تفسیر نمونه جلد 5

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
شرح و تفسیر قرآن

فهرست مطالب

آيه (67) و ترجمه 11

تفسير: 11

شان نزول 13

خلاصه جريان غدير 17

گفتگوها و ايرادها 23

آيه (68) و (69) و ترجمه 33

شان نزول: 33

تفسير: 34

آيه (70) و(71)و ترجمه 38

تفسير: 38

آيه (72) تا (74)و ترجمه 42

تفسير: 42

آيه (75) تا (77) و ترجمه 47

تفسير: 47

آيه (78) تا (80)و ترجمه 52

تفسير: 52

آيه (81)و ترجمه 56

تفسير: 56

آيه (82) تا (86)و ترجمه 58

شأن نزول: 59

تفسير: 64

آيه (87) تا (89)و ترجمه 67

شان نزول 68

تفسير: 69

آيه (90) تا (92)و ترجمه 76

شان نزول: 76

تفسير: 77

آيه (93)و ترجمه 84

شأن نزول 84

تفسير: 84

آيه (94) تا (96) و ترجمه 87

شأن نزول 88

تفسير: 88

آيه (97) تا (99)و ترجمه 97

تفسير: 97

آيه (100)و ترجمه 101

تفسير: 101

آيه (101) و (102) و ترجمه 104

شان نزول: 104

تفسير 105

آيه(103) و (104) و ترجمه 111

تفسير: 111

آيه (105)و ترجمه 118

تفسير: 118

آيه (106) تا (108) و ترجمه 122

شان نزول: 123

تفسير: 124

آيه (109) و ترجمه 129

تفسير: 129

آيه (110) و ترجمه 132

تفسير: 132

آيه (111) تا (115)ترجمه 136

تفسير: 137

نكته ها 139

1 - منظور از تقاضاى مائده چه بود؟ 139

2 - منظور از هل يستطيع ربك چيست 140

3 - اين مائده آسمانى چه بود؟ 140

4 - آيا مائدهاى بر آنها نازل شد؟ 141

5 - عيد چيست؟ 141

6 - مجازات شديد براى چه بود؟ 142

7 - عهد جديد و مائده 142

آيه (116) تا (118)و ترجمه 144

تفسير: 145

آيه(119) و (120) و ترجمه 149

تفسير: 149

سوره انعام 152

آيه (1) و (2) و ترجمه 154

تفسير: 154

آيه (3) و ترجمه 161

تفسير: 161

آيه (4) و (5) و ترجمه 163

تفسير: 163

آيه (6) و ترجمه 166

تفسير: 166

آيه (7) و ترجمه 169

تفسير: 169

آيه (8) تا (10)و ترجمه 171

تفسير: 171

آيه (11) و ترجمه 175

تفسير: 175

آيه (12) و (13)و ترجمه 176

تفسير: 176

آيه (14) تا (16)و ترجمه 182

تفسير: 182

آيه (17) و (18)و ترجمه 187

تفسير: 187

آيه (19) و (20)و ترجمه 191

تفسير: 191

آيه (21) تا (23)و ترجمه 196

تفسير: 196

نكته ها 200

آيه (25) و(26) و ترجمه 202

تفسير: 202

آيه (27) و (28)و ترجمه 213

تفسير: 213

نكته ها 214

آيه (29) تا (31)و ترجمه 217

تفسير: 218

آيه (33) و (34) و ترجمه 223

تفسير: 223

آيه (35) و (36)و ترجمه 229

تفسير: 229

آيه (37)و ترجمه 233

تفسير: 233

آيه (38) و ترجمه 237

تفسير: 237

نكته ها 240

آيه (39) و ترجمه 245

تفسير: 245

آيه (40) و (41) و ترجمه 247

تفسير: 247

نكته ها 248

آيه (42) تا (45) و ترجمه 250

تفسير: 250

نكته ها 252

آيه (46) تا (49) و ترجمه 256

تفسير: 256

آيه (50)و ترجمه 260

تفسير: 260

آيه (51) و ترجمه 264

تفسير: 264

آيه (52) و (53) و ترجمه 266

شأن نزول 266

تفسير: 268

آيه (54)و (55)و ترجمه 274

تفسير: 274

آيه (56) تا (59)و ترجمه 277

تفسير: 277

نكته ها 280

آيه (59) تا (62) و ترجمه 283

تفسير: 284

آيه (63) و (64) و ترجمه 293

تفسير: 293

نكته ها 295

آيه (65) و ترجمه 297

تفسير: 297

نكته ها 298

آيه (66) و (67)و ترجمه 301

تفسير: 301

آيه (68) و (69)و ترجمه 303

شان نزول: 303

تفسير: 304

آيه (70) و ترجمه 307

تفسير: 307

آيه (71) و (72)و ترجمه 311

تفسير: 311

آيه (73)و ترجمه 314

تفسير: 314

آيه (74) و ترجمه 317

تفسير: 317

آيه (75) تا (79)و ترجمه 323

تفسير: 324

نكته ها 329

آيه(80) تا (83) و ترجمه 332

تفسير: 333

آيه (84) تا (87) و ترجمه 339

تفسير: 339

نكته ها 343

آيه (88) تا (90) و ترجمه 348

تفسير: 348

آيه (91) و ترجمه 353

شان نزول: 353

تفسير: 354

نكته ها 357

آيه (92) و ترجمه 359

تفسير: 359

نكته ها 360

آيه (93)و ترجمه 364

شان نزول: 364

تفسير: 365

نكته ها 366

آيه (94) و ترجمه 368

شان نزول: 368

تفسير: 368

آيه (95) و (96) و ترجمه 371

تفسير: 371

آيه (97) و ترجمه 380

تفسير: 380

آيه (98) و (99)و ترجمه 383

تفسير: 383

آيه (100) تا (103) و ترجمه 392

تفسير 392

آيه (104) تا (107) و ترجمه 405

تفسير: 405

آيه (108)و ترجمه 410

تفسير: 410

نكته ها 411

آيه (109) و (110)و ترجمه 414

شان نزول: 414

تفسير: 415

آيه (111)و ترجمه 418

تفسير: 418

آيه (112) و (113)و ترجمه 421

تفسير: 421

نكته ها 422

آيه (114) و (115)و ترجمه 425

تفسير: 425

آيه (116) و (117)و ترجمه 429

تفسير: 429

آيه (118) تا (120) و ترجمه 433

تفسير: 433

آيه (121)و ترجمه 438

تفسير: 438

آيه (122) و (123)و ترجمه 440

شان نزول: 440

تفسير: 441

آيه (124)و ترجمه 446

شان نزول: 446

تفسير: 447

آيه (126) تا (127)و ترجمه 449

تفسير: 449

آيه (128) و (129) و ترجمه 454

تفسير: 454

آيه (130) تا (132)و ترجمه 458

تفسير: 458

آيه (133) تا (135)و ترجمه 462

تفسير: 462

آيه (136)و ترجمه 464

تفسير: 464

آيه (137) و ترجمه 468

تفسير: 468

آيه (138) و (139)و ترجمه 472

تفسير: 472

آيه (140)و ترجمه 476

تفسير: 476


آيه (67) و ترجمه

( يأيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكفرين ) (67)

ترجمه:

67 - اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا (به مردم ) برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات احتمالى ) مردم نگاه ميدارد، و خداوند جمعيت كافران (لجوج ) را هدايت نميكند.

تفسير:

انتخاب جانشين نقطه پايان رسالت

اين آيه لحن خاصى بخود گرفته كه آنرا از آيات قبل و بعد، مشخص ميسازد، در اين آيه روى سخن، فقط به پيامبر است، و تنها وظيفه او را بيان ميكند، با خطاب اى پيامبر

(يا ايها الرسول )

شروع شده و با صراحت و تأكيد دستور ميدهد، كه آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند.

( بلغ ما انزل اليك من ربك ) .

سپس براى تأكيد بيشتر به او اخطار مى كند كه اگر از اين كار خوددارى كنى (كه هرگز خوددارى نميكرد) رسالت خدا را تبليغ نكرده اى!

( و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ) .

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه گويا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته، دلدارى و تامين مى دهد و به او مى گويد: از مردم در اداى اين رسالت وحشتى نداشته باش، زيرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت.

( و الله يعصمك من الناس ) .

و در پايان آيه به عنوان يك تهديد و مجازات، به آنهائى كه اين رسالت مخصوص را انكار كنند و در برابر آن از روى لجاجت كفر بورزند، ميگويد: خداوند كافران لجوج را هدايت نميكند.

( ان الله لا يهدى القوم الكافرين ) .

جمله بندى هاى آيه و لحن خاص و تاكيدهاى پى در پى آن و همچنين شروع شدن با خطاب يا ايها الرسول كه تنها در دو مورد از قرآن مجيد آمده و تهديد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به عدم تبليغ رسالت در صورت كوتاهى كردن كه منحصرا در اين آيه از قرآن آمده است، نشان ميدهد كه سخن از حادثه مهمى در ميان بوده است كه عدم تبليغ آن مساوى بوده است با عدم تبليغ رسالت.

بعلاوه اين موضوع مخالفان سرسختى داشته كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از مخالفت آنها كه ممكن بوده است مشكلاتى براى اسلام و مسلمين داشته باشد، نگران بوده و به همين جهت خداوند به او تأمين ميدهد.

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه با توجه به تاريخ نزول سوره كه مسلما در اواخر عمر پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است، چه مطلب مهمى بوده كه خداوند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را با اين تأكيد مأمور ابلاغ آن ميكند.

آيا مسائل مربوط به توحيد و شرك و بتشكنى بوده كه از سالها قبل براى پيامبر و مسلمانان حل شده بود؟

آيا مربوط به احكام و قوانين اسلامى بوده با اينكه مهمترين آنها تا آن زمان بيان شده بود؟

و آيا مربوط به مبارزه با اهل كتاب و يهود و نصارى بوده با اينكه ميدانيم مسأله اهل كتاب بعد از ماجراى (بنى النضير) و بنى قريظه و بنى قينقاع و خيبر و فدك و نجران مشكلى براى مسلمانان محسوب نميشد.

و آيا مربوط به منافقان بوده در حالى كه ميدانيم پس از فتح مكه و سيطره و نفوذ اسلام در سراسر جزيره عربستان منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، و نيروهاى آنها در هم شكسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.

راستى چه مسأله مهمى در اين آخرين ماه هاى عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مطرح بوده كه آيه فوق اين چنين درباره آن تأكيد ميكند؟!

اين نيز جاى ترديد نيست كه وحشت و نگرانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى شخص خود و جان خود نبوده بلكه براى كارشكنيها و مخالفتهاى احتمالى منافقان بوده كه نتيجه آن براى مسلمانان خطرات يا زيانهائى به بار مى آورد.

آيا مسأله اى جز تعيين جانشين براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و سرنوشت آينده اسلام و مسلمين مى تواند واجد اين صفات بوده باشد.

اكنون به روايات مختلفى كه در كتابهاى متعدد اهل تسنن و شيعه در زمينه آيه فوق وارد شده باز ميگرديم تا ببينيم از آنها در زمينه اثبات احتمال فوق چه استفاده ميشود؟ سپس اشكالات و ايرادهائى را كه در زمينه اين تفسير از طرف جمعى از مفسران اهل تسنن اظهار شده است مورد بررسى قرار ميدهيم:

شان نزول

آيه تبليغ گرچه متاسفانه پيشداوريها و تعصبهاى مذهبى مانع از آن شده است كه حقايق مربوط به اين آيه بدون پردهپوشى در اختيار همه مسلمين قرار گيرد، ولى در عين حال در كتابهاى مختلفى كه دانشمندان اهل تسنن، اعم از تفسير و حديث و تاريخ نوشته اند، روايات زيادى ديده كه با صراحت مى گويد: آيه فوق درباره على (عليه‌السلام ) نازل شده است.

اين روايات را جمع زيادى از صحابه از جمله زيد بن ارقم و ابو سعيد خدرى و ابن عباس و جابر بن عبد الله انصارى و ابو هريره و برأ بن عازب و حذيفه و عامر بن ليلى بن ضمره و ابن مسعود نقل كرده اند و گفته اند كه آيه فوق درباره على (عليه‌السلام ) و داستان روز غدير نازل گرديد.

بعضى از احاديث فوق مانند حديث زيد بن ارقم به يك طريق.

و بعضى از احاديث مانند حديث ابو سعيد خدرى به يازده طريق!

و بعضى از اين احاديث مانند حديث ابن عباس نيز به يازده طريق!

و بعضى ديگر مانندحديث برأ بن عازب به سه طريق نقل شده است.

دانشمندانى كه به اين احاديث در كتب خود تصريح كرده اند، عده كثيرى هستند كه به عنوان نمونه از جمعى از آنها نام مى بريم:

حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب ما نزل من القرآن فى على (بنقل از خصائص صفحه 29).

و ابو الحسن واحدى نيشابورى در اسباب النزول صفحه 150.

و حافظ ابو سعيد سجستانى در كتاب الولايه (بنقل از كتاب طرائف ).

و ابن عساكر شافعى (بنا بنقل در المنثور جلد 2 صفحه 298)

و فخر رازى در تفسير كبير خود جلد 3 صفحه 636.

و ابو اسحاق حموينى در فرائد المسطين.

و ابن صباغ مالكى در فصول المهمة صفحه 27.

و جلال الدين سيوطى در در المنثور جلد 2 صفحه 298.

و قاضى شوكانى در فتح القدير جلد سوم صفحه 57.

و شهاب الدين آلوسى شافعى در روح المعانى جلد 6 صفحه 172.

و شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة صفحه 120.

و بدر الدين حنفى در عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى جلد 8 صفحه 584.

و شيخ محمد عبده مصرى در تفسير المنار جلد 6 صفحه 463.

و حافظ ابن مردويه (متوفاى 416) (بنا به نقل سيوطى در در المنثور)

و جمع كثيرى ديگر اين شأن نزول را براى آيه فوق نقل كرده اند.

اشتباه نشود منظور اين نيست كه دانشمندان و مفسران فوق نزول اين آيه را درباره على (عليه‌السلام ) پذيرفته اند بلكه منظور اين است كه روايات مربوط به اين مطلب را در كتب خود نقل كرده اند، اگر چه پس از نقل اين روايت معروف آنها به خاطر ترس از شرائط خاص محيط خود، و يا به خاطر پيشداوريهاى نادرستى كه جلو قضاوت صحيح را در اينگونه مباحث ميگيرد، از پذيرفتن آن خوددارى كرده اند، بلكه گاهى كوشيده اند تا آنجا كه ممكن است آن را كم رنگ و كم اهميت جلوه دهند، مثلا فخر رازى كه تعصب او در مسائل خاص مذهبى معروف و مشهور است براى كم اهميت دادن اين شان نزول آن را دهمين احتمال آيه قرار داده و 9 احتمال ديگر كه غالبا بسيار سست و واهى و بى ارزش است قبل از آن آورده است!.

از فخر رازى زياد تعجب نميكنيم، زيرا روش او در همه جا چنين است، تعجب از نويسندگان روشنفكرى همچون سيد قطب در تفسير فى ظلال و محمد رشيد رضا در تفسير المنار داريم كه يا اصلا سخنى از اين شان نزول كه انواع كتابها را پركرده است به ميان نياورده اند، يا بسيار كم اهميت جلوه داده اند به طورى كه بهيچوجه جلب توجه نكند، آيا محيط آنها اجازه بيان حقيقت را نميداده و يا پوششهاى فكرى تعصب آميز بيش از آن بوده است كه برق روشنفكرى در اعماق آن نفوذ كند و پردهها را كنار زند؟! نميدانيم.

ولى جمعى ديگر نزول آيه را در مورد على (عليه‌السلام ) مسلم دانسته اند، اما در اينكه دلالت بر مسأله ولايت و خلافت دارد ترديد نموده اند كه اشكال و پاسخ آنها را بزودى بخواست خدا خواهيم شنيد.

به هر حال همانطور كه در بالا گفتيم رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل تسنن - تا چه رسد به كتب شيعه - نقل شده، بيش از آن است كه بتوان آنها را انكار كرد، و يا به سادگى از آن گذشت نمى دانيم چرا درباره شان نزول ساير آيات قرآن به يك يا دو حديث قناعت مى شود اما درباره شان نزول اين آيه اينهمه روايت كافى نيست، آيا اين آيه خصوصيتى دارد كه در ساير آيات نيست؟ و آيا براى اينهمه سختگيرى در مورد اين آيه دليل منطقى ميتوان يافت؟

موضوع ديگرى كه در اينجا يادآورى آن ضرورت دارد اين است كه رواياتى كه در بالا ذكر كرديم تنها رواياتى بود كه در زمينه نزول آيه درباره على (عليه‌السلام ) وارد شده است (يعنى رواياتى مربوط به شأن نزول آيه بود) و گرنه رواياتى كه درباره جريان غدير خم خطبه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و معرفى على به عنوان وصى و ولى نقل شده به مراتب بيش از آن است، تا آنجا كه نويسنده محقق علامه امينى در الغدير حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و با اسناد و مدارك و از 84 نفر از تابعين و از 360 دانشمند و كتاب معروف اسلامى نقل كرده است كه نشان مى دهد حديث مزبور يكى از قطعيترين روايات متواتر است و اگر كسى در تواتر اين روايت شك و ترديد كند.

بايد گفت كه او هيچ روايت متواترى را نميتواند بپذيرد.

چون بحث درباره همه رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده و همچنين درباره تمام رواياتى كه در مورد حديث غدير نقل شده نياز به نوشتن كتاب قطورى دارد و ما را از طرز نوشتن تفسير خارج ميسازد بهمين اندازه قناعت كرده، و كسانى را كه ميخواهند مطالعه بيشترى در اين زمينه كنند به كتابهاى (الدر المنثور)

سيوطى و (الغدير) علامه امينى و (احقاق الحق ) قاضى نور الله شوشترى و (المراجعات ) شرف الدين و (دلائل الصدق ) محمد حسن مظفر ارجاع ميدهيم.

خلاصه جريان غدير

در روايات فراوانى كه در اين زمينه نقل شده در عين اينكه همه يك حادثه را تعقيب ميكند، تعبيرات گوناگونى وجود دارد، بعضى از روايات بسيار مفصل و طولانى و بعضى مختصر و فشرده است، بعضى از روايات گوشهاى از حادثه را نقل مى كند و بعضى گوشه ديگر را ولى از مجموع اين روايات و همچنين تواريخ اسلامى و ملاحظه قرائن و شرائط و محيط و محل چنين استفاده مى شود كه:

در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجة الوداع، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به پايان رسيد، قلبها در هاله اى از روحانيت فرو رفته بود، و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت.

ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه عدد آنها فوق العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نميگنجيدند.

نه تنها مردم به مدينه در اين سفر، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را همراهى مى كردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بودند.

آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها ميپاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان ميكرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه

و سپس بيابانهاى خشك و سوزان غديرخم از دور نمايان مى شد.

اينجا در حقيقت چهارراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا ميكند، راهى به سوى مدينه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش ميرود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايانى در ماموريتهاى موفقيت آميز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود از هم جدا شوند.

روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهائى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از خط نصف النهار گذشت، موذن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با صداى الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز ميشدند، اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت ميكرد.

نه سايبانى در صحرا به چشم ميخورد و نه سبزه و گياه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبارزه ميكردند.

جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان ميخزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش ميكرد.

نماز ظهر تمام شد.

مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاى كوچكى كه با خود حمل ميكردند

پناهنده شوند، ولى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند.

لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:

من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما ميروم.

من مسئولم شما هم مسئوليد.

شما درباره من چگونه شهادت ميدهيد؟

مردم صدا بلند كردند و گفتند:

نشهد انك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيرا:

(ما گواهى ميدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند ترا جزاى خير دهد.)

سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نميدهيد؟! همه گفتند: آرى، گواهى ميدهيم فرمود: خداوندا گواه باش!...

بار ديگر فرمود: اى مردم! آيا صداى مرا ميشنويد؟... گفتند: آرى و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نميشد. پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود:...

اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد كرد؟

يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟!.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بلافاصله گفت: اول ثقل اكبر، كتاب خدا است كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما است، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد، و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك ميشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.

ناگهان مردم ديدند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى كند و همينكه چشمش به على (عليه‌السلام ) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام است، در اينجا صداى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رساتر و بلندتر شد و فرمود:

ايها الناس من اولى الناس بالمومنين من انفسهم:

چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!.

گفتند: خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داناترند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفت: خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مومنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود:

فمن كنت مولاه فعلى مولاه:

هر كس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است - و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:

اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادرالحق معه حيث دار

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد، يارانش را يارى كن، و آنها را كه ترك ياريش كنند، از يارى خويش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن.

سپس فرمود:

الا فليبلغ الشاهد الغائب:

آگاه باشيد، همه حاضران

وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند.

خطبه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بپايان رسيد، عرق از سر و روى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و على (عليه‌السلام ) و مردم فرو مى ريخت، و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خواند:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى...:

امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود:

الله اكبر، الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى

خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آئين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على (عليه‌السلام ) پس از من راضى و خشنود گشت.

در اين هنگام شور و غوغائى در ميان مردم افتاد و على (عليه‌السلام ) را به اين موقعيت تبريك مى گفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند، ابوبكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند:

بخ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه:

آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى.

در اين هنگام ابن عباس گفت: به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند.

و حسان بن ثابت شاعر معروف، از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد، سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:

يناديهم يوم الغدير نبيهم

بخم و اسمع بالرسول مناديا

فقال فمن مولاكم و نبيكم

فقالوا و لم يبدوا هناك التعاميا

الهك مولانا و انت نبينا

و لم تلق منافى الولاية عاصيا

فقال له قم يا على فاننى

رضيتك من بعدى اماما و هاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليه

فكونوا له اتباع صدق مواليا

هناك دعا اللهم وال وليه

و كن للذى عادا عليا معاديا

يعنى: پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى!.

فرمود: مولاى شما و پيامبر شما كيست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صريحا پاسخ گفتند:

خداى تو مولاى ما است و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليه‌السلام ) گفت: برخيز زيرا من ترا بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم.

و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد.

در اين هنگام، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرض كرد: بارالها دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار...

اين بود خلاصهاى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است.

گفتگوها و ايرادها

شك نيست اگر اين آيه در غير مورد خلافت على (عليه‌السلام ) بود - همانطور كه گفتيم - به كمتر از اين مقدار از روايات و قرائن موجود در خود آيه قناعت مى شد، همانطور كه مفسران بزرگ اسلامى در تفسير ساير آيات قرآن گاهى به يك دهم مدارك موجود در اين آيه و يا كمتر قناعت كرده اند، ولى متاسفانه حجاب تعصب در اينجا مانع از قبول بسيارى از واقعيات شده است.

كسانى كه پرچم مخالفت در برابر تفسير اين آيه و روايات متعددى كه در شأن نزول آن و روايات مافوق تواترى كه درباره اصل حادثه غدير وارد شده برافراشته اند، دو دسته اند:

آنهائى كه از آغاز با روح عناد و لجاجت و حتى با هتك و توهين و بدگوئى و دشنام به شيعه، وارد اين بحث شده اند و دسته ديگرى كه روح تحقيق و بررسى حقيقت را تا حدودى در خود حفظ كرده و به صورت استدلالى مسأله را تعقيب كرده اند، و به همين دليل به قسمتى از حقايق اعتراف كرده ولى به دنبال ذكر پاره اى از اشكالات كه شايد نتيجه شرائط خاص محيط فكريشان بوده است، از آيه و روايات مربوط به آن گذشته اند.

نمونه بارز دسته اول ابن تيميه در كتاب منهاج السنه است كه درست مانند كسى است كه در روز روشن چشم خود را بر هم گذارد و انگشتها را محكم در گوش كند و فرياد بزند خورشيد كجا است؟ نه حاضر است گوشه چشم را بگشايد و كمى از حقايق را ببيند و نه انگشت از گوش بردارد و كمى از غوغاى محدثان و مفسران اسلامى را بشنود پى در پى دشنام مى دهد و هتاكى ميكند، عذر اين افراد جهل و بيخبرى و تعصبهاى آميخته با لجاجت و خشونت آنها است كه تا

انكار بديهيات و مسائل واضحى كه هر كس آن را درك مى كند پيش ميرود، لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان آنها را بخود و زحمت شنيدن پاسخ آنرا به خوانندگان نميدهيم، كسى كه در برابر اينهمه دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامى كه اكثريت آنها از علماى اهل تسنند و به نزول آيه در شأن على (عليه‌السلام ) تصريح كرده اند، با كمال وقاحت مى گويند: (احدى از دانشمندان در كتاب خود چنين چيزى را نقل نكرده! در مقابل او چه ميتوانيم بگوئيم و سخن او چه ارزشى دارد كه روى آن بحث كنيم.)

جالب اينكه ابن تيميه براى تبرئه خود در برابر كتابهاى معتبر فراوانى كه به نزول آيه درباره على (عليه‌السلام ) تصريح ميكند، با اين جمله مضحك كه احدى از دانشمندانى كه ميدانند چه مى گويند، اين آيه را در شأن على (عليه‌السلام ) نميداند! اكتفا كرده است.

گويا تنها دانشمندانى (مى فهمند چه مى گويند) كه با تمايلات افراطى عناد آلود و لجوجانه ابن تيميه هم صدا باشند و گر نه هر كس هم صدا نشد، دانشمندى است كه نمى فهمد چه ميگويد! اين منطق كسى است كه خودخواهى و لجاج بر فكر او سايه شوم افكنده است...

از اين دسته بگذريم.

ولى از ميان ايراداتى كه دسته دوم ذكر كرده اند چند موضوع قابل بحث است كه ذيلا از نظر ميگذرانيم:

1 - آيا مولى به معنى اولى به تصرف است؟

مهمترين ايرادى كه در مورد روايت غدير ميشود، اين است كه مولى از جمله به معنى دوست و يار و ياور آمده است، و معلوم نيست در اينجا به اين معنى نباشد.

پاسخ اين سخن، پيچيده نيست، زيرا هر ناظر بيطرفى ميداند تذكر و يادآورى دوستى على (عليه‌السلام ) نياز به اينهمه مقدمات و تشكيلات و خطبه خوانى در وسط بيابان خشك و سوزان و متوقف ساختن جمعيت و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعيت، ندارد، دوستى مسلمانان با يكديگر يكى از بديهى ترين مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشته است.

وآنگهى اين مطلبى نبود كه پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تا آن زمان آن را تبليغ نكرده باشد، بارها آن را تبليغ كرده بود.

چيزى نبود كه از ابراز آن وحشت داشته باشد تا خدا به او دلدارى تأمين دهد.

مسألهاى نبود كه خداوند با اين لحن كه اگر ابلاغ آن را نكنى تبليغ رسالت نكردهاى با پيامبرش سخن بگويد.

همه اينها گواهى ميدهد، مساله مافوق يك دوستى ساده و عادى بوده كه جزء الفباى اخوت اسلامى از روز اول اسلام محسوب مى شده است.

به علاوه اگر منظور بيان يك دوستى ساده بود، چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبلا از مردم اقرار مى گيرد الست اولى بكم من انفسكم: آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختيارتر نيستم؟ آيا اين جمله هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده دارد؟

و نيز يك دوستى ساده جاى اين نداشت كه مردم حتى شخص عمر به على (عليه‌السلام ) با اين جمله بحت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه ى على تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى تبريك و تهنيت بگويند و آنرا يك موفقيت تازه بشمرند.

مگر على (عليه‌السلام ) تا آن روز به عنوان يك مسلمان عادى كه دوستيش بر همه لازم است شناخته نشده بود، مگر دوستى مسلمانان با يكديگر چيز تازهاى بود كه نياز به تبريك داشته باشد آن هم در سال آخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

به علاوه رابطه اى ميان حديث ثقلين و تعبيرات آميخته با وداع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با مسأله دوستى على (عليه‌السلام ) مى تواند وجود داشته باشد، دوستى ساده على (عليه‌السلام ) با مؤ منان ايجاب نميكند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او را در رديف قرآن قرار دهد.

