فهرست مطالب
آيه (1) و (2) و ترجمه 8
تفسير: 8
آيه (3) تا (5) و ترجمه 14
تفسير: 14
آيه (6) تا (9) و ترجمه 20
تفسير: 21
آيه (10) و (11) و ترجمه 29
تفسير: 29
آيه (12) تا (14) و ترجمه 35
تفسير: 36
نكته ها 45
1 - دور نمائى از زندگانى عبرت انگيز سليمان ( عليهاالسلام ) 45
2 - چرا مرگ سليمان مدتى مكتوم ماند؟ 47
3 - چهره سليمان در قرآن و تورات كنونى؟ 49
4 - شكرگزاران واقعى اندكند 52
آيه (15) تا (17) و ترجمه 56
تفسير: 56
آيه (18) و (19) و ترجمه 62
تفسير: 62
نكته ها: 67
1 - ماجراى عجيب قوم سبا 67
2 - يك اعجاز تاريخى قرآن 69
3 - نكات مهم عبرت در يك داستان كوتاه 70
آيه (20) و (21) و ترجمه 72
تفسير: 72
آيه (22) تا (27) و ترجمه 75
تفسير: 76
نكته: 85
آيه (28) تا (30) و ترجمه 89
تفسير: 89
آيه (31) تا (33) و ترجمه 94
تفسير: 95
آيه (34) تا (38) و ترجمه 100
تفسير: 101
نكته ها: 107
آيه (39) تا (42) و ترجمه 111
تفسير: 111
نكته ها: 117
1 - انفاق مايه فزونى است نه كمبود 117
2 - اموال خود را بيمه الهى كنيد: 120
3 - وسعت مفهوم (انفاق ) 121
آيه (43) تا (45) و ترجمه 122
تفسير: 122
آيه (46) و ترجمه 128
تفسير: 128
نكته ها: 132
آيه (47) تا (50) و ترجمه 137
تفسير: 137
آيه (51) تا (54) و ترجمه 145
تفسير: 145
سوره فاطر 153
آيه (1) تا (3) و ترجمه 156
تفسير: 157
نكته: 165
آيه (4) تا (7) و ترجمه 170
تفسير: 170
آيه (8) تا (10) و ترجمه 177
تفسير: 178
نكته: 187
آيه (11) و (12) و ترجمه 190
تفسير: 190
نكته: 198
آيه (13) و (14) و ترجمه 202
تفسير: 202
نكته: 207
آيه (15) تا (18) و ترجمه 210
تفسير: 210
آيه (19) تا (23) و ترجمه 219
تفسير: 219
نكته ها: 222
1 - آثار ايمان و كفر 222
2 - آيا مردگان حقيقتى را درك نمى كنند؟ 223
3 - تنوع تعبيرات بخشى از فصاحت است 226
آيه (24) تا (26) و ترجمه 228
تفسير: 228
آيه (27) و (28) و ترجمه 233
تفسير: 233
آيه (29) و (30) و ترجمه 240
تفسير: 240
نكته: 244
آيه (31) و (32) و ترجمه 246
تفسير: 246
نكته: 253
آيه (33) تا (35) و ترجمه 255
تفسير: 255
آيه (36) تا (38) و ترجمه 259
تفسير: 259
نكته ها: 265
آيه (39) تا (41) و ترجمه 268
تفسير: 269
نكته: 276
آيه (42) تا (44) و ترجمه 278
شان نزول 279
تفسير: 279
آيه (45) و ترجمه 286
تفسير: 286
سوره يس 290
آيه (1) تا (10) و ترجمه 294
تفسير: 295
نكته ها: 303
1 - از كار افتادن ابزار شناخت! 303
2 - سدهائى از پيش و پس! 305
3 - محروميت از سير آفاقى و انفسى 306
آيه (11) و (12) و ترجمه 308
تفسير: 308
نكته ها: 313
آيه (13) تا (19) و ترجمه 317
تفسير: 318
آيه (20) تا (30) و ترجمه 324
تفسير: 325
نكته ها: 336
1- داستان رسولان (انطاكيه ) 336
2 - نكته هاى آموزنده اين داستان 340
3 - پاداش و عذاب برزخ 342
4 - پيشگامان امتها! 342
آيه (31) و (32) و ترجمه 344
تفسير: 344
آيه (33) تا (36) و ترجمه 347
تفسير: 347
آيه (37) تا (40) و ترجمه 355
تفسير: 355
نكته ها: 363
1 - حركت (دورانى ) و (جريانى ) خورشيد: 363
2 - تعبير به تدرك و سابق: 365
3 - نظام نور و ظلمت در زندگى بشر: 366
آيه (41) تا (44) و ترجمه 369
تفسير: 369
آيه (45) تا (47) و ترجمه 374
تفسير: 374
آيه (48) تا (53) و ترجمه 380
تفسير: 380
آيه (54) تا (58) و ترجمه 388
تفسير: 388
آيه (59) تا (62) و ترجمه 395
تفسير: 395
آيه (63) تا (68) و ترجمه 402
تفسير: 402
آيه (69) و (70) و ترجمه 411
تفسير: 411
نكته: 415
آيه (71) تا (76) و ترجمه 419
تفسير: 420
نكته: 426
آيه (77) تا (79) و ترجمه 428
شأن نزول: 428
تفسير: 429
آيه (80) و ترجمه 434
تفسير: 434
نكته ها: 438
آيه (81) تا (83) و ترجمه 441
تفسير: 441
نكته ها 446
1 - اعتقاد به معاد يك امر فطرى است 446
2 - باز تاب معاد در زندگى انسانها 449
3 - دلائل عقلى معاد 452
بسم الله الرحمن الرحيم
( الحمد لله الذى له ما فى السموت و ما فى الارض و له الحمد فى الاخرة و هو الحكيم الخبير ) (1)( يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو الرحيم الغفور ) (2)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - حمد (و ستايش ) مخصوص خداوندى است كه تمام آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است، و حمد (و سپاس ) براى او است در سراى آخرت و او دانا و آگاه است.
2 - آنچه را در زمين فرو مى رود، و آنچه از آن بر مى آيد، مى داند و (همچنين ) آنچه از آسمان نازل مى شود و آنچه بر آن بالا مى رود، و او مهربان و آمرزنده است.
او مالك همه چيز و عالم به همه چيز است
پنج سوره از سوره هاى قرآن مجيد با حمد پروردگار شروع مى شود كه در سه سوره آن حمد و ستايش خداوند بخاطر آفرينش آسمان و زمين و موجودات ديگر است (سوره سبا، سوره فاطر، و سوره انعام ).
و در يك سوره (سوره كهف ) اين حمد و ستايش بخاطر نزول قرآن بر قلب پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى باشد.
در حالى كه در سوره حمد تعبير جامعى شده كه همه اين امور را در بر مى گيرد( الحمد لله رب العالمين ) .
به هر حال سخن در آغاز سوره سبا از حمد و سپاس خدا است بخاطر مالكيت و حاكميت او در دنيا و آخرت، مى فرمايد:
(حمد مخصوص خداوندى است كه تمام آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است )( الحمد لله الذى له ما فى السموات و ما فى الارض ) .
(و نيز حمد و سپاس براى او در سراى آخرت است )( و له الحمد فى الاخرة ) .
به اين ترتيب حاكميت و مالكيت هر دو جهان از آن او است، هر نعمتى، هر موهبتى، هر فايده و بركتى، و هر خلقت موزون و شگرف و عجيبى، همه تعلق به ذات پاك او دارد، و به همين دليل حمد كه حقيقتش ستايش بخاطر كارهاى نيك اختيارى است همه به او باز مى گردد، و اگر مخلوقاتى نيز شايسته حمد و ستايشند آنها نيز پرتوى از وجود او و شعاعى از افعال و صفات او هستند.
بنابر اين هر كس در اين عالم مدح و ستايشى از چيزى كند اين حمد و ستايش سرانجام به ذات پاك او بر مى گردد، و به گفته شاعر:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست |
عاشقم بر همه عالم، كه همه عالم از او است |
و در پايان آيه مى افزايد: (او حكيم و خبير است )( و هو الحكيم الخبير ) .
بر اساس حكمت بالغه اوست كه اين نظام عجيب بر جهان حكومت مى كند، و بر اساس علم و آگاهى اوست كه هر چيز به جاى خود قرار گرفته، و هر موجودى آنچه را كه نياز دارد در اختيار دارد.
در اينكه منظور از حمد و ستايش خداوند در آخرت چيست؟ مفسران گفتگو بسيار كرده اند.
بعضى گفته اند گرچه سراى آخرت دار تكليف نيست، اما بندگان خدا عاشقانه در آنجا او را مى ستايند و حمد مى كنند، و از حمد و ستايش او لذت مى برند!
بعضى ديگر گفته اند: بهشتيان او را به خاطر فضلش حمد مى كنند و دوزخيان بخاطر عدلش!
گاه گفته مى شود: انسانهائى كه در اين دنيا هستند به خاطر وجود حجابهاى مختلف بر قلب و فكرشان غالبا حمد خالص ندارند، اما در قيامت كه همه حجابها بر چيده مى شود و به مصداق الملك يومئذ لله مالكيت خداوند بر پهنه هستى بر همگان آشكار مى شود، همگى با خلوص نيت كامل زبان به حمد و ستايش او مى گشايند.
و نيز در اين جهان ممكن است انسانها غافل شوند، و موجوداتى را مستقل از ذات خداوند پندارند و آنها را ستايش كنند، اما در آنجا كه ارتباط همگى به ذات پاك او همچون شعاع آفتاب به قرص خورشيد آشكار مى گردد كسى جز او را ستايش نخواهد كرد.
از همه اينها كه بگذريم در قرآن مجيد نيز كرارا آمده است كه بهشتيان در آنجا خدا را حمد مى گويند:( و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين ) : (آخرين سخن بهشتيان اين است كه مى گويند حمد براى خدائى است كه پروردگار جهانيان است ) (يونس آيه 10).
در جاى ديگر مى خوانيم: هنگامى كه مومنان وارد باغهاى بهشت جاويدان مى شوند مى گويند: شكر براى خداوندى است كه اندوه را از ما بر طرف ساخت( و قالوا الحمد لله الذى اذهب عنا الحزن ) (فاطر - 34).
اين حمد نه تنها از زبان انسانها و فرشتگان است كه از تمام ذرات جهان هستى نيز زمزمه حمد و تسبيح او به گوش هوش مى رسد، هيچ موجودى نيست جز اينكه حمد و تسبيح او مى گويد.
آيه بعد به شرح گوشهاى از علم بى پايان پروردگار به تناسب توصيف خداوند به (حكيم ) و (خبير) در آيه گذشته پرداخته، چنين مى گويد: آنچه را در زمين فرو مى رود و آنچه را از آن خارج مى شود مى داند( يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها ) .
آرى او از تمام قطرات باران و امواج سيلاب كه در اعماق زمين فرو مى روند و به طبقه نفوذ ناپذير مى رسند و در آنجا متمركز و براى انسانها ذخيره مى شوند آگاه است.
او از دانه هاى گياهان كه با كمك باد يا حشرات در پهنه زمين پراكنده مى شوند و در زمين فرو مى روند و روزى به درخت سر سبز يا گناه پر طراوتى تبديل مى گردند با خبر است.
از ريشه هاى درختان به هنگامى كه در جستجوى آب و غذا به اعماق زمين پيشروى مى كنند.
از امواج الكتريسته، از گازهاى مختلف و ذرات هوا كه به داخل زمين نفوذ مى كنند، از جاندارانى كه در زمين فرو مى روند و به آن حيات مى بخشند، و نيز از گنجها و دفينه ها و اجساد مردگان اعم از انسانها و غير انسانها كه در اين زمين گسترده دفن مى شوند، آرى از همه اينها باخبر است.
همچنين از گياهانى كه از زمين خارج مى شوند، از انسانها كه از آن بر خاسته اند، از چشمه هائى كه از آن مى جوشد، از گازهائى كه از آن برمى خيزد، از آتشفشانهائى كه از آن زبانه مى كشد، و از حشراتى كه در درون زمين لانه دارند و از آن سر بر مى دارند، و خلاصه از تمام موجوداتى كه از اعماق زمين بيرون مى ريزند، اعم از آنچه ما ميدانيم و نمى دانيم، او از همه آنها مطلع و آگاه است.
سپس مى افزايد: او از آنچه از آسمان نازل مى شود و يا به آسمان بالا مى رود با خبر است( و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها ) .
از دانه هاى باران، از اشعه حياتبخش خورشيد، از امواج نيرومند وحى و شرايع آسمانى، از فرشتگانى كه براى ابلاغ رسالت يا انجام ماموريتهاى ديگر به زمين نزول مى كنند، از اشعه كيهانى كه از ماورأ جو به زمين نازل مى شود، از شهابها و سنگريزه هاى سرگردان فضا كه به سوى زمين جذب مى شوند، او از همه اينها مطلع است.
و نيز از اعمال عباد كه به آسمان عروج مى كند، از فرشتگانى كه پس از اداى رسالت خود به آسمان باز مى گردند، از شياطينى كه براى استراق سمع به آسمانها مى روند، از شاخه هاى درختان برومندى كه سر به آسمان بر مى كشد از بخارهائى كه از دريا برمى خيزد و بر فراز آسمان ابرها را تشكيل مى دهد، از آهى كه از دل مظلومى برمى خيزد و به آسمان صعود مى كند، آرى از همه اينها آگاه است.
آيا هيچكس جز او از اين امور آگاهى دارد؟ آيا علم همه دانشمندان بشر به گوشهاى از اين معلومات احاطه پيدا مى كند؟!
و در پايان مى افزايد: اوست رحيم و غفور، مهربان و آمرزنده( و هو الرحيم الغفور ) .
توصيف خداوند بر اين دو وصف در اينجا يا بخاطر آنست كه در ميان امورى كه به آسمان عروج مى كند اعمال بندگان و ارواح آنهاست، اوست كه آنها را زير پوشش رحمت و مغفرتش قرار مى دهد.
يا بخاطر اينكه نزول بركات و مواهب آسمانى مولود رحمت اوست، و اعمال صالحى كه از بندگان به مقتضاى و العمل الصالح يرفعه بالا مى رود مشمول غفران او مى باشد.
يا اينكه آنها كه شكر اين نعمتها را بجا مى آورند مشمول رحمتند و آنها كه مقصرند اگر از حد نگذرانند مشمول مغفرت.
خلاصه اينكه آيه فوق در تمام ابعادش معنى وسيع و گسترده اى دارد، و نبايد آنرا در يك جهت محدود كرد.
( و قال الذين كفروا لا تاتينا الساعة قل بلى و ربى لتاتينكم عالم الغيب لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموت و لا فى الارض و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتب مبين ) (3)( ليجزى الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئك لهم مغفرة و رزق كريم ) (4)( و الذين سعو فى ايتنا معاجزين اولئك لهم عذاب من رجز اليم ) (5)
ترجمه:
3 - كافران گفتند: قيامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد، بگو آرى به پروردگارم سوگند كه به سراغ همه شما خواهد آمد، خداوندى كه از غيب آگاه است، و به اندازه سنگينى ذره اى در آسمانها و زمين از علم او دور نخواهد ماند، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، مگر اينكه در كتاب مبين ثبت است.
4 - هدف اين است آنها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند پاداش دهد، و براى آنها آمرزش و رزق پر ارزشى است.
5 - كسانى كه سعى در (تكذيب ) آيات ما داشتند و گمان كردند مى توانند از حوزه قدرت ما بگريزند عذابى بد و دردناك خواهند داشت.
به پروردگار سوگند قيامت خواهد آمد!
آيات گذشته در عين اينكه از توحيد و صفات خدا سخن مى گفت زمينه ساز مساله معاد بود، زيرا چنانكه خواهيم ديد مشكلات بحث معاد جز از طريق علم بى پايان حق حل نمى شود.
لذا در آيات مورد بحث نخست مى گويد: (كافران گفتند اين دروغ است كه قيامتى در پيش داريم هرگز قيامت به سراغ ما نمى آيد)( و قال الذين كفروا لا تاتينا الساعة ) .
نه تنها ما، براى هيچيك از انسانها قيامتى در كار نيست!
آنها مى خواستند از اين طريق آزادى عمل پيدا كنند و هر كارى از دستشان ساخته است، به اين اميد كه حساب و كتاب و عدل و دادى در كار نيست انجام دهند.
اما از آنجا كه دلائل قيامت روشن است قرآن با يك جمله قاطع و به صورت بيان نتيجه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد: آرى، به پروردگارم سوگند كه قيامت به سراغ همه شما خواهد آمد( قل بلى و ربى لتاتينكم ) .
تكيه روى كلمه (رب ) بخاطر اين است كه قيامت از شؤ ون ربوبيت است، چگونه ممكن است خداوند مالك و مربى انسانها باشد و آنها را در مسير تكامل پيش ببرد اما نيمه كاره رها كند و با مرگ همه چيز پايان گيرد، و زندگى او بى هدف و آفرينش وى هيچ و پوچ شود؟!
در سوره تغابن آيه 7 نيز روى همين وصف تكيه كرده، مى فرمايد:( زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلى و ربى لتبعثن ثم لتنبئن بما عملتم ) :
(كافران چنين پنداشتند كه هرگز برانگيخته نمى شوند، بگو: آرى به پروردگارم سوگند همگى در قيامت مبعوث مى شويد، سپس همه شما از اعمالتان و نتائج آن آگاه خواهيد شد)!
و از آنجا كه يكى از اشكالات مخالفان معاد اين بوده كه به هنگام خاك شدن بدن انسان، و پراكنده شدن اجزاى آن در اطراف زمين، چه كسى مى تواند آنها را بشناسد و جمع كند و به زندگى نوين باز گرداند؟ از سوى ديگر چه كسى مى تواند حساب اين همه اعمال بندگان را در نهان و آشكار و درون و برون نگاه دارد و به موقع به اين حسابها برسد؟ لذا در دنباله آيه اضافه مى كند او از تمام امور پنهانى با خبر است و به اندازه سنگينى ذره اى در تمام آسمانها و نه در زمين از حوزه علم بى پايان او بيرون نخواهد بود( عالم الغيب لا يعرب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض ) .
(و نه كوچكتر از ذره، و نه بزرگتر از آن، مگر اينكه همه اينها در كتاب مبين ثبت و ضبط است )( و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتاب مبين ) .
به اين ترتيب نه پراكندهگى ذرات بدن انسانها در زمين، و نه آميختن آن با موجودات ديگر، و نه حتى ورود اين اجزاء در بدن ساير انسانها از طريق مواد غذائى هيچيك مشكلى براى اعاده آنها ايجاد نمى كند.
اعمال آنها نيز در اين جهان باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد، و او از تمام آنها به خوبى آگاه است.
نظير اين تعبير در سوره ق آيات 3 و 4 نيز آمده است آنجا كه مى گويد( ائذامتنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ ) : (آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم باز مى گرديم؟ اين بسيار بعيد است، ولى آنها بايد بدانند كه ما ميدانيم زمين چگونه اجزاء آنها را كم مى كند، و در خود فرو مى برد و در نزد ما كتابى است كه همه اين امور در آن محفوظ است ).
در اينكه منظور از (كتاب مبين ) چيست؟ بسيارى از مفسران گفته اند: همان (لوح محفوظ) است، ولى اين سؤ ال مطرح مى شود كه (لوح محفوظ) چيست؟
همانگونه كه قبلا هم گفتهايم نزديكترين تفسيرى كه براى (لوح محفوظ) مى توان بيان كرد، همان لوح (علم بى پايان پروردگار) است، آرى در اين لوح همه چيز ثبت و ضبط است، و هيچگونه تغيير و دگرگونى در آن راه ندارد.
جهان پهناور هستى نيز انعكاس از اين لوح محفوظ است، چرا كه همه ذرات وجود ما و همه گفته ها و اعمال ما در آن محفوظ مى ماند، هر چند ظاهرا چهره عوض مى كند، اما هرگز از ميان نمى رود.
سپس ضمن دو آيه هدف قيام قيامت را بيان مى كند، و يا به تعبير ديگر دليل بر لزوم چنين عالمى را بعد از جهان كنونى در برابر منكران شرح مى دهد، مى فرمايد: هدف اين است آنها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند پاداش دهد( ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) .
آرى (براى آنها مغفرت و روزى پر ارزشى است )( اولئك لهم مغفرة و رزق كريم ) .
آيا اگر مومنان صالح العمل به پاداش خود نرسند اصل عدالت كه از اساسى ترين اصول خلقت است تعطيل نمى گردد؟ آيا عدالت پروردگار بدون آن مفهومى مى تواند داشته باشد؟ در حالى كه در اين جهان بسيارى از اينگونه افراد را مى بينيم كه هرگز به جزاى اعمال نيك خود نمى رسند، بنا بر اين بايد جهان ديگرى باشد تا اين اصل در آنجا محقق شود.
مقدم داشتن (مغفرت ) بر (رزق كريم ) ممكن است به خاطر اين باشد كه بيشترين نگرانى مومنان از لغزشهائى است كه احتمالا داشته اند، لذا قبل از هر چيز از طريق بيان آمرزش به آنها آرامش خاطر مى بخشد، بعلاوه تا با آب مغفرت الهى شستشو نشوند شايسته (رزق كريم ) و مقام كريم نخواهند بود.
(رزق كريم ) به معنى هر روزى ارزشمندى است، و گسترده گى مفهوم آن به حدى است كه همه مواهب الهى را شامل مى شود، حتى (نعمتهائى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و از فكر كسى نگذشته است ).
و به تعبير ديگر بهشت با تمام نعمتهاى معنوى و ماديش در اين كلمه جمع است.
گر چه بعضى از مفسران كريم را به عنوان دو چيز خوب و بى دردسر تفسير كرده اند ولى به نظر مى رسد كه مفهوم آن از اين هم گسترده تر باشد
و از آنجا كه بخش ديگر عدالت در مورد مجازات گنهكاران و مجرمان است در آيه بعد مى افزايد: (و كسانى كه سعى در تكذيب آيات ما و ابطال و انكار آن داشتند، و تصور مى كردند از حوزه قدرت ما مى توانند بگريزند، براى آنها عذابى از بدترين و دردناكترين عذابها خواهد بود)( و الذين سعوا فى آياتنا معاجزين اولئك لهم عذاب من رجز اليم ) .
در آنجا سخن از (رزق كريم ) بود و در اينجا از (رجز اليم ) است.
(رجز) (بر وزن كذب ) در اصل به (معنى ) اضطراب و عدم قدرت بر حفظ تعادل است، لذا هنگامى كه شتر بيمار و ناتوان مى شود و مجبور است به هنگام حركت گامهاى خود را كوتاه بر دارد تا بتواند تعادل خود را كمى حفظ كند عرب به اين حالت رجز مى گويد، سپس به هر گونه گناه و پليدى اطلاق شده است.
اطلاق كلمه (رجز) (بر وزن مرض ) به اشعار مخصوص جنگى نيز بخاطر آن است كه مقطعهاى كوتاه و نزديك به هم دارد.
به هر حال منظور از (رجز) در اينجا بدترين انواع عذاب است كه با ذكر كلمه اليم نيز تاكيد شده است، و انواع مجازاتهاى دردناك جسمانى و روحانى را شامل مى شود.
بعضى به اين نكته توجه كرده اند كه در اينجا قرآن به هنگام بيان نعمتهاى بهشتيان كلمه (من ) را بيان نكرده، تا دليل بر وسعت آن باشد، ولى اين كلمه در مورد عذاب آمده تا نشانه محدوديت نسبى و بيان رحمت او باشد.
(سعوا) از ماده (سعى ) به معنى هر گونه تلاش و كوشش است، و در اينجا منظور كوشش براى تكذيب و انكار آيات حق و باز داشتن مردم از گرايش به آئين پروردگار است.
(معاجزين ) از ماده (معاجزه ) به معنى عاجز كردن است و در اينگونه موارد به كسانى اطلاق مى شود كه از دست كسى بگريزند به طورى كه او نتواند بر آنها سلطه يابد، بديهى است اين توصيف براى مجرمان بخاطر پندارى است كه آنها عملا نشان مى دادند، كار آنها به كسانى شباهت داشت كه تصور مى كردند مى توانند هر جنايتى مى خواهند بكنند و سپس از حوزه قدرت خداوند فرار نمايند.
( و يرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق و يهدى الى صراط العزيز الحميد ) (6)( و قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد ) (7)( افترى على الله كذبا ام به جنة بل الذين لا يومنون بالاخرة فى العذاب و الضلال البعيد ) (8)( افلم يروا الى ما بين ايديهم و ما خلفهم من السماء و الارض ان نشأ نخسف بهم الارض او نسقط عليهم كسفا من السماء ان فى ذلك لاية لكل عبد منيب ) (9)
ترجمه:
6 - آنها كه داراى علمند آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حق مى دانند، و هدايت كننده به راه خداوند عزيز و حميد.
7 - كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه (مرديد و خاك شديد و) سخت از هم متلاشى شديد (بار ديگر) آفرينش تازهاى خواهيد يافت!.
8 - آيا او بر خدا دروغ بسته؟ يا به نوعى جنون گرفتار است؟! (چنين نيست ) بلكه آنها كه به آخرت ايمان نمى آورند در عذاب و گمراهى دورى هستند (و نشانه گمراهى آنها همين انكار شديد آنها است ).
9 - آيا به آنچه پيش رو و پشت سر آنان از آسمان و زمين قرار دارد نگاه نكردند (تا به قدرت خدا بر همه چيز واقف شوند) اگر ما بخواهيم آنها را (با يك زمين لرزه ) در زمين فرو مى بريم، يا قطعات سنگهائى از آسمان را بر آنها فرو مى ريزيم، در اين نشانه روشنى (بر قدرت خدا است ) براى هر بنده توبه كار.
عالمان دعوت تو را حق مى دانند
در آيات گذشته سخن از بى خبران كوردلى بود كه قاطعانه معاد را با آنهمه دلائل، انكار مى كردند، و سعى در تكذيب آيات الهى و گمراه ساختن دگران داشتند.
به همين مناسبت در آيات مورد بحث سخن از عالمان و انديشمندانى مى گويد كه به تصديق آيات الهى و تشويق ديگران به پذيرش آن مى پردازند، مى فرمايد: (كسانى كه داراى علمند آنچه را كه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است حق مى بينند، و هدايت كننده به راه پروردگار عزيز و حميد مى دانند)( و يرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق و يهدى الى صراط العزيز الحميد ) .
بعضى از مفسران (الذين اتوا العلم ) را در اين آيه به آن دسته از علماى اهل كتاب تفسير كرده اند كه با مشاهده آثار حقانيت قرآن مجيد در پيشگاه آن خاضع مى شوند و اعتراف به حق بودن آن مى كنند.
مانعى ندارد كه علماى اهل كتاب يكى از مصاديق آيه فوق باشند، ولى محدود كردن در آنها هيچگونه دليلى ندارد، بلكه با توجه به جمله (يرى )
(مى بينند) كه فعل مضارع است، و با توجه به گسترش مفهوم( الذين اتوا العلم ) همه دانشمندان و انديشمندان را در هر عصر و هر زمان و مكان در بر مى گيرد.
و اگر مى بينيم در تفسير على بن ابراهيم اين تعبير به امير مومنان على (عليهاالسلام ) تفسير شده در واقع بيان مصداق اتم و اكمل آن است.
آرى هر عالم بى تعصبى در محتواى اين كتاب آسمانى بينديشد از معارف پر مغز و احكام متين و اندرزهاى حكيمانه و مواعظ تكان دهنده آن گرفته، تا تاريخهاى عبرت انگيز و بحثهاى علمى اعجاز آميزش مى داند همگى گواه بر حقانيت اين آيات است.
امروز كتابهاى مختلفى از سوى دانشمندان غربى و شرقى در باره اسلام و قرآن تاليف يافته كه در آنها اعترافات بسيار گويا و روشنى بر عظمت اسلام و صدق آيه فوق ديده ميشود.
تعبير به (هو الحق ) تعبير جامعى است كه بر تمام محتواى قرآن تطبيق ميكند، چرا كه حق همان واقعيت عينى و وجود خارجى است، يعنى محتواى قرآن هماهنگ با قوانين آفرينش و واقعيتهاى عالم هستى و جهان انسانيت است.
و چون چنين است هدايتگر به سوى راه خداست، خداوندى كه هم (عزيز) است و هم (حميد) يعنى در عين توانائى و شكست ناپذير بودن شايسته هر گونه ستايش است، نه همچون قدرتمندان بشر كه چون بر تخت قدرت نشينند راه زورگوئى و تجاوز و ستمگرى و انحصارطلبى را پيش مى گيرند.
نظير اين تعبير در آيه 1 سوره ابراهيم نيز آمده است آنجا كه مى گويد:( كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد ) : اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكيها به سوى روشنائى (علم و ايمان ) به فرمان پروردگارشان در آورى به سوى راه خداوند عزيز و حميد.
پيداست كسى كه هم قدرتمند است و هم شايسته حمد و ستايش هم عالم و آگاه است و هم رحيم و مهربان، راه او مطمئن ترين راهها و مستقيم ترين طريقهاست، و آنها كه از راه او ميروند خود را به سرچشمه قدرت و هر گونه اوصاف حميده نزديك مى كنند.
در آيه بعد بار ديگر به مساله قيامت و رستاخيز باز ميگردد و بحثهاى گذشته را به صورت ديگرى تكميل ميكند، ميفرمايد: كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر ميدهد هنگامى كه همگى خاك شديد و ذرات بدن شما از يكديگر جدا شد و هر يك در گوشه اى قرار گرفت (و يا شايد جزء بدن حيوان يا انسان ديگرى شد) بار ديگر به آفرينش تازه اى باز مى گرديد؟!
( و قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد ) .
به نظر ميرسد اصرار آنها بر مساله انكار معاد از دو امر سرچشمه گرفته: نخست اينكه چنين مى پنداشتند معادى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسلام مطرح ميكرد (معاد جسمانى ) مطلبى است آسيب پذير كه ميتوانستند توده مردم را نسبت به آن بد بين كنند و آنرا به آسانى نفى نمايند.
ديگر اينكه اعتقاد به معاد و يا حتى قبول احتمالى آن به هر حال در انسان ايجاد مسئوليت و تعهد ميكند، و او را به انديشه و جستجوگرى حق وادار ميسازد، و اين مطلبى بود كه براى سردمداران كفر سخت خطرناك محسوب ميشد، لذا اصرار داشتند به هر طريقى شده فكر معاد و پاداش كيفر اعمال را از مغز مردم بيرون كنند.
مى گفتند: مگر امكان دارد اين استخوانهاى پوسيده، اين خاكهاى پراكنده، كه تندباد ذرات آن را به هر سو ميبرد، روزى جمع شود و لباس حيات بر آن بپوشانند؟.
و يا اينكه آنها از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعبير به رجل آنهم به صورت نكره ميكردند به منظور تحقير بود.
ولى آنها فراموش كرده بودند كه مادر آغاز نيز اجزاء پراكنده اى بوديم هر قطره اى از آبهاى موجود در بدن ما در گوشه اقيانوس يا چشمه اى بود، و هر ذره اى از ماده آلى و معدنى جسم ما در گوشه اى از زمين افتاده بود همانگونه كه در آغاز خداوند اينها را جمع كرد در پايان نيز قدرت بر اين امر دارد.
و عجب اينكه آنها اين سخن را دليل بر دروغگوئى و يا جنون گوينده اش ميگرفتند، و ميگفتند: آيا او بر خدا دروغ بسته؟ يا نوعى جنون دارد؟( افترى على الله كذبا ام به جنة ) .
و گرنه آدم راستگو و عاقل چگونه ممكن است لب به چنين سخنى بگشايد؟!
ولى قرآن به طرز قاطعى به آنها چنين پاسخ مى گويد: چنين نيست نه او ديوانه است و نه دروغگو، بلكه آنها كه ايمان به آخرت ندارند در عذاب و گمراهى دورى هستند( بل الذين لا يؤ منون بالاخرة فى العذاب و الضلال البعيد ) .
چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان منكر معاد شود معادى كه همه سال در برابر چشمان خود نمونه آن را در عالم طبيعت و زنده شدن زمينه اى مرده مى بيند.
معادى كه اگر نباشد زندگى اين جهان نا مفهوم و بى محتوا است.
و بالاخره معادى كه انكار آن مساوى است با انكار قدرت و عدل و حكمت پروردگار.
اما چرا مى گويد آنها اكنون در عذاب و ضلالند؟
اين بخاطر آنست كه در زندگى مشكلات و حوادثى وجود دارد كه بدون ايمان به آخرت انسان نميتواند آنها را تحمل كند.
به راستى اگر زندگى محدود به همين چند روز عمر دنيا بود تصور مرگ براى هر انسانى كابوس وحشتناكى ميباشد، به همين دليل منكران معاد هميشه در يك نوع نگرانى جانكاه و عذاب اليم به سر ميبرند، در حالى كه مومنان به معاد مرگ را دريچه اى به سوى جهان بقا، و وسيله اى براى شكسته شدن قفس و آزادى از اين زندان مى شمرند.
آرى ايمان به معاد به انسان آرامش ميبخشد، مشكلات را قابل تحمل ميكند، و ايثار و فداكارى و جانبازى را براى بشر آسان ميسازد.
اصولا آنها كه معاد را دليل بر دروغگوئى يا جنون ميشمردند بر اثر كفر و جهلشان گرفتار عذاب تاريك بينى و گمراهى دور و درازى بودند.
گرچه بعضى از مفسران اين عذاب را اشاره به عذاب آخرت دانسته اند ولى ظاهر آيه نشان ميدهد كه آنها هم اكنون در اين جهان در عذاب و ضلال گرفتارند.
سپس به دليل ديگرى پيرامون معاد، دليلى تواءم با تهديد غافلان لجوج، پرداخته چنين مى گويد: آيا به آنچه پيش رو و پشت سر آنان از آسمان و زمين قرار گرفته نگاه نكردند؟( افلم يروا الى ما بين ايديهم و ما خلفهم من السماء و الارض ) .
اين آسمان با عظمت با اينهمه عجائب، با اين همه اختران ثابت و سيار و نظاماتى كه حاكم بر آن است، و همچنين اين زمين با تمام شگفتيها و انواع موجودات زنده و بركات و مواهبش، گوياترين دليل بر قدرت آفريدگار است.
آيا كسى كه قدرت بر اين همه امور دارد از باز گرداندن انسان بعد از مرگ به عالم حيات و زندگى عاجز است؟! اين همان (برهان قدرت ) است كه در آيات ديگر قرآن در برابر منكران معاد به آن استدلال شده از جمله در آخر سوره يس (آيه 82) و آيه 99 سوره اسراء و آيات 6 و 7 سوره ق.
در ضمن، اين جمله مقدمه اى است براى تهديد اين گروه متعصب تيره دل كه اصرار دارند چشم به روى همه حقايق ببندند، لذا به دنبال آن ميفرمايد: اگر ما بخواهيم به زمين دستور ميدهيم پيكر آنها را در خود فرو برد زلزله اى ايجاد شود، زمين شكاف بردارد و در ميان آن دفن گردند!( ان نشا نخسف بهم الارض ) .
(و يا اگر بخواهيم فرمان ميدهيم قطعات سنگهاى آسمانى بر آنها فرو بارد) و خودشان و خانه و زندگيشان را در هم بكوبد( او نسقط عليهم كسفا من السماء ) .
آرى (در اين موضوع، نشانه روشنى است بر قدرت خداوند و توانائى او بر همه چيز، اما براى هر بنده اى كه به سوى خدا باز گردد و فكر و انديشه خود را به كار گيرد)( ان فى ذلك لاية لكل عبد منيب ) .
هر كسى در زندگانى خود نمونه هائى از زلزله ها و خسف و فرو رفتن در زمين را ديده يا شنيده است، و نيز سقوط سنگهاى آسمانى را از بالاى جو، يا بر اثر ريزش كوهها بر اثر صاعقه ها يا آتشفشانها و مانند آن ديده يا شنيده است، هر انسان عاقلى ميداند كه وقوع اين امور در هر لحظه و هر مكان امكان پذير است، اگر زمين آرامشى دارد و آسمان براى ما امن و امان است، به قدرت و فرمان ديگرى است ما كه از هر سو در قبضه قدرت او قرار داريم چگونه ميتوانيم توانائيش را بر معاد انكار كنيم! و يا چگونه ميتوانيم از حوزه حكومت او فرار نمائيم.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - با اينكه آسمان بالاى سر و زمين زير پاست در آيه فوق تعبير به ما بين ايديهم (پيش روى آنها) و ما خلفهم (پشت سر آنها) شده است، و تنها موردى در قرآن است كه اين تعبير در آن ديده ميشود، اين تعبير ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه منظره آسمان به هنگام طلوع و غروب خورشيد و ماه و ستارگان اهميت بيشترى دارد و قدرت و عظمت حق در آن لحظه آشكارتر است، و ميدانيم هنگامى كه انسان رو به افق مى ايستد اين منظره پيش روى اوست، و زمين كه در درجه بعد از اهميت قرار دارد به عنوان پشت سر او معرفى شده است.
بعلاوه اگر اين مغروران غافل حتى اينقدر به خود اجازه نميدهند كه بالاى سر خود را بنگرند چرا لااقل آنچه را پيش روى آنها قرار دارد و در كنار افق ديده ميشود، نمى نگرند؟!
2 - ميدانيم درون كره زمين مذاب و سوزان و در حال فوران است، و در حقيقت زندگى همه انسانها بر روى مجموعه اى از آتشفشانهاى بالقوه قرار دارد، يك فرمان كوچك الهى كافى است كه يكى از اين آتشفشانها سر بر آورد و منطقه عظيمى را بلرزاند و سنگ و مواد مذاب و سوزان را بر آنجا فرو ريزد.
و نيز ميدانيم هر شبانه روز صدها هزار سنگهاى سرگردان كوچك و بزرگ در حوزه جاذبه زمين قرار گرفته و به سوى آن جذب ميشوند، اگر برخورد آنها با قشر هواى محيط زمين كه سبب داغ شدن و سوختن آنها ميشود نبود، ساكنان زمين به طور مرتب از ناحيه آسمان سنگ باران ميشدند، هم اكنون نيز قدرت و شدت آنها به قدرى است كه گاهى اين مانع را پشت سر گذارده و بر زمين فرو ميريزند و اين يك اخطار الهى است.
بنا بر اين اگر ما انسانها در ميان اين دو منبع خطر به فرمان خدا در نهايت آرامش زندگى ميكنيم همين كافى نيست كه به قدرت عظيم او پى ببريم و سر بر آستانش بگذاريم؟!
3 - قابل توجه اينكه در پايان آخرين آيه فوق آمده است كه در اينها آيه و نشانه روشنى از عظمت و قدرت خدا است، اما براى هر (بنده انابه كننده ).
اشاره به اينكه گردنكشان ياغى كه طوق عبوديت خدا را از گردن بر داشته اند و همچنين بندگان غافلى كه به مسير نادرست و گناه آلودشان ادامه ميدهند، و انابه و بازگشتى در كارشان نيست، آنها نيز از اين آيات روشن بهره نميگيرند، چرا كه وجود خورشيد به تنهائى كافى نيست چشم بينا و رفع حجاب نيز لازم است.
( و لقد أتينا داود منا فضلا يجبال أوبى معه و الطير و ألنا له الحديد ) (10)( أن اعمل سابغات و قدر فى السرد و اعملوا صالحا إنى بما تعملون بصير ) (11)
ترجمه:
10 - ما به داود از فضل خود نعمتى بزرگ بخشيديم، (ما به كوهها و پرندگان ) گفتيم اى كوهها! و اى پرندگان! با او هم آواز شويد (و همراه او تسبيح خدا گوئيد) و آهن را براى او نرم كرديم.
11 - (و دستور داديم ) زره هاى كامل و فراخ بساز، و حلقه ها را به اندازه و متناسب كن، و عمل صالح بجا آوريد كه من به آنچه انجام ميدهيد بينا هستم.
مواهب بزرگ خدا بر داود
از آنجا كه در آخرين آيه بحث گذشته سخن از عبد منيب و بنده توبه كار بود و ميدانيم اين توصيف در بعضى از آيات قرآن (24 سوره ص ) براى داود پيامبر به شرحى كه به خواست خدا خواهد آمد ذكر شده است بنا بر اين چه بهتر كه گوشه اى از حال اين پيامبر بزرگ و فرزندش سليمان به عنوان يك الگو باز گوشود و بحث گذشته تكميل گردد.
ضمنا هشدارى باشد براى همه كسانى كه نعمتهاى خدا را به دست فراموشى ميسپرند و به هنگامى كه بر عريكه قدرت مينشينند خدا را بنده نيستند.
در نخستين آيه مى گويد: ما به داود از فضل خود نعمتى بزرگ بخشيديم( و لقد آتينا داود منا فضلا ) .
واژه (فضل ) مفهوم وسيعى دارد كه تمام مواهبى را كه خدا به داود ارزانى داشته بود شامل ميشود، و ذكر آن به صورت نكره دليل بر عظمت آن است.
حضرت داود مشمول مواهب بسيارى چه در جنبه معنوى و چه در جنبه مادى از سوى پروردگار شده بود كه آيات قرآن گوياى آن است.
در يكجا مى گويد: (ما به او و فرزندش علم وافرى داديم، و آنها گفتند خدا را سپاس كه ما را بر بسيارى از بندگانش فضل و برترى بخشيده است )
( و لقد آتينا داود و سليمان علما و قالا الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين ) (نمل - 15).
در جائى ديگر مخصوصا روى آگاهى از سخن گفتن حيوانات تكيه شده و به عنوان يك فضيلت بزرگ مطرح گرديده است:( يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شى ء ان هذا لهو الفضل المبين ) : (اى مردم سخن گفتن پرندگان به ما تعليم داده شده، و از همه چيز به ما بهره داده، اين فضيلت آشكارى است (از سوى پروردگار) (نمل - 16)
معجزات مختلفى كه در ذيل آيه مورد بحث از آن سخن به ميان خواهد آمد بخشى از آن فضائل است، و نيز صوت و آهنگ بسيار زيبا، و قدرت بر قضاوت عادلانه كه در سوره (ص ) به آن اشاره شده بخشى ديگر از اين فضل الهى محسوب ميشود و از همه مهمتر فضيلت نبوت و رسالت بود كه خدا در اختيار داود گذاشت به هر حال بعد از اين اشاره سر بسته به شرح آن ميپردازد و قسمتى از فضائل معنوى و بخشى از فضيلتهاى مادى داود را بدينگونه شرح ميدهد: (ما به كوهها گفتيم با داود همصدا شويد و همچنين شما اى پرندگان با او هم آواز گرديد و هر گاه او ذكر و تسبيح خدا مى گويد زمزمه را سر دهيد( يا جبال اوبى معه و الطير ) .
كلمه اوبى در اصل از (تاويب ) به معنى ترجيع و گرداندن صدا در گلو است، اين ماده گاهى به معنى توبه نيز استعمال ميشود بخاطر اينكه حقيقت آن بازگشت به سوى خداست.
گرچه همه ذرات جهان ذكر و تسبيح و حمد خدا مى گويند، خواه داودى با آنها همصدا بشود يا نشود، ولى امتياز داود اين بود كه به هنگام بلند كردن صدا و سردادن نغمه تسبيح، آنچه در كمون و درون اين موجودات بود آشكار ميگشت و زمزمه درونى به نغمه برونى تبديل ميشد همانگونه كه در مورد تسبيح سنگريزه در دست پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز در روايات آمده است.
در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: انه خرج يقرأ الزبور و كان اذا قرأ الزبور لا يبقى جبل و لا حجر و لا طائر الا اجابه!: (داود به سوى دشت و بيابان خارج شد، و هنگامى كه زبور را تلاوت ميكرد هيچ كوه و سنگ و پرندهاى نبود مگر اينكه با او همصدا مى شد).
بعد از ذكر اين فضيلت معنوى به ذكر يك فضيلت مادى پرداخته مى گويد: (و ما آهن را براى او نرم كرديم )( و النا له الحديد ) .
ممكن است گفته شود خداوند به صورت اعجازمانندى روش نرم كردن آهن را به داود تعليم داد، آنچنانكه بتواند از آن مفتولهاى نازك و محكمى براى بافتن زره بسازد، و يا گفته شود كه قبل از داود براى دفاع در جنگها از صفحات آهن استفاده ميشد كه هم سنگين بود و هم اگر آن را به خود ميبستند چنان خشك و انعطاف ناپذير بود كه جنگجويان را سخت ناراحت مى كرد، هيچكس تا آن روز نتوانسته بود از مفتولهاى باريك و محكم آهن چيزى همچون زره ببافد كه همچون لباس به راحتى در تن برود و با حركات بدن نرم و روان باشد.
ولى ظاهر آيه اين است كه، نرم شدن آهن در دست داود به فرمان الهى و به صورت اعجاز انجام ميگرفت، چه مانعى دارد همان كسى كه به كوره داغ خاصيت نرم كردن آهن را داده، همين خاصيت را به شكل ديگر در پنجه هاى داود قرار دهد؟ در بعضى از روايات اسلامى نيز به همين معنى اشاره شده است.
در حديثى آمده است كه خداوند به داود وحى فرستاد نعم العبد انت الا انك تاكل من بيت المال فبكى داود اربعين صباحا فالان الله له الحديد و كان يعمل كل يوم درعا... فاستغنى عن بيت المال: (تو بنده خوبى هستى جز اينكه از بيت المال ارتزاق ميكنى، داود 40 روز گريه كرد (و از خدا راه حلى خواست ) خداوند آهن را براى او نرم كرد، زرهى ميساخت... و به اين وسيله از بيت المال بى نياز شد).
درست است كه بيت المال مصرف كسانى است كه خدمت بدون عوض به جامعه ميكنند، و بارهاى زمين مانده مهم را بر ميدارند، ولى چه بهتر كه انسان بتواند هم اين خدمت را بكند و هم از كد يمين - در صورت توانائى - امرار معاش نمايد، و داود ميخواست چنين بنده ممتازى باشد.
به هر حال داود از اين توانائى كه خدا به او داده بود در بهترين طريق يعنى ساختن وسيله جهاد، آن هم وسيله حفاظت در برابر دشمن، استفاده ميكرد، و هرگز از آن در وسائل عادى زندگى بهره گيرى ننمود، و تازه از در آمد آن - طبق بعضى از روايات - علاوه بر اينكه زندگى ساده خود را اداره ميكرد چيزى
هم به نيازمندان انفاق مينمود علاوه بر همه اينها فايده ديگر اين كار آن بود كه معجزه اى گويا براى او محسوب مى شد.
بعضى از مفسران چنين نقل كرده اند كه لقمان به حضور داود آمد به هنگامى كه نخستين زره را ميبافت، آهن را به صورت مفتولها و حلقه هاى متعددى در مى آورد، و در هم فرو ميكرد اين منظره سخت نظر لقمان را به خود جلب كرد، و در فكر فرو رفت، ولى همچنان نگاه ميكرد، و هيچ سؤ ال ننمود، تا اينكه داود بافتن زره را به پايان رسانيد، برخاست و بر تن كرد و گفت چه وسيله دفاعى خوبى براى جنگ است؟! لقمان كه هدف نهائى را در يافته بود، چنين گفت الصمت حكمة و قليل فاعله!: (خاموشى حكمت است اما كمتر كسى آن را انجام ميدهد)!(2).
آيه بعد شرحى براى زره ساختن داود و فرمان بسيار پر معنى پروردگار در اين زمينه است، مى گويد: ما به او گفتيم زره هاى كامل بساز، و حلقه هاى آنها را به اندازه و متناسب كن (ان اعمل سابغات و قدر فى السرد).
سابغات جمع (سابغ ) به معنى زره كامل و فراخ است، و اسباغ نعمت نيز به معنى فراخى نعمت است.
(سرد) در اصل به معنى بافتن اشياء خشن همانند زره است، جمله (و قدر فى السرد) مفهومش همان رعايت كردن اندازه هاى متناسب در حلقه هاى زره و طرز بافتن آن است.
در واقع خداوند به داود دستورى ميدهد كه بايد سرمشقى براى همه صنعتگران و كارگران با ايمان جهان باشد، دستور محكم كارى و رعايت دقت در كيفيت و كميت در مصنوعات، آنچنان كه مصرف كنندگان به خوبى و راحتى بتوانند از آن استفاده كنند، و از استحكام كامل برخوردار باشد.
به داود مى گويد: زره را گشاد و راحت درست كن، تا جنگجو به هنگام پوشيدن در زندان گرفتار نشود، نه حلقه ها را بيش از اندازه كوچك و باريك كن كه حالت انعطاف خود را از دست بدهد، و نه زياد درشت و بى قواره كه گاه نوك شمشير و خنجر و نيزه و تير از آن بگذرد، همه چيزش باندازه و متناسب باشد.
خلاصه اينكه: خداوند هم ماده اصلى را به مقتضاى (النا له الحديد) در اختيار داود گذاشت، و هم طرز صورت بخشيدن و ساختن زره را به او آموزش داد، تا محصولى كامل از اين ماده و صورت فراهم گردد.
و در پايان آيه داود و خاندانش را مخاطب ساخته مى گويد: (عمل صالح بجا آوريد كه من نسبت به آنچه انجام ميدهيد بصير و بينا هستم )( و اعملوا صالحا انى بما تعملون بصير ) .
مخاطب در آغاز آيه تنها داود است، و در پايان او و خاندانش يا او و قومش ميباشد، چرا كه همه اين مسائل مقدمه براى عمل صالح است، هدف ساختن زره و كسب در آمد نيست، هدف عمل صالح است، و اينها وسيله اى است در آن مسير كه هم داود از آن بهره ميگرفت و هم خاندانش.
و يكى از شئون عمل صالح آن است كه در صنايع دقت كافى را از هر جهت رعايت كنند و محصول كامل و مفيدى ارائه دهند و از هر گونه بدكارى و كم كارى بپرهيزند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مخاطب به اين خطاب داود و تمام كسانى كه از دسترنج و دستباف او استفاده ميكردند بوده باشد، اشاره به اينكه اين وسيله دفاعى را در راه عمل صالح به كار گيرند، نه در طريق ظلم و جور و گناه.
( و لسليمن الريح غدوها شهر و رواحها شهر و أسلنا له عين القطر و من الجن من يعمل بين يديه بإذن ربه و من يزغ منهم عن أمرنا نذقه من عذاب السعير ) (12)( يعملون له ما يشاء من محريب و تمثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات اعملوا أل داود شكرا و قليل من عبادى الشكور ) (13)( فلما قضينا عليه الموت ما دلهم على موته إلا دابة الا رض تأ كل منسأ ته فلما خر تبينت الجن أن لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا فى العذاب المهين ) (14)
ترجمه:
12 - و براى سليمان باد را مسخر ساختيم كه صبحگاهان مسير يك ماه را ميپيمود، و عصرگاهان مسير يك ماه را، و چشمه مس (مذاب ) را براى او روان ساختيم، و گروهى از جن پيش روى او به اذن پروردگار كار ميكردند، و هر كدام از آنها از فرمان ما سرپيچى ميكرد او را از عذاب آتش سوزان مى چشانديم!
13 - آنها هر چه سليمان ميخواست برايش درست ميكردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها! و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود، و به آنها گفتيم:) اى آل داود شكر (اينهمه نعمت را) بجا آوريد، اما عده كمى از بندگان من شكرگذارند!
14 - (با اينهمه جلال و شكوه سليمان ) هنگامى كه مرگ را بر او مقرر داشتيم كسى آنها را از مرگ وى آگاه نساخت، مگر جنبنده زمين (موريانه ) كه عصاى او را ميخورد (تا شكست و پيكر سليمان فرو افتاد) هنگامى كه بر زمين افتاد جنيان فهميدند كه اگر از غيب آگاه بودند در عذاب خوار كننده باقى نمى ماندند.
حشمت سليمان و مرگ عبرتانگيز او
به دنبال بحث از مواهبى كه خدا به داود داده بود سخن را به فرزندش سليمان ميكشاند، و در حالى كه در مورد داود از دو موهبت، سخن به ميان آمد، در مورد فرزندش سليمان از سه موهبت بزرگ بحث ميكند، ميفرمايد: ما باد را مسخر سليمان قرار داديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را ميپيمود و عصرگاهان مسير يك ماه!( و لسليمان الريح غدوها شهر و رواحها شهر ) .
جالب اينكه براى پدر جسم خشن و فوق العاده محكمى يعنى آهن را مسخر ميكند و براى فرزند موجود بسيار لطيف، ولى هر دو كار سازنده و اعجاز آميزند و مفيد، جسم سخت را براى داود نرم ميكند، و امواج لطيف باد را براى سليمان فعال و محكم!
لطافت باد هرگز مانع از آن نيست كه اعمال مهمى را انجام دهد، بادها
هستند كه كشتيها عظيم را بر سطح اقيانوسها به حركت در مى آورند، سنگهاى سنگين آسيا را ميچرخانند، و بالنها را بر فراز آسمان به شكل هواپيما به حركت در مى آورند.
آرى خداوند اين جسم لطيف را با اين قدرت خيره كننده در اختيار سليمان قرار داد.
در اينكه باد چگونه دستگاه سليمان (كرسى يا فرش او را) به حركت در مى آورد، بر ما روشن نيست، همين قدر ميدانيم هيچ چيز در برابر قدرت خدا مشكل و پيچيده نميباشد، جائى كه انسان بتواند با قدرت ناچيزش بالنها (محفظه هائى كه گازهاى سبك در آن ميكردند و به آسمان پرواز ميكرد و گاه انسانهائى را نيز با خود ميبرد) و امروز هواپيماهاى عظيم غولپيكر را با صدها مسافر و وسائل زياد در اوج آسمانها به حركت در مى آورد، چگونه حركت دادن بساط سليمان به وسيله باد براى خداوند مشكل است؟
چه عاملى سليمان و دستگاه او را از سقوط و يا فشار هوا و مشكلات ديگر ناشى از حركت آسمانى حفظ ميكرد؟! اين نيز از مسائلى است كه جزئياتش براى ما روشن نيست، ولى ميدانيم اينگونه خارق عادتها در تاريخ انبياء فراوان بوده است، هر چند متاسفانه افراد نادان يا دشمنان دانا آنها را آميخته با خرافاتى كرده اند كه چهره اصلى اين مسائل را دگرگون و بدنما ساخته، و ما در اين زمينه به همان مقدار كه قرآن اشاره كرده قناعت مى كنيم.
(غدو) (بر وزن علو) به معنى طرف صبح است، در مقابل (رواح ) كه طرف غروب را مى گويند، كه حيوانات براى استراحت به جايگاه خود باز ميگردند، ولى از قرائن بر مى آيد كه در آيه مورد بحث (غدو) بمعنى
نيم اول روز است، و (رواح ) نيم دوم، و مفهوم آيه اين است كه سليمان از صبح تا به ظهر با اين مركب را هوار به اندازه يكماه مسافران آن زمان راه ميرفت و نيم دوم روز نيز به همين مقدار راه مى پيمود.
سپس به دومين موهبت الهى نسبت به سليمان اشاره كرده مى گويد: و براى او چشمه مس (مذاب ) را روان ساختيم!( و اسلنا له عين القطر ) .
(اسلنا) از ماده (سيلان ) به معنى جارى ساختن است، و (قطر) به معنى مس ميباشد و منظور اين است كه ما اين فلز را براى او ذوب كرديم و همچون چشمه آب روان گرديد!
بعضى (قطر) را به معنى انواع مختلف فلزات يا به معنى روى دانسته اند و به اين ترتيب براى پدر آهن نرم شد و براى پسر فلزات ذوب گرديد (ولى معروف همان معنى اول است ).
چگونه چشمه اى از مس مذاب يا فلزات ديگر در اختيار سليمان قرار گرفت؟ آيا خداوند طريقه ذوب كردن اين فلزات را در مقياس بسيار وسيع و گسترده از طريق اعجاز و الهام به اين پيامبر آموخت؟
و يا چشمه اى از اين فلز مايع شبيه همان چشمه هائى كه به هنگام فعاليت كوههاى آتشفشانى از دامنه آنها سرازير ميشود به صورت اعجاز آميز در اختيار او قرار گرفت؟ و يا به نحوى ديگر؟ دقيقا بر ما روشن نيست، همين اندازه ميدانيم اين نيز از الطاف الهى در باره اين پيامبر بزرگ بود.
و بالاخره به بيان سومين موهبت پروردگار نسبت به سليمان يعنى تسخير گروه عظيمى از جن پرداخته چنين مى گويد: (و گروهى از جن پيش روى او به اذن پروردگار برايش كار ميكردند).( و من الجن من يعمل بين يديه باذن ربه ) .
(و هر گاه كسى از آنها از فرمان ما سرپيچى ميكرد او را با آتش سوزان مجازات ميكرديم )( و من يزغ منهم عن امرنا نذقه من عذاب السعير ) .
(جن ) چنانكه از نامش نيز پيداست موجودى است مستور از حس، داراى عقل و قدرت و چنانكه از آيات قرآن استفاده ميشود مكلف به تكاليف الهى است.
در باره (جن ) افسانه ها و داستانهاى خرافى بسيار ساخته اند، ولى اگر اين خرافات را حذف كنيم اصل وجود آن و صفات ويژه اى كه در قرآن براى جن آمده است مطلبى است كه هرگز با علم و عقل مخالف نيست، و ما شرح بيشتر اين موضوع را در تفسير سوره جن به خواست خدا خواهيم داد.
به هر حال از تعبير آيه فوق استفاده ميشود كه تسخير اين نيروى عظيم نيز به فرمان پروردگار بوده، و هر گاه از انجام وظائفشان سر باز ميزدند مجازات مى شدند.
جمعى از مفسران گفته اند منظور از عذاب السعير در اينجا مجازات روز قيامت است، در حالى كه ظاهر آيه نظر به مجازات متخلفين در دنيا داشته، از آيات سوره (ص ) نيز به خوبى استفاده ميشود كه خداوند گروهى از شياطين را در اختيار او قرار داده بود كه براى او كارهاى عمرانى مهمى انجام ميدادند، و هر گاه تخلف ميكردند آنها را به زنجير مى افكند و الشياطين كل بناء و غواص و آخرين مقرنين فى الاصفاد (ص آيات 37 و 38) قابل توجه اينكه براى اداره يك حكومت وسيع و كشور پهناورى همچون كشور سليمان عوامل زيادى لازم است، ولى از همه مهمتر سه عامل است كه در آيه فوق اشاره به آنها شده:
نخست يك وسيله نقليه سريع و مستمر و فراگير است كه رئيس حكومت بتواند با آن از تمام جوانب كشورش آگاه گردد.
دوم مواد اوليه اى كه براى تهيه ابزار لازم براى زندگى مردم و صنايع مختلف، مورد استفاده قرار گيرد.
و سر انجام نيروى فعال كار كه بتواند از آن مواد بهره گيرى كافى كند، و كيفيت لازم را به آنها بدهد، و نيازهاى مختلف كشور را از اين نظر بر طرف سازد.
و ميبينيم خداوند اين هر سه موضوع را در اختيار سليمان قرار داده بود، و او نيز به نحو احسن براى رفاه مردم و عمران و آبادانى و امنيت از آنها بهره مى گرفت.
اين موضوع اختصاص به عصر سليمان و حكومت او ندارد و توجه به آن امروز و فردا و اينجا و همه جا براى اداره صحيح كشورها ضرورت دارد.
در آيه بعد به بخشى از كارهاى مهم توليدى گروه جن كه به فرمان سليمان انجام ميدادند اشاره كرده، چنين مى گويد:
(سليمان هر چه ميخواست از معبدها، و تمثالها، و ظرفهاى بزرگ غذا كه همچون حوضه اى بزرگ بود، و ديگهاى عظيم ثابت براى او تهيه مى كردند)( يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات ) .
كه بخشى از آنها مربوط به مسائل معنوى و عبادى بود، و بخشى با نيازهاى جسمانى انسانها، و جمعيت عظيم لشكريان و كارگزارانش تناسب داشت.
(محاريب ) جمع محراب در لغت به معنى عبادتگاه يا قصرها و ساختمانهاى بزرگى است كه به منظور معبد ساخته مى شود.
گاهى نيز به قسمت صدر مجلس، يا صدر مسجد و معبد، نيز اطلاق ميشود آنچه امروز به آن محراب مى گويند كه همان محل امام جماعت است در حقيقت تعبير و معنى تازهاى است كه از ريشه اصلى گرفته شده است.
به هر حال از آنجا كه اين واژه از ماده (حرب ) به معنى جنگ است علت
نامگذارى معابد را به محراب اين دانسته اند كه محل محاربه و جنگ با شيطان و هواى نفس است.
و يا از (حرب ) به معنى لباس است كه در ميدان جنگ از تن دشمن گرفته ميشود، چرا كه انسان در معبد بايد پوشش افكار دنيوى و پراكندگى خاطر را از خود بر گيرد.
به هر حال اين كاركنان فعال و چابك سليمان معابد بزرگ و باشكوهى كه درخور حكومت الهى و مذهبى او بود براى او ترتيب ميدادند، تا مردم بتوانند به راحتى به وظائف عبادى خود قيام كنند.
(تماثيل ) جمع تمثال هم به معنى نقش و عكس آمده، و هم مجسمه، در اينكه اين مجسمه ها يا نقشها صورتهاى چه موجوداتى بودند، و به چه منظور سليمان دستور تهيه آنها را ميداد تفسيرهاى مختلفى شده است:
ممكن است اينها جنبه تزيينى داشته، همانگونه كه در بناهاى مهم قديم بلكه جديد ما نيز ديده مى شود.
و يا براى افزودن ابهت به تشكيلات او بوده است، چرا كه نقش پاره اى از حيوانات چون شير در افكار بسيارى از مردم ابهت آفرين است.
آيا مجسمه سازى موجودات ذى روح در شريعت سليمان (عليهاالسلام ) مجاز بوده، هر چند در اسلام ممنوع است؟ يا اينكه مجسمه هائى كه براى سليمان مى ساختند از جنس غير ذى روح بوده مانند تمثالهاى درختان و كوهها و خورشيد و ماه و ستارگان؟
و يا فقط براى او نقش و نگار بر ديوارها ميزدند كه در ظريف كاريهاى آثار باستانى بسيار ديده ميشود و ميدانيم نقش و نگار هر چه باشد، بر خلاف مجسمه حرام نيست.
همه اينها محتمل است چرا كه ممكن است تحريم مجسمه سازى در اسلام به منظور مبارزه شديد با مساله بت پرستى و ريشه كن كردن آن بوده و اين ضرورت در زمان سليمان تا اين اندازه وجود نداشته و اين حكم در شريعت او نبوده است.
ولى در روايتى كه از امام صادق (عليهاالسلام ) در تفسير اين آيه نقل شده چنين ميخوانيم: و الله ما هى تماثيل الرجال و النساء و لكنها الشجر و شبهه: بخدا سوگند تمثالهاى مورد در خواست سليمان مجسمه مردان و زنان نبوده بلكه تمثال درخت و مانند آن بوده است.
مطابق اين روايت مجسمه سازى ذيروح در شريعت وى نيز حرام بوده.
(جفان ) جمع (جفنه ) (بر وزن وزنه ) به معنى ظرفهاى غذاخورى است.
و (جواب ) جمع (جابيه ) به معنى حوض آب است، و از اين تعبير استفاده ميشود كه ظرفهاى بسيار عظيم غذاخورى كه هر كدام همچون حوضى بود براى سليمان تهيه ميديدند تا گروه كثيرى بتوانند اطراف آن بنشينند و از آن غذا بخورند، و اگر فراموش نكرده باشيم در زمانهاى كمى قديم نيز بر سر سفره ها از مجموعه هاى بزرگ براى خوردن غذا به صورت دستجمعى استفاده ميشد، و در حقيقت سفره آنها همان ظرف بزرگ بود، و مثل امروز ظرفهاى مستقل و جداى از يكديگر معمول نبود.
(قدور) جمع (قدر) (بر وزن قشر) به معنى ظرفى است كه غذا در آن طبخ ميشود و (راسيات ) جمع (راسيه ) به معنى پا بر جا و ثابت است و در اينجا منظور ديگهائى است كه از عظمت آن را از جا تكان نميدادند.
در پايان آيه، بعد از ذكر اين مواهب خداوند خطاب به دودمان حضرت داود كرده ميفرمايد: اى آل داود شكرگزارى كنيد( اعملوا آل داود شكرا ) .
اما عده كمى از بندگان من شكرگزارند!( و قليل من عبادى الشكور )
بديهى است اگر منظور از شكرگزارى تنها شكر با زبان باشد مساله مشكلى نيست تا عاملان به آن قليل بوده باشند، بلكه منظور شكر در عمل است، يعنى استفاده از مواهب در مسير همان اهدافى كه بخاطر آن آفريده و اعطا شده اند، و مسلم است كسانى كه مواهب الهى را عموما در جاى خود به كار گيرند اندكى بيش نيستند.
بعضى از بزرگان براى شكر سه مرحله قائل شده اند: شكر با قلب كه همان تصور نعمت و رضايت و خشنودى نسبت به آن است.
و شكر با زبان كه ثنا گفتن نعمت دهنده است.
و شكر ساير اعضاء و جوارح و آن هماهنگ ساختن اعمال با آن نعمت است.
(شكور) صيغه مبالغه است و فزونى شكرگزارى را ميرساند كه همان تكرار شكر و تداوم آن با قلب و لسان و اعضاء است.
البته گاهى اين صفت براى خداوند نيز آورده شده است مانند آنچه در آيه 17 سوره تغابن آمده انه شكور حليم و منظور از شكرگزارى خداوند آنست كه به مقدارى كه بندگان در مسير طاعت او گام برميدارند آنها را مشمول مواهب و الطاف خويش ميسازد، و از آنها تشكر و سپاسگزارى ميكند، و از فضل خود بيش از آنچه استحقاق دارند بر آنها مى افزايد.
به هر حال اين تعبير كه افراد كمى از بندگان من شكرگزارند ممكن است براى بيان عظمت مقام اين گروه باشد كه افراد نمونه اى هستند، و يا به اين منظور كه شما كوشش كنيد و در زمره آنان در آئيد تا بر جمع شاكران افزوده شود.
آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين سخن پيرامون سليمان است، از مرگ عجيب و عبرت انگيز اين پيامبر بزرگ خدا سخن مى گويد، و اين واقعيت را روشن ميسازد كه پيامبر با آن عظمت، و حكمرانى با آن قدرت و ابهت، چگونه به آسانى جان به جان آفرين سپرد، و حتى پيش از آنكه تن او در بستر آرام گيرد چنگال اجل گريبانش را گرفت!
مى فرمايد: (هنگامى كه مرگ را براى سليمان مقرر كرديم كسى مردم را از مرگ او آگاه نساخت، مگر جنبنده اى از زمين كه عصاى او را ميخورد (تا عصا شكست و پيكر سليمان فرو افتاد)( فلما قضينا عليه الموت ما دلهم على موته الا دابة الارض تاكل منساته ) .
از تعبير آيه فوق و همچنين روايات متعدد استفاده ميشود به هنگامى كه مرگ سليمان فرا رسيد ايستاده بود و بر عصاى خود تكيه كرده بود، ناگهان مرگ گريبانش را گرفت و روح از بدنش پرواز كرد، او در همان حال مدتى سر پا ماند تا اينكه موريانه كه قرآن از آن به دابة الارض (جنبنده زمين ) تعبير كرده عصاى او را خورد و تعادل خود را از دست داد و روى زمين افتاد و مردم از مرگ او آگاه شدند!
لذا بعد از آن ميافزايد: (هنگامى كه سليمان فرو افتاد جنيان فهميدند كه اگر از غيب آگاه بودند در عذاب خوار كننده باقى نميماندند)( فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا فى العذاب المهين ) .
جمله (تبينت ) از ماده تبين معمولا به معنى آشكار شدن است (فعل لازم ) و گاهى نيز به معنى دانستن و آگاه شدن از چيزى آمده است (فعل متعدى ) و اينجا متناسب با معنى دوم است، يعنى تا آن زمان گروه جن از مرگ سليمان آگاه نبودند و فهميدند كه اگر از اسرار غيب آگاه بودند در اين مدت در زحمت و رنج كارهاى سنگين باقى نمى ماندند.
جمعى از مفسران جمله را به معنى اول گرفته اند و گفته اند مفهوم آيه چنين است كه بعد از افتادن سليمان وضع جنيان براى انسانها آشكار شد كه آنها از اسرار غيب آگاه نيستند، و بى جهت عده اى چنين عقيده اى را در باره آنها داشتند تعبير به عذاب مهين ممكن است اشاره به كارهاى سنگين و سختى بوده باشد كه سليمان گاهى به عنوان جريمه و مجازات بر عهده گروهى از جن ميگذارد، و گر نه پيامبر خدا هرگز كسى را بى جهت در فشار و عذاب، آنهم عذاب خوار كننده قرار نمى دهد.
قرآن مجيد - بر خلاف تورات كنونى كه سليمان (عليهاالسلام ) را يك پادشاه جبار و بتخانه ساز و تسليم هوسهاى زنان معرفى كرده سليمان (عليهاالسلام ) را يك پيغمبر بزرگ خدا ميشمرد، و او را به عنوان سمبل قدرت و حكومت بى نظير مطرح كرده، و در لابلاى بحثهاى مربوط به سليمان درسهاى بزرگى به انسانها داده كه هدف اصلى از ذكر اين داستانها همانها بوده است.
در آيات فوق خوانديم خداوند مواهب عظيمى به اين پيامبر بزرگ داد، مركبى بسيار سريع و تندرو كه با آن ميتوانست در مدتى كوتاه سراسر كشور پهناورش را سير كند.
مواد معدنى فراوان براى انواع صنايع.
نيروى فعال كافى براى شكل دادن به اين مواد معدنى.
او با بهره گيرى از اين وسائل معابد بزرگى ساخت، و مردم را به عبادت ترغيب نمود، و نيز براى پذيرائى از لشكريان و كارمندان حكومت و توده هاى مستضعف مردم برنامه وسيع و گسترده اى تنظيم كرد كه از نمونه ظروفش كه در آيات بالا آمده است ميتوان بقيه را حدس زد.
در برابر همه اين مواهب به او دستور شكرگزارى داد، با تاكيد بر اين مطلب كه حق شكر نعمتهاى خدا را كمتر كسى ميتواند بجا آورد!
سپس روشن ساخت كه مردى، با اين قدرت و عظمت چقدر در برابر مرگ آسيب پذير و ناتوان بود، كه در يك لحظه به مرگ ناگهانى از دنيا رفت، آنچنانكه اجل حتى مجال نشستن و يا خوابيدن در بستر را به او نداد تا مغروران سركش گمان نكنند اگر به جائى رسيدند و قدرتى كسب كردند در واقع توانا شده اند كه جن و انس، شيطان و پرى خدمتكار او بودند و زمين و آسمان جولانگاه او بود، و در حشمت او هر كس كه شك نمايد بر عقل و فكرت او خندند مرغ و ماهى! در يك لحظه كوتاه همچون حبابى بر امواج دريا محو و نابود شد!
و نيز روشن سازد چگونه يك عصاى ناچيز او را مدتى سر پا داشت و با ملاحظه قامت نشسته يا ايستاده او جنيان گرما گرم مشغول كار بودند؟
و نيز چگونه موريانه اى او را بر زمين افكند، و تمام رشته هاى كشور او را به هم ريخت، آرى يك عصا نيروى فعال كشورى پهناور را به حركت در آورده بود، و يك موريانه آن را از حركت باز داشت!.
جالب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه در آن روز سليمان ديد جوانى خوشرو و خوش لباس از يكى از زواياى قصر بيرون آمد و به سوى او حركت نمود، سليمان تعجب كرد، گفت: تو كيستى؟ و به اذن چه كسى اينجا آمدى؟! من گفته بودم هيچكس امروز اينجا نيايد!
در پاسخ گفت: من كسى هستم كه نه از شاهان ميترسم! نه رشوه ميگيرم! - سليمان بيشتر تعجب كرد - اما او مجالى نداد و افزود: من فرشته مرگم، آمده ام تا قبض روح تو كنم! اين را گفت و فورا قبض روح او كرد!.
اين را نيز بايد يادآورى كنيم كه داستان سليمان مانند بسيارى از داستانهاى انبيا، با روايات مجعولى متاسفانه آميخته شده، و خرافاتى به آن بسته اند كه چهره اين پيامبر بزرگ را دگرگون ساخته، و بسيارى از اين خرافات از تورات كنونى گرفته شده است و اگر ما به آنچه قرآن گفته قناعت كنيم هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد.
در اينكه چه مدت مرگ حضرت سليمان بر كاركنان حكومتش مخفى ماند؟ دقيقا روشن نيست يكسال؟ يك ماه؟ يا چند روز؟
مفسران در اين باره نظر واحدى ندارند.
آيا اين كتمان از ناحيه اطرافيان او صورت گرفت كه آگاهانه براى اينكه رشته امور كشور موقتا از هم متلاشى نشود مرگ او را مكتوم داشتند؟
و يا اينكه اطرافيان نيز از اين امر آگاهى نداشتند؟!
بسيار بعيد به نظر ميرسد كه براى يك مدت طولانى حتى بيش از يك روز اطرافيان او آگاه نشوند، چرا كه مسلما افرادى مامور بودند كه براى او غذا و ساير احتياجات ببرند، آنها از اين ماجرا آگاه ميشدند، بنا بر اين بعيد نيست - همانگونه كه بعضى از مفسران گفته اند - آنها از اين امر آگاهى يافتند، ولى آن را به خاطر مصالحى مخفى كردند، لذا در بعضى از روايات آمده است كه در اين مدت آصف بن برخيا وزير مخصوص او امور كشور را تدبير مى كرد.
آيا سليمان در حال ايستاده تكيه بر عصا كرده بود يا نشسته دستها را بر عصا نهاده، و سر را به روى دست تكيه داده بود و به همين حال قبض روح شد و مدتى باقى ماند؟ احتمالات مختلفى وجود دارد، هر چند احتمال اخير نزديك تر به نظر مى رسد.
آيا اگر اين مدت طولانى بوده، نخوردن غذا و ننوشيدن آب مساله اى براى بينندگان مطرح نمى كرده؟
از آنجا كه همه كار سليمان عجيب بوده شايد اين مساله را نيز از عجائب او ميشمردند، حتى در روايتى ميخوانيم كم كم اين زمزمه در ميان گروهى پيدا شد كه بايد سليمان را پرستش كرد مگر نه اين است كه او مدتى بر جاى خود ثابت مانده، نه ميخوابد و نه غذا ميخورد و نه آب مى نوشد.
اما به هنگامى كه عصا در هم شكست و فرو افتاد، همه اين رشته ها از هم گسست، و خيالات آنها نقش بر آب شد.
ولى به هر حال هر چه بود اين تاخير در اعلام مرگ سليمان بسيار چيزها را فاش ساخت.
1 - بر همگان روشن شد كه انسان اگر هم به اوج قدرت برسد باز موجودى است ضعيف در برابر حوادث، و همچون پر كاهى است در مسير طوفان به هر سو پرتاب مى شود.
امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در يكى از خطب نهج البلاغه ميفرمايد: فلو ان احدا يجد الى البقاء سلما او لدفع الموت سبيلا لكان ذلك سليمان ابن داود (عليهماالسلام ) الذى سخر له ملك الجن و الانس مع النبوة و عظيم الزلفة: (اگر كسى در اين جهان نردبانى به عالم بقا مييافت و يا ميتوانست مرگ را از خود دور كند سليمان بود كه حكومت بر جن و انس تواءم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود).
2 - بر همه روشن شد كه گروه جن از غيب آگاه نيستند، و انسانهاى نادان و بيخبرى كه آنها را پرستش ميكردند سخت در اشتباه و خطا بودند.
3 - براى همه مردم اين حقيقت فاش گشت كه چگونه ممكن است نظام و شيرازه كشورى بستگى به موضوع كوچكى پيدا كند با وجود آن بر پا باشد، و با فرو ريختنش فرو ريزد، و در ماوراى اين امور قدرت بى انتهاى پروردگار تجلى نمايد.
در حالى كه قرآن سليمان را پيامبرى بزرگ ميخواند با علم سرشار و تقواى بسيار پيامبرى كه با داشتن حكومت عظيم هرگز اسير مقام و مال نشد، و به آنها كه از سوى ملكه سبا براى فريفتنش هداياى بسيار گرانبهائى آورده بودند گفت:( اتمدونن بمال فما آتانى الله خير مما آتاكم ) : (آيا مرا به وسيله مال ميخواهيد كمك كنيد؟ در حالى كه آنچه خدا به من داده است از آنچه به شما داده برتر است ) (نمل - 36).
پيامبرى كه تمام آرزويش اين بود بتواند شكر نعمتهاى پروردگار را بجا آورد( و قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى على و على والدى ) : (گفت پروردگارا! مرا يارى و الهام كن تا بتوانم شكر نعمتهائى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى بجاى آورم (نمل - 19).
رهبرى كه حتى اجازه نميداد كسى آگاهانه به مورچه اى ستم كند، لذا در وادى نمل، مورچه اى صدا زد( يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون ) : اى مورچگان به لانه ها برويد مبادا سليمان و لشكريانش نا آگاهانه شما را پايمال كنند! (نمل - 18).
عبادتكارى بود كه هر گاه لحظه اى به دنيا مشغول و از ذكر خدا غافل ميشد در مقام جبران بر مى آمد و ميگفت: انى احببت حب الخير عن ذكر ربى: افسوس كه علاقه به نيكيها مرا لحظه اى از ياد خدايم به خود مشغول داشت (ص - 32).
حكيمى بود كه در عين قدرت جز با منطق سخن نميگفت، و حتى در گفتگو با پرنده اى همچون هدهد، حق و عدالت را از دست نمى داد.
حاكمى بود كه معاونش آنچنان از (علم كتاب ) سرشار بود كه در يك لحظه مى توانست تخت بلقيس را حاضر كند.
و قرآن او را با اوصافى همچون اواب (بسيار بازگشت كننده به سوى خدا) و نعم العبد (بنده بسيار خوب ) خوانده.
كسى كه خداوند (حكومت ) و (علم ) را در اختيار او قرار داده بود و كسى كه او را مشمول هدايت خويش فرموده بود، و كسى كه يك لحظه در عمرش به خدا شرك نورزيد.
ولى با اين حال ببينيم تورات تحريف يافته كنونى چگونه دامان پاك اين پيامبر بزرگ را آلوده به شرك و غير آن مى كند.
تورات بدترين نسبتها را در زمينه بنا كردن بتكده و ترويج از بت پرستى و عشق بيحساب به زنان و تعبيرات بسيار زننده از توصيف هاى عاشقانه او بيان كرده كه نقل همه آن شرم آور است تنها به يك قسمت كه ملايمتر به نظر ميرسد قناعت مى كنيم.
در كتاب اول ملوك و پادشاهان چنين ميخوانيم:
و سليمان ملك سواى دختر فرعون زنان بيگانه بسيارى را از (مو آبيان ) و (عمونيان ) و (ادوميان ) و (صيدونيان ) و (حتيان ) دوست مى داشت از امتهائى كه خداوند بنى اسرائيل را فرموده بود كه شما به ايشان در نيائيد (و ازدواج نكنيد) و ايشان به شما در نيايند كه ايشان قلب شما را به خدايان خودشان مايل خواهند گردانيد، و سليمان از راه محبت به ايشان ملصق شد!
و او را هفتصد زن بانويه (عقدى ) و سيصد متعه (موقت ) بود! و ايشان قلبش را برگردانيدند، و واقع شد وقت پيرى سليمان كه زنهايش قلبش را به سمت خدايان غريب برگردانيدند، و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدايش كامل نبود! و سليمان در عقب (عشترون ) خداى صيدونيان و (ملكوم ) مكروه عمونيان (بت عمونيان ) رفت، و سليمان در نظر خداوند بدى كرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماما نرفت!!
آنگاه سليمان مقام بلندى را به كوهى كه روبروى (اورشليم ) است بخصوص (كموش ) مكروه پسران عمون بنا كرد، پس خداوند به سليمان غضبناك شد، بسبب اينكه قلبش از خداوند خداى اسرائيل كه وى را دو مرتبه مرئى شد برگردانيد... و خداوند به سليمان گفت چونكه اين عمل از تو صادر شد، و عهد مرا و فرائضى كه به تو امر فرموده نگاه نداشتى، البته مملكت تو را از دست تو خواهم گرفت! و به بنده ات خواهم داد! نهايت به ايام تو اين را نخواهم كرد، به سبب پدرت داود، و از دست پسرت آنرا خواهم گرفت... نهايت تمامى مملكت را از دست او (سليمان ) نخواهم گرفت، بلكه به پاس خاطر بنده من
داود كه برگزيدم بجهت اينكه اوامر و فرائض مرا نگاه داشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود...).
از مجموع اين داستان دروغين تورات چنين بر مى آيد:
1 - سليمان علاقه زيادى به زنان طوايف بت پرست داشت، و بر خلاف دستور خدا عده زيادى از آنان را گرفت، و كم كم به مذهب آنها تمايل پيدا كرد! و با اينكه شخص زن نديده اى هم نبود، بلكه 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! علاقه شديد او به زنها او را از راه خدا بيرون برد! (نعوذ بالله ).
2 - سليمان صريحا دستور ساختن بتخانه داد، و روى كوهى كه در برابر اورشليم آن مركز مقدس اسرائيل قرار داشت، بتكده اى براى بت كموش بت معروف طايفه موابيان و بت مولك - بت مخصوص طايفه بنى عمون بنا كرد و به بت عشترون بت صيدونيان نيز علاقه خاصى پيدا كرد و همه اينها در سر پيرى واقع شد!
3 - خداوند بخاطر اين انحراف و گناه بزرگ مجازاتى براى او قائل شد و آن مجازات اين بود كه كشور او را از دستش بگيرد، ولى نه از دست خودش بلكه از دست فرزندش رحبعام! و به او مهلت خواهد داد هر چه مى خواهد سلطنت كند، اينهم بخاطر بنده خاص خدا داود پدر سليمان بود، همان بنده خاص خدا كه طبق تصريح تورات العياذ بالله مرتكب قتل نفس و زناى محصنه و تصاحب زن افسر رشيد و خدمتگزار خود گرديده بود!! آيا اين تهمت هاى ناروا را كسى مى تواند به ساحت مقدس مردى مانند سليمان نسبت دهد؟!
اگر ما سليمان را - همانطور كه قرآن مى گويد - پيامبر بدانيم كه وضع روشن است و اگر هم او را در رديف پادشاهان بنى اسرائيل بدانيم باز چنين نسبت هائى ممكن نيست درباره او صادق باشد.
چه اينكه اگر او را پيامبر ندانيم مسلما تالى تلو پيامبر بوده، زيرا دو كتاب از كتب عهد قديم يكى بنام (مواعظ سليمان - يا - حكمتهاى سليمان ) و ديگرى بنام (سرود سليمان ) از گفته هاى اين مرد بزرگ الهى است.
به راستى يهوديان و مسيحيان كه به تورات كنونى معتقدند چه جوابى براى اين سوالات دارند؟ و اين رسوائيها را چگونه مى پذيرند؟!
قبل از هر چيز در اين زمينه توجه به ريشه اصلى لغت (شكر) لازم است:
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (شكر) همان تصور نعمت و اظهار آن است، بعضى گفته اند در اصل (كشر) به معنى كشف (بر وزن آن ) بوده است سپس مقلوب گشته و شكر شده است، و نقطه مقابل آن كفر است كه فراموشى نعمت و پوشاندن آن مى باشد.
سپس به تقسيم شكر به شعب سه گانه: (شكر قلب ) يعنى انديشه درباره نعمت، و شكر زبان يعنى ثنا گفتن بر منعم، و (شكر ساير اعضا) يعنى قدردانى و پاسخگوئى در برابر نعمت، پرداخته است.
تعبير قرآن در آيات فوق به جمله (اعملوا آل داود شكرا) نشان مى دهد كه شكر بيشتر از مقوله (عمل ) است، و بايد آن را در لابلاى اعمال انسان ارائه داد، و شايد به همين دليل قرآن تعداد شكرگزاران واقعى را اندك شمرده است، و علاوه بر آيات فوق، در آيه 23 سوره ملك بعد از آنكه نعمتهاى بزرگى همچون آفرينش گوش و چشم و دل را بر مى شمرد اضافه مى كند:( قليلا ما تشكرون ) (كمتر شكر او را بجا مى آوريد) و در آيه 73 نمل نيز آمده( و لكن اكثر هم لا يشكرون ) (بيشتر آنها شكرگزارى نمى كنند) اين از يكسو.
از سوى ديگر با توجه به اين نكته كه نعمتهاى خداوند كه سر تا پاى وجود انسان را احاطه كرده آنقدر زياد است كه قابل شماره و احصا نيست، چنانكه قرآن مى گويد( و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها ) (ابراهيم - 34) روشن مى شود چرا شكر به مفهوم واقعيش در برابر تمام نعمتها به گونه اى كه همه را بدون استثنا در طريق بندگى خدا كه نعمتها براى آن آفريده شده است به كار گيرد كمتر يافت مى شود.
به تعبير ديگر، و به گفته بعضى از مفسران بزرگ، شكر مطلق اين است كه انسان همواره به ياد خدا باشد بى هيچگونه فراموشى، و در راه او گام بردارد بدون هيچگونه معصيت، و اطاعت فرمان او كند خالى از هر گونه سرپيچى، و مسلم است كه اين اوصاف در كمتر كسى جمع مى شود، و اينكه بعضى اصولا آن را محال پنداشته اند بى اساس است، و دليل بر عدم آشنائى آنها به اين مفاهيم و اين مراحل از عبوديت است.
گاه گفته مى شود: اداى حق شكر پروردگار از يك نظر بسيار مشكل است، زيرا همينكه انسان در مقام شكر بر مى آيد و اين توفيق نصيبش مى گردد و وسائل شكرگزارى در اختيارش قرار مى گيرد خود نعمت تازه اى است كه نياز به شكر مجددى دارد، و اين موضوع به صورت تسلسل ادامه مى يابد، و هر چه انسان تلاش بيشتر در طريق شكر او مى كند مشمول نعمت افزونترى مى گردد كه قادر بر شكر آن نيست!
ولى با توجه به اينكه يكى از طرق اداى حق شكر الهى همان اظهار عجز از اداى شكر اوست روشن مى شود كه قليلى از بندگان پروردگار - همانگونه كه قرآن بيان فرموده به راستى در اين مسير قرار مى گيرند.
توجه به احاديث زير مى تواند در اين بحث به قدر كافى روشنگر باشد:
در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم: كسى پرسيد آيا شكر پروردگار حدى دارد كه اگر انسان به آن حد برسد شاكر محسوب شود؟ فرمود: آرى سؤال كرد: چگونه؟ فرمود:
يحمد الله على كل نعمة عليه فى اهل و مال، و ان كان فيما انعم عليه فى ماله حق اداه: خدا را بر تمام نعمتهايش چه در خانواده و چه در اموال حمد و ستايش كند، و اگر در اموالى كه به او داده حقى باشد ادا نمايد.
در حديث ديگرى از همان امام مى خوانيم: شكر النعمة اجتناب المحارم: شكر نعمت پرهيز از گناه است.
و نيز در حديث ديگرى از همان حضرت (عليهاالسلام ) آمده است كه فرمود: فيما اوحى الله عز و جل الى موسى: يا موسى! اشكرنى حق شكرى، فقال يا رب! و كيف اشكرك حق شكرك و ليس من شكر اشكرك به الا و انت انعمت به على؟ قال يا موسى! الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى!:
(خداوند متعال به موسى وحى كرد اى موسى! حق شكر مرا بجاى آور، عرض كرد: چگونه حق شكر تو را بجا آورم در حالى كه هر شكرى بجا آورم بخاطر آن نعمت تازه اى به من داده اى؟ فرمود: اى موسى الان شكر مرا بجاى آوردى، چون مى دانى همين توفيق نيز از من است!.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه تشكر و قدردانى از كسانى كه وسيله نعمتى براى انسان هستند نيز شعبه اى از شكر خداست، چنانكه امام سجاد على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى فرمايد: (روز قيامت كه مى شود خداوند متعال به بعضى از بندگانش مى گويد: آيا شكر فلان كس را بجاى آوردى عرض مى كند: پروردگارا! من شكر تو را بجاى آوردم، خداوند مى فرمايد: چون شكر او را بجا نياوردى شكر مرا بجا نياورده اى )!.
سپس افزود اشكركم لله اشكركم للناس: از همه شما شكرگزارتر در پيشگاه خدا كسى است كه بيشتر از نعمتها و زحمات مردم قدردانى و شكرگزارى كند.
درباره حقيقت شكر و اينكه چگونه مايه فزونى نعمت و كفر مايه فناى آن است بحث مشروحى در جلد دهم ذيل آيه 7 سوره ابراهيم (صفحه 278 به بعد) آورده ايم.
( لقد كان لسبا فى مسكنهم اية جنتان عن يمين و شمال كلوا من رزق ربكم و اشكروا له بلدة طيبة و رب غفور ) (15)( فاعرضوا فارسلنا عليهم سيل العرم و بدلنهم بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط و اثل و شى من سدر قليل ) (16)( ذلك جزيناهم بما كفروا و هل نجزى الا الكفور ) (17)
ترجمه:
15 - براى قوم سبا در محل سكونتشان نشانه اى (از قدرت الهى ) بود، دو باغ (عظيم و گسترده ) از راست و چپ (با ميوه هاى فراوان، به آنها گفتيم ) از روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او را بجا آوريد، شهرى است پاك و پاكيزه و پروردگارى آمرزنده (و مهربان ).
16 - اما آنها (از خدا) روى گردان شدند، و ما سيل ويرانگر را بر آنها فرستاديم و دو باغ (پر بركت )شان را به دو باغ (بى ارزش ) با ميوه هاى تلخ، و درختان شوره گز، و اندكى درخت سدر مبدل ساختيم!
17 - اين را بخاطر كفرشان به آنها جزا داديم، و آيا جز كفران كننده را به چنين مجازاتى كيفر مى دهيم؟!
تمدن درخشانى كه بر اثر كفران بر باد رفت!
بعد از بيان نعمتهاى مهمى كه خداوند به داود و سليمان ارزانى داشت، و قيام اين دو پيامبر به وظيفه شكرگزارى، سخن از قوم ديگرى به ميان مى آورد كه در نقطه مقابل آنها قرار داشتند، و شايد در همان زمان و يا كمى بعد از آن مى زيستند، قومى بودند كه خدا انواع نعمتها را به آنها بخشيد، ولى راه كفران را در پيش گرفتند، و خدا نعمتهاى خود را از آنها سلب كرد، و چنان پراكنده و در بدر شدند كه ماجراى زندگى آنها درس عبرتى براى جهانيان شد و آنها (قوم سبا) بودند.
قرآن مجيد سرگذشت عبرت انگيز آنها را ضمن پنج آيه بيان كرده، و به قسمت مهمى از جزئيات و خصوصيات زندگى آنها در همين پنج آيه مختصر اشاره كرده است:
نخست مى گويد: (براى قوم سبا در محل سكونتشان نشانه اى از قدرت الهى بود)( لقد كان لسبا فى مسكنهم آية ) .
به طورى كه خواهيم ديد اين آيت بزرگ الهى از اينجا سرچشمه مى گرفت كه قوم سبا با استفاده از شرائط خاص مكانى و چگونگى كوههاى اطراف آن منطقه و هوش سرشار خدا داد، توانستند سيلابهايى را كه جز ويرانى نتيجه اى نداشت، در پشت سدى نيرومند متمركز كنند، و به وسيله آن كشورى بسيار آباد بسازند، چه آيت بزرگى كه عامل ويرانى تبديل به مهمترين عامل عمران گردد؟
در اينكه (سبا) (بر وزن سبد) نام كيست؟ و چيست؟ در ميان مورخان گفتگوست ولى معروف اين است كه (سبا) نام پدر اعراب يمن است، و طبق روايتى كه از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده مردى بود بنام (سبا) كه ده فرزند از او متولد شد، و از هر كدام از آنها قبيله اى از قبائل عرب در آن سامان به وجود آمدند.
بعضى (سبا) را نام سرزمين يمن يا منطقه اى از آن دانسته اند، ظاهر قرآن مجيد در داستان (سليمان ) و (هدهد) در سوره (نمل ) نيز نشان مى دهد كه سبا نام مكانى بوده است، آنجا كه مى گويد( و جئتك من سبا بنبا يقين ) : (من از سرزمين سبا خبر قاطعى براى تو آوردم ) (نمل - 22).
در حالى كه ظاهر آيه مورد بحث اين است كه سبا قومى بوده اند كه در آن منطقه ميزيسته اند، زيرا ضمير جمع مذكر (هم ) به آنها باز گشته است.
ولى منافاتى ميان اين دو تفسير نيست، زيرا ممكن است سبا در ابتدا نام كسى بوده، سپس تمام فرزندان و قوم او به آن نام ناميده شده اند، و بعد اين اسم به سرزمين آنها نيز منتقل گرديده.
سپس قرآن به شرح اين آيت الهى كه در اختيار قوم سبا قرار داشت پرداخته چنين مى گويد: دو باغ (بزرگ ) بود از طرف راست و چپ (جنتان عن يمين و شمال ).
ماجرا چنين بود كه قوم سبا توانستند با سد عظيمى كه در ميان كوههاى مهم آن ناحيه بر پا ساختند سيلابهاى فراوانى را كه موجب ويرانى مى گشت يا لااقل در بيابانها بيهوده تلف مى شد، در پشت آن سد عظيم ذخيره كنند، و با ايجاد دريچه هائى در سد استفاده از آن مخزن عظيم آب را تحت كنترل خود قرار دهند و به اين ترتيب سرزمينهاى وسيع و گسترده اى را زير كشت در آورند. اشكالى را كه فخر رازى در اينجا نقل كرده كه وجود دو باغ چيز مهمى نيست كه به عنوان آيه از آن ياد شود، و سپس به پاسخ آن پرداخته، به نظر ما اساسا قابل طرح نيست، چرا كه آنها دو باغ ساده معمولى نبودند، بلكه يك رشته باغهاى به هم پيوسته در دو طرف نهر عظيمى بود كه از آن سد بزرگ آبيارى مى شد، و به قدرى پر بركت بود كه
در تواريخ آمده اگر كسى سبدى بر روى سر مى گذاشت و در فصل ميوه از زير درختان عبور مى كرد آنقدر ميوه در آن مى ريخت كه بعد از مدت كوتاهى سبد پر مى شد!
آيا سيلابى كه مايه خرابى است اينچنين مايه آبادانى شود عجيب نيست؟ آيا اين آيت بزرگ خداى محسوب نمى شود؟
علاوه بر همه اينها امنيت فوق العاده اى بر آن سرزمين سايه افكن بود كه آن خود نيز از آيات حق محسوب مى شد، چنانكه قرآن بعد به آن اشاره خواهد كرد.
سپس مى افزايد: ما به آنها گفتيم از اين روزى فراوان پروردگارتان بخوريد كه اين شكر او را بجا آوريد( كلوا من رزق ربكم و اشكروا له ) .
(شهرى است پاكيزه و پروردگارى آمرزنده مهربان )( بلدة طيبة و رب غفور ) .
اين جمله كوتاه مجموعه نعمتهاى مادى و معنوى را به زيباترين وجهى منعكس ساخته از نظر نعمتهاى مادى سرزمين پاك و پاكيزه داشتند، پاك از آلودگيهاى گوناگون، از دزدان و ظالمان، از آفات و بلاها، از خشكسالى و قحطى، از ناامنى و وحشت، و حتى گفته مى شود از حشرات موذى نيز پاك بود.
