در لغت عرب هم به درخت گفته مى شود و هم به گياه ).
ولى همان گونه كه در تفسير (شجره طيبه ) بيان كرديم هيچ لزومى ندارد كه در هر تشبيه (مشبه به ) با تمام آن صفات وجود خارجى داشته باشد بلكه هدف مجسم ساختن چهره واقعى كلمه شرك و برنامه هاى انحرافى و مردم خبيث است كه آنها همانند درختانى هستند كه همه چيزشان خبيث و ناپاك و هيچگونه ميوه و ثمره و فايده اى جز مزاحمت و توليد درد سر ندارد.
به علاوه وجود درخت ناپاكى كه آنرا از ريشه كنده باشند و در بيابان بر سينه طوفان و تند باد قرار گرفته باشد كم نيست.
از آنجا كه در آيات گذشته در دو مثال گويا، حال (ايمان ) و (كفر) و (مؤ من ) و (كافر) و به طور كلى (هر پاك ) و (ناپاك ) تجسم يافت، در آخرين آيه مورد بحث به نتيجه كار و سرنوشت نهائى آنها ميپردازد.
نخست مى گويد: خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابت و پايدارشان ثابت قدم ميدارد، هم در اين جهان و هم در جهان ديگر( يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ) .
چرا كه ايمان آنها يك ايمان سطحى و متزلزل و شخصيت آنها يك شخصيت كاذب و متلون نبوده است، بلكه شجره طيبه اى بوده كه ريشه اش ثابت و شاخه هايش در آسمان قرار داشته است، و از آنجا كه هيچكس بى نياز از لطف خدا نيست و به تعبير ديگر هر موهبتى سرانجام بذات پاك او بر مى گردد اين مؤ منان راستين ثابت قدم با تكيه بر لطف خداوند در برابر هر گونه حادثه اى چون كوه استقامت مى كنند.
لغزشگاهى كه در زندگى اجتناب ناپذير است بر سر راه آنها نمايان مى شود اما خداوند آنها را حفظ مى كند.
(شياطين ) از هر سو به وسوسه آنها ميپردازند و با استفاده از زرق و برقهاى مختلف اين جهان تلاش در لغزش آنها دارند اما خدايشان نگه ميدارد.
قدرتهاى جهنمى و ظالمان سنگدل با انواع تهديدها براى تسليم كردن آنها تلاش مى كنند، اما خدا آنها را ثابت ميدارد چرا كه آنها ريشه ثابت و محكمى براى خود انتخاب كرده اند.
و جالب اينكه اين حفظ و ثبات الهى سراسر زندگى آنها را در بر مى گيرد هم زندگى اين جهان و هم زندگى آن جهان، در اينجا در ايمان و پاكى ثابت ميمانند و دامانشان از ننگ آلودگيها مبرا خواهد بود، و در آنجا در نعمتهاى بيپايان خدا جاودان خواهند ماند.
سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته مى گويد: (و خداوند ظالمان را گمراه مى سازد و خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد)( و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء ) .
بارها گفته ايم هر جا سخنى از هدايت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مى شود، گامهاى نخستين آن از ناحيه خود انسان برداشته شده است، كار خدا همان تاثيرى است كه در هر عمل آفريده، و نيز كار خدا مواهب و نعمتها يا سلب نعمتها است كه به مقتضاى شايستگى و عدم شايستگى افراد مقرر ميدارد (دقت كنيد).
تعبير به (ظالمين ) بعد از جمله (يضل الله ) بهترين قرينه براى اين موضوع است، يعنى تا كسى به ظلم و ستم آلوده نشود نعمت هدايت از او سلب نخواهد شد، اما پس از آلودگى به ظلم و بيدادگرى ظلمت گناه وجود او را فرا مى گيرد و نور هدايت الهى از قلب او بيرون ميرود، و اين عين اختيار و آزادى اراده است، البته اگر به زودى مسير خود را تغيير دهد راه نجات باز است، ولى پس از استحكام گناه، بازگشت بسيار مشكل خواهد بود.
در روايات متعددى مى خوانيم كه خداوند انسان را به هنگام ورود در قبرش در برابر سؤ الاتى كه فرشتگان از هويت او مى كنند، بر خط ايمان ثابت نگاه ميدارد و اين است معنى( يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ) .
در بعضى از اين روايات صريحا كلمه قبر آمده است در حالى كه در بعضى ديگر از روايات چنين مى خوانيم كه شيطان به هنگام مرگ به سراغ افراد با ايمان مى آيد و از چپ و راست براى گمراهى او، به وسوسه ميپردازد اما خداوند اجازه به او نميدهد كه مؤ من را گمراه كند و اين است معنى يثبت الله الذين آمنوا... (قال الصادقعليهالسلام ان الشيطان لياتى الرجل من اوليائنا عند موته عن يمينه و عن شماله ليضله عما هو عليه، فيابى الله عز و جل له ذلك قول الله عز و جل يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ).
و اكثر مفسران - طبق نقل مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البيان - همين تفسير را پذيرفته اند.
شايد به اين علت كه سراى آخرت نه جاى لغزش است، و نه جاى عمل، بلكه تنها محل برخورد با نتيجه ها است، ولى در لحظه فرا رسيدن موت و حتى در عالم برزخ (جهانى كه ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد) امكان لغزش كم و بيش وجود دارد و در همين جا است كه لطف خداوند بيارى انسان ميشتابد و او را حفظ كرده و ثابت قدم ميدارد.
در ميان تمام صفاتى كه در آيات فوق براى شجره طيبه و شجره خبيثه ذكر شده بيش از همه مساله ثبات و عدم ثبات به چشم ميخورد، و حتى در بيان ثمره اين شجره در آخرين آيه مورد بحث خوانديم: خداوند افراد با ايمان را به خاطر عقيده ثابتشان در دنيا و آخرت ثابت قدم ميدارد و به اين ترتيب اهميت فوق العاده مساله ثبات و نقش آن مشخص مى شود.
در بيان عوامل پيروزى مردان بزرگ سخن بسيار گفته اند ولى از ميان همه آنها در رديف اول مساله استقامت و پايمردى را بايد نام برد.
بسيارند كسانى كه از هوش و استعداد متوسطى برخوردارند و يا ابتكار عمل آنها كاملا متوسط است، ولى به پيروزيهاى بزرگى در زندگى نائل شده اند كه پس از تحقيق و بررسى ميبينيم دليلى جز ثبات و استقامت ندارد!
از نظر اجتماعى پيشرفت هر برنامه مؤ ثرى تنها در سايه ثبات امكان پذير است، و به همين دليل تمام كوشش تخريب كنندگان براى از ميان بردن ثبات به كار ميرود. و اصولا مؤ منان راستين را بايد از ثبات و استقامتشان در برابر حوادث سخت و طوفانهاى زندگى شناخت.
همانگونه كه در بالا گفتيم كلمه (طيبه ) و (خبيثه ) كه به اين دو شجره تشبيه شده مفهوم وسيعى دارند كه هر گونه شخص و برنامه و مكتب و فكر و انديشه و گفتار و عمل را شامل مى شوند، ولى در بعضى از روايات اسلامى به مورد خاصى تفسير شده كه پيدا است در صدد انحصار نيست.
از جمله در كتاب كافى از امام صادق (عليهاالسلام ) در تفسير جمله (كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء) چنين نقل شده است: رسول الله اصلها و امير المؤ منين فرعها، و الائمة من ذريتها اغصانها، و علم الائمة ثمرها، و شيعتهم المؤ منون ورقها، هل فيها فضل؟ قال قلت لا و الله، قال: و الله ان المؤ من ليولد فتورق ورقة فيها و ان المؤ من ليموت فتسقط ورقة منها:
(پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ريشه اين درخت است و امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) شاخه آن، و امامان كه از ذريه آنها هستند شاخه هاى كوچكتر، و علم امامان ميوه اين درخت است، و پيروان با ايمان آنها برگهاى اين درختند سپس امام فرمود: آيا چيز ديگرى باقى ماند؟ راوى مى گويد: گفتم نه، به خدا سوگند! فرمود: به خدا قسم هنگامى كه يك فرد با ايمان متولد مى شود برگى در آن درخت ظاهر مى گردد و هنگامى كه مؤ من راستين ميميرد برگى از آن درخت مى افتد)!.
در روايت ديگرى همين مضمون از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده و در ذيل آن مى خوانيم كه راوى سؤ ال كرد، جمله (تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها) مفهومش چيست؟ امام فرمود: اشاره به علم و دانش امامان است كه در هر سال از هر منطقه به شما مى رسد.
در روايات ديگرى مى خوانيم كه: (شجره طيبه ) پيامبر و على و فاطمه و فرزندان آنها است و شجره خبيثه بنى اميه است.
در بعضى از روايات نيز نقل شده كه شجره طيبه درخت نخل و شجره خبيثه بوته حنظل است.
و در هر حال در ميان اين تفسيرها تضادى وجود ندارد و همچنين در ميان آنها و آنچه در بالا از عموميت معنى آيه ذكر كرديم هماهنگى برقرار است، چرا كه اينها مصاديق آن هستند.
( ألم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا و أحلوا قومهم دار البوار ) (28)( جهنم يصلونها و بئس القرار ) (29)( و جعلوا لله أندادا ليضلوا عن سبيله قل تمتعوا فان مصيركم الى النار ) (30)
ترجمه:
28 - آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را به كفران تبديل كردند و جمعيت خود را به دار البوار (نيستى و نابودى ) كشاندند.
29 - (دار البوار همان ) جهنم است كه آنها در آتش آن وارد مى شوند و بد قرارگاهى است.
30 - آنها براى خدا شبيهانى قرار داده اند تا (مردم را) از راه او (منحرف و) گمراه سازند بگو (چند روزى ) از زندگى دنيا (و لذات آن ) بهره گيريد اما سرانجام كار شما به سوى آتش (دوزخ ) است.
سرانجام كفران نعمتها
در اين آيات روى سخن به پيامبر است و در حقيقت ترسيمى از يكى از موارد (شجره خبيثه ) در آن به چشم ميخورد.
نخست مى فرمايد: آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند( ا لم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا ) .
(و سرانجام قوم خود را به دارالبوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند)( و احلوا قومهم دارالبوار ) .
اينها همان ريشه هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند، همچون وجود پيامبر كه نعمتى بالاتر از آن نبوده است در دامانشان قرار گرفت كه ميتوانستند با استفاده از آن در مسير سعادت، يك شبه ره صد ساله را طى كنند، اما تعصب كوركورانه و لجاجت و خودخواهى و خودپرستى سبب شد كه اين بزرگترين نعمت را كنار گذارند، نه تنها خودشان كه قومشان را نيز در اين عمل وسوسه كنند و هلاكت و بدبختى را براى آنها به ارمغان آورند.
گرچه مفسران بزرگ به پيروى از رواياتى كه در منابع اسلامى وارد شده گاهى اين نعمت را به وجود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تفسير كرده اند، و گاهى به ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) و كفران كنندگان اين نعمت را گاهى (بنى اميه ) و بنى مغيرة و گاهى همه كفار عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) معرفى نموده اند، ولى مسلما مفهوم آيه وسيع است و اختصاص به گروه معينى ندارد و همه كسانى را كه نعمتى از نعمتهاى خدا را كفران كنند شامل مى شود.
ضمنا آيه فوق اين واقعيت را ثابت مى كند كه استفاده از نعمتهاى الهى، و مخصوصا نعمت رهبرى پيشوايان بزرگ كه از مهمترين نعمتها است، نتيجه و ثمرهاش عائد خود انسان مى شود، و كفران اين نعمتها و پشت كردن به اين رهبرى پايانى جز هلاكت و سرنگون شدن به دارالبوار ندارد.
قرآن (سپس دارالبوار) را چنين تفسير مى كند: جهنم است كه در شعله هاى سوزانش فرو ميروند و بدترين قرارگاهها است )( جهنم يصلونها و بئس القرار ) .
در آيه بعد اشاره به يكى از بدترين انواع كفران نعمت كه آنها مرتكب مى شدند كرده مى گويد: (آنها براى خدا شريكهائى قرار دادند تا مردم را به اين وسيله از راه او گمراه سازند)( و جعلوا لله اندادا ليضلوا عن سبيله ) .
و چند روزى در سايه اين شرك و كفر و منحرف ساختن افكار مردم از آئين و طريق حق بهرهاى از زندگى مادى و رياست و حكومت بر مردم مى برند.
اى پيامبر (به آنها بگو: از اين زندگى ناپايدار و بى ارزش مادى بهره بگيريد اما بدانيد سرانجام كار شما آتش است )( قل تمتعوا فان مصيركم الى النار ) .
با اينكه نه اين زندگى شما زندگى است كه بدبختى است و نه اين رياست و حكومت شما ارزشى دارد كه تبهكارى و دردسر و مصيبت است، ولى با اينهمه اين زندگى در برابر سرانجامى كه داريد تمتع محسوب مى شود، همانگونه كه در آيه ديگر مى خوانيم:( قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار ) : (بگو اندكى از كفر خود بهره گير كه سرانجام از اصحاب آتشى ) (زمر - 8).
1 - در تعبيرات معمولى گفته مى شود فلان شخص نعمت خدا را كفران كرد، ولى در آيه فوق مى خوانيم آنها نعمت خدا را تبديل به كفر و كفران كردند اين تعبير خاص ممكن است به خاطر يكى از دو مطلب باشد:
الف - منظور تبديل شكر نعمت به كفران است، يعنى آنها لازم بود كه در برابر نعمتهاى پروردگار شكرگزار باشند، اما اين شكر را تبديل به كفران كردند (در حقيقت كلمه شكر در تقدير است و در تقدير چنين بوده:( الذين بدلوا شكر نعمت الله كفرا ) .
ب - منظور اين است كه آنها خود نعمت را تبديل به (كفر) كردند،
در حقيقت نعمتهاى الهى وسائلى است كه طرز برداشت از آنها بستگى به اراده خود انسان دارد، همانگونه كه ممكن است از نعمتها در مسير ايمان و خوشبختى و نيكى بهره بردارى كرد، در مسير كفر و ظلم و بدى هم مى توان آنها را به كار گرفت، اين نعمتها همچون مواد اوليه هستند كه به كمك آنها همه گونه محصول و فراورده مى توان تهيه نمود، ولى در اصل براى خير و سعادت آفريده شده اند.
2 (كفران نعمت ) تنها به اين نيست كه انسان ناسپاسى خدا گويد، بلكه هر گونه بهره گيرى انحرافى و سوء استفاده از نعمت، كفران نعمت است. اصولا حقيقت كفران نعمت همين است و ناسپاسگوئى در درجه دوم قرار دارد.
همانگونه كه شكران نعمت - چنانكه سابقا هم گفتيم - به معنى صرف نعمت در آن هدفى است كه براى آن آفريده شده، و سپاسگوئى با زبان در درجه بعد است، اگر هزار بار با زبان الحمد لله بگوئى ولى عملا از نعمت سوء استفاده كنى كفران نعمت كرده اى!
در همين عصرى كه ما زندگى مى كنيم بارزترين نمونه اين تبديل نعمت به كفران، به چشم ميخورد، نيروهاى مختلف جهان طبيعت در پرتو هوش و ابتكار خدادادى بشر به دست انسان مهار شده، و در مسير منافع او به كار افتاده است.