آيا هر ناظر بى طرفى از اين تعبير نميفهمد كه در اينجا مسأله رهبرى مطرح است، زيرا قرآن بعد از رحلت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نخستين رهبر مسلمانان و بنابر اين اهل بيت (عليهما‌السلام ) دومين رهبر بوده اند

2 - ارتباط آيات

گاهى گفته مى شود آيات قبل و بعد درباره اهل كتاب و خلافكاريهاى آنها است، مخصوصا نويسنده تفسير المنار در جلد 6 صفحه 466 روى اين مسأله، پا فشارى زيادى كرده است.

ولى همانطور كه در تفسير خود آيه گفتيم اين موضوع اهميت ندارد، زيرا اولا لحن آيه و تفاوت آن با آيات قبل و بعد، كاملا نشان مى دهد كه موضوع سخن در اين آيه، موضوعى است كه با آيات قبل و بعد تفاوت دارد و ثانيا همانطور كه بارها گفتهايم، قرآن يك كتاب كلاسيك نيست كه مطالب آن در فصول و ابواب معينى دستهبندى شده باشد، بلكه طبق نيازها و حوادث مختلف و رويدادها نازل گرديده است، لذا مشاهده مى كنيم قرآن در حالى كه درباره يكى از غزوات بحث مى كند فى المثل يك حكم فرعى را به ميان مى آورد، و در حالى كه درباره يهود و نصارى سخن ميگويد، روى سخن را به مسلمانان كرده و يكى از دستورهاى اسلامى را براى آنها بازگو مى كند (براى توضيح بيشتر مجددا به بحثى كه در آغاز تفسير آيه داشتيم مراجعه فرمائيد).

عجيب اينكه بعضى از متعصبان اسرار دارند كه بگويند اين آيه در آغاز بعثت نازل شده است، با اينكه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده و اگر بگويند: اين يك آيه در مكه در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلاى آيات اين سوره قرار داده شده ميگوئيم: اين درست ضد آن است كه شما آن را ميجوئيد و ميطلبيد، زيرا ميدانيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آغاز بعثت نه مبارزه با يهود داشت و نه با نصارى، بنابر اين پيوند اين آيه و آيات قبل و بعد بريده خواهد شد (دقت كنيد)

اينها همه نشان مى دهد كه اين آيه در معرض وزش طوفان تعصب قرار گرفته و به همين دليل احتمالاتى در آن مطرح مى شود كه در آيات مشابه آن به هيچوجه از آن سخنى نيست، هر يك ميكوشد با بهانه و يا دستاويز بياساسى آن را از مسيرش منحرف سازد!

3 - آيا اين حديث در همه كتب صحاح نقل شده؟!

بعضى ميگويند: چگونه مى توانيم اين حديث را بپذيريم، در حالى كه بخارى و مسلم آن را در دو كتاب خود نقل نكرده اند.

اين ايراد نيز از عجائب است زيرا اولا بسيار است احاديث معتبرى كه دانشمندان اهل تسنن آنها را پذيرفته اند و در صحيح بخارى و مسلم نيست و اين نخستين حديثى نيست كه اين وضع را بخود گرفته، ثانيا مگر كتاب معتبر نزد آنها منحصر به اين دو كتاب است، با اينكه در ساير منابع مورد اعتماد آنها حتى بعضى از صحاح سته (شش كتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت ) مانند سنن ابن ماجه و مسند احمد حنبل اين حديث آمده است و دانشمندانى مانند حاكم و ذهبى و ابن حجر با تمام شهرت و تعصبى كه دارند به صحيح بودن بسيارى از طرق اين حديث، اعتراف كرده اند، بنابر اين هيچ بعيد نيست بخارى و مسلم در آن جو خاص و خفقان آلود محيط خود نتوانسته و يا نخواسته اند چيزى را كه بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده است، صريحا در كتاب خود بياورند.

4 - چرا على (عليه‌السلام ) و اهل بيت به اين حديث استدلال نكردند؟!

بعضى ميگويند: اگر حديث غدير با اين عظمت وجود داشت، چرا خود على (عليه‌السلام ) و اهل بيت او و ياران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نكردند؟! آيا بهتر نبود كه آنها به چنين مدرك مهمى براى اثبات حقانيت على (عليه‌السلام ) استناد بجويند؟

اين ايراد نيز از عدم احاطه به كتب اسلامى، اعم از حديث و تاريخ و تفسير، سرچشمه گرفته است، زيرا در كتب دانشمندان اهل تسنن موارد زيادى نقل شده كه خود على (عليه‌السلام ) و يا ائمه اهل بيت (عليهما‌السلام ) و يا علاقمندان به اين مكتب با حديث غدير استدلال كرده اند:

از جمله خود على (عليه‌السلام ) در روز شورى طبق نقل خطيب خوارزمى حنفى در مناقب از عامر بن واصله چنين نقل مى كند: در روز شورى با على (عليه‌السلام ) در آن خانه بودم و شنيدم كه با اعضاى شورى چنين ميگفت: دليل محكمى براى شما اقامه ميكنم كه عرب و عجم توانائى تغيير آن را نداشته باشند: شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما كسى هست كه قبل از من خدا را به يگانگى خوانده باشد (و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسيد به اينجا) شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما احدى جز من هست كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حق او گفته باشد. من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب همه گفتند: نه

اين روايت را حموينى در فرائد السمطين در باب 58 و همچنين ابن حاتم در دار النظيم و دارقطنى و ابن عقده و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل كرده اند.

و نيز مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) بنا به نقل فرائد السمطين در باب 58 در ايام عثمان در مسجد در حضور جمعيت به جريان غدير استدلال كرد، و همچنين در كوفه در برابر كسانى كه نص بر خلافت بلافصل او را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) انكارصريحا به اين روايت استدلال كرد.

اين حديث را طبق نقل الغدير چهار نفر از صحابه، و چهارده نفر از تابعين طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روايت كرده اند.

و نيز در روز جنگ جمل طبق نقل حاكم در كتاب مستدرك جلد سوم صفحه 371 در برابر طلحه با آن استدلال فرمود.

و نيز در روز جنگ صفين طبق نقل سليم بن قيس هلالى على (عليه‌السلام ) در لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرين و انصار و مردمى كه از اطراف گرد آمده بودند، به اين حديث استدلال كرد، و دوازده نفر از بدريين (كسانى كه

جنگ بدر را در خدمت پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درك كرده بودند) برخاستند و گواهى دادند كه اين حديث را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيده اند!

بعد از على (عليه‌السلام ) بانوى اسلام فاطمه زهراعليها‌السلام و امام حسن و امام حسين و عبد الله بن جعفر و عمار ياسر و قيس بن سعد و عمر بن عبد العزيز و مأمون خليفه عباسى به آن استناد جستند و حتى عمرو بن عاص در نامهاى كه به معاويه نوشت براى اينكه به او اثبات كند بخوبى از حقايق مربوط به موقعيت على (عليه‌السلام ) و وضع معاويه آگاه است صريحا مسأله غدير را يادآورى كرده و خطيب خوارزمى حنفى در كتاب مناقب صفحه 124 آن را نقل كرده است (كسانى كه مايل به توضيحات بيشتر و آگاهى از منابع مختلف اين روايات در زمينه استدلال على (عليه‌السلام ) و اهل بيت و جمعى از صحابه و غير صحابه به حديث غدير هستند ميتوانند به كتاب الغدير جلد اول صفحات 159 تا 213 مراجعه كنند، مرحوم علامه امينى استدلال به اين حديث را از 22 تن از صحابه و غير صحابه در موارد مختلف نقل كرده است ).

5 - جمله آخر آيه چه مفهومى دارد؟

مى گويند: اگر اين آيه مربوط به نصب على (عليه‌السلام ) به خلافت و ولايت و داستان غدير خم است پس اين جمله آخر كه مى گويد:ان الله لا يهدى القوم الكافرين: خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند چه ارتباطى با اين مسأله ميتواند داشته باشد؟

براى پاسخ به اين ايراد كافى است بدانيم كه كفر در لغت و همچنين در لسان قرآن به معنى انكار و مخالفت و ترك است، گاهى به انكار خدا و يا نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اطلاق مى شود و گاهى به انكار و يا مخالفت در برابر دستورات ديگر، در سوره آل عمران آيه 97 در مورد حج مى خوانيم:( و من كفر فان الله غنى عن العالمين ) : كسانى كه دستور حج را زير پا بگذارند و با آن مخالفت نمايند به خدا زيانى نمى رسانند خداوند از همه جهانيان بى نياز است و در سوره بقره آيه 102 درباره ساحران و آنها كه آلوده به سحر شدند اطلاق كلمه كفر شده است( و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنة فلا تكفر ) و نيز در آيه 22 سوره ابراهيم مى بينيم كه شيطان در برابر كسانى كه از او پيروى و اطاعت كردند در روز رستاخيز صريحا اظهار تنفر كرده و به آنها مى گويد: شما در اطاعت او امر الهى مرا شريك او ساختيد و من امروز نسبت به اين كار شما كفر مى ورزم( انى كفرت بما اشركتمونى من قبل ) بنابر اين اطلاق كفر بر مخالفان مسأله ولايت و رهبرى جاى تعجب نيست.

6 - آيا دو ولى در يك زمان ممكن است؟

بهانه ديگرى كه براى سرباز زدن از اين حديث متواتر و همچنين آيه مورد بحث ذكر كرده اند اين است كه اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) على (عليه‌السلام ) را در غدير خم به ولايت و رهبرى و خلافت نصب كرده باشد، لازمهاش وجود دو رهبر و دو پيشوا در زمان واحد خواهد بود!

ولى توجه به شرائط و اوضاع خاص زمان نزول آيه و ورود حديث و همچنين قرائنى كه در گفتار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وجود دارد اين بهانه را به كلى برطرف مى كند، زيرا مى دانيم كه اين جريان در ماههاى آخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) واقع شد، در حالى كه او آخرين دستورات را به مردم ابلاغ مى كرد به خصوص اينكه صريحا فرمود: من بزودى از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه را در ميان شما مى گذارم.

كسى كه اين سخن را مى گويد پيدا است در صدد تعيين جانشين خويش است و براى آينده برنامه ريزى مى كند نه براى زمان حاضر، بنابراين روشن است كه منظورش وجود دو رهبر و دو پيشوا در زمان واحد نيست.

موضوع جالب توجه اينكه در حالى كه بعضى از دانشمندان اهل تسنن اين ايراد را مطرح ميكنند بعضى ديگر ايرادى درست در نقطه مقابل آن مطرح كرده اند و آن اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ولايت و خلافت على (عليه‌السلام ) را تعيين كرد ولى تاريخ آن را روشن نساخت چه مانعى دارد كه اين ولايت و خلافت بعد از سه خليفه ديگر باشد؟!

راستى حيرت آور است، بعضى از اين طرف بام ميافتند و بعضى از آن طرف، و تعصبها مانع مى شود كه روى متن قضيه تكيه كنند، بايد كسى از آنها سؤ ال كند كه اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خواست چهارمين خليفه خود را تعيين كند و در فكر آينده مسلمانان بود پس چرا خليفه اول و دوم و سوم خود را كه مقدم بر او بودند و تعيين آن لازمتر بود در مراسم غدير بيان نكرد؟!

بار ديگر گفته سابق خود را تكرار مى كنيم و اين بحث را پايان مى دهيم كه اگر نظرهاى خاصى در كار نبود اين همه اشكالتراشى در زمينه اين آيه و اين حديث نميشد، همانطور كه در موارد ديگر نشده است.


آيه (68) و (69) و ترجمه

( قل يأهل الكتب لستم على شى ء حتى تقيموا التورئة و الانجيل و ما أنزل إليكم من ربكم و ليزيدن كثيرا منهم ما أنزل إليك من ربك طغينا و كفرا فلا تأس على القوم الكفرين ) (68)( إن الذين أمنوا و الذين هادوا و الصبون و النصرى من أمن بالله و اليوم الاخر و عمل صلحا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (69)

ترجمه:

68 - اى اهل كتاب! شما هيچ موقعيتى نداريد مگر اينكه تورات و انجيل و آنچه بر شما از طرف پروردگارتان نازل شده است بر پا داريد ولى آنچه بر تو از سوى پروردگارت نازل شده (نه تنها مايه بيدارى آنها نميگردد بلكه ) بر طغيان و كفر بسيارى از آنها ميافزايد بنابر اين از اين قوم كافر (و مخالفت آنها) غمگين مباش.

69 - آنها كه ايمان آورده اند و يهوديان و صابئان و مسيحيان هر گاه ايمان به خداوند يگانه و روز جزا بياورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسى بر آنها است و نه غمگين خواهند شد.

شان نزول:

در تفسير مجمع البيان و تفسير قرطبى از ابن عباس چنين نقل شده كه جمعى از يهود خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند، نخست پرسيدند آيا تو اقرار ندارى كه تورات از طرف خدا است؟

پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) جواب مثبت داد.

آنها گفتند: ما هم تورات را قبول داريم، ولى به غير آن ايمان نداريم (در

حقيقت تورات قدر مشترك ميان ما و شما است اما قرآن كتابى است كه تنها شما به آن عقيده داريد پس چه بهتر كه تورات را بپذيريم و غير آنرا نفى كنيم!)

آيه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

تفسير:

همانطور كه در تفسير آيات اين سوره تاكنون خوانده ايم، قسمت قابل ملاحظهاى از آن پيرامون كارشكنيها، گفتگوها، سؤ الها و ايرادهاى اهل كتاب (يهود و نصارى ) بود، اين آيه نيز به گوشه ديگرى از اين مباحث اشاره ميكند، و به منطق سست آنها كه ميخواستند تورات را به عنوان يك كتاب مورد اتفاق ميان مسلمانان و يهود بپذيرند و قرآن را به عنوان يك كتاب مورد اختلاف كنار بگذارند، پاسخ مى گويد.

به اين ترتيب آنها را مخاطب ساخته و مى گويد: اى اهل كتاب شما هيچ موقعيتى نخواهيد داشت مگر آن زمانى كه تورات و انجيل و تمام كتب آسمانى را كه بر شما نازل شده بدون تبعيض و تفاوت بر پا داريد( قل يا اهل الكتاب لستم على شيئى حتى تقيموا التوراة و الانجيل و ما انزل اليكم من ربكم ) .

زيرا همانطور كه گفتيم اين كتابها همه از يك مبدء صادر شده و اصول اساسى آنها يكى است، اگر چه آخرين كتاب آسمانى، كاملترين و جامعترين آنها است و بهمين دليل لازم العمل است به علاوه در كتب پيشين بشارتهاى متعددى درباره آخرين كتاب يعنى قرآن آمده است، آنها مدعيند تورات و انجيل را قبول دارند، اگر در اين ادعا صادق هستند بايد اين بشارتها را نيز بپذيرند، و هنگامى كه آن نشانه ها را در قرآن يافتند، در برابر آن سر تعظيم فرود آورند.

آيه فوق مى گويد: ادعا كافى نيست بايد عملا اين كتابهاى آسمانى را بر پا داريد به علاوه كتاب ما و شما مطرح نيست، آنچه مطرح است كتابهاى آسمانى است و آنچه از ناحيه خدا آمده، پس چگونه ميتوانيد با اين منطق سست، آخرين كتاب را ناديده بگيريد.

ولى قرآن بار ديگر اشاره به وضع اكثريت آنها كرده، مى گويد: بسيارى از آنها نه تنها از اين آيات پند نميگيرند و هدايت نميشوند بلكه به خاطر روح لجاجت بر طغيان و كفرشان افزوده مى شود( و ليزيدن كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغيانا و كفرا ) .

و اين چنين است، تاثير معكوس آيات حق و سخنان موزون در افكار بيمار و قلوب مملو از لجاج!

و در پايان آيه پيامبر خود را در برابر سرسختى اين اكثريت منحرف دلدارى مى دهد و مى گويد: از مخالفتهاى اين جمعيت كافر غمگين مباش زيرا زيان آن متوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نميرساند( فلا تاس على القوم الكافرين ) .

بديهى است محتويات اين آيه اختصاص به قوم يهود ندارد، مسلمانان نيز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت كنند، و اصول تعليمات انبيأ و مخصوصا كتاب آسمانى خود را بر پا ندارند، هيچ گونه موقعيت و ارزشى نه در پيشگاه خدا، و نه در زندگى فردى و اجتماعى نخواهند داشت، و هميشه زبون و زير دست و شكست خورده خواهند بود.

در آيه بعد مجددا اين حقيقت را مورد تأكيد قرار داده، مى گويد: تمام اقوام و ملتها و پيروان همه مذاهب بدون استثنأ اعم از مسلمانان و يهوديان و صابئان و مسيحيان در صورتى اهل نجات خواهند بود، و از آينده خود وحشتى و از گذشته غمى نخواهند داشت كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند( ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئون و النصارى من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .

اين آيه در واقع پاسخ دندانشكنى است به كسانى كه نجات را در پناه مليت خاصى مى دانند و ميل دارند ميان دستورات انبيأ تبعيض قائل شوند، و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بياميزند، آيه مى گويد: راه نجات منحصرا در كنار گذاشتن اينگونه سخنان است.

همانطور كه در ذيل آيه 62 سوره بقره كه مضمون آن با آيه فوق تقريبا يكى است يادآور شديم، بعضى از افراد با يك بيان سفسطه آميز خواسته اند آيه فوق را دليل بر مسلك صلح كل بگيرند، و تمام پيروان مذاهب را اهل نجات بدانند و در حقيقت فلسفه نزول كتب آسمانى را يكى پس از ديگرى كه ناظر به پيشبرد جهان انسانيت در مسير تكامل تدريجى است ناديده بگيرند.

ولى همانطور كه گفتيم آيه با تعبير عمل صالحا اين حقيقت را مشخص مى سازد كه بايد در مورد تفاوت مذاهب به آخرين قانون عمل كنند، زيرا عمل به قوانين نسخ شده، عمل صالح نيست بلكه عمل صالح به قوانين موجود و آخرين قانون است، (توضيح بيشتر و مشروحتر در زمينه اين آيه را در جلد اول صفحه 191 تا صفحه 200 مطالعه فرمائيد).

بعلاوه اين احتمال نيز در تفسير آيه قابل قبول است كه جمله من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا تنها به يهود و نصارى و صابئان ميخورد، زيرا الذين آمنوا كه در آغاز آيه ذكر شده نيازى به اين قيد ندارد، و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود:

افراد با ايمان و مسلمان - و همچنين يهود و نصارى و صابئان بشرط اينكه ايمان بياورند و اسلام را بپذيرند و عمل صالح كنند - همگى اهل نجات و رستگارى خواهند بود و سوابق مذهبى افراد هيچگونه اثرى در اين قسمت نخواهد داشت و راه به روى همگى باز است (دقت كنيد).


آيه (70) و(71)و ترجمه

( لقد أخذنا ميثق بنى إسرئيل و أرسلنا إليهم رسلا كلما جأهم رسول بما لا تهوى أنفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون ) (70)( و حسبوا ألا تكون فتنة فعموا و صموا ثم تاب الله عليهم ثم عموا و صموا كثير منهم و الله بصير بما يعملون ) (71)

ترجمه:

70 - ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و رسولانى به سوى آنها فرستاديم (ولى ) هر زمان پيامبرى بر خلاف هوسها و تمايلات آنها مى آمد عدهاى را تكذيب مى كردند و جمعى را مى كشتند.

71 - و گمان كردند مجازاتى در كار نخواهد بود لذا (از ديدن حقايق و شنيدن سخنان حق ) نابينا و كر شدند سپس (بيدار گشتند و) خداوند توبه آنها را پذيرفت دگر بار (بخواب غفلت فرو رفتند و) بسيارى از آنها كور و كر شدند و خداوند به آنچه انجام ميدهند داناست.

تفسير:

در آيات گذشته در سوره بقره و اوائل همين سوره اشاره به پيمان مؤ كدى كه خداوند از بنى اسرائيل گرفته بود شده است، در اين آيه بار ديگر اين پيمان را يادآورى كرده مى فرمايد: ما پيمان از بنى اسرائيل گرفتيم و پيامبرانى براى هدايت

آنها و مطالبه وفاى به اين پيمان، به سوى آنان فرستاديم( لقد اخذنا ميثاق بنى اسرائيل و ارسلنا اليهم رسلا ) .

همانطور كه در جلد اول گفته شد به نظر مى رسد كه اين پيمان همان است كه در آيه 93 سوره بقره به آن اشاره شده، يعنى پيمان عمل به آنچه خدا بر آنها نازل كرده بود.

سپس اضافه مى كند كه آنها نه تنها به اين پيمان عمل نكردند، بلكه هر زمان پيامبرى دستورى بر خلاف تمايلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد، به شديدترين مبارزه بر ضد او دست ميزدند، جمعى را تكذيب مى كردند و جمعى را كه با تكذيب نمى توانستند از نفوذشان جلوگيرى كنند به قتل ميرساندند( كلما جأ هم رسول بما لا تهوى انفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون ) .

و اين است راه و رسم افراد منحرف خود خواه، كه بجاى پيروى از رهبرانشان، اصرار دارند رهبران، تابع تمايلات و خواسته هايشان باشند، و در غير اين صورت رهبرى و حتى حق حيات براى آنان قائل نيستند.

در جمله فوق كذبوا به صورت ماضى و يقتلون به صورت مضارع آمده است، ممكن است علت آن علاوه بر ملاحظه تناسب لفظى آخر آيات قبل و بعد، كه همگى به صورت مضارع آمده است، اين باشد كه به حكم دلالت فعل مضارع بر استمرار، مى خواهد ادامه اين روح را در آنها بيان كند كه تكذيب و قتل پيامبران يك حادثه اتفاقى در زندگى آنها نبود، بلكه به صورت يك برنامه و مكتب درآمده بود.

در آيه بعد اشاره به غرور نابجاى آنها در برابر اينهمه طغيان و جنايات كرده مى فرمايد: با اين حال آنها گمان مى كردند كه بلا و مجازاتى دامانشان را نخواهد گرفت و همانطور كه در آيات ديگر تصريح شده، خود را يك نژاد برتر مى پنداشتند و به عنوان فرزندان خدا از خود ياد ميكردند!( و حسبوا ان لا تكون فتنة ) .

سرانجام اين غرور خطرناك و خود برتربينى همانند پردهاى بر چشم و گوش آنها افتاد و به خاطر آن از ديدن آيات خدا نابينا و از شنيدن كلمات حق، كر شدند!( فعموا و صموا ) .

اما به هنگامى كه نمونههائى از مجازاتهاى الهى و سرانجام شوم اعمال خود را مشاهده كردند، پشيمان گشتند و توبه كردند و متوجه شدند كه تهديدهاى الهى جدى است و آنها هرگز يك نژاد برتر نيستند، خداوند نيز توبه آنها را پذيرفت( ثم تاب الله عليهم ) .

ولى اين بيدارى و ندامت و پشيمانى ديرى نپائيد باز طغيان و سركشى و پشت پا زدن به حق و عدالت شروع شد، و ديگر با پرده هاى غفلت كه از آثار فرو رفتن در گناه است بر چشم و گوش آنها افكنده شد و باز از ديدن آيات حق نابينا و از شنيدن سخنان حق كر شدند و اين حالت، بسيارى از آنها را فرا گفت( ثم عموا و صموا كثير منهم ) .

شايد مقدم داشتن جمله عموا (نابينا شدند) بر صموا (كر شدند) اشاره به اين باشد كه نخستين بار بايد آيات خدا و معجزات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را ببينند و سپس به دستورات او گوش فرا دهند.

ذكر كثير منهم (بسيارى از آنها) بعد از تكرار جمله عموا و صموا در حقيقت بمنزله توضيحى است براى هر دو جمله، يعنى حالت غفلت و بى خبرى و كرى و كورى در برابر حقايق، جنبه عمومى نداشت بلكه همواره اقليت صالحى در ميان آنها وجود داشت، و اين دليل روشنى است كه جملات قرآن به يهود به هيچوجه جنبه نژادى و طايفهاى ندارد بلكه صرفا متوجه اعمال آنها است.

آيا تكرار جمله عموا و صموا جنبه كلى و تاكيد دارد؟ و يا اشاره به دو واقعه مختلف است؟ بعضى از مفسران عقيده دارند اين دو جمله اشاره به دو سرگذشت مختلف ميباشد كه براى بنى اسرائيل واقع شد، يكى به هنگام حمله مردم بابل و ديگر به هنگام حمله ايرانيان و روميان، كه قرآن در آغاز سوره بنى اسرائيل اشاره كوتاهى به آن كرده است.

اين احتمال نيز هست كه آنها مكرر بر مكرر گرفتار اين حالت شدند و نتائج شوم كارهاى خود را كه ميديدند توبه مى كردند و باز هم توبه را مى شكستند، نه اينكه فقط دو بار تكرار شد.

و در پايان آيه، با يك جمله كوتاه و پر معنى مى گويد: خداوند هيچگاه از اعمال آنها غافل نبوده و تمام كارهائى را كه انجام مى دهد ميبيند( و الله بصير بما يعملون ) .


آيه (72) تا (74)و ترجمه

( لقد كفر الذين قالوا إن الله هو المسيح ابن مريم و قال المسيح يبنى إسرئيل اعبدوا الله ربى و ربكم إنه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأوئه النار و ما للظلمين من أنصار ) (72)( لقد كفر الذين قالوا إن الله ثالث ثلثة و ما من إله إلا إله وحدو إن لم ينتهوا عما يقولون ليمسن الذين كفروا منهم عذاب أليم ) (73)( أفلا يتوبون إلى الله و يستغفرونه و الله غفور رحيم ) (74)

ترجمه:

72 - آنها كه گفتند خداوند همان مسيح بن مريم است بطور مسلم كافر شدند (با اينكه خود) مسيح گفت اى بنى اسرائيل خداوند يگانه اى را كه پروردگار من و شماست پرستش كنيد چه اينكه هر كس شريكى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است و جايگاه او دوزخ است و ستمكاران يار و ياورى ندارند.

73 - آنها كه گفتند خداوند يكى از سه خدا است (نيز) بطور مسلم كافر شدند با اينكه معبودى جز معبود يگانه نيست و اگر از آنچه مى گويند دست برندارند عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند) خواهد رسيد.

74 - آيا توبه نمى كنند و به سوى خدا باز نمى گردند و از او طلب آمرزش نمى نمايند و خداوند آمرزنده مهربان است.

تفسير:

در تعقيب بحثهائى كه در مورد انحرافات يهود، در آيات قبل، گذشت، اين آيات و آيات بعد از انحرافات مسيحيان سخن مى گويد نخست از مهمترين انحراف مسيحيت يعنى مسأله الوهيت مسيح و تثليث معبود بحث كرده مى گويد: بطور مسلم آنها كه گفته اند خدا همان مسيح بن مريم است، كافر شدند( لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم ) .

چه كفرى از اين بالاتر كه خداوند نامحدود از هر جهت را، با مخلوقى كه از هر جهت محدود است يگانه و متحد بدانند، و صفات مخلوق را براى خالق قرار دهند؟!

در حالى كه خود مسيح (عليه‌السلام ) با صراحت به بنى اسرائيل گفت: خداوند يگانهاى را پرستش كنيد كه پروردگار من و شما است( و قال المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم ) .

و به اين ترتيب بيزارى خود را از هر گونه شرك و غلو در مورد خويش نفى كرد و خود را همانند ديگران مخلوقى از مخلوقات خدا معرفى نمود.

