تفسیر نمونه- جلد 15
دسته بندی شرح و تفسیر قرآن
نویسنده آية الله مکارم شيرازي
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404

فهرست مطالب

سوره فرقان 10

آيه (1) و (2) و ترجمه 13

تفسير: 13

نكته: 17

آيه (3) تا (6) و ترجمه 23

تفسير: 23

آيه (7) تا (10) و ترجمه 31

شان نزول: 32

تفسير: 32

آيه (11) تا (16) و ترجمه 41

تفسير: 41

نكته ها: 46

آيه (17) تا (19) و ترجمه 49

تفسير: 49

نكته ها: 51

1 - منظور از معبودها در اينجا كيانند؟ 51

2 - انگيزه انحراف از اصل توحيد 53

3 - واژه بور 55

آيه (20) و ترجمه 56

شان نزول: 56

تفسير: 57

آيه (21) تا (24) و ترجمه 60

تفسير: 60

آيه (25) و (26) و ترجمه 69

تفسير: 69

آيه (27) تا (29) و ترجمه 74

شان نزول: 74

تفسير: 75

نكته: 78

آيه (30) تا (34) و ترجمه 81

تفسير: 81

نكته ها: 86

1 - تفسير جعلنا لكل نبى عدوا 86

2 - اثرات عميق نزول تدريجى قرآن 87

3 - معنى ترتيل در قرآن 90

4 - تفسير يحشرون على وجوههم الى جهنم 91

آيه (35) تا (40) و ترجمه 93

تفسير: 94

نكته ها: 96

1 - مجموعهاى از درسهاى تكان دهنده 100

آيه (41) تا (44) و ترجمه 102

تفسير: 102

نكته ها: 107

آيه (45) تا (50) و ترجمه 114

تفسير: 115

آيه (51) تا (55) و ترجمه 125

تفسير: 125

نكته ها: 135

آيه (56) تا (59) و ترجمه 139

تفسير: 139

نكته ها: 144

آيه (60) تا (62) و ترجمه 147

تفسير: 147

آيه (63) تا (67) و ترجمه 153

تفسير: 153

نكته ها: 160

آيه (68) تا (71) و ترجمه 162

تفسير: 162

آيه (72) تا (76) و ترجمه 171

تفسير: 171

آيه (77) و ترجمه 180

تفسير: 180

نكته: 181

سوره شعراء 185

آيه (1) تا (6) و ترجمه 188

تفسير: 188

نكته ها: 194

آيه (7) تا (9) و ترجمه 196

تفسير: 196

آيه (10) تا (15) و ترجمه 199

تفسير: 199

آيه (16) تا (22) و ترجمه 205

تفسير: 205

آيه (23) تا (29) و ترجمه 213

تفسير: 213

آيه (30) تا (37) و ترجمه 219

تفسير: 219

آيه (38) تا (42) و ترجمه 225

تفسير: 225

آيه (43) تا (51) و ترجمه 229

تفسير: 230

آيه (52) تا (59) و ترجمه 239

تفسير: 239

نكته ها: 243

آيه (60) تا (68)و ترجمه 246

تفسير: 247

نكته ها: 252

1 - عبورگاه بنى اسرائيل: 252

2 - چگونگى نجات بنى اسرائيل و غرق فرعونيان 254

3 - در عين قدرت رحيم است 255

آيه (69)تا (82) و ترجمه 256

تفسير: 257

آيه (83) تا (87) و ترجمه 263

تفسير: 263

آيه (88) تا (104) و ترجمه 268

تفسير: 269

نكته ها: 275

آيه (105) تا (115) و ترجمه 279

تفسير: 280

آيه (116) تا (122) و ترجمه 286

تفسير: 286

آيه (123) تا (135) و ترجمه 290

تفسير: 291

آيه (136) تا (140)و ترجمه 299

تفسير: 299

آيه (141) تا (152) و ترجمه 302

تفسير: 303

نكته: 306

آيه (153) تا (159) و ترجمه 309

تفسير: 309

آيه (160) تا (166) و ترجمه 313

تفسير: 313

آيه (167) تا (175) و ترجمه 320

تفسير: 321

آيه (176) تا (184) و ترجمه 326

تفسير: 327

آيه (185) تا (191) و ترجمه 333

تفسير: 333

نكته ها: 337

آيه (192) تا (197) و ترجمه 341

تفسير: 341

آيه (198) تا (203) و ترجمه 345

تفسير: 345

نكته ها: 348

1 - تعصبات شديد نژادى و قبيلگى 348

2 - تقاضاى بازگشت به دنيا 351

3 - برترى عجم 352

آيه (204) تا (212) و ترجمه 354

تفسير: 354

آيه (213) تا (220) و ترجمه 359

تفسير: 359

نكته ها: 363

1 - تفسير تقلبك فى الساجدين 363

2 - انذار بستگان نزديك (حديث يوم الدار) 365

آيه (221) تا (227) و ترجمه 368

تفسير: 369

نكته ها: 374

1 - چرا پيامبر ( صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را متهم به شعر مى كردند؟ 374

2 - شعر و شاعرى در اسلام 375

3 - ذكر خدا 380

سوره نمل 381

آيه (1) تا (6) و ترجمه 384

تفسير: 384

نكته: 390

آيه (7) تا (14) و ترجمه 392

تفسير: 393

آيه (15) و (16) و ترجمه 403

تفسير: 403

نكته ها: 409

1 - رابطه دين و سياست 409

2 - ابزار حكومت الهى 411

3 - نطق پرندگان 411

4 - روايت نحن معاشر الانبياء لا نورث 414

آيه (17) تا (19)و ترجمه 420

تفسير: 420

نكته ها: 424

1 - آگاهى سليمان از سخن حيوانات 424

2 - سليمان و الهام شكر پروردگار 426

3 - سليمان و عمل صالح 427

آيه (20) تا (25) و ترجمه 429

تفسير: 430

نكته ها: 436

آيه (27) تا (35) و ترجمه 439

تفسير: 440

نكته ها: 446

1 - آداب نامه نگارى 446

2 - آيا سليمان دعوت به تقليد كرد؟ 448

3 - اشارات پر معنى در ماجراى سليمان 448

آيه (36) و (37) و ترجمه 451

تفسير: 451

نكته ها: 454

آيه (38) تا (40) و ترجمه 456

تفسير: 456

نكته ها: 461

1 - پاسخ به چند سؤ ال: 461

2 - قدرت و امانت دو شرط مهم 462

3 - تفاوت علم من الكتاب و علم الكتاب 463

4 - هذا من فضل ربى 464

5 - آصف بن برخيا چگونه تخت ملكه را حاضر ساخت؟ 465

آيه (41) تا (44) و ترجمه 467

تفسير: 468

نكته ها: 473

1 - سرانجام كار ملكه سبا 473

2 - يك جمع بندى كلى از سرگذشت سليمان 474

آيه (45) تا (47) و ترجمه 476

تفسير: 476

نكته: 480

آيه (48) تا (53) و ترجمه 483

تفسير: 484

نكته ها: 488

آيه (54) و (55) و ترجمه 491

تفسير: 491

آيه (56) تا (59) و ترجمه 494

تفسير: 494

آيه (60) تا (64) و ترجمه 499

تفسير: 500

نكته ها: 508

1 - مضطرى كه دعاى او به اجابت مى رسد كيست؟ 508

2 - همه جا دعوت به استدلال منطقى 510

3 - جمع بندى و مرورى بر آيات گذشته 511

آيه (65) تا (68) و ترجمه 512

تفسير: 512

آيه (69) تا (75) و ترجمه 516

تفسير: 517

نكته: 521

آيه (76) تا (81) و ترجمه 523

تفسير: 523

نكته ها: 528

آيه (82) تا (85) و ترجمه 533

تفسير: 533

نكته ها: 538

1 - دابة الارض چيست؟ 538

نكته 3 546

4 - اما فلسفه رجعت 546

نكته 5 548

نكته 6 549

آيه (86) تا (88) و ترجمه 550

تفسير: 550

آيه (89) تا (93) و ترجمه 559

تفسير: 560


سوره فرقان

مقدمه

ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده و 77 آيه است

محتواى سوره فرقان

ايـن سـوره بـه حـكـم آنـكـه از سـوره هـاى مـكـى اسـت بـيـشـتـريـن تـكـيـه اش بـر مـسـائل مـربـوط بـه مـبـداء و معاد، و بيان نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، و مبارزه با شرك و مشركان و انذار از عواقب شوم كفر و بت پرستى و گناه است.

اين سوره در حقيقت از سه بخش تشكيل مى شود:

بـخـش اول كـه آغـاز ايـن سـوره را تشكيل مى دهد منطق مشركان را شديدا در هم مى كوبد، و بهانه جوئيهاى آنها را مطرح كرده و پاسخ مى گويد، و آنها را از عذاب خدا و حساب قيامت و مـجـازاتـهـاى دردنـاك دوزخ بـيـم مـى دهـد، و بـه دنـبـال آن قـسمتهائى از سرگذشت اقوام پيشين را كه بر اثر مخالفت با دعوت پيامبران گرفتار سختترين بلاها و كيفرها شدند، به عنوان درس عبرت، براى اين مشركان لجوج و حق ستيز بازگو مى كند.

در بخش دوم براى تكميل اين بحث قسمتى از دلائل توحيد و نشانه هاى عظمت خدا را در جهان آفـريـنـش، از روشـنـائى آفـتـاب گـرفـتـه، تـا ظـلمـت و تاريكى شب، و وزش بادها، و نـزول بـاران، و زنـده شـدن زمـيـنه اى مرده، و آفرينش آسمانها و زمينها در شش دوران و آفرينش خورشيد و ماه و سير منظم آنها در بروج آسمانى و مانند آن سخن مى گويد.

در حقيقت بخش اول مفهوم (لا اله ) را مشخص مى كند و بخش دوم (الا الله ) را.

بـخـش سـوم فـشـرده بـسـيـار جـامـع و جـالبـى از صفات مؤ منان راستين (عباد الرحمان ) و بـنـدگـان خـالص خـدا اسـت كه در مقايسه با كفار متعصب و بهانه گير و آلوده اى كه در بخش اول مطرح بودند، موضع هر دو گروه كاملا مشخص مى شود و چنانكه خواهيم ديد اين صفات مجموعه اى است از اعتقادات، عمل صالح، مبارزه با شهوات، داشتن آگاهى كافى، و تعهد و احساس مسئوليت اجتماعى.

و نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده كه از قرآن تعبير به فرقان (جدا كننده حق از باطل ) مى كند.

فضيلت سوره فرقان

در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين آمده است: من قراء سورة الفرقان بـعـث يـوم القـيـامـة و هـو مؤ من ان الساعة آتية لا ريب فيها، و ان الله يبعث من فى القبور: كـسـى كـه سـوره فـرقـان را بـخـوانـد (و بـه مـحـتـواى آن بـيـنـديـشـد و در اعـتـقـاد و عـمـل از آن الهام گيرد) روز قيامت مبعوث مى شود در حالى كه در صف مؤ منان به رستاخيز اسـت، كـسـانـى كـه يـقـين داشتند كه قيامت فرا مى رسد و خداوند مردگان را به زندگى جديد باز مى گرداند).

در حـديـث ديـگـرى از (اسـحـاق بـن عـمـار) از حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر (عليها‌السلام ) چـنـيـن نـقـل شـده كـه بـه او فـرمـود: لا تـدع قـرائة سـورة تـبـارك الذى نـزل الفـرقـان على عبده فان من قرئها فى كل ليلة لم يعذبه ابدا و لم يحاسبه و كان مـنـزله فـى الفـردوس الاعلى: (تلاوت سوره تبارك (فرقان ) را ترك مكن چرا كه هر كـس آن را در هـر شـب بـخـوانـد خداوند او را هرگز عذاب نمى كند و او را مورد حساب قرار نمى دهد، و جايگاهش در بهشت برين است ).

و چنانكه در تفسير اين سوره خواهيم ديد آنچنان صفات بندگان خالص خدا در آن تشريح شـده كـه هـر كـس بـراسـتـى آن را از جـان و دل بـخـوانـد و صـفـات و اعمال خود را بر آن منطبق سازد جايگاهش فردوس اعلى است.


آيه (1) و (2) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعلمين نذيرا ) (1)( الذى له مـلك السـمـوت و الا رض و لم يـتـخـذ ولدا و لم يـكـن له شـريـك فى الملك و خلق كل شى ء فقدره تقديرا ) (2)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - زوال نـاپـذيـر اسـت و پـر بـركـت اسـت كـسـى كـه قـرآن را بـر بـنـده اش نازل كرد تا جهانيان را انذار كند (و از عذاب و كيفر الهى بترساند).

2 - خداوندى كه حكومت و مالكيت آسمانها و زمين از آن اوست، و فرزندى براى خود انتخاب نكرد، و شريكى در حكومت و مالكيت ندارد، و همه چيز را آفريد و دقيقا اندازه گيرى نمود.

تفسير:

برترين معيار شناخت

اين سوره با جمله (تبارك ) آغاز مى شود كه از ماده بركت است و مى دانيم بركت داشتن چـيـزى عـبـارت از آن اسـت كـه داراى دوام و خـيـر و نـفـع كامل باشد.

مـى فـرمـايـد: (پر بركت و زوال ناپذير است خدائى كه (فرقان ) را بر بنده اش نـازل كـرد، تـا جـهـانـيـان را انـذار كـنـد)( تـبـارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا ) .

جـالب ايـنـكـه مـبـارك بـودن ذات پـروردگـار بـه وسـيـله نـزول فـرقـان، يـعـنـى قـرآنـى كـه جـدا كـنـنـده حـق از بـاطـل اسـت مـعـرفـى شـده، و ايـن نشان ميدهد كه برترين خير و بركت آن است كه انسان وسيله اى براى شناخت - شناخت حق از باطل - در دست داشته باشد!

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجه است كه (فرقان ) گاه به معنى قرآن و گاه به معنى مـعجزاتى كه روشنگر حق از باطل است، و گاه در مورد تورات به كار رفته است، ولى در اينجا با قرائنى كه در آيه و آيات بعد است منظور قرآن است.

در بـعـضـى از روايـات هـنـگـامى كه از امام صادق (عليها‌السلام ) مى پرسند كه آيا ميان قرآن و فرقان فرقى است؟ مى فرمايد: (قرآن اشاره به مجموع اين كتاب آسمانى است، و فرقان اشاره به آيات محكمات است ).

اين سخن منافات با فرقان بودن همه آيات قرآن ندارد و منظور اين است كه آيات محكمات قرآن مصداق روشنتر و بارزترى براى فرقان و جداسازى

حق از باطل محسوب مى شود.

مـوهـبـت (فـرقـان و شـنـاخـت ) تـا آن حد اهميت دارد كه قرآن مجيد آن را به عنوان پاداش بـزرگ پـرهـيـزكـاران ذكـر كـرده اسـت:( يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا ان تـتـقـوا الله يـجـعـل لكـم فـرقـانـا ) : (اى كـسـانـى كـه ايـمان آورده ايد اگر تقوى پيشه كنيد خداوند فرقان در اختيار شما مى گذارد).

آرى بـدون تـقـوا، شـنـاخـت حـق از بـاطـل مـمـكن نيست، چرا كه حب و بغضها و گناهان حجاب ضخيمى بر چهره حق مى افكند و درك و ديد آدمى را كور مى كند.

به هر حال قرآن مجيد برترين فرقان است.

وسيله شناخت حق از باطل، در تمام نظام حيات بشر است.

وسـيـله شـنـاخت حق از باطل در مسير زندگى فردى و اجتماعى است، و معيار و محكى است در زمينه افكار و عقائد، و قوانين و احكام و آداب و اخلاق.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه مـى گـويـد: (فـرقـان را بـر بـنـده اش نـازل كـرد) آرى مـقـام عـبـوديـت و بـنـدگـى خـالص اسـت كـه شـايـسـتـگـى نـزول فـرقـان و پـذيـرا شـدن مـعـيـارهـاى شـنـاخـت حـق از باطل را به وجود مى آورد.

و بـالاخـره آخـريـن نـكـته اى كه در اين آيه مطرح شده اين است كه هدف نهائى فرقان را انـذار جـهـانـيـان بيان مى كند، انذارى كه نتيجه اش احساس مسئوليت در برابر تكاليف و وظـائفـى اسـت كه بر عهده انسان قرار گرفته و تعبير (للعالمين ) روشنگر اين است كـه آئيـن اسـلام جـنـبـه جـهانى دارد و مخصوص به منطقه و نژاد و قوم معينى نيست، بلكه بـعـضـى از آن اسـتـفـاده خـاتـميت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده اند، چرا كه (عـالمـيـن ) نـه فـقـط از نظر مكانى محدود نيست كه از نظر زمانى هم قيدى ندارد و همه آيندگان را نيز شامل مى شود.(دقت كنيد).

در دومين آيه مورد بحث خداوند را كه نازل كننده فرقان است به چهار صفت توصيف مى كند كـه يـكى در حقيقت پايه و بقيه نتيجه ها و شاخه هاى آن است: نخست مى گويد: او خدائى است كه مالكيت و حكومت آسمانها و زمين منحصر به او است( الذى له ملك السماوات و الارض ) .

آرى او حـاكـم بـر كـل عـالم هـسـتـى و تـمام آسمانها و زمين است، و چيزى از قلمرو حكومت او بـيـرون نـمـى بـاشـد. بـا توجه به مقدم شدن (له ) بر (ملك السماوات ) كه طبق ادبـيات عرب دليل بر انحصار است چنين استفاده مى شود كه حكومت واقعى و فرمانروائى آسمانها و زمين منحصر به او است، چرا كه حكومتش كلى و جاودانى و واقعى است بر خلاف حاكميت غير او كه جزئى و ناپايدار و در عين حال وابسته به او است.

سپس به نفى عقائد مشركان يكى پس از ديگرى پرداخته مى گويد:

(خدائى كه فرزندى براى خود انتخاب نكرد)( و لم يتخذ ولدا ) .

اصولا نياز به فرزند چنانكه قبلا هم گفته ايم يا به خاطر استفاده از نيروى انسانى او در كـارهـا اسـت، يـا بـراى يـارى گرفتن به هنگام ضعف و پيرى و ناتوانى است، و يا بـراى انـس گرفتن در تنهائى است، و مسلم است كه هيچيك از اين نيازها در ذات پاك او راه ندارد.

و بـه ايـن تـرتيب اعتقاد نصارى را به اينكه حضرت مسيح فرزند خدا است و يا يهود كه عزير را فرزند خدا مى دانستند و همچنين اعتقاد مشركان عـرب را نفى مى نمايد. سپس مى افزايد: (او شريكى در مالكيت و حاكميت بر عالم هستى ندارد)( و لم يكن له شريك فى الملك ) .

و اگـر مـشـركـان عـرب، اعتقاد به وجود شريك يا شريكهائى داشتند، و آنها را در عبادت شـريـك خـدا مـى پنداشتند، در شفاعت به آنها توسل مى جستند و در حاجات خود از آنها كمك مـى طـلبيدند، تا آنجا كه با صراحت در هنگام گفتن (لبيك ) براى حج اين جمله و جمله هـائى شـرك آلود و زشت به اين صورت بر زبان جارى مى كردند: لبيك لا شريك لك، الا شـريـكـا هـو لك، تملكه و ما ملك!: (اجابت دعوت تو را كردم اى خدائى كه شريكى ندارى، جز شريكى كه از آن تو است كه تو مالك اين شريكى و مالك مملوك او هستى )!

قرآن همه اين موهومات را نفى و محكوم مى كند.

و در آخرين جمله مى گويد: او تمام موجودات را آفريده، نه تنها آفريده بلكه تقدير و تـدبـيـر و انـدازه گـيـرى آنـهـا را دقـيـقـا مـعـيـن كـرده اسـت )( و خـلق كل شى ء فقدره تقديرا ) .

نـه همچون اعتقاد ثنويين كه بخشى از موجودات اين عالم را مخلوق (يزدان ) مى دانستند و بـخـشـى را مـخـلوق (اهـريـمـن!) و به اين ترتيب آفرينش و خلقت را در ميان يزدان و اهـريـمـن تـقـسـيـم مـى كـردنـد چـرا كـه دنيا را مجموعه اى از خير و شر و نيكى و بدى مى پنداشتند، در حالى كه از ديدگاه يك موحد راستين در عالم هستى چيزى جز خير نيست و اگر شـرى مـى بـيـنـيـم يـا جـنـبـه نـسـبـى دارد يـا عـدمـى و يـا نـتـيـجـه اعمال ما است (دقت كنيد).

نكته:

اندازه گيرى دقيق موجودات

نـه تـنـها نظام حساب شده و متقن جهان از دلايل محكم توحيد و شناسائى خدا است كه اندازه گـيـرى دقـيـق آن نـيـز دليل روشن ديگرى مى باشد، ما هرگز نمى توانيم اندازه گيرى مـوجـودات مـخـتـلف ايـن جـهـان و كـمـيـت و كـيـفـيـت حـسـاب شـده آنـرا معلول تصادف بدانيم كه با حساب احتمالات سازگار نيست.

دانشمندان در اين زمينه مطالعاتى كرده و پرده از روى اسرارى برداشته اند كه انسان را در اعـجاب عميقى فرو مى برد آنچنان كه بى اختيار زبان او به ستايش از عظمت و قدرت پروردگار مترنم ميگردد.

در اينجا گوشه اى از آن را از نظر شما مى گذرانيم.

دانـشـمـنـدان مـى گـويـنـد اگر قشر خارجى كره زمين ده پا كلفت تر از آنچه هست مى بود اكسيژن يعنى ماده اصلى حيات وجود پيدا نمى كرد، يا هر گاه عمق درياها چند پا بيشتر از عـمـق فـعلى بود كليه اكسيژن و كربن زمين جذب مى شد، و ديگر امكان هيچگونه زندگى نـبـاتـى يـا حـيـوانـى در سـطـح خـاك بـاقـى نـمـى مـانـد، بـه احـتـمـال قـوى كليه اكسيژن موجود را قشر زمين و آب درياها جذب مى كردند و انسان براى نـشـو و نـمـاى خـود بايد منتظر بنشيند تا نباتات برويند و از پرتو وجود آنها اكسيژن لازم بانسان برسد.

بـا حـسـابـهـاى دقـيقى كه بعمل آمده معلوم شده است اكسيژن براى تنفس انسان ممكن است از مـنـابـع مـخـتـلف به دست آيد، اما نكته مهم آنست كه مقدار اين اكسيژن درست باندازه اى كه براى تنفس ما لازم است در هوا پخش شده.

اگـر هـواى مـحيط زمين اندكى از آنچه هست رقيقتر مى بود اجرام سماوى و شهاب هاى ثاقب كه هر روز به مقدار چند ميليون عدد به آن اصابت مى كنند و در همان فضاى خارج منفجر و نابود مى شوند دائما به سطح زمين مى رسيدند، و هر گوشه آنرا مورد اصابت قرار مى دادند!

ايـن اجـرام فـلكـى بـه سـرعـت هـر ثـانـيـه از 6 تـا چـهـل مـيـل حـركـت مى كنند و به هر كجا برخورد كنند ايجاد انفجار و حريق مى نمايند، اگر سرعت حركت اين اجرام كمتر از آنچه هست مى بود، مثلا به اندازه سرعت يك گلوله بود، همه آنها به سطح زمين مى ريختند، و نتيجه خرابكارى آنها معلوم بود.

اگر خود انسان در مسير كوچك ترين قطعه اين اجرام سماوى واقع شود شدت حرارت آنها كه با سرعتى معادل نود برابر سرعت گلوله حركت مى كنند او را تكه پاره و متلاشى مى سازد.

غـلظـت هـواى مـحيط زمين به اندازه اى است كه اشعه كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به سوى زمين عبور مى دهد، و كليه ميكربهاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ويتامينهاى مفيد را ايجاد مى نمايد.

بـا وجـود بـخـارهـاى مختلفى كه در طى قرون متمادى از اعماق زمين بر آمده و در هوا منتشر شده است، و غالب آنها هم گازهاى سمى هستند معهذا هواى محيط زمين آلودگى پيدا نكرده، و هميشه به همان حالت متعادل كه براى ادامه حيات انسانى مناسب باشد باقى مانده است.

دسـتـگـاه عـظـيـمـى كـه ايـن مـوازنـه عـجـيـب را ايـجـاد مـيـنـمـايـد و تـعـادل را حـفـظ مـيـكـنـد هـمـان دريـا و اقـيـانـوس اسـت كـه مواد حياتى و غذائى و باران و اعـتـدال هـوا و گـياهان و بالاخره وجود خود انسان از منبع فيض آن سرچشمه ميگيرد، هر كس كـه درك مـعـانـى مـيـكـنـد بـايـد در مقابل عظمت دريا سر تعظيم فرود آورد و سپاس گزار موهبتهاى آن باشد!...

تناسب عجيب و تعادل بسيار دقيقى كه بين (اكسيژن و اسيد كربونيك بـر قـرار گـرديـده تـا حـيـات حيوانى و گياهى به وجود آيد جلب توجه همه متفكرين را كرده، و آنها را به انديشه واداشته است.

امـا اهـمـيـت حـيـاتـى اسيد كربونيك هنوز در نظر بسيارى از مردم مكتوم مى باشد، نا گفته نماند كه اسيد كربونيك همان گازى است كه نوشابه هاى گازدار را با آن درست ميكنند، و در ميان مردم معروف است.

اسيد كربونيك گاز سنگين و غليظى است كه خوشبختانه نزديك به سطح زمين قرار دارد و تجزيه آن از اكسيژن به زحمت و اشكال انجام ميگيرد، وقتى آتشى افروخته ميشود چوب كه خود مركب از اكسيژن و كربن و ئيدروژن است بر اثر حرارت تجزيه شيميائى ميشود، و كـربـن با نهايت سرعت با اكسيژن آميخته و تشكيل اسيد كربونيك ميدهد ئيدروژن آن نيز بـا هـمـان شتاب با اكسيژن آميخته و تشكيل بخار آب مى دهد، دود عبارت از كربن خالص و تـركـيـب نـشـده است. انسان هنگام تنفس مقدارى اكسيژن فرو مى برد، و خون آن را در تمام قـسـمـتـهـاى بـدن توزيع ميكند، و همين اكسيژن غذا را در سلولهاى مختلف آهسته و آرام و با حـرارتى ضعيف ميسوزاند، و اسيد كربنيك و بخار آب آن خارج مى شود به همين جهت وقتى از راه شوخى گفته ميشود فلانى مانند (تنور) آه ميكشد حقيقت واقعى اظهار شده است!.

گـاز اسـيـد كـربـونـيـكـى كـه بـر اثـر احـتـراق غـذا در سـلولهـا ايـجـاد مـيـشـود داخـل ريـه مـيگردد، با تنفسهاى بعدى از بدن خارج شده، و به هواى محيط برميگردد به اين ترتيب كليه جانوران اكسيژن استنشاق ميكنند، و اسيد كربونيك بيرون ميدهند.

چقدر شگفت آور است طريقه كنترل و موازنه در اين عالم در نتيجه همين مـوازنـه طـبـيـعـت مـانـع آن شده است كه حيوانات هر قدر هم بزرگ يا درنده و سبع باشند بـتـوانـنـد بـر دنيا تسلط يابند، فقط انسان اين موازنه طبيعت را بهم ميزند، و نباتات و حـيـوانـات را از مـحلى به محل ديگر منتقل مينمايد، و اتفاقا به فوريت هم جريمه اين شوخ چـشـمى خود را ميپردازد، زيرا آفات نباتى و امراض حيوانى خسارت جبران ناپذير به او ميزند!

داستان ذيل مثل بسيار خوبى است كه نشان ميدهد انسان براى ادامه حيات خود چگونه بايد رعايت اين كنترل و موازنه را بنمايد:

چـنـدين سال قبل در استراليا نوعى از بوته معروف به (كاكتوس ) را كنار نرده هاى مزارع مى كاشتند و چون حشره دشمن اين نبات در آن موقع در استراليا وجود نداشت بوته كـاكـتـوس شـروع بـه ازديـاد و تـوسـعه عجيب نمود، ديرى نگذشت كه مساحتى به اندازه سـطـح جـزيره انگلستان را فرا گرفت، و مردم را از قرا و قصبات بيرون كرد، و زراعت آنها را منهدم نمود، و امر كشاورزى را مختل و غير ممكن ساخت.

سـاكـنين محل آنچه وسيله در دسترس خود داشتند بكار بردند و نتيجه نگرفتند، استراليا در خطر آن قرار گرفت كه قشون بى صدا و لجوج گياه كاكتوس آن را بالمره در حيطه تـصـرف خـود درآورده! عـلمـا و متخصصين در صدد چاره جوئى اين خطر برآمدند و به اين منظور دور عالم را تجسس كردند تا عاقبت حشرهاى را يافتند كه منحصرا با ساق و برگ و ته كاكتوس تغذيه ميكند و جز آن غذاى ديگر نميخورد، و به سهولت هم زاد و ولد ميكند و در استراليا دشمنى ندارد.

در اين مورد حيوان بر نبات غلبه كرد و امروز خطر هجوم كاكتوس به كلى بر طرف شده اسـت، و بـا معدوم شدن كاكتوس حشرات مزبور هم از ميان رفتند و فقط عده قليلى باقى مـانـد كـه پـيـوسـتـه مـقـدار نـمـو و تـوسـعـه كـاكـتـوس را كنترل كنند! آفرينش اين كنترل و تعادل را در طبيعت بر قرار كرده و بسيار هم مفيد واقع گرديده است.

چـه شـده اسـت كـه پـشـه مـالاريـا سـطـح زمـيـن را فـرا نـگـرفـتـه، و بـاعـث انـهـدام نـسل انسانى نشده است؟ در حالى كه پشه معمولى حتى در نواحى قطبى نيز فراوان است؟

يـا چـه شـده اسـت كه پشه تب زرد كه در موقعى تا نزديكيهاى نيويورك آمده بود دنيا را ويـران نـكـرد؟ يـا چـه شـده اسـت كـه مـگـس ‍ خواب آور طورى آفريده شده كه جز در مناطق گـرمـسير استوائى نميتواند زيست نمايد نسل آدمى را از روى زمين بر نداشته است؟! (همه اينها از طريق يك نظام كنترل حساب شده جلوگيرى گرديده ).

كـافـى اسـت بـه يـاد آوريـم كـه در طـول زمان با چه آفات و امراضى دست به گريبان بـودهـايـم، و چـگـونـه تـا ديـروز وسـيـله مـدافـعـه در مـقـابل آنها را نداشته و از هيچ يك از اصول بهداشت نيز اطلاعى نداشته ايم آنوقت متوجه ميشويم كه وجود ما با چه طرز حيرت آورى محفوظ و مصون مانده است.


آيه (3) تا (6) و ترجمه

( و اتخذوا من دونه ءالهة لا يخلقون شيا و هم يخلقون و لا يملكون لا نفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا ) (3)( و قـال الذيـن كـفـروا إ ن هـذا إ لا إ فـك افترئه و أ عانه عليه قوم أخرون فقد جاءو ظلما و زورا ) (4)( و قالوا أسطير الا ولين اكتتبها فهى تملى عليه بكرة و أصيلا ) (5)( قل أنزله الذى يعلم السر فى السموت و الا رض إ نه كان غفورا رحيما ) (6)

ترجمه:

3 - آنـهـا غـيـر از خـداونـد مـعبودانى براى خود برگزيدند، و معبودانى كه چيزى را نمى آفـريـنـند بلكه خودشان مخلوقند، مالك زيان و سود خود نيستند و نه مالك مرگ و حيات و رستاخيزشان.

4 - و كافران گفتند اين فقط دروغى است كه او ساخته و گروهى او را بر اين كار يارى داده اند آنها (با اين سخن ) ظلم و دروغ بزرگى

5 - و گـفـتـند اين همان افسانههاى پيشينيان است كه وى آنرا رونويس كرده، و هر صبح و شام بر او املا ميشود.

6 - بـگـو: كـسـى آنـرا نازل كرده است كه اسرار آسمانها و زمين را ميداند، او غفور و رحيم بوده و هست.

تفسير:

تهمتهاى رنگارنگ.

اين آيات در حقيقت دنبالهاى است براى بحثى كه در آيات گذشته در مورد مبارزه با شرك و بـت پـرسـتـى، و سـپـس ادعـاهـاى بـى پـايه بت پرستان در باره بتها، و اتهاماتشان درباره قرآن و شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است.

آيـه نخست مشركان را در واقع به محاكمه ميكشد و براى برانگيختن وجدان آنها، با منطقى روشـن و سـاده و در عـين حال قاطع و كوبنده سخن ميگويد ميفرمايد: (آنها خدايانى غير از پـروردگـار عـالم كـه اوصـافـش قـبلا گذشت، انتخاب كردند، خدايانى كه مطلقا خالق چيزى نيستند بلكه خودشان مخلوقند)

( و اتخذوا من دون الله الهة لا يخلقون شيئا و هم يخلقون ) .

معبود حقيقى، خالق عالم هستى است، در حالى كه آنها درباره بتها چنين ادعائى را نداشتند بلكه آنها را (مخلوق ) خدا ميدانستند.

وانگهى انگيزه آنها براى پرستش بتها چه ميتواند باشد؟ (بتهائى كه حتى مالك سود و زيـان خود و مالك مرگ و حيات و رستاخيز خويش نيستند) تا چه رسد به ديگران( و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حياتا و لا نشورا ) .

اصولى كه براى انسان اهميت دارد همين پنج امر است: مساله سود و زيان و مرگ و زندگى و رستاخيز.

براستى اگر كسى مالك اصلى اين امور نسبت به ما باشد شايسته پرستش اسـت، امـا آيـا ايـن بـتـهـا هرگز قادر بر اين امور در مورد خودشان هستند تا چه رسد به اينكه عابدان خود را بخواهند در اين جهات زير پوشش حمايت خويش قرار دهند؟

ايـن چـه منطق رسوائى است كه انسان به دنبال موجودى بيفتد و سر بر آستان آن بگذارد كه هيچگونه اختيارى از خود در مورد خويشتن ندارد تا چه رسد به ديگران؟!

ايـن بـتـهـا نـه تـنـهـا در ايـن دنـيـا مـشـكـلى را بـراى بـنـدگـان خـود حل نميكند كه در قيامت نيز كارى از آنها ساخته نيست.

ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـيدهد كه اين گروه از مشركان كه مخاطب در اين آيات هستند معاد را به نـوعـى پـذيـرفـتـه بودند (هر چند معاد روحانى نه جسمانى ) يا اينكه قرآن حتى با عدم اعتقاد آنها بمسئله معاد، مطلب را مسلم گرفته، و به طور قاطع در اين زمينه با آنها سخن مـيـگـويـد، و اين معمول است كه گاهى انسان با كسى كه منكر حقيقتى است روبرو ميشود اما سـخـنـان خـود را بـدون اعـتـنـا بـه افـكـار او بـر طـبـق افـكار خويش قاطعانه بيان ميكند، بـخـصوص اينكه يك دليل ضمنى نيز در خود آيه براى مساله معاد نهفته شده است، زيرا هنگامى كه خالقى، مخلوقى مى آفريند، و مالك موت و حيات و سود و زيان او است، بايد هـدفـى از خـلقـت او داشـتـه بـاشـد، و ايـن هـدف در مـورد انـسـانـهـا بـدون قـبـول رسـتـاخـيـز امـكـان پـذيـر نيست، چرا كه اگر با مردن انسان همه چيز پايان يابد زندگى پوچ خواهد بود و دليل بر اين است كه آن خالق حكيم نبوده است.

ضـمـنـا اگـر مـى بـيـنـيـم مـسـاله (ضـرر) در آيـه قـبـل از (نـفـع ) قـرار گـرفـتـه بـراى ايـن اسـت كـه انـسـان در درجـه اول از زيان وحشت دارد، و جمله دفع ضرر اولى از جلب منفعت است، به صورت يك قانون عقلائى در آمده است.

و نـيـز اگر (ضرر) و (نفع ) و (موت ) و (حيات ) و (نشور) به صورت نكره آمـده، بـراى بـيـان اين حقيقت است كه اين بتها حتى در يك مورد مالك سود و زيان و مرگ و زندگى و رستاخيز نيستند. تا چه رسد نسبت به همگان.

و اگـر (لا يـمـلكـون ) و (لا يـخـلقـون ) بـه صـورت (جـمـع مـذكـر عـاقـل ) ذكـر شـده (در حـالى كـه بـتـهـاى سـنـگـى و چـوبـى كـمـتـريـن عـقـل و شـعـورى نـدارنـد) به خاطر آن است كه هدف از اين سخن تنها بتهاى سنگ و چوبى نـيـسـت، بـلكـه گـروهـى اسـت كـه فـرشـتـگـان يـا حضرت مسيح را عبادت ميكردند و چون عـاقـل و غـيـر عـاقـل در مـعـنـى ايـن جـمـله جـمـعـنـد، هـمـه را بـه صـورت عاقل ذكر كرده و به اصطلاح ادبى از باب تغليب است.

و يا در اين تعبير طبق اعتقاد طرف سخن گفته شده تا عجز و ناتوانى آنها را مشخص كند، يـعـنـى شـمـا كـه ايـنـهـا را صـاحـب عـقـل و شـعـور مـيـدانـيـد، بـا ايـن حال چرا نميتوانند زيانى از خود دفع كنند و يا منفعتى جلب نمايند؟!

آيه بعد به تحليلهاى كفار و يا صحيحتر بهانه جوئيهاى آنها، در برابر دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرداخته چنين ميگويد: كافران گفتند: اين فقط دروغى است كـه او سـاخـتـه و پـرداخـتـه اسـت، و گـروهـى نـيـز او را بـر ايـن كـار يارى داده اند!( و قال الذين كفروا ان هذا الا افك افتراه و اعانه عليه قوم آخرون ) .

در واقـع آنـهـا بـراى ايـنـكـه شانه از زير بار حق خالى كنند - همانند همه كسانى كه در طـول تـاريـخ تـصـمـيـم بـه مـخـالفـت رهـبران الهى داشتند - نخست او را متهم به افترا و دروغـگـوئى كـردنـد و مـخصوصا براى اينكه قرآن را تحقير كنند از كلمه (هذا) (اين ) استفاده كردند.

سـپـس بـراى ايـنـكه اثبات كنند او به تنهائى قادر بر آوردن چنين سخنانى نيست، زيرا آوردن چـنـيـن سـخـنان پرمحتوائى هر چه باشد نياز به قدرت علمى فراوانى دارد، و آنها مايل نبودند اين را بپذيرند و نيز براى اينكه بگويند اين يك برنامه ريشه دار و حساب شده است گفتند: او در اين كار تنها نبوده بلكه جمعى وى را يـارى كـرده انـد، و حـتـمـا تـوطـئه اى در كـار اسـت و بـايـد در مقابل آن ايستاد!

بـعضى از مفسران گفته اند منظور از قوم آخرون (گروهى ديگر) جماعتى از يهود بودند، و بـعـضـى گفته اند منظور آنها سه نفر از اهل كتاب به نام عداس و يسار و حبر (يا جبر) بوده.

بـه هـر حـال چـون ايـن قـبيل مطالب در ميان مشركان مكه وجود نداشت، و بخشى از آن مانند سـرگـذشـت پـيـامبران پيشين نزد يهود و اهل كتاب بودآنها ناچار بودند در اين تهمت پاى خـود اهـل كـتـاب را نـيـز بـه مـيـان كـشـنـد، تـا موج اعجاب مردم را از شنيدن اين آيات فرو بنشانند.

ولى قـرآن در جـواب آنها فقط يك جمله ميگويد و آن اينكه: (آنها با اين سخن خود مرتكب ظلم و هم دروغ و باطل شدند (فقد جائوا ظلما و زورا).

(ظلم ) از اين نظر كه مردى امين و پاك و راستگو همچون پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را مـتـهـم بـه دروغ و افـتـرا بـر خـدا بـا هـمـدسـتـى جـمـعـى از اهـل كـتـاب كـردنـد، و بـه مـردم و خـود نـيـز سـتـم نـمـودنـد، و دروغ و باطل از اين نظر كه سخن آنها كاملا بى اساس بود، زيرا بارها پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنـهـا را دعـوت به آوردن سورهها و آياتى همچون قرآن كرده بود و آنها در برابر اين تحدى عاجز و ناتوان شده بودند. اين خود نشان ميداد كه اين آيات ساخته مغز بـشـر نـيست چرا كه اگر چنين بود آنها نيز مى توانستند با كمك گرفتن از جماعت يهود و اهل كتاب نظير

آن را بـيـاورنـد، بـنـابـرايـن عـجـزشـان دليـل بـر دروغـشـان و دروغـشـان دليل بر ظلمشان است.

بـنـابراين جمله كوتاه (فقد جائوا ظلما و زورا) پاسخى است رسا و گويا در برابر ادعاهاى بى اساس آنان.

واژه (زور) (بـر وزن كـور) در اصـل از (زور) (بر وزن غور) به معنى قسمت بالاى سـيـنـه، گـرفـتـه شـده، سـپـس بـه هـر چـيـز كـه از حـد وسـط مـتـمـايـل شـود، اطـلاق گـرديـده و از آنـجـا كـه دروغ از حـق مـنـحـرف شـده و بـه باطل گرائيده به آن زور ميگويند.

آيـه بـعـد بـه يـكـى ديـگر از تحليلهاى انحرافى و بهانه هاى واهى آنان در مورد قرآن پرداخته، ميگويد: (آنها گفتند اين همان افسانه هاى پيشينيان است كه وى آن را رونويس كرده )!( و قالوا اساطير الاولين اكتتبها ) .

او در واقـع از خـود چـيـزى نـدارد، نه علم و دانشى و نه ابتكارى، تا چه رسد به وحى و نبوت، او از جمعى كمك گرفته و مشتى از افسانه هاى كهن را گردآورى نموده و نام آن را وحى و كتاب آسمانى گذارده است.

او بـراى رسـيـدن بـه ايـن مقصد، همه روز از ديگران بهره گيرى ميكند (و اين كلمات هر صبح و شام بر او املا ميشود)!( فهى تملى عليه بكرة و اصيلا ) .

او در مـواقـعـى كـه مـردم كـمـتر در صحنه حضور دارند، يعنى به هنگام صبح و هنگام شام براى منظور خود كمك مى گيرد.

ايـن سـخـن در حـقـيـقـت تـفـسـيـر و تـوضـيـحـى اسـت بـر تـهـمـتـهـائى كـه در آيـه قبل از آنها نقل شده بود.

آنـهـا در ايـن چـنـد جـمـله كـوتـاه مـى خـواسـتـنـد، چـنـد نـقـطـه ضـعـف بـر قـرآن تحميل كنند:

نخست اينكه قرآن مطلقا مطلب تازه اى ندارد و مشتى از افسانه هاى پيشين است!

ديـگـر ايـنـكه پيامبر اسلام حتى يك روز بدون كمك ديگران نمى تواند به كار خود ادامه دهد، بايد صبح و شام مطالب را بر او املا كنند و او بنويسد.

و ديـگـر ايـنـكـه او خواندن و نوشتن را ميداند، و اگر ميگويد درس نخوانده ام اين هم سخن خلافى است!

در واقـع آنـهـا با اين دروغها و تهمتهاى واضح مى خواستند مردم را از گرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـراكـنـده كـنـنـد، در حـالى كـه تـمـام كـسـانـى كـه عـقـل داشـتـند و در آن جامعه مدتى زندگى كرده بودند به خوبى ميدانستند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـزد كـسـى درس نـخـوانـده بـود، بـعـلاوه بـا جـمـعـيـت يـهـود و اهل كتاب سر و كارى نداشت، و اگر همه روز صبح و شام از ديگران الهام ميگرفت چگونه مـمـكـن بود بر كسى مخفى شود؟ از اين گذشته آيات قرآن در سفر و حضر در ميان جمع و در تنهائى و در همه حال بر او نازل ميشد.

عـلاوه بـر هـمـه ايـنـهـا قرآن مجموعهاى بود از تعليمات اعتقادى، احكام عملى، قوانين، و قـسـمـتـى از سـرگـذشـت پـيـامـبـران، چـنـان نـبـود كـه هـمـه قرآن را سرگذشت پيامبران تـشـكـيل دهد، و تازه آنچه از سرگذشت اقوام پيشين در قرآن آمده بود شباهتى با آنچه در عـهـديـن (تورات و انجيل تحريف يافته ) و افسانه هاى خرافى عرب موجود بود نداشت، چرا كه آنها پر از خرافات بود، و اينها پيراسته از خرافات كه اگر اين دو را در كنار هم بگذاريم و مقايسه كنيم حقيقت امر به خوبى روشن ميشود.

لذا آخرين آيه مورد بحث، به عنوان پاسخگوئى به اين اتهامات بى پايه ميفرمايد:

(بـگـو كـسـى آن را نـازل كرده است كه اسرار آسمانها و زمين را مى داند)

( قل انزله الذى يعلم السر فى السماوات و الارض ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه مـحـتـواى اين كتاب و اسرار گوناگونى كه از علوم و دانشها، تاريخ اقوام پيشين، قوانين و نيازهاى بشرى، و حتى اسرارى از عالم طبيعت و اخبارى از آينده در آن اسـت نشان ميدهد كه ساخته و پرداخته مغز بشر نيست، و با كمك اين و آن تنظيم نشده، بلكه مولود علم كسى است كه آگاه از اسرار آسمان و زمين است و علم او بر همه چيز احاطه دارد.

ولى با اين همه راه بازگشت را به روى اين كج انديشان مغرض و دروغگويان رسوا باز ميگذارد و در پايان آيه ميگويد: درهاى توبه و بازگشت به سوى خدا به روى همه شما باز است چرا كه او غفور و رحيم بوده و هست( انه كان غفورا رحيما ) .

بـه مـقـتـضـاى رحـمـتـش، پـيـامـبـران را ارسـال و كـتـب آسـمـانـى را نـازل نـموده، و به مقتضاى غفوريتش گناهان بى حساب شما را در پرتو ايمان و توبه مى بخشد.


آيه (7) تا (10) و ترجمه

( و قـالوا مـال هـذا الرسـول يـأ كـل الطـعـام و يـمـشـى فـى الا سـواق لو لا أنزل إليه ملك فيكون معه نذيرا ) (7)( أو يـلقـى إليـه كـنـز أو تـكـون له جـنـة يـأ كـل مـنـهـا و قال الظلمون إن تتبعون إلا رجلا مسحورا ) (8)( انظر كيف ضربوا لك الا مثل فضلوا فلا يستطيعون سبيلا ) (9)( تـبـارك الذى إن شـاء جـعـل لك خـيـرا مـن ذلك جـنـت تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـر و يجعل لك قصورا ) (10)

ترجمه:

7 - و گفتند چرا اين رسول غذا ميخورد؟ و در بازارها راه ميرود؟ (نه سنت فرشتگان دارد و نـه روش شـاهـان!) چـرا فـرشـته اى بر او نازل نشده كه همراه وى مردم را انذار كند؟ (و گواه صدق دعوت او باشد).

8 - يا گنجى از آسمان براى او فرستاده شود يا باغى داشته باشد كه از (ميوه )

(و امرار معاش كند) و ستمگران گفتند شما تنها از يك انسان مجنون پيروى ميكنيد!

9 - بـبـيـن چـگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند، آنچنانكه قدرت پيدا كردن راه را ندارند!

10 - زوال نـاپـذيـر و بـزرگ است خدائى كه اگر بخواهد براى تو بهتر از اين ميدهد، بـاغـهـائى كه از زير درختانش نهرها جارى باشد و (اگر بخواهد) براى تو قصرهائى مجلل قرار ميدهد.

شان نزول:

در روايـتـى از امـام حـسـن عسكرى (عليها‌السلام ) ميخوانيم كه فرمود: از پدرم امام دهم سؤ ال كـردم: آيـا پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با يهود و مشركان در برابر سـرزنـشـهـا و بـهـانـه گـيـريـهـايـشـان بـه بـحـث و گـفـتـگـو و استدلال مى پرداخت؟

پـدرم فـرمـود: آرى، بارها چنين شد، از جمله اينكه روزى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در كـنـار خـانـه خـدا نشسته بود، عبد الله بن ابى اميه مخزومى در برابر او قرار گـرفـت و گـفت: اى محمد تو ادعاى بزرگى كردهاى، و سخنان وحشتناكى ميگوئى! تو چـنـيـن مـيـپـنـدارى كـه رسـول پـروردگـار عـالميانى، اما پروردگار جهانيان و خالق همه مـخـلوقـات شايسته نيست، رسولى مثل تو - انسانى همانند ما - داشته باشد، تو همانند ما غـذا مـيـخـورى، و هـمـچون ما در بازارها راه ميروى! پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عـرضـه داشت: بار پروردگارا تو همه سخنان را مى شنوى و به هر چيز عالمى، آنچه را بـندگان تو ميگويند ميدانى (خودت پاسخ آنها را بيان فرما) در اين هنگام آيات فوق نازل شد و به بهانه گيريهاى آنها پاسخ داد.

تفسير:

چرا اين پيامبر گنجها و باغها ندارد؟

از آنـجـا كـه در آيات گذشته بخشى از ايرادهاى كفار درباره قرآن مجيد مطرح گرديد و به آن پاسخ داده شد، در آيات مورد بحث بخش ديگرى را كه مربوط به رسالت شخص پيامبر است مطرح كرده و پاسخ مى گويد.

مـى فـرمـايـد: (آنها گفتند چرا اين رسول، غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود)؟!( و قالوا ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق ) .

اين چه پيامبرى است كه همچون افراد عادى نياز به تغذيه دارد، و در بازارها براى كسب و تـجـارت، و يا خريد نيازمنديهاى خود راه مى رود اين نه سنت رسولان است، و نه شيوه ملوك و پادشاهان! در حالى كه او مى خواهد هم ابلاغ دعوت الهى كند و هم بر همه ما حكومت نمايد!.

اصـولا آنـهـا مـعـتـقـد بـودنـد افـراد با شخصيت نبايد شخصا براى رفع حوائج خود به بـازارهـا گـام بـگـذارنـد، بـايـد مـامـوران و خـدمـتـگـذاران را بـه دنبال اين كار بفرستند.

سـپـس افـزودنـد: (چرا لااقل فرشته اى از سوى خدا بر او فرستاده نشده كه به عنوان گـواه صـدق دعـوتـش، هـمـراه او، مـردم را انـذار كـنـد؟!( لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا ) .

بسيار خوب به فرض كه قبول كنيم رسول خدا مى تواند انسان باشد، ولى آخر چرا يك انـسـان تـهـى دست و فاقد مال و ثروت؟ (چرا گنجى از آسمان براى او نفرستاد، و يا لااقل چرا باغى ندارد كه از آن بخورد و امرار معاش كنند)؟!

( او يلقى اليه كنز او تكون له جنة ياكل منها ) .

و بـاز بـه ايـنـهـا قـناعت نكردند و سرانجام با يك نتيجه گيرى غلط او را متهم به جنون ساختند چنانكه در پايان همين آيه مى خوانيم: و ستمگران گفتند اى مردمى كه به او ايمان آورده ايـد شـما تنها از يك انسان مجنون و كسى كه مورد سحر ساحران قرار گرفته است پيروى مى كنيد)!( و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا ) .

چرا كه آنها معتقد بودند ساحران مى توانند در فكر و هوش افراد دخالت كنند و سرمايه عقل را از آنها بگيرند!.

از مـجـمـوع آيـات فـوق چـنـيـن اسـتفاده مى شود كه آنها در واقع چند ايراد واهى به پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشتند كه مرحله به مرحله از گفتار خود عقب نشينى مى كردند.

نـخـسـت معتقد بودند اصلا او بايد فرشته باشد، اينكه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود مسلما فرشته نيست!

بـعـد گفتند: بسيار خوب اگر فرشته نيست لااقل فرشته اى به عنوان معاونت همراه او از سوى خدا اعزام گردد.

باز هم از اين هم تنزل كردند و گفتند به فرض كه پيامبر خدا بشر باشد بايد گنجى از آسمان به سوى او انداخته شود!، تا دليل بر اين باشد كه او مورد توجه خدا است!

و در آخـريـن مـرحـله گـفـتـنـد: بـه فـرض كـه هـيـچـيـك از ايـنـهـا را نـداشـتـه بـاشـد لااقـل بـايد آدم فقيرى نباشد، مانند يك كشاورز مرفه، باغى در اختيارش باشد كه از آن زندگى خود را تامين كند!

اما متاسفانه او فاقد همه اينها است و باز هم مى گويد پيغمبرم!!

و در پـايـان نـتـيـجـه گـيـرى كـردنـد كـه ايـن ادعـاى بـزرگ او در چـنـيـن شـرائطـى دليل بر آن است كه عقل سالمى ندارد!

آيـه بـعـد پـاسـخ همه اينها را در يك جمله كوتاه چنين بيان مى كند: (ببين چگونه براى تـو مثلها زدند، و به دنبال آن گمراه شدند، آنچنان كه قدرت پيدا كردن راه را ندارند)( انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا ) .

ايـن جـمـله تـعـبـيـر گـويـائى اسـت از ايـن واقـعـيـت كـه آنـهـا در مـقـابـل دعـوت حـق و قـرآنـى كـه محتواى آن شاهد گوياى ارتباطش با خدا است به يك مشت سـخـنان واهى و بى اساس دست زده و مى خواهند با اين حرفهاى بى پايه، چهره حقيقت را بپوشانند.

ايـن درسـت به اين ماند كه شخصى در مقابل استدلالات منطقى ما به يك مشت بهانه جوئيها كـه آثـار سستى آن كاملا نمايان است دست بزند، ما بى اينكه بخواهيم تك تك از سخنان او را پـاسـخ دهـيـم مـى گـوئيـم بـبـيـن بـا چـه حـرفـهـاى واهـى مـى خـواهـد در مقابل دليل منطقى بايستد؟!

و براستى سخنان آنها در تمام قسمتهايش چنين بود، زيرا:

اولا: چـرا پـيـامـبـر از جـنـس فـرشـتـگـان بـاشـد؟ بـلكـه بـه عـكـس عـقـل و دانـش مـى گـويـد بـايـد انـسـان رهبر انسان باشد، تا همه دردها، خواستها، نيازها، مشكلات و مسائل زندگى او را كاملا درك كند، تا يك سرمشق عملى براى او در همه زمينه ها بـاشـد، تـا مـردم بـتـوانـنـد از او در هـمـه بـرنـامـه هـا الهـام گـيـرنـد، اگر فرشته اى نـازل مـى شد مسلما اين هدفها تامين نمى گشت، مردم مى گفتند: اگر او سخن از زهد و بى اعتنائى به دنيا مى گويد فرشته است و نيازى ندارد، اگر دعوت به پاكدامنى و عفت مى كند از طوفان غريزه جنسى خبر ندارد، و دهها اگر همانند آن.

ثانيا: چه لزومى دارد همراه بشر فرشته اى براى تصديق او بيايد؟ مگر معجزات، مخصوصا معجزه بزرگى همچون قرآن براى درك اين واقعيت كافى نيست؟!

ثـالثـا: غـذا خوردن همانند ساير انسانها و راه رفتن در بازارها، سبب مى شود كه بيشتر با مردم بياميزد و در اعماق زندگى آنها فرو برود و رسالت خود را بهتر انجام دهد، اين ضررى ندارد بلكه كمك او است.

رابـعا: عظمت و شخصيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به گنج و گنجينه نيست، و بـه بـاغـهـاى خـرم و سـرسـبـز ميوه نمى باشد، اين طرز تفكر انحرافى كفار است كه شـخـصـيت و حتى قرب به خدا را در سرمايه دار بودن مى داند، در حالى كه پيامبران آمده اند تا بگويند اى انسان ارزش وجود تو با اينها نيست با علم و ايمان و تقواست.

خـامـسـا: بـا چـه مـعـيـارى او را (مسحور) و (مجنون ) مى دانستند؟! كسى كه عقلش به شـهـادت تـاريـخ زنـدگـى و انـقلاب بزرگ او و بنيانگذارى تمدن اسلامى به وسيله او فـوق العـاده بـود چـگونه مى توان او را با اين برچسبهاى مسخره متهم ساخت؟ مگر اينكه بـگـوئيـم بـت شـكـنـى كـردن و كـوركـورانـه دنـبـال نـيـاكـان نـيـفـتـادن دليل بر جنون است!

بنابر آنچه گفتيم روشن شد كه امثال در اينجا، بخصوص با قرائن موجود در آيه، به مـعـنـى سـخـنـان سـسـت و بـى پـايـه اسـت، و تـعـبـيـر بـه امـثـال شـايـد بـه خـاطـر آنـسـت كـه آن را در لبـاس حـق و مثل و مانند دليل منطقى در آورده اند در حالى كه واقعا چنين نيست.

بـه ايـن نـكـتـه نـيـز بايد توجه كرد كه دشمنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گـاهـى او را بـه سـاحـر بـودن و گـاه مـسـحور بودن متهم مى كردند، گر چه بعضى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد كـه مـسـحـور بـه مـعـنـى سـاحـر بـوده بـاشـد (زيـرا گـاه اسم مفعول به معنى فاعل آمده است ) ولى ظاهر اين است كه اين دو با هم فرق دارند.

اگـر سـاحـرش مـى خـوانـدنـد بـه خـاطر نفوذ فوق العاده كلام او در دلها بود، چون نمى خواستند اين حقيقت را بپذيرند متوسل به اتهام ساحر بودن مى شدند.

امـا مـسـحـور بـه مـعـنـى كـسـى اسـت كـه سـاحـران در عـقـلش دخـل و تـصرف كرده و مايه اختلال حواس او را فراهم ساخته اند، اين اتهام از آنجا ناشى مـى شد كه او سنت شكن بود و مخالف عادات و رسوم خرافى و مصلحت انديشى هاى فردى گام برمى داشت.

اما پاسخ همه اين اتهامات از سخنان بالا روشن شد.

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پيش مى آيد كه چرا مى فرمايد: فضلوا فلا يستطيعون سبيلا (آنها گمراه شدند و قادر بر پيدا كردن راه حق نيستند).

پـاسخ اين است كه انسان در صورتى مى تواند به حق راه يابد كه خواهان حق و جوياى حـق بـاشـد، امـا آن كـس كـه بـا پـيـشـداوريـهـاى غـلط و گـمـراه كـنـنـده اى كـه از جـهـل و لجـاج و عـنـاد سرچشمه مى گيرد تصميم خود را قبلا گرفته است، نه تنها حق را پيدا نخواهد كرد بلكه هميشه در برابر آن موضع گيرى مى كند.

آخرين آيه مورد بحث همانند آيه قبل روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـرده - بـه عـنـوان تـحـقـيـر سـخـنـان آنـهـا، و ايـنـكـه قابل جوابگوئى نيست - مى فرمايد: بزرگ و پـر بـركت است خدائى كه اگر بخواهد براى تو بهتر از آنچه اينها مى گويند قرار مـى دهـد، بـاغهائى كه از زير درختانش نهرها جارى باشد، و نيز اگر بخواهد براى تو قـصـرهـاى مـجـللى قـرار مـى دهـد( تـبـارك الذى ان شـاء جـعـل لك خـيـرا مـن ذلك جـنـات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الانـهـار و يجعل لك قصورا ) .

مـگـر بـاغـها و قصرهاى ديگران را چه كسى به آنها داده جز خدا؟ اصولا چه كسى اين همه نعمت و زيبائى را در اين عالم آفريده جز پروردگار؟ آيا براى چنين خداوند قادر و منانى ممكن نيست كه بهتر از اينها را در اختيار تو بگذارد؟!

ولى او هـرگـز نـمـى خـواهـد مـردم شـخـصـيـت تـو را در مـال و ثـروت و قـصـر و بـاغ بـدانـنـد، و از ارزشـهـاى واقـعـى غافل شوند.

او مـى خـواهـد زنـدگـى تـو هـمانند افراد عادى و مستضعفان و محرومان باشد، تا بتوانى پناهگاهى براى همه اينها و براى عموم مردم باشى.

امـا چـرا مـى گـويـد باغها و قصرها بهتر از آن است كه آنان مى خواستند، زيرا گنج به تـنـهـائى مـشـكـل گـشـا نـيـسـت، بـلكـه بـايـد پـس از زحـمـات زيـاد تـبـديـل بـه بـاغها و قصور شود، از اين گذشته آنها مى گفتند تو باغى داشته باشى كـه زنـدگـيـت را تـامـين كند، اما قرآن مى گويد: خدا مى تواند باغها و قصرها براى تو قرار دهد، اما هدف از بعثت و رسالت تو چيز ديگرى است.

در خـطـبـه قاصعه از نهج البلاغه بيان رسا و گويائى در اين زمينه آمده است: آنجا كه امام (عليها‌السلام ) مى فرمايد:

مـوسـى بـن عـمـران با برادرش (هارون ) بر فرعون وارد شدند، در حالى كه لباسهاى پـشـمـيـن بـه تـن داشـتـنـد، و در دسـت هر كدام عصائى بود، با او شرط كردند - كه اگر تـسـليـم فـرمـان پروردگار شوى - حكومت و ملكت باقى مى ماند و عزت و قدرتت دوام مى يابد، اما او گفت:

آيا از اين دو تعجب نمى كنيد؟ كه با من شرط مى كنند بقاء ملك و دوام عـزتم بستگى به خواسته آنها داشته باشد، در حالى كه خودشان فقر و بيچارگى از سر و وضعشان مى بارد (اگر راست مى گويند) چرا دستبندهائى از طلا به آنها داده نشده است؟

ايـن سـخـن را فـرعـون بـه خـاطـر بـزرگ شـمـردن طـلا، و جـمع آورى آن و تحقير پشم و پوشيدن آن گفت:

ولى اگـر خـدا مـى خـواسـت، هـنـگـام مـبـعـوث ساختن پيامبرانش درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى خرم و سرسبز را به روى آنان بگشايد، مى گشود، و اگر مى خواست پرندگان آسـمـان و حـيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل دارد، مى داشت، اگر اين كار را مى كرد امـتـحان از ميان مى رفت، پاداش و جزاء بى اثر مى شد، وعده و وعيدهاى الهى بيفايده مى گرديد، و براى پذيرندگان، اجر و پاداش آزمودگان واجب نمى شد، و مؤ منان استحقاق ثواب نيكوكاران را نمى يافتند، و اسماء و نامها با معانى خود همراه نبودند،...

اما خداوند پيامبران خويش را از نظر عزم و اراده قوى، و از نظر ظاهر فقير و ضعيف قرار دارد، ولى تـوأم با قناعتى كه قلبها 50400236820و چشمها را پر از بى نيازى مى كرد هر چند فقر ظاهرى آنها چشمها و گوشها را از ناراحتى مملو مى ساخت.

اگـر پـيـامـبـران داراى آنـچـنـان قـدرتـى بـودنـد كـسـى خـيـال مـخـالفـت بـا آنـان را نـمى كرد و توانائى و عزتى داشتند كه هرگز مغلوب نمى شـدنـد و سـلطـنـت و شـوكتى دارا بودند كه همه چشمها به آنان دوخته مى شد و از راههاى 252390دور، بـار سـفر به سوى آنان مى بستند، اعتبار و ارزش آنها براى مردم كمتر و متكبران سر تعظيم در برابرشان فرود مى آوردند و اظهار ايمان مى نمودند.

اما اين ايمان به خاطر علاقه به هدف آنان نبود بلكه به خاطر ترسى كه بر آنها چيره مى شد و يا به واسطه ميل و علاقه اى كه به ماديات آنها داشتند انجام مى گرفت، و در اين صورت در نيتهاى آنها خلوص يافت نمى شد و غير از خدا در اعمالشان شركت داشت.

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيز لازم است كه بعضى گفته اند منظور از باغ و قصر، باغ و قصر آخرت است ولى اين تفسير به هيچوجه با ظاهر آيه سازگار نيست.


آيه (11) تا (16) و ترجمه

( بل كذبوا بالساعة و أ عتدنا لمن كذب بالساعة سعيرا ) (11)( إذا رأ تهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظا و زفيرا ) (12)( و إ ذا أ لقوا منها مكانا ضيقا مقرنين دعوا هنالك ثبورا ) (13)( لا تدعوا اليوم ثبورا وحدا و ادعوا ثبورا كثيرا ) (14)( قل أذلك خير أم جنة الخلد التى وعد المتقون كانت لهم جزاء و مصيرا ) (15)( لهم فيها ما يشاؤن خلدين كان على ربك وعدا مسولا ) (16)

ترجمه:

11 - (اينها همه بهانه است ) بلكه آنها قيامت را تكذيب كرده اند و ما براى كسى كه قيامت را انكار كند آتش سوزانى مهيا كرده ايم.

12 - هـنـگـامـى كه اين آتش آنها را از دور مى بيند صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شديد همراه است مى شنوند.

13 - و هـنـگـامـى كـه در مـكـان تـنـگ و مـحـدودى از آن افـكـنـده مـى شـوند، در حالى كه در غل

و زنجيرند، فرياد واويلاى آنها بلند مى شود!

14 - امروز يكبار واويلا نگوئيد، بلكه بسيار واويلا سر دهيد!

15 - بـگـو آيـا ايـن بـهـتـر است يا بهشت جاويدانى كه به پرهيزگاران وعده داده شده؟ بهشتى كه پاداش اعمال آنها و قرارگاهشان است.

16 - هـر چـه بـخواهند در آنجا براى آنها فراهم است، جاودانه در آن خواهند ماند، اين وعده اى است مسلم كه پروردگارت بر عهده گرفته است.

تفسير:

مقايسه اى از بهشت و دوزخ

در اين آيات - به دنبال بحثى كه از انحراف كفار در مساله توحيد و نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آيـات قـبـل بود - سخن از بخش ديگرى از انحرافات آنها در زمـيـنـه مـعـاد مـى گـويـد، و در حـقـيـقـت بـا بـيان اين بخش روشن مى شود كه آنها در تمام اصـول ديـن گـرفـتار تزلزل و انحراف بودند، هم در توحيد و هم در نبوت و هم در معاد، كه دو قسمت آن در آيات گذشته آمده، و اكنون سومين بخش را مى خوانيم.

نـخـسـت مـى گـويـد: بـلكـه آنـهـا قـيـامـت را تـكـذيـب كـردنـد( بل كذبوا بالساعة ) .

ذكـر كلمه بل كه در اصطلاح ادبى براى اضراب است به اين معنى است كه آنها آنچه در زمـينه نفى توحيد و نبوت مى گويند بهانه هائى است كه در حقيقت از انكار معاد سرچشمه گرفته است، چرا كه اگر كسى ايمان به چنان دادگاه عظيم و پاداش و كيفر الهى داشته باشد اين چنين بى پروا حقايق را به باد مسخره نمى گيرد و با ذكر بهانه هاى واهى از دعوت پيامبرى كه دلائل نبوتش ‍ آشكار است سر نمى پيچد، و در برابر بتهائى كه با دست خود ساخته و پرداخته، سر تعظيم فرود نمى آورد.

امـا قـرآن در ايـنـجـا بـه پـاسـخ اسـتـدلالى نـپـرداخـتـه چـرا كـه ايـن گـروه اهل

مـنـطق و استدلال نبودند، بلكه آنها را با تهديدهاى تكان دهنده و كوبنده مواجه مى كند، و آينده شوم و دردناك آنها را در برابر چشمشان مجسم مى سازد، كه گاه اين منطق براى اين گونه افراد مؤ ثرتر است.

نخست مى گويد: ما براى كسى كه قيامت را انكار كند آتش سوزانى مهيا كرده ايم( و اعتدنا لمن كذب بالساعة سعيرا ) .

سپس توصيف عجيبى از اين آتش سوزان كرده مى گويد: هنگامى كه اين آتش آنها را از راه دور بـبـيـنـد چـنـان بـه هـيجان مى آيد كه صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شديد همراه است مى شنوند!( اذا رأ تهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظا و زفيرا ) .

در اين آيه تعبيرات متعدد گويائى است كه از شدت اين عذاب الهى خبر مى دهد:

1 - نـمـى گويد آنها آتش دوزخ را از دور مى بينند بلكه مى گويد آتش آنها را مى بيند، گوئى چشم و گوش دارد، چشم بر راه دوخته و انتظار اين گنهكاران را مى كشد!

2 - نياز به اين ندارد كه آنها نزديك آن شوند تا به هيجان در آيد، بلكه از فاصله دور - كه طبق بعضى از روايات يك سال راه است - از خشم فرياد مى زند.

3 - از اين آتش سوزان توصيف به تغيظ شده است، و آن عبارت از حالتى است كه انسان خشم خود را با نعره و فرياد آشكار مى سازد.

4 - بـراى آتـش دوزخ زفـيـر قـائل شده يعنى شبيه آن حالتى كه انسان نفس را در سينه فرو مى برد، آنچنان كه دنده ها به طرف بالا رانده مى شوند و اين معمولا در حالى است كه انسان بسيار خشمگين مى گردد.

مجموع اين حالات نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ همچون حيوان درنده گرسنه اى كه در انتظار طعمه خويش است انتظار اين گروه را مى كشد (پناه بر خدا).

ايـن وضـع دوزخ است به هنگامى كه آنها را از دور مى بيند اما وضع آنها را در آتش دوزخ چـنـيـن تـوصـيـف مـى كـنـد: هـنـگـامـى كـه در مـكـان تـنـگ و مـحـدودى از آتش در حالى كه در غـل و زنـجيرند افكنده شوند فرياد واويلاشان بلند مى شود( و اذا القوا منها مكانا ضيقا مقرنين دعوا هنالك ثبورا ) .

اين به خاطر كوچك بودن دوزخ نيست چرا كه طبق آيه 30 سوره ق هر چه در قيامت به جهنم مـى گـوئيـم آيـا پـر شـده اى؟ بـاز طـلب بـيـشـتـر مـى كـنـد( يـوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد ) .

بـنـابـرايـن مـكـان وسـيـعـى است اما آنها را در اين مكان وسيع آنچنان محدود مى كنند كه طبق بعضى از روايات وارد شدنشان در دوزخ همچون وارد شدن ميخ در ديوار است!.

ضـمـنـا واژه ثبور در اصل به معنى هلاك و فساد است، و به هنگامى كه انسان در برابر چـيـز وحشتناك و مهلكى قرار مى گيرد گاهى فرياد وا ثبورا! بلند مى كند كه مفهومش اى مرگ بر من است.

امـا بـزودى بـه آنـهـا گفته مى شود: امروز يكبار وا ثبورا نگوئيد، بلكه بسيار ناله وا ثبورا سر دهيد( لا تدعوا اليوم ثبورا واحدا و ادعوا ثبورا كثيرا ) .

و در هـر حـال ايـن نـاله شـمـا به جائى نخواهد رسيد و مرگ و هلاكى در كار نخواهد بود، بلكه بايد زنده بمانيد و مجازاتهاى دردناك را بچشيد.

ايـن آيـه در حـقـيـقـت شـبيه آيه 16 سوره طور است كه مى فرمايد:( اصلوها فاصبروا او لا تـصـبـروا سـواء عـليـكـم انـمـا تجزون ما كنتم تعملون ) : در آتش دوزخ بسوزيد مى خواهيد شـكـيـبـائى كـنـيـد يـا نـكـنـيـد، بـراى شـمـا تـفـاوتـى نـمـى كـنـد، شـمـا جـزاى اعمال گذشته خود را مى بينيد.

در ايـنـكـه گوينده اين سخن با كافران كيست؟ قرائن نشان مى دهد فرشتگان عذابند چرا كه سر و كارشان با آنها است.

و امـا ايـنـكه چرا به آنها گفته مى شود يك بار وا ثبورا نگوئيد، بلكه بسيار بگوئيد، مـمـكن است به خاطر اين باشد كه عذاب دردناك آنها موقتى نيست كه با گفتن يك وا ثبورا پـايـان يابد، بلكه بايد در طول اين مدت همواره اين جمله را تكرار كنند، بعلاوه مجازات الهى درباره اين ستمگران جنايتكار آنچنان رنگارنگ است كه در برابر هر مجازاتى مرگ خود را با چشم مى بينند و صداى وا ثبورا ايشان بلند مى شود و گوئى مرتبا مى ميرند و زنده مى شوند.

سـپـس روى سـخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده دستور مى دهد آنها را بـه يـك داورى دعـوت كند، مى فرمايد: بگو آيا اين سرنوشت دردناك بهتر است يا بهشت جـاويـدانـى كـه بـه پـرهـيـزكـاران وعـده داده شـده اسـت؟ بـهـشـتـى كـه هـم پـاداش اعـمـال آنـهـا است و هم جايگاه و قرارگاهشان( قل أذلك خير ام جنة الخلد التى وعد المتقون كانت لهم جزاء و مصيرا ) .

همان بهشتى كه هر چه در آن بخواهند در آنجا براى آنها فراهم است( لهم فيها ما يشائون ) .

همان بهشتى كه براى هميشه در آن خواهند ماند (خالدين ).

ايـن وعـده اى اسـت مسلم بر پروردگارتان كه آن را بر عهده گرفته است( كان على ربك وعدا مسئولا ) .

اين سؤ ال و داورى طلبيدن نه به خاطر آن است كه كسى ترديد در اين امر داشته باشد، و نـه ايـنكه آن عذابهاى دردناك وحشتناك قابل موازنه و مقايسه با اين نعمتهاى بى نظير بـاشـد، بـلكـه ايـن گونه سؤ الها و داورى طلبيدنها براى بيدار ساختن وجدانهاى خفته است كه آنها را در برابر يك امر بديهى و بر سر دو راهى قرار دهند.

اگر در پاسخ بگويند آن نعمتها بهتر است و برتر است (كه حتما بايد بگويند) خود را مـحـكـوم كـرده انـد كـه اعـمـالشـان بر ضد آن است، و اگر بگويند آن عذاب بر اين نعمت بـرتـرى دارد سـند بى عقلى خود را امضاء نموده اند، و اين درست به آن ميماند كه ما به جوان گريزپائى كه مدرسه و دانشگاه را ترك گفته، هشدار مى دهيم و مى گوئيم ببين آنها كه از علم و دانش فرار كردند و در آغوش ‍ فساد افتادند جايشان زندان است آيا زندان بهتر است يا رسيدن به مقامات عالى؟!

نكته ها:

1 - نخست به اين نكته بايد توجه كرد كه در آيات فوق در يكجا خلد و جاودانگى را به عـنـوان صـفـتـى بـراى بـهـشـت بـيـان كـرده و در جـاى ديـگـر خـالد بـودن را حـال بـراى بـهـشـتـيـان، تـا تـاكـيدى باشد بر اين حقيقت كه هم بهشت جاودانى است و هم ساكنان آن.

2 - جمله لهم فيها ما يشائون (هر چه بخواهند در بهشت هست ) نقطه مـقـابـل چـيـزى اسـت كـه در مـورد دوزخـيـان در آيـه 54 سـوره سـبـا آمـده اسـت و حيل بينهم و بين ما يشتهون (ميان آنها و آنچه مى خواهند مانع و حائلى قرار داده شده ).

3 - تـعـبـيـر بـه مـصـيـر (جـايـگـاه و مـحـل بـازگـشـت ) بعد از تعبير به جزاء در مورد بهشت همه جنبه تاكيد دارد بر آنچه در مفهوم جـزاء افـتـاده، و هـمـه نـقـطـه مـقـابـلى اسـت در بـرابـر جـايـگـاه دوزخـيـان كـه در آيـات قـبـل از آن آمـده بـود كـه آنـهـا دسـت و پـا در غـل و زنجير در مكان تنگ و محدودى افكنده مى شوند.

4 - جمله كان على ربك وعدا مسئولا اشاره به اين است كه مؤ منان در دعاهاى خود بهشت را با تـمـام نـعـمـتـهـايـش از خـداونـد تـقـاضـا كـرده انـد، آنـهـا سـائلنـد و خـدا مـسـئول عـنـه چـنـانـكـه در آيـه 194 سـوره آل عـمـران از قـول مـؤ مـنـان مـى خـوانـيـم:( ربـنا و آتنا ما وعدتنا على رسلك ) : پروردگارا آنچه را به رسولانت درباره ما وعده فرموده اى به ما مرحمت فرما.

هـمه مؤ منان نيز با زبانحال چنين تقاضائى را از خداوند دارند زيرا هر كس اطاعت فرمان او مى كند چنين تقاضائى را با زبانحال دارد.

فرشتگان نيز چنين درخواستى را از خدا درباره مؤ منان مى نمايند چنانكه (در آيه 8 سوره مـؤ مـن ) مـى خـوانـيـم:( ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم ) : پروردگارا! مؤ منان را در بـاغـهـاى جـاودانـى بـهـشـت كـه بـه آنـهـا وعـده داده اى داخل كن!

تـفـسـيـر ديـگـرى در اينجا نيز وجود دارد و آن اينكه كلمه مسئولا تاكيدى است بر اين وعده حتمى خداوند، يعنى آنچنان اين وعده قطعى است كه مؤ منان مى توانند آن را از خدا مطالبه كـنند، و درست به اين مى ماند كه ما به كسى وعده اى داده و در ضمن به او حق مى دهيم كه از ما طلبكارى نمايد.

البته هيچ مانعى ندارد كه همه اين معانى در مفهوم وسيع مسئولا جمع باشد.

5 - بـا تـوجـه بـه جـمـله لهـم مـا يـشـائون (هـر چـه بـخـواهـنـد در آنـجـا هـسـت ) ايـن سـؤ ال براى بعضى پيدا شده كه اگر مفهوم گسترده اين جمله را در نظر بگيريم، نتيجه اش ايـن مى شود كه بهشتيان مثلا اگر مقام انبياء و اولياء را بخواهند به آنها داده مى شود، و يـا اگـر نـجـات دوسـتـان و بستگان گنهكارشان را كه مستحق دوزخند طلب كنند به آن مى رسند، و مانند اين خواسته ها.

اما با توجه به يك نكته جواب اين سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه: پرده ها از برابر چشمان بهشتيان كنار مى رود، حقايق را بخوبى درك مى كنند و تناسبها در نظر آنان كاملا واضـح مـى شـود، آنها هرگز به فكرشان نمى گذرد كه چنين تقاضاهائى از خدا كنند و ايـن درست به اين مى ماند كه ما در دنيا تقاضا كنيم كه يك كودك دبستانى استاد دانشگاه شـود، و يـا يـك دزد جـنـايتكار قاضى دادگاه، آيا اين گونه امور به فكر هيچ عاقلى در دنـيـا مـى رسـد؟ در آنـجـا نـيـز چـنـيـن است، از اين گذشته آنها تمام خواسته هايشان تحت الشعاع خواست خدا است و همان مى خواهند كه خدا مى خواهد.


آيه (17) تا (19) و ترجمه

( و يـوم يـحـشرهم و ما يعبدون من دون الله فيقول ء أنتم أضللتم عبادى هؤ لاء أم هم ضلوا السبيل ) (17)( قـالوا سـبـحـنـك مـا كان ينبغى لنا أن نتخذ من دونك من أولياء و لكن متعتهم و أبأهم حتى نسوا الذكر و كانوا قوما بورا ) (18)( فـقـد كـذبـوكم بماتقولون فما تستطيعون صرفا و لا نصرا و من يظلم منكم نذقه عذابا كبيرا ) (19)

ترجمه:

17 - بـه خـاطـر بـيـاور روزى را كـه هـمـه آنـها و معبودانى را كه غير از خدا پرستش مى كردند جمع مى كند، و به آنها مى گويد: آيا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد؟ يا خود گمراه شدند؟

18 - آنـهـا (در پـاسـخ ) مـى گـويـنـد مـنـزهـى تو، براى ما شايسته نبود كه غير از تو اوليائى برگزينيم، ولى آنان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار نمودى تا اينكه آنها (به جاى شكر نعمت ) ياد تو را فراموش كردند، و هلاك شدند.

19 - (خـداونـد بـه آنـهـا مـى گـويد ببينيد) اين معبودان، شما در آنچه مى گوئيد تكذيب كردند اكنون قدرت نداريد عذاب الهى را بر طرف سازيد يا از كسى يارى بطلبيد،

و هر كس از شما ظلم و ستم كند عذاب شديدى به او مى چشانيم!

تفسير:

محاكمه معبودان و عابدان گمراه

از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از سرنوشت مؤ منان و مشركان در قيامت و پاداش و كيفر ايـن دو گـروه بـود، آيـات مـورد بـحـث هـمـيـن مـوضـوع را بـه شكل ديگرى ادامه مى دهد و سؤ الى را كه خداوند از معبودهاى مشركان در قيامت مى كند همراه جواب آنها به عنوان يك هشدار بيان مى فرمايد:

نخست مى گويد: به ياد آور روزى را كه خداوند همه آنها و معبودهايشان را كه غير از الله پرستش مى كردند جمع و محشور مى كند( و يوم يحشرهم و ما يعبدون من دون الله ) .

و از آنـهـا سـؤ ال مـى كـنـد: آيـا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد يا خود آنها راه را گم كـردنـد؟! (فـيـقـول ء أ نـتـم اضـللتـم عـبـادى هـؤ لاء ام هـم ضـلوا السبيل ).

امـا آنـهـا در پـاسـخ مـى گـويـنـد: مـنـزهـى تـو اى پروردگار براى ما شايسته نبود كه اوليـائى غـيـر از تـو بـرگـزيـنـيـم( قالوا سبحانك ما كان ينبغى لنا ان نتخذ من دونك من اولياء ) .

نـه تـنـهـا ما آنها را به سوى خود دعوت نكرديم، بلكه ما به ولايت و عبوديت تو معترف بوديم و غير از تو را معبود براى خود و ديگران برنگزيديم!

علت انحراف آنها اين بود كه آنان و پدرانشان را از نعمتها و مواهب دنيا برخوردار نمودى (آنان به جاى اينكه شكر نعمتت را بجا آورند در شهوات و كامجوئيها فرو رفتند) تا ياد تو را فراموش كردند( و لكم متعتهم و آبائهم حتى نسوا الذكر ) .

و به همين دليل فاسد شدند و هلاك گشتند( و كانوا قوما بورا ) .

در اينجا خداوند روى سخن را به مشركان كرده، مى گويد: اين معبودانتان شما را در آنچه مـى گوئيد تكذيب كردند (مى گفتيد: اينها شما را از راه منحرف كردند و به سوى عبادت خـود دعـوت نـمـودنـد در حـالى كه آنها گفته شما را دروغ مى شمرند)( فقد كذبوكم بما تقولون ) .

و چون چنين است و خود مرتكب انحراف خويش بوده ايد، قدرت نداريد عذاب الهى را از خود بـر طـرف سـازيـد و خـويش را يارى كنيد و يا از ديگران يارى بطلبيد( فما تستطيعون صرفا و لا نصرا ) .

و كـسـى كـه از شـمـا سـتـم كند، عذاب شديد و بزرگى به او مى چشانيم( و من يظلم منكم نذقه عذابا كبيرا ) .

بـدون شـك ظـلم مـفـهـوم وسـيـعـى دارد هـر چـنـد موضوع بحث در آيه شرك است كه يكى از مصداقهاى روشن ظلم مى باشد، اما با اين حال كلى بودن مفهوم آيه را از بين نمى برد.

جالب اينكه من يظلم به صورت فعل مضارع آمده است و اين نشان مى دهد قسمت اول بحث اگر چه مربوط به گفتگوهاى رستاخيز اسـت، امـا جـمله اخير خطابى است به آنها در دنيا، گوئى همين كه دلهاى مشركان بر اثر شنيدن گفتگوهاى عابدان و معبودان در قيامت آماده اثرپذيرى مى شود سخن را از قيامت به دنيا كشانده و به آنها مى گويد هر كسى ظلم و ستمى انجام دهد او را شديدا كيفر مى دهيم.

نكته ها:

1 - منظور از معبودها در اينجا كيانند؟

در پـاسـخ ايـن سـؤ ال دو تـفـسـيـر در مـيـان مـفـسران معروف وجود دارد: نخست اينكه منظور مـعـبودهاى انسانى (همچون مسيح ) يا شيطانى (همچون جن ) و يا فرشتگان است كه هر كدام را گروهى از مشركان براى پرستش انتخاب كرده بودند.

و از آنـجـا كـه آنها داراى عقل و شعور و ادراك هستند مى توانند، مورد اين بازپرسى قرار گيرند، و براى اتمام حجت و اثبات دروغ مشركان كه مى گويند اينها ما را به عبادت خود دعـوت كـردنـد از آنـها سؤ ال مى شود آيا چنين سخنى صحيح است؟ و آنها صريحا گفتار مشركان را تكذيب مى كنند!

تفسير دوم كه جمعى از مفسران آن را ذكر كرده اند، اين است كه خداوند در آن روز نوعى از حـيات و درك و شعور به بتها مى بخشد به طورى كه مى توانند مورد بازپرسى قرار گـيـرنـد و پـاسخ لازم را بدهند كه خدايا ما اينها را گمراه نكرديم، بلكه آنها خودشان بر اثر غرق شدن در شهوات و غرور گمراه شدند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه تـمـام مـعـبـودهـا را شـامـل بـشـود اعـم از آنـهـا كـه داراى عـقـل و شـعـورنـد و بـه زبـان خـود واقـعـيـتـهـا را مـى گـويـنـد، و مـعـبـودهـائى كـه از عقل و شعور برخوردار نيستند و به زبانحال حقيقت را منعكس مى سازند.

ولى قرائن موجود در آيه با تفسير اول هماهنگتر است، چرا كه فعلها و ضميرها همه نشان مـى دهـد كـه طـرف صحبت صاحبان عقل و شعورند و اين متناسب با معبودهائى همچون مسيح و فرشتگان و مانند آنها است.

بـعـلاوه از جـمله فقد كذبوكم (آنها شما را تكذيب كردند) چنين برمى آيد كه مشركان قبلا ادعا نموده اند اين معبودان ما را گمراه ساختند، و به سوى خـويـش دعـوت كردند، و بعيد است مشركان اين ادعا را در مورد بتهاى سنگى و چوبى كرده بـاشـنـد، زيـرا خـودشـان - آنگونه كه در داستان ابراهيم آمده - يقين داشتند كه بتها سخن نمى گويند( لقد علمت ما هؤ لاء ينطقون ) (انبياء - 63).

در حـالى كـه مـثـلا در مـورد مـسـيـح در آيـه 116 سـوره مائده مى خوانيم( أنت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله ) : آيا تو، به مردم گفتى كه من و مادرم را دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟!

و در هـر حـال مـسـلم اسـت كه ادعاى مشركان و بت پرستان، واهى و بى اساس بوده و آنان ايشان را به عبادت خود دعوت نكرده اند.

جـالب اينكه معبودان در جواب نمى گويند: خدايا ما آنها را به عبادت خود دعوت نكرديم، بـلكـه مـى گـويـنـد: ما غير از تو معبودى براى خود انتخاب ننموديم، يعنى وقتى خود ما تـنـهـا تـو را پـرسـتـش مـى كـنـيـم بـطريق اولى براى آنها ديگرى را معرفى نكرده ايم بخصوص اينكه اين سخن با جمله سبحانك (منزهى تو) و با جمله ما كان ينبغى لنا (براى ما سزاوار نبود) همراه است كه نهايت ادب و تاكيد آنها را بر توحيد روشن مى سازد.

2 - انگيزه انحراف از اصل توحيد

قابل توجه اينكه معبودان، عامل اصلى انحراف اين گروه مشرك را زندگى مرفه آنها مى شـمـرنـد، و مـى گـويـنـد: خـداوندا آنها و پدرانشان را از نعمتهاى اين زندگى برخوردار ساختى، و همين باعث فراموشكارى آنها شد، بجاى اينكه بخشنده اين نعمتها را بشناسند و به شكر و طاعتش پردازند در گرداب غفلت و غرور فرو رفتند، و تو و روز قيامت را به دست فراموشى سپردند.

و بـه راسـتـى زنـدگـى مـرفـه بـراى جـمـعـيـتـى كـه ظرفيت كافى ندارند و پايه هاى ايمانشان سست است از يكسو غرور آفرين است، چرا كه وقتى به نعمت فراوان رسـيـدند خود را گم مى كنند و خدا را فراموش مى نمايند، حتى گاه فرعون وار كوس انا الله مى كوبند!

و از سـوئى ديـگـر ايـن گونه افراد مايلند هر چه بيشتر آزاد باشند و هيچ محدوديتى در كـامـجـوئى از لذائذ در كـارشـان نـبـاشـد، و قـيـد و بـنـدهـائى از قبيل حلال و حرام و مشروع و نا مشروع آنها را از رسيدن به هدفهايشان منع نكند، و به اين دليل نمى خواهند در برابر قوانين و مقررات دينى سر تعظيم فرود آورند و روز حساب و جزا را بپذيرند.

هـم اكـنـون نـيـز طـرفـداران آئيـن خـدا و تـعـليمات انبيا در ميان مرفهين زياد نيستند، و اين مستضعفينند كه طرفداران سرسخت و دوستان با وفاء ايثارگر دين و مذهبند.

البته اين سخن در هر دو طرف استثناهائى دارد ولى اكثريت هر دو گروه چنانند كه گفتيم ضـمـنـا در آيـه فـوق تـنـهـا روى مـرفه بودن زندگى خود آنها تكيه نشده، بلكه روى مـرفـه بودن زندگى نياكان آنها نيز تكيه شده است، زيرا هنگامى كه انسان از كودكى در ناز و نعمت پرورش يافت طبيعى است كه ميان خود و ديگران غالبا جدائى و امتياز ببيند و به آسانى حاضر نباشد منافع مادى و زندگى مرفه خود را از دست بدهد.

در حـالى كـه پـايـبـنـد بـودن بـه فـرمان خدا و برنامه هاى مذهب نياز به ايثار و گاهى هـجـرت و حـتـى جـهـاد و شهادت دارد، و گاه تن در دادن به انواع محروميتها و تسليم دشمن نشدن، و اينها امورى است كه با مزاج مرفهين كمتر سازگار است مگر آنها كه شخصيتشان فـوق زنـدگـى مـاديـشـان اسـت كـه اگـر يـك روز بـود، شكر خدا مى گويند و اگر نبود مـتـزلزل و نـاراحـت نـمـى شـونـد، و به تعبير ديگر آنها بر زندگى ماديشان حاكمند نه محكوم، اميرند نه اسير!

ضـمـنـا از ايـن توضيح استفاده مى شود كه منظور از جمله نسوا الذكر فراموش كردن ياد خدا است كه در آيه 19 سوره حشر بجاى آن و لا تكونوا كالذين نسوا الله آمده است، و يا فـرامـوش كردن روز قيامت و دادگاه عدل پروردگار آنچنان كه در آيه 26 سوره ص آمده( لهـم عـذاب شـديـد بما نسوا يوم الحساب ) : براى آنها عذاب شديدى است بخاطر فراموش كردن روز حساب.

و يا فراموش كردن هر دو و همه برنامه هاى الهى.

3 - واژه بور

بـور از ماده بوار در اصل به معنى شدت كساد بودن چيزى است و چون شدت كسادى باعث فـسـاد مى شود چنانكه در ضرب المثل عرب آمده كسد حتى فسد اين كلمه به معنى فساد، و سپس هلاكت اطلاق شده است.

و از آنـجـا كـه زمـين خالى از درخت و گل و گياه در حقيقت فاسد و مرده است به آن بائر مى گويند.

بـنـابـراين جمله كانوا قوما بورا اشاره به اين است كه اين گروه بر اثر غرق شدن در زنـدگـى مـرفـه مـادى و فـرامـوش كـردن خدا و رستاخيز به فساد و هلاكت كشيده شدند و سرزمين دلشان همچون بيابانى خشك و بائر، از گلهاى ملكات ارزشمند انسانى و ميوه هاى فضيلت و حيات معنوى خالى گرديد.

مـطـالعـه حـال ملتهائى كه امروز در ناز و نعمت غرقند و از خدا و خلق بى خبرند عمق معنى ايـن آيـه را روشـنـتر مى سازد كه چگونه در درياى فساد اخلاقى غرق شده اند و چگونه فضائل انسانى از سرزمين باير وجودشان برچيده شده است.


آيه (20) و ترجمه

(و مـا أرسلنا قبلك من المرسلين إلا إنهم ليأ كلون الطعام و يمشون فى الا سواق و جعلنا بعضكم لبعض فتنة أتصبرون و كان ربك بصيرا ) (20)

ترجمه:

20 - ما هيچيك از رسولان را پيش از تو نفرستاديم مگر اينكه غذا مى خوردند و در بازارها راه مـى رفـتـنـد، و بـعـضـى از شـما را، وسيله امتحان بعض ديگر قرار داديم، آيا صبر و شكيبائى مى كنيد؟ (و از عهده امتحانات بر مى آئيد) و پروردگار تو بصير و بينا بوده و هست.

شان نزول:

جـمعى از مفسران در شان نزول نخستين آيه از آيات فوق چنين آورده اند كه جمعى از سران مشركان خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: اى محمد تو از ما چه مى خـواهـى؟ اگـر ريـاسـت مـى طـلبـى مـا تو را سرپرست خود مى كنيم، و اگر علاقه به مـال دارى از امـوال خـود بـراى تـو جمع مى كنيم، اما هنگامى كه ديدند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر اين پيشنهادهايشان تسليم نشد به بهانه جوئى پرداختند و گفتند تو چگونه فرستاده خدا هستى با اينكه غذا مى خورى و در بازارها توقف مى كنى؟!

آنـهـا پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به خوردن غذا سرزنش كردند چرا كه مى خـواسـتـند او فرشته باشد، و به راه رفتن در بازارها ملامت كردند چرا كه آنها كسراها و قـيـصـرهـا و پـادشـاهان جبار را ديده بودند كه هرگز گام در بازارها نمى گذاردند، در حـالى كـه پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با مردم در بازارها حشر و نشر داشت و بـا آنـهـا مـانـوس بـود، و امر و نهى الهى را به آنها ابلاغ مى كرد، بهانه جويان ايراد كردند و گفتند: او مى خواهد

حكمران ما شود، در حالى كه روش او مخالف سيره پادشاهان است!

آيـه فـوق نـازل شـد و اين حقيقت را روشن ساخت كه روش پيامبر اسلام روش همه پيامبران پيشين بوده است.

تفسير:

همه پيامبران چنين بودند

در چـند آيه قبل يكى از بهانه جوئيهاى مشركان را به اين عنوان كه چرا پيامبر اسلام غذا مـى خورد و در بازارها راه مى رود، آمده بود و جوابى اجمالى و سر بسته براى آن گفته شـد، آيـه مورد بحث به همان مطلب بازگشته و پاسخى صريحتر و مشروحتر به آن مى دهد و مى گويد:

مـا هـيـچيك از رسولان را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه همه آنها از جنس بشر بودند، غذا مـى خوردند و در بازارها راه مى رفتند (و با مردم حشر و نشر داشتند)( و ما ارسلناك قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام و يمشون فى الاسواق ) .

و در عـيـن حـال بـعـضـى از شـمـا را وسيله امتحان بعض ديگر قرار داديم( و جعلنا بعضكم لبعض فتنة ) .

ايـن آزمـايـش مـمـكـن اسـت از ايـن طـريـق بـاشـد كـه انـتـخاب پيامبران از جنس بشر آن هم از انسانهائى كه از ميان توده هاى جمعيت محروم برمى خيزند خود آزمايش بزرگى است، چرا كـه گـروهـى ابـا دارنـد زير بار همنوع خود بروند بخصوص كسى كه از نظر امكانات مـادى در سـطـح پـائيـنـى قـرار داشـته باشد، و آنها از اين نظر در سطح بالا و يا سن و سالشان بيشتر و در جامعه سرشناستر باشند.

ايـن احـتـمـال نيز وجود دارد كه منظور آزمودن عمومى مردم به وسيله يكديگر است، چرا كه افراد از كار افتاده و ناتوان و بيمار و يتيم و دردمند، آزمونى هستند براى اقويا و افراد سـالم و تـندرست، و به عكس افراد تندرست و قوى، آزمونى هستند براى افراد ضعيف و نـاتـوان، آيـا گـروه دوم راضـى بـه رضـاى خـدا هـسـتـنـد؟ و آيـا گـروه اول وظيفه و تعهد انسانى خود را در برابر گروه دوم انجام مى دهند يا نه؟

و از آنـجـا كـه اين دو تفسير با هم منافاتى ندارند ممكن است هر دو در مفهوم وسيع آيه كه امتحان مردم به وسيله يكديگر است جمع باشد.

و بـه دنـبـال ايـن سـخـن، هـمـگـان را مـورد خـطـاب قـرار داده و سـؤ ال مى كند: آيا صبر و شكيبائى پيشه مى كنيد؟ (أ تصبرون ).

چرا كه مهمترين ركن پيروزى در تمام اين آزمايشها صبر و استقامت و پايمردى است، صبر و اسـتـقـامـت در بـرابـر هـوسـهـاى سـركـشـى كـه مـانـع از قـبـول حق مى شود، صبر و استقامت در برابر مشكلاتى كه در آنجا وظائف و اداء رسالتها وجود دارد، و همچنين شكيبائى در برابر مصائب و حوادث دردناك كه زندگى انسان به هر حال خالى از آن نخواهد بود.

خلاصه تنها با نيروى پايدارى و صبر است كه مى توان از عهده اين امتحان بزرگ الهى برآمد.

و در پـايـان آيـه بـه عـنـوان يـك هشدار مى فرمايد: پروردگار تو همواره بصير و بينا بوده و هست( و كان ربك بصيرا ) .

مـبـادا تـصـور كنند چيزى از رفتار شما در برابر آزمونهاى الهى از ديده بينا و موشكاف علم خداوند مكتوم و پنهان مى ماند، او همه را دقيقا مى داند و مى بيند.

سؤال:

در ايـنـجا پرسشى پيش مى آيد و آن اينكه: پاسخ قرآن در آيات فوق به مشركان دائر بـر ايـنـكـه هـمـه پـيـامـبـران از جـنـس بـشـر بـودنـد نـه تـنـهـا مـشـكـل را حـل نـمـى كـنـد، بـلكـه بـه اصـطـلاح از قـبـيـل تـكـثـيـر اشكال است، چرا كه ممكن است آنها ايراد خود را به همه پيامبران تعميم دهند.

پاسخ:

آيات مختلف قرآن نشان مى دهد كه آنها اين ايراد را به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشتند و معتقد بودند كه او وضع خاصى به خود گرفته و لذا مى گفتند. ما لهذا الرسول... (چرا اين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين چنين است...).

قرآن در پاسخ آنها مى گويد: اين منحصر به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـيست كه غذا مى خورد و در بازارها گام بر مى دارد همه آنها چنين اوصافى را داشتند، و بـه فـرض كـه آنـهـا اين اشكال را به همه پيامبران تعميم دهند، قرآن پاسخ آنها را نيز گـفـتـه آنـجـا كه مى گويد: و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا: به فرض كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را فرشته قرار مى داديم باز ناگزير او را به صورت انـسانى در مى آورديم (تا بتواند سرمشق و الگو در تمام زمينه ها براى انسانها باشد) اشاره به اينكه تنها انسان مى تواند رهبر انسان باشد كه از تمام نيازها و خواسته ها و مشكلات و مسائل او آگاه است.


آيه (21) تا (24) و ترجمه

( و قال الذين لا يرجون لقأنا لو لا أنزل علينا الملئكة أو نرى ربنا لقد استكبروا فى أنفسهم و عتو عتوا كبيرا ) (21)( يوم يرون الملئكة لا بشرى يومئذ للمجرمين و يقولون حجرا محجورا ) (22)( و قدمنا إلى ما عملوا من عمل فجعلنه هباء منثورا ) (23)( أصحب الجنة يومئذ خير مستقرا و أحسن مقيلا ) (24)

ترجمه:

21 - و آنـهـا كـه امـيدى به لقاى ما ندارند (و رستاخيز را انكار مى كنند) مى گويند: چرا فـرشـتگان بر ما نازل نمى شوند؟ و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى بينيم؟ آنها درباره خود تكبر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند.

22 - (آنـهـا بـه آرزوى خـود مـى رسـنـد) اما روزى كه فرشتگان را مى بينند روز بشارت مجرمان نخواهد بود! (بلكه روز مجازات و كيفر آنان است ) و مى گويند ما را امان دهيد ما را معاف داريد

23 - و مـا بـه سـراغ اعـمـالى كـه آنـهـا انـجـام دادنـد مى رويم و همه را همچون ذرات غبار پراكنده در هوا مى كنيم!

24 - بهشتيان در آن روز قرارگاهشان از همه بهتر، و استراحت گاهشان نيكوتر است!

تفسير:

ادعاهاى بزرگ

گفتيم مشركان لجوج براى فرار از زير بار تعهدات و مسئوليتهائى كه ايمان به خدا و رسـتـاخـيـز بـر دوش آنها مى گذارد، بهانه هائى را مطرح مى كردند كه يكى از آنها اين بـود چـرا پيامبر مثل ما نياز به غذا دارد، و در بازارها راه مى رود كه پاسخ آن را در آيات قبل خوانديم.

آيـات مـورد بـحث دو قسمت ديگر از بهانه هاى آنها را مطرح كرده پاسخ مى گويد، نخست مـى فـرمـايـد: آنها كه اميدى به لقاى ما ندارند و رستاخيز را انكار مى كنند)، مى گويند چـرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند، و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى بينيم( و قال الذين لا يرجون لقائنا لو لا انزل علينا الملائكة او نرى ربنا ) .

بـه فـرض كـه ما بپذيريم پيامبر هم مى تواند همچون ما زندگى عادى داشته باشد اما ايـن قـابـل قـبـول نـيـسـت كـه پـيـك وحـى تـنـهـا بـر او نـازل شـود و مـا او را نـبـيـنـيم! چه مانعى دارد فرشته آشكار شود، و بر نبوت او صحه بگذارد، و يا قسمتى از وحى را در حضور ما بازگو كند؟!

و يا خدا را با چشم ببينيم كه جاى هيچ شك و شبهه اى براى ما باقى نماند؟ اينها است كه براى ما سؤ ال انگيز است و اينها است كه مانع از پذيرش دعوت محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى شود!

مهم اين است كه قرآن اين بهانه جويان را به عنوان لا يرجون لقائنا توصيف مى كند كه نـشـان مـى دهـد سـرچـشـمـه ايـن گـفـتـارهـاى بـى اسـاس، عـدم ايـمـان بـه آخـرت، و عـدم قبول مسئوليت در برابر خدا است.

در آيـه 7 سـوره حـجـر نـيـز شبيه اين سخن را مى خوانيم كه آنها مى گفتند:( لو ما تاتينا بالملائكة ان كنت من الصادقين ) : اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان

را بـراى مـا نـمـى آورى تا تو را تصديق كنند؟! در آغاز همين سوره فرقان نيز خوانديم كـه مـشـركـان مـى گفتند: لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: چرا فرشته اى همراه او مامور انذار انسانها نشده است؟

در حـالى كـه يـك انـسـان حـق طـلب بـراى اثـبـات يـك مـطـلب، تـنـهـا مـطـالبـه دليـل مـى كـنـد اما نوع دليل هر چه باشد، مسلما تفاوت نمى كند، هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـا نـشـان دادن معجزات و از جمله خود قرآن حقانيت دعوت خويش را به وضوح ثابت كرده، ديگر اين بهانه ها چه معنى دارد؟

و بـهـتـريـن دليـل بـراى اينكه اين سخنان را به خاطر تحقيق پيرامون نبوت پيامبر نمى گـفـتـنـد ايـن اسـت كـه تـقـاضـاى مـشـاهـده پـروردگـار كـردند و او را تا سر حد يك جسم قـابـل رؤ يـت تـنـزل دارنـد، هـمـان تـقـاضـاى بـى اسـاسـى كـه مـجـرمـان بـنـى اسـرائيـل نيز داشتند، و پاسخ قاطع آن را شنيدند كه شرح آن در سوره اعراف آيه 143 آمده است.

لذا قـرآن در پـاسـخ ايـن تـقـاضـاها ذيل آيه مورد بحث مى گويد: آنها در مورد خود تكبر ورزيدند و گرفتار غرور و كبر و خود بينى شدند( لقد استكبروا فى انفسهم ) .

و طغيان كردند، چه طغيان بزرگى؟( و عتوا عتوا كبيرا ) .

عتو (بر وزن غلو) به معنى خوددارى از اطاعت و سرپيچى از فرمان توأ م با عناد و لجاج است.

تـعـبير فى انفسهم ممكن است به اين معنى باشد كه آنها در مورد خود به كبر و خود بينى گـرفـتـار شـدنـد و نـيـز مـمـكـن اسـت بـه ايـن مـعنى باشد كه آنها كبر و غرورشان را در دل پـنـهـان كـردنـد و ايـن بـهانه ها را آشكار در عصر و زمان ما نيز كسانى هستند كه منطق مشركان پيشين را تكرار مى كنند و مى گويند تا خدا را در محيط آزمايشگاه خود نبينيم و تا روح را در زير چاقوى جراحى مشاهده نكنيم باور نخواهيم كرد! و سرچشمه هر دو يكى است استكبار و سركشى.

اصولا تمام كسانى كه تنها ابزار شناخت را حس و تجربه مى دانند به طور ضمنى همين سخن را تكرار مى كنند، و همه ماترياليستها و ماديون در اين جمع داخلند، در حالى كه حس ما تنها توانائى درك قسمت ناچيزى از ماده اين جهان را دارد.

سپس به عنوان تهديد مى گويد اينها كه تقاضا دارند فرشتگان را به بينند سرانجام خـواهـند ديد اما روزى كه فرشتگان را مى بينند روزى است كه در آن روز بشارتى براى مـجـرمـان نـخـواهـد بـود (چـرا كـه روز مـجـازات و كـيـفـرهـاى دردنـاك اعمال آنها است )( يوم يرون الملائكة لا بشرى يومئذ للمجرمين ) .

آرى در آن روز از ديـدن فـرشـتـگـان خوشحال نخواهند شد بلكه چون نشانه هاى عذاب را هـمـراه مـشـاهده آنان مى بينند بقدرى در وحشت فرو مى روند كه همان جمله اى را كه در دنيا بـه هنگام احساس خطر در برابر ديگران مى گفتند بر زبان جارى مى كنند و مى گويند ما را امان دهيد، ما را معاف داريد( و يقولون حجرا محجورا ) .

ولى بـدون شـك نـه ايـن جـمـله و نـه غـيـر آن اثرى در سرنوشت محتوم آنها ندارد چرا كه آتـشـى را كـه خـود افـروخـتـه انـد خـواه و نـاخـواه دامـانـشـان را مـى گـيـرد، و اعـمـال زشـتـى را كـه انـجام داده اند در برابرشان مجسم مى گردد و خود كرده را تدبير نيست!.

واژه حجر (بر وزن قشر) در اصل به منطقه اى گفته مى شود كه آن را سنگ چين (تحجير) كـرده و مـمـنـوع الورود مـى سـاخـتـنـد، و اگـر مـى بـيـنـيـم حـجـر اسـماعيل را حجر مى گويند به خاطر ديوارى است كه اطراف آن كشيده شده و جدا گرديده است، عقل را نيز حجر مى گويند، چون انسان را از كارهاى خلاف منع مى كند، لذا در آيه 5 سوره فجر مى خوانيم( هل فى ذلك قسم لذى حجر ) (آيا در اين سخن، سوگند قانع كننده اى براى صاحبان عقل وجود دارد؟).

و نـيـز اصحاب حجر، كه در قرآن نامشان آمده (آيه 80 سوره حجر) به قوم صالح گفته شـده اسـت كه خانه هاى سنگى محكمى در دل كوه ها براى خود مى تراشيدند و در حفاظت آن قرار مى گرفتند.

اين در مورد معنى واژه حجر.

امـا جـمـله حـجـرا محجورا اصطلاحى بوده است در ميان عرب كه وقتى به كسى برخورد مى كردند كه از او مى ترسيدند براى گرفتن امان اين جمله را در برابر او مى گفتند.

مـخـصـوصا رسم عرب اين بود كه در ماههاى حرام كه جنگ ممنوع بوده هنگامى كه كسى با ديگرى روبرو مى شد و احتمال مى داد اين سنت شكسته شود و به او صدمه اى برسد، اين جـمـله را تـكـرار مـى كـرد، طـرف مقابل نيز با شنيدن آن، او را امان مى داد و از نگرانى و اضـطـراب و وحـشـت بـيـرون مـى آورد، بنابراين معنى جمله مزبور اين است: امان مى خواهم امانى كه برگشت و تغييرى در آن نباشد.

ضـمـنـا از آنچه در بالا گفتيم روشن شد كه در اينجا گوينده اين سخن مجرمانند و تناسب افعال موجود در آيه و سير تاريخى و سابقه اين جمله در ميان عرب نيز هـمـيـن اقتضا مى كند، هر چند بعضى احتمال داده اند كه گوينده اين سخن فرشتگان خواهند بود و هدفشان ممنوع ساختن مشركان از رحمت خدا است.

و بعضى نيز گفته اند كه گوينده اين سخن مجرمانند كه به يكديگر اين را مى گويند، ولى ظاهر همان معنى اول است كه بسيارى از مفسران آن را اختيار كرده و يا به عنوان اولين تفسير از آن ياد نموده اند.

امـا در ايـنـكـه آن روز كه مجرمان، فرشتگان را ملاقات مى كنند كدام روز است؟ مفسران دو احتمال داده اند بعضى گفته اند روز مرگ است كه انسان فرشته مرگ را مى بيند چنانكه در آيـه 97 سـوره نساء مى خوانيم:( و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة بـاسـطـوا ايـديـهـم اخـرجوا انفسكم ) : اگر ظالمان را ببينى هنگامى كه در امواج مرگ قرار گرفته اند و فرشتگان دستها را گشوده اند و مى گويند جان خود را بيرون كنيد....

بـعـضـى ديـگـر ايـن تـفـسـير را انتخاب كرده اند كه منظور روز قيامت و رستاخيز است كه مجرمان در برابر فرشتگان عذاب قرار مى گيرند و آنها را مشاهده مى كنند.

تفسير دوم با توجه به آيات بعد كه سخن از رستاخيز مى گويد و مخصوصا جمله يومئذ اشاره به آن مى گيرد، نزديكتر به نظر مى رسد.

آيـه بـعد وضع اعمال اين مجرمان را در آخرت مجسم ساخته، مى گويد: ما به سراغ تمام اعمالى كه آنها انجام دادند مى رويم و همه را همچون ذرات غبار پراكنده در هوا مى كنيم!( و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا ) .

واژه عـمل به طورى كه راغب در مفردات گفته به معنى هر كارى است كه با قصد انجام مى گـيرد، ولى فعل، اعم از آن است، يعنى به كارهائى كه با قصد يا بى قصد انجام مى گيرد هر دو اطلاق مى شود.

جـمـله قـدمـنـا از مـاده قـدوم بـه مـعـنى وارد شدن يا به سراغ چيزى رفتن است، و در اينجا دليـل بـر تـاكـيـد و جـدى بـودن مـطـلب اسـت، يـعـنـى مـسـلمـا و بـطـور قـطـع تـمـام اعمال آنها را كه با توجه و از روى اراده انجام داده اند - هر چند ظاهرا كارهاى خير باشد - به خاطر شرك و كفرشان همچون ذرات غبار در هوا محو و نابود مى كنيم.

آفات اعمال صالح

واژه هـبـاء بـه مـعـنـى ذرات بـسـيـار ريـز غـبـار اسـت كـه در حال عادى، ابدا به چشم نمى آيد، مگر زمانى كه نور آفتاب از روزنه يا دريچه اى به داخـل اطـاق تـاريـكـى بـيـفـتـد و ايـن ذرات را روشـن و قابل مشاهده سازد.

ايـن تـعـبـيـر نشان مى دهد كه اعمال آنها بقدرى بى ارزش و بى اثر خواهد شد كه اصلا گوئى عملى وجود ندارد، هر چند ساليان دراز تلاش و كوشش كرده باشند.

ايـن آيـه نـظـيـر آيـه 18 سـوره ابـراهـيـم اسـت كـه مـى فـرمـايـد: مـثـل الذيـن كـفـروا بـربـهـم اعـمـالهـم كـرمـاد اشـتـدت بـه الريـح فـى يـوم عـاصـف: اعـمـال كـسـانـى كـه بـه پـروردگـارشـان كـافر شدند همچون خاكسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى!

دليـل مـنـطـقـى آن هـم روشـن اسـت، زيـرا چـيـزى كـه بـه عـمـل انـسـان شـكـل و مـحـتـوا مـى دهـد، نـيـت و انـگـيـزه و هـدف نـهـائى عـمل است، افراد با ايمان، با انگيزه الهى و توحيدى، هدفهاى مقدس و پاك، و برنامه صـحـيـح و سـالم بـه سـراغ انـجـام كـارهـا مـى رونـد در حـالى كه مردم بى ايمان غالبا گـرفتار تظاهر رياكارى و تقلب و غرور و خود بينى هستند، و همين سبب بى ارزش شدن اعمال آنها مى شود.

بـه عـنـوان نـمـونـه مـا مـسـجـدهـائى را از صدها سال پيش سراغ داريم كه گذشت قرنها كمترين تاثير بر آنها نگذاشته است، و به عكس ‍ خانه هائى را مى بينيم كه با گذشت يـكـمـاه يـا يـكسال شكستها و نقصهاى فراوان در آن ظاهر مى شود، اولى چون انگيزه الهى داشـت از هر نظر محكم و با بهترين مصالح با پيش بينى تمام حوادث آينده ساخته شده، اما دومى چون هدف تهيه مال و ثروتى از طريق تظاهر و فريب بوده است تنها به رنگ و آبش توجه شده است.

اصولا از نظر منطق اسلام، اعمال صالح آفاتى دارد كه بايد دقيقا مراقب آن بود: گاه از آغاز ويران و فاسد است، همچون عملى كه براى ريا انجام مى گيرد.

گـاه انـسـان در حين عمل گرفتار غرور و عجب و خودبينى مى شود و ارزش عملش به خاطر آن از بين مى رود.

و گاه بعد از عمل به خاطر انجام كارهاى مخالف و منافى، اثرش محو و نابود مى گردد، مـانند انفاقى كه پشت سر آن منت باشد، و يا اعمال صالحى كه پشت سر آن كفر و ارتداد صورت گيرد.

و حـتـى طـبـق بـعـضـى از روايـات اسـلامـى گـاه انـجـام گـنـاهـانـى قبل از انجام عمل روى آن اثـر مـى گـذارد، چـنـانـكـه در مـورد شـرابـخـوار مـى خـوانـيـم كـه تـا چهل روز اعمال او مقبول درگاه خدا نخواهد شد.

بـه هر حال اسلام برنامه اى فوق العاده دقيق و باريك و حساب شده درباره خصوصيات عمل صالح دارد.

در حديثى از امام باقر (عليها‌السلام ) مى خوانيم: روز قيامت خداوند گروهى را مبعوث مى كـند در حالى كه نورى در مقابل آنان همچون لباسهاى سفيد و درخشنده است (اين نور همان اعـمـال آنها است ) سپس به آن اعمال فرمان مى دهد: همگى ذرات پراكنده غبار شويد (و به دنـبال آن همه محو مى گردند) سپس فرمود: انهم كانوا يصومون و يصلون و لكن كانوا اذا عـرض لهـم شـى ء مـن الحـرام اخـذوه و اذا ذكـر لهـم شـى ء مـن فـضـل امـيـر المـؤ منين انكروه!: آنها نماز و روزه را بجا مى آوردند ولى هنگامى كه حرامى بـه آنـهـا عـرضـه مـى شـد آن را مـى چـسـبـيـدنـد و مـوقـعـى كـه از فضائل امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) براى آنها بيان مى گشت انكار مى كردند!.

و از آنجا كه قرآن معمولا نيك و بد را در برابر هم قرار مى دهد تا با مقايسه، وضع هر دو روشـن شـود، آيـه بـعـد، از بهشتيان سخن مى گويد و مى فرمايد: بهشتيان در آن روز قـرارگـاهـشـان بـهـتر و استراحت گاهشان نيكوتر است( اصحاب الجنة يومئذ خير مستقرا و احسن مقيلا ) .

مـعـنـى ايـن سـخـن آن نيست كه دوزخيان وضعشان خوبست و بهشتيان وضعشان از آنها بهتر، زيـرا صـيـغه افعل تفضيل گاه در مواردى به كار مى رود كه يك طرف به كلى فاقد آن مفهوم است و طرف ديگر واجد، مثلا در سوره فصلت آيه 40 مى خوانيم:( أفمن يلقى فى النار خير ام من ياتى آمنا يوم القيامة ) : آيا كسى كه در آتش افكنده مى شود بهتر است يا كسى كه روز قيامت در نهايت امنيت وارد محشر مى شود؟! مـسـتقر به معنى قرارگاه و مقيل به معنى محل استراحت در نيمه روز است (از ماده قيلوله به معنى خواب نيم روز آمده است ).


آيه (25) و (26) و ترجمه

( و يوم تشقق السماء بالغمم و نزل الملئكة تنزيلا ) (25)( الملك يومئذ الحق للرحمن و كان يوما على الكفرين عسيرا ) (26)

ترجمه:

25 - و بـه خـاطـر آور روزى را كه آسمان با ابرها از هم شكافته مى شود، و فرشتگان نازل مى گردند.

26 - حـكـومـت در آن روز از آن خـداوند رحمان است و آنروز روز سختى براى كافران خواهد بود.

تفسير:

آسمان با ابرها شكافته مى شود!

بـاز در اين آيات بحث درباره قيامت و سرنوشت مجرمان در آن روز ادامه مى يابد نخست مى گويد: روز گرفتارى و اندوه مجرمان، روزى است كه آسمان با ابرها از هم مى شكافد و فـرشـتـگـان پـى در پـى نـازل مـى شـونـد!( و يـوم تـشـقـق السـمـاء بـالغـمـام و نزل الملائكة تنزيلا ) .

غمام از غم به معنى پوشاندن چيزى است و از آنجا كه ابر آفتاب را مـى پوشاند به آن غمام گفته مى شود همچنين به اندوه كه قلب را مى پوشاند غم مى گويند.

اين آيه در حقيقت پاسخى است به درخواست مشركان، و يكى ديگر از بهانه جوئيهاى آنها زيـرا آنـهـا انـتـظار داشتند خداوند و فرشتگان، طبق اساطير و افسانه هاى آنان، در ميان ابـرهـا بـه سراغشان بيايند و آنها را به سوى حق دعوت كنند، در اسطوره هاى يهود نيز آمده كه گاه خداوند در لابلاى ابرها ظاهر مى شد!.

قـرآن در پـاسخ آنها مى گويد: آرى فرشتگان (و نه خدا) روزى به سراغ آنها مى آيند، امـا كـدام روز؟ روزى كـه مـجـازات و كيفر اين بدكاران فرا مى رسد و بيهوده گوئى هاى آنها را پايان مى دهد.

اكـنـون ببينيم منظور از شكافته شدن آسمان با ابرها چيست؟ با اينكه مى دانيم اطراف ما چيزى به نام آسمان كه قابل شكافته شدن باشد وجود ندارد.

بـعـضـى از مـفسران مانند علامه طباطبائى (رضوان الله عليه ) در تفسير الميزان فرموده انـد: مـنـظـور شـكـافـتـه شـدن آسـمـان عـالم شـهـود و كـنـار رفـتـن حـجـاب جـهـل و نـادانى و نمايان گشتن عالم غيب است، يعنى انسان در آن روز درك و ديدى پيدا مى كـنـد كـه بـا امـروز بـسـيـار مـتـفـاوت اسـت، پـرده هـا كنار مى رود، و فرشتگان را كه در حال نزول از عالم بالا هستند مى بيند.

تفسير ديگر اين است كه منظور از سماء، كرات آسمانى است كه بر اثر انفجارات پى در پـى از هم متلاشى مى شود، و ابرى كه حاصل از اين انفجارات و متلاشى شدن كوهها است صـفـحـه آسـمانها را فرا مى گيرد، بنابراين كرات آسمانى شكافته مى شود، در حالى كه همراه با ابرهاى حاصل از آن است.

آيـات بـسـيـارى از قـرآن مـجـيـد، مـخـصـوصا آنها كه در سوره هاى كوتاه آخر قرآن آمده، بـيـانـگـر ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه در آسـتـانـه قـيـامـت، دگـرگـونـيـهـاى عـظـيم و انقلاب و تحول عجيب، سر تا سر عالم هستى را فرا مى گيرد كوهها متلاشى شده و همچون غبار در فضا پخش مى گردد خورشيد بى نور، و ستارگان بى فروغ مى شود، حتى فاصله ماه و خورشيد از بين مى رود، و لرزه و زلزله عجيبى سراسر زمين را فرا مى گيرد.

آرى در چـنـان روز، مـتـلاشـى شـدن آسـمـان، يعنى كرات آسمانى و پوشيده شدن صفحه آسمان از يك ابر غليظ امرى طبيعى خواهد بود.

همين تفسير را به نحو ديگرى مى توان بيان كرد:

شـدت دگـرگـونـيها و انفجارات كواكب و سيارات سبب مى شود كه آسمان از ابرى غليظ پوشيده شود، اما در لابلاى اين ابر گاه شكافهائى وجود دارد، بنابراين آسمانى كه در حال عادى با چشم ديده مى شود به وسيله اين ابرهاى عظيم انفجارى از هم جدا مى شود.

تـفـسـيـرهـاى ديـگـرى نـيـز بـراى ايـن آيـه گـفـتـه شـده اسـت كـه بـا اصول علمى و منطقى سازگار نيست و در عين حال تفسيرهاى سه گانه فوق منافاتى با هـم نـدارد، مـمـكـن اسـت از يـكـسـو پـرده هـاى جـهـان مـاده از مـقـابـل چـشـم انـسـان كـنـار برود و عالم ماوراء طبيعت را مشاهده كند، و از سوى ديگر كرات آسـمـانـى مـتلاشى شوند و ابرهاى انفجارى آشكار گردند، و در لابلاى آنها شكافهائى نـمـايـان بـاشد، آن روز، روز پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است، روز بسيار دردناكى است براى مجرمان بى ايمان و ستمكاران لجوج.

سپس به يكى از روشنترين مشخصات آن روز پرداخته، و مى گويد:

حكومت در آن روز از آن خداوند رحمان است( الملك يومئذ الحق للرحمان ) .

حـتـى آنـهـا كـه در ايـن جهان نوعى حكومت مجازى و محدود و فانى و زودگذر داشتند نيز از صحنه حكومت كنار مى روند، و حاكميت از هر نظر و در تمام جهات مخصوص ذات پاك او مى شـود، و بـه هـمـيـن دليـل آن روز روز سـخـتـى بـراى كافران خواهد بود( و كان يوما على الكافرين عسيرا ) .

آرى در آن روز كـه قـدرتـهـاى خـيالى به كلى از ميان مى روند و حاكميت مخصوص خدا مى شـود پـنـاهگاههاى كافران فرو مى ريزد، و قدرتهاى جبار و طاغوتى محو مى شوند، هر چـنـد در ايـن جـهـان نـيز همه در برابر اراده او بى رنگ بودند ولى در اينجا ظاهرا زرق و بـرقـى داشـتـنـد امـا در قـيامت كه صحنه بروز واقعيتها، و برچيده شدن مجازها و خيالها و پـنـدارهـا اسـت، افـراد بى ايمان در برابر مجازاتهاى الهى چه تكيه گاهى مى توانند داشته باشند و به همين دليل آن روز فوق العاده بر آنها سخت خواهد گذشت.

در حالى كه براى مؤ منان بسيار يسير و سهل و آسان است.

در حـديـثـى از ابـو سـعيد خدرى نقل شده كه وقتى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيـه فـى يـوم كـان مـقـداره خـمـسـيـن الف سـنـة را كـه نـشـان مـى دهـد روز قـيـامـت معادل پنجاه هزار سال است تلاوت فرمود عرض كردم چه روز طولانى و عجيبى است؟!

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: و الذى نفسى بيده انه ليخفف عن المؤ من حـتـى يـكـون اخف عليه من صلاة مكتوبة يصليها فى الدنيا: سوگند به آن كسى كه جانم بـه دسـت او است كه آن روز براى مؤ من سبك مى شود به مقدار مدت يك نماز فريضه كه در دنيا انجام مى دهد!.

دقت در ساير آيات قرآن، دلائل سخت بودن آن روز را بر كافران روشن مـى سـازد، چـرا كـه از يـكـسـو مـى خـوانـيـم: در آن روز تـمـام پـيـونـدهـا و وسائل عالم اسباب، گسسته مى شود( و تقطعت بهم الاسباب ) (بقره - 166)

از سـوئى ديـگر، نه مال آنها و نه آنچه را اكتساب كردند آنانرا سودى نمى دهد( ما اغنى عنه ماله و ما كسب ) (سوره تبت آيه 2).

و از سـوى سوم هيچكس در آنجا به داد هيچكس نمى رسد( يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا ) (دخان - 41).

حتى شفاعت كه تنها راه نجات است در اختيار گنهكارانى است كه پيوندى با خدا و دوستان خدا داشته اند (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ) (بقره - 255).

و نـيـز در آن روز بـه آنـهـا اجـازه عـذر خـواهـى داده نـمـى شـود تـا چـه رسـد بـه قبول عذرهاى غير موجه( فلا يؤ ذن لهم فيعتذرون ) (مرسلات - 36).


آيه (27) تا (29) و ترجمه

( و يـوم يـعـض الظـالم عـلى يـديـه يـقـول يـليـتـنـى اتـخـذت مـع الرسول سبيلا ) (27)( يويلتى ليتنى لم أتخذ فلانا خليلا ) (28)( لقد أ ضلنى عن الذكر بعد إذ جأنى و كان الشيطن للانسن خذولا ) (29)

ترجمه:

27 - و بـه خـاطـر بـيـاور روزى را كـه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم.

28 - اى واى بر من! كاش فلان (شخص گمراه ) را دوست خود انتخاب نكرده بودم!

29 - او مـرا از يـاد حق گمراه ساخت، بعد از آنكه آگاهى به سراغ من آمده بود، و شيطان هميشه مخذول كننده انسان بوده است.