هوائى پاك و نسيمى فرحافزا داشت، و سرزمينى حاصلخيز و درختانى پر بار و اما از نظر نعمت معنوى غفران خداوند شامل حال آنها بود، از تقصير و كوتاهى آنها صرفنظر مى كرد، و آنها را مشمول عذاب و سرزمينشان را گرفتار بلا نمى ساخت.
اما اين ناسپاس مردم قدر اين همه نعمت را ندانستند از بوته آزمايش سالم بيرون نيامدند، راه كفران و اعراض را پيش گرفتند، و خداوند نيز آنها را سخت گوشمالى داد.
لذا در آيه بعد مى فرمايد: (آنها از خدا روى گردان شدند)( فاعرضوا )
نعمتهاى خدا را ناچيز شمردند، عمران و آبادى و امنيت را ساده انگاشتند، از ياد حق غافل شدند، و مست نعمت گشتند، اغنياء بر تهيدستان فخرفروشى كردند، و آنها را مزاحم حال خويش پنداشتند كه شرح آن در آيات بعد خواهد آمد.
اينجا بود كه شلاق مجازات بر پيكر آنها نواخته شد، چنانكه قرآن مى گويد: ما سيل وحشتناك و بنيان كن را بر آنها فرستاديم و سرزمين آباد آنها به ويرانهاى مبدل شد( فارسلنا عليهم سيل العرم ) .
(عرم ) در اصل از (عرامة ) (بر وزن علامه ) به معنى خشونت و كج خلقى و سختگيرى است، و توصيف سيلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ويرانگرى آن است، و تعبير به (سيل العرم ) به اصطلاح از قبيل اضافه موصوف به صفت است.
بعضى (عرم ) را به معنى موشهاى صحرائى گرفته اند كه بر اثر رخنه در اين سد مايه ويرانى آن شد (مساله نفوذ موشها در سد گرچه قابل قبول است به طورى كه بعدا شرح خواهيم داد اما تعبير آيه تناسب چندانى با اين معنى ندارد).
در (لسان العرب ) در ماده (عرم ) معانى مختلفى آمده از جمله: سيلاب طاقتفرسا، موانعى كه در ميان دره ها براى مهار كردن آب مى سازند و همچنين موش بزرگ صحرائى.
ولى از همه مناسبتر همان معنى اول است و در تفسير على بن ابراهيم نيز روى آن تكيه شده است.
سپس قرآن وضع بازپسين اين سرزمين را چنين توصيف مى كند: ما دو باغ وسيع و پر نعمت آنها را به دو باغ بى ارزش با ميوه هاى تلخ و درختان بى مصرف شوره گز و اندكى از درخت سدر مبدل ساختيم( و بدلناهم بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط و اثل و شى ء من سدر قليل ) .
(اكل ) به معنى هر گونه ماده خوراكى است.
(خمط) (بر وزن عمد) به معنى گياه تلخ است.
(اثل ) (بر وزن اصل ) به معنى درخت (شوره گز) است.
و به اين ترتيب بجاى آن همه درختان خرم و سر سبز، مشتى درخت بيابانى وحشى و بسيار كم ارزش كه شايد مهمترين آنها همان درخت سدر بود كه آن هم به مقدار كم در ميان آنها وجود داشت باقى ماند (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل، كه چه بر سر آنها و سرزمين آبادشان آمد؟).
ممكن است بيان اين سه نوع درخت كه در آن سرزمين ويران باقى ماند اشاره به سه گروه مختلف بوده باشد كه بخشى از اين درختان زيانبخش بود، و بعضى بى مصرف، و بعضى بسيار كم منفعت بود.
در آيه بعد به عنوان يك نتيجه گيرى با صراحت مى گويد: اين مجازاتى بود كه ما به خاطر كفرانشان قائل شديم( ذلك جزيناهم بما كفروا ) .
اما براى اينكه تصور نشود اين سرنوشت مخصوص به اين گروه بود، بلكه عموميت آن نسبت به همه كسانى كه داراى اعمال مشابهى هستند مسلم است چنين مى افزايد: (آيا جز كفران كنندگان را به چنين مجازاتى گرفتار مى سازيم )؟( و هل نجازى الا الكفور ) .
اين بود فشرده اى از سرگذشت قوم سبا كه در آيات بعد به طور مشروحتر مطرح خواهد شد.
( و جعلنا بينهم و بين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالى و اياما امنين ) (18)( فقالوا ربنا بعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق ان فى ذلك لايت لكل صبار شكور ) (19)
ترجمه:
18 - ميان آنها و سرزمينهائى كه بركت داده بوديم شهرها و آباديهاى آشكار قرار داديم، و فاصله هاى متناسب و نزديك مقرر داشتيم (و به آنها گفتيم ) شبها و روزها در اين آباديها در امنيت كامل مسافرت كنيد.
19 - ولى (اين ناسپاس مردم ) گفتند: پروردگارا! ميان سفره اى ما دورى بيفكن (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند! و به اين طريق ) آنها به خويشتن ستم كردند و ما آنها را اخبار و داستانى (براى ديگران ) قرار داديم و جمعيتشان را متلاشى ساختيم، در اين ماجرا آيات و نشانه هاى عبرتى است براى هر صابر شكرگزار.
چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند!
در اين آيات بار ديگر به داستان قوم سبا باز مى گردد، و شرح و تفصيل بيشترى پيرامون آنها مى دهد، و مجازات آنها را نيز مشروحتر بيان مى كند به گونه اى كه براى هر شنونده درسى است بسيار مهم و آموزنده.
مى فرمايد: سرزمين آنها را تا آن حد آباد كرديم كه نه تنها شهرهايشان را غرق نعمت ساختيم بلكه ميان آنها و سرزمينهائى را كه بركت به آن داده بوديم شهرها و آباديهائى آشكار قرار داديم( و جعلنا بينهم و بين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة ) .
در حقيقت در ميان آنها و سرزمين مبارك آباديهاى متصل و زنجيره اى وجود داشت، و فاصله اين آباديها به اندازه اى كم بود كه از هر يك ديگرى را مى ديدند (و اين است معنى (قرى ظاهرة ) - آباديهاى آشكار).
بعضى از مفسران قرى ظاهره را طور ديگرى تفسير كرده اند، گفته اند: اشاره به آباديها است كه درست در مسير راه بطور آشكار قرار داشته، و مسافران به خوبى مى توانستند در آنها توقف كنند، و يا اينكه اين آباديها بر بالاى بلندى قرار داشته و براى عابرين ظاهر و آشكار بوده.
اما در اينكه منظور از (سرزمينهاى مبارك ) كدام منطقه است غالب مفسران آنرا به سرزمين شامات (شام و فلسطين و اردن ) تفسير كرده اند، چرا كه اين تعبير در باره همين سرزمين در آيه اول سوره اسراء و 81 انبياء آمده است.
ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور آباديهاى صنعاء يا مارب بوده باشد كه هر دو در منطقه يمن واقع شده است، و اين تفسير بعيد نيست زيرا فاصله بين يمن كه در جنوبى ترين نقطه جزيره عربستان است و با شامات كه در شمالى ترين نقطه قرار دارد به قدرى زياد است و از بيابانهاى خشك و سوزان پوشيده بوده است كه تفسير آيه به آن بسيار بعيد به نظر مى رسد، و در تواريخ نيز نقل نشده است، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از سرزمينهاى مبارك سرزمين (مكه ) باشد، كه آن هم بعيد است.
اين از نظر آبادى، ولى از آنجا كه تنها عمران كافى نيست، و شرط مهم و اساسى آن (امنيت ) است اضافه مى كند ما در ميان اين آباديها فاصله هاى مناسب و نزديك مقرر كرديم( و قدرنا فيها السير ) .
و به آنها گفتيم: (در ميان اين قريه ها شبها و روزها در اين آباديها در امنيت كامل مسافرت كنيد)( سيروا فيها ليالى و اياما آمنين ) .
به اين ترتيب آباديها فواصل متناسب و حساب شده اى داشت، و از نظر حمله وحوش و درندگان بيابان، يا سارقين و قطاع الطريق نيز در نهايت امنيت بود، به گونه اى كه مردم مى توانستند بدون زاد و توشه و مركب، بى آنكه احتياج به حركت دستجمعى و استفاده از افراد مسلح داشته باشند، بدون هيچ خوف و ترس از جهت ناامنى راه يا كمبود آب و آذوقه به مسير خود ادامه دهند.
در اينكه جمله سيروا فيها... (در اين آباديها سير كنيد...) به وسيله چه كسى به آنها ابلاغ شد، دو احتمال وجود دارد: يكى اينكه به وسيله پيامبران آنها به آنها ابلاغ شد، و ديگر اينكه زبان حال آن سرزمين آباد و جاده هاى امن و امان همين بود.
مقدم داشتن (ليالى ) (شبها) بر (ايام ) (روزها) ممكن است از اين جهت باشد كه مهم وجود امنيت در شبهاست هم امنيت از نظر دزدان راه و هم وحوش بيابان، و گرنه تامين امنيت در روز آسانتر است.
اما اين مردم ناسپاس در برابر آن همه نعمتهاى بزرگ الهى كه سرتاسر زندگانى آنها را فراگرفته بود - مانند بسيارى ديگر از اقوام متنعم - گرفتار غرور و غفلت شدند، مستى نعمت و كمى ظرفيت آنها را بر آن داشت كه راه ناسپاسى پيش گيرند، از مسير حق منحرف شوند و به دستورات الهى بى اعتنا گردند.
از جمله تقاضاهاى جنون آميز آنها اينكه از خداوند تقاضا كردند كه در ميان سفرهاى آنها فاصله افكند، (گفتند: پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن )
تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنياء سفر كنند!( فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا ) .
منظورشان اين بود كه در ميان اين قريه هاى آباد فاصله اى بيفتد و بيابانهاى خشكى پيدا شود، به اين جهت كه اغنياء و ثروتمندان مايل نبودند افراد كم در آمد همانند آنها سفر كنند، و به هر جا مى خواهند بى زاد و توشه و مركب بروند! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مى بايست اين امتياز و برترى هميشه براى آنان ثبت شود!
و يا اينكه راحتى و رفاه آنها را ناراحت كرده بود، همان گونه كه بنى - اسرائيل از (من ) و (سلوى ) (دو غذاى آسمانى ) خسته شدند و تقاضاى پياز و سير و عدس از خدا كردند!
بعضى نيز احتمال داده اند جمله باعد بين اسفارنا اشاره به اين است به قدرى راحت طلب شدند كه ديگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى و يا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا كردند كه هميشه در وطن به مانند و فاصله هاى زمانى سفرهايشان زياد شود!
ولى تفسير اول از همه بهتر به نظر مى رسد.
به هر حال (آنها با اين عملشان به خودشان ستم كردند)( و ظلموا انفسهم ) .
آرى، اگر فكر مى كردند به ديگران ستم مى كردند در اشتباه بودند، خنجرى برداشته بودند و سينه خود را مى شكافتند، و دود همه اين آتش ها در چشم خودشان فرو رفت.
چه تعبير جالبى؟ قرآن به دنبال اين جمله كه درباره سرنوشت دردناك آنها بيان مى كند، مى گويد: چنان آنها را مجازات كرديم، و زندگانيشان را در هم پيچيديم كه آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى ديگران قرار داديم!( فجعلناهم احاديث ) .
آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چيزى جز اخبارى بر سر زبانها، و يادى در خاطره ها، و سطورى بر صفحات تاريخها باقى نماند، و آنها را سخت متلاشى و پراكنده ساختيم( فمزقناهم كل ممزق ) .
چنان سرزمين آنها ويران گشت كه توانائى اقامت از آنان سلب شد، و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سوئى روى آورند، و مانند برگهاى خزان كه بر سينه تند باد قرار گرفته هر كدام به گوشهاى پرتاب شدند، آنچنان كه پراكندگى آنها به صورت ضرب المثل در آمد كه هر گاه مى خواستند بگويند فلان جمعيت سخت متلاشى شدند مى گفتند( تفرقوا ايادى سبا ) ! (همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراكنده شده اند!).
به گفته بعضى از مفسران قبيله غسان به شام رفتند و (اسد) به عمان و (خزاعه ) به سوى تهامه و طايفه (انمار) به يثرب.
و در پايان آيه مى فرمايد: قطعا در اين سر گذشت آيات و نشانه هاى عبرتى است براى صبر كنندگان و شكرگزاران( ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور ) .
چرا (صابران ) و (شكرگزاران ) مى توانند از اين ماجراها درس عبرت گيرند؟ (مخصوصا با توجه به اينكه صبار و شكور هر دو صيغه مبالغه است و تكرار و تاكيد را بيان مى كند).
اين بخاطر آنست كه آنها به واسطه صبر و استقامتشان مركب سركش هوا و هوس را مهار مى كنند و در برابر معاصى پرقدرتند، و به خاطر شكرگزاريشان در طريق اطاعت خدا آماده و بيدارند به همين دليل به خوبى عبرت مى گيرند، اما آنها كه بر مركب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهى بى اعتنا، چگونه مى توانند از اين ماجراها عبرت گيرند؟!
به طورى كه از قرآن و روايات اسلامى و همچنين تواريخ استفاده مى شود آنها جمعيتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مى زيستند، داراى حكومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.
خاك يمن گسترده و حاصلخيز بود، اما على رغم اين آمادگى، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى شد، بارانهاى سيلابى در كوهستانها مى باريد، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى رفت، مردم با هوش اين سرزمين به فكر استفاده از اين آبها افتادند، و سدهاى زيادى در نقاط حساس ساختند كه از همه مهمتر و پر آب تر سد (مارب ) بود.
مارب (بر وزن مغرب ) شهرى بود كه در انتهاى يكى از اين دره ها قرار داشت، و سيل هاى عظيم كوههاى صراة از كنار آن مى گذشت، در دهانه اين دره و دامنه دو كوه بلق سد عظيم و نيرومندى بنا كردند، و مجارى مختلف آب در آن ايجاد كرده بودند، به قدرى ذخيره آب پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى بسيار زيبا، و كشتزارهاى پر بركت در دو طرف مسير رودخانه اى كه به سد منتهى مى شد ايجاد كنند.
همانگونه كه گفتيم قريه هاى آباد اين سرزمين تقريبا به هم متصل بود، و سايه هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود، آنقدر ميوه هاى فراوان بر شاخسار آن ظاهر شده بود كه مى گويند هر گاه كسى سبدى روى سر مى گذاشت و از زير آنها مى گذشت پشت سر هم ميوه در آن مى افتاد و در مدت كوتاهى پر مى شد.
وفور نعمت آميخته با امنيت محيطى بسيار مرفه براى زندگى پاك آماده ساخته بود، محيطى مهيا براى اطاعت پروردگار، و تكامل در جنبه هاى معنوى.
اما آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، و به كفران نعمت مشغول شدند، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.
در بعضى از تواريخ آمده است موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور و مست به ديواره اين سد خاكى روى آوردند، و آن را از درون سست كردند، ناگهان باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى حركت كرد، ديواره هاى سد كه قادر به تحمل فشار سيلاب نبود يك مرتبه در هم شكست، و آبهاى بسيار زيادى كه پشت سد متراكم بود ناگهان بيرون ريخت، و تمام آباديها، باغها، كشتزارها و زراعتها، و چهار پايان را تباه كرد، و قصرها و خانه هاى مجلل و زيبا را يكباره ويران نمود، و آن سرزمين آباد را به صحرائى خشك و بى آب و علف مبدل ساخت، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ اراك و شور گز و اندكى درختان (سدر) بجاى ماند، مرغان غزلخوان از آنجا كوچ كردند، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند.
آرى هنگامى كه خداوند مى خواهد قدرت نمائى كند تمدنى عظيم را با چند موش! بر باد مى دهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند!
قرآن مجيد داستان (قوم سبا) را در آيات فوق آورده است، و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بياطلاعى مى كردند.
جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمى بردند، و (سبا) را فقط شخص فرضى مى دانستند كه پدر موسس دولت حمير بود، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب است اشاره مى كند، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن عقيده دانشمندان دگرگون شد.
علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود، دو چيز بود: يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان، كه اروپائيان نا آگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مى كردند، تا اينكه عده معدودى از باستانشناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر (مارب ) و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى كنند، و از آن پس گروههائى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند، و آثار گرانبهائى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مى شد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده، يك افسانه نيست، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بى خبر بودند به طورى كه الان نقشه هائى را توانسته اند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند.
قرار گرفتن داستان قوم سبا بعد از سرگذشت سليمان در قرآن مجيد مفهوم خاصى دارد.
1 - داود و سليمان پيامبران بزرگى بودند كه حكومت عظيمى تشكيل دادند، و تمدن درخشانى به وجود آوردند، اما با وفات داود و سليمان اين تمدن رو به افول نهاد، قوم سبا نيز تمدن عظيمى بر پا كردند كه با در هم شكستن سد مارب متلاشى شد.
جالب اينكه طبق روايات، عصاى سليمان (عليهاالسلام ) را موريانه اى خورد، و سد عظيم مارب را موش صحرائى سوراخ كرد، تا اين انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظيم باشد و خيره كننده گاه با يك نسيم درهم مى ريزد و به وسيله يك حشره يا يك حيوان كوچك زير و رو مى شود، تا آگاهان به آن دل نبندند و مومنان اسير آن نشوند، و مغروران از مستى غرور به هوش آيند، و راه استكبار و ظلم و ستم پيش نگيرند.
2 - از اين كه بگذريم در اينجا دو چهره تمدن باشكوه ديده مى شود كه يكى رحمانى بود و ديگرى سرانجام شيطانى شد، اما نه آن ماند و نه اين! و هر دو رو به فنا رفتند.
3 - اين نكته نيز قابل توجه است كه مغروران قوم سبا كه نمى توانستند توده هاى جمعيت را در كنار خود ببينند، و خيال مى كردند بايد ميان اقليت اشرافى و اكثريت كم درآمد سدى بزرگ و مرزى عظيم باشد تا هرگز به هم آميخته نشوند، از خداوند تقاضاى دورى آباديها و بعد سفر كردند، خداوند هم اين دعايشان را مستجاب كرد و آنچنان متلاشى شدند كه هر گروهى به سوئى رفتند، و به گونه اى از هم دور شدند كه اگر مى خواستند يكديگر را پيدا كنند يك عمر بايد در سفر باشند!
4 - هر گاه كسى به وضع آن سرزمين قبل از هجوم سيل عرم و بعد از آن نگاه مى كرد باورش نمى شد كه اين همان سرزمينى است كه روزى مملو از درختان سر سبز و خرم و پر ميوه بوده كه امروز به شكل بيابانى وحشتناك كه تك تك درختان شوره گز و اراك و سدر همچون مسافرانى كه راه را گم كرده و پراكنده شده اند در آن به چشم مى خورد.
اين صحنه با زبان حال مى گويد: سرزمين وجود انسان نيز اينچنين است اگر نيروهاى خلاق او مهار شود و استعدادهاى او به صورت صحيحى مصرف گردد، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مى آورد، اما اگر سد تقوى بشكند، و غرائز به صورت سيلى ويرانگر سرزمين زندگى انسان را زير پوشش خود قرار دهند، جز ويرانه اى بى ارزش باقى نخواهد ماند، و گاه يك عامل به ظاهرا كوچك ريشه را تدريجا مى زند، و همه چيز را در هم مى ريزد، بايد حتى از اين مسائل كوچك ترسيد و بر حذر بود.
5 - آخرين سخن كه اشاره به آن را در اينجا لازم مى دانيم اين است كه اين ماجراى عجيب بار ديگر اين حقيقت را ثابت مى كند كه مرگ انسان در دل زندگى او نهفته شده، و همان چيزى كه يك روز مايه حيات و آبادانى او است روز ديگر ممكن است عامل مرگ و ويرانى گردد.
( و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المومنين ) (20)( و ما كان له عليهم من سلطان الا لنعلم من يومن بالاخرة ممن هو منها فى شك و ربك على كل شى ء حفيظ ) (21)
ترجمه:
20 - (آرى ) به يقين ابليس گمان خود را درباره آنها محقق يافت كه همگى از او پيروى كردند جز گروه اندكى از مومنان!
21 - او سلطه بر آنها نداشت (و آنها را بر پيروى خود مجبور نساخت ) و هدف از آزادى شيطان در وسوسه هايش اين بود كه مومنان به آخرت از آنها كه در شك هستند شناخته شوند و پروردگار تو حافظ و نگاهبان همه چيز است.
هيچ كس مجبور به پيروى وسوسه هاى شيطان نيست!
اين آيات در حقيقت يكنوع نتيجه گيرى كلى از داستان قوم سبا است كه در آيات گذشته آمده بود و ديديم چگونه آنها بر اثر تسليم در برابر هواى نفس و وسوسه هاى شيطان گرفتار آن همه بدبختى و ناكامى شدند.
در نخستين آيه مى فرمايد: به يقين ابليس گمان خود را درباره آنها (و هر جمعيتى كه از ابليس پيروى كنند) محقق يافت!( و لقد صدق عليهم ابليس ظنه ) .
(آنان همگى از او پيروى كردند جز گروه اندكى از مومنان )( فاتبعوه الا فريقا من المومنين ) .
يا به تعبير ديگر پيش بينى ابليس كه بعد از سرپيچى از سجده براى آدم و طرد شدن از درگاه كبريائى خداوند گفت فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين: به عزتت سوگند كه همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم كرد درباره اين گروه درست از آب در آمد.
گرچه او اين سخن را از روى گمان و تخمين گفت ولى همين گمان و تخمين سرانجام به واقعيت پيوست، و اين سست اراده ها و ضعيف الايمانها گروه گروه به دنبال او حركت كردند، تنها گروه اندكى از مومنين بودند كه زنجيرهاى وسوسه هاى شيطان را در هم شكستند، و فريب دامهاى او را نخوردند، آزاد آمدند و آزاد زيستند و آزاد رفتند، گرچه آنها از نظر عدد كم بودند ولى از نظر ارزش هر كدام با جهانى برابرى داشتند:( اولئك هم الاقلون عددا و الا كثرون عند الله قدرا ) .
در آيه بعد در رابطه با وسوسه هاى ابليس و كسانى كه در حوزه نفوذ او قرار مى گيرند، و آنها كه بيرون از اين حوزه اند، به دو مطلب اشاره مى كند: نخست مى گويد: شيطان سلطه اى بر آنها نداشت و كسى را به پيروى خود مجبور نمى كند( و ما كان له عليهم من سلطان ) .
اين ما هستيم كه اجازه ورود به او مى دهيم و پروانه عبورش را از مرزهاى كشور تن به درون قلبمان صادر مى كنيم!
اين همان است كه قرآن در جاى ديگر از گفتار خود شيطان نقل مى كند:( و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى ) : (من سلطهاى بر شما نداشتم جز اينكه شما را دعوت كردم و شما هم دعوت مرا اجابت نموديد) (ابراهيم - 22).
ولى پيدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحيه افراد بى ايمان و هواپرست او آرام نمى نشيند و پايه هاى سلطه خود را بر وجود آنان مستحكم مى كند.
لذا در دنباله آيه مى افزايد: هدف از آزادى ابليس در وسوسه هايش اين بود، كه مومنان به آخرت از افراد بى ايمان و كسانى كه در شكند شناخته شوند( الا لنعلم من يومن بالاخرة ممن هو منها فى شك ) .
بديهى است خداوند از ازل به همه چيز كه در اين جهان تا ابد واقع مى شود آگاه است، بنابراين جمله (لنعلم ) مفهومش اين نيست كه ما مومنان را به آخرت را از آنها كه در شك و ترديدند نمى شناسيم، بايد وسوسه هاى شيطان به ميان آيد تا شناخته شوند، بلكه منظور از اين جمله تحقق عينى علم خداوند است، چرا كه خداوند هرگز به علمش از باطن اشخاص و اعمال بالقوه آنها كسى را مجازات نمى كند، بلكه بايد ميدان امتحان فراهم گردد، وسوسه هاى شياطين و هواى نفس شروع شود تا هر كس آنچه در درون دارد با كمال آزادى اراده و اختيار بيرون ريزد، و علم خدا تحقق عينى يابد، زيرا تا در خارج عملى انجام نشود استحقاق ثواب و عقاب حاصل نمى شود.
به تعبير ديگر: تا آنچه بالقوه است فعليت نيابد تنها به حسن باطن يا سوء باطن، كسى را پاداش نمى دهند و مجازات نمى كنند.
و در پايان آيه به عنوان يك هشدار به همه بندگان مى گويد: و پروردگار تو حافظ همه چيز و نگاهبان آن است( و ربك على كل شى ء حفيظ ) .
تا پيروان شيطان تصور نكنند چيزى از اعمال و گفتار آنها در اين جهان از بين مى رود يا خداوند آن را فراموش مى كند، نه، هرگز، بلكه خداوند همه را براى روز جزا نگهدارى و حفظ مى نمايد.
( قل ادعوا الذين زعمتم من دون الله لا يملكون مثقال ذرة فى السموت و لا فى الا رض و ما لهم فيهما من شرك و ما له منهم من ظهير ) (22)( و لا تنفع الشفعة عنده الا لمن اذن له حتى اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق و هو العلى الكبير ) (23)( قل من يرزقكم من السموت و الارض قل الله و انا او اياكم لعلى هدى او فى ضلال مبين ) (24)( قل لا تسلون عما اجرمنا و لا نسل عما تعملون ) (25)( قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق و هو الفتاح العليم ) (26)( قل ارونى الذين الحقتم به شركاء كلا بل هو الله العزيز الحكيم ) (27)
ترجمه:
22 - بگو كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد، بخوانيد (آنها هرگز گرهى از كار شما نمى گشايند، چرا كه ) آنها به اندازه ذره اى در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در (خلقت و مالكيت ) آنها شريكند، و نه ياور او (در آفرينش ) بوده اند.
23 - هيچ شفاعتى نزد او جز براى كسانى كه اذن داده سودى ندارد، (در آن روز همه در اضطرابند) تا زمانى كه اضطراب از دلهاى آنها زايل گردد (و فرمان از ناحيه او صادر شود، در اين هنگام مجرمان به شفيعان ) مى گويند: پروردگارتان چه دستورى داده؟ مى گويند: حق را (بيان كرد و اجازه شفاعت درباره مستحقان داد) و او است بلند مقام و بزرگ مرتبه.
24 - بگو: چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى مى دهد؟ بگو الله، و ما يا شما بر (طريق ) هدايت يا در ضلالت آشكارى هستيم.
25 - بگو شما از گناهى كه ما كرده ايم سئوال نخواهيد شد (همانگونه كه ) ما در برابر اعمال شما مسئول نيستيم.
26 - بگو: پروردگار ما همه ما را جمع مى كند سپس در ميان ما به حق داورى مى نمايد (و صفوف مجرمان را از نيكوكاران جدا مى سازد) و او است داور (و جدا كننده ) آگاه.
27 - بگو: كسانى را كه به عنوان شريك به او ملحق ساخته ايد به من نشان دهيد، هرگز چنين نيست، (او شريك و شبيهى ندارد) بلكه او خداوند عزيز و حكيم است.
به من بگوئيد چرا...
در آغاز سوره گفتيم بخش قابل ملاحظه اى از آيات اين سوره پيرامون مبدأ و معاد و اعتقادات حق سخن مى گويد، و از پيوند آنها مجموعه اى از معارف راستين حاصل مى شود.
در اين بخش از آيات در واقع مشركان را به محاكمه مى كشد، با ضربات كوبنده سوالات منطقى آنها را به زانو در مى آورد، و بى پايه بودن منطق پوسيده آنها را در زمينه شفاعت بتها آشكار مى سازد.
در اين سلسله آيات پنج بار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مخاطب مى سازد و مى گويد به آنها بگو... و در هر بار مطلب تازه اى را در ارتباط با سرنوشت بت و بت پرستى مطرح مى كند، به گونه اى كه انسان در پايان به خوبى احساس مى كند كه مكتبى تو خالى تر از مكتب بت پرستان نيست بلكه نمى توان نام مكتب و مذهب بر آن گذاشت.
در نخستين آيه مى فرمايد: به آنها بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد بخوانيد، اما بدانيد آنها هرگز دعاى شما را اجابت نمى كنند و گرهى از كارتان نمى گشايند( قل ادعوا الذين زعمتم من دون الله ) .
سپس به دليل اين سخن پرداخته مى گويد: اين به خاطر آن است كه اين معبودهاى ساختگى نه مالك ذرهاى در آسمان و زمينند، و نه شركت و نصيبى در خلقت و مالكيت آنها دارند، و نه هيچيك از آنها ياور خداوند در آفرينش بوده اند!( لا يملكون مثقال ذره فى السموات و لا فى الارض و ما لهم فيهما من شرك و ما له منهم من ظهير ) .
اگر آنها قادر بر حل مشكلى باشند بايد يكى از اين، سه وصف را دارا باشند، يا مالكيت مستقل چيزى در آسمانها و زمين، و يا لااقل شركت با خداوند در امر خلقت، و يا دست آخر معاونت پروردگار در چيزى از اين امور.
در حالى كه روشن است واجب الوجود يكى است، و بقيه همه ممكن الوجود و وابسته به اويند، كه اگر لحظهاى نظر لطفش از آنها برداشته شود راهى ديار عدم مى شوند اگر نازى كند يكدم، فرو ريزند قالبها!.
جالب اينكه مى گويد: مثقال ذرة فى السموات و الارض يعنى موجوداتى كه به اندازه سنگينى يك ذره بى مقدار مالك چيزى در اين آسمان بيكران و زمين پهناور نيستند چه مشكلى را از خود مى توانند حل كنند تا از شما؟!
در اينجا فورا اين سؤ ال به ذهن مى آيد كه اگر چنين است پس مساله شفاعت شفيعان چه مى شود؟
در آيه بعد به پاسخ اين سؤ ال پرداخته، چنين مى گويد: اگر شفيعانى در درگاه خدا وجود دارند آن هم به اذن و فرمان او است، زيرا: هيچ شفاعتى نزد او جز براى كسانى كه اذن داده فايده ندارد( و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له ) .
بنابراين بهانه بت پرستان براى پرستش بتها كه مى گفتند( هولاء شفعائنا عند الله ) : اينها شفيعان ما نزد خدايند! (يونس - 18) به اين وسيله قطع مى شود، چرا كه خدا هرگز اجازه شفاعتى به آنها نداده است.
در اينكه جمله الا لمن اذن له (مگر كسى كه براى او اذن دهد) اشاره به شفيعان است يا شفاعت شدگان؟ مفسران دو احتمال داده اند، اما به تناسب اينكه در آيه قبل سخن از بتها مطرح بود و آنها بتها را شفيعان خود مى پنداشتند مناسب اين است كه اشاره به (شافعان ) باشد.
آيا منظور از (شفاعت ) در اينجا شفاعت در دنياست يا آخرت؟ هر دو محتمل است، ولى جمله هاى بعد نشان مى دهد كه نظر به شفاعت آخرت مى باشد.
لذا بعد از اين جمله چنين مى گويند: در آن روز اضطراب و وحشتى بر دلها چيره مى شود (هم شفاعت كنندگان و هم شفاعت شوندگان غرق در اضطراب مى شوند، و در انتظار اين هستند كه ببينند خداوند به چه كسانى اجازه شفاعت مى دهد؟ و در باره چه كسانى؟ و اين حالت اضطراب و نگرانى همچنان ادامه مى يابد) تا زمانى كه فزع و اضطراب از دلهاى آنها زايل گردد، و فرمان از ناحيه خدا صادر شود( حتى اذا فزع عن قلوبهم ) .
به هر حال آن روز غوغائى برپاست، چشم شفاعت شوندگان به شافعان دوخته شده، و با زبان حال، يا به زبان قال، ملتمسانه از آنها تقاضاى شفاعت مى كنند.
اما شفاعت كنندگان نيز چشم به فرمان خدا دوخته اند، تا چگونه، و درباره چه كسى اجازه شفاعت دهد؟ اين وحشت و اضطراب عمومى و همگانى ادامه مى يابد، تا فرمان شفاعت درباره كسانى كه لايق آن هستند از طرف خداوند حكيم صادر شود.
اينجاست كه هر دو گروه رو به يكديگر مى كنند و از هم مى پرسند (يا مجرمان از شافعان مى پرسند) پروردگار شما چه دستورى داد؟( قالوا ما ذا قال ربكم ) .
(در پاسخ مى گويند: خداوند حق را بيان كرد)( قالوا الحق ) .
و حق چيزى جز اجازه شفاعت درباره آنها كه رابطه خود را به كلى از درگاه خدا قطع نكرده اند مى باشد، نه آلودگانى كه تمام حلقه هاى ارتباطى را در هم شكستند، و به كلى از خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و دوستان او بيگانه شدند.
و در پايان آيه اضافه مى كند: او است خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه( و هو العلى الكبير ) .
اين جمله دنباله سخن شافعان و مكمل آنست در حقيقت آنها مى گويند
چون خداوند على و كبير است هر دستورى مى دهد عين واقعيت و هر واقعيتى منطبق بر دستور اوست.
آنچه در بالا گفتيم نزديكترين تفسيرى است كه با جملههاى آيه هماهنگ و منسجم است، در اينجا مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند و عجب اينكه در بعضى از آنها ارتباط و پيوند صدر و ذيل آيه و قبل و بعد آن به هيچ وجه در نظر گرفته نشده است.
در آيه بعد از طريق ديگرى براى ابطال عقائد مشركان وارد ميشود و مساله (رازقيت ) را بعد از مساله (خالقيت ) كه در آيات گذشته مطرح بود عنوان ميكند، اين دليل نيز به صورت سؤال و جواب است تا وجدان خفته آنها را از اين طريق بيدار سازد، و از پاسخى كه از درونشان ميجوشد به اشتباه خود پى ببرند.
مى گويد: بگو چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى ميدهد و بركات آن را در اختيارتان ميگذارد؟!( قل من يرزقكم من السموات و الارض ) بديهى است هيچكس از آنها نميتوانستند بگويند اين بتهاى سنگى و چوبى باران را از آسمان نازل ميكنند، گياهان را از زمين ميرويانند، و منابع ارضى و سماوى را در اختيار ما ميگذارند.
جالب اينكه بدون آنكه در انتظار پاسخ آنها باشد بلافاصله ميفرمايد: بگو الله( قل الله ) .
بگو خداست كه منبع همه اين بركات است، يعنى مطلب به قدرى واضح و روشن است كه نياز به پاسخ طرف ندارد، بلكه سؤ ال كننده و شنونده با يكديگر همصدا هستند، چرا كه حتى مشركان خداوند را خالق و معطى ارزاق ميدانستند، و براى بتها تنها مقام شفاعت قائل بودند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه روزيهاى پروردگار كه از ناحيه آسمان به انسانها ميرسد منحصر به باران نيست، (نور و حرارت آفتاب ) و (هوا) كه در جو زمين وجود دارد، از قطرات حياتبخش باران نيز مهمتر است.
همانگونه كه بركات زمين نيز منحصر به گياهان نيست، بلكه انواع منابع آبهاى زيرزمينى، معادن گوناگون كه بعضى در آن زمان كشف شده بود، و بعضى با گذشت زمان آشكار گشت همه در اين عنوان جمعند.
در پايان آيه اشاره به مطلبى ميكند كه خود ميتواند پايه دليلى را تشكيل دهد، دليلى واقع بينانه و توام با نهايت انصاف و ادب، به گونه اى كه طرف از مركب لجاج و غرور پائين آيد، و به انديشه و فكر بپردازد، مى گويد: مسلما ما يا شما بر هدايت يا ضلالت آشكارى هستيم!( و انا او اياكم لعلى هدى او فى ضلال مبين ) .
اشاره به اينكه عقيده ما و شما با هم تضاد روشنى دارد، بنا بر اين ممكن نيست هر دو حق باشد، چرا كه جمع بين نقيضين و ضدين امكان ندارد، پس حتما يك گروه اهل هدايت است و گروه دوم گرفتار ضلالت.
اكنون بينديشيد كداميك هدايت يافته و كداميك گمراه است؟ نشانه ها را در هر دو گروه بنگريد كه با كدامين گروه نشانه هاى هدايت و با ديگرى ضلالت است؟!.
و اين يكى از بهترين روشهاى مناظره و بحث است كه طرف را به انديشه و خود جوشى وا دارند، و اينكه بعضى آن را يكنوع تقيه پنداشته اند نهايت اشتباه است.
جالب اينكه (هدايت ) را با كلمه (على ) ذكر كرده، و (ضلالت ) را با (فى ) اشاره به اينكه هدايت يافتگان گوئى بر مركب را هوارى نشسته، و يا بر فراز بلندى قرار گرفته و كاملا بر همه چيز مسلطند، در حالى كه گمراهان در گمراهى و ظلمت جهلشان فرو رفته اند.
اين نيز قابل توجه است كه نخست از (هدايت سخن ) گفته سپس از (ضلالت ) چرا كه در آغاز جمله نخست مى گويد ما و بعد مى گويد شما تا اشاره لطيف و كم رنگى به هدايت گروه اول و عدم هدايت گروه دوم باشد!.
گرچه توصيف (مبين ) را جمعى از مفسران تنها مربوط به (ضلال ) ميدانند، چرا كه ضلالت انواعى دارد و ضلالت شرك از همه آشكارتر است.
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه اين توصيف براى (هدايت ) و (ضلالت ) هر دو باشد، زيرا در اينگونه موارد در كلمات فصحا وصف تكرار نميشود، بنا بر اين، هم (هدايت ) توصيف به (مبين ) شده است، و هم ضلالت همانگونه كه در ساير آيات قرآن اين توصيف در هر دو قسمت ديده ميشود.
آيه بعد باز همان استدلال را به شكل ديگرى - باز با همان لحن منصفانه اى كه خصم را از مركب لجاجت و غرور فرود آورد - ادامه ميدهد، مى گويد: (بگو شما مسئول گناهان ما نيستيد، و ما نيز در برابر اعمال شما مسئول نخواهيم بود)( قل لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون ) .
عجب اينكه در اينجا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مامور است در مورد خودش تعبير به جرم كند، و در مورد مخالفان تعبير به كارهائى كه انجام ميدهند! و به اين ترتيب اين حقيقت را روشن سازد كه هر كس بايد پاسخگوى اعمال و كردار خويش باشد، چرا كه نتائج اعمال هر انسانى چه زشت و چه زيبا به خود او ميرسد.
ضمنا اشاره لطيفى به اين نكته نيز دارد كه اگر ما اصرار به راهنمائى شما داريم نه به خاطر اين است كه گناه شما را پاى ما مينويسند و يا شرك شما ضررى به ما ميزند، ما روى دلسوزى و حقجوئى و حقطلبى بر اين كار اصرار مى ورزيم.
آيه بعد در حقيقت بيان نتيجه دو آيه قبل است، زيرا هنگامى كه به آنها اخطار كرد كه يكى از ما دو گروه بر حق و ديگرى بر باطليم، و نيز اخطار كرد كه هر كدام از ما مسئول اعمال خويشتن هستيم، به بيان اين حقيقت ميپردازد كه چگونه به وضع همگى رسيدگى ميشود، و حق و باطل از هم جدا ميگردد، و هر كدام بر طبق مسئوليتهايشان پاداش و كيفر ميبينند، ميفرمايد: به آنها بگو پروردگار ما همه ما را در روز رستاخيز جمع ميكند، سپس در ميان ما به حق داورى ميكند و ما را از يكديگر جدا ميسازد، تا هدايت شدگان از گمراهان باز شناخته شوند، و هر كدام به نتيجه اعمالشان برسند (قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق ).
اگر ميبينيد امروز همه با هم آميخته اند و هر كسى ادعا ميكند من بر حقم و اهل نجاتم، اين وضع براى هميشه ادامه پيدا نخواهد كرد، و روز جدائى صفوف سرانجام فرا خواهد رسيد، چرا كه ربوبيت پروردگار چنين اقتضا ميكند كه (سره ) از (ناسره ) و (خالص ) از (ناخالص ) و (حق ) از (باطل ) سرانجام جدا شوند، و هر كدام در بستر خويش قرار گيرند.
اكنون بينديشيد در آن روز چه خواهيد كرد؟ و در كدامين صف قرار خواهيد گرفت؟ و آيا پاسخى براى سوالات پروردگار در آن روز آماده كرده ايد در پايان آيه براى اينكه روشن سازد اين كار قطعا شدنى است مى افزايد: اوست داور و جدا كننده آگاه( و هو الفتاح العليم ) .
اين دو نام كه از اسماء الحسنى الهى است، يكى اشاره به قدرت او بر مساله جداسازى صفوف ميكند، و ديگرى به علم بى پايان او، چرا كه جدا ساختن صفوف حق و باطل از يكديگر بدون اين دو ممكن نيست.
تكيه كردن در آيه فوق بر روى عنوان (رب ) (پروردگار) اشاره به اين است كه خداوند مالك و مربى همه ماست، و اين مقام ايجاب ميكند كه برنامه چنين روزى را فراهم سازد، و در حقيقت اشاره لطيفى است به يكى از دلائل (معاد).
واژه (فتح ) به طورى كه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: در اصل به معنى از بين بردن پيچيدگى و اشكال است، و آن بر دو گونه است: گاهى با چشم ديده ميشود، مانند گشودن قفل، و گاه با انديشه درك ميشود مانند گشودن پيچيدگى اندوهها و غصه ها، و يا گشودن رازهاى علوم، و همچنين داورى كردن ميان دو كس و گشودن مشكل نزاع و مخاصمه آنها.
بنا بر اين اگر در مورد جداسازى صفوف مخصوصا در آنجا كه همه با هم آميخته اند اين واژه به كار رفته، به خاطر همين است، چرا كه علاوه بر جداسازى در ميان آنها قضاوت و داورى كه يكى از معانى فتح است نيز انجام ميگيرد و هر كدام را به آنچه استحقاق دارد جزا ميدهد.
قابل توجه اينكه در بعضى از روايات روى ذكر (يا فتاح ) براى حل مشكلات تكيه شده است، چرا كه اين اسم بزرگ الهى كه به صورت صيغه مبالغه از فتح آمده بيانگر قدرت پروردگار بر گشودن هر مشكل و از ميان بردن هر اندوه و غم، و فراهم ساختن اسباب هر فتح و پيروزى است، در واقع هيچكس جز او (فتاح ) نيست، و (مفتاح ) و كليد همه درهاى بسته در دست قدرت اوست.
در آخرين آيه مورد بحث كه پنجمين فرمان به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميباشد بار ديگر به مساله توحيد كه سخن را از آن آغاز كرده بود باز ميگردد و با اين مساله بحث را خاتمه مى دهد:
مى فرمايد: (بگو كسانى را كه به عنوان شريك به خداوند ملحق ساخته ايد به من ارائه دهيد)( قل ارونى الذين الحقتم به شركاء ) .
آنها چه ارزشى و لياقتى دارند؟ اگر منظورتان اين يك مشت سنگ و چوب بيجان و خاموش است، زهى بدبختى و شرمسارى كه ساخته ها و پرداخته هاى دست خود را از عالم جمادات كه پائين ترين موجوداتند برگيريد و همسان خداوند بزرگ پنداريد.
و اگر اينها را سمبل ارواح و فرشتگان ميدانيد باز مصيبت است و گمراهى، چرا كه آنها نيز مخلوق او هستند و سر بر فرمان او.
لذا به دنبال اين جمله با يك كلمه خط بطلان بر همه اين اوهام كشيده مى گويد نه هرگز چنين نيست! (كلا).
اينها هرگز ارزش معبود بودن را ندارند، و در اين پندارهاى شما چيزى از واقعيت نيست، بس است بيدار شويد، تا كى اين راه نادرست را ادامه ميدهيد؟!
در حقيقت (كلا) كلمه كوچكى است كه همه اين معانى را در بر گرفته.
و سرانجام براى تاكيد و تحكيم اين سخن مى گويد: بلكه تنها اوست خداوند عزيز و حكيم( بل هو الله العزيز الحكيم ) .
عزت و شكست ناپذيريش ايجاب ميكند كه در حريم ربوبيتش كسى راه نيابد، و حكمتش اقتضا ميكند كه اين قدرت را بجا صرف كند.
آرى داشتن اين صفات نشانه واجب الوجود بودن اوست و واجب الوجود هستى بى انتهاست هرگز قابل تعدد نيست و شريك و شبيهى ندارد، چرا كه هر تعددى او را محدود و ممكن ميسازد، كه وجود بى پايان هميشه يكى است
(دقت كنيد).
راه تسخير دلها!
بسيار ديده شده است افراد با فضيلت و دانشمندى بر اثر عدم آشنائى به فنون بحث و استدلال، و عدم رعايت جنبه هاى روانى، هرگز نميتوانند در افكار ديگران نفوذ كنند.
به عكس افرادى را سراغ داريم كه به آن حد از نظر علمى نيستند ولى در جذب قلوب و تسخير دلها و نفوذ در افكار ديگران پيروز و موفقند.
علت اصلى آن است كه نحوه طرح بحثها، و طرز برخورد با طرف مقابل بايد با اصولى از نظر اخلاق و روان توام باشد تا جنبه هاى منفى را در طرف مقابل تحريك نكند، و او را به لجاج و عناد وادار نسازد، بلكه به عكس وجدان او را بيدار كرده و روح حقطلبى و حق جوئى را در او زنده كند.
در اينجا مهم اين است كه بدانيم انسان تنها انديشه و خرد نيست تا فقط در برابر قدرت استدلال تسليم گردد، بلكه علاوه بر آن مجموعه اى از عواطف و احساسات گوناگون كه بخش مهمى از روح او را تشكيل ميدهد در وجود او نهفته است كه بايد آنها را به طرز صحيح و معقولى اشباع كرد.
قرآن اين راه و روش را به ما آموخته كه چگونه در برابر مخالفان در عين طرح بحثهاى منطقى چنان آن را با اصول اخلاقى بياميزيم كه در اعماق روح آنها نفوذ كند.
شرط نفوذ اينست كه طرف مقابل احساس كند گوينده واجد اوصاف زير است:
1 - به گفته هاى خود ايمان دارد، و آنچه را كه مى گويد از اعماق جانش برميخيزد.
2 - هدفش از بحث، حقجوئى و حقطلبى است، نه برتريجوئى و تفوق طلبى.
3 - او هرگز نميخواهد طرف را تحقير كند و خود را بزرگ نمايد.
4 - او آنچه مى گويد از طريق دلسوزى مى گويد و منافع شخصى و خصوصى در اين كار ندارد.
5 - او براى طرف مقابل احترام قائل است و به همين دليل در تعبيرات خود نزاكت در بحث را فراموش نميكند.
6 - او نميخواهد حس لجاجت طرف را بى جهت برانگيزد، و اگر در باره موضوعى به اندازه كافى بحث شده به همان قناعت ميكند، و از اصرار در بحث و به كرسى نشاندن حرف خويش پرهيز دارد.
7 - او منصف است و جانب انصاف را هرگز از دست نميدهد، هر چند طرف مقابل اين اصول را رعايت نكند.
8 - او نميخواهد افكار خود را بر ديگران تحميل كند، بلكه علاقه دارد جوششى در ديگران ايجاد كند تا در عين آزادى، اين خود جوشى آنها را به حقيقت برساند.
دقت در آيات فوق طرز بر خورد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) - به فرمان خدا - با مخالفان كه توام با ريزه كاريهاى جالبى بود گواه بسيار زنده اى بر بحثهاى بالاست.
او گاه تا اينجا پيش ميرود كه حتى دقيقا تعيين نميكند كه ما در طريق هدايتيم و شما در طريق گمراهى، بلكه مى گويد: ما يا شما در طريق هدايتيم يا در ضلالت تا در فكر فرو روند كه نشانه هاى هدايت و ضلالت در كدامين گروه است؟
و يا اينكه مى گويد: روز قيامت خداوند در ميان همه ما داورى ميكند و هر كس را به آنچه لايق است جزا مى دهد.
البته انكار نميتوان كرد كه اينها همه در مورد كسانى است كه اميد هدايت آنها باشد، و الا با دشمنان لجوج و ستمگر و بى رحم كه اميدى به پذيرش آنها نيست قرآن طور ديگرى برخورد ميكند.
بررسى طرز بحثهاى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان (عليهماالسلام ) با مخالفانشان الگوى بسيار زنده اى براى اين مبحث است، به عنوان نمونه به آنچه از امام صادق (عليهاالسلام ) در اين زمينه در كتب حديث ثبت است توجه كنيد:
در مقدمه حديث معروف توحيد مفضل بن عمر چنين ميخوانيم: او مى گويد من در كنار قبر پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودم و در عظمت مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انديشه ميكردم، ناگهان ديدم ابن ابى العوجاء (مرد مادى معروف ) وارد شد و در گوشه اى نشست به طورى كه سخنش را مى شنيدم، هنگامى كه دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان كفر آميزى كرد كه نتيجه آن انكار نبوت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و از آن بالاتر انكار خداوند تبارك و تعالى بود، بسيار شيطنت آميز و حساب شده بيان كرد.
من از شنيدن سخنان او سخت خشمگين و ناراحت شدم، برخاستم و فرياد زدم اى دشمن خدا! راه الحاد پيش گرفتى؟ و خداوندى كه تو را در بهترين صورت آفريد انكار كردى؟...
(ابن ابى العوجاء) رو به من كرد و گفت: تو كيستى اگر از دانشمندان علم كلامى دليل بياور تا از تو پيروى كنيم، و اگر نيستى سخن مگو، و اگر از پيروان جعفر بن محمد صادق هستى او اين چنين با ما سخن نميگويد، و مانند برخورد تو برخورد نميكند.
او از اين بالاتر از ما شنيده است هرگز به ما فحش و ناسزا نگفته، و در پاسخ ما راه خشونت و تعدى نپيموده، او مرد برد بار عاقل هوشيار و متينى است، كه هرگز سبكسرى دامن گيرش نميشود، او به خوبى به سخنان ما گوش فرا ميدهد، حرفهاى ما را ميشنود، و از دلائل ما آگاه ميشود، هنگامى كه تمام حرف خود را زديم و گمان كرديم كه ما بر او پيروز شديم با متانت شروع به سخن ميكند، با جمله هاى كوتاه و سخنانى فشرده تمام دلائل ما را پاسخ مى گويد، و بهانه هاى ما را قطع ميكند، آنچنانكه قدرت بر پاسخ گفتن نداريم، تو اگر از ياران او هستى اينچنين با ما سخن بگو.
( و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) (28)( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صدقين ) (29)( قل لكم ميعاد يوم لا تستخرون عنه ساعة و لا تستقدمون ) (30)
ترجمه:
28 - ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاى الهى ) بشارت دهى و (از عذاب او) بترسانى، ولى اكثر مردم نميدانند.
29 - مى گويند: اگر راست ميگوئيد اين وعده (رستاخيز) كى خواهد بود.
30 - بگو: وعده شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تاخير ميكنيد و نه (بر آن ) پيشى خواهيد گرفت.
تو مبعوث براى همه جهانيان هستى!
نخستين آيه مورد بحث سخن از نبوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد، و آيات بعد از آن پيرامون معاد بحث ميكند، و با توجه به اينكه در آيات گذشته نيز سخن از توحيد بود يك مجموعه كامل را از عقائد دينى تشكيل ميدهد كه متناسب با سوره هاى مكى همچون سوره سبا است.
نخست به وسعت دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و عموميت نبوت او به همه انسانها اشاره كرده مى گويد: ما تو را نفرستاديم مگر براى همه مردم جهان در حالى كه همگان را به پاداشهاى بزرگ الهى بشارت ميدهى، و از عذاب الهى انذار ميكنى، ولى اكثر مردم از اين معنى بيخبرند( و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
(كافة ) از ماده (كف ) به همان معنى كف دست است، و از آنجا كه انسان با دست خود اشياء را ميگيرد، يا از خود دور ميكند اين كلمه گاهى به معنى (جمع كردن ) و گاهى به معنى (منع كردن ) آمده است.
در آيه مورد بحث نيز هر دو معنى را مفسران احتمال دادهاند، نخست اينكه به معنى جمع كردن باشد و در اين صورت مفهوم آيه همانست كه در بالا گفتيم كه ما تو را جز براى مجموع مردم جهان نفرستاديم يعنى جهانى بودن دعوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را شرح ميدهد.
روايات متعددى كه در تفسير آيه از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده نيز همين تفسير را تقويت ميكند.
بنا بر اين محتواى آيه همچون آيه 1 - سوره فرقان است كه مى گويد:( تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا ) : جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا همه جهانيان را انذار كند.
و همچون آيه 19 - سوره انعام كه مى گويد:( و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ) : اين قرآن بر من وحى شده تا شما و همه كسانى را كه اين سخن به آنها ميرسد انذار كنم.
در حديثى كه بعضى از مفسران به تناسب آيه فوق ذكر كردند عموميت دعوت پيامبر به عنوان يكى از افتخارات بزرگش منعكس است، آنجا كه مى گويد:
اعطيت خمسا - و لا اقول فخرا - بعثت الى الاحمر و الاسود، و جعلت لى الارض طهورا و مسجدا، و احل لى المغنم و لا يحل لاحد قبلى، نصرت بالرعب فهو يصير امامى مسيرة شهر، و اعطيت الشفاعة فادخرتها لامتى يوم القيامة:
(پنج چيز خداوند به من مرحمت فرموده - و اين را از روى فخر و مباهات نميگويم (بلكه بعنوان شكر نعمت ميگويم ) - من به تمام انسانها از سفيد و سياه مبعوث شدم و زمين براى من پاك و پاك كننده و همه جاى آن مسجد و معبد قرار داده شده، غنيمت جنگى براى من حلال است در حالى كه براى هيچكس قبل از من حلال نشده بود، من به وسيله رعب و وحشت در دل دشمنان يارى شده ام (و خداوند رعب ما را در دل خصم ما افكنده ) بطورى كه در پيشاپيش من به اندازه يكماه راه طى طريق ميكند، و مقام شفاعت به من داده شده و من آن را براى امتم در قيامت ذخيره كرده ام.
گرچه در حديث فوق تصريحى به تفسير آيه نشده، ولى احاديث ديگرى در اين زمينه داريم كه يا در آن تصريح به تفسير آيه شده، و يا تعبير للناس كافة كه همان تعبير آيه فوق است آمده و همگى نشان ميدهد كه آيه فوق ناظر به جهانى بودن دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميباشد تفسير ديگرى كه براى آيه ذكر شده از معنى دوم كف به معنى منع گرفته شده است طبق اين تفسير كافه صفت پيامبر ميشود و منظور اين است: خداوند پيامبر را به عنوان يك بازدارنده براى انسانها از كفر و معصيت و گناه فرستاده است، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد.
به هر حال از آنجا كه انسانها همه داراى غريزه جلب نفع و دفع ضرر هستند پيامبران نيز داراى مقام بشارت و انذار بوده اند، تا اين هر دو غريزه را بسيج كنند و به حركت در آورند، ولى اكثريت غافل و بيخبر بى آنكه توجه به سرنوشت خويش داشته باشد به مقابله با آنها برميخاستند و اين مواهب عظيم الهى را انكار ميكردند.
از آنجا كه در آيات قبل به اين معنى اشاره شده بود كه خداوند همه مردم را در روز رستاخيز جمع كرده و ميان آنها داورى ميكند، در آيه بعد سوالى از ناحيه منكران معاد به اين صورت نقل ميكند: آنها مى گويند: اگر راست ميگوئيد اين وعده رستاخيز در چه زمانى است؟!( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ) .
اين سوال را بارها منكران معاد از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يا سائر پيامبران ميكردند كه گاه براى درك مطلب بود، و شايد غالبا از روى استهزاء كه آخر اين قيامتى كه شما مرتبا روى آن تكيه ميكنيد اگر راست ميگوئيد كى خواهد آمد؟
اشاره به اينكه آدم راستگو بايد تمام جزئيات مطلبى را كه خبر ميدهد بداند، از كم و كيف و زمان و مكان آن آگاه باشد.
ولى قرآن همواره از پاسخ صريح به اين مطلب و تعيين زمان وقوع رستاخيز خود دارى ميكند و تاكيد ميكند اين از امورى است كه علم آن مخصوص خدا است، واحدى جز او از آن آگاه نيست.
لذا در آيه بعد همين معنى را با عبارت ديگرى بازگو كرده ميفرمايد: بگو وعده شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تاخير خواهيد كرد، و نه ساعتى بر آن پيشى خواهيد گرفت( قل لكم ميعاد يوم لا تستاخرون عنه ساعة و لا تستقدمون ) .
اين مخفى ماندن تاريخ قيام قيامت - حتى بر شخص پيامبر اسلام - چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به خاطر آن است كه خداوند ميخواهد مردم يكنوع آزادى عمل توام با حالت آماده باش دائمى داشته باشند، چرا كه اگر تاريخ قيامت تعيين ميشد هر گاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بيخبرى فرو ميرفتند، و هر گاه زمانش نزديك بود ممكن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پيدا كند، و در هر دو صورت هدفهاى تربيتى انسان عقيم ميماند، به همين دليل تاريخ قيامت از همه مكتوم است، همانگونه كه تاريخ شب قدر همان شبى كه فضيلت هزار ماه دارد، و يا تاريخ قيام حضرت مهدى (عليهاالسلام ).
تعبيرى كه در آيه 15 سوره طه آمده( ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ) : رستاخيز به طور يقين خواهد آمد، من ميخواهم آن را مخفى دارم، تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا داده شود اشاره لطيفى به همين معنى دارد.
در ضمن اينكه آنها تصور ميكردند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه از رستاخيز خبر ميدهد اگر راست مى گويد بايد تاريخ دقيق آن را نيز بداند اين نهايت اشتباه است، و دليل بر عدم آگاهى آنها از وظيفه نبوت، او تنها مامور ابلاغ بود و بشارت و انذار، اما مساله قيامت مربوط به خدا است و او است كه از تمام جزئيات آن آگاه است و آن قسمتى را كه براى مسائل تربيتى لازم ديده در اختيار پيامبرش گذارده است.
در اينجا سوالى مطرح است و آن اينكه قرآن در مقام تهديد مخالفان مى گويد: لحظه اى از موعد مقرر قيامت تاخير نخواهيد كرد (لا تستاخرون ) اما چرا مى گويد لحظه اى نيز مقدم نميشود اين چه تاثيرى در هدف قرآن دارد؟
در پاسخ بايد به دو نكته توجه داشت: نخست اينكه ذكر اين دو با هم هميشه اشاره به قطعى بودن و دقيق بودن تاريخ چيزى است، درست همانگونه كه ميگوئيم فلان مطلب دير و زود ندارد، و موعدش قطعى است.
ديگر اينكه جمعى از كفار لجوج پيوسته به پيامبران فشار مى آوردند كه چرا اين قيامت نمى آيد و به تعبير ديگر براى آن عجله داشتند خواه به عنوان استهزاء يا غير استهزاء قرآن به آنها مى گويد عجله نكنيد تاريخش همان است كه خدا مقرر داشته.
( و قال الذين كفروا لن نومن بهذا القرءان و لا بالذى بين يديه و لو ترى اذ الظالمون موقوفون عند ربهم يرجع بعضهم الى بعض القول يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لو لا انتم لكنا مؤ منين ) (31)( قال الذين استكبروا للذين استضعفوا انحن صددنكم عن الهدى بعد اذ جأكم بل كنتم مجرمين ) (32)( و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر اليل و النهار اذ تامروننا ان نكفر بالله و نجعل له اندادا و اسروا الندامة لما راوا العذاب و جعلنا الاغلل فى اعناق الذين كفروا هل يجزون الا ما كانوا يعلمون ) (33)
ترجمه:
31 - كافران گفتند: ما هرگز به اين قرآن و كتب ديگر كه قبل از آن بوده ايمان نخواهيم آورد، اگر ببينى هنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان (براى حساب و جزا) بازداشت شده اند (از وضع آنها تعجب ميكنى ) در حالى كه هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مياندازد، مستضعفان به مستكبران مى گويند: اگر شما نبوديد ما مومن بوديم!
32 - (اما) مستكبران به مستضعفان پاسخ ميدهند: آيا ما شما را از هدايت بازداشتيم بعد از آن كه به سراغ شما آمد (و آنرا به خوبى در يافتيد) بلكه شما خود مجرم بوديد!
33 - مستضعفان به مستكبران مى گويند وسوسه هاى فريبكارانه شما در شب و روز (مايه گمراهى ما شد) هنگامى كه به ما دستور ميداديد كه به خداوند كافر شويم و شريكهائى براى او قرار دهيم آنها هنگامى كه عذاب (الهى ) را ميبينند ندامت خود را كتمان ميكنند (مبادا بيشتر رسوا شوند) و ما غل و زنجير در گردن كافران مينهيم آيا جز آنچه عمل ميكردند به آنها جزا داده ميشود؟!
به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون موضعگيرى مشركان در برابر مساله معاد بود در آيات مورد بحث بعضى از صحنه هاى دردناك معاد را براى آنها مجسم ميسازد تا به سرانجام كار خويش واقف گردند.
نخست مى گويد: كافران گفتند: ما هرگز به اين قرآن و كتب آسمانى ديگر كه قبل از آن بوده ايمان نخواهيم آورد( و قال الذين كفروا لن نؤ من بهذا القرآن و لا بالذى بين يديه ) .
كلمه (لن ) همانگونه كه ميدانيم براى نفى ابد است، بنابر اين آنها ميخواهند بگويند كه اگر تا ابد هم تبليغ كنيد ما ايمان نخواهيم آورد، و اين دليل بر لجاجت آنهاست، كه تصميم خود را براى ابد گرفته بودند، در حالى كه يك
فرد حق طلب اگر به دليلى قانع نشد نميتواند دلائل احتمالى آينده را نشنيده انكار كند و بگويد دلائل ديگر را نيز در بست رد ميكنم!
در اينكه منظور از (الذين كفروا) كيست؟ جمعى از مفسران آن را به مشركان تفسير كرده اند، و بعضى به يهود و اهل كتاب، ولى قرائن آيات بعد كه سخن از شرك مى گويد دليل بر اين است كه منظور مشركان است.
منظور از الذى بين يديه همان كتب آسمانى است كه قبل از قرآن بر پيامبران ديگر نازل شده است، چرا كه اين تعبير در بسيارى از آيات قرآن به همين معنى - مخصوصا بعد از ذكر قرآن - به كار رفته، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور معاد و يا محتواى قرآن بوده بسيار بعيد به نظر ميرسد.
به هر حال انكار ايمان نسبت به كتب انبياى پيشين شايد به اين منظور بوده كه قرآن روى اين مطلب تكيه ميكند كه نشانه هاى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تورات و انجيل به وضوح آمده است، آنها براى نفى نبوت پيامبر اسلام كتب آسمانى ديگر را نيز نفى ميكنند، و مى گويند: نه به اين كتاب ايمان مى آوريم نه به كتب پيش از آن!
سپس به وضع آنها در قيامت پرداخته روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گويد: اگر ببينى هنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان براى حساب و دادرسى بازداشت شده اند (از وضع آنها در حيرت فرو خواهى رفت ) در حالى كه هر يك از آنها گناه خود را به گردن ديگرى مى اندازد، و با يكديگر مشغول به جدال و مخاصمه اند؟!( و لو ترى اذ الظالمون موقوفون عند ربهم يرجع بعضهم الى بعض القول ) .
بار ديگر از آيه فوق استفاده ميشود كه يكى از مهمترين مصداقهاى ظلم همان شرك و كفر است.
تعبير به عند ربهم اشاره به اين است كه آنها در پيشگاه كسى حاضر ميشوند كه مالك و پروردگار آنها بوده، و چه شرمسارى از اين برتر و بالاتر كه انسان نزد كسى احضار گردد كه هرگز به او و فرمانهايش ايمان نياورده در حالى كه تمام وجودش غرق نعمتهاى او بوده است.
در اين حال (مستضعفين ) همان افراد بى خبرى كه چشم و گوش بسته دنباله رو ديگران بوده اند به (مستكبرين ) يعنى همانها كه راه كبر و غرور و سلطه جوئى بر ديگران و دادن خط فكرى شيطانى به آنها را ميپيمودند چنين مى گويند: اگر شما نبوديد، اگر وسوسه هاى فريبنده شيطنت آميز شما نبود، ما در صف مومنان بوديم( يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لو لا انتم لكنا مومنين ) .
آنها ميخواهند به اين وسيله تمام گناهان خويش را بر گردن اين مستكبران بى رحم بيندازند، هر چند در دنيا حاضر نبودند چنين برخورد قاطعى با آنها داشته باشند، چرا كه ضعف و زبونى بر وجودشان چيره شده بود، و حريت خويش را از دست داده بودند، اما اكنون كه آن مفاهيم كاذب كه مستكبران را از آنها جدا ميكرد بر باد رفته، و نتائج اعمال همه آشكار گشته، رو در روى آنها ميايستند و با صراحت سخن مى گويند و پرخاش ميكنند.
ولى مستكبران خاموش نمى مانند، در پاسخ به مستضعفين مى گويند: آيا ما شما را از طريق هدايت باز داشتيم بعد از آنكه هدايت به سراغ شما آمد و به قدر كافى اتمام حجت شد و پيامبران گفتنيها را گفتند( قال الذى استكبروا للذين استضعفوا انحن صددناكم عن الهدى بعد اذ جائكم ) .
نه ما مسئول نيستيم، بلكه خود شما گنهكار بوديد كه با داشتن آزادى اراده تسليم سخنان بى اساس ما شديد، به كفر و الحاد روى آورديد و سخنان منطقى انبياء را به دست فراموشى سپرديد( بل كنتم مجرمين ) .
درست است كه مستكبران با وسوسه هاى خود مرتكب گناه بزرگى شده بودند، ولى اين سخن آنها نيز واقعيت دارد كه اين دنباله روان نبايد چشم و گوش بسته به دنبال آنها مى افتادند، و از اين نظر گناهشان به گردن خودشان است.
اما (مستضعفين ) به اين پاسخ قانع نميشوند، و بار ديگر براى اثبات مجرم بودن مستكبران به سخن مى آيند و به مستكبرين چنين مى گويند بلكه وسوسه ها و توطئه ها و تبليغات مكارانه شما در شب و روز سبب شد كه ما از هدايت بازمانيم، در آن هنگام كه شما به ما دستور ميداديد كه به خداوند كافر شويم و براى او شريك و شبيه قرار دهيم( و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار اذ تامروننا ان نكفر بالله و نجعل له اندادا ) .
آرى شما بوديد كه دست از تبليغات سوئتان بر نميداشتيد، و هيچ فرصتى را از شب و روز براى پيشبرد اهداف شومتان از دست نميداديد، درست است كه ما در پذيرش آزاد بوديم و مقصر و گنهكار، ولى شما هم به عنوان عامل فساد مسئوليد و گنهكار، بلكه سنگ اول به دست ناپاك شما گذاشته شد، به خصوص اينكه همواره از موضع قدرت با ما سخن ميگفتيد (تعبير تامروننا گواه بر اين مطلب است ).
بديهى است مستكبران نميتوانند پاسخى از اين سخن داشته باشند و شركت خود را در اين جرم بزرگ انكار كنند.
لذا هر دو گروه از كرده خود پشيمان ميشوند، مستكبران از گمراه ساختن ديگران و مستضعفان از پذيرش بى قيد و شرط اين وسوسه هاى شوم، اما هنگامى كه عذاب الهى را ميبينند ندامت خود را كتمان ميكنند مبادا بيشتر رسوا شوند، و ما، غل و زنجير بر گردن كافران مينهيم( و اسروا الندامة لما رأ وا العذاب و جعلنا الاغلال فى اعناق الذين كفروا ) .
گرچه كتمان كردن در آن جهان كه يوم البروز است و چيزى قابل مخفى كردن نيست فائدهاى ندارد، اما آنها طبق عادت ديرينه اى كه در دنيا داشتند به پندار اينكه ميتوانند حال خود را مكتوم دارند به پنهان كارى دست ميزنند.
آرى آنها هر وقت در دنيا به اشتباه خود پى ميبردند و نادم ميشدند شجاعت اظهار ندامت كه مقدمه اى براى بازگشت و تجديد نظر بود نداشتند، و همين خصيصه اخلاقى خود را در قيامت نيز به كار ميگيرند و اما چه سود؟ بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين پنهان داشتن ندامت به خاطر شدت وحشتى است كه از مشاهده عذاب الهى و گذاردن غل و زنجير بر گردن آنها دست ميدهد، نفسهايشان در سينه ها حبس ميشود و زبانشان از سخن باز ميماند.
هر چند همانها در مواقف ديگر قيامت فرياد يا ويلنا انا كنا ظالمين را اى واى ما ستمگر بوديم سر ميدهند (انبياء - 14).
بعضى نيز (اسرار) را در اينجا به معنى اظهار كرده اند و گفته اند اين واژه در لغت عرب در دو معنى متضاد استعمال ميشود، و نظير آن نيز كم نيست ولى با توجه به موارد استعمالات اين لغت (اسرار) در قرآن و غير قرآن اين معنى بعيد به نظر ميرسد چرا كه (سر) معمولا در مقابل علن قرار ميگيرد، و راغب نيز در مفردات به ضعيف بودن اين قول تصريح كرده است، هر چند بعضى از علماى لغت به هر دو معنى اشاره كرده اند.
به هر حال اينها نتيجه اعمال خودشان است كه از پيش فراهم ساخته اند آيا آنها جزائى جز اعمالى كه انجام ميدادند دارند؟!( هل يجزون الا ما كانوا يعملون ) .
آرى اين اعمال و كردار كفار و مجرمين است كه به صورت زنجيرهاى اسارت بر گردن و دست و پاى آنها گذارده ميشود، آنها در اين جهان نيز اسير هواى نفس، و زر و زور و پست و مقام بودند، و در قيامت كه تجسم اعمال صورت ميگيرد همان اسارتها به شكل ديگرى ظاهر مى شود.
آيه فوق بار ديگر مساله تجسم اعمال را كه بارها به آن اشاره كرده ايم روشن ميسازد، زيرا سخن از اين مى گويد كه جزاى آنها خود اعمال آنها است و چه تعبيرى از اين زنده تر و روشنتر براى تجسم اعمال؟! تعبير به الذين كفروا دليل بر اين است كه هم اغواگران مستكبر به اين سرنوشت گرفتار ميشوند و هم اغوا شوندگان مستضعف و همه كافران و اصولا ذكر اين وصف اشاره به اين است كه علت مجازات آنها همان كفر آنها است.
( و ما ارسلنا فى قرية من نذير إ لا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كفرون ) (34)( و قالوا نحن اكثر امولا و اولدا و ما نحن بمعذبين ) (35)( قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) (36)( و ما امولكم و لا اولدكم بالتى تقربكم عندنا زلفى الا من أمن و عمل صلحا فاولئك لهم جزاء الضعف بما عملوا و هم فى الغرفت أمنون ) (37)( و الذين يسعون فى أيتنا معجزين اولئك فى العذاب محضرون ) (38)
ترجمه:
34 - ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى انذار كننده نفرستاديم مگر اينكه مترفين آنها (همانها كه مست ناز و نعمت بودند) گفتند: ما به آنچه شما فرستاده شده ايد
35 - و گفتند: اموال و اولاد ما (از همه ) بيشتر است (و اين نشانه علاقه خدا به ماست ) و ما هرگز مجازات نخواهيم شد!
36 - بگو: پروردگار من روزى را براى هر كس بخواهد وسيع يا تنگ ميكند (اين ارتباطى به قرب در درگاه او ندارد) ولى اكثر مردم نميدانند.
37 - اموال و فرزندان شما هرگز شما را نزد ما مقرب نميسازد، جز كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند كه براى آنها پاداش مضاعف در برابر اعمالى است كه انجام داده اند، و آنها در غرفه هاى (بهشتى ) در (نهايت ) امنيت خواهند بود
38 - و آنها كه براى انكار و ابطال آيات ما تلاش ميكنند و ميپندارند از چنگال قدرت ما فرار خواهند كرد در عذاب (الهى ) احضار مى شوند.
مال و فرزند دليل قرب به خدا نيست!
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از اغواگرى مستكبران بود در آيات مورد بحث گوشه اى از اين اغواگرى را منعكس ميسازد و ضمنا به پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز دلدارى ميدهد كه اگر با تو مخالفت كنند تعجب مكن مخالفت مستكبران مرفه با پيامبران راستين يك شيوه دائمى آنها بوده است.
مى گويد: ما هرگز در هيچ شهر و ديارى پيامبر انذار كننده اى نفرستاديم مگر اينكه مترفين - همان متنعمان مغرور و مست نعمت - ميگفتند ما به آنچه شما به آن فرستاده شده ايد كافريم، و آنچه را نامش پيام الهى مى نهيد قبول نداريم( و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون ) .
(نذير) به معنى بيم دهنده، اشاره به پيامبران الهى است كه مردم را از عذاب الهى در برابر كجرويها و بيدادگريها و گناه و فساد بيم ميدادند.
(مترفوها) جمع (مترف ) از ماده (ترف ) (بر وزن طرف ) به معنى تنعم است، و مترف به كسى مى گويند كه فزونى نعمت و زندگى مرفه او را مست
و مغرور و غافل كرده و به طغيان گرى واداشته است.
آرى معمولا كسانى كه در صف اول مخالفين انبياء بودند اين گروه مترف طغيانگر غافل بودند كه چون تعليمات انبياء را از يك سو مزاحم كامجوئى و هوسرانى خود ميديدند، و از سوى ديگر مدافع حقوق محرومانى كه با غصب حقوق آنها به اين زندگى پر زرق و برق رسيده بودند، و از سوى سوم آنها هميشه براى پاسدارى مال و ثروتشان قدرت حكومت را يدك ميكشيدند، و پيامبران را در تمام اين جهات در نقطه مقابل خود ميديدند، لذا فورا به مبارزه برمى خاستند.
عجب اينكه آنها انگشت روى حكم و تعليم خاصى نميگذاشتند، بلكه در بست ميگفتند ما به تمام آنچه شما مبعوث شده ايد كافريم و حتى يك گام هم با شما همراه نيستيم كه اين خود بهترين دليل بر لجاجت و عناد آنها در برابر حق بود.
اين معنى مساله مهمى است كه قرآن در آيات مختلف از آن پرده برداشته كه غالبا محرومان، نخستين كسانى بودند كه دعوت انبياء را لبيك ميگفتند، و متنعمين مغرور نيز اولين گروهى بودند كه علم مخالفت را برمى داشتند.
با اينكه منكران دعوت انبياء مسلما منحصر به اين گروه نبودند، ولى غالبا عاملان فساد و داعيان به شرك و خرافات آنها بودند كه دائما سعى داشتند ديگران را هم به زور به اين طرق به كشانند.
در آيات 23 زخرف، 116 سوره هود، و 33 سوره مومنون نيز همين معنى آمده است.
نه تنها در برابر انبياء كه در برابر هر قدم اصلاحى از ناحيه هر دانشمند مصلح و عالم مجاهدى برداشته شود اين گروه سر به مخالفت برميدارند، و براى در هم شكستن برنامه هاى مصلحان توطئه ميچينند و از هيچ جنايتى روى گردان نيستند.
آيه بعد به منطق پوشالى آنها كه در هر زمانى براى اثبات برترى خود متوسل ميشدند و به اغفال عوام ميپرداختند اشاره كرده، مى گويد: و آنها گفتند ما از همه ثروتمندتر و پراولادتريم( و قالوا نحن اكثر اموالا و اولادا ) .
خداوند به ما محبت دارد هم اموال فراوان در اختيار ما نهاده، و هم نيروى انسانى بسيار، و اين دليل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعيت ما در نزد او است و ما (نور چشميها) هرگز مجازات نخواهيم شد!( و ما نحن بمعذبين ) .
مگر خداوند عزيز كرده هاى خود را هم مجازات ميكند؟! اگر ما مطرود درگاه او بوديم اين همه نعمت چرا به ما ميداد؟! خلاصه آبادى دنياى ما دليل روشنى بر آبادى آخرت ماست!
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه جمله (و ما نحن بمعذبين ) دليل بر آن است كه آنها بطور كلى منكر قيامت و عذاب بودند. ولى آيات بعد نشان ميدهد كه اين جمله ناظر به اين معنا نيست، بلكه منظورشان اين بوده كه آنها به دليل ثروتشان مقرب درگاه خدايند.
آيه بعد اين منطق پوشالى و عوامفريبانه را به عاليترين وجهى پاسخ ميدهد و در هم ميكوبد، روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، ميفرمايد: به آنها بگو پروردگار من روزى را براى هر كس بخواهد گسترش ميدهد، و براى هر كس بخواهد سخت ميگيرد (و اينها همه طبق مصالحى است كه براى آزمون خلق و نظام زندگى انسان لازم ميداند و ربطى به قدر و مقام در درگاه خدا ندارد( قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ) .
بنا بر اين هرگز نبايد وسعت روزى را دليل بر سعادت، و تنگى روزى را دليل بر شقاوت شمرد اما اكثر مردم از اين واقعيت بيخبرند( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
البته اكثريت ناآگاه و بيخبر چنين هستند و گرنه اين مساله براى آگاهان واضح و روشن است.
سپس با صراحت بيشترى همين معنى را تعقيب كرده، مى گويد: هرگز چنان نيست كه اموال و اولادتان شما را نزد ما مقرب سازد( و ما اموالكم و لا اولادكم بالتى تقربكم عندنا زلفى ) .
اين اشتباه بزرگى است كه دامنگير گروهى از عوام شده است كه تصور ميكنند آنها كه در اين جهان از نظر مادى گرفتار محروميتند مغضوب و مطرود درگاه خدا هستند و آنها كه در رفاه نعمت غوطه ورند محبوب و مقبول او مى باشند.
چه بسيار افراد محرومى كه با اين وسيله آزمايش ميشوند و به برترين مقامات ميرسند، و چه بسيار افراد متنعمى كه اموال و ثروتشان بلاى جانشان و مقدمه مجازاتشان است.
مگر قرآن در آيه 15 سوره تغابن صريحا نميگويد:( انما اموالكم و اولادكم فتنه و الله عنده اجر عظيم ) اموال فرزندان شما وسيله آزمايش شما هستند و پاداش عظيم نزد خدا است.
اين سخن بدان معنى نيست كه انسان دست از تلاش و كوشش لازم براى زندگى بر دارد، بلكه هدف اين است كه داشتن امكانات اقتصادى و نيروى انسانى فراوان هرگز معيار ارزش معنوى انسانها در پيشگاه خدا نميشود.
سپس به معيار اصلى ارزشهاى انسانها و آنچه مايه تقرب به درگاه خدا ميشود پرداخته (به صورت يك استثناى منفصل ) مى گويد: مگر كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه براى آنها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف است، و در غرفه هاى بهشتى در نهايت امنيت به سر ميبرند( الا من امن و عمل صالحا فاولئك لهم جزاء الضعف بما عملوا و هم فى الغرفات آمنون ) .
بنا بر اين تمام معيارها به اين دو امر باز ميگردد ايمان و عمل صالح از هر كس و در هر زمان و در هر مكان، و از هر قشر و هر گروه، و تفاوت انسانها در پيشگاه خدا به تفاوت درجات ايمان و مراتب عمل صالح آنها است، و جز اين چيز ديگرى نيست.
حتى علم دانش و انتساب به افراد بزرگ، حتى به پيامبران، اگر توام با اين دو معيار نباشد به تنهائى چيزى بر ارزش انسان نمى افزايد.
اينجا است كه قرآن با صراحت بى نظيرش قلم بطلان بر تمام پندارهاى انحرافى و خرافى در زمينه عوامل قرب به پروردگار، و ارزش وجودى انسان كشيده، و معيار اصيل را در دو چيز خلاصه كرده كه همه انسانها قدرت بر تحصيل آن را دارند، و امكانات و محروميتهاى مادى در آن مؤ ثر نيست.
آرى اموال و اولاد نيز اگر در اين مسير قرار گيرند به همين صبغه الهى در مى آيند و رنگ ايمان و عمل صالح ميپذيرند، و مايه قرب خدا ميشوند، اما اموال و اولادى كه انسان را از خدا دور سازند و همچون بتى مورد پرستش قرار گيرند و مايه فساد و افساد گردند آتشگيره هاى جهنمند، و به گفته قرآن: دشمن جان انسان و دشمن سعادت او هستند:( يا ايها الذين آمنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم ما حذروه ) : (اى كسانى كه ايمان آورده ايد بعضى از همسران و فرزندان شما دشمن شما هستند، از آنها بر حذر باشيد)! (تغابن - 14).
ضمنا چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم ضعف تنها به معنى دو چندان نيست، بلكه به معنى چند برابر آمده است، و در آيه مورد بحث به همين معنى است، زيرا ميدانيم پاداش هر كار نيك در نزد خدا حداقل ده برابر است،( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها ) (انعام - 160) و گاه به مراتب از اين هم فراتر ميرود.
(غرفات ) جمع (غرفه ) به معنى حجره هائى است در طبقه بالا قرار گرفته كه هم نور بيشتر دارد و هم هواى بهتر، و هم از آفات به دور است، به همين دليل اين تعبير در مورد برترين منازل بهشت به كار رفته است.
اين لغت در اصل از ماده (غرف ) (بر وزن برف ) به معنى بالا بردن و برداشتن چيزى است.
تعبير به آمنون (كسانى كه در امنيت به سر ميبرند) در مورد بهشتيان تعبير بسيار جامعى است كه آرامش روح و جسم آنها را از هر نظر منعكس ميكند، چرا كه نه ترس فنا و زوال و مرگ دارند، و نه ترس هجوم دشمن، و نه بيمارى و آفت و اندوه، و نه حتى ترس از ترس! و نعمتى برتر از اين نيست كه انسان از هر نظر در امنيت به سر برد، همان گونه كه بلائى بدتر از ناامنى در جنبه هاى مختلف زندگى وجود ندارد.
و در آيه بعد گروه مقابل آنها را توصيف كرده و مى گويد: اما آنها كه براى انكار و ابطال آيات ما تلاش و كوشش ميكنند، نه خود ايمان دارند و نه اجازه ميدهند ديگران در راه حق گام نهند، در حالى كه چنين ميپندارند كه ميتوانند از چنگال قدرت ما فرار كنند، آنها در عذاب دردناك روز قيامت احضار ميشوند( و الذين يسعون فى آياتنا اولئك فى العذاب محضرون ) .
آنها همان كسانى هستند كه با استفاده از اموال و اولاد و نفرات خود به تكذيب انبياء پرداخته اند و به وسوسه خلق خدا مشغول شدند و آنچنان مغرور بودند كه گمان ميكردند از چنگال عذاب الهى ميگريزند، ولى همگى به فرمان خدا در دل آتش سوزان دوزخ احضار ميشوند.
جمله اولئك فى العذاب محضرون چون سخنى از زمان آينده در آن نيست، ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه آنها هم اكنون نيز گرفتار عذابند، چه عذابى برتر از اين زندانى كه با مال و اولاد براى خود ساخته اند؟!
اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير فوق به خاطر آن باشد كه اين وعده الهى چنان مسلم است كه گوئى الان در آن قرار دارند، همان گونه كه در جمله( فهم فى الغرفات آمنون ) آمده است.
تعبير به (معاجزين ) به طورى كه بعضى از ارباب لغت گفته اند به معنى اين است كه آنها چنين ميپندارند كه ميتوانند از حوزه قدرت خدا و مجازاتش فرار كنند، در حالى كه اين پندارى باطل و بى اساس است.
ارزيابى ارزشها!
مساله مهم در زندگانى فرد و جامعه ها مساله معيارهاى سنجش، و نظام ارزشى حاكم بر فرهنگ آن جامعه است.
زيرا تمام حركتها در زندگى فرد و جمع از همين نظام ارزشى سرچشمه ميگيرد، و براى آفريدن اين ارزشها است.
اشتباه يك قوم و ملت در اين مساله، و روى آوردن به ارزشهاى خيالى و بى اساس، كافى است كه تاريخ آنها را به تباهى بكشد، و درك ارزشهاى واقعى و معيارهاى راستين محكمترين زيربناى كاخ سعادت آنها است.
دنيا پرستان مغرور ارزش را تنها منحصر در مال و قدرتهاى مادى و نفرات خود ميدانند، حتى معيار شخصيت در پيشگاه خدا را در اين چهار چوب تصور ميكنند، چنانكه در آيات فوق نمونه اى از آن ديديم، و نمونه هاى فراوان ديگرى از آن در قرآن مجيد به چشم ميخورد.
1 - فرعون جبار و زر و زورپرست به اطرافيانش مى گويد: من باور نميكنم موسى از طرف خدا باشد اگر راست مى گويد پس چرا دست بند طلا به او داده نشده است؟!( فلو لا القى عليه سورة من ذهب ) (سوره زخرف آيه 53).
او حتى نداشتن چنين زر و زيورى را دليل بر پستى مقام موسى مى شمرد و مى گويد:( ام انا خير من هذا الذى هو مهين ) (سوره زخرف آيه 52).
2 - مشركان عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اينكه قرآن به مرد تهيدستى نازل شده تعجب ميكردند، و ميگفتند( لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم ) : چرا اين قرآن بر شخصيت بزرگ و مرد ثروتمندى از سرزمين مكه يا طائف نازل نشده است؟! (زخرف آيه 31).
3 - بنى اسرائيل به (اشموئيل ) پيغمبر زمانشان در مورد انتخاب (طالوت ) به فرماندهى لشكر ايراد كردند، و گفتند:( نحن احق بالملك منه و لم يوت سعة من المال ) : ما از او به فرماندهى و حكومت سزاوارتريم، چرا كه از دودمان معروفيم، بعلاوه طالوت ثروتى ندارد؟! (سوره بقره 247).
4 - مشركان ثروتمند قوم نوح به او ايراد كردند چرا اين افراد اراذل و پست اطراف تو را گرفته اند؟! و منظورشان از پستى، نداشتن مال و ثروت بود!
( قالوا انمومن لك و اتبعك الارذلون ) : آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه اراذل به تو ايمان آورده اند؟! (سوره شعراء آيه 111).
5 - همين ايراد را ثروتمندان مكه به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كردند كه از چه رو اطراف تو را پا برهنه ها گرفته اند؟ ما حتى از بوى بدن اينها ناراحت ميشويم، اگر آنها را از خود برانى ما در كنار توئيم، قرآن در سوره كهف سخت به آنها مى تازد، با شديدترين لحنى آنها را تهديد ميكند، و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور ميدهد: تو بايد با مردانى همنشين باشى كه هر چند تهيدستند اما قلبشان مملو از عشق خدا است و صبح و شام رو به درگاه خدا مى آورند، و جز او كسى را نمى خواهند، اى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اينها باش و هرگز روى از اينها مگردان( و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم ) (كهف - 28).
روى اين جهات نخستين و مهمترين گام اصلاحى انبياء در هم شكستن اين چارچوبه هاى ارزشى دروغين بود، آنها با تعليماتشان اين معيارهاى غلط را در هم ريختند، و ارزشهاى اصيل الهى را جانشين آن ساختند و با يك (انقلاب فرهنگى ) محور شخصيت را از اموال و اولاد و ثروت و جاه و شهرت قبيله و فاميل به تقوا و ايمان و عمل صالح مبدل ساختند.
نمونه آن را در آيات مورد بحث خوانديم كه بعد از كشيدن خط بطلان بر (اموال ) و (اولاد) به عنوان يك وسيله تقرب در پيشگاه الهى و گفتن و ما اموالكم و لا اولادكم بالتى تقربكم عندنا زلفى بلافاصله ارزش اصيل را با جمله الا من آمن و عمل صالحا جانشين آن ميكند.
آيه شريفه:( ان اكرمكم عند الله اتقاكم ) كه به صورت يك شعار اسلامى درآمده، بعد از نفى ارزشهاى وابسته به قبيله و عشيره بيانگر همين انقلاب فكرى و ارزشى است.
طبق اين آيه (سوره حجرات - 13) هيچ چيز جز تقوا، ايمان توام با احساس مسئوليت و پاكى عمل، معيار ارزيابى شخصيت انسانها و قربشان در درگاه خدا نيست، و هر كس از اين معيار اصيل سهم بيشترى دارد مقربتر و گراميتر است.
جالب اينكه در محيط عربستان قبل از آنكه تعليمات حياتبخش اسلام و قرآن ظهور كند بر اثر حاكميت نظام ارزشى زر و زور محصول آن محيط مشتى غارتگر و زورگو همچون (ابو سفيانها) و (ابو جهلها) و (ابولهبها) بود.
اما از همان محيط بعد از انقلاب نظام ارزشى سلمانها و بوذرها و مقدادها و عمار ياسرها برخاستند.
جالب اينكه قرآن مجيد در سوره زخرف بعد از ذكر آياتى كه در فوق به آن اشاره كرديم، مى گويد: نه تنها زرق و برق مادى دليل بر شخصيت نيست بلكه اگر مفاسدى از اين رهگذر به وجود نمى آمد ما براى كافران خانه هائى قرار ميداديم كه سقفهايش از نقره و پله ها و نردبانهاى (گرانقيمتى ) داشته باشد كه به وسيله آن به طبقات بالا روند، و براى اطاقهاى آنها درهائى (پر زرق و برق ) و تختهائى (زيبا) قرار ميداديم كه بر آن تكيه كنند، و هر گونه زيورى را در اختيار آنها ميگذارديم، ولى اينها همه متاع زندگى دنيا است و سراى آخرت نزد پروردگارت براى پرهيزگاران است( و لو لا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون - و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكئون - و زخرفا و ان كل ذلك لما متاع الحياة الدنيا و الاخرة عند ربك للمتقين ) (زخرف آيات 33 - 34 - 35).
اينها همه براى اين است كه ارزشهاى دروغين جاى ارزشهاى واقعى انسانى را نگيرد.
( قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له و ما انفقتم من شى ء فهو يخلفه و هو خير الرزقين ) (39)( و يوم يحشرهم جميعا ثم يقول للملائكة اهولاء اياكم كانوا يعبدون ) (40)( قالوا سبحنك انت ولينا من دونهم بل كانوا يعبدون الجن اكثرهم بهم مومنون ) (41)( فاليوم لا يملك بعضكم لبعض نفعا و لا ضرا و نقول للذين ظلموا ذوقوا عذاب النار التى كنتم بها تكذبون ) (42)
ترجمه:
39 - بگو: پروردگارم روزى را براى هر كس بخواهد توسعه ميدهد و براى هر كس بخواهد تنگ (و محدود) مى سازد، و هر چيزى را (در راه او) انفاق كنيد جاى آن را پر ميكند و او بهترين روزى دهندگان است.
40 - به خاطر بياور روزى را كه خداوند همه آنها را محشور ميكند، سپس به فرشتگان مى گويد: آيا اينها شما را پرستش مى كردند؟!
41 - آنها مى گويند: منزهى (از اين نسبتهاى ناروا) تنها تو ولى ما هستى نه آنها، (آنان ما را نميپرستيدند) بلكه جن را پرستش ميكردند، و اكثرشان به آنها ايمان داشتند!.
42 - امروز هيچيك از شما نسبت به ديگرى مالك سود و زيانى نيست و به ظالمان ميگوئيم بچشيد عذاب آتشى را كه تكذيب ميكرديد!
بيزارى معبودان از عابدان
بار ديگر در اين آيات به پاسخ گفتار آنها كه اموال و اولاد خود را دليل بر قرب خويش در درگاه خداوند مى پنداشتند باز ميگردد، و به عنوان تاكيد مى گويد: بگو پروردگار من روزى را براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده يا محدود ميكند( قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ) .
سپس ميافزايد: آنچه را در راه خدا انفاق كنيد خداوند جاى آنرا پر ميكند و او بهترين روزى دهندگان است( و ما انفقتم من شى ء فهو يخلفه و هو خير الرازقين ) .
گرچه محتواى اين آيه تاكيد بر مطلب گذشته است ولى از دو جهت تازگى دارد:
نخست اينكه آيه گذشته كه مفهومش همين مفهوم بود بيشتر ناظر به اموال و اولاد كفار بود در حالى كه تعبير به (عباد) (بندگان ) در آيه مورد بحث نشان ميدهد كه ناظر به مومنان است، يعنى حتى در مورد مؤ منان گاه روزى را گسترده ميكند - آنجا كه صلاح مومن باشد - و گاه روزى را تنگ و محدود ميسازد - آنجا كه مصلحتش ايجاب كند، و به هر حال وسعت و تنگى معيشت دليل بر هيچ چيزى نميتواند باشد.
ديگر اينكه آيه قبل وسعت و تنگى معيشت را در باره دو گروه مختلف بيان ميكرد در حالى كه آيه مورد بحث ممكن است اشاره به دو حالت مختلف از يك انسان باشد كه گاه روزيش گسترده و گاه تنگ و محدود است.
به علاوه آنچه در آغاز اين آيه آمده در حقيقت مقدمه اى است براى آنچه در پايان آيه است و آن تشويق به انفاق در راه خدا است.
جمله (فهو يخلفه ): (او جايش را پر ميكند) تعبير جالبى است كه نشان ميدهد آنچه در راه خدا انفاق گردد در حقيقت يك تجارت پر سود است، چرا كه خداوند عوض آنرا بر عهده گرفته، و ميدانيم هنگامى كه شخص كريمى عوض چيزى را بر عهده ميگيرد رعايت برابرى و مساوات نميكند بلكه چند برابر و گاه صد چندان ميكند.
البته اين وعده الهى منحصر به آخرت و سراى ديگر نيست، آن كه در جاى خود مسلم است، در دنيا نيز با انواع بركات جاى انفاقها را به نحو احسن پر ميكند.
جمله( هو خير الرازقين ) (او بهترين روزى دهندگان است ) معناى گستردهاى دارد و از ابعاد مختلف قابل دقت است.
او از همه روزى دهندگان بهتر است به خاطر اينكه ميداند چه چيز ببخشد و چه اندازه روزى دهد كه مايه فساد و تباهى نگردد، چرا كه به همه چيز عالم است.
او هر چه بخواهد ميتواند اعطاء كند چرا كه به هر چيز قادر است.
او در برابر آنچه ميبخشد پاداش و جزائى نميخواهد چرا كه غنى بالذات است.
او حتى بدون درخواست ميدهد چرا كه از همه چيز با خبر است و حكيم است.
بلكه در حقيقت هيچكس جز او روزى دهنده نيست، چرا كه هر كس هر چه دارد از او است و هر كس چيزى به ديگرى ميدهد واسطه انتقال روزى است، نه روزى دهنده.
اين نكته نيز قابل دقت است كه او در برابر اموال فانى نعمتهاى باقى ميدهد، و در مقابل قليل كثير ميبخشد.
و از آنجا كه اين گروه از ثروتمندان ظالم و طاغى در زمره مشركان بودند و ادعا ميكردند كه ما فرشتگان را ميپرستيم و آنها شفيعان ما در قيامت هستند، قرآن به پاسخ اين ادعاى بى اساس نيز پرداخته چنين مى گويد: به خاطر بياور روزى را كه خداوند همه آنها - چه عبادت كنندگان و چه عبادت شوندگان - را محشور ميكند، سپس فرشتگان را مخاطب ساخته مى گويد: آيا اينها شما را عبادت ميكردند؟!( و يوم يحشرهم جميعا ثم يقول للملائكة اهؤ لاء اياكم كانوا يعبدون ) .