اكتشافات علمى و اختراعات صنعتى چهره اين جهان را دگرگون ساخته بارهاى سنگين از روى دوش انسانها برداشته شده و بر دوش چرخهاى كارخانه ها قرار گرفته است.
مواهب و نعمتهاى الهى بيش از هر زمان ديگر است، و وسائل نشر انديشه و گسترش علم و دانش و آگاهى از همه اخبار جهان در دسترس همگان قرار گرفته و مى بايست در چنين عصر و زمان مردم اين جهان از هر نظر انسانهاى خوشبختى باشند، هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى.
ولى به خاطر تبديل اين نعمتهاى بزرگ الهى به كفر و صرف كردن نيروهاى شگرف طبيعت در راه طغيان و بيدادگرى و به كار گرفتن اختراعات و اكتشافات در طريق هدفهاى مخرب به گونه اى كه هر پديده تازه صنعتى نخست مورد بهره بردارى تخريبى قرار مى گيرد و جنبه هاى مثبت آن در درجه بعد است، خلاصه اين ناسپاسى بزرگ كه معلول دور افتادن از تعليمات سازنده پيامبران خدا است، سبب شده كه، قوم و جمعيت خود را به دار البوار بكشانند.
همان دار البوارى كه مجموعه اى است از جنگهاى منطقه اى و جهانى، با همه آثار تخريبيش، و همچنين ناامنيها و ظلمها و فسادها و استعمارها و استثمارها كه سرانجام دامان بنيانگذارانش را نيز مى گيرد، چنانكه در گذشته ديديم و امروز هم با چشم ميبينيم.
و چه جالب قرآن پيش بينى كرده كه هر قوم و ملتى كفران نعمتهاى خدا كنند مسيرشان به سوى دار البوار است.
3 - (انداد) جمع ند به معنى مثل است، ولى آن گونه كه (راغب ) در (مفردات ) و (زبيدى ) در (تاج العروس ) (از بعضى از اهل لغت ) نقل كرده اند (ند) به چيزى گفته مى شود كه شباهت جوهرى به چيز ديگرى دارد، ولى (مثل ) به هر گونه شباهت اطلاق مى شود، بنابراين (ند) معنى عميقتر و رساترى از (مثل ) دارد.
طبق اين معنى از آيه فوق چنين استفاده مى كنيم كه كوشش ائمه كفر بر اين بوده كه شريكهائى براى خدا بتراشند و آنها را در جوهر ذات شبيه خدا معرفى كنند، تا نظر خلق خدا را از پرستش او باز دارند و به مقاصد شوم خود برسند.
گاهى سهمى از قربانيها را براى او قرار مى دادند، گاهى قسمتى از نعمتهاى الهى را (مانند بعضى از چهار پايان ) مخصوص بتها ميدانستند، و زمانى با پرستش، آنها را همرديف خدا مى پنداشتند.
و از همه وقيحتر اينكه در مراسم حج خود در عصر جاهليت كه آئين ابراهيم را با انبوهى از خرافات آميخته بودند به هنگام گفتن لبيك چنين ميگفتند:
لبيك لا شريك لك - الا شريك هو لك - تملكه و ما ملك!:
(اجابت دعوت كردم اى خدائى كه شريكى براى تو نيست - بجز شريكى كه براى تو است! - هم مالك او هستى و هم مالك ما يملك او)!.
( قل لعبادى الذين أمنوا يقيموا الصلوة و ينفقوا مما رزقنهم سرا و علانية من قبل اءن ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلل ) (31)( الله الذى خلق السموت و الارض و اءنزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرت رزقا لكم و سخر لكم الفلك لتجرى فى البحر باءمره و سخر لكم الانهر ) (32)( و سخر لكم الشمس و القمر دائبين و سخر لكم اليل و النهار ) (33)( و أتئكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ان الانسن لظلوم كفار ) (34)
ترجمه:
31 - بگو به بندگان من كه ايمان آورده اند، نماز را بر پا دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم پنهان و آشكار انفاق كنند پيش از آنكه روزى فرا رسد كه نه در آن خريد و فروش است و نه دوستى (نه با مال مى توانند از چنگال كيفر خدا رهائى يابند و نه با پيوندهاى مادى ).
32 - خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده و از آسمان آبى نازل كرده و با آن ميوه ها (ى مختلف ) را خارج ساخت و روزى شما قرار داد و كشتى را مسخر شما گردانيد تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند و نهرها را (نيز) مسخر شما گرداند.
33 - خورشيد و ماه را كه با برنامه منظمى در كارند به تسخير شما در آورد و شب و روز را (نيز) مسخر
34 - و از هر چيزى كه از او تقاضا كرديد به شما داد و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد هرگز آنها را احصاء نخواهيد كرد انسان ستمگر و كفران كننده است.
عظمت انسان از ديدگاه قرآن
در تعقيب آيات گذشته كه از برنامه مشركان و كسانى كه كفران نعمتهاى الهى كردند و سرانجام به دار البوار كشيده شدند سخن مى گفت در آيات مورد بحث، سخن از برنامه بندگان راستين و نعمتهاى بى انتهاى او است كه بر مردم نازل شده.
نخست مى گويد: (به بندگان من كه ايمان آورده اند بگو: نماز را بر پاى دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق كنند)( قل لعبادى الذين آمنوا يقيموا الصلوة و ينفقوا مما رزقناهم سرا و علانية ) .
(پيش از آنكه روزى فرا رسد كه نه در آن روز خريد و فروش است، تا بتوان از اين راه سعادت و نجات از عذاب را براى خود خريد، و نه دوستى به درد ميخورد)( من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلال ) .
سپس به معرفى خدا از طريق نعمتهايش ميپردازد آن گونه معرفى كه عشق او را در دلها زنده مى كند، و انسان را به تعظيم در برابر عظمت و لطفش وا ميدارد زيرا اين يك امر فطرى است كه انسان نسبت به كسى كه به او كمك كرده و لطف و رحمتش شامل او است علاقه و عشق پيدا مى كند و اين موضوع را ضمن آياتى چند چنين بيان ميدارد:
(خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده است )( الله الذى خلق السماوات و الارض ) .
(و از آسمان آبى فرستاد كه به وسيله آن ميوه هاى مختلف را خارج ساخت و از آنها به شما روزى داد)( و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لكم ) .
(او كشتى را مسخر شما ساخت هم از نظر مواد ساختمانيش كه در طبيعت آفريده است و هم از نظر نيروى محركش كه بادهاى منظم سطح اقيانوسها است( و سخر لكم الفلك ) .
(تا اين كشتيها بر صفحه اقيانوسها به فرمان او به حركت در آيند) و سينه آبها را بشكافند و به سوى ساحل مقصود پيش روند، و انسانها و وسائل مورد نيازشان را از نقطه اى به نقاط ديگر به آسانى حمل كنند( لتجرى فى البحر بامره ) .
همچنين (نهرها را در تسخير شما در آورد)( و سخر لكم الانهار ) .
تا از آب حياتبخش آنها زراعتهايتان را آبيارى كنيد، و هم خود و دامهايتان سيراب شويد، و هم در بسيارى از اوقات، صفحه آنها را به عنوان يك جاده هموار مورد بهره بردارى قرار داده، با كشتيها و قايقها از آنها استفاده كنيد، و هم از ماهيان آنها و حتى از صدفهائى كه در اعماقشان موجود است، بهره گيريد.
نه تنها موجودات زمين را مسخر شما ساخت بلكه (خورشيد و ماه را كه دائما در كارند سرگشته فرمان شما قرار داد)( و سخر لكم الشمس و القمر دائبين ) .
نه فقط موجودات اين جهان بلكه حالات عارضى آنها را نيز به فرمان شما آورد، همانگونه كه (شب و روز را مسخر شما ساخت )( و سخر لكم الليل و النهار ) .
(و از هر چيزى كه از او تقاضا كرديد و از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختى به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرار داد)( و آتاكم من كل ما سالتموه ) .
و به اين ترتيب (اگر نعمتهاى الهى را بخواهيد بشمريد هرگز نميتوانيد شماره كنيد)( و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ) .
چرا كه نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار آنچنان سر تا پاى وجود و محيط زندگى شما را فرا گرفته كه قابل احصا نيستند، به علاوه آنچه از نعمتهاى الهى شما مى دانيد در برابر آنچه نميدانيد قطرهاى است در برابر دريا.
اما با اينهمه لطف و رحمت الهى، باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده نعمت( ان الانسان لظلوم كفار ) .
نعمتهائى كه اگر بدرستى از آنها استفاده مى كرد ميتوانست، سراسر جهان را گلستان كند و طرح مدينه فاضله را پياده سازد، بر اثر سوء استفادهها و ظلمها و كفران نعمتها به جائى رسيده است كه افق زندگيش را تاريك، و شهد حيات را در كامش زهر جانگداز كرده، و انبوهى از مشكلات طاقتفرسا به صورت غلها و زنجيرها بر دست و پايش نهاده است.
بار ديگر در اين آيات در تنظيم برنامه مؤ منان راستين به مساله (صلوة ) (نماز) (و انفاق ) برخورد مى كنيم كه در نظر ابتدائى ممكن است اين سؤ ال را ايجاد كند كه چگونه از ميان آن همه برنامه هاى عملى اسلام، انگشت تنها روى اين دو نقطه گذارده شده است.
علتش اين است كه اسلام ابعاد مختلفى دارد كه مى توان آنها را در سه قسمت خلاصه كرد: رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با خلق خدا، و رابطه انسان با خودش كه قسمت سوم در حقيقت نتيجه اى است براى قسمت اول، و دوم، و دو برنامه فوق (صلوة و انفاق ) هر كدام رمزى است به يكى از دو بعد اول و دوم.
نماز مظهرى است براى هر گونه رابطه با خدا چرا كه اين رابطه در نماز از هر عمل ديگرى بهتر مشخص مى شود، و انفاق از آنچه خدا روزى داده با توجه به مفهوم وسيعش كه هر گونه نعمت مادى و معنوى را شامل مى شود رمزى است براى پيوند با خلق.
البته با توجه به اينكه سوره اى كه از آن بحث مى كنيم مكى است، و هنگام نزول آن هنوز حكم زكات نازل نشده بود، اين انفاق را نمى توان مربوط به زكات دانست بلكه معنى وسيعى دارد كه حتى زكات را بعد از نزولش در خود جا مى دهد.
و به هر حال ايمان در صورتى ريشه دار است كه در عمل متجلى شود و انسان را از يكسو به خدا نزديك كند و از سوى ديگر به بندگانش!
كرارا در آيات قرآن مى خوانيم كه مؤ منان راستين انفاق يا صدقاتشان در سر و علن يعنى پنهان و آشكار است، و به اين ترتيب علاوه بر بيان انفاق به معنى وسيعش به كيفيت آن هم توجه داده شده است، چرا گاهى انفاق پنهانى مؤ ثرتر و آبرومندانه تر است، و گاهى اگر آشكارا باشد سبب تشويق ديگران و الگوئى براى نشان دادن برنامه هاى اسلامى و بزرگداشتى براى شعائر دين محسوب مى شود، به علاوه مواردى پيش مى آيد كه طرف، از گرفتن انفاق ناراحت مى گردد.
الان كه ما در حال جنگ با دشمن خونخوار هستيم (و يا هر ملت مسلمانى كه با چنين وضعى روبرو شود) مردم با ايمان براى كمك به آسيب ديدگان جنگ و يا مجروحين و معلولين و يا به خود جنگجويان هر روز با مقادير زيادى انواع وسائل زندگى راهى مرزها و مناطق جنگى مى شوند، و اخبار آن در همه وسائل ارتباط جمعى منعكس مى گردد، تا هم دليلى براى همدردى و پشتيبانى بيدريغ عموم ملت مسلمان از جنگجويانش باشد و هم نشانه اى بر زنده بودن روح انسانى در عموم مردم و هم تشويقى باشد براى كسانى كه از اين قافله عقب مانده اند تا خود را هر چه زودتر به قافله برسانند، بديهى است در اين گونه موارد انفاق علنى مؤ ثرتر است.
بعضى از مفسران نيز در تفاوت ميان اين دو گفته اند: انفاق علنى مربوط به واجبات است، كه معمولا جنبه تظاهر در آن نيست، زيرا انجام وظيفه كردن بر همه لازم است، و چيز مخفيانه اى نميتواند باشد، ولى انفاقهاى مستحبى چون چيزى افزون بر وظيفه واجب است ممكن است توام با تظاهر و ريا شود و لذا مخفى بودنش بهتر است.
به نظر مى رسد كه اين تفسير جنبه كلى ندارد، بلكه در واقع شاخه اى است از تفسير اول.
مى دانيم ماهيت روز قيامت همان دريافت نتيجه ها و رسيدن به عكس - العملها و بازتابهاى اعمال است، و به اين ترتيب در آنجا كسى نميتواند براى نجات از عذاب فديه اى دهد، و حتى اگر فرضا تمام اموال و ثروتهاى روى زمين در اختيار او باشد و آن را انفاق كند تا ذرهاى از كيفر اعمالش كم بشود ممكن نيست، چرا كه (دار عمل ) كه سراى دنيا است پرونده اش در هم پيچيده شده است و آنجا (دار حساب ) است.
همچنين پيوند دوستى مادى با هر كس و به هر صورت نميتواند در آنجا رهائى بخش باشد (توجه داشته باشيد خلال و خله به معنى دوستى است ).
و به تعبير ساده مردم در زندگى اين دنيا براى نجات از چنگال مجازاتها غالبا يا متوسل به پول مى شوند و يا به پارتى يعنى، از طريق (رشوه ها) و (رابطه ها) براى خنثى كردن مجازاتها دست بكار مى شوند.
اگر چنين تصور كنند كه در آنجا نيز چنين برنامه هائى امكان پذير است دليل بر بى خبرى و نهايت نادانى آنها است.
و از اينجا روشن مى شود كه نفى وجود خله و دوستى در اين آيه هيچگونه منافاتى با دوستى مؤ منان با يكديگر در عالم قيامت كه در بعضى از آيات به آن تصريح شده ندارد، چرا كه آن يك دوستى و مودت معنوى است در سايه ايمان.
و اما مساله (شفاعت ) همانگونه كه بارها گفته ايم به هيچوجه مفهوم مادى در آن نيست بلكه با توجه به آيات صريحى كه در اين زمينه وارد شده است، تنها در سايه پيوندهاى معنوى و يكنوع شايستگى كه بخاطر بعضى از اعمال خير به دست آمده، مى باشد كه شرح آن را ذيل آيات 254 سوره بقره (جلد دوم تفسير نمونه صفحه 188 و جلد اول صفحه 159 به بعد) بيان داشتيم.
بار ديگر در اين آيات به تسخير موجودات مختلف زمين و آسمان در برابر انسان برخورد مى كنيم كه روى شش قسمت از آن تكيه شده است:
تسخير كشتيها، تسخير نهرها، تسخير خورشيد، تسخير ماه، تسخير شب و تسخير روز كه بخشى از آسمان و بخشى از زمين و بخشى از پديده هاى ميان اين دو (شب و روز) مى باشد.
سابقا گفته ايم باز هم يادآورى آن لازم است كه انسان از ديدگاه قرآن آنقدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان (الله ) مسخر او گشته اند، يعنى يا زمام اختيارشان بدست انسان است، و يا در خدمت منافع انسان حركت مى كنند، و در هر حال آنقدر به اين انسان عظمت داده شده است كه به صورت يك هدف عالى در مجموعه آفرينش در آمده است.