شان نزول:

براى اين آيات شان نزولى نقل كرده اند كه فشرده اش چنين است:

در عـصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دو نفر دوست در ميان مشركان به نام عقبه و ابـى بـودنـد هر زمان عقبه از سفر مى آمد غذائى ترتيب مى داد و اشراف قومش را دعوت مـى كـرد و در عـيـن حـال دوسـت مـى داشت به محضر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برسد هر چند اسلام را نپذيرفته بود.

روزى از سفر آمد و طبق معمول ترتيب غذا داد و دوستان را دعوت كرد، در ضمن از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز دعوت نموده.

نـگـامـى كـه سـفـره را گـسـتردند و غذا حاضر شد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـرمـود: مـن از غـذاى تـو نـمـى خـورم تـا شـهادت به وحدانيت خدا و رسالت من دهى، عقبه شهادتين بر زبان جارى كرد.

اين خبر به گوش دوستش ابى رسيد، گفت اى عقبه از آئينت منحرف شدى؟ او گفت نه به خدا سوگند من منحرف نشدم، و لكن مردى بر من وارد شد كه حاضر نبود از غذايم بخورد جز اينكه شهادتين بگويم، من از اين شرم داشتم كه او از سر سفره من برخيزد بى آنكه غذا خورده باشد لذا شهادت دادم!

ابـى گـفـت مـن هـرگـز از تـو راضـى نمى شوم مگر اينكه در برابر او بايستى و سخت تـوهـيـن كـنى!، عقبه اين كار را كرد و مرتد شد، و سرانجام در جنگ بدر در صف كفار به قتل رسيد و رفيقش ابى نيز در روز جنگ احد كشته شد.

آيات فوق نازل گرديد و سرنوشت مردى را كه در اين جهان گرفتار دوست گمراهش مى شود و او را به گمراهى مى كشاند شرح داد.

بارها گفته ايم كه شان نزولها گر چه خاص است ولى هرگز مفهوم آيات را محدود نمى كند بلكه كليت آن شامل تمام افراد مشابه مى گردد.

تفسير:

دوست بد مرا گمراه كرد!

روز قـيـامـت صـحـنـه هـاى عجيبى دارد كه بخشى از آن در آيات گذشته آمد و در آيات مورد بـحـث بـخـش ديـگـرى خـاطر نشان شده، و آن مساله حسرت فوق العاده ظالمان از گذشته خويش است نخست مى فرمايد:

بخاطر آور روزى را كه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مـى گـزد، مـى گـويـد: اى كـاش بـا رسـولخـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) راهـى بـرگـزيـده بـودم( و يـوم يـعـض الظـالم عـلى يـديـه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا ) .

يعض از ماده عض (بر وزن سد) به معنى گاز گرفتن با دندان است و معمولا اين تعبير در مورد كسانى كه از شدت حسرت و تاسف ناراحتند به كار مى رود، چنانكه در فارسى نيز ضـرب المثل است كه فلانكس انگشت حسرت به دندان مى گزيد (ولى در عربى به جاى انـگـشـت، دسـت گـفـتـه مـى شـود و شايد رساتر باشد چون هميشه انسان در چنين حالاتى انگشت نمى گزد بلكه گاه پشت دست را مى گزد مخصوصا در عربى بسيار مى شود كه هـمچون آيه مورد بحث يديه يعنى هر دو دست، گفته مى شود كه شدت تاسف و حسرت را به طرز گوياترى بيان مى كند).

ايـن كـار شـايـد به خاطر اين باشد كه اين گونه اشخاص هنگامى كه گذشته خويش را مـى نـگـرنـد خـود را مقصر مى دانند و تصميم بر انتقام از خويشتن مى گيرند و اين نوعى انتقام است تا بتوانند در سايه آن كمى آرامش يابند.

و بـراسـتـى آن روز را بايد يوم الحسرة گفت، چنانكه در قرآن از روز قيامت نيز به همين عـنـوان يـاد شـده اسـت (سـوره مـريـم آيه 39) چرا كه افراد خطاكار خود را در برابر يك زنـدگـى جـاويـدان در بـدتـريـن شرائط مى بينند در حالى كه مى توانستند با چند روز صـبـر و شـكـيـبـائى و مـبـارزه با نفس و جهاد و ايثار، آن را به يك زندگى پر افتخار و سعادتبخش مبدل سازند.

حـتـى بـراى نـيـكـوكـاران هـم روز تـاسـف اسـت، تـاسـف از ايـنـكه چرا بيشتر از اين نيكى نكردند؟!

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد كـه ايـن ظـالم بـيدادگر كه در دنيائى از تاسف فرو رفته مى گـويـد: اى واى بـر مـن كـاش فـلان شـخـص گـمـراه را دوست خود انتخاب نكرده بودم( يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا ) .

روشن است كه منظور از فلان همان شخصى است كه او را به گمراهى كشانده: شيطان يا دوسـت بـد يـا خـويـشـاونـد گـمـراه، و فـردى هـمـچـون ابـى بـراى عـقـبـه كـه در شـان نزول آمده بود.

در واقـع ايـن آيـه و آيـه قـبـل دو حـالت نـفـى و اثـبـات را در مقابل هم قرار مى دهد در يكجا مى گويد: اى كاش راهى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـيدا كرده بودم و در اينجا مى گويد: اى كاش فلان شخص را دوست خود انتخاب نكرده بودم كه تمام بدبختى در ترك رابطه با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و قبول رابطه با اين دوست گمراه بود.

بـاز ادامـه مى دهد و مى گويد: بيدارى و آگاهى به سراغ من آمده بود (و سعادت در خانه مـرا كـوبـيـد) ولى ايـن دوسـت بـى ايـمـان مرا گمراه ساخت( لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جائنى ) .

اگـر از ايـمـان و سعادت جاويدان، فاصله زيادى مى داشتم، اين اندازه جاى تاسف نبود، ولى تـا نـزديـك مـرز پـيـش رفـتم، يك گام بيشتر نمانده بود كه براى هميشه خوشبخت شوم، اما اين كور دل متعصب لجوج مرا از لب چشمه آب حيات تشنه بازگرداند و در گرداب بدبختى فرو برد.

ذكـر در جـمـله بـالا مـعـنـى وسـيـعـى دارد و تـمـام آيـات الهـى را كـه در كـتـب آسـمـانـى نـازل شده شامل مى شود، بلكه هر چيز كه موجب بيدارى و آگاهى انسان باشد در آن جمع است.

و در پـايـان آيـه مـى گويد: شيطان هميشه مخذول كننده انسان بوده است( و كان الشيطان للانسان خذولا ) .

چـرا كـه انسان را به بيراهه ها و مناطق خطر مى كشاند و بعد او را سرگردان رها كرده و به دنبال كار خود مى برد.

بـايـد تـوجـه داشـت كـه خـذول صـيـغـه مـبـالغـه اسـت و بـه مـعـنـى بـسـيـار مخذول كننده.

حـقـيـقت خذلان اين است كه كسى دل به يارى ديگرى ببندد ولى او درست در لحظات حساس دست از كمك و ياريش بردارد.

در اينكه جمله اخير( كان الشيطان للانسان خذولا ) گفتار خداوند است به عنوان هشدار براى هـمـه ظـالمـان و گـمراهان و يا دنباله گفتار اين افراد حسرت زده در قيامت است، مفسران دو تـفـسـيـر ذكـر كـرده انـد، و هـر دو بـا مـعـنى آيه متناسب است ولى گفتار خدا بودن تناسب بيشترى دارد.

نكته:

نقش دوست در سرنوشت انسان

بـدون شـك عـامل سازنده شخصيت انسان - بعد از اراده و خواست و تصميم او - امور مختلفى است كه از اهم آنها همنشين و دوست و معاشر است، چرا كه انسان خواه و ناخواه تاثير پذير است، و بخش مهمى از افكار و صفات اخلاقى خود را از طريق دوستانش مى گيرد، اين حقيقت هم از نظر علمى و هم از طريق تجربه و مشاهدات حسى به ثبوت رسيده است.

ايـن تاثير پذيرى از نظر منطق اسلام تا آن حد است كه در روايات اسلامى از پيامبر خدا حـضـرت سـليـمـان (عليها‌السلام ) چـنـيـن نـقـل شـده: لا تـحـكـمـوا عـلى رجـل بـشـى ء حـتـى تـنـظـروا الى مـن يـصـاحـب، فـانـمـا يـعـرف الرجـل باشكاله و اقرانه و ينسب الى اصحابه و اخدانه: درباره كسى قضاوت نكنيد تا بـه دوسـتـانش نظر بيفكنيد چرا كه انسان بوسيله دوستان و ياران و رفقايش شناخته مى شود.!

امام امير المؤ منين على بن ابيطالب (عليها‌السلام ) در گفتار گوياى خود مى فرمايد: و من اشـتـبـه عـليـكـم امـره و لم تـعـرفـوا ديـنـه، فـانـظـروا الى خـلطـائه، فـان كـانـوا اهـل دين الله فهو على دين الله، و ان كانوا على غير دين الله فلا حظ له من دين الله: هر گـاه وضـع كـسـى بـر شـمـا مشتبه شد و دين او را نشناختيد به دوستانش نظر كنيد، اگر اهـل ديـن و آئيـن خـدا بـاشـنـد او نيز پيرو آئين خدا است، و اگر بر آئين خدا نباشند او نيز بهره اى از آئين حق ندارد.

و براستى گاه نقش دوست در خوشبختى و بدبختى يك انسان از هر عاملى مهمتر است، گاه او را تا سر حد فنا و نيستى پيش مى برد، و گاه او را به اوج افتخار مى رساند.

آيات مورد بحث و شان نزول آن به خوبى نشان مى دهد كه انسان چگونه ممكن است تا مرز سـعـادت پـيـش بـرود، امـا يـك وسـوسـه شـيـطـانى از ناحيه يك دوست بد او را به قهقرا بـازگرداند و سرنوشتى مرگبار براى او فراهم سازد كه از حسرت آن روز قيامت هر دو دست را به دندان بگزد، و فرياد يا ويلتى از او بلند شود.

در كتاب العشرة (آداب معاشرت ) روايات بسيارى در همين زمينه وارد شده كه نشان مى دهد تا چه اندازه اسلام در مساله انتخاب دوست سختگير و دقيق و موشكاف است.

اين بحث كوتاه را با نقل دو حديث در اين زمينه پايان مى دهيم، و آنها كه اطلاعات بيشترى در اين زمينه مى خواهند به كتاب العشرة بحار الانوار جلد 74 مراجعه كنند.

در حديثى از نهمين پيشواى بزرگ اسلام امام محمد تقى الجواد (عليها‌السلام ) مى خوانيم: اياك و مصاحبة الشرير فانه كالسيف المسلول يحسن منظره و يقبح اثره: از همنشينى بدان بپرهيز كه همچون شمشير برهنه اند، ظاهرش زيبا و اثرش بسيار زشت است!.

پـيـامـبـر گـرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اربع يمتن القلب: الذنب عـلى الذنـب... و مـجـالسـة المـوتـى، و قـيـل له يـا رسـول الله و ما الموتى؟ قال كل غنى مترف: چهار چيز است كه قلب انسان را مى ميراند: تـكـرار گـنـاه - تـا آنـجـا كـه فـرمـود: و هـمـنـشـيـنـى بـا مـردگـان، كـسـى پـرسـيـد اى رسول خدا مردگان كيانند؟! فرمود: ثروتمندانى كه مست ثروت.


آيه (30) تا (34) و ترجمه

( و قال الرسول يرب إن قومى اتخذوا هذا القرأن مهجورا ) (30)( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا من المجرمين و كفى بربك هاديا و نصيرا ) (31)( و قـال الذيـن كـفروا لو لا نزل عليه القرأن جملة وحدة كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلنه ترتيلا ) (32)( و لا يأ تونك بمثل إلا جئنك بالحق و أحسن تفسيرا ) (33)( الذيـن يـحـشـرون عـلى وجـوهـهـم إلى جـهـنـم أولئك شـر مـكـانـا و أضل سبيلا ) (34)

ترجمه:

30 - پيامبر عرضه داشت: پروردگارا! اين قوم من از قرآن دورى جستند.

31 - و اينگونه براى هر پيامبرى دشمنى از مجرمان قرار داديم، اما همين بس كه خدا هادى و ياور تو است.

32 - و كـافـران گـفـتـنـد: چـرا قـرآن يـكـجـا بـر او نـازل نـمـى شـود؟ ايـن بخاطر آنست كه قلب تو را محكم داريم، و آن را تدريجا بر تو خوانديم.

33 - آنها هيچ مثلى براى تو نمى آورند مگر اينكه ما حق را براى تو مى آوريم و تفسيرى بهتر (و پاسخى دندانشكن كه ناچار به تسليم شوند).

34 - آنـهـا كـه بـر صـورتـهـايـشـان بـه سـوى جـهـنـم مـحـشـور مـى شـونـد بـدتـريـن محل را دارند و گمراه ترين افرادند!

تفسير:

خدايا، مردم قرآن را ترك كردند!

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه انـواع بهانه جوئيهاى مشركان لجوج و افراد بى ايمان مطرح شده بود نخستين آيه مورد بحث، ناراحتى و شكايت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در پـيـشـگـاه خـدا از كيفيت برخورد اين گروه با قرآن بازگو مى كند، مى گويد: پيامبر به پيشگاه خدا عرضه داشت: پروردگارا! اين قوم من قرآن را ترك گفتند و از آن دورى جستند( و قال الرسول يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن محجورا ) .

ايـن سـخن و اين شكايت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) امروز نيز همچنان ادامه دارد، كـه از گـروه عـظيمى از مسلمانان به پيشگاه خدا شكايت مى برد كه اين قرآن را به دست فـرامـوشـى سـپـردنـد، قـرآنـى كـه رمـز حـيـات اسـت و وسـيـله نـجـات قـرآنـى كـه عـامـل پـيروزى و حركت و ترقى است، قرآنى كه مملو از برنامه هاى زندگى مى باشد، ايـن قـرآن را رهـا سـاخـتـنـد و حـتى براى قوانين مدنى و جزائيشان دست گدائى به سوى ديگران دراز كردند!

هـم اكـنـون اگـر بـه وضـع بـسـيارى از كشورهاى اسلامى مخصوصا آنها كه زير سلطه فـرهـنـگـى شـرق و غـرب زنـدگـى مـى كنند نظر بيفكنيم مى بينيم قرآن در ميان آنها به صورت يك كتاب تشريفاتى درآمده است، تنها الفاظش را با صداى جالب از دستگاههاى فـرسـتـنـده پخش مى كنند، و جاى آن در كاشى كاريهاى مساجد به عنوان هنر معمارى است، بـراى افـتـتاح خانه نو، و يا حفظ مسافر، و شفاى بيماران، و حداكثر براى تلاوت به عنوان ثواب از آن استفاده مى كنند.

حتى گاه كه با قرآن استدلال مى نمايند هدفشان اثبات پيشداوريهاى خود به كمك آيات با استفاده از روش انحرافى تفسير به راءى است.

در بعضى از كشورهاى اسلامى مدارس پر طول و عرضى به عنوان مدارس تحفيظ القرآن ديـده مـى شـود، و گـروه عظيمى از پسران و دختران به حفظ قرآن مشغولند، در حالى كه انـديـشـه هـاى آنها گاهى از غرب و گاه از شرق، و قوانين و مقرراتشان از بيگانگان از اسلام گرفته شده است، و قرآن فقط پوششى است براى خلافكاريهايشان.

آرى امروز هم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرياد مى زند: خدايا! قوم من قرآن را مهجور داشتند!

مـهـجـور از نـظـر مغز و محتوا، متروك از نظر انديشه و تفكر و متروك از نظر برنامه هاى سازنده اش!

آيـه بـعـد بـراى دلدارى پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه با اين مـوضـعـگـيـرى خـصـمـانـه دشمنان مواجه بود مى فرمايد: و اين گونه براى هر پيامبرى دشـمـنـى از مـجـرمـان قـرار داديـم( و كـذلك جـعـلنـا لكل نبى عدوا من المجرمين ) .

فـقـط تـو نـيـستى كه با عداوت سرسختانه اين گروه روبرو شده اى، همه پيامبران در چنين شرائطى قرار داشتند كه گروهى از مجرمان به مخالفت آنها برمى خاستند و كمر دشمنى آنان را مى بستند.

ولى بـدان تـو تنها و بدون ياور نيستى همين بس كه خدا هادى و راهنما، و يار و ياور تو است( و كفى بربك هاديا و نصيرا ) .

نـه وسـوسـه هاى آنها مى تواند تو را گمراه سازد چرا كه هاديت خدا است، و نه توطئه هاى آنها مى تواند تو را در هم بشكند چرا كه ياورت پروردگار است كه علمش برترين علمها و قدرتش مافوق همه قدرتها است.

خلاصه تو بايد بگوئى:

هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك

توام چو دوستى از دشمنان ندارم باك

بـاز در آيـه بعد به يكى ديگر از بهانه جوئيهاى اين مجرمان بهانه جو اشاره كرده مى گـويـد: كـافـران گـفـتـنـد: چـرا قـرآن يـكـجـا بـر او نازل نمى شود؟!( و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة ) .

مـگـر نـه ايـن اسـت كـه هـمـه آن از سـوى خـدا اسـت؟ آيـا بـهـتـر نـيـسـت كـه اول و آخـر و تـمـام مـحـتـواى ايـن كـتـاب يـكـجا نازل شود تا مردم بيشتر به عظمت آن واقف گـردنـد؟ خـلاصـه چـرا ايـن آيـات تـدريـجـا و بـا فواصل مختلف زمانى نازل مى گردد؟ البته براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جـو بـاشـنـد، ايـن اشـكـال در كـيـفـيـت نـزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب بزرگ آسمانى كه پايه و مايه همه چيز مسلمانان و محور همه قوانين سياسى و اجتماعى و حقوقى و عـبادى آنان است يكجا به صورت كامل بر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل نشد، تا مردم پيوسته آن را از آغاز تا انجام بخوانند و از محتوايش آگاه شوند؟

اصـولا بـهتر بود خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز از تمام اين قرآن يكجا با خبر باشد تا هر چه مردم از او مى خواهند و مى پرسند فورا پاسخ گويد.

ولى در دنباله همين آيه به آنها چنين پاسخ مى گويد:

مـا قـرآن را تـدريـجـا نـازل كرديم تا قلب تو را محكم داريم، و آن را به صورت آيات جـداگـانـه و آرام امـا پـشت سر هم بر تو وحى كرديم (كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا).

آنها از اين واقعيتها بيخبرند كه چنان ايرادهائى مى كنند.

البته ارتباط نزول تدريجى قرآن با تقويت قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان، بحث جالب و مشروحى دارد كه در نكات پايان اين آيات خواهد آمد.

سـپـس بـراى تـاكـيـد بـيـشتر روى پاسخ فوق مى فرمايد: آنها هيچ مثلى براى تو نمى آورنـد، و هـيـچ بحث و سخنى را براى تضعيف دعوت تو طرح نمى كنند مگر اينكه ما سخن حـقـى را كـه دلائل سـست آنها را در هم مى شكنند به قاطع ترين وجهى به آنها پاسخ مى گويد در اختيار تو مى گذاريم و تفسير بهتر و بيانى جالبتر براى تو مى گوئيم( و لا ياتونك بمثل الا جئناك بالحق و احسن تفسيرا ) .

و از آنـجـا كه اين دشمنان كينه توز و مشركان متعصب و لجوج بعد از مجموعه ايرادات خود چنين استنتاج كرده بودند كه محمد و يارانش با اين صفات و اين كتاب و اين برنامه هائى كـه دارنـد بـدتـريـن خـلق خـدايـند (العياذ بالله ) و چون ذكر اين سخن با كلام فصيح و بليغى همچون قرآن تناسب نداشت در آخرين آيه مورد بحث خداوند به پاسخ اين سخن مى پردازد بى آنكه اصل گفتار آنها را نقل كند، مى گويد:

آنـهـائى كـه بـر صـورتـهايشان محشور مى شوند و با اين وضع به سوى جهنمشان مى بـرنـد، آنـهـا بـدترين محل را دارند و گمراه ترين افرادند( الذين يحشرون على وجوههم الى جهنم اولئك شر مكانا و اضل سبيلا ) .

آرى نتيجه برنامه هاى زندگى انسانها در آنجا روشن مى شود، گروهى قامتهائى همچون سرو دارند و صورتهاى درخشانى همچون ماه، با گامهاى بلند بـه سـرعـت بـه سـوى بـهـشـت مـى رونـد، در مـقـابـل جـمعى به صورت بر خاك افتاده و فـرشـتگان عذاب آنها را به سوى جهنم مى كشانند، اين سرنوشت متفاوت نشان مى دهد چه كسى گمراه و شر بوده و چه كسى خوشبخت و هدايت يافته؟!

نكته ها:

1 - تفسير جعلنا لكل نبى عدوا

گاه از اين جمله چنين به نظر مى رسد كه خداوند براى دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد: تنها تو نيستى كه دشمن دارى بلكه براى هر پيامبرى دشمنى از سـوى مـا قـرار داده شـده و لازمه اين سخن استناد وجود دشمنان انبيا به خدا است كه نه با حكمت خدا سازگار است و نه با اصل آزادى اراده انسانها.

مفسران جوابهاى متعددى از اين سؤ ال داده اند.

ولى مـا كـرارا گـفته ايم تمام اعمال انسانها از يك نظر منتسب به خدا است، زيرا همه چيز مـا، قـدرت مـا، نـيـروى مـا، عـقـل و فـكـر مـا و حـتـى آزادى و اخـتيار ما نيز از ناحيه او است، بنابراين وجود اين دشمنان را براى انبيا مى توان از اين نظر به خدا نسبت داد، بى آنكه مـسـتـلزم جـبـر و سـلب اخـتـيـار گـردد، و بـه مـسـئوليـت آنـهـا در مقابل كارهايشان خدشه اى وارد شود (دقت كنيد).

علاوه بر اين وجود اين دشمنان سرسخت و مخالفت آنان با پيامبران سبب مى شد كه مؤ منان در كار خود ورزيده تر و ثابت قدمتر شوند، و آزمايش الهى در مورد همگان تحقق يابد.

ايـن آيـه در حـقـيـقـت هـمـانـنـد آيـه 112 سـوره انـعـام اسـت كـه مـى فرمايد:( و كذلك جعلنا لكـل نـبـى عـدوا شـيـاطـيـن الانـس و الجـن يـوحـى بـعـضـهـم الى بـعـض زخـرف القول غرورا ) : اين گونه در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و بى اساس را به طور سرى به يكديگر مى گويند.

در مـقـابل گلها، خارها مى رويد، و در برابر نيكان، بدان قرار دارند، بى آنكه مسئوليت هيچيك از دو دسته از ميان برود.

بـعـضـى نـيـز گـفـته اند منظور از جعلنا (قرار داديم ) همان اوامر و نواهى و برنامه هاى سـازنـده انبياء است كه خواه و ناخواه عده اى را به دشمنى مى كشاند و اگر به خدا اسناد داده شده به خاطر آنست كه اين اوامر و نواهى از سوى او است.

تـفـسـيـر ديگر اينكه جمعى هستند كه بر اثر اصرار در گناه و افراط در تعصب و لجاجت خداوند بر دلهاى آنها مهر مى زند و چشم و گوششان را كور و كر مى سازد اين دسته بر اثـر كـوردلى سـرانـجـام دشـمـن انـبـيـاء مـى شـونـد امـا عوامل آن را خود فراهم ساخته اند.

اين سه تفسير با هم منافاتى ندارد و همه آنها ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد.

2 - اثرات عميق نزول تدريجى قرآن

درسـت اسـت كـه طـبـق روايـات (بـلكـه ظـاهـر بـعـضـى از آيـات ) قـرآن دو نـزول داشـتـه: يكى نزول دفعى و يكجا در شب قدر بر قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ديـگـر نـزول تـدريـجـى در بـيـسـت و سـه سـال، ولى بـدون شـك آنـچـه جـنبه رسميت داشته و پيامبر و مردم با آن روبرو بوده اند نزول تدريجى قرآن است.

و همين نزول تدريجى اسباب ايراد دشمنان بهانه گير شده بود كه چرا قرآن يكمرتبه نـازل نـمـى شود؟ و يكباره در اختيار مردم قرار نمى گيرد؟ تا آگاهتر و روشنتر شوند و جاى شك و ترديدى باقى نماند.

ولى چنانكه ديديم قرآن با جمله كذلك لنثبت به فؤ ادك جواب كوتاه و جامع و پر معنى بـه آنـهـا داد كـه هـر چـه بـيـشـتـر روى آن بـيـنـديـشـيـم اثـرات نزول تدريجى قرآن آشكارتر مى شود:

1 - بـدون شك هم از نظر تلقى وحى و هم از نظر ابلاغ به مردم، اگر مطالب به طور تـدريـجـى و طـبـق نـيـازهـا پياده شود و براى هر مطلبى شاهد و مصداق عينى وجود داشته باشد، بسيار مؤ ثرتر خواهد بود.

اصـول تـربيتى ايجاب مى كند كه شخص يا اشخاص تربيت شونده قدم به قدم اين راه را بـپـيمايند، و براى هر روز آنها برنامه اى تنظيم شود تا از مرحله پائين شروع كرده بـه مـراحل عالى برسند، برنامه هائى كه اين گونه پياده مى شود هم براى گوينده و هم براى شنونده دلچسبتر و عميقتر است.

2 - اصولا آنها كه چنين ايرادهائى را به قرآن مى كردند به اين حقيقت توجه نداشتند كه قـرآن يـك كـتـاب كـلاسـيـك نـيـسـت كـه دربـاره موضوع يا علم معينى صحبت كند، بلكه يك برنامه زندگى است براى ملتى كه انقلاب كرده و در تمام ابعاد زندگى از آن الهام مى گيرد.

بـسـيـارى از آيـات قـرآن بـه مـنـاسـبـتـهـاى تـاريخى مانند جنگ بدر و احد و احزاب و حنين نـازل شـده، و دستورالعمل ها يا نتيجه گيريهائى از اين حوادث بوده است، آيا معنى دارد كه اينها يكجا نوشته شود و به مردم عرضه گردد.

به تعبير ديگر قرآن مجموعه اى است از اوامر و نواهى، احكام و قوانين تاريخ و موعظه، و مـجـمـوعـه اى از اسـتـراتژى و تاكتيكهاى مختلف در برخورد با حوادثى كه در مسير امت اسلامى به سوى جلو پيش مى آمده است.

چـنـيـن كـتابى كه همه برنامه هاى خود را، حتى قوانين كليش را از طريق حضور در صحنه هـاى زنـدگـى مـردم تـبـيـين و اجرا مى كند امكان ندارد قبلا يكجا تدوين و تنظيم شود، اين بدان ميماند كه رهبر بزرگى براى پياده كردن انقلاب تمام اعلاميه ها و بيانيه ها و امر و نهى هايش را كه به مناسبتهاى مختلف ايراد مى شود يكجا بنويسد و نشر دهد، آيا هيچكس مى تواند چنين سخنى را عاقلانه بداند؟!

3 - نزول تدريجى قرآن سبب ارتباط دائم و مستمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه مبدء وحى بود، اين ارتباط دائمى قلب او را قويتر، و اراده او را نيرومندتر مى ساخت و تاثيرش در برنامه هاى تربيتى او انكار ناپذير بود.

4 - از سوئى ديگر ادامه وحى بيانگر ادامه رسالت و سفارت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، و جائى براى وسوسه دشمنان نخواهد گذاشت كه بگويند اين يك روز از سوى خدا مبعوث شد، سپس خدايش او را ترك گفت!، همانگونه كه در تاريخ اسلام مى خـوانـيـم كـه به هنگام تاخير وحى، در آغاز نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايـن زمـزمـه پـيـدا شـد و سـوره والضـحـى بـراى نـفـى آن نازل گرديد.

5 - بـدون شـك اگـر بـنـا بـود بـرنـامـه هـاى اسـلام هـمـه يـكـجـا نـازل شـود، لازم بـود يـكـجـا نـيـز اجـرا گـردد، زيـرا نازل شدن بدون اجرا ارزش ‍ آن را از بين مى برد، و مى دانيم اجراى همه برنامه ها اعم از عـبـادات زكـات و جـهـاد و رعـايـت تـمـام واجـبـات و پرهيز از تمام محرمات يكجا كار بسيار سنگينى بود كه موجب فرار گروه عظيمى از اسلام مى شد.

پـس چـه بـهـتـر كـه تـدريـجـا نـازل شـود، و تـدريـجـا مـورد عمل قرار گيرد.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـر يـك از ايـن بـرنـامـه هـا بـه خـوبـى جـذب شـود و اگـر سـؤ ال و گفتگوئى پيرامون آن است، مطرح گردد و جواب گفته شود.

6 - يكى ديگر از اثرات اين نزول تدريجى روشن شدن عظمت و اعجاز قرآن است، چرا كه در هـر واقـعـه آيـاتـى نـازل مـى گـردد، بـه تـنـهـائى خـود دليل بر عظمت و اعجاز است و هر قدر تكرار مى شود، اين عظمت و اعجاز روشنتر مى گردد و در اعماق قلوب مردم نفوذ مى كند.

3 - معنى ترتيل در قرآن

واژه ترتيل از ماده رتل (بر وزن قمر) به معنى منظم بودن

و مـرتـب بـودن اسـت، لذا كـسـى كـه دنـدانـهايش خوب و منظم و مرتب باشد، عرب به او رتـل الاسـنان مى گويد، روى اين جهت ترتيل به معنى پى در پى آوردن سخنان يا آيات روى نظام و حساب گفته شده.

بـنـابـرايـن جـمـله و رتـلنـاه تـرتـيـلا اشـاره بـه اين واقعيت است كه آيات قرآن گر چه تـدريـجـا و در مـدت 23 سـال نـازل شـده اسـت امـا ايـن نـزول تـدريـجـى روى نـظـم و حـسـاب و بـرنامه اى بوده، به گونه اى كه در افكار، رسوخ كند، و دلها را مجذوب خود سازد.

در تفسير كلمه ترتيل روايات جالبى نقل شده كه به بعضى از آنها ذيلا اشاره مى كنيم:

در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل شده كه به ابن عباس فرمود: اذا قرأ ت القرآن فرتله ترتيلا: هنگامى كه قرآن را خواندى آن را با ترتيل بخوان.

ابن عباس مى گويد پرسيدم: ترتيل چيست؟

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود:

بينه تبيينا، و لا تنثره نثر الدغل (الرمل ) و لا تهذه هذا الشعر، قفوا عند عجائبه، و حركوا بـه القلوب، و لا يكونن هم احدكم آخر السورة: حروف و كلمات آن را كاملا روشن ادا كن، نـه هـمـچـون خـرمـاى خـشكيده (يا ذرات شن ) آن را پراكنده كن، و نه همچون شعر آن را با سـرعـت پـشـت سر هم بخوان، به هنگام برخورد با عجائب قرآن توقف كنيد و بينديشيد و دلهـا را بـا آن تـكـان دهـيـد، و هرگز نبايد همت شما اين باشد كه به سرعت سوره را به پايان رسانيد (بلكه مهم انديشه و تدبر و بهره گيرى از قرآن است ).

نـظـيـر هـمـيـن مـعـنـى در اصـول كـافـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) نقل شده است.

از امـام صـادق (عليها‌السلام ) نـيـز چـنـيـن نـقـل شـده اسـت: التـرتـيـل ان تـتـمـكـث به و تحسن به صوتك، و اذا مررت باية فيها ذكر النار فتعوذ بـالله مـن النـار و اذا مـررت بـايـة فـيـهـا ذكـر الجـنـة فاسئل الله الجنة: ترتيل آنست كه آيات را با تانى بخوانى و با صداى زيبا و هنگامى كـه بـه آيـه اى بـرخـورد مـى كـنـى كه در آن سخن از آتش دوزخ است به خدا پناه بر، و هـنـگـامى كه به آيه اى مى رسى كه در آن بيان بهشت است از خدا بهشت را بطلب (خود را به اوصاف بهشتيان متصف كن و از صفات دوزخيان بپرهيز).

4 - تفسير يحشرون على وجوههم الى جهنم

در ايـنـكـه مـنظور از محشور شدن اين گروه از مجرمان بر صورتشان چيست در ميان مفسران گفتگو بسيار است:

جـمـعـى آن را بـه همان معنى حقيقيش تفسير كرده اند و گفته اند فرشتگان عذاب آنها را در حالى كه به صورت به روى زمين افتاده اند كشان كشان به دوزخ مى برند اين از يكسو نـشـانـه خوارى و ذلت آنها است چرا كه آنها در دنيا نهايت كبر و غرور و خود برتربينى نـسـبـت به خلق خدا داشتند، و از سوى ديگر تجسمى است از گمراهيشان در اين جهان، چرا كـه چنين كسى را كه به اين طريق مى برند به هيچوجه جلو خود را نمى بيند، و از آنچه در اطراف او مى گذرد، آگاه نيست.

امـا بـعـضـى ديگر آن را به معنى كنائيش گرفته اند: گاهى گفته اند اين جمله كنايه از تعلق قلب آنها به دنيا است، يعنى آنها به خاطر اينكه صورت قلبشان هنوز هم با دنيا ارتباط دارد به سوى جهنم كشيده مى شوند.

و گاه گفته اند: اين كنايه مانند تعبير مخصوصى است كه در ادبيات عرب وجود دارد كه مـيـگويند: فلان مر على وجهه يعنى او نميدانست به كجا ميرود؟ ولى روشن است تا دليلى بـر مـعـنـى كـنـائى نـداشـتـه بـاشـيـم بـايـد بـه هـمـان مـعـنـى اول كه معنى حقيقى است تفسير شود.


آيه (35) تا (40) و ترجمه

( و لقد أتينا موسى الكتاب و جعلنا معه أخاه هرون وزيرا ) (35)( فقلنا اذهبا إلى القوم الذين كذبوا بايتنا فدمرنا هم تدميرا ) (36)( و قـوم نـوح لمـا كذبوا الرسل أغرقناهم و جعلناهم للناس أية و أ عتدنا للظلمين عذابا أ ليما ) (37)( و عادا و ثمود و أ صحاب الرس و قرونا بين ذلك كثيرا ) (38)( و كلا ضربنا له الا مثال و كلا تبرنا تتبيرا ) (39)( و لقـد أتـوا عـلى القـريـة التـى أمـطـرت مـطـر السـوء ا فـلم يـكـونـوا يـرونـهـا بل كانوا لا يرجون نشورا ) (40)

ترجمه:

35 - ما به موسى كتاب آسمانى داديم، و برادرش هارون را براى كمك همراهش ساختيم.

36 - و گفتيم به سوى اين قوم كه آيات ما را تكذيب كردند برويد (اما آنها به مخالفت برخاستند) و ما شديدا آنها را در هم كوب

37 - و قوم نوح را هنگامى كه تكذيب رسولان كردند غرق نموديم، و آنها را درس عبرتى براى مردم قرار داديم، و براى ستمگران عذاب دردناكى فراهم ساختيم.

38 - (همچنين ) قوم عاد و ثمود و اصحاب الرس (گروهى كه درخت صنوبر را ميپرستيدند) و اقوام بسيار ديگرى را كه در اين ميان بودند هلاك كرديم.

39 - و براى هر يك از آنها مثلها زديم و (چون سودى نداد) هر يك از آنها را در هم شكستيم و هلاك كرديم.

40 - آنـهـا از كـنـار شـهـرى كه باران شر (بارانى از سنگهاى آسمانى ) بر آن باريده بـود (ديار قوم لوط) گذشتند، آيا آنرا نديدند؟ (آرى ديدندولى آنها به رستاخيز ايمان ندارند.

تفسير:

ايـنـهـمـه درس عـبـرت و ايـنـهـمه بيخبرى! در اين آيات، قرآن مجيد براى دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان از يكسو و تهديد مشركان بهان جو كه نمونه سـخـنـانشان در آيات پيشين گذشت از سوى ديگر به تاريخ اقوام گذشته و سرگذشت شـوم آنـهـا اشـاره كـرده و مـخـصـوصـا روى شـش قـوم (فـرعـونـيان، قوم نوح، قوم عاد، ثـمـوداصـحـاب الرس، و قـوم لوط) تـكـيه ميكند و درسهاى عبرتى كه از سرگذشت اين اقـوام بـه طـور كـامـلا فـشـرده و گـويـا منعكس ميكند. نخست ميفرمايد: ما به موسى، كتاب آسـمـانـى داديـم، و بـرادرش هـارون را بـراى كـمـك، همراهش ساختيم (و لقد آتينا موسى الكتاب و جعلنا معه اخاه هارون وزيرا )زيرا آنها برنامه سنگينى براى مبارزه در برابر فـرعـونـيان بر دوش داشتند و ميبايست، اين كار انقلابى مهم را با كمك يكديگر به ثمر بنشانند.

ما به آن دو خطاب كرديم و گفتيم: به سوى اين قوم برويد كه آيات ما را تكذيب كردند( فـقلنا اذهبا الى القوم الذين كذبوا باياتنا ) . آنها از يكسو آيات و نشانه هاى خدا را كه در آفـاق و انـفـس و در تـمـام عـالم هـسـتـى وجود دارد عملا تكذيب نمودند، و راه شرك و بت پرستى را پيش گرفتند، و از سوى ديگر تعليمات انبياى پيشين را نيز ناديده گرفته، و آنـهـا را تـكـذيـب نـمودند. ولى با تمام تلاش و كوششى كه موسى و برادرش انجام دادنـدو بـا ديـدن آنـهـمـه مـعـجـزات عـظـيـم و متنوع و روشن، باز راه كفر و انكار را پيش ‍ گـرفـتـنـد، لذا مـا آنـها را شديدا در هم كوبيديم و نابود كرديم فدمرناهم تدميرا). واژه تـدمـيـر از مـاده دمـار بـه مـعـنـى هـلاكت از يك طريق اعجاب انگيز است و براستى هلاكت قوم فـرعون در امواج خروشان نيل با آن كيفيتى كه ميدانيم از عجائب تاريخ بشر است. همچنين قـوم نـوح را هـنـگـامـى كـه تـكذيب رسولان الهى كردند، غرق نموديم و سرنوشت آنها را نشانه روشنى براى عموم مردم قرار داديم، و براى همه ستمگران عذاب دردناكى فراهم سـاخـتـيم( و قوم نوح لما كذبوا الرسل اغرقناهم و جعلناهم للناس آية و اعتدنا للظالمين عـذابـا اليـمـا ) . جـالب تـوجـه اينكه مى گويد: آنها تكذيب رسولان كردند (نه تنها يك رسـول ) چـرا كـه در مـيـان رسـل و پـيـامـبـران خـدا در اصـول دعـوت، تـفـاوتـى نيست، و تكذيب يكى از آنها تكذيب همه آنها است، بعلاوه آنها اصولا با دعوت همه پيامبران الهى مخالفت داشتند و منكر همه اديان بودند. همچنين قوم عاد و ثـمـود و اصـحـاب الرس و اقوام بسيار ديگرى را كه در اين ميان بودند هلاك كرديم( و عادا و ثمودا و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك كـثـيـرا ) . قـوم عـاد هـمـان قـوم هـود پيامبر بزرگ خدا هستند، كه از سرزمين احقاف (يا يمن ) مـبـعـوث شـد، و قـوم ثـمود، قوم پيامبر خدا صالح هستند كه از سرزمين وادى القرى (ميان مـديـنه و شام ) مبعوث گرديد، و اما درباره اصحاب رس، در پايان اين سخن بحث خواهيم كـرد. قـرون جـمع قرن در اصل به معنى جمعيتى است كه در يك زمان با هم زندگى ميكنند، سـپـس بـه يـك زمـان طـولانـى (چـهـل سـال يـا يـكـصـد سـال نـيـز اطـلاق شـده است ). ولى ما هرگز آنها را غافلگيرانه مجازات نكرديم، بلكه بـراى هـر يـك از آنـهـا مـثـلهـا زديـم (و كـلا ضـربـنـا له الامـثـال ). بـه ايـرادهـاى آنـها پاسخ گفتيم، همچون پاسخ ايرادهائى كه به تو ميكنند، احـكـام الهـى را براى آنها روشن ساختيم و حقايق دين را تبيين نموديم. اخطار كرديم انذار نموديم، و سرنوشت و داستانهاى گذشتگان را براى آنها بازگو كرديم. اما هنگامى كه هيچيك از اينها سودى نداد هر يك از آنها را در هم شكستيم و هلاك كرديم (و كلا تبرنا تتبيرا ). و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث، اشاره به ويرانه هاى شهرهاى قوم لوط مـيـكـنـد كـه در سـر راه مـردم حـجـاز به شام قرار گرفته، و تابلو زنده و گويائى از سـرنـوشـت دردنـاك ايـن آلودگان و مشركان است، ميفرمايد: آنها از كنار شهرى كه باران شـر و بـدبختى (بارانى از سنگهاى نابود كننده ) بر سرشان ريخته شد گذشتند آيا آنـهـا (در سـفـرهايشان به شام ) اين صحنه را نديدند و در زندگى آنها نينديشيدند؟!( و لقد اتوا على القرية التى امطرت مطر السوء ا فلم يكونوا يرونها ) . آرى اين صحنه را ديـده بـودنـد ولى هـرگـز درس عـبـرت نـگـرفـتند چرا كه آنها به رستاخيز ايمان و اميد نـدارنـد! (بـل كـانـوا لا يـرجـون نـشـورامـرگ را پايان اين زندگى ميشمرند، و اگر به زندگى پس از مرگ هم معتقد باشند اعتقادى بسيار سست و بى پايه دارند، آنچنان كه در روح آنـهـا و بـه طـريـق اولى در بـرنـامـه هـاى زنـدگـيـشـان اثـر نـمـيـگـذارد، بـه هـمين دليل همه چيز را بازيچه ميگيرند و جز به هوسهاى زود گذر خود نمى انديشند.

نكته ها:

1 - اصـحـاب الرس كـيـانـند؟ واژه رس در اصل به معنى اثر مختصر است مثلا گفته ميشود رس الحـديـث فـى نـفـسى (كمى از گفتار او را به خاطر دارم ) يا گفته ميشود وجد رسا من حـمـى (اثـر مـختصر از تب در خود يافت ). و جمعى از مفسران بر اين عقيده اند كه رس به مـعـنـى چـاه اسـت. بـه هر حال ناميدن اين قوم به اين نام يا به خاطر آنست كه اثر بسيار كـمـى از آنـهـا بـجـاى مـانـده يـا به جهت آنست كه آنها چاههاى آب فراوان داشتند، و يا به واسطه فروكشيدن چاههايشان هلاك و نابود شدند.

در ايـنـكـه ايـن قـوم چـه كـسانى بودند؟ در ميان مورخان و مفسران گفتگو بسيار است: 1 - بسيارى عقيده دارند كه اصحاب رس طايفهاى بودند كه در يمامه ميزيستند و پيامبر بنام حـنـظـله بـر آنـهـا مـبـعوث شد و آنان وى را تكذيب كردند و در چاهش افكندند، حتى بعضى نوشته اند كه آن چاه را پر از نيزه كردند و دهانه چاه را بعد از افكندن او با سنگ بستند تـا آن پـيـامـبـر شـهـيـد شـد. 2 - بـعضى ديگر اصحاب رس را اشاره به مردم زمان شعيب مـيـدانـنـد كـه بـت پـرسـت بـودنـد، و داراى گوسفندان بسيار و چاههاى آب، و رس نام چاه بزرگى بود كه فروكش كرد و اهل آنجا را فرو برد و هلاك كرد. 3 - بعضى ديگر عقيده دارنـد كـه رس، قـريـه اى در سـرزمـيـن يمامه بود كه عده اى از بقاياى قوم ثمود در آن زنـدگـى مـيـكـردند و در اثر طغيان و سركشى هلاك شدند. 4 - بعضى ميگويند: عده اى از عربهاى پيشين بودند كه ميان شام و حجاز ميزيستند. 5 - بعضى از تفاسير اصحاب رس را از بقاياى عاد و ثمود مى شناسد و بئر معطلة و قصر مشيد( آيه 45 سوره حج ) را نيز مـربـوط به آن ميداند و محلشان را در حضرموت ذكر كرده، و ثعلبى در عرائس التيجان اين قول را معتبرتر دانسته. بعضى ديگر از مفسران كه با نام ارس آشنا شده اند، رس را بـر ارس (در شـمـال آذربـايـجـان ) مـنطبق كرده اند! 6 - مرحوم طبرسى در مجمع البيان و فـخـر رازى در تـفـسـيـر كـبـيـر و آلوسـى در روح المـعـانـى از جـمـله احـتـمـالاتـى كـه نـقـل كـرده انـد ايـن اسـت كـه آنـهـا مـردمـى بـودنـد كه در انطاكيه شام زندگى ميكردند و پـيـامـبـرشـان حـبـيـب نـجـار بـود. 7 - در عـيون اخبار الرضا از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) از امـيـر مـؤ مـنـان حـديـثـى طـولانـى دربـاره اصـحـاب رس نقل شده كه فشرده آن چنين است: آنها قومى بودند كه درخت صنوبرى را مى پرستيدند و بـه آن شـاه درخـت مـى گـفـتـنـد، و آن درختى بود كه يافث فرزند نوح بعد از طوفان در كناره اى به نام روشن آب غرس كرده بودآنها دوازده شهر آباد داشتند كه بر كنار نهرى بـه نـام رس بـود، ايـن شـهـرهـا به نامهاى: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار فروردين، ارديـبـهـشـت، خـرداد تـيـر، مـرداد و شـهـريـور و مـهـر نـام داشت كه ايرانيان نامهاى ماههاى سـال خـود را از آنـهـا گـرفـتـه انـد. آنـهـا به خاطر احترامى كه به آن درخت صنوبر مى گـذاشـتـند، بذر آن را در مناطق ديگر كاشتند و نهرى براى آبيارى آن اختصاص دادند به گـونـه اى كـه نـوشـيدن آب آن نهر را بر خود و چهارپايانشان ممنوع كرده بودند، حتى اگـر كـسـى از آن مـيخورد او را به قتل مى رساندند، و مى گفتند اين مايه حيات خدايان ما اسـت و شـايـسـتـه نـيـسـت كـسـى از آن چـيـزى كـم كـنـد! آنـهـا در هـر مـاه از سـال، روزى را در يـكـى از اين شهرهاى آباد عيد مى گرفتند و به كنار درخت صنوبرى كـه در خـارج شـهـر بـود مـى رفـتـنـد، قربانيها براى آن مى كردند و حيواناتى سر مى بـريـدنـد و سـپـس آنـهـا را بـه آتش مى افكندند، هنگامى كه دود از آنها به آسمان برمى خـاسـت در بـرابـر درخت به سجده مى افتادند و گريه و زارى سرمى دادند! عادت و سنت آنـهـا در هـمـه ايـن شـهـرهـا چـنـيـن بـود تـا ايـنـكـه نـوبـت به شهر بزرگى كه پايتخت پـادشـاهـشـان بـود و نـام اسـفـنـدار داشـت مـى رسـيـد، تـمـامـى اهـل آبـاديـها همه در آن جمع مى شدند و دوازده روز پشت سر هم عيد مى گرفتند و آنچه در توان داشـتـند قربانى مى كردند و در برابر درخت سجده مى نمودند. هنگامى كه آنها در كفر و بـت پـرسـتـى فـرو رفـتـنـد، خـداونـد پـيـامـبـرى از بـنـى اسـرائيـل بـه سوى آنها فرستاد تا آنها را به عبادت خداوند يگانه و ترك شرك دعوت كـنـد، امـا آنها ايمان نياوردند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى قلع ماده فساد از خدا تقاضا كرد، آن درخت بزرگ خشكيد، آنها هنگامى كه چنين ديدند سخت ناراحت شدند و گفتند اين مرد خدايان ما را سحر كرده! بعضى ديگر گفتند: خدايان به خاطر اين مرد كه مـا را دعـوت بـه كـفـر مـيـكـنـد بـر مـا غـضـب كـردنـد!. و بـه دنبال اين بحثها همگى تصميم بر كشتن آن پيامبر گرفتند، چاهى عميق كندند و او را در آن افـكـنـدنـد و سر آن را بستند و بر بالاى آن نشستند و پيوسته ناله او را شنيدند تا جان سـپـرد، خـداونـد بـه خـاطـر ايـن اعـمـال زشت، و اين ظلم و ستمها آنها را به عذاب شديدى گرفتار كرد و نابود ساخت. قرائن متعددى مضمون اين حديث را تاييد ميكند زيرا با وجود ذكـر اصـحـاب الرس در بـرابـر عـاد و ثـمـود احتمال اينكه گروهى از اين دو قوم باشند بـسـيـار بـعيد به نظر ميرسدهمچنين وجود اين قوم در جزيره عربستان و شامات و آن حدود كه بسيارى احتمال داده اند نيز بعيد است، چرا كه قاعدتا بايد در تاريخ عرب انعكاسى داشـتـه باشد در حالى كه ما كمتر انعكاسى از اصحاب الرس در تاريخ عرب ميبينيم. از اين گذشته با بسيارى از تفاسير ديگر قابل تطبيق است از جمله اينكه رس نام چاه بوده بـاشـد (چـاهـى كـه آنـهـا پـيامبرشان را در آن افكندند) و يا اينكه آنها صاحب كشاورزى و دامدارى بودند و مانند اينها. و اينكه در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: كه زنان آنها داراى انحراف همجنسگرائى بودند نيز با اين حديث منافات ندارد.

ولى از عـبـارت نـهـج البـلاغـه (خـطـبه 180) برمى آيد كه آنها تنها يك پيامبر نداشتند زيـرا مـى فـرمـايـد: ايـن اصحاب مدائن الرس الذين قتلوا النبيين و اطفاوا سنن المرسلين و احـيـوا سـنـن الجـبارين؟!: كجايند اصحاب شهرهاى رس، آنهائى كه پيامبران را كشتند و سنن رسولان خدا را خاموش كردند و سنتهاى جباران را احياء نمودند؟!

امـا ايـن تـعـبـيـر بـا روايـت بـالا نـيـز منافات ندارد، زيرا ممكن است روايت تنها اشاره به بخشى از تاريخ آن كند كه پيامبرى در ميان آنها مبعوث شده بود.

1 - مجموعهاى از درسهاى تكان دهنده

شش گروهى كه در آيات فوق، از آنها نام برده شده است فرعونيان، قوم متعصب نوح، زورمندان عاد، و ثمود، آلودگان اصحاب الرس، و قوم لوط هر كدام به نوعى از انحراف فكرى و اخلاقى گرفتار بودند كه آنها را به بدبختى كشاند.

فرعونيان مردمى ظالم و ستمگر و استعمار كننده و استثمارگر و خودخواه بودند.

قوم نوح نيز، چنانكه ميدانيم، مردمى سخت لجوج و متكبر و خود برتر بين بودند.

و قوم عاد و ثمود تكيه بر قدرت خويشتن داشتند.

اصحاب الرس در گردابى از فساد مخصوصا همجنسگرائى زنان و قوم لوط در منجلابى از فحشاء مخصوصا همجنسگرائى مردان غوطهور بودند، و همگى از جاده توحيد، منحرف و در بيراههها سرگردان.

قـرآن مى خواهد به مشركان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه انسانها در طول تاريخ

هـشـدار دهـد هـر قـدر قـدرت داشـتـه بـاشـيـد و تـوانـائى و مـكـنـت، و هـر انـدازه مـال و ثـروت و زنـدگى مرفه، آلودگى به شرك و ظلم و فساد، طومار زندگانيتان را در هـم خـواهـد پـيـچـيـد، و هـمـان عـوامـل پـيـروزى شـمـا عامل مرگتان مى شود!.

فـرعـونـيـان و قـوم نـوح بـا آبـى كـه مايه حيات بود، نابود شدند، قوم عاد به وسيله طـوفـان و بادها كه آنهم در شرائط خاصى مايه حيات است، قوم ثمود با ابرى صاعقه بار، و قوم لوط با بارانى از سنگ كه بر اثر صاعقه و يا به گفته بعضى آتشفشان بـه وجـود آمـده بـود، و اصـحاب الرس طبق ذيل همان روايت فوق، به وسيله آتشى كه از زمـيـن بـرخـاسـت و شـعـلهاى كه از ابرى مرگبار فرو ريخت نابود گشتند، تا اين انسان مغرور به خود آيد و راه خدا و عدالت و تقوا پيش گيرد.


آيه (41) تا (44) و ترجمه

( و إذا رأوك إن يتخذونك إلا هزوا أهذا الذى بعث الله رسولا ) (41)( إن كـاد ليـضـلنا عن ألهتنا لو لا أن صبرنا عليها و سوف يعلمون حين يرون العذاب من أضل سبيلا ) (42)( أرأيت من اتخذ إلهه هوئه أفأ نت تكون عليه وكيلا ) (43)( أم تـحـسـب أن أكـثـرهـم يـسـمـعـون أو يـعـقـلون إن هـم إلا كـالا نـعـم بل هم أ ضل سبيلا ) (44)

ترجمه:

41 - و هنگامى كه تو را ميبينند تنها به باد استهزايت مى گيرند (سخن منطقى كه ندارند مـى گـويـنـد:) آيـا ايـن كـسـى اسـت كـه خـدا او را بـه عـنـوان رسول مبعوث كرده است؟!

42 - اگـر ما بر پرستش خدايانمان استقامت نكنيم بيم آن مى رود كه او ما را گمراه سازد اما هنگامى كه عذاب الهى را ديدند به زودى مى فهمند چه كسى گمراه بوده است؟!

43 - آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خويش را معبود خود برگزيده است؟ آيا تو ميتوانى او را هدايت كنى؟ يا به دفاع از او برخيزى؟

44 - آيا گمان مى برى اكثر آنها مى شنوند يا مى فهمند؟ آنها فقط همچون چهار پايانند بلكه گمراه تر!

تفسير:

گمراه تر از چهارپايان

جـالب ايـنـكـه قـرآن مـجـيـد در آيـات ايـن سـوره، سـخـنـان مـشـركـان را يـكـجـا نـقـل نـمـيـكـند بلكه بخشى از آن را نقل كرده به پاسخگوئى و اندرز و انذار مى پردازد سپس بخش ديگرى را به همين ترتيب ادامه مى دهد.

آيـات مـورد بـحـث بـازگـو كـنـنده نمونه ديگرى از منطق مشركان و كيفيت برخورد آنها با پيامبر اسلام و دعوت راستين او است.

نخست مى گويد: آنها هنگامى كه تو را مى بينند، تنها كارى كه انجام مى دهند اين است كه بـه بـاد مـسـخـره ات گـرفـتـه مـى گويند آيا اين همان كسى است كه خدا او را به عنوان پيامبر مبعوث كرده است( و اذا رأ وك ان يتخذونك الا هزوا ا هذا الذى بعث الله رسولا ) .

چـه ادعـاى بـزرگـى مـى كـنـد؟ چـه حرف عجيبى مى زند؟ راستى مسخره است! ولى نبايد فـرامـوش كـرد كـه پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همان كسى بود كه قـبـل از رسـالت، چـهـل سـال در ميان آنها زندگى كرد، به امانت و صداقت و هوش و درايت مـعـروف بـود، امـا هـنـگـامـى كـه سـران كـفـر، مـنـافـعـشـان بـه خـطـر افـتـاد هـمـه ايـن مسائل را به دست فراموشى سپردند، و با سخريه و استهزاء، مساءله دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـا آن هـمـه شـواهـد و دلائل گويا به باد مسخره گرفتند و حتى او را متهم به جنون كردند!

سـپـس قـرآن در ادامـه گـفـتـار مـشـركـان و از زبـان آنـهـا چـنـيـن نقل مى كند:

(اگر ما استقامت و پايدارى بر پرستش خدايانمان نكنيم بيم آن مى رود كه اين مرد ما را گـمـراه سـازد و ارتباطمان را با آنها قطع كند( ان كاد ليضلنا عن الهتنا لو لا ان صبرنا عليها ) .

ولى قـرآن از چـنـد راه بـه آنها پاسخ مى گويد نخست با يك جمله كوبنده به اين گروه كه اهل منطق نبودند چنين پاسخ مى دهد: هنگامى كه عذاب الهى را ديدند به زودى مى فهمند چـه كـسـى گـمـراه بـوده اسـت؟!( و سـوف يـعـلمـون حـيـن يـرون العـذاب مـن اضل سبيلا ) .

ايـن عذاب ممكن است اشاره به عذاب قيامت باشد چنانكه بعضى از مفسران مانند طبرسى در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه انـد، و يـا عـذاب دنـيـا هـمـچـون شـكـسـت دردنـاك روز بـدر و امثال آن، چنانكه قرطبى در تفسير معروف خود گفته است. و نيز ممكن است اشاره به هر دو باشد.

جـالب ايـنـكـه ايـن گـروه گمراه در اين سخنان خود به دو كار ضد و نقيض دست زدند، از يكسو پيامبر و دعوتش را به باد مسخره مى گرفتند، اشاره به اينكه آنقدر ادعاى او بى اساس است كه ارزش برخورد جدى ندارد، و از سوى ديگر معتقد بودند كه اگر دو دستى بـه آئين نياكان خود نچسبند، امكان دارد سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را نـيـز از آن بـازگرداند، و اين نشان مى دهد كه سخنانش را فوق العاده جدى و مؤ ثر و حـسـاب شده و داراى برنامه مى دانستند اين پريشان گوئى از افراد سرگردان و لجوج بعيد نيست.

بـعـلاوه بـسـيـار ديـده شـده اسـت كـه مـنكران حق هنگامى كه در برابر امواج خروشان منطق رهبران الهى قرار مى گيرند گاهى استهزاء را به عنوان يك تاكتيك بـراى كـوچـك نـشـان دادن و مـحـو آن، انـتـخـاب مى كنند در حالى كه در باطن چنين عقيدهاى ندارند، و گاه آنرا جدى گرفته با تمام وجود با آن مبارزه مى كنند.

دومـيـن پـاسـخـى كـه قـرآن از سـخنان آنها ميگويد در آيه بعد آمده است، روى سخن را به پـيـامـبـر كـرده بـه عـنـوان دلدارى و تـسـلى خـاطـر و هـم بـه عـنـوان بـيـان دليل اصلى عدم پذيرش دعوت پيامبر از سوى آنان مى فرمايد:

(آيـا ديدى كسى كه معبود خود را هواى نفس خويش برگزيده!( ا رأ يت من اتخذ الهه هواه ) .

(آيـا بـا ايـن حـالت تـو قـادر بـه هـدايـت او و دفـاع از او هـستى؟!( ا فانت تكون عليه وكيلا ) .

يـعنى اگر آنها در برابر دعوت تو دست به استهزاء و انكار و انواع مخالفتها زدند نه بـه خـاطـر آن بـوده كـه مـنـطـق تو ضعيف و دلائل تو غير قانع كننده و در آئينت جاى شك و تـرديـد اسـت بـلكـه بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه آنـهـا پـيـرو فـرمـان عقل و منطق نيستند، معبود آنها هواى نفسشان است، آيا انتظار دارى چنين كسانى تو را پذيرا شوند، يا بتوانى در آنها نفوذ كنى؟!

در معنى جمله ا رأيت من اتخذ الهه هواه، مفسران بزرگ بيانات گوناگونى دارند.

جـمـعـى هـمـانگونه كه در بالا گفتيم گفتهاند منظور آنست كه آنها يك بت دارند و آن هواى نفس آنها است و تمام كارهايشان از آن سرچشمه مى گيرد.

در حـالى كـه جـمـع ديـگـرى مـعـتـقـدنـد منظور آنست كه آنها حتى در انتخاب كردن بتها هيچ گـونـه مـنطقى را رعايت نمى كنند، بلكه هر گاه چشمشان به قطعه سنگ يا درخت جالبى مـى افـتـاد يـا چـيـز ديـگـر كـه هـوس آنـهـا را بـرمـى انـگيخت آن را به عنوان معبود برمى گزيدند، در برابر آن زانو ميزدند، قربانى مى كردند و حل مشكلات خود را از آن ميخواستند!.

اتـفاقا در شاءن نزول آيه فوق روايتى نقل كرده اند كه مؤ يد اين معنى است و آن اينكه: در يـكـى از سـالها كار بر قريش در مكه سخت شد و در اطراف پراكنده شدند، بعضى از آنـها همين كه به درخت زيبا و يا سنگ جالبى برخورد مى كردند آن را مى پرستيدند، نام آن را اگـر سـنـگ بـود صـخـره سـعـادت گـذاشـتـه، بـرايـش قـربانى مى كردند و خون قـربـانـى را بـر آن مـى پـاشـيـدنـد، و حـتـى درمـان بيماريهاى حيوانات خود را از آن مى خواستند!

اتـفـاقـا روزى عـربى آمد و مى خواست شترهاى خود را به آن صخره بمالد و تبرك جويد شترها رم كردند و در بيابان پراكنده شدند او شعرى گفت كه مضمونش اين بود:

مـن بـه سـراغ صـخـره سـعـادت آمـدم تـا پـراكـنـدگـى ما را جمع كند، اما او جمع ما را به پراكندگى كشاند!

سـپـس گفت اين سنگ سعادت چيست جز يك قطعه سنگ همسان زمين، نه انسان را به گمراهى مى كشاند و نه به هدايت!.

مـرد ديـگـرى از عـرب يـكـى از ايـن قـطـعـه سـنـگـهـا را ديـد در حـالى كه روباهى بر آن بول مى كرد، او اين شعر را سرود:

أ رب يبول الثعلبان برأ سه لقد ذل ما بالت عليه الثعالب!:

:(آيـا مـعـبـود اسـت مـوجـودى كـه روبـاه بـر آن بـول مـى كـنـد؟ مـسـلمـا ذليل است كسى كه روباهان بر آن بول مى كنند!.

دو تـفسير بالا با هم منافاتى ندارند، اصل بت پرستى كه زائيده خرافات است يك نوع هواپرستى است، و انتخاب بتهاى گوناگون بدون هيچ منطقى، آن نيز شاخه ديگرى از هواپرستى است.

در زمينه (بت هوا و هوس ) در نكتهها، به خواست خدا، بحث مشروحى خواهد آمد.

بـالاخـره سـومين پاسخى كه قرآن از اين گروه گمراه مى گويد اين است كه مى گويد: آيا تو گمان مى كنى كه اكثر آنها گوش شنوا دارند، يا مى فهمند؟!

( ام تحسب ان اكثرهم يسمعون ام يعقلون ) .

(نـه آنـهـا تـنـهـا مـانـنـد چـهـارپـايـانـنـد، بـلكـه گـمـراهـتـر)!( ان هـم الا كـالانـعـام بل هم اضل ) .

يـعـنـى سخريه ها و سخنان زننده و غير منطقى آنها هرگز تو را ناراحت نكند چون آدمى يا بايد خود داراى عقل باشد و آن را به كار گيرد (و مصداق يعقلون گردد) و يا اگر از علم و دانش برخوردار نيست از دانايان سخن بشنود (و مصداق يسمعون باشد) اما اين گروه نه آنـنـد و نـه ايـن، و بـه هـمـيـن دليـل بـا چـهـارپايان تفاوتى ندارند، و روشن است كه از چهارپا نمى توان توقعى داشت، جز نعره كشيدن و لگد زدن، و كارهاى غير منطقى انجام دادن.

بـلكـه ايـنـهـا از چـهـارپـايـان نـيـز بـدبـخـتـتـر و بـيـنـواتـرنـد كـه آنـهـا امـكـان تعقل و انديشه ندارند، و اينها دارند و به چنان روزى افتاده اند!.

قابل توجه اينكه باز در اينجا قرآن، تعبير به اكثرهم مى كند و اين حكم را به همه آنها تـعميم نمى دهد، چرا كه ممكن است در ميان آنها افرادى واقعا فريب خورده باشند كه وقتى در مـقـابـل حـق قـرار گـرفـتـنـد تـدريـجـا پـرده هـا از مـقـابـل چـشـمـشـان كـنـار مـيـرود و پـذيـراى حـق مـى شـونـد و ايـن خـود دليل بر رعايت انصاف در بحثهاى قرآنى است.

نكته ها:

1 - هواپرستى و عواقب دردناك آن

بـى شـك در وجـود انسان غرائز و اميال گوناگونى است كه همه آنها براى ادامه حيات او ضـرورت دارد: خـشـم و غـضـب، عـلاقـه بـه خـويـشـتـن، عـلاقـه بـه مـال و زنـدگى مادى و امثال اينها، و بدون ترديد دستگاه آفرينش همه اينها را براى همان هدف تكاملى آفريده است.

امـا مهم اين است كه گاه اينها از حد تجاوز مى كنند و پا را از گليمشان فراتر مى نهند و از صـورت يـك ابـزار مـطـيع در دست عقل در مى آيند و بناى طغيان و ياغيگرى مى گذارند عـقـل را زنـدانـى كـرده و بـر كـل وجود انسان حاكم مى شوند و زمام اختيار او را در دست مى گيرند.

اين همان چيزى است كه از آن به هواپرستى تعبير مى كنند كه از تمام انواع بت پرستى خـطـرنـاكتر است، بلكه بت پرستى نيز از آن ريشه مى گيرد. بى جهت نيست كه پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بت هوى را برترين و بدترين بتها شمرده اسـت در آنـجـا كـه مـى فـرمايد: ما تحت ظل السماء من اله يعبد من دون الله اعظم عند الله من هوى متبع: در زير آسمان هيچ بتى بزرگتر در نزد خدا از هوى و هوسى كه از آن پيروى كنند وجود ندارد!.

و در حـديـث ديگرى از بعضى پيشوايان اسلام مى خوانيم: ابغض اله عبد على وجه الارض الهوى مبغوضترين و منفورترين بتى كه در زمين پرستش شده است بت هوى است!

و اگـر نـيـك بـيـنـديـشـيـم بـه عـمـق اين سخن به خوبى واقف ميشويم چرا كه هواپرستى سرچشمه غفلت و بى خبرى است، چنانكه قرآن مى گويد:( و لا تطع مـن اغـفـلنـا قـلبـه عـن ذكـرنـا و اتـبـع هـواه ) : از كـسـى كـه قـلب او را غافل از ياد خود كرده ايم و پيرو هواى خويش است اطاعت مكن (كهف آيه 28).

از سـوى ديـگـر هـواپرستى سرچشمه كفر و بى ايمانى است، چنانكه قرآن گويد:( فلا يـصـدنـك عـنـهـا من لا يؤ من بها و اتبع هواه ) : تو را از ايمان به قيامت باز ندارد كسى كه ايـمـان بـه آن نـدارد و پـيـرو هـواى خـويـش اسـت طـه آيه 16). از سوى سوم هواپرستى بـدتـريـن گـمـراهـى اسـت، قـرآن مـى گـويـد( و مـن اضـل مـمـن اتـبع هواه بغير هدى من الله ) : چه كسى گمراهتر است از آن كس كه از هواى نفس ‍ خويش پيروى مى كند و هدايت الهى نيافته است (قصص آيه 50 ).

از سـوى چـهـارم هـواپرستى نقطه مقابل حق طلبى است و انسان را از راه خدا بيرون ميبرد، چـنـانـكـه در قـرآن مـى خـوانـيـم:( فـاحـكـم بـين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله ) : در ميان مردم به حق داورى كن و پيرو هوى مباش كه تو را از راه خدا گمراه مى كند (ص آيه 26 ).

از سـوى پنجم هواپرستى مانع عدالت و دادگرى است، چنانكه در قرآن مى خوانيم:( فلا تتبع الهوى ان تعدلوا ) پيروى هوى مانع اجراى عدالت شما نگردد (نساء - 135).

بـالاخره اگر نظام آسمان و زمين بر محور هوى و هوس مردم بگردد فساد سرتاسر پهنه هـسـتـى را خواهد گرفت:( و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن ) : اگـر حـق از هـوى و هـوس آنـهـا پيروى كند آسمانها و زمين و تمام كسانى كه در آنها هستند فاسد ميشوند (مؤ منون آيه 71).

در روايـات اسلامى نيز تعبيرات تكان دهنده اى در اين زمينه به چشم مى خورد: در روايتى از على (عليها‌السلام ) مى خوانيم: الشقى من انخدع لهواه و غروره:

بدبخت كسى است كه فريب هوى و غرور خويش را بخورد.

در حـديـث ديـگـرى از هـمـان حـضـرت مـى خـوانـيـم كـه: هـواپـرسـتـى دشـمـن عقل است الهوى عدو العقل ).

و نـيـز مـى خوانيم: هواپرستى اساس تمام رنجها است (الهوى اس المحن ). و همان حضرت مـى فـرمـايـد: هـرگـز نـه ديـن بـا هـواپـرسـتـى جـمـع مـى شـود و نـه عقل (لا دين مع هوى ) و لا عقل مع هوى )

خـلاصـه آنـجـا كـه هـواپـرسـتـى اسـت نـه پـاى ديـن در مـيـان اسـت و نـه پـاى عـقـل، در آنـجـا چيزى جز بدبختى و رنج و بلا نيست، در آنجا جز بيچارگى و شقاوت و فساد نخواهد بود.

رويـدادهـاى زندگى ما و تجربيات تلخى كه در دوران عمر در مورد خويش و ديگران ديده ايم شاهد زنده تمام نكته هائى است كه در آيات و روايات فوق در زمينه هواپرستى وارد شده است.

افرادى را مى بينيم كه چوب يك ساعت هواپرستى را تا آخر عمر مى خورند!. جوانانى را سـراغ داريم كه بر اثر پيروى از هوى چنان در دام اعتيادهاى خطرناك و انحرافات جنسى و اخلاقى گرفتار شده اند كه تبديل به موجودى زبون، ناتوان و بى ارزش ‍ گرديده، و تمام نيروها و سرمايه هاى خويش را از كف دادند. در تاريخ معاصر و گذشته به نام كسانى برخورد مى كنيم كه به خاطر هوا - پرستيشان هزاران و گاه ميليونها انسان بى گناه را به خاك و خون كشيده اند و نام ننگينشان تا ابد به زشتى برده مى شود.

ايـن اصـل اسـتـثـنا پذير نيست حتى دانشمندان و عابدان پرسابقه اى همچون بلعم باعورا بـر اثـر پـيـروى از هـواى نـفـس چـنـان از اوج عـظـمـت انـسـانـيـت سـقـوط كـردنـد كه قرآن مثل آنها را به سگ پليدى مى زند كه همواره پارس ميكند (آيه 176 سوره اعراف ).

بـنابراين جاى تعجب نيست كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و امير مؤ منان (عليها‌السلام ) مى فرمايند: خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه سعادت شما قرار گرفته هـواپـرستى و آرزوهاى دور و دراز است چرا كه پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد و آرزوهاى دراز آخرت را به دست فراموشى مى سپارد( ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهـوى و طـول الامـل امـا اتـبـاع الهـوى فـيـصـد عـن الحـق و امـا طول الامل فينسى الاخرة )

تـعـبـيـراتى كه در نقطه مقابل يعنى ترك هوى پرستى در آيات و روايات وارد شده نيز عـمق اين مساله را از ديدگاه اسلام روشن مى سازد، تا آنجا كه كليد بهشت را ترس از خدا و مـبـارزه بـا هواى نفس مى شمرد:( و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى ) : اما كسى كه از مقام پروردگار بترسد و نفس خويش را از هواپرستى نهى كند بهشت جايگاه او است (سوره نازعات آيه 40).

على مى فرمايد شجاعترين مردم كسى است كه بر هواى خويش پيروز شود( اشجع الناس من غلب هواه ) .

در حـالات دوسـتـان حـق و اوليـاى پـروردگـار و عـلمـا و بـزرگـان داسـتـانـهـاى زيـادى نـقـل شـده كـه بـر اثـر تـرك هـواپـرسـتـى بـه مـقـامـات بـلنـدى نائل شدند كه از طرق عادى غير ممكن بود.

2 - چرا از چهارپايان گمراهتر؟!

در آيـات فـوق بـراى مـنعكس كردن اهميت مطلب، نخست مى فرمايد: آنها كه معبودشان هواى نـفسشان است همچون چهارپايانند، بعد از آن ترقى كرده و اضافه مى كند: بلكه از آنها گمراهترند!

شـبيه اين تعبير در آيه 172 سوره اعراف نيز آمده است كه درباره دوزخيانى كه به حكم اسـتـفـاده نـكـردن از گوش و چشم و عقل خود، به چنان سرنوشتى گرفتار مى شوند، مى فرمايد:( اولئك كالانعام بل هم اضل ) : آنها همچون چهارپايانند بلكه گمراهتر!

گـرچـه گـمـراهـتـر بـودن آنـهـا اجمالا روشن است، ولى مفسران بحثهاى جالبى روى اين مساءله كرده اند كه با تحليل و اضافاتى مى توان چنين گفت:

1 - اگـر چـهارپايان چيزى نمى فهمند و گوش شنوا و چشم بينائى ندارند، دليلش عدم اسـتـعـداد آنـهـا اسـت، امـا از آنها بيچارهتر انسانى است كه خميره همه سعادتها در وجود او نـهـفـته است و آنقدر خدا به او استعداد داده كه ميتواند نماينده و خليفه الله در زمين گردد، ولى كارش به جائى مى رسد كه تا سر حد يك چهارپا سقوط مى كند، تمام شايستگيهاى خـود را به هدر داده، و از اوج مسجود بودن فرشتگان به حضيض نكبت بار شياطين سقوط مى كند، اين راستى دردناك است و گمراهى آشكار.

2 - چـهـارپـايـان تـقـريـبـا حـسـاب و كـتـابـى نـدارنـد و مـشـمـول مـجـازاتـهـاى الهـى نـيـسـتـنـد در حـالى كـه آدمـيـان گـمـراه بـايـد بـار تـمـام اعمال خود را بر دوش كشند و كيفر اعمال خويش را بى كم و كاست ببينند.

3 - چـهـارپـايـان بـراى انـسـانـها خدمات زيادى دارند و كارهاى مختلفى انجام مى دهند، اما انسانهاى طاغى و ياغى خدمتى كه نمى كنند هيچ، هزاران بلا و مصيبت نيز مى آفرينند.

4 - چهارپايان خطرى براى كسى ندارند و اگر هم داشته باشند خطرشان محدود است اما اى واى از انـسـان بـى ايـمـان مـستكبر هوى پرست كه گاه آتش جنگى را روشن مى كند كه ميليونها نفر در آن خاكستر مى شوند.

5 - چـهـارپـايـان اگـر قـانـون و بـرنـامـه اى نـدارنـد، ولى مـسـيـرى كـه آفرينش را در شـكل غرائز براى آنان تعيين كرده است پيروى مى كنند و در همان خط حركت مى نمايند، اما انسان قلدر سركش، نه قوانين تكوين را به رسميت مى شناسد و نه قوانين تشريع را و هوى و هوسهاى خود را حاكم بر همه چيز مى شمرد.

6 - چـهـارپـايان هرگز براى كارهاى خود توجيه گرى ندارند، اگر خلافى كنند خلاف است و اگر راه خود را بروند، كه مى روند، همانست كه هست اما يك انسان خود خواه خونخوار هوى پرست بسيار مى شود كه تمام جنايات خود را آنچنان توجيه مى كند كه گوئى دارد وظائف الهى و انسانى خويش را انجام مى دهد!

و بـه ايـن تـرتـيـب هـيـچ موجودى خطرناكتر و زيانبارتر از يك انسان هوى - پرست بى ايـمـان و سـركـش نـيـسـت، و بـه هـمـيـن دليـل در آيـه 22 سـوره انفال عنوان شر الدواب (بدترين جنبندگان ) به او داده شده است، و چه عنوان مناسبى؟


آيه (45) تا (50) و ترجمه

( ألم تر إلى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ) (45)( ثم قبضنه إلينا قبضا يسيرا ) (46)( و هـو الذى جـعـل لكـم اليـل لبـاسـا و النـوم سـبـاتـا و جعل النهار نشورا ) (47)( و هو الذى أرسل الريح بشرا بين يدى رحمته و أنزلنا من السماء ماء طهورا ) (48)( لنحى به بلدة ميتا و نسقيه مما خلقنا أنعما و أناسى كثيرا ) (49)( و لقد صرفنه بينهم ليذكروا فأ بى أكثر الناس إلا كفورا ) (50)

ترجمه:

45 -آيـا نـديـدى چـگـونـه پروردگارت سايه را گسترده؟ و اگر مى خواست آنرا ساكن قرار مى داد، سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم.

46 - سپس آنرا آهسته جمع مى كنيم.

47 - او كسى است كه شب را براى شما لباس قرار داد و روز را مايه حركت و حيات!

48 - و او كـسـى اسـت كه بادها را بشارتگرانى پيش از رحمتش فرستاد و از آسمان آبى پاك كننده نازل كرديم.

49 - تـا بـه وسـيـله آن سـرزمـيـن مـرده را زنـده كـنـيـم، و آنـرا بـراى نـوشيدن در اختيار مخلوقاتى كه آفريده ايم - چهارپايان و انسانهاى بسيار - بگذاريم.

50 - مـا ايـن آيـات را به صورتهاى گوناگون در ميان آنها قرار داديم تا متذكر شوند ولى بيشتر مردم جز انكار و كفر كارى نكردند.

تفسير:

حركت سايه ها!

در ايـن آيـات سـخـن از قـسـمـتـهـاى مـهمى از نعمتهاى الهى به عنوان بيان اسرار توحيد و خداشناسى است، امورى كه انديشه در آنها ما را به خالقمان آشناتر و نزديكتر مى سازد و بـا تـوجـه بـه ايـنـكه در آيات گذشته گفتگوهاى فراوانى با مشركان بود پيوند و ارتباط اين آيات با گذشته روشن مى شود.

در ايـن آيـات سـخـن از نـعـمـت سـايـه هـا و سپس اثرات و بركات شب و خواب و استراحت و روشـنـائى روز و وزش بـادهـا و نـزول بـاران و زنـده شـدن زمـيـنهاى مرده و سيراب شدن چهارپايان و انسانها است.

نـخـسـت مى گويد: آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده است؟( الم تر الى ربك كيف مد الظل ) .

و اگر مى خواست آن را ساكن قرار مى داد (سايه اى هميشگى و جاودانى )( و لو شاء لجعله ساكنا ) .

بـدون شـك ايـن قـسـمـت از آيـه اشـاره اى است به اهميت نعمت سايه هاى گسترده و متحرك، سـايـه هـائى كـه يـك نـواخـت بـاقـى نـمـى مـانـد بـلكـه در حـركـت اسـت و نقل مكان مى دهد، ولى در اينكه منظور از اين سايه كدام يك از سايه ها است در ميان مفسران گـفـتگو است: جمعى مى گويند اين سايه كشيده و گسترده همان سايه اى است كه بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع آفتاب بر زمين حكمفرما است و لذتبخش ترين سايه ها و ساعات هـمـان اسـت، ايـن نـور كم رنگ و سايه گستر، از لحظه طلوع فجر شروع مى شود و به هنگام طلوع آفتاب روشنائى جايگزين آن مى گردد.

بـعـضى ديگر گفته اند منظور تمام سايه شب است كه از لحظه غروب شروع مى شود و به لحظه طلوع آفتاب منتهى مى گردد، زيرا مى دانيم شب در حقيقت سايه نيمكره زمين است كـه در بـرابـر آفـتـاب قـرار گـرفـتـه، سـايـه اى اسـت مـخـروطـى كـه در طـرف مقابل در فضا گسترده مى شود و اين سايه مخروطى دائما در حركت است و با طلوع آفتاب در يـك مـنـطـقـه پـايـان مـى گـيـرد و در مـنـطـقـه ديـگـر تشكيل مى شود.

بـعـضـى نـيـز گفته اند منظور سايه اى است كه بعد از ظهر براى اجسام پيدا مى شود و تدريجا كشيده تر و گسترده تر مى گردد.

البته اگر جمله هاى بعد نبود ما از اين جمله معنى وسيعى مى فهميديم كه تمام سايه هاى گـسـتـرده را در بـرمـى گـرفـت ولى سـايـر قـرائنـى كـه بـه دنبال آن آمده نشان مى دهد كه تفسير اول از همه مناسبتر است.

زيـرا بـه دنـبـال آن مـى فـرمـايـد سـپـس خـورشـيـد را بـر وجـود ايـن سـايـه گـسـتـرده دليل قرار داديم( ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه اگر آفتاب نبود مفهوم سايه روشن نمى شد، اصولا سايه از پرتو آفـتـاب بـه وجـود مـى آيـد، زيـرا سايه معمولا به تاريكى كم رنگى گفته مى شود كه بـراى اشـيـاء پـيـدا مـى شـود و ايـن در صـورتـى اسـت كـه نـور بـه جـسـمـى كـه قابل عبور از آن نباشد بتابد و در طرف مقابل سايه آشكار شود، بنابراين نه فقط طبق قانون تعرف الاشياء باضدادها سايه را با نور بايد تشخيص داد بلكه وجود آن نيز از بركت نور است.

بعد مى فرمايد: سپس ما آن را آهسته جمع مى كنيم( ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا ) .

مى دانيم هنگامى كه خورشيد طلوع مى كند تدريجا سايه ها برچيده مى شود تا به هنگام ظـهـر كـه در بعضى از مناطق سايه به كلى معدوم مى شود، زيرا آفتاب درست بالاى سر هـر مـوجـودى قـرار مـى گـيـرد و در ديـگـر مـنـاطـق بـه حـداقـل خـود مـى رسـد، و بـه ايـن ترتيب سايه ها نه يكدفعه ظاهر مى گردند، و نه يك دفـعـه بـرچـيـده مـى شـونـد، و ايـن خـود يـكى از حكمتهاى پروردگار است، چرا كه اگر انـتقال از نور به ظلمت و بالعكس ناگهانى صورت مى گرفت براى همه موجودات زيان آور بود اما اين نظام تدريجى در اين حالت انتقالى چنان است كه بيشترين فائده را براى موجودات دارد بى آنكه ضررى داشته باشد.

تـعـبـير به يسيرا اشاره به جمع شدن تدريجى سايه است، و يا اشاره به اينكه نظام ويژه نور و ظلمت در برابر قدرت پروردگار چيز ساده و آسانى است، و كلمه الينا نيز تاكيد بر همين قدرت الهى است.

بـه هـر حـال جـاى تـرديد نيست همانگونه كه انسان در زندگى خود نياز به تابش نور دارد بـراى تـعـديـل و جـلوگـيرى از زمانهاى شدت نور، نياز به سايه دارد، تابش نور يكنواخت زندگى را مختل مى كند، همانگونه كه سايه يكنواخت و ساكن، مرگبار است.

در صـورت اول هـمـه مـوجـودات زنـده مى سوزند و در صورت دوم همه منجمد مى شوند اين نظام متناوب نور و سايه است كه زندگى را براى انسان ممكن و گوارا ساخته.

لذا آيـات ديـگـر قـرآن وجـود شب و روز را به دنبال يكديگر از نعمتهاى بزرگ الهى مى شـمـرد، در يـكـجـا مـى فـرمـايـد:( قـل ا رأ يـتـم ان جـعـل الله عـليـكـم الليل سرمدا الى يوم القيامة من اله غير الله ياتيكم بضياء ا فلا تسمعون ) : بگو

اگـر خداوند شب را براى شما جاويدان تا روز قيامت قرار مى داد كدام معبود غير الله بود كه شعاعى از نور براى شما بياورد آيا نمى شنويد (قصص - 71).

و بـلافـاصله مى افزايد:( قل ارأيتم ان جعل الله عليكم النهار سرمدا الى يوم القيامة من اله غـيـر الله يـاتـيـكـم بـليل تسكنون فيه ا فلا تبصرون ) : بگو هر گاه خداوند روز را جاويدان تا روز قيامت قرار مى داد كدام معبود غير الله بود كه براى شما شبى آورد كه در آن آرام بگيريد، آيا نمى بينيد؟ (قصص - 72).

و بـه دنـبـال ايـن سـخن نتيجه گيرى مى كند كه اين از رحمت خدا است كه براى شما شب و روز قـرار داد كـه هـم در آن بـيـارامـيـد و بـيـاسـائيـد و هـم از فـضـل او بـراى تـحـصـيـل مـعـاش اسـتـفـاده كـنـيـد شـايـد شـكـرگزارى نمائيد( و من رحمته جـعـل لكـم الليـل و النـهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) (قصص - 73).

و بـه هـمـيـن دليـل قـرآن يـكـى از نـعـمـتـهـاى بـهـشـتـى را ظـل مـمـدود (سـايـه گـسـتـرده ) مـى شـمـرد كـه نه نور خيره كننده و خستگى آور است و نه تاريكى وحشت آفرين.

بـعد از ذكر نعمت سايه ها، به شرح دو نعمت ديگر كه كاملا متناسب با آن است پرداخته و گـوشـه ديـگـرى از اسـرار نـظـام هستى را كه بيانگر وجود خدا است روشن مى سازد، مى فـرمـايـد او كـسـى اسـت كـه شـب را بـراى شـمـا لبـاس قـرار داد( و هـو الذى جعل لكم الليل لباسا ) .

چـه تـعـبير زيبا و جالبى شب را لباس قرار داد... اين پرده ظلمانى نه تنها انسانها كه تـمام موجودات روى زمين را در خود مستور مى سازد و آنها را همچون لباس، محفوظ مى دارد و همچون پوششى كه انسان به هنگام خواب براى ايجاد تاريكى و استراحت از آن استفاده مى كند، او را در برمى گيرد.

بـعـد اشـاره بـه نـعـمـت خواب مى كند: او خواب را براى شما مايه راحت قرار داد (و النوم سباتا).

سـبـات در لغـت از مـاده سـبـت (بـر وزن وقـت ) بـه مـعـنى قطع نمودن است، سپس به معنى تعطيل كردن كار به منظور استراحت آمده، و اينكه روز شنبه را در لغت عرب يوم السبت مى نـامـنـد بـه خاطر آنست كه نامگذارى آن از برنامه يهود گرفته شده چرا كه روز شنبه، روز تعطيلى آنها بود.

در حـقـيـقـت ايـن تعبير اشاره اى به تعطيل تمام فعاليتهاى جسمانى به هنگام خواب است، زيـرا مـى دانـيـم در مـوقـع خـواب، قـسـمـت مـهـمـى از كـارهـاى بـدن بـه كـلى تـعـطـيـل مـى شـونـد، و قسمت ديگر همچون كار قلب و دستگاه تنفس، برنامه عادى خود را بسيار كم كرده و به صورت آرامتر ادامه مى دهند تا رفع خستگى و تجديد قوا شود.

خواب به موقع و به اندازه، تجديد كننده تمام نيروهاى بدن است و نشاط آفرين و مايه قـدرت، و بهترين وسيله براى آرامش ‍ اعصاب است به عكس، قطع خواب مخصوصا براى يـك مـدت طـولانـى، بـسـيـار زيـانـبـار و حـتـى مـرگ آفـريـن اسـت و بـه هـمـيـن دليـل يـكـى از مـهـمترين شكنجه ها براى شكنجه گران قطع برنامه خواب است كه مقاومت انسان را به سرعت در هم مى شكند.

در پايان آيه به نعمت روز اشاره كرده، مى فرمايد: و خداوند روز را مايه حركت و حيات قرار داد( و جعل النهار نشورا ) .

واژه نـشـور در اصـل از نـشـر بـه مـعـنـى گـسـتـردن، در مـقـابـل پـيـچـيـدن اسـت ايـن تـعـبير ممكن است اشاره به گسترش روح به هنگام بيدارى در سـراسـر بـدن بـاشـد كـه بـى شـباهت به زنده شدن بعد از مرگ نيست، و يا اشاره به گسترش انسانها در صحنه اجتماع و حركت براى كارهاى مختلف زندگى در روى زمين.

در حـديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه همه روز صبحگاهان ايـن جـمـله را مـى فـرمـود: الحـمـد لله الذى احـيـانـا بـعد ما اماتنا و اليه النشور: ستايش مـخـصـوص خـداوندى است كه ما را بعد از مرگ زنده كرد و حيات نوين بخشيد، و سرانجام به سوى او محشور خواهيم شد.

و بـراسـتـى روشـنـائى روز از نـظر روح و جسم انسان، حركت آفرين است همانگونه كه تاريكى، خواب آور و آرامبخش است.

در جـهـان طبيعت نيز به هنگام درخشش اولين اشعه خورشيد جنب و جوش عظيمى همه موجودات زنـده را فـرا مـى گـيـرد، رسـتـاخـيـزى در مـيـان آنـهـا بـر پـا مـى شـود و هـر يـك بـه دنـبـال برنامه خويش به حركت در مى آيند، و حتى گياهان نيز در برابر نور به سرعت تـنـفـس و تـغـذيـه و رشـد و نـمـو مـى كـنند، در حالى كه با غروب آفتاب گوئى شيپور خـامـوشـى در سـراسـر جـهان طبيعت زده مى شود، پرندگان به لانه ها باز مى گردند و مـوجـودات زنـده بـه اسـتـراحت و خواب مى پردازند، حتى گياهان در نوعى خواب فرو مى روند.

بعد از بيان اين مواهب عظيم كه از اساسى ترين پايه هاى زندگى انسانها است به موهبت بـسـيـار مهم ديگرى پرداخته مى فرمايد: او كسى است كه بادها را بشارتگرانى پيش از رحـمـتـش فـرسـتـاد، و از آسـمـان آبـى پـاك كـنـنـده نـازل كـرديـم( و هـو الذى ارسل الرياح بشرى بين يدى رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا ) .

نـقـش بادها به عنوان پيش قراولان نزول رحمت الهى بر كسى پوشيده نيست چرا كه اگر آنـهـا نـبـودند هرگز قطره بارانى بر سرزمين خشكى نمى باريد، درست است كه تابش آفتاب، آب درياها را تبخير كرده به بالا مى فرستد و تراكم اين بخارها در قشر سرد بـالاى هـوا تـشـكـيـل ابـرهـاى باران زا مى دهد، ولى اگر بادها اين ابرهاى پر بار را از بالاى اقيانوسها به سوى زمينها خشك نرانند، بار ديگر ابرها

تبديل به باران مى گردد و در همان دريا فرو مى ريزد.

خلاصه وجود اين مبشران رحمت كه به طور دائم در سرتاسر زمين در حركتند سبب آبيارى خـشـكـيـهـاى روى زمـيـن و نـزول بـاران حـيـاتـبـخـش و تشكيل رودها و چشمه ها و چاههاى پر آب و پرورش انواع گياهان مى گردد.

هـمـيـشـه قسمتى از اين بادها كه در پيشاپيش توده هاى ابر در حركتند و آميخته با رطوبت مـلايـمـى هـسـتـنـد، نـسيم دل انگيزى ايجاد مى كنند كه از درون آن بوى باران به مشام مى رسد، اينان همچون بشارت دهنده اى هستند كه از قدوم مسافر عزيزى خبر مى دهند.

تـعـبـيـر بـه ريـاح (بادها) به صورت جمع شايد اشاره به انواع مختلف آنها باشد كه بعضى شمالى، بعضى جنوبى بعضى از شرق به غرب، و بعضى از غرب به شرق مى وزد، و طبعا سبب گسترش ابرها در كل مناطق روى زمين مى شود.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـنجا ماء (آب ) توصيف به طهور شده است كه صيغه مبالغه از طـهـارت و پـاكـيزگى است، و به خاطر همين معنى مفهوم آن پاك بودن و پاك كردن است، يـعـنـى آب هـم ذاتـا پـاك اسـت و هـم اشـياء آلوده را پاك مى كند اما غير از آب، بسيارى از اشياء پاكند، ولى هرگز نمى توانند آلوده اى را پاك كنند.

و بـه هـر حـال آب عـلاوه بر خاصيت حياتبخشى خاصيت فوق العاده مهم پاك كننده را دارد، اگر آب نبود در يك روز سر تا سر جسم و جان و زندگى ما كثيف و آلوده مى شد، گر چه آب مـعـمـولا مـيـكـرب كـش نـيـسـت ولى بـه خـاطـر خـاصـيـت حـلال بـودن فـوق العـاده اش انـواع مـيـكـربـهـا را مـى تـوانـد در خـود حـل كـنـد و بـشـويـد و از بـيـن ببرد، و از اين نظر كمك بسيار مؤ ثرى به سلامت انسان و مبارزه با انواع بيماريها مى كند.

بـعـلاوه مـى دانـيـم پـاكـيـزه كـردن روح از آلودگـيـهـا بـه وسـيـله غسل و وضو نيز با آب انجام مى گيرد پس اين مايع حياتبخش هم پاك كننده روح است و هم جسم.

اما اين خاصيت پاك كننده بودن با تمام اهميتى كه دارد در درجه دوم قرار داده شده، لذا در آيـه بـعد اضافه مى كند هدف ما از نزول باران اين است كه سرزمين مرده را به وسيله آن زنده كنيم( لنحيى به بلدة ميتا ) .

و نيز اين آب حياتبخش را براى نوشيدن در اختيار مخلوقانى كه آفريده ايم: چهارپايان و انسانهاى بسيار، بگذاريم( و نسقيه مما خلقنا انعاما و اناسى كثيرا ) .

در اينجا چند نكته قابل توجه است:

1 - در ايـن آيه سخن از چهارپايان و انسانهاى بسيار به ميان آمده هر چند تمام حيوانات و انسانها از آب باران استفاده مى كنند.

ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كه اشاره به بيابانگردان و چادرنشينانى كند كه مطلقا آبى در اخـتـيـار ندارند و به طور مستقيم از آب باران استفاده مى كنند، اين نعمت بزرگ براى آنها مـحـسـوسـتـر اسـت، هـنـگـامـى كه قطعه ابرى در آسمان ظاهر مى شود، رگبارى مى زند و گـودالهـا پـر از آب زلال بـاران مـى شـود حـيـوانـاتشان سيراب و خودشان نيز از آن مى نوشند، جنبش حيات و زندگى را در وجود خود و چهارپايانشان به خوبى احساس مى كنند.

2 - جمله نسقيه از ماده اسقاء است، و تفاوت آن با سقى، چنانكه

راغب در مفردات و بعضى ديگر از مفسران گفته اند، اين است كه اسقاء به معنى آماده ساختن آب و در اخـتـيـار گـذاردن اسـت كه هر موقع انسان اراده كند از آن بنوشد، در حالى كه ماده سقى به معنى آن است كه ظرف آب را به دست كسى بدهند، تا بنوشد و به تعبير ديگر اسقاء معنى وسيعتر و گسترده ترى دارد.

3 - در ايـن آيه، نخست سخن از زمينهاى مرده به ميان آمده، بعد چهارپايان و بعد انسانها، ايـن تـعـبـيـر مـمـكـن اسـت بـه خـاطـر ايـن بـاشـد كه تا زمينها بوسيله باران زنده نشوند چـهـارپايان غذائى نخواهند داشت، و تا چهارپايان جان نگيرند انسان نمى تواند از آنها تغذيه كند.

4 - مطرح كردن مساله حيات بخشى آب بعد از مساله پاكسازى ممكن است اشاره به ارتباط نـزديـك ايـن دو بـا هـم بـاشـد (دربـاره اثـرات حـيـاتـبخش آب به طور مشروح در جلد 13 ذيل آيه 30 سوره انبياء بحث كرده ايم ).

در آخـريـن آيـه مـورد بحث اشاره به قرآن كرده مى گويد: ما اين آيات را به صورتهاى گـونـاگـون و مـؤ ثـر در مـيـان آنـهـا قـرار داديـم تـا مـتـذكـر شـونـد و از آن بـه قدرت پـروردگـار پـى بـرنـد، امـا بـسـيارى از مردم جز انكار و كفر كارى در برابر آن نشان ندادند( و لقد صرفناه بينهم ليذكروا فابى اكثر الناس الا كفورا ) .

گر چه بسيارى از مفسران مانند مرحوم طبرسى و شيخ طوسى در تبيان و علامه طباطبائى در المـيـزان و بـعـضـى ديـگر، ضمير در جمله صرفناه را به باران بازگردانده اند كه مـفـهـومش چنين مى شود ما قطرات باران را در جهات مختلف روى زمين و مناطق گوناگون مى فـرسـتـيـم و آن را در مـيـان انسانها تقسيم مى كنيم تا متذكر اين نعمت بزرگ خدا بشوند، ولى حـق اين است كه اين ضمير به قرآن و آيات آن باز مى گردد چرا كه اين تعبير (به صورت فعل ماضى و مضارع ) در ده

مورد از قرآن مجيد آمده كه در 9 مورد صريحا به آيات قرآن و بيانات آن باز مى گردد، و در موارد متعددى جمله ليذكروا يا مانند آن، پشت سر آن قرار گرفته، بنابراين بسيار بعيد به نظر مى رسد كه در اين يك مورد، اين تعبير، مفهوم ديگرى داشته باشد.

اصـولا مـاده تـصـريـف كه به معنى تغيير دادن و دگرگون ساختن است تناسب چندانى با نـزول آب بـاران نـدارد در حـالى كـه بـا آيـات قـرآن كه در لباسهاى مختلف، گاه به صـورت وعد و گاهى به صورت وعيد، گاه به صورت امر و گاهى به صورت نهى و گاه به صورت سرگذشت پيشينيان مى آيد مناسبتر است.


آيه (51) تا (55) و ترجمه

( و لو شئنا لبعثنا فى كل قرية نذيرا ) (51)( فلا تطع الكفرين و جهدهم به جهادا كبيرا ) (52)( و هـو الذى مـرج البـحـريـن هـذا عـذب فـرات و هـذا مـلح أ جـاج و جعل بينهما برزخا و حجرا محجورا ) (53)( و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا ) (54)( و يعبدون من دون الله ما لا ينفعهم و لا يضرهم و كان الكافر على ربه ظهيرا ) (55)

ترجمه:

51 - و اگر مى خواستيم در هر شهر و ديارى پيامبرى مى فرستاديم.

52 - بنابراين از كافران اطاعت مكن و به وسيله قرآن با آنها جهاد بزرگى بنما.

53 - و او كـسـى اسـت كـه دو دريـا را در كـنار هم قرار داد يكى گوارا و شيرين و ديگرى شـور و تـلخ و در مـيـان آنها برزخى قرار داد تا با هم مخلوط نشوند (گوئى هر يك به ديگرى مى گويد) دور باش و نزديك نيا!

54 - او كـسـى اسـت كـه از آب انـسـانـى را آفـريـد او را نـسـب و سـبـب قـرار داد (و نسل او را از اين دو طريق گسترش داد) و پروردگار تو همواره قادر است.

55 - آنـهـا غـيـر از خـدا چـيـزهـائى را مـى پرستند كه نه به آنها سودى مى رساند و نه زيانى، و كافران در برابر پروردگارشان (در طريق كفر) كمك كار يكديگرند.

تفسير:

دو درياى آب شيرين و شور در كنار هم

نـخـستين آيه مورد بحث اشاره به عظمت مقام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است مى فـرمـايـد: اگـر مـا مـى خـواسـتـيـم در هـر شهر و ديارى، پيامبرى مى فرستاديم (اما چنين نـكـرديـم و مـسـئوليـت هـدايـت جـهـانـيان را بر دوش تو افكنديم )( و لو شئنا لبعثنا فى كل قرية نذيرا ) .

در واقـع هـمـانگونه كه خداوند - طبق آيات گذشته - قدرت دارد دانه هاى باران حياتبخش را به تمام سرزمينهاى مرده بفرستد، اين توانائى را نيز دارد كه وحى و نبوت را در هر شـهـر و ديـارى بـر قـلب پـيـامبرى نازل كند، و براى هر امتى انذار كننده و بيم دهنده اى بـفـرسـتـد، امـا خـداونـد آنـچـه را شـايـسته تر است براى بندگان برمى گزيند، زيرا تـمـركـز نـبـوت در وجـود يـك فرد باعث وحدت و انسجام انسانها و جلوگيرى از هرگونه تفرقه و پراكندگى مى شود.

ايـن احـتـمـال نـيز وجود دارد كه بعضى از مشركان در كنار بهانه هاى ديگر اين بهانه را نـيـز داشـتند و مى گفتند آيا بهتر نبود خدا در هر شهر و آبادى، پيامبرى مبعوث مى كرد؟ ولى قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گويد: خدا اگر مى خواست مى توانست چنين كند، اما قطعا صـلاح امـتـهـا و مـلتـهـا ايـن پـراكـنـدگـى نـبـودبـه هـر حال اين آيه هم دليلى است بر عظمت مقام پيامبر و هم لزوم وحدت رهبرى و هم سنگين بودن بار مسئوليت او.

به همين دليل در آيه بعد دو دستور مهم را كه دو برنامه اساسى پيامبران

را تشكيل مى دهد بيان مى كند، نخست روى سخن را به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى فرمايد: بنابراين از كافران اطاعت مكن( فلا تطع الكافرين ) .

در هـيـچ قدم راه سازش با انحرافات آنها را پيش مگير كه سازشكارى با منحرفان، آفت دعـوت بـه سـوى خـدا اسـت در بـرابـر آنها محكم بايست و به اصلاح آنها بكوش، ولى مراقب باش ابدا تسليم هوسها و خرافات آنها نشوى.

و اما دستور دوم اينكه به وسيله قرآن با آنها جهاد بزرگى كن( و جاهدهم به جهادا كبيرا ) .

جـهـادى بـزرگ به عظمت رسالتت، و به عظمت جهاد تمام پيامبران پيشين جهادى كه تمام ابـعـاد روح و فـكـر مـردم را در بـر گـيـرد و جـنـبـه هـاى مـادى و مـعـنـوى را شامل شود.

بـدون شـك مـنـظور از جهاد در اين مورد جهاد فكرى و فرهنگى و تبليغاتى است، نه جهاد مـسـلحـانـه، چـرا كـه ايـن سـوره مـكـى اسـت و مـى دانـيـم دسـتـور جـهـاد مـسـلحـانـه در مـكـه نازل نشده بود.

و بـه گـفـتـه مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان ايـن آيـه دليل روشنى است بر اينكه جهاد فكرى و تبليغاتى در برابر وسوسه هاى گمراهان و دشـمـنـان حـق از بـزرگترين جهادها است، و حتى ممكن است حديث معروف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر: ما از جهاد كوچك به سوى جـهـاد بـزرگ بـازگـشـتـيم اشاره به همين جهاد و عظمت كار دانشمندان و علما در تبليغ دين باشد.

ايـن تـعـبـيـر عـظمت مقام قرآن را نيز بازگو مى كند، چرا كه وسيله اى است براى اين جهاد كـبـيـر، و سـلاحـى اسـت بـرنـده، كـه قـدرت بـيـان و استدلال و تاثير عميق و جاذبيتش مافوق تصور و قدرت انسانها است.

وسيله مؤ ثرى است به درخشندگى آفتاب و روشنائى روز، به آرامبخشى پرده هاى شب، به حركت آفرينى بادها، به عظمت ابرها و به حياتبخشى قطره هاى باران كه در آيات گذشته به آن اشاره رفته بود.

و پس از فاصله مختصرى، باز به استدلال بر عظمت خداوند از طريق بيان نعمتهاى او در نـظـام آفـريـنـش مـى پـردازد، و بـه تـنـاسـب بـيـان نـزول قـطـرات حـيـاتـبـخـش بـاران كـه در آيات قبل گذشت اشاره به مخلوط نشدن آبهاى شـيـريـن و شـور كـرده مـى فـرمايد: او كسى است كه دو دريا را در كنار هم قرار داد، يكى گوارا و شيرين و ديگرى شور و تلخ، و در ميان آنها برزخى قرار داد، گوئى هر يك از آنها به ديگرى مى گويد: دور باش و نزديك شدن تو به من حرام است!( و هو الذى مرج البحرين هذا عذب فرات و هذه ملح اجاج و جعل بينهما برزخا و حجرا مهجورا ) .

مـرج از مـاده مـرج (بـر وزن فـلج ) بـه مـعـنـى مـخـلوط كـردن و يـا ارسـال و رهـا نـمودن است و در اينجا به معنى در كنار هم قرار گرفتن آب شيرين و شور است.

عذب به معنى گوارا و پاكيزه و خنك، و فرات به معنى خوش طعم و خوشگوار است، ملح بـه مـعـنـى شـور، و اجـاج بـه مـعـنـى تـلخ و گـرم اسـت (بـنـابـرايـن مـلح و اجـاج نـقطه مقابل عذب و فرات است ).

برزخ به معنى حجاب و حائل ميان دو چيز است.

و جمله حجرا مهجورا چنانكه سابقا هم (ذيل آيه 22 همين سوره ) اشاره كرديم جمله اى بوده است كه در ميان عرب به هنگامى كه با كسى روبرو مى شدند و از او وحشت داشتند براى گرفتن امان، اين جمله را مى گفتند، يعنى ما را معاف و در امان داريد و از ما دور باشيد.

بـه هـر حـال ايـن آيـه يـكـى ديـگـر از مـظـاهـر شـگفت انگيز قدرت پروردگار را در جهان آفـريـنـش تـرسـيـم مـى كـنـد كـه چـگـونـه يـك حـجـاب نـامـرئى، و حائل ناپيدا در ميان درياى شور و شيرين قرار مى گيرد و اجازه نمى دهد آنها با هم آميخته شوند.

البـتـه امـروز مـا اين را مى دانيم كه اين حجاب نامرئى همان تفاوت درجه غلظت آب شور و شيرين و به اصطلاح تفاوت وزن مخصوص آنها است كه سبب مى شود تا مدت مديدى به هم نياميزند.

گـر چـه جـمـعـى از مـفـسـران بـراى پيدا كردن چنين دو دريائى در روى كره زمين به زحمت افـتـاده انـد كـه در كـجـا دريـاى آب شـيرين در كنار آب شور قرار گرفته و مخلوط نمى شـود، ولى ايـن مشكل نيز براى ما حل شده است، زيرا مى دانيم تمام رودخانه هاى عظيم آب شـيـريـن كـه بـه دريـاهـا مـى ريـزنـد در كـنـار سـاحـل، دريـائى از آب شـيـريـن تـشـكـيل مى دهند و آبهاى شور را به عقب مى رانند و تا مدت زيادى اين وضع ادامه دارد، و بـه خـاطـر تـفـاوت درجـه غـلظـت آنـهـا از آمـيخته شدن با يكديگر ابا دارند، و هر يك به ديگرى حجرا مهجورا مى گويد!

جـالب ايـنكه بر اثر جزر و مد آب درياها كه در شبانه روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت مى گيرد سطح آب دريا به مقدار زيادى بالا و پائين مى رود، اين آبهاى شيرين كـه دريـائى را تشكيل داده اند در مصب همان رودخانه ها و نقاط اطراف آن در خشكى پيش مى رونـد و انـسـانـهـا از زمـانـهـاى قـديـم از اين موضوع استفاده كرده، نهرهاى زيادى در اين گـونـه مـنـاطـق دريـا كـنده اند و زمينهاى فراوانى را زير كشت درختان برده اند كه وسيله آبـيـارى آنـهـا هـمـيـن آب شـيـرين است كه به وسيله جزر و مد بر مناطق وسيع گسترش مى يابد.

هم اكنون در جنوب ايران شايد مليونها نخل وجود دارد كه ما قسمتى از آنرا از نزديك مشاهده كـرده ايـم كـه تـنـهـا بـا هـمـيـن وسـيـله آبـيـارى مـى شـونـد، و در فـاصـله زيـادى از سـاحـل دريـا قرار گرفته اند، در سالهائى كه بارندگى كم و آب رودخانه هاى عظيمى كـه بـه دريـا مى ريزد تقليل پيدا كند گاهى آب شور غلبه مى كند كه مردم كشاورز اين سامان از آن سخت نگران مى شوند زيرا به زراعت آنها لطمه مى زند.

ولى معمولا چنين نيست و اين آب عذب و فرات كه در كنار آن آب ملح و اجاج قرار گرفته، به آن آميخته نمى شود، سرمايه بزرگى براى آنها محسوب مى شود.

نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت وجـود عـلل طـبـيـعـى در ايـنـگـونـه مـسـائل هـرگـز از ارزش آنـهـا نـمـى كـاهـد مـگـر طـبـيـعـت چـيـسـت؟ جـز فعل خدا و اراده و مشيت پروردگار است كه اين خواص را به اين موجودات داده؟!

جـالب ايـنـكـه هـنـگـامـى كـه انـسان با هواپيما از اين مناطق مى گذرد، منظره اين دو آب كه رنگهاى متفاوتى دارند و با هم آميخته نمى شوند به خوبى نمايان است كه انسان را به ياد اين نكته قرآنى مى اندازد.

ضـمـنـا قـرار گـرفـتـن ايـن آيـه در مـيـان آيات مربوط به كفر و ايمان ممكن است اشاره و تـشـبـيـهـى در ايـن امـر نـيز باشد كه گاهى در يك جامعه، در يك شهر، و گاه حتى در يك خـانه افرادى با ايمان كه همچون آب عذب و فراتند در كنار افراد بى ايمان كه همچون آب مـلح و اجـاجـنـد، بـا دو طـرز تـفـكـر، دو نـوع عـقـيـده، و دو نـوع عمل پاك و ناپاك، قرار مى گيرند، بى آنكه بهم آميخته شوند.

در آيـه بـعد به مناسبت بحث نزول باران و همچنين درياهاى آب شور و شيرين كه در كنار هـم قـرار مـى گيرند سخن از آفرينش انسان از آب به ميان آورده مى گويد: او كسى است كه از آب انسانى را آفريد( و هو الذى خلق من الماء بشرا ) .

و بـه راسـتـى صـورتـگـرى كـردن در آب و چـنـيـن نـقـش بـديـعـى را بـر آب زدن دليـل بـر نـهـايـت قـدرت پـروردگـار اسـت، در حـقـيقت در آيات گذشته سخن از پرورش گـيـاهـان بـه وسـيله باران در ميان بود و در اينجا سخن از مرحله عاليترى يعنى آفرينش انسان از آب در ميان است.

در اينكه منظور از آب در اينجا كدام آب است در ميان مفسران گفتگو است:

جـمـعى معتقدند منظور از بشر نخستين انسان يعنى آدم (عليها‌السلام ) است چرا كه آفرينش او از طـيـن يـعنى معجونى از آب و خاك بود، بعلاوه طبق بعضى از روايات اسلامى نخستين موجودى كه خدا آفريد آب بود و انسان را از آن آب آفريد. نكره بودن بشرا (انسانى را) گواه اين معنى است.

امـا جـمـعـى ديـگـر مـعـتـقـدنـد كـه مـنـظـور از مـاء آب نـطفه است كه همه انسانها به قدرت پـروردگـار تـوسـط آن بـه وجـود مى آيند، و با آميزش نطفه مرد اسپر كه در آب شناور اسـت بـا اوول نـطـفـه زن، نـخـسـتـيـن جـوانـه حـيـات انـسـان يـعـنـى اوليـن سلول زنده آدمى به وجود مى آيد.

اگـر انـسـان مـراحل انعقاد نطفه را از آغاز تا پايان دوران جنينى تحت بررسى و مطالعه دقـيـق قـرار دهـد آنـقـدر آيـات عـظمت حق و قدرت آفريدگار را در آن مشاهده مى كند كه به تنهائى براى شناخت ذات پاك او كافى است.

گـواه ايـن تـفـسـير جمله اى است كه در ذيل آيه آمده و شرح آن را خواهيم داد( فجعله نسبا و صهرا ) .

از ايـن گـذشـتـه بـدون شـك بـيـشـتـريـن قـسـمـت وجـود انـسـان را آب تشكيل مى دهد به طورى كه مى توان گفت ماده اصلى وجود هر انسانى آب است، و به همين دليـل مـقـاومـت انـسـان در بـرابـر كمبود آب بسيار كم است، در حالى كه انسان در برابر كمبود مواد غذائى مى تواند روزها و هفته ها مقاومت كند.

البـتـه اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين معانى در مفهوم آيه جمع باشد يعنى هم بشر نـخـسـتـيـن از آب آفـريـده شده، و هم پيدايش تمام افراد انسان از آب نطفه است، و هم آب مـهـمـتـريـن مـاده ساختمان بدن انسان را تشكيل مى دهد، آبى كه از ساده ترين موجودات اين جهان محسوب مى شود چگونه مبدء پيدايش چنين خلق شگرفى شده است؟! اين دليل روشن قدرت او است.

بـه دنـبال آفرينش انسان، سخن از گسترش نسلها به ميان آورده، مى گويد: خداوند اين انسان را از دو شاخه گسترش داد: شاخه نسب و صهر( فجعله نسبا و صهرا ) .

مـنـظـور از نسب پيوندى است كه در ميان انسانها از طريق زاد و ولد به وجود مى آيد، مانند ارتـبـاط پـدر و فـرزنـد يـا بـرادران بـه يـكـديـگـر، امـا مـنـظـور از صـهـر كـه در اصـل بـه مـعـنـى دامـاد اسـت، پـيوندهائى است كه از اين طريق ميان دو طايفه بر قرار مى شود، مانند پيوند انسان با نزديكان همسرش، و اين دو، همان چيزى است كه فقهاء در مباحث نكاح از آن تعبير به نسب و سبب مى كنند.

در قرآن مجيد در سوره نساء به هفت مورد از محارم كه از طريق نسب به وجود مى آيند اشاره شـده (مـادر، دختر، خواهر، عمه، خاله، دختر برادر و دختر خواهر) و به چهار مورد از موارد سبب و صهر (دختر همسر، مادر همسر همسر فرزند، و همسر پدر).

البـتـه در تـفـسـيـر ايـن جـمـله نـظـرات ديگرى از سوى مفسران اظهار شده اما آنچه گفتيم روشنتر و قويتر از همه است.

از جمله اينكه: جمعى نسب را به معنى فرزندان پسر، و صهر را به معنى فرزندان دختر دانسته اند، چرا كه پيوندهاى نسبى روى پدران حساب مى شود، نه روى مادران.

ولى بـه طـورى كـه در تـفـسـيـر نـمـونـه جـلد 2 ذيـل آيـه 61 سـوره آل عـمـران مـشـروحـا گـفـتـه ايـم ايـن يـك اشـتـبـاه بـزرگ اسـت كـه از سـنـتـهـاى دوران قـبـل از اسـلام سرچشمه گرفته است كه نسب را تنها از طريق پدر مى دانستند، و مادر هيچ نـقـشـى نـداشـت، در حـالى كه در فقه اسلامى و در ميان همه دانشمندان اسلام مسلم است كه احكام محرم بودن نسبى هم از ناحيه پدر و هم از ناحيه مادر است (براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه جلد 2 صفحه 437 مراجعه فرمائيد).

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه حـديـث مـعـروفـى در ايـنـجـا داريـم كـه در كـتـب شـيـعـه و اهـل تـسـنـن نـقل شده است، طبق اين حديث آيه فوق درباره پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و عـلى (عليها‌السلام ) نـازل شـده، چـرا پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دخـتـرش فـاطـمـه (عليها‌السلام ) را بـه هـمسرى على (عليها‌السلام ) در آورد و به اين تـرتـيـب عـلى (عليه‌السلام ) هم پسر عموى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هم همسر دخترش بود، و اين است معنى نسبا و صهرا.

اما همانگونه كه بارها گفته ايم اين گونه روايات بيان مصداقهاى روشن است و مانع از عـمـومـيـت مفهوم آيه نيست، آيه هرگونه پيوندى را كه از طريق نسب و دامادى به وجود مى آيـد شـامـل مـى شـود كـه يكى از مصداقهاى روشنش پيوند على (عليها‌السلام ) با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از دو جهت بود.

در پـايـان آيـه بـه عـنـوان تـاكيد بر مسائل گذشته مى فرمايد: پروردگار تو همواره قادر بوده و هست( و كان ربك قديرا ) .

سـرانـجـام در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث، انـحـراف مـشـركـان را از اصل توحيد، از طريق مقايسه قدرت بتها با قدرت پروردگار كه نمونه هاى آن در آيات قـبـل گـذشـت روشن مى سازد، مى گويد آنها معبودهائى جز خدا مى پرستند كه نه سودى به آنها مى رساند و نه زيانى( و يعبدون من دون الله ما لا ينفعهم و لا يضرهم ) .

مـسـلم اسـت تـنـهـا وجـود سـود و زيـان نمى تواند معيار پرستش باشد، ولى قرآن با اين تـعـبـيـر بـيـانـگر اين نكته است كه آنها هيچ بهانه اى براى اين پرستش ندارند چرا كه بتها موجوداتى هستند كاملا بى خاصيت و فاقد هرگونه ارزش و تاثير مثبت يا منفى.

و در پايان آيه اضافه مى كند: كافران در برابر پروردگارشان (در طريق كفر) به يكديگر كمك مى كنند( و كان الكافر على ربه ظهيرا ) .

آنـهـا در مـسـيـر انـحـرافـيشان تنها نيستند، و بطور قاطعى يكديگر را تقويت مى نمايند، نـيـروهـائى را كـه مـى بـايست در مسير الله بسيج كنند، بر ضد آئين خدا و پيامبرش و مؤ منان راستين بسيج مى نمايند.

و اگـر مـى بـيـنـيـم بـعـضـى از مـفـسـران، كـافـر را در ايـنـجـا مـنـحـصـرا بـه ابـو جـهـل تـفـسـيـر كـرده انـد از بـاب ذكر مصداق واضح است، و گرنه كافر در همه جا معنى وسيعى دارد كه همه كفار را شامل مى شود.

نكته ها:

1 - وحدت رهبرى

در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بحث اين سخن پروردگار را خوانديم كه اگر مى خواستيم در هر شهر و ديارى، پيامبرى انذار كننده مبعوث مى كرديم ولى چنين نكرديم.

ايـن مسلما به خاطر آنست كه پيامبران رهبران امتها هستند و مى دانيم تفرقه در مساله رهبرى مـوجـب تضعيف هر امت و ملت است، مخصوصا در آنجا كه سخن از خاتميت در ميان است و بايد رهبرى تا پايان جهان تداوم يابد اهميت تمركز و وحدت آشكارتر مى شود.

رهـبـر واحد مى تواند تمام نيروها را متحد سازد، و به آنها انسجام و وحدت برنامه دهد، و در حـقـيـقـت مـسـاله وحـدت رهبرى، انعكاسى است از حقيقت توحيد در اجتماع انسانى كه نقطه مقابل آن يكنوع شرك و تفرقه و نفاق است.

و اگـر در آيـه 24 سـوره فاطر مى خوانيم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هر امتى پيامبرى انـذار كننده داشته هيچ گونه منافاتى با بحث فوق ندارد، زيرا سخن از امت است، نه از اهل هر شهر و هر ديار.

از مـقـام پـيـامـبـران كـه بـگـذريـم در رده هـاى پـائيـنـتـر رهـبـرى نـيـز هـمـيـن اصل حـاكـم اسـت، و مـلتـهـائى كـه از نظر رهبرى گرفتار تجزيه شده اند علاوه بر ضعف و زبونى به تجزيه در ساير شئونشان انجاميده است.

2 - قرآن وسيله جهاد كبير

جـهـاد كـبير تعبير گويائى است از اهميت برنامه يك مبارزه سازنده الهى. جالب اينكه در آيـات فـوق، ايـن عـنـوان بـه قـرآن داده شـده اسـت، و يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر بـه عمل كسانى كه به وسيله قرآن با كژيها و انحرافات و آلودگيها مبارزه مى كنند.

ايـن تـعـبـيـر از يـكـسو اهميت مبارزات منطقى و عقيدتى را روشن مى سازد، و از سوى ديگر عظمت مقام قرآن را.

در بـعـضـى از روايـات آمـده اسـت كـه ابـو سـفـيـان و ابـو جـهـل و بـعضى ديگر از سران شرك شبى از شبها جداگانه براى شنيدن آيات قرآن به طـور مـخـفـيـانـه، هـنـگـامـى كـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـشـغـول نـمـاز بـود آمـدنـد و هـر يك بدون اينكه ديگرى بداند در محلى پنهان شده آن شب مدتى طولانى آيات قرآن را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدند، هنگامى كه پـراكـنـده شـدنـد سـفـيـده صـبـح دمـيده بود، و اتفاقا به هنگام بازگشت از يك راه آمدند و سـرشـان فـاش شـد و بـه سـرزنـش هـمـديـگر پرداختند و تاكيد كردند چنين كارى نبايد تـكـرار شـود، چرا كه اگر بعضى از جاهلان اين صحنه را ببينند باعث شك و ترديدشان خواهد شد!

ولى در شـب دوم هـمـيـن بـرنـامـه تكرار شد و باز به هنگام بازگشت با يكديگر روبرو شـدنـد و نـاراحـت و نـگـران گـشـتـنـد و هـمـان سـخـنـان قبل را تكرار و تاكيد نمودند.

شـب سـوم نـيـز هـمـان بـرنامه تجديد شد و به هنگامى كه يكديگر را ديدند گفتند: ما از اينجا نبايد حركت كنيم تا عهد و پيمان ببنديم كه ديگر اين كار تكرار نشود، عهد و پيمان بستند و از هم جدا شدند.

فـردا صـبح يكى از مشركان به نام اخنس بن شريق عصاى خود را برگرفت و به سوى خانه ابو سفيان آمد، و به او گفت بگو ببينم: عقيده تو درباره آنچه از محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدى چيست؟ ابوسفيان گفت: به خدا قسم مطالبى شنيدم كه معناى آن را به خوبى درك كردم ولى مسائلى را هم شنيدم كه معنا و مراد آن را نفهميدم!.

اخـنـس از نـزد ابـوسـفـيـان بـيـرون آمـد، و بـه سـراغ خـانـه ابـو جهل رفت و به او گفت: تو درباره آنچه از محمد شنيدى چه مى گوئى؟!

ابـوجـهل گفت: چه شنيدم؟ مطلب اين است كه ما و فرزندان ابو عبد مناف در افتخارات با هم رقابت داريم، آنها گرسنگان را اطعام كردند ما هم كرديم، بى مركبان را مركب دادند، مـا هـم داديـم بـخشيدند و انفاق كردند، ما هم كرديم، و دوش به دوش هم جلو مى آمديم، اما آنـهـا ادعـا كردند كه از ما پيامبرى برخاسته كه وحى آسمانى به او مى رسد، ما چگونه مى توانيم در اين امر با آنها رقابت كنيم.

حـال كه چنين است به خدا سوگند به او ايمان نمى آوريم و هرگز او را تصديق نخواهيم كرد!

اخنس برخاست و او را ترك گفت.

آرى جاذبه قرآن آنها را شبهاى متوالى به سوى خود مى كشاند و تا سفيده صبح غرق اين جاذبه الهى بودند، ولى خود خواهى و تعصب و حفظ منافع مادى آنچنان بر آنها مسلط بود كه مانع از پذيرش حق مى شد.

بـدون تـرديـد ايـن نـور الهـى، اين قدرت را دارد كه هر قلب آماده اى را هر جا باشد به سـوى خـود جـذب كـنـد و بـه همين دليل در آيات مورد بحث، قرآن وسيله جهاد كبير معرفى شده است.


آيه (56) تا (59) و ترجمه

( و ما أرسلنك إلا مبشرا و نذيرا ) (56)( قل ما أسلكم عليه من أ جر إلا من شاء أن يتخذ إلى ربه سبيلا ) (57)( و توكل على الحى الذى لا يموت و سبح بحمده و كفى به بذنوب عباده خبيرا ) (58)( الذى خـلق السـمـوت و الارض و مـا بـيـنهما فى ستة أيام ثم استوى على العرش الرحمن فسل به خبيرا ) (59)

ترجمه:

56 - ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده نفرستاديم.

57 - بگو من در برابر ابلاغ اين آئين هيچگونه پاداشى از شما مطالبه نمى كنم، تنها پاداش من اين است كه كسانى بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزينند.

58 - و تـوكل بر خداوندى كن كه هرگز نمى ميرد، و تسبيح و حمد او به جاى آور، و همين بس كه او از گناهان بندگانش آگاه است.

59 - او خدائى است كه آسمانها و زمين و آنچه را در ميان ايندو است در شش روز (شش دوران ) آفريد، سپس بر عرش قدرت قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت ) او خداوند رحمن است از او بخواه كه از همه چيز آگاه است.

تفسير:

پاداش من هدايت شماست!

از آنـجـا كـه در آيـات گذشته سخن از اصرار بت پرستان بر پرستش بتهائى بود كه مطلقا سود و زيانى ندارند در نخستين آيات مورد بحث اشاره به وظيفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر اين متعصبان لجوج كرده مى گويد: ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده نفرستاديم( و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا ) .

اگـر آنـهـا دعوت تو را نپذيرفتند ايرادى بر تو نيست، تو وظيفه خود را كه بشارت و انذار است انجام دادى، و دلهاى آماده را به سوى خدا دعوت كردى.

ايـن سـخـن هم وظيفه پيامبر را مشخص مى كند و هم تسلى خاطرى براى او است، و هم نوعى تهديد و بى اعتنائى به اين گروه گمراه مى باشد.

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه به آنها بگو من از شما در برابر اين قرآن و ابلاغ اين آئين آسمانى هيچ گونه اجر و پاداشى مطالبه نمى كنم( قل ما اسالكم عليه من اجر ) .

بعد اضافه مى كند: تنها اجرى كه من مى خواهم اين است كه مردم بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزينند( الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا ) .

يـعـنى تنها اجر و پاداش من هدايت شما است، آنهم از روى اراده و اختيار نه اكراه و اجبار، و ايـن تـعـبـيـر جـالبـى است كه نهايت لطف و محبت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نـسبت به پيروانش روشن مى سازد، چرا كه اجر و مزد خود را سعادت و خوشبختى آنان مى شمرد.

بـديـهـى اسـت هـدايـت امت اجر معنوى فوق العاده اى براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دارد چـرا كـه الدال على الخير كفاعله: هر كس راهنماى كار خيرى باشد همچون رهرو آن راه است.

