فهرست مطالب
آيه (71)و ترجمه: 11
تفسير: 11
آيه (72) و (73)و ترجمه: 14
تفسير: 14
آيه (74)و ترجمه: 16
تفسير: 16
آيه (75)و ترجمه: 18
تفسير: 18
آيه(76) و ترجمه: 21
تفسير: 21
آيه (77)و ترجمه: 23
شان نزول: 23
تفسير: 24
آيه (78) و (79)و ترجمه: 27
تفسير: 27
آيه (80) و (81) و ترجمه: 34
تفسير: 34
آيه (82) و ترجمه: 37
تفسير: 37
آيه (83)و ترجمه: 39
تفسير: 39
آيه (84) و ترجمه: 42
شان نزول: 42
تفسير: 42
آيه (85) و ترجمه: 46
تفسير: 46
آيه (86) و ترجمه: 50
تفسير: 50
آيه (87)و ترجمه: 55
تفسير: 55
آيه (88)و ترجمه: 57
شان نزول: 57
تفسير: 58
آيه (89) و ترجمه: 60
تفسير: 60
شان نزول: 63
تفسير: 64
آيه (91)و ترجمه: 66
شان نزول: 66
تفسير: 66
آيه (92)و ترجمه: 69
شان نزول: 69
تفسير: 70
آيه (93)و ترجمه: 75
شان نزول 75
تفسير: 75
آيه (94) و ترجمه: 80
شان نزول: 80
تفسير: 81
آيه (95) و (96) و ترجمه: 84
تفسير: 84
آيه (97) تا (99) و ترجمه: 90
شان نزول: 90
تفسير: 91
نكته ها 92
1 - استقلال روح 92
2 - فرشته قبض روح يا فرشتگان؟ 93
3 - مستضعف كيست! 94
آيه (100) و ترجمه: 96
تفسير: 96
تفسير: 101
آيه (102)و ترجمه: 105
شان نزول: 105
تفسير: 106
آيه (103)و ترجمه: 109
تفسير: 109
آيه(104) و ترجمه: 112
شان نزول: 112
تفسير: 114
آيه (105) و (106)و ترجمه: 115
شان نزول: 115
تفسير: 116
آيه (107) تا (109)و ترجمه: 119
تفسير: 119
آيه (110) تا (112)و ترجمه: 122
تفسير: 122
آيه (113) و ترجمه: 126
تفسير: 126
آيه (114)و ترجمه: 129
تفسير: 129
آيه (115)و ترجمه: 132
شان نزول: 132
تفسير: 132
آيه (116)و ترجمه: 135
تفسير: 135
آيه (117) تا (120) و ترجمه: 137
تفسير: 137
آيه (122)و ترجمه: 142
تفسير: 142
آيه (123) و (124)و ترجمه: 144
شان نزول: 144
تفسير: 145
آيه (125) (126) و ترجمه: 147
تفسير: 147
آيه (127)و ترجمه: 150
تفسير: 150
آيه (128) و ترجمه: 152
شان نزول: 152
تفسير: 152
آيه (129) و (130)و ترجمه: 155
تفسير: 155
آيه (131) تا (134) و ترجمه: 159
تفسير: 159
آيه (135)و ترجمه: 163
تفسير: 163
آيه (136)و ترجمه: 166
شان نزول: 166
تفسير: 166
آيه (137) تا (139)و ترجمه: 168
تفسير: 168
آيه (140) و ترجمه: 171
شان نزول: 171
تفسير: 171
آيه (141) و ترجمه: 174
تفسير: 174
آيه (142) و (143)و ترجمه: 177
تفسير: 177
آيه (144) تا (146)و ترجمه: 180
تفسير: 180
آيه (147)و ترجمه: 183
تفسير: 183
آيه (148) و (149)و ترجمه: 185
تفسير: 185
آيه (150) تا (152)و ترجمه: 189
تفسير: 189
آيه (153) و(154)و ترجمه: 193
شان نزول: 193
تفسير: 193
آيه (155) تا (158) و ترجمه: 196
تفسير: 196
آيه (159)و ترجمه: 202
تفسير: 202
آيه (160) تا (162)و ترجمه: 206
تفسير: 206
آيه (163) تا (166)و ترجمه: 209
تفسير: 209
آيه (167) تا (169)و ترجمه: 214
تفسير: 214
آيه (170)و ترجمه: 216
تفسير: 216
آيه (171)و ترجمه: 218
تفسير: 218
آيه (172) و (173)و ترجمه: 227
شان نزول: 227
تفسير: 227
آيه (174)و (175) و ترجمه: 230
تفسير: 230
آيه (176)و ترجمه: 232
شان نزول: 232
تفسير: 233
سوره مائده 236
آيه (1)و ترجمه: 237
تفسير: 237
آيه (2)و ترجمه: 243
تفسير: 243
آيه (3)و ترجمه: 249
تفسير: 249
آيه (4)و ترجمه: 262
شان نزول: 262
تفسير: 262
آيه (5)و ترجمه: 266
تفسير: 266
آيه (6) و ترجمه: 273
تفسير: 273
آيه (7)و ترجمه: 283
تفسير: 283
آيه (8) تا (10) و ترجمه: 286
تفسير: 286
آيه (11)و ترجمه: 291
آيه (12) و ترجمه: 293
تفسير: 293
آيه (13)و ترجمه: 297
تفسير: 297
آيه (14)و ترجمه: 301
تفسير: 301
آيه (15) و (16) و ترجمه: 305
تفسير: 305
آيه (17)و ترجمه: 309
تفسير: 309
آيه (18)و ترجمه: 313
تفسير: 313
آيه (19)و ترجمه: 316
تفسير: 316
آيه (20) تا (26)و ترجمه: 319
تفسير: 320
آيه (27) تا (29) و ترجمه: 329
تفسير: 329
آيه (30) و (31)و ترجمه: 333
تفسير: 333
آيه (32)و ترجمه: 337
تفسير: 337
آيه (33) و (34)و ترجمه: 341
تفسير: 342
آيه (35)و ترجمه: 346
تفسير: 346
آيه (36) و (37) و ترجمه: 353
تفسير: 353
تفسير: 355
آيه (41)و ترجمه: 361
شان نزول: 362
تفسير: 363
آيه (43)و ترجمه: 368
تفسير: 368
آيه (44)و ترجمه: 370
تفسير: 370
آيه (45)و ترجمه: 372
تفسير: 372
آيه (46)و ترجمه: 375
تفسير: 375
تفسير: 377
آيه (48)و ترجمه: 379
تفسير: 379
آيه (49) و (50)و ترجمه: 382
شان نزول 382
تفسير: 383
آيه (51) تا (53)و ترجمه: 386
شان نزول: 386
تفسير: 387
آيه (54) و ترجمه: 392
تفسير: 392
آيه (55)و ترجمه: 397
تفسير: 398
آيه (56)و ترجمه: 407
تفسير: 407
آيه (57) و (58)و ترجمه: 409
شان نزول 409
تفسير: 410
آيه (59) و (60) و ترجمه: 414
شان نزول: 414
تفسير: 415
آيه (61) و(63) و ترجمه: 417
تفسير: 417
آيه (64) و ترجمه: 422
تفسير: 422
آيه (65) و (66)و ترجمه: 426
تفسير: 426
بسم الله الرحمن الرحيم
آيه (71)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا خذوا حذركم فانفروا ثبات أو انفروا جميعا ) (71)
ترجمه:
71 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد آمادگى خود را (در برابر دشمن ) حفظ كنيد و در دسته هاى متعدد يا به صورت دسته واحد (طبق شرايط موجود) به سوى دشمن حركت نمائيد.
تفسير:
آماده باش دائمى
(حذر) بر وزن (خضر) به معنى بيدارى و آماده باش و مراقبت در برابر خطر است و گاهى به معنى وسيله اى كه بكمك آن با خطر مبارزه مى شود نيز آمده است.
(ثبات ) جمع (ثبة ) بر وزن (گنه ) به معنى دسته جات پراكنده است و در اصل از ماده (ثبى ) به معنى جمع گرفته شده. در آيه فوق قرآن خطاب به عموم مسلمانان كرده و دو دستور مهم، براى حفظ موجوديت اجتماعشان به آنها مى دهد.
نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد با كمال دقت مراقب دشمن باشيد مبادا غافلگير شويد و از ناحيه آنها خطرى به شما برسد.)
( يا ايها الذين آمنوا خذوا حذركم) .
سپس دستور مى دهد كه براى مقابله با دشمن از روشها و تاكتيكهاى مختلف استفاده كنيد و (در دسته هاى متعدد يا به صورت اجتماع، براى دفع دشمن حركت كنيد.)
( فانفروا ثبات او انفروا جميعا ) .
آنجا كه لازم است در دسته هاى مختلف و پراكنده حركت كنيد از اين طريق وارد شويد و آنجا كه ايجاب مى كند همگى به صورت يك ارتش بهم پيوسته به ميدان دشمن بشتابيد، اجتماع را فراموش نكنيد.
بعضى از مفسران (حذر) را در آيه فوق تنها به معنى اسلحه تفسير كرده اند، در حاليكه (حذر) معنى وسيعى دارد و مخصوص (اسلحه ) نيست به علاوه در آيه 102 همين سوره دليل روشنى است كه حذر با اسلحه تفاوت دارد آنجا كه مى فرمايد:...
( ان تضعوا اسلحتكم و خذوا حذركم ) .
(مانعى ندارد كه به هنگام ضرورت، در موقع نماز در ميدان جنگ سلاح خود را به زمين بگذاريد، ولى حذر يعنى مراقبت و آماده باش را از دست ندهيد!)
اين آيه دستور جامع و همه جانبه اى به تمام مسلمانان، در همه قرون و اعصار، مى دهد كه براى حفظ امنيت خود و دفاع از مرزهاى خويش، دائما مراقب باشند، و يكنوع آماده باش مادى و معنوى به طور دائم بر اجتماع آنها حكومت كند.
جالب اينكه معنى (حذر) بقدرى وسيع است كه هر گونه وسيله مادى و معنوى را در بر مى گيرد، از جمله اينكه مسلمانان بايد در هر زمان از موقعيت دشمن، و نوع سلاح، و روشهاى جنگى، و ميزان آمادگى، و تعداد اسلحه و كارائى آنها با خبر باشند، زيرا تمام اين موضوعات در پيش گيرى از خطر من و حاصل شدن مفهوم (حذر) مؤ ثر است.
و از طرف ديگر براى دفاع از خويشتن نيز هرگونه آمادگى از نظر روانى و معنوى، و از نظر بسيج منابع فرهنگى، اقتصادى و انسانى، و همچنين استفاده از كاملترين نوع سلاح زمان و طرز بكار گرفتن آن را فراهم سازند.
مسلما اگر مسلمانان همين يك آيه را در زندگى خود پياده كرده بودند در طول تاريخ پر ماجراى خويش هرگز گرفتار شكست و ناكامى نمى شدند.
و همانطور كه آيه فوق اشاره مى كند نبايد در استفاده كردن از روشهاى مختلف مبارزه جمود به خرج داد، بلكه بايد با توجه به مقتضيات زمان و مكان، و چگونگى موقعيت دشمن اقدام نمايند، آنجا كه وضع دشمن طورى است كه بايد در دسته جات مختلف به سوى او بروند از اين روش استفاده كنند و هر كدام برنامه مخصوص به خود در مقابله با او داشته باشند، و آنجا كه ايجاب مى كند همه با برنامه واحد، تهاجم را شروع كنند در يك صف به ايستند.
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از افراد اصرار دارند كه مسلمانان در مبارزات اجتماعى خود همه روش واحدى را انتخاب كنند و هيچگونه تفاوتى در تاكتيكها نداشته باشند علاوه بر اينكه با منطق و تجربه، سازگار نيست با روح تعليمات اسلام نيز موافق نمى باشد.
و شايد آيه فوق اشاره اى به اين معنى نيز در بر داشته باشد كه مسئله مهم پيشبرد اهداف واقعى است، خواه موقعيت ايجاب كند كه همه از يك روش استفاده كنند و يا از روشهاى گوناگون.
ضمنا از كلمه (جميعا) استفاده مى شود كه براى مقابله با دشمن همه مسلمانان بدون استثنأ بايد شركت جويند و اين حكم اختصاص به دسته معينى ندارد.
آيه (72) و (73)و ترجمه:
( و إن منكم لمن ليبطئن فإن أصبتكم مصيبة قال قد انعم الله على اذ لم أكن معهم شهيدا ) (72)( و لئن أصبكم فضل من الله ليقولن كأن لم تكن بينكم و بينه مودة يليتنى كنت معهم فأفوز فوزا عظيما ) (73)
ترجمه:
72 - در ميان شما افرادى (منافق ) هستند كه هم خودشان سستند و هم ديگران را سست مى نمايند. اگر مصيبتى به شما برسد مى گويند: خدا به ما نعمت داد كه با مجاهدان نبوديم تا شاهد (آن مصيبت ) باشيم!
73 - و اگر غنيمتى به شما برسد، درست مثل اينكه هرگز ميان شما و آنها مودت و دوستى نبوده، مى گويند: اى كاش ما هم با آنها بوديم و به رستگارى و پيروزى بزرگى نائل ميشديم!
تفسير:
به دنبال فرمان عمومى جهاد و آماده باش در برابر دشمن كه در آيه سابق بيان شد در اين آيه اشاره به حال جمعى از منافقان كرده مى فرمايد: (اين افراد دو چهره كه در ميان شما هستند با اصرار مى كوشند از شركت در صفوف مجاهدان راه خدا خوددارى كنند.)
( و ان منكم ( 1 ) لمن ليبطئن )( 2 ) .
(ولى هنگامى كه مجاهدان از ميدان جنگ باز مى گردند و يا اخبار ميدان جنگ به آنها مى رسد، در صورتى كه شكست و يا شهادتى نصيب آنها شده باشد، اينها با خوشحالى مى گويند چه نعمت بزرگى خداوند به ما داد كه همراه آنها نبوديم تا شاهد چنان صحنه هاى دلخراشى بشويم ).
( فان اصابتكم مصيبة قال قد انعم الله على اذلم اكن معهم شهيدا ) .
ولى اگر باخبر شوند كه مومنان واقعى پيروز شده اند، و طبعا به غنائمى دست يافته اند، اينها همانند افراد بيگانه اى كه گويا هيچ ارتباطى در ميان آنها و مومنان برقرار نبوده از روى تاسف و حسرت مى گويند: اى كاش ما هم با مجاهدان بوديم و سهم بزرگى عائد ما مى شد!
( و لئن اصابكم فضل من الله ليقولن كان لم تكن بينكم و بينه مودة ياليتنى كنت معهم فافوز فوزاعظيما ) .
گرچه در آيه فوق سخنى از غنيمت به ميان نيامده ولى روشن است كسى كه شهادت در راه خدا را يك نوع بلا مى شمرد، و عدم درك شهادت را يك نعمت الهى مى پندارد، پيروزى و فوز عظيم و رستگارى بزرگ از نظر او چيزى جز پيروزى مادى و غنائم جنگى نخواهد بود.
اين افراد دو چهره كه متاسفانه در هر اجتماعى بوده و هستند در برابر پيروزى و شكستهاى مومنان واقعى فورا قيافه خود را عوض مى كنند، هرگز در غمها با آنها شريك نيستند و در مشكلات و گرفتاريها همكارى نمى كنند، ولى انتظار دارند در پيروزيهاى آنان سهم بزرگى داشته باشند و همانند مومنان و مجاهدان واقعى امتيازاتى پيدا كنند.
آيه (74)و ترجمه:
( فليقاتل فى سبيل الله الذين يشرون الحيوة الدنيا بالاخرة و من يقاتل فى سبيل الله فيقتل أو يغلب فسوف نوتيه أ جرا عظيما ) (74)
ترجمه:
74 - آنها كه زندگى دنيا را به آخرت فروختهاند بايد در راه خدا پيكار كنند، و آن كس كه در راه خدا پيكار كند و كشته شود يا پيروز گردد پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
تفسير:
آماده ساختن مؤ منان براى جهاد
به دنبال بحثى كه در آيات قبل درباره خوددارى منافقان از شركت در صفوف مجاهدان بود، در اين آيه و چند آيه ديگر كه به دنبال آن مى آيد افراد با ايمان با منطق موثر و هيجان انگيزى دعوت به جهاد در راه خدا شده اند، و با توجه به اينكه اين آيات در زمانى نازل شد كه دشمنان گوناگونى از داخل و خارج، اسلام را تهديد مى كردند، اهميت اين آيات در پرورش روح جهاد در مسلمانان روشنتر ميگردد.
در آغاز آيه ميفرمايد: (آنهائى بايد در راه خدا پيكار كنند كه آماده اند زندگى پست جهان ماده را با زندگى ابدى و جاويدان سراى ديگر مبادله نمايند.)
( فليقاتل فى سبيل الله الذين يشرون الحياة الدنيا بالاخرة ) .
يعنى تنها كسانى مى توانند جزء مجاهدان واقعى باشند كه آماده چنين معاملهاى گردند، و به راستى دريافته باشند كه زندگى جهان ماده آن چنان كه از كلمه دنيا (به معنى پست تر و پائين تر) بر مى آيد در برابر مرگ افتخارآميز در مسير زندگى جاويدان اهميتى ندارد، ولى آنها كه حيات مادى را اصيل و گرانبها و بالاتر از اهداف مقدس الهى و انسانى مى دانند هيچگاه مجاهدان خوبى نخواهند بود.
سپس در ذيل آيه مى فرمايد: (سرنوشت چنين مجاهدانى كاملا روشن است، زيرا از دو حال خارج نيست يا شهيد مى شوند و يا دشمن را در هم مى كوبند و بر او پيروز مى گردند، در هر صورت پاداش بزرگى به آنها خواهيم داد).
( و من يقاتل فى سبيل الله فيقتل او يغلب فسوف نؤ تيه اجرا عظيما ) .
مسلما چنين سربازانى شكست در قاموسشان وجود ندارد و در هر دو صورت خود را پيروز مى بينند، چنين روحيه اى به تنهائى كافى است كه وسائل پيروزى آنها را بر دشمن فراهم سازد، تاريخ نيز گواهى مى دهد كه يكى از عوامل پيروزى سريع مسلمانان بر دشمنانى كه از نظر تعداد و تجهيزات و آمادگى رزمى، به مراتب بر آنها برترى داشتند، همين روحيه شكست ناپذيرى آنها بوده است.
حتى دانشمندان بيگانه اى كه درباره اسلام و پيروزيهاى سريع مسلمين، در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بعد از آن، بحث كرده اند، اين منطق را يكى از عوامل مؤ ثر پيشرفت آنها دانسته اند.
يكى از مورخان معروف غرب در كتاب خود چنين مى گويد: مسلمانان از بركت مذهب جديد و مواهبى كه در آخرت به آنها وعده داده شده بود اصلا از مرگ نمى ترسيدند و دوام و اصالتى براى اين زندگى (منهاى جهان ديگر) قائل نبودند و لذا از آن در راه هدف و عقيده چشم مى پوشيدند.
قابل توجه اينكه در آيه فوق همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، جهادى مقدس شمرده شده است كه (فى سبيل الله )، در راه خدا و نجات بندگان خدا
و زنده كردن اصول حق و عدالت و پاكى و تقوى باشد، نه جنگهائى كه به خاطر توسعه طلبى، تعصب، توحش، استعمار و استثمار صورت گيرد.
آيه (75)و ترجمه:
( و ما لكم لا تقتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النسأ و الولدن الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيرا ) (75)
ترجمه:
75 - چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران ) تضعيف شده اند پيكار نمى كنيد؟، همان افراد (ستمديده اى ) كه مى گويند خدايا ما را از اين شهر (مكه ) كه اهلش ستمگرند بيرون ببر و براى ما از طرف خود سرپرست قرار بده. و از براى ما از طرف خود يار و ياورى تعيين فرما.
تفسير:
استمداد از عواطف انسانى
در آيه گذشته از مومنان دعوت به جهاد شده، ولى روى ايمان به خدا و رستاخيز. و استدلال سود و زيان تكيه شده است، اما اين آيه دعوت به سوى جهاد بر اساس تحريك عواطف انسانى مى كند و مى گويد: (چرا شما در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكان مظلوم و بى دفاعى كه در چنگال ستمگران گرفتار شده اند مبارزه نمى كنيد آيا عواطف انسانى شما اجازه مى دهد كه خاموش باشيد و اين صحنه هاى رقت بار را تماشا كنيد.)
( و ما لكم لا تقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين ( 1 ) من الرجال والنسأ و الولدان ) .
سپس براى شعله ور ساختن عواطف انسانى مومنان مى گويد: (اين مستضعفان همانها هستند كه در محيطهائى خفقان بار گرفتار شده و اميد آنها از همه جا بريده است، لذا دست به دعا برداشته و از خداى خود مى خواهند كه از آن محيط ظلم و ستم بيرون روند.)
( الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها ) .
و نيز از خداى خود تقاضا مى كنند كه ولى و سرپرستى براى حمايت آنها بفرستد.
( و اجعل لنا من لدنك وليا ) .
و يار و ياورى براى نجات آنها برانگيزد.
( و اجعل لنا من لدنك نصيرا ) .
در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه خداوند دعاى آنها را مستجاب كرده و اين رسالت بزرگ انسانى را بر عهده شما گذاشته، شما (ولى ) و (نصيرى ) هستيد كه از طرف خداوند براى حمايت و نجات آنها تعيين شده ايد بنابراين نبايد اين فرصت بزرگ و موقعيت عالى را به آسانى از دست دهيد.
ضمنا از اين آيه چند نكته ديگر استفاده مى شود:
1 - جهاد اسلامى همانطور كه قبلا هم اشاره شد براى بدست آوردن مال و مقام و يا منابع طبيعى و مواد خام كشورهاى ديگر نيست، براى تحصيل بازار مصرف، و يا تحميل عقيده و سياست نمى باشد، بلكه تنها براى نشر اصول فضيلت و ايمان و دفاع از ستم ديدگان و زنان و مردان بال و پرشكسته و كودكان محروم و ستم ديده است و به اين ترتيب جهاد دو هدف جامع دارد كه در آيه فوق به آن اشاره شده يكى (هدف الهى ) و ديگرى (هدف انسانى ) و اين دو در حقيقت از يكديگر جدا نيستند و به يك واقعيت باز مى گردند.
2 - از نظر اسلام محيطى قابل زيست است كه بتوان در آن آزادانه به عقيده صحيح خود عمل نمود، اما محيطى كه خفقان آن را فرا گرفته و حتى انسان آزاد نيست بگويد مسلمانم، قابل زيست نمى باشد، و افراد با ايمان آرزو مى كنند كه از چنين محيطى خارج شوند، زيرا چنين محيطى مركز فعاليت ستمگران است.
قابل توجه اينكه (مكه ) هم شهر بسيار مقدس و هم وطن اصلى مهاجران بود در عين حال وضع خفقان بار آن سبب شد كه از خداى خود بخواهند از آنجا بيرون روند.
3 - در ذيل آيه فوق چنين مى خوانيم مسلمانانى كه در چنگال دشمن گرفتار بوده اند براى نجات خويش نخست تقاضاى ولى از جانب خداوند كرده اند و سپس نصير براى نجات از چنگال ظالمان قبل از هر چيز وجود (رهبر) و سرپرست لايق و دلسوز لازم است و سپس يار و ياور و نفرات كافى، بنابراين وجود يار و ياور هر چند فراوان باشد بدون استفاده از يك رهبرى صحيح بى نتيجه است.
4 - افراد با ايمان همه چيز را از خدا مى خواهند و دست نياز به سوى غير او دراز نمى كنند و حتى اگر تقاضاى ولى و ياور مى نمايند از او مى خواهند.
آيه(76) و ترجمه:
( الذين أمنوا يقاتلون فى سبيل الله و الذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت فقاتلوا اوليأ الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفا ) (76)
ترجمه:
76 - آنها كه ايمان دارند در راه خدا پيكار مى كنند و آنها كه كافرند در راه طاغوت (و افراد طغيانگر) پس شما با ياران شيطان پيكار كنيد (و از آنها نهراسيد) زيرا نقشه شيطان (همانند قدرتش ) ضعيف است.
تفسير:
سپس در اين آيه براى تشجيع مجاهدان و ترغيب آنها به مبارزه با دشمن و مشخص ساختن صفوف و اهداف مجاهدان، چنين مى فرمايد: (افراد با ايمان در راه خدا و آنچه به سود بندگان خدا است پيكار مى كنند، ولى افراد بى ايمان در راه طاغوت يعنى قدرتهاى ويرانگر. (الذين آمنوا يقاتلون فى سبيل الله و الذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت ) .
يعنى در هر حال زندگى خالى از مبارزه نيست منتها جمعى در مسير حق و جمعى در مسير باطل و شيطان پيكار دارند. و به دنبال آن مى گويد: (با ياران شيطان پيكار كنيد و از آنها وحشت نداشته باشيد.)
( فقاتلوا اوليأ الشيطان ) .
طاغوت و قدرتهاى طغيانگر و ظالم هر چند به ظاهر بزرگ و قوى جلوه كنند، اما از درون، زبون و ناتوانند، از ظاهر مجهز و آراسته آنها نهراسيد، زيرا درون آنها خالى است و نقشه هاى آنها همانند قدرتهايشان سست و ضعيف است، چون متكى به نيروى لايزال الهى نيست. بلكه متكى به نيروهاى شيطانى مى باشد.
( ان كيد الشيطان كان ضعيفا ) .
دليل اين ضعف و ناتوانى روشن است، زيرا از يك سو افراد با ايمان در مسير اهداف و حقايقى گام بر مى دارند كه با قانون آفرينش هماهنگ و هم صدا است و رنگ ابدى و جاودانى دارد آنها در راه آزاد ساختن انسانها و از بين بردن مظاهر ظلم و ستم پيكار مى كنند، در حالى كه طرفداران طاغوت در مسير استعمار و استثمار بشر و شهوات زودگذرى كه اثر آن ويرانى اجتماع و بر خلاف قانون آفرينش است تلاش و كوشش مى نمايند و از سوى ديگر افراد با ايمان به اتكاى نيروهاى معنوى آرامشى دارند كه پيروزى آنها را تضمين مى كند و به آنها قوت مى بخشد در حالى كه افراد بى ايمان تكيه گاه محكمى ندارند.
قابل توجه اينكه در اين آيه ارتباط كامل طاغوت با شيطان بيان شده كه چگونه طاغوت از نيروهاى مختلف اهريمنى مدد مى گيرد، تا آنجا كه مى گويد ياران طاغوت همان ياران شيطانند، در آيه 27 سوره اعراف نيز همين مضمون آمده است.
( انا جعلنا الشياطين اوليأ للذين لايؤ منون ) :
(ما شياطين را سرپرست افراد بى ايمان قرار داديم.)
آيه (77)و ترجمه:
( ألم تر إلى الذين قيل لهم كفوا أيديكم و أقيموا الصلوة و آتوا الزكوة فلما كتب عليهم القتال اذا فريق منهم يخشون الناس كخشية الله أو أشد خشية و قالوا ربنا لم كتبت علينا القتال لو لا أخرتنا إلى أجل قريب قل متع الدنيا قليل و الاخرة خير لمن اتقى و لا تظلمون فتيلا ) (77)
ترجمه:
77 - آيا نديدى كسانى را كه (در مكه ) به آنها گفته شد (فعلا) دست از جهاد بداريد و نماز را برپا كنيد و زكات بپردازيد، (اما آنها از اين دستور ناراحت بودند) ولى هنگامى كه (در مدينه ) فرمان جهاد به آنها داده شد جمعى از آنان از مردم مى ترسيدند همانگونه كه از خدا مى ترسند، بلكه بيشتر و گفتند پروردگارا چرا جهاد را بر ما مقرر داشتى؟ چرا اين فرمان را كمى تاخير نينداختى؟ به آنها بگو سرمايه زندگى دنيا ناچيز است و سراى آخرت براى كسى كه پرهيزكار باشد بهتر است و كوچكترين ستمى به شما نخواهد شد.
شان نزول:
جمعى از مفسران مانند مفسر بزرگ شيخ طوسى نويسنده (تبيان ) و نويسندگان تفسير (قرطبى ) و (المنار) از ابن عباس چنين نقل كرده اند كه جمعى از مسلمانان هنگامى كه در مكه بودند، و تحت فشار و آزار شديد مشركان قرار داشتند، خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و گفتند: ما قبل از اسلام عزيز و محترم بوديم، اما پس از اسلام وضع ما دگرگون شد، آن عزت و احترام را از دست داديم، و همواره مورد آزار دشمنان قرار داريم، اگر اجازه دهيد با دشمن مى جنگيم تا عزت خود را بازيابيم آن روز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من فعلا مامور به مبارزه نيستم - ولى هنگامى كه مسلمانان به مدينه آمدند و زمينه آماده براى مبارزه مسلحانه شد و دستور جهاد نازل گرديد بعضى از آن افراد داغ و آتشين از شركت در ميدان جهاد مسامحه مى كردند، و از آن جوش و حرارت خبرى نبود، آيه فوق نازل شد و به عنوان تشجيع مسلمانان و ملامت از افراد مسامحه كار حقايقى را بيان نمود.
تفسير:
آنها كه مرد سخنند
قرآن در اينجا مى گويد: (راستى شگفت انگيز است حال جمعيتى كه در يك موقعيت نامناسب با حرارت و شور عجيبى تقاضا مى كردند كه به آنها اجازه جهاد داده شود، و به آنها دستور داده شد كه فعلا خوددارى كنيد و به خودسازى و انجام نماز و تقويت نفرات خود و اداى زكات بپردازيد، اما هنگامى كه زمينه از هر جهت آماده شد و دستور جهاد نازل گرديد، ترس و وحشت يكباره وجود آنها را فرا گرفت، و زبان به اعتراض در برابر اين دستور گشودند)
( الم تر الى الذين قيل لهم كفوا ايديكم و اقيموا الصلوة و آتواالزكوة فلما كتب عليهم القتال اذا فريق منهم يخشون الناس كخشية الله او اشد خشية ) .
آنها در اعتراض خود (صريحا مى گفتند، خدايا به اين زودى دستور جهاد را نازل كردى! چه خوب بود اين دستور مدتى به تاخير مى افتاد! و يا اينكه اين رسالت به عهده نسلهاى آينده واگذار مى شد!.
( و قالوا ربنالم كتبت علينا القتال لولا اخرتنا الى اجل قريب ) .
قرآن به اين گونه افراد دو جواب مى دهد: نخست جوابى است كه لابلاى عبارت: يخشون الناس كخشية الله او اشد خشية. گذشت يعنى آنها به جاى اينكه از خداى قادر قاهر بترسند از بشر ضعيف و ناتوان وحشت دارند، بلكه وحشتشان از چنين بشرى بيش از خدا است!
ديگر اينكه به چنين افراد بايد گفته شود به فرض اينكه با ترك جهاد چند روزى آرام زندگى كنيد، بالاخره (اين زندگى فانى و بى ارزش است، ولى جهان ابدى براى پرهيزكاران باارزشتر است، به خصوص اينكه پاداش خود را بطور كامل خواهند يافت و كمترين ستمى به آنها نمى شود.)
( قل متاع الدنيا قليل و الاخرة خير لمن اتقى و لا تظلمون فتيلا ) .
در تفسير اين آيه بايد به چند نكته توجه داشت:
1 - نخستين سؤ الى كه پيش مى آيد اين است كه چرا از ميان تمام دستورهاى اسلامى تنها مسئله نماز و زكات ذكر شده است، در حالى كه دستورهاى اسلام منحصر به اينها نيست.
پاسخ سؤ ال اين است كه (نماز) رمز پيوند با خدا و زكات (رمز) پيوند با خلق خدا است، بنابراين منظور اين است كه به مسلمانان دستور داده شد با برقرارى پيوند محكم با خداوند و پيوند محكم با بندگان خدا، جسم و جان خود و اجتماع خويش را آماده براى جهاد كنند، و به اصطلاح خودسازى نمايند، و مسلما هر گونه جهادى بدون آمادگيهاى روحى و جسمى افراد و بدون پيوندهاى محكم اجتماعى محكوم به شكست خواهد بود، مسلمان در پرتو نماز و نيايش با خدا ايمان خود را محكم و روحيه خويش را پرورش مى دهد و آماده هرگونه فداكارى و از خودگذشتگى مى شود، و بوسيله زكات شكافهاى اجتماعى پر مى گردد، و از نظر تهيه نفرات آزموده و ابزار جنگى كه زكات يك پشتوانه اقتصادى براى تهيه آنها مى باشد بهبود مى يابد، و به هنگام صدور فرمان جهاد آمادگى كافى براى مبارزه با دشمن خواهند داشت.
2 - مى دانيم كه قانون زكات در مدينه نازل شد و در مكه زكات بر مسلمانان واجب نشده بود، با اين حال چگونه مى تواند آيه فوق اشاره به وضع مسلمانان در مكه بوده باشد؟
مرحوم شيخ طوسى در تفسير تبيان در پاسخ اين سوال مى گويد كه منظور از زكات در آيه فوق (زكاة مستحب ) بوده كه در مكه وجود داشته است، يعنى قرآن، مسلمانان را (حتى در مكه ) تشويق به كمكهاى مالى به مستمندان و سر و سامان دادن بوضع تازه مسلمانها مى نمود.
3 - آيه فوق ضمنا اشاره به حقيقت مهمى مى كند و آن اينكه مسلمانان در مكه برنامه اى داشتند، و در مدينه برنامه اى ديگر، دوران سيزده ساله مكه دوران سازندگى انسانى مسلمانان بود و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كوشيد با تعليمات پى در پى و شبانه روزى خود از همان عناصر بت پرست و خرافى عصر جاهليت، آنچنان انسانهائى بسازد كه در برابر بزرگترين حوادث زندگى، از هيچگونه مقاومت و فداكارى مضايقه نكنند، اگر دوران مكه وجود نداشت هيچگاه آن پيروزيهاى چشمگير و پياپى در مدينه نصيب مسلمانان نمى شد.
دوران مكه دوران دانشگاه و ورزيدگى و آمادگى مسلمانان بود و به همين دليل حدود نود سوره از يكصد و چهارده سوره قرآن در مكه نازل شد كه بيشتر
جنبه عقيده اى و مكتبى داشت، ولى دوران مدينه دوران تشكيل حكومت و پايه ريزى يك اجتماع سالم بود، و به همين دليل نه جهاد در مكه واجب بود و نه زكات، زيرا جهاد از وظائف حكومت اسلامى است همانطور كه تشكيل بيت المال نيز از شئون حكومت مى باشد.
آيه (78) و (79)و ترجمه:
( اين ما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيدة و إن تصبهم حسنة يقولوا هذه من عندالله و إن تصبهم سيئة يقولوا هذه من عندك قل كل من عند الله فمال هولأ القوم لا يكادون يفقهون حديثا ) (78)( ما أصابك من حسنة فمن الله و ما أصابك من سيئة فمن نفسك و أرسلنك للناس رسولا و كفى بالله شهيدا ) (79)
ترجمه:
78 - هر كجا باشيد مرگ شما را مى گيرد اگر چه در برجهاى محكم باشيد، و اگر به آنها (منافقان ) حسنة (و پيروزى ) برسد مى گويند از ناحيه خدا است و اگر سيئة (و شكستى ) برسد مى گويند از ناحيه تو است بگو همه اينها از ناحيه خدا است پس چرا اين جمعيت حاضر نيستند حقايق را درك كنند.
79 - آنچه از نيكيها به تو مى رسد از ناحيه خدا است و آنچه از بدى به تو ميرسد از ناحيه خود تو است و ما تو را بعنوان رسول براى مردم فرستاديم و گواهى خدا در اين باره كافى است.
تفسير:
با توجه به آيات قبل و آيات بعد چنين استفاده مى شود كه اين دو آيه نيز مربوط به جمعيتى از منافقان است كه در صفوف مسلمانان جاى گرفته بودند، همانطور كه در آيات قبل خوانديم، آنها از شركت در ميدان جهاد وحشت داشتند و هنگامى كه دستور جهاد صادر گرديد ناراحت شدند،
به آنها در برابر اين طرز تفكر دو پاسخ مى گويد:
پاسخ اول همان بود كه در آخر آيه قبل گذشت.
قل متاع الدنيا قليل و الاخرة خير لمن اتقى:
(بگو زندگى دنيا زودگذر است و پاداشهاى جهان ديگر براى پرهيزكاران بهتر).
پاسخ دوم همان است كه در آيه مورد بحث مى خوانيم و آن اينكه فرار از مرگ چه سودى مى تواند براى شما داشته باشد، (در حالى كه در هر كجا باشيد مرگ به دنبال شما مى شتابد و بالاخره روزى شما را در كام خود فرو خواهد برد حتى اگر در برجهاى محكم باشيد) پس چه بهتر كه اين مرگ حتمى و اجتناب ناپذير در يك مسير سازنده و صحيح همچون جهاد صورت گيرد، نه بيهوده و بى اثر.
( اينما تكونوا يدرككم الموت ولوكنتم فى بروج مشيدة ) .
جالب توجه اينكه در آيات متعددى از قرآن مجيد همانند آيه 99 سوره حجر و آيه 48 مدثر از مرگ تعبير به (يقين ) شده است، اشاره به اينكه هر قوم و جمعيتى، هر عقيده اى داشته باشند و هر چيز را بتوانند انكار كنند، اين واقعيت را نمى توانند منكر شوند كه زندگى بالاخره پايانى دارد، و از آنجا كه افراد انسان به خاطر عشق به حيات، و يا به گمان اينكه مرگ را با فنا و نابودى مطلق مساوى مى دانند همواره از نام آن و مظاهر آن گريزانند اين آيات هشدارى به آنها مى دهد و در آيه مورد بحث با تعبير (يدرككم ) به آنها گوشزد مى كند كه فرار كردن از اين واقعيت قطعى عالم هستى بيهوده است، زيرا معنى ماده (يدرككم ) اين است كه كسى از چيزى فرار كند و آن به دنبالش بدود.
در آيه 8 سوره جمعه نيز اين حقيقت به صورت آشكارترى بيان شده:
( قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ) :
(بگو مرگى كه از آن فرار مى كنيد بالاخره به شما ميرسد.)
آيا با توجه به اين واقعيت عاقلانه است كه انسان خود را از صحنه جهاد و نيل به افتخار شهادت كنار بكشد و در خانه در ميان بستر بميرد! به فرض كه با عدم شركت در جهاد چند روز بيشترى عمر كند و مكررات را تكرار نمايد و از پاداشهاى مجاهدان راه خدا بى بهره شود، به عقل و منطق نزديك است؟! اصولا مرگ يك واقعيت بزرگ است و بايد براى استقبال از مرگ توام با افتخار آماده شد.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه آيه فوق مى گويد: هيچ چيز حتى برجهاى محكم (بروج مشيدة ) نمى تواند جلو مرگ را بگيرد، سر آن نيز روشن است، زيرا مرگ بر خلاف آنچه تصور مى كنند از بيرون وجود انسان نفوذ نمى كند بلكه معمولا از درون انسان سرچشمه مى گيرد، چون استعدادهاى دستگاههاى مختلف بدن خواه و ناخواه محدود است، و روزى به پايان مى رسد، البته مرگهاى غير طبيعى از بيرون به سراغ انسان مى آيند، ولى مرگ طبيعى از درون، و لذا برجهاى محكم و قلعه هاى استوار نيز نمى تواند اثرى روى آن داشته باشد.
درست است كه قلعه هاى محكم گاهى جلو مرگهاى غير طبيعى را مى گيرند ولى بالاخره چه سود! مرگ را به طور كلى نمى توانند از بين ببرند، چند روز ديگر مرگ طبيعى به سراغ آدمى خواهد آمد.
سرچشمه پيروزيها و شكستها:
قرآن در ذيل همين آيه بيكى ديگر از سخنان بى اساس و پندارهاى باطل منافقان اشاره كرده مى گويد: (آنها هر گاه به پيروزى برسند و نيكيها و حسناتى به دست آورند مى گويند از طرف خدا است ) يعنى ما شايسته آن بوده ايم كه خدا چنين مواهبى را به ما داده.
( و ان تصبهم حسنة يقولوا هذه من عندالله ) .
ولى هنگامى كه شكستى دامنگير آنها شود و يا در ميدان جنگ آسيبى ببينند مى گويند: (اينها بر اثر سوء تدبير پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و عدم كفايت نقشه هاى نظامى او بوده است ) و مثلا شكست جنگ احد را معلول همين موضوع مى پنداشتند.
( و ان تصبهم سيئة يقولوا هذه من عندك ) .
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه آيه فوق درباره يهود است، و منظور از (حسنة ) و (سيئة ) همه حوادث خوب و حوادث بد است، زيرا يهود به هنگام ظهور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حوادث خوب زندگانى خود را به خدا نسبت مى دادند و حوادث بد را از قدم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى پنداشتند، ولى ارتباط آيه با آيات قبل و بعد كه درباره منافقان است نشان مى دهد كه اين آيه بيشتر مربوط به آنها است.
در هر حال قرآن به آنها پاسخ مى گويد كه از نظر يك موحد و خداپرست تيزبين همه اين حوادث و پيروزيها و شكستها از ناحيه خدا است كه بر طبق لياقتها و ارزشهاى وجودى مردم به آنها داده مى شود( قل كل من عند الله ) .
و در پايان آيه به عنوان اعتراض به عدم تفكر و تعمق آنها در موضوعات مختلف زندگى مى گويد: (پس چرا اينها حاضر نيستند حقايق را درك كنند.)
( فمال هولأ القوم لا يكادون يفقهون حديثا ) .
سپس در آيه بعد چنين مى فرمايد: (تمام نيكيها و پيروزى ها و حسناتى كه به تو مى رسد از ناحيه خدا است و اگر آنچه از بديها و ناراحتيها و شكستها دامنگير تو ميشود از ناحيه خود تو است )!
( ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك ) .
و در پايان آيه به آنها كه شكستها و ناكاميهاى خود را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسبت مى دادند و به اصطلاح اثر قدم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دانستند پاسخ مى گويد كه ما تو را فرستاده خود به سوى مردم قرار داديم و خداوند گواه بر اين مطلب است و گواهى او كافى است آيا ممكن است فرستاده خدا سبب شكست و ناكامى و بدى براى مردم باشد.
( و ارسلناك للناس رسولا و كفى بالله شهيدا ) .
پاسخ به يك سوال مهم
مطالعه اين دو آيه كه در قرآن پشت سر هم قرار گرفته است سوالى را در ذهن ترسيم مى كند كه چرا در آيه اول، همه نيكيها و بديها (حسنات و سيئات ) به خدا نسبت داده شده، در حالى كه آيه دوم فقط نيكيها را به خدا نسبت مى دهد و بديها و سيئات را به مردم؟!
قطعا در اينجا نكته اى نهفته است و گرنه چگونه ممكن است دو آيه پشت سر همديگر اختلاف به اين روشنى داشته باشد؟
با مطالعه و دقت در مضمون دو آيه به چند نكته برخورد مى كنيم كه هر كدام مى تواند پاسخ جداگانه اى به اين سوال بوده باشد:
1 - اگر سيئات و بديها را تجزيه و تحليل كنيم داراى دو جنبه هستند يكى جنبه مثبت، ديگرى جنبه منفى، و همين جنبه منفى آن است كه قيافه سيئه به آن مى دهد و به شكل زيان نسبى در مى آورد.
براى مثال:
انسانى كه بوسيله سلاح گرم يا سرد بى گناهى را به قتل مى رساند مسلماً مرتكب سيئه اى شده است، اكنون عوامل وجود اين كار بد را بررسى مى كنيم در ميان اين عوامل قدرت انسان، فكر انسان، قدرت يك اسلحه سرد يا گرم، نشانه گيرى صحيح، استفاده از فرصت مناسب، تاثير و قدرت گلوله ديده مى شود كه تمام اينها جنبه هاى مثبت قضيه است، زيرا همه آنها مى توانند مفيد و سودمند واقع شوند و اگر در مورد خود به كار گرفته شوند مشكلات بزرگى را حل مى كنند، تنها جنبه منفى قضيه آن است كه تمام اين قدرتها و نيروها در غير مورد خود بكار گرفته شده است مثلا به جاى اينكه به وسيله آنها دفع خطر حيوان درنده و يا يك قاتل جانى و خطرناك شده باشد در مورد انسان بيگناهى به كار رفته است، همين جنبه منفى اخير است كه آن را به صورت سيئة در مى آورد، و الا نه قدرت نشانه گيرى انسان چيز بدى است و نه نيروى باروت و نفوذ گلوله، همه اينها منابع قدرتند و در مورد خود قابل استفاده فراوان.
بنابراين اگر ملاحظه مى كنيم در آيه اول تمام حسنات و سيئات به خداوند نسبت داده شده است به خاطر آن است كه تمام منابع قدرت حتى قدرتهائى كه از آن سوء استفاده مى شود، از ناحيه خدا است و سرچشمه قسمتهاى سازنده و مثبت او است، و اگر در آيه دوم سيئات به مردم نسبت داده شده است اشاره به همان جنبه هاى منفى قضيه و سوء استفاده از مواهب و قدرتهاى خدادادى است، و اين درست به آن مى ماند كه پدرى سرمايه اى به فرزند خود براى ساختن خانه خوبى بدهد، ولى او آن را در راه مواد مخدر و فساد و تبهكارى و يا دائر كردن خانه و مركز فساد به كار اندازد، شكى نيست كه او از نظر اصل سرمايه مديون پدر است ولى از نظر سوء استفاده، مستند به خود او است.
2 - ممكن است آيه شريفه اشاره به مسئله (الامر بين الامرين ) بوده باشد كه در بحث جبر و تفويض به آن اشاره شده است و خلاصه آن اين است كه همه حوادث جهان حتى اعمال و افعال ما خواه حسنه باشد يا سيئه، خوب باشد يا بد از يك نظر مربوط به خدا است زيرا او است كه به ما قدرت داده و
اختيار و آزادى اراده بخشيده است، بنابراين آنچه ما اختيار مى كنيم و با آزادى اراده انتخاب مى نمائيم بر خلاف خواست خدا نيست، ولى در عين حال اعمال ما به ما نسبت دارد و از وجود ما سرچشمه مى گيرد زيرا عامل تعيين كننده عمل، اراده و اختيار ما است، و به همين دليل ما در برابر اعمالمان مسئوليم، و استناد اعمال ما به خدا آنچنان كه اشاره شد از ما سلب مسئوليت نمى كند و موجب عقيده جبر نيست.
بنابراين آنجا كه مى فرمايد: حسنات و سيئات از خدا است، اشاره مى كند به همان فاعليت خداوند نسبت به همه چيز، و آنجا كه مى فرمايد: سيئات از شما است، اشاره به فاعليت ما و مسئله اراده و اختيار ما مى كند و در واقع مجموع دو آيه، مسئله (امر بين الامرين ) را ثابت مى كند (دقت كنيد).
3 - تفسير ديگرى كه براى اين دو آيه وجود دارد و در اخبار اهلبيت (عليهماالسلام ) نيز به آن اشاره شده است اين است كه: منظور از سيئات، كيفرهاى اعمال و مجازات و عقوبات معاصى است، شكى نيست كه اين كيفرها از ناحيه خداوند است، ولى چون نتيجه اعمال و افعال بندگان مى باشد از اين جهت گاهى به بندگان نسبت داده ميشود و گاهى به خداوند، و هر دو صحيح است، مثلا صحيح است گفته شود قاضى دست دزد را قطع مى كند، و نيز صحيح است كه گفته شود اين خود دزد است كه دست خود را قطع مى نمايد!.
آيه (80) و (81) و ترجمه:
( من يطع الرسول فقد اطاع الله و من تولى فما ارسلنك عليهم حفيظا ) (80)( و يقولون طاعة فاذا برزوا من عندك بيت طائفة منهم غير الذى تقول و الله يكتب ما يبيتون فاعرض عنهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا ) (81)
ترجمه:
80 - كسى كه از پيامبر اطاعت كند اطاعت خدا كرده و كسى كه سرباز زند تو در برابر او مسئول نيستى.
81 - آنها در حضور تو مى گويند فرمانبرداريم اما هنگامى كه از نزد تو بيرون مى روند جمعى از آنها جلسات سرى شبانه بر ضد گفته هاى تو تشكيل مى دهند، خداوند آنچه را در اين جلسات مى گويند مى نويسد، اعتنائى به آنها مكن (و از نقشه هاى آنها وحشت نداشته باش ) و توكل بر خدا كن و كافى است كه او يار و مدافع تو باشد.
تفسير:
سنت پيامبر همچون وحى الهى است
در اين آيه موقعيت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر مردم و حسنات و سيئات آنان، بيان شده است، نخست مى فرمايد: (هر كس اطاعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كند اطاعت خدا كرده است ).
( من يطع الرسول فقد اطاع الله ) .
بنابراين اطاعت خدا از اطاعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمى تواند جدا باشد، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هيچ گامى بر خلاف خواست خداوند بر نمى دارد، سخنان و كردار و رفتار او همه مطابق فرمان خدا است.
سپس مى فرمايد: (اگر كسانى سرپيچى كنند و با دستورات تو به مخالفت برخيزند مسئوليتى در برابر اعمال آنها ندارى و موظف نيستى كه به حكم اجبار آنها را از هر خلافكارى باز دارى، وظيفه تو تبليغ رسالت و امر بمعروف و نهى از منكر و راهنمائى افراد گمراه و بى خبر است.)
( و من تولى فما ارسلناك عليهم حفيظا) .
بايد توجه داشت كه حفيظ از نظر اينكه صفت مشبهه است و معنى ثبات و دوام را مى رساند با حافظ كه اسم فاعل است تفاوت دارد بنابراين حفيظ به معنى كسى است كه به طور مداوم مراقب حفظ چيزى مى باشد، در نتيجه مفهوم آيه چنين مى شود مسئوليت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مسئوليت رهبرى و هدايت و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد است ولى اگر افرادى اصرار در پيمودن راه خلاف داشته باشند، نه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مقابل انحرافهاى آنها مسئوليتى دارد كه در همه جا حاضر و ناظر باشد، و جلو هر گونه گناه و معصيتى را با زور و اجبار بگيرد، نه او از طرق عادى قدرت بر چنين چيزى را مى تواند داشته باشد.
بنابراين در حوادثى مانند جنگ احد كه شايد آيه ناظر به آن هم باشد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وظيفه داشته است كه از نظر فنون جنگى حد اكثر دقت و مراقبت را در طرح نقشه جنگ و حفاظت مسلمانان از شر دشمن به خرج دهد، و مسلما اطاعت از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين دستورات اطاعت خدا بوده، ولى اگر كسانى دستور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را زير پا گذاشتند و به همان دليل گرفتار شكست شدند، مسئوليت آن متوجه خود آنها است نه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
بايد توجه داشت كه اين آيه يكى از روشنترين آيات قرآن است كه دليل بر حجيت سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و قبول احاديث او مى باشد، بنابر اين كسى نمى تواند بگويد قرآن را قبول دارم ولى حديث و سنت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را قبول ندارم، زيرا آيه فوق صريحا مى گويد: اطاعت از حديث و سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اطاعت فرمان خدا است.)
و هنگامى كه مى بينيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طبق حديث ثقلين كه در منابع معروف اسلامى اعم از منابع اهل تسنن و شيعه آمده است، صريحا احاديث اهلبيت (عليهماالسلام ) را سند و حجت شمرده است استفاده مى كنيم كه اطاعت از فرمان اهل بيت نيز از اطاعت فرمان خدا جدا نيست، و كسى نمى تواند بگويد من قرآن را مى پذيرم ولى احاديث اهلبيت (عليهماالسلام ) را نمى پذيرم، زيرا اين سخن بر ضد آيه فوق و آيات مشابه آن است.
و لذا در روايات متعددى كه در تفسير برهان در ذيل آيه وارد شده آمده است مى خوانيم:
خداوند طبق آيه فوق حق امر و نهى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود داده و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز چنين حقى را به على (عليهالسلام ) و ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) داده است، بنابراين مردم موظفند كه از امر و نهى آنها سرباز نزنند زيرا امر و نهى آنها همواره از طرف خدا است نه از خودشان سپس در آيه دوم اشاره به وضع جمعى از منافقان و يا افراد ضعيف الايمان كرده و مى گويد: آنها به هنگامى كه در صف مسلمانان در كنار پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار مى گيرند براى حفظ منافع و يا دفع ضرر از خويش با ديگران هم صدا شده و اظهار اطاعت فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كنند، و مى گويند با جان و دل حاضريم از او پيروى كنيم
(و يقولون طاعة ).
اما هنگامى كه مردم از خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خارج شدند، آن دسته از منافقان و افراد ضعيف الايمان گفته ها و پيمانهاى خويش را به دست فراموشى مى سپارند و در جلسات شبانه تصميم هائى بر ضد سخنان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گيرند.
( فاذا برزوا من عندك بيت طائفة منهم غير الذى تقول ) .
از اين جمله استفاده مى شود كه منافقان در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيكار نمى نشستند و با اجتماعات شبانه خود و مشورت با يكديگر نقشه هائى براى كار شكنى در برنامه هاى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طرح مى نمودند. ولى خداوند به پيغمبرش دستور مى دهد كه از آنها روى بگرداند و از نقشه هاى آنها وحشت نكند و هيچگاه آنها را تكيه گاه در برنامه هاى خود قرار ندهد، تنها بر خدا تكيه كند خدائى كه بهترين يار و مددكار و مدافع است.
( فاعرض عنهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا ) .
آيه (82) و ترجمه:
( افلا يتدبرون القران و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلفا كثيرا ) (82)
ترجمه:
82 - آيا درباره قرآن نمى انديشند كه اگر از ناحيه غير خدا بود اختلافات فراوانى در آن مى يافتند.
تفسير:
سند زنده اى بر اعجاز قرآن
به دنبال نكوهشهائى كه در آيات قبل از منافقان به عمل آمد، در اينجا به آنها و همه كسانى كه در حقانيت قرآن مجيد شك و ترديد دارند اشاره كرده مى فرمايد: آيا آنها درباره وضع خاص اين قرآن انديشه نمى كنند و نتايج آن را بررسى نمى نمايند اين قرآن اگر از ناحيه غير خدا نازل شده بود حتما تناقضها و اختلافهاى فراوانى در آن مى يافتند، اكنون كه در آن هيچگونه اختلاف و تناقض نيست بايد بدانند كه از طرف خداوند نازل شده است.
( افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا ) .
تدبر در اصل از ماده (دبر) (بر وزن ابر) به معنى پشت سر و عاقبت چيزى است، بنابراين تدبر يعنى بررسى نتائج و عواقب و پشت و روى چيزى مى باشد، و تفاوت آن با تفكر، اين است كه تفكر مربوط به بررسى علل و خصوصيات يك موجود است، اما (تدبر) مربوط به بررسى عواقب و نتائج آن است، از آيه فوق چند مطلب استفاده مى شود:
1 - مردم موظفند كه درباره اصول دين و مسائلى همانند صدق دعوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حقانيت قرآن مطالعه و بررسى كنند و از تقليد و قضاوتهاى كور كورانه بپرهيزند.
2 - قرآن - بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند - براى همه قابل درك و فهم است زيرا اگر قابل درك و فهم نبود دستور به تدبر در آن داده نمى شد.
3 - يكى از دلائل حقانيت قرآن و اينكه از طرف خدا نازل شده اين است كه در سراسر آن تضاد و اختلاف نيست براى روشن شدن اين حقيقت به توضيح زير توجه فرمائيد.
(روحيات هر انسانى دائما در تغيير است قانون تكامل در شرائط عادى در صورتى كه وضع استثنائى بوجود نيايد انسان و روحيات افكار او را هم در بر مى گيرد و دائما با گذشت روز و ماه و سال، زبان و فكر و سخنان انسانها را دگرگون مى سازد، اگر با دقت نگاه كنيم هرگز نوشته هاى يكنفر نويسنده يكسان نيست بلكه آغاز و انجام يك كتاب نيز تفاوت دارد، مخصوصا اگر كسى در كوران حوادث بزرگ قرار گرفته باشد حوادثى كه پايه يك انقلاب فكرى و اجتماعى و عقيده اى همه جانبه را پى ريزى كند او هر قدر بخواهد سخنان خود را يكسان و يكنواخت و عطف به سابق تحويل دهد قادر نيست، بخصوص اگر او درس نخوانده و پرورش يافته يك محيط كاملا عقب افتاده اى باشد. اما قرآن كه در مدت 23 سال بر طبق احتياجات و نيازمنديهاى تربيتى مردم در شرائط و ظروف كاملا مختلف نازل شده، كتابى است كه درباره موضوعات كاملا متنوع سخن مى گويد و مانند كتابهاى معمولى كه تنها يك بحث اجتماعى يا سياسى يا فلسفى يا حقوقى يا تاريخى را تعقيب مى كند نيست، بلكه گاهى درباره توحيد و اسرار آفرينش، و زمانى درباره احكام و قوانين و آداب و سنن، وقت ديگر درباره امتهاى پيشين و سرگذشت تكان دهنده آنان، و زمانى درباره مواعظ و نصايح و عبادات و رابطه بندگان با خدا سخن مى گويد، و بگفته دكتر گوستاولبون قرآن كتاب آسمانى مسلمانان منحصر به تعاليم و دستورهاى مذهبى تنها نيست بلكه دستورهاى سياسى و اجتماعى مسلمانان نيز در آن درج است. چنين كتاب با اين مشخصات عادتا ممكن نيست خالى از تضاد و تناقض و مختلف گوئى و نوسانهاى زياد باشد، اما هنگاميكه مى بينيم باتمام اين جهات همه آيات آن هماهنگ، خالى از هر گونه تضاد و اختلاف و ناموزونى است، بخوبى مى توانيم حدس بزنيم كه اين كتاب زائيده افكار انسانها نيست بلكه از ناحيه خداوند است چنانكه خود قرآن اين حقيقت را در آيه فوق بيان كرده است.
آيه (83)و ترجمه:
( و اذا جأهم امر من الامن او الخوف اذا عوابه و لوردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم و لو لا فضل الله عليكم و رحمته لاتبعتم الشيطن الا قليلا ) (83)
ترجمه:
83 - و هنگامى كه خبرى از پيروزى و شكست به آنها برسد، (بدون تحقيق ) آنرا شايع مى سازند، و اگر آنرا به پيامبر و پيشوايان (كه قدرت تشخيص كافى دارند) ارجاع كنند، از ريشه هاى مسائل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا نبود همگى، جز عده كمى، از شيطان پيروى ميكرديد.
تفسير:
پخش شايعات
در اين آيه به يكى ديگر از اعمال نادرست منافقان و يا افراد ضعيف الايمان اشاره كرده مى فرمايد: (آنها كسانى هستند كه هنگامى كه اخبارى مربوط به پيروزى و يا شكست مسلمانان به آنان برسد، بدون تحقيق، آن را همه جا پخش مى كنند و بسيار مى شود كه اين اخبار، بى اساس بوده و از طرف دشمنان به منظورهاى خاصى جعل شده و اشاعه آن به زيان مسلمانان تمام ميگردد.
( و اذا جائهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به) .
(در حالى كه وظيفه دارند اينگونه اخبار را قبل از هر كس با رهبران و پيشوايانشان در ميان بگذارند و از اطلاعات وسيع و فكر عميق آنها استفاده كنند) و بدون جهت نه مسلمانان را گرفتار عواقب غرور ناشى از پيروزيهائى خيالى كنند، و نه روحيه آنها را به خاطر شايعات دروغين مربوط به شكست تضعيف نمايند.
( و لوردوه الى الرسول والى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم ) .
(يستنبطونه ) در اصل از ماده (نبط) (بر وزن فقط) است و به معنى نخستين آبى است كه از چاه مى كشند و از ريشه هاى زمين استخراج مى گردد، و به همين جهت استفاده كردن هر حقيقتى از دلائل و شواهد مختلف و استخراج كردن آن از مدارك موجود، (استنباط) ناميده مى شود، خواه در مسائل فقهى باشد يا در مسائل فلسفى و سياسى و علمى.
منظور از اولى الامر (صاحبان فرمان ) در اينجا كسانى هستند كه قدرت تشخيص و احاطه كافى به مسائل مختلف دارند، و مى توانند حقايق را از (شايعات بى اساس ) و مطالب راستين را از نادرست براى مردم روشن سازند، كه در درجه اول پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) جانشينان او و در درجه بعد دانشمندانى هستند كه در اين گونه مسائل صاحبنظرند.
چنانكه در تفسير نور الثقلين از امام باقر (عليهالسلام ) در ذيل اين آيه نقل شده كه فرمود: هم الائمه يعنى منظور از اين آيه ائمه اهلبيتند.
و به اين مضمون روايات ديگرى نيز نقل شده است.
ممكن است به اينگونه روايات ايراد كنند، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زمان نزول آيه بوده است، ولى امامان اهلبيت، مخصوصا با منصب امامت، وجود نداشتند، پاسخ اين ايراد روشن است زيرا اين آيه مخصوص به زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست بلكه يك قانون كلى براى تمام قرون و اعصار در برابر شايعاتى كه دشمنان يا مسلمانان نادان در ميان مسلمانان پخش مى كنند بيان مى دارد.
زيانهاى شايعه سازى و نشر شايعات
از بلاهاى بزرگى كه دامنگير جوامع مختلف مى شود و روح اجتماعى و تفاهم و همكارى را در ميان آنها ميكشد، مسئله شايعه سازى و نشر شايعات است، بطورى كه گاه يك نفر منافق مطلب نادرستى جعل مى كند و آن را به چند نفر مى گويد، و افرادى بدون تحقيق در نشر آن ميكوشند، و شايد شاخ و برگهائى هم از خودشان به آن مى افزايند، و بر اثر آن مقدار قابل توجهى از نيرو و فكر و وقت مردم را مشغول ساخته و اضطراب و نگرانى در مردم ايجاد مى كنند، بسيار مى شود كه شايعات اعتماد عمومى را متزلزل مى سازد و افراد جامعه را در انجام كارهاى لازم سست و مردد مى نمايد.
گرچه اجتماعاتى كه در فشار و خفقان قرار دارند گاهى شايعه سازى و نشر شايعات را به عنوان يكنوع مبارزه و يا انتقام جوئى تعقيب ميكنند ولى براى اجتماعات سالم نشر شايعات زيانهاى فراوانى به بار مى آورد و اگر اين شايعات پيرامون افراد لايق و مثبت و مفيد باشد، آنها را در خدمات خود دلسرد مى نمايد، و گاهى حيثيت چندين ساله آنها را بر باد ميدهد و مردم را از فوائد وجود آنان محروم ميسازد.
به همين دليل اسلام صريحا هم با شايعه سازى مبارزه كرده و جعل و دروغ و تهمت را ممنوع مى شمارد و هم با نشر شايعات، و آيه فوق نمونه اى از آن است.
سپس در پايان آيه اشاره به اين حقيقت ميكند كه اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نميشد و بوسيله راهنمائيهاى پروردگار از چنگال اينگونه شايعات و عواقب وخيم آن نجات نمى يافتيد، بسيارى از شما در راههاى شيطانى گام مى نهاديد و تنها عده كمى بودند كه مى توانستند خود را از پيروى شيطان بر كنار دارند.( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته لاتبعتم الشيطان )
يعنى تنها پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و صاحبنظران و دانشمندان موشكاف و باريك بينند كه مى توانند خود را از وساوس شايعات و شايعه سازان بركنار دارند، و اما اكثريت اجتماع اگر از رهبرى صحيحى محروم بمانند گرفتار عواقب دردناك شايعه سازيها و نشر شايعات خواهند شد.
آيه (84) و ترجمه:
( فقتل فى سبيل الله لا تكلف إ لا نفسك و حرض المؤ منين عسى الله أ ن يكف بأ س الذين كفروا و الله أ شد بأ سا و أ شد تنكيلا ) (84)
ترجمه:
84 - در راه خدا پيكار كن، تنها مسئول وظيفه خود هستى، و مومنان را (بر اين كار) تشويق نما، اميد است خداوند از قدرت كافران جلوگيرى كند (حتى اگر تنها خودت به ميدان بروى ) و خداوند قدرتش بيشتر و مجازاتش دردناكتر است.
شان نزول:
در تفسير مجمع البيان و قرطبى و روح المعانى درباره شان نزول آيه چنين آمده است: هنگامى كه ابو سفيان و لشكر قريش پيروزمندانه از ميدان احد بازگشتند ابو سفيان با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار گذاشت كه در موسم بدر صغرى (يعنى بازارى كه در ماه ذى القعده در سرزمين بدر تشكيل ميشد) بار ديگر رو برو شوند، هنگامى كه موعد مقرر فرا رسيد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مسلمانان را دعوت به حركت به محل مزبور كرد، ولى جمعى از مسلمانان كه خاطره تلخ شكست احد را فراموش نكرده بودند شديدا از حركت خوددارى مى نمودند، آيه فوق نازل شد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مسلمانان را مجددا دعوت به حركت كرد، در اين موقع تنها هفتاد نفر در ركاب پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در محل مزبور حاضر شدند، ولى ابو سفيان (بر اثر وحشتى كه از روبرو شدن با سپاه اسلام داشت از حضور در آنجا خوددارى كرد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با همراهان سالم به مدينه بازگشتند
تفسير:
هر كس مسئول وظيفه خويش است
به دنبال آيات مربوط به جهاد، دستور فوق العادهاى در اين آيه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده شده است كه او موظف است به تنهائى در برابر دشمن بايستد، حتى اگر هيچكس همراه او گام به ميدان نگذارد! زيرا او تنها مسئول وظيفه خويش است، و در برابر ساير مردم تكليفى جز تشويق و دعوت به جهاد ندارد.
( فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك و حرض المؤ منين ) .
در حقيقت آيه يك دستور مهم اجتماعى را مخصوصا درباره رهبران در بر دارد، و آن اينكه آنها بايد آنقدر در كار خود مصمم و ثابت قدم و قاطع باشند كه حتى اگر هيچكس دعوت آنها را لبيك نگويد، دست از تعقيب هدف مقدس خويش بر ندارد و در عين دعوت ديگران به انجام وظيفه، برنامه هاى خود را منوط به اجابت ديگران نشمرند، و هيچ رهبرى تا چنين آمادگى نداشته باشد قادر به انجام رهبرى و پيشبرد اهداف خود نيست مخصوصا رهبران الهى كه تكيه گاه اصلى آنها خدا است خدائى كه سرچشمه تمام نيروها و قدرتها است.
و لذا به دنبال اين دستور مى فرمايد: اميد است خداوند با كوششها و تلاشهاى تو حتى اگر تنها بوده باشى، قدرت و نيروى دشمنان را در هم بشكند، زيرا قدرت او ما فوق قدرتها و مجازات او مافوق مجازاتها است.
( عسى الله ان يكف باس الذين كفروا و الله اشد باسا و اشد تنكيلا ) .
معنى عسى و لعل در كلام خدا
كلمه عسى در لغت عرب به معنى شايد و آميخته با معنى ترديد است و لعل به معنى اميدوارى و انتظار در مورد امورى است كه اطمينان به وجود آن در آينده نمى باشد ولى احتمال وجود دارد.
اكنون اين سوال پيش مى آيد كه بكار بردن اينگونه كلمات در لابلاى سخنان انسانها كاملا طبيعى است، زيرا انسان از همه مسائل آگاه نيست، بعلاوه قدرت او محدود است و قادر به انجام هر چه مى خواهد نمى باشد، اما خداوندى كه از گذشته و آينده و حال كاملا با خبر است و قدرت بر انجام آنچه ميخواهد دارد، به كار بردن اينگونه كلمات كه دليل بر جهل و يا عدم قدرت است درباره او چگونه تصور ميشود.
به همين جهت بسيارى از دانشمندان معتقدند كه اينگونه كلمات، هنگامى كه در كلام خداوند بكار رود، معنى اصلى خود را از دست ميدهد، و معانى جديدى پيدا مى كند، مثلا عسى به معنى وعده و لعل به معنى طلب است.
ولى حق اين است كه اين كلمات در كلام خداوند نيز همان معنى اصلى خود را دارد و لازمه آن جهل و عدم قدرت نيست، بلكه اين كلمات معمولا در جائى بكار ميرود كه براى رسيدن به هدف، مقدمات متعددى لازم است، به هنگامى كه يك يا چند قسمت از اين مقدمات حاصل شود هرگز نمى توان حكم قطعى به وجود آن هدف كرد بلكه بايد به صورت يك حكم احتمالى بيان شود مثلا قرآن مجيد مى گويد:
( و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون ) :
هنگامى كه قرآن خوانده شود گوش كنيد و خاموش باشيد اميد است مشمول رحمت خداوند شويد (اعراف - 204).
روشن است كه تنها با گوش دادن آيات قرآن انسان مشمول رحمت خداوند نمى شود، بلكه اين يكى از مقدمات است و مقدمات ديگر آن فهم و درك آيات، و سپس به كار بردن دستوراتى است كه در آنها آمده، لذا در اينگونه موارد نمى توان تنها با وجود يك مقدمه، حكم قطعى به حصول نتيجه كرد، بلكه بايد به صورت يك حكم احتمالى بيان گردد، و به عبارت ديگر اينگونه تعبيرات در كلام الهى يكنوع بيدار باش و توجه دادن شنونده به اين است كه غير از اين مقدمه شرائط و مقدمات ديگرى نيز براى رسيدن به مقصد لازم است، فى المثل براى درك رحمت خدا غير از گوش فرا دادن به قرآن، عمل به آنهم لازم است.
درباره آيه مورد بحث اين سخن نيز كاملا مصداق دارد زيرا از بين رفتن قدرت كافران تنها با دعوت مومنان و تشويق آنها به جهاد نيست، بلكه به دنبال آن، اجراى برنامه هاى ديگر جهاد لازم است تا هدف نهائى را تحقق بخشد.
بنابراين هيچ لزومى ندارد كه اينگونه كلمات را هنگامى كه در كلام خدا بكار ميرود از معنى حقيقى منصرف نمائيم.
آيه (85) و ترجمه:
( من يشفع شفعة حسنة يكن له نصيب منها و من يشفع شفعة سيئة يكن له كفل منها و كان الله على كل شى ء مقيتا ) (85)
ترجمه:
85 - كسى كه تشويق به كار نيكى كند نصيبى از آن براى او خواهد بود، و كسى كه تشويق به كار بدى كند سهمى از آن خواهد داشت، و خداوند حساب هر چيز را دارد و آنرا حفظ مى كند.
تفسير:
نتيجه تشويق كار نيك يا بد
همانطور كه در تفسير آيه قبل اشاره شد، قرآن مى گويد: هر كسى در درجه اول مسئول كار خويش است، نه مسئول كار ديگران، اما براى اينكه از اين مطلب سوء استفاده نشود در اين آيه مى گويد: درست است كه هر كسى مسئول كارهاى خود مى باشد ولى هر انسانى كه ديگرى را به كار نيك وادارد سهمى از آن خواهد داشت، و هر كسى ديگرى را به كار بدى دعوت كند بهره اى از آن خواهد داشت.
( من يشفع شفاعة حسنة يكن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيئة يكن له كفل منها ) .
بنابراين مسئوليت هر كس در برابر اعمال خويش به آن معنى نيست كه از دعوت ديگران به سوى حق و مبارزه با فساد چشم بپوشد و روح اجتماعى اسلام را تبديل به فردگرائى و بيگانگى از اجتماع كند، و در لاك خود فرو رود
كلمه شفاعت در اصل از ماده شفع (بر وزن نفع ) به معنى جفت است بنابراين ضميمه شدن هر چيز به چيز ديگر شفاعت ناميده مى شود منتها گاهى اين ضميمه شدن در مسئله راهنمائى و ارشاد و هدايت است (مانند آيه فوق ) كه در اين حال معنى امر بمعروف و نهى از منكر را ميدهد (و شفاعت سيئه به معنى امر به منكر و نهى از معروف است ).
ولى اگر در مورد نجات گنهكاران از عواقب اعمالشان باشد به معنى كمك به افراد گنهكارى است كه شايستگى و لياقت شفاعت را دارا هستند.
و به عبارت ديگر شفاعت گاهى قبل از انجام عمل است كه به معنى راهنمائى است و گاهى بعد از انجام عمل است كه به معنى نجات از عواقب عمل مى باشد و هر دو مصداق ضميمه شدن چيزى به چيز ديگر است.
ضمنا بايد توجه داشت كه آيه اگر چه يك مفهوم كلى را در بر دارد و هر گونه دعوت به كار نيك و بد را شامل مى شود چون در زمينه آيات جهاد وارد شده شفاعت حسنه اشاره به تشويق پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جهاد و شفاعت سيئه اشاره به تشويق منافقان به عدم جهاد است كه هر كدام سهمى از نتيجه اين كار خواهند برد.
در ضمن تعبير به كلمه شفاعت در اين مورد كه سخن از رهبرى (رهبرى به سوى نيكيها يا بديها) در ميان مى باشد ممكن است اشاره به اين نكته بوده باشد كه سخنان رهبر (اعم از رهبران خير و شر) در صورتى نفوذ در ديگران خواهد كرد كه آنها براى خود امتيازى بر ديگران قائل نباشند بلكه خود را همدوش و همرديف و جفت آنها قرار دهند و اين مساله اى است كه در پيشبرد هدفهاى اجتماعى فوق العاده موثر است.
و اگر در چندين مورد از آيات قرآن در سوره شعرأ و اعراف و هود و نمل و عنكبوت مى بينيم كه به هنگام تعبير از پيامبران و رسولان الهى كه براى هدايت و رهبرى امتها فرستاده شدند تعبير به اخوهم يا اخاهم (برادر آن جمعيت ) شده نيز اشاره به همين نكته مى باشد.
نكته ديگر اين كه قرآن در مورد تشويق به كار نيك (شفاعت حسنه ) ميگويد نصيبى از آن به تشويق كننده مى رسد، در حالى كه در مورد شفاعت سيئه مى گويد: كفلى از آن به آنها مى رسد. و اين اختلاف تعبير به خاطر آن است كه نصيب به معنى بهره وافر از امور مفيد و سودمند است و كفل به معنى سهم از چيزهاى پست و بد است.
آيه فوق يكى از منطقهاى اصيل اسلام را در مسائل اجتماع روشن مى سازد و تصريح مى كند كه مردم در سرنوشت اعمال يكديگر از طريق شفاعت و تشويق و راهنمائى شريكند، بنابراين هر گاه سخن يا عمل و يا حتى سكوت انسان سبب تشويق جمعيتى به كار نيك يابد شود، تشويق كننده سهم قابل توجهى از نتائج آن كار خواهد داشت بدون اينكه چيزى از سهم فاعل اصلى كاسته شود.
در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده:
من امر بمعروف او نهى عن منكر او دل على خير او اشار به فهو شريك و من امر بسوء او دل عليه او اشار به فهو شريك:
هر كس به كار نيكى يا نهى از منكرى كند و يا مردم را راهنمائى به عمل خير نمايد، و يا به نحوى موجبات تشويق آنها را فراهم سازد، در آن عمل سهيم و شريك است، و همچنين هر كس دعوت به كار بد يا راهنمائى و تشويق نمايد او نيز شريك است.
در اين حديث سه مرحله براى دعوت اشخاص به كار خوب و بد ذكر شده، مرحله امر، مرحله دلالت و مرحله اشاره كه به ترتيب مرحله قوى و متوسط و ضعيف است، به اين ترتيب هر گونه دخالت در وادار كردن ديگرى به كار
نيك و بد سبب مى شود كه به همان نسبت در محصول و برداشت آن سهيم باشد.
مطابق اين منطق اسلامى تنها عاملان گناه، گناهكار نيستند بلكه تمام كسانى كه با استفاده كردن از وسائل مختلف تبليغاتى، و يا آماده ساختن زمينه ها، و حتى گفتن يك كلمه كوچك تشويق آميز، عاملان گناه را به كار خود ترغيب كنند در آن سهيمند، همچنين كسانى كه در مسير خيرات و نيكيها از چنين برنامه هائى استفاده مى نمايند از آن سهم دارند.
از پارهاى از روايات كه در تفسير آيه وارد شده است چنين بر مى آيد كه يكى از معانى شفاعت حسنه يا سيئه، دعاى نيك يا بد در حق كسى كردن است كه يكنوع شفاعت در پيشگاه خدا محسوب ميشود. از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود:
من دعا لاخيه المسلم بظهر الغيب استجيب له و قال له الملك فلك مثلاه فذلك النصيب:
كسى كه براى برادر مسلمانش در پشت سر او دعا كند به اجابت مى رسد و فرشته پروردگار به او مى گويد دو برابر آن براى تو نيز خواهد بود، و منظور از نصيب در آيه همين است.
و اين تفسير، منافاتى با تفسير سابق ندارد بلكه توسعه اى در معنى شفاعت است، يعنى هر مسلمانى به هر نوع كمك به ديگرى كند خواه از طريق دعوت و تشويق به نيكى يا از راه دعا در پيشگاه خدا و يا به هر وسيله ديگرى باشد در نتيجه آن سهيم خواهد بود.
اين برنامه اسلامى روح اجتماعى بودن و عدم توقف در مرحله فرديت را در مسلمانان زنده نگه مى دارد و اين حقيقت را اثبات مى كند كه انسان با توجه به ديگران و گام برداشتن در مسير منافع آنان هرگز عقب نمى ماند و منافع فردى او به خطر نخواهد افتاد، بلكه در نتايج آنها سهيم خواهد بود.
در پايان آيه مى فرمايد: خداوند توانا است و اعمال شما را حفظ و محاسبه كرده و در برابر حسنات و سيئات پاداش مناسب خواهد داد.
( و كان الله على كل شيى ء مقيتا ) .
بايد توجه داشت كه مقيت در اصل از ماده قوت به معنى غذائى است كه جان انسان را حفظ مى كند، بنابراين مقيت كه اسم فاعل از باب افعال است به معنى كسى است كه قوت ديگرى را مى پردازد و از آنجا كه چنين كسى حافظ حيات او است، كلمه مقيت به معنى حافظ نيز به كار رفته و نيز شخصى كه قوت مى دهد حتما توانائى بر اين كار دارد به همين جهت اين كلمه به معنى مقتدر نيز آمده و چنين كسى مسلما حساب زيردستان خود را دارد، به همين دليل به معنى حسيب آمده است و در آيه فوق تمام اين معانى ممكن است از كلمه مقيت اراده شود.
آيه (86) و ترجمه:
( و إذا حييتم بتحية فحيوا بأ حسن منها أو ردوها إن الله كان على كل شى ء حسيبا ) (86)
ترجمه:
86 - و هنگامى كه كسى به شما تحيت گويد پاسخ آنرا به طور بهتر دهيد يا (لا اقل ) به همان گونه پاسخ گوئيد، خداوند حساب همه چيز را دارد.
تفسير:
هر گونه محبتى را پاسخ گوئيد
گرچه بعضى از مفسران معتقدند كه پيوند و ارتباط اين آيه با آيات قبل، از اين نظر است كه در آيات گذشته بحثهائى پيرامون جهاد بود و در اين آيه دستور مى دهد كه اگر دشمنان از در دوستى و صلح در آيند شما نيز پاسخ مناسب دهيد، ولى روشن است كه اين پيوند، مانع از آن نيست كه يك حكم كلى و عمومى در زمينه تمام تحيتها و اظهار محبتهائى كه از طرف افراد مختلف مى شود، بوده باشد.
آيه در آغاز مى گويد: هنگامى كه كسى به شما تحيت گويد پاسخ آن را به طرز بهتر بدهيد و يا لااقل به طور مساوى پاسخ گوئيد.
( و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها ) .
تحيت در لغت از ماده حيات و به معنى دعا براى حيات ديگرى كردن است خواه اين دعا به صورت سلام عليك (خداوند تو را به سلامت دارد) و يا حياك الله (خداوند تو را زنده بدارد) و يا مانند آن، باشد ولى معمولا از اين كلمه هر نوع اظهار محبتى را كه افراد بوسيله سخن، با يكديگر مى كنند شامل مى شود كه روشنترين مصداق آن همان موضوع سلام كردن است.
ولى از پارهاى از روايات، همچنين تفاسير، استفاده ميشود كه اظهار محبتهاى عملى نيز در مفهوم تحيت داخل است، در تفسير على بن ابراهيم از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه:
المراد بالتحية فى الايه السلام و غيره من البر: منظور از تحيت در آيه، سلام و هر گونه نيكى كردن است و نيز در روايتى در كتاب مناقب چنين مى خوانيم كنيزى يك شاخه گل خدمت امام حسن (عليهالسلام ) هديه كرد، امام در مقابل آن وى را آزاد ساخت، و هنگامى كه از علت اين كار سوال كردند، فرمود: خداوند اين ادب را به ما آموخته آنجا كه مى فرمايد:
و اذا حييتم بتحية فحيوا با حسن منها و سپس اضافه فرمود: تحيت بهتر، همان آزاد كردن او است! و به اين ترتيب آيه يك حكم كلى درباره پاسخ گوئى به هر نوع اظهار محبتى اعم از لفظى و عملى مى باشد.
و در پايان آيه براى اينكه مردم بدانند چگونگى تحيتها و پاسخها و برترى يا مساوات آنها، در هر حد و مرحله اى، بر خداوند پوشيده و پنهان نيست مى فرمايد: خداوند حساب همه چيز را دارد.
( ان الله كان على كل شيى ء حسيبا ) .
سلام تحيت بزرگ اسلامى
تا آنجا كه مى دانيم تمام اقوام جهان هنگامى كه به هم ميرسند براى اظهار محبت به يكديگر نوعى تحيت دارند كه گاهى جنبه لفظى دارد و گاهى به صورت عملى است كه رمز تحيت مى باشد، در اسلام نيز سلام يكى از روشنترين تحيتها است، و آيه فوق همانطور كه اشاره شد گرچه معنى وسيعى دارد اما يك مصداق روشن آن سلام كردن است، بنابراين طبق اين آيه همه مسلمانان موظفند كه سلام را به طور عاليتر و يا لااقل مساوى جواب گويند.
از آيات قرآن نيز استفاده مى شود كه سلام يكنوع تحيت است.
در سوره نور آيه 61 مى خوانيم:
( فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند الله مباركة طيبة ) :
هنگامى كه وارد خانه اى شديد بر يكديگر تحيت الهى بفرستيد تحيتى پر بركت و پاكيزه.
در اين آيه سلام به عنوان تحيت الهى كه هم مبارك است و هم پاكيزه معرفى شده است و ضمنا مى توان از آن استفاده كرد كه معنى سلام عليكم در اصل سلام الله عليكم است، يعنى درود پروردگار بر تو باد، يا خداوند تو را به سلامت دارد، و در امن و امان باشى به همين جهت سلام كردن يكنوع اعلام دوستى و صلح و ترك مخاصمه و جنگ محسوب مى شود.
از پاره اى از آيات قرآن نيز استفاده مى شود كه تحيت اهل بهشت نيز سلام است.
(اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلاما ) .
اهل بهشت در برابر استقامتشان از غرفه هاى بهشتى بهرهمند مى شوند و تحيت و سلام به آنها نثار ميشود (فرقان - 75) و در آيه 23 سوره ابراهيم و آيه 10 سوره يونس درباره بهشتيان نيز مى خوانيم تحيتهم فيها سلام: تحيت آنها در بهشت سلام است.
و نيز از آيات قرآن استفاده مى شود كه تحيت به معنى سلام (يا چيزى معادل آن ) در اقوام پيشين بوده است چنانكه در سوره ذاريات آيه 25 در داستان ابراهيم مى گويد هنگامى كه فرشتگان مامور مجازات قوم لوط به صورت ناشناس بر او وارد شدند به او سلام كردند و او هم پاسخ آنها را به سلام داد:
اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون.
از اشعار عرب جاهلى نيز استفاده مى شود كه تحيت به وسيله سلام در آن ايام بوده است.
هرگاه بيطرفانه اين تحيت اسلامى را كه محتوى توجه به خدا و دعا براى سلامت طرف و اعلام صلح و امنيت است با تحيتهاى ديگرى كه در ميان اقوام مختلف معمول است مقايسه كنيم ارزش آن براى ما روشنتر مى گردد.
در روايات اسلامى تاكيد زيادى روى سلام شده تا آنجا كه از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده:
من بدء بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه: كسى كه پيش از سلام آغاز به سخن كند پاسخ او را نگوئيد.
و نيز از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه خداوند مى فرمايد:
( البخيل من يبخل بالسلام ) : بخيل كسى است كه حتى از سلام كردن بخل ورزد.
و در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) ميخوانيم:
ان الله عز و جل يحب افشأ السلام:
خداوند افشأ سلام را دوست دارد منظور از افشاى سلام، سلام كردن به افراد مختلف است.
در احاديث، آداب فراوانى درباره سلام وارد شده از جمله اينكه: سلام تنها مخصوص كسانى نيست كه انسان با آنها آشنائى خاصى دارد، چنانكه در حديثى داريم كه از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوال شد اى العمل خير!: كدام عمل بهتر است! فرمود:
تطعم الطعام و تقرء السلام على من عرفت و من لم تعرف:
اطعام طعام كن و سلام به كسانى كه مى شناسى و نمى شناسى بنما و نيز در احاديث وارد شده كه سواره بر پياده، و آنها كه مركب گرانقيمت ترى دارند به كسانى كه مركب ارزانتر دارند، سلام كنند، و گويا اين دستور يك نوع مبارزه با تكبر ناشى از ثروت و موقعيتهاى خاص مادى است، و اين درست نقطه مقابل چيزى است كه امروز ديده مى شود كه تحيت و سلام را وظيفه افراد پائين تر مى دانند و شكلى از استعمار و استعباد و بت پرستى به آن مى دهند، و لذا در حالات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه او به همه حتى به كودكان سلام مى كرد.
البته اين سخن منافات با دستورى كه در بعضى از روايات وارد شده كه افراد كوچكتر از نظر سن بر بزرگتر سلام كنند ندارد، زيرا اين يكنوع ادب و تواضع انسانى است و ارتباطى با مسئله اختلاف طبقاتى و تفاوت در ثروت و موقعيتهاى مادى ندارد.
در پاره اى از روايات دستور داده شده است كه به افراد رباخوار، فاسق، منحرف و مانند آنها سلام نكنيد و اين خود يكنوع مبارزه با فساد است، مگر اينكه سلام كردن به آنها وسيله اى باشد براى آشنائى و دعوت به ترك منكر.
ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از تحيت به احسن آن است كه سلام را با عبارات ديگرى مانند و رحمة الله و مانند و رحمة الله و بركاته تعقيب كنند.
در تفسير در المنثور مى خوانيم شخصى به پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد السلام عليك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: السلام عليك و رحمة الله، ديگرى عرض كرد السلام عليك و رحمة الله پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود و عليك السلام و رحمة الله و بركاته نفر ديگرى گفت: السلام عليك و رحمة الله و بركاته پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: و عليك و هنگامى كه سوال كرد كه چرا جواب مرا كوتاه بيان كرديد فرمود: قرآن مى گويد: تحيت را به طرز نيكوترى پاسخ گوئيد اما تو چيزى باقى نگذاشتى! در حقيقت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مورد نفر اول و دوم تحيت به نحو احسن گفت اما در مورد شخص سوم به مساوى زيرا جمله عليك مفهومش اين است كه تمام آنچه گفتى بر تو نيز باشد.
آيه (87)و ترجمه:
( الله لا إله إلا هو ليجمعنكم إلى يوم القيمة لاريب فيه و من أصدق من الله حديثا (87)
ترجمه:
87 - خداوند معبودى جز او نيست، و به طور قطع همه شما را در روز رستاخيز كه شك در آن نمى باشد جمع مى كند، و كيست كه از خداوند راستگوتر باشد.
تفسير:
آيه فوق تكميلى براى آيات قبل و مقدمه براى آيات بعد است، زيرا در آيه گذشته پس از دستور به رد تحيت فرمود: خداوند حساب همه اعمال شما را دارد، در اين آيه اشاره به مسئله رستاخيز و دادگاه عمومى بندگان در روز قيامت كرده و آن را با مسئله توحيد و يگانگى خدا كه ركن ديگرى از ايمان است مى آميزد، و مى فرمايد: معبودى جز او نيست و بطور قطع در روز قيامت شما را دسته جمعى مبعوث ميكند، همان روز قيامتى كه هيچ شك و ترديدى در آن نيست.
( الله لا اله الا هو ليجمعنكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ) .
تعبير به يجمعنكم اشاره به اين است كه قيامت همه افراد بشر در يك روز واقع خواهد شد، همانطور كه در آخر سوره مريم آيه 93 تا 95 نيز اشاره به اين حقيقت شده كه تمام بندگان خدا اعم از ساكنان زمين و ساكنان كرات ديگر همه در يكروز مبعوث مى شوند.
تعبير به لاريب فيه (هيچ ترديدى در آن نيست ) در مورد روز قيامت در اين آيه و چندين مورد ديگر از آيات قرآن در حقيقت اشاره به دلائل قطعى و مسلمى است كه از وجود چنين روزى خبر مى دهد مانند قانون تكامل و حكمت و فلسفه آفرينش و قانون عدالت پروردگار كه در بحث معاد، مشروحا ذكر شده است.
و در پايان براى تاكيد مطلب مى فرمايد: كيست كه راستگوتر از خدا باشد( و من اصدق من الله حديثا ) .
بنابراين هر گونه وعده اى درباره روز قيامت و غير آن مى دهد نبايد جاى ترديد باشد، زيرا دروغ يا از جهل سرچشمه مى گيرد يا از ضعف و نياز، اما خداوندى كه از همه آگاهتر و از همگان بينياز است، از هر كس راستگوتر است و اصولا دروغ براى او مفهومى ندارد.
آيه (88)و ترجمه:
( فما لكم فى المنفقين فئتين و الله أ ركسهم بما كسبوا أ تريدون أ ن تهدوا من أ ضل الله و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا ) (88)
ترجمه:
88 - چرا درباره منافقين دو دسته شده ايد! (بعضى جنگ با آنها را ممنوع و بعضى مجاز مى دانيد) در حالى كه خداوند به خاطر اعمالشان (افكار) آنها را به كلى وارونه كرده است، آيا شما مى خواهيد كسانى را كه خداوند (بر اثر اعمال زشتشان ) گمراه كرده هدايت كنيد!! در حالى كه هر كس را خداوند گمراه كند راهى براى او نخواهى يافت.
شان نزول:
مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس، عده اى از مردم مكه ظاهرا مسلمان شده بودند، ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند، به همين دليل حاضر به مهاجرت به مدينه نشدند، و عملا هوادار و پشتيبان بت پرستان بودند، اما سرانجام مجبور شدند از مكه خارج شوند (و تا نزديكى مدينه بيايند و شايد هم به خاطر موقعيت ويژه اى كه داشتند براى هدف جاسوسى اين عمل را انجام دادند) و خوشحال بودند كه مسلمانان آنها را از خود مى دانند و ورود به مدينه طبعا براى آنها مشكلى ايجاد نخواهد كرد.
مسلمانان از جريان آگاه شدند، ولى بزودى درباره چگونگى برخورد با اين جمع در ميان مسلمين اختلاف افتاد، عده اى معتقد بودند كه بايد اين عده را طرد كرد، زيرا در واقع پشتيبان دشمنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهر بين و ساده دل با اين طرح مخالفت كردند و گفتند: عجبا! ما چگونه با كسانى كه گواهى به توحيد و نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده اند بجنگيم! و تنها به جرم اينكه هجرت ننمودند خون آنها را حلال بشمريم! آيه فوق نازل شد و دسته دوم را در برابر اين اشتباه ملامت و سپس راهنمائى كرد.
تفسير:
با توجه به شان نزول بالا پيوند اين آيه و آيات بعد از آن با آياتى كه قبلا درباره منافقان بود كاملا روشن است.
در آغاز آيه مى فرمايد: چرا در مورد منافقان دو دسته شده ايد و هر كدام طورى قضاوت مى كنيد( فما لكم فى المنافقين فئتين ) .
يعنى اين افراد كه با ترك مهاجرت و همكارى عملى با مشركان و عدم شركت در صف مجاهدان اسلام نفاق خود را آشكار ساخته اند نبايد درباره سرنوشت آنها كسى ترديد كند، اينها به طور مسلم از منافقان دست اولند، و عملشان گواه زنده عدم ايمانشان است، پس چرا بعضى فريب اظهار توحيد و ايمان آنها را مى خورند! و در مقام شفاعت از آنها بر مى آيند با اينكه در آيات قبل اشاره شد كه من يشفع شفاعة سيئة يكن له كفل منها و به اين ترتيب خود را در سرنوشت شوم آنها سهيم مى نمايند.
سپس مى فرمايد: اين عده از منافقان به خاطر اعمال زشت و ننگينى كه انجام داده اند خداوند توفيق و حمايت خويش را از آنها برداشته و افكارشان را به كلى واژگونه كرده، همانند كسى كه به جاى ايستادن به روى پا، با سر
بايستد( و الله اركسهم بما كسبوا ) .
ضمنا از جمله بما كسبوا استفاده مى شود كه بازگشتها از جاده هدايت و سعادت و نجات معلول اعمال خود انسان است و اگر اين عمل به خداوند نسبت داده مى شود به خاطر آن است كه خداوند حكيم و هر كس را مطابق اعمال خويش كيفر مى دهد و به مقدار لياقت و شايستگى پاداش خواهد داد.
و در پايان آيه خطاب به افراد ساده دلى كه حمايت از اين دسته منافقان مى نمودند كرده، مى فرمايد: آيا شما مى خواهيد كسانى را كه خدا بر اثر اعمال زشتشان از هدايت محروم ساخته هدايت كنيد در حالى كه چنين افراد هيچ راهى به سوى هدايت ندارند.( اتريدون ان تهدوا من اضل الله و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا )
زيرا اين يك سنت فناناپذير الهى است كه اثر اعمال هيچكس از او جدا نمى شود چگونه مى توانيد انتظار داشته باشيد افرادى كه فكرشان آلوده و قلبشان مملو از نفاق و عملشان حمايت از دشمنان خدا است مشمول هدايت شوند اين يك انتظار بى دليل و نابجا است.
آيه (89) و ترجمه:
( ودوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سوأ فلا تتخذوا منهم أ وليأ حتى يهاجروا فى سبيل الله فإن تولوا فخذوهم و اقتلوهم حيث وجدتموهم و لا تتخذوا منهم وليا و لا نصيرا ) (89)
ترجمه:
89 - آنان دوست دارند كه شما هم مانند آنها كافر شويد و مساوى يكديگر گرديد، بنابراين از آنها دوستانى انتخاب نكنيد مگر اينكه (توبه كنند و) مهاجرت در راه خدا نمايند، اما آنها كه از كار سرباز زنند (و به اقدامات بر ضد شما ادامه دهند) آنها را هر كجا بيابيد اسير كنيد و (يا در صورت لزوم ) به قتل برسانيد و از ميان آنها دوست و يار و ياورى اختيار نكنيد.
تفسير:
در تعقيب آيه قبل درباره منافقانى كه بعضى از مسلمانان ساده دل به حمايت از آنها برخاسته و از آنها شفاعت مى كردند و قرآن بيگانگى آنها را از اسلام بيان داشت در اين آيه مى فرمايد: تاريكى درون آنها بقدرى است كه نه تنها خودشان كافرند بلكه دوست مى دارند كه شما هم همانند آنان كافر شويد و مساوى يكديگر گرديد.
( ودوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سوأ ) .
بنابراين آنها از كافران عادى نيز بدترند، زيرا كفار معمولى دزد و غارتگر عقائد ديگران نيستند، اما اينها هستند، فعاليتهاى پيگيرى براى تخريب عقايد ديگران دارند.
اكنون كه آنها چنين هستند هرگز نبايد شما مسلمانان دوستانى از ميان آنها انتخاب كنيد( فلا تتخذوا منهم اوليأ )
مگر اينكه در كار خود تجديد نظر كنند و دست از نفاق و تخريب بردارند و نشانه آن اين است كه از مركز كفر و نفاق به مركز اسلام (از مكه به مدينه ) مهاجرت نمايند.
( حتى يهاجروا فى سبيل الله ) .
اما اگر آنها حاضر به مهاجرت نشدند بدانيد كه دست از كفر و نفاق خود بر نداشتند و اظهار اسلام آنها فقط به خاطر اغراض جاسوسى و تخريبى است و در اين صورت مى توانيد هر جا بر آنها دست يافتيد، آنها را اسير كنيد و يا در صورت لزوم به قتل برسانيد.
( فان تولوا فخذوهم و اقتلوهم حيث وجدتموهم) .
و در پايان آيه بار ديگر تاكيد ميكند كه هيچگاه دوست و يار و ياورى از ميان آنها انتخاب نكنيد.
( و لا تتخذوا منهم وليا و لا نصيرا ) .
اين شدت عمل كه در آيه فوق نسبت به اين دسته از منافقان نشان داده شده به خاطر آن است كه نجات يك جامعه زنده كه در مسير يك انقلاب اصلاحى گام بر مى دارد، از چنگال دشمنان دوست نما و جاسوسان خطرناك، راهى جز اين ندارد.