و نيز مسيح براى تأكيد اين مطلب و رفع هر گونه ابهام و اشتباه اضافه كرد: هر كس شريكى براى خدا قرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام كرده و جايگاه او آتش است( انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و ماويه النار ) .

و باز براى تأكيد بيشتر و اثبات اين حقيقت كه شرك و غلو يك نوع ظلم آشكار است به آنها گفت: براى ستمگران و ظالمان هيچگونه يار و ياورى وجود نخواهد داشت( و ما للظالمين من انصار ) .

همانطور كه در سابق هم اشاره كردهايم تاريخ مسيحيت مى گويد: تثليث

در قرون نخستين و مخصوصا در عصر مسيح (عليه‌السلام ) وجود نداشت و حتى در اناجيل كنونى با تمام تحريفهائى كه در آن به عمل آمده است كمترين سخنى از تثليث ديده نميشود، و خود محققان مسيحيت به اين امر معترفند، بنا بر اين آنچه در آيه فوق در مورد پافشارى مسيح (عليه‌السلام ) و روى مسأله توحيد ديده مى شود مطلبى است كه با منابع موجود مسيحيت نيز هماهنگ است و از دلائل عظمت قرآن محسوب مى شود.

ضمنا بايد توجه داشت كه آنچه در اين آيه مورد بحث واقع شده مسأله غلو و وحدت مسيح با خدا و به عبارت ديگر توحيد در تثليث است، ولى در آيه بعد اشاره به مسأله تعدد خدايان از نظر مسيحيان يعنى تثليث در توحيد كرده مى گويد: آنها كه گفته اند خداوند سومين اقنوم از اقانيم سهگانه است به طور مسلم كافر شده اند( لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثة ) .

بسيارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان و شيخ طوسى در تبيان و فخر رازى و قرطبى در تفسير خود چنين تصور كرده اند كه آيه قبل درباره فرقهاى از مسيحيان به نام يعقوبيه است كه خدا را با مسيح (عليه‌السلام ) متحد مى دانند، ولى اين آيه در باره فرقه ديگرى به نام ملكانيه و نسطوريه است كه قائل به خدايان سه گانه اند، اما همانطور كه سابقا هم گفتيم اين برداشت از مسيحيت با حقيقت تطبيق نمى كند زيرا اعتقاد به تثليث در ميان همه مسيحيان عموميت دارد، همانطور كه اعتقاد به توحيد و يگانگى خدا در ميان ما مسلمانان قطعى و مسلم است، منتها آنها در عين اينكه خدايان را حقيقتا سه گانه مى دانند، يگانه حقيقى نيز مى دانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقيقى يك واحد حقيقى را تشكيل ميدهند!،

دو آيه فوق ظاهرا به دو جنبه مختلف اين دو قضيه اشاره مى كند: در آيه اول اشاره به وحدت خدايان سه گانه، و در آيه دوم اشاره به تعدد آنها است، و قرار گرفتن اين دو بيان پشت سر هم در حقيقت اشاره به يكى از دلائل روشن ابطال عقيده آنها مى باشد كه چگونه خداوند گاهى با مسيح (و روح القدس ) حقيقتا يكى و گاهى حقيقتا سه چيز مى شود مگر مساوى بودن سه با يك معقول است؟

آنچه اين حقيقت را تأييد مى كند اين است كه ما در ميان مسيحيان هيچ طايفهاى را نمى يابيم كه به خدايان سه گانه قائل نباشند.

سپس قرآن به طور قاطع در پاسخ آنها مى گويد: هيچ معبودى جز معبود يگانه نيست (و ما من اله الا اله واحد).

مخصوصا ذكر كلمه من قبل از اله تأكيد بيشترى را در نفى معبودهاى ديگر ميرساند.

دگر بار با لحن شديد و مؤ كد به آنها اخطار مى كند كه اگر دست از اين عقيده برندارند عذاب دردناكى در انتظار كسانى كه بر اين كفر باقى بمانند خواهد بود( و ان لم ينتهوا عما يقولون ليمسن الذين كفروا منهم عذاب اليم ) .

كلمه من در منهم به عقيده بعضى بيانيه است ولى ظاهر اين است كه براى تبعيض بوده باشد و در حقيقت اشاره به كسانى است كه بر كفر و شرك خود باقى مى مانند و بعد از دعوت قرآن به توحيد باز نگشتند، نه آنها كه توبه كردند و بازگشت نمودند.

در تفسير المنار از كتاب اظهار الحق داستانى نقل شده كه ذكر آن در اينجا بى تناسب نيست و نشان مى دهد كه چگونه تثليث و توحيد نصارى غير قابل درك ميباشند، نويسنده آن كتاب مى گويد: سه نفر به آئين مسيحيت در آمدند، كشيش، عقائد ضرورى مسيحيت از جمله عقيده تثليث را به آنها تعليم كرد.

روزى يكى از علاقمندان مسيحيت نزد كشيش آمد و از كسانى كه تازه به آئين مسيحيت در آمده بودند سؤ ال كرد، كشيش با كمال خوش وقتى اشاره به آن سه نفر نمود، او بلافاصله پرسيد: آيا از عقائد ضروريه ما چيزى ياد گرفته اند، كشيش با شجاعت و تاكيد گفت: آرى سپس به عنوان نمونه يكى از آنها را صدا زد تا او را در حضور ميهمان بيازمايد، كشيش گفت: درباره تثليث چه ميدانى؟ او در جواب گفت: شما به من چنين ياد داديد كه خدايان سه گانه اند يكى در آسمان است و ديگرى در زمين از شكم مريم متولد شد و سومين نفر به صورت كبوترى بر خداى دوم در سن سى سالگى نازل گرديد! كشيش عصبانى شد و او را بيرون كرد و گفت چيزى نمى فهمد، و نفر دوم را صدا زد، او در جواب اين سؤ ال در مورد تثليث، گفت: شما به من چنين تعليم داديد كه خدايان سه بودند، اما يكى از آنها بدار آويخته شد بنا بر اين اكنون دو خدا بيشتر نداريم!

خشم كشيش بيشتر شد و او را نيز بيرون كرد و سومى را كه باهوشتر و جديتر در حفظ عقائد دينى بود، صدا زد و همان مسأله را از او پرسيد او با احترام گفت: پيشواى من! آنچه را به من آموختيد كاملا حفظ كرده ام و از بركت مسيح به خوبى فهميده ام شما گفتيد: خداوند يگانه سه گانه است و خداوندان سه گانه يگانه اند، يكى از آنها را بدار زدند و مرد و بنا بر اين همه مردند زيرا او با بقيه يگانه بود و به اين ترتيب الان هيچ خدائى وجود ندارد!

در آيه سوم از آنها دعوت مى كند كه از اين عقيده كفر آميز توبه كنند تا خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى گويد: آيا بعد از اينهمه، آنها بسوى خداى يگانه باز نمى گردند و از اين شرك و كفر طلب آمرزش نمى كنند با اينكه خداوند غفور و رحيم است؟( افلا يتوبون الى الله و يستغفرونه و الله غفور رحيم ) .


آيه (75) تا (77) و ترجمه

( ما المسيح ابن مريم إلا رسول قد خلت من قبله الرسل و أمه صديقة كانا يأ كلان الطعام انظر كيف نبين لهم الايت ثم انظر أنى يؤ فكون ) (75)( قل أتعبدون من دون الله ما لا يملك لكم ضرا و لا نفعا و الله هو السميع العليم ) (76)( قل يأ هل الكتب لا تغلوا فى دينكم غير الحق و لا تتبعوا أهو أقوم قد ضلوا من قبل و أضلوا كثيرا و ضلوا عن سوأ السبيل ) (77)

ترجمه:

75 - مسيح فرزند مريم فقط فرستاده (خدا) بود پيش از وى نيز فرستادگان ديگرى بودند مادرش نيز زن بسيار راستگوئى بود هر دو غذا مى خوردند (با اين حال چگونه دعوى الوهيت مسيح و عبادت مادرش ‍ مريم مى كنيد؟) بنگر چگونه نشانه ها را براى آنها آشكار مى سازيم سپس بنگر چگونه آنها از حق باز داشته ميشوند؟

76 - بگو آيا جز خدا چيزى را مى رستيد كه نه مالك زيان شماست و نه سود شما، و خداوند شنوا و دانا است.

77 - بگو اى اهل كتاب در دين خود غلو (و زياده روى ) نكنيد و غير از حق نگوئيد و از هوسهاى جمعيتى كه پيشتر از اين گمراه شدند و دگران را گمراه كردند و از راه راست منحرف گشتند پيروى ننمائيد.

تفسير:

به دنبال بحثى كه در آيات گذشته درباره غلو مسيحيان درباره حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و اعتقاد به الوهيت او گذشت، در اين آيات با دلائل روشنى در چند جمله كوتاه اين اعتقاد آنها را ابطال مى كند، نخست مى گويد: چه تفاوتى در ميان مسيح و ساير پيامبران بود كه عقيده به الوهيت او پيدا كرده ايد، مسيح بن مريم نيز فرستاده خدا بود و پيش از آن رسولان و فرستادگان ديگرى از طرف خدا آمدند( ما المسيح ابن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل ) .

اگر رسالت از ناحيه خدا دليل بر الوهيت و شرك است پس چرا درباره ساير پيامبران اين مطلب را قائل نمى شويد؟.

ولى مى دانيم كه مسيحيان منحرف هرگز قانع نيستند كه عيسى (عليه‌السلام ) را يك فرستاده خدا بدانند بلكه عقيده عمومى آنها فعلا بر اين است كه او را فرزند خدا و به يك معنى خود خدا مى دانند كه براى بازخريد گناهان بشريت (نه براى هدايت و رهبرى آنها) آمده است و لذا به او لقب فادى (فدا شونده در برابر گناهان بشر) مى دهند.

سپس براى تأييد اين سخن مى گويد: مادر او، زن بسيار راستگوئى بود( و امه صديقه ) .

اشاره به اينكه اولا كسى كه داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پيدا مى كند و اينهمه نياز دارد چگونه ميتواند خدا باشد؟ و ثانيا اگر مادر او محترم است به خاطر اين است كه او هم در مسير رسالت مسيح (عليه‌السلام ) با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتيبانى ميكرد و به اين ترتيب بنده خاص خدا بود و نبايد او را همچون يك معبود همانطور كه در ميان مسيحيان رائج است كه در برابر مجسمه او تا سرحد پرستش خضوع مى كنند، عبادت كرد.

بعد به يكى ديگر از دلائل نفى ربوبيت مسيح (عليه‌السلام ) اشاره كرده، مى گويد: او و مادرش هر دو غذا ميخوردند( كانا ياكلان الطعام ) .

كسى كه اين چنين نيازمند است كه اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حركت نيست چگونه مى تواند خدا يا در رديف خدا باشد.

و در پايان آيه اشاره به روشنى اين دلائل از يك طرف و لجاجت و سرسختى و نادانى آنها در برابر اين دلائل آشكار از طرف ديگر كرده و مى گويد: بنگر چگونه دلائل را به روشنى براى آنها شرح مى دهيم و سپس بنگر چگونه اينها از قبول حق سرباز ميزنند( انظر كيف نبين لهم الايات ثم انظر انى يؤ فكون ) .

بنابراين تكرار انظر در اين دو جمله اشاره به اين است كه از يك سوء در اين دلائل روشن بنگر كه براى توجه هر كس كافى است و از يك سوء به عكس - العملهاى منفى و حيرتانگيز آنها بنگر كه براى هر كس تعجب آور است.

در آيه بعد براى تكميل استدلال گذشته مى گويد: شما مى دانيد كه مسيح (عليه‌السلام ) خود سر تا پا نيازهاى بشرى داشت و مالك سود و زيان خويش هم نبود تا چه رسد به اينكه مالك سود و زيان شما باشد آيا چيزى را پرستش مى كنيد كه نه مالك زيان شما است، نه مالك سود شما است( قل اتعبدون من دون الله ما لا يملك لكم ضرا و لا نفعا ) .

و به همين دليل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و يا دوستانش گرفتار شدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هيچ گامى نمى توانست بردارد.

و در پايان به آنها اخطار مى كند كه گمان نكنيد خداوند سخنان نارواى شما را نمى شنود و يا از درون شما آگاه نيست خداوند هم شنوا است و هم دانا( و الله هو السميع العليم ) جالب اينكه مساله بشر بودن مسيح و نيازهاى مادى و جسمانى او كه قرآن در اين آيات و آيات ديگر روى آن تكيه كرده است يكى از بزرگترين مشكلات براى مسيحيان مدعى خدائى او شده كه براى توجيه آن بسيار دست و پا مى كنند و گاهى ناچار مى شوند براى مسيح دو جنبه قائل شوند جنبه لاهوت و جنبه ناسوت، از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خداست و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال اين توجيهات كه بهترين نشانه ضعف و نادرستى منطق آنها است.

به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه در آيه بجاى كلمه من ما به كار برده شده كه معمولا براى موجودات غير عاقل ذكر مى شود، اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه ساير معبودها و بتها از قبيل سنگ و چوب را در عموميت جمله داخل كند و بگويد: اگر پرستش مخلوقى جايز باشد بايد بت پرستى بت پرستان نيز مجاز شمرده شود زيرا در مخلوق بودن همه برابر و مساويند و در حقيقت ايمان به الوهيت مسيح (عليه‌السلام ) يكنوع بت پرستى است نه خدا پرستى.

و در آيه بعد به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه به دنبال روشن شدن اشتباه اهل كتاب در زمينه غلو درباره پيامبران الهى با استدلالات روشن از آنها دعوت كند كه از اين راه رسما باز گردند و مى گويد، (بگو اى اهل كتاب در دين خود، غلو و تجاوز از حد نكنيد و غير از حق چيزى مگوئيد)( قل يا اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم غير الحق ) .

البته غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو يهود كه خطاب يا اهل الكتاب شامل آنها نيز مى شود بعيد نيست كه اشاره به سخنى باشد كه درباره عزير مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.

و از آنجا كه سرچشمه غلو غالبا پيروى از هوا و هوس گمراهان است، براى تكميل اين سخن مى گويد: از هوسهاى اقوامى كه پيش از شما گمراه شدند و بسيارى را نيز گمراه كردند و از راه مستقيم منحرف گشتند، پيروى نكنيد( و لا تتبعوا اهوأ قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سوأ السبيل ) .

اين جمله در حقيقت اشاره به چيزى است كه در تاريخ مسيحيت نيز منعكس است كه مساله تثليث و غلو درباره مسيح (عليه‌السلام ) در قرون نخستين مسيحيت در ميان آنها وجود نداشت بلكه هنگامى كه بت پرستان هندى و مانند آنها به آئين مسيح (عليه‌السلام ) پيوستند، چيزى از بقاياى آئين سابق را كه تثليث و شرك بود به مسيحيت افزودند و لذا ميبينيم كه ثالوث هندى (ايمان به خدايان سهگانه برهما، فيشنو، سيفا) از نظر تاريخى قبل از تثليث مسيحيت بوده است و در حقيقت اين انعكاسى از آن است، در آيه 30 سوره توبه نيز پس از ذكر غلو يهود و نصارى درباره عزير و مسيح (عليه‌السلام ) مى خوانيم( يضاهئون قول الذين كفروا من قبل ) : (گفتار آنها شبيه سخنان كافران پيشين است.)

در اين عبارت دو بار جمله ضلوا درباره كفارى كه اهل كتاب، غلو را از آنها اقتباس كردند تكرار شده است، اين تكرار ممكن است به خاطر تاكيد بوده باشد و يا به خاطر اينكه آنها قبلا گمراه بودند و بعد كه با تبليغات خود ديگران را نيز گمراه كردند به گمراهى جديدى افتادند، زيرا كسى كه سعى مى كند ديگران را هم به گمراهى بكشاند در حقيقت از همه كس گمراهتر است، چرا كه نيروهاى خود را در مسير بدبختى خويش و ديگران تلف كرده و بار مسئوليت گناهان ديگران را نيز بر دوش كشيده است.

آيا كسى كه در جاده مستقيم قرار گرفته هرگز حاضر مى شود كه علاوه بر بار گناه خويش بار گناه ديگران را نيز بر دوش بكشد.


آيه (78) تا (80)و ترجمه

( لعن الذين كفروا من بنى إسرئيل على لسان داود و عيسى ابن مريم ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون ) (78)( كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون ) (79)( ترى كثيرا منهم يتولون الذين كفروا لبئس ما قدمت لهم أنفسهم أن سخط الله عليهم و فى العذاب هم خلدون ) (80)

ترجمه:

78 - آنها كه از بنى اسرائيل كافر شدند بر زبان داود و عيسى بن مريم لعن (و نفرين ) شدند، اين بخاطر آن بود كه گناه مى كردند و تجاوز مى نمودند.

79 - آنها از اعمال زشتى كه انجام مى دادند يكديگر را نهى نمى كردند چه بدكارى انجام مى دادند.

80 - بسيارى از آنها را ميبينى كه كافران (و بت پرستان ) را دوست مى دارند (و با آنها طرح دوستى مى ريزند) چه بد اعمالى از پيش براى (معاد) خود فرستادند كه نتيجه آن خشم خداوند بود و در عذاب (الهى ) جاودانه خواهند ماند.

تفسير:

در اين آيات براى اينكه از تقليدهاى كوركورانه اهل كتاب از پيشينيانشان جلوگيرى كند اشاره به سرنوشت شوم آنها كرده و مى گويد: كافران از بنى اسرائيل بر زبان داود و عيسى بن مريم، لعن شدند و اين دو پيامبر بزرگ از خدا خواستند كه آنها را از رحمت خويش دور سازد( لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل على لسان داود و عيسى ابن مريم ) .

در اينكه چرا تنها نام اين دو پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برده شده است مفسران احتمالاتى داده اند گاهى گفته مى شود، علت آن اين است كه سرشناسترين پيامبران بعد از موسى (عليه‌السلام ) اين دو پيامبر بودند، و گاهى گفته مى شود كه بسيارى از اهل كتاب افتخار مى كردند كه فرزندان داودند، قرآن با اين جمله اعلام مى كند كه داود از كسانى كه راه كفر و طغيان پيش گرفتند، متنفر بود، و بعضى گفته اند كه اين آيه اشاره به دو واقعه تاريخى است كه خشم اين دو پيامبر بزرگ را برانگيخت و جمعى از بنى اسرائيل را نفرين كردند، داود در مورد ساكنان شهر ساحلى ايله كه به اصحاب سبت معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسيح درباره جمعى از پيروان خود كه بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انكار و مخالفت را پيش گرفتند لعن و نفرين نمود.

در هر حال آيه اشاره به اين است كه بودن جزء نژاد بنى اسرائيل و يا جزء اتباع مسيح، مادام كه هماهنگى با برنامه هاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهد شد بلكه خود اين پيامبران از اينگونه افراد ابراز تنفر و انزجار كردند.

جمله آخر آيه نيز اين مطلب را تاكيد مى كند و مى گويد: اين اعلام تنفر و بيزارى بخاطر آن بود كه آنها گناهكار و متجاوز بودند( ذلك بما عصوا و كانوا يعبدون ) .

به علاوه آنها بهيچوجه مسوليت اجتماعى براى خود قائل نبودند، و يكديگر را از كار خلاف نهى نمى كردند، و حتى جمعى از نيكان آنها با سكوت و سازشكارى، افراد گناهكار را عملا تشويق مى كردند( كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه ) و به اين ترتيب برنامه اعمال آنها بسيار زشت و ناپسند بود( لبئس ما كانوا يفعلون ) .

در تفسير اين آيه رواياتى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ائمه اهل بيت (عليهما‌السلام ) نقل شده كه بسيار آموزنده است.

در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم لتامرن بالمعروف و لتنهون عن المنكر و لتاخذن على يد السفيه و لتاطرنه على الحق اطرا، او ليضربن الله قلوب بعضكم على بعض و يلعنكم كما لعنهم:) (حتما بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و دست افراد نادان را بگيريد و به سوى حق دعوت نمائيد و الا خداوند قلوب شما را همانند يكديگر مى كند و شما را از رحمت خود دور مى سازد همانطور كه آنها را از رحمت خويش دور ساخت!)

در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) در تفسير كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه چنين نقل شده است: اما انهم لم يكونوا يدخلون مداخلهم و لا يجلسون مجالسهم و لكن كانوا اذا لقوهم ضحكوا فى وجوههم و انسوابهم: (اين دسته كه خداوند از آنها مذمت كرده هرگز در كارها و مجالس گناهكاران شركت نداشتند، بلكه فقط هنگامى كه آنها را ملاقات مى كردند، در صورت آنان مى خنديدند و با آنها مانوس بودند).

و در آيه بعد به يكى ديگر از اعمال خلاف آنها اشاره كرده،بسيارى از آنان را ميبينى كه طرح دوستى و محبت با كافران ميريزند( ترى كثيرا منهم يتولون الذين كفروا ) بديهى است كه دوستى آنها ساده نبود، بلكه دوستى آميخته با انواع گناه و تشويق آنان به اعمال و افكار غلط بود، و لذا در آخر آيه مى فرمايد: (چه بداعمالى از پيش براى معاد خود فرستادند، اعمالى كه نتيجه آن، خشم و غضب الهى بود و در عذاب الهى جاودانه خواهند ماند)( لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله عليهم و فى العذاب هم خالدون ) .

درباره اينكه منظور از الذين كفروا در اين آيه چه اشخاصى هستند بعضى احتمال داده اند منظور مشركان مكه اند كه يهود با آنها طرح دوستى ريخته بودند، و بعضى احتمال داده اند كه منظور جباران و ستمگرانى بوده اند كه يهود در اعصار گذشته طرح دوستى با آنها مى ريختند حديثى كه از امام باقر (عليه‌السلام ) در اين زمينه نقل شده نيز اين معنى را تاييد مى كند آنجا كه مى فرمايد: يتولون الملوك الجبارين و يزينون لهم اهوائهم ليصيبوا من دنياهم: (اين دسته كسانى بودند كه جباران را دوست مى داشتند و اعمال هوس آلود آنان را در نظرشان خوب جلوه مى دادند تا به آنها نزديك شوند و از دنياشان بهره گيرند!)

هيچ مانعى ندارد كه آيه اشاره به هر دو معنى بلكه اعم از آنها باشد.


آيه (81)و ترجمه

( و لو كانوا يؤ منون بالله و النبى و ما أ نزل إ ليه ما اتخذوهم أ وليأ و لكن كثيرا منهم فسقون ) (81)

ترجمه:

81 - و اگر ايمان به خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و آنچه بر او نازل شده مى آوردند (هرگز) آنها را بدوستى اختيار نمى كردند، ولى بسيارى از آنها فاسقند.

تفسير:

در اين آيه راه نجات از اين برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان ميدهد

كه اگر راستى ايمان به خدا و پيامبر و آنچه بر او نازل شده است مى داشتند هيچگاه تن به دوستى بيگانگان و دشمنان خدا در نمى دادند و آنان را به عنوان تكيه گاه خود انتخاب نمى كردند( و لو كانوا يؤ منون بالله و النبى و ما انزل اليه ما اتخذوهم اوليأ ) .

ولى متاسفانه در ميان آنها كسانى كه مطيع فرمان الهى باشند كمند و بسيارى از آنها از دايره فرمان خدا خارج شده، راه فسق را پيش گرفته اند( و لكن كثيرا منهم فاسقون ) .

روشن است كه منظور از (النبى ) در اينجا پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است زيرا در قرآن مجيد در آيات مختلف اين كلمه به همين معنى به كار رفته است، و اين موضوع در دهها آيه از قرآن ديده مى شود.

احتمال ديگرى در تفسير آيه نيز هست كه ضمير كانوا به مشركان و بت پرستان برگردد، يعنى اگر اين مشركان كه مورد علاقه و اعتماد يهودند به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و قرآن ايمان مى آوردند، هيچگاه يهود آنها را دوست خود انتخاب نمى كردند و اين نشانه روشن گمراهى و فسق آنها است زيرا با ادعاى پيروى از كتب آسمانى بت پرستان را تا زمانى كه مشركند به دوستى بر مى گزينند و همينكه به سوى خدا و كتب آسمانى آمدند از آنها فاصله مى گيرند!

ولى تفسير اول با ظاهر آيات سازگارتر است و طبق آن تمام ضمائر به يك مرجع (يعنى يهود) باز مى گردد.

تفسير نمونه ج: 5 ص: 47 آغاز جزء هفتم قرآن


آيه (82) تا (86)و ترجمه

( لتجدن أشد الناس عدوة للذين امنوا اليهود و الذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين امنوا الذين قالوا انا نصرى ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و أنهم لا يستكبرون ) (82)( و اذا سمعوا ما أنزل الى الرسول ترى أعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق يقولون ربنا امنا فاكتبنا مع الشهدين ) (83)( و ما لنا لا نومن بالله و ما جانا من الحق و نطمع أن يدخلنا ربنا مع القوم الصلحين ) (84)( فاثبهم الله بما قالوا جنت تجرى من تحتها الانهر خلدين فيها و ذلك جزأ المحسنين ) (85)( و الذين كفروا و كذبوا بايتنا أولئك أصحب الجحيم ) (86)

ترجمه:

82 - بطور مسلم يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤ منان خواهى يافت، ولى

آنها را كه مى گويند مسيحى هستيم نزديكترين دوستان به مومنان مييابى، اين به خاطر آن است كه در ميان آنها افرادى دانشمند و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق ) تكبر نمى ورزند.

83 - و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند چشمهاى آنها را مى بينى كه (از شوق ) اشك مى ريزد بخاطر حقيقتى را كه دريافته اند، آنها مى گويند: پروردگارا ايمان آورديم، ما را با گواهان (و شاهدان حق ) بنويس.

84 - چرا ما ايمان به خدا و آنچه از حق به ما رسيده نياوريم در حالى كه آرزو داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد؟!

85 - خداوند آنها را به خاطر اين سخن باغهائى از بهشت پاداش داد كه از زير درختان آن نهرها جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند و اين جزاى نيكوكاران است.

86 - و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند آنها اهل دوزخند.

شأن نزول:

نخستين مهاجران اسلام

بسيارى از مفسران از جمله طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى و نويسنده المنار در تفسيرهاى خود از مفسران پيشين نقل كرده اند كه اين آيات درباره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ياران او نازل شده است و در حديثى كه در تفسير برهان نقل شده اين موضوع مشروحا آمده است.

آنچه از روايات اسلامى و تواريخ و گفتار مفسران در اين زمينه استفاده مى شود چنين است:

در سالهاى نخستين بعثت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و دعوت عمومى او، مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، قريش به قبائل عرب توصيه كرده بود كه هر كدام،

افراد وابسته خود را كه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايمان آورده است تحت فشار شديد قرار دهند و به اين ترتيب هر يك از مسلمانان از طرف قوم و قبيله خود سخت تحت فشار قرار داشت.

آن روز تعداد مسلمانان براى دست زدن به يك جهاد آزاديبخش كافى نبود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى حفظ اين دسته كوچك، و تهيه پايگاهى براى مسلمانان در بيرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت داد، و حبشه را براى اين مقصد انتخاب فرمود و گفت: در آنجا زمامدار صالحى است كه از ستم و ستمگرى جلوگيرى مى كند، شما آنجا برويد تا خداوند فرصت مناسبى در اختيار ما بگذارد.

منظور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نجاشى بود (نجاشى اسم عامى بود همانند كسرى كه به تمام سلاطين حبشه گفته مى شد، اما اسم نجاشى معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اصحمه كه در زبان حبشى به معنى عطيه و بخشش است بود).

يازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم حبشه شدند و از طريق دريا با كرايه كردن كشتى كوچكى راه حبشه را پيش گرفتند، و اين در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، و اين مهاجرت، مهاجرت اول نام گرفت.

چيزى نگذشت كه (جعفر بن ابوطالب ) و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى يك جمعيت متشكل اسلامى را كه از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظهاى زن و كودك تشكيل ميشد به وجود آوردند.