در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز داده اند، از جمله:

جـمـعـى از مـفـسرين معتقدند كه معنى آيه چنين است: من از شما هيچگونه پاداشى نمى خواهم مـگـر ايـنـكـه خـود بـخـواهـيـد امـوالى در راه خـدا به نيازمندان انفاق كنيد كه آن بسته به ميل خود شما است.

ولى تفسير اول بسيار نزديكتر به معنى آيه است.

از آنـچـه در بـالا گـفتيم روشن شد كه ضمير در عليه به قرآن و تبليغ آئين اسلام باز مى گردد چرا كه سخن از عدم مطالبه اجر و پاداش در برابر اين دعوت است.

ايـن جـمـله عـلاوه بـر ايـنـكـه بـهـانـه هـاى مـشـركـان را قـطـع مى كند، روشن مى سازد كه قبول اين دعوت الهى بسيار سهل و ساده و آسان و براى همه كس بدون هيچ زحمت و هزينه اى امكان پذير است.

و ايـن خـود گـواهـى اسـت بر صدق دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پاكى فـكـر و بـرنـامـه او چـرا كـه مـدعـيان دروغين حتما براى اجر و پاداشى خواه مستقيم يا غير مستقيم دست به اين كار مى زنند.

آيـه بـعـد تـكـيـه گـاه اصـلى پـيـامـبـر را روشـن مـى سـازد و مـى فـرمـايـد: تـوكـل بـر خـداونـدى كـن كـه زنـده اسـت و هـرگـز نـمـى مـيـرد( و توكل على الحى الذى لا يموت ) .

و بـا داشـتـن تـكـيـه گاه و پناهگاه و سرپرستى كه هميشه زنده است و هميشه زنده خواهد بود نه نيازى به اجر و پاداش آنها دارى، و نه وحشتى از ضرر و زيان و توطئه آنان.

و اكنون كه چنين است تسبيح و حمد او بجا آور از نقصها منزه بشمر، و در برابر همه كمالات او را ستايش كن (و سبح بحمده ).

در حـقـيـقـت ايـن جـمـله را مـى تـوان بـه مـنـزله تـعـليـل بـر جـمـله قـبـل دانـسـت، زيـرا هـنـگـامـى كـه او از هـر عـيـب و نـقـص پـاك و بـه هـر كـمـال و حـسـنـى آراسـتـه اسـت، چـنـيـن كـسـى شـايـسـتـه توكل مى باشد.

سـپس اضافه مى كند: از كارشكنى و توطئه هاى دشمنان نگران مباش همين بس كه خداوند از گـنـاهـان بـنـدگـانـش آگاه است و به موقع حساب آنها را مى رسد( و كفى به بذنوب عباده خبيرا ) .

آيـه بـعـد بـيان قدرت پروردگار در پهنه جهان هستى است و توصيف ديگرى است از اين تكيه گاه مطمئن، مى فرمايد: او كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است در شش روز (شش دوران ) آفريد( الذى خلق السموات و الارض و ما بينهما فى ستة ايام ) .

سـپـس بر عرش قدرت قرار گرفت، و به تدبير عالم پرداخت( ثم استوى على العرش ) .

كـسـى كـه داراى اين قدرت وسيع است مى تواند متوكلان بر خود را در برابر هر خطر و حادثه اى حفظ كند، كه هم آفرينش جهان به وسيله او بوده و هم اداره و رهبرى و تدبير آن در اختيار ذات پاك او است.

ضـمـنـا آفـريـنـش جهان به صورت تدريجى اشاره اى به اين واقعيت است كه خدا در هيچ كارى عجله ندارد، اگر دشمنان تو را سريعا مجازات نمى كند براى همين است كه به آنها مـيـدان و مـهـلت مـى دهـد تـا بـه اصلاح خويش بپردازند، بعلاوه كسى عجله مى كند كه از فـوت فـرصـت، خـوف دارد، و ايـن دربـاره خـداونـد قـادر متعال متصور نيست.

درباره آفرينش جهان هستى در شش روز و اين كه روز در اين گونه مـوارد بـه مـعـنـى دوران اسـت، دورانـى كـه مـمـكـن اسـت مـيـليـونـهـا و يـا مـيـليـاردهـا سـال طـول بـكشد، و شواهد اين معنى از ادبيات عرب، و ادبيات زبانهاى ديگر، به طور مشروح در جلد ششم تفسير نمونه آيه 54 سوره اعراف (صفحه 200 به بعد) بحث كرده ايم، و اين دورانهاى ششگانه را نيز مشخص نموده ايم.

و نيز معنى عرش و جمله استوى على العرش در همانجا آمده است.

و در پايان آيه اضافه مى كند او خداوند رحمان است (الرحمن ).

كـسـى كـه رحمت عامش همه موجودات را در برگرفته، و مطيع و عاصى و مؤ من و كافر از خوان نعمت بى دريغش بهره مى گيرند.

اكـنـون كـه خـدائى دارى بـخشنده و قادر و توانا اگر چيزى مى خواهى از او بخواه كه از خواست همه بندگانش آگاه است( فاسئل به خبيرا ) .

در حـقيقت اين جمله نتيجه مجموع بحثهاى گذشته است كه مى گويد به آنها اعلام كن كه من از شما پاداش نمى خواهم و بر خدائى توكل كن كه جامع اينهمه صفات است، هم قادر است، هم رحمن، هم خبير است و هم آگاه، حال كه چنين است هر چه مى خواهى از او بخواه.

مـفـسـران در تـفـسـيـر ايـن جـمـله بـيـانـات ديـگـرى دارنـد و غـالبـا سـؤ ال را در ايـنـجـا به معنى پرسش كرده اند (نه تقاضا) و گفته اند مفهوم جمله اين است كه اگر مى خواهى درباره آفرينش هستى و قدرت پروردگاركنى از خود او به پرس كه از همه چيز با خبر است.

بـعـضـى علاوه بر اين كه سؤ ال را به پرسش تفسير كرده اند گفته اند منظور از خبير جبرئيل و يا پيامبر است يعنى صفات خدا را از آنها بپرس.

البـتـه تـفـسـيـر اخـيـر بـسـيـار بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد، و تـفـسـيـر قـبل از آن نيز چندان متناسب با آيات گذشته نيست و آنچه در معنى آيه گفتيم كه منظور از سؤ ال تقاضا و درخواست از خدا است نزديكتر به نظر مى رسد.

نكته ها:

1 - اجر رسالت

در بـسـيـارى از آيـات قرآن مى خوانيم كه پيامبران الهى با صراحت اين حقيقت را بيان مى كـردنـد كـه مـا هـيـچ اجـر و پـاداشـى از هـيچ كس نمى طلبيم بلكه اجر ما تنها بر خداوند بزرگ است.

آيات 109 و 127 و 145 و 164 و 180 سوره شعراء، همچنين آيات 29 و 51 سوره هود، و آيـه 72 سـوره يـونـس، و 47 سبا، بر اين معنى دلالت دارد بدون شك اين عدم مطالبه اجـر هـر گـونـه اتـهـامـى را از پيامبران راستين دفع مى كند بعلاوه مى توانند با آزادى كـامـل به كار خود ادامه دهند و قفل و بندهائى كه بر اثر رابطه مادى ممكن است بر زبان آنها گذاشته شود از بين مى رود.

اما جالب اينكه در مورد پيامبر اسلام سه تعبير مختلف ديده مى شود:

1 - تـعـبـيـرى كه در آيات فوق آمده كه مى گويد: اجر و پاداش من تنها اين است كه شما هدايت شويد! اين تعبيرى است فوق العاده پر معنى و جذاب.

2 - تـعـبـيـرى كـه در آيـه 23 سـوره شـورى آمـده اسـت( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) : من از شما پاداشى نمى طلبم جز دوستى بستگانم!

3 - تـعـبـيـرى كـه در آيـه 47 سـوره سـبـا آمـده اسـت (قـل مـا سـئلتـكـم مـن اجـر فـهـو لكـم ان اجـرى الا على الله ): بگو پاداشى را كه از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من تنها بر خداوند مى باشد.

از ضـمـيـمـه كـردن ايـن سـه تـعبير بهم چنين نتيجه مى گيريم كه: اگر در مورد پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجر رسالت مودت ذى القربى شمرده شده است، ايـن مـودت از يـكـسـو به سود خود مؤ منان است، نه به سود پيامبر، و از سوى ديگر اين محبت وسيله اى است براى هدايت يافتن به راه خدا.

بـنـابـرايـن مـجـمـوع ايـن آيـات نـشـان مـى دهـد كـه مـودت ذى القـربـاى رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تداوم برنامه رسالت و رهبرى آن پيامبر است، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر بـراى ادامـه راه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هدايت و رهـبـرى او بـايـد دسـت بـه دامـن ذوى القـربى زد، و از رهبرى آنها استمداد جست، اين همان چـيزى است كه شيعه در مسئله امامت از آن جانبدارى مى كند، و معتقد است رشته رهبرى بعد از پيامبر نه در شكل نبوت كه در شكل امامت براى هميشه ادامه خواهد داشت.

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه مـحـبـت عامل مؤ ثرى است براى پيروى كردن، هـمـانـگـونـه كـه در سـوره آل عـمـران آيـه 31 مـى خـوانـيـم:( قـل ان كـنـتـم تحبون الله فاتبعونى ) : بگو اگر خدا را دوست مى داريد از من پيروى كنيد چرا كه من مبلغ فرمان او هستم.

اصولا پيوند محبت با كسى انسانرا به سوى محبوب و خواسته هاى او مى كشاند و هر چه رشـتـه مـحـبـت قـويـتـر بـاشـد ايـن جـاذبـه قـويـتـر اسـت، مخصوصا محبتى كه انگيزه آن كـمـال مـحـبـوب است، احساس اين كمال سبب مى شود كه انسان سعى كند خود را به آن مبدء كمال و اجراى خواسته هاى او نزديكتر گرداند.

2 - بر چه كسى بايد توكل كرد؟

در آيـات فـوق هـنـگـامـى كـه بـه پـيـامـبـر فـرمـان توكل مى دهد كه از همه مخلوقات نـظـر بـر گـيـرد و تـنـهـا بـه ذات پاك خداوند چشم دوزد، اوصافى براى اين ذات پاك بـرمى شمرد كه در حقيقت شرائط اساسى كسى است كه مى تواند پناهگاه واقعى و مطمئن انسانها گردد.

نـخـسـت ايـنـكـه زنـده بـاشـد چرا كه يك موجود مرده و بى خاصيت همچون بتها هرگز نمى توانند تكيه گاه كسى شوند.

ديـگـر ايـنـكـه حـيـاتـش جـاودانـى بـاشـد بـطـورى كـه احتمال مرگ او تزلزلى در فكر متوكلان ايجاد نكند.

سـوم ايـنـكه علم و آگاهيش همه چيز را در برگيرد، هم از نيازهاى متوكلان با خبر باشد و هم از توطئه ها و نقشه هاى دشمنان.

چـهـارم ايـنـكـه قـدرت بـر هـمـه چـيـز، هـر گـونـه عـجـز و نـاتـوانـى را كـه مـوجـب تزلزل اين تكيه گاه است كنار زند.

پـنـجـم ايـنـكـه حـاكـميت و تدبير و اداره همه امور در كف با كفايت او باشد، و مى دانيم اين صـفـات تـنـهـا در ذات پـاك خـدا جـمـع اسـت، و بـه هـمـيـن دليل تنها تكيه گاه اطمينان بخش و تزلزل ناپذير در برابر همه حوادث ذات او است.


آيه (60) تا (62) و ترجمه

( و إذا قيل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن أنسجد لما تأ مرنا و زادهم نفورا ) (60)( تبارك الذى جعل فى السماء بروجا و جعل فيها سرجا و قمرا منيرا ) (61)( و هـو الذى جـعـل اليل و النهار خلفة لمن أراد أن يذكر أو أراد شكورا ) (62)

ترجمه:

60 - و هـنـگـامى كه به آنها گفته شود براى خداوند رحمان سجده كنيد مى گويند رحمان چـيـسـت؟! (ما اصلا رحمن را نمى شناسيم ) ما براى چيزى سجده كنيم كه تو به ما دستور مى دهى. (اين سخن را مى گويند) و بر نفرتشان افزوده مى شود!

61 - جـاودان و پـر بـركـت است آن خدائى كه در آسمانها برجهائى قرار داد، و در ميان آن چراغ روشن و ماه نور بخشى آفريد.

62 - او كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى آنها كه بخواهند متذكر شوند يا شكرگزارى كنند.

تفسير:

برجهاى آسمانى

از آنجا كه در آيات پيشين سخن از عظمت و قدرت خدا بود و هم وسعت رحمت

او در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث مى افزايد: هنگامى كه به آنها گفته شود براى خداوند رحـمـان كـه سراسر وجود شما غرق رحمت او است سجده كنيد آنها از روى كبر و غرور، و يا از سـر اسـتـهـزاء مـى گـويـنـد: رحـمـان چـيـسـت؟!( و اذا قيل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمان ) .

ما اصلا رحمان را نمى شناسيم و اين كلمه براى ما مفهوم روشنى ندارد.

آيا ما براى چيزى سجده كنيم كه تو به ما دستور مى دهى؟!( انسجد لما تامرنا ) .

ما زير بار هيچكس نمى رويم و تابع فرمان اين و آن نخواهيم شد!.

اين سخن را مى گويند و بر نفرت و دوريشان از خدا افزوده مى شود( و زادهم نفورا ) .

بدون شك مناسبترين نام از نامهاى خدا براى دعوت به خضوع و سجده در برابر او همان نـام پـر جـاذبه رحمان با مفهوم رحمت گسترده اش مى باشد، ولى آنها بخاطر كوردلى و لجاجت نه تنها انعطافى در برابر اين دعوت نشان ندادند، بلكه به سخريه و استهزاء پـرداخـتـه و از روى تـحـقـير گفتند رحمان چيست؟ همانگونه كه فرعون در برابر دعوت مـوسـى (عليها‌السلام ) گـفـت: و مـا رب العـالمين: پروردگار جهانيان چيست؟ (آيه 23 سوره شعراء) آنها حتى حاضر نبودند بگويند كيست؟!

گـر چـه جـمـعـى از مـفـسران معتقدند كه نام رحمان براى خدا در ميان عرب جاهلى ناماءنوس بـود، و هنگامى كه اين توصيف را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدند واقعا از روى تـعـجب به اين سؤ ال پرداختند، حتى بعضى از آنها مى گفتند: ما كسى را به نام رحـمـان نـمى شناسيم تنها كسى را كه به اين نام مى دانيم همان كسى است كه در سرزمين يـمـامـه است! (منظورشان مسيلمه كذاب بود كه به دروغ دعوى نبوت كرد و مردم او را به اين نام رحمان مى شناختند).

ولى اين سخن بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا ماده اين اسم و صيغه اش هر دو عربى است، و هميشه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آغاز سوره هاى قرآن در آيـه بـسـم الله الرحمن الرحيم اين نام را براى آنها بيان مى كرد، بنابراين هدف آنها جز بهانه - جوئى و سخريه نبوده است.

جـمـله بعد نيز گواه اين حقيقت است، زيرا آنها مى گويند: آيا ما مطيع فرمان تو شويم و به دستور تو سجده كنيم( انسجد لما تامرنا ) .

امـا بـه حكم آنكه تبليغات رهبران الهى تنها در دلهاى آماده اثر مى گذارد كوردلان لجوج نـه تـنـها بهره اى نمى گيرند بلكه بر نفرتشان افزوده مى شود، چرا كه آيات قرآن هـمـچـون دانـه هـاى حـيـات بـخـش بـاران اسـت كـه در بـاغ سـبـزه و گل مى روياند و در شورهزار خس! لذا جاى تعجب نيست كه بگويد: و زادهم نفورا آيه بعد در حقيقت پاسخى است به سؤ ال آنها كه مى گفتند رحمان چيست؟ - هر چند آنها اين سـخـن را از روى سخريه مى گفتند اما قرآن پاسخ جدى به آنها مى گويد - مى فرمايد: پـر بـركـت و بـا عـظـمـت اسـت آن خـدائى كـه در آسـمـان برجهائى قرار داد( تبارك الذى جعل فى السماء بروجا ) .

بـروج جـمـع بـرج در اصـل بـه مـعنى ظهور است، و لذا آن قسمت از ديوار اطراف شهر يا مـحـل اجـتـمـاع لشـگـر را كـه بـلنـدتـر و آشـكـارتـر اسـت بـرج مى نامند، و نيز به همين دليل هنگامى كه زن زينت خود را آشكار سازد تبرجت المرئة مى گويند.

اين كلمه به قصرهاى بلند نيز اطلاق مى شود.

به هر حال برجهاى آسمانى اشاره به صورتهاى مخصوص فلكى است كه خورشيد و ماه در هـر فـصل و هر موقعى از سال در برابر يكى از آنان قرار مى گيرند مثلا مى گويند خـورشـيـد در بـرج حـمـل قـرار گـرفـتـه، يـعـنـى مـحـاذى صـورت فـلكـى حـمـل مى باشد، و يا قمر در عقرب است، يعنى كره ماه برابر صورت فلكى عقرب واقع شـده (صـور فـلكـى بـه مـجـمـوعـه اى از سـتـارگـان گـفـتـه مـى شـود كـه شكل خاصى در نظر ما دارند).

بـه ايـن تـرتـيـب آيـه اشـاره بـه مـنـزلگـاهـهـاى آسـمـانـى خـورشـيد و ماه كرده، و به دنـبـال آن اضـافـه مـى كـنـد: و در ايـن بـرجـهـا چـراغ روشن و ماه نور بخشى قرار داد( و جعل فيها سراجا و قمرا منيرا ) .

در حـقـيقت اين آيه بيانگر نظم دقيق سير خورشيد و ماه در آسمان (البته در نظر ما هر چند ايـن تـغـيـيرات حقيقتا مربوط به گردش زمين دور آفتاب است ) و نظام فوق العاده دقيقى اسـت كـه مـيـليـونها سال بى كم و كاست بر آنها حكم فرما است به گونه اى كه منجمان آگـاه مـى تـوانند از صدها سال قبل وضع حركت خورشيد و ماه را در روز و ساعت معين نسبت بـه صـدهـا سـال بـعد پيش ‍ بينى كنند، اين نظامى كه حاكم بر اين كرات عظيم آسمانى اسـت شاهد گويائى بر وجود پروردگارى است كه مدبر و اداره كننده عالم بزرگ هستى مى باشد.

آيـا بـا اينهمه نشانه هاى روشن، با اين منازل بديع و دقيق خورشيد و ماه باز او را نمى شناسيد و مى گوئيد: ما الرحمان؟!

اما اينكه چرا خورشيد را سراج ناميده؟ و ماه را با صفت منير هـمـراه نـمـوده؟ ممكن است دليلش اين باشد كه سراج به معنى چراغ است كه نور از درون خودش سرچشمه مى گيرد، و اين متناسب با وضع خورشيد است كه طبق تحقيقات مسلم علمى نورش از خود او است، بر خلاف ماه كه نورش از پرتو خورشيد است، و لذا آنرا با منير تـوصيف كرده، يعنى روشنى بخش هر چند نورش از ديگرى گرفته شده باشد. (در جلد 8 تفسير نمونه ذيل آيه 5 و 6 سوره يونس - صفحه 226 به بعد - در اين زمينه مشروحا سخن گفته ايم ).

در آخرين آيه مورد بحث باز به معرفى پروردگار عالم ادامه داده و بخش ديگرى از نظام هـسـتـى را بـازگـو مى كند مى گويد: او كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد، بـراى آنـهـا كـه بـخـواهـنـد مـتـذكـر شـونـد و يـا شـكـرگـذارى كـنـنـد( و هـو الذى جعل الليل و النهار خلفة لمن اراد ان يذكر او اراد شكورا ) .

ايـن نـظـام بـديـع كـه بـر شـب و روز حـاكـم اسـت، و متناوبا جانشين يكديگر مى شوند و مـيليونها سال اين نظم ادامه دارد، نظمى كه اگر نبود زندگى انسان بر اثر شدت نور و حرارت يا تاريكى و ظلمت به تباهى مى كشيد، براى آنها كه مى خواهند خدا را بشناسند دليل جالبى است.

مـى دانـيـم پـيـدايش نظام شب و روز بر اثر گردش زمين به دور خويش است، و تغييرات تـدريـجـى و مـنـظـم آن كـه دائمـا از يـكـى كـاسـته و بر ديگرى افزوده مى شود بخاطر تمايل محور آن نسبت به مدارش مى باشد كه باعث وجود فصلهاى چهارگانه است.

اگـر كـره زمـيـن ما در حركت دورانى تندتر و يا كندتر از امروز مى چرخيد در يك صورت شـبـهـا آنـقـدر طـولانـى مـى شد كه همه چيز منجمد مى گشت و روزها آنقدر طولانى كه نور آفتاب همه چيز را مى سوزاند، و در صورت ديگر فاصله كـوتاه شب و روز تاثير آنها را خنثى مى كرد، بعلاوه قوه گريز از مركز آنقدر بالا مى رفت كه موجودات زمينى را به خارج از كره زمين پرتاب مى نمود!

خـلاصـه، مـطـالعـه اين نظام از يكسو فطرت خداشناسى را در انسان بيدار مى سازد، (و شـايـد تعبير به تذكر و ياد آورى اشاره به همين حقيقت است ) و از سوى ديگر روح شكر گذارى را در او زنده مى كند با جمله او اراد شكورا به آن اشاره شده است.

قابل توجه اينكه در بعضى از روايات كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و يا ائمـه مـعـصـومـيـن (عليهم‌السلام ) در تـفـسـيـر آيـه نـقل شده چنين مى خوانيم: جانشين شدن شب و روز نسبت به يكديگر براى آن است كه اگر انـسـان در يـكى از وظائف خويشتن در عبادت پروردگار كوتاهى كرده در ديگرى جبران يا قـضـا كـند اين معنى ممكن است تفسير دومى براى آيه باشد و از آنجا كه آيات قرآن داراى بطون است منافات با معنى اول نيز ندارد.

در حـديـثـى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه فرمود: هر عبادت و اطاعتى كه در شـب از تـو فـوت شـد در روز قـضـا كـن، خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: و هو الذى جعل الليل و النهار خلفة لمن اراد ان يذكر او اراد شكورايعنى انسان وظائف فوت شده در شب را در روز و وظائف فوت شده در روز را در شب قضا كند.

نظير همين معنى را فـخـر رازى از پيغمبـراكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده است.


آيه (63) تا (67) و ترجمه

( و عباد الرحمن الذين يمشون على الا رض هونا و إ ذا خاطبهم الجهلون قالوا سلما ) (63)( و الذين يبيتون لربهم سجدا و قيما ) (64)( و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إ ن عذابها كان غراما ) (65)( إنها سأت مستقرا و مقاما ) (66)( و الذين إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما ) (67)

ترجمه:

63 - بندگان خاص خداوند رحمن آنها هستند كه با آرامش و بى تكبر بر زمين راه مى روند و هـنـگـامـى كـه جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام مى گويند (و با بى اعتنائى و بزرگوارى مى گذرند).

64 - آنها كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مى كنند.

65 - آنـهـا كـسـانى هستند كه مى گويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان كه عذابش سخت و پر دوام است!

66 - آن بد جايگاه و بد محل اقامتى است.

67 - آنها كسانى هستند كه هر گاه انفاق كنند نه اسراف مى كنند و نه سختگيرى، بلكه در ميان ايندو حد اعتدالى دارند.

تفسير:

صفات ويژه بندگان خاص خدا

از اين آيات به بعد بحث جامع و جالبى پيرامون صفات ويژه بندگان خاص پروردگار كـه تـحـت عـنـوان عـبـادالرحـمـان آمـده، مـطرح مى شود، و در حقيقت تكميلى است براى آيات گـذشـتـه كـه مـشركان لجوج هنگامى كه نام خداوند رحمان برده مى شد از سر استهزاء و غـرور مـى گـفـتـند: رحمان چيست؟ و ديديم كه قرآن ضمن دو آيه خداوند رحمان را به آنها مـعرفى كرد، اكنون نوبت اين رسيده است به بندگان خاص اين خداوند رحمان را معرفى كند، جائى كه بندگان او اين قدر عالى مقام و با شخصيتند عظمت خداى رحمان را بهتر مى توان درك كرد.

اين آيات دوازده صفت از صفات ويژه آنان را بيان مى كند كه بعضى به جنبه هاى اعتقادى ارتـبـاط دارنـد، و بـرخـى اخـلاقـى، و پاره اى اجتماعى، قسمتى جنبه فردى دارد و بخش ديگرى جمعى است، و رويهم رفته مجموعه اى است از والاترين ارزشهاى انسانى.

نـخست مى گويد: بندگان خاص خداوند رحمان كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبر بر روى زمين راه مى روند( و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا ) .

در واقع نخستين توصيفى كه از عباد الرحمن شده است، نفى كبر و غرور و خودخواهى است كـه در تـمـام اعـمـال انسان و حتى در كيفيت راه رفتن او آشكار مى شود زيرا ملكات اخلاقى هميشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حركات انسان نشان مـى دهـنـد، تـا آنـجـا كه از چگونگى راه رفتن يك انسان مى توان با دقت و موشكافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پى برد.

آرى آنـهـا مـتـواضـعـنـد، و تـواضـع كـليد ايمان است، در حالى كه غرور و كبر كليد كفر مـحـسـوب مـى شـود، در زنـدگـى روزمـره با چشم خود ديده ايم و در آيات قرآن نيز كرارا خوانده ايم كه متكبران مغرور حتى حاضر نبودند به سخنان رهبران الهى گوش فرا دهند، حـقـايـق را بـه باد مسخره مى گرفتند، و ديد آنها فراتر از نوك بينى آنها نبود، آيا با اين حالت كبر ايمان آوردن امكان پذير است؟!

آرى ايـن مـؤ مـنـان بـنـده خـداونـد رحـمـانـنـد، و نخستين نشانه بندگى همان تواضع است. تواضعى كه در تمام ذرات وجود آنان نفوذ كرده و حتى در راه رفتن آنها آشكار است.

و اگر مى بينيم يكى از مهمترين دستوراتى كه خداوند به پيامبرش مى دهد اين است كه( و لا تـمـش فـى الارض مـرحـا انـك لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجـبـال طـولا ) : در روى زمـيـن از سـر كبر و غرور گام بر مدار چرا كه نمى توانى زمين را بـشـكافى و طول قامتت هرگز به كوهها نمى رسد. (سوره اسراء آيه 37) نيز به خاطر همين است كه روح ايمان تواضع مى باشد.

راسـتـى اگر انسان كمترين شناختى از خود و جهان هستى داشته باشد مى داند در برابر ايـن عـالم بـزرگ چـه انـدازه كـوچـك اسـت؟ حـتـى اگـر گردنش همطر از كوهها شود تازه بلندترين كوههاى زمين در برابر عظمت زمين كمتر از برآمدگيهاى پوست نارنج نسبت به آن است، همان زمينى كه خود ذره ناچيزى است در اين كهكشانهاى عظيم.

آيـا بـا ايـن حـال كـبـر و غـرور دليـل جهل و نادانى مطلق نيست؟!

در حـديـث جـالبى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه روزى از كوچه اى عـبـور مـى كـردنـد جـمـعـى از مـردم را در يـك نـقـطـه مـجـتـمـع ديـدنـد از عـلت آن سـؤ ال كردند

عـرض كـردنـد ديـوانـه اى است كه اعمال جنون آميز و خنده آورش مردم را متوجه خود ساخته پـيـامـبـر آنـها را به سوى خود فرا خواند و فرمود: مى خواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم؟ همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مى دادند:

فرمود: المتبختر فى مشيه الناظر فى عطفيه، المحرك جنبيه بمنكبيه الذى لا يرجى خيره و لا يـؤ مـن شـر، فـذلك المـجـنـون و هـذا مـبـتلى!: كسى كه با تكبر و غرور راه مى رود و پـيـوسته به دو طرف خود نگاه مى كند، پهلوهاى خود را با شانه خود حركت مى دهد (غير از خود را نمى بيند و انديشه اش از خودش فراتر نمى رود) كسى كه مردم به خير او اميد ندارند و از شر او در امان نيستند ديوانه واقعى او است اما اين را كه ديديد تنها يك بيمار است.

دومين وصف آنها حلم و بردبارى است چنانكه قرآن در ادامه همين آيه مى گويد: و هنگامى كه جـاهـلان آنـهـا را مـورد خـطـاب قـرار مـى دهـنـد و بـه جـهـل و جـدال و سـخـنـان زشـت مـى پـردازنـد در پـاسخ آنها سلام مى گويند( و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ) .

سـلامـى كه نشانه بى اعتنائى تواءم با بزرگوارى است، نه ناشى از ضعف، سلامى كه دليل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبك مغزان است، سلام وداع گفتن با سخنان بى رويه آنها است، نه سلام تحيت كه نشانه محبت و پيوند دوستى است، خلاصه سلامى كه نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است.

آرى يـكـى ديـگـر از پـديـده هـاى بـا عـظـمـت روحـى آنـهـا تـحـمـل و حـوصـله اسـت كـه بـدون آن هـيچ انسانى راه دشوار و پر فراز و نشيب عبوديت و بـنـدگـى خـدا را طـى نـخـواهـد كـرد مـخـصـوصـا در جـوامـعـى كـه افـراد فـاسد و مفسد و جاهل و نادان در آن فراوان است.

در دومين آيه به سومين ويژگى آنها كه عبادت خالصانه پروردگار است

پرداخته مى گويد آنها كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مى كنند( و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما ) .

در ظـلمـت شـب كـه چشم غافلان در خواب است و جائى براى تظاهر و ريا وجود ندارد خواب خـوش را بـر خود حرام كرده و به خوشتر از آن كه ذكر خدا و قيام و سجود در پيشگاه با عـظـمـت او اسـت مى پردازند، پاسى از شب را به مناجات با محبوب مى گذرانند، و قلب و جان خود را با ياد و نام او روشن مى كنند.

گر چه جمله يبيتون دليل بر اين است كه آنها شب را با سجود و قيام به صبح مى آورند ولى معلوم است كه منظور بخش قابل ملاحظه اى از شب است، و يا اگر تمام شب باشد در بعضى از مواقع چنين است.

ضمنا تقديم سجود بر قيام به خاطر اهميت آن است هر چند در موقع نماز عملا قيام مقدم بر سجود است.

چـهـارمين صفت ويژه آنان خوف و ترس از مجازات و كيفر الهى است: آنها كسانى هستند كه پـيـوسـتـه مى گويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان كه عذابش سخت و شديد و پر دوام است( و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما ) .

چرا كه جهنم بد جايگاه و بد محل اقامتى است( انها سأت مستقرا و مقاما ) .

بـا ايـنـكـه آنـهـا شـبـهـا بـه يـاد خـدا هـسـتـنـد و بـه عـبـادتـش مـشـغـول، و روزهـا در مـسـيـر انجام وظيفه گام برمى دارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسئوليتها است، همان ترسى كه عامل نيرومندى براى حركت به سوى انجام وظيفه بيشتر و بهتر است،

هـمـان تـرسـى كـه بـه سـان يـك پـليـس نـيـرومـنـد از درون، انـسـان را كـنترل مى كند، و بى آنكه مامور و مراقبى داشته باشد وظائف خود را به نحو احسن انجام مى دهد و در عين حال خود را در پيشگاه خدا مقصر مى شمرد.

واژه غـرام در اصل به معنى مصيبت و ناراحتى شديدى است كه دست از سر انسان برندارد، و اگـر به شخص طلبكار غريم گفته مى شود به خاطر آن است كه دائما براى گرفتن حـق خـويـش مـلازم انـسـان اسـت، بـه عـشـق و عـلاقـه سـوزانى كه انسان را با اصرار به دنـبال كار يا چيزى مى فرستد نيز غرام گفته مى شود اطلاق اين واژه بر جهنم به خاطر آن است كه عذابش شديد، پيگير و پر دوام است.

تفاوت مستقر و مقام شايد از اين نظر بوده باشد كه دوزخ براى كافران جايگاه هميشگى (مقام ) است، و براى مؤ منان مدتى قرارگاه (مستقر) مى باشد، و به اين ترتيب به هر دو گروهى كه وارد دوزخ مى شوند اشاره شده است.

روشـن اسـت كـه دوزخ بـد قـرارگـاه و مـحل اقامتى است، آتش سوزان كجا و قرار گرفتن كجا؟

شعله هاى كشنده كجا و اقامت و آسايش كجا؟

ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه مستقر و مقام هر دو به يك معنا باشد و تاكيدى است بر دوام مـجـازات دوزخ، درسـت در مـقـابـل بـهـشـت كـه دربـاره آن ذيـل هـمـيـن آيـات مـى خوانيم خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما: مؤ منان جاودانه در غرفه هاى بهشتى مى مانند چه جايگاه خوب و چه محل اقامت نيكوئى است ) (فرقان - 76).

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه پـنـجـمـيـن صـفـت مـمـتـاز عـبـاد الرحمن كـه اعتدال و دورى از هـر گـونه افراط و تفريط در كارها مخصوصا در مساله انفاق است اشاره كرده مـى فـرمـايـد: آنـها كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اسراف مى كنند و نه سختگيرى، بـلكـه در مـيـان ايـن دو حـد اعـتـدالى را رعـايت مى كنند( و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذالك قواما ) .

جـالب تـوجـه اينكه اصل انفاق كردن را مسلم مى گيرد بطورى كه نياز به ذكر نداشته بـاشـد چـرا كـه انـفـاق يكى از وظائف حتمى هر انسانى است، لذا سخن را روى كيفيت انفاق آنـان مـى برد و مى گويد: انفاقى عادلانه و دور از هر گونه اسراف و سختگيرى دارند، نـه آن چـنـان بـذل و بـخـشـشـى كنند كه زن و فرزندشان گرسنه بمانند، و نه آن چنان سختگير باشند كه ديگران از مواهب آنها بهره نگيرند.

در تفسير اسراف و اقتار كه نقطه مقابل يكديگرند مفسران سخنان گوناگونى دارند كه روح همه به يك امر باز مى گردد و آن اينكه اسراف آن است كه بيش از حد و در غير حق و بيجا مصرف گردد، و اقتار آن است كه كمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد.

در يـكـى از روايـات اسـلامـى تـشـبـيـه جـالبـى بـراى اسـراف و اقـتـار و حـد اعتدال شده است و آن اينكه هنگامى كه امام صادق (عليها‌السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود مـشـتـى سـنـگريزه از زمين برداشت و محكم در دست گرفت، و فرمود اين همان اقتار و سخت گـيـرى اسـت سپس مشت ديگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن به روى زمين ريـخت و فرمود اين اسراف است، بار سوم مشت ديگرى برداشت و كمى دست خود را گشود بـه گـونـه اى كـه مقدارى فرو ريخت و مقدارى در دستش بازماند، و فرمود اين همان قوام است.

واژه قوام (بر وزن عوام ) در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط ميان دو چيز است و قوام (بر وزن كتاب ) به معنى چيزى است كه مايه قيام و استقرار بوده باشد.

نكته ها:

1 - طرز مشى مؤ منان

در آيات فوق خوانديم كه يكى از نشانه هاى بندگان خاص خدا تواضع است تواضعى كـه بـر روح آنـهـا حكومت مى كند و حتى در راه رفتن آنها نمايان است تواضعى كه آنها را بـر تـسـليـم در بـرابـر حق وامى دارد، ولى گاه ممكن است بعضى تواضع را با ضعف و ناتوانى و سستى و تنبلى اشتباه كنند كه اين طرز فكر خطرناكى است.

تـواضـع در راه رفـتـن بـه ايـن نـيـسـت كـه سـسـت و بـى رمق گام بردارند، بلكه در عين تـواضـع گـامهائى محكم و حاكى از جديت و قدرت بردارند. در حالات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه يكى از اصحاب مى گويد: ما رايت احدا اسرع فى مشيته مـن رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كانما الارض تطوى له و انا لنجهد انفسنا و انـه لغـيـر مكترث: من كسى را سريعتر در راه رفتن از پيامبر نديدم، گوئى زمين زير پاى او جمع مى شد، و ما به زحمت مى توانستيم به او برسيم و او اهميتى نمى داد.

در حـديـث ديگرى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه الذين يمشون عـلى الارض هـونـا فـرمـود: و الرجـل يـمـشـى بـسـجـيـتـه التـى جـبـل عـليـهـا، لا يـتـكـلف و لا يـتـبـخـتـر: مـنـظـور ايـن اسـت كـه انـسـان بـه حال طبيعى خودش راه برود و تكلف و تكبر در آن نداشته باشد.

در حـديـث ديـگرى در حالات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده: قد كان يتكفا فى مـشيه كانما يمشى فى صبب: هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) راه مـى رفـت در عـيـن اينكه عجولانه نبود با سرعت گام برمى داشت گوئى از يك سرازيرى پائين مى رفت.

بـه هـر حال همان گونه كه گفتيم كيفيت راه رفتن به تنهائى مطرح نيست، بلكه دريچه اى اسـت بـراى پى بردن به وضع روحيات يك انسان، و در حقيقت آيه اشاره اى به نفوذ روح تواضع و فروتنى در جان و روح عباد الرحمان مى كند.

2 - سختگيرى و اسراف

بـدون شـك اسـراف يـكى از مذموم ترين اعمال از ديدگاه قرآن و اسلام است، و در آيات و روايـات نـكـوهـش فـراوانـى از آن شـده، اسراف يك برنامه فرعونى است( و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ) (يونس 83). اسراف كنندگان اصحاب دوزخ و جهنمند( و ان المسرفين هم اصحاب النار ) (غافر 43). و با توجه به آنچه امروز ثابت شده كه منابع روى زمين با توجه به جمعيت انسانها آن قـدر زيـاد نـيـسـت كه بتوان اسراف كارى كرد، و هر اسراف كارى سبب محروميت انسانهاى بـى گـنـاهـى خـواهـد بود، بعلاوه روح اسراف معمولا توأ م با خودخواهى و خودپسندى و بيگانگى از خلق خدا است. در عـيـن حـال بـخـل و سختگيرى و خسيس بودن نيز به همين اندازه زشت و ناپسند و نكوهيده اسـت، اصـولا از نـظـر بـيـنـش توحيدى مالك اصلى خدا است و ما همه امانتدار او هستيم و هر گـونـه تـصـرفـى بـدون اجـازه و رضـايـت او زشت و ناپسند است و مى دانيم او نه اجازه اسراف مى دهد و نه اجازه بخل و تنگ چشمى.


آيه (68) تا (71) و ترجمه

( و الذيـن لا يـدعـون مـع الله إلهـا أخـر و لا يـقـتلون النفس التى حرم الله إلا بالحق و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق أ ثاما ) (68)( يضعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا ) (69)( إلا مـن تـاب و أمـن و عـمـل عـمـلا صـلحـا فـأولئك يبدل الله سياتهم حسنت و كان الله غفورا رحيما ) (70)( و من تاب و عمل صلحا فإنه يتوب إلى الله متابا ) (71)

ترجمه:

68 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه معبود ديگرى را با خداوند نمى خوانند، و انسانى را كه خـداونـد خـونـش را حـرام شمرده جز به حق به قتل نمى رسانند، و زنا نمى كنند، و هر كس چنين كند مجازاتش را خواهد ديد.

69 - چنين كسى عذاب او در قيامت مضاعف مى گردد، و با خوارى هميشه در آن خواهد ماند.

70 - مـگـر كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و ايـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد كـه خـداونـد گـنـاهـان ايـن گـروه را بـه حـسـنـات تبديل مى كند. و خداوند آمرزنده و مهربان است.

71 - و كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و عـمل صالح بجا آورد به سوى خدا بازگشت مى كند (و پاداش خود را از او مى گيرد).

تفسير:

بحثى ديگر از صفات عباد الرحمن

ششمين ويژگى عباد الرحمن كه در آيات مورد بحث آمده توحيد خالص است كه آنها را از هر گـونـه شـرك و دوگانه و يا چند گانه پرستى دور مى سازد، مى فرمايد: آنها كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خداوند نمى خوانند( و الذين لا يدعون مع الله الها آخر ) .

نور توحيد سراسر قلب آنها و زندگى فردى و اجتماعيشان را روشن ساخته و تيرگى و ظلمت شرك از آسمان فكر و روح آنها به كلى كنار و رخت بر بسته است.

هـفـتـمـيـن صفت، پاكى آنها از آلودگى به خون بيگناهان است: آنها هرگز انسانى را كه خـداونـد خـونـش را حـرام شـمـرده، جـز بـه حـق، بـه قتل نمى رسانند( و لا يقتلون النفس التى حرم الله الا بالحق ) .

از آيـه فـوق بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه تـمـام نـفـوس انـسـانـى در اصـل مـحـتـرمـند و ريختن خون آنها ممنوع است، مگر عواملى پيش ‍ آيد كه اين احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ريختن خون گردد.

هـشـتـمـيـن وصف آنها اين است كه: دامان عفتشان هرگز آلوده نمى شود و زنا نمى كنند( و لا يزنون ) .

آنـهـا بـر سـر دو راهـى كـفـر و ايـمان ايمان را انتخاب مى كنند، و بر سر دو راهى امنيت و نـاامـنى جانها، امنيت را، و بر سر دو راهى پاكى و آلودگى، پاكى را، آنها محيطى خالى از هـر گـونـه شـرك و نـاامـنـى و بـى عفتى و ناپاكى با تلاش و كوشش خود فراهم مى سازند.

و در پـايان اين آيه براى تاكيد هر چه بيشتر اضافه مى كند: و هر كس يكى از اين امور را انـجـام دهـد عـقـوبـت و مـجـازاتـش را خـواهـد ديـد( و مـن يفعل ذلك يلق اثاما ) .

اثـم و اثام در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسيدن به ثواب دور مى سازد، سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است ولى در اينجا به معنى جزاى گناه است.

بعضى نيز گفته اند كه اثم به معنى گناه و اثام به معنى كيفر گناه است.

و اگـر مـى بـيـنـيم بعضى از مفسران آن را به معنى بيابان يا كوه يا چاهى در جهنم ذكر كرده اند در واقع از قبيل بيان مصداق است.

دربـاره فـلسـفـه تـحـريـم زنـا در جـلد 12 صـفـحـه 103 بـه بـعـد (ذيل آيه 33 سوره اسراء) مشروحا بحث كرده ايم.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـه فـوق، نـخـسـت از مـسـاله شـرك، سـپـس قتل نفس، و بعد از آن زنا سخن به ميان آمده، از بعضى از روايات استفاده مى شود كه اين سه گناه از نظر ترتيب اهميت به همين صورت كه در آيه آمده اند مى باشد.

ابـن مـسـعـود از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد عـرض كـردم: اى الذنـب اعـظـم؟ قـال ان تـجـعـل لله نـدا و هـو خـلقـك قـال قـلت ثـم اى؟ قـال ان تـقـتـل ولدك مـخـافـة ان يـطـعـم مـعـك، قـال قـلت: ثـم اى؟ قـال ان تـزانـى حليلة جارك، فانزل الله تصديقها و الذين لا يدعون مع الله الها آخر - الى آخر الايه: كدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: اين كه براى خدا شبيهى قـرار دهى در حالى كه او تو را آفريد، عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود: اينكه فـرزنـد خـود را از تـرس ايـنـكـه مـبـادا بـا تـو هـم غـذا شـود بـه قتل برسانى!، باز

عـرض كـردم بـعـد از آن كـدام گناه؟ فرمود: اينكه به همسر همسايه ات خيانت كنى در اين هـنـگـام خـداونـد تـصـديـق سـخـن پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در اين آيه نازل كرد:( و الذين لا يدعون مع الله الها آخر... )

گـر چـه در ايـن حـديـث سـخـن از نوع خاصى از قتل و زنا به ميان آمده ولى با توجه به اطلاق مفهوم آيه، اين حكم درباره همه انواع آن مى باشد و مورد روايت مصداق واضحترى از آن است.

از آنجا كه اين سه گناه نهايت اهميت را دارد باز در آيه بعد روى آن تكيه كرده مى گويد: كـسـانـى كـه مـرتـكـب ايـن امـور شـوند عذاب آنها در قيامت مضاعف مى گردد، و با خوارى، جاودانه در عذاب خواهد ماند( يضاعف له العذاب يوم القيامة و يخلد فيه مهانا ) .

در ايـنـجـا دو سـؤ ال پـيـش مـى آيـد: نـخـست اينكه چرا عذاب اين گونه اشخاص مضاعف مى گـردد؟ چـرا بـه انـدازه گـنـاهـشـان مـجـازات نـشـونـد؟ آيـا ايـن بـا اصول عدالت سازگار است؟

ديـگـر اينكه در اينجا سخن از خلود و عذاب جاويدان است، در حالى كه مى دانيم خلود تنها مـربـوط بـه كـفـار اسـت، و از سـه گـنـاهـى كـه در ايـن آيـه ذكـر شـده تـنـهـا گـنـاه اول كفر مى باشد، و اما قتل نفس و زنا نمى تواند سبب خلود گردد؟

مـفـسـران در پـاسـخ سـؤ ال اول، بـحث بسيار كرده اند، آنچه صحيحتر به نظر مى رسد اين است كه منظور از مضاعف شـدن عـذاب ايـن اسـت كـه بـر هـر يـك از اين گناهان سه گانه كه در اين آيه مذكور است مجازات جداگانه اى خواهد شد كه مجموعا عذاب مضاعف است.

از اين گذشته گاه يك گناه سرچشمه گناهان ديگر مى شود، مانند كفر كه سبب ترك واجبات و انجام محرمات مى گردد، و اين خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است.

بـه هـمـيـن جـهـت بـعـضـى از مـفـسـران ايـن آيـه را دليـل بـر ايـن اصـل مـعـروف گـرفـتـه انـد كـه كـفـار هـمـانـگـونـه كـه مـكـلف بـه اصـول ديـن هـسـتـنـد، بـه فروع نيز مكلف مى باشند( الكفار مكلفون بالفروع كما انهم مكلفون بالاصول ) .

و امـا در پـاسـخ سؤ ال دوم مى توان گفت كه بعضى از گناهان به قدرى شديد است كه سـبـب بـى ايـمـان از دنـيـا رفـتـن مـى شـود، هـمـانـگـونـه كـه دربـاره قتل نفس در ذيل آيه 93 سوره نساء گفته ايم.

در مـورد زنـا مـخـصـوصـا اگـر زنـاى مـحـصـنـه بـاشـد نـيـز مـمـكـن اسـت چـنين باشد. اين احـتـمال نيز وجود دارد كه خلود در آيه فوق در مورد كسانى است كه هر سه گناه را با هم مـرتـكـب شـونـد، هـم شـرك، هـم قتل نفس و هم زنا، شاهد بر اين معنى آيه بعد است كه مى گـويـد الا مـن تـاب و آمـن و عـمـل صـالحـا: مـگـر كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و ايـمـان آورد و عمل صالح انجام دهد و به اين ترتيب مشكلى باقى نخواهد ماند.

بـعـضـى از مفسران نيز خلود را در اينجا به معنى مدت طولانى گرفته اند نه جاودانى، ولى تفسير اول و دوم صحيحتر به نظر مى رسد.

قابل توجه اينكه در اينجا علاوه بر مساله مجازات معمولى، كيفر ديگرى كه همان تحقير و مـهـانـت اسـت و جـنـبه روانى دارد نيز ذكر شده است كه خود مى تواند تفسيرى بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا كه آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى.

ولى از آنـجا كه قرآن مجيد هيچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمى بندد و گنهكاران را تشويق و دعوت به توبه مى كند، در آيه بعد چنين

مـى گـويـد: مـگـر كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و ايـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد كـه خـداونـد گـنـاهـانـشـان را مـى بـخـشـد و سـيـئات اعمال آنها را تبديل به حسنات مى كند، و خداوند آمرزنده و مهربان است( الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما ) .

هـمـانـگـونه كه ديديم در آيه قبل، سه گناه از بزرگترين گناهان ذكر شده بود جائى كـه در تـوبـه را بـه روى ايـن گـونـه افـراد بـاز بـگـذارد دليل بر اين است كه هر گنهكار پشيمانى مى تواند به سوى خدا بازگردد، مشروط به اينكه توبه اش حقيقى باشد كه نشانه آن عمل صالح جبران كننده است كه در آيه آمده، و گـرنـه مـجـرد اسـتـغـفـار بـه زبـان، بـا پـشـيـمـانـى زودگـذر بـه قـلب، هـرگـز دليل توبه نيست.

مـسـاله مـهـم در مـورد آيـه فـوق ايـن اسـت كـه چـگـونـه خـداونـد سـيـئات آنـهـا را تبديل به حسنات مى كند؟

تبديل سيئات به حسنات

در ايـنـجـا چـنـد تـفـسـيـر اسـت كـه هـمـه مـى تـوانـد قـابـل قبول باشد:

1 - هـنـگـامـى كـه انـسـان تـوبـه مـى كـنـد و ايمان به خدا مى آورد دگرگونى عميقى در سـراسـر وجـودش پـيـدا مـى شـود، و بـه خـاطـر هـمـيـن تـحـول و انـقـلاب درونـى سـيـئات اعـمـالش در آيـنـده تـبـديـل بـه حـسـنـات مـى شـود، اگـر در گـذشـتـه مـرتـكـب قـتـل نفس مى شد در آينده دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان را جاى آن مى گذارد، و اگر زنـاكـار بـود بعدا عفيف و پاكدامن مى شود و اين توفيق الهى را در سايه ايمان و توبه پيدا مى كند.

2 - ديـگـر ايـنـكـه خـداونـد بـه لطف و كرمش و فضل و انعامش بعد از توبه كردن سيئات اعـمـال او را مـحـو مـى كـند، و به جاى آن حسنات مى نشاند، چنانكه در روايتى از ابوذر از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: روز قيامت كه مى شود بعضى از افراد

را حاضر مى كنند خداوند دستور مى دهد گناهان صغيره او را به او عرضه كنيد و كبيره ها را بپوشانيد، به او گفته مى شود تو در فلان روز فلان گناه صغيره را انجام دادى، و او به آن اعتراف مى كند، ولى قلبش از كبائر ترسان و لرزان است.

در ايـنـجا هر گاه خدا بخواهد به او لطفى كند دستور مى دهد بجاى هر سيئه حسنه اى به او بدهيد، عرض مى كند پروردگارا! من گناهان مهمى داشتم كه آنها را در اينجا نمى بينم.

ابـو ذر مـى گـويـد: در ايـن هـنـگـام پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تبسم كرد كه دنـدانـهـايـش آشـكـار گـشـت سـپـس ايـن آيـه را تـلاوت فـرمـود فـاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات.

3 - سـومـين تفسير اينكه منظور از سيئات نفس اعمالى كه انسان انجام مى دهد نيست، بلكه آثـار سـوئى اسـت كه از آن بر روح و جان انسان نشسته، هنگامى كه توبه كند و ايمان آورد آن آثـار سـوء از روح و جـانـش بـرچـيـده مـى شـود، و تـبـديـل بـه آثـار خـيـر مـى گـردد، و ايـن اسـت مـعـنـى تبديل سيئات به حسنات.

البـتـه ايـن سـه تـفـسـيـر - مـنـافـاتى با هم ندارند و ممكن است هر سه در مفهوم آيه جمع باشند.

آيـه بـعد در حقيقت چگونگى توبه صحيح را تشريح كرده و مى گويد: كسى كه توبه كـنـد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد، بـه سوى خدا بازگشت مى كند (و پاداش خود را از او مى گيرد)( و من تاب و عمل صالحا فانه يتوب الى الله متابا ) .

يعنى توبه و ترك گناه بايد تنها به خاطر زشتى گناه نباشد بلكه علاوه بر آن انگيزه اش خلوص نيت و بازگشت به سوى پروردگار باشد.

بـنـابراين فى المثل ترك شراب يا دروغ به خاطر ضررهائى كه دارد هر چند خوب است ولى ارزش اصلى اين كار در صورتى است كه از انگيزه الهى سرچشمه گيرد.

بـعـضـى از مـفـسـران تـفـسـيـر ديگرى براى آيه فوق ذكر كرده اند و آن اينكه: اين جمله پـاسـخـى است براى تعجبى كه احيانا آيا گذشته در بعضى از اذهان برمى انگيزد و آن ايـنـكـه چـگـونـه مـمـكـن اسـت خـداونـد سـيـئات را بـه حـسـنـات تـبـديـل كـند؟ اين آيه پاسخ مى دهد هنگامى كه انسان به سوى خداوند بزرگ بازگردد اين امر تعجب ندارد.

تـفسير سومى براى آيه ذكر شده و آن اينكه: هر كس از گناه توبه كند به سوى خدا و پاداشهاى بيحساب او باز مى گردد.

گـر چـه ايـن تـفـسـيـرهـاى سـه گـانـه مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارد ولى تـفـسـيـر اول نـزديـكـتـر بـه نـظـر مـى رسـد به خصوص اينكه با روايتى كه در تفسير على ابن ابراهيم ذيل آيه مورد بحث نقل شده هماهنگ است.


آيه (72) تا (76) و ترجمه

( و الذين لا يشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا كراما ) (72)( و الذين إذا ذكروا بايت ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا ) (73)( و الذين يقولون ربنا هب لنا من أزوجنا و ذريتنا قرة أعين و اجعلنا للمتقين إماما ) (74)( أولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلاما ) (75)( خلدين فيها حسنت مستقرا و مقاما ) (76)

ترجمه:

72 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه شـهـادت بـه بـاطـل نـمـى دهـنـد (و در مـجـالس بـاطـل شركت نمى كنند) و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند بزرگوارانه از آن مى گذرند.

73 - آنـهـا كـسـانـى هـستند كه هر گاه آيات پروردگارشان به آنها گوشزد شود كر و كور روى آن نمى افتند!

74 - آنها كسانى هستند كه مى گويند پروردگارا از همسران و فرزندان ما، مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را پيشواى پرهيزگاران بنما!

75 - آنـهـا هـسـتـنـد كـه درجات عالى بهشت در برابر شكيبائيشان به آنان پاداش داده مى شود. و در آن با تحيت و سلام روبرو مى شوند.

76 - جـاودانـه در آن خـواهـنـد مـانـد، چـه قـرارگـاه خـوب و چـه محل اقامت جالبى!

تفسير:

پاداش عباد الرحمان (بندگان ويژه خدا)

در تـعـقـيـب آيات گذشته كه بخشى از ويژگيهاى عباد الرحمن را بازگو كرد آيات مورد بحث بقيه اين اوصاف را شرح مى دهد.

نـهـمـيـن صـفـت بـرجسته آنان احترام و حفظ حقوق ديگران است آنها كسانى هستند كه هرگز شهادت به باطل نمى دهند( و الذين لا يشهدون الزور ) .

مفسران بزرگ اين آيه را دو گونه تفسير كرده اند:

بـعـضـى هـمـانـگـونـه كـه در بـالا گـفـتـيـم، شـهـادت زور را بـه مـعـنـى شـهـادت بـه بـاطـل دانـسـتـه، زيـرا زور در لغـت به معنى تمايل و انحراف است، و از آنجا كه دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافى است، به آن زور گفته مى شود.

ايـن تـعـبـيـر (شـهـادت زور) در كـتـاب شـهادات در فقه ما به همين عنوان مطرح است، و در روايات متعددى نيز از آن نهى شده هر چند در آن روايات، استدلالى به آيه فوق نديديم.

تـفـسـيـر ديـگـر ايـنكه: منظور از شهود همان حضور است، يعنى بندگان خاص خداوند در مجالس باطل، حضور پيدا نمى كنند.

و در بعضى از روايات كه از طرق ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) رسيده است به مجلس غناء تـفـسـير شده همان مجالسى كه در آنها خوانندگى لهوى توأ م با نواختن آلات موسيقى يا بدون آن انجام مى گيرد.

بـدون شـك منظور از اين گونه روايات اين نيست كه مفهوم وسيع زور را محدود به غنا كند بلكه غنا يكى از مصاديق روشن آن است، و ساير مجالس لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غيبت و امثال آن را نيز در برمى گيرد.

ايـن احتمال نيز دور به نظر نمى رسد كه هر دو تفسير در معنى آيه جمع باشد و به اين تـرتـيـب عـباد الرحمان و بندگان خاص خدا نه شهادت به دروغ مى دهند، و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور مى يابند، چرا كه حضور در اين مجالس علاوه بر امضاى گناه، مقدمه آلودگى قلب و روح است.

سـپـس در ذيـل آيـه بـه هـمـين صفت برجسته آنان كه داشتن هدف مثبت در زندگى است اشاره كرده مى گويد: آنها هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از كنار آن مى گذرند( و اذا مروا باللغو مروا كراما ) .

در حـقـيـقـت آنـهـا نـه در مـجـلس بـاطل حضور پيدا مى كنند و نه آلوده لغو و بيهودگى مى شوند.

و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه لغو شامل هر كارى كه هدف عاقلانه اى در آن نباشد مى گردد، نـشان مى دهد كه آنها در زندگى هميشه هدف معقول و مفيد و سازنده اى را تعقيب مى كنند، و از بيهوده گرايان و بيهوده كاران متنفرند، و اگر اين گونه كارها در مسير زندگى آنان قـرار گـيـرد، چـنـان از كـنـار آن مـى گـذرنـد كـه بـى اعـتـنـائى آنـهـا خـود دليل عدم رضاى باطنيشان به اين اعمال است، و آنچنان بزرگوارند كه هرگز محيطهاى آلوده در آنان اثر نمى گذارد، و رنگ نمى پذيرند.

بدون شك بى اعتنائى به اين صحنه ها در صورتى است كه راهى براى مبارزه با فساد و نهى از منكر، بهتر از آن نداشته باشند، و گرنه بدون شك آنها مى ايستند و وظيفه خود را تا آخرين مرحله انجام مى دهند.

هـمـيـن تـوصـيف اين گروه از بندگان خاص خدا، داشتن چشم بينا، و گوش شنوا به هنگام بـرخـورد بـا آيـات پـروردگـار اسـت، مـى فـرمـايد: آنها كسانى هستند كه هر گاه آيات پروردگارشان به آنها يادآورى شود كر و كور روى آن نمى افتند!

( و الذين اذا ذكروا بايات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا ) .

مـسـلما منظور اشاره به عمل كفار نيست، چرا كه آنها به آيات الهى اصلا اعتنائى ندارند، بـلكـه منظور گروه منافقان يا به ظاهر مسلمانان قشرى است كه چشم و گوش بسته بر آيات خدا مى افتند بى آنكه حقيقت آن را درك كنند، به عمق آن برسند، و مقصود و منظور خدا را بدانند و به آن بينديشند و در عمل از آن الهام گيرند.

راه خـدا را بـا چـشـم و گـوش بـسـتـه نـمـى تـوان پـيـمـود، قـبـل از هـر چيز گوش شنوا و چشم بينا براى پيمودن اين راه لازم است چشمى باطن نگر و ژرف بين و گوشى حساس و نكته شناس.

و اگـر درسـت بـيـنـديـشـيـم زيـان ايـن گـروه كـه چـشـم و گـوش بـسـتـه بـه گمان خود دنبال آيات الهى مى روند كمتر از زبان دشمنانى كه آگاهانه ضربه بر پايه آئين حق مى زنند نيست بلكه گاه به مراتب بيشتر است.

اصـولا درك آگاهانه از مذهب سرچشمه اصلى مقاومت و پايدارى و ايستادگى است، چرا كه چشم و گوش بستگان را به آسانى مى توان فريب داد، و با تحريف مذهب از مسير اصلى منحرف ساخت، و آنها را به وادى كفر و بى ايمانى و ضلالت كشاند.

ايـن گـونـه افـراد آلت دسـت دشـمـنـان و طـعـمـه خـوبـى بـراى شـيـطـانـند، تنها مؤ منان ژرفـانديش و بصير و سميعاند كه چون كوه ثابت مى مانند و بازيچه دست اين و آن نمى شوند.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مـى خـوانـيـم هـنگامى كه از تفسير اين آيه از مـحضرش سؤ ال كردند فرمود: مستبصرين ليسوا بشكاك: منظور اين است كه آنها از روى آگاهى گام برمى دارند نه از روى شك و ترديد!.

يـازدهـمـيـن ويـژگـى ايـن مـؤ مـنـان راستين آن است كه توجه خاصى به تربيت فرزند و خـانـواده خـويـش دارنـد و بـراى خـود در بـرابر آنها مسئوليت فوق العاده اى قائلند آنها پـيـوسـتـه از درگـاه خـدا مـى خـواهـنـد و مـى گويند پروردگارا از همسران و فرزندان ما كـسـانى قرار ده كه مايه روشنى چشم ما گردد!( و الذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين ) .

بـديـهـى اسـت مـنـظـور ايـن نـيـسـت كـه تـنـهـا در گـوشـه اى بنشينند و دعا كنند بلكه دعا دليل شوق و عشق درونيشان بر اين امر است، و رمز تلاش و كوشش.

مـسـلمـا چنين افرادى آنچه در توان دارند در تربيت فرزندان و همسران و آشنائى آنها به اصـول و فـروع اسـلام و راهـهـاى حـق و عدالت فروگذار نمى كنند و در آنجا كه دستشان نـمـى رسـد دسـت به دامن لطف پروردگار مى زنند و دعا مى كنند اصولا هر دعاى صحيحى بـايـد ايـن گـونـه بـاشـد، به مقدار توانائى تلاش كردن و خارج از مرز توانائى دعا نمودن.

قرة عين معادل نور چشم است كه در فارسى مى گوئيم، كنايه از كسى كه مايه سرور و خـوشـحـالى اسـت ايـن تعبير در اصل از كلمه قر (بر وزن حر) گرفته شده كه به معنى سردى و خنكى است، و از آنجا كه معروف است (و بسيارى از مفسران به آن تصريح كرده انـد) اشگ شوق همواره خنك، و اشكهاى غم و اندوه داغ و سوزان است، لذا قرة عين به معنى چيزى است كه مايه خنك شدن چشم انسان مى شود، يعنى اشك شوق از ديدگان او فرو مى ريزد، و اين كنايه زيبائى است از سرور و شادمانى.

مساله تربيت فرزند و راهنمائى همسر، و وظيفه پدران و مادران در برابر كودكان خود از مـهـمـتـريـن مـسـائلى اسـت كـه قـرآن روى آن تـكـيـه كـرده و بـه خـواسـت خـدا شـرح آن را ذيل آيه 6 سوره تحريم بيان خواهيم كرد.

و بـالاخـره دوازدهـمـيـن وصـف بـرجسته اين بندگان خالص خدا كه از يك نظر مهمترين اين اوصاف است اينكه آنها هرگز به اين قانع نيستند كه خود راه حق را بسپرند بلكه همتشان آنـچنان والا است كه مى خواهند امام و پيشواى جمعيت مؤ منان باشند و ديگران را نيز به اين راه دعوت كنند.

آنـهـا چـون زاهـدان گـوشـه گير و منزوى، تنها گليم خويش را از آب بيرون نمى كشند، بلكه سعيشان اين است كه بگيرند غريق را!

لذا در پـايـان آيـه مـى فرمايد: آنها كسانى هستند كه مى گويند: پروردگارا ما را امام و پيشواى پرهيزگاران قرار ده( و اجعلنا للمتقين اماما ) .

باز توجه به اين نكته لازم است كه آنها فقط دعا نمى كنند كه تكيه بر جاى بزرگان بـه گـزاف زنـنـد بـلكـه اسـبـاب بـزرگـى و امـامـت را آنچنان فراهم مى كنند كه صفات شـايـسـتـه يـك پـيـشـواى راسـتـيـن در آنـهـا جـمـع بـاشـد، و ايـن كـارى اسـت بـسـيـار مشكل با شرائطى سخت و سنگين.

حـتـما فراموش نكرده ايم كه اين آيات صفات همه مؤ منان را بيان نمى كند بلكه اوصاف گـروه مـمـتـاز مؤ منان را كه در صف مقدم قرار دارند تحت عنوان عباد الرحمان شرح مى دهد، آرى آنـهـا بـنـدگـان خاص رحمانند، و همانگونه كه رحمت عام خدا همگان را فرا مى گيرد، رحـمـت ايـن بـنـدگـان خـدا نـيـز از جـهـاتـى عـام اسـت، عـلم و فـكـر و بـيـان و قـلم و مال و قدرتشان پيوسته در مسير هدايت خلق خدا كار مى كند.

آنها الگوها و اسوه هاى جامعه انسانى هستند.

آنها سرمشقهائى براى پرهيزگاران محسوب مى شوند.

آنـهـا بـه چـراغـهاى راهنمائى در درياها و صحراها مى مانند كه گم گشتگان را به سوى خود مى خوانند و از فرو غلتيدن در گرداب، و افتادن در پرتگاهها رهائى مى بخشند.

در روايات متعددى مى خوانيم كه اين آيه درباره على (عليها‌السلام ) و ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) وارد شـده، و يـا در روايت ديگرى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه: منظور از اين آيه مائيم.

بـدون ترديد ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) از روشنترين مصداقهاى آيه مى باشند، اما اين مـانـع از گـسترش مفهوم آيه نخواهد بود كه مؤ منان ديگر نيز هر كدام در شعاعهاى مختلف امام و پيشواى ديگران باشند.

بعضى از مفسران از اين آيه چنين استفاده كرده اند كه تقاضاى رياست معنوى و روحانى و الهى نه تنها مذموم نيست، بلكه مطلوب و مرغوب نيز مى باشد.

ضـمـنـا بايد توجه داشت كه واژه امام هر چند مفرد است گاه به معنى جمع مى آيد و در آيه مورد بحث چنين است.

بـعـد از تـكـمـيـل ايـن اوصـاف دوازده گانه اشاره به اين بندگان خاص خدا با تمام اين ويـژگـيـهـا كـرده و در يـك جـمع بندى كوتاه پاداش ‍ الهى آنان را چنين بيان مى كند: آنها كسانى هستند كه درجات عالى بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنها پاداش داده مى شود( اولئك يجزون الغرفة بما صبروا ) .

غـرفـة از مـاده غـرف (بـر وزن حـرف ) بـه مـعـنـى بـرداشـتـن چـيـزى و تـنـاول آن اسـت، و غـرفـه بـه چـيـزى مـى گـويـنـد كـه بـرمـى دارنـد و تناول مى كنند (مانند آبـى كـه انـسـان از چـشـمـه بـراى نـوشـيـدن بـرمـى گيرد) سپس به قسمتهاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است، و در اينجا كنايه از برترين منزلگاههاى بهشت است.

و از آنـجـا كـه عـبـاد الرحـمـن بـا داشـتـن ايـن اوصـاف در صـف اول مؤ منان قرار دارند درجه بهشتى آنان نيز بايد برترين درجات باشد.

قـابـل توجه اينكه مى گويد: اين مقام عالى به خاطر اين به آنها داده مى شود كه در راه خـدا صـبـر و اسـتـقـامـت بـه خرج دادند، ممكن است چنين تصور شود كه اين وصف ديگرى از اوصـاف آنان است، ولى در حقيقت اين وصف تازه اى نيست بلكه ضامن اجراى تمام اوصاف گـذشـتـه اسـت، مـگـر بندگى پروردگار، مبارزه با طغيان شهوات، ترك شهادت زور، قبول تواضع و فروتنى، و غير اين صفات بدون صبر و استقامت، امكان پذير است؟

ايـن بـيان انسان را به ياد حديث معروف امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) مى اندازد كه مى فرمايد: و الصبر من الايمان كالرأ س من الجسد: صبر و استقامت نسبت به ايمان همچون سر اسـت نـسـبـت بـه تن كه بقاى تن با بقاى سر است چرا كه مقام فرماندهى تمام اعضاء در مغز انسان قرار دارد.

بـنـابراين صبر در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه شكيبائى و استقامت در برابر مشكلات راه اطـاعـت پـروردگـار و جـهـاد و مـبـارزه بـا هـوسـهـاى سـركـش و ايـسـتـادگـى در مـقـابـل عـوامـل گناه همه در آن جمع است و اگر در بعضى از اخبار تنها به فقر و محروميت مالى تفسير شده مسلما از قبيل بيان مصداق است.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: در آن غـرفـه هاى بهشتى با تحيت و سلام روبرو مى شوند( و يلقون فيها تحية و سلاما ) .

بـهـشـتـيـان بـه يكديگر تحيت و سلام مى گويند و فرشتگان به آنها، و از همه بالاتر خداوند به آنها سلام و تحيت مى گويد، چنانكه در آيه 58 سوره يس مى خوانيم:( سلام قولا من رب رحيم ) : براى آنها سلامى است از سوى پروردگار رحيم و در آيـه 23 و 24 سـوره يـونـس مـى خـوانـيـم:( و المـلائكـة يـدخـلون عـليـهـم مـن كـل باب سلام عليكم ) : فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند و به آنها مى گويند سلام بر شما.

در ايـنكه آيا تحيت و سلام در اينجا دو معنى دارد يا يك معنى؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى با توجه به اينكه تحيت در اصل به معنى دعا براى زندگى و حيات ديگرى است، و سـلام از مـاده سـلامـت اسـت، و بـه مـعـنى دعا براى كسى است، بنابراين چنين نتيجه مى گـيريم كه واژه اول به عنوان درخواست حيات است و واژه دوم براى توأ م بودن اين حيات با سلامت است، هر چند گاهى ممكن است اين دو كلمه به يك معنى بيايد.

البته تحيت در عرف معنى وسيعترى پيدا كرده و آن هر گونه سخنى است كه در آغاز ورود به كسى مى گويند و مايه خوشحالى و احترام و اظهار محبت نسبت به او مى باشد.

سـپـس براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: جاودانه در آن خواهند ماند، چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت زيبائى؟( خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما ) .


آيه (77) و ترجمه

( قل ما يعبؤ ا بكم ربى لو لا دعاؤ كم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما ) (77)

ترجمه:

77 - بـگـو پـروردگار من براى شما ارجى قائل نيست اگر دعاى شما نباشد، شما (آيات خدا و پيامبران را) تكذيب كرديد و دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد.

تفسير:

اگر دعاى شما نبود ارزشى نداشتيد!

ايـن آيـه كه آخرين آيه سوره فرقان است در حقيقت نتيجه اى است براى تمام سوره، و هم بـراى بـحـثهائى كه در زمينه اوصاف عباد الرحمن در آيات گذشته آمده است روى سخن را بـه پـيـامـبـر (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده مى گويد: بگو پروردگار من براى شـمـا ارج و وزنـى نـيـسـت اگـر دعـاى شـمـا نـبـاشـد( قل ما يعبؤ بكم ربى لو لا دعاؤ كم ) .

يـعـبؤ از ماده عبا (بر وزن عبد) به معنى سنگينى است، بنابراين جمله لا يعبا يعنى وزنى قائل نيست، و به تعبير ديگر اعتنائى نمى كند.

گر چه درباره معنى دعا در اينجا احتمالات زيادى داده شده ولى ريشه همه تقريبا به يك اصل باز مى گردد.

بعضى گفته اند دعا به همان معنى دعا كردن معروف است.

بـعـضـى ديـگـر آنـرا بـه معنى ايمان، و بعضى به معنى عبادت و توحيد، و بعضى به مـعـنـى شكر و بعضى به معنى خواندن خدا در سختيها و شدائد، تفسير كرده اند اما ريشه همه اينها همان ايمان و توجه به پروردگار است

بنابراين مفهوم آيه چنين مى شود: آنچه به شما وزن و ارزش و قيمت در پيشگاه خدا مى دهد همان ايمان و توجه به پروردگار و بندگى او است.

سـپـس مـى افزايد: شما تكذيب آيات پروردگار و پيامبران خدا كرديد، و اين تكذيب دامان شما را خواهد گرفت، و از شما جدا نخواهد شد( فقد كذبتم فسوف يكون لزاما ) .

مـمـكـن اسـت چـنـيـن تـصـور شـود كـه مـيـان آغـاز و پـايـان آيـه تـضـادى وجـود دارد و يـا حـداقـل ارتـبـاط و انـسجام لازم ديده نمى شود، ولى با كمى دقت روشن مى شود كه منظور اصـلى ايـن اسـت شـما در گذشته آيات خدا و پيامبران او را تكذيب كرديد اگر به سوى خدا نيائيد و راه ايمان و بندگى او را پيش نگيريد هيچ ارزش و مقامى نزد او نخواهيد داشت، و كيفرهاى تكذيبتان قطعا دامانتان را خواهد گرفت.

از جمله شواهد روشنى كه اين تفسير را تاييد مى كند حديثى است كه امام

بـاقـر (عليها‌السلام ) نـقـل شـده: از آن حـضـرت سـؤ ال كـردنـد: كـثـرة القـرائة افـضـل او كـثـرة الدعـاء؟: آيـا بـسـيـار تـلاوت قـرآن كـردن افـضـل اسـت يـا بـسـيـار دعـا نـمـودن؟ امـام در پـاسـخ فـرمـود: كـثـرة الدعـا افضل و قرء هذه الاية: بسيار دعا كردن افضل است و سپس آيه فوق را تلاوت فرمود.

نكته:

دعا راه خودسازى و خداشناسى

مى دانيم در آيات قرآن و روايات اسلامى اهميت زيادى به مساله دعا داده شده كه نمونه آن آيـه فـوق بـوده ولى مـمـكن است قبول اين امر براى بعضى در ابتدا سنگين باشد كه دعا كـردن كـار بسيار آسانى است و از همه كس ساخته است، و يا قدم را از اين فراتر نهند و بگويند دعا كار افراد بيچاره است! اين كه اهميتى ندارد!.

ولى اشـتـبـاه از ايـنجا ناشى مى شود كه دعا را خالى و برهنه از شرائطش مى نگرند در حـالى كـه اگـر شـرائط خـاص دعـا در نظر گرفته شود اين حقيقت به وضوح ثابت مى شود كه دعا وسيله مؤ ثرى است براى خودسازى و پيوند نزديكى است ميان انسان و خدا.

نخستين شرط دعا شناخت كسى است كه انسان او را مى خواند.

شـرط ديـگـر شـستشوى قلب و دل، و آماده ساختن روح براى تقاضاى از او است، چرا كه انسان هنگامى كه به سراغ كسى مى رود بايد آمادگى لقاى او را داشته باشد.

شـرط سـوم دعـا جـلب رضـا و خـشـنـودى كسى است كه انسان از او تقاضائى دارد چرا كه بدون آن احتمال تاثير بسيار ناچيز است.

و بـالاخـره چهارمين شرط استجابت دعا آن است كه انسان تمام قدرت و نيرو و توان خويش را به كار گيرد و حداكثر تلاش و كوشش را انجام دهد، و نسبت به ماوراى آن دست به دعا بردارد و قلب را متوجه خالق كند.

زيرا در روايات اسلامى صريحا آمده است كارى را كه انسان خود مى تواند انجام دهد اگر كوتاهى كند و به دعا متوسل شود دعايش مستجاب نيست!

بـه ايـن تـرتـيـب دعـا وسـيـله اى اسـت بـراى شـنـاخـت پـروردگـار و صـفـات جـمـال و جـلال او، و هم وسيله اى است براى توبه از گناه و پاك سازى روح، و هم عاملى است براى انجام نيكيها، و هم سببى است براى جهاد و تلاش و كوشش بيشتر تا آخرين حد توان.

بـه همين دليل تعبيرات مهمى درباره دعا ديده مى شود كه جز با آنچه گفتيم مفهوم نيست، مثلا:

در روايـتـى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: الدعاء سلاح المؤ من، و عـمـود الديـن، و نـور السموات و الارض: دعا اسلحه مؤ من، و ستون دين و نور آسمانها و زمين است.

در حـديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) مى خوانيم: الدعاء مفاتيح النجاح، و مـقـاليـد الفـلاح، و خـيـر الدعاء ما صدر عن صدر نقى و قلب تقى: دعا كليد پيروزى و مـفـتـاح رسـتـگـارى اسـت و بـهـتـريـن دعـا دعـائى است كه از سينه پاك و قلب پرهيزگار برخيزد.

و در حـديـثى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: الدعاء انفذ من السنان دعا نافذتر از نوك نيزه است!.

گـذشـتـه از هـمـه ايـنـهـا اصـولا در زندگى انسان حوادثى رخ مى دهد كه از نظر اسباب ظاهرى او را در ياس فرو مى برد، دعا مى تواند دريچه اى باشد به سوى اميد پيروزى، و وسيله مؤ ثرى براى مبارزه با ياس و نوميدى.

به همين دليل دعا به هنگام حوادث سخت و طاقت فرسا به انسان قدرت و نيرو و اميدوارى و آرامـش مـى بـخـشـد، و از نـظـر روانـى اثـر غـيـر قابل انكارى دارد.

در زمـيـنـه مـسـاله دعـا، و فـلسـفـه، و شـرائط، و نـتـائج آن، بـه طـور مـشـروح در جـلد اول تـفـسـير نمونه ذيل آيه 186 سوره بقره بحث كرده ايم، براى توضيح بيشتر به آنجا مراجعه فرمائيد.

پروردگارا! ما را از بندگان خاصت قرار ده و توفيق كسب ويژگيهاى صفات عباد الرحمن را به ما مرحمت كن.

خداوندا! درهاى دعا را به روى ما بگشا و آن را سبب ارزش وجود ما در پيشگاهت قرار ده.

خـدايـا! تـوفـيـق دعاهائى كه مطلوب درگاه تو است به ما مرحمت فرما و از اجابت آن ما را محروم مكن انك على كل شى ء قدير، و بالاجابة جدير.


سوره شعراء

مقدمه

تـمـامـى آيـات ايـن سـوره (بـجـز چـهـار آيـه آخـر آن ) در مـكـه نازل شده، و عدد آيات آن 227 آيه است

محتواى سوره شعراء

معروف در ميان مفسران اين است كه تمام آيات 227 گانه اين سوره جز چهار آيه آخر آن، در مكه نازل شده است.

لحـن آيـات ايـن سـوره نيز با ديگر سوره هاى مكى كاملا هماهنگ است، و مى دانيم در سوره هـاى مـكـى كـه در آغـاز دعـوت اسـلام نـازل گـرديـد بـيـشـتـر روى اصـول اعـتـقـادى، توحيد و معاد و دعوت پيامبران خدا و اهميت قرآن تكيه مى شد، و تقريبا تمام بحثهاى سوره شعراء پيرامون همين مسائل دور مى زند.

در حقيقت مى توان محتواى اين سوره را در چند بخش خلاصه كرد:

بـخـش اول طـليـعـه سـوره است كه از حروف مقطعه، و سپس عظمت مقام قرآن و تسلى خاطر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر پافشارى و خيره سرى مشركان و اشاره اى به بعضى از نشانه هاى توحيد و صفات خدا سخن مى گويد.

بـخـش دوم فـرازهـائى از سـرگـذشـت هـفت پيامبر بزرگ و مبارزات آنها را با قومشان، و لجاجتها و خيره سريهاى آنان را در برابر اين پيامبران بازگو مى كند، كه بعضى مانند داستان موسى و فرعون مشروحتر، و بعضى ديگر مانند سرگذشت ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب كوتاهتر است.

مخصوصا در اين بخش، اشاره به منطق ضعيف و تعصب آميز مشركان در هر عصر و زمـان در بـرابر پيامبران الهى شده است كه شباهت زيادى با منطق مشركان عصر پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشته و اين مايه تسلى خاطر براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان اندك نخستين بود كه بدانند تاريخ از اين گونه افراد و منطقها بسيار به خاطر دارد و ضعف و فتورى به خود راه ندهند.

و نـيـز مـخـصـوصـا روى عذاب دردناك اين اقوام و بلاهاى وحشتناكى كه بر آنها فرود آمد تكيه شده است كه خود تهديد مؤ ثرى براى مخالفان پيامبر اسلام در آن شرائط است.

بخش سوم كه در حقيقت جنبه نتيجه گيرى از بخشهاى گذشته دارد پيرامون پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و عـظـمـت قـرآن و تـكـذيـب مـشركان و دستوراتى به آن حضرت در زمينه روش دعوت، و چگونگى برخورد با مؤ منان سخن مى گويد، و سوره را با بشارت به مؤ منان صالح و تهديد شديد ستمگران پايان مى دهد.

ضمنا نام اين سوره از چند آيه آخر كه پيرامون شعراى بى هدف سخن مى گويد گرفته شده است.

ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه اين سوره از نظر تعداد آيات بعد از سوره بقره بر هـمـه سـوره هـاى قـرآن فـزونـى دارد، هـر چـنـد از نـظـر تعداد كلمات چنين نيست، بلكه از بسيارى از آنان كوتاهتر است.

فضيلت سوره شعراء

در حـديـثـى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اهميت تلاوت اين سوره چنين مـى خـوانـيـم: مـن قـرء سـورة شـعـراء كـان له مـن الاجـر عـشـر حـسـنـات، بـعـدد كـل مـن صـدق بـنـوح و كـذب بـه و هـود و شـعـيـب و صـالح و ابـراهـيـم، و بـعـدد كـل مـن كذب بعيسى و صدق بمحمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): كسى كه سوره شعرا را بخواند به عدد هر كسى كه نوح را تصديق و يا تـكـذيـب كـرده اسـت ده حسنه براى او خواهد بود، و همچنين هود شعيب، و صالح ابراهيم، و به عدد تمام كسانى كه تكذيب عيسى و تصديق محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده اند.

نـاگـفـتـه روشـن اسـت كـه ايـن هـمـه اجـر و پـاداش تـنـهـا بـراى تـلاوت منهاى انديشه و عـمـل نـيـسـت، بـلكه قرائن متعددى در روايات فضائل سوره ها است كه نشان مى دهد منظور تلاوتى است كه مقدمه تفكر و سپس اراده و عمل باشد و در گذشته به آن اشاره كرده ايم.

اتفاقا تعبيرى كه در حديث فوق آمده نيز مؤ يد همين مطلب است، زيرا استحقاق حسنات به تـعـداد تـصـديـق كـنندگان و تكذيب كنندگان انبياء بخاطر قرار گرفتن در خط تصديق كنندگان و بيگانگى با خط تكذيب كنندگان است.


آيه (1) تا (6) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( طسم ) (1)

( تلك أيت الكتب المبين ) (2)

( لعلك باخع نفسك أ لا يكونوا مؤ منين ) (3)

( إ ن نشأ ننزل عليهم من السماء أية فظلت أعنقهم لها خضعين ) (4)

( و ما يأ تيهم من ذكر من الرحمن محدث إلا كانوا عنه معرضين ) (5)

( فقد كذبوا فسيأ تيهم أنبؤا ما كانوا به يستهزؤن ) (6)

ترجمه:

1 - طسم

2 - اين آيات كتاب مبين است.

3 - گوئى مى خواهى جان خود را از شدت اندوه از دست دهى بخاطر اينكه آنها ايمان نمى آورند.

4 - اگـر مـا اراده كـنـيـم از آسـمـان بـر آنـهـا آيـه اى نازل مى كنيم كه گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد!

5 - و هر ذكر تازه اى از سوى خداوند رحمان براى آنها بيايد از آن اعراض مى كنند.

6 - آنـهـا تكذيب كردند، اما به زودى اخبار آنچه را به استهزاء مى گرفتند به آنان مى رسد (و از مجازاتش با خبر خواهند شد).

تفسير:

آنها از هر تازه اى وحشت دارند!

باز در آغاز اين سوره با نمونه ديگرى از حروف مقطعه قرآن روبرو مى شويم( طسم ) .

در تـفـسـيـر ايـن حـروف مـقـطـعـه و نـظـائر آن در آغـاز سـوره هـاى بـقـره و آل عـمران و اعراف بحثهاى مشروح و جداگانه اى داشته ايم كه نيازى به تكرار آن نمى بينيم.

آنـچـه بـايد در اينجا اضافه كنيم اين است كه روايات متعددى از پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يـا بـعـضـى از صـحـابـه در تـفـسـيـر طـسـم نقل شده كه همه نشان مى دهد اين حروف علامتهاى اختصارى از نامهاى خدا، يا نامهاى قرآن، و يا مكانهاى مقدس ‍ و يا بعضى از درختان بهشتى و مانند آن است.

ايـن روايـات تـفـسـيـرى را كـه در آغـاز سـوره اعـراف جـلد شـشـم در ايـن زمـيـنـه نقل كرديم تاييد مى كند، و در عين حال با آنچه در آغاز سوره بقره آورديم كه

مـنـظـور بيان اعجاز و عظمت قرآن است كه اين كلام بزرگ از حروف ساده و كوچكى تركيب شده است منافاتى ندارد.

آيه بعد عظمت قرآن را اين چنين بيان مى كند: اينها آيات كتاب مبين است( تلك آيات الكتاب المبين ) .

البـتـه تلك از نظر ادبيات عرب اشاره به دور است، و به معنى آن يا آنها مى باشد، و همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم در كلام عرب و گاه در زبان فارسى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره دور استفاده مى شود، يعنى موضوع به قدرى مهم و بلند مرتبه است كه گوئى از دسترس ما بيرون و در اوج آسمانها قرار داد.

قابل توجه اينكه اين آيه به همين صورت بى كم و كاست در آغاز سوره يوسف و قصص نـيـز آمـده است، و در همه اين موارد بعد از حروف مقطعه واقع شده، كه نشان دهنده ارتباط اين حروف با عظمت قرآن است.

تـوصـيـف قرآن به مبين كه در اصل از ماده بيان است اشاره به آشكار بودن عظمت و اعجاز آن مـى بـاشد كه هر چه انسان در محتواى آن بيشتر دقت كند به معجزه بودنش آشناتر مى شود.

از ايـن گـذشـته قرآن بيان كننده حق از باطل و آشكار كننده راه سعادت و پيروزى و نجات از گمراهى است.

سپس به دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرداخته، مى گويد: گوئى مى خـواهـى جـان خـود را بـه خـاطـر ايـنكه آنها ايمان نمى آورند از شدت اندوه بر باد دهى!( لعلك باخع نفسك ان لا يكونوا مؤ منين ) .

باخع از ماده بخع (بر وزن بخش ) به معنى هلاك كردن خويشتن

از شـدت غـم و انـدوه اسـت. ايـن تـعبير نشان مى دهد كه تا چه اندازه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـسـبـت بـه مـردم دلسـوز و در انـجـام رسـالت خـويش اصرار و پـافـشـارى داشـت، و از ايـنـكـه مـى ديـد تـشـنـه كـامـانـى در كـنـار چـشـمـه آب زلال قرآن و اسلام نشسته اند و باز از تشنگى فرياد مى كشند ناراحت بود.

نـاراحـت بود كه چرا انسان عاقل با داشتن اينهمه چراغ روشن باز از بيراهه مى رود؟ و در پرتگاه فرو مى غلطد و نابود مى شود؟

آرى هـمـه پـيـامـبـران الهـى ايـن چنين دلسوز بودند مخصوصا پيامبر اسلام كه اين تعبير كرارا در قرآن در مورد او آمده است.

بعضى از مفسران چنين مى گويند كه سبب نزول آيه فوق اين بود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مرتبا اهل مكه را به توحيد دعوت مى كرد، اما آنها ايمان نمى آوردند، پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنقدر ناراحت شده بود كه آثار آن در چهره اش آشكار بود، آيه فوق نازل شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دلدارى داد.

آيه بعد براى اثبات اين حقيقت كه خداوند بر هر چيز قادر است حتى مى تواند همه آنها را بـه اجـبـار وادار بـه ايمان كند چنين مى گويد: اگر ما بخواهيم از آسمان آيه اى بر آنها نـازل مـى كـنـيـم كـه گـردنـهـايـشـان در بـرابـر آن خـاضـع گـردد( ان نـشـا ننزل عليهم من السماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين ) .

اشـاره بـه ايـنكه ما اين قدرت را داريم كه معجزه خيره كننده، يا عذاب شديد و وحشتناكى بـر آنـهـا فـرو بـفـرسـتـيم كه همگى بى اختيار سر تعظيم در برابر آن فرود آورند و تـسـليـم شـونـد، ولى ايـن ايـمـان اجـبـارى ارزشى ندارد، مهم آنست كه آنها از روى اراده و تصميم و درك و انديشه در برابر حق خاضع گردند.

ناگفته پيدا است كه منظور از خضوع كردن گردنها، خضوع كردن صاحبان آنها است، منتها گردن در فارسى، و رقبه و عنق در عربى به خاطر اينكه عضو مهم بدن انـسـان اسـت بـه صـورت كـنـايـه از خـود انـسـان ذكـر مـى شـود، فـى المثل افراد ياغى را گردنكش و افراد زورگو را گردن كلفت، و افراد ناتوان را گردن شكسته مى گويند!

البـته در تفسير اعناق در اينجا احتمالات ديگرى نيز داده اند: از جمله اينكه اعناق به معنى رؤ سا، يا به معنى گروهى از مردم مى باشد كه همه اين احتمالات ضعيف است.

سـپس به موضع گيرى مشركان و كافران در برابر قرآن اشاره كرده، مى فرمايد: هر ذكر تازه اى از سوى خداوند رحمان براى آنها بيايد از آن اعراض مى كنند( و ما ياتيهم من ذكر من الرحمان محدث الا كانوا عنه معرضين ) .

تعبير به ذكر اشاره به اين واقعيت است كه قرآن بيدار كننده و آگاه كننده است، در تمام آيات و سوره هايش، اما اين گروه از بيدارى و آگاهى فرار مى كنند!.

و تـعـبير به الرحمان اشاره به اين است كه نزول اين آيات از سوى پروردگار از رحمت عـامـه او سـرچـشـمـه مـى گـيـرد كـه هـمـه انـسـانـهـا را بـدون اسـتـثـنـاء بـه سـعـادت و كمال دعوت مى كند.

و نـيـز مـمـكـن اسـت بـراى تـحـريـك حـس شـكـرگزارى مردم باشد كه اين سخنان از سوى خـداونـدى اسـت كـه نعمتهايش سر تا پاى شما را فرا گرفته، چگونه در برابر ولى نـعمت خود اين چنين اعراض مى كنيد، و اگر او در مجازات شما عجله نمى كند آنهم از رحمت او است.

تـعـبـيـر بـه مـحـدث (تازه و جديد) اشاره به اين است كه آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مى گردد، و هر كدام محتواى تازه اى دارد، اما چه سود كه ايـنـهـا بـا اين حقايق تازه ناسازگارند، گوئى با همان خرافات نياكان پيوند هميشگى بـسـتـه انـد، و بـا هـيـچ قـيـمـتى حاضر نيستند با جهل و گمراهى و خرافات وداع گويند اصولا هميشه افراد نادان و متعصب و لجوج با تازه ها، هر چند موجب هدايت و آگاهى و نجات باشد، مخالفند.

در آيـه 68 سـوره مـؤ مـنـون مـى خـوانـيـم( ا فـلم يـدبـروا القـول ام جـائهـم مـا لم يات آبائهم الاولين ) : آيا آنها تدبر در اين سخن نكردند يا اينكه ايـن آيـات چـيـز تـازه اى اسـت كه براى نياكانشان نيامده (و به بهانه تازه بودن با آن مبارزه مى كنند).

سپس اضافه مى كند اينها تنها به اعراض قناعت نمى كنند بلكه به مرحله تكذيب و از آن بـدتـر اسـتهزاء مى رسند، مى فرمايد: آنها تكذيب كردند اما به زودى اخبار آنچه را به اسـتـهـزاء مـى گـرفـتـند به آنان مى رسد و از مجازات دردناك كار خود با خبر مى شوند( فقد كذبوا فسياتيهم انباء ما كانوا به يستهزئون ) .

انباء جمع نبا به معنى خبر مهم است، و منظور در اينجا كيفرهاى سختى است كه در اين جهان و جـهان ديگر دامنگير آنها مى شود، گر چه بعضى از مفسران مانند شيخ طوسى در تبيان ايـن كـيـفـرهـا را مـنـحـصـر بـه كـيـفـر آخـرت دانـسـته اند، ولى غالب مفسران آن را مطلق و شـامـل هـر دو نـوع كـيـفـر دانسته اند، و در واقع چنين است، چرا كه آيه اطلاق دارد و از اين گـذشـتـه كـفـر و انكار بازتاب وسيع و گسترده وحشتناكى در تمام زندگى انسان دارد، چگونه مى توان از آن صرف نظر كرد.

بـررسـى ايـن آيـه و آيـه قـبل نشان مى دهد كه انسان به هنگام قرار گرفتن در جاده هاى انحرافى به طور دائم التزايدى فاصله خود را از حق بيشتر مى كند:

نـخـسـت مـرحـله اعـراض و روى گـرداندن و بى اعتنائى نسبت به حق است، اما تدريجا به مـرحـله تكذيب و انكار مى رسد، باز از اين مرحله فراتر مى رود و حق را به باد سخريه مـى گيرد، و به دنبال آن مجازات الهى فرا مى رسد (نظير اين تعبير در آغاز سوره انعام آيه 4 و 5 نيز آمده است )

نكته ها:

1 - در يـكـى از خـطبه هاى معروف نهج البلاغه على (عليها‌السلام ) به اين واقعيت اشاره فرموده كه خداوند پيامبران را آنچنان فرستاده است كه مردم بتوانند آزادانه براى ايمان آوردن تصميم گيرى كنند كه اگر غير آن بود، ايمان اجبارى مى شد و سودى نداشت، مى فرمايد:

اگـر خـداونـد مـى خـواسـت بـه هنگام مبعوث ساختن پيامبرانش، درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى خرم و سرسبز را به روى آنان بگشايد مى گشود، و اگر مى خواست پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل دارد مى داشت، اما اگر اين كار را مى كرد امتحان از ميان مى رفت، و پاداش و جزا بى اثر مى شد.

در كـتـاب كـافـى ذيل آيه مورد بحث چنين آمده كه: اگر خدا مى خواست از آسمان نشانه اى نازل مى كرد كه گردنهاى آنها در برابر آن خاضع گردد، و اگر چنين مى كرد آزمون از همه مردم ساقط مى شد.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در كـتـب مـعـروفـى مـانـنـد ارشـاد مـفـيـد و روضـه كـافـى و كمال الدين صدوق و تفسير قمى آمده است كه امام صادق (عليها‌السلام ) در تفسير آيـه (ان نشا ننزل آية من السماء...) فرمود: منظور طغيانگران بنى اميه هستند كه به هنگام قـيـام مـهـدى (عليها‌السلام ) آيه آسمانى مى بينند و در برابر آن ناچار به تسليم مى شوند.

روشـن اسـت كـه مـنـظور از اين روايات بيان مصداقى از مفهوم وسيع آيه است كه سرانجام به هنگام ظهور حضرت مهدى (عليها‌السلام ) رهبر حكومت جهانى، تمام حكومتهاى ظلم و جور كه خط بنى اميه را ادامه مى دهند به حكم اجبار در برابر قدرت مهدى و حمايتهاى الهى او سر تسليم فرود مى آورند.

2 - مى دانيم يكى از بحثهاى دامنه دار در قرون نخستين اسلام بحث پيرامون حادث بودن و يا قديم بودن كلام الله بود كه دامنه اين بحث به كتب تفسير نيز كشانده شده، و جمعى از مـفـسـران بـه تـعـبـيـرى كـه در آيـات فـوق آمـده (مـحـدث ) بـر حـادث بـودن قـرآن استدلال كرده اند.

ولى چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم اساس اين بحث به هيچوجه نمى تواند منطقى بوده باشد، و به نظر مى رسد كه زمامداران آن زمان از بنى اميه و بنى عباس در دامن زدن به ايـنـگـونـه بـحـثـهـاى انـحـرافـى كـه افـكـار مـسـلمـانـان را از مـسـائل مـهـم و جـدى مـنـحـرف مـى سـاخـتـه دخـالت داشـتـه انـد، آنـهـا ايـن مسائل را به عنوان سرگرم ساختن علماى اسلام و ادامه حكومت خودكامه خود مى خواستند.

زيـرا اگـر مـنـظـور از كـلام الله هـمـان مـحـتـواى قـرآن اسـت كـه آن از ازل در عـلم خـدا بـوده و خـدا از هـمـه آن آگـاهـى داشـتـه اسـت، و اگـر مـنـظـور نـزول وحـى اسـت و كـلمات و حروف قرآن مسلما حادث است، بنابراين در يك صورت قديم بـودن و در يـك صورت حادث بودن قطعى است و جاى بحث و گفتگو نيست. جامعه اسلامى مخصوصا علماء و دانشمندان بايد بيدار باشند و گرفتار بحثهاى انحرافى كه به دست جباران و دشمنان ايجاد شده است نگردند.


آيه (7) تا (9) و ترجمه

( أولم يروا إلى الا رض كم أنبتنا فيها من كل زوج كريم ) (7)

( إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (8)

( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (9)

ترجمه:

7 - آيا آنها به زمين نگاه نكردند، چه اندازه در آن از انواع گياهان آفريديم.

8 - در اين نشانه روشنى است (بر وجود خدا) ولى اكثر آنها هرگزنبوده اند.

9 - پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

زوجيت در گياهان

در آيـات گذشته سخن از اعراض كافران، از آيات تشريعى يعنى قرآن مجيد بود، و در آيـات مـورد بـحث سخن از اعراض آنها از آيات تكوينى و نشانه هاى خدا در پهنه آفرينش اسـت، آنها نه تنها، گوش جان خود را بر سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى بـسـتـنـد، بـلكـه چـشـمـهاى خود را نيز از ديدن نشانه هاى حق در اطراف خود محروم مى ساختند.

نـخـسـت مى گويد: آيا آنها به زمين نگاه نكردند چه بسيار گياهان از انواع مختلف، نر و ماده، زيبا و جالب و پرفايده در آن آفريديم( اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم ) .

در اينجا تعبير به زوج در مورد گياهان قابل دقت است، گر چه غالب مفسران زوج را به مـعـنى نوع و صنف، و ازواج را به معنى انواع و اصناف گرفته اند، ولى چه مانعى دارد كه زوج را به معنى معروفش كه قبل از هر معنى ديگر به ذهن مى آيد بگيريم و اشاره به زوجيت در جهان گياهان باشد؟!

در گـذشـته انسانها كم و بيش فهميده بودند كه بعضى از گياهان داراى نوع نر و نوع مـاده اسـت، و بـراى بـارور سـاختن گياهان از طريق تلقيح استفاده مى كردند اين مساله در مـورد درخـتـان نـخـل كـامـلا شناخته شده بود، ولى نخستين بار لينه دانشمند و گياهشناس معروف سوئدى، در اواسط قرن 18 ميلادى، موفق به كشف اين واقعيت شد كه مساله زوجيت در دنـيـاى گـيـاهـان تـقـريبا يك قانون عمومى است و گياهان نيز همانند غالب حيوانات از طريق آميزش نطفه نر و ماده بارور مى شوند و سپس ميوه مى دهند.

ولى قـرآن مـجيد قرنها قبل از اين دانشمند كرارا در آيات مختلف به زوجيت در جهان گياهان اشـاره كـرده (در آيات مورد بحث، و در سوره رعد آيه 4، و لقمان آيه 10 و سوره ق آيه 7) و اين خود يكى از معجزات علمى قرآن است.

واژه كريم در اصل به معنى هر چيز پر ارزش است، گاه در مورد انسان به كار مى رود و گـاه گياهان، و گاهى حتى نامه توصيف به كريم مى شود مانند سخن ملكه سبا در مورد نامه سليمان:( انى القى الى كتاب كريم ) (نمل - 29).

و مـنـظور از گياه كريم گياهان پرفايده است و البته هر گياهى داراى فوائدى است كه با پيشرفت علم اين حقيقت روز به روز آشكارتر مى شود.

در آيـه بعد به عنوان تاكيد و تصريح بيشتر مى فرمايد: در اين خلقت گياهان ارزشمند نشانه روشنى بر وجود خدا است( ان فى ذلك لاية )

آرى تـوجـه بـه ايـن واقـعـيـت كـه ايـن خـاك ظاهرا بى ارزش با داشتن يك تركيب معين مبدء پـيـدايـش انواع گلهاى زيبا و درختان پر ثمر و ميوه هاى رنگارنگ با خواص كاملا متفاوت اسـت بـيـانـگـر نـهـايـت قـدرت خـدا اسـت، امـا ايـن كـوردلان آنـچـنـان غافل و بى خبرند كه اين گونه آيات الهى را مى بينند، باز هم در غفلتند، چرا كه كفر و لجاج در قلب آنها رسوخ كرده لذا در پايان آيه مى فرمايد: اكثر آنها هرگز مؤ من نبوده اند( و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

يعنى اين بى ايمانى همچون يك صفت راسخ در آنها شده، و چه جاى تعجب كه از اين آيات بـهـره نگيرند، زيرا قابليت محل نيز از شرائط اصلى تاثير است همانگونه كه در مورد قرآن مى خوانيم( هدى للمتقين ) : مايه هدايت پرهيزكاران است (بقره - 2).

در آخرين آيه مورد بحث با تعبيرى كه هم نشانه تهديد است و هم تشويق، هم بيم است و هم اميد، مى فرمايد: پروردگار تو عزيز و رحيم است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

عـزيـز بـه مـعـنـى قـدرتمندى است كه شكست ناپذير است، هم توانائى بر ارائه آيات بـزرگ دارد، و هـم در هـم كـوبـنـده تـكـذيـب كـنـنـدگـان اسـت، ولى بـا ايـن حال رحيم است و رحمت واسعه اش همه جا را فرا گرفته، و بازگشت جدى بـه سوى او در يك لحظه كوتاه كافى است كه تمام نظر لطف او را متوجه انسان سازد و بر گناهان گذشته اش قلم عفو كشد.

مـمـكـن اسـت مـقدم داشتن صفت عزيز بر رحيم در اينجا به خاطر اين باشد كه اگر رحيم را مـقـدم مـى داشـت ممكن بود از آن احساس ضعف شود، اما عزيز را مقدم مى دارد تا روشن گردد كه در نهايت قدرت، بسيار مهربان است.


آيه (10) تا (15) و ترجمه

( و إذ نادى ربك موسى أن ائت القوم الظلمين ) (10)( قوم فرعون الا يتقون ) (11)( قال رب إنى أخاف أن يكذبون ) (12)( و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى فأرسل إلى هرون ) (13)( و لهم على ذنب فأخاف أن يقتلون ) (14)( قال كلا فاذهبا بايتنا إنا معكم مستمعون ) (15)

ترجمه:

10 - بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگامى كه پروردگارت موسى را ندا داد كه به سراغ آن قوم ستمگر برو.

11 - قوم فرعون، آيا آنها (از مخالفت فرمان پروردگار) پرهيز نمى كنند؟!

12 - (موسى ) عرض كرد پروردگارا من از آن بيم دارم كه مرا تكذيب كنند.

13 - و سـيـنـه ام تنگ مى شود، و زبانم به قدر كافى گويا نيست (به برادرم ) هارون نيز رسالت ده (تا مرا يارى كند).

14 - و آنـهـا (بـه اعـتـقـاد خـودشـان ) بـر مـن گـنـاهـى دارنـد مـى تـرسـم مـرا بـه قتل برسانند (و اين رسالت به پايان نرسد).

15 - فـرمـود چـنـين نيست (آنها كارى نمى توانند انجام دهند) شما هر دو با آيات ما (براى هدايت آنان ) برويد ما با شما هستيم و (سخنانتان را) مى شنويم.

تفسير:

آغاز رسالت موسى (عليها‌السلام )

گفتيم در اين سوره سرگذشت هفت تن از پيامبران بزرگ به عنوان درس آموزنده اى براى عموم مسلمانان مخصوصا مسلمانان نخستين بيان شده است.

نـخـسـت از مـوسـى (عليها‌السلام ) شـروع مـى كـنـد و بـخشهاى مختلفى از زندگى او و درگيريش را با فرعونيان تا هنگام غرق اين قوم ظالم و ستمگر شرح مى دهد.

تاكنون در سوره هاى متعددى از قرآن (سوره بقره و مائده و اعراف و يونس و اسراء و طه ) سـخن از بنى اسرائيل و موسى و فرعونيان به ميان آمده و در بعضى از سوره هاى بعد نيز در اين باره بحثهائى مى آيد.

اين بحثها گر چه بظاهر مكرر است، اما دقت در آنها نشان مى دهد كه در هر مورد روى بخش خاصى از اين سرگذشت پر ماجرا، و براى هدف مخصوصى، تكيه شده است.

فـى المـثـل آيـات مـورد بـحـث هـنـگـامى نازل شد كه مسلمانان سخت در اقليت قرار داشتند و دشمنان آنها بسيار قوى و نيرومند، به گونه اى كه هيچگونه موازنه قدرت در ميان آنها نـبـود، در ايـنـجـا لازم اسـت خـداونـد سرگذشتهاى مشابهى را از اقوام پيشين بيان كند تا بـدانند اين قدرت عظيم دشمن و ضعف ظاهرى آنها هرگز سبب شكست نخواهد شد، تا روحيه آنـهـا قـوى گـردد و بـر اسـتـقـامـت و پـافـشـارى خـود بـيـفزايند، و جالب اينكه: بعد از سـرگـذشـت هـر يـك از ايـن پـيـامـبـران هـفتگانه جمله( و ما كان اكثرهم مؤ منين و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) اكثر آنها ايمان نياوردند و پروردگار تو توانا و رحيم است تكرار شده، درست همان عبارتى كه در آغاز همين سوره در مورد پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خـوانـديـم، ايـن هـمـاهـنـگـى شـاهـد زنـده اى بـر اين حقيقت است كه ذكر اين بخش از داستانهاى انبياء به خاطر شرائط خاص روانى و اجتماعى مسلمانان در آن مقطع خاص زمانى و مشابه آن بوده است.

نـخـسـت مـى گـويـد: بـه خـاطر بياور هنگامى كه پروردگارت موسى را ندا كرد كه به سراغ آن قوم ستمگر برو( و اذ نادى ربك موسى ان انت القوم الظالمين ) .

هـمـان قـوم فـرعون، آيا آنها از ظلم و ستم و مخالفت فرمان پروردگار پرهيز نمى كنند( قوم فرعون الا يتقون ) .

ايـن نكته قابل توجه است كه تنها صفتى را از فرعونيان كه بر آن تكيه كرده ظلم است و مـى دانـيـم ظـلم معنى جامع و گسترده اى دارد كه شرك يكى از مصاديق بارز آن است،( ان الشـرك لظـلم عـظـيـم ) - لقـمـان آيـه 13) و اسـتـثـمـار و اسـتـعـبـاد بـنـى اسـرائيـل با آنهمه زجر و شكنجه نيز مصداق ديگرى از آن مى باشد، از اين گذشته آنها بـا اعـمال خلافشان قبل از هر كس بر خودشان ستم مى كردند، و به اين ترتيب مى توان هدف دعوت انبياء را در مبارزه با ظلم و ستم در تمام ابعاد خلاصه كرد!.

در ايـن هـنـگـام مـوسـى مـشـكلات عظيم خود را به پيشگاه پروردگار عرض مى كند و از او تقاضاى قوت و قدرت بيشتر براى تحمل اين رسالت عظيم مى نمايد:

عـرض كـرد پـروردگـارا! مـن از آن بـيـم دارم كـه مـرا تـكـذيـب كـنـنـد( قال رب انى اخاف ان يكذبون ) .

و پـيـش از آنـكـه بـتـوانـم رسـالتـم را بـه آخـر بـرسـانـم بـا جـار و جنجال و تكذيبهاى خود مرا از صحنه بيرون كنند، و اين بار به مقصد نرسد.

مـوسـى (عليها‌السلام ) در ذكر اين سخن كاملا حق داشت چرا كه فرعون و دار و دسته اش آنـقـدر مسلط بر اوضاع كشور مصر بودند كه احدى ياراى مخالفت با آنها را نداشت و هر گونه نغمه مخالفى را با شدت و بى رحمى سركوب مى كردند.

بعلاوه سينه من براى انجام اين رسالت وسعت كافى ندارد( و يضيق صدرى ) .

از ايـن گـذشـتـه زبـان من به قدر كافى گويا نيست (و لا ينطلق لسانى ). به همين جهت تقاضاى من اين است به (برادرم ) هارون نيز رسالت بدهى تا به همراه من مامور اداى اين رسالت گردد( فارسل الى هارون ) .

تـا بـا معاضدت يكديگر بتوانيم اين فرمان بزرگ را در برابر آن ستمگران خيره سر به اجرا در آوريم.

از همه اينها گذشته آنها بر من (به اعتقاد خودشان ) گناهى دارند (و لهم على ذنب ).

مـن يـكـى از ايـن فـرعـونـيـان سـتـمـگر را به هنگامى كه با يك مرد بنى اسرائيلى مظلوم درگير بوده با ضربه قاطع خود كشته ام.

از ايـن نـظـر مـى تـرسـم بـه عـنـوان قـصـاص مـرا بـه قتل برسانند و اين رسالت عظيم به پايان نرسد( فاخاف ان يقتلون ) .

در حقيقت موسى چهار مشكل بزرگ بر سر راه اين ماموريت بزرگ مى ديد و از خدا تقاضاى حـل آنـهـا را كـرد (مـشـكـل تـكـذيـب - مـشـكـل ضـيـق صـدر - مشكل عدم فصاحت كافى - و مشكل قصاص ).

ضـمـنـا روشـن شـد كه موسى ترسى براى شخص خود نداشت بلكه از اين بيم داشت كه قـبـل از رسـيـدن بـه مقصد از پاى درآيد، لذا از خداوند تقاضاى نيروى بيشتر براى اين مبارزه مى كند.

نوع وسيله اى كه موسى در اين زمينه از خداوند تقاضا كرد، شاهد گوياى ايـن حـقـيـقـت اسـت، او تقاضاى شرح صدر (روح وسيع و گشاده ) كرد، و همچنين تقاضاى گـشـوده شـدن هر گونه عقده از زبانش، و ماموريت دادن به برادرش هارون براى شركت در ايـن كـار بـزرگ، چـنانكه در سوره طه به صورت مشروحتر آمده است، رب اشرح لى صـدرى و يـسـر لى امـرى و احـلل عـقـدة مـن لسـانـى يـفـقـهـوا قـولى و اجـعـل لى وزيـرا مـن اهلى هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى كى نسبحك كثيرا و نـذكـرك كـثـيـرا: پـروردگـارا سـيـنـه ام را گشاده دار، و كار را بر من آسان كن، گره از زبانم بگشاى تا سخنم را درك كنند، و براى من وزيرى از خاندانم قرار ده برادرم هارون را، بـه وسـيـله او پشتم را محكم كن و در كار من شريكش گردان، تا تو را بسيار تسبيح گوئيم و تو را بسيار ياد كنيم (سوره طه آيه 25 تا 34).

خـداونـد اين تقاضاى صادقانه موسى را اجابت كرد فرمود اين چنين نيست كه بتوانند تو را به قتل برسانند و يا سينه ات تنگى كند و زبانت گره داشته باشد و گويا نگردد( قال كلا ) .

دعاى تو را در مورد برادرت نيز اجابت كردم و به او هم ماموريت دادم شما هر دو با آيات ما برويد (و فرعون و قوم گمراهش را به سوى من دعوت كنيد)( فاذهبا باياتنا ) .

و فـكـر نـكنيد من از شما دورم و جريان امر شما بر ما مخفى است، بلكه ما با شما هستيم و به خوبى مطالب را مى شنويم( انا معكم مستمعون ) .

هـرگـز شـما را تنها نخواهم گذارد و در حوادث سخت ياريتان خواهم كرد با اطمينان خاطر پيش برويد و محكم در اين راه گام برداريد.

و به اين ترتيب در ضمن سه جمله خداوند به موسى (عليها‌السلام ) اطمينان كافى داد و بـه درخـواسـتـش جـامـه عـمـل پـوشـانـيـده بـا تـعـبـيـر كـلا اطـمـيـنـان داد كـه قـدرت بـر قتل او پيدا نخواهند كرد، و نيز از نظر ضيق صدر و عدم گشايش زبان، مشكلى در كار او پـيـدا نخواهد شد، و با جمله فاذهبا باياتنا برادرش را به كمك او فرستاد و بالاخره بـا جـمـله انا معكم مستمعون به آنها وعده داد كه آنها را همه جا در زير چتر حمايت خود خواهد گرفت.

قابل توجه اينكه در آخرين جمله ضمير، به صورت جمع آورده شده و فرموده انا معكم (ما بـا شـما هستيم ) ممكن است اين تعبير اشاره به اين باشد كه در تمام جلسات و ميدانهائى كـه شـما با اين گروه جبار و طغيانگر روبرو هستيد ما حضور داريم و سخنان همه شما را مى شنويم، و شما دو برادر را يارى كرده بر آنها پيروز مى كنيم.

و ايـنـكـه بـعـضـى گـمـان كـرده انـد چـون كـلمـه مـع دليل بر حمايت و مساعدت است و اين شامل فرعونيان نمى شود اشتباه است، بلكه اين كلمه بـه مـعـنـى حـضـور دائم پروردگار در همه صحنه ها است او حتى با گنهكاران و حتى با موجودات بى جان همه جا بوده و هست و جائى از او خالى نيست.

تعبير به استماع كه گوش دادن تواءم با توجه است، نيز تاكيدى است بر اين واقعيت.


آيه (16) تا (22) و ترجمه

( فأتيا فرعون فقولا إنا رسول رب العالمين ) (16)( أن أرسل معنا بنى إسرائيل ) (17)( قال ألم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين ) (18)( و فعلت فعلتك التى فعلت و أنت من الكافرين ) (19)( قال فعلتها إذا و أنا من الضالين ) (20)( ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين ) (21)( و تلك نعمة تمنها على أن عبدت بنى إسرائيل ) (22)

ترجمه:

16 - به سراغ فرعون برويد و بگوئيد ما فرستاده پروردگار جهانيان هستيم.

17 - بنى اسرائيل را با ما بفرست.

18 - (فـرعـون ) گفت: آيا ما تو را در كودكى در ميان خود پرورش نداديم؟ و سالهائى از عمرت را در ميان ما نبودى؟

19 - و (سـرانجام ) آن كارت را (كه نمى بايست انجام دهى ) انجام دادى (و يك نفر از ما را كشتى ) و تو از كافران بودى!

20 - (موسى ) گفت: من آن كار را انجام دادم در حالى كه از بيخبران بودم.

21 - و بـه دنـبـال آن هنگامى كه از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگار من به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.

22 - آيـا ايـن مـنـتـى اسـت كـه تـو بـر مـن مـى گـذارى كـه بـنـى اسرائيل را برده خود ساخته اى؟!

تفسير:

برخورد منطقى و قاطع با فرعون

در آيـات گـذشـتـه نـخـسـتـيـن مـرحـله ماموريت موسى (عليها‌السلام ) يعنى دريافت وحى و رسالت و تقاضاى وسائل نيل به اين هدف بزرگ، پايان يافت.

بـه دنـبـال آن در آيـات مـورد بـحـث مـرحـله دوم يـعنى روبرو شدن با فرعون و گفتگوى سرنوشت سازى كه در آن ميان انجام گرفت مطرح شده.

نـخـسـت بـه عـنـوان مـقـدمـه مى فرمايد: اكنون كه همه چيز روبراه است به سراغ فرعون بـرويـد، و بـه او بگوئيد ما رسول پروردگار جهانيان هستيم( فاتيا فرعون فقولا انا رسول رب العالمين ) .

جـمـله فـاتـيا نشان مى دهد كه بايد به هر قيمتى هست با خود او تماس بگيريد، و تعبير به رسول به صورت مفرد - با اينكه هر دو پيامبر بودند - اشاره به يگانگى و وحدت دعوت آنها است، گوئى آنها دو روحند در يك بدن، با يك برنامه، و يك هدف.

و بـه دنبال بيان رسالت خود، آزادى بنى اسرائيل را مطالبه كنيد و بگوئيد ما ماموريم از تـو بـخـواهـيـم كـه بـنـى اسـرائيـل را بـا مـا بـفـرسـتـى( ان ارسل معنا بنى اسرائيل ) .

بديهى است منظور اين بوده كه زنجير اسارت و بردگى از آنها بردار تا آزاد شوند، و بتوانند با آنها بيايند، نه اينكه تقاضاى فرستادن آنها به وسيله فرعون شده باشد.

در ايـنـجـا فـرعـون زبـان بـه سـخـن گـشـود و بـا جـمـله هـائى حـسـاب شـده، و در عـيـن حال شيطنت آميز، براى نفى رسالت آنها كوشيد. نخست رو به موسى كرد و چنين گفت: آيا مـا تـو را در كـودكـى در دامـان مـهـر خـود پـرورش نـداديـم؟!( قال ا لم نربك فينا وليدا ) .

تـو را از آن امـواج خـروشـان و خـشـمـگـيـن نـيـل كـه وجودت را به نابودى تهديد مى كرد گـرفـتـيـم، دايـه هـا بـرايـت دعـوت كـرديـم، و از قـانـون مـجازات مرگ فرزندان بنى اسرائيل معافت نموديم، در محيطى امن و امان در ناز و نعمت پرورش يافتى!

و بعد از آن نيز سالهاى متمادى از عمرت در ميان ما بودى!( و لبثت فينا من عمرك سنين ) .

سـپـس به ايراد ديگرى نسبت به موسى پرداخته و مى گويد: تو آن كار مهم (كشتن يكى از قبطيان و طرفداران فرعون ) را انجام دادى( و فعلت فعلتك التى فعلت ) .

اشاره به اينكه تو چگونه مى توانى پيامبر باشى كه داراى چنين سابقه اى هستى.

و از همه اينها گذشته تو كفران نعمتهاى ما مى كنى (و انت من الكافرين ). سالها بر سر سفره ما بودى، نمك خوردى و نمكدان را شكستى!، با چنين كفران نعمت چگونه مى توانى پيامبر باشى؟

در حقيقت مى خواست با اين منطق و اين گونه پرونده سازى موسى را به پندار خود محكوم كند.

مـنـظـور از داسـتـان قـتـل هـمـان اسـت كه در سوره قصص آيه 15 آمده است كه موسى (عليها‌السلام ) دو نـفـر را كـه يـكـى از فـرعـونـيـان و ديـگـرى از بـنـى اسرائيل بود در حال جنگ و دعوا ديد، به حمايت مظلوم يعنى مرد بنى اسرائيلى برخاست و به ظالم حمله كرد، ضربه اى بر او فرود آورد كه با همان يك ضربه از پا درآمد.

مـوسـى (عليها‌السلام ) بـعد از شنيدن سخنان شيطنت آميز فرعون به پاسخ از هر سه ايـراد پـرداخت ولى از نظر اهميت پاسخ ايراد دوم فرعون را مقدم شمرد (و يا اصولا ايراد اول را درخـور پـاسـخ نـمـى دانـسـت، چـرا كـه پـرورش دادن كـسـى هـرگـز دليـل آن نـمـى شـود كـه اگـر شـخـص پرورش دهنده گمراه بود او را به راه راست هدايت نكنند).

بـه هـر حـال چـنـيـن گـفـت: مـن ايـن كـار را انـجـام دادم در حـالى كـه از بـيـخـبـران بـودم( قال فعلتها اذا و انا من الضالين )

در ايـنـجـا در مورد تعبير ضالين در ميان مفسران گفتگو بسيار شده است زيرا از يكسو مى دانـيـم كـه سـابـقـه سـوء بـراى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حـتـى قـبـل از رسـيـدن بـه مـقـام نـبـوت قـابـل قبول نيست، چرا كه موقعيت او را در افكار عمومى مـتـزلزل مـى كـنـد و هـدف بـعـثـت نـاقـص و نـاتـمـام مـى مـانـد بـه هـمـيـن دليل دامنه عصمت انبياء قبل از نبوت را نيز شامل مى شود.

و از سـوى ديـگـر بايد اين سخن پاسخى باشد كه فرعون نتواند در برابر آن سخنى بگويد.

لذا جـمـعـى از مـفسران معتقدند كه منظور از ضال در اينجا خطاى در موضوع است، يعنى من ضـربـه اى را كـه بـه آن مـرد قـطـبـى زدم بـه قـصـد قـتـل نـبـود بـلكـه بـه عـنـوان حـمـايـت از مـظـلوم بـود، و نـمـى دانـسـتـم مـنـجـر بـه قـتـل او مـى شـود، بـنـابـرايـن ضـال در ايـنـجـا بـه مـعـنـى غافل و منظور غفلت از عاقبت كار است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد مـنـظـور ايـن اسـت كـه خـطـائى در قـتـل آن مـرد ظـالم رخ نـداده چـرا كـه او مستحق بوده است، بلكه منظور اين است كه من نمى دانستم عاقبت اين كار چنين خواهد بود كه من نتوانم در مصر بمانم و مدتى از وطن آواره شوم و برنامه هايم به تاخير افتد.

ولى ظـاهـرا ايـن پـاسخى نبوده است كه موسى بتواند به فرعون بگويد، مطلبى بوده كـه مـى تـوانـسـتـه بـراى دوسـتـانـش بـيـان كـنـد نـه پـاسـخـى قابل قبول براى فرعون

تـفـسـير سومى كه شايد از جهاتى مناسبتر با مقام موسى (عليها‌السلام ) و عظمت كيان او بـاشـد ايـن اسـت كـه مـوسى (عليها‌السلام ) در اينجا يكنوع توريه به كار برده است، سخنى گفته كه ظاهرش اين بوده من در آن زمان راه حق را پيدا نكرده بودم بعدا خداوند راه حق را به من نشان داد و مقام رسالت بخشيد، ولى در باطن مقصود ديگرى داشته و آن اينكه مـن نـمـى دانـسـتـم كـه ايـن كـار مـايـه ايـن هـمـه درد سـر مـى شـود و گـرنـه اصل كار حق بود و مطابق قانون عدالت (و يا اينكه من آن روز كه اين حادثه واقع شد راه را گم كرده بودم و به آنجا رسيدم كه اين حادثه رخ داد).

و مـى دانـيـم مـنـظـور از تـوريـه ايـن اسـت كه انسان سخنى بگويد كه باطنش مطلب حقى باشد، ولى طرف مقابل از ظاهر آن چيز ديگرى استفاده كند و اين مخصوص مواردى است كه انـسـان در تـنـگـنـا قـرار بـگـيـرد كـه مـى خـواهـد دروغ نـگـويـد و در عـيـن حال، حفظ ظاهر نيز داشته باشد.

سـپـس مـوسـى اضـافـه مى كند: من به دنبال اين حادثه هنگامى كه از شما ترسيدم فرار كـردم، و خـداونـد بـه مـن عـلم و دانـش بـخشيد، و مرا از رسولان قرار داد( ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از حـكـم در اين آيه چيست؟ و آيا همان مقام نبوت است يا مقام علم و دانش و آگـاهـى؟ در مـيـان مـفـسـران گـفـتـگـو اسـت، امـا بـا تـوجـه بـه ذيل خود اين آيه كه مقام رسالت را در برابر مقام حكم قرار داده روشن مى شود چيزى غير از رسالت و نبوت است.

شـاهـد ديـگر اين موضوع آيه 79 سوره آل عمران است كه مى گويد:( ما كان لبشر ان يؤ تـيـه الله الكتاب و الحكم و النبوة ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون الله ) : براى هـيـچ انـسـانـى شـايسته نيست كه خداوند به او كتاب و حكم و نبوت بخشد، سپس به مردم بگويد غير از خدا مرا پرستش كنيد و بندگان من باشيد.

اصولا واژه حكم از نظر لغت در اصل به معنى منع كردن به منظور اصلاح است، و لذا به لگام حيوان حكمة (بر وزن صدقه ) گفته مى شود، سپس اين كلمه به بيان چيزى مطابق حكمت، اطلاق شده، و همچنين به علم و عقل نيز با همين تناسب حكم گفته اند ممكن است گفته شـود كـه از آيـه 14 سـوره قـصـص بـرمـى آيـد كـه مـوسـى قـبـل از ايـن مـاجـرا بـه مـقـام حـكم و علم رسيده بود، آنجا كه مى گويد:( و لما بلغ اشده و اسـتـوى آتـيـنـاه حـكـمـا و عـلمـا ) : هـنـگـامـى كـه موسى به حد رشد رسيد ما به او حكم و علم بخشيديم (سپس ‍ ماجراى درگيرى با مرد قبطى را در آيات بعد از آن ذكر مى كند).

در پاسخ مى گوئيم: علم و حكمت داراى مراحل مختلف است، موسى يك مرحله را قبلا يافته بود، و مرحله كاملترى را به هنگام نبوت و رسالت پيدا كرد.

سـپـس موسى به پاسخ منتى كه فرعون در مورد پرورشش در دوران طفوليت و نوجوانى بـر او گـذارد پرداخته، و با لحن قاطع و اعتراض آميزى مى گويد: آيا اين منتى است كه تـو بر من مى گذارى كه بنى اسرائيل را بنده و برده خود ساختى؟!( و تلك نعمة تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل ) .

درسـت اسـت كـه دسـت حـوادث مـرا در كـودكى به كاخ تو كشانيد و به ناچار در دامان تو پـرورش يـافـتـم و در ايـن امـر قـدرتـنـمـائى خـدا بـود، امـا بـبـيـن عامل اين ماجرا چه بود؟ چرا من در خانه پدرم و در آغوش مادرم پرورش نيافتم، چرا؟.

آيـا جـز اين بود كه تو بنى اسرائيل را به زنجير اسارت كشيدى، تا آنجا كه به خود اجـازه دادى نـوزادان پـسـر را بـه قـتـل بـرسـانى، و دختران را براى كنيزى و خدمت زنده بگذارى؟.

ايـن ظـلم بيحساب تو سبب شد كه مادرم براى حفظ جان نوزادش مرا در صندوق بگذارد، و بـه امـواج نـيل بسپارد، و خواست الهى اين بود كه آن كشتى كوچك در كنار كاخ تو لنگر بـيـندازد، آرى ظلم بى اندازه تو بود كه مرا رهين اين منت ساخت، و مرا از خانه پاك پدرم محروم ساخت و در كاخ آلوده تو قرار داد!