خورشيد براى او نور افشانى مى كند، بسترش را گرم مى سازد، انواع گياهان براى او ميروياند محيط زندگانيش را از لوث ميكربهاى مزاحم پاك مى كند، شادى و سرور مى آفريند، و مسير زندگى را به او نشان مى دهد.
ماه، چراغ شبهاى تاريك او است، تقويمى است طبيعى و جاودانى، جزر و مدى كه بر اثر ماه پيدا مى شود، بسيارى از مشكلات انسان را ميگشايد، درختان زيادى را (به خاطر بالا آمدن آب نهرهاى مجاور درياها) آبيارى مى كند، درياى خاموش و راكد را به حركت در مى آورد و از ركود و گنديدن حفظ مى كند و اكسيژن لازم بر اثر تموج در اختيار موجودات زنده درياها ميگذارد.
بادها، كشتيها را در سينه اقيانوسها به حركت در مى آورند و بزرگترين مركب و وسيعترين جادههاى انسان را همين كشتيها و همين درياها تشكيل مى دهند، تا آنجا كه گاهى، كشتيهائى به عظمت يك شهر و با همان جمعيت كه در يك شهر كوچك زندگى مى كنند بر پهنه اقيانوسها به حركت در مى آيند.
نهرها، در خدمت او هستند، زراعتهايش را آبيارى و دامهايش را سيراب و محيط زندگيش را با طراوت و حتى مواد غذائيش (ماهيها) را در دل خود براى او ميپرورانند.
تاريكى شب همچون لباسى او را مى پوشاند، و آرامش و راحتى به او ارزانى ميدارد، و همچون يك باد زن، حرارت سوزنده آفتاب را تخفيف مى دهد و به او جان و حيات تازه مى بخشد.
و سرانجام روشنائى روز، او را به حركت و تلاش دعوت مى كند، و گرمى و حرارت مى آفريند و در همه جا جنبش و حركت ايجاد مى كند.
و خلاصه همه از بهر او سرگشته و فرمانبردارند و بيان و شرح اين همه نعمت علاوه بر اينكه در انسان شخصيت تازه اى مى آفريند و او را به عظمت مقام خويش آگاه مى سازد، حس شكرگزاريش را نيز برمى انگيزد.
از اين بيان ضمنا اين نتيجه بدست آمد كه تسخير در فرهنگ قرآن به دو معنى آمده است، يكى در خدمت منافع و مصالح انسان بودن (مانند تسخير خورشيد و ماه ) و ديگرى زمام اختيارش در دست بشر بودن (مانند تسخير كشتيها و درياها).
و اينكه بعضى پنداشته اند كه اين آيات اشاره به اصطلاحى است كه امروز براى تسخير داريم (مانند تسخير كره ماه بوسيله مسافران فضائى ) درست به نظر نميرسد، زيرا در بعضى از آيات قرآن مى خوانيم و سخر لكم ما فى السماوات و ما فى الارض جميعا منه (جاثيه - 13) كه نشان مى دهد همه آنچه در آسمانها و همه آنچه در زمين است مسخر انسان است، در حالى كه مى دانيم مسافرت فضانوردان به همه كرات آسمانى قطعا محال است.
آرى در قرآن بعضى آيات ديگر داريم كه ممكن است اشاره به اين نوع تسخير باشد كه به خواست خدا در تفسير سوره الرحمن از آن بحث خواهيم كرد (در باره مسخر بودن موجودات در برابر انسان در ذيل آيه 2 سوره رعد نيز بحثى داشتيم ).
گفتيم (دائب ) از ماده (دئوب ) به معنى استمرار چيزى در انجام يك برنامه به صورت يك حالت و سنت است، البته خورشيد، حركت به دور زمين ندارد و اين زمين است كه به دور آفتاب مى گردد و ما ميپنداريم آفتاب به دور ما ميچرخد، ولى در معنى دائب حركت در مكان نيفتاده است بلكه استمرار در انجام يك كار و يك برنامه در مفهوم آن درج است، و مى دانيم خورشيد و ماه برنامه نورافشانى و تربيتى خود را نسبت به كره زمين و انسانها به طور مستمر و با يك حساب كاملا منظم انجام مى دهند (و فراموش نبايد كرد كه يكى از معانى داءب، عادت است ).
در آيات فوق خوانديم كه خداوند، به شما لطف كرد و قسمتى از آنچه را از او تقاضا كرديد به شما داد (توجه داشته باشيد (من ) در جمله (من كل ما سالتموه ) تبعيضيه است ).
و اين به خاطر آن است كه بسيار مى شود انسان از خدا چيزى مى خواهد كه قطعا ضرر و زيان و يا حتى هلاك او در آن است و خود نميداند، اما خداوند عالم و حكيم و رحيم، هرگز به چنين تقاضائى پاسخ نميدهد.
و در عوض شايد در بسيارى از اوقات انسان با زبانش چيزى را از خدا نخواهد ولى با زبان حالش و فطرت و طبيعت و هستيش آنرا تمنا مى كند، و خدا به او مى دهد، و هيچ مانعى ندارد كه سؤ ال در جمله (ما سالتموه ) هم سؤال به زبان قال را شامل شود هم زبان حال را.
اين يك حقيقت است كه سر تا پاى وجود ما غرق نعمتهاى او است و اگر كتابهاى مختلف علوم طبيعى و انسانشناسى و روانشناسى و گياهشناسى و مانند آن را بررسى كنيم، خواهيم ديد كه دامنه اين نعمتها تا چه حد گسترده است، اصولا هر نفسى به گفته آن اديب بزرگ، دو نعمت در آن موجود است و به هر نعمتى شكرى واجب.
از اين گذشته مى دانيم در بدن يك انسان به طور متوسط ده ميليون ميليارد سلول زنده است، كه هر كدام يك واحد فعال بدن ما را تشكيل مى دهد، اين عدد بقدرى بزرگ است كه اگر ما بخواهيم اين سلولها را شماره كنيم، صدها سال طول ميكشد!.
و تازه اين يك بخش از نعمتهاى خدا نسبت به ما است، و بنابراين براستى اگر ما بخواهيم نعمتهاى او را بشماريم قادر نيستيم( و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ) .
در درون خون انسان دو دسته گلبول (موجودات زنده كوچكى كه در خون شناورند و وظائف حياتى سنگين بر دوش دارند) وجود دارند: مليونها گلبول قرمز كه وظيفه آنها رساندن اكسيژن هوا براى سوختوساز سلولهاى بدن، و مليونها گلبول سفيد كه وظيفه آنها پاسدارى از سلامت انسان در مقابل هجوم ميكربها به بدن مى باشد و عجب اينكه آنها بدون استراحت و خواب دائما كمر به خدمت انسان بسته اند.
آيا با اين حال هرگز مى توانيم نعمتهاى بى پايانش را احصاء كنيم.
از بحثهاى گذشته به اين واقعيت رسيديم كه خداوند با اين همه موجوداتى كه مسخر فرمان انسان كرده، و با آنهمه نعمتى كه به او ارزانى داشته، ديگر كمبودى از هيچ جهت براى او نيست.
ولى اين انسان بر اثر دور ماندن از نور ايمان و تربيت، در جاده طغيان و ظلم و ستم گام مينهد و به كفران نعمت مشغول مى شود:
انحصارگران سعى مى كنند نعمتهاى گسترده الهى را به خود منحصر سازند و منابع حياتى آن را در اختيار بگيرند، و با اينكه خودشان جز اندكى را نمى توانند مصرف كنند ديگران را از رسيدن به آن محروم مينمايند.
اين ظلم و ستمها كه در شكل انحصارطلبى، استعمار، و تجاوز به حقوق ديگران ظاهر مى شود محيط آرام زندگى او را دستخوش طوفانها مى كند، جنگها مى آفريند، خونها مى ريزد، و اموال و نفوس را به نابودى مى كشاند.
در حقيقت قرآن مى گويد اى انسان همه چيز بقدر كافى در اختيار تو است، اما به شرط اينكه ظلوم و كفار نباشى، به حق خود قناعت كنى و به حقوق ديگران تجاوز ننمائى!.
( و اذ قال ابرهيم رب اجعل هذا البلد ءامنا و اجنبنى و بنى ان نعبد الا صنام ) (35)( رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم ) (36)( ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوة فاجعل افدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرت لعلهم يشكرون ) (37)( ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن و ما يخفى على الله من شى ء فى الارض و لا فى السماء ) (38)( الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسمعيل و اسحق ان ربى لسميع الدعاء ) (39)( رب اجعلنى مقيم الصلوة و من ذريتى ربنا و تقبل دعاء ) (40)( ربنا اغفر لى و لولدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب ) (41)
ترجمه:
35 - (به ياد آوريد) زمانى را كه ابراهيم گفت پروردگارا اين شهر (مكه ) را شهر امنى قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاهدار.
36 - پروردگارا آنها (بتها) بسيارى از مردم را گمراه ساختند هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى من كند تو بخشنده و مهربانى.
37 - پروردگارا من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى در كنار خانه اى كه
حرم تو است ساكن ساختم تا نماز را بر پاى دارند، تو قلبهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده شايد آنان شكر تو را بجاى آورند.
38 - پروردگارا تو ميدانى آنچه را ما پنهان و يا آشكار مى كنيم، و چيزى در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست.
39 - حمد خداى را كه در سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد مسلما خداى من دعا را مى شنود (و اجابت مى كند).
40 - پروردگارا مرا برپا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن پروردگارا دعاى (ما را) بپذير.
41 - پروردگارا من و پدر و مادرم و همه مؤ منان را روزى كه حساب بر پا مى شود بيامرز.
دعاهاى سازنده ابراهيم بت شكن
از آنجا كه در آيات گذشته از يكسو بحث از مؤ منان راستين و شاكران در برابر نعمتهاى خدا در ميان بود، به دنبال آن در آيات مورد بحث گوشهاى از دعاها و درخواستهاى ابراهيم بنده مقاوم و شاكر خدا را بيان مى كند تا تكميلى باشد براى هر بحث گذشته و سرمشق و الگوئى براى آنها كه مى خواهند از نعمتهاى الهى بهترين بهره را بگيرند.
نخست مى گويد: به خاطر بياوريد زمانى را كه ابراهيم به پيشگاه خدا عرضه داشت، پروردگارا اين شهر (مكه ) را سرزمين امن و امان قرار ده( و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا ) .
و من و فرزندانم را مشمول لطف و عنايتت بنما و از پرستش بتها دور نگاهدار( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ) .
چرا كه من ميدانم بت پرستى چه بلاى بزرگ و خانمانسوزى است، و با چشم خود قربانيان اين راه را ديده ام پروردگارا اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساخته اند( رب انهن اظللن كثيرا من الناس ) .
آنهم چه گمراهى خطرناكى كه همه چيز خود حتى عقل و خرد خويش را در اين راه باخته اند.
خداوند من، من دعوت به توحيد تو مى كنم، و همه را به سوى تو مى خوانم، هر كس از من پيروى كند او از من است، و هر كس نافرمانى من كند اگر قابل هدايت و بخشش است در باره او محبت كن چرا كه تو بخشنده و مهربانى( فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم ) .
در حقيقت ابراهيم با اين تعبير مى خواهد به پيشگاه خداوند چنين عرض كند كه حتى اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف گردند، و به بت توجه كنند از من نيستند، و اگر بيگانگان در اين خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران منند.
اين تعبير مؤ دبانه و بسيار محبت آميز ابراهيم نيز قابل توجه است، نمى گويد هر كس نافرمانى من كند از من نيست، و او را چنين و چنان كيفر كن، بلكه مى گويد هر كس نافرمانى من كند تو بخشنده و مهربانى!
سپس دعا و نيايش خود را اين چنين ادامه مى دهد: پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين فاقد هر گونه زراعت و آب و گياه، نزد خانهاى كه حرم تو است گذاشتم تا نماز را بر پاى دارند( ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوة ) .
و اين هنگامى بود كه ابراهيم پس از آنكه خدا از كنيزش هاجر، پسرى به او داد و نامش را اسماعيل گذاشت، حسادت همسر نخستينش (ساره ) تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند، از ابراهيم خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه ديگرى ببرد، و ابراهيم طبق فرمان خدا در برابر اين درخواست تسليم شد.
اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكه كه در آن روز يك سرزمين خشك و خاموش و فاقد همه چيز بود آورد، و در آنجا گذارد، و با آنها خدا حافظى كرد و رفت.
چيزى نگذشت كه اين كودك و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند، هاجر براى نجات جان كودكش سعى و تلاش فراوان كرد، اما خدائى كه اراده كرده بود، آن سرزمين يك كانون بزرگ عبادت گردد، چشمه زمزم را آشكار ساخت، چيزى نگذشت كه قبيله بيابانگرد جرهم كه از نزديكى آنجا مى گذشتند، از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افكندند و مكه كم كم شكل گرفت.
سپس ابراهيم دعاى خودش را اين چنين ادامه مى دهد:
خداوندا! اكنون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تو مسكن گزيده اند، تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهايشان بيفكن( فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم ) .
و آنها را از انواع ميوه ها (ثمرات مادى و معنوى ) بهره مند كن، شايد شكر نعمتهاى تو را ادا كنند( و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون ) .
و از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مى داند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا مى داند، چه بسا چيزى از خدا بخواهد كه صلاح او در آن نيست، و چه بسا چيزهائى كه نخواهد اما صلاح او در آنست، و گاهى مطالبى در درون جان او است كه نمى تواند همه را بر زبان آورد، لذا بدنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض مى كند:
پروردگارا! تو آنچه را كه ما پنهان مى داريم و يا آشكار مى سازيم بخوبى مى دانى( ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن ) .
و هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمى ماند( و ما يخفى على الله من شى ء فى الارض و لا فى السماء ) .
اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگين هستم تو مى دانى، و اگر قطره هاى اشكم آشكارا از چشمم سرازير مى شود تو مى بينى.
اگر اندوه فراق قلب مرا احاطه كرده و با شادى از انجام وظيفه و اطاعت فرمان تو آميخته است باز هم مى دانى.
و اگر بهنگام جدائى از همسرم به من مى گويد: الى من تكلنى مرا به كه مى سپارى؟! تو از همه اينها آگاهى، و آينده اين سرزمين و آينده آنها كه سخت به هم گره خورده است همه در پيشگاه علمت روشن است.
سپس به شكر نعمتهاى خداوند كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم همان صاحب دو فرزند برومند شدن، بنام اسماعيل و اسحاق، آنهم در سن پيرى بود، اشاره كرده مى گويد: حمد و سپاس خدائى را كه بهنگام كبر سن، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد و دعاى مرا به اجابت رسانيد( الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحاق ) .
(آرى خداى من حتما دعاها را مى شنود)( ان ربى لسميع الدعاء ) .
و باز به تقاضا و نيايش و دعا ادامه مى دهد و عرض مى كند: پروردگارا مرا بر پا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن اى خداى من( رب اجعلنى مقيم الصلاة و من ذريتى ) .
(پروردگارا دعاى ما را بپذير)( ربنا و تقبل دعاء ) .
و آخرين تقاضا و دعاى ابراهيم در اينجا اينست كه: پروردگارا مرا و پدر و مادرم و همه مؤ منان را در روزى كه حساب بر پا مى شود ببخش و بيامرز( ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب ) .