قابل توجه اينكه در حالى كه اسلام افراد غير مسلمانى همانند يهود و نصارى را با شرائطى تحت حمايت خود قرار داده، و اجازه هيچگونه مزاحمت نسبت به آنها نمى دهد در مورد اين دسته از منافقان اين چنين شدت عمل به خرج داده است، و با اينكه آنان تظاهر به اسلام مى نمودند دستور اسارت و حتى اعدام آنان را در صورت لزوم صادر كرده است، و اين نيست مگر به خاطر آنكه اين گونه افراد زير پوشش اسلام مى توانند ضربه هائى بزنند كه هيچ دشمنى قادر بر آن نيست!
سوال:
ممكن است گفته شود سيره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره منافقان اين بوده كه هيچگاه دستور قتل آنها را صادر نمى كرد مبادا دشمنان او را متهم به كشتن يارانش كنند و يا بعضى از اين مسئله سوء استفاده كرده، با افرادى كه خرده حساب داشتند به عنوان منافق بودن درآويزند و آنها را به قتل برسانند.
پاسخ:
بايد توجه داشت كه سيره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تنها در مورد منافقان مدينه و مانند آنها بوده است كه به ظواهر اسلام عمل مى كردند و مبارزه صريحى با اسلام و مسلمين نداشتند اما كسانى كه مانند منافقان مكه همكارى روشنى با دشمنان اسلام داشتند مشمول اين حكم نبودند.
آيه (90)و ترجمه:
( إلا الذين يصلون إلى قوم بينكم و بينهم ميثق أو جأوكم حصرت صدورهم أن يقتلوكم أو يقتلوا قومهم و لو شأ الله لسلطهم عليكم فلقتلوكم فإن اعتزلوكم فلم يقتلوكم و ألقوا إليكم السلم فما جعل الله لكم عليهم سبيلا ) (90)
ترجمه:
90 - مگر آنها كه با كسانى كه با شما هم پيمانند، پيمان بسته، يا آنها كه به سوى شما مى آيند و از پيكار با شما يا پيكار با قوم خود ناتوان شده اند (نه سر جنگ با شما دارند و نه توانائى مبارزه با قوم خود) و اگر خداوند بخواهد آنها را بر شما مسلط مى كند تا با شما پيكار كنند، بنابراين اگر از شما كناره گيرى كردند و با شما پيكار ننمودند (بلكه ) پيشنهاد صلح كردند خداوند به شما اجازه نمى دهد كه متعرض آنان شوى
شان نزول:
از روايات مختلفى كه در شان نزول آيه وارد شده و مفسران در تفاسير گوناگون آورده اند چنين استفاده مى شود كه دو قبيله در ميان قبائل عرب به نام بنى ضمره و اشجع وجود داشتند كه قبيله اول با مسلمانان پيمان ترك تعرض بسته بودند و طايفه اشجع با بنى ضمره نيز هم پيمان بودند.
بعضى از مسلمانان از قدرت طايفه بنى ضمره و پيمان شكنى آنها بيمناك بودند، لذا به پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيشنهاد كردند كه پيش از آنكه آنها حمله را آغاز كنند مسلمانان به آنها حمله ور شوند، پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
كلا فانهم ابر العرب بالوالدين و اوصلهم للرحم و اوفاهم بالعهد:
نه، هرگز چنين كارى نكنيد، زيرا آنها در ميان تمام طوائف عرب نسبت به پدر و مادر خود نيكوكارترند، و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربانتر، و به عهد و پيمان خود از همه پايبندترند!
پس از مدتى مسلمانان با خبر شدند كه طايفه اشجع به سركردگى مسعود بن رجيله كه هفتصد نفر بودند به نزديكى مدينه آمده اند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمايندگانى نزد آنها فرستاد تا از هدف مسافرتشان مطلع گردد آنها اظهار داشتند آمده ايم قرار داد ترك مخاصمه با محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ببنديم، هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين ديد دستور داد مقدار زيادى خرما به عنوان هديه براى آنها بردند، و سپس با آنها تماس گرفت و آنها اظهار داشتند ما از يك طرف توانائى مبارزه با دشمنان شما را نداريم، چون عدد ما كم است، و نه قدرت و تمايل به مبارزه با شما را داريم، زيرا محل ما به شما نزديك است لذا آمده ايم كه با شما پيمان ترك تعرض ببنديم، در اين هنگام آيات فوق نازل شد و دستورهاى لازم در اين زمينه به مسلمانان داد.
از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه قسمتى از آيه درباره طايفه بنى مدلج نازل شده است كه خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و اظهار داشتند كه ما نه با شما هم صدا هستيم و نه بر ضد شما گام بر مى داريم و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيمان ترك مخاصمه با آنها بست.
تفسير:
استقبال از پيشنهاد صلح
به دنبال دستور به شدت عمل در برابر منافقانى كه با دشمنان اسلام همكارى نزديك داشتند، در اين آيه دستور مى دهد كه دو دسته از اين قانون مستثنى هستند:
1 - آنها كه با يكى از هم پيمانان شما ارتباط دارند و پيمان بسته اند.
( الا الذين يصلون الى قوم بينكم و بينهم ميثاق ) .
2 - كسانى كه از نظر موقعيت خاص خود در شرائطى قرار دارند كه نه قدرت مبارزه با شما را در خود مى بينند، و نه توانائى همكارى با شما و مبارزه با قبيله خود دارند.
( او جاؤ كم حصرت صدورهم ان يقاتلوكم او يقاتلوا قومهم ) .
روشن است كه دسته اول به خاطر احترام به پيمان بايد از اين قانون مستثنى باشند و دسته دوم نيز اگر چه معذور نيستند و بايد پس از تشخيص حق به حق بپيوندند ولى چون اعلان بيطرفى كرده اند تعرض نسبت به آنها بر خلاف اصول عدالت و جوانمردى است.
سپس براى اينكه مسلمانان در برابر اين پيروزيهاى چشمگير مغرور نشوند و آنرا مرهون قدرت نظامى و ابتكار خود ندانند و نيز براى اينكه احساسات انسانى آنها در برابر اين دسته از بى طرفان تحريك شود مى فرمايد: اگر خداوند
بخواهد مى تواند آن (جمعيت ضعيفان ) را بر شما مسلط گرداند تا با شما پيكار كنند.
( و لو شأ الله لسلطهم عليكم فلقاتلوكم ) .
بنابراين همواره در پيروزيها به ياد خدا باشيد و هيچگاه به نيروى خود مغرور نشويد و نيز گذشت از ضعيفان را براى خود خسارتى نشمريد.
در پايان آيه بار ديگر نسبت به دسته اخير تاكيد كرده و با توضيح بيشترى چنين مى فرمايد: اگر آنها از پيكار با شما كناره گيرى كنند و پيشنهاد صلح نمايند خداوند به شما اجازه تعرض نسبت به آنها را نمى دهد و موظفيد دستى را كه به منظور صلح به سوى شما دراز شده بفشاريد.
( فان اعتزلوكم فلم يقاتلوكم و القوا اليكم السلم فما جعل الله لكم عليهم سبيلا ) .
نكته قابل توجه اينكه قرآن در اين آيه و چندين آيه ديگر پيشنهاد صلح را با تعبير القأ سلام (افكندن صلح ) ذكر كرده است كه ممكن است اشاره به اين مطلب باشد كه طرفين نزاع، پيش از آنكه صلح كنند، معمولا از هم فاصله مى گيرند و حتى پيشنهاد صلح را با احتياط طرح مى كنند، گوئى دور از هم ايستاده اند و اين پيشنهاد را بسوى هم پرتاب مى نمايند.
آيه (91)و ترجمه:
( ستجدون أخرين يريدون أن يأمنوكم و يأمنوا قومهم كل ما ردوا إلى الفتنة أركسوا فيها فإن لم يعتزلوكم و يلقوا إليكم السلم و يكفوا أيديهم فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و أولئكم جعلنا لكم عليهم سلطنا مبينا ) (91)
ترجمه:
91 - به زودى جمعيت ديگرى را مى يابيد كه مى خواهند هم از ناحيه شما در امان باشند، و هم از ناحيه قوم خودشان (كه مشركند، لذا در پيش شما ادعاى ايمان مى كنند ولى ) هر زمانى به سوى فتنه (و بت پرستى ) باز گردند با سر در آن فرو مى روند!، اگر آنها از درگيرى با شما كنار نرفتند و پيشنهاد صلح نكردند و دست از شما بر نداشتند، آنها را هر كجا يافتيد اسير كنيد، و (يا) به قتل برسانيد و آنها كسانى هستند كه براى شما تسلط آشكارى نسبت به آنان قرار داده ايم.
شان نزول:
براى آيه فوق شان نزولهاى مختلفى نقل شده كه يكى از مشهورترين آنها اين است:
جمعى از مردم مكه به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمدند و از روى خدعه و نيرنگ اظهار اسلام مى كردند، اما همين كه در برابر قريش و بتهاى آنها قرار مى گرفتند به نيايش و عبادت بتها مى پرداختند، و به اين ترتيب مى خواستند از ناحيه اسلام و قريش هر دو آسوده خاطر باشند، از هر دو طرف سود ببرند و از هيچيك زيان نبينند، و به اصطلاح در ميان اين دو دسته دو دوزه بازى كنند، آيه فوق نازل شد و دستور داد مسلمانان در برابر اين دسته شدت عمل بخرج دهند.
تفسير:
سزاى آنها كه دودوزهبازى ميكنند!
در اينجا با دسته ديگرى روبرو مى شويم كه درست در مقابل دستهاى قرار دارند كه در آيه پيش دستور صلح نسبت به آنها داده شده بود. آنها كسانى هستند كه مى خواهند براى حفظ منافع خود در ميان مسلمانان و مشركان آزادى عمل داشته باشند و براى تامين اين نظر راه خيانت و نيرنگ پيش گرفته، با هر دو دسته اظهار همكارى و همفكرى مى كنند.
( ستجدون آخرين يريدون ان يامنوكم و يامنوا قومهم ) .
و به همين دليل هنگامى كه ميدان فتنه جوئى و بت پرستى پيش آيد همه برنامه هاى آنها وارونه مى شود و با سر در آن فرو مى روند!
( كلما ردوا الى الفتنة اركسوا فيها ) .
اينها درست بر ضد دسته سابقند زيرا آنها كوشش داشتند از درگير شدن با مسلمانان دورى كنند اما اينها نغمه دارند كه با مسلمانان درگير شوند.
آنها پيشنهاد صلح با مسلمانان داشتند در حالى كه اينها سر جنگ دارند.
آنها از اذيت و آزار مسلمانان پرهيز داشتند ولى اينها پرهيز ندارند.
اين سه تفاوت كه در جمله فان لم يعتزلوكم و يلقوا اليكم السلم و يكفوا ايديهم به آن اشاره شده است موجب گرديده كه حكم اينها از دسته سابق به كلى جدا شود و به مسلمانان دستور داده شده كه هر كجا آنان را بيابند اسير كنند و در صورت مقاومت به قتل رسانند.
( فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم ) .
و لذا آنجا كه به اندازه كافى نسبت به آنها اتمام حجت شده در پايان آيه مى فرمايد: آنان كسانى هستند كه ما تسلط آشكارى براى شما نسبت به آنها
قرار داديم.
( و اولئكم جعلنا لكم عليهم سلطانا مبينا ) .
اين تسلط مى تواند از نظر منطقى بوده باشد، چه اينكه منطق مسلمانان بر مشركان كاملا پيروز بود و يا از نظر ظاهرى و خارجى، زيرا در زمانى اين آيات نازل شد كه مسلمين به قدر كافى نيرومند شده بودند.
تعبير به ثقفتموهم در آيه فوق ممكن است اشاره به نكته دقيقى باشد زيرا اين جمله از ماده ثقافت به معنى دست يافتن بر چيزى با دقت و مهارت است، و با وجدتموهم كه از ماده وجدان و به معنى مطلق دست يافتن است، تفاوت دارد، گويا اين دسته از منافقان دو دوزه باز كه خطرناكترين دسته هاى منافقان هستند، به آسانى ممكن نيست شناخته شوند و به تله بيفتند لذا مى فرمايد: اگر با مهارت و دقت به آنها دست يافتيد حكم خداوند را در مورد آنها اجرا كنيد اشاره به اينكه دست يافتن بر آنها نياز به دقت و مراقبت كافى دارد.
آيه (92)و ترجمه:
( و ما كان لمؤمن أن يقتل مؤ منا إلا خطا و من قتل مؤ منا خطا فتحرير رقبة مؤ منة و دية مسلمة إلى أهله إلا أن يصدقوا فإن كان من قوم عدو لكم و هو مؤ من فتحرير رقبة مؤ منة و إن كان من قوم بينكم و بينهم ميثق فدية مسلمة إلى أهله و تحرير رقبة مؤ منة فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين توبة من الله و كان الله عليما حكيما ) (92)
ترجمه:
92 - براى هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه فرد با ايمانى را به قتل برساند، مگر اينكه اين كار از روى خطا و اشتباه از او سر زند و (در عين حال ) كسى كه فرد با ايمانى را از روى خطا به قتل برساند بايد يك برده آزاد كند و خونبهائى به كسان او بپردازد مگر اينكه آنها خونبها را ببخشند - و اگر مقتول از جمعيتى باشد كه دشمنان شما هستند (و كافرند) ولى مقتول با ايمان بوده بايد (تنها) يك برده آزاد كند (و پرداختن خونبها لازم نيست ) و اگر از جمعيتى باشد كه ميان شما و آنها پيمانى برقرار است بايد خونبهاى او را به كسان او بپردازد و يك برده (نيز) آزاد كند، و آن كس كه دسترسى (به آزاد كردن برده ) ندارد دو ماه پى در پى روزه مى گيرد - اين (يكنوع تخفيف و) توبه الهى است و خداوند دانا و حكيم است.
شان نزول:
يكى از بت پرستان مكه به نام حارث بن يزيد با دستيارى ابوجهل مسلمانى را به نام عياش بن ابى ربيعه به جرم گرايش به اسلام مدتها شكنجه مى داد، پس از هجرت مسلمانان به مدينه، عياش نيز به مدينه هجرت كرد و در شمار مسلمانان قرار گرفت.
اتفاقا روزى در يكى از محله هاى اطراف مدينه با شكنجه دهنده خود حارث بن يزيد روبرو شد، و از فرصت استفاده كرده، او را به قتل رسانيد، به گمان اينكه دشمنى را از پاى در آورده است، در حالى كه توجه نداشت كه حارث توبه كرده و مسلمان شده است و به سوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى رود جريان را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كردند آيه نازل شد و حكم قتلى را كه از روى اشتباه و خطا واقع شده بيان كرد.
تفسير:
احكام قتل خطا
چون در آيات گذشته به مسلمانان آزادى عمل براى در هم كوبيدن منافقان و دشمنان خطرناك داخلى داده شده، براى اينكه مبادا كسانى از اين قانون سوء استفاده كنند و با افرادى كه دشمنى دارند به نام منافق بودن تصفيه حساب خصوصى نمايند، و يا بر اثر بى مبالاتى خون بى گناهى را بريزند، در اين آيه و آيه بعد احكام قتل خطا و قتل عمد بيان شده است، تا در مسئله ريختن خون كه از نظر اسلام موضوع فوق العاده مهم و پر مسئوليتى است رعايت تمام جهات لازم را بكنند.
در آغاز اين آيه كه حكم قتل خطا در آن بيان شده مى فرمايد: براى هيچ مؤ منى مجاز نيست كه فرد با ايمانى را جز از روى خطا بقتل برساند.
( و ما كان لمؤ من ان يقتل مؤ منا الا خطا ) .
اين تعبير در حقيقت اشاره به آن است كه اصولا هرگز مؤ من به خود اجازه نمى دهد كه دست خويش را به خون فرد بيگناهى بيالايد، چه اينكه در حريم ايمان همه افراد مانند اعضاى يك پيكرند، آيا هيچگاه ممكن است عضوى از بدن انسان، عضو ديگر را جز از روى اشتباه از بين ببرد يا آزار دهد بنا بر اين آنها كه در صدد چنين كارى بر آيند ايمان درستى ندارند و از حقيقت ايمان - بى خبرند.
جمله الاخطأ (مگر از روى اشتباه ) به اين معنى نيست كه آنها مجازند از روى اشتباه اين عمل را انجام دهند، زيرا اشتباه قابل پيش بينى نيست، و شخص به هنگام اشتباه متوجه اشتباه خود نمى باشد، منظور اين است كه مؤ منان جز در مورد اشتباه آلوده چنين گناه بزرگى نخواهند شد.
سپس جريمه و كفاره قتل خطا را در سه مرحله بيان مى كند: صورت نخست اينكه فرد بيگناهى كه از روى اشتباه كشته شده متعلق به خانواده مسلمانى باشد كه در اين صورت، قاتل بايد دو كار كند، يكى اينكه برده مسلمانى را آزاد نمايد و ديگر اينكه خونبهاى مقتول را به صاحبان خون بپردازد.
( و من قتل مؤ منا خطا فتحرير رقبة مؤ منة و دية مسلمة الى اهله ) .
مگر اينكه خاندان مقتول با رضايت خاطر از ديه بگذرند( الا ان يصدقوا ) صورت دوم اينكه مقتول وابسته به خاندانى باشد كه با مسلمانان خصومت و دشمنى دارند(در اين صورت كفاره قتل خطا تنها آزاد نمودن برده است ) و پرداخت ديه بر جمعيتى كه تقويت بنيه مالى آنان خطرى براى مسلمانان محسوب خواهد شد ضرورت ندارد، به علاوه اسلام ارتباط اين فرد را با خانواده خود كه همگى از دشمنان اسلامند بريده است و بنا بر اين جائى براى جبران خسارت نيست.
( فان كان من قوم عدو لكم و هو مؤ من فتحرير رقبة مؤ منة ) .
صورت سوم اينكه (خاندان مقتول از كفارى باشند كه با مسلمانان هم پيمانند، در اين صورت براى احترام به پيمان بايد علاوه بر آزاد كردن يك برده مسلمان خونبهاى او را به بازماندگانش بپردازند.)
( و ان كان من قوم بينكم و بينهم ميثاق فدية مسلمة الى اهله و تحرير رقبة مؤ منة ) .
در اينكه آيا مقتول در اين صورت مانند دو صورت سابق يك فرد مؤ من است يا اعم از مؤ من و كافر ذمى، در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه و رواياتى كه در تفسير آن وارد شده اين است كه منظور از آن نيز (مقتول مؤ من ) است و آيا ميتوان ديه چنين مقتول مسلمانى را به ورثه كافر داد در صورتى كه كافر از مسلمان ارث نمى برد.
از ظاهر آيه چنين استفاده مى شود كه بايد ديه مزبور را به ورثه او داد هر چند كافر هستند، و اين به خاطر پيمان و عهدى است كه با مسلمانان دارند، ولى از آنجا كه كافر از مسلمان هيچگاه ارث نمى برد جمعى از مفسران بر اين عقيده اند كه منظور از جمله فوق اين است كه ديه او را فقط به ورثه مسلمان او بدهند، نه ورثه كفار، در بعضى از روايات نيز اشاره به اين موضوع شده است ولى ظاهر جمله من قوم بينكم و بينهم ميثاق (از جمعيتى كه با شما پيمان دارند) اين است كه ورثه مقتول جزء مسلمانان نيستند، زيرا مسلمانان با يكديگر پيمان خاصى ندارند (دقت كنيد).
و در پايان آيه در مورد كسانى كه دسترسى به آزاد كردن بردهاى ندارند (يعنى قدرت مالى ندارند و يا بردهاى براى آزاد كردن نمى يابند) مى فرمايد:(چنين اشخاصى بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرند).
( فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين ) .
و در پايان مى گويد:(اين تبديل شدن آزاد كردن برده به دو ماه روزه گرفتن يكنوع تخفيف و توبه الهى است، يا اينكه تمام آنچه در آيه به عنوان كفاره قتل خطا گفته شد همگى براى انجام يك توبه الهى است و خداوند همواره از هر چيز با خبر و همه دستوراتش بر طبق حكمت است ).
( توبة من الله و كان الله عليما حكيما ) .
در آيه فوق نكات متعددى است كه بايد به آن توجه نمود:
1 - در اينجا براى جبران قتل خطا، سه موضوع بيان شده است كه هر كدام از آن براى جبران يكنوع خسارت است كه از اين عمل به وجود مى آيد، نخست
آزاد كردن برده است كه در واقع يكنوع جبران خسارت اجتماعى كشته شدن يكفرد با ايمان محسوب مى شود.
و ديگر پرداختن ديه است كه در واقع يكنوع جبران خسارت اقتصادى است كه از كشته شدن يك نفر به خانواده او وارد مى شود، و الا سابقا هم گفتهايم (ديه ) هيچگاه قيمت واقعى خون يك انسان نيست، زيرا خون يك انسان بى گناه ما فوق هر قيمت است بلكه يكنوع جبران خسارت اقتصادى خانواده مى باشد.
و ديگر مسئله دو ماه روزه پى در پى است كه جبران خسارت اخلاقى و معنوى مى باشد كه دامنگير قاتل خطائى مى شود.
البته بايد توجه داشت كه روزه دو ماه پى در پى وظيفه كسانى است كه دسترسى به آزاد كردن يك برده با ايمان ندارند يعنى در درجه اول فقط آزاد كردن برده كافى است و درجه بعد اگر نتوانست بايد روزه بگيرد، ولى بايد توجه داشت كه آزاد كردن برده يكنوع عبادت نيز محسوب مى شود و بنا بر اين اثر معنوى عبادت را در روح آزاد كننده خواهد داشت.
2 - در موردى كه بازماندگان مقتول مسلمان باشند جمله الا ان يصدقوا (مگر آنكه آنها از ديه صرفنظر كنند) ذكر شده، ولى در مورد كسانى كه مسلمان نباشند اين جمله ذكر نشده است، دليل آن نيز روشن است زيرا در مورد اول زمينه براى چنين كارى وجود دارد اما در مورد دوم چنان زمينه اى نيست، به علاوه مسلمانان حتى الامكان نيايد زير بار منت غير مسلمانان در اين موارد بروند.
3 - جالب توجه اينكه در صورت اول كه بازماندگان مسلمانند، نخست اشاره به (آزادى ) يك برده و سپس اشاره به (ديه ) شده است، در حالى كه در صورت سوم كه مسلمان نيستند نخست (ديه ) آمده است، شايد اين تفاوت تعبير اشاره به آن باشد كه در مورد مسلمانان تأخير در ديه عكس العمل نامطلوبى غالبا ندارد، در حالى كه در مورد غير مسلمانان بايد قبل از هر چيز ديه پرداخته شود تا آتش نزاع خاموش گردد، و دشمنان آن را بر پيمان شكنى حمل نكنند.
4 - در آيه شريفه اشارهاى به مقدار ديه نشده است و شرح آن به سنت موكول گرديده كه مطابق آن ديه كامل هزار مثقال طلا يا يكصد شتر و يا دويست گاو و در صورت توافق قيمت اين حيوانات است (البته تعيين طلا و يا بعضى از حيوانات به عنوان ديه طبق يك سنت اسلامى است كه مقياسهاى خود را از امور طبيعى انتخاب مى كند نه مصنوعى و قرار دادى تا با گذشت زمان دگرگون نشوند).
5 - بعضى ممكن است اشكال كنند كه خطا مجازات ندارد، چرا اسلام درباره آن اين همه اهميت قائل شده است، در حالى كه مرتكب اين كار هيچگونه گناهى مرتكب نشده پاسخ ايراد روشن است، زيرا مسئله خون، مسئله سادهاى نيست و با اين حكم شديد اسلام خواسته است مردم نهايت دقت و احتياط را به كار بندند تا هيچگونه قتلى حتى از روى اشتباه از آنها سر نزند زيرا بسيارى از خطاها قابل پيشگيرى است، به علاوه مردم بدانند با ادعاى خطا در قتل هرگز نمى توانند خود را تبرئه نمايند، جمله آخر آيه (توبة من الله...) ممكن است اشاره به همين موضوع باشد كه اشتباهات معمولا از عدم دقت سرچشمه مى گيرد و لذا در مورد موضوعات مهمى همانند قتل نفس بايد به نحوى جبران گردد، تا توبه الهى شامل حال مرتكبان شود.
آيه (93)و ترجمه:
( و من يقتل مؤ منا متعمدا فجزاؤ ه جهنم خلدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و أ عد له عذابا عظيما ) (93)
ترجمه:
93 - و هر كسى فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است كه جاودانه در آن مى ماند و خداوند بر او غضب مى كند و از رحمتش او را دور مى سازد و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است.
شان نزول
(مقيس بن صبابه كنانى ) كه يكى از مسلمانان بود، كشته برادر خود (هشام ) را در محله (بنى النجار) پيدا كرد، جريان را به عرض پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسانيد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را به اتفاق (قيس بن هلال فهزى ) نزد بزرگان بنى النجار فرستاد و دستور داد كه اگر قاتل هشام را مى شناسند، او را تسليم برادرش (مقيس ) نمايند و اگر نمى شناسند، خونبها و ديه او را بپردازند آنان هم چون قاتل را نمى شناختند، ديه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحويل گرفت و به اتفاق (قيس بن هلال ) به طرف مدينه حركت كردند در بين راه بقاياى افكار جاهليت مقيس را تحريك نمود و با خود گفت: قبول ديه موجب سرشكستگى و ذلت است، لذا هم سفر خود را كه از قبيله (بنى النجار) بود به انتقام خون برادر كشت و به طرف مكه فرار نمود و از اسلام نيز كناره گيرى كرد.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم در مقابل اين خيانت خون او را مباح نمود، و آيه فوق به همين مناسبت نازل شد كه مجازات قتل عمد در آن بيان شده است.
تفسير:
مجازات قتل عمد
بعد از بيان حكم قتل خطا در اين آيه به مجازات كسى كه فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند اشاره مى كند.
از آنجا كه آدم كشى يكى از بزرگترين جنايات و گناهان خطرناك است و اگر با آن مبارزه نشود، امنيت كه يكى از مهمترين شرائط يك اجتماع سالم است به كلى از بين مى رود، قرآن در آيات مختلف آن را با اهميت فوقالعادهاى ذكر كرده است، تا آنجا كه قتل بيدليل يك انسان را همانند كشتن تمام مردم روى زمين معرفى مى كند.
( من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا ) .
آنكس كه انسانى را بدون اينكه قاتل باشد و يا در زمين فساد كند بكشد، گويا همه مردم را كشته است.
به همين دليل در آيه مورد بحث نيز براى كسانى كه فرد با ايمانى را عمدا به قتل برسانند چهار مجازات و كيفر شديد اخروى (علاوه بر مسئله قصاص كه مجازات دنيوى است ) ذكر شده است:
1 - خلود يعنى جاودانه در آتش دوزخ ماندن.
( و من يقتل مؤ منا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها ) .
2 - خشم و غضب الهى( و غضب الله عليه ) .
3 - دورى از رحمت خدا( و لعنه ) .
4 - مهيا ساختن عذاب عظيمى براى او( و اعد له عذابا عظيما ) .
و به اين ترتيب از نظر مجازات اخروى حد اكثر تشديد در مورد قتل عمدى شده است، به طورى كه در هيچ مورد از قرآن اينچنين مجازات شديدى بيان نگرديده و اما كيفر دنيوى قتل عمد همان قصاص است كه شرح آن در ذيل آيه 179 سوره بقره در جلد اول صفحه 442 گذشت ).
آيا قتل نفس موجب مجازات جاودانى است در اينجا سوالى پيش مى آيد كه (خلود) يعنى مجازات جاودانى مخصوص كسانى است كه بيايمان از دنيا بروند در حالى كه قاتل عمدى ممكن است ايمان داشته باشد و حتى پشيمان گردد و از گناه بزرگى كه انجام داده جدا توبه كند و گذشته را تا آنجا كه قدرت دارد جبران نمايد.
در پاسخ اين سوال مى توان گفت:
منظور از قتل مؤ من در آيه اين است كه انسانى را به خاطر ايمان داشتن بقتل برساند و يا كشتن او را مباح بشمرد، روشن است كه چنين قتل نشانه كفر قاتل است و لازمه آن خلود در عذاب مى باشد.
حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز به اين مضمون نقل شده است.
2 - اين احتمال نيز هست كه قتل افراد با ايمان و بى گناه سبب شود كه انسان بى ايمان از دنيا برود و توفيق توبه نصيب او نگردد و به خاطر همين موضوع گرفتار عذاب جاويدان شود.
3 - اين هم ممكن است كه منظور از خلود، در اين آيه عذاب بسيار طولانى باشد، نه عذاب جاويدان.
سؤ ال ديگرى نيز در اينجا مطرح مى شود كه اصولا قتل عمد آيا قابل توبه مى باشد؟!
جمعى از مفسران، صريحا پاسخ منفى به اين سوال مى دهند و مى گويند: قتل نفس طبق آيه فوق اصلا قابل توبه نيست، و در پارهاى از روايات كه در ذيل آيه وارد شده است نيز اشاره به اين معنى گرديده كه لا توبة له.
ولى آنچه از روح تعليمات اسلام و روايات پيشوايان بزرگ دينى و فلسفه توبه كه پايه تربيت و حفظ از گناه در آينده زندگى است استفاده مى شود اين است كه هيچ گناهى نيست كه قابل توبه نباشد، اگر چه توبه پارهاى از گناهان، بسيار سخت و شرائط سنگين دارد، قرآن مجيد مى گويد:
( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ ) (نسأ - 47):
(خداوند تنها گناه شرك را نمى بخشد اما غير آن را براى هر كس بخواهد و صلاح ببيند خواهد بخشيد) حتى سابقا ذيل همين آيه اشاره كرديم كه اين آيه درباره آمرزش گناهان از طريق شفاعت و مانند آن سخن ميگويد و الا گناه شرك نيز با توبه كردن و بازگشت به سوى توحيد و اسلام قابل بخشش است، همانطور كه بيشتر مسلمانان صدر اسلام، در آغاز مشرك بودند و سپس توبه كردند، و خداوند گناه آنها را بخشيد، بنا بر اين شرك تنها گناهى است كه بدون توبه بخشيده نمى شود و اما با توبه كردن همه گناهان حتى شرك قابل بخشش است چنانكه در سوره زمر آيه 53 و 54 ميخوانيم:
( ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم و أنيبوا الى ربكم و اسلمو اله ) :
(... خداوند همه گناهان را مى بخشد، زيرا او بخشنده مهربان است و بازگشت به سوى خدا كنيد و توبه نمائيد و تسليم فرمان او باشيد.
و اينكه بعضى از مفسران گفته اند: آيات مربوط آمرزش همه گناهان در پرتو توبه به اصطلاح از قبيل (عام ) است و قابل (تخصيص ) مى باشد،
صحيح نيست زيرا لسان اين آيات كه در مقام امتنان بر گنهكاران مى باشد و با تاكيدات مختلف همراه است قابل تخصيص نيست (به اصطلاح ابا از تخصيص دارد).
از اين گذشته اگر براستى كسى كه قتل عمدى از او سرزده به كلى از آمرزش خداوند مايوس گردد و براى هميشه (حتى پس از توبه موكد و جبران عمل زشت خود با اعمال نيك فراوان ) در لعن و عذاب جاويدان بماند هيچگونه دليلى ندارد كه در باقيمانده عمر اطاعت فراوان خدا كند و دست از اعمال خلاف و حتى قتل نفسهاى مكرر بر دارد و اين با روح تعليمات انبيأ كه براى تربيت بشر در هر مرحله آمده اند چگونه سازگار است؟!
در تواريخ اسلام نيز مى بينيم كه پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از گنهكاران خطرناكى همچون (وحشى ) قاتل حمزة بن عبد المطلب گذشت نمود و توبه او را پذيرفت و نميتوان گفت كه قتل نفس در حال شرك و ايمان آنقدر تفاوت دارد كه در يكحال بخشوده شود و در حال ديگر به هيچوجه قابل بخشش نباشد.
اصولا همانطور كه گفتيم ما هيچ گناهى بالاتر از شرك نداريم و مى دانيم كه اين گناه نيز با توبه و پذيرش اسلام بخشوده ميشود چگونه ميتوان باور كرد گناه قتل حتى با توبه واقعى قابل بخشش نباشد.
ولى اشتباه نشود آنچه در بالا گفتيم به اين معنى نيست كه قتل عمد كار كوچك و كم اهميتى است يا به اين سادگى ميتوان از آن توبه كرد، بلكه به عكس توبه واقعى از اين گناه كبيره بسيار مشكل است و نياز به جبران اين عمل دارد و جبران كردن آن كار آسانى نيست بنا بر اين منظور ما فقط اين است كه راه توبه به روى چنين افرادى بطور كلى بسته نمى باشد.
انواع قتل
(فقها) در كتاب قصاص و ديات از كتب فقهى با الهامى كه از آيات و روايات اسلامى گرفتهاند قتل را به سه نوع تقسيم كرده اند: (قتل عمد)، (قتل شبه عمد) و (قتل خطا).
قتل عمد قتلى است كه با تصميم قبلى و با استفاده از وسائل قتل صورتگيرد (مثل اينكه انسان به قصد كشتن ديگرى از حربه يا چوب يا سنگ يا دست استفاده كند).
قتل شبه عمد آن است كه تصميمى بر كشتن نباشد اما تصميم بر كارى در مورد مقتول داشته باشد كه بدون توجه منجر به قتل گردد مثل اين كه كسى را عمدا كتك مى زند بدون اينكه تصميم كشتن او را داشته باشد ولى اين ضرب اتفاقا منجر به قتل گردد.
قتل خطا آن است كه هيچگونه تصميمى نه به قتل داشته باشد نه انجام عملى در مورد مقتول، مثل اينكه ميخواهد حيوانى را شكار كند اما تير خطا مى رود و به انسانى مى خورد و او را به قتل مى رساند.
هر يك از اين سه نوع احكام مشروحى دارد كه در كتب فقهى آمده است.
آيه (94) و ترجمه:
( يأيها الذين ءامنوا إذا ضربتم فى سبيل الله فتبينوا و لا تقولوا لمن ألقى إليكم السلم لست مؤ منا تبتغون عرض الحيوة الدنيا فعند الله مغانم كثيرة كذلك كنتم من قبل فمن الله عليكم فتبينوا إن الله كان بما تعملون خبيرا ) (94)
ترجمه:
94 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه در راه خدا گام بر مى داريد (و به سفرى براى جهاد مى رويد) تحقيق كنيد و به كسى كه اظهار صلح و اسلام مى كند نگوئيد مسلمان نيستى بخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنائمى ) بدست آوريد، زيرا غنيمتهاى بزرگى در نزد خدا (براى شما) است، شما قبلا چنين بوديد و خداوند بر شما منت گذارد (و هدايت نمود) بنا بر اين (بشكرانه اين نعمت بزرگ ) تحقيق كنيد، خداوند به آنچه عمل مى كنيد آگاه است.
شان نزول:
در روايات و تفاسير اسلامى شان نزولهائى درباره آيه فوق آمده است كه كم و بيش با هم شباهت دارند از جمله اينكه: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از بازگشت از جنگ خيبر، اسامة بن زيد را با جمعى از مسلمانان به سوى يهوديانى كه در يكى از روستاهاى (فدك ) زندگى مى كردند فرستاد، تا آنها را به سوى اسلام و يا قبول شرائط ذمه دعوت كنند.
يكى از يهوديان به نام (مرداس ) كه از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود اموال و فرزندان خود را در پناه كوهى قرار داد و به استقبال مسلمانان شتافت، در حالى كه به يگانگى خدا و نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گواهى مى داد
اسامة بن زيد به گمان اينكه مرد يهودى از ترس جان و براى حفظ مال اظهار اسلام مى كند و در باطن مسلمان نيست به او حمله كرد و او را كشت و گوسفندان او را به غنيمت گرفت هنگامى كه خبر به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخت از اين جريان ناراحت شد و فرمود: تو مسلمانى را كشتى، اسامة ناراحت شد و عرض كرد اين مرد از ترس جان و براى حفظ مالش اظهار اسلام كرد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: تو كه از درون او آگاه نبودى، چه ميدانى! شايد به راستى مسلمان شده است، در اين موقع آيه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه به خاطر غنائم جنگى و مانند آن هيچگاه انكار سخن كسانى را كه اظهار اسلام مى كنند ننمايند بلكه هر كس اظهار اسلام كرد بايد سخن او را پذيرفت.
تفسير:
بعد از آنكه در آيات گذشته تاكيدات لازم نسبت به حفظ جان افراد بى گناه شد، در اين آيه يك دستور احتياطى براى حفظ جان افراد بى گناهى كه ممكن است مورد اتهام قرار گيرند بيان مى كند و مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه در راه جهاد گام بر مى داريد، تحقيق و جستجو كنيد و به كسانى كه اظهار اسلام مى كنند نگوئيد مسلمان نيستيد.
( يا ايها الذين آمنوا اذا ضربتم فى سبيل الله فتبينوا و لا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤ منا ) .
و به اين ترتيب دستور مى دهد آنهائى را كه اظهار ايمان مى كنند با آغوش باز بپذيرند و هر گونه بد گمانى و سوء ظن را نسبت به اظهار ايمان آنها كنار بگذارند.
سپس اضافه مى كند كه مبادا به خاطر نعمتهاى ناپايدار اين جهان افرادى را كه اظهار اسلام مى كنند متهم كرده و آنها را به عنوان يك دشمن به قتل برسانيد و اموال آنها را به غنيمت بگيريد( تبتغون عرض الحيوة الدنيا ) .
در حالى كه غنيمتهاى جاودانى و ارزنده در پيشگاه خدا است( فعند الله مغانم كثيرة ) .
گرچه در گذشته چنين بوديد و در دوران جاهليت جنگهاى شما انگيزه غارتگرى داشت( كذالك كنتم من قبل ) .
ولى اكنون در پرتو اسلام و منتى كه خداوند بر شما نهاده است، از آن وضع نجات يافته ايد، بنابراين به شكرانه اين نعمت بزرگ لازم است كه در كارها تحقيق كنيد( فمن الله عليكم فتبينوا ) .
و اين را بدانيد كه خداوند از اعمال و نيات شما آگاه است.
( ان الله كان بما تعملون خبيرا ) .
جهاد اسلامى جنبه مادى ندارد
آيه فوق به خوبى اين حقيقت را روشن مى سازد كه هيچ مسلمانى نبايد براى هدف مادى گام در ميدان جهاد بگذارد و به همين دليل بايد نخستين اظهار ايمان را از طرف دشمن بپذيرد، و به نداى صلح او پاسخ گويد اگر چه از غنائم مادى فراوان محروم گردد زيرا هدف از جهاد اسلامى توسعه طلبى و جمع غنائم نيست،
بلكه هدف آزاد شدن انسانها از قيد بندگى بندگان و خداوند زور و زر است و هر زمان كه روزنه اميدى به سوى اين حقيقت گشوده شد بايد به سوى آن شتافت، آيه فوق مى گويد: (شما يك روز چنين افكار منحطى داشتيد و به خاطر سرمايه هاى مادى خونهائى را مى ريختيد، اما امروز آن برنامه به كلى دگرگون شده است، به علاوه مگر خود شما به هنگام ورود در اسلام غير از اظهار ايمان چه برنامه ديگرى داشتيد، چرا از قانونى كه خود از آن استفاده كردهايد درباره ديگران دريغ مينمائيد)؟!
سوال:
ممكن است با توجه به مضمون آيه چنين ايراد شود كه اسلام با قبول ادعاهاى ظاهرى مردم در مورد پيوستن به اين آئين زمينه را براى پرورش (منافق ) در محيط اسلامى آماده مى كند و با اين برنامه، ممكن است عده زيادى از آن سوء استفاده كرده و با استتار در زير نام اسلام دست به اعمال جاسوسى و ضد اسلامى بزنند.
پاسخ:
شايد هيچ قانونى در جهان نيست كه راه سوء استفاده در آن وجود نداشته باشد، مهم اين است كه قانون داراى مصالح قابل ملاحظهاى باشد، اگر بنا شود اظهار اسلام به بهانه عدم آگاهى از مكنون قلب طرف، قبول نگردد، مفاسد بسيارى به بار مى آيد كه زيان آن به مراتب بيشتر است، و اصول عواطف انسانى را از بين خواهد برد، زيرا هر كس با ديگرى كينه و خرده حسابى داشته باشد مى تواند او را متهم كند كه اسلام او ظاهرى است و با مكنون دل او هماهنگ نيست و به اين ترتيب خونهاى بسيارى از بى گناهان ريخته شود.
از اين گذشته در آغاز گرايش به هر آئين افرادى هستند كه گرايشهاى ساده و تشريفاتى و ظاهرى دارند اما با گذشت زمان و تماس مداوم با آن آئين محكم و ريشه دار مى شوند، اين دسته را نيز نمى توان طرد كرد.
آيه (95) و (96) و ترجمه:
( لا يستوى القعدون من المؤ منين غير أ ولى الضرر و المجهدون فى سبيل الله بأ مولهم و أ نفسهم فضل الله المجهدين بأ مولهم و أ نفسهم على القعدين درجة و كلا وعد الله الحسنى و فضل الله المجهدين على القعدين أ جرا عظيما ) (95)( درجت منه و مغفرة و رحمة و كان الله غفورا رحيما ) (96)
ترجمه:
95 - افراد با ايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى از جهاد باز نشستند يا مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند يكسان نيستند، خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برترى بخشيده و به هر يك از اين دو دسته (به نسبت اعمال نيكشان ) خداوند وعده پاداش نيك داده و مجاهدان را بر قاعدان برترى و پاداش عظيمى بخشيده است.
96 - درجات (مهمى ) از ناحيه خداوند و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مى گردد) و (اگر لغزشهائى داشته اند) خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
در آيات گذشته سخن از جهاد در ميان بود، اين دو آيه مقايسه اى در ميان مجاهدان و غير مجاهدان به عمل آورده، مى گويد: (افراد با ايمانى
كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى مى كنند، و بيمارى خاصى كه آنها را از شركت در اين ميدان مانع شود ندارند، هرگز با مجاهدانى كه در راه خدا و اعلاى كلمه حق با مال و جان خود جهاد مى كنند يكسان نيستند.)
( لا يستوى القاعدون من المؤ منين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و انفسهم ) .
روشن است كه منظور از قاعدون در اينجا افرادى هستند كه با داشتن ايمان به اصول اسلام، بر اثر نداشتن همت كافى، در جهاد شركت نكرده اند، در صورتى كه جهاد بر آنها واجب عينى نبوده، زيرا اگر واجب عينى بود، قرآن با اين لحن ملايم درباره آنها سخن نمى گفت و در آخر آيه به آنها وعده پاداش نمى داد، بنا بر اين حتى در صورتى كه جهاد واجب عينى نباشد برترى روشن (مجاهدان ) بر (قاعدان ) قابل انكار نيست.
و به هر حال آيه كسانى را كه از روى نفاق و دشمنى از شركت در جهاد خوددارى كرده اند شامل نمى شود، ضمنا بايد توجه داشت تعبير (غير اولى الضرر) مفهوم وسيعى دارد كه تمام كسانى را كه به خاطر نقص عضو، يا بيمارى و يا ضعف فوق العاده و مانند آنها قادر به شركت در جهاد نيستند، استثنأ مى كند.
سپس برترى مجاهدان را بار ديگر به صورت صريحتر و آشكارتر بيان كرده و مى فرمايد: (خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود در راهش پيكار مى كنند بر خوددارى كنندگان از شركت در ميدان جهاد برترى عظيمى بخشيده ).
( فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة ) .
ولى در عين حال چون همانطور كه گفتيم نقطه مقابل اين دسته از مجاهدان افرادى هستند كه جهاد براى آنها واجب عينى نبوده و يا اينكه به خاطر بيمارى و ناتوانى و علل ديگر قادر به شركت در ميدان جهاد نبوده اند لذا براى اينكه پاداش نيت صالح و ايمان و ساير اعمال نيك آنها ناديده گرفته نشود به آنها نيز وعده نيك داده و مى فرمايد: (به هر دو دسته (مجاهدان و غير مجاهدان ) وعده نيك داده است )( و كلا وعد الله الحسنى ) .
ولى بديهى است ميان وعده نيكى كه به اين دو دسته داده شده است فاصله بسيار است - در حقيقت قرآن با اين بيان نشان مى دهد كه سهم هر كار نيكى در جاى خود محفوظ و فراموش نشدنى است، بخصوص اينكه سخن از قاعدانى است كه علاقمند به شركت در جهاد بوده اند و آن را يك هدف عالى و مقدس مى دانستند ولى واجب عينى نبودن آن مانع از تحقيق بخشيدن به اين هدف عالى شده است، آنها نيز به اندازه علاقهاى كه به اين كار داشته اند پاداش خواهند داشت، همچنين افراد اولى الضرر (كسانى كه به خاطر بيمارى و يا نقص عضو در ميدان جهاد شركت نكرده اند) در حالى كه با تمام وجود خود به آن علاقه داشته و عشق مى ورزيده اند نيز سهم قابل ملاحظهاى از پاداش مجاهدان خواهند داشت، چنانكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه به سربازان اسلام فرمود:
لقد خلفتم فى المدينة اقواما ما سرتم مسيرا و لا قطعتم واديا الا كانوا معكم و هم الذين صحت نياتهم و نصحت جيوبهم و هوت افئدتهم الى الجهاد و قد منعهم عن المسير ضرر او غيره:
افرادى را در مدينه پشت سر گذاشتيد كه در هر گام در اين مسير با شما بودند (و در پاداشهاى الهى شركت داشتند) آنها كسانى بودند كه نيتى پاك داشتند و به اندازه كافى خير خواهى كردند و قلبهاى آنها مشتاق به جهاد بود ولى موانعى همچون بيمارى و زيان و غير آن آنها را از اين كار باز داشت.
ولى از آنجا كه اهميت جهاد در منطق اسلام از اين هم بيشتر است بار ديگر به سراغ مجاهدان رفته و تاكيد مى كند كه (خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظيمى بخشيده است ).
( و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما ) .
اين اجر عظيم در آيه بعد چنين تفسير شده: درجات مهمى از طرف خداوند و آمرزش و رحمت او (درجات منه و مغفرة و رحمة ).
و اگر در اين ميان افرادى ضمن انجام وظيفه خويش مرتكب لغزشهائى شده اند و از كرده خويش پشيمانند خدا به آنها نيز وعده آمرزش داده و در پايان آيه مى فرمايد:( و كان الله غفورا رحيما ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - در آيه فوق سه بار نام (مجاهدان ) به ميان آمده، در نخستين بار مجاهدان همراه با (هدف ) و (وسيله ) جهاد ذكر شده اند( المجاهدون فى سبيل الله باموالهم ) و در مرتبه دوم نام مجاهدان فقط با وسيله جهاد، ذكر شده اما سخنى از هدف به ميان نيامده است (المجاهدين باموالهم و انفسهم ) و در مرحله آخر تنها نام مجاهدان به ميان آمده است (المجاهدين...) و اين يكى از نكات بارز بلاغت در كلام است كه چون شنونده مرحله به مرحله به موضوع آشناتر مى شود از قيود و مشخصات آن مى كاهند و كار آشنائى بجائى مى رسد كه تنها با يك اشاره همه چيز معلوم مى شود.
2 - در آيه نخست برترى مجاهدان را بر قاعدان به صورت مفرد (درجه ) ذكر شده در حالى كه در آيه دوم به صورت جمع (درجات ) آمده است،
روشن است كه ميان اين دو تعبير منافاتى نيست زيرا در تعبير اول منظور بيان اصل برترى مجاهدان بر غير آنها است، ولى در تعبير دوم اين برترى را شرح ميدهد، و لذا با ذكر (مغفرت ) و (رحمت ) نيز توام شده است، و به عبارت ديگر تفاوت ميان اين دو تفاوت ميان (اجمال ) و (تفصيل ) است.
ضمنا از تعبير به (درجات ) نيز مى توان اين معنى را استفاده كرد كه مجاهدان همه در يك حد و پايه نيستند و به اختلاف درجه اخلاص و فداكارى و تحمل ناراحتيها، مقامات معنوى آنها مختلف است، زيرا مسلم است همه مجاهدانى كه در يك صف در برابر دشمن مى ايستند به يك اندازه، جهاد نمى كنند و به يك اندازه اخلاص ندارند، بنابراين هر يك، به تناسب كار و نيت خود پاداش مى گيرند.
اهميت فوق العاده جهاد:
جهاد يك قانون عمومى در عالم آفرينش است، و همه موجودات زنده جهان اعم از نباتات و حيوانات به وسيله جهاد موانع را از سر راه خود بر مى دارند، تا بتوانند به كمالات مطلوب خود برسند.
و به عنوان مثال، ريشه درختى را مى بينيم كه براى بدست آوردن غذا و نيرو، بطور دائم در حال فعاليت و حركت است، و اگر روزى اين فعاليت و كوشش را ترك گويد، ادامه زندگى براى او غير ممكن است.
بهمين دليل در هنگامى كه در حركت خود در اعماق زمين با موانعى برخورد كند، اگر بتواند آنها را سوراخ كرده و از آنان مى گذرد، عجيب اين است كه ريشه هاى لطيف گاهى همانند مته هاى فولادى با موانع به نبرد بر مى خيزند، و اگر احيانا اين توانائى را نداشت، راه خود را كج كرده و با دور زدن از آن مانع مى گذرد.
در وجود خود ما در تمام شبانه روز حتى در ساعاتى كه در خوابيم نبرد عجيبى ميان گلبولهاى سفيد خون ما و دشمنان مهاجم وجود دارد، كه اگر يكساعت اين جهاد خاموش گردد و مدافعان كشور تن دست از پيكار بكشند، انواع ميكربهاى موذى در دستگاههاى مختلف رخنه كرده، و سلامت ما را به مخاطره خواهند افكند.
و عين همين مطلب در ميان جوامع انسانى و اقوام و ملل عالم وجود دارد، آنانى كه هميشه در حال (جهاد) و (مراقبت ) به سر مى برند، همواره زنده و پيروزند، و ديگرانى كه به فكر خوشگذرانى و ادامه زندگى فردى هستند، دير يا زود از بين رفته و ملتى زنده و مجاهد جاى آنها را خواهند گرفت. و همين است كه رسول گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد:
فمن ترك الجهاد البسه الله ذلا و فقرا فى معيشته و محقا فى دينه ان الله اعز امتى بسنابك خيلها و مراكز رماحها.
(آن كس كه جهاد را ترك گويد، خدا بر اندام او لباس ذلت مى پوشاند، و فقر و احتياج بر زندگى، و تاريكى بر دين او سايه شوم مى افكند، خداوند پيروان مرا به وسيله سم ستورانى كه به ميدان جهاد پيش مى روند و به وسيله پيكانهاى نيزهها، عزت مى بخشد.)
و به مناسبت ديگرى مى فرمايد:( اغزوا تورثوا ابنائكم مجدا ) .
(جهاد كنيد تا مجد و عظمت را براى فرزندانتان به ميراث بگذاريد)!
و امير مومنان على (عليهالسلام ) در ابتداى خطبه جهاد چنين مى فرمايد:
(... فان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اوليائه و هو لباس التقوى و درع الله الحصينة و جنته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه البسه الله ثوب الذل و شمله البلأ و ديث بالصغار و القمأة...)
(جهاد درى است از دربهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است، جهاد، لباس پر فضيلت (تقوى ) است جهاد، زره نفوذناپذير الهى است، جهاد، سپر محكم پروردگار است، آن كس كه جهاد را ترك گويد، خداوند بر اندام او لباس ذلت و بلا مى پوشاند، و او را در مقابل ديدگاه مردم خوار و ذليل جلوه مى دهد...)
ضمنا بايد توجه داشت كه جهاد، تنها به معنى جنگ و نبرد مسلحانه نيست بلكه هر نوع تلاش و كوششى را كه براى پيشبرد اهداف مقدس الهى انجام گيرد، شامل مى شود، و به اين ترتيب علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى، مبارزات علمى، منطقى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى را نيز در بر مى گيرد.
آيه (97) تا (99) و ترجمه:
( إن الذين توفئهم الملائكة ظالمى أنفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن أرض الله وسعة فتهاجروا فيها فاولئك مأوئهم جهنم و سأت مصيرا ) (97)( إلا المستضعفين من الرجال و النسأ و الولدن لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا ) (98)( فأولئك عسى الله أ ن يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا ) (99)
ترجمه:
97 - كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح ) روح آنها را گرفتند در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند و به آنها گفتند شما در چه حالى بوديد (و چرا با اينكه مسلمان بوديد در صف كفار جاى داشتيد!) گفتند ما در سرزمين خود تحت فشار بوديم، آنها (فرشتگان ) گفتند مگر سرزمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد! پس آنها (عذرى نداشتند و) جايگاهشان دوزخ و سرانجام بدى دارند.
98 - مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى تحت فشار قرار گرفته اند، نه چاره اى دارند و نه راهى (براى نجات از آن محيط آلوده ) مى يابند.
99 - آنها ممكن است خداوند مورد عفوشان قرار دهد و خداوند عفو كننده و آمرزنده است.
شان نزول:
قبل از آغاز جنگ بدر سران قريش اخطار كردند كه همه افراد ساكن مكه كه آمادگى براى شركت در ميدان جنگ دارند، بايد براى نبرد با مسلمانان حركت كنند و هر كس مخالفت كند خانه او ويران و اموالش مصادره مى شود، به دنبال اين تهديد، عده اى از افرادى كه ظاهرا اسلام آورده بودند ولى به خاطر علاقه شديد به خانه و زندگى و اموال خود حاضر به مهاجرت نشده بودند، نيز با بت پرستان به سوى ميدان جنگ حركت كردند، و در ميدان در صفوف مشركان ايستادند و از كمى نفرات مسلمانان به شك و ترديد افتادند و سرانجام در اين ميدان كشته شدند، آيه فوق نازل گرديد و سرنوشت شوم آنها را شرح داد.
تفسير:
در تعقيب بحثهاى مربوط به جهاد، در اين آيات اشاره به سرنوشت شوم كسانى مى شود كه دم از اسلام مى زدند ولى برنامه مهم اسلامى يعنى هجرت را عملى نساختند در نتيجه به واديهاى خطرناكى كشيده شدند و در صفوف مشركان جان سپردند، قرآن مى گويد: كسانى كه فرشتگان قبض روح، روح آنها را گرفتند در حالى كه به خود ستم كرده بودند، و از آنها پرسيدند، شما اگر مسلمان بوديد، پس چرا در صفوف كفار قرار داشتيد و با مسلمانان جنگيديد!)
( ان الذين تو فاهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم ) .
آنها در پاسخ به عنوان عذرخواهى مى گويند: ما در محيط خود تحت
فشار بوديم و به همين جهت توانائى بر اجراى فرمان خدا نداشتيم.
( قالوا كنا مستضعفين فى الارض ) .
اما اين اعتذار از آنان پذيرفته نمى شود و بزودى از فرشتگان خدا پاسخ مى شنوند كه: (مگر سرزمين پروردگار وسيع و پهناور نبود كه مهاجرت كنيد و خود را از آن محيط آلوده و خفقان بار برهانيد.)
( قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها ) .
و در پايان به سرنوشت آنان اشاره كرده، مى فرمايد: (اين گونه اشخاص كه با عذرهاى واهى و مصلحت انديشى هاى شخصى شانه از زير بار هجرت خالى كردند و زندگى در محيط آلوده و خفقان بار را بر آن ترجيح دادند، جايگاهشان دوزخ و بد سرانجامى دارند.
( فاولئك ماويهم جهنم و سأت مصيرا ) .
در آيه بعد مستضعفان و ناتوانهاى واقعى (نه مستضعفان دروغين ) را استثنأ كرده و مى فرمايد:
(مردان و زنان و كودكانى كه هيچ راه چاره اى براى هجرت و هيچ طريقى براى نجات از آن محيط آلوده نمى يابند، از اين حكم مستثنى هستند، زيرا واقعا اين دسته معذورند و خداوند ممكن نيست تكليف ما لا يطاق كند.
( الا المستضعفين من الرجال و النسأ و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا ) .
و در آخرين آيه مى فرمايد: ممكن است اينها مشمول عفو خداوند شوند و خداوند همواره بخشنده و آمرزنده بوده است.
( فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا ) .
ممكن است اين سوال پيش آيد اگر اين افراد براستى معذورند چرا نمى فرمايد حتما خداوند، آنها را مى بخشد بلكه ميگويد عسى (شايد). پاسخ اين سوال همان است كه در ذيل آيه 84 از همين سوره بيان شد
كه: منظور از اين گونه تعبيرات آن است كه حكم مذكور در اين آيه داراى شرائطى است، كه بايد به آنها توجه داشت، يعنى اينگونه اشخاص هنگامى مشمول عفو الهى مى شوند كه در انجام هجرت به هنگام فرصت كمترين قصورى نورزيده اند و به اصطلاح تقصير در مقدمات كار ندارند و هم اكنون نيز در نخستين فرصت ممكن آماده هجرت اند.
نكته ها
1 - استقلال روح.
تعبير به توفى در آيه شريفه به جاى مرگ، در حقيقت اشاره به اين نكته است كه مرگ به معنى نابودى و فنا نيست بلكه يكنوع (دريافت فرشتگان نسبت به روح انسان ) است، يعنى روح او را كه اساسى ترين قسمت وجود او است مى گيرند و با خود به جهان ديگرى مى برند، اين گونه تعبير كه در قرآن كرارا آمده يكى از روشنترين اشارات قرآن به مسئله وجود روح و بقاى آن بعد از مرگ است، كه شرح آن در ذيل آيات مناسب خواهد آمد، و پاسخى است به كسانى كه مى گويند: قرآن هيچگونه اشاره اى به مسئله روح نكرده است.
2 - فرشته قبض روح يا فرشتگان؟
از بررسى موارد متعددى از قرآن مجيد (12 مورد) كه درباره (توفى ) و مرگ سخن به ميان آمده استفاده مى شود كه گرفتن ارواح به دست يك فرشته معين نيست، بلكه فرشتگانى هستند كه اين وظيفه را بعهده دارند و مامور انتقال ارواح آدميان از اين جهان به جهان ديگرند، آيه فوق كه فرشتگان به صورت جمع آمده اند (الملائكه ) نيز يكى از شواهد اين موضوع است.
در آيه 61 سوره انعام مى خوانيم:
( حتى اذا جأ احدكم الموت توفته رسلنا ) :
(هنگامى كه زمان مرگ يكى از شما برسد، فرستادگان ما روح او را قبض مى كنند.)
و اگر مى بينيم كه در بعض از آيات اين موضوع به ملك الموت (فرشته مرگ ) نسبت داده شده از اين نظر است كه او بزرگ فرشتگان مامور قبض ارواح است، و او همان كسى است كه در احاديث به نام (عزرائيل ) از او ياد شده است.
بنابراين اينكه بعضى مى پرسند چگونه يك فرشته مى تواند در آن واحد همه جا حضور يابد و قبض روح انسانها كند، پاسخ آن با بيانى كه گفته شد روشن مى گردد از اين گذشته به فرض اينكه فرشتگان نبودند و تنها يك فرشته بود باز مشكلى ايجاد نمى شد زيرا تجرد وجودى او ايجاب مى كند كه دائره نفوذ عملش فوق العاده وسيع باشد زيرا يك وجود مجرد از ماده مى تواند احاطه وسيعى نسبت به جهان ماده داشته باشد، همانطور كه در حديثى درباره فرشته مرگ (ملك الموت ) از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از احاطه او نسبت به جهان سوال كرد در جواب چنين گفت:
ما الدنيا كلها عندى فيما سخرها الله لى و مكننى عليها الا كالدرهم فى كف الرجل يقلبه كيف يشأ:
(اين جهان و آنچه در آن است با تسلط و احاطهاى كه خداوند به من بخشيده در نزد من همچون سكهاى است كه در دست انسانى باشد كه هر گونه بخواهد آن را مى چرخاند.)
ضمنا اگر مى بينيم در بعضى از آيات قرآن قبض روح به خدا نسبت داده شده است مانند:
الله يتوفى الانفس حين موتها:
(خداوند جانها را در موقع مرگ مى گيرد) (سوره زمر - 42) منافاتى با آيات گذشته ندارد زيرا در مواردى كه كار با وسائطى انجام مى گيرد، گاهى كار را به وسائط نسبت مى دهند و گاهى به آن كسى كه اسباب و وسائط را برانگيخته است، و هر دو نسبت، صحيح است.
جالب اينكه در قرآن بسيارى از حوادث جهان به فرشتگانى كه مامور خدا در عالم هستى هستند نسبت داده شده است، و همانطور كه مى دانيم فرشته معنى وسيعى دارد كه از موجودات مجرد عاقل گرفته تا نيروها و قواى طبيعى را شامل مى شود.
3 - مستضعف كيست!
از بررسى آيات قرآن و روايات استفاده مى شود افرادى كه از نظر فكرى يا بدنى يا اقتصادى آنچنان ضعيف باشند كه قادر به شناسائى حق از باطل نشوند، و يا اينكه با تشخيص عقيده صحيح بر اثر ناتوانى جسمى يا ضعف مالى و يا محدوديتهائى كه محيط بر آنها تحميل كرده قادر به انجام وظائف خود به طور كامل نباشند و نتوانند مهاجرت كنند آنها را مستضعف مى گويند.
از على (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود:
و لا يقع اسم الاستضعاف على من بلغته الحجة فسمعتها اذنه و وعاهاقلبه:
(مستضعف كسى نيست كه حجت بر او تمام شده و حق را شنيده و فكرش آن را درك كرده است.)
و از امام موسى بن جعفر (عليهالسلام ) پرسيدند كه مستضعفان چه كسانى هستند؟
امام در پاسخ اين سؤ ال نوشتند:
الضعيف من لم ترفع له حجة ولم يعرف الاختلاف فاذا عرف الاختلاف فليس بضعيف:
(مستضعف كسى است كه حجت و دليل به او نرسيده باشد و بوجود اختلاف (در مذاهب و عقايد كه محرك بر تحقيق است ) پى نبرده باشد، اما هنگامى كه به اين مطلب پى برد، ديگر مستضعف نيست.)
روشن است كه مستضعف در دو روايت فوق، همان مستضعف فكرى و عقيده اى است ولى در آيه مورد بحث و آيه 75 همين سوره كه گذشت منظور از مستضعف همان مستضعف عملى است يعنى كسى كه حق را تشخيص داده اما خفقان محيط به او اجازه عمل نمى دهد.
آيه (100) و ترجمه:
( و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مرغما كثيرا وسعة و من يخرج من بيته مهاجرا إلى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع أجره على الله و كان الله غفورا رحيما ) (100)
ترجمه:
100 - و كسى كه در راه خدا هجرت كند نقاط امن فراوان و گسترده اى در زمين مى يابد، و كسى كه از خانه اش به عنوان مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او بيرون رود سپس مرگش فرا رسد پاداش او بر خدا است و خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
هجرت يك دستور سازنده اسلامى
به دنبال بحث درباره افرادى كه بر اثر كوتاهى در انجام فريضه مهاجرت، به انواع ذلتها و بدبختيها تن در مى دهند، در اين آيه با قاطعيت تمام درباره اهميت هجرت در دو قسمت بحث شده است:
نخست اشاره به آثار و بركات هجرت در زندگى اين جهان كرده، مى فرمايد: (كسانى كه در راه خدا و براى خدا مهاجرت كنند، در اين جهان پهناور خدا، نقاط امن فراوان و وسيع پيدا مى كنند كه مى توانند حق را در آنجا اجرا كنند و بينى مخالفان را به خاك بمالند.)
( و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا و سعة ) .
بايد توجه داشت كه (مراغم ) از ماده رغام (بر وزن كلام ) به معنى خاك گرفته شده و ارغام به معنى بخاك ماليدن و ذليل كردن است و مراغم هم صيغه اسم مفعول است و هم اسم مكان و در آيه فوق به معنى اسم مكان آمده يعنى مكانى كه مى توانند در آن حق را اجرا كنند و اگر كسى با حق از روى عناد مخالفت كند، او را محكوم سازند و بينى او را به خاك بمالند!
سپس به جنبه معنوى و اخروى مهاجرت اشاره كرده مى فرمايد: اگر كسانى از خانه و وطن خود به قصد مهاجرت به سوى خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خارج شوند و پيش از رسيدن به هجرتگاه، مرگ آنها را فرا گيرد، اجر و پاداششان بر خدا است، و خداوند گناهان آنها را مى بخشد.
( و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله و كان الله غفورا رحيما ) .
بنابراين مهاجران در هر صورت به پيروزى بزرگى نائل مى گردند، چه بتوانند خود را به مقصد برسانند و از آزادى و حريت در انجام وظائف بهره گيرند، و چه نتوانند و جان خود را در اين راه از دست بدهند، و با اينكه تمام پاداشهاى نيكوكاران بر خدا است، ولى در اينجا به خصوص تصريح به اين موضوع شده است كه فقد وقع اجره على الله: (پاداش او بر خدا لازم شده است و اين نهايت عظمت و اهميت پاداش مهاجران را روشن مى سازد.)
اسلام و مهاجرت
طبق اين آيه و آيات فراوان ديگر قرآن، اسلام با صراحت دستور مى دهد كه اگر در محيطى بخاطر عواملى نتوانستيد آنچه وظيفه داريد انجام دهيد، به محيط و منطقه امن ديگرى (هجرت ) نمائيد، زيرا با وسعت جهان هستى
(نتوان مرد به ذلت كه در اينجا زادم!.)
و علت اين دستور روشن است، زيرا اسلام جنبه منطقه اى ندارد، و وابسته و محدود به مكان و محيط معينى نيست.
و به اين ترتيب علاقه هاى افراطى به محيط تولد و زادگاه و ديگر علائق مختلف از نظر اسلام نمى تواند مانع از هجرت مسلمان باشد.
و لذا مى بينيم در صدر اسلام، همه اين علاقه ها بخاطر حفظ و پيشرفت اسلام بريده شد، و به گفته يكى از مورخان غرب (قبيله و خانواده تنها شجره و درختى است كه در صحرا مى رويد و هيچ فردى جز در پناه آن نمى تواند زندگى كند، و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با هجرت خويش شجره اى را كه از گوشت و خون خانواده اش پرورده شده بود براى پروردگارش قطع كرد.) (و با قريش رابطه خود را بريد).
از اينها گذشته در ميان همه موجودات زنده به هنگامى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند، هجرت وجود دارد. بسيارى از انسانهاى گذشته، پس از تغيير شرائط جغرافيائى زمين، از زادگاه خود براى ادامه حيات به نقاط ديگر كوچ كردند. نه تنها انسانها، بلكه در ميان جانداران ديگر انواع بسيارى به عنوان مهاجر شناخته شده اند مانند پرندگان مهاجر كه براى ادامه حيات گاهى تقريبا سرتاسر كره زمين را سير مى كنند، و بعضى از آنها از منطقه قطب شمال تا منطقه قطب جنوب را طى مى نمايند، و به اين ترتيب گاهى براى حفظ حيات خود در سال حدود 18 هزار كيلومتر پرواز مى نمايند و اين خود مى رساند كه هجرت يكى از قوانين جاودانه حيات و زندگى است.
آيا انسان ممكن است از يك پرنده كمتر باشد؟!
و آيا هنگامى كه حيات معنوى و حيثيت و اهداف مقدسى كه از حيات مادى انسان ارزشمندتر است، به خطر افتاد، مى تواند به عذر اينكه اينجا زادگاه من است تن به انواع تحقيرها و ذلتها و محروميت ها و سلب آزاديها و از ميان رفتن اهداف خود، بدهد!! و يا اينكه طبق همان قانون عمومى حيات بايد از چنين نقطهاى مهاجرت كند، و به محلى كه آمادگى براى نمو و رشد مادى و معنوى او است، انتقال يابد؟.
جالب اين است كه هجرت - آن هم نه براى حفظ خود بلكه براى حفظ آئين اسلام - مبدا تاريخ مسلمانان مى باشد، و زير بناى همه حوادث سياسى، تبليغى و اجتماعى ما را تشكيل مى دهد.
اما چرا سال هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان مبدا تاريخ اسلام انتخاب شد!
اين موضوع جالب توجهى است، زيرا مى دانيم كه هر قوم و ملتى براى خود مبدا تاريخى دارند مثلا مسيحيان مبدا تاريخ خود را سال ميلاد مسيح قرار داده اند، و در اسلام با اينكه حوادث مهم فراوانى مانند ولادت پيغمبر اسلام، بعثت او، فتح مكه و رحلت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده، ولى هيچ كدام انتخاب نشده، و تنها زمان هجرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان مبدا تاريخ انتخاب شده است.
تاريخ مى گويد: مسلمانان در زمان خليفه دوم كه اسلام طبعا توسعه يافته بود، به فكر تعيين مبدا تاريخى كه جنبه عمومى و همگانى داشته باشد، افتادند، و پس از گفتگوى فراوان نظر على (عليهالسلام ) را دائر بر انتخاب هجرت به عنوان مبدا تاريخ پذيرفتند.
در واقع مى بايست چنين هم باشد، زيرا هجرت درخشنده ترين برنامه اى بود كه در اسلام پياده شد، و سر آغاز فصل نوينى از تاريخ اسلام گشت. مسلمانان تا در مكه بودند و دوران آموزش خود را مى ديدند، در ظاهر هيچ گونه قدرت اجتماعى و سياسى نداشتند، اما پس از هجرت بلافاصله دولت اسلامى تشكيل شد، و با سرعت فراوانى در همه زمينه ها پيشرفت كرد، و اگر مسلمانان به فرمان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست به چنين هجرتى نمى زدند، نه تنها اسلام از محيط مكه فراتر نمى رفت، بلكه ممكن بود در همان جا دفن و فراموش مى شد.
روشن است كه (هجرت ) يك حكم مخصوص به زمان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبوده است، بلكه در هر عصر و زمان و مكانى اگر همان شرائط پيش آيد، مسلمانان موظف به هجرتند.
اساسا قرآن هجرت را مايه پيدايش آزادى و آسايش مى داند همانطور كه در آيه مورد بحث صريحا آمده است و در سوره نحل آيه 41 نيز به بيان ديگرى اين حقيقت ذكر شده:
( و الذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوءنهم فى الدنيا حسنة ) :
و آنها كه مورد ستم واقع شدند و به دنبال آن در راه خدا مهاجرت اختيار كردند جايگاه پاكيزه اى در دنيا خواهند داشت.
اين نكته نيز لازم به تذكر است، كه هجرت از نظر اسلام تنها هجرت مكانى و خارجى نيست، بلكه بايد قبل از اين هجرت هجرتى از درون آغاز شود، و آن هجرت و دورى از چيزهائى است كه منافات با اصالت و افتخارات انسانى دارد، تا در سايه آن براى هجرت خارجى و مكانى آماده شود. و اين هجرت لازم است، تا اگر نيازى به هجرت مكانى نداشت، در پرتو اين هجرت درونى در صف مهاجران راه خدا در آيد.
اصولا روح هجرت همان فرار از ظلمت به نور و از كفر به ايمان، از گناه و نافرمانى به اطاعت فرمان خدا است، و لذا در احاديث مى خوانيم: مهاجرانى كه جسمشان هجرت كرده اما در درون و روح خود هجرتى نداشته اند، در صف مهاجران نيستند، و به عكس آنها كه نيازى به هجرت مكانى نداشته اند، اما دست به هجرت در درون وجود خود زده اند، در زمره مهاجرانند. امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد:
و يقول الرجل هاجرت، و لم يهاجر، انما المهاجرون الذين يهجرون السيئات و لم ياتوابها:
(بعضى مى گويند مهاجرت كرده ايم در حالى كه مهاجرت واقعى نكرده اند مهاجران واقعى آنها هستند كه از گناهان هجرت مى كنند و مرتكب آن نمى شوند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
من فر بدينه من ارض الى ارض و ان كان شبرا من الارض استوجب الجنة و كان رفيق محمد وابراهيمعليهماالسلام :
كسى كه براى حفظ آئين خود از سرزمينى به سرزمين ديگر حتى به اندازه يك وجب مهاجرت كند استحقاق بهشت مى يابد و يار و همنشين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ابراهيم (عليهالسلام ) خواهد بود (زيرا اين دو پيامبر بزرگ پيشواى مهاجران جهان بودند).
آيه (101) و ترجمه:
( و إذا ضربتم فى الا رض فليس عليكم جناح أن تقصروا من الصلوة إن خفتم أن يفتنكم الذين كفروا إن الكافرين كانوا لكم عدوا مبينا ) (101)
ترجمه:
101 - و هنگامى كه سفر كنيد گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد اگر از فتنه (و خطر) كافران بترسيد، زيرا كافران براى شما دشمن آشكارى هستند.
تفسير:
نماز مسافر
در تعقيب آيات گذشته كه درباره جهاد و هجرت بحث مى كرد در اين آيه به مسئله (نماز مسافر) اشاره كرده، مى فرمايد: (هنگامى كه مسافرت كنيد مانعى ندارد كه نماز را كوتاه كنيد اگر از خطرات كافران بترسيد، زيرا كافران دشمن آشكار شما هستند.)
( و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا ان الكافرين كانوا لكم عدوا مبينا ) .
در اين آيه از سفر تعبير به ضرب فى الارض شده است، زيرا مسافر زمين را به هنگام سفر با پاى خود مى كوبد.
در اينجا سوالى پيش مى آيد و آن اينكه در آيه فوق مسئله نماز قصر، مشروط به ترس از خطر دشمن شده است، در حالى كه در مباحث فقهى مى خوانيم نماز قصر يك حكم عمومى است و تفاوتى در آن ميان سفرهاى خوفناك يا امن و امان نمى باشد، روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل تسنن در زمينه نماز قصر وارد شده است نيز اين عموميت را تاييد مى كند.
در پاسخ بايد گفت: ممكن است مقيد ساختن حكم قصر به مسئله خوف به خاطر يكى از چند جهت باشد:
الف - اين قيد ناظر به وضع مسلمانان آغاز اسلام است و به اصطلاح قيد غالبى است، يعنى غالبا سفرهاى آنها توام با خوف بوده و همانطور كه در علم اصول گفته شده قيود غالبى مفهوم ندارند، چنانكه در آيه و ربائبكم اللاتى فى حجوركم (دختران همسرانتان كه در دامانتان بزرگ مى شوند بر شما حرامند).
نيز با همين مسئله روبرو مى شويم زيرا (دختران همسر) مطلقا جزء محارمند، خواه در دامان انسان بزرگ شده باشند يا نه، ولى چون غالبا زنان مطلقه اى كه شوهر مى كنند جوانند و فرزندان خرد سالى دارند كه در دامان شوهر دوم بزرگ مى شوند قيد فى حجوركم (در دامانتان ) در آيه مزبور ذكر شده است.
ب - بعضى از مفسران معتقدند كه مسئله نماز قصر نخست به هنگام خوف (طبق آيه فوق ) تشريع شده است، سپس اين حكم توسعه پيدا كرده و به همه موارد عموميت يافته است.
ج - ممكن است اين قيد، جنبه تاكيد داشته باشد يعنى نماز قصر براى مسافر همه جا لازم است اما به هنگام خوف از دشمن تاكيد بيشترى دارد.
و در هر حال شك نيست كه با توجه به تفسير آيه در روايات فراوان اسلامى نماز مسافر اختصاصى به حالت ترس ندارد و به همين دليل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز در مسافرتهاى خود و حتى در مراسم حج (در سرزمين منى ) نماز شكسته مى خواند.
سوال ديگرى كه پيش مى آيد اين است كه آيه فوق مى گويد: لا جناح عليكم (گناهى بر شما نيست ) و نمى گويد حتما نماز را شكسته بخوانيد، پس چگونه مى توان گفت نماز قصر واجب عينى است نه واجب تخييرى.
در پاسخ بايد گفت:
عين اين سوال از پيشوايان اسلام شده است و در جواب اشاره به دو نكته كرده اند:
نخست اينكه: تعبير به لا جناح (گناهى بر شما نيست...) در خود قرآن مجيد در بعضى موارد در معنى وجوب به كار رفته است مانند:
( ان الصفا و المروة من شعائر الله فمن حج البيت اواعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما ) . (بقره: 158)
صفا و مروه از شعائر الهى است بنابراين هر كس حج يا عمره بجا آورد مانعى ندارد كه به اين، دو طواف كند (سعى صفا و مروه بجا آورد) در حاليكه مى دانيم سعى صفا و مروه هم در حج واجب است و هم در عمره.
و لذا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و همه مسلمانان آن را بجا مى آورند - عين اين مضمون در روايتى از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است.
به عبارت ديگر: تعبير به لا جناح در آيه مورد بحث و هم در آيه حج براى نفى تو هم تحريم است، زيرا در آغاز اسلام بتهائى روى صفا و مروه قرار داشت و به خاطر آنها بعضى از مسلمانان فكر مى كردند سعى بين صفا و مروه از آداب بتپرستان است، در حالى كه چنين نبود، لذا براى نفى اين توهم مى فرمايد: مانعى ندارد كه سعى صفا و مروه كنيد و همچنين در مورد مسافر جاى اين توهم هست كه بعضى چنين تصور كنند كوتاه كردن نماز در سفر يك نوع گناه است لذا قرآن با تعبير لا جناح اين توهم را از بين مى برد.
نكته ديگر اينكه در بعضى از روايات نيز به اين موضوع اشاره شده است كه كوتاه خواندن نماز در سفر يك نوع تخفيف الهى است، و ادب ايجاب مى كند كه انسان اين تخفيف را رد نكند و نسبت به آن بى اعتنائى به خرج ندهد در روايات اهل تسنن از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه درباره نماز قصر فرمود:
صدقة تصدق الله بها عليكم فاقبلوا صدقته
(اين هديه اى است كه خداوند به شما داده است آنرا بپذيريد.)
نظير اين حديث در منابع شيعه نيز وارد شده است، امام صادق (عليهالسلام ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل مى كند كه مى فرمود: افطار در سفر و نماز قصر از هداياى الهى است، كسى كه از اين كار صرفنظر كند هديه الهى را رد كرده است.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه بعضى چنين تصور كرده اند كه آيه فوق حكم نماز خوف (نماز در مى دان جنگ و مانند آن ) را بيان مى كند و تعبير به ان خفتم (اگر بترسيد...) را گواه بر اين مطلب گرفته اند.
ولى جمله اذا ضربتم فى الارض (هر گاه مسافرت كنيد) مفهوم عامى دارد كه هر گونه مسافرتى را شامل مى شود خواه مسافرت عادى باشد يا مسافرت براى جهاد، به علاوه حكم نماز خوف به طور جداگانه و مستقل در آيه بعد آمده است، و تعبير به ان خفتم همانطور كه گفتيم يك نوع قيد غالبى است كه در غالب مسافرتهاى آن زمان براى مسلمانان وجود داشته است بنا بر اين دلالتى بر نماز خوف ندارد، به علاوه در ميدان جنگ هميشه خوف از حملات دشمن وجود دارد و جاى اين نيست كه گفته شود اگر بترسيد كه دشمن به شما حمله كند و اين خود گواه ديگرى است كه آيه اشاره به تمام سفرهائى مى كند كه ممكن است كه خطراتى در آن وجود داشته باشد. ضمنا بايد توجه داشت كه شرائط نماز مسافر، مانند شرائط و خصوصيات ساير احكام اسلامى در قرآن نيامده است بلكه در سنت به آن اشاره شده است.
از جمله اينكه نماز قصر در سفرهاى كمتر از هشت فرسخ نيست، زيرا در آن زمان مسافر در يك روز معمولا هشت فرسخ راه را طى مى كرد.
و نيز افرادى كه هميشه در سفرند و يا سفر جزء برنامه زندگانى آنها شده است از اين حكم مستثنى هستند زيرا مسافرت براى آنها جنبه عادى دارد نه جنبه فوق العاده.
و نيز كسانى كه سفرشان سفر معصيت است مشمول اين قانون نمى باشند زيرا اين حكم يك نوع تخفيف الهى است و كسانى كه در راه گناه، راه مى سپرند نمى توانند مشمول آن باشند.
و نيز مسافر تا به حد ترخص نرسد (نقطه اى كه صداى اذان شهر را نشنود و يا ديوارهاى شهر را نبيند) نبايد نماز قصر بخواند، زيرا هنوز از قلمرو شهر بيرون نرفته و عنوان مسافر به خود نگرفته است و همچنين احكام ديگرى كه در كتب فقهى مشروحا آمده و احاديث مربوط به آن را محدثان در كتب حديث ذكر كرده اند.
آيه (102)و ترجمه:
( و إ ذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طائفة منهم معك و ليأ خذوا أسلحتهم فإذا سجدوا فليكونوا من ورائكم و لتأ ت طائفة أخرى لم يصلوا فليصلوا معك و ليأ خذوا حذرهم و أسلحتهم ودالذين كفروا لو تغفلون عن أ سلحتكم و أ متعتكم فيميلون عليكم ميلة واحدة و لا جناح عليكم إن كان بكم أذى من مطرأ و كنتم مرضى أن تضعوا أسلحتكم و خذوا حذركم إن الله أعد للكفرين عذابا مهينا ) (102)
ترجمه:
102 - و هنگامى كه در ميان آنها باشى و (در ميدان جنگ براى آنها نماز برپا كنى بايد دسته اى از آنها با تو (به نماز) برخيزند و بايد سلاحهاى خود را با خود برگيرند و هنگامى كه سجده كردند (و نماز را به پايان رسانيدند) بايد به پشت سر شما (به ميدان نبرد) بروند و آن دسته ديگر كه نماز نخوانده اند (و مشغول پيكار بوده اند) بيايند و با تو نماز بخوانند و بايد آنها وسايل دفاعى و سلاحهاى خود را با خود (در حال نماز) حمل كنند (زيرا) كافران دوست دارند كه شما از سلاحها و متاعهاى خود غافل شويد و يك مرتبه به شما هجوم كنند - و اگر از باران ناراحت هستيد و يا بيمار (و مجروح ) باشيد مانعى ندارد كه سلاحهاى خود را بر زمين بگذاريد ولى وسايل دفاعى (مانند زره و خود) را با خود برداريد، خداوند براى كافران عذاب خوار كننده اى فراهم ساخته است.
شان نزول:
هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با عده اى از مسلمانان به عزم مكه وارد سرزمين حديبيه شدند و جريان به گوش قريش رسيد، خالد بن وليد به سرپرستى يك گروه دويست نفرى براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان به سوى مكه در كوههاى نزديك مكه مستقر شد، هنگام ظهر بلال اذان گفت و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مسلمانان نماز ظهر را به جماعت ادا كردند، خالد از مشاهده اين صحنه در فكر فرو رفت و به نفرات خود گفت در موقع نماز عصر كه در نظر آنها بسيار پرارزش است و حتى از نور چشمان خود آن را گرامى تر مى دارند بايد از فرصت استفاده كرد و با يك حمله برق آسا و غافلگيرانه در حال نماز كار مسلمانان را يكسره ساخت در اين هنگام آيه فوق نازل شد و دستور نماز خوف را كه از هر حمله غافلگيرانهاى جلوگيرى مى كند به مسلمانان داد، و اين خود يكى از نكات اعجاز قرآن است كه قبل از اقدام دشمن، نقشه هاى آنها را نقش بر آب كرد، و لذا گفته مى شود خالد بن وليد با مشاهده اين صحنه ايمان آورد و مسلمان شد.
تفسير:
در تعقيب آيات مربوط به جهاد، اين آيه كيفيت نماز خوف را كه به هنگام جنگ بايد خوانده شود به مسلمانان تعليم مى دهد، آيه خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى فرمايد: هنگامى كه در ميان آنها هستى و براى آنها نماز جماعت بر پا مى دارى بايد مسلمانان به دو گروه تقسيم شوند، نخست عده اى با حمل اسلحه با تو به نماز بايستند.
( و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طائفة منهم معك و لياخذوااسلحتهم ) .
سپس هنگامى كه اين گروه سجده كردند (و ركعت اول نماز آنها تمام شد، تو در جاى خود توقف مى كنى ) و آنها با سرعت ركعت دوم را تمام نموده و به ميدان نبرد باز مى گردند و در برابر دشمن مى ايستند) و گروه دوم كه نماز نخوانده اند، جاى گروه اول را مى گيرند و با تو نماز مى گزارند.
( فاذا سجدوا فليكونوا من ورائكم و لتات طائفة اخرى لم يصلوا فليصلوا معك ) .
گروه دوم نيز بايد وسائل دفاعى و اسلحه را با خود داشته باشند و بر زمين نگذارند.
( و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ) .
اين طرز نماز گزاردن براى اين است كه دشمن شما را غافلگير نكند، زيرا دشمن همواره در كمين است كه از فرصت استفاده كند و دوست مى دارد كه شما از سلاح و متاع خود غافل شويد و يكباره به شما حمله ور شود.
( ود الذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم و امتعتكم فيميلون عليكم ميلة واحدة ) .
ولى از آنجا كه ممكن است ضرورتهائى پيش بيايد كه حمل سلاح و وسائل دفاعى هر دو با هم به هنگام نماز مشكل باشد، و يا به خاطر ضعف و بيمارى و جراحاتى كه در ميدان جنگ بر افراد وارد مى شود، حمل سلاح و وسائل دفاعى توليد زحمت كند، در پايان آيه چنين دستور مى دهد:
(و گناهى بر شما نيست اگر از باران ناراحت باشيد و يا بيمار شويد كه در اين حال سلاح خود را بر زمين بگذاريد.)
( و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر او كنتم مرضى ان تضعوا اسلحتكم ) .
ولى در هر صورت از همراه داشتن وسائل محافظتى و ايمنى (مانند زره و خود و امثال آن ) غفلت نكنيد و حتى در حال عذر حتما آنها را با خود داشته باشيد كه اگر احيانا دشمن حمله كند بتوانيد تا رسيدن كمك خود را حفظ كنيد( و خذوا حذركم ) .
شما اين دستورات را به كار بنديد و مطمئن باشيد پيروزى با شما است (زيرا خداوند براى كافران مجازات خوار كننده اى آماده كرده است.)
( ان الله اعد للكافرين عذابا مهينا ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - روشن است كه منظور از بودن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميان مسلمانان براى بپا داشتن نماز خوف اين نيست كه انجام اين نماز مشروط به وجود شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، بلكه منظور وجود امام و پيشوائى براى انجام جماعت در ميان سربازان و مجاهدان است، و لذا على (عليهالسلام ) و امام حسين (عليهالسلام ) نيز نماز خوف بجاى آوردند و حتى جمعى از فرماندهان لشگرهاى اسلامى همانند حذيفه اين برنامه اسلامى را به هنگام لزوم انجام دادند.
2 - در آيه به گروه اول دستور مى دهد كه اسلحه را به هنگام نماز خوف داشته باشند ولى به گروه دوم مى گويد وسائل دفاعى (مانند زره ) و اسلحه را هيچ كدام بزمين نگذارند.
ممكن است تفاوت اين دو گروه بخاطر آن باشد كه بهنگام انجام نماز توسط دسته اول دشمن هنوز كاملا آگاه از برنامه نيست و لذا احتمال حمله ضعيف تر است ولى در مورد دسته دوم كه دشمن متوجه انجام مراسم نماز مى شود، احتمال هجوم بيشتر است.
3 - منظور از حفظ امتعه اين است كه علاوه بر حفظ خويش بايد مراقب حفظ وسائل ديگر جنگى و وسائل سفر و مواد غذائى و حيواناتى كه براى تغذيه همراه داريد نيز باشيد.
4 - مى دانيم كه نماز جماعت در اسلام واجب نيست ولى از مستحبات فوق العاده مؤ كد است و آيه فوق يكى از نشانه هاى زنده تاكيد اين برنامه اسلامى است كه حتى در ميدان جنگ براى انجام آن از روش نماز خوف استفاده مى شود، اين موضوع هم اهميت اصل نماز و هم اهميت جماعت را مى رساند و مطمئنا تاثير روانى خاصى هم در مجاهدان از نظر هماهنگى در هدف، و هم در دشمنان از نظر مشاهده اهتمام مسلمانان به وظائف خود حتى در ميدان جنگ، دارد.
كيفيت نماز خوف
در آيه فوق درباره كيفيت نماز خوف، توضيح زيادى به چشم نمى خورد، و اين روش قرآن است كه كليات را بيان كرده و شرح آن را به سنت واگذار مى كند.
طريقه نماز خوف آنچنان كه از سنت استفاده مى شود اين است كه نمازهاى چهار ركعتى تبديل به دور ركعت مى شود، گروه اول، يك ركعت را با امام مى خوانند و امام پس از اتمام يك ركعت توقف مى كند، و آن گروه يك ركعت ديگر را به تنهائى انجام مى دهند، و به جبهه جنگ باز مى گردند، سپس گروه دوم جاى آنها را مى گيرند و يك ركعت نماز خود را با امام و ركعت دوم را به طور فرادى انجام مى دهند (درباره كيفيت نماز خوف نظرهاى ديگرى نيز هست اما آنچه در بالا گفتيم مشهورترين نظر است ).
آيه (103)و ترجمه:
( فإذا قضيتم الصلوة فاذكرواالله قياما و قعودا و على جنوبكم فإذا اطمأ ننتم فأقيموا الصلوة إن الصلوة كانت على المؤ منين كتبا موقوتا ) (103)
ترجمه:
103 - و هنگامى كه نماز را به پايان رسانيديد خدا را ياد كنيد در حال ايستادن و نشستن و به هنگامى كه به پهلو خوابيده ايد، و هر گاه آرامش يافتيد (و حالت خوف زايل گشت ) نماز را (به صورت معمول ) انجام دهيد، زيرا نماز وظيفه ثابت و معينى براى مؤ منان است.
تفسير:
اهميت فريضه نماز
بدنبال دستور نماز خوف در آيه گذشته و لزوم بپاداشتن نماز حتى در حال جنگ در اين آيه مى فرمايد: پس از اتمام نماز ياد خدا را فراموش نكنيد، و در حال ايستادن و نشستن و زمانيكه بر پهلو خوابيده ايد به ياد خدا باشيد و از او كمك بجوئيد.
( فاذا قضيتم الصلوة فاذكروا الله قياما و قعودا ( 1 ) و على جنوبكم ) .
منظور از ياد خدا در حال قيام و قعود و بر پهلو خوابيدن، ممكن است همان حالات استراحت در فاصله هائى كه در ميدان جنگ واقع مى شود باشد و نيز ممكن است به معنى حالات مختلف جنگى كه سربازان گاهى در حال ايستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابيدن، سلاحهاى مختلف جنگى از جمله وسيله تيراندازى را بكار مى برند، بوده باشد.
آيه فوق در حقيقت اشاره به يك دستور مهم اسلامى است، كه معنى نماز خواندن در اوقات معين اين نيست كه در ساير حالات انسان از خدا غافل بماند بلكه، نماز يك دستور انضباطى است كه روح توجه به پروردگار را در انسان زنده مى كند و مى تواند در فواصل نمازها خدا را به خاطر داشته باشد خواه در ميدان جنگ باشد و خواه در غير ميدان جنگ.
آيه فوق در روايات متعددى به كيفيت نماز گزاردن بيماران تفسير شده كه اگر بتوانند ايستاده و اگر نتوانند نشسته و اگر باز نتوانند به پهلو بخوابند و
نماز را بجا آورند، اين تفسير در حقيقت يكنوع تعميم و توسعه در معنى آيه است اگر چه آيه مخصوص به اين مورد نيست.
سپس قرآن مى گويد: دستور نماز خوف يك دستور استثنائى است و به مجرد اينكه حالت خوف زائل گشت، بايد نماز را به همان طرز عادى انجام دهيد.
( فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة ) .
و در پايان سر اين همه سفارش و دقت را درباره نماز چنين بيان مى دارد: زيرا نماز وظيفه ثابت و لايتغيرى براى مؤ منان است.
( ان الصلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا ) .
كلمه موقوت از ماده وقت است بنابراين معنى آيه چنين است كه اگر ملاحظه مى كنيد حتى در ميدان جنگ مسلمانان بايد اين وظيفه اسلامى را انجام دهند به خاطر آن است كه نماز اوقات معينى دارد كه نمى توان از آنها تخلف كرد.
ولى در روايات متعدى كه در ذيل آيه وارد شده است موقوتا به معنى ثابتا و واجبا تفسير شده است كه البته آن هم با مفهوم آيه سازگار است، و نتيجه آن با معنى اول تقريبا يكى است.
سؤ ال:
بعضى مى گويند ما منكر فلسفه و اهميت نماز و اثرات تربيتى آن نيستيم اما چه لزومى دارد كه در اوقات معينى انجام شود آيا بهتر نيست كه مردم آزاد گذارده شوند و هر كس به هنگام فرصت و آمادگى روحى اين وظيفه را انجام دهد.
پاسخ:
تجربه نشان داده كه اگر مسائل تربيتى تحت انضباط و شرائط معين قرار نگيرد عده اى آن را به دست فراموشى مى سپارند، و اساس آن به كلى متزلزل مى گردد، اين گونه مسائل حتما بايد در اوقات معين و تحت انضباط دقيق قرار گيرد تا هيچكس عذر و بهانه اى براى ترك كردن آن نداشته باشد به خصوص اينكه انجام اين عبادات در وقت معين مخصوصا به صورت دسته جمعى داراى شكوه و تاثير و عظمت خاصى است كه قابل انكار نمى باشد و در حقيقت يك كلاس بزرگ انسان سازى تشكيل مى دهد.
آيه(104) و ترجمه:
( و لا تهنوا فى ابتغأ القوم إن تكونوا تأ لمون فإ نهم يألمون كما تأ لمون و ترجون من الله ما لا يرجون و كان الله عليما حكيما ) (104)
ترجمه:
104 - و از تعقيب دشمن سست نشويد (چه اينكه ) اگر شما درد و رنج مى بينيد آنها نيز همانند شما درد و رنج مى بينند، ولى شما اميدى از خدا داريد كه آنها ندارند و خداوند دانا و حكيم است.
شان نزول:
در برابر هر سلاحى سلاح مشابهى
از ابن عباس و بعضى ديگر از مفسران چنين نقل شده كه پس از حوادث دردناك جنگ احد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر فراز كوه احد رفت و ابو سفيان نيز بر
كوه احد قرار گرفت و با لحنى فاتحانه فرياد زد: اى محمد! يك روز پيروز شديم و روز ديگر شما يعنى اين پيروزى ما در برابر شكستى كه در بدر داشتيم ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گوئيد (گويا مى خواهد به ابوسفيان اثبات كند كه پرورش يافتگان مكتب من همه آگاهى دارند) مسلمانان گفتند:
(هرگز وضع ما با شما يكسان نيست شهيدان ما در بهشتند و كشتگان شما در دوزخ ) ابو سفيان فرياد زد و اين جمله را به صورت يك شعار افتخار آميز گفت:
لنا العزى و لا عزى لكم.
(ما داراى بت بزرگ عزى هستيم و شما نداريد) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود شما هم در برابر شعار آنها بگوئيد:
الله مولينا و لا مولى لكم
(سرپرست و تكيه گاه ما خدا است و شما سرپرست و تكيه گاهى نداريد) ابو سفيان كه خود را در مقابل اين شعار زنده اسلامى ناتوان مى ديد، دست از بت (عزى ) برداشت و به دامن بت (هبل ) در آويخت و فرياد زد اعل هبل! (سربلند باد هبل.)
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد كه اين شعار جاهلى را نيز با شعارى نيرومندتر و محكمتر بكوبند و بگويند الله اعلى و اجل!:
(خداوند برتر و بالاتر است ) ابو سفيان كه از اين شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت فرياد زد: ميعادگاه ما سرزمين بدر صغرى است.
مسلمانان از ميدان جنگ با زخمها و جراحات فراوان بازگشتند در حالى كه از حوادث دردناك احد سخت ناراحت بودند در اين هنگام آيه بالا نازل شد و به آنها هشدار داد كه در تعقيب مشركان كوتاهى نكنند و از اين حوادث دردناك ناراحت نشوند، مسلمانان با همان حال به تعقيب دشمن برخاستند و
هنگامى كه خبر به مشركان رسيد با سرعت از مدينه دور شدند و به مكه بازگشتند.
اين شان نزول به ما مى آموزد كه مسلمانان بايد هيچيك از تاكتيكهاى دشمن را از نظر دور ندارند و در برابر هر وسيله مبارزه اعم از مبارزه جسمى و روانى وسيله اى محكمتر و كوبنده تر فراهم سازند، در برابر منطق دشمنان، منطقهاى نيرومندتر، و در برابر سلاحهاى آنها سلاحهاى برتر و، حتى در برابر شعارهاى آنها شعارهاى كوبنده تر فراهم سازند و گرنه حوادث به نفع دشمن تغيير شكل خواهد داد.