و بـا ايـن تـفـسـيـر ارتـبـاط ايـن پـاسـخ مـوسـى بـا سـؤ ال فـرعـون كاملا روشن مى شود. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور موسى (عليها‌السلام ) اين بوده كه اگر پرورش من نعمتى از ناحيه تو باشد در برابر آنهمه ظـلم و سـتـمى كه به بنى اسرائيل كردى، قطره اى در برابر دريا است، اين چه نعمتى است كه تو بيان مى كنى در حالى كه آنهمه ظلم و ستم در كنار آنست؟!

تـفـسـيـر سومى كه مى توان براى پاسخ موسى (عليها‌السلام ) از گفته فرعون بيان كـرد ايـن اسـت كـه: اگـر من در كاخ تو پرورش يافتم و از نعمتهاى رنگارنگ برخوردار شـدم فـرامـوش نـكـن سـازنـدگـان اصـلى آن كـاخ، بـردگـان قوم من بودند، و به وجود آورندگان آنهمه نعمت اسيران بنى اسرائيل بودند، چگونه به استفاده از دسترنج قوم من بر من منت مى نهى؟!

ايـن سـه تـفـسـيـر در عـيـن حـال بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارد هـر چـنـد تـفـسـيـر اول از بعضى جهات روشنتر به نظر مى رسد.

ضـمـنـا تـعـبـيـر بـه مـن المـرسـليـن اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه مـن تـنـهـا رسول و فرستاده خدا نيستم، قبل از من نيز پيامبران بسيار آمده اند و من يكى از آنها هستم، و تو همه را فراموش كرده اى.


آيه (23) تا (29) و ترجمه

( قال فرعون و ما رب العالمين ) (23)( قال رب السموت و الا رض و ما بينهما إ ن كنتم موقنين ) (24)( قال لمن حوله الا تستمعون ) (25)( قال ربكم و رب أبائكم الاولين ) (26)( قال إن رسولكم الذى أرسل إليكم لمجنون ) (27)( قال رب المشرق و المغرب و ما بينهما إن كنتم تعقلون ) (28)( قال لئن اتخذت إلها غيرى لا جعلنك من المسجونين ) (29)

ترجمه:

23 - فرعون گفت پروردگار عالميان چيست؟!

24 - (مـوسـى ) گـفـت پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـيـن و آنـچـه مـيـان ايـن دو اسـت، اگـر اهل يقين هستيد.

25 - (فرعون ) به اطرافيانش گفت، آيا نمى شنويد اين مرد چه مى گويد؟

26 - (موسى ) گفت پروردگار شما و پروردگار نياكان شما.

27 - (فرعون ) گفت پيامبرى كه به سوى شما فرستاده شده ديوانه است.

28 - (موسى ) گفت او پروردگار مشرق و مغرب و آنچه در ميان اين دو است مى باشد اگر شما عقل و انديشه خود را به كار مى گرفتيد.

29 - فـرعـون خـشـمـگين شد و گفت: اگر معبودى غير از من برگزينى تو را از زندانيان قرار خواهم داد.

تفسير:

تهمت جنون و تهديد به زندان

هـنـگامى كه موسى با لحن قاطع و كوبنده اى سخنان فرعون را پاسخ گفت و فرعون از ايـن نـظـر در مـانـده شـد، مـسـيـر كـلام را تـغـيـيـر داد و مـوسـى را كـه گـفـتـه بـود مـن رسـول و فرستاده رب العالمينم مورد سؤ ال قرار داد و گفت: پروردگار عالميان چيست؟( قال فرعون و ما رب العالمين ) .

بسيار بعيد است كه فرعون اين سخن را واقعا براى فهم مطلب گفته باشد بلكه بيشتر بـه نـظـر مـى رسـد كـه بـراى تـجـاهـل و تـحـقـيـر، ايـن سـؤال را مطرح كرد.

ولى بـه هـر حـال مـوسـى هـمانند همه بحث كنندگان بيدار و آگاه راهى جز اين نداشت كه مـطـلب را جـدى بـگيرد و به پاسخ جدى بپردازد، و از آنجا كه ذات خدا از دسترس افكار انسانها بيرون است، دست به دامان آثار او در پهنه آفرينش زند، و از آيات آفاقى سخن بـه مـيان آورد گفت او پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو قرار گرفته است مـى بـاشـد، اگر شما راه يقين مى پوئيد( قال رب السماوات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين ) .

آسـمـانها با آن عظمتش، و زمين با آن وسعت و گستردگى و موجودات رنگارنگش كه تو و دستگاه تو در برابر آن ذره ناچيزى بيش نيست، آفرينش پـروردگـار مـن اسـت، چـنـيـن آفريدگار و مدبر و نظم دهنده اى شايسته پرستش است نه موجود ضعيف و ناچيزى همچون تو!

تـوجه به اين حقيقت نيز لازم است كه بت پرستان معتقد بودند هر يك از موجودات اين عالم، ربـى دارد، و جـهـان را تـركـيـبى از نظامات پراكنده مى شمردند، اما سخن موسى (عليها‌السلام ) اشاره به اين حقيقت است كه اين نظام واحد كه بر مجموعه عالم هستى حكمفرما است دليل بر اين است كه رب واحدى دارد.

جـمـله ان كـنـتم موقنين ممكن است اشاره به اين مطلب باشد كه موسى مى خواهد تلويحا به فـرعـون و يـارانـش بـفـهـمـانـد كـه مـن مـى دانـم هـدف شـمـا از ايـن سـؤ ال، درك حـقـيـقـت نـيـسـت امـا اگـر در جـسـتـجـوى حـقـيـقـت بـاشـيـد و صـاحـب عـقل و شعور، همين استدلال كه كردم كافى است، كمى چشمتان را بگشائيد و ساعتى در اين آسمانهاى وسيع و زمين گسترده و آثارش بينديشيد تا دانستنيها را بدانيد و جهانبينى خود را تصحيح كنيد.

امـا فـرعـون بـا ايـن بيان محكم معلم بزرگ آسمانى، از خواب غفلت بيدار نشد، باز به اسـتـهـزاء و سـخـريـه ادامـه داد و از روش ديـريـنـه مـسـتـكبران مغرور پيروى كرد رو به اطـرافـيـان خـود كـرده گـفـت: آيـا نـمـى شـنـويـد ايـن مـرد چـه مـى گـويـد؟!( قال لمن حوله الا تستمعون ) .

پيدا است اطراف فرعون را چه افرادى گرفته اند، اشخاصى از قماش خود او، گروهى از صاحبان زر و زور و همكاران ظلم و ستم.

ابن عباس مى گويد: اطرافيان او در آنجا پانصد نفر بودند كه از خواص قوم او محسوب مى شدند.

هدفش اين بود كه اين سخن منطقى و دلنشين موسى در قلب تاريك اين گروه كـمـتـريـن اثـرى نـگـذارد، و آن را يـك سـخـن بـى مـحـتـوى كـه مـفـهـومـش قابل درك نيست معرفى كند.

ولى بـاز مـوسـى (عليها‌السلام ) بـه سـخـنان منطقى و حساب شده خود بدون هيچگونه تـرس و واهـمـه ادامـه داد و گـفـت: او پـروردگـار شـمـا و پـدران نـخـسـتـيـن شـمـا اسـت( قال ربكم و رب آبائكم الاولين ) .

در حقيقت موسى كه در مرحله نخست از آيات آفاقى شروع كرده بود در مرحله دوم به آيات انـفـسـى اشـاره كـرد و بـه اسـرار آفـريـنش در وجود خود انسانها و آثار پرورش الهى و ربـوبـيـت پـروردگـار در روح و جـسـم بـشـر پـرداخـت، تـا ايـن مـغـروران بـيـخـبـر لااقـل دربـاره خـود بـيـنـديـشـنـد و كـمـى خـود را بـشـنـاسـنـد و بـه دنبال آن، خداى خود را.

ولى فرعون به خيره سرى همچنان ادامه داد، و از مرحله استهزاء و سخريه پا را فراتر نـهـاده نـسبت جنون و ديوانگى به موسى داد و گفت: پيامبرى كه به سوى شما آمده قطعا مجنون است!( قال ان رسولكم الذى ارسل اليكم لمجنون )

همان نسبتى كه همه جباران تاريخ به مصلحان الهى مى دادند.

جالب اينكه اين فريبكار مغرور حتى حاضر نبود بگويد فرستاده ما و به سوى ما بلكه مـى گـويـد پيامبر شما كه به سوى شما فرستاده شده است، چرا كه حتى تعبير پيامبر شما جنبه سخريه داشت، سخريه اى توأ م با خود برتر بينى كه من بالاتر از آنم كه پيامبرى، براى دعوتم بيايد، و هدفش از نسبت جنون به موسى (عليها‌السلام ) اين بود كه اثر منطق نيرومند او را در افكار حاضران خنثى كند.

امـا اين نسبت ناروا در روح بلند موسى (عليها‌السلام ) اثرى نگذاشت و همچنان خط اصلى تـوحـيـد را از طـريـق آثـار خـدا در پـهـنـه آفـرينش، در آفاق و انفس، ادامه داد و گفت: او پـروردگـار مـشـرق و مـغـرب و آنـچـه در مـيـان ايـن دو اسـت مـى بـاشـد اگـر شـمـا عـقـل و انديشه خود را به كار مى گرفتيد( قال رب المشرق و المغرب و ما بينهما ان كنتم تعقلون ) .

اگر تو در محدوده كوچكى به نام مصر، يك حكومت ظاهرى دارى، حكومت واقعى پروردگار مـن تمام شرق و غرب جهان و هر چه ميان آنها است در بر گرفته، و آثارش در همه جا در جبين موجودات مى درخشد، اصولا همين طلوع و غروب خورشيد در خاور و باختر، و نظامى كه بـر آن حـاكـم اسـت، خـود نـشـانـه اى از عـظـمـت او اسـت، امـا عـيـب كـار ايـنجا است كه شما تـعـقل نمى كنيد و اصلا عادت به انديشيدن نداريد (توجه داشته باشيد كه جمله ان كنتم تـعـقـلون اشـاره بـه هـمـيـن اسـت كـه شـمـا اگـر بـرنـامـه تعقل در گذشته و حال در زندگانيتان بود اين حقيقت را درك مى كرديد).

در واقـع موسى (عليها‌السلام ) نسبت جنون را به طرز زيبائى پاسخ گفت كه من ديوانه نـيـستم، ديوانه و بى عقل كسى است كه اين همه آثار پروردگار را نمى بيند، و اين همه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار!

درسـت اسـت كـه مـوسى (عليها‌السلام ) نخستين بار اشاره به تدبير آسمانها و زمين كرد ولى از آنـجـا كـه آسـمـان بـسـيار بالا است و زمين، بسيار اسرارآميز، لذا در آخرين مرحله انـگـشـت روى نـقطه اى گذاشت كه هيچكس را ياراى انكار آن نيست، و انسان همه روز با آن سـر و كـار دارد، و آن نـظـام طـلوع و غروب آفتاب و برنامه دقيقى كه در آن وجود دارد، و احدى نمى تواند ادعا كند من تنظيم كننده آنم.

تـعـبـيـر بـه مـا بـينهما (آنچه ميان اين دو است ) اشاره به وحدت و ارتباط در ميان شرق و غرب است همانگونه كه اين تعبير در مورد آسمانها و زمين نيز چنين بود، و در مورد ربكم و رب آبائكم الاولين نيز ارتباط و وحدت نسلها را بيان مى كند.

اين منطق نيرومند و شكست ناپذير، فرعون را سخت خشمگين ساخت و سرانجام به حربه اى مـتـوسـل شـد كـه هـمـه زورمـنـدان بـى مـنـطـق بـه هـنـگـام شـكـسـت و نـاكـامـى بـه آن مـتـوسـل مـى شـونـد و چـنين گفت: اگر معبودى غير من انتخاب كنى تو را از زندانيان قرار خواهم داد( قال لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين ) .

من اين سخنان تو را نمى فهمم، همين مى دانم كه يك اله و معبود بزرگ وجود دارد و آن منم! و هر كس غير از اين بگويد محكوم به مرگ، يا زندان مرگ آفرين است!.

بـعـضـى از مـفـسـران مـعتقدند كه الف و لام در المسجونين الف و لام عهد است، و اشاره به زنـدان مـخـصـوصـى اسـت كه هر كس را به آن مى افكندند، براى هميشه در آن مى ماند تا جنازه او را از زندان بيرون آورند.

در واقـع فـرعـون با اين سخن تند و تهديد ظالمانه مى خواست موسى (عليها‌السلام ) را خـامـوش كـنـد چـرا كـه ادامـه ايـن بـحـثـهـا سـبب بيدارى مردم مى شد، و براى جباران چيزى خطرناكتر از بيدارى و هشيارى مردم نيست!.


آيه (30) تا (37) و ترجمه

( قال او لو جئتك بشى ء مبين ) (30)( قال فات به إن كنت من الصادقين ) (31)( فالقى عصاه فإذا هى ثعبان مبين ) (32)( و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين ) (33)( قال للملا حوله إن هذا لسحر عليم ) (34)( يريد ان يخرجكم من ارضكم بسحره فما ذا تأمرون ) (35)( قالوا أرجه و أخاه و ابعث فى المدائن حاشرين ) (36)( يأ توك بكل سحار عليم ) (37)

ترجمه:

30 - (موسى ) گفت: حتى اگر نشانه آشكارى براى رسالتم براى تو بياورم؟

31 - گفت: اگر راست مى گوئى آنرا بياور!

32 - در اين هنگام موسى عصاى خود را افكند و مار عظيم و آشكارى شد.

33 - و دسـت خـود را در گـريـبـان فـرو بـرد و بيرون آورد در برابر بينندگان سفيد و روشن بود.

34 - (فرعون ) به گروهى كه اطراف او بودند گفت: اين ساحر آگاه و ماهرى است!.

35 - او مى خواهد شما را از سرزمينتان با سحرش بيرون كند شما چه نظر مى دهيد؟

36 - گفتند: او و برادرش را مهلت ده و به تمام شهرها ماموران براى بسيج اعزام كن.

37 - تا هر ساحر ماهرى را نزد تو آورند.

تفسير:

كشور شما در خطر است به پاخيزيد!

در آيـات قـبـل ديـديـم كه چگونه موسى (عليها‌السلام ) برترى خود را از نظر منطق بر فـرعـون حـفـظ كـرد، و بـه حـاضـران نـشـان داد كـه تـا چـه حـد آئيـن او مـتـكى به منطق و عقل اوست، و ادعاى فرعون، سست و واهى است، گاهى مسخره كردن، گاه نسبت جنون دادن و سرانجام تكيه بر قدرت و تهديد به زندان و مرگ نمودن.

ايـنـجـا اسـت كه صحنه برمى گردد و موسى (عليها‌السلام ) نيز بايد روش تازه اى در پيش گيرد كه فرعون در اين صحنه نيز ناتوان و درمانده شود.

موسى نيز بايد تكيه بر قدرت كند قدرتى الهى كه از معجزه اى چشمگير سرچشمه مى گـيـرد، رو بـه سـوى فـرعـون كـرد و گـفت: آيا اگر من نشانه آشكارى براى رسالتم ارائه دهم باز مرا زندان خواهى كرد؟!( قال ا و لو جئتك بشى ء مبين ) .

فـرعـون در ايـنـجـا سـخـت در بن بست واقع شد چرا كه موسى (عليها‌السلام ) اشاره سر بـسـتـه اى بـه يـك برنامه فوق العاده كرده و فكر حاضران را متوجه خود ساخته است، اگـر فـرعـون بخواهد سخن او را ناديده بگيرد همه بر او اعتراض مى كنند، و مى گويند بايد بگذارى موسى (عليها‌السلام ) كار مهمش را ارائه دهد، اگر توانائى داشته باشد كه معلوم مى شود، نمى توان با او طرف شد، و الا گزافه گوئيش آشكار مى گردد، در هر حال نمى توان از اين سخن موسى (عليها‌السلام ) به سادگى گذشت.

نـاچـار گـفـت اگـر راسـت مـى گـوئى آن را بـيـاور!( قال فات به ان كنت من الصادقين ) .

در اين هنگام موسى (عليها‌السلام ) عصائى را كه به دست داشت افكند، و (به فرمان پروردگار) مار عظيم و آشكارى شد( فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين )

سپس دست خود را در گريبان فرو برد و بيرون آورد ناگهان در برابر بينندگان سفيد و روشن بود!( و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين ) .

در حـقـيـقـت ايـن دو مـعـجزه بزرگ، يكى مظهر بيم بود و ديگرى مظهر اميد اولى مناسب مقام انـذار اسـت، و دومـى بـشـارت، يكى بيانگر عذاب الهى است و ديگرى نور است و نشانه رحمت، چرا كه معجزه بايد هماهنگ با دعوت پيامبر باشد.

ثعبان به معنى مار عظيم است كه از آن در فارسى تعبير به اژدها مى شود.

راغب در مفردات احتمال داده كه اين واژه از ماده ثعب به معنى جريان آب گرفته شده باشد، زيرا حركت اين حيوان به نهرهائى شباهت دارد كه به صورت مارپيچ حركت مى كند.

تـعـبـيـر بـه مـبـيـن مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت بـاشـد كـه راسـتـى عـصـا تـبـديل به مار عظيم شده بود و چشمبندى و تردستى و عملى همچون سحر ساحران در كار نبود.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه در ايـنـجا تعبير به ثعبان شده، و در آيه 10 سوره نـمـل و 31 قـصص تعبير به جان (مارهاى كوچكى كه با سرعت و چابكى حركت مى كنند) و در سوره طه آيه 20 تعبير به حية (به معنى مار است و از ماده حيات گرفته شده ).

ايـن تفاوت تعبيرها در بدو نظر سؤ ال انگيز است، ولى در واقع براى بيان يكى از دو مطلب است: ممكن است اشاره به حالات مختلف آن مار باشد كه در آغاز عصا به صورت مار كـوچـك و بـاريـكـى در مـى آمـد و تـدريـجـا بـزرگ مـى شـد و مبدل به اژدهائى مى گشت.

و يا اينكه هر يك از اين لغات سه گانه به يكى از خصائص آن مار اشاره مى كند ثعبان اشـاره به عظمت آن، و جان اشاره به سرعت و چابكى، و حية اشاره به زنده بودن آن مى باشد.

فرعون از مشاهده اين صحنه سخت جا خورد و در وحشت عميقى فرو رفت اما براى حفظ قدرت شـيـطـانـى خويش كه با ظهور موسى (عليها‌السلام )، سخت به خطر افتاده بود و همچنين بـراى حـفـظ اعـتقاد اطرافيان و روحيه دادن به آنها در صدد توجيه معجزات موسى برآمد، نـخـسـت بـه اطـرافـيـان خـود چـنـيـن گـفـت: ايـن مـرد سـاحـر آگـاه و مـاهـرى اسـت!( قال للملا حوله ان هذا لساحر عليم )

هـمـان كـسـى را كـه تا چند لحظه قبل مجنونش مى خواند اكنون به عنوان عليم از او نام مى برد! و چنين است راه و رسم جباران كه گاه در يك جلسه چندين بار چهره عوض مى كنند، و هر زمان براى رسيدن به مقصد خود به دستاويز تازه اى متشبث مى شوند.

فرعون فكر مى كرد چون در آن زمان سحر رايج بود، اين اتهام و برچسب بهتر از هر چيز به موسى بعد از نشان دادن اين معجزات مى چسبد.

سـپـس بـراى ايـنـكـه جـمـعـيـت را بر ضد او بسيج كند چنين ادامه داد: او مى خواهد شما را از سرزمينتان با سحرش بيرون كند!( يريد ان يخرجكم من ارضكم بسحره ) .

شما چه مى انديشيد و چه دستور مى دهيد؟!( فماذا تأمرون ) .

اين همان فرعونى است كه قبلا تمام مصر را ملك مسلم خود مى دانست، و مى گفت: اليس لى ملك مصر: آيا حكومت و مالكيت اين سرزمين مصر از آن من نيست؟ اكنون كه پايه هاى تخت خود را لرزان مى بيند، مالكيت مطلقه اين سرزمين را به كلى فراموش كرده، و آنرا ملك مردم مى شمرد مى گويد: سرزمين شما به خطر افتاده، چاره اى بينديشيد!

فـرعـونـى كـه تـا يـكـسـاعت پيش از اين حاضر نبود گوش به سخن كسى بدهد و هميشه فـرمـان دهـنـده مـطـلق العـنـان بـود و آمـر بـلا منازع، اكنون چنان درمانده شده است كه به اطرافيان مى گويد شما چه امر مى كنيد؟! مشورتى بسيار عاجزانه و از موضع ضعف!.

از آيـه 110 سـوره اعـراف چـنـيـن بـرمـى آيـد كـه اطـرافـيان نيز در ميان خود به مشورت پـرداخـتـنـد، و آنـچنان دستپاچه شده بودند كه قدرت تفكر را از دست داده و هر يك رو به ديگرى مى كرد و مى گفت: تو چه دستور مى دهى؟!

آرى چـنـيـن اسـت سـنت جباران در هر عصر و هر زمان، به هنگامى كه بر اوضاع مسلطند همه چيز را مال خود مى شمرند، و همه را بردگان خويش، و جز منطق استبداد چيزى نمى فهمند.

اما به هنگامى كه پايه هاى تخت بيدادگرى خود را لرزان و حكومت خويش را در خطر بينند مـوقـتـا از تخت استبداد پائين آمده دست به دامن مردم و آراء و افكار آنها مى شوند، مملكت را مـمـلكـت مـردم، و آب و خـاك را از آنان دانسته، و آراء آنها را محترم مى شمرند، اما با فرو نشستن طوفان باز همان كاسه است و همان آش.

در عـصر و زمان خود نيز باز مانده سلاطين پيشين را ديديم كه چگونه زمانى كه دنيا به كـامـش مـى گـشـت سـراسـر كـشـور را مـلك طـلق خـود مـى دانـسـت، و حـتـى بـه كـسانى كه مـايـل نـبودند در حزب او وارد شوند فرمان خروج از مملكت مى داد كه زمين خدا وسيع است و هر كجا مى خواهيد برويد، اينجا همين برنامه است كه من مى گويم و لا غير! اما ديديم به هـنـگـام وزيـدن طـوفـان انقلاب تا چه حد در پيشگاه مردم سر تعظيم فرود آورد و حتى از گـنـاهـان گـذشته خويش توبه و تقاضاى عفو كرد، ولى در برابر مردمى كه ساليان دراز او را به خوبى شناخته بودند، سودى نداد.

بـعـد از مشورتها سرانجام اطرافيان به فرعون گفتند: موسى و برادرش را مهلتى ده و در كار آنها عجله مكن و به تمام شهرهاى مصر ماموران براى بسيج اعزام كن( قالوا ارجه و اخاه و ابعث فى المدائن حاشرين ) .

تـا هـر سـاحـر مـاهـر و كـهـنـه كـارى را نـزد تـو آورنـد (يـاءتـوك بـكـل سـحـار عـليـم ). در واقـع اطـرافـيـان فـرعـون يـا اغـفـال شـدند و يا آگاهانه تهمت او را به موسى پذيرا گشتند، و برنامه را چنين تنظيم كـردنـد كـه او سـاحـر اسـت، و در مـقـابـل ساحر بايد دست به دامان سحار يعنى ساحران ماهرترى زد!

و گـفـتـنـد خـوشـبـخـتـانه در كشور پهناور مصر، اساتيد فن سحر بسيارند، اگر موسى سـاحـر اسـت مـا سـحـار در بـرابر او قرار مى دهيم، و آنقدر ساحران وارد به فوت و فن سحر را جمع مى كنيم تا راز موسى را افشا كنند!

حاشرين از ماده حشر به معنى بسيج كردن گروهى از مردم به سوى ميدان جنگ يا مانند آن اسـت، و بـه ايـن تـرتـيب ماموران مى بايست ساحران را به هر قيمتى كه ممكن است براى مبارزه با موسى (عليها‌السلام ) بسيج كنند.


آيه (38) تا (42) و ترجمه

( فجمع السحرة لميقات يوم معلوم ) (38)( و قيل للناس هل أنتم مجتمعون ) (39)( لعلنا نتبع السحرة إن كانوا هم الغالبين ) (40)( فلما جاء السحرة قالوا لفرعون أ ئن لنا لا جرا إن كنا نحن الغالبين ) (41)( قال نعم و إنكم إذا لمن المقربين ) (42)

ترجمه:

38 - سرانجام ساحران براى وعده گاه روز معينى جمع آورى شدند.

39 - و به مردم گفته شد آيا شما نيز (در اين صحنه ) اجتماع مى كنيد.

40 - تا اگر ساحران پيروز شوند ما از آنان پيروى كنيم.

41 - هـنـگـامـى كه ساحران آمدند، به فرعون گفتند: آيا اگر پيروز شويم پاداش مهمى خواهيم داشت؟

42 - گفت آرى، و شما در اين صورت از مقربان خواهيد بود!

تفسير:

ساحران از همه جا گرد آمدند

در اين آيات صحنه ديگرى از اين داستان پر ماجرا نشان داده مى شود:

به دنبال پيشنهاد اطرافيان فرعون جمعى از ماموران زبده به شهرهاى مختلف مصر روان شـدنـد و در هـر جـا ساحران ماهر را جستجو كردند سرانجام جمعيت ساحران براى وعده گاه روز معين جمع آورى شدند( فجمع السحرة لميقات يوم معلوم ) .

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر آنـهـا را بـراى چـنـان روزى از قـبـل آمـاده كـردنـد تـا در مـوعـد مـعـيـن بـه مـيـدان مـبـارزه گسيل شوند.

مـنـظـور از يـوم معلوم آنچنان كه از آيات سوره اعراف استفاده مى شود يكى از روزهاى عيد مـعـروف مـصـريان بوده كه موسى (عليها‌السلام ) آن را براى مبارزه تعيين كرد، و هدفش اين بود كه مردم فرصت بيشترى براى حضور در صحنه داشته باشند، زيرا اطمينان به پـيـروزى خـود داشـت، و مـى خـواسـت قدرت آيات الهى، و ضعف فرعون و دستيارانش بر همگان آشكار گردد، و نور ايمان در دلهاى گروه بيشترى بدرخشد.

از مـردم نـيـز بـراى حضور در اين ميدان مبارزه دعوت شد: و به مردم گفته شد آيا شما در اين صحنه اجتماع مى كنيد؟!( و قيل للناس هل انتم مجتمعون ) .

ايـن تعبير نشان مى دهد كه ماموران فرعون در اين زمينه بسيار حساب شده كار مى كردند، آنها مى دانستند اگر مردم را اجبار به حضور كنند، ممكن است واكنش منفى نشان دهند، چرا كه هـر كـس فـطـرتـا از اجـبـار گـريـزان اسـت، لذا گـفـتـنـد چـنـانـكـه تمايل داشته باشيد در اين جلسه حضور پيدا كنيد و قطعا اين طرز بيان افراد زيادترى را به آن جلسه كشانيد.

و بـه مـردم گـفـتـه شـد هـدف ايـن اسـت كـه اگـر ساحران پيروز شوند كه پيروزى آنها پيروزى خدايان ما است ما از آنان پيروى كنيم، و آنچنان صحنه را گـرم و داغ نـمـائيـم كـه دشمن خدايان ما براى هميشه از ميدان بيرون رود!( لعلنا نتبع السحرة ان كانوا هم الغالبين ) .

روشـن اسـت كـه وجـود تماشاچيان بيشتر كه ارتباط و پيوند با يك طرف مبارزه دارند هم مايه دلگرمى آنها است و به آنها روحيه مى دهد، و هم سبب مى شود كه آنان نهايت كوشش خـود را به كار گيرند، و هم در موقع پيروزى توانائى دارند چنان جنجالى بر پا كنند كـه حـريـف بـراى هـمـيـشـه مـنـزوى شـود، و هـم مـى تـوانـنـد از آغـاز مـبـارزه در طـرف مقابل ايجاد وحشت كنند.

آرى مـامـوران فـرعون با اين اميدها مايل بودند مردم را در صحنه حاضر كنند و موسى نيز حـضـور چنين جمعى را از خدا مى خواست كه بتواند منظور خود را به عاليترين وجهى پياده كند.

ايـنـهـا هـمه از يكسو، از سوى ديگر هنگامى كه ساحران نزد فرعون آمدند و او را سخت در تـنـگنا ديدند به اين فكر افتادند كه برترين بهره گيرى را كرده و امتيازهاى مهمى از او بـگـيـرنـد، بـه فـرعـون گـفـتـنـد: آيـا بـراى مـا پـاداش قابل ملاحظه اى خواهد بود اگر پيروز شويم( فلما جاء السحرة قالوا لفرعون ءان لنا لاجرا ان كنا نحن الغالبين ) .

فـرعـون كـه سخت در اين بن بست گرفتار و درمانده بود حاضر شد برترين امتيازها را به آنها بدهد، بلا فاصله گفت: آرى هر چه بخواهيد مى دهم، بعلاوه شما در اين صورت از مقربان درگاه من خواهيد بود!( قال نعم و انكم اذا لمن المقربين ) .

در واقـع فـرعـون بـه آنـهـا گـفـت شـمـا چـه مـى خـواهـيـد؟ يـا مال است و يا مقام من هر دو را در اختيار شما مى گذارم!

ايـن تـعـبـيـر نـشـان مى دهد كه قرب به فرعون تا چه حد در آن محيط و جامعه داراى اهميت بـوده كـه او بـه عـنـوان يـك پـاداش بـزرگ از آن يـاد مـى كند، و در حقيقت پاداشى از اين بالاتر نيست كه انسان به قدرت مطلوبش نزديك گردد.

اگر گمراهان قرب فرعون را برترين پاداش مى شمردند، خدا پرستان آگاه پاداشى را بالاتر از قرب پروردگار نمى شمرند، حتى بهشت با تمام نعمتهايش را با يك جلوه ذات پاك او، معامله نمى كنند.

بـه هـمـيـن دليـل شـهـيـدان راه الله كـه بـايـد بـرتـريـن پـاداشها را در برابر آن ايثار بـزرگـشان دريافت دارند به گواهى قرآن پاداش قرب الهى را مى يابند، و تعبير عند ربهم شاهد گوياى اين واقعيت است.

و نـيـز بـه هـمـيـن دليـل هـر مؤ من پاكدل به هنگام انجام عبادت تنها چيزى را كه مى طلبد قربة الى الله است.


آيه (43) تا (51) و ترجمه

( قال لهم موسى ألقوا ما أنتم ملقون ) (43)( فأ لقوا حبالهم و عصيهم و قالوا بعزة فرعون إنا لنحن الغالبون ) (44)( فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما يأ فكون ) (45)( فالقى السحرة ساجدين ) (46)( قالوا أمنا برب العالمين ) (47)( رب موسى و هرون ) (48)( قـال امـنـتـم له قبل أ ن اذن لكم إ نه لكبيركم الذى علمكم السحر فلسوف تعلمون لا قطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف و لا صلبنكم أجمعين ) (49)( قالوا لا ضير إنا إلى ربنا منقلبون ) (50)( إنـا نـطـمـع أن يـغـفـر لنـا ربـنـا خـطـايـانـا أن كـنـا أ ول المؤ منين ) (51)

ترجمه:

43 - (روز مـوعـود فـرا رسـيـد و هـمـگى جمع شدند، موسى رو به ساحران كرد و) گفت: آنچه را مى خواهيد بيفكنيد، بيفكنيد!

44 - آنها طنابها و عصاهاى خود را افكندند و گفتند به عزت فرعون، قطعا پيروزيم!

45 - سـپـس مـوسـى عـصـايـش را افـكـنـد، نـاگـهـان تـمـام وسايل دروغين آنها را بلعيد!

46 - ساحران همگى فورا به سجده افتادند.

47 - گفتند ما به پروردگار عالميان ايمان آورديم.

48 - پروردگار موسى و هارون.

49 - (فرعون ) گفت: آيا به او ايمان آورديد پيش از آن كه به شما اجازه دهم؟! مسلما او بزرگ و استاد شما است كه به شما سحر آموخته، اما به زودى خواهيد دانست كه دستها و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم، و همه شما را به دار مى آويزم.

50 - گـفـتند: مهم نيست (هر كار از دستت ساخته است بكن ) ما به سوى پروردگارمان باز مى گرديم.

51 - مـا امـيـدواريم پروردگارمان خطاهاى ما را به بخشد، كه ما نخستين ايمان آورندگان بوديم.

تفسير:

نور ايمان در قلب ساحران درخشيدن گرفت

هـنـگـامـى كه ساحران قول و قرارهاى خود را با فرعون گذاردند او وعده پاداش و تقرب بـه درگـاهـش بـه آنـان داد و آنـهـا را دلگـرم و مـطـمـئن سـاخـت، بـه دنـبـال تـهـيـه مـقـدمـات كار رفتند، و در خلال مدتى كه فرصت داشتند، طنابها و عصاهاى بسيار فراهم ساختند كه ظاهرا درون آنها را خالى كرده و ماده شيميائى مخصوصى (همچون جيوه ) كه در برابر تابش آفتاب سبك و فرار مى شود در آن ريختند.

سـرانـجـام يوم موعود فرا رسيد، و انبوه عظيمى از مردم در آن صحنه جمع شدند تا شاهد ايـن مـبـارزه تـاريـخى باشند، فرعون و اطرافيانش از يكسو و ساحران از سوى ديگر، و موسى و برادرش هارون از سوى سوم، در آنجا حضور يافتند.

امـا هـمـانـگـونـه كه معمول قرآن است، اين مقدمات را كه از لابلاى بحثهاى آينده روشن مى شود حذف كرده وارد اصل سخن مى گردد، در اينجا به ترسيم اين صحنه سرنوشت ساز پـرداخـته مى گويد: موسى رو به سوى ساحران كرد و گفت: آنچه را مى خواهيد بيفكنيد بيفكنيد و هر چه داريد به ميدان آوريد( قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون ) .

از آيه 115 سوره اعراف استفاده مى شود اين سخن را موسى هنگامى گفت كه ساحران به او گفتند آيا تو پيشقدم مى شوى و مى افكنى يا ما؟!.

ايـن پـيـشـنـهـاد مـوسـى (عليه‌السلام ) كه از اطمينان خاطر او به پيروزى سرچشمه مى گرفت و دليل خونسردى او در برابر انبوه عظيم دشمنان و حاميان سرسخت فرعون بود، نـخـسـتـيـن ضـربـه را بـر پيكر ساحران وارد ساخت و نشان داد كه موسى از آرامش روانى خاصى بهره مند است و به جاى ديگرى دل بسته و پشتگرم است.

سـاحـران كـه غـرق غـرور و نـخـوت بودند و حداكثر توان خود را به كار گرفته و به پيروزى خود اميدوار بودند طنابها و عصاهاى خود را افكندند و گفتند: به عزت فرعون ما قطعا پيروزيم!( فالقوا حبالهم و عصيهم و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون ) .

آرى آنـهـا هـمـانـنـد هـمـه متملقان چاپلوس با نام فرعون شروع كردند و تكيه بر قدرت پوشالى او نمودند.

در ايـن هـنـگـام چـنـانـكـه قرآن در جائى ديگر بيان كرده، عصاها و طنابهاى مخصوص به صـورت مـارهـاى كـوچـك و بـزرگ بـه حركت در آمدند (سوره طه آيه 66)، آنها مخصوصا بخشى از وسائل سحر خود را از عصاها انتخاب كرده بودند

تـا بـه پـندارشان با عصاى موسى رقابت كنند و طنابها را هم بر آن افزوده بودند كه برترى خود را به ثبوت رسانند!

در ايـن هـنـگـام غـريـو شـادى از مـردم برخاست و برق اميد در چشمان فرعون و اطرافيانش درخشيدن گرفت، به گونه اى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند و از مشاهده اين صحنه لذت بخش به وجد و سرور آمده بودند!.

اما موسى چندان مهلت نداد كه اين وضع ادامه يابد، جلو آمد و عصاى خود را افكند ناگهان ثـعـبـان و مـار عـظـيـمـى شـد و بـا سـرعـت شـروع بـه بـلعـيـدن وسائل دروغين ساحران كرد! و آنها را يكى بعد از ديگرى در كام خود فرو برد!( فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما يافكون ) .

در اينجا نخست سكوت زود گذرى بر مردم حكم فرما شد، دهانها از تعجب بازماند چشمها از حـركـت ايـسـتـاد، گـوئى در آنـجـا خـشـك شـده بـودنـد، ولى بـه زودى جـاى اين سكوت را فـريـادهـاى وحـشـتـنـاك گـرفـت، گروهى پا به فرار گذاشتند، گروهى منتظر بودند پايان كار به كجا مى رسد، و جمعى بى هدف فرياد مى كشيدند و دهان ساحران از تعجب بازمانده بود.

در ايـنجا همه چيز عوض شد، ساحران كه تا آن لحظه در خط شيطنت و همكارى با فرعون و مـبـارزه بـا مـوسـى (عليها‌السلام ) قرار داشتند يك مرتبه به خود آمدند و چون از تمام ريزه كاريها و فوت و فن سحر با خبر بودند، يقين پيدا كردند كه اين مـسـاله قـطـعـا سـحـر نـيـسـت، ايـن يك معجزه بزرگ الهى است ناگهان همه آنها به سجده افتادند( فالقى السحرة ساجدين ) .

جـالب ايـنكه قرآن تعبير به القى مى كند كه مفهومش افكنده شدند مى باشد، اشاره به ايـنكه آنچنان تحت تاثير جاذبه معجزه موسى (عليها‌السلام ) قرار گرفتند كه گوئى بى اختيار بر زمين افتاده و سجده كردند.

و هـمراه با اين عمل كه دليل روشن ايمان آنها بود با زبان نيز گفتند: ما به پروردگار عالميان ايمان آورديم!( قالوا آمنا برب العالمين ) .

و بـراى ايـنـكه جاى هيچ ابهام و ترديد باقى نماند و فرعون نتواند اين سخن را تفسير ديگرى كند، اضافه كردند به پروردگار موسى و هارون( رب موسى و هارون ) .

و ايـن نشان مى دهد كه برنامه افكندن عصا و گفتگوى با ساحران را هر چند موسى انجام داد اما برادرش هارون در كنار او ايستاده و آماده هر گونه پشتيبانى از برادر بود.

ايـن دگـرگونى عجيب كه در روحيه ساحران پيدا شد، و در يك لحظه كوتاه از ظلمت مطلق بـه روشـنائى خير كننده اى گام نهادند، و به تمام منافعى كه از فرعون انتظار داشتند پـشـت پـا زدنـد - سهل است - جان خود را نيز به خطر افكندند، همه به خاطر اين بود كه آنـهـا عـلم و دانـشـى داشـتـنـد، و در پـرتـو آن تـوانـسـتـنـد حـق را از باطل بشناسند و دست به دامن حق زنند.

آنـهـا بـاقـيـمـانـده راه را بـا پـاى عـقـل نـمى پيمودند كه بر مركب راهوار عشق سوار شده بودند، و بوى گلشان آنچنان مست كرده بود كه دامن از دست داده بودند، و خواهيم ديد به همين دليل در برابر شديدترين تهديدهاى فرعون شجاعانه ترين استقامت را نشان دادند!.

در حـديـثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: ما من قلب الا بين اصبعين مـن اصـابع الرحمان ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه: هر دلى در پنجه قدرت خداوند رحمان اسـت، اگـر بخواهد آن را به راه راست مى دارد و اگر اراده كند منحرف مى سازد (بديهى اسـت خـواسـت خـدا در ايـن دو مـرحله از آمادگيهاى افراد سرچشمه مى گيرد، و اين توفيق و سلب توفيق به خاطر زمينه هاى مختلف دلها است و بى حساب نيست ).

در ايـن هـنـگـام فـرعون كه از يكسو روحيه خود را پاك باخته بود، و از سوى ديگر تمام قدرت و موجوديت خويش را در خطر مى ديد، و مخصوصا مى دانست ايمان آوردن ساحران چه تاثير عميقى در روحيه مردم خواهد گذارد و ممكن است گروه عظيمى به پيروى از ساحران به سجده بيفتند، به گمان خود دست به ابتكار تازه اى زد رو به ساحران كرد و گفت: آيـا بـه او ايـمـان آورديـد پـيـش از آنـكـه مـن بـه شـمـا اجـازه دهـم( قال آمنتم له قبل ان آذن لكم ) .

او كـه سـاليـان دراز بـر تخت استبداد تكيه كرده بود نه تنها انتظار داشت كه مردم بى اذن او عـمـلى انـجـام نـدهـنـد بـلكـه انـتـظـارش ايـن بـود كـه قـلب و عـقـل و فـكـر مردم نيز به اختيار و اجازه او باشد تا او فرمان ندهد نينديشند!، و تا اجازه ندهد تصميم نگيرند!

و چنين است راه و رسم جباران.

ايـن مـغرور سركش حاضر نبود حتى نام پروردگار يا نام موسى را بر زبان جارى كند، بلكه تنها با ضمير له كه در اينجا به منظور تحقير است اكتفا مى كرد.

ولى فرعون به اين هم قناعت نكرد، و دو جمله ديگر گفت تا هم موقعيت خويش را به پندار خـود تـثـبيت كند، و هم جلو افكار بيدار شده مردم را سد نمايد و بار ديگر به خواب فرو بـرد: نـخـسـت سـاحـران را متهم ساخت كه اين يك تبانى و توطئه قبلى است كه ميان شما و مـوسـى صـورت گـرفـتـه، تـوطئه اى است بر ضد تمام مردم مصر! گفت: او بزرگ و اسـتـاد شـمـا است كه به شما سحر آموخته، و شما همگى سخر را از مكتب او فرا گرفته ايد!( انه لكبيركم الذى علمكم السحر ) .

شما با قرار قبلى اين صحنه سازى را به وجود آورده ايد تا ملت بزرگ مصر را گمراه سـازيد و زير سيطره حكومت خود درآوريد!، شما مى خواهيد صاحبان اصلى اين كشور را از شهر و ديارشان آواره كنيد و بردگان را بجاى آن بنشانيد.

امـا من به شما اجازه نخواهم داد كه در اين توطئه پيروز شويد، من اين توطئه را در نطفه خفه مى كنم! به زودى خواهيد دانست شما را چنان مجازاتى مى كنم كه درس عبرتى براى همگان گردد، دستها و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم (دست راست و پاى چپ يا دسـت چـپ و پـاى راسـت ) و هـمـگـى را بـدون استثناء به دار مى آويزم!( فلسوف تعلمون لاقطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف و لاصلبنكم اجمعين ) .

يـعنى نه تنها همه شما را به قتل مى رسانم بلكه قتلى توأ م با زجر و شكنجه آنهم در مـلا عـام و بـر فـراز درخـتان بلند نخل، زيرا بريدن دست و پا به طور مخالف سبب مى شود كه احتمالا انسان ديرتر بميرد و زجر و شكنجه بيشتر شود.

و چـنـين است طريقه زمامداران زورگو و ستمكار در هر عصر و زمان نخست مردان مصلح الهى را متهم به توطئه بر ضد مردم مى كنند، و پس از استفاده از حربه تهمت، حربه شمشير را به كار مى برند، تا موقعيت حقطلبان و پشتوانه مردمى آنها نخست تضعيف شود، سپس آنها را از سر راه خود بردارند.

اما فرعون در اينجا كور خوانده بود، زيرا ساحران يك لحظه پيش، و مؤ منان اين لحظه، آنچنان قلبشان به نور ايمان روشن شده بود و در آتش عشق خدا داغ گشته بودند كه اين تـهـديد فرعون را در حضور جمعيت به طرز بسيار قاطعى پاسخ گفتند و نقشه شيطانى او را نقش بر آب كردند.

گـفـتـنـد: هـيـچ مـانـعى ندارد، و هيچگونه زيانى از اين كار به ما نخواهد رسيد هر كار مى خـواهـى بـكـن مـا بـه سـوى پـروردگـارمان باز مى گرديم( قالوا لا ضير انا الى ربنا منقلبون ) .

تـو بـا ايـن كـار نه تنها چيزى از ما كم نمى كنى، بلكه ما را به لقاى معشوق حقيقى و مـعبود واقعى مى رسانى، آن روز كه اين تهديدها در ما اثر مى گذاشت ما خويشتن را نمى شناختيم، با خداى خود آشنا نبوديم، و راه حق را گم كرده در بيابان زندگى سرگردان بوديم، اما امروز گم شده خود را يافته ايم، هر كار مى توانى بكن!

سـپس افزودند ما در گذشته گناهانى مرتكب شده ايم و در اين صحنه سردمدار مبارزه با پـيـامبر راستين خدا موسى (عليها‌السلام ) شديم، و در ستيز با حق پيشقدم بوديم، اما ما امـيـدواريـم كـه پـروردگـارمـان خـطـاهـاى مـا را ببخشد چرا كه ما نخستين ايمان آورندگان بـوديـم( انـا نـطـمـع ان يـغـفـر لنـا ربـنـا خـطـايـانـا ان كـنـا اول المؤ منين ) .

مـا امـروز از هـيـچ چـيز وحشت نداريم، نه از تهديدهاى تو، و نه از دست و پا زدن در خون بر فراز شاخه هاى بلند نخل!.

اگـر تـرسـى داشـتـه بـاشـيـم تنها از گناهان گذشته خويش است و اميدواريم آن نيز در سايه ايمان و اميد به لطف حق بر طرف گردد.

اين چه نيروئى است كه وقتى در قلب انسان پيدا مى شود بزرگترين قدرتها در نظرش كـوچـك، و در بـرابـر سـخـت تـرين شكنجه ها مقاوم، و نسبت به ايثار جان سخاوتمند مى گردد؟

اين نيروى ايمان است.

اين شعله چراغ فروزان عشق است، كه شهد شهادت در راه خدا را در كام انسان شيرينتر از عسل مى كند، و وصال محبوب را برترين هدف مى سازد.

ايـن همان نيروئى بود كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آن كمك گرفت و مـسـلمـانـان نـخستين را با آن پرورش داد و به سرعت ملتى عقب افتاده را به اوج افتخار رسانيد، مسلمانانى كه تاريخشان مايه اعجاب جهانيان شد.

ولى به هر حال اين صحنه براى فرعون و دستگاهش بسيار گران تمام گشت هر چند طبق بـعـضـى از روايات تهديداتش را عملى نمود و ساحران مؤ من را شهيد كرد، اما اين كار نه تـنـهـا عـواطـف مردم را كه به نفع موسى (عليها‌السلام ) تحريك شده بود خاموش ‍ نكرد، بلكه به آن دامن زد.

همه جا سخن از پيامبر نو ظهور در ميان بود، و همه جا از نخستين شهيدان با ايمان بحث مى شـد، گـروهـى بـه ايـن وسـيـله ايـمـان آوردند كه بعضى از ياران نزديك فرعون و حتى همسرش در اين صف قرار گرفتند.

در ايـنجا سؤ الى مطرح است كه ساحران توبه كار و مؤ من چگونه خود را نخستين مؤ منان ناميدند؟

آيا منظورشان اين بوده كه نخستين مؤ منان در آن صحنه بودند؟

يا نخستين مؤ منان از حاميان فرعون؟

يا نخستين مؤ منانى كه شربت شهادت نوشيدند؟

همه اينها محتمل است و در عين حال منافاتى با يكديگر ندارد.

ايـن تـفـاسـيـر در صـورتـى اسـت كـه مـا مـعـتـقـد بـاشـيـم قـبـل از آنـهـا كـسـان ديـگـرى از بـنـى اسـرائيـل يـا غـيـر بـنـى اسـرائيل به موسى ايمان آورده باشند، اما اگر بگوئيم آنها پس از بعثت ماموريت يافتند كه مستقيما با خود فرعون تماس گيرند و نخستين ضربه را بر پيكر او وارد كنند، بعيد نيست كه اين گروه به راستى اولين مؤ منان بوده اند و نياز به تفسير ديگرى نيست.


آيه (52) تا (59) و ترجمه

( و أوحينا إلى موسى أن أسر بعبادى إنكم متبعون ) (52)( فأ رسل فرعون فى المدائن حاشرين ) (53)( إن هؤ لاء لشرذمة قليلون ) (54)( و إنهم لنا لغائظون ) (55)( و إنا لجميع حاذرون ) (56)( فأخرجناهم من جنات و عيون ) (57)( و كنوز و مقام كريم ) (58)( كذلك و أورثناها بنى إسرائيل ) (59)

ترجمه:

52 - ما به موسى وحى فرستاديم كه بندگان مرا شبانه از مصر كوچ ده، و آنها شما را تعقيب خواهند كرد.

53 - فرعون (از اين ماجرا آگاه شد و) ماموران به شهرها فرستاد تا نيرو جمع كند.

54 - (و گفت ) اينها گروهى اندكند.

55 - و اينها ما را به خشم آورده اند.

56 - و ما همگى آماده پيكاريم.

57 - ولى ما آنها (فرعونيان ) را از باغها و چشمه ها بيرون كرديم.

58 - از گنجها و قصرهاى مجلل!

59 - آرى، اين چنين كرديم و بنى اسرائيل را وارث آنها ساختيم.

تفسير:

آنها را از گنجها و قصرهاى مجللشان بيرون رانديم!

در آيـات گـذشته ديديم كه سرانجام موسى در آن صحنه سرنوشت ساز پيروز از ميدان بـيـرون آمـد. گـر چه فرعون و فرعونيان به او ايمان نياوردند، ولى اين ماجرا چند اثر مهم داشت كه هر كدام پيروزى مهمى محسوب مى شد:

1 - بـنـى اسـرائيـل بـه رهـبـر و پـيـشـواى خـود مـؤ مـن و دلگـرم شـدنـد، و يـكـدل و يـك جـان گـرد او را گـرفـتـنـد، چرا كه بعد از سالها بدبختى و تيره روزى و دربـدرى پـيـامـبـرى آسمانى در ميان خود مى بينند كه هم ضامن هدايت آنها است، و هم رهبر انقلاب و آزادى و پيروزى آنان خواهد شد.

2 ـ مـوسـى در مـيـان مـردم مـصـر و قـبـطـيـان جـائى بـراى خـود بـاز كـرد، جـمـعـى بـه او تمايل پيدا كردند و يا لااقل از مخالفت با او وحشت داشتند، و صداى دعوت موسى در تمام مصر پيچيد.

3 - از هـمـه مهمتر اينكه فرعون نه از نظر افكار عمومى، نه از نظر وحشت بر جان خود، قدرت مزاحمت با مردى كه عصائى اين چنين در دست دارد و زبانى آنچنان گويا در دهان در خود نمى ديد.

مـجـمـوع ايـن امـور زمينه مساعدى را براى اينكه موسى بتواند در ميان آن مردم بماند و به دعوت و تبليغ بپردازد و اتمام حجت كند فراهم ساخت.

سـاليـان دراز بـه ايـن مـنـوال گـذشـت، و مـوسـى مـعـجـزات ديـگرى كه در سوره اعراف ذيل آيات 130 تا 135 به آن اشاره كرديم - در كنار منطق و بيان خود -

به آنها نشان داد، و حتى خداوند مردم مصر را سالها به قحطى و خشكسالى مبتلا ساخت تا آنها كه شايسته بيدارياند بيدار شوند (شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد ششم تفسير نمونه صفحه 313 به بعد مطالعه فرمائيد).

هـنـگـامـى كـه موسى (عليها‌السلام ) حجت را بر آنها تمام كرد، و صفوف مؤ منان و منكران مـشـخـص شـد، دسـتـور كـوچ كـردن بـنـى اسرائيل به موسى داده شد، آيات مورد بحث اين صحنه را مجسم مى سازد.

نـخـسـت مـى گـويـد: ما به موسى وحى فرستاديم كه شبانه بندگان مرا كوچ ده، و (از مـصـر) خـارج كـن و آنها شما را تعقيب خواهند كرد (و اوحينا الى موسى ان اسر بعبادى انكم متبعون ).

ايـن يـك بـرنـامه الهى است كه شما شبانه حركت كنيد و آنها نيز آگاه شوند و به تعقيب شما بپردازند و آنچه بايد در اين ميان بشود، بشود.

تـعـبير عبادى (بندگان من ) با اينكه قبل از آن جمله اوحينا (وحى فرستاديم ) به صورت جمع آمده براى بيان نهايت محبت خدا به بندگان با ايمان است.

مـوسـى (عليها‌السلام ) ايـن فـرمـان را اجـرا كـرد، و دور از چـشـم دشـمـنـان، بـنـى اسـرائيل را بسيج كرده فرمان حركت داد، و مخصوصا شب را به دستور خدا براى اين كار انتخاب نمود تا برنامه اش حساب شده تر باشد.

امـا بـديـهـى اسـت حـركـت يـك گـروه با اين عظمت، چيزى نيست كه بتوان آن را براى مدت زيـادى پـنـهان نگه داشت، به زودى جاسوسان فرعون مطلب را به او گزارش دادند، و چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويـد: فـرعـون مـامـوران بـه شـهـرهـا فـرسـتاد تا نيرو جمع كنند( فارسل فرعون فى المدائن حاشرين ) .

البته در شرائط آن روز، رسيدن پيام فرعون به همه شهرهاى مصر، زمان قابل ملاحظه اى لازم داشت، ولى طبيعى است كه اين خبر به شهرهاى نزديك به سرعت مى رسـد و نـيـروهـاى آمـاده فـورا حـركـت مـى كـنـنـد و مـقـدمـه لشـگـر و گـروه ضـربـت را تشكيل مى دهند، اما نيروهاى ديگر تدريجا به آنها مى پيوندند.

ضـمـنـا بـراى ايـنـكه زمينه روانى مردم براى اين بسيج عمومى آماده شود دستور داد اعلان كـنـنـد ايـنـهـا گـروه انـدكـى هـسـتـنـد (انـدك از نـظـر تـعـداد در مقابل فرعونيان و اندك از نظر قدرت )( ان هؤ لاء لشرذمة قليلون ) .

بـنـابـرايـن در مبارزه با اين گروه با آنهمه قدرتى كه ما داريم جاى هيچگونه نگرانى نيست كه برنده مائيم.

شـرذمـة در اصـل بـه معنى گروه اندك و باقيمانده چيزى است، و به لباس پاره پاره، شـراذم گفته مى شود بنابراين علاوه بر معنى اندك بودن، پراكندگى نيز در مفهوم آن افـتـاده اسـت، گـويـا فـرعـون بـا ايـن تـعـبـيـر مـى خـواسـت عـدم انـسـجـام بـنـى اسرائيل را از نظر نفرات لشكر نيز مجسم كند.

سپس افزود: ما چقدر حوصله كنيم؟ و تا چه اندازه با اين بردگان سركش مدارا نمائيم؟! اينها ما را به خشم و غضب آورده اند( و انهم لنا لغائظون ) .

فـردا مـزارع مـصـر را چـه كـسـى آبـيـارى مـى كـنـد؟ خانه هاى ما را چه كسى مرمت مى كند؟ بـارهـاى سـنـگـيـن را در اين كشور پهناور چه كسى از زمين برمى دارد؟ چه كسى خدمتكار ما خواهد بود؟

بـعـلاوه مـا از تـوطـئه ايـن گـروه (چـه در اينجا باشند و چه بروند) بيمناكيم، و براى مقابله با آنها آمادگى كامل و هوشيارى لازم داريم( و انا لجميع حاذرون ) .

بعضى از مفسران حاذرون را از ماده حذر به معنى خوف و ترس از تـوطـئه آنها تفسير كرده اند، و بعضى از حذر به معنى هوشيارى و بيدارى و آمادگى از نـظـر نـيرو و سلاح، ولى اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد، ممكن است فرعونيان هم بيمناك بودند و هم آمادگى براى مقابله داشتند.

سـپـس قـرآن بـه ذكـر نـتـيـجـه كـار فـرعـونـيـان مـى پـردازد، و بـه طـور اجـمـال زوال حـكـومـت آنـها و زمامدارى بنى اسرائيل را بيان مى كند مى گويد: ما آنها را از باغهاى سرسبز و چشمه هاى پر آب بيرون رانديم( فاخرجناهم من جنات و عيون ) .

و از گنجها و قصرهاى زيبا و مساكن مرفه خارج ساختيم (و كنوز و مقام كريم ).

آرى ايـن چـنـيـن كـرديـم و آنـهـا را بـدون زحـمـت بـه بـنـى اسـرائيـل داديـم و آنـهـا را وارث فـرعـونـيـان سـاخـتـيـم( كـذلك و اورثـنـاهـا بـنـى اسرائيل ) .

در تـفـسـيـر مـقـام كـريـم در مـيـان مـفـسـران گـفتگو است، بعضى آن را به معنى قصرهاى مـجـلل و مـساكن پر ارزش دانسته اند، و بعضى مجالس پر سرور و نشاطانگيز و بعضى مـجـالس حكمرانان و زمامداران كه اطرافشان را ماموران سر بر فرمان گرفته بودند، و بـعضى نيز آن را به معنى منبرهائى كه خطيبان بر آن سخنرانى مى كردند تفسير نموده اند (منابرى كه در آن به نفع فرعون و حكومت و دستگاه او تبليغات و سخنرانى مى شد).

البته معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، هر چند اين معانى با هم تضادى ندارند، و مـمـكن است همه در مفهوم آيه جمع باشند، هم قصرهايشان از آنها گرفته شد و هم موقعيت حكومت و قدرتشان، و هم جلسات جشن و سرورشان.

نكته ها:

1 - آيا بنى اسرائيل در مصر حكومت كردند؟

بـر اسـاس تـعـبـيـرى كـه در آيـات بـالا گـذشـت كـه خـداونـد مـى فـرمـايـد: مـا بـنـى - اسـرائيـل را وارث فـرعـونـيان ساختيم جمعى از مفسران بر اين عقيده اند كه آنها به مصر بازگشتند و زمام حكومت را در دست گرفتند، و مدتى بر آن سرزمين حكمرانى كردند.

البته ظاهر آيات فوق با اين تفسير مناسب است.

در حـالى كـه بعضى ديگر معتقدند كه آنها بعد از هلاك فرعونيان راهى سرزمينهاى مقدس شـدنـد، ولى بـعـد از مـدتـى بـه مـصـر بـازگـشـتـنـد و حـكـومـتـى در آنـجـا تشكيل دادند.

فصول تورات كنونى كه مربوط به اين قسمت است با اين تفسير مطابقت دارد.

بـعـضـى ديـگر احتمال داده اند كه بنى اسرائيل دو گروه شدند، گروهى از آنان در مصر بـاقـى مـانـدنـد و حـكـومـت كـردنـد، و گـروهـى هـمـراه مـوسـى (عليه‌السلام ) به سوى سرزمينهاى مقدس روانه شدند.

ايـن احـتـمـال نـيـز داده شـده كـه مـنـظـور از وارث شـدن بـنـى اسـرائيـل ايـن اسـت كـه آنـها بعد از موسى (عليها‌السلام ) و در زمان سليمان بر سرزمين پهناور مصر حكمرانى كردند.

ولى بـا توجه به اينكه موسى (عليها‌السلام ) يك پيامبر انقلابى بزرگ بود، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه چنين سرزمينى را كه اركان حكومتش فرو ريخته و در بست در اخـتيار او قرار داشت به كلى رها سازد، و بى آنكه تصميمى براى آنجا بگيرد روانه بـه سـوى بـيـابـانـهـا شـود، بـخـصـوص ايـنـكـه سـاليان دراز صدها هزار نفر از بنى اسرائيل در آنجا ساكن بودند و با مسائل آن محيط آشنائى داشتند.

بـنـابـراين از دو حال خارج نيست يا بنى اسرائيل همگى به مصر بازگشتند و حكومتى را تـشـكـيـل دادنـد، و يـا جمعى از آنها به فرمان موسى (عليها‌السلام ) در آنجا ماندند و اين بـرنـامـه را اجـرا كردند در غير اين صورت بيرون راندن فرعونيان و وارث ساختن بنى اسرائيل كه در آيات آمده مفهوم روشنى نخواهد داشت.

2 - ترتيب آيات

قـرآن در آيـات بـعـد چـگـونـگـى غـرق فـرعـونـيـان را شـرح مى دهد، اين امر سبب اين سؤ ال مى شود كه چرا قرآن، نخست بيرون راندن فرعونيان را از قصرها و كاخها و املاكشان و وارث شـدن بنى اسرائيل را ذكر كرده، سپس چگونگى غرق فرعونيان را، در حالى كه ترتيب طبيعى غير از آن است.

ايـن امـر مـمـكـن اسـت از قـبـيـل بـيـان اجـمـال و تـفصيل باشد، يعنى نخست مطلب را به طور سـربـسته بازگو كرده و بعد به شرح آن در آيات بعد پرداخته است و نيز ممكن است از قبيل ذكر نتيجه و سپس شرح مقدمات بوده باشد. (دقت كنيد)


آيه (60) تا (68)و ترجمه

( فأتبعوهم مشرقين ) (60)( فلما ترأ الجمعان قال أصحاب موسى إنا لمدركون ) (61)( قال كلا إن معى ربى سيهدين ) (62)( فـأوحـيـنـا إلى مـوسـى أن اضـرب بـعـصـاك البـحـر فـانـفـلق فـكـان كل فرق كالطود العظيم ) (63)( و أزلفنا ثم الاخرين ) (64)( و أ نجينا موسى و من معه أجمعين ) (65)( ثم أ غرقنا الاخرين ) (66)( إن فى ذلك لاية و ما كان أ كثرهم مؤ منين ) (67)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (68)

ترجمه:

60 - آنها (فرعونيان ) به تعقيب بنى اسرائيل پرداختند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند.

61 - هـنـگـامـى كـه هـر دو گـروه يـكـديـگـر را ديـدنـد، يـاران مـوسـى گـفـتـنـد: مـا در چنگال فرعونيان گرفتار شديم.

62 - (موسى ) گفت: چنين نيست، پروردگار من با من است، به زودى مرا هدايت خواهد كرد.

63 - و بـه دنـبال آن به موسى وحى كرديم عصايت را به دريا زن، دريا از هم شكافته شد، و هر بخشى همچون كوه عظيمى بود!

64 - و در آنجا ديگران را نيز به دريا نزديك ساختيم.

65 - موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم.

66 - سپس ديگران را غرق كرديم.

67 - در ايـن جـريـان نـشـانـه روشنى است (براى آنها كه حق طلبند) ولى اكثر آنها ايمان نياوردند.

68 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

عاقبت دردناك فرعونيان!

در ايـن آيـات آخـريـن صـحـنـه از ايـن بـخـش از داسـتان موسى و فرعون مطرح است، و آن چـگـونـگـى نـابـودى فـرعـونـيـان و پـيـروزى و نـجـات بـنـى اسرائيل است.

چـنـانـكـه در آيـات گـذشـتـه خـوانـديـم، فـرعـون مـامـوران خـود را بـه شـهـرهـاى مـصر گـسـيل داشت، و به اندازه كافى لشكر و نيرو آماده ساخت، بعضى از مفسران نوشته اند شـشـصـد هـزار نـفـر را بـه عـنـوان مـقـدمـه لشـكـر فـرسـتـاد و خود با يك مليون نفر به دنبال آنها به راه افتاد!

شب را با سرعت به دنبال آنها حركت كردند، و به هنگام طلوع آفتاب به لشـكـر مـوسـى رسيدند چنانكه نخستين آيه مورد بحث مى گويد: فرعونيان آنها را تعقيب كردند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند( فاتبعوهم مشرقين ) .

هـنـگـامـى كـه دو گـروه يـكـديـگـر را ديـدنـد، يـاران مـوسـى گـفـتند: به طور قطع ما در چـنـگـال فـرعـونـيـان گـرفـتـار شـديـم و راه نـجـاتـى وجـود نـدارد( فلما تراء الجمعان قال اصحاب موسى انا لمدركون ) .

در پيش روى ما دريا و امواج خروشان آب، و در پشت سر ما دريائى از لشكر خونخوار با تـجـهـيـزات كـامـل، جـمـعـيـتـى كـه سـخت از ما خشمگينند و امتحان خونخوارى خود را در كشتن فرزندان بيگناه ما ساليان دراز داده اند و خود فرعون نيز بقدر كافى مردى خيره سر و سـتـمـگـر و خـونخوار است، بنابراين به سرعت همه ما را محاصره مى كنند و از دم تيغ و شـمـشير مى گذرانند، يا اسير كرده و با شكنجه باز مى گرداند و تمام قرائن نشان مى داد كه مطلب همين گونه است.

در ايـنـجـا لحـظـات دردنـاكـى بـر بـنـى اسـرائيـل گـذشـت، لحـظاتى كه تلخى آن غير قـابـل تـوصـيـف اسـت شـايـد جـمـع زيـادى در ايـمـان خـود متزلزل شده، و سخت روحيه خود را باخته بودند.

امـا موسى (عليها‌السلام ) همچنان آرام و مطمئن بود، و مى دانست وعده هاى خدا درباره نجات بنى اسرائيل و نابودى قوم سركش ‍ تخلف ناپذير است.

لذا بـا يـكـدنـيـا اطـمـيـنـان و اعـتـمـاد رو بـه جـمـعـيـت وحـشـتـزده بـنـى اسرائيل كرد و گفت: چنين نيست آنها هرگز بر ما مسلط نخواهند شد، چرا كه پروردگار من با من است و به زودى مرا هدايت خواهد كرد( قال كلا ان معى ربى سيهدين ) .

ايـن تـعبير ممكن است اشاره به همان وعده اى بوده باشد كه خداوند به هنگام ماموريت دادن بـه موسى و هارون فرمود: انى معكما اسمع و ارى: من همه جا با شما هستم مى شنوم و مى بينم (سوره طه آيه 46).

او مـى داند خدا همه جا با او است مخصوصا تكيه روى نام رب خداوند مالك و مصلح ) نشان مـى دهـد كـه او مى دانست كه اين راه را نه با پاى خود مى پيمايد كه با لطف خداوند قادر مهربان طى مى كند.

در اين هنگام كه شايد بعضى با ناباورى سخن موسى را شنيدند و همچنان در انتظار فرا رسيدن آخرين لحظات زندگى بودند فرمان نهائى صادر شد چنانكه قرآن مى گويد: ما به موسى وحى كرديم كه عصايت را به دريا زن( فاوحينا الى موسى ان اضرب بعصاك البحر ) .

هـمـان عـصـائى كه يك روز آيت انذار است و روز ديگر نشانه رحمت و نجات. موسى (عليها‌السلام ) چـنـيـن كرد و عصا را به دريا زد، در اينجا صحنه عجيبى نمايان گشت كه برق شادى در چشمهاى و دلهاى بنى اسرائيل نمايان گرديد: ناگهان دريا شكافته شد، آبها قـطعه قطعه شدند، و هر بخشى همچون كوهى عظيم روى هم انباشته گشت! و در ميان آنها جاده ها نمايان شد( فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم ) .

انفلق از ماده فلق (بر وزن فرق ) به معنى شكافته شدن است، و فرق (بر وزن رزق ) از ماده فرق (بر وزن حلق ) به معنى جدا شدن است، به تعبير ديگر (به گونه اى كه راغـب در مـفـردات گويد) فرق فلق و فرق اين است كه اولى اشاره به شكافتن مى كند و دومى جدا شدن، و لذا فرقه و فرق به قطعه يا جماعتى گفته مى شود كه از بقيه جدا گردد.

طـود بـه مـعـنى كوه عظيم است، و توصيف مجدد آن به عظيم در آيه فوق تاكيدى بر اين معنى است.

بـه هـر حـال خـداوندى كه فرمانش بر همه چيز نافذ است و آبها اگر طغيان مى كنند به فـرمـان او است، و طوفانها اگر به حركت در مى آيند به امر او است همان خدائى كه نقش هـسـتـى نقشى از ايوان او است، و آب و باد و خاك سرگردان او است، چنين فرمانى را به امـواج دريـا داد، و امـواج بـه سرعت پذيرا گشتند و روى هم انباشته شدند، و در ميان آنها جاده ها نمايان گشت و هر گروهى از بنى اسرائيل در جاده اى روان شدند.

فرعون و فرعونيان كه از ديدن اين صحنه، مات و مبهوت شده بودند و چنين معجزه روشن و آشكارى را مى ديدند باز هم از مركب غرور پياده نشدند، باز هم به تعقيب موسى و بنى اسرائيل پرداختند و به سوى سرنوشت نهائى خود پيش رفتند، چنانكه قرآن مى گويد: و در آنجا ديگران را نيز به دريا نزديك ساختيم( و ازلفنا ثم الاخرين ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب فـرعـونيان نيز وارد جاده هاى دريائى شدند، و همچنان مغرورانه به دنـبـال بـردگـان قـديـمـى خـود كـه سـر بـه طـغـيـان بـرافـراشـتـه بودند مى دويدند، غافل از اينكه لحظات آخر عمر آنها فرا رسيده و فرمان عذاب به زودى صادر مى شود.

آيـه بـعـد مـى گـويـد مـا مـوسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم( و انجينا موسى و من معه اجمعين ) .

درست هنگامى كه آخرين نفر از بنى اسرائيل از دريا بيرون آمد و آخرين نفر از فرعونيان داخـل دريـا شـد فـرمـان داديم آبها به حال اول بازگردند امواج خروشان يكمرتبه فرو ريـخـتـنـد و سـر بر هم نهادند فرعون و لشكرش را همچون پرهاى كاه با خود به هر جا بردند، در هم كوبيدند و نابود كردند.

قـرآن در يـك عـبارت كوتاه اين ماجرا را بيان كرده مى گويد سپس ديگران را غرق كرديم( ثم اغرقنا الاخرين ) .

و به اين ترتيب همه چيز در يك لحظه پايان گرفت، بردگان اسير آزاد شدند و جباران مـغـرور گـرفـتار و نابود گشتند، تاريخ ورق خورد، تمدنى خيره كننده كه بر ويرانه هـاى خـانه هاى مستضعفان پيريزى شده بود از صفحه عالم محو گشت، دوران آن مستكبران پايان گرفت و مستضعفان وارث ملك و حكومت آنها شدند.

آرى در ايـن مـاجـرا نشانه روشن و درس عبرت بزرگى است، اما اكثر آنها ايمان نياوردند گوئى چشمها بسته و گوشها كر و قلبها در خواب فرو بسته است( ان فى ذلك لايه و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

جـائى كـه فـرعونيان با ديدن آن صحنه هاى عجيب ايمان نياوردند از اين قوم مشرك تعجب مكن، و از عدم ايمانشان نگران مباش ‍ كه تاريخ از اين صحنه ها بسيار به خاطر دارد.

تعبير به اكثر اشاره به اين است كه گروهى از فرعونيان دست به دامن آئين موسى زدند و به جمع ياران او پيوستند، نه تنها آسيه همسر فرعون و دوست با وفاى موسى كه در قرآن از او به عنوان مؤ من آل فرعون ياد شده، بلكه جمع ديگرى همانند ساحران توبه كار به او پيوستند.

آخرين آيه مورد بحث در يك جمله كوتاه و پر معنى به قدرت و رحمت

بـى پـايان خدا اشاره كرده مى گويد پروردگار تو هم عزيز است و هم رحيم( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

از عزت او است كه هر زمان اراده كند فرمان نابودى اقوام ياغى را صادر مى كند، و براى نـابـود كـردن يك قوم جبار نياز به اين ندارد كه لشكر فرشتگان را از آسمان اعزام كند بـه هـمـان آبـى كـه مـايـه حـيـات آنـهـا اسـت فـرمـان مـرگ آنـهـا را مـى دهد، و همان درياى نيل كه مايه ثروت و قدرت فرعونيان بود قبرستان آنها مى شود!.

و از رحمت او است كه در اين كار هرگز عجله نمى كند، بلكه سالها مهلت مى دهد، معجزه مى فـرسـتـد، اتـمـام حـجـت مـى كـنـد، و نـيـز از رحـمـت او اسـت كه اين بردگان ستمديده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهائى مى بخشد.

نكته ها:

1 - عبورگاه بنى اسرائيل:

در قـرآن مـجـيـد بـارهـا ايـن مـطـلب تـكـرار شـده اسـت كـه مـوسـى بـنـى اسرائيل را به فرمان خدا از بحر عبور دارد و در چند مورد تعبير به يم شده است.

اكنون سخن در اين است كه منظور از بحر و يم در اينجا چيست؟ آيا اشاره به رود پهناور و عـظـيـم نـيـل اسـت كـه تمام آبادى سرزمين مصر از آن سرچشمه مى گرفته، يا اشاره به درياى احمر (و به تعبير ديگر بحر قلزم ) است.

از تـورات كـنـونى و همچنين كلمات بعضى از مفسران چنين برمى آيد كه اشاره به درياى احمر است، ولى قرائنى در دست داريم كه نشان مى دهد منظور همان نهر

عـظـيـم نـيـل اسـت زيـرا بـحـر در لغـت - چـنـانـكـه راغـب در مـفـردات مـى گـويـد - در اصـل بـه مـعـنـى آب فـراوان و وسـيـع است، و يم نيز همين معنى را مى رساند، بنابراين اطلاق اين دو كلمه بر نيل هيچ مانعى ندارد، و اما قرائنى كه اين نظر را تاييد مى كند:

1 - مـحل سكونت فراعنه كه مركز آباد شهرهاى مصر بوده حتما نقطه اى بوده است كه با رود نـيـل فـاصـله زيـادى نـداشـتـه، و اگـر مـعـيـار را مـحـل فـعـلى اهـرام يـا حـوالى آن بـگـيـريـم بنى اسرائيل ناچار بودند براى رسيدن به سـرزمـيـن مـقـدس نـخـسـت از نـيـل عـبـور كـنـنـد زيـرا ايـن مـنـطـقـه در غـرب نـيـل واقـع شـده و براى رسيدن به سرزمين مقدس بايد آنها به سوى شرق بروند (دقت كنيد).

2 - فـاصـله مـنـاطـق آبـاد مـصـر كـه طـبـعـا در نـزديـكـى نـيـل اسـت بـا دريـاى احـمـر بـه قـدرى اسـت كـه بـسـيـار بـعـيـد بـه نـظر مى رسد بنى اسـرائيـل بـتـوانـنـد آنرا در يك شب و يا نصف يك شب طى كنند (از آيات گذشته اين مطلب روشـن شـد كـه آنـهـا شـبـانـه سـرزمـيـن فـراعـنـه را پـشـت سـر گـذاشـتـنـد و قاعدتا در دل شب اين كار را كردند و لشكر فرعون نيز به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند).

3 - بـراى گـذشـتن از سرزمين مصر و رسيدن به اراضى مقدس نيازى نيست كه از درياى احـمـر بـگـذرنـد، چـرا كـه قـبـل از حـفـر كـانـال سـوئز بـاريـكـه خـشـك قابل ملاحظه اى در آنجا وجود داشته است، مگر اينكه دست به دامن اين فرضيه بزنيم كه در زمـانـهـاى بـسـيـار قـديـم دريـاى احـمـر بـا دريـاى مـديـتـرانـه متصل بوده و در اينجا خشكى وجود نداشته است و اين فرضيه بهيچوجه ثابت نيست.

4 - قـرآن در داسـتـان افـكـنـدن مـوسى به آب تعبير به يم كرده است (طه 39) و چنانكه گفتيم در مورد غرق فرعونيان نيز تعبير به يم كرده است و با توجه به اينكه هر دو در يـك داسـتـان، و حـتـى در يـك سـوره (سـوره طـه ) اسـت، و هـر دو بـطـور مـطـلق نقل شده به نظر مى رسد كه هر دو يكى باشد. و با توجه به اينكه مـادر مـوسـى قـطـعـا او را بـه دريـا نـيـفـكـنـد بلكه طبق تواريخ و همچنين قرائن عادى به نـيـل سـپـرد بـنـابـرايـن مـعـلوم مـى شـود غـرق فـرعـونـيـان در نيل بوده است (دقت كنيد).

2 - چگونگى نجات بنى اسرائيل و غرق فرعونيان.

بـعـضى از مفسران كه مايل نيستند زير بار معجزات بروند اصرار دارند كه حادثه غرق فـرعونيان و نجات بنى اسرائيل را كه در آيات گذشته بود به نحوى توجيه كنند كه با اسباب طبيعى و عادى بسازد!

لذا گـاه گـفـتـه انـد كـه ايـن امـر قـابـل تـطـبـيـق بـا پـلهـاى مـتـحـرك اسـت كـه امـروز معمول مى باشد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه مـوسـى (عليها‌السلام ) بـه راهها آشنائى داشته و از بـرزخـهـائى كـه در درياى سوف (خليج سوئز) وجود داشته مى توانسته بگذرد، و به جزيره سينا وارد گردد، و انفلاق بحر كه در آيات آمده نيز اشاره به همين است.

بـعـضـى ديگر شايد اين احتمال را تقويت كرده اند كه موسى درست به هنگام پايان جزر دريا به آن نقطه رسيد، و توانست كه از نقاط خشك بگذرد، اما بلافاصله مد شروع شد و فرعونيان در امواج آب فرو غلطيدند و هلاك شدند!

ولى حق اين است كه هيچ يك از اين احتمالات با ظاهر آيات قرآن، اگر نگوئيم با صريح آن، سـازگـار نـيست، و با قبول مساله اعجاز كه بارها در شرح حالات پيامبران در قرآن آمـده خـصـوصـا داسـتـان هـمـين عصاى موسى هيچ لزومى بر چنين توجيهات وجود ندارد، چه مـانـعـى دارد كـه بـه فـرمـان خـدا كـه حـاكـم بـر قـانـون عـليت در جهان هستى است آبهاى نـيـل بـعـد از نواختن عصا تحت جاذبه مرموزى به فرمان الهى جمع و متراكم گردند، به گونه اى كه راه قابل عبور در ميان آن آشكار شود، و بعد از مدتى اين جاذبه خنثى گردد و آبها به حال طبيعى اول بـازگـردنـد. ايـن اسـتـثـنـاء در قـانـون عـليـت نـيـسـت، بـلكـه اعـتـراف بـه تـاثـيـر علل غير عادى مى باشد كه براى ما - با معلومات محدودى كه داريم - ناشناخته است.

3 - در عين قدرت رحيم است

ايـن نـكـته نيز قابل دقت است آخرين آيه مورد بحث كه يك نوع نتيجه گيرى از مجموع كار مـوسـى و فـرعـون و پـيـروزى لشـكـر حـق و نـابـودى لشـكـر بـاطـل اسـت خـداوند را به عزت و رحمت توصيف مى كند، اولى اشاره به شكست ناپذيرى قدرت او است و دومى وسعت رحمتش را نسبت به همه بندگان مى رساند، و مخصوصا عزيز را بـر رحـيم مقدم داشته، تا اين تو هم پيش نيايد كه رحمتش از موضع ضعف است، بلكه در عين قدرت رحيم است.

البته بعضى از مفسران معتقدند كه توصيف به عزت اشاره به شكست دشمنان و توصيف بـه رحـمـت اشـاره بـه پـيـروزى دوسـتـان او اسـت، ولى هـيـچ مانعى ندارد كه هر دو صفت شـامـل هـر دو گـروه گـردد چـرا كه همه از رحمتش استفاده مى كنند حتى گناهكاران و همه از سطوتش بيمناكند حتى نيكوكاران!


آيه (69)تا (82) و ترجمه

( و اتل عليهم نبأ إبرهيم ) (69)( إذ قال لا بيه و قومه ما تعبدون ) (70)( قالوا نعبد أصناما فنظل لها عاكفين ) (71)( قال هل يسمعونكم إذ تدعون ) (72)( أو ينفعونكم أو يضرون ) (73)( قالوا بل وجدنا أبأنا كذلك يفعلون ) (74)( قال أفرأيتم ما كنتم تعبدون ) (75)( أنتم و أباؤ كم الا قدمون ) (76)( فإنهم عدو لى إلا رب العالمين ) (77)( الذى خلقنى فهو يهدين ) (78)( و الذى هو يطعمنى و يسقين ) (79)( و إذا مرضت فهو يشفين ) (80)و الذى يميتنى ثم يحيين ) (81)( و الذى أطمع أن يغفر لى خطيئتى يوم الدين ) (82)

ترجمه:

69 - و بر آنها خبر ابراهيم را بخوان.

70 - هنگامى كه به پدرش و قومش گفت: چه چيز را پرستش مى كنيد؟

71 - گفتند: بتهائى را مى پرستيم و همه روز ملازم عبادت آنانيم.

72 - گفت: آيا هنگامى كه آنانرا مى خوانيد صداى شما را مى شنوند؟

73 - يا سودى به شما مى رسانند، يا زيانى؟!

74 - گفتند: فقط ما نياكان خود را يافتيم كه چنين مى كنند.

75 - گفت: آيا ديديد چيزى را كه شما عبادت مى كرديد؟

76 - شما و پدران پيشين شما.

77 - همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالميان!

78 - آن كسى كه مرا آفريد و هدايت مى كند.

79 - و كسى كه مرا غذا مى دهد و سيراب مى نمايد.

80 - و هنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مى دهد.

81 - و كسى كه مرا مى ميراند و سپس زنده مى كند.

82 - و كسى كه اميد دارم گناهانم را در روز جزا به بخشد.

تفسير:

من چنين خدائى را پرستش مى كنم:

چـنـانـكـه در آغـاز ايـن سـوره گـفـتـيـم خـداونـد شـرح حـال هـفت تن از پيامبران بزرگ و مبارزات آنها را براى هدايت اقوام گمراه بازگو كرده، تا هم مايه تـسـلى خاطر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان اندك در آن ايام باشد، و هم هشدارى به همه دشمنان حق و مستكبران.

لذا بـه دنـبـال داسـتـان عـبـرت انگيز موسى و فرعون به سرگذشت الهام بخش ابراهيم (عليها‌السلام ) و مبارزاتش با مشركان مى پردازد، و اين مطلب را از گفتگوى ابراهيم به عمويش آذر و قوم گمراه آغاز مى كند.

نـخـسـت مـى گـويـد: خـبـر ابـراهـيـم را بـر آنـهـا بـخـوان( و اتل عليهم نبا ابراهيم ) .

و از ميان تمام اخبار مربوط به اين پيامبر بزرگ روى اين قسمت تكيه مى كند: هنگامى كه بـه پـدر و قـومـش گـفـت: چـه چـيـز را شـمـا مـى پـرسـتـيـد؟!( اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون ) .

مـسـلمـا ابراهيم مى دانست آنها چه مى پرستند هدفش اين بود كه آنها را به سخن در آورد و به كار خود اعتراف كنند ضمنا تعبير به ما (چه چيز) بيانگر يكنوع تحقير است.

آنـهـا بـلافـاصـله در پـاسخ گفتند: ما بتهائى را مى پرستيم و همه روز به آنها توجه داريـم و بـا نـهـايـت احـتـرام مـلازم عـبـادت آنـانـيـم( قـالوا نـعـبـد اصـنـامـا فنظل لها عاكفين ) .

ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـى دهد كه آنها نه تنها احساس شرمندگى از كار خود نداشتند بلكه بسيار به كار خود افتخار مى كردند كه بعد از جمله نعبد اصناما (ما بتهائى را مـى پـرسـتـيـم ) كـه بـراى بـيـان مـقـصـودشـان كـافـى بـود اضـافـه كـردنـد: فنظل لها عاكفين (ما همه روز سر بر آستان آنها مى سائيم ).

جـمـله نـظـل مـعـمـولا بـه كـارهائى كه در روز انجام مى شود اطلاق مى گردد و ذكر آن به صورت صيغه مضارع اشاره به استمرار و دوام است.

عاكف از ماده عكوف است كه به معنى توجه به چيزى و ملازمت آميخته با احترام نسبت به آن است و تاكيد بيشترى بر معنى سابق است.

اصـنـام جـمـع صـنـم به معنى مجسمه اى بوده است كه از طلا و نقره يا چوب و مانند آن مى ساختند و به پرستش آن مى پرداختند، و آن را مظهر مقدسين و مقدسات مى پنداشتند.

بـه هـر حـال ابـراهـيـم (عليها‌السلام ) با شنيدن اين سخن آنها را زير رگبار اعتراضات شديد خود قرار داد و با دو جمله كوبنده آنها را با يك بن بست منطقى رو به رو ساخت.

گـفـت: آيـا آنـهـا سـخـن شـمـا را مـى شـونـد هـنـگـامـى كـه آنـهـا را مـى خـوانـيـد؟!( قال هل يسمعونكم اذ تدعون ) .

يا اينكه آنها سودى به شما مى رسانند يا زيانى؟!( او ينفعونكم او يضرون ) .

حـداقـل چـيـزى كـه در مـعـبـود لازم اسـت ايـن اسـت كـه نـداى عـابـد خـويـش را بـشـنود، و در گرفتاريها به ياريش بشتابد، يا لااقل از مخالفت فرمان او واهمه اى باشد.

اما در اين بتها چيزى كه نشان دهد آنها كمترين درك و شعورى دارند، و يا كمترين تاثيرى در سـرنـوشـت انـسانها، به چشم نمى خورد، فلزات يا سنگ و چوبهاى بى ارزشى هستند كه خرافات و نيروى توهم و پندار به آنها چنين موقعيتى بخشيده است.

ولى بـت پـرسـتان متعصب در برابر اين سؤ ال منطقى به همان پاسخ قديمى و تكرارى خـود پـرداختند و گفتند: اين مسائل مطرح نيست، مهم آن است كه ما نياكان خود را يافتيم كه چنين مى كنند!( قالوا بل وجدنا آبائنا كذلك يفعلون ) .

ايـن پـاسـخ كـه بـيـانـگـر تـقـليـد كـوركـورانـه آنـهـا از نـيـاكـان جاهل و نادانشان بود تنها پاسخى بود كه مى توانستند به گفته ابراهيم (عليها‌السلام ) بـدهـنـد، پاسخى كه دليل بطلانش در آن نهفته است و هيچ عاقلى به خود اجازه نمى دهد چـشـم و گـوش بـسـتـه بـه دنـبـال ديـگـران بـيـفتد، به خصوص اينكه معمولا تجربيات آيندگان از گذشتگان بيشتر است، و دليلى بر تقليد كوركورانه از آنان وجود ندارد.

تـعبير به كذلك يفعلون: آنها چنين مى كردند تاكيد بيشترى بر تقليد آنها است، يعنى هر چه آنها مى كردند ما مى كنيم، عبادت بت باشد يا چيز ديگر!

در اين هنگام ابراهيم لبه تيز حمله خود را متوجه بتها كرد و گفت آيا اين چيزى را كه شما پيوسته عبادت مى كرديد مشاهده نموديد؟( قال افرأ يتم ما كنتم تعبدون ) .

هم شما و هم پدران پيشين شما( انتم و آباؤ كم الاقدمون ) .

همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالميان( فانهم عدو لى الا رب العالمين ) .

آرى همه آنها با من دشمنند و من با آنها دشمن آشتى ناپذير.

قابل توجه اينكه ابراهيم مى گويد: آنها با من دشمنند هر چند لازمه آن اين است كه من نيز بـا آنـهـا عـداوت دارم، ولى ايـن تـعـبير ممكن است به خاطر آن باشد كه عبادت بتها مايه بـدبختى و گمراهى و عذاب دنيا و آخرت انسان است. و اين در حكم عداوت آنها محسوب مى شـود بـعـلاوه از آيـات مـتـعـددى از قـرآن اسـتفاده مى شود كه بتها در قيامت از عابدان خود بيزارى مى جويند و به دشمنى آنها بر مى خيزند، به فرمان خدا به سخن در مى آيند و تنفر خود را ابراز مى دارند.

اسـتـثـنـاء رب العالمين با اينكه در معبودهاى آنها وارد نبود (و به اصطلاح استثناى منقطع اسـت ) بـه مـنـظـور تـاكـيـد بـر تـوحـيـد خـالص اسـت، ايـن احتمال نيز وجود دارد كه در ميان آنها كسانى بودند كه علاوه بر بتها خدا را نيز پرستش مى كردند، ابراهيم براى رعايت اين موضوع، پروردگار جهانيان را استثناء مى كند.

ذكـر ضـمـيـر هـم كـه مـعـمـولا بـراى جـمـع عـاقـل اسـت در مـورد بـتـهـا بـه هـمـان دليل است كه در بالا اشاره شد.

سـپـس ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) به توصيف پروردگار جهانيان و ذكر نعمتهاى معنوى و مـادى او مـى پـردازد تـا بـا مـقايسه با بتها كه نه دعاى عابدان را ميشنوند، و نه سود و زيانى دارند مطلب كاملا روشن شود.

نخست از نعمت آفرينش و هدايت، شروع كرده، مى گويد: او كسى است كه مرا آفريد، و هم او مرا هدايت مى كند( الذى خلقنى فهو يهدين ) .

هم در عالم تكوين هدايت كرده و وسائل حيات مادى و معنوى در اختيارم گذارده، و هم در عالم تشريع، وحى و كتاب آسمانى، براى من فرستاده است.

ذكـر كـلمه فاء بعد از آفرينش، اشاره به اين است كه هدايت از خلقت جدا نيست و دوش به دوش آن، هـمـه جـا پـيـش مـى رود، و جـمـله يـهـديـن كـه بـه صـورت فعل مضارع آمده است دليل روشنى بر استمرار هدايت و نياز انسان به او در تمام عمر است.

گوئى ابراهيم (عليها‌السلام ) با اين سخن، بيانگر اين حقيقت است كه من از لحظه خلقتم، هميشه با او بوده ام و در همه حال با اويم، حضور او را در زندگى خود احساس مى كنم، او دوستى است كه رشته اى در گردنم افكنده و مى برد هر جا كه خاطر خواه او است!

پـس از بـيـان نـخـسـتـيـن مـرحـله ربـوبيت، يعنى هدايت بعد از آفرينش، به نعمتهاى مادى پـرداخـتـه مـى گويد: او كسى است كه مرا غذا مى دهد و سيراب مى كند( و الذى يطعمنى و يسقين ) .

آرى من همه نعمتها را از او مى بينم، پوست و گوشت من، آب و غذاى من، همه از بركات او است.

نـه تـنـهـا در حالت صحتم مشمول نعمتهاى اويم، بلكه هنگامى كه بيمار شوم او است كه مرا شفا مى دهد( و اذا مرضت فهو يشفين ) .

بـا اينكه بيمارى نيز گاهى از ناحيه او است، اما براى رعايت ادب در سخن آن را به خود نسبت مى دهد.

سـپس از مرحله زندگى دنيا پا را فراتر گذارده، به زندگى جاويدان در سراى آخرت مـى پـردازد تـا روشن سازد كه من همه جا بر سر خوان نعمت او نشسته ام نه فقط در دنيا كه در آخرت نيز هم.

مـى گـويـد: او كـسـى اسـت كه مرا مى ميراند و بار ديگر زنده مى كند( و الذى يميتنى ثم يحيين ) .

آرى هم مرگ من از او است و هم بازگشت مجدد به زندگى از ناحيه او است.

و هنگامى كه وارد عرصه محشر شوم، چشم اميدم به او دوخته شده چرا كه او كسى است كه طمع دارم گناهم را در روز جزا بيامرزد( و الذى اطمع ان يغفر لى خطيئتى يوم الدين ) .

بـدون شـك پيامبران معصومند و گناهى ندارند كه بخشوده شود، ولى چنانكه در گذشته هم گفته ايم گاهى حسنات نيكان، گناه مقربان محسوب مى شود، و در مقام والاى آنان گاه انـجام يك كار خوب نيز قابل بازخواست است، چرا كه از كار نيكوترى جلوگيرى كرده، و لذا ترك اولايش مى نامند.

او هـرگـز تـكـيـه بـر اعـمـال نـيـك خود نمى كند كه اينها در جنب كرم الهى، هيچ است و در مقابل نعمتهايش قابل ذكر نيست، بلكه تنها تكيه اش بر لطف خدا است، و اين آخرين مرحله انقطاع الى الله است.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه: ابراهيم براى مشخص ساختن معبود حقيقى، نخست به سراغ خالقيت پـروردگـار مـى رود، سـپـس مـقـام ربـوبـيـت او را در هـمـه مراحل روشن مى سازد.

نخست مرحله هدايت است، سپس مرحله نعمتهاى مادى - اعم از ايجاد شرائط و دفع موانع - و سرانجام مرحله زندگى جاودانى در سراى ديگر كه در آنجا نيز ربـوبـيـتـش در چـهره بخشش مواهب و آمرزش گناه جلوه گر مى شود، و به اين ترتيب بر پـنـدار خـرافـى خـدايان متعدد و ارباب انواع خط بطلان مى كشد و سر تعظيم بر آستان پروردگار فرود مى آورد.


آيه (83) تا (87) و ترجمه

( رب هب لى حكما و أ لحقنى بالصالحين ) (83)( و اجعل لى لسان صدق فى الاخرين ) (84)( و اجعلنى من ورثة جنة النعيم ) (85)( و اغفر لا بى إنه كان من الضالين ) (86)( و لا تخزنى يوم يبعثون ) (87)

ترجمه:

83 - پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق كن.

84 - و براى من در ميان امتهاى آينده زبان صدق (و ذكر خير) قرار ده.

85 - و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان.

86 - و پدرم (عمويم ) را بيامرز كه او از گمراهان بود.

87 - و مرا در روزى كه مردم مبعوث مى شوند، شرمنده و رسوا مكن

تفسير:

دعاهاى پر بار ابراهيم (عليها‌السلام )

در ايـنـجـا دعـاهـاى ابـراهـيم و تقاضاهاى او از پيشگاه خدا شروع مى شود، گوئى پس از دعـوت آن قـوم گـمـراه بـه سـوى پروردگار، و بيان جلوه هاى ربوبيت او در عالم هستى يـكـبـاره از آنها بريده و رو بدرگاه خدا مى آورد و هر چه مى خواهد از او مى خواهد تا به قـوم بـت پـرسـت نـشان دهد هر چه براى دنيا و آخرت مى خواهيد بايد از او بطلبيد ضمنا تاكيد ديگرى است بر ربوبيت مطلقه خداوند.

نـخـسـتين تقاضائى كه از پيشگاهش مى كند اين است: پروردگارا! به من علم و دانش و حق بينى مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن( رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين )

در اينجا نخست مقام حكم مى خواهد، و سپس ملحق شدن به صالحان. حكم و حكمت از يك ريشه است، و حكمت همانگونه كه راغب در مفردات گفته رسيدن به حق از طريق علم و آگاهى است و شـنـاخت موجودات و افعال نيك، و به تعبير ديگر معرفت ارزشها و معيارهائى كه انسان بـه وسـيـله آن بـتـوانـد، حـق را هـر كـجـا هـسـت بـشـنـاسـد، و بـاطـل را در هـر لبـاس تشخيص دهد، اين همان چيزى است كه بعضى از فلاسفه از آن به عنوان كمال قوه نظريه تعبير كرده اند.

اين همان حقيقتى است كه لقمان از ناحيه خدا دريافت داشته بود: و لقد آتينا لقمان الحكمة (لقـمان - 12) و به عنوان خير كثير در آيه 269 سوره بقره از آن ياد شده است: و من يؤ ت الحـكمة فقد اوتى خيرا كثيرا و به نظر مى رسد كه حكم مفهومى برتر از حكمت داشته بـاشـد، يـعـنى آگاهى توأم با آمادگى براى اجرا، و به تعبير ديگر قدرت بر داورى صحيح كه خالى از هوا - پرستى و خطا باشد.

آرى ابـراهـيـم (عليها‌السلام ) قبل از هر چيز از خدا شناخت عميق و صحيح توأ م با حاكميت تقاضا مى كند، چرا كه هيچ برنامه عملى بدون چنين زير بنائى امكان پذير نيست.

و بـه دنـبـال آن مـلحـق شـدن بـه صالحين را از خدا تقاضا مى كند كه اشاره به جنبه هاى عـمـلى و بـه اصـطـلاح حـكـمـت عـمـلى اسـت، در مـقـابـل تـقـاضـاى قبل كه ناظر به حكمت نظرى بود.

بـدون شـك ابـراهـيم (عليها‌السلام ) هم داراى مقام حكم بود و هم در زمره صالحان پس چرا چنين تقاضائى از خدا مى كند؟

پـاسخ اين است كه نه حكمت داراى حد معينى است و نه صالح بودن او تقاضا مى كند روز بـه روز بـه مـراتـب بـالاتـر و والاتـر از عـلم و عمل برسد، حتى به موقعيت

يك پيامبر اولواالعزم در اين جنبه ها قانع نيست!

بـعـلاوه او مـى دانـد هـمـه ايـنها از ناحيه خدا است و هر لحظه امكان لغزش و سلب اين مواهب وجـود دارد، لذا ادامـه آن را عـلاوه بـر تـكـامـل از خـدا مى طلبد، همانگونه كه ما - با اينكه انـشـاء الله در صـراط مـسـتقيم ايمان گام بر مى داريم - همه روز از خدا هدايت به صراط مـسـتـقـيـم را در نـمـازهـايـمـان مـى طـلبـيـم، و تـقـاضـاى ادامـه ايـن راه و تكامل داريم.

بعد از اين دو تقاضا، درخواست مهم ديگرى با اين عبارت مى كند: خداوندا براى من در ميان امـتـهـاى آيـنـده لسـان صـدق و ذكـر خـيـر قـرار ده( و اجعل لى لسان صدق فى الاخرين )

آنـچـنـان كـن كـه يـاد من در خاطره ها بماند و خط و برنامه من در ميان آيندگان ادامه يابد، اسـوه و الگـوئى بـاشم كه به من اقتدا كنند، و پايه گذار مكتبى باشم كه بوسيله آن راه تو را بياموزند، و در خط تو حركت كنند.

خـداوند اين دعاى ابراهيم را نيز به اجابت رساند همانگونه كه قرآن مى گويد:( و جعلنا لهـم لسـان صـدق عـليـا ) : مـا بـراى ابـراهـيـم و اسـحـاق و يعقوب ذكر خير و لسان صدق برجسته و والائى قرار داديم (مريم - 50).

بـعـيـد نيست كه اين تقاضا شامل همان چيزى باشد كه ابراهيم بعد از بناى خانه كعبه از خدا خواست و عرض كرد:( ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحـكـمـة و يـزكـيـهـم ) : پـروردگـارا در مـيـان فـرزنـدان مـا (مـن و اسـمـاعـيـل ) پـيـامـبرى مبعوث كن كه آيات تو را بر آنها بخواند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد و آنها را پاكيزه كند و رشد دهد (بقره - 129).

و مى دانيم اين تقاضا با ظهور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تحقق يافت و ذكر خير ابراهيم از اين طريق در اين امت بزرگ تداوم گرفت.

سـپـس افـق ديـد خود را از اين دنيا برگرفته و متوجه سراى جاودانه آخرت مى كند و به دعـاى چـهـارمـى پـرداخته چنين مى گويد: خداوندا مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده( و اجعلنى من ورثة جنة النعيم )

بـهـشـتى كه نعمتهاى معنوى و مادى در آن موج مى زند، نعمتهائى كه نه زوالى دارد، و نه مـلالى، نـعـمـتـهـائى كـه بـراى مـا زنـدانـيـان جـهـان دنـيـا حـتـى قـابـل درك نـيـست نه از مغزهايمان گذشته و نه چشمهايمان ديده و نه گوشهايمان شنيده است!.

سـابـقـا گـفـتـه ايـم تـعـبـيـر به ارث در مورد بهشت يا به خاطر آنست كه ارث به معنى دستيابى به نعمتى است بى رنج و تعب و مسلما آنهمه نعمتهاى بهشتى در برابر طاعات ناچيز ما موهبتى بى رنج و تعب است، و يا به خاطر آنست كه طبق روايات هر انسانى خانه اى در بهشت و خانه اى در دوزخ دارد هنگامى كه دوزخى شود خانه بهشتيش به ديگران مى رسد.

در پـنجمين دعا نظرش را متوجه عموى گمراهش كرده و طبق وعده اى كه به او قبلا داده بود كـه من براى تو استغفار مى كنم چنين مى گويد: خداوندا! پدرم (عمويم ) را بيامرز كه او از گمراهان بود( و اغفر لابى انه كان من الضالين ) .

اين وعده را ابراهيم طبق صريح آيه 114 سوره توبه و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعده اياه قبلا به او داده بود و هدفش اين بود كه از اين طريق بتواند در قلب او نـفـوذ كـنـد، و او را بـه سـوى ايـمـان بـكـشـانـد، لذا بـه او چـنـيـن قـولى داد و بـه ايـن قـول نـيـز عـمل كرد، و طبق روايتى از ابن عباس نقل شده كرارا براى آزر استغفار نمود، اما هـنـگـامـى كـه آزر در حـال كفر از دنيا رفت و دشمنى او در برابر آئين حق مسلم شد ابراهيم استغفار را قطع كرد

چـنـانـكـه در ذيـل هـمـان آيـه فوق مى خوانيم( فلما تبين انه عدو لله تبرء منه ) : هنگامى كه آشكار شد كه او دشمن خدا است از او بيزارى جست.

سـرانـجـام شـشمين و آخرين دعاى خود را كه آن هم پيرامون روز بازپسين است اين چنين به پـيشگاه خدا عرضه مى دارد: خداوندا مرا در روزى كه مردم برانگيخته مى شوند رسوا مكن( و لا تخزنى يوم يبعثون )

لا تـخـزنـى از مـاده خـزى (بـر وزن حزب ) به طورى كه راغب در مفردات گويد به معنى شكست روحى (و شرمسارى ) است كه يا از ناحيه خود انسان است كه به صورت حياء مفرط جـلوه گـر مـى شـود، و يـا از نـاحـيـه ديـگـرى اسـت كـه بـر انـسـان تحميل مى كند.

ايـن تـعبير از ناحيه ابراهيم (عليها‌السلام )، علاوه بر اينكه درس و سرمشقى است براى ديگران نشانه نهايت احساس مسئوليت و اعتماد بر لطف پروردگار است.


آيه (88) تا (104) و ترجمه

( يوم لا ينفع مال و لا بنون ) (88)( إ لا من أتى الله بقلب سليم ) (89)( و أزلفت الجنة للمتقين ) (90)( و برزت الجحيم للغاوين ) (91)( و قيل لهم أينما كنتم تعبدون ) (92)( من دون الله هل ينصرونكم أو ينتصرون ) (93)( فكبكبوا فيها هم و الغاون ) (94)( و جنود إ بليس أجمعون ) (95)( قالوا و هم فيها يختصمون ) (96)( تالله إن كنا لفى ضلال مبين ) (97)( إذ نسويكم برب العالمين ) (98)( و ما أضلنا إلا المجرمون ) (99)( فما لنا من شافعين ) (100)( و لا صديق حميم ) (101)( فلو أن لنا كرة فنكون من المؤ منين ) (102)( إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (103)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (104)

ترجمه:

88 - در آن روزيكه مال و فرزندان سودى نمى بخشد.

89 - مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.

90 - (در آنروز) بهشت براى پرهيزگاران نزديك مى شود.

91 - و دوزخ براى گمراهان آشكار مى گردد.

92 - و به آنها گفته مى شود كجا هستند معبودانى كه آنها را پرستش مى كرديد؟

93 - معبودهائى غير از خدا، آيا آنها شما را يارى مى كنند؟ يا كسى بيارى آنها مى آيد؟

94 - در اين هنگام همه آن معبودان با عابدان (گمراه ) به دوزخ افكنده مى شوند.

95 - و همچنين لشكريان ابليس عموما.

96 - آنها در آنجا به مخاصمه بر مى خيزند و مى گويند:

97 - به خدا سوگند كه ما در گمراهى آشكار بوديم.

98 - چون شما را با پروردگار عالميان برابر مى شمرديم.

99 - اما كسى جز مجرمان ما را گمراه نكرد.

100 - (افسوس كه امروز) شفاعت كننده گانى براى ما وجود ندارد.

101 - و نه دوست گرم و پر محبتى.

102 - اگر بار ديگر (به دنيا) بازگرديم از مؤ منان خواهيم بود.

103 - در اين ماجرا آيت (و عبرتى ) است ولى اكثر آنها مؤ من نبودند.

104 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

مخاصمه معبودان و عابدان گمراه!

در آخـريـن آيـه بحث گذشته اشاره كوتاهى به روز قيامت و مساله معاد بود در آيات مورد بـحـث، تـرسـيـم جـامعى از چگونگى روز رستاخيز ضمن چندين آيه بيان شده، و مهمترين مـتـاعـى كـه در آن بـازار خـريـدار دارد و هـمچنين سرنوشت مؤ منان و كافران و گمراهان و لشكر شيطان بازگو شده است، و ظاهر آيات نشان مى دهد كه اين توصيف و توضيح از كـلام ابـراهـيـم (عليها‌السلام ) و دنباله آخرين دعاى او است و غالب مفسران نيز چنين گفته انـد، هـر چـنـد بعضى احتمال داده اند كه آيات مورد بحث تماما سخن الهى است كه در تعقيب سـخـنـان ابـراهـيـم و بـراى تـوضـيـح و تـكـمـيـل آن آمـده اسـت ولى ايـن احتمال ضعيف است.

بـه هـر حـال نـخـسـت مـى گـويـد: روز رسـتـاخـيـز روزى اسـت كـه هـيـچ مال و فرزندى سودى نمى دهد( يوم لا ينفع مال و لا بنون ) .

در حـقـيقت اين دو سرمايه مهم زندگى دنيا، اموال و نيروهاى انسانى در آنجا كمترين نتيجه اى بـراى صـاحـبانش نخواهد داشت، و به طريق اولى ساير سرمايه هاى اين جهان كه در رتبه هاى بعد از اين دو قرار دارند سودى نخواهد بخشيد.

بـديـهـى اسـت مـنـظـور در ايـنـجـا از مـال و فـرزنـدان، مـال و فرزندانى نيست كه در طريق جلب رضاى خدا به كار گرفته شده باشند، بلكه تكيه روى جنبه هاى مادى مساله است، منظور اين است كه سرمايه هاى مادى در آن روز مشكلى را حـل نـمـى كـنـد، امـا در صـورتـى كـه در طـريـق اطاعت فرمان پروردگار قرار گيرند سرمايه مادى نخواهند بود، رنگ الهى و صبغه الله به خود مى گيرند و الباقيات

الصالحات محسوب مى شوند.

سـپـس بـه عـنوان استثناء بر اين سخن مى افزايد: مگر كسى كه به حضور خدا بيايد در حـالى كه قلب سليم سالم از هر گونه شرك و كفر و آلودگى به گناه ) داشته باشد( الا من اتى الله بقلب سليم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب تنها سرمايه نجاتبخش در قيامت، قلب سليم است، چه تعبير جامع و جـالبـى؟ تـعـبـيـرى كـه هـم ايـمـان خـالص و نـيـت پـاك در آن وجود دارد، و هم هر گونه عـمـل صـالح، چـرا كـه چـنـيـن قـلب پـاكـى، ثـمـره اى جـز عـمـل پـاك نـخـواهـد داشـت، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـمـانـگـونـه كـه قـلب و روح انسان در اعـمـال انسان مؤ ثر است اعمال او نيز بازتاب وسيعى در قلب و جان دارد و آن را به رنگ خود - خواه رحمانى يا شيطانى - در مى آورند.

سپس به شرح بهشت و دوزخ پرداخته چنين مى گويد: در آن هنگام بهشت به پرهيزگاران نزديك مى گردد( و ازلفت الجنة للمتقين ) .

و دوزخ براى گمراهان آشكار مى شود( و برزت الجحيم للغاوين ) .

اين در حقيقت قبل از ورود آنها به بهشت و دوزخ است كه هر يك از اين دو گروه منظره جايگاه خـود را از نـزديـك مـى بـيـنند: مؤ منان مسرور و گمراهان وحشت زده مى شوند، و اين نخستين برنامه هاى پاداش و كيفر آنها است.

جـالب ايـنـكـه نـمـى گـويد: پرهيزگاران را به بهشت نزديك مى كنند، بلكه مى گويد بـهـشـت را بـه آنها نزديك مى سازند و اين اشاره به مقام بسيار با عظمت و پرارزش آنها است.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل دقت است كه تعبير به غاوين (گمراهان ) همان تعبيرى است كه در داستان شيطان بعد از آنكه از درگاه خدا رانده شد آمده است آنجا كه خداوند مى فرمايد:( ان عـبـادى ليـس عـليـك عـليهم من سلطان الا من اتبعك من الغاوين ) : تو بر بندگان من سلطه اى نخواهى داشت مگر گمراهانى كه پيروى تو مى كنند (سوره حجر آيه 42).

سـپـس بـه گفتگوهاى سرزنش بار و عتاب آميزى كه در اين هنگام با اين گروه گمراه مى شـود پـرداخـتـه چـنـيـن مـى گـويـد: و بـه آنـها گفته مى شود كجا هستند معبودهائى را كه پيوسته عبادت مى كرديد؟( و قيل لهم اين ما كنتم تعبدون ) .

معبودهائى كه غير از خدا بودند( من دون الله ) .

آيـا آنـهـا در بـرابـر اين شدائد و سختيها كه اكنون با آن روبرو هستيد شما را يارى مى كنند؟!( هل ينصرونكم ) .

يـا مـى تـوانـند كسى را به يارى شما دعوت كنند، و يا حتى كسى به يارى خود آنها مى آيد؟!( او ينتصرون ) .

ولى آنها جوابى در برابر اين سؤ ال ندارند و كسى هم چنين انتظارى از آنها ندارد.

در ايـن هـنگام همه معبودان را جمع كرده با عابدان گمراهشان به دوزخ مى افكنند( فكبكبوا فيها هم و الغاوون ) .

و به گفته بعضى از مفسران هر يكى بر روى ديگرى افكنده خواهد شد!

و همچنين لشكريان ابليس عموما( و جنود ابليس اجمعون ) .

در حـقـيـقـت اين سه گروه، بتها، و پرستش كنندگان بتها، و لشكريان شيطان كه دلالان ايـن گـناه و انحراف بودند، همگى در دوزخ جمع مى شوند، اما به اين صورت كه آنها را يكى پس از ديگرى به آن مى افكنند.

چـون كـبـكـبـوا در اصـل از مـاده كـب اسـت، كـب بـه مـعـنـى افـكـنـدن چـيـزى بـه صـورت در گـودال آمـده اسـت، و تـكرار آن (كبكب )، تكرار اين سقوط را مى رساند و اين نشان مى دهد كـه آنها به هنگام سقوط در دوزخ همانند سنگى مى باشند كه از بالاى بلندى به درهاى پرتاب مى شود نخست به نقطه اى افتاده و از آنجا به نقطه ديگر تا در قعر دره قرار گيرد.

ولى سـخـن بـه ايـنـجـا پـايـان نـمـى گـيـرد بـلكـه بـه دنـبـال آن صـحنه اى از نزاع و جدال اين سه گروه دوزخى را مجسم مى سازد: آنها در جهنم به مخاصمه و جدال پرداخته، مى گويند( قالوا و هم فيها يختصمون ) .

آرى عـابدان گمراه مى گويند: به خدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم( تالله ان كنا لفى ضلال مبين ) .

زيـرا شـمـا مـعـبـودان دروغـين را با پروردگار عالميان برابر مى پنداشتيم!( اذنسويكم برب العالمين ) .

امـا هـيـچـكس ما را گمراه نكرد مگر مجرمان (و ما اضلنا الا المجرمون ). همان مجرمانى كه رؤ ساى جامعه ما بودند و براى حفظ منافع خويش ما را به اين راه كشاندند و بدبخت كردند.

ايـن احـتمال نيز دارد كه منظور از مجرمان، شياطين يا نياكان گمراهشان باشند كه آنها را به اين راه كشاندند.

ولى افسوس كه امروز شفاعت كنندگانى براى ما وجود ندارد( فما لنا من شافعين ) .

و نـه دوسـت گـرم و پر محبتى كه بتواند ما را يارى كند (و لا صديق حميم ). خلاصه نه مـعـبودان به شفاعت ما مى پردازند، آنچنانكه ما در دنيا مى پنداشتيم، و نه دوستان قدرت يارى ما را دارند.

قابل توجه اينكه شافعين در آيه گذشته به صورت جمع صديق به صورت مفرد آمده، اين تفاوت ممكن است به خاطر آن باشد كه اين گروه از گمراهان با چشم خود مى بينند مؤ منانى كه لغزشهائى داشته اند از شفاعت جمعى از شفاعت كنندگان همچون انبياء و اوصياء و فـرشـتگان، و شفاعت بعضى از دوستان صالح برخوردار مى شوند، آنها نيز آرزو مى كنند كه اى كاش شفاعت كننده و دوستى داشتند.

بعلاوه صديق و عدو به طورى كه بعضى از مفسران تصريح كرده اند هم بر مفرد اطلاق مى شود، هم بر جمع.

امـا بـه زودى مـتـوجـه اين واقعيت مى شوند كه نه تاسف در آنجا سودى دارد و نه آنجا دار عمل و جبران است، لذا آرزوى بازگشت به دنيا مى كنند و مى گويند: اگر بار ديگر به دنيا برگرديم از مؤ منان خواهيم بود! (فلو ان لنا كرة فنكون من المؤ منين )

درسـت اسـت كـه آنـهـا در آنـجـا و در آن روز، ايـمـان پـيـدا كـرده اند، ولى اين يكنوع ايمان اضـطـرارى اسـت، ايمانى مؤ ثر و سازنده است كه اختيارى و در اين جهان باشد، ايمانى كه سرچشمه هدايت و اعمال صالح گردد.

ولى بـه هـر حـال ايـن آرزو نـيـز مشكلى را حل نمى كند، و سنت الهى اجازه بازگشت را به هـيـچـكـس نـمـى دهـد، و خـود آنـهـا نـيـز ايـن حـقـيـقـت را مـى دانـنـد و كـلمـه لو دليل بر آن است.

سـرانـجـام در پـايـان ايـن بـخـش از سـرگـذشت ابراهيم، و گفتگوهايش با قوم گمراه و دعـاهـايـش در پـيشگاه خدا، و توصيفهايش از وضع روز قيامت، خداوند به عنوان يك نتيجه گـيـرى بـراى هـمـه بـنـدگـان، همان دو آيه تكان دهنده را كه در پايان داستان موسى و فـرعـون آمـده بـود و در پايان داستان انبياء ديگر نيز در همين سوره خواهد آمد، تكرار مى فـرمـايـد: در اين ماجرا نشانه بزرگى است بر عظمت و قدرت خدا و بر سرانجام دردناك گمراهان و پيروزى مؤ منان، اما اكثر آنها مؤ من نبودند( ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

و پـروردگـار تو پيروز و شكست ناپذير و رحيم و مهربان است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

تـكرار اين جمله ها دلدارى مؤ ثرى است براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان اندك در آن روز، و همچنين اقليتهاى مؤ من در هر عصر و زمان تا از اكثريت گمراه وحشت نـكنند و به عزت و رحمت الهى دلگرم باشند، و هم تهديدى است براى گمراهان و اشاره اى است به اينكه اگر مهلتى به آنها داده مى شود، نه از جهت ضعف است بلكه به خاطر رحمت است.

نكته ها:

1 - قلب سليم تنها سرمايه نجات

در لابلاى سخنان ابراهيم (عليها‌السلام ) در آيات فوق خوانديم كه در توصيف قيامت مى گويد در آنجا چيزى به كار نمى آيد جز قلب سليم.

سـليـم كـه از مـاده سـلامـت اسـت مفهوم روشنى دارد يعنى قلبى كه از هر گونه بيمارى و انحراف اخلاقى و اعتقادى دور باشد.

مـگـر نـه ايـن اسـت كـه قـرآن دربـاره منافقان مى گويد:( فى قلوبهم مرض فزادهم الله مـرضـا ) : در دلهـاى آنـهـا يـكـنوع بيمارى است و بر اثر لجاجتشان خدا بر اين بيمارى مى افزايد! (سوره بقره آيه 10).

در چند حديث پر معنى قلب سليم به خوبى معرفى شده:

1 - در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) در ذيل آيه مورد بحث مى خوانيم و كل قلب فيه شرك او شك فهو ساقط: هر قلبى كه در آن شرك و شكى است

آن قلب سقوط مى كند و بى ارزش است.

2 - از سـوئى ديگر مى دانيم علائق شديد مادى، و دنيا پرستى انسان را به هر انحراف و گناه مى كشاند، چرا كه حب الدنيا رأ س كل خطيئة: عشق به دنيا سرچشمه هر گناهى است و لذا قـلب سليم، قلبى است كه خالى از حب دنيا باشد، همانگونه كه امام صادق (عليها‌السلام ) در حـديـث ديـگـرى در ذيـل هـمين آيه فرمود:( هو القلب الذى سلم من حب الدنيا ) : اين قلبى است كه از عشق دنيا سالم باشد.

با توجه به آيه 197 سوره بقره و تزودوا فان خير الزاد التقوى.

توشه برگيريد كه بهترين توشه براى آن جهان پرهيزگارى است روشن مى شود كه قلب سليم قلبى است كه بر اثر سلامت سرچشمه تقواى الهى گردد.

3 - آخـريـن سـخـن ايـنـكـه قـلب سليم قلبى است كه جز خدا در آن نباشد، آنگونه كه امام صـادق در پـاسـخ سـؤ الى پـيـرامون اين آيه فرمود: القلب السليم الذى يلقى ربه و ليـس فـيـه احد سواه: قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه غير از او در آن نباشد.

ناگفته پيدا است كه منظور از قلب در اين گونه موارد روح و جان آدمى است.

در روايات اسلامى پيرامون قلب و سلامت آن و آفاتى كه بر آن وارد مى شود و راه مبارزه با اين آفات مطالب فراوانى آمده است كه از مجموع آنها اين منطق اسلامى كاملا آشكار است كه اسلام قبل از هر چيز به زير بناى فكرى و عقيدتى و اخلاقى اهميت مى دهد، چرا كه تمامى برنامه هاى عملى انسان بازتابى از آن است.

هـمـانـگـونـه كـه سـلامـت قـلب ظـاهـرى، عـامـل سـلامـت جـسـم و بـيمارى آن سبب بيمارى همه اعضاء است، چرا تغذيه تمام سلولهاى بدن بـوسـيـله خـونـى انـجام مى گيرد كه به كمك قلب به تمام نقاط كشور تن فرستاده مى شـود، هـمـيـن گـونـه سـلامت و فساد برنامه هاى زندگى انسان جلوه و بازتابى است از سلامت و فساد عقيده و اخلاق.

اين بحث را با سخنى از امام صادق (عليها‌السلام ) پايان مى دهيم آنجا كه فرمود: قلبها چهار گونه است:

قلبى كه در آن نفاق و ايمان است.

و قلبى كه وارونه است.

و قلبى كه مهر بر آن خورده، هيچ حقى بر آن وارد نمى شود.

و قلبى كه نورانى است و خالى (از غير خدا).

سـپـس افـزود: قـلب نـورانـى قـلب مـؤ مـن اسـت، هر گاه خدا نعمتى به او بخشد شكر مى گـويـد و هـر گـاه مـصـيـبـتـى بـه او رسد صبر و شكيبائى مى كند، اما قلب وارونه قلب مـشـركـان اسـت هـمـانـگـونه كه خداوند فرموده: افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سـويـا على صراط مستقيم: آيا كسى كه به صورت بر زمين راه مى رود هدايت يافته تر است يا كسى كه راست قامت بر صراط مستقيم گام بر مى دارد؟!

امـا قـلبـى كـه در آن ايـمـان و نـفـاق اسـت قـلب كـسـانـى اسـت كـه در بـرابـر حـق و بـاطـل بـى تـفـاوتـند، اگر در محيط حق قرار گيرند تابع حق مى شوند و اگر در محيط باطل باشند گرايش به باطل پيدا مى كنند، و اما قلب مهر خورده قلب منافقان است.

2 - در روايـات مـتـعـددى كـه از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عليها‌السلام ) در ذيـل آيه فكبكبوا فيها هم و الغاوون رسيده چنين مى خوانيم: هم قوم وصفوا عدلا بالسنتهم ثم خالفوه الى غيره: اين آيه درباره كسانى است كه حق و عدالتى را با زبان توصيف مى كنند اما در عمل مخالف آن را انجام مى دهند.

ايـن نـشـان مى دهد كه گفتار بدون عمل تا چه حد زشت و مذموم است كه گوينده، آن را به طرز دردناكى در آتش دوزخ مى افكند، آنها كسانى هستند كه هم گمراهند و هم گمراه كننده، سـخـنـشـان مـردم را بـه سـوى حـق مـى خـوانـد و عـمـلشـان بـه باطل، بلكه عملشان بيانگر عدم ايمانشان به گفتارشان است.

ضـمـنـا بايد توجه داشت غاوون كه از ماده غى گرفته شده به معنى هر گونه گمراهى نـيـسـت، بـلكـه بـه گـفـتـه راغـب در مـفـردات، آن نـوع جهل و گمراهى است كه از فساد عقيده سرچشمه گيرد.

3 - در ذيـل آيـه( فـمـا لنا من شافعين و لا صديق حميم ) : (ما نه شفاعت - كنندگانى داريم و نـه دوسـت پر محبتى ) روايات متعددى نقل شده و در بعضى صريحا آمده است: الشافعون الائمة، و الصديق من المؤ منين: شافعان امامان هستند، و دوستان مؤ منانند.

در حـديـث ديـگـرى از جـابـر بـن عـبـدالله مـى خـوانـيـم كـه از رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: ان الرجـل يـقـول فـى الجـنـة مـا فـعـل صـديـقـى فـلان، و صـديـقـه فـى الجـحـيـم، فيقول الله اخرجوا له صديقه الى الجنة فيقول من بقى فـى النـار فـمـا لنا من شافعين و لا صديق حميم: بعضى از بهشتيان مى گويند چه بر سر دوست ما آمد، در حالى كه دوستشان در جهنم است، خداوند براى اينكه قلب اين مؤ من را شـاد كـند فرمان مى دهد دوستش را از دوزخ خارج كنند و به بهشت بفرستند، اينجا است كه بـاقـيـمـانـدگـان در دوزخ مـى گـويـنـد واى بر ما كه نه شفاعت كننده اى داريم نه دوست مهربانى!.

بـديـهـى اسـت نه شفاعت بدون معيار و ملاك است و نه تقاضا درباره دوستشان بيحساب، بايد يكنوع پيوند و ارتباط معنوى در ميان شفاعت كننده و شفاعت شونده وجود داشته تا اين هـدف تـحـقـق يـابـد (شـرح مـفـصـل ايـن مـوضـوع را در بـحـث شـفـاعـت در جـلد اول تفسير نمونه ذيل آيه 48 سوره بقره آورده ايم ).


آيه (105) تا (115) و ترجمه

( كذبت قوم نوح المرسلين ) (105)( إذ قال لهم أخوهم نوح ألا تتقون ) (106)( إنى لكم رسول أمين ) (107)( فاتقوا الله و أطيعون ) (108)( و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العالمين ) (109)( فاتقوا الله و أطيعون ) (110)( قالوا أنؤ من لك و اتبعك الا رذلون ) (111)( قال و ما علمى بما كانوا يعملون ) (112)( إن حسابهم إلا على ربى لو تشعرون ) (113)( و ما أنا بطارد المؤ منين ) (114)( إن أنا الا نذير مبين ) (115)

ترجمه:

105 - قوم نوح رسولان را تكذيب كردند.

106 - هنگامى كه برادرشان نوح به آنها گفت، آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟

107 - من براى شما رسول امينى هستم.

108 - تقواى الهى پيشه كنيد، و مرا اطاعت نمائيد.

109 - مـن هـيـچ مـزدى در برابر اين دعوت از شما نمى خواهم اجر من تنها بر پروردگار عالميان است.

110 - بنابراين تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

111 - گـفـتـنـد آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه افراد پست و بى ارزش از تو پيروى كرده اند؟!

112 - (نوح ) گفت، من چه مى دانم آنها چه كارى داشته اند.

113 - حساب آنها تنها بر پروردگار من است، اگر شما مى فهميديد؟

114 - و من هرگز مؤ منان را طرد نخواهم كرد.

115 - من تنها انذار كننده آشكارى هستم.

تفسير:

اى نوح! چرا بى سر و پاها گرد تو را گرفته اند؟

قـرآن بـعـد از پـايـان ماجراى ابراهيم و گفتگوهايش با قوم گمراه سخن از قوم نوح به عنوان يك ماجراى آموزنده ديگر به ميان مى آورد، و لجاجت و سرسختى و بى شرمى آنها را با عاقبت دردناكشان ضمن چند آيه بازگو مى كند.

نخست مى گويد: قوم نوح، رسولان را تكذيب كردند( كذبت قوم نوح المرسلين ) .

مـعـلوم اسـت كـه قـوم نوح تنها نوح را تكذيب كردند اما از آنجا كه دعوت همه پيامبران از نـظر اصول يكى بود، تكذيب نوح تكذيب همه رسولان محسوب مى شد، و لذا مى فرمايد قوم نوح مرسلين را تكذيب كردند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه اصـولا قـوم نـوح، منكر همه اديان و مذاهب بودند و تمام پيامبران الهى را چه قبل از ظهور نوح و چه بعد از ظهورش تكذيب مى كردند.

سـپـس بـه ايـن فراز از زندگى او كه شبيه فرازهائى است كه در گذشته از ابراهيم و موسى نقل شد اشاره كرده مى گويد: به خاطر بياور هنگامى كه برادرشان نوح به آنها گفت: آيا پرهيزگارى پيشه نمى كنيد( اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون ) .

تعبير به برادر تعبيرى است كه نهايت پيوند محبت آميز را بر اساس مساوات و برابرى مـشـخـص مـى كـنـد، يعنى نوح بى آنكه بخواهد تفوقى بر آنان بجويد با نهايت صفا و صميميت آنها را دعوت به پرهيزكارى كرد.

تـعـبـيـر بـه اخـوت و بـرادرى كـه نه تنها در مورد نوح بلكه درباره بسيارى ديگر از پـيـامـبـران (مـانـند هود و صالح و لوط) آمده است به همه رهبران راه حق الهام مى بخشد كه بـايـد در دعـوت خـود نـهـايـت مـحبت و صميميت توأ م با دورى از هر گونه تفوق طلبى را رعايت كنند، تا دلهاى رميده جذب آئين حق گردد، و هيچ سنگينى احساس نكنند.