در آيات فوق ديديم كه ابراهيم يكبار عرض مى كند خداوندا من فرزندم را در يك سرزمين فاقد آب و آبادى و زراعت گذاشتم، اين مسلما اشاره به آغاز ورود او در سرزمين مكه است كه در آن موقع نه آب بود و آبادى و نه خانه و ساكن خانه، تنها بقاياى خانه خدا در آنجا بچشم مى خورد، و يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف!
ولى مى دانيم اين تنها سفر ابراهيم به سرزمين مكه نبود بلكه باز هم مكرر به اين سرزمين مقدس گام گذارد، در حالى كه مكه تدريجا شكل شهرى را بخود مى گرفت، و قبيله جرهم در آنجا ساكن شده بودند، و پيدايش چشمه زمزم آنجا را قابل سكونت ساخت.
به نظر مى رسد كه اين دعاهاى ابراهيم در يكى از اين سفرها بوده، و لذا مى گويد خداوندا اين شهر را محل امن و امان قرار ده.
و اگر سخن از وادى غير ذى ذرع مى گويد يا از گذشته خبر مى دهد و خاطره نخستين سفرش را بازگو مى نمايد، و يا اشاره به اين است كه سرزمين مكه حتى پس از شهر شدن سرزمينى است غير قابل زراعت كه بايد احتياجاتش را از بيرون بياورند، چرا كه از نظر جغرافيائى در ميان يك مشت كوههاى خشك بسيار كم آب واقع شده.
جالب اينست كه ابراهيم نخستين تقاضائى را كه در اين سرزمين از خداوند كرد تقاضاى امنيت بود، اين نشان مى دهد كه نعمت امنيت نخستين شرط براى زندگى انسان و سكونت در يك منطقه، و براى هر گونه عمران و آبادى و پيشرفت و ترقى است، و به راستى هم چنين است.
اگر جائى امن نباشد قابل سكونت نيست، هر چند تمام نعمتهاى دنيا در آن جمع باشد، اصولا شهر و ديار و كشورى كه فاقد نعمت امنيت است همه نعمتها را از دست خواهد داد!.
در اينجا به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه خداوند دعاى ابراهيم را در باره امنيت مكه از دو سو اجابت كرد: هم امنيت تكوينى به آن داد، زيرا شهرى شد كه در طول تاريخ حوادث نا امن كننده كمتر به خود ديده، و هم امنيت تشريعى، يعنى خدا فرمان داده كه همه انسانها و حتى حيوانها در اين سرزمين در امن و امان باشند.
صيد كردن حيوانات آن ممنوع است و حتى تعقيب مجرمانى كه به اين حرم و خانه كعبه پناه برند جايز نيست، تنها مى توان براى اجراى عدالت در حق چنين مجرمان آذوقه را بر آنها بست تا بيرون آيند و تسليم شوند.
شك نيست كه ابراهيم پيامبر معصوم بود و فرزندان بلا واسطه او كه به طور قطع در كلمه (بنى ) در آيه فوق داخل هستند يعنى اسماعيل و اسحاق نيز پيامبران معصوم بودند، ولى با اين حال تقاضا مى كند كه خدايا من و آنها را از پرستش بتها دور دار!.
اين دليل بر تاكيد هر چه بيشتر روى مساله مبارزه با بت پرستى است كه حتى پيامبران معصوم و بت شكن، نيز تقاضائى را در اين زمينه از خدا مى كنند، اين درست شبيه تاكيد كردن پيامبر در وصايايش به على (عليهاالسلام ) - يا امامان ديگر نسبت به جانشين خود - در زمينه نماز است كه هرگز احتمال ترك آن در مورد آنها مفهوم نداشت بلكه اصولا نماز با تلاش و كوشش آنها بر پا شده بود.
اكنون اين (سؤ ال ) پيش مى آيد كه چگونه ابراهيم گفت: پروردگارا اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساخته اند، در حالى كه سنگ و چوبى بيش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند.
پاسخ اين سؤ ال را اينجا مى توان دريافت كه اولا: بتها هميشه از سنگ و چوب نبودند بلكه گاهى فرعونها و نمرودها مردم را به پرستش خود دعوت مى كردند، و خود را رب اعلى، و زنده كننده و مى راننده مى ناميدند.
ثانيا - گاه بتهاى سنگ و چوبى را متوليان و كارگردانان آنچنان مى آراستند و تشريفات براى آنها قائل مى شدند كه براى عوام ساده لوح به راستى گمراه كننده بودند.
در آيات فوق خوانديم كه ابراهيم مى گويد: خداوندا كسانى كه از من تبعيت كنند از من هستند، آيا پيروان ابراهيم تنها همانها بودند كه در عصر او يا اعصار بعد در كيش و مذهب او بوده اند، و يا همه موحدان و خداپرستان جهان را - به حكم اينكه ابراهيم سمبل توحيد و بت شكنى بود - شامل مى شود؟
از آيات قرآن - آنجا كه آئين اسلام را ملت و آئين ابراهيم معرفى مى كند به خوبى استفاده مى شود كه دعاى ابراهيم همه موحدان و مبارزان راه توحيد را شامل مى گردد.
در رواياتى كه از ائمه اهل بيت (عليهماالسلام ) نيز به ما رسيده اين تفسير تاييد شده است.
از جمله در روايتى از امام باقر (عليهاالسلام ) مى خوانيم: من احبنا فهو منا اهل البيت قلت جعلت فداك: منكم؟! قال منا و الله، اما سمعت قول ابراهيم من تبعنى فانه منى: هر كس ما را دوست دارد (و به سيره ما اهل بيت است، راوى سؤال مى كند فدايت شوم براستى از شما؟ فرمود: بخدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم را نشنيده اى كه مى گويد من تبعنى فانه منى هر كس از من پيروى كند او از من است.
اين حديث نشان مى دهد كه تبعيت از مكتب و پيوند برنامه ها سبب ورود به خانواده از نظر معنوى مى شود.
در حديث ديگرى از امام امير المؤ منين على (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: نحن آل ابراهيم افترغبون عن ملة ابراهيم و قد قال الله تعالى فمن تبعنى فانه منى: ما از خاندان ابراهيم هستيم آيا از ملت و آئين ابراهيم رو مى گردانيد در حالى كه خداوند (از قول ابراهيم چنين نقل مى كند) هر كس از من پيروى كند او از من است.
كسانى كه به مكه رفته اند به خوبى مى دانند خانه خدا و مسجد الحرام و بطور كلى مكه در لابلاى يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف قرار گرفته است، گوئى صخره ها را قبلا در تنور داغى بريان كرده اند و بعد بر جاى خود نصب نموده اند.
در عين حال اين سرزمين خشك و سوزان بزرگترين مركز عبادت و پر سابقه ترين كانون توحيد در روى زمين است، به علاوه حرم امن خدا است، و همانگونه كه گفتيم هم داراى امنيت تكوينى و هم تشريعى است.
در اينجا براى بسيارى اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا چنين مركز مهمى را خداوند در چنان سرزمينى قرار داده؟
على (عليهاالسلام ) در خطبه قاصعه با رساترين عبارات و زيباترين تعبيرات فلسفه اين انتخاب را بيان فرموده است: وضعه باوعر بقاع الارض حجرا و اقل نتائق الدنيا مدرا... بين جبال خشنة و رمال دمثة... و لو اراد سبحانه ان يضع بيته الحرام و مشاعره العظام بين جنات و انهار و سهل و قرار، جم الاشجار، دانى الثمار، ملتف البنى، متصل القرى، بين برة سمراء و روضة خضراء، و ارياف محدقة، و عراص مغدقة و رياض ناظرة و طرق عامرة، لكان قد صغر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء، و لو كان الاساس المحمول عليها و الاحجار المرفوع بها، بين زمردة خضراء، و ياقوتة حمراء، و نور و ضياء، لخفف ذلك مصارعة الشك فى الصدور، و لوضع مجاهدة ابليس عن القلوب، و لنفى معتلج الريب من الناس، و لكن الله يختبر عباده بانواع الشدائد، و يتعبدهم بانواع المجاهد و يبتليهم بضروب المكاره، اخراجا للتكبر من قلوبهم، و اسكانا للتذلل فى نفوسهم، و ليجعل ذلك ابوابا فتحا الى فضله، و اسبابا ذللا لعفوه.
خدا خانه اش را در پر سنگلاخ ترين مكانها و بى گياه ترين نقاط زمين... در ميان كوههاى خشن و شنهاى فراوان قرار داد.
اگر خدا مى خواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و پر درخت و باغهاى پر ثمر، در منطقهاى آباد، داراى كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته بى شمار، در ميان گندم زارها و بوستانهاى پر گل و گياه، در لابلاى باغهاى زيبا و پر طراوت و پر آب، در وسط گلستانى بهجت زا با جاده هائى آباد، قرار دهد مى توانست، ولى به همان نسبت كه آزمايش بزرگ حج و عبادت راحت تر و ساده تر مى شد، پاداش و جزا نيز كمتر بود.
و اگر خدا مى خواست به خوبى مى توانست پايه هاى خانه كعبه و سنگهائى كه ساختمان آن را تشكيل مى دهد از زمرد سبز، و ياقوت سرخ، و نور و روشنائى قرار دهد، مى توانست، ولى در اين حال شك و ترديد، كمتر در دل ظاهربينان رخنه مى كرد، و وسوسه هاى پنهانى شيطان به سادگى دور مى شد.
ولى خدا مى خواهد بندگانش را با انواع شدائد بيازمايد، و با انواع مشكلات در طريق انجام عبادتش روبرو كند، تا تكبر از قلبهايشان فرو ريزد، و خضوع و فروتنى در آن جايگزين گردد و در پرتو اين فروتنى و خضوع درهاى فضل و رحمتش را به روى آنها بگشايد و وسائل عفو خويش را به آسانى در اختيار - شان قرار دهد.
در آياتى كه گذشت، ابراهيم قهرمان توحيد و نيايش و مبارزه با بت و بت پرست و ظالم و ستمگر هفت تقاضا از خداى مى كند كه نخستين آن تقاضاى امنيت شهر مكه، آن كانون بزرگ جامعه توحيدى است (و چه پر معنى است اين تقاضا).
دومين تقاضايش دور ماندن از پرستش بتها است، كه اساس و پايه همه عقائد و برنامه هاى دينى را در بر مى گيرد:
سومين تقاضايش تمايل دلها و توجه افكار عمومى توده هاى خدا پرستان كه بزرگترين سرمايه يك انسان در اجتماع است، نسبت به فرزندان و پيروان مكتبش مى باشد.
چهارمين تقاضا بهره مند شدن از انواع ثمرات آنهم به عنوان مقدمه اى براى شكرگذارى و توجه بيشتر به خالق آن نعمتها است.
پنجمين تقاضايش توفيق براى برپا داشتن نماز كه بزرگترين پيوند انسان با خدا است مى باشد، نه تنها براى خودش كه براى فرزندانش نيز همين تقاضا را مى كند.
ششمين خواسته ابراهيم پذيرش دعاى او است و مى دانيم خدا دعائى را مى پذيرد كه از قلبى پاك و روحى بى آلايش برخيزد كه در واقع اين تقاضا به طور ضمنى مفهومش تقاضاى توفيق پاك داشتن قلب و روح از هر گونه آلايشى مى باشد. و سرانجام هفتمين و آخرين تقاضايش آنست كه اگر لغزشى از او سر زده، خداوند بخشنده و مهربان او را مشمول لطف و آمرزش خود قرار دهد، و همچنين پدر و مادرش و همه مؤ منان را از اين لطف و مرحمت، در روز رستاخيز بهره مند سازد.
به اين ترتيب تقاضاهاى هفتگانه ابراهيم از امنيت شروع مى شود، و به آمرزش پايان مى پذيرد، و جالب اينكه اينها را نه تنها براى خود مى طلبد، كه براى ديگران نيز همين تقاضاها را دارد، چرا كه مردان خدا هرگز انحصار طلب نبوده و نخواهند بود!
بدون شك (آزر) بت پرست بود، و چنانكه قرآن مى گويد تلاشها و كوششهاى ابراهيم براى هدايتش مؤثر نيفتاد، و اگر قبول كنيم كه آزر پدر ابراهيم بوده اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا در آيات فوق ابراهيم تقاضاى آمرزش براى او كرد در حالى كه قرآن صريحا مؤ منان را از استغفار كردن براى مشركان باز داشته است (سوره توبه - آيه 113).
و از اينجا روشن مى شود كه نمى توان (آزر) را پدر ابراهيم دانست، و اينكه گفته اند كلمه اب در لغت عرب گاهى به عمو نيز اطلاق مى شود با توجه به آيات مورد بحث كاملا قابل قبول است.
خلاصه اينكه (اب ) و (والد) در لغت عرب با هم متفاوتند، كلمه والد كه در آيات فوق نيز به كار رفته منحصرا به معنى پدر است، ولى كلمه اب كه در مورد آزر آمده، مى تواند به معنى عمو بوده باشد.
از انضمام آيات فوق با آياتى كه در سوره توبه در زمينه نهى از استغفار براى مشركان آمده چنين نتيجه مى گيريم كه آزر حتما پدر ابراهيم نبود.
( و لا تحسبن الله غفلا عما يعمل الظلمون انما يؤ خرهم ليوم تشخص فيه الابصر ) (42)( مهطعين مقنعى روسهم لا يرتد اليهم طرفهم و افدتهم هواء ) (43)( و انذر الناس يوم ياتيهم العذاب فيقول الذين ظلموا ربنا اخرنا الى أ جل قريب نجب دعوتك و نتبع الرسل اولم تكونوا اقسمتم من قبل ما لكم من زوال ) (44)
( و سكنتم فى مسكن الذين ظلموا انفسهم و تبين لكم كيف فعلنا بهم و ضربنا لكم الامثال ) (45)
ترجمه:
42 - و گمان مبر كه خدا از كارهاى ظالمان غافل است (نه، بلكه كيفر) آنها را تاخير انداخته براى روزى كه چشمها در آن (از ترس و وحشت ) از حركت باز مى ايستد.
43 - گردنها برافراشته، سر به آسمان كرده، حتى پلك چشمهايشان بى حركت مى ماند (چرا كه به هر طرف نگاه كنند نشانه هاى عذاب آشكار است ) و (لذا) دلهايشان به كلى (فرو مى ريزد و) خالى مى گردد!.
44 - و مردم را از روزى كه عذاب الهى به سراغشان مى آيد بترسان، آن روز كه ظالمان مى گويند پروردگارا مدت كوتاهى ما را مهلت ده، تا دعوت تو را بپذيريم، و از پيامبران پيروى كنيم (اما به زودى اين پاسخ را مى شنوند كه ) مگر قبلا شما سوگند ياد نكرده بوديد كه زوال و فنائى براى شما نيست؟!
45 - (شماها نبوديد كه ) در منازل (و كاخهاى ) كسانى كه به خويشتن ستم كردند سكنى گزيديد؟ و براى شما آشكار شد چگونه با آنها رفتار كرديم، و براى شما مثلها (از سرگذشت پيشينيان ) زديم (باز هم بيدار نشديد).
روزى كه چشمها از حركت باز مى ايستد!