طرح اين مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناك بود، زيرا بخوبى ميديدند چيزى نخواهد گذشت كه با يك جمعيت متشكل نيرومند از مسلمانان كه تدريجا اسلام را پذيرفته و به سرزمين امن و امان حبشه رفته اند روبرو خواهند شد، براى بهم زدن اين موقعيت دست به كار شدند، و دو نفر از جوانان باهوش و فعال و حيلهگر و پشت هم انداز يعنى عمرو بن عاص و عمارة بن وليد را براى بهم زدن موقعيت مسلمانان حبشه انتخاب كردند و با هداياى فراوانى به حبشه فرستادند،

اين دو نفر در كشتى شراب نوشيدند و بجان هم افتادند ولى بهر حال براى پياده كردن نقشه خود وارد سرزمين حبشه شدند، و با مقدماتى به حضور نجاشى بار يافتند، و قبلا با دادن هداياى گرانبهائى به اطرافيان نجاشى موافقت آنها را جلب كرده و قول تاييد و طرفدارى از آنان گرفته بودند.

عمرو عاص سخنان خود را از اينجا شروع كرد، و با نجاشى چنين گفت: ما فرستادگان بزرگان مكهايم تعدادى از جوانان سبك مغز در ميان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آئين نياكان خود برگشته و به بدگوئى از خدايان ما پرداخته و آشوب و فتنه بپا كرده و در ميان مردم تخم نفاق پاشيده اند، و از موقعيت سرزمين شما سوء استفاده كرده و به اينجا پناه آوردند، ما از آن مى ترسيم كه در اينجا نيز دست به اخلالگرى زنند، بهتر اين است كه آنها را به ما بسپاريد و به محل خود باز گردانيم...

اين را گفتند و هدايائى را كه با خود آورده بودند تقديم داشتند.

نجاشى گفت:

تا من با نمايندگان اين پناهندگان به كشورم تماس نگيرم نمى توانم در اين زمينه سخن بگويم، و از آنجا كه اين بحث يك بحث مذهبى است بايد از نمايندگان مذهبى نيز در جلسهاى در حضور شما دعوت شود.

روز ديگرى در يك جلسه مهم كه اطرافيان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسيحى و جعفر بن ابى طالب به عنوان نمايندگى مسلمانان، و نمايندگان قريش، حضور داشتند، نجاشى پس از استماع سخنان نمايندگان قريش رو به جعفر كرد و از او خواست كه نظر خود را در اين زمينه بيان كند.

(جعفر) پس از اداى احترام چنين گفت: نخست از اينها بپرسيد آيا ما جزء بردگان فرارى اين جمعيتيم؟! عمرو گفت: نه شما آزاديد.

جعفر - و نيز سؤ ال كنيد آيا آنها دينى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما ميطلبند؟! عمرو - نه ما هيچگونه مطالبهاى از شما نداريم.

جعفر - آيا خونى از شما ريختهايم؟ كه آنرا از ما ميطلبيد؟! عمرو - نه چنين چيزى در كار نيست.

جعفر - پس از ما چه مى خواهيد كه اينهمه ما را شكنجه و آزار داديد و ما از سرزمين شما كه مركز ظلم و بيدادگرى بود بيرون آمديم؟!

سپس جعفر رو به نجاشى كرد و گفت: ما جمعى نادان بوديم، بت پرستى مى كرديم، گوشت مردار مى خورديم، انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مى داديم، قطع رحم مى كرديم و نسبت به همسايگان خويش ‍ بدرفتارى داشتيم، و نيرومندان ما ضعيفان را ميخوردند! ولى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه به ما دستور داده است هر گونه شبيه و شريك را از خدا دور سازيم و فحشأ و منكرات و ظلم و ستم و قمار را ترك گوئيم، به ما دستور داده نماز بخوانيم، زكات بدهيم، عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نمائيم.

نجاشى گفت: عيساى مسيح نيز براى همين مبعوث شده بود! سپس از جعفر پرسيد آيا چيزى از آياتى كه بر پيامبر شما نازل شده است حفظ دارى؟ جعفر گفت: آرى و سپس شروع به خواندن سوره مريم كرد.

حسن انتخاب جعفر، در مورد آيات تكان دهنده اين سوره كه مسيح و مادرش را از هر گونه تهمتهاى ناروا پاك مى سازد، اثر عجيبى گذاشت تا آنجا كه قطره هاى اشك شوق، از ديدگان دانشمندان مسيحى سرازير گشت، و نجاشى صدا زد به خدا سوگند نشانه هاى حقيقت در اين آيات نمايان است!

هنگامى كه عمرو خواست در اينجا سخنى بگويد و تقاضاى سپردن

مسلمانان را بدست وى كند، نجاشى دست بلند كرد، و محكم بر صورت عمرو كوبيد و گفت: خاموش باش بخدا سوگند اگر بيش از اين سخنى در مذمت اين جمعيت بگوئى ترا مجازات خواهم كرد! اين جمله را گفت و رو به مامورين كرد و صدا زد هداياى آنها را به آنان برگردانيد و آنها را از حبشه بيرون نمائيد، و به جعفر و يارانش گفت آسوده خاطر در كشور من زندگى كنيد! اين پيش آمد علاوه بر اثر تبليغى عميقى كه در زمينه شناساندن اسلام به جمعى از مردم حبشه داشت، سبب شد كه مسلمانان مكه جدا روى اين پايگاه مطمئن حساب كنند، و مسلمانان تازه وارد را براى آن روز كه قدرت كافى بيابند به آنجا روانه سازند.

سالها گذشت، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هجرت كرد و كار اسلام بالا گرفت، و عهدنامه حديبيه امضا شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) متوجه فتح خيبر گشت، در آن روز كه مسلمانان از فرط شادى به خاطر در هم شكستن بزرگترين كانون خطر يهود در پوست نمى گنجيدند، از دور شاهد حركت دستجمعى عدهاى بسوى سپاه اسلام بودند، چيزى نگذشت كه معلوم شد اين جمعيت همان مهاجران حبشه اند كه به آغوش وطن باز مى گردند در حالى كه قدرتهاى اهريمنى دشمنان در هم شكسته شده و نهال اسلام به قدر كافى ريشه دوانيده است.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با مشاهده جعفر و مهاجران حبشه، اين جمله تاريخى را فرمود: لا ادرى انا بفتح خيبر اسر ام بقدوم جعفر؟!: نمى دانم از پيروزى خيبر خوشحالتر باشم يا از بازگشت جعفر؟

مى گويند علاوه بر مسلمانان، هشت نفر از شاميان كه در ميان آنها يك راهب مسيحى بود و تمايل شديد به اسلام پيدا كرده بودند، خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند و پس از شنيدن آيات سوره يس بگريه افتادند و مسلمان شدند و گفتند چقدر اين آيات به تعليمات راستين مسيح شباهت دارد.

و طبق روايتى كه در تفسير المنار از سعيد بن جبير نقل شده نجاشى سى نفر از بهترين ياران خود را به عنوان اظهار علاقه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و آئين اسلام به مدينه فرستاد، و همانها بودند كه با شنيدن آيات سوره يس گريستند و اسلام را پذيرفتند، آيات فوق نازل شد و از اين مومنان تجليل كرد.

(اين شان نزول منافات با آن ندارد كه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده باشد، زيرا اين سخن مربوط به اكثريت آيات سوره است، هيچ مانعى ندارد كه بعضى از آيات در حوادث قبل نازل شده باشد و بدستور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مناسبتهائى در اين سوره قرار گيرد).

تفسير:

كينه توزى يهود و نرمش نصارى

در اين آيات مقايسهاى ميان يهوديان و مسيحيانى كه معاصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده اند شده است.

در نخستين آيه يهود و مشركان در يك صف قرار داده شده اند و مسيحيان در صف ديگر، در آغاز مى گويد: سرسخترين دشمنان مومنان، يهود و مشركان هستند، و با محبتترين آنها نسبت به مومنان مدعيان مسيحيتند( لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ) .

تاريخ اسلام بخوبى گواه اين حقيقت است، زيرا در بسيارى از صحنه هاى نبردهاى ضد اسلامى، يهود بطور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشتند و از هر گونه كار شكنى و دشمنى خود دارى نمى كردند، افراد بسيار كمى از آنها به اسلام گرويدند، در حالى كه در غزوات اسلامى، كمتر مسلمانان را مواجه با مسيحيان ميبينيم و نيز افراد زيادى از آنها را مشاهده مى كنيم كه به صفوف مسلمين پيوستند.

سپس قرآن دليل اين تفاوت روحيه و خط مشى اجتماعى را طى چند جمله بيان كرده، مى گويد: مسيحيان معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) امتيازاتى داشتند كه در يهود نبود.

نخست اينكه: در ميان آنها جمعى دانشمند بودند كه به اندازه دانشمندان دنياپرست يهود در كتمان حقيقت كوشش نداشتند (ذلك بان منهم قسيسين ) و نيز در ميان آنها جمعى تاريك دنيا بودند كه درست در نقطه مقابل حريصان يهود گام برمى داشتند، هر چند گرفتار انح رافاتى بودند ولى باز در سطحى بالاتر از يهود قرار داشتند (و رهبانا).

بسيارى از آنها در برابر پذيرش حق خاضع بودند و تكبرى از خود نشان نمى دادند، در حالى كه اكثريت يهود به خاطر اينكه خود را نژاد برتر مى دانستند، از قبول آئين اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سر باز ميزدند( و انهم لا يستكبرون ) .

به علاوه جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى از مسيحيان حبشه ) هنگامى كه آيات قرآن را مى شنيدند، اشك شوق از ديدگانشان بخاطر دست يافتن به حق سرازير مى شد( و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق ) .

و با صراحت و شهامت و بينظرى صدا مى زدند: پروردگارا! ما ايمان آورديم، ما را از گواهان حق و همراهان محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ياران او قرار ده( يقولون ربنا آمنا فاكتبنا مع الشاهدين ) .

آنها بقدرى تحت تاثير آيات تكان دهنده اين كتاب آسمانى قرار مى گرفتند كه مى گفتند: چگونه ممكن است ما به خداوند يگانه و حقايقى كه از طرف او آمده است ايمان نياوريم در حالى كه انتظار داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد.

( و ما لنا لا نؤ من بالله و ما جائنا من الحق و نطمع ان يدخلنا ربنا مع القوم الصالحين ) .

البته همانطور كه در بالا اشاره كرديم، اين مقايسه بيشتر درباره يهود و مسيحيان معاصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، زيرا يهود با اينكه داراى كتاب آسمانى بودند، بخاطر دلبستگى بيش از اندازه به ماديات، در صف مشركانى قرار گرفته بودند كه از نظر مذهبى با آنها هيچ وجه اشتراكى نداشتند، در حالى كه در ابتدا، يهوديان مبشران اسلام محسوب مى شدند و انحرافاتى همانند تثليث و غلو مسيحيت را نداشتند، اما دنيا پرستى شديد آنها را به كلى از حق بيگانه كرد، در حالى كه مسيحيان آن عصر چنين نبودند.

ولى تاريخ گذشته و معاصر به ما مى گويد: مسيحيان قرون بعد درباره اسلام و مسلمين، مرتكب جناياتى شدند كه دست كمى از يهود نداشت.

جنگهاى طولانى و خونين صليبى در گذشته و تحريكات فراوانى كه امروز از ناحيه استعمار كشورهاى مسيحى بر ضد اسلام و مسلمين مى شود چيزى نيست كه بر كسى پنهان باشد، بنابر اين نبايد آيات فوق را به عنوان يك قانون كلى در باره همه مسيحيان دانست جمله هاى اذا سمعوا ما انزل الى الرسول... و ما بعد آن، گواه بر اين است كه اين آيات درباره جمعى از مسيحيان معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است.

در دو آيه بعد به سرنوشت اين دو طايفه و پاداش و كيفر آنها اشاره شد، نخست مى گويد: آنها كه در برابر افراد با ايمان، محبت نشان دادند، و در مقابل آيات الهى سر تسليم فرود آوردند، و با صراحت ايمان خود را اظهار داشتند، خداوند در برابر اين به آنها باغهاى بهشت را پاداش مى دهد كه از زير درختان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن ميمانند و اين است جزاى نيكوكاران

( فاثابهم الله بما قالوا جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و ذالك جزأ المحسنين ) (1)

و در مقابل، آنها كه راه دشمنى را پيمودند و كافر شدند و آيات خدا را تكذيب كردند اهل دوزخند( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم ) .


آيه (87) تا (89)و ترجمه

( يأيها الذين ءامنوا لا تحرموا طيبت ما أحل الله لكم و لا تعتدوا إ ن الله لا يحب المعتدين ) (87)( و كلوا مما رزقكم الله حللا طيبا و اتقوا الله الذى أنتم به مومنون ) (88)( لا يؤ اخذكم الله باللغو فى أيمنكم و لكن يواخذكم بما عقدتم الا يمن فكفرته اطعام عشرة مسكين من أوسط ما تطعمون أهليكم أو كسوتهم أو تحرير رقبة فمن لم يجد فصيام ثلثة أيام ذلك كفرة أيمنكم اذا حلفتم و احفظوا أيمنكم كذلك يبين الله لكم ءايته لعلكم تشكرون ) (89)

ترجمه:

87 - اى كسانى كه ايمان آوردهايد چيزهاى پاكيزه را كه خداوند براى شما حلال كرده بر خود حرام نكنيد، و از حد تجاوز ننمائيد، زيرا خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد.

88 - و از نعمتهاى حلال و پاكيزهاى كه خداوند به شما روزى داده بخوريد و از (مخالفت ) خداوندى كه به او ايمان داريد بپرهيزيد.

89 - خداوند شما را به خاطر سوگندهاى بيهوده (و خالى از اراده ) مواخذه نمى كند ولى در برابر سوگندهائى كه (از روى اراده ) محكم كرده ايد مواخذه مى كند، كفاره اين گونه قسمها اطعام ده نفر مستمند، از غذاهاى معمولى است كه به خانواده خود مى دهيد، يا لباس پوشانيدن بر آن ده نفر و يا آزاد كردن يك برده، و كسى كه هيچكدام از اينها را نبايد سه روز روزه ميگيرد، اين كفاره سوگندهاى شماست به هنگامى كه سوگند ياد مى كنيد (و مخالفت مينمائيد) و سوگندهاى خود را حفظ كنيد و نشكنيد، اين چنين خداوند آيات خود را براى شما بيان مى كند تا شكر او را بجا آوريد.

شان نزول

از حد تجاوز نكنيد!

در مورد نزول آيات فوق روايات متعددى نقل شده است، از جمله اينكه: روزى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره رستاخيز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بياناتى فرمود، اين بيانات مردم را تكان داد و جمعى گريستند به دنبال آن جمعى از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تصميم گرفتند، پارهاى از لذائذ و راحتيها را بر خود تحريم كرده و به جاى آن به عبادت پردازند، امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) سوگند ياد كرد كه شبها كمتر بخوابد و مشغول عبادت باشد، بلال سوگند ياد كرد كه همه روز روزه باشد، عثمان بن مظعون قسم ياد كرد كه آميزش جنسى را با همسر خويش ترك گويد و به عبادت پردازد.

روزى همسر عثمان بن مظعون نزد عايشه آمد، او زن جوان و صاحب جمالى بود، عايشه از وضع او متعجب شد و گفت: چرا به خودت نمى رسى، و زينت نمى كنى؟!

در پاسخ گفت: براى چه كسى زينت كنم؟ همسرم مدتى است كه مرا ترك گفته و رهبانيت پيش گرفته است، اين سخن به گوش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيد، فرمان داد همه مسلمانان به مسجد آيند، هنگامى كه مردم در مسجد اجتماع كردند، بالاى منبر قرار گرفت، پس از حمد و ثناى پروردگار گفت: چرا بعضى از شما چيزهاى پاكيزه را بر خود حرام كرده ايد؟ من سنت خود را براى شما بازگو مى كنم هر كس از آن روى گرداند از من نيست، من قسمتى از شب را مى خوابم و با همسرانم آميزش دارم و همه روزها را روزه نمى گيرم.

آگاه باشيد من هرگز به شما دستور نمى دهم كه مانند كشيشان مسيحى و رهبانها ترك دنيا گوئيد زيرا اين گونه مسائل و همچنين ديرنشينى در آئين من نيست، رهبانيت امت من در جهاد است (اگر مى خواهيد ترك دنيا گوئيد چه بهتر كه در راه سازندهاى همچون جهاد باشد...) بر خود سخت نگيريد زيرا جمعى از پيشينيان شما بر اثر سخت گرفتن بر خود هلاك شدند.

آنها كه سوگند ياد كرده بودند اين امور را ترك كنند، برخاستند و گفتند: اى پيامبر! ما در اين راه سوگند ياد كرده ايم وظيفه ما در برابر سوگندمان چيست؟ آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

لازم به تذكر است كه بعضى سوگندهاى فوق مانند سوگندى كه از عثمان بن مظعون نقل شده چون منافات با حق همسرش داشته است مشروع نبوده، ولى در مورد سوگند على (عليه‌السلام ) درباره بيدار ماندن شب و اشتغال به عبادت، امر مباح و مجازى بوده است اگر چه از آيات استفاده مى شود كه اولى و بهتر اين بود كه چنين كارى به طور مستمر ادامه پيدا نكند و اين موضوع هيچگونه منافاتى با مقام عصمت على (عليه‌السلام ) ندارد چنانكه نظير آن را در باره پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز در سوره تحريم آيه يك مى خوانيم يا ايها النبى لم تحرم ما احل الله لك تبتغى مرضاة ازواجك: اى پيغمبر! چرا پارهاى از امورى كه بر تو حلال است به خاطر رضايت همسرانت بر خود حرام ميكنى.

تفسير:

سوگند و كفاره سوگند

در اين آيه و آيات بعد يك سلسله احكام مهم اسلامى مطرح شده است، بعضى براى نخستين بار، و قسمت مهمى نيز به عنوان تاكيد و توضيح احكامى كه قبلا در.

آيات ديگر قرآن بيان شده است، زيرا همانطور كه گفتيم اين سوره در اواخر عمر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل گرديد و ميبايست در آن در باره احكام مختلف اسلامى تاكيد بيشترى بشود.

در آيه نخست، اشاره به تحريم قسمتى از مواهب الهى وسيله بعضى از مسلمين شده، و آنها را از تكرار اين كار نهى ميكند، و مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد (طيبات ) و امور پاكيزهاى را كه خداوند براى شما حلال كرده بر خود حرام مكنيد، (يا ايها الذين آمنوا لا تحرموا طيبات ما احل الله لكم ) ذكر اين حكم علاوه بر ملاحظه شان نزول ممكن است اشاره به اين باشد كه اگر در آيات گذشته مدح و تمجيدى از جمعى از دانشمندان و رهبانان مسيحى شد به خاطر انعطاف و تسليم آنها در برابر حق بود، نه به خاطر برنامه ترك دنيا و تحريم طيبات، و مسلمانان نمى توانند در اين قسمت از آنها اقتباس كنند با بيان اين حكم، اسلام صريحا بيگانگى خود را از مساله رهبانيت و ترك دنيا آنچنان كه مسيحيان و مرتاضان دارند اعلام داشته است، شرح بيشتر درباره اين موضوع را در ذيل آيه 27 سوره حديد و رهبانية ابتدعوها مطالعه خواهيد فرمود.

سپس براى تاكيد اين موضوع مى گويد: از حد و مرزها فراتر نرويد، زيرا خداوند تجاوز كنندگان را دوست ندارد( و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين ) .

در آيه بعد مجددا روى مطلب تاكيد كرده، منتها در آيه گذشته نهى از تحريم بود و در اين آيه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهى كرده مى فرمايد: از آنچه خداوند به شما روزى داده است حلال و پاكيزه بخوريد)( و كلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا ) .

تنها شرط آن اين است كه رعايت اعتدال و تقوا و پرهيزگارى در بهره گيرى.

از اين مواهب را فراموش نكنيد، لذا مى گويد:( و اتقوا الله الذى انتم به مومنون ) يعنى ايمان شما به خدا ايجاب ميكند كه همه دستورات او را محترم بشمريد، هم بهره گرفتن و هم رعايت اعتدال و تقوى.

در تفسير اين جمله احتمال ديگرى نيز هست، كه منظور از امر به تقوا اين است كه تحريم مباحات و طيبات با درجه عالى و كامل تقوا متناسب نيست، تقوا ايجاب مى كند كه انسان از حد اعتدال در هيچ طرف خارج نشود.

در آيه بعد درباره سوگندهائى كه در زمينه تحريم حلال و غير آن خورده مى شود، به طور كلى بحث كرده و قسمها را به دو قسمت تقسيم مى كند: (نخست مى گويد: خداوند شما را در برابر (قسمهاى لغو) مواخذه و مجازات نمى كند)( لا يؤ اخذكم الله باللغو فى ايمانكم ) .

همانطور كه در تفسير آيه 225 سوره بقره كه در آن نيز پيرامون عدم مجازات در مقابل قسمهاى لغو بحث شده بود گفتيم: منظور از سوگند لغو چنانكه مفسران و فقهأ گفته اند، سوگندهائى است كه داراى هدف مشخص نيست و از روى اراده و تصميم سر نمى زند، بلكه بدون توجه به عنوان تكيه سخن و الله و بالله يا اينكه لا و الله و بلى و الله مى گويند و يا در حال شدت هيجان يا غضب بدون اراده و تصميم گفته مى شود.

بعضى گفته اند اگر انسان به چيزى يقين داشته باشد و بر اساس آن سوگند ياد كند سپس معلوم شود كه اشتباه كرده است، آن نيز جزء قسم لغو است، مثل اينكه كسى بر اثر سعايت افراد سخن چنين يقين به انحراف همسر خود پيدا كند و سوگند به طلاق او ياد نمايد، بعدا معلوم شود دروغ بوده است، اين سوگند اعتبار ندارد.

اين را نيز مى دانيم كه علاوه بر لزوم قصد و اراده و تصميم در سوگندهاى جدى لازم است كه محتواى قسم نيز كار نامشروع و يا مكروهى نباشد، بنابر اين اگر انسان در حال اختيار از روى اراده و تصميم سوگند ياد كند كه عمل حرام يا مكروهى

را انجام دهد آن قسم نيز بى ارزش است، و وفاى به آن لازم نيست - احتمال دارد كه مفهوم لغو در آيه فوق مفهوم وسيعى باشد و حتى اين گونه قسم را نيز شامل شود -

قسم دوم از سوگندها، سوگندهائى است كه از روى اراده و تصميم و به طور جدى ياد مى شود، در باره اين نوع قسمها، قرآن در آيه فوق چنين مى گويد: خداوند شما را در برابر چنين سوگندهائى كه گره آنرا محكم كردهايد مؤ اخذه مى كند و شما را موظف به عمل كردن به آن ميسازد (و لكن يؤ اخذ كم بما عقدتم الايمان )

كلمه (عقد) همانطور كه در آغاز سوره مائده گفتيم در اصل به معنى جمع كردن اطراف يك چيز محكم است و به همين جهت گره زدن دو سر طناب را عقد مى گويند، و گاهى به همين مناسبت در امور معنوى نيز بكار مى رود و هر گونه پيمان محكمى را عقد نيز مى گويند، در آيه فوق منظور از عقد ايمان (بستن سوگندها) همان تصميم جدى بر كارى است كه بر طبق سوگند انجام مى گيرد.

البته جدى بودن سوگند بتنهائى براى صحت آن كافى نيست بلكه همانطور كه در بالا اشاره شد بايد محتواى سوگند لااقل يك امر مباح بوده باشد و بايد دانست كه سوگند جز بنام خدا معتبر نيست.

بنا بر اين اگر كسى بنام خدا سوگند ياد كند كه عمل نيك يا لااقل عمل مباحى را انجام دهد، واجب است به سوگند خود عمل كند و اگر آن را شكست كفاره دارد.

و كفاره قسم همان است كه در ذيل آيه مورد بحث بيان شده:

(كفاره چنين سوگندى يكى از سه چيز است:

نخست اطعام ده نفر مسكين (فكفارته اطعام عشرة مساكين ) منتها براى اينكه بعضى از اطلاق اين حكم چنين استفاده نكنند كه ميتوان از هر نوع غذاى

پست و كم ارزشى براى كفاره استفاده كرد، تصريح مى كند كه اين غذا بايد لااقل يك غذاى حد وسط بوده باشد كه معمولا در خانواده خود از آن تغذيه مى كنيد( من اوسط ما تطعمون اهليكم ) .

البته ظاهر اين تعبير، حد متوسط از نظر كيفيت است ولى ممكن است هم اشاره به كيفيت و هم مقدار و كميت بوده باشد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه‌السلام ) حد وسط در كيفيت و در روايتى از امام باقر (عليه‌السلام ) حد وسط در كميت نقل شده كه مفهوم آنها بازگشت به حد وسط در هر دو قسمت مى كند.

ناگفته پيدا است كه مساله حد وسط در دو قسمت به اختلاف شهرها و آباديها و زمانها متفاوت خواهد بود.

اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه اوسط به معنى خوب و عالى است، زيرا يكى از معانى اوسط عالى است، چنانكه در آيه 28 سوره قلم مى خوانيم:( قال اوسطهم ا لم اقل لكم لو لا تسبحون ) (بهترين آنها چنين گفت: آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمى گوئيد)

دوم - پوشاندن لباس بر ده نفر نيازمند (او كسوتهم ).

البته ظاهر آيه اين است كه لباسى بوده باشد كه بطور معمول تن را بپوشاند و لذا در بعضى از روايات مى خوانيم كه امام صادق (عليه‌السلام ) فرمود منظور از كسوة در آيه فوق دو قطعه لباس است (پيراهن و شلوار) و اگر در بعضى از روايات مانند روايتى كه از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده مى خوانيم كه به يك جامه نيز مى توان قناعت كرد، شايد بخاطر آن باشد كه پيراهنهاى بلند عربى بتنهائى مى تواند همه بدن را بپوشاند - البته در مورد زنان تنها يك پيراهن هر چند بلند باشد كافى نيست بلكه روسرى براى پوشاندن سر و گردن نيز لازم است، زيرا حد اقل لباس مورد نياز يك زن كمتر از اين نيست - و با اين حال بعيد نيست كه لباسى كه به عنوان.

كفاره داده مى شود بر حسب فصول و مكانها و زمانها تفاوت پيدا كند.

در اينكه آيا از نظر كيفيت حد اقل كافى است و يا در اينجا نيز بايد حد وسط مراعات شود در ميان مفسران دو نظر وجود دارد: نخست اينكه به مقتضاى اطلاق آيه هر گونه لباس كافى است و ديگر اينكه با توجه به قيدى كه در اطعام بود در اينجا نيز بايد رعايت حد وسط گردد، ولى البته احتمال اول باطلاق آيه سازگارتر است.

سوم - آزاد كردن يك برده (او تحرير رقبة ).

در اينكه آيا بردهاى كه آزاد مى شود بايد ايمان و اسلام داشته باشد يا آزاد كردن هر گونه برده كافى است در ميان فقهأ گفتگو است و توضيح آن را بايد در كتب فقهى خواند، اگر چه ظاهر آيه مطلق است.

و اين خود مى رساند كه اسلام براى آزاد ساختن بردگان از وسائل گوناگون استفاده كرده است، و در عصر و زمانى همچون زمان ما كه ظاهرا بردهاى وجود ندارد، بايد يكى از دو كفاره ديگر را انتخاب نمود.

شك نيست كه اين سه موضوع از نظر قيمت بسيار متفاوت است، و شايد اين تفاوت بخاطر آن است كه هر كس آزاد باشد و بتواند به اندازه توانائى خود يكى را انتخاب كند.

اما ممكن است كسانى باشند كه قدرت بر هيچيك از اينها نداشته باشند و لذا بعد از بيان اين دستور مى فرمايد: آنهائى كه دسترسى به هيچيك ندارند بايد سه روز روزه بگيرند( فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام ) .