بديهى است اين سوال سوالى نيست كه مجهولى را براى ذات پاك خداوند كشف كند چرا كه او به همه چيز عالم است، هدف اين است از بيان فرشتگان حقايق گفته شود، تا اين گروه عبادت كننده سرافكنده و شرمنده شوند، و بدانند آنها از عمل اينها كاملا بيزارند، و براى هميشه مايوس شوند.
ذكر (ملائكه ) از ميان تمام معبودهائى كه مشركان داشتند، يا به خاطر آن است كه فرشتگان شريفترين مخلوقى بودند كه آنها پرستش ميكردند، جائى كه از آنها در قيامت شفاعتى حاصل نشود از يك مشت سنگ و چوب يا جن و شياطين چه ميتواند حاصل شود؟!
يا از اين نظر است كه بت پرستان سنگ و چوبها را مظهر و سمبل موجودات علوى (فرشتگان و ارواح انبياء) ميدانستند، و به اين عنوان آنها را پرستش مى كردند، چنانكه در تاريخچه بت پرستى در ميان قوم عرب آمده است كه عمرو بن لحى در سفرى كه به شام رفته بود جمعى را در حال بت پرستى ديد از آنها در اين باره سوال كرد گفتند اينها خدايانى هستند كه به شكل موجودات علوى ساخته ايم، از آنها يارى ميجوئيم، و به وسيله آنها تقاضاى باران ميكنيم! عمرو بن لحى اين عمل را پسنديد و از آنها پيروى كرد، و بتى همراه خود براى حجاز به سوغات آورد، و از آن زمان بت پرستى آغاز شد، و گسترش يافت تا اينكه اسلام آمد و آن را ريشه كن ساخت.
اكنون ببينيم (فرشتگان ) در پاسخ سوال پروردگار چه مى گويند؟ آنها جامعترين و مودبانه ترين پاسخ را انتخاب كرده چنين عرض ميكنند: منزهى تو اى پروردگار از اين نسبتهاى ناروا كه به ساحت مقدست داده اند (قالوا سبحانك ). ما به هيچوجه با اين گروه ارتباط نداشته ايم، تنها تو ولى ما هستى نه آنها( انت ولينا من دونهم ) .
آنها ما را پرستش نميكردند، بلكه جن را مى پرستيدند و اكثرشان به جنيان ايمان داشتند( بل كانوا يعبدون الجن اكثرهم بهم مومنون ) .
در اينكه مفهوم پاسخ فرشتگان چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، و هر يك تفسيرى براى آن كرده اند، اما آنچه نزديكتر به نظر ميرسد اين است كه منظور از جن شيطان و ساير موجودات خبيثى است كه بت پرستان را به اين عمل تشويق ميكردند، و آن را در نظرشان زينت ميدادند، بنا بر اين مراد از عبادت جن همان اطاعت و پيروى از فرمان و پذيرش وسوسه هاى آنها است.
فرشتگان ضمن اظهار تنفر و بيزارى و اعلام عدم رضايت به اين كار مى گويند عامل اصلى اين فساد شياطين بودند هر چند ظاهرا ما را پرستش ميكردند، بايد چهره واقعى اين كار را برملا كرد.
و به اين ترتيب عبادت كنندگان را به تمام معنى از خود ميرانند و نوميد ميكنند.
نظير اين معنى را در سوره يونس نيز داشتيم آنجا كه ميفرمايد:( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم فزيلنا بينهم و قال شركائهم ما كنتم ايانا تعبدون ) : (به خاطر بياور آن روز را كه همه آنها را جمع ميكنيم سپس به مشركان ميگوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد (تا به حسابتان رسيدگى شود) سپس آنها را از هم جدا ميكنيم، و معبودهايشان به آنها مى گويند: شما هرگز ما را عبادت نميكرديد! (يونس - 28).
يعنى شما در حقيقت هوا و هوسها و اوهام و پندارهاى خويش را ميپرستيديد نه ما را، و از اين گذشته اين عبادت شما نه به امر و فرمان ما بود و نه به رضايت ما، و عبادتى كه چنين باشد در حقيقت عبادت نيست.
به اين ترتيب اميد مشركان در آن روز به نوميدى كامل تبديل ميشود و به وضوح اين حقيقت براى آنها روشن ميگردد كه معبودان آنها كوچكترين گرهى از كارشان نخواهند گشود، بلكه از آنان متنفر و بيزارند.
لذا در آيه بعد به عنوان يك نتيجه گيرى پر معنى مى گويد: امروز هيچيك از شما نسبت به ديگرى مالك سود و زيانى نيست( فاليوم لا يملك بعضكم لبعض نفعا و لا ضرا ) .
بنا بر اين نه فرشتگان كه ظاهرا معبود آنها بودند ميتوانند شفاعتى كنند، و نه آنها نسبت به يكديگر ميتوانند كمكى انجام دهند.
(اينجاست كه به اين ظالمان ميگوئيم: بچشيد عذاب آتشى را كه آنرا تكذيب ميكرديد)( و نقول للذين ظلموا ذوقوا عذاب النار التى كنتم بها تكذبون ) .
اين نخستين بار نيست كه قرآن از مشركان تعبير به (ظالم ) و ستمگر ميكند، بلكه در بسيارى ديگر از آيات قرآن از (كفر) تعبير به (ظلم ) يا از (كافران و مشركان ) تعبير به (ظالمان ) شده است، چرا كه قبل از هر چيز بر خود ستم ميكنند كه تاج پرافتخار عبوديت پروردگار را از سر برداشته، و طوق بندگى خفتبار بتها را بر گردن مى نهند، و همه حيثيت و شخصيت و سرنوشت خود را بر باد ميدهند.
در حقيقت آنها در روز قيامت هم مجازات شرك خود را ميبينند، و هم مجازات انكار معاد را، و در جمله( و نقول للذين ظلموا ذوقوا عذاب النار التى كنتم بها تكذبون ) هر دو معنى جمع است.
تعبيرى كه در آيات فوق در مورد انفاق خوانديم كه فرمود هر چيزى را كه در راه خدا انفاق كنيد خداوند جاى آن را پر ميكند تعبيرى است بسيار پر معنى.
اولا: از اين نظر كه (شى ء) به معنى وسيع كلمه، تمام انواع انفاقها را اعم از مادى و معنوى، كوچك و بزرگ، به هر انسان نيازمند اعم از صغير و كبير، همه را شامل ميشود، مهم اينست كه انسان از سرمايه هاى موجود خود در راه خدا ببخشد به هر كيفيت و به هر كميت باشد.
ثانيا: انفاق را از مفهوم فنا بيرون مى آورد، و رنگ بقا به آن ميدهد، چرا كه خداوند تضمين كرده با مواهب مادى و معنوى خود كه چندين برابر و گاه هزاران برابر - و حداقل ده برابر است - جاى آن را پر كند، و به اين ترتيب شخص انفاق كننده هنگامى كه با اين روحيه و اين عقيده به ميدان مى آيد دست و دلبازترى خواهد داشت، او هرگز احساس كمبود و فكر فقر به مغز خود راه نمى دهد، بلكه خدا را شكر مى گويد كه او را موفق به چنين تجارت پرسودى كرده است.
همان تعبيرى كه قرآن مجيد در آيه 10 و 11 سوره صف فرموده است( يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم - تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ) : (اى كسانى كه ايمان آورده ايد آيا شما را به تجارت پرسودى كه از عذاب دردناك رهائيتان ميبخشد راهنمائى بنمايم؟ - ايمان به خدا و پيامبرش بياوريد و در راه خدا با اموال و جانهايتان جهاد كنيد اين براى شما بهتر است اگر مى دانستيد).
در روايتى از پيغمبر گرامى اسلام ميخوانيم كه فرمود:
ينادى مناد كل ليلة لدوا للموت! و ينادى مناد ابنوا للخراب!
و ينادى مناد اللهم هب للمنفق خلفا.
و ينادى مناد اللهم هب للممسك تلفا!
و ينادى مناد ليت الناس لم يخلقوا.
و ينادى مناد ليتهم اذ خلقوا فكروا فيما له خلقوا!:
در هر شب منادى آسمانى ندا ميدهد بزائيد براى مردن! و منادى ديگرى ندا ميدهد بنا كنيد براى ويرانى!
و منادى ندا ميدهد خداوندا! براى آنها كه انفاق ميكنند عوضى قرار ده.
و منادى ديگرى ندا ميكند خداوندا! براى آنها كه امساك ميكنند تلفى قرار ده!
و منادى ديگرى مى گويد: اى كاش مردم آفريده نميشدند! و منادى ديگرى صدا ميزند اى كاش اكنون كه آفريده شدند، انديشه ميكردند كه براى چه آفريده شده اند؟.
(منظور از اين مناديها كه ندا ميدهند فرشتگانند كه به فرمان خدا تدبير امور اين عالم ميكنند).
در حديث ديگرى از آن حضرت ميخوانيم:
من ايقن بالخلف سخت نفسه بالنفقه!:
(كسى كه يقين به عوض و جانشين داشته باشد در انفاق كردن سخاوتمند خواهد بود).
همين معنى از امام باقر (عليهاالسلام ) و امام صادق (عليهاالسلام ) نيز نقل شده است.
اما مساله مهم اينست كه انفاق از اموال حلال و مشروع باشد كه خدا غير آن را قبول نميكند و بركت نمى دهد.
لذا در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: شخصى خدمتش عرض كرد دو آيه در قرآن است كه هر چه من به سراغ آن ميروم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نميرسم ).
امام فرمود كدام آيه است.
عرض كرد نخست اين سخن خداوند بزرگ است كه مى گويد: ادعونى استجب لكم: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم من خدا را ميخوانم اما دعايم مستجاب نميشود!
فرمود: آيا فكر ميكنى خداوند عز و جل وعده خود را تخلف كرده؟.
عرض كرد نه.
فرمود پس علت آن چيست؟
عرض كرد نميدانم.
فرمود ولى من به تو خبر ميدهم: من اطاع الله عز و جل فيما امره من دعائه من جهة الدعاء اجابه: كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آنچه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.
عرض كرد: جهت دعا چيست؟ فرمود نخست حمد خدا ميكنى، و نعمت او را يادآور ميشوى، سپس شكر ميكنى بعد درود بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميفرستى، سپس گناهانت را به خاطر مى آورى اقرار ميكنى و از آنها به خدا پناه ميبرى، و توبه مينمائى، اينست جهت دعا!
سپس فرمود: آيه ديگر كدام است؟
عرض كرد: اين آيه است كه ميفرمايد: و ما انفقتم من شى ء فهو يخلفه و هو خير الرازقين اما من در راه خدا انفاق ميكنم ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عائد من نمى شود!
امام (عليهاالسلام ) فرمود: فكر ميكنى خداوند از وعده خود تخلف كرده؟!
عرض كرد: نه.
فرمود: پس چرا چنين است؟
عرض كرد نميدانم.
فرمود: لو ان احدكم اكتسب المال من حله، و انفقه فى حله، لم ينفق درهما الا اخلف عليه: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نميكند مگر اينكه خدا عوضش را به او ميدهد.
يكى از مفسران در اينجا تحليل جالبى دارد مى گويد:
عجب اين است كه تاجر هنگامى كه بداند يكى از اموالش در معرض تلف است حاضر است آن را حتى به صورت نسيه بفروشد، هر چند طرف فقير باشد، مى گويد: اين بهتر از اين است كه بگذارم و نابود شود.
و اگر تاجرى در چنين شرايطى اقدام به فروش اموالش نكند تا نابود شود او را (خطا كار) مى شمرند! و اگر در چنين شرائطى خريدار سرمايه دارى پيدا شود و به او نفروشد او را (بى عقل ) معرفى ميكنند.
و اگر علاوه بر همه اينها خريدار با داشتن تمكن مالى همه گونه وثيقه بسپارد و سند قابل اطمينانى نيز بنويسد در عين حال به او نفروشد (ديوانه ) اش ميخوانند!
ولى تعجب در اين است كه همه ما اين كارها را انجام ميدهيم و هيچكس آن را جنون نمى شمرد!
زيرا تمام اموال ما قطعا در معرض زوال است و خواه ناخواه از دست ما بيرون خواهد رفت، و انفاق كردن در راه خدا يكنوع وام دادن به او است، و ضامنى بسيار معتبر يعنى خداوند بزرگ فرموده: و ما انفقتم من شى ء فهو يخلفه: هر چه را انفاق كنيد عوضش را ميدهد و در عين حال املاك خود را نزد ما گروگان گذاشته، چرا كه هر چه در دست انسان است عاريتى از ناحيه اوست (و محكمترين سندها از كتب آسمانى در اين زمينه در اختيار ما نهاده ).
اما با همه اينها بسيارى از ما اموال خود را انفاق نميكنيم و ميگذاريم
از دستمان برود، نه اجرى داريم و نه شكرى.
براى اينكه بدانيم مفهوم انفاق تا چه حد در اسلام گسترده است كافى است حديث زير را مورد توجه قرار دهيم:
پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: كل معروف صدقه، و ما انفق الرجل على نفسه و اهله كتب له صدقة، و ما وقى به الرجل عرضه فهو صدقة، و ما انفق الرجل من نفقة فعلى الله خلفها، الا ما كان من نفقه فى بنيان او معصية:
(هر كار نيكى به هر صورت باشد صدقه و انفاق در راه خدا محسوب ميشود) (و منحصر به انفاقهاى مالى نيست ).
و هر چه انسان براى حوائج زندگى خود و خانواده خود صرف ميكند صدقه نوشته ميشود.
و آنچه را كه انسان آبروى خود را با آن حفظ ميكند صدقه محسوب ميگردد.
و آنچه را انسان در راه خدا انفاق ميكند عوض آن را به او خواهد داد مگر چيزى كه صرف بنا شود (همچون بناى خانه!) يا در راه معصيت صرف گردد.
استثناء خانه ممكن است از اين نظر باشد كه عين آن باقى است به علاوه مردم بيشترين توجهشان به آن است.
( و اذا تتلى عليهم اياتنا بينات قالوا ما هذا الا رجل يريد ان يصدكم عما كان يعبد ءاباوكم و قالوا ما هذا الا افك مفترى و قال الذين كفروا للحق لما جاءهم ان هذا الا سحر مبين ) (43)( و ما اتيناهم من كتب يدرسونها و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير ) (44)( و كذب الذين من قبلهم و ما بلغوا معشار ما اتيناهم فكذبوا رسلى فكيف كان نكير ) (45)
ترجمه:
43 - هنگامى كه آيات روشنگر ما بر آنها خوانده شود مى گويند او فقط مردى است كه ميخواهد شما را از آنچه پدرانتان پرستش ميكردند باز دارد، و مى گويند: اين جز دروغ بزرگى كه (به خدا) بسته شده چيز ديگرى نيست، و كافران هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند: اين فقط يك سحر آشكار است!
44 - ما (قبلا) چيزى از كتب آسمانى را به آنها نداده ايم كه آن را بخوانند (و به اتكاى آن سخنان تو را تكذيب كنند) و قبل از تو هيچ پيامبرى (نيز) براى آنها نفرست
45 - كسانى كه پيش از آنها بودند (نيز آيات الهى را) تكذيب كردند در حالى كه اينها به يكدهم (از قدرت و نيروى آنان ) نميرسند، (آرى ) آنها رسولان مرا تكذيب كردند و ببين مجازات من (نسبت به آنها) چگونه بود؟!
با كدام منطق آيات ما را انكار ميكنند؟
آيات گذشته از وضع مشركان و افراد بى ايمان در قيامت سخن ميگفت، آيات مورد بحث بار ديگر به وضع آنها در اين دنيا پرداخته عكس العمل آنان را در برابر شنيدن قرآن بازگو ميكند، تا روشن شود آن سرنوشت شوم در قيامت معلول اين موضعگيرى غلط در مقابل آيات الهى در دنياست.
نخست مى گويد: هنگامى كه آيات روشنگر ما بر آنها خوانده ميشود مى گويند اين مرد فقط ميخواهد شما را از آنچه نياكانتان پرستش ميكردند باز دارد( و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قالوا ما هذا الا رجل يريد ان يصدكم عما كان يعبد آبائكم ) .
اين نخستين عكس العمل آنها در برابر اين آيات بينات است كه به منظور تحريك حس عصبيت در اين قوم متعصب مطرح ميكردند.
مخصوصا تعبير به (آبائكم ) (پدران شما) به جاى (آبائنا) (پدران ما) بيشتر براى همين منظور است كه به آن قوم متعصب حالى كنند ميراث نياكان شما در خطر است، بپاخيزيد و دست اين مرد را از آن كوتاه كنيد!
تعبير ما هذا الا رجل... از دو نظر براى تحقير پيامبر بوده است، يكى كلمه هذا (اين ) و ديگرى رجل (مردى ) به صورت نكره، در حالى كه همه آنها پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به خوبى و با سوابق روشن مى شناختند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن، آيات را توصيف به بينات ميكند، يعنى دلائل حقانيتش همراه خود آن است، و آنجا كه عيان است نياز
به بيان ندارد.
سپس دومين گفتارى را كه براى ابطال دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مطرح مى ساختند بيان ميكند ميفرمايد: آنها مى گويند اين (قرآن ) جز دروغ بزرگى كه به خدا بسته شده چيز ديگرى نيست! (و قالوا ما هذا الا افك مفترى ).
(افك ) (بر وزن فكر) چنانكه قبلا هم گفته ايم به معنى هر چيزى است كه از صورت اصلى دگرگون شود، لذا بادهاى مخالف را (موتفكات ) مى گويند، سپس به دروغ و تهمت و هر سخن خلافى افك گفته شده ولى به گفته بعضى افك به دروغهاى بزرگ گفته ميشود.
با اينكه تعبير به افك براى متهم ساختن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به دروغ كافى بود ولى آنها با كلمه (مفترى ) آن را تاكيد ميكردند، بى آنكه هيچ دليلى بر اين ادعاى خويش داشته باشند.
و بالاخره سومين اتهامى را كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بستند تهمت سحر بود، چنانكه در پايان آيه مورد بحث ميخوانيم كسانى كه كافر شدند هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند: اين چيزى جز سحر آشكار نيست!( و قال الذين كفروا للحق لما جائهم ان هذا الا سحر مبين ) .
عجب اينكه اين گروه گمراه هر سه تهمت خود را با صريحترين تاكيد كه همان حصر است بيان ميكردند، يكجا ميگفتند اين فقط سحر است جاى ديگر ميگفتند: اين فقط دروغ است، و بالاخره در جاى سوم ميگفتند: او فقط ميخواهد شما را از معبودهاى نياكان باز دارد.
البته اين سه نسبت ناروا با هم تضادى ندارد - هر چند آنها از كلام ضد و نقيض ابا نداشتند - بنا بر اين دليلى ندارد كه طبق گفته بعضى از مفسران ما هر يك از اين تهمتها را به گروهى از كافران نسبت دهيم.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در مرتبه اول و دوم قرآن جمله:
قالوا را به كار برده، اما در مرحله سوم بجاى آن قال الذين كفروا آورده است اشاره به اينكه همه اين بدبختيها ناشى از كفر و انكار حق و دشمنى با حقيقت است، و گرنه چگونه ممكن است انسان بدون هيچ دليل اينهمه تهمت را پشت سر هم به مردى كه دلائل حقانيت از سخنش، عملش و سابقه اش روشن است نثار كند؟!
گويا آنها با اين تهمتهاى سه گانه برنامه حساب شده اى را در مبارزه با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعقيب ميكردند از يكسو ميديدند كه آئين نوينى است و جاذبه دارد.
از سوى ديگر تهديدهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عذاب الهى در دنيا و آخرت خواه ناخواه گروهى را متوحش مى ساخت.
از سوى سوم معجزات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواه ناخواه در نفوس توده مردم اثر داشت.
آنها براى خنثى كردن هر يك از اين موضوعات سه گانه تدبيرى انديشيده بودند در برابر اين آئين نوين مساله حفظ ميراث گذشتگان را پيش ميكشيدند، در حالى كه گذشتگان آنها به گفته قرآن مصداق( لا يعقلون شيئا و لا يهتدون ) (چيزى نمى فهميدند و هدايتى نداشتند) بودند (بقره - 170).
گناهى ندارد كه مردم را از چنين رسومات خرافى كه ميراث جاهلان ابله است باز دارد.
و در برابر تهديدهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عذاب الهى مساله دروغگوئى را مطرح ساخته بودند تا توده هاى مردم را آرام سازند.
و در برابر معجزات، تهمت سحر را مطرح ميكردند، تا آن را به اين وسيله توجيه كرده، مردم را از گرايش به آن باز دارند.
ولى چنانكه ميدانيم و تاريخ اسلام گواه آن است هيچيك از اين وسوسه هاى شيطانى موثر نيفتاد، و سرانجام مردم فوج فوج وارد اين آئين پاك شدند.
قرآن در آيه بعد بر تمام ادعاهاى آنها خط بطلان ميكشد، هر چند ناگفته بطلانش روشن است، تمام ادعاهاى واهى آنها را با يك جمله پاسخ ميدهد، مى گويد ما قبلا چيزى از كتابهاى آسمانى را به آنها نداده ايم كه آن را بخوانند و بر اساس آن به انكار دعوت تو بپردازند، و قبل از تو هيچ پيامبرى براى آنها نيز نفرستاديم( و ما آتيناهم من كتب يدرسونها و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير ) .
اشاره به اينكه اين ادعاها از كسى قابل طرح است كه قبلا پيامبرى به سراغ او آمده و كتاب آسمانى براى او آورده و محتواى دعوت تازه را با آن مخالف ميبيند و به تكذيب برميخيزد، گاه مى گويد آئين نياكانتان از دست نرود، و گاه مى گويد اين دعوت جديد دروغ است، و گاه آورنده اش را ساحر ميخواند.
اما كسى كه تنها به اتكاء فكر خود - بدون هيچگونه وحى آسمانى - و با نداشتن بهره اى از علم، خرافاتى به هم بافته حق ندارد چنين قضاوت كند.
از اين آيه ضمنا اين نكته استفاده ميشود كه انسان تنها به نيروى عقل خويش نميتواند راه پر نشيب و فراز زندگى را طى كند، بلكه بايد از نيروى وحى مدد گيرد و با كمك خضر رسالت گام بردارد و گر نه ظلمات است كه بايد از خطر گمراهى بترسد.
در آخرين آيه مورد بحث اين گروه سركش را با بيانى موثر و گويا مورد تهديد قرار داده، چنين مى گويد: كسانى كه قبل از اينها بودند نيز آيات الهى را تكذيب كردند( و كذب الذين من قبلهم ) .
در حالى كه اينها از نظر قوت و قدرت حتى به يكدهم آنچه به اقوام پيشين داديم نميرسند( و ما بلغوا معشار ما آتيناهم ) .
اما ببينيد سرنوشت آنها به كجا رسيد؟ آرى آنها رسولان مرا تكذيب كردند، بنگريد مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!( فكذبوا رسلى فكيف كان نكير ) .
شهرهاى ويران شده آنها در زير ضربات كوبنده مجازات الهى در نزديكى شما و در مسيرتان به سوى شام قرار دارد، آنها را آئينه عبرت بگيريد، و پندهاى لازم را از زبان اين ويرانه ها بشنويد، و سرنوشت خود را بر آن قياس كنيد كه نه سنت الهى تغيير پذير است و نه شما از آنها برتريد! (معشار) از ماده عشر و به همان معنى است (يكدهم ).
بعضى آن را به معنى (عشر عشر) يعنى يكصدم گرفته اند، ولى بيشتر كتب لغت و تفاسير همان معنى اول را ذكر كرده اند، ولى به هر حال اينگونه اعداد جنبه تعدادى ندارد، و براى تقليل است در مقابل عدد هفت و هفتاد و هزار و مانند آن كه براى تكثير ميباشد.
بنا بر اين مفهوم آيه اينست كه ما گردنكشان نيرومندى را در هم كوبيديم كه اينها جزء كوچكى از قدرت آنان را ندارند!
نظير همين معنى در آيات متعدد ديگر قرآن وارد شده، از جمله در آيه 6 سوره انعام ميخوانيم:( الم يروا كم اهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الارض ما لم نمكن لكم و ارسلنا السماء عليهم مدرارا و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم فاهلكناهم بذنوبهم و انشانا من بعدهم قرنا آخرين ) آيا مشاهده نكردند چقدر از اقوام پيشين را هلاك كرديم اقوامى كه از شما نيرومندتر بودند، امكاناتى به آنها داده بوديم كه به شما نداديم، بارانهاى مفيد پيدرپى براى آنها فرستاديم، و نهرها از زير درختان باغهاى آنها جارى ساختيم، اما به هنگامى كه طغيان كردند آنان را به خاطر گناهانشان نابود كرديم و گروه ديگرى بعد از آنان به وجود آورديم.
نظير همين معنى در آيات 21 سوره مومن، و آيه 9 سوره روم، نيز وارد شده است. واژه (نكير) از ماده (انكار) و به معنى همانست و منظور از انكار خداوند همان مجازات و عذاب او است.
( قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة ان هو الا نذير لكم بين يدى عذاب شديد ) (46)
ترجمه:
46 - بگو: تنها شما را به يك چيز اندرز ميدهم و آن اينكه دو نفر دو نفر، يا يكنفر يكنفر براى خدا قيام كنيد، سپس فكر خود را به كار گيريد، اين دوست و همنشين شما (محمد) هيچگونه جنون ندارد، او فقط بيم دهنده شما در برابر عذاب شديد (الهى ) است.
انقلاب فكرى ريشه هر انقلاب اصيل
در اين بخش از آيات و آيات آينده كه بحثهاى اواخر اين سوره را تشكيل ميدهد بار ديگر به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور ميدهد كه آنها را با دلائل مختلف به سوى حق دعوت كند، و از گمراهى باز دارد، و همچون بحثهاى گذشته پنج بار پيامبر را مخاطب ساخته مى گويد: به آنها بگو... (قل...).
در نخستين آيه به خمير مايه همه تحولات و دگرگونيهاى اجتماعى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى و فرهنگى اشاره كرده، و در جمله هائى بسيار كوتاه و پر محتوا مى گويد: به آنها بگو من تنها شما را به يك چيز اندرز مى دهم، و آن اينكه براى خدا قيام كنيد. دو نفر، دو نفر، يا يكنفر، يكنفر، سپس انديشه كنيد( قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا ) .
(اين دوست و همنشين شما (محمد) هيچگونه انحراف فكرى و جنون ندارد)( ما بصاحبكم من جنة ) .
بلكه او فقط بيم دهنده شما است در برابر عذاب شديد الهى( ان هو الا نذير لكم بين يدى عذاب شديد ) .
كلمات و تعبيرات اين آيه هر كدام اشاره به مطلب مهمى است كه ده نكته آن را ذيلا مى آوريم:
1 - جمله (اعظكم ) (شما را اندرز ميدهم ) در حقيقت بيانگر اين واقعيت است كه من خير و صلاح شما را در اين سخن در نظر ميگيرم نه هيچ مساله ديگر.
2 - تعبير به (واحدة ) (تنها يك چيز) مخصوصا با تاكيد به وسيله انما اشاره گويائى است به اين واقعيت كه ريشه تمام اصلاحات فردى و جمعى به كار انداختن انديشه هاست، مادام كه فكر ملتى در خواب است مورد هجوم دزدان و سارقان دين و ايمان و آزادى و استقلال قرار ميگيرند، اما هنگامى كه افكار بيدار شد راه بر آنها بسته ميشود.
3 - تعبير به (قيام ) در اينجا به معنى ايستادن روى دو پا نيست بلكه به معنى آمادگى براى انجام كار است، چرا كه انسان به هنگامى كه روى پاى خود ميايستد آماده براى انجام برنامه هاى مختلف زندگى ميشود، بنا بر اين انديشه كردن نياز به آمادگى قبلى دارد، كه انگيزه و حركتى در انسان به وجود آيد كه با اراده و تصميم به تفكر بپردازد.
4 - تعبير (لله ) بيانگر اين معنى است كه قيام و آمادگى بايد انگيزه الهى داشته باشد، و تفكرى كه از چنين انگيزه اى سرچشمه ميگيرد ارزنده است، اصولا اخلاص در كارها و حتى در انديشيدن خميرمايه نجات و سعادت و بركت است.
جالب اينكه ايمان به (الله ) در اينجا مسلم گرفته شده بنا بر اين تفكر به خاطر مسائل ديگر است اشاره به اينكه توحيد يك امر فطرى است كه حتى بدون انديشه نيز روشن است.
5 - تعبير به (مثنى و فرادى ) (دو دو، يا يك يك ) اشاره به اين است كه انديشه و تفكر بايد دور از غوغا و جنجال باشد، مردم به صورت تكنفرى، يا حداكثر دو نفر دو نفر قيام كنند، و فكر و انديشه خود را به كار گيرند، چرا كه تفكر در ميان جنجال و غوغا عميق نخواهد بود، به خصوص اينكه عوامل خود خواهى و تعصب در راه دفاع از اعتقاد خود در حضور جمع بيشتر پيدا ميشود.
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه اين دو تعبير به منظور اين است كه افكار فردى و جمعى يعنى آميخته با مشورت را فرا گيرد، انسان بايد هم به تنهائى بينديشد، و هم از افكار ديگران بهره گيرد كه استبداد در فكر و راى مايه تباهى است، و همفكرى و تلاش براى حل مشكلات علمى به كمك يكديگر - در آنجا كه به جنجال و غوغا نكشد مطمئنا اثر بهترى دارد و شايد به همين دليل مثنى بر فرادى مقدم داشته است.
6 - جالب اينكه قرآن در اينجا مى گويد تتفكروا (بينديشيد) اما در چه چيز؟ از اين نظر مطلق است و به اصطلاح حذف متعلق دليل بر عموم، است يعنى در همه چيز، در زندگى معنوى، در زندگى مادى، در مسائل مهم، در مسائل كوچك، و خلاصه در هر كار بايد نخست انديشه كرد، ولى از همه مهمتر، انديشه براى پيدا كردن پاسخ اين چهار سوال است: از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بوده؟ به كجا ميروم؟ و اكنون در كجا هستم؟ ولى بعضى از مفسران معتقدند كه متعلق تفكر در اين جا جمله بعد از آن است (ما بصاحبكم من جنة ) يعنى اگر كمى تفكر كنيد به خوبى در مييابيد
كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اتهام واهى شما در مورد جنون پاك و منزه است.
معنى اول روشنتر به نظر ميرسد.
اما مسلما از امورى كه بايد در آن انديشيد همين مساله نبوت و صفات برجسته اى است كه در شخص پيامبر اسلام و عقل و درايت او بود بى آنكه منحصر به آن باشد.
7 - تعبير (صاحبكم ) (همنشين و دوست شما) در مورد شخص پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اشاره به اين است كه او براى شما چهره ناشناخته اى نيست، او ساليان دراز در ميان شما بوده، او را به امانت و درايت و صدق و راستى شناخته ايد، تاكنون نقطه ضعفى در پرونده زندگى او مشاهده نكرده ايد، بنا بر اين انصاف دهيد اتهاماتى كه به او مى بنديد همه بى اساس است.
8 - (جنة ) به معنى جنون در اصل از ماده (جن ) (بر وزن ظن ) به معنى ستر و پوشش است، و از آنجا كه مجنون چنان است كه گوئى عقلش پوشيده شده اين تعبير در باره او به كار ميرود، و به هر حال نكته قابل ملاحظه اينجاست كه گويا ميخواهد اين حقيقت را بيان كند كه دعوت كننده به انديشه و بيدارى فكر چگونه ممكن است خود مجنون باشد، و همينكه منادى تفكر است خود دليل بر نهايت عقل و درايت اوست.
9 - جمله (ان هو الا نذير لكم ) رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در مساله (انذار) خلاصه ميكند يعنى بيم دادن از مسئوليتها، از دادگاه و كيفر الهى، درست است كه پيامبر رسالت بشارت هم دارد، ولى آنچه بيشتر انسان را وادار به حركت ميكند مساله انذار است، و لذا در بعضى ديگر از آيات قرآن نيز به عنوان تنها وظيفه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ذكر شده، مانند آيه 9 سوره احقاف( و ما انا الا نذير مبين من جز ) انذار كننده آشكار نيستم نظير اين معنى در سوره ص آيه 65 و آيات ديگر نيز آمده است.
10 - تعبير بين يدى عذاب شديد اشاره به اين است كه قيامت چنان نزديك است كه گوئى پيش روى شما است، و به راستى در برابر عمر دنيا نيز چنين است، اين تعبير در روايات اسلامى نيز آمده است كه پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بعثت انا و الساعة كهاتين (و ضم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) الوسطى و السبابة ) بعثت من و قيام قيامت مانند اين دو است - سپس انگشت اشاره و انگشت وسط خود را به هم چسبانيد و نشان داد.
زير بناى همه تحولها
مكتبهاى مادى و كمونيستى كه هميشه از ناحيه مذاهب راستين احساس خطر ميكنند هميشه اصرار دارند كه دعوت اديان را دعوت به تخدير افكار توده ها معرفى كنند، تعبير رسواى آنها كه دين افيون توده هاست معروف است.
همچنين استعمارگران شرق و غرب به خاطر هراسى كه از قيام تودههاى مومن در سايه افكار مذهبى و استقبال از شهادت در راه خدا داشته اند سعى ميكردند كه به روانشناسان و جامعه شناسان خود اين مطلب را تلقين كنند، تا در كتابهاى به اصطلاح علميشان منعكس سازند كه مذهب زائيده جهل و نادانى بشر نسبت به عوامل طبيعت است!
البته اين بحثى است دامنه دار و در جاى خود جوابهاى قاطع و دندانشكن به آنها داده شده كه اينجا جاى شرح همه آنها نيست، ولى آياتى از قبيل آيات مورد بحث كه دعوت به تفكر و انديشه ميكند، بلكه عصاره دين و خميرمايه تكامل و پيشرفت انسان را همين انديشه و تفكر ميداند مشت اين دروغپردازان را باز ميكند.
چگونه ممكن است آئينى همچون اسلام وسيله تخدير يا مولود جهل باشد در حالى كه آورنده اش به اعلا صوت خود همه انسانها را مخاطب ساخته و مى گويد قيام و نهضت كنيد براى زنده كردن انديشهاى خفته، آنهم در محيطى آرام و خالى از غوغا.
در محيطى دور از هوا و هوس و امواج تبليغاتى مسموم.
دور از تعصبها، و دور از لجاجتها.
براى خدا قيام كنيد و انديشه كنيد.
كه تنها اندرز من به شما همين است و بس!
آيا چنين آئينى را كه نه تنها در اينجا بلكه در موارد بسيار زيادى همين دعوت را تكرار كرده متهم به تخدير افكار ساختن مضحك نيست؟!
به خصوص اينكه مى گويد نه فقط در حال تنهائى و انفرادى انديشه كنيد، بلكه به صورت دو نفرى و با معاضدت يكديگر بتفكر پردازيد، محتواى دعوت انبياء را بشنويد، دلائل آنها را مورد مطالعه قرار دهيد، اگر با عقل شما هماهنگ بود پذيرا شويد.
حوادثى كه در عصر و زمان ما به خاطر قيام مسلمانان انقلابى در كشورهاى مختلف در برابر قدرتهاى جهنمى شرق و غرب روى داد، و دنيا را در نظر مستكبران تيره و تار كرد و پايه هاى قدرتشان را لرزان ساخت نشان داد كه آنها اين نكته را درست فهميده بودند كه عقائد اصيل مذهبى دشمن سرسخت آنها و خطر عظيمى است براى آنها، و نيز نشان داد كه هدف اين اتهاماتى كه به مذهب بسته اند چيست؟
راستى عجيب است در تحليل هاى به اصطلاح فلسفى جامعه شناسان غربى اين مساله را مسلم ميگيرند كه جهانى ماوراء طبيعت نيست و دين يك پديده ساختگى بشر است، سپس بر سر اين مساله دعوا ميكنند كه عامل آن چيست؟ مسائل
اقتصادى است؟ترس انسانهاست؟ عدم آگاهى بشر است؟ عقده هاى روحى است و...؟
اما حاضر نيستند حتى يك لحظه خود را از اين پيشداورى غلط تهى كرده و احتمال دهند ماوراى عالم طبيعت عالم ديگرى است و در دلائل روشن توحيد و نشانه هاى آشكار نبوت پيامبرانى همچون محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بينديشند.
اينها بى شباهت به مشركان عصر جاهليت نيستند با اين تفاوت كه آنها متعصب و لجوج بودند و درس نخوانده، اينها نيز متعصب و لجوجند اما درس خوانده! و به همين دليل خطرناكتر و اغوا كننده ترند!
جالب اينكه آخرين قسمت بسيارى از آيات قرآن دعوت به تفكر يا تعقل يا تذكر است:
گاه مى گويد:( ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون ) (نحل - 11 و 69).
و گاه مى گويد:( ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) (رعد - 3 و زمر - 42 و جاثيه - 13).
و گاه مى گويد:( لعلهم يتفكرون ) (حشر - 21 و اعراف - 176).
و گاه همين جمله را به صورت رويارو مطرح ساخته مى فرمايد:( كذلك يبين الله لكم الايات لعلكم تتفكرون ) : (اينگونه خداوند آياتش را براى شما بيان مى كند شايد انديشه كنيد) (بقره 219 و 266).
و از اين قبيل در قرآن فراوان است، مانند دعوت به فقه (فهم ) در آيات زيادى از قرآن، دعوت به (عقل و تعقل ) و مدح آنها كه عقل خويش را به كار مى گيرند، و مذمت شديد از آنها كه فكر خود را به كار نمى اندازند كه در 46 آيه از قرآن مجيد وارد شده!
توصيف زيادى كه از علما و دانشمندان و مقام علم و دانش نموده كه اگر بخواهيم همه آيات آن را گردآورى و تفسير كنيم خود كتاب مستقلى مى شود.
در اين مورد همين بس كه قرآن يكى از صفات دوزخيان را نداشتن تفكر و تعقل ذكر كرده است:( و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير ) (دوزخيان مى گويند: اگر ما گوش شنوا و عقل بيدارى داشتيم در ميان دوزخيان نبوديم )! (كه جاى عاقلان در دوزخ نيست ) (ملك - 10 ).
و در جاى ديگر مى گويد: اصولا افرادى كه گوش دارند و نمى شنوند، چشم دارند و نمى بينند و عقل دارند و انديشه نمى كنند، براى جهنم نامزد شده اند! (و لقد ذرأ نا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون ) :
(به طور مسلم گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ قرار داديم، نشانه آنها اينست كه عقل دارند و با آن انديشه نمى كنند، چشم دارند و با آن نمى بينند، و گوش دارند و با آن نمى شنوند، آنها همچون چهارپايانند، بلكه گمراهتر! آنها همان غافلانند (اعراف - 179).
2 - گوشه اى از روايات اسلامى در زمينه فكر و انديشه در روايات اسلامى - به پيروى از قرآن - مساله فكر و انديشه در درجه اول اهميت قرار گرفته، و تعبيرات بسيار گويا و جالبى در آن ديده مى شود كه نمونه هائى از آن را در اينجا مى آوريم:
الف - تفكر بزرگترين عبادت است
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهالسلام ) مى خوانيم ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفكر فى امر الله عز و جل: (عبادت به زيادى نماز و روزه نيست، عبادت واقعى تفكر در كار خداوند متعال و اسرار جهان آفرينش
است.
در روايت ديگرى مى خوانيم كان اكثر عبادة ابى ذر التفكر بيشترين عبادت ابو ذر تفكر و انديشه بود).
ب - يكساعت تفكر از يك شب عبادت بهتر است.
در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم شخصى سؤ ال كرد اينكه مردم از (پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل مى كنند: تفكر ساعة خير من قيام ليلة: (يكساعت انديشه كردن بهتر از يك شب عبادت نمودن است ) منظور از آن چيست؟ و چگونه بايد تفكر كند؟
امام (عليهالسلام ) در پاسخ فرمود: يمر بالخربة او بالدار فيقول اين ساكنوك اين بانوك مالك لا تتكلمين: (هنگامى كه از كنار ويرانه، يا خانهاى (كه از ساكنان خالى شده ) مى گذرد بگويد: ساكنان تو كجا رفتند؟ بنيان گزارانت چه شدند؟ چرا سخن نمى گوئى )؟.
ج - تفكر سرچشمه عمل است
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: ان التفكر يدعوا الى البر و العمل به: (تفكر دعوت به نيكى و عمل به آن مى كند).
( قل ما سأ لتكم من أجر فهو لكم إن أجرى إلا على الله و هو على كل شى ء شهيد ) (47)( قل ان ربى يقذف بالحق علم الغيوب ) (48)( قل جاء الحق و ما يبدئ البطل و ما يعيد ) (49)( قل إن ضللت فإ نما أضل على نفسى و إن اهتديت فبما يوحى إلى ربى إنه سميع قريب ) (50)
ترجمه:
47 - بگو هر اجر و پاداشى از شما خواسته ام براى خود شماست، اجر من تنها بر خداوند است و او گواه بر هر چيزى است.
48 - بگو: پروردگار من حق را (بر دل پيامبران خود) مى افكند كه او علام الغيوب (و از تمام اسرار نهان آگاه ) است. 49 - بگو: حق آمد و باطل (كارى از آن ساخته نيست ) نمى تواند آغازگر چيزى باشد و نه تجديد كننده آن.
50 - بگو: اگر من گمراه شوم از ناحيه خود گمراه مى شوم، و اگر هدايت يابم به وسيله آنچه پروردگارم به من وحى مى كند هدايت مى يابم، او شنوا و نزديك است.
از باطل كارى ساخته نيست!
گفتيم خداوند در اين سلسله آيات پنج بار به پيامبرش دستور مى دهد از طرق مختلف با اين گمراهان بى ايمان سخن بگويد و راه عذر را از هر سو بر آنها ببندد.
در آيه گذشته سخن از دعوت به تفكر، و نفى هر گونه عدم تعادل روحى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
در نخستين آيه مورد بحث سخن از عدم مطالبه اجر و مزد در برابر رسالت است.
مى گويد: (بگو هر اجر و پاداش از شما خواستم براى شماست )( قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ) .
(اجر و پاداش من تنها بر خداست )( ان اجرى الا على الله ) .
اشاره به اينكه انسان عاقل هر كارى را مى كند بايد انگيزه اى داشته باشد، وقتى كمال عقل من بر شما ثابت شد، و مى بينيد انگيزه مادى ندارم، بايد بدانيد محرك الهى و معنوى مرا به اين كار واداشته است.
به تعبير ديگر: من شما را دعوت به تفكر كردم، اكنون بينديشيد، و از وجدان خود سؤ ال كنيد، چه چيز سبب شده كه من شما را از عذاب شديد الهى انذار كنم؟ چه سودى از اين كار عائد من مى شود؟ و چه فايده مادى براى من دارد؟
اضافه بر اين اگر بهانه شما در اين اعراض و رويگردانى از حق اين است كه بايد بهاى گزافى براى آن بپردازيد، من اصولا از شما اجر و پاداشى نخواست ام.
چنانكه همين معنى با صراحت در آيه 46 سوره قلم آمده:( ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ) (آيا تو از آنها پاداشى بر اداى رسالت خواسته اى كه بر دوش آنها سنگينى مى كند)؟!
در اينكه جمله (فهو لكم چه مفهومى دارد؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه كنايه باشد از عدم مطالبه هر گونه اجرت بطور مطلق مثل اينكه ما مى گوئيم: (هر چه از تو خواسته ام مال خودت كنايه از اينكه چيزى از تو نخواسته ام، شاهد اين سخن جمله بعد از آن است كه مى گويد: ان اجرى الا على الله (پاداش من تنها بر خداست ).
دوم اينكه اگر مى بينيد من در بعضى از سخنانم كه از سوى پروردگار آورده ام به شما گفته ام:( لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) : (من از شما پاداشى نمى طلبم جز دوستى خويشاوندانم ) (شورى - 23).
اين نيز سودش به خود شما بازگشت مى كند چرا كه مودت ذى القربى بازگشت به مساله (امامت و ولايت ) و (تداوم خط نبوت ) است كه آن نيز براى ادامه هدايت شما ضرورى است.
شاهد اين سخن شان نزولى است كه بعضى در اينجا نقل كرده اند كه وقتى آيه قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى نازل شد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مشركان مكه فرمود: خويشاوندان مرا ناراحت نكنيد، آنها نيز اين پيشنهاد را پذيرفتند، اما هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از بتهاى آنها بدگوئى كرد گفتند محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منصفانه با ما رفتار نمى كند، از يكسو از ما مى خواهد خويشاوندانش را آزار ندهيم، ولى از سوى ديگر با بدگوئى از خدايان ما، ما را آزار مى دهد در اينجا آيه: قل ما سالتكم من اجر فهو لكم (آيه مورد بحث ) نازل شد و به آنها گفت: آنچه من در اين باره از شما خواستم به نفع خود شما بود، حال مى خواهيد آنها را آزار بكنيد يا نكنيد.
و در پايان آيه مى فرمايد: (و او بر هر چيزى شاهد و گواه است )( و هو على كل شى ء شهيد ) .
اگر من پاداشم را از او مى خواهم به خاطر آن است كه او از همه اعمال و نيات من آگاه است.
بعلاوه، او گواه حقانيت من است، چرا كه اينهمه معجزات و آيات بينات را او در اختيار من گذارده.
و به راستى برترين گواه اوست، چرا كه كسى كه حقايق را از همه بهتر مى داند، و از همه بهتر مى تواند ادا كند، و هيچ چيزى جز حق از او صادر نمى شود او بهترين گواهان است و او خداست.
با توجه به آنچه پيرامون حقانيت دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفته شد، در آيه بعد مى گويد: قرآن واقعيتى است انكار ناپذير كه از ناحيه خدا بر قلب پيامبر القا شده است (بگو پروردگار من حق را مى افكند كه او علام الغيوب است و از تمام اسرار نهان آگاه است )( قل ان ربى يقذف بالحق علام الغيوب ) .
با توجه به اينكه (يقذف ) از ماده قذف (بر وزن حذف ) به معنى افكندن به نقطه دور دست، يا پرتاب كردن از راه دور مى باشد، براى اين آيه تفسيرهاى متعددى گفته اند كه با هم قابل جمع است:
نخست اينكه: منظور افكندن (حق ) يعنى كتب آسمانى و وحى الهى بر قلوب انبياء و فرستادگان پروردگار است، چرا كه او به حكم (علام الغيوب بودن ) قلبهاى آماده را مى شناسد و بر مى گزيند، و وحى را در آن مى افكند تا در اعماقش نفوذ كند.
و به اين ترتيب بى شباهت به حديث معروف( العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء ) (علم نورى است كه خداوند به دلهاى كسانى كه بخواهد و شايسته ببيند مى افكند) نيست.
تعبير به علام الغيوب اين معنى را تأييد مى كند.
بعضى ديگر گفته اند منظور افكندن حق بر باطل و كوبيدن باطل به وسيله حق است، يعنى حق آنچنان نيروئى دارد كه تمام موانع را از سر راه خود بر مى دارد و هيچكس را قدرت مقابله با آن نيست، و به اين ترتيب تهديدى است براى مخالفان كه به مقابله با قرآن بر نخيزند، و بدانند حقانيت قرآن آنها را در هم مى كوبد.
و در اين صورت شبيه مطلبى است كه در آيه 18 سوره انبياء آمده( بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ) : (ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آن را نابود و هلاك سازد، و باطل محو و نابود مى شود.
اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از تعبير به (قذف ) در اينجا نفوذ حقانيت قرآن در نقاط دور و نزديك جهان است و اشاره به اينكه سرانجام، اين وحى آسمانى جهانگير خواهد شد و همه جا را با نور خود روشن مى سازد.
سپس براى تأكيد بيشتر مى افزايد: (بگو حق آمد و از باطل در برابر آن كارى ساخته نيست نه كار تازه اى مى تواند انجام دهد و نه برنامه گذشته را تجديد كند) (قل جاء الحق و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد).
و به اين ترتيب در برابر حق هيچگونه نقشى نخواهد داشت، نه يك نقش جديد و آغازگر و نه يك نقش تكرارى چرا كه نقشه هايش نقش بر آب است و درست به همين دليل نمى تواند نور حق را بپوشاند و اثر آن را از خاطره ها بزدايد.
گرچه بعضى از مفسران خواسته اند (حق ) و (باطل ) را در اين آيه در مصداقهاى محدودى محصور كنند، ولى پيداست كه مفهوم آن دو وسيع و گسترده است، قرآن، وحى الهى، و تعليمات اسلام، همه در مفهوم (حق )
جمع است، و (شرك ) و كفر، ضلالت، ظلم و گناه، وسوسه هاى شيطانى، و ابداعات طاغوتى همه در معنى (باطل ) درج است.
و در حقيقت اين آيه شبيه آيه 81 سوره اسراء است كه مى فرمايد:( و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا ) : (بگو حق آمد و باطل از ميان رفت، چرا كه باطل از بين رفتنى است ).
در روايتى از ابن مسعود چنين آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وارد مكه شد در حالى كه در اطراف خانه خدا 360 بت بود، با چوبى كه به دست داشت يك يك از بتها را فرو مى انداخت و مى فرمود جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا جاء الحق و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد.
سؤال:
در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه: آيه فوق مى گويد: با ظهور حق باطل رنگ باخته شده و به كلى ابتكار را از دست داده، با اينكه ما مى بينيم هنوز باطل جولان دارد، و بسيارى از مناطق را زير سيطره خود قرار داده است؟
در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه اولا با ظهور حق و آشكار شدن آن، باطل يعنى شرك و كفر و نفاق و آنچه از آن سرچشمه مى گيرد، بى رنگ مى گردد، و اگر به حيات خود ادامه دهد از طريق زور و ظلم و فشار خواهد بود، و گرنه نقاب از صورتش برداشته شده، و چهره كريه آن بر جويندگان حق آشكار گشته، و منظور از آمدن حق و محو شدن باطل همين است.
ثانيا: براى تحقق حكومت حق و زوال حكومت باطل در پهنه جهان علاوه بر امكاناتى كه از سوى خداوند در اختيار بندگان قرار داده شده، وجود شرائطى نيز از ناحيه آنان ضرورى است كه مهمترين آنها ترتيب مقدمات براى استفاده از اين امكانات است.
و به تعبير ديگر: پيروزى حق بر باطل نه تنها در جنبه هاى مكتبى و منطقى و هدفى، بلكه در جنبه هاى اجرائى بر دو اساس قرار دارد (فاعليت فاعل ) و (قابليت قابل ) و اگر بر اثر عدم تحقق قابليتها در مرحله اجرا به پيروزى نرسد دليل بر عدم پيروزى آن نيست.
چنانكه قرآن فى المثل مى گويد: ادعونى استجب لكم: (مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم ) (مؤ من - 60) اما مى دانيم اجابت دعا بى قيد و شرط نيست چنانچه شرائطش حاصل شود اجابتش قطعى است، و در غير اين صورت نبايد انتظار اجابت داشت، شرح اين معنى در ذيل آيه 186 سوره بقره (جلد اول صفحه 639) آمده است.
اين درست به آن مى ماند كه طبيب حاذقى را بر بالين بيمارى حاضر كنيم، مى گوئيم اسباب نجات تو فراهم شد، و هر گاه دارو را براى او آماده كرديم مى گوئيم مشكل تو ديگر حل شده است، در حالى كه همه اينها مقتضى است نه علت تامه، بيمار بايد از دارو استفاده كند شرائط طبيب را به كار بندد، و پرهيزهاى لازم را فراموش نكند، تا شفا عينيت خارجى پيدا كند (دقت كنيد).
سپس براى اينكه روشن سازد كه آنچه مى گويد از سوى خداست، و هر هدايتى از ناحيه اوست، و در وحى الهى هرگز خطائى رخ نمى دهد، مى افزايد: بگو: اگر من گمراه شوم از ناحيه خويشتن گمراه مى شوم، و اگر هدايت يابم به وسيله آنچه پروردگارم به من وحى مى كند هدايت مى يابم( قل ان ضللت فانما اضل على نفسى و ان اهتديت فبما يوحى الى ربى ) .
يعنى من نيز اگر به حال خود بمانم گمراه مى شوم، چرا كه پيدا كردن راه حق از ميان انبوه باطلها جز به مدد پروردگار ممكن نيست، و نور هدايتى كه هيچ گمراهى در آن راه ندارد نور وحى اوست.
درست است كه عقل چراغى است پر فروغ، اما مى دانيم كه انسان معصوم نيست، و شعاع اين چراغ نميتواند همه پردههاى ظلمت را بشكافد، پس شما هم بياييد دست به دامن اين نور وحى الهى بزنيد تا از وادى ظلمات در آييد، و در سرزمين نور قدم بگذاريد.
به هر حال جائى كه پيامبر با تمام علم و آگاهيش بدون هدايت الهى به جائى نرسد تكليف ديگران روشن است.
(و در پايان آيه مى افزايد: او شنوا و نزديك است )( انه سميع قريب ) .
مبادا فكر كنيد سخنان ما و شما را نمى شنود، و يا مى شنود اما از ما دور است نه او هم شنواست و هم نزديك بنا بر اين ذرهاى از گفتگوها و خواسته هاى ما از او مخفى نمى ماند.
( و لو ترى إذ فزعوا فلا فوت و أخذوا من مكان قريب ) (51)( و قالوا أمنا به و أنى لهم التناوش من مكان بعيد ) (52)( و قد كفروا به من قبل و يقذفون بالغيب من مكان بعيد ) (53)( و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل بأ شياعهم من قبل إنهم كانوا فى شك مريب ) (54)
ترجمه:
51 - اگر ببينى هنگامى كه فريادشان بلند مى شود، اما نمى توانند (از چنگال عذاب الهى ) بگريزند، و آنها را از مكان نزديكى (از آنجا كه حتى انتظارش را ندارند ) مى گيرند (از درماندگى آنها تعجب خواهى كرد).
52 - و (در آن حال ) مى گويند ايمان آورديم، ولى چگونه مى توانند از فاصله دور به آن دسترسى پيدا كنند؟!
53 - آنها پيش از اين (كه در نهايت آزادى بودند) به آن كافر شدند (و نسبتهاى ناروا به آن مى دادند) و از مكان دور دستى به جهان غيب پرتاب مى شدند (بى مطالعه در باره آن قضاوت مى كردند).
54 - (سرانجام ) ميان آنها و آنچه مورد علاقه شان بود جدائى افكنده شد، همانگونه كه به پيروان (و هم مسلكان ) آنها از قبل عمل گرديد چرا كه آنها در شك و ترديد بودند.
آنها راه فرار ندارند
در آيات مورد بحث كه آخرين آيات سوره سبا است با توجه به بحثهائى كه پيرامون مشركان لجوج در آيات پيشين گذشت، روى سخن را بار ديگر به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، حال اين گروه را به هنگام گرفتارى در چنگال عذاب الهى مجسم مى سازد كه چگونه آنها پس از گرفتارى به فكر ايمان مى افتند اما ايمانشان سودى نخواهد داشت.
مى فرمايد: اگر ببينى هنگامى كه فريادشان بلند مى شود اما نمى توانند فرار كنند، و از چنگال عذاب الهى بگريزند، و آنها را از مكان نزديكى مى گيرند و گرفتار مى سازند از بيچارگى آنها تعجب خواهى كرد( و لو ترى اذ فزعوا فلا فوت و اخذوا من مكان قريب ) .
در اينكه اين فرياد و فزع و بيتابى مربوط به چه زمانى است؟ در ميان مفسران گفتگو است:
بعضى آنرا مربوط به عذاب دنيا يا هنگام مرگ دانسته اند، و بعضى آنرا مربوط به مجازات روز قيامت.
ولى در آخرين آيه مورد بحث تعبيرى است كه نشان مى دهد اين آيات همه مربوط به دنيا و عذاب استيصال، و يا لحظه جان دادن است، چرا كه در آخرين آيه مى گويد: (ميان آنها و آنچه مورد علاقه آنها بود جدائى افكنده مى شود، همانگونه كه قبل از آن در باره گروههاى ديگرى از كفار اين عمل انجام گرفت ).
اين تعبير با عذاب روز قيامت سازگار نيست، چرا كه در آن روز همه يكجا براى حساب جمع مى شوند، چنانكه در آيه 102 سوره هود آمده است( ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود ) (آن روزى است كه همه مردم در آن جمع مى شوند، و روزى است كه همه آنرا مشاهده مى كنند)!
و در آيه 50 سوره واقعه مى خوانيم:( قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الى ميقات يوم معلوم ) بگو اولين و آخرين همگى براى وقت روز معينى جمع آورى مى شوند.
بنا بر اين منظور از جمله( اخذوا من مكان قريب ) اين است كه اين افراد بى ايمان و ستمگر نه تنها نمى توانند از حوزه قدرت خدا فرار كنند بلكه خدا آنها را از جائى گرفتار مى كند كه بسيار به آنها نزديك است!
آيا فرعونيان در امواج نيل كه سرمايه افتخار آنها بود دفن نشدند؟ و آيا قارون در ميان گنجهايش به زمين فرو نرفت؟ و آيا قوم سبا كه داستانشان در همين سوره آمده است از نزديكترين مكان يعنى همان سد عظيمى كه قلب آبادى آنها و مايه حيات و حركت آنان بود گرفتار نگشتند؟ بنابراين خدا آنها را از نزديكترين مكان گرفتار مى سازد تا بدانند قدرتنمائى او را.
بسيارى از پادشاهان ظالم به وسيله نزديكترين افرادشان به قتل رسيدند و نابود شدند، و بسيارى از قدرتمندان ستمگر از درون خانه هايشان آخرين ضربت را خوردند.
و اگر مى بينيم در روايات فراوانى كه از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده اين آيه تطبيق بر خروج (سفيانى ) (گروهى كه پيرو مكتب ابوسفيانند و تفاله هاى عصر جاهليتند و بر ضد طرفداران حق در آستانه قيام مهدى خروج مى كنند) و لشكر او شده است كه آنها به هنگام حركت به سوى مكه به قصد تسخير آن در صحرا گرفتار مى شوند، و زمين لرزه شديدى سبب شكافتن زمين و فرو رفتن آنها در آن مى شود، در حقيقت بيان يكى از مصاديق (اخذوا من مكان قريب ) است كه آنها از نقطه اى كه زير پايشان است گرفتار چنگال عذاب الهى مى شوند.
مضمون اين حديث را (ابن عباس ) و (ابن مسعود) و (ابوهريره ) و (ابو حذيفه ) و (ام سلمه ) و (عايشه ) مطابق آنچه در كتب اهل سنت آمده از پيامبر گرامى اسلام نقل كرده اند.
و بسيارى از مفسرين شيعه مانند تفسير (قمى ) و (مجمع البيان )و (نور الثقلين ) و (صافى ) و جمعى از مفسران اهل سنت مانند نويسنده تفسير (روح المعانى ) و (روح البيان ) و قرطبى نيز آنرا ذيل آيات مورد بحث آورده اند.
مرحوم (علامه مجلسى ) روايات متعددى در بحار الانوار از امام باقر (عليهالسلام ) و پيامبر گرامى اسلام در اين زمينه نقل كرده كه نشان مى دهد يكى از مصاديق آيات مورد بحث مساله خروج (سفيانى ) به هنگام قيام مهدى (عليهالسلام ) است كه خداوند آنها را از نزديكترين مكان گرفته و نابود مى كند.
همانگونه كه بارها گفته ايم رواياتى كه در تفسير آيات وارد مى شود غالبا به ذكر مصداقهاى روشن مى پردازد و هرگز دليلى بر محدوديت مفهوم آيات نيست.
در آيه بعد وضع حال آنها را به هنگام گرفتار شدن در چنگال مجازات الهى بيان كرده، مى فرمايد: (آنها مى گويند ما به آن (قرآن و آورنده اش و مبداء و معاد ) ايمان آورديم )( و قالوا آمنا به ) .
(ولى چگونه آنها مى توانند از آن فاصله دور دسترسى به آن پيدا كنند)؟!( و انى لهم التناوش من مكان بعيد ) .
آرى با فرا رسيدن مرگ و عذاب استيصال درهاى بازگشت به كلى بسته مى شود، و ميان انسان و جبران خلافكاريهاى گذشته گوئى سد محكمى ايجاد مى گردد، به همين دليل اظهار ايمان در آن هنگام گوئى از نقطه دور دستى انجام مى گيرد.
اصولا چنين ايمانى كه جنبه اضطرارى دارد، و به خاطر وحشت فوق العاده از عذابى است كه با چشم مشاهده مى كنند ارزشى ندارد، و لذا در آيات ديگر قرآن مى خوانيم (اينها دروغ مى گويند، اگر باز گردند همان برنامه ها را تكرار مى كنند) (انعام - 28).
(تناوش ) از ماده نوش (بر وزن خوف ) به معنى بر گرفتن چيزى است، و بعضى آن را به معنى گرفتن با سهولت دانسته اند، يعنى آنها چگونه مى توانند به آسانى به چنين هدف دور دستى راه يابند؟.
آنها چگونه مى توانند در اين لحظهاى كه همه چيز پايان گرفته در مقام جبران خطاهاى خويش بر آيند و ايمان بياورند (در حالى كه پيش از آن - در همان حالتى كه در نهايت اختيار و آزادى اراده بودند - به آن كافر شدند)؟!( و قد كفروا به من قبل ) .
نه تنها كافر شدند بلكه انواع اتهامات را به پيامبر اسلام و تعليمات او بستند و (درباره جهان غيب - عالم ماوراء طبيعت، و قيامت و نبوت پيامبر - داوريهاى نادرستى مى كردند و از نقطه دور دستى نسبتهائى به آن مى دادند)( و يقذفون بالغيب من مكان بعيد ) .
(قذف ) چنانكه گفتيم به معنى پرتاب كردن چيزى است، و (غيب ) جهان ماوراء حس است، و (مكان بعيد) به معنى نقطه دور دست است، و مجموعا كنايه لطيفى است از كسى كه بدون آگاهى و اطلاع در باره جهان ماوراء طبيعت قضاوت مى كند، همانگونه كه پرتاب كردن چيزى از نقطه دور دست كمتر به هدف مى خورد اين ظن و گمان و داورى آنها نيز به هدف اصابت نمى كند.
گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را (ساحر) مى خواندند، گاه (مجنون )، گاه (كذاب ) و گاه قرآن را ساخته فكر بشر مى دانستند، و گاه بهشت و دوزخ و قيامت را به كلى انكار مى كردند، تمام اينها يكنوع رجم به غيب و تير در تاريكى و قذف من مكان بعيد بود.
سپس مى افزايد: (سرانجام ميان آنها و آنچه مورد علاقه آنان بود به وسيله مرگ جدائى افكنده مى شود، همانگونه كه با گروههاى مشابه آنها از قبل چنين عمل شد)( و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل ) .
در يك لحظه دردناك تمام اموال و ثروتها، تمام كاخها و مقامها، و تمام آرزوهاى خود را مى بينند كه از آنها جدا مى شود، آنهائى كه سخت به يكدرهم و دينار چسبيده بودند و دل از كمترين امكانات مادى بر نمى كندند چه حالى خواهند داشت در آن لحظه كه بايد با همه آن يكباره وداع گويند، و چشم بپوشند، و به سوى آينده اى تاريك و وحشتناك گام بردارند؟
براى جمله (حيل بينهم و بين ما يشتهون ) (ميان آنها و آنچه علاقه داشتند جدائى افكنده مى شود) دو تفسير بيان كرده اند:
نخست تفسيرى است كه در بالا گفته شد، ديگر اينكه آنها مى خواهند ايمان بياورند و گذشته را جبران كنند اما ميان آنها و اين تقاضا جدائى افكنده خواهد شد.
ولى تفسير اول با معنى جمله (ما يشتهون ) مناسبتر است، بعلاوه در آيات قبل جمله (انى لهم التناوش من مكان بعيد) مساله عدم دسترسى آنها به ايمان در هنگام مرگ و عذاب استيصال آمده بوده و نياز به تكرار نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد كه بسيارى از مفسران اين آيات را ناظر به مجازات روز قيامت و ندامت گناهكاران در عرصه محشر دانسته اند، ولى چنانكه گفتيم آخرين آيه مورد بحث، با توجه به جمله كما فعل باشياعهم من قبل با اين معنى سازگار نيست، بلكه منظور لحظه مرگ و مشاهده عذاب نابود كننده الهى است.
و چه زيبا مى گويد امير مؤ منان على (عليهالسلام ) كه لحظات جان دادن و جدائى از نعمتهاى دنيا را در كلمات نورانيش به روشنترين وجه ترسيم مى كند:
اجتمعت عليهم سكرة الموت، و حسرة الفوت، ففترت لها اطرافهم، و تغيرت لهام الوانهم!
ثم ازاد الموت فيهم ولوجا، فحيل بين احدهم و بين منطقه، و انه لبين اهله، ينظر ببصره و يسمع باذنه...
يفكر فيم افنا عمره؟ و فيم اذهب دهره؟ و يتذكر اموالا جمعها اغمض فى مطالبها، و اخذها من مصرحاتها و مشتبهاتها!...
فهو يعض يده ندامة على ما اصحر له عند الموت من امره، و يزهد فيما كان يرغب فيه ايام عمره، و يتمنى ان الذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه!
سكرات مرگ، و حسرت از دست دادن نعمتهاى دنيا، به آنها هجوم مى آورد، اعضاى بدنشان به سستى مى گرايد و رنگ، از چهره آنها مى پرد!
سپس پنجه مرگ در آنها نفوذ بيشتر مى كند، آنچنان كه زبانش از كار مى افتد در حالى كه در ميان خانواده خود قرار دارد، با چشم مى بيند و با گوش مى شنود (اما ياراى سخن گفتن در او نيست!).
در اين مى انديشد كه عمر خويش را در چه راهى تباه كرد؟ دوران زندگى خود را در چه راهى گذراند؟ به ياد ثروتهائى مى افتد كه بدون توجه به حلال و حرام بودن جمع آورى كرد، و هرگز در طريق تحصيل آنها نينديشيد.
انگشت حسرت به دهان مى گيرد، و دست خود را از پشيمانى مى گزد، چرا كه به هنگام مرگ مسائلى بر او روشن مى شود كه تا آن زمان مخفى مانده بود، او در اين حال نسبت به آنچه در دوران زندگى به شدت به آن علاقه داشت بى اعتنا مى شود، آرزو مى كند اى كاش كسانى كه در گذشته به ثروت او غبطه مى خوردند و بر آن حسد مى ورزيدند اين اموال در اختيار آنان بود و نه او.
بالاخره در آخرين جمله آيه مورد بحث مى گويد: (علت همه اين مسائل آن است كه آنها پيوسته در حال شك و ترديد به سر مى بردند) و طبعا چنين سرنوشتى در انتظار آنها بود( انهم كانوا فى شك مريب ) .
پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه پيش از فوت فرصتها بيدار مى شوند و به جبران آنچه از آنها فوت شده مى پردازند.
بارالها! دام دنيا سخت است، و دشمن زورمند و قوى است، اگر لطف تو يار نشود كار ما زار است.
خداوندا! ما را از كسانى قرار ده كه به هنگام روى آوردن نعمتها به شكر مى پردازند و مغرور و غافل نمى شوند و به هنگام روى آوردن مصيبتها جزع نمى كنند بلكه عبرت مى گيرند.
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و 45 آيه است
محتواى سوره فاطر:
اين سوره كه گاه سوره (فاطر) و گاه سوره (ملائكه ) ناميده شده (به خاطر سر آغاز آن كه با عنوان (فاطر) و (ملائكه ) شروع مى شود) از سورههاى مكى است، هر چند بعضى دو آيه آنرا استثنا كرده و مدنى شمرده اند (آيات 29 و 32) ولى هيچ دليل روشنى بر اين استثناء در دست نيست.
و از آنجا كه اين سوره مكى است محتواى عمومى سورههاى مكى يعنى سخن از (مبداء) و (معاد) و (مبارزه با شرك )، و دعوت رسالت انبيا، و ذكر نعمتهاى پروردگار و سرنوشت مجرمان در روز جزا در آن كاملا منعكس است.
آيات اين سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه كرد.
1 - بخش مهمى از آيات اين سوره پيرامون نشانه هاى عظمت خداوند در عالم هستى و دلائل توحيد سخن مى گويد.
2 - بخش ديگرى از آن از ربوبيت پروردگار و تدبير او نسبت به عموم جهان و خصوص انسان و خالقيت و رازقيت او و آفرينش انسان از خاك و مراحل تكامل او بحث مى كند.
3 - بخش ديگر پيرامون معاد و نتائج اعمال در آخرت، و رحمت گسترده الهى در اين جهان، و سنت تخلف ناپذير او در باره مستكبران است.
4 - قسمتى از آيات آن نيز اشاره به مساله رهبرى انبيا و مبارزه پى گير و مستمرشان با دشمنان لجوج و سرسخت و دلدارى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين زمينه مى باشد.
5 - سرانجام بخشى از آن بيان مواعظ و اندرزهاى الهى در زمينه هاى مختلف است كه مكمل بحثهاى گذشته مى باشد.
بعضى از مفسران تمام اين سوره را در يك حلقه خلاصه كرده اند و آن مساءله قاهريت خداوند در تمام زمينه هاست.
اين سخن گرچه با توجه به قسمت قابل توجهى از آيات سوره متناسب به نظر مى رسد، ولى در عين حال وجود بخشهاى مختلف ديگر را در اين سوره نمى توان انكار كرد.
فضيلت اين سوره:
در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: من قراء سورة الملائكه دعته يوم القيامة ثلاثه ابواب من الجنة ان ادخل من اى الابواب شئت!: (هر كس سوره فاطر را بخواند در روز قيامت سه در از درهاى بهشت او را به سوى خود دعوت مى كند كه از هر كدام مى خواهى وارد شو)!.
با توجه به اينكه مى دانيم درهاى بهشت همان عقائد و اعمال صالحى است كه سبب وصول به بهشت مى شود، همانگونه كه در بعضى از روايات درى به عنوان باب المجاهدين يا مانند آن ذكر شده ممكن است اين روايت اشاره به ابواب سه گانه اعتقاد به توحيد، معاد و رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد.
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: دو سوره در قرآن مجيد (پشت سر هم قرار دارد) سوره سبا و سوره فاطر كه با (الحمد لله ) آغاز مى شود، هر كسى آنها را در شب بخواند خدا او را در كنف حمايت خود حفظ مى كند،
و هر كس در روز بخواند ناراحتى به او نمى رسد، و آنقدر خدا خير دنيا و آخرت به او مى بخشد كه بر قلب كسى خطور نكرده، و آرزوى كسى به آن نرسيده است.
چنانكه قبلا هم گفته ايم قرآن برنامه عمل است، و تلاوت آن سر آغازى است براى تفكر و ايمان، و آن نيز وسيله اى است براى عمل به محتواى آن و اين همه پاداشهاى عظيم نيز از همين جا و با همين شرائط تحقق مى يابد (دقت كنيد).
بسم الله الرحمن الرحيم
( الحمد لله فاطر السموت و الا رض جاعل الملئكة رسلا أولى أجنحة مثنى و ثلث و ربع يزيد فى الخلق ما يشاء إن الله على كل شى ء قدير ) (1)( ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده و هو العزيز الحكيم ) (2)( يأ يها الناس اذكروا نعمت الله عليكم هل من خلق غير الله يرزقكم من السماء و الا رض لا إله إلا هو فأ نى تؤ فكون ) (3)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - ستايش مخصوص خداوندى است كه آفريننده آسمانها و زمين است، خداوندى كه فرشتگان را رسولانى قرار داد كه صاحب بالهاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه اند او هر چه بخواهد در آفرينش مى افزايد، او بر هر چيزى قادر است.
2 - خداوند هر رحمتى را به روى مردم بگشايد كسى نمى تواند جلو آن را بگيرد، و هر چه
را امساك كند كسى غير از او قادر به فرستادن آن نيست، و او عزيز و حكيم است.
3 - اى مردم! به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما، آيا خالقى غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟ هيچ معبودى جز او نيست، با اين حال چگونه به سوى باطل منحرف مى شويد.
گشاينده درهاى بسته او است!
آغاز اين سوره - مانند سورههاى (حمد) و (سبا) و (كهف ) - با حمد پروردگار شروع مى شود، حمد و ستايش او به خاطر آفرينش جهان پهناور هستى مى فرمايد: (حمد مخصوص خداوندى است كه خالق آسمانها و زمين است )، و همه نعمتها و مواهب هستى از وجود ذيجود او سرچشمه مى گيرد( الحمد لله فاطر السموات و الارض ) .
(فاطر) از ماده (فطور) در اصل به معنى شكافتن است، و از آنجا كه آفرينش موجودات همانند شكافته شدن ظلمت عدم، و بيرون آمدن نور هستى است، اين تعبير در مورد خلقت و آفرينش به كار مى رود، مخصوصا با توجه به علوم روز كه مى گويد مجموعه عالم هستى در آغاز توده واحدى بوده كه تدريجا شكافته شده، و بخشهائى از آن جدا گرديده، اطلاق كلمه (فاطر) بر ذات پاك خداوند مفهوم تازه تر و روشنترى به خود مى گيرد.
آرى او را به خاطر خالقيتش حمد و سپاس مى گوئيم، چرا كه هر چه هست از ناحيه اوست و هيچكس جز او چيزى از خود ندارد.
و از آنجا كه تدبير اين عالم از سوى پروردگار - به حكم اينكه عالم، عالم اسباب است - بر عهده فرشتگان گذارده شده، بلافاصله از آفرينش آنها و قدرتهاى عظيمى كه پروردگار در اختيارشان گذارده سخن مى گويد.
(خداوندى كه فرشتگان را رسولانى قرار داد كه داراى بالهاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه اند)( جاعل الملائكة رسلا اولى اجنحة مثنى و ثلاث و رباع ) .
سپس مى افزايد: خداوند هر چه بخواهد در آفرينش مى افزايد چرا كه او بر هر چيزى قادر و توانا است( يزيد فى الخلق ما يشاء ان الله على كل شى ء قدير ) .
در اينجا سه سؤ ال مطرح است نخست اينكه رسالت ملائكه و فرشتگان كه در آيه فوق آمده در چه چيز است؟ آيا رسالت تشريعى است؟، يعنى همان پيام آوردن از سوى خدا براى انبيا، يا رسالت تكوينى است؟ يعنى به عهده گرفتن ماموريتهاى مختلف در جهان آفرينش، چنانكه در بحث نكات به آن اشاره خواهد شد، و يا هر دو جهت است؟
با توجه به اينكه در جمله قبل سخن از آفرينش آسمانها و زمين بود، و در جمله مورد بحث سخن از بالهاى متعدد فرشتگان است كه نشانه هاى قدرت آنهاست، و نيز با توجه به اينكه عنوان رسالت را براى همه فرشتگان قائل شده (توجه داشته باشيد كه الملائكه جمعى است كه با الف و لام همراه است و معنى عموم مى دهد ) چنين به نظر مى رسد كه رسالت در اينجا در معنى وسيع و گسترده اى به كار رفته كه هم (رسالت تشريعى ) را شامل مى شود و هم (رسالت تكوينى ) را.
اطلاق رسالت بر (رسالت تشريعى ) و آوردن پيام وحى به انبياء در قرآن فراوان است، ولى اطلاق آن بر (رسالت تكوينى ) نيز كم نيست.
در آيه 21 سوره يونس مى خوانيم:( ان ارسلنا يكتبون ما تمكرون ) : (رسولان ما (فرشتگان ما) مكرهاى شما را مى نويسند).
و در آيه 61 انعام ميخوانيم:( حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا ) : (تا زمانى كه مرگ يكى از شما فرا رسد رسولان ما قبض روح او مى كنند).
در آيه 31 سوره عنكبوت در مورد فرشتگانى كه مامور در هم كوبيدن سرزمين قوم لوط بودند آمده است:( و لما جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين ) : (هنگامى كه رسولان ما نزد ابراهيم آمدند گفتند ما اهل اين آبادى را هلاك خواهيم كرد چرا كه مردمى ستمگرند).
در آيات ديگر قرآن نيز مى بينيم ماموريتهاى مختلفى بر عهده فرشتگان گذاشته شده كه رسالتهاى آنها محسوب مى شود بنا بر اين رسالت مفهوم وسيعى دارد.
ديگر اينكه منظور از بالهاى فرشتگان آن هم بالهاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه چيست؟
بعيد نيست منظور از بال و پر در اينجا قدرت جولان و توانائى بر فعاليت بوده باشد كه بعضى از آنها نسبت به بعضى برتر و داراى توانائى بيشترند.
و لذا براى آنها سلسله مراتب در بالها قائل شده كه بعضى داراى چهار بال (مثنى - دو دو) و بعضى داراى شش بال و بعضى داراى هشت بالند.
(اجنحه ) جمع (جناح ) (بر وزن جمال ) به معنى بال پرندگان است كه همانند دست براى انسان مى باشد، و از آنجا كه بال وسيله نقل و انتقال پرندگان و حركت و فعاليت آنها است گاهى اين كلمه در فارسى يا در عربى به عنوان كنايه از وسيله حركت و اعمال قدرت و توانائى به كار مى رود، مثلا گفته ميشود فلان كس بال و پرش سوخته شد كنايه از اينكه نيروى حركت و توانائى از او سلب گرديد، يا فلان كس را زير بال و پر خود گرفت، يا انسان بايد با دو بال علم و عمل پرواز كند، و امثال اين تعبيرات كه همگى بيانگر معنى كنائى اين كلمه است.
در موارد ديگر نيز تعبيراتى مانند (عرش ) و (كرسى ) و (لوح ) و (قلم ) ديده مى شود كه معمولا توجه به مفاهيم معنوى آنها است نه جسم مادى آن.
البته بدون قرينه نمى توان الفاظ قرآنى را بر غير معانى ظاهرى آنها حمل كرد، اما در آنجا كه پاى قرائن روشن در كار است مشكلى ايجاد نمى شود.
در بعضى از روايات آمده است: (جبرئيل (پيك وحى خداوند) ششصد بال دارد! و هنگامى كه با اين حالت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را ملاقات كرد ما بين زمين و آسمان را پر كرده بود)!.
يا اينكه (خداوند فرشتهاى دارد كه ما بين نرمى گوش او تا چشمش به اندازه پانصد سال راه به وسيله پرنده اى (تيز پرواز) است )!.
يا اينكه در نهج البلاغه هنگامى كه سخن از عظمت فرشتگان پروردگار در ميان است، مى فرمايد:
و منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم، و المارقة من السماء العليا اعناقهم، و الخارجة من الاقطار اركانهم، و المناسبة لقوائم العرش اكتافهم:
(بعضى از فرشتگان چنان عظمت دارند كه پاهايشان در طبقات پائين زمين ثابت است و گردنشان از آسمان برين برتر، اركان وجودشان از اقطار جهان بيرون رفته و شانه هايشان براى حمل عرش پروردگار متناسب است )!.
پيدا است كه اين گونه تعبيرات را بر جنبه هاى جسمانى مادى نمى توان حمل كرد، بلكه بيانگر عظمت معنوى و ابعاد قدرت آنها است.
اصولا مى دانيم بال تنها براى حركت در جو زمين به كار مى خورد، چرا كه اطراف كره زمين را هواى فشرده گرفته، و پرندگان به وسيله بالشان روى امواج هوا قرار مى گيرند، و مى توانند بالا و پائين بروند، ولى از محيط جو زمين كه خارج شويم در آنجا كه هوا نيست بال كوچكترين تاثيرى براى حركت ندارد، و از اين نظير درست مانند سائر اعضاء مى باشد.
از اين گذشته فرشته اى كه پاهاى او در اعماق زمين و سر او از برترين آسمان بالاتر است نيازى به پرواز جسمانى ندارد!
بحث در اينكه (فرشته ) جسم لطيف است يا از مجردات بحث ديگرى است كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد، فعلا منظور آن است كه بدانيم بال و پر آنها وسيله فعاليت و حركت و قدرت است كه قرائن فوق براى اين هدف به قدر كافى گويا است، همانگونه كه در بحث (عرش ) و (كرسى ) گفتيم اين دو كلمه گرچه به معنى تختهاى (پايه بلند) و (پايه كوتاه ) است اما مسلما منظور از آن قدرت پروردگار در ابعاد مختلف جهان مى باشد.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: الملائكه لا ياكلون و لا يشربون و لا ينكحون، و انما يعيشون بنسيم العرش: فرشتگان نه غذا مى خورند و نه آب مى نوشند و نه ازدواج مى كنند، آنها تنها با نسيم عرش زنده اند!؟ (1) و (2).
سومين سؤ ال اين است كه آيا جمله يزيد فى الخلق ما يشاء: (هر چه بخواهد بر آفرينش خود مى افزايد) اشاره به افزايش بال و پر فرشتگان است، آنگونه كه بعضى از مفسران گفته اند؟ و يا معنى وسيعى دارد كه هم آن را شامل مى شود و هم ساير افزايشهائى كه در آفرينش موجودات صورت مى گيرد؟
مطلق بودن جمله از يكسو، و بعضى از روايات اسلامى كه در تفسير آيات فوق وارد شده از سوى ديگر نشان مى دهد كه معنى دوم مناسبتر است.
از جمله در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود: هو الوجه الحسن، و الصوت الحسن، و الشعر الحسن: (منظور صورت زيبا، و صداى زيبا، و موى زيبا است )!.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: حسنوا القرآن باصواتكم فان الصوت الحسن يزيد القرآن حسنا، و قرأ يزيد فى الخلق ما يشاء: قرآن را با صداى زيبا زينت بخشيد، چرا كه صداى خوب بر زيبائى قرآن مى افزايد، سپس اين آيه را تلاوت فرمود يزيد فى الخلق ما يشاء.
بعد از بيان خالقيت پروردگار و رسالت فرشتگان كه واسطه فيضاند سخن از رحمت او به ميان مى آورد كه زيربناى تمام عالم هستى است، مى فرمايد: (آنچه را خداوند از رحمت براى مردم بگشايد كسى نمى تواند جلو آن را بگيرد)( ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها ) .
(و آنچه را باز دارد و امساك كند كسى بعد از او قادر به فرستادن آن نيست )( و ما يمسك فلا مرسل له من بعده ) .
(چرا كه او قدرتمندى است شكست ناپذير و در عين حال حكيم و آگاه )( و هو العزيز الحكيم ) .
خلاصه اينكه تمام خزائن رحمت نزد او است و هر كس را لايق ببيند مشمول آن مى سازد، و هر كجا حكمتش اقتضا كند درهاى آن را مى گشايد، و اگر جمله جهانيان دست به دست هم بدهند تا درى را كه او گشوده است ببندند، يا درى را كه او بسته بگشايند، هرگز قادر نخواهند بود، و اين در حقيقت شاخه مهمى از توحيد است كه منشاء شاخه هاى ديگرى مى باشد (دقت كنيد).
شبيه اين معنى در ساير آيات قرآن نيز آمده است، آنجا كه مى گويد:( و ان يمسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يردك بخير فلا راد لفضله يصيب به من يشاء من عباده و هو الغفور الرحيم ) :
(اگر خداوند (براى امتحان يا كيفر خطا) زيانى به تو رساند هيچكس جز او آن را بر طرف نخواهد كرد، و اگر اراده خيرى براى تو كند هيچكس مانع فضل او نخواهد شد، او به هر كس از بندگانش بخواهد فضل خود را مى رساند و او غفور و رحيم است ) (يونس - 107).
در اينجا به چند (امر) بايد توجه كرد:
1 - تعبير به (يفتح ) كه از ماده (فتح ) به معنى گشودن است اشاره به وجود خزائن رحمت الهى است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است و جالب اينكه اين خزائن چنانند كه به محض گشوده شدن بر خلايق جارى مى شوند و نياز به چيز ديگرى نيست، و هيچكس مانع از آن نتواند شد.
مقدم داشتن گشايش رحمت بر امساك آن به خاطر اين است كه هميشه خداوند رحمتش بر غضبش پيشى دارد.
2 - تعبير به (رحمت ) معنى بسيار وسيع و گسترده اى دارد كه تمام مواهب جهان را شامل مى شود، گاه جنبه معنوى دارد، و گاه جنبه مادى، به همين دليل گاه كه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود بسته مى بيند احساس مى كند رحمت الهى بر قلب و جان او روان است، لذا شاد و خرسند است، آرام و مطمئن، هر چند در تنگناى زندان گرفتار باشد.
اما به عكس گاه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود گشوده مى بيند، اما گوئى در رحمت الهى در جان او بسته شده، چنان خود را در تنگنا و فشار احساس مى كند كه دنيا با تمام وسعتش براى او يك زندان تاريك و وحشتناك مى شود، و اين چيزى است كه براى بسيارى از مردم محسوس و ملموس است.
3 - تعبير به دو وصف (عزيز و حكيم ) بيانگر قدرت او بر (ارسال ) و (امساك ) رحمت است، و در عين حال اشاره به اين حقيقت مى باشد كه اين گشودن و بستن در همه جا بر اساس
حكمت است چرا كه قدرت او با حكمتش آميخته است.
به هر حال توجه به محتواى اين آيه چنان آرامشى به انسان مؤ من مى دهد كه در برابر تمام حوادث مقاوم مى شود از هيچ مشكلى نمى ترسد و از هيچ پيروزى مغرور نمى گردد.
در آيه بعد به مساله (توحيد عبادت ) بر اساس توحيد خالقيت و رازقيت اشاره كرده ميفرمايد:
(اى مردم نعمت خداوند را بر خودتان به ياد آوريد)( يا ايها الناس اذكروا نعمة الله عليكم ) .
درست فكر كنيد: اين همه مواهب و بركات، و اين همه امكانات حياتى كه در اختيار شما قرار گرفته و در آن غوطه وريد منشاء اصلى و سرچشمه آنها كيست؟!
(آيا خالقى غير از خدا، از آسمان و زمين به شما روزى مى دهد؟)( هل من خالق غير الله يرزقكم من السماء و الارض ) .
چه كسى نور حياتبخش آفتاب، و قطرات زنده كننده باران، و امواج روحپرور نسيم را از آسمان به سوى شما ميفرستد؟ و چه كسى معادن و ذخائر زمين و مواد غذائى و انواع گياهان و ميوه ها و بركات ديگر را از اين زمين براى شما خارج ميكند؟
اكنون كه ميدانيد سرچشمه همه اين بركات اوست، پس بدانيد معبودى جز او وجود ندارد و عبادت و پرستش تنها شايسته ذات پاك اوست( لا اله الا هو ) .
(با اينحال چگونه از طريق حق به سوى باطل منحرف ميشويد؟ و به
جاى الله در برابر بتها سجده ميكنيد؟( فانى توفكون ) .
(توفكون ) از ماده (افك ) (بر وزن فكر) چنانكه قبلا نيز گفته ايم به هر چيزى گفته ميشود كه از حالت اصليش دگرگون گردد، لذا به هر سخنى كه از حق انحراف پيدا كند افك مى گويند، و اينكه ميبينيم به معنى دروغ و تهمت به كار ميرود از همين نظر است، منتهى بعضى معتقدند اين كلمه بيانگر دروغ و تهمتهاى بزرگ است.
ملائكه در قرآن مجيد
در قرآن مجيد از ملائكه فراوان ياد شده است.
آيات زيادى از قرآن در باره صفات، ويژگيها، ماموريتها و وظائف فرشتگان سخن مى گويد، حتى قرآن، ايمان به ملائكه را در رديف ايمان به خدا و انبياء و كتب آسمانى قرار داده است، و اين دليل بر اهميت بنيادى اين مساله است: آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله: (پيامبر اسلام به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده، و مومنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتابها و رسولانش همگى ايمان دارند) (بقره - 285).
بدون شك وجود فرشتگان از امور غيبيهاى است كه براى اثبات آن با اين صفات و ويژگيها راهى جز ادله نقليه نيست، و به حكم ايمان به غيب آنها را بايد پذيرفت.
قرآن مجيد رويهمرفته ويژگيهاى آنها را چنين مى شمرد:
1 - فرشتگان موجوداتى عاقل و با شعورند و بندگان گرامى خدا هستند
( بل عباد مكرمون ) (انبياء 26).
2 - آنها سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصيت او نميكنند( لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) (انبياء 27).
3 - آنها وظائف مهم و بسيار متنوعى از سوى خداوند بر عهده دارند: گروهى حاملان عرشند (حاقه - 17).
و گروهى مدبرات امرند (نازعات - 5).
گروهى فرشتگان قبض ارواحند (اعراف - 37).
و گروهى مراقبان اعمال بشرند (سوره انفطار - 10 تا 13).
گروهى حافظان انسان از خطرات و حوادثند (انعام - 61).
و گروهى مامور عذاب و مجازات اقوام سركشند (هود - 77).
گروهى امدادگران الهى نسبت به مومنان در جنگها هستند (احزاب - 9).
و بالاخره گروهى مبلغان وحى و آورندگان كتب آسمانى براى انبياء ميباشند (نحل - 2) كه اگر بخواهيم يك يك از وظائف و ماموريتهاى آنها را بر شمريم بحث به درازا ميكشد.
4 - آنها پيوسته مشغول تسبيح و تقديس خداوند هستند، چنانكه در آيه 5 سوره شورى ميخوانيم: و الملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض: فرشتگان تسبيح و حمد پروردگار خود را بجا مى آورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار ميكنند.
5 - با اين حال انسان به حسب استعداد تكامل از آنها برتر و والاتر است تا آنجا كه همه فرشتگان بدون استثناء بخاطر آفرينش آدم به سجده افتادند و آدم معلم آنها گشت (آيات 30 - 34 سوره بقره ).
6 - آنها گاه به صورت انسان در مى آيند، و بر انبياء و حتى غير انبياء ظاهر ميشوند، چنانكه در سوره مريم ميخوانيم: فرشته بزرگ الهى به صورت
انسان موزون بر مريم ظاهر شد:( فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا ) : (مريم - 17).
در جاى ديگر به صورت انسانهائى بر ابراهيم و بر لوط ظاهر شدند (هود - 69 و 77).
حتى از ذيل اين آيات استفاده ميشود كه قوم لوط نيز آنها را در همان اشكال موزون انسانى ديدند (هود - 78).
آيا ظهور در چهره انسان، يك واقعيت عينى است؟ يا به صورت تمثل و تصرف در قوه ادراك؟ ظاهر آيات قرآن معنى اول است، هر چند بعضى از مفسران بزرگ معنى دوم را برگزيده اند.
7 - از روايات اسلامى استفاده ميشود كه تعداد آنها بقدرى زياد است كه بهيچوجه قابل مقايسه با انسان نيست، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: هنگامى كه از آن حضرت پرسيدند آيا عدد فرشتگان بيشترند يا انسانها؟ فرمود: سوگند به خدائى كه جانم به دست او است فرشتگان خدا در آسمانها بيشترند از عدد ذرات خاكهاى زمين، و در آسمان جاى پائى نيست مگر اينكه در آنجا فرشتهاى تسبيح و تقديس خدا ميكند.
8 - آنها نه غذا ميخورند و نه آب مينوشند، و نه ازدواج دارند، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: ان الملائكة لا ياكلون و لا يشربون و لا ينكحون و انما يعيشون بنسيم العرش: فرشتگان غذا نميخورند و آب نمينوشند و ازدواج نميكنند بلكه با نسيم عرش الهى زندهاند!.
9 - آنها نه خواب دارند نه سستى و غفلت چنانكه على (عليهاالسلام ) در حديثى چنين.
مى گويد: ليس فيهم فترة، و لا عندهم غفلة، و لا فيهم معصية... لا يغشاهم نوم العيون و لا سهوا العقول، و لا فترة الابدان، لم يسكنوا الاصلاب و لم تضمهم الارحام: (در آنها نه سستى است، و نه غفلت، و نه عصيان... خواب بر آنها چيره نميگردد و عقل آنها گرفتار سهو و نسيان نمى شود، بدن آنها به سستى نمى گرايد، و در صلب پدران و رحم مادران قرار نمى گيرند.
10 - آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند، بعضى هميشه در ركوعند و بعضى هميشه در سجودند.
( ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) :
(هر يك از ما مقام معلومى دارد، ما همواره صف كشيده منتظر فرمان او هستيم و پيوسته تسبيح او ميگوئيم ) (صافات 164 - 166).
امام صادق مى گويد: و ان لله ملائكة ركعا الى يوم القيامه و ان لله ملائكة سجد الى يوم القيامه: خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قيامت در ركوعند، و فرشتگانى دارد كه تا قيامت در سجودند!.
براى آگاهى بيشتر از اوصاف ملائكه و اصناف آنها به كتاب (السماء و العالم ) بحار الانوار، (ابواب الملائكه ) (جلد 59 صفحه 144 تا 326 مراجعه فرمائيد، همچنين نهج البلاغه خطبه هاى اول و 91 - خطبه اشباح - و 109 و 171).
آيا با اين اوصاف كه براى فرشتگان ذكر شد آنها موجوداتى مجردند يا مادى؟!
بدون شك با اين اوصاف نميتوانند از اين ماده كثيف عنصرى باشند، ولى مانعى ندارد كه از اجسام لطيفى آفريده شده باشند، اجسامى مافوق اين ماده معمولى كه ما با آن آشنا هستيم.
اثبات (تجرد مطلق ) براى فرشتگان حتى از زمان و مكان و اجزاء كار آسانى نيست، و تحقيق از اين مساله نيز فايده زيادى در بر ندارد، مهم آن است كه ما فرشتگان را به اوصافى كه قرآن و روايات مسلم اسلامى توصيف كرده بشناسيم و آنها را صنف عظيمى از موجودات والا و برجسته خداوند بدانيم، بى آنكه مقامى جز مقام بندگى و عبوديت براى آنها قائل باشيم، و آنها را شريك خداوند در خلقت يا عبادت بدانيم كه اين شرك و كفر محض است.
در بحث پيرامون فرشتگان، به همين مقدار قناعت ميكنيم، و تفصيل را به كتبى كه بالخصوص در اين زمينه نگاشته شده موكول مينمائيم.
در بسيارى از عبارات تورات از فرشتگان تعبير به خدايان ميكند كه تعبيرى است شرك آلود، و از نشانه هاى تحريف تورات كنونى است، ولى قرآن مجيد از اين گونه تعبيرات پاك و منزه است، چرا كه براى آنها مقامى جز بندگى و عبادت و اجراى فرمانهاى الهى قائل نشده است و حتى چنانكه گفتيم از آيات مختلف قرآن بر مى آيد كه مقام انسان كامل از فرشتگان والاتر و بالاتر است.
( و ان يكذبوك فقد كذبت رسل من قبلك و الى الله ترجع الامور ) (4)( يايها الناس ان وعد الله حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور ) (5)( ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحب السعير ) (6)( الذين كفروا لهم عذاب شديد و الذين ءامنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير ) (7)
ترجمه:
4 - اگر تو را تكذيب كنند (غم مخور، مطلب تازهاى نيست ) پيامبران پيش از تو نيز مورد تكذيب قرار گرفتند، و همه كارها به سوى خدا باز ميگردد.
5 - اى مردم! وعده خداوند حق است، مبادا زندگى دنيا شما را مغرور كند، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم ) خدا مغرور سازد.
6 - مسلما شيطان دشمن شماست، او را دشمن خود بدانيد، او فقط حزبش را به اين دعوت ميكند كه اهل آتش سوزان (جهنم ) باشند!
7 - كسانى كه راه كفر پيش گرفتند: بهره آنها عذاب شديد است، و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ از آن آنها است.
دنيا و شيطان شما را نفريبد!