و بنابراين در عصرى همچون عصر ما بايد به جاى تاسف خوردن در برابر حوادث دردناك و مفاسد وحشتناكى كه مسلمانان را از هر سو احاطه كرده به طور فعالانه دست به كار شوند، در برابر كتابها و مطبوعات ناسالم، كتب و مطبوعات سالم فراهم كنند، و در مقابل وسائل تبليغاتى مجهز دشمنان از مجهزترين وسائل تبليغاتى روز استفاده كنند، در مقابل مراكز ناسالم، وسائل تفريح سالم براى جوانان خود فراهم سازند و در مقابل طرحها و تزها و دكترين هائى كه مكتبهاى مختلف سياسى و اقتصادى و اجتماعى ارائه مى دهند طرحهاى جامع اسلامى را به شكل روز در اختيار همگان قرار دهند، تنها با استفاده از اين روش است كه مى توانند موجوديت خود را حفظ كرده و به صورت يك گروه پيشرو در جهان در آيند.
تفسير:
به دنبال آيات مربوط به جهاد و هجرت، آيه فوق براى زنده كردن روح فداكارى در مسلمانان چنين مى گويد:(هرگز از تعقيب دشمن سست نشويد.)
( و لا تهنوا فى ابتغأ القوم ) .
اشاره به اينكه هرگز در برابر دشمنان سرسخت حالت دفاعى به خود نگيريد، بلكه هميشه در مقابل چنين افرادى روح تهاجم را در خود حفظ كنيد، زيرا از نظر روانى اثر فوق العادهاى در كوبيدن روحيه دشمن دارد، همانطور كه در حادثه احد بعد از آن شكست سخت، استفاده كردن از اين روش سبب شد كه دشمنان اسلام كه با پيروزى ميدان نبود را ترك گفته بودند فكر بازگشت به ميدان را كه در وسط راه براى آنها پيدا شده بود از سر بدر كنند و با سرعت از مدينه دور شوند.
سپس استدلال زنده و روشنى براى اين حكم بيان مى كند و مى گويد: چرا شما سستى به خرج دهيد در حالى كه اگر شما در جهاد گرفتار درد و رنج مى شويد دشمنان شما نيز از اين ناراحتيها سهمى دارند، با اين تفاوت كه شما اميد به كمك و رحمت وسيع پروردگار عالم داريد و آنها فاقد چنين اميدى هستند.
( ان تكونوا تالمون فانهم يالمون كما تالمون و ترجون من الله ما لايرجون ) .
و در پايان براى تاكيد بيشتر مى فرمايد فراموش نكنيد كه تمام اين ناراحتيها و رنجها و تلاشها و كوششها و احيانا سستيها و مسامحه كاريهاى شما از ديدگاه علم خدا مخفى نيست (و كان الله عليما حكيما) و بنابراين نتيجه همه آنها را خواهيد ديد.
آيه (105) و (106)و ترجمه:
( إنا أنزلنا إليك الكتب بالحق لتحكم بين الناس بما أرئك الله و لاتكن للخائنين خصيما ) (105)( و استغفر الله إ ن الله كان غفورا رحيما ) (106)
ترجمه:
105 - ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت نمائى.
106 - و از خداوند طلب آمرزش نما، كه خداوند آمرزنده و مهربان است.
شان نزول:
در شان نزول آيات فوق جريان مفصلى نقل شده كه خلاصه اش اين است: طايفه بنى ابيرق طايفه اى نسبتا معروف بودند، سه برادر از اين طايفه بنام بشر و بشير و مبشر نام داشتند، بشير به خانه مسلمانى به نام رفاعه دستبرد زد و شمشير و زره و مقدارى از مواد غذائى را به سرقت برد، فرزند برادر او به نام (قتاده ) كه از مجاهدان بدر بود جريان را به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد، ولى آن سه برادر يكى از مسلمانان با ايمان را به نام لبيد كه در آن خانه با آنها زندگى مى كرد در اين جريان متهم ساختند.
(لبيد) از اين تهمت ناروا سخت برآشفت، شمشير كشيد و به سوى آنها آمد و فرياد زد كه مرا متهم به سرقت مى كنيد! در حالى كه شما به اين كار سزاوارتريد شما همان منافقانى هستيد كه پيامبر خدا را هجو مى كرديد و اشعار هجو خود را به قريش نسبت مى داديد، يا بايد اين تهمت را كه بمن زده ايد ثابت كنيد يا شمشير خود را بر شما فرود مى آورم.
برادران سارق كه چنين ديدند با او مدار كردند، اما چون با خبر شدند كه جريان به وسيله قتاده به گوش پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيده يكى از سخنوران قبيله را ديدند كه با جمعى به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بروند و با قيافه حق بجانب سارقان را تبرئه كنند، و قتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازند.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طبق وظيفه عمل به ظاهر شهادت اين جمعيت را پذيرفت و قتاده را مورد سرزنش قرار داد، قتاده كه بيگناه بود از اين جريان بسيار ناراحت شد و به سوى عموى خود بازگشت و جريان را با اظهار تاسف فراوان بيان كرد، عمويش او را دلدارى داد و گفت: نگران مباش خداوند پشتيبان ما است.
آيات فوق نازل شد و اين مرد بيگناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى را مورد سرزنش شديد قرار داد.
شان نزول ديگرى براى آيه نقل شده كه زرهى از يكى از انصار در يكى از جنگها به سرقت رفت، آنها به يك نفر از طايفه بنى ابيرق ظنين شدند، سارق هنگامى كه متوجه خطر شد، زره را به خانه يكنفر يهودى انداخت و از قبيله خود خواست كه نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گواهى به پاكى او بدهند و وجود زره را در خانه يهودى دليل بر برائت او بگيرند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه چنين ديد طبق ظاهر او را تبرئه فرمود مرد يهودى محكوم شد، آيات فوق نازل گشت و حقيقت را روشن ساخت.
تفسير:
از خائنان حمايت نكنيد
در اين آيات خداوند نخست به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) توصيه مى كند كه هدف از فرستادن اين كتاب آسمانى اين است كه اصول حق و عدالت در ميان مردم اجرا شود، ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته است در ميان مردم قضاوت كنى.)
( انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله ) .
سپس به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار مى دهد كه هرگز از خائنان حمايت نكند
( و لا تكن للخائنين خصيما ) .
گرچه روى سخن در اين آيه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است ولى شك نيست كه اين حكم يك حكم عمومى نسبت به تمام قضات و داوران مى باشد، و به همين دليل چنين خطابى مفهومش اين نيست كه ممكن است چنين كارى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر بزند، چه اينكه حكم مزبور ناظر به همه افراد است.
در آيه بعد به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه از پيشگاه خدا طلب آمرزش كند( و استغفر الله ) زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
( ان الله كان غفورا رحيما ) .
در اينكه استغفار در اينجا براى چيست، احتمالاتى وجود دارد:
نخست اينكه (استغفار) براى آن ترك اولى است كه به خاطر عجله در قضاوت در مورد شان نزول آيات صورت گرفت، يعنى گرچه آن مقدار از اعتراف و گواهى طرفين براى قضاوت تو كافى بود، ولى بهتر اين بود كه باز هم تحقيق بيشترى در اين مورد بشود.
ديگر اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مورد اين شان نزول طبق قوانين قضائى اسلام داورى كرد، و از آنجا كه مدارك خائنان از نظر ظاهر محكمتر بود، حق به جانب آنها داده شد، پس از آشكار شدن واقع و رسيدن حق به حقدار دستور مى دهد كه از خداوند طلب آمرزش كند، نه بخاطر اينكه گناهى صورت گرفته است بلكه بخاطر اينكه بر اثر صحنه سازيهاى بعضى، حق مسلمانى در معرض نابودى قرار گرفته است (يعنى به اصطلاح استغفار بخاطر حكم واقعى است نه حكم ظاهرى ).
اين احتمال را نيز داده اند كه استغفار در اينجا براى طرفين دعوا بوده است كه در طرح و تعقيب دعوا خلافگوئى هائى انجام دادند.
در حديثى از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود:
انما انا بشر و انكم تختصمون الى و لعل بعضكم يكون الحن بحجته من بعض فاقضى بنحو ما اسمع فمن قضيت له من حق اخيه شيئا فلا ياخذه فانما اقطع له قطعة من النار!
(من بشرى همانند شما هستم (و مامور به ظاهرم ) شايد بعضى از شما به هنگام بيان دليل خود قويتر از بعضى ديگر باشيد، و من هم بر طبق همان دليل قضاوت مى كنم، در عين حال بدانيد داورى من كه بر طبق ظاهر دليل طرفين صورت مى گيرد، حق واقعى را تغيير نمى دهد، بنابراين اگر من به سود كسى (طبق ظاهر) قضاوت كنم و حق ديگرى را به او بدهم پاره اى از آتش جهنم در اختيار او قرار داده ام و بايد از آن بپرهيزد.)
از اين حديث به خوبى روشن مى شود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وظيفه دارد مطابق ظاهر و بر طبق دليل طرفين دعوا قضاوت كند، البته در چنين داورى معمولا حق به حقدار مى رسد، ولى گاهى هم ممكن است ظاهر دليل و گواهى گواهان با واقع تطبيق نكند، اينجا است كه بايد توجه داشت كه حكم داور بهيچوجه واقع را تغيير نمى دهد، و حق، باطل، و باطل حق نمى شود.
آيه (107) تا (109)و ترجمه:
( و لا تجدل عن الذين يختانون أنفسهم إن الله لا يحب من كان خوانا أثيما ) (107)
( يستخفون من الناس و لا يستخفون من الله و هو معهم إذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان الله بما يعملون محيطا ) (108)( هأ نتم هؤ لأ جدلتم عنهم فى الحيوة الدنيا فمن يجدل الله عنهم يوم القيمة أ م من يكون عليهم وكيلا ) (109)
ترجمه:
107 - و از آنها كه به خود خيانت كردند دفاع مكن زيرا خداوند افراد خيانت پيشه گنهكار را دوست ندارد.
108 - اعمال زشت خود را از مردم پنهان مى دارند اما از خدا پنهان نمى دارند، و به هنگامى كه در مجالس شبانه سخنانى كه خدا راضى نبود مى گفتند، خدا با آنها بود و خدا به آنچه عمل مى كنند احاطه دارد.
109 - آرى شما همانها هستيد كه در زندگى اين جهان از آنها دفاع كرديد، اما كيست كه در برابر خداوند در روز رستاخيز از آنها دفاع كند و يا چه كسى است كه وكيل و حامى آنها باشد؟!
تفسير:
بدنبال دستورهاى گذشته درباره عدم حمايت از خائنان در اين آيات چنين ادامه مى دهد كه: هيچگاه از خائنان و آنها كه به خود خيانت كردند، حمايت نكنيد.
( و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ) .
چرا كه خداوند، خيانت كنندگان گنهكار را دوست نمى دارد.
( ان الله لا يحب من كان خوانا اثيما ) .
قابل توجه اينكه: در اين آيه مى فرمايد: كسانى كه بخود خيانت كردند در حالى كه مى دانيم طبق شان نزول آيه، خيانت نسبت به ديگران انجام شده بود، و اين اشاره به همان معنى لطيفى است كه قرآن بارها آن را تذكر داده كه هر عملى از انسان سر بزند، آثار خوب و بد آن اعم از معنوى و مادى، قبل از هر كس متوجه خود او مى شود، همانطور كه در جاى ديگر فرموده:
ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها:
اگر نيكى كنيد بخود نموده ايد و اگر بدى كنيد نيز به خودتان بد كرده ايد و يا اينكه اشاره به مطلب ديگرى است كه باز هم قرآن آن را تاييد كرده و آن اينكه همه افراد بشر بسان اعضأ يك پيكرند و اگر كسى زيانى به ديگرى برساند همانند آن است كه بخود زيان رسانده باشد، درست مثل كسى كه با دست خود سيلى به صورت خود مى زند. نكته ديگر اينكه آيه در مورد كسانى نيست كه مثلا يكبار مرتكب خيانت شده اند و از آن پشيمان گشته اند زيرا در مورد چنين كسانى نبايد شدت عمل بخرج داد بلكه بايد ارفاق نمود، آيه در مورد كسانى است كه خيانت جزء برنامه زندگى آنان شده است، به قرينه يختانون كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد و به قرينه خوان كه صيغه مبالغه است به معنى بسيار خيانت كننده و اثيم كه بمعنى گناهكار است و به عنوان تاكيد براى خوان ذكر شده، و در آيه گذشته نيز از آنها تعبير بخائن كه اسم فاعل است و معنى وصفى دارد و نشانه تكرار عمل است شده است.
سپس اين گونه خائنان را مورد سرزنش قرار داده، مى گويد: آنها شرم دارند كه باطن اعمالشان براى مردم روشن شود ولى از خدا، شرم ندارند!
( يستخفون من الناس و لا يستخفون من الله ) .
خداوندى كه همه جا با آنها است، و در آن هنگام كه در دل شب، نقشه هاى خيانت را طرح مى كردند و سخنانى كه خدا از آن راضى نبود مى گفتند، با آنها بود به همه اعمال آنها احاطه دارد.
( و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان الله بما يعملون محيطا ) .
سپس روى سخن را به طايفه شخص سارق كه از او دفاع كردند، نموده، مى گويد: گيرم كه شما در زندگى اين جهان از آنها دفاع كنيد ولى كيست كه در روز قيامت بتواند از آنها دفاع نمايد و يا به عنوان وكيل كارهاى آنها را سامان بخشد، و گرفتاريهاى آنها را بر طرف سازد؟!
( ها انتم هؤ لأ جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا فمن يجادل الله عنهم يوم القيامة ام من يكون عليهم وكيلا ) .
بنابراين دفاع شما از آنها بسيار كم اثر است، زيرا در زندگى جاويدان آن هم در برابر خداوند، هيچگونه مدافعى براى آنها نيست.
در حقيقت در سه آيه فوق، نخست به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و همه قاضيان به حق توصيه شده كه كاملا مراقب باشند، افرادى با صحنه سازى و شاهدهاى دروغين حقوق ديگران را پايمال نكنند.
سپس به افراد خيانتكار، و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده است كه مراقب نتائج سوء اعمال خود در اين جهان و جهان ديگر باشند.
و اين يكى از اسرار بلاغت قرآن است كه در يك حادثه هر چند به ظاهر كوچك باشد و بر محور يك زره و مقدارى مواد غذائى دور بزند و يا پاى يك نفر يهودى و دشمن اسلام در ميان باشد تمام جوانب مطلب را بررسى كرده و يادآورى و اخطار لازم را در هر مورد مى كند از پيامبر بزرگ خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه به حكم عصمت دامنش از هر گونه آلودگى به گناه پاك است گرفته، تا به افراد خيانت پيشه گنهكار و كسانى كه به حكم تعصبهاى خويشاوندى از اين گونه افراد دفاع مى كنند، هر كدام به تناسب خود، مورد بحث قرار گرفتهاند.
آيه (110) تا (112)و ترجمه:
( و من يعمل سوءا أو يظلم نفسه ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما ) (110)( و من يكسب إثما فإ نما يكسبه على نفسه و كان الله عليما حكيما ) (111)( و من يكسب خطية أو إثما ثم يرم به بريا فقد احتمل بهتنا و إثما مبينا ) (112)
ترجمه:
110 - كسى كه كار بدى انجام دهد يا به خود ستم كند سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.
111 - و كسى كه گناهى مرتكب شود به زيان خود كار كرده و خداوند دانا و حكيم است.
112 - و كسى كه خطا يا گناهى مرتكب شود سپس بيگناهى را متهم سازد بار بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است.
تفسير:
در اين سه آيه در تعقيب بحثهاى مربوط به خيانت و تهمت كه در آيات قبل گذشت سه حكم كلى بيان شده است:
1 - نخست اشاره به اين حقيقت شده كه راه توبه، به روى افراد بدكار به هر حال باز است و كسى كه به خود يا ديگرى ستم كند و بعد حقيقتا پشيمان شود و از خداوند طلب آمرزش كند و در مقام جبران بر آيد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.
( و من يعمل سوء او يظلم نفسه ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما ) .
بايد توجه داشت كه در آيه دو چيز عنوان شده يكى سوء و ديگرى ظلم به نفس، و با توجه به قرينه مقابله و همچنين ريشه لغوى سوء كه به معنى زيان رسانيدن به ديگرى است، چنين استفاده مى شود كه هر نوع گناه اعم از اينكه انسان به ديگرى زيان برساند يا به خود، به هنگام توبه حقيقى و جبران، قابل آمرزش است.
ضمنا از تعبير به يجد الله غفورا رحيما:
خدا را آمرزنده و مهربان مى يابد استفاده مى شود كه توبه حقيقى آنچنان اثر دارد كه انسان در درون جان خود نتيجه آنرا مى يابد، از يكسو اثر ناراحت كننده گناه با توجه به غفور بودن خداوند از بين ميرود، و از طرف ديگر دورى خود را از رحمت و الطاف خداوند كه نتيجه معصيت بود، به مقتضاى رحيميت او، مبدل به نزديكى احساس مى كند.
2 - آيه دوم توضيح همان حقيقتى است كه اجمال آن در آيات قبل گذشت و آن اينكه: هر گناهى كه انسان مرتكب مى شود بالمآل و در نتيجه به خود ضرر زده و به زيان خود گام برداشته است.
( و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه ) .
و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند عالم است و از اعمال بندگان با خبر، و هم حكيم است و هر كس را طبق استحقاق خود مجازات ميكند.
( و كان الله عليما حكيما ) .
و به اين ترتيب گناهان اگر چه در ظاهر مختلفند، گاهى زيان آن به ديگرى ميرسد و گاهى زيان آن به خويشتن است، اما پس از تحليل نهائى همه به خود انسان باز ميگردد و آثار سوء گناه قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر ميشود.
3 - و در آخرين آيه اشاره به اهميت گناه تهمت زدن نسبت به افراد
بى گناه كرده، مى فرمايد: هر كس خطا يا گناهى مرتكب شود و آن را به گردن بى گناهى بيفكند، بهتان و گناه آشكارى انجام داده است.
( و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا ) .
در اين آيه گناهانى را كه انسان مرتكب ميشود و به گردن ديگرى مى افكند به دو قسم تقسيم شده يكى خطيئة و ديگر اثم - درباره تفاوت ميان اين دو، مفسران و اهل لغت سخن بسيار گفته اند، اما آنچه نزديكتر به نظر ميرسد اين است كه خطيئة از خطا در اصل به معنى لغزشها و گناهانى است كه بدون قصد از انسان سر ميزند و گاهى داراى كفاره و غرامت است، ولى تدريجا در معنى خطيئه توسعه اى داده شده و هر گناه اعم از عمد و غير عمد را در بر مى گيرد، زيرا هيچگونه گناهى (اعم از عمد و غير عمد) با روح سليم انسان سازگار نيست و اگر از او سر بزند در حقيقت يكنوع لغزش و خطا است كه شايسته مقام او نيست، نتيجه اينكه خطيئة معنى وسيعى دارد كه هم گناه عمدى و هم غير عمدى را شامل ميشود، ولى اثم معمولا به گناهان عمدى و اختيارى گفته ميشود - و در اصل اثم به معنى چيزى است كه انسان را از كارى باز ميدارد و از آنجا كه گناهان آدمى را از خيرات، باز ميدارند به آنها اثم گفته شده است.
ضمنا بايد توجه داشت كه در آيه در مورد تهمت، تعبير لطيفى به كار برده شده و آن اينكه گناه را بمنزله تير قرار داده و انتساب آن را به ديگرى به منزله پرتاب بسوى هدف اشاره به اينكه همانطور كه تيراندازى به سوى ديگرى ممكن است باعث از بين رفتن او شود پرتاب تير گناه هم به كسى كه مرتكب نشده ممكن است آبروى او را كه بمنزله خون او است از بين ببرد، بديهى است وزر و وبال اين كار براى هميشه بر دوش فردى كه تهمت زده است باقى خواهد ماند، و تعبير به احتمل (بر دوش مى گيرد) نيز اشاره به سنگينى و دوام اين مسئوليت است!.
جنايت تهمت
تهمت زدن به بيگناه از زشتترين كارهائى است كه اسلام آن را به شدت محكوم ساخته است، آيه فوق و روايات متعدد اسلامى كه درباره اين موضوع وارد شده نظر اسلام را در اين زمينه روشن مى سازد، امام صادق (عليهالسلام ) از حكيمى چنين نقل ميكند:
البهتان على البرى ء اثقل من جبال راسيات:
تهمت زدن به بيگناه از كوههاى عظيم نيز سنگينتر است!
تهمت زدن به افراد بيگناه با روح ايمان سازگار نيست چنانكه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده:
(اذا اتهم المؤ من اخاه انماث الايمان فى قلبه كما ينماث الملح فى المأ).
كسى كه برادر مسلمانش را متهم كند، ايمان در قلب او ذوب ميشود همانند ذوب شدن نمك در آب!
در حقيقت بهتان و تهمت، بدترين انواع دروغ و كذب است، زيرا هم مفاسد عظيم كذب را دارد، و هم زيانهاى غيبت، و هم بدترين نوع ظلم و ستم است، و لذا از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود:
من بهت مؤ منا او مؤ منة او قال فيهما ما ليس فيه اقامه الله تعالى يوم القيامة على تل من نار حتى يخرج مما قاله:
كسى كه به مرد يا زن با ايمان تهمت بزند و يا درباره او چيزى بگويد.
كه در او نيست، خداوند در روز قيامت او را بر تلى از آتش قرار مى دهد تا از مسئوليت آنچه گفته است در آيد.
در حقيقت رواج اين كار ناجوانمردانه در يك محيط، سبب به هم ريختن نظام و عدالت اجتماعى و آلوده شدن حق به باطل و گرفتار شدن بيگناه و تبرئه گنهكار و از ميان رفتن اعتماد عمومى مى شود.
آيه (113) و ترجمه:
( و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم أن يضلوك و ما يضلون إلا أ نفسهم و ما يضرونك من شى ء و أنزل الله عليك الكتب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما ) (113)
ترجمه:
113 - اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود طايفه اى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند اما جز خودشان را گمراه نمى كنند و هيچگونه زيانى به تو نمى رسانند و خداوند كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت و فضل خدا بر تو بزرگ بود.
تفسير:
اين آيه اشاره به گوشه ديگرى از حادثه بنى ابيرق است كه در چند آيه قبل تحت عنوان شان نزول اشاره شد، آيه چنين مى گويد: اگر فضل و رحمت پروردگار شامل حال تو نبود جمعى از منافقان يا مانند آنها تصميم داشتند ترا از مسير حق و عدالت، منحرف سازند، ولى لطف الهى شامل حال تو شد و تو را حفظ كرد.
( و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك ) .
آنها مى خواستند با متهم ساختن يك فرد بيگناه و سپس كشيدن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به اين ماجرا، هم ضربه اى به شخصيت اجتماعى و معنوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بزنند و هم اغراض سوء خود را درباره يك مسلمان بيگناه عملى سازند، ولى خداوندى كه حافظ پيامبر خويش است، نقشه هاى آنها را نقش بر آب كرد. بعضى براى اين آيه شان نزول ديگرى ذكر كرده اند و آن اينكه هيئتى از طايفه بنى ثقيف خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده و گفتند ما با دو شرط با تو بيعت مى كنيم نخست اينكه بتهاى خود را با دست خود نشكنيم و ديگر اينكه بر ما مهلت دهى تا يك سال ديگر بت عزى را پرستش كنيم!، خداوند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود دستور داد كه در برابر پيشنهادهاى آنها به هيچوجه انعطافى نشان ندهد، آيه فوق نازل شد و به پيامبر اعلام كرد كه لطف خدا او را در برابر اين وسوسه ها حفظ مى كند.
سپس قرآن مى گويد: اينها فقط خود را گمراه مى كنند و هيچگونه زيان به تو نميرسانند.
( و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء ) .
سرانجام علت مصونيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از گمراهى و خطا و گناه، چنين بيان مى كند كه خدا، كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت.
( و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم ) .
و در پايان آيه ميفرمايد: فضل خداوند بر تو بسيار بزرگ بوده است
( و كان فضل الله عليك عظيما ) .
سرچشمه معصوم بودن پيامبران
آيه فوق، از آياتى است كه اشاره بمسئله مصونيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خطا و اشتباه و گناه ميكند و مى گويد: اگر امدادهاى الهى شامل حال تو نبود تو را گمراه مى ساختند ولى با وجود اين امدادها قادر به اين كار نخواهند بود و هيچگونه زيانى در اين راه به تو نمى رسانند.
به اين ترتيب خداوند براى اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بتواند در هر چيز سرمشقى براى امت باشد و الگوئى براى نيكيها و خيرات گردد، و از عواقب دردناك لغزشهائى كه ممكن است دامن يك رهبر بزرگ را بگيرد، بركنار باشد و امت از سرگردانى در مسئله اطاعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در امان باشند و گرفتار تضاد در ميان اطاعت و عدم اطاعت نشوند پيامبر خود را در برابر خطا و گناه بيمه ميكند تا اعتماد كامل مردم را كه از نخستين شرطهاى رهبرى الهى است بخود جلب نمايد.
و در ذيل آيه يكى از دلائل اساسى مسئله عصمت بطور اجمال آمده است و آن اينكه: خداوند علوم و دانشهائى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آموخته كه در پرتو آن در برابر گناه و خطا بيمه مى شود، زيرا علم و دانش (در مرحله نهائى ) موجب عصمت است مثلا پزشكى كه آب آلودهاى را كه به انواع ميكربهاى: وبا، مالاريا، و دهها بيمارى خطرناك ديگر آلوده است و آن را در آزمايشگاه در زير ميكروسكوپ مطالعه كرده و اثر كشنده آن را به روشنى دريافته است، ممكن نيست از آن آب بنوشد، يعنى اين علم به او مصونيت در برابر ارتكاب اين عمل ميدهد، در حالى كه جهل به آن ممكن است موجب ارتكاب گردد.
همچنين سرچشمه بسيارى از اشتباهات جهل به مقدمات يا لوازم و عواقب يك كار است، بنابراين كسى كه از طريق وحى الهى و تعليم پروردگار آگاهى كامل از مسائل مختلف دارد، نه گرفتار لغزش ميشود، نه گمراهى و نه گناه.
ولى اشتباه نشود با اينكه چنان علمى براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ناحيه خدا است ولى باز جنبه اجبارى بخود نمى گيرد، يعنى هيچگاه پيامبر مجبور نيست به علم خود عمل كند بلكه از روى اختيار به آن عمل ميكند، همانطور كه طبيب مزبور با داشتن آگاهى از وضع آن آب آلوده اجبارى به ننوشيدن آن ندارد بلكه از روى اراده از شرب آن خوددارى ميكند.
و اگر گفته شود چرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مشمول چنين فضل الهى شده است نه ديگران، بايد گفت اين به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى است كه بر دوش او گذاشته شده است و بر دوش ديگران نيست زيرا خداوند به همان مقدار كه مسئوليت ميدهد، توان و نيرو مى بخشد. (دقت كنيد).
آيه (114)و ترجمه:
( لا خير فى كثير من نجوئهم إلا من أمر بصدقة أو معروف أو إصلح بين الناس و من يفعل ذلك ابتغأ مرضات الله فسوف نؤ تيه أجرا عظيما ) (114)
ترجمه:
114 - در بسيارى از سخنان در گوشى (و جلسات محرمانه ) آنها خير و سودى نيست مگر كسى كه (به اين وسيله ) امر به كمك به ديگران يا كار نيك يا اصطلاح در ميان مردم كند، و هر كس براى خشنودى پروردگار چنين كند پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
تفسير:
سخنان در گوشى
در آيات گذشته اشاره اى به جلسات مخفيانه شبانه و شيطنت آميز بعضى از منافقان يا مانند آنها شده بود، در اين آيه بطور مشروحتر از آن تحت عنوان نجوا بحث مى شود.
نجوا تنها بمعنى سخنان در گوشى نيست بلكه هر گونه جلسات سرى و مخفيانه را نيز شامل مى شود، زيرا در اصل از ماده نجوة (بر وزن دفعة ) بمعنى سرزمين مرتفع گرفته شده است، چون سرزمينهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند، و از آنجا كه جلسات سرى و سخنان در گوشى از اطرافيان جدا مى شود، به آن نجوى گفته اند و بعضى معتقدند كه همه اينها از ماده نجات بمعنى رهائى گرفته شده است، زيرا يك نقطه مرتفع از هجوم سيلاب در امان است، و يك مجلس سرى يا سخن در گوشى از اطلاع ديگران بركنار مى باشد.
به هر حال آيه مى گويد: در غالب جلسات محرمانه و مخفيانه آنها كه بر اساس نقشه هاى شيطنت آميز بنا شده خير و سودى نيست.
( لا خير فى كثير من نجويهم ) .
سپس براى اينكه گمان نشود هر گونه نجوا و سخن در گوشى يا جلسات سرى مذموم و ممنوع است، چند مورد به عنوان مقدمه بيان يك قانون كلى، به صورت استثنأ در ذيل آيه ذكر كرده مى فرمايد:
مگر اينكه كسى در نجواى خود، توصيه به صدقه و كمك به ديگران، يا انجام كار نيك، و يا اصلاح در ميان مردم مى نمايد.
( الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس ) .
و اين گونه نجويها اگر به خاطر تظاهر و رياكارى نباشد بلكه منظور از آن كسب رضاى پروردگار بوده باشد، خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهد فرمود.
( و من يفعل ذلك ابتغأ مرضات الله فسوف نؤ تيه اجرا عظيما ) .
اصولا نجوا و سخنان درگوشى و تشكيل جلسات سرى در قرآن به عنوان يك عمل شيطانى معرفى شده است.
انما النجوى من الشيطان:
نجوى از شيطان است زيرا اين كار غالبا براى اعمال نادرست صورت مى گيرد، چون انجام كار خير و مفيد و مثبت معمولا چيز محرمانه و مخفيانه اى نيست كه مردم بخواهند با سخنان در گوشى آن را انجام دهند.
ولى از آنجا كه گاهى شرائط فوق العادهاى پيش مى آيد كه انسان مجبور ميشود در كارهاى نيك از روش نجوا استفاده كند اين استثنأ مكرر در قرآن آمده است.
يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصية الرسول و تناجوا بالبر و التقوى:
اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه نجوا مى كنيد براى گناه و ستم و نافرمانى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نجوا نكنيد و تنها براى كار نيك و پرهيز كارى نجوا داشته باشيد.
اساسا نجوا اگر در حضور جمعيت انجام پذيرد سوء ظن افراد را بر مى انگيزد، و گاهى حتى در ميان دوستان ايجاد بدبينى ميكند، به همين دليل بهتر است
كه جز در موارد ضرورت از اين موضوع استفاده نشود و فلسفه حكم مزبور در قرآن نيز همين است.
البته گاهى حفظ آبروى انسانى ايجاب ميكند كه از نجوا استفاده شود، و از جمله آن كمكهاى مالى است كه در آيه فوق به عنوان صدقه از آن ياد شده است.
و يا امر به معروف كردن كه گاهى اگر آشكارا گفته شود، طرف، در برابر جمعيت شرمنده مى شود، و شايد به همين علت از پذيرش آن امتناع ورزد و مقاومت كند، كه در آيه فوق از آن تعبير به معروف شده است.
و يا در موارد اصلاح بين مردم كه گاهى آشكارا گفتن مسائل جلو اصلاح را مى گيرد، و بايد با هر كدام از طرفين دعوا جداگانه و به صورت نجوا صحبت شود تا نقشه اصلاحى پياده گردد.
در اين سه مورد و آنچه مانند آنست، ضرورت اقتضا مى كند كه كار مثبت در زير چتر نجوا قرار گيرد.
قابل توجه اينكه موارد سه گانه فوق همه در عنوان صدقه مندرج است زيرا آنكس كه امر به معروف مى كند، زكات علم مى پردازد و آن كس كه اصلاح ذات البين مى نمايد زكات نفوذ و حيثيت خود را در ميان مردم ادا ميكند چنانكه از على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود:
ان الله فرض عليكم زكاة جاهكم كما فرض عليكم زكاة ما ملكت ايديكم:
خداوند بر شما واجب كرده است زكات نفوذ و حيثيت اجتماعى بپردازيد همانطور كه بر شما واجب كرده كه زكات مال بدهيد. و از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه به ابو ايوب فرمود:
الا ادلك على صدقة يحبها الله و رسوله تصلح بين الناس اذا تفاسدوا و تقرب بينهم اذا تباعدوا:
آيا تو را از صدقه اى آگاه كنم كه خدا و پيامبرش آن را دوست دارند: هنگامى كه مردم با يكديگر دشمن شوند آنها را اصلاح ده و زمانى كه از هم دور گردند آنها را به هم نزديك كن.
آيه (115)و ترجمه:
( و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و سأت مصيرا ) (115)
ترجمه:
115 - كسى كه بعد از آشكار شدن حق از در مخالفت با پيامبر در آيد و از راهى جز راه مومنان پيروى كند ما او را به همان راه كه مى رود مى بريم و به دوزخ داخل مى كنيم و جايگاه بدى دارد.
شان نزول:
در شان نزول آيات سابق گفتيم كه بشير بن ابيرق، پس از سرقت از مسلمانى، شخص بيگناهى را متهم ساخت و با صحنه سازى در حضور پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود را تبرئه كرد ولى با نزول آيات گذشته رسوا شد، و بدنبال اين رسوائى بجاى اينكه توبه كند و به راه باز گردد، راه كفر را پيش گرفت و رسما از زمره مسلمانان خارج گرديد، آيه فوق نازل شد و ضمن اشاره به اين موضوع، يك حكم كلى و عمومى اسلامى را بيان ساخت.
تفسير:
هنگامى كه انسان مرتكب خلافى ميشود، پس از آگاهى دو راه در
پيش دارد راه بازگشت و توبه كه اثر آن در شستشوى گناه در چند آيه پيش بيان گرديد، راه ديگر، راه لجاجت و عناد است كه به نتيجه شوم آن در اين آيه اشاره شده و مى فرمايد:
(كسى كه بعد از آشكار شدن حق از در مخالفت و عناد در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آيد و راهى جز راه مؤ منان انتخاب نمايد، ما او را به همان راه كه ميرود مى كشانيم و در قيامت به دوزخ مى فرستيم و چه جايگاه بدى در انتظار او است.)
( و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصيرا ) .
بايد توجه داشت كه يشاقق از ماده شقاق بمعنى مخالفت آگاهانه توام با عداوت و دشمنى است، و جمله من بعد ما تبين له الهدى:
پس از روشن شدن هدايت و راه راست نيز اين معنى را تاكيد مى كند و در واقع چنين افرادى سرنوشتى بهتر از اين نميتوانند داشته باشند، سرنوشتى كه هم عاقبت شوم در اين جهان و هم عاقبت دردناك در آن جهان دارد.
اما در اين جهان همانطور كه قرآن مى گويد: روز به روز در مسير غلط خود راسختر مى شوند و زاويه انحراف آنها از جاده حق، با پيشروى در بيراهه بيشتر مى شود و اين سرنوشتى است كه خود آنها براى خويشتن انتخاب كرده اند، و بنائى است كه پايه گذارى آن به دست خودشان شده است و بنابراين هيچگونه ستمى درباره آنها به عمل نيامده، و اين كه مى فرمايد: نوله ما تولى: ما او را به همان راه كه مى رود مى كشانيم اشاره بهمين سلب توفيق معنوى، و عدم تشخيص حق و پيشروى در بيراهه است (شرح اين موضوع را در تفسير هدايت و ضلالت در جلد اول صفحه 50 بيان كرده ايم ).
و آنجا كه مى گويد نصله جهنم اشاره به سرنوشت آنها در رستاخيز است.
درباره جمله نوله ما تولى تفسير ديگرى نيز هست و آن اينكه: ما چنين افراد را تحت سرپرستى معبودهاى ساختگى كه براى خود انتخاب كرده اند، قرار مى دهيم.
حجيت اجماع
يكى از دلائل چهارگانه فقه، اجماع بمعنى اتفاق علمأ و دانشمندان اسلامى در يك مسئله فقهى است، در اصول فقه براى اثبات حجيت اجماع دلائل مختلفى ذكر كرده اند، از جمله آيه فوق است كه جمعى آن را دليل بر حجيت اجماع مى دانند، زيرا مى گويد:
هر كس طريقى غير از طريق مؤ منان انتخاب كند، سرنوشت شومى در دنيا و آخرت دارد و بنابراين هنگامى كه مؤ منان راهى را در مسئله اى برگزيدند همه بايد از آن پيروى كنند.
ولى حق اين است كه آيه فوق هيچگونه ارتباطى با مسئله حجيت اجماع ندارد (البته ما اجماع را حجت مى دانيم مشروط به اينكه از آن كشف قول معصوم كنيم و يا معصوم شخصا، ولو بطور ناشناس، در ضمن اصحاب اجماع باشد، ولى دليل حجت چنين اجماعى همان حجيت سنت و قول معصوم است نه آيه فوق ) زيرا:
اولا مجازاتهائى كه در آيه تعيين شده براى كسانى است كه آگاهانه، مخالفت با پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كنند و راهى غير راه مؤ منان را انتخاب نمايند، يعنى اين دو بايد دست به دست هم بدهند تا چنان ثمره شومى داشته باشد وانگهى بايد از روى علم و آگاهى صورت گيرد، و اين موضوع هيچگونه ارتباطى با مسئله حجيت اجماع ندارد و اجماع را به تنهائى حجت نمى كند.
ثانيا منظور از سبيل المؤ منين، راه توحيد و خدا پرستى و اصل اسلام است نه فتاواى فقهى و احكام فرعى، همانطور كه ظاهر آيه علاوه بر شان نزول آن به اين حقيقت گواهى ميدهد.
و در حقيقت، پيروى از غير طريق مؤ منان چيزى جز مخالفت با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست و هر دو بازگشت به يك مطلب مى كند.
لذا در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم:
هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در كوفه بود، جمعى خدمت او آمدند، و تقاضا كردند كه براى آنها امام جماعتى انتخاب كند (تا در ماه رمضان نمازهاى مستحبى معروف به تراويح را كه در زمان عمر به جماعت مى خواندند با او بخوانند) امام از اين كار امتناع ورزيد و از چنين جماعتى نهى كرد (زيرا جماعت در نافله مشروع نيست ) اين جمعيت با اينكه اين حكم قاطع را از امام و پيشواى خود شنيده بودند لجاجت بخرج داده و جار و جنجال بلند كردند كه بيائيد و در اين ماه رمضان، اشك بريزيد!، جمعى از دوستان على (عليهالسلام ) به خدمتش رسيدند و عرض كردند: عده اى در برابر اين دستور شما تسليم نيستند، فرمود: آنها را به حال خود وابگذاريد هر كس را مى خواهند انتخاب كنند تا اين جماعت (نامشروع ) را بجا آورد و سپس آيه فوق را تلاوت فرمود. اين حديث نيز آنچه را كه در مورد تفسير آيه گفتيم تاييد مى كند.
آيه (116)و ترجمه:
( إن الله لا يغفر أ ن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ و من يشرك بالله فقد ضل ضللا بعيدا ) (116)
ترجمه:
116 - خداوند شرك به او را نمى آمرزد (ولى ) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بيند) مى آمرزد و هر كس براى خدا شريكى قائل شود در گمراهى دورى افتاده است.
تفسير:
شرك گناه نابخشودنى
در اينجا بار ديگر بدنبال بحثهاى مربوط به منافقان و مرتدان يعنى كسانى كه بعد از قبول اسلام به سوى كفر باز مى گردند، اشاره به اهميت گناه شرك مى كند كه گناهى است غير قابل عفو و بخشش و هيچ گناهى بالاتر از آن متصور نيست.
مضمون اين آيه با تفاوت در همين سوره گذشت (آيه 48).
البته اينگونه تكرار در مسائل تربيتى لازمه بلاغت است زيرا مسائل اساسى و مهم بايد در فواصل مختلفى تكرار شود تا در نفوس و افكار، راسخ گردد.
در حقيقت گناهان همانند بيماريهاى گوناگونند، مادام كه بيمارى به مراكز اصلى بدن حمله ور نشده و آنها را از كار نينداخته است نيروى دفاعى تن اميد بهبودى را همراه دارد اما اگر فى المثل بيمارى، مركز اصلى بدن يعنى مغز را مورد هجوم قرار داد و فلج ساخت درهاى اميد بسته خواهد شد
مرگ حتمى بدنبال آن فرا مى رسد، شرك چيزى است كه مركز حساس روح آدمى را از كار مى اندازد، و تاريكى و ظلمت در جان او مى پاشد و با وجود آن هيچگونه اميد نجات نيست، اما اگر حقيقت توحيد و يكتاپرستى كه سرچشمه هر گونه فضيلت و جنبش و حركت است، زنده باشد اميد بخشش در مورد بقيه گناهان وجود دارد.
( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ ) .
همانطور كه گفتيم در همين سوره دو بار اين آيه تكرار شده است تا آثار شرك و بت پرستى كه ساليان دراز در اعماق نفوس آن مردم لانه كرده بود، براى هميشه شستشو گردد، و آثار معنوى و مادى توحيد بر شاخسار وجود آنها آشكار شود، منتها ذيل دو آيه با هم تفاوت مختصرى دارد در اينجا مى فرمايد: هر كس براى خدا شريكى قائل شود در گمراهى دورى گرفتار شده.
( و من يشرك بالله فقد ضل ضلالا بعيدا ) .
ولى در گذشته فرمود: كسى كه براى خدا شريك قائل شود دروغ و افتراى بزرگى زده است.
( و من يشرك بالله فقد افترى اثما عظيما ) .
در حقيقت در آنجا اشاره به مفسده بزرگ شرك از جنبه الهى و شناسائى خدا شده و در اينجا زيانهاى غير قابل جبران آن براى خود مردم بيان گرديده است، آنجا جنبه علمى مساله را بررسى مى كند و اينجا جنبه عملى و نتائج خارجى آن را، و روشن است كه اين هر دو به اصطلاح لازم و ملزوم يكديگرند (توضيحات ديگرى در زمينه اين آيه در جلد سوم همين تفسير صفحه 409 داده ايم ).
آيه (117) تا (120) و ترجمه:
( إن يدعون من دونه إلا إنثا و إن يدعون إلا شيطنا مريدا ) (117)( لعنه الله و قال لا تخذن من عبادك نصيبا مفروضا ) (118)( و لا ضلنهم و لا منينهم و لامرنهم فليبتكن ءاذان الا نعم و لامرنهم فليغيرن خلق الله و من يتخذ الشيطن وليا من دون الله فقد خسر خسرانا مبينا ) (119)( يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطن إلا غرورا ) (120)( أ ولئك مأ وئهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا ) (121)
ترجمه:
117 - آنها غير از خدا تنها بتهائى را ميخوانند كه اثرى ندارند و (يا) فقط شيطان سركش و ويرانگر را مى خوانند.
118 - خداوند او را از رحمت خويش بدور ساخته و او گفته است كه از بندگان تو سهم معينى خواهم گرفت.
119 - و آنها را گمراه ميكنم و به آرزوها سرگرم مى سازم و به آنها دستور مى دهم كه (اعمال خرافى انجام دهند و) گوش چهارپايان را بشكافند و آفرينش (پاك ) خدائى را تغيير دهند، (فطرت توحيد را به شرك بيالايند) و آنها كه شيطان را به جاى خدا ولى خود برگزينند زيان آشكارى كرده اند.
120 - شيطان به آنها وعدهها(ى دروغين ) ميدهد و به آرزوها سرگرم ميسازد و جز فريب و نيرنگ به آنها وعده نمى دهد.
121 - آنها (پيروان شيطان ) جايگاهشان جهنم است و هيچ راه فرارى ندارند.
تفسير:
نقشه هاى شيطان
آيه نخست توضيحى است براى حال مشركان، كه در آيه قبل به سرنوشت شوم آنها اشاره شد و در حقيقت علت گمراهى شديد آنها را بيان مى كند و مى گويد: آنها بقدرى كوتاه فكرند كه خالق و آفريدگار جهان پهناور هستى را رها كرده و در برابر موجوداتى سر تعظيم فرود مى آورند كه كمترين اثر مثبتى ندارند بلكه گاهى همانند شيطان، ويرانگر و گمراه كننده نيز مى باشند.
( ان يدعون من دونه الا اناثا و ان يدعون الا شيطانا مريدا ) .
قابل توجه اينكه: معبودهاى مشركان در اين آيه منحصر بدو چيز شناخته شده اناث و شيطان مريد.
اناث جمع انثى از ماده انث (بر وزن ادب ) به معنى موجود نرم و قابل انعطاف است، و لذا هنگامى كه آهن در آتش نرم شود، عرب مى گويد انث الحديد و اگر به جنس زن اناث و مؤ نث گفته ميشود به خاطر آن است كه جنس لطيفتر و انعطاف پذيرترى است.
ولى در اينجا بعضى از مفسران معتقدند كه قرآن اشاره به بتهاى معروف قبائل عرب مى كند كه هر كدام براى خود بتى انتخاب كرده، اسم مؤ نثى را بر آن نهاده بودند:
اللات بمعنى الهه مؤ نث الله، عزى مؤ نث اعز، و همچنين منات و اساف و نائله و مانند آنها - ولى بعضى ديگر از مفسران بزرگ عقيده دارند كه منظور از اناث در اينجا معنى معروف مؤ نث نيست بلكه منظور همان ريشه لغوى آن است، يعنى آنها معبودهائى را مى پرستيدند كه مخلوق ضعيفى بيش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هر شكل در مى آمدند، تمام وجودشان تاثر و انعطاف پذيرى و تسليم در برابر حوادث بود، و به عبارت روشنتر، موجودهائى كه هيچگونه اراده و اختيارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زيان نبودند.
و اما كلمه مريد از نظر ريشه لغت از ماده مرد (بر وزن زرد) بمعنى ريختن شاخ و برگ درخت است و بهمين مناسبت به نوجوانى كه هنوز مو در صورتش نروئيده امرد گفته ميشود.
بنابراين شيطان مريد، يعنى شيطانى كه تمام صفات فضيلت از شاخسار وجودش فرو ريخته و چيزى از نقاط قوت در او باقى نمانده است.
و يا از ماده مرود (بر وزن سرود) بمعنى طغيان و سركشى است يعنى معبود آنها شيطان طغيانگر و ويرانگر است.
در حقيقت قرآن معبودهاى آنها را چنين دسته بندى كرده كه يك دسته بياثرند و بى خاصيت و دسته ديگر طغيانگرند و ويرانگر و كسى كه در برابر چنين معبودهائى سر تسليم فرود مى آورد در گمراهى آشكار است!.
سپس در آيات بعد اشاره به صفات شيطان و اهداف او و عداوت خاصى كه با فرزندان آدم دارد كرده و قسمتهاى مختلفى از برنامه هاى او را شرح ميدهد و قبل از هر چيز مى فرمايد: خداوند او را از رحمت خويش دور ساخته (لعنه الله ) و در حقيقت ريشه تمام بدبختيها و ويرانگريهاى او همين دورى از رحمت خدا است كه بر اثر كبر و نخوت دامنش را گرفت، بديهى است چنين موجودى كه بر اثر دورى از خدا از هر گونه خير و خوبى خالى است نمى تواند اثر مفيدى در زندگى دگران داشته باشد و ذات نايافته از هستى بخش چگونه ممكن است هستى آفرين گردد، نه تنها مفيد نخواهد بود، زيانبخش نيز خواهد بود.
سپس ميفرمايد: شيطان سوگند ياد كرده كه چند برنامه را اجرا ميكند:
1 - از بندگان تو نصيب معينى خواهم گرفت:
( و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا ) .
او ميداند قدرت بر گمراه ساختن همه بندگان خدا ندارد، و تنها افراد هوسباز و ضعيف الايمان و ضعيف الاراده هستند كه در برابر او تسليم ميشوند.
2 - آنها را گمراه ميكنم (و لاضلنهم ).
3 - با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم ميسازم (و لامنينهم )،
4 - آنها را به اعمال خرافى دعوت مى كنم، از جمله فرمان ميدهم كه گوشهاى چهار پايان را بشكافند و يا قطع كنند.
( و لامرنهم فليبتكن اذان الانعام ) .
و اين اشاره به يكى از اعمال زشت جاهلى است كه در ميان بت پرستان رائج بود كه گوش بعضى از چهارپايان را مى شكافتند و يا بكلى قطع مى كردند و سوار شدن بر آن را ممنوع مى دانستند و هيچگونه از آن استفاده نمى نمودند.
5 - آنها را وادار ميسازم كه آفرينش پاك خدائى را تغيير دهند.
( و لامرنهم فليغيرن خلق الله ) .
اين جمله اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اولى انسان توحيد و يكتاپرستى و هر گونه صفت و خوى پسنديده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شيطانى و هوى و هوسها انسان را از اين مسير صحيح منحرف مى سازد و به بيراهه ها مى كشاند، شاهد اين سخن آيه 30 سوره روم است.
فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم:
روى خود را متوجه آئين خالص توحيد كن همان سرشتى كه خداوند از آغاز، مردم را بر آن قرار داده و اين آفرينشى است كه نبايد تبديل گردد اين است دين صاف و مستقيم.
از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) نيز نقل شده كه منظور از آن تغيير فطرت توحيد و فرمان خدا است.
و اين ضرر غير قابل جبرانى است كه شيطان بر پايه سعادت انسان ميزند زيرا حقايق و واقعيات را با يك سلسله اوهام و وساوس قلب ميكند و بدنبال آن سعادت بشقاوت تبديل ميگردد.
و در پايان يك اصل كلى را بيان كرده، مى فرمايد: هر كس شيطان را بجاى خداوند بعنوان ولى و سرپرست خود انتخاب كند زيان آشكارى كرده.
( و من يتخذ الشيطان وليا من دون الله فقد خسر خسرانا مبينا ) .
در آيه بعد چند نكته كه به منزله دليل براى مطلب سابق است بيان شده: شيطان پيوسته به آنها وعده هاى دروغين مى دهد، و به آرزوهاى دور و دراز سرگرم ميكند ولى جز فريب و خدعه كارى براى آنها انجام نميدهد.
( يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ) .
و در آخرين آيه از آيات مورد بحث، سرنوشت نهائى پيروان شيطان چنين بيان شده: آنها جايگاهشان دوزخ است و هيچ راه فرارى از آن ندارند.
( اولئك ماويهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا ) .
آيه (122)و ترجمه:
( و الذين أمنوا و عملوا الصلحت سندخلهم جنت تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها أبدا وعد الله حقا و من أ صدق من الله قيلا ) (122)
ترجمه:
122 - و كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند بزودى آنها را در باغهائى از بهشت وارد مى كنيم كه نهرها از زير درختان آن جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند، خدا وعده حق به شما ميدهد و كيست كه در گفتار و وعده هايش از خدا صادقتر باشد؟!.
تفسير:
در آيات گذشته چنين خوانديم: كسانى كه شيطان را ولى خود انتخاب كنند، در زيان آشكارى هستند، شيطان به آنها وعده دروغين ميدهد و با آرزوها سرگرم ميسازد، و وعده شيطان جز فريب و مكر نيست، در برابر آنها در اين آيه سرانجام كار افراد با ايمان بيان شده كه: آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى در باغهائى از بهشت وارد ميشوند كه نهرها از زير درختان آن مى گذرد.( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار ) .
اين نعمت همانند نعمتهاى اين دنيا زودگذر و ناپايدار نيست، بلكه مؤ منان براى هميشه آن را خواهند داشت( خالدين فيها ابدا ) .
اين وعده همانند وعده هاى دروغين شيطان نيست، بلكه وعده اى است حقيقى و از ناحيه خدا( وعد الله حقا ) . بديهى است هيچ كس نميتواند صادقتر از خدا در وعده ها و سخنانش باشد.
( و من اصدق من الله قيلا ) .
زيرا تخلف از وعده، يا به خاطر ناتوانى است، يا جهل و نياز، كه تمام اينها از ساحت مقدس او دور است.
آيه (123) و (124)و ترجمه:
( ليس بأ مانيكم و لا أمانى أهل الكتب من يعمل سوءا يجز به و لا يجد له من دون الله وليا و لا نصيرا ) (123)( و من يعمل من الصلحت من ذكرأ و أنثى و هو مؤ من فأ ولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا ) (124)
ترجمه:
123 - (فضيلت و برترى ) به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست، هر كس كه عمل بد كند كيفر داده ميشود، و كسى را جز خدا، ولى و ياور خود نخواهد يافت
124 - و كسى كه چيزى از اعمال صالح انجام دهد خواه مرد باشد يا زن، اما ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل در بهشت ميشوند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
شان نزول:
در تفسير مجمع البيان و تفاسير ديگر چنين آمده است كه مسلمانان و اهل كتاب هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند، اهل كتاب مى گفتند پيامبر ما قبل از پيامبر شما بوده است، كتاب ما از كتاب شما سابقه دارتر است، و مسلمانان مى گفتند پيامبر ما خاتم پيامبران است، و كتابش آخرين و كاملترين كتب آسمانى است، بنابراين ما بر شما امتياز داريم.
و طبق روايت ديگرى يهود مى گفتند: ما ملت برگزيده ايم، و آتش دوزخ جز روزهاى معدودى به ما نخواهد رسيد.
( و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة ) .
و مسلمانان مى گفتند ما بهترين امتها هستيم، زيرا خداوند درباره ما گفته است.
( كنتم خير امة اخرجت للناس ) .
آيه فوق نازل شد و بر اين ادعاها قلم بطلان كشيد، و ارزش هر كس را به اعمالش معرفى كرد.
تفسير:
امتيازات واقعى و دروغين
در اين دو آيه يكى از اساسى ترين پايه هاى اسلام بيان شده است، كه ارزش وجودى اشخاص و پاداش و كيفر آنها هيچ گونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد، بلكه تنها بستگى به عمل و ايمان دارد، اين اصلى است ثابت و سنتى است تغييرناپذير، و قانونى است كه تمام ملتها در برابر آن يكسانند لذا در آيه نخست مى فرمايد: فضيلت و برترى به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست.
( ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب ) .
سپس اضافه مى كند: هر كس عمل بدى انجام دهد كيفر خود را در برابر آن خواهد گرفت و هيچ كس را جز خدا ولى و ياور خويش نمى يابد.
( من يعمل سوءا يجز به و لا يجد له من دون الله وليا و لا نصيرا ) .
و هم چنين كسانى كه عمل صالح بجا آورند و با ايمان باشند اعم از مرد و زن آنها وارد بهشت خواهند شد و كمترين ستمى به آنها نمى شود.
( و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا ) .
و به اين ترتيب قرآن به تعبير ساده معمولى به اصطلاح آب پاك به روى دست همه ريخته است و وابستگيهاى ادعائى و خيالى و اجتماعى و نژادى و مانند آن را نسبت به يك مذهب به تنهائى بيفايده ميشمرد، و اساس را ايمان به مبانى آن مكتب و عمل به برنامه هاى آن معرفى مى كند.
در ذيل آيه اول حديثى در منابع شيعه و اهل تسنن وارد شده كه پس از نزول اين آيه بعضى از مسلمانان آنچنان در وحشت فرو رفتند كه از ترس به گريه افتادند زيرا ميدانستند انسان خطا كار است و بالاخره ممكن است گناهانى از او سرزند، اگر بنا باشد هيچگونه عفو و بخششى در كار نباشد، كيفر همه اعمال بد خود را ببيند كار، بسيار مشكل خواهد شد و لذا به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كردند كه اين آيه چيزى براى ما باقى نگذارده است، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: قسم به آن كس كه جانم به دست او است مطلب همان است كه در اين آيه نازل شده، ولى اين بشارت را به شما بدهم كه موجب نزديكى شما به خدا و تشويق به انجام كارهاى نيك گردد، مصائبى كه به شما ميرسد كفاره گناهان شما است حتى خارى كه در پاى شما ميخلد!.
سؤ ال:
ممكن است كسانى از جمله و لا يجد له من دون الله وليا و لا نصيرا:
هيچكس را سرپرست و ياور در برابر گناهان نمى بيند چنين استدلال كنند كه با وجود اين جمله مساله شفاعت و مانند آن به كلى منتفى خواهد بود و آيه را دليل نفى مطلق شفاعت بگيرند.
پاسخ:
همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم، معنى شفاعت اين نيست كه شفيعان همانند پيامبران و امامان و صالحان دستگاه مستقلى در برابر خداوند دارند، بلكه شفاعت آنها نيز به فرمان خدا است و بدون اجازه او، و شايستگى و لياقت شفاعت شوندگان، هيچگاه اقدام به شفاعت نخواهند كرد، بنابراين چنين شفاعتى سرانجام به خدا باز مى گردد، و شعبهاى از ولايت و نصرت و كمك و يارى خداوند محسوب ميشود.
آيه (125) (126) و ترجمه:
( و من أحسن دينا ممن أسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة إبرهيم حنيفا و اتخذ الله إبرهيم خليلا ) (125)( و لله ما فى السموت و ما فى الا رض و كان الله بكل شى ء محيطا ) (126)
ترجمه:
125 - و دين و آئين چه كسى بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كند، و نيكوكار باشد و پيرو آئين خالص و پاك ابراهيم گردد و خدا ابراهيم را بدوستى خود انتخاب كرد.
126 - و آنچه در آسمانها و زمين است از آن خدا است و خداوند به هر چيزى احاطه دارد.
تفسير:
در آيات قبل، سخن از تاثير ايمان و عمل بود و اينكه انتساب به هيچ مذهب و آئينى، به تنهائى اثرى ندارد، در عين حال در آيه مورد بحث براى اينكه سوء تفاهمى از بحث گذشته پيدا نشود، (برترى آئين اسلام را بر تمام آئينها به اين تعبير بيان كرده است: چه آئينى بهتر است از آئين كسى كه با تمام وجود خود، در برابر خدا تسليم شده، و دست از نيكوكارى بر نمى دارد و پيرو آئين پاك خالص ابراهيم است ).
( و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهيم حنيفا ) .
البته آيه به صورت استفهام بيان شده، ولى منظور از آن گرفتن اقرار از شنونده، نسبت به اين واقعيت است.
در اين آيه سه چيز مقياس بهترين آئين شمرده شده:
نخست تسليم مطلق در برابر خدا( اسلم وجهه لله ) .
ديگر نيكوكارى (و هو محسن ) منظور از نيكو كارى در اينجا هر گونه نيكى با قلب و زبان و عمل است، و در حديثى كه در تفسير نور الثقلين در ذيل اين آيه از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده در پاسخ اين سؤ ال كه منظور از احسان چيست! چنين مى خوانيم:
ان تعبد الله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك:
(احسان (در اين آيه ) به اين است كه هر عملى در مسير بندگى خدا انجام مى دهى آنچنان باشد كه گويا خدا را مى بينى و اگر تو او را نمى بينى او ترا مى بيند و شاهد و ناظر تو است.
و ديگر پيروى از آئين پاك ابراهيم است.
( و اتبع ملة ابراهيم حنيفا ) .
در پايان آيه دليل تكيه كردن روى آئين ابراهيم را چنين بيان مى كند كه خداوند ابراهيم را به عنوان خليل خود انتخاب كرد.
( و اتخذ الله ابراهيم خليلا ) .
خليل يعنى چه!
(خليل ) ممكن است از ماده (خلت ) (بر وزن حجت ) به معنى (دوستى ) بوده باشد و يا از ماده (خلت ) (بر وزن ضربت ) به معنى (نياز و احتياج ) و در اينكه كداميك از اين دو معنى به مفهوم آيه فوق نزديكتر است در ميان مفسران گفتگو است، جمعى معتقدند كه معنى دوم نزديكتر به حقيقت آيه مى باشد، زيرا ابراهيم به خوبى احساس مى كرد كه در همه چيز بدون استثنا نيازمند بپروردگار است.
ولى از آنجا كه آيه فوق مى گويد: خداوند اين مقام را به ابراهيم داد استفاده مى شود كه منظور همان معنى دوستى است، زيرا اگر بگوئيم خداوند
ابراهيم را بعنوان دوست خود انتخاب كرد بسيار مناسب به نظر مى رسد، تا اينكه بگوئيم خداوند ابراهيم را نيازمند خود انتخاب كرد، به علاوه نيازمندى مخلوقات خدا اختصاصى به ابراهيم ندارد.
( يا ايها الناس انتم الفقرأ الى الله ) ( فاطر - 15)
به خلاف دوستى خداوند كه همگى در آن يكسان نيستند.
در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) چنين مى خوانيم: كه خداوند اگر ابراهيم را به عنوان خليل (دوست ) انتخاب كرد نه به خاطر نياز به دوستى او بود، بلكه به خاطر اين بود كه ابراهيم بنده مفيد پروردگار و كوشا در راه رضاى او بود اين روايت نيز شاهد بر اين است كه خليل در اينجا به معنى دوست مى باشد.
و اما اينكه ابراهيم چه امتيازاتى داشت كه خداوند اين مقام را به او بخشيد، در روايات علل مختلفى براى آن ذكر شده كه همه آنها ميتواند دليل اين انتخاب بوده باشد.
از جمله اينكه: در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده
انما اتخذ الله ابراهيم خليلا لانه لم يرد احدا و لم يسئل احدا قط غير الله:
(خداوند ابراهيم را به عنوان خليل خود انتخاب كرد زيرا هرگز تقاضا كننده اى را محروم نساخت و هيچگاه از كسى نيز تقاضا نكرد) و از بعضى از روايات ديگر استفاده مى شود كه اين مقام بر اثر كثرت سجود و اطعام گرسنگان و نماز در دل شب و يا بخاطر كوشا بودن در راه اطاعت پروردگار بوده است.
سپس در آيه بعد اشاره به مالكيت مطلقه پروردگار و احاطه او به همه اشيأ مى كند و مى فرمايد: (آنچه در آسمانها و زمين است ملك خدا است زيرا خداوند به همه چيز احاطه دارد).
( و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان الله بكل شى ء محيطا ) .
اشاره به اينكه اگر خداوند ابراهيم را دوست خود انتخاب كرد نه بخاطر نياز به او بود زيرا خدا از همگان بى نياز است بلكه به خاطر سجايا و صفات فوق العاده و برجسته ابراهيم بود.
آيه (127)و ترجمه:
( و يستفتونك فى النسأ قل الله يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتب فى يتمى النسأ التى لا تؤ تونهن ما كتب لهن و ترغبون أن تنكحوهن و المستضعفين من الولدن و أن تقوموا لليتمى بالقسط و ما تفعلوا من خير فإن الله كان به عليما ) (127)
ترجمه:
127 - از تو درباره زنان سؤ ال مى كنند، بگو خداوند در اين زمينه به شما پاسخ مى دهد و آنچه در قرآن درباره زنان يتيمى كه حقوق آنها را به آنها نمى دهيد و مى خواهيد با آنها ازدواج كنيد و همچنين درباره كودكان صغير و ناتوان براى شما بيان شده است (قسمتى از سفارشهاى خداوند در اين زمينه مى باشد، و نيز به شما سفارش مى كند كه ) با يتيمان به عدالت رفتار كنيد و آنچه از نيكيها انجام مى دهيد خداوند از آن آگاه است (و به شما پاداش مناسب مى دهد).
تفسير:
باز هم حقوق زنان
آيه فوق به پارهاى از سؤ الات و پرسشهائى كه درباره زنان (مخصوصا دختران يتيم ) از طرف مردم مى شده است پاسخ مى گويد و مى فرمايد: (اى پيامبر از تو درباره احكام مربوط به حقوق زنان، سؤ الاتى ميكنند بگو خداوند در اين زمينه به شما فتوا و پاسخ ميدهد).
( و يستفتونك فى النسأ قل الله يفتيكم فيهن ) .
سپس اضافه مى كند: (آنچه در قرآن مجيد درباره دختران يتيمى كه اموال آنها را در اختيار ميگرفتيد، نه با آنها ازدواج مى كرديد و نه اموالشان را به آنها مى سپرديد كه با ديگران ازدواج كنند، به قسمتى ديگر از سؤ الات شما پاسخ مى دهد و زشتى اين عمل ظالمانه را آشكار مى سازد.
( و ما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النسأ اللاتى لا تؤ تونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن ) .
سپس درباره پسران صغير كه طبق رسم جاهليت از ارث ممنوع بودند توصيه كرده و مى فرمايد: (خداوند به شما توصيه مى كند كه حقوق كودكان ضعيف را رعايت كنيد).
( و المستضعفين من الولدان ) .
بار ديگر درباره حقوق يتيمان به طور كلى تاكيد كرده و مى گويد: (و خدا به شما توصيه ميكند كه در مورد يتيمان به عدالت رفتار كنيد).
( و ان تقوموا لليتامى بالقسط ) .
و در پايان به اين مسئله توجه مى دهد كه (هر گونه عمل نيكى مخصوصا درباره يتيمان و افراد ضعيف، از شما سر زند از ديدگاه علم خداوند مخفى
نمى ماند، و پاداش مناسب آن خواهيد يافت ).
( و ما تفعلوا من خير فان الله كان به عليما ) .
ضمنا بايد توجه داشت كه جمله يستفتونك در اصل از ماده (فتوى )و (فتيا) گرفته شده كه بمعنى پاسخ به مسائل مشكل است و از آنجا كه ريشه اصلى اين لغت (فتى ) بمعنى جوان نورس مى باشد ممكن است نخست در مسائلى كه انسان پاسخهاى جالب و تازه و نورسى براى آن انتخاب كرده به كار رفته باشد و سپس در مورد پاسخ به تمام مسائل انتخاب شده است.
آيه (128) و ترجمه:
( و إن امرأة خافت من بعلها نشوزا أو إعراضا فلا جناح عليهما أن يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير و أحضرت الا نفس الشح و إ ن تحسنوا و تتقوا فإن الله كان بما تعملون خبيرا ) (128)
ترجمه:
128 - و اگر زنى از طغيان و سركشى يا اعراض شوهرش، بيم داشته باشد، مانعى ندارد با هم صلح كنند (و زن يا مرد از پارهاى از حقوق به خاطر صلح صرفنظر كنند) و صلح بهتر است، اگر چه مردم (طبق غريزه حب ذات در اينگونه موارد) بخل ميورزند، و اگر نيكى كنيد و پرهيزگارى پيشه سازيد (و بخاطر صلح، گذشت نمائيد) خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است (و پاداش شايسته به شما خواهد داد).
شان نزول:
در بسيارى از تفاسير اسلامى و كتب حديث، در شان نزول آيه چنين نقل شده: كه رافع بن خديج دو همسر داشت يكى مسن و ديگرى جوان (بر اثر اختلافاتى ) همسر مسن خود را طلاق داد، و هنوز مدت عده، تمام نشده بود به او گفت: اگر مايل باشى با تو آشتى مى كنم، ولى بايد اگر همسر ديگرم را بر تو مقدم داشتم صبر كنى و اگر مايل باشى صبر ميكنم، مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم، زن پيشنهاد اول را قبول كرد و با هم آشتى كردند، آيه شريفه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت.
تفسير:
صلح بهتر است
همانطور كه در ذيل آيات 34 و 35 همين سوره گفتيم نشوز در اصل از ماده (نشز) به معنى (زمين مرتفع ) مى باشد و هنگامى كه در مورد زن و مرد به كار مى رود به معنى سركشى و طغيان است، در آيات مزبور احكام مربوط به نشوز زن بيان شده بود، ولى در اينجا اشارهاى به مسئله نشوز مرد كرده و مى فرمايد: (هر گاه زنى احساس كند كه شوهرش بناى سركشى و اعراض دارد، مانعى ندارد كه براى حفظ حريم زوجيت، از پارهاى از حقوق خود صرفنظر كند، و با هم صلح نمايند).
( و ان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا ) .
از آنجا كه گذشت كردن زن از قسمتى از حقوق خود، روى رضايت و طيب خاطر انجام شده، و اكراهى در ميان نبوده است، گناهى ندارد و تعبير به لا جناح (گناهى ندارد) نيز اشاره به همين حقيقت است. ضمنا از آيه با توجه به شان نزول دو مساله فقهى استفاده مى شود: نخست اينكه احكامى مانند تقسيم ايام هفته در ميان دو همسر، جنبه حق دارد نه حكم، و لذا زن مى تواند با اختيار خود از اين حق به طور كلى يا به طور جزئى صرفنظر كند، ديگر اينكه عوض صلح، لازم نيست مال بوده باشد، بلكه مى تواند اسقاط حقى عوض صلح واقع شود.
سپس براى تاكيد موضوع مى فرمايد: (به هر حال صلح كردن بهتر است )
(و الصلح خير).
اين جمله كوتاه و پر معنى گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آيه فوق ذكر شده ولى بديهى است يك قانون كلى و عمومى و همگانى را بيان مى كند كه در همه جا اصل نخستين، صلح و صفا و دوستى و سازش است، و نزاع و كشمكش و جدائى بر خلاف طبع سليم انسان و زندگى آرام بخش او است، و لذا جز در موارد ضرورت و استثنائى نبايد به آن متوسل شد، بر خلاف آنچه بعضى از ماديها مى پندارند كه اصل نخستين در زندگى بشر همانند ساير جانداران، تنازع بقأ و كشمكش است و تكامل از اين راه صورت ميگيرد، و همين طرز تفكر شايد سرچشمه بسيارى از جنگها و خونريزيهاى قرون اخير شده است، در حالى كه انسان بخاطر داشتن عقل و هوش، حسابش از حيوانات درنده جدا است، و تكامل او در سايه تعاون صورت ميگيرد نه تنازع، و اصولا تنازع بقأ حتى در ميان حيوانات، يك اصل قابل قبول براى تكامل نيست.
و بدنبال آن اشاره به سرچشمه بسيارى از نزاعها و عدم گذشتها كرده و ميفرمايد: (مردم ذاتا و طبق غريزه حب ذات، در امواج بخل قرار دارند، و هر كسى سعى ميكند تمام حقوق خود را بيكم و كاست دريافت دارد، و همين سرچشمه نزاعها و كشمكشها است ).
( و احضرت الانفس الشح ) .
بنابراين اگر زن و مرد به اين حقيقت توجه كنند كه سرچشمه بسيارى از اختلافات بخل است، بخل يكى از صفات مذموم است، سپس در اصلاح خود بكوشند و گذشت پيشه كنند، نه تنها ريشه اختلافات خانوادگى از بين مى رود، بلكه بسيارى از كشمكشهاى اجتماعى نيز پايان ميگيرد.
ولى در عين حال براى اينكه مردان از حكم فوق سوء استفاده نكنند، در پايان آيه روى سخن را به آنها كرده و توصيه به نيكوكارى و پرهيزكارى نموده و به آنان گوشزد ميكند كه مراقب اعمال و كارهاى خود باشند و از مسير حق و عدالت منحرف نشوند، زيرا خداوند از همه اعمال آنها آگاه است.
( و ان تحسنوا و تتقوا فان الله كان بما تعملون خبيرا ) .
آيه (129) و (130)و ترجمه:
( و لن تستطيعوا أ ن تعدلوا بين النسأ و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة و إ ن تصلحوا و تتقوا فإ ن الله كان غفورا رحيما ) (129)( و إن يتفرقا يغن الله كلا من سعته و كان الله وسعا حكيما ) (130)
ترجمه:
129 - و هرگز نميتوانيد (از نظر محبت قلبى ) در ميان زنان، عدالت كنيد، هر چند كوشش نمائيد، ولى به كلى تمايل خود را متوجه يكطرف نسازيد كه ديگرى را به صورت بلا تكليف در آوريد، و اگر راه اصلاح و پرهيزگارى پيش گيريد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
130 - و اگر (راهى براى اصلاح در ميان خود نيابند و) از هم جدا شوند، خداوند هر كدام از آنها را از فضل و كرم خود، بى نياز مى كند و خداوند صاحب فضل و كرم و حكيم است.
تفسير:
عدالت شرط تعدد همسر
از جمله اى كه در پايان آيه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوى و پرهيزگارى داده شده بود، يك نوع تهديد در مورد شوهران استفاده مى شود، كه آنها بايد مراقب باشند كمترين انحرافى از مسير عدالت در مورد همسران خود پيدا نكنند، اينجا است كه اين توهم پيش ميايد كه مراعات عدالت حتى در مورد محبت و علاقه قلبى امكانپذير نيست، بنابراين در برابر همسران متعدد چه بايد كرد؟.
آيه مورد بحث به اين سؤ ال پاسخ ميگويد كه (عدالت از نظر محبت، در ميان همسران امكانپذير نيست، هر چند در اين زمينه كوشش شود.)
( و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النسأ و لو حرصتم ) .
از جمله و لو حرصتم استفاده ميشود كه در ميان مسلمانان، افرادى بودند كه در اين زمينه سخت كوشش مى كردند و شايد علت كوشش آنها دستور مطلق به عدالت در آيه 3 همين سوره بوده است، آنجا كه ميفرمايد:
فان خفتم الا تعدلوا فواحدة.
بديهى است يك قانون آسمانى نميتواند بر خلاف فطرت باشد، و يا تكليف به (ما لا يطاق ) كند، و از آنجا كه محبتهاى قلبى، عوامل مختلفى دارد كه بعضا از اختيار انسان بيرون است، دستور به رعايت عدالت در مورد آن داده نشده است، ولى نسبت به اعمال و رفتار و رعايت حقوق در ميان همسران كه براى انسان، امكانپذير است روى عدالت تاكيد شده است.
در عين حال براى اينكه مردان از اين حكم، سوء استفاده نكنند بدنبال اين جمله ميفرمايد: (اكنون كه نميتوانيد مساوات كامل را از نظر محبت، ميان همسران خود، رعايت كنيد لا اقل تمام تمايل قلبى خود را متوجه يكى از آنان نسازيد، كه ديگرى بصورت بلا تكليف در آيد و حقوق او نيز عملا ضايع شود).
( فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة ) .
و در پايان آيه به كسانى كه پيش از نزول اين حكم، در رعايت عدالت ميان همسران خود كوتاهى كرده اند هشدار ميدهد كه (اگر راه اصلاح و تقوا پيش گيرند و گذشته را جبران كنند خداوند آنها را مشمول رحمت و بخشش خود قرار خواهد داد).
( و ان تصلحوا و تتقوا فان الله كان غفورا رحيما ) .
در روايات اسلامى مطالبى درباره رعايت عدالت در ميان همسران نقل شده كه عظمت اين قانون را مشخص مى سازد، از جمله اينكه: در حديثى ميخوانيم على (عليهالسلام ) در آن روزى كه متعلق به يكى از دو همسرش بود، حتى وضوى خود را در خانه ديگرى نمى گرفت و درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميخوانيم كه حتى به هنگام بيمارى در خانه يكى از همسران خود، توقف نميكرد و درباره معاذ بن جبل نقل شده كه دو همسر داشت و هر دو در بيمارى طاعون با هم از دنيا رفتند، او حتى براى مقدم داشتن دفن يكى بر ديگرى از قرعه استفاده كرد، تا كارى بر خلاف عدالت انجام نداده باشد.
پاسخ به يك سؤ ال لازم
همانطور كه در ذيل آيه 3 همين سوره يادآور شديم بعضى از بى خبران از ضميمه كردن آن آيه با آيه مورد بحث چنين نتيجه ميگيرند كه تعدد زوجات مشروط به عدالت است، و عدالت هم ممكن نيست، بنابراين تعدد زوجات در اسلام ممنوع است.
اتفاقا از روايات اسلامى بر ميايد كه نخستين كسى كه اين ايراد را مطرح كرد ابن ابى العوجأ از ماديين معاصر امام صادق (عليهالسلام ) بود كه اين ايراد را با هشام بن حكم دانشمند مجاهد اسلامى در ميان گذاشت، او كه جوابى براى اين سؤ ال نيافته بود از شهر خود كه ظاهرا كوفه بود بسوى مدينه (براى يافتن پاسخ همين سؤ ال ) حركت كرد، و به خدمت امام صادق (عليهالسلام ) رسيد، امام صادق (عليهالسلام ) از آمدن او در غير وقت حج و عمره به مدينه تعجب كرد، ولى او عرض كرد كه چنين سوالى پيش آمده است، امام (عليهالسلام ) در پاسخ فرمود: منظور از عدالت در آيه سوم سوره نسأ عدالت در نفقه (و رعايت حقوق همسرى و طرز رفتار و كردار) است و اما منظور از عدالت در آيه 129 (آيه مورد بحث ) كه امرى محال شمرده شده، عدالت در تمايلات قلبى است (بنابراين تعدد زوجات با حفظ شرائط اسلامى نه ممنوع است و نه محال ) هنگامى كه هشام از سفر، بازگشت، و اين پاسخ را در اختيار ابن ابى العوجأ گذاشت، او سوگند ياد كرد كه اين پاسخ از خود تو نيست.
معلوم است كه اگر كلمه عدالت را در دو آيه به دو معنى تفسير مى كنيم به خاطر قرينه روشنى است كه در هر دو آيه وجود دارد، زيرا در ذيل آيه مورد بحث، صريحا مى گويد: تمام تمايل قلبى خود را متوجه به يك همسر نكنيد، و به اين ترتيب انتخاب دو همسر مجاز شمرده شده منتها به شرط اينكه عملا درباره يكى از آن دو ظلم نشود اگر چه از نظر تمايل قلبى نسبت به آنها تفاوت داشته باشد، و در آغاز آيه 3 همين سوره صريحا اجازه تعدد را نيز داده است.
سپس در آيه بعد اشاره به اين حقيقت ميكند: اگر ادامه همسرى براى طرفين طاقت فرسا است، و جهاتى پيش آمده كه افق زندگى براى آنها تيره و تار است و به هيچوجه اصلاحپذير نيست، آنها مجبور نيستند چنان ازدواجى را ادامه دهند، و تا پايان عمر با تلخكامى در چنين زندگى خانوادگى زندانى باشند بلكه ميتوانند از هم جدا شوند و در اين موقع بايد شجاعانه تصميم بگيرند و از آينده وحشت نكنند، زيرا (اگر با چنين شرائطى از هم جدا شوند خداوند بزرگ هر دو را با فضل و رحمت خود بى نياز خواهد كرد و اميد است همسران بهتر و زندگانى روشنترى در انتظار آنها باشد.
( و ان يتفرقا يغن الله كلا من سعته ) .
زيرا خداوند فضل و رحمت وسيع آميخته با حكمت دارد.
( و كان الله واسعا حكيما ) .
آيه (131) تا (134) و ترجمه:
( و لله ما فى السموت و ما فى الارض و لقد وصينا الذين أوتوا الكتب من قبلكم و إياكم أن اتقوا الله و إن تكفروا فإن لله ما فى السموت و ما فى الا رض و كان الله غنيا حميدا ) (131)( و لله ما فى السموت و ما فى الارض و كفى بالله وكيلا ) (132)( إن يشأ يذهبكم أيها الناس و يأت باخرين و كان الله على ذلك قديرا ) (133)( من كان يريد ثواب الدنيا فعند الله ثواب الدنيا و الاخرة و كان الله سميعابصيرا ) (134)
ترجمه:
131 - آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خدا است و ما سفارش كرديم به كسانى كه پيش از شما داراى كتاب آسمانى بودند و همچنين به شما كه از (نافرمانى ) خدا بپرهيزيد و اگر كافر شويد (به خدا زيانى نمى رسد زيرا) براى خدا است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، و خداوند بى نياز و شايسته ستايش است.
132 - و براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است و خداوند براى حفظ و نگاهبانى آنها كافى است.
133 - اى مردم اگر او بخواهد شما را از ميان مى برد و افراد ديگرى را (به جاى شما ) مى آورد و خداوند توانائى بر اين كار دارد.
134 - كسانى كه پاداش دنيوى بخواهند (و در قيد نتائج معنوى و اخروى نباشند در اشتباهند زيرا) در نزد خدا پاداش دنيا و آخرت است و خداوند شنوا و بينا است.
تفسير:
در آيه قبل به اين حقيقت اشاره شد كه اگر ضرورتى ايجاب كند كه دو همسر از هم جدا شوند، و چارهاى از آن نباشد، اقدام بر اين كار بيمانع است و از آينده نترسند، زيرا خداوند آنها را از فضل و كرم خود بى نياز خواهد كرد، در اين آيه اضافه ميكند: ما قدرت بينياز نمودن آنها را داريم زيرا (آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ملك خدا است.)
( و لله ما فى السموات و ما فى الارض ) .
كسى كه چنين ملك بى انتها و قدرت بى پايان دارد از بى نياز ساختن بندگان خود عاجز نخواهد بود، سپس براى تاكيد درباره پرهيزگارى در اين مورد و هر مورد ديگر، ميفرمايد: (به يهود و نصارا و كسانى كه قبل از شما داراى كتاب آسمانى بودند و همچنين به شما سفارش كرده ايم كه پرهيزگارى را پيشه كنيد.)
( و لقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا الله ) .
بعد روى سخن را بمسلمانان كرده، مى گويد: اجراى دستور تقوا به سود خود شما است، و خدا نيازى به آن ندارد (و اگر سرپيچى كنيد و راه طغيان و نافرمانى پيش گيريد، زيانى به خدا نمى رسد، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، و او بى نياز و درخور ستايش است ).
( و ان تكفروا فان لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان الله غنيا حميدا ) .
در حقيقت غنى و بى نياز بمعنى واقعى، خدا است، زيرا او (غنى بالذات ) است و بى نيازى غير او به كمك او است و گرنه ذاتا همه محتاج و نيازمندند،
همچنين او است كه بالذات شايسته (ستايش ) است، چه اينكه كمالاتش كه شايستگى ستايش به او ميدهد، درون ذات او است نه همانند كمالات ديگران كه عاريتى است، و از ناحيه ديگرى ميباشد.
در آيه بعد براى سومين بار، روى اين جمله تكيه ميكند كه (آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ملك خدا است و خدا آنها را محافظت و نگهبانى و اداره ميكند).
( و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى بالله وكيلا ) .
در اينجا اين سئوال پيش ميايد كه چرا در اين فاصله كوتاه، يك مطلب، سه بار تكرار شده است، آيا تنها براى تاكيد است يا اشارات ديگرى در آن نهفته شده دقت در مضمون آيات نشان ميدهد كه هر بار، نكتهاى داشته، نخستين بار كه به دو همسر وعده ميدهد كه پس از متاركه كردن خداوند آنها را بى نياز ميكند، براى اثبات توانائى بر وفاى به اين عهد، مالكيت خود را بر پهنه زمين و آسمان متذكر ميشود.
بار ديگر پس از توصيه به تقوا و پرهيزگارى براى اينكه توهم نشود كه اطاعت اين فرمان سودى براى خداوند دارد، و يا مخالفت با آن زيانى به او ميرساند، اين جمله را تكرار ميكند.
و در حقيقت اين سخن شبيه همان است كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه در آغاز خطبه (همام ) فرموده است:
(ان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم لانه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه:
(خداوند متعال انسانها را آفريد در حالى كه از اطاعت آنها بى نياز و از نافرمانى آنها در امان بود، زيرا نه معصيت گنهكاران به او زيانى ميرساند، و نه طاعت مطيعان به او سودى ميدهد) و سومين بار به عنوان مقدمهاى براى
بحثى كه در آيه 133 بيان شده مالكيت خود را بر سراسر جهان هستى يادآور ميشود.
سپس ميفرمايد:( براى خدا هيچ مانعى ندارد كه شما را از بين ببرد، و جمعيتى آماده تر و مصمم تر جانشين شما كند، كه در راه اطاعت او كوشاتر باشند و خداوند توانائى بر اين كار را دارد).
( ان يشا يذهبكم ايها الناس و يات باخرين و كان الله على ذلك قديرا ) .
در تفسير (تبيان ) و (مجمع البيان ) از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده است كه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست خود را به پشت (سلمان ) زد و فرمود: (آن جمعيت اينها مردم عجم و فارس، هستند)، اين سخن در حقيقت پيشگوئى از خدمات بزرگى ميكند كه ايرانيان مسلمان، به اسلام كردند.
و در آخرين آيه و سخن از كسانى به ميان آمده كه دم از ايمان به خدا ميزنند، و در ميدانهاى جهاد شركت ميكنند و دستورات اسلام را به كار مى بندند، بدون اينكه هدف الهى داشته باشند، بلكه منظورشان بدست آوردن نتائج مادى همانند غنائم جنگى و مانند آن است و ميفرمايد: (كسانى كه تنها پاداش دنيا مى طلبند، در اشتباهند زيرا در نزد پروردگار پاداش دنيا و آخرت، هر دو ميباشد).
( من كان يريد ثواب الدنيا فعند الله ثواب الدنيا و الاخرة ) .
پس چرا به دنبال هر دو نمى روند.
(و خداوند از نيات همگان آگاه است و هر صدائى را مى شنود، و هر صحنهاى را مى بيند و از اعمال منافق صفتان اطلاع دارد).
( و كان الله سميعا بصيرا ) .
اين آيه بار ديگر اين حقيقت را بازگو ميكند كه اسلام تنها ناظر به جنبه هاى
معنوى و اخروى نيست، بلكه براى پيروان خود هم سعادت مادى مى خواهد و هم معنوى.
آيه (135)و ترجمه:
( يأيها الذين أمنوا كونوا قومين بالقسط شهدأ لله و لو على أ نفسكم أو الولدين و الا قربين إن يكن غنيا أو فقيرا فالله أولى بهما فلا تتبعوا الهوى أن تعدلوا و إن تلوا أو تعرضوا فإن الله كان بما تعملون خبيرا ) (135)
ترجمه:
135 - اى كسانى كه ايمان آوردهايد كاملا قيام به عدالت كنيد، براى خدا گواهى دهيد اگر چه (اين گواهى ) به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديكان شما بوده باشد، چه اينكه اگر آنها غنى يا فقير باشند خداوند سزاوارتر است كه از آنها حمايت كند، بنا بر اين از هوى و هوس پيروى نكنيد كه از حق منحرف خواهيد شد، و اگر حق را تحريف كنيد و يا از اظهار آن اعراض نمائيد خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
تفسير:
عدالت اجتماعى
به تناسب دستورهائى كه در آيات گذشته درباره اجراى عدالت در خصوص مورد يتيمان، و همسران داده شده، در اين آيه يك اصل اساسى و يك قانون كلى درباره اجراى عدالت در همه موارد بدون استثنأ ذكر مى كند و به تمام افراد با ايمان فرمان ميدهد كه قيام به عدالت كنند.
( يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط ) .
بايد توجه داشت كه قوامين جمع قوام (صيغه مبالغه ) به معنى (بسيار قيام كننده ) است، يعنى بايد در هر حال و در هر كار و در هر عصر و زمان قيام به عدالت كنيد كه اين عمل خلق و خوى شما شود، و انحراف از آن بر خلاف طبع و روح شما گردد.
تعبير به (قيام ) در اينجا ممكن است به خاطر آن باشد كه انسان براى انجام كارها معمولا بايد بپاخيزد، و به دنبال آنها برود، بنابراين (قيام ) به كار كنايه از تصميم و عزم راسخ و اقدام جدى درباره آن است اگر چه آن كار همانند حكم قاضى احتياج به قيام و حركتى نداشته باشد، و نيز ممكن است تعبير به قيام از اين نظر باشد كه قائم معمولا به چيزى ميگويند كه عمود بر زمين بوده باشد و كمترين ميل و انحرافى به هيچ طرف نداشته باشد، يعنى بايد آنچنان عدالت را اجرا كنيد كه كمترين انحرافى به هيچ طرف پيدا نكند.
سپس براى تاكيد مطلب مساله شهادت را عنوان كرده، ميفرمايد: (به خصوص در مورد شهادت بايد همه ملاحظات را كنار بگذاريد و فقط به خاطر خدا شهادت به حق دهيد، اگر چه به زيان شخص شما يا پدر و مادر و يا نزديكان تمام شود).
( شهدأ لله و لو على انفسكم او الوالدين و الاقربين ) .
اين موضوع در همه اجتماعات و مخصوصا در اجتماعات جاهلى وجود داشته و دارد كه معمولا در شهادت دادن، مقياس راحب و بغضها و چگونگى ارتباط اشخاص با شهادت دهنده قرار مى دهند اما حق و عدالت براى آنها مطرح نيست، مخصوصا از حديثى كه از ابن عباس نقل شده استفاده ميشود كه افراد تازه مسلمان حتى بعد از ورود به مدينه به خاطر ملاحظات خويشاوندى از اداى شهادتهائى كه به ضرر بستگانشان ميشد خوددارى ميكردند، آيه فوق نازل شد و در اين زمينه به آنها هشدار دارد.
ولى - همانطور كه آيه اشاره ميكند - اين كار با روح ايمان سازگار نيست، مؤ من واقعى كسى است كه در برابر حق و عدالت، هيچگونه ملاحظهاى نداشته باشد و حتى منافع خويش و بستگان خويش را به خاطر اجراى آن ناديده بگيرد.
ضمنا از اين جمله استفاده ميشود كه بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت به سود يا به زيان يكديگر شهادت دهند (مگر اينكه قرائن اتهام بطرفدارى و اعمال تعصب در كار بوده باشد).
سپس به قسمت ديگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره كرده ميفرمايد: (نه ملاحظه ثروت ثروتمندان بايد مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر فقيران، زيرا اگر آن كس كه شهادت به حق به زيان او تمام ميشود، ثروتمند يا فقير باشد، خداوند نسبت به حال آنها آگاهتر است، نه صاحبان زر و زور ميتوانند در برابر حمايت پروردگار، زيانى به شاهدان بر حق برسانند، و نه فقير با اجراى عدالت گرسنه مى ماند).
( ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولى بهما ) .
باز براى تاكيد دستور مى دهد كه (از هواى و هوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت ايجاد گردد).( فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا ) .
و از اين جمله به خوبى استفاده ميشود كه سرچشمه مظالم و ستمها، هواپرستى است و اگر اجتماعى هواپرست نباشد، ظلم و ستم در آن راه نخواهد داشت!
بار ديگر به خاطر اهميتى كه موضوع اجراى عدالت دارد، روى اين دستور تكيه كرده ميفرمايد: (اگر مانع رسيدن حق به حقدار شويد و يا حق را تحريف نمائيد و يا پس از آشكار شدن حق از آن اعراض كنيد، خداوند از اعمال شما آگاه است ).
( و ان تلووا او تعرضوا فان الله كان بما تعملون خبيرا ) .
در حقيقت جمله ان تلووا اشاره به تحريف حق و تغيير آن است، در حالى كه جمله تعرضوا اشاره به خوددارى كردن از حكم به حق ميباشد و اين همان چيزى است كه در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است. جالب توجه اينكه در ذيل آيه تعبير به خبير شده است نه عليم، زيرا خبير معمولا به كسى ميگويند كه از جزئيات و ريزهكاريهاى يك موضوع آگاه است، اشاره به اينكه خداوند كوچكترين انحراف شما را از حق و عدالت به هر بهانه و دستاويزى كه باشد حتى در آنجا كه لباس حق بجانب بر آن مى پوشانيد ميداند و كيفر آن را خواهد داد!
آيه فوق توجه فوق العاده اسلام را به مساله عدالت اجتماعى در هر شكل و هر صورت كاملا روشن ميسازد و انواع تأكيداتى كه در اين چند جمله بكار رفته است نشان ميدهد كه اسلام تا چه اندازه در اين مساله مهم انسانى و اجتماعى، حساسيت دارد، اگر چه با نهايت تاسف ميان عمل مسلمانان، و اين دستور عالى اسلامى، فاصله از زمين تا آسمان است!، و همين يكى از اسرار عقبماندگى آنها است.
آيه (136)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا أمنوا بالله و رسوله و الكتب الذى نزل على رسوله و الكتب الذى أ نزل من قبل و من يكفر بالله و ملئكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضللا بعيدا ) (136)
ترجمه:
136 - اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ايمان (واقعى ) به خدا و پيامبرش و كتابى كه بر او نازل كرده، و كتب (آسمانى ) كه قبلا فرستاده است بياوريد. و كسى كه خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش، و روز بازپسين را انكار كند در گمراهى دور و درازى افتاده است.
شان نزول:
از (ابن عباس ) نقل شده كه اين آيه درباره جمعى از بزرگان اهل كتاب نازل گرديد مانند عبد الله بن سلام و اسد بن كعب و برادرش اسيد بن كعب و جمعى ديگر، زيرا آنها در آغاز خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و گفتند: ما به تو و كتاب آسمانى تو و موسى و تورات و عزير ايمان مى آوريم ولى به ساير كتابهاى آسمانى و همچنين ساير انبيأ ايمان نداريم آيه نازل شد و به آنها تعليم داد كه بايد به همه ايمان داشته باشند.
تفسير:
با توجه به شان نزول، روى سخن در آيه به جمعى از مومنان اهل كتاب است كه آنها پس از قبول اسلام روى تعصبهاى خاصى تنها اظهار ايمان به مذهب سابق خود و آئين اسلام مى كردند و بقيه پيامبران و كتب آسمانى را قبول نداشتند اما قرآن به آنها توصيه مى كند كه تمام پيامبران و كتب آسمانى را به رسميت بشناسند، زيرا همه يك حقيقت را تعقيب مى كنند، و بدنبال يك هدف هستند و از طرف يك مبدا مبعوث شده اند (اگر چه همانند كلاسهاى مختلف تعليم و تربيت سلسله مراتب داشته اند و هر كدام آئينى كاملتر از آئين پيشين آورده اند). بنابراين معنى ندارد كه بعضى از آنها را بپذيرند و بعضى را نپذيرند، مگر يك حقيقت واحد تبعيض بردار است! و مگر تعصبها مى تواند جلو واقعيات را بگيرد!، لذا آيه فوق مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبرش (پيامبر اسلام ) و كتابى كه بر او نازل شده، و كتب آسمانى پيشين، همگى ايمان بياوريد.( يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى انزل من قبل ) . قطع نظر از شان نزول فوق، اين احتمال نيز در تفسير آيه هست كه روى سخن به تمام مومنان باشد، مؤ منانى كه ظاهرا اسلام را پذيرفته اند اما هنوز در اعماق جان آنها نفوذ نكرده است، اينجا است كه از آنها دعوت مى شود كه از صميم دل و در درون جان مؤ من شوند، و نيز اين احتمال وجود دارد كه روى سخن به همه مؤ منانى باشد كه اجمالا به خدا و پيامبر ايمان آورده اند اما به جزئيات و تفاصيل معتقدات اسلامى آشنا نشده اند، اينجا است كه قرآن دستور مى دهد: مومنان واقعى بايد به تمام انبيأ و كتب پيشين و فرشتگان الهى ايمان داشته باشند، زيرا عدم ايمان به اينها مفهومش انكار حكمت خداوند است آيا ممكن است خداوند حكيم انسانهاى پيشين را بدون رهبر و راهنما گذاشته باشد تا در ميدان زندگى سرگردان شوند!!
آيا منظور از ايمان بفرشتگان تنها فرشتگان وحى است، كه ايمان به آنها از ايمان به انبيأ و كتب آسمانى غير قابل تفكيك است و يا همه فرشتگان؟
زيرا همانطور كه بعضى از آنان در امر وحى و تشريع دست در كارند، جمعى هم مامور تدبير عالم تكوين هستند، و ايمان به آنها در حقيقت گوشه اى از ايمان به حكمت خدا است.
و در پايان آيه سرنوشت كسانى را كه از اين واقعيتها غافل بشوند بيان كرده، چنين مى فرمايد: كسى كه به خدا و فرشتگان، و كتب الهى، و فرستادگان او، و روز بازپسين، كافر شود، در گمراهى دور و درازى افتاده است.( و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا ) . در حقيقت ايمان به پنج اصل در اين آيه لازم شمرده شده، يعنى علاوه بر ايمان به مبدء و معاد ايمان به كتب آسمانى و انبيأ و فرشتگان نيز لازم است.
تعبير به ضلال بعيد (گمراهى دور) تعبير لطيفى است يعنى چنين اشخاص آنچنان از جاده اصلى پرت شده اند كه بازگشتشان بشاهراه اصلى به آسانى ممكن نيست.
آيه (137) تا (139)و ترجمه:
( إن الذين أمنوا ثم كفروا ثم أمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا ) (137)( بشر المنفقين بأن لهم عذابا أليما ) (138)( الذين يتخذون الكفرين أوليأ من دون المؤ منين أيبتغون عندهم العزة فإن العزة لله جميعا ) (139)
ترجمه:
137 - آنها كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ايمان آوردند، و دگر بار كافر شدند سپس بر كفر خود افزودند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشيد و نه آنها را به راه (راست ) هدايت مى كند.
138 - به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آنها است.
139 - همانها كه كافران را، بجاى مومنان، دوست خود بر مى گزينند، آيا اينها مى خواهند از آنان كسب عزت و آبرو كنند با اينكه همه عزتها مخصوص خدا است!!