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از (يوم الحساب ) به ميان آمد، به همين مناسبت آيات مورد بحث وضع ظالمان و ستمگران را در آن روز مجسم مى سازد، تجسمى تكان دهنده و بيدارگر، ضمنا با بيان اين بخش از مسائل معاد، بخشهاى توحيدى گذشته تكميل مى گردد.
نخست با لحنى تهديد آميز (تهديدى نسبت به ظالمان و ستمگران ) چنين آغاز مى كند: اى پيامبر! مبادا گمان كنى كه خداوند از كار ظالمان و ستمگران غافل است( و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون ) .
اين سخن در حقيقت پاسخى است به سؤ ال كسانى كه مى گويند اگر اين عالم خدائى دارد، خدائى عادل و دادگر، پس چرا ظالمان را به حال خود رها كرده است؟ آيا از حال آنها غافل است و يا مى داند و قدرت جلوگيرى ندارد؟! قرآن در برابر اين سؤ ال مى گويد، خدا هرگز غافل نيست، اگر به فوريت آنها را مجازات نمى كند به خاطر آن است كه اين جهان ميدان و محل آزمايش و پرورش انسانهاست، و اين هدف بدون آزادى ممكن نيست، ولى بالاخره روزى حساب آنها را خواهد رسيد.
سپس مى گويد: خدا مجازات آنها را به روزى مى اندازد كه در آن روز، چشمها از شدت ترس و وحشت از حركت مى ايستند و به يك نقطه دوخته شده، بى حركت مى مانند( انما يؤ خرهم ليوم تشخص فيه الابصار ) .
مجازاتهاى آن روز آنقدر وحشتناك است كه اين ستمگران، از شدت هول گردنهاى خود را برافراشته، سر به آسمان بلند كرده، و حتى پلكهاى چشمهاشان بى حركت مى ماند و دلهايشان از شدت نگرانى و پريشانى به كلى تهى مى شود( مهطعين مقنعى روسهم لا يرتد اليهم طرفهم و افئدتهم هواء ) .
(تشخص ) از ماده (شخوص ) به معنى از حركت افتادن چشم و به نقطه خيره شدن است.
(مهطعين ) از ماده (اهطاع ) به معنى (گردنكشيدن ) است، و بعضى آن را به معنى (سرعت گرفتن ) بعضى به معنى (نگاه كردن با ذلت و خشوع ) دانسته اند، ولى با توجه به جمله هاى ديگر آيه همان معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
(مقنعى ) از ماده اقناع به معنى سر به آسمان كشيدن است.
جمله (لا يرتد اليهم طرفهم ) مفهومش اين است كه پلكهاى چشمهاى آنها از هول و وحشت به هم نمى خورد، گوئى همانند چشم مردگان از كار افتاده است!
جمله (افئدتهم هواء) به معنى تهى شدن دلهاى آنها است، درست همانند آنچه در زبان فارسى ميگوئيم فلانكس خبر وحشتناكى به من داد و يك مرتبه دلم تهى شد، و يا قلبم فرو ريخت، در واقع آنها آنچنان دستپاچه مى شوند كه همه چيز را فراموش مى كنند، حتى خودشان را، گوئى تمام معلومات از دل و جان آنها به بيرون فرار كرده، و هر گونه قوت و قدرت را از دست داده اند.
بيان اين پنج صفت: خيره شدن چشمها، كشيدن گردنها، بلند كردن سرها، از حركت افتادن پلك چشمها، و فراموش كردن همه فكرها، ترسيم بسيار گويائى است از هول و وحشت فوق العاده شديدى كه در آن روز به ظالمان دست مى دهد، همانها كه هميشه با نگاههاى مغرورانه و متكبرانه خويش همه چيز را به باد استهزاء مى گرفتند، آن روز آنچنان بيچاره مى شوند كه حتى توانائى بستن پلك چشمها را از دست مى دهند.
براى نديدن آن منظرههاى هولناك فقط چشمها را خيره خيره به آسمان مى دوزند، چرا كه به هر طرف نگاه كنند، منظره وحشتناكى در برابر چشم آنها است.
آنها كه خود را عقل كل مى پنداشتند و ديگران را بيخرد مى انگاشتند، آنچنان عقل و هوش خود را از دست مى دهند كه نگاهشان نگاه ديوانگان است بلكه مردگان است، نگاهى خشك، بى تفاوت، بى حركت و پر از ترس و وحشت!.
براستى قرآن هنگامى كه مى خواهد منظرهاى را مجسم نمايد در كوتاهترين عبارت كاملترين ترسيمها را مى كند كه نمونه آن آيه كوتاه بالا است.
سپس براى اينكه تصور نشود مجازاتهاى الهى به گروه خاصى مربوط است به عنوان يك دستور كلى به پيامبرش مى فرمايد: همه مردم را از روزى كه عذاب دردناك پروردگار به سراغ بدكاران مى آيد انذار كن، هنگامى كه ظالمان نتائج وحشتناك اعمال خود را مى بينند، پشيمان مى شوند و به فكر جبران مى افتند و عرض مى كنند: پروردگارا ما را مدت كوتاه ديگرى مهلت ده( و انذر الناس يوم ياتيهم العذاب فيقول الذين ظلموا ربنا اخرنا الى اجل قريب ) .
تا از اين مهلت كوتاه استفاده كرده، دعوت تو را اجابت نمائيم و از پيامبرانت پيروى كنيم( نجب دعوتك و نتبع الرسل ) .
اما فورا دست رد بر سينه آنها گذارده مى شود و به آنها اين پيام تكان دهنده را مى دهند: چنين چيزى محال است، دوران عمل پايان گرفت آيا شماها نبوديد كه در گذشته سوگند ياد مى كرديد، هرگز زوال و فنائى براى حيات قدرت شما نيست( اولم تكونوا اقسمتم من قبل ما لكم من زوال ) .
شما همانها نبوديد كه در كاخها و منازل و مساكن كسانى كه به خويشتن ستم كرده بودند سكونت جستيد( و سكنتم فى مساكن الذين ظلموا انفسهم ) .
و براى شما اين واقعيت به خوبى آشكار شده بود كه ما بر سر آنها چه آورديم( و تبين لكم كيف فعلنا بهم ) .
و براى شما آنقدر مثالهاى تكان دهنده از حالات امتهاى پيشين ذكر كرديم( و ضربنا لكم الامثال ) .
اما هيچيك از اين درسهاى عبرت در شما مؤ ثر نيفتاد و همچنان به اعمال ننگين و ظلم و ستم خويش ادامه داديد، و اكنون كه در چنگال كيفر الهى گرفتار شده ايد تقاضاى تمديد مدت و ادامه مهلت مى كنيد، كدام تمديد؟ و كدام مهلت؟ هر چه بود پايان يافت!
شك نيست كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز تصور نمى كند كه خداوند از كار ظالمان غافل است، ولى با اين حال در آيات فوق روى سخن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى باشد، و مى گويد مبادا گمان كنى خداوند از اعمال ستمگران غافل است.
اين در حقيقت از قبيل رساندن پيام به طور غير مستقيم به ديگران است كه يكى از فنون فصاحت مى باشد كه گاهى فردى را مخاطب مى سازند ولى منظور ديگرى يا ديگران هستند.
به علاوه اين تعبير اصولا كنايه از تهديد است، همانگونه كه گاه حتى به شخص مقصر ميگوئيم فكر نكن تقصيراتت را فراموش كردم يعنى به موقع خود حسابت را ميرسم!
و به هر حال اساس زندگى اين جهان بر اين است كه به همه افراد به حد كافى مهلت داده شود تا آنچه در درون دارند بيرون بريزند و ميدان آزمايش تكامل به حد كافى وسعت يابد تا عذر و بهانه اى براى كسى نماند، و امكان بازگشت و اصلاح و جبران به همه داده شود، و مهلت گنهكاران بخاطر همين است.
در آيات فوق خوانديم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مامور مى شود مردم را از آن روزى كه عذاب الهى به سراغشان مى آيد انذار كند.
در اينكه منظور از اين روز كدام روز است، مفسران سه احتمال داده اند.
نخست اينكه روز قيامت و رستاخيز است.
دوم اينكه روز فرا رسيدن مرگ است كه مقدمه مجازاتهاى الهى به سراغ ظالمان از همان روز مى آيد.
سوم اينكه منظور روز نزول پاره اى از بلاها و مجازاتهاى دنيوى است، همانند عذابهائى كه بر قوم لوط و قوم عاد و ثمود و قوم نوح و فرعونيان نازل گرديد كه در ميان طوفان و امواج خروشان دريا، يا در زمين لرزه ها يا بوسيله تندبادهاى سخت و ويرانگر از ميان رفتند.
گر چه بسيارى از مفسران احتمال اول را ترجيح داده اند، ولى جمله هائى كه به دنبال آن آمده است به خوبى احتمال سوم را تقويت مى كند، و نشان مى دهد كه منظور مجازاتهاى نابود كننده دنيوى است، چرا كه به دنبال اين جمله مى خوانيم: ستمگران با مشاهده آثار عذاب، مى گويند پروردگارا مهلت كوتاهى براى جبران به ما بده.
تعبير به (اخرنا) (ما را به تاخير انداز) قرينه روشنى است بر تقاضاى ادامه حيات در دنيا، و اگر اين سخن را در قيامت به هنگام مشاهده آثار عذاب مى گفتند، بايد بگويند: خداوندا ما را به دنيا باز گردان، همانگونه كه در آيه 27 سوره انعام مى خوانيم:( و لو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤ منين ) . اگر حال آنها را در آن هنگام كه در برابر آتش ايستادهاند ببينى كه مى گويند اى كاش بار ديگر (به دنيا) باز مى گشتيم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم و از مؤ منان مى شديم (به حالشان تاسف خواهى خورد).
كه بلا فاصله در آيه بعد از آن پاسخ آنها را چنين مى گويد( ... و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون ) : اگر باز هم بر گردند به همان اعمالى كه از آن نهى شده بودند، مشغول مى شوند: آنها دروغ مى گويند.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر اين آيه انذار به عذاب دنيا است، و در آيه قبل( لا تحسبن الله غافلا... ) انذار به عذاب آخرت شده چگونه با يكديگر سازگار مى باشد، با اينكه كلمه انما دليل بر اين است كه تنها مجازاتشان در قيامت خواهد بود نه در اين دنيا.
اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه مجازاتى كه هيچگونه تغيير و تبديلى در آن راه ندارد، مجازات قيامت است كه همه ظالمان را شامل مى شود، ولى كيفرهاى دنيوى علاوه بر اينكه عموميت ندارد قابل بازگشت است،
ذكر اين نكته نيز لازم است كه مجازاتهاى نابود كننده دنيوى همانند مجازاتهاى دردناكى كه دامنگير قوم نوح و فرعونيان و امثال آنها شد، بعد از شروع آن درهاى توبه به كلى بسته مى شود و هيچگونه راه باز گشت در آن نيست، چرا كه غالب گنهكاران هنگامى كه در برابر چنين كيفرهائى قرار مى گيرند اظهار پشيمانى مى كنند و در واقع يكنوع حالت ندامت اضطرارى به آنها دست مى دهد كه بى ارزش است، بنابراين قبل از وقوع و شروع آنها بايد در صدد جبران بر آيند.
در آيات مختلفى از قرآن مجيد مى خوانيم كه بدكاران و ستمگران در مواقف گوناگون تقاضاى باز گشت به زندگى براى جبران گذشته خويش مى كنند.
بعضى از اين آيات مربوط به روز قيامت و رستاخيز است، مانند آيه 28 سوره انعام كه در بالا اشاره كرديم.
بعضى ديگر مربوط به فرا رسيدن زمان مرگ است مانند آيه 99 سوره مؤ منون كه مى گويد( حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ) : اين وضع همچنان ادامه دارد تا هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد در اين هنگام عرض مى كند: خداوندا مرا باز گردان، شايد آنچه را كه كوتاهى كرده ام جبران كنم و عمل صالح انجام دهم.
و گاهى در مورد نزول عذابهاى نابود كننده وارد شده است همانند آيات مورد بحث كه مى گويد به هنگام نزول عذاب، ظالمان تقاضاى تمديد مدت و ادامه مهلت مى كنند.
ولى جالب اينكه در تمام اين موارد پاسخ منفى به آنها داده مى شود.
دليل آنهم معلوم است زيرا هيچ يك از اين تقاضاها جنبه واقعى و جدى ندارد، اينها عكس العمل آن حالت اضطرار و پريشانى فوق العاده است كه در بدترين اشخاص نيز پيدا مى شود و هرگز دليل بر دگرگونى و انقلاب درونى و تصميم واقعى بر تغيير مسير زندگى نيست.
اين درست به حالت مشركانى مى ماند كه به هنگام گرفتارى در گردابهاى هولناك درياها مخلصانه خدا را مى خواندند، ولى به مجرد اينكه طوفان فرو مى نشست و به ساحل نجات مى رسيدند همه چيز را فراموش مى كردند!
لذا قرآن در بعضى از آيات كه در بالا به آن اشاره شد صريحا مى گويد و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه: اگر اينها بار ديگر به زندگى عادى برگردند باز همان برنامه را ادامه مى دهند و به اصطلاح همان آش و همان كاسه است، هيچگونه تغييرى در روش آنان پديدار نخواهد گشت.
( و قد مكروا مكرهم و عند الله مكرهم و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال ) (46)( فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله ان الله عزيز ذو انتقام ) (47)( يوم تبدل الارض غير الارض و السموت و برزوا لله الوحد القهار ) (48)( و ترى المجرمين يومئذ مقرنين فى الاصفاد ) (49)( سرابيلهم من قطران و تغشى وجوههم النار ) (50)( ليجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سريع الحساب ) (51)( هذا بلغ للناس و لينذروا به و ليعلموا انما هو اله وحد و ليذكر اولوا الالباب ) (52)
ترجمه:
46 - آنها نهايت مكر خود را به كار زدند، و همه مكرها (و توطئه هاشان ) نزد خدا آشكار است، هر چند كوهها با مكرشان از جا بركنده شود!
47 - و گمان مبر كه خدا وعدهاى را كه به پيامبرانش داده تخلف كند، چرا كه خداوند قادر و منتقم است.
48 - در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر و آسمانها (به آسمانهاى ديگر) تبديل مى شوند، و آنها در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى گردند.
49 - و در آن روز مجرمان را با هم در غل و زنجير مى بينى (غل و زنجيرى كه دستها و گردنهايشان را بهم بسته ).
50 - لباسشان از قطران (ماده چسبنده بد بوى قابل اشتعال ) است، و صورتهايشان را آتش مى پوشاند
51 - تا خداوند هر كس را هر آنچه انجام داده جزا دهد چرا كه خدا سريع الحساب است.
52 - اين (قرآن ) ابلاغى است براى (عموم ) مردم، تا همه انذار شوند، و بدانند او معبود واحد است و تا صاحبان مغز (و انديشه ) پند گيرند.
توطئه هاى ستمگران بجائى نمى رسد!
در آيات گذشته به قسمتى از كيفرهاى ظالمان اشاره شد، در اين آيات نيز نخست اشاره به گوشهاى از كارهاى آنها كرده سپس قسمتى ديگر از كيفرهاى سخت و دردناكشان را بيان مى كند.
آيه اول مى گويد: آنها مكر خود را به كار زدند و تا آنجا كه قدرت داشتند به توطئه و شيطنت پرداختند( و قد مكروا مكرهم ) .