پـس از دعـوت بـه تـقـوى كـه خـمير مايه هر گونه هدايت و نجات است اضافه مى كند من براى شما فرستاده امينى هستم( انى لكم رسول امين ) .

از خـدا بـتـرسـيـد و تقوا پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد كه اطاعت من اطاعت خدا است( فاتقوا الله و اطيعون ) .

ايـن تـعـبـيـر نـشان مى دهد كه نوح (عليها‌السلام ) سابقه ممتدى از امانت در ميان قوم خود داشـت و او را بـا ايـن صـفـت والا مـى شـنـاخـتـنـد لذا مـى گـويـد: بـه هـمـيـن دليل من در اداى رسالت الهى امينم و خيانتى از من نخواهيد ديد.

مـقدم داشتن تقوا بر اطاعت به خاطر اين است كه تا ايمان و اعتقادى نسبت به الله و ترس از او در ميان نباشد، اطاعت از فرمان پيامبرش صورت نخواهد گرفت.

دگر بار نوح به دليل ديگرى بر حقانيت خود، تمسك مى جويد، دليلى كه زبان بهانه جويان را كوتاه مى سازد، مى گويد: من از شما در برابر اين دعوتم مزدى نمى طلبم( و ما اسئلكم عليه من اجر ) .

اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است( ان اجرى الا على رب العالمين ) .

روشن است انگيزه هاى الهى معمولا دليل بر صداقت مدعى نبوت است، در حالى كه انگيزه هـاى مـادى به خوبى نشان مى دهد كه هدف سودجوئى است، مخصوصا اعراب آن عصر با اين مساله در مورد كاهنان و افرادى شبيه آنان آشنا بودند.

بـاز بـه دنـبـال ايـن جمله همان جمله اى را مى گويد كه بعد از تاكيد بر رسالت و امانت خويش بيان كرده بود، مى گويد: از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد( فاتقوا الله و اطيعون ) .

امـا مـشـركـان لجـوج و مستكبران خيره سر هنگامى كه راههاى بهانه جوئى را به روى خود مسدود ديدند، به اين مساله چسبيدند و گفتند كه آيا ما به تو

ايـمان بياوريم در حالى كه افراد پست و بى ارزش از تو پيروى كرده اند؟( قالوا ا نؤ من لك و اتبعك الارذلون ) .

ارزش يـك پـيـشـوا را بـايـد از پـيـروانش شناخت، و به اصطلاح امامزاده را از زوارش مى شـنـاسـنـد، مـا وقـتـى بـه پـيـروان تـو نـگاه مى كنيم مشتى بى سر و پا گمنام و فقير، تـهـيـدسـت و پـا بـرهنه كه كسبهاى ضعيف و ناچيزى دارند اطرافت را گرفته اند با اين حـال چـگـونه انتظار دارى ثروتمندان سرشناس و اشراف با نام و نشان سر تسليم بر آستان تو بسايند؟!

اصـلا هـرگـز آب مـا بـا اين جمعيت در يك جو نمى رود، ما هيچگاه بر سر يك سفره ننشسته ايم و در زير يك سقف اجتماع نكرده ايم، چه انتظار نا معقولى دارى؟.

درسـت اسـت آنـهـا در اين تشخيص صائب بودند كه پيشوا را بايد از طريق پيروان شناخت ولى اشـتـبـاه بـزرگـشان اين بود كه آنها مفهوم و معيار شخصيت را گم كرده بودند، آنها مـعـيـار سـنـجـش ارزشها را مال و ثروت، لباس و خانه و مركب زيبا و گرانقيمت قرار داده بودند، و از پاكى و تقوا و حق جوئى و صفات عالى انسانيت كه در طبقات كم درآمد بسيار بود و در اشراف بسيار كم، غافل بودند.

روح طـبـقـاتـى در بـدتـريـن اشـكـالش بـر فـكـر آنـهـا حـاكـم بـود بـه هـمـيـن دليـل طـبـقـه تـهـيـدسـت را اراذل مـى شـمـردنـد! (اراذل جـمـع ارذل - بـر وزن اهرم - و آن نيز جمع رذل به معنى پست و حقير است ) و اتفاقا آنها اگر از زنـدان جـامـعـه طـبـقـاتـى بيرون مى آمدند به خوبى مى توانستند درك كنند كه ايمان اين گروه خود بهترين دليل بر حقانيت و اصالت دعوت اين پيامبر است.

ولى نوح آنها را در اينجا فورا خلع سلاح كرد و گفت: وظيفه من دعوت همگان به سوى حق و اصلاح جامعه است، من چه مى دانم آنها چه كارى داشته اند؟!

( قال و ما علمى بما كانوا يعملون ) .

گذشته آنها هر چه بوده گذشته، مهم امروز است كه دعوت رهبر الهى را لبيك گفته اند و در مقام خودسازى برآمده و قلب و دل خود را در اختيار حق گذاشته اند.

اگـر آنـهـا در گـذشته كار خوب يا بدى كرده اند حسابشان بر پروردگار من است اگر شما مى فهميديد و درك و تشخيص مى داشتيد( ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون ) .

از ايـن سـخـن ضـمـنـا اسـتـفـاده مى شود كه آنها مى خواستند علاوه بر مساله تهيدستى اين گروه از مؤ منان را به سوء سابقه اخلاقى و عملى متهم سازند، در حالى كه معمولا فساد و آلودگـى در طـبـقـات مـرفـه بـه درجـات بـيـشـتـر اسـت، آنـهـا هـسـتـنـد كـه هـمـه رقـم وسائل فساد در اختيار دارند و مست مقام و مالند و كمتر خدا را بنده اند!

ولى نـوح بـى آنـكـه در ايـن مـسـاله با آنها گلاويز شود، مى گويد من از آنها چيز بدى سراغ ندارم و اگر هم چنين باشد كه شما مى گوئيد حسابشان با خدا است!

آنچه وظيفه من است اين است كه من پر و بال خود را براى همه حقجويان بگشايم من هرگز ايمان آورندگان را طرد نخواهم كرد( و ما انا بطارد المؤ منين )

ايـن جـمـله در حـقـيـقـت پـاسـخ بـه درخـواست ضمنى اين ثروتمندان مغرور است كه از نوح خواسته بودند اين گروه را از خود براند و طرد كند، تا نزد او حاضر شوند!

تـنـهـا وظـيـفـه من اين است كه من مردم را انذار كنم من فقط بيم دهنده آشكارى هستم( ان انا الا نذير مبين ) .

هـر كـس اين هشدار مرا بشنود و از راه انحراف به صراط مستقيم، بازگردد پيرو من است، هر كه باشد و در هر وضع مادى و شرائط اجتماعى.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه اين ايراد را نه تنها بر نوح (عليها‌السلام ) گرفتند كه نخستين پـيـامبران اولواالعزم است به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز كه خاتم انـبـيـاء اسـت و هـمـچنين به ساير پيامبران نيز گرفتند، آنها با عينك سياهى كه بر چشم داشتند منظره اين سپيد جامگان را تاريك مى ديدند و همواره خواهان طرد و رد آنها بودند، و اصلا خدا و پيامبرانى را كه چنين بندگان و پيروانى داشته باشند نمى پسنديدند!

امـا قـرآن چـه زيـبـا در سـوره كـهـف بـه پـيـامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى فـرمـايـد: و اصـبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عـيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان امره فرطا: با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند، و تنها ذات او را مـى طـلبـند، هرگز چشمهاى خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنها برمگير، و از كسانى كـه قـلبـشـان را از ياد خود غافل ساخته ايم اطاعت مكن، همانها كه پيروى هواى نفس ‍ كرده اند و كارهايشان افراطى است.

و حـتـى ايـن ايـراد را بـه رهـبـران راه حـق در عصر و زمان ما نيز مى كنند كه بيشترين رقم طرفداران شما را مستضعفين و پابرهنه ها تشكيل مى دهند.

آنـها مى خواهند با اين سخن عيبى بگذارند در حالى كه ناآگاهانه مدح و تمجيد مى كنند و اصالت مكتب را امضا مى نمايند.


آيه (116) تا (122) و ترجمه

( قالوا لئن لم تنته يانوح لتكونن من المرجومين ) (116)( قال رب إن قومى كذبون ) (117)( فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المؤ منين ) (118)( فأ نجيناه و من معه فى الفلك المشحون ) (119)( ثم أغرقنا بعد الباقين ) (120)( إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (121)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (122)

ترجمه:

116 - گفتند: اى نوح اگر خوددارى نكنى، سنگباران خواهى شد.

117 - گفت: پروردگارا: قوم من، مرا تكذيب كردند.

118 - اكنون ميان من و اينها جدائى بيفكن (و داورى كن ).

119 - مـا، او و كـسانى را كه با او بودند در كشتى كه مملو (از انسان و انواع حيوانات ) بود رهائى بخشيديم.

120 - سپس بقيه را غرق كرديم.

121 - در اين ماجرا نشانه روشنى است، اما اكثر آنها ايمان نياوردند.

122 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

نجات نوح و غرق مشركان خودخواه

عـكـس العـمـل ايـن قـوم گـمـراه و لجـوج در بـرابـر نوح همان بود كه همه زورگويان در طـول تـاريـخ داشـتـنـد، و آن تكيه بر قدرت و زور و تهديد به نابودى بود گفتند: اى نوح بس است اگر از اين سخنان خوددارى نكنى و فضاى جامعه ما را با گفتگوهايت تلخ و تـاريك سازى به طور قطع سنگسار خواهى شد!( قالوا لئن لم تنته يا نوح لتكونن من المرجومين ) .

تـعـبـيـر من المرجومين نشان مى دهد كه سنگسار كردن در ميان آنها در مورد مخالفين سابقه داشـتـه، در حـقيقت به نوح مى گويند: اگر به اين گفتگوها و دعوت به سوى توحيد و آئيـنت ادامه دهى بر سر تو همان خواهد آمد كه بر سر ساير مخالفين ما آمد، و آن سنگسار كردن است كه يكى از بدترين انواع قتل مى باشد.

نـوح كـه مـى بـيـنـد ايـن دعـوت مـسـتـمـر و طـولانـى با اين منطق روشن و با آنهمه صبر و شـكـيـبـائى جـز در عـده قليلى تاثير نگذارده، سرانجام شكايت به درگاه خدا مى برد و ضـمـن شـرح حـال خـود تـقـاضـاى جـدائى و نـجـات از چنگال اين ستمگران بى منطق مى كند.

عـرض كـرد پـروردگـارا قـوم مـن مـرا تـكـذيـب كـردنـد( قال رب ان قومى كذبون ) .

درسـت اسـت كـه خـداوند از همه چيز آگاه است ولى به هنگام طرح شكايت و به عنوان مقدمه براى تقاضاى بعدى، اين سخن را مطرح مى كند.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه نـوح از مصائبى كه بر شخص او گذشته اظهار ناراحتى نمى كند بلكه تنها از اين ناراحت است كه او را تكذيب كرده اند و پيام الهى را نپذيرفته اند.

سپس عرض مى كند: اكنون كه هيچ راهى براى هدايت اين گروه باقى نماند ميان من و اينها جدائى بيفكن و ميان ما خودت داورى كن( فافتح بينى و بينهم فتحا ) .

فـتـح در اصـل - هـمـانـگـونه كه ارباب لغت گفته اند - به معنى گشودن و از بين بردن بستگى است، و آن دو گونه است، گاهى جنبه حسى دارد، مانند فتح الباب (گشودن در) و گاه جنبه معنوى دارد مانند فتح الهم (گشودن غم و از بين بردن اندوه ) و فتح المستغلق مـن العـلوم بـه مـعـنـى گشودن رازهاى دانش و فتح القضية به معنى داورى كردن و پايان دادن به نزاع و دعوا است.

سـپس اضافه مى كند: و من و مؤ منانى را كه با من هستند نجات ده( و نجنى و من معى من المؤ منين ) .

در ايـنـجـا رحـمـت الهـى به يارى نوح آمد و مجازات دردناكش به سراغ تكذيب كنندگان، چـنـانـكـه مـى فـرمـايـد: ما او و تمام كسانى را كه با او همراه بودند در كشتى كه مملو از انسان و انواع حيوانات بود رهائى بخشيديم( فانجيناه و من معه فى الفلك المشحون ) .

سپس بقيه را غرق و نابود كرديم( ثم اغرقنا بعد الباقين ) .

مشحون از ماده شحن (بر وزن صحن ) به معنى پر كردن است، و گاه به معنى مجهز ساختن نـيـز آمـده اسـت، و شـحـنـاء به عداوتى گفته مى شود كه تمام وجود انسان را پر كند، و مـنـظـور در ايـنـجـا ايـن اسـت كـه آن كـشـتـى مـمـلو از نـفـرات و هـمـه وسـائل بـود، و كـمـبـودى نـداشـت، يـعنى خداوند بعد از آنكه كشتى از هر نظر مهيا و آماده حـركـت شد، طوفان را فرستاد تا نوح و ساير سرنشينانش گرفتار ناراحتى نشوند، و اين خود يكى از نعمتهاى الهى بر آنها بود.

و در پـايـان ايـن سـخـن هـمـان مـى گـويـد كـه در پـايان ماجراى موسى (عليها‌السلام ) و ابراهيم (عليها‌السلام ) بيان كرد، مى فرمايد: در ماجراى نوح و دعوت پيگير و مستمر او صـبـر و شـكـيـبـائيش، و سرانجام غرق و نابودى مخالفانش، آيت و نشانه اى است براى همگان( ان فى ذلك لاية ) .

هر چند اكثر آنها ايمان نياوردند( و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

بـنـابـرايـن تـو اى پيامبر از اعراض و سرسختى مشركان قومت نگران مباش، ايستادگى بـه خـرج ده كـه سـرنـوشـت تـو و يـارانـت سـرنـوشـت نوح و ياران او است، و سرانجام گمراهان همان سرانجام شوم غرق شدگان است.

و بدان پروردگار تو شكست ناپذير و رحيم است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

رحـمـتـش ايـجـاب مـى كند كه به آنها فرصت كافى و مهلت دهد و اتمام حجت كند، و عزتش سبب مى شود كه سرانجام تو را پيروز و آنها را مواجه با شكست نمايد.


آيه (123) تا (135) و ترجمه

( كذبت عاد المرسلين ) (123)( إذ قال لهم أخوهم هود ألا تتقون ) (124)( إنى لكم رسول أمين ) (125)( فاتقوا الله و أطيعون ) (126)( و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العالمين ) (127)( أتبنون بكل ريع أية تعبثون ) (128)( و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون ) (129)( و إذا بطشتم بطشتم جبارين ) (130)( فاتقوا الله و أطيعون ) (131)( و اتقوا الذى أمدكم بما تعلمون ) (132)( أمدكم بأنعام و بنين ) (133)( و جنات و عيون ) (134)( إنى أخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) (135)

ترجمه:

123 - قوم عاد رسولان (خدا) را تكذيب كردند.

124 - هنگامى كه برادرشان هود گفت: آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟

125 - من براى شما فرستاده امينى هستم.

126 - تقوى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

127 - مـن هـيـچ اجـر و پـاداشـى در برابر اين دعوت از شما نمى طلبم، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است.

128 - آيا شما بر هر مكان مرتفعى نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازيد.

129 - و قـصـرهـا و قـلعه هاى زيبا و محكم بنا مى كنيد، آنچنانكه گوئى در دنيا جاودانه خواهيد ماند.

130 - و هنگامى كه كسى را مجازات مى كنيد همچون جباران كيفر مى دهيد.

131 - تقوى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

132 - از خدائى به پرهيزيد كه شما را به نعمتهائى كه مى دانيد امداد كرده.

133 - شما را به چهارپايان و نيز پسران (لايق و برومند) امداد فرموده.

134 - همچنين به باغها و چشمه ها

135 - (اگر كفران كنيد) من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم.

تفسير:

جنايات و اعمال بى رويه قوم عاد

اكنون نوبت به قوم عاد و پيامبرشان هود مى رسد كه گوشه اى از زندگى و سرنوشت آنها و درسهاى عبرتى را كه در آن نهفته است ضمن هيجده آيه بيان مى كند.

قـوم عـاد، چـنـانـكـه قـبـلا هـم گـفـتـه ايـم، جـمعيتى بودند كه در سرزمين احقاف در ناحيه حضرموت، از نواحى يمن، در جنوب جزيره عربستان زندگى داشتند.

قـوم سـركـش عـاد - چنانكه قرآن مى گويد - فرستادگان خدا را تكذيب كردند( كذبت عاد المرسلين ) .

گر چه آنها تنها هود را تكذيب كردند اما چون دعوت هود دعوت همه پيامبران بود در واقع همه انبيا را تكذيب كرده بودند.

بعد از ذكر اين اجمال به تفصيل پرداخته مى گويد: در آن هنگام كه برادرشان هود گفت: آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟( اذقال لهم اخوهم هود الا تتقون ) .

او در نهايت دلسوزى و مهربانى همچون يك برادر آنها را به توحيد و تقوى دعوت كرد و به همين دليل كلمه اخ بر او اطلاق شده.

سـپـس افـزود مـن بـراى شـمـا فـرسـتـاده امـيـنـى هـسـتـم( انـى لكـم رسول امين ) .

سابقه زندگى من در ميان شما گواه اين حقيقت است كه هرگز راه خيانت نپوئيدم و جز حق و صداقت در بساط نداشتم.

باز تاكيد مى كند اكنون كه چنين است و شما هم به خوبى آگاهيد از خـدا بـتـرسـيـد و پـرهـيـزگـارى پـيـشه كنيد و از من اطاعت نمائيد كه اطاعتم اطاعت خدا است( فاتقوا الله و اطيعون ) .

و اگـر فـكـر مـى كـنـيـد مـن سـوداى مـال در سـر مـى پـرورانـم و ايـنـهـا مقدمه رسيدن به مـال و مـقـامـى اسـت بدانيد من كوچكترين اجرى در برابر اين دعوت از شما نمى خواهم( و ما اسئلكم عليه من اجر ) .

اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است( ان اجرى الا على رب العالمين ) .

هـمـه بركات و نعمتها از او است و من اگر چيزى مى خواهم از او مى خواهم، كه پروردگار همه ما او است.

قرآن در اين بخش از سرگذشت هود و قوم عاد بر چهار قسمت به ترتيب تكيه كرده است: نـخـسـت مـحـتـواى دعـوت هـود را كـه تـوحيد و تقوى بوده مشخص مى كند كه در ضمن آيات گذشته خوانديم.

سـپـس بـه انتقاد از كژيها و اعمال نادرست آنها پرداخته و سه موضوع را به آنها يادآور مـى كـنـد، و در لباس استفهام انكارى آنها را مخاطب ساخته چنين مى گويد: آيا شما بر هر مـكـان مـرتـفـعـى نـشـانـه اى از روى هـوى و هـوس مـى سـازيـد؟!( اتـبـنـون بكل ريع آية تعبثون ) .

واژه ريـع در اصـل بـه مـعنى مكان مرتفع است و تعبثون از ماده عبث به معنى كارى است كه هـدف صـحـيـح در آن تـعـقـيب نمى شود، و با توجه به واژه آيه كه به معنى نشانه است روشـن مـى شـود كـه ايـن قـوم مـتـمـكـن و ثـروتـمند براى خودنمائى و تفاخر بر ديگران بـنـاهـائى بـر نـقـاط مرتفع كوهها و تپه ها، (همچون برج و مانند آن ) مى ساختند كه هيچ هدف صحيحى براى آن نبود جز اينكه توجه ديگران را به آن جلب كنند و قدرت و نيروى خود را به رخ سايرين بكشند.

و ايـنـكـه بعضى از مفسران گفته اند منظور از اين سخن، كلبه هائى بوده كه بر فراز بـلنـديـهـا مـى سـاخـتـند و مركز لهو و لعب و هوسرانى و عياشى بوده - همانگونه كه در عـصـر مـا در مـيان طاغوتيان مرسوم است - بعيد به نظر مى رسد، زيرا با كلمه آية و عبث سازگار نيست.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه قوم عاد، اين ساختمانها را مشرف بر جاده ها مى ساختند تا از فراز آن به استهزاء و مسخره راهروان بپردازند ولى از اين سه تفسير، تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.

بـار ديگر به انتقاد ديگرى از آنها پرداخته، مى گويد: شما قصرها و قلعه هاى زيبا و مـحـكـم مى سازيد آنچنان كه گوئى در دنيا جاودانه خواهيد ماند( و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون ) .

مـصـانـع جـمع مصنع به معنى مكان و ساختمان مجلل و محكم است. هود به اين اعتراض نمى كـند كه چرا شما داراى خانه هاى مناسبى هستيد بلكه مى گويد شما آنچنان غرق دنيا شده ايـد و بـه تـجـمـل پـرسـتـى و محكم كارى بى حساب در كاخها و قصرها پرداخته ايد كه سراى آخرت را به دست فراموشى سپرده ايد، دنيا را نه به عنوان يك گذرگاه كه به عـنوان يك سراى هميشگى پنداشته ايد، آرى چنين ساختمانهاى غفلت زا و غرور آفرين مسلما مذموم است.

در حـديـثـى از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: كه روزى از گذرگاهى مى گذشت چشمش به قبه و بارگاهى افتاد كه مشرف بر جاده بود، پرسيد: اين چيست؟

ياران عرض كردند متعلق به يكى از انصار است، حضرت كمى توقف كرد صاحب آن فرا رسيد و سلام كرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) صورت از او گرداند...

مـرد انـصـارى ايـن مطلب را با ياران خود در ميان گذاشت و گفت: به خدا سوگند من نظر رسول الله را نسبت به خودم ناخوش آيند مى بينم نمى دانم درباره من چه اتفاقى افتاده و من چه كرده ام؟!

گـفـتـنـد: پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آن سـاخـتـمـان مجلل تو را ديده و ناراحت شده.

مـرد انـصـارى رفـت و آن قبه و بارگاه را با خاك يكسان كرد، يكروز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـد و آنـرا نديد، فرمود چه بر سر اين ساختمان كه اينجا بود آمد؟ جـريـان را عـرض كـردنـد: فـرمـود: ان لكـل بـنـاء يـبـنـى وبـال عـلى صـاحـبـه يـوم القـيـامـة الا مـا لابـد مـنـه: هـر بـنـائى در روز قـيـامـت وبال صاحب آن است، مگر آن مقدار كه انسان از آن ناگزير است!.

از ايـن روايـت و روايـات مـشـابـه آن بـيـنش اسلام كاملا روشن مى شود كه با ساختمانهاى طـاغـوتـى و غافل كننده كه تواءم با اسراف و زياده روى است مخالف است و به مسلمانان اجـازه نـمـى دهـد هـمـچـون مـسـتكبران مغرور و از خدا بى خبر - آنهم در محيطهائى كه معمولا محرومان و نيازمندان مسكن فراوانند - اقدام به چنين ساختمانهائى كنند.

ولى جالب اينكه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى رسيدن به اين هدف انـسـانـى مـتـوسل به زور نشد، و هرگز دستور تخريب چنان ساختمانى را نداد، بلكه از طـريـق يـك واكنش اخلاقى لطيف - رو ترش كردن و بى اعتنائى نمودن - هدف خود را تامين فرمود.

سـپـس بـه انـتـقـاد ديـگـر در رابـطـه بـا بـى رحـمـى قـوم عـاد بـه هـنـگـام نـزاع و جدال پرداخته مى گويد: شما به هنگامى كه كسى را مجازات مى كنيد از حد تجاوز كرده و همچون جباران كيفر مى دهيد( و اذا بطشتم بطشتم جبارين ) .

ممكن است كسى كارى كند كه مستوجب عقوبت باشد، اما هرگز نبايد قدم از جاده حق و عدالت فراتر نهيد، و براى كمترين جرم، سنگين ترين

جـريـمـه را قـائل شـويد و به هنگام خشم و غضب خون افراد را بريزيد و با شمشير به جان آنها بيفتيد كه اين كار جباران و ستمگران و طاغيان روزگار است.

راغـب در مـفردات مى گويد: بطش (بر وزن نقش ) به معنى گرفتن چيزى است با قدرت و برترى.

در حـقيقت هود اين دنياپرستان را از سه طريق مورد سرزنش قرار مى دهد: نخست به نشانه هـائى كـه از روى خـودخـواهـى و خودنمائى بر فراز بلنديها مى ساختند كه بر ديگران تفاخر كنند.

سـپـس بـه ساختمانهائى چون قصرهاى محكم جباران كه نشانه آرزوهاى دور و دراز و غفلت از اين نكته كه دنيا دار ممر است و نه دار مقر انتقاد مى كند.

و سـرانجام زياده روى آنها را به هنگام مجازات مورد انتقاد قرار مى دهد، كه قدر جامع بين امـور سـه گـانـه هـمان حس برترى جوئى و حب بقاء است، و اين نشان مى دهد كه آنچنان عـشـق دنـيـا بر آنها مسلط شده بود كه از راه و رسم بندگى خارج شده و در دنيا پرستى غـرق بـودنـد و تـا سـر حـد دعوى الوهيت پيش رفته بودند و اينها بار ديگر اين حقيقت را اثبات مى كند كه حب الدنيا رأ س ‍ كل خطيئه.

بـعـد از بـيان اين انتقادهاى سه گانه بار ديگر آنها را به تقوا دعوت كرده مى گويد: اكـنـون كـه چـنين است تقوا پيشه كنيد و از خدا بترسيد و دستور مرا اطاعت نمائيد( فاتقوا الله و اطيعون ) .

سپس به بخش سوم از بيان هود مى رسيم كه تشريح نعمتهاى الهى بر بندگان است، تا از اين راه، حس شكرگزارى آنها را تحريك كند، شايد به سوى خدا آيند.

و در ايـن زمـيـنـه از روش اجـمـال و تـفـصـيـل كه براى دلنشين كردن بحثها بسيار مفيد است اسـتفاده مى كند، نخست روى سخن را به آنها كرده مى گويد: از خدائى بپرهيزيد كه شما را به نعمتهائى كه مى دانيد امداد كرد و به طور مداوم و منظم آنها را در اختيار شما نهاد( و اتقوا الذى امدكم بما تعلمون ) .

سـپـس بـعـد از ايـن بـيـان كـوتـاه بـه شرح و تفصيل آن پرداخته مى گويد: شما را به چهارپايان و پسران (لايق و برومند) امداد كرد (امدكم بانعام و بنين ).

از يكسو سرمايه هاى مادى كه قسمت مهمى از آن - مخصوصا در آن عصر - چهارپايان و دامها بـودنـد در اخـتـيار شما گذاشت، و از سوى ديگر نيروى انسانى كافى كه بتواند آن را حفظ و نگاهدارى كند و پرورش دهد.

ايـن تـعـبـيـر در آيـات مختلف قرآن تكرار شده است كه به هنگام برشمردن نعمتهاى مادى نـخـسـت بـه امـوال اشـاره مى كند، بعد به نيروى انسانى كه حافظ و نگاهبان و پرورش دهـنـده امـوال اسـت، و ايـن يـك تـرتـيـب طـبـيـعـى بـه نـظـر مـى رسـد نـه ايـنـكـه اموال از اهميت بيشترى برخوردار باشد.

در آيـه 6 سـوره اسـراء مـى خـوانـيـم:( و امـددنـاكـم بـامـوال و بـنـيـن و جـعـلنـاكـم اكـثـر نـفـيـرا ) : مـا شـمـا را بـوسـيـله اموال و فرزندان امداد كرديم و جمعيت شما را بيشترين قرار داديم.

بعد مى افزايد: باغهاى خرم و سرسبز و چشمه هاى آب جارى در اختيارتان قرار داديم( و جنات و عيون ) .

و به اين ترتيب زندگى شما را هم از نظر نيروى انسانى، هم كشاورزى و باغدارى، و هم دامدارى و وسائل حمل و نقل پر بار ساختيم، به گونه اى كه در زندگى خود احساس كمترين كمبود و ناراحتى نداشته باشيد.

ولى چـه شـد كـه بـخـشنده اين همه نعمتها را فراموش كرديد، شب و روز بر سر سفره او نشستيد و او را نشناختيد.

سپس به آخرين مرحله از سخنانش پرداخته و آنها را تهديد و انذار به كيفر الهى مى كند، و مى گويد: اگر كفران كنيد من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم( انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) .

روزى كـه نـتـيـجـه آنـهـمـه ظـلم و سـتـم و غـرور و اسـتـكـبـار و هواپرستى و بيگانگى از پروردگار را با چشم خود خواهيد ديد.

معمولا يوم عظيم (روز بزرگ ) در قرآن به قيامت اطلاق مى شود كه از هر نظر عظمت دارد، ولى گـاه در آيـات قـرآن به روزهاى سخت و وحشتناكى كه بر امتها گذشته، نيز اطلاق شـده اسـت، آنـچـنـان كـه در هـمين سوره در داستان شعيب مى خوانيم كه پس از سرسختى و لجـاجـت در مـقـابـل حـق، خداوند آنها را با مجازات دردناكى (صاعقه اى كه از قطعه ابرى فـرود آمد) كيفر داد، و سپس ‍ از اين روز به عنوان يوم عظيم ياد مى كند:( فاخذهم عذاب يوم الظلة انه كان عذاب يوم عظيم ) .

بـنـابـرايـن در آيـه مـورد بـحـث، نـيـز مـمـكـن اسـت يـوم عـظيم اشاره به روزى باشد كه گـردنـكشان قوم عاد، گرفتار مجازات دردناك طوفان درهم كوبنده گشتند گواه اين معنى بيان كيفر آنها در چند آيه بعد از اين است.

و نـيـز مـمـكـن اسـت اشـاره به كيفر روز قيامت و يا هر دو كيفر باشد كه تاريخ هر دو روز عظيم است.


آيه (136) تا (140)و ترجمه

( قالوا سواء علينا أوعظت أم لم تكن من الواعظين ) (136)

( إن هذا إلا خلق الاولين ) (137)

( و ما نحن بمعذبين ) (138)

( فكذبوه فأ هلكناهم إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (139)

( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (140)

ترجمه:

136 - آنـهـا (قـوم عـاد) گـفـتـنـد: بـراى ما تفاوت نمى كند چه ما را اندرز بدهى يا ندهى (بيهوده خود را خسته مكن )!

137 - اين همان روش و اخلاق پيشينيان است.

138 - و ما هرگز مجازات نخواهيم شد.

139 - آنـهـا هـود را تـكـذيـب كردند، ما هم نابودشان كرديم و در اين آيت و نشانه اى است (براى آگاهان ) ولى اكثر آنها مؤ من نبودند.

140 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

ما را انذار مده كه در ما اثر نمى كند!

در آيات پيشين گفتگوهاى پر مغز پيامبر دلسوز، هود را با قوم سركش عاد ديديم، اكنون پاسخهاى نامعقول و موذيانه آن قوم را بررسى كنيم قرآن مى گويد: آنـهـا در پـاسـخ گـفتند: زياد خود را خسته مكن، براى ما هيچ تفاوت نمى كند چه موعظه و اندرز بدهى و چه ندهى، در دل ما كمترين اثرى نخواهد گذارد!( قالوا سواء علينا اوعظت ام لم تكن من الواعظين ) .

اما آنچه را تو به ما ايراد مى كنى جاى ايراد نيست اين روش و اخلاق پيشينيان است( ان هذا الا خلق الاولين ) .

و بر خلاف گفته تو ما هرگز مجازات نخواهيم شد، نه در اين جهان و نه در جهان ديگر!( و ما نحن بمعذبين ) .

خـلق (به ضم خ ول ) به معنى عادت و روش و اخلاق است زيرا اين كلمه به صورت مفرد و به معنى خلق و خوى و عادت اخلاقى آمده است و در اين صورت اشاره به اعمالى است كه آنـهـا مـرتـكـب مـى شـدنـد مانند بت پرستى و ساختن قصرهاى محكم و زيبا و خودنمائى از طـريـق سـاخـتن برجها بر نقاط مرتفع و همچنين خشونت در مجازات و كيفر، يعنى آنچه را ما انـجـام مـى دهـيـم هـمـانـسـت كـه پـيـشـيـنـيـان مـا انـجـام مـى دادنـد و مـطـلب قابل ايرادى نمى تواند باشد.

بـعـضـى آنـرا به معنى دروغ و كذب تفسير كرده اند يعنى سخنان تو درباره خدا و قيامت سخنان دروغينى است كه از قبل نيز گفته شده (اما اين در صورتى است كه خلق (بر وزن حلق ) بخوانيم ولى قرائت مشهور چنين نيست ).

و بـه دنـبـال ايـن سـخـن، قـرآن سرنوشت دردناك اين قوم را چنين بيان مى كند آنها هود را تكذيب كردند، ما هم نابودشان كرديم( فكذبوه فاهلكناهم )

و در پايان اين ماجرا همان دو جمله پر محتواى عبرت انگيزى را مى گويد

كه در پايان داستان نوح و ابراهيم و موسى بيان شد.

مـى فـرمـايـد: در ايـن سـرگـذشـت، آيـه و نـشـانـه روشـنى است از قدرت خدا، از استقامت پـيـامـبـران، و از سـرانـجام شومى كه دامنگير سركشان و جباران گرديد ولى با اين همه باز بيشتر آنها ايمان نياوردند( ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

و پـروردگـار تـو قـدرتـمـنـد و شـكـسـت نـاپـذير، و رحيم و مهربان است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

بـه انـدازه كـافـى مـدارا مـى كـنـد فـرصـت مـى دهـد، دلائل روشـن بـراى هدايت گمراهان ارائه مى كند، اما به هنگام مجازات چنان محكم مى گيرد كه مجال فرار براى احدى باقى نمى ماند!


آيه (141) تا (152) و ترجمه

( كذبت ثمود المرسلين ) (141)( إذ قال لهم أخوهم صالح ألا تتقون ) (142)( إنى لكم رسول أمين ) (143)( فاتقوا الله و أطيعون ) (144)( و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العالمين ) (145)( أتتركون فى ما ههنا أمنين ) (146)( فى جنات و عيون ) (147)( و زروع و نخل طلعها هضيم ) (148)( و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين ) (149)( فاتقوا الله و أطيعون ) (150)( و لا تطيعوا أمر المسرفين ) (151)( الذين يفسدون فى الا رض و لا يصلحون ) (152)

ترجمه:

141 - قوم ثمود رسولان (خدا) را تكذيب كردند.

142 - هنگامى كه صالح به آنها گفت: آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟

143 - من براى شما فرستاده امينى هستم.

144 - تقوى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

145 - مـن اجـر و پـاداشـى در بـرابـر ايـن دعـوت از شـمـا نـمـى طـلبـم اجـر مـن تنها بر پروردگار عالميان است.

146 - آيا شما تصور مى كنيد هميشه در نهايت امنيت، در نعمتهائى كه اينجاست مى مانيد؟

147 - در اين باغها و چشمه ها!

148 - در اين زراعتها و نخلهائى كه ميوه هايش شيرين و رسيده است.

149 - شما از كوهها خانه هائى مى تراشيد و در آن به عيش و نوش مى پردازيد.

150 - از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد.

151 - و اطاعت فرمان مسرفان نكنيد.

152 - همانها كه در زمين فساد مى كنند و اصلاح نمى كنند.

تفسير:

از مسرفان مفسد اطاعت نكنيد

پـنـجمين بخش از داستان انبياء كه در اين سوره آمده، سرگذشت فشرده و كوتاهى از قوم ثمود و پيامبرشان صالح است كه در سرزمينى به نام وادى القرى ميان مدينه و شام مى زيـسـتـنـد، و زنـدگـى مرفهى داشتند اما بر اثر سركشى و طغيان چنان از ميان رفتند كه امروز اثرى از آنها باقى نيست.

سرآغاز اين داستان كاملا شبيه داستان قوم عاد و نوح است، و نشان مى دهد چگونه تاريخ تـكـرار مـى گـردد، مـى فـرمـايـد: قـوم ثـمـود رسولان خدا را تكذيب كردند( كذبت ثمود المرسلين ) .

چـرا كـه همه دعوت واحدى داشتند و تكذيب پيامبرشان صالح در حقيقت تكذيب همه رسولان بود.

و بـعـد از ذكـر ايـن اجـمـال بـه تـفـصـيـل پـرداخـتـه، مـى گـويـد: در آن هـنگام كه برادر دلسـوزشـان صـالح بـه آنـهـا گـفـت: آيـا پـرهـيـزگـارى پـيـشـه نـمـى كـنـيـد؟!( اذ قال لهم اخوهم صالح الا تتقون ) .

او كـه هـادى و راهـنـمـاى مهربانى همچون يك برادر بود، برترى جوئى و منافع مادى در نـظـر نـداشـت، و بـه هـمـين جهت قرآن از او تعبير به اخوهم كرده، دعوت خود را مانند همه انبياى الهى از تقوى و احساس مسئوليت آغاز كرد.

سپس براى معرفى خويش مى گويد: من براى شما فرستاده اى امينم، و سوابق من در ميان شما شاهد گوياى اين مدعا است( انى لكم رسول امين ) .

بـنـابـرايـن تـقوا پيشه كنيد و از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد كه جز رضاى خدا و خير و سعادت شما چيزى براى من مطرح نيست( فاتقوا الله و اطيعون ) .

و بـه هـمـيـن دليل من مزد پاداشى در برابر اين دعوت از شما نمى طلبم و چشم داشتى از شما ندارم( و ما اسئلكم عليه من اجر ) .

من براى ديگرى كار مى كنم و پاداشم بر اوست آرى اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است( ان اجرى الا على رب العالمين ) .

اين نخستين بخش سرگذشت صالح بود كه در طرح دعوت و بيان رسالت او خلاصه مى شود.

سـپـس در بـخـش ديـگـرى انـگـشـت روى نـقـطـه هـاى حـسـاس و قابل انتقاد زندگى آنها گذارده، و آنان را در يك محاكمه وجدانى محكوم مى كند.

مـى گـويد: آيا شما چنين تصور مى كنيد كه هميشه در نهايت امنيت در اين ناز و نعمت خواهيد ماند؟!( اتتركون فيما ههنا آمنين ) .

آيـا چـنـين مى پنداريد كه اين زندگى مادى و غفلت زا جاودانى است، و دست مرگ و انتقام و كيفر گريبانتان را نخواهد گرفت؟!

سـپـس بـا اسـتفاده از روش اجمال و تفصيل جمله سر بسته گذشته خود را چنين تشريح مى كند، مى گويد: شما گمان مى كنيد در اين باغها و چشمه ها... (فى جنات و عيون ).

در ايـن زراعـتـهـا و نـخـلهـا كه ميوه هاى شيرين و شاداب و رسيده دارند براى هميشه خواهيد ماند؟( و زروع و نخل طلعها هضيم ) .

سـپـس بـه خـانـه هاى محكم و مرفه آنها پرداخته مى گويد: شما از كوهها خانه هائى مى تـراشـيـد و در آن بـه عـيـش و نـوش مـى پـردازيـد( و تـنـحـتـون مـن الجبال بيوتا فارهين ) .

فـاره از مـاده فـره (بـر وزن فـرح ) در اصـل بـه مـعـنـى شـادى تـوأ م بـا بـى خـبرى و هواپرستى است، گاهى نيز به معنى مهارت در انجام كارى آمده است، گر چه هر دو معنى بـا آيـه فـوق مـتـنـاسـب اسـت، امـا بـا تـوجـه بـه ملامت و سرزنش حضرت صالح، معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.

از مجموع اين آيات با مقايسه به صفاتى كه در آيات گذشته درباره قوم عاد گفته شد چـنـيـن اسـتفاده مى شود كه قوم عاد بيشتر بر خودخواهى و مقام پرستى و خودنمائى تكيه داشـتـنـد، در حـالى كـه قـوم ثـمـود بيشتر اسير شكم، و زندگى مرفه و پرناز و نعمت بـودنـد، ولى هـر دو در يـك سـرنوشت شوم اشتراك پيدا كردند كه دعوت انبياء را براى بـيـرون آمـدن از زنـدان خـودپـرسـتى و رسيدن به خدا پرستى زير پا گذاشتند، و به كيفر اعمالشان رسيدند.

حـضـرت صـالح بـعـد از ذكـر ايـن انتقادها به بخش سوم از سخنانش پرداخته و به آنها هشدار مى دهد:

از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و مرا اطاعت كنيد( فاتقوا الله و اطيعون ) .

و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد( و لا تطيعوا امر المسرفين ) .

همانها كه در زمين فساد مى كنند و هرگز اصلاح نمى كنند( الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون ) .

نكته:

رابطه اسراف و فساد در ارض

مـى دانـيـم اسـراف همان تجاوز از حد قانون آفرينش و قانون تشريع است اين نيز روشن است كه در يك نظام صحيح هر گونه تجاوز از حد موجب فساد و از هم گسيختگى مى شود، و به تعبير ديگر سرچشمه فساد، اسراف است و نتيجه اسراف فساد.

البـتـه بـايـد تـوجـه داشـت كـه اسـراف مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد، گـاه در مسائل ساده اى مانند خوردن و آشاميدن است (چنانكه در آيه 31 سوره اعراف آمده ).

و گاه در انتقام گيرى و قصاص بيش از حد (چنانكه در آيه 33 سوره اسراء آمده است ).

و گاه در انفاق و بذل و بخشش بيش از اندازه (چنانكه در آيه 67 سوره فرقان آمده ).

و گـاه در داورى كـردن و قضاوت نمودنى كه منجر به كذب و دروغ مى شود، (چنانكه در آيه 28 سوره غافر، مسرف و كذاب در رديف هم قرار گرفته ).

و گـاه در اعـتـقـادات اسـت كـه مـنـتهى به شك و ترديد مى شود (همانگونه كه در آيه 34 سوره غافر مسرف و مرتاب با هم آمده است ).

و گـاه بـه مـعنى برترى جوئى و استكبار و استثمار آمده (چنانكه درباره فرعون در آيه 31 سوره دخان مى خوانيم:( انه كان عاليا من المسرفين ) : او برترى جوى و مسرف بود).

و بـالاخـره گـاه بـه مـعـنـى هـر گـونـه گناه مى آيد (چنانكه در آيه 53 زمر مى خوانيم:( قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ) : بـگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كرديد از رحمت خدا مايوس نشويد كه خداوند همه گناهان را مى بخشد).

با توجه به آنچه گفتيم رابطه اسراف و فساد به خوبى آشكار مى شود.

بـه گـفـته علامه طباطبائى در الميزان عالم هستى يك پارچه نظم و صلاح است و حتى با تـضادى كه احيانا در ميان اجزاى آن ديده مى شود تاليف و التيام و هماهنگى فراوان دارد، ايـن نـظـام بـه سـوى اهـداف صـالحـى در جـريان است، و براى هر يك از اجزاى خود، خط سـيرى تعيين مى كند حال اگر يكى از اين اجزاء از مدار خود خارج شود و راه فساد را پيش گـيـرد، مـيـان آن و ساير اجزاى اين جهان درگيرى ايجاد مى شود، اگر توانستند اين جزء نـامـنظم اسرافكار را به مدار اصليش بازگردانند چه بهتر، و الا نابودش ‍ مى كنند، تا نظام به خط سير خود ادامه دهد!.

انسان كه يكى اجزاى اين عالم هستى است از اين قانون عمومى مستثنى نيست اگر بر اساس فطرت، بر مدار خود حركت كند و هماهنگ نظام هستى باشد به هدف سعادتبخش كه براى او مـقـدر شـده اسـت مـى رسـد امـا اگـر از حـد خـود تـجاوز كند و قدم در جاده فساد در ارض بـگـذارد، نـخـست خداوند او را گوشمالى داده، و با حوادث سخط و دردناك او را هشدار مى دهـد، چـنـانكه در آيه 41 سوره روم مى خوانيم( ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايـدى النـاس ليـذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) : فساد بر صفحه دريا و صحرا بـر اثـر اعـمـال مـردم آشـكـار گـشـت خـدا مـى خـواهـد نـتـيـجـه سـوء پـاره اى از اعمال مردم را به آنها بچشاند شايد بازگردند.

امـا اگـر ايـن هـم مـؤ ثـر نـيـفـتـاد و فـسـاد در اعـمـاق جان او ريشه دوانيد، خداوند با عذاب استيصال صفحه زمين را از لوث وجود چنين كسانى پاكسازى مى كند.

و از ايـنـجـا روشـن مى شود كه چرا در آيات فوق، خداوند اسراف را با فساد در ارض و عدم اصلاح هماهنگ ذكر كرده است.


آيه (153) تا (159) و ترجمه

( قالوا إنما أنت من المسحرين ) (153)( ما أنت إلا بشر مثلنا فأت باية إن كنت من الصادقين ) (154)( قال هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم ) (155)( و لا تمسوها بسوء فيأ خذكم عذاب يوم عظيم ) (156)( فعقروها فأ صبحوا نادمين ) (157)( فأخذهم العذاب إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (158)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (159)

ترجمه:

153 - گفتند (اى صالح ) تو عقل خود را از دست داده اى.

154 - تو فقط بشرى همچون ما هستى اگر راست مى گويى آيت و نشانه اى بياور.

155 - گـفـت ايـن نـاقه اى است كه براى او سهمى (از آب قريه ) است و براى شما سهم روز معينى.

156 - كمترين آزارى به آن نرسانيد كه عذاب روز عظيم شما را فرو خواهد گرفت.

157 - سـرانـجـام بـر آن (نـاقـه ) حـمـله نـمـوده او را از پاى درآوردند، سپس از كرده خود پشيمان شدند.

158 - عـذاب الهـى آنـهـا را فرو گرفت، در اين آيت و نشانه اى است ولى اكثر آنها مؤ من نبودند.

159 - پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

لجاجت و سرسختى قوم صالح

در آيات گذشته منطق مستدل و خيرخواهانه صالح را در برابر قوم گمراه شنيديد، اكنون در اين آيات منطق قوم را در برابر او بشنويد.

آنها گفتند: اى صالح تو مسحور شده اى و عقل خود را از دست داده اى، لذا سخنان ناموزون مى گوئى( قالوا انما انت من المسحرين ) .

از ايـن گـذشـته تو فقط بشرى همچون مائى و هيچ عقلى اجازه نمى دهد از انسانى همچون خودمان اطاعت كنيم!( ما انت الا بشر مثلنا ) .

اگر راست مى گوئى آيت و نشانه اى بياور تا ما به تو ايمان بياوريم( فات باية ان كنت من الصادقين ) .

جـمـله مـسـحـر از مـاده سـحر به معنى كسى است كه مسحور شده باشد آنها معتقد بودند كه ساحران گاه از طريق سحر، عقل و هوش ‍ افراد را از كار مى اندازند، اين سخن را نه تنها به حضرت صالح (عليها‌السلام ) گفتند كه به گروهى ديگر از پيامبران نيز اين تهمت را وارد سـاخـتـنـد، حـتى به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنانكه در آيه 8 سـوره فـرقان مى خوانيم:( ان تتبعون الا رجلا مسحورا ) : ستمگران گفتند شما تنها از مردى پيروى مى كنيد كه بر اثر مسحور شدن، عقل خود را از دست داده است!

آرى آنـهـا عـقـل را در ايـن مـى ديـدنـد كـه انـسـان هـمرنگ محيط باشد، نان را به نرخ روز بـخـورد، و خود را با همه مفاسد تطبيق دهد، اگر مردى الهى و انقلابى براى درهم ريختن عقائد و نظام فاسد قيام مى كرد، طبق اين منطق او را ديوانه و مجنون و مسحور مى خواندند.

بـعضى از مفسران در معنى مسحرين احتمالات ديگرى داده اند كه چندان مناسب نيست لذا از آن صرف نظر كرديم.

بـه هـر حـال ايـن گـروه سـركـش، نـه بـه خـاطـر حـق طلبى كه به خاطر بهانه جوئى تـقاضاى معجزه كردند، و بايد به آنها اتمام حجت مى شد، لذا صالح به دستور خداوند گـفـت: ايـن نـاقـه اى اسـت كـه بـراى او سهمى از آب قريه است، و براى شما سهم روز معينى( قال هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم ) .

نـاقة به معنى شتر ماده است، و قرآن درباره خصوصيات اين شتر كه وضع اعجاز آميزى داشـتـه سـربـسـتـه سـخن گفته است، و ويژگيهاى آن را نشمرده، ولى مى دانيم يك شتر عـادى و مـعـمولى نبوده است، به گفته جمعى از مفسرين اين ناقه به طرز معجزآسائى از دل كـوه برآمد، و از ويژگيهاى آن اين بود كه يك روز آب آبادى را به خود تخصيص مى داد و مى نوشيد، چنانكه در آيه فوق، و آيه 28 سوره قمر به آن اشاره شده است.

البته خصوصيات ديگرى نيز در پاره اى از روايات درباره آن گفته شده است.

بـه هـر حـال صـالح مامور بود كه به آنها اعلام كند اين شتر عجيب و خارق - العاده را كه نـشانه اى از قدرت بى پايان خدا است به حال خود رها كنند، و دستور داد: كمترين آزارى به آن نرسانيد كه اگر چنين كنيد عذاب روز عظيم شما را فرو خواهد گرفت( و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم ) .

البـتـه قـوم سـركـشـى كـه حاضر به بيدارى فريب خوردگان نبودند و آگاهى مردم را مزاحم منافع خود مى دانستند، توطئه از ميان بردن ناقه را طرح كردند و سرانجام بر آن حـمـله نـمـوده و بـا يـك يـا چـند ضربه آن را از پاى درآوردند، و سپس از كرده خود نادم و پـشـيـمـان شـدنـد چـرا كـه عـذاب الهـى را در چـنـد قـدمـى خـود احساس مى كردند( فعقروها فاصبحوا نادمين ) .

چـون طـغـيـانگرى آنها از حد گذشت و عملا نشان دادند كه آماده پذيرش حق نيستند اراده خدا بر اين قرار گرفت كه زمين را از لوث وجودشان پاك كند: در اين هنگام عذاب الهى آنها را فرو گرفت( فاخذهم العذاب ) .

و بـه طورى كه در سوره اعراف آيه 78 و سوره هود آيه 67 اجمالا آمده است نخست زلزله شديدى سرزمين آنها را تكان داد، هنگامى كه از خواب بيدار شدند و بر سر زانو نشستند حـادثـه آنـهـا را مـهـلت نـداد، صـاعـقـه اى مرگبار كه با زلزله همراه بود ديوارها را بر سرشان فرود آورد، و در همان حال جان خود را در ميان وحشتى عجيب از دست دادند.

قـرآن در پـايـان اين ماجرا همان مى گويد كه در پايان ماجراى قوم هود و قوم نوح و قوم ابـراهـيـم بـيـان كـرد، مـى فـرمـايـد: در ايـن سـرگـذشت قوم صالح و آنهمه پايمردى و تـحـمـل ايـن پـيـامـبـر بـزرگ و آن منطق شيوا، و نيز سرسختى و لجاجت و مخالفت آن سيه رويـان بـا مـعـجـزه بـيـدارگـر و سـرنـوشت شومى كه به آن گرفتار شدند آيت و درس عبرتى است، اما اكثر آنها ايمان نياوردند( ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

آرى هـيـچكس نمى تواند بر قدرت خدا چيره شود همانگونه كه اين قدرت عظيم مانع رحمت او نـسبت به دوستان و حتى نسبت به دشمنان نيست پروردگار تو عزيز و رحيم است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .


آيه (160) تا (166) و ترجمه

( كذبت قوم لوط المرسلين ) (160)( إذ قال لهم أخوهم لوط ألا تتقون ) (161)( إنى لكم رسول أمين ) (162)( فاتقوا الله و أطيعون ) (163)( و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العالمين ) (164)( أتأتون الذكران من العالمين ) (165)( و تذرون ما خلق لكم ربكم من أزواجكم بل أنتم قوم عادون ) (166)

ترجمه:

160 - قوم لوط فرستادگان (خدا) را تكذيب كردند.

161 - هنگامى كه برادرشان لوط به آنها گفت آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟

162 - من براى شما رسول امينى هستم.

163 - تقوى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

164 - من از شما اجرى نمى خواهم اجر من فقط بر پروردگار عالميان است.

165 - آيا در ميان جهانيان، شما به سراغ جنس ذكور مى رويد؟ (اين زشت و ننگين نيست؟).

166 - و هـمـسـرانى را كه خدا براى شما آفريده است رها مى كنيد؟ شما قوم تجاوزگرى هستيد.

تفسير:

قوم ننگين و متجاوز!

ششمين پيامبرى كه گوشه اى از زندگى او و قوم گمراهش در اين سوره آمده حضرت لوط (عليه‌السلام ) است، با اينكه او در عصر ابراهيم (عليها‌السلام ) مى زيست، ولى بيان ماجراى زندگى او بعد از ابراهيم نيامده، چرا كه قرآن يك كتاب تاريخى نيست كه حوادث را به ترتيب وقوع بيان كند، بلكه جنبه هاى تربيتى و انسانسازى را مورد توجه قرار مـى دهـد كـه تـناسبهاى ديگرى را ايجاب مى كند، و زندگى لوط و ماجراى قومش هماهنگى بيشترى با زندگى پيامبرانى دارد كه اخيرا سخن از آنها به ميان آمد.

نخست مى گويد: قوم لوط فرستادگان خدا را تكذيب كردند( كذبت قوم لوط المرسلين ) .

هـمـانگونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم ذكر مرسلين به صورت جمع، يا به خاطر وحدت دعـوت انـبيا است كه تكذيب يكى از آنها تكذيب همه آنها محسوب مى شود، و يا اينكه واقعا به هيچيك از پيامبران پيشين نيز ايمان نداشتند.

سـپـس اشـاره اى بـه دعـوت حـضرت لوط مى كند كه هماهنگ با كيفيت دعوت ديگر پيامبران گـذشـتـه اسـت مـى گـويد: در آن هنگام كه برادرشان لوط به آنها گفت: آيا تقوا پيشه نمى كنيد؟!( اذ قال لهم اخوهم لوط الا تتقون ) .

لحن گفتار او و دلسوزى عميق و فوق العاده اش نشان مى داد كه همچون يك برادر سخن مى گويد.

سـپـس افـزود: مـن بـراى شـمـا رسـول امـيـنـى هـسـتـم( انـى لكـم رسول امين ) .

تاكنون خيانتى از من ديده ايد؟ و از اين به بعد نيز نسبت به وحى الهى و رساندن پيام پروردگار شما قطعا رعايت امانت را خواهم كرد.

اكنون كه چنين است: پرهيزكارى پيشه كنيد، و از خدا بترسيد و مرا اطاعت نمائيد كه رهبر راه سعادت شما هستم( فاتقوا الله و اطيعون ) .

فكر نكنيد اين دعوت، وسيله اى براى آب و نان است و يك هدف مادى را تعقيب مى كند، نه، من كمترين پاداشى از شما نمى خواهم، اجر و پاداشم تنها بر پروردگار عالميان است( و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين ) .

سپس به انتقاد از اعمال ناشايست و بخشى از انحرافات اخلاقى آنها مى پردازد و از آنجا كه مهمترين نقطه انحراف آنها، انحراف جنسى و همجنس گرائى بود روى همين مساله تكيه كـرد و چـنـيـن گـفـت: آيـا شـمـا در مـيان جهانيان به سراغ جنس ذكور مى رويد؟!( أ تاتون الذكران من العالمين ) .

يـعـنـى بـا ايـنكه خداوند اينهمه افراد از جنس مخالف براى شما آفريده و مى توانيد با ازدواج صـحـيـح و سـالم با آنان زندگى پاك و آرامبخشى داشته باشيد، اين نعمت پاك و طبيعى خدا را رها كرده، و خود را به چنين كار پست و ننگينى آلوده ساخته ايد!.

ايـن احـتـمـال نـيـز در تـفسير آيه وجود دارد كه من العالمين به صورت قيد براى خود قوم بـوده بـاشـد، يـعنى تنها شما از ميان جهانيان اين انحراف را پيش گرفته ايد، و اين با بـعـضـى از تـواريـخ نيز هماهنگ است كه نخستين قومى كه همجنس گرائى را به صورت وسيعى مرتكب شدند قوم لوط بودند ولى تفسير اول با آيه بعد مناسبتر است.

سپس افزود: شما همسرانى را كه خدا برايتان آفريده است رها مى كنيد؟( و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم ) .

شما قوم تجاوزگرى هستيد!( بل انتم قوم عادون ) .

هـرگـز نـياز طبيعى، اعم از روحى و جسمى، شما را به اين كار انحرافى نكشانده است، بلكه تجاوز و طغيان است كه دامانتان را به چنين ننگى آلوده كرده.

كـار شـمـا به آن مى ماند كه انسان ميوه هاى خوشبو، غذاهاى نيروبخش و سالم و طبيعى را رها كرده، و به سراغ غذاى مسموم، آلوده و مرگ آفرين برود، اين نياز طبيعى نيست، اين تجاوز و طغيانگرى است.

نكته ها:

1 - همجنس گرائى يك انحراف شرم آور

در قـرآن مـجـيـد در سـوره هـاى اعـراف، هـود، حـجـر، انـبـيـاء، نـمـل و عنكبوت اشاراتى به وضع قوم لوط و گناه شنيع آنها شده است، منتها در هر مورد تـعـبـيـرش بـا مورد ديگر متفاوت است، در حقيقت هر كدام از اين تعبيرات به يكى از ابعاد شوم اين عمل ننگين اشاره مى كند:

در اعـراف مـى خـوانـيـم كـه لوط بـه آنـهـا مـى گـويـد:( بل انتم قوم مسرفون ) شما جمعيتى اسرافكاريد (اعراف - 81).

در سـوره انـبـيـاء مـى خـوانـيـم:( و نـجـيـنـاه مـن القـريـة التـى كـانـت تـعـمل الخبائث انهم كانوا قوم سوء فاسقين ) : ما لوط را از قريه اى كه خبائث انجام مى داد رهائى بخشيديم، آنها قوم بد و فاسقى بودند (انبياء - 74)

و در آيـه مـورد بـحـث نـيـز خـوانـديـم كـه لوط بـه آنـهـا مـى گـويـد:( بل انتم قوم عادون ) : شما جمعيت تجاوزگرى هستيد.

و در سـوره نـمـل آمـده اسـت:( بـل انـتـم قـوم تـجـهـلون ) : شـمـا قـومـى جاهل و نادانيد (نمل - 55).

و در سـوره عـنـكـبـوت آيـه 29 از زبـان لوط چـنـيـن آمـده اسـت كه به آنها مى گويد:( انكم لتـاتـون الرجـال و تـقـطـعـون السـبـيـل ) : شـما به سراغ مردان مى رويد و راه فطرت و نسل انسان را قطع مى كنيد.

بـه ايـن تـرتـيـب ايـن عـمـل زشـت تـحـت عـنـوان اسـراف، خـبـيـث، فـسـق، تـجـاوز، جهل، قطع سبيل مطرح شده است.

اسـراف از ايـن نـظـر كـه آنـهـا نـظـام آفرينش را در اين امر فراموش كرده و از حد تجاوز نمودند و تعدى نيز به همين خاطر بر آن اطلاق شده است.

خـبـيـث به معنى كار يا چيز آلوده اى است كه طبع سالم آدمى از آن تنفر دارد، و چه عملى از اين عمل تنفر آميزتر است.

فـسق به معنى خروج از اطاعت پروردگار و برهنگى از شخصيت انسانى است كه از لوازم حتمى اين كار است.

جـهـل بـه خـاطـر بـى خـبـرى از عـواقـب شـومـى اسـت كـه ايـن عمل براى فرد و جامعه دارد.

و بـالاخـره قـطـع سـبـيـل نـتـيـجـه شوم اين عمل را كه در صورت گسترش منتهى به قطع نـسـل انـسـانـى مى گردد، چرا كه تدريجا علاقه به جنس موافق جانشين علاقه طبيعى به جنس مخالف مى شود مى باشد.

2 - عواقب شوم همجنس گرائى

گر چه در جلد نهم تفسير نمونه (در شرح آيات 81 - 83 سوره هود) بحث مشروحى در زمينه زيانهاى اين عمل داشته ايم، ولى از نظر اهميت موضوع باز هم لازم است مطالبى بر آن افزوده شود.

در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: لا يجد ريح الجـنـة زنـوق، و هـو المخنث!: بوى بهشت به مشام كسى كه مورد همجنس گرائى واقع مى شود نخواهد رسيد!

در حـديـث ديـگـرى از عـلى (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه لواط را در سر حد كفر معرفى فرموده است.

در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليها‌السلام ) در فلسفه تحريم همجنس گرائى چـنـين آمده است: علة تحريم الذكران للذكران، و الاناث للاناث، لما ركب فى الاناث و ما طـبـع عـليـه الذكـران، و لمـا فـى اتـيـان الذكران، الذكران و الاناث للاناث، من انقطاع النـسـل، و فـسـاد التـدبـير، و خراب الدنيا: فلسفه تحريم مردان بر مردان و زنان بر زنـان ايـن اسـت كـه ايـن امـر بر خلاف طبيعتى است كه خداوند براى زن و مرد قرار داده (و مخالفت با اين ساختمان فطرى و طبيعى، سبب انحراف روح و جسم انسان خواهد شد) و به خـاطـر ايـن اسـت كـه اگـر مـردان و زنـان هـمـجـنـس گـرا شـونـد، نـسـل بـشـر قـطـع مى گردد، و تدبير زندگى اجتماعى به فساد مى گرايد، و دنيا به ويرانى مى كشد.

اين مساله تا به آنجا از ديدگاه اسلام زشت و ننگين است كه در ابواب حدود اسلامى حد آن بـدون شـك اعـدام شـمـرده شـده اسـت، و حـتـى بـراى كـسـانـى كـه مـراحـل پـائيـنـتر همجنس گرائى را انجام مى دهند مجازاتهاى شديدى ذكر شده، از جمله در حـديـثـى از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى خـوانـيـم: مـن قبل غلاما من شهوة الجمه الله يوم القيامة بلجام من نار: كسى كه پسرى را از روى شهوت ببوسد خداوند در روز قيامت لجامى از آتش بر دهان او مى زند!.

مـجـازات كـسـى كـه مرتكب چنين عملى شود از سى تا 99 تازيانه ذكر شده است. به هر حـال شـك نـيـست كه انحراف جنسى از خطرناكترين انحرافاتى است كه ممكن است در جوامع انـسـانـى پـيـدا شـود، چـرا كـه سـايـه شـوم خـود را بـر هـمـه مـسـائل اخـلاقـى مـى افـكـنـد و انـسـان را بـه انـحراف عاطفى مى كشاند (در اين زمينه بحث مشروحى در جلد 9 صفحه 194 به بعد ذيل آيه 81 سوره هود آورده ايم ).


آيه (167) تا (175) و ترجمه

( قالوا لئن لم تنته يالوط لتكونن من المخرجين ) (167)( قال إنى لعملكم من القالين ) (168)( رب نجنى و أهلى مما يعملون ) (169)( فنجيناه و أهله أجمعين ) (170)( إلا عجوزا فى الغابرين ) (171)( ثم دمرنا الاخرين ) (172)( و أمطرنا عليهم مطرا فساء مطر المنذرين ) (173)( إن فى ذلك لاية و ما كان أ كثرهم مؤ منين ) (174)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (175)

ترجمه:

167 - گفتند: اى لوط اگر از اين سخنان خوددارى نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود.

168 - گفت: من (به هر حال ) دشمن اعمال شما هستم.

169 - پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اينها انجام مى دهند رهائى بخش.

170 - ما او و خاندانش را همگى نجات داديم.

171 - جز پير زنى كه در ميان آن گروه باقى ماند.

172 - سپس ديگران را هلاك كرديم.

173 - و بـارانـى (از سـنـگ ) بـر آنها فرو فرستاديم، چه باران بدى بود اين باران انذار شدگان.

174 - در ايـن (مـاجـراى قـوم لوط و سـرنـوشـت شـوم آنـها) آيتى است، اما اكثر آنها ايمان نياوردند.

175 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

سرانجام قوم لوط

قوم لوط كه سرگرم باده شهوت و غرور بودند بجاى اينكه اندرزهاى اين رهبر الهى را با جان و دل پذيرا شوند، و خود را از منجلابى كه در آن غوطه ور بودند رهائى بخشند بـه مـبـارزه بـا او بـرخـاسـتـنـد، و گـفتند: اى لوط! بس است، خاموش باش، اگر از اين سـخـنـان خـوددارى نـكـنـى از اخراج شوندگان اين شهر و ديار خواهى بود( قالوا لئن لم تنته يا لوط لتكونن من المخرجين ) .

سـخـنـان تـو فـكـر مـا را بـه هم مى ريزد و آرامش ما را به هم مى زند، ما حتى حاضر به شـنـيـدن ايـن حـرفـهـا نـيـستيم، و اگر همچنان ادامه دهى، كمترين مجازات تو تبعيد از اين سرزمين است.

در جـاى ديـگـر از آيـات قـرآن مـى خـوانـيـم كـه ايـن تـهـديـد را در آسـتـانـه عـمـل قـرار دادنـد، و دستور دادند خاندان لوط را از شهر بيرون كنيد، چرا كه آنها افرادى پاكند و گناه نمى كنند!( اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرون ) .

كـار مـردم گـمـراه و آلوده بـجائى مى رسد كه پاكى و تقوا در ميان آنها بزرگترين عيب است، و ناپاكى و آلودگى افتخار، و اين است سرنوشت شوم جامعه اى كه با سرعت به سوى فساد مى رود.

از جـمـله لتـكـونن من المخرجين چنين استفاده مى شود كه اين جمعيت فاسد، گروهى از افراد پاك را كه مزاحم اعمال زشت خود مى ديدند، قبلا از شهر و آبادى خود بيرون رانده بودند، لوط را نيز تهديد كردند كه اگر راه خود را ادامه دهى، تو نيز به همان سرنوشت گرفتار خواهى شد.

در بـعـضـى از تـفاسير تصريح شده است كه آنها افراد پاكدامن را با بدترين وضعى بيرون مى راندند.

امـا لوط بـى آنـكـه بـه تـهديدهاى آنها اعتنا كند به سخنان خود ادامه داد و گفت: من دشمن اعمال شما هستم( قال انى لعملكم من القالين ) .

يعنى من به اعتراضهاى خودم همچنان ادامه خواهم داد هر كارى از دست شما ساخته است انجام دهيد، من در راه خدا و مبارزه با زشتيها از اين تهديدها پروا ندارم!

تعبير من القالين باز نشان مى دهد كه جمع ديگرى از مؤ منان نيز با لوط هم صدا شده و زبـان بـه اعـتـراض شديد گشوده بودند، هر چند قوم سركش آنها را سرانجام از صحنه بيرون كردند.

قالين جمع قال از ماده قلى (بر وزن حلق و بر وزن شرك ) به معنى عداوت شديدى است كـه در اعـمـاق دل و جـان انـسان اثر مى گذارد، و اين تعبير شدت نفرت لوط را نسبت به اعمال آنها روشن مى سازد.

جـالب ايـنـكـه لوط (عليها‌السلام ) مـى گـويـد: مـن دشـمـن اعـمـال شـما هستم، يعنى عداوت و خرده حسابى با شخص شما ندارم، عملتان ننگين است، اگر اين اعمال را از خود دور كنيد من دوست صميميتان خواهم بود.

سـرانـجـام آنهمه اندرزها و نصيحتها اثر نگذارد، فساد سراسر جامعه آنها را به لجنزار متعفنى مبدل ساخت، اتمام حجت به اندازه كافى شد. رسالت لوط (عليها‌السلام ) بـه آخـر رسيده است، در اينجا است كه بايد از اين منطقه آلوده، خود و كسانى را كه به دعوت او ايمان آورده اند نجات دهد، تا عذاب مرگبار الهى قوم ننگين را در هم كوبد.

در مـقـام نـيـايـش و تـقـاضـا بـه پيشگاه خداوند برآمده چنين عرض كرد: پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اينها انجام مى دهند رهائى بخش( رب نجنى و اهلى مما يعملون ) .

گر چه بعضى احتمال داده اند كه منظور از اهل همه كسانى باشند كه به او ايمان آوردند، امـا آيـه 36 سـوره ذاريـات مـى گـويـد: تـنها يك خانواده بود كه ايمان آورده بودند( فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ) .

ولى چنانكه قبلا هم اشاره كرديم، بعضى از تعبيرها كه در آيات مورد بحث آمده نشان مى دهد كه قبلا نيز جمعى به او ايمان آورده بودند كه از آن سرزمين تبعيد شدند.

ضمنا از آنچه گفته شد، اين واقعيت روشن مى شود كه دعاى لوط براى خاندانش روى جنبه هاى عاطفى و پيوند خويشاوندى نبود بلكه به خاطر ايمانشان بود.

خـداونـد ايـن دعا را اجابت كرد، چنانكه مى فرمايد: ما لوط و خاندانش را همگى نجات داديم( فنجيناه و اهله اجمعين ) .

جز پير زنى كه در ميان آن گروه گمراه باقى ماند( الا عجوزا فى الغابرين ) .

ايـن پـيـر زن كـسـى جـز همسر لوط نبود كه از نظر عقيده و مذهب، هماهنگ با آن قوم گمراه بـود، و هـرگـز بـه لوط ايمان نياورد، و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار شد، كه شرح اين مطلب در جلد 9 تفسير نمونه صفحه 178 به بعد آمده است.

آرى خـداونـد، لوط و مـؤ مـنـان انـدك را با او نجات داد، آنها شبانه به فرمان خدا از ديار آلودگـان رخـت سـفـر بـربـسـتـنـد، و آنـهـا را كـه غـرق فـسـاد و نـنـگ بـودنـد بـه حال خود رها ساختند، در آغاز صبح فرمان عذاب الهى فرا رسيد، زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را فرا گرفت شهرهاى آباد و قصرهاى زيبا و زندگى مرفه و آلوده به ننگ آنها را بـه كـلى زيـر و رو كـرد، چـنانكه قرآن در اينجا در يك جمله كوتاه مى فرمايد سپس ما آن جمعيت را هلاك و نابود كرديم( ثم دمرنا الاخرين ) .

و بارانى بر آنها فرستاديم (اما چه بارانى، بارانى از سنگ كه حتى ويرانه هاى آنها را از نظرها محو كرد!)( و امطرنا عليهم مطرا ) .

چـه باران بدى بود اين باران كه اين گروه تهديد شدگان را فرو گرفت( فساء مطر المنذرين ) .

بارانهاى معمولى حياتبخش است و زنده كننده، اما اين باران، وحشتناك و نابود كننده بود و ويرانگر.

از آيـه 82 سـوره هود استفاده مى شود كه نخست شهرهاى قوم لوط زير و رو شدند، سپس بارانى از سنگريزه متراكم بر آنها فرود آمد، و چنانكه در تفسير همان آيه گفتيم باران سـنـگ شـايـد براى اين بوده كه آثار آنها نيز محو گردد، تلى از سنگ و خاك به جاى آن شهرهاى آباد باقى بماند.

آيا اين سنگها بر اثر طوفان عظيم از بيابانها كنده شده و بر سر آنها فرود آمد؟ يا از سنگهاى سر گردان آسمانى بود، كه به فرمان الهى آنجا فرو ريختند؟

يـا بـه گـفـتـه بـعـضـى، آتـشـفشان خاموشى در آن نزديكى بود كه به فرمان خدا به خـروش آمـد و بارانى از سنگ بر آنها فرو ريخت؟ دقيقا معلوم نيست، مسلم اين است كه اين باران مرگبار اثرى از حيات در آن سرزمين آلوده باقى نگذاشت.

(شرح مفصل ماجراى قوم لوط در جلد 9 تفسير نمونه صفحه 178 تا 198 و در جلد 11 از صفحه 104 تا 118 با نكات مختلف آن آمده است ).

بـاز در پـايـان اين ماجرا به همان دو جمله اى مى رسيم كه در پايان ماجراهاى مشابهش در ايـن سـوره دربـاره پـنـج پـيـامـبر بزرگ ديگر آمده است، مى فرمايد: در ماجراى اين قوم ستمگر و ننگين و عاقبت شوم و مرگبار آنها، آيت و نشانه و درس عبرتى است( ان فى ذلك لاية ) .

اما اكثر آنها ايمان نياوردند( و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

چـه آيـت و نـشـانـه اى از ايـن روشـنـتـر كـه شـمـا را بـه مـسـائل مـهـم و سـرنـوشـت سازى آشنا مى كند، بى آنكه نياز به تجربه شخصى داشته باشيد.

آرى تاريخ گذشتگان عبرتى است و آيتى براى آيندگان، حتى تجربه هم نيست، زيرا در تـجـربـه بـايـد انـسـان مـتـحـمـل ضـايـعـاتـى شود تا نتائجى بگيرد، اما در اينجا از ضايعات ديگران نتيجه عايد ما مى شود.

و پروردگار تو عزيز و رحيم است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

چـه رحـمـتى از اين برتر كه اقوامى چنين آلوده را فورا مجازات نمى كند و به آنها مهلت كافى براى هدايت و تجديد نظر مى دهد.

و نيز چه رحمتى از اين برتر كه مجازاتش خشك و تر را با هم نمى سوزاند حـتـى اگـر يـك خانواده با ايمان در ميان هزاران هزار خانواده آلوده باشد آنها را نجات مى بخشد.

و چه عزت و قدرتى از اين بالاتر كه در يك چشم بر هم زدن چنان ديار آلودگان را زير و رو مـى كـنـد كـه اثـرى از آن بـاقـى نـمى ماند، زمينى را كه گاهواره آسايش آنها بود، مـاءمـور مـرگـشـان مـى كـنـد، و بـاران حـيـاتـبـخـش را تبديل به باران مرگ مى سازد!.


آيه (176) تا (184) و ترجمه

( كذب أصحاب الايكة المرسلين ) (176)( إذ قال لهم شعيب ألا تتقون ) (177)( إنى لكم رسول أمين ) (178)( فاتقوا الله و أطيعون ) (179)( و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العالمين ) (180)( أوفوا الكيل و لا تكونوا من المخسرين ) (181)( و زنوا بالقسطاس المستقيم ) (182)( و لا تبخسوا الناس أ شياءهم و لا تعثوا فى الا رض مفسدين ) (183)( و اتقوا الذى خلقكم و الجبلة الاولين ) (184)

ترجمه:

176 - اصحاب ايكه (شهرى نزديك مدين ) رسولان (خدا) را تكذيب كردند.

177 - هنگامى كه شعيب به آنها گفت، آيا تقوى پيشه نمى كنيد؟

178 - من براى شما رسول امينى هستم.

179 - تقوى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد.

180 - مـن در بـرابـر اين دعوت پاداشى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است.

181 - حق پيمانه را ادا كنيد (و كم فروشى نكنيد) و مردم را به خسارت نيفكنيد.

182 - با ترازوى صحيح وزن كنيد.

183 - و حق مردم را كم نگذاريد و در زمين فساد ننمائيد.

184 - از كسى كه شما و اقوام پيشين را آفريد بپرهيزيد.

تفسير:

شعيب و اصحاب ايكه

ايـن هـفـتـمـيـن و آخـرين حلقه از داستانهاى پيامبران است كه در اين سوره آمده، و آن داستان پيامبر بزرگ خدا شعيب و قوم سركش ‍ او است.

ايـن پـيـامـبـر در سـرزمـيـن مدين (شهرى در جنوب شامات ) و ايكه (بر وزن ليله ) (آبادى معروفى نزديك مدين ) زندگى داشت.

آيـه 79 سـوره حـجـر گواه بر اين است كه سرزمين ايكه در مسير راه مردم حجاز به سوى شام بوده است.

نـخـسـت مـى گـويـد: اصـحـاب ايـكـه رسـولان خـدا را تـكـذيب كردند( كذب اصحاب الايكة المرسلين ) .

نـه تـنـهـا شعيب پيامبرى كه مبعوث بر آنها بود مورد تكذيب آنها قرار گرفت كه ديگر پـيامبران هم از نظر وحدت دعوت، مورد تكذيب آنان بودند، و يا اصولا هيچ مذهبى از مذاهب آسمانى را پذيرا نشده بودند.

ايكه در اصل به معنى محلى است كه درختان در هم پيچيده دارد كه در فـارسـى از آن بـه بـيـشـه تـعبير مى كنيم، سرزمينى كه نزديك مدين قرار داشت به خـاطـر داشـتـن آب و درخـتـان زيـاد ايـكه نام گرفت، قرائن نشان مى دهد كه آنها زندگى مـرفـه، و ثـروت فـراوان داشـتـنـد، و شـايـد بـه هـمـيـن دليل غرق غرور و غفلت بودند!

سـپس به شرح اين اجمال پرداخته مى گويد: هنگامى كه شعيب به آنها گفت: آيا تقوا را پيشه نمى كنيد؟( اذ قال لهم شعيب الا تتقون ) .

در حـقـيـقـت دعـوت شـعـيـب از همان نقطه شروع شد كه ساير پيامبران مى كردند دعوت به تـقـوى و پـرهيزگارى كه ريشه و خمير مايه همه برنامه هاى اصلاحى و دگرگونيهاى اخلاقى و اجتماعى است.

قـابـل تـوجـه ايـنكه در اين داستان تعبير اخوهم كه در داستان صالح و هود و نوح و لوط آمـده بـود ديـده نـمـى شـود، شـايـد بـه خـاطـر ايـنـكـه شـعـيـب اصـلا اهـل مدين بود و تنها با مردم آنجا خويشاوندى داشت نه با مردم ايكه لذا در سوره هود آيه 84 هـنـگـامـى كه فقط سخن از مدين مى گويد اين تعبير آمده است: و الى مدين اخاهم شعيبا ولى چون در آيه مورد بحث سخن از اصحاب ايكه است و آنها با شعيب خويشاوندى نداشتند لذا اين تعبير ذكر نشده است.

سـپـس افـزود: مـن بـراى شـمـا رسـول امـيـنـى هـسـتـم( انـى لكـم رسول امين ) .

تـقـوا را پـيـشـه كـنـيـد و از خـدا بـپـرهـيـزيد و مرا اطاعت نمائيد (كه اطاعتم اطاعت او است )( فاتقوا الله و اطيعون ) .

اين را نيز بدانيد كه من در برابر اين دعوت از شما اجر و پاداشى نمى طلبم تنها اجر و مـزد من بر پروردگار عالميان است( و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين ) .

هـمـان جـمـله هـاى مـتحد المال و كاملا حساب شده كه در آغاز دعوت ساير پيامبران آمده است: دعـوت بـه تـقـوى، تـاكـيد بر سابقه امانت در ميان مردم، و تاكيد بر اين مساله كه اين دعـوت الهـى تنها انگيزه معنوى دارد و هيچ چشم داشت مادى از هيچكس در آن نيست، تا بهانه جويان و بدبينان آن را وسيله فرار خود قرار ندهند.

شـعـيب نيز مانند ساير پيامبرانى كه گوشه اى از تاريخشان در اين سوره قبلا آمده است بـعـد از دعـوت كـلى خـود بـه تـقـوى و اطاعت فرمان خدا، در بخش دوم از تعليماتش روى انـحـرافات اخلاقى و اجتماعى آن محيط انگشت گذارد، و آن را به زير نقد كشيد، و از آنجا كـه مـهـمـتـريـن انـحـراف اين قوم مرفه نابسامانيهاى اقتصادى، و ظلم فاحش و حق كشى و استثمار بود، بيش از همه روى اين مسائل تكيه كرد.

نـخـسـت مـى گـويـد: حـق پـيـمـانـه را ادا كـنـيـد (كـم فـروشـى نـنـمـائيـد).( اوفـوا الكيل ) .

و مردم را به خسارت و زيان ميفكنيد( و لا تكونوا من المخسرين ) .

با ترازوى مستقيم و صحيح، وزن كنيد( و زنوا بالقسطاس المستقيم )

حق مردم را كم نگذاريد، و بر اشياء و اجناس مردم، عيب ننهيد( و لا تبخسوا الناس اشيائهم ) .

و در روى زمين فساد مكنيد( و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) .

در ايـن سـه آيـه اخـيـر، شـعـيـب پـنـج دستور در عباراتى كوتاه و حساب شده به اين قوم گمراه مى دهد، بعضى از مفسران چنين تصور كرده اند كه اينها غالبا تاكيد يكديگر است در حـالى كـه دقـت كـافـى نـشـان مـى دهـد ايـن پـنـج دستور در واقع اشاره به پنج مطلب اساسى و متفاوت است و يا به تعبير ديگر چهار دستور است و يك جمع بندى كلى.

براى روشن شدن اين تفاوت توجه به اين حقيقت لازم است كه قوم شعيب (مردم ايكه و مدين ) در يك منطقه حساس تجارى بر سر راه كاروانهائى كه از حجاز به شام، و از شام به حجاز و مناطق ديگر رفت و آمد مى كردند قرار داشتند.

مـى دانـيـم ايـن قـافـله هـا در وسـط راه، نـيـازهـاى فـراوانى پيدا مى كنند كه گاهى مردم شهرهائى كه در مسير قرار دارند از اين نيازها حداكثر سوء استفاده را مى كنند، اجناس آنها را بـه كـمـتـريـن قـيـمت مى خرند و اجناس خود را به گرانترين قيمت مى فروشند (توجه داشـتـه بـاشيد كه در آن زمان بسيارى از معاملات به صورت معامله جنس با جنس انجام مى شد).

گـاه بـر اجـنـاسـى كـه مـى خـرنـد هـزار عـيـب مـى گـذارنـد و جـنـسـى را كـه در مـقابل آن مى فروشند صد گونه تعريف مى كنند، و هنگام وزن و پيمانه جنس خود را دقيقا مى سنجند و گاه كم فروشى مى كنند ولى جنس ديگران را با بى اعتنائى وزن مى نمايند و گـاهـى بـيـشـتـر از مـقـدار لازم بـر مـى دارنـد، و چـون طـرف مـقـابـل بـه هـر حـال مـحـتـاج و نـيـازمـنـد اسـت نـاچـار اسـت بـه تـمـام ايـن مسائل تن در دهد!

گذشته از كاروانهائى كه در مسير راه هستند اهل خود منطقه نيز آنها كه ضـعـيفتر و كم درآمدترند و مجبورند جنس خود را با سرمايه داران گردن كلفت معامله كنند سرنوشتى بهتر از اين ندارند.

قـيـمـت مـتـاع، اعـم از جـنـسـى را كـه مـى خـرنـد و جـنـسـى را كـه مـى فـروشـنـد بـه مـيـل آن ثـروتـمـنـدان تـعـيـيـن مـى شـود، پـيـمـانـه و وزن نـيـز در هـر حـال در اخـتـيـار آنـهـا اسـت و ايـن بـيـنـواى مـسـتـضـعـف بـايـد مـانـنـد مـرده اى در دسـت غسال تسليم باشد!.

با توجه به آنچه گفتيم: به تعبيرات گوناگون آيات فوق باز مى گرديم: در يك مـورد آنـهـا را دسـتور به ادا كردن حق پيمانه مى دهد، و در جاى ديگر توزين با ترازوى درسـت، و مـى دانـيـم كـه سـنـجـش كـالاهـا يـا از طـريـق كـيـل است و يا وزن، مخصوصا روى هر يك از اين دو جداگانه انگشت مى گذارد، تا تاكيد بيشترى باشد بر اين دستور كه در هيچ موردى اقدام به كم فروشى نكنند.

تـازه كـم فـروشـى هم طرقى دارد، گاهى ترازو و پيمانه درست است ولى حق آن ادا نمى شود، و گاه ترازو خراب و پيمانه نادرست و قلابى است، و در آيات فوق به همه اينها اشاره شده است.

پـس از روشـن شـدن اين دو تعبير به سراغ لا تبخسوا كه از ماده بخس گرفته شده است مـى رويـم، و آن در اصـل بـه مـعـنـى كـم گذاردن ظالمانه از حقوق مردم، و گاه به معنى تقلب و نيرنگى است كه منتهى به تضييع حقوق ديگران مى گردد، بنابراين جمله فوق داراى معنى وسيعى است كه هر گونه غش و تقلب و تزوير و خدعه در معامله، و هر گونه پايمال كردن حق ديگران را شامل مى شود.

و اما جمله لا تكونوا من المخسرين با توجه به اينكه مخسر به معنى كسى است كه شخص يـا چـيـزى را در مـعـرض خـسـارت قـرار مى دهد، آن نيز معنى وسيعى دارد كه علاوه بر كم فروشى، هر عاملى را كه سبب زيان و خسران طرف در معامله بشود در بر مى گيرد.

بـه ايـن تـرتـيـب تـمـام سـوء اسـتفاده ها و ظلم و خلافكارى در معامله و هر گونه تقلب و كـوشـش و تـلاش زيـانـبـار، چـه در كـمـيـت و چـه در كـيـفـيـت هـمـه در دسـتـورهـاى فـوق داخل است.

و از آنجا كه نابسامانيهاى اقتصادى سرچشمه از هم گسيختگى نظام اجتماعى مى شود، در پـايـان ايـن دستورات به عنوان يك جمع بندى مى گويد( و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) : در زمـيـن فـسـاد نـكـنـيد، و جامعه ها را به تباهى نكشانيد و به هر گونه استثمار و بهره كشى ظالمانه و تضييع حقوق ديگران پايان دهيد.

ايـنـهـا نـه تـنـهـا دسـتـوراتى كارساز براى جامعه ثروتمند و ظالم عصر شعيب بود كه براى هر عصر و زمانى كارساز و كارگشا است و سبب عدالت اقتصادى مى شود.

سـپس شعيب در آخرين دستورش در اين بخش از سخن بار ديگر آنها را به تقوى دعوت مى كـنـد، و مـى گـويـد: از خـدائى بـپرهيزيد كه شما و اقوام پيشين را آفريد( و اتقوا الذى خلقكم و الجبلة الاولين ) .

شـمـا تـنـهـا قـوم و جـمـعـيـتـى نـيـسـتـيـد كـه روى ايـن زمـيـن گـام نـهـاده ايـد، قـبل از شما پدرانتان و اقوام ديگر آمدند و رفتند، گذشته آنها و آينده خويش را فراموش نكنيد.

جـبـلة از جـبـل بـه مـعـنـى كـوه اسـت، به جماعت زياد كه در عظمت همچون كوهند گفته شده، بعضى عدد آن را ده هزار ذكر كرده اند.

و نـيـز بـه طـبـيـعـت و فـطـرت انـسـان جـبـلة اطـلاق شـده چـرا كـه غـيـر قابل تغيير است همچون كوه كه نمى توان آن را جابجا كرده.

تـعبير فوق ممكن است اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه آنچه من درباره ترك ظلم و فساد و اداى حـقـوق مـردم و رعايت عدالت گفتم در درون فطرت انسانها از روز نخست بوده، و من براى احياى فطرت پاك شما آمده ام.

امـا مـتـاسـفانه سخنان اين پيامبر دلسوز و بيدارگر در آنها مؤ ثر نيفتاد و پاسخ تلخ و زشت آنها را در برابر اين گفتار منطقى در آيات آينده خواهيم ديد.


آيه (185) تا (191) و ترجمه

( قالوا إنما أنت من المسحرين ) (185)( و ما أنت إلا بشر مثلنا و إن نظنك لمن الكاذبين ) (186)( فأ سقط علينا كسفا من السماء إن كنت من الصادقين ) (187)( قال ربى أعلم بما تعملون ) (188)( فكذبوه فأخذهم عذاب يوم الظلة إنه كان عذاب يوم عظيم ) (189)( إن فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مؤ منين ) (190)( و إن ربك لهو العزيز الرحيم ) (191)

ترجمه:

185 - گفتند تو فقط ديوانه اى!

186 - (بـعـلاوه ) تـو تنها بشرى مثل ما هستى، تنها گمانى كه درباره تو داريم اينست كه دروغگو مى باشى!

187 - اگر راست مى گويى، سنگهائى از آسمان بر سر ما فرو ريز!

188 - (شعيب ) گفت: پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاه تر است.

189 - سـرانـجـام او را تـكذيب كردند و عذاب روز ابر سايه افكن آنها را فرو گرفت، كه اين عذاب روز بزرگى بود.

190 - در اين ماجرا آيت و نشانه اى است ولى اكثر آنها ايمان نياوردند.

191 - و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

تفسير:

سرنوشت اين قوم خيره سر!

جـمـعـيـت ظـالم و سـتـمـگـر كـه خـود را در بـرابـر حـرفـهـاى مـنـطـقـى شـعـيـب بـى دليـل ديـدنـد بـراى ايـنـكـه بـه خـودكـامـگـى خـود ادامـه دهـنـد، سيل تهمت و دروغ را متوجه او ساختند.

نـخـسـت هـمـان بـرچسب هميشگى را كه مجرمان و جباران به پيامبران مى زدند به او زدند و گفتند: تو فقط ديوانه اى!( قالوا انما انت من المسحرين ) .

تـو اصـلا يـك حرف منطقى در سخنانت ديده نمى شود، و گمان مى كنى با اين سخنان مى توانى ما را از آزادى عمل در اموالمان بازدارى؟!.

بـعلاوه تو فقط بشرى هستى همچون ما، چه انتظارى دارى كه ما پيرو تو شويم، اصلا چه فضيلت و برترى بر ما دارى؟( و ما انت الا بشر مثلنا ) .

مـا تـنها گمانى كه درباره تو داريم اين است كه فرد دروغگوئى هستى!( و ان نظنك لمن الكاذبين ) .

بعد از گفتن اين سخنان ضد و نقيض كه گاهى او را دروغگو و انسانى فرصت طـلب كـه مـى خـواهـد بـا ايـن وسـيـله بر آنها برترى جويد، و گاه او را مجنون خواندند، آخـريـن سـخـنشان اين بود كه بسيار خوب اگر راست مى گوئى سنگهاى آسمانى را بر سـر مـا فـرو ريـز و مـا را بـه هـمـان بـلائى كـه به آن تهديدمان مى كنى مبتلا ساز تا بدانى ما از اين تهديدها نمى ترسيم!( فاسقط علينا كسفا من السماء ان كنت من الصادقين ) .

كسف (بر وزن پدر) جمع كسفة (بر وزن قطعه ) و به معنى قطعه است، و منظور از قطعه هاى آسمان، قطعه هاى سنگهائى است كه از آسمان فرود مى آيد.

و به اين ترتيب بى شرمى و وقاحت را به آخر رساندند و كفر و تكذيب را به بدترين صورتى نشان دادند.

شـعيب در برابر اين سخنان ناموزون، و تعبيرات زشت و زننده، و تقاضاى عذاب الهى، تنها پاسخى كه داد اين بود گفت پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاهتر است( قال ربى اعلم بما تعملون ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه ايـن امـر از اخـتـيار من بيرون است، و فرو باريدن سنگهاى آسمانى و عـذابـهـاى ديـگـر بـه دسـت مـن سـپـرده نـشـده كـه از مـن مـى خـواهـيـد، او اعـمـال شـمـا را مـى داند و از ميزان استحقاقتان با خبر است، هر زمان شما را مستحق مجازات ديـد و انـذارهـا و انـدرزهـا سـودى نـداد و بـه قـدر كـافـى اتـمـام حـجـت شـد، عـذاب را نازل كرده، و ريشه شما را قطع خواهد نمود.

اين تعبير و مانند آن كه در بعضى ديگر از داستانهاى انبياء به چشم مى خورد به خوبى نـشـان مـى دهـد كـه آنـهـا هـمـه چـيز را موكول به اذن و فرمان خدا مى كردند و هرگز ادعا نداشتند كه از خودشان چيزى دارند.

ولى به هر حال زمان پاكسازى صفحه زمين از اين آلودگان فرا رسيد،

و چـنـانـكـه قـرآن در آيـه بـعـد مـى گـويـد: آنـهـا شـعـيـب را تـكـذيـب كـردنـد و بـه دنـبـال آن عـذاب روز ابـر سـايـه افـكن آنها را فرو گرفت!( فكذبوه فاخذهم عذاب يوم الظلة ) .

و اين عذاب، عذاب روز بزرگى بود( انه كان عذاب يوم عظيم ) .

ظـله در اصـل بـه مـعـنـى قـطـعـه ابـرى اسـت كـه سـايـه مـى افكند بسيارى از مفسرين در ذيـل آيـه چـنـيـن نـقل كرده اند كه هفت روز گرماى سوزانى سرزمين آنها را فرا گرفت، و مـطلقا نسيمى نمى وزيد ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد و نسيمى وزيدن گرفت، آنها از خانه هاى خود بيرون ريختند و از شدت ناراحتى به سايه ابر پناه بردند.

در ايـن هـنگام صاعقه اى مرگبار از ابر برخاست، صاعقه اى با صداى گوش خراش، و بـه دنـبـال آن آتـش بـر سـر آنـهـا فـرو ريخت، و لرزهاى بر زمين افتاد، و همگى هلاك و نابود شدند.

مـى دانـيـم صـاعـقـه كه نتيجه مبادله الكتريسته نيرومند در ميان ابر و زمين است هم صداى وحـشـتـنـاكـى دارد، و هـم جـرقـه آتـشـبـار بـزرگـى، و گـاهـى بـا لرزه شـديدى نيز در مـحـل وقـوع صـاعقه همراه است، به اين ترتيب تعبيرات گوناگونى كه راجع به عذاب قوم شعيب در سوره هاى مختلف قرآن آمده، همه به يك حقيقت باز مى گردد، در سوره اعراف آيـه 91 تـعـبـيـر بـه رجفة (زمين لرزه ) و در سوره هود آيه 94 تعبير به صيحة (فرياد عظيم ) و در آيات مورد بحث، تعبير به عذاب يوم الظلة آمده است.

هـر چـنـد بـعـضـى از مـفـسـريـن مـانـنـد قـرطـبـى و فـخـر رازى احـتـمـال داده انـد كـه اصـحـاب ايـكـه و مـدين دو گروه بودند و هر كدام عذاب جداگانه اى داشـتـنـد، ولى بـا دقـت در آيـات مـربـوط بـه ايـن قـسـمـت روشـن مـى شـود كـه ايـن احتمال چندان قابل ملاحظه نيست.

در پايان اين داستان همان را مى گويد كه در پايان شش داستان گذشته از انبياء بزرگ آمده بود:

مى فرمايد: در سرگذشت مردم سرزمين ايكه و دعوت پر مهر پيامبرشان شعيب، و لجاجتها و سـرسختيها و تكذيبهاى آنان، و سرانجام نابودى اين قوم ستمگر با صاعقه مرگبار، نشانه و درس عبرتى است( ان فى ذلك لاية ) .

اما اكثر آنها ايمان نياوردند( و ما كان اكثرهم مؤ منين ) .

بـا ايـن حـال خداوند رحيم و مهربان به آنها مهلت كافى داد تا به خود آيند و خويشتن را اصـلاح كـنـنـد، و هـنـگـامـى كه مستوجب عذاب شدند با قدرت قهاريش آنها را گرفت، آرى پروردگار تو شكست ناپذير و رحيم است( و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) .

نكته ها:

1 - هماهنگى كامل در دعوت انبيا

در پـايـان سـرگـذشـت ايـن هـفـت پـيـامـبـر بـزرگ كـه يـك حـلقـه كـامـل را از نـظـر درسـهـاى تـربـيـتـى تـشـكـيـل مـى دهد، توجه به اين نكته لازم است كه سـرگـذشـت ايـن پيامبران در سوره هاى ديگرى از قرآن نيز آمده است، ولى در هيچ موردى بـه اين شكل مطرح نشده كه آغاز دعوت همه آنها هماهنگ، و پايان همه آنها نيز هماهنگ بيان شده باشد.

در پـنـج قـسـمت از اين داستانها محتواى دعوت، تقوى است، و سپس روى امانت پيامبر و عدم مطالبه اجر و پاداش تكيه شده است.

و بعد از آن از مهمترين انحرافاتى كه در آن محيط رواج داشته با لحنى دوستانه و منطقى انتقاد شده.

و بـعد عكس العمل زشت و زننده اقوام منحرف مطرح گرديده، و سرانجام عذاب دردناك آنها كه در هر مورد به صورتى بوده نازل گرديده است.

و در پـايان همه اين داستانهاى هفتگانه به آيت و عبرت بودن آن، و عدم ايمان اكثريت اين اقوام گمراه، اشاره شده است.

و باز در پايان همه اينها روى قدرت و رحمت خدا تكيه گرديده است.

ايـن هـمـاهـنـگـى قـبـل از هـر چـيـز انـعكاس توحيد را در دعوت انبياء نشان مى دهد، كه داراى بـرنـامـه واحـدى بـودند كه آغاز و پايانش يكى بود، همه معلمهاى كلاسهاى انسانسازى بـودنـد، هـر چـنـد با گذشت زمان و پيشرفت جامعه انسانى محتواى اين كلاسها مى بايست تـغـيـيـر يـابـد، اما اصول و اساس و نتيجه همه يكسان بود از اين گذشته تسلى خاطرى بـود بـراى پيامبر و مؤ منان اندك نخستين، و براى مؤ منان در هر عصر و زمان كه از انبوه مخالفان و اكثريت قوم گمراه وحشتى به خود راه ندهند، و به نتيجه كار خود صد در صد اميدوار باشند.

و نـيـز هـشـدار و انـذارى اسـت بـراى جباران و ستمگران و گمراهان در هر عصر و زمان كه مـجـازات الهى را از خود دور نبينند، عذابهائى همچون زمين لرزه، صاعقه طوفان مرگبار، آتشفشان، شكافتن زمين، باران سيل آسا كه انسانهاى امروز در برابر آن به همان اندازه ناتوانند كه انسانهاى گذشته!، چرا كه انسان امروز با تمام قدرت و پيشرفت صنعتيش هـنـوز در بـرابـر طوفان و سيل و صاعقه و زمين لرزه سخت ضعيف و آسيب پذير و بيچاره است.

ايـنـهـا هـمـه بـه خـاطـر آن اسـت كـه هـدف از داسـتـانـهـاى قـرآن رشـد و تـكـامـل انـسـانـهـا اسـت هـدف نـور و روشـنـائى در جـانـهـا اسـت و كنترل هوسهاى سركش بالاخره هدف مبارزه با ظلم و ستم و انحراف است.

2 - آغاز دعوت همه تقوى بود

قابل توجه اينكه قسمت مهمى از همين داستانهاى انبياء در سوره هود و اعراف آمده اما در آغاز آنـهـا مـعـمولا دعوت به توحيد و يگانگى خدا است، و با جمله يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره اى قوم من خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست آغاز شده.

ولى در ايـن سـوره (شـعـراء) هـمـانـگـونـه كـه ملاحظه كرديد نخستين دعوت تقوا بود (الا تـتـقـون ) امـا در حـقـيـقـت هـر دو بـه يـك نـتـيـجـه بـاز مـى گـرد، زيـرا تـا حـداقـل تقوا يعنى حق طلبى و حق جوئى در انسان نباشد نه دعوت به توحيد در او مؤ ثر اسـت، و نـه چـيـز ديـگـر، لذا در آغـاز سـوره بـقره خوانديم( ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين ) : اين كتاب آسمانى شك و ترديدى در آن نيست، و مايه هدايت پرهيزگاران است.

البته تقوا مراتبى دارد و هر مرتبه پايه اى است براى مرتبه ديگر.

بـاز ايـن تـفـاوت در ميان سوره مورد بحث (سوره شعراء) و سوره اعراف و سوره هود ديده مـى شـود: در آنـجـا بـيـشـتـر روى مـسـاله مـبـارزه بـا بـت پـرسـتـى تـكـيـه شـده بـود و مسائل ديگر تحت الشعاع بود، اما در اينجا روى انحرافهاى اخلاقى و اجتماعى مانند تفاخر و برترى جوئى، اسراف و هوسبازى انحرافات جنسى، استثمار و كم فروشى و تقلب تـكيه شده، و اين نشان مى دهد كه تكرار اين سرگذشتها در قرآن حساب دقيقى دارد و در هر مورد هدفى را دنبال مى كند.

3 - قـابل توجه اينكه اقوامى كه در فرازهاى مختلف اين سوره از آنها ياد شده است علاوه بـر انـحـراف از اصـل تـوحيد به سوى شرك و بت پرستى كه قدر مشترك ميان همه آنها بود داراى انحرافات اخلاقى و اجتماعى خاصى بودند كه آنها را از هم جدا مى كرد:

بعضى اهل تفاخر و تكبر بودند( قوم هود ) .

بعضى اهل اسراف و عيش و نوش( قوم صالح ) .

بعضى داراى انحرافات جنسى( قوم لوط ) .

بـعـضى مالپرستى بيحساب كه آنها را به انواع تقلب در معاملات دعوت مى كرد داشتند( قوم شعيب ) .

و بعضى داراى غرور ثروت بودند( قوم نوح ) .

ولى مـجـازات هـمه آنها كم و بيش شباهت به يكديگر داشت جمعى بوسيله صاعقه و زلزله نابود شدند( قوم شعيب و لوط و صالح و هود ) .

و بعضى بوسيله طوفان و سيلاب( قوم نوح ) .

در حـقـيـقت زمينى كه مهد آسايش آنها بود مامور نابوديشان شد و آب و هوا كه حيات آنها را تامين مى كرد، فرمان مرگشان را پذيرا گشت، و چه عجيب است وضع انسان كه زندگيش در دل مـرگ و مـرگـش در دل زنـدگـى، قـرار گـرفـتـه، و بـاز هـم غافل است و مغرور.


آيه (192) تا (197) و ترجمه

( و إنه لتنزيل رب العالمين ) (192)( نزل به الروح الا مين ) (193)( على قلبك لتكون من المنذرين ) (194)( بلسان عربى مبين ) (195)( و إنه لفى زبر الاولين ) (196)( أولم يكن لهم أية أن يعلمه علمؤ ا بنى إسرائيل ) (197)

ترجمه:

192 - و ايـن (قـرآن ) از سـوى پـروردگـار جـهـانـيـان نازل شده است.

193 - روح الامين آنرا نازل كرده است...

194 - بر قلب (پاك ) تو، تا (مردم را) انذار كنى.

195 - آنرا به زبان عربى آشكار نازل كرد

196 - و توصيف آن در كتب پيشينيان نيز آمده است.

197 - آيـا هـمـيـن نـشـانـه بـراى آنـهـا كـافـى نـيـسـت، كـه عـلمـاى بـنـى اسرائيل به خوبى از آن آگاهند.

تفسير:

عظمت قرآن در كتب پيشين

بـعـد از بـيـان هـفت داستان از ماجراى انبياى پيشين و درسهاى عبرت انگيزى كه در تاريخ آنها نهفته بود بار ديگر قرآن به همان بحثى باز مى گردد كه سوره با آن آغـاز شـده بـود، بـحـث عـظـمـت قـرآن و حـقـانـيـت اين كلام مبين الهى مى گويد: اين از سوى پروردگار عالميان نازل شده است( و انه لتنزيل رب العالمين ) .

اصـولا بـيـان قسمتهاى گوناگون سرگذشت پيامبران پيشين با اينهمه دقت و ظرافت، و خالى بودن از هر گونه خرافه و افسانه هاى دروغين، آنهم در محيطى كه محيط افسانه ها و اساطير بود، و آنهم از سوى كسى كه مطلقا درسى نخوانده بود، اين خود دليلى است كه اين كتاب از سوى رب العالمين نازل شده است، و اين خود نشانه اعجاز قرآن است.

لذا اضـافـه مـى كـنـد: آن را روح الامـيـن از سـوى خـداونـد آورده اسـت( نزل به الروح الامين ) .

اگـر آن فرشته وحى، و آن روح امين پروردگار، آن را از سوى خداوند نياورده بود، اين چـنـيـن درخـشـان و پـاك و خـالى از آلودگـى بـه خـرافـات و اباطيل نبود.

قـابـل تـوجه اينكه فرشته وحى در اينجا با دو عنوان توصيف شده، عنوان روح و عنوان امين روحى كه سرچشمه حيات است، و امانتى كه شرط اصلى هدايت و رهبرى.

آرى ايـن روح الامـيـن قـرآن را بـر قـلب تـو از سـوى پـروردگـار نازل كرد، تا مردم را انذار كنى( على قلبك لتكون من المنذرين ) .

هدف اين بوده كه تو مردم را انذار كنى و از سرنوشت خطرناكى كه بر اثر انحراف از تـوحـيـد دامـانـشـان را مـى گـيـرد آگـاه سـازى، هـدف بـيان تاريخ گذشتگان به عنوان سـرگرمى و داستانسرائى نبوده هدف ايجاد احساس مسئوليت و بيدارى است، هدف تربيت و انسانسازى است.

و بـراى ايـنـكـه جـاى هيچگونه عذر و بهانه اى براى كسى باقى نماند آن را به زبان عربى آشكار نازل كرد( بلسان عربى مبين ) .

ايـن قـرآن بـه زبـان عـربـى فـصـيـح و خـالى از هـر گـونـه ابـهـام نـازل شد، تا براى انذار و بيدار ساختن، مخصوصا در آن محيط كه مردمى بسيار بهانه جو و لجوج داشت به قدر كافى گويا باشد.

همان زبان عربى كه از كاملترين زبانها، و از پربارترين و غنى ترين ادبيات، مايه مى گيرد.

تـوجـه بـه ايـن نكته لازم است كه يكى از معانى عربى همان فصاحت و بلاغت است - قطع نـظـر از كـيـفـيت لسان - چنانكه راغب در مفردات مى گويد: و العربى، الفصيح البين من الكـلام: عـربـى سخن فصيح و آشكار را مى گويند (اين منظور در لسان العرب نيز اين معنى را آورده است ).

در ايـن صـورت هـدف تـكيه روى زبان عرب نيست، بلكه روى صراحت قرآن و روشنائى مـفـاهيم آن است، آيات آينده نيز اين معنى را تاييد مى كند، و در آيه 44 سوره فصلت نيز آمده است:( و لو جعلناه قرآنا اعجميا لقالوا لو لا فصلت آياته ) : اگر اين قرآن را گنگ و مـبهم نازل مى كرديم مى گفتند چرا آياتش روشن و مشروح بيان نشده است در اينجا اعجمى به معنى كلام غير فصيح است.

سـپـس بـه يـكـى ديگر از دلائل حقانيت قرآن اشاره كرده مى گويد: وصف اين كتاب در كتب پيشينيان نيز آمده است و از ظهور آن در آينده بشارت داده اند( و انه لفى زبر الاولين )

مـخـصـوصـا در تـورات مـوسـى، بـه اوصاف اين پيامبر و هم اوصاف اين كتاب آسمانى اشـاره شـده بـود، بـه گـونـه اى كـه عـلمـاى بـنـى اسرائيل از آن بخوبى آگاهى داشتند، حتى گفته مى شود ايمان دو قبيله اوس و خزرج به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر اثر پيشبينيهائى بود كه علماى يهود از ظهور اين پيامبر و نزول اين كتاب آسمانى مى كردند.

لذا قـرآن در ايـنجا اضافه مى كند: آيا همين نشانه براى آنها كافى نيست كه علماى بنى اسـرائيـل بـخـوبـى از آن آگـاهـنـد؟!( او لم يـكـن لهـم آيـة ان يـعـلمـه عـلمـاء بـنـى اسرائيل ) .

روشـن اسـت در مـحـيـطـى كـه آنـهـمـه دانـشـمـنـدان بـنـى اسـرائيـل وجود داشتند و با مشركان كاملا محشور بودند ممكن نبود چنين سخنى را قرآن به گـزاف درباره خودش بگويد، چرا كه فورا از هر سو بانگ انكار برمى خاست، اين خود نـشـان مى دهد كه در محيط نزول آيات بقدرى اين مساله روشن بوده كه جاى انكار نداشته است.

در آيـه 89 سـوره بـقـره نـيـز مـى خـوانـيـم:( و كـانـوا مـن قبل يستفتحون على الذيـن كـفـروا فـلما جائهم ما عرفوا كفروا به ) : آنها (يهود) پيش از اين در برابر تجاوز مـشـركـان امـيـد فـتح و پيروزى (با ظهور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را داشـتـنـد امـا هـنـگـامـى كـه كـتـاب و پـيـامـبـرى را كـه از قبل شناخته بودند، نزد آنها آمد به آن كافر شدند.

اينها همه گواه روشنى بر صدق گفته قرآن و حقانيت دعوت آن است.


آيه (198) تا (203) و ترجمه

( و لو نزلناه على بعض الا عجمين ) (198)( فقرأه عليهم ما كانوا به مؤ منين ) (199)( كذلك سلكناه فى قلوب المجرمين ) (200)( لا يؤمنون به حتى يروا العذاب الا ليم ) (201)( فيأتيهم بغتة و هم لا يشعرون ) (202)( فيقولوا هل نحن منظرون ) (203)

ترجمه:

198 - هـر گـاه مـا آن را بـر بـعـضـى از عـجـم (غـيـر عـرب ) نازل مى كرديم.

199 - و او آنرا برايشان مى خواند به آن ايمان نمى آوردند.

200 - (آرى ) اين گونه قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى كنيم.

201 - آنها به آن ايمان نمى آورند تا عذاب دردناك را با چشم خود به بينند.

202 - ناگهان (عذاب الهى ) به سراغ آنها مى آيد، در حالى كه توجه ندارند.

203 - و در اين هنگام مى گويند: آيا به ما مهلتى داده خواهد شد؟

تفسير:

اگر قرآن بر عجم نازل شده بود!...!

در اين آيات نخست به يكى ديگر از بهانه هاى احتمالى كفار و پيشگيرى از آن پرداخته و بحثى را كه در آيات گذشته درباره نزول قرآن به زبان عربى مبين آمده است تكميل مى كند.

مـى فـرمـايـد: اگـر مـا ايـن قـرآن را بـر بـعـضـى از مردم عجم (غير عرب و غير فصيح ) نازل مى كرديم...( و لو نزلناه على بعض الاعجمين ) .

و او ايـن آيـات را بـر آنـهـا مـى خـوانـد هرگز به وى ايمان نمى آوردند( فقرأه عليهم ما كانوا به مؤ منين ) .

قـبـلا گـفـتـيـم واژه عـربى گاه به معنى كسى مى آيد كه از نژاد عرب باشد، و گاه به مـعـنى كلام فصيح است، و عجمى در مقابل آن نيز دو معنى دارد: نژاد غير عرب، و كلام غير فـصـيـح، و در آيـه فوق هر دو معنى محتمل است، ولى بيشتر به نظر مى رسد كه اشاره به نژاد غير عرب بوده باشد.

يـعـنـى نژاد پرستى و تعصبهاى قومى آنها بقدرى شديد است كه اگر قرآن بر فردى غـيـر عـرب نازل مى شد، امواج تعصبها مانع از پذيرش آن مى گرديد، تازه حالا كه بر مـردى شـريـف از خـانـواده اصـيـل عـربـى، و بـا بـيـانـى رسـا و گـويـا، نـازل شـده، و در كـتـب آسـمـانـى پـيـشـيـن نـيـز بـشـارت آن آمـده، و عـلمـاى بـنـى اسـرائيـل نـيـز بـه آن گـواهـى داده انـد، بسيارى از آنها ايمان نمى آورند، چه رسد اگر پيامبرشان اصلا چنين شرائطى را نداشت.

سپس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: اين گونه ما قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى كنيم( كذلك سلكناه فى قلوب المجرمين )

با بيانى رسا، و با زبان مردى كه از ميان خودشان برخاسته و به اخلاق و آهنگ سخن او آشـنـا هـسـتـنـد، و بـا محتوائى كه تاييد آن در كتب پيشين آمده است، خلاصه آن را با تمام شـرائطـى كـه پـذيـرش آن را سـهل و آسان و مطبوع سازد به دلهاى اين قوم گنهكار مى فرستيم، ولى اين دلهاى بيمار از پذيرش آن، امتناع مى كنند،

همانند غذاى سالم و حياتبخشى كه معده ناسالم، آن را باز پس مى گرداند (توجه داشته باشيد كه سلكناه از ماده سلوك به معنى عبور از راه است، از سوئى آمدن و از سوى ديگر خارج شدن.

لذا مى فرمايد: با اين حال اين قوم لجوج به آن ايمان نمى آورند، تا عذاب دردناك را با چشم خود ببينند( لا يؤ منون به حتى يروا العذاب الاليم ) .

بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمال ديگرى در تفسير آيه گفته اند و آن اينكه: منظور از كذلك سلكناه فى قلوب المجرمين اين است كه ما اين عصبيت و لجاجت و نفوذ ناپذيرى را در دلهاى مجرمان بر اثر جرم و گناهشان وارد ساختيم.

طـبـق اين معنى آيه فوق شبيه آيه ختم الله على قلوبهم: خداوند بر دلهاى آنها مهر نهاده خواهد بود.

ولى تـفـسـيـر اول بـا آيـات قبل و بعد هماهنگتر است، لذا جمع عظيمى از مفسران نيز آن را برگزيده اند.

آرى آنـهـا ايمان نمى آورند تا عذاب الهى ناگهانى و بطور غافلگيرانه و در حالى كه آنها توجه ندارند دامانشان را فرو گيرد( فياتيهم بغتة و هم لا يشعرون ) .

بدون شك منظور از اين عذاب الهى كه آنها را ناگهانى فرو مى گيرد،

عـذابـهـاى دنـيـا و بـلاهـاى نـابـود كـنـنـده و مـجـازات استيصال است.

لذا بـه دنـبـال آن مـى فـرمـايـد: در ايـن حال آنها به خود مى آيند و از گذشته ننگين خود پشيمان، و از آينده وحشتناك خويش سخت نگران مى شوند و مى گويند آيا به ما مهلت داده مـى شـود تـا ايـمـان بـيـاوريـم و گـذشـتـه خـراب خـود را آبـاد سـازيـم؟!( فـيـقـولوا هل نحن منظرون ) .

نكته ها:

1 - تعصبات شديد نژادى و قبيلگى

بـدون شك انسان به هر سرزمين يا قبيله و نژادى تعلق داشته باشد نسبت به آن عشق مى ورزد، و ايـن پـيـونـد عـلاقـه او بـا سـرزمـيـن و قـوم و نـژادش نـه تـنـهـا عـيب نيست بلكه عـامـل سـازنـده اى بـراى همكاريهاى اجتماعى او است، ولى اين امر حسابى دارد، اگر از حد بـگـذرد بـه صـورت مخرب و گاه فاجعه آفرين درخواهد آمد، و منظور از تعصب نژادى و قبيلگى كه مورد نكوهش قرار مى گيرد همين افراط است.

تـعـصـب و عـصـبـيـت در اصـل از مـاده عـصـب بـه مـعـنـى پـيـهـائى اسـت كـه مـفـاصـل را بـه هم ارتباط مى دهد، سپس هر گونه ارتباط و به هم پيوستگى را تعصب و عصبيت ناميده اند، اما معمولا اين لفظ در مفهوم افراطى و مذموم آن به كار مى رود.

دفـاع افـراطـى از قـوم و قـبـيـله و نـژاد و وطـن سـرچـشـمـه بـسـيـارى از جـنـگـهـا در طـول تـاريخ بوده است، و عاملى براى انتقال خرافات و زشتيها - تحت عنوان آداب و سنن قبيله و نژاد - به اقوام ديگر شده است.

اين دفاع و طرفدارى افراطى گاه به جائى مى رسد كه بدترين افراد قبيله در نظر او زيـبـا، و بـهـتـريـن افراد قبيله ديگر در نظر او زشت و شوم است، و همچنين آداب و سنتهاى زشـت و زيـبـا، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر تـعـصـب نـژادى پـرده اى اسـت از خـود خـواهـى و جهل كه بر روى افكار و درك و عقل انسان قرار مى گيرد، و قضاوت صحيح را از كار مى اندازد.

ايـن حـالت عصبيت در ميان بعضى اقوام صورت حادترى دارد، از جمله گروهى از عرب كه بـه تـعـصـب، مـعـروف و مشهورند و در آيات فوق خوانديم تعصب عربى جاهلى تا آن حد بود كه اگر قرآن بر غير عرب نازل مى شد هرگز به آن ايمان نمى آوردند.

در روايـات اسـلامـى نيز از موضوع تعصب به عنوان يك اخلاق مذموم، شديدا نكوهش شده اسـت تـا آنـجـا كـه در حـديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من كان فى قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية: كسى كه در قلبش به اندازه دانه خردلى عصبيت باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت محشور مى كند.

و در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: من تعصب او تعصب له فقد خـلع ربـقة الايمان من عنقه: كسى كه تعصب به خرج دهد يا براى او تعصب داشته باشند پيوند ايمان را از گردن خويش برداشته است.

از روايات اسلامى نيز استفاده مى شود كه: ابليس نخستين كسى بود كه تعصب به خرج داد.

عـلى (عليها‌السلام ) - چـنانكه در نهج البلاغه آمده - بحث گويا و رسا و كوبنده اى در خطبه قاصعه در زمينه تعصب بيان فرموده است كه گوشه اى از آن را ذيلا ملاحظه مى كنيد.

امـا ابـليـس فـتـعـصـب عـلى آدم لاصـله و طـعـن عـليـه فـى خـلقـتـه، فـقـال انـا نـارى و انـت طـيـنـى: ابـليـس در بـرابـر آدم بـه خـاطـر اصـل و اسـاس ‍ خـويـش تـعصب ورزيد و آدم را مورد طعن قرار داد و گفت: من از آتشم تو از خاك!

و سـپـس اضـافـه مـى فـرمـايـد: فـان كـان لابـد مـن العـصـبـيـة فـليـكـن تـعـصبكم لمكارم الخـصـال و محامد الافعال و محاسن الامور: اگر قرار هست تعصبى داشته باشيد اين تعصب شما به خاطر اخلاق پسنديده، افعال نيك و كارهاى خوب باشد.

ضمنا از اين حديث بخوبى روشن مى شود كه ايستادگى سرسختانه براى طرفدارى از يـك واقـعـيـت مطلوب، نه تنها تعصب مذموم نيست، بلكه مى تواند خلاء روحى انسان را در پيوندهاى نادرست جاهلى پر كند.

لذا در حـديـثـى از امـام عـلى بن الحسين (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه از آنحضرت درباره تـعـصـب كـردنـد فـرمـود: العـصـبـيـة التـى يـاثـم عـليـهـا صـاحـبـهـا ان يـرى الرجـل شـرار قـومـه خـيـرا مـن خـيـار قـوم آخـريـن، و ليـس مـن العـصـبـيـة ان يـحـب الرجل قومه، و لكن من العصبية ان يعين قومه على الظلم:

تـعـصـبـى كـه انـسـان بـه خاطر آن گناهكار مى شود اين است كه اشرار قومش را بهتر از نـيـكـان قـوم ديـگـر بـدانـد، امـا اينكه انسان قوم و قبيله خويش را دوست دارد عصبيت نيست، عصبيت آن است كه انسان قوم و قبيله خود را در ستمگرى يارى دهد.

تعبير ديگر كه از عصبيت در آيات و روايات آمده حميت يا حميت جاهليت است.

گر چه سخن در اين زمينه بسيار است گفتار خود را با دو حديث پايان مى دهيم.

امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) فـرمـود: ان الله عـزوجـل يـعـذب سـتـة بـسـت: العرب بالعصبية، و الدهاقنة بالكبر، و الامراء بالجور، و الفـقـهـاء بـالحـسـد، و التـجـار بـالخـيـانـة، و اهـل الرسـتـاق بـالجـهـل: خـداونـد شـش گـروه را بـه خـاطـر شـش صـفت عذاب مى كند، عرب را به خاطر تـعـصـبـش، كـدخدايان (و صاحبان زمين و ثروت ) را به خاطر كبرشان، زمامداران را به خـاطر ستمشان، فقهاء را به خاطر حسدشان، تجار را به خاطر خيانتشان، و روستائيان را به خاطر جهل.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همه روز از شش چيز به خدا پناه مى برد: از شك و شـرك و حـمـيـت (تـعـصـب ) و غـضـب و ظـلم و حـسـد كـان رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يـتـعـوذ فـى كل يوم من ست من الشك و الشرك و الحمية و الغضب و البغى و الحسد.

2 - تقاضاى بازگشت به دنيا

از لحـظـه مـرگ، آه و حـسـرت افـراد مجرم شروع مى شود و آرزوى بازگشت در روح آدمى شـعـله ور مـى گـردد، آه و فـريـادهـاى بى فايده و دعاهاى نامستجاب در اين زمينه سر مى دهند.

در آيـات قـرآن نـمـونـه هـاى زيادى از آن به چشم مى خورد كه ساده ترين آن را در آيات مورد بحث خوانديم:( هل نحن منظرون ) : آيا به ما مهلتى داده خواهد شد؟!

در سـوره انـعام آيه 27 مى خوانيم:( يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا ) : اى كاش ما باز مى گشتيم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم.

و در سـوره احزاب آيه 66 آمده است:( يا ليتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا ) : اى كاش ما خدا و پيامبرش را اطاعت كرده بوديم.

در سـوره مـؤ مـنـون آيـه 99 و 100 آمـده اسـت( حـتـى اذا جـاء احـدهـم المـوت قـال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ) : وضع مجرمان همچنان ادامه دارد تا زمانى كـه مـرگ بـه سـراغ يـكـى از آنـان بـيايد، مى گويد: پروردگارا مرا باز گردانيد تا گذشته تاريكم را جبران كنم و عمل صالحى را انجام دهم!

ايـن وضـع همچنان ادامه دارد حتى هنگامى كه گنهكاران در كنار آتش دوزخ قرار مى گيرند بـاز ايـن سـخـن را تكرار مى كنند، چنانكه در سوره انعام آيه 27 مى خوانيم( و لو ترى اذ وقـفـوا عـلى النـار فقالوا يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤ منين ) : اگر مـجـرمان را هنگامى كه در كنار آتش قرار گرفته اند به بينى كه مى گويند اى كاش ما باز مى گشتيم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم و از مؤ منان بوديم!

ولى بـديـهى است اين باز گشت در سنت الهى امكان پذير نيست، اگر ميوه نارسى كه از درخـت جـدا شـده بـه درخـت باز گردد، و جنينى كه ناقص متولد شده به رحم مادر بپيوندد چنين باز گشتى امكان پذير است.

بـنـابـرايـن تـنـهـا راه مـعـقـول پـيـشـگـيـرى از ايـن تـاسـفـهـا بـا انـجـام اعـمـال صـالح و توبه از گناه به هنگامى كه فرصت در دست است مى باشد، و گر نه بقيه بيهوده است.

3 - برترى عجم

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) كـه در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم ذيـل آيات مورد بحث آمده است مى خوانيم: لو نزل القرآن على العجم ما آمنت به العرب، و قـد نـزل عـلى العـرب فـامـنـت بـه العـجـم فـهـذه فـضـيـلة العـجـم: اگـر قـرآن بر عجم نـازل شـده بـود عـرب بـه آن ايـمـان نـمـى آورد، ولى قـرآن بـر عـرب نازل شد و عجم به آن ايمان آورد و اين فضيلتى است براى عجم.

در ايـن زمـيـنـه در جـلد چـهـارم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 418 (ذيل آيه 54 سوره مائده ) نيز اشاراتى آمده است.


آيه (204) تا (212) و ترجمه

( افبعذابنا يستعجلون ) (204)( أفرايت إن متعناهم سنين ) (205)( ثم جأهم ما كانوا يوعدون ) (206)( ما أ غنى عنهم ما كانوا يمتعون ) (207)( و ما أهلكنا من قرية إلا لها منذرون ) (208)( ذكرى و ما كنا ظالمين ) (209)( و ما تنزلت به الشياطين ) (210)( و ما ينبغى لهم و ما يستطيعون ) (211)( إنهم عن السمع لمعزولون ) (212)

ترجمه:

204 - آيا براى عذاب ما عجله مى كنند؟

205 - اگر ما ساليان ديگرى آنها را از اين زندگى بهره مند سازيم...

206 - سپس عذابى كه به آنها وعده داده شده به سراغشان بيايد.

207 - اين تمتع و بهره گيرى از دنيا براى آنها سودى نخواهد داشت.

208 - ما هيچ شهر و ديارى را هلاك نكرديم مگر اينكه انذار كنندگانى براى آنها بود.

209 - تا متذكر شوند، و ما هرگز ستمگر نبوديم.

210 - شياطين و جنيان اين آيات را نازل نكردند.

211 - و براى آنها سزاوار نيست، و قدرت ندارند.

212 - آنها از استراق سمع (و شنيدن اخبار آسمانها) بركنارند.

تفسير:

تهمتى ديگر بر قرآن

از آنجا كه آيات گذشته با اين جمله ختم شد كه مجرمان و گنهكاران، بعد از مشاهده عذاب الهـى و هـنـگـامـى كـه در آستانه مرگ قرار مى گيرند، تقاضاى مهلت و بازگشت براى جبران مى كنند، آيات مورد بحث از دو راه به آنها پاسخ مى گويد:

نخست اينكه: آيا آنها براى عذاب ما عجله مى كنند( افبعذابنا يستعجلون ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه شـمـا بـارهـا با سخريه و استهزاء، از پيامبرتان مى خواستيد هر چه زودتـر عـذابـى را كـه وعـده مـى داد بـيـاورد، امـا هـنـگـامـى كـه در چنگال آن گرفتار مى شويد تقاضاى مهلت مى كنيد تا گذشته را جبران نمائيد، يك روز همه اينها را شوخى مى پنداشتيد اما روز ديگر مى بينيد جدى تر از جدى است.

به هر حال سنت پروردگار اين است كه تا اتمام حجت نكند و مهلت كافى ندهد، هيچ قومى را گـرفـتـار عـذاب نـخـواهـد كـرد، امـا بـه هـنگامى كه گفتنيها گفته شد و به مقدار لازم فرصت يافتند و به راه نيامدند، آنگاه مجازاتى دارد كه راه بازگشت در آن نيست.

ديـگـر ايـنـكـه: اگـر مـا سـاليان ديگرى آنها را از اين زندگى دنيا بهره مند سازيم...( افرأ يت ان متعناهم سنين ) .

سـپـس عـذابـى را كـه به آنها وعده داده مى شد دامانشان فرا گيرد...( ثم جائهم ما كانوا يوعدون ) .

ايـن تـمـتـع و بـهـره گـيـرى از دنـيا براى آنها سودى نخواهد داشت( ما اغنى عنهم ما كانوا يمتعون ) .