تفسير:
سرنوشت منافقان لجوج
به تناسب بحثى كه در آيه گذشته درباره كافران و گمراهى دور و دراز آنها بود در اين آيات اشاره به حالت جمعى از آنان كرده كه هر روز شكل تازه اى به خود مى گيرند، روزى در صف مومنان، و روز ديگر در صف كفار، و باز در صف مومنان، و سپس در صفوف كفار متعصب و خطرناك قرار مى گيرند، خلاصه همچون بت عيار هر لمحه به شكلى و هر روز به رنگى در مى آيند و سرانجام در حال كفر و بى ايمانى جان مى دهند!
نخستين آيه از آيات فوق درباره سرنوشت چنين كسانى مى گويد: آنها كه ايمان آوردند سپس كافر شدند باز ايمان آوردند و بار ديگر راه كفر پيش گرفتند و سپس بر كفر خود افزودند، هرگز خداوند آنها را نميامرزد و به راه راست هدايت نمى كند.
( ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا ) .
اين تغيير روشهاى پى در پى، و هر روز به رنگى در آمدن، يا مولود تلون و عدم تحقيق كافى در مبانى اسلام بود، و يا نقشه اى بود كه افراد منافق و كفار متعصب اهل كتاب براى متزلزل ساختن مومنان واقعى، طرح و اجرا مى كردند كه با اين رفت و آمدهاى پى در پى، مؤ منان واقعى را در ايمان خود متزلزل سازند چنانكه در آيه 72 سوره آل عمران شرح آن گذشت.
البته آيه فوق هيچگونه دلالتى بر عدم قبول توبه اين گونه اشخاص ندارد، بلكه موضوع سخن در آيه تنها آن دسته اى هستند كه در حال شدت كفر، سرانجام چشم از جهان مى پوشند، چنين افرادى به مقتضاى ايمانى و عملشان نه شايسته آمرزشند و نه هدايت، مگر اينكه در كار خود تجديد نظر كنند.
سپس در آيه بعد مى گويد: به اين دسته از منافقان بشارت بده كه عذاب دردناكى براى آنها است.
( بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما ) .
تعبير به عنوان بشارت در موردى كه سخن از عذاب اليم است يا بعنوان استهزأ نسبت به افكار پوچ و بى اساس آنها است، و يا به خاطر آن است كه كلمه بشارت كه در اصل از بشر به معنى صورت گرفته شده، معنى وسيعى دارد، و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور يا غم آلود كند، شامل مى شود.
و در آيه اخير، اين دسته از منافقان چنين توصيف شده اند: آنها كافران را به جاى مومنان دوست خود انتخاب مى كنند.
( الذين يتخذون الكافرين اوليأ من دون المؤ منين ) .
سپس مى گويد: هدف آنها از اين انتخاب چيست! آيا راستى مى خواهند آبرو و حيثيتى از طريق اين دوستى براى خود كسب كنند؟!
( أيبتغون عندهم العزة ) .
در حالى كه تمام عزتها مخصوص خدا است.
( فان العزة لله جميعا ) .
زيرا عزت همواره از علم و قدرت سرچشمه مى گيرد و اينها كه قدرتشان ناچيز و علمشان نيز همانند قدرتشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشا عزتى باشند.
اين آيه به همه مسلمانان هشدار مى دهد كه عزت خود را در همه شئون زندگى اعم از شئون اقتصادى و فرهنگى و سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند، بلكه تكيه گاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه همه عزتها است، و غير خدا از دشمنان اسلام نه عزتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر مى داشتند قابل اعتماد بودند، زيرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فورا صميمى ترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش ميروند كه گوئى هرگز با هم آشنائى نداشتند، چنانكه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است!.
آيه (140) و ترجمه:
( و قد نزل عليكم فى الكتب أن إذا سمعتم أيت الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره إنكم إذا مثلهم إن الله جامع المنفقين و الكفرين فى جهنم جميعا ) (140)
ترجمه:
140 - خداوند در قرآن (اين حكم را) بر شما فرستاده كه هنگامى كه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مى نمايند با آنها ننشينيد تا به سخن دگرى بپردازند، زيرا در اين صورت شما هم مثل آنان خواهيد بود، خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى كند.
شان نزول:
از ابن عباس درباره نزول اين آيه چنين نقل شده كه جمعى از منافقان در جلسات دانشمندان يهود مى نشستند، جلساتى كه در آن نسبت به آيات قرآن استهزأ مى شد، آيه فوق نازل گشت و عاقبت شوم اين عمل را روشن ساخت.
تفسير:
در مجلس گناه ننشينيد
در سوره انعام كه از سوره هاى مكى قرآن است در آيه 68 صريحا
به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داده شده است كه اگر مشاهده كنى كسانى نسبت به آيات قرآن استهزأ مى كنند و سخنان ناروا مى گويند، از آنها اعراض كن مسلم است كه اين حكم اختصاصى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ندارد بلكه يك دستور عمومى است كه در شكل خطاب بپيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيان شده، و فلسفه آن هم كاملا روشن است، زيرا اين يكنوع مبارزه عملى به شكل منفى در برابر اين گونه كارها است.
آيه مورد بحث بار ديگر اين حكم اسلامى را تاكيد مى كند و به مسلمانان هشدار مى دهد كه: در قرآن به شما قبلا دستور داده شده كه هنگامى بشنويد افرادى نسبت به آيات قرآن كفر مى ورزند و استهزأ مى كنند با آنها ننشينيد تا از اين كار صرفنظر كرده، به مسائل ديگرى بپردازند.
( و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره ) .
سپس نتيجه اين كار را چنين بيان مى كند كه اگر شما در اينگونه مجالس شركت كرديد همانند آنها خواهيد بود و سرنوشتتان سرنوشت آنها است
( انكم اذا مثلهم ) .
باز براى تاكيد اين مطلب اضافه مى كند شركت در اين گونه جلسات نشانه روح نفاق است و خداوند منافقان و كافران را در دوزخ جمع مى كند.
( ان الله جامع المنافقين و الكافرين فى جهنم جميعا ) .
از اين آيه چند نكته استفاده مى شود:
1 - شركت در اين گونه جلسات گناه به منزله شركت در گناه است، اگر چه شركت كننده ساكت باشد، زيرا اين گونه سكوتها يكنوع رضايت و امضاى عملى است.
2 - نهى از منكر اگر به صورت مثبت امكان پذير نباشد لااقل بايد به صورت منفى انجام گيرد به اين طريق كه از محيط گناه و مجلس گناه انسان دور شود.
3 - كسانى كه با سكوت خود و شركت در اينگونه جلسات عملا گناهكاران را تشويق مى كنند مجازاتى همانند مرتكبين گناه دارند.
4 - نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آيات الهى توهين نكنند و خطر ديگرى نداشته باشد مانعى ندارد، زيرا جمله حتى يخوضوا فى حديث غيره اين كار را مباح شمرده است.
5 - مجامله با اين گونه گناهكاران نشانه روح نفاق است زيرا يك مسلمان واقعى هرگز نمى تواند در مجلسى شركت كند كه در آن نسبت به آيات و احكام الهى توهين مى شود، و اعتراض ننمايد، يا لااقل عدم رضايت خود را با ترك آن مجلس آشكار نسازد.
آيه (141) و ترجمه:
( الذين يتربصون بكم فإ ن كان لكم فتح من الله قالوا ألم نكن معكم و إ ن كان للكافرين نصيب قالوا ألم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤ منين فالله يحكم بينكم يوم القيمة و لن يجعل الله للكافرين على المؤ منين سبيلا ) (141)
ترجمه:
141 - منافقان همانها هستند كه پيوسته انتظار مى كشند و مراقب شما هستند اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد مى گويند آيا ما با شما نبوديم (پس ما نيز سهيم در افتخارات و غنائم هستيم!) و اگر بهره اى نصيب كافران گردد مى گويند آيا ما شما را تشويق به مبارزه و عدم تسليم در برابر مومنان نمى كرديم! (پس با شما سهيم خواهيم بود!) خداوند در ميان شما در روز رستاخيز داورى مى كند و هرگز براى كافران نسبت به مومنان راه تسلطى قرار نداده است
تفسير:
صفات منافقان
اين آيه و آيات بعد قسمتى ديگر از صفات منافقان و انديشه هاى پريشان آنها را بازگو مى كند، و مى گويد: منافقان كسانى هستند كه هميشه مى خواهند از هر پيش آمدى به نفع خود بهره بردارى كنند، اگر پيروزى نصيب شما شود فورا خود را در صف مومنان جا زده، مى گويند آيا ما با شما نبوديم و آيا كمكهاى ارزنده ما موثر در غلبه و پيروزى شما نبود! بنابراين ما هم در تمام اين موفقيتها و نتائج معنوى و مادى آن شريك و سهيميم.
( الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من الله قالوا ا لم نكن معكم ) .
اما اگر بهره اى از اين پيروزى نصيب دشمنان اسلام شود، فورا خود را به آنها نزديك كرده، مراتب رضامندى خويش را به آنها اعلام مى دارند و مى گويند: اين ما بوديم كه شما را تشويق به مبارزه با مسلمانان و عدم تسليم در برابر آنها كرديم بنابراين ما هم در اين پيروزيها سهمى داريم!
( و ان كان للكافرين نصيب قالوا ا لم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤ منين ) .
به اين ترتيب اين دسته با فرصت طلبى مخصوص خود مى خواهند در صورت پيروزى مومنان در افتخارات و حتى در غنائم آنان شركت جويند و منتى هم
بر آنها بگذارند، و در صورت پيروزى كفار خوشحالند و با مصمم ساختن آنها در كفرشان و جاسوسى به نفع آنان، مقدمات اين پيروزى را فراهم مى سازند، گاهى رفيق قافله اند و گاهى شريك دزد و عمرى را با اين دو دوزه بازى كردن مى گذرانند!.
ولى قرآن سرانجام آنها را با يك جمله كوتاه بيان مى كند و مى گويد: بالاخره روزى فرا مى رسد كه پرده ها بالا ميرود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته مى شود، آرى در روز قيامت خداوند در ميان شما قضاوت مى كند.
( فالله يحكم بينكم يوم القيامة ) .
و براى اينكه مومنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پايان آيه اضافه مى كند: هيچگاه خداوند راهى براى پيروزى و تسلط كافران بر مسلمانان قرار نداده است.
( و لن يجعل الله للكافرين على المؤ منين سبيلا ) .
آيا هدف از اين جمله تنها عدم پيروزى كفار از نظر منطق بر افراد با ايمان است و يا پيروزيهاى نظامى و مانند آن را شامل مى شود!.
از آنجا كه كلمه سبيل به اصطلاح از قبيل نكره در سياق نفى است و معنى عموم را مى رساند از آيه استفاده مى شود كه كافران نه تنها از نظر منطق بلكه از نظر نظامى و سياسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد با ايمان، چيره نخواهند شد.
و اگر پيروزى آنها را بر مسلمانان در ميدانهاى مختلف با چشم خود مى بينيم به خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان مومنان واقعى نيستند و راه و رسم ايمان و وظائف و مسئوليتها و رسالتهاى خويش را به كلى فراموش كرده اند، نه خبرى از اتحاد و اخوت اسلامى در ميان آنانست و نه جهاد به معنى واقعى كلمه انجام مى دهند، و نه علم و آگاهى لازم را كه اسلام آن را از لحظه تولد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند، و چون چنانند طبعا چنينند!
جمعى از فقهأ در مسائل مختلف به اين آيه براى عدم تسلط كفار بر مومنان از نظر حقوقى و حكمى استدلال كرده اند و با توجه به عموميتى كه در آيه ديده مى شود اين توسعه زياد بعيد بنظر نمى رسد (دقت كنيد).
قابل توجه اينكه در اين آيه پيروزى مسلمانان بعنوان فتح بيان شده در حالى كه از پيروزى كفار تعبير به نصيب شده است اشاره به اينكه اگر پيروزيهائى نصيب آنان گردد محدود و موقت و ناپايدار است و فتح و پيروزى نهائى با افراد با ايمان مى باشد.
آيه (142) و (143)و ترجمه:
( إن المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم و إذا قاموا إلى الصلوة قاموا كسالى يرأون الناس و لا يذكرون الله إلا قليلا ) (142)( مذبذبين بين ذلك لا إلى هؤ لأ و لا إلى هؤ لأ و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا ) (143)
ترجمه:
142 - منافقان مى خواهند خدا را فريب دهند در حالى كه او آنها را فريب مى دهد و هنگامى كه به نماز ايستند از روى كسالت مى ايستند، در برابر مردم ريا مى كنند و خدا را جز اندكى ياد نمى نمايند.
143 - آنها افراد بى هدفى هستند، نه متمايل به اينها هستند و نه به آنها (نه در صف مومنان و نه در صف كافران ) و هر كس را خداوند گمراه كند راهى براى او نخواهى يافت
تفسير:
در اين دو آيه پنج صفت ديگر از صفات منافقان در عبارات كوتاهى آمده است:
1 - آنها براى رسيدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نيرنگ وارد مى شوند و حتى مى خواهند: به خدا خدعه و نيرنگ زنند در حالى كه در همان لحظات كه در صدد چنين كارى هستند در يك نوع خدعه واقع شده اند، زيرا براى بدست آوردن سرمايه هاى ناچيزى سرمايه هاى بزرگ وجود خود را از دست مى دهند.
( ان المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم ) .
تفسير فوق از واو و هو خادعهم كه واو حاليه است استفاده مى شود و اين درست شبيه داستان معروفى است كه از بعضى بزرگان نقل شده است كه به جمعى از پيشهوران مى گفت: از اين بترسيد كه مسافران غريب بر سر شما كلاه بگذارند، كسى گفت اتفاقا آنها افراد بى خبر و ساده دلى هستند ما بر سر آنها مى توانيم كلاه بگذاريم، مرد بزرگ گفت: منظور من هم همانست، شما سرمايه ناچيزى از اين راه فراهم مى سازيد و سرمايه بزرگ ايمان را از دست مى دهيد!
2 - آنها از خدا دورند و از راز و نياز با او لذت نمى برند و به همين دليل: هنگامى كه بنماز برخيزند سرتاپاى آنها غرق كسالت و بى حالى است
( و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى ) .
3 - آنها چون به خدا و وعده هاى بزرگ او ايمان ندارند، اگر عبادت يا عمل نيكى انجام دهند آن نيز از روى ريا است نه به خاطر خدا!( يراؤ ن الناس )
4 - آنها اگر ذكرى هم بگويند و يادى از خدا كنند از صميم دل و از
روى آگاهى و بيدارى نيست و اگر هم باشد بسيار كم است.
( و لا يذكرون الله الا قليلا ) .
5 - آنها افراد سرگردان و بى هدف و فاقد برنامه و مسير مشخص اند، نه جزء مؤ منانند و نه در صف كافران!
( مذبذبين بين ذلك لا الى هؤ لأ و لا الى هؤ لأ ) .
بايد توجه داشت كه كلمه مذبذب اسم مفعول از ماده ذبذب است و در اصل به معنى صداى مخصوصى كه به هنگام حركت دادن يك شيى آويزان بر اثر برخورد با امواج هوا بگوش مى رسد و سپس به اشيأ متحرك و اشخاص سرگردان و متحير و فاقد برنامه مذبذب گفته شده است و اين يكى از لطيف ترين تعبيراتى است كه در قرآن درباره منافقين وارد شده است و يك اشاره ضمنى به اين مطلب دارد كه چنان نيست كه نتوان منافقان را شناخت بلكه اين تذبذب آنها آميخته با آهنگ مخصوصى است كه با توجه به آن شناخته مى شوند، و نيز اين حقيقت را مى توان از اين تعبير استفاده كرد كه اينها همانند يك جسم معلق و آويزان ذاتا فاقد جهت حركتند، بلكه اين بادها است كه آنها را به هر سو حركت مى دهد و به هر سمت بوزد با خود مى برد!
و در پايان آيه سرنوشت آنها را چنين بيان مى كند آنها افرادى هستند كه بر اثر اعمالشان خدا حمايتش را از آنان برداشته و در بيراهه ها گمراهشان ساخته و هر كس را خدا گمراه كند هيچگاه راه نجاتى براى آنان نخواهى يافت.
( و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا ) .
(درباره معنى اضلال خداوند و عدم منافات آن با آزادى اراده و اختيار در جلد اول همين تفسير در ذيل آيه 26 سوره بقره بحث كرديم ).
آيه (144) تا (146)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا لا تتخذوا الكافرين أوليأ من دون المؤمنين أتريدون أن تجعلوا لله عليكم سلطنا مبينا ) (144)( إن المنفقين فى الدرك الا سفل من النار و لن تجد لهم نصيرا ) (145)( إلا الذين تابوا و أصلحوا و اعتصموا بالله و أخلصوا دينهم لله فأ ولئك مع المؤ منين و سوف يؤت الله المؤ منين أجرا عظيما ) (146)
ترجمه:
144 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد كافران را بجاى مومنان ولى و تكيه گاه خود قرار ندهيد آيا مى خواهيد (با اين عمل ) دليل آشكارى بر ضرر خود در پيشگاه خدا قرار دهيد؟!
145 - (زيرا) منافقان در پائين ترين مرحله دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت (بنابراين از طرح دوستى با دشمنان خدا كه نشانه نفاق است بپرهيزيد).
146 - مگر آنها كه توبه كنند و جبران و اصلاح نمايند و به (دامن لطف ) خدا چنگ زنند و دين خود را بارى خدا خالص كنند، آنها با مومنان خواهند بود و خداوند به افراد با ايمان پاداش عظيمى خواهد داد.
تفسير:
در آيات گذشته اشاره به گوشه اى از صفات منافقان و كافران شد و در اين آيات نخست به مومنان هشدار داده مى شود كه كافران (و منافقان ) را به جاى مومنان تكيه گاه و ولى خود انتخاب نكنند.
( يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اوليأ من دون المؤ منين ) .
چرا كه اين عمل يك جرم و قانون شكنى آشكار و شرك به خداوند است و با توجه بقانون عدالت پروردگار موجب استحقاق مجازات شديدى است لذا به دنبال آن مى فرمايد: آيا مى خواهيد دليل روشنى بر ضد خود در پيشگاه پروردگار درست كنيد.
( ا تريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا ) .
در آيه بعد براى روشن ساختن حال منافقانى كه اين دسته از مسلمانان غافل، طوق دوستى آنان را بر گردن مى نهند، و يا حال خود اينها كه در عين اظهار اسلام راه نفاق را پيموده و از در دوستى با منافقان در ميايند، مى فرمايد: منافقان در پائين ترين و نازلترين مراحل دوزخ قرار دارند و هيچگونه ياورى براى آنها نخواهى يافت.
( ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجد لهم نصيرا ) .
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه از نظر اسلام نفاق بدترين انواع كفر، و منافقان دورترين مردم از خدا هستند و به همين دليل جايگاه آنها بدترين و پست ترين نقطه دوزخ است، و بايد هم چنين باشد، زيرا خطراتى كه از ناحيه منافقان به جوامع انسانى مى رسد با هيچ خطرى قابل مقايسه نيست، آنها با استفاده از مصونيتى كه در پناه اظهار ايمان پيدا مى كنند، ناجوانمردانه، و آزادانه به افراد بى دفاع حملهور شده، از پشت به آنها خنجر مى زنند، مسلما حال چنين دشمنان ناجوانمرد و خطرناك كه در قيافه دوست آشكار مى شوند از حال دشمنانى كه با صراحت اعلان عداوت كرده و وضع خود را مشخص ساخته اند بمراتب بدتر است، در حقيقت نفاق راه و رسم افراد بى شخصيت و پست، و مرموز و ترسو، و بتمام معنى آلوده است.
اما براى اينكه روشن شود حتى اين افراد فوق العاده آلوده راه بازگشت بسوى خدا و اصلاح موقعيت خويشتن دارند، اضافه مى كند: مگر آنها توبه كرده و اعمال خود را اصلاح نمايند (و گذشته را جبران كنند) و به دامن لطف پروردگار چنگ بزنند و دين و ايمان خود را براى خدا خالص گردانند.
( الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دينهم لله ) .
چنين كسانى سرانجام اهل نجات خواهند شد و با مومنان قرين مى گردند
( فاولئك مع المؤ منين ) .
و خداوند پاداش عظيمى به همه افراد با ايمان خواهد داد.
( و سوف يؤ ت الله المؤ منين اجرا عظيما ) .
قابل توجه اينكه در ذيل آيه مى فرمايد: اينها همراه مومنان خواهند بود، اشاره به اينكه مقام مومنان ثابت قدم از آنها برتر و بالاتر است، آنها اصلند و اينها فرع، و از پرتو وجود مومنان راستين نور و صفائى مى يابند.
موضوع ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه سرنوشت منافقان را بطور مشخص بيان كرده و پائين ترين مرحله دوزخ شمرده است در حالى كه درباره مومنان به اجر عظيم كه هيچگونه حد و مرزى در آن نيست و وابسته به عظمت لطف پروردگار است اكتفا شده.
آيه (147)و ترجمه:
( ما يفعل الله بعذابكم إ ن شكرتم و آمنتم و كان الله شاكرا عليما ) (147)
ترجمه:
147 - خدا چه نيازى به مجازات شما دارد اگر شكرگزارى كنيد (و نعمتها را بجا مصرفنمائيد) و ايمان آوريد، خدا شكرگزار و آگاه است(اعمال و نيات آنها را مى داند و به آنچه نيك است پاداش نيك مى دهد).
تفسير:
مجازاتهاى خدا انتقامى نيست
در تعقيب آيات گذشته كه مجازات شديد كافران و منافقان در آن منعكس بود، در اين آيه به يك واقعيت مهم اشاره مى شود و آن اينكه مجازاتهاى دردناك الهى نه بخاطر آن است كه خداوند بخواهد از بندگان عاصى انتقام بگيرد و يا قدرتنمائى كند، و يا زيانى كه از رهگذر عصيان آنها بدو رسيده است جبران نمايد، زيرا همه اينها لازمه نقائص و كمبودها است كه ذات پاك خدا از آنها مبرا است، بلكه اين مجازاتها همگى بازتابها و نتايج سوء اعمال و عقائد خود انسانها است و لذا مى فرمايد: خدا چه نيازى به مجازات شما دارد اگر شما شكرگزارى كنيد و ايمان بياوريد!
( ما يفعل الله بعذابكم ان شكرتم و آمنتم ) .
با توجه به اينكه حقيقت شكر به كار بردن هر نعمتى است در راهى كه براى آن آفريده شده، روشن مى شود كه منظور از جمله بالا اين است: اگر شما ايمان و عمل صالحى داشته باشيد و مواهب الهى را در مورد شايسته
بكار گيريد و از آن سوء استفاده نكنيد، بدون شك كمترين مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت.
و براى تاكيد اين موضوع اضافه مى كند: خداوند هم از اعمال و نيات شما آگاه است و هم در برابر اعمال نيك شما شاكر و پاداش دهنده است.
( و كان الله شاكرا عليما ) .
در آيه فوق موضوع شكرگزارى مقدم بر ايمان داشته شده است و اين به خاطر آن است كه تا انسان نعمتها و مواهب او را نشناسد و به مقام شكرگزارى نرسد، نمى تواند خود او را بشناسد چه اينكه نعمتهاى او وسيله اى هستند براى شناسائى - در كتب عقائد اسلامى نيز در بحث لزوم شناسائى خدا (وجوب معرفة الله ) جمعى از محققان از طريق وجوب شكر منعم استدلال مى كنند و مساله وجوب فطرى شكرگزارى را در برابر نعمت بخش طريقى براى لزوم شناسائى او قرار مى دهند (دقت كنيد).
آيه (148) و (149)و ترجمه:
( لا يحب الله الجهر بالسوء من القول إ لا من ظلم و كان الله سميعا عليما ) (148)( إن تبدوا خيرا أو تخفوه أو تعفوا عن سوء فإن الله كان عفوا قديرا ) (149)
ترجمه:
148 - خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بديها را اظهار كند مگر آن كسى كه مورد ستم واقع شده باشد، خداوند شنوا و دانا است.
149 - (اما) اگر نيكيها را آشكار يا مخفى سازيد و يا از بديها گذشت نمائيد (مجاز خواهيد بود) خداوند بخشنده و توانا است (و با اينكه قادر بر انتقام است. عفو و گذشت مى كند)
تفسير:
در اين دو آيه اشاره به بخشى از دستورات اخلاقى اسلام شده، نخست مى فرمايد: خدا دوست نمى دارد كه بدگوئى شود و يا عيوب و اعمال زشت اشخاص با سخن بر ملا شود.
( لا يحب الله الجهر بالسوء من القول ) .
زيرا همانگونه كه خداوند ستار العيوب است دوست ندارد كه افراد بشر پرده درى كنند و عيوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند - بعلاوه مى دانيم هر انسانى معمولا نقاط ضعف پنهانى دارد كه اگر بنا شود اين عيوب اظهار گردد يك روح بدبينى عجيب بر سراسر جامعه سايه مى افكند، و همكارى آنها را با يكديگر مشكل مى سازد، بنابراين بخاطر استحكام پيوندهاى اجتماعى و هم بخاطر رعايت جهات انسانى، لازم است بدون در نظر گرفتن يك هدف صحيح پرده درى نشود.
ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از كلمه سوء هر گونه بدى و زشتى است و منظور از جهر... من القول هر گونه ابراز و اظهار لفظى است، خواه به صورت شكايت باشد يا حكايت، يا نفرين، يا مذمت، و يا غيبت، و به همين جهت از جمله آياتى كه در بحث تحريم غيبت به آن استدلال شده همين آيه است، ولى مفهوم آيه منحصر به غيبت نيست و هر نوع بدگوئى را شامل مى شود.
سپس به بعضى از امور كه مجوز اينگونه بدگوئيها و پرده دريها مى شود اشاره كرده، مى فرمايد: مگر كسى كه مظلوم واقع شده( الا من ظلم ) .
چنين افراد براى دفاع از خويشتن در برابر ظلم ظالم حق دارند اقدام به شكايت كنند و يا از مظالم و ستمگريها آشكارا مذمت و انتقاد و غيبت نمايند
و تا حق خود را نگيرند و دفع ستم ننمايند از پاى ننشينند.
در حقيقت ذكر اين استثنأ بخاطر آن است كه حكم اخلاقى فوق مورد سوء استفاده ظالمان و ستمگران واقع نشود، و يا بهانه اى براى تن در دادن به ستم نگردد.
روشن است در اين گونه موارد نيز تنها به آن قسمت كه مربوط به ظلم ظالم و دفاع از مظلوم است بايد قناعت كرد.
و در پايان آيه - همانطور كه روش قرآن است - براى اينكه افرادى از اين استثنأ نيز سوء استفاده نكنند و به بهانه اينكه مظلوم واقع شده اند عيوب مردم را بدون جهت آشكار نسازند مى فرمايد: خداوند سخنان را مى شنود و از نيات آگاه است.
( و كان الله سميعا عليما ) .
در آيه بعد، به نقطه مقابل اين حكم اشاره كرده، مى فرمايد: اگر نيكيهاى افراد را اظهار كنيد و يا مخفى نمائيد مانعى ندارد (به خلاف بديها كه مطلقا جز در موارد استثنائى بايد كتمان شود) و نيز اگر در برابر بديهائى كه افراد به شما كرده اند راه عفو و بخشش را پيش گيريد بهتر است، زيرا اين كار در حقيقت يك نوع كار الهى است كه با داشتن قدرت بر هر گونه انتقام، بندگان شايسته خود را مورد عفو قرار مى دهد.
( ان تبدوا خيرا او تخفوه او تعفوا عن سوء فان الله كان عفوا قديرا ) .
در حقيقت آيه دوم از دو جهت در نقطه مقابل آيه اول قرار گرفته، نخست اظهار نيكيها در برابر اظهار بديها و سپس عفو و بخشش در برابر كسانى كه به آنها ستم شده است.
آيا گذشت از ستمگر موجب تقويت او نيست؟!
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا عفو و گذشت از ستمگر در حقيقت موجب امضاى ظلم او نخواهد بود و آيا اين كار او را تشويق به ادامه ستم نمى كند!! و آيا اين دستور يك نوع واكنش منفى تخديرى در مظلومان ايجاد نخواهد كرد!
پاسخ سوال اين است كه مورد عفو و گذشت از مورد احقاق حق و مبارزه با ظالم جدا است، به همين دليل در دستورهاى اسلامى از يك طرف مى خوانيم نه ظلم كنيد و نه تن به ظلم دهيد (لا تظلمون و لا تظلمون ) و دشمن ظالم و يا مظلوم باشيد.
( كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا ) .
با ظالمان پيكار كنيد تا به حكم خدا گردن نهند.
( فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر الله ) .
و از سوى ديگر دستور به عفو و بخشش و گذشت داده شده است همانطور كه مى فرمايد:
( و ان تعفوا اقرب للتقوى ) .
( و ليعفوا و ليصفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم ) .
گر چه ممكن است بعضى از افراد كم اطلاع ميان اين دو حكم در بدو
نظر تضادى ببينند، ولى با توجه به آنچه در منابع اسلامى وارد شده روشن مى شود كه مورد عفو و گذشت جاى معينى است كه از آن سوء استفاده نشود و مورد مبارزه و كوبيدن ظلم، جاى ديگر.
توضيح اينكه عفو و گذشت مخصوص موارد قدرت و پيروزى بر دشمن و شكست نهائى او است، يعنى در موردى كه احساس خطر جديدى از ناحيه دشمن نشود، بلكه عفو و گذشت از او يكنوع اصلاح و تربيت در مورد او محسوب شود و او را به تجديد نظر در مسير خود وادارد چنانكه در موارد زيادى از تاريخ اسلام به چنين افرادى برخورد مى كنيم و حديث معروف اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه.
هنگامى كه بر دشمن پيروز شدى گذشت را زكاة اين پيروزى قرار ده.
شاهدى بر اين مدعا است.
اما در مواردى كه خطر دشمن هنوز بر طرف نگشته و احتمالا گذشت، او را جسورتر و آماده تر مى كند، يا اينكه عفو و گذشت يكنوع تسليم و رضايت به ظلم محسوب مى شود، هيچگاه اسلام اجازه چنين عفوى را نمى دهد و هرگز پيشوايان اسلام در چنين مواردى راه عفو و گذشت را انتخاب نكردند.
آيه (150) تا (152)و ترجمه:
( إن الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون أن يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤ من ببعض و نكفر ببعض و يريدون أن يتخذوا بين ذلك سبيلا ) (150)( أولئك هم الكفرون حقا و أ عتدنا للكافرين عذابا مهينا ) (151)( و الذين أمنوا بالله و رسله و لم يفرقوا بين أحد منهم أ ولئك سوف يؤ تيهم أجورهم و كان الله غفورا رحيما ) (152)
ترجمه:
150 - كسانى كه خدا و پيامبران او را انكار مى كنند و مى خواهند در ميان آنها تبعيض قائل شوند، و مى گويند به بعضى ايمان داريم و بعضى را انكار مى كنيم و مى خواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب كنند...
151 - آنها كافران حقيقى اند و براى كافران مجازات توهين آميزى فراهم ساخته ايم.
152 - (ولى ) كسانى كه به خدا و رسولان او ايمان آورده و ميان احدى از آنها فرق نمى گذارند پاداش آنها را خواهيم داد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
ميان پيامبران تبعيض نيست
در اين چند آيه توصيفى از حال جمعى از كافران و مؤ منان و سرنوشت آنها آمده است و آيات گذشته را كه درباره منافقان بود تكميل مى كند.
نخست بحال كسانى كه ميان پيامبران الهى فرق گذاشته، بعضى را بر حق و بعضى را بر باطل مى دانند اشاره كرده، مى فرمايد: آنها كه به خدا و پيامبرانش كافر مى شوند و مى خواهند ميان خدا و پيامبران تفرقه بيندازند و اظهار مى دارند كه ما نسبت به بعضى از آنها ايمان داريم اگر چه بعضى ديگر را به رسميت نمى شناسيم، و به گمان خود مى خواهند در اين ميان راهى پيدا كنند، آنها كافران واقعى هستند.
( ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤ من ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا ) .
در حقيقت اين جمله حال يهود و مسيحيان را روشن مى سازد و يهود، مسيح را به رسميت نمى شناختند، و هر دو، پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را، در حالى كه طبق كتب آسمانى آنها نبوت اين پيامبران بر ايشان ثابت شده بود، اين تبعيض در قبول واقعيتها، كه از هوا و هوس و تعصبات جاهلانه و احيانا حسادت و تنگ نظريهاى بى دليل سرچشمه مى گيرد، نشانه عدم ايمان به پيامبران و خدا است، زيرا ايمان آن نيست كه آنچه مطابق ميل انسان است بپذيرد، و آنچه بر خلاف ميل و هواى او است رد كند، اين يكنوع هوا پرستى است نه ايمان، ايمان واقعى آن است كه انسان حقيقت را بپذيرد خواه مطابق ميل او باشد يا بر خلاف ميل او، و لذا قرآن در آيات فوق اين گونه افراد را با اينكه دم از ايمان به خدا و بعضى از انبيأ مى زدند، بطور كلى كافر دانسته و مى گويد:
ان الذين يكفرون بالله و رسله...
بنابراين ايمان آنها حتى در مواردى كه نسبت به آن اظهار ايمان مى كنند، بى ارزش قلمداد شده است، چرا كه از روح حقجوئى سرچشمه نمى گيرد.
و در پايان آنها را تهديد كرده، مى گويد: ما براى كافران عذاب توهين آميز و خوار كننده اى فراهم ساخته ايم.
( و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا ) .
توصيف عذاب در اين آيه به مهين (توهين آميز) ممكن است از
اين جهت باشد كه آنها با تفرقه انداختن ميان پيامبران خدا در واقع به جمعى از آنان توهين كرده اند و بايد عذاب آنان متناسب با عمل آنها باشد.
تناسب گناه و كيفر
توضيح اينكه: مجازات گاهى دردناك است (عذاب اليم ) مانند شلاق زدن و آزار بدنى و گاهى توهين آميز است (عذاب مهين ) مانند پاشيدن لجن بر لباس كسى و مانند آن و گاهى پر سر و صدا است (عذاب عظيم ) مانند مجازات در حضور جمعيت، و نيز گاهى اثر آن در وجود انسان عميق است و تا مدتى باقى مى ماند (عذاب شديد)، مانند زندانهاى طويل المدة با اعمال شاقه... و امثال آن.
روشن است كه توصيف عذاب به يكى از صفات تناسبى با نوع گناه دارد و لذا در بسيارى از آيات قرآن، مجازات ظالمان به عنوان عذاب اليم آمده است، زيرا متناسب با دردناك بودن ظلم نسبت به بندگان خدا است، و آنها كه گناهشان توهين آميز است و همچنين آنها كه دست به گناهان شديد و يا پر سر و صدا مى زنند كيفرى همانند آن دارند ولى منظور از ذكر مثالهاى فوق نزديك ساختن مطلب بذهن است و گرنه مجازاتهاى آن جهان قابل مقايسه با مجازاتهاى اين عالم نيست.
سپس به وضع مؤ منان و سرنوشت آنها اشاره كرده و مى گويد: كسانى كه ايمان به خدا و همه پيامبران او آورده اند و در ميان هيچيك از آنها تفرقه نينداختند و با اين كار، تسليم و اخلاص خود در برابر حق، و مبارزه با هر گونه تعصب نابجا را اثبات نمودند، بزودى خداوند پاداشهاى آنها را به آنها خواهد داد.
( و الذين آمنوا بالله و رسله و لم يفرقوا بين احد منهم اولئك سوف يؤ تيهم اجورهم ) .
البته ايمان به پيامبران و به رسميت شناختن آنها منافات با اين ندارد كه بعضى را از بعضى برتر بدانيم، زيرا تفاوت در ميان آنها همانند تفاوت ماموريتهاى آنان قطعى است، منظور اين است كه در ميان پيامبران راستين، تفرقه اى از نظر ايمان و به رسميت شناختن نيندازيم.
و در پايان آيه به اين مطلب اشاره مى شود كه اگر اين دسته از مومنان در گذشته مرتكب چنان تعصبها و تفرقه ها و گناهان ديگر شدند اگر ايمان خود را خالص كرده و به سوى خدا باز گردند خداوند آنها را مى بخشد و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده و هست.
( و كان الله غفورا رحيما ) .
قابل توجه اينكه در آيات فوق افرادى كه در ميان پيامبران تفرقه مى اندازند به عنوان كافران حقيقى معرفى شده اند، ولى آنها كه به همه ايمان دارند به عنوان مومنان حقيقى معرفى نشده اند، تنها به عنوان مؤ من توصيف شده اند، شايد اين تفاوت به خاطر آن باشد كه مؤ منان حقيقى آنها هستند كه علاوه بر ايمان از نظر عمل نيز كاملا پاك و صالح باشند، شاهد اين سخن آياتى است كه در آغاز سوره انفال آمده است كه مؤ منان را پس از ايمان به خدا با يك سلسله اعمال مثبت و زنده مانند نمو و رشد اخلاقى و اجتماعى و ايمانى، و نماز و زكات، و توكل بر خدا، توصيف كرده و به دنبال آن مى گويد:
( اولئك هم المؤ منون حقا ) (انفال - 4)
آيه (153) و(154)و ترجمه:
( يسلك أ هل الكتاب أ ن تنزل عليهم كتبا من السمأ فقد سئلوا موسى أ كبر من ذلك فقالوا أ رنا الله جهرة فأ خذتهم الصاعقة بظلمهم ثم اتخذوا العجل من بعد ما جائتهم البينت فعفونا عن ذلك و ءاتينا موسى سلطنا مبينا ) (153)( و رفعنا فوقهم الطور بميثاقهم و قلنا لهم ادخلوا الباب سجدا و قلنا لهم لاتعدوا فى السبت و أ خذنا منهم ميثقا غليظا ) (154)
ترجمه:
153 - اهل كتاب از تو تقاضا مى كنند كتابى از آسمان (يكجا) بر آنها نازل كنى (در حالى كه اين بهانه اى بيش نيست ) آنها از موسى بزرگتر از اين را خواستند و گفتند خدا را آشكارا بما نشان بده، و به خاطر اين ستم صاعقه آنها را فرو گرفت، سپس گوساله (سامرى ) را پس از آنهمه دلايل روشن كه براى آنها آمد (به خدائى ) انتخاب كردند ولى ما آنها را عفو كرديم و به موسى برترى آشكارى داديم.
154 - و كوه طور را بر فراز آنها برافراشتيم و در همان حال از آنها پيمان گرفتيم و به آنها گفتيم (بعنوان توبه ) از در (بيت المقدس ) با خضوع در آئيد و (نيز) به آنها گفتيم روز شنبه تعدى نكنيد (و دست از كار بكشيد) و از آنها (در برابر همه اينها) پيمان محكمى گرفتيم.
شان نزول:
در تفسير تبيان و مجمع البيان و روح المعانى در شان نزول اين آيات چنين آمده كه جمعى از يهود نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و گفتند اگر تو پيغمبر خدائى
كتاب آسمانى خود را يكجا به ما عرضه كن، همانطور كه موسى تورات را يكجا آورد، آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير:
بهانه جوئى يهود
اين آيات نخست اشاره به درخواست اهل كتاب (يهود) مى كند و مى گويد: اهل كتاب از تو تقاضا مى كنند كه كتابى از آسمان (يكجا) بر آنها نازل كنى.
( يسئلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السمأ ) .
شك نيست كه آنها در اين تقاضاى خود حسن نيت نداشتند، زيرا هدف از نزول كتب آسمانى همان ارشاد و هدايت و تربيت است، گاهى اين هدف با نزول كتاب آسمانى يكجا تامين مى شود، و گاهى تدريجى بودن آن به اين هدف بيشتر كمك مى كند، بنابراين آنها مى بايست از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دليل بخواهند، و تعليمات عالى و ارزنده، نه اينكه چگونگى نزول كتب آسمانى را تعيين كنند.
لذا به دنبال اين تقاضا خداوند به عدم حسن نيت آنها اشاره كرده، و ضمن دلدارى به پيامبرش، سابقه لجاجت و عناد و بهانه جوئى يهود را در برابر پيامبر بزرگشان موسى بن عمران بازگو مى كند.
نخست مى گويد: اينها از موسى چيزهائى بزرگتر و عجيب تر از اين خواستند و گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان بده!
( فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهرة ) .
اين درخواست عجيب و غير منطقى كه نوعى از عقيده بت پرستان را منعكس ميساخت و خدا را جسم و محدود معرفى مى كرد و بدون شك از لجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود، سبب شد كه صاعقه آسمانى به خاطر اين ظلم و ستم آنها را فرا گيرد.
( فاخذتهم الصاعقة بظلمهم ) .
سپس به يكى ديگر از اعمال زشت آنها كه مساله گوساله پرستى بود، اشاره مى كند و مى گويد: آنها پس از مشاهده آنهمه معجزات و دلائل روشن، گوساله را به عنوان معبود خود انتخاب كردند!
( ثم اتخذوا العجل من بعد ما جائتهم البينات ) .
ولى با اينهمه براى اينكه آنها به راه باز گردند و از مركب لجاجت و عناد فرود آيند، ما آنها را بخشيديم و به موسى برترى و حكومت آشكارى داديم، و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان را برچيديم.
( فعفونا عن ذلك و آتينا موسى سلطانا مبينا ) .
باز آنها از خواب غفلت بيدار نشدند و از مركب غرور پائين نيامدند، به همين جهت ما كوه طور را بر بالاى سر آنها به حركت در آورديم، و در همان حال از آنها پيمان گرفتيم و به آنها گفتيم كه به عنوان توبه از گناهانتان از در بيت المقدس با خضوع و خشوع وارد شويد، و نيز به آنها تاكيد كرديم كه در روز شنبه دست از كسب و كار بكشيد و راه تعدى و تجاوز را پيش نگيريد و از ماهيان دريا كه در آن روز صيدش حرام بود استفاده نكنيد و در برابر همه اينها پيمان شديد از آنان گرفتيم اما آنها به هيچيك از اين پيمانهاى مؤ كد وفا نكردند!
( و رفعنا فوقهم الطور بميثاقهم و قلنا لهم ادخلوا الباب سجدا و قلنا لهم لا تعدوا فى السبت و اخذنا منهم ميثاقا غليظا ) .
آيا اين جمعيت با اين سوابق تاريك در اين تقاضائى كه از تو دارند صادق و راستگو هستند!! اگر آنها راست مى گويند چرا صريح كتب آسمانى خود را درباره نشانه هاى آخرين پيامبر عمل نمى كنند و چرا اين همه نشانه هاى روشن تو را ناديده مى گيرند.
در اينجا ذكر دو نكته لازم به نظر مى رسد: نخست اينكه اگر گفته شود اين اعمال مربوط به پيشينيان يهود بوده است چه ارتباطى به يهوديان معاصر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دارد!
در پاسخ بايد گفت آنها هيچگاه نسبت به اعمال نياكان خود معترض نبودند، بلكه نسبت به آن نظر موافق نشان مى دادند، و لذا همگى در يك صف قرار گرفتند.
ديگر اينكه آنچه در شان نزول آيات فوق آمده كه يهوديان مدعى بودند تورات يكجا نازل شده است مطلب مسلمى نيست شايد چيزى كه باعث اين توهم شده اين است كه فرمانهاى دهگانه (وصاياى عشر) يكجا بر موسى در الواحى نازل شد و اما در مورد ساير دستورهاى تورات دليلى بر اينكه يكجا نازل شده باشد در دست نداريم.
آيه (155) تا (158) و ترجمه:
( فبما نقضهم ميثقهم و كفرهم بايات الله و قتليهم الا نبيأ بغير حق و قولهم قلوبنا غلف بل طبع الله عليها بكفرهم فلا يؤ منون إلا قليلا ) (155)( و بكفرهم و قولهم على مريم بهتانا عظيما ) (156)( و قولهم إنا قتلنا المسيح عيسى ابن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم و إ ن الذين اختلفوا فيه لفى شك منه ما لهم به من علم إ لا اتباع الظن و ما قتلوه يقينا ) (157)( بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزا حكيما ) (158)
ترجمه:
155 - آنها بخاطر اينكه پيمانشان را شكستند و آيات خدا را انكار كردند و پيامبران را به ناحق كشتند و بخاطر اينكه (از روى استهزأ) مى گفتند بر دلهاى ما پرده افكنده شده (و سخنان پيامبران را درك نمى كنيم مطرود درگاه خدا شدند) آرى خداوند به علت كفرشان بر دلهاى آنها مهر زده و لذا جز عده كمى ايمان نمى آورند (آنها كه راه حق مى پويند و سر لجاج ندارند).
156 - و (نيز) بخاطر كفرشان و تهمت بزرگى كه بر مريم زدند.
157 - و گفتارشان كه ما مسيح عيسى بن مريم پيامبر خدا را كشتيم در حالى كه نه او را كشتند و نه بدار آويختند لكن امر بر آنها مشتبه شد و كسانى كه در مورد (قتل ) او اختلاف كردند از آن در شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروى مى كنند و قطعا او را نكشتند.
158 - بلكه خدا او را به سوى خود برد و خداوند توانا و حكيم است.
تفسير:
گوشه ديگرى از خلافكاريهاى يهود در اين آيات به قسمتهاى ديگرى از خلافكاريهاى بنى اسرائيل و كارشكنيها و عداوتها و دشمنيهاى آنها با پيامبران خدا اشاره شده است.
در آيه نخست، به پيمان شكنى و كفر جمعى از آنها و قتل پيامبران بدست آنان اشاره كرده چنين مى فرمايد: (ما آنها را به خاطر پيمان شكنى، از رحمت خود دور ساختيم يا قسمتى از نعمتهاى پاكيزه را بر آنان تحريم نموديم.)
(فبما نقضهم ميثاقهم...)
آنها بدنبال اين پيمان شكنى، آيات پروردگار را انكار كردند و راه مخالفت پيش گرفتند( و كفرهم بايات الله ) .
و به اين نيز قناعت نكردند، بلكه دست به جنايت بزرگ ديگرى كه قتل و كشتن راهنمايان و هاديان راه حق يعنى پيامبران بوده باشد، زدند و بدون هيچ مجوزى آنها را از بين بردند.
( و قتلهم الانبيأ بغير حق ) .
آنها بقدرى در اعمال خلاف جسور و بى باك بودند كه گفتار پيامبران را بباد استهزأ مى گرفتند و صريحا به آنها مى گفتند: (بر دلهاى ما پرده افكنده شده كه مانع شنيدن و پذيرش دعوت شما است!)
( و قولهم قلوبنا غلف ) .
در اينجا قرآن اضافه مى كند (آرى دلهاى آنها به كلى مهر شده و هيچگونه حقى در آن نفوذ نمى كند ولى عامل آن كفر و بى ايمانى، خود آنها هستند و به همين دليل جز افراد كمى كه خود را از اين گونه لجاجتها بر كنار داشته اند ايمان نمى آورند.
( بل طبع الله عليها بكفر هم فلا يؤ منون الا قليلا ) .
خلافكاريهاى آنان منحصر به اينها نيست، آنها در راه كفر آنچنان سريع تاختند كه به مريم پاكدامن، مادر پيامبر بزرگ خدا كه بفرمان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند.
( و بكفرهم و قولهم على مريم بهتانا عظيما ) .
حتى آنها به كشتن پيامبران افتخار مى كردند (و مى گفتند ما مسيح عيسى بن مريم رسول خدا را كشته ايم ).
( و قولهم انا قتلنا المسيح عيسى ابن مريم رسول الله ) .
و شايد تعبير به رسول الله را در مورد مسيح از روى استهزأ و سخريه مى گفتند.
در حالى كه در اين ادعاى خود نيز كاذب بودند، (آنها هرگز مسيح را نكشتند و نه بدار آويختند، بلكه ديگرى را كه شباهت به او داشت اشتباها به دار زدند).
( و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم ) .
سپس قرآن مى گويد: (آنها كه درباره مسيح اختلاف كردند، خودشان در شك بودند و هيچ يك به گفته خود ايمان نداشتند و تنها از تخمين و گمان پيروى مى كردند.)
( و ان الذين اختلفوا فيه لفى شك منه مالهم به من علم الا اتباع الظن ) .
درباره اينكه آنها در مورد چه چيز اختلاف كردند در ميان مفسران گفتگو است احتمال دارد كه اين اختلاف مربوط به اصل موقعيت و مقام مسيح (عليهالسلام ) بوده كه جمعى از مسيحيان او را فرزند خدا و بعضى به عكس همانند يهود او را اصلا پيامبر نمى دانستند و همگى در اشتباه بودند.
و نيز ممكن است اختلاف در چگونگى قتل او باشد كه بعضى مدعى كشتن او بودند و بعضى مى گفتند كشته نشده، و هيچيك به گفته خود اطمينان نداشتند.
يا اينكه مدعيان قتل مسيح (عليهالسلام ) به خاطر عدم آشنائى به او، در شك بودند كه آنكس را كه كشتند خود مسيح بوده يا ديگرى به جاى او.
آنگاه قرآن به عنوان تاكيد مطلب مى گويد: (قطعا او را نكشتند بلكه خداوند او را بسوى خود برد و خداوند قادر و حكيم است.)
( و ما قتلوه يقينا بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزا حكيما ) .
مسيح كشته نشد - افسانه صليب
قرآن در آيه فوق مى گويد: (مسيح نه كشته شد و نه بدار رفت بلكه امر بر آنها مشتبه گرديد و پنداشتند او را بدار زده اند و يقينا او را نكشتند)!
ولى اناجيل چهارگانه كنونى همگى مساله مصلوب شدن (بدار آويخته شدن ) مسيح (عليهالسلام ) و كشته شدن او را ذكر كرده اند، و اين موضوع در فصول آخر هر چهار انجيل.
(متى - لوقا - مرقص - يوحنا)
مشروحا بيان گرديده، و اعتقاد عمومى مسيحيان امروز نيز بر اين مساله استوار است.
بلكه به يك معنى مساله قتل و مصلوب شدن مسيح، يكى از مهمترين مسائل زيربناى آئين مسيحيت كنونى را تشكيل مى دهد، چه اينكه مى دانيم مسيحيان
كنونى مسيح (عليهالسلام ) را پيامبرى كه براى هدايت و تربيت و ارشاد خلق آمده باشد نمى دانند، بلكه او را (فرزند خدا)! و (يكى از خدايان سه گانه )! مى دانند كه هدف اصلى آمدن او به اين جهان فدا شدن و باز خريد گناهان بشر بوده است، مى گويند: او آمده تا قربانى گناهان ما شود، او بدار آويخته و كشته شد، تا گناهان بشر را بشويد و جهانيان را از مجازات نجات دهد، بنابراين راه نجات را منحصرا در پيوند با مسيح و اعتقاد به اين موضوع مى دانند!
به همين دليل گاهى مسيحيت را مذهب (نجات ) يا (فدأ) مى نامند و مسيح را (ناجى ) و (فادى ) لقب مى دهند، و اينكه مى بينيم مسيحيان روى مساله صليب فوق العاده تكيه مى كنند و شعارشان (صليب ) است از همين نقطه نظر مى باشد.
اين بود خلاصه اى از عقيده مسيحيان درباره سرنوشت حضرت مسيح (عليهالسلام ).
ولى هيچيك از مسلمانان در بطلان اين عقيده ترديد ندارند، زيرا:
اولا: مسيح (عليهالسلام ) پيامبرى همچون ساير پيامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا، خداوند يكتا و يگانه است و شبيه و نظير و مثل و مانند و همسر و فرزند ندارد.
ثانيا: (فدأ) و قربانى گناهان ديگران شدن مطلبى كاملا غيرمنطقى است هر كس در گرو اعمال خويش است و راه نجات نيز تنها ايمان و عمل صالح خود انسان است.
ثالثا: عقيده (فدا) گناهكار پرور و تشويق كننده به فساد و تباهى و آلودگى است.
و اگر مى بينيم قرآن مخصوصا روى مساله مصلوب نشدن مسيح (عليهالسلام ) تكيه كرده است، با اينكه ظاهرا موضوع ساده اى بنظر مى رسد به خاطر همين است كه عقيده خرافى فدأ و بازخريد گناهان امت را به شدت بكوبد مسيحيان را از اين عقيده خرافى باز دارد تا نجات را در گرو اعمال خويش ببينند، نه در پناه بردن بصليب.
رابعا: قرائنى در دست است كه مساله مصلوب شدن عيسى (عليهالسلام ) را تضعيف مى كند.
1 - مى دانيم اناجيل چهارگانه كنونى كه گواهى به مصلوب شدن عيسى (عليهالسلام ) مى دهند همگى سالها بعد از مسيح (عليهالسلام ) بوسيله شاگردان و يا شاگردان شاگردان او نوشته شده اند و اين سخنى است كه مورخان مسيحى به آن معترفند. و نيز مى دانيم كه شاگردان مسيح (عليهالسلام ) به هنگام حمله دشمنان به او فرار كردند، و اناجيل نيز گواه بر اين مطلب مى باشد بنا بر اين مساله مصلوب شدن عيسى (عليهالسلام ) را از افواه مردم گرفته اند و همانطور كه بعدا اشاره خواهيم كرد، اوضاع و احوال چنان پيش آمد كه موقعيت براى اشتباه كردن شخص ديگرى بجاى مسيح (عليهالسلام ) آماده گشت.
2 - عامل ديگر كه اشتباه شدن عيسى را به شخص ديگر امكان پذير مى كند اين است كه كسانى كه براى دستگير ساختن حضرت عيسى به باغ (جستيمانى ) در خارج شهر رفته بودند، گروهى از لشكريان رومى بودند كه در اردوگاهها مشغول وظائف لشكرى بودند، اين گروه نه يهوديان را مى شناختند و نه آداب و زبان و رسوم آنها را مى دانستند و نه شاگردان عيسى را از استادشان تشخيص مى دادند.
3 - اناجيل مى گويد: حمله بمحل عيسى (عليهالسلام ) شبانه انجام يافت و چه آسان است كه در اين گير و دار شخص مورد نظر فرار كند و ديگرى بجاى او گرفتار شود.
4 - از نوشته همه اناجيل استفاده مى شود كه شخص گرفتار در حضور (پيلاطس ) (حاكم رومى در بيت المقدس ) سكوت اختيار كرد و كمتر در
برابر سخنان آنها سخن گفت، و از خود دفاع كرد، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه عيسى (عليهالسلام ) خود را در خطر ببيند و با آن بيان رسا و گوياى خود و با شجاعت و شهامت خاصى كه داشت از خود دفاع نكرده باشد آيا جاى اين احتمال نيست كه ديگرى (به احتمال قوى يهوداى اسخريوطى كه به مسيح (عليهالسلام ) خيانت كرد و نقش جاسوس را ايفا نمود و مى گويند شباهت كاملى به مسيح (عليهالسلام ) داشت ) بجاى او دستگير شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفته كه حتى نتوانسته است از خود دفاع كند و سخنى بگويد - بخصوص اينكه در اناجيل مى خوانيم (يهوداى اسخريوطى ) بعد از اين واقعه ديگر ديده نشد و طبق گفته اناجيل انتحار كرد!
5 - همانطور كه گفتيم: شاگردان مسيح (عليهالسلام ) بهنگام احساس خطر، طبق شهادت اناجيل، فرار كردند، و طبعا دوستان ديگر هم در آن روز مخفى شدند و از دور بر اوضاع نظر داشتند، بنابراين شخص دستگير شده در حلقه محاصره نظاميان رومى بوده و هيچيك از دوستان او اطراف او نبودند، به اين ترتيب چه جاى تعجب كه اشتباهى واقع شده باشد.
6 - در اناجيل مى خوانيم كه شخص محكوم بر چوبه دار از خدا شكايت كرد كه چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن براى قتل سپرده است! اگر مسيح (عليهالسلام ) براى اين به دنيا آمده كه بدار آويخته شود و قربانى گناهان بشر گردد چنين سخن ناروائى از او به هيچ وجه درست نبوده است، اين جمله بخوبى نشان مى دهد كه شخص مصلوب آدم ضعيف و ترسو و ناتوانى بوده است كه صدور چنين سخنى از او امكانپذير بوده است، و او نمى تواند مسيح باشد.
7 - بعضى از اناجيل موجود (غير از اناجيل چهارگانه مورد قبول مسيحيان ) مانند انجيل برنابا رسما مصلوب شدن عيسى (عليهالسلام ) را نفى كرده و نيز بعضى از فرق مسيحى در مصلوب شدن عيسى (عليهالسلام ) ترديد كرده اند و حتى بعضى از محققان معتقد بوجود دو عيسى در تاريخ شده اند: يكى عيساى مصلوب و ديگرى عيساى غير مصلوب كه ميان آن دو پانصد سال فاصله بوده است!.
مجموع آنچه در بالا گفته شد قرائنى است كه گفته قرآن را در مورد اشتباه در قتل و صلب مسيح روشن مى سازد.
آيه (159)و ترجمه:
( و إن من اهل الكتب إلا ليؤ منن به قبل موته و يوم القيامة يكون عليهم شهيدا ) (159)
ترجمه:
159 - و هيچيك از اهل كتاب نيست مگر اينكه به او قبل از مرگش ايمان مى آورد و روز قيامت گواه بر آنها خواهد بود.
تفسير:
در تفسير آيه فوق دو احتمال است كه هر يك به جهاتى قابل ملاحظه است:
1 - آيه مى فرمايد: (هيچكس از اهل كتاب نيست مگر اينكه به مسيح (عليهالسلام ) پيش از (مرگ خود) ايمان مى آورد.)
( و ان من اهل الكتاب الا ليؤ منن به قبل موته ) .
و آن در هنگامى است كه انسان در آستانه مرگ قرار مى گيرد و ارتباط او با اين جهان ضعيف و با جهان بعد از مرگ قوى مى گردد، پرده ها از برابر چشم او كنار مى رود، و بسيارى از حقايق را مى بيند، نسبت به آن آگاهى مى يابد، در اين موقع است كه چشم حقيقت بين او مقام مسيح (عليهالسلام ) را مشاهده مى كند و در برابر او تسليم مى گردد آنها كه منكر او شدند به او مؤ من مى شوند و آنها كه او را خدا دانستند به اشتباه خود پى مى برند.
در حالى كه اين ايمان همانند ايمان فرعون و اقوام ديگر و اقوامى كه گرفتار عذاب مى شدند و در لحظه مشاهده عذاب و مقدمات نابودى و مرگ ايمان مى آوردند هيچگونه سودى براى آنها ندارد - پس چه بهتر كه بجاى اينكه در آن لحظه حساس كه ايمان سودى ندارد ايمان بياورند، اكنون كه ايمان مفيد است مؤ من شوند (طبق اين تفسير ضمير قبل موته به اهل كتاب بر مى گردد).
2 - منظور اين است كه تمام اهل كتاب بحضرت مسيح (عليهالسلام ) پيش از (مرگ او) ايمان مى آورند يهوديان او را به نبوت مى پذيرند و مسيحيان دست از الوهيت او مى كشند و اين به هنگامى است كه مسيح (عليهالسلام ) طبق روايات اسلامى در موقع ظهور مهدى (عج ) از آسمان فرود مى آيد، و پشت سر او نماز مى گزارد و يهود و نصارا نيز او را مى بينند و به او و مهدى (عليهالسلام ) ايمان مى آورند، و روشن است كه مسيح (عليهالسلام ) به حكم اينكه آئينش مربوط به گذشته بوده وظيفه دارد در اين زمان از آئين موجود يعنى آئين اسلام كه مهدى (عليهالسلام ) مجرى آن است پيروى كند (طبق اين تفسير ضمير قبل موته به مسيح بر مى گردد نه به اهل كتاب ).
در بسيارى از كتب اسلامى اين حديث از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است كه فرمود:
كيف انتم اذا نزل فيكم ابن مريم و امامكم منكم:
(چگونه خواهيد بود هنگامى كه فرزند مريم در ميان شما نازل گردد در حالى كه پيشواى شما از خود شما است ).
البته مطابق اين تفسير منظور از اهل كتاب جمعيت يهود و مسيحيانى هستند كه در آن زمان وجود دارند.
در تفسير (على بن ابراهيم ) از (شهر بن حوشب ) چنين نقل شده كه روزى حجاج به او گفت آيه اى در قرآن است كه مرا خسته كرده و در معنى آن فرو مانده ام، (شهر) مى گويد كدام آيه است اى امير! حجاج گفت: آيه و ان من اهل الكتاب... زيرا من يهوديان و نصرانيانى را اعدام مى كنم كه هيچگونه نشانه اى از چنين ايمانى در آنها مشاهده نمى كنم، شهر مى گويد آيه را درست تفسير نكردى، حجاج مى پرسد چرا! تفسير آيه چيست! شهر مى گويد: منظور اين است كه عيسى (عليهالسلام ) قبل از پايان جهان فرود ميآيد و هيچ يهودى و نه غير يهودى باقى نميماند مگر اينكه قبل از مرگ عيسى (عليهالسلام ) به او ايمان ميآورد او پشت سر مهدى (عليهالسلام ) نماز مى خواند، هنگامى كه حجاج اين سخن را شنيد گفت: واى بر تو اين تفسير را از كجا آوردى! مى گويد از محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (عليهالسلام ) شنيدم، حجاج گفت و الله جئت بها من عين صافيه!:
(به خدا سوگند آن را از سرچشمه ذلال و صافى گرفتى )!
و در پايان آيه ميفرمايد: (در روز رستاخيز، مسيح (عليهالسلام ) گواه بر آنها خواهد بود.)
( و يوم القيامة يكون عليهم شهيدا ) .
منظور از گواهى مسيح (عليهالسلام ) بر ضد آنها اين است كه او گواهى ميدهد
كه تبليغ رسالت كرده و آنها را هيچگاه به خدائى و الوهيت خود دعوت ننموده بلكه به ربوبيت پروردگار دعوت كرده است.
سؤ ال:
در اينجا اين سؤ ال پيش ميايد كه طبق آيه 117 سوره مائده، مسيح (عليهالسلام ) گواهى و شهادت خود را در روز قيامت منحصر به زمانى ميكند كه در ميان امت خويش مى زيسته است و اما نسبت به بعد از آن اين گواهى را از خود سلب مى نمايد.
و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى ء شهيد:
(من تا هنگامى كه در ميان آنها بودم، شاهد و ناظر بر ايشان بودم ولى زمانى كه مرا از ميان آنها گرفتى تو مراقب آنها بودى و تو بر هر چيز شاهد و گواهى ).
در حالى كه در آيه مورد بحث ميخوانيم مسيح (عليهالسلام ) در روز قيامت نسبت به همه آنان، اعم از كسانى كه در عصر او بودند يا نبودند گواهى مى دهد.
پاسخ:
دقت در مضمون دو آيه نشان ميدهد كه آيه مورد بحث درباره گواهى بر تبليغ رسالت و نفى الوهيت از مسيح است ولى آيه 117 مائده مربوط به گواهى بر عمل مى باشد: توضيح اينكه: آيه مورد بحث ميگويد: عيسى (عليهالسلام ) بر ضد تمام كسانى كه او را به الوهيت پذيرفتند، اعم از كسانى كه در عهد او بودند يا بعدا بوجود آمدند گواهى ميدهد كه من هرگز آنها را به چنين چيزى دعوت ننمودم ولى آيه 117 سوره مائده ميگويد: علاوه بر اينكه من تبليغ رسالت به طرز صحيح و كافى كردم، تا زمانى كه در ميان آنها بودم عملا از انحراف آنان جلوگيرى كردم و بعد از من بود كه موضوع الوهيت من را مطرح كردند و راه انحراف را پيمودند و من آن روز در ميان آنها نبودم تا گواه اعمال آنها باشم و از آن جلوگيرى كنم.
آيه (160) تا (162)و ترجمه:
( فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم و بصدهم عن سبيل الله كثيرا ) (160)
( و أ خذهم الربوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال الناس بالباطل و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما ) (161)( لكن الراسخون فى العلم منهم و المؤ منون يؤ منون بما أ نزل إ ليك و ما أ نزل من قبلك و المقيمين الصلوة و المؤ تون الزكوة و المؤ منون بالله و اليوم الاخر أ ولئك سنؤ تيهم أ جرا عظيما ) (162)
ترجمه:
160 - بخاطر ظلمى كه از يهود صادر شد و (نيز) بخاطر جلوگيرى كردن بسيار، از راه خدا قسمتى از چيزهاى پاكيزه را كه بر آنها حلال بود تحريم كرديم.
161 - و (همچنين ) به خاطر رباخوارى در حالى كه از آن نهى شده بودند و خوردن اموال مردم به باطل، و براى كافران آنها عذاب دردناكى آماده كرده ايم.
162 - ولى آن دسته از آنها كه راسخ در علمند و آنها كه ايمان دارند به تمام آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان مى آورند و آنها كه نماز را بر پا مى دارند و آنان كه زكاة مى دهند و آنها كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده اند به زودى به همه آنان پاداش عظيمى خواهيم داد.
تفسير:
سرنوشت صالحان و ناصالحان يهود
در آيات گذشته به چند نمونه از خلافكارى هاى يهود اشاره شد، در آيات فوق نيز پس از ذكر چند قسمت ديگر از اعمال ناشايست آنها، كيفرهائى را كه بر اثر اين اعمال در دنيا و آخرت دامان آنها را گرفته و مى گيرد، بيان ميدارد:
نخست مى فرمايد: (به خاطر ظلم و ستمى كه يهود كردند، و به خاطر باز داشتن مردم از راه خدا، قسمتى از چيزهائى كه پاك و پاكيزه بود، بر آنها تحريم كرديم، و آنان را از استفاده كردن از آن محروم ساختيم ):( فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم و بصدهم عن سبيل الله كثيرا ) .
و نيز بخاطر اينكه (رباخوارى ميكردند با اينكه از آن نهى شده بودند، و همچنين اموال مردم را بنا حق ميخوردند، همه اينها سبب شد كه گرفتار آن محروميت شوند.)
( و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال الناس بالباطل ) .
گذشته از اين كيفر دنيوى، ما آنها را به كيفرهاى اخروى گرفتار خواهيم ساخت و براى كافران آنها عذاب دردناكى آماده كرده ايم:
( و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - منظور از تحريم طيبات همان است كه در آيه 146 سوره انعام به آن اشاره شده آنجا كه ميفرمايد: (ما به خاطر ظلم و ستم يهود هر حيوانى
كه (سم چاك ) نباشد (مانند شتر) را بر آنها حرام كرديم و پيه و چربى گاو و گوسفند را كه مورد علاقه آنها بود نيز بر آنها تحريم نموديم مگر آن قسمتى كه در پشت حيوان و يا در اطراف امعأ و روده ها و يا مخلوط به استخوان بود.
بنابراين تحريم مزبور يكنوع تحريم تشريعى و قانونى بود نه تحريم تكوينى، يعنى اين مواهب در دست آنها به طور طبيعى قرار داشت اما شرعا از خوردن آن ممنوع بودند.
البته در تورات كنونى سفر لاويان فصل يازدهم اشاره به تحريم قسمتى از آنچه در بالا آورديم شده است ولى اين معنى در آن منعكس نيست كه اين تحريم جنبه كيفرى داشته.
2 - آيا اين تحريم جنبه عمومى داشته و غير ظالمان را شامل مى شده يا مخصوص ظالمان بوده! در ظاهر آيه فوق و آيه 146 انعام تحريم جنبه عمومى داشته (زيرا تعبير به (لهم ) مى كند، به خلاف مساله مجازات اخروى كه در آن تعبير به (للكافرين منهم ) شده است ) بنابراين نسبت به آنها كه ستمگر بوده اند اين محروميت جنبه مجازات داشته، و نسبت به نيكان كه در اقليت بوده اند جنبه آزمايش و انضباط داشته است.
ولى بعضى از مفسران معتقدند كه اين تحريم مخصوص ستمگران بوده و در بعضى از روايات نيز اشاره اى به آن ديده مى شود، در تفسير برهان ذيل آيه 146 سوره انعام از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود: زمامداران بنى اسرائيل افراد فقير و كم درآمد را از خوردن گوشت پرندگان و چربى حيوانات منع مى كردند، خداوند بخاطر اين ظلم و ستم اينها را بر آنان تحريم كرد.
3 - از اين آيه نيز استفاده مى شود كه تحريم ربا مخصوص به اسلام
نبوده و در اقوام پيشين هم حرام بوده است، اگر چه در تورات تحريف يافته كنونى تحريم آن مخصوص به برادران دينى شمرده شده است.
در آخرين آيه از آيات سه گانه فوق به واقعيت مهمى اشاره شده كه قرآن كرارا به آن تكيه كرده است و آن اينكه مذمت و نكوهش قرآن از يهود به هيچ وجه جنبه مبارزه نژادى وظائفى ندارد، اسلام هيچ نژادى را به عنوان نژاد مذمت نمى كند بلكه نكوهشها و حملات آن تنها متوجه آلودگان و منحرفان است، لذا در اين آيه افراد با ايمان و پاكدامن يهود را استثنأ كرده، و مورد ستايش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نويد مى دهد، و مى گويد: (ولى آن دسته از يهود كه در علم و دانش راسخند و ايمان به خدا دارند به آنچه بر تو نازل شده و آنچه بر پيامبران پيشين نازل گرديده ايمان مى آورند ما بزودى پاداش بزرگى به آنها خواهيم داد.)
( لكن الراسخون فى العلم منهم و المؤ منون يؤ منون بما انزل اليك و ماانزل من قبلك و المقيمين الصلوة و المؤ تون الزكوة و المؤ منون بالله و اليوم الاخر اولئك سنؤ تيهم اجرا عظيما ) .
بهمين دليل مى بينيم كه جمعى از بزرگان يهود به هنگام ظهور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مشاهده دلائل حقانيت او به اسلام گرويدند و با جان و دل از آن حمايت كردند و مورد احترام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ساير مسلمانان بودند.
آيه (163) تا (166)و ترجمه:
( إنا اوحينا اليك كما أوحينا إ لى نوح والنبيين من بعده و أ وحينا إ لى إ براهيم و إ سمعيل و إ سحاق و يعقوب و الا سباط و عيسى و أ يوب و يونس و هارون و سليمان و أتينا داود زبورا ) (163)
( و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك و كلم الله موسى تكليما ) (164)( رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما ) (165)( لكن الله يشهد بما أ نزل إ ليك أ نزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفى بالله شهيدا ) (166)
ترجمه:
163 - ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (بنى اسرائيل ) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم و به داود زبور داديم.
164 - و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را قبلا براى تو بيان كرده ايم و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را بيان نكرده ايم و خداوند با موسى سخن گفت.
165 - پيامبرانى كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا براى مردم بعد از اين پيامبران بر خدا حجتى باقى نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خداوند توانا و حكيم است.
166 - ولى خداوند گواهى ميدهد به آنچه بر تو نازل كرده، كه از روى علمش نازل كرده است، و فرشتگان (نيز) گواهى مى دهند، گرچه گواهى خدا كافى است.
تفسير:
در آيات گذشته خوانديم كه يهود در ميان پيامبران خدا تفرقه مى افكندند بعضى را تصديق و بعضى را انكار ميكردند، آيات مورد بحث، بار ديگر به آنها پاسخ ميگويد كه: (ما بر تو وحى فرستاديم همانطور كه بر نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم و همانطور كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبرانى كه از فرزندان يعقوب بودند و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم و به داود كتاب زبور داديم.)
(انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا).
پس چرا در ميان اين پيامبران بزرگ تفرقه مى افكنيد در حالى كه همگى در يك مسير گام بر مى داشتند.
و ممكن است آيه فوق ناظر به گفتار مشركان و بت پرستان عرب باشد كه از نزول وحى بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعجب مى كردند، آيه مى گويد چه جاى تعجب است مگر وحى بر پيامبران پيشين نازل نشد!!
سپس اضافه مى كند پيامبرانى كه وحى بر آنان نازل گرديد منحصر به اينها نبودند بلكه پيامبران ديگرى كه قبلا سرگذشت آنها را براى تو بيان كرده ايم و پيامبرانى را كه هنوز سرگذشت آنها را شرح نداده ايم همگى همين ماموريت را داشتند و وحى الهى بر آنها نازل گرديد:
( و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك ) .
و از اين بالاتر خداوند رسما با موسى سخن گفت:
( و كلم الله موسى تكليما ) .
بنابراين رشته وحى هميشه در ميان بشر بوده است و چگونه ممكن است ما افراد انسان را بدون راهنما و رهبر بگذاريم و در عين حال براى آنها مسئوليت و تكليف قائل شويم! لذا (ما اين پيامبران را بشارت دهنده و انذار كننده قرار داديم تا به رحمت و پاداش الهى، مردم را اميدوار سازند و از كيفرهاى او بيم دهند تا اتمام حجت بر آنها شود و بهانه اى نداشته باشند.)
( رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل ) .
خداوند برنامه ارسال اين رهبران را دقيقا تنظيم و اجرا نموده، چرا چنين نباشد با اينكه: (او بر همه چيز توانا و حكيم است.)
( و كان الله عزيزا حكيما ) .
(حكمت او) ايجاب مى كند كه اين كار عملى شود و قدرت او، راه را هموار مى سازد، زيرا عدم انجام يك برنامه صحيح يا به علت عدم حكمت و دانائى است يا به خاطر عدم قدرت، در حالى كه هيچيك از اين نقائص در ذات پاك او وجود ندارد.
و در آيه آخر به پيامبر دلدارى و قوت قلب مى بخشد كه اگر اين جمعيت نبوت و رسالت تو را انكار كردند اهميتى ندارد، زيرا: (خداوند گواه چيزى است كه بر تو نازل كرده است.)
( لكن الله يشهد بما انزل اليك ) .
و البته انتخاب تو براى اين منصب بى حساب نبوده بلكه اين آيات را از روى علم به لياقت و شايستگى تو براى اين ماموريت، نازل كرده است
(انزله بعلمه ).
اين جمله ممكن است ناظر به معنى ديگرى نيز باشد كه آنچه بر تو نازل شده از درياى بى پايان علم الهى سرچشمه مى گيرد و محتواى آنها گواه روشنى بر اين است كه از علم او سرچشمه گرفته، بنابراين شاهد صدق دعوى
تو در متن اين آيات ثبت است و نيازى به دليل ديگر نيست، چگونه ممكن است يك فرد درس نخوانده بدون اتكا به علم الهى كتابى بياورد كه مشتمل بر عاليترين تعليمها و فلسفه ها و قانونها و دستورهاى اخلاقى و برنامه هاى اجتماعى باشد!!
و در پايان اضافه مى كند كه نه تنها خداوند گواهى بر حقانيت تو مى دهد بلكه فرشتگان پروردگار نيز گواهى مى دهند اگر چه گواهى خدا كافى است.
( و الملائكة يشهدون و كفى بالله شهيدا ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - بعضى از مفسران از جمله انا اوحينا اليك كما اوحينا... چنين استفاده كرده اند كه قرآن مى خواهد اين نكته را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اعلام كند كه در آئين تو تمام امتيازاتى كه در آئينهاى گذشته بوده جمع است، و آنچه (خوبان همه دارند تو تنها دارى ) در بعضى از روايات اهلبيت (عليهماالسلام ) نيز اشاره به اين معنى شده است و الهام مفسران در اين قسمت در حقيقت به كمك اينگونه روايات بوده.
2 - در آيات فوق مى خوانيم كه زبور از كتب آسمانى است كه خداوند به داود داده است اين سخن با آنچه معروف و مسلم است كه پيامبران (اولوا العزم ) كه داراى كتاب آسمانى و آئين جديد بوده اند پنج نفر بيشتر نيستند منافات ندارد، زيرا همانطور كه از آيات قرآن و روايات اسلامى استفاده مى شود كتب آسمانى كه بر پيامبران نازل گرديد دو گونه بود: نخست كتابهائى كه احكام تشريعى در آن بود و اعلام آئين جديد ميكرد اينها پنج كتاب بيشتر نبود كه بر پنج پيامبر اولوا العزم نازل گرديد و ديگر كتابهائى بود كه احكام تازه در بر نداشت بلكه مشتمل بر نصايح و اندرزها و راهنمائيها و توصيه و دعاها بود و كتاب (زبور) از اين دسته بود - هم اكنون كتاب (مزا ميرداود) يا زبور داود كه ضمن كتب (عهد قديم ) مذكور است، نيز گواه اين حقيقت ميباشد، گرچه اين كتاب همانند ساير كتب عهد جديد و قديم از تحريف، مصون نمانده، ولى مى توان گفت: تا حدودى شكل خود را حفظ كرده است، اين كتاب مشتمل بر صد و پنجاه فصل است كه هر كدام مزمور ناميده مى شود، و سراسر شكل اندرز و دعا و مناجات دارد.
در روايتى از ابوذر نقل شده كه از رسولخدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسيدم عدد پيامبران چند نفر بودند فرمود: يكصد و بيست و چهار هزار نفر، پرسيدم رسولان از ميان آنها چند نفر بودند! فرمود: سيصد و سيزده نفر و بقيه تنها پيامبر بودند... ابوذر مى گويد پرسيدم كتابهاى آسمانى كه بر آنها نازل شد چند كتاب بود! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: صد و چهار كتاب كه ده كتاب بر آدم و پنجاه كتاب بر شيث و سى كتاب بر ادريس و ده كتاب بر ابراهيم (كه مجموعا يكصد كتاب ميشود) و تورات و انجيل و زبور و قرآن.
3 - اسباط جمع سبط (بر وزن سبد) به معنى طوائف بنى اسرائيل است ولى در اينجا منظور پيامبرانى است كه از آن قبائل مبعوث شده اند.
4 - چگونگى نزول وحى بر پيامبران مختلف بوده: گاهى از طريق نزول فرشته وحى، و گاهى از طريق الهام به قلب، و گاهى از طريق شنيدن صدا، به اين ترتيب كه خداوند امواج صوتى را در فضا و اجسام مى آفريده و از اين طريق با پيامبرش صحبت مى كرده از كسانى كه اين امتياز را به روشنى داشته، موسى بن عمران (عليهماالسلام ) بود كه گاهى امواج صوتى را از لابلاى شجره وادى ايمن و گاهى در كوه طور مى شنيد، و لذا لقب كليم الله به موسى داده شده
است و شايد ذكر موسى در آيات فوق به صورت جداگانه بخاطر همين امتياز بوده باشد.
آيه (167) تا (169)و ترجمه:
( إن الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله قد ضلوا ضللا بعيدا ) (167)( إن الذين كفروا و ظلموا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم طريقا ) (168)( إلا طريق جهنم خالدين فيها أبدا و كان ذلك على الله يسيرا ) (169)
ترجمه:
167 - كسانى كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند.
168 - كسانى كه كافر شدند و ستم (به خود و ديگران ) كردند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشيد و آنها را به راه هدايت نخواهد كرد.
169 - مگر به سوى راه دوزخ! كه جاودانه در آن خواهند ماند و اين كار براى خدا آسان است!
تفسير:
در آيات گذشته بحثهائى درباره افراد بى ايمان و با ايمان ذكر شده بود، در اين آيات اشاره به دستهاى ديگر مى كند كه بدترين نوع كفر را انتخاب كردند، آنها كسانى هستند كه علاوه بر گمراهى خود، كوشش براى گمراه ساختن ديگران مى كنند، آنها كسانى هستند كه هم بر خود ستم روا مى دارند و هم بر ديگران، زيرا نه خود راه هدايت را پيموده اند و نه مى گذارند ديگران اين راه را بپيمايند.
لذا در نخستين آيه مى فرمايد: (كسانى كه كافر شدند و مردم را از گام گذاشتن در راه خدا مانع گشتند، در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند.)
( ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله قد ضلوا ضلالا بعيدا ) .
چرا اين دسته دورترين افراد از جاده حقند! زيرا افرادى كه مبلغان ضلالتند، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه دست از راهى كه خود دعوت بسوى آن مى كنند بردارند، آنها كفر را با لجاجت و عناد آميخته و در بيراهه اى گام گذاشته اند كه از راه حق بسيار فاصله دارد.
در آيه بعد اضافه مى فرمايد: آنها كه كافر شدند و ستم كردند (هم ستم به حق كردند كه آنچه شايسته آن بود انجام ندادند و هم ستم به خويش كه خود را از سعادت محروم ساختند و در دره ضلالت سقوط كردند و هم بديگران ستم كردند كه آنها را از راه حق باز داشتند) چنين افرادى هرگز مشمول آمرزش پروردگار نخواهند شد و خداوند آنها را به هيچ راهى جز راه جهنم هدايت نمى كند.
( ان الذين كفروا و ظلموا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم طريقا الا طريق جهنم ) .
و (آنها براى هميشه در دوزخ مى مانند)( خالدين فيها ابدا ) .
آنها بايد بدانند كه اين تهديد الهى صورت مى پذيرد، زيرا: (اين كار براى خدا آسان است و قدرت بر آن دارد).
( و كان ذلك على الله يسيرا ) .
همانطور كه مشاهد مى كنيم آيات فوق درباره اين دسته از كفار و مجازات آنها، تاكيد خاصى دارد، از يكسو ضلال آنها را ضلال بعيد و از سوى ديگر با جمله لم يكن الله... چنين مى فهماند كه آمرزش آنها هرگز شايسته مقام خدا نيست و باز از سوى ديگر تعبير به خلود و تاكيد آن با كلمه ابدا همه به خاطر اين است كه آنها علاوه بر گمراه بودن، كوشش در گمراهى ديگران دارند و اين مسئوليت عظيمى است.
آيه (170)و ترجمه:
( يأ يها الناس قد جائكم الرسول بالحق من ربكم فامنوا خيرا لكم و إن تكفروا فإن لله ما فى السماوات و الا رض و كان الله عليما حكيما ) (170)
ترجمه:
170 - اى مردم! پيامبرى (كه انتظارش را مى كشيديد) با (برنامه ) حق از طرف پروردگارتان آمد، باو ايمان بياوريد كه به سود شما است و اگر كافر شويد (به خدا زيانى نميرسد زيرا) براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است و خداوند دانا و حكيم است.
تفسير:
در آيات گذشته سرنوشت افراد بى ايمان بيان شد، و اين دعوت به سوى ايمان آميخته با ذكر نتيجه آن مى كند، و با تعبيرات مختلفى كه شوق و علاقه انسان را بر مى انگيزد همه مردم را به اين هدف عالى تشويق مى نمايد.
نخست ميگويد (اى مردم همان پيامبرى كه در انتظار او بوديد و در كتب آسمانى پيشين به او اشاره شده بود با آئين حق به سوى شما آمده است.)
( يا ايها الناس قد جائكم الرسول بالحق ) .
سپس ميفرمايد: (اين پيامبر از طرف آن كس كه پرورش و تربيت شما را بر عهده گرفته آمده است )( من ربكم ) .
بعد اضافه مى كند: (اگر ايمان بياوريد به سود شما است به ديگرى خدمت نكرده ايد بلكه بخودتان خدمت نموده ايد)( فامنوا خيرا لكم ) .
و در پايان مى فرمايد: فكر نكنيد اگر شما راه كفر پيش گيريد به خدا زيانى ميرسد چنين نيست زيرا خداوند مالك آنچه در آسمانها و زمين است مى باشد.
( و ان تكفروا فان لله ما فى السماوات و الارض ) .
به علاوه چون خداوند، عالم و حكيم است دستورهائى را كه به شما داده و برنامه هائى را كه تنظيم كرده همگى روى فلسفه و مصالحى بوده و به سود شما است.
( و كان الله عليما حكيما ) .
بنابراين اگر پيامبران و برنامه هائى فرستاده نه بخاطر نياز خود بوده بلكه به خاطر علم و حكمتش بوده است. با توجه به تمام اين جهات، آيا سزاوار است كه راه ايمان را رها كرده و به راه كفر گام نهيد!
آيه (171)و ترجمه:
( يا اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم و لا تقولوا على الله إلا الحق إنما المسيح عيسى ابن مريم رسول الله و كلمته ألقيها الى مريم و روح منه فامنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم انما الله إله واحد سبحانه أ ن يكون له ولد له ما فى السماوات و ما فى الا رض و كفى بالله وكيلا ) (171)
ترجمه:
171 - اى اهل كتاب در دين خود غلو (و زياده روى ) نكنيد و درباره خدا غير از حق نگوئيد مسيح عيسى بن مريم فقط فرستاده خدا و كلمه (و مخلوق ) او است، كه او را به مريم القا نمود و روحى (شايسته ) از طرف او بود، بنابراين ايمان به خدا و پيامبران او بياوريد و نگوئيد (خداوند) سه گانه است (از اين سخن ) خوددارى كنيد كه به سود شما نيست، خدا تنها معبود يگانه است، او منزه است كه فرزندى داشته باشد (بلكه ) از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و براى تدبير و سرپرستى آنها خداوند كافى است.
تفسير:
تثليث موهوم است
در اين آيه و آيه بعد به تناسب بحثهائى كه درباره اهل كتاب و كفار بود به يكى از مهمترين انحرافات جامعه مسيحيت يعنى (مساله تثليث و خدايان سه گانه ) اشاره كرده و با جمله هاى كوتاه و مستدل آنها را از اين انحراف بزرگ بر حذر مى دارد.
نخست به آنان اخطار مى كند كه در دين خود راه غلو را نپويند و جز حق درباره خدا نگويند:
( يا اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم و لا تقولوا على الله الا الحق ) .
مساله (غلو) درباره پيشوايان يكى از مهمترين سرچشمه هاى انحراف در اديان آسمانى بوده است، از آنجا كه انسان علاقه به خود دارد، ميل دارد كه رهبران و پيشوايان خويش را هم بيش از آنچه هستند بزرگ نشان دهد تا بر عظمت خود افزوده باشد - گاهى نيز اين تصور كه غلو درباره پيشوايان، نشانه ايمان به آنان و عشق و علاقه به آنها است سبب گام نهادن در اين ورطه هولناك مى شود (غلو) همواره يك عيب بزرگ را همراه دارد و آن اينكه ريشه اصلى مذهب يعنى خداپرستى و توحيد را خراب ميكند، به همين جهت اسلام درباره غلات سختگيرى شديدى كرده و در كتب (عقائد) و (فقه ) غلات از بدترين كفار معرفى شده اند.
سپس به چند نكته كه هر كدام در حكم دليلى بر ابطال تثليث و الوهيت مسيح (عليهالسلام ) است اشاره مى كند:
1 - عيسى (عليهالسلام ) فقط فرزند مريم (عليهاالسلام ) بود( انما المسيح عيسى ابن مريم ) .
اين تعبير (ذكر نام مادر عيسى در كنار نام او) كه در شانزده مورد از قرآن مجيد آمده است، خاطرنشان مى سازد كه مسيح (عليهالسلام ) همچون ساير افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جنينى را گذراند و همانند ساير افراد بشر متولد شد، شير خورد و در آغوش مادر پرورش يافت، يعنى تمام صفات بشرى در او بود چگونه ممكن است چنين كسى كه مشمول و محكوم قوانين طبيعت و تغييرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد - مخصوصا كلمه انما كه در آيه مورد بحث آمده است به اين توهم نيز پاسخ ميگويد كه اگر عيسى (عليهالسلام ) پدر نداشت مفهومش اين نيست كه فرزند خدا بود بلكه فقط فرزند مريم بود!.
2 - عيسى (عليهالسلام ) فرستاده خدا بود (رسول الله ) - اين موقعيت نيز تناسبى با الوهيت او ندارد، قابل توجه اينكه سخنان مختلف مسيح (عليهالسلام ) كه در اناجيل كنونى نيز قسمتى از آن موجود است همگى حاكى از نبوت و رسالت او براى هدايت انسانها است، نه الوهيت و خدائى او.
3 - عيسى (عليهالسلام ) (كلمه ) خدا بود كه به مريم القا شد (و كلمته القاها الى مريم ) - در چند آيه قرآن از عيسى (عليهالسلام ) تعبير به (كلمه ) شده است و اين تعبير به خاطر آن است كه اشاره به مخلوق بودن مسيح (عليهالسلام ) كند، همانطور كه كلمات مخلوق ما است، موجودات عالم آفرينش هم مخلوق خدا هستند، و نيز همانطور كه كلمات اسرار درون ما را بيان مى كند و نشانه اى از صفات و روحيات ما است، مخلوقات اين عالم نيز روشنگر صفات جمال و جلال خدايند، به همين جهت در چند مورد از آيات قرآن به تمام مخلوقات اطلاق كلمه شده است (مانند آيات 109 كهف و 29 لقمان ) منتها اين كلمات با هم تفاوت دارند بعضى بسيار برجسته و بعضى نسبتا ساده و كوچكند، و عيسى (عليهالسلام ) مخصوصا از نظر آفرينش (علاوه بر مقام رسالت ) برجستگى خاصى داشت زيرا بدون پدر آفريده شد.
4 - عيسى روحى است كه از طرف خدا آفريده شد (و روح منه ) - اين تعبير كه در مورد آفرينش آدم و به يك معنى آفرينش تمام بشر نيز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است كه خدا آفريد و در وجود انسانها عموما و مسيح و پيامبران خصوصا قرار داد.
گرچه بعضى خواسته اند از اين تعبير سوء استفاده كنند كه عيسى (عليهالسلام ) جزئى از خداوند بود و تعبير (منه ) را گواه بر اين پنداشته اند، ولى مى دانيم كه (من ) در اين گونه موارد براى تبعيض نيست بلكه به اصطلاح (من ) نشويه است كه بيان سرچشمه و منشا پيدايش چيزى مى باشد.
جالب توجه اينكه در تواريخ مى خوانيم: (هارون الرشيد) طبيبى نصرانى داشت كه روزى با (على بن حسين واقدى ) كه از دانشمندان اسلام بود مناظره كرد و گفت: در كتاب آسمانى شما آيه اى وجود دارد كه مسيح (عليهالسلام ) را جزئى از خداوند معرفى كرده سپس آيه فوق را تلاوت كرد، (واقدى ) بلافاصله در پاسخ او اين آيه از قرآن را تلاوت نمود.
و سخر لكم ما فى السماوات و ما فى الارض جميعا منه:
(آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مسخر شما كرده و همه از ناحيه اوست ) و اضافه كرد كه اگر كلمه (من ) جزئيت را برساند بايد تمام موجودات زمين و آسمان طبق اين آيه جزئى از خدا باشند، طبيب نصرانى با شنيدن اين سخن مسلمان شد هارون الرشيد از اين جريان خوشحال گشت و به واقدى جايزه قابل ملاحظه اى داد.
به علاوه شگفت انگيز است كه مسيحيان تولد عيسى (عليهالسلام ) را از مادر بدون وجود پدر دليلى بر الوهيت او مى گيرند در حالى كه فراموش كرده اند كه آدم (عليهالسلام ) بدون پدر و مادر وجود يافت و اين خلقت خاص را هيچكس دليل بر الوهيت او نمى داند!
سپس قرآن به دنبال اين بيان مى گويد: (اكنون كه چنين است به خداى يگانه و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوئيد خدايان سه گانه اند و اگر از اين سخن بپرهيزيد، به سود شما است.)
( فامنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم ) .
بار ديگر تاكيد مى كند كه تنها خداوند معبود يگانه است (انما الله اله واحد) يعنى شما قبول داريد كه در عين تثليث خدا يگانه است در حالى كه اگر فرزندى داشته باشد شبيه او خواهد بود و با اين حال يگانگى معنى ندارد.
چگونه ممكن است خداوند فرزندى داشته باشد در حالى كه او از نقيصه احتياج به همسر و فرزند و نقيصه جسمانيت و عوارض جسم بودن مبرا است.
( سبحانه ان يكون له ولد ) .
به علاوه او مالك آنچه در آسمانها و زمين است مى باشد، همگى مخلوق اويند و او خالق آنها است، و مسيح (عليهالسلام ) نيز يكى از اين مخلوقات او است، چگونه مى توان يك حالت استثنائى براى وى قائل شد، آيا مملوك و مخلوق مى تواند فرزند مالك و خالق خود باشد.
( له ما فى السماوات و ما فى الارض ) .
خداوند نه تنها خالق و مالك آنها است بلكه مدبر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نيز مى باشد،( و كفى بالله وكيلا ) .
اصولا خدائى كه ازلى و ابدى است، و سرپرستى همه موجودات را از ازل تا ابد بر عهده دارد چه نيازى به فرزند دارد، مگر او همانند ما است كه فرزندى براى جانشينى بعد از مرگ خود بخواهد؟!
تثليث بزرگترين انحراف مسيحيت در ميان انحرافاتى كه جهان مسيحيت بان گرفتار شده هيچيك بدتر از انحراف تثليث نيست، زيرا آنها با صراحت مى گويند: خداوند سه گانه است و نيز با صراحت مى گويند در عين حال يگانه است!، يعنى هم وحدت را حقيقى مى دانند و هم سه گانگى را واقعى مى شمرند، و اين موضوع مشكل بزرگى براى پژوهشگران مسيحى بوجود آورده است.
اگر حاضر بودند يگانگى خدا را (مجازى ) بدانند و تثليث را (حقيقى ) مطلبى بود، و اگر حاضر بودند تثليث را (مجازى ) و توحيد را (حقيقى ) بدانند باز هم مساله، ساده بود، ولى عجيب اين است كه هر دو را حقيقى و واقعى ميدانند! و اگر مى بينيم در پاره اى از نوشته هاى تبليغاتى اخير كه به دست افراد غير مطلع داده مى شود، دم از سه گانگى مجازى مى زنند، سخن رياكارانه اى است كه بهيچوجه با منابع اصلى مسيحيت و اعتقاد واقعى دانشمندان آنها نمى سازند.
اينجا است كه مسيحيان خود را با يك مطلب غيرمعقول مواجه مى بينند، زيرا معادله (1 3) را هيچ كودك دبستانى هم نمى تواندبپذيرد، به همين دليل معمولا مى گويند اين مساله را نبايد با مقياسعقل پذيرفت بلكه با مقياس تعبد و دل! بايد پذيرفته شود، و از اينجا است كه مسالهبيگانگى (مذهب ) از منطق عقل شروع مى شود و مسيحيت را به اين وادى خطرناك مىكشاند كه مذهب جنبه عقلانى ندارد بلكه صرفا جنبه قلبى و تعبدى دارد و نيز از اينجااست كه بيگانگى علم و مذهب و تضاد اين دو با هم از نظر منطق مسيحيت كنونى آشكار ميشودزيرا علم مى گويد: عدد 3 هرگز مساوى با يك نيست اما مسيحيت كنونى ميگويد هست!
در مورد اين عقيده به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - در هيچيك از اناجيل كنونى اشاره اى به مساله تثليث نشده است به همين دليل محققان مسيحى عقيده دارند كه سرچشمه تثليث در اناجيل، مخفى و ناپيدا است مسترهاكس آمريكائى ميگويد: (ولى مسئله تثليث در عهد عتيق و عهد جديد مخفى و غير واضح است ) (قاموس مقدس صفحه 345 طبع بيروت ).
و همانطور كه بعضى از مورخان نوشته اند، مساله تثليث از حدود قرن سوم به بعد در ميان مسيحيان آشكار گشت و اين بدعتى بود كه بر اثر غلو از يك سو و آميزش مسيحيان با اقوام ديگر از سوى ديگر، در مسيحيت واقعى وارد شد، بعضى احتمال مى دهند كه اصولا (تثليث نصارى ) از ثالوث هندى (سه گانه پرستى هندوها) گرفته شده است.
2 - تثليث مخصوصا به صورت تثليث در وحدت (سه گانگى در عين يگانگى ) مطلبى است كاملا نامعقول و بر خلاف بداهت عقل، و مى دانيم كه مذهب هرگز نمى تواند از عقل و علم جدا شود، علم حقيقى با مذهب واقعى، هميشه هماهنگ است و دوش بدوش يكديگر سير مى كنند، اين سخن كه مذهب را بايد تعبدا پذيرفت، سخن بسيار نادرستى است، زيرا اگر در قبول اصول يك مذهب، عقل كنار برود و مساله (تعبد كور و كر) پيش بيايد، هيچ تفاوتى ميان مذاهب باقى نخواهد ماند، در اين موقع چه دليلى دارد كه انسان خداپرست باشد نه بت پرست! و چه دليلى دارد كه مسيحيان روى مذهب خود تبليغ كنند نه مذاهب ديگر!!، بنا بر اين امتيازاتى كه آنها براى مسيحيت فكر مى كنند و اصرار دارند مردم را به سوى آن بكشانند خود دليلى است بر اينكه مذهب را بايد با منطق عقل شناخت، و اين درست بر خلاف ادعائى است كه آنها در مساله تثليث دارند يعنى (مذهب ) را از (عقل ) جدا مى كنند.
به هر حال هيچ سخنى براى درهم كوبيدن بنيان مذهب بدتر از اين سخن نيست كه بگوئيم مذهب جنبه عقلانى و منطقى ندارد بلكه جنبه تعبدى دارد!