در بخش دوم از آيات اين سوره به دنبال سخنى كه پيرامون توحيد خالقيت و رازقيت بود، روى سخن را نخست به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بعد به عموم مردم كرده برنامه هاى عملى آنها را به دنبال برنامه هاى عقيدتى گذشته تشريح ميكند:
نخست به پيغمبر درس استقامت در مسير راهش ميدهد كه مهمترين درس براى او همين است، ميفرمايد: اگر تو را تكذيب كنند غم مخور، اين چيز تازه اى نيست، پيامبران قبل از تو نيز مورد تكذيب قرار گرفتند( و ان يكذبوك فقد كذبت رسل من قبلك ) .
آنها نيز در اين راه مقاومت كردند، تا رسالت خويش را ادا ننمودند از پاى ننشستند تو نيز محكم بايست و اداى رسالت كن، بقيه با خداست.
مهم اينست كه همه كارها به سوى خدا باز ميگردد، و او ناظر بر همه چيز و حساب كننده همه كارهاست( و الى الله ترجع الامور ) .
او هرگز زحمات تو را در اين راه ناديده نميگيرد، همانگونه كه تكذيبهاى اين مخالفان لجوج را بيكيفر نميگذارد، اگر روز قيامتى در كار نبود جاى نگرانى بود اما با توجه به آن دادگاه بزرگ و ثبت و ضبط همه اعمال مردم براى آن روز بزرگ ديگر چه جاى نگرانى است؟
سپس به بيان مهمترين برنامه انسانها پرداخته مى گويد: اى مردم وعده خداوند حق است( ان وعد الله حق ) .
قيامت و حساب و كتاب و ميزان و مجازات و كيفر و جنت و نار وعده هائى است تخلف ناپذير از سوى خداوند قادر حكيم.
با توجه به اين وعده حق مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان مغرور كننده شما را فريب دهد و به عفو و كرم خدا مغرور سازد( فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور ) .
آرى عوامل سرگرم كننده، و زرق و برقهاى دلفريب اين جهان ميخواهد تمام قلب شما را پر كند، و از آن وعده بزرگ الهى غافل سازد.
شياطين جن و انس با وسائل گوناگون فريبكارى به طور مداوم به وسوسه مشغولند، آنها نيز ميخواهند تمام فكر شما را به خود متوجه سازند و از آن روز موعود بزرگى كه در پيش داريد منحرف سازند كه اگر فريب و وسوسه هاى آنها موثر افتد تمام زندگى شما تباه و آرزوى سعادتان نقش بر آب است، مراقب آنها نيز باشيد.
تكرار هشدار به مردم كه نه به وسوسه هاى شياطين مغرور شوند و نه به دنيا، در واقع اشاره به اين است كه راه نفوذ گناه در انسان دو راه است:
1 - مظاهر فريبنده دنيا، جاه و جلال و مال و مقام، و انواع شهوات.
2 - مغرور شدن به عفو و كرم الهى، و در اينجاست كه شيطان از يكسو زرق و برق اين جهان را در نظر انسان زينت ميدهد و آن را متاعى نقد و پر جاذبه و دوست داشتنى و پر ارزش معرفى ميكند.
و از سوى ديگرى هر گاه انسان بخواهد با ياد قيامت و دادگاه عظيم پروردگار، خود را در برابر فريبندگى و جاذبه شديد دنيا كنترل كند او را به عفو الهى و وسعت رحمتش مغرور ميسازد، و در نتيجه به گناه و طغيان دعوتش ميكند. غافل از اينكه خداوند همانگونه كه در موضع رحمت (ارحم الراحمين ) است، در موضع مجازات و كيفر (اشد المعاقبين ) ميباشد، رحمتش هرگز تشويق به گناه نميكند، همانگونه كه غضبش نميتواند سبب ياس گردد.
(غرور) (بر وزن جسور) صيغه مبالغه و به معنى موجودى است فوق العاده فريبكار، و منظور از آن در اينجا ممكن است هر عامل فريبكارى باشد، همانگونه كه ممكن است منظور خصوص شيطان باشد.
البته معنى دوم با آيه بعد مناسبتر است به خصوص اينكه كرارا در آيات قرآن (فريب و غرور) به شيطان نسبت داده شده است.
بعضى از مفسران در اينجا تحليلى دارند كه خلاصه اش چنين است:
افرادى كه در برابر عوامل فريب قرار ميگيرند سه گروهند: گروهى به قدرى ناتوان و ضعيفند كه به مختصر چيزى فريب ميخورند.
گروهى كه از اينها نيرومندترند تنها به وسيله زرق و برق دنيا فريفته نميشوند بلكه اگر وسوسه گرى نيرومند آنها را تحريك كند و مفاسد اعمالشان را در نظرشان سبك سازد فريب ميخورند، و لذات زود گذر از يكسو، و وسوسه ها از سوى ديگر، آنها را تشويق به انجام اعمال زشت ميكند.
گروه سومى كه از اينها هم نيرومندتر و پرمايه ترند نه خود مغرور ميشوند و نه كسى ميتواند آنها را بفريبد.
جمله لا تغرنكم الحياة الدنيا اشاره به گروه اول است، و جمله و لا يغرنكم بالله الغرور اشاره به گروه دوم، و اما گروه سوم در حقيقت داخل در عنوان ان عبادى ليس لك عليهم سلطان مى باشند.
آيه بعد هشدارى است به همه مومنان در ارتباط با مساله وسوسه هاى شيطان كه در آيه قبل مطرح شده بود، مى گويد: شيطان به طور مسلم دشمن شماست، شما نيز او را دشمن خود بدانيد( ان الشيطان لكم عدوا فاتخذوه عدوا ) .
عداوت او از نخستين روز آفرينش آدم شروع شد، و هنگامى كه بر اثر عدم تسليم در برابر فرمان خدا در مورد سجده بر آدم مطرود درگاه پروردگار گرديد، سوگند ياد كرد كه براى هميشه كمر دشمنى نسبت به آدم و فرزندانش خواهم بست، و حتى براى اين كار تقاضاى مهلت و طول عمر از خدا نمود!
او بر سر گفته خود ايستاده، و كوچكترين فرصت را براى اعمال عداوت و وارد كردن ضربه بر شما غنيمت ميشمرد، آيا عقل اجازه ميدهد كه شما او را به دشمنى نپذيريد و يك لحظه از او غافل بمانيد؟ تا چه رسد به اينكه بخواهيد خطوات شيطان و گامهاى او را پيروى كنيد، يا اينكه او را به عنوان رفيق شفيق و دوست ناصح بپذيريد؟( افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى و هم لكم عدو ) آيا او و فرزندانش را اولياى خود به جاى من انتخاب ميكنيد، در حالى كه دشمن سر سخت شما هستند؟! (كهف - 50).
به علاوه او دشمنى است كه از هر طرف به شما هجوم ميكند، چنانكه خودش مى گويد:( ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم ) من از هر سو به سراغ فرزندان آدم ميروم، از پيش رو، از پشت سر، از سمت راست و از سمت چپ (اعراف - 17).
و به خصوص اينكه او در كمينگاهى است كه او انسان را ميبيند و انسان او را نميبيند انه( يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم ) شيطان و دار و دستهاش شما را ميبيند از آنجا كه شما آنها را نميبينيد (اعراف - 27).
البته اين مانع از قدرت شما بر دفاع از خويشتن در برابر وسوسه هاى او نيست. تعبير جالبى در توصيه هاى پروردگار به موسى بن عمران آمده، چنانكه امير مومنان على (عليهاالسلام ) نقل ميكند كه خداوند به موسى فرمود: چهار سفارش به تو دارم در حفظ آنها بكوش:
اولاهن ما دمت لا ترى ذنوبك تغفر فلا تشتغل بعيوب غيرك!
و الثانية ما دمت لا ترى كنوزى قد نفدت فلا تهتم بسبب رزقك!
و الثالثة ما دمت لا ترى زوال ملكى فلا ترج احدا غيرى!
و الرابعة ما دمت لا ترى الشيطان ميتا فلا تامن مكره!
نخست اينكه: مادام كه گناهان خود را بخشوده نميبينى به عيوب ديگران مپرداز.
دوم - مادام كه گنجهاى من را پايان يافته نميبينى براى روزيت غمناك مباش.
سوم - مادام كه حكومت مرا زائل نميبينى به ديگرى جز من اميد مبند.
چهارم - مادامى كه شيطان را مرده نميبينى از مكر و فريب و نقشه هاى او ايمن مباش!.
به هر حال عداوت شيطان نسبت به بنى آدم مطلبى است كه در آيات فراوانى از قرآن به آن اشاره شده است و حتى مكرر بر مكرر به عنوان عدو مبين (دشمن آشكار) از او ياد كرده.
از چنين دشمنى هميشه بايد برحذر بود.
در دنباله آيه براى تاكيد بيشتر ميافزايد: او فقط حزبش را براى اين دعوت ميكند كه اهل آتش سوزان جهنم باشند( انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير ) .
(حزب ) در اصل به معنى جماعت و گروهى است كه داراى تشكل و شدت عمل باشند، ولى معمولا به هر گروه و جمعيتى كه پيروى از برنامه و هدف خاصى ميكنند اطلاق ميشود.
منظور از (حزب شيطان ) پيروان او و كسانى كه در خط او هستند ميباشد. البته شيطان نميتواند همه كس را عضو رسمى حزب خويش قرار دهد، و آنها را به سوى جهنم دعوت كند، نفرات حزب او كسانى هستند كه در آيات ديگر قرآن از آنها ياد شده، و داراى نشانه هاى زيرند:
كسانى كه طوق بندگى و ولايت او را بر گردن نهاده اند( انما سلطانه على الذين يتولونه ) سلطه او تنها بر كسانى است كه ولايت او را پذيرفته اند (نحل - 100).
(آنها كه شيطان بر آنان چيره شده به گونه اى كه خدا را از ياد آنها برده، آنان حزب شيطانند، و حزب شيطان زيانكاران واقعى هستند)( استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون ) (مجادله - 18).
جالب اينكه در سه مورد از آيات قرآن سخن از حزب الله به ميان آمده، و در سه مورد از حزب شيطان تا چه كسانى در اين حزب نامنويسى كنند، و چه كسانى عضو آن حزب باشند؟
ولى به هر حال طبيعى است كه شيطان حزب خود را به كجا دعوت ميكند به آلودگى و گناه، به پليديهاى شهوات، به شرك و طغيان و ستم و سرانجام به آتش جهنم.
شرح بيشتر پيرامون ويژگيهاى (حزب الله ) و (حزب الشيطان ) را به خواسته خدا در ذيل آيه 22 سوره مجادله خواهيم گفت. در آخرين آيه مورد بحث سرانجام كار حزب الله و عاقبت دردناك حزب شيطان را اينچنين بيان ميكند: كسانى كه كافر شدند عذاب دردناك از آن آنهاست، و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ دارند( الذين كفروا لهم عذاب شديد و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير ) . قابل توجه اينكه در آيه فوق در مورد استحقاق عذاب تنها به مساله كفر قناعت ميكند ولى در مساله مغفرت و اجر كبير ايمان را كافى نميشمرد، بلكه عمل صالح را نيز بر آن ميافزايد، چرا كه كفر به تنهائى مايه خلود در عذاب است، ولى ايمان بدون عمل مايه نجات نخواهد بود، بلكه ايمان و عمل از يك نظر متلازم و قرين يكديگرند. در پايان آيه فوق، اول سخن از مغفرت است سپس از اجر كبير چرا كه مغفرت در حقيقت مومنان را ابتدا شستشو ميدهد سپس آماده پذيرش اجر كبير ميكند، و به اصطلاح اولى تخليه است دومى تحليه.
( افمن زين له سوء عمله فرأه حسنا فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء فلا تذهب نفسك عليهم حسرت ان الله عليم بما يصنعون ) (8)( و الله الذى ارسل الريح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور ) (9)( من كان يريد العزة فلله العزة جميعا اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصلح يرفعه و الذين يمكرون السيات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور ) (10)
ترجمه:
8 - آيا كسى كه عمل بدش براى او تزيين شده، و آنرا خوب و زيبا ميبيند (همانند كسى است كه واقع را آنچنان كه هست مييابد؟) خداوند هر كس را بخواهد گمراه سازد، و هر كس را بخواهد هدايت ميكند، بنا بر اين جان خود را به خاطر شدت تاسف بر آنها از دست مده كه خداوند به آنچه انجام ميدهند عالم است.
9 - خداوند آن كس است كه بادها را فرستاد تا ابرهائى را به حركت در آورند، ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى ميرانيم و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده ميكنيم، رستاخيز نيز همين گونه است!
10 - كسى كه خواهان عزت است (بايد از خدا بخواهد) كه تمام عزت براى خدا است سخنان پاكيزه به سوى او صعود ميكند، و عمل صالح را بالا ميبرد، و آنها كه نقشه هاى سوء ميكشند، عذاب شديد براى آنها است و مكر (و تلاش افسادگرانه ) آنها نابود مى شود (و به جائى نميرسد).
گفتار و كردار پاك و صالح به سوى خدا مى رود!
از آنجا كه در آيات گذشته مردم به دو گروه تقسيم شدند گروهى مومن و گروهى كافر يا گروهى حزب الله و دشمن شيطان و گروهى پيروان و حزب او نخستين آيه مورد بحث يكى از ويژگيهاى مهم اين دو گروه را كه در واقع سرچشمه ساير برنامه هاى آنها است بيان كرده، مى گويد: آيا كسى كه زشتى عملش در نظر او زينت داده شده، و آن را زيبا ميبيند، همانند كسى است كه واقعيات را آنگونه كه هست زشت و زيبا درك ميكند؟( ا فمن زين له سوء عمله فرآه حسنا ) .
در حقيقت اين مساله كليد همه بدبختيهاى اقوام گمراه و لجوج است كه اعمال زشتشان به خاطر هماهنگ بودن با شهوات و قلبهاى سياهشان در نظرشان زيباست.
بديهى است چنين كسى نه موعظه اى را پذيرا ميشود، نه آمادگى براى شنيدن انتقاد دارد، و نه هرگز حاضر است مسير خود را تغيير دهد.
نه پيرامون اعمال خويش به تجزيه و تحليل ميپردازد، و نه از عواقب آن بيمناك است.
و از آن بالاتر هنگامى كه سخن از زشتى و زيبائى به ميان آيد، مرجع ضمير را در زيبائيها خودشان ميدانند و در زشتيها مومنان راستين را! واى بسا كفار لجوج هنگامى كه آيات گذشته را در باره حزب شيطان و سرنوشت دردناكشان شنيدند آن را بر مومنان راستين تطبيق كردند و خود را مصداق حزب الله شمردند!
و اين مصيبت و فاجعه اى است بسيار بزرگ.
اما چه كسى اعمال سوء بدكاران را در نظرشان جلوه ميدهد؟ خداوند؟ يا هواى نفس؟ و يا شيطان؟
بدون شك عامل اصلى هواى نفس و شيطان است، اما چون خدا اين اثر را در اعمال آنها آفريده ميتوان آن را به خدا نسبت داد، زيرا انسانها هنگامى كه گناهى را مرتكب ميشوند در آغاز كه فطرتشان پاك و وجدانشان بيدار و عقلشان واقع بين است از عمل خود ناراحت ميشوند، اما هر قدر آن را تكرار ميكنند از ناراحتى آنها كاسته مى شود.
تدريجا به مرحله بى تفاوتى ميرسند، و اگر باز هم تكرار كنند زشتيها در نظرشان زيبا ميشود، تا آنجا كه آن را از افتخارات و فضائل خويش ميپندارند در حالى كه در منجلاب بدبختى غوطه ور شده اند.
جالب اينكه قرآن به هنگامى كه اين سوال را مطرح ميكند آيا كسى كه زشتى عملش در نظرش تزيين شده و آن را زيبا ميبيند... نقطه مقابل آن را صريحا ذكر نميكند، گوئى ميخواهد به شنونده مجال وسيعى بدهد كه امور مختلفى را كه ميتواند نقطه مقابل باشد در نظر خويش مجسم كند و بيشتر و بيشتر بفهمد گوئى ميخواهد بگويد آيا چنين كسى همانند افراد واقع بين است؟!...
آيا چنين كسى همانند پاكدلانى است كه هميشه به محاسبه نفس خويش مشغولند...
آيا چنين كسى اميد نجات براى او هست.
سپس قرآن به بيان علت تفاوت اين دو گروه پرداخته مى افزايد (خداوند هر كس را بخواهد گمراه ميكند و هر كس را بخواهد هدايت مى نمايد).
( فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء ) .
اگر گروه اول اعمال زشتشان در نظرشان تزيينى شده اين نتيجه اضلال الهى است، اوست كه اين خاصيت را در تكرار اعمال زشت قرار داده كه نفس انسان به آن خو ميگيرد و عادت ميكند و همرنگ و هماهنگ آن مى شود.
و اوست كه به مومنان پاكدل چشمانى نافذ و بينا، و گوشهائى شنوا براى درك حقايق آنچنانكه هست مى بخشد.
روشن است اين مشيت الهى توام با حكمت اوست و به هر كس آنچه لايق هست آن ميدهد.
لذا در پايان آيه ميفرمايد مبادا بر اثر شدت تاسف و حسرت بر وضع آنها جان خود را از دست دهى( فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ) .
اين تعبير همانند تعبيرى است كه در آيه 3 سوره شعراء آمده است، لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين گوئى ميخواهى جان خود را از دست دهى كه ايمان نمى آورند.
تعبير به (حسرات ) كه به اصطلاح (مفعول لاجله ) براى جمله قبل است، اشاره به اين است كه نه تنها يك حسرت بر آنها مى خورى بلكه حسرتها بر آنها دارى.
حسرت از دست دادن نعمت هدايت، حسرت ضايع كردن گوهر انسانيت، حسرت از دست دادن حس تشخيص تا آنجا كه زشت را زيبا ميبينند، و بالاخره حسرت گرفتار شدن در آتش قهر و غضب پروردگار! اما چرا حسرت نخور براى اينكه خداوند از اعمال آنها آگاه است و آنچه را شايسته آنند به آنها همان ميدهد( ان الله عليم بما يصنعون ) .
از لحن آيه دلسوزى فوق العاده پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسبت به گمراهان و منحرفان كاملا هويداست و چنين است حال يك رهبر الهى راستين كه از عدم پذيرش مردم نسبت به حق و تسليم در برابر باطل و پشت پا زدن به تمام وسائل سعادت آنچنان رنج ميبرد كه گوئى ميخواهد قالب تهى كند.
در آيه بعد با توجه به بحثهائى كه قبلا پيرامون هدايت و ضلالت و ايمان و كفر گذشت به بيان كوتاه و روشنى پيرامون مبداء و معاد مى پردازد و اثبات مبداء را با اثبات معاد در يك دليل جالب قرين كرده، ميفرمايد: خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهائى را به حركت در آورند( و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا ) .
(سپس ما اين ابرها را به سوى سرزمين مرده و خشكى مى رانيم )( فسقناه الى بلد ميت ) .
(و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مى كنيم )( فاحيينا به الارض بعد موتها ) .
(آرى زنده شدن مردگان بعد از مرگ نيز همين گونه است )!( كذلك النشور ) .
نظام حساب شده اى كه بر حركت بادها، و سپس حركت ابرها، و بعد از آن نزول قطره هاى حياتبخش باران، و به دنبال آن زنده شدن زمينهاى مرده حاكم است، خود بهترين دليل و خود بهترين گواه بر اين حقيقت است كه دست قدرت حكيمى در پشت اين دستگاه قرار دارد و آن را تدبير ميكند.
نخست به بادهاى گرم و داغ دستور ميدهد از مناطق استوائى به سوى مناطق سرد حركت كنند و در مسير خود آب درياها را بخار كرده به آسمان فرستند، سپس به جريانهاى منظم سرد قطبى كه دائما در جهت مخالف جريان اول حركت ميكنند دستور ميدهد بخارات حاصله را جمع آورى كرده و ابرها را تشكيل دهند.
باز به همان بادها دستور ميدهد ابرها را بر دوش خود حمل كنند و به سوى بيابانهاى مرده گسيل دارند، تا قطرات زنده كننده باران از آنها سرازير گردد.
سپس به شرائط خاص زمين و بذرهاى گياهانى كه در آن افشانده شده فرمان پذيرش آب و نمو و رويش ميدهد، و از موجودى ظاهرا پست و بى ارزش موجوداتى زنده و بسيار متنوع و زيبا، خرم و سرسبز، مفيد و پر بار به وجود مى آورد كه هم دليلى است بر قدرت او، و هم گواهى است بر حكمت او، و هم نشانه اى است از رستاخيز بزرگ!
در حقيقت آيه فوق از چند جهت دعوت به توحيد ميكند: از نظر برهان نظم، و از نظر برهان حركت كه هر موجود متحركى محركى ميخواهد، و از نظر بيان نعمتها كه از جهت فطرى انگيزه اى است براى شكر منعم.
و از جهاتى نيز دليل بر مساله معاد است: از نظر سير تكاملى موجودات، و از نظر پديدار شدن چهره حيات از زمين مرده، يعنى اى انسان صحنه معاد در فصول هر سال در برابر چشم تو و در زير پاى تو است.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله (فتثير) از ماده (اثاره ) به معنى منتشر ساختن و پراكندن است، و در اينجا اشاره به توليد ابرها بر اثر وزش بادها بر صفحه اوقيانوسها ميكند، زيرا مساله حركت ابرها در جمله بعد (فسقناه الى بلد ميت ) آمده است.
جالب اينكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين ميخوانيم: يكى از اصحاب عرض كرد يا رسول الله كيف يحيى الله الموتى و ما آية ذلك فى خلقه؟: اى رسول خدا! چگونه پروردگار مردگان را زنده ميكند و نشانه و نمونه آن در جهان خلقت چيست؟!
پيغمبر فرمود: اما مررت بوادى اهلك ممخلا ثم مررت به يهتز خضرا؟ آيا از سرزمين قبيله ات گذر نكرده اى در حالى كه خشك و مرده بوده، و سپس از آنجا عبور كنى در حالى كه از خرمى و سرسبزى گوئى به حركت در آمده؟
قلت: نعم! يا رسول الله: گفتم آرى اى پيامبر.
قال:( فكذلك يحيى الله الموتى و تلك آيته فى خلقه ) : (فرمود اينگونه خداوند مردگان را زنده ميكند و اين نمونه و نشانه او در آفرينش است ).
در جلد 16 تفسير نمونه ذيل آيه 48 سوره روم بحث ديگرى در اين زمينه داشته ايم.
به دنبال اين بحث توحيدى به اشتباه بزرگ مشتركان كه عزت خويش را از بتها ميخواستند، و ايمان آوردن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مايه پراكندگى مردم از دور خود مى ديدند و مى گفتند:( ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا ) اگر هدايت را با تو پذيرا شويم دشمنان نيرومند ما را از اين سرزمين مى ربايند (قصص - 57).
اشاره كرده مى فرمايد: (كسانى كه عزت ميخواهند از خدا بطلبند چرا كه تمام عزت از آن خداست )( من كان يريد العزة فلله العزة جميعا ) .
(عزت ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) در اصل آن حالتى است كه انسان را مقاوم و شكست ناپذير مى سازد، به زمينهاى صلب و محكم نيز به همين جهت عزاز (بر وزن اساس ) مى گويند.
از آنجا كه تنها ذات پاك اوست كه شكست ناپذير است، و گر نه همه مخلوقات به حكم محدوديتشان قابل شكستند، لذا تمام عزت از آن اوست، و هر كس عزتى كسب ميكند از بركت درياى بى انتهاى اوست.
در حديثى از انس نقل شده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ان ربكم يقول كل يوم انا العزيز، فمن اراد عز الدارين فليطع العزيز!: پروردگار شما همه روز مى گويد: منم عزيز و هر كس عزت دو جهان خواهد بايد اطاعت عزيز كند!.
در حقيقت انسان آگاه بايد آب را از سرچشمه بگيرد، كه آب زلال و فراوان آنجاست، نه از ظروف كوچك و مختصرى كه هم محدود است و هم آلوده، و در دست اين و آن مى باشد.
در حالات امام حسن بن على (عليهماالسلام ) ميخوانيم كه در ساعات آخر عمرش هنگامى كه يكى از ياران به نام جنادة بن ابى سفيان از او اندرز خواست نصايح ارزنده و موثرى براى او بيان فرمود كه از جمله اين بود: و اذا اردت عزا بلا عشيرة و هيبة بلا سلطان فاخرج من ذل معصية الله الى عز طاعة الله: (هر گاه بخواهى بدون داشتن قبيله (عزيز) باشى و بدون قدرت حكومت، هيبت داشته باشى، از سايه ذلت معصيت خدا بدر آى و در پناه عزت اطاعت او قرار گير!.
و اگر مى بينيم در بعضى از آيات قرآن عزت را علاوه بر خداوند، براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مومنان قرار ميدهد (و لله العزة و لرسوله و للمومنين ) (منافقون - 8).
به خاطر آنست كه آنها نيز از پرتو عزت پروردگار كسب عزت كرده اند، و در مسير طاعت او گام بر ميدارند.
سپس راه وصول به (عزت ) را چنين تشريح ميكند: (سخنان پاكيزه به سوى او صعود مى كند)( اليه يصعد الكلم الطيب ) .
(و عمل صالح را او بالا مى برد)( و العمل الصالح يرفعه ) .
(الكلم الطيب ) به معنى سخنان پاكيزه است، و پاكيزگى سخن به پاكيزگى محتواى آن است، و پاكيزگى محتوا به خاطر مفاهيمى است كه بر واقعيتهاى عينى پاك و درخشان تطبيق ميكند، و چه واقعيتى بالاتر از ذات پاك خدا، و آئين حق و عدالت او، و نيكان و پاكانى كه در راه نشر آن گام بر ميدارند؟
لذا (الكلم الطيب ) را به اعتقادات صحيح نسبت به مبدء و معاد و آئين خداوند تفسير كرده اند.
آرى يك چنين عقيده پاكى است كه به سوى خدا اوج ميگيرد، و دارنده اش را نيز پرواز ميدهد، تا در جوار قرب حق قرار گيرد، و غرق در عزت خداوند عزيز شود.
مسلما از اين ريشه پاك شاخه هائى ميرويد كه ميوه آن عمل صالح است، هر كار شايسته و مفيد و سازنده، چه دعوت به سوى حق باشد، چه حمايت از مظلوم، چه مبارزه با ظالم و ستمگر، چه خودسازى و عبادت، چه آموزش و پرورش، و خلاصه هر چيز كه در اين مفهوم وسيع و گسترده داخل است اگر براى خدا و به خاطر رضاى او انجام شود آن هم اوج ميگيرد و به آسمان لطف پروردگار عروج ميكند، و مايه معراج و تكامل صاحب آن، و برخوردارى از عزت حق مى شود.
اين همان چيزى است كه در سوره ابراهيم آيه 24 به آن اشاره شده( الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اكلها كل حين باذن ربها ) : آيا نديدى خداوند چگونه براى سخن پاكيزه، مثالى زده است؟ همانند درختى پاك كه ريشه آن ثابت و برقرار، و شاخه آن در آسمان افراشته، هر زمان ميوه هاى خود را به اذن پروردگارش به مشتاقان مى دهد.
از آنچه گفتيم روشن ميشود اينكه بعضى از مفسران كلمه طيبه را به لا اله الا الله، و بعضى ديگر به سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر، و بعضى بعد از توحيد محمد، رسول الله، و على ولى الله و خليفة رسوله، تفسير كرده اند، و يا در بعضى از روايات الكلم الطيب و العمل الصالح به ولايت اهل بيت (عليهماالسلام ) يا مانند آن تفسير شده است، همه از قبيل بيان مصداقهاى روشن براى آن مفهوم وسيع و گسترده است، و محدوديتى در مفهوم آن ايجاد نمى كند، چرا كه هر سخنى كه محتواى پاك و عالى داشته باشد همه در اين عنوان جمع است.
به هر حال همان خداوندى كه به مقتضاى آيه گذشته زمين مرده را با قطره هاى حياتبخش باران زنده ميكند، (كلام طيب ) و (عمل صالح ) را نيز پرورش ميدهد، و به جوار قرب و رحمت خود مى رساند.
سپس به نقطه مقابل آن پرداخته، مى گويد: (كسانى كه نقشه سوء ميكشند عذاب شديدى براى آنهاست )( و الذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد ) .
(و تلاش و كوشش آلوده و ناپاك و فاسدشان نابود مى گردد و به جائى نمى رسد)( و مكر اولئك هو يبور ) .
گرچه اين فاسدان مفسد چنين مى پندارند كه با ظلم و ستم و دروغ و تقلب مى توانند عزتى براى خود كسب كنند، و مال و ثروت و قدرتى، اما در پايان كار هم عذاب الهى را براى خود فراهم ساخته اند و هم تلاشهاى آنها بر باد مى رود.
كسانى بودند كه به گفته قرآن (خدايان ساختگى را مايه عزت خود مى پنداشتند)( و اتخذوا من دون الله اله ليكونوا لهم عزا ) (مريم - 81).
و منافقانى بودند كه خود را عزيز، و مؤ منان را ذليل فكر مى كردند، و (مى گفتند اگر به مدينه باز گرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد)!( يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل ) (منافقون - 8).
افراد ديگرى بودند كه قرب فراعنه را مايه عزت خويش تصور مى كردند، يا از گناه و ظلم و ستم آبرو مى طلبيدند اما همگى سقوط كردند، و تنها ايمان و عمل صالح است كه به سوى خداوند عزيز بالا مى رود!
(مكر) گرچه در لغت به معنى هر گونه چاره انديشى است، اما در مواردى به معنى چاره انديشهاى تواءم با فساد به كار مى رود كه آيه مورد بحث از آنهاست.
(سيئات ) در آيه فوق همه زشتيها و بديها را اعم از بديهاى عقيدتى يا عملى شامل مى شود و اينكه بعضى آن را تفسير به توطئه هاى مشركان براى كشتن يا تبعيد كردن پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مكه تفسير كرده اند در واقع يكى از مصاديق آن را بيان كرده اند نه تمام مفهوم آن را.
جمله (يبور) از ماده (بوار) و (بوران ) در اصل به معنى كسادى مفرط است، و از آنجا كه اينچنين كسادى مايه نابودى است اين كلمه به معنى هلاك و نابودى به كار مى رود، ضرب المثل معرفى است: (كسد حتى فسد): (آنقدر كساد شد كه فاسد گرديد)!
1 - تمام (عزت ) از آن خدا است!
حقيقت عزت چيست؟ آيا چيزى جز رسيدن به مرحله شكست ناپذيرى مى باشد،؟ اگر چنين است عزت را در كجا بايد جستجو كرد و چه چيز مى تواند به انسان عزت دهد؟
در يك تحليل روشن به اينجا مى رسيم كه حقيقت عزت در درجه نخست قدرتى است كه در دل و جان انسان ظاهر مى شود، و او را از خضوع و تسليم و سازش در برابر طاغيان و ياغيان باز مى دارد.
قدرتى كه با داشتن آن هرگز اسير شهوات نمى شود، و در برابر هوا و هوس سر فرود نمى آورد.
قدرتى كه او را به مرحله نفوذناپذيرى در برابر (زر) و (زور) ارتقا مى دهد.
آيا اين قدرت جز از ايمان به خدا، يعنى ارتباط با منبع اصلى قدرت و عزت سرچشمه مى گيرد؟
اين در مرحله فكر و عقيده و روح و جان، و اما در مرحله عمل عزت از اعمالى سرچشمه مى گيرد كه داراى ريشه صحيح و برنامه و روش حساب شده باشد و به تعبير ديگر آن را در عمل صالح مى توان خلاصه كرد، اين دو است كه به انسان سر بلندى و عظمت مى دهد و به او عزت و شكست ناپذيرى مى بخشد.
(ساحران دنياپرست ) معاصر فرعون، نيرنگهاى خود را به نام و به عزت او آغاز كردند( و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون ) : (گفتند به عزت فرعون سوگند كه ما پيروز خواهيم شد) (شعراء - 44).
اما به زودى از عصاى چوپانى موسى (عليهالسلام ) شكست خوردند، ولى همانها هنگامى كه از زير پرچم مذلت بار فرعون بيرون آمدند، و در سايه توحيد قرار گرفتند و ايمان آوردند، چنان نيرومند و شكست ناپذير شدند كه سخت ترين تهديدهاى فرعون در آنها مؤ ثر نيفتاد، دست و پا و حتى جان خويش را عاشقانه در راه خدا دادند و شربت شهادت نوشيدند، و با اين عمل نشان دادند كه در برابر زر و زور تسليم نمى شوند و شكست ناپذيرند و تاريخ پر افتخار آنها امروز براى ما يك دنيا درس آموزنده است.
2 - فرق ميان (كلام طيب ) و (عمل صالح )
ممكن است سؤ ال شود كه چرا آيه فوق در مورد كلام طيب مى گويد: خودش به سوى پروردگار اوج مى گيرد، اما در مورد عمل صالح مى گويد: خدا آن را بالا مى برد؟
اين سؤ ال را چنين مى توان پاسخ گفت: كلام طيب همانگونه كه گفتيم اشاره به ايمان و اعتقاد پاك است و آن عين اوج گرفتن به سوى خداست كه حقيقت ايمان چيزى جز اين نيست، ولى عمل صالح را او پذيرا مى شود و قبول مى كند و اجر مضاعف مى دهد و بقاء و دوام مى بخشد و اوج مى دهد (دقت كنيد).
( و الله خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم جعلكم أزوجا و ما تحمل من أنثى و لا تضع إ لا بعلمه و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره إلا فى كتب إن ذلك على الله يسير ) (11)( و ما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح أ جاج و من كل تأ كلون لحما طريا و تستخرجون حلية تلبسونها و ترى الفلك فيه مواخر لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) (12)
ترجمه:
11 - خداوند شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، سپس شما را به صورت همسران يكديگر قرار داد، هيچ جنس ماده اى باردار نمى شود و وضع حمل نمى كند مگر به علم او، و هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى شود مگر اينكه در كتاب (علم خداوند) ثبت است، اينها همه براى خداوند آسان است.
12 - اين دو دريا يكسان نيستند: اين دريائى كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است، و اين يكى كه شور و تلخ و گلوگير است، (اما) از هر دو گوشت تازه مى خوريد، و وسائل زينتى استخراج كرده مى پوشيد، و كشتيها را در آن مى بينى
كه آنها را مى شكافند (و به هر طرف پيش مى روند) تا از فضل خداوند بهره گيريد و شايد شكر (نعمتهاى او را) بجا آوريد.
درياى آب شيرين و شور يكسان نيستند!
با توجه به اينكه در آيات گذشته سخن از مساءله توحيد و معاد و صفات خدا در ميان بود، در آيات مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى و آفاقى را كه دليل بر قدرت خدا از يكسو، و علم او از سوى ديگر، و مساله امكان معاد از سوى سوم است شرح مى دهد:
نخست به آفرينش انسان در مراحل مختلف اشاره كرده مى گويد: (خداوند شما را از خاك آفريد)( و الله خلقكم من تراب ) .
(سپس از نطفه )( ثم من نطفة ) .
(بعد از آن شما را به صورت همسران يكديگر در آورد)( ثم جعلكم ازواجا ) .
اين سه مرحله از مراحل آفرينش انسان است خاك، و نطفه، و مرحله زوجيت.
مسلم است كه انسان از خاك است هم از اين نظر كه جد انسانها، آدم از خاك آفريده شده، و هم از اين نظر كه تمام موادى كه جسم انسان را تشكيل مى دهد و يا انسان از آن تغذيه مى كند، و يا نطفه او از آن منعقد مى شود همه سرانجام به موادى كه در خاكها نهفته است منتهى مى شود.
بعضى احتمال داده اند كه آفرينش از خاك تنها اشاره به آفرينش نخستين است، اما آفرينش از نطفه اشاره به مراحل بعد است كه اولى مرحله خلقت اجمالى انسانهاست (چرا كه وجود همه در وجود آدم خلاصه شده بود) و دومى مرحله تفضيلى است كه آنها را از يكديگر جدا مى سازد.
و به هر حال مرحله (زوجيت ) مرحله تداوم نسل انسان و تكثير مثل او است، و اينكه بعضى احتمال داده اند (ازواج ) در اينجا به معنى (اصناف ) و يا (روح و جسم ) و مانند آن است بسيار بعيد به نظر مى رسد.
سپس وارد چهارمين و پنجمين مرحله حيات انسان شده، موضوع باردارى مادران و وضع حمل آنها را پيش كشيده، مى گويد: (هيچ جنس مادهاى باردار نمى شود و وضع حمل نمى كند مگر به علم پروردگار) (و ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ).
آرى مساءله (باردارى ) و تحولات و دگرگونيهاى بسيار عجيب و پيچيده جنين، سپس رسيدن به مرحله وضع حمل و دگرگونيهاى شگفت انگيزى كه در آن لحظه حساس و بحرانى به مادران از يكسو، و به جنين از سوى ديگر دست مى دهد، به قدرى ظريف و دقيق است كه جز به اتكاى علم بى پايان خداوند امكان پذير نيست كه اگر نظام حاكم بر آن سر سوزنى اختلال يابد برنامه حمل يا وضع حمل دچار آشفتگى و يا اختلال مى گردد، و به فساد و تباهى مى كشد.
اين پنج مرحله از زندگى انسان هر يك از ديگرى عجيبتر و شگفت آورتر است.
خاك بيجان و مرده كجا و انسان زنده عاقل و هوشيار و پر ابتكار كجا؟!
نطفه بى ارزش كه از چند قطره آب متعفن تشكيل شده كجا و انسانى رشيد و زيبا و مجهز به حواس مختلف و دستگاههاى گوناگون كجا؟!.
از اين مرحله كه بگذريم مساءله تقسيم نوع انسان به دو جنس (مذكر) و (مؤ نث ) با تفاوتهاى فراوان در جسم و جان، و مسائل فيزيولوژيكى به ميان مى آيد كه از همان آغاز انعقاد نطفه، راه خود را از يكديگر جدا كرده و هر كدام به سوى رسالتى كه بر عهده آنان گذارده شده پيش مى روند و تكامل مى يابند.
بعد مساءله رسالت در مادر قبول و تحمل اين بار و حفظ و تغذيه و پرورش آن پيش مى آيد كه قرنها است افكار دانشمندان بزرگ را به خود جلب كرده و معترفند كه از عجيبترين مسائل عالم هستى است.
آخرين مرحله در اين قسمت كه مرحله تولد است يك مرحله انقلابى و كاملا بحرانى است كه با عجائب بسيارى همراه است:
چه عواملى به جنين دستور خارج شدن از شكم مادر مى دهد؟
چگونه هماهنگى كامل در ميان اين فرمان و آماده شدن اندام مادر براى اجراى آن برقرار مى شود؟
چگونه جنين مى تواند وضعى را كه نه ماه با آن عادت كرده، درست در يك لحظه به كلى تغيير دهد، رابطه خود را با مادر قطع كند، از هواى آزاد استفاده نمايند، مجراى غذاى او از طريق بند ناف ناگهان بسته شود، و مجراى جديد يعنى دهان به كار افتد، محيط ظلمانى شكم مادر را رها ساخته در ميان نور و روشنائى غوطه ور گردد، و در برابر همه اين دگرگونيها مقاومت كند و خود را فورا تطبيق دهد؟!
آيا اينها بهترين نشانه قدرت و علم بى پايان خداوند نيست؟ و آيا ماده بى شعور و طبيعت بى هدف با استفاده از (تصادفهاى كور) امكان تنظيم يك حلقه كوچك از هزاران حلقه زنجير خلقت را دارد؟ زهى بى انصافى كه انسانى در باره خلقت خود اينچنين احتمال موهومى را پذيرا شود!
بعد به مرحله (ششم ) و (هفتم ) اين برنامه شگرف در حلقه ديگر پرداخته و به مراحل مختلف عمر و فزونى و كاستى آن بر اثر عوامل مختلف اشاره كرده، مى گويد:
(هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى گردد
مگر اينكه در كتاب علم خداوند ثبت است ) و از قوانين و برنامه هائى تبعيت مى كند كه حاكم بر آنها علم و قدرت اوست( و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب ) (1).
چه عواملى در ادامه حيات انسان مؤ ثر است؟ چه عواملى با ادامه حيات او مى جنگد؟ و خلاصه چه عواملى بايد دست به دست هم بدهد تا انسان بتواند يكصد سال يا كمتر و بيشتر به حيات خود ادامه دهد؟ و سرانجام چه عواملى موجب تفاوت عمر انسانها مى گردد؟
همه اينها نيز محاسبات دقيق و پيچيده اى دارد كه جز خداوند از آن آگاه نيست، و آنچه ما امروز در اين زمينه ها مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم بسيار كم و بى ارزش است.
(معمر) از ماده (عمر) در اصل از (عمارت ) به معنى آبادى گرفته شده است، و اينكه به مدت حيات انسان (عمر) گفته مى شود به خاطر آنست كه آبادى و عمارت بدن او در اين مدت است.
واژه (معمر) به معنى كسى است كه عمر طولانى دارد.
و سرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: (همه اينها بر خداوند آسان است )( ان ذلك على الله يسير ) .
آفرينش اين موجود عجيب از خاك و آغاز خلقت يك انسان كامل از آب نطفه و همچنين مسائل مربوط به جنسيت، و زوجيت، و باردارى، و وضع حمل، و افزايش و كاستى عمر، چه از نظر قدرت، و چه از نظر علم و محاسبه همه براى او سهل و ساده است، و اينها گوشه اى از آيات انفسى هستند كه از يكسو ما را به مبدء عالم هستى مربوط و آشنا مى كنند و از سوى ديگر دلائل زنده اى بر مساله امكان معاد محسوب مى شوند.
آيا كسى كه قادر بر آفرينش نخستين از (خاك ) و (نطفه ) بود قادر بر تجديد حيات انسانها نيست؟
و آيا كسى كه از تمام ريزه كاريهاى مربوط به اين قوانين با خبر است در نگهدارى حساب اعمال بندگان براى صحنه معاد مشكلى دارد؟!
در آيه بعد به بخش ديگرى از آيات آفاقى كه نشانه هاى عظمت و قدرت اويند در مورد آفرينش درياها و بركات و فوائد آنها اشاره كرده مى فرمايد: (دو دريا يكسان نيستند، اين يكى گوارا و شيرين و براى نوشيدن خوشگوار است، و آن ديگر شور و تلخ ) (و ما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج ) .
با آنكه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شيرين و گوارا از آسمان بر زمين نازل شده اند، و هر دو از يك ريشه مشتقند، اما در دو چهره كاملا مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشته اند.
و عجيب اينكه (از هر دو گوشت تازه مى خوريد)( و من كل تاكلون لحما طريا ) .
(و از هر دو وسائل زينتى براى پوشيدن استخراج مى كنيد)( و تستخرجون حلية تلبسونها ) .
به علاوه از هر دو مى توانيد براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگيريد (لذا كشتيها را مى بينى كه از هر طرف درياها را مى شكافند و پيش مى روند، تا از فضل خداوند بهره گيريد، شايد حق شكر او را ادا كنيد)( و ترى الفلك فيه مواخر لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) .
به اين چند امر دقت كنيد:
1 - (فرات ) به گفته (لسان العرب ) آبى است كه در نهايت (عذوبت ) (پاكيزگى و گوارائى ) باشد.
(سائغ ) به معنى آبى است كه به خاطر گوارائى به راحتى از گلو پائين مى رود به عكس ملح (آب شور) و اجاج آب تلخ است كه گوئى گلو را مى سوزاند و راه حلق را مى بندد!
2 - جمعى از مفسران معتقدند كه آيه مثالى براى عدم مساوات (مؤ من ) و (كافر) است ولى آيات قبل و بعد كه همه سخن از آيات خلقت مى گويد، و حتى ذيل خود اين آيه، گواه بر اين حقيقت است كه اين جمله نيز در زمينه اسرار توحيد بحث مى كند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فوائد مشترك آنها است.
3 - در اين آيه سه فايده از فوائد فراوان درياها بيان شده است: مواد غذائى وسائل زينتى، و مساله حمل و نقل.
مى دانيم دريا منبع مهمى از منابع غذائى بشر است، و همه سال ميليونها تن گوشت تازه از آن گرفته مى شود، بى آنكه انسان رنج و زحمتى براى آن متحمل شده باشد، دستگاه آفرينش برنامه ريزى دقيقى در اين زمينه كرده كه انسانها بتوانند با كمترين زحمتى از اين خوان نعمت بيدريغ و سفره گسترده الهى بهره گيرند.
وسائل زينتى مختلفى از قبيل (مرواريد) و (صدف ) و در و (مرجان ) از آن استخراج مى شود، و تكيه قرآن روى اين مساءله به خاطر آن است كه روح انسان بر خلاف چهار پايان داراى ابعاد مختلفى است كه يكى از آنها حس زيبائى است كه سرچشمه پيدايش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مى باشد كه اشباع آن به صورت صحيح، و دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير، روح را شاداب مى سازد، و به انسان نشاط و آرامش مى بخشد، و براى انجام كارهاى سنگين زندگى آماده مى كند.
و اما مساءله حمل و نقل كه يكى از مهمترين پايه هاى تمدن انسانى و زندگانى اجتماعى بشر است با توجه به اينكه درياها قسمت عمده روى زمين را فرا گرفته و به يكديگر ارتباط دارند مى توانند مهمترين خدمت را در اين زمينه به انسانها كنند.
حجم كالاهائى كه وسيله درياها حمل و نقل مى شود، و مسافرانى كه با آن جابجا مى شوند، به قدرى زياد است كه با هيچ وسيله نقليه ديگر قابل مقايسه نيست، چنانكه گاه يك كشتى مى تواند به اندازه دهها هزار اتومبيل! بار با خود ببرد.
4 - البته فوائد درياها منحصر به مسائل فوق نيست و قرآن نمى خواهد آن را در اين امور سه گانه محدود سازد، مساءله تشكيل ابرها، مواد داروئى، نفت، وسائل پوششى، مواد تقويتى براى زمينهاى باير، تاثير در ايجاد بادها، و غير آن، بركات ديگر درياها محسوب مى شود.
5 - تكيه قرآن روى (لحم طرى ) (گوشت تازه ) اشاره پر معنائى به فوائد تغذيه به چنين گوشتها در برابر زيانهاى گوشتهاى كهنه و كنسرو و امثال آن است.
6 - در اينجا سؤ الى مطرح است: درياهاى آب شور در سراسر كره زمين گسترده است، اما درياى آب شيرين كجاست؟
در پاسخ بايد گفت: دريا و درياچه هاى آب شيرين نيز در كره زمين كم نيستند مانند درياچه هاى آب شيرين ايالات متحده و غير آن به علاوه نهرهاى عظيم را احيانا دريا مى نامند همانگونه كه در داستان موسى كلمه (بحر) به رود عظيم نيل اطلاق شده است (بقره - 50 - شعراء - 63 - اعراف - 138).
از اين گذشته، پيشرفت آب نهرهاى عظيم در درياها با توجه به اينكه آبهاى شور را به عقب مى رانند و تا مدتى با آن مخلوط نمى شوند خود درياهاى عظيمى از آب شيرين را تشكيل مى دهند.
7 - جمله (لتبتغوا من فضله ) (تا از فضل او بهره گيريد) معنى وسيعى دارد كه هرگونه فعاليت اقتصادى را كه از طريق راههاى دريائى صورت گيرد شامل مى شود.
و جمله (لعلكم تشكرون ) براى بيدار ساختن حس شكرگزارى انسانها آمده كه وسيله اى است براى خدا جوئى و خداشناسى.
1 - عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن
به تناسب بحثى كه در آيات فوق درباره افزايش و كاستى عمر به فرمان پروردگار آمده، جمعى از مفسران به پيروى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، بحثهائى در زمينه طول عمر و كوتاهى آن كرده اند.
البته يك سلسله عوامل طبيعى در افزايش يا كوتاهى عمر دخالت دارند كه بسيارى از آنها براى بشر تاكنون شناخته شده است، همانند تغذيه صحيح دور از افراط و تفريط، كار و حركت مداوم، پرهيز از هر گونه مواد مخدر و اعتيادهاى خطرناك و مشروبات الكلى، دورى از هيجانات مداوم، و داشتن ايمان قوى كه بتواند انسان را در ناملايمات زندگى آرامش و قدرت بخشد.
ولى علاوه بر اينها عواملى وجود دارد كه ارتباط ظاهرى آن با مساله طول عمر بر ما چندان روشن نيست، اما در روايات اسلامى دقيقا روى آن تاءكيد شده است به عنوان نمونه به چند روايت زير توجه فرمائيد:
الف - پيغمبر گرامى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد: ان الصدقة و صلة الرحم تعمران الديار، و تزيدان فى الاعمار!: (انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد، و عمرها را طولانى مى كند)!
ب - در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است: من سره ان يبسط فى رزقه و ينسى له فى اجله فليصل رحمه: (كسى كه دوست دارد رزقش افزون، و اجلش بتاخير افتد صله رحم بجا آورد).
ج - در مورد بعضى از معاصى مانند زنا مخصوصا وارد شده است كه از عمر انسان مى كاهد از جمله در حديث معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه مى فرمايد: يا معشر المسلمين اياكم و الزنا فان فيه ست خصال: ثلاث فى الدنيا، و ثلاث فى الاخره، اما التى فى الدنيا فانه يذهب بالبهاء، و يورث الفقر، و ينقص العمر: (اى مسلمانان از زنا بپرهيزيد كه شش پيامد سوء دارد: سه چيز در دنيا، و سه چيز در آخرت، اما آن سه كه در دنيا است بهاء و نورانيت را از انسان مى برد، فقر و تنگدستى ببار مى آورد، و از عمر انسان مى كاهد).
د - امام باقر (عليهالسلام ) مى فرمايد: البر و صدقة السر ينفيان الفقر و يزيدان فى العمر و يدفعان عن سبعين ميتة سوء: (نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را بر طرف ساخته، عمر را افزون مى كند و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى به عمل مى آورد).
در باره بعضى از گناهان ديگر مانند ظلم بلكه مطلق گناهان نيز در احاديث اشاراتى آمده است.
بعضى از مفسران كه نتوانسته اند ميان اجل حتمى و اجل معلق فرق بگذارند به اين گونه احاديث حمله كرده و آن را مخالف نصوص قرآنى دانسته اند كه حد عمر انسان را ثابت و لا يتغير مى داند.
توضيح اينكه:
بدون شك انسان داراى دو گونه سر آمد و اجل است:
سر آمد و اجل حتمى كه پايان استعداد جسم انسان براى بقاء است، و با فرا رسيدن آن هر چيز به فرمان الهى پايان مى گيرد.
سر آمد و اجل معلق كه با دگرگونى شرائط دگرگون مى شود، فى المثل انسانى دست به انتحار و خودكشى مى زند در حالى كه اگر اين گناه كبيره را انجام نمى داد سالها زنده مى ماند، و يا بر اثر روى آوردن به مشروبات الكلى و مواد مخدر و شهوترانى بى حد و حساب توانائى جسمى خود را در مدت كوتاهى از دست مى دهد، در حالى كه اگر اين امور نبود ساليان بسيارى مى توانست عمر كند.
اينها امورى است كه براى همه قابل درك و تجربه است، و احدى نمى تواند آن را انكار كند.
در زمينه حوادث ناخواسته نيز امورى وجود دارد كه مربوط به اجل معلق است كه آن نيز قابل انكار نمى باشد.
بنابراين اگر در روايات فراوانى آمده است كه انفاق در راه خدا يا صله رحم عمر را طولانى و بلاها را بر طرف مى سازد در حقيقت ناظر به همين عوامل است.
و هر گاه ما اين دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفكيك نكنيم درك بسيارى از مسائل در رابطه با (قضا و قدر) و (تاثير جهاد و تلاش و كوشش در زندگى انسانها) لا ينحل خواهد ماند.
اين بحث را ضمن يك مثال ساده مى توان روشن ساخت، و آن اينكه: انسان يكدستگاه اتومبيل نو تهيه مى كند كه طبق پيش بينى هاى مختلفى كه در ساختمان آن به كار رفته مى تواند مثلا بيست سال عمر كند، اما مشروط به اينكه به آن دقيقا برسند،و مراقبتهاى لازم را به عمل آورند، در اين صورت اجل حتمى اين اتومبيل همان بيست سال است كه از آن فراتر نمى رود.
ولى اگر مراقبتهاى لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالى بسپارند و بيش از قدرت و ظرفيت از آن كار بكشند، و در جاده هاى پر سنگلاخ همه روزه آن را به كار گيرند ممكن است عمر بيست ساله آن به نصف، يا به عشر تنزل پيدا كند اين همان (اجل معلق ) آن است.
و ما تعجب مى كنيم چگونه بعضى از مفسران معروف به مساءله روشنى مانند اين مسأله توجه نكرده اند.
( يولج اليل فى النهار و يولج النهار فى اليل و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى ذلكم الله ربكم له الملك و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير ) (13)( إ ن تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيمة يكفرون بشرككم و لا ينبئك مثل خبير ) (14)
ترجمه:
13 - او شب را در روز داخل مى كند و روز را در شب، و خورشيد و ماه را مسخر (شما) كرده، هر كدام از آنها تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه دهد، اين است خداوند، پروردگار شما، حاكميت (در سراسر عالم ) از آن او است، و كسانى را كه جز او مى خوانيد (و مى پرستيد) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما حاكميت (و مالكيت ) ندارند!
14 - اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمى گويند، و روز قيامت شرك (و پرستش ) شما را منكر مى شوند، و هيچ كس مانند (خداوند آگاه و) خبير تو را (از حقايق ) با خبر نمى سازد
اين معبودهاى دروغين حتى صداى شما را نمى شنوند!
باز در اين آيات به قسمت ديگرى از آيات توحيد و نعمتهاى بى پايان پروردگار اشاره مى كند تا ضمن آگاهى دادن به انسان حس شكرگزارى آنان را در مسير شناخت معبود حقيقى برانگيزد، و از هر گونه شرك و پرستشهاى خرافى باز دارد، مى فرمايد: (او كسى است كه شب را در روز و روز را در شب داخل مى كند)
( يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل ) .
(يولج ) از ماده (ايلاج ) به معنى داخل كردن است، و ممكن است اشاره به يكى از دو معنى و يا هر دو معنى زير باشد: افزايش و كاهش تدريجى شب و روز در طول سال كه مايه پيدايش فصول مختلف با آنهمه آثار و بركات مى باشد، انتقال تدريجى از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بين الطلوعين كه از خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگيرى ميكند، و به انسان آمادگى كافى براى انتقال كاملا آرام و بى خطر را از يكى به ديگرى فراهم مى سازد.
بعد به مساله تسخير خورشيد و ماه اشاره كرده مى گويد: او خورشيد و ماه را مسخر شما نمود( و سخر الشمس و القمر ) .
چه تسخيرى از اين برتر و بالاتر كه همه آنها در مسير منافع انسان حركت مى كنند، و سرچشمه انواع بركات در زندگى بشرند، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك در كار هستند تا انسان بتواند زندگى خود را تامين كرده و در غفلت فرو برود، و به ياد منبع اصلى اين مواهب باشد (در زمينه تسخير خورشيد و ماه بحث مشروحى در جلد دهم ذيل آيه 2 سوره رعد و 33 ابراهيم - صفحه 120 و 354 داشتيم ).
اما اين خورشيد و ماه در عين اينكه به طور كاملا منظم در مسير خود ميگردند و خدمتگزار لايق و خوبى براى انسانند نظامى كه حاكم بر آنهاست جاودانى نيست، حتى اين سيارات عظيم با آنهمه نور و روشنائى سرانجام تاريك مى شوند و از كار مى افتند،
لذا به دنبال بحث تسخير مى افزايد: هر كدام از اين دو، تا زمان مشخصى كه براى آنها تعيين شده به حركت خود ادامه ميدهند( كل يجرى لاجل مسمى ) .
و به مقتضاى اذ الشمس كورت و اذ النجوم انكدرت (سوره تكوير آيه 1 و 2 ) سرانجام همگى رو به تاريكى و خاموشى خواهند نهاد.
بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اجل مسمى (سرآمد معين ) در اينجا كرده اند و آن حركت دوريه خورشيد و ماه است كه اولى در يكسال تمام، و دومى در يك ماه پايان ميگيرد.
ولى با توجه به موارد استعمال اين تعبير در آيات متعددى از آيات قرآن مجيد كه به معنى پايان عمر آمده است روشن مى شود كه تفسير مزبور درست نيست، و حتى همان تفسير اول يعنى پايان عمر خورشيد و ماه است (به آيات 61 - نحل 45 - فاطر 42 - زمر 4 - نور و 67 - غافر مراجعه فرمائيد).
سپس به عنوان نتيجه گيرى از اين بحث توحيدى ميفرمايد: اين است خداوند، پروردگار بزرگ شما( ذلكم الله ربكم ) .
خداوندى كه نظام نور و ظلمت و حركات حساب شده خورشيد و ماه را با تمام بركاتشان مقرر فرموده است.
(حاكميت در عالم مخصوص او است )( له الملك ) .
و معبودهائى را كه شما جز او ميخوانيد حتى حاكميت و مالكيت به اندازه پوست نازكى كه روى هسته خرما كشيده شده در سرتاسر عالم هستى ندارند( و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير ) .
(قطمير) بنا به گفته (راغب ) در (مفردات ) اثرى است كه در پشت هسته خرما وجود دارد، (فرورفتگى كوچكى است ) و به گفته طبرسى در مجمع البيان و قرطبى در تفسيرش پوسته نازك سفيد رنگى است كه سراسر هسته را پوشانده، و در هر حال كنايه از موجودات بسيار كوچك و كم ارزش است.
آرى اين بتها نه مبداء سودى هستند، و نه منشاء زيانى، نه از شما دفاع ميكنند، و نه از خويشتن، نه حاكميت دارند و نه مالكيت حتى بر پوسته هسته خرمائى! با اين حال چگونه شما بيخردان آن را پرستش ميكنيد و حل مشكلاتتان را از آنها مى خواهيد؟!
سپس مى افزايد: اگر آنها را براى حل مشكلات خود بخوانيد هرگز صداى شما را نمى شنوند( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) .
چرا كه قطعاتى از سنگ و چوب بيش نيستند جمادند و بيشعور! و به فرض كه ناله و اصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانائى پاسخگوئى به نيازهاى شما ندارند( و لو سمعوا ما استجابوا لكم ) .
چرا كه روشن شد حتى به اندازه پوست نازك هسته خرمائى مالك سود و زيانى در جهان هستى نيستند، با اينحال چگونه انتظار داريد كه براى شما كارى صورت دهند يا گرهى را بگشايند؟
و از اين بالاتر (روز قيامت كه مى شود آنها پرستش و شرك شما را منكر مى شوند( و يوم القيامة يكفرون بشرككم ) .
و مى گويند: خداوندا اينها پرستش ما نمى كردند بلكه هواى نفس خويش را در حقيقت مى پرستيدند.
اين شهادت و گواهى يا به زبان حال است كه هر كس به بتها بنگرد با گوش هوش اين سخن را از آنان ميشنود، و يا اينكه همان خداوندى كه در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تن انسان را به سخن در مى آورد به آنها فرمان سخن گفتن ميدهد، تا شهادت دهند كه اين بت پرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقيقت پرستش مى كرده اند.
اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره يونس آمده است، آنجا كه مى فرمايد:( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم فزيلنا بينهم و قال شركائهم ما كنتم ايانا ) تعبدون به خاطر بياوريد روزى را كه همه آنها را جمع ميكنيم سپس به مشركان ميگوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد (تا به حسابتان رسيدگى شود) سپس آنها را از هم جدا ميكنيم (تا از هر يك جداگانه سوال شود) در اينجا معبودهايشان به آنها مى گويند: شما هرگز ما را عبادت نمى كرديد؟!
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه اين تعبيرات در مورد معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (عليهاالسلام ) باشد، چرا كه سخن گفتن روز قيامت تنها از آنها ساخته است و جمله (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) اشاره به اين است كه آنها آنچنان به خود مشغولند كه اگر آنها را بخوانيد سخنان شما را نمى شنوند.
ولى با توجه به وسعت مفهوم و الذين تدعون من دونه ظاهر اين است كه منظور بتها است، به خصوص اينكه جمله( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) (اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند) ظاهرا مربوط به دنياست.
در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: (هيچكس مانند خداوندى كه از همه چيز آگاه است تو را با خبر نمى سازد)( و لا ينبئك مثل خبير ) .
اگر مى گويد: بتها در قيامت پرستش شما را انكار مى كنند، و از شما بيزارى مى جويند، تعجب نكنيد، زيرا كسى از اين موضوع خبر ميدهد كه از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاه است آينده همچون گذشته و حال در پيشگاه علم او روشن و آشكار است.
گرچه مخاطب در اين جمله ظاهرا شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، ولى پيداست كه نظر به همه انسانها است.
سوء استفاده از آيات و تفسيرهاى انحرافى
گرچه در خلال تفسير آيات روشن شد كه منظور از آخرين آيه مورد بحث( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم... ) بتها است كه نه گوش شنوائى براى تقاضاهاى عابدان خود دارند، و نه اگر ميداشتند قادر بر حل مشكلى بودند، و نه در جهان هستى سر سوزنى مالكيت و حاكميت دارند.
ولى جمعى از وهابيين قشرى، براى بريدن ارتباط مسلمين از پيامبر اسلام و پيشوايان بزرگ از طريق توسل و شفاعت طلبيدن، به اين آيه و مانند آن تمسك جسته اند، و گفته اند قرآن مى گويد: تمام كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد - حتى پيامبران! - سخن شما را نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى كنند.
و يا چنانكه در آيه 197 سوره اعراف آمده( و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون ) : كسانى را كه غير از خدا ميخوانيد نمى توانند شما را يارى كنند و نه حتى خويشتن را در برابر مشكلات يارى دهند و مانند اينگونه آيات.
و به اين ترتيب هرگونه توسل را به ارواح پيامبران و امامان را نفى مى كنند، و آن را مخالف توحيد مى شمرند! در حالى كه يك نگاه ساده به آياتى كه قبل از اين آيات و بعد از آن است براى درك اين حقيقت كافى است كه منظور از آن بتها مى باشد چرا در همه اينها سخن از بتها در ميان است، سخن از سنگ و چوبهائى است كه آنها را شريك خدا مى پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خدا قائل بودند.
ولى چه كسى است كه نداند انبياء و اولياء، همچون شهداى راه خدا كه قرآن با صراحت از حيات آنها سخن مى گويد، داراى حيات برزخى هستند، و مى دانيم در حيات برزخى فعاليت روح گستردهتر و وسيعتر است، چرا كه از حواجب مادى و تعلقات دنيوى رهائى يافته، اين از يك سو.
از سوى ديگر بدون شك توسل به اين ارواح پاك نه به اين معنى است كه براى آنها در مقابل خداوند استقلالى قائل شويم، بلكه هدف آن است كه از آبرو جاه آنها در پيشگاه خدا مدد بطلبيم و از احترام و عظمتى كه در درگاه خدا دارند كمك بخواهيم كه اين عين توحيد و عبوديت پروردگار است (دقت كنيد).
بنا بر اين همانگونه كه قرآن صريحا در مساله شفاعت مى گويد آنها به اذن و فرمان خدا شفاعت ميكنند( من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ) : چه كسى است كه بتواند در درگاه خدا جز به فرمان او شفاعت كند (بقره - 255) همچنين توسل به آنان نيز از همين طريق و همين رهگذر است.
چه كسى مى تواند آيات صريح توسل را انكار كند؟ و يا آن را شرك بپندارد و در مقابل قرآن بايستد و دم از توحيد زند؟ جز جاهلان مغرورى كه اين نغمه هاى شوم را كه منجر به ايجاد تفرقه بين مسلمين است سر داده اند!
لذا در حالات صحابه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميخوانيم كه آنها در مشكلات به كنار قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمدند، و توسل مى جستند، و از روح پاك او در درگاه خدا يارى مى طلبيدند.
چنانكه (بيهقى ) محدث معروف اهل سنت نقل ميكند كه در زمان خليفه دوم خشكسالى و قحطى شد، بلال به همراهى عده اى از صحابه به كنار قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و چنين گفت: (يا رسول الله استق لامتك... فانهم قد هلكوا...) اى رسول خدا براى امتت باران بخواه... كه هلاك شدند.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) احاديث زيادى در اين زمينه نقل كرده، و پس از گفتگو و سختگيرى در مورد اين احاديث سرانجام چنين مى گويد: بعد از تمام اين گفتگوها، من مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نميبينم، چه در حال حيات و چه بعد از ممات... سپس كسان ديگرى را كه در پيشگاه خدا مقامى دارند نيز بر آن افزوده و اعتراف به جواز توسل به آنها ميكند.
بحث مشروح ديگرى نيز در اين زمينه در جلد چهارم صفحه 366 ذيل آيه 35 سوره مائده داشته ايم.
( يايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد ) (15)( ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد ) (16)( و ما ذلك على الله بعزيز ) (17)( و لا تزر وازرة وزر اخرى و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوة و من تزكى فانما يتزكى لنفسه و الى الله المصير ) (18)
ترجمه:
15 - اى مردم! شما (همگى ) نيازمندان به خدا هستيد، تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است.
16 - اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جديدى مى آورد.
17 - و اين براى خداوند غير ممكن (و مشكل ) نيست.
18 - هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نميكشد، و اگر شخص سنگين بارى ديگرى را براى حمل گناه خود بخواند چيزى از آن را بر دوش نخواهد گرفت، هر چند از نزديكان او باشد، تو فقط كسانى را انذار ميكنى كه از پروردگار خود در پنهانى مى ترسند، و نماز را بر پا ميدارند، و هر كس پاكى (و تقوى )
پيشه كند نتيجه آن به خودش باز مى گردد و بازگشت (همگان ) به سوى خدا است.
هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد.
در تعقيب دعوت موكدى كه در آيات گذشته به سوى توحيد و مبارزه با هر گونه شرك و بت پرستى آمده بود ممكن است اين توهم براى بعضى پيش آيد كه خداوند چه نيازى بپرستش ما دارد كه اينهمه اصرار و تاكيد ميكند؟ لذا در آيات مورد بحث براى بيان اين حقيقت كه ما نيازمند به عبادت او هستيم نه او نيازمند به عبادت ما، مى فرمايد: اى مردم! شما نيازمند به خدا هستيد و او از هر نظر بى نياز و شايسته حمد و ستايش است( يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد ) .
چه سخن مهم و پر ارزشى كه موقعيت ما را در عرصه عالم هستى در برابر هستى بخش روشن مى سازد، و بسيارى از معماها را مى گشايد، و به سؤ الات زيادى پاسخ مى گويد.
آرى بى نياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است، و او خدا است، همه انسانها بلكه همه موجودات سر تا پا نيازند و فقر و وابسته به آن وجود مستقل كه اگر لحظه اى ارتباطشان قطع شود هيچند و پوچ.
همانگونه كه او نياز مطلق است انسانها فقر مطلقند، و همانگونه كه او قائم به ذات است مخلوقات همه قائم به او هستند، چرا كه او وجودى است بى نهايت از هر نظر، و واجب الوجود در ذات و صفات.
با اينحال او چه نيازى به عبادت ما ممكن است داشته باشد؟، اين ما هستيم كه از طريق عبادت و اطاعت او راه تكامل را مى پيمائيم و به آن مبدء بى پايان فيض در پرتو عبوديتش لحظه به لحظه نزديكتر مى شويم و از انوار ذات و صفاتش بهره مى گيريم.
در حقيقت اين آيه توضيحى است براى آيات قبل كه ميفرمود:( ذلكم الله ربكم له الملك... ) (اين است خداوند پروردگار شما كه مالكيت و حاكميت در جهان هستى مخصوص او است و ديگران حتى به اندازه پوسته نازك هسته خرما از خود چيزى ندارند).
بنا بر اين انسانها نيازمند به او هستند و نه غير او، و لذا هرگز نبايد سر تعظيم و تسليم بر آستان غير او بگذارند، و رفع نيازمندى خود را از غير او بطلبند، كه آنها نيز همه مانند خودش نيازمند و محتاجند، حتى بزرگداشت پيامبران الهى و پيشوايان حق به خاطر آن است كه فرستادگان و نمايندگان اويند نه اينكه از خود استقلال دارند.
بنا بر اين او هم (غنى ) است و هم (حميد) يعنى در عين بى نيازى آنقدر بخشنده و مهربان است كه شايسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است، و در عين بخشندگى و بنده نوازى از همگان بى نياز مى باشد.
توجه به اين واقعيت دو اثر مثبت در انسانهاى مومن ميگذارد، از يك سو آنها را از مركب غرور و خود خواهى و طغيان پياده ميكند، و به آنها هشدار ميدهد كه چيزى از خود ندارند كه به آن ببالند، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنهاست.
و از سوى ديگر دست نياز به درگاه غير او دراز نكنند، و طوق عبوديت غير الله را بر گردن ننهند، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤ منان با اين ديد و جهان بينى هر چه در عالم مى بينند از پرتو وجود او ميدانند، و هرگز توجه به اسباب آنها را از مسبب الاسباب غافل نميكند.
جمعى از فلاسفه اين آيه را اشاره به برهان معروف (فقر و امكان ) يا (امكان و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانسته اند، گرچه آيه در مقام بيان استدلال بر اثبات وجود خدا نيست، بلكه اوصاف او را بازگو ميكند ولى برهان مذكور را ميتوان به عنوان لازمه مفاد آيه دانست.
توضيح برهان امكان و وجوب (فقر و غنى )
تمام موجوداتى كه در اين جهان مى بينيم همه روزى معدوم بوده اند سپس لباس وجود بر تن كرده اند، و يا به تعبير دقيقتر روزى هيچ نبوده اند و سپس وجود شده اند، اين دليل بر آن است كه آنها (معلول ) وجود ديگرى هستند و از خود هستى ندارند.
و مى دانيم هر وجود معلولى وابسته و قائم به علت خويش و سراپا نياز و احتياج است، و اگر آن علت نيز معلول علت ديگرى باشد او هم به نوبه خود محتاج و نيازمند خواهد بود، و اگر اين امر تا بى نهايت تسلسل پيدا كند مجموعه اى از موجودات نيازمند و فقير خواهيم داشت، مسلم است كه چنين مجموعه اى هرگز وجود نخواهد يافت، چرا كه بى نهايت نياز، نياز است، و بى نهايت فقر، فقر، هرگز از بى نهايت صفر عددى به وجود نمى آيد و از بى نهايت وابسته استقلالى حاصل نمى شود.
از اينجا نتيجه مى گيريم كه سرانجام بايد به وجودى برسيم كه قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات، و علت است و معلول نيست، و او واجب الوجود است.
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه چرا در آيه فوق تنها سخن از انسانها و نياز آنان به الله است؟ در حالى كه اين فقر جنبه عمومى در عالم هستى دارد.
پاسخ اين است كه اگر انسان كه گل سر سبد موجودات اين جهان است سر تا پا نياز به او است حال بقيه موجودات روشن است و به تعبير ديگر بقيه نيز در علت فقر كه همان امكان وجود باشد با انسان شريكند.
سخن از خصوص انسان به خاطر اين است كه هدف اين بوده كه انسان را از مركب غرور پياده سازد و به نيازش در همه حال و در همه چيز و در همه جا به خدا توجه دهد، همان توجهى كه ريشه اصلى صفات فضيله و ملكات اخلاقى است، همان توجهى كه رمز تواضع، ترك ظلم و ستم، ترك غرور و كبر و نخوت، و ترك بخل و حرص و حسد است، و انگيزه تواضع در برابر حق مى باشد.
در آيه بعد براى تاكيد همين فقر و نياز انسانها به او مى فرمايد (اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جديدى را مى آورد)( ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد ) .
بنا بر اين او نيازى به شما و عبادتتان ندارد و اين شما هستيد كه به او نيازمنديد.
اين آيه نظير مطلبى است كه در سوره انعام آمده، آنجا كه ميفرمايد:( و ربك الغنى ذو الرحمة ان يشاء يذهبكم و يستخلف من بعدكم من يشاء كما انشائكم من ذرية قوم آخرين ) : (پروردگار تو بى نياز و مهربان است اگر بخواهد شما را ميبرد و به جاى شما هر كس را بخواهد جانشين مى سازد، همانگونه كه شما را از نسل اقوام ديگرى به وجود آورد) (انعام - 133).
او نه نيازى به طاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان و در عين حال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از ميان رفتن تمام جهان چيزى از عظمت او مى كاهد و نه آفرينش اين عالم چيزى بر مقام كبريائى او افزوده.
و در آخرين آيه باز به عنوان تاكيد مجدد مى فرمايد: (و اين كار براى خدا نا ممكن نيست )( و ما ذلك على الله بعزيز ) .
آرى او هر چه را اراده كند به آن فرمان ميدهد موجود باش آن نيز بلافاصله موجود مى شود، انسان كه سهل است اين سخن در باره تمام عالم هستى صادق است.
به هر حال اگر به شما دستور ايمان و اطاعت و پرستش ميدهد همه براى خود شما است و سود و بركات آن عائد خود شما ميگردد.
آخرين آيه مورد بحث به پنج (نكته ) در ارتباط با آيات قبل اشاره مى كند:
نخست اينكه در آيات گذشته آمده بود كه اگر خدا بخواهد شما را مى برد و قوم ديگرى را بجاى شما مى آورد اين سخن ممكن است براى بعضى اين سوال را به وجود مى آورد كه مخاطبين اين آيه همه از افراد گنهكار نيستند، چرا كه در هر عصر و زمانى مؤ منان صالحى وجود داشته و دارند، آيا ممكن است آنها نيز گرفتار عواقب گناهان ديگران شوند و محكوم به فنا گردند؟
اينجاست كه ميفرمايد هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) .
(وزر) به معنى سنگين است و از (وزر) (بر وزن نظر) گرفته شده كه به معنى پناهگاه كوههاست، و گاه به معنى مسئوليت نيز آمده است، چنانكه (وزير) را از اين نظر وزير مى گويند كه بار مسئوليت سنگينى بر دوش ميكشد، موازره نيز به معنى معاونت است چرا كه هر كسى به هنگام معاونت قسمتى از بار ديگرى را بر دوش مى كشد.
اين جمله كه يكى از پايه هاى اساسى در اعتقادات اسلامى است در حقيقت از يكسو ارتباط به عدل خداوند دارد كه هر كس را در گرو كار خود مى شمرد، به سعى ها و تلاشهاى او پاداش مى دهد و به گناهان او كيفر.
و از سوى ديگر به شدت مجازات روز رستاخيز اشاره دارد كه احدى حاضر نمى شود بار گناه ديگرى را بر دوش گيرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.
توجه به اين معنى تاثير زيادى در خودسازى انسانها دارد كه هر كس مراقب خويش باشد، هرگز به بهانه اينكه اطرافيان او يا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد، و آلودگى محيط را مجوزى بر آلودگى خويش نشمرد چرا كه هر كس بار گناه خود را بر دوش ميكشد.
و از سوى ديگر اين درك و ديد را به انسانها ميدهد كه حساب خداوند با جامعه ها حساب مجموع و يكپارچه نيست، بلكه هر كسى مستقلا مورد محاسبه قرار ميگيرد، يعنى اگر هم در رابطه با پاكسازى خويشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظيفه كرده باشد هيچ ترس و وحشتى بر او نيست هر چند تمام جهانيان غير از او آلوده كفر و شرك و ظلم و گناه باشد.
اصولا هيچ برنامه تربيتى بدون توجه دادن به اين اصل اساسى موثر نخواهد افتاد (دقت كنيد).
در جمله دوم همين مساله را به صورت ديگرى مطرح ميكند، مى گويد: (اگر فرد (سنگين بارى ) ديگرى را دعوت به حمل گناهانش كند پاسخ منفى به دعوت او ميدهد و چيزى از گناه و مسئوليت او را حمل نخواهد كرد، هر چند از نزديكان و بستگان او باشد)( و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى ) .
در حديثى آمده است كه در قيامت مادر و فرزندى را مى آورند كه هر دو بار سنگينى از گناه بر دوش دارند، مادر از فرزند تقاضا ميكند در عوض آنهمه زحمات كه در دنيا براى تو كشيدم مقدارى از بار مسئوليت گناه مرا را بر دوش گير، فرزند به مادر مى گويد از من دور شو كه من از تو گرفتارترم!.
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه آيا اين آيه با آنچه در روايات فراوان در باره سنت (حسنه ) و (سيئة ) وارد شده منافات ندارد؟ چرا كه اين روايات مى گويد: هر كس سنت نيكوئى بگذارد اجر تمام كسانى كه به آن عمل كنند براى او نوشته خواهد شد بى آنكه از پاداش آنها كاسته شود، و كسى كه سنت بدى بگذارد وزر كسانى كه به آن عمل كنند بر او خواهد بود بى آنكه از گناه آنها كاسته شود.
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سوال روشن ميشود و آن اينكه در صورتى گناه كسى را بر ديگرى نمى نويسند كه هيچ دخالتى در آن نداشته باشد، اما اگر از طريق ايجاد سنت، يا معاونت و كمك، يا تشويق و ترغيب، سهمى در ايجاد آن عمل داشته باشد، مسلما عمل او محسوب ميشود، و در آن شريك و سهيم است.
بالاخره در سومين جمله پرده از اين حقيقت بر ميدارد كه انذارهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تنها در دلهاى آماده اثر ميگذارد ميفرمايد: (تو فقط كسانى را انذار ميكنى كه از پروردگار خود در غيب و پنهانى مى ترسند و نماز را بر پا مى دارند)( انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلاة ) .
تا در دلى خوف خدا نباشد، و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خود نكند، و با انجام نماز كه قلب را زنده ميكند و به ياد خدا ميدارد به اين احساس درونى مدد نرساند، انذارهاى انبياء و اولياء بى اثر خواهد بود.
در آغاز كار كه انسان هيچ عقيده اى را انتخاب نكرده و ايمان نياورده اگر روح حقجوئى و حقطلبى نداشته باشد و احساس مسئوليت در برابر شناخت واقعيتها نكند، گوش به دعوت انبياء فرا نخواهد داد، و در آيات پروردگار در جهان هستى نمى انديشد!
در جمله چهارم باز به اين حقيقت بر ميگردد كه خدا از همگان بى نياز است و مى افزايد: (هر كس پاكى و تقوى پيشه كند نتيجه اين پاكى به خود او باز ميگردد)( و من تزكى فانما يتزكى لنفسه ) .
و سرانجام در پنجمين و آخرين جمله هشدار ميدهد كه اگر نيكان و بدان به نتائج اعمال خود در اين جهان نرسند مهم نيست چرا كه (بازگشت همگى به سوى خدا است ) و سرانجام حساب همه را خواهد رسيد!( و الى الله المصير ) .
( و ما يستوى الاعمى و البصير ) (19)( و لا الظلمات و لا النور ) (20)( و لا الظل و لا الحرور ) (21)( و ما يستوى الاحياء و لا الاموت ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من فى القبور ) (22)( ان انت الا نذير ) (23)
ترجمه:
19 - نابينا و بينا هرگز مساوى نيستند.
20 - و نه ظلمتها و روشنائى!
21 - و نه سايه (آرامبخش ) و باد داغ و سوزان!
22 - و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند، خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد ميرساند و تو نميتوانى سخن خود را به گوش آنها كه در قبرها خفته اند برسانى!
23 - تو فقط انذار كننده اى (و اگر ايمان نياورند نگران نباش وظيفه ات را انجام ده ).
نور و ظلمت يكسان نيست! به تناسب بحثهائى كه پيرامون ايمان و كفر در آيات گذشته بود، در مورد بحث چهار مثال جالب براى مومن و كافر ذكر مى كند كه آثار (ايمان ) و (كفر) به روشنترين وجه در آن مجسم شده است:
در نخستين مثال (كافر) و (مؤ من ) را به (نابينا) و (بينا) تشبيه كرده مى گويد: (هرگز اعمى و بينا مساوى نيستند)( و ما يستوى الاعمى و البصير ) .
ايمان نور است و روشنى بخش، و به انسان در جهان بينى، و اعتقاد، و عمل، و تمام زندگى روشنائى و آگاهى ميدهد، اما كفر ظلمت است و تاريكى، و در آن نه بينش صحيحى از كل عالم هستى است، و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى.
قرآن مجيد در آيه 257 سوره بقره در همين زمينه حق مطلب را ادا كرده مى گويد:( الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) : (خداوند ولى و راهنما و سرپرست مومنان است، آنها را از تاريكيها به روشنائى، هدايت ميكند، اما ولى و سرپرست كافران طاغوت است كه آنها را از روشنائى به ظلمتها مى كشاند، آنها اصحاب دوزخند، و جاودانه در آن مى مانند)!
و از آنجا كه چشم بينا به تنهائى كافى نيست بايد روشنائى و نورى نيز باشد، تا انسان با كمك اين دو عامل موجودات را مشاهده كند، در آيه بعد مى افزايد: (و نه تاريكها با نور برابرند)( و لا الظلمات و لا النور ) .
چرا كه تاريكى منشاء گمراهى است، تاريكى عامل سكون و ركود است، تاريكى عامل انواع خطرات ميباشد، اما نور و روشنائى منشاء حيات و زندگى و حركت و جنبش و رشد و نمو و تكامل است كه اگر نور از ميان برود تمام انرژيها در جهان خاموش مى شوند، و مرگ سراسر عالم ماده را فرا مى گيرد، و چنين است نور ايمان در جهان معنى كه عامل رشد و تكامل و سبب حيات و حركت مى باشد.
سپس مى افزايد: هرگز سايه (آرام بخش ) با باد داغ و سوزان يكسان نيستند( و لا الظل و لا الحرور ) .
مؤ من در سايه ايمانش در آرامش و اءمن و امان به سر ميبرد، اما كافر به خاطر كفرش در ناراحتى و رنج مى سوزد.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (حرور) (بر وزن قبول ) به معنى باد داغ و سوزان است (بادى مرگبار و خشك كننده ).
بعضى آن را به معنى باد سموم دانسته اند و بعضى به معنى شدت حرارت آفتاب.
زمخشرى در كشاف مى گويد (سموم ) به بادهاى موذى و كشنده اى مى گويند كه در روز مى وزد، اما (حرور) به همين بادها گفته مى شود اعم از اينكه در روز باشد يا در شب، به هر حال چنين بادى كجا و سايه خنك و نشاط آفرين كه روح و جسم انسان را نوازش مى دهد كجا؟
و سرانجام در آخرين تشبيه مى گويد: (و هرگز زندگان و مردگان يكسان نيستند!( و ما يستوى الاحياء و لا الاموات ) .
مؤ منان زندگانند، و داراى تلاش و كوشش و حركت و جنبش، رشد و نمو دارند، شاخه و برگ و گل و ميوه دارند، اما كافر همچون چوب خشكيده اى است كه نه طراوتى، نه برگى، نه گلى و نه سايه دارد و جز براى سوزاندن مفيد نيست.
در آيه 122 سوره انعام ميخوانيم( أو من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها ) : (آيا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كرديم، و نورى براى او قرار داديم كه در ميان مردم با آن راه برود، همچون كسى است كه تا ابد در ظلمات غوطه ور است، و هرگز از آن خارج نمى شود؟!
و در پايان آيه مى افزايد: خداوند هر كس را بخواهد شنوا مى سازد تا دعوت حق را به گوش جان بشنود، و به نداى مناديان توحيد لبيك گويد( ان الله يسمع من يشاء ) .
و تو هرگز نمى توانى سخن خود را به گوش مردگانى كه در قبرها خفته اند برسانى!( و ما انت بمسمع من فى القبور ) .
فرياد تو هر قدر رسا، و سخنانت هر اندازه دلنشين، و بيانت هر مقدار گويا باشد، مردگان از آن چيزى درك نمى كنند، و كسانى كه بر اثر اصرار در گناه و غوطه ور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده اند مسلما آمادگى براى پذيرش دعوت تو ندارند.
بنا بر اين از عدم ايمان آنها نگران نباش، و بيتابى مكن، وظيفه تو ابلاغ و انذار است تو تنها بيم دهنده اى( ان انت الا نذير ) .
ميدانيم قرآن براى مرزهاى جغرافيائى و نژادى و طبقاتى و مانند آن كه انسانها را از يكديگر جدا ميكند اهميتى قائل نيست، تنها مرز را مرز ايمان و كفر شمرده است، و به اين ترتيب تمام جامعه انسانى را به دو گروه (مؤ من ) و (كافر) تقسيم مى كند.
قرآن در معرفى ايمان در موارد متعددى آن را تشبيه به (نور) كرده است، و (كفر) را به ظلمت و تاريكى و اين تشبيه زنده ترين معرف براى برداشتى است كه قرآن از كفر و ايمان دارد.
ايمان يك نوع درك و ديد باطنى است، يك نوع علم و آگاهى تواءم با عقيده قلبى و جنبش و حركت است، يك نوع باور كه در اعماق جان انسان نفوذ ميكند و سرچشمه فعاليتهاى سازنده مى شود.
اما كفر، جهل است و ناآگاهى و ناباورى كه نتيجه آن عدم تحريك و فقدان احساس مسئوليت و حركتهاى شيطانى و مخرب است.
اين را نيز ميدانيم كه (نور) در جهان ماده مبداء هرگونه حيات و حركت و نمو و رشد در انسان و حيوان و گياه است، و به عكس ظلمت و تاريكى عامل خاموشى و خواب، و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودى حيات است.
بنا بر اين جاى تعجب نيست كه در آيات فوق يكجا (ايمان ) و (كفر) به (نور) و (ظلمت ) و جاى ديگر به (حيات ) و (مرگ ) يكجا به سايه آرام بخش و باد سموم و جاى ديگر (مؤ من ) و (كافر) به (بينا) و (نابينا) تشبيه گرديده است.
و همه گفتنيها در ضمن اين چهار تشبيه بيان شده.
راه دور نرويم هنگامى كه با يك فرد مؤ من نشست و برخاست ميكنيم اثر اين نور را در تمام وجودش احساس مى نمائيم، افكارش روشنى بخش است، سخنانش درخشنده است، اعمال و اخلاقش ما را به حقيقت زندگى و حيات واقعى آشنا مى سازد.
اما (كافر) از تمام وجودش ظلمت مى بارد، جز به منافع مادى و زودگذر خويش نمى انديشد، فضا و افق فكرش از محدوده زندگى شخصيش فراتر نمى رود، در لابلاى شهوات غوطه ور است، و همنشينى او قلب و روح انسان را در امواج ظلمات فرو مى برد كه:
همدمى مرده دهد مردگى |
صحبت افسرده دل افسردگى |
و به اين ترتيب آنچه را كه قرآن در اين آيات بيان كرده به طور محسوس و ملموس قابل درك است.
با توجه به آنچه در آيات فوق آمده دو سؤ ال مطرح مى شود:
نخست اينكه: چگونه قرآن مى گويد: تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى؟ با اينكه در حديث معروفى آمده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز جنگ بدر دستور داد اجساد كفار را بعد از پايان جنگ در چاهى بيفكنند، سپس آنها را صدا زد و فرمود: هل وجدتم ما وعد الله و رسوله حقا؟ فانى وجدت ما وعدنى الله حقا!: آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود به حق يافتيد؟ من كه آنچه را خداوند به من وعده داده بود به حق يافتم.
در اينجا عمر اعتراض كرد و گفت اى رسول خدا! چگونه با اجسادى سخن ميگوئى كه روح در آن نيست؟!
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ما انتم باسمع لما اقول منهم، غير انهم لا يستطيعون ان يردوا شيئا!: شما سخنان مرا از آنها بهتر نمى شنويد، چيزى كه هست آنها توانائى پاسخگوئى را ندارند.
و يا اينكه يكى از آداب ميت اينست كه عقائد حق به او تلقين داده شود، اين با آيات مورد بحث چگونه سازگار است؟
پاسخ اين سوال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه آيات مورد بحث سخن از عدم درك مردگان به طور عادى و طبيعى مى گويد، اما روايت جنگ بدر يا تلقين ميت مربوط به شرائط فوق العاده است كه خداوند سخنان پيامبرش را به طور فوق العاده به گوش آن مردگان مى رساند.
به تعبير ديگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنيا قطع ميشود جز در مواردى كه خداوند فرمان ميدهد اين ارتباط برقرار گردد، به همين دليل در شرايط عادى ما نمى توانيم ارتباط با مردگان پيدا كنيم.
سوال ديگر اينكه: اگر صداى ما به گوش مردگان نميرسد سلام بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان (عليهماالسلام ) و توسل به آنها و زيارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پيشگاه خدا چه مفهومى دارد؟
جمعى از وهابيها كه عموما به جمود فكرى معروفند نيز با تكيه بر همين پندار از ظواهر ابتدائى بى آنكه آيات ديگر قرآن را بررسى كنند، و براى احاديث بسيارى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده وقعى بنهند، مساله توسل را نفى كرده، و به گمان خود خط بطلان بر آن كشيده اند.
پاسخ اين سوال نيز از آنچه در پاسخ سوال اول گفتيم روشن ميشود، زيرا حساب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مردان خدا از ديگران جدا است، آنها همانند شهداء (بلكه در صف مقدم بر آنان ) قرار دارند و زندگان جاويدند، و به مصداق احياء عند ربهم يرزقون از روزيهاى پروردگار بهره ميگيرند و به فرمان خداوند ارتباط خود را با اين جهان حفظ مى كنند، همانگونه كه در اين جهان مى توانند با مردگان - همچون كشتگان بدر - ارتباط برقرار سازند.
روى همين جهت در روايات فراوانى كه در كتب اهل سنت و شيعه آمده است مى خوانيم: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان (عليهماالسلام ) سخن كسانى را كه از دور و نزديك بر آنها سلام مى فرستند، مى شنوند، و به آنها پاسخ مى گويد، و حتى اعمال امت را بر آنها عرضه مى دارند.
قابل توجه اينكه ما مأموريم كه در تشهد نماز سلام بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بفرستيم و اين اعتقاد همه مسلمين اعم از شيعه و اهل سنت است، چگونه ممكن است او را مخاطب سازيم به چيزى كه هرگز آن را نمى شنود؟!
در روايات متعددى در صحيح مسلم از ابو سعيد خدرى و ابو هريره از شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود: لقنوا موتاكم لا اله الا الله: مردگان خود را تلقين لا اله الا الله كنيد.
در (نهج البلاغه ) نيز به مساله بر قرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است كه على (عليهاالسلام ) با ارواح مومنانى كه در قبرستان پشت كوفه بودند سخن گفت (3).
در تشبيهات چهارگانه اى كه در آيات فوق آمده تعبيرات كاملا متفاوتى ديده ميشود، مثلا (اعمى ) و (بصير) و (ظل ) و (حرور) به صورت مفرد آمده، در حالى كه (احياء) و (اموات ) هر دو به صورت جمع است و (ظلمات ) و (نور) يكى مفرد و ديگرى به صورت جمع آمده.
از سوى ديگر در تشبيه اول و دوم آنچه جنبه منفى دارد مقدم داشته شده (اعمى و ظلمات ) در حالى كه در تشبيه سوم و چهارم آنچه جنبه مثبت دارد تقدم يافته (ظل و احياء).
از سوى سوم در تشبيه اول حرف نفى تكرار نشده، در حالى كه در تشبيهات سه گانه ديگر تكرار شده است.
از سوى چهارم جمله (ما يستوى ) تنها در تشبيه اول و آخر آمده، و در بقيه اثرى از آن نيست.
بعضى از مفسران نكاتى براى اين تفاوتها ذكر كرده اند كه بعضى قابل ملاحظه است و بعضى قابل ايراد.
از جمله نكاتى كه قابل ملاحظه است اين است كه جمع بودن ظلمات و مفرد بودن نور به خاطر آنست كه ظلمت يعنى كفر شعب فراوانى دارد، اما حقيقت ايمان و توحيد يكى بيش نيست، ايمان همچون خط مستقيم است كه در ميان دو نقطه جز يك خط مستقيم وجود ندارد، اما ظلمت كفر همچون خطوط انحرافى است كه در ميان دو نقطه هزاران هزار خط انحرافى موجود است.
و نيز تقديم جنبه هاى منفى در دو مثال اول اشاره به آغاز اسلام است كه مردم از نابينائى جاهليت و ظلمات شرك به روشنائى و بينائى اسلام هدايت يافتند، و اما دو مثال ديگر اشاره به مراحل ديگر است كه اسلام ريشه هاى خود را در سرزمين دلها محكم كرده بود، و جنبه هاى اثباتى خود را در جامعه گسترده ساخت.
اما از اينها كه بگذريم اصولا تنوع در بيان، روح و طراوت خاصى به سخن ميدهد، و آن را دلنشين و زيبا و جالب مى سازد، در حالى كه تكرار يكنواخت - جز در موارد استثنائى - لطافت سخن را ميگيرد، به همين دليل هميشه فصيحان و بليغان سعى دارند تعبيرات گفتار خود را متنوع و دلنشين سازند، و ميدانيم قرآن در اعلى درجه فصاحت و بلاغت است.
بنا بر اين اگر نكته ديگرى جز رعايت فصاحت در كار نبود همين معنى كافى بود، هر چند ممكن است آيندگان به اسرار ديگرى جز آنچه گفتيم در اين تعبيرات دست يابند كه امروز از ما پوشيده است.
( انا أرسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من أمة الا خلا فيها نذير ) (24)( و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جأتهم رسلهم بالبينت و بالزبر و بالكتب المنير ) (25)( ثم اخذت الذين كفروا فكيف كان نكير ) (26)
ترجمه:
24 - ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم، و هر امتى در گذشته انذار كننده اى داشته است.
25 - هر گاه تو را تكذيب كنند (عجب نيست ) كسانى كه پيش از آنها بودند (نيز پيامبران خود را) تكذيب كردند، آنها با دلائل روشن و كتابهاى پند و موعظه و كتب آسمانى روشنگر (مشتمل بر معارف و احكام ) به سراغ آنها آمدند (اما كوردلان ايمان نياوردند).
26 - سپس من كافران را (بعد از اتمام حجت ) گرفتم (و سخت مجازات كردم ) مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!
اگر كور دلان ايمان نياورند عجب نيست
در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه افرادى هستند همچون مردگان و نابينايان كه سخنان انبياء در دل آنان كمترين اثرى ندارد، به دنبال آن در آيات مورد بحث براى اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در اين زمينه دلدارى دهد تا زياد غمگين و ناراحت نگردد، نخست ميفرمايد ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم، و هيچ امتى در گذشته نبود مگر اينكه انذار كننده اى داشت( انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من امة الا خلا فيها نذير ) .
همين قدر كه در انجام وظيفه بشارت و انذار كوتاهى نكنى براى تو كافى است، تو نداى خود را به گوش آنان برسان، به پاداشهاى الهى بشارت ده، و از كيفرهاى پروردگار آنها را بترسان، خواه پذيرا شوند يا بر سر عناد و لجاج بايستند.
قابل توجه اينكه در آخرين آيه بحث گذشته فرمود: ان انت الا نذير، ولى در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: ما تو را بشير و نذير به حق فرستاديم اشاره به اينكه اگر تو انذار كننده اى از سوى خودت اين كار را نميكنى، اين ماموريتى است كه ما بر عهده ات گذارده ايم.
و اگر در آيه گذشته تنها روى انذار تكيه شده بود به خاطر آن بود كه سخن از جاهلان لجوجى در ميان بود كه همچون مردگان قبرستان پذيراى هيچ سخنى نبودند، اما در اينجا وظيفه انبياء را به طور كلى بيان ميكند كه داراى هر دو جنبه بشارت و انذار است، منتها در پايان اين آيه مجددا روى نذير تكيه ميكند چرا كه بخش اصلى دعوت انبيا در برابر مشركان و ظالمان از طريق انذار بوده است.