بـه فـرض كـه به آنها مهلت جديدى داده شود - كه بعد از اتمام حجت داده نخواهد شد - و به فرض كه ساليان ديگرى در اين جهان بمانند و غرق غرور و غفلت گردند، آيا كارى جـز تـمـتـع و بـهـره گيرى بيشتر از مواهب مادى خواهند داشت؟ آيا آنها به جبران گذشته خـواهـنـد پـرداخـت؟ مـسـلمـا نـه، آيـا ايـنـهـا مـى تـوانـد بـه هـنـگـام نزول مجدد عذاب گروهى از كار آنها بگشايد و يا تغييرى در سرنوشت آنها ايجاد كند؟

اين احتمال نيز در تفسير آيات فوق وجود دارد كه آنها تقاضاى مهلت براى بازگشت به سـوى حق و جبران گذشته نمى كنند بلكه براى بهره گيرى بيشتر و تمتع فزونتر از نـعمتهاى ناپايدار اين جهان است، ولى اين تمتع سودى براى آنها نخواهد داشت و دير يا زود بـايـد از ايـن سـراى نـاپـايـدار بـه سـراى جاويدان بشتابند و با نتائج اعمالشان روبرو شوند.

در ايـنـجـا سؤ ال يا سؤ الهائى پيش مى آيد كه آيات بعد به پاسخ آن مى پردازد و آن اينكه: اصولا با توجه به علم خداوند به آينده هر قوم و گروه چه نيازى به مهلت است؟

بعلاوه با اينكه امتهاى گذشته پى در پى به تكذيب انبياء برخاستند، و به مقتضاى ما كـان اكـثـرهـم مـؤ مـنـين كه در پايان داستان بسيارى از آنها تكرار شده اكثريت آنها ايمان نياوردند، باز چرا پيامبران پشت سر هم مى آيند و انذار و تبليغ مى كنند؟

قـرآن در پاسخ مى گويد: اين سنت ما است ما هيچ شهر و ديارى را هلاك نكرديم مگر اينكه انـذاركـنـنـدگـانـى بـراى آنـهـا بـود و پيامبرانى به اتمام حجت و موعظه و اندرز كافى برخاستند( و ما اهلكنا من قرية الا لها منذرون ) .

تا متذكر شوند و بيدار گردند، و امكان براى بازگشت داشته باشند( ذكرى ) .

و اگر بدون اتمام حجت وسيله بيم دهندگان الهى و بيدار باش رسولان پروردگار، آنها را مـجـازات مى كرديم، ظلم بود، در حالى كه ما هرگز ستمگر نبوديم و اصلا ظلم و ستم شايسته ما نيست( ما كنا ظالمين ) .

اين ظلم است كه گروهى غير ظالمان را هلاك كنيم، و يا ظالمان را بدون اتمام حجت كافى.

آنچه در اين آيات آمده است در حقيقت بيان همان قاعده عقلى معروف يعنى قاعده قبح عقاب بلا بـيـان اسـت، و شـبـيـه آن در آيـه 15 سـوره اسـراء نيز آمده است( و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ) : ما هرگز جمعيتى را عذاب نمى كنيم تا رسولى در ميان آنها برانگيزيم و حقايق را بازگو كنيم.

آرى مـجـازات بـدون بـيـان كـافـى قـبـيـح اسـت و ظـلم، و خـداونـد حـكـيـم و عـادل هـرگـز چـنـيـن نـمـى كـنـد، و ايـن هـمـان اسـت كـه در عـلم اصـول از آن تـعـبـيـر بـه اصـل بـرائت مـى كـنـنـد، يـعـنـى هـر حـكـمـى كـه دليل كافى بر ثبوت آن نباشد، بوسيله اين اصـل، نـفـى مـى شـود (بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر به جلد 12 تفسير نمونه صفحه 57 ذيل آيه 15 سوره اسراء مراجعه فرمائيد).

سپس به پاسخ يكى ديگر از بهانه ها، يا تهمتهاى نارواى دشمنان قرآن مى پردازد كه مـى گـفـتـند: محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با فردى از جن! مربوط است، و او اين آيـات را تـعـليـمـش مـى دهـد! در حـالى كـه قـرآن تـاكـيـد مـى كـنـد ايـن آيـات تنزيل رب العالمين است.

در ايـنـجـا اضـافـه مـى كـنـد: شـيـاطـيـن و جـنـيـان ايـن آيـات را نازل نكردند( و ما تنزلت به الشياطين ) .

سـپس به بيان پاسخ اين تهمت واهى دشمنان پرداخته مى گويد: براى جنيان و شياطين، هرگز سزاوار نيست كه چنين كتابى را نازل كنند( و ما ينبغى لهم ) .

يـعنى محتواى اين كتاب بزرگ كه در مسير حق و دعوت به پاكى و عدالت و تقوى و نفى هـر گـونـه شـرك اسـت بـخـوبـى نشان مى دهد كه با افكار شيطانى و القائات شياطين هـيـچـگـونه شباهت ندارد، و شياطين جز شر و فساد كارى ندارند، و اين كتاب خير و صلاح اسـت بـنـابـرايـن بـررسـى مـحـتواى آن به تنهائى بيانگر اصالت آن است بعلاوه آنها توانائى بر چنين كارى ندارند( و ما يستطيعون ) .

اگـر آنـهـا چـنـيـن قـدرتـى مـى داشـتـنـد بـايـد سـايـر كـسـانـى كـه در مـحـيـط نـزول قـرآن هـمـانـنـد كـاهـنـان بـا شـيـاطـيـن مـربـوط بـودنـد (يـا لااقل مشركان ارتباطشان را مسلم مى دانستند) بتوانند همانند آن را بياورند، با اينكه همگى عاجز ماندند و با عجزشان ثابت كردند كه اين آيات مافوق توان آنها است.

بعلاوه كاهنان خود معترف بودند كه بعد از تولد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، رابطه شـيـاطـيـنى كه با آنها در ارتباط بودند از اخبار آسمانها قطع شد و آنها از شنيدن (اخبار آسمان ) معزول و بركنارند( انهم عن السمع لمعزولون ) .

از سـايـر آيـات قـرآن بر مى آيد، شياطين قبلا به آسمانها مى رفتند و استراق سمع مى كـردنـد و مـطـالبـى را كـه در مـيـان فـرشـتـگـان مـنـعـكـس ‍ بـود احـيـانـا بـه دوستان خود منتقل مى ساختند، اما با تولد و ظهور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) استراق سـمع به كلى قطع شد و آن ارتباط خبرى از ميان رفت، اين مطلب را خود مشركان نيز مى دانستند، و به فرض كه مشركان هم نمى دانستند، قرآن از آن خبر مى داد.

بـه هـمـيـن دليـل قـرآن در آيـات فـوق بـه عـنـوان يـك دليل روى آن تكيه كرده است. و به اين ترتيب از سه طريق به اين اتهام پاسخ گفته شده است:

عـدم تناسب محتواى قرآن با القائات شيطانى - عدم قدرت شياطين بر چنين كار - و ممنوع بودن شياطين از استراق سمع!


آيه (213) تا (220) و ترجمه

( فلا تدع مع الله إلها أخر فتكون من المعذبين ) (213)( و أنذر عشيرتك الا قربين ) (214)( و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤ منين ) (215)( فإن عصوك فقل إنى برى ء مما تعملون ) (216)( و توكل على العزيز الرحيم ) (217)( الذى يرئك حين تقوم ) (218)( و تقلبك فى الساجدين ) (219)( إنه هو السميع العليم ) (220)

ترجمه:

213 - هيچ معبودى را با خداوند مخوان كه از معذبين خواهى بود.

214 - خويشاوندان نزديكت را انذار كن.

215 - و بال و پر خود را براى مؤ منانى كه از تو پيروى مى كنند بگستر.

216 - اگر آنان نافرمانى تو كنند، بگو: من از كار شما بيزارم.

217 - و بر خداوند عزيز و رحيم توكل نما.

218 - همان كسى كه تو را به هنگامى كه (براى عبادت ) بر مى خيزى مى بيند.

219 - و حركت تو را در ميان سجده كنندگان مشاهده مى كند.

220 - او است خداى شنوا و دانا

تفسير:

اقوام نزديكت را به اسلام دعوت كن

در تـعـقـيـب بـحـثهائى كه در آيات گذشته در زمينه موضع گيريهاى مشركان در برابر اسلام و قرآن آمد، خداوند در آيات مورد بحث، برنامه و خط مشى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در ضـمـن بـيـان پـنـج دسـتـور، در مقابل آنان مشخص مى كند.

قبل از هر چيز، شخص پيامبر را دعوت به اعتقاد هر چه راسختر به توحيد مى كند توحيدى كه ريشه و اساس همه دعوت پيامبران را تشكيل مى دهد، مى گويد: هيچ معبود ديگرى را با خداوند مخوان كه مجازات خواهى شد!( فلا تدع مع الله الها آخر فتكون من المعذبين ) .

بـا ايـنـكـه مسلما پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) منادى توحيد بود، و هرگز انـحـراف از ايـن اصـل دربـاره او مـتـصـور نـبـود ولى اهـمـيـت ايـن مـسـاله بـقـدرى اسـت كـه قبل از هر چيز شخص او را در اين زمينه مخاطب مى سازد، تا ديگران حساب خويش را برسند بعلاوه ساختن ديگران بايد از طريق خودسازى شروع شود.

سپس به مرحله اى فراتر از آن پرداخته چنين دستور مى دهد: خويشاوندان نزديكت را انذار كن، و از شرك و مخالفت فرمان پروردگار بترسان( و انذر عشيرتك الاقربين ) .

بـدون شك براى دست زدن به يك برنامه انقلابى گسترده بايد از حلقه هاى كوچكتر و فـشـرده تـر شـروع كرد و چه بهتر اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نخستين دعوت خـود را از بـسـتـگـانش شروع كند كه هم سوابق پاكى او را بهتر از همه مى شناسند و هم پيوند محبت خويشاوندى نزديك ايجاب مى كند كه به سخنانش بيش از ديگران گوش فرا دهند، و از حسادتها و كينه توزيها و انتخاب موضع خصمانه، دورترند.

بـعـلاوه ايـن امر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هيچگونه مداهنه و سـازشـكـارى با هيچكس ندارد حتى بستگان مشرك خود را از دعوت به سوى توحيد و حق و عدالت استثنا نمى كند.

بـه هـنـگـامى كه اين آيه نازل شد، پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـراى اجـراى ايـن فـرمـان بـرنـامـه اى ترتيب داد كه شرح آن را در نكات همين آيات به خواست خدا مى خوانيد.

در مـرحـله سـوم دايره وسيعترى مورد توجه قرار گرفته مى فرمايد: با محبت و تواضع از مـؤ مـنـانـى كـه پـيـروى تـو مـى كـنـنـد اسـتـقـبـال كـن، و بال و پر خود را براى آنها بگستر( و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤ منين ) .

ايـن تـعـبـيـر زيـبـا كـنـايـه از تـواضـع توأ م با محبت و مهر و ملاطفت است، همانگونه كه پـرنـدگـان هـنـگـامـى كـه مـى خـواهـنـد به جوجه هاى خود اظهار محبت كنند، بالهاى خود را گـسـتـرده و پـائيـن آورده و آنـان را زيـر بـال و پر مى گيرند، تا هم در برابر حوادث احـتـمـالى مـصون مانند و هم از تشتت و پراكندگى حفظ شوند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـيـز مـامـور اسـت مـؤ مـنـان راسـتـيـن را زيـر بال و پر خود بگيرد.

اين تعبير پر معنى دقايق مختلفى را در مورد محبت با مؤ منان بيان مى كند كه با كمى دقت روشن مى شود.

ضـمـنـا ذكـر اين جمله بعد از مساله انذار و بيم دادن بيانگر اين واقعيت است كه اگر يكجا به خاطر مسائل تربيتى تكيه بر خشونت و بيم شده است بلافاصله تكيه بر محبت و مهر و عاطفه مى شود تا از اين دو معجون مناسبى فراهم گردد.

سـپـس بـه چـهـارمـيـن دستور پرداخته مى گويد: اگر آنان دعوت تو را نپذيرفتند و به مـخـالفـت بـرخـاسـتـنـد نـگـران نـباش ولى به آنها بگو من از كار شما بيزارم و به اين تـرتـيـب مـوضـع خـويـش را در بـرابـر آنـان آشـكـار كـن( فـان عـصـوك فقل انى برى ء مما تعملون ) .

ظاهر اين است كه ضمير در جمله عصوك به بستگان نزديك پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باز مى گردد، يعنى اگر پس از دعوت آنان به سوى حق در برابر تو تسليم نـشـدنـد، و بـه شـرك و مـخـالفـت ادامـه دادنـد، مـوضـع خـود را در مـقـابـل آنـان مـشـخـص كـن، ايـن پـيش بينى قرآن چنانكه در بحث نكات خواهد آمد به وقوع پـيـوسـت و هـمـه آنـان جـز عـلى (عليها‌السلام ) از قـبـول دعـوت پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خوددارى كردند، بعضى با سكوت برگزار كردند و بعضى از طريق سخريه و استهزاء مخالفت خود را آشكار ساختند.

سـرانـجـام در پـنـجـمـيـن دستور براى تكميل برنامه هاى گذشته به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن گـويـد: و بـر خـداونـد عـزيـز و رحـيـم توكل نما( و توكل على العزيز الرحيم ) .

ايـن مـخـالفـتـهـا هرگز تو را دلسرد نكند و كمى دوستان و پيروان در عزم آهنين تو اثر نـگـذارد، تـو تـنـهـا نـيـسـتـى، تـكـيه گاهت خداوندى است شكست ناپذير و بسيار رحيم و مهربان.

هـمـان خـداونـدى كـه تـوصـيـف او را بـه عـزيز و رحيم در پايان سرگذشت انبياى پيشين شنيدى.

هـمـان خـداونـدى كه با قدرتش، ظلم فرعونيان و غرور نمروديان و خودخواهى و كبر قوم نوح و دنياپرستى قوم عاد و هوسبازى قوم لوط را در هم شكست، و اين انـبـيـاى بـزرگ و مـؤ مـنـانـى را كـه در اقـليـت قـرار گـرفـتـه بـودند، رهائى بخشيد و مشمول رحمتش ساخت.

همان خدائى كه تو را به هنگامى كه بر مى خيزى مى بيند( الذى يراك حين تقوم ) .

و حركت تو را در ميان سجده كنندگان مشاهده مى كند( و تقلبك فى الساجدين ) .

آرى او است خداى شنوا و دانا( انه هو السميع العليم ) .

و به اين ترتيب بعد از توصيف خداوند به عزيز و رحيم، سه وصف ديگر كه هر يك از ديـگـرى دلگـرم كـنـنـده تر، و اميدبخش تر است در اين آيات آمده است: خدائى كه زحمات پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را مى بيند، و از قيام و سجده و حركت و سكون او با خبر است.

خدائى كه صداى او را مى شنود.

و خدائى كه از خواسته ها و نيازهاى او آگاه است.

آرى بر چنين خدائى بايد تكيه كنى و زمام كار خويش را به او بسپارى.

نكته ها:

1 - تفسير تقلبك فى الساجدين

در ايـنـكـه مـنـظـور از دو جـمله الذى يراك حين تقوم و تقلبك فى الساجدين چيست؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى بيان كرده اند.

ظاهر آيه همان است كه بالا گفتيم: خداوند هنگامى كه تو قيام مى كنى مى بيند و گردش و حركتت را در ميان سجده كنندگان مشاهده مى كند.

ايـن قـيـام مـمـكـن اسـت قيام براى نماز باشد، يا قيام از خواب براى عبادت، و يا قيام به معنى نماز فرادى در برابر تقلبك فى الساجدين كه اشاره به نماز جماعت است و يا همه اينها.

تـقـلب بـه مـعـنـى گـردش و حـركـت و از حـالى بـه حـالى منتقل شدن است، اين تعبير ممكن است اشاره به سجده پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ميان سجده كنندگان در حال نماز باشد، و يا گردش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـيـان يـارانـش كـه مـشـغـول عـبـادت بـودنـد و از حال آنها جستجو مى كرد.

و در مـجـمـوع اشاره به اين است كه هيچ حالى از حالات تو، و هيچ تلاشى از تلاشهايت، چـه آنـهـا كـه جنبه فردى دارد، و چه آنها كه همراه ساير مؤ منان به صورت جمعى براى سـامـان بـخـشـيدن به امور بندگان و نشر آئين حق انجام مى گيرد، بر خداوند مخفى نيست (تـوجـه داشـتـه بـاشـيـد كـه فـعـلهـائى كـه در آيـه آمـده مـضـارع اسـت و مـعـنـى حال و آينده را مى رساند).

ولى در ايـنـجا دو تفسير ديگر نيز ذكر شده كه با ظاهر آيه چندان هماهنگ نيست و ممكن است از بطون آيه باشد.

نـخـست نگاههاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به نمازگزارانى كه پشت سر او قرار مى گرفتند به خاطر اينكه آن حضرت همانگونه كه از پيش رو مى توانست اجسام را بـبـيند، از پشت سر نيز توانائى ديد اشخاص و موجودات را داشت، چنانكه در حديثى آمده اسـت كـه فـرمـود: لا تـرفعوا قبلى و لا تضعوا قبلى، فانى اراكم من خلفى كما اراكم من امـامـى!: پـيـش از مـن سـر از سـجـده بـرنـداريـد، و قبل از من به سجده نرويد كه من شما را از پشت سر مى بينم همانگونه كه از پيش رو مى بـيـنـم، سـپـس پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيه فوق را به عنوان شاهد سخن تلاوت فرمود.

ديـگـر ايـنـكـه مـنـظـور، نـقـل و انتقال رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در صلب پيامبران از آدم تا عبدالله همه تحت نظر لطف پروردگار صورت گرفته، يعنى هنگامى كـه نـطـفـه پـاك تـو از پـيـامـبـر مـوحـد و سـاجـدى بـه پـيـامـبـر ديـگـرى منتقل مى شد، خدا از همه آگاه بود.

در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم از امـام باقر (عليها‌السلام ) در تفسير جمله و تقلبك فى الساجدين چنين آمده است: فى اصلاب النبيين صلوات الله عليهم يعنى در صلب پيامبران كه درود خدا بر آنها باد.

و در تـفـسـير مجمع البيان در توضيح همين جمله از امام باقر (عليها‌السلام ) و امام صادق (عليها‌السلام ) چـنـين آمده است: فى اصلاب النبيين نبى بعد نبى، حتى اخرجه من صلب ابيه عن نكاح غير سفاح من لدن آدم: يعنى در صلب پيامبران قرار داشت، پيامبرى بعد از پيامبر ديگر، تا اينكه خداوند او را از صلب پدرش از ازدواجى پاك، و دور از هر گونه ناپاكى از زمان آدم به بعد، بيرون فرستاد.

البـتـه قطع نظر از آيات فوق و تفسير آن دلائلى در دست داريم كه نشان مى دهد پدر و اجـداد پـيامبران خدا هرگز مشرك نبودند و در محيطى پاك از آلودگيهاى شرك و بى عفتى تـولد يـافـتـنـد (بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر بـه جـلد 5 تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحه 305 ذيل آيه 74 سوره انعام مراجعه فرمائيد) ولى تفسيرهاى فوق جزء بطون آيه است.

2 - انذار بستگان نزديك (حديث يوم الدار).

بـر اسـاس آنـچـه در تـواريـخ اسـلامـى آمـده، پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در سـال سـوم بـعـثـت مـامـور ابـلاغ ايـن دعـوت شد زيرا تا آن زمان، دعوت مخفيانه انجام مى گرفت، و تعداد كمى اسلام را پذيرا شده بودند، امام هنگامى كه آيه و انذر عشيرتك الاقربين - و آيـه -( فـاصـدع بـمـا تـؤ مـروا عـرض عـن المـشـركـيـن ) (سـوره حـج آيـه 94) نازل گرديد پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور شد دعوت خود را آشكار سازد، و نخست از خويشاوندان شروع كند.

امـا كـيـفـيت اين ابلاغ و انذار به طور اجمال چنين بوده كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـسـتـگـان نـزديـكـش را بـه خـانـه ابـوطـالب دعـوت كـرد، آنـهـا در آن روز حـدود چـهـل نـفـر بودند، و از عموهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ابوطالب و حمزه و ابولهب حضور داشتند، پس از صرف غذا هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى خـواسـت وظـيـفه خود را ابلاغ كند، ابولهب با گفته هاى خود زمينه را از ميان برد، لذا فرداى همان روز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را دعوت ديگرى به غذا كرد.

بعد از صرف غذا چنين فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! من به خدا سوگند هيچ جوانى را در عـرب نـمى شناسم كه براى قومش ‍ چيزى بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من خير دنـيا و آخرت را براى شما آورده ام، و خداوند به من دستور داده است كه شما را دعوت به ايـن آئيـن كـنـم، كـدامـيـك از شـمـا مرا در اين كار يارى خواهيد كرد، تا برادر من و وصى و جانشين من باشيد؟.

جـمـعـيـت هـمـگـى سر باز زدند جز على (عليها‌السلام ) كه از همه كوچكتر بود برخاست و عرض كرد: اى پيامبر خدا! من در اين راه يار و ياور توام، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دسـت بـر گردن على (عليها‌السلام ) نهاد و فرمود: ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فـيـكـم فـاسـمـعـوا له و اطـيـعوه: اين برادر و وصى و جانشين من در شما است، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد.

جـمـعيت از جا برخاستند در حالى كه خنده تمسخرآميزى بر لب داشتند و به ابوطالب مى گفتند: به تو دستور مى دهد كه گوش به فرمان پسرت كنى، و از وى اطاعت نمائى!

ايـن حـديث را بسيارى از دانشمندان اهل سنت، همچون ابن ابى جرير و ابن ابى حاتم و ابن مـردويـه و ابـو نـعـيـم و بـيـهـقـى و ثـعـلبـى و طـبـرى نقل كرده اند، و ابن اثير در جلد دوم كتاب كامل اين سخن را آورده است، همچنين ابوالفداء در جلد اول تاريخش و گروهى ديگر.

اين حديث نشان مى دهد تا چه اندازه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آن روز تنها بـود، و چـگـونه در پاسخ دعوتش جز استهزاء و سخريه عكس العملى نداشتند، و چگونه على (عليها‌السلام ) از نخستين روزهاى دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه از تنهائى، سخت رنج مى برد در كنار حضرتش ايستاد و مدافع او بود.

در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت كـه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يك، يك از طوائف قريش را صدا زد، و آنها را از آتش الهى بر حذر داشت گاه مى فرمود: يا بنى كعب انقذوا انفسكم من النار: اى طائفه بنى كعب خود را از آتش رهائى بخشيد.

و گـاه هـمـيـن خـطـاب را بـه طـائفـه بـنـى عبدالشمس و بنى عبدمناف و بنى هاشم و بنى عـبدالمطلب مى كرد و مى فرمود انقذوا انفسكم من النار! خويشتن را از آتش الهى نجات دهيد كه من قادر بر دفاع از شما در صورت كفر نيستم


آيه (221) تا (227) و ترجمه

( هل أنبئكم على من تنزل الشياطين ) (221)( تنزل على كل أفاك أثيم ) (222)( يلقون السمع و أكثرهم كذبون ) (223)( و الشعراء يتبعهم الغاون ) (224)( ألم تر أ نهم فى كل واد يهيمون ) (225)( و إنهم يقولون ما لا يفعلون ) (226)( إلا الذيـن أمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سيعلم الذين ظلموا أى منقلب ينقلبون ) (227)

ترجمه:

221 - آيـا بـه شـمـا خـبـر بـدهـم، شـيـاطـيـن بـر چـه كـسـى نازل مى شوند؟

222 - بر هر دروغگوى گنهكار نازل مى گردند.

223 - آنها آنچه را مى شنوند (به ديگران ) القا مى كنند و اكثرشان دروغگو هستند.

224 - (پيامبر شاعر نيست ) شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنان پيروى مى كنند!

225 - آيا نمى بينى آنها در هر وادى سر گردانند.

226 - و سخنانى مى گويند كه عمل نمى كنند!

227 - مگر كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند و ياد خدا بسيار مى كنند و به هنگامى كه مورد ستم واقع مى شوند به دفاع از خويشتن (و مؤ منان ) بر مى خيزند (و از ذوق شـعـرى خـود كـمـك مـى گـيـرنـد) و بـزودى آنـهـا كـه سـتـم كردند مى دانند كه بازگشتشان به كجاست.

تفسير:

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شاعر نيست

آيـات فـوق كـه آخـريـن آيـات سـوره شـعـراء اسـت، بـار ديـگـر بـه بـحـث آيـات قـبل پيرامون تهمت دشمنان به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره اينكه قرآن القـائات شـياطين است باز مى گردد و با بيانى رسا و كوبنده مجددا به آنها پاسخ مى دهد.

مـى گـويـد: آيـا بـه شـمـا خـبـر بـدهـم شـيـاطـيـن بـر چـه كـسـى نازل مى شوند؟!( هل انبئكم على من تنزل الشياطين ) .

آنـهـا بـر هـر دروغـگـوى گـنـهـكـار نـازل مـى گـردنـد؟( تنزل على كل افاك اثيم ) .

شـيـاطين آنچه را مى شنوند توأم با دروغهاى بسيار به دوستان خود القاء مى كردند، و اكثرشان دروغگو هستند( يلقون السمع و اكثرهم كاذبون ) .

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه القائات شيطانى، نشانه هاى روشنى دارد كه با آن نشانه ها مى توان آن را بازشناخت، شيطان وجودى است ويرانگر و موذى و مخرب و القـائات او در مـسـيـر فساد و تخريب است و مشتريان او دروغگويان گنهكارند، هيچيك از اين امور بر قرآن و آورنده آن تطبيق نمى كند، و كمترين شباهتى با آن ندارد.

مـردم آن مـحيط راه و رسم محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در صدق و امانت و صلاح شـنـاخته بودند محتواى قرآن نيز چيزى جز دعوت به توحيد و حق و عدالت، و اصلاح در تمام زمينه ها ندارد، بنابراين شما چگونه آن را متهم به القائات شيطان مى كنيد.

مـنـظـور از افـاك اثيم همان كاهنانى بودند كه با شياطين ارتباط داشتند و شياطين گاه از طـريـق اسـتـراق سـمـع سـخـنـان حـقـى از فـرشـتـگـان مـى شـنـيـدنـد، و بـا ابـاطيل فراوانى مى آميختند، و به كاهنان منتقل مى ساختند، آنها نيز دروغهائى بر آن نهاده و به مردم مى گفتند و در كنار يك سخن راست، دهها دروغ مى بافتند!

مـخـصـوصـا بـعـد از نـزول وحى و محروم گشتن، شياطين از صعود به آسمانها و استراق سـمـع، آنـچـه را بـه كـاهـنـان القـاء مـى كـردنـد، مـشـتـى دروغ و اراجـيـف بـود، بـا ايـن حـال چـگونه مى شد محتواى قرآن را با آن مقايسه كرد؟، و پيامبر امين راستگو را با مشتى كاهنان كذاب افاك سنجيد؟!

براى جمله يلقون السمع تفسيرهاى گوناگونى كرده اند:

نـخـست اينكه ضميرى كه در آن است به شياطين باز مى گردد، و سمع به معنى مسموعات اسـت يعنى شياطين، مسموعات خود را به دوستان خويش القا مى كردند و اكثر آنها كاذبند (و دروغ فراوانى بر آن مى نهند).

ديـگـر ايـنـكـه ضـمـيـر آن به دروغگويان گنهكارى باز مى گردد كه گوش به سخنان شياطين مى دادند و يا آنچه را از شياطين شنيده بودند به توده مردم القا مى كردند.

ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.

در چـهارمين آيه مورد بحث به پاسخ يكى ديگر از تهمتهاى كفار به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـه او را شـاعر مى خواندند مى پردازد، زيرا همانگونه كه در آيـه 5 سـوره انـبـيـاء آمـده اسـت، گـاه مـى گـفـتـنـد: بـل هـو شاعر (او شاعر است ) و حتى گاهى شاعر مجنونش مى خواندند، چنانكه در آيه 36 سوره صافات آمده:( و يقولون ء انا لتاركوا الهتنا لشاعر مجنون ) : آنها مى گويند آيا ما خدايان خود را به خاطر شاعر ديوانه اى رها كنيم؟!

قـرآن در آيـه مـورد بـحث با بيانى بسيار منطقى مى گويد: خط مشى پيامبر از خط شعرا جـدا اسـت، شـعـرا در عـالم خـيـال و پـنـدار حركت مى كنند و او در عالمى مملو از واقع بينى براى نظام بخشيدن به جهان انسانى.

شـعـراء غـالبـا طـالب عـيـش و نـوشـنـد، و در بـنـد زلف و خال يار (مخصوصا شاعرانى كه در آن عصر و در محيط حجاز مى زيستند چنانكه از نمونه اشعارشان پيدا است ).

بـه هـمـين دليل شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند( و الشعراء يتبهم الغاوون ) .

سـپـس بـه دنـبـال آن ايـن جـمـله را اضـافـه مـى كـنـنـد آيـا نـديـدى كـه آنـهـا در هـر وادى سرگردانند؟!( الم تر انهم فى كل واد يهيمون ) .

آنها غرق پندارها و تشبيهات شاعرانه خويشند حتى هنگامى كه قافيه ها آنها را به اين سمت و آن سمت بكشاند، در هر وادى سرگردان مى شوند

آنـهـا غـالبا در بند منطق و استدلال نيستند، و اشعارشان از هيجاناتشان تراوش مى كند، و اين هيجانات و جهشهاى خيالى هر زمان، آنان را به وادى ديگرى سوق مى دهد.

هـنگامى كه از كسى راضى و خشنود شوند او را با مدائح خود به اوج آسمانها مى برند، هـر چـنـد مـسـتحق قعر زمين باشد، و از او فرشته زيبائى مى سازند هر چند شيطان لعينى باشد!

و هـنـگـامـى كـه از كـسـى بـرنجند چنان به هجو او مى پردازند كه گوئى مى خواهند به اسفل السافلينش بكشانند، هر چند موجودى آسمانى و پاك باشد.

آيـا مـحـتـواى حساب شده قرآن با زمينه هاى فكرى شاعران مخصوصا با شاعران آن محيط كـه كـارى جـز وصـف شراب و جمال معشوق و خط يار و مدح قبيله هاى مورد نظر و ذم و هجو دشمنان نداشتند، هيچ شباهتى دارد.

بـعـلاوه شـاعـران مـعـمـولا مـردان بـزمـنـد نـه جـنـگـاوران رزم، اهـل سـخـنـنـد نه عمل، لذا در آيه بعد اضافه مى كند: آيا نمى بينى كه آنها سخنانى مى گويند كه عمل نمى كنند( و انهم يقولون ما لا يفعلون ) .

امـا پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سـر تـا پـا عـمل است، و حتى دشمنان او وى را به عزم راسخ و استقامت عجيبش و اهميت دادن به جنبه هاى عملى مسائل مى ستايند شاعر كجا و پيامبر اسلام كجا؟

از جـمع بندى بيانات فوق چنين استفاده مى شود كه قرآن سه نشانه براى اين گروه از شعراء بيان كرده است:

نخست اينكه پيروان آنها گروه گمراهانند، و با الگوهاى پندارى و خيالى از واقعيتها مى گريزند.

ديـگـر آنكه آنها مردمى بى هدفند و خط فكرى آنها به زودى دگرگون مى شود، و تحت تاثير هيجانها به آسانى تغيير مى پذيرند.

سـوم ايـنـكـه آنـهـا سـخـنـانـى مـى گـويـنـد كـه بـه آن عـمـل نـمـى كـنـنـد، حـتـى در آنـجـا كـه واقـعـيـتـى را بـيـان مـى دارنـد خـود مـرد عمل نيستند.

اما هيچيك از اين اوصاف سه گانه بر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تطبيق نمى كند، او درست نقطه مقابل اين حرفها است.

ولى از آنـجـا كـه در مـيـان شـاعـران افـراد پـاك و هـدفـدارى پـيـدا مـى شـونـد كـه اهل عمل و حقيقتند، و دعوت كننده به راستى و پاكى (هر چند از اين قماش شاعران در آن محيط كـمـتـر يـافـت مـى شـد) قـرآن براى اينكه حق اين هنرمندان با ايمان و تلاشگران صادق، ضايع نگردد، با يك استثناء صف آنها را از ديگران جدا كرده، مى گويد: مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند( الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) .

شاعرانى كه هدف آنها تنها شعر نيست، بلكه در شعر، هدفهاى الهى انسانى مى جويند، شـاعرانى كه غرق در اشعار نمى شوند و غافل از خدا، بلكه خدا را بسيار ياد مى كنند و اشعارشان مردم را به ياد خدا وا مى دارد( و ذكروا الله كثيرا ) .

و بـه هنگامى كه مورد ستم قرار مى گيرند، از اين ذوق خويش، براى دفاع از خويشتن و مؤ منان به پا مى خيزند( و انتصروا من بعد ما ظلموا ) .

و اگـر بـه هـجو و ذم گروهى با اشعارشان مى پردازند، به خاطر اين است كه از حق در برابر حمله و هجوم شعرى آنان دفاع مى كنند.

و بـه ايـن تـرتـيـب چـهـار صـفـت بـراى ايـن شـاعـران بـا هـدف بـيـان كـرده: ايـمـان، عـمـل صـالح بـسـيـار بـه ياد خدا بودن و در برابر ستمها بپا خواستن و از نيروى شعر براى دفع آن كمك گرفتن است.

و از آنـجـا كه بيشتر آيات اين سوره دلدارى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مـؤ منان اندك آن روز در برابر انبوه دشمنان است، و نيز از آنجا كه بسيارى از آيات اين سـوره در مـقـام دفـاع از پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر تهمتهاى ناروا نـازل شـده، سـوره را با يك جمله پر معنى تهديدآميز به اين دشمنان لجوج پايان داده، مـى گـويـد: بـه زودى آنـهـا كـه سـتـم كـردنـد مـى دانـند كه بازگشتشان به كجا است و سرنوشتشان چگونه است؟!( و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ) .

گـر چـه بـعـضـى از مـفسران، خواسته اند اين بازگشت و سرنوشت را منحصرا همان آتش دوزخ، معرفى كنند، ولى هيچگونه دليلى براى محدود ساختن آن نداريم، بلكه ممكن است شكستهاى پى در پى كه در جنگهاى بدر و مانند آن دامن آنها را گرفت و ضعف و ذلتى كه سرانجام در اين دنيا نصيبشان شد علاوه بر شكست آخرت در مفهوم اين تهديد جمع باشد.

نكته ها:

1 - چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را متهم به شعر مى كردند؟

چـنـانـكـه گـفـتـيم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه يكى از تهمتهاى رايج كه به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى بستند، شعر و شاعرى بود و آيات فوق نيز پاسخى بود به چنين اتهامى.

آنها به خوبى مى دانستند كه قرآن كمترين شباهت به شعر ندارد، نه از نظر ظاهر يعنى نظم و وزن و قافيه شعرى، و نه از نظر محتوا، تشبيهات و تخيلات و تغزلات شاعرانه.

ولى آنها چون جاذبه فوق العاده قرآن را در افكار مردم مى ديدند، و آهنگ دلنشين آن را در درون جان خويش احساس مى كردند، براى پرده افكندن بر اين نـور الهـى گاه آن را سحر مى ناميدند، چرا كه نفوذ مرموز در افكار داشت و گاه شعر مى خـوانـدنـد، چـرا كـه دلها را تكان مى داد و به همراه خود مى برد آنها در حقيقت مى خواستند مذمت كنند، اما با اين سخن مدح مى كردند و اين گفتارشان سند زنده اى بود بر نفوذ خارق العاده قرآن در افكار و دلها.

قرآن درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى فرمايد:( و ما علمناه الشعر و مـا يـنـبغى له ان هو الا ذكر و قرآن مبين لينذر من كان حيا ) : ما شعر به او نياموختيم و شعر و شـاعـرى شـايسته او نيست، بلكه اين ذكر و بيدارى است و قرآنى است آشكار تا افرادى كه روح حيات در كالبدشان است انذار كند (يس - 69).

2 - شعر و شاعرى در اسلام

بـدون شـك ذوق شـعـر، و هـنـر شـاعـرى مانند همه سرمايه هاى وجودى انسان در صورتى ارزشـمـنـد اسـت كـه در يـك مـسـير صحيح به كار افتد و از آن بهره گيرى مثبت و سازنده شـود، امـا اگر به عنوان يك وسيله مخرب براى ويران كردن بنيان اعتقاد و اخلاق جامعه و تشويق به فساد و بى بند و بارى مورد استفاده واقع شود، و يا انسانها را به پوچى و بيهودگى و خيال پرورى سوق دهد، يا تنها يك سرگرمى بى محتوى تلقى گردد، بى ارزش و حتى زيانبار است.

و بـا ايـن جـمله پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود كه بالاخره از آيات فوق چنين مى فهميم كـه شاعر بودن خوبست يا بد؟ زشت است يا زيبا؟ و اسلام با شعر موافق است يا مخالف؟.

پـاسخ اين سخن آن است كه ارزيابى اسلام در اين زمينه روى هدفها و جهتگيريها و نتيجه ها است، به گفته امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) هنگامى كه گروهى از يارانش در يكى از شـبـهـاى مـاه مـبـارك رمـضان به هنگام افطار، سخن به شعر و شاعران كشيدند، آنها را مخاطب ساخته فرمود: اعلموا ان ملاك امركم الديـن، و عـصـمتكم التقوى، و زينتكم الادب، و حصون اعراضكم الحلم: بدانيد ملاك كار شما دين است، و مايه حفظ شما تقوى است زينت شما ادب و دژهاى محكم آبروى شما، حلم و بردبارى است.

اشاره به اينكه شعر وسيله اى است و معيار ارزيابى آن هدفى است كه شعر در راه آن به كار گرفته مى شود.

امـا مـتاسفانه در طول تاريخ ادبيات اقوام و ملل جهان، از شعر سوء استفاده فراوان شده است، و اين ذوق لطيف الهى در محيطهاى آلوده آنچنان به ننگ كشيده شده است كه گاه از مؤ ثـرتـريـن عـوامـل فساد و تخريب بوده است، مخصوصا در عصر جاهليت كه دوران انحطاط فكرى و اخلاقى قوم عرب بود، شعر و شراب و غارت همواره در كنار هم قرار داشتند!

ولى چـه كـسـى مـى تـوانـد ايـن حـقـيـقـت را انـكـار كـنـد كـه اشـعـار سـازنـده و هـدفدار در طـول تـاريـخ حماسه هاى فراوان آفريده است، و گاه قوم و ملتى را در برابر دشمنان خـونخوار و ستمگر آنچنان بسيج كرده كه بى پروا از همه چيز بر صف دشمن زده و قلب او را شكافته اند.

در دورانـى كـه شـاهـد و نـاظر بارور شدن انقلاب اسلامى بوديم با چشم خود ديديم كه اشعار موزون و شعارهائى كه در قالب شعر ريخته مى شد چه شور و هيجان و جنبشى مى آفريد و چگونه خونها را در رگها به جوش مى آورد، و صفوف انسانها را به خروش ‍ وا مـى داشـت، و چـگـونـه اين اشعار كوتاه و ساده، اما حماسى و هيجان انگيز لرزه بر اندام دشمن مى انداخت، و پايه هاى كاخشان را متزلزل مى ساخت.

و نـيـز چـه كسى مى تواند انكار كند كه گاه يك شعر اخلاقى آنچنان در اعماق جان انسان نفوذ مى كند كه يك كتاب بزرگ و پر محتوا كار آنرا انجام نمى دهد.

آرى همانگونه كه در حديث معروف از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده:

ان مـن الشـعـر لحـكمة، و ان من البيان لسحرا: بعضى از اشعار، حكمت است، و پاره اى از سخنان، سحر! گاهى اشعار غوغا به پا مى كند.

گاه كلمات موزون شاعرانه، برندگى شمشير، و نفوذ تير را در قلب دشمن دارد، چنانكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم در مورد چنين اشعارى فـرمـود: و الذى نـفـس مـحـمـد بـيـده فـكـانـمـا تـنـضـهـونـهـم بالنيل!: به آن كسى كه جان محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در دست قدرت او است، با اين اشعار گوئى تيرهائى به سوى آنها پرتاب مى كنيد!.

ايـن سـخـن را آنـجـا فـرمـود: كـه دشـمن با اشعار هجوآميزش براى تضعيف روحيه مسلمانان تلاش مى كرد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داد كه در مذمت آنان و تقويت روحيه مؤ منين، شعر بسرايند.

و در مـورد يـكـى از شـعـراى مـدافـع اسـلام فـرمـود: اهـجـهـم فـان جبرئيل معك!: آنها را هجو كن كه جبرئيل با تو است

مخصوصا هنگامى كه كعب بن مالك شاعر با ايمانى كه در تقويت اسلام شعر مى سرود از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـرسـيـد يـا رسول الله درباره شعر، اين آيات مذمت آميز نازل شده، چه كنم؟ فرمود: ان المؤ من يجاهد بنفسه و سيفه و لسانه: مؤ من با جان و شمشير و زبانش در راه خدا جهاد مى كند.

از ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) نيز توصيف فراوانى درباره اشعار و شعراى با هدف، و دعـا در حـق آنـان، و جـايـزه فـراوان بـه آنـهـا، رسـيـده اسـت كـه اگـر بـخـواهـيـم بـه نقل آنها بپردازيم سخن به درازا مى كشد.

ولى افـسـوس كـه در طـول تاريخ گروهى اين هنر بزرگ و ذوق لطيف ملكوتى را كه از زيـبـاتـريـن مـظـاهـر آفـريـنـش اسـت آلوده كـرده اند، و از اوج آسمان به حضيض ماديگرى سـقـوطـش دادنـد، آنـقـدر دروغ گـفـتـند كه ضرب المثل معروف احسنه اكذبه (بهترين شعر دروغترين آن است ) به وجود آمد.

گـاه آن را در خـدمـت ظـالمـان و جـبـاران درآوردنـد و بـه خاطر صله ناچيزى آنچنان تملق و چـاپـلوسى كردند كه نه كرسى فلك را انديشه آنان به زير پاى نهاد تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند!

و گـاه در وصـف عـيـش و شـراب و رسوائى و ننگ آنقدر پيش رفتند كه قلم از ذكر آن شرم دارد.

گاه آتش جنگهائى با اشعار خود برافروختند، و انسانها را براى غارت و كشتار به جان هم انداختند و صفحه زمين را از خون بى گناهان رنگين ساختند

ولى در مـقـابـل، شـعـراى با ايمان و پر همتى بودند كه باج به فلك نمى دادند، و اين قـريـحـه مـلكـوتـى را در طـريـق آزادگـى انـسـانـهـا و پاكى و تقوا، و مبارزه با دزدان و غارتگران و جباران به كار گرفتند و به اوج افتخار رسيدند.

گاهى در دفاع از حق، اشعارى گفتند كه با هر بيتى، بيتى در جنت براى خود خريدند و گاه در دورانهاى خفقان بارى كه حكام بيدادگر همچون بنى اميه و بنى عباس، نفسها را در سـيـنـه ها حبس كرده بودند با گفتن قصيده اى همچون قصيده مدارس آيات قلبها را جلا دادند، و پرده هاى دروغ و تزوير را كنار زدند، گوئى روح القدس اين اشعار را بر زبان آنها جارى مى ساخت.

و گـاه بـراى ايـجـاد حركت در توده هاى رنجديده كه احساس حقارت مى كردند اشعارى مى سرودند و شور و حماسه و هيجان مى آفريدند.

و قـرآن دربـاره ايـنـهـا مى گويد:( الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا ) .

جـالب ايـنـكـه ايـن گـروه از شـاعـران، گـاهـى چنان آثار جاودانه اى از خود به يادگار گذاشتند كه پيشوايان بزرگ اسلام طبق بعضى از روايات، مردم را به حفظ اشعار آنها تـوصـيـه مـيـفـرمـودنـدچـنـانـكـه دربـاره اشـعـار عـبـدى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) نقل شده كه فرمود: يا معشر الشيعة علموا اولادكم شعر العبدى، فانه على دين الله: به فرزندان خود، اشعار عبدى را بياموزيد كه او بر دين خدا است.

ايـن بـحـث را بـا يـكـى از اشعار معروف عبدى كه در زمينه خلافت و جانشينى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سروده پايان مى دهيم:

و قالوا رسول الله ما اختار بعده

اماما و لكنا لا نفسنا اخترنا

اقـمـنـا امـامـا ان اقـام عـلى الهـدى

اطـعـنـا، و ان ضل الهداية قومنا

فقلنا اذا انتم امام امامكم

بحمد من الرحمن تهتم و لا تهمنا

و لكننا اخترنا الذى اختار ربنا

لنا يوم خم ما اعتدينا و لا حلنا

و نحن على نور من الله واضح

فيارب زدنا منك نورا و ثبتنا

: آنـهـا گـفـتـنـد رسـولخـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى بعد از خود كسى را به عنوان امام انتخاب نكرده است ولى ما خود انتخاب مى كنيم.

مـا امـامـى بـر مـى گـزيـنـيـم اگـر بر طريق هدايت بود اطاعتش مى كنيم، و اگر از طريق گمراهى رفت او را صاف مى كنيم! (و يا كنار مى گذاريم ).

ما به آنها گفتيم در اين صورت شما امام خود هستيد، شما سرگردان شديد و ما سرگردان نيستيم.

ولى مـا هـمـان را برگزيديم كه پروردگار ما براى ما روز غدير خم برگزيده و از آن كمترين انحراف و عدولى نخواهيم داشت.

ما بر نور واضح الهى هستيم، پروردگارا بر نورانيت ما بيفزا و ما را ثابت قدم بدار.

3 - ذكر خدا

در آيـات فوق خوانديم كه يكى از ويژگيهاى شاعران با هدف اين است كه خدا را بسيار ياد مى كنند.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه فرمود: مراد از ذكر كثير تسبيح فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است (كه مشتمل بر تكبير و حمد و تسبيح است ).

و در حـديـث ديـگرى از همان امام (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه فرمود: يكى از سختترين و مـهـمـتـريـن امـورى كـه خدا بر خلق، فرض ‍ كرده است، ذكر كثير خدا است، سپس فرمود: مـنـظـورم اين نيست كه سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر بگويند، اگر چـه ايـن هـم جـزئى از آن اسـت، و لكـن: ذكـر الله عـنـد مـا احـل و حـرم، فـان كان طاعة عمل بها، و ان كان معصية تركها: منظور ياد كردن خدا است به هـنـگـامـى كه انسان با حلال و حرام مواجه مى شود، اگر اطاعت خدا باشد آن را انجام دهد و اگر معصيت باشد ترك گويد.

پـروردگـارا! قلب ما را از ياد خودت سرشار كن تا در هر جريانى آنچه رضاى تو است برگزينيم و از آنچه موجب خشم و غضب تو است چشم بپوشيم.

خداوندا: زبان ما را گويا، قلم ما را توانا، و قلب ما را پر اخلاص گردان، تا همه را در راه تو، و براى رضاى تو به كار گيريم - آمين رب العالمين.


سوره نمل

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده، و عدد آيات آن 93 است

محتواى سوره نمل

ايـن سـوره - چـنـانـكـه گـفـتيم - در مكه نازل شده، و معروف اين است بعد از سوره شعراء بوده است.

مـحـتـواى ايـن سـوره از نـظر كلى همان محتواى سوره هاى مكى است، از نظر اعتقادى بيشتر روى مـبـدء و مـعـاد تـكـيـه مـى كـنـد، و از قـرآن و وحى و نشانه هاى خدا در عالم آفرينش و چـگـونـگـى مـعـاد و رسـتـاخـيـز، سـخـن مـى گـويـد و از نـظـر مـسـائل عملى و اخلاقى، بخش قابل ملاحظه اى از سرگذشت پنج پيامبر بزرگ الهى، و مـبـارزات آنـهـا بـا اقوام منحرف بحث مى كند، تا هم دلدارى و تسلى خاطر براى مؤ منانى بـاشـد كـه مـخـصوصا در آن روز در مكه در اقليت شديد قرار داشتند، و هم هشدارى باشد بـراى مـشـركـان لجـوج و بـيـدادگر كه سرانجام كار خويش را در صفحه تاريخ طاغيان گذشته ببينند، شايد بيدار شوند و به خود آيند.

يـكـى از امـتـيـازات ايـن سوره بيان بخش مهمى از داستان سليمان و ملكه سباء و چگونگى ايـمـان آوردن او بـه تـوحـيـد، و سـخن گفتن پرندگانى، همچون هدهد، و حشراتى همچون مورچه، با سليمان است.

اين سوره به خاطر همين معنى، سوره نمل (مورچه ) ناميده شده، و عجب اينكه در بعضى از روايـات بـه نـام سـوره سـليمان آمده است، (گاه سوره سليمان و گاه مورچه!) و چنانكه خـواهيم ديد اين نامگذاريها بسيار حساب شده است، اين نامگذاريها كه از تعليمات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سرچشمه مى گرفته، گاهى بيانگر واقعيات مهمى است كه در شرايط عادى، مردم از آن غافلند.

ضمنا اين سوره از علم بى پايان پروردگار، و نظارت او بر همه چيز در عالم هستى، و حـاكـميت او در ميان بندگان كه توجه به آن، اثر تربيتى فوق العاده اى در انسان دارد سخن مى گويد.

ايـن سـوره بـا بشارت شروع مى شود، و با تهديد پايان مى يابد، بشارتى كه قرآن بـراى مـؤ مـنـان آورده، و تـهـديـد بـه ايـنـكـه خـداونـد از اعمال شما بندگان غافل نيست.

فضيلت سوره نمل

در حـديـثـى از پـيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين آمده است: من قرء طـس سـليـمـان كـان له من الاجر عشر حسنات، بعدد من صدق سليمان، و كذب به، و هود و شعيب و صالح و ابراهيم و يخرج من قبره و هو ينادى لا اله الا الله:

هر كس سوره طس سليمان (سوره نمل ) را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه سليمان را تصديق و يا تكذيب كردند، و همچنين هود و شعيب و صالح و ابراهيم را، ده حسنه به او مى دهد، و به هنگام رستاخيز كه از قبرش بيرون مى آيد نداى لا اله الا الله سر مى دهد.

هر چند در اين سوره، سخن از موسى و سليمان و داود و صالح و لوط است و سخنى از هود و شـعـيـب و ابـراهيم به ميان نيامده، ولى از اين جهت كه همه انبياء از نظر دعوت يكسانند، اين تعبير جاى تعجب نيست.

در حـديـث ديـگـرى از امـام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: هر كس طواسين ثلاث (سوره شـعـراء و نمل و قصص كه همه با طس ‍ شروع شده اند) را در شب جمعه بخواند از اولياء الله خواهد بود، و در جوار او و سايه لطف و حمايتش قرار مى گيرد.


آيه (1) تا (6) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( طس تلك أيت القرأن و كتاب مبين ) (1)( هدى و بشرى للمؤ منين ) (2)( الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم بالاخرة هم يوقنون ) (3)( إن الذين لا يؤ منون بالاخرة زينا لهم أعمالهم فهم يعمهون ) (4)( أولئك الذين لهم سوء العذاب و هم فى الاخرة هم الا خسرون ) (5)( و إنك لتلقى القرأن من لدن حكيم عليم ) (6)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - طس، اين آيات قرآن، و كتاب مبين است.

2 - وسيله هدايت و بشارت براى مؤ منان است.

3 - هـمـان كـسـانـى كـه نـمـاز را بـر پا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و به آخرت يقين دارند.

4 - كـسـانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال (سوء) آنها را براى آنان زينت مى دهيم به طورى كه آنها سرگردان مى شوند.

5 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه عـذاب بـد (و دردنـاك ) بـراى آنـهـا اسـت و آنـهـا در آخـرت زيانكارترين مردمند.

6 - و بطور مسلم اين قرآن از سوى حكيم و دانائى بر تو القا مى شود.

تفسير:

قرآن از سوى حكيم دانائى است

بـاز در آغـاز ايـن سـوره به حروف مقطعه قرآن برخورد مى كنيم، و با توجه به اينكه بـلافـاصله بعد از آن از عظمت قرآن سخن مى گويد به نظر مى رسد كه يكى از اسرار آن ايـن بـاشـد كـه ايـن كـتـاب بـزرگ و آيـات مـبـيـن از حـروف سـاده الفـبـاء تـشكيل يافته، و زيبنده ستايش آن آفريدگارى است كه چنين اثر بديعى را از چنان مواد سـاده اى بـه وجـود آورده، و مـا در ايـن زمـيـنـه بـحـثـهـاى مـشـروحـى در آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف داشته ايم، (به جلد اول و دوم و ششم تفسير نمونه مراجعه كنيد).

سپس مى افزايد: اين آيات قرآن و كتاب مبين است( تلك آيات القرآن و كتاب مبين ) .

اشـاره بـه دور (با لفظ تلك ) براى بيان عظمت اين آيات آسمانى است و تعبير به مبين تاكيدى است بر اينكه قرآن، هم آشكار است و هم آشكار كننده حقايق.

گـر چـه بـعـضـى از مـفسران احتمال داده اند كه تعبير به قرآن و كتاب مبين اشاره به دو مـعنى جداگانه باشد، و دومى لوح محفوظ را بيان مى كند ولى ظاهر آيه نشان مى دهد كه هر دو بيان يك واقعيت است يكى در لباس الفاظ و تلاوت، و ديگرى در لباس نوشتن و كتابت.

در دومين آيه مورد بحث، دو توصيف ديگر براى قرآن بيان شده قرآنى كه مايه هدايت، و وسيله بشارت براى مؤ منان است( هدى و بشرى للمؤ منين ) .

هـمـان كـسـانـى كـه نماز را بر پا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و به آخرت يقين دارند( الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و بالاخرة هم يوقنون ) .

و به اين ترتيب، هم اعتقاد آنها به مبدأ و معاد محكم است، و هم پيوندشان با خدا و خلق، بنابراين اوصاف فوق اشاره اى به اعتقاد كامل و برنامه عملى جامع آنها است.

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر اين گروه از مؤ منان، هم از نظر مبانى اعتقادى و هم عملى راه صاف را برگزيده اند ديگر چه نيازى است كه قرآن براى هدايت آنها بيايد.

ولى با توجه به اينكه هدايت داراى مراحل مختلف است كه هر مرحله اى مقدمه اى است براى بالاتر، و بالاتر، پاسخ اين سؤ ال، روشن مى شود.

بعلاوه تداوم هدايت خود مساله مهمى است و همان چيزى است كه ما شب و روز در نـمـازهـاى خـود بـا گفتن اهدنا الصراط المستقيم از خدا مى خواهيم كه ما را در اين مسير ثابت دارد و تداوم بخشد كه بى لطف او اين تداوم ممكن نيست.

از اين گذشته، استفاده از آيات قرآن و كتاب مبين، تنها براى كسانى ميسر است كه روح حـقـيـقـت طـلبـى و حـق جـوئى در آنـهـا بـاشـد، هـر چـنـد هـنـوز بـه هـدايـت كامل نرسيده باشند، و اگر مى بينيم در يكجا قرآن مايه هدايت پرهيزگاران معرفى شده (بـقـره آيـه 2) و در جـاى ديـگـر مـايـه هـدايـت مـسـلمـيـن (سـوره نـحـل آيـه 102) و در ايـنـجـا مـايـه هـدايـت مـؤ مـنـيـن، يـك دليـلش هـمـيـن اسـت كـه لااقـل تـا مـرحـله اى از تـقـوى و تـسـليـم و ايـمـان بـه واقـعـيـتـهـا در دل انـسـان نـبـاشـد بـه دنـبـال حق نمى رود، و از نور اين كتاب مبين، بهره نمى گيرد كه قابليت محل نيز شرط است.

از همه اينها گذشته، هدايت و بشارت توأم با يكديگر تنها براى مؤ منان است و ديگران را چنين بشارتى نيست.

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه اگـر در بـعضى از آيات قرآن، هدايت به طور وسيع و گسترده براى عموم مردم شمرده است (هدى للناس ) (بقره - 185) منظور همه كسانى است كه زمينه مساعدى براى پذيرش حق دارند، و گرنه لجوجان متعصب و سرسخت، كوردلانى هـسـتـنـد كـه اگر بجاى يك خورشيد هزاران آفتاب بر آنها بتابد، كمترين بهره اى از آن نمى گيرند.

سـپـس بـه بـيـان حـال گـروهـى كـه در نقطه مقابل مؤ منان قرار دارند پرداخته و يكى از خـطـرنـاكـتـريـن حـالاتـشـان را چـنـيـن بازگو مى كند: كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعـمـال سـوئشـان را بـراى آنـهـا زيـنت مى دهيم و در طريق زندگى حيران و سرگردان مى شوند( ان الذين لا يؤ منون بالاخرة زينا لهم اعمالهم فهم يعمهون ) .

آلودگـى در نـظر آنها پاكى، زشتيها نزد آنها زيبا، پستيها افتخار، و بدبختيها و سيه روزيها سعادت و پيروزى محسوب مى شود.

آرى چنين است حال كسانى كه در طريق غلط گام مى نهند و بر آن ادامه مى دهند، واضح است وقـتـى انـسـان كـار زشـت و نـادرستى را انجام داد تدريجا قبح و زشتيش در نظر او كم مى شـود، و بـه آن عادت مى كند، پس از مدتى كه به آن خو گرفت توجيهاتى براى آن مى تراشد، كم كم به صورت زيبا و حتى به عنوان يك وظيفه در نظرش جلوه مى كند، و چه بـسـيـارنـد افـراد جـنـايـتـكـار و آلوده اى كـه بـه راسـتـى بـه اعمال خود افتخار مى كنند و آن را نقطه مثبتى مى شمرند.

ايـن دگـرگـونـى ارزشها، و بهم ريختن معيارها در نظر انسان، كه نتيجه اش سرگردان شدن در بيراهه هاى زندگى است از بدترين حالاتى است كه به يك انسان دست مى دهد.

جالب اينكه در آيه مورد بحث و يكى ديگر از آيات قرآن (انعام - 108) اين تزيين به خدا نـسـبـت داده شـده اسـت، در حـالى كـه در هـشـت مـورد بـه شيطان، و در ده مورد به صورت فعل مجهول (زين ) آمده است، و اگر درست بينديشيم همه بيانگر يك واقعيت است.

اما اينكه به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست كه او مسبب الاسباب در عالم هستى است، و هـر مـوجـودى تـاثـيـرى دارد به خدا منتهى مى شود، آرى اين خاصيت را خداوند در تكرار عـمـل قـرار داده كـه انـسـان تـدريجا به آن خو مى گيرد، و حس تشخيص او دگرگون مى شـود، بـى آنـكـه مـسـئوليت انسان از بين برود و يا براى خدا ايراد و نقصى باشد (دقت كنيد).

و اگـر بـه شـيـطـان يـا هـواى نـفـس نـسـبـت داده شـود بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه عامل نزديك و بدون واسطه، آنها هستند.

و اگـر گـاه بـه صـورت فـعـل مـجـهـول آمـده اشـاره بـه ايـن اسـت كـه طـبـيـعـت عمل چنين اقتضا مى كند كه بر اثر تكرار، ايجاد حالت و ملكه و عشق و علاقه مى كند.

سـپس به نتيجه تزيين اعمال پرداخته و سرانجام كار چنين كسانى را اين گونه بيان مى كند: آنها كسانى هستند كه عذابى بد و شديد و دردناك دارند( اولئك لهم سوء العذاب ) .

در دنيا سرگردان و مايوس و پريشان خواهند بود، و در آخرت گرفتار مجازاتى هولناك.

و آنها در آخرت زيانكارترين مردمند( و هم فى الاخرة هم الاخسرون ) .

دليـل بـر ايـنكه آنها از همه زيانكارترند همان است كه در سوره كهف آيه 103 آمده است:( قـل هـل نـنـبـئكـم بـالاخـسـريـن اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يـحـسـنـون صـنـعـا ) : بـگـو آيـا زيانكارترين مردم را به شما معرفى كنم؟ آنها هستند كه تـلاشـهـا و كـوشـشـهـايـشـان در زنـدگـى دنـيـا نـابـود شـده در عـيـن حال گمان مى كنند عمل نيك انجام مى دهند!

چه زيانى از اين بالاتر كه انسان اعمال زشتش را زيبا ببيند و تمام نيروى خود را براى آن به كار گيرد به گمان اينكه كار مثبتى انجام مى دهد، اما سرانجام ببيند جز بدبختى و سيه روزى ببار نياورده است.

و در آخـريـن آيـه مـورد بحث به عنوان تكميلى بر اشارات گذشته در زمينه عظمت محتواى قـرآن، و مـقـدمـه اى بـراى داسـتانهاى انبياء كه بلافاصله بعد از آن شروع مى شود مى فرمايد: بطور مسلم اين قرآن از سوى حكيم و دانائى بر تو القا مى شود( و انك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم )

گر چه حكيم و عليم هر دو اشاره به دانائى پروردگار است، ولى حكمت

مـعـمولا جنبه هاى عملى را بيان مى كند، و علم جنبه هاى نظرى را، به تعبير ديگر عليم از آگاهى بى پايان خدا خبر مى دهد، و حكيم از نظر و حساب و هدفى كه در ايجاد اين عالم و نازل كردن قرآن به كار رفته است

و چـنـيـن قـرآنـى كـه از نـاحـيـه چـنـان پـروردگـارى نـازل مـى شـود، بـايـد كـتـاب مـبـيـن و روشـنگر باشد، و مايه هدايت و بشارت مؤ منان، و داستانهايش خالى از هر گونه خرافه و تحريف.

نكته:

واقع نگرى و ايمان

مـسـاله مهم در زندگى انسان اين است كه واقعيات را آنچنان كه هست درك كند، و در برابر آن مـوضع گيرى صريح داشته باشد، پندارها، پيشداوريها، و تمايلات انحرافى، حب و بغضها، مانع از درك و ديد واقعيات آنچنان كه هست نگردد، و مهمترين تعريفى كه براى فلسفه شده است همين است، درك حقايق اشياء آنچنان كه هست.

به همين دليل يكى از مهمترين تقاضاهائى كه معصومين از خدا داشتند اين بود( اللهم ارنى الاشـيـاء كـمـا هـى ) : خـداونـدا واقـعـيـتها و موجودات را آن گونه كه هست به من نشان ده (تا ارزشها را به درستى بشناسم و حق آن را ادا كنم ).

و ايـن حـالت بـدون ايمان ميسر نيست، چرا كه هوا و هوسهاى سركش، و تمايلات نفسانى بـزرگـتـريـن حـجـاب و سـد ايـن راه اسـت، و رفـع ايـن حـجـاب جـز در پـرتـو تـقـوى و كنترل هواى نفس، امكان پذير نيست.

لذا در آيـات فـوق خـوانـديـم: كـسـانـى كـه بـه آخـرت ايـمـان نـدارنـد، اعمال زشتشان را براى آنها زينت مى دهيم، و سرگردان مى شوند.

نـمـونـه آشـكـار و عـيـنـى ايـن مـعنى را در زندگى گروهى از دنيا پرستان زمان خود به روشنى مى بينيم

آنـهـا بـه مـسائلى افتخار مى كنند، و جزء تمدنش مى شمارند كه در واقع چيزى جز ننگ و آلودگى و رسوائى نيست.

لجام گسيختگى و بى بند و بارى را نشانه آزادى.

برهنگى و آلودگى زنان را دليل بر تمدن

مسابقه در تجمل پرستى را نشانه شخصيت.

غرق شدن در انواع فساد را، مظهر حريت.

آدم كشى و جنايت و ويرانگرى را دليل بر قدرت.

خرابكارى و غصب سرمايه هاى ديگران را، استعمار (آبادسازى!).

بـه كـار گـرفـتـن وسائل ارتباط جمعى را در مسير زننده ترين برنامه هاى ضد اخلاقى دليل بر احترام به خواست انسانها.

زير پا گذاردن حقوق محرومان را، نشانه احترام به حقوق بشر!

اسـارت در چـنـگال اعتيادها هوسها، ننگها و رسوائيها را، شكلى از آزادى تقلب و تزوير و بـدسـت آوردن امـوال و ثـروت از هـر طـريـقـى كـه بـاشـد دليل بر استعداد و لياقت!

رعايت اصول عدل و داد و احترام به حق ديگران نشانه بى عرضگى و عدم لياقت.

دروغ و پيمان شكنى دو روئى و تزوير را نشان سياست.

خـلاصـه اعـمـال سوء و ننگينشان آنچنان در نظرشان زينت داده شده است كه نه تنها از آن احـسـاس شـرم نـمـى كنند بلكه به آن افتخار و مباهات نيز مى كنند، و پيدا است چهره چنين جهانى چگونه خواهد بود، و راهى را كه به سوى آن مى رود كدام سو است؟!


آيه (7) تا (14) و ترجمه

( إذ قـال مـوسـى لا هـله إنـى أنـسـت نارا ساتيكم منها بخبر أو أتيكم بشهاب قبس لعلكم تصطلون ) (7)( فلما جأها نودى أن بورك من فى النار و من حولها و سبحان الله رب العالمين ) (8)( يا موسى إنه أنا الله العزيز الحكيم ) (9)( و ألق عـصـاك فـلما راءها تهتز كأ نها جان ولى مدبرا و لم يعقب يا موسى لا تخف إنى لا يخاف لدى المرسلون ) (10)( إلا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فإنى غفور رحيم ) (11)( و أدخـل يـدك فـى جـيبك تخرج بيضاء من غير سوء فى تسع ايات إلى فرعون و قومه إنهم كانوا قوما فاسقين ) (12)( فلما جأتهم أياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين ) (13)( و جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ) (14)

ترجمه:

7 - بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگـامى را كه موسى به خانواده خود گفت: من آتشى از دور ديدم (همينجا توقف كنيد) من به زودى خبرى براى شما مى آورم يا شعله آتشى تا گرم شويد.

8 - هنگامى كه نزد آتش آمد ندائى برخاست كه مبارك باد آنكس كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن است!، و منزه است خداوندى كه پروردگار جهانيان است.

9 - اى موسى! من خداوند عزيز و حكيم.

10 - و عـصـايـت را بـيفكن هنگامى كه آنرا مشاهده كرد ديد (با سرعت ) همچون مارهاى كوچك بـه هـر سـو مـى دود (تـرسـيـد و) بـه عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد، اى موسى! نترس، كه رسولان در نزد من نمى ترسند.

11 - مـگـر كـسـى كـه سـتـم كـنـد، سـپـس بـدى را بـه نـيـك تبديل نمايد كه (توبه او را مى پذيرم و) من غفور و رحيمم.

12 - و دستت را در گريبانت داخل كن هنگامى كه خارج مى شود نورانى و درخشنده است بى آنكه عيبى در آن وجود داشته باشد، اين در زمره معجزات نه گانه اى است كه تو با آنها به سوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى كه آنها قومى فاسق و طغيانگرند.

13 - و هنگامى كه آيات روشنى بخش ما به سراغ آنها آمد گفتند، اين سحرى است آشكار.

14 - و آنـرا از روى ظـلم و سـركـشـى انـكـار كـردنـد در حـالى كـه در دل به آن يقين داشتند.

تفسير:

موسى اينجا به اميد قبسى مى آيد!

چـنانكه گفتيم در اين سوره بعد از بيان اهميت قرآن، گوشه اى از سرگذشت پنج تن از پيامبران بزرگ و قوم آنها به ميان آمده است، و وعده پيروزى مؤمنان و مجازات كافران در آنها به روشنى بازگو شده.

نـخـسـت از پـيـامـبـر اولواالعـزم مـوسى (عليها‌السلام ) شروع مى كند و مستقيما به سراغ حـسـاسـتـريـن لحـظـات زنـدگـانـى او، يـعـنـى لحـظـه اى كـه نـخـسـتـيـن جـرقـه وحـى در دل او درخـشـيـد، و بـا پـيـام و سـخن الهى آشنا شد، مى رود، و مى گويد: به خاطر بياور هـنـگـامـى را كـه مـوسـى بـه خـانـواده خـود گـفـت: مـن آتـشـى از دور ديـدم( اذ قال موسى لاهله انى آنست نارا ) .

هـمـينجا توقف كنيد، من به زودى خبرى براى شما مى آورم و يا شعله اى از آتش، تا گرم شويد( ساتيكم منها بخبر او آتيكم بشهاب قبس لعلكم تصطلون ) .

و ايـن در هـمـيـن شـبـى بـود كـه مـوسـى با همسرش دختر شعيب در طريق مصر در بيابانى تـاريـك و ظلمانى گرفتار آمد، راه را گم كرد، و باد و طوفان وزيدن گرفت، و در همين حـال درد وضـع حـمـل به همسرش دست داد، موسى احساس نياز شديدى به افروختن آتش و استفاده از گرماى آن مى كرد، ولى در آن بيابان چيزى پيدا نبود.

هـمـيـن كـه شـعـله آتـشـى را از دور ديـد خـوشـحـال شـد، و آن را دليل بر وجود انـسـان يـا انـسـانـهـائى گرفت، و گفت مى روم، يا براى شما خبرى مى آورم و يا شعله آتشى كه با آن گرم شويد.

قابل توجه اينكه: موسى مى گويد: من براى شما خبرى مى آورم يا شعله آتشى (ضمير شـمـا به صورت جمع است ) اين تعبير ممكن است به خاطر اين بوده كه علاوه بر همسرش فـرزنـد يـا فـرزنـدانـى نـيـز بـا او هـمـراه بـوده اسـت، چـرا كـه ده سـال از ازدواج او در مـديـن گـذشـته، و يا به اين جهت كه در بيابان وحشتناك اين تعبير آرامش بيشترى به مخاطب مى دهد.

مـوسـى خـانـواده اش را در همانجا گذاشت و از آن سو كه آتش ديده بود حركت كرد هنگامى كـه نـزد آتـش رسـيد، ندائى برخاست كه مباركباد آن كس كه در آتش است، و كسى كه در اطـراف آن اسـت، و مـنـزه اسـت خـداونـدى كـه پروردگار عالميان است( فلما جائها نودى ان بورك من فى النار و من حولها و سبحان الله رب العالمين ) .

در ايـنـكـه مـنظور از كسى كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن كيست؟ مفسران احتمالات گـوناگونى بيان كرده اند، آنچه نزديكتر به نظر مى رسد اين است كه منظور از كسى كـه در آتـش اسـت مـوسى (عليها‌السلام ) بوده كه به آن شعله آتش كه از ميان درخت سبز نـمـايان شده بوده، آنقدر نزديك گرديده كه گوئى در درون آن قرار داشت، و منظور از كسى كه اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است كه در آن لحظه خاص، آن سرزمين مقدس را احاطه كرده بودند.

و يـا ايـنكه به عكس منظور از كسانى كه در آتشند فرشتگان الهى مى باشند و كسى كه در گرد آن قرار دارد موسى (عليها‌السلام ).

بـه هـر حال در پاره اى از روايات آمده است كه وقتى موسى (عليها‌السلام ) به نزديكى آتش رسيد ايستاد و خوب دقت كرد، ديد از درون شاخه سبزى شعله آتش مى درخشد شـعله لحظه به لحظه پرفروغتر و درخت سبزتر و زيباتر مى گردد، نه حرارت آتش درخت را مى سوزاند، و نه رطوبت درخت شعله آتش را خاموش مى كند! تعجب كرد، با شاخه كوچكى كه در دست داشت، خم شد تا كمى از آن بگيرد، آتش به سوى او آمد، او وحشت كرد و عـقـب رفـت، گـاه او بـه سـوى آتش مى آمد و گاه آتش به سوى او، كه ناگهان ندائى برخاست و بشارت وحى به او داده شد.

منظور اين است آنقدر موسى به آتش نزديك شد كه با جمله من فى النار تناسب پيدا كرد.

تفسير سومى كه براى اين جمله گفته اند اين است كه منظور از من فى النار نور خدا است كه در شعله آتش خودنمائى مى كرد، و منظور از من حولها موسى است كه نزديكى آن قرار داشت، ولى در هر صورت براى اينكه توهمى در مورد جسميت خداوند در اينجا پيدا نشود، در آخر آيه جمله سبحان الله رب العالمين آمده كه منزه بودن خدا را از هر گونه عيب و نقص و جسميت و عوارض جسم، روشن مى سازد.

بـار ديـگـر نـدائى بـرخاست و موسى را مخاطب ساخته گفت: اى موسى من خداوند عزيز و حكيمم( يا موسى انى انا الله العزيز الحكيم ) .

ايـن جـمـله بـراى اين بود كه هر گونه شك و ترديد از موسى، بر طرف شود، و بداند كه اين خداوند عالميان است كه با او سخن مى گويد نه شعله آتش يا درخت؛ خداوندى كه شكست ناپذير و صاحب حكمت و تدبير است.

ايـن تـعـبـيـر در حـقـيـقت مقدمه اى است براى بيان معجزه اى كه در آيه بعد مى آيد، چرا كه اعـجـاز از ايـن دو صـفـت پـروردگـار سـرچـشـمـه مـى گـيـرد، قـدرت و حـكـمـت او، ولى قـبـل از آنـكـه بـه آيـه بعد برسيم اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه موسى از كجا يقين پيدا كرد كه اين ندا، نداى الهى است و نه غير آن.

در پـاسـخ ايـن سـؤ ال مـى تـوان گفت كه توأ م بودن اين صدا با يك اعجاز روشن يعنى درخشيدن آتش از درون شاخه درخت سبز، گواه زنده اى بود كه اين يك امر الهى است.

بـعـلاوه چـنانكه در آيه بعد خواهيم ديد، به دنبال اين ندا دستورى به موسى داده شد كه مـعـجـزه عـصـا و يـد بيضاء را در برداشت، و اين دو گواه صادق ديگر بر واقعيت اين ندا بود.

از هـمـه اينها گذشته قاعدتا نداى الهى ويژگى و خصوصيتى دارد كه آن را از هر نداى ديـگـر مـمـتـاز مـى كند و به هنگامى كه انسان آن را مى شنود چنان در قلب و جانش اثر مى گـذارد كـه هـيـچـگـونـه شك و ترديدى در اينكه اين ندا، از سوى خداوند است باقى نمى ماند.

از آنجا كه ماموريت رسالت آن هم در برابر ظالم و جبارى همچون فرعون نياز به قدرت و قـوت ظـاهـرى و بـاطـنـى و سـنـد حـقـانيت محكم دارد، در اينجا به موسى (عليها‌السلام ) دستور داده شد عصايت را بيفكن (و الق عصاك ).

مـوسـى عـصاى خود را افكند، ناگاه تبديل به مار عظيمى شد هنگامى كه موسى نظر به آن افـكـند، ديد با سرعت همچون مارهاى كوچك به هر سو مى دود و حركت مى كند ترسيد و بـه عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد( فلما رآها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب ) .

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه عـصـا در آغـاز كـار تبديل به مار كوچكى شد و در مراحل بعد تبديل به اژدهائى عظيم!

در ايـنـجا بار ديگر به موسى خطاب شد اى موسى نترس كه رسولان در نزد من ترس و وحشتى ندارند( يا موسى لا تخف انى لا اخاف لدى المرسلون ) .

ايـنـجـا مـقـام قـرب اسـت، و حـريـم امـن پـروردگـار قـادر مـتـعـال ايـنـجـا جـائى نـيست كه ترس و وحشتى وجود داشته باشد، يعنى اى موسى تو در حضور پروردگار بزرگ هستى، و حضور او ملازم با امنيت مطلق است!.

نـظـيـر ايـن تـعـبـيـر را در سـوره قـصـص آيـه 31 نـيـز مـى خـوانـيـم:( يـا مـوسـى اقبل و لا تخف انك من الامنين ) : اى موسى نترس و برگرد كه تو در امنيتى.

امـا در آيـه بـعـد استثنائى براى جمله انى لا يخاف لدى المرسلون بيان كرده مى گويد: مـگـر كـسـانـى كـه سـتـم كـرده انـد و سـپـس در مـقـام تـوبـه و جـبـران بـرآيـند و بدى را تـبـديل به نيكى كنند كه من غفور و رحيمم، توبه آنها را پذيرا مى شوم و به آنان نيز امنيت مى بخشم( الا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فانى غفور رحيم ) .

در اينكه اين استثناء چگونه با جمله قبل ارتباط دارد دو نظر متفاوت از سوى مفسران ابراز شده است.

نـخـسـت ايـنـكـه در ذيـل آيـه گـذشته محذوفى وجود دارد و آن اينكه: غير پيامبران در امان نـيستند، سپس استثناء كرده مى گويد: مگر كسانى كه بعد از ظلم و گناه توبه و اصلاح كنند كه آنها نيز مشمول امنيت الهى هستند.

ديـگـر اينكه استثناء از خود جمله مزبور باشد و ظلم اشاره به ترك اولائى كه گاهى از پـيـامـبـران سـر مـى زنـد و با مقام عصمت منافات ندارد، يعنى اگر پيامبران ترك اولائى انجام دهند، آنها نيز در امنيت نيستند، و خداوند بر آنها سخت مى گيرد همانگونه كه درباره آدم و يونس در آيات قرآن آمده است.

مگر آن دسته از پيامبران كه به زودى متوجه ترك اولاى خويش شوند، و بـه دامـان پـر مهر پروردگار درآيند و با اعمال صالح و حسنات خود آن را جبران كنند، چنانكه در مورد موسى در داستان كشتن آن مرد قبطى آمده است كه موسى به ترك اولاى خود اعـتـراف كـرد و عـرض نـمـود:( رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى ) : پروردگارا من بر خويشتن ستم كردم و مرا ببخش (قصص - 16).

سـپـس دومـيـن مـعـجـزه مـوسـى (عليها‌السلام ) را بـه او ارائه كـرد و فـرمود: دستت را در گريبانت داخل كن و هنگامى كه خارج مى شود، نورانى و درخشنده است بى آنكه عيبى در آن، وجود داشته باشد( و ادخل يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه ايـن سـفيدى، سفيدى ناشى از بيمارى برص نيست، بلكه نورانيت و درخشندگى و سفيدى جالبى است كه خود بيانگر وجود يك معجزه و امر خارق عادت است.

بـاز بـراى ايـنـكـه بـه مـوسـى (عليها‌السلام ) لطف بيشترى كند و به منحرفان امكان بـيـشـتـرى بـراى هـدايت دهد مى گويد: معجزات تو منحصر به اين دو نيست، بلكه اين دو مـعـجـزه در زمـره نـه مـعجزه قرار گرفته كه تو همراه با آنها به سوى فرعون و قومش فـرسـتاده مى شوى چرا كه آنها قوم ياغى و فاسقى بوده اند و نياز به راهنمائى دارند مـجـهـز بـا مـعجزات بزرگ فراوان( فى تسع آيات الى فرعون و قومه انهم كانوا قوما فاسقين ) .

از ظاهر اين آيه چنين استفاده مى شود كه اين دو معجزه جزء نه معجزه مـعـروف مـوسـى بوده است و در بحث مشروحى كه در تفسير سوره اسراء آيه 101 داشتيم چنين نتيجه گرفتيم كه هفت معجزه ديگر عبارتند از طوفان، آفات گياهان، ملخ خوراكى، فـزونـى قـوربـاغـه، دگـرگـون شـدن رنـگ رود نيل به شكل خون كه هر يك از اين پنج حادثه، به عنوان يك هشدار، دامن فرعونيان را مى گرفت، هنگامى كه در تنگنا قرار مى گرفتند دست به دامن موسى مى زدند تا رفع بلا كند.

و دو معجزه ديگر خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها بود كه در آيه 130 سوره اعراف به آن اشـاره شده است:( و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات لعلهم يذكرون ) : ما آل فرعون را گرفتار خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها كرديم، شايد بيدار شوند (براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 12 صفحه 309 به بعد مراجعه نمائيد).

بالاخره موسى (عليها‌السلام ) با قويترين سلاح معجزه، مسلح شد، و به سراغ فرعون و فرعونيان آمد و آنها را به سوى آئين حق دعوت كرد قرآن در آيه بعد مى گويد: هنگامى كـه آيـات روشـنى بخش ما به سراغ آنان آمد گفتند: اين سحر آشكارى است( فلما جائتهم آياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين ) .

و مى دانيم اين تهمت تنها در مورد موسى (عليها‌السلام ) نبود، بلكه متعصبان لجوج براى توجيه مخالفتهاى خود با انبياء و براى اينكه سدى بر سر راه ديگران ايجاد كنند تهمت سحر را مطرح مى نمودند كه خود نشان روشنى بر عظمت كار خارق العاده آنها بود.

در حـالى كـه مـى دانـيـم پـيـامـبـران مردانى وارسته و حق طلب و پارسا بودند و ساحران افرادى منحرف، مادى و واجد تمام صفاتى كه يك انسان تزويرگر دارد.

بـعـلاوه سـاحـران هـمـيـشـه قدرت بر انجام كارهاى محدودى داشتند اما پيامبران كه محتواى دعوت و همچنين راه و رسم آنها بيانگر حقانيتشان بود و به گونه اى

نامحدود دست به اعجاز مى زدند و هيچ شباهتى به ساحران نداشتند.

جـالب ايـنكه در آخرين آيه مورد بحث قرآن اضافه مى كند، اين اتهامها به خاطر آن نبود كـه راسـتـى در شك و ترديد باشند، بلكه آنها معجزات را از روى ظلم و برترى جوئى انـكـار كـردنـد، در حـالى كـه در دل بـه آن يقين و اطمينان داشتند( و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ) .

و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه ايمان واقعيتى غير از علم و يقين دارد، و ممكن است كفر از روى جحود و انكار در عين علم و آگاهى سر زند.

و به تعبير ديگر حقيقت ايمان تسليم در ظاهر و باطن در برابر حق است، بنابراين اگر انـسـان بـه چـيـزى يـقـيـن دارد امـا در بـاطـن يـا ظـاهـر تـسـليـم در مـقـابـل آن نـيست ايمان ندارد، بلكه داراى كفر جحودى است، و اين مطلبى است دامنه دار كه فعلا با همين اشاره از آن مى گذريم.

لذا در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه ضمن برشمردن اقسام پنجگانه كـفـر يـكـى از اقـسام آن را كفر جحود مى شمرد، و يكى از شعبه هاى جحود را چنين بيان مى فـرمـايـد: هو ان يجحد الجاحد و هو يعلم انه حق قد استقر عنده: آن عبارت از چيزى است كه انـسـان آن را انكار كند در حالى كه مى داند حق است و نزد او ثابت است سپس به آيه مورد بحث استشهاد مى كند.

قـابـل تـوجه اينكه قرآن انگيزه انكار فرعونيان را دو چيز مى شمرد: يكى ظلم و ديگرى برترى جوئى.

مـمـكـن اسـت ظـلم اشـاره بـه غـصب حقوق ديگران باشد، و برترى جوئى اشاره به تفوق طلبى آنها نسبت به بنى اسرائيل، يعنى آنها مى ديدند اگر در برابر آيات و مـعـجـزات مـوسى سر تسليم فرود آورند هم منافع نامشروعشان به خطر مى افتد، و هم بـايـد هـمـرديـف بـردگـانـشان بنى اسرائيل قرار گيرند، و هيچ يك از اين دو براى آنها قابل تحمل نبود.

و يا منظور از ظلم، ظلم بر خويشتن يا ظلم بر آيات بوده و منظور از علو ظلم بر ديگران، همانگونه كه در سوره اعراف آيه 9 آمده بما كانوا باياتنا يظلمون به خاطر آنكه آنها به آيات ما ستم مى كردند.

بـه هـر حـال در پـايـان اين آيه به عنوان يك درس عبرت با يك جمله كوتاه و بسيار پر معنى به سرانجام شوم فرعونيان و غرق و نابودى آنها اشاره كرده چنين مى گويد بنگر عاقبت مفسدان چگونه بود؟( فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ) .

قـرآن در ايـنـجـا پرده از روى اين مطلب بر نمى دارد، چرا كه سرگذشت دردناك اين قوم كـافـر را در آيـات ديـگـر خـوانـده بـودنـد، و با همين اشاره كوتاه آنچه بايد بفهمند مى فهميدند.

ضمنا در اينجا از تمام صفات زشت آنها روى عنوان مفسد تكيه مى كند كه مفهوم جامعى دارد هـم افـسـاد در عـقـيـده را شـامـل مـى شـود و هـم در گـفـتـار و عـمـل، هـم افـسـاد در فـرد و هـم در نـظـام جـامـعـه و در حـقـيـقـت تـمـام اعمال آنها در واژه افساد جمع است.


آيه (15) و (16) و ترجمه

( و لقد أتينا داود و سليمن علما و قالا الحمدلله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين ) (15)( و ورث سـليـمـن داود و قـال يـا أيـهـا النـاس عـلمـنـا مـنـطـق الطـيـر و أ وتـيـنـا مـن كل شى ء إن هذا لهو الفضل المبين ) (16)

ترجمه:

15 - ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه اى بخشيديم، و آنها گفتند حمد از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى بخشيد.

16 - و سـليـمـان وارث داود شد، و گفت اى مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم داده شده است و از هر چيز به ما عطا گرديده اين فضيلت آشكارى است.

تفسير:

حكومت داود و سليمان

بـه دنبال نقل گوشه اى از داستان موسى (عليها‌السلام ) به بحث پيرامون دو تن ديگر از پـيـامـبـران بـزرگ الهـى، داود و سليمان مى پردازد، البته در مورد او اشاره اى بيش نيست، اما در مورد سليمان، بحث مشروحترى آمده است.

ذكـر گـوشه اى از داستان اين دو پيامبر، بعد از داستان موسى (عليها‌السلام ) به خاطر آن اسـت كـه ايـنـهـا نـيـز از پيامبران بنى اسرائيل بودند، و تفاوتى كه تاريخ آنها با تـواريـخ پـيـامـبـران ديگر دارد اين است كه اينها بر اثر آمادگى محيط فكرى و اجتماعى بنى اسرائيل توفيق يافتند دست به تاسيس حكومت عظيمى بزنند، و آئين الهى را با استفاده از نيروى حكومت، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر كه با مـخـالفـت شـديـد قـوم خـود روبرو مى شدند و گاه آنها را از شهر و ديارشان بيرون مى كردند، در اينجا خبرى نيست، و تعبيرات به كلى با آنها فرق دارد.

ايـن بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد كـه اگـر دعـوت كـنـنـدگـان الهـى تـوفـيـقـى بـراى تشكيل حكومت بيابند تا چه اندازه مشكلات حل مى شود، و راه آنها صاف و هموار مى گردد.

به هر حال در اينجا سخن از علم و قدرت و توانائى و عظمت است، سخن از تسليم و اطاعت ديـگـران حـتـى جـن و شياطين در برابر حكومت الهى است، سخن از تسليم پرندگان هوا و موجودات ديگر است، و بالاخره سخن از مبارزه شديد با بت پرستى از طريق دعوت منطقى و سپس بهره گيرى از قدرت حكومت است.

و اينها است كه داستان اين دو پيامبر را از ديگر پيامبران جدا مى سازد. جالب اينكه قرآن سـخـن را از مـساله موهبت علم كه زير بناى يك حكومت صالح و نيرومند است شروع كرده مى گـويـد: مـا بـه داود و سليمان علم قابل ملاحظه اى بخشيديم( و لقد آتينا داود و سليمان علما )

گـر چـه بـسـيـارى از مفسران در اينجا خود را به زحمت انداخته اند كه ببينند اين كدام علم بـوده كـه در ايـنـجـا بـه صـورت سربسته بيان شده، و خداوند به داود و سليمان عطا فـرمـوده، بـعـضـى آن را به قرينه آيات ديگر علم قضاوت و داورى دانسته اند( و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب ) : ما به داود، حكمت و راه پايان دادن به نزاعها آموختيم (سوره ص - آيه 20)( و كلا آتينا حكما و علما ) : ما به هر يك از داود و سليمان مقام داورى و علم عطا كرديم (انبياء - 79).

بـعـضـى نـيـز بـه قـريـنه آيات مورد بحث كه از منطق طير (گفتار پرندگان ) سخن مى گويد: اين علم راعلم گفتگوى با پرندگان دانسته اند، و بعضى ديگر به قرينه آياتى كه از علم بافتن زره و مانند آن سخن مى گويد خصوص اين علم را مورد توجه قرار داده اند.

ولى روشـن اسـت كـه عـلم در ايـنـجـا مـعنى گسترده و وسيعى دارد كه علم توحيد و اعتقادات مـذهـبـى و قـوانـيـن ديـنـى، و هـمـچـنـيـن عـلم قـضـاوت، و تـمـام عـلومـى را كـه بـراى تـشـكـيـل چـنـان حـكومت وسيع و نيرومندى لازم بوده است در بر مى گيرد، زيرا تاسيس يك حـكـومـت الهـى بـر اسـاس عـدل و داد، حـكـومـتـى آبـاد و آزاد، بـدون بهره گيرى از يك علم سـرشـار امـكـان پـذيـر نـيـسـت، و بـه ايـن ترتيب قرآن مقام علم را در جامعه انسانى و در تشكيل حكومت به عنوان نخستين سنگ زير بنا مشخص ساخته است.

و بـه دنـبـال ايـن جـمـله از زبـان داود و سـليـمـان چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: و آنـهـا گـفـتـنـد حـمـد و سـتايش از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى بخشيد( الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين )

جـالب ايـنـكـه بـلافـاصـله بـعد از بيان موهبت بزرگ علم سخن از شكر به ميان آمده، تا روشن شود هر نعمتى را شكرى لازم است، و حقيقت شكر آن است كه از آن نعمت در همان راهى كه براى آن آفريده شده است استفاده شود و اين دو پيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يك حكومت الهى حداكثر بهره را گرفتند.

ضمنا آنها معيار برترى خود را بر ديگران در علم خلاصه كردند، نه در قدرت و حكومت، و شكر و سپاس را نيز در برابر علم شمردند نه بر مواهب ديگر چرا كه هر ارزشى است براى علم است و هر قدرتى است از علم سرچشمه مى گيرد.

اين نكته نيز قابل توجه است كه آنها از حكومت بر يك ملت با ايمان شكر مى كنند چرا كه حكومت بر گروهى فاسد و بى ايمان افتخار نيست.

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اينكه چرا آنها در مقام شكرگزارى گـفـتـند ما را بر بسيارى از مؤ منان فضيلت بخشيده، نه بر همه مؤ منان؟ با اينكه آنها پيامبرانى بودند كه افضل مردم عصر خويش ‍ بودند.

ايـن تـعبير ممكن است براى رعايت اصول ادب و تواضع باشد كه انسان در هيچ مقامى خود را برتر از همگان نداند.

و يـا بـخـاطـر ايـن اسـت كـه آنـهـا بـه يـك مـقـطـع خـاص زمـانـى نگاه نمى كردند، بلكه كـل زمـانـهـا را در نـظـر داشـتـنـد، و مـى دانـيـم پـيـامـبـرانـى از آنـهـا بـزرگـتـر در طول تاريخ بشريت بوده اند.

در آيـه بـعد، نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داود كرده مى گويد: سليمان وارث داود شد( و ورث سليمان داود ) .

در اينكه منظور از ارث در اينجا ارث چه چيز است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.

بـعـضـى آن را مـنـحصر به ميراث علم و دانش دانسته اند، چرا كه به پندار آنها پيامبران ارثى از اموال خود نمى گذارند.

بـعـضـى ديـگـر مـنـحـصـرا مـيـراث مـال و حـكـومـت را ذكـر كـرده انـد، چـرا كـه ايـن كـلمـه قبل از هر چيز آن مفهوم را به ذهن تداعى مى كند.

و بعضى علم سخن گفتن با پرندگان را( منطق الطير ) .

ولى با توجه به اينكه آيه مطلق است و در جمله هاى بعد هم سخن از علم به ميان آمده و هم از تـمـام مـواهـب (اوتـينا من كل شى ء) دليلى ندارد كه مفهوم آيه را محدود كنيم، بنابراين سليمان وارث همه مواهب پدرش داود شد.

در رواياتى كه از منابع اهلبيت (عليهم السلام ) به ما رسيده نيز به اين آيه در برابر كسانى كه مى گفتند پيامبران ارثى نمى گذارند و به حديث نحن معاشر الانبياء لا نورث مـا پـيـامـبـران ارثـى نـمـى گـذاريـم، تـكـيـه مـى كـردنـد استدلال شده، و دليل بر اين

گرفته شده كه حديث مزبور چون مخالف كتاب الله است از درجه اعتبار ساقط است.

در حـديثى كه از طرق اهلبيت نقل شده چنين مى خوانيم: هنگامى كه ابوبكر تصميم گرفت فـدك را از فاطمه (عليها‌السلام ) بگيرد اين سخن به فاطمه (عليها‌السلام ) رسيد، نزد ابـوبـكـر آمـده و چـنـين گفت: افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى، لقد جئت شيئا فـريـا، فـعـلى عـمـد تـركـتـم كـتـاب الله و نـبـذتـمـوه وراء ظـهـوركـم اذ يقول: و ورث سليمان داود: آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ اين چيز عجيبى است! آيا كتاب خدا را فراموش كرده و پشت سر افكنده ايد آنجا كه مى فرمايد: سليمان از داود ارث برد.

سـپـس قرآن مى افزايد: سليمان گفت: اى مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده( و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير ) .

و از هـمـه چـيـز بـه مـا داده شـده اسـت، و ايـن فـضـيـلت آشـكـارى اسـت( و اوتـيـنـا مـن كل شى ء ان هذا لهو الفضل المبين ) .

گر چه بعضى مدعى هستند كه تعبير نطق و سخن گفتن در مورد غير انسانها جز به عنوان مـجـاز ممكن نيست، ولى اگر غير انسان نيز اصوات و الفاظى از دهان بيرون بفرستد كه بـيـانـگـر مطالبى باشد دليل ندارد كه آن را نطق نگوئيم، چرا كه نطق هر لفظى است كه بيانگر حقيقتى و مفهومى باشد.

البـتـه نـمـى خـواهيم بگوئيم كه آن صداهاى مخصوصى كه گاه بعضى از حيوانات به هنگام خشم و غضب، يا رضايت و خشنودى، يا از درد و رنج، و يا اظهار و اشتياق نسبت به بـچـه هـاى خـود سر مى دهند نطق است نه اينها اصواتى است كه مقارن با حالتى از دهان آنها بر مى خيزد، ولى به طورى كه در آيات بعد مشروحا خواهد آمد مى بينيم كه سليمان بـا هدهد مطالبى را رد و بدل مى كند، پيامى به وسيله او مى فرستد، و بازتاب پيامش را از او جويا مى شود.

ايـن نـشـان مـى دهـد كه حيوانات علاوه بر اصواتى كه بيانگر حالات آنها است توانائى دارنـد كـه بـه فرمان خدا در شرايط خاصى سخن بگويند، همچنين است بحثى كه درباره سخن گفتن مورچه در آيات آينده خواهد آمد.

البته گاه نطق در معنى وسيعى در قرآن به كار رفته است كه در حقيقت روح و نتيجه نطق را بيان مى كند و آن بيان ما فى الضمير است، خواه از طريق الفاظ و سخن باشد و خواه از طريق حالات ديگر، مانند آيه( هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ) : اين كتاب ما است كه به حق براى شما سخن مى گويد (جاثيه - 29) ولى نيازى نيست كه ما نطق را در مورد گفتگوى سـليمان با پرندگان به اين معنى تفسير كنيم، بلكه سليمان طبق ظاهر آيات فوق مى تـوانـسـت الفـاظ خـاص پرندگان را كه براى انتقال مطالب به كار مى برند تشخيص دهد، و با آنها سخن بگويد.

در اين باره در بحث نكات نيز به خواست خدا سخن مى گوئيم.

امـا جـمـله( اوتـيـنـا مـن كـل شـى ء ) : (از هـمـه چيز به ما داده شده ) بر خلاف محدوديتهائى كه گـروهـى از مفسران براى آن قائل شده اند مفهوم وسيع و گسترده اى دارد و تمام وسائلى را كـه از نـظـر مـعـنـوى و مـادى بـراى تـشـكـيـل آن حـكـومـت الهـى لازم بـوده اسـت شامل مى شود، و اصولا بدون آن اين كلام ناقص خواهد بود، و پيوند روشنى با گذشته نخواهد داشت.

در اينجا فخر رازى سؤ الى عنوان كرده و آن اينكه آيا تعبير علمنا و اوتينا (به ما تعليم داده شده و به ما بخشيده شده ) آيا از قبيل كلام متكبران نيست؟

سـپس چنين پاسخ مى گويد: منظور از ضمير جمع در اينجا خود سليمان و پدرش، يا خود او و مـعاونانش در حكومت است، و اين معمول است كه هر گاه كسى در رأ س تشكيلاتى قرار گيرد با ضمير جمع از خود ياد مى كند.

نكته ها:

1 - رابطه دين و سياست

بر خلاف آنچه بعضى از كوته بينان مى انديشند دين مجموعه اى از اندرزها و نصايح و يـا مسائل مربوط به زندگى شخصى و خصوصى نيست، دين مجموعه اى از قوانين حيات و بـرنـامـه فـراگـيـرى اسـت كـه تـمـام زنـدگـى انـسـانـهـا مـخـصـوصـا مسائل اجتماعى را در بر مى گيرد.

بعثت انبياء براى اقامه قسط و عدل است (سوره حديد آيه 25).

ديـن بـراى گـسـسـتـن زنـجيرهاى اسارت انسان و تامين آزادى بشر است (سوره اعراف آيه 157).

دين براى نجات مستضعفان از چنگال ظالمان و ستمگران و پايان دادن به دوران سلطه آنها است.

و بـالاخـره ديـن مـجـمـوعـه اى اسـت از تـعـليـم و تـربـيـت در مـسير تزكيه و ساختن انسان كامل (سوره جمعه آيه 2).

بديهى است اين هدفهاى بزرگ بدون تشكيل حكومت امكان پذير نيست. چه كسى مى تواند بـا تـوصـيـه هـاى اخـلاقـى اقـامـه قـسط و عدل كند، و دست ظالمان را از گريبان مظلومان كوتاه سازد؟

چه كسى مى تواند زنجيرهاى اسارت را از دست و پاى انسانهاى در بند بردارد و بشكند، بى آنكه متكى به قدرت باشد؟

و چـه كـسـى مـى تـوانـد در جامعه اى كه وسائل نشر فرهنگ و تبليغ در اختيار فاسدان و مـفـسـدان اسـت اصـول صـحـيـح تـعـليـم و تربيت را پياده كند؟ و ملكات اخلاقى را در دلها پرورش دهد؟

و اين است كه ما مى گوئيم دين و سياست دو عنصر تفكيك ناپذير است اگر دين از سياست جـدا شـود بـازوى اجـرائى خـود را بـكـلى از دسـت مى دهد، و اگر سياست از دين جدا گردد مبدل به يك عنصر مخرب در مسير منافع خود - كامگان مى شود.

اگر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) موفق شد اين آئين آسمانى را با سرعت در جـهـان گسترش دهد دليل آن اين بود كه در اولين فرصت دست به تاسيس حكومت زد، و از طريق حكومت اسلامى هدفهاى الهى را تعقيب نمود.

بعضى از پيامبران ديگر كه نيز چنين توفيقى يافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهى خـود شـدنـد، امـا آنـهـا كـه در تـنـگـنـا قـرار گـرفـتـنـد و شـرائط بـه آنـهـا اجـازه تشكيل حكومت نداد موفق به كار زيادى نشدند.

2 - ابزار حكومت الهى

جـالب اينكه در داستان سليمان و داود به خوبى مى بينيم كه آنها به سرعت آثار شرك و بـت پـرسـتـى را ريـشـه كـن سـاخـتـنـد، و نظامى الهى بر پا كردند، نظامى كه ابزار اصليش طبق آيات مورد بحث علم و دانش و آگاهيها در زمينه هاى مختلف بود.

نظامى كه نام خدا در سر لوحه همه برنامه هايش قرار داشت.

نظامى كه تمام نيروهاى لايق را به كار مى گرفت، حتى از نيروى يك پرنده براى رسيدن به اهدافش استفاده مى كرد.

نظامى كه ديوها را دربند كرده و ظالمان را بر سر جاى خود نشانده بود.

و بـالاخره نظامى كه هم قدرت نظامى كافى داشت، و هم دستگاه اطلاعاتى، و هم افرادى كه در زمينه هاى مختلف اقتصادى و توليد تخصص و آگاهى كافى داشتند، و همه اينها را زير چتر ايمان و توحيد قرار داده بود.

3 - نطق پرندگان

در آيات فوق، و آياتى كه بعد از اين در داستان هدهد و سليمان خواهد آمد صريحا اشاره به نطق پرندگان و ميزانى از درك و شئون براى آنان شده است.

بى شك پرندگان - مانند ساير حيوانات - در حالات مختلف صداهاى گوناگونى از خود ظـاهر مى سازند كه با دقت و بررسى، مى توان از نوع صدا به وضع حالات آنها پى بـرد، كـدام صـدا مـربـوط بـه حـالات خـشـم اسـت و كـدام رضـا، كـدام صـدا دليـل بـر گـرسـنگى است، و كدام نشانه تمنى؟ با كدام صدا بچه هاى خود را فرا مى خواند و با كدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناكى خبر مى دهد؟

اين قسمت از صداى پرندگان، مورد هيچگونه شك و ترديد نيست، و همه كم و بيش با آن آشنا هستيم.

ولى آيات اين سوره ظاهرا مطلبى بيش از اين را بيان مى كند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزى است كه مطالب دقيقترى در آن منعكس است، و بحث از تفاهم و گفتگوى آنها با يـك انـسـان است، گر چه اين معنى براى بعضى عجيب مى آيد، ولى با توجه به مطالب مختلفى كه دانشمندان در كتابها نوشته اند و مشاهدات شخصى بعضى در مورد پرندگان مطلب عجيبى نيست.

مـا از هـوش حيوانات مخصوصا پرندگان مطالبى عجيبتر از اين سراغ داريم. بعضى از آنها چنان مهارتى در ساختن خانه و لانه دارند كه گاه از مهندسين ما پيشى مى گيرند!

بـعـضـى از پـرندگان چنان اطلاعاتى از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و مشكلات آنها دارند و چنان دقيقا براى حل آنها عمل مى كنند كه براى همه ما اعجاب انگيز است!.

پـيـش بـيـنـى آنـها درباره وضع هوا حتى نسبت به چند ماه بعد، و آگاهى آنها از زلزله ها قـبـل از وقـوع آن، و حـتـى پـيـش از آنـكـه زلزله سنجهاى ما خفيفترين لرزشها را ثبت كنند معروف است.

تـعـليـمـاتـى كـه در عـصـر ما به حيوانات داده مى شود، و كارهاى خارق العاده آنها را در سيركها بسيارى ديده اند، كه حاكى از هوش ‍ شگفت انگيز آنها است.

كارهاى شگفت آور مورچگان و تمدن شگرف آنها.

عجائب زندگى زنبوران عسل و رديابى حيرت انگيز آنها.

آگـاهـى پـرنـدگـان مـهـاجـر كـه گـاه فـاصـله مـيـان قـطـب شمال و جنوب را طى مى كنند، از وضع راهها در اين مسير فوق العاده طولانى.

اطـلاعات فوق العاده ماهيان آزاد در مهاجرت دستجمعى در اعماق درياها عموما از مسائلى است كـه از نـظـر عـلمـى مسلم و دليل بر وجود مرحله مهمى از درك و يا غريزه و يا هر چه آن را بناميم در اين حيوانات است.

وجـود حـواس فـوق العـاده اى در حـيـوانات همچون دستگاه رادار مانند شبپره و شامه بسيار قـوى بـعـضـى از حـشـرات، و ديـد فـوق العـاده نـيـرومـنـد بـعـضـى از پـرنـدگـان و امثال آن نيز دليل ديگرى است بر اينكه آنها در همه چيز از ما عقب مانده تر نيستند!

بـا در نظر گرفتن اين امور جاى تعجب نيست كه آنها تكلم مخصوصى نيز داشته باشند، و بتوانند با كسى كه از الفباى كلام آنها آگاه است، سخن گويند.

در آيـات قـرآن نيز به عناوين مختلف به اين امر اشاره شده است از جمله در آيه 38 سوره انعام مى خوانيم:( و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بـجـنـاحـيـه الا امـم امـثـالكـم ) : هـيـچ جـنـبـنـده اى در زمـيـن و پـرنـده اى كـه بـا دو بال خود پرواز مى كند نيست مگر اينكه امتهائى همانند شما هستند!.

در روايـات اسـلامـى نـيـز مـطالب زيادى وجود دارد كه بيانگر نطق حيوانات و مخصوصا پـرنـدگـان اسـت، و حـتـى بـراى هـر يـك از آنـهـا سـخـنـى شـعـار مـانـنـد نقل شده است كه شرح آنها به درازا مى كشد.

در روايـتـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) بـه ابـن عـبـاس فـرمـود: ان الله عـلمـنـا مـنـطـق الطـيـر كـمـا عـلم سـليـمان ابن داود، و منطق كـل دابـة فى بر او بحر: خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه كه به سليمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبنده اى را در خشكى و دريا.

4 - روايت نحن معاشر الانبياء لا نورث

اهل سنت حديثى در كتابهاى مختلف خود از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به ايـن مـضـمـون نـقـل كـرده انـد كه فرمود: نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة: ما پـيـامـبـران ارثـى از خود به يادگار نمى گذاريم، و آنچه از ما بماند بايد به عنوان صـدقـه در راه خـدا مـصـرف شـود و گـاه آن را بـا حـذف جـمـله اول، به صورت ما تركناه صدقة نقل كرده اند.

سـنـد اين حديث غالبا در كتب معروف اهل سنت به ابوبكر منتهى مى شود كه بعد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) زمام امور مسلمين را به دست گرفت، و هنگامى كه حضرت فـاطـمـه (عليها‌السلام ) و يا بعضى از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد

اين حديث از دادن ميراث به آنان سر باز زد!

ايـن حديث را مسلم در صحيح خود (جلد 3 - كتاب الجهاد و السير - صفحه 1379) و بخارى در جزء هشتم كتاب الفرائض ‍(صفحه 185) و گروهى ديگر در كتابهاى خود آورده اند.

قابل تـوجـه ايـنكه در مدرك اخير در حديثى از عايشه چنين مى خوانيم: فاطمه (عليها‌السلام ) و عباس (بعد از وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد ابوبكر آمدند و ميراثشان از پـيـامـبـر را مـى خـواسـتـنـد، و آنـها در آن موقع زمينشان را در فدك و سهمشان را از خيبر مـطـالبه مى كردند، ابوبكر گفت: من از رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدم كه گفت: ما چيزى را به ارث نمى گذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامى كه فـاطـمـه (عليها‌السلام ) اين سخن را شنيد با حالتى خشمگين ابوبكر را ترك كرد و تا آخر عمر با او يك كلمه سخن نگفت.

البـتـه ايـن حـديـث از جـهـات مـخـتلفى قابل نقد و بررسى است ولى آنچه در حوصله اين تفسير مى گنجد امور زير است:

1 - ايـن حـديـث بـا مـتـن قـرآن سـازگـار نـيست، و طبق قواعد اصولى كه در دست داريم هر حـديـثـى كـه مـوافـق كتاب الله نباشد از درجه اعتبار ساقط است، و نمى توان به عنوان حـديث پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و يا سائر معصومين (عليهم‌السلام ) روى آن تكيه كرد.

در آيـات فـوق خـوانـديـم سـليـمـان از داود ارث بـرد، و ظـاهـر آيـه مـطـلق اسـت و امـوال را نـيـز شـامـل مـى شـود. و در مـورد يـحـيـى و زكريا مى خوانيم: يرثنى و يرث من آل يـعـقـوب: فـرزنـدى بـه مـن عـنـايـت كـن كـه از مـن و از آل يعقوب ارث برد (مريم - 6)

مخصوصا در مورد زكريا بسيارى از مفسران روى جنبه هاى مالى تكيه كرده اند.

بـعـلاوه ظـاهـر آيـات ارث در قـرآن مـجـيـد عـام اسـت و هـمـه را شـامـل مـى شـود. و شـايـد بـه هـمـيـن دليـل قـرطـبـى از دانـشـمـنـدان مـعـروف اهـل سـنـت نـاچـار شـده اسـت كـه حـديـث را بـه عـنـوان فعل غالب و اكثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند جمله اى است كه عرب مى گويد( انا مـعـشر العرب اقرى الناس للضيف ) : ما جمعيت عرب از همه مردم مهمان نوازتريم (در حالى كه اين يك حكم عمومى نيست ).

ولى روشن است كه اين سخن ارزش اين حديث را نفى مى كند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيى به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعى نيست.

2 - روايـت فوق معارض با روايات ديگرى است كه نشان مى دهد ابوبكر تصميم گرفت فـدك را بـه فاطمه (سلام الله عليها) بازگرداند، ولى ديگران مانع شدند، چنانكه در سيره حلبى مى خوانيم:

فـاطـمـه دختر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد ابوبكر آمد در حالى كه او بر مـنـبر بود، گفت: اى ابوبكر آيا اين در كتاب خدا است كه دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبكر گريه كرد و اشكش جارى شد سپس از منبر پائين آمد، و نامه اى دايـر بـه واگـذارى فـدك بـه فـاطـمـه (سـلام الله عـليـهـا) نـوشـت، در ايـن حال عمر وارد شد گفت: اين چيست؟ گفت: نامه اى نوشتم كه ميراث فاطمه (عليها‌السلام ) را از پـدرش بـه او واگـذارم، عـمـر گـفـت: اگـر ايـن كار را كنى از كجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مى سازى در حالى كه عرب بر ضد تو قيام كرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره كرد!.

چـگـونـه مـمـكـن اسـت نـهـى صـريـحـى از پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد و ابوبكر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاى جنگى كرد و استناد به روايت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ننمود؟

بـررسـى دقـيـق روايـت فوق نشان مى دهد كه مساله نهى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسى روز بوده است، و همينها است كه انسان را بـه يـاد گـفـتـار ابن ابى الحديد دانشمند معتزلى مى اندازد مى گويد: از استادم على بن فارقى پرسيدم: آيا فاطمه (عليها‌السلام ) در ادعاى خود راست مى گفت؟ پاسخ داد آرى گفتم پس چرا ابوبكر فدك را به او نداد، با اينكه وى را صادق و راستگو مى شمرد؟!

اسـتـادم تـبـسـم پـر مـعـنـائى كـرد و سخن لطيف زيبائى گفت، با اينكه او عادت به مزاح شـوخـى نـداشـت گـفت: لو اعطاها اليوم فدك بمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه و لم يمكنه الاعتذار و الموافقة بشى ء:

اگـر امـروز فدك را به ادعاى فاطمه (عليها‌السلام ) به او مى داد، فردا مى آمد و خلافت را بـراى هـمـسـرش ادعـا مـى كـرد! و ابـوبـكـر را از مـقـامـش متزلزل مى ساخت و او نه عذرى براى بازگو كردن داشت و نه امكان موافقت!.

3 - روايـت مـعـروفـى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در بـسـيـارى از كـتـب اهل سنت و شيعه آمده است كه العلماء ورثة الانبياء: دانشمندان وارثان پيامبرانند.

و نـيـز از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه: ان الانـبـيـاء لم يـورثـوا ديـنارا و لا درهما: پيامبران درهم و دينارى از خود بيادگار نگذاردند.

از مـجـمـوع ايـن دو حـديث چنين به نظر مى رسد كه هدف اصلى اين بوده كه روشن سازند افـتـخـار انـبـيـاء و سـرمـايـه آنـها علم و دانش ‍ بوده است، و مهمترين چيزى كه از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و كسانى كه سهم بيشترى از ايـن عـلم و دانـش را بـر گـرفـتـنـد، وارثـان اصلى پيامبرانند، بى آنكه نظر به اموالى داشـتـه بـاشـد كـه از آنـان بـه يـادگـار بـاقـى مـى مـانـد، بـعـدا ايـن حـديـث نـقل به معنى شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالا جمله ما تركناه صدقه كه استنباط بعضى از روايت بوده است بر آن افزوده اند.

بـراى ايـنـكـه سـخـن بـه درازا نـكـشـد گـفـتـار خـود را بـا بـحـثـى از مـفـسـر مـعـروف اهل سنت فخر رازى كه در ذيل آيه 11 سوره نساء آورده است پايان مى دهيم:

او مى گويد: يكى از تخصيصهائى كه بر اين آيه (آيه ارث فرزندان ) وارد شده است، چـيـزى است كه مذهب اكثر مجتهدين (اهل سنت ) است كه پيامبرانعليهم‌السلام چيزى به ارث نـمـى گـذارنـد و شـيـعـه (عـموما) در اين بحث مخالفت كرده اند روايت شده است هنگامى كه فاطمه (عليها‌السلام ) ميراث خود را مطالبه كرد، آنها به استناد حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقه، او را از ارث خود بـاز داشتند، در اين هنگام فاطمه (عليها‌السلام ) به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان ) اسـتـدلال كـرد، گـوئى مـى خواست به اين حقيقت اشاره كند كه عموم قرآن را نمى شود با خبر واحد تخصيص زد.

سـپـس فـخـر رازى مـى افزايد: شيعه مى گويند: به فرض كه تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجا به سه دليل جايز نيست:

نـخـسـت ايـنـكـه ايـن بـر خلاف صريح قرآن است كه مى گويد زكريا از خدا تقاضا كرد فرزندى به او بدهد كه از وى و آل يعقوب ارث ببرد، و همچنين قرآن مى گويد: سليمان از داود ارث بـرد، زيـرا نـمـى تـوان ايـن آيـات را حـمـل بـر وراثـت علم و دين كرد، چون اين يكنوع وراثت مجازى است، چرا كه اين پيامبران، علم و دين را به فرزندان خود آموختند نه آنكه از خود گرفتند و به آنها واگذار كردند، وراثت حقيقى تنها در مال تصور مى شود (كه از كسى بگيرند و به ديگرى بدهند).

ديـگـر ايـنـكـه چـگـونه ممكن است ابوبكر از اين مساله كه نيازى به آن نداشته است آگاه بـاشـد، اما فاطمه و على و عباس كه از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند و با مساله وراثـت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سر و كار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممكن است پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين حديث را به كسى تعليم كرده باشد كه نيازى نداشته و از كسى كه نياز داشته دريغ دارد؟.

سوم اينكه: جمله ما تركناه صدقه دنباله لا نورث است و مفهومش اين است اموالى را كه به عنوان صدقه اختصاص داده ايم در دائره ميراث قرار نمى گيرد نه غير آن...

سـپـس فـخـر رازى جـواب كـوتـاهـى به استدلال مشهور فوق مى دهد و مى گويد: فاطمه (عليها‌السلام ) بعد از گفتگو با ابوبكر، به آن گفتگو راضى شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است كه سخن ابوبكر درست است!.

ولى روشن است كه پاسخ فخر رازى درخور استدلالهاى فوق نيست، زيرا همانگونه كه از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل كرديم فاطمه (عليها‌السلام ) نه تنها راضى نشد بلكه چنان خشمگين گشت كه تا پايان عمر يك كلمه با ابوبكر سخن نگفت.

از اين گذشته چگونه ممكن است اجماعى در اين مساله باشد با اينكه شخصيتى همچون على و فـاطـمه (عليهما‌السلام ) و عباس كه در كانون وحى پرورش يافته اند با آن مخالفت كرده باشند؟!.


آيه (17) تا (19)و ترجمه

( و حشر لسليمن جنوده من الجن و الانس و الطير فهم يوزعون ) (17)( حـتـى إذا أتـوا عـلى واد النـمـل قـالت نـمـلة يـا أيـهـا النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمن و جنوده و هم لا يشعرون ) (18)( فتبسم ضاحكا من قولها و قال رب أوزعنى أن أشكر نعمتك التى أنعمت على و على والدى و أن أعمل صلحا ترضئه و أدخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين ) (19)

ترجمه:

17 - لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند آنقدر زياد بودند كه بايد توقف كنند تا به هم ملحق شوند.

18 - تـا بـه سـرزمين مورچگان رسيدند، مورچه اى گفت: اى مورچگان! به لانه هاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمى فهمند!.

19 - (سـليـمان ) از سخن او تبسمى كرد و خنديد و گفت: پروردگارا! شكر نعمتهائى را كـه بـر مـن و پـدر و مـادرم ارزانـى داشـتـه اى بـه مـن الهـام فـرما و توفيق مرحمت كن تا عـمـل صـالحـى كـه مـوجـب رضـاى تـو گـردد انـجـام دهـم و مـرا در زمـره بـندگان صالحت داخل نما.

تفسير:

سليمان در وادى مورچگان!

از آيـات ايـن سـوره، و هـمـچـنين از آيات سوره سبا به خوبى استفاده مى شود كه داستان حـكـومـت حضرت سليمان جنبه عادى نداشت، بلكه توأم با خارق عادات و معجزات مختلفى بـود كـه قـسـمـتى از آن (مانند حكومت سليمان بر جن و پرندگان و درك كلام مورچگان، و گفتگوى با هدهد) در اين سوره، و بخشى ديگر از آن در سوره سبا آمده است.

در حـقـيـقـت خـداونـد قدرت خود را در ظاهر ساختن اين حكومت عظيم و قوائى كه مسخر آن بود نـشـان داد و مـى دانـيـم از نـظـر يـك فـرد مـوحـد، ايـن امـور در بـرابـر قـدرت خـداونـد سهل و ساده و آسان است.

در آيـات مـورد بـحـث نخست مى گويد: لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند( و حشر لسليمان جنوده من الجن و الانس و الطير ) .

جمعيت لشكريانش به قدرى زياد بود كه براى نظم سپاه دستور داده مى شد كه صفوف اول را متوقف كنند و صفوف آخر را حركت دهند تا همه به هم برسند( فهم يوزعون ) .

يـوزعـون از ماده وزع (بر وزن جمع ) به معنى بازداشتن است، اين تعبير هر گاه در مورد لشكر به كار رود به اين معنى است كه اول لشكر آن را نگاه دارند تا آخر لشكر به آن ملحق گردد و از پراكندگى و تشتت آنها جلو - گيرى شود.

واژه وزع به معنى حرص و علاقه شديد به چيزى آمده است كه انسان را از امور ديگر باز مى دارد.

از ايـن تـعـبـيـر اسـتـفاده مى شود كه لشكريان سليمان، هم بسيار زياد بودند و هم تحت نظام خاص.

حـشـر از مـاده حـشـر (بر وزن نشر) به معنى بيرون ساختن جمعيت از قرارگاه و حركت دادن آنـهـا بـه سـوى مـيـدان مبارزه و مانند آن است، از اين تعبير و همچنين از تعبيرى كه در آيه بـعد مى آيد استفاده مى شود كه سليمان به سوى نقطه اى لشكركشى كرده بود، اما اين كداميك از لشكركشيهاى سليمان است؟ به درستى معلوم نيست بعضى از آيه بعد كه سخن از رسيدن سليمان به وادى نمل (سرزمين مورچگان ) مى گويد چنين استفاده كرده اند كه آن مـنـطـقـه اى بوده است در نزديكى طائف، و بعضى گفته اند منطقه اى بوده است در نزديك شام.

ولى بـه هـر حـال چـون بـيـان ايـن مـوضوع تاثيرى در جنبه هاى اخلاقى و تربيتى آيه نداشته، سخنى از آن به ميان نيامده است.

ضمنا اين بحث كه ميان جمعى از مفسران درگير شده كه آيا همه انسانها و جن و پرندگان از لشكريان او بوده اند (بنابراين كلمه من بيانيه است ) و يا اينكه قسمتى از آنها لشكر او را تشكيل مى داده اند و در اين صورت من تبعيضيه است تقريبا بحث زائدى به نظر مى رسد، چون بدون شك، سليمان بر كل روى زمين حكومت نداشت و قلمرو حكومتش منطقه شام و بيت المقدس و احتمالا بعضى نواحى اطراف بود.

و حتى از آيات بعد استفاده مى شود كه او سلطه اى بر سرزمين يمن هنوز پيدا نكرده بود و بعد از ماجراى هدهد و تسليم ملكه سباء بر آنجا تسلط يافت.

جمله تفقد الطير در آيات بعد نشان، مى دهد كه در ميان پرندگانى كه سر بر فرمان او بـودنـد، يـك هـدهـد وجـود داشت كه وقتى سليمان او را نديد جوياى حالش شد، اگر تمام پرندگان بودند و از جمله هزاران هدهد، اين تعبير صحيح نبود (دقت كنيد).

بـه هـر حـال، سـليـمـان بـا اين لشكر عظيم حركت كرد تا به سرزمين مورچگان رسيدند( حتى اذا اتوا على وادى النمل ) .

در ايـنـجـا مـورچـه اى از مـورچـگـان، هـمـنـوعـان خـود را مـخـاطـب ساخت و گفت: اى مورچگان داخـل لانـه هـاى خـود شـويـد تـا سـليـمـان و لشـكـريـانـش شـمـا را پـايـمـال نـكـنـنـد در حـالى كـه نـمـى فـهـمـنـد!( قـال نـمـلة يـا ايـهـا النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون ) .

در ايـنـكـه چـگـونـه ايـن مـورچه از حضور سليمان و لشكريانش در آن سرزمين آگاه شد و چـگـونه صداى خود را به گوش ديگران رسانيد سخن داريم كه در نكته ها بخواست خدا خواهد آمد.

ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه عدالت سليمان حتى بر مورچگان ظاهر و آشكار بود چـرا كـه مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه اگـر آنـهـا مـتـوجـه بـاشـنـد حـتـى مـورچـه ضـعـيـفـى را پايمال نمى كنند، و اگر پايمال كنند بر اثر عدم توجه آنها است.

سليمان با شنيدن اين سخن تبسم كرد و خنديد (فتبسم ضاحكا من قولها):

در ايـنـكـه چـه چيز سبب خنده سليمان شد مفسران سخنان گوناگونى دارند: ظاهر اين است كـه نفس اين قضيه مطلب عجيبى بود كه مورچه اى همنوعان خود را از لشكر عظيم سليمان بر حذر دارد و آنها را به عدم توجه نسبت دهد، اين امر عجيب سبب خنده سليمان شد.

بعضى نيز گفته اند اين خنده شادى بود چرا كه سليمان متوجه شد حتى مورچگان به عدالت او و لشكريانش معترفند و تقواى آنها را مى پذيرند!

و بعضى گفته اند شادى او از اين جهت بود كه خداوند چنين قدرتى به او داده بود كه در عـيـن شـور و هـيـجـان عـظـيـم لشـكـر از صـداى مـورچـه اى نـيـز غافل نمى ماند!.

به هر حال در اينجا سليمان رو به درگاه خدا كرد و چند تقاضا نمود.

نـخـسـت ايـنـكـه عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شكر نعمتهائى را كه بر من و پدر و مـادرم ارزانـى داشـتـه اى به من الهام فرما( و قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على و على والدى ) .

تا بتوانم اينهمه نعمتهاى عظيم را در راهى كه تو فرمان داده اى و مايه خشنودى تو است بـه كـار گـيـرم و از مسير حق منحرف نگردم كه اداى شكر اينهمه نعمت جز به مدد و يارى تو ممكن نيست.

ديـگـر ايـنكه مرا موفق دار تا عمل صالحى بجاى آورم كه تو از آن خشنود مى شوى( و ان اعمل صالحا ترضاه ) .

اشاره به اينكه آنچه براى من مهم است بقاى اين لشكر و عسكر و حكومت و تشكيلات وسيع نـيـسـت، مـهـم ايـن است كه عمل صالحى انجام دهم كه مايه رضاى تو گردد، و از آنجا كه اعمل فعل مضارع است دليل آن است كه او تقاضاى استمرار اين توفيق را داشت.

و بـالاخره سومين تقاضايش اين بود كه عرضه داشت پروردگارا! مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان( و ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين ) .

نكته ها:

1 - آگاهى سليمان از سخن حيوانات

مـا از جـهـان حـيوانات اطلاعات زيادى در دست نداريم، و با تمام پيشرفتهائى كه در اين زمينه شده، هنوز ابهامهاى فراوانى بر روى آن سايه افكنده است.

مـا آثـار هـوش و دقـت و ذكـاوت و مهارت در كارهاى بسيارى از آنها مى بينيم: خانه سازى زنبوران عسل، نظمى كه بر كندو حكم فرما است، دقت مورچگان در جمع آورى نيازمنديهاى زمـسـتـان، طـرز ذخـيـره و انبار آنها، دفاع كردن حيوانات از خود در برابر دشمن، و حتى آگـاهـى آنـهـا از درمـان بـسـيارى از بيماريها، پيدا كردن لانه و خانه خود از فاصله هاى بـسـيار دور دست، و پيمودن راههاى طولانى و رسيدن به مقصد، پيش بينى آنها از حوادث آيـنـده، و مانند آن همه از چيزهائى است كه نشان مى دهد، در دنياى مرموز حيوانات بسيارى از وسائل هنوز براى مالاينحل است.

از اين گذشته بسيارى از حيوانات بر اثر آموزش و تربيت، كارهاى شگفت انگيزى انجام مى دهند كه حتى انسانها از آن عاجزند.

امـا بـدرسـتـى روشن نيست كه آنها تا چه حد از دنياى انسانها باخبرند؟ آيا واقعا آنها مى دانند كه ما كيستيم و چه مى كنيم؟ ممكن است ما در آنها چنين هوش و ادراكى را سراغ نداشته باشيم، ولى آيا اين به معنى نفى آن است؟!

روى ايـن حـساب اگر در داستان فوق خوانديم كه مورچگان از آمدن لشكر سليمان به آن سـرزمـيـن بـا خـبـر شـدنـد و اعلام رفتن به لانه ها نمودند تا زير دست و پاى لشكر له نشوند، و سليمان نيز از اين ماجرا آگاه شد زياد جاى تعجب نيست.