بنابر اين گرفتن سه روز روزه منحصرا مربوط به كسانى است كه قدرت بر انجام يكى از سه موضوع فوق را نداشته باشند.

سپس براى تاكيد مى گويد: كفاره سوگندهاى شما اين است كه گفته شد( ذلك كفارة ايمانكم اذا حلفتم ) .

ولى براى اينكه كسى تصور نكند با دادن كفاره، شكستن سوگندهاى صحيح حرام نيست مى گويد: سوگندهاى خود را حفظ كنيد( و احفظوا ايمانكم ) .

و به تعبير ديگر عمل به سوگند وجوب تكليفى دارد و شكستن آن حرام است، اما پس از شكستن بايد كفاره داد.

و در پايان آيه مى فرمايد: اين چنين خداوند آياتش را براى شما بيان مى كند، تا شكر او را بگزاريد و در برابر اين احكام و دستوراتى كه ضامن سعادت و سلامت فرد و اجتماع است، او را سپاس گوئيد( كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تشكرون ) .


آيه (90) تا (92)و ترجمه

( يايها الذين أمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلم رجس من عمل الشيطن فاجتنبوه لعلكم تفلحون ) (90)( انما يريد الشيطن أن يوقع بينكم العدوة و البغضأ فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون ) (91)( و أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و احذروا فان توليتم فاعلموا أنما على رسولنا البلغ المبين ) (92)

ترجمه:

90 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد شراب و قمار و بتها و از لام (كه يكنوع بخت آزمائى بوده ) پليدند و از عمل شيطانند از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد.

91 - شيطان مى خواهد در ميان شما بوسيله شراب و قمار عداوت ايجاد كند، و شما را از ذكر خدا و از نماز باز دارد آيا (با اينهمه زيان و فساد و با اين نهى اكيد) خوددارى خواهيد كرد؟!

92 - و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد و (از مخالفت فرمان او) بترسيد، و اگر روى برگردانيد (و مخالفت نمائيد مستحق مجازات خواهيد بود) و بدانيد بر پيامبر ما جز ابلاغ آشكار چيز ديگرى نيست (و اين وظيفه را در برابر شما انجام داده است ).

شان نزول:

در تفاسير شيعه و اهل تسنن شان نزولهاى مختلفى درباره آيه نخست ذكر شده است،

شده است، كه تقريبا با يكديگر شباهت دارند از جمله اينكه در تفسير در المنثور از سعد بن وقاص چنين نقل شده كه مى گويد: اين آيه درباره من نازل گرديد، مردى از انصار غذائى تهيه كرده بود و ما را دعوت كرد، جمعى در مجلس ميهمانى او شركت كردند، و علاوه بر صرف غذا شراب نوشيدند و اين قبل از تحريم شراب در اسلام بود، هنگامى كه مغز آنها از شراب گرم شد شروع به ذكر افتخارات خود كردند، كم كم كار بالا گرفت و به اينجا رسيد كه يكى از آنها استخوان شترى را برداشت و بر بينى من كوبيد و آن را شكافت، من خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدم و اين جريان را عرض كردم در اين موقع آيه فوق نازل شد.

از (مسند احمد) و (سنن ابى داود) و نسائى و (ترمذى ) چنين نقل شده است كه عمر (كه طبق تصريح تفسير فى ظلال جلد سوم صفحه 33 علاقه شديد به نوشيدن شراب داشت ) دعا مى كرد، و مى گفت: خدايا بيان روشنى در مورد خمر براى ما بفرما، هنگامى كه آيه سوره بقره( يسئلونك عن الخمر و الميسر... ) (بقره - 219) نازل شد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيه را براى او قرائت كرد ولى او باز به دعاى خود ادامه مى داد، و مى گفت: خدايا بيان روشنترى در اين زمينه بفرما، تا اينكه آيه سوره نسأ( يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى ) (نسأ 43) نازل شد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آن را نيز بر او خواند، باز به دعاى خود ادامه مى داد!، تا اينكه سوره مائده (آيه مورد بحث ) كه صراحت فوقالعادهاى در اين موضوع دارد، نازل گرديد، هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيه را بر او خواند، گفت: انتهينا انتهينا! از نوشيدن شراب خوددارى ميكنيم، خوددارى مى كنيم!.

تفسير:

حكم قطعى درباره شراب و مراحل تدريجى آن

همانطور كه در جلد سوم اين تفسير صفحه 396 ذيل آيه 43 سوره نسأ اشاره كرديم، شرابخوارى و ميگسارى در زمان جاهليت و قبل از ظهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت يك بلاى عمومى در آمده بود، تا آنجا كه بعضى از مورخان مى گويند عشق عرب جاهلى در سه چيز خلاصه مى شد: شعر و شراب و جنگ!، و نيز از روايات استفاده مى شود كه حتى بعد از تحريم شراب مساله ممنوعيت آن براى بعضى از مسلمانان فوق العاده سنگين و مشكل بود، تا آنجا كه مى گفتند: ما حرم علينا شى ء اشد من الخمر: هيچ حكمى بر ما سنگينتر از تحريم شراب نبود.

روشن است كه اگر اسلام مى خواست بدون رعايت اصول روانى و اجتماعى با اين بلاى بزرگ عمومى به مبارزه برخيزد ممكن نبود، و لذا از روش تحريم تدريجى و آماده ساختن افكار و اذهان براى ريشه كن كردن ميگسارى كه به صورت يك عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ كرده بود، استفاده كرد، به اين ترتيب كه نخست در بعضى از سورههاى مكى اشاراتى به زشتى اين كار نمود، چنانكه در آيه 67 سوره نحل مى خوانيم و من ثمرات النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا (از ميوه هاى درخت نخل و انگور، مسكرات و روزيهاى پاكيزه فراهم مى كنيد).

در اينجا سكر يعنى مسكر و شرابى را كه از انگور و خرما مى گرفتند، درست در مقابل رزق حسن قرار داده است، و آن را يك نوشيدنى ناپاك و آلوده شمرده است.

ولى عادت زشت شرابخورى از آن ريشه دارتر بود، كه با اين اشاره ها ريشه كن شود، بعلاوه شراب بخشى از در آمدهاى اقتصادى آنها را نيز تامين مى كرد لذا هنگامى كه مسلمانان به مدينه منتقل شدند و نخستين حكومت اسلامى تشكيل شد، دومين دستور در زمينه منع شرابخوارى به صورت قاطعترى نازل گشت، تا افكار را براى تحريم نهائى آماده تر سازد، در اين موقع بود كه آيه 219 سوره بقره نازل گرديد يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما- در اين آيه ضمن اشاره به منافع اقتصادى مشروبات الكلى براى بعضى از جوامع همانند جامعه جاهليت، اهميت خطرات و زيانهاى بزرگ آن را كه به درجات از منافع اقتصادى آن بيشتر است يادآور مى شود.

به دنبال آن در آيه 43 سورهنسأ ( يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون ) به مسلمانان صريحا دستور داده شد كه در حال مستى هرگز نماز نخوانند تا بدانند با خداى خود چه مى گويند.

البته مفهوم اين آيه آن نبود كه در غير حال نماز، نوشيدن شراب مجاز بود، بلكه برنامه همان برنامه تحريم تدريجى و مرحله به مرحله بود، و به عبارت ديگر اين آيه نسبت به غير حال سكوت داشت و صريحا چيزى نمى گفت.

آشنائى مسلمانان به احكام اسلام و آمادگى فكرى آنها براى ريشه كن ساختن اين مفسده بزرگ اجتماعى كه در اعماق وجود آنها نفوذ كرده بود، سبب شد كه دستور نهائى با صراحت كامل و بيان قاطع كه حتى بهانه جويان نيز نتوانند به آن ايراد گيرند نازل گرديد، كه همين آيه مورد بحث بوده باشد.

جالب توجه اينكه در اين آيه با تعبيرات گوناگون ممنوعيت اين كار مورد تاكيد قرار گرفته است:

1 - آيه با خطاب يا ايها الذين آمنوا شروع شده اشاره به اينكه مخالفت با اين حكم با روح ايمان سازگار نيست.

2 - بعد از آن كلمه (انما ) كه براى حصر و تاكيد است به كار رفته.

3 - شراب و قمار همرديف انصاب (بتهائى كه شكل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند) ذكر شده است و نشان مى دهد، خطر شراب و قمار به قدرى زياد است كه در رديف بت پرستى قرار گرفته، به همين دليل در روايتى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم شارب الخمر كعابد الوثن: (شرابخوار همانند بت پرست است ):

4 - شراب و قمار و همچنين بت پرستى و از لام (يك نوع بخت آزمائى ) همگى به عنوان رجس و پليدى شمرده شده اند( انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس ) .

5 - تمام اين اعمال جزء اعمال شيطانى قلمداد شده است( من عمل الشيطان ) .

6 - سرانجام فرمان قاطع براى اجتناب از آنها را صادر كرده و مى فرمايد( فاجتنبوه ) .

ضمنا بايد توجه داشت كه اجتناب مفهومى رساتر از نهى دارد، زيرا معنى اجتناب فاصله گرفتن و دورى كردن و نزديك نشدن است كه بمراتب از جمله (ننوشيد) رساتر مى باشد.

7 - در پايان اين آيه مى گويد: اين دستور به خاطر آن است كه شما رستگار شويد( لعلكم تفلحون ) .

يعنى بدون آن رستگارى ممكن نيست.

8 - در آيه بعد به پارهاى از زيانهاى آشكار شراب و قمار پرداخته نخست مى گويد: شيطان مى خواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذكر خدا باز دارد( انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضأ فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة ) .

9 - در پايان اين آيه به عنوان يك استفهام تقريرى، مى گويد: آيا شما خود دارى خواهيد كرد؟( فهل انتم منتهون ) .

يعنى پس از اينهمه تاكيد باز جاى بهانه جوئى يا شك و ترديد در مورد ترك اين دو گناه بزرگ باقى مانده است؟! و لذا مى بينيم كه حتى عمر كه تعبيرات آيات گذشته را بخاطر علاقهاى كه (طبق تصريح مفسران عامه ) به شراب داشت وافى نمى دانست پس از نزول اين آيه، گفت كه اين تعبير كافى و قانع كننده است.

10 - و در آيه سوم به عنوان تاكيد اين حكم نخست به مسلمانان دستور مى دهد كه خدا و پيامبرش را اطاعت كنند و از مخالفت او بپرهيزند( و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و احذروا ) .

و سپس مخالفان را تهديد مى كند كه اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باز زنند، مستحق كيفر و مجازات خواهند بود و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وظيفه اى جز ابلاغ آشكار ندارد( فان توليتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبين ) .

اثرات مرگبار شراب و قمار

گر چه در ذيل آيه 219 بقره جلد دوم تفسير نمونه صفحه 74 تا 79 بحثهاى فشرده اى پيرامون ضررهاى اين دو بلاى اجتماعى ذكر شده است، ولى در اينجا نيز براى تاكيد مطلب - به عنوان اقتدا به قرآن مجيد - لازم است نكات ديگرى را ياد آور شويم، اين نكات مجموعه اى است از آمارهاى مختلف كه هر كدام به تنهائى به اندازه يك بحث مشروح براى بيان عمق و عظمت اين زيانها گويا است: 1 - به موجب آمارى كه در انگلستان درباره جنون الكلى انتشار يافت، و اين جنون با جنونهاى ديگر در آن مقايسه شده بود، چنين بدست آمده كه در برابر 2249 ديوانه الكلى فقط 53 ديوانه به علل ديگر وجود داشته است!

2 - به موجب آمار ديگرى كه از تيمارستانهاى آمريكا بدست آمده 85 در صد از بيماران روانى آنها را بيماران الكلى تشكيل مى دهد!

3 - يكى از دانشمندان انگليسى به نام بنتام مى نويسد: مشروبات الكلى در كشورهاى شمالى انسان را كودن و ابله، و در كشورهاى جنوبى ديوانه مى كند، سپس مى افزايد: آئين اسلام تمام انواع نوشابه هاى الكلى را تحريم كرده است و اين يكى از امتيازات اسلام مى باشد.

4 - اگر از كسانى كه در حال مستى دست به انتحار يا جنايت زده و خانه هائى را ويران ساخته و خانمانهائى را بر باد داده اند آمارى تهيه شود، رقم سرسام آورى را تشكيل مى دهد.

5 - در فرانسه، هر روز 440 نفر جان خود را فداى الكل مى كنند!

6 - طبق آمار ديگرى تلفات بيماريهاى روانى آمريكا در يكسال دو برابر تلفات آن كشور در جنگ جهانى دوم بوده است و به عقيده دانشمندان در بيماريهاى روانى آمريكا مشروبات الكلى و سيگار نقش ‍ اساسى داشته اند!

7 - به موجب آمارى كه توسط يكى از دانشمندان به نام (هوگر) به.

مناسبت بيستمين سالگرد مجله علوم ابراز شد 60 در صد قتلهاى عمدى، 75 در صد ضرب و جرح، 30 در صد جرائم ضد اخلاقى (از جمله زنا با محارم!) 20 در صد جرائم سرقت مربوط به الكل و مشروبات الكلى بوده است و به موجب آمارى از همين دانشمند 40 در صد از اطفال مجرم داراى سابقه اثر الكليت هستند.

8 - از نظر اقتصادى تنها در انگلستان زيانهاى ناشى از طريق غيبت كارگران از كار به خاطر الكليسم به 50 مليون دلار در سال (تقريبا 1750 مليون تومان ) برآورد شده است، كه اين مبلغ بتنهائى مى تواند هزينه ايجاد هزاران كودكستان و دبستان و دبيرستان را تامين كند

9 - به موجب آمارى كه در باره زيانهاى مشروبات الكلى در فرانسه انتشار يافته: الكل 137 ميليارد فرانك در سال بر بودجه فرانسه غير از خسارات شخصى به شرح زير تحميل مى كند:

60 ميليارد فرانك خرج دادگسترى و زندانها.

40 ميليارد فرانك خرج تعاون عمومى و خيريه.

10 ميليارد فرانك مخارج بيمارستانها براى الكليكها.

70 ميليارد فرانك هزينه امنيت اجتماعى!

و به اين ترتيب روشن مى شود كه تعداد بيماران روانى و بيمارستانها و قتلها و نزاعهاى خونين و سرقتها و تجاوزها و تصادفها با تعداد ميخانه ها تناسب مستقيم دارد.

10 - بزرگترين مؤ سسات آمارگيرى آمريكا ثابت كرده است كه قمار در 30 در صد جنايتها دخالت مستقيم دارد.

و به موجب آمار ديگرى كه در زمينه جرائم قماربازان منتشر شده با نهايت تاسف مى بينيم كه 90 در صد جيب برى.

50 درصد جرائم جنسى.

10 درصد فساد اخلاق.

30 درصد از طلاقها.

40 در صد از ضرب و جرحها.

و 5 درصد از خودكشيها بخاطر قمار صورت گرفته است.


آيه (93)و ترجمه

( ليس على الذين ءامنوا و عملوا الصلحت جناح فيما طعموا إ ذا ما اتقوا و أمنوا و عملوا الصلحت ثم اتقوا و ءامنوا ثم اتقوا و أ حسنوا و الله يحب المحسنين ) (93)

ترجمه:

93 - بر كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند گناهى در آنچه خورده اند نيست (و نسبت به نوشيدن شراب قبل از نزول حكم تحريم مجازات نمى شوند) مشروط بر اينكه تقوا پيشه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، سپس تقوا پيشه كنند و ايمان آورند، سپس تقوا پيشه كنند و نيكى نمايند، و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.

شأن نزول

در تفسير (مجمع البيان ) و تفسير (طبرى ) و تفسير (قرطبى ) و بعضى ديگر از تفاسير چنين آمده است كه پس از نزول آيه تحريم شراب و قمار، بعضى از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفتند: اگر اين دو كار اينهمه گناه دارد پس تكليف برادران مسلمان ما كه پيش از نزول اين آيه از دنيا رفته اند و هنوز اين دو كار را ترك نكرده بودند چه مى شود؟ آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت:

تفسير:

در اين آيه در پاسخ كسانى كه نسبت به وضع گذشتگان قبل از نزول تحريم شراب و قمار و يا نسبت به وضع كسانى كه اين حكم هنوز به گوش آنها نرسيده، و در نقاط دور دست زندگى داشتند مى گويد: (آنهائى كه ايمان و عمل صالح داشته اند و اين حكم به آنها نرسيده بوده، اگر شرابى نوشيده اند و يا از درآمد قمار خورده اند گناهى بر آنها نيست )( ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا ) .

سپس اين حكم را مشروط به اين مى كند كه آنها تقوا را پيشه كنند و ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند( اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ) .

بار ديگر همين موضوع را تكرار كرده، مى گويد: سپس تقوا پيشه كنند و ايمان بياورند( ثم اتقوا و آمنوا ) .

و براى سومين بار با كمى تفاوت همين موضوع را تكرار نموده، مى گويد: سپس تقوا پيشه كنند و نيكى نمايند( ثم اتقوا و احسنوا ) .

و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد( و الله يحب المحسنين ) .

درباره تكرار اين سه جمله ميان مفسران قديم و جديد گفتگو بسيار است بعضى آنها را حمل بر تاكيد كرده اند، زيرا اهميت موضوع تقوا و ايمان و عمل صالح ايجاب مى كند كه روى آن بطور جدى و مكرر تكيه و تاكيد شود.

ولى جمعى از مفسرين معتقدند كه هر يك از اين سه جمله ناظر به حقيقت جداگانه اى است و در زمينه تفاوت آنها احتمالات متعددى داده اند كه بسيارى از آنها دليل و شاهدى ندارد.

شايد بهترين سخن در اين زمينه اين است كه گفته شود:

منظور از تقوا كه نخستين بار ذكر شده همان احساس مسئوليت درونى است كه انسان را به سوى تحقيق و بررسى درباره دين و نگاه كردن در معجزه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و جستجو درباره حق مى كند و نتيجه آن ايمان و عمل صالح است، و به تعبير ديگر تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نبوده باشد به فكر تحقيق و جستجوى حق نمى افتد، و بنابراين نخستين بار كه در آيه فوق سخن از تقوا به ميان آمده اشاره به اين مرحله از تقوا است و اين منافات با آغاز آيه كه مى گويد( ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات... ) ندارد، زيرا ايمان در آغاز آيه ممكن است به معنى تسليم ظاهرى بوده باشد ولى ايمانى كه بعد از تقوا به وجود آيد ايمان واقعى است.

و دومين بار كه سخن از تقوا به ميان آمده اشاره به تقوائى است كه در درون جان انسان نفوذ مى كند و اثر آن عميقتر مى گردد و نتيجه آن ايمان مستقر و ثابتى است كه عمل صالح جزء آن است، لذا در جمله دوم پس از ذكر ايمان سخنى از عمل صالح به ميان نيامده تنها مى فرمايد: ثم اتقوا و آمنوا... يعنى اين ايمان بقدرى نافذ و ثابت است كه نيازى به ذكر عمل صالح در تعقيب آن نيست.

و در مرحله سوم كه گفتگو از تقوا مى كند منظور تقوائى است كه به مرحله عالى خود رسيده بطورى كه علاوه بر دعوت به انجام وظائف حتمى، دعوت به احسان يعنى كارهاى نيك نيز مى كند حتى كارهائى كه از واجبات نيست.

خلاصه اينكه هر يك از اين سه تقوا اشاره به مرحله اى از احساس مسئوليت و پرهيزگارى است، مرحله ابتدائى، مرحله متوسط، و مرحله نهائى و هر يك قرينه اى در خود آيه دارد كه به اتكاى آن مى توان مقصود را دريافت. بر خلاف احتمالاتى كه بعضى از مفسرين در تفاوت اين سه تقوا و سه ايمان داده اند كه فاقد قرينه و شاهد است.


آيه (94) تا (96) و ترجمه

( يأ يها الذين أمنوا ليبلونكم الله بشى ء من الصيد تناله أ يديكم و رماحكم ليعلم الله من يخافه بالغيب فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب ألم ) (94)( يأ يها الذين أمنوا لا تقتلوا الصيد و أنتم حرم و من قتله منكم متعمدا فجزأ مثل ما قتل من النعم يحكم به ذوا عدل منكم هديا بلغ الكعبة أ و كفرة طعام مسكين أ و عدل ذلك صياما ليذوق و بال أمره عفا الله عما سلف و من عاد فينتقم الله منه و الله عزيز ذو انتقام ) (95)( أحل لكم صيد البحر و طعامه متعا لكم و للسيارة و حرم عليكم صيد البر ما دمتم حرما و اتقوا الله الذى إليه تحشرون ) (96)

ترجمه:

94 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد خداوند شما را به مقدارى شكار كه (به نزديكى شما مى آيند و) دستها و نيزه هاى شما به آنها مى رسد، مى آزمايد، تا معلوم شود چه كسى از خدا به وسيله ايمان به غيب مى ترسد، و هر كس بعد از آن تجاوز كند مجازات دردناكى خواهد داشت.

95 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد شكار را در حال احرام به قتل نرسانيد و هر كس از شما عمدا آنرا به قتل برساند بايد كفاره اى معادل آن از چهار پايان بدهد، كفارهاى كه دو نفر عادل از شما معادل بودن آنرا تصديق كنند، و به صورت قربانى به (حريم ) كعبه برسد، يا (بجاى قربانى ) اطعام مستمندان كند يا معادل آن روزه بگيرد تا كيفر كار خود را بچشد، خداوند از آنچه در گذشته واقع شده عفو كرده است و هر كس ‍ تكرار كند خداوند از او انتقام مى گيرد و خداوند توانا و صاحب انتقام است.

96 - صيد دريا و طعام آن براى شما حلال است تا شما و مسافران از آن بهره مند شويد، ولى مادام كه محرم هستيد صيد صحرا براى شما حرام است و از (نافرمانى ) خدائى كه به سوى او محشور مى شويد بترسيد.

شأن نزول

بطوريكه در كتاب كافى و بسيارى از تفاسير نقل شده، هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان در سال حديبيه براى عمره با حال احرام حركت كردند. در وسط راه با حيوانات وحشى فراوانى روبرو شدند، بطورى كه مى توانستند آنها را با دست و نيزه ها صيد كنند!. اين شكارها بقدرى زياد بودند كه بعضى نوشته اند دوش بدوش مركبها و از نزديك خيمه ها رفت و آمد مى كردند، نخستين آيات فوق در اين هنگام نازل شد و مسلمانان را از صيد آنها بر حذر داشت، و به آنها اخطار كرد كه اين يك نوع امتحان براى آنها محسوب مى شود.

تفسير:

احكام صيد در حال احرام

اين آيات ناظر به يكى از احكام عمره و حج يعنى مساله شكار حيوانات صحرائى و دريائى در حال احرام مى باشد.

نخست اشاره به جريانى كه مسلمانان در سال حديبيه با آن روبرو بودند، كرده، مى گويد: اى كسانيكه ايمان آورده ايد، خداوند شما را با چيزى از شكار مى آزمايد، شكارهائى كه بقدرى به شما نزديك مى شوند كه حتى با نيزه و دست مى توانيد آنها را شكار كنيد( يا ايها الذين آمنوا ليبلونكم الله بشى من الصيد تناله ايديكم و رماحكم ) .

از تعبير آيه چنين استفاده مى شود كه مى خواسته به عنوان يك پيش بينى مردم را از جريانى كه در پيش داشتند آگاه سازد، و نيز معلوم مى شود كه وجود اين همه شكار در دسترس مردم آنجا يك امر بى سابقه بوده است، و اين يك نوع آزمايش الهى براى مسلمانان محسوب مى شده، مخصوصا با توجه به نيازى كه آنها به تهيه غذا از گوشت حيوانات داشته اند، و با توجه به اينكه اين حيوانات به شكل وسوسه انگيزى در اطراف خيمه ها و در گرداگرد آنها رفت و آمد داشته اند، تحمل محروميت از چنين غذاى آماده آنهم در آن عصر و زمان و براى آن مردم مى توانست يك آزمايش بزرگ بوده باشد.

بعضى گفته اند منظور از اين جمله: كه با دست شما قابل صيد خواهند بود، اين است كه با دام و تور مى توانستند آنها را بگيرند، ولى ظاهر آيه اين است كه حقيقتا ممكن بوده آنها را با خود دست شكار كنند.

سپس به عنوان تاكيد مى فرمايد: اين جريان براى آن بوده است كه افرادى كه از خدا با ايمان به غيب مى ترسند، از ديگران شناخته شوند.( ليعلم الله من يخافه بالغيب ) .

همانطور كه در جلد اول صفحه 356 ذيل آيه 143 سوره بقره گفتيم، منظور از تعبير به لنعلم (تا بدانيم ) يا ليعلم (تا خدا بداند) و امثال آن، اين نيست كه خداوند چيزى را نمى دانسته، و مى خواهد بوسيله آزمايش ‍ و امتحان و امثال آن بداند، بلكه منظور اين است كه مى خواهيم به واقعيت علمى خود جامه عمل و تحقق خارجى بپوشانيم، زيرا نيت هاى درونى و آمادگى هاى اشخاص به تنهائى كافى براى تكامل و پاداش و كيفر نيست، بلكه بايد به صورت افعال خارجى پياده شوند تا اين آثار را داشته باشد، (براى توضيح بيشتر به ذيل همان آيه مراجعه فرمائيد).

و در پايان آيه كسانى را كه با اين حكم الهى مخالفت ورزند، تهديد به عذاب دردناك كرده است.( فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم ) .

گر چه جمله اخير از آيه اجمالا دلالت بر تحريم صيد در حال احرام دارد، ولى در آيه بعد با صراحت و قاطعيت بيشتر و بطور عموم فرمان تحريم صيد را در حال احرام صادر كرده، مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد در حال احرام شكار نكنيد( يا ايها الذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرم ) .

آيا تحريم صيد (كه به قرينه آيه بعد شكار صحرائى است ) تمام انواع حيوانات صحرائى را شامل مى شود اعم از حلال گوشت و حرام گوشت يا اختصاص به حلال گوشت دارد؟

در ميان مفسران و فقها در اين زمينه اتفاق نظر نيست، ولى مشهور در ميان فقهأ و مفسرين اماميه عموميت حكم است، و رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهما‌السلام ) وارد شده است اين مطلب را تاييد مى كند، و اما فقهاى اهل تسنن بعضى مانند ابوحنيفه با ما در اين زمينه موافقند، ولى بعضى ديگر مانند شافعى آنرا مخصوص حيوانات حلال گوشت دانسته اند، اما در هر حال حيوانات اهلى را شامل نمى شود، زيرا به حيوانات اهلى صيد و شكار گفته نمى شود. قابل توجه اينكه در روايات ما نه تنها صيد كردن در حال احرام تحريم شده، بلكه حتى كمك كردن و اشاره كردن و نشان دادن صيد در حال احرام تحريم گرديده است.

ممكن است بعضى تصور كنند كه صيد و شكار شامل حيوانات حرام گوشت نمى شود، در حاليكه چنين نيست، زيرا شكار حيوانات به منظورهاى مختلف انجام مى گردد، گاهى به منظور استفاده از گوشت و گاهى پوست و گاهى براى رفع مزاحمت آنها انجام مى گردد، شعر معروفى كه از على (عليه‌السلام ) نقل شده است، نيز مى تواند شاهدى براى تعميم باشد، آنجا كه فرمود:

صيد الملوك ارانب و ثعالب

و اذا ركبت فصيدى الابطال

شكار سلاطين خرگوش و روباه است ولى شكار من به هنگامى كه وارد ميدان نبرد مى شوم، قهرمانانند! (براى توضيح بيشتر در زمينه اقسام و احكام صيدهاى حرام در حال احرام به كتب فقهى مراجعه شود).