خلاصه كارى نبود كه دشمنان تو براى محو و نابودى اسلام، انجام ندهند، از تحبيب و تهديد گرفته، تا اذيت و آزار و توطئه قتل و نابودى، و نيز پخش شايعات و متهم ساختن به انواع تهمتها.
ولى با اينهمه خداوند به همه نقشه هاى آنها آگاه است، و همه كارهايشان نزد او ثبت است( و عند الله مكرهم ) .
به هر حال نگران مباش، اين نيرنگها و نقشه ها و طرحهاى آنها اثرى در تو نخواهد كرد هر چند با مكر خود كوهها را از جا تكان دهند( و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال ) .
(مكر) - همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم - به معنى هر گونه چاره انديشى است، گاهى توأ م با خرابكارى و افساد است و گاهى بدون آن (هر چند در لغت فارسى امروز، مكر در معنى اول به كار مى رود ولى از نظر ادبيات عرب مفهوم آن اعم است، و لذا گاهى اين كلمه به خدا هم نسبت داده شده است ).
در تفسير جمله (عند الله مكرهم ) دو احتمال داده شده است، بعضى از مفسران همچون علامه طباطبائى در الميزان گفته اند مفهوم اين جمله آن است كه خداوند به همه نقشه ها و طرحها و نيرنگهاى آنها احاطه كامل دارد.
و بعضى ديگر مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان گفته اند منظور اين است كه جزاى مكر آنها نزد خداوند ثابت است (بنابراين جمله در تقدير عند الله جزاء مكرهم بوده و كلمه جزاء كه مضاف است محذوف شده است ).
ولى معنى اول بدون شك صحيحتر است، زيرا هم موافق ظاهر آيه مى باشد، و هم نياز به هيچگونه حذف و تقدير ندارد.
جمله بعد كه مى گويد هر چند مكر آنها كوهها را از جاى بر كند نيز اين تفسير را تقويت مى كند، يعنى آنها هر چند قوى و قادر به نقشه كشى باشند خدا از آنها آگاهتر و قادرتر است: و توطئه هاى آنها را در هم مى كوبد.
بار ديگر روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، به عنوان تهديد ظالمان و بدكاران مى فرمايد: گمان مبر كه خداوند وعدهاى را كه به پيامبران داده مخالفت مى كند( فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله )
چرا كه تخلف از كسى سر ميزند كه يا قادر و توانا نباشد، و يا كيفر و انتقام در قاموس او نيست، ولى خداوند هم توانا است و هم صاحب انتقام( ان الله عزيز ذو انتقام ) .
اين آيه در حقيقت مكمل آيه اى است كه قبلا داشتيم( و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون ) .
يعنى اگر مى بينى ظالمان و ستمگران، مهلتى يافته اند نه به خاطر غفلت پروردگار از اعمال آنها است و نه به خاطر آنست كه از وعده خود تخلف خواهد كرد، بلكه همه حسابهاى آنها را يك روز رسيده و كيفر عادلانه آنها را خواهد داد.
ضمنا كلمه انتقام كه در عرف فارسى امروز ما به معنى، تلافى كردن توأ م با كينه جوئى و عدم گذشت آمده، در اصل به اين معنى نيست، بلكه مفهوم انتقام همان كيفر دادن و مجازات كردن است، مجازاتى كه در مورد خداوند هماهنگ با استحقاق و عدالت بلكه نتيجه اعمال آدمى است لازم به تذكر نيست كه اگر خدا داراى چنين انتقامى نبود، بر خلاف حكمت و عدل بود.
سپس اضافه مى كند اين مجازات در روزى خواهد بود كه اين زمين به زمين ديگرى تبديل مى شود و آسمانها به آسمانهاى ديگرى( يوم تبدل الارض غير الارض و السماوات ) .
در آن روز همه چيز پس از ويرانى، نو مى شود، و انسان با شرائط تازه در عالم نوى گام مى نهد، عالمى كه همه چيزش با اين عالم متفاوت است، وسعتش، نعمتهايش و كيفرهايش و در آن روز هر كس هر چه دارد با تمام وجودش در برابر خداوند واحد قهار ظاهر مى شود( و برزوا لله الواحد القهار ) .
(بروز) اصلا از ماده براز (بر وزن فراز) كه به معنى فضا و محل وسيع است گرفته شده، و خود كلمه بروز به معنى قرار گرفتن در چنين فضا و محل وسيعى مى باشد كه لازمه آن ظهور و آشكار شدن است، به همين دليل بروز غالبا به معنى ظهور مى آيد (دقت كنيد).
در اينكه بروز انسانها در برابر خداوند در قيامت به چه معنى است، مفسران بياناتى دارند:
بسيارى به معنى بيرون آمدن از قبرها، دانسته اند.
ولى اين احتمال وجود دارد كه بروز به معنى ظهور تمام وجود انسان و درون و برونش در آن صحنه است، همانگونه كه در آيه 16 غافر مى خوانيم( يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شى ء ) : روزى كه همه آنها آشكار مى شوند و چيزى از آنان از خدا مخفى نمى ماند و در آيه 9 سوره طارق مى خوانيم:
( يوم تبلى السرائر ) : روزى كه اسرار درون هر كس آشكار مى شود.
به هر حال توصيف خداوند در اين حال به قهاريت دليل بر تسلط او بر همه چيز و سيطره او بر درون و برون همگان مى باشد.
در اينجا يك سؤال پيش مى آيد كه مگر چيزى در دنيا بر خدا مخفى است كه در آنجا آشكار مى گردد؟ مگر خداوند از وجود مردگان در قبرها بى خبر است و يا اسرار درون انسانها را نمى داند؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه در اين جهان ما ظاهر و باطنى داريم و گاهى بر اثر محدود بودن علم ما، اين اشتباه پيدا مى شود كه خدا درون ما را نمى بيند، ولى در جهان ديگر آنچنان همه چيز آفتابى و آشكار مى شود كه ظاهر و باطنى وجود نخواهد داشت، همه چيز آشكار است و حتى اين احتمال در دل كسى پيدا نمى شود كه ممكن است چيزى از خدا مخفى مانده باشد.
و به عبارت ديگر، تعبير بروز و ظهور با مقايسه به تفكر ما است، نه با مقايسه به علم خدا.
در آيه بعد حال مجرمان را به نحو ديگرى ترسيم مى كند: در آن روز مجرمان را مى بينى كه در غل و زنجير گرفتارند، غلها و زنجيرهائى كه دستهاى آنها را به گردنشان و سپس آنها را به يكديگر پيوند مى دهد( و ترى المجرمين يومئذ مقرنين فى الاصفاد ) .
(اصفاد) جمع (صفد) (بر وزن نمد) و (صفاد) (بر وزن معاد) در اصل به معنى غل مى باشد و بعضى گفته اند خصوص آن غل و زنجيرى را گويند كه دست و گردن را به هم مى بندد.
(مقرنين ) از ماده قرن و اقتران و به همان معنى است، منتها هنگامى كه به باب تفعيل برده شود، از آن تكثير استفاده مى شود، بنابراين روى هم رفته كلمه مقرنين به معنى كسانى است كه بسيار به يكديگر نزديك شده اند.
در اينكه منظور از اين كلمه در آيه فوق كيست، مفسران سه تفسير ذكر كرده اند:
نخست اينكه مجرمان را در آن روز با غل و زنجير در يك سلسله طولانى به هم مى بندند، و به اين صورت در عرصه محشر ظاهر مى شوند، اين غل و زنجير، تجسمى است از پيوند عملى و فكرى اين گنهكاران در اين جهان كه دست به دست هم مى دادند، و به كمك هم مى شتافتند و در طريق ظلم و فساد با يكديگر رابطه و پيوند و همكارى داشتند و اين ارتباط در آنجا به صورت زنجيرهائى مجسم مى شود كه آنان را به يكديگر مرتبط مى سازد.
ديگر اينكه مجرمان در آن روز بوسيله زنجيرهائى با شياطين قرين مى شوند، و پيوند باطنيشان در دنيا، به صورت همزنجير بودنشان در جهان ديگر، آشكار مى گردد.
سوم اينكه دستهاى آنها را به وسيله زنجيرها گردنشان قرين مى سازند. و مانعى ندارد كه همه اين معانى در مورد مجرمان صادق باشد، هر چند ظاهر آيه بيشتر معنى اول را مى رساند.
سپس به لباس آنها مى پردازد كه خود عذاب بزرگى است براى آنان، و مى گويد: پيراهن آنها از ماده قطران است و صورت آنها را شعله هاى آتش مى پوشاند( سرابيلهم من قطران و تغشى وجوههم النار ) .
(سرابيل ) جمع (سربال ) (بر وزن مثقال ) به معنى پيراهن است از هر جنس كه باشد و بعضى گفته اند به معنى هر نوع لباس است، ولى معنى اول مشهورتر است.
(قطران ) كه گاهى در لغت به فتح قاف و سكون طاء و يا به كسر قاف و سكون طاء خوانده شده، به معنى ماده اى است كه از درختى به نام ابهل مى گيرند كه آن را مى جوشانند تا سفت شود، و به هنگام بيمارى جرب به بدن شتر مى مالند و معتقد بودند با سوزشى كه دارد ماده بيمارى جرب را از بين مى برد، و به هر حال جسمى است سياه رنگ، بد بو و قابل اشتعال و به هر حال مفهوم جمله سرابيلهم من قطران اين است كه به جاى لباس، بدنهاى آنها را از نوعى ماده سياهرنگ بد بوى قابل اشتعال مى پوشانند، لباسى كه هم زشت و بد منظر است و هم بد بو، و هم خود قابل سوختن و شعله ور شدن و با داشتن اين عيوب چهارگانه بدترين لباس محسوب مى شود چرا كه لباس را براى آن مى پوشند كه زينت باشد و هم انسان را از گرما و سرما حفظ كند، اين لباس به عكس همه لباسها هم زشت است و هم سوزاننده و آتش زننده است!
اين نكته نيز قابل توجه است كه مجرمان با تلبس به لباس گناه در اين جهان هم خويشتن را در پيشگاه خدا رو سياه مى كنند و تعفن گناه آنها جامعه را آلوده مى سازد، و هم اعمال آنها باعث شعله ور شدن آتش فساد است در خودشان و در جامعهاى كه در آن زندگى مى كنند، و اين قطران كه در جهان ديگر لباس آنها را تشكيل مى دهد گوئى تجسمى است از اعمال آنان در اين جهان.
و اگر مى بينيم در آيه فوق مى گويد: شعله هاى آتش صورت آنها را مى پوشاند به اين دليل است كه وقتى لباس قطران شعله ور شد نه تنها اندام بلكه صورتشان هم كه به قطران آلوده نيست در ميان شعله هاى آن مى سوزد.
اينها براى آن است كه خداوند مى خواهد هر كس را مطابق آنچه انجام داده است جزا دهد( ليجزى الله كل نفس ما كسبت ) .
جالب اينكه نمى گويد: جزاى اعمالشان را به آنها مى دهد. بلكه مى گويد: آنچه را انجام داده اند به عنوان جزا به آنها خواهند داد، و به تعبير ديگر جزاى آنها اعمال مجسم خودشان است، و اين آيه با اين تعبير خاص دليل ديگرى بر مساله تجسم اعمال است.
و در پايان مى فرمايد: خداوند سريع الحساب است( ان الله سريع الحساب ) .
كاملا روشن است هنگامى كه اعمال انسان از ميان نرود و با تغيير چهره به سراغ آدمى بيايد ديگر حسابى از آن سريعتر نخواهد بود، و در واقع حسابش همراه خودش است!
در بعضى از روايات مى خوانيم( ان الله تعالى يحاسب الخلائق كلهم فى مقدار لمح البصر ) : خداوند به اندازه يك چشم بر هم زدن حساب همه خلائق را مى رسد اصولا محاسبه پروردگار نياز به زمان ندارد و آنچه در روايت فوق آمده، در حقيقت براى اشاره به كوتاهترين زمان است (براى توضيح بيشتر به جلد دوم تفسير نمونه صفحه 40 مراجعه فرمائيد).
و از آنجا كه آيات اين سوره و همچنين تمامى اين قرآن جنبه دعوت به توحيد و ابلاغ احكام الهى به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد، در آخرين آيه اين سوره (سوره ابراهيم ) مى فرمايد: اين (قرآن ) ابلاغ عمومى براى همه مردم است( هذا بلاغ للناس ) .
و انذارى است براى آنان( و لينذروا به )
و هدف اين است كه بدانند او معبود واحد است( و ليعلموا انما هو اله واحد ) .
(و منظور اين است كه صاحبان مغز و انديشه متذكر شوند)( و ليذكر اولوا الالباب ) .
در آيات بالا خوانديم كه در رستاخيز اين زمين به زمين ديگر تبديل مى شود و همچنين آسمانها به آسمانهاى ديگر.
آيا منظور از اين تبديل، تبديل ذات است، يعنى به كلى اين زمين نابود مى شود و زمين ديگرى آفريده خواهد شد و قيامت در آن بر پا مى گردد؟ و يا منظور تبديل صفات است به اين معنى كه اين كره خاكى و همچنين آسمانها ويران مى گردند و بر ويرانه هاى آنها زمين و آسمانى نو و تازه آفريده مى شود؟ كه نسبت به اين زمين و آسمان در سطحى بالاتر از نظر تكامل قرار دارند.
ظاهر بسيارى از آيات قرآن معنى دوم را تعقيب مى كند.
در سوره فجر آيه 21 مى خوانيم( كلا اذا دكت الارض دكا دكا ) : (زمانى فرا مى رسد كه زمين در هم كوبيده مى شود).
و در سوره (زلزال ) كه سخن از پايان جهان و آغاز قيامت است چنين مى خوانيم( اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها ) : (در آن زمان كه زمين به زلزله مى افتد و سنگينى هاى درونش بيرون مى ريزد).
و در سوره حاقه آيه 14 و 15 مى خوانيم( و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة فيومئذ وقعت الواقعه ) : (زمين و كوهها از جا برداشته مى شوند و در هم كوبيده مى شوند و در آن روز آن واقعه بزرگ تحقق مييابد).
و در سوره طه آيه 105 تا 108 مى خوانيم( و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا - فيذرها قاعا صفصفا - لا ترى فيها عوجا و لا امتا - يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا ) :
(از تو در باره كوهها سؤ ال مى كنند بگو پروردگارم آنها را از هم متلاشى مى كند، سپس آن را به صورت زمينى هموار در مى آورد آنچنان كه اعوجاج و پستى و بلندى در آن نخواهى ديد، در آن روز مردم از دعوت كننده اى كه هيچ انحرافى در او نيست، پيروى مى كنند و صداها در برابر خداوند مهربان به خشوع ميگرايد آنچنان كه جز صداى آهسته نمى شنوى ).
در آغاز سوره (تكوير) نيز سخن از خاموش شدن خورشيد و تاريك شدن ستارگان و حركت كوهها به ميان آمده.
و در آغاز سوره (انفطار) از شكافتن آسمانها و پراكنده شدن كواكب و سپس برانگيخته شدن مردگان از قبرها! (دقت كنيد) گفتگو شده است.
از مجموع اين آيات و مانند آن و همچنين آيات مختلفى كه مى گويد: انسانها از قبرها بار ديگر برانگيخته مى شوند به خوبى استفاده مى شود كه نظام كنونى جهان به اين صورت باقى نمى ماند، ولى به كلى نابود نمى شود، بلكه اين جهان در هم مى ريزد و زمين صاف و مسطح مى گردد، و مردم در زمينى تازه (و طبعا كاملتر و عاليتر به حكم آنكه عالم ديگر همه چيزش از اين جهان وسيعتر و كاملتر است ) گام مى نهند.