از ايـن گـذشـتـه، حـكومت سليمان - همانگونه كه گفتيم - توأ م با خارق عادات و كارهاى اعجازآميزى بود، روى همين اصل، بعضى از مفسران اظهار عقيده كرده اند

كه دارا بودن اين سطح آگاهى از ناحيه قشرى از حيوانات در عصر سليمان خود يك اعجاز و خارق عادت بوده است، و مانعى ندارد كه عين آن را در ساير اعصار و قرون احيانا نبينيم.

غـرض ايـن اسـت كه هيچ دليلى در كار نيست كه ما داستان سليمان و مور يا سليمان و هدهد را بـر كـنـايـه و مـجـاز و يـا زبـانـحـال، و مـانـنـد آن حمل كنيم، هنگامى كه حفظ ظاهر آن و حمل بر معنى حقيقى امكان پذير است.

2 - سليمان و الهام شكر پروردگار

يـكـى از بهترين نشانه ها براى شناخت حاكمان الهى از حكمرانان جبار، اين است كه دسته دوم بـه هـنـگـام رسيدن به قدرت غرق غرور و غفلت مى شوند و همه ارزشهاى انسانى را به دست فراموشى سپرده، در خودكامگى، سخت فرو مى روند.

امـا حـاكـمـان الهـى بـه هـنـگام نيل به قدرت، بار سنگينى از مسئوليتها را بر دوش خود احساس مى كنند، بيش از هميشه به درگاه خدا روى مى آورند، و توانائى بر اداى رسالت خـويش را از او مى طلبند، همانگونه كه سليمان بعد از آنهمه قدرت مهمترين چيزى كه از خدا تقاضا مى كند اداى شكر او و استفاده از اين مواهب در مسير رضاى او و آسايش بندگان خدا است.

جالب اينكه با جمله اوزعنى اين تقاضا را شروع مى كند كه مفهومش الهامى از درون و جمع كـردن تـمام نيروهاى باطنى براى انجام اين هدف بزرگ است يعنى خدايا آنچنان قدرتى بـه من عنايت كن تا تمام نيروهاى درونيم را براى اداى شكر و انجام وظيفه بسيج كنيم، و راه را نـيـز تو به من نشان ده كه راهى است بسيار سخت و طولانى و پر خوف و خطر، راه اداى حقوق همه مردم، در چنان حكومت وسيع و گسترده!.

او نـه تـنـها تقاضاى توانائى بر شكر نعمتهائى كه به خود او داده شده است مى كنند، بلكه در عين حال تقاضا دارد كه اداى شكر مواهبى كه بر پدر و مادرش ارزانى شده بود انـجـام دهـد، چرا كه بسيارى از مواهب وجود انسان از پدر و مادر به ارث به او مى رسد، و بدون شك امكاناتى كه خداوند به پدر و مادر مى دهد كمك مؤ ثرى براى فرزندان در راه نيل به هدفها مى كند.

3 - سليمان و عمل صالح

جـالب ايـنكه سليمان با داشتن آن قدرت و حكومت بى نظير، تقاضايش از خدا اين است كه عمل صالح را به طور مداوم انجام دهد، و از آن بالاتر در زمره بندگان صالح خدا باشد.

از ايـن تـعـبـيـر روشـن مـى شـود كـه اولا هـدف نـهـائى بـدسـت آوردن قـدرت، انـجـام عـمـل صـالح است، عملى شايسته و ارزشمند، و بقيه هر چه هست مقدمه اى براى آن محسوب مى شود.

عـمـل صـالح نـيـز مـقـدمـه اى است براى جلب خشنودى و رضاى خدا كه هدف نهائى و غاية الغايات همين است.

ثـانـيـا داخـل بـودن در زمـره صـالحـان مـرحـله اى اسـت فـراتـر از انـجـام عـمـل صـالح كـه اولى صـلاح ذاتـى اسـت و دومـى صـلاح عمل (دقت كنيد).

به تعبير ديگر گاه انسان عمل صالحى را انجام مى دهد، اما اين معنى جزء ذات و روح او و بـافـت وجـودش نـشـده اسـت، سـليـمـان از خـدا ايـن مـى خـواهـد كـه آنـقـدر مشمول عنايت پروردگار قرار گيرد كه صالح بودن از عملش فراتر رود و در درون جان و اعماق وجودش نفوذ كند و اين جز به رحمت الهى امكان پذير نيست.

راسـتى بنده صالح خدا بودن چه گرانبها و گرانقدر است كه سليمان با آن حشمت و جاه و جلالش كه براى احدى جاى شك نبوده باز تقاضايش اين است كه خدا به رحمتش او را در خـط بـنـدگـان صـالح قـرار دهـد، و از لغـزشـهـائى كـه هر زمان براى انسان مخصوصا انسانى كه در رأ س يك تشكيلات عظيم باشد امكان پذير است او را حفظ كند.


آيه (20) تا (25) و ترجمه

( و تفقد الطير فقال مالى لا أرى الهدهد أم كان من الغائبين ) (20)( لا عذبنه عذابا شديدا اولا ذبحنه أ وليا تينى بسلطان مبين ) (21)( فمكث غير بعيد فقال أ حطت بمالم تحط به و جئتك من سبإ بنبإ يقين ) (22)( إنى وجدت امرأة تملكهم و أوتيت من كل شى ء و لها عرش عظيم ) (23)( وجـدتـهـا و قـومـهـا يـسجدون للشمس من دون الله و زين لهم الشيطان أعمالهم فصدهم عن السبيل فهم لا يهتدون ) (24)( ألا يـسـجـدوا لله الذى يـخـرج الخـب ء فـى السـمـوات و الا رض و يـعـلم مـا تـخـفون و ما تعلنون ) (25)( الله لا أله إلا هو رب العرش العظيم ) (26)

ترجمه:

20 - (سـليمان ) در جستجوى پرنده (هدهد) برآمد و گفت چرا هدهد را نمى بينم يا اينكه او از غايبان است.

21 - مـن او را قـطـعـا كـيـفـر شـديـدى خـواهـم داد و يـا او را ذبـح مـى كـنـم و يـا دليل روشنى (براى غيبتش ) براى من بياورد.

22 - چـنـدان طـول نـكـشـيـد (كـه هدهد آمد و) گفت من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى من از سرزمين سبا يك خبر قطعى براى تو آورده ام.

23 - مـن زنى را ديدم كه بر آنها حكومت مى كند و همه چيز در اختيار داشت (مخصوصا) تخت عظيمى دارد.

24 - (امـا) مـن او و قـومـش را ديـدم كـه بـراى غـير خدا - خورشيد - سجده مى كنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت داده آنها را از راه بازداشته و آنها هدايت نخواهند شد.

25 - چـرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آنچه در آسمانها و زمين پنهان است خارج مى كند؟ و آنچه را مخفى مى كنيد و آشكار نمى سازيد، مى داند؟

26 - خداوندى كه معبودى جز او نيست، و پروردگار و صاحب عرش عظيم است.

تفسير:

داستان هدهد و ملكه سبا

در ايـن قـسـمـت از آيـات به فراز ديگرى از زندگى شگفت انگيز سليمان اشاره كرده، و ماجراى هدهد و ملكه سبا را بازگو مى كند.

نخست مى گويد: سليمان هدهد را نديد، و در جستجوى او برآمد( و تفقد الطير ) .

ايـن تـعـبـير به وضوح بيانگر اين حقيقت است كه او به دقت مراقب وضع كشور و اوضاع حكومت خود بود و حتى غيبت يك مرغ از چشم او پنهان نمى ماند!.

بـدون شـك مـنـظـور از پـرنـده در ايـنـجـا هـمان هدهد است، چنانكه در ادامه سخن، قرآن مى افـزايـد، سـليـمـان گـفـت: چـه شـده اسـت كـه هـدهـد را نـمـى بـيـنـم( و قال ما لى لا ارى الهدهد ) .

يا اينكه او از غائبان است( ام كان من الغائبين ) .

در اينكه سليمان از كجا متوجه شد كه هدهد در جمع او حاضر نيست؟ بعضى گفته اند به خاطر اين بود كه به هنگام حركت كردن او، پرندگان بر سرش سايه مى افكندند، و او از وجود روزنه اى در اين سايبان گسترده از غيبت هدهد آگاه شد.

و بـعـضـى ديـگـر مـامـوريـتـى بـراى هـدهـد در تـشـكـيـلات او قـائل شـده انـد، و او را مـامـور يـافتن مناطق آب مى دانند، و به هنگام نياز به جستجوگرى براى آب او را غائب ديد.

به هر حال اين تعبير كه ابتدا گفت: من او را نمى بينم سپس افزود يا اينكه او از غائبان اسـت مـمـكن است اشاره به اين باشد كه آيا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و يا با عذر موجهى غيبت كرده است؟

در هـر صورت يك حكومت سازمان يافته و منظم و پر توان، چاره اى ندارد جز اينكه تمام فـعل و انفعالاتى را كه در محيط كشور و قلمرو او واقع مى شود زير نظر بگيرد، و حتى بود و نبود يك پرنده، يك مامور عادى را از نظر دور ندارد، و اين يك درس ‍ بزرگ است.

سليمان براى اينكه حكم غيابى نكرده باشد، و در ضمن غيبت هدهد روى بقيه پرندگان، تا چه رسد به انسانهائى كه پستهاى حساسى بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود: من او را قطعا كيفر شديدى خواهم داد! (لاعذبنه عذابا شديدا).

و يا او را ذبح مى كنم!( او لاذبحنه ) .

يا براى غيبتش بايد دليل روشنى به من ارائه دهد( اوليا تينى بسلطان مبين ) .

منظور از سلطان در اينجا دليلى است كه مايه تسلط انسان، بر اثبات مقصودش گردد، و تـاكـيـد آن بـوسـيـله مـبـيـن بـراى ايـن اسـت كـه ايـن فـرد مـتـخـلف حـتـمـا بـايـد دليل كاملا روشنى بر تخلف خود اقامه كند.

در حـقـيـقـت سليمان (عليها‌السلام ) بى آنكه غائبانه داورى كند تهديد لازم را در صورت ثـبـوت تـخـلف نـمـود، و حـتـى بـراى تـهـديـد خـود دو مـرحـله قائل شد كه متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام، و مرحله مجازات اعدام.

ضـمـنـا نـشـان داد كـه او حـتـى در بـرابـر پـرنـده ضـعـيـفـى تـسـليـم دليل و منطق است و هرگز تكيه بر قدرت و توانائيش نمى كند.

ولى غيبت هدهد، چندان به طول نيانجاميد( فمكث غير بعيد ) .

بـازگـشـت و رو بـه سـليمان كرد و چنين گفت: من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگـاهـى نـدارى، مـن از سـرزمـيـن سـبـاء يـك خـبـر قـطـعـى (و دسـت اول ) براى تو آورده ام؟ (فقال احطت بما لم تحط به و جئتك بنبا يقين ).

هـدهد گويا آثار خشم را در چهره سليمان مشاهده كرد، و براى بر طرف كردن ناراحتى او نخست به صورت كوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمى داد كه حتى سليمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهى ندارد! و هنگامى كه خشم سليمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت كه در آيات بعد خواهد آمد.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: لشكريان سليمان و حتى پرندگانى كه مطيع فرمان او بودند آنـقـدر عـدالت سـليمان به آنها آزادى و امنيت و جسارت داده بود، كه هدهد بدون ترس بى پرده و با صراحت به او مى گويد: من به چيزى آگاهى يافتم كه تو از آن آگاه نيستى.

بـر خـورد او بـا سـليمان، همچون برخورد درباريان چاپلوس با سلاطين جبار نبود، كه بـراى بـيـان يـك واقـعيت، نخست مدتى تملق مى گويند، و خود را ذره ناچيزى قلمداد كرده سـپـس بـه خـاك پاى ملوكانه، مطلب خود را در لابلاى صد گونه چاپلوسى عرضه مى دارنـد و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمى دهند و هميشه از كنايه هاى نازكتر از گل استفاده مى كنند، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشيند!

آرى هدهد با صراحت گفت: غيبت من بى دليل نبوده، خبر مهمى آورده ام كه تو از آن با خبر نيستى!

ضـمـنـا ايـن تـعـبـير درس بزرگى است براى همگان كه ممكن است موجود كوچكى چون هدهد مـطـلبـى بداند كه داناترين انسانهاى عصر خويش از آن بيخبر باشد تا آدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سليمان باشد و با علم وسيع نبوت.

بـه هر حال هدهد در شرح ماجرا چنين گفت: من به سرزمين سبا رفته بودم زنى را در آنجا يافتم كه بر آنها حكومت مى كند، و همه چيز را در اختيار دارد مخصوصا تخت عظيمى داشت!( انى وجدت امرأ ة تملكهم و اوتيت من كل شى ء و لها عرش عظيم ) .

هـدهـد بـا اين سه جمله تقريبا تمام مشخصات كشور سبا و طرز حكومت آن را براى سليمان بازگو كرد.

نخست اينكه كشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امكانات.

ديـگـر ايـنـكـه يـك زن بـر آن حـكـومـت مـى كـنـد، و دربـارى بـسـيـار مـجلل دارد حتى شايد مجللتر از تشكيلات سليمان چرا كه هدهد تخت سليمان را مسلما ديده بود، با اينحال از تخت ملكه سبا به عنوان عرش عظيم ياد مى كند!.

و با اين سخن به سليمان فهمانيد مبادا تصور كنى تمام جهان در قلمرو حكومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مى باشد.

سـليـمـان از شـنـيـدن ايـن سـخـن در فـكـر فـرو رفـت ولى هـدهـد بـه او مـجـال نـداد و مـطلب ديگرى بر آن افزود مساله عجيب و ناراحت كننده اى كه من در آنجا ديدم ايـن بود كه: مشاهده كردم آن زن و قوم و ملتش در برابر خورشيد - نه در برابر الله - سجده مى كنند!( وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله ) .

شـيطان بر آنها تسلط يافته و اعمالشان را در نظرشان زينت داده (و افتخار مى كنند كه در برابر آفتاب سجده مى نمايند!)( و زين لهم الشيطان اعمالهم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب شـيـطـان آنـهـا را از راه حـق بـاز داشـتـه( فـصـدهـم عـن السبيل ) .

آنـهـا چـنـان در بـت پـرسـتـى فـرو رفـته اند كه من باور نمى كنم به آسانى از اين راه برگردند آنها هدايت نخواهند شد( فهم لا يهتدون ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب وضـع مـذهـبـى و مـعـنوى آنها را نيز مشخص ساخت كه آنها سخت در بت پـرسـتـى فرو رفته اند و حكومت ترويج آفتاب پرستى مى كند و مردم بر دين ملوكشان اند.

بـتـكـده هـاى آنـها و اوضاع ديگرشان چنان نشان مى دهد كه آنان در اين راه غلط پافشارى دارند، و به آن عشق مى ورزند و مباهات مى كنند، و در چنين شرائطى كه توده مردم و حكومت در يك خط قرار گرفته اند هدايت يافتن آنها بسيار بعيد است.

سـپـس افـزود آنـهـا چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آنچه در آسمانها و زمين پنهان است خارج مى كند، و آنچه را مخفى مى داريد و آشكار مى سازيد مـى دانـد( الا يسجدوا لله الذى يخرج الخبا فى السماوات و الارض و يعلم ما تخفون و ما تعلنون ) .

واژه خـبـا (بـر وزن صـبـر) به معنى هر چيز پنهانى و پوشيده است و در اينجا اشاره به احـاطـه عـلم پـروردگـار بـه غيب آسمان و زمين است، يعنى چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه غيب آسمان و زمين و اسرار نهفته آن را مى داند.

و اينكه بعضى آن را به خصوص باران (در مورد آسمانها) و گياه (در مورد زمين ) تفسير كرده اند، در حقيقت از قبيل بيان مصداق روشن است.

و همچنين آنها كه به معنى خارج ساختن موجودات از غيب عدم به وجود تفسير كرده اند.

جـالب ايـنـكـه نـخـسـت از عـلم خدا به اسرار نهفته زمين و آسمان سخن مى گويد و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسانها!

امـا اينكه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مساله عالم بودن او به غيب و شهود در جـهـان كـبـيـر و صـغـيـر، تـكـيـه كـرد، ممكن است به تناسب اين باشد كه سليمان با همه تـوانـائى قدرتش از وجود كشور سبا با آن ويژگيهايش بيخبر بود، او مى گويد بايد دست به دامن لطف خدائى زد كه چيزى از او پنهان نيست.

و يـا به تناسب اينكه - طبق معروف - هدهد داراى حس ويژه اى بود كه از وجود آب در درون زمين با خبر مى شد، لذا سخن از خداوندى مى گويد كه از همه آنچه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.

و سـرانـجـام سـخـن خـود را چـنـيـن پـايـان مـى دهـد: هـمان خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است( الله لا اله الا هو رب العرش العظيم ) .

و به اين ترتيب روى توحيد عبادت و توحيد ربوبيت پروردگار، و نفى هر گونه شرك تاكيد كرده و سخن خود را به پايان مى برد.

نكته ها:

الف - درسهاى آموزنده

آنچه در اين بخش از آيات خوانديم نكته هاى فراوانى دارد كه مى تواند در زندگى همه انسانها و روند همه حكومتها مؤ ثر باشد:

1 - رئيـس حـكـومت يا يك مدير بايد آنچنان در سازمان تشكيلاتى خود دقيق باشد كه حتى غيبت يك فرد عادى و كوچك را احساس و پيگيرى كند.

2 - مراقب تخلف يك فرد باشد و براى اينكه روى ديگران اثر نگذارد، محكم كارى كند، و پيشگيرى لازم را به عمل آورد.

3 - هـرگـز نـبـايـد كـسـى را غيابا محاكمه كرد، بايد اجازه داد در صورت امكان از خودش دفاع كند.

4 - بايد جريمه به مقدار جرم باشد، و براى هر جرمى مجازات متناسبى در نظر گرفته شود، و سلسله مراتب رعايت گردد.

5 - بـايـد هـر كـس و لو بـزرگـتـريـن قـدرتـهـاى اجـتـمـاعـى، تـسـليـم دليل و منطق باشند هر چند دليل از دهان فرد كوچكى بيرون آيد.

6 - در محيط جامعه بايد آنقدر صراحت و آزادى حكمفرما گردد حتى يك

فـرد عـادى بتواند در موقع لزوم به رئيس حكومت بگويد: من از چيزى آگاهم كه تو نمى دانى!

7 - مـمـكـن اسـت كـوچـكـتـريـن افـراد از مـسـائلى آگـاه شـونـد كه بزرگترين دانشمندان و قدرتمندان از آن بيخبر باشند تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.

8 - در سـازمـان اجـتـماعى بشر نيازهاى متقابل آنقدر زياد است كه گاه سليمانها محتاج يك پرنده مى شوند.

9 - گـر چـه در جنس زنان شايستگيها بسيار است، و حتى خود اين داستان نشان مى دهد كه مـلكـه سـبـا از فـهـم و درايت فوق العاده اى برخوردار بود، ولى با اينهمه رهبرى حكومت چندان با وضع روح و جسم آنها سازگار نيست كه هدهد نيز از اين مساله تعجب كرد و گفت: من زنى را بر آنها حكمران ديدم!

10 - مـردم غـالبـا بر همان آئينى هستند كه زمامدارانشان مى باشند، لذا در اين داستان مى خـوانـيـم كـه هـدهد مى گويد من آن زن و قوم و ملت او را ديدم كه براى خورشيد سجده مى كنند (نخست سخن از سجده ملكه سپس از ملتش مى گويد).

ب - پاسخ به چند سؤ ال

بعضى از مفسران در اينجا سؤ الاتى مطرح كرده اند:

از جـمـله ايـنـكـه: سليمان با آن علم و دانش و امكانات حكومتش چگونه از وجود چنين كشورى بـى اطـلاع بـود، وانـگهى فاصله اى ميان يمن و مركز حكومت سليمان را كه ظاهرا سرزمين شـام بـوده، چـگـونه هدهد پيمود و از اين گذشته هدهد، راه را گم كرده بود كه به آنجا رفت يا منظور ديگرى داشته؟

در مورد سؤ ال اول ممكن است چنين پاسخ گفت كه: سليمان قاعدتا از وجود چـنـيـن كـشورى با خبر بوده ولى ويژگيها و خصوصيات آن را نمى دانسته است، بعلاوه بـيـابـان حـجـاز مـيـان ايـن دو كـشـور فـاصـله بـوده، و وسـائل ارتباطى در آن زمان هرگز مانند زمان ما نبوده است (البته آگاهى از طريق علم غيب و الهام الهى مساله ديگرى است ).

و اما طى اين مسافت براى هدهد مساله غير ممكن نيست، چرا كه ما پرندگانى را سراغ داريم كـه فـاصـله قطب شمال و قطب جنوب زمين را طى مى كنند در حالى كه فاصله يمن تا شام در برابر آن فاصله ناچيزى است.

آمـدن هـدهـد بـه ايـن سـرزمـين ممكن است به اين جهت بوده باشد كه طبق بعضى از تواريخ سليمان از سرزمين شام براى زيارت خانه خدا به سرزمين مكه آمده بود، تا آئين ابراهيم (حـج ) را بـجـا آورد، سـپـس در مـسـيـر خود متمايل به طرف جنوب شد به حدى كه فاصله زيادى تا سرزمين يمن نداشت و هدهد در هنگامى كه سليمان در استراحت به سر مى برد از فـرصـت استفاده كرد و به نزديكى قصر ملكه سبا آمد و اين صحنه عجيب توجه او را به خود جلب كرد.


آيه (27) تا (35) و ترجمه

( قال سننظر أصدقت أم كنت من الكاذبين ) (27)( اذهب بكتابى هذا فأ لقه إليهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا يرجعون ) (28)( قالت يا أيها الملؤ ا إنى ألقى إلى كتاب كريم ) (29)( إنه من سليمن و إنه بسم الله الرحمن الرحيم ) (30)( ألا تعلوا على و أتونى مسلمين ) (31)( قالت يا أيها الملؤ ا أفتونى فى أ مرى ما كنت قاطعة أمرا حتى تشهدون ) (32)( قالوا نحن أ ولوا قوة و أ ولوا بأ س شديد و الا مر إ ليك فانظرى ما ذا تأ مرين ) (33)( قالت إن الملوك إذا دخلوا قرية أفسدوها و جعلوا أعزة أهلها أذلة و كذلك يفعلون ) (34)( و إنى مرسلة إليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون ) (35)

ترجمه:

27 - (سليمان ) گفت: ما تحقيق مى كنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟!.

28 - ايـن نـامـه مـرا ببر و بر آنها بيفكن سپس برگرد (و در گوشه اى توقف كن ) ببين آنها چه عكسالعملى نشان مى دهند.

29 - (ملكه سبا) گفت: اى اشراف! نامه پر ارزشى به سوى من افكنده شده!.

30 - اين نامه از سليمان است و چنين مى باشد: به نام خداوند بخشنده مهربان.

31 - تـوصـيـه مـن اين است برترى جوئى نسبت به من نكنيد و به سوى من آئيد در حالى كه تسليم حق هستيد.

32 - (سـپـس ) گفت: اى اشراف (و اى بزرگان ) نظر خود را در اين امر مهم بازگو كنيد كه من هيچ كار مهمى را بدون حضور شما انجام نداده ام.

33 - گفتند: ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهائى با تو است ببين چه دستور مى دهى؟

34 - گـفـت: پـادشـاهـان هـنـگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مى كشند و عزيزان آنجا را ذليل مى كنند، (آرى ) كار آنها همين گونه است.

35 - و مـن ( اكـنون جنگ را صلاح نمى بينم ) هديه گرانبهائى براى آنها مى فرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مى آورند.

تفسير:

پادشاهان ويرانگرند!

سـليمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در فكر فرو رفت، ممكن است بيشترين گـمـان سـليـمـان اين بوده كه اين خبر راست است، و دليلى بر دروغى به اين بزرگى وجود ندارد، اما از آنجا كه مساله ساده اى نبود و با سرنوشت يك

كـشـور و يـك مـلت بـزرگ گـره مـى خورد، مى بايست تنها به گفتار يك مخبر اكتفا نكند، بـلكـه بـايـد تـحـقـيـقـات بـيـشـتـرى در زمـيـنـه ايـن مـوضـوع حـسـاس بـه عمل آورد.

لذا چنين گفت: ما تحقيق به عمل مى آوريم ببينيم تو راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟!( قال سننظر اصدقت ام كنت من الكاذبين ) .

اين سخن به خوبى ثابت مى كند كه در مسائل مهم و سرنوشت ساز بايد حتى به اطلاعى كـه از نـاحـيـه يـك فرد كوچك مى رسد توجه كرد و به زودى (همانگونه كه سين در جمله سـنـنـظـر اقـتـضـا مـى كـنـد) پـيـرامـون آن تـحـقـيـقـات لازم را بـه عمل آورد.

سـليـمـان نـه هـدهـد را مـتـهـم سـاخـت و مـحـكـوم كـرد، و نـه سـخـن او را بـى دليل تصديق نمود، بلكه آن را پايه تحقيق قرار داد.

بـه هـر حـال سـليمان نامه اى بسيار كوتاه و پر محتوى نوشت و به هدهد داد و گفت: اين نـامـه مـرا بـبـر و نـزد آنـهـا بـيـفكن سپس برگرد و در گوشه اى توقف كن ببين آنها چه عـكـسـالعـمـلى نـشـان مـى دهـنـد؟( اذهـب بـكـتـابـى هـذا فـالقـه اليـهـم ثـم تول عنهم فانظر ما ذا يرجعون ) .

از تعبير القه اليهم (به سوى آنها بيفكن ) چنين استفاده مى شود كه آن را به هنگامى كه ملكه سبا در ميان جمع خويش حضور دارد بر آنها افكن، تا جاى فراموشى و كتمان باقى نـمـانـد، و از ايـنجا روشن مى شود اينكه بعضى از مفسران گفته اند هدهد وارد قصر ملكه سبا و خوابگاه او شد و نامه را بر سينه يا گلوى او افكند! چندان دليلى ندارد، هر چند با جمله اى كه در آيه بعد مى آيد( انى القى الى كتاب كريم ) : نامه اى به سوى من افكنده شده بى تناسب نيست.

مـلكـه سـبـا نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى يافت و چون قبلا اسم و آوازه سليمان را شـنـيـده بـود و مـحتواى نامه نشان مى داد كه سليمان تصميم شديدى درباره سرزمين سبا گـرفـتـه، سـخـت در فـكـر فـرو رفـت، و چـون در مـسـائل مـهم مملكتى با اطرافيانش به شور مى نشست از آنها دعوت كرد، رو به سوى آنها نموده گفت: اى اشراف و بزرگان! نامه ارزشمندى به سوى من افكنده شده است( قالت يا ايها الملا انى القى الى كتاب كريم ) .

آيـا بـه راسـتـى مـلكه سبا پيك نامه رسان را نديده بود ولى از قرائن كه در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس كرد، و هيچ احتمال نداد كه نامه مجعولى باشد؟

و يـا بـه چـشـم خـودش پـيـك را ديـد و وضـع اعـجـاب آور او خـود دليـل بـر ايـن بـود كـه واقعيتى در كار است و مساله يك مساله عادى نيست، هر چه بود با اطمينان روى نامه تكيه كرد.

و اينكه ملكه مى گويد: اين نامه كريم و پر ارزشى است ممكن است به خاطر محتواى عميق آن، يـا ايـنكه آغازش به نام خدا، و پايانش به مهر و امضاى صحيح بود يا فرستنده آن كـه شـخـص بـزرگـوارى بـوده - كـه هـر يـك از ايـنـهـا را بـعـضـى از مـفـسـران احتمال داده اند - و يا همه اينها زيرا هيچگونه منافاتى بين اين امور نيست و ممكن است همه در اين مفهوم جامع جمع باشد.

درسـت اسـت كـه آنها آفتاب پرست بودند، ولى مى دانيم بسيارى از بت پرستان نيز به الله اعتقاد داشتند و او را رب الارباب مى ناميدند و تعظيم و احترام او را مهم مى شمردند.

سـپـس مـلكـه سـبـاء به ذكر مضمون نامه پرداخت و گفت: اين نامه از سوى سليمان است و مـحـتـوايـش چـنـين است: به نام خداوند بخشنده مهربان...( انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم )

تـوصـيـه ام بـه شـمـا اين است برترى جوئى در برابر من نكنيد، و به سوى من آئيد و تسليم حق شويد( الا تعلوا على و أ تونى مسلمين ) .

بعيد به نظر مى رسد كه سليمان نامه را با همين عبارات و الفاظ عربى نوشته باشد، بـنـابـرايـن جـمـله هـاى فـوق مـى توانند نقل به معنى و يا به صورت خلاصه گيرى و فشرده نامه سليمان بوده باشد كه ملكه سبا براى ملت خود بازگو كرد.

جالب اينكه: مضمون اين نامه در واقع سه جمله بيش نبود:

يك جمله نام خدا و بيان وصف رحمانيت و رحيميت او.

جـمـله دوم تـوصـيه به كنترل هواى نفس و ترك برترى جوئى كه سرچشمه بسيارى از مفاسد فردى و اجتماعى است.

و سوم تسليم در برابر حق شدن!.

و اگر دقت كنيم چيز ديگرى وجود نداشت كه نياز به ذكر داشته باشد.

بـعـد از ذكـر مـحـتـواى نـامه سليمان، براى ملت خود رو به سوى آنها كرده چنين گفت اى اشـراف و صـاحب نظران! رأ ى خود را در اين كار مهم براى من ابراز داريد كه من هيچ كار مـهـمـى را بـى حضور شما و بدون نظر شما انجام نداده ام!( قالت يا ايها الملا افتونى فى امرى ما كنت قاطعة امرا حتى تشهدون ) .

او مـى خـواسـت با اين نظر خواهى موقعيت خود را در ميان آنها تثبيت كرده و نظر آنها را به سـوى خـويـش جـلب نـمـايـد، ضـمـنـا ميزان هماهنگيشان را با تصميمات خود مورد مطالعه و بررسى قرار دهد.

افـتـونـى از مـاده فـتـوا اسـت، در اصـل بـه مـعـنـى حـكـم كـردن دقـيـق و صـحـيـح در مسائل پيچيده است، ملكه سبا با اين تعبير، هم پيچيدگى مساله را به آنها گوشزد كرد، و هـم آنـهـا را به اين نكته توجه داد كه بايد در اظهار نظر دقت به خرج دهند تا راه خطا نپويند.

تشهدون از ماده شهود به معنى حضور است، حضورى كه توأ م با همكارى و مشورت بوده باشد.

اشـراف قوم در پاسخ او چنين گفتند: ما قدرت كافى داريم و مرد جنگيم اما تصميم نهائى بـا تـو اسـت، ببين چه فرمان مى دهى؟( قالوا نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد و الامر اليك فانظرى ما ذا تامرين ) .

بـه ايـن تـرتـيـب هـم تـسـليـم خـود را در بـرابـر دسـتـورات او نـشـان دادنـد، و هـم تمايل خود را به تكيه بر قدرت و حضور در ميدان جنگ!

مـلكـه هـنـگـامـى كـه تـمـايـل آنـهـا را بـه جـنـگ مـشـاهـده كـرد، در حـالى كـه خـود بـاطـنـا تـمـايـل به اين كار نداشت براى فرونشاندن اين عطش، و هم براى اينكه حساب شده با اين جريان برخورد كند، چنين گفت: پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه

آبـادى شـونـد آن را بـه فـسـاد و ويـرانـى مـى كـشانند!( قالت ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها ) .

و عزيزان اهل آن را به ذلت مى نشانند( و جعلوا اعزة اهلها اذلة ) .

جـمـعـى را مـى كشند، عده اى را اسير مى كنند، و گروهى را آواره و بى خانمان، و تا آنجا كه مى توانند دست به غارت و چپاول مى زنند.

سپس براى تاكيد بيشتر گفت: آرى اين چنين مى كنند( و كذلك يفعلون )

در حقيقت ملكه سبا كه خود پادشاهى بود، شاهان را خوب شناخته بود كه برنامه آنها در دو چـيـز خـلاصـه مـى شـود: فـسـاد و ويـرانـگـرى و ذليـل سـاخـتـن عـزيـزان، چـرا كـه آنها به منافع خود مى انديشند، نه به منافع ملتها و آبادى و سر بلندى آنها و هميشه اين دو بر ضد يكديگرند.

سـپـس مـلكـه افـزود: ما بايد قبل از هر كار سليمان و اطرافيان را بيازمائيم و ببينيم به راسـتـى چـه كـاره انـد؟ سليمان پادشاه است يا پيامبر؟ ويرانگر است يا مصلح؟ ملتها را بـه ذلت مـى كـشـانـنـد يا عزت؟ و براى اين كار بايد از هديه استفاده كرد، لذا من هديه قـابـل ملاحظه اى براى آنها مى فرستم تا ببينم فرستادگان من چه واكنشى را از ناحيه آنها براى ما مى آورند( و انى مرسلة اليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون ) .

پـادشـاهـان عـلاقـه شـديدى به هدايا دارند، و نقطه ضعف و زبونى آنها نيز همين جا است آنها را مى توان با هداياى گرانبها تسليم كرد، اگر ديديم سليمان با اين هدايا تسليم شـد، مـعـلوم مـى شـود شاه است! در برابر او مى ايستيم و تكيه بر قدرت مى كنيم كه ما نـيـرومنديم، و اگر بى اعتنائى به ما نشان داد و بر سخنان خود و پيشنهادهايش اصرار ورزيد معلوم مى شود، پيامبر خدا است در اين صورت بايد عاقلانه برخورد كرد.

در ايـنـكـه مـلكـه سـبا چه هدايائى براى سليمان فرستاد، قرآن سخنى نگفته و تنها با نـكـره آوردن كـلمـه هـديـه، عـظـمـت آن را نـشـان داده، ولى مـفـسـران مسائل زيادى ذكر كرده اند، كه گاه خالى از اغراق و افسانه نيست.

بـعـضـى نـوشته اند پانصد غلام و پانصد كنيز ممتاز براى سليمان فرستاد، در حالى كه به غلامها لباس زنانه و به كنيزها لباس مردانه پوشانيده بود، در گوش غلامان گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر كنيزان كلاههاى زيبا گذارده بود، و در نامه خود تاكيد كرده بود تو اگر پيامبرى غلامان را از كنيزان بشناس!

و آنـهـا را بـر مـركـبـهـاى گـرانـبـها كه با زر و زيور آراسته بودند سوار كرد، و مقدار قابل ملاحظه اى از جواهرات نيز همراه آنها فرستاد.

ضـمـنـا به فرستاده خود سفارش كرد، اگر به محض ورود نگاه سليمان را به خود خشم آلود ديـدى بـدان ايـن ژسـت پادشاهان است، و اگر با خوشروئى و محبت با تو برخورد كرد بدان پيغمبر است

نكته ها:

1 - آداب نامه نگارى

آنچه در آيات فوق در مورد نامه سليمان به مردم سبا آمده الگوئى است براى طرز نامه نگارى كه گاه از مسائل مهم و سرنوشت ساز است، با نام خداوند رحمان و رحيم شروع مى شود و با دو جمله حساب شده جان سخن را بيان مى كند.

از تـواريـخ اسـلامـى و روايـات بـه خـوبـى بـر مـى آيـد كه پيشوايان بزرگ ما هميشه اصـرار داشـتـنـد نـامـه هـا را فـشـرده و مـخـتصر، خالى از حشو و زوائد و كاملا حساب شده بنگارند.

امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) به كارمندان و نمايندگانش در يك بخشنامه چنين نوشت:

ادقوا اقلامكم، و قاربوا بين سطوركم، و احذفوا عنى فضولكم و اقصدوا قصد المعانى، و ايـاكـم و الاكـثـار، فـان امـوال المـسـلمـيـن لا تـحتمل الاضرار: نوك قلمها را تيز كنيد، و سطرها را به هم نزديك سازيد، و مطالب زائد و اضافى را از نامه هايتان براى من حذف كـنـيـد، بـيـشـتـر بـه مـعـنـى تـوجـه كـنـيـد و از پـر گـوئى بـپـرهـيـزيـد كـه اموال مسلمانان توانائى اين هزينه و ضرر را ندارد.

تـيـز كردن نوك قلمها كه سبب مى شود كلمات را كوچكتر بنويسند و نزديك ساختن سطور بـه يـكـديـگـر و حـذف تـشـريـفـات و اضـافـات، نـه تـنـهـا صـرفـه جـوئى در امـوال بيت المال يا اموال خصوصى است كه صرفه جوئى در وقت نويسنده و خواننده نيز هـسـت و حـتى گاه سبب مى شود كه هدف اساسى نامه در لابلاى جمله بنديهاى تشريفاتى از بين برود و نويسنده و خواننده به هدف خود نرسند.

در ايـن اواخـر مـعـمـول شـده بـود كـه بـر خـلاف رويه صدر اسلام، نامه ها را با القاب فـراوان و الفـاظ زيـاد و مـقـدمـات و حـواشـى و اضـافـات پـر مـى كـردند، و چه وقتهاى گرانبهائى كه بيهوده از اين راه تلف مى شد و چه سرمايه هائى كه از بين مى رفت.

مخصوصا اين نكته قابل توجه است كه در شرائط آن زمان كه فرستادن يك نامه بوسيله يك پيك مخصوص، گاه هـفـتـه هـا طـول مـى كـشـيـد و هـزيـنـه هـا داشـت تـا بـه مـقـصـد بـرسـد، در عـيـن حـال نـهـايـت اخـتـصـار به كار مى رفت كه نمونه هاى آن را در نامه هاى پيامبر اسلام به خسرو پرويز و قيصر روم و مانند آن مى توان ملاحظه كرد.

اصـولا نـامـه انـسـان دليـل بـر چـگـونـگـى شـخـصـيـت او اسـت هـمـانـگونه كه پيام آور و رسول انسان چنين است، چنانكه در نهج البلاغه از على (عليها‌السلام ) مى خوانيم:

رسولك ترجمان عقلك و كتابك ابلغ من ينطق عنك: فرستاده تو بازگو كننده عقل تو است و نامه ات گوياترين چيزى است كه از تو سخن مى گويد.

امـام صـادق (عليها‌السلام ) مـى فـرمـايـد: يـسـتـدل بـكـتـاب الرجـل عـلى عـقـله، و مـوضـع بـصـيـرتـه، و بـرسوله على فهمه و فطنته: نامه انسان دليلى است بر ميزان عقل او و مقدار بصيرت او و فرستاده او نشانه اى است از مقدار فهم و ذكاوت او.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پاسخ نامه لازم است همانگونه كه پاسخ سلام.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مـى خـوانيم كه فرمود: رد جواب الكتاب واجب كوجوب رد السلام: پاسخ نامه واجب است همانگونه كه پاسخ سلام واجب مى باشد.

و از آنـجـا كـه هـر نـامـه اى مـعـمـولا بـا تـحـيـتـى هـمـراه اسـت بـعـيـد نـيـسـت مـشمول آيه شريفه اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها: هنگامى كه به شما تحيتى گـفته شود پاسخ آن را به صورت بهتر يا همانند آن بدهيد (سوره نساء آيه 86) بوده باشد.

2 - آيا سليمان دعوت به تقليد كرد؟

بـعـضـى از مـفـسران گويا از ظاهر نامه سليمان چنين استفاده كردند كه او مى خواست مردم كـشـور سـبـا را بـه پـذيـرش دعـوت خـود بـدون ذكـر دليل وادارد.

سـپـس پاسخ داده اند كه آمدن هدهد به آن صورت معجزآسا خود دليلى بر حقانيت دعوت او بوده است.

ولى مـا فـكـر مـى كـنـيـم نيازى به اين گونه جوابها نيست، وظيفه پيامبر دعوت است، و وظـيـفـه ديـگـران تـحـقـيـق كردن، و به تعبير ديگر: دعوت انگيزه اى براى تحقيق است، هـمـانگونه كه ملكه سباء اين كار را انجام داد، و در مقام تحقيق و آزمايش سليمان برآمد تا روشن شود آيا او يك پادشاه است يا پيامبر؟!

3 - اشارات پر معنى در ماجراى سليمان

در اين بخش از داستان سليمان نيز اشارات كوتاه، به مطالب مهمى ديده مى شود:

1 - روح دعـوت انـبـيـاء در نـفـى بـرتـرى جوئى كه نفى هر گونه استعمار و تسليم در برابر قانون حق است خلاصه مى شود.

2 - در حالى كه اطرافيان ملكه سباء، اعلام آمادگى براى جنگ كردند طبع ظريف زنانه او موافق جنگ نبود، لذا نظر آنها را به مسائل ديگر معطوف داشت!

3 - از ايـن گذشته اگر او تسليم جنگ طلبى اطرافيان خود مى شد از حقيقت دور مى ماند و خـواهـيـم ديـد كـه اقـدام او بـراى آزمايش ‍ سليمان از طريق فرستادن هديه، نتيجه بسيار خـوبـى بـراى خـودش و هـم بـراى مـردم كـشور سبا بار آورد و سبب شد كه آنها راه حق را بيابند و متوسل به خونريزى نشوند.

4 - ضـمـنـا از اين ماجرا روشن مى شود كه برنامه هاى شورائى چنان نيست كه هميشه به حـق مـنـتـهـى شـود، چـرا كـه در ايـنـجـا عـقـيـده اكـثـريـت اطـرافـيـان او ايـن بـود كـه تـوسـل بـه نـيـروى نـظـامى مقدم است در حالى كه عقيده ملكه سباء بر عكس آن بود، و در پايان ماجرا مى بينيم كه حق با او بوده است.

و مـى تـوان گـفـت كـه ايـن نـوع مـشـورت غير از آن است كه امروز در ميان ما رائج است، ما نظريه اكثريت را معيار قرار مى دهيم و حق تصميم گيرى را براى

آنـهـا قائل هستيم، در حالى كه در اين نوع مشورت حق تصميم گيرى با رهبر جمعيت است و مـشـاوريـن تـنـهـا اظـهـار نـظـر مـى كـنـنـد، و آيـه( شـاورهـم فـى الامـر فـاذا عـزمـت فـتـوكل على الله ) : با آنها در كارها مشورت كن و به هنگامى كه تصميم گرفتى بر خدا توكل نما (آل عمران - 159) نيز اشاره به اين قسم دوم از شورا است در حالى كه آيه 38 شـورى و امـرهـم شـورى بـيـنـهـم كـار مؤ منان بايد به صورت مشورت انجام يابد ظاهرا اشاره به قسم اول است.

5 - مـشاوران ملكه سبا به او گفتند: ما صاحبان قوة و صاحبان باس شديد هستيم ممكن است تـفـاوت ايـن دو در اين باشد كه قوة اشاره به كميت عظيم لشكر و باس شديد اشاره به كـيـفـيـت كـار آزمـودگـى و روح شـجـاعت و شهامت لشكريان باشد، يعنى ما هم از نظر كميت لشكر و هم از نظر كيفيت آمادگى كامل براى رزم با دشمن داريم

6 - نشانه پادشاهان!

از ايـن آيـات بـه خـوبى استفاده مى شود كه سلطنت و حكومت استبدادى همه جا مايه فساد و تباهى، و ذليل كردن عزيزان يك قوم است، چرا كه افراد با شخصيت را كنار مى زنند، و مـتـمـلقـان چـاپـلوس را به خدمت دعوت مى كنند، و در همه چيز منفعت و سود خود را مى جويند اهـل هـديـه و رشوه و زر و زيورند و طبعا ظالمان زورگو كه دسترسى به اين امور دارند نزد آنها محبوبترند.

شـاهـان، فـكر و قلبشان در گرو مقام و هدايا و زر و زيورها است، در حالى كه پيامبران جز به صلاح امتها نمى انديشند.


آيه (36) و (37) و ترجمه

( فـلمـا جـاء سـليـمـن قـال أتـمـدونـن بـمـال فـمـا أتـانـى الله خـيـر مـمـا أتـئكـم بل أنتم بهديتكم تفرحون ) (36)( ارجع إليهم فلنأ تينهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخر جنهم منها أذلة و هم صاغرون ) (37)

ترجمه:

36 - هـنـگـامـى كـه (فـرسـتـادگـان مـلكه سبا) نزد سليمان آمدند گفت: مى خواهيد مرا با مـال كـمـك كـنـيـد (و فريب دهيد!) آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده بهتر است بلكه شما هستيد كه به هدايايتان خوشحال مى شويد.

37 - بـه سـوى آنـهـا بـازگـرد (و اعـلام كن ) با لشكرهائى به سراغ آنها مى آئيم كه قدرت مقابله با آن را نداشته باشند، و آنها را از آن (سرزمين آباد) به صورت ذليلان و در عين حقارت بيرون مى رانيم.

تفسير:

مرا با مال نفريبيد!

فـرسـتـادگـان ملكه سبا با كاروان هدايا، سرزمين يمن را پشت سر گذاشتند و به سوى شـام و مـقـر سـليـمـان حـركـت كـردنـد، بـه گـمـان اينكه سليمان از مشاهده منظره اين هدايا خوشحال مى شود، و به آنها شاد باش مى گويد.

امـا هـمـيـن كـه بـا سـليـمـان روبـرو شـدند، صحنه عجيبى در برابر آنان نمايان گشت، سـليـمـان نـه تـنـهـا از آنـهـا اسـتـقـبـال نـكـرد بـلكـه گـفـت: آيـا شـمـا مـى خواهيد مرا با مال (خود) كمك كنيد؟ در حالى كه اين اموال در نظر من بى ارزش است،

آنـچـه خداوند به من بخشيده، از آنچه به شما داده است بهتر و پرارزشتر است( اتمدونن بمال فما آتانى الله خير مما آتاكم ) .

مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و دانش و هدايت و تقوا دارد؟

شـمـا هـسـتـيـد كـه بـه هـدايـاى خـود خـوشـحـال مـى شـويـد( بل انتم بهديتكم تفرحون ) .

آرى شـمـا هـسـتـيـد كـه هـر گـاه يـك چـنـيـن هداياى پر زرق و برق و گرانقيمتى براى هم بـفـرسـتيد، چنان مسرور مى شويد كه برق شادى در چشمانتان ظاهر مى گردد اما اينها در نظر من كم ارزش و بى مقدار است.

و بـه ايـن تـرتيب سليمان، معيارهاى ارزش را در نظر آنها تحقير كرد و روشن ساخت كه مـعـيـارهـاى ديـگـرى بـراى ارزش در كـار اسـت، كه معيارهاى معروف نزد دنيا پرستان در برابر آن، بى رنگ و بى بها است.

سـپـس بـراى ايـنـكـه قـاطـعـيـت خـود را در مـسـاله حـق و باطل نشان دهد به فرستاده مخصوص ملكه سبا چنين گفت: به سوى آنان بازگرد (و اين هـدايـا را نـيـز با خود ببر) اما بدان ما به زودى با لشكرهائى به سراغ آنها خواهيم آمد كـه تـوانـائى مـقـابـله بـا آن را نـداشـتـه بـاشـنـد( ارجـع اليـهـم فـلنـاتـينهم بجنود لا قبل لهم بها ) .

و ما آنها را از آن سرزمين آباد با ذلت خارج مى كنيم در حالى كه كوچك و حقير خواهند بود( و لنخر جنهم منها اذلة و هم صاغرون )

اذلة در حـقـيـقت حال اول است، و هم صاغرون، حال دوم، اشاره به اينكه نه تنها آنها را از سـرزمـينشان بيرون مى رانيم بلكه با وضع ذلتبار، و توأ م با حقارت، به گونه اى كـه تـمام كاخها و اموال و جاه و جلال خود را از دست خواهند داد، چرا كه در برابر آئين حق، تسليم نشدند و از در مكر و فريب وارد گشتند.

البته اين تهديد، براى فرستادگانى كه وضع سليمان را از نزديك ديدند و لشكر و عسكر او را تماشا كردند، يك تهديد جدى و قابل ملاحظه بودبا توجه به آنچه در آيات قـبـل خـوانـديـم كه سليمان دو چيز از آنها خواسته بود ترك برترى جوئى، تسليم در بـرابـر حـق و پـاسـخ نـدادن آنـهـا بـه ايـن دو امـر و توسل به ارسال هديه دليل بر امتناع آنها از پذيرش حق و ترك استعلاء بود و به اين دليل آنها را تهديد به فشار نظامى مى كند.

هـر گـاه ملكه سبا و اطرافيان او، تقاضاى دليل و مدرك يا معجزه و مانند آن كرده بودند، بـه آنـهـا حـق مى داد كه بيشتر تحقيق كنند، اما فرستادن هديه ظاهرش اين بود كه آنها در مقام انكارند.

ايـن را نـيـز مـى دانـيـم كـه مـهمترين خبر ناگوارى كه هدهد به سليمان درباره اين قوم و جمعيت داد، اين بود كه آنها آفتاب پرستند، و خداوند بزرگ را كه بر غيب و شهود آسمان و زمين سلطه دارد رها كرده، در برابر مخلوقى به خاك مى افتند.

سـليـمـان از اين مساله ناراحت شد، و مى دانيم بت پرستى چيزى نيست كه آئينهاى الهى در بـرابـر آن سـكـوت كـنـد، و يـا بـت پـرسـتـان را بـه عـنـوان يـك اقـليـت مـذهـبـى تـحـمـل نـمـايد، بلكه در صورت لزوم با توسل به زور بتكده ها را ويران خواهد كرد و آئين شرك و بت پرستى را بر مى چيند.

از تـوضـيـحـاتـى كـه در بـالا داديـم روشـن مـى شـود كـه تـهـديـد سـليـمـان بـا اصل اساسى لا اكراه فى الدين تضادى ندارد كه بت پرستى دين نيست بلكه يك خرافه و انحراف است.

نكته ها:

1 - قـابـل تـوجـه ايـنـكـه زهـد در مـنـطـق اديـان الهـى ايـن نـيـسـت كـه انـسـان از مـال و ثـروت و امـكـانـات دنـيـا، بـى بـهره باشد، بلكه حقيقت زهد آن است كه اسير اينها نـگـردد، بـلكـه امير بر آن باشد، و سليمان اين پيامبر بزرگ الهى با رد كردن هداياى گرانبهاى ملكه سبا نشان داد كه امير است نه اسير!

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مـى خـوانـيم الدنيا اصغر قدرا عند الله و عند انـبـيـائه و اوليـائه مـن ان يـفـرحـوا بـشـى ء منها، او يحزنوا عليه فلا ينبغى لعالم و لا لعـاقل ان يفرح بعرض الدنيا: دنيا در پيشگاه خدا و نزد انبياء و اولياى الهى كوچكتر از آن اسـت كه آنها را خوشحال و ذوق زده كند، يا با از دست رفتن آن غمگين شوند، بنابراين بـراى هـيـچ عـالم و عـاقـلى سـزاوار نـيـسـت كـه از مـتـاع نـاپـايـدار دنـيـا خوشحال گردد.

2 - بـاز در ايـن بـخـش از داسـتـان سـليـمـان درسـهـاى قابل ملاحظه اى است كه در لابلاى تعبيرات پر معنى آيات نهفته است:

الف: هـدف از لشـكـر كـشـى كـشتار انسانها نيست، بلكه هدف آن است كه دشمن خود را در مـوضـع ضـعـيـفـى بـدانـد و قـدرت مـقـابـله در خـود نـبـيـنـد( جـنـود لا قبل لهم بها ) .

ايـن تـعبير نظير همان چيزى است كه به مسلمانان دستور داده شده كه آن چنان نيرو فراهم سـازيـد كـه دشمن را بترسانيد( و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة... ترهبون به عدو الله ) (انفال - 60).

ب: سليمان مخالفان خود را تهديد به قتل نمى كند، بلكه تهديد به بيرون رانـدن از كـاخـهـا و قـصـرهـا بـا ذلت و خـوارى مـى كـنـد و ايـن قابل توجه است.

ج: سليمان مخالفان خود را غافلگير نمى سازد بلكه قبلا با صراحت آنها را در جريان حمله خويش مى گذارد.

د: سـليـمان چشم داشتى به اموال ديگران ندارد، بلكه مى گويد آنچه خدا به من داده است بـهتر است، او مواهب الهى را در قدرت مادى و مالى خلاصه نمى كند، او به علم و ايمان و مواهب معنوى مفتخر است.


آيه (38) تا (40) و ترجمه

( قال يا أيها الملؤ ا أيكم يأ تينى بعرشها قبل أن يأ تونى مسلمين ) (38)( قال عفريت من الجن أنا ءاتيك به قبل أن تقوم من مقامك و إنى عليه لقوى أمين ) (39)( قـال الذى عـنـده عـلم مـن الكـتاب أنا أتيك به قبل أن يرتد إليك طرفك فلما رأه مستقرا عـنـده قال هذا من فضل ربى ليبلونى ء أشكر أم أكفر و من شكر فإنما يشكر لنفسه و من كفر فإ ن ربى غنى كريم ) (40)

ترجمه:

38 - (سـليـمـان ) گـفـت، اى بـزرگان! كداميك از شما توانائى داريد تخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من آيند براى من بياوريد؟!

39 - عـفـريـتـى از جـن گـفت: من آنرا نزد تو مى آورم پيش از آنكه از مجلست برخيزى و من نسبت به آن توانا و امينم!

40 - (اما) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى ) داشت گفت، من آنرا پيش از آنكه چشم بر هم زنـى نـزد تـو خـواهـم آورد! و هـنـگـامـى كه (سليمان ) آنرا نزد خود مستقر ديد گفت اين از فـضـل پـروردگـار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى آورم يا كفران مى كنم؟

تفسير:

در يك چشم بر هم زدن تخت او حاضر است!

سـرانـجـام فـرسـتادگان ملكه سبا هدايا و بساط خود را برچيدند و به سوى كشورشان بـازگـشـتـنـد و مـاجـرا را بـراى ملكه و اطرافيان او شرح دادند همچنين عظمت اعجازآميز ملك سـليـمـان و دسـتـگاهش را بيان داشتند كه هر يك از اينها دليلى بود بر اينكه او يك فرد عادى و پادشاه نيست، او به راستى فرستاده خدا است و حكومتش نيز يك حكومت الهى است.

در اينجا براى آنها روشن شد كه نه تنها قادر بر مقابله نظامى با او نيستند بلكه اگر فرضا بتوانند مقابله كنند به احتمال قوى مقابله با يك پيامبر پر قدرت الهى است.

لذا مـلكـه سـبـا بـا عـده اى از اشـراف قومش تصميم گرفتند به سوى سليمان بيايند و شخصا اين مساله مهم را بررسى كنند تا معلوم شود سليمان چه آئينى دارد؟

ايـن خبر از هر طريقى كه بود به سليمان رسيد، و سليمان تصميم گرفت در حالى كه مـلكـه و يـارانـش در راهـند قدرتنمائى شگرفى كند تا آنها را بيش از از پيش به واقعيت اعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسليم سازد.

لذا سـليـمـان رو بـه اطـرافـيـان خـود كـرد و گـفـت: اى گـروه بزرگان! كداميك از شما تـوانـائى داريـد تـخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براى من بـيـاوريـد؟( قـال يـا ايـهـا المـلا ايـكـم يـاتـيـنـى بـعـرشـهـا قبل أ ن تاتونى مسلمين ) .

گـر چـه بـعضى از مفسران براى پيدا كردن دليل احضار تخت ملكه سبا خود را به زحمت افـكـنده اند، و گاه احتمالاتى ذكر كرده اند كه به هيچ وجه با مفاد آيات سازگار نيست، ولى روشـن اسـت كـه هـدف سـليـمـان از ايـن بـرنامه چه بود؟ او به اصطلاح مى خواست ضرب شستى نشان دهد و كار فوق العاده مهمى انجام گيرد، تـا راه را بـراى تـسـليـم بى قيد و شرط آنها و ايمانشان به قدرت الله هموار سازد، و نياز به حضور در ميدان نبرد و خونريزى نباشد.

او مـى خـواسـت ايـمـان به اعماق وجود ملكه سبا و اطرافيانش راه يابد تا سايرين را نيز دعوت به تسليم و پذيرش ايمان كنند.

در اينجا دو نفر اعلام آمادگى كردند كه يكى از آنها عجيب و ديگرى عجيبتر بود.

نـخست عفريتى از جن رو به سوى سليمان كرد و گفت من تخت او را پيش از آنكه مجلس تو پـايـان گـيـرد و از جـاى بـرخـيـزى نـزد تـو مـى آورم( قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك ) .

مـن ايـن كـار را بـا زحمت انجام نمى دهم و در اين امانت گرانقيمت نيز خيانتى نمى كنم، چرا كه من نسبت به آن توانا و امينم!( و انى عليه لقوى امين ) .

عـفـريـت بـه مـعـنـى فـرد گـردنـكـش و خبيث است، و جمله انى عليه لقوى امين كه از جهات مختلفى توام با تاكيد است (ان - جمله اسميه - لام ) نيز نشان مى دهد كه بيم خيانت در اين عـفـريـت مـى رفـتـه، لذا در مـقـام دفـاع از خـود بـرآمـده و قول امانت و وفادارى داده است.

بـه هـر حال سرگذشت سليمان مملو است از شگفتيها و خارق عادات، و جاى تعجب نيست كه عـفـريـتـى ايـنـچـنـين بتواند در يك مدت كوتاه يعنى يك يا چند ساعت كه سليمان در مجلس خـويـش بـراى داورى مـيان مردم، يا رسيدگى به امور مملكت، يا نصيحت و ارشاد، نشسته است چنين امر مهمى را انجام دهد.

دومين نفر مرد صالحى بود كه آگاهى قابل ملاحظه اى از كتاب الهى داشت، چنانكه قرآن در حـق او مـى گـويـد: كـسـى كـه عـلم و دانـشـى از كـتـاب داشـت گـفـت مـن تـخـت او را قـبـل از آنـكـه چـشـم بـر هـم زنـى نـزد تـو خـواهـم آورد!!( قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك ) .

و هـنـگـامى كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با استفاده از نيروى معنوى خود تخت ملكه سبا را در يك طرفة العين نزد او حاضر كرد: هنگامى كه سليمان آن را نزد خود مستقر ديد زبـان بـه شـكـر پـروردگـار گـشـود و گـفـت: ايـن از فـضـل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا شكر نعمت او را بجا مى آورم يا كفران مى كنم؟!( فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ليبلونى أشكر ام اكفر ) .

سـپـس افـزود: هـر كـس شـكـر كـنـد بـه سود خويش شكر كرده است، و هر كسى كفران كند پـروردگـار مـن غـنى و كريم است( و من شكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان ربى غنى كريم ) .

در ايـنكه اين شخص كه بوده؟ و اين قدرت عجيب را از كجا به دست آورده؟ و منظور از علم كتاب چيست؟ مفسران گفتگو بسيار كرده اند.

ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه ايـن شـخص يكى از نزديكان با ايمان، و دوستان خاص سليمان بـوده است، و غالبا در تواريخ نام او را آصف بن برخيا نوشته اند، و مى گويند وزير سليمان و خواهرزاده او بوده است.

و اما علم كتاب منظور آگاهى او بر كتب آسمانى است. آگاهى عميقى كه به او امكان مى داد كـه دسـت بـه چـنـيـن كـار خـارق عـادتـى بـزنـد، و بـعـضـى احتمال داده اند منظور لوح محفوظ است، همان لوح علم خداوند كه اين مرد به گوشه اى از آن عـلم آگـاهـى داشـت، و بـه هـمـيـن دليـل توانست تخت ملكه سبا را در يك چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر كند.

بـسـيارى از مفسران و غير آنها گفته اند اين مرد با ايمان از اسم اعظم الهى با خبر بود، هـمـان نـام بزرگى كه همه چيز در برابر آن خاضع مى گردد، و به انسان قدرت فوق العاده مى بخشد.

ذكـر ايـن نكته نيز لازم است كه آگاهى بر اسم اعظم بر خلاف آنچه بسيارى تصور مى كـنـنـد مـفـهـومـش ايـن نـيست كه انسان كلمه اى را بگويد و آنهمه اثر عجيب و بزرگ داشته باشد، بلكه منظور تخلق به آن اسم و وصف است، يعنى آن نام الهى را در درون جان خود پـيـاده كـنـد و آنـچـنـان از نـظـر آگـاهـى و اخـلاق و تـقـوا و ايـمـان تـكـامـل يـابـد كـه خـود مـظـهـرى از آن اسـم گـردد، ايـن تكامل معنوى و روحانى كه پرتوى از آن اسم اعظم الهى است قدرت بر چنين خارق عاداتى را در انسان ايجاد مى كند.

در مـورد جـمـله قـبل ان يرتد اليك طرفك نيز مفسران احتمالات گوناگونى داده اند، اما با تـوجـه بـه آيات ديگر قرآن حقيقت آن را مى توان دريافت: در سوره ابراهيم آيه 43 مى خـوانـيـم:( لا يـرتـد اليـهـم طـرفهم ) : در روز رستاخيز مردم آنچنان وحشتزده مى شوند كه چـشـمـهايشان خيره مى گردد، و حتى پلكها به هم نمى خورد (مى دانيم در حالت وحشت چشم انسان به حالت يكنواخت و خيره همچون چشم مردگان باز مى ماند).

بـنـابـراين منظور اين بوده پيش از آنكه چشمت را بر هم زنى من تخت ملكه سبا را نزد تو حاضر مى كنم.

نكته ها:

1 - پاسخ به چند سؤ ال:

از سؤ الاتى كه در ارتباط با آيات فوق مطرح مى شود اين است كه چرا سليمان شخصا اقـدام بـه اين كار خارق العاده نكرد؟ او كه پيامبر بزرگ خدا بود و داراى اعجاز، چرا اين ماموريت را به آصف بن برخيا داد؟

مـمـكـن اسـت به خاطر اين بوده كه آصف وصى او بوده است، و سليمان مى خواسته در اين لحـظـه حساس موقعيت او را به همگان معرفى كند بعلاوه مهم اين است كه استاد شاگردان خـود را در مـواقـع لازم بـيازمايد و شايستگيهاى آنها را به دست آورد، و اصولا شايستگى شـاگردان دليل بزرگى بر شايستگى استاد است، اگر شاگردان كار فوق العاده اى انجام دهند مهم است.

سؤ ال ديگر اينكه: سليمان چگونه تخت ملكه سبا را بدون اجازه او نزد خود آورد؟

ممكن است به دليل هدف بزرگترى مانند مساله هدايت و راهنمائى آنها و نشاندادن يك معجزه بـزرگ بـوده اسـت، از ايـن گـذشـتـه مـى دانـيـم شـاهـان از خـود مـالى نـدارنـد و اموال آنها معمولا از غصب حقوق ديگران به دست مى آيد!

سؤ ال ديگر اينكه: عفريت جن چگونه توانائى بر چنين خارق عادتى دارد؟

پاسخ اين سؤ ال را در بحثهاى مربوط به اعجاز گفته ايم كه گاهى حتى افراد غير مؤ مـن بـر اثـر ريـاضـتـهاى پرمشقت و مبارزه با نفس، توانائى بر پاره اى از خارق عادات پـيـدا مـى كـنـنـد ولى تـفـاوت آن بـا معجزات اين است كار آنها چون متكى به قدرت محدود بشرى است هميشه محدود است، در حالى كه معجزات متكى بر قدرت بى پايان خدا است و قدرت او همچون ساير صفاتش نامحدود مى باشد.

لذا مـى بـينيم عفريت توانائى خود را محدود مى كند برآوردن تخت ملكه سبا در مدت توقف سـليـمـان در مـجـلس داورى و بـررسـى امـور كشور، در حالى كه آصف بن برخيا هيچ حدى براى آن قائل نمى شود و محدود ساختن به يك چشم بر هم زدن در حقيقت اشاره به كمترين زمان ممكن است، و مسلم است كه سليمان از چنين كارى كه معرفى يك فرد صالح است حمايت مـى كـنـد نـه از كـار عـفـريـتـى كـه مـمـكـن اسـت كـوتـه نظران را به اشتباه بيفكند و آنرا دليـل بـر پـاكـى او بـگيرند. بديهى است كه هر كس كار مهمى در جامعه انجام دهد و مورد قـبـول واقـع شـود خط فكرى و اعتقادى خود را در لابلاى آن تبليغ كرده است، و نبايد در حـكـومـت الهـى سـليـمـان، ابتكار عمل به دست عفريتها بيفتد، بلكه بايد آنها كه علمى از كتاب الهى دارند بر افكار و عواطف مردم حاكم گردند.

2 - قدرت و امانت دو شرط مهم

در آيـات فـوق و هـمـچنين آيه 26 سوره قصص مهمترين شرط براى يك كارمند يا كارگر نمونه دو چيز بيان شده: نخست قوت و توانائى، و ديگر امانت و درستكارى.

البـتـه گـاه مـبـانـى فـكـرى و اخـلاقـى انـسـان ايـجـاب مى كند كه داراى اين صفت باشد (هـمـانـگـونـه كـه در مـورد مـوسـى در سـوره قصص ‍ آمده است ) و گاه نظام جامعه و حكومت صالح ايجاب مى كند كه حتى عفريت جن به اين دو صفت الزاما متصف

شـود، امـا بـه هـر حـال هـيـچ كـار بزرگ و كوچكى در جامعه بدون دارا بودن اين دو شرط انجام پذير نيست، خواه از تقوا سرچشمه گيرد، و خواه از نظام قانونى جامعه (دقت كنيد).

3 - تفاوت علم من الكتاب و علم الكتاب

در آيـات مـورد بحث درباره كسى كه تخت ملكه سباء را در كمترين مدت نزد سليمان آورد، به عنوان من عنده علم من الكتاب (كسى كه بخشى از علم كتاب را دارا بود) تعبير شده است، در حـالى كـه در سـوره رعـد آيـه 43 در مـورد پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و گواهان بر حقانيت او چنين آمده است( قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) : بگو كافى است براى گواهى ميان من و شما، خداوند و كسى كه در نزد او علم كتاب است.

در حـديـثـى از ابـو سعيد خدرى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين آمده است كه ابـو سـعـيـد مى گويد: من از معنى الذى عنده علم من الكتاب (كه در داستان سليمان آمده ) از مـحـضـرش سـؤ ال كـردم فرمود: او وصى برادرم سليمان بن داود بود، عرض كردم و من عـنـده عـلم الكـتـاب از چـه كـسـى سـخن مى گويد فرمود: ذاك اخى على بن ابى طالب: او برادرم على بن ابيطالب است!.

توجه به تفاوت علم من الكتاب كه علم جزئى را مى گويد، و علم الكتاب كه علم كلى را بـيـان مـى كند روشن مى سازد كه ميان آصف و على (عليها‌السلام ) چه اندازه تفاوت بوده است؟!.

لذا در روايـات بـسـيارى مى خوانيم كه اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است كه يك حرف آن نزد آصف بن برخيا بود، و چنان خارق عادتى را انجام داد،

و نـزد امـامـان اهـلبيت (عليهم‌السلام ) هفتاد و دو حرف آن است، و يك حرف آن مخصوص به ذات پاك خدا است.

4 - هذا من فضل ربى

دنـيـا پـرسـتـان مـغـرور، هنگامى كه به قدرت مى رسند، همه چيز را جز خود فراموش مى كنند، و تمام امكاناتى را كه بدست آورده اند، قارون وار كه مى گفت:( انما اوتيته على علم عـنـدى ) : آنـچه را دارم بر اثر علم و دانش من است (سوره قصص آيه 78) از ناحيه خودشان مـى دانـنـد لا غـيـر، در حـالى كـه بـنـدگـان خاص خدا به هر جا برسند مى گويند: هذا من فضل ربى: اين از فضل خدا است بر ما.

جـالب ايـنـكـه سـليمان نه تنها اين سخن را به هنگام مشاهده تخت ملكه سباء در برابرش بيان كرد، بلكه افزود اين براى اين است كه خدا مرا بيازمايد، آيا شكر گذارم يا نه؟.

قـبـلا نـيـز در هـمـيـن سـوره خـوانـديـم كـه سـليـمـان نعمتهاى خود را همه از خدا مى داند، و خـاضـعانه رو به درگاهش مى كند كه پروردگارا! شكر اينهمه نعمت را به من الهام كن و توفيقى عطا فرما كه بتوانم در پرتو آن، جلب رضاى تو كنم.

آرى اين است معيار شناخت موحدان خالص از دنيا پرستان مغرور، و اين است راه و رسم مردان پرظرفيت و با شخصيت در برابر كم ظرفيتان خود خواه.

گـر چـه مـعـمـول شـده اسـت كه بعضى از متظاهران فقط اين جمله پر معنى سليمان (هذا من فـضـل ربـى ) را بـر سـر در كـاخـهـاى طاغوتى خود مى نويسند بى آنكه به آن اعتقادى داشـتـه بـاشند و در عملشان كمتر انعكاسى داشته باشد ولى مهم آنست كه هم بر سر در خانه باشد، هم در پيشانى تمام زندگى انسان و در قلب او، عملش نـشان دهد كه همه را از فضل خدا مى داند، و در مقام شكر آن برآيد، نه شكر با زبان كه شكر با عمل و با تمام وجود.

5 - آصف بن برخيا چگونه تخت ملكه را حاضر ساخت؟

ايـن اوليـن خـارق عادتى نيست كه در داستان سليمان، و يا در زندگى پيامبران به طور كـلى مـى بـيـنـيـم، و آنـهـا كـه فـكر مى كنند بايد اين گونه تعبيرات را با توجيه ها و تـفـسـيـرهـائى از ظـاهـرش دگـرگون ساخت، و جنبه هاى كنائى و معنوى به آن داد، بايد حساب خود را يكجا با معجزات انبياء روشن سازند.

آيـا آنـهـا بـه راسـتـى انـجـام كـارهـاى خـارق عـادت از پـيـامـبـران يـا جـانـشـيـنـان آنـها را محال مى دانند و آن را به كلى منكرند؟!

چـنـيـن چـيـزى نـه بـا اصـل تـوحـيـد و قـدرت پـروردگـار كه حاكم بر قوانين هستى است سازگار است، و نه با صريح قرآن در آيات بسيار.

امـا اگـر بـپـذيـرنـد كـه چـنـيـن چـيـزى مـمكن است تفاوتى نمى كند كه بحث از زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد وسيله حضرت مسيح (عليها‌السلام ) باشد، و يا حاضر كردن تخت ملكه سبا، وسيله آصف بن برخيا.

بـدون شك در اينجا روابط مرموز و علل ناشناخته در كار است كه ما با علم محدودمان از آن آگـاه نـيـسـتـيـم، ولى هـمـيـن قـدر مـى دانـيـم كـه ايـن كـار محال نيست.

آيـا آصـف بـا قـدرت مـعـنـوى خـود تـخـت مـلكـه سـبـا را تـبـديـل بـه امـواج نـور كـرد و در يـك لحـظـه در آنـجـا حـاضـر كـرد و بـار ديـگـر آن را مبدل به ماده اصلى ساخت؟ بر ما درست روشن نيست.

هـمـيـن قـدر مـى دانـيـم كـه امـروز انـسـان از طـرق عـلمـى مـتـداول روز، كـارهـائى انـجـام مـى دهـد كـه دويـسـت سـال قـبـل، مـمـكـن بـود جـزء مـحـالات مـحـسـوب شـود، فـى المـثـل اگر به كسى در چند قرن قبل مى گفتند، زمانى فرا مى رسد كه انسانى در شرق دنيا سخن مى گويد و در غرب جهان، درست در همان لحظه، سخنانش را مى شنوند و چهره اش را همگان مى نگرند آن را هذيان يا خواب آشفته مى پنداشتند.

ايـن بـه خـاطر آن است كه انسان مى خواهد همه چيز را با علم و قدرت محدود خود ارزيابى كند، در حالى كه در ماوراء علم و قدرت او، اسرار فراوانى نهفته است.


آيه (41) تا (44) و ترجمه

( قال نكروا لها عرشها ننظر أتهتدى أم تكون من الذين لا يهتدون ) (41)( فلما جأت قيل أهكذا عرشك قالت كأنه هو و أوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين ) (42)( و صدها ما كانت تعبد من دون الله إنها كانت من قوم كافرين ) (43)( قـيـل لهـا ادخـلى الصـرح فـلمـا رأتـه حـسـبـتـه لجـة و كـشـفـت عـن سـاقـيـهـا قـال إنـه صـرح مـمـرد مـن قوارير قالت رب إنى ظلمت نفسى و أسلمت مع سليمن لله رب العالمين ) (44)

ترجمه:

41 - (سليمان ) گفت تخت او را برايش ناشناس سازيد به بينم آيا متوجه مى شود يا از كسانى است كه هدايت نخواهند شد.

42 - هـنـگـامـى كـه او آمد گفته شد آيا تخت تو اينگونه است؟ (در پاسخ ) گفت: گويا خود آن است! و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم!...

43 - و او را از آنچه غير از خدا مى پرستيد بازداشت كه او از قوم كافران بود.

44 - بـه او گـفته شد داخل حياط قصر شو، اما هنگامى كه نظر به آن افكند پنداشت نهر آبـى اسـت و سـاق پـاهـاى خـود را برهنه كرد (تا از آب بگذرد اما سليمان ) گفت (اين آب نـيـست ) بلكه قصرى است از بلور صاف، (ملكه سبا) گفت پروردگارا! من به خود ستم كردم، و با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است اسلام آوردم.

تفسير:

نور ايمان در دل ملكه سبا

در اين آيات به صحنه ديگرى از ماجراى عبرت انگيز سليمان (عليها‌السلام ) و ملكه سبا برخورد مى كنيم.

سليمان براى اينكه ميزان عقل و درايت ملكه سبا را بيازمايد، و نيز زمينهاى براى ايمان او بـه خـداونـد فـراهـم سـازد، دسـتـور داد تـخت او را كه حاضر ساخته بودند دگرگون و نـاشـنـاس سازند گفت: تخت او را برايش ناشناس سازيد ببينيم آيا هدايت مى شود يا از كـسـانـى خواهد بود كه هدايت نمى يابند( قال نكروا لها عرشها ننظر اتهتدى ام تكون من الذين لا يهتدون ) .

گـر چـه آمدن تخت ملكه از كشور سباء به شام، كافى بود كه به آسانى نتواند آن را بـشـنـاسـد، ولى بـا ايـن حـال سـليـمـان دسـتـور داد تـغييراتى در آن نيز ايجاد كنند، اين تغييرات ممكن است از نظر جابجا كردن بعضى از نشانه ها و جواهرات و يا تغيير بعضى از رنگها و مانند آن بوده است.

امـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه هـدف سـليـمـان از آزمـايـش هـوش و عقل و درايت ملكه سباء چه بود؟

ممكن است آزمايش به اين منظور انجام شده كه بداند با كدامين منطق بايد با او روبرو شود؟ و چگونه دليلى براى اثبات مبانى عقيدتى براى او بياورد.

و يـا در نـظـر داشـتـه پـيـشـنـهـاد ازدواج بـه او كـنـد و مـى خواسته است ببيند آيا راستى شايستگى همسرى او را دارد يا نه؟ و يا واقعا مى خواسته مسئوليتى بعد از ايمان آوردن به او بسپارد، بايد بداند تا چه اندازه استعداد پذيرش مسئوليتهائى را دارد.

براى جمله اتهتدى (آيا هدايت مى شود) نيز دو تفسير ذكر كرده اند، بعضى گفته اند مراد شـنـاخـتن تخت خويش است، و بعضى گفته اند منظور هدايت به راه خدا به خاطر ديدن اين معجزه است.

ولى ظاهر همان معنى اول است هر چند معنى اول خود مقدمه اى براى معنى دوم بوده است.

بـه هـر حـال هنگامى كه ملكه سبا وارد شد، كسى اشاره اى به تخت كرد و گفت: آيا تخت تو اين گونه است؟( فلما جائت قيل أهكذا عرشك ) .

ظـاهـر ايـن اسـت كـه گـويـنـده سـخـن خـود سـليـمـان نـبـوده اسـت و گـرنـه تـعـبـيـر بـه قـيـل (گـفـتـه شـد) مـنـاسـب نـبود، زيرا نام سليمان قبلا و بعدا آمده و سخنان او به عنوان قال مطرح شده است.

بعلاوه مناسب ابهت سليمان نبوده است كه در بدو ورود او چنين سخنى را آغاز كند.

امـا بـه هـر صـورت مـلكـه سـبـا زيركانه ترين و حساب شده ترين جوابها را داد و گفت گويا خود آن تخت است!( قالت كانه هو ) .

اگر مى گفت: شبيه آن است، راه خطا پيموده بود، و اگر مى گفت عين خود آن است، سخنى بـر خـلاف احـتـيـاط بود، چرا كه با اين بعد مسافت، آمدن تختش به سرزمين سليمان، از طرق عادى امكان نداشت، مگر اينكه معجزه اى صورت گرفته باشد.

از ايـن گـذشـتـه در تـواريـخ آمـده است كه او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى، در قصر مخصوص خود در اطاقى كه مراقبان زياد از آن حفاظت مى كردند و درهاى محكمى داشت، قرار داده بود.

ولى بـا ايـن همه، ملكه سبا با تمام تغييراتى كه به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.

و بـلافـاصـله افـزود: و مـا پـيـش از ايـن هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم!( و اوتينا العلم من قبل هذا و كنا مسلمين )

يـعـنـى اگـر منظور سليمان از اين مقدمه چينى ها اين است كه ما به اعجاز او پى ببريم ما پـيـش از ايـن بـا نـشـانـه هـاى ديـگـر از حـقـانـيـت او آگـاه شـده بـوديـم و حـتـى قبل از ديدن اين خارق عادت عجيب ايمان آورده بوديم، و چندان نيازى به اين كار نبود.

و بـه ايـن ترتيب سليمان او را از آنچه غير از خدا مى پرستيد بازداشت( و صدها ما كانت تعبد من دون الله ) .

هر چند قبل از آن از قوم كافر بود( انها كانت من قوم كافرين ) .

آرى او با ديدن اين نشانه هاى روشن با گذشته تاريك خود وداع گفت و در مرحله تازه اى از زندگى كه مملو از نور ايمان و يقين بود گام نهاد.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث صـحـنـه ديـگـرى از ايـن مـاجـرا بازگو مى شود، و آن ماجراى داخل شدن ملكه سباء در قصر مخصوص ‍ سليمان است.

سـليـمـان دسـتـور داده بـود، صـحـن يكى از قصرها را از بلور بسازند و در زير آن، آب جارى قرار دهند.

هـنـگـامـى كـه مـلكـه سـبـا بـه آنـجـا رسـيـد بـه او گـفـتـه شـد داخل حياط قصر شو( قيل لها ادخلى الصرح )

مـلكـه آن صحنه را كه ديد، گمان كرد نهر آبى است، ساق پاهاى خود را برهنه كرد تا از آن آب بـگـذرد (در حالى كه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا چه مى كند؟)( فلما رأ ته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها ) .

امـا سـليـمـان بـه او گـفـت: كـه حـيـاط قصر از بلور صاف ساخته شده (اين آب نيست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد)( قال انه صرح ممرد من قوارير ) .

در ايـنـجـا سـؤ ال مهمى پيش مى آيد و آن اينكه: سليمان كه يك پيامبر بزرگ الهى بود چرا چنين دم و دستگاه تجملاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است كـه او سـلطـان بـود و حـكـمـروا، ولى مـگـر نمى شد بساطى ساده همچون ساير پيامبران داشته باشد؟

اما چه مانعى دارد كه سليمان براى تسليم كردن ملكه سبا كه تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زيبا و كاخ باشكوه و تشكيلات پر زرق و برق مى دانست صحنه اى به او نـشـان دهـد كه تمام دستگاه تجملاتيش در نظر او حقير و كوچك شود، و اين نقطه عطفى در زندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها و معيار شخصيت گردد؟!

چـه مـانـعـى دارد كـه بـه جـاى دسـت زدن بـه يـك لشـكـركـشـى پـر ضـايعه و توأ م با خـونـريـزى، مـغز و فكر ملكه را چنان مبهوت و مقهور كند كه اصلا به چنين فكرى نيفتد، بخصوص اينكه او زن بود و به اين گونه مسائل تشريفاتى اهميت مى داد.

مـخـصـوصـا بـسيارى از مفسران تصريح كرده اند كه سليمان پيش از آنكه ملكه سبا به سـرزمـيـن شـام بـرسـد دسـتـور داد چـنـين قصرى بنا كردند، و هدفش نمايش قدرت براى تـسـليم ساختن او بود؟ اين كار نشان مى داد قدرت عظيمى از نظر نيروى ظاهرى در اختيار سليمان است كه او را به انجام چنين كارهائى موفق ساخته است.

بـه تـعبير ديگر اين هزينه در برابر امنيت و آرامش يك منطقه وسيع و پذيرش دين حق، و جلوگيرى از هزينه فوق العاده جنگ، مطلب مهمى نبود.

و لذا هنگامى كه ملكه سباء، اين صحنه را ديد چنين گفت: پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم!( قالت رب انى ظلمت نفسى ) .

و با سليمان در پيشگاه الله، پروردگار عالميان، اسلام آوردم( و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين ) .

مـن در گـذشـتـه در بـرابـر آفـتـاب سـجـده مـى كـردم، بـت مـى پـرسـتـيـدم، غـرق تجمل و زينت بودم، و خود را برترين انسان در دنيا مى پنداشتم.

اما اكنون مى فهمم كه قدرتم تا چه حد كوچك بوده و اصولا اين زر و زيورها روح انسان را سيراب نمى كند.

خـداونـدا! مـن هـمـراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشيمانم و سر تسليم به آستانت مى سايم.

جالب اينكه: او در اينجا واژه مع را به كار مى برد (همراه سليمان ) تا روشن شود در راه خـدا هـمـه برادرند و برابر، نه همچون راه و رسم جباران كه بعضى بر بعضى مسلط و گـروهـى در چـنـگـال گروهى اسيرند، در اينجا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد از پذيرش حق در يك صف قرار دارند.

درست است كه ملكه سباء، قبل از آن هم ايمان خود را اعلام كرده بود زيرا در آيات گذشته از زبـان او شـنيديم:( و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين ) (ما پيش از اينكه تخت را در اينجا ببينيم آگاهى يافته بوديم و اسلام را پذيرا شده بوديم ).

ولى در اينجا اسلام ملكه به اوج خود رسيد لذا با تاكيد بيشتر، اسلام را اعلام كرد.

او نشانه هاى متعددى از حقانيت دعوت سليمان را، قبلا ديده بود.

آمدن هدهد با آن وضع مخصوص.

عدم قبول هديه كلان كه از ناحيه ملكه فرستاده شده بود.

حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتى كوتاه.

و سـرانـجـام مـشـاهـده قـدرت و عـظـمـت فـوق العـاده سـليـمـان و در عـيـن حال اخلاق مخصوصى كه هيچ شباهتى با اخلاق شاهان نداشت.

نكته ها:

1 - سرانجام كار ملكه سبا

آنچه در قرآن مجيد پيرامون ملكه سباء آمده همان مقدار است كه در بالا خوانديم، سرانجام ايـمـان آورد و به خيل صالحان پيوست، اما اينكه بعد از ايمان به كشور خود بازگشت و بـه حكومت خود از طرف سليمان ادامه داد؟ يا نزد سليمان ماند و با او ازدواج كرد؟ يا به تـوصيه سليمان با يكى از ملوك يمن كه به عنوان تبع مشهور بودند پيمان زناشوئى بـسـت؟ در قـرآن اشـاره اى بـه ايـنـهـا نـشـده اسـت چـون در هـدف اصـلى قـرآن كـه مـسـائل تـربـيتى است دخالتى نداشته، ولى مفسران و مورخان، هر كدام راهى برگزيده انـد كـه تـحـقـيـق در آن ضـرورتـى نـدارد، هـر چند طبق گفته بعضى از مفسران، مشهور و مـعـروف هـمـان ازدواج او بـا سـليـمـان اسـت ولى يـاد آورى ايـن مـطلب را لازم مى دانيم كه پـيـرامـون سـليمان و لشكر و حكومت او و همچنين خصوصيات ملكه سبا و جزئيات زندگيش افـسـانـه هـا و اساطير فراوانى گفته اند كه گاه تشخيص آنها از حقايق تاريخى براى تـوده مـردم مـشـكـل مـى شـود، و گـاه سـايـه تـاريـكـى روى اصـل ايـن جريان تاريخى افكنده و اصالت آن را خدشه دار مى كند و اين است نتيجه شوم خرافاتى كه با حقايق آميخته مى شود كه بايد كاملا مراقب آن بود.

2 - يك جمع بندى كلى از سرگذشت سليمان

بـخـشـى از حـالات سـليـمـان كـه در 30 آيـه فـوق آمـده بـيـانـگـر مـسـائل بـسـيـارى اسـت كه قسمتى از آن را در لابلاى بحثها خوانديم، و به قسمت ديگرى اشاره گذرائى ذيلا مى كنيم.

1 - اين داستان از موهبت علم وافرى كه خداوند در اختيار سليمان و داود گذاشته است شروع مـى شـود، و بـه تـوحـيـد و تـسـليـم در بـرابـر فرمان پروردگار ختم مى گردد، آن هم توحيدى كه پايگاهش نيز علم است.

2 - ايـن داسـتـان نـشـان مـى دهـد كـه گاه غائب شدن يك پرنده، و پرواز استثنائى او بر فراز يك منطقه ممكن است مسير تاريخ ملتى را تغيير دهد، و آنها را از شرك به ايمان و از فساد به صلاح بكشاند، و اين است نمونه اى از قدرتنمائى پروردگار و نمونه اى از حكومت حق!

3 - اين داستان نشان مى دهد كه نور توحيد در تمام دلها پرتوافكن است و حتى يك پرنده ظاهرا خاموش از اسرار عميق توحيد خبر مى دهد.

4 - بـراى تـوجـه دادن يـك انسان به ارزش واقعيش، و نيز هدايت او به سوى الله بايد نـخـسـت غـرور و تكبر او را در هم شكست تا پرده هاى تاريك از جلو چشم واقع بين او كنار برود همانگونه كه سليمان با انجام دو كار غرور ملكه سبا را درهم شكست: حاضر ساختن تختش، و به اشتباه افكندن او در برابر ساختمان قسمتى از قصر!

5 - هـدف نـهـائى در حـكومت انبياء، كشورگشائى نيست، بلكه هدف همان چيزى است كه در آخـريـن آيـه فـوق خـوانـديـم كـه سـركـشـان بـه گناه خود اعتراف كنند و در برابر رب العالمين سر تعظيم فرود آورند، و لذا قرآن با همين نكته داستان فوق را پايان مى دهد.

6 - روح ايـمـان هـمان تسليم است، به همين دليل هم سليمان در نامه اش روى آن تكيه مى كند، و هم ملكه سبا در پايان كار.

7 - گـاه يـك انـسـان بـا دارا بودن بزرگترين قدرت ممكن است نيازمند به موجود ضعيفى همچون يك پرنده شود، نه تنها از علم او كه از كار او نيز كمك

مى گيرد و گاه مورچه اى با آن ضعف و ناتوانى وى را تحقير مى كند!

8 - نـزول ايـن آيـات در مـكـه كه مسلمانان، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند و تمام درهـا به روى آنان بسته بود، مفهوم خاصى داشت مفهومش تقويت روحيه و دلدارى به آنان و اميدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پيروزيهاى آينده بود.


آيه (45) تا (47) و ترجمه

( و لقد أرسلنا إلى ثمود أخاهم صالحا أن اعبدوا الله فإذا هم فريقان يختصمون ) (45)( قال يقوم لم تستعجلون بالسيئة قبل الحسنة لو لا تستغفرون الله لعلكم ترحمون ) (46)( قـالوا اطـيـرنـا بـك و بـمـن مـعـك قـال طـائركـم عـنـد الله بل أنتم قوم تفتنون ) (47)

ترجمه:

45 - ما به سوى ثمود برادرشان صالح را فرستاديم كه خداى يگانه را بپرستيد، اما آنها به دو گروه تقسيم شدند و به مخاصمه پرداختند.

46 - (صـالح ) گـفـت: اى قـوم مـن! چـرا بـراى بـدى قـبـل از نـيـكـى عـجـله مـى كـنـيـد؟ (و عـذاب الهى را مى طلبيد نه رحمت او را) چرا از خداوند تقاضاى آمرزش نمى كنيد شايد مشمول رحمت شويد؟

47 - آنـهـا گـفـتـنـد: مـا تـو و كـسـانـى را كـه بـا تـو هـسـتـنـد بـه فـال بـد گـرفـتـيـم (صـالح ) گـفـت: فال بد (و نيك ) نزد خداست (و همه مقدراتتان به قدرت او تعيين مى گردد) شما گروهى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته ايد.

تفسير:

صالح در برابر قوم ثمود

بعد از ذكر قسمتى از سرگذشت موسى و داود و سليمان در آياتى كه گـذشـت چـهـارمـين پيامبرى كه بخشى از زندگى او و قومش در اين سوره مطرح مى گردد حضرت صالح و قوم ثمود است.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ما به سوى قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم، و به او دسـتور داديم كه آنها را به عبادت الله دعوت كند( و لقد ارسلنا الى ثمود اخاهم صالحا ان اعبدوا الله ) .

همانگونه كه قبلا نيز گفته شد تعبير به اخاهم (برادرشان ) كه در داستان بسيارى از انبياء آمده اشاره به نهايت محبت و دلسوزى آنان نسبت به اقوامشان مى باشد، و در بعضى از موارد علاوه بر اين، اشاره به نسبت خويشاوندى آنها با اين اقوام نيز بوده است.

بـه هـر حـال تـمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ در جمله ان اعبدوا الله خلاصه شده است، آرى بندگى خدا كه عصاره همه تعليمات فرستادگان پروردگار است.

سـپـس مـى افـزايـد آنـها در برابر دعوت صالح به دو گروه مختلف تقسيم شدند و به مـخـاصـمـه بـرخـاسـتند (مؤ منان از يكسو و منكران لجوج از سوى ديگر)( فاذا هم فريقان يختصمون ) .

در سـوره اعـراف آيـه 75 از ايـن دو گـروه بـه عـنـوان مـسـتـكـبـريـن و مستضعفين ياد شده:( قـال المـلاء الذيـن اسـتـكـبـروا مـن قـومـه للذين استضعفوا لمن آمن منهم ا تعلمون ان صالحا مـرسـل مـن ربـه قـالوا انـا بـمـا ارسـل بـه مـؤ مـنـون قال الذين اسـتـكـبـروا انـا بالذى آمنتم به كافرون ) : اشراف مستكبر قوم صالح به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند گفتند آيا شما يقين داريد صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده و آنها جواب دادند آرى ما به آنچه او ماموريت يافته ايمان آورديم، ولى مستكبران گفتند ما به آنچه شما ايمان آورده ايد كافريم (اعراف - 75 و 76).

البـته اين درگيرى دو گروه مؤ من و كافر در مورد بسيارى از پيامبران صدق مى كند هر چـنـد بـعـضى از آنها از اين مقدار طرفدار هم محروم ماندند و همگى تقريبا به صف منكران پيوستند.

صـالح بـراى بـيدار ساختن آنها به انذارشان پرداخت و از عذابهاى دردناك الهى آنها را بر حذر داشت، اما آنها نه تنها پند نگرفتند و بيدار نشدند، بلكه همين مطلب را مستمسكى بـراى لجـاجـت خـويـش سـاخـتـه و بـا اصرار از او خواستند كه اگر راست مى گوئى چرا مـجـازات الهى دامان ما را فرو نمى گيرد (اين مطلب در آيه 77 سوره اعراف صريحا آمده است ).

ولى صـالح به آنها گفت اى قوم من! چرا پيش از تلاش و كوشش براى جلب نيكيها عجله بـراى عـذاب و بـديـهـا داريـد؟( قـال يـا قـوم لم تـسـتـعـجـلون بـالسـيـئة قبل الحسنة ) .

چـرا تمام فكر خود را روى فرا رسيدن عذاب الهى متمركز مى كنيد، اگر عذاب الهى شما را فـرو گـيـرد، بـه حـيـاتـتـان خـاتـمه مى دهد و مجالى براى ايمان باقى نخواهد ماند، بيائيد صدق گفتار مرا در بركات و رحمت الهى كه در سايه ايمان به شما نويد مى دهد بـيـازمـائيـد چـرا از پـيـشـگـاه خـدا تـقـاضـاى آمـرزش گـنـاهـان خـويـش نـمـى كـنـيـد تـا مشمول رحمت او واقع شويد( لو لا تستغفرون الله لعلكم ترحمون ) .

چرا فقط دنبال بديها و تقاضاى نزول عذاب هستيد؟ اين لجاجت و خيره سرى براى چيست؟

تـنها قوم صالح نبودند كه در مقام انكار دعوت او، تقاضاى عذاب موعود را مى كردند، در قرآن مجيد كرارا اين مطلب ديده مى شود از جمله در مورد قوم هود (اعراف - 70).

در مـورد پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و بـعـضـى از مشركان متعصب و سـرسـخـت مـى خـوانـيم: و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السـمـاء او ائتـنا بعذاب اليم: به خاطر بياور هنگامى كه آنها گفتند پروردگارا! اگر ايـن دعـوت مـحمد حق است و از ناحيه تو، بارانى از سنگ بر ما فرو فرست و يا ما را به عذاب دردناكى مبتلا كن! (انفال - 32).

و ايـن راسـتـى عـجـيـب اسـت كه انسان بخواهد صدق مدعى نبوت را از طريق مجازات نابود كـنـنـده بـيـازمـايـد نـه از طـريـق تـقـاضـاى رحـمـت، در حـالى كـه يـقـيـنـا احتمال صدق اين پيامبران را در قلبشان مى دادند، هر چند با زبان منكر بودند.

اين درست به آن مى ماند كه شخصى دعوى طبابت كند و بگويد اين دارو شفابخش است، و ايـن دارو كـشنده، و ما براى آزمايش او به سراغ داروئى كه كشنده اش توصيف كرده است برويم، نه داروى شفا بخش.

اين نهايت جهل و نادانى و تعصب است، اما جهل از اين فراورده ها بسيار دارد.

بـه هـر حـال ايـن قـوم سـركـش به جاى اينكه اندرز دلسوزانه اين پيامبر بزرگ را به گـوش جـان بـشـنـونـد و بـه كـار بـنـدنـد با يك سلسله سخنان واهى و نتيجه گيريهاى بيپايه به مبارزه با او برخاستند، از جمله اينكه گفتند ما هم خودت و هم كسانى را كه با تو هستند به فال بد گرفته ايم( قالوا اطيرنا بك و بمن معك ) .

گويا آن سال خشكسالى و كمبود محصول و مواد غذائى بود، آنها گفتند اين گرفتاريها و مشكلات ما همه از قدوم ناميمون تو و ياران تو است شما مردم شومى هستيد و براى جامعه ما بـدبـخـتـى بـه ارمـغـان آورده ايـد، و بـا تـوسـل بـه حـربـه فـال بـد كـه حـربـه افـراد خـرافـى و لجـوج اسـت مـى خـواسـتند منطق نيرومند او را درهم بكوبند.

امـا او در پـاسـخ گـفـت: فـال بـد (و بـخـت و طـالع شـمـا) در نـزد خـدا اسـت( قال طائركم عند الله ) .

او اسـت كـه شـمـا را بـه خـاطـر اعـمـالتـان گـرفـتـار ايـن مـصـائب سـاخـتـه و اعمال شما است كه در پيشگاه او چنين مجازاتى را سبب شده.

اين در حقيقت يك آزمايش بزرگ الهى براى شما است آرى شما گروهى هستيد كه آزمايش مى شويد( بل انتم قوم تفتنون ) .

ايـنـها آزمايشهاى الهى است اينها هشدارها و بيدار باشها است، تا كسانى كه شايستگى و قابليت دارند، از خواب غفلت بيدار شوند، و مسير نادرست خود را اصلاح كنند و به سوى خدا آيند.

نكته:

تطير و تفأل

تـطـيـر چـنـانـكـه مـى دانـيـم از مـاده طـيـر بـه مـعـنـى پـرنـده اسـت، و چـون عـرب فـال بـد را غـالبـا بـوسـيـله پـرنـدگـان مـى زد عـنـوان تـطـيـر بـه مـعـنـى فـال بـد زدن آمـده اسـت، در بـرابـر تـفـال كـه بـه مـعـنـى فال نيك زدن است.

در قرآن كرارا اين معنى مطرح شده است كه مشركان خرافى در برابر پيامبران الهى به اين حربه متوسل مى شدند، چنانكه در مورد موسى (عليها‌السلام ) و يارانش مـى خـوانـيم و ان تصبهم سيئة يطيروا بموسى و من معه: هر گاه ناراحتى به فرعونيان مى رسيد آن را از شوم بودن موسى و همراهانش مى دانستند (اعراف - 131).

در آيات مورد بحث نيز همين عكس العمل را مشركان قوم ثمود در برابر صالح نشان دادند.

و در سوره يس مى خوانيم كه در برابر رسولان مسيح (به انطاكيه ) نيز مشركان آنها را متهم به شوم بودن كردند (يس - 18).

اصولا انسان نمى تواند در برابر علل حوادث بى تفاوت بماند، سرانجام بايد براى هـر حـادثـه اى عـلتـى بـجـويـد، اگـر مـوحـد بـاشـد و خـداپـرسـت و عـلل حـوادث را بـه ذات پـاك او كـه طـبـق حـكـمـتـش هـمـه چـيـز را روى حـسـاب انجام مى دهد بـازگـردانـد و از نـظـر سـلسـله عـلل و مـعـلول طـبـيـعـى نـيـز تـكـيـه بـر عـلم كـنـد مـشـكـل او حل شده است و گرنه يك سلسله علل خرافى و موهوم و بى اساس براى آنها مى تـراشـد، مـوهـومـاتـى كـه حـد و مـرزى بـراى آنـهـا نـيـسـت و يـكـى از روشنترين آنها همين فال بد زدن است.

فـى المـثـل عـرب جـاهـلى حـركـت پـرنـده اى را كـه از طـرف راسـت بـه چـپ مـى رفـت بـه فـال نـيـك مـى گرفت، و دليل بر پيروزى، و اگر از طرف چپ به راست حركت مى كرد بـه فـال بد مى گرفت و دليل بر شكست و ناكامى! و از اين خرافات و موهومات بسيار داشتند.

امروز نيز در جوامعى كه به خدا ايمان ندارند - هر چند از نظر علم و دانش روز پيروزيهاى فـراوانـى كـسـب كـرده انـد - ايـن قـبـيل خرافات و موهومات فراوان است تا آنجا كه گاهى افـتـادن يـك نـمـك پـاش بـر زمـيـن آنـهـا را سـخـت نـاراحـت مـى كـنـد، و منزل و اطاق يا صندلى كه شماره آن سيزده باشد سخت در وحشتشان فرو مى برد، و هنوز هم بازار رمالان و فال گيران در ميان آنها گرم و داغ است، و مساله موهوم بخت و طالع در ميان آنها مشترى فراوان دارد.

ولى قرآن با يك جمله كوتاه مى گويد:( طائركم عند الله ) : بخت و طالع و پـيروزى و شكست و موفقيت و ناكامى شما همه نزد خدا است خدائى كه حكيم است و مواهبش را طـبـق شـايـسـتـگـيـهـا، شـايـسـتـگـيـهـائى كـه بـازتـاب ايـمـان و عمل و گفتار و كردار انسانها است تقسيم مى كند.

و به اين ترتيب اسلام پيروان خود را از وادى خرافه به حقيقت، و از بيراهه به صراط مـسـتـقـيـم دعـوت مـى كند (در زمينه فال نيك و بد بحث مشروحى در جلد ششم تفسير نمونه صفحه 316 تا 319 - ذيل آيه 131 سوره اعراف داشته ايم ).


آيه (48) تا (53) و ترجمه

(و كان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الا رض و لا يصلحون ) (48)( قـالوا تـقـاسـمـوا بـالله لنـبـيـتـنـه و أهـله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك أهله و إنا لصادقون ) (49)( و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون ) (50)( فانظر كيف كان عاقبة مكرهم أنا دمرناهم و قومهم أجمعين ) (51)( فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا إن فى ذلك لاية لقوم يعلمون ) (52)( و أنجينا الذين أمنوا و كانوا يتقون ) (53)

ترجمه:

48 - در آن شهر نه گروهك بودند كه فساد در زمين مى كردند و مصلح نبودند.

49 - آنـها گفتند: بيائيد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او (صالح ) و خانواده اش شبيخون مـى زنـيـم و آنـهـا را بـه قتل مى رسانيم سپس به ولى دم او مى گوئيم ما هرگز از هلاكت خانواده او خبر نداشتيم و در اين گفتار خود صادق هستيم!

50 - آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى در حالى كه آنها خبر نداشتند.

51 - بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد؟ كه ما آنها و قومشان را همگى نابود كرديم!

52 - ايـن خـانـه هـاى آنـهـاسـت كـه بـه خـاطر ظلم و ستمشان خالى مانده، و در اين نشانه روشنى است براى كسانى كه آگاهند.

53 - ما كسانى را كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم.

تفسير:

توطئه نه گروهك مفسد در وادى القرى

در ايـنـجـا بـخـش ديـگـرى از داسـتـان صـالح و قـومـش را مى خوانيم كه بخش گذشته را تـكـمـيـل كـرده و پـايـان مـى دهـد، و آن مـربـوط بـه تـوطـئه قتل صالح از ناحيه 9 گروهك كافر و منافق و خنثى شدن توطئه آنها است.

مـى گـويـد در آن شـهـر (وادى القـرى ) نـه گروهك بودند كه فساد در زمين مى كردند و اصلاح نمى كردند( و كان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الارض و لا يصلحون ) .

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه رهـط در لغـت بـه مـعـنـى جـمـعـيـتـى كـمـتـر از ده يـا كـمـتـر از چـهـل نـفـر است روشن مى شود كه اين گروههاى كوچك كه هر كدام براى خود خطى داشتند، در يـك امـر مشترك بودند و آن فساد در زمين و به هم ريختن نظام اجتماعى و مبادى اعتقادى و اخلاقى بود، و جمله لا يصلحون تاكيدى بر اين امر است چرا كه گاه انسان فسادى مى كند و بعد پشيمان مى شود و در صدد اصلاح بر مى آيد ولى مفسدان واقعى چنين نيستند، دائما به فساد ادامه مى دهند و هرگز در صدد اصلاح نيستند.

مخصوصا با توجه به اينكه يفسدون فعل مضارع است و دلالت بر استمرار مى كند نشان مى دهد كه اين كار هميشگى آنها بود.

هر يك از اين نه گروهك، رئيس و رهبرى داشتند و احتمالا هر كدام به قبيله اى منتسب بودند.

مـسـلمـا بـا ظـهـور صالح و آئين پاك و مصلح او، عرصه بر اين گروهكها تنگ شد، اينجا بود كه طبق آيه بعد گفتند: بيائيد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او و خانواده اش شبيخون مـى زنيم و آنها را بقتل مى رسانيم سپس به ولى دم آنها مى گوئيم كه ما هرگز از هلاكت خـانـواده آنـهـا خـبـر نـداشـتـيـم و در ايـن گفتار خود صادق هستيم!( قالوا تقاسموا بالله لنبيتنه و اهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك اهله و انا لصادقون ) .

تـقـاسـمـوا فـعـل امـر است، يعنى همگى شركت كنيد در سوگند ياد كردن و تعهد كنيد بر انجام اين توطئه بزرگ، تعهدى كه بازگشت و انعطافى در آن نباشد.

جالب اينكه آنها به الله قسم ياد كردند، كه نشان مى دهد آنها غير از پرستش بتها معتقد بـه الله خـالق زمـيـن و آسـمـان نـيـز بـودنـد، و در مسائل مهم به نام او سوگند ياد مى كردند، و نيز نشان مى دهد كه آنها آنقدر مست و مغرور بـودنـد كـه اين جنايت بزرگ خود را با نام خدا انجام دادند! گوئى مى خواهند عبادت و يا خدمتى خداپسندانه انجام دهند، و اين است راه و رسم مغروران از خدا بيخبر و گمراه.

لنـبـيـتـنـه از ماده تبييت به معنى شبيخون زدن و حمله غافلگيرانه شبانه است، اين تعبير نشان مى دهد كه آنها در عين حال از طرفداران صالح بيم داشتند و از قوم و قبيله اش وحشت مـى كـردنـد، لذا بـراى ايـنـكـه بـه مـقـصـود خـود بـرسـنـد و در عـيـن حال گرفتار خشم طرفداران او نشوند، ناچار نقشه حمله شبانه را طرح كردند و تبانى كردند كه هر گاه به سراغ آنها بيايند - چون مخالفت آنها با صالح از قـبـل مـعـلوم بـود - مـتفقا سوگند ياد كنند كه در اين برنامه مطلقا دخالتى نداشته و حتى شاهد و ناظر صحنه هم نبوده اند!.

در تـواريـخ آمـده اسـت كه توطئه آنها به اين ترتيب بود كه در كنار شهر كوهى بود و شكافى داشت كه معبد صالح در آنجا بود، و گاه شبانه به آنجا مى رفت و به عبادت و راز و نياز با پروردگار مى پرداخت.

آنها تصميم گرفتند كه در آنجا كمين كنند و به هنگامى كه صالح به آنجا آمد او را به قتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شوند و شبانه كار آنها را نيز يكسره كـنـنـد، و سـپـس بـه خـانـه هـاى خـود بـرگـردنـد و اگـر سـؤ ال شود اظهار بى اطلاعى كنند.

اما خداوند توطئه آنها را به طرز عجيبى خنثى كرده و نقشه هايشان را نقش بر آب ساخت.

هنگامى كه آنها در گوشه اى از كوه كمين كرده بودند كوه ريزش كرد و صخره عظيمى از بالاى كوه سرازير شد و آنها را در لحظه اى كوتاه درهم كوبيد و نابود كرد!

لذا قـرآن در آيـه بـعـد مى گويد: آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى كشيديم، در حالى كه آنها خبر نداشتند!( و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون ) .

سپس مى افزايد: بنگر كه عاقبت توطئه و مكر آنها چگونه بود كه ما همه آنها و تمام قوم و طـرفـداران آنـهـا را نـابـود كرديم؟!( فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعين ) .

واژه مـكـر چـنانكه قبلا (در جلد 2 صفحه 226) نيز گفته ايم در ادبيات عرب به معنى هر گـونـه چـاره انـديـشـى اسـت، و اخـتـصـاصـى بـه نـقشه هاى شيطانى و زيانبخش كه در فـارسـى امـروز در آن اسـتـعـمال مى شود ندارد، بنابراين هم در مورد نقشه هاى زيانبخش بكار مى رود، و هم چاره انديشى هاى خوب.

راغب در مفردات مى گويد: المكر صرف الغير عما يقصده.

مكر آن است كه كسى را از رسيدن مقصودش باز دارند.

بـنـابـرايـن هنگامى كه اين واژه در مورد خداوند بكار مى رود به معنى خنثى كردن توطئه هـاى زيـانـبـار اسـت، و هـنـگـامـى كـه دربـاره مـفسدان بكار مى رود به معنى جلوگيرى از برنامه هاى اصلاحى است.

سـپس قرآن در مورد چگونگى هلاكت و سرانجام آنها چنين مى گويد: ببين اين خانه هاى آنها است كه به خاطر ظلم و ستمشان خالى مانده!( فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا ) .

نه صدائى از آنها به گوش مى رسد.

نه جنب و جوشى در آنجا وجود دارد.

و نه از آنهمه زرق و برقها و ناز و نعمتها و مجالس پر گناه اثرى باقى مانده است.

آرى آتش ظلم و ستم در آنها افتاد و همه را سوزانيد و ويران كرد.

در ايـن مـاجـرا درس عبرت و نشانه روشنى است از پايان كار ظالمان و قدرت پروردگار براى كسانى كه مى دانند( ان فى ذلك لاية لقوم يعلمون ) .

اما در اين ميان خشك و تر با هم نسوختند و بى گناه به آتش گنه كار نسوخت ما كسانى را كه ايمان آورده، و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم و آنها هرگز

به سرنوشت شوم بدكاران گرفتار نشدند( و انجينا الذين آمنوا و كانوا يتقون ) .

نكته ها:

مجازات قوم ثمود

در آيـات قـرآن گـاهـى در مورد اين قوم طغيانگر مى گويد: زلزله آنها را فرو گرفت و درهم كوبيد( فاخذتهم الرجفة ) (اعراف 78).

و گاه مى گويد: صاعقه آنها را فرو گرفت( فاخذتهم الصاعقة ) ( ذاريات - 44).

و گـاه مـى گـويـد: صـيـحه آسمانى دامانشان را گرفت( و اخذ الذين ظلموا الصيحة ) (هود - 67).

امـا هـيـچ مـنـافاتى بين اين تعبيرات سه گانه نيست، چرا كه صاعقه همان جرقه بزرگ الكتريكى است كه در ميان قطعات ابر و زمين مبادله مى شود، هم با صداى عظيم و صيحه هـمـراه اسـت، و هـم بـا لرزش شـديد زمين هاى اطراف (در مورد صيحه آسمانى توضيحات بيشترى در جلد 9 صفحه 164 ذيل آيه 67 سوره هود داده ايم ).

2 - بـعـضـى از مـفـسران روايت كرده اند كه ياران حضرت صالح كه با او نجات يافتند چـهـار هزار نفر بودند، آنها به فرمان پروردگار از آن منطقه آلوده مملو از فساد بيرون رفته، به سوى حضرموت كوچ كردند.

3 - خـاويـه از مـاده خواء (بر وزن هواء) گاه به معنى ساقط گشتن و ويران شدن است، و گاه به معنى خالى شدن، اين تعبير در مورد ستارگان (شهب ) كه سقوط مى كند نيز آمده، مى گويند خوى النجم يعنى ستاره سقوط كرد.

راغـب در مـفردات مى گويد: معنى اصلى خوى خالى شدن است، اين تعبير در مورد شكمهاى گـرسـنـه، گـردوى پـوك و سـتارگان خالى از باران گفته شده است (عرب جاهلى معتقد بود كه هر ستاره اى در افق ظاهر مى شود بارانى همراه دارد).

4 - از ابـن عـبـاس چنين روايت شده كه مى گويد: من از قرآن به خوبى استفاده كرده ام كه ظـلم و سـتـم خانه ها را ويران مى كند سپس ‍ به آيه فوق فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا استدلال كرد.

و بـراسـتـى تـاثـيـر ظـلم در ويـران كـردن شـهـرهـا و جـامـعـه هـا بـا هـيـچ چـيـز قـابـل مـقـايـسـه نـيـسـت، ظـلم صاعقه مرگبار است، ظلم زلزله ويرانگر است، ظلم همچون صيحه مرگ آفرين آسمانى است و تاريخ بارها و بارها اين حقيقت را اثبات كرده است كه دنيا ممكن است با كفر ادامه يابد اما با ظلم قابل دوام نيست.

5 - بـدون شـك مـجـازات عـمـومـى قـوم ثـمـود، بـعـد از قتل ناقه صالح بوده است همانگونه كه در آيه 65 تا 67 سوره هود مى خوانيم: هنگامى كـه نـاقـه را از پـاى درآوردنـد به آنها گفت: سه روز در خانه هايتان، بهره گيريد و بعد از آن، عذاب الهى به طور قطع فرا خواهد رسيد، و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد، صـالح و كـسـانـى را كـه بـا او ايـمـان آورده بودند رهائى بخشيديم و ظالمان را صيحه آسمانى فرو گرفت و در خانه هايشان بروى زمين افتادند و مردند.

بنابراين تنها بعد از توطئه قتل صالح نبود كه عذاب فرود آمد، بلكه به احـتـمال قوى در ماجراى توطئه قتل اين پيامبر، فقط گروه توطئه گران نابود شدند، و بـاز به آنها مهلت داده شد و بعد از قتل ناقه همه ظالمان و گنه كاران بى ايمان از ميان رفـتند، و اين است نتيجه جمع ميان آيات اين سوره و آنچه در سوره هود و سوره اعراف آمده است.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر در آيـات مـورد بـحـث، نـابـودى آنـهـا بـه دنـبـال تـوطـئه قـتـل صالح و خانواده او آمده است، و در آيات سوره اعراف و هود، نابودى آنـهـا بـعـد از قـتـل نـاقـه صـالح، نـتـيـجـه ايـن دو چـنـيـن مـى شـود كه آنها نخست توطئه قـتـل او را چـيـدنـد و هـنـگـامـى كـه مـوفـق نـشـدنـد اقـدام بـه قتل ناقه كه معجزه بزرگ او بود كردند، و بعد از سه روز مهلت، عذاب دردناكشان فرا رسيد.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه آنـهـا نـخـسـت نـاقـه را بـه قتل رساندند و چون صالح آنها را تهديد به مجازات الهى بعد از سه روز كرد به فكر نابود كردن خود او افتادند كه موفق نشدند و نابود شدند.


آيه (54) و (55) و ترجمه

( و لوطا إذ قال لقومه أتأ تون الفاحشة و أنتم تبصرون ) (54)( أئنـكـم لتـأ تـون الرجـال شـهـوة مـن دون النـسـاء بل أنتم قوم تجهلون ) (55)

ترجمه:

54 - و لوط را بـه ياد آور هنگامى كه به قومش گفت آيا شما به سراغ كار بسيار قبيح مى رويد در حالى كه (زشتى و نتايج شوم آنرا) مى بينيد؟

55 - آيـا شـمـا بـجـاى زنـان بـه سـراغ مـردان از روى شـهـوت مـى رويـد؟ شـمـا قـومـى جاهل هستيد.

تفسير:

انحراف قوم لوط

بـعـد از ذكـر گـوشـه هـائى از زنـدگـى مـوسـى و داود و سليمان و صالح با اقوامشان پـنـجـمـيـن پـيـامـبرى كه در اين سوره به زندگى او اشاره شده است، پيامبر بزرگ خدا حضرت لوط است.

اين چندمين بار است كه قرآن به اين موضوع پرداخته و قبلا در سوره حجر و هود و شعراء و اعراف مطالبى در اين زمينه آمده است:

ايـن تـكـرار و مشابه آن به خاطر اين است كه قرآن يك كتاب تاريخى نيست كه يكبار يك حادثه را كلا بيان كرده و ديگر به سراغ آن نرود، بلكه يك كتاب تربيت و انسانسازى اسـت، و مـى دانيم در مسائل تربيتى گاه شرائط ايجاب مى كند كه يك حادثه را بارها و بـارهـا يـاد آور شـونـد، از زوايـاى مـخـتـلف به آن بنگرند و در جهات گوناگون نتيجه گيرى كنند

بـه هـر حـال زنـدگـى قـوم لوط كـه بـه انحراف جنسى و همجنس گرائى و عادات زشت و نـنـگـيـن ديـگـر در دنـيا مشهورند، و همچنين پايان دردناك زندگى آنها مى تواند تابلوى گـويـائى بـراى كـسـانـى كه در منجلاب شهوت غوطه ورند بوده باشد، و گسترش اين آلودگى در ميان انسانها ايجاب مى كند كه اين ماجرا بارها خاطر نشان گردد.

در آيـات مـورد بـحـث نـخست مى گويد: لوط را به ياد آور هنگامى كه به قومش گفت: آيا شما به سراغ كار بسيار زشت و قبيح مى رويد در حالى كه (زشتى و نتائج شوم آن را) مى بينيد( و لوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة و انتم تبصرون ) .

فاحشه چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى كارهائى است كه زشتى و قباحت آن روشن و آشـكـار اسـت و در ايـنـجـا مـنـظـور هـمـجـنـس گـرائى و عمل ننگين لواط است.

جـمـله انـتـم تـبـصـرون اشـاره بـه ايـن اسـت كـه شـمـا زشـتـى و شـنـاعـت ايـن عـمـل و عـواقـب شـوم آن را بـا چشم خود مى بينيد كه چگونه جامعه شما را سر تا پا آلوده كـرده، و حـتـى بـچـه هـا و كـودكـان شـما در امان نيستند، چرا مى بينيد باز هم بيدار نمى شويد؟!

و امـا ايـنـكـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد اشـاره بـه ايـن بـاشـد كـه در مـقابل چشم يكديگر مرتكب چنين كارى مى شوند با ظاهر عبارت چندان سازگار نيست، چرا كـه لوط مـى خـواهد وجدان آنها را بيدار كرده و نداى درونشان را به گوششان برساند، سـخـن لوط از بـصـيـرت اسـت و ديـدن عـواقـب مـرگـبـار ايـن عمل و بيدار شدن.

سـپـس مـى افـزايـد: آيـا شما بجاى زنان به سراغ مردان از روى شهوت مى رويد( ائنكم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء ) .

در حـقـيـقـت نـخـسـت بـه عـنـوان فـاحـشـه (كـار زشـت ) از ايـن عـمـل يـاد كـرده، سـپـس آن را روشنتر بيان مى كند تا جاى هيچ ابهامى باقى نماند، و اين يكى از فنون بلاغت براى بيان مسائل مهم است.

و بـراى ايـنـكـه روشـن سـازد انگيزه اين عمل جهالت و نادانى است مى افزايد: بلكه شما قومى جاهل و نادان هستيد( بل انتم قوم تجهلون ) .

جـهـل بـه خـداونـد، و جـهـل بـه هـدف آفـريـنـش، و نـوامـيـس خـلقـت، و جهل به آثار شوم اين گناه ننگين، و اگر خودتان خوب بينديشيد به اين حقيقت مى رسيد كـه ايـن عـمـل تا چه حد جاهلانه است. و ذكر اين جمله به صورت استفهاميه براى اين است كه پاسخ را از درون وجدان خود بشنوند تا مؤ ثرتر باشد.


آيه (56) تا (59) و ترجمه

( فما كان جواب قومه إلا أن قالوا أخرجوا ال لوط من قريتكم إنهم أناس يتطهرون ) (56)( فأ نجيناه و أهله إلا امرأ ته قدرناها من الغابرين ) (57)( و أمطرنا عليهم مطرا فساء مطر المنذرين ) (58)( قل الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى ألله خير أما يشركون ) (59)

ترجمه:

56 - آنـها پاسخى جز اين نداشتند كه به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از شهر و ديار خود بيرون كنيد كه اينها افرادى پاكدامن هستند!

57 - ما او و خانواده اش را نجات داديم، بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقى ماندگان باشد.

58 - سـپـس بارانى (از سنگ ) بر آنها فرستاديم (كه همگى زير آن مدفون شدند) و چه بد است باران انذار شدگان.

59 - بگو حمد مخصوص خداست و سلام (و درود) بر بندگان برگزيده اش، آيا خداوند بهتر است يا بتهائى را كه شريك او قرار مى دهند؟

تفسير:

آنجا كه پاكدامنى عيب بزرگى است!

در بـحـثـهـاى گـذشـتـه مـنـطـق نـيـرومـنـد پـيـامـبـر بـزرگ خـدا لوط را در مـقـابـل مـنـحـرفـان آلوده مـلاحـظـه كـرديـم كـه بـا چـه بـيـان شـيـوا و مـسـتدل آنها را از عمل ننگين همجنس گرائى باز مى دارد و به آنها نشان مى دهد كه اين كار نتيجه جهل و نادانى و بيخبرى از قانون آفرينش و از همه ارزشهاى انسانى است.

اكنون ببينيم اين قوم كثيف و آلوده در پاسخ اين گفتار منطقى لوط چه گفتند؟!.

قـرآن مـى گـويد: آنها پاسخى جز اين نداشتند كه به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از شـهـر و ديـار خـود بـيرون كنيد، چرا كه اينها افرادى پاكند و حاضر نيستند خود را با ما هـمـاهـنـگ كـنـنـد!!( فـمـا كـان جـواب قـومـه الا ان قـالوا اخـرجـوا آل لوط من قريتكم انهم اناس يتطهرون ) .

جوابى كه بيانگر انحطاط فكر و سقوط فوق العاده اخلاقى آنها بود.

آرى در مـحـيـط آلودگـان، پـاكـى جـرم اسـت و عـيـب! يـوسـفـهاى پاكدامن را به جرم عفت و پارسائى به زندان مى افكنند، و خاندان پيامبر بزرگ خدا لوط را به خاطر پرهيزشان از آلودگـى و نـنـگ، تبعيد مى كنند، اما زليخاها آزادند و صاحب مقام! و قوم لوط بايد در شهر و ديار خود آسوده بمانند!

و اين است مصداق روشن سخنى كه قرآن درباره گمراهان مى گويد كه: بر دلهاى آنها - به خاطر اعمالشان - مهر مى نهيم، و بر چشمشان پرده مى افكنيم، و در گوششان سنگينى است.

ايـن احـتـمـال نـيـز در جـمـله انـاس يـتطهرون وجود دارد كه آنها به خاطر فرو رفتن در اين مـنـجلاب فساد و خو گرفتن به آلودگى، اين سخن را از روى مسخره به خاندان لوط مى گفتند كه اينها تصور مى كنند كار ما ناپاكى است و پرهيز آنها پاكدامنى! چه چيز عجيب و مسخره اى؟!

و ايـن شـگـفـت آور نـيـسـت كـه حـس تـشـخـيـص انـسـان بـر اثـر خـو گـرفـتـن بـه يـك عـمـل نـنـگين دگرگون شود، داستان معروف مرد دباغى كه دائما با پوستهاى متعفن سر و كـار داشت و شامه او با آن خو گرفته بود و گذشتن او از بازار عطاران و بيهوش شدن از بـوى نـامـنـاسب عطر! و دستور آن مرد حكيم كه وى را به بازار دباغان ببريد تا به هوش آيد و از مرگ نجات يابد شنيده ايم و مثال حسى جالبى است براى اين مطلب منطقى.

در روايات آمده است كه لوط حدود سى سال آنـها را تبليغ كرد ولى جز خانواده اش (آنهم به استثناى همسرش كه با مشركان هم عقيده شد) به او ايمان نياوردند.

بـديـهـى اسـت چـنـيـن گـروهى كه اميد اصلاحشان نيست جائى در عالم حيات ندارند و بايد طـومـار زنـدگـانـيشان در هم پيچيده شود، لذا در آيه بعد مى گويد: ما لوط و خاندانش را رهـائى بـخـشيديم بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقيماندگان باشد( فانجيناه و اهله الا امرأ ته قدرناها من الغابرين ) .

و پس از بيرون آمدن آنها در موعد معين (در سحرگاه شبى كه شهر غرق فـسـاد و نـنـگ بـود) پـس از آنـكـه صـبـحـگـاهـان فـرا رسـيـد بـارانى (از سنگ ) بر آنها فـرسـتـاديـم (كـه همگى زير آن مدفون شدند، و اين بعد از آن بود كه زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را به كلى زير و رو كرد)( و امطرنا عليهم مطرا ) .

و چه سخت و ناگوار و بد است باران انذار شدگان( فساء مطر المنذرين ) .

دربـاره قـوم لوط و سـرنوشت آنها و اثرات شوم همجنس گرائى بحثهاى مشروحى در جلد نهم تفسير نمونه صفحه 178 - 198 (ذيل آيات 77 - 83 سوره هود) داشتيم كه نياز به تكرار آن نيست.

تنها ذكر يك نكته را ضرورى مى دانيم و آن اينكه:

قـانـون خـلقـت بـراى مـا مـسـيـرى تـعـيـيـن كـرده اسـت كـه پـيـمـودنـش مـايـه تكامل و حيات ما، و مخالفتش مايه سقوط و مرگ ما است.

قـانـون خـلقـت جـاذبـه جـنـسـى را - بـه عـنـوان عـامـل بـقـاى نـسـل انـسـان و آرامـش روح او - مـيـان دو جـنـس مخالف قرار داده، و تغيير مسير آن به سوى هـمـجـنس گرائى هم آرامش روحى را بر هم مى زند، و هم آرامش اجتماعى را، و از آنجا كه اين قوانين اجتماعى ريشه اى در فطرت دارد اين تخلف سبب ناهماهنگى در سازمان وجود انسان مى شود.

لوط پيامبر بزرگ خدا قوم منحرف را متوجه همين ريشه فطرى كرده و به آنها مى گويد آيـا بـه سـراغ كـار زشـتـى مـى رويـد بـا ايـنـكـه مـى بـيـنـيـد، ايـن جـهـل و بـيـخـبـرى از قـانـون حـيـات و جهل به مفهوم سفاهت است كه شما را به اين بيراهه كشانده.

و جـاى تـعـجب نيست كه سائر قوانين خلقت نيز درباره اين قوم دگرگون گردد، و بجاى بـارانـى از آب حـياتبخش، بارانى از سنگ بر سر آنان فرود آيد، و سرزمين آرامشان با زلزله ها زير و رو گردد، و نه تنها نابود شوند كه آثارشان نيز محو گردد.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحث بعد از پايان شرح حال پنج پيامبر بزرگ الهى و سرنوشت قـوم آنـهـا، روى سـخن را به پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده و بـه عـنوان يك نتيجه گيرى از گذشته، و مقدمه اى براى طرح گفتگو با مشركان، چنين مـى فـرمـايـد: بـگـو حـمـد و سـتـايـش مـخـصـوص خـدا اسـت( قل الحمد لله ) .

ستايش مخصوص خداوندى است كه اقوام ننگينى همچون قوم لوط را نابود كرد، مبادا دامنه آلودگيهاى آنها سراسر زمين را فرا گيرد.

حمد و ستايش براى كسى است كه فاسدان مفسدى همچون قوم ثمود و فرعونيان گردنكش را به ديار عدم فرستاد تا راه و رسمشان سنت و الگوئى براى ديگران نشود.

و سرانجام حمد و ستايش از آن كسى است كه اينهمه قدرت و نعمت به بندگان با ايمانى هـمـچون داود و سليمان (عليهم السلام ) بخشيد و گمراهانى همچون قوم سبا را به وسيله آنها هدايت كرد.

سـپـس مـى افـزايـد و سـلام و درود بـر بـنـدگان برگزيده اش( و سلام على عباده الذين اصطفى ) .

سلام بر موسى و صالح و لوط و سليمان و داود (عليهم السلام ) و سلام بر همه انبياء و پيروان راستينشان.