سپس به كفاره صيد در حال احرام اشاره كرده، مى گويد: كسى كه عمدا صيدى را به قتل برساند، بايد كفاره اى همانند آن از چهار پايان بدهد (يعنى آن را قربانى كرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد).( و من قتله منكم متعمدا فجرأ مثل ما قتل من النعم ) .

در اينجا منظور از مثل آيا همانندى در شكل و اندازه حيوان است، به اين معنى كه مثلا اگر كسى حيوان وحشى بزرگى را همانند شتر مرغ صيد كند، بايد كفاره آنرا شتر انتخاب نمايد، و يا اگر آهو صيد كند، براى كفاره، گوسفند كه تقريبا به اندازه آن است، قربانى نمايد، و يا اينكه منظور از (مثل ) همانندى در قيمت است؟

مشهور و معروف ميان فقهأ و مفسران، همان معنى اول است، و ظاهر آيه نيز با آن سازگارتر مى باشد، چه اينكه با توجه به تعميم حكم نسبت به حيوانات حلال گوشت و حرام گوشت بسيارى از اين حيوانات، قيمت ثابت و مشخصى ندارند، كه بتوان همانند آنرا از حيوانات اهلى انتخاب كرد.

و در هر حال اين در صورتى است كه همانندى از نظر شكل و اندازه براى آن پيدا بشود، و در غير اين صورت چاره اى جز اين نيست كه به نوعى تعيين قيمت براى آن شكار نموده، و همانند آنرا از نظر قيمت از حيوانات اهلى حلال گوشت انتخاب كنند.

و از آنجا كه ممكن است مساله همانندى براى بعضى مورد شك و ترديد واقع شود، قرآن در اين زمينه دستور داده است كه بايد اين موضوع زير نظر دو نفر از افراد مطلع و عادل انجام پذيرد( يحكم به ذوا عدل منكم ) .

و درباره اينكه اين كفاره در كجا بايد ذبح شود، دستور مى دهد كه به صورت قربانى و هدى اهدأ به كعبه شود و به سرزمين كعبه برسد( هديا بالغ الكعبة ) .

ضمنا بايد توجه داشت كه مشهور ميان فقهاى ما اين است كه بايد كفاره صيد حال احرام عمره در مكه ذبح شود و صيد حال احرام حج در منى و قربانگاه، و اين با آيه فوق منافات ندارد، زيرا همانطور كه گفتيم آيه در مورد احرام عمره نازل شده است.

سپس اضافه مى كند كه لازم نيست حتما كفاره به صورت قربانى باشد، بلكه دو چيز ديگر نيز هر يك مى توانند جانشين آن شوند، نخست اينكه معادل پول آن را در راه اطعام مساكين مصرف كند( او كفارة طعام مساكين ) .

و يا معادل آن روزه بگيرد( او عدل ذلك صياما ) .

گر چه در آيه سخنى از تعداد مساكين كه بايد اطعام شوند و تعداد روزهاى روزه به ميان نيامده است، ولى قرار گرفتن اينها در كنار يكديگر از يكسو، و تصريح به لزوم موازنه ميان روزه از سوى ديگر، نشان مى دهد كه منظور آن نيست كه هر چند نفر مسكين را مى خواهد اطعام كند، بلكه منظور آن است به مقدار قيمت قربانى بايد بوده باشد، و اما اينكه معادله ميان روزه و اطعام مسكين چگونه برقرار مى شود از بعضى از روايات استفاده مى شود كه در مقابل هر يك مد طعام (يعنى تقريبا معادل 750 گرم گندم و مانند آن ) يك روز روزه بگيرد، و از پاره اى ديگر از روايات استفاده مى شود در مقابل هر دو مد يك روز روزه بگيرد، و اين در حقيقت به خاطر آن است كه در ماه مبارك رمضان اشخاصى كه قادر بر روزه نيستند بجاى هر روز يك يا دو مد طعام به مستمندان مى دهند (توضيح بيشتر درباره اين موضوع را در كتب فقهى مطالعه فرمائيد).

درباره اينكه آيا شخصى كه مرتكب صيد در حال احرام شده مخير در ميان

اين سه چيز است يا بايد ترتيب را در آن رعايت كند، نخست قربانى نمايد و اگر نتوانست، اطعام مسكين، و اگر آن هم ميسر نشد روزه بگيرد، در ميان مفسران و فقهأ گفتگو است، اما ظاهر آيه تخيير است.

اين كفارات به خاطر آن است كه كيفر كار خلاف خود را ببيند( ليذوق و بال امره ) .

اما از آنجائى كه هيچ حكمى معمولا شامل گذشته نمى شود، تصريح مى كند كه خدا از تخلفاتى كه در اين زمينه در گذشته انجام داده ايد، عفو فرموده است( عفى الله عما سلف ) .

و هر گاه كسى به اين اخطارهاى مكرر و حكم كفاره اعتنا نكند و باز هم مرتكب صيد در حال احرام شود، خداوند از چنين كسى انتقام خواهد گرفت و خداوند توانا است، و به موقع انتقام مى گيرد( و من عاد فينتقم الله منه و الله عزيز ذو انتقام ) .

در ميان مفسران گفتگو است كه آيا كفاره صيد با تكرار آن تكرار مى شود يا نه؟

ظاهر آيه اين است كه در صورت تكرار تنها تهديد به انتقام الهى شده و اگر كفاره نيز تكرار مى شد مى بايست تنها به ذكر انتقام الهى قناعت نشود و تكرار كفاره نيز تصريح گردد، در رواياتى كه از طريق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده اين موضوع آمده است.

در آيه بعد پيرامون صيدهاى دريا سخن به ميان آورده، مى گويد: صيد دريا و طعام آن براى شما (در حال احرام ) حلال است( احل لكم صيد البحر و طعامه ) .

در اينكه منظور از طعام چيست؟ بعضى از مفسران احتمال داده اند كه مراد ماهيانى است كه بدون صيد ميميرند و بروى آب ميمانند، در حالى كه ميدانيم اين سخن درست نيست، زيرا ماهى مرده خوردنش ‍ حرام است، اگر چه در بعضى از روايات اهل تسنن تصريح به حليت آن شده است.

آنچه بيشتر از ظاهر آيه استفاده مى شود اين است كه منظور از طعام همان خوراكى است كه از ماهيان صيد شده ترتيب داده شود، زيرا آيه ميخواهد دو چيز را مجاز كند نخست صيد كردن و ديگر غذاى صيد شده خوردن.

ضمنا از مفهوم اين تعبير فتواى معروفى كه در ميان فقهاى ما وجود دارد، نيز اجمالا استفاده مى شود كه در مورد حيوانات صحرائى نه تنها اقدام به صيد كردن حرام است بلكه خوردن گوشت حيوانات صيد شده نيز مجاز نيست.

سپس به فلسفه اين حكم اشاره كرده مى گويد: اين بخاطر اين است كه شما و مسافران بتوانيد بهره ببريد( متاعا لكم و للسيارة ) .

يعنى بخاطر اينكه در حال احرام براى تغذيه به زحمت نيفتيد و بتوانيد از يكنوع صيد بهره مند شويد، اين اجازه در مورد صيد دريا به شما داده شده است.

و از آنجا كه معمولا مسافران اگر بخواهند ماهى صيد شده را با خود ببرند آن را با نمك آميخته و به صورت ماهى شور در مى آورند، بعضى از مفسران جمله فوق را به اينگونه تفسير كرده اند كه افراد مقيم ميتوانند از ماهى تازه و مسافران از ماهى شور استفاده كنند.

اشتباه نشود اينكه در آيه فوق مى خوانيم صيد دريا براى شما حلال شده مفهومش يك حكم كلى و عمومى درباره صيدهاى دريا نيست، آنچنانكه بعضى پنداشته اند، زيرا آيه نميخواهد اصل حكم صيدهاى دريا را بيان كند، بلكه هدف آيه اين است كه به محرم اجازه دهد صيدهاى دريا كه قبل از احرام براى او حلال بوده در حال احرام از آن استفاده كند، و به تعبير ديگر آيه اصل تشريع قانون را بيان نميكند، بلكه ناظر به خصوصيات قانونى است كه قبلا تشريع شده است، و به اصطلاح در مقام بيان از نظر عموميت حكم نيست، بلكه فقط احكام محرم را بيان ميكند.

ولى بار ديگر به عنوان تاكيد به حكم سابق بازگشته، مى گويد: مادام كه در حال احرام هستيد صيدهاى صحرائى بر شما حرام است( و حرم عليكم صيد البر ما دمتم حرما ) .

و در پايان آيه براى تاكيد تمام احكامى كه ذكر شد مى فرمايد: از خداوندى كه در قيامت در پيشگاه او محشور خواهيد شد بپرهيزيد و با فرمان او مخالفت ننمائيد( و اتقوا الله الذى اليه تحشرون ) .

فلسفه تحريم صيد در حال احرام

ميدانيم حج و عمره از عباداتى است كه انسان را از جهان ماده جدا كرده و در محيطى مملو از معنويت فرو ميبرد.

تعينات زندگى مادى، جنگ و جدالها، خصومتها، هوسهاى جنسى، لذات مادى، در مراسم حج و عمره به كلى كنار ميروند و انسان به يكنوع رياضت مشروع الهى دست ميزند، و به نظر ميرسد كه تحريم صيد در حال احرام نيز به همين منظور است.

از اين گذشته اگر صيد كردن براى زوار خانه خدا كار مشروعى بود، با توجه به اينهمه رفت و آمدى كه هر سال در اين سرزمينهاى مقدس ميشود، نسل بسيارى از حيوانات در آن منطقه كه به حكم خشكى و كم آبى، حيواناتش نيز كم است، بر چيده ميشد، و اين دستور يكنوع حفاظت و ضمانت براى بقاى نسل حيوانات آن منطقه است.

مخصوصا با توجه به اينكه در غير حال احرام نيز صيد حرم، و همچنين كندن درختان و گياهان آن ممنوع است، روشن مى شود كه اين دستور ارتباط نزديكى

با مساله حفظ محيط زيست و نگهدارى گياهان و حيوانات آن منطقه از فنا و نابودى دارد.

اين حكم بقدرى دقيق تشريع شده كه نه تنها صيد حيوانات، بلكه كمك كردن حتى نشان دادن و ارائه صيد به صياد نيز تحريم گرديده چنانكه در روايات وارده از طريق اهل بيت (عليهما‌السلام ) مى خوانيم كه امام صادق (عليه‌السلام ) به يكى از يارانش فرمود: لا تستحلن شيئا من الصيد و انت حرام و لا و انت حلال فى الحرم و لا تدلن عليه محلا و لا محرما فيصطاده و لا تشر اليه فيستحل من اجلك فان فيه فدأ لمن تعمده:

(هرگز چيزى از صيد را در حال احرام حلال مشمر، و همچنين صيد حرم را در غير حال احرام، و نيز صيد را به شخص محرم و غير محرم نشان مده كه آن را شكار كند و حتى اشاره به آن مكن (و دستور مده ) تا به خاطر تو صيد را حلال بشمرد زيرا اين كار موجب كفاره براى شخص متعمد مى شود.)


آيه (97) تا (99)و ترجمه

( جعل الله الكعبة البيت الحرام قيما للناس و الشهر الحرام و الهدى و القلئد ذلك لتعلموا ان الله يعلم ما فى السموت و ما فى الارض و ان الله بكل شى ء عليم ) (97)( اعلموا ان الله شديد العقاب و ان الله غفور رحيم ) (98)( ما على الرسول الا البلغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون ) (99)

ترجمه:

97 - خداوند، كعبه، بيت الحرام، را وسيله اى براى سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده و همچنين ماه حرام و قربانيهاى بينشان و قربانيهاى نشاندار، اينگونه احكام (حساب شده و دقيق ) به خاطر آن است كه بدانيد خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ميداند و خداوند به هر چيزى دانا است.

98 - بدانيد خدا داراى مجازات شديد و (در عين حال ) آمرزنده و مهربان است.

99 - پيامبر وظيفه اى جز ابلاغ رسالت (و دستورهاى الهى ) ندارد (و مسئول اعمال شما نيست ) و خدا ميداند چه چيزها را آشكار، و چه چيزها را پنهان ميداريد.

تفسير:

در تعقيب آيات گذشته كه در زمينه تحريم صيد در حال احرام، بحث ميكرد، در اين آيه به اهميت مكه و اثر آن در سازمان زندگى اجتماعى مسلمانها اشاره كرده، نخست مى فرمايد: خداوند كعبه، بيت الحرام را وسيله اى براى اقامه امر مردم قرار داده است( جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما ) اين خانه مقدس رمز وحدت مردم و مركزى براى اجتماع دلها، و كنگره عظيم براى استحكام پيوندهاى گوناگون ميباشد، و در پرتو اين خانه مقدس و مركزيت و معنويت آن كه از ريشه هاى عميق تاريخى مايه ميگيرد ميتوانند بسيارى از نابسامانيهاى خود را سامان بخشند و كاخ سعادت خود را بر پايه آن استوار سازند، و لذا در سوره آل عمران، خانه كعبه را نخستين خانه اى كه به سود مردم ساخته شده معرفى مينمايد.

حقيقت اين است كه با توجه به وسعت معنى قياما للناس مسلمانان ميتوانند در پناه اين خانه و دستور سازنده حج، همه كار خود را سامان بخشند.

و از آنجا كه اين مراسم بايد در محيطى امن و امان از جنگ و كشمكش و نزاع صورت گيرد اشاره به اثر ماههاى حرام (ماههائى كه جنگ مطلقا در آن ممنوع است ) در اين موضوع كرده، مى فرمايد:( و الشهر الحرام ) .

و نيز نظر به اينكه وجود قربانيهاى بينشان (هدى ) و قربانيهاى نشاندار (قلائد) كه تغذيه مردم را در ايامى كه اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تامين كرده و فكر آنها را از اين جهت آسوده ميكند، تاثيرى در تكميل اين برنامه دارد به آنها نيز اشاره كرده، ميگويد( و الهدى و القلائد ) .

و از آنجا كه مجموع اين برنامه ها و قوانين و مقررات حساب شده درباره صيد و همچنين حرم مكه و ماه حرام و غير اينها حكايت از عمق تدبير و وسعت علم چنين قانونگزارى مى كند، در پايان آيه چنين مى گويد: (خداوند اين برنامه هاى منظم را به خاطر اين قرار داد تا بدانيد علم او به اندازهاى وسيع است كه آنچه در آسمانها و زمين است ميداند و از همه چيز - مخصوصا نيازمنديهاى روحى و جسمى بندگانش - با خبر است )( ذلك لتعلموا ان الله يعلم ما فى السماوات و ما فى الارض و ان الله بكل شيى ء عليم ) .

با توجه به آنچه در بالا گفتيم، پيوند آغاز و انجام آيه روشن ميشود، زيرا اين دستورات عميق تشريعى را كسى ميتواند، تنظيم كند كه از عمق قوانين تكوينى آگاه و با خبر باشد، تا كسى از تمام جزئيات زمين و آسمان و آنچه به حكم آفرينش در روح و جسم انسان قرار دارد آگاه نباشد نميتواند چنين احكامى را پيش بينى كند، زيرا قانونى صحيح و سازنده است كه هماهنگ با قانون خلقت و فطرت باشد.

سپس در آيه بعد براى تاكيد دستورات گذشته و تشويق مردم به انجام آنها و تهديد مخالفان و معصيت كاران مى فرمايد: بدانيد خدا شديدالعقاب و نيز غفور و رحيم است( اعلموا ان الله شديد العقاب و ان الله غفور رحيم ) .

و اينكه مى بينيم در آيه فوق، شديد العقاب بر غفور رحيم مقدم داشته شده شايد اشاره به اين است كه مجازات خداوند را با تمام شدتى كه دارد ميتوان با آب توبه شست و مشمول مغفرت و رحمت خدا گشت.

و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد: مسئول اعمال شما خودتان هستيد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مسئوليتى جز ابلاغ رسالت و رساندن دستورات خدا ندارد( و ما على الرسول الا البلاغ ) .

و در عين حال خداوند از نيات شما، و از كارهاى آشكار و پنهانى همگى آگاه و با خبر است( و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون ) .

اهميت كعبه

كعبه كه در اين آيات و آيات گذشته دو بار ذكر شده در اصل از ماده كعب به معنى برآمدگى پشت پا است، سپس به هر نوع بلندى و برآمدگى اطلاق شده. و اگر به مكعب نيز مكعب گفته مى شود به خاطر آن است كه از چهار طرف داراى برآمدگى است و اينكه به زنانى كه تازه سينه آنها برجستگى پيدا كرده كاعب (جمع آن كواعب ) گفته مى شود نيز به همين جهت است.

بهر حال اين كلمه (كعبه ) هم اشاره به بلندى ظاهرى خانه خدا است و هم رمزى از عظمت و بلندى مقام آن ميباشد.

كعبه تاريخچه بسيار طولانى و پر حادثه اى دارد و در هر حال تمام اين حوادث از عظمت و اهميت آن سرچشمه ميگيرد.

اهميت كعبه به اندازه اى است كه ويران كردن آن در روايات اسلامى در رديف قتل پيامبر و امام قرار گرفته، نگاه كردن به آن، عبادت، و طواف گرد آن از بهترين اعمال است، حتى در روايتى از امام باقر (عليه‌السلام ) ميخوانيم كه فرمود: لا ينبغى لاحد ان يرفع بنائه فوق الكعبه: شايسته نيست كسى خانه خود را برتر از كعبه بسازد.

ولى بايد توجه داشت كه اهميت و احترام كعبه هرگز به خاطر ساختمان آن نيست، زيرا به گفته امير مومنان على (عليه‌السلام ) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه خداوند خانه خود را در يكى از سرزمينهاى خشك و سوزان و ميان كوههاى خشن قرار داده است و دستور داده از مصالح بسيار ساده اى آن را بنا كنند، از سنگهاى عادى و معمولى ولى از آنجا كه خانه كعبه قديمى ترين و پرسابقه ترين مركز توحيد و پرستش خدا است و نقطه تمركزى براى توجه ملتها و اقوام مختلف است، اينهمه اهميت در پيشگاه خدا يافته است.


آيه (100)و ترجمه

( قل لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثرة الخبيث فاتقوا الله ياولى الالبب لعلكم تفلحون ) (100)

ترجمه:

100 - بگو (هيچگاه ) ناپاك و پاك مساوى نيستند اگر چه كثرت ناپاكها تو را به شگفتى بيندازد، از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد اى صاحبان خرد، تا رستگار شويد.

تفسير:

اكثريت دليل پاكى نيست

در آيات گذشته سخن از تحريم مشروبات الكلى و قمار و انصاب و از لام و صيد كردن در حال احرام بود، از آنجا كه بعضى از افراد ممكن است براى ارتكاب اينگونه گناهان عمل اكثريت را در پاره اى از محيطها دستاويز قرار دهند و به بهانه اينكه مثلا اكثريت مردم فلان شهر شراب مى نوشند و يا آلوده قمارند، و يا اينكه اكثريت مردم در فلان شرائط به تحريم صيد و مانند آن اعتنا نمى كنند، از انجام اين دستورها سر باز زنند و آنها را به دست فراموشى بسپارند، براى اينكه اين بهانه در اين مورد و در تمام موارد از اينگونه افراد به كلى گرفته شود خداوند يك قاعده كلى و اساسى را در يك عبارت كوتاه بيان كرده، مى فرمايد: بگو اى پيامبر! هيچگاه ناپاك و پاك يكسان نخواهد بود، اگر چه فزونى ناپاك و كثرت آلوده ها ترا به شگفتى فرو برد!( قل لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثرة الخبيث ) .

بنابراين خبيث و طيب در آيه فوق به معنى هر گونه موجود ناپاك و پاك است اعم از غذاهاى پاك و ناپاك، افكار پاك و ناپاك است

و در پايان آيه انديشمندان و صاحبان عقل و هوش را مخاطب ساخته و تاكيد مى كند كه از خدا بپرهيزيد تا رستگار شويد.( فاتقوا الله يا اولى الالباب لعلكم تفلحون ) .

اما اينكه در آيه ظاهرا توضيح واضحى بيان شده از اين نظر است كه ممكن است، كسى خيال كند عوارضى از قبيل فزونى طرفداران پليدى و به اصطلاح اكثريت باعث آن شود، كه چيز ناپاك در رديف پاك قرار گيرد، چنانكه ملاحظه كرده ايد، گاهى بعضى از مردم تحت تاثير انبوه جمعيت و تمايلات اكثريت قرار گرفته و تصور مى كنند، اگر اكثريت بهر مطلبى تمايل پيدا كرد، اين نشانه قطعى و بدون چون و چراى درستى آن مطلب است، در حالى كه چنين نيست و مواردى كه اكثريت اجتماعات گرفتار اشتباهات روشن شده اند بسيار زياد است، در واقع آنچه براى شناسائى خوب از بد (خبيث از طيب ) لازم است اكثريت كيفى است نه اكثريت كمى، يعنى افكار قويتر و والاتر و عاليتر و انديشه هاى تواناتر و پاكتر لازم است نه كثرت نفرات طرفدار.

اين مساله شايد با مذاق بعضى از مردم امروز سازگار نباشد كه بر اثر تلقينات و تبليغاتى كوشش شده، هميشه تمايلات اكثريت را به عنوان يك مقياس سنجش نيك از بد بخورد آنها بدهند، تا آنجا كه باور كرده اند، حق يعنى چيزى كه اكثريت بپسندد، و خوب چيزى است كه اكثريت به آن مايل باشد در حالى كه چنين نيست.

و بسيارى از گرفتاريهاى مردم دنيا بر اثر همين طرز تفكر است.

آرى اگر اكثريت از رهبرى صحيح و تعليمات درستى بهره مند گردد و به اصطلاح يك اكثريت بتمام معنى رشيد شود، آنگاه ممكن است تمايلات او مقياسى براى سنجش خوب و بد باشد، نه اكثريتهاى رهبرى نشده و غير رشيد.

در هر حال قرآن در آيه مورد بحث، اشاره اى به اين واقعيت كرده و ميفرمايد:

هرگز زيادى بدان و ناپاكان شما را بشگفتى در نياورد و در موارد ديگر بيش از ده بار فرموده: و لكن اكثر الناس لا يعلمون: كار اكثر مردم از روى علم و دانش نيست!.

ضمنا بايد توجه داشت كه اگر در آيه كلمه خبيث بر طيب مقدم داشته شده است به خاطر آن است كه در آيه مورد بحث روى سخن با كسانى است كه فزونى خبيث را دليل بر اهميت آن ميگيرند و بايد به آنها پاسخ گفته شود، و به آنها گوشزد ميكند، كه ملاك خوبى و بدى در هيچ مورد كثرت و قلت و اكثريت و اقليت نيست، بلكه در همه جا و همه وقت پاكى بهتر از ناپاكى است، و صاحبان عقل و انديشه هيچگاه فريب كثرت را نمى خورند، همواره از پليدى دورى مى كنند، اگر چه تمام افراد محيطشان آلوده باشند، و به سراغ پاكيها ميروند اگر چه تمام افراد محيط با آن مخالفت ورزند.


آيه (101) و (102) و ترجمه

( يايها الذين امنوا لا تسلوا عن اشيأ ان تبد لكم تسوكم و ان تسلوا عنها حين ينزل القران تبد لكم عفا الله عنها و الله غفور حليم ) (101)( قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كفرين ) (102)

ترجمه:

101 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مسائلى سوال نكنيد كه اگر براى شما آشكار گردد شما را ناراحت مى كند، و اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سوال كنيد براى شما آشكار ميشود، خداوند آنها را بخشيده (و از آن صرف نظر كرده ) است و خداوند آمرزنده و حليم است.

102 - جمعى از پيشينيان از آنها سوال كردند و سپس به مخالفت با آن برخاستند، (ممكن است شما هم چنان سرنوشتى پيدا كنيد).

شان نزول:

در شان نزول آيات فوق در منابع حديث و تفسير اقوال مختلفى ديده ميشود، ولى آنچه با آيات فوق و تعبيرات آن سازگارتر است شان نزولى است كه در تفسير مجمع البيان از على بن ابيطالب (عليه‌السلام ) نقل شده است كه روزى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خطبه اى خواند و دستور خدا را درباره حج بيان كرد شخصى بنام عكاشه - و بروايتى سراقه - گفت آيا اين دستور براى هر سال است، و همه سال بايد حج بجا بياوريم؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به سوال او پاسخ نگفت، ولى او لجاجت كرد، و دو بار، و يا سه بار، سوال خود را تكرار نمود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: واى بر تو چرا اينهمه اصرار ميكنى اگر در جواب تو بگويم بلى، حج در همه سال بر همه شما واجب ميشود و اگر در همه سال واجب باشد توانائى انجام آن را نخواهيد داشت و اگر با آن مخالفت كنيد گناهكار خواهيد بود، بنابراين مادام كه چيزى به شما نگفته ام روى آن اصرار نورزيد زيرا (يكى از) امورى كه باعث هلاكت (بعضى از) اقوام گذشته شد اين بود كه لجاجت و پرحرفى مى كردند و از پيامبرشان زياد سوال مى نمودند، بنابراين هنگامى كه به شما دستورى ميدهم به اندازه توانائى خود آنرا انجام دهيد( اذا امرتكم من شى ء فاتوا منه ما استطعتم ) و هنگامى كه شما را از چيزى نهى مى كنم خوددارى كنيد آيات فوق نازل شد و آنها را از اين كار باز داشت.

اشتباه نشود منظور از اين شان نزول - همانطور كه در تفسير آيه خواهيم گفت - اين نيست كه راه سؤ ال و پرسش و فراگيرى مطالب را بروى مردم ببندد زيرا

قرآن در آيات خود صريحا دستور مى دهد كه مردم آنچه را نميدانند از اهل اطلاع بپرسند( فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون ) .

بلكه منظور سوالهاى نابجا و بهانه گيريها و لجاجتهائى است كه غالبا سبب مشوب شدن اذهان مردم، و موجب مزاحمت گوينده، و پراكندگى رشته سخن و برنامه او ميگردد.

تفسير

سؤ الات بيجا!

شك نيست كه سوال كردن كليد فهم حقائق است، و به همين دليل كسانى كه كمتر مى پرسند كمتر مى دانند، و در آيات و روايات اسلامى نيز به مسلمانان دستور اكيد داده شده است كه هر چه را نمى دانند بپرسند، ولى از آنجا كه هر قانونى معمولا استثنائى دارد، اين اصل اساسى تعليم و تربيت نيز استثنائى دارد و آن اينكه گاهى پاره اى از مسائل پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تامين مصالح افراد بهتر است در اينگونه موارد جستجوها و پرسشهاى پى در پى، براى پرده برداشتن، از روى واقعيت، نه تنها فضيلتى نيست بلكه مذموم و ناپسند نيز مى باشد، مثلا غالب پزشكان صلاح اين مى دانند كه بيماريهاى سخت و وحشتناك را از شخص بيمار مكتوم دارند، گاهى تنها اطرافيان را در جريان مى گذارند، با اين قيد كه از بيمار پنهان دارند، زيرا تجربه نشان داده، بيشتر مردم اگر از عمق بيمارى خود آگاه شوند گرفتار وحشتى مى گردند كه اگر كشنده نباشد لااقل بهبودى را به تاخير مى اندازد.

در اينگونه موارد بيمار هرگز نبايد در برابر طبيب دلسوز خود به سوال و اصرار بپردازد. زيرا اصرارهاى مكرر او گاهى چنان ميدان را بر طبيب تنگ مى كند كه براى آسودگى خود و رسيدگى به ساير بيماران جز اين نمى بيند كه حقيقت را براى اين بيمار لجوج آشكار سازد اگر چه او از اين رهگذر زيانهائى ببيند.