طبيعى است كه اين جهان امروز ما استعداد پذيرش صحنه هاى قيامت را ندارد و براى زندگى رستاخيز ما، تنگ و محدود است و همان گونه كه بارها گفته ايم شايد نسبت آن جهان به اين جهان، همچون نسبت اين جهان است به محدوده عالم جنين و رحم مادر.
آياتى كه مى گويد: مدت طول روزها در قيامت با مقايسه به روزهاى اين جهان بسيار زيادتر است نيز شاهد خوبى بر اين واقعيت مى باشد.
البته ما نمى توانيم ترسيم دقيقى از جهان ديگر و ويژگيهايش در اين جهان داشته باشيم، همانگونه كه كودك در عالم جنين - اگر فرضا هم عقل كامل مى داشت نميتوانست ويژگيهاى عالم بيرون از جنين را درك كند.
ولى همينقدر مى دانيم كه دگرگونى عظيمى در اين جهانى كه هستيم پيدا مى شود، اين جهان به كلى ويران مى گردد، و به جهان كاملا جديدى تبديل مى شود، جالب اينكه در روايات متعددى كه در منابع اسلامى نقل شده مى خوانيم كه در آن هنگام زمين و عرصه محشر تبديل به نان پاكيزه و سفيد رنگى مى شود كه انسانها مى توانند از آن تغذيه كنند! تا حسابشان روشن گردد، و هر كدام به سوى سرنوشتشان حركت كنند.
اين روايات در تفسير (نور الثقلين ) به طرق مختلف نقل شده است
و بعضى از مفسران اهل تسنن مانند (قرطبى ) نيز در ذيل همين آيه اشاره به چنين رواياتى كرده است.
بعيد نيست منظور از اين روايات آن باشد كه در آن جهان، زمين به جاى آنكه خاك آن را پوشانده باشد، يك ماده غذائى قابل جذب براى بدن انسان، سراسر آن را فرا گرفته، و به تعبير ديگر خاك چيزى نيست كه قابل جذب بدن انسان باشد و حتما مواد غذائى موجود در خاك بايد در لابراتوار ريشه و ساقه و شاخه گياهان تبديل به مواد قابل جذبى براى بدن انسان شوند، ولى در آن روز به جاى خاك ماده اى سطح زمين را فرا گرفته كه به آسانى براى بدن انسان قابل جذب است، و اگر از آن تعبير به نان شده است به خاطر آن است كه بيشترين غذاى آن را نان تشكيل مى دهد (دقت كنيد).
سوره (ابراهيم ) همانگونه كه ديديم از بيان نقش حساس قرآن در خارج ساختن از ظلمات جهل و شرك به نور علم و توحيد، آغاز شد، و با بيان نقش قرآن در انذار همه توده ها و تعليم توحيد و تذكر اولوا الالباب پايان مى گيرد.
اين (آغاز) و (پايان ) بيانگر اين واقعيت است كه همه آنچه را مى خواهيم در همين قرآن است، و به گفته امير مؤ منان علىعليهالسلام فيه ربيع القلب و ينابيع العلم: (بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است ) و همچنين درمان همه بيماريهاى فكرى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى را بايد در آن جست( فاستشفوه من ادوائكم ) .
اين بيان دليل بر اين است كه بر خلاف سيره بسيارى از مسلمانان امروز كه به قرآن به عنوان يك كتاب مقدس كه تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل شده مينگرند كتابى است براى دستور العمل در سراسر زندگى انسانها.
كتابى است آگاهى بخش و بيدار كننده.
و بالاخره كتابى است كه هم دانشمند را تذكر مى دهد، و هم توده مردم از آن الهام مى گيرند.
بايد چنين كتابى در متن زندگى مسلمانان جان گيرد و قانون اساسى زندگى آنان را تشكيل دهد، و هميشه موضوع بحث و بررسى و مطالعه و دقت براى عمل كردن بيشتر و بهتر باشد.
فراموش كردن اين كتاب بزرگ آسمانى و روى آوردن به مكتبهاى انحرافى شرق و غرب يكى از عوامل مؤثر عقب افتادگى و ضعف و ناتوانى مسلمين است.
و چه عالى فرمود: على (عليهاالسلام ) و اعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة و لا لاحد قبل القرآن من غنى: (بدانيد هيچكس از شما بعد از دارا بودن قرآن كمترين نياز و فقر ندارد و احدى قبل از دارا بودن قرآن بى نياز نخواهد بود).
و چقدر دردناك است بيگانگى ما از قرآن، و آشنائى بيگانگان به قرآن.
و چه رنج آور است كه بهترين وسيله سعادت در خانه ما باشد و ما به دنبال آن گرد جهان بگرديم.
و چه مصيبت بار است در كنار چشمه آب حيات، تشنه كام، جان دادن، و يا در بيابانهاى بر هوت به دنبال سراب دويدن؟! خداوندا به ما آن عقل و درايت و ايمان را عطا فرما كه اين بزرگ وسيله سعادت را كه خونبهاى شهيدان راه تو است، ارزان از دست ندهيم! و به ما آن هوشيارى مرحمت كن كه بدانيم گمشده هاى ما در همين كتاب بزرگ است، تا دست نياز به سوى اين و آن دراز نكنيم.
نكته ديگرى كه آيات فوق به ما آموخت، تاكيد بر توحيد به عنوان آخرين سخن و تذكر به (اولوا الالباب ) به عنوان آخرين يادآورى است.
آرى توحيد ريشه دارترين و عميقترين اصل اسلامى است، و تمام خطوط تعليم و تربيت اسلامى به آن منتهى مى شود، يعنى از هر جا شروع كنيم بايد از توحيد شروع كنيم و هر جا برسيم بايد به توحيد ختم كنيم كه تار و پود اسلام را توحيد تشكيل مى دهد.
نه تنها توحيد در (معبود) و (اله ) كه توحيد در هدف، و توحيد در صفوف مبارزه، و توحيد در برنامه ها، همگى پايه هاى اصلى را مشخص مى كند، و اتفاقا گرفتارى بزرگ ما مسلمانان امروز نيز در همين است كه توحيد را عملا از اسلام حذف كرديم.
كشورهاى عربى كه زادگاه اسلام است، متاسفانه غالبا به دنبال شعارهاى شرك آلود نژادپرستى، و مجد عربى، و حيات عروبت، و عظمت عرب، افتاده اند، و كشورهاى ديگر هر كدام براى خود بتى از اين قبيل ساخته و رشته توحيد اسلامى را كه زمانى شرق و غرب جهان را به هم پيوند مى داد به كلى از هم گسسته اند، و آنچنان در خود فرو رفته و از خود بيگانه شده اند كه جنگ و ستيزشان با يكديگر بيش از جنگ و ستيزشان با دشمنان قسم خورده است.
چقدر ننگ آور است كه بشنويم آمار كشته شدگان جنگهاى داخلى كشورهاى عربى به مراتب بيش از آمار قربانيان آنها در مبارزه با صهيونيسم اسرائيل بوده است.
تازه چنين دشمن مشترك و خطرناكى را دارند و اينهمه پراكنده اند واى اگر پاى اين دشمن در ميان نبود، آن روز چه مى شد؟!
بگذاريد صريحتر بگوئيم به هنگامى كه اين بخش از تفسير را مينويسيم دولت عراق كه تاكنون يك گلوله به سربازان اسرائيل شليك نكرده چنان بى رحمانه به بهانه كوچكى (بهانه اختلاف مرزى كه مسلما از طريق مذاكره قابل حل است ) به كشور جمهورى اسلامى ايران حمله كرده كه گوئى اين دو ملت نه همسايه يكديگرند، نه ارتباط فرهنگى دارند، و نه پيوند عميق دينى.
و از آن طرف ميبينيم دشمن مشترك (صهيونيسم ) شادى كنان مى گويد:
ما طرحى بهتر از اين تصور نمى كرديم كه عراق به ايران حمله كند و هر دو طرف در جنگى طولانى شديدا آسيب ببينند و فكر ما تا مدت زيادى آسوده گردد!!
اينجا است كه بر مسلمان موحد و متعهد و با ايمان لازم است، شر اين طاغوتها را براى هميشه از ميان ببرند، و اينگونه حكومتهاى شرك آلود نفاق افكن ويرانگر دشمن شاد كن را به قعر جهنم بفرستند.
پايان سوره ابراهيم
زندگى پرماجراى ابراهيم پيامبر بتشكن
از آنجا كه اين سوره تنها سوره اى است كه در قرآن به نام ابراهيم ناميده شده - هر چند حالات ابراهيم تنها در اين سوره نيامده، بلكه به مناسبتهاى گوناگون در سوره هاى ديگر نيز از اين پيامبر بزرگ الهى ياد شده است - مناسب ديديم كه زندگى پر افتخار اين قهرمان توحيد را فهرستوار در پايان اين سوره بياوريم، تا در تفسير آيات مختلف كه در آينده به آن برخورد مى كنيم، و نياز به احاطه بر زندگى اين پيامبر دارد، آگاهى كافى براى خوانندگان عزيز باشد، و بتوانيم آنها را به اين بحث ارجاع دهيم.
زندگى ابراهيم را در سه دوره مشخص مى توان مطرح كرد:
1 - دوران قبل از نبوت.
2 - دوران نبوت و مبارزه با بت پرستان در بابل
3 - دوران هجرت
از بابل و تلاش و كوشش در سرزمين مصر و فلسطين و مكه.
زادگاه و طفوليت ابراهيم
ابراهيم در سرزمين (بابل ) كه از سرزمينهاى شگفت انگيز جهان بود و حكومتى نيرومند و در عين حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت، تولد يافت
ابراهيم در زمانى چشم به جهان گشود كه نمرود بن كنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حكومت مى كرد و خود را خداى بزرگ بابل معرفى مينمود.
البته مردم بابل تنها اين يك بت را نداشتند، بلكه در عين حال بتهائى با اشكال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نيايش در مقابل آنها مشغول بودند.
حكومت وقت از آنجا كه بت پرستى را وسيله مؤ ثرى براى تحميق و تخدير افكار ساده لوح مى ديد، سخت از آن حمايت مى كرد، و هر گونه اهانت و توهين به بتها را يك گناه بزرگ و جرم نابخشودنى مى دانست.
مورخان در باره تولد ابراهيم داستان شگفت انگيزى نقل كرده اند كه خلاصه اش چنين است:
منجمان تولد شخصى را كه با قدرت بى منازع نمرود مبارزه خواهد كرد، پيش بينى كرده بودند، و او با تمام قوا هم براى جلوگيرى از تولد چنين كودكى، و هم براى كشتن او بر فرض تولد، تلاش و كوشش مى كرد.
ولى هيچيك از اينها مؤ ثر نيفتاد و اين نوزاد سرانجام تولد يافت.
مادر براى حفظ او، او را در گوشه غارى در نزديكى زادگاهش پرورش مى داد، بطورى كه سيزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند.
سرانجام كه در آن مخفيگاه، دور از نظر ماموران نمرود پرورش يافت، و به سن نوجوانى رسيد تصميم گرفت كه آن خلوتگاه را براى هميشه ترك كند، و به ميان مردم گام نهد، و درس توحيدى را كه با الهام درون به ضميمه مطالعات فكرى دريافته بود براى مردم باز گويد.
مبارزه با گروههاى مختلف بت پرست
در اين هنگام كه مردم بابل علاوه بر بتهاى ساختگى دست خود، موجودات
آسمانى همچون خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مى كردند، ابراهيم تصميم گرفت از طريق منطق و استدلالهاى روشن، وجدان خفته آنها را بيدار سازد و پرده هاى تاريك تلقينات غلط را از روى فطرت پاك آنها برگيرد، تا نور فطرت بدرخشد، و در راه توحيد و يگانه پرستى گام بگذارند.
او مدتها پيرامون آفرينش آسمان و زمين و قدرتى كه بر آنها حكومت مى كند و نظام شگفت انگيز آنها مطالعه كرده بود، و نور يقين در قلبش ميدرخشيد (سوره انعام آيه 75).
مبارزه منطقى با بت پرستان
نخست با ستاره پرستان روبرو شد و در برابر گروهى كه در برابر ستاره (زهره ) كه بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب مى درخشد به تعظيم و پرستش مشغول مى شدند قرار گرفت.
ابراهيم يا از روى تعجب و استفهام انكارى، و يا به عنوان هماهنگى با طرف مقابل، به عنوان مقدمه براى اثبات اشتباهشان، صدا زد (اين خداى من است )؟!
اما هنگامى كه غروب كرد، گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
و هنگامى كه (ماه ) سينه افق را شكافت و ماه پرستان مراسم نيايش را شروع كردند، با آنها هم صدا شده، گفت: اين خداى من است؟
اما آن هم كه افول كرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمائى نكند از گمراهان خواهم بود.
(خورشيد) پرده هاى تاريك شب را شكافت، و شعاع طلائى خود را بر كوه و صحرا پاشيد، آفتاب پرستان به نيايش برخاستند، ابراهيم گفت: (اين خداى من است؟، اين از همه بزرگتر است ).
اما هنگامى كه غروب كرد، صدا زد اى قوم من از شريكهائى كه شما براى خدا مى سازيد بيزارم!
اينها همه افول و غروب دارند.
اينها همه دستخوش تغيير و اسير دست قوانين آفرينش اند، و هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند، تا چه رسد به اينكه خالق و گرداننده اين جهان باشند.
من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده، من در ايمان خود به او خالص و ثابت قدمم و هرگز از مشركان نخواهم بود (سوره انعام آيه 75 تا 79).
ابراهيم اين مرحله از مبارزه خود را با بت پرستان، به عاليترين صورتى پشت سر گذاشت، و توانست عده اى را بيدار و حداقل عده ديگرى را در شك و ترديد فرو برد.
چيزى نگذشت اين زمزمه در آن منطقه پيچيد، اين جوان كيست كه با اين منطق گويا و بيان رسا در دلهاى توده مردم راه باز مى كند؟!
گفتگو با آزر
در يك مرحله ديگر ابراهيم با عمويش آزر وارد بحث شد و با عباراتى بسيار محكم، رسا و توام با محبت و گاهى توبيخ، در زمينه بت پرستى به او هشدار داد، و به او گفت.
چرا چيزى را ميپرستى كه نميشنود و نميبيند و نه هيچ مشكلى را در باره تو حل مى كند؟
تو اگر از من پيروى كنى، من ترا به راه راست هدايت مى كنم، من از اين ميترسم كه اگر از شيطان پيروى كنى مجازات الهى دامنت را بگيرد.
حتى هنگامى كه عمويش در مقابل اين نصايح، او را تهديد به سنگسار كردن مينمود او با جمله (سلام عليك )، من براى تو استغفار خواهم كرد كوشش نمود تا در دل سنگين او راهى پيدا كند (سوره مريم آيه 47).