بعد مى گويد: آيا خداوندى كه اينهمه توانائى و قدرت و موهبت و نعمت دارد بهتر است يا بـتـهـائى را كـه آنـهـا شـريـك خـدا قـرار مـى دهـنـد و مطلقا مبدأ اثر نيستند؟!( ألله خير اما يشركون ) .

در ايـن سـرگـذشـتـهـاى پـيـامـبـران پـيـشـيـن ديـديـم كـه بتها هرگز نتوانستند به هنگام نـزول بـلاهـا كمترين كمك به عابدان خود كنند، در حالى كه خداوند مؤ منان را در هيچيك از اين مشكلات تنها نگذارد، و لطف بى پايانش به يارى آنها آمد.


آيه (60) تا (64) و ترجمه

( أمـن خـلق السـمـوات و الا رض و أنـزل لكم من السماء ماء فأنبتنا به حدائق ذات بهجة ما كان لكم أن تنبتوا شجرها أله مع الله بل هم قوم يعدلون ) (60)( أمـن جـعـل الا رض قـرارا و جـعـل خـلالهـا أنـهـارا و جـعـل لهـا رواسـى و جـعـل بـيـن البـحـريـن حـاجـزا أله مـع الله بل أكثرهم لا يعلمون ) (61)( أ مـن يـجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الا رض أله مع الله قليلا ما تذكرون ) (62)( أمـن يـهـديـكـم فـى ظـلمـات البـر و البـحـر و مـن يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته ءاله مع الله تعالى الله عما يشركون ) (63)( أمن يبدؤ ا الخلق ثم يعيده و من يرزقكم من السماء و الا رض أله مع الله قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين ) (64)

ترجمه:

60 - آيـا بـتـهـائى كـه معبود شما هستند بهترند يا كسى كه آسمان و زمين را آفريده؟، و بـراى شما از آسمان آبى فرستاد كه با آن باغهائى زيبا و سرور انگيز رويانديم، و شـمـا قـدرت نـداشـتـيـد درخـتـان آنـرا بـرويـانـيد، آيا معبود ديگرى با خداست؟ نه، آنها گروهى هستند كه (از روى نادانى ) مخلوقات خدا را در رديف او قرار مى دهند.

61 - يا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرار داد، و در ميان آن نهرهائى روان ساخت، و براى زمين كوههاى ثابت و پا بر جا ايجاد كرد، و ميان دو دريا مانعى قرار داد (تا با هم مخلوط نشوند، با اين حال ) آيا معبودى با خدا است؟، نه بلكه اكثر آنها نمى دانند (و جاهلند).

62 - يـا كسى كه دعاى مضطر را اجابت مى كند و گرفتارى را برطرف مى سازد، و شما را خلفاى زمين قرار مى دهد، آيا معبودى با خداست؟ كمتر متذكر مى شويد!

63 - يـا كـسى كه شما را در تاريكيهاى صحرا و دريا هدايت مى كند، و كسى كه بادها را بشارت دهندگان پيش از نزول رحمتش ‍ مى فرستد، آيا معبودى با خداست؟ خداوند برتر است از اينكه شريك براى او قرار دهند.

64 - يـا كسى كه آفرينش را آغاز كرد، و سپس آنرا تجديد مى كند، و كسى كه شما را از آسـمـان و زمـين روزى مى دهد، آيا معبودى با خداست؟ بگو دليلتانرا بياوريد اگر راست مى گوئيد.

تفسير:

با اينهمه دليل باز مشرك مى شويد؟

در آخـريـن آيه بحث گذشته - بعد از ذكر بخشهاى تكان دهنده اى از زندگى پنج پيامبر بزرگ -كوتاه و پر معنائى مطرح شد كه آيا خداوند با اينهمه قدرت و توانائى بهتر است يا بتهاى بى ارزشى كه آنها ساخته اند.

در آيـات مـورد بحث به شرح آن پرداخته و ضمن پنج آيه كه با پنج حساب شده شروع مـى شـود مـشـركـان را تـحـت بـازپـرسـى و مـحـاكـمـه قـرار مـى دهـد، و روشـنـتـريـن دلائل توحيد را در پنج آيه ضمن اشاره به دوازده نمونه از مواهب بزرگ خداوند بيان مى كند.

نـخـسـت بـه خـلقـت آسـمـانها و زمين و نزول باران و بركات ناشى از آن پرداخته چنين مى گـويـد: آيـا بتهائى كه معبود شما هستند بهترند يا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده و بـراى شـمـا از آسمان آبى فرستاد كه با آن باغهاى زيبا و سرور انگيز رويانديم( امن خلق السموات و الارض و انزل لكم من السماء ماء فانبتنا به حدائق ذات بهجة ) .

حـدائق جـمـع حـديـقـه بـه طـورى كه بسيارى از مفسران گفته اند به معنى باغى است كه اطـراف آن ديـوار كـشـيـده بـاشند و از هر نظر محفوظ باشد، همچون حدقه چشم كه در ميان پـلكـهـا مـحـصـور شـده اسـت و راغـب در مـفـردات مـى گـويـد: حـديـقـه در اصل به زمينى مى گويند كه آب در آن جمع شده است، همچون حدقه چشم كه هميشه آب در آن قرار دارد.

از مجموع اين دو سخن مى توان چنين نتيجه گرفت كه حديقه باغى است كه هم ديوار دارد و هم آب كافى.

بهجة (بر وزن لهجه ) به معنى زيبائى رنگ و حسن ظاهر است كه بينندگان را غرق سرور مى كند.

و در پايان آيه روى سخن را به بندگان كرده مى گويد: شما قدرت نداشتيد كه درختان اين باغهاى زيبا را برويانيد( ما كان لكم ان تنبتوا شجرها ) .

كـار شـمـا تـنـهـا بـذر افـشـانـى و آبـيـارى اسـت، امـا كـسـى كـه حـيـات را در دل ايـن بـذر آفريده، و به نور آفتاب و قطرات حياتبخش باران و ذرات خاك فرمان مى دهد كه اين دانه را برويانيد، تنها خدا است.

ايـنـهـا حقائقى است كه هيچكس نمى تواند منكر آن شود، و يا آن را به غير خدا نسبت دهد، او اسـت كـه آفـريـنـنـده آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت، و او اسـت كـه نـازل كـنـنـده بـاران اسـت، او مـبـداء ايـنـهـمـه زيـبـائى و حـسـن و جمال در عالم حيات است.

حـتى دقت در رنگ آميزى يك گل زيبا و برگهاى لطيف و منظمى كه در درون يكديگر اطراف هسته مركزى گل حلقه زده اند، و آواى حيات سرداده اند كافى است كه انسان را به عظمت و قـدرت و حـكـمـت آفريدگار آن آشنا سازد، اينها است كه قلب انسان را تكان مى دهد و به سوى او مى خواند.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر: توحيد در خلقت (توحيد خالق ) و توحيد در ربوبيت (توحيد تدبير كننده اين جهان ) پايه اى براى توحيد معبود شمرده شده است.

و لذا در پايان آيه مى گويد: آيا معبود ديگرى با خدا است( أ اله مع الله ) .

ولى آنـهـا گـروهـى نـادان هـسـتـنـد كـه از پـروردگـار عـدول كـرده و غـيـر او را كـه هـيـچـگـونـه قـدرتـى نـدارد شـريـك او قـرار مـى دهـنـد( بل هم قوم يعدلون ) .

در دومين سؤ ال به بحث از موهبت آرامش و ثبات زمين و قرارگاه انسان در اين جهان پرداخته مـى گويد: آيا معبودهاى ساختگى آنها بهتر است يا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرار داد، و در مـيـان آن، نـهـرهـاى آب جارى، روان ساخت، و براى زمين، كوههاى ثابت و پا بر جا ايـجـاد كـرد؟! (تـا هـمـچـون زرهـى قـشـر زمـيـن را از لرزش نـگـاه دارنـد)( امـن جعل الارض قرارا و جعل خلالها انهارا و جعل لها رواسى ) .

و نـيـز مـيـان دو دريـا (از آب شـيـريـن و شـور) مـانـعى قرار داد تا با هم مخلوط نشوند( و جعل بين البحرين حاجزا ) .

بـه ايـن تـرتـيب، چهار نعمت بزرگ در اين آيه آمده است كه سه قسمت از آن سخن از آرامش مى گويد:

آرامش خود زمين كه در عين حركت سريع به دور خودش و به دور آفتاب و حركت در مجموعه مـنـظـومـه شـمـسـى، آنچنان يكنواخت و آرام است كه ساكنانش به هيچوجه آن را احساس نمى كنند، گوئى در يكجا ميخكوب شده و ثابت ايستاده است و كمترين حركتى ندارد.

و ديـگـر وجـود كوهها - كه سابقا گفتيم دور تا دور زمين را فرا گرفته اند و ريشه هاى آنها به هم پيوسته و زره نيرومندى را تشكيل داده است، و در برابر فشارهاى داخلى زمين و حركات جزر و مد خارجى كه بر اثر جاذبه ماه پيدا مى شود مقاومت مى كند، و هم مانعى است براى طوفانهاى عظيم كه آرامش زمين را بر هم مى زنند.

و ديـگـر حـجـاب و حايل طبيعى است كه ميان بخشهائى از آب شيرين و آب شور اقيانوسها قـرار داده، ايـن حـجـاب نـامـرئى چـيـزى جـز تفاوت درجه غلظت آب شور و شيرين، و به اصـطـلاح تفاوت وزن مخصوص آنها نيست كه سبب مى شود كه آب نهرهاى عظيمى كه به دريـا مـى ريـزنـد تـا مـدت زيـادى، در آب شـور حـل نـشـونـد و در نـتـيـجـه جـزر و مـد دريـا آنـهـا را بـر بـخـش عـظـيـمـى از سـواحـل آمـاده كـشـت و زرع مـسـلط مى سازد، و آنها را آبيارى مى كند، كه شرح اين سخن را ذيل آيه 53 سوره فرقان در همين جلد آورده ايم.

و در عـيـن حال در لابلاى بخشهاى مختلف زمين، نهرهائى از آب كه مايه حيات و زندگى و سـرچـشـمـه طراوت و خرمى، و مزارع آباد و باغهاى پر ثمر است، قرار داده، بخشى از منابع اين آبها در كوهها است، و بخشى در لابلاى قشرهاى زمين.

آيـا ايـن نـظـام مـى تـوانـد مـولود تـصـادف كـور و كـر و مـبـدئى فـاقـد عقل و حكمت باشد؟

آيا بتها نقشى در اين نظام بديع و شگفت انگيز دارند؟!

حتى بت پرستان چنين ادعائى نمى كنند.

لذا در پـايـان آيـه بـار ديـگـر اين سؤ ال را تكرار مى كند كه آيا معبودى با الله هست؟( أ الله مع الله ) .

نه بلكه اكثر آنها نادانند و بيخبر( بل اكثرهم لا يعلمون ) .

در سـومـيـن سـؤ ال، از ايـن سؤ الات پنجگانه كه مجموعه اى از يك بازپرسى و محاكمه مـعـنـوى را تـشـكـيل مى دهد، سخن از حل مشكلات، و شكستن بن بستها و اجابت دعاها است، مى گويد:

آيـا مـعـبـودهاى بى ارزش شما بهترند يا كسى كه دعاى مضطر و درمانده را به اجابت مى رسـانـد و گـرفـتـارى و بـلا را بـر طـرف مـى كـنـد؟!( امـن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ) .

آرى در آن هـنـگـام كـه تـمـام درهـاى عـالم اسـبـاب بـه روى انسان بسته مى شود كارد به اسـتـخـوانـش مـى رسـد، و از هـر نظر درمانده و مضطر مى گردد، تنها كسى كه مى تواند قـفـل مـشـكـلات را بـگـشـايـد، و بن بستها را بر طرف سازد، و نور اميد در دلها بپاشد، و درهاى رحمت به روى انسانها درمانده بگشايد، تنها ذات پاك او است و نه غير او.

از آنـجـا كـه ايـن واقـعـيـت بـه عنوان يك احساس فطرى در درون جان همه انسانها است، بت پرستان نيز به هنگامى كه در ميان امواج خروشان دريا گرفتار مى شوند تمام معبودهاى خود را فراموش كرده، دست به دامن لطف الله مى زنند همانگونه كه قرآن مى گويد:( فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين ) : هنگامى كه سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند در حالى كه پرستش را مخصوص او مى دانند (عنكبوت - 65)

سپس مى افزايد:

نـه تـنها مشكلات و ناراحتيها را بر طرف مى سازد بلكه شما را خلفاى زمين قرار مى دهد( و يجعلكم خلفاء الارض ) .

آيا با اينهمه معبودى با خدا است؟( أله مع الله ) .

ولى شما كمتر متذكر مى شويد و از اين دلائل روشن پند و اندرز نمى گيريد( قليلا ما تذكرون ) .

پـيـرامـون مـفهوم مضطر و مساله استجابت دعا و شرائط آن بحثهائى است كه در نكته ها در پايان همين آيات خواهد آمد.

منظور از خلفاء الارض ممكن است به معنى ساكنان زمين و صاحبان آن باشد، چرا كه خدا با آنـهـمه نعمت و اسباب رفاه و آسايش و آرامش كه در زمين قرار داده انسان را حكمران اين كره خاكى ساخته، و او را براى سلطه بر آن آماده كرده است.

مخصوصا هنگامى كه انسان در اضطرار فرو مى رود و به درگاه خدا رو مى آورد و او به لطـفـش بلاها و موانع را بر طرف مى سازد، پايه هاى اين خلافت مستحكمتر مى شود (و از اينجا رابطه ميان اين دو بخش از آيه روشن مى گردد).

و نيز ممكن است اشاره به اين باشد كه خدا ناموس حيات را چنين قرار داده كه دائما اقوامى مـى آيـنـد و جـانـشـيـن اقوام ديگر مى شوند كه اگر اين تناوب نبود تكاملى صورت نمى گرفت.

در چـهـارمـين سؤ ال مساله هدايت را مطرح كرده مى گويد: آيا اين بتها بهترند يا كسى كه شـمـا را در تاريكيهاى صحرا و دريا (بوسيله ستارگان ) هدايت مى كند؟( امن يهديكم فى ظلمات البر و البحر ) .

و كـسـى كـه بـادهـا را بـه عـنـوان بـشـارت دهـنـدگـان پـيـش از نزول رحمتش مى فرستد( و من يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته ) .

بادهائى كه بيانگر نزول بارانند و همانند پيك مخصوص بشارت، پيشاپيش آن حـركـت مـى كـنـنـد، در حـقـيـقـت كـار آنـهـا نـيـز هـدايـت مـردم اسـت بـه نزول باران.

تـعـبـيـر بـشـرا (بـشارت دهندگان ) در مورد بادها و تعبير به رحمت در مورد باران هر دو جـالب اسـت، چـرا كـه بـادهـا هـسـتند كه رطوبت هوا و قطعات ابر را از صفحه اقيانوسها بـرداشته و بر دوش خود حمل مى كنند و به نقاط خشك و تشنه مى برند و از قدوم باران خبر مى دهند.

هـمـچـنـيـن بـاران اسـت كـه نـغـمـه حـيـات را در سـراسـر كـره خـاك سـر مـى دهـد و هـر جـا نازل شود خير و رحمت و بركت و زندگى مى آفريند.

(شـرح بـيـشـتـر دربـاره نـقـش بـادهـا در نـزول بـاران در سـوره اعـراف ذيل آيه 57 جلد ششم تفسير نمونه صفحه 214 آمده است ).

و در پايان آيه، بار ديگر، مشركان را مخاطب ساخته مى گويد: آيا معبود ديگرى با خدا است؟!( أله مع الله )

سـپـس بـى آنـكه منتظر جواب آنها باشد اضافه مى كند: خداوند برتر و بالاتر است از آنچه براى او شريك قرار مى دهند( تعالى الله عما يشركون ) .

در آخرين آيه مورد بحث پنجمين سؤ ال را كه در مورد مبدء و معاد است به اين صورت مطرح مـى كـنـد: آيـا مـعبودان شما بهترند يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد و سپس آن را اعاده مى كند؟!( امن يبدء الخلق ثم يعيده ) .

و كسى كه در ميان اين آغاز و انجام، شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد( و من يرزقكم من السماء و الارض ) .

آيا با اين حال باز هم معتقديد كه معبودى با خدا است؟( أله مع الله ) .

بـه آنـهـا بـگـو اگـر چـنـيـن اعـتـقـادى داريـد دليـلتان را بياوريد اگر راست مى گوئيد( قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ) .

در واقـع آيـات گـذشـتـه هـمـه سـخن از مبدء و نشانه هاى عظمت خدا در عالم هستى و مواهب و نـعـمـتـهـاى او مـى گـفت، ولى در آخرين آيه، بحث را از يك گذرگاه ظريف به مساله معاد مـنـتـقـل مـى كـنـد، چـرا كـه آغـاز آفـريـنـش خـود دليـلى بر انجام آن است و قدرت بر خلقت دليل روشنى بر معاد محسوب مى شود.

و از اينجا پاسخ سؤ الى كه بسيارى از مفسران مطرح كرده اند معلوم مى شود و آن اينكه مـشـركـان كـه مـخـاطـب ايـن آيـات هستند غالبا عقيده به معاد (معاد جسمانى ) نداشتند با اين حال چگونه ممكن است از آنها سؤ ال كنيم و اقرار بخواهيم؟

پـاسـخ اينكه اين سؤ ال، توأ م با دليلى است كه طرف را وادار به اقرار مى كند زيرا همين كه معترف باشند كه آغاز آفرينش از او است، و اينهمه روزيها و مواهب از ناحيه او مى باشد، كافى است كه قبول كنند امكان بازگشت مجدد به زندگى در قيامت موجود است.

ضـمـنـا مـنـظـور از رزق آسمان، باران و نور آفتاب و مانند آن است، و منظور از رزق زمين گـيـاهـان و مـواد غـذائى مـختلفى است كه مستقيما از زمين مى رويد يا به طور غير مستقيم از زمـيـن نـشـات مـى گيرد همچون دامها همچنين معادن و مواد گوناگونى كه انسان در زندگى خود از آن بهره مى گيرد.

نكته ها:

1 - مضطرى كه دعاى او به اجابت مى رسد كيست؟

گـر چـه خـداوند دعاى همه را - هر گاه شرائطش جمع باشد - اجابت مى كند ولى در آيات فـوق مـخـصـوصـا روى عـنـوان مـضـطـر تـكـيـه شـده اسـت، بـه ايـن دليل كه يكى از شرائط اجابت دعا آن است كه انسان چشم از عالم اسباب بكلى برگيرد

و تـمـام قـلب و روحـش را در اخـتـيـار خـدا قـرار دهـد، هـمـه چـيـز را از آن او بـدانـد و حـل هـر مـشـكـلى را بـه دسـت او بـبـيـنـد، و ايـن درك و ديـد در حال اضطرار دست مى دهد.

درسـت اسـت كه عالم، عالم اسباب است، و مؤ من نهايت تلاش و كوشش خود را در اين زمينه به كار مى گيرد ولى هرگز در جهان اسباب گم نمى شود، همه را از بركت ذات پاك او مـى بـيـند ديده اى نافذ و سبب سوراخ كن دارد كه اسباب را از بيخ و بن بر مى كند و در پشت حجاب اسباب ذات مسبب الاسباب را مى بيند و همه چيز را از او مى خواهد.

آرى اگر انسان به اين مرحله برسد مهمترين شرط اجابت دعا را فراهم ساخته است.

جـالب ايـنكه در بعضى از روايات اين آيه تفسير به قيام حضرت مهدى - صلوات الله و سلامه عليه - شده.

در روايتى از امام باقر مى خوانيم كه فرمود: و الله لكانى انظر الى القائم و قد اسند ظهره الى الحجر ثم ينشد الله حقه... قال هو و الله المضطر فى كتاب الله فى قوله: امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الارض:

به خدا سوگند گويا من مهدى (عليها‌السلام ) را مى بينم كه پشت به حجر الاسود زده و خدا را به حق خود مى خواند... سپس ‍ فرمود: به خدا سوگند مضطر در كتاب الله در آيه امن يجيب المضطر... او است.

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) چـنـيـن آمـده: نـزلت فـى القـائم مـن آل مـحـمد عليهم السلام هو و الله المضطر اذا صلى فى المقام ركعتين و دعا الى الله عز و جل فاجابه و يكشف السوء و يجعله خليفة فى الارض: ايـن آيـه در مـورد مـهـدى از آل مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل شـده، به خدا سوگند مضطر او است، هنگامى كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز بجا مـى آورد و دسـت بـه درگاه خداوند متعال بر مى دارد دعاى او را اجابت مى كند، ناراحتيها را بر طرف مى سازد، و او را خليفه روى زمين قرار مى دهد.

بـدون شـك مـنـظـور از ايـن تـفسير - همانگونه كه نظائر آن را فراوان ديده ايم - منحصر سـاخـتن مفهوم آيه به وجود مبارك مهدى (عليها‌السلام ) نيست، بلكه آيه مفهوم گسترده اى دارد كه يكى از مصداقهاى روشن آن وجود مهدى (عليها‌السلام ) است كه در آن زمان كه همه جا را فساد گرفته باشد، درها بسته شده، كارد به استخوان رسيده بشريت در بن بست سختى قرار گرفته، و حالت اضطرار در كل عالم نمايان است در آن هنگام در مقدس ترين نـقـطه روى زمين دست به دعا بر مى دارد و تقاضاى كشف سوء مى كند و خداوند اين دعا را سـرآغـاز انـقـلاب مـقـدس جهانى او قرار مى دهد و به مصداق و يجعلكم خلفاء الارض او و يارانش را خلفاى روى زمين مى كند.

دربـاره اهـمـيـت دعـا و شـرائط اجابت آن و اينكه چرا گاهى بعضى از دعاها به اجابت نمى رسد به طور مشروح در جلد اول ذيل آيه 186 سوره بقره بحث كرده ايم.

2 - همه جا دعوت به استدلال منطقى

كـرارا در آيـات قـرآن مـى خـوانـيـم كـه از مـخـالفـان مـطـالبـه دليـل مـى شـود، مـخـصـوصـا جـمـله هـاتـوا بـرهـانـكـم: دليـل خـود را بـيـاوريـد در چـهـار مورد از قرآن مجيد آمده است (بقره - 111 و انبياء - 24 و نمل - 64 و قصص - 75) و در موارد ديگرى نيز روى كلمه برهان مخصوصا تكيه شده است (برهان به معنى محكمترين دليلى است كه همواره با صدق همراه است ). ايـن منطق برهان طلبى اسلام حكايت از محتواى قوى و غنى آن مى كند چرا كه سعى دارد با مـخـالفـان خـود نـيـز بـرخـورد مـنطقى داشته باشد، چگونه ممكن است از ديگران مطالبه بـرهـان كـنـد و خـود نـسـبـت به آن بى اعتنا باشد؟ آيات قرآن مجيد مملو است از استدلالات مـنـطـقـى و بـراهـيـن عـلمـى در سـطـوح مـخـتـلف بـراى مسائل گوناگون. اين درست بر خلاف چيزى است كه مسيحيت تحريف يافته امروز روى آن تكيه مى كند و مذهب را تـنـهـا كـار دل مـى دانـد، و عـقـل را از آن بـيگانه معرفى مى كند، و حتى تضادهاى عقلى (هـمـچـون تـوحـيـد در تـثـليـث ) را در مـذهـب مـى پـذيـرد و بـه هـمـيـن دليـل انـواع خـرافـات را اجـازه ورود بـه مـذهـب مـى دهـد، در حـالى كـه اگـر مـذهـب از عـقـل و اسـتـدلال جـدا شـود هـيـچ دليـلى بر حقانيت آن وجود نخواهد داشت و آن مذهب و ضد آن يكسان خواهد بود.

عـظـمـت ايـن بـرنـامـه اسـلامـى (تـكـيـه بـر بـرهـان و دعـوت مـخـالفـان بـه اسـتـدلال منطقى ) هنگامى آشكارتر مى شود كه توجه كنيم اسلام از محيطى آشكار شد كه بـيـشـتـريـن مـحـتـواى فـكـرى مـحـيـط را خـرافـات بـى پـايـه و مسائل غير منطقى تشكيل مى داد.

3 - جمع بندى و مرورى بر آيات گذشته

در آيـاتـى كـه گـذشـت قـرآن بـراى اثـبات توحيد معبود روى توحيد خالق و توحيد رب (توحيد آفرينش و توحيد تدبير) تكيه داشت و از دوازده نشانه بزرگ خدا در عالم هستى سخن مى گفت (آسمان و زمين، نزول باران، آثار حياتى آن، آرامـش قـرارگـاه انـسـان، نـهـرهـاى آب جـارى، كـوهـهـاى عـظـيـم و پـا بـر جـا حايل و مانع در ميان آب شور و شيرين، اجابت دعوت بندگان هدايت آنها در تاريكى بر و بـحر، بادهاى پيام آور از نزول باران تجديد حيات موجودات، و روزى دادن به انسان از آسمان و زمين ). ايـن مـواهـب دوازده گـانـه در طـى پـنـج آيـه و تـحـت پـنـج سـؤ ال بـيـان شـد كـه بـه تـرتـيـب مـسـائل پـنـجـگـانـه زير را بيان مى كرد: خلقت، آرامش، حل مشكلات، هدايت، و بازگشت به حيات مجدد. و در ذيل هر يك از اين سؤ الهاى پنجگانه اين جمله تكرار مى شد( أ اله مع الله ) .

آيا معبودى با خدا وجود دارد؟

و بـه دنـبـال ايـن سـؤ ال در آيـه اول اشـاره بـه انـحـراف آنـهـا از حـق و در آيـه دوم جهل آنها، و در آيه سوم عدم انديشه كردن آنان، و در آيه چهارم انحطاط فكرى آنها، و در آيـه پـنـجـم مـطـالبـه استدلال از آنها آمده است كه رويهمرفته مجموعه جامع و منسجمى را ارائه مى كند.


آيه (65) تا (68) و ترجمه

( قل لا يعلم من فى السموات و الا رض الغيب إلا الله و ما يشعرون أيان يبعثون ) (65)( بـل ادارك عـلمـهـم فـى الاخـرة بـل هـم فـى شـك مـنـهـا بل هم منها عمون ) (66)( و قال الذين كفروا أذا كنا ترابا و أباؤ نا ائنا لمخرجون ) (67)( لقد وعدنا هذا نحن و أباؤ نا من قبل إن هذا إلا اساطير الا ولين ) (68)

ترجمه:

65 - بـگـو كسانى كه در آسمان و زمين هستند از غيب آگاهى ندارند جز خداو نمى دانند كى برانگيخته مى شوند.

66 - ايـن مـشـركـان اطـلاع صـحـيـحـى دربـاره آخـرت نـدارنـد، بـلكـه در اصل آن شك دارند، بلكه نابينا و اعمى هستند.

67 - كـافـران گـفـتـنـد: آيـا هـنـگـامـى كـه مـا و پـدرانـمـان خـاك شـديـم بـاز هـم از دل خاك بيرون مى آئيم.

68 - ايـن وعـده اى اسـت كـه بـه مـا و پـدرانـمـان از پـيـش داده شده اينها همان افسانه هاى خرافى پيشينيان است.

تفسير:

از آنـجـا كـه در آخـرين آيات بحث گذشته سخن از قيامت و رستاخيز به ميان آمد آيات مورد بـحـث ايـن مـساله را از جوانب مختلف مورد بررسى قرار مى دهد. نخست به پاسخ سؤ الى مـى پـردازد كـه مـشـركـان بارها آن را مطرح كرده بودند و مى گفتند قيامت كى بر پا مى شود؟

مـى فـرمـايد: هيچ كس از كسانى كه در آسمان و زمين هستند از غيب آگاه نيستند، و نمى دانند كـى بـرانـگـيـخـتـه مـى شـونـد( قـل لا يـعـلم مـن فى السموات و الارض الغيب الا الله و ما يشعرون ايان يبعثون ) .

بـدون شـك آگـاهـى از غـيـب - و از جـمـله تـاريـخ وقـوع قيامت - مخصوص خدا است ولى اين مـنـافـات بـا آن نـدارد كـه خـداونـد بـخشى از علم غيب را در اختيار هر كس بخواهد بگذارد، چـنـانـكـه در آيـه 26 و 27 سوره جن مى خوانيم:( عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتـضى من رسول ) : عالم به غيب او است و هيچكس را از غيب خود آگاه نمى كند مگر رسولى كه مورد رضايت او است و براى نبوت برگزيده است.

و بـه تـعـبـير ديگر علم غيب بالذات و استقلالا و به صورت نامحدود مخصوص خدا است و ديـگـران آنـچـه مـى دانـنـد از نـاحـيـه او اسـت ولى بـه هـر حال مساله تاريخ وقوع قيامت از اين امر هم مستثنى است و هيچكس بر آن آگاه نيست.

سـپـس دربـاره عـدم آگاهى مشركان از قيامت و شك و ترديد و بيخبريشان مى فرمايد: آنها اطـلاع صـحـيـحـى از عـالم پـس از مـرگ نـدارنـد بـلكـه در اصـل آن در شـكـنـد، بـلكـه نـابـيـنـا و اعـمـى هـسـتـنـد!( بـل ادارك عـلمـهـم فـى الاخـرة بل هم فى شك منها بل هم منها عمون ) .

ادارك در اصـل تـدارك بـوده كـه بـه معنى پشت سر هم قرار گرفتن است بنابراين مفهوم جـمـله ادارك عـلمـهم فى الاخرة اين است كه آنها تمام معلومات خود را در مورد آخرت به كار گـرفـتـنـد امـا بـه جـائى نـرسيدند، لذا بعد از آن مى فرمايد: آنها از آن در شكند بلكه نـابـيـنـا هـسـتند چرا كه نشانه هاى آخرت در زندگى همين دنيا نمايان است: بازگشت زمين مـرده بـه حـيـات در فـصـل بـهـار، بـارور شـدن درخـتـانـى كـه در فـصـل زمـسـتـان از كـار افـتـاده بـود و مـشـاهده عظمت قدرت خدا در مجموعه آفرينش، همگى دليـل بـر امكان زندگى پس از مرگ است، اما آنها همچون نابينايان از كنار اين صحنه ها مى گذرند.

البـتـه تـفـسـيـرهـاى ديـگرى براى جمله بالا ذكر كرده اند از جمله اينكه: منظور از ادارك عـلمـهم فى الاخرة اين است كه اسباب به دست آوردن علم درباره آخرت فراوان است و پشت سر يكديگر قرار گرفته اما آنها چشم باز ندارند كه ببينند.

بـعـضى نيز گفته اند منظور اين است كه آنها در جهان ديگر كه پرده ها كنار مى رود به حد كافى از حقايق با خبر مى شوند.

ولى از ميان اين سه تفسير، تفسير اول با جمله هاى ديگر آيه و با بحثهائى كه در آيات بعد مى آيد هماهنگ تر است.

به اين ترتيب براى جهل منكران آخرت سه مرحله ذكر شده:

نـخـست اينكه انكار و ايراد آنها به خاطر آن است كه از خصوصيات آخرت بيخبرند و چون نديدند حقيقت ره افسانه مى زنند.

ديـگـر ايـنـكـه آنـهـا در اصـل وجـود آخرت شك دارند واز زمان تحقق آن از اين شك ريشه مى گيرد.

و ديـگـر ايـنـكـه ايـن جـهـل و شـك آنـهـا نـه بـه خـاطـر ايـنـسـت كـه دليل كافى بر آخرت در اختيار ندارند، بلكه دلائل بسيار است اما آنها چشم بر هم نهاده نمى بينند.

آيه بعد منطق منكران رستاخيز را در يك جمله بيان مى كند: كافران گفتند آيا هنگامى كه ما و پـدرانـمـان خـاك شـديـم بـاز هـم از دل خـاك بـيـرون فـرسـتـاده خـواهـيـم شـد؟( و قال الذين كفروا أ اذا كنا ترابا و آبائنا ائنا لمخرجون ) .

آنها به همين اندازه قناعت كردند كه اين مساله بعيدى است كه انسان خاك شود و دوباره به زنـدگـى برگردد، در حالى كه روز اول خاك بودند و از خاك برخاستند، چه مانعى دارد كه باز به خاك برگردند و سپس حيات جديدى پيدا كنند.

جالب اينكه در هشت مورد از قرآن به همين گونه تعبير برخورد مى كنيم كه آنها به مجرد استبعاد راه انكار را در مورد قيامت پوئيده اند.

سپس آنها مى افزايند: اين وعده بى پايه اى است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده و هـرگـز اثـرى از آن نـمـايـان نـبـوده و نـيـسـت( لقـد وعـدنـا هـذا و آبـائنـا مـن قبل ) .

اينها همان افسانه هاى پيشينيان است، اينها اوهام و خرافاتى بيش نيست( ان هذا الا اساطير الاولين ) .

بـنابراين نخست از استبعاد شروع مى كردند و بعد آنرا پايه انكار مطلق قرار مى دادند، گـوئى انـتـظـار داشـتند رستاخيز به زودى متحقق شود و چون در عمر خود شاهد و ناظر آن نبودند آنرا نفى مى كردند.

به هر حال اين تعبيرات همگى نشانه غرور و غفلت آنهاست.

ضـمـنـا آنها با اين تعبير مى خواستند سخن پيامبر را در مورد قيامت تحقير كنند و بگويند اين از وعده هاى كهنه و بى اساسى است كه ديگران هم به نياكان ما داده اند و مطلب تازه اى به نظر نمى رسد كه قابل بررسى و مطالعه باشد.


آيه (69) تا (75) و ترجمه

( قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين ) (69)( و لا تحزن عليهم و لا تكن فى ضيق مما يمكرون ) (70)( و يقولون متى هذا الوعد إن كنتم صادقين ) (71)( قل عسى أن يكون ردف لكم بعض الذى تستعجلون ) (72)( و إن ربك لذو فضل على الناس و لكن أكثرهم لا يشكرون ) (73)( و إن ربك ليعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون ) (74)( و ما من غائبة فى السماء و الارض إلا فى كتاب مبين ) (75)

ترجمه:

69 - بگو در روى زمين سير كنيد، ببينيد عاقبت كار مجرمان به كجا رسيد؟

70 - از تـكـذيـب و انـكـار آنـهـا غـمـگـيـن مباش، و اينهمه غصه آنها را مخور، و سينه ات از توطئه آنها تنگ نشود.

71 - مـى گـويـنـد ايـن وعده (عذاب را كه به ما مى دهى ) اگر راست مى گوئيد كى خواهد آمد؟

72 - بگو شايد پاره اى از آنچه را عجله مى كنيد نزديك و در كنار شما باشد!

73 - پروردگار تو نسبت به مردم فضل و رحمت دارد ولى اكثر آنها شكرگزار نيستند.

74 - و پـروردگـارت آنـچـه را در سينه هاشان پنهان مى دارند و آنچه را آشكار مى كنند بخوبى مى داند.

75 - و هـيـچ موجودى پنهان در آسمان و زمين نيست مگر اينكه در كتاب مبين (در لوح محفوظ و علم بى پايان پروردگار) ثبت است.

تفسير:

از توطئه هاى آنها نگران نباش

در آيـات گـذشـتـه سخن از انكار معاد از سوى كفار متعصب بود كه با سخريه و استهزاء رستاخيز را تكذيب مى كردند.

از آنـجـا كـه بـحـث مـنـطـقـى بـا چـنـيـن قـوم لجـوجـى بـيـهـوده بـوده اسـت، بـعـلاوه دلائل فـراوانـى بـراى مـعـاد در آيات ديگر قرآن اقامه شده، دلائلى كه حتى در زندگى روزمـره در جـهـان گياهان، در عالم جنين و مانند آن مشاهده مى شود، لذا در آيات مورد بحث، بـجـاى ايـنـكـه دليـلى بـراى آنها ذكر كند آنها را به مجازاتهاى الهى كه در پيش دارند تهديد و انذار مى كند.

روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد: بگو در روى زمين سـيـر كـنيد و آثار گذشتگان را ببينيد، و بنگريد عاقبت كار مجرمان و گنهكاران به كجا رسيد؟( قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين ) .

شـمـا مـى گـوئيـد ايـن وعـده هـا به نياكان ما نيز داده شد و آنها نيز به آن اعتنا نكردند و ضـررى هم نديدند، اما اگر كمى در جهان سير كنيد و آثار اين گذشتگان مجرم و گنهكار و مـنـكر توحيد و معاد را كه مخصوصا در اطراف همين سرزمين حجاز شما قرار دارد بنگريد مى دانيد مطلب چنين نيست.

نوبت شما هم مى رسد، عجله نكنيد، شما هم اگر مسير خود را اصلاح نكنيد به همان سرنوشت شوم گرفتار خواهيد شد.

قـرآن مـجـيـد كرارا مردم را به سير در ارض و مشاهده آثار گذشتگان، سرزمينهاى ويران شـده اقـوامى كه به عذاب گرفتار شده اند، كاخهاى در هم شكسته شاهان، قبرهاى در هم ريـخـته و استخوانهاى پوسيده مستكبران، اموال و ثروتهاى بى صاحب مانده ثروتمندان مغرور، دعوت كرده است مخصوصا تصريح مى كند كه مطالعه اين آثار كه تاريخ زنده و گويا و ملموس پيشينيان است دلها را بيدار و چشمها را بينا مى كند و به راستى چنين است، گـاهـى مـشـاهـده يـكـى از ايـن آثـار آنـچـنـان طـوفـانـى در دل و جان انسان بر پا مى كند كه مطالعه چندين كتاب تاريخ قطور چنان اثرى ندارد.

و مـا در ايـن زمـيـنـه بـطـور مـشـروح ذيـل آيـه 137 سـوره آل عمران (جلد سوم صفحه 102 به بعد) بحث كرده ايم.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در اين آيه بجاى مكذبين (تكذيب كنندگان معاد) مجرمين گفته شده، اشـاره بـه ايـنـكـه تـكـذيـب آنـهـا بـه خـاطر آن نبود كه در تحقيق و بررسى اشتباه كرده باشند، بلكه سرچشمه آن لجاجت و عناد و آلوده شدن به انواع جرمها بود.

و از آنجا كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از انكار و مخالفت آنها رنج مى بـرد و بـه راستى دلش براى آنها مى سوخت و عاشق هدايت و بيدارى آنها بود و از سوى ديـگـر، هـمـواره با توطئه هاى آنها مواجه بود آيه بعد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دلدارى داده مـى گـويـد: از تـكـذيـب و انكار آنها غمگين مباش و زياد غصه آنها را مخورو لا تحزن عليهم ).

و از توطئه هاى آنها نگران مباش، و سينه ات بخاطر آن تنگى نكند كه ما پيشينيان و يار و ياور توئيم( و لا تكن فى ضيق مما يمكرون ) .

ولى ايـن مـنكران لجوج بجاى اينكه از اين هشدار پيامبر دلسوز و مهربان و ملاحظه عاقبت كار مجرمان، پند و اندرز گيرند، باز در مقام سخريه و استهزاء برآمده مى گويند اگر راسـت مـى گـوئيد اين وعده عذاب الهى، كى واقع خواهد شد؟!( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ) .

بـا ايـنـكه مخاطب، پيامبر بود ولى مطلب را به صورت جمع مى آورند، بخاطر اينكه مؤ مـنـان راسـتـين نيز با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اين سخن همصدا بودند، و طبعا آنها نيز مخاطبند.

در ايـنـجـا قـرآن بـه پـاسـخ ايـن گـفـتـار سـخريه آميز آنها با لحنى كاملا واقع بينانه پرداخته مى گويد: به آنها بگو شايد بعضى از آنچه را عجله مى كنيد نزديك و در كنار شما باشد!( قل عسى ان يكون ردف لكم بعض الذى تستعجلون )

چرا عجله مى كنيد؟ چرا مجازات الهى را كوچك مى شمريد؟ چرا به خود رحم نمى كنيد؟ آخر عذاب خدا شوخى نيست! احتمال بدهيد به خاطر همين سخنانتان قهر و غضب خدا بر سر شما سـايـه افـكـنـده بـاشـد و بـه هـمـيـن زودى بـر شـمـا فـرود آيد و نابودتان كند، اينهمه سرسختى براى چيست؟

ردف از مـاده ردف (بـر وزن حـرف ) بـه معنى قرار گرفتن پشت سر چيزى است، لذا به كـسـى كـه پـشـت سـر اسـب سـوار مـى نـشـيند، رديف گفته مى شود همچنين در مورد افراد و اشيائى كه پشت سر يكديگر قرار مى گيرند اين كلمه به كار مى رود.

در اينكه منظور از اين عذاب چه بوده بعضى مى گويند همان ضربه شديدى است كه بر پـيكر اين مجرمان لجوج در جنگ بدر، نخستين پيكار مسلمانان با كفار وارد شد، هفتاد نفر از سردمداران آنها به خاك افتادند و هفتاد نفر اسير شدند.

ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه منظور مجازات دردناك عمومى باشد ولى سرانجام به خاطر وجـود پـيـامـبـر كـه رحـمـة للعـالمـيـن بـود از آنـهـا دفـع شـد، و آيـه 33 سـوره انفال شاهد بر آنست( و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم ) .

تـعـبـيـر به عسى (شايد) از زبان پيامبر است، و حتى در كلام الهى نيز اين تعبير - بر خـلاف آنـچـه بـعـضـى پنداشته اند - هيچ اشكالى ندارد چرا كه اشاره به وجود مقدمات و مـقـتـضى چيزى است، هر چند ممكن است اين مقدمات مقرون به مانع گردد و به نتيجه نهائى نرسد (دقت كنيد).

سـپـس بـه بيان اين واقعيت مى پردازد كه اگر خداوند در مجازات شما عجله نمى كند، به خـاطـر فـضـل و رحـمـتـش بر شما است، تا براى اصلاح خويش و جبران گذشته به قدر كـافـى مـهـلت داشـتـه بـاشـيـد مـى گـويـد: پـروردگـار تـو نـسـبـت بـه هـمـه مـردم فـضـل و رحـمـت دارد، ولى اكـثـر آنـهـا شـكـرگـذار نـيـسـتـنـد( و ان ربـك لذو فضل على الناس و لكن اكثرهم لا يشكرون ) .

و اگـر تـصـور مـى كـنـنـد تـاخـير مجازات آنها به خاطر آنست كه خداوند از نيات سوء و انـديـشـه هـاى زشـتـى كه در سر مى پرورانند بيخبر است، اشتباه بزرگى است چرا كه پـروردگـار تـو آنـچـه را در سـيـنه هاشان پنهان مى دارند و آنچه را آشكار مى كنند به خوبى مى داند( و ان ربك ليعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون ) .

او بـه هـمـان انـدازه از خـفـايـاى درونـشـان آگـاه اسـت كـه از اعمال برون، و اصولا پنهان و آشكار و غيب و شهود براى او يكسان است، اين علم محدود ما است كـه ايـن مـفـاهـيـم را سـاخـتـه و پـرداخـتـه، و گـر نـه در مقابل يك وجود نامحدود، اين مفاهيم، به سرعت رنگ خود را مى بازند.

در ايـنـجـا عـلم خـداونـد بـه اسـرار درون دلهـا، مـقـدم بـر عـلم بـه افعال برون، ذكر شده، اين به خاطر اهميت نيت و اراده است، و نيز ممكن است به خاطر اين باشد كه افعال برون از نيات نهفته درون سرچشمه مى گيرد و علم به علت مقدم بر علم به معلوم است.

سـپـس مـى افـزايـد: نـه تـنـهـا خداوند، اسرار درون و برون آنها را مى داند، بلكه علم او بـقـدرى وسـيـع و گـسترده است كه هيچ موجودى در آسمان و زمين، پنهان و مكتوم نيست مگر آنكه در كتاب آشكار (علم پروردگار) ثبت است( و ما من غائبة فى السماء و الارض الا فى كتاب مبين ) .

روشن است كه غائبة معنى وسيعى دارد كه هر آنچه را از حس ما پنهان است در بر مى گيرد، اعم از اعمال مخفى بندگان، و نيات باطنى آنها، و نيز اسرارى كه در پهنه آسمان و زمين نـهـفـتـه اسـت، و هـمچنين قيام رستاخيز و زمان نزول عذاب و مانند اينها، و دليلى ندارد كه مانند بعضى از مفسران، آن را به خصوص يكى از اين امور تفسير كنيم.

مـنـظـور از كـتـاب مـبـيـن، لوح مـحـفـوظ، هـمـان صـفـحـه عـلم بـى پـايـان خـدا اسـت كـه در ذيـل آيـه 59 سـوره انـعـام از آن بـحث كرده ايم (به جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 271 مراجعه فرمائيد).

نكته:

بـررسـى آيـات فـوق نـشـان مـى دهـد كـه مـنكران معاد براى اينكه از زير بار ايمان به رستاخيز و مسئوليتهاى ناشى از آن، شانه خالى كنند، از سه طريق وارد مى شدند:

1 - اسـتـبـعـاد بـازگـشـت بـه زنـدگـى بعد از خاك شدن چرا كه خاك به اعتقاد آنها نمى توانست، سرچشمه حيات گردد.

2 - كهنه بودن اين عقيده و عدم تازگى آن.

3 - عـدم نـزول عذاب براى منكران معاد، زيرا: اگر براستى منكران مى بايست به عذابى در اين دنيا مبتلا شوند، چرا اين عذاب دامان آنها را نمى گيرد؟

اما قرآن پاسخ اول و دوم را به وضوح آن واگذار كرده، چرا كه همواره با چشم مى بينيم خـاك سـرچشمه حيات مى شود، و در آغاز خاك بوديم و سپس به صورت موجود زنده اى در آمديم.

قـديـمـى بـودن چـيـزى نيز هرگز از اهميت آن نمى كاهد، چرا كه قوانين اصلى اين عالم از ازل تـا ابـد ثـابـت و بـرقـرار اسـت، در اصـول فـلسـفـى و مـسـائل ريـاضـى و عـلوم ديـگـر، اصـول ثابت فراوان مى باشد، آيا قديمى بودن امتناع اجـتـمـاع نـقـيـضـين يا جدول ضرب فيثاغورث دليل بر ضعف آن است؟ و يا اگر مى بينيم عـدالت خـوب اسـت و ظـلم بـد و هـمـيـشـه چـنـيـن بـوده و چـنـيـن خـواهـد بـود، دليـل بـر بـطـلان آن اسـت، اصـولا بـسـيـار مـى شـود كـه قـدمـت دليل بر اصالت چيزى است.

و در مورد ايراد سوم، پاسخ مى دهد: كه در فرا رسيدن عذاب عجله نكنيد اين لطف خدا است كـه بـه شـمـا مـهـلت مى دهد و به سرعت مجازاتتان نمى كند، ولى به هوش باشيد عذاب الهى گر چه دير آيد بيايد!


آيه (76) تا (81) و ترجمه

( إن هذا القرأن يقص على بنى إسرائيل أكثر الذى هم فيه يختلفون ) (76)( و إنه لهدى و رحمة للمؤمنين ) (77)( إن ربك يقضى بينهم بحكمه و هو العزيز العليم ) (78)( فتوكل على الله إنك على الحق المبين ) (79)( إنك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء إذا ولوا مدبرين ) (80)( و ما أنت بهادى العمى عن ضلالتهم إن تسمع إلا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون ) (81)

ترجمه:

76 - ايـن قرآن اكثر چيزهائى را كه بنى اسرائيل در آن اختلاف دارند براى آنها بيان مى كند.

77 - و مايه هدايت و رحمت براى مؤ منان است.

78 - پروردگار تو ميان آنها در قيامت به حكم خود داورى مى كند و اوست قادر و دانا.

79 - پس بر خدا توكل كن كه تو بر طريقه حق آشكار هستى

80 - تـو نـمـى تـوانـى سـخـنـت را به گوش مردگان برسانى و نمى توانى كران را هنگامى كه روى بر مى گردانند و پشت مى كنند صدا كنى!

81 - و نيز نمى توانى كوران را از گمراهى برهانى، تو فقط مى توانى سخن خود را بـه گـوش كـسـانـى بـرسانى كه آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليمند.

تفسير:

كوران و كران سخن تو را پذيرا نيستند!

در آيات گذشته سخن از مبدء و معاد، در ميان بود و آيات مورد بحث با طرح مساله نبوت و حقانيت قرآن، اين بحث را تكميل مى كند.

از سـوى ديـگر در بحثهاى گذشته سخن از علم بيكران خداوند بود، و در آيات مورد بحث شرح بيشترى از علم او آمده است.

بـعـلاوه در گـذشـتـه روى سـخن با مشركان بود، و در اينجا از كفار ديگر همچون يهود و اختلافات آنها سخن مى گويد.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد ايـن قـرآن، اكـثـر چـيـزهـائى را كـه بـنـى اسـرائيـل در آن اخـتـلاف دارنـد بـراى آنـهـا بـيـان مـى كـنـد( ان هذا القرآن يقص على بنى اسرائيل اكثر الذى هم فيه يختلفون ) .

بـنـى اسـرائيـل در مـسـائل زيـادى بـا هـم اخـتـلاف داشتند، در مورد مريم و عيسى و در مورد پيامبرى كه بشارتش در تورات داده شده، و اينكه او چه كسى است؟ و همچنين در بسيارى از احكام دينى و مذهبى با يكديگر اختلافاتى داشتند قرآن آمد و در اين زمينه حق مطلب را ادا كـرد، و گـفـت: مـسـيـح (عليه‌السلام ) خودش با صراحت خود را معرفى كرده كه من بنده خـدايـم، او كـتـاب آسـمـانـى بـه مـن داده، و مـرا پـيـامـبـر قـرار داده اسـت( قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا ) (مريم - 30).

و نيز روشن ساخت كه مسيح، تنها از مادر و بدون پدر تولد يافته و اين امر محالى نيست، چـرا كـه خـداونـد آدم را بـدون پـدر و مـادر و تـنـهـا از خـاك آفـريـد( ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ) (آل عمران - 59).

و در مورد پيامبرى كه اوصافش در تورات آمده آن را به روشنى بر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) منطبق مى داند چرا كه بر هيچكس همچون او منطبق نمى شود.

بـه هـر حـال يـكى از رسالتهاى قرآن مبارزه با اختلافاتى است كه بخاطر آميخته شدن خـرافـات بـا حـقـايق تعليمات انبياء به وجود آمده بود، و هر پيامبرى وظيفه دارد كه به اخـتـلافـات ناشى از تحريفها و آميختن حق و باطل پايان دهد، و چون چنين كارى از يك فرد درس نخوانده برخاسته از محيط جهل ممكن نيست روشن مى شود كه از سوى خدا است.

و از آنجا كه مبارزه با هر گونه اختلاف، مايه هدايت و رحمت است در آيه بعد به صورت يك اصل كلى مى فرمايد: قرآن، هدايت و رحمت است براى مؤمنان( و انه لهدى و رحمة للمؤ منين ) .

آرى هدايت و رحمت است از نظر اختلاف زدائى، و مبارزه با خرافات.

هدايت و رحمت است از اين نظر كه دليل حقانيتش در عظمت محتوايش نهفته شده است.

هدايت و رحمت است از اين جهت كه هم راه را نشان مى دهد و هم طرز پيمودن راه را.

و ذكر مؤ منين در اينجا بخصوص، بخاطر همانست كه قبلا هم گفته ايم كه تا مرحله اى از ايمان يعنى آمادگى براى پذيرش حق و تسليم در برابر پروردگار در انسان نباشد از اين منبع پر فيض الهى بهره نخواهد برد.

و از آنجا كه گروهى از بنى اسرائيل در برابر حقايقى كه قرآن بازگو كرده بود باز مقاومت به خرج دادند و تسليم نشدند، در آيه بعد مى افزايد: پروردگار تو ميان آنها در روز قيامت به حكم خود داورى مى كند، و او توانا و دانا است( ان ربك يقضى بينهم بحكمه و هو العزيز العليم ) .

گـر چـه در آيـه فـوق صـريـحـا اين معنى ذكر نشده كه داورى نهائى در روز قيامت است، ولى بـه قـريـنـه دو آيـه ديـگـر كـه درسـت از اخـتـلافـات بـنـى اسرائيل و داورى خداوند در ميان آنها سخن مى گويد، و صريحا روز قيامت در آن آمده روشن مى شود كه هدف در آيه مورد بحث، نيز همين است.

در آيـه 17 سـوره جـاثـيـه چـنـيـن آمده:( ان ربك يقضى بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ) : پروردگار تو در قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف كردند، داورى مى كند.

نظير همين معنى در آيه 93 سوره يونس نيز آمده است.

توصيف خداوند به عزيز و عليم اشاره به دو وصفى است كه در قاضى و داور لازم است: آگـاهـى بـه حـد كـافـى، و قـدرت بـراى اجـراى حـكم، خدا از همه آگاهتر است و از همه تواناتر.

و از آنـجـا كـه ايـن سـخـنـان عـلاوه بـر بـيـان عـظـمـت قـرآن و تـهـديـد بـنـى اسـرائيـل، وسيله اى براى آرامش و آسودگى خاطر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت در آيـه بـعـد مـى افـزايـد بـنـابـرايـن بـر خـداونـد تـكـيـه كـن( فتوكل على الله ) .

تـوكـل بـر خـدائى كـه عـزيـز اسـت و شـكـسـت نـاپـذيـر، و بـه هـر چـيـز عـالم و آگـاه، توكل بر خدائى كه قرآنى با اين عظمت در اختيار تو گذارده است.

بر او توكل كن و از مخالفتهاى آنها نترس چرا كه تو بر حق آشكار هستى( انك على الحق المبين ) .

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطـرح مـى شـود اگـر قـرآن حق آشكار است، پس چرا اينهمه با آن مـخـالفـت مـى كـنـنـد، آيـات بـعـد در واقـع جـوابـگـوى ايـن سـؤ ال است.

مى گويد: اگر آنها اين حق مبين را پذيرا نمى شوند، و سخنان گرم تو

در قـلب سـرد آنـهـا اثـر نـمـى كند جاى تعجب نيست چرا كه تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى!( انك لا تسمع الموتى ) .

مـخـاطـب تو زندگانند، آنها كه روحى زنده و بيدار و حق طلب دارند، نه مردگان زنده نما كـه تـعـصـب و لجـاجـت و اسـتـمـرار بـر گـنـاه، فـكـر و انـديـشـه آنـهـا را تعطيل كرده است.

حـتـى كـسـانـى كـه زنده اند اما گوشه اى آنها كر است نمى توانى سخن خود را به آنها بـرسـانى، مخصوصا هنگامى كه پشت كنند و از تو دور شوند( و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين ) .

بـاز اگـر نزديك تو بودند، ممكن بود سر در گوش آنها بگذارى و فرياد كشى و كمى از امـواج صـوت تـو در سـامـعـه سـنـگين آنها منعكس گردد اما آنها كرانى هستند كه رو بر تافته و مرتبا دور مى شوند.

بـاز اگـر آنـها بجاى گوش شنوا چشم بينائى داشتند، در اين صورت گر چه صدا به گوش آنها نمى رسيد، اما ممكن بود با علامت و اشاره صراط مستقيم را پيدا كنند اما افسوس كـه آنـهـا نـابـيـنـا هم هستند و تو نمى توانى نابينايان را از گمراهيشان بازگردانى و هدايت كنى( و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب تـمـام راهـهـاى درك حـقـيقت به روى آنها بسته است، قلبهاشان مرده، گوشهاشان كر و چشمهاشان نابينا است.

تـو تنها سخنان حق خود را به گوش كسانى مى توانى برسانى كه به آيات ما ايمان مـى آورند و روح تسليم و خضوع در برابر حق دارند( ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون ) .

در حـقـيـقـت دو آيـه فوق، مجموعه روشنى را از عوامل شناخت و طرق ارتباط انسان با جهان خارج را بازگو مى كند.

حس تشخيص، و عقل بيدار، در مقابل دلمردگى.

گوش شنوا براى جذب سخنان حق از طريق سمع.

و چشم بينا براى مشاهده چهره حق و باطل از طريق بصر.

اما لجاجت و خودسرى و تقليد كوركورانه و گناه، چشم حقيقت بين انسان را نابينا و گوش او را كـر و گـاه عـقـل و قـلب او را نـيز از كار مى اندازد، و چنين كسانى اگر تمام انبياء و اولياء و فرشتگان براى هدايتشان بسيج شوند بى اثر خواهد بود، چرا كه ارتباطشان با عالم بيرون وجودشان به كلى قطع است و تنها در خود فرو رفته اند!.

نـظير اين تعبير در سوره بقره و سوره روم و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن آمده است و مـا دربـاره اهـمـيـت نـعـمـت ابـزار شـنـاخـت بـحـث ديـگـرى در تـفـسـيـر سـوره نحل ذيل آيه 78 داشته ايم (جلد 11 صفحه 336).

ضـمـنـا اين نكته را مجددا يادآور مى شويم كه منظور از ايمان و تسليم اين نيست كه حقايق ديـن را قـبـلا پـذيـرفته باشند تا تحصيل حاصل شود، بلكه هدف اين است كه انسان تا روح حـق طـلبـى و خـضوع در برابر فرمان خدا، نداشته باشد هرگز گوش به سخنان پيامبران نخواهد داد.

نكته ها:

1 - انگيزه هاى توكل

توكل از ماده وكالت در منطق قرآن به معنى اعتماد و تكيه كردن بر خدا است و او را ولى و وكيل خود قرار دادن و بر اثر آن از حجم مشكلات و انبوه مـوانـع نـهـراسـيـدن، و ايـن يـكـى از نـشـانـه هـاى مـهـم ايـمـان اسـت و از عوامل پيروزى و موفقيت در مبارزه ها.

جالب اينكه در آيات فوق دليل توكل را دو چيز شمرده: يكى قدرت و علم و آگاهى كسى كه انسان بر او اعتماد مى كند، و ديگر روشن بودن راهى كه انسان برگزيده است.

در حـقـيـقـت مـى گويد: دليلى ندارد كه ضعف و سستى و ترس و وحشتى به خود راه دهى، تـكـيـه گـاه تـو خـداونـدى اسـت كه هم عزيز و شكست ناپذير و هم عليم و آگاه است و از سـوى ديـگـر تـو بـر طريقه حق مبين هستى، كسى كه از حق مبين دفاع مى كند چرا ترس و وحشتى داشته باشد؟

و اگر مى بينى جمعى با تو مخالفند هرگز نگران مباش، آنها چشم بينا و گوش شنوا و قلب زنده ندارند، و اصلا از محدوده تبليغ و هدايت خارجند، تنها حق طلبان و عاشقان خدا و تشنگان عدالت به دنبال سرچشمه زلال قرآن تو مى آيند تا از آن سيراب شوند.

2 - مرگ و حيات در منطق قرآن

بسيارى از الفاظ با بينشهاى متفاوت معانى گوناگونى را مى بخشد از جمله لفظ حيات و مرگ است كه در بينش مادى تنها به معنى حيات و مرگ فيزيولوژيكى است يعنى هنگامى كـه قـلب كـار مـى كـنـد و خـون بـه اعـضاء مى رسد و حس و حركت و جذب و دفعى در بدن انـسـان اسـت زنـده اسـت، امـا هـنـگـامـى كـه ايـن حـركـات خـامـوش شـد دليل بر مرگ قطعى است كه با يك آزمايش دقيق در چند لحظه مى توان آن را دريافت.

اما از ديدگاه قرآن افراد بسيارى هستند كه از نظر فيزيولوژيكى زنده اند ولى در شـمـار مـردگانند، همچون كسانى كه در آيات فوق به آنها اشاره شد و به عكس كسانى هستند كه ظاهرا مرده اند اما زندگان جاويدند همانند شهيدان.

عـلت اين برداشت متفاوت به خاطر آن است كه اسلام علاوه بر اينكه معيار حيات و شخصيت انـسـان را در ارزشـهـاى روحـانـى او مى شمرد مساله وجود و عدم تاثير و فايده را معيارى براى وجود و عدم حيات مى شناسد.

كـسـى كـه ظـاهـرا زنـده اسـت امـا آنـچـنان در شهوات فرو رفته كه نه ناله مظلومى را مى شـنـود، نـه صداى منادى حق را، نه چهره بينوائى را مى بيند و نه آثار عظمت پروردگار در صـحـنـه آفـريـنـش را، و نه حتى يك لحظه به آينده و گذشته خويش مى انديشد، چنين كـسـى در مـنـطـق قـرآن مـرده اسـت، امـا كـسـانى كه بعد از مرگ آثارشان، جهانى را فرا گـرفـتـه و افـكـار و خـط و راهـشان، رهبر و راهنما و الگو و اسوه است چنين كسانى زنده جاويدانند.

از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه طـبـق مـدارك بـسـيـارى كـه در دسـت داريـم اسـلام قائل به حيات برزخى انسانها است. عجب اينكه جمعى از وهابيين بى اطلاع اصرار دارند كه هر گونه حيات و علم و آگاهى را حتى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـعـد از وفـات نـفـى كـنـنـد، و يـكـى از دلائل آنـهـا بـراى نـفـى تـوسـل هـمـيـن اسـت، مى گويند: او مرده است و از مرده كارى ساخته نيست و عجبتر اينكه از آيات مورد بحث نيز براى اين منظور كمك مى گيرند!

در حـالى كه بعضى ديگر از آنها تصريح كرده اند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـعـد از وفاتش داراى يكنوع حيات برزخى است، حياتى برتر از حيات شهدا كه در قـرآن تـصريح به آن شده است، و حتى گفته اند سلام كسانى را كه به او سلام مى دهند مى شنود.

روايـات فـراوانـى در كـتـب شـيعه و اهل سنت، در اين زمينه آمده است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (و امامان ) سخن كسانى را كه بر آنها از دور و نزديك سلام مى دهند مى شنوند، و به آنها پاسخ مى گويند، و حتى اعمال امت را بر آنها عرضه مى دارند.

در حـديـثـى كـه در صـحـيـح بـخارى در مورد داستان جنگ بدر آمده چنين مى خوانيم: بعد از شـكـسـت كـفـار و پـايـان گرفتن جنگ، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با جمعى از يـارانـش بـه كنار چاهى آمد كه اجساد كشتگان مشركان را در آن افكنده بودند، و آنها را با نـامـهـايـشان صدا زد و گفت: آيا بهتر نبود كه شما اطاعت خدا و پيامبرش را مى كرديد؟ ما آنـچـه را خـدا وعـده داده بـود يـافـتـيـم، آيـا شـمـا آنـچه را پروردگارتان وعده داده بود يافتيد؟!

در ايـنـجـا عـمـر گـفـت: اى رسـولخـدا! تـو بـا اجـسادى سخن مى گوئى كه روح ندارند، رسـول الله فـرمـود: و الذى نـفـس مـحـمـد بـيـده مـا انـتـم بـاسـمـع لمـا اقول منهم: سوگند به كسى كه جان محمد در دست او است، شما نسبت به آنچه مى گويم از آنها شنواتر نيستيد.

در سـرگـذشـت جـنـگ جـمـل مـى خـوانـيـم كـه بـعـد از شـكـسـت اصـحـاب جـمـل، عـلى (عليها‌السلام ) در ميان كشتگان عبور مى كرد به كشته كعب بن سور قاضى بصره رسيد فرمود او را بنشانيد او را نشاندند، فرمود: واى بر تو اى كعب! علم و دانش داشتى اما براى تو سودى نداشت و شيطان تو را گمراه كرد و به آتش دوزخ فرستاد در نهج البلاغه نيز مى خوانيم به هنگامى كه على (عليها‌السلام ) از صفين باز مى گشت

در كـنـار قـبـرستانى كه پشت ديوار شهر كوفه قرار داشت رسيد، آنها را مخاطب ساخته، سـخـنـانى در ناپايدارى دنيا به آنها گفت، سپس فرمود: اين خبرى است كه نزد ما است، نـزد شما چه خبر؟ بعد افزود: اما لو اذن لهم فى الكلام لاخبروكم ان خير الزاد التقوى: اگـر بـه آنـهـا اجـازه سـخـن گفتن داده شود به شما خبر مى دهند كه بهترين زاد و توشه آخرت تقوى است.

ايـن خود دليل بر آن است كه آنها سخنان را مى شنوند و قادر بر پاسخ گوئى هستند اما اجازه ندارند.

همه اين تعبيرات اشاره به حيات برزخى انسانها است.


آيه (82) تا (85) و ترجمه

( و إذا وقـع القـول عـليـهم أخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم أن الناس كانوا باياتنا لا يوقنون ) (82)( و يوم نحشر من كل أمة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون ) (83)( حتى إذا جاؤ قال أكذبتم باياتى و لم تحيطوا بها علما أما ذا كنتم تعملون ) (84)( و وقع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون ) (85)

ترجمه:

82 - هـنـگامى كه فرمان عذاب آنها رسد (و در آستانه رستاخيز قرار گيرند) جنبنده اى را از زمـيـن بـراى آنـهـا خارج مى كنيم كه با آنها تكلم مى كند و مى گويد: مردم به آيات ما ايمان نمى آورند.

83 - بـه خـاطـر بـيـاور روزى را كـه مـا از هـر امـتـى گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم و آنها را نگه مى داريم تا به يكدگر ملحق شوند

84 - تـا زمـانـى كـه (بـه پـاى حـسـاب ) مى آيند به آنها مى گويد آيا آيات مرا تكذيب كرديد و در صدد تحقيق بر نيامديد شما چه اعمالى انجام مى داديد.

85 - در اين هنگام فرمان عذاب بر آنها واقع مى شود و آنها سخنى ندارند كه بگويند.

تفسير:

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از استعجال كفار در مورد عذاب و يا تحقق رستاخيز بود و با بى صبرى انتظار وقوع آن را داشتند، و بـه پيامبر مى گفتند: چرا اين عذابها را كه به ما وعده مى دهى دامن ما را نمى گيرد؟! چرا قـيـامـت بر پا نمى شود؟! در آيات مورد بحث اشاره به قسمتى از حوادثى كه در آستانه رستاخيز صورت مى گيرد كرده، و سرنوشت دردناك اين منكران لجوج را مجسم ميسازد.

مـى گـويـد: هـنـگـامـى كـه فـرمان عذاب فرا مى رسد و آنها در آستانه رستاخيز قرار مى گـيـرنـد، جـنـبـنـده اى را از زمين، براى آنان خارج مى كنيم كه با آنها سخن مى گويد، و سـخـنـش ايـن اسـت كـه مـردم بـه آيـات خـدا ايـمـان نـمـى آورنـد( و اذا وقـع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون ) .

مـنـظـور از وقـع القـول عـليـهـم صـدور فـرمـان خـدا و مـجـازاتـى اسـت كـه بـه آنـهـا قول داده شده، يا وقوع رستاخيز و حضور نشانه هاى آن است، نشانه هائى كه با مشاهده آن هـر كـس خـاضـع و تـسـليم مى شود و يقين پيدا مى كند كه وعده هاى الهى هم حق بوده و قـيـامـت نـزديـك اسـت، و در آن حـال درهـاى تـوبـه بـسـتـه مى شود، چرا كه ايمان در چنين شرائطى جنبه اضطرارى خواهد داشت.

البـتـه ايـن دو مـعـنـى از يـكـديـگـر جـدا نيست، زيرا نزديك شدن قيامت با عذاب و مجازات گنهكاران توأ م است.

اما در اينكه اين جنبنده زمينى چيست و كيست؟ و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صـورت سـربـسـتـه بـيـان كـرده، و گـوئى مـى خـواسـتـه اسـت بـه اجـمـال از آن بـگـذرد كـه گـاهـى تـاثـيـر سـخـن در آن اسـت كـه مـطـلب هول انگيز را در پرده بگويند.

هـمـيـن انـدازه مـى گـويـد: مـوجـود مـتـحـرك و جـنـبنده اى است كه خدا او را از زمين در آستانه رسـتـاخيز، ظاهر مى سازد، او با مردم سخن مى گويد، و سخنش اين است كه مردم به آيات خدا ايمان نمى آورند.

به تعبير ديگر كار او اين است صفوف را از هم جدا مى كند و منكران و منافقان را از مؤ منان مشخص مى سازد، اين است برنامه او.

بـديـهـى اسـت مـنـكـران بـا ديـدن ايـن صحنه به خود مى آيند و از گذشته تاريك خويش پشيمان مى شوند ولى چه سود كه راه بازگشت بسته است.

درباره جزئيات دابة الارض و صفات و مشخصات دقيقش در روايات اسلامى، در كتب تفسير و حـديـث شـيـعـه و اهـل سـنـت، مـطـالب بـسـيـارى وارد شـده اسـت كـه مـا در ذيل همين آيات در بحث نكات به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد.

سـپـس بـه يكى ديگر از نشانه هاى رستاخيز اشاره كرده مى گويد: بخاطر بياور روزى را كه ما از هر امتى گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم، و آنـهـا را نـگـه مـى داريـم تـا بـه يـكـديـگـر مـلحـق شـونـد( و يـوم نـحـشـر مـن كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون ) .

حشر به معنى كوچ دادن و خارج كردن گروهى از مقرشان و حركت دادن آنها به سوى ميدان جنگ يا غير آن است.

فـوج چـنـانـكـه راغـب در مفردات مى گويد، به معنى گروهى است كه به سرعت حركت مى كنند.

يـوزعون به معنى نگهداشتن جمعيت است بطورى كه گروهى به گروه ديگر ملحق شوند، و اين تعبير معمولا در مورد جمعيتهاى زياد گفته مى شود، همانگونه كه نظير آن را در مورد لشكريان سليمان در اين سوره خوانديم.

بنابراين از مجموع آيه چنين استفاده مى شود كه روزى فرا خواهد رسيد كـه از هـر قـوم و جـمعيتى خداوند گروهى را محشور مى كند و آنها را براى مجازات و كيفر اعمالشان آماده مى سازد.

بـسـيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مساله رجعت و بازگشت گروهى از بدكاران و نـيـكـوكـاران بـه هـمـيـن دنـيـا در آسـتـانـه رستاخيز مى دانند، چرا كه اگر اشاره به خود رسـتـاخيز و قيامت باشد، تعبير به من كل امة فوجا (از هر جمعيتى گروهى ) صحيح نيست، زيـرا در قـيـامـت، هـمـه مـحشور مى شوند چنانكه قرآن در آيه 47 سوره كهف مى گويد:( و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا ) : ما آنها را محشور مى كنيم و احدى را ترك نخواهم گفت.

شـاهـد ديـگـر ايـن اسـت كه قبل از اين آيه سخن از نشانه هاى رستاخيز در پايان اين جهان بـود، در آيـات آيـنـده نـيـز به همين موضوع اشاره مى شود، بنابراين بعيد به نظر مى رسـد كـه آيـات قـبـل و بـعـد از حوادث پيش از رستاخيز سخن گويد، اما آيه وسط از خود رسـتـاخـيـز، هـمـاهـنـگـى آيـات ايـجـاب مـى كـنـد كـه هـمـه دربـاره حـوادث قبل از قيامت باشد.

در ايـن زمينه روايات فراوانى نيز داريم كه در بحث نكات ضمن تفسير معنى رجعت به آن اشاره خواهد شد.

ولى مـفسران اهل سنت معمولا آيه را ناظر به قيامت مى دانند، و ذكر كلمه فوج را اشاره به رؤ سـاء و سـردمـداران هـر گـروه و جـمعيت مى شمرند و در مورد ناهماهنگى آيات كه از اين تـفسير بر مى خيزد گفته اند آيات در حكم تاخير و تقديم است و گوئى آيه 83 بعد از 85 قرار گرفته باشد!

ولى مـى دانـيـم هـم تـفسير فوج به معنى مزبور خلاف ظاهر است، و هم تفسير ناهماهنگى آيات به تقديم و تاخير.

سرانجام اين گروه را به پاى محاسبه مى آورند و خداوند به آنها مى گويد

آيـا آيـات مـرا تـكـذيـب كـرديـد در حـالى كـه آگاهى از آن نداشتيد و در صدد تحقيق از آن برنيامديد؟!( حتى اذا جائوا قال اكذبتم باياتى و لم تحيطوا بها علما )

و چه اعمالى انجام مى داديد( اما ذا كنتم تعملون ) .

گـويـنده اين سخن خداوند است و منظور از آيات، معجزات پيامبران و يا فرمانهاى الهى و يا همه اينها است.

و مـنـظـور از جـمله و لم تحيطوا بها علما يعنى بدون آنكه از آن تحقيق كنيد و به حقيقت امر آگـاهـى يـابـيـد بـه تـكـذيـب آن پـرداخـتـيـد و ايـن نـهـايـت جهل و نادانى است كه انسان بدون تحقيق و احاطه علمى به چيزى در صدد انكار آن برآيد.

در حقيقت از آنها دو چيز سؤ ال مى شود يكى از تكذيب بدون تحقيقشان، و ديگر از اعمالى كه انجام مى دادند.

اگـر آيـه فـوق دربـاره قـيـامـت و رستاخيز باشد، مفهومش معلوم است و اما اگر اشاره به مساله رجعت باشد - چنانكه هماهنگى آيات ايجاب مى كند - اشاره به اين است كه به هنگام بازگشت گروهى از بدكاران به اين جهان، كسى كه نماينده خدا و ولى امر است، آنها را مورد بازپرسى قرار مى دهد، سپس به مقدار استحقاقشان آنها را مجازات دنيوى مى كند، و ايـن مـانـع از عـذاب آخـرت آنها نخواهد بود، چنانكه بسيارى از مجرمان، حد شرعى در اين جهان مى خورند و در صورت عدم توبه در آخرت نيز مجازاتشان محفوظ است.

بـديـهـى اسـت ايـن مـجـرمـان در مـقـابـل هـيـچـيـك از ايـن دو سـؤال پاسخى ندارند

كـه بـدهـنـد لذا در آخرين آيه مورد بحث، اضافه مى كند: فرمان عذاب الهى در مورد آنها صـادر مـى شـود و آنـهـا سـخـنـى نـدارنـد كـه بـگـويـنـد!( و وقـع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون ) .

ايـن عـذاب به معنى عذاب دنيا است هرگاه آيه را به معنى رجعت بدانيم، و به معنى عذاب آخرت است اگر آيه را به معنى قيامت بدانيم.

نكته ها:

1 - دابة الارض چيست؟

دابـه بـه مـعـنـى جنبنده و ارض به معنى زمين است، و بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند دابـه تنها به جنبندگان غير انسان اطلاق نمى شود، بلكه مفهوم وسيعى دارد كه انسانها را نـيـز در بر مى گيرد، چنانكه در آيه 6 سوره هود مى خوانيم:( و ما دابة فى الارض الا على الله رزقها ) : هيچ جنبنده اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خدا است.

و در آيـه 61 سوره نحل آمده:( و لو يؤ اخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة ) اگر خـداونـد مـردم را به خاطر ستمهايشان مجازات مى كرد، جنبنده اى را بر صفحه زمين باقى نمى گذاشت.

و در آيـه 22 سـوره انـفـال مـى خـوانـيـم:( ان شـر الدواب عـنـد الله الصم البكم الذين لا يعقلون ) : بدترين جنبندگان نزد خداوند افراد كر و گنگى هستند كه چيزى نمى فهمند.

امـا در مـورد تطبيق اين كلمه، همانگونه كه در تفسير آيه بيان كرديم، قرآن بطور سر بسته از آن گذشته، گوئى بنابر اجمال و ابهام بوده، تنها وصفى كه براى آن ذكر كرده اين است كه با مردم سخن مى گويد، و افراد بى ايمان را اجمالا مشخص مى كند، ولى در روايات اسلامى و سخنان مفسرين، بحثهاى زيادى در اين زمينه ديده مى شود كه در يك جمع بندى مى توان آن را در دو تفسير خلاصه كرد:

1 - گـروهـى آن را يـك مـوجـود جـانـدار و جنبنده غير عادى از غير جنس انسان با شكلى عجيب دانسته اند، و براى آن عجائبى نقل كرده اند كه شبيه خارق عادات و معجزات انبياء است.

ايـن جـنـبنده در آخر زمان ظاهر مى شود، و از كفر و ايمان سخن مى گويد و منافقين را رسوا مى سازد و بر آنها علامت مى نهد.

2 - جمعى ديگر به پيروى از روايات متعددى كه در اين زمينه وارد شده او را يك انسان مى دانـنـد، يـك انـسـان فـوق العـاده، يـك انـسـان مـتـحـرك و جـنـبـنـده و فـعـال كـه يكى از كارهاى اصليش جدا ساختن صفوف مسلمين از منافقين و علامت گذارى آنها اسـت، حتى از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه عصاى موسى و خاتم سليمان با او اسـت، و مـى دانـيم عصاى موسى، رمز قدرت و اعجازو خاتم سليمان، رمز حكومت و سلطه الهى است، و به اين ترتيب او يك انسان قدرتمند و افشاگر است!

در حديثى از حذيفه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در توصيف دابة الارض چنين آمده است لا يدركها طالب و لا يفوتها هارب فتسم المؤ من بين عينيه، و يكتب بين عينيه مؤ من و تـسم الكافر بين عينيه و تكتب بين عينيه كافر، و معها عصا موسى و خاتم سليمان: او بـه قـدرى نـيـرومـنـد است كه هيچكس به او نمى رسد و كسى از دست او نمى تواند فرار كـنـد، در پـيـشـانـى مـؤ من علامت مى گذارد و مى نويسد مؤ من و در پيشانى كافر علامت مى گذارد و مى نويسد كافر! با او عصاى موسى و انگشتر سليمان است.

و در روايات متعددى بر شخص امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) تطبيق شده است:

در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: مردى به عمار ياسر گفت آيه اى در قرآن است كه فكر مرا پريشان ساخته و مرا در شك انداخته اسـت، عـمـار گـفـت: كـدام آيـه؟ گـفـت: آيـه( و اذا وقـع القـول عـليـهـم اخـرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون ) اين كدام جنبنده است؟

عـمـار مـى گـويـد: بـه خدا سوگند من روى زمين نمى نشينم غذائى نمى خورم و آبى نمى نوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم! سپس همراه آن مرد به خدمت على (عليها‌السلام ) آمـد، در حالى كه غذا مى خورد هنگامى كه چشم امام (عليها‌السلام ) به عمار افتاد فرمود بيا، عمار آمد و نشست و با امام (عليها‌السلام ) غذا خورد.

آن مـرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباورى به اين صحنه مى نگريست، چرا كه عمار بـه او قـول داده بـود و قسم خورده بود كه تا به وعده اش وفا نكند غذا نخورد، گوئى قول و قسم خود را فراموش كرده است.

هـنـگـامـى كـه عـمـار برخاست و با على (عليها‌السلام ) خدا حافظى كرد، آن مرد رو به او كـرده گـفـت: عـجـيـب اسـت تـو سـوگـند ياد كردى كه غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمين نـنـشـيـنـى مگر اينكه دابة الارض را به من نشان دهى؟ عمار در جواب گفت: اريتكها ان كنت تعقل!: من او را به تو نشان دادم اگر مى فهميدى!

نـظـيـر هـمـيـن حـديـث در تـفـسـيـر عـيـاشـى از ابـوذر رحـمـة الله عـليـه نقل شده است.

عـلامـه مـجـلسـى در بـحـار الانـوار بـا سـنـد مـعـتـبـرى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) چنين نقل مى كند كه على (عليها‌السلام ) در مسجد خوابيده بود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنـجا آمد، على (عليها‌السلام ) را بيدار كرد و فرمود قم يا دابة الله!: برخيز اى جـنـبـنـده الهـى كـسى از ياران عرض كرد اى رسولخدا آيا ما حق داريم يكديگر را بر چنين اسـمـى بـنـامـيـم؟ پـيـامبر فرمود: نه اين نام مخصوص او است، و او است دابة الارض كه خـداونـد در قـرآن فـرمـوده: و اذا وقـع القـول عـليـهـم اخـرجنا لهم دابة من الارض... سپس فرمود: اى على! در آخر زمان خداوند تو را در بهترين صورت زنده مى كند

و وسيله اى در دست تو است كه دشمنان را با آن علامت مى نهى.

طـبـق ايـن روايات، آيه فوق مربوط به رجعت است و با آيه اى كه بعدا درباره رجعت مى آيد هماهنگ مى باشد.

مـرحـوم ابـو الفـتوح رازى در تفسير خود ذيل آيه فوق مى نويسد: بر طبق اخبارى كه از طريق اصحاب ما نقل شده، دابة الارض ‍ كنايه از حضرت مهدى صاحب الزمان است.

بـا در نـظـر گـرفـتن اين حديث و احاديث فوق، مى توان از دابة الارض مفهوم كليترى را اسـتـفـاده كرد كه بر هر يك از پيشوايان بزرگ كه در آخر زمان قيام و حركت فوق العاده مى كنند و حق و باطل و مؤ من و كافر را از هم مشخص مى سازند منطبق مى شود.

ايـن تـعـبـير كه در روايات وارد شده كه عصاى موسى و انگشتر سليمان كه رمز قدرت و پـيـروزى و حـكـومـت است با او است قرينه اى است بر اينكه دابة الارض يك انسان بسيار فعال است نه يك حيوان.

و نـيز اينكه در روايات وارد شده كه مؤ من و كافر را نشانه گذارى مى كند و صفوفشان را مشخص مى سازد با انسان سازگار است.

سخن گفتن با مردم كه در متن آيه قرآن به عنوان توصيف او آمده نيز مناسب همين معنى است.

در يك جمع بندى به اينجا مى رسيم كه از يكسو واژه دابه بيشتر در غير انسانها به كار مـى رود (هـر چـنـد در قـرآن كـرارا در مـفـهـوم اعـم و يـا در مـورد انـسـانـهـا اسـتـعـمـال شده ) از سوى ديگر قرائن متعدد در خود آيه وجود دارد، و روايات فراوانى در تفسير آيه وارد شده است كه نشان مى دهد منظور از دابة الارض

در ايـنـجـا انـسـانـى اسـت بـا ويژگيهائى كه در بالا ذكر كرديم، انسانى است بسيار فـعـال، مـشـخـص كـنـنـده خط حق و باطل، مؤ من و منافق و كافر انسانى است كه در آستانه رستاخيز ظاهر مى شود و خود يكى از آيات عظمت پروردگار است.

2 - رجـعـت در كـتـاب و سـنـت از مـسـائلى كـه در آيـات مـورد بـحـث قابل ملاحظه است، ظهور بعضى از اين آيات در مساله رجعت است.

رجـعـت از عـقـائد معروف شيعه است و تفسيرش در يك عبارت كوتاه چنين است: بعد از ظهور مـهـدى (عليها‌السلام ) و در آسـتـانه رستاخيز گروهى از مؤ منان خالص و كفار و طاغيان بـسـيـار شـرور بـه ايـن جـهـان بـاز مـى گـردنـد، گـروه اول مدارجى از كمال را طى مى كنند، و گروه دوم كيفرهاى شديدى مى بينند.

مـرحـوم سـيـد مـرتـضـى كـه از بـزرگـان شـيـعـه اسـت چـنـيـن مـى گـويـد: خـداونـد متعال بعد از ظهور حضرت مهدى گروهى از كسانى كه قبلا از دنيا رفته اند به اين جهان بـاز مـى گـردانـد، تا در ثواب و افتخارات يارى او و مشاهده حكومت حق بر سراسر جهان شـركـت جـويـنـد، و نـيـز گـروهى از دشمنان سرسخت را باز مى گرداند تا از آنها انتقام گيرد.

سـپس مى افزايد: دليل بر صحت اين مذهب اين است كه هيچ عاقلى نمى تواند قدرت خدا را بـر ايـن امـر انـكار كند چرا كه اين مساله محالى نيست، در حالى كه بعضى از مخالفين ما چـنـان ايـن مـوضـوع را انـكـار مـى كـنـنـد كـه گـوئى آن را محال و غير ممكن ميشمرند.

بـعـد اضافه مى كند: دليل بر اثبات اين عقيده اجماع اماميه است زيرا احدى از آنها با اين عقيده مخالفت نكرده است.

البـتـه از كـلمات بعضى از قدماى علماى شيعه و همچنين از سخنان مرحوم طبرسى در مجمع البيان برمى آيد كه اقليت بسيار كوچكى از شيعه با اين عقيده مخالف بودند، و رجعت را بـه مـعـنى بازگشت دولت و حكومت اهلبيت (عليهم السلام ) تفسير مى كردند، نه بازگشت اشـخـاص و زنـده شدن مردگان، ولى مخالفت آنها طورى است كه لطمهاى به اجماع نمى زند.

بـه هـر حـال در ايـنجا بحثهاى فراوانى است كه براى خارج نشدن از طرز بحث تفسيرى به صورت فشرده در اينجا مى آوريم:

1 - بدون ترديد احياى گروهى از مردگان در اين دنيا از محالات نيست همانگونه كه احياى جميع انسانها در قيامت كاملا ممكن است و تعجب از چنين امرى همچون تعجب گروهى از مشركان جـاهـليـت از مـسـاله مـعـاد اسـت و سـخريه در برابر آن همانند سخريه آنها در مورد معاد مى باشد، چرا كه عقل چنين چيزى را محال نمى بيند، و قدرت خدا آنچنان وسيع و گسترده است كه همه اين امور در برابر آن سهل و آسان است.

2 - در قرآن مجيد، وقوع رجعت اجمالا در پنج مورد از امتهاى پيشين آمده است.

الف - در مـورد پـيـامـبـرى كـه از كنار يك آبادى عبور كرد در حالى كه ديوارهاى آن فرو ريـخـتـه بـود و اجـساد و استخوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده شده بود، و از خود پرسيد چـگـونـه خـداونـد ايـنـهـا را پـس از مـرگ زنـده مـى كـنـد، امـا خـدا او را يـكـصـد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گفت چقدر درنگ كردى؟ عرض كرد يكروز يا قسمتى از آن فرمود نه بلكه يكصد سال بر تو گذشت (آيه 259 سوره بقره ).

اين پيامبر، عزير باشد يا پيامبر ديگرى تفاوت نمى كند، مهم صراحت قرآن در زندگى پس از مرگ است در همين دنيا( فاماته الله ماة عام ثم بعثه ) .

ب - قـرآن در آيـه 243 هـمـيـن سـوره بـقـره سـخن از جمعيت ديگرى به ميان مى آورد كه از ترس مرگ (و طبق گفته مفسران به بهانه بيمارى طاعون از شركت در ميدان جهاد خوددارى كـردنـد و) از خـانـه هـاى خود بيرون رفتند خداوند فرمان مرگ به آنها داد و سپس آنها را زنده كرد( فقال لهم الله موتوا ثم احياهم ) .

گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران كـه نـتـوانـسـتـه انـد وقـوع چـنـيـن حـادثـه غـيـر عـادى را تحمل كنند آن را تنها بيان يك مثال شمرده اند، ولى روشن است كه اين گونه تاويلات در بـرابـر ظـهـور بـلكـه صـراحـت آيـه در وقـوع ايـن مـسـاله، قابل قبول نيست.

ج - در آيـه 55 و 56 سـوره بـقـره دربـاره بـنـى اسـرائيـل مـى خـوانيم كه گروهى از آنها بعد از تقاضاى مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگبارى شدند و مردند، سپس خداوند آنها را به زندگى بازگرداند تا شكر نعمت او را بجا آورند( ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون ) .

د - در آيه 110 سوره مائده ضمن بر شمردن معجزات عيسى (عليها‌السلام ) مى خوانيم: و اذ تخرج الموتى باذنى: تو مردگان را به فرمان من زنده مى كردى.

ايـن تـعـبير نشان مى دهد كه مسيح (عليها‌السلام ) از اين معجزه خود (احياى موتى ) استفاده كرد بلكه تعبير به فعل مضارع (تخرج ) دليل بر تكرار آن است و اين خود يكنوع رجعت براى بعضى محسوب مى شود.

هــ: بـالاخـره در سـوره بـقـره در آيـه 73 در مـورد كـشـتـه اى كـه در بـنـى اسـرائيـل بـراى پيدا كردن قاتلش نزاع و جدال برخاسته بود، قرآن مى گويد: دستور داده شد گاوى را با ويژگيهائى سر ببرند و بخشى از آن را بر بدن مرده زنند تا به حـيـات بـازگـردد (و قـاتـل خـود را مـعـرفـى كـنـد و نزاع خاتمه يابد)( فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيى الله الموتى و يريكم آياته لعلكم تعقلون )

علاوه بر اين پنج مورد موارد ديگرى در قرآن مجيد ديده مى شود همچون داسـتـان اصـحـاب كهف كه آن نيز چيزى شبيه به رجعت بود، و داستان مرغهاى چهار گانه ابـراهـيم (عليها‌السلام ) كه بعد از ذبح بار ديگر به زندگى بازگشتند تا امكان معاد را در مـورد انـسـانـهـا بـراى او مـجـسـم سـازنـد كـه در مـسـاله رجـعـت نـيـز قابل توجه است.

بـه هـر حـال چـگـونـه مـمـكـن است كسى قرآن را به عنوان يك كتاب آسمانى بپذيرد و با ايـنـهمه آيات روشن باز امكان رجعت را انكار كند؟ اساسا مگر رجعت چيزى جز بازگشت به حيات بعد از مرگ است؟

مگر رجعت نمونه كوچكى از رستاخيز در اين جهان كوچك محسوب نمى شود؟

كـسـى كـه رسـتـاخـيـز را در آن مـقياس وسيعش مى پذيرد، چگونه مى تواند خط سرخ بر مساله رجعت بكشد؟ و يا آن را بباد مسخره گيرد؟ و يا همچون احمد امين مصرى در كتاب فجر الاسـلام بـگـويـد: اليـهـوديـة ظـهـرت بـالتـشـيـع بالقول بالرجعة!: آئين يهود ديگرى در مذهب شيعه به خاطر اعتقاد به رجعت ظهور كرده است!

راسـتـى چـه فـرقـى مـيـان ايـن گـفـتـار احـمـد امـيـن، و تـعـجـب و انـكـار اعـراب جـاهـليت در مقابل معاد جسمانى است؟!

نكته 3

3 - آنـچـه تـا به اينجا گفتيم امكان رجعت را ثابت مى كرد آنچه وقوع آنرا تاييد مى كند روايـات زيـادى اسـت كـه از جـمـعـى از ثـقـات از ائمـه اهـل بـيـت (عليهم‌السلام ) نـقـل شـده اسـت، و از آنـجـا كـه بـحـث مـا گـنـجـايـش نـقـل آنـهـا را نـدارد كافى است آمارى را كه مرحوم علامه مجلسى از آن جمع آورى كرده است بازگو كنيم او مى گويد:

چگونه ممكن است كسى به صدق گفتار ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) ايمان داشته باشد و احاديث متواتر رجعت را نپذيرد؟ احاديث صريحى كه شماره آن به حدود

دويـست حديث مى رسد كه چهل و چند نفر از راويان ثقات، و علماى اعلام، در بيش از پنجاه كتاب آورده اند... اگر اين احاديث متواتر نباشد چه حديثى متواتر است؟!.

4 - اما فلسفه رجعت

مـهـمـتـريـن سـؤ الى كـه در بـرابـر ايـن عـقـيـده مـطـرح مى شود اين است كه هدف از رجعت قبل از رستاخيز عمومى انسانها چيست؟

بـا تـوجـه بـه آنچه از روايات اسلامى استفاده مى شود اين موضوع جنبه همگانى ندارد، بلكه اختصاص به مؤ منان صالح العملى دارد كه در يك مرحله عالى از ايمان قرار دارند، و هـمـچـنـيـن كـفار و طاغيان ستمگرى كه در مرحله منحطى از كفر و ظلم قرار دارند، چنين به نـظـر مـى رسـد كـه بـازگـشـت مـجـدد ايـن دو گـروه بـه زنـدگـى دنـيـا بـه مـنـظـور تكميل يك حلقه تكاملى گروه اول و چشيدن كيفر دنيوى گروه دوم است.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر گـروهـى از مـؤ مـنـان خـالص كـه در مـسـيـر تـكـامـل مـعـنـوى بـا مـوانـع و عـوائقـى در زنـدگـى خـود روبـرو شـده انـد و تـكـامـل آنـهـا نـاتـمام مانده است حكمت الهى ايجاب مى كند كه سير تكاملى خود را از طريق بـازگشت مجدد به اين جهان ادامه دهند، شاهد و ناظر حكومت جهانى حق و عدالت باشند و در بـنـاى ايـن حـكـومـت شـركـت جـويـنـد، چـرا كـه شـركـت در تشكيل چنين حكومتى از بزرگترين افتخارات است.

و بعكس گروهى از منافقان و جباران سرسخت علاوه بر كيفر خاص خود در رستاخيز بايد مجازاتهائى در اين جهان، نظير آنچه اقوام سركشى مانند فرعونيان و عاد و ثمود و قوم لوط ديدند ببينند، و تنها راه آن رجعت است.

امام صادق (عليها‌السلام ) در حديثى مى فرمايد، ان الرجعة ليست بعامة، و هى خاصة، لا يـرجـع الا مـن مـحـض الايـمـان مـحضا، أ و محض الشرك محضا: رجعت عمومى نيست بلكه جنبه خصوصى دارد، تنها گروهى بازگشت مى كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.

مـمـكـن اسـت آيـه 95 سوره انبياء:( و حرام على قرية اهلكناها انهم لا يرجعون ) : حرام است بر شـهـرهـائى كـه بـر اثـر گـنـاه نـابودشان كرديم كه بازگردند آنها هرگز باز نمى گردند نيز اشاره به همين معنى باشد، چرا كه عدم بازگشت را در مورد كسانى مى گويد كـه در ايـن جـهـان بـه كـيـفـر شـديـد خود رسيدند و از آن روشن مى شود گروهى كه چنين كيفرهائى را نديدند بايد بازگردند، و مجازات شوند (دقت كنيد).

ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه بازگشت اين دو گروه در آن مقطع خاص تاريخ بشر به عـنـوان دو درس بـزرگ و دو نـشـانـه مـهم از عظمت خدا و مساله رستاخيز (مبدء و معاد) براى انـسانها است، تا با مشاهده آن به اوج تكامل معنوى و ايمان برسند و از هيچ نظر كمبودى نداشته باشند.

نكته 5

5 - بـعـضـى تـصـور كـرده انـد اعـتـقـاد بـه رجـعـت بـا اصل آزادى اراده و اختيار بشر سازگار نيست.

از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود كه اين اشتباه محض است زيرا بازگشت آنها به اين جهان در يك شرائط عادى است و از آزادى كامل برخوردارند.

و اينكه بعضى مى گويند ممكن است جباران و كفار سرسخت بعد از رجعت توبه كنند و به سـوى حـق بـازگـردند، جوابش اين است كه اين گونه افراد آنچنان در ظلم و فساد و كفر فرو رفته اند كه اين امور جزء بافت وجودشان شده و بازگشتى در آن متصور نيست.

هـمـانـگـونه كه قرآن در پاسخ جمعى از دوزخيان كه در قيامت تقاضاى بازگشت به دنيا بـراى جـبـران خـطـاهـاى خـود مى كنند مى گويد:( و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه ) : اگر آنها بازگردند دگربار همان امورى را كه از آن نهى شده اند انجام مى دهند (انعام آيه 28).

و نيز اينكه بعضى گفته اند: رجعت با آيه 100 سوره مؤ منون سازگار نيست، زيرا طبق ايـن آيـه مـشـركـان تـقـاضـاى بـازگـشـت بـه جـهـان مـى كـنـنـد تـا عـمـل صـالح انـجـام دهـنـد و مـى گـويـنـد:( رب ارجـعـون لعـلى اعمل صالحا فيما تركت ) اما به آنها پاسخ منفى داده مى شود و گفته مى شود كلا انها كلمة هـو قـائلهـا پـاسـخ آن بـا تـوجـه بـه اينكه اين آيه عام است و رجعت خاص است روشن مى گردد. (دقت كنيد).

نكته 6

6 - آخـريـن سـخـن ايـنـكـه شـيـعه در عين اعتقاد به رجعت كه آنرا از مكتب ائمه اهلبيت (عليهم‌السلام ) گرفته است منكران رجعت را كافر نمى شمرد، چرا كه رجعت از ضروريات مذهب شـيـعـه است، نه از ضروريات اسلام، بنابراين رشته اخوت اسلامى را با ديگران به خاطر آن نمى گسلد ولى به دفاع منطقى از عقيده خود ادامه مى دهد.

اين نيز قابل توجه است كه احيانا خرافات بسيارى با مساله رجعت آميخته شده كه چهره آن را در نظر بعضى دگرگون ساخته است، لازم است پايه را بر احاديث صحيح بگذاريم و از احاديث مخدوش و مشكوك بپرهيزيم.

آنـچـه در ايـنـجـا گـفـتـيـم فـشـرده اى بـود از مـبـاحـث مـربـوط بـه رجعت و براى اطلاع از خصوصيات و جزئيات ديگر بايد به كتبى كه در اين زمينه نوشته شده است مراجعه شود.

بـا تـوجـه بـه همين مقدار كه در اينجا آورديم پاسخ حملات ناآگاهانه بعضى از مفسران اهـل تـسـنـن بـه شـيـعـه (هـمـانـنـد آنـچـه آلوسـى در روح المـعـانـى ذيـل آيـات مـورد بـحث آورده ) روشن مى شود كه اين ايراد كنندگان چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند!.


آيه (86) تا (88) و ترجمه

( ألم يـروا أنـا جـعـلنـا اليـل ليـسـكـنوا فيه و النهار مبصرا إن فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) (86)( و يـوم يـنـفـخ فـى الصـور فـفـزع مـن فـى السموات و من فى الا پرض إلا من شاء الله و ل أتوه داخرين ) (87)( و تـرى الجـبـال تـحـسـبـهـا جـامـدة و هـى تـمـر مـر السـحـاب صـنـع الله الذى أ تـقـن كل شى ء إنه خبير بما تفعلون ) (88)

ترجمه:

86 - آيـا آنـهـا نديدند ما شب را قرار داديم كه در آن بيارامند و روز را روشنى بخش، در اين امور نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه آماده پذيرش ايمانند.

87 - به خاطر بياوريد روزى را كه در صور دميده مى شود و تمام كسانى كه در آسمانها و زمـيـن هـسـتـنـد در وحـشت فرو مى روند جز كسانى كه خدا به خواهد و همگى با خضوع در پيشگاه او حاضر مى شوند.

88 - كـوهـهـا را مـى بـيـنـى و آنـهـا را سـاكـن و جامد مى پندارى در حالى كه مانند ابر در حـركـتـنـد ايـن صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن آفريده او از كارهائى كه شما انجام مى دهيد آگاه است.

تفسير:

حركت زمين - يك معجزه علمى قرآن

بار ديگر در اين آيات به مساله مبدء و معاد و نشانه هاى قدرت و عظمت خـداونـد در عالم هستى، و همچنين حوادث رستاخيز پرداخته چنين مى گويد: آيا آنها نديدند كـه مـا شـب را بـراى آرامـش آنـهـا قـرار داديـم( الم يـروا انـا جـعـلنـا الليل ليسكنوا فيه )

و روز را روشنى بخش( و النهار مبصرا ) .

در ايـن امـور نـشـانه ها و دلائل روشنى است از قدرت و حكمت پروردگار براى كسانى كه آماده پذيرش ايمانند( ان فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) .

ايـن نـخـسـتـيـن بـار نيست كه قرآن از آثار حياتبخش شب و روز و نظام نور و ظلمت سخن مى گـويـد، هـمـانـگونه كه آخرين بار نيز نمى باشد اين به خاطر آنست كه قرآن يك كتاب تـعـليـم و تـربـيـت و انـسـانـسـازى اسـت و مـى دانـيـم اصـول تـعـليـم و تـربـيـت گـاه ايـجـاب مـى كـنـد كـه يـك مـوضـوع را در فـواصـل مختلف تكرار كنند و به ياد آورند تا كاملا خاطر نشان گردد و به اصطلاح جا بيفتد.

آرامشى كه از تاريكى شب به وجود مى آيد يك واقعيت مسلم علمى است پرده هاى تاريك شب نـه تـنـها يك وسيله اجبارى براى تعطيل فعاليتهاى روزانه است، بلكه اثر عميقى روى سـلسـله اعـصـاب انـسان و ساير جانداران مى گذارد و آنها را در استراحت و خواب عميق - و به تعبير قرآن سكوت - فرو مى برد.

همچنين رابطه روشنائى روز، و تلاش و حركت و جنبشى كه خاصيت تابش نور است نيز از نـظر علمى جاى ترديد نيست، نه فقط نور آفتاب صحنه زندگى را روشن و چشم انسان را فعال مى سازد، بلكه تمام ذرات وجود انسان را بيدار كرده و به فعاليت وا مى دارد.

ايـن آيـه گـوشـه اى از توحيد ربوبى را روشن مى سازد و از آنجا كه معبود واقعى همان رب و مـدبـر عـالم هـسـتـى است خط بطلان بر چهره بتها مى كشد و مشركان را به تجديد نظر در عقائد خود وا مى دارد.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه انسان بايد خود را با اين نظام هماهنگ سـازد، شـب را اسـتـراحـت كـنـد، و روز را بـه تـلاش و كـوشش بپردازد، تا هميشه سالم و فعال باشد نه همچون هوسرانانى كه شب را بيدار مى مانند و روز را تا نزديكى ظهر در خواب فرو مى روند.

جـالب ايـنكه مبصر كه در اصل به معنى بينا است صفت روز قرار داده شده است، در حالى كـه وصـف انسانها در روز مى باشد، اين يكنوع تاكيد زيبا است همانگونه كه گاه شب را تـوصـيـف بـه خـواب رفـتـن مـى كـنـنـد و مـى گـويـنـد ليل نائم!.

و ايـن تـفـاوت تـعـبـيـر كـه در بـيـان فائده شب و روز در آيه مشاهده مى شود كه در يكجا لتـسـكـنـوا فـيه مى گويد و در جاى ديگر مبصرا، ممكن است اشاره به اين باشد كه هدف اصلى شب سكونت و آرامش است، ولى هدف روشنائى روز ديدن نيست، بلكه ديدن ابزارى است براى رسيدن به مواهب حيات و بهره گيرى از آن (دقت كنيد).

به هر حال اين آيه گر چه مستقيما سخن از توحيد و تدبير عالم هستى مى گويد ولى مى تواند اشاره لطيفى به مساله معاد نيز در برداشته باشد، چرا كه خواب همچون مرگ است، و بيدارى همچون زندگى پس از مرگ.

آيه بعد به رستاخيز و مقدمات آن مى پردازد و مى گويد: به خاطر بياوريد روزى را كه در صـور دمـيـده مـى شـود و تـمـام كسانى كه در آسمانها و در زمين هستند در وحشت فرو مى رونـد، جـز كـسـانـى كه خدا بخواهد، و همگى با خضوع در پيشگاه او حاضر مى شوند( و يـوم يـنـفـخ فـى الصـور فـفـزع مـن فـى السـمـاوات و مـن فـى الارض الا مـن شاء الله و كل آتوه داخرين ) .

از مـجـمـوعـه آيـات قـرآن استفاده مى شود كه دو يا سه بار نفخ صور مى شود: يكبار در پايان دنيا و آستانه رستاخيز، كه وحشت همه را فرا مى گيرد.

بـار دوم هـمـگـى بـا شنيدن آن قالب تهى مى كنند و مى ميرند (اين دو نفخه ممكن است يكى باشد).

بار سوم به هنگام بعث و نشور و قيام قيامت است كه با نفخ صور همه مردگان به حيات باز مى گردند و زندگى نوينى را آغاز مى كنند.

در اينكه آيه فوق اشاره اى به نفخه اول و دوم است يا نفخه سوم ميان مفسران گفتگو است، قـرائنـى در خود آيه و آيات بعد بر هر دو نظر وجود دارد، بعضى نيز آن را اشاره به همه اين نفخه ها دانسته اند.

ولى ظـاهر آيه نشان مى دهد كه اشاره به نفخه اولى است كه در پايان جهان صورت مى گـيرد زيرا فزع كه به معنى ترس و وحشتى است كه تمام قلب انسان را فرا مى گيرد از آثـار ايـن نـفـخـه شـمـرده شـده، و مـى دانـيـم در نـفـخـه قـيـامت ترس و وحشت به خاطر اعمال است و حساب و جزا، نه به خاطر تاثير نفخه.

بـه تعبير ديگر ظاهر فاء تفريع در ففزع اين است كه اين فزع و وحشت ناشى از نفخه صـور اسـت و ايـن مـخـصوص نفخه اولى است زيرا نفخه آخر نه تنها فزع آفرين نيست، بـلكـه مـايـه حـيـات و حـركـت و جـنـبـش اسـت و اگـر وحـشـتـى بـاشـد از اعمال خود انسان است.

و امـا مـفـهـوم نـفـخـه صـور، نفخ به معنى دميدن، و صور به معنى شيپور است و در اينكه مـنـظـور از ايـن تـعـبـيـر در ايـنـجـا چـيست؟ گفتگوهاى فراوانى است كه به خواست خدا در ذيل آيه 68 سوره زمر خواهد آمد.

و امـا جـمـله الا مـن شـاء الله كـه بـه صورت استثناء از اين ترس و وحشت عمومى ذكر شده اشـاره بـه نـيكان و پاكان، اعم از فرشتگان و مؤ منانى است كه در آسمانها و زمينند آنها در پـرتـو ايـمـان، آرامـش مـخـصـوصـى دارنـد، نـه نـفـخـه اول صـور آنـها را متوحش مى سازد، و نه نفخه آخر، و در آيات بعد نيز مى خوانيم كسانى كه با دست پر از حسنات به پيشگاه خدا بروند از وحشت و فزع آن روز در امن و امانند.

( من جاء بالحسنة فله خير منها و هم من فزع يومئذ آمنون امـا جمله كل آتوه داخرين ) : همگى با خضوع و ذلت در پيشگاه او حاضر مى شوند ظاهرا عام است و هيچ استثنائى در آن نيست زيرا حتى انبياء و اوليا در پيشگاه او خاضع و كوچكند، و اگـر مـى بـيـنـيـم در آيه 127 سوره صافات مى فرمايد:( فانهم لمحضرون الا عباد الله المـخـلصـيـن ) : هـمـگـان در پـيـشـگـاه او حـاضـر مى شوند مگر بندگان مخلص پروردگار مـنـافـاتـى بـا عـمـومـيـت آيـه مـورد بـحـث نـدارد، چـرا كـه آيـه مـورد بـحـث اشـاره بـه اصـل حـضـور در مـحـشـر و پـيـشـگـاه خـدا اسـت و دوم اشـاره بـه حضور در صحنه حساب و بررسى اعمال است.

آيـه بـعد اشاره به يكى ديگر از آيات عظمت خداوند در پهنه عالم هستى كرده مى گويد: كـوهـهـا را مى بينى و آنها را ساكن و جامد مى پندارى در حالى كه مانند ابر در حركتند( و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مر السحاب ) .

ايـن صـنـع و آفـريـنـش خـداونـدى اسـت كه همه چيز را متقن آفريده( صنع الله التى اتقن كل شى ء ) .

كـسى كه اين همه حساب و نظم در برنامه آفرينش او است مسلما از كارهائى كه شما انجام مى دهيد آگاه است( انه خبير بما تفعلون ) .

بـسـيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به حوادث آستانه رستاخيز است، چرا كه مى دانيم در پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر زلزله ها و انفجارها

و دگـرگـونـيـهـاى عـظـيـم واقـع مـى شود، و كوهها از هم متلاشى مى گردند، اين نكته در بسيارى از سوره هاى آخر قرآن صريحا آمده است.

قـرار گـرفـتـن ايـن آيـه در مـيـان آيـات رسـتـاخـيـز، دليل و گواه اين تفسير است.

ولى قرائن فراوانى در آيه وجود دارد كه تفسير ديگرى را تاييد مى كند و آن اينكه آيه فـوق از قبيل آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خداوند در همين دنيا است و به حركت كره زمين كه براى ما محسوس نيست اشاره مى كند.

توضيح اينكه:

1 - آيـه فوق مى گويد: گمان مى كنى كوهها جامد و ساكنند، در حالى كه همچون ابر در حـركـتـند معلوم است اين تعبير با حوادث آغاز رستاخيز سازگار نيست، چرا كه اين حوادث بـه قـدرى آشـكـار است كه به تعبير قرآن از مشاهده آنها مادران كودكان شيرخوار خود را فراموش مى كنند و زنان باردار سقط چنين مى نمايند، و مردم از شدت وحشت همچون مستانند در حالى كه مست نيستند! (سوره حج آيه 2).

2 - تـشـبـيـه بـه حركت ابرها متناسب حركات يكنواخت و نرم و بدون سر و صدا است، نه انفجارهاى عظيمى كه صداى رعد آسايش گوشها را كر مى كند.

3 - تـعـبـيـر بـالا نـشـان مـى دهـد، در عـيـن ايـنـكـه ظـاهـرا كـوهـهـا ساكنند در واقع در همان حال به سرعت حركت مى كنند (يعنى دو حالت از يك شى ء را در آن واحد بيان مى كند).

4 - تـعـبـيـر بـه اتـقـان كـه بـه معنى منظم ساختن و محكم نمودن است نيز تناسب با زمان بـرقـرارى نـظـام جهان دارد، نه زمانى كه اين نظام فرو مى ريزد و متلاشى و ويران مى گردد.

5 - جمله انه خبير بما تفعلون مخصوصا با توجه به اينكه تفعلون

فعل مضارع است نشان مى دهد كه مربوط به اين دنيا است چرا كه مى گويد: او از اعمالى كـه شما در حال و آينده انجام مى دهيد با خبر است و اگر مربوط به پايان اين جهان بود مى بايست گفته شود ما فعلتم (كارى كه انجام داديد) (دقت كنيد).

از مجموع اين قرائن دقيقا چنين استفاده مى شود كه اين آيه يكى ديگر از عجائب آفرينش را بـيـان مـى كـنـد و در واقـع شـبـيـه چـيـزى اسـت كـه در دو آيـه قبل آمده( الم يروا انا جعلنا الليل ليسكنوا فيه ) .

و بنابراين آيات مورد بحث، قسمتى درباره توحيد و بخشى درباره معاد است.

نـتـيـجـه اى كـه از ايـن تـفـسـيـر مـى گيريم اين است كه اين كوهها كه ما آنها را ساكن مى پـنـداريـم بـا سرعت زياد در حركتند، مسلما حركت كوهها بدون حركت زمينهاى ديگر كه به آنها متصل است معنى ندارد، و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود كه زمين با سرعت حركت مى كند همچون حركت ابرها!

طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سير حركت زمين به دور خود نزديك به 30 كيلومتر در هر دقيقه است و سرعت سير آن در حركت انتقالى به دور آفتاب از اين هم بيشتر است.

امـا چـرا قـرآن كـوهـهـا را مـركـز بـحـث قـرار داده شـايد به اين جهت است كه كوهها از نظر سـنـگـيـنـى و وزن و پـا بـر جـائى ضـرب المثلند و براى تشريح قدرت خداوند نمونه بـهـتـرى مـحسوب مى شوند، جائى كه كوهها با اين عظمت و سنگينى به فرمان خدا (همراه زمين ) حركت كنند قدرت او بر هر چيز به ثبوت مى رسد.

بـه هـر حـال آيـه فوق از معجزات علمى قرآن است، زيرا مى دانيم نخستين دانشمندانى كه حـركت كره زمين را كشف كردند، گاليله ايتاليائى و كپرنيك لهستانى بودند كه در اواخر قرن 16 و اوائل 17 ميلادى اين عقيده را برملا ساختند، هر چند ارباب كليسا شديدا آنها را محكوم كرده و تحت فشار گذاشتند!.

ولى قرآن مجيد حدود يكهزار سال قـبـل از آنها، پرده از روى اين حقيقت برداشت، و حركت زمين را به صورت فوق به عنوان يك نشانه توحيد مطرح ساخت.

بـعـضـى از فـلاسـفـه اسلامى در عين قبول تفسير دوم يعنى اشاره به حركت كوهها در اين جـهـان، آيـه را نـاظـر بـه حـركـت جـوهرى اشياء دانسته اند و آن را هماهنگ و مؤ يد نظريه معروف حركت جوهرى مى دانند.

در حـالى كه تعبيرات، آيه با آن سازگار نيست زيرا تشبيه به حركت ابرها تناسب با حـركـت در مكان (حركت در اين ) دارد نه حركت در جوهر، بنابراين ظاهر آيه فقط يك تفسير را مى پذيرد و آن حركت ميكانيكى زمين (به دور خويش يا به دور خورشيد) است.


آيه (89) تا (93) و ترجمه

( من جاء بالحسنة فله خير منها و هم من فزع يومئذ أمنون ) (89)( و من جاء بالسيئة فكبت وجوههم فى النار هل تجزون إلا ما كنتم تعملون ) (90)( إنـمـا أمـرت أن أعـبـد رب هـذه البـلدة الذى حـرمـهـا و له كل شى ء و أمرت أن أكون من المسلمين ) (91)( و أن أتـلوا القـرأن فـمـن اهـتـدى فـإنـمـا يـهـتـدى لنـفـسـه و مـن ضل فقل إنما أنا من المنذرين ) (92)( و قـل الحـمـد لله سـيـريـكـم أيـاتـه فـتـعـرفـونـهـا و مـا ربـك بغافل عما تعملون ) (93)

ترجمه:

89 - كـسـانـى كـه كار نيكى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت آن روز در امانند.

90 - و آنها كه اعمال بدى انجام دهند به رو در آتش افكنده مى شوند آيا جزائى جز آنچه عمل مى كرديد خواهيد داشت.

91 - (بـگـو) مـن مـامـورم پروردگار اين شهر (مقدس مكه ) را عبادت كنم همان كسى كه اين شهر را حرمت بخشيده و همه چيز از آن اوست و من مامورم كه از مسلمين باشم.

92 - و ايـنكه قرآن را تلاوت كنم هر كس هدايت شود براى خود هدايت شده و هر كس گمراه گردد (گناهش به گردن خود اوست ) بگو من فقط از انذار كنندگانم.

93 - بـگـو حـمـد و ستايش مخصوص ذات خداست به زودى آياتش را به شما نشان مى دهد تـا آنـرا بـشـنـاسـيـد و پـروردگـار تـو از آنـچـه انـجـام مـى دهـيـد غافل نيست.

تفسير:

آخرين ماموريت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آيـات گـذشته سخنى از اعمال بندگان و آگاهى خداوند نسبت به آن در ميان بود و در نخستين آيات مورد بحث سخن از پاداش ‍ عمل و ايمنى آنها از فزع روز قيامت است.

مـى فرمايد: كسانى كه حسنه و كار نيكى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و از وحشت آن روز در امان خواهند بود( من جاء بالحسنة فله خير منها و هم من فزع يومئذ آمنون ) .

در اينكه منظور از حسنه چيست؟ مفسران تعبيرات گوناگونى دارند:

بعضى آن را به كلمه توحيد و لا اله الا الله و ايمان به خدا تفسير كرده اند.

و بعضى آن را اشاره به ولايت امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) و ائمه معصومين مى دانند، و در روايات متعددى كه از طرق اهلبيت (عليهم‌السلام ) رسيده بر اين معنا تاكيد شده است، از جمله: در حديثى از امام باقر (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه يكى از ياران على (عليها‌السلام ) بـنـام ابو عبدالله جدلى خدمتش آمد امام فرمود آيا از معنى اين سخن خداوند( من جاء بـالحـسـنـة فـله خير منها... ) (تا پايان آيه بعد) به تو خبر دهم؟ عرض كرد آرى فدايت شـوم اى امـيـر مـؤ مـنـان! فـرمـود: الحـسـنـه مـعـرفـة الولايـة و حـبـنـا اهل البيت و السيئة انكار الولاية و بغضنا اهل البيت: حسنه شناخت ولايت و دوستى ما

اهلبيت است، و سيئه انكار ولايت و دشمنى ما اهلبيت مى باشد.

البـتـه هـمانگونه كه بارها گفته ايم معنى آيات وسيع و گسترده است حسنه و سيئه نيز در اينجا مفهوم وسيعى دارند كه همه اعمال نيك را در بر مى گيرد، از جمله ايمان به خدا و پيامبر اسلام و ولايت ائمه (عليهم‌السلام ) كه در راءس هر كار نيك قرار دارد و مانع از آن نيست كه اعمال صالح ديگر نيز در آيه جمع باشد.

امـا ايـنـكـه بـعـضـى از اين عموميت بخاطر كلمه خير نگران شده اند و گفته اند مگر چيزى بـهـتـر از ايـمـان بـه خـدا پيدا مى شود كه پاداش ‍ آن باشد؟ پاسخش روشن است: زيرا رضـا و خـشـنـودى پروردگار از ايمان هم والاتر است، و به تعبير ديگر همه اينها مقدمه براى آن است و ذى المقدمه برتر از مقدمه باشد.

سـؤ ال ديگرى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه ظاهر بعضى از آيات (مانند آيه 2 سـوره حـج ) اين است كه وحشت رستاخيز همگان را فرا مى گيرد چگونه صاحبان حسنات از آن مستثنى هستند؟.

آيه 103 سوره انبياء پاسخ اين سؤ ال را بيان مى كند چرا كه مى گويد مؤ منان صالح از وحشت بزرگ در امانند.

و مـى دانيم كه وحشت بزرگ همان وحشت روز قيامت است وحشت ورود در دوزخ، نه وحشتى كه به هنگام نفخه صور پيدا مى شود (دقت كنيد) سـپـس بـه نقطه مقابل اين گروه پرداخته، مى گويد كسانى كه سيئه و كار بدى انجام دهند به رو در آتش افكنده مى شوند!( و من جاء بالسيئة فكبت وجوههم فى النار ) .

و جـز ايـن تـوقـعـى نـمـى تـوانـنـد داشـتـه بـاشـنـد آيـا جـزائى جـز آنـچـه عمل مى كرديد

خواهيد داشت؟!( هل تجزون الا ما كنتم تعملون ) .

كبت از ماده كب (بر وزن جد) در اصل به معنى افكندن چيزى به صورت بر زمين است وذكر وجوه (صورتها) در آيه فوق از باب تاكيد است.

افكندن اين گروه را به صورت در آتش به عنوان بدترين نوع عذاب است. بعلاوه چون آنـهـا هـنـگـامـى كـه مـواجـه بـا حـق مى شدند، صورت خود را بر مى گرداندند و با همان صورت از گناه استقبال مى كردند اكنون بايد گرفتار چنين مجازاتى شوند.

جـمـله هـل تـجزون الا ما كنتم تعملون ممكن است پاسخ سؤ الى باشد كه در اينجا مطرح مى شود و آن اينكه اگر كسى بگويد اين مجازات، مجازات شديدى است، در پاسخ گفته مى شـود ايـن هـمـان اعـمال شما است كه دامانتان را گرفته شما جزائى جز اعمالتان نداريد؟ (دقت كنيد).

سپس در سه آيه آخر اين سوره، روى سخن را به پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـرده و حـقـايـقى را بازگو مى كند كه در واقع بيانگر اين واقعيت است كه به آنها بگو من وظائف خودم را انجام مى دهم، چه شما مشركان لجوج ايمان بياوريد و چه نياوريد.

نـخـسـت مـى فـرمايد: من مامورم پروردگار اين شهر مقدس (شهر مكه ) را عبادت كنم!( انما امرت ان اعبد رب هذه البلدة ) .

ايـن شـهر مقدسى كه تمام افتخار شما و موجوديتتان در آن خلاصه مى شود، شهر مقدسى كـه خـدا آن را با بركاتش به شما ارزانى داشته ولى شما بجاى شكر نعمتش كفران مى كنيد.

شـهر مقدسى كه حرم امن خداست و شريفترين نقطه روى زمين، و قديمى ترين معبد توحيد است.

آرى من مامورم پروردگارى را عبادت كنم كه اين شهر را حرمت نهاده( الذى حرمها ) .

ويـژگـيـهـائى بـراى آن قـرار داده، و احـتـرامـات و احكام خاص، و ممنوعيتهائى كه براى شهرهاى ديگر در جهان نيست.

امـا تـصـور نـكـنـيـد كـه فـقط اين سرزمين ملك خدا است بلكه همه چيز در عالم هستى به او تعلق دارد( و له كل شى ء )

و دومـيـن دسـتـور كه به من داده شده اين است: من مامورم كه از مسلمين باشم تسليم مطلق در برابر فرمان پروردگار و نه غير او( و امرت ان اكون من المسلمين ) .

و بـه ايـن تـرتـيب دو ماموريت اصلى خود را كه پرستش خداوند يگانه و تسليم مطلق در برابر فرمان او است بيان مى دارد.

سـپـس ابزار وصول به اين دو هدف را چنين بيان مى كند: من مامورم قرآن را تلاوت كنم( و ان اتلو القرآن ) .

از فروغ آن شعله گيرم، و از چشمه آب حياتش جرعه ها بنوشم، و در همه برنامه ها بر راهـنـمائى آن تكيه كنم آرى اين وسيله من است براى رسيدن به آن دو هدف مقدس، و مبارزه با هر گونه شرك و انحراف و گمراهى.

و بـه دنـبـال آن اضـافـه مـى كـنـد: تـصـور نـكـنـيـد ايـمـان آوردن شـمـا سـودى بـه حـال مـن و يـا از آن بـالاتر سودى براى خداوند بزرگ دارد، نه هر كس هدايت شود براى خود هدايت شده( فمن اهتدى فانما يهتدى لنفسه ) .

و تمام منافع هدايت چه در اين جهان و چه در جهان ديگر عائد خود او مى شود.

و هـر كـس گـمـراه شـود، وزر و وبـالش بـه گـردن خـود او اسـت، بـگو من فقط از انذار كنندگان و بيم دهندگانم( و من ضل فقل انما انا من المنذرين ) .

و عـواقـب شـوم آن دامـن مـرا نـمـى گـيـرد، وظيفه من بلاغ مبين و ابلاغ آشكار است، وظيفه من ارائه طـريـق و اصـرار بـر پـيـمـودن راه اسـت امـا آن كـس كـه مايل است در گمراهى بماند، تنها خويشتن را بدبخت كرده.

جالب اينكه در مورد هدايت مى گويد هر كسى هدايت شود به سود خويش است ولى در مورد ضلالت نمى گويد به زيان خود او است، بلكه مى گويد: من از منذرين هستم اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه من در برابر گمراهان هرگز سكوت نمى كنم، و آنـهـا را بـه حال خود رها نمى سازم، بلكه پيوسته انذار مى كنم و به اين كار ادامه مى دهم و خسته نمى شوم، چرا كه من انذار كننده ام. (البته در بعضى ديگر از آيات قرآن هر دو تـعـبـيـر، مـشابه آمده است ولى مى دانيم تفاوت تعبيرات هماهنگ با تفاوت مقامات است و گاه براى القاى معانى مختلف و متفاوت مى باشد).

قـابـل تـوجـه ايـنكه اين سوره با ذكر اهميت قرآن آغاز شده و با تاكيد بر تلاوت قرآن پايان مى گيرد و ابتدا و انتها، قرآن است.

و سـرانـجـام در آخرين آيه به پيامبر دستور مى دهد كه خدا را در برابر اينهمه نعمتهاى بـزرگ مـخـصـوصـا نـعمت هدايت حمد و ستايش كند مى فرمايد: بگو حمد براى خدا است( و قل الحمد لله ) .

ايـن حـمد و ستايش هم به نعمت قرآن باز مى گردد، هم هدايت الهى و هم مى تواند مقدمه اى براى جمله بعد باشد كه مى گويد:

به زودى خداوند آياتش را به شما نشان مى دهد تا آن را بشناسيد( سيريكم آياتى فتعرفونها ) .

اين تعبير اشاره به آن است كه با گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش و خرد آدمى، هر روز پرده از آيات جديد و اسرار تازه اى از عالم هستى برداشته مى شود، و روز به روز به عظمت قدرت و عمق حكمت پروردگار آشناتر مى شويد، و اين ارائه آيات هرگز قطع نمى شود و در طول عمر بشر همچنان ادامه دارد.

اما اگر با اينهمه، باز راه خلاف و انحراف به پيمائيد، بدانيد پروردگار شما هرگز از كـارهـائى كـه انـجـام مـى دهـيـد غـافـل نـيـسـت( و مـا ربـك بغافل عما تعملون ) .

گـمـان نـكـنـيـد اگـر خـداونـد كـيـفـر شـمـا را بـه لطـفـش تـاخـيـر مـى انـدازد دليل اين است كه از اعمالتان آگاه نيست و يا حساب و كتاب آن محفوظ نمى ماند.

جـمـله و مـا ربك بغافل عما تعملون كه عينا - يا با كمى تفاوت - در نه مورد از قرآن مجيد تكرار شده جمله اى است كوتاه و تهديدى است پر معنا و هشدارى است به همه انسانها.

بـا آخـريـن آيه سوره نمل جلد 15 تفسير نمونه پايان مى گيرد و الان غروب آخرين روز ماه شعبان 1403 و نزديك طلوع هلال ماه مبارك رمضان است.

پروردگارا: به حرمت اين ماههاى عزيزت سوگندت مى دهيم كه توفيق بندگى خالص و تسليم مطلق در برابر فرمانت و تلاوت آيات قرآن مجيدت را به ما مرحمت فرما.

خـداوندا! هر روز گوشه تازه اى از آيات عظمتت را بما نشان ده تا تو را هر روز بهتر و بيشتر بشناسيم، و به شكر اينهمه مواهبى كه نصيب ما كرده اى بپردازيم. بارالها! انبوهى از مشكلات جامعه اسلامى ما را فرا گرفته و دشمنان در داخل و خارج سخت تلاشى مى كنند تا نور تو را خاموش سازند. تـوئى كـه بـه سـليمان آنهمه قدرت بخشيدى و به موسى در برابر فرعونيان آنهمه قـوت دادى، مـا را بـر ايـن دشـمـنـان پـيـروز بـگـردان و آنـهـا را كـه قابل هدايت نيستند همچون قوم عاد و هود و ثمود و قوم لوط درهم بشكن!