3 - دلائل متعددى كه در بحث توحيد براى يگانگى ذات خدا آورده شده است هر گونه دوگانگى و سه گانگى و تعدد را از او نفى مى كند، خداوند يك وجود بى نهايت از تمام جهات است، ازلى، ابدى و نامحدود از نظر علم و قدرت و توانائى است و مى دانيم كه در بى نهايت، تعدد و دوگانگى تصور نمى شود، زيرا اگر دو بى نهايت فرض كنيم هر دو متناهى و محدود مى شوند چون وجود اول فاقد قدرت و توانائى و هستى وجود دوم است، و همچنين وجود دوم فاقد وجود اول و امتيازات او است، بنابراين هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم، به عبارت روشنتر اگر دو (بى نهايت ) از تمام جهات فرض كنيم، حتما (بى نهايت اول ) بمرز (بى نهايت دوم ) كه ميرسد تمام مى گردد، و بى نهايت دوم كه بمرز بى نهايت اول ميرسد، آن هم تمام مى گردد، بنابراين هر دو محدود هستند و متناهى.
نتيجه اينكه: ذات خداوند كه يك وجود غير متناهى است هرگز نمى تواند تعدد داشته باشد.
همچنين اگر معتقد باشيم ذات خدا مركب از (سه اقنوم ) (سه اصل يا سه ذات ) است لازم ميآيد كه هر سه محدود باشند، نه نامحدود و نامتناهى.
به علاوه هر (مركبى ) نيازمند به (اجزاى ) خويش است، و وجودش معلول وجود آنها است و لازمه تركيب در ذات خدا اين است كه او نيازمند و معلول باشد در حالى كه ميدانيم او بينياز است و علت نخستين عالم هستى است.
4 - از همه اينها گذشته چگونه ممكن است، ذات خدا در قالب انسانى آشكار شود و نياز به جسم و مكان و غذا و لباس و مانند آن پيدا كند؟
محدود ساختن خداى ازلى و ابدى در جسم يك انسان، و قرار دادن او در جنين مادر، از بدترين تهمتهائى است كه ممكن است بذات مقدس او بسته شود، همچنين نسبت دادن فرزند به خدا كه مستلزم عوارض مختلف جسمانى است يك نسبت غير منطقى و كاملا نامعقول محسوب مى شود، بدليل اينكه هر كس در محيط مسيحيت پرورش نيافته و از آغاز طفوليت با اين تعليمات موهوم و غلط خو نگرفته است از شنيدن اين تعبيرات كه بر خلاف الهام فطرت و عقل است مشمئز ميشود، و اگر خود مسيحيان از تعبيراتى مانند (خداى پدر) و (خداى پسر) ناراحت نمى شوند بخاطر آن است كه از طفوليت با اين مفاهيم غلط انس گرفته اند!.
5 - اخيرا ديده ميشود كه جمعى از مبلغان مسيحى براى اغفال افراد كم اطلاع در مورد مساله تثليث، متشبث به مثالهاى سفسطه آميزى شده اند، از جمله اينكه: وحدت در تثليث (يگانگى در عين سه گانگى ) را ميتوان تشبيه به (جرم خورشيد) و (نور) و (حرارت ) آن كرد كه سه چيز هستند و در عين حال يك حقيقتند، و يا تشبيه به موجودى كرد كه عكس آن در سه آينه بيفتد با اينكه يك موجود بيشتر نيست، سه موجود به نظر ميرسد! و يا آنرا تشبيه بمثلثى مى كنند كه از بيرون سه زاويه دارد و اما اگر زوايا را از درون امتداد دهيم بيك نقطه مى رسند.
با كمى دقت روشن مى شود كه اين مثالها ارتباطى با مساله مورد بحث ندارد، زيرا (جرم خورشيد) مسلما با (نور آن ) دو تا است، و (نور) كه امواج مافوق قرمز است با (حرارت ) كه امواج مادون قرمز است از نظر علمى كاملا تفاوت دارند، و اگر احيانا گفته شود اين سه چيز يك واحد شخصى هستند مسامحه و مجازى بيش نيست.
و از آن روشنتر مثال (جسم ) و (آينه ها) است زيرا عكسى كه در آينه است چيزى جز انعكاس نور نيست، انعكاس نور مسلما غير از خود جسم است بنابراين اتحاد حقيقى و شخصى در ميان آنها وجود ندارد و اين مطلبى است كه هر كس كه فيزيك كلاسهاى اول دبيرستان را خوانده باشد ميداند.
در مثال مثلث نيز مطلب همينطور است: زواياى مثلث قطعا متعددند، و امتداد منصف الزاويه ها و رسيدن به يك نقطه در داخل مثلث ربطى به زوايا ندارد.
شگفت انگيز اينكه بعضى از مسيحيان شرقى با الهام از (وحدت وجود صوفيه ) خواسته اند توحيد در تثليث را با منطق (وحدت وجود) تطبيق دهند، ولى ناگفته پيدا است كه اگر كسى عقيده نادرست و انحرافى وحدت وجود را بپذيرد بايد همه موجودات اين عالم را جزئى از ذات خدا بداند بلكه عين او تصور كند در اين موقع سه گانگى معنى ندارد، بلكه تمام موجودات از كوچك و بزرگ، جزء يا مظهرى براى او مى شوند، بنابراين تثليث مسيحيت
هيچگونه ارتباطى با وحدت وجود نمى تواند داشته باشد اگر چه در جاى خود وحدت وجود صوفيه نيز ابطال شده است.
6 - گاهى بعضى از مسيحيان مى گويند اگر ما مسيح (عليهالسلام ) را ابن الله مى گوئيم درست مانند آن است كه شما به امام حسين (عليهالسلام ) ثار الله و ابن ثاره (خون خدا و فرزند خون خدا) مى گوئيد و يا در پاره اى از روايات به على (عليهالسلام ) يدالله اطلاق شده است.
ولى بايد گفت: اولا اين اشتباه بزرگى است كه بعضى ثار را معنى به خون كرده اند، زيرا ثار هيچگاه در لغت عرب بمعنى خون نيامده است بلكه بمعنى (خونبها) است، (در لغت عرب بخون، (دم ) اطلاق مى شود) بنابراين (ثارالله ) يعنى اى كسى كه خونبهاى تو متعلق به خدا است و او خونبهاى تو را مى گيرد، يعنى تو متعلق به يك خانواده نيستى كه خونبهاى تو را رئيس خانواده بگيرد، و نيز متعلق به يك قبيله نيستى كه خونبهاى ترا رئيس قبيله بگيرد تو متعلق به جهان انسانيت و بشريت مى باشى، تو متعلق به عالم هستى و ذات پاك خدائى، بنابراين خونبهاى تو را او بايد بگيرد، و همچنين تو فرزند على بن ابى طالب هستى كه شهيد راه خدا بود و خونبهاى او را نيز خدا بايد بگيرد.
ثانيا اگر در عبارتى در مورد مردان خدا تعبير مثلا به يدالله شود قطعا يكنوع تشبيه و كنايه و مجاز است، ولى آيا هيچ مسيحى واقعى حاضر است ابن الله بودن مسيح را يكنوع مجاز و كنايه بداند مسلما چنين نيست زيرا منابع اصيل مسيحيت ابن را بعنوان فرزند حقيقى مى شمرند و مى گويند: اين صفت مخصوص مسيح (عليهالسلام ) است نه غير او، و اينكه در بعضى از نوشته هاى سطحى تبليغاتى مسيحى ديده مى شود كه ابن الله را بصورت كنايه و تشبيه گرفته اند بيشتر جنبه عوام فريبى دارد، براى روشن شدن اين مطلب عبارت زير را كه نويسنده كتاب قاموس مقدس در واژه خدا آورده با دقت توجه كنيد: و لفظ پسر خدا يكى از القاب منجى و فادى ما است كه بر شخص ديگر اطلاق نمى شود مگر در جائيكه كه از قرائن معلوم شود كه قصد از پسر حقيقى خدا نيست.
آيه (172) و (173)و ترجمه:
( لن يستنكف المسيح أن يكون عبدا لله و لا الملئكة المقربون و من يستنكف عن عبادته و يستكبر فسيحشرهم إليه جميعا ) (172)( فأ ما الذين ءامنوا و عملوا الصلحت فيوفيهم أ جورهم و يزيدهم من فضله و أ ما الذين استنكفوا و استكبروا فيعذبهم عذابا أ ليما و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا ) (173)
ترجمه:
172 - هرگز مسيح از اين استنكاف نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او (از اين استنكاف داشتند) و آنها كه از عبوديت و بندگى او استنكاف ورزند و تكبر كنند به زودى همه آنها را به سوى خود محشور خواهد كرد (و در رستاخيز بر مى انگيزد).
173 - اما آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنها را بطور كامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و اما آنها را كه استنكاف كردند و تكبر ورزيدند، مجازات دردناكى خواهد كرد و براى خود غير از خدا سرپرست و ياورى نخواهند يافت.
شان نزول:
جمعى از مفسران در شان نزول اين آيه چنين روايت كرده اند كه طايفه اى از مسيحيان نجران خدمت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و عرض كردند: چرا نسبت به پيشواى ما خورده مى گيرى! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من چه عيبى بر او
گذاشتم! گفتند: تو مى گوئى او بنده خدا و پيامبر او بوده است. آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير:
مسيح بنده خدا بود
گرچه آيات فوق شان نزول خاصى دارد با اين حال پيوند و ارتباط آن با آيات گذشته كه درباره نفى الوهيت مسيح (عليهالسلام ) و ابطال مساله تثليث بود آشكار است.
نخست با بيان ديگرى مساله الوهيت مسيح (عليهالسلام ) را ابطال مى كند و مى گويد شما چگونه معتقد به الوهيت عيسى (عليهالسلام ) هستيد در حالى كه نه مسيح استنكاف از عبوديت و بندگى پروردگار داشت و نه فرشتگان مقرب پروردگار استنكاف دارند.
( لن يستنكف المسيح ان يكون عبدا لله و لا الملائكة المقربون ) .
و مسلم است كسى كه خود عبادت كننده است معنى ندارد كه معبود باشد مگر ممكن است كسى خود را عبادت كند! يا اينكه عابد و معبود و بنده و خدا يكى باشد!! جالب اين است كه در حديثى مى خوانيم كه امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) براى محكوم ساختن مسيحيان منحرف كه مدعى الوهيت او بودند به جاثليق بزرگ مسيحيان فرمود: عيسى (عليهالسلام ) همه چيزش خوب بود تنها يك عيب داشت و آن اينكه عبادت چندانى نداشت، مرد مسيحى بر آشفت و به امام گفت چه اشتباه بزرگى مى كنى! اتفاقا او از عابدترين مردم بود، امام فورا فرمود: او چه كسى را عبادت مى كرد! آيا كسى جز خدا را مى پرستيد! بنابراين به اعتراف خودت مسيح بنده و مخلوق و عبادت كننده خدا بود، نه معبود و خدا، مرد مسيحى خاموش شد و پاسخى نداشت.
سپس قرآن اضافه مى كند: كسانى كه از عبادت و بندگى پروردگار امتناع ورزند و اين امتناع از تكبر و خودبينى سرچشمه بگيرد، خداوند همه آنها را در روز رستاخيز حاضر خواهد ساخت و به هر كدام كيفر مناسب خواهد داد.
( و من يستنكف عن عبادته و يستكبر فسيحشر هم اليه جميعا ) .
در آن روز آنها كه داراى ايمان و عمل صالح بوده اند پاداششان را بطور كامل خواهد داد، و از فضل و رحمت خدا بر آن خواهد افزود، آنها كه از بندگى خدا امتناع ورزيدند و راه تكبر را پيش گرفتند به عذاب دردناكى گرفتار خواهد كرد و غير از خدا هيچ سرپرست و حامى و ياورى نخواهند يافت.
( فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله و اما الذين استنكفوا و استكبروا فيعذبهم عذابا اليما و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت:
1 - استنكاف بمعنى امتناع و انزجار از چيزى است و بنابراين مفهوم وسيعى دارد كه با ذكر جمله استكبروا بدنبال آن محدود ميشود، زيرا امتناع از بندگى خدا گاهى سرچشمه آن جهل و نادانى است و گاهى به خاطر تكبر و خودبينى و سركشى است گرچه هر دو كار خلافى است ولى دومى بمراتب بدتر است.
2 - ذكر عدم استنكاف ملائكه از عبوديت پروردگار يا به خاطر آن است كه مسيحيان قائل به سه معبود بودند (اب و ابن و روح القدس و يا به تعبير ديگر خداى پدر و خداى پسر و واسطه ميان آن دو) بنابراين در اين آيه مى خواهد
معبود ديگر يعنى مسيح و فرشته روح القدس هر دو را نفى كند تا توحيد ذات پروردگار ثابت شود.
و يا بخاطر آن است كه آيه ضمن پاسخگوئى به شرك مسيحيان اشاره به شرك بت پرستان عرب كرده كه فرشتگان را فرزندان خدا مى دانستند و جزئى از پروردگار و به آنها نيز پاسخ مى گويد.
با توجه به اين دو بيان ديگر جائى براى اين بحث باقى نمى ماند كه آيا آيه فوق دليل بر افضليت فرشتگان بر انبيأ هست يا نه! زيرا آيه فقط در مقام نفى اقنوم سوم و يا معبودهاى مشركان عرب است، نه در صدد بيان افضليت فرشتگان نسبت به مسيح (عليهالسلام ).
آيه (174)و (175) و ترجمه:
( يأ يها الناس قد جأكم برهن من ربكم و أنزلنا إليكم نورا مبينا ) (174)( فأ ما الذين ءامنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه و فضل و يهديهم إليه صرطا مستقيما ) (175)
ترجمه:
174 - اى مردم! دليل آشكارى از طرف پروردگارتان براى شما آمد و نور واضحى بسوى شما فرستاديم.
175 - اما آنها كه ايمان به خدا آوردند و به آن (كتاب آسمانى ) چنگ زدند به زودى همه را در رحمت و فضل خود وارد خواهد ساخت و در راه راستى به سوى خودش هدايت مى كند.
تفسير:
نور آشكار
در تعقيب بحثهائى كه درباره انحرافات اهل كتاب از اصل توحيد و اصول تعليمات انبيأ در آيات سابق گرديد در اين دو آيه سخن نهائى گفته شده و راه نجات مشخص گرديده است، نخست عموم مردم جهان را مخاطب ساخته، مى گويد: اى مردم از طرف پروردگار شما پيامبرى آمده است كه براهين و دلائل آشكارى دارد و همچنين نور آشكارى بنام قرآن با او فرستاده شده كه روشنگر راه سعادت شما است.
( يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم نورا مبينا ) .
برهان به عقيده بعضى از دانشمندان از ماده بره (بر وزن فرح ) بمعنى سفيد شدن است و از آنجا كه استدلالات روشن چهره حق را براى شنونده نورانى و آشكار و سفيد مى كند به آن، برهان گفته مى شود.
منظور از برهان در آيه فوق چنانكه جمعى از مفسران گفته اند و قرائن گواهى مى دهد، شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و منظور از نور، قرآن مجيد است كه در آيات ديگر نيز از آن تعبير بنور شده است.
در احاديث متعددى كه از طرق اهلبيت (عليهماالسلام ) در تفسير نور الثقلين و على بن ابراهيم و مجمع البيان بما رسيده برهان بپيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تفسير شده و نور به على (عليهالسلام )، اين تفسير با تفسيرى كه در بالا گفتيم منافات ندارد، زيرا ممكن است از نور، معنى وسيعى اراده شود كه هم قرآن و هم امير مؤ منان على (عليهالسلام ) را كه حافظ قرآن و مفسر و مدافع آن بود در برگيرد.
در آيه بعد نتيجه پيروى از اين برهان و نور را چنين شرح ميدهد: اما آنها كه بخدا ايمان آوردند و به اين كتاب آسمانى چنگ زدند بزودى در رحمت واسعه خود وارد خواهد كرد، و از فضل و رحمت خويش بر پاداش آنها خواهد افزود و بصراط مستقيم و راه راست هدايتشان مى كند.
( فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما ) .
آيه (176)و ترجمه:
( يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكللة إن امرؤ ا هلك ليس له ولد و له أخت فلها نصف ما ترك و هو يرثها إن لم يكن لها ولد فإ ن كانتا اثنتين فلهما الثلثان مما ترك و إن كانوا إخوة رجالا و نسأ فللذكر مثل حظ الا نثيين يبين الله لكم أن تضلوا و الله بكل شى ء عليم ) (176)
ترجمه:
176 - از تو (درباره ارث خواهران و برادران ) سوال مى كنند، بگو خداوند حكم كلاله (خواهر و برادر) را براى شما بيان مى كند: اگر مردى از دنيا برود كه فرزند نداشته باشد و براى او خواهرى باشد نصف اموالى را كه به جا گذاشته از او (به ارث ) مى برد و (اگر خواهرى از دنيا برود و وارث او يك برادر باشد) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مى برد، در صورتى كه (شخص متوفى ) فرزند نداشته باشد، و اگر دو خواهر (از متوفى ) باقى بماند دو ثلث اموال را مى برند و اگر برادر و خواهر با هم باشند (تمام اموال را ميان خود تقسيم مى كنند به اين ترتيب كه ) براى هر مذكر دو برابر سهم مؤ نث خواهد بود - خداوند (احكام خود را) براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد و خداوند به همه چيز دانا است.
شان نزول:
بسيارى از مفسران در شان نزول آيه فوق از جابر بن عبد الله انصارى چنين نقل كرده اند كه ميگويد: من شديدا بيمار بودم، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عيادت من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشيد، من كه در انديشه مرگ بودم به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كردم: وارث من فقط خواهران منند، ميراث آنها چگونه است، اين آيه كه آيه فرائض نام دارد نازل شد و ميراث آنها را روشن ساخت. (روايت فوق با تفاوت مختصرى در تفسير مجمع البيان و تبيان و المنار و در المنثور و غير آنها آمده است ).
و به عقيده بعضى اين آخرين آيهاى است كه درباره احكام اسلام بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده.
تفسير:
آيه فوق مقدار ارث برادران و خواهران را بيان مى كند، و همانطور كه در اوائل اين سوره در تفسير آيه 12 گفتيم درباره ارث خواهران و برادران، دو آيه در قرآن نازل شده است يكى همان آيه 12، و ديگر آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره نسأ است، و اين دو آيه اگر چه در بيان مقدار ارث آنها با هم تفاوت دارد اما همانطور كه در آغاز سوره نيز بيان كرديم هر كدام به يك دسته از خواهران و برادران ناظر است آيه 12، ناظر به برادران و خواهران مادرى است، ولى آيه مورد بحث درباره خواهران و برادران پدر و مادرى يا پدرى تنها سخن مى گويد.
گواه بر اين مطلب اين است كه معمولا كسانى كه بالواسطه با شخص متوفى مربوط مى شوند، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است، يعنى برادران و خواهران مادرى به اندازه سهم مادر مى برند كه يك سوم است، و برادران و خواهران پدرى، يا پدر و مادرى، سهم ارث پدر را مى برند كه دو سوم است و چون آيه 12 درباره ارث برادران و خواهران روى يك سوم دور مى زند و آيه مورد بحث روى دو سوم، روشن مى شود كه آيه سابق درباره آن دسته از برادران و خواهران است كه تنها از طريق مادر با متوفى مربوطند، ولى آيه مورد بحث درباره برادران و خواهرانى است كه از طريق پدر، يا پدر و مادر مربوط مى شوند به علاوه رواياتى كه از ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) در اين زمينه وارد شده نيز اين حقيقت را اثبات ميكند و در هر حال چنانچه يك ثلث يا دو ثلث ارث به برادر يا خواهر تعلق گرفت باقى مانده طبق قانون اسلام ميان ساير ورثه تقسيم مى شود اكنون كه عدم منافات ميان دو آيه روشن شد به تفسير احكامى كه در آيه وارد شده است مى پردازيم:
قبلا بايد توجه داشت كه آيه بعنوان پاسخ سؤ ال درباره كلاله (برادران و خواهران ) نازل شده است.
لذا مى فرمايد: از تو در اين باره سؤ ال مى كنند، بگو خداوند حكم كلاله (برادران و خواهران را) براى شما بيان مى كند.
( يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلاله ) .
سپس به چندين حكم اشاره مى نمايد:
1 - هر گاه مردى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و يك خواهر داشته باشد نصف ميراث او به آن يك خواهر ميرسد.
( ان امرؤ ا هلك ليس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك ) .
2 - و اگر زنى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و يك برادر (برادر پدر و مادرى يا پدرى تنها) از خود به يادگار بگذارد تمام ارث او به يك برادر ميرسد.
( و هو يرثها ان لم يكن لها ولد ) .
3 - اگر كسى از دنيا برود و دو خواهر از او به يادگار بماند دو ثلث از ميراث او را مى برند.
( فان كانتا اثنتين فلهما الثلثان مما ترك ) .
4 - اگر ورثه شخص متوفى، چند برادر و خواهر باشند (از دو نفر بيشتر) تمام ميراث او را در ميان خود تقسيم مى كنند بطورى كه سهم هر برادر دو برابر سهم يك خواهر شود.
( و ان كانوا اخوة رجالا و نسأ فللذكر مثل حظ الانثيين ) .
در پايان آيه مى فرمايد: خداوند اين حقايق را براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد و راه سعادت را بيابيد (و حتما راهى را كه خدا نشان ميدهد راه صحيح و واقعى است ) زيرا به هر چيزى دانا است.
( يبين الله لكم ان تضلوا و الله بكل شى ء عليم ) .
ناگفته نماند كه آيه فوق، ارث خواهران و برادران را در صورتى كه فرزند در ميان نباشد بيان ميكند و سخنى از وجود و عدم پدر و مادر در آن نيامده است، ولى با توجه به اينكه طبق آيات آغاز همين سوره، پدر و مادر همواره در رديف فرزندان يعنى در طبقه اول ارث قرار دارند روشن مى شود كه منظور از آيه فوق جائى است كه نه فرزند در ميان باشد و نه پدر و مادر.
(پايان تفسير سوره نسأ)
سوره مائده
محتويات اين سوره اين سوره از سوره هاى مدنى است و 120 آيه دارد و گفته اند پس از سوره فتح نازل شده است، و طبق روايتى تمام اين سوره در حجة الوداع و بين مكه و مدينه نازل شده است.
اين سوره محتوى يك سلسله از معارف و عقائد اسلامى و يك سلسله از احكام و وظائف دينى است.
در قسمت اول به مساله ولايت و رهبرى بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مساله تثليث مسيحيان و قسمتهائى از مسائل مربوط بقيامت و رستاخيز و بازخواست از انبيأ در مورد امتهايشان اشاره شده است.
و در قسمت دوم، مساله وفاى به پيمانها، عدالت اجتماعى، شهادت به عدل و تحريم قتل نفس (و به تناسب آن داستان فرزندان آدم و قتل هابيل بوسيله قابيل ) و همچنين توضيح قسمتهائى از غذاهاى حلال و حرام و قسمتى از احكام وضو و تيمم آمده است.
و نامگذارى آن به سوره مائده بخاطر اين است كه داستان نزول مائده براى ياران مسيح - در آيه 114 - اين سوره ذكر شده است.
آيه (1)و ترجمه:
بسم الله الرحمن الرحيم
( يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود احلت لكم بهيمه الانعام الا ما يتلى عليكم غير محلى الصيد و انتم حرم ان الله يحكم ما يريد ) (1)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده مهربان
1 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد به پيمانها و قراردادها وفا كنيد، چهار پايان (و جنين چهار پايان ) براى شما حلال شده است مگر آنچه بر شما خوانده ميشود (به جز آنها كه استثنأ خواهد شد) و صيد را به هنگام احرام حلال نشمريد خداوند هر چه بخواهد (و صلاح ببيند) حكم ميكند.
تفسير:
لزوم وفا به عهد و پيمان
بطورى كه از روايات اسلامى و سخنان مفسران بزرگ استفاده مى شود، اين سوره آخرين سوره (و يا از آخرين سوره هائى ) است كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده است، در تفسير عياشى از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده كه حضرت على بن ابى طالب (عليهالسلام ) فرمود: سوره مائده دو ماه يا سه ماه پيش از رحلت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل گرديد.
و اينكه در بعضى از روايات وارد شده كه اين سوره ناسخ است و منسوخ نيست، نيز اشاره بهمين موضوع است.
اين سخن با مطلبى كه در جلد دوم همين تفسير در ذيل آيه 281 سوره بقره گفته ايم كه طبق روايات آيه مزبور آخرين آيه اى است كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده منافات ندارد، زيرا اينجا سخن از سوره است و در آنجا سخن درباره يك آيه بود!
در اين سوره - بخاطر همين موقعيت خاص - تاكيد روى يك سلسله مفاهيم اسلامى و آخرين برنامه هاى دينى و مساله رهبرى امت و جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شده است و شايد بهمين جهت است كه با مساله لزوم وفا به عهد و پيمان، شروع شده، و در نخستين جمله مى فرمايد: اى افراد با ايمان به عهد و پيمان خود وفا كنيد.
( يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود ) .
تا به اين وسيله افراد با ايمان را ملزم به پيمانهائى كه در گذشته با خدا بسته اند و يا در اين سوره به آن اشاره شده است بنمايد، درست همانند اين است كه شخص مسافر در آخرين لحظات وداع به نزديكان و پيروان خود تاكيد مى كند توصيه ها و سفارشهاى او را فراموش نكنند و به قول و قراردادهائى كه با آنها گذاشته است، وفادار باشند.
بايد توجه داشت كه عقود جمع عقد در اصل بمعنى جمع كردن اطراف يك چيز محكم است، و بهمين مناسبت گره زدن دو سر طناب يا دو طناب را با هم عقد مى گويند، سپس از اين معنى حسى به مفهوم معنوى انتقال يافته و به هر گونه عهد و پيمان، عقد گفته مى شود، منتها طبق تصريح جمعى از فقهأ و مفسران، عقد مفهومى محدودتر از عهد دارد، زيرا عقد به پيمانهائى گفته ميشود كه استحكام كافى دارد، نه به هر پيمان و اگر در بعضى از روايات و عبارات مفسران، عقد و عهد به يك معنى آمده است منافات با آنچه گفتيم ندارد زيرا منظور تفسير اجمالى اين دو كلمه بوده نه بيان جزئيات آن.
و با توجه به اينكه العقود - به اصطلاح - جمع محلى به الف و لام است و مفيد عموم مى باشد، و جمله نيز كاملا مطلق است، آيه فوق دليل بر وجوب وفا به تمام پيمانهائى است كه ميان افراد انسان با يكديگر، و يا افراد انسان با خدا، بطور محكم بسته مى شود، و به اين ترتيب تمام پيمانهاى الهى و انسانى و پيمانهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و تجارى و زناشوئى و مانند آن را در بر ميگيرد و يك مفهوم كاملا وسيع دارد كه به تمام جنبه هاى زندگى انسان اعم از عقيده و عمل ناظر است. از پيمانهاى فطرى و توحيدى گرفته تا پيمانهائى كه مردم بر سر مسائل مختلف زندگى با هم مى بندند.
در تفسير روح المعانى از راغب چنين نقل شده كه عقد با توجه بوضع طرفين، سه نوع است گاهى عقد در ميان خدا و بنده، و گاهى در ميان انسان و خودش، و گاهى در ميان او و ساير افراد بشر بسته ميشود (البته تمام اين سه نوع عقد داراى دو طرف است منتها در آنجا كه خودش با خودش پيمان مى بندد، خويشتن را بمنزله دو شخص كه طرفين پيمانند فرض مى كند).
بهر حال مفهوم آيه بقدرى وسيع است كه عهد و پيمانهائى را كه مسلمانان با غير مسلمانان مى بندند نيز شامل مى شود.
در آيه نكاتى است كه بايد به آن توجه كرد:
1 - اين آيه از جمله آياتى است كه در مباحث حقوق اسلامى در سرتاسر فقه به آن استدلال مى كنند، و يك قاعده مهم فقهى كه اصالة اللزوم فى العقود است از آن استفاده ميگردد، يعنى هر گونه پيمان و معاهده اى درباره اشيأ و يا كارها ميان دو نفر منعقد گردد لازم الاجرا مى باشد، و حتى - همانطور كه جمعى از محققان نيز عقيده دارند - انواع معاملات و شركتها و قراردادهائى كه در عصر ما وجود دارد و در سابق وجود نداشته، و يا اينكه بعدا در ميان عقلا بوجود ميايد، و بر موازين صحيحى قرار دارد، شامل ميشود، و اين آيه پاى همه آنها صحه مى گذارد (البته با در نظر گرفتن ضوابط كلى كه اسلام براى قراردادها قائل شده است ).
ولى استدلال به اين آيه بعنوان يك قاعده فقهى دليل بر آن نيست كه پيمانهاى الهى را كه ميان بندگان و خدا بسته شده است و يا مسائل مربوط به رهبرى و زعامت امت كه وسيله پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مردم گرفته شد، شامل نشود، بلكه آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه اين امور را در بر مى گيرد.
يادآورى اين نكته نيز لازم است كه لزوم وفأ به پيمانهاى دو جانبه مادامى است كه از يك طرف نقض نشده باشد، اما اگر از يك طرف نقض شود، طرف مقابل ملزم به وفادارى نيست، و اين از ماهيت عقد و پيمان افتاده است.
2 - اهميت وفاى به عهد و پيمان مساله وفاى به عهد و پيمان كه در آيه مورد بحث مطرح است از اساسى ترين شرائط زندگى دست جمعى است و بدون آن هيچگونه همكارى اجتماعى ممكن نيست، و بشر با از دست دادن آن زندگى اجتماعى و اثرات آن را عملا از دست خواهد داد، به همين دليل در منابع اسلامى تاكيد فوق العادهاى روى اين مساله شده است و شايد كمتر چيزى باشد كه اين قدر گسترش داشته باشد، زيرا بدون آن هرج و مرج و سلب اطمينان عمومى كه بزرگترين بلاى اجتماعى است در ميان بشر پيدا مى شود.
در نهج البلاغه در فرمان مالك اشتر چنين مى خوانيم:
فانه ليس من فرائض الله شى ء الناس اشد عليه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظيم الوفأ بالعهود، و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر:
در ميان واجبات الهى هيچ موضوعى همانند وفاى به عهد در ميان مردم جهان - با تمام اختلافاتى كه دارند - مورد اتفاق نيست بهمين جهت بت پرستان زمان جاهليت نيز پيمانها را در ميان خود محترم مى شمردند زيرا عواقب دردناك پيمان شكنى را دريافته بودند.
و نيز از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود:
ان الله لا يقبل الا العمل الصالح و لا يقبل الله الا الوفأ بالشروط و العهود:
خداوند چيزى جز عمل صالح از بندگان خود نمى پذيرد و جز وفاى به شروط و پيمانها را قبول نمى كند.
و از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود: لا دين لمن لا عهد له: آن كس كه به پيمان خود وفادار نيست دين ندارد.
و روى همين جهت، موضوع وفاى به عهد از موضوعاتى است كه هيچگونه تفاوتى در ميان انسانها درباره آن نيست خواه طرف پيمان مسلمان باشد يا غير مسلمان و به اصطلاح از حقوق انسان است نه از حقوق برادران دينى:
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم:
ثلاث لم يجعل الله عز و جل لاحد فيهن رخصة: ادأ الامانة الى البر و الفاجر، و الوفأ بالعهد للبر و الفاجر، و بر الوالدين برين كانا او فاجرين!:
سه چيز است كه خداوند به هيچ كس اجازه مخالفت با آن را نداده است: اداى امانت در مورد هر كس خواه نيكوكار باشد يا بدكار، و وفاى به عهد درباره هر كس خواه نيكوكار باشد يا بدكار، و نيكى به پدر و مادر خواه نيكوكار باشند يا بدكار.
حتى در روايتى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده كه اگر كسى با اشاره پيمانى را به عهده بگيرد بايد به آن وفا كند:
اذا اومى احد من المسلمين او اشار الى احد من المشركين فنزل على ذلك فهو فى امان.
سپس به دنبال دستور وفاى به پيمانها كه تمام احكام و پيمانهاى الهى را شامل مى شود يك سلسله از احكام اسلام را بيان كرده، كه نخستين آن حلال بودن گوشت پاره اى از حيوانات است، و مى فرمايد: چهار پايان (يا جنين آنها) براى شما حلال شده است (احلت لكم بهيمة الانعام ).
انعام جمع نعم به معنى شتر و گاو و گوسفند است.
بهيمة از ماده بهمة (بر وزن تهمه ) در اصل به معنى سنگ محكم است و به هر چيز كه درك آن مشكل باشد مبهم گفته مى شود، و بتمام حيوانات كه داراى نطق و سخن نيستند، بهيمه اطلاق ميشود، زيرا صداى آنها داراى ابهام است اما معمولا اين كلمه را فقط در مورد چهار پايان بكار مى برند، و درندگان و پرندگان را شامل نمى شود.
و از آنجا كه جنين حيوانات نيز داراى يكنوع ابهام است بهيمة نيز ناميده ميشود.
بنابراين حلال بودن بهيمه انعام يا بمعنى حليت تمام چهار پايان است (به استثناى آنچه بعدا در آيه ذكر ميشود) و يا بمعنى حليت بچه هائى است كه در شكم حيوانات حلال گوشت وجود دارد (بچه هائى كه خلقت آنها كامل شده و مو و پشم بر بدن آنها روئيده است ).
و از آنجا كه حليت حيواناتى مانند شتر و گاو و گوسفند قبل از اين آيه براى مردم مشخص بوده ممكن است آيه اشاره به حليت جنين هاى آنها باشد.
ولى آنچه در معنى آيه به نظر نزديكتر ميرسد اين است كه آيه معنى وسيعى دارد هم حلال بودن اين گونه حيوانات را بيان ميكند، و هم جنين آنها را، و اگر حكم اين گونه حيوانات در سابق نيز معلوم بوده در اينجا به عنوان مقدمه اى براى استثنائات بعد تكرار شده است.
از آنچه در تفسير اين جمله گفتيم روشن شد كه ارتباط اين حكم با اصل كلى لزوم وفاى به عهد از اين نظر است كه اين اصل كلى، احكام الهى را كه يكنوع پيمان خدا با بندگان است مورد تاكيد قرار ميدهد، سپس بدنبال آن تعدادى از احكام بيان شده كه حلال بودن گوشت پارهاى از حيوانات و حرام بودن گوشت پاره اى ديگر يكى از آنها محسوب مى شود.
سپس در ذيل آيه دو مورد را از حكم حلال بودن گوشت چهار پايان استثنأ كرده، مى فرمايد: به استثناى گوشتهائى كه تحريم آن بزودى براى شما بيان مى شود( الا ما يتلى عليكم ) .
و به استثناى حال احرام (براى انجام مناسك حج يا انجام مناسك عمره
كه در اين حال صيد كردن حرام است )( غير محلى الصيد و انتم حرم ) .
و در پايان مى فرمايد: خداوند هر حكمى را بخواهد صادر ميكند يعنى چون آگاه از همه چيز و مالك همه چيز مى باشد هر حكمى را كه بصلاح و مصلحت بندگان باشد و حكمت اقتضا كند تشريع مى نمايد( ان الله يحكم ما يريد ) .
آيه (2)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا لا تحلوا شعئر الله و لا الشهر الحرام و لا الهدى و لا القلئد و لا أمين البيت الحرام يبتغون فضلا من ربهم و رضونا و إذا حللتم فاصطادوا و لا يجرمنكم شنان قوم أ ن صدوكم عن المسجد الحرام أن تعتدوا و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدون و اتقوا الله إن الله شديد العقاب ) (2)
ترجمه:
2 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد شعاير الهى (و مراسم حج را محترم بشمريد و مخالفت با آنها) را حلال ندانيد و نه ماه حرام را، و نه قربانيهاى بينشان، و نشاندار، و نه آنها كه به قصد خانه خدا براى بدست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مى آيند، اما هنگامى كه از احرام بيرون آمديد صيد كردن براى شما مانعى ندارد، و خصومت به جمعيتى كه شما را از آمدن به مسجد الحرام (در سال حديبيه ) مانع شدند نبايد شما را وادار به تعدى و تجاوز كند و (همواره ) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد و (هرگز) در راه گناه و تعدى همكارى ننمائيد و از خدا بپرهيزيد كه مجازاتش شديد است.
تفسير:
هشت دستور در يك آيه
در اين آيه چند دستور مهم اسلامى از آخرين دستوراتى كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده است بيان گرديده كه همه يا اغلب آنها مربوط به حج و زيارت خانه خدا است:
1 - نخست خطاب به افراد با ايمان كرده مى فرمايد: شعائر الهى را نقض نكنيد و حريم آنها را حلال نشمريد.
( يا ايها الذين آمنوا لا تحلوا شعائر الله ) .
در اينكه منظور از شعائر الهى چيست در ميان مفسران گفتگوى بسيار است، ولى به تناسب قسمتهاى ديگر اين آيه، و با توجه به سال نزول آن (سال دهم هجرى ) كه سال حجة الوداع پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، چنين به نظر ميرسد كه منظور از شعائر مناسك و برنامه هاى حج باشد كه مسلمانان موظفند احترام همه آنها را نگاه دارند، شاهد اين تفسير اينكه در قرآن كلمه شعائر معمولا در مورد مراسم حج بكار رفته است.
2 - احترام ماههاى حرام را نگاه داريد و از جنگ كردن در اين ماهها خوددارى كنيد( و لا الشهر الحرام ) .
3 - قربانيانى را كه براى حج مى آورند، اعم از اينكه بى نشان باشند (هدى ) و يا نشان داشته باشند (قلائد) حلال نشمريد و بگذاريد كه به قربانگاه برسند و در آنجا قربانى شوند( و لا الهدى و لا القلائد ) .
4 - تمام زائران خانه خدا بايد از آزادى كامل در اين مراسم بزرگ اسلامى بهرهمند باشند و هيچگونه امتيازى در اين قسمت در ميان قبائل و افراد و نژادها و زبانها نيست بنابراين نبايد كسانى را كه براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او و حتى بدست آوردن سود تجارى به قصد زيارت بيت الله حركت ميكنند مزاحمت كنيد خواه با شما دوست باشند يا دشمن همين اندازه كه مسلمانند و زائر خانه خدا مصونيت دارند.
( و لا امين البيت الحرام يبتغون فضلا من ربهم و رضوانا ) .
بعضى از مفسران و فقها معتقدند كه جمله فوق عام است و حتى غير مسلمانان را نيز شامل ميشود، يعنى اگر مشركان هم به قصد زيارت خانه خدا بيايند نبايد مورد مزاحمت قرار گيرند، ولى با توجه به اينكه در سوره توبه كه معروف است در سال نهم هجرت نازل شده در آيه 28 دستور جلوگيرى از آمدن مشركان بمسجد الحرام داده شده، و با توجه به اينكه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سال دهم هجرت نازل گرديده است و طبق روايات شيعه و اهل تسنن هيچ حكمى از آن نسخ نشده، چنين تفسيرى صحيح نيست، و حق آن است كه حكم بالا مخصوص به مسلمانان است.
5 - تحريم صيد محدود بزمان احرام است، بنابراين هنگامى كه از احرام حج يا عمره بيرون آمديد، صيد كردن براى شما مجاز است.
( و اذا حللتم فاصطادوا ) .
6 - اگر جمعى از بتپرستان در دوران جاهليت (در جريان حديبيه ) مزاحم زيارت شما از خانه خدا شدند و نگذاشتند مناسك زيارت خانه خدا را انجام دهيد، نبايد اين جريان سبب شود كه بعد از اسلام آنها، كينه هاى ديرينه را زنده كنيد و مانع آنها از زيارت خانه خدا شويد.
( و لا يجرمنكم شنئان قوم ان صدوكم عن المسجد الحرام ان تعتدوا ) .
اين حكم گرچه در مورد زيارت خانه خدا نازل شده است، ولى در حقيقت يك قانون كلى از آن استفاده ميشود كه مسلمان نبايد كينه توز باشد و حوادثى را كه در زمانهاى گذشته واقع شده بار ديگر در فكر خود زنده كند و در صدد انتقام بر آيد، و با توجه به اينكه يكى از علل نفاق و تفرقه در هر اجتماعى همين مساله است، اهميت اين دستور اسلامى براى جلوگيرى از شعله ور شدن آتش نفاق در ميان مسلمانان آن هم در آستانه غروب آفتاب عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آشكارتر ميشود.
7 - سپس براى تكميل بحث گذشته مى فرمايد: شما بجاى اينكه دست به هم بدهيد تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگيريد بايد دست اتحاد در راه نيكيها و تقوا به يكديگر بدهيد نه اينكه تعاون و همكارى بر گناه و تعدى نمائيد.
( و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان ) .
8 - در پايان آيه براى تحكيم و تاكيد احكام گذشته مى فرمايد: پرهيزكارى را پيشه كنيد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد كه مجازات و كيفرهاى خدا شديد است.
( و اتقوا الله ان الله شديد العقاب ) .
لزوم تعاون و همكارى در نيكى ها
آنچه در آيه فوق در زمينه تعاون آمده يك اصل كلى اسلامى است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سياسى را در بر مى گيرد، طبق اين اصل مسلمانان موظفند در كارهاى نيك تعاون و همكارى كنند ولى همكارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم و ستم، مطلقا ممنوع است، هر چند مرتكب آن دوست نزديك يا برادر انسان باشد.
اين قانون اسلامى درست بر ضد قانونى است كه در جاهليت عرب - و حتى در جاهليت امروز - نيز حكومت مى كند كه انصر اخاك ظالما او مظلوما: برادر (يا دوست و هم پيمانت ) را حمايت كن خواه ظالم باشد يا مظلوم!.
در آن روز اگر افرادى از قبيلهاى حمله به افراد قبيله ديگر مى كردند، بقيه افراد قبيله به حمايت آنها بر مى خواستند بدون اينكه تحقيق كنند حمله عادلانه بوده است يا ظالمانه، اين اصل در مناسبات بين المللى امروز نيز حكومت مى كند و غالبا كشورهاى هم پيمان، و يا آنها كه منافع مشتركى دارند، در مسائل مهم جهانى به حمايت يكديگر بر مى خيزند، بدون اينكه اصل عدالت را رعايت كنند و ظالم و مظلوم را از هم تفكيك نمايند!.
اسلام خط بطلان بر اين قانون جاهلى كشيده است و دستور ميدهد تعاون و همكارى مسلمين با يكديگر بايد تنها در كارهاى نيك و برنامه هاى مفيد و سازنده بوده باشد نه در گناه و ظلم و تعدى.
جالب توجه اينكه بر و تقوا هر دو در آيه فوق با هم ذكر شده اند، كه يكى جنبه اثباتى دارد و اشاره به اعمال مفيد است، و ديگرى جنبه نفى دارد و اشاره به جلوگيرى از اعمال خلاف مى باشد.و به اين ترتيب تعاون و همكارى بايد هم در دعوت به نيكيها و هم در مبارزه با بديها انجام گيرد.
در فقه اسلامى از اين قانون در مسائل حقوقى استفاده شده و پاره اى از معاملات و قراردادهاى تجارى كه جنبه كمك به گناه دارد، تحريم گرديده، همانند فروختن انگور به كارخانه هاى شرابسازى و يا فروختن اسلحه به دشمنان حق و عدالت و يا اجاره دادن محل كسب و كار براى معاملات نامشروع و اعمال خلاف شرع (البته اين احكام شرائطى دارد كه در كتب فقهى بيان شده است ).
اگر اين اصل در اجتماعات اسلامى زنده شود و مردم بدون در نظر گرفتن مناسبات شخصى و نژادى و خويشاوندى با كسانى كه در كارهاى مثبت و سازنده گام بر مى دارند همكارى كنند، و از همكارى كردن با افراد ستمگر و متعدى در هر گروه و طبقه اى كه باشند، خوددارى نمايند، بسيارى از نابسامانيهاى اجتماعى سامان مى يابد.
همچنين اگر در مقياس بين المللى دولتهاى دنيا، با متجاوز - هر كس و هر دولتى بوده باشد - همكارى نكنند، تعدى و تجاوز و استعمار و استثمار از جهان برچيده خواهد شد.
اما هنگامى كه مى بينيم پاره اى از آنها به حمايت متجاوزان و ستمگران بر مى خيزند و با صراحت اعتراف مى كنند كه اشتراك منافع آنها را دعوت به اين حمايت كرده، نبايد انتظار وضعى بهتر از اين داشته باشيم.
در روايات اسلامى درباره اين مساله تاكيدهاى فراوانى وارد شده كه به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى كنيم:
1 - از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود:
اذا كان يوم القيامة نادى مناد اين الظلمة! و اعوان الظلمة! و اشباه الظلمة! حتى من برء لهم قلما و لاق لهم دواتا، قال: فيجتمعون فى تابوت من حديد ثم يرمى بهم فى جهنم:
هنگامى كه روز قيامت بر پا شود منادى ندا در ميدهد كجا هستند
ستمكاران و كجا هستند ياوران آنها و كسانى كه خود را به شبيه آنها ساختهاند؟ - حتى كسانى كه براى آنها قلمى تراشيده اند و يا دواتى را ليقه كرده اند - همه آنها را در تابوتى از آهن قرار مى دهند سپس در ميان جهنم پرتاب مى شوند
2 - در روايتى از صفوان جمال كه از ياران امام كاظم (عليهالسلام ) بود نقل شده كه مى گويد:
خدمت امام رسيدم فرمود: اى صفوان! همه كارهاى تو خوبست جز يك كار! عرض كردم: فدايت شوم، چكار! فرمود: اينكه شتران خود را به اين مرد يعنى هارون كرايه مى دهى!، گفتم: بخدا سوگند در مسيرهاى عياشى و هوس بازى و صيد حرام به او كرايه نمى دهم، تنها در اين راه، يعنى راه مكه، در اختيار آنها مى گذارم، تازه خودم همراه شتران نمى روم، بعضى از فرزندان و كسانم را با آنها مى فرستم، فرمود اى صفوان! آيا از آنها كرايه مى گيرى؟! عرض كردم بله، فرمود آيا دوست دارى كه زنده بمانند و بر سر كار باشند تا كرايه ترا بپردازند گفتم بلى، فرمود: كسى كه بقاى آنها را دوست بدارد از آنها است و هر كسى از آنها باشد در آتش دوزخ خواهد بود، صفوان مى گويد من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم، اين موضوع بگوش هارون رسيد بدنبال من فرستاد و گفت: صفوان! شنيده ام شترانت را فروخته اى! گفتم آرى گفت: چرا! گفتم: پير شده ام و فرزندان و كسانم نمى توانند از عهده اداره آنها بر آيند، گفت: چنين نيست، چنين نيست! من ميدانم چه كسى اين دستور را به تو داده است آرى موسى بن جعفر (عليهالسلام ) به تو چنين دستورى داده است گفتم: مرا با موسى بن جعفر چكار! هارون گفت، اين سخن بگذار! بخدا سوگند اگر سوابق نيك تو نبود دستور مى دادم گردنت را بزنند!
در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه به على (عليهالسلام ) فرمود:
يا على كفر بالله العلى العظيم من هذه الامة عشرة... و بايع السلاح من اهل الحرب:
ده طايفه از اين امت به خدا كافر شده اند كه يكى از آنها كسى است كه اسلحه به دشمنان اسلام كه با آنها در حال جنگند بفروشد.
آيه (3)و ترجمه:
( حرمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما أهل لغير الله به و المنخنقة و الموقوذة و المتردية و النطيحة و ما أكل السبع إلا ما ذكيتم و ما ذبح على النصب و أن تستقسموا بالا زلم ذلكم فسق اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم أكملت لكم دينكم و أ تممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلم دينا فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فإ ن الله غفور رحيم ) (3)
ترجمه:
3 - گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده، و به زجر كشته شده، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده، مگر آنكه (به موقع بر آن حيوان برسيد و) آنرا سر ببريد و حيواناتى كه روى بتها (يا در برابر آنها) ذبح شوند (همگى ) بر شما حرام است و (همچنين ) قسمت كردن گوشت حيوان بوسيله چوبه هاى تير مخصوص بخت آزمائى، تمام اين اعمال فسق و گناه است - امروز كافران از (زوال ) آئين شما مايوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از (مخالفت ) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين (جاودان ) شما پذيرفتم - اما آنها كه در حال گرسنگى دستشان بغذاى ديگرى نرسد و متمايل به گناه نباشند (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند) خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
در آغاز اين سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهار پايان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد، شده، آيه مورد بحث در حقيقت همان استثناهائى است كه وعده داده شده، و در اين آيه حكم به تحريم يازده چيز شده است كه بعضى از آنها در آيات ديگر قرآن نيز بيان گرديده و تكرار آن جنبه تاكيد دارد.
نخست مى فرمايد: مردار بر شما حرام شده است( حرمت عليكم الميتة ) .
و همچنين خون( والدم ) .
و گوشت خوك (و لحم الخنزير ) .
و حيواناتى كه طبق سنت جاهليت بنام بتها و اصولا به غير نام خدا ذبحشوند ( و ما اهل لغير الله به ) .
درباره تحريم اين چهار چيز و فلسفه آن در جلد اول تفسير نمونه صفحه 427 به بعد توضيح كافى داده ايم.
و نيز حيواناتى كه خفه شده باشند حرامند خواه بخودى خود و يا بوسيله دام و خواه بوسيله انسان اين كار انجام گردد (چنانكه در زمان جاهليت معمول بوده گاهى حيوان را در ميان دو چوب يا در ميان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بميرد و از گوشتش استفاده كنند) (و المنخنقة ).
در بعضى از روايات نقل شده كه مجوس مخصوصا مقيد بودند كه حيوانات را از طريق خفه كردن آنها را بكشند سپس از گوشتشان استفاده كنند بنابراين ممكن است آيه ناظر به وضع آنها نيز باشد.
و حيواناتى كه با شكنجه و ضرب، جان بسپارند و يا به بيمارى از دنيا بروند( و الموقوذة ) .
در تفسير قرطبى نقل شده كه در ميان عرب معمول بود كه بعضى از حيوانات را بخاطر بتها آنقدر مى زدند تا بميرد و آن را يكنوع عبادت مى دانستند!.
و حيواناتى كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند (و المتردية ) و حيواناتى كه به ضرب شاخ مرده باشند( و النطيحة ) .
و حيواناتى كه بوسيله حمله درندگان كشته شوند( و ما اكل السبع ) .
ممكن است يك فلسفه تحريم اين پنج نوع از گوشتهاى حيوانات بخاطر آن باشد كه خون به قدر كافى از آنها بيرون نمى رود، زيرا تا زمانى كه رگهاى اصلى گردن بريده نشود، خون بقدر كافى بيرون نخواهد ريخت و مى دانيم كه خون مركز انواع ميكربها است و با مردن حيوان قبل از هر چيز خون عفونت پيدا مى كند، و به تعبير ديگر اين چنين گوشتها يكنوع مسموميت دارند و جزء گوشتهاى سالم محسوب نخواهد شد مخصوصا اگر حيوان بر اثر شكنجه يا بيمارى و يا تعقيب حيوان درنده اى بميرد مسموميت بيشترى خواهد داشت. به علاوه جنبه معنوى ذبح كه با ذكر نام خدا و رو بقبله بودن حاصل ميشود در هيچ يك از اينها نيست.
ولى اگر قبل از آنكه اين حيوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر كافى از آنها بيرون بريزد، حلال خواهد بود و لذا بدنبال تحريم موارد فوق مى فرمايد:( الا ما ذكيتم ) .
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين استثنأ تنها به قسم اخير يعنى و ما اكل السبع بر مى گردد، ولى اكثر مفسران معتقدند به تمام اقسام بر ميگردد، و اين نظر به حقيقت نزديكتر است.
ممكن است سؤ ال شود چرا با وجود (ميتة 9 در آغاز آيه، اين موارد ذكر گرديده است مگر تمام آنها داخل در مفهوم (ميتة ) نيست؟
در پاسخ مى گوئيم: (ميتة ) از نظر فقهى و شرعى مفهوم وسيعى دارد و هر حيوانى كه با طريق شرعى ذبح نشده باشد در مفهوم (ميتة ) داخل است، ولى در لغت، ميتة معمولا بحيوانى گفته ميشود كه خود به خود بميرد، بنابراين موارد فوق در مفهوم لغوى ميتة داخل نيست و لااقل احتمال اين را دارد كه داخل نباشد و لذا نيازمند به بيان است.
در زمان جاهليت بت پرستان سنگهائى در اطراف كعبه نصب كرده بودند كه شكل و صورت خاصى نداشت، آنها را (نصب ) مى ناميدند در مقابل آنها قربانى مى كردند و خون قربانى را به آنها مى ماليدند، و فرق آنها با بت همان بود كه بتها همواره داراى اشكال و صور خاصى بودند اما (نصب ) چنين نبودند، اسلام در آيه فوق اينگونه گوشتها را تحريم كرده و مى گويد: (و ما ذبح على النصب ).
روشن است كه تحريم اين نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى، و در واقع يكى از اقسام (ما اهل لغير الله به ) مى باشد، كه بخاطر رواجش در ميان عرب جاهلى به آن تصريح شده است.
نوع ديگرى از حيواناتى كه تحريم آن در آيه فوق آمده آنها است كه بصورت (بخت آزمائى ) ذبح و تقسيم مى گرديده و آن چنين بوده كه: ده نفر با هم شرطبندى مى كردند و حيوانى را خريدارى و ذبح نموده سپس ده چوبه تير كه روى هفت عدد از آنها عنوان (برنده ) و سه عدد عنوان (بازنده ) ثبت شده بود در كيسه مخصوصى مى ريختند و به صورت قرعه كشى آنها را بنام يك يك از آن ده نفر بيرون مى آوردند، هفت چوبه برنده بنام هر كس مى افتاد سهمى از گوشت بر ميداشت، و چيزى در برابر آن نمى پرداخت، ولى آن سه نفر كه تيرهاى بازنده را دريافت داشته بودند، بايد هر كدام يك سوم قيمت حيوان را بپردازند، بدون اينكه سهمى از گوشت داشته باشند، اين چوبه هاى تير را (ازلام ) جمع (زلم ) (بر وزن قلم ) ميناميدند، اسلام خوردن اين گوشتها را تحريم كرد، نه بخاطر اينكه اصل گوشت حرام بوده باشد بلكه بخاطر اينكه جنبه قمار و بخت آزمائى دارد و مى فرمايد:( و ان تستقسموا بالا زلام ) .
روشن است كه تحريم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حيوانات ندارد، بلكه در هر چيز انجام گيرد ممنوع است و تمام زيانهاى (فعاليتهاى حساب نشده اجتماعى ) و برنامه هاى خرافى در آن جمع مى باشد.
و در پايان براى تاكيد بيشتر روى تحريم آنها مى فرمايد: تمام اين اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار (ذلكم فسق ).
اعتدال در استفاده از گوشت
آنچه از مجموع بحثهاى فوق و ساير منابع اسلامى استفاده مى شود اين است كه روش اسلام در مورد بهره بردارى از گوشتها - همانند ساير دستورهايش يك روش كاملا اعتدالى را در پيش گرفته، يعنى نه همانند مردم زمان جاهليت كه از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مى خوردند، و يا همانند بسيارى از غربيهاى امروز كه حتى از خوردن گوشت خرچنگ و كرمها چشم پوشى نمى كنند، و نه مانند هندوها كه مطلقا خوردن گوشت را ممنوع ميدانند، بلكه گوشت حيواناتى كه داراى تغذيه پاك بوده و مورد تنفر نباشند حلال كرده و روى روشهاى افراطى و تفريطى خط بطلان كشيده و براى استفاده از گوشتها شرائطى مقرر داشته است به اين ترتيب كه:
1 - حيواناتى كه از گوشت آنها استفاده مى شود بايد از حيوانات علف خوار باشند، زيرا گوشت حيوانات گوشتخوار بر اثر خوردن گوشتهاى مردار و آلوده غالبا ناسالم و مايه انواع بيماريها است، به خلاف چهارپايان علفخوار كه معمولا از غذاهاى سالم و پاك استفاده ميكنند.
به علاوه همانطور كه در گذشته ذيل آيه 72 سوره بقره گفتيم هر حيوانى صفات خويش را از طريق گوشت خود به كسانى كه از آن ميخورند منتقل مى كند، بنابراين تغذيه از گوشت حيوانات درنده صفت قساوت و درندگى را در انسان تقويت مى نمايد، و نيز بهمين دليل است كه در اسلام حيوانات جلال يعنى حيواناتى كه از نجاست تغذيه ميكنند تحريم شده است.
2 - حيواناتى كه از گوشتشان استفاده ميشود بايد مورد تنفر نبوده باشند.
3 - و نيز بايد زيانى براى جسم يا روح انسان توليد نكنند.
4 - حيواناتى كه در مسير شرك و بت پرستى قربانى ميشوند و مانند آنها چون از نظر معنوى ناپاكند تحريم شده اند.
5 - يك سلسله دستورها در اسلام براى طرز ذبح حيوانات وارد شده كه هر كدام به نوبه خود، داراى اثر بهداشتى يا اخلاقى ميباشد.
بعد از بيان احكام فوق دو جمله پرمعنى در آيه مورد بحث به چشم ميخورد نخست ميگويد: (امروز كافران از دين شما مايوس شدند بنابراين از آنها نترسيد و تنها از (مخالفت ) من بترسيد).
( اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون ) .
و سپس ميگويد: امروز دين و آئين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئين شما پذيرفتم.
( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ) .
روز اكمال دين كدام روز است در اينجا بحث مهمى پيش مى آيد كه منظور از (اليوم ) (امروز) كه در دو جمله بالا تكرار شده چيست؟ يعنى كدام روز است كه اين (چهار جهت ) در آن جمع شده هم كافران در آن مايوس شده اند، و هم دين كامل شده، و هم نعمت خدا تكامل يافته، و هم خداوند آئين اسلام را به عنوان آئين نهائى مردم جهان پذيرفته است.
در ميان مفسران در اينجا سخن بسيار است ولى آنچه جاى شك نيست اين است كه چنين روزى بايد روز بسيار مهمى در تاريخ زندگى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد، نه يك روز ساده و عادى و معمولى، زيرا اينهمه اهميت براى يك روز عادى معنى ندارد، و لذا در پاره اى از روايات آمده است كه بعضى از يهود و نصارى با شنيدن اين آيه گفتند اگر چنين آيه اى در كتب آسمانى ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عيد قرار مى داديم.
اكنون بايد از روى قرائن و نشانه ها و تاريخ نزول اين آيه و اين سوره و تاريخ زندگانى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و رواياتى كه از منابع مختلف اسلامى بدست ما رسيده اين روز مهم را پيدا كنيم.
آيا منظور روزى است كه احكام بالا درباره گوشتهاى حلال و حرام نازل شده! قطعا چنين نيست، زيرا نزول اين احكام واجد اين همه اهميت نيست نه باعث تكميل دين است زيرا آخرين احكامى نبوده كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده، بدليل اينكه در دنباله اين سوره به احكام ديگرى نيز برخورد ميكنيم، و تازه نزول اين احكام سبب ياس كفار نميشود، چيزى كه سبب ياس كفار مى شود، فراهم ساختن پشتوانه محكمى براى آينده اسلام است، و به عبارت ديگر نزول اين احكام و مانند آن تاثير چندانى در روحيه كافران ندارد و اينكه گوشتهائى حلال يا حرام باشد آنها حساسيتى روى آن ندارند.
آيا منظور از آن روز عرفه در آخرين حج پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است!! (همانطور كه جمعى از مفسران احتمال داده اند).
پاسخ اين سؤ ال نيز منفى است، زيرا نشانه هاى فوق بر آن روز نيز تطبيق نمى كند، چون حادثه خاصى كه باعث ياس كفار بشود در آن روز واقع نشد، اگر منظور انبوه اجتماع مسلمانان است كه قبل از روز عرفه نيز در خدمت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه بودند و اگر منظور نزول احكام فوق در آن روز است كه آن نيز همانطور كه گفتيم چيز وحشتناكى براى كفار نبود.
و آيا مراد روز فتح مكه است (چنانكه بعضى احتمال داده اند) با اينكه تاريخ نزول اين سوره مدتها بعد از فتح مكه بوده است؟!
و يا منظور روز نزول آيات سوره برائت است كه آنهم مدتها قبل از نزول اين سوره بوده است؟!
و از همه عجيبتر احتمالى است كه بعضى داده اند كه اين روز، روز ظهور اسلام و يا بعثت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد با اينكه آنها هيچگونه ارتباطى با روز نزول اين آيه ندارند و سالهاى متمادى در ميان آنها فاصله بوده است.
بنابراين هيچيك از احتمالات ششگانه فوق با محتويات آيه سازگار نيست.
در اينجا احتمال ديگرى هست كه تمام مفسران شيعه آن را در كتب خود آورده اند و روايات متعددى آن را تاييد ميكند و با محتويات آيه كاملا سازگار است و آن اينكه:
منظور روز غديرخم است، روزى كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امير مؤ منان على (عليهالسلام ) را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد، آن روز بود كه كفار در ميان امواج ياس فرو رفتند، زيرا انتظار داشتند كه آئين اسلام قائم به شخص باشد، و با از ميان رفتن پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اوضاع به حال سابق برگردد، و اسلام تدريجا برچيده شود، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميان مسلمانان بى نظير بود بعنوان جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انتخاب شد و از مردم براى او بيعت گرفت ياس و نوميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و فهميدند كه آئينى است ريشه دار و پايدار.
در اين روز بود كه آئين اسلام به تكامل نهائى خود رسيد، زيرا بدون تعيين جانشين براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بدون روشن شدن وضع آينده مسلمانان، اين آئين به تكامل نهائى نمى رسيد.
آن روز بود كه نعمت خدا با تعيين رهبر لايقى همچون على (عليهالسلام ) براى آينده مردم تكامل يافت.
و نيز آن روز بود كه اسلام با تكميل برنامه هايش بعنوان آئين نهائى از طرف خداوند پذيرفته شد (بنابراين جهات چهارگانه در آن جمع بوده ).
علاوه بر اين، قرائن زير نيز اين تفسير را تاييد مى كند:
الف - جالب توجه اينكه در تفسير فخر رازى و تفسير روح المعانى و تفسير المنار در ذيل اين آيه نقل شده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از نزول اين آيه بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
و با توجه به اينكه وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روايات اهل تسنن و حتى در بعضى از روايات شيعه (مانند آنچه كلينى در كتاب معروف كافى نقل كرده است ) روز دوازدهم ماه ربيع الاول بوده چنين نتيجه مى گيريم كه روز نزول آيه درست روز هيجدهم ذى الحجه بوده است.
ب - در روايات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنن و شيعه نقل شده صريحا اين مطلب آمده است كه آيه شريفه فوق در روز غدير خم و به دنبال ابلاغ ولايت على (عليهالسلام ) نازل گرديد، از جمله اينكه:
1 - دانشمند معروف سنى ابن جرير طبرى در كتاب ولايت از زيد بن ارقم صحابى معروف نقل مى كند كه اين آيه در روز غدير خم درباره على (عليهالسلام ) نازل گرديد.
2 - حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب (ما نزل من القرآن فى على (عليهالسلام )) از ابو سعيد خدرى (صحابى معروف ) نقل كرده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در غدير خم، على (عليهالسلام ) را به عنوان ولايت به مردم معرفى كرد و مردم متفرق نشده بودند تا اينكه آيه اليوم اكملت لكم... نازل شد، در اين موقع پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى وبالولاية لعلى (عليهالسلام ) من بعدى، ثم قال من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله:
(الله اكبر بر تكميل دين و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولايت على (عليهالسلام ) بعد از من، سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم على (عليهالسلام ) مولاى او است، خداوندا! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار، و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هر كس او را يارى كند يارى كن و هر كس دست از ياريش بر دارد دست از او بردار.)
3 - خطيب بغدادى در تاريخ خود از ابو هريره از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل كرده كه بعد از جريان غدير خم و پيمان ولايت على (عليهالسلام ) و گفتار عمر بن خطاب.
بخ بخ يا بن ابى طالب اصبحت مولاى و مولا كل مسلم.
آيه اليوم اكملت لكم دينكم نازل گرديد.
در كتاب نفيس الغدير علاوه بر روايات سه گانه فوق سيزده روايت ديگر نيز در اين زمينه نقل شده است.
در كتاب (احقاق الحق ) از جلد دوم تفسير (ابن كثير) صفحه 14 و از (مقتل خوارزمى ) صفحه 47 نزول اين آيه را درباره داستان غدير از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده است.
در تفسير برهان و نور الثقلين نيز ده روايت از طرق مختلف نقل شده كه اين آيه درباره على (عليهالسلام ) يا روز غدير خم نازل گرديده، كه نقل همه آنها نيازمند به رساله جداگانه است.
مرحوم علامه سيد شرف الدين در كتاب المراجعات چنين ميگويد:
(كه نزول اين آيه را در روز غدير در روايات صحيحى كه از امام باقر (عليهالسلام ) و امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده ذكر گرديده و اهل سنت، شش حديث با اسناد مختلف از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين زمينه نقل كرده اند كه صراحت در نزول آيه در اين جريان دارد).
از آنچه در بالا گفتيم روشن ميشود كه: اخبارى كه نزول آيه فوق را در جريان غدير بيان كرده در رديف خبر واحد نيست كه بتوان با تضعيف بعضى اسناد آن، آنها را ناديده گرفت بلكه اخبارى است كه اگر متواتر نباشد لااقل مستفيض است، و در منابع معروف اسلامى نقل شده، اگر چه بعضى از دانشمندان متعصب اهل تسنن، مانند (آلوسى در تفسير روح المعانى ) تنها با تضعيف سند يكى از اين اخبار كوشيده اند بقيه را به دست فراموشى بسپارند و چون روايت را بر خلاف مذاق خويش ديده اند مجعول و نادرست قلمداد كنند، و يا مانند نويسنده تفسير (المنار) با تفسير ساده اى از آيه گذشته، بدون اينكه كمترين اشاره اى به اين روايات كند، شايد خود را در بن بست ديده كه اگر بخواهد روايات را ذكر كرده و تضعيف كند بر خلاف انصاف است و اگر بخواهد قبول كند بر خلاف مذاق او است!
نكته جالبى كه بايد در اينجا به آن توجه كرد اين است كه قرآن در سوره نور آيه 55 چنين مى گويد:
( وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا... ) .
(خداوند به آنهائى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است كه آنها را خليفه در روى زمين قرار دهد همانطور كه پيشينيان آنانرا چنين كرد، و نيز وعده داده آئينى را كه براى آن پسنديده است مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد.)
در اين آيه خداوند ميفرمايد: آئينى را كه براى آنها (پسنديده ) در روى زمين مستقر مى سازد، با توجه به اينكه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و با توجه به جمله (رضيت ) لكم الاسلام دينا كه در آيه مورد بحث، درباره ولايت على (عليهالسلام ) نازل شده، چنين نتيجه مى گيريم كه اسلام در صورتى در روى زمين مستحكم و ريشه دار خواهد شد كه با (ولايت ) توام باشد، زيرا اين همان اسلامى است كه خدا (پسنديده ) و وعده استقرار و
استحكامش را داده است، و به عبارت روشنتر اسلام در صورتى عالمگير مى شود كه از مساله ولايت اهل بيت جدا نگردد.
مطلب ديگرى كه از ضميمه كردن (آيه سوره نور) با (آيه مورد بحث ) استفاده مى شود اين است كه در آيه سوره نور سه وعده به افراد با ايمان داده شده است نخست خلافت در روى زمين، و ديگر امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار، و سوم استقرار آئينى كه مورد رضايت خدا است.
اين سه وعده در روز غدير خم با نزول آيه (اليوم اكملت لكم دينكم...) جامه عمل بخود پوشيد زيرا نمونه كامل فرد با ايمان و عمل صالح، يعنى على (عليهالسلام ) به جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نصب شد و به مضمون جمله اليوم يئس الذين كفروا من دينكم مسلمانان در آرامش و امنيت نسبى قرار گرفتند و نيز به مضمون و رضيت لكم الاسلام دينا آئين مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت.
البته اين تفسير منافات با رواياتى كه ميگويد آيه سوره نور در شان مهدى (عليهالسلام ) نازل شده ندارد زيرا آمنوا منكم... داراى معنى وسيعى است كه يك نمونه آن در روز غدير خم انجام يافت و سپس در يك مقياس وسيعتر و عمومى تر در زمان قيام مهدى (عليهالسلام ) انجام خواهد يافت (بنابراين كلمه الارض در آيه به معنى همه كره زمين نيست بلكه معنى وسيعى دارد كه هم ممكن است بر تمام كرده زمين گفته شود، و هم به قسمتى از آن، چنانكه از موارد استعمال آن در قرآن نيز استفاده ميشود كه گاهى بر قسمتى از زمين اطلاق شده و گاهى بر تمام زمين ) (دقت كنيد).
يك سؤ ال لازم
تنها سؤ الى كه در مورد آيه باقى ميماند اين است كه اولا طبق اسناد فوق و اسنادى كه در ذيل آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك خواهد آمد هر دو مربوط به جريان (غدير) است، پس چرا در قرآن ميان آن دو فاصله افتاده؟! يكى آيه 3 سوره مائده و ديگرى آيه 67 همين سوره است.
ثانيا اين قسمت از آيه كه مربوط به جريان غدير است ضميمه به مطالبى شده كه درباره گوشتهاى حلال و حرام است و در ميان اين دو تناسب چندانى به نظر نمى رسد.
در پاسخ بايد گفت:
اولا ميدانيم آيات قرآن، و همچنين سوره هاى آن، بر طبق تاريخ نزول جمع آورى نشده است بلكه بسيارى از سوره هائى كه در مدينه نازل شده مشتمل بر آياتى است كه در مكه نازل گرديده و بعكس آيات مدنى را در لابلاى سوره هاى مكى مشاهده مى كنيم.
با توجه به اين حقيقت جدا شدن اين دو آيه از يكديگر در قرآن جاى تعجب نخواهد بود (البته طرز قرار گرفتن آيات هر سوره تنها به فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده است ) آرى، اگر آيات بر طبق تاريخ نزول جمع آورى شده بود جاى اين ايراد بود.
ثانيا ممكن است قرار دادن آيه مربوط به (غدير) در لابلاى احكام مربوط به غذاهاى حلال و حرام براى محافظت از تحريف و حذف و تغيير بوده باشد، زيرا بسيار ميشود كه براى محفوظ ماندن يك شى ء نفيس آن را با مطالب ساده اى مى آميزند تا كمتر جلب توجه كند (دقت كنيد).
حوادثى كه در آخرين ساعات عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واقع شد، و مخالفت صريحى كه از طرف بعضى افراد براى نوشتن وصيتنامه از طرف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
به عمل آمد تا آنجا كه حتى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را (العياذ بالله ) متهم به هذيان و بيمارى! و گفتن سخنان ناموزون كردند، و شرح آن در كتب معروف اسلامى اعم از كتب اهل تسنن و شيعه نقل شده شاهد گويائى است بر اينكه بعضى از افراد حساسيت خاصى در مساله خلافت و جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشتند و براى انكار آن حد و مرزى قائل نبودند!.
آيا چنين شرائطى ايجاب نمى كرد كه براى حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آيندگان چنين پيش بينى هائى بشود و با مطالب ساده اى آميخته گردد كه كمتر جلب توجه مخالفان سر سخت را كند؟!.
از اين گذشته - همانطور كه دانستيم - اسناد مربوط به نزول آيه (اليوم اكملت لكم ) درباره (غدير) و مساله جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تنها در كتب شيعه نقل نشده است كه چنين ايرادى متوجه شيعه شود، بلكه در بسيارى از كتب اهل تسنن نيز آمده است، و به طرق متعددى اين حديث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده است.
در پايان آيه بار ديگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام بر گشته، و حكم صورت اضطرار را بيان مى كند و مى گويد: (كسانى كه به هنگام گرسنگى ناگزير از خوردن گوشتهاى حرام شوند در حالى كه تمايل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است، زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقت نمى افكند و آنها را كيفر نمى دهد.)
( فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لا ثم فان الله غفور رحيم ) .
مخمصه از ماده خمص (بر وزن لمس ) به معنى (فرورفتگى ) است، و به معنى گرسنگى شديد كه باعث فرورفتگى شكم مى شود نيز آمده است خواه به هنگام قحطى باشد يا بهنگام گرفتارى شخصى.
غير متجانف لا ثم به معنى آن است كه تمايل به گناه نداشته باشد، و آن يا به عنوان تاكيد مفهوم اضطرار آمده، و يا به منظور آن است كه به هنگام ضرورت زياده روى در خوردن گوشت حرام نكند، و آن را حلال نشمرد، و يا آنكه مقدمات اضطرار را خودش فراهم نساخته باشد، و يا آنكه در سفرى كه براى انجام كار حرامى در پيش گرفته، گرفتار چنان ضرورتى نشود، ممكن است همه اين معانى از اين عبارت منظور باشد. (براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد اول تفسير نمونه صفحه 430 و 431 مراجعه كنيد).
آيه (4)و ترجمه:
( يسلونك ماذا أ حل لهم قل أحل لكم الطيبات و ما علمتم من الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم الله فكلوا مما امسكن عليكم واذكروا اسم الله عليه و اتقوا الله إ ن الله سريع الحساب ) (4)
ترجمه:
4 - از تو سوال مى كنند چه چيزها براى آنها حلال شده است بگو آنچه پاكيزه است براى شما حلال گرديده و (نيز صيد) حيوانات شكارى كه از آنچه خداوند به شما تعليم داده به آنها ياد داده ايد (براى شما حلال است ) پس از آنچه اين حيوانات براى شما (صيد مى كنند و) نگاه مى دارند بخوريد و نام خدا را (به هنگام فرستادن حيوان براى شكار) بر آن بريد و از خدا بپرهيزيد كه خداوند سريع الحساب است.
شان نزول:
درباره آيه فوق شان نزولهائى ذكر كرده اند كه مناسبتر از همه اين است: زيد الخير و (عدى بن حاتم ) كه دو نفر از ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند خدمتش رسيدند و عرض كردند: ما جمعيتى هستيم كه با سگها و بازهاى شكارى صيد مى كنيم، و سگهاى شكارى ما حيوانات وحشى حلال گوشت را مى گيرند، بعضى از آنها را زنده به دست ما ميرسد و آن را سر مى بريم، ولى بعضى از آنها بوسيله سگها كشته مى شوند، و ما فرصت ذبح آنها را پيدا نمى كنيم و با اينكه مى دانيم خدا گوشت مردار را بر ما حرام كرده، تكليف ما چيست! آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير:
صيد حلال
به دنبال احكامى كه درباره گوشتهاى حلال و حرام در دو آيه گذشته بيان شد در اين آيه نيز به قسمتى ديگر از آنها اشاره كرده و به عنوان پاسخ سؤ الى كه در اين زمينه شده است، چنين ميفرمايد: (از تو درباره غذاهاى حلال سؤ ال مى كنند( يسئلونك ما ذا احل لهم ) .
سپس به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه نخست به آنها بگويد هر چيز پاكيزه اى براى شما حلال است( قل احل لكم الطيبات ) .
يعنى تمام آنچه را اسلام تحريم كرده در زمره خبائث و ناپاكها است و هيچگاه قوانين الهى، موجود پاكيزه اى كه طبعا براى استفاده و انتفاع بشر آفريده شده است تحريم نمى كند و دستگاه (تشريع ) در همه جا هم آهنگ دستگاه تكوين است.
سپس به سراغ صيدها رفته، مى گويد: (صيد حيوانات صياد كه تحت تعليم شما قرار گرفته اند، يعنى از آنچه خداوند به شما تعليم داده به آنها آموخته ايد، براى شما حلال است )( و ما علمتم من الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم الله ) .
جوارح در اصل از ماده (جرح ) گرفته شده كه گاهى به معنى كسب و گاهى به معنى زخم است، و به همين دليل به حيوانات صياد اعم از پرندگان و غير پرندگان (جارحه ) مى گويند، و جمع آن (جوارح ) است يعنى حيوانى كه به صيد خود زخم وارد مى كند، و يا حيوانى كه براى صاحب خود كسب مى نمايد.
و اگر به اعضاى بدن جوارح گفته ميشود به خاطر آن است كه انسان بوسيله آنها كارى انجام مى دهد و اكتسابى مى كند.
و به اين ترتيب جمله و ما علمتم من الجوارح تمام حيواناتى را كه براى شكار كردن تربيت مى شوند شامل مى شود، ولى قيد (مكلبين ) كه به معنى تربيت كنندگان سگهاى شكارى است و از ماده كلب به معنى سگ گرفته شده است، آن را اختصاص به سگهاى شكارى مى دهد و به همين دليل صيد كردن با غير سگهاى شكارى مانند صيد بوسيله بازهاى شكارى و امثال آن را شامل نمى شود، به همين جهت در فقه شيعه (تنها) صيد به وسيله سگهاى شكارى مجاز است اگر چه جمعى از مفسران دانشمندان اهل تسنن، همه را مجاز
مى دانند و قيد (مكلبين ) را بمعنى وسيعى تفسير كرده اند كه اختصاصى به سگها ندارد، ولى همانطور كه گفتيم ماده اصلى اين لغت مفهوم آن را مخصوص به تربيت سگهاى شكارى مى كند.
البته اگر حيوانات شكارى ديگر صيدى را از پاى در آورند ولى قبل از آنكه بميرد با آداب شرعى ذبح كنيم حلال است.
ضمنا جمله تعلمونهن مما علمكم الله اشاره به چند مطلب ميكند: نخست اينكه بايد تعليم اين گونه حيوانات استمرار يابد و اگر تعليم خود را فراموش كنند و همانند يك سگ ولگرد حيوانى را بدرند، گوشت آن صيد حلال نخواهد بود (چون فعل تعلمونهن مضارع است و مضارع دلالت بر استمرار دارد).
ديگر اينكه بايد تعليم و تربيت سگ مطابق اصول صحيحى باشد كه با مفهوم (مما علمكم الله ) سازگار باشد، و ديگر اينكه سرچشمه همه علوم هر چند ساده و كوچك باشد از ناحيه خدا است و ما بدون تعليم او علمى نداريم.
ضمنا بايد توجه داشت منظور از تعليم سگهاى شكارى آنست كه آنچنان تربيت شوند كه به فرمان صاحبان آنها حركت كنند و به فرمانشان باز گردند ذكر اين نكته نيز لازم است حيوانى را كه سگها شكار مى كنند اگر زنده بدست آيد، بايد طبق آداب اسلامى ذبح شود ولى اگر پيش از آنكه به آن برسند جان دهد، حلال است، اگر چه ذبح نشده است.
سپس در ذيل آيه اشاره به دو شرط ديگر از شرائط حليت چنين صيدى كرده، مى فرمايد: از صيدى كه سگهاى شكارى براى شما نگاه داشته اند بخوريد.
( فكلوا مما امسكن عليكم ) .
بنابراين اگر سگهاى شكارى عادت داشته باشند قسمتى از صيد خود را بخورند و قسمتى را وا گذارند، چنان صيدى حلال نيست و داخل در جمله و ما اكل السبع كه در آيه قبل گذشت مى باشد و در حقيقت چنين سگى نه تعليم يافته است و نه آنچه را كه نگاه داشته مصداق (عليكم ) (براى شما) مى باشد
بلكه براى خود صيد كرده است (ولى بعضى از فقهأ اين موضوع را به استناد رواياتى كه در منابع حديث آمده شرط ندانسته اند كه تفصيل آن در فقه آمده است ) خلاصه اينكه بايد آنها آنچنان تربيت شوند كه صيد خود را نخورند.
ديگر اينكه به هنگامى كه سگ شكارى رها مى شود، نام خدا را ببريد
( و اذكروا اسم الله عليه ) .
و در پايان براى رعايت تمام اين دستورات، ميفرمايد: از خدا بپرهيزيد زيرا خداوند، سريع الحساب است.
( و اتقوا الله ان الله سريع الحساب ) .
آيه (5)و ترجمه:
( اليوم أحل لكم الطيبت و طعام الذين أوتوا الكتب حل لكم و طعامكم حل لهم و المحصنات من المؤ منات و المحصنات من الذين أوتوا الكتاب من قبلكم إذا ءاتيتموهن أجورهن محصنين غير مسافحين و لا متخذى أخدان و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله و هو فى الاخرة من الخاسرين ) (5)
ترجمه:
5 - امروز چيزهاى پاكيزه براى شما حلال شد و (همچنين ) غذاى اهل كتاب براى شما حلال است و غذاى شما براى آنها حلال مى باشد و (نيز) زنان پاكدامن از مسلمانان و زنان پاكدامن از اهل كتاب حلال هستند هنگامى كه مهر آنها را بپردازيد و پاكدامن باشيد نه زناكار و نه دوست پنهانى و نامشروع گيريد، و كسى كه انكار كند آنچه را بايد به آن ايمان بياورد اعمال او باطل و بى اثر ميگردد و در سراى ديگر از زيانكاران خواهد بود.
تفسير:
خوردن غذاى اهل كتاب و ازدواج با آنان در اين آيه كه مكمل آيات قبل است، نخست ميفرمايد:(امروز آنچه پاكيزه است براى شما حلال شده و غذاهاى اهل كتاب براى شما حلال و غذاهاى شما براى آنها حلال است.)
( اليوم احل لكم الطيبات و طعام الذين اوتوا الكتاب حل لكم وطعامكم حل لهم ) .
در اينجا چند مطلب است كه بايد مورد توجه قرار گيرد:
1 - منظور از اليوم (امروز) به عقيده جمعى از مفسران روز عرفه و به عقيده بعضى بعد از فتح خيبر است ولى بعيد نيست كه همان روز غديرخم و پيروزى كامل اسلام بر كفار بوده باشد (توضيح اين سخن را بزودى خواهيم گفت ).
2 - ذكر حلال بودن (طيبات ) با اينكه قبل از اين روز هم حلال بوده، به خاطر اين است كه مقدمه اى براى ذكر حكم طعام اهل كتاب باشد.
3 - منظور از (طعام اهل كتاب ) كه در اين آيه حلال شمرده شده است چيست؟
بيشتر مفسران و دانشمندان اهل سنت، معتقدند كه هر نوع طعامى را شامل مى شود، خواه گوشت حيواناتى باشد كه به دست خود آنها ذبح شده و يا غير آن، ولى اكثريت قاطع مفسران و فقهاى شيعه بر اين عقيده اند كه منظور از آن غير از گوشتهائى است كه ذبيحه آنها باشد، تنها عده كمى از دانشمندان شيعه پيرو نظريه اولند.
روايات متعددى كه از ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) نقل شده اين مطلب را تاكيد مى كند كه منظور از طعام در اين آيه، غير ذبيحه هاى اهل كتاب است.
در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه درباره آيه فوق چنين فرمود:
عنى بطعا مهم هاهنا الحبوب و الفاكهة غير الذبائح التى يذبحون فانهم لا يذكرون اسم الله عليها:
(منظور از طعام اهل كتاب حبوبات و ميوه ها است، نه ذبيحه هاى آنها زيرا آنها هنگام ذبح كردن نام خدا را نمى برند.)
و روايات متعدد ديگرى كه در جلد 16 وسائل الشيعه در باب 51 از ابواب اطعمه و اشربه صفحه 371 مذكور است دقت در آيات گذشته نشان مى دهد كه تفسير دوم (تفسير طعام به غير ذبيحه ) به حقيقت نزديكتر است، زيرا همانطور كه امام صادق (عليهالسلام ) هم در روايت فوق اشاره فرموده، اهل كتاب غالب شرائط ذبح اسلامى را رعايت نمى كنند، نه نام خدا را مى برند و نه رو به سوى قبله حيوان را ذبح مى كنند و هم چنين پايبند به رعايت ساير شرائط نيستند چگونه ممكن است در آيات قبل چنين حيوانى صريحا تحريم شده باشد و در اين آيه حلال شمرده شود.
در اينجا چند سؤ ال پيش مى آيد:
نخست اينكه اگر منظور از طعام غذاهائى غير از گوشت است اينها كه قبلا حلال بوده است، آيا قبل از نزول آيه خريدن گندم و يا حبوبات ديگر از اهل كتاب مانعى داشته! در حالى كه همواره داد و ستد در ميان مسلمانان و آنها وجود داشته است!
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته اساسى در تفسير آيه روشن مى شود و آن اينكه آيه در زمانى نازل شد كه اسلام بر شبه جزيره عربستان مسلط شده بود و موجوديت و حضور خود را در سراسر شبه جزيره اثبات كرده بود، بطورى كه دشمنان اسلام از شكست مسلمين مايوس بودند، در اينجا محدويتهائى را كه در معاشرت مسلمانان با كفار قبلا وجود داشت و بخاطر همانها، رفت و آمد با آنان، ميهمانى كردن آنها و يا ميهمان شدن نزد آنان ممنوع بود، مى بايست بر طرف گردد، لذا آيه نازل شد و اعلام داشت امروز كه شما موقعيت خود را تثبيت كرده ايد و از خطر آنها بيم نداريد محدوديتهاى مربوط به معاشرت با آنان كم شده است مى توانيد به ميهمانى آنها برويد و نيز مى توانيد آنها را ميهمان كنيد و همچنين ميتوانيد از آنها زن بگيريد (هر كدام با شرائطى كه اشاره خواهد شد).
ناگفته نماند كسانى كه اهل كتاب را پاك نمى دانند مى گويند در صورتى مى توان با آنها هم غذا شد كه غذاى آنها از قبيل غذاهاى غير مرطوب باشد و يا در صورت مرطوب بودن با دست آنها تماس نگرفته باشد و اما آن دسته از محققان كه معتقد به طهارت اهل كتاب هستند، مى گويند هم غذا شدن با آنها در صورتى كه غذايشان از گوشتهاى ذبيحه خودشان تهيه نشده باشد و يقين به نجاست عرضى (نجس شدن با مثل شراب يا آبجو و مانند آنها) نداشته باشيم مى توان با آنها هم غذا شد.
خلاصه اينكه آيه فوق در اصل ناظر به رفع محدوديتهاى پيشين درباره معاشرت با اهل كتاب است، گواه بر آن اين است كه مى فرمايد: (غذاى شما هم براى آنها حلال است ) يعنى ميهمانى كردن آنها بى مانع مى باشد، و نيز بلا فاصله در آيه بعد حكم ازدواج با زنان اهل كتابرا بيان كرده، بديهى است حكومتى مى تواند چنين توسعه اى به اتباع خود بدهد كه بر اوضاع محيط كاملا مسلط گردد، و بيمى از دشمن نداشته باشد، چنين شرائطى در واقع در روز غدير خم و به عقيده بعضى در روز عرفه در حجة الوداع يا بعد از فتح خيبر حاصل گشت، اگر چه روز غدير خم از هر جهت براى اين موضوع مناسبتر بنظر ميرسد.
اشكال ديگرى كه در تفسير (المنار) درباره تفسير آيه فوق آمده است اين است كه مى گويد: كلمه طعام در بسيارى از آيات قرآن به معنى هر گونه غذائى است و حتى گوشتها را هم شامل مى شود، چگونه ممكن است در آيه فوق، محدود به حبوبات و ميوه ها و مانند آن باشد، سپس مى نويسد: من اين ايراد را در مجلسى كه جمعى از شيعيان بودند مطرح كردم (و كسى پاسخ آن را نداشت ).
به عقيده ما پاسخ ايراد فوق نيز روشن است، ما انكار نمى كنيم كه طعام يك مفهوم وسيع دارد، ولى آيات سابق كه درباره گوشتها بحث نموده و مخصوصا گوشت حيواناتى را كه بهنگام ذبح نام خدا بر آن نبرند تحريم كرده، اين مفهوم وسيع را تخصيص ميزند و محدود بغير گوشت مى كند، و مى دانيم هر عامى يا مطلقى قابل تخصيص و تقييد است. و اين را نيز ميدانيم كه اهل كتاب مقيد به ذكر نام خدا بر ذبيحه نيستند، از آن گذشته ساير شرائطى را هم كه در سنت آمده است، مسلما رعايت نمى كنند.
در كتاب كنز العرفان در تفسير اين آيه اشاره به اشكال ديگرى شده است كه خلاصه اش اين است: (طيبات ) مفهوم وسيعى دارد و به اصطلاح عام است اما (طعام الذين اوتوا الكتاب ) خاص است و معمولا ذكر خاص بعد از عام نكته اى بايد داشته باشد كه در اينجا نكته آن روشن نيست، سپس اظهار اميدوارى مى كند خداوند اين مشكل علمى را براى او حل كند. با توجه به آنچه در بالا ذكر شد، پاسخ اين اشكال نيز معلوم ميشود كه ذكر حليت طيبات در واقع مقدمه اى است براى بيان رفع محدوديت آميزش با اهل كتاب، و در واقع آيه مى گويد: هر چيز پاكيزه اى براى شما حلال شمرده شده، به همين جهت طعام اهل كتاب نيز (آنجا كه پاكيزه باشد) براى شما حلال است و محدوديتهائى كه سابقا در معاشرت با آنها داشته ايد در پرتو پيروزيهائى كه امروز پيدا كرده ايد تقليل يافته است. (دقت كنيد)
ازدواج با زنان غير مسلمان
آيه فوق بعد از بيان حليت طعام اهل كتاب، درباره ازدواج با زنان پاكدامن از مسلمانان و اهل كتاب سخن مى گويد و مى فرمايد: (زنان پاك دامن از مسلمانان و از اهل كتاب براى شما حلال هستند و مى توانيد با آنها ازدواج كنيد به شرط اينكه مهر آنها را بپردازيد.)
( و المحصنات من المؤ منات و المحصنات من الذين اوتواالكتاب من قبلكم اذا آتيتموهن اجورهن ) .
به شرط اينكه از طريق ازدواج مشروع باشد نه به صورت زناى آشكار، و نه بصورت دوست پنهانى انتخاب كردن.
( محصنين غير مسافحين و لا متخذى اخدان ) .
در حقيقت اين قسمت از آيه نيز محدوديتهائى را كه در مورد ازدواج مسلمانان با غير مسلمانان بوده تقليل ميدهد و ازدواج آنها را با زنان اهل كتاب با شرائطى تجويز مى نمايد.
اما اينكه آيا ازدواج با اهل كتاب به هر صورت، خواه ازدواج دائم باشد يا موقت، مجاز است و يا منحصرا ازدواج موقت جائز است در ميان فقهاى اسلام اختلاف نظر است.
دانشمندان اهل تسنن فرقى ميان اين دو نوع ازدواج نمى گذارند و معتقدند آيه فوق تعميم دارد، ولى در ميان فقهاى شيعه جمعى معتقدند كه آيه منحصرا ازدواج موقت را بيان مى كند و بعضى از روايات كه از ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) در اين زمينه وارد شده، اين نظر را تاييد مى نمايد.
قرائنى در آيه موجود است كه ممكن است شاهد اين قول باشد، نخست اينكه مى فرمايد: اذا آتيتموهن اجورهن (بشرط اينكه اجر آنها را بپردازيد) درست است كه كلمه (اجر)، هم در مورد (مهر عقد دائم ) و هم در مورد (مهر ازدواج موقت گفته مى شود)، ولى بيشتر در مورد ازدواج موقت ذكر ميگردد يعنى با آن تناسب بيشترى دارد، و ديگر اينكه تعبير به (غير مسافحين و لا متخذى اخدان ) (به شرط اينكه از راه زنا و گرفتن دوست پنهانى نامشروع وارد نشويد) نيز با ازدواج موقت متناسبتر است، چه اينكه ازدواج دائم هيچگونه شباهتى با مساله زنا يا انتخاب دوست پنهانى نامشروع ندارد، كه از آن نهى شود، ولى گاهى افراد نادان و بى خبر ازدواج موقت را با زنا يا انتخاب دوست پنهانى اشتباه مى كنند، و از همه گذشته اين تعبيرات عينا در آيه 25 سوره نسأ ديده مى شود و مى دانيم آن آيه درباره ازدواج موقت است.
ولى با اين همه جمعى ديگر از فقهأ ازدواج با اهل كتاب را مطلقا مجاز مى دانند و قرائن فوق را براى تخصيص آيه كافى نمى بينند و به بعضى از روايات نيز در اين زمينه استدلال مى كنند (شرح بيشتر در اين باره بايد از كتاب فقهى مطالعه شود).
ناگفته نماند كه در دنياى امروز كه بسيارى از رسوم جاهلى در اشكال مختلف زنده شده است نيز اين تفكر بوجود آمده كه انتخاب دوست زن يا مرد براى افراد مجرد بيمانع است نه تنها به شكل پنهانى، آن گونه كه در زمان جاهليت قبل از اسلام وجود داشت، بلكه بشكل آشكار نيز هم!
در حقيقت دنياى امروز در آلودگى و بى بند و بارى جنسى از زمان جاهليت پا را فراتر نهاده، زيرا اگر در آن زمان تنها انتخاب دوست پنهانى را مجاز مى دانستند، اينها آشكارش را نيز بى مانع مى دانند و حتى با نهايت وقاحت به آن افتخار مى كنند، اين رسم ننگين كه يك فحشاى آشكار و رسوا محسوب ميشود از سوغاتهاى شومى است كه از غرب به شرق انتقال يافته و سرچشمه بسيارى از بدبختيها و جنايات شده است.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در مورد طعام اهل كتاب، هم اجازه داده شده كه از طعام آنها خورده شود (به شرائطى كه ذكر شد) و هم به آنها اطعام شود اما در مورد ازدواج تنها گرفتن زن از آنان تجويز شده ولى زنان مسلمان به هيچوجه مجاز نيستند كه با مردان اهل كتاب ازدواج كنند، و فلسفه آن ناگفته پيدا است زيرا زنان بخاطر آنكه عواطف رقيقترى دارند زودتر ممكن است عقيده همسران خود را بپذيرند تا مردان!.
و از آنجا كه تسهيلات فوق درباره معاشرت با اهل كتاب و ازدواج با زنان آنها ممكن است مورد سوء استفاده بعضى قرار گيرد، و آگاهانه يا غير آگاهانه بسوى آنها كشيده شوند در پايان آيه به مسلمانان هشدار داده، ميگويد: (كسى كه نسبت به آنچه بايد به آن ايمان بياورد كفر بورزد و راه مؤ منان را رها كرده، در راه كافران قرار گيرد، اعمال او بر باد مى رود و در آخرت در زمره زيانكاران خواهد بود.)
( و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله و هو فى الاخرة من الخاسرين ) .
اشاره به اينكه تسهيلات مزبور علاوه بر اينكه گشايشى در زندگى شما ايجاد ميكند بايد سبب نفوذ و توسعه اسلام در ميان بيگانگان گردد، نه اينكه شما تحت تاثير آنها قرار گيريد، و دست از آئين خود بر داريد كه در اين صورت مجازات شما بسيار سخت و سنگين خواهد بود.
در تفسير اين قسمت از آيه با توجه به پارهاى از روايات و شان نزولى كه نقل شده احتمال ديگرى نيز هست و آن اينكه بعضى از مسلمانان پس از نزول آيه فوق و حكم حليت طعام اهل كتاب و زنان آنها از قبول چنين حكمى اكراه داشتند، قرآن به آنها هشدار ميدهد كه اگر نسبت به چنين حكمى كه از طرف خدا نازل شده اعتراضى داشته باشند و انكار كنند، اعمال آنها بر باد خواهد رفت و زيانكار خواهند بود.
آيه (6) و ترجمه:
( يأ يها الذين ءامنوا إذا قمتم إ لى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و أيديكم إلى المرافق و امسحوا برءوسكم و أرجلكم إلى الكعبين و إ ن كنتم جنبا فاطهروا و إن كنتم مرضى أو على سفر أو جأ أحد منكم من الغائط أو لمستم النسأ فلم تجدوا مأ فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و أيديكم منه ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون ) (6)
ترجمه:
6 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه براى نماز بپاخاستيد صورت و دستها را تا آرنج بشوئيد و سر و پاها را تا مفصل (يا برآمدگى پشت پا) مسح كنيد و اگر جنب باشيد خود را بشوئيد (غسل كنيد) و اگر بيمار يا مسافر باشيد يا يكى از شما از محل پستى آمده (قضاى حاجت كرده ) يا با زنان تماس گرفته باشيد (آميزش جنسى كرده ايد) و آب (براى غسل يا وضو) نيابيد با خاك پاكى تيمم كنيد و از آن بر صورت (پيشانى ) و دستها بكشيد، خداوند نمى خواهد مشكلى براى شما ايجاد كند بلكه مى خواهد شما را پاك سازد و نعمتش را بر شما تمام نمايد شايد شكر او را بجا آوريد.
تفسير:
پاك سازى جسم و جان
در آيات سابق، بحثهاى گوناگونى درباره (طيبات جسمى و مواهب مادى ) مطرح شد، در اين آيه به (طيبات روح ) و آنچه باعث پاكيزگى جان انسان مى گردد، اشاره شده است و قسمت قابل ملاحظهاى از احكام وضو و غسل و تيمم كه موجب صفاى روح است، تشريح گرديده، نخست خطاب به افراد با ايمان كرده، احكام وضو را به اين ترتيب بيان مى كند:
(اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه براى نماز بپاخاستيد صورت و دستهاى خود را تا آرنج بشوئيد و قسمتى از سر و همچنين پا را تا مفصل (يا برآمدگى پشت پا) مسح كنيد.
( يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق و امسحوا برؤ وسكم و ارجلكم الى الكعبين ) .
در آيه حدود صورت، كه بايد در وضو شسته شود توضيح داده نشده ولى در روايات ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) كه وضوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مشروحا بيان كرده اند.
1 - حد صورت از طرف طول از رستانگاه مو تا چانه و از طرف عرض آنچه در ميان انگشت وسط و ابهام (انگشت شست ) قرار مى گيرد، ذكر شده و اين در حقيقت توضيح همان معنائى است كه از كلمه (وجه ) در عرف فهميده مى شود، زيرا وجه همان قسمتى است كه انسان به هنگام برخورد بر ديگرى با آن مواجه مى شود.
2 - حد دست كه بايد در وضو شسته شود، تا آرنج ذكر شده، زيرا مرافق جمع (مرفق ) به معنى (آرنج ) است، و چون هنگامى گفته شود دست را بشوئيد ممكن است به ذهن چنين برسد كه دستها را تا مچ بشوئيد، زيرا غالبا اين مقدار شسته ميشود، براى رفع اين توهم مى فرمايد: تا آرنج بشوئيد
(الى المرافق ).
و با اين توضيح روشن مى شود، كلمه (الى ) در آيه فوق تنها براى بيان حد شستن است نه كيفيت شستن، كه بعضى توهم كرده اند و چنين پنداشته اند كه آيه مى گويد: بايد دستها را از سر انگشتان به طرف آرنج بشوئيد (آنچنانكه در ميان جمعى از اهل تسنن رائج است ).
توضيح اينكه اين درست به آن ميماند كه انسان به كارگرى سفارش ميكند ديوار اطاق را از كف تا يك متر، رنگ كند، بديهى است منظور اين نيست كه ديوار از پائين به بالا رنگ شود، بلكه منظور اين است كه اين مقدار بايد رنگ شود نه بيشتر و نه كمتر.
بنابراين فقط مقدارى از دست كه بايد شسته شود در آيه ذكر شده، و اما كيفيت آن در سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه بوسيله اهلبيت به ما رسيده است آمده است و آن شستن آرنج است به طرف سر انگشتان.
بايد توجه داشت كه (مرفق ) هم بايد در وضو شسته شود، زيرا در اينگونهموارد به اصطلاح غايت داخل در مغيا است يعنى حد نيز داخل در حكم (محدود) است.
3 - كلمه (ب) كه در (برؤ وسكم ) مى باشد طبق صريح بعضى از روايات و تصريح بعضى از اهل لغت به معنى (تبعيض ) مى باشد، يعنى قسمتى از سر را مسح كنيد كه در روايات ما محل آن به يكچهارم پيش سر، محدود شده و بايد قسمتى از اين يكچهارم هر چند كم باشد با دست مسح كرد - بنابراين آنچه در ميان بعضى از طوائف اهل تسنن معمول است كه تمام سر و حتى گوشها را مسح مى كنند، با مفهوم آيه سازگار نمى باشد.
4 - قرار گرفتن (ارجلكم ) در كنار (رؤ وسكم ) گواه بر اين است كه پاها نيز بايد مسح شود نه اينكه آن را بشويند (و اگر ملاحظه مى كنيم (ارجلكم ) بفتح لام قرائت شده بخاطر آن است كه عطف بر محل (برؤ وسكم ) است نه عطف بر (وجوهكم )).
5 - كعب در لغت بمعنى برآمدگى پشت پاها و هم بمعنى مفصل يعنى نقطه اى كه استخوان ساق پا با استخوان كف پا مربوط ميشود آمده است.
سپس به توضيح حكم غسل پرداخته و چنين مى فرمايد: (و اگر جنب باشيد غسل كنيد).
( و ان كنتم جنبا فاطهروا ) .
روشن است كه مراد از جمله (فاطهروا) شستن تمام بدن مى باشد، زيرا اگر شستن عضو خاصى لازم بود مى بايست نام آن برده شود، بنابراين هنگامى كه مى گويد خود را شستشو دهيد، مفهومش شستشوى تمام بدن است، نظير اين در سوره نسأ آيه 43 نيز آمده است كه ميگويد: حتى تغتسلوا.
(جنب ) - همانطور كه در جلد سوم تفسير نمونه ذيل آيه 43 سوره نسأ اشاره كرده ايم - مصدرى است كه بمعنى (اسم فاعل ) آمده، و در اصل بمعنى (دور شونده ) است زيرا ريشه اصلى آن كه (جنابت ) بمعنى (بعد) و دورى است، و اگر شخص (جنب ) به اين عنوان ناميده مى شود بخاطر آن است كه بايد در آن حال، از نماز و توقف در مسجد و مانند آن دورى كند، و اين كلمه (جنب ) هم بر مفرد، هم بر جمع و هم بر مذكر و هم بر مؤ نث اطلاق ميشود، اطلاق (جار جنب ) بر همسايه دور بهمين مناسبت است. ممكن است ضمنا از اينكه قرآن در آيه فوق مى گويد بهنگام نماز اگر جنب هستيد غسل كنيد استفاده شود كه غسل جنابت جانشين وضو نيز مى شود.
سپس به بيان حكم تيمم پرداخته و ميگويد: (و اگر از خواب برخاسته ايد و قصد نماز داريد و بيمار يا مسافر باشيد و يا اگر از قضاى حاجت برگشته ايد و يا آميزش جنسى با زنان كرده ايد و دسترسى به آب نداريد با خاك پاكى تيمم كنيد).
( و ان كنتم مرضى او على سفر او جأ احد منكم من الغائط او لامستم النسأ فلم تجدوا مأ فتيمموا صعيدا طيبا ) .
نكته اى كه بايد به آن توجه داشت آن است كه جمله - او جأ احد منكم
من الغائط و جمله او لامستم النسأ - همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم - عطف بر آغاز آيه يعنى جمله اذا قمتم الى الصلوة است، در حقيقت در آغاز آيه اشاره به مساله خواب شده و در ذيل آيه اشاره به دو قسمت ديگر از موجبات وضو يا غسل گرديده است.
و اگر اين دو جمله را عطف به (على سفر) بگيريم دو اشكال در آيه توليد خواهد شد، نخست اينكه از قضاى حاجت برگشتن نمى تواند نقطه مقابل مرض يا مسافرت باشد و لذا مجبوريم (او) را به معنى (واو) بگيريم (همانطور كه جمعى از مفسرين گفته اند) و اين كاملا بر خلاف ظاهر است، به علاوه ذكر خصوص قضأ حاجت از ميان موجبات وضو، بدون دليل خواهد بود - اما اگر آنطور كه گفتيم آيه را تفسير كنيم هيچيك از اين دو اشكال متوجه نخواهد شد (دقت كنيد) (اگر چه ما هم مانند بسيارى از مفسران در جلد سوم ذيل آيه 43 نسأ (او) را به معنى (واو) ذكر كرديم ولى آنچه در اينجا گفته شد به نظر نزديكتر مى باشد).
موضوع ديگر اينكه در اين آيه مساله جنابت دو بار ذكر شده و ممكن است براى تاكيد باشد و نيز ممكن است كلمه جنب بمعنى جنابت و احتلام در خواب و او لامستم النسأ كنايه از جنابت بوسيله آميزش جنسى باشد، و اگر قيام در آيه را بمعنى برخاستن از خواب تفسير كنيم (همانطور كه در روايات ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) وارد شده و در خود آيه نيز قرينه اى بر آن وجود دارد) گواهى بر اين معنى خواهد بود (دقت كنيد).
سپس طرز تيمم را اجمالا بيان كرده، ميگويد: (بوسيله آن صورت و دستهاى خود را مسح كنيد).
( فامسحوا بوجوهكم و ايديكم منه ) .
روشن است كه منظور اين نيست كه چيزى از خاك بر دارند و به صورت و دست بكشند، بلكه منظور اين است پس از زدن دست بر خاك پاك، صورت و دستها را مسح كنند، ولى بعضى از فقها بخاطر همين كلمه (منه ) گفته اند
بايد حداقل غبارى هر چند مختصر باشد بدست بچسبد.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مى ماند معنى صعيدا طيبا است: بسيارى از دانشمندان لغت براى صعيد دو معنى ذكر كرده اند، يكى خاك و ديگرى تمام چيزهائى كه سطح كره زمين را پوشانيده، اعم از خاك، ريگ، سنگ و غيره، و همين موضوع باعث اختلاف نظر فقهأ در چيزى كه تيمم بر آن جايز است شده كه آيا فقط تيمم بر خاك جايز است و يا سنگ و شن و مانند آن نيز كفايت مى كند، ولى با توجه به ريشه لغوى كلمه (صعيد) كه همان (صعود و بالا قرار گرفتن ) مى باشد، معنى دوم به ذهن نزديكتر است.
طيب به چيزهائى گفته مى شود كه با طبع آدمى موافق باشد و در قرآن به بسيارى از موضوعات اطلاق شده است (البلد الطيب - مساكن طيبة - ريح طيب - حياة طيبة و...) و هر چيز پاكيزه را نيز (طيب ) مى گويند زيرا طبع آدمى ذاتا از اشيأ ناپاك متنفر است. و از اينجا روشن ميشود كه خاك تيمم بايد كاملا پاك و پاكيزه باشد.
مخصوصا در رواياتى كه از پيشوايان اسلام به ما رسيده روى اين موضوع كرارا تكيه شده است، در روايتى چنين مى خوانيم:
نهى امير المؤ منين ان يتيمم الرجل بتراب من اثر الطريق:
على (عليهالسلام ) از تيمم كردن به روى خاكهاى آلوده كه در جاده ها است نهى فرمود قابل توجه اينكه تيمم اگر چه در قرآن و حديث بمعنى همين وظيفه مخصوص اسلامى است ولى در لغت بمعنى قصد كردن است، در حقيقت قرآن مى گويد: به هنگامى كه مى خواهيد تيمم كنيد بايد تصميم بگيريد قطعه زمين پاكى را از ميان قطعات مختلف زمين انتخاب نموده و بر آن تيمم كنيد، قطعه اى كه طبق مفهوم (صعيد) كه از ماده صعود است روى زمين قرار گرفته، و در معرض ريزش بارانها و تابش آفتاب و وزش باد باشد، روشن است چنين خاكى كه زير دست و پا نبوده و داراى اين صفات است نه تنها استفاده از آن بر خلاف بهداشت نيست بلكه همانطور كه در جلد سوم ذيل آيه 43 سوره نسأ شرح داديم طبق گواهى دانشمندان اثر ميكرب كشى قابل ملاحظه اى دارد!.
فلسفه وضو و تيمم
درباره فلسفه (تيمم ) در جلد سوم به اندازه كافى بحث شد، اما درباره فلسفه (وضو)، شك نيست كه وضو داراى دو فايده روشن است: فايده بهداشتى و فايده اخلاقى و معنوى، از نظر بهداشتى شستن صورت و دستها آن هم پنج بار و يا لااقل سه بار در شبانه روز، اثر قابل ملاحظه اى در نظافت بدن دارد، مسح كردن بر سر و پشت پاها كه شرط آن رسيدن آب به موها يا پوست تن است، سبب ميشود كه اين اعضا را نيز پاكيزه بداريم، و همانطور كه در فلسفه غسل اشاره خواهيم كرد تماس آب با پوست بدن اثر خاصى در تعادل اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك دارد.
و از نظر اخلاقى و معنوى چون با قصد قربت و براى خدا انجام مى شود اثر تربيتى دارد مخصوصا چون مفهوم كنائى آن اين است كه از فرق تا قدم در راه اطاعت تو گام بر مى دارم مؤ يد اين فلسفه اخلاقى و معنوى است.
در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) ميخوانيم:
انما امر بالوضوء و بدء به لان يكون العبد طاهرا اذا قام بين يدى الجبار، عند مناجاته اياه، مطيعا له فيماامره، نقيا من الادناس و النجاسة، مع ما فيه من ذهاب الكسل، و طرد النعاس و تزكية الفؤ اد للقيام بين يدى
الجبار:
(براى اين دستور وضو داده شده و آغاز عبادت با آن است كه بندگان هنگامى كه در پيشگاه خدا مى ايستند و با او مناجات مى كنند پاك باشند، و دستورات او را بكار بندند، از آلودگيها و نجاستها بر كنار شوند، علاوه بر اين وضو سبب مى شود كه آثار خواب و كسالت از انسان برچيده شود و قلب براى قيام در پيشگاه خدا نور و صفا يابد.)
از توضيحاتى كه درباره فلسفه غسل خواهيم گفت نيز فلسفه وضو روشنتر مى شود.
فلسفه غسل
بعضى مى پرسند: چرا اسلام دستور مى دهد كه به هنگام جنب شدن تمام بدن را بشويند در حالى كه فقط عضو معينى آلوده مى شود، و آيا ميان بول كردن و خارج شدن منى تفاوتى هست كه در يكى فقط محل را بايد شست و در ديگرى تمام بدن را؟
اين سؤ ال يك پاسخ اجمالى دارد و يك پاسخ مشروح:
پاسخ اجمالى آن اين است كه خارج شدن منى از انسان، يك عمل موضعى نيست (مانند بول و ساير زوائد) بدليل اينكه اثر آن در تمام بدن آشكار مى گردد، و تمام سلولهاى تن بدنبال خروج آن در يك حالت سستى مخصوص فرو ميروند و اين خود نشانه تاثير آن روى تمام اجزأ بدن است توضيح اينكه: طبق تحقيقات دانشمندان در بدن انسان دو سلسله اعصاب نباتى وجود دارد كه تمام فعاليتهاى بدن را كنترل مى كنند (اعصاب سمپاتيك ) و (اعصاب پاراسمپاتيك ) اين دو رشته اعصاب در سراسر بدن انسان و در اطراف تمام دستگاهها و جهازات داخلى و خارجى گسترده اند، وظيفه اعصاب سمپاتيك (تند كردن ) و به فعاليت واداشتن دستگاههاى مختلف بدن است، و وظيفه اعصاب (پاراسمپاتيك ) (كند كردن ) فعاليت آنهاست، در واقع يكى نقش (گاز) اتومبيل و ديگرى نقش (ترمز) را دارد، و از تعادل فعاليت اين دو دسته اعصاب نباتى، دستگاههاى بدن بطور متعادل كار مى كند.
گاهى جريانهائى در بدن رخ ميدهد كه اين تعادل را بهم ميزند، از جمله اين جريانها مسئله (ارگاسم ) (اوج لذت جنسى ) است كه معمولا مقارن خروج منى صورت مى گيرد.
در اين موقع سلسله اعصاب پاراسمپاتيك (اعصاب ترمز كننده ) بر اعصاب سمپاتيك (اعصاب محرك ) پيشى مى گيرد و تعادل به شكل منفى بهم مى خورد.
اين موضوع نيز ثابت شده است كه از جمله امورى كه مى تواند اعصاب سمپاتيك را بكار وادارد و تعادل از دست رفته را تامين كند تماس آب با بدن است و از آن جا كه تاثير (ارگاسم ) روى تمام اعضاى بدن بطور محسوس ديده مى شود و تعادل اين دو دسته اعصاب در سراسر بدن بهم مى خورد دستور داده شده است كه پس از آميزش جنسى، يا خروج منى، تمام بدن با آب شسته شود و در پرتو اثر حيات بخش آن تعادل كامل در ميان اين دو دسته اعصاب در سراسر بدن برقرار گردد.
البته فايده غسل منحصر به اين نيست بلكه غسل كردن علاوه بر اين يك نوع عبادت و پرستش نيز مى باشد كه اثرات اخلاقى آن قابل انكار نيست و به همين دليل اگر بدن را بدون نيت و قصد قربت و اطاعت فرمان خدا بشويند غسل صحيح نيست در حقيقت به هنگام خروج منى يا آميزش جنسى، هم روح متاثر مى شود و هم جسم، روح به سوى شهوات مادى كشيده مى شود، و جسم به سوى سستى و ركود، غسل جنابت كه هم شستشوى جسم است و هم به علت اينكه به قصد قربت انجام مى يابد شستشوى جان است، اثر دوگانه اى در آن واحد روى جسم و روح مى گذارد تا روح را به سوى خدا و معنويت سوق مى دهد، و جسم را بسوى پاكى و نشاط و فعاليت.
از همه اينها گذشته، وجوب غسل جنابت يك الزام اسلامى براى پاك نگه داشتن بدن و رعايت بهداشت، در طول زندگى است زيرا بسيارند كسانى كه از نظافت خود غافل مى شوند ولى اين حكم اسلامى آنها را وادار مى كند كه در فواصل مختلفى خود را شستشو دهند و بدن را پاك نگاهدارند، اين موضوع اختصاصى به مردم اعصار گذشته ندارد، در عصر و زمان ما نيز بسيارند كسانى كه به علل مختلفى از نظافت و بهداشت تن غافلند. (البته اين حكم بصورت يك قانون كلى و عمومى است حتى كسى را كه تازه بدن خود را شسته شامل مى شود).
مجموع جهات سه گانه فوق روشن مى سازد كه چرا بايد به هنگام خروج منى (در خواب يا بيدارى ) و همچنين آميزش جنسى (اگر چه منى خارج نشود) غسل كرد و تمام بدن را شست.
در پايان آيه، براى اينكه روشن شود هيچگونه سختگيرى در دستورات گذشته در كار نبوده بلكه همه آنها بخاطر مصالح قابل توجهى تشريع شده است، مى فرمايد: خداوند نمى خواهد شما را به زحمت بيفكند، بلكه مى خواهد شما را پاكيزه سازد و نعمت خود را بر شما تمام كند تا سپاس نعمتهاى او را بگوئيد.
( ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون ) .
در حقيقت جمله هاى فوق بار ديگر اين واقعيت را تاكيد مى كند كه تمام دستورهاى الهى و برنامه هاى اسلامى بخاطر مردم و براى حفظ منافع آنها قرار داده شده و به هيچوجه هدف ديگرى در كار نبوده است، خداوند مى خواهد با اين دستورها هم طهارت معنوى و هم جسمانى براى مردم فراهم شود.
ضمنا بايد توجه داشت كه جمله ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج: خداوند نمى خواهد تكليف طاقت فرسائى بر دوش شما بگذارد گرچه در ذيل احكام مربوط به غسل و وضو و تيمم ذكر شده، اما يك قانون كلى را بيان مى كند، كه احكام الهى در هيچ مورد به صورت تكليف شاق و طاقت فرسا نيست بنابراين اگر مشاهده كنيم كه پاره اى از تكاليف در مورد بعضى از اشخاص صورت مشقت بارى بخود بگيرد و غير قابل تحمل مى شود آن حكم در مورد آنها - بدليل همين آيه - استثنأ مى خورد و ساقط مى شود، مثلا اگر روزه براى افرادى همچون پيرمردان و پيره زنان ناتوان و امثال آنها مشقت بار گردد، بدليل همين آيه روزه بر آنها واجب نيست.
البته نبايد فراموش كرد كه پاره اى از دستورات كه ذاتا مشكل است، و بايد بخاطر مصالح مهمى كه در كار است آن مشكلات را تحمل كرد همانند حكم جهاد با دشمنان حق.
اين قانون كلى در فقه اسلامى تحت عنوان قاعده لا حرج بعنوان يك اصل اساسى در ابواب مختلف مورد استناد فقها مى باشد و احكام زيادى را از آن استنباط كرده اند.
آيه (7)و ترجمه:
( و اذكروا نعمة الله عليكم و ميثقه الذى واثقكم به إ ذ قلتم سمعنا و أ طعنا و اتقوا الله إ ن الله عليم بذات الصدور ) (7)
ترجمه:
7 - و بياد بياوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه موكدا از شما گرفت، آن زمان كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم، و از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد كه خدا از درون سينه ها آگاه است.
تفسير:
پيمانهاى الهى
بتناسب بحثى كه در آيه گذشته درباره قسمتى از احكام اسلام و تكميل نعمتهاى الهى گذشت در اين آيه بار ديگر مسلمانان را به اهميت نعمتهاى بى پايان خداوند كه مهمترين آنها نعمت ايمان و اسلام و هدايت است، توجه داده مى فرمايد: نعمتهاى خدا را بياد بياوريد.
( و اذكروا نعمة الله عليكم ) .
گرچه نعمت در اينجا مفرد است ولى معنى جنس دارد و جنس در اينجا در معنى عموم استعمال شده و به اين ترتيب همه نعمتها را شامل مى شود.
البته اين احتمال نيز در آيه هست كه منظور خصوص نعمت اسلام باشد كه در آيه قبل اجمالا به آن اشاره شده است آنجا كه مى گويد: وليتم نعمته عليكم.
و چه نعمتى از آن بالاتر كه در سايه اسلام، همه گونه مواهب و افتخارات و امكانات نصيب مسلمانان شد و جمعيتى كه قبلا كاملا پراكنده و جاهل و گمراه و خونخوار و فاسد و مفسد بودند به صورت جمعيتى متشكل و متحد و دانا با امكانات مادى و معنوى فراوان در آمدند.
سپس پيمانى را كه با خدا بسته اند، يادآور شده مى گويد: پيمانى را كه بطور محكم خدا با شما بست فراموش نكنيد، آن زمان كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم.
( و ميثاقه الذى واثقكم به اذ قلتم سمعنا و اطعنا ) .
در اينكه منظور از اين پيمان كدام پيمان است، دو احتمال وجود دارد، نخست پيمانى كه مسلمانان در آغاز اسلام در حديبيه و يا حجة الوداع و يا عقبه و يا همه مسلمانان به مجرد قبول اسلام بطور ضمنى با خدا بسته اند و ديگر پيمانى كه به حكم فطرت و آفرينش، هر كسى با خداى خود بسته است و همان است كه گاهى از آن بنام (عالم ذر) تعبير مى شود.
توضيح اينكه: خداوند به هنگام آفرينش انسان، استعدادهاى قابل ملاحظه اى به او دارد و مواهب بيشمارى در اختيار او گذاشت، از جمله استعداد مطالعه اسرار آفرينش و شناخت پروردگار بوسيله آنها و همچنين عقل و هوش و ادراكى كه بوسيله آن پيامبرانش را بشناسد و دستورهاى آنها را بكار بندد - خداوند با دادن اين استعدادها عملا از آنها پيمان گرفته كه اين استعدادها را عاطل و باطل نگذارند و از آن در مسير صحيح بهره گيرند و افراد انسان نيز به زبان حال و استعداد فرياد بر آورده اند كه سمعنا و اطعنا: شنيديم و به كار بستيم.
اين پيمان وسيعترين و محكمترين و عموميترين پيمانى است كه خداوند از بندگان خود گرفته است و همان است كه على (عليهالسلام ) در خطبه اول نهج البلاغه به آن اشاره كرده مى فرمايد: ليستادوهم ميثاق فطرته: پيامبران براى اين برانگيخته شدند كه مردم را دعوت به وفا كردن به پيمان فطرت كنند.
بديهى است اين پيمان وسيع، همه مسائل دينى را نيز در بر مى گيرد.
و هيچ مانعى ندارد كه آيه اشاره به تمام پيمانهاى تكوينى و تشريعى (پيمانهائى كه خدا به حكم فطرت گرفته و يا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مراحل مختلف از مسلمانان گرفت ) باشد، و از اينجا روشن مى شود حديثى كه مى گويد: منظور از ميثاق همان پيمانى بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حجة الوداع در موضوع ولايت على (عليهالسلام ) گرفت با آنچه در بالا ذكر كرديم سازگار است زيرا بارها گفته ايم كه تفسيرهائى كه در ذيل آيات در اين گونه موارد مى آيد اشاره به يكى از مصداقهاى روشن است نه بمعنى انحصار.
ضمنا بايد توجه داشت كه ميثاق در اصل از ماده وثاقة يا وثوق بمعنى بستن و محكم كردن چيزى با طناب و مانند آن است، و بعدا به هر كارى كه موجب آرامش خاطر مى شود گفته شده و از آنجا كه عهد و پيمان شبيه گرهى است كه ميان دو نفر يا دو گروه مى خورد و موجب آرامش فكر آنها است، به آن ميثاق مى گويند.
و در پايان آيه براى تاكيد اين معنى ميفرمايد: پرهيزگارى پيشه كنيد خداوند از اسرار درون سينه ها آگاه است.
( و اتقوا الله ان الله عليم بذات الصدور ) .
تعبير به بذات الصدور كه تركيبى از ذات بمعنى عين و حقيقت و صدور به معنى سينه ها است، اشاره به اين است كه خداوند از دقيقترين اسرارى كه در اعماق روح آدمى نهفته است و هيچكس جز خودش از آن آگاهى ندارد با خبر است. اما اينكه چگونه عواطف و احساسات و نيات و تصميمات به قلب و درون سينه ها نسبت داده شده در صفحه 54 جلد اول مشروحا بحث كرده ايم.
آيه (8) تا (10) و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا كونوا قومين لله شهدأ بالقسط و لا يجرمنكم شنان قوم على ألا تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوى و اتقوا الله إن الله خبير بما تعملون ) ( 8 ) ( وعد الله الذين أمنوا و عملوا الصلحت لهم مغفرة و أجر عظيم ) ( 9 ) ( و الذين كفروا و كذبوا بايتنا أولئك أ صحب الجحيم ) (10)
ترجمه:
8 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد همواره براى خدا قيام كنيد و از روى عدالت گواهى دهيد، دشمنى با جمعيتى شما را به گناه ترك عدالت نكشاند، عدالت كنيد كه به پرهيزكارى نزديكتر است و از خدا بپرهيزيد كه از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
9 - خداوند به آنها كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.
10 - و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند اهل دوزخند.
تفسير:
دعوت اكيد به عدالت
اين آيه دعوت به قيام به عدالت مى كند و نظير آن با تفاوت مختصرى در سوره نسأ آيه 135 گذشت، نخست خطاب به افراد با ايمان كرده و مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد همواره قيام براى خدا كنيد و به حق و عدالت گوهى دهيد.
( يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهدأ بالقسط ) .
سپس به يكى از عوامل انحراف از عدالت اشاره نموده، به مسلمانان چنين هشدار مى دهد كه: نبايد كينه ها و عداوتهاى قومى و تصفيه حسابهاى شخصى مانع از اجراى عدالت و موجب تجاوز به حقوق ديگران گردد، زيرا عدالت از همه اينها بالاتر است.
( و لا يجرمنكم شنان قوم على الا تعدلوا ) .
بار ديگر بخاطر اهميت موضوع روى مساله عدالت تكيه كرده، مى فرمايد: عدالت پيشه كنيد كه بپرهيزگارى نزديكتر است.
( اعدلوا هو اقرب للتقوى ) .
و از آنجا كه عدالت مهمترين ركن تقوا و پرهيزگارى است، براى سومين بار بعنوان تاكيد اضافه مى كند از خدا بپرهيزيد زيرا خداوند از تمام اعمال شما آگاه است.
( و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ) .
تفاوتى كه ميان اين آيه و آيه اى كه در سوره نسأ آمده است از چند جهت مى باشد:
نخست اينكه در آيه نسأ، دعوت به قيام به عدالت و گواهى دادن براى خدا شده، اما در اينجا دعوت به قيام براى خدا شده و گواهى دادن به حق و عدالت، و شايد اين تفاوت بخاطر آن باشد كه در آيه نسأ، هدف اين بوده كه گواهيها براى خدا باشد نه براى بستگان و خويشاوندان و نزديكان، اما در اينجا چون سخن از دشمنان در ميان بوده تعبير به گواهى به عدالت و قسط شده يعنى نه به ظلم و ستم.
ديگر اينكه در سوره نسأ اشاره به يكى از عوامل انحراف از عدالت شده و در اينجا اشاره به عامل ديگرى، در آنجا حب افراطى بيدليل، و در اينجا بغض افراطى بى جهت، ولى هر دو در موضوع پيروى از هوا و هوس كه در سوره نسأ با جمله فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا آمده است جمعند بلكه پيروى از هوا سرچشمه وسيعترى براى ظلم و ستم است زيرا گاهى ظلم و ستم بخاطر هوا پرستى و حفظ منافع شخصى است نه به خاطر حب و بغض ديگران، بنابراين ريشه واقعى انحراف از عدالت همان پيروى از هوا است كه در گفتار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امير مؤ منان (عليهالسلام ) چنين آمده است:
اما اتباع الهوى فيسد عن الحق:
هوا پرستى شما را از حق باز مى دارد.
عدالت يك ركن مهم اسلام
كمتر مسالهاى است كه در اسلام به اهميت عدالت باشد، زيرا مساله عدل همانند مساله توحيد در تمام اصول و فروع اسلام ريشه دوانده، يعنى همانطور كه هيچيك از مسائل عقيدهاى و عملى، فردى و اجتماعى، اخلاقى و حقوقى، از حقيقت توحيد و يگانگى جدا نيست، همچنين هيچيك از آنها را خالى از روح عدل نخواهيم يافت.
بنابراين جاى تعجب نيست كه عدل بعنوان يكى از اصول مذهب و يكى از زير بناهاى فكرى مسلمانان شناخته شود، گر چه عدالتى كه جزء اصول مذهب است يكى از صفات خدا است و در اصل خداشناسى كه نخستين اصل از اصول دين است مندرج مى باشد ولى ممتاز ساختن آن بسيار پر معنى است
و به همين دليل در مباحث اجتماعى اسلام روى هيچ اصلى به اندازه عدالت تكيه نشده است.
ملاحظه احاديث زير بعنوان نمونه براى درك اهميت اين موضوع كافى است.
پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد:
اياكم و الظلم فان الظلم عند الله هو الظلمات يوم القيامة.
از ظلم بپرهيزيد زيرا در روز رستاخيز كه هر عملى بشكل مناسبى مجسم ميشود ظلم در شكل ظلمت تجسم خواهد يافت و پرده اى از تاريكى، اطراف ظالمان را فرا خواهد گرفت و مى دانيم هر خير و بركتى هست در نور است و ظلمت منبع، هر گونه عدم و فقدان ميباشد.
2 - بالعدل قامت السموات و الارض:
آسمانها و زمين بر اساس عدل استوارند.
اين تعبير رساترين تعبيرى است كه درباره عدالت ممكن است بشود يعنى نه تنها زندگى محدود بشر در اين كره خاكى بدون عدالت برپا نمى شود بلكه سرتاسر جهان هستى و آسمانها و زمين همه در پرتو عدالت و تعادل نيروها و قرار گرفتن هر چيزى در مورد مناسب خود برقرار هستند و اگر لحظه اى، و بمقدار سر سوزنى، از اين اصول منحرف شوند رو به نيستى خواهند گذارد.
شبيه همين مضمون را در حديث معروف ديگرى مى خوانيم كه مى فرمايد:
(الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم ):
حكومتها ممكن است كافر باشند و دوام يابند اما اگر ظالم باشند دوام
نخواهند يافت، زيرا ستم چيزى است كه اثر آن در همين زندگى سريع و فورى است توجه به جنگها، اضطرابها، ناراحتيها، هرج و مرجهاى سياسى، اجتماعى، اخلاقى، بحرانهاى اقتصادى در دنياى امروز نيز بخوبى اين حقيقت را ثابت مى كند.
اما آنچه بايد كاملا به آن توجه داشت اين است كه اسلام تنها توصيه بعدالت نمى كند بلكه مهمتر از آن اجراى عدالت است، خواندن اين آيات و روايات تنها بر فراز منابر و يا نوشتن در كتب، و يا گفتن آنها در لابلاى سخنرانيها به تنهائى درد بى عدالتى و تبعيض و فساد اجتماعى را در جامعه اسلامى درمان نمى كند، بلكه آن روز عظمت اين دستورها آشكار مى گردد كه در متن زندگى مسلمانان پياده شود.
سپس در آيه بعد - طبق سنت قرآن - كه پس از احكام خاصى براى تاكيد و تكميل آن اشاره بقوانين و اصول كلى مى كند در اينجا نيز براى تاكيد مساله اجراى عدالت و گواهى بحق چنين مى فرمايد: خداوند به كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند وعده آمرزش و پاداش عظيم داده است.
( وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر عظيم ) .
و در مقابل: كسانى كه خدا را انكار كنند و آيات او را تكذيب نمايند از اصحاب دوزخند.
( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم ) .
قابل توجه اينكه آمرزش و اجر عظيم بعنوان يك وعده الهى در آيه ذكر شده و فرموده: وعد الله... ولى كيفر دوزخ به صورت نتيجه عمل بيان شده و مى فرمايد:
كسانى كه داراى چنين اعمالى باشند، چنان سرنوشتى خواهند داشت و اين در حقيقت اشاره به مساله فضل و رحمت خدا در مورد پاداش هاى سراى ديگر است، كه به هيچوجه برابرى با اعمال ناچيز انسان ندارد، همانطور كه مجازاتهاى آن جهان جنبه انتقامى نداشته بلكه نتيجه خود اعمال آدمى است.
ضمنا تعبير به اصحاب الجحيم با توجه به اينكه اصحاب به معنى ياران و ملازمان مى باشد دليل بر آنست كه آنها ملازم دوزخ خواهند بود، ولى اين آيه به تنهائى نمى تواند دليل بر مساله خلود باشد آن چنانكه در تفسير تبيان و مجمع البيان و تفسير فخر رازى آمده است، زيرا ملازمت ممكن است دائمى باشد و ممكن است مدتى بطول بيانجامد و سپس قطع شود، چنانكه تعبير به اصحاب السفينه (ياران كشتى ) كه درباره سرنشينان كشتى نوح در قرآن آمده است دائمى نبوده البته شك نيست كه كفار خلود در دوزخ دارند ولى در آيه فوق از آن سخنى نرفته بلكه از آيات ديگرى استفاده مى شود.
آيه (11)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا اذكروا نعمت الله عليكم إذ هم قوم أ ن يبسطوا إ ليكم أ يديهم فكف أ يديهم عنكم و اتقوا الله و على الله فليتوكل المؤ منون ) (11)
ترجمه:
11 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمتى را كه خدا به شما بخشيده بياد آوريد، آن زمان كه جمعى (از دشمنان ) قصد داشتند دست به سوى شما دراز كنند (و شما را از ميان بر دارند) اما خدا دست آنها را از شما باز داشت، از خدا بپرهيزيد، و مومنان بايد تنها بر خدا توكل (و تكيه ) كنند.
تفسير:
بدنبال يادآورى نعمتهاى الهى در چند آيه قبل، در اين آيه روى سخن را بار ديگر به مسلمانان كرده و قسمتى ديگر از نعمتهاى خود را به ياد آنها مى آورد تا به شكرانه آن در اطاعت فرمان خدا و اجراى اصول عدالت بكوشند، مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، نعمت خدا را بياد آوريد در آن زمان كه جمعيتى تصميم گرفته بودند، دست به سوى شما دراز كنند و شما را از ميان ببرند، ولى خداوند شر آنها را از شما دفع كرد.
( يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمت الله عليكم اذ هم قوم ان يبسطوا اليكم ايديهم فكف ايديهم عنكم ) .
خداوند كرارا در آيات قرآن مسلمانان را به ياد نعمتهاى گوناگون و الطاف خود به آنها مى اندازد، تا به اين وسيله روح ايمان را در آنها تقويت و حس شكرگزارى و ثبات در برابر مشكلات را در آنها برانگيزد، و آيه فوق يكى از اين آيات است.
اما در اينكه اين آيه اشاره به كدام داستان مى كند، در ميان مفسران گفتگو بسيار است، بعضى آن را اشاره به دفع خطر يهوديان بنى النضير كه طرح نابودى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانان را در مدينه كشيده بودند مى دانند، و بعضى ديگر اشاره به داستان بطن نخل كه در ماجراى حديبيه در سال ششم هجرت واقع شد، دانسته اند آنجا كه جمعى از مشركان مكه تصميم گرفتند به سركردگى خالد بن وليد در نماز عصر به مسلمانان حمله ور شوند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين توطئه آگاه گشت و با خواندن نماز كوتاه خوف، نقشه آنها نقش بر آب شد، و بعضى اشاره به حوادث ديگرى از زندگى پرحادثه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانان مى دانند.
بعضى از مفسران نيز عقيده دارند كه اشاره به تمام حوادثى است كه در طول تاريخ اسلام واقع شده، اين تفسير، اگر از كلمه قوم كه نكره است و دليل بر وحدت مى باشد صرفنظر كنيم، از همه تفاسير بهتر است، و در هر حال اين آيه مسلمانان را متوجه خطراتى كه ممكن بود براى هميشه نامشان را از صفحه روزگار براندازد مى كند، و به آنها هشدار مى دهد كه به پاس اين نعمتها، تقوا را پيشه كنند و بر خدا تكيه نمايند و بدانند اگر پرهيزگار باشند، در زندگى تنها نخواهند ماند، و آن دست غيبى كه هميشه حافظ آنها بوده باز هم از آنها حمايت خواهد كرد.
( و اتقوا الله و على الله فليتوكل المؤ منون ) .
روشن است كه منظور از توكل اين نيست كه انسان به بهانه واگذارى كارش بخدا، شانه از زير بار مسئوليتها خالى كند و يا تسليم حوادث گردد، بلكه منظور اين است كه در عين بكار گرفتن تمام قدرت و نيرو، اولا توجه داشته باشد كه آنچه دارد از خود او نيست، و از ناحيه ديگرى است و به اين وسيله روح غرور و خودبينى را در خود بكشد، و ثانيا هرگز از بزرگى حوادث و مشكلات نهراسد و مايوس نشود و بداند تكيه گاهى دارد كه قدرتش بالاترين قدرتها است.
ضمنا با توجه به اينكه در اين آيه نخست دستور به تقوا مى دهد، سپس اشاره به مساله توكل مى كند، استفاده مى شود كه حمايت خدا شامل حال پرهيزگاران است.
بايد توجه داشت كه تقوا از ماده وقايه به معنى خويشتن دارى و جلوگيرى كردن از عوامل سوء و فساد است.
آيه (12) و ترجمه:
( و لقد أخذ الله ميثق بنى إسرئيل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا و قال الله إنى معكم لئن أقمتم الصلوة و أتيتم الزكوة و دمنتم برسلى و عزرتموهم و أقرضتم الله قرضا حسنا لا كفرن عنكم سياتكم و لا دخلنكم جنت تجرى من تحتها الا نهر فمن كفر بعد ذلك منكم فقد ضل سوأ السبيل ) (12)
ترجمه:
12 - خدا از بنى اسرائيل پيمان گرفت، و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگيختيم و خداوند (به آنها) گفت من با شما هستم، اگر نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و به رسولان من ايمان بياوريد و آنها را يارى كنيد و بخدا قرض الحسن بدهيد (در راه او به نيازمندان كمك كنيد) گناهان شما را مى پوشانم (مى بخشم ) و شما را در باغهاى بهشت كه نهرها از زير درختان آن جارى است وارد مى كنم، اما هر كس بعد از اين كافر شود از راه راست منحرف گرديده است.
تفسير:
در اين سوره از آغاز اشاره به مساله وفاى به عهد شده، و اين معنى بمناسبتهاى مختلف تكرار گرديده است، از جمله در آيه فوق است، و شايد يك فلسفه اين همه تاكيد پى در پى روى مساله وفاى به عهد و مذمت از پيمان شكنى، براى اهميت دادن به مساله پيمان غدير است كه در آيه 67 خواهد آمد.
در آغاز آيه مورد بحث مى فرمايد: ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه بدستورات ما عمل كنند و بدنبال اين پيمان دوازده رهبر و سرپرست براى آنها برگزيديم، تا هر يك سرپرستى يكى از طوائف دوازده گانه بنى اسرائيل را بر عهده گيرد.
( و لقد اخذ الله ميثاق بنى اسرائيل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا ) .
نقيب در اصل از ماده نقب (بر وزن نقد) گرفته شده كه بمعنى روزنه هاى وسيع، مخصوصا راههاى زير زمينى مى باشد، و به رئيس و رهبر يك جمعيت از آن جهت نقيب مى گويند كه از اسرار جمعيت آگاه است، گوئى در ميان آنها نقبى ايجاد كرده و از وضع آنها آگاه شده، و گاهى نقيب به كسى گفته مى شود كه رئيس جمعيت نيست و تنها معرف و وسيله شناسائى آنها است، و اگر به فضائل اشخاص عنوان مناقب اطلاق مى شود، بخاطر آن است كه با فحص و كنجكاوى بايد از آنها آگاه گشت.
بعضى از مفسران نقيب را در آيه فوق تنها بمعنى آگاه و مطلع از اسرار گرفته اند، ولى اين معنى بسيار بعيد بنظر مى رسد، زيرا آنچه از تاريخ و حديث استفاده مى شود، آن است كه نقباى بنى اسرائيل هر يك سرپرست طايفه خود بودند، در تفسير روح المعانى از ابن عباس چنين نقل شده كه:
انهم كانوا وزرأ و صاروا انبيأ بعد ذلك:
نقباى بنى اسرائيل، وزيران موسى بودند و بعد به مقام نبوت رسيدند در حالات پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه در شب عقبه كه مردم مدينه براى دعوت آن حضرت به محل عقبه آمده بودند دستور داد كه دوازده نفر نقيب از ميان خودشان به تعداد نقباى بنى اسرائيل انتخاب كنند كه مسلما وظيفه آنها نيز مساله رهبرى جمعيت بود نه تنها خبرگزارى.
جالب توجه اينكه در روايات متعددى كه از طرق اهل تسنن وارد شده اشاره به خلفا و جانشينان دوازده گانه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گرديده و تعداد آنها به تعداد نقباى بنى اسرائيل معرفى شده است كه ما در اينجا به قسمتى از آنها اشاره مى كنيم:
1 - پيشواى معروف اهل تسنن احمد حنبل در مسند خود از مسروق نقل ميكند كه مى گويد: از عبد الله بن مسعود پرسيدم چند نفر بر اين امت حكومت خواهند كرد ابن مسعود در پاسخ گفت:
لقد سئلنا رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فقال اثنى عشر كعدة نقبأ بنى اسرائيل:
ما از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همين سؤ ال را كرديم و او در پاسخ فرمود: دوازده نفر به تعداد نقباى بنى اسرائيل
2 - در تاريخ ابن عساكر از ابن مسعود چنين نقل شده كه مى گويد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سؤ ال كرديم چند خليفه بر اين امت حكومت خواهند كرد، فرمود:
ان عدة الخلفأ بعدى عدة نقبأ موسى:
عده خلفاى بعد از من عده نقباى موسى خواهد بود.
3 - در منتخب كنز العمال از جابر بن سمره چنين نقل شده كه بر اين امت دوازده خليفه حكومت خواهند كرد به عدد نقبأ بنى اسرائيل.
نظير اين حديث در ينابيع الموده صفحه 445 و در كتاب البداية و النهايه جلد 6 صفحه 247 نيز نقل شده است.
سپس وعده خدا را به بنى اسرائيل چنين تشريح مى كند كه خداوند به آنها گفت: من با شما خواهم بود و از شما حمايت مى كنم( و قال الله انى معكم ) .
اما به چند شرط:
1 - به شرط اينكه نماز را برپا داريد( لئن اقمتم الصلوة ) .
2 - و زكات خود را بپردازيد( و آتيتم الزكاة ) .
3 - به پيامبران من ايمان بياوريد و آنها را يارى كنيد (و آمنتم برسلى و عزرتموهم ).
4 - علاوه بر اين، از انفاق هاى مستحب كه يكنوع قرض الحسنه با خدا است خوددارى ننمائيد( و اقرضتم الله قرضا حسنا ) .
اگر به اين پيمان عمل كنيد، من سيئات و گناهان گذشته شما را مى بخشم( لاكفرن عنكم سيئاتكم ) .
و شما را در باغهاى بهشت كه از زير درختان آن نهرها جارى است داخل ميكنم.
( و لادخلنكم جنات تجرى من تحتها الانهار ) .
ولى آنها كه راه كفر و انكار و عصيانرا پيش گيرند مسلما از طريق مستقيم گمراه شده اند.
( فمن كفر بعد ذلك منكم فقد ضل سوآء السبيل ) .
درباره اينكه چرا انفاق در قرآن مجيد به عنوان قرض دادن بخدا ناميده شده توضيح لازم را در تفسير نمونه در جلد 2 صفحه 160 داده ايم.
در اينجا سؤ الى باقى مى ماند كه چرا مساله نماز و زكات بر ايمان بموسى (عليهالسلام ) مقدم داشته شده است با اينكه ايمان به او قبل از عمل بوده است
جمعى از مفسران پاسخ سؤ ال را چنين داده اند كه منظور از رسل در آيه فوق پيامبرانى است كه بعد از موسى آمده اند، نه خود موسى بنابراين، دستورى نسبت به آينده مى باشد كه مى تواند بعد از نماز و زكاة قرار گيرد و اين احتمال نيز هست كه رسل اشاره به همان نقباى بنى اسرائيل باشد كه پيمان وفادارى نسبت به آنها از بنى اسرائيل گرفته شده است (در تفسير مجمع البيان مى خوانيم كه بعضى از مفسران پيشين احتمال داده اند كه نقباى بنى اسرائيل رسولان خدا بودند و اين احتمال آنچه را در بالا گفتيم تاييد مى كند).
آيه (13)و ترجمه:
( فبما نقضهم ميثقهم لعنهم و جعلنا قلوبهم قسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به و لا تزال تطلع على خائنة منهم إ لا قليلا منهم فاعف عنهم و اصفح إ ن الله يحب المحسنين ) (13)
ترجمه:
13 - اما بخاطر پيمان شكنى، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم و دلهاى آنها را سخت و سنگين نموديم (تا آنجا كه ) سخنان (خدا) را از مورد خود تحريف مى كنند و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود فراموش كردند و هر زمان به خيانتى (تازه ) از آنها آگاه مى شوى، مگر عده كمى از آنها، ولى از آنها در گذر و صرف نظر كن كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
تفسير:
در تعقيب بحثى كه درباره پيمان خدا با بنى اسرائيل در آيه قبل گذشت، در اين آيه اشاره به پيمان شكنى آنها و عواقب اين پيمان شكنى ميكند و مى فرمايد: چون آنها پيمان خود را نقض كردند ما آنها را طرد كرديم و از رحمت خود دور ساختيم و دلهاى آنها را سخت و سنگين نموديم.
( فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية ) .
در حقيقت آنها به جرم پيمان شكنى با اين دو مجازات، كيفر ديدند، هم از رحمت خدا دور شدند، و هم افكار و قلوب آنها متحجر و غير قابل انعطاف شد.
سپس آثار اين قساوت را چنين شرح مى دهد: آنها كلمات را تحريف مى كنند و از محل و مسير آن بيرون مى برند.
( يحرفون الكلم عن مواضعه ) .
و نيز قسمتهاى قابل ملاحظهاى از آنچه به آنها گفته شده بود به دست فراموشى مى سپارند.
( و نسوا حظا مما ذكروا به ) .
بعيد نيست قسمتى را كه آنها بدست فراموشى سپردند، همان نشانه ها و آثار پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد كه در آيات ديگر قرآن به آن اشاره شده است، و نيز ممكن است اين جمله اشاره به آن باشد كه مى دانيم تورات در طول تاريخ مفقود شده، سپس جمعى از دانشمندان يهود به نوشتن آن مبادرت كردند و طبعا قسمتهاى فراوانى از ميان رفت و قسمتى تحريف يا بدست فراموشى سپرده شد، و آنچه بدست آنها آمد بخشى از كتاب واقعى موسى (عليهالسلام ) بود كه با خرافات زيادى آميخته شده بود و آنها همين بخش را نيز گاهى بدست فراموشى سپردند.
سپس اضافه مى فرمايد: هر روز به خيانت تازه اى از آنها پى مى بريم مگر دسته اى از آنها كه از اين جنايتها بركنارند و در اقليتند.
( و لا تزال تطلع على خائنة منهم الا قليلا منهم ) .
و در پايان به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور ميدهد كه از آنها صرف نظر كند و چشم بپوشد، زيرا خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
( فاعف عنهم و اصفح ان الله يحب المحسنين ) .
آيا منظور آن است كه از گناهان پيشين اين اقليت صالح صرفنظر كند! و يا از اكثريت ناصالح، ظاهر آيه، احتمال دوم را تقويت ميكند، زيرا اقليت صالح خيانتى نكرده اند كه مشمول عفو شوند، ولى بطور مسلم اين گذشت و عفو در مورد آزارهائى است كه به شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسانيدند نه در مسائل هدفى و اصولى اسلام كه در آنها گذشت معنى ندارد.
تحريفات يهود
از مجموع آياتى كه در قرآن مجيد درباره تحريف يهود آمده است، استفاده مى شود كه آنها به انواعى از تحريف در كتاب آسمانى خود دست مى زدند، گاهى تحريف آنها تحريف معنوى بود، يعنى عباراتى كه در كتاب آسمانى آنها نازل شده بود، بر خلاف معنى واقعى آن تفسير مى كردند، الفاظ را بصورت اصلى حفظ مى نمودند و معانى آن را دگرگون مى ساختند، و گاهى دست به تحريف لفظى ميزدند، و از روى استهزأ بجاى اينكه بگويند سمعنا و اطعنا (شنيديم و اطاعت كرديم ) ميگفتند: سمعنا و عصينا! (شنيديم و مخالفت كرديم!) و گاهى دست به مخفى ساختن قسمتى از آيات الهى مى زدند، آنچه را موافق ميلشان آشكار، و آنچه بر خلاف ميلشان بود كتمان ميكردند، حتى گاهى با وجود حاضر بودن كتاب آسمانى براى اغفال مردم دست روى قسمتى از آن مى گذاشتند، كه طرف نتواند آن را بخواند چنانكه در ذيل آيه 41 سوره مائده در داستان ابن صوريا خواهد آمد.
آيا خدا كسى را سنگدل ميكند!
در آيه مورد بحث مى خوانيم كه خداوند سنگدلى جمعى از يهود را بخود نسبت مى دهد و مى دانيم كه اين سنگدلى و عدم انعطاف در مقابل حق سرچشمه انحرافات و گناهانى ميشود، در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد با اينكه فاعل اين كار خدا است چگونه اين اشخاص در برابر اعمال خود مسئولند و آيا اين يكنوع جبر نيست!
با دقت در آيات مختلف قرآن و حتى در آيه مورد بحث روشن مى شود كه در موارد بسيارى افراد بر اثر اعمال خلافشان از لطف خداوند و هدايت او محروم مى شوند و در حقيقت عملشان سرچشمه يك سلسله انحرافات فكرى و اخلاقى مى گردد، كه گاه نمى توانند خود را بهيچوجه از عواقب آن بر كنار دارند، اما از آنجا كه هر سببى اثرش به فرمان خدا است اينگونه آثار در قرآن بخداوند نسبت داده شده است، مثلا در آيه مورد بحث مى فرمايد: چون پيمان شكنى كردند دلهاى آنها را سخت و غير قابل انعطاف ساختيم و در آيه 27 سوره ابراهيم مى فرمايد:( و يضل الله الظالمين ) (خداوند ستمگران را گمراه ميكند) و در آيه 77 سوره توبه درباره بعضى از پيمان شكنان مى فرمايد:
( فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدو هو بما كانوا يكذبون ) :
بخاطر پيمان شكنى و دروغشان خداوند نفاق را در دلهاى آنها قرار داد - و نظير اين تعبيرات در قرآن فراوان است.
روشن است كه اين آثار سوء كه از عمل خود انسان سرچشمه مى گيرد هيچگونه منافاتى با روح اختيار و آزادى اراده ندارد، زيرا مقدمات آن بوسيله خود آنان فراهم شده است و آگاهانه در اين وادى گام نهاده اند و اينها محصولات قهرى اعمال خود آنها است و اين درست به آن مى ماند كه كسى از روى عمد مشروبات الكلى بخورد و بهنگامى كه مست شد دست بجناياتى بزند، درست است كه در حال مستى از خود اختيارى ندارد ولى چون آگاهانه مقدمات آن را فراهم ساخته و مى دانسته كه در حال مستى ممكن است چنين اعمالى از او سرزند مسئول اعمال خود خواهد بود، آيا اگر در اينجا گفته شود چون آنها شراب خوردند ما عقلشان را گرفتيم و آنها را بر اثر اعمالشان بجنايات افكنديم، آيا اين تعبير اشكالى دارد و يا مفهومش جبر است؟
خلاصه اينكه: تمام هدايتها و ضلالتها و مانند آن كه در قرآن بخداوند نسبت داده شده است حتما بخاطر مقدمات و اعمالى است كه قبلا از بندگان سرزده است و به دنبال آن استحقاق هدايت و يا ضلالت پيدا كرده اند، و گر نه هيچگاه عدالت و حكمت خدا اجازه نخواهد داد كه بدون جهت يكى را به راه راست هدايت كنند و ديگرى را در گمراهى سرگردان سازند.
آيه (14)و ترجمه:
( و من الذين قالوا إنا نصرى أخذنا ميثقهم فنسوا حظا مما ذكروا به فأ غرينا بينهم العداوة و البغضأ إلى يوم القيمة و سوف ينبئهم الله بما كانوا يصنعون ) (14)
ترجمه:
14 - و از كسانى كه ادعاى نصرانيت (و يارى مسيح ) داشتند (نيز) پيمان گرفتيم ولى آنها قسمت قابل ملاحظه اى از آنچه به آنان تذكر داده شده بود بدست فراموشى سپردند، لذا در ميان آنها تا دامنه قيامت عداوت و دشمنى افكنديم و خداوند در آينده آنها را از آنچه انجام داده اند (و از نتايج آن ) آگاه خواهد ساخت.
تفسير:
دشمنان جاويدان
در آيه قبل سخن از پيمان شكنى بنى اسرائيل در ميان بود و در اين آيه به پيمان شكنى نصارى اشاره كرده مى فرمايد: جمعى از كسانى كه ادعاى نصرانيت مى كنند، با اينكه از آنها پيمان وفادارى گرفته بوديم، دست به پيمان شكنى زدند و قسمتى از دستوراتى را كه به آنها داده شده بود بدست فراموشى سپردند.
( و من الذين قالوا انا نصارى اخذنا ميثاقهم فنسوا حظا مما ذكروا به ) .
آرى آنها نيز با خدا پيمان بسته بودند كه از حقيقت توحيد منحرف نشوند و دستورات الهى را بدست فراموشى نسپارند و نشانه هاى آخرين پيامبر را كتمان نكنند، ولى آنها نيز به همان سرنوشت يهود گرفتار شدند، با اين تفاوت قرآن در مورد يهود مى گويد: تنها عده كمى از آنان پاك و حقشناس بودند ولى درباره نصارى مى گويد: جمعى از آنان منحرف شدند، از اين تعبير روشن ميشود كه منحرفان يهود بيشتر از منحرفان نصارى بوده اند.
تاريخ اناجيل كنونى ميگويد كه تمام آنها ساليان دراز بعد از مسيح و بدست بعضى از مسيحيان نگاشته شده است و بهمين دليل داراى تناقضهاى آشكارى است و اين نشان مى دهد كه آنها قسمتهاى قابل ملاحظه اى از آيات انجيل را بكلى فراموش كرده بودند، وجود خرافات آشكار در اناجيل كنونى مانند داستان شرابسازى مسيح كه بر خلاف حكم عقل و حتى پاره اى از آيات تورات و انجيل كنونى است و داستان مريم مجدليه و امثال آن نيز روشنگر اين واقعيت است.
ضمنا بايد توجه داشت نصارى جمع نصرانى است و در اينكه علت نامگذارى مسيحيان باين اسم چيست، احتمالات مختلفى داده اند نخست اينكه بخاطر آن است كه عيسى (عليهالسلام ) در شهر ناصره در دوران كودكى پرورش يافت، و نيز احتمال داده اند از نصران گرفته شده كه آن هم نام قريه اى است كه نصارى به آن علاقه خاصى داشته اند و نيز ممكن است انتخاب اين نام بخاطر آن باشد كه هنگامى كه مسيح (عليهالسلام ) ناصران و يارانى از مردم طلبيد، آنها دعوت او را اجابت كردند همانطور كه قرآن مى گويد:
كما قال عيسى ابن مريم للحواريين من انصارى الى الله قال الحواريون نحن انصار الله.
و از آنجا كه جمعى از آنها به گفته خود عمل نمى كردند و تنها مدعى يارى مسيح (عليهالسلام ) بودند قرآن در آيه مورد بحث مى گويد: و من الذين قالوا انا نصارى: از كسانى كه ادعا مى كردند ما ياوران عيسى (عليهالسلام ) هستيم ولى در اين ادعا، صادق نبودند.
سپس قرآن نتيجه اعمال مسيحيان را چنين شرح ميدهد كه به جرم اعمالشان تا دامنه قيامت در ميان آنها عداوت و دشمنى افكنديم.
( فاغرينا بينهم العداوة و البغضأ الى يوم القيامة ) .
و مجازات ديگر آنها كه در آخرين جمله آيه به آن اشاره شده اين است كه در آينده خداوند نتائج اعمال آنها را بانها خبر خواهد داد و عملا با چشم خود خواهند ديد.
( و سوف ينبئهم الله بما كانوا يصنعون ) .
در اينجا بچند نكته بايد توجه داشت.
1 - جمله اغرينا در اصل از ماده اغرأ بمعنى چسبانيدن چيزى است و سپس بمعنى تشويق و وادار ساختن بكارى استعمال شده است زيرا سبب ارتباط افراد بهدفهاى معينى مى شود، بنابراين مفهوم آيه فوق چنين است كه پيمان شكنى نصارى و خلافكاريهاى آنها سبب شد كه عوامل عداوت و دشمنى و بذر نفاق و اختلاف در ميان آنها پاشيده شود (زيرا ميدانيم آثار اسباب تكوينى و طبيعى بخدا نسبت داده ميشود) و هم اكنون كشمكشهاى فراوانى كه بين دول مسيحى وجود دارد و تاكنون سرچشمه دو جنگ جهانى شده و همچنان دسته بنديهاى توام با عداوت و دشمنى در ميان آنها ادامه دارد، علاوه بر اين، اختلافات و عداوتهاى مذهبى در بين فرق مذهبى مسيحيت بقدرى زياد است كه هم اكنون نيز به كشتار يكديگر ادامه مى دهند.
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه منظور ادامه عداوت و دشمنى بين يهود و نصارى تا پايان جهان مى باشد ولى ظاهر آيه همان بروز عداوت در ميان مسيحيان است.
و شايد نياز بتذكر نداشته باشد كه اين عاقبت دردناك منحصر بمسيحيان نيست اگر مسلمانان هم راه آنها را به پويند بهمان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
2 - عداوت در اصل از ماده عدو بمعنى تجاوز مى آيد و بغضأ از ماده بغض بمعنى تنفر از چيزى است و ممكن است فرق ميان اين دو كلمه اين باشد كه بغض بيشتر جنبه قلبى دارد و عداوت جنبه عملى و يا لااقل اعم از عملى و قلبى است.
3 - از آيه فوق چنين بر مى آيد كه طائفه نصارى بعنوان پيروان يك مذهب (و يا يهود و نصارى هر دو) تا پايان جهان در دنيا وجود خواهند داشت. در اينجا اين سؤ ال پيش ميايد كه از اخبار اسلامى چنين استفاده ميشود كه پس از ظهور مهدى (عليهالسلام ) در سرتاسر جهان يك آئين بيشتر نخواهد بود و آن آئين اسلام است، و اين دو را چگونه مى توان با هم جمع كرد؟
ولى ممكن است كه مسيحيت (و يا مسيحيت و آئين يهود) بصورت يك اقليت بسيار ضعيف در جهان حتى در عصر مهدى باقى بماند، زيرا مى دانيم در آن عصر نيز آزادى اراده انسانها از بين نمى رود و دين جنبه اجبارى پيدا نمى كند اگر چه اكثريت قاطع مردم جهان راه حق را ميابند و به آن مى گروند و مهمتر از همه اينكه حكومت روى زمين يك حكومت اسلامى خواهد بود.
آيه (15) و (16) و ترجمه:
( يأ هل الكتاب قد جأكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفوا عن كثير قد جأكم من الله نور و كتب مبين ) (15)( يهدى به الله من اتبع رضونه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات إلى النور بإذنه و يهديهم إلى صراط مستقيم ) (16)
ترجمه:
15 - اى اهل كتاب پيامبر ما بسوى شما آمد و بسيارى از حقايق كتاب آسمانى را كه شما كتمان كرديد روشن مى سازد و از بسيارى از آن (كه فعلا مورد نياز نبوده ) صرف نظر مى نمايد، از طرف خدا نور و كتاب آشكارى بسوى شما آمد.
16 - خداوند به بركت آن، كسانى را كه از خشنودى او پيروى كنند به راههاى سلامت هدايت مى كند، و از تاريكيها - به فرمان خود - به سوى روشنائى مى برد، و آنها را به راه راست رهبرى مى نمايد.
تفسير:
در تعقيب آياتى كه درباره يهود و نصارى و پيمان شكنى هاى آنها بحث مى كرد، اين آيه اهل كتاب را بطور كلى مخاطب قرار داده و از آنها دعوت بسوى اسلام مى كند، اسلامى كه آئين آسمانى آنها را از خرافات پاك كرده و آنها را براه راست، راهى كه از هر گونه انحراف و كجى دور است، هدايت مى نمايد.
نخست مى گويد: (اى اهل كتاب فرستاده ما بسوى شما آمد، تا بسيارى از حقايق كتب آسمانى را كه شما كتمان كرده بوديد آشكار سازد، و در عين حال از بسيارى از آنها كه نيازى بذكر نبوده و مربوط به دورانهاى گذشته است صرف نظر ميكند.)
( يا اهل الكتاب قد جأكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفوا عن كثير ) .
از اين جمله چنين استفاده مى شود كه اهل كتاب حقايق زيادى را كتمان كردند ولى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچه مورد نياز كنونى مردم جهان بود (مانند بيان حقيقت توحيد و پاكى انبيأ از نسبتهاى ناروائى كه در كتب عهدين به آنها داده شده و حكم تحريم ربا و شراب و امثال آن را) بيان نموده است ولى پاره اى از حقايقى كه مربوط به امتهاى پيشين و زمانهاى گذشته بوده و بيان آنها اثر قابل ملاحظه اى در تربيت اقوام كنونى نداشته از ذكر آنها صرف نظر شده است.
سپس اشاره به اهميت و عظمت قرآن مجيد و اثرات عميق آن در هدايت و تربيت بشر كرده مى گويد: (از طرف خداوند نور و كتاب آشكارى بسوى شما آمد.)
( قد جائكم من الله نور و كتاب مبين ) .
(همان نورى كه خداوند بوسيله آن كسانى را كه در پى كسب خشنودى او باشند بطرق سلامت هدايت مى كند.)
( يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ) .
و علاوه بر اين آنها را از انواع ظلمتها و تاريكيها (ظلمت شرك، ظلمت جهل، ظلمت پراكندگى و نفاق و...) بسوى نور توحيد، علم، اتحاد رهبرى مى كند.
( و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه ) .
و از همه گذشته (آنها را بجاده مستقيم كه هيچگونه كجى در آن از نظر اعتقاد و برنامه عملى نيست هدايت مى نمايد.)
( و يهديهم الى صراط مستقيم ) .
در اينكه منظور از نور در آيه نخست شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است يا قرآن مجيد در ميان مفسران دو قول ديده مى شود، ولى ملاحظه آيات مختلفى كه در قرآن مجيد وارد شده و قرآن را تشبيه به نور كرده، نشان مى دهد كه نور در آيه فوق بمعنى قرآن است و بنابراين عطف كتاب مبين بر آن از قبيل عطف توضيحى است، در سوره اعراف آيه 157 مى خوانيم.
( فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون ) :
(كسانى كه بپيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايمان آوردند و او را بزرگ داشتند و يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل گرديده پيروى نمودند، اهل نجات و رستگارى هستند.)
و در سوره تغابن آيه 8 ميخوانيم.
( فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا ) :
بخدا و پيامبرش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد و همچنين آيات متعدد ديگر، در حالى كه اطلاق كلمه نور در قرآن بر شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ديده نمى شود.
علاوه به اين مفرد بودن ضمير (به ) در آيه بعد نيز اين موضوع را تاييد مى كند كه نور و كتاب مبين اشاره به يك حقيقت است.
البته در روايات متعددى مى خوانيم كه نور بشخص امير مؤ منان على (عليهالسلام ) يا همه ائمه تفسير شده است، ولى روشن است كه اين تفسير از قبيل ذكر بطون آيات است، چون ميدانيم قرآن علاوه بر معنى ظاهر معانى باطنى دارد كه از آن به بطون قرآن تعبير ميشود، اينكه گفتيم روشن است كه اين تفسيرها مربوط به بطون قرآن است دليلش اين است كه در آن زمان ائمه وجود نداشتند كه اهل كتاب دعوت به ايمان به آنها شده باشند.
نكته ديگر اينكه: آيه دوم به كسانى كه در راه تحصيل رضاى خدا گام برمى دارند نويد مى دهد كه در پرتو قرآن سه نعمت بزرگ بانها داده مى شود نخست هدايت بجاده هاى سلامت، سلامت فرد، سلامت اجتماع، سلامت روح و جان، سلامت خانواده، و سلامت اخلاق مى باشد (و اينها همه جنبه عملى دارد).
و ديگر خارج ساختن از ظلمت هاى كفر و بى دينى بسوى نور ايمان كه جنبه اعتقادى دارد.
تمام اينها را در كوتاهترين و نزديكترين راه كه صراط مستقيم است و در جمله سوم بان اشاره شده انجام ميدهد.
ولى همه اين نعمتها نصيب كسانى مى شود كه از در تسليم و حقجوئى در آيند و مصداق من اتبع رضوانه باشند و اما منافقان و افراد لجوج و آنها كه با حق دشمنى دارند، هيچگونه بهره اى نخواهند برد همانطور كه ساير آيات قرآن گواهى مى دهند.
و نيز همه اين آثار از اراده حتمى خداوند سرچشمه مى گيرد كه با كلمه (باذنه ) بان اشاره شده است.
آيه (17)و ترجمه:
( لقد كفر الذين قالوا إن الله هو المسيح ابن مريم قل فمن يملك من الله شيئا إن أراد أن يهلك المسيح ابن مريم و أمه و من فى الا رض جميعا و لله ملك السموات و الا رض و ما بينهما يخلق ما يشأ و الله على كل شى ء قدير ) (17)
ترجمه:
17 - بطور مسلم آنها كه گفتند خدا مسيح بن مريم است كافر شدند، بگو اگر خدا بخواهد مسيح بن مريم و مادرش و همه كسانى را كه در روى زمين هستند هلاك كند چه كسى ميتواند جلوگيرى كند! (آرى ) براى خدا است حكومت آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو قرار دارد، هر چه بخواهد مى آفريند (حتى انسانى از مادر و بدون پدر مانند مسيح ) و او بر هر چيزى قدرت دارد.
تفسير:
چگونه ممكن است مسيح، خدا باشد؟!
براى تكميل بحثهاى گذشته در اين آيه شديدا به ادعاى الوهيت مسيح (عليهالسلام ) حمله شده و آن را يك كفر آشكار شمرده و مى گويد: بطور مسلم كسانى كه گفتند: مسيح بن مريم خدا است كافر شدند و در حقيقت خدا را انكار كرده اند.
( لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم ) .
براى روشن شدن مفهوم اين جمله بايد بدانيم كه مسيحيان چند ادعاى بى اساس در مورد خدا دارند نخست اينكه: عقيده به خدايان سه گانه دارند
آيه 170 نسأ به آن اشاره كرده و آن را ابطال ميكند.
( لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم انما الله اله واحد ) .
ديگر اينكه: آنها خداى آفريننده عالم هستى را يكى از خدايان سه گانه مى شمرند و به او خداى پدر مى گويند، قرآن اين عقيده را نيز در آيه 73 سوره مائده ابطال مى كند( لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة و ما من اله الا اله واحد ) كه تفسير آن بخواست خدا بزودى خواهد آمد.
ديگر اينكه خدايان سه گانه در عين تعدد حقيقى، يكى هستند كه گاهى از آن تعبير به وحدت در تثليث مى شود، و اين همان چيزى است كه در آيه فوق به آن اشاره شده كه آنها مى گويند خدا همان مسيح بن مريم و مسيح بن مريم همان خدا است! و اين دو با روح القدس يك واحد حقيقى و در عين حال سه ذات متعدد! را تشكيل ميدهند!!
بنابراين هر يك از جوانب سه گانه تثليث كه بزرگترين انحراف مسيحيت است در يكى از آيات قرآن مورد بحث قرار گرفته، و شديدا ابطال شده است (توضيح بيشتر درباره بطلان عقيده تثليث را در ذيل آيه 171 سوره نسأ در همين جلد مطالعه فرمائيد).
از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود اينكه بعضى از مفسران مانند فخر رازى در فهم آيه فوق گرفتار اشكال شده اند و چنين پنداشته اند كه هيچيك از نصارى با صراحت عقيده اتحاد خدا و مسيح را ابراز نمى كنند بخاطر عدم احاطه كافى او به كتب مسيحيت بوده است و گر نه منابع موجود مسيحيت با صراحت، مساله (وحدت در تثليث ) را بيان داشته است ولى شايد اين گونه كتابها در آن زمان به دست امثال فخر رازى نرسيده بوده است.
سپس براى ابطال عقيده الوهيت مسيح (عليهالسلام ) قرآن چنين مى گويد: (اگر خدا بخواهد مسيح و مادرش مريم و تمام كسانى را كه در زمين زندگى مى كنند هلاك كند چه كسى مى تواند جلو آن را بگيرد.)
( قل فمن يملك من الله شيئا ان اراد ان يهلك المسيح ابن مريم و امه و من فى الارض جميعا ) .
اشاره به اينكه مسيح (عليهالسلام ) مانند مادرش مريم و مانند همه افراد بشر انسانى بيش نبود و بنابراين از نظر مخلوق بودن در رديف ساير مخلوقات است و بهمين دليل فنا و نيستى در ذات او راه دارد و چنين چيزى كه نيستى براى او تصور ميشود چگونه ممكن است خداوند ازلى و ابدى باشد؟!.
و يا به تعبير ديگر اگر مسيح (عليهالسلام ) خدا باشد آفريدگار جهان نمى تواند او را هلاك كند و به اين ترتيب قدرتش محدود خواهد بود و چنين كسى نمى تواند خدا باشد زيرا قدرت خدا مانند ذاتش نامحدود است (دقت كنيد).
تكرار كلمه مسيح ابن مريم در اين آيه شايد براى اشاره باين حقيقت است كه خود شما معترفيد كه مسيح (عليهالسلام ) فرزند مريم بود و از مادرى متولد شد، روزى جنين بود و روزى ديگرى طفل نوزاد و تدريجا پرورش يافت و بزرگ شد، آيا خدا ممكن است در محيط كوچكى همچون رحم مادر جاى گيرد و اينهمه تغييرات و تحولات پيدا كند و نياز بمادر در دوران جنينى و در دوران شيرخوارگى داشته باشد؟!.
قابل توجه اينكه آيه فوق غير از ذكر عيسى (عليهالسلام ) نام مادر او را هم بالخصوص با كلمه (وامه ) مى برد و به اين ترتيب مادر مسيح (عليهالسلام ) را از ميان ساير مردم روى زمين مشخص ميكند، ممكن است اين تعبير بخاطر آن باشد كه مسيحيان بهنگام پرستش، مادر او را هم مى پرستند، و هم اكنون در كليساها از جمله مجسمه هائى كه در برابر آن تعظيم و پرستش مى كنند مجسمه مريم است و در آيه 116 سوره مائده نيز به اين مطلب اشاره شده:
( و اذ قال الله يا عيسى ابن مريم أ انت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله ) :
در روز رستاخيز خداوند ميگويد: اى عيسى ابن مريم آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را علاوه بر خدا پرستش كنيد؟!.
و در پايان آيه پاسخى به گفتار آنهائى كه تولد مسيح را بدون پدر دليلى بر الوهيت او مى گيرند داده و مى گويد: خداوند حكومت آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو است در اختيار دارد هر گونه مخلوقى بخواهد مى آفريند (خواه انسانى بدون پدر و مادر مانند آدم، و خواه انسانى از پدر و مادر مانند انسانهاى معمولى، و خواه فقط از مادر مانند مسيح، اين تنوع خلقت دليل بر قدرت او است و دليل بر هيچ چيز ديگر نيست ) و خداوند بر هر چيزى توانا است.
( و لله ملك السموات و الارض و ما بينهما يخلق ما يشأ و الله على كل شى ء قدير ) .
آيه (18)و ترجمه:
( و قالت اليهود و النصارى نحن أبنا الله و أحبائه قل فلم يعذبكم بذنوبكم بل أنتم بشر ممن خلق يغفر لمن يشأ و يعذب من يشأ و لله ملك السماوات و الارض و ما بينهما و إليه المصير ) (18)
ترجمه:
18 - يهود و نصارى مى گفتند ما فرزندان خدا و دوستان (خاص ) او هستيم، بگو: پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات مى كند؟، بلكه شما انسانى هستيد از مخلوقات او، هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند) مى بخشد، و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مجازات مى كند، و حكومت آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها است از آن او است، و بازگشت همه موجودات به سوى اوست.
تفسير:
در تكميل بحثهاى گذشته درباره يهود و نصارى در اين آيه به يكى از ادعاهاى بى اساس و امتيازات موهومى كه آنها داشتند اشاره كرده مى گويد: يهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم!
( و قالت اليهود و النصارى نحن ابنأ الله و احبائه ) !
اين تنها امتياز موهومى نيست كه آنها براى خود قائل شدند، بلكه در آيات قرآن بارها باين گونه ادعاهاى آنان اشاره شده است، در آيه 111 سوره بقره ادعاى آنها را درباره اينكه غير از آنان كسى داخل بهشت نميشود و بهشت مخصوص يهود و نصارى است بيان كرده و ابطال مى نمايد و در آيه 80 سوره
بقره ادعاى يهود را دائر بر اينكه آتش دوزخ جز ايام معدودى به آنان نمى رسد ذكر نموده و آنها را سرزنش مى كند و در آيه فوق به ادعاى موهوم فرزندى خدا و دوستى خاص او اشاره شده است.
شك نيست كه آنها خود را حقيقتا فرزند خدا نمى دانستند تنها مسيحيان، عيسى را فرزند حقيقى خدا مى دانند و به آن تصريح مى كنند.
ولى منظورشان از انتخاب اين نام و عنوان براى خود اين بوده كه بگويند رابطه خاصى با خدا دارند و گويا هر كس در نژاد آنها و يا جزء جمعيت آنها مى شد بدون اينكه انجام اعمال صالحى داده باشد، خود به خود، از دوستان و گروه فرزندان خدا مى شد!
اما مى دانيم كه قرآن با تمام اين امتيازات موهوم مبارزه مى كند و امتياز هر انسانى را تنها در ايمان و عمل صالح و پرهيزگارى او مى شمرد، لذا در آيه فوق براى ابطال اين ادعا چنين مى گويد: بگو پس چرا شما را در مقابل گناهانتان مجازات مى كند!)( قل فلم يعذبكم بذنوبكم ) .
يعنى شما خودتان اعتراف داريد كه لااقل مدتى كوتاه مجازات خواهيد شد، اين مجازات گناهكاران نشانه آن است كه شما ادعاى ارتباط فوق العاده با خدا مى كنيد تا آنجا كه خود را دوستان بلكه فرزندان خدا مى شماريد، اين ادعائى بى اساس است. بعلاوه تاريخ شما نشان مى دهد كه گرفتار يك سلسله مجازاتها و كيفرهاى الهى در همين دنيا نيز شده ايد و اين دليل ديگرى بر بطلان ادعاى شما است.
سپس براى تاكيد مطلب اضافه مى كند: شما بشرى هستيد از مخلوقات خدا، همانند ساير انسانها( بل انتم بشر ممن خلق ) .
و اين يك قانون عمومى است كه خدا هر كه را بخواهد (و شايسته ببيند) مى بخشد و هر كه را بخواهد (و مستحق ببيند) كيفر مى دهد.
( يغفر من يشأ و يعذب من يشأ ) .
از اين گذشته همه مخلوق خدا هستند و بنده و مملوك او، بنابراين نام فرزند خدا بر كسى گذاشتن منطقى نيست.
( و لله ملك السموات و الارض و ما بينهما ) .
و سرانجام هم تمام مخلوقات بسوى او باز مى گردند (و اليه المصير). در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه در كجا يهود و نصارى دعوى فرزندى خدا كردند (هر چند فرزند در اينجا بمعنى مجازى باشد نه معنى حقيقى ).
در پاسخ اين سؤ ال بايد توجه داشت كه در اناجيل كنونى اين تعبير مكرر ديده ميشود از جمله در انجيل يوحنا باب 8 جمله 41 به بعد از زبان عيسى خطاب به يهود مى خوانيم: شما كارهاى پدر خود را مى كنيد (يهوديان ) به او گفتند: ما از زنا متولد نشده ايم يك پدر داريم كه خدا است!، عيسى ايشان را گفت كه اگر خدا پدر شما مى بود مرا دوست مى داشتيد در روايات اسلامى نيز در حديثى از ابن عباس مى خوانيم كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمعى از يهود را بدين اسلام دعوت كرد و آنها را از مجازات خدا بيم داد گفتند: چگونه ما را از كيفر خدا ميترسانى در حالى كه ما فرزندان خدا و دوستهاى او هستيم!.
در تفسير مجمع البيان در ذيل آيه مورد بحث، نيز حديثى شبيه حديث فوق نقل شده كه جمعى از يهود در برابر تهديد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مجازات الهى گفتند: ما را تهديد مكن زيرا ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم، اگر خشم
بر ما كند همانند خشمى است كه انسان نسبت به فرزند خود دارد يعنى بزودى اين خشم فرو مى نشيند!.
آيه (19)و ترجمه:
( يأ هل الكتاب قد جأكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل أن تقولوا ماجأنا من بشير و لا نذير فقد جأكم بشير و نذير و الله على كل شى ء قدير ) (19)
ترجمه:
19 - اى اهل كتاب! رسول ما به سوى شما آمد در حالى كه بدنبال فترت ميان پيامبران، حقايق را براى شما بيان مى كند مبادا (روز قيامت بگوئيد نه بشارت دهنده اى به سوى ما آمد، و نه بيم دهنده اى، (هم اكنون پيامبر) بشارت دهنده و بيم دهنده به سوى شما آمد و خداوند بر همه چيز توانا است.
تفسير:
باز در اين آيه روى سخن به اهل كتاب است: اى اهل كتاب و اى يهود و نصارى پيامبر ما بسوى شما آمد و در عصرى كه ميان پيامبران الهى فترت و فاصله اى واقع شده بود حقايق را براى شما بيان كرد، مبادا بگوئيد از طرف خدا بشارت دهنده و بيم دهنده بسوى ما نيامد.
( يا اهل الكتاب قد جائكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جائنا من بشير و لا نذير ) .
آرى (بشير) و (نذير) يعنى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه افراد با ايمان و نيكوكار را به رحمت و پاداش الهى بشارت داده و افراد بى ايمان و گنهكار و آلوده را از كيفرهاى الهى بيم مى دهد بسوى شما آمد( فقد جائكم بشير و نذير ) .
فترت در اصل بمعنى سكون و آرامش است و به فاصله ميان دو جنبش و حركت يا دو كوشش و نهضت و انقلاب نيز گفته مى شود.
و از آنجا كه در فاصله ميان موسى (عليهالسلام ) و مسيح (عليهالسلام ) پيامبران و رسولانى وجود داشتند، اما در ميان حضرت مسيح و پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به اين شكل نبود، قرآن اين دوران را دوران فترت رسل ناميده است، و ميدانيم كه در ميان دوران مسيح و بعثت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حدود ششصد سال فاصله بود.
ولى طبق آنچه در قرآن به آن اشاره شده (در سوره يس آيه 14) و طبق آنچه مفسران اسلامى گفته اند حد اقل در ميان اين دو پيامبر، سه نفر از رسولان آمده اند و بعضى عدد آنها را چهار نفر مى دانند، اما در هر حال ميان وفات آن رسولان و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاصلهاى وجود داشت و بهمين دليل در قرآن از آن به عنوان دوران فترت ياد شده است.
سؤ ال:
در اينجا ممكن است گفته شود، طبق عقيده ما، جامعه انسانيت لحظه اى از نماينده خدا و فرستادگان او خالى نخواهد شد چگونه ممكن است چنين فترتى وجود داشته باشد!
پاسخ:
بايد توجه داشت كه قرآن مى گويد على فترة الرسل يعنى رسولانى در اين دوران نبودند اما هيچ مانعى ندارد كه اوصياى آنها وجود داشته باشند.
به تعبير بهتر (رسولان )، آنهائى بودند كه دست به تبليغات وسيع و دامنه دارى مى زدند، مردم را بشارت و انذار مى دادند، سكوت و خاموشى اجتماعات را در هم مى شكستند، و صداى خود را به گوش همگان مى رساندند، ولى اوصياى آنها همگى چنين ماموريتى را نداشتند و حتى گاهى ممكن است آنها بخاطر يك سلسله عوامل اجتماعى در ميان مردم بطور پنهان زندگى داشته باشند. على (عليهالسلام ) در يكى از بياناتش در نهج البلاغه مى فرمايد:
اللهم بلى لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته يحفظ الله بهم حججه و بيناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم.
آرى روى زمين هرگز از كسى كه قيام به حجت الهى كند خالى نخواهد ماند خواه آشكار و مشهور باشد يا پنهان و ناشناخته، براى اينكه احكام و دستورات و دلائل و نشانه هاى خداوند از ميان نرود (و آنها را از تحريف و دستبرد مصون دارند)... خداوند بوسيله آنها دلائل و نشانه هاى خود را حفظ مى كند تا به افرادى همانند خود بسپارند و بذر آن را در دلهاى كسانى شبيه خود بيفشانند...
روشن است هنگامى كه رسولان انقلابى و مبلغان موج افكن در ميان جامعه نباشند تدريجا خرافات و وسوسه هاى شيطانى و تحريفها و بيخبرى از تعليمات الهى گسترش مى يابد، اينجا است كه ممكن است جمعى وضع موجود را عذر و بهانه اى براى فرار از زير بار مسئوليتها بپندارند، در اين موقع خداوند بوسيله مردان آسمانى اين عذر و بهانه ها را قطع مى نمايد.
و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند بر هر چيز توانا است( و الله على كل شى ء قدير ) .
يعنى مبعوث ساختن پيامبران و برانگيختن جانشينان آنها براى نشر دعوت حق در برابر قدرت او ساده و آسان است.
آيه (20) تا (26)و ترجمه:
( و إذ قال موسى لقومه يقوم اذكروا نعمة الله عليكم إذ جعل فيكم أ نبيأ و جعلكم ملوكا و أتئكم مالم يؤ ت أحدا من العلمين ) (20)( يقوم ادخلوا الا رض المقدسة التى كتب الله لكم و لا ترتدوا على أدباركم فتنقلبوا خسرين ) (21)( قالوا يموسى إ ن فيها قوما جبارين و إ نا لن ندخلها حتى يخرجوا منها فإ ن يخرجوا منها فإ نا دخلون ) (22)( قال رجلان من الذين يخافون أنعم الله عليهما ادخلوا عليهم الباب فإذا دخلتموه فإ نكم غلبون و على الله فتوكلوا إن كنتم مؤ منين ) (23)( قالوا ياموسى إنا لن ندخلها أبدا ما داموا فيها فاذهب أنت و ربك فقتلا إنا ههنا قاعدون ) (24)( قال رب إنى لا أملك إلا نفسى و أخى فافرق بيننا و بين القوم الفاسقين ) (25)( قال فإنها محرمة عليهم أ ربعين سنة يتيهون فى الارض فلا تأ س على القوم الفاسقين ) (26)
ترجمه:
20 - (بياد آوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت اى قوم! نعمت خدا را بر خود متذكر شويد هنگامى كه در ميان شما پيامبرانى قرار داد (و زنجير استعمار فرعونى را شكست ) و شما را صاحب اختيار خود قرار داد و به شما چيزهائى بخشيد كه به هيچيك از جهانيان نداده بود.
21 - اى قوم! به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر داشته وارد شويد و به پشت سر خود باز نگرديد (و عقب نشينى نكنيد) كه زيانكار خواهيد شد.
22 - گفتند اى موسى در آن (سرزمين ) جمعيتى ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمى شويم تا آنها خارج شوند، اگر آنها از آن خارج شوند ما وارد خواهيم شد!
23 - دو نفر از مردانى كه از خدا مى ترسيدند و خداوند به آنها نعمت (عقل و ايمان و
شهامت ) داده بود گفتند شما وارد دروازه شهر آنان شويد هنگامى كه وارد شديد پيروز خواهيد شد و بر خدا توكل كنيد اگر ايمان داريد.
24 - (بنى اسرائيل ) گفتند اى موسى تا آنها در آنجا هستند ما هرگز وارد آن نخواهيم شد، تو و پروردگارت برويد و (با آنان ) جنگ كنيد، ما همينجا نشسته ايم!!.
25 - (موسى ) گفت پروردگارا! من تنها اختيار خودم و برادرم را دارم، ميان من و اين جمعيت گنهكار جدائى بيفكن!.
26 - خداوند (به موسى ) فرمود: اين سرزمين تا چهل سال بر آنها ممنوع است (و به آن نخواهند رسيد) پيوسته در زمين سرگردان خواهند بود و درباره (سرنوشت ) اين جمعيت گنهكار غمگين مباش.
تفسير:
بنى اسرائيل و سرزمين مقدس
در اين آيات براى زنده كردن روح حق شناسى در يهود، و بيدار كردن وجدان آنها در برابر خطاهائى كه در گذشته مرتكب شدند، تا به فكر جبران بيفتند، نخست چنين ميگويد، به خاطر بياوريد زمانى را كه موسى به پيروان خود گفت: اى بنى اسرائيل نعمتهائى را كه خدا به شما ارزانى داشته است فراموش نكنيد.
( و اذ قال موسى لقومه يا قوم اذكروا نعمة الله عليكم ) .
روشن است كه كلمه نعمة الله همه مواهب و نعمتهاى پروردگار را شامل ميشود ولى بدنبال آن اشاره به سه قسمت مهم از آنها كرده است.
نخست نعمت وجود پيامبران و رهبران فراوان در ميان آنها است كه بزرگترين موهبت الهى درباره آنان بود (اذ جعل فيكم انبيأ) تا آنجا كه ميگويند تنها در زمان موسى بن عمران بالغ بر هفتاد پيامبر وجود داشت و تمام هفتاد نفرى كه با او به كوه طور رفتند در زمره پيامبران قرار گرفتند. در پرتو اين نعمت بود كه از دره هولناك شرك و بت پرستى و گوساله پرستى رهائى يافتند و از انواع خرافات و موهومات و زشتيها و پليديها نجات پيدا كردند، و اين بزرگترين نعمت معنوى در حق آنها بود.
سپس به بزرگترين موهبت مادى كه بنوبه خود مقدمه مواهب معنوى نيز ميباشد اشاره كرده ميفرمايد: شما را صاحب اختيار جان و مال و زندگى خود قرار داد( و جعلكم ملوكا ) .
زيرا بنى اسرائيل ساليان دراز در زنجير اسارت و بردگى فرعون و فرعونيان بودند و هيچگونه اختيارى از خود نداشتند، و با آنها همچون حيوانات اسير معامله مى شد، خداوند به بركت قيام موسى بن عمران زنجيرهاى بردگى و استعمار را از دست و پاى آنها گشود و آنها را صاحب اختيار هستى و زندگى خود ساخت.
بعضى چنين پنداشته اند كه منظور از ملوك در اينجا سلاطين و پادشاهانى است كه از بنى اسرائيل برخاستند.
در حالى كه مى دانيم بنى اسرائيل تنها در دوران كوتاهى داراى حكومت و سلطنت بودند و به علاوه تنها بعضى از آنها به چنين مقامى رسيدند، در حاليكه آيه فوق ميگويد: و جعلكم ملوكا: خداوند همه شما را اين مقام داد، از اين روشن ميشود كه منظور از آيه همان است كه در بالا گفتيم.
گذشته از اين (ملك ) (بر وزن الف ) در لغت هم به معنى سلطان و زمامدار آمده و هم به معنى كسى كه مالك و صاحب اختيار چيزى است. در حديثى در تفسير در المنثور از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده است:
كانت بنو اسرائيل اذاكان لاحدهم خادم و دابة و امراة كتب ملكا:
(هنگامى كه كسى از بنى اسرائيل داراى همسر و خدمتكار و مركب بود، به او ملك مى گفتند.)
و در آخر آيه بطور كلى بنعمتهاى مهم و برجستهاى كه در آن زمان به احدى داده نشده بود اشاره فرموده ميگويد: (به شما چيزهائى داد كه به احدى از عالميان نداد.)
( و آتاكم ما لم يؤ ت احدا من العالمين ) .
اين نعمتهاى متنوع، فراوان بودند، از جمله نجات معجز آسا از چنگال فرعونيان و شكافته شدن دريا براى آنها و استفاده كردن از غذاى مخصوصى بنام من و سلوى كه شرح آن در جلد اول ذيل آيه 57 سوره بقره گذشت و مانند آنها.
سپس در آيه بعد جريان ورود بنى اسرائيل را به سرزمين مقدس چنين بيان ميكند: (موسى به قوم خود چنين گفت كه شما بسرزمين مقدسى كه خداوند برايتان مقرر داشته است وارد شويد، و براى ورود به آن از مشكلات نترسيد و از فداكارى مضايقه نكنيد، اگر به اين فرمان پشت كنيد زيان خواهيد ديد.)
( يا قوم ادخلوا الارض المقدسة التى كتب الله لكم و لا ترتدوا على ادباركم فتنقلبوا خاسرين ) .
در اينكه (ارض مقدسة ) كه در آيه فوق به آن اشاره شده چه نقطه اى است، مفسران گفتگو بسيار كرده اند بعضى آن را سرزمين بيت المقدس و بعضى شام و بعضى ديگر اردن يا فلسطين يا سرزمين طور، مى دانند، اما بعيد نيست كه منظور از سرزمين مقدس تمام منطقه شامات باشد كه با همه اين احتمالات سازگار است، زيرا اين منطقه به گواهى تاريخ مهد پيامبران الهى و سرزمين ظهور اديان بزرگ، و در طول تاريخ مدتها مركز توحيد و خداپرستى و نشر تعليمات انبيأ بوده و بهمين جهت نام سرزمين مقدس براى آن انتخاب شده است اگر چه گاهى به خصوص منطقه بيت المقدس نيز اين نام اطلاق ميشود (همانطور كه در جلد اول صفحه 183 توضيح داده شد).
و از جمله كتب الله عليكم استفاده ميشود كه خداوند چنين مقرر داشته بود كه بنى اسرائيل در اين سرزمين مقدس به آرامش و رفاه زندگى كنند (مشروط به اينكه آن را از لوث شرك و بت پرستى پاك سازند و خودشان نيز از تعليمات انبيا منحرف نشوند) اما اگر اين دستور را بكار نبندند زيانهاى سنگينى دامان آنها را خواهد گرفت.
بنابراين اگر ملاحظه مى كنيم كه نسلى از بنى اسرائيل كه اين آيه خطاب به آنها بود بالاخره موفق به ورود در اين سرزمين مقدس نشدند بلكه چهل سال در بيابان سرگردان ماندند و نسل آينده آنها اين توفيق را يافت منافاتى با جمله كتب الله لكم (خداوند براى شما مقرر داشته ) ندارد، زيرا اين تقدير مشروط بشرائطى بود كه آنها انجام ندادند همانطور كه در آيات بعد استفاده ميشود.
اما بنى اسرائيل در برابر اين پيشنهاد موسى - همانطور كه روش افراد ضعيف و ترسو و بى اطلاع است كه مايلند همه پيروزيها در سايه تصادفها و يا معجزات براى آنها فراهم شود و به اصطلاح لقمه را بگيرند و در دهانشان بگذارند به او گفتند: اى موسى! تو كه ميدانى در اين سرزمين جمعيتى جبار و زورمند زندگى مى كنند و ما هرگز در آن گام نخواهيم گذاشت تا آنها اين سرزمين را تخليه كرده و بيرون روند، هنگامى كه آنها خارج شوند ما فرمان تو را اطاعت خواهيم كرد و گام در اين سرزمين مقدس خواهيم گذاشت ).
( قالوا يا موسى ان فيها قوما جبارين و انا لن ندخلها حتى يخرجوا منها فان يخرجوا منها فاناداخلون ) .
اين پاسخ بنى اسرائيل بخوبى نشان ميدهد كه استعمار فرعونى در طول ساليان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود، و كلمه لن كه معمولا بمعنى (نفى ابد) است نشان دهنده وحشت عميق اين جمعيت از دست زدن بمبارزه براى آزاد كردن و پاك ساختن سرزمين مقدس است.
ولى بنى اسرائيل مى بايست، سرزمين مقدس را با فداكارى و تلاش و كوشش و جهاد بدست آورند و اگر فرضا بر خلاف سنت الهى با يك معجزه تمام دشمنان بدون هيچگونه اقدامى محو و نابود مى شدند و بنى اسرائيل بدون رنج و زحمت و ارث اين منطقه آباد و وسيع ميشدند تازه از اداره كردن آن عاجز مى ماندند و علاقهاى به حفظ چيزى كه براى آن زحمتى نكشيده بودند، نشان نمى دادند و آمادگى و شايستگى چنان كارى را نداشتند.
ضمنا منظور از قوم جبار در اين آيه - آن گونه كه از تواريخ استفاده ميشود - جمعيت عمالقه بوده اند كه اندامهاى درشت و بلند داشتند و گاهى درباره طول قد آنها مبالغه ها شده و افسانه ها ساخته اند و مطالب مضحكى كه با هيچ دليل عملى همراه نيست پيرامون آنها مخصوصا پيرامون عوج در تواريخ ساختگى و آميخته به خرافات ديده ميشود. و چنين به نظر ميرسد كه اين گونه افسانه ها كه به پاره اى از كتب اسلامى نيز راه يافته از ساخته هاى بنى اسرائيل است كه معمولا از آنها به عنوان (اسرائيليات ) نام مى برند، شاهد اين سخن اين است كه در متن تورات فعلى نيز نمونهاى از اين افسانه ها بچشم ميخورد، در سفر اعداد اواخر فصل سيزدهم چنين ميخوانيم: درباره زمينى كه (جاسوسان بنى اسرائيلى ) تجسس نموده بودند خبر بد از آن بنى اسرائيل رسانيده گفتند: زمينى كه از آن، جهت تجسس نمودنش، گذر كرديم زمينى است كه ساكنانش را تلف مى نمايد و تمامى قومى كه در آن ديديم مردمان بلندقدند و هم در آنجا بلندقدان يعنى اولاد عناق كه بلندقدانند ديديم، و مادر نظر خود مثل ملخ نمودار بوديم و همچنين در نظر ايشان نيز مينموديم!
سپس قرآن مى گويد در اين هنگام دو نفر از مردان با ايمان كه ترس از خدا در دل آنها جاى داشت و بهمين دليل مشمول نعمتهاى بزرگ او شده بودند و روح استقامت و شهامت را با دورانديشى و آگاهى اجتماعى و نظامى آميخته بودند براى دفاع از پيشنهاد موسى (عليهالسلام ) بپاخاستند و به بنى اسرائيل گفتند: شما از دروازه شهر وارد بشويد هنگامى كه وارد شديد (و آنها را در برابر عمل انجام شده قرار داديد) پيروز خواهيد شد.
( قال رجلان من الذين يخافون انعم الله عليهما ادخلوا عليهم الباب فاذا دخلتموه فانكم غالبون ) .
(ولى بايد در هر صورت از روح ايمان استمداد كنيد و بر خدا تكيه نمائيد تا به اين هدف برسيد.)
( و على الله فتوكلوا ان كنتم مؤ منين ) .
درباره اينكه اين دو نفر چه كسانى بوده اند غالب مفسران نوشته اند كه آنها يوشع بن نون و كالب بن يوفنا (يفنه ) بوده اند كه از نقباى دوازده گانه بنى اسرائيل محسوب ميشدند كه سابقا به آنها اشاره كرديم.
در تفسير جمله من الذين يخافون گرچه احتمالات متعددى داده شده ولى روشن است كه مفهوم ظاهر جمله اين است كه آن دو مرد از افرادى بودند كه از خدا مى ترسيدند و بهمين دليل از غير خدا وحشتى نداشتند، جمله انعم الله عليهما: خداوند نعمتش را بر آنها ارزانى داشته بود نيز شاهد اين معنى است، چه نعمتى بالاتر از اين كه انسان تنها از خدا بترسد، نه از غير او.
در اينجا اين سؤ ال پيش ميايد كه اين دو نفر از كجا مى دانستند كه اگر بنى اسرائيل با يك حمله غافلگيرانه وارد شهر بشوند عمالقه عقب نشينى خواهند كرد!.