همچنين مردم در همكاريهاى خود نياز به خوشبينى دارند و براى حفظ اين سرمايه بزرگ صلاح اين است كه از تمام جزئيات حال يكديگر با خبر نباشند، زيرا بالاخره هر كس نقطه ضعفى دارد، و فاش شدن تمام نقطه هاى ضعف، همكاريهاى افراد را مواجه با اشكال ميكند، مثلا ممكن است يك فرد با شخصيت و موثر تصادفا در يك خانواده پست و پائين متولد شده باشد، اكنون اگر سابقه او فاش شود، ممكن است آثار وجودى او در جامعه متزلزل گردد در اين گونه موارد به هيچوجه نبايد افراد، اصرارى داشته باشند و به جستجو برخيزند.

و يا اينكه بسيارى از نقشه ها و طرحهاى مبارزات اجتماعى بايد تا هنگام عمل مكتوم باشد و اصرار در افشاى آنها ضربهاى بر موفقيت و پيروزى اجتماع است.

اينها و امثال آن مواردى است كه سؤ ال كردن در آن صحيح نيست و رهبران تا در فشار زياد قرار نگيرند، نبايد آنها را پاسخ گويند.

قرآن در آيه فوق به اين موضوع اشاره كرده، صريحا مى گويد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد از امورى كه افشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما ميشود پرسش نكنيد( يا ايها الذين آمنوا لا تسالوا عن اشيأ ان تبد لكم تسؤ كم ) .

ولى از آنجا كه سؤ الات پى در پى از ناحيه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممكن است موجب شك و ترديد براى ديگران گردد و مفاسد بيشترى به بار آورد اضافه مى كند اگر در اينگونه موارد زياد اصرار كنيد بوسيله آيات قرآن بر شما افشأ مى شود و به زحمت خواهيد افتاد( و ان تسالوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم ) .

و اينكه افشا كردن اينها را به زمان نزول قرآن اختصاص مى دهد به خاطر آن است كه سؤ الات مربوط به مسائلى بوده كه مى بايست از طريق وحى روشن گردد.

سپس اضافه ميكند: تصور نكنيد اگر خداوند از بيان پارهاى از مسائل سكوت كرده است از آن غفلت داشته بلكه ميخواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنها را بخشوده است، و خداوند بخشنده حليم است( عفا الله عنها و الله غفور حليم ) .

در حديثى از على (عليه‌السلام ) ميخوانيم: (ان الله افترض عليكم فرائض فلا تضيعوها و حد لكم حدودا فلا تعتدوها و نهى عن اشيأ فلا تنتهكوها و سكت لكم عن اشيأ و لم يدعها نسيانا فلا تتكلفوها:) خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنها را ضايع ميكنيد، و حدود و مرزهائى تعيين كرده از آنها تجاوز ننمائيد و از امورى نهى كرده در برابر آنها پردهدرى نكنيد، و از امورى ساكت شده و صلاح در كتمان آن ديده و هيچگاه اين كتمان از روى نسيان نبوده، در برابر اينگونه امور، اصرارى در افشأ نداشته باشيد.

سؤ ال:

ممكن است گفته شود اگر افشاى اين امور بر خلاف مصلحت مردم است چرا با اصرار افشا ميشود؟

پاسخ:

دليل آن همان است كه در بالا اشاره كرديم كه گاهى اگر رهبر در مقابل سؤالات پى در پى و مصرانه سكوت كند، مفاسد ديگرى ببار مى آورد، سوظنهائى بر ميانگيزد و باعث مشوب شدن اذهان مردم ميشود، همانطور كه اگر طبيب در برابر سؤ الات پى در پى مريض، سكوت اختيار كند گاهى ممكن است بيمار را، در اصل تشخيص بيمارى بوسيله طبيب، به ترديد اندازد، و تصور كند كه اصولا بيمارى او ناشناخته مانده و دستورات او را به كار نبندد، در اينجا طبيب چارهاى جز از افشاى بيمارى ندارد، اگر چه بيمار از اين رهگذر دردسرهائى پيدا كند.

در آيه بعد براى تاكيد اين مطلب مى گويد: بعضى از اقوام پيشين، اين گونه سؤ الات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصيان برخاستند

( قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين ) .

در اينكه اين اشاره كلى درباره اقوام پيشين مربوط به كداميك از آنها است ميان مفسران بحث است:

بعضى احتمال داده اند مربوط به درخواست مائده آسمانى از مسيح (عليه‌السلام ) وسيله شاگردان بوده كه بعد از تحقق يافتن آن بعضى به مخالفت برخاستند، و بعضى احتمال داده اند مربوط به تقاضاى معجزه از حضرت صالح (عليه‌السلام ) بوده است، ولى ظاهرا تمام اين احتمالات اشتباه است، زيرا آيه درباره سؤ ال به معنى پرسش و كشف مجهول سخن ميگويد، نه سؤ ال به معنى تقاضا و درخواست چيزى گويا استعمال كلمه سؤ ال در هر دو معنى باعث چنين اشتباهى شده است.

ولى ممكن است مراد، جمعيت بنى اسرائيل بوده باشد كه چون مامور به ذبح گاوى براى تحقيق درباره جنايتى شدند (كه شرح آن در جلد اول صفحه 209 گذشت ) موسى را سؤ الپيچ كرده و از جزئيات گاو كه هرگز دستور خاصى در مورد آن نداشتند پيدرپى پرسش كردند، به همين جهت كار را بر خود آن چنان سخت كردند كه بدست آوردن چنان گاوى آنقدر مشكل و پر هزينه شد كه نزديك بود از آن صرف نظر كنند.

در معنى جمله اصبحوا بها كافرين دو احتمال وجود دارد نخست اينكه مراد از كفر، عصيان و مخالفت بوده باشد همانطور كه در بالا اشاره كرديم، و ديگر اينكه كفر به معنى معروف آن بوده باشد، زيرا گاهى شنيدن پاسخهاى ناراحت كننده كه بر ذهن شنونده سنگين آيد، سبب ميشود كه به انكار اصل موضوع و صلاحيت گوينده بپاخيزد مثل اينكه گاهى شنيدن يك پاسخ ناراحت كننده از ناحيه طبيب، سبب مى شود كه بيمار عكس العمل از خود نشان دهد و صلاحيت او را انكار كند و اين تشخيص را فى المثل ناشى از پيرى و خرفت شدن پزشك معرفى كند در پايان اين بحث تكرار نكتهاى را كه در آغاز گفتيم لازم ميدانيم كه آيه هاى فوق به هيچوجه راه سؤ الات منطقى و آموزنده و سازنده را به روى مردم نمى بندد، بلكه منحصرا مربوط به سؤ الات نابجا و جستجو از امورى است كه نه تنها مورد نياز نيست بلكه مكتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است.


آيه(103) و (104) و ترجمه

( ما جعل الله من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب و أ كثرهم لا يعقلون ) (103)( و إذا قيل لهم تعالوا إلى ما أنزل الله و إلى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه ءابأنا أو لو كان ءاباؤ هم لا يعلمون شيا و لا يهتدون ) (104)

ترجمه:

103 - خداوند هيچگونه بحيره و سائبه و وصيله و حام قرار نداده است (اشاره به چهار نوع از حيوانات اهلى كه در زمان جاهليت استفاده از آنها را ممنوع مى دانستند و اين بدعت در اسلام ممنوع شد) ولى كسانى كه كافر شدند بر خدا دروغ ميبندند و بيشتر آنها نميفهمند.

104 - و هنگامى كه به آنها گفته شود، به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر بيائيد مى گويند آنچه را از پدران خود يافته ايم ما را بس است!، آيا نه چنين است كه پدران آنها چيزى نمى دانستند و هدايت نيافته بودند؟!

تفسير:

در آيه نخست، اشاره به چهار بدعت نابجا شده كه در ميان عرب جاهلى معمول بود، آنها بر پارهاى از حيوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را ممنوع ميساختند و يا حتى خوردن شير و چيدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمى شمردند، گاهى اين حيوانات را آزاد مى گذاشتند كه هر راهى ميخواهند بروند و كسى متعرض آنها نميشد يعنى عملا حيوان را بلا استفاده و بيهوده رها مى ساختند.

لذا قرآن مجيد مى گويد: خداوند هيچيك از اين احكام را به رسميت نمى شناسد، نه (بحيره ) اى قرار داده و نه (سائبه ) و نه (وصيله ) و نه (حام )( ما جعل الله من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام ) و اما توضيح اين چهار نوع حيوان:

1 - بحيره به حيوانى ميگفتند كه پنج بار زائيده بود و پنجمين آنها ماده - و به روايتى نر - بود، گوش چنين حيوانى را شكاف وسيعى ميدادند، و آن را بحال خود آزاد ميگذاشتند و از كشتن آن صرف نظر ميكردند.

بحيره از ماده بحر به معنى وسعت و گسترش است، و اينكه عرب دريا را بحر ميگويد به خاطر وسعت آن است، و اينكه بحيره را به اين نام مى ناميدند به خاطر شكاف وسيعى بود كه در گوش آن ايجاد ميكردند.

2 - سائبه شترى بوده كه دوازده - و به روايتى ده - بچه مى آورد، آن را آزاد ميساختند و حتى كسى سوار بر آن نميشد و بهر چراگاهى وارد ميشد آزاد بود و از هر آبگاه و چشمهاى آب مينوشيد كسى حق مزاحمت آن را نداشت، تنها گاهى از شير آن ميدوشيدند و به مهمان ميدادند (از ماده سيب به معنى جريان آب و آزادى در راه رفتن است ).

3 - وصيله به گوسفندى ميگفتند كه هفت بار فرزند مى آورد و به روايتى به گوسفندى مى گفتند: كه دوقلو ميزائيد (از ماده وصل به معنى بهم پيوستگى است ) كشتن چنان گوسفندى را نيز حرام ميدانستند.

4 - حام كه اسم فاعل از ماده حمايت ميباشد و به معنى حمايت كننده است به حيوان نرى ميگفتند كه از وجود آن براى تلقيح حيوانات ماده استفاده ميشد، هنگامى كه ده بار از آن براى تلقيح استفاده ميكردند، و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد، مى گفتند: اين حيوان پشت خود را حمايت كرده يعنى كسى حق سوار شدن بر آن را ندارد (يكى از معانى حمى، نگاهدارى و جلوگيرى و ممنوعيت است ).

در معنى عناوين چهارگانه بالا در ميان مفسران و در احاديث احتمالات ديگرى نيز ديده مى شود اما قدر مشترك همه آنها، آن است كه منظور حيواناتى بوده كه در واقع خدمات فراوان و مكررى به صاحبان خود از طريق انتاج ميكردند، و آنها هم در مقابل يكنوع احترام و آزادى براى اين حيوانات قائل ميشدند.

درست است كه در تمام اين موارد، جلوه هائى از روح شكرگزارى و قدردانى حتى در برابر خدمت حيوانات به چشم ميخورد، و از اين نظر عمل آنها قابل تقديس بوده، ولى از آنجا كه اجراى چنين احترامى در مورد اين حيوانات علاوه بر اينكه با عدم درك آنها مفهومى پيدا نميكرد، يكنوع اتلاف مال و از بين بردن نعمتهاى الهى و معطل ساختن آنها محسوب ميشد و از همه گذشته اين حيوانات به خاطر اين احترام، گرفتار زجرها و شكنجه هاى جانكاهى ميشدند، زيرا عملا كمتر كسى حاضر ميشد غذاى درستى به آنها بدهد و از آنها مراقبت و نگاهدارى كند، و با توجه به اينكه اين حيوانات معمولا داراى سن زيادى بودند، به حالت دردناكى در ميان انبوهى از محروميتها به سر ميبردند تا بميرند، روى اين جهات اسلام از اين كار جدا جلوگيرى كرده است!.

از همه گذشته از پارهاى از روايات و تفاسير استفاده مى شود كه آنها همه يا قسمتى از اين برنامه را به خاطر بتها انجام مى دادند و در واقع آنها را نذر بت مى كردند در اين صورت مبارزه اسلام با اين كار شكل مبارزه با بت پرستى نيز به خود ميگيرد.

و عجيب اين است كه طبق پارهاى از روايات هنگامى كه بعضى از اين حيوانات به مرگ طبيعى ميمردند، گاهى از گوشت آن (گويا به عنوان تبرك و تيمن ) استفاده مى كردند كه اين خود يكنوع عمل زشت ديگر بود!

سپس مى فرمايد: افراد كافر و بتپرست اينها را به خدا نسبت مى دادند و مى گفتند: قانون الهى است( و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب ) .

و اكثر آنها در اين باره كمترين فكر و انديشهاى نمى كردند و عقل خود را به كار نميگرفتند، بلكه كوركورانه از ديگران تقليد مينمودند( و اكثر هم لا يعقلون ) .

در آيه بعد اشاره به دليل و منطق آنها در اين تحريمهاى نابجا و بيمورد كرده، مى گويد: هنگامى كه به آنها گفته شود به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيائيد، آنها از اين كار سرباز زده، مى گويند همان رسوم و آداب نياكان ما، ما را بس است!( و اذا قيل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آبائنا ) .

در حقيقت خلافكاريها و بت پرستيهاى آنها از يكنوع بت پرستى ديگر به نام تسليم بدون قيد و شرط در برابر آداب و رسوم خرافى نياكان سرچشمه ميگرفت، گويا آنها تنها عنوان نياكان و پدران را براى، صحت و درستى عقيده و عادات و رسوم خود كافى مى پنداشتند.

قرآن صريحا به آنها پاسخ مى گويد: كه مگر نه اين است كه پدران آنها دانشى نداشتند و هدايت نيافته بودند( ا و لو كان آبائهم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون ) .

يعنى اگر نياكانى كه شما در عقيده و اعمالتان به آنها متكى هستيد، دانشمندان و هدايت يافتگانى بودند، اقتباس و پيروى شما از آنان از قبيل تقليد جاهل از عالم بود، اما با اينكه خودتان ميدانيد آنها چيزى بيشتر از شما نميدانستند و شايد عقبتر هم بودند، با اين حال كار شما مصداق روشن تقليد جاهل از جاهل است كه در ميزان عقل و خرد بسيار ناپسند ميباشد؟

از اينكه در جمله بالا قرآن روى كلمه اكثر تكيه كرده چنين بر مى آيد در آن محيط جهل و تاريكى نيز، اقليتى هر چند ضعيف، فهميده وجود داشتند كه به اينگونه اعمال بچشم حقارت و تنفر نگاه ميكردند.

بتى به نام نياكان!

از موضوعاتى كه در زمان جاهليت به شدت رائج بود و به همين دليل در آيات مختلفى از قرآن منعكس است مساله افتخار به نياكان و احترام بيقيد و شرط و تا سرحد پرستش، در برابر آنان و افكار و عادات و رسوم آنها بود، اين موضوع اختصاصى به عصر جاهليت نداشت، امروز هم در ميان بسيارى از ملتها وجود دارد، و شايد يكى از عوامل اصلى اشاعه و انتقال خرافات از نسلى به نسل ديگر محسوب ميشود، گويا مرگ يكنوع مصونيت و قداست براى گذشتگان ايجاد مى كند و آنها را در هالهاى از احترام و تقوا فرو ميبرد!

شك نيست كه روح قدردانى و رعايت اصول انسانى ايجاب مى كند كه پدران و اجداد و نياكان محترم شمرده شوند، اما نه به اين معنى كه آنها را معصوم از خطا و اشتباه بدانيم، و از نقد و بررسى افكار و آداب آنها خوددارى كنيم، و از خرافات آنها كوركورانه تبعيت نمائيم.

زيرا اين عمل در واقع يكنوع بت پرستى و منطق جاهلى است، بلكه بايد در عين احترام به حقوق و افكار و سنتهاى مفيدشان، سنن غلط آنها را بشدت درهم شكست، به خصوص اينكه نسلهاى آينده بر اثر گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش و تجربيات بيشتر معمولا از نسلهاى پيشين داناتر و باهوشترند، و هيچ عقل و خردى اجازه تقليد كوركورانه از گذشتگان را نميدهد.

عجب اين است كه بعضى از دانشمندان و حتى اساتيد دانشگاه را مى بينيم كه از اين نقطه ضعف بر كنار نمانده و گاهى با كمال شگفتى به خرافات مضحكى همچون پريدن از روى آتش در روزهاى آخر سال تن در ميدهند و ميل دارند

آتش پرستى نياكان را به نوعى زنده كنند و در حقيقت منطقى جز منطق اعراب زمان جاهليت ندارند.

تضاد بى دليل

در تفسير (الميزان ) از تفسير (در المنثور) از جمعى از دانشمندان عامه نقل شده: كه شخصى به نام ابو الاحوص ميگويد خدمت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدم در حالى كه لباس كهنه و مندرسى بر تن داشتم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: مال و ثروتى دارى، گفتم: آرى فرمود: چه نوع مال؟

گفتم: همه گونه مال در اختيار دارم، شتر، گوسفند، اسب، و مانند اينها پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: هنگامى كه خدا به تو چيزى داد بايد آثار آن را در تو ببيند (نه اينكه ثروت خود را كنار بگذارى و همانند مسكينان زندگى كنى ).

سپس فرمود: آيا بچه شترهاى تو گوش دريده متولد مى شوند يا با گوشهاى سالم، گفتم: مسلما با گوش سالم، مگر ممكن است شتر، نوزاد گوش دريده بياورد؟! فرمود: پس لابد خودت تيغ به دست گرفته گوشهاى يكعده از آنها را شكاف ميدهى و ميگوئى اين (بحر) است و گوشهاى بعضى ديگر را پاره كرده و ميگوئى اين (صرم ) است؟ گفتم آرى چنين كار را ميكنم، فرمود: هرگز چنين كارى مكن هر چه خدا به تو داده است براى تو حلال است، سپس تلاوت فرمود: ما جعل الله من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام.

از اين روايت استفاده مى شود كه آنها قسمتى از اموال خود را معطل و بى مصرف نگاه ميداشتند، ولى بجاى آن صرفه جوئى كرده، لباسهاى كهنه و مندرس در تن مى پوشيدند و اين يك تضاد بيدليل بود.


آيه (105)و ترجمه

( يأ يها الذين أمنوا عليكم أنفسكم لا يضركم من ضل إذا اهتديتم إلى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون ) (105)

ترجمه:

105 - اى كسانى كه ايمان آوردهايد مراقب خود باشيد، هنگامى كه شما هدايت يافتيد گمراهى كسانى كه گمراه شده اند به شما زيانى نمى رساند، بازگشت همه شما به سوى خدا است و شما را از آنچه عمل ميكرديد آگاه ميسازد.

تفسير:

هر كس مسئول كار خويش است

در آيه قبل سخن از تقليد كوركورانه مردم عصر جاهليت از نياكان گمراه، به ميان آمد و قرآن به آنها صريحا اخطار كرد كه چنين تقليدى، با عقل و منطق سازگار نيست، به دنبال اين موضوع طبعا اين سوال در ذهن آنها مى آمد كه اگر ما حسابمان را از نياكانمان در اين گونه مسائل جدا كنيم، پس سرنوشت آنها چه خواهد شد، به علاوه اگر ما دست از چنان تقليدى برداريم سرنوشت بسيارى مردم كه تحت تاثير چنين تقاليدى هستند، چه ميشود، آيه فوق در پاسخ اينگونه سؤ الات مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد شما مسئول خويشتنيد، اگر شما هدايت يافتيد گمراهى ديگران (اعم از نياكان و يا دوستان و بستگان هم عصر شما) لطمه اى به شما نخواهد زد( يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم ) .

سپس اشاره به موضوع رستاخيز و حساب و رسيدگى به اعمال هر كس كرده، ميگويد بازگشت همه شما به سوى خدا است، و به حساب هر يك از شما جداگان رسيدگى ميكند، و شما را از آنچه انجام ميداديد آگاه ميسازد.

( الى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون ) .

پاسخ به يك ايراد

در پيرامون اين آيه سر و صداى زيادى براه انداخته اند و بعضى چنين پنداشته اند كه ميان اين آيه و دستور امر به معروف و نهى از منكر كه از دستورات قاطع و مسلم اسلامى است يكنوع تضاد وجود دارد، زيرا اين آيه مى گويد شما مراقب حال خويشتن باشيد، انحراف ديگران اثرى در وضع شما نمى گذارد.

اتفاقا از روايات چنين بر مى آيد كه اين نوع سوء تفاهم و اشتباه حتى در عصر نزول آيه براى بعضى از افراد كم اطلاع وجود داشته است، جبير بن نفيل ميگويد در حلقه جمعى از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشسته بودم و از همه كم سنتر بودم آنها سخن از امر به معروف و نهى از منكر به ميان آوردند، من به ميان سخنان آنها پريدم و گفتم مگر خداوند در قرآن نميگويد:( يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم ) (بنابراين امر به معروف و نهى از منكر چه لزومى دارد!) ناگاه همگى يكزبان مرا مورد سرزنش و اعتراض قرار دادند و گفتند: آيه اى از قرآن را جدا ميكنى، بدون اينكه معنى تفسير آن را بدانى؟! من از گفتار خود سخت پشيمان شدم، و آنها به مباحثه در ميان خود ادامه دادند، هنگامى كه ميخواستند برخيزند و مجلس را ترك گويند، رو به من كرده و گفتند: تو جوان كم سن و سالى هستى و آيهاى از قرآن را بدون اينكه معنى آن را بدانى از بقيه جدا كرده اى ولى شايد به چنين زمانى كه ميگوئيم برسى كه ببينى بخل مردم را فرا گرفته و بر آنها حكومت، هوى و هوس پيشواى مردم است، و هر كس تنها راى خود را ميپسندد، در چنان زمانى مراقب خويش باش، گمراهى ديگران به تو زيانى نميرساند (يعنى آيه مربوط به چنان زمانى است ).

بعضى از راحت طلبان عصر ما نيز هنگامى كه سخن از انجام دو فريضه بزرگ الهى امر به معروف و نهى از منكر به ميان مى آيد براى شانه خالى كردن از زير بار مسئوليت به اين آيه ميچسبند و معنى آن را تحريف ميكنند.

در حالى كه با كمى دقت ميتوان دريافت كه تضادى در ميان اين دو دستور نيست، زيرا:

اولا: آيه مورد بحث ميگويد حساب هر كس جدا است و گمراهى ديگران مانند نياكان و غير نياكان لطمه اى به هدايت افراد هدايت يافته نميزند حتى اگر برادر هم باشند و يا پدر و فرزند، بنا بر اين شما از آنها پيروى نكنيد و خود را نجات دهيد (دقت كنيد).

ثانيا: اين آيه اشاره به موقعى مى كند كه امر به معروف و نهى از منكر كارگر نميشود، و يا شرائط تاثير آن جمع نيست گاهى بعضى از افراد در چنين موقعى ناراحت مى شوند كه با اين حال، تكليف ما چيست؟ قرآن به آنها پاسخ مى دهد كه براى شما هيچ جاى نگرانى وجود ندارد زيرا وظيفه خود را انجام دادهايد، و آنها نپذيرفته اند و يا زمينه پذيرشى در آنها وجود نداشته است، بنابراين زيانى از اين ناحيه به شما نخواهد رسيد.

اين معنى در حديثى كه در بالا نقل كرديم و همچنين در بعضى از احاديث ديگر نقل شده است كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره اين آيه سؤ ال كردند فرمودند: ايتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنكر فاذا رايت دنيا مؤ ثرة و شحا مطاعا و هوى متبعا و اعجاب كل ذى راى برايه فعليك بخويصة نفسك و ذر عوامهم!: امر به معروف كنيد و نهى از منكر، اما هنگامى كه ببينيد، مردم دنيا را مقدم داشته و بخل و هوى بر آنها حكومت مى كند و هر كس تنها راى خود را ميپسندد (و گوشش بدهكار سخن ديگرى نيست ) به خويشتن بپردازيد و عوام را رها كنيد.

روايات ديگرى نيز به اين مضمون نقل شده كه همگى همين حقيقت را تعقيب ميكند.

فخر رازى چنانكه عادت او است براى پاسخ به سؤ ال فوق چندين وجه ذكر مى كند كه تقريبا همه بازگشت به يك چيز يعنى آنچه در بالا آورديم ميكند و گويا او براى تكثير عدد آنها را از هم جدا كرده است!.

در هر حال شك نيست، كه مساله امر به معروف و نهى از منكر از مهمترين اركان اسلام است كه بهيچ وجه نميتوان شانه از زير بار مسؤ ليت آن خالى كرد، تنها در موردى اين دو وظيفه ساقط مى شود كه اميدى به تاثير آن نباشد و شرايط لازم در آن جمع نگردد.


آيه (106) تا (108) و ترجمه

( يأ يها الذين أمنوا شهدة بينكم إذا حضر أحدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم أو أخران من غيركم إن أنتم ضربتم فى الارض فأ صبتكم مصيبة الموت تحبسونهما من بعد الصلوة فيقسمان بالله إن ارتبتم لا نشترى به ثمنا و لو كان ذا قربى و لا نكتم شهدة الله إنا إذا لمن الاثمين ) (106)( فإن عثر على أنهما استحقا إثما فاخران يقومان مقامهما من الذين استحق عليهم الا ولين فيقسمان بالله لشهدتنا أحق من شهدتهما و ما اعتدينا إنا إ ذا لمن الظلمين ) (107)( ذلك أدنى أن يأ توا بالشهدة على وجهها أو يخافوا أن ترد أيمن بعد أيمنهم و اتقوا الله و اسمعوا و الله لا يهدى القوم الفسقين ) (108)

ترجمه:

106 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد در موقع وصيت بايد دو نفر عادل را از ميان شما به شهادت بطلبد، يا اگر مسافرت كرديد و مرگ شما را فرا رسد (و در راه مسلمانى نيافتيد) دو نفر از غير شما، و اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شك كرديد آنها را بعد از نماز نگاه مى داريد تا سوگند ياد كنند كه ما حاضر نيستيم حق را به چيزى بفروشيم اگر چه در مورد خويشاوندان ما باشد و شهادت الهى را كتمان نميكنيم كه از گناهكاران خواهيم بود.

107 - و اگر اطلاعى حاصل شود كه آن دو مرتكب گناهى شده اند (و حق را كتمان كرده اند) دو نفر از كسانى كه گواهان نخست بر آنها ستم كرده اند به جاى آنها قرار ميگيرند و به خدا سوگند ياد ميكنند كه گواهى ما از گواهى آن دو به حق نزديكتر است و ما مرتكب تجاوزى نشدهايم كه اگر چنين كرده باشيم از ظالمان خواهيم بود.

108 - اين كار بيشتر سبب مى شود كه به حق گواهى دهند (و از خدا بترسند) و يا (از مردم ) بترسند كه (دروغشان فاش گردد و) سوگندهائى جاى سوگندهاى آنها را بگيرد، و از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد و گوش ‍ فرا دهيد و خداوند جمعيت فاسقان را هدايت نميكند.

شان نزول:

در مجمع البيان و بعضى تفاسير ديگر در شان نزول آيات فوق نقل شده است كه يك نفر از مسلمانان به نام (ابن ابى ماريه ) به اتفاق دو نفر از مسيحيان عرب به نام (تميم ) و (عدى ) كه دو برادر بودند به قصد تجارت از مدينه خارج شدند در اثناى راه ابن ماريه كه مسلمان بود بيمار شد، وصيتنامهاى نوشت و آن را در ميان اثاث خود مخفى كرد، و اموال خويش را بدست دو همسفر نصرانى سپرد وصيت كرد كه آنها را به خانواده او برسانند، و از دنيا رفت، همسفران متاع او را گشودند و چيزهاى گرانقيمت و جالب آنرا برداشتند و بقيه را به ورثه باز گرداندند، ورثه هنگامى كه متاع را گشودند، قسمتى از اموالى كه ابن ابى ماريه با خود برده بود در آن نيافتند، ناگاه چشمان آنها به وصيتنامه افتاد، ديدند، صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است، مطلب را با آن دو نفر مسيحى همسفر در ميان گذاشتند آنها انكار كرده و گفتند: هر چه به ما داده بود به شما تحويل دادهايم! ناچار به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شكايت كردند، آيات فوق نازل شد و حكم آن را بيان كرد.