(خلا) از ماده خلاء در اصل به معنى مكانى است كه ساترى در آن نباشد اين واژه هم در مورد زمان به كار ميرود، و هم مكان، و از آنجا كه زمان در گذر است به ازمنه گذشته ازمنه خاليه گفته ميشود، زيرا اكنون اثرى از آنها نيست، و دنيا از آن خالى شده است.
بنا بر اين جمله و ان من امة الا خلا فيها نذير به اين معنى است كه هر امتى از امتهاى پيشين انذار كننده اى در گذشته داشته است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه بر طبق آيه فوق تمام امتها داراى انذار كننده الهى يعنى پيامبر بوده اند، هر چند بعضى آن را به معنى وسيعترى گرفته اند كه شامل علما و دانشمندانى كه مردم را انذار ميكنند نيز ميشود، ولى اين معنى بر خلاف ظاهر آيه است.
اما به هر حال معنى اين سخن آن نيست كه در هر شهر و ديار پيامبرى مبعوث شود، بلكه همين اندازه كه دعوت پيامبران و سخنان آنها به گوش جمعيتها برسد كافى است، چرا كه قرآن مى گويد( خلا فيها نذير ) (در آنها انذار كننده اى بود، و نميگويد منها يعنى از ميان خود آنها).
بنا بر اين آنچه در آيه فوق ميخوانيم منافاتى با آيه 44 سوره سبا ندارد كه مى گويد:( و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير ) : ما قبل از تو هيچ انذار كننده اى به سوى مشركان مكه نفرستاده بوديم در اينجا منظور انذار كننده از ميان خود آنها است، در حالى كه در آيه قبل منظور وصول دعوت پيامبران به آنها است.
در آيه بعد مى افزايد اگر تو را تكذيب كنند عجب نيست و غمگين مباش زيرا كسانى كه قبل از آنها بودند نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند، در حالى كه فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشن، و كتابهاى محتوى پند و اندرز، و كتابهاى آسمانى مشتمل بر احكام و قوانين روشنى بخش، به سراغشان آمدند( و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جائتهم رسلهم بالبينات و بالزبر و بالكتاب المنير ) .
تنها تو نيستى كه با داشتن معجزات و كتاب آسمانى مورد تكذيب اين قوم جاهل قرار گرفته اى، پيامبران پيشين نيز با اين مشكل دست به گريبان بودند بنا بر اين غمگين مباش و محكم در مسير خود گام بردار، و بدان آنها كه بايد بپذيرند ميپذيرند.
در اينكه فرق ميان (بينات ) و (زبر) و (كتاب منير) چيست؟ مفسران نظرات مختلفى اظهار داشته اند كه از همه روشنتر دو تفسير زير است:
1 - (بينات ) به معنى دلائل روشن و معجزاتى است كه حقانيت پيامبر را به ثبوت ميرساند، اما (زبر) جمع (زبور) به معنى كتابهائى است كه خط آنها با استحكام نوشته شده (همچون نوشته بر سنگ و مانند آن ) كه در اينجا كنايه از استحكام مطالب آن است.
و به هر حال اشاره به كتابهائى است كه قبل از موسى (عليهاالسلام ) نازل شده، در حالى كه كتاب منير اشاره به كتاب موسى و كتب آسمانى ديگرى است كه بعد از آن نازل گرديده (زيرا در قرآن مجيد در سوره مائده آيه 44 و 46 از تورات و انجيل به عنوان هدايت و نور ياد شده، و در آيه 15 همان سوره تعبير به نور در مورد قرآن مجيد نيز آمده است.
2 - منظور از (زبر) آن قسمت از كتب انبيا است كه تنها محتوى پند و اندرز و نصيحت و مناجات بوده (مانند زبور داود) و اما (كتاب منير) آن دسته از كتابهاى آسمانى است كه داراى احكام و قوانين و دستورات مختلف اجتماعى و فردى است مانند تورات و انجيل و قرآن و اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد.
در آخرين آيه مورد بحث به كيفر دردناك اين گروه اشاره كرده مى فرمايد: چنان نبود كه آنها از كيفر الهى مصون بمانند، و دائما به تكذيبهاى خود ادامه دهند، سپس، كافران را گرفتم و سخت و مجازات كردم( ثم اخذت الذين كفروا ) .
جمعى را گرفتار طوفان ساختيم، گروهى را گرفتار تندباد ويرانگر، و جمعى را به وسيله صيحه آسمانى و صاعقه و زلزله در هم كوبيديم!
سپس در پايان براى تاكيد و بيان عظمت و شدت مجازات آنها مى گويد: مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!( فكيف كان نكير ) .
اين درست به آن مى ماند كه شخصى عمل مهمى را انجام ميدهد و بعد از حاضران سوال ميكند كار من چگونه بود؟
به هر حال اين آيات از يكسو به تمام رهروان راه الله و مخصوصا رهبران و پيشوايان راستين هر امتى در هر عصر و زمان دلدارى و دلگرمى مى دهد كه از نغمه هاى مخالف دلسرد و مايوس نشوند، و بدانند دعوتهاى الهى هميشه با مخالفتهاى شديد از سوى متعصبان لجوج و سودجويان ستمگر مواجه بوده، و در عين حال طالبان دلسوز و عاشقان پاكبازى نيز بوده اند كه در كنار داعيان راه حق جانفشانى مى كردند.
و از سوى ديگر تهديدى است براى اين مخالفان لجوج كه بدانند براى هميشه نميتوانند به اعمال ننگين و مخرب خود ادامه دهند، دير يا زود كيفرهاى الهى دامانشان را خواهد گرفت.
( ألم تر أن الله أنزل من السماء ماء فأ خرجنا به ثمرت مختلفا ألونها و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف ألونها و غرابيب سود ) (27)
( و من الناس و الدواب و الا نعم مختلف ألونه كذلك إنما يخشى الله من عباده العلمؤا إن الله عزيز غفور ) (28)
ترجمه:
27 - آيا نديدى خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد كه به وسيله آن ميوه هائى (از زمين ) خارج ساختيم با الوان گوناگون و از كوهها نيز (به لطف پروردگار) جاده هائى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ با الوان مختلف، و (گاه ) به رنگ كاملا سياه!
28 - و از انسانها و جنبندگان و چهار پايان انواعى با الوان مختلف، (آرى ) حقيقت چنين است، از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مى ترسند، خداوند عزيز و غفور است.
اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود!
بار ديگر در اين آيات به مساله توحيد باز مى گردد، و صفحه تازه اى از كتاب تكوين را در برابر ديدگان انسانها مى گشايد، تا پاسخى دندانشكن به مشركان لجوج و منكران سرسخت توحيد باشد.
در اين صفحه زيبا از اين كتاب بزرگ آفرينش تنوع موجودات بى جان، و چهره هاى مختلف و زيباى حيات در جهان نبات و حيوان و انسان، مورد توجه قرار گرفته، كه چگونه خداوند (از آب بى رنگ صد هزاران رنگ ) پديد آورده، و از عناصر معين و محدود موجودات كاملا متنوع كه هر يكى از ديگرى زيباتر است آفريده.
اين نقاش چيره دست با يك قلم و يك مركب، انواع نقشها را ابداع كرده كه بينندگان را مجذوب و شيفته و مفتون مى كند.
نخست مى گويد: (آيا نديدى خداوند از آسمان آبى نازل كرد و به وسيله آن ميوه هائى به وجود آورديم با الوان مختلف )( ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها ) .
شروع اين جمله با استفهام تقريرى ضمن تحريك حس كنجكاوى انسانها اشاره به اين است كه اين مطلب آنچنان روشن و آشكار است كه هر كس بنگرد مى بيند، آرى مى بيند كه از آب و زمين واحد يكى بى رنگ و ديگرى تنها داراى يك رنگ اينهمه رنگهاى مختلفى از ميوه هاى گوناگون، گلهاى زيبا، برگها و شكوفه ها، در چهره هاى مختلف به وجود آمده است.
الوان: ممكن است به معنى رنگهاى ظاهرى ميوه ها باشد كه حتى در يكنوع ميوه مانند سيب الوان گوناگونى وجود دارد، تا چه رسد به ميوه هاى مختلف، و ممكن است كنايه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آنها
بوده باشد، تا آنجا كه حتى در يكنوع ميوه باز اصناف گوناگونى وجود دارد، چنانكه مثلا در انگور شايد بيش از 50 نوع، و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد!
جالب اينكه در آيه فوق به صورت فعل غائب آمده، سپس به صورت متكلم در آغاز مى گويد: (خداوند از آسمان آبى فرستاد) سپس اضافه مى كند (ما به وسيله آن ميوه هاى رنگارنگى خارج ساختيم ) اين طرز تعبير منحصر به اين آيه نيست، در مواردى ديگر از قرآن مجيد نيز همانند آن ديده مى شود، گوئى بيان جمله نخست درك و معرفت جديدى درباره خدا به مخاطب مى دهد، و با اين درك و شناخت در پيشگاه خدا حاضر مى شود، و در حضور سخن با آنها مى گويد.
در دنباله آيه به تنوع طرقى كه در كوهها وجود دارد، و سبب شناخت جاده ها از يكديگر مى شود اشاره كرده مى گويد: (از كوهها نيز جاده هائى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ، با رنگهائى متفاوت و (گاه ) به رنگ كاملا سياه )( و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سود ) .
اين تفاوت الوان از يكسو زيبائى خاصى به كوهها مى بخشد، و از سوى ديگر سببى براى پيدا كردن راهها و گم نشدن در جاده هاى پرپيچ و خم كوهستانى است، و در نهايت دليل است بر قدرت خداوند بر همه چيز.
(جدد) جمع (جده ) (بر وزن غده ) به معنى جاده و طريق است.
(بيض ) جمع (ابيض ) به معنى سفيد و (حمر) جمع (احمر) به معنى سرخ است.
(غرابيب ) جمع (غربيب ) (بر وزن كبريت ) به معنى سياه پر رنگ است، و اينكه عرب به كلاغ (غراب ) مى گويد نيز از همين جهت است، بنا بر اين ذكر كلمه (سود) كه آن نيز جمع اسود به معنى سياه است پشت سر آن تاءكيدى است بر معنى سياهى شديد بعضى از جاده هاى كوهستانى.
اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه خود كوهها همانند خطوط و جاده هائى است كه بر سطح زمين كشيده شده است كه مخصوصا از فاصله هاى دور كاملا محسوس است، خطوطى است كه بعضى سفيد و بعضى سرخ رنگ و بعضى سياه پر رنگ است، خطوطى است كه دست تقدير پروردگار بر چهره زمين ترسيم كرده.
به هر حال ساختمان كوهها با رنگهاى كاملا متفاوت از يكسو، و جاده هاى كوهستانى با الوان گوناگون از سوى ديگر، نشانه ديگرى از عظمت و قدرت و حكمت او است كه هر لحظه به شكلى در مى آيد و هر زمان به لباس دگرى خود را مى آرايد.
در آيه بعد مساءله تنوع الوان را در انسانها و جانداران ديگر مطرح كرده مى گويد (از انسانها و جنبندگان و چهار پايان نيز افرادى آفريده شده كه رنگهاى متفاوتى دارند)( و من الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه ) .
آرى انسانها با اينكه همه از يك پدر و مادرند داراى نژادها و رنگهاى كاملا متفاوتند، بعضى سفيد همچون برف، بعضى سياه همچون مركب، حتى در يك نژاد نيز تفاوت در ميان رنگها بسيار است، بلكه فرزندان دوقلو هم كه تمام مراحل جنينى را با يكديگر طى كرده، و از آغاز در آغوش هم بوده اند با دقت كه نگاه كنيم از نظر رنگ كاملا يكسان نيستند، با اينكه از يك پدر و يك مادر و در يك زمان نطفه آنها منعقد شده و از يكنوع غذا تغذيه كرده اند.
گذشته از چهره ظاهرى، رنگهاى باطنى آنها، و خلق و خوهاى آنها، و صفحات و ويژگيهاى آنان و استعداد و ذوقهايشان، كاملا متنوع و مختلف است، تا مجموعا يك واحد منسجم با تمام نيازمنديها را به وجود آورد. در جهان جنبندگان هزاران هزار نوع حشره، پرنده، خزنده، حيوانات دريائى، و حيوانات وحشى بيابانى وجود دارد كه هر كدام با ويژگيها و عجائب خلقتشان نشانه اى از قدرت و عظمت و علم آفريدگارند.
هنگامى كه به يك باغ وحش بزرگ قدم مى گذاريم با اينكه بيش از جزئى از هزاران جزء از موجودات زنده جهان در آنجا حضور ندارد چنان مات و مبهوت و مسحور و مجذوب مى شويم كه بى اختيار لب بستايش خداوندگارى كه اينهمه نقش عجب را بر در و ديوار وجود زده است مى گشائيم.
پس از بيان اين نشانه هاى توحيدى در پايان به صورت يك جمع بندى مى گويد: (آرى مطلب چنين است )( كذلك ) .
و از آنجا كه بهره گيرى از اين آيات بزرگ آفرينش بيش از همه براى بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آيه مى فرمايد: (تنها بندگان عالم و دانشمندند كه از خدا مى ترسند)( انما يخشى الله من عباده العلماء ) .
آرى از ميان تمام بندگان، دانشمندانند كه به مقام عالى خشيت يعنى (ترس از مسؤ ليت تواءم با درك عظمت مقام پروردگار) نائل مى گردند، اين حالت (خشيت ) مولود سير در آيات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار، و هدف آفرينش است.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (خشيت به معنى ترسى است آميخته با تعظيم، و غالبا در مواردى به كار ميرود كه از علم و آگاهى به چيزى سرچشمه مى گيرد و لذا در قرآن مجيد اين مقام مخصوص عالمان شمرده شده است ).
كرارا گفته ايم ترس از خدا به معنى ترس از مسئوليتهائى است كه انسان در برابر او دارد، ترس از اينكه در اداى رسالت و وظيفه خويش كوتاهى كند، و از اين گذشته اصولا درك عظمت آن هم عظمتى كه نامحدود و بى پايان است براى موجود محدودى همچون انسان خوف آفرين است (دقت كنيد).
از اين جمله ضمنا اين نتيجه به خوبى گرفته مى شود كه عالمان واقعى آنها هستند كه در برابر وظائف خود احساس مسئوليت شديد دارند و به تعبير ديگر اهل علمند نه سخن چرا كه علم بى عمل دليل بر عدم خشيت است، و صاحبان آن در آيه فوق در زمره علماء محسوب نيستند.
همين حقيقت در حديثى از امام زين العابدين على بن الحسين (عليهالسلام ) آمده است كه فرمود: و ما العلم بالله و العمل الا الفان مؤ تلفان فمن عرف الله خافه، و حثه الخوف على العمل بطاعة الله، و ان ارباب العلم و اتباعهم (هم ) الذين عرفوا الله فعملوا له، و رغبوا اليه، و قد قال الله: انما يخشى الله من عباده العلماء: (علم و عمل دو دوست صميمى اند، كسى كه خدا را بشناسد از او مى ترسد، و همين ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا مى كند، صاحبان علم و پيروان آنها كسانى هستند كه خدا را به خوبى شناخته اند و براى او عمل مى كنند، و به او عشق مى ورزند، چنانكه خداوند فرموده:( انما يخشى الله من عباده العلماء ) .
و در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير همين آيه مى خوانيم: يعنى بالعلماء من صدق قوله فعله و من لم يصدق قوله فعله فليس بعالم: (منظور از علما كسانى هستند كه اعمال آنها هماهنگ با سخنان آنها باشد كسى كه گفتار و كردارش هماهنگ نباشد عالم نيست ) (2).
و در حديث ديگرى آمده: اعلمكم بالله اخوفكم لله: (از همه شما عالمتر كسى است كه ترسش از خدا از همه بيشتر باشد).
كوتاه سخن اينكه (عالمان ) در منطق قرآن كسانى نيستند كه مغزشان صندوقچه آراء و افكار اين و آن، و انباشته از قوانين و فورمولهاى علمى جهان و زبانشان گوياى اين مسائل، و محل زندگيشان مدارس و دانشگاهها و كتابخانه هاست، بلكه علما آن گروه از صاحبنظران و دانشمندانند كه نور علم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ايمان و تقوا روشن ساخته، و نسبت به وظائفشان سخت احساس مسئوليت مى كنند و از همه پاى بندترند.
در سوره قصص نيز خوانديم كه وقتى كه قارون مغرور و از خود راضى كه مدعى مقام علم نيز بود، ثروت خود را به نمايش گذاشت جمعيت دنيا پرستان كه سخت تحت تاثير آن زرق و برق قرار گرفته بودند آرزو كردند كه ايكاش آنها نيز داراى چنين بهره اى از اموال دنيا بودند، ولى (عالمان ) بنى اسرائيل بر آنها فرياد زدند واى بر شما پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند بهتر است، و اين مقام تنها در اختيار شكيبايان و افراد پر استقامت قرار
مى گيرد:( و قال الذين اتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا و لا يلقاها الا الصابرون ) (قصص - 80).
و در پايان آيه به عنوان يك دليل كوتاه بر آنچه گذشت مى فرمايد (خداوند عزيز و غفور است )( ان الله عزيز غفور ) .
(عزت ) و قدرت بى پايانش سرچشمه خوف و خشيت انديشمندان است، و (غفوريتش ) كه نشانه رحمت بى انتهاى او است سبب رجاء و اميد آنان است، و به اين ترتيب اين دو نام مقدس، بندگان خدا را در ميان خوف و رجاء نگهميدارد، و مى دانيم حركت مداوم به سوى تكامل بدون اتصاف به اين دو وصف ممكن نيست.
( إن الذين يتلون كتب الله و أقاموا الصلوة و أنفقوا مما رزقنهم سرا و علانية يرجون تجرة لن تبور ) (29)( ليوفيهم أجورهم و يزيدهم من فضله إنه غفور شكور ) (30)
ترجمه:
29 - كسانى كه كتاب الهى را تلاوت مى كنند و نماز را بر پا مى دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم پنهان و آشكار انفاق مى كنند، تجارت (پر سودى ) را اميد دارند كه نابودى و كساد در آن نيست.
30 - (آنها اين اعمال صالح را انجام مى دهند) تا خداوند اجر و پاداش كامل به آنها دهد و از فضلش بر آنها بيفزايد كه او آمرزنده و شكرگزار است.
معامله پر سود با پروردگار!
از آنجا كه در آيات گذشته به مقام خوف و خشيت عالمان اشاره شده بود در آيات مورد بحث به مقام (اميد و رجاء) آنها اشاره مى كند، چرا كه گفتيم تنها به وسيله اين دو بال است كه انسان مى تواند به اوج آسمان سعادت پرواز كند، و مسير تكامل را طى نمايد، نخست مى فرمايد: (كسانى كه كتاب الهى تلاوت مى كنند، و نماز را بر پا مى دارند، و از آنچه به آنها روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند، آنها اميد تجارتى دارند كه نابودى و فساد و كساد در آن نيست )( ان الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلاة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية يرجون تجارة لن تبور ) .
بديهى است كه (تلاوت ) در اينجا به معنى قرائت سرسرى و خالى از تفكر و انديشه نيست، خواندنى است كه سرچشمه فكر باشد، فكرى كه سرچشمه عمل صالح گردد، عملى كه از يكسو انسان را به خدا پيوند دهد كه مظهر آن نماز است، و از سوى ديگر به خلق خدا ارتباط دهد كه مظهر آن انفاق است، انفاق از تمام آنچه خدا به انسان داده، از علمش، از مال و ثروت و نفوذش، از فكر نيرومندش از اخلاق و تجربياتش، و خلاصه از تمام مواهب خدا دادى.
اين انفاق گاهى مخفيانه صورت مى گيرد تا نشانه اخلاص كامل باشد (سرا).
و گاه آشكارا تا مشوق ديگران گردد و تعظيم شعائر شود (علانية ).
آرى علمى كه چنين اثرى دارد مايه رجاء و اميدوارى است.
با توجه به آنچه در اين آيه و آيه پيشين آمده چنين نتيجه مى گيريم كه علماى راستين داراى اين صفاتند:
از نظر روحى قلبشان مملو از خشيت و ترس آميخته با عظمت خدا است.
از نظر گفتار زبانشان به تلاوت آيات خدا مشغول است.
از نظر عمل روحى و جسمى نماز مى خوانند و او را عبادت مى كنند.
از نظر عمل مالى از آنچه دارند در آشكار و پنهان انفاق مى نمايند.
و سرانجام از نظر هدف، افق فكرشان آنچنان بالا است كه دل از دنياى مادى زودگذر بر كنده، تنها به تجارت پر سود الهى مى نگرند كه دست فنا به دامانش دراز نمى شود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه (تبور) از ماده (بوار) به معنى شدت كسادى است، و از آنجا كه شدت كسادى باعث فساد مى شود (بوار) به معنى هلاكت آمده، به اين ترتيب (تجارت خالى از بوار) تجارتى است كه نه كساد دارد و نه فساد!
در حديث جالبى چنين آمده: مردى خدمت رسول خدا عرض كرد: چرا من مرگ را دوست ندارم؟!
فرمود: آيا مال و ثروتى دارى؟ عرض كرد آرى.
فرمود: آنرا پيش از خودت بفرست، عرض كرد نمى توانم!
فرمود: ان قلب الرجل مع ماله ان قدمه احب ان يلحق به، و ان اخره احب ان يتاخر معه: (قلب انسان همراه اموال او است، اگر آن را پيش از خود بفرستد، دوست دارد به آن ملحق شود، و اگر آن را نگهدارد دوست دارد همراه آن بماند)!.
اين حديث در حقيقت روح آيه فوق را منعكس ساخته، زيرا مى گويد آنها كه نماز را برپا مى دارند و انفاق در راه خدا مى كنند اميد و علاقه به سراى ديگر دارند، چرا كه نيكها را قبل از خود فرستاده اند و مايلند به آن ملحق شوند.
آخرين آيه مورد بحث هدف اين مؤ منان راستين را چنين بيان مى كند: (آنها اين اعمال صالح را انجام مى دهند تا خداوند اجر و پاداششان را به طور كامل بپردازد، و از فضلش بر آنها بيفزايد كه او آمرزنده و شكور است )( ليوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله انه غفور شكور ) .
اين جمله در حقيقت اشاره به نهايت اخلاص آنهاست كه در اعمال نيك خود جز به پاداش الهى نظر ندارند، هر چه مى خواهند از او مى خواهند و براى ريا و تظاهر و تحسين و تمجيد اين و آن گامى بر نمى دارند، چرا كه مهمترين مساله در اعمال صالح همان نيت خالص است.
تعبير به (اجور) (جمع اجر) به معنى (مزد) در حقيقت لطفى است از سوى پروردگار، گوئى بندگان را در مقابل اعمال صالح طلبكار خود مى داند، در حالى كه بندگان هر چه دارند از اوست، حتى قدرت براى انجام اعمال صالح نيز از سوى او اعطا شده.
و از اين تعبير محبت آميزتر جمله (و يزيدهم من فضله ) است كه به آنان نويد مى دهد علاوه بر پاداش معمولى كه آن را خود گاهى صدها يا هزاران برابر عمل است از فضل خود بر آنان مى افزايد، و مواهبى كه در هيچ فكرى نمى گنجد و هيچكس در اين جهان توانائى تصور آن را ندارد، از فضل گسترده اش به آنها مى بخشد.
در حديثى از ابن مسعود آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تفسير همين آيه فرمود: هو الشفاعة لمن وجبت له النار ممن صنع اليه معروفا فى الدنيا: (منظور مقام شفاعت است كه به آنها داده مى شود تا در باره كسانى كه در دنيا به آنها خوبى كرده اند ولى بر اثر اعمالشان مستحق عذابند شفاعت كنند).
به اين ترتيب آنها نه تنها خود اهل نجاتند كه براى ديگران نيز به فضل پروردگار مايه نجاتند.
بعضى از مفسران جمله (و يزيدهم من فضله ) را اشاره به مقام (شهود) دانسته اند كه در قيامت براى مؤ منان حاصل مى شود كه به جمال و جلال پروردگار مى نگرند، و برترين لذت را از اين تماشا مى برند.
ولى ظاهرا جمله مزبور معنى وسيعى دارد كه هم محتواى حديث را شامل مى شود، و هم مواهب ناشناخته ديگر را.
جمله (انه غفور شكور) نشان مى دهد كه نخستين لطف پروردگار در حق آنها همان آمرزش گناهان و لغزشهائى است كه احيانا از آنها سر زده، چرا كه بيشترين نگرانى انسان نگرانى از اين ناحيه است.
بعد از آنكه از اين نظر آسوده خاطر شدند آنها را مشمول شكر خود قرار مى دهد يعنى از اعمالشان تشكر مى كند، و برترين جزا را به آنها مى بخشد.
در تفسير مجمع البيان ضرب المثل جالبى در اينجا از عرب نقل شده كه مى گويند: (اشكر من بروقه ): (فلانكس از درخت بروقه سپاسگزارتر است ) و اين اشاره به درخت كوچكى است كه در سرزمين عربستان وجود داشته، و اعتقاد اعراب اين بوده هنگامى كه ابر بر سر آن سايه مى افكند به زودى سبز مى شود، و برگ بيرون مى آورد، بى آنكه ابر ببارد!، و اين ضرب المثلى است براى نهايت سپاسگزارى كه در برابر كمترين خدمت بزرگترين پاداش را بدهند.
البته خالق چنين درختى از آن هم سپاسگزارتر و بخشنده تر است.
شرايط عجيب اين تجارت
جالب اينكه در بسيارى از آيات قرآن اين جهان به تجارتخانه اى تشبيه شده كه تاجران آن انسانها، و مشترى پروردگار بزرگ و متاع آن عمل صالح، و بها بهشت و رحمت و رضاى او است.
و اگر درست بينديشيم اين تجارت عجيب با خداوند كريم بى نظير است، چرا كه داراى امتيازاتى است كه در هيچ تجارتى وجود ندارد:
1 - تمام سرمايه را خودش در اختيار فروشنده گذارده سپس در مقام خريدارى بر مى آيد!
2 - او خريدار است در حالى كه هيچ نيازى به خريدارى اين اعمال ندارد، چرا كه خزائن همه چيز نزد او است!
3 - او (متاع قليل ) را به (بهاى گزاف ) مى خرد (يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير): اى خدائى كه عمل كم را مى پذيرى و گناهان بسيار را مى بخشى.
4 - حتى متاع بسيار ناچيز را خريدار است (فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ).
5 - گاه بها را هفتصد برابر و گاه افزونتر از آن ميدهد (بقره - 261).
6 - علاوه بر پرداخت اين بهاى عظيم، باز از فضل و رحمتش آنچه در فكر نمى گنجد بر آن مى افزايد( و يزيدهم من فضله ) (آيه مورد بحث ).
و چه تاسف آور است كه انسان خردمند آزاده چشم از چنين تجارتى بر بندد و به غير آن روى آورد و از آن بدتر كه متاع هستى خود را به هيچ بفروشد!
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: (و انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها) بدانيد كه براى سرمايه هستى شما بهائى غير از بهشت نيست آنرا به غير اين بها نفروشيد.
( و الذى أوحينا إليك من الكتب هو الحق مصدقا لما بين يديه إ ن الله بعباده لخبير بصير ) (31)( ثم أورثنا الكتب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرت بإذن الله ذلك هو الفضل الكبير ) (32)
ترجمه:
31 - آنچه از كتاب به تو وحى كرديم حق است، و هماهنگ با كتب پيش از آن، خداوند نسبت به بندگانش خبير و بيناست.
32 - سپس اين كتاب آسمانى را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم، (اما) از ميان آنها عدهاى بر خود ستم كردند، و عدهاى ميانه رو بودند، و عده اى به اذن خدا در نيكيها از همه (پيشى ) گرفتند و اين فضيلت بزرگى است.
وارثان حقيقى ميراث انبياء
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مؤ منان پاكدلى در ميان بود كه آيات كتاب الهى را تلاوت مى كنند و به كار مى بندند، در آيات مورد بحث، از اين كتاب آسمانى و دلائل صدق آن و همچنين حاملان واقعى كتاب سخن مى گويد، و بحثى را كه در آيات پيشين پيرامون توحيد بود با اين بحث كه پيرامون نبوت است تكميل مى كند.
مى فرمايد: (آنچه از كتاب بر تو وحى فرستاديم حق است، و آنچه را در كتب پيشين آمده تصديق مى كند، خداوند نسبت به بندگانش آگاه و بينا است )( و الذى اوحينا اليك من الكتاب هو الحق مصدقا لما بين يديه ان الله بعباده لخبير بصير ) .
با توجه به اينكه حق به معنى چيزى است كه با واقعيت منطبق و هماهنگ است، اين تعبير دليلى است براى اثبات اين مقصود كه اين كتاب آسمانى از سوى پروردگار نازل شده، زيرا هر چه بيشتر در محتواى آن دقت مى كنيم آن را با واقعيتها هماهنگتر مى بينيم.
تناقضى در آن وجود ندارد، دروغ و خرافهاى در آن ديده نمى شود، اعتقادات و معارف آن هماهنگ با منطق عقل است، و تواريخش خالى از اسطوره ها و افسانه ها، و قوانينش موافق با نيازمنديهاى انسانها، اين حقانيت دليل روشنى است بر اينكه از سوى خدا نازل شده است.
در اينجا براى تبيين موقعيت قرآن از كلمه (حق ) استفاده شده، در حالى كه در آيات ديگرى از قرآن از كلمه (نور)، (برهان )، (فرقان )، (ذكر)، (موعظه ) و (هدى ) استفاده گرديده است كه هر كدام ناظر به يكى از بركات قرآن و ابعاد آن است و كلمه حق جامع همه آنهاست.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: اصل (حق ) به معنى مطابقت و موافقت است، و اين كلمه بر چند معنى اطلاق مى شود:
(نخست ) كسى كه چيزى را بر اساس حكمت ايجاد مى كند، و به همين دليل به خداوند حق گفته مى شود( فذلكم الله ربكم الحق ) (يونس - 32).
(دوم ) به چيزى كه بر اساس حكمت ايجاد شده نيز حق گفته مى شود، و چون عالم هستى فعل خدا است و موافق با حكمت، تمام آن حق است، چنانكه قرآن مى گويد:( ما خلق الله ذلك الا بالحق ) خداوند اين موجودات (خورشيد و ماه و منازل آنها) را جز به حق نيافريده (يونس - 5).
(سوم ) به اعتقاداتى كه مطابق واقعيتهاست حق گفته مى شود( فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق ) (خداوند مؤ منان را به سوى آنچه از حق اختلاف كرده بودند رهنمون شد) (بقره - 213).
(چهارم ) به سخنان و افعالى كه بر طبق وظيفه و در وقت مقرر انجام مى شود نيز حق گفته مى شود، همانگونه كه مى گوئيم: (سخن تو حق است و كردارت حق ).
بنابراين حق بودن قرآن مجيد هم از اين نظر است كه سخنى است مطابق مصالح و واقعيتها، و هم از اين نظر كه عقائد و معارف موجود در آن با واقعيت هماهنگ است، و هم كار خداوندى است كه آنرا بر اساس حكمت آفريد و خود خداوند كه عين حق است در آن تجلى كرده و عقل چيزى را كه حق و واقعيت است تصديق مى كند.
جمله (مصدقا لما بين يديه ) دليل ديگرى بر صدق اين كتاب آسمانى است چرا كه هماهنگ با نشانه هائى است كه در كتب پيشين در باره آن و آورنده اش آمده است (در اين زمينه بحث مشروحى ذيل آيه 41 از سوره بقره آورده ايم ).
جمله( ان الله بعباده لخبير بصير ) بيانگر علت حقانيت قرآن و هماهنگى آن با واقعيتها و نيازها است، چرا كه از سوى خداوندى نازل شده كه بندگان خود را به خوبى مى شناسد و نسبت به نيازهايشان بصير و بينا است.
در اينكه فرق ميان (خبير) و (بصير) چيست؟ بعضى گفته اند (خبير) به معنى آگاهى از بواطن و عقائد و نيات و ساختمان روحى انسان، و (بصير) به معنى بينائى نسبت به ظواهر و پديده هاى جسمانى او است.
بعضى ديگر (خبير) را اشاره به اصل آفرينش انسان و (بصير) را اشاره به اعمال و افعال او مى دانند.
البته تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد هر چند اراده هر دو معنى از آيه بعيد نيست.
آيه بعد به موضوع مهمى در اين رابطه، يعنى حاملان اين كتاب بزرگ آسمانى، همان كسانى كه بعد از نزول قرآن بر قلب پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين مشعل فروزان را در آن زمان و قرون و اعصار ديگر حفظ و پاسدارى نمودند، كرده، مى فرمايد: (سپس اين كتاب آسمانى را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ارث داديم )( ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا ) .
روشن است كه منظور از (كتاب ) در اينجا همان چيزى است كه در آيه قبل آمده است (قرآن مجيد) و به اصطلاح الف و لام در آن الف و لام عهد است.
اينكه بعضى آن را اشاره به همه كتب آسمانى دانسته و الف و لام آن را الف و لام جنس گرفته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد و تناسبى با آيات قبل ندارد.
تعبير به (ارث ) در اينجا، و موارد ديگرى شبيه آن در قرآن مجيد، به خاطر آن است كه (ارث ) به چيزى گفته مى شود كه بدون داد و ستد و زحمت به دست مى آيد، و خداوند اين كتاب بسيار بزرگ را اينگونه در اختيار مسلمانان قرار داد.
در اينجا روايات فراوانى از طرق اهل بيت (عليهالسلام ) وارد شده كه در همه آنها بندگان برگزيده خدا به امامان معصوم تفسير شده است.
اين روايات چنانكه بارها گفته ايم بيان مصاديق روشن و درجه اول است، و مانع از آن نخواهد بود كه علما و دانشمندان امت، و صالحان و شهدائى كه در طريق پاسدارى از اين كتاب آسمانى و تداوم بخشيدن به دستورات آن تلاش و كوشش كردند، در عنوان( الذين اصطفينا من عبادنا ) (بندگان برگزيده خداوند) داخل باشند.
سپس به يك تقسيم بندى مهم در اين زمينه پرداخته، مى گويد:
(از ميان آنها عدهاى به خويشتن ستم كردند، و گروهى راه ميانه را در پيش گرفتند، و گروهى به فرمان خدا در نيكيها بر ديگران پيشى گرفتند، و اين فضيلت بزرگى است )( فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير ) .
ظاهر آيه اين است كه اين گروههاى سه گانه در ميان (برگزيدگان خداوند) كه وارثان و حاملان كتاب الهى هستند مى باشند.
به تعبير روشنتر: خداوند پاسدارى اين كتاب آسمانى را بعد از پيامبرش بر عهده اين امت گذاشته، امتى كه برگزيده خدا است، ولى در ميان اين امت گروههاى مختلفى يافت مى شود: بعضى به وظيفه بزرگ خود در پاسدارى از اين كتاب و عمل به احكامش كوتاهى كرده، و در حقيقت بر خويشتن ستم نمودند، اينها مصداق (ظالم لنفسه ) مى باشند.
گروهى ديگر تا حد زيادى به اين وظيفه پاسدارى و عمل به كتاب قيام نموده اند، هر چند لغزشها و نارسائيهائى در كار خود نيز داشته اند، اينها مصداق (مقتصد) (ميانه رو) مى باشند.
و بالاخره گروه ممتازى وظائف سنگين خود را به نحو احسن انجام داده، و در اين ميدان مسابقه بزرگ بر همگان پيشى گرفته اند، اين گروه پيشرو همانها هستند كه در آيه فوق از آنها به عنوان( سابق بالخيرات باذن الله ) تعبير شده.
ممكن است در اينجا گفته شود كه وجود گروه (ظالم ) با جمله (اصطفينا) كه دليل بر اين است كه همه اين گروهها برگزيدگان خدا هستند منافات دارد.
در پاسخ مى گوئيم اين شبيه همان چيزى است كه در مورد بنى اسرائيل در آيه 54 سوره مؤ من آمده كه مى فرمايد:( و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنى اسرائيل الكتاب ) (ما به موسى هدايت (و كتاب آسمانى ) بخشيديم و اين كتاب آسمانى را به عنوان ميراثى به بنى اسرائيل داديم ).
در حالى كه مى دانيم همه بنى اسرائيل وظيفه خود را در برابر اين ميراث بزرگ انجام ندادند.
و يا نظير آيه 110 سوره آل عمران است كه مى گويد:( كنتم خير امة اخرجت للناس ) (شما مسلمانان بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها قدم به عرصه حيات گذاشتيد).
و يا در آيه 16 سوره جاثيه در مورد بنى اسرائيل نيز مى گويد:( و فضلناهم على العالمين ) : (ما آنها را بر جهانيان فضيلت بخشيديم ).
همچنين در آيه 26 سوره حديد مى خوانيم:( و لقد ارسلنا نوحا و ابراهيم و جعلنا فى ذريتهما النبوة و الكتاب فمنهم مهتد و كثير منهم فاسقون ) : (ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در دودمان آنها نبوت و كتاب قرار داديم، بعضى از آنها هدايت يافته اند و بسيارى از آنها عصيانگر و فاسقند).
كوتاه سخن اينكه هدف از اينگونه تعبيرات فرد فرد امت نيست، بلكه مجموعه امت است هر چند در ميان آنها قشرها و گروههاى مختلفى يافت شود.
در روايات زيادى كه از طرق اهل بيت (عليهالسلام ) رسيده سابق بالخيرات به امام معصوم تفسير شده است، و ظالم لنفسه به كسانى كه معرفت و شناخت امام را ندارند و (مقتصد) به پيروان عارف امام (عليهاالسلام ).
اين تفسيرها گواه روشنى است بر آنچه در تفسير كل آيه برگزيديم كه مانعى ندارد اين گروههاى سه گانه در ميان وارثان كتاب الهى وجود داشته باشند.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه تفسير روايات فوق از قبيل بيان مصاديق روشن است يعنى امام معصوم در صف اول (سابقين بالخيرات ) است، و علما و دانشمندان و پاسداران آئين الهى در صفوف ديگر جاى دارند.
تفسيرى كه در باره (ظالم ) و (مقتصد) در اين روايات آمده نيز از قبيل بيان مصداق است.
و اگر مى بينيم در پارهاى از روايات دخول علما در مفهوم آيه به كلى نفى شده در حقيقت براى توجه دادن به وجود امام معصوم در پيشاپيش اين صفوف است.
قابل توجه اينكه جمعى از مفسران گذشته و امروز در تفسير اين گروههاى سه گانه فوق احتمالات زياد ديگرى داده اند كه در حقيقت همه آنها از قبيل بيان مصداق است (2).
در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه: چرا نخست از گروه ظالمان، سپس ميانه روان، و بعد سابقين بالخيرات سخن مى گويد، در حالى كه از جهاتى عكس آن اولى به نظر مى رسد؟!
بعضى مفسران بزرگ در پاسخ اين سؤال گفته اند كه هدف بيان ترتيب مقامات مردم در سلسله تكاملى است، زيرا نخستين مرحله، مرحله عصيان و غفلت است، بعد از آن مقام توبه و انابه، و سرانجام توجه و قرب به خدا، هنگامى كه معصيتى از انسان سر مى زند او (ظالم ) است، و هنگامى كه به مقام توبه برمى آيد مقتصد است، و زمانى كه توبه او به مقام قبول رسيد و مجاهداتش در راه خداوند افزون گشت به مقام قرب او مى رسد و در سلسله (سابقين بالخيرات ) قرار مى گيرد.
بعضى نيز افزوده اند كه اين ترتيب به خاطر فزونى و كمى افراد اين سه گروه است، ظالمان اكثريت را تشكيل مى دهند، و مقتصدان در مرحله بعد، و سابقين بالخيرات كه خاصان و پاكانند از همه كمترند، هر چند از نظر كيفيت از همه والاترند.
جالب اينكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ظالم را از اين نظر مقدم داشته تا از رحمتش مايوس نگردد، و سابقين به خيرات را از اين رو مؤ خر نموده تا به عملشان مغرور نگردند و هر سه معنى ممكن است منظور باشد.
آخرين سخن در تفسير اين آيه اينكه در جمله ذلك هو الفضل الكبير (اين فضيلت بزرگى است ) در ميان مفسران گفتگو است كه مشار اليه در آن چيست؟ بعضى گفته اند همان ميراث كتاب الهى است، و بعضى آن را اشاره به توفيقى دانسته اند كه شامل حال سابقين بالخيرات مى شود، و به اذن خدا اين راه را طى مى كنند، ولى معنى اول با ظاهر آيه مناسبتر است.
پاسداران كتاب الهى كيانند؟
به گواهى قرآن مجيد خداوند بزرگ مواهب عظيمى به امت اسلامى داده كه از مهمترين آنها همين ميراث بزرگ الهى قرآن است.
امت مسلمان را بر ساير امم برگزيده و اين نعمت را به آنها داده، ولى به همان نسبت كه آنها را مورد لطف خاص خويش قرار داده، مسئوليت سنگين نيز بر عهده آنها گذارده است.
تنها در صورتى ميتوانند حق پاسدارى اين ميراث عظيم را انجام دهند كه در صف (سابقين بالخيرات ) در آيند.
يعنى از تمام امتها در انجام نيكيها پيشى گيرند، در فراگيرى علم و دانش سبقت جويند، در تقوى و پرهيزگارى، در عبادت و خدمت به خلق، در جهاد و كوشش، در نظم و حساب، و در ايثار و فداكارى، در همه اين امور پيشگام باشند در غير اين صورت حق آن را ادا نكرده اند.
مخصوصا تعبير به (سابقين بالخيرات ) آنچنان مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه تقدم در همه جنبه هاى مثبت زندگى اعمال نيك را شامل مى شود.
آرى حاملان چنان ميراثى تنها چنين كسانى مى توانند باشند.
حتى آنها كه به اين هديه بزرگ آسمانى پشت مى كنند و حرمتش را نگاه نمى دارند به مصداق (ظالم لنفسه ) بر خويشتن ستم مى كنند، چرا كه محتواى آن چيزى جز نجات و خوشبختى و پيروزى آنها نيست، آنكس كه نسخه شفا بخشى را پشت سر مى افكند به ادامه درد و رنج خود كمك كرده است، و آنكس كه به هنگام طى طريق ظلمانى چراغ روشن خود را مى شكند خويشتن به بيراهه و پرتگاه سوق مى دهد چرا كه خداوند از همگان بى نياز و مستغنى است.
در عين حال اين گروه گنهكار نبايد اين حقيقت را فراموش كنند كه آنها نيز به مضمون آيه فوق در زمره (برگزيدگان پروردگار) بوده اند و بالقوه اين استعداد را دارند كه مرحله (ظلم ) را پشت سر نهاده، به مرحله (مقتصد) و ميانه رو گام بگذارند، و از آنجا پرواز كرده به اوج افتخار (سابقين بالخيرات ) برسند كه آنها نيز از نظر فطرت و ساختمان روحى برگزيدگان حقند.
( جنت عدن يدخلونها يحلون فيها من أ ساور من ذهب و لؤ لؤ ا و لباسهم فيها حرير ) (33)( و قالوا الحمد لله الذى أ ذهب عنا الحزن إ ن ربنا لغفور شكور ) (34)( الذى أحلنا دار المقامة من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب ) (35)
ترجمه:
33 - (پاداش آنها) باغهاى جاويدان بهشت است كه وارد آن مى شوند، در حالى كه به دستبندهائى از طلا و مرواريد آراسته اند و لباسشان در آنجا از حرير است!
34 - آنها مى گويند حمد (و ستايش ) براى خداوندى است كه اندوه را از ما برطرف ساخت، چرا كه پروردگار ما غفور و شكور است.
35 - خداوندى كه با فضل خود ما را در اين سراى اقامت (جاويدان ) جاى داد كه نه در آنجا رنجى به ما مى رسد و نه سستى و واماند!
آنجا كه نه غمى است، نه رنجى، و نه درماندگى!
اين آيات در حقيقت نتيجه اى است براى آنچه در آيات گذشته آمده بود، مى فرمايد: (پاداش پيشگامان در خيرات و نيكيها، باغهاى جاويدان بهشت است كه همگى در آن وارد مى شوند)( جنات عدن يدخلونها ) .
جنات جمع جنة به معنى باغ و (عدن ) به معنى استقرار و ثبات است، و معدن را به اين جهت معدن مى گويند كه جايگاه استقرار فلزات و جواهرات است، بنا بر اين (جنات عدن ) باغهاى جاويدان بهشتى است.
به هر حال اين تعبير نشان مى دهد كه نعمتهاى عظيم بهشتى جاودانى و ثابت است، و همچون مواهب دنياى مادى آميخته به اضطراب ناشى از بيم زوال نيست، بهشتيان نه تنها باغى از بهشت كه باغهاى بسيارى در اختيار دارند.
سپس به سه بخش از نعمتهاى بهشتى كه بعضى جنبه مادى دارد و ظاهرى، و بعضى جنبه معنوى و باطنى، و قسمتى نيز ناظر به نفى و طرد هر گونه مانع و مزاحم است اشاره كرده، مى گويد:
(اين پيشگامان در خيرات در آن بهشت جاويدان به دستبندهائى از طلا و مرواريد آراسته اند و لباسشان در آنجا حرير است )!( يحلون فيها من اساور من ذهب و لؤ لؤ ا و لباسهم فيها حرير ) .
آنها در اين دنيا به زرق و برقها بى اعتنائى كردند، و خود را اسير زور زيور نساختند، و در حالى كه محرومان لباس كرباس هم در تن نداشتند در بند لباسهاى فاخر نبودند، خداوند به جبران اينها در جهان ديگر بهترين لباسهاى و زيورها را بر آنها مى پوشاند.
آنها در اين جهان ظاهر خويش را به خيرات آراستند خدا نيز در جهان ديگر كه جهان تجسم اعمال است ظاهرشان را به انواع زيورها مى آرايد.
بارها گفته ايم: الفاظ ما كه براى زندگى محدود اين جهان وضع شده هرگز نمى تواند بيانگر مفاهيم عالم بزرگ قيامت باشد، براى بيان آن نعمتها الفباى ديگر و فرهنگ و قاموس ديگرى لازم است، ولى به هر حال براى اينكه شبحى از آن نعمتهاى بزرگ براى ما زندانيان اين جهان نشان داده شود بايد از توانائى ناچيز همين الفاظ در تبيين آن نعمتها كمك گيريم.
بعد از ذكر اين نعمت مادى به نعمت معنوى خاصى اشاره كرده مى فرمايد: (آنها مى گويند حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه غم و اندوه را از ما بر طرف ساخت )( و قالوا الحمد لله الذى اذهب عنا الحزن ) .
آنها از اين موهبت عظيم كه نصيبشان شده، و تمام عوامل غم و اندوه به بركت لطف الهى از محيط زندگانيشان دور گشته، و آسمان روحشان از لكه هاى ابرهاى تاريك اندوه پاك شده، خدا را حمد و ستايش مى كنند، نه ترسى از عذاب الهى دارند نه وحشتى از مرگ و فنا، نه موجبات ناامنى خاطر فراهم است، و نه آزار بدانديشان و تحميلات ناپاكان و جباران و همنشينى بدان و نااهلان.
بعضى از مفسران اين حزن و اندوه را اشاره به غمهائى نظير آنچه در دنيا است دانسته اند، و بعضى اشاره به اندوهى كه در محشر در باره نتيجه كار خود دارند مى دانند، در حالى كه اين دو تفسير با هم تضادى ندارند و مى تواند در معنى آيه جمع باشد.
(حزن ) (بر وزن عدم ) و (حزن ) (بر وزن مزد) چنانكه در بسيارى از كتب لغت و تفسير آمده هر دو به يك معنى است، و در اصل به معنى ناهموارى زمين است، و از آنجا كه غم و اندوه روح انسان را ناهموار و خشن مى سازد، اين تعبير در اين معنى به كار رفته است.
سپس اين مؤ منان بهشتى مى افزايند: (پروردگار ما غفور و شكور است )( ان ربنا لغفور شكور ) .
با وصف غفوريتش اندوه سنگين لغزشها و گناهان را بر طرف ساخته، و با وصف شكوريتش مواهب جاودانى كه هرگز سايه شوم غم بر آنها نمى افتد به ما ارزانى داشته.
گناهان بسيار ما را غفرانش پوشانده، و اعمال اندك و ناچيز ما را با شكوريتش پاداش فراوان بخشيده.
سرانجام به سراغ آخرين نعمت كه نبودن عوارض ناراحتى و عوامل مشقت و خستگى و رنج و تعب است رفته، از قول آنها مى گويد: (ستايش براى آن خدائى است كه با فضل خود ما را در اين سراى اقامت جاويدان جاى داد كه نه در آنجا رنج و تعبى به ما مى رسد و نه خستگى و واماندگى )!( الذى احلنا دار المقامة من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب ) .
از يكسو آنجا سراى اقامت است و چنان نيست كه انسان تا مى خواهد به محيط آن آشنا شود و به آن دل ببندد بانگ (الرحيل ) سر داده شود.
و از سوى ديگر با اينكه عمر طولانى آن به ابديت مى پيوندد و در چنين مدتى قاعدتا انتظار تعب و درد و مشقتى مى رود مطلقا در آنجا خبرى از اين امور نيست، حتى طول مدت نيز باعث ملال و خستگى نمى شود كه هر روز نعمت جديد و جلوه تازهاى از نعمتها و جلوه هاى پروردگار به بهشتيان ارائه مى شود.
(نصب ) (بر وزن حسب ) به معنى مشقت و زحمت است و (لغوب ) را نيز بسيارى از ارباب لغت و مفسران به همين معنى دانسته اند، در حالى كه بعضى ميان اين دو چنين فرق گذاشته اند: (نصب ) را به مشقتهاى جسمانى مى گويند، و (لغوب ) را به تعب و زحمت روحانى.
بعضى نيز (لغوب ) را به معنى سستى و واماندگى ناشى از مشقت و رنج دانسته اند، و به اين ترتيب (لغوب ) نتيجه (نصب ) مى شود.
و به اين ترتيب در آنجا نه عوامل مشقت بار جسمانى وجود دارد، نه از اسباب رنج روحى خبرى است.
( و الذين كفروا لهم نار جهنم لا يقضى عليهم فيموتوا و لا يخفف عنهم من عذابها كذلك نجزى كل كفور ) (36)( و هم يصطرخون فيها ربنا أخرجنا نعمل صلحا غير الذى كنا نعمل أو لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر و جاءكم النذير فذوقوا فما للظلمين من نصير ) (37)( إن الله علم غيب السموت و الا رض إنه عليم بذات الصدور ) (38)
ترجمه:
36 - كسانى كه كافر شدند آتش دوزخ براى آنها است، هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمى شود تا بميرند، و نه چيزى از عذابش از آنها تخفيف داده مى شود، اينگونه هر كفران كننده اى را كيفر مى دهيم.
37 - آنها در دوزخ فرياد مى زنند پروردگارا! ما را خارج كن تا عمل صالح بجا آوريم غير از آنچه انجام مى داديم! (در پاسخ به آنها گفته مى شود) آيا شما را به اندازه اى
كه انسان در آن متذكر مى شود عمر نداديم؟ و انذار كننده (الهى ) به سراغ شما نيامد؟ سپس بچشيد كه براى ظالمان هيچ ياورى نيست!
38 - خداوند از غيب آسمانها و زمين آگاه است و هم او آنچه را در درون دلها است مى داند.
ما را باز گردانيد تا عمل صالح انجام دهيم!
معمولا قرآن در كنار (وعده ها) به (وعيدها) و در كنار (بشارتها) به (انذارها) مى پردازد تا دو عامل خوف و رجاء را كه انگيزه حركت تكاملى است تقويت كند چرا كه انسان به مقتضاى حب ذات تحت تاثير غريزه (جلب منفعت ) و (دفع ضرر) است، لذا در تعقيب آيات گذشته كه از پاداشهاى عظيم و روح پرور مؤ منان پيشى گيرنده در خيرات سخن مى گفت در آيات مورد بحث از مجازات دردناك كافران سخن مى گويد.
در اينجا نيز سخن از مجازاتهاى مادى و معنوى است.
نخست مى فرمايد: (آنها كه راه كفر را پيش گرفتند آتش دوزخ براى آنها است )( و الذين كفروا لهم نار جهنم ) .
همانگونه كه بهشت دار مقام و سراى جاويدان است، دوزخ نيز براى اين گروه جايگاه ابدى است.
سپس مى افزايد: (هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمى شود تا بميرند) و از اين رنج و الم رهائى يابند( لا يقضى عليهم فيموتوا ) .
با اينكه آن آتش سوزان و آنهمه عذاب دردناك هر لحظه مى تواند آنها را به كام مرگ فرو برد ولى چون فرمان خداوند كه همه چيز - و از جمله مرگ و حيات - به دست او است صادر نشده، نمى ميرند، بايد زنده بمانند تا عذاب الهى را بچشند.
مرگ براى اين گونه اشخاص يك دريچه نجات است، اما با جمله گذشته اين دريچه بسته شده، باقى مى ماند دريچه ديگر و آن اينكه زنده بمانند و مجازاتشان تدريجا تخفيف يابد، و يا تحمل آنها را بيفزايد تا نتيجه آن تخفيف درد و رنج باشد، اين دريچه را نيز با جمله ديگرى مى بندد و مى گويد: (چيزى از عذاب دوزخ از آنها تخفيف داده نخواهد شد)( و لا يخفف عنهم من عذابها ) .
و در پايان آيه به عنوان تاكيد بر قاطعيت اين وعيد الهى مى فرمايد: (اين گونه هر كفران كننده اى را جزا مى دهيم )!( كذلك نجزى كل كفور ) .
آنها كه در درجه اول نعمت وجود انبيا و كتب آسمانى را كفران كردند، سپس سرمايه هاى خداداد را كه مى توانست براى نيل به سعادت به آنها كمك كند به باد فنا دادند، آرى جزاى كفران كننده سوختن در عذاب دردناك آتش است، آتشى كه با دست خود آن را در زندگى دنيا افروخته و هيزمش را افكار و اعمال و وجود او تشكيل مى دهد.
و چون (كفور) صيغه مبالغه است معنى عميقترى از (كافر) دارد، به علاوه واژه (كافر) در مقابل مؤ من به كار ميرود ولى كفور در مورد كفران تمام نعمتها، لذا مفهوم آن گسترده تر است، به اين ترتيب (كفور) اشاره به كسانى است كه همه نعمتهاى الهى را كفران كرده اند و تمام درهاى رحمت او را در اين جهان به روى خود بسته اند، لذا در آخرت نيز خدا تمام درهاى نجات را به روى آنها مى بندد.
آيه بعد به قسمت ديگرى از عذاب دردناك آنها پرداخته، و انگشت روى بعضى از نكات حساس در اين زمينه گذارده، مى گويد: (آنها در دوزخ فرياد مى زنند كه اى پروردگار ما! ما را از اينجا خارج كن تا عمل صالحى بجا بياوريم غير از آنچه انجام مى داديم( و هم يصطرخون فيها ربنا اخرجنا نعمل صالحا غير الذى كنا نعمل ) .
آرى آنها با مشاهده نتائج اعمال سوء خود در ندامت عميقى فرو مى روند، و از پرده دل فرياد مى كشند، و تقاضاى محالى مى كنند، تقاضاى بازگشت به دنيا براى انجام اعمال صالح.
تعبير به (صالحا) (به صورت نكره ) اشاره به اين است كه ما كمترين عمل صالحى انجام نداديم، و لازمه اش اين است كه اينهمه عذاب و رنج براى كسانى است كه هيچ راهى به سوى خدا در زندگى نداشته اند و غرق در عصيان و گناه بودند، بنا بر اين انجام پاره اى از اعمال صالح نيز ممكن است مايه نجات گردد.
تعبير به (نعمل ) كه فعل مضارع است و دليل بر استمرار مى باشد نيز تاكيدى بر همين معنى است كه ما پيوسته مشغول اعمال ناصالح بوديم.
بعضى از مفسران گفته اند: توصيف (صالح ) به جمله (كنا نعمل ) نكته لطيفى در بر دارد، و آن اينكه ما اعمال زشت خود را بر اثر تزيين هواى نفس و شيطان اعمال صالح مى پنداشتيم، الان تصميم داريم بر گرديم و اعمال صالح واقعى غير از آنچه داشتيم بجا آوريم.
آرى گناهكار در آغاز كار طبق فطرت پاك انسانى زشتى اعمال خود را درك مى كند، ولى كمكم به آن خو مى گيرد و قبح آن در نظرش كاسته مى شود، كمكم از اين فراتر مى رود، و در نظرش خوب جلوه مى كند، چنانكه قرآن مى گويد:( زين لهم سوء اعمالهم ) اعمال زشتشان در نظرشان زينت داده شده است (توبه - 37).
و گاه مى گويد:( و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا ) : (آنها چنين مى پندارند كه عمل نيكى انجام مى دهند) (كهف - 104).
به هر حال در برابر اين تقاضا يك پاسخ قاطع از سوى خداوند به آنها داده مى شود، مى فرمايد: آيا به شما به مقدار كافى براى بيدارى و تذكر عمر نداديم؟!( او لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر ) .
(و آيا بيم دهنده الهى به سراغ شما نيامد)؟!( و جأكم النذير ) .
اكنون كه چنين است و تمام وسائل نجات در اختيارتان بوده و از آن بهره نگرفتيد بايد در همين جا گرفتار باشيد پس بچشيد كه براى ستمگران يار و ياورى نيست!( فذوقوا فما للظالمين من نصير ) .
اين آيه با صراحت مى گويد: شما چيزى كم نداشتيد، زيرا به اندازه كافى فرصت در اختيارتان بود، و به مقدار لازم انذار كننده الهى به سراغ شما آمد، و اين دو ركن بيدارى و نجات حاصل گشت، بنا بر اين عذر و بهانه اى براى شما وجود ندارد، اگر مهلت كافى نداشتيد عذرى بود، و اگر مهلت داشتيد و معلم و مربى و رهبر و هادى به سراغ شما نمى آمد باز عذرى، اما با وجود اين دو ديگر چه عذر و بهانه اى؟!
(نذير) (بيم دهنده ) معمولا در آيات قرآن اشاره به وجود انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، ولى بعضى از مفسران در اينجا معنى گسترده ترى براى آن ذكر كرده اند كه هم پيامبران را شامل ميشود و هم كتب آسمانى و هم حوادث بيدار كننده همچون مرگ دوستان و نزديكان و پيرى و ناتوانى، بخصوص كه در اشعار عرب كلمه (نذير) در معنى پيرى بسيار به كار رفته است مانند شعر زير:
رأيت الشيب من نذر المنايا |
لصاحبه و حسبك من نذير! |
(من موى سپيد پيرى را از انذار كنندگان مرگ براى صاحبش ديدم و همين نذير براى تو كافى است ).
اين نكته نيز شايان توجه است كه در روايات اسلامى در باره حدى از عمر كه براى بيدارى و تذكر انسان كافى است تعبيرات گوناگونى وارد شده است: در بعضى به شصت سال تفسير شده، چنانكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: من عمره الله ستين سنة فقد اعذر اليه: (كسى را كه خدا شصت سال عمر به او داده راه عذر را بر او بسته ).
همين معنى از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) نيز نقل شده است.
در حديث ديگرى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: اذا كان يوم القيامة نودى (اين ) ابناء الستين؟ و هو العمر الذى قال الله فيه: او لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر:
(هنگامى كه روز قيامت شود منادى ندا كند انسانهاى شصت ساله كجا هستند؟ اين همان عمرى است كه خداوند در باره آن فرموده: آيا ما شما را به مقدارى كه افراد متذكر شوند عمر نداديم )؟!.
ولى در حديث ديگرى از امام صادق (عليهاالسلام ) مقدار آن فقط هيجده سال تعيين شده است.
البته ممكن است روايت اخير اشاره به حداقل، و روايات قبل اشاره به حداكثر باشد، بنا بر اين منافاتى ميان اين روايات نيست، حتى بر سنين ديگر نيز - به تفاوت افراد - قابل تطبيق است، و به هر حال گسترده گى مفهوم آيه محفوظ خواهد بود.
در آخرين آيه مورد بحث به تقاضائى كه كفار در دوزخ براى بازگشت به دنيا دارند پاسخ مى گويد: خداوند غيب آسمانها و زمين را مى داند، چنين خدائى مسلما از آنچه در درون دلها است آگاه است( ان الله عالم غيب السموات و الارض انه عليم بذات الصدور ) .
در حقيقت جمله اول دليلى است بر جمله دوم، يعنى چگونه ممكن است خداوند از اسرار درون دلها بيخبر باشد در حالى كه تمام اسرار زمين و آسمان و غيب عالم هستى براى او آشكار است؟
آرى او ميداند اگر به درخواست دوزخيان پاسخ مثبت گفته شود و باز به دنيا برگردند همان اعمال گذشته را ادامه خواهند داد، همانگونه كه در آيه 28 سوره انعام صريحا آمده است:( و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم الكاذبون ) (اگر باز گردند به سراغ همان كارهائى ميروند كه از آن نهى شده بودند، آنها دروغ مى گويند).
علاوه بر اين، آيه هشدارى است به همه مؤ منان كه در اخلاص نيات خويش بكوشند و جز خدا كسى را در نظر نداشته باشند كه اگر كمترين ناخالصى در نيت و انگيزه آنها باشد او كه از همه غيوب آگاه است آنرا مى داند و بر طبق آن جزا مى دهد.
1 - منظور از ذات الصدور چيست؟
در آيات بسيارى از قرآن مجيد (بيش از 10 آيه ) اين جمله عينا يا با تفاوت مختصرى تكرار شده است:( ان الله عليم بذات الصدور ) .
واژه (ذات ) كه مذكر آن (ذو) مى باشد در اصل به معنى (صاحب ) آمده است، هر چند در تعبيرات فلاسفه به معنى عين و حقيقت و گوهر اشياء به كار مى رود، اما به گفته راغب در مفردات اين اصطلاحى است كه در كلام عرب وجود ندارد.
بنا بر اين جمله ان الله عليم بذات الصدور مفهومش اين مى شود كه خداوند از صاحب و مالك دلها با خبر است، اين جمله كنايه لطيفى از عقائد و نيات انسانها است، چرا كه اعتقادات و نيات هنگامى كه در دل مستقر شوند گوئى مالك قلب انسان مى گردند، و بر آن حكومت مى كنند، و به همين دليل اين عقائد و نيات صاحب و مالك دل انسانى محسوب مى شود.
اين همان است كه بعضى از بزرگان علما از آن استفاده كرده و در اين عبارت آنرا مجسم كرده اند: (الانسان آرائه و افكاره، لا صورته و اعضائه )! (انسان همان عقائد و افكارش ميباشد نه صورت و اعضاء پيكرش ).
2 - هيچ راه بازگشتى وجود ندارد!
مسلما قيامت و زندگى بعد از مرگ يك مرحله تكاملى نسبت به دنيا است و بازگشت از آن به اين جهان معقول نيست، آيا ما ميتوانيم به ديروز باز گرديم؟ آيا نوزاد مى تواند به دوران جنينى باز گردد؟ و آيا ميوه اى كه از شاخه جدا شده امكان دارد به شاخه باز گردد؟ به همين دليل بازگشت به دنيا براى اهل آخرت ممكن نيست.
تازه به فرض چنين بازگشتى امكان پذير باشد مسلما انسان فراموشكار به همان روش پيشين خود ادامه خواهد داد!
راه دور نرويم، ما بارها خود را آزموده ايم كه در شرائط خاصى كه در تنگنا قرار مى گيريم با خداى خود مخلصانه قرارها مى گذاريم، ولى همين كه آن شرائط تغيير كرد قول و قرارها را به كلى فراموش مى كنيم، مگر كسانى كه به راستى تحول عميقى پيدا ميكنند، نه تحولى مشروط به همان شرائط كه با عوض شدن آن به حال اول باز مى گردد.
اين حقيقت در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده است، از جمله در آيه 28 سوره انعام كه در بالا اشاره شد كه قرآن صريحا چنين اشخاصى را تكذيب كرده مى گويد: اگر باز گردند برنامه همان برنامه سابق است.
ولى در آيه 53 اعراف تنها به اين قناعت ميكند كه آنها افراد زيانكارى هستند ولى به درخواستشان براى بازگشت صريحا پاسخى نمى گويد:( فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد نعمل غير الذى كنا نعمل قد خسروا انفسهم و ظل عنهم ما كانوا يفترون ) :
(آيا امروز شفيعانى براى ما پيدا مى شود تا براى ما شفاعت كنند؟ يا به ما اجازه مى دهند كه باز گرديم و غير از آنچه عمل مى كرديم انجام دهيم؟ آنها سرمايه وجود خويش را از دست دادند و زيان كردند، و افتراهائى را كه مى بستند همه گم شدند، و اثرى از معبودهاى ساختگى آنها در آنجا پيدا نمى شود)!
همين معنى در آيات 107 و 108 سوره مؤ منون به گونه اى ديگر آمده است:( ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون قال اخسئوا فيها و لا تكلمون ) : پروردگارا ما را از دوزخ خارج كن اگر ما باز گشتيم (و همان اعمال را تكرار كرديم ) ما ستمكاريم در پاسخ آنها ميفرمايد: دور شويد و با من سخن مگوئيد!
به هر حال اينها تقاضائى است بيهوده، و آرزوهائى است محال، و شايد خود آنها نيز كم و بيش ميدانند اما از شدت استيصال و بيچارگى اين تقاضا را تكرار ميكنند، بايد تا امروز فرصت در دست داريم هر چه ميخواهيم انجام دهيم.
( هو الذى جعلكم خلئف فى الارض فمن كفر فعليه كفره و لا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا و لا يزيد الكافرين كفرهم الا خسارا ) (39)( قل ارايتم شركأكم الذين تدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض أم لهم شرك فى السموات أم اتيناهم كتابا فهم على بينت منه بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا ) (40)( ان الله يمسك السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان أمسكهما من أحد من بعده انه كان حليما غفورا ) (41)
ترجمه:
39 - او كسى است كه شما را جانشينان در زمين قرار داد، هر كس كافر شود به زيان خودش خواهد بود و كافران را كفرشان جز خشم و غضب در نزد پروردگار چيزى نمى افزايد، و (نيز) كفرشان جز زيان و خسران چيزى بر آنها اضافه نمى كند.
40 - بگو آيا فكر نمى كنيد اين معبودانى را كه شريك خدا قرار داده ايد به من نشان دهيد چه چيزى از زمين را آفريده اند؟ يا اينكه شركتى در (آفرينش و مالكيت ) آسمانها دارند؟ يا به آنها كتابى (آسمانى ) داده ايم و دليلى از آن براى (شرك ) خود دارند؟ نه هيچيك از اينها نيست، ظالمان فقط وعده هاى دروغين به يكديگر مى دهند!
41 - خداوند آسمانها و زمين را نگاه مى دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هر گاه منحرف گردند كسى جز او نمى تواند آنها را نگاه دارد او حليم و غفور است.
آسمانها و زمين با دست قدرت او برپاست!
به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون سرنوشت كفار و مشركان آمده بود، در آيات مورد بحث از طريق ديگرى آنها را مورد باز خواست قرار داده، بطلان طريقه آنها را با دلائل آشكارى روشن مى سازد:
نخست مى گويد: او كسى است كه شما را جانشينان در زمين قرار داد( هو الذى جعلكم خلائف فى الارض ) .
(خلائف ) در اينجا خواه به معنى جانشينان و نمايندگان خدا در زمين باشد، خواه به معنى جانشينان اقوام پيشين (هر چند معنى دوم در اينجا نزديكتر به نظر مى رسد) دليل بر نهايت لطف خداوند بر انسانهاست كه همه امكانات زندگى را در اختيار آنها گذاشته است.
او عقل و شعور و فكر و هوش داده، او انواع نيروهاى جسمانى را به انسان ارزانى داشته، او صفحه روى زمين را مملو از انواع نعمتها كرده، و او طريقه استفاده كردن از اين امكانات را به انسان آموخته است، با اينحال چگونه ولى نعمت اصلى خود را فراموش كرده، دست به دامن معبودهاى خرافى و ساختگى مى زند؟!
در حقيقت اين جمله بيان توحيد ربوبيت است كه خود دليلى بر توحيد عبادت مى باشد.
اين جمله در ضمن هشدارى است به همه انسانها كه بدانند دوران آنها ابدى و جاودانى نيست، همانگونه كه آنها جانشين اقوام ديگر شدند پس از چند روزى آنها نيز مى روند و اقوام ديگرى جانشين آنها خواهند شد، لذا درست بايد بنگرند كه در اين چند روز زندگى چه ميكنند؟ چه آينده اى را براى خود رقم مى زنند؟ و چگونه تاريخى از آنها در جهان يادگار مى ماند؟!
به همين دليل بلافاصله مى گويد: هر كس كافر شود كفر او به زيان خودش خواهد بود( فمن كفر فعليه كفره ) .
(و كفر كافران در نزد پروردگارشان چيزى جز خشم و غضب نمى افزايد)( و لا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا ) .
و به هر حال (كفرشان چيزى جز زيان و خسران به آنان نمى افزايد)( و لا يزيد الكافرين كفرهم الا خسارا ) .
در حقيقت دو جمله اخير تفسيرى است بر جمله (من كفر فعليه كفره ) زيرا اين جمله مى گويد: كفر انسان تنها به زيان خود او تمام ميشود، سپس دو دليل براى اين مساله اقامه مى كند:
نخست اينكه اين كفران و بيايمانى در نزد پروردگار آنها كه بخشنده همه نعمتها است چيزى جز خشم و غضب ببار نمى آورد.
ديگر اينكه: علاوه بر خشم الهى اين كفر چيزى جز زيان بر آنها نمى افزايد سرمايه عمر و هستى خويش را از كف ميدهند، و شقاوت و انحطاط و تاريكى و ظلمت را براى خود مى خرند، چه زيانى از اين بالاتر؟!
و هر يك از اين دو دليل براى محكوم ساختن اين روش نادرست كافى است.
تكرار (لا يزيد) (نمى افزايد) آن هم به صورت فعل مضارع كه دليل بر استمرار است اشاره اى به اين حقيقت است كه انسان طبعا در جستجوى افزايش و زياده است، اگر در مسير توحيد قرار گيرد افزايش سعادت و كمال خواهد داشت، و اگر در مسير كفر گام نهد افزايش خشم و غضب پروردگار و زيان و خسران نصيبش خواهد شد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه خشم و غضب در مورد پروردگار نه به آن معنى است كه در مورد انسانها مى باشد، زيرا خشم در انسان يكنوع هيجان و برافروختگى درونى است كه سرچشمه حركات تند و شديد و خشن ميشود، و نيروهاى وجود انسان را براى دفاع، يا گرفتن انتقام، بسيج ميكند، ولى در مورد پروردگار هيچيك از اين مفاهيم كه از آثار موجودات متغير و ممكن است وجود ندارد، بلكه خشم الهى به معنى برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كسانى است كه مرتكب اعمال زشتى شده اند.
آيه بعد پاسخ قاطع ديگرى به مشركان ميدهد و به آنها خاطر نشان مى سازد كه اگر انسان از چيزى تبعيت ميكند يا به آن دل ميبندد بايد دليلى از عقل بر آن داشته باشد، يا دليلى از نقل قطعى، شما كه هيچيك از اين دو را در اختيار نداريد تكيه گاهى جز فريب و غرور نخواهيد داشت.
مى فرمايد: (به آنها بگو آيا فكر نمى كنيد اين معبودهاى ساختگى كه شما آنها را شريك خدا پنداشته ايد به من نشان دهيد چه چيزى را از زمين آفريده اند)؟!( قل ارأيتم شركائكم الذين يدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض ) .
(يا اينكه در آفرينش آسمان شريكند)؟!( ام لهم شرك فى السموات ) .
با اين حال پرستش آنها چه دليلى دارد؟! معبود بودن فرع بر خالق بودن است، اكنون كه شما مى دانيد خالق آسمان و زمين منحصرا خدا است، معبود هم غير از او نخواهد بود چرا كه هميشه توحيد خالقيت دليل در توحيد عبوديت است.
حال كه ثابت شد هيچ دليل عقلى براى مدعاى شما نيست، آيا دليلى از نقل در اختيار داريد؟ آيا كتابى (آسمانى ) در اختيار آنها گذارده ايم و آنها دليل روشنى از آن بر كار خود دارند؟!( ام آتيناهم كتابا فهم على بينة منه ) .
نه آنها هيچ دليل و بينه و برهان روشنى از كتب الهى در اختيار ندارند.
پس سرمايه آنها چيزى جز مكر و فريب نيست بلكه اين ستمگران به يكديگر وعده هاى دروغين ميدهند( بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا ) .
به تعبير ديگر: اگر بت پرستان و ساير مشركان از هر گروه و هر صنف ادعا دارند بتها قدرتى در انجام خواسته هاى آنها در روى زمين دارند بايد نمونه اى از خلقت زمينى آنها را ارائه دهند.
و اگر معتقدند كه اين بتها مظهر فرشتگان و ملائكه و مقدسين آسمانى هستند - همانگونه كه عقيده جمعى از آنها بود - بايد شركت آنها را در آفرينش آسمانها نشان دهند.
و اگر معتقدند كه اينها شريك در خلقت نيستند تنها مقام شفاعت به آنها واگذار شده - همانگونه كه بعضى ادعا داشتند - بايد سندى از كتب آسمانى براى اثبات اين مدعا بياورند.
حال كه هيچيك از اين مدارك را در اختيار ندارند پس ستمگران فريبكارى هستند كه در گوش يكديگر سخنان دروغين مى گويند.
قابل توجه اينكه منظور از زمين و آسمان در اينجا مجموعه مخلوقات زمينى و آسمانى است، و تعبير به خلقت در مورد زمين و شركت در مورد آسمان اشاره به اين است كه شركت در آسمانها بايد از طريق خلقت باشد.
و تعبير به (كتابا) به صورت نكره آن هم با استناد به پروردگار، اشاره به اين است كه در هيچيك از كتب آسمانى كوچكترين دليلى بر مدعاى آنها نيست.
تعبير به (بينة ) اشاره به اين است كه دليل روشن را از كتب آسمانى مى توان يافت.
تعبير به (ظالمون ) بار ديگر تاكيدى است بر اين معنى كه شرك ظلم و ستم آشكار است.
تعبير به وعده هاى (غرور) ناظر به اين است كه بت پرستان اين خرافات و اوهام را به صورت وعده هاى تو خالى از يكديگر ميگرفتند، و به صورت شايعه و تقليدهاى بى اساس بعضى به بعض ديگر القا مى كردند.
در آيه بعد سخن از حاكميت خدا بر مجموعه آسمانها و زمين است، و در حقيقت بعد از نفى دخالت معبودهاى ساختگى در جهان هستى به اثبات توحيد خالقيت و ربوبيت پرداخته، مى فرمايد: خداوند آسمانها و زمين را نگه مى دارد تا از مسير خود منحرف نشوند و زائل نگردند( ان الله يمسك السموات و الارض ان تزولا ) .
نه تنها آفرينش در آغاز با خدا است كه نگهدارى و تدبير و حفظ آنها نيز به دست قدرت او است، بلكه آنها هر لحظه آفرينش جديدى دارند، و هر زمان خلقت نوينى، و فيض هستى لحظه به لحظه از آن مبداء فياض به آنها مى رسد، كه اگر لحظه اى رابطه آنها با آن مبدء بزرگ قطع شود راه فنا و نيستى را پيش مى گيرند:
اگر نازى كند يكدم
فرو ريزند قالبها!
درست است كه آيه روى مساله حفظ نظام عالى هستى تكيه ميكند، ولى همانگونه كه در بحثهاى فلسفى به ثبوت رسيده ممكنات در بقاى خود همانگونه نيازمند به مبدء هستند كه در حدوث خود، و به اين ترتيب حفظ نظام جز ادامه آفرينش جديد و فيض الهى چيزى نيست.
قابل توجه اينكه كرات آسمانى بى آنكه به جائى بسته باشند ميليونها سال در قرارگاه خود يا مدارى كه براى آنها تعيين شده در حركتند، بى آنكه كمترين انحراف پيدا كنند، همانگونه كه نمونه آن را در منظومه شمسى مى نگريم، كره زمين ما ميليونها بلكه ميلياردها سال است بر دور آفتاب در مسير خود با نظم دقيقى كه از تعادل نيروى جاذبه و دافعه سرچشمه مى گيرد مى چرخد و سر بر فرمان پروردگار دارند.
سپس به عنوان تاكيد مى افزايد: و هر گاه بخواهند از محل و مسير خود خارج شوند كسى غير از خداوند نمى تواند آنها را نگاهدارى كند( و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ) .
نه بتهاى ساختگى شما، نه فرشتگان، و نه غير آنها، هيچكس قادر بر اين كار نيست.
در پايان آيه براى اينكه راه توبه را به روى مشركان گمراه نبندد و اجازه بازگشت در هر مرحله به آنها دهد ميفرمايد: خداوند هميشه حليم و غفور است( ان الله كان حليما غفورا ) .
به مقتضاى حلمش در مجازات آنها تعجيل نميكند و به مقتضاى غفوريتش توبه آنها را با شرائطش در هر مرحله كه باشد پذيرا مى شود. بنا بر اين ذيل آيه ناظر به وضع مشركان و شمول رحمت الهى نسبت به آنان به هنگام توبه و بازگشت است.
بعضى از مفسران اين دو وصف را در ارتباط با نگهدارى آسمان و زمين دانسته اند، چرا كه زوال آنها عذاب و مصيبت است، و خداوند به مقتضاى حلم و غفرانش اين عذاب و مصيبت را دامنگير مردم نميكند، هر چند گفتار و اعمال بسيارى از آنها ايجاب ميكند كه اين عذاب نازل گردد، همانگونه كه در آيات 88 تا 90 سوره مريم آمده است( و قالوا اتخذ الله ولدا لقد جئتم شيئا ادا تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ) : آنها گفتند خداوند رحمان فرزندى براى خود اختيار كرده، چه سخن زشت و زننده اى؟! نزديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم متلاشى گردد، و زمين شكافته شود، و كوهها به شدت فرو ريزد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله و لئن زالتا... به اين معنى نيست كه اگر آنها زائل شوند كسى جز خداوند آنها را نگهدارى نمى كند، بلكه به اين معنى است كه اگر در آستانه زوال و سقوط قرار گيرند تنها خدا مى تواند آنها را حفظ كند، و گرنه حفظ كردن بعد از زوال مفهومى ندارد.
بارها در طول تاريخ بشر اين نكته پيش آمده است كه بعضى از ستاره شناسان پيش بينى كرده اند كه ممكن است فلان ستاره دنباله دار و يا غير آن در مسير خود از كنار كره زمين بگذرد و احتمالا با آن تصادف كند، اين پيش بينيها افكار تمام جهانيان را در نگرانى فرو برده است، در اين شرايط اين احساس براى همه پيدا ميشده كه در مقابل اين ماجرا هيچ كارى از هيچكس ساخته نيست، چرا كه اگر فلان كره آسمانى به سوى زمين بيايد و تحت تاثير جاذبه با يكديگر بر خورد كنند اثرى از تمدن چندين هزار ساله بشر، و حتى موجودات زنده ديگر بر صفحه زمين باقى نخواهد ماند، و هيچ قدرتى جز قدرت پروردگار قادر به جلوگيرى از اين حادثه نيست.
در اين گونه حالات همگان احساس نياز مطلق به خداوند بينياز مطلق ميكنند، اما هنگامى كه خطرات احتمالى بر طرف ميشود، فراموشكارى و نسيان بر وجود انسانها سايه مى افكند.
نه تنها تصادم سيارات و كرات آسمانى فاجعه آفرين است بلكه مختصر انحراف يك سياره همچون زمين از مدارش ممكن است فاجعه ها بى افريند.
كوچك و بزرگ در برابر قدرت او يكسان است
جالب اينكه در آيات فوق نگاهدارى آسمانها بر جاى خود به قدرت خدا استناد داده شده در آيات ديگر قرآن همين تعبير در مورد نگهدارى پرندگان بر فراز امواج هوا آمده است:( الم يروا الى الطير مسخرات فى جو السماء ما يمسكهن الا الله ان فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) : آيا آنها پرندگانى را كه بر فراز آسمان تسخير شده اند نديدند؟ هيچكس جز خدا آنها را نگاه نمى دارد، در اين امر نشانه هائى است از عظمت و قدرت خدا براى آنها كه ايمان مى آورند اين هماهنگى تعبيرات نشان مى دهد كه براى قدرت بى انتهاى پروردگار نگاهدارى مجموعه كرات آسمان و زمين همچون نگاهدارى يك پرنده بر فراز امواج هوا است.
در يكجا آفرينش آسمان پهناور را نشانه وجود خود معرفى ميكند، و در جاى ديگر آفرينش حشره كوچكى همچون پشه را.
گاهى به (خورشيد) سوگند ياد مى كند كه منبع عظيم انرژى در عالم هستى است، و گاه به ميوه بسيار ساده اى همچون (انجير) قسم مى خورد.
اشاره به اينكه در برابر قدرت او كوچك و بزرگ فرقى ندارند.
امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) ميفرمايد: و ما الجليل و اللطيف و الثقيل و الخفيف، و القوى و الضعيف، فى خلقه الا سواء:
(كوچك و بزرگ، سنگين و سبك، قوى و ناتوان، همه در برابر توانائى او يكسانند).
دليل همه اين مسائل يك چيز است و آن اينكه وجود خداوند وجودى است بى نهايت از هر جهت، و دقت روى مفهوم بى نهايت اين حقيقت را به خوبى ثابت مى كند كه مفاهيمى همچون سخت و آسان، كوچك و بزرگ، پيچيده و ساده، تنها در برابر موجودات محدود قابل طرح است، اما هنگامى كه سخن از قدرت نامحدود به ميان آيد اين مفاهيم به كلى تغيير شكل مى دهند و همگى در يك صف و يك رديف قرار مى گيرند، بى آنكه كمترين تفاوتى در اين مقايسه با هم داشته باشند! (دقت كنيد).
( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جاءهم نذير ليكونن اهدى من احدى الأمم فلما جأهم نذير ما زادهم الا نفورا ) (42)( استكبارا فى الارض و مكر السيى و لا يحيق المكر السيى الا باهله فهل ينظرون الا سنت الاولين فلن تجد لسنت الله تبديلا و لن تجد لسنت الله تحويلا ) (43)( اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عقبة الذين من قبلهم و كانوا اءشد منهم قوة و ما كان الله ليعجزه من شى ء فى السموات و لا فى الارض انه كان عليما قديرا ) (44)
ترجمه:
42 - آنها با نهايت تاكيد سوگند خوردند كه اگر پيامبرى انذار كننده به سراغ آنها بيايد هدايت يافته ترين امتها خواهند بود، اما هنگامى كه پيامبرى براى آنها آمد جز فرار و فاصله گرفتن (از حق ) چيزى بر آنها نيفزود!
43 - اينها همه به خاطر آن بود كه استكبار در زمين جستند و حيله گريهاى سوء داشتند، اما اين حيله گريهاى سوء تنها دامان صاحبانشان را مى گيرد، آيا آنها چيزى جز سنت پيشينيان (و عذابهاى دردناك آنها) را انتظار دارند؟ هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت، و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمى يابى!
44 - آيا آنها سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند چگونه شد؟ همانها كه از اينان قويتر (و پرقدرتتر) بودند، نه چيزى در آسمان و نه چيزى در زمين از حوزه قدرت او بيرون نخواهد رفت، او دانا و توانا است.
در تفسير (در المنثور) و (روح المعانى ) و (مفاتيح الغيب ) و تفاسير ديگر چنين آمده است كه مشركان عرب هنگامى كه مى شنيدند كه بعضى از امتهاى پيشين همچون يهود پيامبران الهى را تكذيب كردند، و آنها را به شهادت رساندند، مى گفتند: ولى ما چنين نيستيم! اگر فرستاده الهى به سراغ ما بيايد ما هدايتپذيرترين امتها خواهيم بود! ولى همانها هنگامى كه آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمينشان طلوع كرد و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همراه بزرگترين كتاب آسمانى به سراغشان آمد نه تنها نپذيرفتند بلكه در مقام تكذيب و مبارزه و انواع مكر و فريب بر آمدند.
آيات فوق نازل شد و آنها را بر اين ادعاهاى تو خالى و بى اساس مورد ملامت و سرزنش قرار داد.
استكبار و حيله گرى سر چشمه بدبختيهاى آنها بود
در آيات پيشين سخن از مشركان و سر نوشت آنها در دنيا و آخرت در ميان بود، آيات مورد بحث نيز همين مطلب را ادامه مى دهد.
نخستين آيه ميفرمايد: آنها با نهايت تاكيد سوگند ياد كردند اگر انذار كننده اى به سراغشان بيايد به طور مسلم از همه امتها هدايت يافته تر خواهند بود( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جائهم نذير ليكونن اهدى من احدى الامم ) .
(ايمان ) جمع (يمين ) به معنى سوگند است، و در اصل يمين به معنى دست راست مى باشد، اما از آنجا كه به هنگام سوگند و بستن عهد و پيمان دست راست را به هم مى دهند، و قسم ياد مى كنند، اين كلمه تدريجا در معنى سوگند به كار رفته است.
(جهد) از ماده (جهاد) به معنى تلاش و كوشش است، بنا بر اين تعبير (جهد ايمانهم ) اشاره به سوگند موكد است.
آرى آنها هنگامى كه تماشاگر صفحات تاريخ گذشته بودند كه از بيوفائيها و ناسپاسيها و كارشكنيها و جنايات امتهاى پيشين مخصوصا يهود نسبت به پيامبرانشان سخن ميگفت، بسيار تعجب ميكردند و همه گونه ادعا در باره خود داشتند و لافها مى زدند.
اما هنگامى كه محك تجربه آمد به ميان و كوره امتحان سخت داغ شد و خواسته آنها عملى شد نشان دادند كه آنها نيز از همان قماشند، بطورى كه قرآن در دنباله همين آيه فرموده: هنگامى كه انذار كننده الهى آمد جز فرار و فاصله گرفتن از حق چيزى بر آنها نيفزود!( فلما جائهم نذير ما زادهم الا نفورا ) .
اين تعبير نشان ميدهد كه آنها قبلا نيز بر خلاف ادعاهايشان طرفدار حق نبودند، قسمتى از آئين ابراهيم را كه در ميان آنها وجود داشت محترم نمى شمردند، و هر روز به بهانه اى آن را زير پا ميگذاشتند، براى مستقلات عقليه و فرمان خرد نيز ارج و بهائى قائل نبودند، و با قيام پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و جريحه دار شدن تعصب جاهلانه آنها، و به خطر افتادن منافع نامشروعشان فاصله آنها از حق بيشتر شد، آرى هميشه از حق فاصله داشتند و اكنون بيش از هر زمان.
آيه بعد توضيحى است بر آنچه در آيه قبل گذشت، مى گويد: دورى آنها از حق به خاطر اين بود كه طريق استكبار در زمين را پيش گرفتند، و هرگز حاضر نشدند در برابر حق تسليم شوند( استكبارا فى الارض ) .
و نيز به خاطر آن بود كه حيله گريهاى زشت و بد را پيشه كردند (و مكر السيئى ).
(ولى اين حيله گريهاى سوء تنها دامان صاحبانش را مى گيرد( و لا يحيق المكر السيئى الا باهله ) .
جمله (لا يحيق ) از ماده (حاق ) به معنى (نازل نمى شود و اصابت نمى كند و احاطه نمى يابد) مى باشد، اشاره به اينكه حيله گريها ممكن است موقتا دامن ديگران را بگيرد، ولى سرانجام به سراغ صاحب آن مى آيد، او را در برابر خلق خدا رسوا و بينوا، و در پيشگاه الهى شرمسار ميكند، همان سرنوشت شومى كه مشركان مكه پيدا كردند.
در حقيقت اين آيه مى گويد: آنها تنها به دورى كردن از اين پيامبر بزرگ الهى قناعت نكردند، بلكه براى ضربه زدن به آن از تمام توان و قدرت خود كمك گرفتند، و انگيزه اصلى آن كبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود.
در دنباله آيه اين گروه مستكبر مكار و خيانتكار را با جمله پر معنى و تكان دهنده اى تهديد كرده، مى گويد: آيا آنها انتظارى جز اين دارند كه گرفتار همان سرنوشت پيشينيان شوند؟!( فهل ينظرون الا سنة الاولين ) .
اين جمله كوتاه اشاره اى به تمام سرنوشتهاى شوم اقوام گردنكش و طغيان گرى همچون قوم نوح، و عاد، و ثمود، و قوم فرعون است كه هر كدام به بلاى عظيمى گرفتار شدند، و قرآن بارها به گوشه هائى از سرنوشت شوم و دردناكشان اشاره كرده، و در اينجا با همين يك جمله كوتاه، تمام آنها را در مقابل چشم اين گروه مجسم مى سازد.
سپس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: (هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نمييابى، و هرگز براى سنت الهى دگرگونى نخواهى يافت )( فلن تجد لسنة الله تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا ) .
چگونه امكان دارد خداوند قوم و جمعيتى را به خاطر اعمالى كيفر دهد ولى گروه ديگرى را كه داراى همان برنامه اند معاف دارد؟ مگر او حكيم و عادل نيست؟ و همه چيز را از روى حكمت و عدل انجام نميدهد؟
نوسان و دگرگونى سنتها در باره كسى تصور ميشود كه آگاهى محدودى دارد، و با گذشت زمان به مسائلى واقف ميشود كه او را از سنت ديرينه اش باز ميدارد، يا كسى كه آگاه است اما روى ميزان حكمت و عدالت رفتار نمى كند و تمايلات خاصى بر فكر او حاكم است، ولى پروردگارى كه از همه اين امور منزه و پاك مى باشد سنتش در باره آيندگان همانست كه در باره پيشينيان بوده است، سنتهايش ثابت و تغيير ناپذير است.
قرآن در آيات متعددى روى مساله تغيير ناپذير بودن سنتهاى الهى تكيه كرده است كه در ذيل آيه 62 سوره احزاب (جلد 17 ) مشروحا از آن بحث كرديم.
اجمالا در اين جهان در عالم تكوين و تشريع قوانين ثابت و لايتغيرى است كه قرآن از آنها به سنتهاى الهى تعبير كرده كه هرگز دگرگونى در آنها راه ندارد، اين قوانين همانگونه كه بر گذشته حاكم بوده بر امروز و فردا نيز حاكم است، مجازات مستكبران بى ايمان هنگامى كه اندرزهاى الهى سود نبخشد، همچنين يارى رهروان راه حق به هنگامى كه دست از تلاش مخلصانه بر ندارند از اين سنتها است و هر دو در گذشته و امروز تغيير ناپذير بوده و هست.
قابل توجه اينكه در بعضى از آيات قرآن مجيد تنها سخن از عدم تبديل سنتهاى الهى آمده (احزاب - 62) و در بعضى ديگر سخن از عدم تحويل آنها (سوره اسراء - 77).
ولى در آيه مورد بحث هر دو را به صورت تاكيد پشت سر هم آورده، ميفرمايد: نه براى سنت الهى تبديل مييابى و نه تحويلى!
آيا اين هر دو يك معنى را مى رساند كه براى تاكيد بيان شده است، و يا هر كدام اشاره به معنى مستقلى است؟
با توجه به ريشه اين دو واژه ظاهر اين است كه به دو معنى مختلف اشاره ميكند: (تبديل ) آن است كه چيزى را به كلى عوض كنند، يعنى آن را بردارند و چيز ديگرى جانشين آن نمايند، ولى (تحويل ) آن است كه همان موجود را از نظر (كيفى ) يا (كمى ) دگرگون سازند.
به اين ترتيب سنتهاى الهى نه به كلى عوض ميشود، و نه حتى كم و زياد و ضعيف و شديد ميشود، از جمله اينكه خداوند در مورد گناهان و جرائم مشابه مجازاتهاى مشابهى از هر جهت قائل ميشود، نه اينكه مجازاتى را براى گروهى قائل شود و گروه ديگرى را معاف سازد، و نه اينكه مجازات گروهى را كمتر و يا ضعيفتر كند، و چنين است قانونى كه از ريشه ثابتى مايه گرفته كه نه تبديل در آن است و نه دگرگونى و تغيير.
آخرين نكته اى كه در مورد اين آيه به نظر ميرسد اين است كه در يكجا سنت را به الله اضافه كرده، و در جاى ديگر از همين آيه سنت را به اولين و پيشينيان، ممكن است در بدو نظر منافاتى بين اين دو تصور شود، ولى چنين نيست، زيرا در مورد اول اضافه به فاعل است، و در مورد دوم به مفعول، در مورد اول سخن از سنتگذار است، و در مورد دوم سخن از كسى است كه اين سنت الهى در باره او اجرا مى شود.
آيه بعد اين گروه مشرك و مجرم را به پيگيرى آثار گذشتگان و سرنوشتى كه به آن گرفتار شدند دعوت مى كند، تا آنچه را از تاريخ درباره آنها شنيده اند با چشم در سرزمينهاى متعلق به آنها، و در لابلاى آثارشان ببينند، تا بيان به عيان تبديل گردد.
مى فرمايد: آيا سير در زمين نكردند تا بنگرند عاقبت كار كسانى كه پيش از آنها بودند چه شد؟!( او لم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) .
اگر اينها چنين تصور ميكنند كه از آنان نيرومندترند سخت در اشتباهند، چرا كه آنها از اينها قويتر و پر قدرتتر بودند( و كانوا اشد منهم قوة ) .
فرعونيان كه سرزمين مصر را جولانگاه قدرت خويش قرار داده بودند و نمروديان كه با قدرت تمام بر پهنه سرزمين بابل و كشورهاى ديگر حكومت مى كردند آنچنان قوى بودند كه بت پرستان مكه در برابر آنها هيچ به حساب نمى آيند.
به علاوه انسانها هر قدر نيرومند و قوى باشند قدرت آنها در برابر قدرت خداوند صفر است، چرا كه نه چيزى در آسمان، نه در زمين، از حوزه قدرت او فرار نخواهد كرد، و او را عاجز و ناتوان نخواهد ساخت( و ما كان الله ليعجزه من شى ء فى السموات و لا فى الارض ) .
او هم دانا است و هم توانا، نه چيزى از نظرش مخفى و پنهان ميماند، و نه كارى در برابر قدرتش مشكل است، و نه كسى بر او چيره مى شود.
اين كوردلان مستكبر، و حيله گران مكار، اگر گمان ميكنند از چنگال قدرتش ميتوانند بگريزند كور خوانده اند، و اگر دست از اعمال زشت و ننگين خود بر ندارند سرانجام به همان سرنوشت مرگبار گردنكشان پيشين گرفتار خواهند شد.
بارها در قرآن مجيد به اين مطلب بر خورد ميكنيم كه خداوند افراد بى ايمان و سركش را به (سير در ارض ) و مشاهده آثار اقوامى كه گرفتار عذاب الهى شده اند دعوت مى كند.
در آيه 9 سوره روم چنين آمده است:( او لم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اشد منهم قوة و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها و جائتهم رسلهم بالبينات فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون ) :
(آيا آنها سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند به كجا منتهى شد؟ همانها كه نيروئى بيشتر از اينان داشتند، و زمين را دگرگون ساختند، و بيش از آنچه اينها آباد كردند آنها عمران نمودند، و پيامبرانشان با دلائل آشكار به سراغشان آمدند، اما به خيره سرى خود ادامه دادند، و به مجازات دردناك الهى گرفتار شدند، خداوند هرگز به آنها ستم نكرد ولى آنها به خويشتن ستم كردند.