نبوت ابراهيم
در اينكه ابراهيم در چه سن و سالى به مقام نبوت نائل گشت دليل روشنى در دست نداريم ولى همينقدر از سوره مريم استفاده مى شود كه او به هنگامى كه با عمويش آزر به بحث پرداخت به مقام نبوت رسيده بود، زيرا در اين سوره مى خوانيم.( و اذكر فى الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا ) (آيه 41 و 42 سوره مريم )
و مى دانيم اين ماجرا قبل از درگيرى شديد با بت پرستان و داستان آتش سوزى او بوده است، و اگر آنچه را بعضى از مورخان نوشته اند كه ابراهيم به هنگام داستان آتشسوزى 16 ساله بود به آن بيفزائيم ثابت مى شود كه او از همان آغاز نوجوانى اين رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.
مبارزه عملى با بت پرستان
به هر حال ماجراى درگيرى ابراهيم با بت پرستان، هر روز شديدتر، و شديدتر، مى شد، تا به شكستن همه بتهاى بتخانه بابل (به استثناى يك بت بزرگ ) با استفاده از يك فرصت كاملا مناسب، انجاميد!.
گفتگو با حاكم جبار!
ماجراى مخالفت و مبارزه ابراهيم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسيد و او را احضار كرد تا به گمان خود از طريق نصيحت و اندرز، و يا توبيخ و تهديد وى را خاموش سازد.
او كه در سفسطه بازى، چيره دست بود، از ابراهيم پرسيد اگر تو اين بتها را نميپرستى، پس پروردگار تو كيست؟
گفت: همان كسى كه حيات و مرگ به دست او است.
فرياد زد اى بى خبر اين بدست من است، مگر نميبينى مجرم محكوم به اعدام را آزاد مى كنم، و زندانى غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مينمايم؟!
ابراهيم كه در پاسخهاى دندانشكن، فوق العاده مهارت داشت، با استمداد از قدرت نبوت به او گفت تنها حيات و مرگ نيست كه بدست خدا است، همه عالم هستى به فرمان اويند، مگر نميبينى صبحگاهان خورشيد به فرمان او از افق مشرق سر بر مى آورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو ميرود؟ اگر تو حكمروا بر پهنه جهان هستى ميباشى، فردا اين قضيه را عكس كن، تا خورشيد از مغرب سر بر آورد، و در مشرق فرونشيند.
نمرود چنان مبهوت شد كه توانائى سخن گفتن را در برابر او از دست داد (بقره آيه 258).
بدون شك ابراهيم مى دانست كه نمرود در ادعاى قدرت بر حيات و مرگ سفسطه مى كند ولى مهارت او در استدلال اجازه نميداد اين مطلب كه جاى دستاويزى براى دشمن سفسطه باز در آن وجود دارد، تعقيب شود، لذا فورا آن را رها كرد و به چيزى چسبيد كه هيچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!.
هجرت ابراهيم
سرانجام دستگاه حكومت جبار نمرود كه احساس كرد اين جوان كم كم به صورت كانون خطرى براى حكومت خود كامه او در آمده و زبان گويا و فكر توانا و منطق رسايش ممكن است سبب بيدارى و آگاهى توده هاى تحت ستم گردد،
و زنجيرهاى استعمار او را سرانجام پاره كنند و بر او بشورند، تصميم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بت پرستان، كار ابراهيم را يكسره كند و با مراسم خاصى كه در سوره انبياء خواهد آمد، او را در برابر ديدگان همه در ميان درياى آتشى كه بوسيله جهل مردم و جنايت نظام حاكم بر افروخته شده بود، بسوزاند و براى هميشه فكر خود را راحت كند.
اما هنگامى كه آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهيم سالم از آن صحنه بيرون آمد چنان لرزه اى بر دستگاه نمرود وارد گشت كه به كلى روحيه خود را باخت، چرا كه ديگر ابراهيم يك جوان ماجراجو و تفرقه افكن - بر چسبى كه دستگاه نمرود به او ميزدند - نبود، بلكه به عنوان يك رهبر الهى و يك قهرمان شجاع كه مى تواند يك تنه و با دست خالى بر انبوه جباران قدرتمند يورش ببرد، در آمد!
و به همين دليل نمرود و درباريانش كه همچون زالو خون مردم بينوا را مى مكيدند تصميم گرفتند براى ادامه حكومت خود با تمام قوا در برابر ابراهيم بايستند و تا او را نابود نكنند از پاى ننشينند.
از سوى ديگر ابراهيم سهم خود را از آن گروه گرفته بود، يعنى دلهاى آماده به او ايمان آورده بودند، او بهتر ديد كه با جمعيت مؤ منان و هوادارانش سرزمين بابل را ترك گويد، و براى گستردن دعوت حق به سوى شام و فلسطين و مصر سرزمين فراعنه روانه شود، و توانست در آن مناطق حقيقت توحيد را تبليغ نمايد و مؤ منان فراوانى را به سوى پرستش خداوند يگانه بخواند.
آخرين مرحله رسالت ابراهيم
ابراهيم عمرى را به مبارزه با بت پرستى در تمام اشكالش و مخصوصا (انسان پرستى ) گذراند، و توانست دلهاى آمادگان را به نور توحيد روشن سازد، و در كالبد انسانها جان تازه اى دمد و گروههاى زيادى را از زنجير خودكامگان رهائى بخشد.
اكنون بايد در آخرين مرحله عبوديت و بندگى خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد، و به پيشگاهش تقديم كند.
تا از رهگذر آزمايشهاى بزرگ الهى با يك جهش بزرگ روحانى وارد مرحله امامت و پيشوائى انسانها گردد.
و مقارن همين حال پايه هاى خانه توحيد، خانه كعبه را برافرازد، و آن را به صورت يك كانون بى نظير خدا پرستى در آورد، و از همه مؤ منان آماده، به كنگره عظيمى در كنار اين خانه عظيم توحيد، دعوت كند.
ماجراى حسادت (ساره ) زن نخستينش با (هاجر) كنيزى كه او را به همسرى اختيار كرده بود و فرزندى به نام (اسماعيل ) از او يافت، سبب شد كه اين مادر و كودك شير خوار را به فرمان خدا از سرزمين (فلسطين ) به بيابان خشك و تفتيده (مكه ) در لابلاى آن كوههاى زمخت و خشن ببرد.
و آنها را در آن سرزمين كه حتى يك قطره آب در آن پيدا نميشد، به فرمان خدا، و به عنوان يك آزمايش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پيدايش چشمه (زمزم ) و آمدن قبيله (جرهم ) به آن سرزمين و اجازه خواستن براى زندگى در آن منطقه از هاجر كه هر كدام ماجراى طولانى و مفصلى دارد، سبب آبادى اين زمين شد.
ابراهيم از خدا خواسته بود كه آن نقطه را شهرى آباد و پر بركت سازد، و دلهاى مردم را به فرزندانش كه در آن منطقه رو به فزونى بودند، متوجه گرداند.
جالب اينكه بعضى از مورخان نقل كرده اند هنگامى كه ابراهيم هاجر و اسماعيل شير خوار را در مكه گذاشت، و مى خواست از آنجا باز گردد، هاجر او را صدا زد كه اى ابراهيم چه كسى به تو دستور داد ما را در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد، نه حيوان شير دهنده اى، و نه حتى يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟!
ابراهيم در يك جمله كوتاه پاسخ گفت: (پروردگارم مرا چنين دستور داده است ).
هنگامى كه هاجر اين جمله را شنيد گفت اكنون كه چنين است، خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد!.
ابراهيم (كرارا) از فلسطين به قصد زيارت اسماعيل به مكه آمد، و در يكى از همين سفرها بود كه مراسم حج را بجاى آورد، و به فرمان خدا اسماعيل فرزندش را كه به صورت نوجوان برومند و فوق العاده پاك و با ايمان بود به قربانگاه برد، و حاضر شد اين بهترين ميوه شاخسار حياتش را با دست خود در راه خدا قربانى كند.
هنگامى كه اين مهمترين آزمايش را به عاليترين صورتى از عهده بر آمد و تا آخرين مرحله آمادگى خود را در اين راه نشان داد خدا قربانيش را پذيرفت و اسماعيل را براى او حفظ كرد و گوسفندى به عنوان قربانى براى او فرستاد.
سرانجام ابراهيم با ادا كردن حق همه اين امتحانات، و بيرون آمدن از كوره همه اين آزمايشها، به بلندترين مقامى كه يك انسان ممكن است به آن برسد ارتقاء يافت و چنانكه قرآن مى گويد: خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود و او همه آنها را به انجام رساند، و به دنبال آن به او فرمود من ترا امام و پيشوا قرار مى دهم، ابراهيم كه از اين مژده به وجد آمده بود تقاضا كرد كه اين مقام را به بعضى از فرزندان من نيز ببخش، دعاى او مستجاب شد ولى به اين شرط كه اين مقام به كسى كه ظلم و ستم و انحرافى از او سر زده باشد هرگز نخواهد رسيد.
مقام والاى ابراهيم در قرآن
بررسى آيات قرآن نشان مى دهد كه خداوند براى ابراهيم، مقام فوق العاده والائى قرار داده است، مقامى كه براى هيچيك از پيامبران پيشين قائل نشده است.
بزرگى مقام اين پيامبر الهى را از تعبيرات زير به خوبى مى توان دريافت:
1 - خداوند از ابراهيم به عنوان يك (امت ) ياد كرده، و شخصيت او را به منزله يك امت مى ستايد (نحل - 120).
2 - مقام خليل اللهى را به او عطا فرموده است، و اتخذ الله ابراهيم خليلا (نساء 125).
جالب اينكه در بعضى از روايات در تفسير اين آيه مى خوانيم، (اين مقام به خاطر آن بود كه ابراهيم هرگز چيزى از كسى نخواست و هرگز تقاضا كننده اى را محروم نكرد!).
3 - او از نيكان صالحان قانتان صديقان بردباران و وفا كنندگان به عهد بود.
4 - ابراهيم فوق العاده مهمان نواز بود بطورى كه در بعضى از روايات آمده است او را ابو اضياف (پدر مهمانان يا صاحب مهمانان ) لقب داده بودند.
5 - او توكل بى نظيرى داشت، تا آنجا كه در هيچ كار و هيچ حادثه اى نظرى جز به خدا نداشت هر چه مى خواست، از او مى طلبيد و جز در خانه او را نمى كوبيد.
داستان پيشنهاد فرشتگان براى نجات او به هنگامى كه قوم لجوج مى خواستند او را در ميان دريائى از آتش بيفكنند، و عدم قبول اين پيشنهاد از ناحيه ابراهيم در تواريخ ضبط است، او مى گفت: من سر تا پا نيازم اما نه به مخلوق بلكه تنها به خالق!.
6 - او شجاعت بى نظيرى داشت و در برابر سيل خروشان تعصبهاى بت پرستان يك تنه ايستاد و كمترين ترس و وحشتى به خود راه نداد، بتهاى آنها را به باد مسخره گرفت و از بتكده آنها تل خاكى ساخت، و در برابر نمرود و دژخيمانش با شهامت بى نظيرى سخن گفت كه هر يك از آنها در آياتى از قرآن مجيد آمده است.
7 - ابراهيم منطق فوق العاده نيرومندى داشت، در عبارات كوتاه و محكم و مستدل پاسخهاى داندانشكنى به گمراهان مى داد، و با همان منطق رسايش بينى لجوجان را به خاك مى ماليد.
هرگز بخاطر شدت خشونت آنها از كوره در نمى رفت، بلكه با خونسردى كه حاكى از روح بزرگش بود با آنها روبرو مى شد، و با گفتار و رفتارش سند محكوميتشان را به دستشان مى سپرد، كه اين مطلب نيز در داستان محاجه ابراهيم با نمرود، و با عمويش آزر، و با قضات دادگاه بابل، هنگامى كه مى خواستند او را به جرم خداپرستى و بتشكنى محكوم نمايند، به روشنى آمده است.
به آيات زير كه در سوره انبياء آمده است خوب توجه كنيد:
هنگامى كه قضات از او پرسيدند آيا تو هستى كه اين بلا را به سر خدايان ما آورده اى و اينهمه بتهاى كوچك و بزرگ را در هم شكسته اى؟( قالوا انت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم ) .
او در پاسخ براى آنكه آنها را در بن بست شديد قرار دهد، بن بستى كه راه نجات از آن را نداشته باشند گفت: ممكن است اين كار را بزرگ آنها كرده باشد؟ از آنها سؤ ال كنيد اگر سخن مى گويند( قال بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون ) .
با همين يك جمله دشمنان خود را در بن بست شديدى قرار داد، اگر بگويند بتها لال و بسته دهن هستند و قادر به تكلم نيستند، زهى رسوائى با اين خداى گنگ و بى عرضه، و اگر قبول كنند كه آنها قادر به تكلمند بايد بپرسند و جواب بشنوند!
اينجا بود كه وجدان خفته آنها اندكى بيدار شد، و به خويشتن خويش بازگشتند، و از درون خويش فريادى شنيدند كه به آنها مى گفت (شما ظالم و خود خواه و ستمگريد)، نه به خود رحم مى كنيد و نه به جامعه اى كه به آن تعلق داريد( فرجعوا الى انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون ) .
ولى به هر حال لازم بود پاسخى بگويند، لذا با كمال سرشكستگى گفتند تو كه ميدانى اينها سخن نمى گويند( ثم نكسوا على رؤ سهم لقد علمت ما هؤ لاء ينطقون ) .
در اينجا بود كه گفتار كوبنده ابراهيم همچون صاعقه اى بر سر آنها فرود آمد، فرياد زد اف بر شما و بر آنچه غير از خدا مى پرستيد، اى بى عقل ها!( اف لكم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون ) .
سرانجام چون ياراى مقاومت در برابر منطق نيرومند ابراهيم در خود نديدند - - آنچنانكه شيوه همه زورگويان قلدر است - متوسل به زور شدند، و گفتند او را بايد بسوزانيد.
و براى اين كار از تعصبات جاهلانه بت پرستان كمك گرفتند و صدا زدند بشتابيد به يارى خدايانتان اگر توان و قدرتى داريد( قالوا حرقوه و انصروا الهتكم ان كنتم فاعلين ) .
اين يك نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهيم بود.
8 - قابل توجه اينكه قرآن يكى از افتخارات مسلمانها را اين مى شمرد كه آنها بر آئين ابراهيمند و او بود كه نام (مسلمان ) را بر شما گذارد.
حتى براى تشويق مسلمانان به انجام پاره اى از دستورات مهم به آنان گوشزد مى كند كه شما بايد به ابراهيم و يارانش اقتدا جوئيد.
9 - مراسم حج با آنهمه عظمت و شكوهش بوسيله ابراهيم، و به فرمان خدا پايه گذارى شد و به همين جهت نام ابراهيم و خاطره ابراهيم با تمام مراسم حج آميخته است و انسان در هر موقف و هر برنامه اى از اين مراسم بزرگ به ياد اين پيغمبر الهى مى افتد و پرتو عظمت او را در دل خويش احساس مى كند، اصولا انجام مراسم حج بى ياد ابراهيم نامفهوم است!.
10 - شخصيت ابراهيم تا آن حد و پايه بود كه هر گروهى كوشش داشتند او را از خود بدانند يهوديان و مسيحيان هر كدام بر پيوند خويش با ابراهيم تاكيد داشتند، كه قرآن در پاسخ آنها اين واقعيت را بيان داشت كه او تنها يك مسلمان و موحد راستين بود يعنى كسى كه در همه چيز تسليم فرمان خدا بود، جز به او نمى انديشيد و جز در راه او گام بر نمى داشت.
پايان جلد 10 تفسير نمونه