شايد از اين نظر بوده كه آنها علاوه بر اطمينانى كه به وعده موسى بن عمران دائر بر فتح و پيروزى داشتند مى دانستند يك قاعده كلى در تمام جنگها وجود دارد كه اگر جمعيت مهاجم بتوانند خود را بمركز اصلى دشمن برسانند يعنى در خانه او با او بجنگند معمولا پيروز خواهند شد به علاوه جمعيت عمالقه همانطور كه دانستيم داراى اندامهاى درشت بودند (اگر چه جنبه هاى افسانه اى اين مطلب را انكار كرديم ) معلوم است چنين جمعيتى در ميدانهاى جنگ بيابانى بهتر مى توانند هنرنمائى كنند اما در پيچ و خم كوچه هاى شهر آمادگى براى جنگ تن به تن كمتر دارند، از همه گذشته بطورى كه مى گويند آنها بر خلاف درشتى قامتشان افرادى ترسو بودند كه با حمله غافلگيرانه زود مرعوب ميشدند، مجموع اين جهات سبب شد كه آن دو نفر پيروزى بنى اسرائيل را در چنين حملهاى تضمين كنند.
ولى بنى اسرائيل هيچيك از اين پيشنهادها را نپذيرفتند و بخاطر ضعف و زبونى كه در روح و جان آنها لانه كرده بود، صريحا بموسى خطاب كرده، گفتند: ما تا آنها در اين سرزمينند هرگز و ابدا وارد آن نخواهيم شد تو و پروردگارت كه به تو وعده پيروزى داده است برويد و با عمالقه بجنگيد هنگامى كه پيروز شديد به ما خبر كنيد ما در اينجا نشسته ايم!
( قالوا يا موسى انا لن ندخلها ابدا ما داموا فيها فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون ) .
اين آيه نشان ميدهد كه بنى اسرائيل جسارت را در مقابل پيامبر خود به حداكثر رسانيده بودند، زيرا اولا با كلمه لن و ابدا مخالفت صريح خود را اظهار داشتند و ثانيا با اين جمله كه تو و پروردگارت برويد و جنگ كنيد، ما در اينجا نشسته ايم، موسى (عليهالسلام ) و وعده هاى او را در واقع تحقير كردند، و حتى به پيشنهاد آن دو مرد الهى نيز اعتنا نكردند و شايد كمترين جوابى نگفتند.
جالب اينكه تورات كنونى نيز قسمتهاى مهمى از اين داستان را در باب چهاردهم از سفر اعداد آورده است آنجا كه مى گويد: و تمامى بنى اسرائيل بر موسى و هارون گله جو (اعتراض كننده ) شدند و همگى جماعت به ايشان گفتند: اى كاش در زمين مصر مى مرديم و يا اينكه در بيابان وفات مى كرديم كه خداوند چرا ما را به اين مرز بوم آورده است تا آنكه بشمشير افتاده، زنان ما و اطفال ما به يغما برده شوند... پس موسى و هارون در حضور جمهور جماعت بنى اسرائيل بر رو افتادند و يوشع بن نون و كاليب بن يفنه كه از جمله متجسسان زمين بودند لباس خود را دريدند...
در آيه بعد مى خوانيم كه موسى بكلى از جمعيت مايوس گشت و دست بدعا برداشت و جدائى خود را از آنها با اين عبارت تقاضا كرد: پروردگارا! من تنها اختيار دار خود و برادرم هستم، خداوندا! ميان ما و جمعيت فاسقان و متمردان جدائى بيفكن تا نتيجه اعمال خود را ببينند و اصلاح شوند.
( قال رب انى لا املك الا نفسى و اخى فافرق بيننا و بين القوم الفاسقين ) .
البته كارى كه بنى اسرائيل كردند يعنى رد صريح فرمان پيامبرشان در سر
حد كفر بود و اگر مى بينيم قرآن لقب فاسق به آنها داده است بخاطر آن است كه فاسق معنى وسيعى دارد و هر نوع خروج از رسم عبوديت و بندگى خدا را شامل مى شود و لذا درباره شيطان نيز مى خوانيم: ففسق عن امر ربه: در برابر فرمان خدا فاسق گرديد و مخالفت كرد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه از جمله من الذين يخافون در آيات گذشته چنين استفاده مى شود كه اقليتى در ميان بنى اسرائيل بودند كه از خدا مى ترسيدند و يوشع و كاليب جزء آنها محسوب مى شدند، ولى در اينجا مى بينيم موسى تنها از خودش و برادرش هارون اسم مى برد و اشاره اى به آنها نمى كند شايد اين موضوع بخاطر آن باشد كه هارون هم جانشين موسى بود و هم شاخص ترين فرد بنى اسرائيل بعد از موسى، و لذا نام او را بخصوص برد.
سرانجام دعاى موسى (عليهالسلام ) به اجابت رسيد و بنى اسرائيل نتيجه شوم اعمال خود را گرفتند، زيرا از طرف خداوند بموسى چنين وحى فرستاده شد كه: اين جمعيت از ورود در اين سرزمين مقدس كه مملو از انواع مواهب مادى و معنوى بود تا چهل سال محروم خواهند ماند.
( قال فانها محرمة عليهم اربعين سنة ) .
به علاوه در اين چهل سال بايد در بيابانها سرگردان باشند (يتيهون فى الارض ).
سپس بموسى مى گويد: هر چه بر سر اين جمعيت در اين مدت بيايد بجا است هيچگاه درباره آنها از اين سرنوشت غمگين مباش.
( فلا تاس على القوم الفاسقين ) .
جمله اخير شايد براى اين باشد كه پس از صدور فرمان مجازات سرگردانى بنى اسرائيل به مدت چهل سال در بيابانها، عواطف موسى تحريك شد و شايد - همانطور كه در تورات كنونى آمده است - درخواست عفو و گذشت از درگاه خداوند درباره آنها نمود، ولى به زودى به او پاسخ داده شد كه آنها چنين استحقاقى را دارند، نه استحقاق عفو و گذشت، زيرا آنها همانطور كه قرآن ميگويد: افراد فاسق و متمرد و سركشى بودند و هر كس چنين باشد چنين سرنوشتى براى او حتمى است.
بايد توجه داشت كه اين محروميت چهل ساله كه هرگز جنبه انتقامى نداشت (همانطور كه هيچيك از مجازاتهاى الهى چنين نيست بلكه يا سازنده است و يا نتيجه عمل است ) و در حقيقت فلسفه اى داشت و آن اينكه بنى اسرائيل ساليان دراز در زير ضربات استعمار فرعون به سر برده بودند و رسوبات اين دوران به صورت عقده هاى حقارت و خود كم بينى و احساس ذلت و كمبود در روح آنها لانه كرده بود و حاضر نشدند در مدتى كوتاه زير نظر رهبرى بزرگ همانند موسى (عليهالسلام ) روح و جان خود را شستشو دهند و با يك جهش سريع براى زندگى نوينى كه توام با افتخار و قدرت و سربلندى باشد آماده شوند، و آنچه را به موسى (عليهالسلام ) در مورد عدم اقدام به يك جهاد آزاديبخش در سرزمينهاى مقدس گفتند، دليل روشن اين حقيقت بود.
لذا ميبايست ساليان دراز در بيابانها سرگردان بمانند و نسل موجود كه نسل ضعيف و ناتوان بود تدريجا از ميان برود، نسلى نو در محيط صحرا، در محيط آزادى و حريت، در آغوش تعليمات الهى، و در عين حال در ميان مشكلات و سختيها كه به روح و جسم انسان توان و نيرو مى بخشد پرورش يابد تا بتواند دست به چنان جهادى بزنند و حكومت حق را در سرزمينهاى مقدس برپا دارد!.
آيه (27) تا (29) و ترجمه:
( واتل عليهم نبأ ابنى أدم بالحق إذ قربا قربانا فتقبل من أحدهما و لم يتقبل من الاخر قال لا قتلنك قال إ نما يتقبل الله من المتقين ) (27)( لئن بسطت إ لى يدك لتقتلنى ما أ نا بباسط يدى إ ليك لا قتلك إ نى أ خاف الله رب العالمين ) (28)( إنى أريد أن تبوأ بإ ثمى و إثمك فتكون من أصحاب النار و ذلك جز ا الظالمين ) (29)
ترجمه:
27 - داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامى كه هر كدام عملى براى تقرب (به پروردگار) انجام دادند، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر) گفت: بخدا سوگند تو را خواهم كشت (برادر ديگر) گفت (من چه گناهى دارم زيرا) خدا تنها از پرهيزكاران ميپذيرد!
28 - اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى من دست به قتل تو نميگشايم، چون از پروردگار جهانيان ميترسم!.
29 - من مى خواهم با گناه من و خودت (از اين عمل ) بازگردى (و بار هر دو را بدوش كشى ) و از دوزخيان گردى و همين است سزاى ستمكاران!.
تفسير:
نخستين قتل در روى زمين!
در اين آيات داستان فرزندان آدم، و قتل يكى به وسيله ديگرى، شرح داده شده است و شايد ارتباط آن با آيات سابق كه درباره بنى اسرائيل بود
اين باشد كه انگيزه بسيارى از خلافكاريهاى بنى اسرائيل مسئله حسد بود، و خداوند در اين آيات به آنها گوشزد مى كند كه سرانجام حسد چگونه ناگوار و مرگبار مى باشد كه حتى بخاطر آن برادر دست به خون برادر خود مى آلايد!
نخست مى فرمايد: اى پيامبر! داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان.
( و اتل عليهم نبا ابنى آدم بالحق ) .
ذكر كلمه بالحق ممكن است اشاره به اين باشد كه سرگذشت مزبور در عهد قديم (تورات ) با خرافاتى آميخته شده است، اما آنچه در قرآن آمده عين واقعيتى است كه روى داده است، شك نيست كه منظور از كلمه آدم در اينجا همان آدم معروف پدر نخستين نسلهاى كنونى است و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از آن مردمى به نام آدم از قبيله بنى اسرائيل بوده بى اساس است، زيرا اين كلمه كرارا در قرآن مجيد به همين معنى آمده است و اگر در اينجا معنى ديگرى داشت لازم بود قرينه اى ذكر شود، اما آيه من اجل ذلك... كه تفسير آن بزودى خواهد آمد، هرگز نمى تواند قرينهاى بر اين معنى بوده باشد چنانكه خواهيم گفت.
سپس بشرح داستان مى پردازد و ميگويد: در آن هنگام كه هر كدام كارى براى تقرب به پروردگار انجام دادند، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگر پذيرفته نشد.)
( اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر ) .
و همين موضوع سبب شد برادرى كه عملش قبول نشده بود ديگرى را تهديد بقتل كند، و سوگند ياد نمايد كه تو را خواهم كشت! (قال لاقتلنك ) اما برادر دوم او را نصيحت كرد و گفت اگر چنين جريانى پيش آمده گناه من نيست بلكه ايراد متوجه خود تو است كه عملت با تقوا و پرهيزگارى همراه
نبوده است و (خدا تنها از پرهيزگاران ميپذيرد).
( قال انما يتقبل الله من المتقين ) .
پس اضافه كرد: حتى اگر تو به تهديدت جامه عمل بپوشانى و دست به كشتن من دراز كنى، من هرگز مقابله به مثل نخواهم كرد و دست به كشتن تو دراز نمى كنم.
( لئن بسطت الى يدك لتقتلنى ما انا بباسط يدى لاقتلك ) .
چرا كه من از خدا ميترسم و هرگز دست به چنين گناهى نمى آلايم( انى اخاف الله رب العالمين ) .
به علاوه من نمى خواهم بار گناه ديگرى را بدوش بكشم بلكه ميخواهم تو بار گناه من و خويش را بدوش بكشى (زيرا اگر براستى اين تهديد را عملى سازى بار گناهان گذشته من نيز بر دوش تو خواهد افتاد چرا كه حق حيات را از من سلب نمودى بايد غرامت آن را بپردازى و چون عمل صالحى ندارى بايد گناهان مرا بدوش بگيرى!)
( انى اريد ان تبوء باثمى و اثمك ) .
و مسلما با قبول اين مسئوليت بزرگ از دوزخيان خواهى بود و همين است جزاى ستمكاران.
( فتكون من اصحاب النار و ذلك جزأ الظالمين ) .
چند نكته
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - در قرآن مجيد نامى از فرزندان آدم نه در اينجا و نه در جاى ديگر
برده نشده، ولى طبق آنچه در روايات اسلامى آمده است نام يكى هابيل و ديگرى قابيل بود، اما در سفر تكوين تورات باب چهارم نام يكى قائن و ديگرى هابيل ذكر شده، و به طورى كه مفسر معروف ابو الفتوح رازى مى گويد: در نام هر كدام چندين لغت است نام اولى هابيل يا هابل يا هابن بوده، و نام ديگرى قابيل يا قابين يا قابل يا قابن و يا قبن بوده است، و در هر صورت تفاوت ميان روايات اسلامى و متن تورات در مورد نام قابيل بازگشت به اختلاف لغت مى كند و مطلب مهمى نيست.
ولى شگفت آور اينكه يكى از دانشمندان مسيحى اين موضوع را بعنوان يك ايراد بر قرآن ذكر كرده كه چرا قرآن بجاى قائن، قابيل گفته است!! در حالى كه اولا - اينگونه اختلاف در لغت و حتى در ذكر نامها فراوان است مثلا تورات ابراهيم را ابراهام و قرآن او را ابراهيم ناميده.
و ثانيا - اساسا اسم هابيل و قابيل در قرآن نيست و تنها در روايات اسلامى آمده است.
2 - مى دانيم كه قربان بمعنى چيزى است كه باعث تقرب به پروردگار مى شود، اما درباره كارى كه آن دو برادر انجام داده اند در قرآن ذكرى به ميان نيامده ولى طبق بعضى از روايات اسلامى و آنچه در تورات سفر تكوين باب چهار آمده است هابيل چون دامدارى داشت يكى از بهترين گوسفندان و فراورده هاى آن را براى اين كار انتخاب نمود، و قابيل كه مردى كشاورز بود از بدترين قسمت زراعت خود خوشه ها يا آردى براى اين منظور تهيه كرد.
3 - در اينكه فرزندان آدم از كجا فهميدند كه عمل يكى در پيشگاه پروردگار پذيرفته شده و عمل ديگرى مردود، باز در قرآن توضيحى داده نشده،
تنها در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم كه آن دو فراورده هاى خود را به بالاى كوهى بردند، صاعقه اى به نشانه قبولى به فراورده هابيل خورد و آن را سوزاند اما ديگرى به حال خود باقى ماند و اين نشانه سابقه نيز داشته است.
اما بعضى از مفسران معتقدند كه قبولى عمل يكى، و رد عمل ديگرى، از طريق وحى به آدم به آنها اعلام گشت و علت آن هم چيزى جز اين نبود كه هابيل مردى با صفا و فداكار و با گذشت در راه خدا بود ولى قابيل مردى تاريكدل و حسود و لجوج بود، و سخنانى كه قرآن در همين آيات بعد از اين دو برادر نقل مى كند بخوبى روشنگر چگونگى روحيه آنها است.
4 - از اين آيات بخوبى استفاده مى شود كه سرچشمه نخستين اختلافات و قتل و تعدى و تجاوز در جهان انسانيت مسئله حسد بوده، و اين موضوع ما را به اهميت اين رذيله اخلاقى و اثر فوق العاده آن در رويداده هاى اجتماعى آشنا مى سازد.
آيه (30) و (31)و ترجمه:
( فطوعت له نفسه قتل أخيه فقتله فأ صبح من الخاسرين ) (30)( فبعث الله غرابا يبحث فى الا رض ليريه كيف يوارى سوءة أخيه قال ياويلتى أعجزت أن أكون مثل هذا الغراب فأ وارى سوءة أخى فأ صبح من النادمين ) (31)
ترجمه:
30 - نفس سركش تدريجا او را مصمم به كشتن برادر كرد، و او را كشت، و از زيانكاران شد.
31 - سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين جستجو (و كند و كاو) ميكرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند، او گفت: واى بر من! آيا من نميتوانم مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم، و سرانجام (از ترس رسوائى و بر اثر فشار وجدان از كار خود) پشيمان شد.
تفسير:
پرده پوشى بر جنايت
در اين آيات دنباله ماجراى فرزندان آدم تعقيب شده است نخست ميگويد: نفس سركش قابيل او را مصمم به كشتن برادر كرد و او را كشت.
( فطوعت له نفسه قتل اخيه فقتله ) .
با توجه به اينكه طوع در اصل بمعنى رام شدن چيزى است، از اين جمله چنين استفاده مى شود كه بعد از قبولى عمل هابيل، طوفانى در دل قابيل به وجود آمد از يكسو آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى كشيد، و او را به انتقامجوئى دعوت مى كرد، و از سوى ديگر عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بيدادگرى و قتل نفس، او را از اين جنايت باز مى داشت، ولى سرانجام نفس سركش آهسته آهسته بر عوامل باز دارنده چيره شد، و وجدان بيدار و آگاه او را رام كرد و به زنجير كشيد و براى كشتن برادر آماده ساخت، جمله طوعت در عين كوتاهى اشاره اى پر معنى به همه اينها است، زيرا ميدانيم رام كردن چيزى در يك لحظه صورت نمى گيرد، بلكه بطور تدريجى و پس از كشمكشهائى صورت مى گيرد.
سپس مى گويد: و بر اثر اين عمل زيانكار شد (فاصبح من الخاسرين ). چه زيانى از اين بالاتر كه عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگين را تا دامنه قيامت براى خود خريد.
بعضى از كلمه اصبح خواسته اند استفاده كنند كه اين قتل در شب واقع شده در حالى كه اين كلمه در لغت عرب مخصوص به شب يا روز نيست، بلكه دليل بر وقوع چيزى است مانند آيه 103 آل عمران فاصبحتم بنعمته اخوانا: به بركت نعمت خداوند همه شما برادر شديد.
بطورى كه از بعضى از روايات كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده استفاده مى شود هنگامى كه قابيل برادر خود را كشت او را در بيابان افكنده بود و نمى دانست چه كند! چيزى نگذشت كه درندگان بسوى جسد هابيل روى آوردند و او (كه گويا تحت فشار شديد وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود مدتى آن را بر دوش كشيد، ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند، و در اين انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك مى افكند تا به آن حمله ور شوند!.
در اين موقع همانطور كه قرآن مى گويد، خداوند زاغى را فرستاد كه خاكهاى زمين را كنار بزند و با پنهان كردن جسد بيجان زاغ ديگر، و يا با پنهان كردن قسمتى از طعمه خود، آنچنان كه عادت زاغ است، به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادر خويش را به خاك بسپارد.
( فبعث الله غرابا يبحث فى الارض ليريه كيف يوارى سواة اخيه ) .
البته اين موضوع جاى تعجب نيست كه انسان مطلبى را از پرنده اى بياموزد زيرا تاريخ و تجربه هر دو نشان داده اند كه بسيارى از حيوانات داراى يك سلسله معلومات غريزى هستند كه بشر در طول تاريخ خود آنها را از آنان آموخته و دانش خود را با آن تكميل كرده است، حتى در بعضى از كتب طبى مى نويسند كه انسان در قسمتى از معلومات طبى خود مديون حيوانات است!.
سپس قرآن اضافه مى كند در اين موقع قابيل از غفلت و بيخبرى خود ناراحت شد و فرياد بر آورد كه اى واى بر من! آيا من بايد از اين زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم.
( قال يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب فاوارى سواة اخى ) .
اما به هر حال سرانجام از كرده خود نادم و پشيمان شد همانطور كه قرآن مى گويد:( فاصبح من النادمين ) .
آيا پشيمانى او به خاطر اين بود كه عمل زشت و ننگينش سرانجام بر پدر و مادر و احتمالا بر برادران ديگر آشكار خواهد شد! و او را شديدا سرزنش خواهند كرد! و يا به خاطر اين بود كه چرا مدتى جسد برادر را بر دوش مى كشيد و آن را دفن نمى كرد! و يا به خاطر اين بوده كه اصولا انسان بعد از انجام هر كار زشتى يك نوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خويش احساس ميكند، ولى روشن است كه انگيزه ندامت او هر يك از احتمالات سه گانه فوق باشد دليل بر توبه او از گناه نخواهد بود، توبه آن است كه از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل انجام گيرد، و او را وادار كند كه در آينده هرگز به سراغ چنين كارهائى نرود، اما هيچگونه نشانهاى در قرآن از صدور چنين توبه اى از قابيل به چشم نمى خورد، بلكه در آيه بعد شايد اشاره به عدم چنين توبه اى نيز باشد.
در حديثى از پيامبر اسلام نقل شده كه فرمود:
لا تقتل نفس ظلما الا كان على ابن آدم الاول كفل من دمها لانه كان اول من سن القتل.
خون هيچ انسانى به ناحق ريخته نميشود مگر اينكه سهمى از مسؤ ليت آن بر عهده قابيل است كه اين سنت شوم آدمكشى را در دنيا بنا نهاد. ضمنا از اين حديث به خوبى بر مى آيد كه هر سنت زشت و شومى مادام كه در دنيا باقى است سهمى از مجازات آن بر دوش نخستين پايه گذار آن مى باشد!
شك نيست كه سرگذشت فرزندان آدم يك سرگذشت واقعى است و علاوه بر اينكه ظاهر آيات قرآن و اخبار اسلامى اين واقعيت را اثبات ميكند تعبير بالحق كه در نخستين آيه از اين آيات وارد شده نيز شاهدى براى اين موضوع است، بنابراين كسانى كه به اين آيات جنبه تشبيه و كنايه و داستان فرضى و به اصطلاح سمبوليك داده اند گفتارى بدون دليل دارند.
ولى در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين سرگذشت واقعى نمونه اى باشد از نزاع و جنگ مستمرى كه هميشه در زندگانى بشر بوده است: در يكسو مردان پاك و با ايمان، با اعمال صالح و مقبول درگاه خدا و در سوى ديگر افراد آلوده و منحرف با يك مشت كينه توزى و حسادت و تهديد و قلدرى، قرار داشته اند، و چه بسيار از افراد پاك كه به دست آنها شربت شهادت نوشيده اند.
ولى سرانجام آنها از عاقبت زشت اعمال ننگينشان آگاه ميشوند، و براى پرده پوشى و دفن آن بهر سو مى دوند، و در اين موقع آرزوهاى دور و دراز كه زاغ سمبل و مظهر آن است به سراغشان مى شتابد، و آنها را به پرده پوشى بر آثار جناياتشان دعوت ميكند اما در پايان جز خسران و زيان و حسرت چيزى عائدشان نخواهد شد!.
آيه (32)و ترجمه:
( من أجل ذلك كتبنا على بنى إسرئيل أنه من قتل نفسا بغير نفس أو فساد فى الا رض فكأ نما قتل الناس جميعا و من أحياها فكأ نما أحيا الناس جميعا و لقد جأتهم رسلنا بالبينت ثم إن كثيرا منهم بعد ذلك فى الارض لمسرفون ) (32)
ترجمه:
32 - بهمين جهت بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد چنان است كه گوئى همه انسانها را كشته و هر كس انسانى را از مرگ رهائى بخشد چنان است كه گوئى همه مردم را زنده كرده است، و رسولان ما با دلايل روشن بسوى بنى اسرائيل آمدند، اما بسيارى از آنها، تعدى و اسراف، در روى زمين كردند.
تفسير:
پيوند انسانها
پس از ذكر داستان فرزندان آدم يك نتيجه گيرى كلى و انسانى در اين آيه است نخست مى فرمايد: بخاطر همين موضوع بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه هر گاه كسى انسانى را بدون ارتكاب قتل، و بدون فساد در روى زمين به قتل برساند، چنان است كه گويا همه انسانها را كشته است و كسى كه انسانى را از مرگ نجات دهد گويا همه انسانها را از مرگ نجات داده است.
( من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا ) .
در اينجا سؤ ال مهمى پيش مى آيد كه چگونه قتل يك انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات يك نفر مساوى با نجات همه انسانها مى باشد!
مفسران در اينجا پاسخهاى زيادى داده اند. در تفسير تبيان شش پاسخ و در مجمع البيان پنج پاسخ و در كنز العرفان چهار پاسخ به آن داده شده است ولى پاره اى از آنها از معنى آيه بسيار دور است.
آنچه مى توان در پاسخ سؤ ال فوق گفت اين است كه: قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعى و تربيتى را بازگو ميكند زيرا:
اولا - كسى كه دست به خون انسان بيگناهى مى آلايد در حقيقت چنين آمادگى را دارد كه انسانهاى بيگناه ديگرى را كه با آن مقتول از نظر انسانى و بيگناهى برابرند مورد حمله قرار دهد و بقتل برساند، او در حقيقت يك قاتل است و طعمه او انسان بيگناه، و مى دانيم تفاوتى در ميان انسانهاى بيگناه از اين نظر نيست، همچنين كسى كه بخاطر نوع دوستى و عاطفه انسانى، ديگرى را از مرگ نجات بخشد اين آمادگى را دارد كه اين برنامه انسانى را در مورد هر بشر ديگرى انجام دهد، او علاقمند به نجات انسانهاى بيگناه است و از اين نظر براى او اين انسان و آن انسان تفاوت نمى كند و با توجه به اينكه قرآن مى گويد فكانما... استفاده ميشود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوى با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتى به آن دارد.
ثانيا - جامعه انسانى در حقيقت يك واحد بيش نيست و افراد آن همانند اعضاى يك پيكرند، هر لطمه اى به عضوى از اعضاى اين پيكر برسد اثر آن كم و بيش در سائر اعضأ آشكار مى گردد زيرا يك جامعه بزرگ از افراد تشكيل شده و فقدان يك فرد خواه ناخواه ضربهاى به همه جامعه بزرگ انسانى است. فقدان او سبب ميشود كه به تناسب شعاع تاثير وجودش در اجتماع محلى خالى بماند، و زيانى از اين رهگذر دامن همه را بگيرد، همچنين احياى يك نفس سبب احياى سائر اعضاى اين پيكر است، زيرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نيازمنديهاى آن اثر دارد بعضى بيشتر و بعضى كمتر.
و اگر در بعضى از روايات مى خوانيم كه مجازات چنين انسانى در قيامت مجازات كسى است كه همه انسانها را كشته اشاره بهمين است نه اينكه از هر جهت مساوى يكديگر باشند و لذا در ذيل همين روايات مى خوانيم اگر تعداد بيشترى را بكشد مجازات او همان نسبت مضاعف شود!
از اين آيه اهميت مرگ و حيات يك انسان از نظر قرآن كاملا آشكار ميشود، و با توجه به اينكه اين آيات در محيطى نازل گرديد كه خون بشر مطلقا در آن ارزشى نداشت عظمت آن آشكارتر ميگردد.
قابل توجه اينكه در روايات متعددى وارد شده است كه آيه اگر چه مفهوم ظاهرش مرگ و حيات مادى است اما از آن مهمتر مرگ و حيات معنوى يعنى گمراه ساختن يك نفر يا نجات او از گمراهى است. كسى از امام صادق (عليهالسلام ) تفسير اين آيه را پرسيد، امام فرمود:
من حرق او غرق - ثم سكت - ثم قال تاويلها الاعظم ان دعاها فاستجاب له:
يعنى منظور از كشتن و نجات از مرگ كه در آيه آمده نجات از آتشسوزى يا غرقاب و مانند آن است، سپس امام سكوت كرد و بعد فرمود: تاويل اعظم و مفهوم بزرگتر آيه اين است كه ديگرى را دعوت به سوى راه حق يا باطل كند و او دعوتش را بپذيرد.
سؤ ال ديگرى كه در آيه باقى مى ماند اين است كه چرا نام بنى اسرائيل بخصوص در اين آيه آمده! با اينكه مى دانيم حكم مزبور اختصاصى به آنها ندارد.
در پاسخ ميتوان گفت ذكر نام بنى اسرائيل به خاطر آن است كه مسئله قتل و خونريزى مخصوصا قتلهائى كه از حسد و تفوقطلبى سرچشمه ميگيرد در ميان آنها فراوان بوده است، و هم اكنون نيز قربانيان بيگناهى كه به دست آنها كشته ميشوند رقم بزرگى را تشكيل ميدهند، به همين جهت نخستين بار اين حكم الهى در برنامه هاى آنها گنجانيده شد!
و در پايان آيه: اشاره به قانون شكنى بنى اسرائيل كرده ميفرمايد: پيامبران ما با دلائل روشن براى ارشاد آنها آمدند ولى بسيارى از آنها قوانين الهى را در هم شكستند و راه اسراف را در پيش گرفتند.
( و لقد جائتهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيرا منهم بعد ذلك فى الارض لمسرفون ) .
بايد توجه داشت كه: اسراف در لغت، معنى وسيعى دارد كه هر گونه تجاوز و تعدى از حد را شامل ميشود اگر چه غالبا در مورد بخششها و هزينه ها و مخارج به كار ميرود.
آيه (33) و (34)و ترجمه:
( إنما جزؤ االذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الا رض فسادا أن يقتلوا أو يصلبوا أو تقطع أيديهم و أرجلهم من خلف أو ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخرة عذاب عظيم ) (33)( إلا الذين تابوا من قبل أن تقدروا عليهم فاعلموا أن الله غفور رحيم ) (34)
ترجمه:
33 - كيفر آنها كه با خدا و پيامبر به جنگ بر مى خيزند و در روى زمين دست به فساد مى زنند. (و با تهديد به اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مى برند) اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا (چهار انگشت از) دست راست و پاى چپ آنها بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند، اين رسوائى آنها در دنياست و در آخرت مجازات بزرگى دارند.
34 - مگر آنها كه قبل از دست يافتن شما بر آنان توبه كنند، بدانيد (خدا توبه آنها را ميپذيرد) خداوند آمرزنده و مهربان است. شان نزول در شان نزول اين آيه چنين نقل كرده اند كه: جمعى از مشركان خدمت پيامبر آمدند و مسلمان شدند اما آب و هواى مدينه به آنها نساخت، رنگ آنها زرد و بدنشان بيمار شد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى بهبودى آنها دستور داد به خارج مدينه در نقطه خوش آب و هوائى از صحرا كه شتران زكات را در آنجا به چرا مى بردند بروند و ضمن استفاده از آب و هواى آنجا از شير تازه شتران به حد كافى استفاده كنند، آنها چنين كردند و بهبودى يافتند اما به جاى تشكر از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بريده و چشمان آنها را
و سپس دست به كشتار آنها زدند و شتران زكوة را غارت كرده و از اسلام بيرون رفتند. پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد آنها را دستگير كردند و همان كارى كه با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات درباره آنها انجام يافت، يعنى چشم آنها را كور كردند و دست و پاى آنها را بريدند و كشتند تا ديگران عبرت بگيرند و مرتكب اين اعمال ضد انسانى نشوند، آيه فوق درباره اين گونه اشخاص نازل گرديد و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.
تفسير:
كيفر آنها كه به جان و مال مردم حمله ميبرند
اين آيه در حقيقت بحثى را كه در مورد قتل نفس در آيات سابق بيان شد تكميل ميكند و جزاى افراد متجاوزى را كه اسلحه بروى مسلمانان ميكشند و با تهديد به مرگ و حتى كشتن، اموالشان را به غارت ميبرند، با شدت هر چه تمامتر بيان ميكند، و ميگويد: كيفر كسانى كه با خدا و پيامبر به جنگ بر ميخيزند و در روى زمين دست به فساد ميزنند اين است كه يكى از چهار مجازات در مورد آنها اجرأ شود: نخست اينكه كشته شوند، ديگر اينكه به دار آويخته شوند، سوم اين كه دست و پاى آنها به طور مخالف (دست راست با پاى چپ ) بريده شود چهارم اينكه از زمينى كه در آن زندگى دارند تبعيد گردند.
( انما جزأ الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - منظور از محاربه با خدا و پيامبر آنچنان كه در احاديث اهل بيت وارد شده و شان نزول آيه نيز كم و بيش به آن گواهى ميدهد اين است كه: كسى با تهديد به اسلحه به جان يا مال مردم تجاوز كند، اعم از اينكه به صورت دزدان گردنه ها در بيرون شهرها چنين كارى كند و يا در داخل شهر، بنا بر اين افراد چاقوكشى كه حمله به جان و مال و نواميس مردم ميكنند نيز مشمول آن هستند.
ضمنا جالب توجه است كه محاربه و ستيز با بندگان خدا در اين آيه به عنوان محاربه با خدا معرفى شده و اين تاكيد فوق العاده اسلام را درباره حقوق انسانها و رعايت امنيت آنان ثابت مى كند.
2 - منظور از قطع دست و پا طبق آنچه در كتب فقهى اشاره شده همان مقدارى است كه در مورد سرقت بيان گرديده يعنى تنها بريدن چهار انگشت از دست يا پا مى باشد.
3 - آيا مجازاتهاى چهارگانه فوق جنبه تخييرى دارد يعنى حكومت اسلام هر كدام از آنها را درباره هر كسى صلاح ببيند اجرأ ميكند، و يا متناسب با چگونگى جرم و جنايتى است كه از آنها انجام گرفته! يعنى اگر افراد محارب دست به كشتن انسانهاى بيگناهى زده اند مجازات قتل براى آنها انتخاب ميشود و اگر اموال مردم را با تهديد به اسلحه ببرند انگشتان دست و پاى آنها قطع ميشود و اگر هم دست به آدمكشى و هم سرقت اموال زده باشند اعدام ميشوند و جسد آنها براى عبرت مردم مقدارى به دار آويخته ميشود و اگر تنها اسلحه به روى مردم كشيده اند بدون اينكه خونى ريخته شود و يا سرقتى انجام گيرد به شهر ديگرى تبعيد خواهند شد، شك نيست كه معنى دوم به حقيقت نزديكتر است، و اين مضمون در چند حديث كه از ائمه اهل بيت (عليهماالسلام ) نقل شده وارد گرديده است.
درست است كه در پاره اى از احاديث اشاره به مخير بودن حكومت اسلامى در اين زمينه شده است ولى با توجه به احاديث سابق منظور از تخيير اين نيست كه حكومت اسلامى پيش خود يكى از اين چهار مجازات را انتخاب نمايد و چگونگى جنايت را در نظر نگيرد زيرا بسيار بعيد به نظر ميرسد كه مسئله كشتن و به دار آويختن همرديف تبعيد بوده باشد، و همه در يك سطح.
اتفاقا در بسيارى از قوانين جنائى و جزائى دنياى امروز نيز اين مطلب به وضوح ديده ميشود كه براى يك نوع جنايت چند مجازات را در نظر مى گيرند، مثلا در پاره اى از جرائم، در قانون مجازات مجرم، حبس از سه سال تا 10 سال تعيين شده و دست قاضى را در اين باره باز گذاشته اند مفهوم آن اين نيست كه قاضى مطابق ميل خود سالهاى زندان را تعيين نمايد بلكه منظور اين است چگونگى وقوع مجازات را كه گاهى با جهات مخففه و گاهى با جهات تشديد همراه است در نظر بگيرد و كيفر مناسبى انتخاب نمايد.
در اين قانون مهم اسلامى كه درباره محاربان وارد شده، چون نحوه اين جرم و جنايت بسيار متفاوت است و همه محاربان مسلما يكسان نيستند طرز مجازات آنها نيز متفاوت ذكر شده است.
ناگفته پيدا است شدت عمل فوقالعاده اى كه اسلام در مورد محاربان به خرج داده براى حفظ خونهاى بيگناهان و جلوگيرى از حملات و تجاوزهاى افراد قلدر و زورمند و جانى و چاقوكش و آدمكش به جان و مال و نواميس مردم بيگناه است.
در پايان آيه ميفرمايد:
اين مجازات و رسوائى آنها در دنيا است و تنها به اين مجازات قناعت نخواهد شد بلكه در آخرت نيز كيفر سخت و عظيمى خواهند داشت.
( ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخرة عذاب عظيم ) .
از اين جمله استفاده ميشود كه حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از كيفرهاى آخرت نخواهد گرديد.
سپس براى اينكه راه بازگشت را حتى به روى اينگونه جانيان خطرناك نبندد و در صورتى كه در صدد اصلاح بر آيند راه جبران و تجديد نظر به روى آنها گشوده باشد ميگويد: مگر كسانى كه پيش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت كنند كه مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانيد خداوند غفور و رحيم است.
( الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم ) .
از اين جمله استفاده ميشود كه تنها در صورتى مجازات و حد از آنها برداشته ميشود كه پيش از دستگير شدن به ميل و اراده خود از اين جنايت صرفنظر كنند و پشيمان گردند - البته نياز به تذكر ندارد كه توبه آنها سبب نميشود كه اگر قتلى از آنها صادر شده يا مالى را به سرقت برده اند مجازات آن را نبينند، تنها مجازات تهديد مردم با اسلحه برداشته خواهد شد.
و به عبارت ديگر توبه او تنها تاثير در ساقط شدن حق الله دارد و اما حق الناس بدون رضايت صاحبان حق، ساقط نخواهد شد (دقت كنيد). و نيز به تعبير ديگر: مجازات محارب از مجازات قاتل يا سارق معمولى شديدتر است و با توبه كردن مجازات محارب از او برداشته ميشود اما مجازات سارق و غاصب يا قاتل معمولى را خواهد داشت. ممكن است سؤ ال شود: توبه يك امر باطنى است از كجا ميتوان آن را اثبات كرد؟
در پاسخ مى گوئيم: طريق اثبات براى اين موضوع فراوان است از جمله
اينكه دو شاهد عادل گواهى بدهند كه در مجلسى توبه او را شنيده اند و بدون اينكه كسى آنها را اجبار كند به ميل خود توبه نموده اند و يا اينكه برنامه و روش زندگى خود را چنان تغيير دهند كه آثار توبه از آن آشكار باشد.
آيه (35)و ترجمه:
( يأ يها الذين أمنوا اتقوا الله و ابتغوا إليه الوسيلة و جهدوا فى سبيله لعلكم تفلحون ) (35)
ترجمه:
35 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد پرهيزگارى پيشه كنيد و وسيله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمائيد و در راه او جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد.
تفسير:
حقيقت توسل
در اين آيه روى سخن به افراد با ايمان است و به آنها سه دستور براى رستگار شدن داده شده:
نخست ميگويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد: تقوا و پرهيزگارى پيشه كنيد.
( يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ) .
سپس دستور ميدهد كه وسيله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمائيد
( و ابتغوا اليه الوسيلة ) .
و سرانجام دستور به جهاد در راه خدا ميدهند
( و جاهدوا فى سبيله ) .
و نتيجه همه آنها اين است كه در مسير رستگارى قرار گيريد.
( لعلكم تفلحون ) .
موضوع مهمى كه در اين آيه بايد مورد بحث قرار گيرد دستورى است كه درباره انتخاب وسيله در اين آيه به افراد با ايمان داده شده است.
وسيله در اصل به معنى تقرب جستن و يا چيزى كه باعث تقرب به ديگرى از روى علاقه و رغبت ميشود مى باشد.
بنابراين وسيله در آيه فوق معنى بسيار وسيعى دارد و هر كار و هر چيزى را كه باعث نزديك شدن به پيشگاه مقدس پروردگار ميشود شامل ميگردد كه مهمترين آنها ايمان به خدا و پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و جهاد و عبادات همچون نماز و زكات و روزه و زيارت خانه خدا و همچنين صله رحم و انفاق در راه خدا اعم از انفاقهاى پنهانى و آشكار و همچنين هر كار نيك و خير ميباشد. همانطور كه على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه فرموده است:
ان افضل ما توسل به المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى الايمان به و برسوله و الجهاد فى سبيله فانه ذروة الاسلام، و كلمة الاخلاص فانها الفطرة و اقام الصلاة فانها الملة، و ايتأ الزكاة فانها فريضة واجبة و صوم شهر رمضان فانه جنة من العقاب و حج البيت و اعتماره فانهما ينفيان الفقر و يرحضان الذنب، و صلة الرحم فانها مثراة فى المال و منساة فى الاجل، و صدقة السر فانها تكفر الخطيئة و صدقة العلانية فانها تدفع ميتة السوء و صنائع المعروف فانها تقى مصارع الهوان...
يعنى: بهترين چيزى كه به وسيله آن ميتوان به خدا نزديك شد ايمان به خدا و پيامبر او و جهاد در راه خدا است كه قله كوهسار اسلام است، و همچنين جمله اخلاص (لا اله الا الله ) كه همان فطرت توحيد است، و بر پا داشتن نماز كه آئين اسلام است، و زكوة كه فريضه واجبه است، و روزه ماه رمضان كه سپرى است در برابر گناه و كيفرهاى الهى، و حج و عمره كه فقر و پريشانى را دور ميكند و گناهان را ميشويد، و صله رحم كه ثروت را زياد و عمر را طولانى مى كند، انفاقهاى پنهانى كه جبران گناهان مينمايد و انفاق آشكار كه مرگهاى ناگوار و بد را دور ميسازد و كارهاى نيك كه انسان را از سقوط نجات مى دهد.
و نيز شفاعت پيامبران و امامان و بندگان صالح خدا كه طبق صريح قرآن باعث تقرب به پروردگار ميگردد، در مفهوم وسيع توسل داخل است، و همچنين پيروى از پيامبر و امام و گام نهادن در جاى گام آنها زيرا همه اينها موجب نزديكى به ساحت قدس پروردگار ميباشد حتى سوگند دادن خدا به مقام پيامبران و امامان و صالحان كه نشانه علاقه به آنها و اهميت دادن به مقام و مكتب آنان ميباشد جزء اين مفهوم وسيع است.
و آنها كه آيه فوق را به بعضى از اين مفاهيم اختصاص داده اند در حقيقت هيچگونه دليلى بر اين تخصيص ندارند، زيرا همانطور كه گفتيم وسيله در مفهوم لغويش به معنى هر چيزى است كه باعث تقرب ميگردد.
لازم به تذكر است كه هرگز منظور اين نيست چيزى را از شخص پيامبر يا امام مستقلا تقاضا كنند، بلكه منظور اين است با اعمال صالح يا پيروى از پيامبر و امام، يا شفاعت آنان و يا سوگند دادن خداوند به مقام و مكتب آنها (كه خود يكنوع احترام و اهتمام به موقعيت آنها و يك نوع عبادت است ) از خداوند چيزى را بخواهند اين معنى نه بوى شرك مى دهد و نه بر خلاف آيات ديگر قرآن است و نه از عموم آيه فوق بيرون مى باشد. (دقت كنيد)
قرآن و توسل
از آيات ديگر قرآن نيز به خوبى استفاده ميشود كه وسيله قرار دادن مقام انسان صالحى در پيشگاه خدا و طلب چيزى از خداوند به خاطر او، به هيچوجه ممنوع نيست و منافات با توحيد ندارد، در آيه 64 سوره نسأ مى خوانيم:
( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ) :
اگر آنها هنگامى كه به خويشتن ستم كردند (و مرتكب گناهى شدند) به سراغ تو مى آمدند و از خداوند طلب عفو و بخشش ميكردند و تو نيز براى آنها طلب عفو مى كردى، خدا را توبه پذير و رحيم مى يافتند.
و نيز در آيه 97 سوره يوسف مى خوانيم كه: برادران يوسف از پدر تقاضا كردند كه در پيشگاه خداوند براى آنها استغفار كند و يعقوب نيز اين تقاضا را پذيرفت.
در آيه 114 سوره توبه نيز موضوع استغفار ابراهيم در مورد پدرش آمده كه تاثير دعاى پيامبران را درباره ديگران تاييد ميكند و همچنين در آيات متعدد ديگر قرآن اين موضوع منعكس است.
روايات اسلامى و توسل
از روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل تسنن در دست داريم، نيز به خوبى استفاده ميشود كه توسل به آن معنى كه در بالا گفتيم هيچگونه اشكالى ندارد، بلكه كار خوبى محسوب ميشود، اين روايات بسيار فراوان است و در كتب زيادى نقل شده و ما به عنوان نمونه به چند قسمت از آنها كه در كتب معروف اهل تسنن مى باشد اشاره مى كنيم:
1 - در كتاب وفأ الوفأ تاليف دانشمند معروف سنى سمهودى چنين ميخوانيم كه: مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پيشگاه خداوند از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و از مقام و شخصيت او، هم پيش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش، هم در عالم برزخ، و هم در روز رستاخيز، سپس روايت معروف توسل آدم را به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از عمر بن خطاب نقل كرده كه: آدم روى اطلاعى كه از آفرينش پيامبر اسلام در آينده داشت به پيشگاه خداوند چنين عرض كرد:
يا رب اسئلك بحق محمد لما غفرت لى.
خداوندا به حق محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از تو تقاضا ميكنم كه مرا ببخشى. سپس حديث ديگرى از جماعتى از راويان حديث از جمله نسائى و ترمذى دانشمندان معروف اهل تسنن به عنوان شاهد براى جواز توسل به پيامبر در حال حيات نقل ميكند كه خلاصه اش اين است: مرد نابينائى تقاضاى دعا از پيامبر براى شفاى بيماريش كرد، پيغمبر به او دستور داد كه چنين دعا كند:
اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بنبيك محمد نبى الرحمة يا محمد انى توجهت بك الى ربى فى حاجتى لتقضى لى اللهم شفعه فى.
خداوندا من از تو به خاطر پيامبرت پيامبر رحمت تقاضا ميكنم و به تو روى مى آورم اى محمد! بوسيله تو به سوى پروردگارم براى انجام حاجتم متوجه مى شوم خداوندا او را شفيع من ساز.
سپس در مورد جواز توسل به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از وفات چنين نقل ميكند كه مرد حاجتمندى در زمان عثمان كنار قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و نماز خواند و چنين دعا كرد.
اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بنبينا محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبى الرحمة، يا محمد انى اتوجه بك الى ربك ان تقضى حاجتى.
خداوندا من از تو تقاضا ميكنم و بوسيله پيامبر ما محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيغمبر رحمت به سوى تو متوجه مى شوم، اى محمد من بوسيله تو متوجه پروردگار تو مى شوم تا مشكلم حل شود.
بعدا اضافه ميكند چيزى نگذشت كه مشكل او حل شد.
2 - نويسنده كتاب التوصل الى حقيقة التوسل كه در موضوع توسل بسيار سختگير است 26 حديث از كتب و منابع مختلف نقل كرده كه جواز اين موضوع در لابلاى آنها منعكس است، اگر چه نامبرده سعى دارد كه در اسناد اين احاديث خدشه وارد كند، ولى واضح است كه روايات هنگامى كه فراوان باشند و به حد تواتر برسند جائى براى خدشه در سند حديث باقى نميماند و رواياتى كه در زمينه توسل در منابع اسلامى وارد شده است ما فوق حد تواتر است و از جمله رواياتى كه نقل مى كند اين است كه:
ابن حجر مكى در كتاب صواعق از امام شافعى پيشواى معروف اهل تسنن نقل ميكند كه به اهل بيت پيامبر توسل ميجست و چنين ميگفت:
آل النبى ذريعتى و هم اليه وسيلتى ارجو بهم اعطى غدا بيد اليمين صحيفتى
خاندان پيامبر وسيله منند آنها در پيشگاه او سبب تقرب من مى باشند اميدوارم به سبب آنها فرداى قيامت نامه عمل من به دست راست من سپرده شود.
و نيز از بيهقى نقل ميكند كه در زمان خلافت خليفه دوم سالى قحطى شد بلال به همراهى عده اى از صحابه بر سر قبر پيامبر آمد و چنين گفت:
يا رسول الله استسق لامتك... فانهم قد هلكوا...
اى رسول خدا! از خدايت براى امتت باران بخواه... كه ممكن است هلاك شوند.
حتى از ابن حجر در كتاب الخيرات الحسان نقل ميكند كه امام شافعى در ايامى كه در بغداد بود به زيارت ابو حنيفه ميرفت و در حاجاتش به او متوسل مى شد!
و نيز در صحيح دارمى از ابى الجوزأ نقل ميكند كه سالى در مدينه قحطى شديدى واقع شد، بعضى شكايت به عايشه بردند، او سفارش كرد كه بر فراز قبر پيامبر روزنهاى در سقف ايجاد كنند تا به بركت قبر پيامبر از طرف خدا باران نازل شود، چنين كردند و باران فراوانى آمد!.
در تفسير آلوسى قسمتهاى زيادى از احاديث فوق را نقل كرده و پس از تجزيه و تحليل طولانى و حتى سختگيرى درباره احاديث فوق در پايان ناگزير به اعتراف شده و چنين مى گويد:
بعد از تمام اين گفتگوها من مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمى بينم چه در حال حيات پيامبر و چه پس از رحلت او، و بعد از بحث نسبتا مشروحى در اين زمينه، اضافه ميكند توسل جستن به مقام غير پيامبر در پيشگاه خدا نيز مانعى ندارد به شرط اينكه او حقيقتا در پيشگاه خدا مقامى داشته باشد.
و اما در منابع شيعه موضوع به قدرى روشن است كه نياز به نقل حديث ندارد.
چند يادآورى لازم
در اينجا لازم است به چند نكته اشاره كنيم:
1 - همانطور كه گفتيم منظور از توسل اين نيست كه كسى حاجت را از پيامبر يا امامان بخواهد بلكه منظور اين است كه به مقام او در پيشگاه خدا متوسل شود، و اين در حقيقت توجه به خدا است، زيرا احترام پيامبر نيز به خاطر اين است كه فرستاده او بوده و در راه او گام بر داشته و ما تعجب ميكنيم از كسانى كه اين گونه توسل را يك نوع شرك مى پندارند در حالى كه شرك اين است كه براى خدا شريكى در صفات و اعمال او قائل شوند و اين گونه توسل به هيچوجه شباهتى با شرك ندارد.
2 - بعضى اصرار دارند كه ميان حيات و وفات پيامبر و امامان فرق بگذارند، در حالى كه گذشته از روايات فوق كه بسيارى از آنها مربوط به بعد از وفات است، از نظر يك مسلمان، پيامبران و صلحأ بعد از مرگ حيات برزخى دارند، حياتى وسيعتر از عالم دنيا همانطور كه قرآن درباره شهدأ به آن تصريح كرده است و ميگويد آنها را مردگان فرض نكنيد آنها زندگانند
3 - بعضى نيز اصرار دارند كه ميان تقاضاى دعأ از پيامبر، و بيان سوگند دادن خدا به مقام او، فرق بگذارند، تقاضاى دعا را مجاز و غير آن را ممنوع بشمارند در حالى كه هيچگونه فرق منطقى ميان اين دو ديده نمى شود.
4 - بعضى از نويسندگان و دانشمندان اهل تسنن مخصوصا وهابيها
با لجاجت خاصى كوشش دارند تمام احاديثى كه در زمينه توسل وارد شده است تضعيف كنند و يا با اشكالات واهى و بى اساس آنها را به دست فراموشى بسپارند، آنها در اين زمينه چنان بحث مى كنند كه هر ناظر بيطرفى احساس ميكند كه قبلا عقيده اى براى خود انتخاب كرده، سپس مى خواهند عقيده خود را به روايات اسلامى تحميل كنند، و هر چه مخالف آن بود به نوعى از سر راه خود كنار بزنند، در حالى كه يك محقق هرگز نمى تواند چنين بحثهاى غير منطقى و تعصب آميزى را بپذيرد.
5 - همانطور كه گفتيم روايات توسل به حد تواتر رسيده يعنى به قدرى زياد است كه ما را از بررسى اسناد آن بى نياز مى سازد، علاوه بر اين در ميان آنها روايت صحيح نيز فراوان است با اين حال جائى براى خرده گيرى در پاره اى از اسناد آنها باقى نمى ماند.
6 - از آنچه گفتيم روشن ميشود كه رواياتى كه در ذيل اين آيه وارد شده و ميگويد: پيغمبر به مردم ميفرمود: از خداوند براى من وسيله بخواهيد و يا آنچه در كافى از على (عليهالسلام ) نقل شده كه وسيله بالاترين مقامى است كه در بهشت قرار دارد، با آنچه در تفسير آيه گفتيم هيچگونه منافاتى ندارد زيرا همانطور كه مكرر اشاره كرديم وسيله هر گونه تقرب به پروردگار را شامل ميشود و تقرب پيامبر به خدا و بالاترين درجهاى كه در بهشت وجود دارد يكى از مصداقهاى آن است.
آيه (36) و (37) و ترجمه:
( إن الذين كفروا لو أن لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه ليفتدوا به من عذاب يوم القيمة ما تقبل منهم و لهم عذاب أليم ) (36)( يريدون أن يخرجوا من النار و ما هم بخرجين منها و لهم عذاب مقيم ) (37)
ترجمه:
36 - كسانى كه كافر شدند اگر تمام آنچه كه روى زمين قرار دارد و همانند آن، مال آنها باشد و آنها را براى نجات از مجازات روز قيامت بدهند، از آنان پذيرفته نخواهد شد، و مجازات دردناكى خواهند داشت.
37 - آنها پيوسته ميخواهند از آتش خارج شوند ولى نمى توانند خارج شوند و براى آنها مجازات پايدارى است.
تفسير:
در تعقيب آيه گذشته كه به مؤ منان دستور تقوا و جهاد و تهيه وسيله مى داد در اين دو آيه به عنوان بيان علت دستور سابق به سرنوشت افراد بيايمان و آلوده اشاره كرده، مى فرمايد: افرادى كه كافر شدند اگر تمام آنچه روى زمين است و همانند آن را داشته باشند تا براى نجات از مجازات روز قيامت بدهند از آنها پذيرفته نخواهد شد و عذاب دردناكى خواهند داشت.
( ان الذين كفروا لوان لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه ليفتدوا به من عذاب يوم القيامة ما تقبل منهم و لهم عذاب اليم ) .
مضمون اين آيه در سوره رعد آيه 47 نيز آمده است و اين نهايت تاكيد را در مسئله مجازاتهاى الهى مى رساند كه با هيچ سرمايه و قدرتى از سرمايه ها و قدرتها نمى توان از آن رهائى جست هر چند تمام سرمايه هاى روى زمين يا بيش از آن باشد، تنها در پرتو ايمان و تقوا و جهاد و عمل مى توان رهائى يافت.
سپس به دوام اين كيفر اشاره كرده، مى گويد: آنها پيوسته مى خواهند از آتش دوزخ خارج شوند ولى توانائى بر آن را ندارند و كيفر آنها ثابت و برقرار خواهد بود.
( يريدون ان يخرجوا من النار و ما هم بخارجين منها و لهم عذاب مقيم ) .
درباره مجازات دائمى و خلود كفار در دوزخ در ذيل آيه 108 سوره هود به خواست خدا بحث خواهد شد.
آيه (38) تا (40)و ترجمه:
( و السارق و السارقة فاقطعوا أ يديهما جزأ بما كسبا نكلا من الله و الله عزيز حكيم ) (38)( فمن تاب من بعد ظلمه و أ صلح فإ ن الله يتوب عليه إ ن الله غفور رحيم ) (39)( ألم تعلم أن الله له ملك السموت و الا رض يعذب من يشأ و يغفر لمن يشأ و الله على كل شى ء قدير ) (40)
ترجمه:
38 - دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد، و خداوند توانا و حكيم است.
39 - اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران نمايد خداوند توبه او را مى پذيرد زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
40 - آيا نمى دانى كه خداوند مالك و حكمران آسمانها و زمين است! هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند) مجازات مى كند و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد و خداوند بر هر چيزى قادر است.
تفسير:
مجازات دزدان
در چند آيه قبل احكام محارب يعنى كسى كه با تهديد به اسلحه آشكارا متعرض جان و مال و نواميس مردم مى شود بيان شد، در اين آيات، به همين تناسب، حكم دزد يعنى كسى كه بطور پنهانى و مخفيانه اموال مردم را مى برد بيان گرديده است:
نخست مى فرمايد: دست مرد و زن سارق را قطع كنيد.
( و السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما ) .
در اينجا مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده در حالى كه در آيه حد زنا كار، زن زاينه بر مرد زانى مقدم ذكر شده است، اين تفاوت شايد به خاطر آن باشد كه در مورد دزدى عامل اصلى بيشتر مردانند و در مورد ارتكاب زنا عامل و محرك مهمتر زنان بيبند و بار!.
سپس مى گويد: اين كيفرى است در برابر اعمالى كه انجام داده اند و مجازاتى است از طرف خداوند.
( جزأ بما كسبا نكالا من الله) .
در حقيقت در اين جمله اشاره به آن است كه اولا - اين كيفر نتيجه كار خودشان است و چيزى است كه براى خود خريده اند و ثانيا - هدف از آن پيشگيرى و بازگشت به حق و عدالت است (زيرا نكال به معنى مجازاتى است كه به منظور پيشگيرى و ترك گناه انجام مى شود - اين كلمه در اصل به معنى لجام و افسار است و سپس به هر كارى كه جلوگيرى از انحراف كند گفته شده است ) و در پايان آيه براى رفع اين توهم كه مجازات مزبور عادلانه نيست مى فرمايد: خداوند هم توانا و قدرتمند است، بنابراين دليلى ندارد كه از كسى انتقام بگيرد و هم حكيم است بنابراين دليلى ندارد كه كسى را بى حساب مجازات كند( و الله عزيز حكيم ) .
در آيه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرمايد: كسى كه بعد از اين ستم توبه كند و در مقام اصلاح و جبران برآيد خداوند او را خواهد بخشيد زيرا خداوند آمرزنده مهربان است.
( فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه ان الله غفور رحيم ) .
آيا به وسيله توبه تنها گناه او بخشوده مى شود و يا اينكه حد سرقت (بريدن دست ) نيز ساقط خواهد شد! معروف در ميان فقهاى ما اين است كه: اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه كند حد سرقت نيز از او برداشته مى شود، ولى هنگامى كه از طريق دو شاهد عادل، جرم او ثابت شد با توبه از بين نمى رود. در حقيقت توبه حقيقى كه در آيه به آن اشاره شده آن است كه قبل از ثبوت حكم در محكمه انجام گيرد، و گرنه هر سارقى هنگامى كه خود را در معرض مجازات ديد اظهار توبه خواهد نمود و موردى براى اجراى حق باقى نخواهد ماند و به تعبير ديگر توبه اختيارى آن است كه قبل از ثبوت جرم در دادگاه انجام گيرد، و گرنه توبه اضطرارى همانند توبه اى كه به هنگام مشاهده عذاب الهى و يا آثار مرگ صورت مى گيرد ارزشى ندارد، و به دنبال حكم توبه سارقان روى سخن را به پيامبر بزرگ اسلام كرده، مى فرمايد: آيا نمى دانى كه خداوند مالك آسمان و زمين است و هر گونه صلاح بداند در آنها تصرف مى كند، هر كس را كه شايسته مجازات بداند مجازات، و هر كس را كه شايسته بخشش ببيند مى بخشد و او بر هر چيز توانا است.
( الم تعلم ان الله له ملك السموات و الارض يعذب من يشأ و يغفر لمن يشأ و الله على كل شى قدير ) .
در اينجا به چند نكته مهم بايد توجه داشت:
الف - شرائط مجازات سارق.
قرآن در اين حكم همانند سائر احكام ريشه مطلب را بيان كرده و شرح آن به سنت پيامبر واگذار شده است، آنچه از مجموع روايات اسلامى استفاده مى شود اين است كه اجراى اين حد اسلامى (بريدن دست ) شرائط زيادى دارد كه بدون آن اقدام به اين كار جائز نيست از جمله اينكه:
1 - متاعى كه سرقت شده بايد حداقل يك ربع دينار باشد.
2 - از جاى محفوظى مانند خانه و مغازه و جيبهاى داخلى سرقت شود.
3 - در قحط سالى كه مردم گرسنه اند و راه به جائى ندارند نباشد.
4 - سارق عاقل و بالغ باشد، و در حال اختيار دست به اين كار بزند.
5 - سرقت پدر از مال فرزند، يا سرقت شريك از مال مورد شركت اين حكم را ندارد.
6 - سرقت ميوه از درختان باغ را نيز از اين حكم استثنأ كرده اند.
7 - كليه مواردى كه احتمال اشتباهى براى سارق در ميان باشد كه مال خود را به مال ديگرى احتمالا اشتباه كرده است از اين حكم مستثنى است.
و پاره اى از شرائط ديگر كه شرح آن در كتب فقهى آمده است. اشتباه نشود منظور از ذكر شرائط بالا اين نيست كه سرقت تنها در صورت اجتماع اين شرائط حرام است، بلكه منظور اين است كه اجراى حد مزبور، مخصوص اينجا است و گرنه سرقت به هر شكل به هر صورت، و به هر اندازه و هر كيفيت در اسلام حرام است.
ب - اندازه قطع دست سارق.
معروف در ميان فقهاى ما با استفاده از روايات اهل بيت (عليهماالسلام ) اين است كه تنها چهار انگشت از دست راست بريده مى شود، نه بيشتر، اگر چه فقهاى اهل تسنن بيش از آن گفته اند.
ج - آيا اين مجازات اسلامى خشونت آميز است!
بارها اين ايراد از طرف مخالفان اسلام و يا پاره اى از مسلمانان كم اطلاع شده است كه اين مجازات اسلامى بسيار شديد به نظر مى رسد و اگر بنا بشود اين حكم در دنياى امروز عمل شود بايد بسيارى از دستها را ببرند، به علاوه اجراى اين حكم سبب مى شود كه يك نفر گذشته از اينكه عضو حساسى از بدن خود را از دست دهد تا پايان عمر انگشت نما باشد.
در پاسخ اين ايراد بايد به اين حقيقت توجه داشت كه:
اولا - همانطور كه در شرائط اين حكم گفتيم هر سارقى مشمول آن نخواهد شد بلكه تنها يك دسته از سارقان خطرناك هستند كه رسما مشمول آن مى شوند.
ثانيا - با توجه به اينكه راه اثبات جرم در اسلام شرائط خاصى دارد اين موضوع باز هم تقليل پيدا مى كند.
ثالثا - بسيارى از ايرادهائى كه افراد كم اطلاع بر قوانين اسلام مى كنند به خاطر آن است كه يك حكم را به طور مستقل و منهاى تمام احكام ديگر مورد بررسى قرار مى دهند، يعنى به عبارت ديگر آن حكم را در يك جامعه صددرصد غير اسلامى فرض مى كنند، ولى اگر توجه داشته باشيم كه اسلام تنها اين يك حكم نيست بلكه مجموعه احكامى است كه پياده شدن آن در يك اجتماع سبب اجراى عدالت اجتماعى، و مبارزه با فقر، و تعليم و تربيت صحيح، و آموزش و پرورش كافى، آگاهى و بيدارى و تقوا مى گردد، روشن مى شود كه مشمولان اين حكم چه اندازه كم خواهند بود اشتباه نشود، منظور اين نيست كه در جوامع امروز اين حكم نبايد اجرأ شود بلكه منظور اين است كه هنگام داورى و قضاوت بايد تمام اين جوانب را در نظر گرفت.
خلاصه حكومت اسلامى موظف است كه براى تمام افراد ملت خود نيازمنديهاى اولى زندگى را فراهم سازد، و به آنها آموزش لازم دهد، و از نظر اخلاقى نيز تربيت كند، بديهى است در چنان محيطى افراد مختلف بسيار كم خواهند شد.
رابعا- اگر ملاحظه مى كنيم امروز دزدى فراوان است به خاطر آن است كه چنين حكمى اجرأ نمى شود و لذا در محيطهائى كه اين حكم اسلامى اجرأ مى گردد (مانند محيط عربستان سعودى كه تا سالهاى اخير اين حكم در آن اجرأ مى شد) امنيت فوق العاده اى از نظر مالى در همه جا حكمفرما بود. بسيارى از زائران خانه خدا با چشم خود چمدانها يا كيفهاى پول را در كوچه و خيابانهاى حجاز ديده اند كه هيچكس جرئت دست زدن به آن را ندارد تا اينكه مامورين اداره جمع آورى گمشدهها بيايند و آن را به اداره مزبور ببرند و صاحبش بيايد و نشانه دهد و بگيرد. غالب مغازهها در شبها در و پيكرى ندارند و در عين حال كسى هم دست به سرقت نمى زند.
جالب اينكه اين حكم اسلامى با اينكه قرنها اجرأ مى شد و در پناه آن مسلمانان آغاز اسلام در امنيت و رفاه مى زيستند در مورد تعداد بسيار كمى از افراد كه از چند نفر تجاوز نمى كرد اين حكم در طى چند قرن اجرأ گرديد.
آيا بريدن چند دست خطا كار براى امنيت چند قرن يك ملت قيمت گزافى است كه پرداخت مى شود!
د - بعضى اشكال مى كنند.
كه اجراى اين حد در مورد سارق به خاطر يك ربع دينار منافات با آنهمه احترامى كه اسلام براى جان مسلمان و حفظ او از هر گونه گزند قائل شده
ندارد، تا آنجا كه ديه بريدن چهار انگشت يك انسان مبلغ گزافى تعيين شده است.
اتفاقا همين سؤ ال - به طورى كه از بعضى از تواريخ بر مى آيد - از عالم بزرگ اسلام، علم الهدى مرحوم سيد مرتضى، در حدود يك هزار سال قبل شد، سؤ ال كننده موضوع سؤ ال خود را طى شعرى به شرح ذيل مطرح كرد:
يد بخمس مئين عسجد وديت ما بالها قطعت فى ربع دينار!
يعنى: دستى كه ديه آن پانصد دينار است.
چرا به خاطر يك ربع دينار بريده مى شود!
سيد مرتضى در جواب او اين شعر را سرود:
عز الامانة اغلاها و ارخصها ذل الخيانة فافهم حكمة البارى
يعنى عزت امانت آن دست را گرانقيمت كرد.
و ذلت خيانت بهاى آن را پائين آورد، فلسفه حكم خدا را بدان.
آيه (41)و ترجمه:
( يأ يها الرسول لا يحزنك الذين يسرعون فى الكفر من الذين قالوا ءامنا بأ فوههم و لم تؤ من قلوبهم و من الذين هادوا سمعون للكذب سمعون لقوم أخرين لم يأ توك يحرفون الكلم من بعد مواضعه يقولون إ ن أ وتيتم هذا فخذوه و إن لم تؤ توه فاحذروا و من يرد الله فتنته فلن تملك له من الله شيا أ ولئك الذين لم يرد الله أن يطهر قلوبهم لهم فى الدنيا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظيم ) (41)( سمعون للكذب أكلون للسحت فإن جأوك فاحكم بينهم أو أعرض عنهم و إن تعرض عنهم فلن يضروك شيا و إن حكمت فاحكم بينهم بالقسط إن الله يحب المقسطين ) (42)
ترجمه:
41 - اى فرستاده (خدا) آنها كه با زبان مى گويند ايمان آورده ايم و قلب آنها ايمان نياورده و در مسير كفر بر يكديگر سبقت مى جويند تو را اندوهگين نكنند و (همچنين ) از يهوديان (كه اين راه را مى پيمايند) آنها زياد به سخنان تو گوش مى دهند تا دستاويزى براى تكذيب تو بيابند، آنها جاسوسان جمعيت ديگرى هستند كه خود آنها نزد تو نيامده اند، آنها سخنان را از محل خود تحريف مى كنند، و مى گويند اگر اين را (كه ما مى خواهيم ) به شما دادند (و محمد بر طبق خواسته شما داورى كرد) بپذيريد و الا دورى كنيد (و عمل ننمائيد) و كسى را كه خدا (بر اثر گناهان پى در پى ) بخواهد مجازات كند قادر به دفاع از او نيستى، آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك كند، در دنيا رسوائى و در آخرت مجازات بزرگ نصيب آنان خواهد شد.
42 - آنها بسيار به سخنان تو گوش مى دهند تا آنرا تكذيب كنند، مال حرام فراوان مى خورند اگر نزد تو آمدند در ميان آنان داورى كن يا (اگر صلاح بود) آنها را بحال خود واگذار و اگر از آنها صرف نظر كنى به تو زيان نمى رسانند و اگر ميان آنها داورى كنى با عدالت داورى كن كه خدا عادلان را دوست دارد
شان نزول:
در شان نزول اين آيه، روايات متعددى وارد شده كه از همه روشنتر، روايتى است كه از امام باقر (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل گرديده كه خلاصه اش چنين است:
يكى از اشراف يهود خيبر كه داراى همسر بود، با زن شوهردارى كه او هم از خانواده هاى سرشناس خيبر محسوب مى شد عمل منافى عفت انجام داد، يهوديان از اجراى حكم تورات (سنگسار كردن ) در مورد آنها ناراحت بودند، و به دنبال راه حلى مى گشتند كه آن دو را از حكم مزبور معاف سازد در عين حال پايبند بودن خود را به احكام الهى نشان دهند، اين بود كه به هم مسلكان خود در مدينه پيغام فرستادند كه حكم اين حادثه را از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بپرسند (تا اگر در اسلام حكم سبكترى بود آن را انتخاب كنند و در غير اين صورت آنرا نيز بدست فراموشى بسپارند و شايد از اين طريق مى خواستند توجه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را نيز به خود جلب كنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمايند) به همين جهت جمعى از بزرگان يهود مدينه به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافتند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آيا هر چه حكم كنم مى پذيريد! آنها گفتند: بخاطر همين نزد تو آمده ايم!
در اين موقع حكم سنگباران كردن كسانى كه مرتكب زناى محصنه مى شوند نازل گرديد ولى آنها از پذيرفتن اين حكم (به عذر اينكه در مذهب آنها چنين حكمى نيامده شانه خالى كردند!) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اضافه كرد، اين همان حكمى است كه در تورات شما نيز آمده آيا موافقيد كه يكى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان تورات نقل كرد بپذيريد، گفتند: آرى.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: ابن صوريا كه در فدك زندگى مى كند چگونه عالمى است! گفتند: او از همه يهود به تورات آشناتر است، به دنبال او فرستادند و هنگامى كه نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد به او فرمود: ترا به خداوند يكتائى كه تورات را بر موسى (عليهالسلام ) نازل كرد و دريا را براى نجات شما شكافت و دشمن شما فرعون را غرق نمود و در بيابان شما را از مواهب خود بهرهمند ساخت سوگند مى دهم بگو آيا حكم سنگباران كردن در چنين موردى در تورات بر شما نازل شده است يا نه!
او در پاسخ گفت: سوگندى به من دادى كه ناچارم بگويم آرى چنين حكمى در تورات آمده است.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: چرا از اجراى اين حكم سرپيچى مى كنيد!
او در جواب گفت: حقيقت اين است كه ما در گذشته اين حد را درباره افراد عادى اجرا مى كرديم ولى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نموديم، اين بود كه گناه مزبور در طبقات مرفه جامعه ما رواج يافت تا اينكه پسر عموى يكى از روساى ما مرتكب اين عمل زشت شد، و طبق معمول از مجازات او صرفنظر كردند، در همين اثنا يك فرد عادى مرتكب اين كار گرديد، هنگامى كه مى خواستند او را سنگباران كنند، خويشان او اعتراض كردند و گفتند: اگر بنا هست اين حكم اجرا بشود بايد در مورد هر دو اجرا بشود به همين جهت ما نشستيم و قانونى سبكتر از قانون سنگسار كردن تصويب نموديم و آن اين بود كه به هر يك چهل تازيانه بزنيم و روى آنها را سياه كرده و وارونه سوار مركب كنيم و در كوچه و بازار بگردانيم!
در اين هنگام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد كه آن مرد و زن را در مقابل مسجد سنگسار كنند.
و فرمود: خدايا من نخستين كسى هستم كه حكم ترا زنده نمودم بعد از آنكه يهود آن را از بين بردند.
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و جريان مزبور را به طور فشرده بيان كرد.
تفسير:
داورى ميان دوست و دشمن
از اين آيه و چند آيه بعد از آن استفاده مى شود كه قضات اسلام حق دارند با شرايط خاصى درباره جرائم و جنايات غير مسلمانان نيز قضاوت كنند كه شرح آن طى اين آيات بيان خواهد شد.
آيه فوق با خطاب يا ايها الرسول (اى فرستاده!) آغاز شده اين تعبير تنها در دو جاى قرآن ديده مى شود يكى در اينجا و ديگرى در آيه 67 همين سوره كه مساله ولايت و خلافت مطرح است مى باشد، گويا به خاطر اهميت موضوع و ترس و واهمه اى كه از دشمن در كار بوده مى خواهد حس مسئوليت را در پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيشتر تحريك كند و اراده او را تقويت نمايد كه تو صاحب رسالتى آنهم رسالتى از طرف ما، بنابراين بايد در بيان حكم استقامت بخرج دهى.
سپس به دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان مقدمه اى براى حكم بعد پرداخته و مى فرمايد: آنها كه با زبان، مدعى ايمانند و قلب آنها هرگز ايمان نياورده و در كفر بر يكديگر سبقت مى جويند هرگز نبايد مايه اندوه تو شوند (زيرا اين وضع تازگى ندارد).
( لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر من الذين قالوا آمنا بافواههم و لم تؤ من قلوبهم ) .
بعضى معتقدند تعبير يسارعون فى الكفر با تعبير يسارعون الى الكفر تفاوت دارد زيرا جمله اول درباره كسانى گفته مى شود كه كافرند و در درون كفر غوطه ور، و براى رسيدن به مرحله نهائى كفر بر يكديگر سبقت مى جويند، ولى جمله دوم درباره كسانى گفته مى شود كه در خارج از محدوده كفر به سوى آن در حركتند و بر يكديگر سبقت مى گيرند.
بعد از ذكر كارشكنيهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و يهود پرداخته و مى گويد: همچنين كسانى كه از يهود نيز اين مسير را مى پيمايند نبايد مايه اندوه تو شوند( و من الذين هادوا ) .
بعد اشاره به پاره اى از اعمال نفاق آلود آنان كرده، مى گويد: آنها زياد به سخنان تو گوش مى دهند اما اين گوش دادن براى درك اطاعت نيست بلكه براى اين است كه دستاويزى براى تكذيب و افترا بر تو پيدا كنند( سماعون للكذب ) .
اين جمله تفسير ديگرى نيز دارد، آنها به دروغهاى پيشوايان خود فراوان گوش مى دهند. ولى حاضر به پذيرش سخن حق نيستند.
صفت ديگر آنها اين است كه نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضر مى شوند بلكه در عين حال جاسوسهاى ديگران كه نزد تو نيامده اند نيز مى باشند.
( سماعون لقوم آخرين لم ياتوك ) .
و به تفسير ديگر آنها گوش بر فرمان جمعيت خودشان دارند و دستورشان اين است كه اگر از تو حكمى موافق ميل خود بشنوند بپذيرند و اگر بر خلاف ميلشان بود مخالفت كنند، بنابراين اينها مطيع و شنواى فرمان بزرگان خود هستند نه فرمان تو، در چنين حالى مخالفت آنها نبايد مايه اندوه تو گردد، زيرا از آغاز به قصد پذيرش حق نزد تو نيامدند.
ديگر از صفات آنها اين است كه سخنان خدا را تحريف مى كنند (خواه تحريف لفظى و يا تحريف معنوى ) هر حكمى را بر خلاف منافع و هوسهاى خود تشخيص دهند آن را توجيه و تفسير و يا بكلى رد مى كنند.
( يحرفون الكلم من بعد مواضعه ) .
عجبتر اينكه آنها پيش از آنكه نزد تو بيايند تصميم خود را گرفته اند، بزرگان آنها به آنان دستور داده اند كه اگر محمد حكمى موافق خواست ما گفت بپذيريد و اگر بر خلاف خواست ما بود از آن دورى كنيد.
( يقولون ان اوتيتم هذا فخذوه و ان لم تؤ توه فاحذروا ) .
اينها چنان در گمراهى فرو رفته اند و افكارشان بقدرى متحجر شده كه بدون هر گونه انديشه و مطالعه آنچه را كه بر خلاف مطالب تحريف شده آنان باشد رد مى كنند، و به اين ترتيب اميدى به هدايت آنها نيست، و خدا مى خواهد به اين وسيله آنها را مجازات كرده و رسوا كند (و كسى كه خدا اراده مجازات و رسوائى او را كرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نيستى ).
( و من يرد الله فتنته فلن تملك له من الله شيئا ) .
آنها بقدرى آلوده اند كه قابل شستشو نمى باشند بهمين دليل (آنها كسانى هستند كه خدا نمى خواهد قلب آنها را شستشو دهد).
( اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم ) .
زيرا كار خدا هميشه آميخته با حكمت است و آنها كه با اراده و خواست خود يك عمر كجروى كرده اند و به نفاق و دروغ و مخالفت با حق و حقيقت و تحريف قوانين الهى آلوده بوده اند، بازگشت آنها عادتا ممكن نيست، و در پايان آيه مى فرمايد: (آنها هم در اين دنيا رسوا و خوار خواهند شد و هم
در آخرت كيفر عظيمى خواهند داشت.
( لهم فى الدنيا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظيم ) .
در آيه دوم بار ديگر قرآن تاكيد ميكند كه آنها گوش شنوا براى شنيدن سخنان تو و تكذيب آن دارند (و يا گوش شنوائى براى شنيدن دروغهاى بزرگانشان دارند).
( سماعون للكذب ) .
اين جمله به عنوان تاكيد و اثبات اين صفت زشت براى آنها تكرار شده است.
علاوه بر اين آنها زياد اموال حرام و ناحق و رشوه مى خورند.
( اكالون للسحت ) .
سپس به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اختيار ميدهد كه هرگاه اين گونه اشخاص براى داورى به او مراجعه كردند مى تواند در ميان آنها داورى به احكام اسلام كند و مى تواند از آنها روى گرداند.
( فان جاؤ ك فاحكم بينهم او اعرض عنهم ) .
البته منظور اين نيست كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تمايلات شخصى را در انتخاب يكى از اين دو راه دخالت دهد بلكه منظور اين است شرائط و اوضاع را در نظر بگيرد اگر مصلحت بود دخالت و حكم كند و اگر مصلحت نبود صرفنظر نمايد.
و براى تقويت روح پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اضافه مى كند اگر صلاح بود كه از آنها روى بگردانى هيچ زيانى نمى توانند بتو برسانند.
( و ان تعرض عنهم فلن يضروك شيئا ) .
و اگر خواستى در ميان آنها داورى كنى حتما بايد اصول عدالت را رعايت نمائى زيرا خداوند افراد دادگر و عدالت پيشه را دوست دارد.
( و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط ان الله يحب المقسطين ) .
در اينكه اين حكم يعنى تخيير حكومت اسلامى ميان داورى كردن به احكام اسلام درباره غير مسلمانان و يا صرفنظر كردن از داورى، نسخ شده و يا به قوت خود باقى است در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى معتقدند كه در محيط حكومت اسلامى هر كس زندگى مى كند، خواه مسلمان باشد يا غير مسلمان از نظر حقوقى و جزائى مشمول مقررات اسلام هست، بنابراين حكم آيه فوق يا نسخ شده و يا مخصوص به غير كفار ذمى است (يعنى كفارى كه به عنوان يك اقليت در كشور اسلامى زندگى ندارند بلكه با مسلمانان پيمانهائى برقرار ساخته و با آنان رفت و آمد دارند).
ولى بعضى ديگر معتقدند كه حكومت اسلامى هم اكنون نيز درباره غير مسلمانان اين اختيار را دارد كه شرائط و اوضاع را در نظر گرفته چنانچه مصلحت ببيند طبق احكام اسلام درباره آنها رفتار كند و يا آنها را به قوانين خودشان رها سازد (تحقيق و توضيح بيشتر درباره اين حكم را در بحث قضأ در كتب فقهى بخوانيد).
آيه (43)و ترجمه:
( و كيف يحكمونك و عندهم التورئة فيها حكم الله ثم يتولون من بعد ذلك و ما أ ولئك بالمؤ منين ) (43)
ترجمه:
43 - آنها چگونه تو را به داورى مى طلبند در حالى كه تورات نزد ايشان است و در آن حكم خدا هست (وانگهى ) پس از داورى خواستن از حكم تو روى مى گردانند، و آنها مؤ من نيستند
تفسير:
اين آيه بحث درباره يهود را در مورد داورى خواستن از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در آيه قبل آمده بود تعقيب مى كند و از روى تعجب مى گويد: چگونه اينها ترا به داورى مى طلبند در حالى كه تورات نزد آنها است و حكم خدا در آن آمده است.
( و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم الله ) .
بايد دانست كه حكم مزبور يعنى (حكم سنگسار كردن زن و مردى كه زناى محصنه كرده اند) در تورات كنونى در فصل بيست و دوم از سفر تثنيه آمده است.
تعجب از اين است كه آنها تورات را يك كتاب منسوخ نمى دانند، و آئين اسلام را باطل مى شمرند با اين حال چون احكام تورات موافق اميالشان نيست آن را رها كرده و به سراغ حكمى مى روند كه از نظر اصولى با آن موافق نيستند. و از آن عجبتر اينكه بعد از انتخاب تو براى داورى، حكم تو را كه موافق حكم تورات است چون بر خلاف ميل آنها است نمى پذيرند.
( ثم يتولون من بعد ذلك ) .
حقيقت اين است كه آنها اصولا ايمان ندارند و گر نه با احكام خدا چنين بازى نمى كردند.
( و ما اولئك بالمؤ منين ) .
ممكن است ايراد شود كه چگونه آيه فوق مى گويد: حكم خدا در تورات ذكر شده است در حالى كه ما با الهام گرفتن از آيات قرآن و اسناد تاريخى تورات را تحريف يافته مى دانيم و همين تورات تحريف يافته در زمان پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده است؟
ولى بايد توجه داشت كه اولا - ما تمام تورات را تحريف يافته نمى دانيم بلكه قسمتى از آن را مطابق واقع مى دانيم و اتفاقا حكم فوق از اين احكام تحريف نايافته مى باشد ثانيا - تورات هر چه بوده نزد يهوديان يك كتاب آسمانى و تحريف نايافته محسوب مى شده با اين حال آيا جاى تعجب نيست كه آنها به آن عمل نكنند؟!.
آيه (44)و ترجمه:
( إنا أنزلنا التورئة فيها هدى و نور يحكم بها النبيون الذين أسلموا للذين هادوا و الربنيون و الا حبار بما استحفظوا من كتب الله و كانوا عليه شهدأفلا تخشوا الناس و اخشون و لا تشتروا بايتى ثمنا قليلا و من لم يحكم بما أنزل الله فأ ولئك هم الكفرون ) (44)
ترجمه:
44 - ما تورات را نازل كرديم كه در آن هدايت و نور بود و پيامبران كه تسليم در برابر فرمان خدا بودند، با آن، براى يهوديان حكم مى كردند و (همچنين ) علمأ و دانشمندان به اين كتاب الهى كه به آنها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند، داورى مى نمودند، بنابراين (از داورى كردن بر طبق آيات الهى ) از مردم نهراسيد و از من بترسيد و آيات مرا به بهاى ناچيز نفروشيد و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند كافرند.
تفسير:
اين آيه و آيه بعد، بحث گذشته را تكميل كرده، و اهميت كتاب آسمانى موسى (عليهالسلام ) يعنى تورات را چنين شرح مى دهد: ما تورات را نازل كرديم كه در آن هدايت و نور بود هدايت به سوى حق و نور و روشنائى بر
ساختن تاريكيهاى جهل و نادانى.
( انا انزلنا التوراة فيها هدى و نور ) .
به همين جهت پيامبران الهى كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند و بعد از نزول تورات روى كار آمدند همگى بر طبق آن براى يهود، حكم مى كردند.
( يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا ) .
نه تنها آنها چنين مى كردند بلكه علماى بزرگ يهود و دانشمندان با ايمان و پاك آنها، بر طبق اين كتاب آسمانى كه به آنها سپرده شده بود، و بر آن گواه بودند داورى مى كردند.
( و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا عليه شهدأ ) .
در اينجا روى سخن را به آن دسته از دانشمندان اهل كتاب كه در آن عصر مى زيستند كرده و مى گويد: از مردم نترسيد و احكام واقعى خدا را بيان كنيد، بلكه از مخالفت من بترسيد كه اگر حق را كتمان كنيد مجازات خواهيد شد.
( فلا تخشوا الناس و اخشون ) .
و همچنين آيات خدا را به بهاى كمى نفروشيد.
( و لا تشتروا باياتى ثمنا قليلا ) .
در حقيقت سرچشمه كتمان حق و احكام خدايا ترس از مردم و عوامزدگى است و يا جلب منافع شخصى و هر كدام باشد نشانه ضعف ايمان و سقوط شخصيت است، و در جمله هاى بالا به هر دو اشاره شده است.
و در پايان آيه، حكم قاطعى درباره اينگونه افراد كه بر خلاف حكم خدا داورى مى كنند صادر كرده، مى فرمايد: آنها كه بر طبق احكام خدا داورى نمى كنند، كافرند.
( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون ) .
روشن است عدم داورى بر طبق حكم خدا اعم از اين است كه سكوت كنند و اصلا داورى نكنند و با سكوت خود مردم را به گمراهى بيفكنند، و يا سخن بگويند و بر خلاف حكم خدا بگويند، اين موضوع نيز روشن است كه كفر داراى مراتب و درجات مختلفى است كه از انكار اصل وجود خداوند شروع مى شود و مخالفت و نافرمانى و معصيت او را نيز در بر مى گيرد، زيرا ايمان كامل انسانرا به عمل بر طبق آن دعوت مى كند و آنها كه عمل ندارند ايمانشان كامل نيست اين آيه مسئوليت شديد دانشمندان و علماى هر امت را در برابر طوفانهاى اجتماعى و حوادثى كه در محيطشان مى گذرد روشن مى سازد، و با بيانى قاطع آنها را به مبارزه بر ضد كجرويها و عدم ترس از هيچكس دعوت مى نمايد.
آيه (45)و ترجمه:
( و كتبنا عليهم فيها أ ن النفس بالنفس و العين بالعين و الا نف بالا نف و الا ذن بالا ذن و السن بالسن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفارة له و من لم يحكم بما أ نزل الله فأ ولئك هم الظلمون ) (45)
ترجمه:
45 - و بر آنها (بنى اسرائيل ) در آن (تورات ) مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بينى در برابر بينى و گوش در مقابل گوش و دندان در برابر دندان، مى باشد، و هر زخمى قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد (و از قصاص صرف نظر كند) كفاره (گناهان ) او محسوب مى شود، و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند ستمگر است
تفسير:
قصاص و گذشت
اين آيه قسمت ديگرى از احكام جنائى و حدود الهى تورات را شرح مى دهد، و مى فرمايد: ما در تورات قانون قصاص را مقرر داشتيم كه اگر كسى عمدا بيگناهى را به قتل برساند اولياى مقتول مى توانند قاتل را در مقابل اعدام نمايند.
( و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس ) .
و اگر كسى آسيب به چشم ديگرى برساند و آن را از بين ببرد او نيز مى تواند، چشم او را از بين ببرد( و العين بالعين ) .
و همچنين در مقابل بريدن بينى، جايز است بينى جانى بريده شود( و الانف بالانف ) .
و نيز در مقابل بريدن گوش، بريدن گوش طرف مجاز است( و الاذن بالاذن ) .
و اگر كسى دندان ديگرى را بشكند او مى تواند دندان جانى را در مقابل بشكند( و السن بالسن ) .
و به طور كلى هر كس جراحتى و زخمى به ديگرى بزند، در مقابل مى توان قصاص كرد( و الجروح قصاص ) .
بنابراين حكم قصاص بطور عادلانه و بدون هيچگونه تفاوت از نظر نژاد و طبقه اجتماعى و طايفه و شخصيت اجرا مى گردد، و هيچگونه تبعيضى در آن از اين جهات راه ندارد (البته اين حكم مانند ساير احكام اسلامى داراى شروط و مقرراتى است كه در كتب فقهى آمده است زيرا اين حكم اختصاصى به بنى اسرائيل نداشته، در اسلام نيز نظير آن وجود دارد چنانكه در آيه قصاص در سوره بقره آيه 178 ذكر شد).
اين آيه به تبعيضهاى ناروائى كه در آن عصر وجود داشت پايان مى دهد، و به طورى كه از بعضى تفاسير استفاده مى شود، در ميان دو طايفه يهود مدينه در آن عصر نابرابرى عجيبى وجود داشت: اگر فردى از طايفه بنى النضير فردى از طايفه بنى قريظه را مى كشت قصاص نمى شد، ولى به عكس اگر كسى از طايفه بنى قريظه فردى از طايفه بنى النضير را به قتل مى رساند، كشته مى شد، هنگامى كه اسلام به مدينه آمد، بنى قريظه در اين باره از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سؤ ال كردند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود خونها با هم فرق ندارد، طايفه بنى النضير زبان به اعتراض گشودند كه مقام ما را پائين آوردى، آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام كرد كه نه تنها در اسلام، در آئين يهود نيز اين قانون بطور مساوى وجود داشته است.
ولى براى آنكه اين توهم پيش نيايد كه خداوند قصاص كردن را الزامى شمرده و دعوت به مقابله به مثل نموده است، به دنبال اين حكم مى فرمايد: اگر كسى از حق خود بگذرد و عفو و بخشش كند، كفاره اى براى گناهان او محسوب مى شود، و به همان نسبت كه گذشت به خرج داده خداوند از او گذشت مى كند.
( فمن تصدق به فهو كفارة له ) .
بايد توجه داشت كه ضمير به به قصاص بر مى گردد، گويا اين قصاص را عطيه اى قرار داده كه به شخص جانى بخشيده است. و تعبير به تصدق و همچنين وعده عفوى كه خداوند به چنين كسى داده همگى براى تشويق به عفو و گذشت است، زيرا شك نيست كه قصاص هرگز نمى تواند آنچه را انسان از دست داده به او باز گرداند، تنها يكنوع آرامش موقت به او مى دهد، ولى وعده عفو خدا مى تواند به طور كلى آنچه را او از دست داده به صورت ديگرى جبران كند و به اين ترتيب باقيمانده ناراحتى از قلب و جان او برچيده شود و اين رساترين تشويق براى چنين اشخاص است.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است كه فرمود: كسى كه عفو كند، خداوند به همان اندازه از گناهان او مى بخشد.
اين جمله در حقيقت پاسخ دندانشكنى است به كسانى كه قانون قصاص را يك قانون غير عادلانه شمرده اند كه مشوق روح آدمكشى و مثله كردن است، زيرا از مجموع آيه استفاده مى شود كه اجازه قصاص براى ايجاد ترس و وحشت جانيان و در نتيجه تامين امنيت جانى براى مردم بيگناه است، و در عين حال راه عفو و بازگشت نيز در آن گشوده شده است، با ايجاد اين حالت ترس و اميد، اسلام مى خواهد، هم جلو جنايت را بگيرد و هم تا آنجا كه ممكن است و شايستگى دارد جلو شستن خون را با خون.
و در پايان آيه مى فرمايد: كسانى كه بر طبق حكم خداوند، داورى نكنند ستمگرند.
( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون ) .
چه ظلمى از اين بالاتر كه ما گرفتار احساسات و عواطف كاذبى شده و از شخص قاتل به بهانه اينكه خون را با خون نبايد شست بكلى صرف نظر كنيم و دست قاتلان را براى قتلهاى ديگر باز گذاريم و به افراد بيگناه از اين رهگذر ظلم و ستم كنيم.
بايد توجه داشت كه در تورات كنونى نيز در فصل 21 سفر خروج اين حكم آمده است، آنجا كه مى گويد: و اگر اذيت ديگر رسيده باشد آن گاه، جان عوض جان بايد داده شود، چشم عوض چشم، دندان به عوض دندان، دست به عوض دست، پا به عوض پا، سوختن به عوض سوختن، زخم به عوض زخم، لطمه به عوض لطمه (سفر خروج جمله هاى 23 - 24 - 25).
آيه (46)و ترجمه:
( و قفينا على أثرهم بعيسى ابن مريم مصدقا لما بين يديه من التورئة و أتينه الانجيل فيه هدى و نور و مصدقا لما بين يديه من التورئة و هدى و موعظة للمتقين ) (46)
ترجمه:
46 - و به دنبال آنها (يعنى پيامبران پيشين ) عيسى بن مريم را قرار داديم كه به آنچه پيش از او فرستاده شده بود از تورات تصديق داشت و انجيل را به او داديم كه در آن هدايت و نور بود و (كتاب آسمانى او نيز) تورات را كه قبل از او بود تصديق مى كرد و هدايت و موعظه براى پرهيزكاران بود.
تفسير:
در تعقيب آيات مربوط به تورات، در اين دو آيه اشاره به وضع انجيل كرده، مى گويد: پس از رهبران و پيامبران پيشين، مسيح (عليهالسلام ) را مبعوث كرديم، در حالى كه نشانه هاى او كاملا با نشانه هائى كه تورات داده بود تطبيق مى كرد
( و قفينا على آثارهم بعيسى ابن مريم مصدقا لما بين يديه من التورية ) .
اين جمله تفسير ديگرى نيز دارد و آن اينكه مسيح (عليهالسلام ) به حقانيت تورات كه بر موسى بن عمران نازل شده بود، اعتراف كرد، همانطور كه تمام پيامبران آسمانى به حقانيت پيامبران پيشين، معترف بودند.
سپس مى گويد: انجيل را در اختيار او گذاشتيم كه در آن هدايت و نور بود
( و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور ) .
در قرآن مجيد به تورات و انجيل و قرآن هر سه نور گفته شده است: درباره تورات مى خوانيم:
( انا انزلنا التورية فيها هدى و نور ) (مائدة - 44).
و درباره انجيل در آيه فوق، اطلاق نور شده بود، و درباره قرآن مى خوانيم:
( قد جائكم من الله نور و كتاب مبين ) (مائدة - 15).
در حقيقت همانطور كه تمام موجودات جهان براى ادامه حيات و زندگى خود احتياج شديد به نور دارند، همچنين آئينه اى الهى و دستورهاى كتب آسمانى براى رشد و تكامل انسانها ضرورت قطعى دارد.
اصولا ثابت شده كه تمام انرژيها، نيروها، حركات، و زيبائيها، همه از نور سرچشمه مى گيرند و اگر نور نباشد، سكوت و مرگ، همه جا را فرا خواهد گرفت، همچنين اگر تعليمات پيامبران نباشد همه ارزشهاى انسانى، اعم از فردى و اجتماعى به خاموشى مى گرايد كه نمونه هاى آنرا در جوامع مادى به روشنى مى بينيم.
قرآن در موارد متعددى از تورات و انجيل به عنوان يك كتاب آسمانى ياد مى كند، در اينكه اين دو كتاب در اصل از طرف خدا نازل شده جاى هيچگونه شك و ترديد نيست، ولى اين نيز مسلم است كه اين دو كتاب آسمانى بعد از زمان پيامبران دستخوش تحريف شدند، حقايقى از آن كم شد و خرافاتى بر آن افزوده گرديد و آنها را از ارزش انداخت و يا كتب اصلى فراموش گرديد و كتابهاى ديگرى كه تنها بخشى از حقايق آنها را در برداشت جاى آنها نشست.
بنابراين اطلاق نور به اين دو كتاب، ناظر به تورات و انجيل اصلى است.
بار ديگر به عنوان تاكيد، روى اين مطلب تكيه ميكند كه نه تنها عيسى بن مريم، تورات را تصديق مى كرد، بلكه انجيل كتاب آسمانى او نيز گواه صدق تورات بود.
( مصدقا لما بين يديه من التوراة ) .
و در پايان ميفرمايد: اين كتاب آسمانى مايه هدايت و اندرز پرهيزكاران بود.
( و هدى و موعظة للمتقين ) .
اين تعبير همانند تعبيرى است كه در آغاز سوره بقره درباره قرآن آمده است آنجا كه مى گويد: هدى للمتقين: قرآن وسيله هدايت پرهيزكاران است نه تنها قرآن، تمام كتابهاى آسمانى چنينند كه وسيله هدايت پرهيزكاران مى باشند، منظور از پرهيزكاران كسانى هستند كه در جستجوى حقند، و آماده پذيرش آن مى باشند و بديهى است، آنها كه از سر لجاج و دشمنى دريچه هاى قلب خود را به روى حق مى بندند، از هيچ حقيقتى بهره نخواهند برد.
قابل توجه اينكه در آيه فوق در مورد انجيل نخست فيه هدى گفته شده سپس هدى بطور مطلق آمده است، اين تفاوت تعبير ممكن است بخاطر آن باشد كه در انجيل و كتابهاى آسمانى دلائل هدايت بر هر كس بدون استثنأ هست ولى براى پرهيزكاران كه در آن به دقت مى انديشند، باعث هدايت و تربيت و تكامل است.
آيه و ترجمه:
( و ليحكم أ هل الانجيل بما أ نزل الله فيه و من لم يحكم بما أ نزل الله فأ ولئك هم الفسقون ) (47)
ترجمه:
47 - به اهل انجيل (پيروان مسيح ) گفتيم بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند فاسق هستند.
تفسير:
آنها كه به قانون خدا حكم نمى كنند
پس از اشاره به نزول انجيل در آيات گذشته، در اين آيه مى فرمايد: ما به اهل انجيل دستور داديم كه به آنچه خدا در آن نازل كرده است، داورى كنند.