شبيه همين معنى در سوره يوسف - آيه 109.
سوره حج - آيه 46.
سوره غافر آيه 21 و آيه 82.
و سوره انعام - آيه 11 و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن آمده است.
اين تاكيده اى مكرر دليل بر تاثير فوق العاده اين مشاهدات در نفوس انسانها است، آنها بايد بروند و آنچه را در تاريخ خوانده اند و يا از مردم شنيده اند با چشم ببينند.
بروند و فلك بر تاراج رفته فراعنه، كاخهاى ويران شده كسراها، قبرهاى درهم ريخته قيصرها، و استخوانهاى پوسيده و خاك شده نمرودها، و سرزمينهاى بلاديده قوم لوط و ثمود را از نزديك تماشا كنند، و پندهاى خموشان را بشنوند، و به خروش خفتگان در دل خاك گوش فرا دهند، و آنچه را سرانجام بر سر خودشان خواهد آمد با چشم خود ببينند!.
( و لو يواخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة و لكن يؤ خرهم الى أجل مسمى فاذا جاء أجلهم فان الله كان بعباده بصيرا ) (45)
ترجمه:
45 - هر گاه خداوند مردم را به كارهائى كه انجام داده اند مجازات كند جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذاشت! ولى (به لطفش ) آنها را تا سر آمد معينى تاخير مى اندازد (و مهلت ميدهد تا خود را اصلاح كنند) اما هنگامى كه اجل آنها فرا رسد، (خداوند هر كس را به مقتضاى عملش جزا ميدهد) كه او نسبت به بندگانش بيناست (و از اعمال و نيات همه آگاه است ).
اگر لطف او نبود جنبنده اى بر پشت زمين نبود!
آيه فوق كه آخرين آيه سوره فاطر است بحثهاى تند و تهديدهاى شديد گذشته اين سوره را با بيان لطف و رحمت پروردگار بر مردم روى زمين پايان ميدهد، همانگونه كه اين سوره را با گشايش رحمت خدا بر مردم آغاز كرد.
به اين ترتيب آغاز و انجام آن در بيان رحمت الهى متفق و هماهنگ است.
افزون بر اين آيه گذشته كه مجرمان بى ايمان را تهديد به سرنوشت پيشينيان ميكرد اين سوال را براى بسيارى از آنها و ديگران مطرح مى سازد كه اگر سنت الهى در باره همه گردنكشان چنين است پس چرا اين قوم مشرك و سركش مكه را مجازات نميكند؟!
در پاسخ اين سؤ ال ميفرمايد: (اگر خداوند همه مردم را به خاطر اعمال كه انجام داده اند مجازات كند (و هيچ مهلتى براى اصلاح و تجديد نظر و خودسازى به آنان ندهد) جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذاشت )( و لو يؤ اخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك علمى ظهرها من دابة ) .
آنچنان مجازاتهاى پيدرپى نازل ميشود و صاعقه ها و زلزله ها و طوفانها گنهكاران ظالم را در هم ميكوبد كه زمين جاى زندگى براى كسى نخواهد بود.
ولى خداوند به لطف و كرمش آنها را تا زمان معينى به تاخير مى اندازد، و به آنها فرصت براى توبه و اصلاح مى دهد( و لكن يوخرهم الى اجل مسمى ) .
اما اين حلم و فرصت الهى حسابى دارد، تا زمانى است كه اجل آنها فرا نرسيده باشد، اما هنگامى كه اجل آنها فرا رسد هر كس را به مقتضاى عملش جزا ميدهد چرا كه خداوند نسبت به بندگانش بصير و بيناست هم اعمال آنها را مى بيند و هم از نيات آنها با خبر است( فاذا جاء اجلهم فان الله كان بعباده بصيرا ) .
در اينجا دو سوال مطرح ميشود كه پاسخ آن از آنچه گفتيم روشن مى شود: نخست اينكه اين حكم عام (اگر خداوند مردم را به اعمالشان مجازات كند كسى را بر صفحه زمين باقى نخواهد گذاشت ) شامل انبيا و اوليا و صالحان نيز مى شود؟!
پاسخ اين سوال روشن است، زيرا اينگونه احكام نظر به توده انسانها و اكثريت قاطع آنها دارد، و پيامبران و امامان و صالحان كه در اقليتند مسلما از آن خارج مى باشند، خلاصه هر حكمى استثنائى دارد و آنها از اين حكم مستثنى هستند.
اين درست به آن ميماند كه ميگوئيم اهل جهان غافلند، حريصند، و مغرورند، و منظور اكثريت آنها است، در آيه 41 سوره روم ميخوانيم:
( ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) : (فساد در خشكى و دريا به خاطر اعمال مردم آشكار شد، خدا ميخواهد بعضى از نتائج اعمال آنها را به آنها بچشاند، شايد باز گردند)!
بديهى است فساد نتيجه اعمال همه مردم نيست، بلكه نظر به اكثريت است.
آيه 32 همين سوره كه انسانها را به سه گروه (ظالم ) و (ميانه رو) و (سابق بالخيرات ) (نيكان و پاكان ) تقسيم ميكند شاهد ديگرى بر اين معنى است.
بنا بر اين آيه فوق هيچگونه منافاتى با مساله عصمت انبياء ندارد.
ديگر اينكه: آيا تعبير به (دابة ) (جنبنده ) در آيه فوق شامل غير انسانها نيز ميشود، يعنى آنان هم به خاطر مجازات انسانها از ميان خواهند رفت؟!
پاسخ اين سوال با توجه به اين نكته كه فلسفه وجود جنبندگان ديگر بهره گيرى انسانها از آنان است و هنگامى كه نسل بشر بر چيده شود ضرورتى براى وجود آنها نيست، روشن است.
سرانجام اين بحث را با حديثى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تفسير آيه اخير وارد شده پايان مى دهيم:
طبق اين حديث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد: خداوند عز و جل فرموده: اى فرزند آدم به وسيله اراده و خواست من است كه تو مختار آفريده شده اى، و مى توانى هر چه را بخواهى براى خودت بخواهى، و به اراده من تو صاحب اراده شده اى كه مى توانى هر چه را بخواهى براى خويشتن اراده نمائى، با نعمتهائى كه به تو دادم نيرو پيدا كرده اى و مرتكب معصيت من شدى، و با قدرت و عافيت من توانستى فرايض مرا انجام دهى، بنا بر اين من نسبت به حسنات تو از خودت اولى هستم، و تو نسبت به گناهانت از من اولى هستى، پيوسته خيرات از سوى من به وسيله نعمتهائى كه به تو داده ام واصل ميشود و همواره شر و بدى از سوى تو به خودت به خاطر جناياتت مى رسد... من هرگز از انذار و اندرز تو فروگذار نكردم، و به هنگام غرور و غفلت تو را فورا مورد مجازات قرار ندادم (بلكه فرصت كافى براى توبه و اصلاح در اختيار تو گذاردم ) سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود اين همانست كه خدا مى فرمايد و لو يؤ اخذ الله بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة.
پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه قبل از فوت فرصتها بيدار مى شوند و به سوى تو باز مى گردند، و گذشته تاريك خود را با نور حسنات و جلب رضاى تو روشن مى سازند.
بارالها! اگر رحمتت شامل حال ما نبود آتشى كه از درون اعمال سوء ما زبانه مى كشد ما را در كام خود فرو برده بود، و اگر نور و تابش غفرانت بر قلب ما پاشيده نميشد لشكر شيطان آن را اشغال كرده بود.
خداوندا! ما را از هر گونه شرك بركنار دار، و چراغ ايمان و توحيد خالص را در دل ما بيفروز، و فروغ تقوى را در گفتار و اعمال ما افزون گردان.
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد
محتواى سوره (يس )
چنانكه مى دانيم اين سوره در (مكه ) نازل شده است، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود:
1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد.
2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است.
3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد.
4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به (معاد) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت، و پايان
جهان، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است.
و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد.
خلاصه اينكه: در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد.
فضيلت سوره يس سوره (يس )
سوره (يس ) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است.
در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم:
(ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس): (هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است )!.
در حديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى، و من قرأها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة: (هر كس آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد.
باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة! قيل و ما المعمة؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة... (سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...).
روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد.
به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد.
و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است.
محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد.
فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است
( الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين ) .
روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد.
بسم الله الرحمن الرحيم
( يس ) (1)( و القران الحكيم ) (2)( انك لمن المرسلين ) (3)( على صراط مستقيم ) (4)( تنزيل العزيز الرحيم ) (5)( لتنذر قوما ما انذر أباؤ هم فهم غافلون ) (6)( لقد حق القول على أكثرهم فهم لا يؤ منون ) (7)( انا جعلنا فى اعناقهم اغلا لا فهى الى الا ذقان فهم مقمحون ) (8)( و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشينهم فهم لا يبصرون ) (9)( و سواء عليهم أنذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ) (10)
ترجمه:
1 - يس.
2 - سوگند به قرآن حكيم.
3 - كه تو قطعا از رسولان (خداوند) هستى.
4 - بر طريقى مستقيم.
5 - اين قرآنى است كه از سوى خداوند عزيز و رحيم نازل شده.
6 - تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و لذا آنها غافلند.
7 - فرمان (الهى ) در باره اكثر آنها تحقق يافته، به همين جهت ايمان نمى آورند.
8 - ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه ها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاهداشته است.
9 - و در پيش روى آنها سدى قرار داديم، و در پشت سرشان سدى، و چشمان آنها را پوشانده ايم، لذا چيزى را نمى بينند!
10 - براى آنها يكسان است، چه انذارشان كنى يا نكنى، ايمان نمى آورند.
سر آغاز (قلب قرآن )
اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ).
در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى (بقره ) و (آل عمران ) و (اعراف ) بحثهاى فراوانى داشته ايم.
ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد:
از جمله اينكه: اين كلمه مركب از (يا) (حرف ندا) و (سين ) يعنى شخص پيامبر اسلام است، و به اين ترتيب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد.
در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است.
ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است (سين ) اشاره به او است، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
لذا در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس اسم رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم: (يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375).
به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد (سوگند به قرآن حكيم )( و القرآن الحكيم ) .
جالب اينكه (قرآن ) را به (حكيم ) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند.
البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است: نخست تاكيد روى مطلب، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند.
آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: (مسلما تو از رسولان خداوند هستى )( انك لمن المرسلين ) .
(رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )( على صراط مستقيم ) .
سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده( تنزيل العزيز الرحيم ) .
تكيه روى (عزيز بودن ) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند.
و تكيه روى (رحيميت ) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد.
بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند:
اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده.
بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر (انذار) و ديگرى مظهر (بشارت ) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است.
در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟
ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست، و خود دليل بر حقانيت خويش است.
ديگر اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد.
و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست.
از اين گذشته از نظر فن مناظره، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد.
باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار داده است نه مشركان، و نه عموم مردم؟
پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده.
آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند( لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ) .
مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم( و ان من امة الا خلا فيها نذير ) : هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت.
در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهاالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است.
اءمير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة!: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104).
به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى، و كتاب پاكسازى دل و جان است.
سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند( لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ) .
در اينكه منظور از (قول ) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است( و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين ) : (ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم )، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم( و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين ) : (ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است ).
به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند.
حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود.
ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد( يدخلون فى دين الله افواحا ) (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند.
آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است، شاهد همين معنى است.
به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است( انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ) .
(اغلال ) جمع (غل ) در اصل از ماده (غلل ) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و (غل ) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند.
و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را (غله ) مى گويند.
در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند.
و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!.
به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر.
جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش نازل شده، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند
و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد.
ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است.
آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى( و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا ) .
آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت! و در همين حال (چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)( فاغشيناهم فهم لا يبصرون ) .
عجب ترسيم گويائى؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند.
از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است.
از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است.
خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق!
به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است، چه آنها را انذار كنى، يا نكنى، ايمان نمى آورند!( و سواء عليهم أ انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ) .
گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است.
انسان براى اينكه بتواند از عالم بيرون وجود خود آگاه شود از وسائل و ابزارى بهره مى گيرد كه به آن ابزار شناخت گفته مى شود.
قسمتى از آنها درون ذاتى هستند، و قسمتى برون ذاتى عقل و خرد و وجدان و فطرت از ابزار شناخت درون ذات است، و حواس ظاهرى انسان همچون بينائى و شنوائى و مانند آن ابزار شناخت برون ذاتند.
اين وسائل خداداد اگر مورد بهره بردارى صحيح قرار گيرند روز به روز قويتر و نيرومندتر مى شوند، و بهتر و دقيقتر حقايق را نشان مى دهند.
اما اگر مدتى در مسيرهاى انحرافى قرار گيرند، و يا اصلا از آنها استفاده نشود، تدريجا تحليل رفته و يا به كلى دگرگون مى شوند و حقايق را وارونه نشان مى دهند، درست همانند آئينه صافى كه گرد و غبار ضخيمى آن را بپوشاند، و يا خراشهاى زياد و عميقى بر چهره آن وارد شود كه ديگر نمى تواند چيزى را نشان دهد، و اگر نشان دهد هرگز با واقعيت آن تطبيق نمى كند.
اين اعمال نادرست و موضعگيريهاى انحرافى انسان است كه نعمت بزرگ ابزار شناخت را از او مى گيرد، و به همين دليل مقصر اصلى خود او و گناه آن نيز بر گردن خود او است.
آيات فوق ترسيم گويائى از همين مساله مهم و سرنوشت ساز است، هوسبازان مستكبر، و خود خواهان متعصب، و دنباله روان بى قيد و شرط را به كسانى تشبيه ميكند كه از يكسو در غل و زنجير گرفتارند، اين همان زنجيرهاى هوس و كبر و غرور و تقليد كوركورانه است كه خود بر دست و گردن خويش نهاده اند، و بر كسانى تشبيه ميكند كه در محاصره دو سد نيرومند و غير قابل عبور قرار گرفته اند.
و از سوى ديگر چشمانشان نيز بسته و نابينا است.
غل و زنجير به تنهائى براى جلوگيرى از حركت آنها كافى است، آن دو سد عظيم نيز به تنهائى مانع فعاليت آنها است، نداشتن چشم و نابينائى خود نيز عامل مستقلى است.
اين دو سد گوئى به قدرى بلند و نزديك است كه به تنهائى قدرت ديد آنها را مى گيرد همانگونه كه قدرت حركت را از آنها سلب ميكند.
كرارا گفته ايم هدايتپذيرى انسان تا زمانى است كه به اين مرحله نرسيده باشد، اما هنگامى كه به اين مرحله برسد اگر تمام انبياء و اوليا نيز جمع شوند و تمام كتب آسمانى را بر او بخوانند موثر نخواهد شد!
و اينكه در روايات اسلامى و همچنين در آيات قرآن تاكيد شده كه اگر لغزشى براى انسان پيدا شد و گناهى از او سر زد فورا توبه كند و به سوى خدا باز گردد، و از تسويف و تاخير و اصرار و تكرار بپرهيزد براى اين است كه به اين مرحله نرسد، زنگارها را بشويد، موانع كوچك را قبل از تبديل شدن به يك سد بزرگ ويران كند، و راه پيشرفت و حركت را باز نگهدارد و گرد و غبار را از مقابل ديدگان خود فرو بنشاند تا نظر تواند كرد.
اين سؤ ال براى بعضى از مفسران مطرح شده است كه مانع اصلى براى ادامه حركت سدهاى پيش رو است، سد پشت سر چه معنى دارد؟
بعضى پاسخ گفته اند: انسان داراى دو گونه هدايت است، هدايت نظرى و استدلالى، و هدايت فطرى و وجدانى، سد پيش رو اشاره به اين است كه او از هدايت نظرى محروم ميگردد، ميخواهد به عقب باز گردد و به هدايت فطرى نظر بيفكند، سد و مانع پشت سر، او را از بازگشت به فطرت باز مى دارد.
بعضى ديگر گفته اند سد پيش رو اشاره به موانعى است كه او را از وصول به آخرت و سعادت جاويدان باز مى دارد، و سد پشت سر چيزى است كه او را حتى از رسيدن به سعادت و آرامش در دنيا مانع مى شود.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه انسان هنگامى كه در طريق به سوى مقصد به مانعى برخورد كند به عقب بر مى گردد، تا راه ديگرى به سوى مقصد پيدا كند، اما وقتى در دو طرف سدى ايجاد شده است از پيدا كردن راه به سوى مقصد به هر حال محروم مى شود.
ضمنا پاسخ اين سؤ ال كه چرا سخنى از سد در طرف راست و چپ به ميان نيامده؟ نيز روشن شد، زيرا رفتن به راست و چپ هرگز انسان را به مقصد نميرساند بايد راهى به پيش بگشايد.
بعلاوه معمولا سد را در جائى ايجاد ميكنند كه طرف راست و چپ آن بسته است تنها گذرگاهى ميان آن دو قرار دارد كه با ايجاد سد آن گذرگاه نيز بسته مى شود، و عملا انسان در محاصره قرار مى گيرد.
براى شناخت خداوند معمولا دو راه براى مطالعه وجود دارد مطالعه در نشانه هاى خدا كه در جسم و جان انسان است، و آن را آيات انفسى مى نامند و مطالعه در آياتى كه در بيرون وجود او در زمين و آسمان و ثوابت و سيارات و كوه و دريا وجود دارد، و آن را (آيات آفاقى ) مى گويند كه قرآن مجيد در آيه 53 سوره فصلت به آن اشاره كرده، ميفرمايد( سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق ) به زودى آيات خود را در آفاق و انفس به آنها نشان ميدهيم تا براى آنها ثابت شود كه خداوند حق است.
هنگامى كه قدرت شناخت انسان از كار مى افتد هم طريق مشاهده آيات انفسى بر او بسته مى شود، و هم مشاهده آيات آفاقى.
در آيات فوق جمله( انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ) اشاره به معنى اول است، زيرا غلها چنان سر آنها را به بالا نگاه مى دارد كه حتى قدرت ديدن خويشتن را ندارند، و سدهاى پيش و پس چنان چشم آنها را از مشاهده اطراف خود باز مى دارد كه هر چه نگاه مى كنند جز ديوار سد چيزى را نمى بينند و از مشاهده آيات آفاقى محروم مى شوند.
( انما تنذر من اتبع الذكر و خشى الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم ) (11)( انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و أثرهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ) (12)
ترجمه:
11 - تو تنها كسى را انذار ميكنى كه از اين يادآورى الهى پيروى كند، و از خداوند رحمان در پنهان بترسد، چنين كسى را به آمرزش و پاداش پر ارزش بشارت ده!
12 - ما مردگان را زنده ميكنيم، و آنچه را از پيش فرستاده اند و تمام آثار آنها را مى نويسيم، و همه چيز را در (كتاب ) احصا كرده ايم.
چه كسانى انذار تو را مى پذيرند؟
در آيات گذشته سخن از گروهى در ميان بود كه به هيچوجه آمادگى پذيرش انذارهاى الهى را ندارند و انذار و عدم انذار در برابر آنها يكسان است، اما آيات مورد بحث از گروه ديگرى كه درست در نقطه مقابل آنها قرار گرفته اند سخن مى گويد، تا با مقايسه با يكديگر - همانگونه كه روش قرآن در بحث است - مساله روشنتر شود.
مى فرمايد (تو تنها كسى را انذار ميكنى كه از (ذكر) پيروى كند، و از خداوند رحمن در پنهان بترسد)( انما تنذر من اتبع الذكر وخشى الرحمن بالغيب ) .
(و كسى كه چنين است او را بشارت به مغفرت و پاداش پر ارزش ده )( فبشره بمغفرة و اجر كريم ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - در اين آيه دو وصف براى كسانى كه انذار و اندرز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آنها موثر است ذكر شده: پيروى از ذكر، و خشيت از خداوند در پنهان، البته منظور از بيان اين دو وصف همان آمادگى و جنبه بالقوه آن است، يعنى انذار تنها در كسانى موثر واقع ميشود كه گوش شنوا و قلب آماده دارند، انذار در آنها دو اثر ميگذارد: نخست پيروى از ذكر و قرآن، و ديگر احساس ترس در برابر پروردگار و مسئوليتها.
و به تعبير ديگر اين دو حالت بالقوه در آنها وجود دارد، اما بعد از انذار به فعليت ميرسد بر خلاف كوردلان لجوج و غافل كه هرگز نه گوش شنوا دارند نه آماده خشيت اند.
اين آيه درست مانند آيات نخستين سوره بقره است كه مى گويد:( ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين ) : (اين كتاب آسمانى شكى در آن نيست و مايه هدايت پرهيزكاران است ).
2 - منظور از (ذكر) به عقيده بسيارى از مفسران قرآن مجيد است، زيرا اين كلمه به همين صورت كرارا در قرآن در همين معنى به كار رفته است.
ولى مانعى ندارد كه منظور معنى لغوى آن يعنى هر گونه يادآورى بوده باشد، كه شامل آيات قرآن و ساير انذارهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و رهبران الهى مى شود.
3 - (خشيت )، چنانكه در گذشته نيز گفته ايم، به معنى ترسى است كه آميخته با احساس عظمت باشد، و تعبير به (رحمان ) كه مظهر رحمت عامه خداوند است در اينجا نكته لطيفى در بر دارد، و آن اينكه: در عين ترس از عظمت خداوند بايد اميد به رحمت او نيز داشته باشند، تا دو كفه خوف و رجا كه عامل حركت مستمر تكاملى است متوازن گردد.
جالب اين است كه در بعضى از آيات قرآن در مورد (رجا و اميد) نام (الله ) ذكر شده كه مظهر هيبت و عظمت است( لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر ) - احزاب - 21) اشاره به اينكه هم رجا بايد با خوف آميخته شود و هم خوف با رجا (دقت كنيد).
4 - تعبير (بالغيب ) در اينجا اشاره به شناخت خداوند از طريق استدلال و برهان است، چرا كه ذات پاك او از حواس انسان پنهان مى باشد، تنها با چشم دل و از لابلاى آثارش مى توان جمال و جلال او را مشاهده كرد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (غيب ) در اينجا به معنى پنهان از چشم مردم است، يعنى مقام (خشيت ) و ترس او جنبه ريائى و در حضور مردم نداشته باشد، بلكه در نهان نيز داراى خشيت باشد.
بعضى نيز آن را به معنى (قيامت ) تفسير كرده اند، چرا كه از مصداقهاى روشن امورى است كه از حس ما پنهان است، ولى معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
5 - جمله (فبشره ) در حقيقت تكميل انذار است، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
در آغاز انذار ميكند، و هنگامى كه پيروى از فرمان خدا و ترس آميخته با عظمت نسبت به او پيدا شد و اثراتش در قول و فعل انسان ظاهر گشت بشارت مى دهد.
به چه چيز بشارت ميدهد؟ نخست به چيزى كه بيشتر از هر موضوع ديگر فكر انسان را به خود مشغول ميدارد، و آن لغزشهائى است كه احيانا از او سر زده، به او بشارت ميدهد كه خداى بزرگ همه آنها را بخشوده است، سپس به اجر كريم و پاداش پر ارزش كه هيچكس جز خداوند ابعاد آن را نمى داند.
جالب اينكه هم (مغفرت ) به صورت نكره ذكر شده، همچنين (اجر كريم ) و مى دانيم نكره آوردن در اينگونه موارد براى بيان عظمت است.
6 - بعضى از مفسران معتقدند كه (فاء) در جمله (فبشره ) كه براى تفريع است اشاره به اين مى باشد كه آن دو عمل (پيروى از ذكر، و خشيت از پروردگار) نتيجه اش اين دو اثر است: مغفرت، و اجر كريم، كه اولى از اول سرچشمه ميگيرد، و دومى از دوم.
سپس به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون اجر و پاداش پر ارزش مومنان و پذيرندگان انذارهاى انبياء آمده بود در آيه بعد به مساله معاد و رستاخيز و ثبت و ضبط اعمال براى حساب و جزا اشاره كرده، مى فرمايد: ما مردگان را زنده مى كنيم( انا نحن نحى الموتى ) .
تكيه روى عنوان (نحن ) (ما) اشاره به اين است كه با قدرت عظيمى كه همه در ما سراغ داريد ديگر جاى بحث و گفتگو نيست كه چگونه استخوانهاى پوسيده و عظام رميم از نو جان ميگيرد، و لباس حيات در تن مى پوشد؟ نه تنها مردگان را زنده ميكنيم بلكه تمام آنچه را از پيش فرستاده اند
و تمام آثار آنها را مى نويسيم( و نكتب ما قدموا و آثارهم ) .
بنا بر اين چيزى فروگذار نخواهد شد مگر اينكه در نامه اعمال براى روز حساب محفوظ خواهد بود.
جمله (ما قدموا) (آنچه را از پيش فرستادند) اشاره به اعمالى است كه انجام داده اند و اثرى از آن باقى نمانده، اما تعبير به (و آثارهم ) اشاره به اعمالى است كه از انسان باقى مى ماند و آثارش در محيط منعكس ميشود، مانند صدقات جاريه (بناها و اوقاف و مراكزى كه بعد از انسان باقى ميماند و مردم از آن منتفع مى شوند).
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه (ما قدموا) اشاره به اعمالى است كه جنبه شخصى دارد، (و آثارهم ) اشاره به كارهائى است كه سنت ميشود و بعد از انسان نيز موجب خير و بركت، و يا شر و زيان و گناه مى گردد.
البته مفهوم آيه گسترده است و ممكن است هر دو تفسير در مفهوم جمع باشد.
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد ما همه چيز را در كتاب آشكار احصا كرده ايم( و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ) .
غالب مفسران (امام مبين ) را در اينجا به عنوان لوح محفوظ همان كتابى كه همه اعمال و همه موجودات و حوادث اين جهان در آن ثبت و محفوظ است تفسير كرده اند.
و تعبير به (امام ) ممكن است از اين نظر باشد كه اين كتاب در قيامت رهبر و پيشوا است براى همه ماموران ثواب و عقاب و معيارى است براى سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و كيفر آنها.
جالب اينكه اين تعبير (امام ) در بعضى ديگر از آيات قرآن در مورد (تورات ) به كار رفته، آنجا كه مى فرمايد: افمن كان على بينة من ربه
و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة: (آيا آنكس كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او ميباشد، و پيش از آن كتاب موسى كه امام و رحمت بود گواهى بر آن ميدهد (همچون كسى است كه چنين نباشد).
اطلاق كلمه (امام ) در اين آيه بر تورات به خاطر معارف و احكام و دستورات آن است، و همچنين به خاطر نشانه هاى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در آن آمده، و در تمام اين امور ميتوانست رهبر و پيشواى خلق باشد بنا بر اين كلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومى دارد.
1 - انواع كتابهاى ثبت اعمال
از آيات قرآن مجيد چنين استفاده ميشود كه اعمال انسان در چند كتاب ثبت و ضبط ميگردد، تا به هنگام حساب هيچگونه عذر و بهانه اى براى كسى باقى نماند.
نخست (نامه اعمال شخصى ) است كه ثبت كننده تمام كارهاى يك فرد در سراسر عمر او است، قرآن مى گويد: روز قيامت به هر كس گفته مى شود:( اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ) : (خودت نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ) (اسراء - 14).
اينجاست كه فرياد مجرمان بلند ميشود و مى گويند: واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ گناه كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه آن را ثبت و احصا كرده است؟!( يقولون يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها ) (كهف - 49).
اين همان كتابى است كه (نيكوكاران آن را در دست راست دارند و بدكاران در دست چپ (حاقه - 19 و 25).
دوم كتابى است كه (نامه اعمال امتها) است، و بيانگر خطوط اجتماعى زندگى آنها ميباشد چنانكه قرآن مى گويد:( كل امة تدعى الى كتابها ) : روز قيامت هر امتى به نامه اعمالش فرا خوانده ميشود (جاثيه - 28).
و سومين كتاب همان كتاب نامه جامع و عمومى لوح محفوظ است كه نه تنها اعمال همه انسانها از اولين و آخرين، بلكه همه حوادث جهان در آن يكجا ثبت است، و گواه ديگرى در آن صحنه بزرگ بر اعمال آدمى است، و در حقيقت امام و رهبر براى فرشتگان حساب، و ملائكه پاداش و عقاب است.
2 - همه چيز ثبت مى شود حتى...
در حديث گويا و بيدار كننده اى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: ان رسول الله نزل بارض قرعاء، فقال لاصحابه: ائتوا بحطب، فقالوا: يا رسول الله نحن بارض قرعاء! قال فليات كل انسان بما قدر عليه، فجاءوا به حتى رموا بين يديه، بعضه على بعض، فقال رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هكذا تجمع الذنوب ثم قال اياكم و المحقرات من الذنوب، فان لكل شى ء طالبا الاوان طالبها يكتب ما قدموا و آثارهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين: (رسول خدا وارد زمين بى آب و علفى شد، به يارانش فرمود: هيزم بياوريد، عرض كردند: اى رسول خدا! اينجا سرزمين خشكى است كه هيچ هيزم در آن نيست، فرمود: برويد، هر كدام هر مقدار ميتوانيد جمع كنيد، هر يك از آنها مختصر هيزم يا چوب خشكيدهاى با خود آورد، و همه را پيش روى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روى هم ريختند (شعله اى در آن افكند و آتشى عظيم از آن زبانه كشيد) سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اينگونه گناهان (كوچك ) روى هم متراكم مى شوند (و شما براى تك تك آنها اهميتى قائل نيستيد!) سپس فرمود: بترسيد از گناهان كوچك كه هر چيزى طالبى دارد، و طالب آنها آنچه را از پيش فرستادند، و آنچه را از آثار باقى گذاشته اند مى نويسد و همه چيز را در كتاب مبين ثبت كرده.
اين حديث تكان دهنده ترسيمى است گويا از تراكم گناهان كم اهميت و آتش عظيمى كه از مجموع آنها زبانه مى كشد.
در حديث ديگرى آمده است كه قبيله (بنو سلمه ) در نقطه دور دستى از شهر مدينه قرار داشتند، تصميم گرفتند به نزديكى مسجد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل مكان كنند، آيه فوق نازل شد انا نحن نحى الموتى... و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها فرمود: ان آثاركم تكتب آثار شما (گامهاى شما به سوى مسجد) در نامه اعمالتان نوشته خواهد شد (و پاداش خواهيد گرفت ) هنگامى كه بنو سلمه اين سخن را شنيدند صرفنظر كردند و در جاى خود ماندند. روشن است كه آيه مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه هر يك از اين امور مصداقى از آن است. آنچه ممكن است در بدو نظر ناهماهنگ با تفسير فوق تصور شود رواياتى است از طرق اهل بيت (عليهماالسلام ) كه امام مبين در آن به امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) تفسير شده است.
از جمله در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) از پدرش از جدش (عليهماالسلام ) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه اين آيه و كل شى ء احصيناه فى امام مبين نازل شد
ابو بكر و عمر برخاستند و عرض كردند: اى پيامبر! آيا منظور از آن تورات است؟ فرمود: نه، عرض كردند انجيل است؟ فرمود: نه، عرض كردند: منظور قرآن است؟ فرمود: نه، در اينحال امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) به سوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد هنگامى كه چشم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر او افتاد فرمود: هو هذا! انه الامام الذى احصى الله تبارك و تعالى فيه علم كل شى ء: (امام مبين اين مرد است! او است امامى كه خداوند متعال علم همه چيز را در او احصا فرموده )!.
در تفسير على بن ابراهيم از ابن عباس از خود امير مؤ منان نيز نقل شده است كه فرمود: انا و الله الامام المبين، ابين الحق من الباطل ورثته من رسول الله (به خدا سوگند منم امام مبين كه حق را از باطل آشكار مى سازم، اين علم را از رسول خدا به ارث برده و آموخته ام ).
گرچه بعضى از مفسران همچون آلوسى از نقل اين گونه روايات از طريق شيعه وحشت كرده، و آن را به نادانى و بيخبرى از تفسير آيه نسبت داده اند، ولى با كمى دقت روشن مى شود كه اين گونه روايات منافاتى با تفسير امام مبين به لوح محفوظ ندارد، زيرا قلب پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در درجه اول و قلب وسيع جانشين او در درجه بعد آئينه هائى است كه لوح محفوظ را منعكس مى كند، و قسمت عظيمى از آنچه در لوح محفوظ است از سوى خدا به آن الهام مى گردد، به اين ترتيب نمونه اى از لوح محفوظ ميباشد، و بنا بر اين اطلاق امام مبين بر آن مطلب عجيبى نيست، چرا كه فرعى است كه از آن اصل گرفته شده، و شاخه هاى است كه به آن ريشه باز مى گردد.
از اين گذشته وجود انسان كامل - چنانكه مى دانيم - عالم صغيرى است كه عالم كبير را در خود خلاصه كرده است، و طبق شعر معروف منسوب
به على (عليهاالسلام ).
اتزعم انك جرم صغير؟
و فيك انطوى العالم الاكبر!
آيا گمان ميكنى كه تو موجود كوچكى هستى در حالى كه عالم بزرگ در تو خلاصه شده است؟ و نيز ميدانيم كه عالم هستى از يك نظر صفحه علم خدا و لوح محفوظ است.
عجب اينكه (آلوسى ) با اينكه روايات فوق را شديدا انكار ميكند تفسير اخير را چندان بعيد نشمرده است، و به هر حال در اينكه منظور از امام مبين (لوح محفوظ) است شكى نيست، روايات فوق نيز قابل تطبيق بر آن مى باشد (دقت كنيد).
( و اضرب لهم مثلا اصحاب القرية اذ جأها المرسلون ) (13)( اذ ارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا اليكم مرسلون ) (14)( قالوا ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شى ء ان انتم الا تكذبون ) (15)( قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ) (16)( و ما علينا الا البلاغ المبين ) (17) (قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم ) (18)( قالوا طئركم معكم ائن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون ) (19)
ترجمه:
13 - براى آنها (اصحاب قريه ) را مثال بزن، هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنها آمدند.
14 - هنگامى كه دو نفر از رسولان را به سوى آنها فرستاديم، اما آنها رسولان (ما) را تكذيب كردند، لذا براى تقويت آن دو، شخص سومى فرستاديم، آنها همگى گفتند ما فرستادگان (خدا) به سوى شما هستيم.
15 - اما آنها (در جواب ) گفتند: شما جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند رحمان چيزى نازل نكرده، شما فقط دروغ ميگوئيد!
16 - آنها گفتند پروردگار ما آگاه است كه ما قطعا فرستادگان (او) به سوى شما هستيم.
17 - و بر عهده ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست.
18 - آنها گفتند ما شما را به فال بد گرفته ايم (و وجود شما شوم است ) و اگر از اين سخنان دست برنداريد شما را سنگسار خواهيم كرد، و مجازات دردناكى از ما به شما خواهد رسيد.
19 - گفتند شومى شما از خودتان است اگر درست بينديشيد! بلكه شما گروهى اسرافكاريد.
سرگذشت (اصحاب القريه ) براى آنها عبرتى است
در تعقيب بحثهائى كه در زمينه قرآن و نبوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان راستين و منكران لجوج گذشت در آيات مورد بحث نمونه اى از وضع امتهاى پيشين در همين زمينه مطرح شده، و در ضمن اين آيات و چندين آيه بعد كه مجموعا 18 آيه را تشكيل ميدهد سرگذشتى از چند تن از پيامبران پيشين كه مامور هدايت قوم مشرك و بت پرستى بودند كه قرآن از آنها به عنوان اصحاب القريه ياد كرده و آنها به مخالفت برخاستند و آنان را تكذيب كردند و سرانجام به عذاب دردناكى گرفتار شدند بيان مى كند، تا هم هشدارى باشد براى مشركان مكه، و هم تسلى و دلدارى باشد براى پيامبر و مومنان اندك آن روز، به هر حال تكيه بر اين سرگذشت در قلب اين سوره كه خود قلب قرآن است به خاطر شباهت تمامى است كه با موقعيت مسلمانان آن روز دارد.
نخست مى فرمايد: (براى آنها اصحاب قريه را مثال بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنها آمدند( و اضرب لهم مثلا اصحاب القريه اذ جائها المرسلون ) .
(قريه ) در اصل نام براى محلى است كه مردم در آن جمع ميشوند، و گاهى به خود انسانها نيز قريه گفته ميشود، بنا بر اين مفهوم گسترده اى دارد كه هم شهرها را شامل ميگردد و هم روستاها را، هر چند در زبان فارسى معمولى تنها به روستا اطلاق ميشود، ولى در لغت عرب و در قرآن مجيد كرارا به شهرهاى مهم و عمده مانند (مصر) و (مكه ) و امثال آن اطلاق شده است.
در اينكه اين شهر كداميك از شهرها بوده است معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه (انطاكيه ) از شهرهاى شامات بوده است، و اين شهر يكى از شهرهاى بسيار معروف روم قديم بوده، و هم اكنون از نظر جغرافيائى جزء قلمرو كشور تركيه است كه شرح بيشتر در باره آن را در نكات بيان خواهيم كرد.
به هر حال از آيات اين سوره به خوبى بر مى آيد كه اهل اين شهر بتپرست بودند و اين رسولان براى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه با شرك آمده بودند.
سپس قرآن بعد از اين بيان اجمالى و سربسته، به شرح ماجرا پرداخته، چنين مى گويد: در آن زمان كه دو نفر از رسولان را به سوى آنها فرستاديم،
اما آنها رسولان ما را تكذيب كردند، لذا براى تقويت آن دو شخص سومى ارسال نموديم، آنها همگى گفتند ما فرستادگان به سوى شما از طرف پروردگاريم( اذ ارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا اليكم مرسلون ) .
به اين ترتيب سه نفر از رسولان پروردگار (دو نفر در آغاز و يكنفر در اثناء براى تقويت آنها) به سوى اين قوم گمراه آمدند.
در اينكه اين رسولان چه كسانى بودند در ميان مفسران گفتگو است، جمعى گفته اند: نام آن دو نفر شمعون و يوحنا بود و نام سومين بولس و بعضى نامهاى ديگرى براى آنها ذكر كرده اند.
و نيز در اينكه آنها پيامبران و رسولان خداوند بودند و يا فرستادگان حضرت مسيح (عليهاالسلام ) (و اگر خداوند ميفرمايد ما آنها را فرستاديم به خاطر آنست كه رسولان مسيح هم رسولان او هستند) باز در ميان مفسران گفتگو است، هر چند ظاهر آيات فوق موافق تفسير اول است، گرچه تفاوتى در نتيجه اى كه قرآن مى خواهد بگيرد نمى كند.
اكنون ببينيم آن قوم گمراه در مقابل دعوت رسولان چه واكنشى نشان دادند، قرآن مى گويد: همان بهانه اى را كه بسيارى از كافران سركش در برابر پيامبران الهى پيش كشيدند مطرح نمودند گفتند: شما بشرى همانند ما هستيد، و خداوند رحمان چيزى نازل نكرده سرمايه شما چيزى جز دروغ نيست!( قالوا ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شى ء ان انتم الا تكذبون ) .
اگر بنا بود فرستاده اى از طرف خدا بيايد بايد فرشته مقربى باشد نه انسانى همچون ما، و همين را دليل براى تكذيب رسولان و انكار نزول فرمان الهى پنداشتند.
در حالى كه شايد خودشان نيز مى دانستند كه در طول تاريخ همه پيامبران از نسل آدم بوده اند، از جمله ابراهيم را كه همگى به رسالت مى شناختند مسلما انسان بود، و از اين گذشته مگر نيازها و مشكلات و دردهاى انسانها را جز انسان مى تواند درك كند؟.
در اينكه چرا در آيه روى صفت (رحمانيت ) خداوند تكيه شده، ممكن است از اين نظر باشد كه خداوند ضمن نقل سخن آنها مخصوصا روى اين صفت تكيه مى كند كه پاسخ آنها در نقل گفته خودشان نهفته باشد، زيرا چگونه ممكن است خداوندى كه رحمت عامش سراسر عالم را فرا گرفته است پيامبرانى براى تربيت نفوس و دعوت به رشد و تكامل انسان نفرستد؟
اين احتمال نيز داده شده است كه آنها مخصوصا روى وصف رحمان تكيه كردند كه بگويند خداوند مهربان كار بندگان خود را با فرستادن پيامبران و تنظيم تكاليف مشكل نميكند! آنها را آزاد ميگذارد! اين منطق سست و بى پايه با سطح افكار اين گروه متناسب بود.
به هر حال اين پيامبران از مخالفت سرسختانه آن قوم گمراه مايوس نشدند و ضعف و سستى به خود راه ندادند، و در پاسخ آنها چنين گفتند: پروردگار ما مى داند كه ما قطعا فرستادگان او به سوى شما هستيم( قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ) .
(و بر عهده ما چيزى جز ابلاغ رسالت به طور آشكار و روشن نيست )( و ما علينا الا البلاغ المبين ) .
مسلما آنها تكيه بر ادعا نكردند، و تنها به سوگند قناعت ننمودند، بلكه از تعبير (بلاغ مبين ) اجمالا استفاده مى شود كه دلائل و معجزاتى از خود نشان دادند، و گرنه ابلاغ آنها مصداق بلاغ مبين نبود، زيرا بلاغ مبين بايد چنان باشد كه واقعيت را به همه برساند، و اين جز به كمك دلائل متقن و معجزات گويا ممكن نيست.
در بعضى از روايات نيز آمده است كه آنها همانند حضرت مسيح (عليهاالسلام ) بعضى از بيماران غير قابل علاج را به فرمان خدا - شفا دادند.
ولى اين كوردلان در برابر آن منطق روشن و معجزات تسليم نشدند، بلكه بر خشونت خود افزودند، و از مرحله تكذيب پا فراتر نهاده به مرحله تهديد و شدت عمل گام نهادند گفتند: ما شما را به فال بد گرفته ايم، وجود شما شوم است و مايه بدبختى شهر و ديار ما!( قالوا انا تطيرنا بكم ) .
ممكن است مقارن آمدن اين پيامبران الهى بعضى مشكلات در زندگى مردم آن ديار بر اثر گناهانشان و يا به عنوان هشدار الهى حاصل شده باشد، چنانكه بعضى از مفسران نيز نقل كرده اند كه مدتى نزول باران قطع شد ولى آنها نه تنها عبرتى نگرفتند بلكه اين حادثه را به دعوت رسولان پيوند دادند.
باز به اين هم قناعت نكردند، بلكه با تهديدى صريح و آشكار نيات شوم و زشت خود را ظاهر ساختند، و گفتند: (اگر از اين سخنان دست برنداريد مسلما شما را سنگسار خواهيم كرد، و مجازات دردناكى از ما به شما خواهد رسيد)!
( لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم ) .
آيا مجازات دردناك (عذاب اليم ) تاكيدى است بر مساله سنگسار كردن (رجم ) و يا مجازاتى افزون بر آنست؟ دو احتمال وجود دارد.
احتمال دوم نزديكتر به نظر مى رسد، چرا كه سنگسار كردن كه يكى از بدترين انواع عذاب و شكنجه هاست كه گاهى منتهى به مرگ ميشود، ممكن است ذكر عذاب اليم اشاره به اين باشد كه سنگسار نمودن شما را آنقدر ادامه مى دهيم تا مايه مرگ شما شود، يا اينكه علاوه بر سنگسار كردن انواع ديگرى از شكنجه ها را كه جنايتكاران پيشين انجام مى دادند مانند ميله هاى داغ در چشم فرو كردن يا فلز گداخته در حلق ريختن و امثال اينها را در باره شما انجام خواهيم داد.
بعضى از مفسران اين احتمال را نيز داده اند كه سنگسار كردن عذاب جسمانى بوده، اما عذاب اليم عذاب معنوى و روحى بوده است.
اما تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.
آرى طرفداران باطل و حاميان ظلم و فساد چون منطق قابل عرضهاى ندارند هميشه تكيه بر تهديد و فشار و خشونت ميكنند، غافل از آنكه رهروان راه الله هيچگاه در برابر اين تهديدها تسليم نخواهند شد، بلكه بر استقامتشان خواهد افزود، آن روز كه آنها پا به اين ميدان گذاشتند جان خود را بر كف گرفتند و آماده ايثار گشتند. اينجا بود كه رسولان الهى با منطق گوياى خود به پاسخ هذيانهاى آنها پرداختند، و گفتند: شومى شما از خود شما است و اگر درست بينديشيد. به اين حقيقت واقف خواهيد شد( قالوا طائركم معكم أئن ذكرتم ) . اگر بدبختى و تيره روزى و حوادث شوم محيط جامعه شما را فرا گرفته، و بركات الهى از ميان شما رخت بربسته، عامل آن را در درون جان خود، در افكار منحط و اعمال زشت و شومتان جستجو كنيد، نه در دعوت ما، اين شما هستيد كه با بت پرستى و هوا پرستى و بيدادگرى و شهوترانى فضاى زندگى خود را تيره و تار كرده، و بركات خدا را از خود قطع كرده ايد. جمعى از مفسران جمله (اءئن ذكرتم ) را اشاره به مطلب مستقلى دانسته اند و گفته اند مفهومش اين است كه آيا اگر پيامبران الهى بيايند و شما را تذكر دهند و انذار كنند جزايش اين است كه آنها را تهديد به عذاب و مجازات كنيد، و وجودشان را شوم پنداريد، آنها براى شما نور و هدايت و خير و بركت به ارمغان آورده اند، آيا پاسخ چنين خدمتى آن تهديدها و سخنان زشت است. و سرانجام آخرين سخن اين فرستادگان پروردگار به آنان اين بود كه شما گروهى اسرافكار و متجاوزيد( بل انتم قوم مسرفون ) . درد اصلى شما همان اسراف و تجاوزگرى شما است، اگر توحيد را انكار كرده، به شرك روى مى آوريد، دليل آن اسراف و تجاوز از حق است، و اگر جامعه شما گرفتار سرنوشت شوم شده است سبب آن نيز اسراف در گناه و آلودگى به شهوات است، بالاخره اگر در برابر خير خواهى خير خواهان آنها را تهديد به مرگ مى كنيد اين نيز به خاطر تجاوزگرى شما است! پيرامون ماجراى تاريخى اين رسولان و محل وقوع اين حوادث بعد از تفسير آيات باقيمانده اين داستان مشروحا سخن خواهيم گفت.
( و جاء من اقصا المدينة رجل يسعى قال يقوم اتبعوا المرسلين ) (20)( اتبعوا من لا يسلكم اجرا و هم مهتدون ) (21)( و ما لى لا اعبد الذى فطرنى و اليه ترجعون ) (22)( أ أتخذ من دونه ألهة ان يردن الرحمن بضر لا تغن عنى شفاعتهم شيا و لا ينقذون ) (23)( انى اذا لفى ضلال مبين ) (24)( انى أمنت بربكم فاسمعون ) (25)( قيل ادخل الجنة قال يليت قومى يعلمون ) (26)( بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين ) (27)( و ما انزلنا على قومه من بعده من جند من السماء و ما كنا منزلين ) (28)( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون ) (29)( يحسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن ) (30)
ترجمه:
20 - مردى (با ايمان ) از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: اى قوم من! از فرستادگان خدا پيروى كنيد.
21 - از كسانى پيروى كنيد كه از شما اجرى نمى خواهند و خود هدايت يافته اند.
22 - من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده است؟ و همگى به سوى او بازگشت مى كنيد.
23 - آيا غير از او معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمان بخواهد زيانى به من برساند شفاعت آنها كمترين فايده اى براى من ندارد و مرا (از مجازات او) نجات نخواهند داد.
24 - اگر چنين كنم من در گمراهى آشكارى خواهم بود.
25 - (به همين دليل ) من به پروردگارتان ايمان آوردم، به سخنان من گوش فرا دهيد.
26 - (سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد وارد بهشت شو گفت ايكاش قوم من مى دانستند.
27 - كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است.
28 - ما بعد از او بر قوم او هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم و هرگز سنت ما بر اين نبود.
29 - فقط يك صيحه آسمانى بود! ناگهان همگى خاموش شدند!!
30 - افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را استهزاء مى كردند.
مجاهدى جان بر كف!
در آيات مورد بحث بخش ديگرى از مبارزات رسولانى كه در اين داستان به آنها اشاره شده، آمده است، و آن مربوط به حمايت حساب شده و شجاعانه مؤ منان اندك از آنها است كه در برابر اكثريت كافر و مشرك و لجوج ايستادند و تا سر حد جان از پيامبران الهى دفاع كردند.
نخست مى فرمايد: (مردى (با ايمان ) از نقطه دور دست شهر با سرعت و شتاب به سراغ گروه كافران آمد و گفت: اى قوم من! از فرستادگان خدا پيروى كنيد)( و جاء من اقصى المدينة رجل يسعى قال يا قوم اتبعوا المرسلين ) .
اين مرد كه غالب مفسران نامش را (حبيب نجار) ذكر كرده اند از كسانى بود كه در برخوردهاى نخستين با رسولان پروردگار به حقانيت دعوت آنها و عمق تعليماتشان پى برد، و مومنى ثابت قدم و مصمم از كار در آمد، هنگامى كه به او خبر رسيد كه در قلب شهر مردم بر اين پيامبران الهى شوريده اند، و شايد قصد شهيد كردن آنها را دارند، سكوت را مجاز ندانست، و چنانكه از كلمه (يسعى ) بر مى آيد با سرعت و شتاب خود را به مركز شهر رسانيد و آنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نكرد.
تعبير به (رجل ) به صورت ناشناخته، شايد اشاره به اين نكته است كه او يك فرد عادى بود، قدرت و شوكتى نداشت، و در مسير خود تك و تنها بود، در عين حال نور و حرارت ايمان آنچنان او را روشن و گرم ساخته بود كه بى اعتنا به پيامدهاى اين دفاع سرسختانه از مبارزان راه توحيد، وارد معركه شد، تا مؤ منان عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آغاز اسلام كه عده قليلى بيش نبودند سرمشق بگيرند و بدانند حتى يك نفر مؤ من تنها نيز داراى مسئوليت است و سكوت براى او جائز نيست.
تعبير به (اقصى المدينة ) نشان ميدهد كه دعوت اين رسولان به نقاط دور دست شهر نيز كشيده شد، و دلهاى آماده را تحت تاثير خود قرار داده بود، گذشته از اين نقاط دور دست شهر هميشه مركز مستضعفانى است كه آمادگى بيشتر براى پذيرش حق دارند، به عكس، در قلب شهرها مردم مرفهى زندگى ميكنند كه جذب آنها به سوى حق به سادگى ممكن نيست.
تعبير به (يا قوم ) (اى قوم من ) بيانگر دلسوزى اين مرد نسبت به اهل شهر و مردم آن ديار است، و دعوت به پيروى از رسولان دعوتى است خالصانه كه هيچ نفعى براى شخص او در آن مطرح نيست.
اكنون ببينيم اين مؤ من مجاهد به چه منطق و دليلى براى جلب توجه همشهريانش متوسل گشت؟
نخست از اين در وارد شد كه: از كسانى پيروى كنيد كه از شما اجر و مزدى در برابر دعوت خود نميخواهند( اتبعوا من لا يسالكم اجرا ) .
اين خود نخستين نشانه صدق آنها است كه هيچ منفعت مادى در دعوتشان ندارند، نه از شما مالى مى خواهند، و نه جاه و مقام، و نه حتى تشكر و سپاسگزارى و نه هيچ اجر و پاداش ديگر.
اين همان چيزى است كه بارها در آيات قرآن در مورد انبياى بزرگ به عنوان نشانهاى از اخلاص و بى نظرى و صفاى قلب پيامبران روى آن تكيه شده، تنها در سوره شعرا پنج بار اين جمله( و ما اسئلكم عليه من اجر ) تكرار گرديده است.
سپس مى افزايد: بعلاوه اين رسولان چنانكه از محتواى دعوت و سخنانشان بر مى آيد افرادى هدايت يافته اند( و هم مهتدون ) .
اشاره به اينكه عدم تسليم در برابر دعوت كسى يا به خاطر اين است كه دعوتش حق نيست و به بيراهه و گمراهى مى كشاند، و يا اينكه حق است اما مطرح كنندگان منافع خاصى در سايه آن كسب ميكنند كه اين خود مايه بدبينى به چنان دعوتى است، اما هنگامى كه نه آن باشد و نه اين، ديگر چه جاى تامل و ترديد؟!
سپس به دليل ديگرى مى پردازد و به سراغ اصل توحيد كه عمده ترين نكته دعوت اين رسولان بوده است مى رود و مى گويد: (من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده است )؟( و مالى لا اعبد الذى فطرنى ) .
كسى شايسته پرستش است كه خالق و مالك و بخشنده مواهب باشد نه اين بتها كه هيچ كارى از آنان ساخته نيست، فطرت سليم مى گويد بايد خالق را پرستيد، نه اين مخلوقات بى ارزش را!
تكيه روى (فطرنى ) (مرا آفريده ) ممكن است اشاره به اين نكته نيز باشد كه من وقتى به فطرت اصلى و سرشت حقيقى خود باز مى گردم به خوبى مى بينم كه از درونم فريادى رسا و گويا بلند است كه مرا دعوت به پرستش خالقم ميكند، دعوتى كه هماهنگ با عقل و خرد است، من چگونه اين دعوت مضاعف فطرت و خرد را ناديده بگيرم؟
جالب اينكه نمى گويد: (ما لكم لا تعبدون الذى فطركم ) چرا خدائى را پرستش نمى كنيد كه شما را آفريده است بلكه مى گويد: (من چرا چنين نكنم ) يعنى در حقيقت از خود شروع ميكند تا مؤ ثرتر واقع شود.
و به دنبال آن هشدار ميدهد كه مراقب باشيد همه شما سرانجام تنها به سوى او باز ميگرديد( و اليه ترجعون ) .
يعنى نه تنها سر و كار شما در زندگى اين جهان با او است كه در جهان ديگر نيز تمام سرنوشت شما در دست قدرت او مى باشد، آرى به سراغ كسى برويد كه در هر دو جهان سرنوشت شما را به دست گرفته.
و در سومين استدلال خود به وضع بتها پرداخته، و اثبات عبوديت را براى خداوند با نفى عبوديت از بتها تكميل ميكند، مى گويد: آيا غير از خداوند معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمن بخواهد زيانى به من برساند شفاعت آنها كمترين فايده اى براى من نخواهد داشت، و مرا از مجازات او هرگز نجات نخواهند داد( أ أتخذ من دونه الهة ان يردن الرحمن بضر لا تغن عنى شفاعتهم شيئا و لا ينقذون ) .
باز در اينجا از خودش سخن مى گويد تا جنبه تحكم و آمريت نداشته باشد، و ديگران حساب كار خود را برسند.
او در حقيقت انگشت روى بهانه اصلى بت پرستان ميگذارد كه مى گفتند: ما اينها را به خاطر اين پرستش مى كنيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند مى گويد: چه شفاعتى؟ و چه كمك و نجاتى؟ آنها خود نيازمند به كمك و حمايت شما هستند، در تنگناى حوادث چه كارى از آنها براى شما ساخته است؟!
تعبير به (الرحمن ) در اينجا علاوه بر اينكه اشاره به گستردگى رحمت خداوند و بازگشت همه نعمتها و مواهب به سوى او است، و اين خود دليلى بر توحيد عبادت مى باشد، بيانگر اين نكته است كه خداوند رحمن ضرر و زيانى براى كسى نمى خواهد، مگر اينكه خلافكارى انسان به منتها درجه خود برسد كه او را از محيط گسترده الهى دور و در وادى غضبش گرفتار سازد.
سپس اين مؤ من مجاهد براى تاكيد و توضيح بيشتر افزود: هر گاه من چنين بتهائى را پرستش كنم و آنها را شريك پروردگار قرار دهم در گمراهى آشكار خواهم بود( انى اذا لفى ضلال مبين ) .
كدام گمراهى از اين آشكارتر كه انسان عاقل و با شعور در برابر اين موجودات بى شعور زانو زند و آنها را در كنار خالق زمين و آسمان قرار دهد.
اين مؤ من تلاشگر و مبارز پس از اين استدلالات و تبليغات موثر و گيرا با صداى رسا در حضور جمع اعلام كرد: (همه بدانيد من به پروردگار شما ايمان آورده ام، و دعوت اين رسولان را پذيرا شده ام )( انى آمنت بربكم ) .
(بنا بر اين سخنان مرا بشنويد) و بدانيد من به دعوت اين رسولان مؤ منم و گفتار مرا به كار بنديد كه به سود شماست( فاسمعون ) .
در اينكه مخاطب در اين جمله، و همچنين جمله (انى آمنت بربكم ) كيست؟
ظاهر آيات قبل نشان ميدهد كه همان گروه مشركان و بتپرستانى هستند كه در آن ديار بودند، تعبير به ربكم (پروردگار شما) نيز منافاتى با اين معنى ندارد، چرا كه اين تعبير در آيات زيادى از قرآن مجيد در برابر كفار و به هنگام بيان استدلالات توحيدى آمده است.
و نيز جمله (فاسمعون ) (به سخنان من گوش فرا دهيد) مخالفتى با آنچه گفته شد ندارد چرا كه اين جمله را براى دعوت آنها به پيروى از گفتار خويش ذكر كرده، همانگونه كه در داستان مؤ من آل فرعون آمده (آنجا كه خطاب به فرعونيان مى گويد:( يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد ) : اى قوم من از من پيروى كنيد تا شما را به راه راست هدايت كنم (غافر - 38).
و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از مفسران گفته اند مخاطب در اين جمله همان رسولانى هستند كه از سوى خدا براى دعوت اين قوم آمده بودند و تعبير به ربكم و جمله (فاسمعون ) را قرينه بر آن گرفته اند هيچگونه دليلى براى آن در دست نيست.
اما ببينيم عكس العمل اين قوم لجوج در برابر اين مومن پاكباز چه بود؟ قرآن سخنى از آن به ميان نمى آورد، ولى از لحن آيات بعد استفاده مى شود كه آنها بر او شوريدند و شهيدش كردند.
آرى سخنان پر شور و هيجانانگيز او كه با استدلالاتى قوى و نيرومند و نكاتى جالب و دلنشين همراه بود در آن قلبهاى سياه و سرهاى پر از مكر و غرور نه تنها اثر مثبتى نگذاشت بلكه چنان آتش كينه و عداوت را در دلهاى آنان برافروخت كه از جا برخاستند و با نهايت قساوت و بى رحمى به جان اين مرد مؤ من شجاع افتادند، به روايتى او را سنگباران كردند و پيكرش را چنان آماج سنگها ساختند كه بر زمين افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد، در حالى كه پيوسته اين سخن را بر لب داشت كه خداوندا اين قوم مرا هدايت كن كه آنها نمى دانند.
و به روايت ديگرى او را زير پاها چنان لگدمال كردند كه روحش به آسمان پرواز كرد.
اما قرآن اين حقيقت را با جمله جالب و سربسته اى بيان كرده، مى گويد: به او گفته شد وارد بهشت شو( قيل ادخل الجنة ) .
اين تعبيرى است كه در باره شهيدان راه خدا در آيات ديگر قرآن آمده است:( و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) : (گمان مكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنها زنده جاويدند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند (آل عمران - 169).
جالب اينكه اين تعبير نشان مى دهد كه شهادت اين مرد مؤ من همان، و داخل شدن او در بهشت همان، آنچنان فاصله ميان اين دو كم و كوتاه بوده است كه قرآن مجيد در تعبير لطيفش به جاى ذكر شهادت او دخول او را در بهشت بيان كرده، و چه نزديك است راه بر شهيدان، راه بهشت و سعادت جاويدان!
روشن است منظور از بهشت در اينجا بهشت برزخى است، چرا كه هم از آيات و هم از روايات استفاده مى شود كه بهشت جاويدان در قيامت نصيب مؤ منان خواهد شد همانگونه كه دوزخ نيز در مورد بدكاران چنين است.
بنا بر اين بهشت و دوزخ ديگرى در عالم برزخ است كه نمونه اى از بهشت و دوزخ رستاخيز مى باشد، چنانكه در روايت امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در مورد قبر وارد شده است: القبر اما روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران: قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفره اى از حفره هاى دوزخ!.
و اينكه بعضى احتمال داده اند اين جمله اشاره به خطابى است كه در روز قيامت به اين مؤ من با شهامت و ايثارگر مى شود، و جنبه مستقبل دارد نه حال، بر خلاف ظاهر آيه است.
به هر حال روح پاك اين مرد به آسمانها، در جوار قرب رحمت الهى و در نعيم بهشتى، شتافت، و در آنجا تنها آرزويش اين بود كه گفت: اى كاش قوم من مى دانستند( قال يا ليت قومى يعلمون ) .
اى كاش مى دانستند كه (پروردگارم مرا مشمول آمرزش و عفو خويش قرار داد و در صف گراميان جاى داد)( بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين ) .
اى كاش چشم حق بينى داشتند، چشمى كه با حجابهاى ضخيم و سنگين جهان مادى محجوب نگردد، و آنچه را در پشت اين پرده است ببينند يعنى تا اينهمه نعمت و اكرام و احترام خدا را بنگرند و بدانند در مقابل اهانتهاى آنها خداوند چه لطفى در حق من فرموده است، اى كاش مى ديدند و ايمان مى آوردند اما افسوس!
در حديث آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: انه نصح لهم فى حياته و بعد موته (اين مرد با ايمان هم در حال حيات خود خير خواه قوم خويش بود و هم بعد از مرگ آرزوى هدايت آنها را داشت ).
جالب توجه اينكه او نخست تكيه بر موهبت غفران الهى ميكند، سپس بر اكرام، چرا كه نخست بايد با آب مغفرت روح و جان انسان از آلودگى گناهان پاك گردد و چون پاك شد بر بساط قرب و اكرام الهى جاى گيرد.
اين نكته نيز قابل دقت است كه اكرام و احترام و بزرگداشت الهى گرچه نصيب بسيارى از بندگان مى شود، و اصولا تقوى و اكرام دوش به دوش هم پيش مى روند( ان اكرمكم عند الله اتقياكم ) (حجرات - 13) ولى اكرام به طور كامل و بدون هيچگونه قيد و شرط در قرآن مجيد در باره دو گروه آمده است: نخست فرشتگان مقرب خدا كه قرآن در باره آنها مى گويد:( بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) : آنها بندگان گرامى خدايند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند و فرمانش را به كار مى بندند (انبيا - 27)
و ديگر بندگان كامل الايمان كه قرآن از آنها به عنوان مخلصين ياد كرده، و در باره آنها مى گويد:( اولئك فى جنات مكرمون ) : (آنها در باغهاى بهشت گرامى داشته مى شوند) (معارج - 35).
به هر حال اين پايان كار اين مرد مؤ من و مجاهد راستين بود كه در انجام رسالت خويش و حمايت از پيامبران الهى كوتاهى نكرد و سرانجام شربت شهادت نوشيد و به جوار قرب رحمت خداوند راه يافت.
اما ببينيم سرنوشت آن قوم طاغى و ستمگر به كجا رسيد؟
گرچه در قرآن سخنى از پايان كار آن سه نفر پيامبر كه به سوى اين قوم مبعوث شدند نيامده، ولى جمعى از مفسران نوشته اند كه آن قوم علاوه بر كشتن آن مرد مؤ من پيامبران خويش را نيز به قتل رساندند، در حالى كه بعضى ديگر تصريح كرده اند كه آن مرد با ايمان جمعيت را به خود مشغول ساخت تا پيامبران بتوانند از توطئه اى كه براى آنها چيده شده بود رهائى يابند و به نقطه اءمنترى منتقل شوند، ولى نزول عذاب دردناك الهى بر آنها كه در آيات بعد به آن اشاره مى شود قرينه اى بر ترجيح قول اول است، هر چند تعبير من بعده (بعد از شهادت آن مرد با ايمان ) در مورد نزول عذاب نشان مى دهد كه قول دوم صحيحتر است (دقت كنيد).
ديديم كه مردم شهر انطاكيه چگونه به مخالفت با پيامبران الهى قيام كردند اكنون ببينيم سرانجام كارشان چه شد؟
قرآن در اين زمينه مى گويد: (ما بر قوم او بعد از وى هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم، و اصولا سنت ما چنين نيست كه براى نابود ساختن اين اقوام سركش متوسل به اين امور شويم( و ما انزلنا على قومه من بعده من جند من السماء و ما كنا منزلين ) .
ما نيازى به اين امور نداريم، تنها يك اشاره كافى است كه همه آنها را خاموش سازيم و به ديار عدم بفرستيم و تمام زندگى آنها را در هم بكوبيم.
تنها يك اشاره كافيست كه عوامل حيات آنها تبديل به عامل مرگشان شود، و در لحظه اى كوتاه و زودگذر طومار زندگانيشان را درهم پيچد!
سپس مافزايد: تنها يك صيحه آسمانى تحقق يافت، صيحه اى تكان دهنده و مرگبار، ناگهان همگى خاموش شدند!( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون ) .
آيا اين صيحه صداى صاعقه اى بود كه از ابرى برخاست و بر زمين نشست، لرزه اى بر همه چيز افكند، و تمام عمارتها را ويران ساخت، و آنها از شدت وحشت تسليم مرگ شدند؟
يا صيحه اى بود كه بر اثر يك زمين لرزه شديد از دل زمين برخاست و در فضا طنين افكند و موج انفجارش همه را به كام مرگ كشيد؟!
هر چه بود يك صيحه، آن هم در يك لحظه زودگذر، بيش نبود، فريادى بود كه همه فريادها را خاموش كرد، و تكانى بود كه همه را بيحركت ساخت، و چنين است قدرت خداوند، و چنان است سرنوشت يك قوم گمراه و بى ثمر!
بسوزند چوب درختان بى بر |
سزا خود همين است مربى برى را |
در آخرين آيه مورد بحث با لحنى بسيار گيرا و مؤ ثر بر خورد تمام سركشان تاريخ را با دعوت پيامبران خدا يكجا مورد بحث قرار داده مى گويد: وا حسرتا بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را به باد استهزا گرفتند( يا حسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن ) .
واى بر آنها كه دريچه هاى رحمت خدا را به روى خود بستند! اسفا بر آنها كه چراغهاى هدايت خويش را شكستند!
بيچاره و محروم از سعادت آن گروهى كه نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند، بلكه به استهزا و سخريه آنها بر خيزند، سپس آنها را از دم شمشير بگذرانند، در حالى كه آنها سرنوشت شوم طغيانگران بى ايمان را قبل از خود ديده بودند و سرانجام دردناكشان را با گوش شنيده يا در صفحات تاريخ خوانده بودند اما كمترين عبرتى نگرفتند، و درست در همان وادى گام نهادند و به همان سرنوشت گرفتار شدند!
روشن است اين جمله گفتار خدا است چون تمام اين آيات از سوى او بيان مى شود، ولى البته جمله حسرت به معنى ناراحتى درونى در برابر حوادثى كه كارى از دست انسان در مورد آن ساخته نيست در باره خداوند معنى ندارد، همان گونه كه خشم و غضب و مانند آن نيز به مفهوم حقيقى در مورد او وجود ندارد، بلكه منظور اين است كه حال اين تيره روزان چنان بود كه هر انسانى از وضع آنها آگاه مى شد متاسف و متاثر ميگشت كه چرا با اين همه وسائل نجات در اين گرداب هولناك غرق شوند؟!.
تعبير به (عباد) (بندگان خدا) اشاره به اين است كه تعجب از اين است كه بندگان خدا كه غرق نعمتهاى او هستند دست به چنين جناياتى زدند.
(انطاكيه ) يكى از قديمترين شهرهاى شام است كه به گفته بعضى در سيصد سال قبل از مسيح (عليهاالسلام ) بنا گرديد، اين شهر در روزگار قديم از حيث ثروت و علم و تجارت يكى از سه شهر بزرگ كشور روم محسوب مى شد.
شهر انطاكيه تا حلب كمتر از يكصد كيلومتر و تا اسكندريه حدود شصت كيلومتر فاصله دارد.
اين شهر در زمان خليفه دوم به دست ابو عبيده جراح فتح شد، و از دست روميان در آمد، مردم آن كه مسيحى بودند پرداخت جزيه را پذيرفتند، و بر آئين خود باقى ماندند.
بعد از جنگ جهانى اول اين شهر به تصرف فرانسويان در آمد، و چون فرانسويان خواستند شام را رها كنند و غالب اهل انطاكيه مسيحى و با فرانسويان همكيش بودند و نخواستند در آشوبهائى كه پس از خروج آنها از شام در اين كشور اتفاق مى افتد به مسيحيان آسيب رسد، آن را به تركيه دادند!
(انطاكيه ) براى مسيحيان مانند مدينه براى مسلمانان دومين شهر مذهبى محسوب مى شود، و شهر اولشان بيت المقدس است كه حضرت مسيح (عليهاالسلام ) دعوت خود را از آنجا آغاز كرد، و بعدا گروهى از مؤ منان به مسيح (عليهاالسلام )
به انطاكيه هجرت كردند و پولس و برنابا بدان شهر رفتند و مردم را به اين آئين خواندند و از آنجا دين مسيح (عليهاالسلام ) گسترش يافت، و به همين جهت در قرآن مجيد از اين شهر به خصوص (در آيات مورد بحث ) سخن به ميان آمده.
مفسر عاليقدر (طبرسى ) در (مجمع البيان ) چنين مى گويد: حضرت مسيح (عليهاالسلام ) دو فرستاده از حواريين به شهر انطاكيه فرستاد، هنگامى كه آنها به نزديكى شهر رسيدند پيرمردى را ديدند كه چند گوسفند را به چرا آورده بود اين همان (حبيب، صاحب يس ) بود، آنها بر او سلام كردند پيرمرد جواب داد و پرسيد شما كيستيد؟ گفتند: فرستادگان عيسى هستيم، آمده ايم شما را از عبادت بتها به سوى عبادت خداوند رحمان دعوت كنيم.
پيرمرد پرسيد: آيا معجزه و نشانه اى هم داريد؟
گفتند: آرى بيماران را شفا مى دهيم، و نابيناى مادرزاد و مبتلا به (برص ) را به اذن خداوند بهبودى مى بخشيم.
پيرمرد گفت: من فرزند بيمارى دارم كه سالها در بستر افتاده.
گفتند: با ما بيا تا به خانه تو برويم و از حالش خبر گيريم.
پيرمرد همراه آنها رفت و آنها دستى بر تن فرزند او كشيدند، به فرمان خدا سالم از جاى برخاست!
اين خبر در شهر پخش شد و به دنبال آن خداوند گروه كثيرى از بيماران را به دست آنها شفا داد.
آنها پادشاهى بتپرست داشتند، خبر به او رسيد آنها را فرا خواند و پرسيد شما كيستيد؟ گفتند: فرستادگان عيسى هستيم، آمده ايم تو را از عبادت موجوداتى كه نه مى شنوند و نه مى بينند، به عبادت كسى كه هم شنوا و هم بيناست دعوت كنيم.
پادشاه گفت: آيا معبودى جز خدايان ما وجود دارد؟
گفتند: آرى همان كسى كه تو و معبودهايت را آفريد!
پادشاه گفت: برخيزيد! تا من در باره شما انديشه كنم (و اين تهديدى نسبت به آنها بود) سپس مردم آن دو را در بازار گرفتند و زدند.
ولى در روايت ديگرى چنين آمده كه دو فرستاده عيسى (عليهاالسلام ) دستشان به پادشاه نرسيد و مدتى در آن شهر ماندند، روزى پادشاه از قصر خود بيرون آمده بود، آنها صدا را به تكبير بلند كرده و نام الله را به عظمت ياد كردند، پادشاه در غضب شد و دستور حبس آنها را صادر كرد، و هر كدام را يكصد تازيانه زد.
هنگامى كه اين دو فرستاده مسيح تكذيب شدند و مضروب گشتند حضرت مسيح (عليهاالسلام ) (شمعون الصفا) را كه بزرگ حواريين بود به دنبال آنها فرستاد.
(شمعون ) به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح دوستى با اطرافيان شاه ريخت، آنها از دوستى او لذت بردند، و خبر را به پادشاه رسانيدند، او نيز از وى دعوت كرد و از همنشينان خود قرار داد و احترام نمود.
(شمعون ) روزى گفت: اى پادشاه! من شنيده ام دو نفر در حبس تو زندانى شده اند، و هنگامى كه تو را به غير آئينت خوانده اند آنها را زده اى؟ آيا هيچ به سخنان آنها گوش فرا داده اى؟!
شاه گفت: خشم من مانع از اين كار شد.
(شمعون ) گفت: اگر پادشاه صلاح بداند آنها را فرا خواند، تا ببينيم چه چيز در چنته دارند؟
پادشاه آنها را فرا خواند. (شمعون ) (گوئى هيچ آنها را نمى شناسد) به آنها گفت چه كسى شما را به اينجا فرستاده است؟!
گفتند: خدائى كه همه چيز را آفريده، و هيچ شريكى براى او نيست.
گفت: نشانه و معجزه شما چيست؟
گفتند هر چه تو بخواهى!
شاه دستور داد غلام نابينائى را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند، پادشاه در تعجب فرو رفت، در اينجا شمعون به سخن در آمد و به شاه گفت آيا اگر چنين درخواستى از خدايانت ميكردى آنها نيز قادر بر چنين كارى بودند؟
شاه گفت: از تو چه پنهان كه خدايانى كه ما مى پرستيم نه ضررى دارند، و نه سود و خاصيتى!
سپس پادشاه به آن دو گفت: اگر خداى شما بتواند مرده اى را زنده كند ما به او و به شما ايمان مى آوريم.
گفتند: خداى ما قادر بر همه چيز هست.
شاه گفت: در اينجا مرده اى است كه هفت روز از مرگ او ميگذرد هنوز او را دفن نكرده ايم، و در انتظار اين هستيم كه پدرش از سفر بيايد.
مرده را آوردند و آن دو آشكارا دعا مى كردند، و شمعون مخفيانه، ناگهان مرده تكانى خورد و از جا برخاست، و گفت من هفت روز است كه مرده ام و آتش دوزخ را با چشم خود ديده ام، و من به شما هشدار مى دهم همگى به خداى يگانه ايمان بياوريد.
پادشاه تعجب كرد، هنگامى كه شمعون يقين پيدا كرد كه سخنانش در او مؤ ثر افتاده، او را به خداى يگانه دعوت كرد و او ايمان آورد، و اهل كشورش نيز به او پيوستند، هر چند گروهى به كفر خود باقى ماندند.
نظير اين روايت در تفسير عياشى از امام باقر و امام صادق (عليهاالسلام ) نيز نقل شده است هر چند در ميان آنها تفاوتهائى وجود دارد.
ولى با توجه به ظاهر آيات گذشته ايمان آوردن اهل آن شهر بسيار بعيد به نظر مى رسد چرا كه قرآن مى گويد آنها به وسيله صيحه آسمانى هلاك شدند.
ممكن است در اين قسمت از روايت اشتباهى از ناحيه راوى صادر شده باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير به (مرسلون ) در آيات فوق نشان مى دهد كه آنها پيامبر و فرستاده خدا بودند، بعلاوه قرآن مى گويد مردم شهر به آنها گفتند شما جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند چيزى نازل نفرموده است.
اينگونه تعبيرات در قرآن مجيد معمولا در مورد پيامبران الهى آمده است، مگر اينكه گفته شود كه فرستادگان پيامبران نيز فرستاده خدا هستند اما اين توجيه بعيد به نظر مى رسد.
از آنچه در آيات بالا پيرامون اين داستان خوانديم مسائل بسيارى مى توان آموخت كه از جمله امور زير است: الف - افراد با ايمان در راه خدا هرگز از تنهائى وحشت نمى كنند، همانگونه كه يك فرد مؤ من همچون حبيب نجار از انبوه مشركان شهر وحشت نكرد، على (عليهاالسلام ) مى فرمايد ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله: (اى مردم هرگز در طريق هدايت به خاطر كمى نفرات وحشت نكنيد).
ب - مؤ من عاشق هدايت مردم است، و از گمراهى آنها رنج مى برد، حتى بعد از شهادتش نيز آرزو ميكند اى كاش ديگران مقامات او را مى ديدند و ايمان مى آوردند!.
ج - محتواى دعوت انبياء خود بهترين گواه بر هدايت و حقانيت آنهاست (و هم مهتدون ).
د - دعوت به سوى الله بايد خالى از هر گونه چشمداشت پاداش باشد تا اثر كند.
ه- گاهى گمراهيها عامل مخفى و پنهانى ندارد بلكه ضلال مبين و آشكار است و بت پرستى و شرك مصداق روشن ضلال مبين محسوب مى شود.
و - مردان حق بر واقعيات تكيه مى كنند و گمراهان بر موهومات و پندارها.
ز - اگر شوم و نكبتى وجود داشته باشد سرچشمه آن خود انسان و اعمال او است.
ح - (اسراف ) عامل بسيارى از بدبختيها و انحرافات است.
ط - وظيفه پيامبران و رهروان راه آنها بلاغ مبين و دعوت آشكار در همه زمينه هاست، خواه مردم پذيرا شوند يا نشوند.
ى - اجتماع و جمعيت از عوامل مهم پيروزى و عزت و قوت است (و عززناهما بثالث ).
ك - خداوند براى درهم كوبيدن ياغيان سركش لشكرهاى عظيم آسمان و زمين را بسيج نمى كند، بلكه با يك اشارت همه چيز آنها را در هم مى كوبد.
ل - ميان شهادت و بهشت فاصله اى وجود ندارد و شهيد قبل از آنكه از مركب بر زمين بيفتد در آغوش حور العين قرار مى گيرد.
م - خداوند نخست انسان را از گناه شستشو مى كند و بعد او را در جوار رحمتش جاى مى دهد( بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين ) .
ن - از مخالفت و سرسختى دشمنان حق نبايد وحشت كرد چرا كه اين برنامه هميشگى آنها در طول تاريخ بوده است( يا حسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن ) .
چه حسرتى از اين برتر و بالاتر كه انسان درهاى هدايت را به خاطر تعصب و لجاجت و غرور به روى خود ببندد و آفتاب عالمتاب حق را نبيند.
س - ايمان آورندگان به انبياء قبل از همه مستضعفان جامعه بودند،( و جاء رجل من اقصى المدينه ) .
ع - همانها بوده اند كه در راه طلب هرگز خسته نمى شدند، و تلاش و كوشش آنها محدود به هيچ حدى نبود (يسعى ).
ف - شيوه تبليغ را بايد از رسولان الهى ياد گرفت كه از تمام روشها و تاكتيكهاى مؤ ثر براى نفوذ در دلهاى بيخبران استفاده ميكرد كه نمونه اى از آن در آيه فوق و رواياتى كه در تفسير آن آمده است مشاهده مى شود.
در آيات بالا آمده بود كه (مؤ من ) مزبور بعد از شهادت در بهشت الهى جاى گرفت و آرزو مى كرد ايكاش بازماندگان از سرنوشت او آگاه مى شدند، مسلما اين آيات همانند آيات مربوط به شهيدان مربوط به بهشت جاويدان رستاخيز نيست كه بر طبق آيات ورود در آن بعد از رستاخيز مردگان و حساب محشر صورت خواهد گرفت.
از اينجا روشن مى شود كه ما بهشت و دوزخى نيز در برزخ داريم كه شهيدان در آن متنعم، و طاغيان همچون (آل فرعون ) صبح و شام در برابر آتش آن قرار مى گيرند، و با توجه به اين مطلب بسيارى از مسائلى كه در مورد بهشت و دوزخ وارد شده، همانند آنچه در روايات معراج و امثال آن آمده است، حل مى شود.
در تفسير (ثعلبى ) از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده: سياق الامم ثلاثة لم يكفروا بالله طرفة عين: على بن ابى طالب (عليهاالسلام ) و صاحب يس و مؤ من آل فرعون، فهم الصديقون و على افضلهم: (پيشگامان امتها سه نفر بودند كه هرگز حتى به اندازه يك چشم به هم زدن به خدا كافر نشدند: على بن ابى طالب، و صاحب يس (حبيب نجار) و مؤ من آل فرعون، آنها پيامبر زمان خود را (قولا و عملا) تصديق كردند و على برترين آنهاست ).
همين معنى در تفسير (در المنثور) به عبارت ديگرى از رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است كه فرمود: الصديقون ثلاثة: حبيب النجار مؤ من آل يس الذى قال يا قوم اتبعوا المرسلين، و حزقيل مومن آل فرعون الذى قال ا تقتلون رجلا ان يقول ربى الله، و على بن ابى طالب (عليهاالسلام ) و هو افضلهم: (تصديق كنندگان انبيا سه كس بودند: (حبيب نجار) مؤ من آل يس كه صدا زد اى قوم من! از فرستادگان خدا تبعيت كنيد، و (حزقيل ) مؤ من آل فرعون كه (به هنگام دفاع از موسى در برابر توطئه قتل كه از سوى فرعونيان ترتيب داده شده بود) گفت: آيا مردى را مى خواهيد به قتل برسانيد كه مى گويد: پروردگار من الله است؟! و على بن ابى طالب كه برترين آنهاست ).
( الم يروا كم اهلكنا قبلهم من القرون انهم اليهم لا يرجعون ) (31)( و ان كل لما جميع لدينا محضرون ) (32)
ترجمه:
31 - آيا نديدند چقدر از اقوام پيش از آنها (به خاطر گناهانشان ) هلاك كرديم، آنها هرگز به سوى ايشان باز نمى گردند.
32 - و همه آنها روز قيامت نزد ما حاضر مى شوند.
غفلت دائم
در اين دو آيه با توجه به بحثى كه در آخرين آيات گذشته در باره غفلت مستمر گروه عظيمى از مردم جهان در طول اعصار و قرون پيشين گذشت ميفرمايد: (آيا آنها نديدند كه ما افراد زيادى از قرون و اقوام پيش از آنها را بر اثر طغيان ظلمشان به هلاكت رسانديم )؟!( الم يروا كم اهلكنا قبلهم من القرون ) .
اينها نخستين گروهى نيستند كه بر روى زمين گام نهاده اند پيش از آن، اقوام سركش ديگرى در اين جهان زندگى مى كردند، و سرنوشت دردناك آنها كه بر صفحات تاريخ ثبت است و آثار غم انگيزشان كه در ويرانه هاى شهرهاى آباد آنها بر جاى مانده در برابر چشم آنها قرار دارد، آيا اين مقدار كافى براى درس عبرت نيست؟!
در اينكه ضمير جمع در (الم يروا) (آيا نديدند ) به چه كسى بر مى گردد؟ مفسران احتمالاتى داده اند:
نخست اينكه به (اصحاب القريه ) كه در آيات گذشته سخن از آنها در ميان بود باز مى گردد، و ديگر اينكه منظور (اهل مكه ) است كه اين آيات براى هشدار آنها نازل شده است.
ولى توجه به آيه گذشته (يا حسرة على العباد...) نشان ميدهد كه منظور همه انسانهاست، چرا كه عباد در آيه مزبور تمام انسانها را در طول تاريخ فرا مى گيرد كه به هنگام آمدن فرستادگان الهى به تكذيب و استهزا برخاستند و در هر حال دعوتى است از همه مردم جهان كه تاريخ پيشينيان را دقيقا مطالعه كنند و آثار باقيمانده آنها را بنگرند، و دل عبرت بين را از ديده بيرون فرستند تا خوب نظر كند، و ايوان قصرهاى ويران شده گردنكشان را آئينه عبرت بداند.
در پايان آيه مى افزايد: (آنها هرگز به سوى ايشان باز گشت نمى كنند)( إنهم اليهم لا يرجعون ) .
يعنى مصيبت بزرگ اينجاست كه امكان بازگشت به دنيا و جبران گناهان و بدبختيهاى گذشته را ندارند، چنان پلها در پشت سر آنان ويران گشته كه بازگشتشان هرگز ممكن نيست!
اين تفسير درست همانند سخنى است كه على (عليهاالسلام ) در باره عبرت گرفتن از مردگان در يكى از خطب نهج البلاغه فرموده است: لا عن قبيح يستطيعون انتقالا و لا فى حسن يستطيعون ازديادا: (نه امكان اين است كه از قبائح
اعمال خود انتقال يابند، و نه قدرت دارند كه بر حسنات خويش بى فزايند (چرا كه راه بازگشت بسته شده و جبران امكان پذير نيست (نهج البلاغه خطبه 188).
در آيه بعد مى افزايد: همه آنها بدون استثنا در روز قيامت نزد ما حاضر مى شوند( و ان كل لما جميع لدينا محضرون ) .
يعنى اينطور نيست كه اگر هلاك شدند و نتوانستند به اين جهان باز گردند مساله تمام است، نه مرگ در حقيقت آغاز كار است نه پايان، به زودى همگى در عرصه محشر براى حساب گردآورى مى شوند، و بعد از آن مجازات دردناك الهى، مجازاتى مستمر و پيگير در انتظار آنهاست.
آيا با اين حال جاى اين نيست كه از وضع آنها عبرت گيرند و خود را به سرنوشت آنان مبتلا نسازند و تا فرصتى باقى مانده از اين گرداب هولناك كنار آيند؟
آرى اگر مرگ پايان همه چيز بود امكان داشت كه بگويند آغاز راحتى ماست، ولى افسوس كه چنين نيست و به گفته شاعر:
و لو انا اذا متنا تركنا |
لكان الموت راحة كل حى |
|
و لكنا اذا متنا بعثنا |
و نسئل بعده عن كل شى ء |
اگر به هنگامى كه مى مرديم ما را به حال خود وا مى گذاردند، مرگ براى
همه زندگان مايه راحتى بود.
ولى هنگامى كه ما مى ميريم بار ديگر زنده مى شويم، و بعد از آن از همه چيز از ما سؤ ال خواهد شد.
( و أية لهم الارض الميتة احييناها و اخرجنا منها حبا فمنه ياكلون ) (33)( و جعلنا فيها جنات من نخيل و اعناب و فجرنا فيها من العيون ) (34)( لياكلوا من ثمره و ما عملته ايديهم افلا يشكرون ) (35)( سبحان الذى خلق الازوج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون ) (36)
ترجمه:
33 - زمين مرده براى آنها آيتى است، ما آنرا زنده كرديم، و دانه هائى از آن خارج ساختيم، و آنها از آن مى خورند.
34 - و در آن باغهائى از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمه هائى از آن بيرون فرستاديم.
35 - تا از ميوه آن بخورند در حالى كه دست آنها هيچ دخالتى در ساختن آن نداشته است، آيا شكر خدا را بجا نمى آورند؟
36 - منزه است كسى كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مى روياند، و از خود
و از آنچه نمى دانند!
اينهم نشانه هاى ديگر
از آنجا كه بحث در آيات گذشته پيرامون مبارزه فرستادگان پروردگار با شرك و بت پرستى بود، همچنين در آخرين آيه اشاره اى به مساله معاد شده بود آيات مورد بحث نشانه هائى از توحيد و معاد را تواءما بيان مى كند تا وسيله باشد براى بيدارى منكران و ايمان به مبدأ و معاد.
نخست از احياى زمينهاى مرده و بركاتى كه از آن عائد انسانها مى شود بحث كرده مى فرمايد: (زمينهاى مرده براى آنها نشانه آشكارى است (از مبداء و معاد) ما آن را زنده كرديم، و دانه هائى از آن خارج ساختيم و آنها از آن تغذيه مى كنند)
( و آية لهم الارض الميتة احييناها و اخرجنا منه حبا فمنه ياكلون ) .
مساله حيات و زندگى از مهمترين دلائل توحيد است، مساله اى است فوق العاده مرموز و پيچيده و شگفت انگيز كه عقل همه دانشمندان را به حيرت افكنده، و با تمام پيشرفتهاى عظيمى كه در علم و دانش نصيب بشر شده هنوز كسى معماى آن را نگشوده است، هنوز كسى به درستى نمى داند تحت تاثير چه عواملى در روز نخست موجودات بيجان تبديل به سلولهاى زنده شده است؟
هنوز كسى نمى داند كه بذرهاى گياهان و طبقات مختلف آن دقيقا چگونه ساخته شده؟ و چه قوانين مرموزى بر آن حاكم است كه به هنگام فراهم شدن شرائط مساعد به حركت در مى آيد، و رشد و نمو را آغاز مى كند، و ذرات زمين مرده را جذب وجود خود مى نمايد، و از اين طريق موجودات مرده را تبديل به بافتهاى موجود زنده ميكند، تا هر روز جلوه تازه اى از حيات را نشان دهد.
مساله حيات در جهان گياهان و حيوانات و زنده شدن زمينهاى مرده از يكسو دليل روشنى است بر اينكه علم و دانش عظيمى در آفرينش اين جهان به كار رفته، و از سوى ديگر نشانه اى آشكار از رستاخيز است.
روشن است كه ضمير در (لهم ) به (عباد) بر مى گردد كه در آيات قبل آمده است، و منظور از (عباد) در اينجا تمام بندگانى است كه در مسائل مربوط به مبداء و معاد گرفتار انحراف يا اشتباهند، و قرآن وضع آنها را مايه حسرت و تاسف مى شمرد.
تعبير به (آية ) به صورت (نكره ) اشاره به عظمت و اهميت و وضوح اين نشانه توحيدى است.
جمله (فمنه ياكلون ) از يكسو اشاره به اين است كه انسان از بخشى از دانه هاى گياهى تغذيه مى كند، و بعضى ديگر قابل تغذيه براى انسان نيست، ولى فوائد ديگرى دارد مانند تغذيه حيوانات، ساختن مواد رنگى، داروئى، و امور ديگرى كه در زندگى انسان كاملا مورد استفاده است.
و از سوى ديگر با مقدم داشتن (منه ) بر (ياءكلون ) كه معمولا براى حصر مى آيد اين نكته را بيان مى كند كه بيشترين (و نيز بهترين ) تغذيه انسان از مواد گياهى است آنچنان كه گوئى تمام غذاى انسان را تشكيل مى دهد!
آيه بعد توضيح و تشريحى بر آيه قبل است و چگونگى حيات زمينهاى مرده را بيان مى كند، مى فرمايد: (ما در زمين باغهائى از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمه هائى از آن بيرون فرستاديم )( و جعلنا فيها جنات من نخيل و اعناب و فجرنا فيها من العيون ) .
در آيه گذشته سخن از دانه هاى غذائى در ميان بود، اما در اينجا از ميوه هاى نيرو بخش و مغذى سخن مى گويد كه دو نمونه بارز و كامل آنها (خرما) و (انگور) است كه هر يك غذائى كامل محسوب مى شود.
چنانكه در گذشته نيز مشروحا گفته ايم مطالعات دانشمندان نشان مى دهد كه مخصوصا اين دو ميوه داراى انواع ويتامينهاى لازم و مواد مختلف حياتى براى بدن انسان است، به علاوه اين دو ميوه در تمام طول سال به صورت تازه يا خشك قابل نگهدارى و استفاده براى تغذيه است.
(اعناب ) جمع (عنب ) و (نخيل ) نيز - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - جمع (نخل ) است، اما با اين تفاوت كه (عنب ) معمولا به خود (انگور) گفته مى شود، و به طور نادر به (درخت انگور)، ولى (نخل ) اسم براى درخت است و ميوه آن (رطب ) و (تمر) (خرماى تازه و خشك ) نام دارد.
بعضى معتقدند اين تفاوت تعبير كه در يك جا سخن از درخت مى گويد، و در جاى ديگر از ميوه، به خاطر آن است كه درخت نخل چنانكه معروف است همه چيزش قابل استفاده است، تنه آن، شاخه ها و برگهايش، همه مورد استفاده هاى مختلف مى باشد، و ميوه اش سرآمد همه اينها است، در حالى كه درخت انگور را معمولا براى ميوه اش مى خواهند و ساقه و شاخه و كنده آن مصرف زيادى ندارد.
و اينكه هر دو به صيغه جمع آمده ممكن است اشاره به انواع مختلف اين دو ميوه بوده باشد چرا كه هر يك از آنها دهها نوع دارد، با ويژگيهاى مختلف و باب طبع همه و براى همه ذائقه ها!
اين نكته نيز قابل توجه است كه در آيه قبل تنها تعبير به احياى زمينهاى مرده شده بود كه در قرآن مجيد معمولا با نزول باران همراه است، ولى در اين آيه سخن از چشمه هاى آب جارى به ميان آمده، زيرا براى بسيارى از زراعتها آب باران تنها كافى است، در حالى كه درختان ميوه معمولا نياز به آب جارى نيز دارند.
(فجرنا) از ماده (تفجير) به معنى (ايجاد شكاف وسيع ) است، و از آنجا كه چشمه ها با شكافته شدن زمين بيرون مى ريزند اين تعبير در مورد بيرون آمدن چشمه از زمين به كار رفته است.
آيه بعد هدف آفرينش اين درختان پر بار را چنين بيان ميكند: (غرض اين است كه از ميوه آن بخورند، در حالى كه دست آنها در ساختمان آن كمترين دخالتى نداشته، آيا شكر خدا را بجا نمى آورند)!( لياكلوا من ثمره و ما عملته ايديهم افلا يشكرون ) .
آرى ميوه هائى كه به صورت غذاى كامل بر شاخسار درختان ظاهر مى شود بى آنكه كمترين نيازى به پختن و يا تغييرات ديگر داشته باشد به مجرد چيدن از درخت قابل استفاده است، و اين نهايت لطف و عظمت پروردگار را در باره انسانها نشان مى دهد.
حتى اين غذاى آماده و لذيذ را آنچنان بسته بندى كرده كه براى مدت زيادى قابل نگهدارى است، بى آنكه ارزش غذائى خود را از دست دهد، بر خلاف غذاهائى كه انسان از مواد طبيعى خدا داد با دست خود مى سازد كه غالبا به سرعت فاسد مى شود!
تفسير ديگرى در باره معنى آيه نيز وجود دارد كه آنهم قابل ملاحظه است، و آن اينكه: قرآن مى خواهد هم اشاره به ميوه هائى كند كه به دون تغيير مورد استفاده قرار مى گيرد، و هم به انواع غذاهاى مختلفى كه با انجام عملى روى اين ميوه ها به دست مى آيد (در تفسير اول (ما) در جمله ما عملته ايديهم نافيه است و در صورت دوم موصوله ).
در هر صورت، هدف آن است كه حس حقشناسى و شكرگزارى انسانها را تحريك كند تا از طريق شكرگزارى قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، كه شكر منعم نخستين گام معرفت كردگار است.
آخرين آيه مورد بحث سخن از تسبيح و تنزيه پروردگار مى گويد، خط بطلان بر شرك مشركان كه در آيات گذشته از آن سخن بود مى كشد، و راه توحيد و يكتا پرستى را به همگان نشان مى دهد، مى فرمايد: منزه است كسى كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مى روياند، و از خود آنان، و از آنچه نمى دانند!
( سبحان الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون ) .
آرى خداوندى كه اينهمه (زوجها) را در پهنه جهان هستى آفريده علم و قدرتش بى انتهاست، عيب و نقصى در وجودش راه ندارد، لذا شريك و شبيه و نظير براى او نيست، و اگر گروهى سنگ و چوبهاى بيجان و مخلوقات ديگرى را شبيه او شمرده اند از اين نسبتهاى ناروا بر دامان كبريائيش گردى نمى نشيند!
بديهى است خداوند نياز به اين ندارد كه خويشتن را تسبيح و تنزيه كند، اين تعليمى است براى بندگان و دستورالعملى است براى پيمودن خط تكامل.
در اينكه منظور از (ازواج ) در اينجا چيست مفسران سخن بسيار دارند:
آنچه مسلم است اين است كه (ازواج ) جمع (زوج ) معمولا به دو جنس مذكر و مؤ نث گفته مى شود، خواه در عالم حيوانات باشد، يا غير آنها، سپس توسعه داده شده و به هر دو موجودى كه قرين يكديگر و يا حتى ضد يكديگرند (زوج ) اطلاق مى شود، حتى به دو اطاق مشابه در يك خانه، يا دو لنگه در، و يا دو همكار و قرين، اين كلمه گفته مى شود، و به اين ترتيب براى هر موجودى در جهان زوجى متصور است.
به هر حال بعيد نيست كه زوجيت در اينجا به همان معنى خاص يعنى جنس مذكر و مونث باشد، و قرآن مجيد در اين آيه خبر از وجود زوجيت در تمام جهان گياهان و انسانها و موجودات ديگرى كه مردم از آن اطلاعى ندارند مى دهد.
اين موجودات ممكن است گياهان باشد كه وسعت دايره زوجيت در آن روز هنوز در آنها كشف نشده بود.
يا اشاره به حيوانات اعماق درياها كه در آن روز كسى از آن آگاه نبود، و امروز گوشه اى از آن براى انسانها كشف شده است.
يا اشاره به موجودات ديگرى كه در كرات ديگر آسمانى زندگى مى كنند.
و يا موجودات زنده ذره بينى، هر چند امروز دانشمندان، نر و ماده اى در آنها سراغ ندارند، ولى دنياى اين موجودات زنده آنقدر مرموز و پوشيده از معماهاست كه ممكن است علم و دانش انسانها هنوز به اين قسمت از آن راه نيافته باشد، حتى وجود زوجيت در جهان گياهان نيز چنانكه گفتيم در عصر نزول قرآن جز
در موارد خاصى مانند درختان نخل و امثال آن ناشناخته بود، و قرآن از آن پرده برداشت، و در قرون اخير از طرق علمى اين معنا به ثبوت رسيد كه مساله زوجيت در عالم گياهان يك مساله عمومى و همگانى است.
اين احتمال نيز داده شده است كه زوجيت در اينجا اشاره به وجود ذرات مثبت و منفى در دل تمام اتمها است، زيرا مى دانيم همه اشياء اين جهان از (اتم ) تشكيل يافته، و اتم در حقيقت همچون آجر براى ساختمان عظيم اين كاخ بزرگ عالم ماده است.
تا آن روز كه اتم شكافته نشده بود خبرى از وجود اين زوجيت نبود، ولى بعد از آن وجود زوجهاى منفى و مثبت در هسته اتم و الكترونهائى كه به دور آن مى گردند به ثبوت رسيد.
بعضى نيز آن را اشاره به تركيب اشياء از (ماده ) و (صورت ) يا (جوهر) و (عرض ) دانسته، و بعضى ديگر كنايه از (اصناف و انواع مختلف ) گياهان و انسانها و حيوانات و ساير موجودات عالم مى دانند.
ولى روشن است وقتى ما بتوانيم اين الفاظ را بر معنى حقيقى (جنس مذكر و مؤ نث ) حمل كنيم و قرينه اى بر خلاف آن نباشد دليلى ندارد كه به سراغ معانى كنائى برويم، و چنانكه ديديم چندين تفسير جالب براى معنى حقيقى زوجيت در اينجا وجود دارد.
به هر حال اين آيه يكى ديگر از آياتى است كه محدود بودن علم انسان را بيان مى كند و نشان مى دهد كه در اين جهان حقايق بسيارى است كه از علم و دانش ما پوشيده است.
( و أية لهم اليل نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون ) (37)( و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم ) (38)( و القمر قدرنه منازل حتى عاد كالعرجون القديم ) (39)( لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا اليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون ) (40)
ترجمه:
37 - شب براى آنها (نيز) نشانه اى است (از عظمت خدا) ما روز را از آن بر مى گيريم، ناگهان تاريكى آنها را فرا مى گيرد.
38 - و خورشيد (نيز براى آنها آيتى است ) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است، اين تقدير خداوند قادر و دانا است.
39 - و براى ماه منزلگاههائى قرار داديم (و به هنگامى كه اين منازل را طى كرد) سرانجام به صورت شاخه كهنه (قوسى شكل و زرد رنگ ) خرما در مى آيد.
40 - نه براى خورشيد سزاوار است كه به ماه رسد و نه شب بر روز پيشى مى گيرد و هر كدام از آنها در مسير خود شناورند.
هر يك از خورشيد و ماه آيتى هستند
آيات مورد بحث بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت خدا را در جهان هستى بيان مى كند، و حلقه اى ديگر از حلقه هاى توحيد را به دنبال بحثى كه در آيات قبل در مورد معاد و احياى زمينهاى مرده و پرورش گياهان و درختان آمده، بيان مى دارد.
نخست مى فرمايد: (شب براى آنها آيه و نشانه اى است از عظمت خدا)( و آية لهم الليل ) .
در حالى كه نور آفتاب همه جا را فرا گرفته و سپاه ظلمت به عقب رانده شده ما نور آفتاب و روز را از آن برمى داريم، ناگهان تاريكى همه آنها را فرا مى گيرد( نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون ) .
تعبير (نسلخ ) از ماده سلخ (بر وزن بلخ ) كه در اصل به معنى كندن پوست حيوان است تعبير لطيفى است، گوئى روشنائى روز همچون لباس سفيدى است كه بر تن شب پوشانيده شده، به هنگام غروب آفتاب اين لباس را از تن او همچون پوستى مى كنند، تا باطن و درون او آشكار گردد.
دقت در اين تعبير اين نكته را بازگو مى كند كه طبيعت اصلى كره زمين تاريكى است، نور و روشنائى صفتى است عارضى كه از منبع ديگرى به او داده مى شود، همچون لباس كه بر تن كسى بپوشانند كه هر گاه آن لباس را بيرون آورد رنگ طبيعى تن آشكار مى شود!.
در اينجا قرآن مجيد روى تاريكى شب انگشت نهاده، گويا مى خواهد بعد از بيان زنده كردن زمينهاى مرده كه به عنوان آيتى از آيات خداوند قبلا گذشت، تبديل روشنائى روز را به تاريكى شب به عنوان نمونه اى از مرگ بعد از حيات بيان كند.
به هر حال هنگامى كه انسان در ميان ظلمت شب غرق مى شود به ياد نور و بركاتش، نور و هيجاناتش، نور و منبع وجودش مى افتد، و با يك مقايسه به خالق نور و ظلمت آشنا مى گردد.
سومين آيتى كه بعد از آيت شب به آن اشاره شده آيت نور و روشنائى و آفتاب است، مى گويد: (خورشيد نيز براى آنها آيتى است كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است )!( و الشمس تجرى لمستقر لها ) .
اين آيه به وضوح حركت خورشيد را به طور مستمر بيان مى كند، اما در اينكه منظور از اين حركت چيست مفسران بحثهاى فراوان دارند:
گروهى آن را اشاره به حركت ظاهرى خورشيد بر گرد زمين ميدانند كه اين حركت تا پايان جهان كه در حقيقت قرارگاه خورشيد و پايان عمر اوست ادامه دارد.
بعضى ديگر آن را اشاره به ميل شمس در تابستان و زمستان به سوى شمال و جنوب زمين دانسته اند، زيرا مى دانيم خورشيد از آغاز بهار از خط اعتدالى به سوى شمال متمايل مى شود، و تا مدار 23 درجه شمالى پيش مى رود، و از آغاز تابستان به عقب باز مى گردد تا در آغاز پائيز باز به خط اعتدالى مى رسد، و همين خط سير را تا آغاز زمستان به سوى جنوب ادامه مى دهد، و از آغاز زمستان به سوى خط اعتدال حركت مى كند و در آغاز بهار به آن مى رسد.
البته تمام اين حركات در واقع ناشى از حركت زمين و تمايل محور آن نسبت به سطح مدارش مى باشد، هر چند در ظاهر و به حسب حس مربوط به حركت آفتاب است.
بعضى ديگر آن را اشاره به حركت وضعى كره آفتاب دانسته اند، زيرا مطالعات دانشمندان بطور قطع ثابت كرده كه خورشيد به دور خود گردش مى كند.
آخرين و جديدترين تفسير براى آيه فوق همانست كه اخيرا دانشمندان كشف كرده اند و آن حركت خورشيد با مجموعه منظومه شمسى در وسط كهكشان ما به سوى يك سمت معين و ستاره دور دستى كه آنرا ستاره (وگا) ناميده اند مى باشد.
اين معانى منافاتى با هم ندارند و ممكن است جمله (تجرى ) اشاره به تمام اين حركتها و حركتهاى ديگرى كه تاكنون علم و دانش ما به آن نرسيده و شايد در آينده كشف شود بوده باشد.
به هر حال حركت دادن خورشيد اين كره بسيار عظيمى كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگتر است آن هم با حركت حساب شده در اين فضاى بيكران از هيچكس ميسر نيست جز از خداوندى كه قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش بى انتهاست، و به همين جهت در پايان آيه مى فرمايد: (اين تقدير خداوند قادر و داناست )( ذلك تقدير العزيز العليم ) .
آخرين سخن در باره اين آيه اينكه: در تعبيرات آن اشاره اى است پر معنى به نظام سال شمسى كه از حركت خورشيد در برجها حاصل مى گردد، نظامى كه به زندگى بشر نظم و برنامه مى دهد، و جنبه هاى مختلف آن را تنظيم مى كند.
لذا در آيه بعد براى تكميل اين بحث از حركت ماه و منازل آن كه نظام بخش ايام ماه است، سخن مى گويد، و مى فرمايد: (ما براى ماه منزلهائى قرار داديم، و به هنگامى كه اين منزلها را طى كرد سرانجام به صورت شاخه كهنه قوسى شكل زرد رنگ خرما در مى آيد)!( و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم ) .
منظور از (منازل ) همان منزلگاههاى بيست و هشتگانهاى است كه ماه قبل از محاق و تاريكى مطلق طى مى كند، زيرا هنگامى كه ماه، سى روز تمام باشد تا شب بيست و هشتم در آسمان قابل رؤ يت است، ولى در اين شب بيست و هشتم به صورت هلال بسيار باريك زرد رنگ و كم نور و كم فروغ در مى آيد، و در دو شب باقيمانده قابل رؤ يت نيست كه آنرا (محاق ) مى نامند البته در ماههائى كه بيست و نه روز است تا شب بيست و هفتم معمولا ماه در آسمان ديده مى شود، و دو شب باقيمانده محاق است.
اين منزلگاهها كاملا دقيق و حساب شده است، به طورى كه منجمان از صدها سال قبل مى توانند طبق محاسبات دقيقى كه دارند آن را پيش بينى كنند!
اين نظام عجيب به زندگى انسانها نظم مى بخشد، و يك تقويم طبيعى آسمانى است كه با سواد و بيسواد توانائى خواندن آن را دارد، بطورى كه اگر انسان كمى دقت و ممارست در وضع ماه در شبهاى مختلف كند مى تواند با نگاه كردن وضع آن دقيقا و يا تقريبا بداند آن شب كدام شب از ماه است (و ما اين امر را آزموده ايم ).
زيرا در آغاز ماه نوكهاى هلال رو به طرف بالا است، و تدريجا بر حجم ماه افزوده مى شود تا هفتم كه نيمى از دايره كامل ماه آشكار مى شود و باز بر آن افزوده مى شود تا چهاردهم كه به صورت بدر كامل در مى آيد.
از آن به بعد از سمت پائين ماه كم مى شود تا بيست و يكم كه باز به صورت نيم دايره در مى آيد، همچنين از آن كاسته مى شود تا شب بيست و هشتم كه به صورت هلال ضعيف كمرنگى در مى آيد كه نوكهاى آن رو به طرف پائين است.
آرى اساس زندگى انسانها را نظم تشكيل ميدهد، و نظم بدون تعيين دقيق زمان امكان پذير نيست، و خداوند اين تقويم دقيق ماهانه و سالانه را در آسمان براى همين هدف قرار داده است.
و از همينجا مفهوم تعبير لطيف (كالعرجون القديم ) روشن مى شود.
زيرا (عرجون ) به طورى كه غالب مفسران و ارباب لغت گفته اند آن قسمت از خوشه خرماست كه به درخت اتصال دارد، توضيح اينكه: خرما به صورت خوشه بر درخت ظاهر مى شود، پايه اين خوشه به صورت چوب قوسى شكل زرد رنگى است كه به درخت متصل است و نوك آن مانند جارو است، و دانه هاى خرما همچون دانه هاى انگور به نخهاى آن متصلند، هنگامى كه خوشه نخل را مى برند آن پايه قوسى شكل بر درخت باقى مى ماند كه وقتى مى خشكد و پژمرده مى شود كاملا به هلال قبل از محاق مى ماند زيرا همانگونه كه هلال آخر ماه كه در جانب مشرق آسمان نزديك صبحگاهان ظاهر مى شود خميده و پژمرده و زرد رنگ
و نوكهاى آن رو به پائين است، (عرجون قديم ) نيز همين گونه است.
در حقيقت اين شباهت در جهان مختلف ظاهر مى شود:
از نظر هلالى بودن چوب خوشه خرما، از نظر زرد رنگ بودن، از نظر پژمردگى، از نظر تمايل نوك قوس آن به طرف پائين، و از نظر قرار گرفتن در ميان توده سبز رنگ شاخه هاى درخت نخل كه بى شباهت به قرار گرفتن هلال آخرين شب در ميان آسمان تيره رنگ نيست.
و توصيف آن به (قديم ) اشاره به كهنگى آن است زيرا هر قدر اين شاخه ها كهنه تر مى شود باريكتر و پژمرده تر و زرد رنگتر مى شود و شباهت بيشترى به هلال آخر ماه پيدا مى كند، سبحان الله كه در يك تعبير كوتاه چه ظرافتها و چه زيبائيها نهفته شده است؟!
آخرين آيه مورد بحث سخن از ثبات و دوام اين نظم سال و ماه، و شب و روز، است، پروردگار آنچنان برنامه اى براى آنها تنظيم كرده كه كمترين دگرگونى در وضع آنها پيدا نمى شود و تاريخ بشر به خاطر همين ثبات كاملا تنظيم مى گردد.
مى فرمايد: (نه براى خورشيد سزاوار است كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى مى گيرد، و هر كدام از آنها در مسير خود شناورند)!( لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون ) .
مى دانيم خورشيد دوران خود را در برجهاى دوازدهگانه در يكسال طى مى كند، در حالى كه كره ماه منزلگاههاى خويش را در يكماه طى مى كند.
بنا بر اين حركت دورانى ماه در مسيرش دوازده بار از حركت خورشيد در مدارش سريعتر است، لذا مى فرمايد خورشيد هرگز در حركت خود به پاى ماه نمى رسد تا حركت يكساله خود را در يكماه انجام دهد و نظام ساليانه بر هم خورد.
همچنين شب بر روز پيشى نميگيرد كه بخشى از آن را در كام خود فرو برد و نظام موجود به هم ريزد، بلكه همه اينها مسير خود را ميليونها سال بدون كمترين تغيير ادامه مى دهند.
از آنچه گفتيم روشن ميشود كه منظور از حركت خورشيد در اين بحث حركت آن بحسب حس ماست، جالب اينكه اين تعبير حتى بعد از آنكه به ثبوت رسيده كه خورشيد در جاى خود ساكن و زمين در مدت يكسال يكبار به دور آن ميگردد نيز به كار ميرود، مثلا امروز مى گويند تحويل خورشيد به برج حمل (رسيدن آن به آغاز فروردين ) و يا رسيدن خورشيد به دايره نصف النهار، و يا رسيدن به ميل كلى (منظور از ميل كل رسيدن خورشيد به آخرين نقطه ارتفاع خود در نيم كره شمالى در آغاز تابستان و يا به عكس آخرين نقطه انخفاض در آغاز زمستان است ).
اين تعبيرات همگى نشان ميدهد كه حتى بعد از كشف حركت زمين به دور خورشيد و سكون آن، تعبيرات گذشته راجع به حركت خورشيد به كار مى رود چرا كه از نظر حسى چنين به نظر مى آيد كه خورشيد در حركت است، و اين تعبيرات از همين جا گرفته مى شود.
و به اين ترتيب شناور بودن خورشيد و ماه در فلكهاى خود( كل فى فلك يسبحون ) نيز از همينجا ناشى مى شود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از شناور بودن خورشيد در فلك خود حركت آن همراه با منظومه شمسى و همراه با كهكشانى كه ما در آن قرار داريم مى باشد چه اينكه امروز ثابت شده است كه منظومه شمسى ما جزئى از كهكشان عظيمى است كه به دور خود در حال گردش است.
زيرا (فلك ) چنانكه ارباب لغت گفتند در اصل به معنى بر آمدن پستان دختران و شكل دورانى به خود گرفتن است، سپس به قطعاتى از زمين كه مدور است و يا اشياء مدور ديگر نيز اطلاق شده، و از همين رو به مسير دورانى كواكب نيز اطلاق مى شود.
جمله (كل فى فلك يسبحون ) به عقيده بسيارى از مفسران اشاره به هر يك از خورشيد و ماه و ستارگان است كه براى خود مسير و مدارى دارند، هر چند نام ستارگان قبلا در آيات ذكر نشده، ولى با توجه به ذكر (ليل ) (شب ) و قرين بودن ستارگان با ماه و خورشيد، فهم اين معنى از جمله مزبور بعيد به نظر نميرسد، به خصوص كه (يسبحون ) به صورت صيغه جمع آمده است.
اين تفسير نيز وجود دارد كه اين جمله اشاره به هر يك از خورشيد و ماه و شب و روز بوده باشد، چرا كه شب و روز هر كدام براى خود مدارى دارند و دقيقا دور كره زمين گردش ميكنند، تاريكى نيمى از كره زمين را هميشه پوشانده، و روشنائى نيم ديگر را و اين دو در بيست و چهار ساعت يكدور تمام به گردش زمين مى گردند.
تعبير به (يسبحون ) از ماده (سياحت ) كه طبق نقل راغب در مفردات در اصل به معنى حركت (سريع ) در آب و هوا است اشاره به حركت سريع كرات آسمانى ميكند، و آنها را تشبيه به موجودات عاقلى كرده است كه با سرعت به گردش خود ادامه ميدهند، امروز نيز اين حقيقت ثابت شده كه اجرام آسمانى با سرعتهاى بسيار عجيب و گاه سرسام آورى در مسير خود حركت دارند.
(دوران ) در لغت عرب به حركت دايره مانند گفته ميشود، در حالى كه (جريان ) اشاره به حركات طولى است، جالب اينكه در آيات فوق براى خورشيد هم حركت جريانى قائل شده، و هم دورانى، يكجا مى گويد: و الشمس تجرى... و در جاى ديگر از شناور بودن خورشيد در فلك (مسير دايره مانند) سخن مى گويد( كل فى فلك يسبحون ) .
آن روز كه اين آيات نازل شد فرضيه هيئت (بطلميوس ) با قدرت هر چه تمامتر بر محافل علمى حاكم بود، طبق اين فرضيه اجرام آسمانى به خودى خود گردشى نداشتند، بلكه در دل افلاك كه اجسامى بلورين و متراكم روى هم همچون طبقات پوست پياز بودند ميخكوب شده بودند و حركت آنها تابع حركت افلاكشان بود، بنا بر اين در آن روز نه شناور بودن خورشيد مفهومى داشت، و نه حركت طولى و جريانى آن.
اما بعد از فرو ريختن پايه هاى فرضيه بطلميوس در پرتو كشفيات قرون اخير، و آزاد شدن اجرام آسمانى از قيد و بند افلاك بلورين، اين نظريه قوت گرفت كه خورشيد در مركز منظومه شمسى ثابت و بيحركت است، و تمام منظومه شمسى پروانه وار به گرد او مى چرخند.
در اينجا باز مفهوم تعبيرات آيات فوق كه حركت طولى و دورانى را به خورشيد نسبت ميداد روشن نبود.
تا اينكه باز علم به پيشرفت خود ادامه داد و در اين اواخر چند نوع حركت براى خورشيد ثابت شد:
حركت وضعى آن به دور خودش.
حركت طولى آن همراه منظومه شمسى به سوى نقطه مشخصى از آسمان.
حركت دورانى آن همراه مجموعه كهكشانى كه جزئى از آن است. و به اين ترتيب يك معجزه ديگر علمى قرآن به ثبوت رسيد.
براى روشنتر شدن اين مساله قسمتى از بحثى را كه در يكى از دائرة المعارفها پيرامون حركت خورشيد آمده است در اينجا مى آوريم:
در خورشيد داراى حركات (ظاهرى ) (حركت يومى و حركت ساليانه ). و حركات (واقعى ) است.
خورشيد در حركت يومى و حركت ظاهرى كره آسمان شركت دارد، در نيمكره ما از مشرق طلوع مى كند، در طرف جنوب از نصف النهار محل مى گذرد و در مغرب غروب ميكند، عبور آن از نصف النهار ظهر حقيقى را مشخص مى سازد.
خورشيد، حركت (ظاهرى ) ساليانهاى به دور زمين نيز دارد كه هر (روز) آن را قريب يكدرجه از مغرب به طرف مشرق ميبرد، در اين حركت، خورشيد سالى يكبار از مقابل برجها ميگذرد، مدار اين حركت در صفحه (دائرة البروج ) واقع است، اين حركت در تاريخ نجوم اهميت فراوان داشته است، (اعتدالين ) و (انقلاب ) و (ميل كلى ) مربوط به آن، و سال شمسى مبتنى بر آن است.
علاوه بر اين حركات ظاهرى حركت دورانى كهكشان، خورشيد را با سرعت حدود يك ميليون و يكصد و سى هزار كيلومتر در ساعت! در فضا ميگرداند، اما در داخل كهكشان هم خورشيد ثابت نيست، بلكه با سرعتى قريب هفتاد و دو هزار و چهارصد كيلومتر در ساعت! به جانب صورت فلكى (جاثى على ركبتيه ) حركت مى كند.
و اينكه ما از اين حركت سريع خورشيد در فضا بى خبريم به سبب دورى اجرام
فلكى است كه ماخذ تشخيص اين حركت وضعى خاص نيز هست.
دوره حركت وضعى خورشيد در استواى آن حدود بيست و پنج شبانه روز مى باشد و.
تعبيرات قرآن به اندازه اى حساب شده است كه ريزه كاريها و دقتهاى آن قابل احصا نيست، در آيات فوق هنگامى كه سخن از حركت ظاهرى ماه و خورشيد در مسير ماهانه و ساليانه در ميان است مى گويد: (براى خورشيد سزاوار نيست كه به پاى ماه برسد) (چرا كه ماه مسير خود را در يك ماه طى مى كند و خورشيد در يكسال، اين تفاوت سرعت به اندازه اى است كه تعبير مى كند اين هرگز به پاى او نمى رسد (لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر).
اما در مورد شب و روز چون با هم فاصله چندانى ندارند و دقيقا پشت سر هم قرار گرفته اند مى گويد شب از روز پيشى نمى گيرد مى بينيم اين دو تعبير در اينجا بسيار حساب شده است.
در آيات فوق اشاره به دو موضوع كه از مهمترين مسائل زندگى انسانهاست به عنوان دو آيت از آيات الهى شده است: موضوع تاريكى شب، و موضوع خورشيد و نور آفتاب.
پيش از اين گفته ايم كه نور لطيفترين و پر بركتترين موجودات جهان ماده است، نه تنها روشنائى و زندگى ما كه هر حركت و جنبشى بستگى به نور آفتاب دارد، نزول قطرات باران، نمو گياهان، شكفتن غنچه ها، رسيدن ميوه ها، زمزمه جويبارها، رنگين شدن سفره انسانها از انواع مواد غذائى، حتى حركت چرخهاى عظيم كارخانه ها، و توليد برق و انواع محصولات صنعتى بازگشت به اين منبع بزرگ انرژى يعنى نور آفتاب مى كند.
خلاصه اينكه تمام انرژيهاى روى كره زمين (جز انرژى ناشى از شكستن هسته اتمها) همه از نور آفتاب مدد ميگيرد كه اگر او نبود همه جا خاموش و بيروح، بينور و بيحركت و مرده بود.
تاريكى شب با اينكه بوى مرگ و فنا ميدهد از نظر تعديل نور آفتاب و تاثير عميق آن در آرامش جسم و جان و جلوگيرى از خطرات تابش يكنواخت نور خورشيد نيز يك امر حياتى براى انسانها محسوب ميشود، كه اگر تناوب شب و روز نبود حرارت در كره زمين آنچنان بالا ميرفت كه همه چيز را آتش ميزد، چنانكه در كره ماه كه شبها و روزهاى طولانى دارد (هر كدام به اندازه پانزده شبانه روز كره زمين است ) روزهايش گرمائى كشنده، و شبهايش سرمائى نابود كننده دارد.
بنا بر اين هر يك از اين دو (نور و ظلمت ) آيتى است عظيم از آيات الهى.
از اين گذشته نظم بسيار دقيقى كه بر اين دو حاكم است به وجود آورنده تاريخ منظم زندگى انسانهاست، تاريخى كه اگر نبود روابط اجتماعى به هم ميريخت، و زندگى براى انسان بسيار مشكل ميشد، از اين نظر نيز اين دو از آيات الهى هستند.
جالب اينكه قرآن در اين آيات مى گويد: شب از روز پيشى نميگيرد اين تعبير نشان ميدهد كه روز قبل از شب آفريده شده، و شب به دنبال آنست
درست است كه اگر كسى از بيرون به كره زمين نگاه كند اين دو را مانند دو موجود سياه و سفيد ميبيند كه مرتبا بر گرد كره زمين ميچرخند، و در اين حركت دايره مانند قبل و بعدى تصور نمى شود.
اما اگر توجه كنيم كه اين كره زمين ما نخست جزء آفتاب بوده و در آن روز همه جا روز بود و شبى وجود نداشت اما به محض اينكه از آن جدا و دور شد و سايه مخروطى شكل آن در جهت مخالف نور آفتاب افتاد شب پديد آمد شبى كه به دنبال روز در حركت است، دقت و ظرافت اين تعبير روشن مى شود.
و همانگونه كه گفتيم نه تنها خورشيد و ماه در اين فضاى بيكران شناورند كه شب و روز هم در اين فضا بر گرد كره زمين شنا ميكنند، و هر يك براى خود مدار و مسير دورانى دارند.
در روايات متعددى كه از طرق اهلبيت نقل شده نيز به اين معنى تصريح شده است كه خداوند (روز را قبل از شب آفريد).
در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم كه فرمود خلق النهار قبل الليل روز را قبل از شب آفريد.
و در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) آمده است: (النهار خلق قبل الليل ) سپس امام (عليهاالسلام ) به آيه لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار در اين زمينه استدلال فرمود.
همين معنى از امام باقر (عليهاالسلام ) نيز به صورت زيرنقل شده است: ان الله عز و جل خلق الشمس قبل القمر، و خلق النورقبل الظلمة: (خداوند بزرگ خورشيد را قبل از ماه و نور راقبل از ظلمت آفريد).
( و أية لهم انا حملنا ذريتهم فى الفلك المشحون ) (41)( و خلقنا لهم من مثله ما يركبون ) (42)( و ان نشا نغرقهم فلا صريخ لهم و لا هم ينقذون ) (43)( الا رحمة منا و متعا الى حين ) (44)
ترجمه:
41 - اين نيز براى آنها نشانه اى است (از عظمت پروردگار) كه ما فرزندانشان را در كشتيهائى كه مملو (از وسائل و بارها است ) حمل كرديم.
42 - و براى آنها مركبهاى ديگرى همانند آن آفريديم.
43 - و اگر بخواهيم آنها را غرق ميكنيم، به طورى كه نه فريادرسى داشته باشند، و نه كسى آنها را از دريا بگيرد.
44 - مگر باز هم رحمت ما شامل حال آنها شود و تا زمان معينى از اين زندگى بهره گيرند.
حركت كشتيها در درياها نيز آيتى است
گر چه بعضى از مفسران مانند قرطبى نخستين آيه مورد بحث را از پيچيده ترين آيات اين سوره شمرده، ولى دقت در اين آيات و پيوندشان با آيات قبل نشان ميدهد پيچيدگى خاصى در تفسير اين آيات نيست، زيرا در آيات پيشين سخن از نشانه هاى پروردگار در آفرينش آفتاب و ماه و شب و روز و همچنين زمين و بركات زمين بود، و در آيات مورد بحث سخن از درياها و بخشى از نعمتها و مواهب دريا يعنى حركت كشتيهاى تجارى و مسافربرى بر صحنه آنها ميباشد.
به علاوه حركت اين كشتيها در دل اوقيانوسها بيشباهت به حركت كواكب آسمان در اقيانوس فضا نيست.
لذا نخست مى فرمايد اين نيز براى آنها آيت و نشانه اى است از عظمت پروردگار كه ما فرزندانشان را در كشتيهائى كه مملو از وسائل زندگى است حمل كرديم( و آية لهم انا حملنا ذريتهم فى الفلك المشحون ) .
ضمير (لهم ) نه تنها به مشركان مكه بلكه به همه عباد و بندگان خدا باز مى گردد كه در آيات گذشته از آنها سخن در ميان بود.
(ذريه ) چنانكه (راغب ) در (مفردات ) آورده: در اصل به معنى فرزندان كوچك است هر چند گاهى در تعبيرات متعارف به همه فرزندان، اعم از كوچك و بزرگ، اطلاق ميشود، اين كلمه هم به معنى مفرد استعمال ميشود و هم معنى جمع.
و اينكه مى گويد: ما فرزندان آنها (يا فرزندان كوچك آنها را) بر اين كشتيها حمل كرديم بى آنكه از خودشان سخنى بگويد شايد به اين مناسبت است كه فرزندان نياز بيشترى به اين مركب را هوار دارند، چرا كه بزرگترها براى پياده روى و پيمودن سواحل درياها آماده ترند.
از اين گذشته اين تعبير براى تحريك عواطف آنها مناسبتر مى باشد.
تعبير به (مشحون ) (پر) اشاره به اين است كه نه تنها خودشان بر كشتى سوار ميشوند بلكه مال التجاره و وسائل مورد نياز آنها نيز با آن حمل و نقل مى گردد.
و اينكه بعضى (فلك ) را در آيه فوق به خصوص كشتى نوح تفسير كرده اند و (ذريه ) را به معنى آباء و پدران (از ماده (ذراء) به معنى آفرينش ) تفسير بعيدى به نظر ميرسد، مگر اينكه منظور بيان يك مصداق روشن بوده باشد.
به هر حال حركت كشتيها كه بزرگترين و مهمترين وسيله حمل و نقل بشر مى باشد، و كارى كه از آنها ساخته است هزاران برابر مركبهاى ديگر است،
نتيجه خواص ويژه آب و وزن مخصوص اجسامى كه كشتى از آن ساخته شده، و خاصيت بادها (در كشتيهاى بادبانى ) و نيروى بخار (در كشتيهاى موتورى ) و انرژى اتمى (در كشتيهائى كه با نيروى اتم كار مى كند) مى باشد.
و همه اينها قوا و نيروهائى است كه خدا مسخر انسان ساخته و هر يك از آنها و نيز مجموعه آنها آيتى از آيات الهى است.
و براى اينكه توهم نشود كه تنها مركب خداداد كشتيهاست در آيه بعد مى افزايد: (و ما براى آنها مركبهاى ديگرى مانند آن آفريديم )( و خلقنا لهم من مثله ما يركبون ) .
مركبهائى كه در خشكى يا در هوا و فضا راه مى رود، و انسانها و وسائل آنها را بر دوش خود حمل مى كند.
گرچه بعضى اين آيه را تفسير به خصوص شتر كرده اند كه (كشتى صحرا) نام گرفته، و بعضى به همه چهار پايان، و بعضى به هواپيماها و سفينه هاى فضائى كه در عصر ما اختراع شده (و تعبير به (خلقنا) در مورد آنها از اين نظر است كه مواد و وسائل آن قبلا آفريده شده است ).
ولى اطلاق تعبير آيه مفهوم وسيعى را ترسيم ميكند كه همه اينها و غير اينها را فرا مى گيرد.
البته در بعضى از آيات قرآن كرارا (انعام ) (چهار پايان ) در كنار (فلك ) (كشتيها) قرار گرفته است، مانند( و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون ) : (از كشتيها و چهار پايان موجوداتى آفريد كه بر آنها سوار مى شويد) (زخرف - 12) و نيز در آيه 80 سوره مؤ من مى خوانيم:( و عليها و على الفلك تحملون ) : بر چهار پايان و كشتيها حمل (سوار) مى شويد.
ولى اين آيات نيز منافاتى با عموميت مفهوم آيه مورد بحث ندارد.
آيه بعد براى روشنتر ساختن اين نعمت بزرگ حالتى را كه از دگرگون شدن اين نعمت به وجود مى آيد بيان ميكند مى گويد: (اگر بخواهيم آنها را غرق مى كنيم، آنچنان كه نه فريادرسى داشته باشند، و نه كسى كه آنها را از دريا بگيرد)( و ان نشا نغرقهم فلا صريخ لهم و لا هم ينقذون ) . به يك موج عظيم فرمان ميدهيم كشتى آنها را واژگون كند!
يا به يك گرداب ماموريت ميدهيم آنها را در كام خود فرو بلعد! يا به يك طوفان دستور ميدهيم آنها را مانند يك پر كاه بردارد و در وسط امواج پرتاب كند! و اگر بخواهيم خاصيت آب و كشتى و نظم وزش باد و آرامش دريا را بر هم مى زنيم تا همه چيز آنها به هم ريزد، اين مائيم كه اين نظام را تداوم مى بخشيم، تا آنها بهره گيرند، و اگر گهگاه حوادثى از اين قبيل مى فرستيم براى اين است كه از روى آن اهميت نعمتى را كه در آن غرقند بدانند.
(صريخ ) از ماده (صراخ ) به معنى فريادرس است.
و (ينقذون ) از ماده (انقاذ) به معنى بر گرفتن و نجات دادن است. و سرانجام آخرين آيه مورد بحث براى تكميل اين سخن ميافزايد: (مگر باز هم رحمت ما شامل حال آنها شود، و تا زمان معينى كه پايان زندگى آنهاست از اين زندگى بهره گيرند)( الا رحمة و متاعا الى حين ) .
آرى با هيچ وسيله اى آنها نميتوانند نجات يابند جز اينكه نسيم رحمت ما بوزد و لطف ما به يارى آنها بشتابد.
(حين ) به معنى وقت، در آيه فوق اشاره به پايان زندگى انسان و اجل او است و بعضى آن را به پايان جهان تفسير كرده اند.
آرى آنها كه بر كشتى سوار شده اند (اعم از كشتيهاى بادبانى كوچك قديم و يا كشتيهاى كوه پيكر اوقيانوس پيماى امروز) به خوبى عمق تعبير اين آيه را درك كرده اند كه عظيمترين كشتيهاى جهان در برابر امواج عظيم دريا و طوفانهاى هولناك اوقيانوسها همچون يك پر كاه است و اگر رحمت الهى شامل حال انسانها نباشد نجات آنها ممكن نيست.
او مى خواهد در اين باريكهاى كه در ميان مرگ و زندگى است قدرت عظيم خود را به انسانها نشان دهد شايد گمگشتگان راه به خود آيند و از اين طريق راهى به سوى او بگشايند.
( و اذا قيل لهم اتقوا ما بين ايديكم و ما خلفكم لعلكم ترحمون ) (45)( و ما تاتيهم من أية من أيت ربهم الا كانوا عنها معرضين ) (46)( و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله قال الذين كفروا للذين أمنوا انطعم من لو يشاء الله اطعمه ان انتم الا فى ضلل مبين ) (47)
ترجمه:
45 - هنگامى كه به آنها گفته شود از آنچه پيش رو و پشت سر شما است (از عذابهاى الهى ) بترسيد، تا مشمول رحمت الهى شويد (اعتنا نمى كنند).
46 - و هيچ آيه اى از آيات پروردگارشان براى آنها نمى آيد مگر اينكه از آن روى گردان مى شوند.
47 - و هنگامى كه به آنها گفته شود از آنچه خدا به شما روزى كرده انفاق كنيد كافران به مومنان مى گويند آيا ما كسى را اطعام كنيم كه اگر خدا مى خواست او را اطعام مى كرد (پس خدا خواسته كه او گرسنه باشد) شما فقط در گمراهى آشكاريد.
تمام آيات الهى را ناديده مى گيرند
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از بحثهاى مهمى از آيات پروردگار در پهنه جهان هستى بود، در آيات مورد بحث عكس العمل كفار لجوج را در برابر آيات الهى، و همچنين دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و انذار به عذاب پروردگار بيان مى كند.
در نخستين آيه مى فرمايد: (هنگامى كه به آنها گفته مى شود از آنچه پيش رو و پشت سر شماست از عذابهاى الهى بپرهيزيد، تا مشمول رحمت الهى شويد، اعراض مى كنند و رويگردان مى شوند)( و اذا قيل لهم اتقوا ما بين ايديكم و ما خلفكم لعلكم ترحمون ) .
در اينكه منظور از (ما بين ايديكم ) (آنچه پيش روى شماست )( و ما خلفكم ) (آنچه پشت سر شما قرار دارد) چيست؟ مفسران تفسيرهاى بسيارى گفته اند:
از جمله اينكه منظور از (ما بين ايديكم ) مجازاتهاى دنياست كه نمونه اى از آن در آيات قبل ذكر شده، و منظور از (ما خلفكم ) مجازاتهاى آخرت است كه در (پشت سر) دارند، و تعبير به پشت سر به خاطر آنست كه هنوز نيامده، گوئى پشت سر انسان در حركت است، و سرانجام روزى به او ميرسد و دامانش را مى گيرد، و منظور از پرهيز كردن از اين مجازاتها اين است كه عوامل آن را ايجاد نكند و به تعبير ديگر كارى نكند كه مستوجب اين عقوبات گردد.
شاهد اين سخن اينكه تعبير به (اتقوا) در آيات قرآن يا در مورد خداوند به كار رفته، و يا در مورد روز قيامت و مجازات الهى كه در حقيقت هر دو به يك معنى باز مى گردد، چرا كه پرهيز از خداوند پرهيز از مجازات اوست.
اين خود دليل بر آنست كه در آيه مورد بحث نيز منظور پرهيز از عذاب و مجازات الهى در اين جهان و جهان ديگر است.
بعضى آيه را به عكس اين معنى تفسير كرده اند: (ما بين ايدى ) را به عذاب آخرت و (ما خلفكم ) را به عذاب دنيا، چرا كه آخرت در پيش روى ما قرار دارد (اين تفسير تفاوت چندانى از نظر نتيجه با تفسير اول ندارد).
ولى بعضى گفته اند منظور از (پيش رو) گناهانى است كه قبلا انجام شده كه پرهيز از آن به معنى توبه و جبران است، و منظور از (پشت سر) گناهانى است كه بعدا انجام مى شود.
بعضى ديگر معتقدند كه منظور از (پيش رو) گناهان آشكار و (پشت سر) به معنى گناهان پنهان است.
بعضى ديگر (ما بين ايديكم ) را اشاره به انواع عذاب دنيا، و (ما خلفكم ) را اشاره به مرگ ميدانند (در حالى كه مرگ چيزى نيست كه قابل پرهيز كردن باشد).
بعضى مانند نويسنده (فى ظلال ) اين دو تعبير را كنايه از احاطه موجبات غضب و عذاب الهى دانسته كه كافران را از هر سو فرا گرفته است.
آلوسى در (روح المعانى ) و فخر رازى در (تفسير كبير) هر كدام احتمالات متعددى داده اند كه قسمتى از آن گفته شد، و علامه طباطبائى در (الميزان ) (ما بين ايدكم ) را اشاره به شرك و معاصى در دنيا مى داند، و (ما خلفكم ) را اشاره به عذاب در آخرت.
در حالى كه ظاهر آيه اينست كه اين هر دو از يك جنس مى باشند تنها تفاوت زمانى دارند، نه اينكه يكى اشاره به شرك و گناه و ديگرى اشاره به مجازات آن باشد.
به هر حال بهترين تفسير براى اين جمله همانست كه در آغاز گفته شد و آيات مختلف قرآن نيز گواه بر آن است، و آن اينكه منظور از (ما بين ايديكم ) مجازاتهاى دنياست و (ما خلفكم ) مجازاتهاى آخرت.
در آيه بعد بار ديگر روى همين معنى تاكيد مى كند و لجاجت و پافشارى اين كوردلان را در ناديده گرفتن آيات الهى و تعليمات پيامبران مشخص ساخته، مى فرمايد: هيچ آيه اى از آيات پروردگارشان براى آنها نمى آيد مگر اينكه از آن رويگردان مى شوند( و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين ) .
نه بيان آيات انفسى در آنها مؤ ثر است، و نه شرح آيات آفاقى، نه تهديد و انذار، و نه بشارت و نويد به رحمت الهى، نه منطق عقل و خرد را ميپذيرند و نه فرمان عواطف و فطرت را، آنها به كورانى ميمانند كه نزديكترين اشياء اطراف خود را مشاهده نميكنند و حتى نور آفتاب را از ظلمت و تاريكى شب فرق نمينهند!
سپس قرآن انگشت روى يكى از موارد مهم لجاجت و اعراض آنها گذارده مى گويد: (هنگامى كه به آنها گفته شود از آنچه خدا به شما روزى كرده است در راه او انفاق كنيد كافران به مؤ منان مى گويند: آيا ما كسى را اطعام كنيم كه اگر خدا مى خواست او را سير ميكرد، شما تنها در گمراهى آشكاريد)!
( و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله قال الذين كفروا للذين آمنوا انطعم من لو يشاء الله اطعمه ان انتم الا فى ضلال مبين ) .
اين همان منطق بسيار عوامانه اى است كه در هر عصر و زمان از ناحيه افراد خود خواه و بخيل مطرح مى شود كه مى گويند: اگر فلانى فقير است لابد كارى كرده كه خدا مى خواهد فقير بماند، و اگر ما غنى هستيم لابد عملى انجام داده ايم كه مشمول لطف خدا شده ايم، بنا بر اين نه فقر آنها و نه غناى ما هيچكدام بى حكمت نيست!!
غافل از اينكه جهان ميدان آزمايش و امتحان است، خداوند يكى را با تنگدستى آزمايش ميكند، و ديگرى را با غنا و ثروت، و گاه يك انسان را در دو زمان با اين دو در بوته امتحان قرار ميدهد كه آيا به هنگام فقر امانت و مناعت طبع و مراتب شكرگزارى را بجا مى آورد؟ يا همه را زير پا مى گذارد؟ و به هنگام غنا از آنچه در اختيار دارد در راه او انفاق ميكند يا نه؟
گرچه بعضى آيه فوق را بر گروه خاصى، مانند يهود يا مشركان عرب و يا جمعى از ملحدين و منكران آئينهاى انبيا، تطبيق كرده اند، ولى ظاهر اين است كه آيه مفهوم عامى دارد كه در هر عصر و زمانى مصداقهائى براى آن ميتوان يافت، هر چند مصداق آن در عصر نزول آيه افرادى از يهود يا مشركان بوده اند، اين يك بهانه عمومى در طول اعصار و قرون بوده و هست كه مى گويند اگر رازق خداوند است پس چرا شما از ما ميخواهيد كه افراد فقير را روزى دهيم؟ و اگر خدا خواسته است آنها محروم بمانند پس چرا ما كسى را بهره مند سازيم كه خدا محرومشان ساخته؟
بيخبر از اينكه گاه نظام تكوين چيزى ايجاب ميكند و نظام تشريع چيز ديگر.
نظام تكوين چنين ايجاب كرده كه خداوند زمين را با تمام مواهبش در اختيار بشر قرار دهد، و آنها را در اعمال خود براى طى كردن مسير تكامل آزاد بگذارد، و در عين حال غرائزى در او آفريده كه هر كدام او را به سوئى سوق مى دهد.
و نظام تشريع چنين ايجاب كرده كه قوانينى براى كنترل غرائز، تهذيب
نفوس، و تربيت انسانها از طريق ايثار و فداكارى و گذشت و انفاق قرار دهد، و انسان را كه استعداد رسيدن به مقام خليفة اللهى دارد از اين طريق به آن مقام منيع برساند، از طريق زكات تطهير نفوس كند، و از طريق انفاق بخل را از دلها بزدايد، و فاصله طبقاتى را كه منشاء هزاران فساد در زندگى بشر است از بين ببرد.
اين درست به آن مى ماند كه افرادى بگويند چه ضرورتى دارد كه ما درس بخوانيم و يا ديگرى را درس بدهيم؟ اگر خدا ميخواست به همه ما علم مى داد تا هيچكس نياز به فرا گرفتن علم نداشته باشد، آيا هيچ عاقلى اين منطق را مى پذيرد؟.
جمله (قال الذين كفروا) كه تكيه روى عنوان كفر آنها كرده با اينكه ممكن بود به جاى آن تنها از ضمير استفاده شود اشاره به اين است كه اين منطقهاى خرافى و بهانه جوئيها از (كفر) سرچشمه مى گيرد!.
و تعبير (مؤ منان ) به (انفقوا مما رزقكم الله ) (انفاق كنيد از آنچه خداوند به شما روزى داده ) اشاره به اين است كه در حقيقت مالك اصلى خداست هر چند اين امانت چند روزى به دست ما و شما سپرده شده است، و چقدر بخيلند كسانى كه حاضر نيستند حتى مال كسى را به ديگرى به فرمان او بدهند؟!
در تفسير جمله (ان انتم الا فى ضلال مبين ) (شما در گمراهى آشكارى هستيد) سه احتمال وجود دارد:
نخست اينكه دنباله گفتار كفار نسبت به مؤ منان است.
ديگر اينكه خطاب خدا نسبت به كفار مى باشد.
سوم سخن مؤ منان در برابر كافران است.
ولى تفسير اول از همه مناسبتر است چرا كه ارتباط و اتصال با كلمات كفار دارد در حقيقت آنها مى خواستند در برابر مؤ منان مقابله به مثل كنند و آنان را به ضلال مبين نسبت دهند!
( و يقولون متى هذا الوعد إن كنتم صدقين ) (48)( ما ينظرون إلا صيحة وحدة تأ خذهم و هم يخصمون ) (49)( فلا يستطيعون توصية و لا إلى أهلهم يرجعون ) (50)( و نفخ فى الصور فإ ذا هم من الا جداث إلى ربهم ينسلون ) (51)( قالوا يويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون ) (52)( إن كانت إلا صيحة وحدة فإ ذا هم جميع لدينا محضرون ) (53)
ترجمه:
48 - آنها مى گويند اگر راست ميگوئيد اين وعده (قيامت ) كى خواهد بود؟!
49 - (اما) جز اين انتظار نمى كشند كه يك صيحه عظيم (آسمانى ) آنها را فرو گيرد در حالى كه مشغول جدال (در امور دنيا) هستند!
50 - (چنان غافلگير ميشوند كه حتى ) نمى توانند وصيتى كنند، يا به سوى خانواده خود مراجعت نمايند!
51 - (بار ديگر) در صور دميده ميشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه ) پروردگارشان ميروند.
52 - مى گويند اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟ (آرى ) اين همان است كه خداوند رحمان وعده داده و فرستادگان (او) راست گفتند.
53 - صيحه واحدى بيش نيست (فريادى از اين برميخيزد) ناگهان همگى نزد ما حاضر ميشوند.
صيحه هاى رستاخيز!
به دنبال ذكر منطق سست و بهانه جويانه كفار در مورد انفاقها كه در آيات قبل گذشت، در آيات مورد بحث سخن را از استهزاء آنها نسبت به قيام قيامت شروع ميكند، و منطق پوسيده آنها را در مورد انكار معاد با جواب قاطع درهم ميكوبد.
به علاوه بحثهائى را كه در طى آيات پيشين در زمينه توحيد بيان شد با بحثهاى معاد تكميل مى نمايد.
نخست ميفرمايد (آنها مى گويند: اگر راست ميگوئيد اين وعده هاى را كه شما ميدهيد كى خواهد آمد)؟!( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ) .
اينكه شما نمى توانيد تاريخى براى قيام قيامت تعيين كنيد دليل بر اين است كه در گفتار خود صادق نيستيد!
آيه بعد به اين سؤ ال توأ م با سخريه يك پاسخ محكم و جدى داده مى گويد: قيام قيامت و پايان اين جهان براى خدا مساله پيچيده، و كار مشكلى نيست: آنها جز اين انتظار نمى كشند كه يك صيحه عظيم آسمانى فرا رسد و آنان را ناگهانى فرو گيرد در حالى كه مشغول جنگ و جدال در مورد دنياى خويش هستند!( ما ينظرون الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون ) .
همين يك فرياد عظيم آسمانى كافى است كه همه را در يك لحظه كوتاه، هر كدام در همان مكان و همان حالتى كه هستند قبض روح كند، و زندگى پر غوغاى مادى آنها كه معركه دعواها و ميدان جنگ دائمى آنان است جاى خود را به دنيائى خاموش و خالى از هر سر و صدا بدهد.
در روايات اسلامى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است كه اين صيحه آسمانى آنچنان غافلگيرانه است كه دو نفر در حالى كه پارچهاى را گشودهاند و مشغول معامله اند پيش از آنكه آن را برچينند و بپيچند جهان پايان مييابد! و كسانى هستند كه در آن لحظه لقمه غذا از ظرف برداشته اما پيش از آنكه به دهان آنها برسد صيحه آسمانى فرا ميرسد و جهان پايان مى يابد، كسانى هستند كه مشغول تعمير و گل مالى حوضند تا چهار پايان را سيراب كنند پيش از آنكه چهار پايان سيراب شوند قيامت بر پا ميشود! (تقوم الساعة و الرجلان قد نشرا ثوبهما يتبايعانه فما يطويانه حتى تقوم!، و الرجل يرفع اكلته الى فيه فما تصل الى فيه حتى تقوم!، و الرجل يليط حوضه ليسقى ماشيته فما يسقيها حتى تقوم!).
جمله (ما ينظرون ) در اينجا به معنى (انتظار نميكشند) آمده است، زيرا ماده (نظر) چنانكه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد به معنى گردش فكر يا انديشه است براى مشاهده يا ادراك چيزى، و گاه به معنى تامل و جستجوگرى، و نيز به معنى معرفت حاصل از جستجوگرى آمده است.
(صيحه ) در اصل به معنى شكافتن چوب يا لباس و برخاستن صدا از آن است، سپس در هر صداى بلند، و فرياد مانند، به كار رفته، گاه به معنى طول قامت نيز آمده، مثلا گفته ميشود: بارض فلان شجر قد صاح!: (در فلان زمين درختى است كه فرياد ميكشد) يعنى آنچنان طولانى شده كه گوئى فرياد ميزند و مردم را به سوى خود ميخواند.
(يخصمون ) از ماده خصومت به معنى نزاع و جنگ است.
اما در چه چيز آنها جدال ميكنند؟ در آيه ذكر نشده است، ولى پيداست كه منظور جدال در امر دنيا، و امور زندگى مادى است، ولى بعضى آن را به معنى جدال در امر (معاد) گرفتهاند، در حالى كه معنى اول مناسبتر به نظر ميرسد، هر چند اراده معنى جامعى كه شامل هر دو شود و هر گونه جدال و مخاصمه را در بر گيرد نيز بعيد نيست.
قابل توجه اينكه ضميرهاى متعدد موجود در آيه همه، به مشركان مكه بر ميگردد كه در امر معاد ترديد داشتند، و از روى استهزا مى گفتند: قيامت كى بر پا خواهد شد؟
ولى مسلم است منظور شخص آنها نيست، بلكه نوع آنهاست (نوع انسانهاى غافل و بيخبر از امر معاد) زيرا آنها مردند و اين صيحه آسمانى را هرگز نديدند (دقت كنيد).
به هر حال قرآن با اين تعبير كوتاه و قاطع به آنها هشدار ميدهد كه اولا قيامت به طور ناگهانى و غافلگيرانه بر پا ميشود، و ثانيا موضوع پيچيدهاى نيست كه آنها در امكانش به بحث و مخاصمه برخيزند، با يك صيحه، همه چيز پايان ميگيرد و دنيا به آخر ميرسد.
لذا در آيه بعد مى گويد: اين مساله به قدرى سريع و برق آسا و غافلگيرانه است كه حتى توانائى بر وصيت و سفارش نخواهند داشت، و حتى فرصت مراجعت به سوى خانواده و منزلهاى خود را پيدا نميكنند)!( فلا يستطيعون توصية و لا الى اهلهم يرجعون ) .
معمولا هنگامى كه حادثهاى به انسان دست ميدهد و انسان احساس ميكند پايان عمرش نزديك شده، سعى ميكند هر جا هست خود را به منزل و ماواى خويش برساند، و در ميان همسر و فرزندانش قرار گيرد، سپس كارهاى نيمه تمام و سرنوشت بازماندگان خود را از طريق وصيت بر عهده اين و آن بگذارد و سفارش آنها را به ديگران بكند.
اما مگر صيحه پايان دنيا به كسى مجال ميدهد؟ و يا به فرض اينكه مجالى باشد مگر كسى زنده ميماند كه توصيههاى انسان را بشنود؟ و يا فى المثل زن و فرزند بر بالين همسر و پدر بنشينند و سر او را در آغوش گيرند تا به آرامش جان دهند؟ هيچيك از اين امور، امكان پذير نيست.
و اينكه مى بينيم (توصيه ) به صورت نكره آمده اشاره به اين است كه حتى مجال يك توصيه و سفارش كوچك را نيز پيدا نميكنند.
سپس به مرحله ديگر كه مرحله حيات بعد از مرگ است اشاره كرده، مى گويد: (بار ديگر در صور دميده ميشود، ناگهان همه آنها از قبرها بيرون آمده، شتابان به سوى دادگاه پروردگارشان رهسپار ميشوند)( و نفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون ) .
خاكها و استخوانهاى پوسيده به فرمان پروردگار لباس حيات در تن ميپوشند، و از قبر سر بر مى آورند، و براى محاكمه و حساب در آن دادگاه عجيب حاضر ميگردند، همانگونه كه با يك صيحه همگى مردند با يك (نفخه )
(دميدن در صور) جان ميگيرند و زنده ميشوند، نه مرگ آنها براى خدا مشكلى دارد، و نه احياى آنها، درست همانند شيپورى كه براى جمع شدن و آماده باش لشكر زده ميشود، و در يك لحظه، همه از خواب برميخيزند، و از خيمه ها بيرون ميدوند، و در صف حاضر ميشوند، زنده كردن مردگان نيز براى خدا همين گونه ساده و سريع است!
(اجداث ) جمع (جدث ) (بر وزن قفس ) به معنى قبر است، اين تعبير به خوبى نشان ميدهد كه معاد علاوه بر جنبه روحانى جنبه جسمانى نيز دارد، و از همان مواد قبلى جسم جديد ساخته و پرداخته ميشود.
تعبير به (نفخ ) (دميده شد) به صورت فعل ماضى به خاطر آنست كه عرب معمولا مسائل مسلم آينده را به صورت فعل ماضى بيان ميكند، اشاره به اينكه هيچگونه شك و ترديدى در آن راه ندارد گوئى قبلا رخ داده است.
(ينسلون ) از ماده (نسل ) (بر وزن فصل ) به معنى راه رفتن سريع است راغب در مفردات مى گويد اين كلمه در اصل به معنى جدا شدن از چيزى است، و اينكه به فرزندان انسان نسل گفته ميشود به خاطر آنست كه از پدر و مادر جدا شده اند، (بنا بر اين هنگامى كه انسان با سرعت دور ميشود و جدا ميگردد اين تعبير در آن به كار ميرود).
تعبير به (ربهم ) (پروردگارشان ) گويا اشاره به اين است كه ربوبيت و مالكيت و تربيت خداوند ايجاب ميكند كه حساب و كتاب و معادى در كار باشد. به هر حال از آيات قرآن به خوبى استفاده ميشود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر هر دو با يك جنبش انقلابى و ناگهانى صورت ميگيرد، و از هر كدام از آنها به (نفخه صور) (دميدن در شيپور) تعبير شده است كه شرح كامل آن به خواست خداوند در سوره زمر ذيل آيه 68 خواهد آمد.
سپس ميافزايد: در اين هنگام منكران رستاخيز و معاد مى گويند: اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟!( قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا ) .
(اين همان چيزى است كه خداوند رحمن وعده داده است، و فرستادگان او راست گفتند)!( هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون ) .
آرى صحنه آنچنان گويا و دهشتانگيز است كه انسان همه مسائل باطل و خرافى را به دست فراموشى ميسپرد، و جز اعتراف صريح به واقعيتها راهى نمييابد، قبرها را به خوابگاهى تشبيه ميكند، و رستاخيز را به بيدار شدن از خواب، همانگونه كه در حديث معروف نيز وارد شده است: كما تنامون تموتون و كما تستيقضون تبعثون همانگونه كه ميخوابيد ميميريد و همانگونه كه از خواب برمى خيزيد زنده ميشويد).
در اينجا نخست وحشت ميكنند و فرياد ميكشند كه اى واى بر ما چه كسى ما را از اين خواب بيدار كرد؟ و از خوابگاهمان برانگيخت؟!
اما به زودى متوجه ميشوند و به يادشان مى آيد كه پيامبران راستين از سوى خدا در دنيا وعده امروز را به آنها دادهاند، به خودشان پاسخ مى گويند: اين وعده خداوند رحمن است، خداوندى كه رحمت عامش همگان را فرا گرفته و پيامبرانش راست گفتند، و از اين روز ما را آگاه ساختند، اما افسوس كه ما همه را به باد سخريه و استهزا گرفتيم.
بنابراين جمله (هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون ) دنباله كلام همان منكران رستاخيز است، ولى بعضى آن را سخن فرشتگان و يا مؤ منان دانسته اند كه بر خلاف ظاهر آيه است، و هيچ ضرورتى براى آن نيست، چه اينكه اعتراف منكران در آن روز به حقايق مطلبى نيست كه تنها در اين آيه آمده باشد، چنانكه در سوره انبياء آيه 97 آمده است( و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين ) : (وعده حق (قيامت ) نزديك ميشود در آن هنگام چشمهاى كافران از شدت وحشت از حركت باز ميماند، مى گويند: اى واى بر ما كه از اين امر در غفلت بوديم، بلكه ما ستمگر بوديم ).
به هر حال تعبير به (مرقد) كه به معنى (خوابگاه ) و (خواب ) مى آيد. بيانگر اين واقعيت است كه آنها در عالم برزخ در حالتى شبيه به حالت خواب فرو ميروند و چنانكه در ذيل آيه 100 سوره مؤ منين گفتهايم برزخ نسبت به اكثريت مردم كه در حالتى متوسط از ايمان و كفر قرار دارند بى شباهت به حالت خواب نيست، در حالى كه مؤ منان پيشرو، و كافران فوق العاده بدكار در آنجا كاملا هوشيارند و متنعم به نعمتها و يا گرفتار انواع عذابند.
بعضى نيز احتمال داده اند كه هول و وحشت قيامت به اندازهاى است كه عذاب برزخى در مقابل آن همانند خواب آرامى بيش نيست.
سپس براى توضيح چگونگى سرعت وقوع اين نفخ صور ميفرمايد: (آن صيحه واحدى بيش نيست، فريادى عظيم برميخيزد و همگى نزد ما حاضر ميشوند)
( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ) .
بنابراين براى احياى مردگان و برخاستن آنها از قبرها و حضورشان در دادگاه عدل پروردگار زمان زيادى وقت لازم نيست، همانگونه كه براى مرگ انسانها زمان طولانى لازم نبود، صيحه اول فرياد مرگ است، و صيحه دوم فرياد زندگى و حيات و حضور در دادگاه عدل پروردگار!
تعبير به (صيحة ) (يك فرياد) و تاكيد آن با (واحدة ) و سپس تعبير به (اذا) كه در اين گونه موارد وقوع ناگهانى چيزى را خبر ميدهد، و تعبير به (هم جميع لدينا محضرون ) به صورت جمله اسميه همگى دليل بر وقوع سريع اين مقطع از رستاخيز است.
لحن قاطع اين آيات و آهنگ نافذ آنها چنان در قلب انسانها اثر ميگذارد كه گوئى اين فرياد را با گوش جان ميشنوند كه اى انسانهاى به خواب رفته! اى خاكهاى پراكنده! و اى استخوانهاى پوسيده! بپاخيزيد، بپاخيزيد و براى حساب و جزا آماده شويد، و چه زيباست آيات قرآن و چه گويا انذارات آن؟
( فاليوم لا تظلم نفس شيا و لا تجزون إلا ما كنتم تعملون ) (54)( إن أصحب الجنة اليوم فى شغل فكهون ) (55)( هم و أزوجهم فى ظلل على الا رائك متكون ) (56)( لهم فيها فكهة و لهم ما يدعون ) (57)( سلم قولا من رب رحيم ) (58)
ترجمه:
54 - امروز به هيچكس ستم نميشود و جز آنچه را عمل ميكرديد جزا داده نميشويد.
55 - بهشتيان امروز به نعمتهاى خدا مشغول و مسرورند (و از هر انديشه ناراحت كننده بركنار).
56 - آنها و همسرانشان در سايه هاى (قصرها و درختان بهشتى ) بر تختها تكيه كرده اند!
57 - براى آنها در بهشت ميوه بسيار لذت بخشى است و هر چه بخواهند در اختيار آنها خواهد بود.
58 - براى آنها سلام (و درود الهى ) است، اين سخنى است از ناحيه پروردگار
بهشتيان غرق در مواهب مادى و معنوى
در اينجا بحث پيرامون چگونگى حساب در محشر را سربسته گذارده و از آن ميگذرد، و به تشريح سرانجام كار مؤ منان صالح و كافران طالح پرداخته، چنين مى گويد: امروز به هيچكس ستم نميشود)( فاليوم لا تظلم نفس شيئا ) .
نه از پاداش كسى كاسته ميشود، و نه كيفر كسى افزون ميگردد، و حتى به قدر يك سر سوزن كم و زياد و بيدادگرى و ظلم و ستم وجود ندارد.
سپس به بيانى ميپردازد كه در حقيقت دليل روشن و زندهاى براى عدم وجود ظلم در آن دادگاه بزرگ است ميفرمايد: (شما جز آنچه را عمل ميكرديد جزا داده نميشويد( و لا تجزون الا ما كنتم تعملون ) .
ظاهر اين تعبير بدون آنكه چيزى در تقدير گرفته شود اين است كه جزاى همه شما همان اعمال خودتان است، چه عدالتى از اين بهتر و برتر؟!
به عبارت ديگر: اعمالى كه از نيك و بد در اين عالم انجام ميدهيد در آنجا همراه شما خواهد بود، همان اعمال تجسم مييابد، و در تمام مواقف محشر و بعد از پايان حساب، همدم و همنشين شماست، آيا محصول اعمال كسى را به او تحويل دادن بر خلاف عدالت است؟ و آيا نفس اعمال را تجسم بخشيدن و قرين او ساختن ظلم است؟
و از اينجا روشن ميشود كه اساسا ظلم در آن صحنه مفهوم ندارد و اگر در اينجا در ميان انسانها گاهى عدالت است و گاهى ظلم به خاطر آنست كه توانائى اين را ندارند كه اعمال هر كس را به خود او تحويل دهند.
جمعى از مفسران چنين تصور كرده اند كه جمله اخير مخصوص بدكاران و كفار است كه به قدر اعمالشان كيفر مى بينند، و شامل مؤ منان نميشود، چرا كه خداوند بيش از اعمالشان به آنها پاداش ميدهد.
ولى با توجه به يك نكته اين اشتباه بر طرف ميگردد، و آن اينكه: در اينجا سخن از عدالت در پاداش و كيفر است و گرفتن جزاى استحقاقى، اين منافات ندارد كه خداوند براى مؤ منان از فضل و رحمتش هزاران هزار بيفزايد كه آن مساله (تفضل ) است و اين مساله (استحقاق ).
سپس به گوشهاى از پاداشهاى مؤ منان پرداخته، و قبل از هر چيز روى مساله آرامش خاطر انگشت ميگذارد و مى گويد: (بهشتيان در آن روز چنان به نعمتهاى خدا مشغولند كه از هر انديشه ناراحت كننده بر كنار ميباشند)
( ان اصحاب الجنه اليوم فى شغل ) .
(و در نهايت سرور و شادى به سر ميبرند)( فاكهون ) .
(شغل ) (بر وزن شتر) و (شغل ) (بر وزن قفل ) هر دو به معنى حوادث و حالاتى است كه براى انسان روى ميدهد و او را به خود مشغول ميدارد خواه مسرتبخش باشد و يا غم انگيز.
اما از آنجا كه بلافاصله پشت سر آن، كلمه (فاكهون ) آورده شده و اين واژه جمع (فاكه ) به معنى مسرور و خوشحال و خندان است، ميتواند اشاره به امورى باشد كه از فرط شادى انسان را چنان به خود مشغول ميدارد كه از امور نگرانيزا به كلى غافل ميسازد، به طورى غرق در سرور و نشاط خواهد شد كه غم و اندوهى بر او چيره نخواهد گشت، و حتى هول و وحشتى را كه به هنگام قيام قيامت و حضور در دادگاه عدل الهى به او دست داده به فراموشى ميسپارد، كه اگر به راستى فراموش نشود همواره سايه نگرانى و غم بر دل او سنگينى خواهد كرد، بنا بر اين يكى از آثار اين اشتغال ذهن فراموش كردن اهوال محشر است.
به هر حال بعد از نعمت آرامش خاطر كه خمير مايه همه نعمتها، و شرط استفاده از همه مواهب است، به شرح نعمتهاى ديگر پرداخته، چنين مى گويد: آنها و همسرانشان در سايههاى لذت بخش، بر تختها، در خلوتگاهها تكيه كرده اند( هم و ازواجهم فى ظلال على الارائك متكئون ) .
(ازواج ) به معنى همسران بهشتى، و يا همسران با ايمانى است كه در اين دنيا داشتند و اينكه بعضى احتمال دادهاند به معنى همطرازان بوده باشد (مانند آيه 22 سوره صافات( احشروا الذين ظلموا و ازواجهم ) - ظالمان و همطرازانشان را محشور كنيد) در اينجا بسيار بعيد به نظر ميرسد، به خصوص اينكه ارائك جمع اريكه طبق گفته جمع كثيرى از مفسران و ارباب لغت به معنى تختهائى است كه در حجلهگاه ميباشد.
تعبير به (ظلال ) (سايه ها) اشاره به سايه هاى درختان بهشتى است كه تختهاى بهشتيان در لابلاى آن قرار گرفته، و يا سايه قصرهاى بهشتى است و همه اينها نشان ميدهد كه در آنجا نيز آفتابى وجود دارد ولى نه آفتابى آزار دهنده، آرى آنها در سايه مطبوع درختان بهشتى نشاط و سرور ديگرى دارند.
علاوه بر اين (براى آنها ميوه بسيار لذت بخشى است، و هر چه بخواهند در اختيار آنها خواهد بود)( لهم فيها فاكهة و لهم ما يدعون ) .
از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده ميشود كه غذاى بهشتيان تنها ميوه نيست، ولى تعبير آيه فوق نشان ميدهد كه ميوه آن هم ميوههاى مخصوصى كه با ميوههاى اين جهان بسيار متفاوت است برترين غذاى بهشتى است، و حتى در اين جهان نيز ميوه به گواهى غذاشناسان بهترين و مناسبترين غذا براى انسان است.
(يدعون ) از ماده (دعايه ) به معنى طلب است، يعنى هر چه طلب كنند و تمنا نمايند براى آنها حاصل است، و آرزوئى در دل ندارند كه انجام نشدنى باشد.
مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) مى گويد: عرب اين تعبير را در مورد (تمنى ) به كار ميبرد، مى گويد: ادع على ما شئت يعنى: (هر چه ميخواهى از من بخواه و تمنا كن ).
و به اين ترتيب آنچه امروز در فكر انسان بگنجد و آنچه از فكر او خطور نكند از انواع مواهب و نعمتها در آنجا آماده و مهياست، و پذيرائى خداوند از ميهمانان خود در بالاترين سطح ممكن انجام ميشود.
اما مهمتر از همه همان مواهب معنوى است كه در آخرين آيه مورد بحث به آن اشاره كرده، ميفرمايد: براى آنها سلام و تهنيت الهى است، اين سخنى است از ناحيه پروردگار رحيم و مهربان آنها( سلام قولا من رب رحيم ) .
اين نداى روحافزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرق ميكند، و به او لذت و شادى و معنويت ميبخشد، كه با هيچ نعمتى برابر نيست، آرى شنيدن نداى محبوب، ندائى آميخته با محبت، و آكنده از لطف، سر تا پاى بهشتيان را غرق سرور ميكند، كه يك لحظه آن بر تمام دنيا و آنچه در آن است برترى دارد!
در روايتى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: (در همان حال كه بهشتيان غرق در نعمتهاى بهشتى هستند نورى بر بالاى سر آنها آشكار ميشود، نور لطف خداست كه بر آنها پرتو افكنده، ندائى برميخيزد كه سلام بر شما اى بهشتيان و اين همان است كه در قرآن آمده: سلام قولا من رب رحيم، اينجاست كه نظر لطف خداوند چنان آنها را مجذوب ميكند كه از همه چيز جز او غافل ميشوند، و همه نعمتهاى بهشتى را در آن حال به دست فراموشى ميسپارند، و اينجاست كه فرشتگان از هر درى بر آنها وارد ميشوند و مى گويند درود بر شما.
آرى جذبه شهود محبوب، و ديدار لطف يار، آنقدر لذت بخش و شوق انگيز است كه يك لحظه از آن با هيچ نعمتى حتى با تمام جهان برابر نيست، و عاشقان ديدار او آنچنانند كه اگر اين افاضه معنوى از آنها قطع شود قالب تهى ميكنند، چنانكه در حديثى از امير مؤ منان (عليهاالسلام ) آمده است كه فرمود: لو حجبت عنه ساعة لمت! اگر يك ساعت از ديدار او محجوب بمانم جان ميدهم!!. جالب اينكه ظاهر آيه اين است كه اين سلام پروردگار كه نثار مؤ منان بهشتى ميشود سلامى است مستقيم و بى واسطه، سلامى است از رب و پروردگار آنهم سلامى كه از رحمت خاصه او يعنى مقام رحيميتش سرچشمه ميگيرد و تمام الطاف و كرامات در آن جمع است، وه چه نعمتى؟!
نكته:
انواع سلامهائى كه نثار بهشتيان ميشود
اصولا بهشت (دار السلام ) است همانگونه كه در آيه 25 سوره يونس ميخوانيم:( و الله يدعوا الى دار السلام ) : (خداوند مردم را دعوت به دار السلام و سرزمين سلامت و آرامش ميكند و بهشتيان كه ساكنان اين سرزمينند گاه با سلام فرشتگان روبرو ميشوند كه به هنگام ورود در بهشت از هر درى بر آنها وارد ميشوند و مى گويند: سلام بر شما به خاطر شكيبائيهائى كه داشتيد و چه پايان خوبى است اين سرائى كه نصيبتان شده( و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار ) (رعد - 24).
و گاه ساكنان اعراف آنها را صدا ميزنند و مى گويند: سلام بر شما( و نادوا اصحاب الجنة ان سلام عليكم ) (اعراف - 46).
گاه پس از ورود در بهشت با سلام و تحيت فرشتگان روبرو ميشوند و گاه به هنگام قبض روح اين سلام از ناحيه فرشتگان مرگ به آنها نثار ميشود و مى گويند: سلام بر شما وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام ميداديد( الذين تتوفيهم الملائكه طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون ) (نحل - 32).
و گاه خودشان به يكديگر سلام و درود ميفرستند، و اصولا تحيت آنها در آنجا همان سلام است( تحيتهم فيها سلام ) (ابراهيم - 23).
و بالاخره برتر و بالاتر از همه اينها سلام پروردگار است( سلام قولا من رب رحيم ) .
خلاصه اينكه در آنجا نه سخن لغوى شنيده ميشود و نه كلام بيهودهاى، تنها سلام است سلام( لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما ) (واقعه - 26).
اما نه سلامى كه تنها در لفظ باشد بلكه سلامى كه اثر آرام بخش و سلامت آفرين آن در اعماق روح و جان انسان نفوذ ميكند و همه را غرق در آرامش و سلامت ميسازد.
( و امتزوا اليوم أيها المجرمون ) (59)( أ لم أعهد إليكم يبنى أدم أن لا تعبدوا الشيطن إنه لكم عدو مبين ) (60)( و أن اعبدونى هذا صراط مستقيم ) (61)( و لقد أضل منكم جبلا كثيرا أفلم تكونوا تعقلون ) (62)
ترجمه:
59 - جدا شويد امروز اى گنهكاران!
60 - آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم! كه شيطان را پرستش نكنيد كه او براى شما دشمن آشكارى است؟
61 - و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟
62 - او افراد زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟
چرا پرستش شيطان ميكنيد؟!
بخشى از سرگذشت شوقانگيز و پر افتخار بهشتيان در آيات قبل گذشت، و در آيات مورد بحث به قسمتى از سرنوشت دوزخيان و بندگان شيطان ميكند.
نخست اينكه در آن روز با خطابى تحقير آميز مخاطب ميشوند و به آنها گفته ميشود: جدا شويد امروز اى گنهكاران )!( و امتازوا اليوم ايها المجرمون ) .
شما بوديد كه در دنيا خود را در صفوف مؤ منان جا زده بوديد و گاه به رنگ آنها در مى آمديد، و از حيثيت و اعتبارشان استفاده ميكرديد، امروز صفوف خود را از آنها جدا سازيد، و در چهره اصلى خود ظاهر شويد!
اين در حقيقت تحقق همان وعده الهى است كه در آيه 28 سوره ص مى گويد:( ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار ) :
آيا كسانى را كه ايمان آورده، و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمين قرار دهيم؟ يا پرهيزگاران را همطراز بدكاران؟!
به هر حال ظاهر آيه مورد بحث همان جداسازى صفوف مجرمان از مؤ منان است، هر چند مفسران احتمالات متعدد ديگرى نيز دادهاند، از جمله:
جدا شدن صفوف مجرمان از يكديگر و هر گروهى از آنان در يك رده قرار گرفتن.
يا جدائى آنها از شفيعان و معبودانشان.
و يا جدائى فرد فرد آنها از يكديگر، به گونهاى كه علاوه بر درد و رنج عظيم دوزخ، درد و رنج جدائى و فراق از هر كس و هر چيز بر آنها سايه سنگين و شوم افكند.
اما شمول خطاب نسبت به همه آنان، و محتواى جمله و امتازوا معنى اول را كه گفتيم تقويت ميكند.
آيه بعد به ملامتها و سرزنشهاى پر معنى خداوند نسبت به مجرمان در روز
قيامت اشاره كرده، چنين مى گويد: آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را پرستش و اطاعت مكنيد كه او دشمن آشكار شماست؟( ا لم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين ) .
اين عهد و پيمان الهى از طرق مختلف از انسان گرفته شده، و بارها اين معنى را به او گوشزد كرده است:
نخست آن روز كه فرزندان آدم در زمين نشو و نما كردند اين خطاب به آنها شد:( يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سواتهما انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤ منون ) :
(اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد همانگونه كه پدرتان را از بهشت بيرون كرد، و لباسشان را از تنشان خارج ساخت تا عورتشان را براى آنها آشكار كند! چه اينكه او و پيروانش شما را ميبينند و شما آنها را نميبينيد، (بدانيد) ما شياطين را اولياى كسانى قرار داديم كه ايمان نمى آورند (اعراف - 27).
سپس همين اخطار به طور مكرر بر زبان رسولان الهى جارى شد، چنانكه در آيه 62 سوره زخرف ميخوانيم( و لا يصدنكم الشيطان انه لكم عدو مبين ) : شيطان شما را از راه حق باز ندارد كه او دشمن آشكار شماست.
و در آيه 168 - بقره ميخوانيم: و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين: از گامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او براى شما دشمن آشكارى است!
از سوى ديگر اين پيمان در عالم تكوين به زبان اعطاى عقل به انسان نيز گرفته شده است، چرا كه دلائل عقلى به روشنى گواهى ميدهد انسان نبايد فرمان كسى را اطاعت كند كه از روز نخست كمر به دشمنى او بسته او را از بهشت بيرون كرده و سوگند به اغواى فرزندانش خورده است.
از سوى سوم با سرشت و فطرت الهى همه انسانها بر توحيد، و انحصار اطاعت براى ذات پاك پروردگار، نيز اين پيمان از انسان گرفته شده است، و به اين ترتيب نه با يك زبان كه با چندين زبان اين توصيه الهى تحقق يافته و اين عهد و پيمان سرنوشتساز امضا شده است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه عبادت در جمله (لا تعبدوا الشيطان ) به معنى اطاعت است، زيرا عبادت هميشه به معنى پرستش و ركوع و سجود نمى آيد، بلكه يكى از اشكال آن همان اطاعت كردن است، چنانكه در آيه 47 سوره مؤ منين ميخوانيم كه فرعون و اطرافيانش بعد از مبعوث شدن موسى (عليهاالسلام ) و هارون (عليهاالسلام ) گفتند:( ا نؤ من لبشرين مثلنا و قومهما لنا عابدون ) .
(آيا ما به دو انسانى كه همانند ما هستند ايمان بياوريم، در حالى كه قوم آنها عبادت و اطاعت ما مى كردند)؟!
و در آيه 31 سوره توبه ميخوانيم: خداوند در باره يهود و نصارى ميفرمايد:( اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسيح بن مريم و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا ) : آنها دانشمندان و راهبان خود را معبودانى در برابر خدا قرار دادند، همچنين مسيح فرزند مريم را، در حالى كه جز به عبادت خداوند يگانه كه هيچ معبودى جز او نيست دستور نداشتند).
جالب اينكه در روايتى از امام باقر و امام صادق (عليهاالسلام ) كه در ذيل اين آيه آمده چنين ميخوانيم:( اما و الله ما دعوهم الى عبادة انفسهم، و لو دعوهم ما اجابوهم و لكن احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا فعبدوهم من حيث لا يشعرون ) !: به خدا سوگند آنها (دانشمندان و راهبان ) يهود و نصارى را به عبادت خويشتن دعوت نكردند، و اگر دعوت ميكردند هرگز يهود و نصارى دعوتشان را اجابت نمينمودند، ولى آنها حرامى را براى ايشان حلال و حلالى را حرام كردند (و آنها پذيرا شدند) و به اين ترتيب بدون توجه آنان را پرستش كردند.
نظير همين معنى با تفاوت مختصرى در روايات ديگر نيز وارد شده است: از جمله در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) ميخوانيم: من اطاع رجلا فى معصية فقد عبده: كسى كه انسانى را در معصيت پروردگار اطاعت كند او را پرستش كرده!
و در حديث ديگرى از امام باقر (عليهاالسلام ) آمده است: من اصغى الى ناطق فقد عبده، فان كان الناطق يؤ دى عن الله فقد عبد الله، و ان كان الناطق يؤ دى عن الشيطان فقد عبد الشيطان: كسى كه به سخنگوئى گوش فرا دهد (و سخنش را بپذيرد) او را پرستش كرده! اگر ناطق حكم خدا را مى گويد: پرستش خدا كرده، و اگر از سوى شيطان سخن مى گويد پرستش شيطان كرده است!
در آيه بعد براى تاكيد بيشتر و بيان آنچه وظيفه فرزندان آدم است ميفرمايد: آيا من به شما عهد نكردم كه مرا بپرستيد و از من اطاعت كنيد كه راه مستقيم همين است( و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم ) .
از يكسو پيمان گرفته كه اطاعت شيطان نكنند، چرا كه او دشمنى و عداوت خود را از روز نخست آشكار ساخته، كدام عاقل به فرمان دشمن ديرينه و آشكارش ترتيب اثر ميدهد؟
و در مقابل پيمان گرفته كه از او اطاعت كنند، و دليلش را اين قرار ميدهد كه صراط مستقيم همين است و اين در حقيقت بهترين محرك انسانها است، چرا كه فى المثل هر كس در وسط بيابان خشك و سوزانى گرفتار شود و جان خود و همسر و فرزند و اموالش را در خطر دزدان و گرگان ببيند، مهمترين چيزى كه به آن ميانديشد پيدا كردن راه مستقيم به سوى مقصد است، راهى كه سريعتر و آسانتر او را به سر منزل نجات برساند.
ضمنا از اين تعبير استفاده ميشود كه اين جهان سراى اقامت نيست، چرا كه راه را به كسى ارائه ميدهند كه از گذرگاهى عبور ميكند و مقصدى در پيش دارد.
باز براى شناسائى هر چه بيشتر اين دشمن قديمى خطرناك ميافزايد: (او افراد زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟!( و لقد اضل منكم جبلا كثيرا فلم تكونوا تعقلون ) .
آيا نمى بينيد چه بدبختيهائى شيطان بر سر پيروان خود آورده؟ آيا تاريخ پيشينيان را مطالعه نكرديد تا ببينيد بندگان او به چه سرنوشت شوم و دردناكى گرفتار شدند؟ ويرانههاى شهرهاى بلا ديده آنها در برابر چشم شماست، و عاقبت غمانگيز آنها براى هر كس كمترين تعقل و انديشهاى داشته باشد روشن است.
پس چرا دشمنى را كه امتحان عداوت خود را بارها و بارها داده است جدى نميگيريد؟ باز با او طرح دوستى ميريزيد، و حتى او را رهبر و ولى و راهنماى خويش انتخاب مى كنيد.
(جبل ) (به كسر ج و ب و تشديد لام ) چنانكه راغب در مفردات گويد به معنى جماعت و گروه است كه از نظر عظمت تشبيه به (جبل ) (بر وزن عمل ) به معنى كوه شده است، و تعبير (كثيرا) براى تاكيد بيشتر در مورد پيروان شيطان است كه در هر جامعهاى قشر عظيمى را تشكيل ميدهند.
بعضى عدد (جبل ) را ده هزار نفر يا بيشتر نوشتهاند، و براى كمتر از آن اين تعبير را مناسب ندانسته اند ولى بعضى اين اعداد را لازم نمى دانند.
به هر حال عقل سليم ايجاب ميكند كه انسان از چنين دشمن خطرناكى كه به هيچ انسانى رحم نميكند و قربانيانش در هر گوشه و كنارى بر خاك هلاكت افتادهاند سخت بر حذر باشد، و آنى به خود اجازه غفلت ندهد چنانكه امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) آن پيشواى آگاه و بيدار در يكى از خطبههايش براى توجه به اين حقيقت، مردم را مخاطب ساخته مى گويد:
فاحذروا عباد الله! عدو الله، ان يعديكم بدائم، و ان يستفزكم بندائه، و ان يجلب عليكم بخيله و رجله، فلعمرى لقد فوق لكم سهم الوعيد، و اغرق اليكم بالنزع الشديد، و رماكم من مكان قريب، فقال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين:
(اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا بر حذر باشيد، مبادا شما را به بيمارى خويش (كبر و غرور) مبتلا سازد، و با نداى خود شما را به حركت در آورد، و به وسيله لشكريان سواره و پيادهاش شما را جلب كند، به جان خودم سوگند او تيرى خطرناك براى شكار كردن شما به چله كمان گذاشته، و آن را با قدرت و شدت تا سرحد توانائى كشيده، و از نزديكترين مكان شما را هدف قرار داده!، هم او گفته است: پروردگارا به سبب آنكه مرا اغوا كردهاى زرق و برق زندگى را در چشم آنها جلوه ميدهم، و همه آنها را اغوا خواهم كرد (در حالى كه خداوند سبب گمراهيش نبود بلكه هواى نفسش او را گمراه ساخته ).
و راستى عجيب است كه چنين دشمنى را به دوستى برگزينيم، و به گفته شاعر:
كجا بر سر آيم از اين عار و ننگ |
كه با او به صلحيم و با حق به جنگ |
( هذه جهنم التى كنتم توعدون ) (63)( اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون ) (64)( اليوم نختم على افوههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) (65)( و لو نشاء لطمسنا على اعينهم فاستبقوا الصرط فأ نى يبصرون ) (66)( و لو نشاء لمسخنهم على مكانتهم فما استطعوا مضيا و لا يرجعون ) (67)( و من نعمره ننكسه فى الخلق أفلا يعقلون ) (68)
ترجمه:
63 - اين همان دوزخى است كه به شما وعده داده ميشد.
64 - امروز وارد آن شويد و به آتش آن بسوزيد به خاطر كفرى كه داشتيد! 65 - امروز بر دهان آنها مهر مينهيم، و دستهايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان كارهائى را كه انجام ميدادند شهادت ميدهند.
66 - و اگر بخواهيم چشمان آنها را محو ميكنيم، سپس براى عبور از راه مى خواهند
بر يكديگر پيشى بگيرند اما چگونه ميتوانند ببينند؟!
67 - و اگر بخواهيم آنها را در جاى خود مسخ ميكنيم (و به مجسمه هائى بى روح مبدل ميسازيم ) تا نتوانند راه خود را ادامه دهند يا به عقب برگردند.
68 - هر كس را كه طول عمر دهيم در آفرينش واژگونه ميكنيم (و به ناتوانى كودكى باز ميگردانيم ) آيا انديشه نمى كنند؟
روزى كه زبان از كار ميافتد و اعضاء گواهى ميدهند!
آيات گذشته بخشى از سرزنشهاى خداوند و گفتگوهاى او را به مجرمان در قيامت بازگو كرد، آيات مورد بحث همين معنى را در بخش ديگرى ادامه مى دهد.
آرى در آن روز در حالى كه آتش سوزان و شعلهور جهنم در برابر ديدگان مجرمان قرار گرفته به آن اشاره كرده خطاب به مجرمان مى گويد: (اين همان دوزخى است كه به شما وعده داده ميشد)!( هذه جهنم التى كنتم توعدون )
پيامبران الهى يكى بعد از ديگرى آمدند و شما را از چنين روز و چنين آتشى بر حذر داشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتيد.
(امروز در آن وارد شويد، و با آتش سوزان آن بسوزيد كه اين جزاى كفرى است كه داشتيد)( اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون ) (1).
سپس به گواهان روز قيامت اشاره ميكند، گواهانى كه جزء پيكر خود انسانند و جائى براى انكار سخنان آنها نيست، ميفرمايد: (امروز بر دهان آنها مهر
مى نهيم، و دستهاى آنها با ما سخن مى گويد و پاهاى آنها كارهائى را كه انجام ميدادند براى ما شهادت ميدهند( اليوم نختم على افواهم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) .
آرى در آن روز ديگر اعضاى انسان تسليم تمايلات او نيستند، آنها حساب خود را از كل وجود انسان جدا كرده تسليم پروردگار ميشوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مى آورند، و حقايق را با شهادت خود آشكار مى سازند، و چه دادگاه عجيبى است كه گواه آن اعضاى پيكر خود بدن انسان است، همان ابزارى است كه گناه را با آن انجام داده!
شايد گواهى اعضا بخاطر آن باشد كه اين مجرمان هنگامى كه به آنها گفته ميشود كيفر شما در برابر اعمالى كه انجام داديد دوزخ است به انكار برميخيزند، به گمان اينكه دادگاه دنياست، و حقايق از طريق پشت هم اندازى قابل انكار است، گواهى اعضا شروع ميشود، و تعجب و وحشت سراسر وجود او را ميگيرد و تمام راههاى فرار به روى او بسته ميشود.
در اينكه كيفيت نطق اعضا چگونه است؟ مفسران احتمالاتى دادهاند:
1 - خداوند در آن روز درك و شعور و قدرت سخن گفتن در يك يك اعضا مى آفريند، و آنها به راستى سخن مى گويند، و چه جاى تعجب؟ همان كسى كه اين قدرت را در قطعه گوشتى به نام زبان يا مغز آدمى آفريده ميتواند در ساير اعضا نيز بيافريند.
2 - آنها از درك و شعورى بهرهمند نميشوند، ولى خداوند آنها را به سخن گفتن وا ميدارد و در حقيقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقايق را به فرمان خدا آشكار ميكنند.
3 - اعضاى بدن هر انسانى آثار اعمالى را كه در تمام طول عمر انجام داده مسلما با خود خواهد داشت، چرا كه هيچ عملى در اين جهان نابود نميشود،
مسلما آثار آن روى يك يك اعضاى بدن، و در فضاى محيط باقى ميماند، آن روز كه روز به روز و آشكار شدن است، اين آثار نيز بر دست و پا و ساير اعضا ظاهر ميشود، و ظهور اين آثار به منزله شهادت آنها است.
اين تعبير در سخنان روزمره و تعبيرات ادبا نيز فراوان است مثلا مى گويند: عينك تشهد بسهرك: (چشمت گواه بيخوابى تو است )! يا ميگوئيم: الحيطان تبكى على صاحب الدار: (ديوارها بر صاحب اين خانه گريه ميكنند)!
شاعر فارسى نيز مى گويد: (رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون )!
به هر حال گواهى اعضا در قيامت مسلم است، اما اينكه هر عضوى خصوص كارى را كه انجام داده است بازگو ميكند، يا همه كارها را؟ بدون شك مناسب احتمال اول است، لذا در آيات ديگر قرآن سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن به ميان آمده است.
چنانكه در آيه 20 سوره فصلت ميخوانيم:( حتى اذا ما جائوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون ) : (تا آن زمان كه در كنار آتش دوزخ قرار گيرند گوش و چشم و پوستهاى تن آنها گواهى ميدهد به اعمالى كه انجام مى دادند).
و در آيه 24 سوره نور آمده است:( يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون ) (روزى كه زبان و دست و پاهاى آنها گواهى ميدهد به اعمالى كه انجام مى داده اند).
اين نكته نيز قابل توجه است كه در يك جا مى گويد: (زبانهاى آنها گواهى مى دهد) (مانند آيه سوره نور) و در آيات مورد بحث ميفرمايد: ما مهر بر زبانشان مى نهيم ).
ممكن است اين تعبير به خاطر آن باشد كه نخست بر زبان آدمى مهر نهاده ميشود و اعضاى او به سخن در مى آيند، هنگامى كه او شهادت اعضا را ميبيند
زبانش باز ميشود و چون جاى انكار نيست زبان نيز اعتراف ميكند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از شهادت زبان تكلم معمولى نباشد بلكه تكلمى همچون تكلم ساير اعضا از درونش بر خيزد نه از برون!
(در مورد تعداد گواهان در آن دادگاه عظيم، و چگونگى گواهى آنان به خواست خدا ذيل آيات 19 - 23 سوره فصلت مشروحتر از اين سخن خواهيم گفت ).
آخرين سخن اينكه گواهى اعضا مربوط به كفار و مجرمان است، و گرنه مؤ منان حسابشان روشن است، لذا در حديثى از امام باقر (عليهاالسلام ) ميخوانيم: ليست تشهد الجوارح على مؤ من، انما تشهد على من حقت عليه كلمة العذاب، فاما المؤ من فيعطى كتابه بيمينه، قال الله عز و جل فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤ ن كتابهم و لا يظلمون فتيلا:
(اعضاى پيكر انسان بر ضد مؤ من گواهى نميدهد، بلكه گواهى بر ضد كسى ميدهد كه فرمان عذاب بر او مسلم شده، و اما مؤ من نامه اعمالش را به دست راست او ميدهند (و خودش آنرا ميخواند) همانگونه كه خداوند متعال فرموده: آنها كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده شد (با سرفرازى و افتخار) نامه اعمال خود را ميخوانند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
در آيه بعد اشاره به يكى از عذابهائى ميكند كه ممكن است خداوند در همين دنيا اين گروه مجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناك و وحشتزا، ميفرمايد: (اگر بخواهيم چشمان آنها را محو ميكنيم )!( و لو نشاء لطمسنا على اعينهم ) .
و در اين حال وحشتى فوق العاده آنها را فرا ميگيرد، ميخواهند از راهى كه معمولا از آن ميرفتند بروند و بر يكديگر پيشى گيرند، اما چگونه ميتوانند ببينند؟!( فاستبقوا الصراط فانى يبصرون ) .
آنها حتى از پيدا كردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به اينكه راه حق را پيدا كنند و در صراط مستقيم قدم بگذارند!
مجازات دردناك ديگر اينكه: (اگر بخواهيم آنها را در جاى خود مسخ ميكنيم (به مجسمههائى بى روح و فاقد حركت يا اشكال حيوانى افليج تبديل مينمائيم ) به گونهاى كه نتوانند راه خود را ادامه دهند و يا به عقب باز گردند)
( و لو نشاء لمسخناهم على مكانتهم فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون ) . جمله (فاستبقوا الصراط) ممكن است به معنى پيشى گرفتن از يكديگر در پيدا كردن راهى كه معمولا از آن ميرفتند بوده باشد، و يا به معنى منحرف شدن از راه و پيدا نكردن آن، چرا كه بعضى از ارباب لغت گفتهاند جمله فاستبقوا الصراط به معنى (جاوزوه و تركوه حتى ضلوا) است يعنى از راه گذشتند و آن را ترك نمودند تا گمراه شدند.
به هر حال طبق اين تفسير كه غالب مفسران اسلامى آن را پذيرفتهاند دو آيه فوق مربوط به عذابهاى دنياست، و تهديد كفار و مجرمان به اينكه خدا ميتواند آنها را در همين جهان به چنين سرنوشتهاى دردناكى مبتلا سازد، ولى به خاطر لطف و رحمتش چنين نكرده است، شايد اين لجوجان بيدار شوند و به راه حق باز گردند.
ولى احتمال ديگرى نيز وجود دارد، و آن اينكه اين آيات ناظر به مجازاتهاى الهى در روز قيامت است نه دنيا، در حقيقت به دنبال آيه قبل كه ميگفت ما در آن روز مهر بر دهانشان ميگذاريم در اين آيات به دو مجازات ديگر اشاره ميكند كه اگر خدا بخواهد در باره آنها اجرا خواهد نمود:
نخست اينكه چشمان آنها را نابينا كند تا نتوانند (صراط) يعنى طريق بهشت را بيابند، و ديگر اينكه اين افراد را كه در دنيا فاقد حركت در طريق سعادت بودند در آن روز به صورت مجسمه هاى بيروحى در آورد كه در عرصه محشر حيران بمانند، نه راهى به سوى پيش و نه راهى به سوى عقب داشته باشند، البته تناسب آيات تاييدى است براى اين تفسير كه گفتيم، هر چند اكثر مفسران تفسير قبل را پذيرفته اند در آخرين آيه مورد بحث به وضع انسان در پايان عمر از نظر ضعف و ناتوانى عقل و جسم اشاره ميكند تا هم هشدارى باشد به آنها كه براى انتخاب راه هدايت امروز و فردا ميكنند، و هم پاسخى باشد به كسانى كه تقصيرات خود را به گردن كمى عمر مى افكنند، و هم دليلى باشد بر قدرت خداوند كه او همانگونه كه ميتواند يك انسان نيرومند را به ضعف و ناتوانى يك نوزاد باز گرداند، قادر است بر مساله معاد، و همچنين نابينا ساختن مجرمان و از حركت باز داشتن آنها.
ميفرمايد: (هر كس را كه طول عمر دهيم در آفرينش واژگونه ميكنيم، آيا انديشه نميكنند)؟( و من نعمره ننكسه فى الخلق ا فلا يعقلون ) .
توضيح اينكه (ننكسه ) از ماده (تنكيس ) به معنى واژگون ساختن
چيزى است به گونهاى كه سر به جاى پا و پا به جاى سر قرار گيرد، و در اينجا كنايه از بازگشت كامل انسان به حالات طفوليت است.