( و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه ) .
شك نيست كه منظور از جمله بالا اين نيست كه قرآن به پيروان مسيح (عليهالسلام ) دستور مى دهد كه هم اكنون بايد به احكام انجيل عمل كنند، زيرا اين سخن با ساير آيات قرآن و با اصل وجود قرآن كه اعلام آئين جديد و نسخ آئين قديم مى كند، سازگار نيست بلكه منظور اين است، كه ما پس از نزول انجيل بر عيسى (عليهالسلام ) به پيروان او دستور داديم كه به آن عمل كنند و طبق آن داورى نمايند.
و در پايان آيه، بار ديگر تاكيد مى كند: كسانى كه بر طبق حكم خدا داورى نكنند فاسقند.
( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون ) .
قابل توجه اينكه در آيات اخير، در يك مورد به چنين افراد اطلاق كافر و در مورد ديگر ظالم و در اينجا فاسق، شده است، ممكن است اين تفاوت تعبير به خاطر آن باشد كه هر حكم داراى سه جنبه است، از يك سو به قانونگزار (خداوند) منتهى مى شود، از سوى ديگر به مجريان قانون (شخص حاكم و قاضى ) و از سوى سوم به كسى كه اين حكم در حق او اجرا مى گردد (شخص محكوم ).
گويا هر يك از تعبيرات سه گانه فوق، اشاره به يكى از اين سه جنبه است، زيرا كسى كه بر خلاف حكم خداوند داورى مى كند، از يك طرف، قانون الهى را زير پا گذاشته و كفر ورزيده و از طرف ديگر به انسان بى گناهى، ستم و ظلم كرده، و از طرف سوم از مرز وظيفه و مسئوليت خود خارج شده و فاسق گرديده است (زيرا همانطور كه در سابق گفتيم فسق به معنى بيرون رفتن از مرز بندگى و وظيفه است ).
آيه (48)و ترجمه:
( و أنزلنا إليك الكتب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتب و مهيمنا عليه فاحكم بينهم بما أنزل الله و لا تتبع أهوأهم عما جأك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا و لو شأ الله لجعلكم أمة وحدة و لكن ليبلوكم فى ما أتئكم فاستبقوا الخيرت إلى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ) (48)
ترجمه:
48 - و اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى كند و حافظ و نگاهبان آنها است، بنابراين بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده در ميان آنها حكم كن، و از هوا و هوسهاى آنها پيروى مكن، و از احكام الهى روى مگردان، ما براى هر كدام از شما آئين و طريقه روشنى قرار داديم و اگر خدا مى خواست، همه شما را امت واحدى قرار مى داد ولى خدا مى خواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد (و استعدادهاى شما را پرورش دهد) بنابراين بكوشيد و در نيكيها به يكديگر سبقت جوئيد، بازگشت همه شما به سوى خدا است و از آنچه در آن اختلاف كرده ايد به شما خبر خواهد داد!
تفسير:
در اين آيه اشاره به موقعيت قرآن بعد از ذكر كتب پيشين انبيأ شده است. مهيمن در اصل به معنى چيزى كه حافظ و شاهد و مراقب و امين و نگاهدارى كننده چيزى بوده باشد، و از آنجا كه قرآن در حفظ و نگهدارى اصول كتابهاى آسمانى پيشين، مراقبت كامل دارد و آنها را تكميل ميكند، لفظ مهيمن بر آن اطلاق كرده و مى فرمايد: ما اين كتاب آسمانى را به حق بر تو نازل كرديم در حالى كه كتب پيشين را تصديق كرده (و نشانه هاى آن، بر آنچه در كتب پيشين آمده تطبيق مى كند) و حافظ و نگاهبان آنها است.
( و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه ) .
اساسا تمام كتابهاى آسمانى، در اصول مسائل هماهنگى دارند، و هدف واحد يعنى تربيت و تكامل انسان را تعقيب مى كنند، اگر چه در مسائل فرعى به مقتضاى قانون تكامل تدريجى با هم، تفاوتهائى دارند، و هر آئين تازه، مرحله بالاترى را مى پيمايد، و برنامه جامعترى دارد.
ذكر مهيمنا عليه بعد از مصدقا لما بين يديه اشاره به همين حقيقت است يعنى اصول كتب پيشين را تصديق و در عين حال برنامه جامعترى پيشنهاد مى كند.
سپس دستور مى دهد كه چون چنين است طبق احكامى كه بر تو نازل شده است در ميان آنها داورى كن.
( فاحكم بينهم بما انزل الله ) .
اين جمله با فأ تفريع ذكر شده و نتيجه جامعيت احكام اسلام نسبت به احكام آئينهاى پيشين است، اين دستور منافاتى با آنچه در آيات قبل گذشت كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مخير بين داورى كردن ميان آنها و يا رها كردن آنان به حال خود مى نمود، ندارد زيرا اين آيه مى گويد: چنانچه خواستى ميان اهل كتاب داورى كنى بر طبق احكام قرآن داورى كن. بعد اضافه مى كند از هوا و هوسهاى آنها كه مايلند احكام الهى را بر اميال و هوسهاى خود تطبيق دهند پيروى مكن و از آنچه به حق بر تو نازل شده است روى مگردان.
( و لا تتبع اهوائهم عما جأك من الحق ) .
و براى تكميل اين بحث ميگويد: (براى هر كدام از شما آئين و شريعت و طريقه و راه روشنى قرار داديم ).
( لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا ) .
شرع و شريعه راهى را مى گويند كه بسوى آب مى رود و به آن منتهى ميشود، و اينكه دين را شريعت مى گويند از آن نظر است كه به حقايق و تعليماتى منتهى ميگردد كه مايه پاكيزگى و طهارت و حيات انسانى است، كلمه نهج و منهاج به راه روشن مى گويند.
راغب در كتاب مفردات از ابن عباس نقل مى كند كه مى گويد: فرق ميان شرعة و منهاج آن است كه شرعة به آنچه در قرآن وارد شده گفته مى شود و منهاج به امورى كه در سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وارد گرديده (اين تفاوت گرچه جالب به نظر ميرسد اما دليل قاطعى بر آن در دست نيست ).
سپس ميفرمايد: (خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد و همه را پيرو يك آئين سازد، ولى اين با قانون تكامل تدريجى و سير مراحل مختلف تربيتى سازگار نبود.
( و لو شأ الله لجعلكم امة واحدة و لكن ليبلوكم فيما آتاكم ) .
جمله (ليبلوكم فيما آتاكم ) (تا شما را بيازمايد در آنچه به شما بخشيده ) اشاره به همان است كه سابقا گفتيم: خداوند استعدادها و شايستگيهائى در وجود بشر آفريده و در سايه (آزمايشها) در پرتو تعليمات پيامبران آنها را پرورش مى دهد، و به همين دليل پس از پيمودن يك مرحله، آنها را در مرحله بالاترى قرار ميدهد، و بعد از پايان يك دوران تربيتى، دوران عاليترى را وسيله پيامبر ديگر به وجود مى آورد، درست همانند مراحل تحصيلى يك نوجوان در مدرسه.
سرانجام، همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى كند كه بجاى صرف نيروهاى خود در اختلاف و مشاجره، در نيكيها بر يكديگر پيشى بگيرند.
( فاستبقوا الخيرات ) .
زيرا بازگشت همه شما به سوى خدا است و او است كه شما را از آنچه در آن اختلاف مى كنيد در روز رستاخيز آگاه خواهد ساخت.
( الى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ) .
آيه (49) و (50)و ترجمه:
( و أن احكم بينهم بما أنزل الله و لا تتبع أهوائهم و احذرهم أن يفتنوك عن بعض ما أنزل الله إليك فإن تولوا فاعلم أنما يريد الله أن يصيبهم ببعض ذنوبهم و إن كثيرا من الناس لفاسقون ) (49)( افحكم الجاهلية يبغون و من أ حسن من الله حكما لقوم يوقنون ) (50)
ترجمه:
49 - و بايد در ميان آنها (اهل كتاب ) طبق آنچه خداوند نازل كرده حكم كنى و از هوسهاى آنان پيروى مكن و بر حذر باش كه مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده منحرف سازند، و اگر آنها (از حكم و داورى تو) روى گردانند بدان خداوند مى خواهد آنها را بخاطر پاره اى از گناهانشان مجازات كند و بسيارى از مردم فاسقند.
50 - آيا آنها حكم جاهليت را (از تو) مى خواهند، و چه كسى براى افراد با ايمان بهتر از خدا حكم مى كند؟
شان نزول
بعضى از مفسران در شان نزول اين آيه از ابن عباس چنين نقل كرده اند: جمعى از بزرگان يهود توطئه كردند و گفتند نزد محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميرويم شايد بتوانيم او را از آئين خود منحرف سازيم، پس از اين تبانى، نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و گفتند: ما دانشمندان و اشراف يهوديم و اگر ما از تو پيروى كنيم مطمئنا ساير يهوديان به ما اقتدا مى كنند ولى در ميان ما و جمعيتى، نزاعى است (در مورد يك قتل يا چيز ديگر) اگر در اين نزاع به نفع ما داورى كنى ما به تو ايمان خواهيم آورد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از چنين قضاوتى (كه عادلانه نبود) خوددارى كرد و آيه فوق نازل شد.
تفسير:
در اين آيه بار ديگر خداوند به پيامبر خود تاكيد مى كند كه در ميان اهل كتاب بر طبق حكم خداوند داورى كند و تسليم هوا و هوسهاى آنها نشود.
( و ان احكم بينهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم ) .
تكرار اين دستور يا به خاطر مطالبى است كه در ذيل آيه آمده، يا به خاطر آن است كه موضوع اين داورى با موضوع داورى آيات گذشته تفاوت داشته است، در آيات پيش، موضوع زناى محصنه بود و در اينجا موضوع، قتل يا نزاع ديگر بوده است.
سپس به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار ميدهد كه (اينها تبانى كرده اند تو را از آئين حق و عدالت منحرف سازند مراقب آنها باش.)
( و احذرهم ان يفتنوك عن بعض ما انزل الله اليك ) .
(و اگر اهل كتاب در برابر داورى عادلانه تو تسليم نشوند، بدان اين نشانه آن است كه گناهان آنها دامانشان را گرفته است و توفيق را از آنها سلب كرده و خدا مى خواهد آنها را به خاطر بعضى از گناهانشان مجازات كند.)
(فان تولوا فاعلم انما يريد الله ان يصيبهم ببعض ذنوبهم ) .
ذكر بعض گناهان (نه همه آنها) ممكن است به خاطر آن باشد كه مجازات همه گناهان در زندگى دنيا انجام نمى شود و تنها قسمتى از آن دامن انسانرا مى گيرد و بقيه به جهان ديگر موكول مى شود.
در اينكه كدام كيفر دامن آنها را گرفت، در آيه صريحا ذكرى از آن به ميان نيامده، ولى احتمال دارد اشاره به همان سرنوشتى باشد كه دامان يهود مدينه را گرفت و به خاطر خيانتهاى پى در پى مجبور شدند، خانه هاى خود را رها كرده و از مدينه بيرون روند و يا اينكه عدم توفيق آنها خود يكنوع مجازات براى گناهان پيشين آنها بود، زيرا سلب موفقيت خود يكنوع مجازات محسوب مى شود، به عبارت ديگر گناهان پى در پى و لجاجت، كيفرش محروم ماندن از احكام عادلانه و سرگردان شدن در بيراهه هاى زندگى است.
و در پايان آيه ميفرمايد: اگر آنها در راه باطل اينهمه پافشارى مى كنند، نگران مباش زيرا بسيارى از مردم فاسقند.
( و ان كثيرا من الناس لفاسقون ) .
سؤ ال:
ممكن است ايراد شود كه آيه فوق دليل بر اين است كه امكان انحراف از حق درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تصور مى شود و لذا خداوند به او هشدار مى دهد، آيا اين تعبير با مقام معصوم بودن پيامبران سازگار است!
پاسخ:
معصوم بودن هرگز به اين معنى نيست كه گناه براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امام محال ميگردد، و گرنه فضيلتى براى آنها محسوب نمى شود بلكه منظور اين است كه آنها با توانائى بر گناه مرتكب گناه نمى شوند، هر چند اين عدم ارتكاب به خاطر تذكرات الهى بوده باشد و به عبارت ديگر يادآوريهاى خداوند جزئى از عامل مصونيت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از گناه ميباشد.
توضيح بيشتر درباره مقام عصمت پيامبران و امامان به خواست خدا در ذيل آيه تطهير (آيه 33 احزاب ) خواهد آمد.
در آيه بعد به عنوان استفهام انكارى ميفرمايد (آيا اينها كه مدعى پيروى از كتب آسمانى هستند انتظار دارند با احكام جاهلى و قضاوتهاى آميخته انواع تبعيضات در ميان آنها داورى كنى ).
( افحكم الجاهلية يبغون ) .
در حالى كه هيچ داورى براى افراد با ايمان بالاتر و بهتر از حكم خدا نيست.
( و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون ) .
همانطور كه در ذيل آيات سابق گفتيم در ميان طوائف يهود نيز تبعيضات عجيبى بود مثلا اگر كسى از طايفه بنى قريظه فردى از طايفه بنى نضير را به قتل مى رساند قصاص مى شد، و در صورت عكس، قصاص نمى كردند، و يا به هنگام گرفتن ديه دو برابر ديه مى گرفتند، قرآن ميگويد اين گونه تبعيضات نشانه احكام جاهليت است، و در ميان احكام الهى هيچگونه تبعيض در ميان بندگان خدا نيست.
در كتاب كافى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود:
( الحكم حكمان حكم الله و حكم الجاهلية فمن اخطا حكم الله حكم بحكم الجاهلية ) :
(حكم دو گونه بيشتر نيست يا حكم خدا است يا حكم جاهليت و هر كس حكم خدا را رها كند به حكم جاهليت تن در داده است.)
و از اينجا روشن ميشود، مسلمانانى كه با داشتن احكام آسمانى به دنبال قوانين ساختگى ملل ديگرى افتاده اند، در حقيقت در مسير جاهليت گام نهاده اند.
آيه (51) تا (53)و ترجمه:
( يا ايها الذين أمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى أوليأ بعضهم أوليأ بعض و من يتولهم منكم فإ نه منهم إن الله لا يهدى القوم الظالمين ) (51)( فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم يقولون نخشى أن تصيبنا دائرة فعسى الله أن يأتى بالفتح أو أمر من عنده فيصبحوا على ما أسروا فى أنفسهم نادمين ) (52)( و يقول الذين أمنوا أهؤ لأ الذين أقسموا بالله جهد أيمانهم إنهم لمعكم حبطت أعملهم فأصبحوا خاسرين ) (53)
ترجمه:
51 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد يهود و نصارى را تكيه گاه خود قرار ندهيد، آنها تكيه گاه يكديگرند و كسانى كه از شما بانها تكيه كنند از آنها هستند خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمى كند.
52 - مشاهد مى كنى افرادى را كه در دلهايشان بيمارى است در (دوستى با) آنان بر يكديگر پيشى مى گيرند، و مى گويند مى ترسيم حادثه اى براى ما اتفاق بيفتد (و نياز به كمك آنها داشته باشيم ) شايد خداوند پيروزى يا حادثه ديگرى از ناحيه خود (به نفع مسلمانان ) پيش بياورد و اين دسته از آنچه در دل پنهان داشتند پشيمان گردند.
53 - و آنها كه ايمان آورده اند مى گويند آيا اين (منافقان ) همانها هستند كه با نهايت تاكيد سوگند ياد كردند كه با شما هستيم! (چرا سرانجام كارشان به اينجا رسيد) اعمالشان نابود گشت و زيانكار شدند.
شان نزول:
بسيارى از مفسران نقل كرده اند كه بعد از جنگ بدر، عبادة بن صامت خزرجى خدمت پيامبر رسيد و گفت: من هم پيمانانى از يهود دارم كه از نظر عدد زياد و از نظر قدرت نيرومندند، اكنون كه آنها ما را تهديد به جنگ مى كنند و حساب مسلمانان از غير مسلمانان جدا شده است من از دوستى و هم پيمانى با آنان برائت ميجويم، هم پيمان من تنها خدا و پيامبر او است، عبد الله بن ابى گفت: ولى من از هم پيمانى با يهود برائت نمى جويم، زيرا از حوادث مشگل مى ترسم و به آنها نيازمندم، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او فرمود: آنچه در مورد دوستى با يهود بر عباده مى ترسيدم، بر تو نيز مى ترسم (و خطر اين دوستى و هم پيمانى براى تو از او بيشتر است ) عبد الله گفت: چون چنين است من هم مى پذيرم و با آنها قطع رابطه مى كنم، آيات فوق نازل شد و مسلمانان را از هم پيمانى با يهود و نصارى بر حذر داشت.
تفسير:
آيات فوق مسلمانانرا از همكارى با يهود و نصارى به شدت بر حذر مى دارد، نخست ميگويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، يهود و نصارى را تكيه گاه و هم پيمان خود قرار ندهيد (يعنى ايمان به خدا ايجاب مى كند كه به خاطر جلب منافع مادى با آنها همكارى نكنيد).
( يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اوليأ ) .
اوليأ جمع ولى از ماده ولايت بمعنى نزديكى فوق العاده ميان دو چيز است كه به معنى دوستى و نيز به معنى هم پيمانى و سرپرستى آمده است ولى با توجه به شان نزول آيه و ساير قرائنى كه در دست است، منظور از آن در اينجا اين نيست كه مسلمانان هيچگونه رابطه تجارى و اجتماعى با يهود و مسيحيان نداشته باشند بلكه منظور اين است كه با آنها هم پيمان نگردند و در برابر دشمنان روى دوستى آنها تكيه نكنند.
مساله هم پيمانى در ميان عرب در آن زمان رواج كامل داشت و از آن به ولأ تعبير مى شد.
جالب اينكه در اينجا روى عنوان اهل كتاب تكيه نشده بلكه به عنوان يهود و نصارى از آنها نام برده شده است، شايد اشاره به اين است كه آنها اگر به كتب آسمانى خود عمل مى كردند هم پيمانان خوبى براى شما بودند، ولى اتحاد آنها به يكديگر روى دستور كتابهاى آسمانى نيست بلكه روى اغراض سياسى و دسته بندى هاى نژادى و مانند آن است.
سپس با يك جمله كوتاه، دليل اين نهى را بيان كرده ميگويد: هر يك از آن دو طايفه دوست و هم پيمان هم مسلكان خود هستند.
( بعضهم اوليأ بعض ) .
يعنى تا زمانى كه منافع خودشان و دوستانشان مطرح است، هرگز به شما نمى پردازند.
روى اين جهت، هر كس از شما طرح دوستى و پيمان با آنها بريزد، از نظر تقسيم بندى اجتماعى و مذهبى جزء آنها محسوب خواهد شد.
( و من يتولهم منكم فانه منهم ) .
و شك نيست كه خداوند چنين افراد ستمگرى را كه به خود و برادران و خواهران مسلمان خود خيانت كرده و بر دشمنانشان تكيه مى كنند، هدايت نخواهد كرد.
( ان الله لا يهدى القوم الظالمين ) .
در آيه بعد اشاره به عذرتراشى هائى مى كند كه افراد بيمار گونه براى توجيه ارتباطهاى نامشروع خود با بيگانگان، انتخاب مى كنند، و مى گويد: آنهائى كه در دلهايشان بيمارى است، اصرار دارند كه آنان را تكيه گاه و هم پيمان خود انتخاب كنند، و عذرشان اين است كه ميگويند: ما مى ترسيم قدرت به دست آنها بيفتد و گرفتار شويم.
( فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم يقولون نخشى ان تصيبنا دائرة ) .
قرآن در پاسخ آنها ميگويد: همانطور كه آنها احتمال مى دهند روزى قدرت به دست يهود و نصارى بيفتد اين احتمال را نيز بايد بدهند كه ممكن است سرانجام، خداوند مسلمانان را پيروز كند و قدرت به دست آنها بيفتد و اين منافقان، از آنچه در دل خود پنهان ساختند، پشيمان گردند.
( فعسى الله ان ياتى بالفتح اوامر من عنده فيصبحوا على ما اسروا فى انفسهم نادمين ) .
در حقيقت، در اين آيه از دو راه به آنها پاسخ گفته شده است: نخست اينكه اين گونه افكار از قلبهاى بيمار بر مى خيزد و از كسانى كه ايمانشان متزلزل و نسبت به خدا سوء ظن دارند و گرنه يك فرد با ايمان اين گونه فكر به خود راه نمى دهد، و ديگر اينكه بفرض كه چنين احتمالى باشد آيا احتمال پيروزى مسلمين در كار نيست؟
بنابر آنچه ما گفتيم كلمه (عسى ) كه مفهوم آن احتمال و اميد است، به همان معنى اصلى كه در همه جا دارد باقى مى ماند، ولى مفسران معمولا آن را بعنوان يك وعده قطعى در اينجا از طرف خداوند به مسلمانان گرفتهاند كه با ظاهر كلمه عسى سازگار نيست.
منظور از جمله اوامر من عنده كه بعد از كلمه فتح ذكر شده اين است كه ممكن است در آينده مسلمانان بر دشمنان خود يا از طريق جنگ و پيروزى غلبه كنند و يا بدون جنگ آنقدر قدرت بيابند كه دشمن بدون جنگ تسليم گردد و به عبارت ديگر كلمه فتح اشاره به پيروزيهاى نظامى مسلمانان است و امر من عنده اشاره به پيروزيهاى اجتماعى و اقتصادى و مانند آن مى باشد.
ولى با توجه به اينكه خداوند بيان چنين احتمالى ميكند و او عالم و آگاه از وضع آينده است، اين آيه اشاره به پيروزيهاى نظامى و اجتماعى و اقتصادى مسلمانان خواهد بود.
و در آخرين آيه به سرانجام كار منافقان اشاره كرده ميگويد: در آن هنگام كه فتح و پيروزى نصيب مسلمانان راستين شود، و كار منافقان بر ملا گردد مؤ منان از روى تعجب مى گويند آيا اين افراد منافق همانها هستند كه اين همه ادعا داشتند و با نهايت تاكيد قسم ياد ميكردند كه با ما هستند، چرا سرانجام كارشان به اينجا رسيد.
( و يقول الذين آمنوا ا هؤ لأ الذين اقسموا بالله جهد ايمانهم انهم لمعكم ) .
و به خاطر همين نفاق، همه اعمال نيك آنها بر باد رفت زيرا از نيت پاك و خالص سرچشمه نگرفته بود، و به همين دليل زيانكار شدند، هم در اين جهان و هم در جهان ديگر.
( حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرين ) .
در حقيقت جمله اخير، شبيه پاسخ سؤ ال مقدرى است، گويا كسى مى پرسد بالاخره پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد! در جوابشان گفته مى شود، اعمالشان به كلى بر باد رفت و خسران و زيان دامنگيرشان شد.
يعنى آنها اگر اعمال نيكى هم از روى اخلاص انجام داده باشند، چون سرانجام به سوى نفاق و شرك روى آوردند، نتائج آن اعمال نيز بر باد مى رود همانطور كه در جلد دوم صفحه 69 ذيل آيه 217 سوره بقره بيان كرديم.
تكيه بر بيگانه
گرچه در شان نزول آيات فوق سخن از دو نفر يعنى عبادة بن صامت و عبد الله بن ابى در ميان آمده ولى جاى ترديد نيست كه اينها فقط به عنوان دو شخص تاريخى مورد نظر نيستند، بلكه نماينده دو مكتب فكرى و اجتماعى مى باشند، يك مكتب مى گويد از بيگانه بايد بريد و زمام كار خود را به دست او نداد و به كمكهاى او اطمينان نكرد.
ديگرى مى گويد: در اين دنياى پرغوغا، هر شخص و ملتى تكيه گاهى مى خواهد، و گاهى مصلحت ايجاب مى كند كه اين تكيه گاه از ميان بيگانگان انتخاب شود، دوستى آنها با ارزش است و روزى ثمر بخش خواهد بود. قرآن مكتب دوم را به شدت مى كوبد و مسلمانان را از اين طرز تفكر با صراحت و تاكيد برحذر مى دارد، اما متاسفانه بعضى از مسلمانان، اين فرمان بزرگ قرآن را به دست فراموشى سپردند و تكيه گاه هائى از ميان بيگانگان براى خود انتخاب نمودند، و تاريخ نشان مى دهد كه بسيارى از بدبختيهاى مسلمين از همين جا سرچشمه گرفته است!
اندلس تابلو زندهاى براى اين موضوع است و نشان مى دهد كه چگونه مسلمانان به نيروى خود درخشانترين تمدنها را در اندلس ديروز و اسپانياى امروز به وجود آوردند، اما به خاطر تكيه كردن بر بيگانه چه آسان آنرا از دست دادند.
امپراطور عظيم عثمانى كه در مدت كوتاهى همانند برف در فصل تابستان به كلى آب شد، شاهد ديگرى بر اين مدعا است، در تاريخ معاصر نيز ضربه هائى كه مسلمانان به خاطر انحراف از اين مكتب خورده اند كم نيست، اما تعجب در اين است كه چگونه هنوز بيدار نشده ايم!
در هر حال بيگانه، بيگانه است و اگر يك روز منافع مشتركى با ما داشته باشد و در گامهاى محدودى همكارى كند سرانجام در لحظات حساس نه تنها حساب خود را جدا مى كند، بلكه ضربه هاى كارى نيز به ما مى زند، امروز مسلمانان بايد بيش از هر وقت به اين نداى قرآن گوش دهند و جز به نيروى خود تكيه نكنند. پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآله ) به قدرى مراقب اين موضوع بود كه در جنگ احد هنگامى كه سيصد نفر از يهوديان براى همكارى با مسلمانان در برابر مشركان اعلام آمادگى كردند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را از نيمه راه باز گرداند و كمك آنها را نپذيرفت، در حالى كه اين عدد در نبرد احد مى توانست نقش مؤ ثرى داشته باشد، چرا! زيرا هيچ بعدى نداشت كه آنها در لحظات حساس جنگ با دشمن همكارى كنند و باقيمانده ارتش اسلام را نيز از بين ببرند.
آيه (54) و ترجمه:
( يأ يها الذين ءامنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأ تى الله بقوم يحبهم و يحبونه أ ذلة على المؤ منين أ عزة على الكافرين يجهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم ذلك فضل الله يؤ تيه من يشأ و الله وسع عليم ) (54)
ترجمه:
54 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد هر كس از شما از آئين خود باز گردد (به خدا زيانى نمى رساند) خداوند در آينده جمعيتى را مى آورد، كه آنها را دوست دارد و آنها (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤ منان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد مى كنند و از سرزنش كنندگان هراسى ندارند. اين فضل خدا است كه بهر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مى دهد و (فضل ) خدا وسيع و خداوند داناست.
تفسير:
پس از بحث درباره منافقان، سخن از مرتدانى كه طبق پيش بينى قرآن بعدها از اين آئين مقدس روى بر مى گرداندند به ميان مى آورد و به عنوان يك قانون كلى به همه مسلمانان اخطار مى كند: اگر كسانى از شما از دين خود بيرون روند، زيانى به خدا و آئين او و جامعه مسلمين و آهنگ سريع پيشرفت آنها نمى رسانند، زيرا خداوند در آينده جمعيتى را براى حمايت اين آئين برمى انگيزد.
( يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتى الله بقوم ) .
سپس صفات كسانى كه بايد اين رسالت بزرگ را انجام دهند، شرح مى دهد:
1 - آنها به خدا عشق مى ورزند و جز به خشنودى او نمى انديشند هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند.
( يحبهم و يحبونه ) .
2 و 3 - در برابر مؤ منان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمكاران، سرسخت و خشن و پرقدرتند.
( اذلة على المؤ منين اعزة على الكافرين ) .
4 - جهاد در راه خدا به طور مستمر از برنامه هاى آنها است.
( يجاهدون فى سبيل الله ) .
5 - آخرين امتيازى كه براى آنان ذكر مى كند اين است كه در راه انجام فرمان خدا و دفاع از حق، از ملامت هيچ ملامت كننده اى نمى هراسند.
( و لا يخافون لومة لائم ) .
در حقيقت علاوه بر قدرت جسمانى، چنان شهامتى دارند كه از شكستن سنتهاى غلط و مخالفت با اكثريتهائى كه راه انحراف را پيش گرفته اند، و با تكيه بر كثرت عددى خود ديگران را به باد استهزأ مى گيرند، پروائى ندارند.
بسيارى از افراد را مى شناسيم كه داراى صفات ممتازى هستند، اما در مقابل غوغاى محيط و هجوم افكار عوام و اكثريتهاى منحرف بسيار محافظه كار، ترسو، و كم جرئتند، و زود در برابر آنها ميدان را خالى مى كنند، در حالى كه براى يك رهبر سازنده و افرادى كه براى پياده كردن افكار او وارد ميدان مى شوند، قبل از هر چيز چنين شهامتى لازم است، عوام زدگى، محيط زدگى، و امثال آن كه همگى نقطه مقابل اين امتياز عالى روحى هستند، سد راه بيشتر اصلاحات محسوب مى گردند.
و در پايان مى گويد: بدست آوردن اين امتيازات، (علاوه بر كوشش
انسان ) مرهون فضل الهى است كه به هر كس بخواهد و شايسته ببيند مى دهد.
( ذلك فضل الله يؤ تيه من يشأ ) .
او است كه دايره فضل و كرمش، وسيع و به آنها كه شايستگى دارند آگاه است.
( و الله واسع عليم ) .
درباره اينكه آيه فوق اشاره به چه اشخاصى مى كند و منظور از اين ياوران اسلام كيانند كه خدا آنها را به اين صفات ستوده است!
در روايات اسلامى و سخنان مفسران بحث بسيار ديده مى شود. در روايات زيادى كه از طرق شيعه و اهل تسنن وارد شده مى خوانيم كه اين آيه در مورد على (عليهالسلام ) در فتح خيبر، يا مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين (آتش افروزان جنگ جمل، و سپاه معاويه، و خوارج ) نازل شده است و لذا مى بينيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از عدم توانائى عده اى از فرماندهان لشگر اسلام براى فتح خيبر، يك شب در مركز سپاه اسلام رو به آنها كرد و فرمود:
لا عطين الراية غدا رجلا، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، كرارا غير فرار، لا يرجع حتى يفتح الله على يده:
به خدا سوگند پرچم را فردا به دست كسى مى سپارم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند، پى در پى به دشمن حمله مى كند و هيچگاه از برابر آنها نمى گريزد و از اين ميدان باز نخواهد گشت، مگر اينكه خدا به دست او پيروزى را نصيب مسلمانان مى كند.
در روايت ديگرى مى خوانيم هنگامى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره اين آيه
سؤ ال كردند دست خود را بر شانه سلمان زد و فرمود: اين و ياران او و هموطنان او هستند.
و به اين ترتيب از اسلام آوردن ايرانيان و كوششها و تلاشهاى پرثمر آنان براى پيشرفت اسلام در زمينه هاى مختلف، پيشگوئى كرد.
سپس فرمود:
لو كان الدين معلقا بالثريا لتناوله رجال من ابنأ الفارس:
اگر دين (و در روايت ديگرى اگر علم ) به ستاره ثريا بسته باشد و در آسمانها قرار گيرد، مردانى از فارس آن را در اختيار خواهند گرفت. و در روايات ديگرى مى خوانيم اين آيه درباره ياران مهدى (عليهالسلام ) نازل شده است كه با تمام قدرت در برابر آنها كه از آئين حق و عدالت مرتد شده اند مى ايستند و جهان را پر از ايمان و عدل و داد مى كنند.
شكى نيست كه اين روايات كه در تفسير آيه وارد شده با هم تضاد ندارد، زيرا اين آيه همانطور كه سيره قرآن است يك مفهوم كلى و جامع را بيان مى كند كه على (عليهالسلام ) يا سلمان فارسى مصداقهاى مهم آن مى باشند و كسان ديگرى كه اين برنامه ها را تعقيب مى كنند نيز شامل مى شود، هر چند در روايات از آنها ذكرى نشده باشد.
ولى متاسفانه تعصبهاى قومى در مورد اين آيه به كار افتاده و افرادى را كه هيچگونه شايستگى ندارند و هيچيك از صفات فوق در آنها وجود نداشته به عنوان مصداق و شان نزول آيه شمرده اند، تا آنجا كه ابو موسى اشعرى كه با حماقت كم نظير و تاريخى خود، اسلام را به سوى پرتگاه كشانيد، و پرچمدار اسلام، على (عليهالسلام ) را در تنگناى سختى قرار داد از مصاديق اين آيه شمرده اند!
اصلاح قسمت اخير اين جلد، در جوار خانه خدا، در مكه مكرمه هنگام تشرف براى مراسم پرشكوه عمره انجام گرفت در حالى كه قلم را به زحمت مى توانستم بدست بگيرم و دستم ناراحت بود.
جالب اينكه همان تعصبها را كه در كتب علمى مى بينيم به طرز شديد - ترى در ميان افراد عامى و حتى دانشمندان آنها در اينجا مشاهده مى كنيم گويا دستى در كار است كه مسلمانان هيچگاه متحد نشوند، اين تعصب حتى به تاريخ پيش از اسلام نيز سرايت كرده و خيابانى كه نزديك خانه كعبه به عنوان شارع ابو سفيان جلب توجه مى كند در حال حاضر از شارع ابراهيم الخليل بنيانگزار مكه شكوهمندتر است!
نسبت شرك دادن به بسيارى از مسلمانان، براى يك دسته از متعصبين اين سامان مساوى با آب خوردن است، تكان بخورى فرياد مشرك مشرك بلند مى شود گويا اسلام دربست از آنها است و آنها متوليان قرآنند و بس، و اسلام و كفر دگران به ميل آنها واگذار شده كه با يك كلمه هر كس را بخواهند مشرك و هر كس را بخواهند مسلمان بگويند!
در حالى كه در آيات فوق خوانديم خداوند به هنگام غربت اسلام سلمان و امثال او را براى عظمت اين آئين بزرگ بر مى انگيزد، و اين بشارتى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده است.
شگفت انگيز اين است كه مساله توحيد كه بايد رمز وحدت مسلمين گردد دستاويزى شده براى تشتت صفوف مسلمين و نسبت دادن مسلمانان به شرك و بت پرستى.
تا آنجا كه يكى از افراد مطلع به بعضى از متعصبان آنها گفته بود ببينيد كار ما و شما به كجا رسيده كه اگر اسرائيل بر سر ما مسلط شود جمعى از شما خوشحال مى شوند و اگر شما را بكوبد جمعى از ما! آيا اين همان چيزى نيست كه آنها مى خواهند!!
ولى از انصاف نبايد گذشت با تماسهاى مكررى كه با عده اى از علماى آنها داشتم روشن شد كه فهميده ها غالبا از اين وضع ناراحتند مخصوصا يكى از علماى يمن در مسجد الحرام در بحثى كه در زمينه حد و حدود شرك بود در حضور بعضى از بزرگان مدرسين حرم مى گفت مساله نسبت دادن اهل قبله به شرك گناه بسيار بزرگى است كه پيشينيان آنرا بسيار مهم مى شمردند، اين چه كارى است كه افراد غير وارد مرتبا مردم را متهم به شرك مى كنند آيا آنها نمى دانند چه مسؤ ليت بزرگى را بر عهده مى گيرند.
آيه (55)و ترجمه:
( إنما وليكم الله و رسوله و الذين أمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ) (55)
ترجمه:
55 - سرپرست و رهبر شما تنها خدا است، و پيامبر او، و آنها كه ايمان آورده اند و نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.
شان نزول آيه ولايت
در تفسير مجمع البيان و كتب ديگر از عبد الله بن عباس چنين نقل شده: كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حديث نقل مى كرد ناگهان مردى كه عمامه اى بر سر داشت و صورت خود را پوشانيده بود نزديك آمد و هر مرتبه كه ابن عباس از پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حديث نقل مى كرد او نيز با جمله قال رسول الله حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل مى نمود.
ابن عباس او را قسم داد تا خود را معرفى كند، او صورت خود را گشود و صدا زد اى مردم! هر كس مرا نمى شناسد بداند من ابوذر غفارى هستم با اين گوشهاى خودم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنيدم، و اگر دروغ مى گويم هر دو گوشم كر باد، و با اين چشمان خود اين جريان را ديدم و اگر دروغ مى گويم هر دو كور باد، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
على قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره مخذول من خذله.
على (عليهالسلام ) پيشواى نيكان است، و كشنده كافران، هر كس او را يارى كند، خدا ياريش خواهد كرد، و هر كس دست از ياريش بردارد، خدا دست از يارى او برخواهد داشت.
سپس ابوذر اضافه كرد: اى مردم روزى از روزها با رسولخدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد نماز مى خواندم، سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد، ولى كسى چيزى به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد، در همين حال على (عليهالسلام ) كه در حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد. سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آنحضرت بيرون آورد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در حال نماز بود اين جريان را مشاهده كرد، هنگامى كه از نماز فارغ شد، سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت:
خداوندا برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشائى تا مردم گفتارش را درك كنند، و نيز موسى درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش قرار دهى و بوسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى. خداوندا! من محمد پيامبر و برگزيده توام، سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز، از خاندانم على (عليهالسلام ) را وزير من گردان تا بوسيله او، پشتم قوى و محكم گردد.
ابوذر مى گويد: هنوز دعاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: بخوان، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چه بخوانم، گفت بخوان
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا...
البته اين شان نزول از طرق مختلف (چنانكه خواهد آمد) نقل شده كه گاهى در جزئيات و خصوصيات مطلب با هم تفاوتهائى دارند ولى اساس و عصاره همه يكى است.
تفسير:
اين آيه با كلمه انما كه در لغت عرب به معنى انحصار مى آيد شروع شده و مى گويد: ولى و سرپرست و متصرف در امور شما سه كس است: خدا و پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند، و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
( انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤ تون الزكاة و هم راكعون ) .
شك نيست كه ركوع در اين آيه به معنى ركوع نماز است، نه به معنى خضوع، زيرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن، هنگامى كه ركوع گفته مى شود به همان معنى معروف آن يعنى ركوع نماز است، و علاوه بر شان نزول آيه و روايات متعددى كه در زمينه انگشتر بخشيدن على (عليهالسلام ) در حال ركوع وارد شده و مشروحا بيان خواهيم كرد، ذكر جمله يقيمون الصلاة نيز شاهد بر اين موضوع است، و ما در هيچ مورد در قرآن نداريم كه تعبير شده باشد زكات را با خضوع بدهيد، بلكه بايد با اخلاص نيت و عدم منت داد. همچنين شك نيست كه كلمه ولى در آيه به معنى دوست و يا ناصر و ياور نيست زيرا ولايت به معنى دوستى و يارى كردن مخصوص كسانى نيست كه نماز مى خوانند، و در حال ركوع زكات مى دهند، بلكه يك حكم عمومى است كه همه مسلمانان را در بر مى گيرد، همه مسلمين بايد يكديگر را دوست بدارند و يارى كنند حتى آنهائى كه زكات بر آنها واجب نيست، و اصولا چيزى ندارند كه زكات بدهند، تا چه رسد به اينكه بخواهند در حال ركوع زكاتى بپردازند، آنها هم بايد دوست و يار و ياور يكديگر باشند.
از اينجا روشن مى شود كه منظور از ولى در آيه فوق ولايت به معنى سرپرستى و تصرف و رهبرى مادى و معنوى است، بخصوص اينكه اين ولايت در رديف ولايت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه با يك جمله ادا شده است.
و به اين ترتيب، آيه از آياتى است كه به عنوان يك نص قرآنى دلالت بر ولايت و امامت على (عليهالسلام ) مى كند.
ولى در اينجا بحثهاى مهمى است كه بايد به طور جداگانه، مورد بررسى قرار گيرد:
شهادت احاديث و مفسران و مورخان
همانطور كه اشاره كرديم در بسيارى از كتب اسلامى و منابع اهل تسنن، روايات متعددى دائر بر اينكه آيه فوق در شان على (عليهالسلام ) نازل شده نقل گرديده كه در بعضى از آنها اشاره به مساله بخشيدن انگشتر در حال ركوع نيز شده و در بعضى نشده، و تنها به نزول آيه درباره على (عليهالسلام ) قناعت گرديده است.
اين روايت را ابن عباس و عمار ياسر و عبد الله بن سلام و سلمة بن كهيل و انس بن مالك و عتبة بن حكيم و عبد الله ابى و عبد الله بن غالب و جابر بن عبد الله انصارى و ابوذر غفارى نقل كرده اند.
و علاوه بر ده نفر كه در بالا ذكر شده از خود على (عليهالسلام ) نيز اين روايت در كتب اهل تسنن نقل شده است.
جالب اينكه در كتاب غاية المرام تعداد 24 حديث در اين باره از طرق
اهل تسنن و 19 حديث از طرق شيعه نقل كرده است.
كتابهاى معروفى كه اين حديث در آن نقل شده از سى كتاب تجاوز مى كند كه همه از منابع اهل تسنن است، از جمله محب الدين طبرى در ذخائر العقبى صفحه 88 و علامه قاضى شوكانى در تفسير فتح القدير جلد دوم صفحه 50 و در جامع الاصول جلد نهم صفحه 478 و در اسباب النزول واحدى صفحه 148 و در لباب النقول سيوطى صفحه 90 و در تذكرة سبط بن جوزى صفحه 18 و در نور الابصار شبلنجى صفحه 105 و در تفسير طبرى صفحه 165 و در كتاب الكافى الشاف ابن حجر عسقلانى صفحه 56 و در مفاتيح الغيب رازى جلد سوم صفحه 431 و در تفسير در المنصور جلد 2 صفحه 393 و در كتاب كنز العمال جلد 6 صفحه 391 و مسند ابن مردويه و مسند ابن الشيخ و علاوه بر اينها در صحيح نسائى و كتاب الجمع بين الصحاح السته و كتابهاى متعدد ديگرى اين احاديث آمده است.
با اينحال چگونه مى توان اينهمه احاديث را ناديده گرفت، در حالى كه در شان نزول آيات ديگر به يك يا دو روايت قناعت مى كنند، اما گويا تعصب اجازه نمى دهد كه اينهمه روايات و اينهمه گواهى دانشمندان درباره شان نزول آيه فوق مورد توجه قرار گيرد.
و اگر بنا شود در تفسير آيه اى از قرآن اين همه روايات ناديده گرفته شود ما بايد در تفسير آيات قرآنى اصولا به هيچ روايتى توجه نكنيم، زيرا درباره شان نزول كمتر آيه اى از آيات قرآن اينهمه روايت وارد شده است.
اين مساله بقدرى روشن و آشكار بوده كه حسان بن ثابت شاعر معروف عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مضمون روايت فوقرا در اشعار خود كه درباره على (عليهالسلام ) سروده چنين آورده است:
فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعا زكاتا فدتك النفس يا خير راكع |
فانزل فيك الله خير ولاية و بينها فى محكمات الشرايع |
يعنى: تو بودى كه در حال ركوع زكات بخشيدى، جان بفداى تو باد اى بهترين ركوع كنندگان.
و به دنبال آن خداوند بهترين ولايت را درباره تو نازل كرد و در ضمن قرآن مجيد آنرا ثبت نمود.
پاسخ به هشت ايراد مخالفان بر آيه ولايت
جمعى از متعصبان اهل تسنن اصرار دارند كه ايرادهاى متعددى به نزول اين آيه در مورد على (عليهالسلام ) و همچنين به تفسير ولايت به عنوان سرپرستى و تصرف و امامت بنمايند كه ما ذيلا مهمترين آنها را عنوان كرده و مورد بررسى قرار مى دهيم:
1 - از جمله اشكالاتى كه نسبت به نزول آيه فوق در مورد على (عليهالسلام ) گرفتهاند اين است كه آيه با توجه به كلمه الذين كه براى جمع است، قابل تطبيق بر يكفرد نيست، و به عبارت ديگر آيه مى گويد: ولى شما آنهائى هستند كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، اين عبارت چگونه بر يك شخص مانند على (عليهالسلام ) قابل تطبيق است!.
پاسخ
در ادبيات عرب مكرر ديده مى شود كه از مفرد به لفظ جمع، تعبير آورده شده است از جمله در آيه مباهله مى بينيم كه كلمه نسائنا به صورت جمع آمده در صورتى كه منظور از آن طبق شان نزولهاى متعددى كه وارد شده فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) است، و همچنين انفسنا جمع است در صورتى كه از مردان غير از پيغمبر كسى جز على (عليهالسلام ) در آن جريان نبود و در آيه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مى خوانيم.
( الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا ) .
و همانطور كه در تفسير اين آيه در جلد سوم ذكر كرديم بعضى از مفسران شان نزول آنرا درباره نعيم بن مسعود كه يكفرد بيشتر نبود مى دانند.
و همچنين در آيه 52 سوره مائده مى خوانيم يقولون نخشى ان تصيبنا دائرة در حالى كه آيه در مورد عبد الله ابى وارد شده است كه تفسير آن گذشت و همچنين در آيه اول سوره ممتحنه و آيه 8 سوره منافقون و 215 و 274 سوره بقره تعبيراتى ديده مى شود كه عموما به صورت جمع است، ولى طبق آنچه در شان نزول آنها آمده منظور از آن يكفرد بوده است.
اين تعبير يا بخاطر اين است كه اهميت موقعيت آن فرد و نقش مؤ ثرى كه در اين كار داشته روشن شود و يا بخاطر آن است كه حكم در شكل كلى عرضه شود، اگر چه مصداق آن منحصر به يكفرد بوده باشد، در بسيارى از آيات قرآن ضمير جمع به خداوند كه احد و واحد است به عنوان تعظيم گفته شده است.
البته انكار نمى توان كرد كه استعمال لفظ جمع در مفرد به اصطلاح، خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست، ولى با وجود آنهمه رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده است، قرينه روشنى بر چنين تفسيرى خواهيم داشت، و حتى در موارد ديگر به كمتر از اين قرينه نيز قناعت مى شود.
2 - فخر رازى و بعضى ديگر از متعصبان ايراد كرده اند كه على (عليهالسلام ) با آن توجه خاصى كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود (تا آنجا كه معروف است پيكان تير از پايش بيرون آوردند و توجه پيدا نكرد) چگونه ممكن است صداى سائلى را شنيده و به او توجه پيدا كند!
پاسخ - آنها كه اين ايراد را مى كنند از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختن توجه به خويشتن نيست، بلكه عين توجه بخدا است، على (عليهالسلام ) در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا، و مى دانيم بيگانگى از خلق خدا بيگانگى از خدا است و به تعبير روشن تر: پرداختن زكات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است. نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبير ديگر آنچه با روح عبادت سازگار نيست، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصى است و اما توجه به آنچه در مسير رضاى خدا است، كاملا با روح عبادت سازگار است و آن را تاكيد مى كند، ذكر اين نكته نيز لازم است كه معنى غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسان بى اختيار احساس خود را از دست بدهد بلكه با اراده خويش توجه خود را از آنچه در راه خدا و براى خدا نيست بر مى گيرد.
جالب اينكه فخر رازى كار تعصب را بجائى رسانيده كه اشاره على (عليهالسلام ) را به سائل براى اينكه بيايد و خودش انگشتر را از انگشت حضرت بيرون كند، مصداق فعل كثير كه منافات با نماز دارد، دانسته است در حالى كه در نماز كارهائى جايز است انسان انجام بدهد كه به مراتب از اين اشاره بيشتر است و در عين حال ضررى براى نماز ندارد تا آنجا كه كشتن حشراتى مانند مار و عقرب و يا برداشتن و گذاشتن كودك و حتى شير دادن بچه شير خوار را جزء فعل كثير ندانسته اند، چگونه يك اشاره جزء فعل كثير شد، ولى هنگاميكه دانشمندى گرفتار طوفان تعصب مى شود اينگونه اشتباهات براى او جاى تعجب نيست!.
3 - اشكال ديگرى كه به آيه كرده اند در مورد معنى كلمه ولى است كه آنرا به معنى دوست و يارى كننده و امثال آن گرفتهاند نه بمعنى متصرف و سرپرست و صاحب اختيار.
پاسخ - همانطور كه در تفسير آيه در بالا ذكر كرديم كلمه ولى در اينجا نمى تواند به معنى دوست و يارى كننده بوده باشد، زيرا اين صفت براى همه مؤ منان ثابت است نه مؤ منان خاصى كه در آيه ذكر شده كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، و به عبارت ديگر دوستى و يارى كردن، يك حكم عمومى است، در حالى كه آيه ناظر به بيان يك حكم خصوصى مى باشد و لذا بعد از ذكر ايمان، صفات خاصى را بيان كرده است كه مخصوص به يك فرد مى شود.
4 - مى گويند على (عليهالسلام ) چه زكات واجبى بر ذمه داشت با اينكه از مال دنيا چيزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحب است كه به آن زكات گفته نمى شود!!
پاسخ - اولا به گواهى تواريخ على (عليهالسلام ) از دسترنج خود اموال فراوانى تحصيل كرد و در راه خدا داد تا آنجا كه مى نويسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود، بعلاوه سهم او از غنائم جنگى نيز قابل ملاحظه بود، بنابراين اندوخته مختصرى كه زكات به آن تعلق گيرد و يا نخلستان كوچكى كه واجب باشد زكات آنرا بپردازد چيز مهمى نبوده است كه على (عليهالسلام ) فاقد آن باشد، و اينرا نيز مى دانيم كه فوريت وجوب پرداخت زكات فوريت عرفى است كه با خواندن يك نماز منافات ندارد.
ثانيا اطلاق زكات بر زكات مستحب در قرآن مجيد فراوان است، در بسيارى از سوره هاى مكى كلمه زكات آمده كه منظور از آن همان
زكات مستحب است، زيرا وجوب زكات مسلما بعد از هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدينه، بوده است (آيه 3 سوره نمل و آيه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غير اينها).
5 - مى گويند: ما اگر ايمان به خلافت بلا فصل على (عليهالسلام ) داشته باشيم بالاخره بايد قبول كنيم كه مربوط به زمان بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده، بنابراين على (عليهالسلام ) در آنروز ولى نبود، و به عبارت ديگر ولايت در آن روز براى او بالقوه بود نه بالفعل در حالى كه ظاهر آيه ولايت بالفعل را مى رساند.
پاسخ - در سخنان روز مرده در تعبيرات ادبى بسيار ديده مى شود كه اسم يا عنوانى به افرادى گفته مى شود كه آنرا بالقوه دارند مثلا انسان در حال حيات خود وصيت مى كند و كسى را به عنوان وصى خود و قيم اطفال خويش تعيين مى نمايد و از همان وقت عنوان وصى و قيم به آن شخص گفته مى شود، در حالى كه طرف هنوز در حيات است و نمرده است، در رواياتى كه در مورد على (عليهالسلام ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در طرق شيعه و سنى نقل شده مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را وصى و خليفه خود خطاب كرده در حالى كه هيچيك از اين عناوين در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود - در قرآن مجيد نيز اينگونه تعبيرات ديده مى شود از جمله در مورد زكريا مى خوانيم كه از خداوند چنين تقاضا كرد.
هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب.
در حالى كه مسلم است منظور از ولى در اينجا سرپرستى براى بعد از مرگ او منظور بوده است، بسيارى از افراد جانشين خود را در حيات خود تعيين مى كنند و از همان زمان نام جانشين بر او مى گذارند با اينكه جنبه بالقوه دارد.
6 - مى گويند: چرا على (عليهالسلام ) با اين دليل روشن شخصا استدلال نكرد!
پاسخ - همانطور كه در ضمن بحث پيرامون روايات وارده در شان نزول آيه خوانديم اين حديث در كتب متعدد از خود على (عليهالسلام ) نيز نقل شده است از جمله در مسند ابن مردويه و ابى الشيخ و كنز العمال - و اين در حقيقت بمنزله استدلال حضرت است به اين آيه شريفه. در كتاب نفيس (الغدير) از كتاب سليم بن قيس هلالى حديث مفصلى نقل مى كند كه على (عليهالسلام ) در ميدان صفين در حضور جمعيت براى اثبات حقانيت خود دلائل متعددى آورد از جمله استدلال بهمين آيه بود. و در كتاب غاية المرام از ابوذر چنين نقل شده كه على (عليهالسلام ) روز شورى نيز به همين آيه استدلال كرد.
7 - مى گويند: اين تفسير با آيات قبل و بعد سازگار نيست، زيرا در آنها ولايت به معنى دوستى آمده است.
پاسخ - بارها گفته ايم آيات قرآن چون تدريجا، و در وقايع مختلف نازل گرديده هميشه پيوند با حوادثى دارد كه در زمينه آن نازل شده است، و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتى كه پشت سر هم قرار دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مفاد داشته باشد لذا بسيار مى شود كه دو آيه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير آنها بخاطر پيوند با آن حوادث از يكديگر جدا مى شود.
با توجه به اينكه آيه انما وليكم الله بگواهى شان نزولش در زمينه زكات دادن على (عليهالسلام ) در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همانطور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگرى نازل شده است نمى توانيم روى پيوند آنها زياد تكيه كنيم.
به علاوه آيه مورد بحث اتفاقا تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد زيرا در آنها سخن از ولايت به معنى يارى و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معنى رهبرى و تصرف مى باشد و شك نيست كه شخص ولى و سرپرست و متصرف، يار و ياور پيروان خويش نيز خواهد بود. بعبارت ديگر يار و ياور بودن يكى از شئون ولايت مطلقه است.
8 - مى گويند: انگشترى با آن قيمت گزاف كه در تاريخ نوشته اند، على (عليهالسلام ) از كجا آورده بود!! بعلاوه پوشيدن انگشترى با اين قيمت فوق العاده سنگين اسراف محسوب نمى شود! آيا اينها دليل بر عدم صحت تفسير فوق نيست!
پاسخ - مبالغه هائى كه درباره قيمت آن انگشتر كرده اند بكلى بى اساس است و هيچگونه دليل قابل قبولى بر گرانقيمت بودن آن انگشتر نداريم و اينكه در روايت ضعيفى قيمت آن معادل خراج شام ذكر شده به افسانه شبيه تر است تا واقعيت و شايد براى بى ارزش نشان دادن اصل مساله جعل شده است، و در روايات صحيح و معتبر كه در زمينه شان نزول آيه ذكر كرده اند اثرى از اين افسانه نيست، بنابراين نمى توان يك واقعيت تاريخى را با اينگونه سخنان پرده پوشى كرد.
آيه (56)و ترجمه:
( و من يتول الله و رسوله و الذين ءامنوا فان حزب الله هم الغالبون ) (56)
ترجمه:
56 - و كسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند (پيروزند زيرا) حزب و جمعيت خدا پيروز مى باشد!.
تفسير:
اين آيه تكميلى براى مضمون آيه پيش است و هدف آنرا تاكيد و تعقيب مى كند، و به مسلمانان اعلام مى دارد كه: كسانى كه ولايت و سرپرستى و رهبرى خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و افراد با ايمانى را كه در آيه قبل به آنها اشاره شد بپذيرند پيروز خواهند شد، زيرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پيروز است.
( و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون ) .
در اين آيه قرينه ديگرى بر معنى ولايت كه در آيه پيش اشاره شد يعنى سرپرستى و رهبرى و تصرف ديده مى شود، زيرا تعبير به حزب الله و غلبه آن مربوط به حكومت اسلامى است، نه يك دوستى ساده و عادى و اين خود مى رساند كه ولايت در آيه به معنى سرپرستى و حكومت و زمامدارى اسلام و مسلمين است، زيرا در معنى حزب يك نوع تشكل و هم بستگى و اجتماع براى تامين اهداف مشترك افتاده است.
بايد توجه داشت كه مراد از الذين آمنوا در اين آيه، همه افراد با ايمان نيستند بلكه كسى است كه در آيه قبل با اوصاف معينى به او اشاره شد.
آيا منظور از پيروزى حزب الله كه در اين آيه به آن اشاره شده،
تنها پيروزى معنوى است يا هر گونه پيروزى مادى و معنوى را شامل مى شود؟
شك نيست كه اطلاق آيه دليل بر پيروزى مطلق آنها در تمام جبهه ها است و براستى اگر جمعيتى جزء حزب الله باشند يعنى ايمان محكم و تقوا و عمل صالح و اتحاد و همبستگى كامل و آگاهى و آمادگى كافى داشته باشند بدون ترديد در تمام زمينه ها پيروز خواهند بود، و اگر مى بينيم مسلمانان امروز به چنان پيروزى دست نيافته اند، دليل آن روشن است، زيرا شرايط عضويت در حزب الله كه در بالا اشاره شد در بسيارى از آنها ديده نمى شود، و به همين دليل قدرتها و نيروهائى را كه براى عقب نشاندن دشمن و حل مشكلات اجتماعى بايد مصرف كنند غالبا براى تضعيف يكديگر بكار مى برند.
در آيه 22 سوره مجادله نيز به قسمتى از صفات حزب الله اشاره شده است، كه به خواست خدا در تفسير آن سوره خواهد آمد.
آيه (57) و (58)و ترجمه:
( يايها الذين امنوا لا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الذين اوتوا الكتب من قبلكم و الكفار اوليأ و اتقوا الله ان كنتم مؤ منين ) (57)( و اذا ناديتم الى الصلوة اتخذوها هزوا و لعبا ذلك بانهم قوم لا يعقلون ) (58)
ترجمه:
57 - اى كسانيكه ايمان آورده ايد، افرادى كه آئين شما را بباد استهزأ و بازى مى گيرند از اهل كتاب و مشركان، دوست و تكيه گاه خود انتخاب نكنيد، و از خدا بپرهيزيد اگر ايمان داريد.
58 - آنها هنگامى كه (اذان مى گوئيد و مردم را) به نماز مى خوانيد آنرا به مسخره و بازى مى گيرند، اين بخاطر آن است كه آنها جمعى هستند كه درك نمى كنند.
شان نزول
در تفسير مجمع البيان و ابوالفتوح رازى و فخر رازى نقل شده كه دو نفر از مشركان به نام رفاعه و سويد، اظهار اسلام كردند و سپس جزء دار و دسته منافقان شدند، بعضى از مسلمانان با اين دو نفر رفت و آمد داشتند و اظهار دوستى مى كردند، آيات فوق نازل شد و به آنها اخطار كرد كه از اين عمل بپرهيزيد (و در اينجا روشن مى شود كه اگر در اين آيه سخن از ولايت به معنى دوستى به ميان آمده، - نه بمعنى سرپرستى و تصرف كه در آيات قبل بود - به خاطر آن است كه اين آيات شان نزولى جداى از آن آيات دارد و نمى توان يكى را بر ديگرى قرينه گرفت ) و در شأن نزول آيه دوم كه دنباله آيه اول است، نقل شده كه جمعى از يهود و بعضى از نصارى صداى مؤ ذن را كه مى شنيدند و يا قيام مسلمانان را به نماز مى ديدند شروع به مسخره و استهزأ مى كردند، قرآن مسلمانان را از طرح دوستى با اينگونه افراد برحذر داشت.
تفسير:
در اين آيه بار ديگر خداوند به مؤ منان دستور مى دهد كه از انتخاب منافقان و دشمنان به عنوان دوست بپرهيزيد، منتها براى تحريك عواطف آنها و توجه دادن به فلسفه اين حكم، چنين مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد آنها كه آئين شما را به باد استهزأ و يا به بازى مى گيرند، چه آنها كه از اهل كتابند و چه آنها كه از مشركان و منافقانند، هيچيك از آنان را به عنوان دوست انتخاب نكنيد.
( يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و الكفار اوليأ ) .
و در پايان آيه با جمله و اتقوا الله ان كنتم مؤ منين، موضوع را تاكيد كرده كه طرح دوستى با آنان با تقوا و ايمان سازگار نيست.
بايد توجه داشت كه هزو (بر وزن قفل ) به معنى سخنان يا حركات مسخره آميزى است كه براى بى ارزش نشان دادن موضوعى انجام مى شود. و به طورى كه راغب در كتاب مفردات مى گويد: بيشتر به شوخى و استهزائى گفته مى شود كه در غياب و پشت سر ديگرى انجام مى گيرد، اگر چه گاهى هم به شوخيها و مسخرههائى كه در حضور انجام مى گيرد به طور نادر اطلاق مى شود.
لعب معمولا به كارهائى گفته مى شود كه غرض صحيحى در انجام آن نيست و يا اصلا بيهدف انجام مى گيرد و بازى كودكان را كه لعب مى نامند نيز از همين نظر است.
در آيه دوم در تعقيب بحث گذشته در مورد نهى از دوستى با منافقان و جمعى از اهل كتاب كه احكام اسلام را بباد استهزأ مى گرفتند، اشاره به يكى از اعمال آنها به عنوان شاهد و گواه كرده و مى گويد: هنگامى كه شما مسلمانان را به سوى نماز دعوت مى كنيد، آنرا بباد استهزأ و بازى مى گيرند
( و اذا ناديتم الى الصلوة اتخذوها هزوا و لعبا ) .
سپس علت عمل آنها را چنين بيان مى كند: اين بخاطر آن است كه آنها جمعيت نادانى مى باشند و از درك حقايق بدورند( ذلك بانهم قوم لا يعقلون ) .
اذان شعار بزرگ اسلام
هر ملتى در هر عصر و زمانى براى برانگيختن عواطف و احساسات افراد خود و دعوت آنها به وظائف فردى و اجتماعى شعارى داشته است و اين موضوع در دنياى امروز به صورت گستردهترى ديده مى شود.
مسيحيان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناموزون ناقوس پيروان خود را به كليسا دعوت مى كنند، ولى در اسلام براى اين دعوت از شعار اذان استفاده مى شود، كه به مراتب رساتر و مؤ ثرتر است، جذابيت و كشش اين شعار اسلامى به قدرى است كه بقول نويسنده تفسير المنار، بعضى از مسيحيان متعصب هنگامى كه اذان اسلامى را مى شنوند، به عمق و عظمت تاثير آن در روحيه شنوندگان اعتراف مى كنند.
سپس نامبرده نقل مى كند كه در يكى از شهرهاى مصر جمعى از نصارى را ديده اند كه به هنگام اذان مسلمين اجتماع كرده تا اين نغمه آسمانى را بشنوند.
چه شعارى از اين رساتر كه با نام خداى بزرگ آغاز مى گردد و به وحدانيت و يگانگى آفريدگار جهان و گواهى به رسالت پيامبر او اوج مى گيرد و با دعوت به رستگارى و فلاح و عمل نيك و نماز و ياد خدا پايان مى پذيرد، از نام خدا الله شروع مى شود و با نام خدا الله پايان مى پذيرد، جمله ها موزون، عبارات كوتاه، محتويات روشن، مضمون سازنده و آگاه كننده است.
و لذا در روايات اسلامى روى مساله اذان گفتن تاكيد زيادى شده است در حديث معروفى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه اذانگويان در روز رستاخيز از ديگران به اندازه يك سر و گردن بلندترند!
اين بلندى در حقيقت همان بلندى مقام رهبرى و دعوت كردن ديگران به سوى خدا و به سوى عبادتى همچون نماز است.
صداى اذان كه به هنگام نماز در مواقع مختلف از ماذنه شهرهاى اسلامى طنين افكن مى شود، مانند نداى آزادى و نسيم حيات بخش استقلال و عظمت گوشهاى مسلمانان راستين را نوازش مى دهد و بر جان بدخواهان رعشه و اضطراب مى افكند، و يكى از رموز بقاى اسلام است، شاهد اين گفتار اعتراف صريح يكى از رجال معروف انگلستان است كه در برابر جمعى از مسيحيان چنين اظهار مى داشت: تا هنگامى كه نام محمد در ماذنه ها بلند است و كعبه پابرجا است و قرآن رهنما و پيشواى مسلمانان است امكان ندارد پايه هاى سياست ما در سرزمينهاى اسلامى استوار و برقرار گردد!
اما بيچاره و بينوا بعضى از مسلمانان كه گفته مى شود اخيرا اين شعار بزرگ اسلامى را كه سندى است بر ايستادگى آئين و فرهنگ آنان در برابر گذشت قرون و اعصار، از دستگاههاى فرستنده خود برداشته و بجاى آن برنامه هاى مبتذلى گذاشته اند، خداوند آنها را هدايت كند و به صفوف مسلمانان باز گرداند.
بديهى است همانطور كه باطن اذان و محتويات آن زيبا است، بايد كارى كرد كه به صورتى زيبا و صداى خوب ادا شود، نه اينكه حسن باطن به خاطر نامطلوبى ظاهر آن پايمال گردد.
اذان از طريق وحى به پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد.
در پاره اى از روايات كه از طرق اهل تسنن نقل شده مطالب شگفت - انگيزى در مورد تشريع اذان ديده مى شود كه با منطقهاى اسلامى سازگار نيست از جمله اينكه نقل كرده اند كه: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدنبال درخواست اصحاب كه نشانه اى براى اعلام وقت نماز قرار داده شود با دوستان خود مشورت كرد، و هر كدام پيشنهادى از قبيل برافراشتن يك پرچم مخصوص، يا روشن كردن آتش، يا زدن ناقوس مطرح كردند، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هيچكدام را نپذيرفت، تا اينكه عبد الله بن زيد و عمر بن خطاب در خواب ديدند كه شخصى به آنها دستور مى دهد براى اعلام وقت نماز اذان بگويند و اذان را به آنها ياد داد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنرا پذيرفت.
ولى اين روايت ساختگى و توهينى به مقام شامخ پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محسوب مى شود، كه بجاى تكيه بر وحى كردن، روى خوابهاى افراد تكيه كند و مبانى دستورات دين خود را بر خواب افراد قرار دهد، بلكه همانطور كه در روايات اهل بيت (عليهماالسلام ) وارد شده است اذان از طريق وحى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعليم داده شد.
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: هنگامى كه جبرئيل اذان را آورد، سر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر دامان على (عليهالسلام ) بود، جبرئيل اذان و اقامه را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعليم داد، هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر خود را برداشت، از على (عليهالسلام ) سؤ ال كرد آيا صداى اذان جبرئيل را شنيدى! عرض كرد: آرى. پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بار ديگر پرسيد آيا آنرا به خاطر سپردى! گفت: آرى، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بلال را (كه صداى رسائى داشت ) حاضر كن، و اذان و اقامه را به او تعليم ده، على (عليهالسلام ) بلال را حاضر كرد و اذان را به او تعليم داد.
براى توضيح بيشتر در اين زمينه مى توانيد به كتاب النص و الاجتهاد صفحه 128 مراجعه كنيد.
آيه (59) و (60) و ترجمه:
( قل ياهل الكتب هل تنقمون منا الا ان امنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل من قبل و ان اكثركم فسقون ) (59)( قل هل انبئكم بشر من ذلك مثوبة عند الله من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطغوت اولئك شر مكانا و اضل عن سوأ السبيل ) (60)
ترجمه:
59 - بگو اى اهل كتاب آيا به ما خرده مى گيريد! (مگر ما چه كرده ايم ) جز اينكه به خداوند يگانه، و به آنچه بر ما نازل شده، و به آنچه پيش از اين نازل گرديده است ايمان آورده ايم و اين بخاطر آن است كه بيشتر شما از راه حق بدر رفته ايد (و لذا حق در نظر شما نازيباست ).
60 - بگو: آيا شما را از كسانى كه جايگاه و پاداششان بدتر از اين است با خبر كنم!! كسانى كه خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و مورد خشم قرار داده (و مسخ كرده ) و از آنها ميمونها و خوكهائى قرار داده و پرستش بت كرده اند موقعيت و محل آنها بدتر است و از راه راست گمراهترند.
شان نزول:
از عبد الله بن عباس نقل شده كه جمعى از يهود نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و درخواست كردند: عقائد خود را براى آنها شرح دهد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: من به خداى بزرگ و يگانه ايمان دارم و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و موسى و عيسى و همه پيامبران الهى نازل شده حق مى دانم،
ميان آنها جدائى نمى افكنم، آنها گفتند: ما عيسى را نمى شناسيم و به پيامبرى نمى پذيريم، سپس افزودند: ما هيچ آئينى را بدتر از آئين شما سراغ نداريم! آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير:
در آيه نخست، خداوند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه از اهل كتاب سؤ ال كن و بگو چه كار خلافى از ما سر زده كه شما از ما عيب مى گيريد و انتقاد مى كنيد جز اينكه ما به خداى يگانه ايمان آورده ايم و در برابر آنچه بر ما و بر انبيأ پيشين نازل شده تسليم هستيم.
( قل يا اهل الكتاب هل تنقمون منا الا ان آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل من قبل ) .
اين آيه در حقيقت اشاره به گوشهاى ديگر از لجاجتها و تعصبهاى بى مورد يهود مى كند كه براى غير خود و غير آئين تحريف شده خويش هيچگونه ارزشى قائل نبودند و به خاطر همين تعصب شديد، حق در نظر آنها باطل و باطل در نظر آنان حق جلوه مى كرد.
و در پايان آيه جمله اى مى بينيم كه در حقيقت بيان علت جمله قبل است اين جمله مى گويد: اگر شما توحيد خالص و تسليم در برابر تمام كتب آسمانى را بر ما ايراد مى گيريد به خاطر آن است كه بيشتر شما فاسق و آلوده به گناه شده ايد، چون خود شما آلوده و منحرفيد اگر كسانى پاك و بر جاده حق باشند در نظر شما عيب است.
( و ان اكثر كم فاسقون ) .
اصولا در محيطهاى آلوده كه اكثريت آنرا افراد فاسق و آلوده به گناه تشكيل مى دهند گاهى مقياس حق و باطل آنچنان دگرگون مى شود كه عقيده پاك و عمل صالح، زشت و قابل انتقاد مى گردد، و عقائد و اعمال نادرست، زيبا و شايسته تحسين جلوه مى كند، اين خاصيت همان مسخ فكرى است كه بر اثر فرو رفتن در گناه و خو گرفتن به آن به انسان دست مى دهد.
ولى بايد توجه داشت كه آيه همانطور كه سابقا هم اشاره كرده ايم همه اهل كتاب را مورد انتقاد قرار نمى دهد، بلكه حساب اقليت صالح را با كلمه اكثر در اينجا نيز بدقت جدا كرده است.
در آيه دوم، عقائد تحريف شده و اعمال نادرست اهل كتاب و كيفرهائى كه دامنگير آنها گرديده است با وضع مؤ منان راستين و مسلمان مقايسه گرديده، تا معلوم شود كداميك از اين دو دسته درخور انتقاد و سرزنش هستند و اين يك پاسخ منطقى است كه براى متوجه ساختن افراد لجوج و متعصب به كار مى رود در اين مقايسه چنين مى گويد: اى پيامبر به آنها بگو آيا ايمان به خداى يگانه و كتب آسمانى داشتن درخور سرزنش و ايراد است، يا اعمال نارواى كسانى كه گرفتار آنهمه مجازات الهى شدند به آنها بگو آيا شما را آگاه كنم از كسانى كه پاداش كارشان در پيشگاه خدا از اين بدتر است.
( قل هل انبئكم بشر من ذلك مثوبة عند الله ) .
شك نيست كه ايمان به خدا و كتب آسمانى، چيز بدى نيست، و اينكه در آيه فوق آنرا با اعمال و افكار اهل كتاب مقايسه كرده و مى گويد: كداميك بدتر است در حقيقت يكنوع كنايه مى باشد، همانطور كه گاهى مى بينيم فرد ناپاكى از فرد پاكى انتقاد مى كند، او در جواب مى گويد: آيا پاكدامنان بدترند يا آلودگان؟.
سپس به تشريح اين مطلب پرداخته و مى گويد: آنها كه بر اثر اعمالشان مورد لعن و غضب پروردگار واقع شدند و آنانرا به صورت ميمون و خوك مسخ كرد، و آنها كه پرستش طاغوت و بت نمودند، مسلما اين چنين افراد، موقعيتشان در اين دنيا و محل و جايگاهشان در روز قيامت بدتر خواهد بود، و از راه راست و جاده مستقيم گمراهترند.
(من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطاغوت اولئك شر مكانا و اضل عن سوأ السبيل ).
درباره معنى مسخ و تغيير چهره دادن بعضى از انسانها و اينكه آيا منظور از آن مسخ و دگرگون شدن چهره جسمانى است يا دگرگونى چهره فكرى و اخلاقى، به خواست خدا به طور مشروح در ذيل آيه 163 سوره اعراف سخن خواهيم گفت.
آيه (61) و(63) و ترجمه:
( و اذا جاوكم قالوا امنا و قد دخلوا بالكفر و هم قد خرجوا به و الله اعلم بما كانوا يكتمون ) (61)( و ترى كثيرا منهم يسرعون فى الاثم و العدون و اكلهم السحت لبئس ما كانوا يعملون ) (62)( لو لا ينهئهم الربنيون و الا حبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون ) (63)
ترجمه:
61 - و هنگامى كه نزد شما مى آيند مى گويند ايمان آورده ايم (اما) با كفر وارد مى شوند و با كفر خارج مى گردند و خداوند از آنچه كتمان مى كردند آگاهتر است.
62 - بسيارى از آنها را مى بينى كه در گناه و تعدى و خوردن مال حرام بر يكديگر سبقت مى جويند، چه زشت است كارى كه انجام مى دهند.
63 - چرا دانشمندان نصارى و علماى يهود آنها را از سخنان گناه آميز و خوردن مال حرام نهى نمى كنند! چه زشت است عملى كه انجام مى دهند.
تفسير:
در آيه نخست - براى تكميل بحث درباره منافقان اهل كتاب - پرده از روى نفاق درونى آنها برداشته و به مسلمانان چنين اعلام مى كند: هنگامى كه نزد شما مى آيند مى گويند ايمان آورديم در حالى كه با قلبى مملو از كفر داخل مى شوند و به همان حال نيز از نزد شما بيرون مى روند و منطق و استدلال و سخنان شما در قلب آنها كمترين اثرى نمى بخشد.
( و اذا جاؤ كم قالوا آمنا و قد دخلوا بالكفر و هم قد خرجوا به ) .
بنابراين چهره هاى حق بجانب و اظهار ايمان و همچنين پذيرش ظاهرى و رياكارانهاى كه در برابر سخنان شما نشان مى دهند، نبايد شما را فريب دهد.
و در پايان آيه به آنها اخطار مى كند كه با تمام اين پرده پوشيها خداوند از آنچه آنها كتمان مى كنند، آگاه و با خبر است.
و در آيه بعد نشانه هاى ديگرى از نفاق آنها را بازگو مى كند، از جمله اينكه مى گويد: بسيارى از آنها را مى بينى كه در مسير گناه و ستم و خوردن اموال حرام بر يكديگر سبقت مى جويند.
( و ترى كثيرا منهم يسارعون فى الاثم و العدوان و اكلهم السحت ) .
يعنى آنچنان آنها در راه گناه و ستم گام بر مى دارند كه گويا به سوى اهداف افتخارآميزى پيش مى روند، و بدون هيچگونه شرم و حيا، سعى مى كنند از يكديگر پيشى گيرند.
بايد توجه داشت كه كلمه اثم هم به معنى كفر آمده است و هم به معنى هر گونه گناه، ولى چون در اينجا در مقابل عدوان قرار گرفته است، بعضى از مفسران آنرا به معنى گناهانى كه زيان آن تنها متوجه خود انسان مى شود تفسير كرده اند بر خلاف عدوان كه زيان آن به ديگران مى رسد، اين احتمال نيز هست كه ذكر عدوان بعد از ذكر اثم به اصطلاح از قبيل ذكر عام بعد از خاص و ذكر اكل سحت بعد از آنها از قبيل ذكر اخص بوده باشد.
به اين ترتيب قبلا آنها را به خاطر هر گونه گناه مذمت مى كند، و سپس روى دو گناه بزرگ به خاطر اهميتى كه داشته اند، انگشت مى گذارد، يكى ستمگرى و ديگرى خوردن اموال حرام، اعم از رشوه و غير آن.
كوتاه سخن اينكه: قرآن اين دسته از منافقان اهل كتاب را، به خاطر پرده درى و جرئت و بى پروائى در برابر هر گونه گناه و به خصوص ستمگرى و بالاخص خوردن اموال نامشروع همانند رشوه، و ربا و مانند آن مذمت مى كند.
و در پايان آيه براى تاكيد زشتى اعمال آنها مى گويد: چه عمل زشت و ننگينى آنها انجام مى دهند.
( لبئس ما كانوا يعملون ) .
از تعبير كانوا يعملون چنين استفاده مى شود كه انجام اين اعمال براى آنها جنبه اتفاقى نداشته بلكه بر آن مداومت داشته و مكرر مرتكب آن شده اند.
سپس در آيه سوم حمله را متوجه دانشمندان آنها كرده كه با سكوت خود آنانرا به گناه تشويق مى نمودند و مى گويد: چرا دانشمندان مسيحى و علماى يهود، آنها را از سخنان گناه آلود و خوردن اموال نامشروع باز نمى دارند.
( لو لا ينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت ) .
همانطور كه در سابق اشاره كرده ايم ربانيون جمع ربانى و در اصل از كلمه رب گرفته شده، و به معنى دانشمندانى است كه مردم را به سوى خدا دعوت مى كنند، ولى در بسيارى از موارد اين كلمه به علماى مذهبى مسيحى اطلاق مى شده است.
و احبار جمع حبر (بر وزن ابر) به معنى دانشمندانى است كه اثر نيكى از خود در جامعه مى گذارند، ولى در بسيارى از موارد به علماى يهود گفته مى شود.
ضمنا از اينكه در اين آيه ذكرى از عدوان كه در آيه قبل بود ديده نمى شود، بعضى استفاده كرده اند كه اثم به همان معناى وسيع كلمه است كه عدوان در آن درج است.
در اين آيه بر خلاف آيه گذشته تعبير به قولهم الاثم شده است، و اين تعبير ممكن است، اشاره به اين بوده باشد كه دانشمندان موظفند مردم را هم از سخنان گناه آلود باز دارند و هم از اعمال گناه، و يا اينكه قول در اينجا به معنى اعتقاد است يعنى دانشمندان براى اصلاح يك اجتماع فاسد، نخست بايد افكار و اعتقادات نادرست آنها را تغيير دهند، زيرا تا انقلابى در افكار پيدا نشود، نميتوان انتظار اصلاحات عميق در جنبه هاى عملى داشت و به اين ترتيب آيه، راه اصلاح جامعه فاسد را كه بايد از انقلاب فكرى شروع شود به دانشمندان نشان مى دهد.
و در پايان آيه، قرآن به همان شكل كه گناهكاران اصلى را مذمت نمود، دانشمندان ساكت و ترك كننده امر به معروف و نهى از منكر را مورد مذمت قرار داده، ميگويد: چه زشت است كارى كه آنها انجام مى دهند.
( لبئس ما كانوا يصنعون) .
و به اين ترتيب روشن ميشود كه سرنوشت كسانى كه وظيفه بزرگ امر بمعروف و نهى از منكر را ترك ميكنند - بخصوص اگر از دانشمندان و علما باشند - سرنوشت همان گناهكاران است و در حقيقت شريك جرم آنها محسوب مى شوند.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه مى گفت: اين آيه شديدترين آيهاى است كه دانشمندان وظيفه نشناس و ساكت را توبيخ و مذمت مى كند. بديهى است اين حكم اختصاصى به علماى خاموش و ساكت يهود و نصارى ندارد و تمام رهبران فكرى و دانشمندانى كه به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد، خاموش مى نشينند در بر مى گيرد، زيرا حكم خدا درباره همگان يكسان است!
در حديثى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم: كه در خطبه اى فرمود:
اقوام گذشته به اين جهت هلاك و نابود گشتند كه مرتكب گناهان مى شدند و دانشمندانشان سكوت مى كردند، و نهى از منكر نمى نمودند، در اين هنگام بلاها و كيفرهاى الهى بر آنها فرود مى آمد، پس شما اى مردم! امر به معروف كنيد و نهى از منكر نمائيد، تا به سرنوشت آنها دچار نشويد.
و همين مضمون در نهج البلاغه در اواخر خطبه قاصعه (خطبه 192) نيز آمده است:
فان الله سبحانه لم يلعن القرن الماضى بين ايديكم الا لتركهم الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فلعن السفهأ لركوب المعاصى و الحكمأ لترك التناهى
خداوند متعال مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت مگر بخاطر اينكه امر به معروف و نهى از منكر را ترك گفتند، عوام را به خاطر ارتكاب گناه و دانشمندان را به خاطر ترك نهى از منكر مورد لعن خود قرار داد و از رحمت خويش دور ساخت.
قابل توجه اينكه درباره توده مردم در آيه سابق تعبير به يفعلون شده و در اين آيه در مورد دانشمندان تعبير به يصنعون و مى دانيم كه يصنعون از ماده صنع به معنى كارهائى است كه از روى دقت و مهارت انجام مى گيرد ولى يعملون از ماده عمل به هر گونه كار گفته مى شود اگر چه دقتى در آن نباشد و اين خود متضمن مذمت بيشترى است زيرا اگر مردم نادان و عوام كارهاى بدى انجام مى دهند، قسمتى از آن به خاطر نادانى و بى اطلاعى است، ولى دانشمندى كه وظيفه خود را عمل نكند حساب شده، آگاهانه و ماهرانه مرتكب خلاف شده است، و به همين دليل مجازات عالم از جاهل سنگينتر و سختتر است!.
آيه (64) و ترجمه:
( و قالت اليهود يد الله مغلولة غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشأ و ليزيدن كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغينا و كفرا و القينا بينهم العدوة و البغضأ الى يوم القيمة كلما اوقدوا نارا للحرب اطفاها الله و يسعون فى الا رض فسادا و الله لا يحب المفسدين ) (64)
ترجمه:
64 - و يهود گفتند دست خدا به زنجير بسته است!، دستهايشان بسته باد و بخاطر اين سخن از رحمت (الهى ) دور شوند! بلكه هر دو دست (قدرت ) او گشاده است هر گونه بخواهد مى بخشد، و اين آيات كه بر تو از طرف پروردگارت نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنها مى افزايد، و در ميان آنها عداوت و دشمنى تا روز قيامت افكنديم، و هر زمان آتش جنگى افروختند آنرا خداوند خاموش ساخت و براى فساد در زمين تلاش مى كنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.
تفسير:
در اين آيه يكى از مصداقهاى روشن سخنان ناروا و گفتار گناه آلود يهود كه در آيه قبل به طور كلى به آن اشاره شد آمده است، توضيح اينكه: تاريخ نشان مى دهد كه يهود زمانى در اوج قدرت مى زيستند، و بر قسمت مهمى از دنياى آباد آن زمان حكومت داشتند، كه زمان داود و سليمان بن داود را به عنوان نمونه مى توان يادآور شد، و در اعصار بعد نيز، قدرت آنها با نوسانهائى ادامه داشت، ولى با ظهور اسلام مخصوصا در محيط حجاز ستاره قدرت آنها افول كرد مبارزه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با يهود بنى النضير و بنى قريظه و يهود خيبر موجب نهايت تضعيف آنها گرديد، در اين موقع بعضى از آنها با در نظر گرفتن قدرت و عظمت پيشين از روى استهزأ گفتند: دست خدا به زنجير بسته شده و به ما بخششى نمى كند. (گوينده اين سخن طبق نقل بعضى از مفسران فنحاس بن عاذورا رئيس بنى قينقاع يا نباش بن قيس طبق نقل بعضى ديگر بوده است ).
و از آنجا كه بقيه نيز به گفتار او راضى بودند، قرآن اين سخن را به همه آنها نسبت داده، مى گويد: يهود گفتند دست خدا به زنجير بسته شده!
( قالت اليهود يد الله مغلولة ) .
بايد توجه داشت كه يد در لغت عرب به معانى زيادى اطلاق ميشود كه يكى دست است و ديگرى نعمت و قدرت و زمامدارى و حكومت و تسلط مى باشد. البته معنى اصلى همان دست مى باشد.
و از آنجا كه انسان بيشتر كارهاى مهم را با دست خود انجام مى دهد، به عنوان كنايه در معانى ديگر به كار رفته است، همانطور كه كلمه دست در زبان فارسى نيز چنين است.
از بسيارى از رواياتى كه از طريق اهلبيت (عليهماالسلام ) به ما رسيده استفاده مى شود كه اين آيه اشاره به اعتقادى است كه يهود درباره مساله قضا و قدر و سرنوشت و تفويض داشتند و معتقد بودند كه در آغاز خلقت خداوند همه چيز را معين كرده و آنچه بايد انجام بگيرد، انجام گرفته است و حتى خود او هم عملا نمى تواند تغييرى در آن ايجاد كند!
البته ذيل آيه (بل يداه مبسوطتان ) بطورى كه خواهد آمد همان معنى اول را تاييد مى كند ولى معنى دوم نيز مى تواند با معنى اول در يك مسير قرار گيرد، زيرا هنگاميكه زندگى يهود بهم خورد و ستاره اقبالشان غروب كرد معتقد بودند اين يك سرنوشت است و سرنوشت را نمى توان تغيير داد، زيرا از آغاز همه اين سرنوشتها تعيين شده و عملا دست خدا بسته است!!
خداوند در پاسخ آنها نخست به عنوان نكوهش و مذمت از اين عقيده ناروا مى گويد: دست آنها در زنجير باد، و به خاطر اين سخن ناروا از رحمت
خدا بدور گردند.( غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا ) .
سپس براى ابطال اين عقيده ناروا مى گويد: هر دو دست خدا گشاده است، و هر گونه بخواهد و بهر كس بخواهد مى بخشد.( بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشأ ) .
نه اجبارى در كار او هست، نه محكوم جبر عوامل طبيعى و جبر تاريخ مى باشد، بلكه اراده او بالاتر از هر چيز و نافذ در همه چيز است.
قابل توجه اينكه يهود يد را به عنوان مفرد آورده بودند، اما خداوند در پاسخ آنها يد را به صورت تثنيه مى آورد و مى گويد: دو دست خدا گشاده است و اين علاوه بر تاكيد مطلب كنايه لطيفى از نهايت جود و بخشش خدا است، زيرا كسانى كه زياد سخاوتمند باشند، با هر دو دست مى بخشند، به علاوه ذكر دو دست كنايه از قدرت كامل و شايد اشاره اى به نعمتهاى مادى و معنوى، يا دنيوى و اخروى نيز بوده باشد.
بعد مى گويد: حتى اين آيات كه پرده از روى گفتار و عقائد آنان بر ميدارد به جاى اينكه اثر مثبت در آنها بگذارد و از راه غلط باز گردند، بسيارى از آنها را روى دنده لجاجت مى افكند و طغيان و كفر آنها بيشتر مى شود.
( و ليزيدن كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغيانا و كفرا ) .
اما در مقابل اين گفته ها و اعتقادات ناروا و لجاجت و يكدندگى در طريق طغيان و كفر، خداوند مجازات سنگينى در اين جهان براى آنها قائل شده و آن اين است كه عداوت و دشمنى در ميان آنها تا دامنه قيامت افكنده است.( و القينا بينهم العداوة و البغضأ الى يوم القيامة ) .
در اينكه منظور از اين عداوت و بغضأ چيست در ميان مفسران گفتگو است، ولى اگر ما از وضع استثنائى و ناپايدار كنونى يهود صرفنظر كنيم و تاريخچه زندگى پراكنده و توام با دربدرى آنها را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه يك عامل مهم براى اين وضع خاص تاريخى عدم وجود اتحاد و صميميت در ميان آنها در سطح جهانى بوده است، زيرا اگر اتحاد و صميميتى در ميان آنها وجود مى داشت در طول تاريخ اين همه شاهد پراكندگى و بدبختى و در بدرى نبودند.
در ذيل آيه 14 همين سوره توضيح بيشترى درباره مسئله عداوت و دشمنى مداوم در ميان اهل كتاب ذكر كرديم.
و در قسمت اخير آيه اشاره به كوششها و تلاشهاى يهود براى برافروختن آتش جنگها و لطف خدا در مورد رهائى مسلمانان از اين آتشهاى نابود كننده كرده، مى فرمايد: هر زمان آتشى براى جنگ افروختند، خداوند آنرا خاموش ساخت و شما را حفظ از آن كرد.( كلما اوقدوا نارا للحرب اطفاها الله ) .
و اين در حقيقت يكى از نكات اعجاز آميز زندگى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است زيرا يهوديان از تمام مردم حجاز نيرومندتر، و به مسائل جنگى آشناتر، و داراى محكمترين قلعه ها و سنگرها بودند، علاوه بر اين قدرت مالى فراوانى داشتند كه در پيكارها به آنها كمك مى كرد، تا آنجا كه قريش براى جلب كمك آنها كوشش ميكردند و اوس و خزرج هر كدام سعى داشتند كه پيمان دوستى و همكارى نظامى با آنها ببندند، ولى با اينهمه، چنان طومار قدرت آنها در هم پيچيده شد كه بهيچوجه قابل پيشبينى نبود، يهود بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع تحت شرائط خاصى مجبور به جلاى وطن شدند، و ساكنان قلعه هاى خيبر و سرزمين فدك تسليم گرديدند، و حتى يهوديانى كه در پاره اى از بيابانهاى حجاز سكونت داشتند، آنها نيز در برابر عظمت اسلام زانو زدند نه تنها نتوانستند مشركان را يارى دهند بلكه خودشان نيز از صحنه مبارزه كنار رفتند.
قرآن اضافه ميكند: آنها براى پاشيدن بذر فساد در روى زمين تلاش و كوشش پيگير و مداومى دارند.( و يسعون فى الارض فسادا ) .
در حالى كه خداوند مفسدان را دوست نميدارد.( و الله لا يحب المفسدين ) .
بنابراين قرآن هيچگاه به آنها از نظر نژادى ايراد ندارد، بلكه مقياس انتقادات قرآن و الگوى سرزنشهاى آن اعمالى است كه از هر كس و هر جمعيتى صادر مى شود و در آيات بعد خواهيم ديد كه با اينهمه، قرآن راه بازگشت را بروى آنها باز گذاشته است.
آيه (65) و (66)و ترجمه:
( و لو ان اهل الكتب امنوا و اتقوا لكفرنا عنهم سياتهم و لا دخلنهم جنت النعيم ) (65)( و لو انهم اقاموا التورئة و الانجيل و ما انزل اليهم من ربهم لا كلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة و كثير منهم سأ ما يعملون ) (66)
ترجمه:
65 - و اگر اهل كتاب ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند گناهان آنها را مى بخشيم و در باغهاى پر نعمت بهشت وارد مى سازيم.
66- و اگر آنها تورات و انجيل و آنچه بر آنها از طرف پروردگارشان نازل شده (قرآن ) را برپا دارند از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، جمعى از آنها ميانه رو هستند ولى اكثرشان اعمال بدى انجام مى دهند.
تفسير:
به دنبال انتقادات گذشته از برنامه و روش اهل كتاب، در اين دو آيه آنچنان كه اصول تربيتى اقتضا مى كند، قرآن براى بازگرداندن منحرفان اهل كتاب به راه راست، و نشان دادن مسير واقعى به آنها، و تقدير از اقليتى كه در ميان آنان وجود داشت و با اعمال خلاف آنها همگام نبود
چنين مى گويد: اگر اهل كتاب ايمان بياورند و پرهيزكارى پيشه كنند، گناهان گذشته آنها را مى پوشانيم و از آن صرفنظر مى كنيم.( و لو ان اهل الكتاب آمنوا و اتقوا لكفرنا عنهم سيئاتهم ) .
نه تنها گناهان آنها را مى بخشيم بلكه در باغهاى بهشت كه كانون انواع نعمتها است آنها را وارد مى كنيم. (و لا دخلنا هم جنات النعيم ) اين در زمينه نعمتهاى معنوى و اخروى است.
سپس به اثر عميق ايمان و تقوا حتى در زندگى مادى انسانها، اشاره كرده، مى گويد اگر آنها تورات و انجيل را برپا دارند و آنرا به عنوان يك دستور العمل زندگى در برابر چشم خود قرار دهند، و به طور كلى به همه آنچه از طرف پروردگارشان بر آنها نازل شده اعم از كتب آسمانى پيشين و قرآن بدون هيچگونه تبعيض و تعصب عمل كنند، از آسمان و زمين، نعمتهاى الهى آنها را فرا خواهد گرفت.( و لو انهم اقاموا التوراة و الانجيل و ما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم ) .
شك نيست كه منظور از برپا داشتن تورات و انجيل، آن قسمت از تورات و انجيل واقعى است كه در آن زمان در دست آنها بود، نه قسمتهاى تحريف يافته كه كم و بيش از روى قرائن شناخته ميشد، و منظور از ما انزل اليهم من ربهم همه كتابهاى آسمانى و دستورات الهى است، زيرا اين جمله مطلق است، و در حقيقت اشاره به اين است كه نبايد تعصبهاى قومى را با مسائل دينى و الهى آميخت، كتابهاى آسمانى عرب و يهود مطرح نيست، آنچه مطرح است دستورهاى الهى است و به اين بيان قرآن مى خواهد تا آنجا كه ممكن است از تعصب آنها بكاهد و راه را براى نفوذ در اعماق جانشان هموار سازد، و لذا تمام ضميرها در اين آيه بخود آنها بازگشت مى كند (اليهم، من ربهم، من فوقهم، من تحت ارجلهم ) همه بخاطر اين است كه از مركب لجاجت فرود آيند و تصور نكنند تسليم در برابر قرآن به معنى تسليم يهود در برابر عرب است، بلكه تنها تسليم در برابر خداى بزرگشان است.
شك نيست كه منظور از بر پا داشتن مقررات تورات و انجيل، عمل به اصول آنها است، زيرا همانطور كه بارها گفته ايم، اصول تعليمات انبيأ در همه جا يكسان است و تفاوت در ميان آنها تفاوت كامل و اكمل است و اين منافات با آن ندارد كه بعضى از احكام آئين قبل را، بوسيله بعضى از احكام آئين بعد نسخ كند.
خلاصه اينكه آيه فوق يكبار ديگر، اين اصل اساسى را مورد تاكيد قرار مى دهد كه پيروى از تعليمات آسمانى انبيأ تنها براى سر و سامان دادن به زندگى پس از مرگ نيست، بلكه بازتاب گستردهاى در سرتاسر زندگى مادى انسانها نيز دارد، جمعيتها را قوى، و صفوف را فشرده، و نيروها را متراكم، و نعمتها را پر بركت، و امكانات را وسيع، و زندگى را مرفه، و امن و امان مى سازد.
نظرى به ثروتهاى عظيم مادى و نيروهاى فراوان انسانى كه امروز در دنياى بشريت بر اثر انحراف از اين تعليمات به صورت سلاحهاى مرگبار و كشمكشهاى بيدليل و كوششهاى ويرانگر، نابود مى گردد، دليل زنده اين حقيقت است، امروز حجم ثروتهائى كه در جهت تخريب دنيا - اگر درست بينديشيم - به كار ميرود، هر گاه بيشتر از ثروتهائى كه در مسيرهاى سازنده مصرف مى شود نباشد از آن هم كمتر نيست.
امروز مغزهاى متفكرى كه براى تكميل و توسعه و توليد سلاحهاى جنگى و كشمكشهاى استعمارى كار ميكند، قسمت مهمى از نيروهاى ارزنده انسانى را تشكيل ميدهد، و چقدر نوع بشر به اين سرمايه ها و اين مغزهائى كه بيهوده از بين مى رود، براى رفع نيازمنديهايش محتاج است، و چقدر چهره دنيا زيبا و خواستنى و جالب بود اگر همه اينها در راه آبادى به كار گرفته مى شدند. ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از جمله: من فوقهم و من تحت ارجلهم آن است كه تمام نعمتهاى آسمان و زمين، آنها را فرا خواهد گرفت، و اين احتمال نيز هست كه اين جمله، كنايه اى بوده باشد از عموميت نعمتها همانطور كه در ادبيات عرب و غير عرب، گاهى گفته مى شود: فلانكس از فرق تا قدم غرق نعمت شد يعنى در تمام جنبه ها.
و نيز اين آيه، پاسخى است به گفتارى كه از يهود در آيات گذشته خوانديم كه اگر مى بينيد نعمتهاى الهى از شما قطع شده، به خاطر اين نيست كه بخل در ذات مقدس خداوند راه يافته و دست او بسته باشد، بلكه اين اعمال شما است كه در زندگى مادى و معنوى شما منعكس شده و هر دو را تيره ساخته است و تا شما باز نگرديد، اينها نيز باز نگردند.
در پايان آيه، اشاره به اقليت صالح اين جمعيت كرده، مى گويد: با اينكه بسيارى از آنها بدكارند ولى جمعيتى معتدل و ميانه رو در ميان آنها وجود دارند (كه حسابشان با حساب ديگران در پيشگاه خدا و در نظر خلق خدا جدا است ).( منهم امة مقتصدة و كثير منهم سأ ما يعملون ) .
نظير اين تعبير درباره اقليت صالح اهل كتاب، در آيات 159 و 181 سوره اعراف و 75 آل عمران نيز ديده مى شود.