چه اينكه آدمى از آغاز خلقت ضعيف است و تدريجا رو به رشد و تكامل ميرود، در دوران جنينى هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جديدى است، بعد از تولد نيز مسير تكاملى خود را در جسم و روح به سرعت ادامه ميدهد، و قوا و استعدادهاى خدا داد كه در درون وجودش نهفته شده يكى بعد از ديگرى شكوفا ميشود، دوران جوانى، و بعد از آن پختگى فرا ميرسد، و انسان در اوج قله تكامل جسمى و روحى قرار ميگيرد، در اينجا گاه روح و جسم مسير خود را از هم جدا ميكنند، روح همچنان به تكامل خويش ادامه ميدهد، در حالى كه عقبگرد جسم شروع ميشود، ولى سرانجام عقل نيز سير نزولى خود را شروع ميكند، و تدريجا و گاه به سرعت به مراحل كودكى باز ميگردد، حركات حركات كودكانه و تفكر و حتى بهانه جوئيها همچون كودكان ميشود، و ضعف جسمانى نيز با آن هماهنگ ميگردد، با اين تفاوت كه اين حركات و روحيات از كودكان شيرين و جذاب است و نويدى است بر شكوفائى اميدبخش و مسرت آفرين آينده، و به همين دليل كاملا قابل تحمل است، ولى از پيران زننده و نازيبا و گاه تنفر آور و يا ترحمانگيز است.
به راستى روزهائى فرا ميرسد بسيار دردناك كه عمق ناراحتى آن را به زحمت ميتوان تصور كرد.
قرآن مجيد در آيه 5 سوره حج نيز به همين معنى اشاره كرده، مى گويد:( و منكم من يرد الى ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا ) : (بعضى از شما آنقدر عمر ميكنند كه به بدترين مرحله زندگى و پيرى ميرسند، آنچنان كه چيزى از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت ) (حتى نزديكترين افراد خانواده خود را نخواهند شناخت!).
لذا در بعضى از روايات افراد هفتاد ساله به عنوان( اسير الله فى الارض ) (اسيران خدا در زمين ) ذكر شده اند.
به هر حال جمله (افلا يعقلون ) هشدار عجيبى در اين زمينه ميدهد، و به انسانها مى گويد: اگر اين قدرت و توانائى كه داريد عاريتى نبود به اين آسانى از شما گرفته نميشد، بدانيد دست قدرت ديگرى بالاى سر شماست كه بر هر چيز تواناست.
تا به آن مرحله نرسيده ايد خود را دريابيد، و پيش از آنكه نشاط و زيبائى به پژمردگى مبدل گردد از اين چمن گلها بچينيد، و توشه راه طولانى آخرت را از اين جهان برگيريد، كه در فصل ناتوانى و پيرى و درماندگى هيچكارى از شما ساخته نيست!
و لذا يكى از پنج چيزى را كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ابو ذر توصيه فرمود همين بود كه دوران جوانى را قبل از پيرى غنيمت بشمار:
اغتنم خمسا قبل خمس: شبابك قبل هرمك، صحتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك: (پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت بشمر، جوانيت را قبل از پيرى، و سلامتت را قبل از بيمارى، و بى نيازيت را قبل از فقر، و زندگيت قبل از مرگ، و فراغت خاطر را قبل از گرفتارى.
يا به گفته شاعر:
چنين گفت روزى به پيرى جوانى |
كه چون است با پيريت زندگانى |
|
بگفتادر اين نامه حرفى است مبهم |
كه معنيش جز وقت پيرى ندانى |
|
تو به كز توانائى خويش گوئى |
چه مى پرسى از دوره ناتوانى |
|
متاعى كه من رايگان دادم از كف |
تو گر مى توانى مده رايگانى |
( و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له ان هو الا ذكر و قران مبين ) (69)( لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين ) (70)
ترجمه:
69 - ما هرگز شعر به او نياموختيم، و شايسته او نيست، اين (كتاب آسمانى ) تنها ذكر و قرآن مبين است.
70 - هدف اين است كه افرادى را كه زنده اند انذار كند و بر كافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد.
او شاعر نيست، او انذار كننده زندگان است!
گفتيم در اين سوره بحثهاى زنده و جامعى پيرامون اصول اعتقادى توحيد، معاد، نبوت مطرح شده، و در مقطعهاى متفاوتى سخن را از يكى به ديگرى منتقل مى سازد.
در آيات گذشته بحثهاى مختلفى پيرامون توحيد و معاد مطرح بود، در دو آيه فوق به بحث نبوت باز مى گردد، و يكى از رائجترين اتهاماتى را كه براى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مطرح مى كردند عنوان كرده پاسخ دندانشكن و آموزنده به آن ميدهد، و آن اتهام شعر و شاعرى است، مى گويد: ما به او تعليم شعر نداديم و شايسته او نيست كه شاعر باشد( و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له ) .
چرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به چنين موضوعى متهم ميكردند در حالى كه او هرگز شعر نسروده بود؟ اين بخاطر آن بود كه جاذبه و نفوذ قرآن در دلها براى همه كس محسوس بود، و زيبائيهاى لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آن قابل انكار نبود، حتى خود مشركان چنان مجذوب آهنگ و بيان قرآن مى شدند كه گاه شبانه بطور مخفيانه به نزديكى منزلگاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمدند تا زمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
چه بسيار كسانى كه با شنيدن چند آيه از قرآن شيفته و دلباخته آن شدند، و در همان مجلس اسلام را پذيرفتند و به آغوش قرآن پناه بردند.
اينجا بود كه براى توجيه اين پديده بزرگ، و اغفال مردم از اين وحى آسمانى، زمزمه شعر و شاعرى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در همه جا سر دادند، كه اين خود اعترافى بود ضمنى به نفوذ فوق العاده قرآن!
اما چرا شايسته پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست كه شاعر باشد بخاطر اينكه خط وحى از خط شعر كاملا جدا است، زيرا:
1 - معمولا سرچشمه شعر تخيل و پندار است، شاعر بيشتر بر بال و پر خيال سوار ميشود و پرواز مى كند، در حالى كه وحى از مبدء هستى سرچشمه ميگيرد و بر محور واقعيتها مى گردد.
2 - شعر از عواطف متغير انسانى مى جوشد، و دائما در حال دگرگونى است، در حالى كه وحى بيانگر حقايق ثابت آسمانى مى باشد.
3 - لطف شعر در بسيارى از مواد در اغراقگوئيها و مبالغه هاى آن است، تا آنجا كه گفته اند: احسن الشعر اكذبه!: بهترين شعر دروغ آميزترين آن است در حالى كه در وحى جز صداقت چيزى نيست.
4 - شاعر در بسيارى از موارد بخاطر زيبائيهاى لفظ ناچار است خود را تسليم الفاظ كند و دنباله رو آن باشد، و چه بسا حقائقى كه در اين ميان پايمال گردد.
5 - سرانجام به تعبير زيباى يكى از مفسران (شعر) مجموعه شوقهائى
است كه از زمين به آسمان پرواز ميكند، اما وحى مجموعه حقائقى است كه از آسمان به زمين نازل ميگردد، و اين دو خط كاملا متفاوت است!
باز در اينجا لازم است براى شاعرانى كه در خط اهداف مقدسى گام بر ميدارند و از عوارض نامطلوب شعر خود را بر كنار مى سازند حساب جداگانه اى باز كنيم، و ارزش مقام و هنر آنها را فراموش نكنيم، ولى به هر حال طبيعت غالب شعر آن است كه گفته شد.
به همين دليل قرآن مجيد در آخر سوره شعراء مى گويد: و الشعراء يتبعهم الغاوون: (شعراء كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)!
سپس در يك عبارت كوتاه و پر معنى به ذكر دليل آن پرداخته چنين مى گويد:( الم تر انهم فى كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون ) : (آيا نديدى كه آنها در هر وادى سرگردانند (همواره غرق پندارها و تشبيهات شاعرانه خويش هستند، تسليم امواج هيجانات و جهشهاى خيالند) و علاوه نمى بينى كه سخنانى مى گويند كه عمل نميكنند (سوره شعراء آيه 224 - 226).
البته در پايان همان آيات نيز شاعران با ايمان و صالح را كه هنرشان در مسير اهدافشان است استثناء ميكند و به آنها ارج مى نهد و حسابشان را از ديگران جدا مى سازد.
ولى به هر حال پيامبر نمى تواند شاعر باشد، و هنگامى كه مى گويد: خدا به او تعليم شعر نداده، مفهومش اين است كه از شعر بر كنار است، چرا كه همه تعليمات به ذات پاك خدا بر مى گردد.
جالب اينكه در تواريخ و روايات كرارا نقل شده كه هر وقت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خواست به شعرى تمثل جويد، و آنرا شاهد سخن قرار دهد، آنرا در هم مى شكست تا بهانهاى به دست دشمن نيفتد، چنانكه روزى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميخواست اين شعر معروف عرب را بخواند:
ستبدى لك الايام ما كنت جاهلا |
و ياتيك بالاخبار من لم تزود |
(به زودى ايام حقايقى را براى تو آشكار مى كند كه از آن آگاه نبودى - و اخبارى را كسانى براى تو مى آورند كه زاد و توشه اى براى آنها تهيه نديده اى ).
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هنگامى كه مى خواست شعر فوق را بخواند فرمود (ياتيك من لم تزود بالاخبار) و جمله را پس و پيش فرمود.
قرآن در برابر نفى شعر از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اضافه ميكند: اين آيات چيزى جز وسيله بيدارى و قرآن آشكار نيست( ان هو الا ذكر و قرآن مبين ) .
(هدف از آن اين است كه افرادى را كه زنده اند انذار كند، و بر كافران اتمام حجت شود تا فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد)( لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين ) .
آرى اين آيات (ذكر) است و مايه ياد آورى و وسيله بيدارى، اين آيات (قرآن مبين ) است كه حق را بدون هيچگونه پرده پوشى با قاطعيت و صراحت بيان ميكند، و به همين دليل عامل بيدارى و حيات و زندگى است.
بار ديگر در اينجا ميبينيم كه قرآن ايمان را به عنوان (حيات ) و مومنان را (زندگان ) و افراد بى ايمان را (مردگان ) تلقى كرده، در يك سو عنوان حى و در سوى مقابل عنوان كافرين قرار گرفته، اين همان حيات و مرگ معنوى است كه از مرگ و حيات ظاهرى به مراتب فراتر مى رود، و آثار آن گسترده تر و وسيعتر است اگر حيات و زندگى به معنى نفس كشيدن و غذا خوردن و راه رفتن باشد، اين چيزى است كه همه حيوانات در آن شريكند، اين حيات انسانى نيست، حيات انسانى شكوفا شدن گلهاى عقل و خرد و ملكات برجسته در روح انسان و تقوى و ايثار و فداكارى و تسلط بر نفس و فضيلت و اخلاق است، و قرآن پرورش دهنده اين حيات در وجود انسانهاست.
به هر حال انسانها در برابر دعوت قرآن به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى زنده و بيدارند كه دعوت آن را لبيك مى گويند، و به انذارهايش توجه ميكنند، گروهى ديگر كفار دل مرده اى هستند كه هرگز در برابر آن واكنش مثبتى نشان نميدهند، ولى اين انذار مايه اتمام حجت بر آنها و تحقق يافتن فرمان عذاب بر آنان است.
(حيات ) و (مرگ ) دلها!
انسان داراى چند نوع حيات و مرگ است:
نخست حيات و مرگ نباتى كه مظهر همان نمو و رشد و تغذيه و توليد مثل است و از اين نظر با تمام گياهان همگام مى باشد.
ديگر حيات و مرگ حيوانى است كه نشانه بارز آن احساس و حركت است، و در اين دو ويژگى نيز با تمام حيوانات همراه است.
اما نوع سومى از حيات است كه مخصوص انسانهاست و آنها را از گياهان و حيوانات ديگر جدا ميكند، و آن حيات انسانى و روحانى است، اين همان چيزى است كه در روايات اسلامى از آن به عنوان (حيات القلوب ) تعبير شده است كه منظور از (قلب ) در اينجا همان (روح و عقل و عواطف ) انسان است.
در سخنان امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در خطبه ها و كلمات قصار نهج البلاغه روى اين مساله بسيار تكيه شده است، در خطبه اى درباره قرآن مى گويد: تفقهوا فيه فانه ربيع القلوب در باره قرآن بينديشيد كه بهار حيات بخش دلها در آنست.
و در جاى ديگر درباره حكمت و دانش مى فرمايد هى حياة للقلب الميت: (حكمت مايه حيات دلهاى مرده است ).
گاه بيمارى قلب را در برابر بيمارى بدن قرار داده، مى فرمايد: و اشد من مرض البدن مرض القلب: (بدتر از بيمارى تن بيمارى دل است ).
و زمانى مى گويد: (هر كس روح ورع در او كم شود قلبش مى ميرد): و من قل ورعه مات قلبه و تعبيرات فراوان ديگرى از اين قبيل.
از سوى ديگر قرآن مجيد براى انسان نوع خاصى از بينائى و شنوائى و درك و شعور غير از بينائى و شنوائى و شعور ظاهر قائل شده چنانكه در باره كافران مى فرمايد:( صم بكم عمى فهم لا يعقلون ) : آنها كران و لالان و كورانند و به همين دليل چيزى نمى فهمند! (بقره - 171).
در جاى ديگر منافقان را بيماردلانى مى نامد كه خداوند بر بيمارى آنها مى افزايد( فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ) (بقره - 10).
و كسانى را كه ترس از خدا در وجودشان نيست سنگدلانى معرفى كرده كه قلبشان از سنگ خارا نيز سختتر است: (ثم قست قلوبكم فهى كالحجارة او اشد قسوة ) (بقره - 74).
و در باره گروهى از كافران تعبيرى دارد كه ضمن آن آنها را به عنوان نا پاكدلان معرفى ميكند، مى گويد:( اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم ) : (آنها كسانى هستند كه خدا نمى خواهد دلهاى آنها را پاك سازد) (مائده - 41).
در جاى ديگر مى گويد: (دعوت تو را تنها زندگانى كه گوش شنوا دارند اجابت مى كنند نه مردگان )!:( انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ثم اليه يرجعون ) : (تنها كسانى كه گوش شنوا دارند اجابت دعوت تو را مى كنند اما مردگان را خدا در قيامت برمى انگيزد سپس به سوى او باز مى گردند) (انعام - 36).
از مجموع اين تعبيرات و تعبيرات فراوان ديگرى كه مشابه آن است به خوبى روشن مى شود كه قرآن محور حيات و مرگ را همان محور انسانى و عقلانى مى شمرد، چرا كه تمام ارزش انسان نيز در همين قسمت نهفته شده است.
در حقيقت حيات و زندگى و درك و ديد و شنود و مانند آنها، در اين بخش از وجود انسان خلاصه مى شود، گرچه بعضى از مفسران اين تعبيرات را مجاز دانسته اند ولى آنها در اينجا با روح قرآن هماهنگ نشده اند چرا كه از نظر قرآن حقيقت همين است، و زندگى و مرگ حيوانى مجازى بيش نيست!
عوامل مرگ و حيات روحانى بسيار زياد است ولى قدر مسلم اين است كه (نفاق ) و (كبر) و (غرور) و (عصبيت ) و (جهل ) و گناهان بزرگ، (قلب ) را مى ميراند، چنانكه در مناجات تائبين از مناجاتهاى پانزدهگانه امام زين العابدين على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم و امات قلبى عظيم جنايتى: (جنايت بزرگ من قلب مرا ميرانده است ).
آيات مورد بحث نيز تاكيدى است بر اين حقيقت.
آيا كسانى كه تنها از زندگى به اين قانع شده اند كه در عالم بيخبرى و دائما عيش و نوش بسر برند، نه ناله مظلومى را بشنوند، نه نداى مناديان حق را لبيك گويند، نه از ظلم ظالم ناراحت شوند، و نه از محروميت مظلومان تكانى بخورند، تنها به خويشتن بينديشند، و از غير خود و حتى از خويشتن خويش بيگانه باشند، زنده اند؟!
آيا اين زندگى است كه محصول آن فقط صرف مقدارى غذا و پاره كردن تعدادى لباس و خوابيدنها و بيدار شدنهاى تكرارى باشد؟
اگر زندگى اين است چه تفاوتى ميان حيوان و جهان آدميت است؟
پس بايد پذيرفت كه در ماوراى اين ظاهر زندگى، مغز و حقيقتى است كه قرآن روى آن تكيه ميكند و از آن سخن مى گويد.
جالب اينكه مردگانى كه مرگشان داراى آثار حيات انسانى است از نظر قرآن زندگانند اما زنده هائى كه هيچيك از آثار حيات انسانى در آنها ديده نمى شود در منطق قرآن مرده اند مرگى جانكاه و رقت بار.
( اولم يروا انا خلقنا لهم مما عملت ايدينا انعما فهم لها ملكون ) (71)( و ذللنها لهم فمنها ركوبهم و منها ياكلون ) (72)( و لهم فيها منفع و مشارب افلا يشكرون ) (73)( و اتخذوا من دون الله ألهة لعلهم ينصرون ) (74)( لا يستطيعون نصرهم و هم لهم جند محضرون ) (75)( فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون ) (76)
ترجمه:
71 - آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ايم چهار پايانى براى آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟
72 - آنها را رام ايشان ساختيم، هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه مى كنند.
73 - و براى آنان منافع ديگرى در آن (حيوانات ) است و نوشيدنيهاى گوارائى، آيا با اين حال شكرگزارى نمى كنند؟
74 - آنها غير از خدا معبودانى براى خويش برگزيدند به اين اميد كه يارى شوند.
75 - ولى آنان قادر به يارى ايشان نيستند و اين (عبادت كنندگان در قيامت ) لشكر آنها
خواهند بود كه در آتش دوزخ حضور مى يابند!
76 - بنا بر اين سخنان آنها تو را غمگين نسازد، ما آنچه را پنهان مى دارند يا آشكار مى كنند مى دانيم!
منافع سرشار چهار پايان براى شما
بار ديگر قرآن مجيد در اين آيات به مساله توحيد و شرك باز ميگردد، و ضمن بر شمردن قسمتى از نشانه هاى عظمت خدا در زندگى انسانها، و رفع نيازمنديهاى آنها از سوى خدا، به ضعف و ناتوانى و بينوائى بتها اشاره كرده، در يك مقايسه روشن، حقانيت خط توحيد، و بطلان خط شرك را آشكار مى سازد.
نخست مى گويد: (آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ايم چهار پايانى براى آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند( او لم يروا انا خلقنا لهم مما عملت ايدينا انعاما فهم لها مالكون ) .
و براى اينكه به خوبى بتوانند از اين چهار پايان بهره گيرند (آنها را رام ايشان ساختيم )( و ذللناها لهم ) .
(هم از آنها مركب را هوار براى خود فراهم مى سازند، و هم از آنها تغذيه مى كنند)( فمنها ركوبهم و منها ياكلون ) .
منافع آنها به همينجا ختم نمى شود، بلكه براى آنان منافع ديگر در اين حيوانات و نوشيدنيهاى گوارائى است( و لهم فيها منافع و مشارب ) .
(آيا با اين حال شكر اين نعمتها را بجا نمى آورند)؟! شكرى كه وسيله معرفت الله و شناخت ولى نعمت است( افلا يشكرون ) .
در اينجا چند نكته قابل توجه است:
1 - از ميان نعمتهاى مختلفى كه انسان در آن غوطه ور است در اينجا انگشت روى نعمت وجود چهارپايان گذارده شده، چرا كه آنها در زندگى روزمره انسان حضور دائم دارند، به حدى زندگى انسان با آنها گره خورده كه اگر از صفحه زندگى او حذف شوند به راستى كار بر او مشكل و پيچيده خواهد شد، ولى به دليل حضور دائمشان، كمتر مورد توجه قرار مى گيرند.
2 - جمله (عملت ايدينا) (دست ما آن را انجام داده ) كنايه از اعمال قدرت مستقيم پروردگار است، زيرا انسان مهمترين عضوى كه با آن اعمال قدرت مى كند دستهاى اوست، به همين جهت (يد) (دست ) كنايه از قدرت است، مثلا كسى مى گويد فلان منطقه در دست من است، يعنى در سيطره قدرت من قرار گرفته، قرآن مجيد مى گويد( يد الله فوق ايديهم ) : (دست خدا بالاى دست آنهاست ) (فتح - 10).
به هر حال ذكر (ايدى ) به صورت جمع اشاره به مظاهر گوناگون قدرت پروردگار مى باشد.
3 - جمله (فهم لها مالكون ) (با فاء تفريع ) اشاره به اين است چهار پايان را ما به قدرت خويش آفريده ايم اما مالكيتش را به انسانها بخشيديم، و اين نهايت لطف پروردگار را بيان ميكند، بنا بر اين اشكالى كه براى بعضى از مفسران در فاء تفريع در اينجا پيدا شده موردى ندارد، اين درست به آن مى ماند كه ما به كسى ميگوئيم اين باغ را ما آباد كرده ايم اما تو بهره آن را مى برى، و اين نشانه نهايت محبت و ايثار و گذشت است.
4 - جمله (ذللناها لهم ) اشاره به مساله مهم رام شدن چهار پايان براى انسان است، اين حيوانات زورمند پر قدرت كه گاه به طور نادر، به فرمان خدا ذللناها را فراموش كرده، سر به عصيان و طغيان بر ميدارند چنان خطرناك ميشوند كه دهها نفر در مقابل آنان عاجز ميشوند، ولى در حالت عادى گاهى يك قطار شتر را به ريسمانى بسته و به دست كودكى چند ساله مى سپارند و مى برد هر جا كه خاطر خواه اوست!.
به راستى عجيب است، انسانها نه قادرند مگسى را بى افرينند، و نه حتى مى توانند مگسى را رام خويش كنند، اما خداوند قادر منان ميليونها ميليون چهار پايان مختلف را آفريده و رام انسانها ساخته است كه دائما در خدمت آنانند.
5 - جمله (فمنها ركوبهم و منها ياكلون ) (با توجه به اينكه ركوب صفت مشبه است و به معنى مركوب يعنى حيوانى كه بر آن سوار مى شوند) اشاره به اين است كه انسانها پاره اى از چهار پايان را به عنوان مركب انتخاب مى كنند و بعضى را براى تغذيه.
گرچه گوشت همه چهار پايان معمولى از نظر اسلام حلال است، ولى عملا تنها بخشى از آنها براى تغذيه مورد استفاده قرار مى گيرد، فى المثل گوشت الاغ جز در موارد ضرورت كسى از آن استفاده نمى كند.
البته اين در صورتى است كه (منها) را در هر دو جمله به معنى (تبعيض ) در افراد بگيريم، اما اگر اولى تبعيض افرادى و دومى تبعيض اجزائى بوده باشد مفهومش اين ميشود كه بعضى از چهار پايان را مركوب خويش مى سازيد و از قسمتى از اجزاى تن آنها تغذيه مى كنند (چرا كه استخوان و مانند آن قابل تغذيه نيست ).
6 - جمله (لهم فيها منافع ) اشاره به فوائد زياد ديگرى است كه از چهار پايان عائد انسان ميشود، از جمله پشم آنها براى انواع لباسها و فرشها و خيمه، و پوست آنها براى لباس و كفش و كلاه و وسائل مختلف زندگى، و حتى امروز كه صنايع چهره زندگى انسان را به كلى دگرگون ساخته باز نياز مبرم انسانها هم از نظر تغذيه، و هم از نظر لباس و ساير وسائل زندگى به چهار پايان به قوت باقى است.
حتى امروز انواع سرمها و واكسنها را كه براى مبارزه با بيماريها يا پيشگيرى، مؤ ثرترين وسيله اند با استفاده از چهار پايان و موادى كه از خون آنها مى گيرند، تهيه مى شود.
حتى بى ارزشترين امور در زندگى چهار پايان كه مدفوعات آنهاست نيز مورد استفاده است، زمينها را به وسيله آن آباد و درختان را پر بار مى سازند.
7 - تعبير به (مشارب ) اشاره به شيرهائى است كه از چهارپايان مختلف گرفته ميشود، و قسمت مهمى از مواد غذائى انسان از آن و فراورده هاى آن تامين ميگردد، به طورى كه صنايع شيرسازى و فراورده هاى شيرى در دنيا، امروز قسمت مهمى از صادرات و واردات كشورها را تشكيل ميدهد، همان شيرى كه يك غذاى كامل براى انسان است، و از ميان فرث و دم اين لبن سائغ و گوارا خارج ميگردد كه براى نوشندگان مايه لذت، و براى ناتوانها مايه قدرت است.
8 - جمله (افلا يشكرون ) كه به صورت استفهام انكارى مطرح شده، به منظور برانگيختن فطرت و عواطف انسانها براى شكرگزارى در برابر نعمتهاى بى پايانى است كه گوشهاى از آن در آيات فوق آمده است، و چنانكه ميدانيم (لزوم شكر منعم ) پايه اى است براى (معرفة الله ) چرا كه شكر بدون شناخت
بخشنده نعمت امكان پذير نيست، بعلاوه مطالعه اين نعمتها و اينكه هرگز بتها در آن دخالت و تاثيرى ندارند وسيله اى خواهد بود براى ابطال شرك.
لذا در آيات بعد به تشريح حال مشركان پرداخته چنين مى گويد: آنها غير از خدا معبودانى براى خويش برگزيدند به اين اميد كه از سوى آنها يارى شوند (و مورد حمايت بتان قرار گيرند)( و اتخذوا من دون الله الهة لعلهم ينصرون ) .
چه خيال خام و فكر باطلى؟ كه اين موجودات ضعيف را كه هيچ قدرتى بر دفاع از خويشتن ندارند تا چه رسد به ديگران، در كنار خالق زمين و آسمان و بخشنده آنهمه مواهب قرار دهند، و در حوادث مشكل زندگى از آنان يارى طلبند؟
آرى آنها گاه براى اين به سراغ بتها مى رفتند كه مايه عزتشان باشد( و اتخذوا من دون الله الهة ليكونوا لهم عزا ) (مريم - 81).
و گاه آنها را شفيعان در درگاه خداوند مى پنداشتند( و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هولاء شفعائنا عند الله ) (آنها غير از خدا موجوداتى را مى پرستند كه نه زيانى ميتوانند به آنها برسانند و نه سودى، مى گويند اينها شفيعان ما در درگاه خدا هستند! به هر حال تمام اين پندارها نقش بر آب است، و چنانكه قرآن در آيه 192 سوره اعراف مى فرمايد: اين بتان نه مى توانند يارى عابدانشان كنند، و نه حتى يارى خودشان( و لا يستطيعون لهم نصرا و لا انفسهم ينصرون ) .
لذا در آيه بعد مى افزايد: (آنها قادر به نصرت و يارى عبادت كنندگان خويش نيستند، و اين عابدان در قيامت لشكر آنها خواهند بود و همگى در آتش دوزخ حضور مى يابند)( لا يستطيعون نصرهم و هم لهم جند محضرون ) .
چه دردناك است كه اين پيروان در آن روز به صورت لشكريانى پشت سر بتها قرار گيرند، و همگى در دادگاه عدل خدا حضور يابند، و بعد از آن همگى به دوزخ فرستاده شوند، بى آنكه بتوانند گرهى را از كار لشكر خود بگشايند.
اصولا تعبير به (محضرون ) در همه جا نشانه تحقير است و حاضر ساختن افراد بى آنكه خودشان تمايل داشته باشند نشانه حقارت آنها است.
طبق اين تفسير، ضمير اول (هم ) در جمله (و هم لهم جند محضرون ) به (عابدها) و ضمير دوم به (معبودها) بر مى گردد، در حالى كه بعضى از مفسران احتمال عكس آن را نيز داده اند كه معبودان و بتها لشكر عابدين خود در آن روز خواهند بود، در عين اينكه لشكرند كمترين يارى از آنها ساخته نيست! ولى تفسير اول مناسبتر است.
به هر حال اين تعبيرها تنها در مورد معبودان صاحب شعور مانند شياطين و گردنكشان جن و انس صادق است، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه در آن روز خداوند در بتهائى كه از سنگ و چوب ساختند نيز عقل و شعورى مى آفريند تا عابدان خود را سرزنش كنند، و ضمنا همين سنگ و چوبها به عنوان آتشگيره هاى جهنم در كنار آنان خواهند بود، چنانكه قرآن در (آيه 98 - انبيا) مى گويد:
( انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون ) : (شما و آنچه را غير از خدا مى پرستيد هيزم جهنم خواهيد بود، و همگى در آن وارد مى شويد)!.
سرانجام در آخرين آيه مورد بحث به عنوان دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تقويت روحيه او در برابر اينهمه كارشكنيها و فتنه انگيزيها و افكار و اعمال خرافى، مى فرمايد: اكنون كه چنين است سخنان آنها تو را غمگين نكند كه گاهى ترا شاعر مى خوانند
و گاهى ساحر و گاه تهمتهاى ديگرى مى بندند، چرا كه آنچه را آنها در دل مخفى ميدارند و يا با زبان آشكار مى سازند همه را ما ميدانيم( فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون ) .
نه نيات آنها بر ما پوشيده است، و نه توطئه هاى مخفيانه آنها، و نه تكذيبها و شيطنتهاى آشكارشان، همه را ميدانيم و حساب آنها را براى روز حساب نگه مى داريم و تو را از شر آنها در اين جهان نيز در امان خواهيم داشت.
نه تنها پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه هر مومنى ميتواند با اين گفتار الهى دلگرم باشد كه همه چيز در اين عالم در حضور خداوند است و چيزى بر او از مكائد دشمنان مخفى نخواهد بود، او دوستان خود را در لحظات سخت تنها نخواهد گذاشت و همواره حامى و حافظ آنها خواهد بود.
بينش توحيدى براى خدا پرستان خط مشى خاصى در زندگى ايجاد ميكند، كه آنها را از خطوط شرك آلود كه مبتنى بر انتخاب بتها يا پناه بردن به انسانهاى ضعيفى همچون خويش است جدا مى سازد.
صريحتر بگوئيم: در دنياى امروز كه جهان دو قطبى شده و دو قدرت بزرگ شرق و غرب بر آن حاكم است، معمولا اين فكر براى بسيارى از كشورهاى كوچك و متوسط پيدا مى شود، كه براى حفظ خويشتن بايد به يكى از اين دو بت! پناه برد، و در حوزه حمايت او قرار گرفت، در حالى كه تجربيات نشان داده است كه به هنگام بروز حوادث سخت و مشكلات و بحرانها، اين قدرتهاى به ظاهر بزرگ نه گرهى از كار خود ميتوانند بگشايند، و نه از كار اقمار و پيروانشان، و چه زيبا مى گويد قرآن:( لا يستطيعون نصرهم و لا انفسهم ينصرون ) (نه توانائى يارى و حمايت از عابدان خود دارند، و نه مى توانند خود را حفظ كنند).
اين هشدارى است به همه مسلمانان و رهروان توحيد خالص كه از همه اين بتها ببرند، و به سايه لطف الهى پناه ببرند، تنها متكى به خويشتن و نيروى ايمان و معنويت جوامع اسلامى باشند، و هرگز اين افكار شرك آلود را كه بايد براى روز حادثه از اين قدرتها كمك گيرند به مغز خود راه ندهند، و اصولا فرهنگ جوامع اسلامى را از اينگونه افكار پاكسازى كنند، و بدانند تاكنون ضربه هاى فراوانى از اين رهگذر - چه در مقابله با اسرائيل غاصب، و چه در برابر دشمنان ديگر - خورده اند، در حالى كه اگر اين اصل اصيل قرآنى در ميان آنها حاكم بود هرگز گرفتار اين شكستهاى دردناك نمى شدند، به اميد آن روز كه همگى در سايه اين تعليم قرآنى افكار خويش را نوسازى كنيم، متكى به خويشتن باشيم، و به سايه لطف الله پناه بريم و سربلند و آزاد زندگى كنيم.
( اولم ير الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين ) (77)
( و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحى العظم و هى رميم ) (78)
( قل يحييها الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم ) (79)
ترجمه:
77 - آيا انسان نديد (نميداند) كه ما او را از نطفه اى بى ارزش آفريديم، و او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه ) به مخاصمه آشكار برخاست!
78 - و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد، و گفت چه كسى اين استخوانها را زنده ميكند در حالى كه پوسيده است؟
79 - بگو: همان كسى آنرا زنده ميكند كه نخستين بار آنرا آفريد، و او به هر مخلوقى آگاه است!
در غالب تفاسير نقل شده است كه مردى از مشركان به نام (ابى بن خلف ) يا (امية بن خلف ) و يا (عاص بن وائل ) قطعه استخوان پوسيده اى را پيدا كرد و گفت با اين دليل محكم به مخاصمه با محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برمى خيزم، و سخن او را در معاد ابطال ميكنم آنرا برداشت و نزد پيامبر اسلام آمد (و شايد مقدارى از آن را در حضور پيامبر نرم كرد و به روى زمين ريخت ) و گفت چه كسى ميتواند اين استخوانهاى پوسيده را از نو زنده كند (و كدام عقل آن را باور ميكند). آيات فوق و چهار آيه بعد از آن كه مجموعا هفت آيه را تشكيل ميدهد نازل شد، و پاسخ منطقى و دندانشكنى به او و همفكران او داد.
آفرينش نخستين دليل قاطعى است بر معاد
گفتيم بحثهاى مربوط به مبداء و معاد و نبوت در سوره يس كه قلب قرآن است به صورت مقطعه اى مختلفى مطرح شده است، اين سوره از قرآن مجيد و مساله نبوت آغاز شد، و با هفت آيه منسجم كه قويترين بيانات را در باره معاد در بر دارد پايان مى يابد.
نخست دست انسان را مى گيرد و به آغاز حيات خودش در آن روز كه نطفه بى ارزشى بيش نبود مى برد، و او را به انديشه وا مى دارد، مى گويد: آيا انسان نديد كه ما او را از نطفه آفريديم و او آنچنان قوى و نيرومند و صاحب قدرت و شعور و نطق رشد كه حتى به مجادله در برابر پروردگارش برخاست و مخاصمه كننده آشكارى شد؟!( او لم ير الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين ) .
چه تعبير زنده و گويائى؟ نخست روى عنوان انسان تكيه ميكند يعنى هر انسانى با هر اعتقاد و مكتبى و هر مقدار دانشى ميتواند اين حقيقت را دريابد.
سپس سخن از نطفه مى گويد كه در لغت در اصل به معنى آب ناچيز و بى ارزش است، تا اين انسان مغرور و از خود راضى كمى در انديشه فرو برود و بداند روز اول چه بود؟ و تازه تمام اين قطره آب ناچيز مبداء نشو و نماى او نبوده بلكه سلول زنده بسيار كوچكى كه با چشم ديده نميشود از ميان هزاران سلول كه در آن قطره آب شناور بودند با سلول زنده بسيار كوچكى كه در رحم زن قرار داشت با هم تركيب شدند، و انسان از آن موجود ذره بينى پا به عرصه هستى گذاشت!
مراحل تكامل را يكى بعد از ديگرى پيمود كه شش مرحله آن طبق گفته قرآن در اوائل سوره مؤ منين در درون رحم مى باشد (مرحله نطفه، سپس علقه، بعد مضغه، و بعد از آن ظاهر شدن استخوانها، سپس پوشيده شدن استخوانها از گوشت، و سرانجام پيدايش روح يعنى حس و حركت ).
بعد از تولد كه نوزادى بسيار ضعيف و ناتوان بود مراحل تكامل را نيز به سرعت پشت سر گذاشت، تا به سر حد بلوغ و رشد جسمانى و عقلانى رسيد.
آرى اين موجود ضعيف و ناتوان آنچنان قوى و نيرومند شد كه به خود اجازه داد به پرخاشگرى در برابر دعوت الله برخيزد، و گذشته و آينده خويش را به دست فراموشى بسپارد، و مصداق روشن (خصيم مبين ) شود.
جالب اينكه: تعبير (خصيم مبين ) (جدال كننده و پرخاشگر آشكار). داراى يك جنبه قوت است و يك جنبه ضعف كه ظاهرا قرآن به هر دو جهت در اينجا ناظر است.
از يكسو اين كار جز از انسانى كه داراى عقل و فكر و شعور و استقلال اراده و اختيار و قدرت دارد ساخته نيست (و ميدانيم مهمترين مساله در زندگى انسان سخن گفتن است، و سخنانى كه محتواى آن قبلا در انديشه حاضر ميشود، سپس در قالب جمله ها قرار ميگيرد، و مانند گلوله هائى كه مسلسلوار به هدف شليك ميشود از مخارج دهن بيرون ميپرد، و اين كارى است كه از هيچ جاندارى جز انسان حاصل نمى شود.
و به اين ترتيب قدرتنمائى خدا را در اين نيروى عظيمى كه به قطره آب ناچيزى داده مجسم مى كند.
اما از سوى ديگر: او يك موجود فراموشكار و مغرور است، و اين نعمتهائى را كه ولى نعمتش به او بخشيده در برابر او به كار ميگيرد و به مجادله و مخاصمه برمى خيزد، زهى بيخبرى و خيره سرى! براى بيخبرى او همين بس كه او مثلى براى ما زد و به پندار خودش دليل دندانشكنى پيدا كرد، و در حالى كه آفرينش نخستين خود را به دست فراموشى سپرده گفت: چه كسى مى تواند اين استخوانها را زنده كند در حالى كه پوسيده است؟!( و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم ) .
منظور از ضرب المثل در اينجا ضرب المثل عادى و تشبيه و كنايه نيست، بلكه منظور بيان استدلال و ذكر مصداق به منظور اثبات يك مطلب كلى است.
آرى او (ابى بن خلف، يا امية بن خلف، يا عاص بن وائل ) در بيابان قطعه استخوان پوسيده اى را پيدا ميكند، و استخوانى كه معلوم نبود از چه كسى است؟ آيا به مرگ طبيعى مرده؟ يا در يكى از جنگهاى عصر جاهلى به طرز فجيعى كشته شده؟ يا بر اثر گرسنگى جان داده؟ به هر صورت فكر ميكرد دليل دندانشكنى براى نفى معاد پيدا كرده است، با خشم تواءم با خوشحالى قطعه استخوان را برداشته، مى گويد: لا خصمن محمدا (من با همين دليل به خصومت با محمد برميخيزم ) آن چنان كه نتواند جوابى دهد!
با عجله به سراغ پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و فرياد زد بگو ببينم چه كسى قدرت دارد بر اين استخوان پوسيده لباس حيات بپوشاند؟ و سپس قسمتى از استخوان را نرم كرد و روى زمين پاشيد، و فكر ميكرد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هيچ پاسخى در برابر اين منطق نخواهد داشت.
جالب اينكه قرآن مجيد با جمله كوتاه (و نسى خلقه ) تمام پاسخ او را داده است هر چند پشت سر آن توضيح بيشتر و دلائل افزونتر نيز ذكر كرده.
مى گويد: اگر آفرينش خويش را فراموش نكرده بودى هرگز به چنين استدلالى واهى و سستى دست نميزدى، اى انسان فراموشكار! به عقب باز گرد، و آفرينش خود را بنگر، چگونه نطفه ناچيزى بودى، و هر روز لباس تازه اى از حيات بر تن تو پوشانيد، تو دائما در حال مرگ و معاد هستى، از جمادى مردى نامى شدى، و از جهان نباتات نيز مردى از حيوان سر زدى، از عالم حيوان نيز مردى انسان شدى، اما توى فراموشكار همه اينها را به طاق نسيان زدى حال ميپرسى چه كسى اين استخوان پوسيده را زنده مى كند؟!
اين استخوان هر گاه كاملا به پوسد تازه خاك ميشود، مگر روز اول خاك نبودى؟!
لذا بلافاصله به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه به اين خيره سر مغرور و فراموشكار بگو: كسى او را زنده ميكند كه در روز نخست او را ايجاد كرد (قل يحييها الذى انشاها اول مرة ).
اگر امروز استخوان پوسيده اى از او به يادگار مانده روزى بود كه حتى اين استخوان پوسيده هم نبود و حتى خاكى هم وجود نداشت، آرى آن كس كه او را از كتم عدم آفريد، تجديد حيات استخوان پوسيده اى برايش آسانتر است.
و اگر فكر ميكنيد اين استخوان پوسيده وقتى كه خاك شد و در همه جا پراكنده گشت چه كسى مى تواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گرد آورى كند؟
پاسخ آن نيز روشن است، او از هر مخلوقى آگاه است و تمام ويژگيهاى آنها را ميداند( و هو بكل خلق عليم ) .
كسى كه داراى چنين علم و چنان قدرتى است مساله معاد و احياء مردگان مشكلى برايش ايجاد نخواهد كرد.
يك قطعه آهن ربا را اگر در ميان خروارها خاك كه ذرات كوچكى آهن در آن پراكنده است بگردانيم فورا تمام اين ذرات را جمع آورى ميكند، در حالى كه يك موجود بيجان بيش نيست، خداوند به آسانى ميتواند تمام ذرات بدن هر انسانى را در هر گوشه اى از كره زمين باشد با يك فرمان جمع آورى نمايد.
نه تنها به اصل آفرينش انسان آگاه است كه از نيات و اعمال آنها نيز آگاه مى باشد، و حساب و كتاب آن نزد او روشن است.
بنا بر اين محاسبه اعمال و نيات و اعتقادات درونى نيز مشكلى براى او ايجاد نميكند چنانكه در آيه 284 سوره بقره آمده است( و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله ) : (اگر آنچه را در دل داريد پنهان كنيد يا آشكار سازيد خدا ميداند و به همين دليل موسى (عليهاالسلام ) مامور مى شود در جواب فرعون كه در مساله معاد ترديد ميكرد و از زنده شدن قرون پيشين و حساب و كتابشان اظهار تعجب مى نمود بگويد: علم و آگاهى آن در پيشگاه پروردگار من در كتابى ثبت است و پروردگار من نه اشتباه مى نمايد و نه فراموش ميكند( قال علمها عند ربى كتاب لا يضل ربى و لا ينسى ) (طه - 52).
( الذى جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون ) (80)
ترجمه:
80 - همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد، و شما به وسيله آن آتش مى افروزيد.
رستاخيز انرژيها!
در تعقيب آيات گذشته كه پيرامون معاد بحث ميكرد و اشارات پر معنى و زنده اى در آن بر مساله امكان معاد و رفع هر گونه استبعاد بود، در آيات مورد بحث كه آخرين آيات سوره يس - همان قلب قرآن - است، شرح بيشتر و گوياترى در باره همين مساله مطرح ميكند و از سه يا چهار طريق جالب آن را تعقيب مى نمايد.
نخست مى فرمايد: آن خدائى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش مى افروزيد قادر است كه بر اين استخوانهاى پوسيده بار ديگر لباس حيات بپوشاند( الذى جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون ) .
چه تعبير عجيب و جالبى كه هر قدر در آن بيشتر دقيق شويم معانى عميقترى به ما ارائه مى دهد؟!
اصولا بسيارى از آيات قرآن داراى چندين معنى است، بعضى ساده براى فهم عامه مردم در هر زمان و هر مكان، و بعضى عميق براى خواص، و سرانجام بعضى كاملا عميق براى زبده هاى خواص، و يا اعصار و قرون ديگر و آينده هاى دور.
در عين حال اين معانى با هم منافاتى ندارد و در آن واحد در يك تعبير پر معنى جمع است.
آيه فوق همين گونه است:
نخستين تفسيرى كه بسيارى از مفسران پيشين براى آن ذكر كرده اند و معنى ساده و روشنى است كه براى عموم مردم قابل فهم ميباشد اين است كه: در اعصار قديم در ميان عربها اين امر رائج بود كه براى آتش افروختن از چوب درختان مخصوص بنام (مرخ ) و (عفار) كه در بيابانهاى حجاز ميروئيده استفاده مى كردند.
(مرخ ) (بر وزن چرخ ) و (عفار) (بر وزن تبار) دو نوع چوب آتش زنه بود كه اولى را زير قرار ميدادند و دومى را روى آن ميزدند، و مانند سنگ آتشزنه جرقه از آن توليد ميشد، در واقع بجاى كبريت امروز از آن استفاده مى كردند.
قرآن مى گويد: (آن خدائى كه مى تواند از اين درختان سبز آتش بيرون بفرستد قدرت دارد كه بر مردگان لباس حيات بپوشاند).
(آب ) و (آتش ) دو چيز متضاد است، كسى كه ميتواند آنها را در كنار هم قرار دهد قدرت اين را دارد كه حيات را در كنار مرگ و مرگ را در كنار حيات قرار دهد!
آفرين بر آن هستى آفرين كه (آتش ) را در دل (آب ) و (آب ) را در دل (آتش ) نگاه مى دارد مسلما براى او پوشانيدن لباس زندگى بر اندام انسانهاى مرده كار مشكلى نيست.
اگر از اين معنى گام فراتر بگذاريم به تفسير دقيقترى ميرسيم و آن اينكه: خاصيت آتش افروزى به وسيله چوب درختان، منحصر به چوبهاى (مرخ ) و (عفار) نيست، بلكه اين خاصيت در همه درختان و تمام اجسام عالم وجود دارد (هر چند دو چوب مزبور بر اثر مواد و وضع مخصوصشان آمادگى بيشترى براى اين كار دارند).
خلاصه اينكه تمام چوبهاى درختان اگر محكم به هم بخورند جرقه مى دهند حتى (چوب درختان سبز).
به همين دليل گاه آتشسوزيهاى وسيع و وحشتناكى در دل جنگلها روى ميدهد كه هيچ انسانى عامل آن نبوده، فقط وزش شديد بادها و طوفانهائى كه شاخه هاى درختان را محكم به هم كوفته است و از ميان آنها جرقهاى در ميان برگهاى خشك افتاده، سپس وزش باد به آن آتش دامن زده، عامل اصلى بوده است.
اين همان جرقه الكتريسته است كه بر اثر اصطكاك و مالش آشكار ميگردد.
اين همان آتشى است كه در دل تمامى ذرات موجودات جهان نهفته است، و به هنگام اصطكاك و مالش خود را نشان مى دهد، و از شجر اخضر نار مى آفريند!
اين تفسير وسيعترى است كه چشم انداز جمع اضداد را در آفرينش گسترده تر ميكند، و (بقا) را در (فنا) واضحتر نشان مى دهد.
اما در اينجا تفسير سومى است كه از آن هم عميقتر است، و به كمك دانشهاى امروز بر آن دست يافته ايم كه ما نام آن را رستاخيز انرژيها گذارده ايم.
توضيح اينكه: يكى از كارهاى مهم گياهان مساله (كربن گيرى ) از هوا، و ساختن (سلولز نباتى ) است (سلولز همان جرم درختان است كه اجزاء عمده آن (كربن ) و (اكسيژن ) و (ئيدروژن ) است.
اكنون ببينيم اين سلولز چگونه ساخته مى شود؟ ياخته هاى درختان و گياهان گاز كربن را از هوا گرفته و آن را تجزيه مى كنند، اكسيژن آن را آزاد ساخته، و كربن را در وجود خود نگه ميدارد، و آن را با آب تركيب كرده و چوب درختان را از آن مى سازد.
ولى مساله مهم اين است كه طبق گواهى علوم طبيعى هر تركيب شيميائى انجام مييابد يا بايد تواءم با جذب انرژى خاصى باشد و يا آزاد كردن آن (دقت كنيد).
بنا بر اين هنگامى كه درختان به عمل كربنگيرى مشغولند، طبق اين قانون احتياج به وجود يك انرژى دارند، و در اينجا از گرما و نور آفتاب به عنوان يك انرژى فعال استفاده مى كنند.
به اين ترتيب به هنگام تشكيل چوبهاى درختان مقدارى از انرژى آفتاب نيز در دل آنها ذخيره ميشود و به هنگامى كه چوبها را به اصطلاح مى سوزانيم همان انرژى ذخيره شده آفتاب آزاد مى گردد، زيرا بار ديگر كربن با اكسيژن هوا تركيب شده و گاز كربن را تشكيل ميدهد، و اكسيژن و ئيدروژن (مقدارى آب ) آزاد مى گردد.
از اين تعبيرات اصطلاحى كه بگذاريم به عبارت بسيار ساده اين نور و حرارت مطبوعى كه در زمستان درون كلبه آن روستائى يا كرسى زغالسوز اين شهرنشين را گرم و روشن ميسازد همان نور و حرارت آفتاب است كه در ضمن چند سال يا دهها سال در چوب اين درختان ذخيره شده است، و آنچه را درخت در طول يك عمر تدريجا از آفتاب گرفته اكنون بى كم و كاست پس مى دهد!!
و اينكه مى گويند همه انرژيها در كره زمين به انرژى آفتاب باز ميگردد يكى از چهره هايش همين است.
اينجاست كه به رستاخيز انرژيها مى رسيم، و ميبينيم نور و حرارتى كه در اين فضا پراكنده ميشود و برگ درختان و چوبهاى آنها را نوازش و پرورش ميدهد هرگز نابود نشده است، بلكه تغيير چهره داده، و دور از چشم ما انسانها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است، و هنگامى كه يك شعله آتش به چوب خشكيده ميرسد، رستاخيز آنها شروع مى شود، و تمام آنچه از انرژى آفتاب در درخت پنهان بود در آن لحظه حشر و نشورش ظاهر ميگردد، بى آنكه حتى به اندازه روشنائى يك شمع در يك زمان كوتاه از آن كم شده باشد!
(باز هم دقت كنيد).
بدون شك اين معنى در زمان نزول آيه بر توده هاى مردم روشن نبود، ولى همان گونه كه گفتيم اين موضوع هيچ مشكلى ايجاد نميكند، زيرا كه آيات قرآن داراى معانى چند مرحله اى است، در سطوح مختلف و براى استعدادهاى متفاوت.
يكروز از اين آيه چيزى مى فهميدند، و امروز ما چيز بيشترى ميفهميم، و شايد آيندگان از اينهم فراتر روند و بيشتر درك كنند و در عين حال همه اين معانى صحيح است و كاملا قابل قبول و در معنى آيه جمع است.
1 - چرا شجر اخضر؟
گاهى به ذهن ميرسد كه چرا قرآن در اينجا تعبير به شجر اخضر (درخت سبز) كرده است؟ در حالى كه آتش افروختن با چوب تر بسيار مشكل است، چه خوب بود به جاى آن الشجر اليابس (چوب خشك ) مى فرمود، تا با اين تعبير سازگار باشد!
ولى نكته جالب اينجا است كه تنها درختان سبزند كه ميتوانند عمل كربن - گيرى و ذخيره نور آفتاب را انجام دهند، درختان خشك اگر صدها سال در معرض تابش آفتاب قرار گيرند ذره اى به ذخيره انرژى حرارتى آنها افزوده نمى شود، تنها موقعى قادر بر اين كار مهم هستند كه سبز و زنده باشند.
بنا بر اين فقط (شجر اخضر) است كه ميتواند (آتش گيره ) (وقود) براى ما بسازد، و گرما و نور را به شكل مرموزى در چوب سرد و مرطوب خود نگاه دارد، اما به محض اينكه خشكيدند عمل كربنگيرى و ذخيره انرژى آفتاب تعطيل مى شود.
روى اين اصل تعبير فوق هم ترسيم زيبائى از چهره رستاخيز انرژيها است، و هم يك معجزه علمى جاويدان از قرآن مجيد!
از اين گذشته اگر به تفسيرهاى ديگر كه در بالا اشاره كرديم باز گرديم تعبير (شجر اخضر) باز هم مناسب و زيبا است، زيرا چوبهاى درختان سبز هنگامى كه با يكديگر اصطكاك قوى پيدا كنند جرقه بيرون مى دهند، جرقه اى كه ميتواند مبدء آتش افروزى شود، و اينجا است كه به عظمت قدرت خدا پى ميبريم كه آتش را در دل آب و آب را در دل آتش حفظ كرده.
2 - فرق ميان آتش گيره و آتش زنه
(توقدون ) از ماده (وقود) (بر وزن قبور) به معنى روشن شدن آتش است، (و ايقاد) به معنى آتش افروختن و (وقود) (بر وزن ثمود) به معنى هيزمى است كه براى افروختن آتش مورد استفاده قرار مى گيرد.
بنا بر اين جمله فاذا انتم منه توقدون (از آن آتش روشن ميكنيد ) اشاره به هيزمهائى است كه با آن آتش مى افروزند، و به تعبير ديگر اشاره به آتشگيره است نه آتشزنه.
توضيح اينكه ما در فارسى (هيزم ) را (آتشگيره ) و (كبريت ) يا فندك را (آتش زنه ) مى ناميم، و در لغت عرب هيزم را وقود و كبريت و فندك را (زند) يا زناد مى نامند.
بنا بر اين قرآن مى گويد آن خدائى كه براى شما از درخت سبز آتش قرار داد و شما با آن آتش گيره تهيه ميكنيد (نمى فرمايد آتش زنه ) هم او قادر است مردگان را به زندگى باز گرداند و اين تعبير كاملا با رستاخيز انرژيها منطبق است (دقت كنيد).
به هر حال مساله آتش افروختن با چوبهاى درختان گرچه يك مساله ساده در نظر ما است، ولى با دقت معلوم مى شود كه از عجيبترين مسائل است، چه اينكه موادى كه درخت از آن تشكيل شده قسمت مهمش آب و مقدارى اجزاء زمين است، و هيچ كدام از آنها قابل اشتعال نيست اين چه قدرتى است كه از آب و خاك (و هوا) اين ماده انرژيزا را كه هزاران سال زندگى انسانها با آن پيوند نزديك داشته است آفريده؟!
( او ليس الذى خلق السموات و الارض بقادر على ان يخلق مثلهم بلى و هو الخلق العليم ) (81)( انما امره اذا اراد شيا ان يقول له كن فيكون ) (82)( فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون ) (83)
ترجمه:
81 - آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريد قدرت ندارد همانند آنها (انسانهاى خاك شده ) را بيافريند؟ آرى (ميتواند) و او آفريدگار دانا است!
82 - فرمان او تنها اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند به او مى گويد: موجود باش آن نيز بلافاصله موجود ميشود!
83 - پس منزه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست او است، و (همگى ) به سوى او باز مى گرديد.
او مالك و حاكم بر همه چيز است!
بعد از ذكر دلائل معاد از طريق توجه دادن به آفرينش نخستين، و آفرينش آتش از درخت سبز در آيات گذشته، در نخستين آيه مورد بحث اين مساله را از طريق سومى تعقيب ميكند و آن از طريق قدرت بى پايان خدا است.
مى فرمايد: (آيا كسى كه آسمانها و زمين را با آن همه عظمت و و نظامات شگفت انگيز آفريده، توانائى ندارد كه همانند اين انسانهاى خاك شده را بيافريند؟ (و آنها را به حيات زندگى جديدى باز گرداند) آرى مى تواند، و او آفريننده آگاه و دانا است( او ليس الذى خلق السموات و الارض بقادر على ان يخلق مثلهم بلى و هو الخلاق العليم ) .
اين جمله كه با استفهام انكارى شروع شده در حقيقت سؤ الى را در برابر وجدانهاى بيدار و عقلهاى هشيار مطرح ميكند كه آيا شما به اين آسمان عظيم با آن همه ثوابت و سيارات عجيبش و با آنهمه منظومه ها و كهكشانهايش نگاه نمى كنيد كه هر گوشه اى از آن دنيائى است وسيع؟! كسى كه قادر بر آفرينش چنين عوالم فوق العاده عظيم و منظمى است چگونه ممكن است قادر به زنده كردن مردگان نباشد؟!
و از آنجا كه پاسخ اين سؤ ال در قلب و روح هر انسان بيدارى آماده است، در انتظار پاسخ نمى ماند، بلافاصله مى گويد: آرى او چنين قدرتى را دارد و به دنبال آن روى دو صفت بزرگ خداوند كه در رابطه با اين مساله بايد مورد توجه قرار گيرد - يعنى صفت خلاقيت و علم بى پايان او - تكيه ميكند كه در حقيقت دليلى است بر گفتار پيشين كه اگر ترديد شما از ناحيه قدرت او بر خلقت است او خلاق است (توجه داشته باشيد كه خلاق صيغه مبالغه است ).
و اگر جمع و جور كردن اين ذرات نياز به علم و دانش داد او از هر نظر عالم و آگاه است.
در اينكه مرجع ضمير (مثلهم ) چيست؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، ولى از همه مشهورتر اين است كه به انسانها باز ميگردد، يعنى آفريدگار آسمان و زمين قادر بر آفرينش مثل (انسانها) مى باشد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا نفرموده: قادر است خود آنها را از نو بيافريند بلكه گفته است: (مثل آنها را)؟
در برابر اين سؤ ال پاسخهاى متعددى مطرح كرده اند آنچه نزديكتر به نظر ميرسد اين است كه هنگامى كه بدن انسان تبديل به خاك شد، صورت خود را از دست ميدهد، و در قيامت كه باز ميگردد همان مواد پيشين، صورتى مانند صورت اول را به خود ميگيرد، يعنى ماده همان ماده است ولى صورت شبيه صورت گذشته، چرا كه عين آن صورت مخصوصا با توجه به قيد زمان امكان بازگشت ندارد، بخصوص اينكه مى دانيم در رستاخيز انسانها با تمام كيفيات گذشته محشور نمى شوند، مثلا پيران به صورت جوان، و معلولان به صورت سالم خواهند بود.
و به تعبير ديگر: بدن انسانها همانند خشتى است كه از هم متلاشى ميشود و خاك آن را جمع ميكنند و بار ديگر به صورت گل در آورده و در قالب مى ريزند و خشت تازه از آن مى زنند.
اين خشت نوين از يك نظر عين همان است و از يك نظر مثل آن (ماده اش همان ماده و صورتش مانند آن صورت است دقت كنيد).
آيه بعد تاكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت، تاكيدى است بر اين حقيقت كه هر گونه ايجادى در برابر اراده و قدرت او سهل و آسان است، ايجاد آسمانهاى عظيم، و كره خاكى، با ايجاد يك حشره كوچك براى او يكسان است مى فرمايد: فرمان او اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند به آن مى گويد (موجود باش ) آنهم موجود ميشود، همانگونه كه خدا خواسته( انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) .
همه چيز به يك اشاره و فرمان او بسته است و كسى كه داراى چنين قدرتى است آيا جاى اين دارد كه در احياء مردگان به وسيله او ترديد شود؟
بديهى است امر و فرمان الهى در اينجا به معنى امر لفظى نيست، همچنين جمله (كن ) (بوده باش ) جمله اى نيست كه خداوند به صورت لفظ بيان كند، چرا كه نه او لفظى دارد و نه نيازمند به الفاظ است، بلكه منظور همان تعلق اراده او به ايجاد و ابداع چيزى است، و تعبير به كلمه (كن ) به خاطر آن است كه از اين تعبير كوتاهتر و كوچك تر و سريعتر تصور نمى شود.
آرى تعلق اراده او به چيزى همان، و موجود شدن آن همان است!
و به تعبير ديگر: هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند بلافاصله تحقق مى يابد به طورى كه در ميان اراده او و وجود اشياء چيزى فاصله نيست، بنا بر اين تعبير به (امر) و (قول ) و جمله (كن ) همه توضيحى است براى مساله خلق و ايجاد، و چنانكه گفتيم در اينجا امر لفظى و قول و سخن و كلمه كاف و نون مطرح نيست، همه اينها بيانگر تحقق سريع اشياء بعد از تعلق اراده الهى است، او چه حاجتى به الفاظ و كلمات دارد؟ و اصولا بعد از تعلق مشيت او بر ايجاد چيزى وساطت الفاظ بى معنى است.
و باز به تعبير روشنتر در افعال خداوند دو مرحله بيشتر وجود ندارد: مرحله اراده، و مرحله ايجاد، كه در آيه فوق از مرحله دوم به عنوان امر و قول و جمله كن تعبير شده است.
جمعى از مفسران قديم پنداشته اند در اينجا قول و سخنى در كار است، و آن را يكى از اسرار ناشناخته ميدانند، آنها در حقيقت در پيچ و خم لفظ گرفتار شده اند، و از محتوا و معنى آن بيخبر مانده اند و كارهاى الهى را با مقياس وجود خود سنجيده اند.
چه زيبا مى فرمايد امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه: (يقول لما اراد لما كونه كن فيكون لا بصوت يقرع، و لا بنداء يسمع و انما كلامه سبحانه فعل منه انشاه، و مثله لم يكن من قبل ذلك كائنا، و لو كان قديما لكان ثانيا: (او هر چه را اراده كند به آن مى گويد باش، آن بلا درنگ موجود ميشود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوشها نشيند، نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان فعل او است كه ايجاد ميكند و پيش از او چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى محسوب ميشد.
از اين گذشته اگر پاى لفظى در ميان آيد دو اشكال در برابر ما خودنمائى خواهد كرد:
نخست اينكه اين لفظ خود مخلوقى از مخلوقات است و براى ايجاد آن كلمه كن ديگر لازم است، اين سخن در باره كن دوم نيز تكرار مى شود و به صورت تسلسل پيش مى رود.
ديگر اينكه هر خطابى مخاطبى مى خواهد و هنگامى كه چيزى موجود نشده چگونه خداوند آنرا با جمله كن مخاطب مى سازد، مگر معدوم قابل خطاب است؟
در آيات ديگرى از قرآن همين معنى با تعبيرهاى ديگر آمده است مانند آيه 117 سوره بقره:( و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) : (هنگامى كه قضا و حكم او به چيزى تعلق گيرد تنها به او مى گويد موجود باش او نيز بلافاصله موجود مى شود، و مانند آيه 40 سوره نحل( انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون ) : سخن ما براى چيزى كه ميخواهيم ايجاد شود همين است كه ميگوئيم موجود باش بلافاصله موجود مى شود.
آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره (يس ) است به صورت يك نتيجه گيرى كلى در مساله مبدء و معاد اين بحث را به طرز زيبائى پايان ميدهد، مى گويد: پس منزه است خداوندى كه ملكوت همه چيز در دست قدرت او است و همه شما به سوى او باز ميگرديد( فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون ) .
با توجه به اينكه (ملكوت ) از ريشه ملك بر وزن (حكم ) به معنى حكومت و مالكيت است و اضافه (واو) و (ت ) به آن براى تاكيد و مبالغه ميباشد، مفهوم آيه چنين ميشود: حاكميت و مالكيت بى قيد و شرط همه چيز به دست قدرت خدا است، و چنين خداوندى از هر گونه عجز و ناتوانى منزه و مبرا است، و در اين صورت احياء مردگان و پوشيدن لباس حيات بر استخوانهاى پوسيده و خاكهاى پراكنده مشكلى براى او ايجاد نخواهد كرد چون چنين است بطور يقين همه شما به سوى او باز مى گرديد و معاد حق است!
نكته ها:
كرارا در اين تفسير وعده داده ايم كه بحث فشرده اى پيرامون مسائل معاد در پايان سوره يس بياوريم اكنون براى وفاى به اين عهد و اداى گوشه اى از حق اين مساله نظر خوانندگان عزيز را به مباحث ششگانه زير جلب مى كنيم:
اگر انسان براى فنا آفريده شده بود بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ - هر چند مرگ به موقع - و در پايان عمر لذت برد، در حالى كه مى بينيم قيافه مرگ به معنى نيستى براى انسان در هيچ زمانى خوشايند نبوده، سهل است، با تمام وجودش از آن مى گريزد!
كوشش براى باقى نگهداشتن جسم مردگان از طريق موميائى كردن و ساختن مقابر جاويدانى همچون اهرام مصر، و دويدن دنبال آب حيات، و اكسير جوانى، و آنچه مايه طول عمر است، دليل روشنى از عشق سوزان انسان به مساله بقا است.
اگر ما براى فنا آفريده شديم اين علاقه به بقا چه مفهومى ميتواند داشته باشد؟ جز يك علاقه مزاحم و حداقل بيهوده و بى مصرف!
فراموش نكنيد ما بحث معاد را بعد از پذيرش وجود خداوند حكيم و دانا دنبال ميكنيم، ما معتقديم هر چه او در وجود ما آفريده روى حساب است، بنا بر اين عشق به بقا نيز بايد حسابى داشته باشد، و آن هماهنگى با آفرينش و جهان بعد از اين عالم است.
به تعبير ديگر اگر دستگاه آفرينش در وجود ما عطش را آفريد، دليل بر اين است كه آبى در خارج وجود دارد، همچنين اگر غريزه جنسى و علاقه به جنس مخالف در انسان وجود دارد نشانه اين است كه جنس مخالفى در خارج هست، و گرنه جاذبه و كشش بدون چيزى كه به آن مجذوب گردد با حكمت آفرينش سازگار نيست.
از سوى ديگر هنگامى كه تاريخ بشر را از زمانهاى دور دست و قديميترين ايام بررسى مى كنيم نشانه هاى فراوانى بر اعتقاد راسخ انسان به زندگى پس از مرگ مى يابيم.
آثارى كه از انسانهاى پيشين - حتى انسانهاى قبل از تاريخ - امروز در دست ما است، مخصوصا طرز دفن مردگان، كيفيت ساختن قبور، و حتى دفن اشيائى همراه مردگان، گواه بر اين است كه در درون وجدان ناآگاه آنها اعتقاد به زندگى بعد از مرگ نهفته بوده است.
يكى از روانشناسان معروف مى گويد: تحقيقات دقيق نشان ميدهد كه طوائف نخستين بشر داراى نوعى مذهب بوده اند، زيرا مردگان خود را به طرز مخصوص به خاك مى سپردند و ابزار كارشان را در كنارشان مى نهادند، و به اين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مى رساندند.
اينها نشان مى دهد كه اين اقوام زندگى پس از مرگ را پذيرفته بودند، هر چند در تفسير آن راه خطا مى پيمودند، و چنين مى پنداشتند كه آن زندگى درست شبيه همين زندگى است.
به هر حال اين اعتقاد قديمى ريشه دار را نميتوان ساده پنداشت و يا صرفا نتيجه يك تلقين و عادت دانست.
از سوى سوم وجود محكمه درونى به نام (وجدان ) گواه ديگرى بر فطرى بودن معاد است.
هر انسانى در برابر انجام كار نيك در درون وجدانش احساس آرامش مى كند، آرامشى كه گاه با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست.
و به عكس، در برابر گناهان، مخصوصا جنايات بزرگ، احساس ناراحتى ميكند، تا آنجا كه بسيار ديده شده دست به خودكشى ميزند و يا خود را تسليم مجازات و چوبه دار مى كند، و دليل آن را رهائى شكنجه وجدان ميداند.
با اينحال انسان از خود مى پرسد چگونه ممكن است عالم كوچكى همچون وجود من داراى چنين دادگاه و محكمه اى باشد، اما عالم بزرگ از چنين وجدان و دادگاهى تهى باشد؟
و به اين ترتيب فطرى بودن مساله معاد و زندگى پس از مرگ از طرق مختلف بر ما روشن مى شود.
از راه عشق عمومى انسانها به بقاء.
از طريق وجود اين ايمان در طول تاريخ بشر.
و از راه وجود نمونه كوچك آن در درون جان انسان.
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقاى آثار اعمال آدمى، و جاودانگى كارهاى او اعم از خير و شر، اثر بسيار نيرومندى بر فكر و اعصاب و عضلات انسانها ميگذارد و به عنوان يك عامل موثرى در تشويق به نيكيها و مبارزه با زشتيها ميتواند موثر شود.
اثراتى كه ايمان به زندگى پس از مرگ ميتواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشويق افراد فداكار و مجاهد و ايثارگر بگذارد به مراتب بيش از اثرات دادگاهها و كيفرهاى معمولى است چرا كه مشخصات دادگاه رستاخيز با دادگاههاى معمولى بسيار متفاوت است، در آن دادگاه نه تجديد نظر وجود دارد، و نه زر و زور روى فكر ناظرانش اثر ميگذارد، نه ارائه مدارك دروغين در آن فايده اى دارد،
و نه تشريفات آن نيازمند به طول زمان است.
قرآن مجيد مى گويد:( و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يوخذ منها عدل و لا هم ينصرون ) .
از روزى بپرهيزيد كه هيچ كس بجاى ديگرى جزا داده نميشود و نه شفاعتى از او پذيرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل، و نه كسى به يارى او مى آيد (بقره - 48).
و نيز مى گويد:( و لو ان لكل نفس ما فى الارض لافتدت به و اسروا الندامة لما روا العذاب و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) :
(هر كس از آنها كه ظلم و ستم كرده، اگر تمامى روى زمين را در اختيار داشته باشد، در آن روز همه را براى نجات خويش مى دهد، و هنگامى كه عذاب الهى را مى بينند پشيمانى خود را مكتوم مى دارند (مبادا رسواتر شوند) و در ميان آنها به عدالت داورى ميشود و ستمى بر آنها نخواهد رفت ) (يونس - 54).
و نيز ميخوانيم:( و ليجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سريع الحساب ) : (هدف اين است كه خداوند هر كس را به آنچه انجام داده جزا دهد چرا كه خداوند سريع الحساب است ) (ابراهيم - 51).
به قدرى حساب او سريع و قاطع است كه طبق بعضى از روايات (ان الله تعالى يحاسب الخلائق كلها فى مقدار لمح البصر!: خداوند در يك چشم به هم زدن حساب همه را ميرسد!.
به همين دليل در قرآن مجيد سرچشمه بسيارى از گناهان فراموش كردن روز جزا ذكر شده، در آيه 14 سوره الم سجده ميفرمايد:( فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا ) : بچشيد آتش دوزخ را به خاطر اينكه ملاقات امروز را فراموش كرديد.
حتى از پاره اى از تعبيرات استفاده ميشود كه انسان اگر گمانى در قيامت داشته باشد نيز از انجام بسيارى از اعمال خلاف خود دارى ميكند، چنانكه در باره كمفروشان ميفرمايد:( الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم ) : آيا آنها گمان نميكنند كه براى روز بزرگى مبعوث ميشوند (سوره مطففين آيه 4).
حماسه هاى جاويدانى كه مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در ميدانهاى جهاد مى آفرينند، و گذشت و ايثار و فداكارى عظيمى كه بسيارى از مردم در زمينه دفاع از كشورهاى اسلامى و حمايت از محرومان و مستضعفان نشان ميدهند، همه بازتاب اعتقاد به زندگى جاويدان سراى ديگر است، مطالعات دانشمندان و تجربيات مختلف نشان داده كه اينگونه پديده ها در مقياس وسيع و گسترده جز از طريق عقيده اى كه زندگى پس از مرگ در آن جاى ويژه اى دارد امكان پذير نيست.
سربازى كه منطقش اين است( قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين ) : (بگو شما دشمنان در باره ما چه مى انديشيد؟ جز رسيدن به يكى از دو خير و سعادت و افتخار (يا پيروزى بر شما و يا رسيدن به افتخار شهادت ) (توبه - 52) قطعا سربازى است شكست ناپذير.
چهره مرگ كه براى بسيارى از مردم جهان وحشتانگيز است، و حتى از نام آن و هر چيز كه آن را تداعى كند مى گريزند، براى عقيده مندان به زندگى پس از مرگ نه تنها نا زيبا نيست، بلكه دريچه اى است به جهانى بزرگ، شكستن قفس و آزاد شدن روح انسان، گشوده شدن درهاى زندان تن، و رسيدن به آزادى مطلق است.
اصولا مساله معاد بعد از مبداء، خط فاصل فرهنگ خدا پرستان و ماديين است، چرا كه دو ديدگاه مختلف در اينجا وجود دارد:
ديدگاهى كه مرگ را فنا و نابودى مطلق ميبيند، و با تمام وجودش از آن ميگريزد، چرا كه همه چيز با آن پايان مى گيرد.
و ديدگاهى كه مرگ را يك تولد جديد و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن، و پر گشودن در آسمان بيكران مى شمرد.
طبيعى است كه طرفداران اين مكتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهند، بلكه با الهام گرفتن از مكتب امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) كه مى فرمايد: و الله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه: (به خدا سوگند فرزند ابى طالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر) از مرگ در راه هدف استقبال مى كنند.
و به همين دليل هنگامى كه ضربه شمشير جنايتكار روزگار عبد الرحمن ابن ملجم بر مغز مباركش فرو نشست فرمود: (فزت و رب الكعبه): (به خداى كعبه، پيروز و رستگار و راحت شدم ).
كوتاه سخن اينكه ايمان به معاد از انسان ترسو و بى هدف، آدم شجاع و با شهامت و هدفدارى مى آفريند كه زندگيش مملو از حماسه ها و ايثارها و پاكى و تقوا است.
گذشته از دلائل نقلى فراوانى كه براى معاد در قرآن مجيد آمده است و شامل صدها آيه در اين زمينه مى شود دلائل عقلى روشنى نيز بر اين امر وجود دارد كه به طور فشرده در اينجا قسمتى از آن يادآورى مى شود:
الف - برهان حكمت - اگر زندگى اين جهان را بدون جهان ديگر در نظر بگيريم پوچ و بى معنى خواهد بود، درست به اين مى ماند كه زندگى دوران
جنيين را بدون زندگى اين دنيا فرض كنيم.
اگر قانون خلقت اين بود كه تمام جنينها در لحظه تولد خفه مى شدند و مى مردند چقدر دوران جنينى بى مفهوم جلوه مى كرد؟ همچنين اگر زندگى اين جهان بريده از جهان ديگر تصور شود اين سر در گمى وجود خواهد داشت.
زيرا چه لزومى دارد كه ما هفتاد سال يا كمتر و بيشتر در اين دنيا در ميان مشكلات دست و پا زنيم؟ مدتى خام و بيتجربه باشيم و تا پخته شود خامى، عمر تمام است!
مدتى به دنبال تحصيل علم و دانش باشيم هنگامى كه از نظر معلومات به جائى رسيديم برف پيرى بر سر ما نشسته!
تازه براى چه زندگى مى كنيم؟ خوردن مقدارى غذا و پوشيدن چند دست لباس و خوابيدن و بيدار شدنهاى مكرر و ادامه دادن اين برنامه خسته كننده تكرارى را دهها سال؟!
آيا به راستى اين آسمان گسترده، اين زمين پهناور و اين همه مقدمات و مؤ خرات و اينهمه استادان و مربيان و اينهمه كتابخانه هاى بزرگ و اين ريزه - كاريهائى كه در آفرينش ما و ساير موجودات به كار رفته، همه براى همان خوردن و نوشيدن و پوشيدن و زندگى مادى است؟ اينجا است كه آنها كه معاد را قبول ندارند، اعتراف به پوچى اين زندگى ميكنند، و گروهى از آنها اقدام به خودكشى و نجات از اين زندگى پوچ و بيمعنى را مجاز و يا مايه افتخار مى شمرند!
چگونه ممكن است كسى به خداوند و حكمت بى پايان او ايمان داشته باشد و زندگى اين جهان را بى آنكه مقدمهاى براى زندگى جاويدان جهان ديگر باشد قابل توجه بشمرد؟.
قرآن مجيد مى گويد:( افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا يرجعون )
آيا گمان كرديد بيهوده آفريده شدهايد و به سوى ما باز نمى گرديد؟ (مؤ منين - 115) يعنى اگر بازگشت به سوى خدا نبود زندگى اين جهان عبث و بيهوده بود.
آرى در صورتى زندگى اين دنيا مفهوم و معنى پيدا ميكند و با حكمت خداوندى سازگار ميشود كه اين جهان را مزرعهاى براى جهان ديگر (الدنيا مزرعة الاخرة ) و گذرگاهى براى آن عالم وسيع (الدنيا قنطرة ) و كلاس تهيه و دانشگاهى براى جهان ديگر و تجارتخانهاى براى آن سرا بدانيم، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در كلمات پرمحتوايش فرمود: ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزو منها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله، و مصلى ملائكة الله، و مهبط وحى الله، و متجر اولياء الله: اين دنيا جايگاه صدق و راستى است براى آنكس كه با آن به راستى رفتار كند و خانه تندرستى است براى آنكس كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بى نيازى است براى آنكس كه از آن توشه بر گيرد، و محل اندرز است، براى آنكه از آن اندرز گيرد، مسجد دوستان خدا است، نماز گاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولياء حق است.
كوتاه سخن اينكه مطالعه و بررسى وضع اين جهان به خوبى گواهى ميدهد بر اينكه عالم ديگرى پشت سر آن است و لقد علمتم النشا الاولى فلو لا تذكرون: شما نشاه اولى و آفرينش خود را در اين دنيا ديديد چرا متذكر نميشويد كه از پى آن جهان ديگرى است؟ (واقعه - 62).
ب - برهان عدالت - دقت در نظام هستى و قوانين آفرينش نشان ميدهد كه همه چيز آن حساب شده است.
در سازمان تن ما آنچنان نظام عادلانهاى حكمفرما است كه هر گاه كمترين تغيير و ناموزونى رخ ميدهد سبب بيمارى يا مرگ ميشود، حركات قلب ما، گردش
خون ما پردههاى چشم ما و جزء جزء سلولهاى تن ما مشمول همان نظام دقيق است كه در كل عالم حكومت ميكند و بالعدل قامت السموات و الارض: آسمانها و زمين به وسيله عدالت بر پا است آيا انسان ميتواند يك وصله ناجور در اين عالم پهناور باشد؟!
درست است كه خداوند به انسان آزادى اراده و اختيار داده تا او را بيازمايد و در سايه آن مسير تكامل را طى كند، ولى اگر انسان از آزادى سوء استفاده كرد، چه ميشود؟ اگر ظالمان و ستمگران، گمراهان و گمراه كنندگان با سوء استفاده از اين موهبت الهى به راه خود ادامه دادند عدل خداوند چه اقتضا مى كند.
درست است كه گروهى از بدكاران در اين دنيا مجازات ميشوند و به كيفر اعمال خود - يا لااقل قسمتى از آن - ميرسند، اما مسلما چنان نيست كه همه مجرمان، همه كيفر خود را ببينند، و همه پاكان و نيكان به پاداش اعمال خود در اين جهان برسند، آيا ممكن است اين دو گروه در كفه عدالت پروردگار يكسان باشند؟ به گفته قرآن مجيد( ا فنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون ) : آيا كسانى را كه در برابر قانون خدا به حق و عدالت تسليمند همچون مجرمان قرار دهيم، چگونه حكم ميكنيد؟ (قلم - 35 و 36).
و در جاى ديگر ميفرمايد: ام نجعل المتقين كالفجار: آيا ممكن است پرهيزگاران را همچون فاجران قرار دهيم؟ (ص - 28).
به هر حال تفاوت انسانها در اطاعت فرمان حق جاى ترديد نيست همانگونه كه عدم كفايت دادگاه مكافات اين جهان و محكمه وجدان و عكسالعملهاى گناهان براى برقرارى عدالت نيز به تنهائى كافى به نظر نميرسد، بنا بر اين بايد قبول كرد كه براى اجراى عدالت الهى لازم است محكمه و دادگاه عدل عامى باشد كه سر سوزن كار نيك و بد در آنجا حساب شود و گرنه اصل عدالت تامين نخواهد شد.
بنابراين بايد پذيرفت كه قبول عدل خدا مساوى است با قبول وجود معاد و رستاخيز، قرآن مجيد مى گويد( و نضع الموازين القسط ليوم القيامه ) : ما ترازوهاى عدالت را در روز قيامت بر پا ميكنيم (انبياء - 47).
و نيز ميفرمايد:( و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) : در روز قيامت در ميان آنها به عدالت حكم ميشود و ظلم و ستمى بر آنها نخواهد شد (يونس - 54).
ج - برهان هدف
بر خلاف پندار ماديين، در جهان بينى الهى، براى آفرينش انسان هدفى بوده است كه در تعبيرات فلسفى از آن به تكامل و در لسان قرآن و حديث گاهى از آن به قرب به خدا و يا عبادت و بندگى تعبير شده است( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) : من جن و انس را نيافريدم مگر به اين منظور كه مرا پرستش كنند (و در سايه عبادت و بندگى كامل شوند و به حريم قرب من راه يابند). (ذاريات - 56).
آيا اگر مرگ پايان همه چيز باشد اين هدف بزرگ تامين ميگردد؟ بدون شك پاسخ اين سؤال منفى است.
بايد جهانى بعد از اين جهان باشد و خط تكامل انسان در آن ادامه يابد، و محصول اين مزرعه را در آنجا درو كند، و حتى چنانكه در جاى ديگر گفتهايم در جهان ديگر نيز اين سير ادامه يابد تا هدف نهائى تامين شده باشد.
خلاصه اينكه تامين هدف آفرينش بدون پذيرش معاد ممكن نيست، و اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود ميگيرد و پاسخى براى چراها نخواهيم داشت.
د - برهان نفى اختلاف - بى شك همه ما از اختلافاتى كه در ميان مكتبها و مذهبها در اين جهان وجود دارد رنج ميبريم، و همه آرزو ميكنيم روزى اين اختلافات بر چيده شود در حالى كه همه قرائن نشان ميدهد كه اين اختلافات در طبيعت زندگى اين دنيا حلول كرده، و حتى از دلائلى استفاده ميشود كه بعد از قيام حضرت مهدى (عليهاالسلام ) آن بر پا كننده حكومت واحد جهانى هر چند بسيارى از اختلافات حل خواهد شد ولى باز اختلاف مكتبها به كلى بر چيده نميشود، و به گفته قرآن مجيد يهود و نصارا تا دامنه قيامت به اختلافاتشان باقى خواهند ماند( فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الى يوم القيامة ) (مائده - 14).
ولى خداوندى كه همه چيز را به سوى وحدت ميبرد سرانجام به اختلافات پايان خواهد داد، و چون با وجود پرده هاى ضخيم عالم ماده اين امر بطور كامل در اين دنيا امكان پذير نيست، ميدانيم در جهان ديگرى كه عالم بروز و ظهور است سرانجام اين مساله عملى خواهد شد، و حقائق آنچنان آفتابى ميگردد كه اختلاف مكتب و عقيده به كلى برچيده ميشود.
جالب اينكه در آيات متعددى از قرآن مجيد روى اين مساله تكيه شده است، در يك جا ميفرمايد:( فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ) : خداوند در روز قيامت در ميان آنها داورى ميكند در آنچه با هم اختلاف داشتند (بقره - 113).
و در جاى ديگر ميفرمايد:( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت بلى وعدا عليه حقا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ليبين لهم الذى يختلفون فيه و ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين ) : آنها سوگند مؤ كد ياد كردند كه خداوند كسانى را كه ميميرند هرگز زنده نميكند، ولى چنين نيست اين وعده قطعى خداست (كه همه آنها را زنده كند) ولى اكثر مردم نميدانند هدف اين است كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد تا كسانى كه منكر شدند بدانند دروغ ميگفتند (نحل - 38 و 39).
4 - قرآن و مساله معاد
بعد از مساله توحيد كه اساسيترين مساله در تعليمات انبياء است مساله معاد با ويژگيها و آثار تربيتى و فرهنگيش در درجه اول قرار دارد، لذا در بحثهاى قرآنى بيشترين آيات را بعد از توحيد و خداشناسى به خود اختصاص داده است. مباحث قرآنى معاد گاه به صورت استدلالهاى منطقى است و گاه به صورت بحثهاى خطابى و تلقينات مؤ ثر و كوبنده كه گاه از شنيدن آن مو بر بدن انسان راست ميشود، و لحن صادقانه كلام چنان است كه همچون استدلالات در اعماق جان و روح انسان نفوذ ميكند.
در بخش او، يعنى استدلالات منطقى، قرآن بيشتر روى موضوع امكان معاد تكيه ميكند، چرا كه منكران غالبا آن را محال ميپنداشتند، و معتقد بودند معاد آنهم به صورت معاد جسمانى كه مستلزم بازگشت اجسام پوسيده و خاك شده به حيات و زندگى نوين است، امكان پذير نيست.
در اين بخش، قرآن از طرق كاملا گوناگون و متنوع وارد ميشود، و طرقى كه همه به يك جا ختم ميگردد و آن مساله (امكان عقلى معاد) است.
گاه زندگى نخستين را در نظر انسان مجسم ميكند، و در يك عبارت كوتاه و گويا و روشن مى گويد:( كما بدأ كم تعودون ) : (همانگونه كه شما را از آغاز آفريد باز ميگرديد) (اعراف - 29).
گاه زندگى و مرگ گياهان، و رستاخيز آنها را كه همه سال با چشم ميبينيم مجسم كرده و در پايان آن مى گويد: رستاخيز شما نيز همينگونه است:
( و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد... و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ) : (ما از آسمان آب پر بركتى فرستاديم و به وسيله آن باغهاى سر سبز رويانديم و دانههاى درو شده... و به وسيله آن سرزمين مردهاى را زنده كرديم، رستاخيز (شما) نيز همينگونه است )؟ (سوره ق - 9 - 11).
در جاى ديگر مى گويد:( و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور ) : خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرها را به حركت در آورند و آن را به سوى سرزمين مرده رانديم و به وسيله آن زمين را بعد از مرگش حيات بخشيديم، رستاخيز نيز چنين است! (فاطر - 9).
گاه مساله قدرت خداوند را در آفرينش آسمانها و زمين مطرح كرده مى گويد: آيا نميدانند خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد و از آفرينش آنها خسته نشد قادر است كه مردگان را زنده كند؟، آرى او بر هر چيز تواناست:( او لم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير ) (احقاف - 33).
و گاه رستاخيز انرژيها و بيرون پريدن آتش از درون درخت سبز را به عنوان نمونهاى از قدرت او، و قرار گرفتن آتش در دل آب، مطرح كرده، مى گويد( الذى جعل لكم من الشجر الاخضر نارا ) : آن خدائى مردگانرا لباس حيات ميپوشاند كه از درخت سبز براى شما آتش آفريد! (يس - 80). گاه زندگى جنينى را در نظر انسان مجسم ميسازد، و مى گويد: اى مردم اگر در رستاخيز شك داريد فراموش نكنيد كه ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از علقه (خون بسته شده ) سپس از مضغه (پاره گوشتى همچون گوشت جويده شده ) كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بيشكل، هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم ) و جنينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران نگاه ميداريم، سپس شما را به صورت طفلى به عالم دنيا ميفرستيم:( يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم و نقر فى الارحام ما نشاء الى اجل مسمى ثم نخرجكم طفلا ) (حج - 5).
و بالاخره گاه شبح رستاخيز را در خوابهاى طولانى - خوابهائى كه برادر مرگ است بلكه از جهاتى خود مرگ باشد - مانند خواب سيصد و نه ساله اصحاب كهف نشان ميدهد، و بعد از شرح جالب و زيبائى پيرامون خواب و بيدارى آنها ميفرمايد: اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده رستاخيز خداوند حق است و در قيام قيامت ترديدى نيست( و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ريب فيها ) (كهف - 21).
اين شش راه مختلف است كه در لابلاى آيات قرآن براى بيان امكان معاد مطرح شده است.
علاوه بر اين داستان مرغان چهارگانه ابراهيم (بقره - 260) و سرگذشت عزير (بقره - 259) و داستان كشتهاى از بنى اسرائيل (بقره - 73) كه هر كدام يك نمونه تاريخى براى اين مساله است شواهد و دلائل ديگرى است كه قرآن در اين زمينه ذكر ميكند.
كوتاه سخن اينكه ترسيمى كه قرآن مجيد از معاد و چهرههاى آن و مقدمات و نتائج آن دارد، و دلائل گويائى كه در اين زمينه مطرح كرده است به قدرى زنده و قانع كننده است كه هر كس كمترين بهرهاى از وجدان بيدار داشته باشد تحت تاثير عميق آن قرار ميگيرد.
به گفته بعضى: حدود يكهزار و دويست آيه از قرآن پيرامون معاد بحث ميكند كه اگر آنها جمع آورى و تفسير شود خود كتاب قطورى خواهد شد و ما اميدواريم بعد از پايان نگارش اين تفسير هنگامى كه به خواست خدا به (بحث تفسير موضوعى ) ميپردازيم اين مجموعه را در دسترس علاقمندان قرار دهيم.
5 - معاد جسمانى
منظور از معاد جسمانى اين نيست كه تنها جسم در جهان ديگر بازگشت
ميكند، بلكه هدف اين است كه روح و جسم تواما مبعوث ميشود، و به تعبير ديگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است.
جمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند، و جسم را مركبى ميدانستند كه تنها در اين جهان با انسان است، و بعد از مرگ از آن بينياز ميشود، آن را رها ميسازد و به عالم ارواح ميشتابد.
ولى عقيده علماى بزرگ اسلام اين است كه معاد در هر دو جنبه روحانى و جسمانى صورت ميگيرد، در اينجا بعضى مقيد به خصوص جسم سابق نيستند، و مى گويند: خداوند جسمى را در اختيار روح ميگذارد، و چون شخصيت انسان به روح او است اين جسم جسم او محسوب ميشود!
در حالى كه محققين معتقدند همان جسمى كه خاك و متلاشى گشته، به فرمان خدا جمع آورى ميشود، و لباس حيات نوينى بر آن ميپوشاند، و اين عقيدهاى است كه از متون آيات قرآن مجيد گرفته شده است.
شواهد معاد جسمانى در قرآن مجيد آن قدر زياد است كه به طور يقين ميتوان گفت: آنها كه معاد را منحصر در روحانى ميدانند كمترين مطالعهاى در آيات فراوان معاد نكرده اند و گرنه جسمانى بودن معاد در آيات قرآن به قدرى روشن است كه جاى هيچگونه ترديد نيست.
همين آياتى كه در آخر سوره يس خوانديم به وضوح بيانگر اين حقيقت است چرا كه مرد عرب بيابانى تعجبش از اين بود كه اين استخوان پوسيده را كه در دست دارد چه كسى ميتواند زنده كند؟
و قرآن با صراحت در پاسخ او مى گويد: قل يحييها الذى انشاها اول مرة بگو همين استخوان پوسيده را خدائى كه روز نخست آن را ابداع و ايجاد كرد زنده مى كند).
تمام تعجب مشركان و مخالفت آنها در مساله معاد بر سر همين مطلب بود كه چگونه وقتى ما خاك شديم و خاكهاى ما در زمين گم شد، دوباره لباس حيات در تن ميكنيم؟( و قالوا ء اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد ) (الم سجده آيه 10).
آنها مى گفتند: چگونه اين مرد به شما وعده ميدهد وقتى كه مرديد و خاك شديد بار ديگر به زندگى باز ميگرديد:( ا يعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون ) (مؤ منين آيه 35).
آنها به قدرى از اين مساله تعجب ميكردند كه اظهار آن را نشانه جنون و يا دروغ بر خدا ميپنداشتند:( قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق ) جديد كافران گفتند مردى را به شما نشان دهيم كه به شما خبر ميدهد هنگامى كه كاملا خاك و پراكنده شديد ديگر بار آفرينش جديدى مييابيد (سوره سبا آيه 7 و 8).
به همين دليل عموما استدلالات قرآن در باره امكان معاد بر محور همين معاد جسمانى دور ميزند، و بيانات ششگانهاى كه در فصل قبل گذشت همه شاهد و گواه اين مدعا است.
بعلاوه قرآن كرارا خاطر نشان ميكند كه شما در قيامت از قبرها خارج ميشويد (يس 51 - قمر 7) قبرها مربوط به معاد جسمانى است.
داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم، و همچنين داستان عزير و زنده شدن او بعد از مرگ، و ماجراى مقتول بنى اسرائيل كه در بحثهاى گذشته به آن اشاره كرديم همه با صراحت از معاد جسمانى سخن مى گويد.
توصيفهاى زيادى كه قرآن مجيد از مواهب مادى و معنوى بهشت كرده است همه نشان ميدهد كه معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق ميپذيرد، و گرنه حور و قصور و انواع غذاهاى بهشتى و لذائذ مادى در كنار مواهب معنوى معنى ندارد.
به هر حال ممكن نيست كسى كمترين آگاهى از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انكار كند، و به تعبير ديگر انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد!
علاوه بر اين دلائل نقلى، شواهد عقلى نيز در اين زمينه وجود دارد كه اگر بخواهيم وارد آن شويم سخن به درازا ميكشد.
البته اعتقاد به معاد جسمانى پارهاى از سؤ الات و اشكالات برميانگيزد مانند شبهه آكل و ماكول كه محققان اسلامى از آن پاسخ گفتهاند و ما شرح جامع و فشردهاى در همين زمينه در ذيل آيه 260 سوره بقره آوردهايم.
6 - بهشت و دوزخ
بسيارى چنين ميپندارند كه عالم پس از مرگ كاملا شبيه اين جهان است، منتهى در شكلى كاملتر و جالبتر.
ولى قرائن زيادى در دست داريم كه نشان ميدهد فاصله زيادى از نظر كيفيت و كميت ميان اين جهان و آن جهان است، حتى اينكه اگر اين فاصله را به تفاوت ميان عالم كوچك جنين با اين دنياى وسيع تشبيه ميكنيم باز مقايسه كاملى به نظر نمى رسد.
طبق صريح بعضى از روايات در آنجا چيزهائى است كه چشمى نديده و گوشى نشنيده، و حتى از فكر انسانى خطور نكرده است، قرآن مجيد مى گويد:( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرية اعين ) : (هيچ انسانى نميداند چه چيزهائى كه مايه روشنى چشم است براى او پنهان نگهداشته شده ) (سجده آيه 17).
نظامات حاكم بر آن جهان نيز با آنچه در اين عالم حاكم است كاملا تفاوت دارد، در اينجا افراد به عنوان شهود در دادگاه حاضر ميشوند ولى در آنجا دست و پا و حتى پوست تن شهادت ميدهد.
( اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) : (يس آيه 65)( و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شى ء ) (فصلت آيه 21) به هر حال آنچه در باره جهان ديگر گفته شود تنها شبحى از دور در نظر ما مجسم ميكند، و اصولا الفباى ما و فرهنگ فكرى ما در اين جهان قادر به توصيف حقيقى آن نيست، و از اينجا به بسيارى از سؤ الات در زمينه بهشت و دوزخ و چگونگى نعمتها و عذابهايش پاسخ داده خواهد شد.
همينقدر ميدانيم بهشت كانون انواع مواهب الهى اعم از مادى و معنوى است، و دوزخ كانونى است از شديدترين عذابها در هر دو جهت.
اما در مورد جزئيات اين دو، قرآن اشاراتى دارد كه ما به آن مؤ من هستيم اما تفصيل آنرا تا كسى نبيند نميداند!
در زمينه وجود بهشت و دوزخ در حال حاضر و اينكه در كجا است بحث نسبتا مشروحى در جلد دوم ذيل آيه 133 سوره آل عمران (صفحه 92 به بعد داشته ايم ).
و همچنين در زمينه پاداش و كيفر در عالم قيامت و مساءله (تجسم اعمال ) و (نامه اعمال ) در جلد دوم صفحه 378 (ذيل آيه 30 آل عمران ) و جلد دوازدهم صفحه 455 (ذيل آيه 49 سوره كهف ) بحثى داشته ايم.
علاوه بر همه اينها بحثهاى مختلف ديگرى ذيل آيات مناسب مخصوصا در سورههاى اواخر قرآن به خواست خدا در مورد خصوصيات معاد خواهد آمد.
پروردگارا! در آن روز پر خوف و خطر، در آن رستاخيز بزرگ و دادگاه عدل، ما را به لطفت امنيت و آرامش بخش!
خداوندا! اگر داورى بر معيار اعمال باشد دست ما تهى است، با ترازوى فضل و كرم حسنات ناچيز ما را بسنج، و با رحمت و غفرانت بر سيئات ما پرده بيفكن.
بار الها! آنچنان كن كه سرانجام كار هم تو از ما خشنود باشى و هم ما در پيشگاهت رستگار باشيم - آمين يا رب العالمين.