ولى از شان نزولى كه در كتاب كافى آمده است چنين بر مى آيد كه آنها نخست انكار وجود متاع ديگرى كردند و جريان به خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كشيده شد، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چون دليلى بر ضد آن دو نفر وجود نداشت، آنها را وادار به سوگند كرد، سپس آنها را تبرئه نمود، اما چيزى نگذشت كه بعضى از اموال مورد بحث نزد آن دو نفر پيدا شد و به اين وسيله دروغشان اثبات گرديد، جريان به عرض پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در انتظار ماند تا آيات فوق نازل شد، سپس دستور داد، اوليأ ميت سوگند ياد كنند، و اموال را گرفت و به آنها تحويل داد.

تفسير:

از مهمترين مسائلى كه اسلام روى آن تكيه ميكند، مساله حفظ حقوق و اموال مردم و به طور كلى اجراى عدالت اجتماعى است، آيات فوق گوشهاى از دستورات مربوط به اين قسمت است، نخست براى اينكه حقوق ورثه در اموال ميت از ميان نرود و حق بازماندگان و ايتام و صفار پايمال نشود، به افراد با ايمان دستور مى دهد و مى گويد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد بايد به هنگام وصيت كردن دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبيد و اموال خود را به عنوان امانت براى تحويل دادن به ورثه به آنها بسپاريد( يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم ) .

منظور از عدل در اينجا همان عدالت به معنى پرهيز از گناه كبيره و مانند آن است، ولى اين احتمال در معنى آيه نيز هست كه مراد از عدالت، امانت در امور مالى و عدم خيانت باشد، مگر اينكه با دلائل ديگر ثابت شود كه شرائط بيشترى در چنين شاهدى لازم است.

و منظور از منكم يعنى از شما مسلمانان، در مقابل افراد غير مسلمان است كه در جمله بعد به آنها اشاره شده است.

البته بايد توجه داشت كه در اينجا بحث از شهادت معمولى و عادى نيست، بلكه شهادتى است توام با وصايت، يعنى اين دو نفر هم وصيند و هم گواه و اما اين احتمال كه علاوه بر دو نفر شاهد انتخاب شخص ‍ سومى به عنوان وصى در اينجا لازم است بر خلاف ظاهر آيه و مخالف شان نزول است، زيرا در شان نزول خوانديم كه ابن ابى ماريه تنها دو نفر همسفر داشت كه آنها را به عنوان وصى و گواه بر ميراث خود انتخاب كرد.

سپس اضافه ميكند: اگر در مسافرتى باشيد و مصيبت مرگ براى شما فرا رسد (و از مسلمانان وصى و شاهدى پيدا نكنيد) دو نفر از غير مسلمانها را براى اين منظور انتخاب نمائيد( او آخر ان من غير كم ان انتم ضربتم فى الارض فاصابتكم مصيبة الموت ) .

گرچه در آيه سخنى از اين موضوع كه انتخاب وصى و شاهد از غير مسلمانها مشروط به عدم دسترسى به مسلمانان است ديده نميشود ولى روشن است كه منظور در صورتى است كه دسترسى به مسلمان نباشد و ذكر قيد مسافرت نيز به همين جهت است، همچنين كلمه او گرچه معمولا براى تخيير است ولى در اينجا - مانند بسيارى از موارد ديگر - منظور ترتيب ميباشد، يعنى نخست از مسلمانان و اگر ممكن نشد از غير مسلمانان انتخاب كنيد.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه منظور از غير مسلمانان تنها اهل كتاب يعنى يهود و نصارى ميباشد زيرا اسلام براى مشركان و بت پرستان در هيچ مورد اهميتى قائل نشده است.

سپس دستور مى دهد كه به هنگام اداى شهادت بايد آن دو نفر را بعد از نماز - در زمينه ترديد و شك - وادار كنند كه به نام خدا سوگند ياد كنند( تحبسونهما من بعد الصلوة فيقسمان بالله ان ارتبتم ) .

و بايد شهادت آنها به اينگونه بوده باشد كه بگويند ما حاضر نيستيم حق را به منافع مادى بفروشيم و بنا حق گواهى دهيم، هر چند در مورد خويشاوندان ما باشد( لا نشترى به ثمنا و لو كان ذاقربى ) .

و ما هيچگاه شهادت الهى را كتمان نميكنيم كه در اين صورت از گناهكاران خواهيم بود( و لا نكتم شهادة الله انا اذا لمن الاثمين ) .

بايد توجه داشت كه:

اولا اين تشريفات براى اداى شهادت در زمينه شك و ترديد و اتهام است.

ثانيا به مقتضاى ظاهر آيه فرقى در ميان مسلمان و غير مسلمان از اين نظر نيست و در حقيقت يكنوع محكم كارى براى حفظ اموال، در زمينه اتهام ميباشد و اين هيچگونه منافاتى با قبول شهادت عدلين بدون سوگند ندارد، زيرا اين حكم مربوط به مورد عدم اتهام است بنابراين نه حكم آيه نسخ شده است و نه اختصاص به غير مسلمانان دارد (دقت كنيد).

ثالثا منظور از نماز در مورد غير مسلمانان قاعدتا نمازهاى خود آنها است؟ كه در آنها ايجاد توجه و ترس از خدا مى كند و اما در مورد مسلمانان جمعى معتقدند كه منظور خصوص نماز عصر است و در بعضى از روايات اهل بيت (عليهما‌السلام ) نيز به آن اشاره شده است اما ظاهر آيه مطلق است و هر نمازى را شامل مى شود و ممكن است ذكر خصوص نماز عصر در روايات ما جنبه استحبابى داشته باشد زيرا در نماز عصر، اجتماع بيشترى شركت مى كردند و به علاوه وقت داورى و قضاوت در ميان مسلمين بيشتر آن موقع بود.

و رابعا انتخاب وقت نماز براى شهادت به خاطر آن است كه روح خدا ترسى به مقتضاى الصلوة تنهى عن الفحشأ و المنكر در انسان بيدار مى شود، و موقعيت زمانى و مكانى توجهى در او به سوى حق ايجاد ميكند و حتى بعضى از فقها گفته اند كه خوبست براى اداى شهادت اگر در مكه باشند در كنار كعبه در ميان ركن و مقام كه جايگاه بسيار مقدسى است و اگر در مدينه باشند در كنار منبر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين شهادت ادا شود.

و در آيه بعد سخن از موردى به ميان آمده كه ثابت شود، دو شاهد مرتكب خيانت و گواهى بر ضد حق شده اند - همانطور كه در شان نزول آيه آمده بود - در چنين موردى دستور مى دهد كه: اگر اطلاعى حاصل شود كه آن دو نفر مرتكب گناه و جرم و تعدى شده اند و حق را پايمال كرده اند، دو نفر ديگر از كسانى كه گواهان نخست به آنها ستم كرده اند (يعنى ورثه ميت ) بجاى آنها قرار گرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى ميدهند( فان عثر على انهما استحقا اثما فاخران يقومان مقامهما من الذين استحق عليهم الاوليان ) .

مرحوم طبرسى در مجمع البيان معتقد است كه اين آيه از نظر معنى و اعراب از پيچيده ترين و مشكلترين آيات قرآن است ولى با توجه به دو نكته معلوم مى شود كه اين آيه آنقدر هم پيچيده نيست.

اولا منظور از استحق در اينجا به قرينه كلمه اثم (گناه ) همان جرم و تجاوز به حق ديگرى است.

و ثانيا (اوليان ) در اينجا به معنى اولان است يعنى آن دو شاهدى كه در آغاز ميبايست شهادت بدهند و از راه راست منحرف شده اند.

بنابراين معنى آيه چنين مى شود كه اگر اطلاعى حاصل شد كه دو شاهد نخستين، مرتكب خلافى شده اند، دو نفر ديگر جاى آنها را ميگيرند از همان كسانى كه دو شاهد نخست بر آنها تجاوز كرده اند.

و در ذيل آيه وظيفه دو شاهد دوم را چنين بيان مى كند كه آنها بايد به خدا سوگند ياد كنند كه گواهى ما از گواهى دو نفر اول شايسته تر و به حق نزديكتر است و ما مرتكب تجاوز و ستمى نشده ايم و اگر چنين كرده باشيم از ظالمان و ستمگران خواهيم بود( فيقسمان بالله لشهادتنا احق من شهادتهما و ما اعتدينا انا اذا لمن الظالمين ) .

در حقيقت اولياى ميت روى اطلاعاتى كه از جلوتر درباره اموال و متاع او بهنگام مسافرت يا غير مسافرت داشته اند گواهى ميدهند كه دو شاهد نخست مرتكب ظلم و خيانت شده اند و اين شهادت جنبه حسى پيدا ميكند نه حدسى و از روى قرائن.

در آخرين آيه مورد بحث در حقيقت فلسفه احكامى را كه در زمينه شهادت در آيات قبل گذشت بيان مى كند كه: اگر طبق دستور بالا عمل شود يعنى دو شاهد را بعد از نماز و در حضور جمع به گواهى بطلبند، و در صورت بروز خيانت آنها، افراد ديگرى از ورثه جاى آنها را بگيرند و حق را آشكار سازند، اين برنامه سبب مى شود كه شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقع - به خاطر ترس از خدا يا به خاطر ترس از خلق خدا - انجام دهند( ذلك ادنى ان ياتوا بالشهادة على وجه ها او يخافوا ان ترد ايمان بعد ايمانهم ) .

در حقيقت اين كار سبب مى شود كه حد اكثر ترس از مسئوليت در برابر خدا و يا بندگان خدا در آنها بيدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.

و در آخر آيه براى تاكيد روى تمام احكام گذشته دستور ميدهد: پرهيزگارى پيشه كنيد و گوش به فرمان خدا فرا دهيد و بدانيد خداوند جمعيت فاسقان را هدايت نخواهد كرد( و اتقوا الله و اسمعوا و الله لا يهدى القوم الفاسقين ) .


آيه (109) و ترجمه

( يوم يجمع الله الرسل فيقول ماذا أجبتم قالوا لا علم لنا إنك أنت علم الغيوب ) (109)

ترجمه:

109 - از آن روز بترسيد كه خداوند پيامبران را جمع مى كند و به آنها ميگويد مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى دادند؟ مى گويند ما چيزى نمى دانيم تو خود از تمام پنهانيها آگاهى.

تفسير:

اين آيه در حقيقت مكملى براى آيات قبل است، زيرا در ذيل آيات گذشته كه مربوط به مساله شهادت حق و باطل بود، دستور به تقوا و ترس از مخالفت فرمان خدا داده شد، در اين آيه مى گويد: از آن روز بترسيد كه خداوند پيامبران را جمع مى كند و از آنها درباره رسالت و ماموريتشان سؤ ال مى كند و ميگويد مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى گفتند( يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم ) .

آنها از خود نفى علم كرده و همه حقايق را موكول به علم پروردگار كرده ميگويند: خداوندا! ما علم و دانشى نداريم، تو آگاه بر تمام غيوب و پنهانيها هستى( قالوا لا علم لنا انك انت علام الغيوب ) .

و به اين ترتيب سر و كار شما با چنين خداوند علام الغيوب و با چنين دادگاهى است، بنابراين در گواهيهاى خود مراقب حق و عدالت باشيد.

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد نخست اينكه از آيات ديگر قرآن استفاده ميشود كه پيامبران شاهدان و گواهان بر امت خويشند در حالى كه از آيه فوق بر مى آيد كه آنها از خود نفى علم ميكنند و همه چيز را به خدا وامى گذارند.

ولى ميان اين دو تضاد و اختلافى نيست، بلكه مربوط به دو مرحله است، در نخستين مرحله كه آيه مورد بحث اشاره به آنست، انبيأ در پاسخ سؤ ال پروردگار اظهار ادب كرده، و از خود نفى علم نموده، و همه چيز را موكول به علم خدا ميكنند، ولى در مراحل بعد آنچه را ميدانند در مورد امت خود بازگو ميكنند و گواهى ميدهند، اين درست به آن ميماند كه گاهى استاد به شاگرد خود ميگويد كه پاسخ فلان شخص را بده، شاگرد نخست اظهار ادب كرده و علم خود را در برابر علم او هيچ توصيف ميكند و پس از آن آنچه را ميداند ميگويد.

ديگر اينكه چگونه انبيا از خود نفى علم ميكنند با اينكه آنها علاوه بر علم عادى بسيارى از حقايق پنهانى را از طريق تعليم پروردگار ميدانند؟ گرچه در پاسخ اين سؤ ال مفسران بحثهاى گوناگونى دارند، ولى به عقيده ما روشن است كه منظور انبيأ آن است كه علم خود را در برابر علم خدا هيچ بشمرند و در حقيقت چنين است، هستى ما در برابر هستى بى پايان او چيزى نيست و علم ما در برابر علم او علم محسوب نميشود، و خلاصه (ممكن ) هر چه باشد در برابر (واجب ) چيزى ندارد و به تعبير ديگر: دانش انبيأ اگر چه در حد خود دانش قابل ملاحظهاى است ولى با مقايسه به دانش پروردگار چيزى محسوب نمى شود.

و در حقيقت عالم واقعى كسى است كه در همه جا و هر زمان حاضر و ناظر و از پيوند تمام ذرات عالم با خبر و از تمام خصوصيات اين جهان كه يك واحد بهم پيوسته است آگاه باشد، و اين صفت مخصوص ذات پاك خدا است.

از آنچه گفتيم روشن مى شود كه اين آيه دليل بر نفى هر گونه علم غيب از پيامبران و امامان نمى شود، آنچنانكه بعضى پنداشته اند، زيرا علم غيب بالذات مربوط به كسى است كه همه جا و هر زمان حاضر است، و غير او بالذات چنين علمى را ندارد بلكه آنچه را خدا از غيب به او تعليم داده است ميداند، شاهد اين سخن آيات متعددى از قرآن است، از جمله در سوره جن آيه 26 ميخوانيم( عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول ) : خداوند عالم الغيب است و هيچكس را از علم غيب خود آگاه نميكند مگر رسولانى را كه برگزيده است و در سوره هود آيه 49 ميخوانيم: تلك من انبأ الغيب نوحيها اليك: اينها از خبرهاى غيبى است كه ما به تو وحى مى فرستيم.

از اين آيات و مانند آن استفاده مى شود كه علم غيب مخصوص ذات خدا است ولى به هر كس آنچه صلاح ببيند تعليم مى دهد و كميت و كيفيت آن مربوط به خواست و مشيت او است.


آيه (110) و ترجمه

( إذ قال الله يعيسى ابن مريم اذكر نعمتى عليك و على ولدتك إذ أيدتك بروح القدس تكلم الناس فى المهد و كهلا و إذ علمتك الكتب و الحكمة و التورئة و الانجيل و إذ تخلق من الطين كهية الطير بإذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا بإذنى و تبرئ الا كمه و الا برص بإذنى و إذ تخرج الموتى بإذنى و إذ كففت بنى إسرئيل عنك إذ جئتهم بالبينت فقال الذين كفروا منهم إن هذا إلا سحر مبين ) (110)

ترجمه:

110 - بياد آور هنگامى را كه خداوند به عيسى بن مريم گفت متذكر نعمتى كه بر تو و مادرت دادم باش، زمانى كه تو را بوسيله روح القدس تقويت كردم كه در گاهواره و به هنگام بزرگى با مردم سخن ميگفتى، و هنگامى كه كتاب و حكمت و تورات و انجيل بر تو آموختم، و هنگامى كه به فرمان من از گل چيزى بصورت پرنده مى ساختى و در آن مى دميدى و به فرمان من پرندهاى مى شد و كور مادرزاد و مبتلا به بيمارى پيسى را به فرمان من شفا ميدادى، و مردگان را (نيز) به فرمان من زنده ميكردى، و هنگامى كه بنى اسرائيل را از آسيب رسانيدن به تو باز داشتم در آن موقع كه دلايل روشن براى آنها آوردى ولى جمعى از كافران آنها گفتند اينها جز سحر آشكار نيست.

تفسير:

مواهب الهى بر مسيح

اين آيه و آيات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و مواهبى است كه به او و امتش ارزانى داشته كه براى بيدارى و آگاهى مسلمانان در اينجا بيان شده است.

نخست مى گويد: بياد بياور هنگامى را كه خداوند به عيسى بن مريم فرمود: نعمتى را كه بر تو و بر مادرت ارزانى داشتم متذكر باش ( اذ قال الله يا عيسى ابن مريم اذكر نعمتى عليك و على والدتك ) .

طبق اين تفسير، آيات فوق بحث مستقلى را شروع مى كند كه براى مسلمانان جنبه تربيتى دارد و مربوط به همين دنيا است، ولى جمعى از مفسران مانند طبرسى و بيضاوى و ابو الفتوح رازى اين احتمال را داده اند كه آيه دنباله آيه قبل و مربوط به سؤ الات و سخنانى باشد كه خداوند با پيامبران در روز قيامت خواهد داشت، و بنابراين قال كه فعل ماضى است در اينجا به معنى يقول كه فعل مضارع است ميباشد، ولى اين احتمال مخالف ظاهر آيه است، بخصوص اينكه معمولا شمردن نعمتها براى كسى به منظور زنده كردن روح شكرگزارى در او است، در حالى كه در قيامت اين مساله مطرح نيست.

سپس به ذكر مواهب خود پرداخته، نخست ميگويد تو را با روح القدس تقويت كردم( اذ ايدتك بروح القدس ) .

درباره معنى روح القدس در جلد اول صفحه 236 مشروحا بحث شد و خلاصه يك احتمال اين است كه مراد از آن فرشته وحى جبرئيل مى باشد و احتمال ديگر اينكه منظور همان نيروى غيبى است كه عيسى را براى انجام معجزات و تحقق بخشيدن به رسالت مهمش تقويت ميكرد، اين معنى در غير انبيأ نيز به درجه ضعيفتر وجود دارد.

ديگر از مواهب الهى بر تو اين است كه به تاييد روح القدس با مردم در گهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن ميگفتى( تكلم الناس فى المهد و كهلا ) .

اشاره به اينكه سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى، پخته و حساب شده بود، نه سخنان كودكانه و بى ارزش.

ديگر اينكه كتاب و حكمت و تورات و انجيل را به تو تعليم دادم( و اذ علمتك الكتاب و الحكمة و التورية و الانجيل ) .

ذكر تورات و انجيل بعد از ذكر كتاب با اينكه از كتب آسمانى است، در حقيقت از قبيل تفصيل بعد از اجمال است.

ديگر از مواهب اينكه از گل به فرمان من چيزى شبيه پرنده مى ساختى سپس در آن مى دميدى و به اذن من پرنده زندهاى مى شد( و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى ) .

ديگر اينكه: كور مادرزاد و كسى كه مبتلا به بيمارى پيسى بود به اذن من شفا ميدادى( و تبرء الاكمه و الابرص باذنى ) .

و نيز مردگان را به اذن من زنده ميكردى( و اذ تخرج الموتى باذنى ) .

و بالاخره يكى ديگر از مواهب من بر تو اين بود كه بنى اسرائيل را از آسيب رساندن به تو باز داشتم در آن هنگام كه كافران آنها در برابر دلائل روشن تو بپاخاستند و آنها را سحر آشكارى معرفى كردند من در برابر اين همه هياهو و دشمنان سر سخت و لجوج تو را حفظ كردم تا دعوت خود را پيش ببرى( و اذ كففت بنى اسرائيل عنك اذ جئتهم بالبينات فقال الذين كفروا منهم ان هذا الا سحر مبين ) .

قابل توجه اينكه در اين آيه چهار بار كلمه باذنى (به فرمان من ) تكرار شده است، تا جائى براى غلو و ادعاى الوهيت در مورد حضرت مسيح (عليه‌السلام ) باقى نماند، يعنى آنچه او انجام ميداد گرچه بسيار عجيب و شگفت انگيز بود، و به كارهاى خدائى شباهت داشت ولى هيچيك از ناحيه او نبود بلكه همه از ناحيه خدا انجام ميگرفت، او بندهاى بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طريق استمداد از نيروى لا يزال الهى بود.

ممكن است گفته شود تمام اين مواهب مربوط به مسيح (عليه‌السلام ) بوده است چرا در اين آيه براى مادرش مريم نيز موهبت شمرده است؟

پاسخ اينكه مسلم است هر موهبتى به فرزند برسد در حقيقت به مادر او هم رسيده است زيرا هر دو از يك اصلند و ساقه و ريشه يك درخت.

ضمنا همانطور كه در ذيل آيه 49 سوره آل عمران يادآور شديم اين آيه و مانند آن از دلائل روشن ولايت تكوينى اولياى خدا است، زيرا در سرگذشت مسيح زنده كردن مردگان، و شفاى كور مادرزاد، و بيمار غير قابل علاج، به شخص مسيح (عليه‌السلام ) نسبت داده شده، منتها به اذن و فرمان خدا.

از اين تعبير استفاده مى شود كه ممكن است خداوند چنين قدرتى را براى تصرف در عالم تكوين در اختيار كسى بگذارد كه گاه گاه چنين اعمالى را انجام دهد، و تفسير اين آيه به دعا كردن انبيأ، و اجابت دعاى آنها از ناحيه خدا كاملا بر خلاف ظواهر آيات است. و منظور ما از ولايت تكوينى اولياى خدا چيزى جز آنكه در بالا ذكر شد نمى باشد، زيرا دليلى بر بيش از اين مقدار نداريم، (براى توضيح بيشتر به جلد دوم صفحه 422 مراجعه نمائيد).


آيه (111) تا (115)ترجمه

( و إذ أوحيت إلى الحوارين أن أمنوا بى و برسولى قالوا أمنا و اشهد بأننا مسلمون ) (111)( إذ قال الحواريون يعيسى ابن مريم هل يستطيع ربك أن ينزل علينا مائدة من السمأ قال اتقوا الله إن كنتم مؤ منين ) (112)( قالوا نريد أن نأكل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم أن قد صدقتنا و نكون عليها من الشهدين ) (113)( قال عيسى ابن مريم اللهم ربنا أنزل علينا مائدة من السمأ تكون لنا عيدا لا ولنا و أخرنا و أية منك و ارزقنا و أنت خير الرزقين ) (114)( قال الله إنى منزلها عليكم فمن يكفر بعد منكم فإنى أعذبه عذابا لا أعذبه أحدا من العلمين ) (115)

ترجمه:

111 - و بياد آور زمانى را كه به حواريون وحى فرستادم كه به من و فرستاده من ايمان بياوريد، آنها گفتند ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلمانيم.

112 - در آن هنگام كه حواريون گفتند: اى عيسى بن مريم آيا پروردگار تو ميتواند مائدهاى از آسمان نازل كند؟ او (در پاسخ ) گفت از خدا بپرهيزيد اگر با ايمان هستيد!.

113 - گفتند (ما نظر سوئى نداريم ) ميخواهيم از آن بخوريم و دلهاى ما (به رسالت تو) مطمئن گردد و بدانيم به ما راست گفتهاى و بر آن گواه باشيم.

114 - عيسى عرض كرد: خداوندا، پروردگارا! مائدهاى از آسمان بر ما بفرست تاعيدى

براى اول و آخر ما باشد و نشانهاى از تو، و به ما روزى ده، تو بهترين روزى دهندگانى

115 - خداوند (دعاى او را مستجاب كرد و) گفت من آنرا بر شما نازل ميكنم ولى هر كس از شما بعد از آن كافر گردد (و راه انكار پويد) او را چنان مجازاتى ميكنم كه احدى از جهانيان را نكرده باشم!.

تفسير:

داستان نزول مائده بر حواريون

به دنبال بحثى كه درباره مواهب الهى درباره مسيح (عليه‌السلام ) و مادرش در آيات قبل بيان شد در اين آيات به موهبتهائى كه به حواريين يعنى ياران نزديك مسيح (عليه‌السلام ) بخشيده اشاره ميكند:

نخست ميفرمايد: بخاطر بياور زمانى را كه به حواريين وحى فرستادم كه به من و فرستادهام مسيح (عليه‌السلام ) ايمان بياوريد و آنها دعوت مرا اجابت كردند و گفتند: ايمان آورديم، خداوندا گواه باش كه ما مسلمان و در برابر فرمان تو تسليم هستيم( و اذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى و برسولى قالوا آمنا و اشهد باننا مسلمون ) .

البته ميدانيم كه (وحى ) در قرآن معنى وسيعى دارد و منحصر به وحيهائى كه بر پيامبران نازل ميشد نيست، بلكه الهاماتى كه به قلب افراد مى شود نيز از مصداقهاى آن است و لذا درباره مادر موسى (سوره قصص آيه 7) نيز تعبير به وحى شده و حتى به غرائز و الهامات تكوينى حيواناتى همچون زنبور عسل نيز در قرآن كلمه وحى گفته شده است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور روحى هائى باشد كه بواسطه مسيح (عليه‌السلام ) و با پشتوانه معجزات براى آنها فرستاده مى شد.

درباره حواريين يعنى شاگردان و ياران مخصوص مسيح (عليه‌السلام ) در جلد دوم صفحه 426 بحث كرده ايم.

سپس اشاره به جريان معروف نزول مائده آسمانى كرده، مى گويد: ياران خاص مسيح به عيسى (عليه‌السلام ) گفتند: آيا پروردگار تو مى تواند غذائى از آسمان براى ما بفرستد؟( اذ قال الحواريون يا عيسى ابن مريم هل يستطيع ربك ان ينزل علينا مائدة من السمأ ) .

مائده در لغت هم به خوان و سفره و طبق گفته مى شود و هم به غذائى كه در آن قرار مى دهند. و در اصل از ماده ميد به معنى حركت و تكان خوردن است شايد اطلاق مائده بر سفره و غذا به خاطر نقل و انتقالى است كه در آن صورت مى گيرد.

مسيح (عليه‌السلام ) از اين تقاضا كه بوى شك و ترديد مى داد پس از آوردن آنهمه آيات و نشانه هاى ديگر نگران شد و به آنها هشدار داد و گفت: از خدا بترسيد اگر ايمان داريد( قال اتقوا الله ان كنتم مؤ منين ) .

ولى به زودى به اطلاع عيسى (عليه‌السلام ) رسانيدند كه ما هدف نادرستى از اين پيشنهاد نداريم، و غرض ما لجاجت ورزى نيست بلكه مى خواهيم از اين مائده بخوريم (و علاوه بر نورانيتى كه بر اثر تغذيه از غذاى آسمانى در قلب ما پيدا مى شود، زيرا تغذيه به طور مسلم در روح انسان مؤ ثر است ) قلب ما اطمينان و آرامش پيدا كند و با مشاهده اين معجزه بزرگ به سر حد عين اليقين برسيم و بدانيم آنچه به ما گفتهاى راست بوده و بتوانيم بر آن گواهى دهيم( قالوا نريدان ناكل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نكون عليها من الشاهدين ) .

هنگامى كه عيسى (عليه‌السلام ) از حسن نيت آنها در اين تقاضا آگاه شد، خواسته آنها را به پيشگاه پروردگار به اين صورت منعكس ‍ كرد: خداوندا مائدهاى از آسمان براى ما بفرست كه عيدى براى اول و آخر ما باشد، و نشانه اى از ناحيه تو محسوب شود و به ما روزى ده، تو بهترين روزى دهندگان هستى( قال عيسى ابن مريم اللهم ربنا انزل علينا مائدة من السمأ تكون لنا عيدا لاولنا و آخرنا و آية منك و ارزقنا و انت خير الرازقين ) .

قابل توجه اينكه مسيح تقاضاى آنها را بطرزى شايسته تر در پيشگاه خدا بيان كرد كه حاكى از روح حق طلبى و ملاحظه مصالح جمعى و عمومى بوده باشد. خداوند اين دعائى را كه از روى حسن نيت و اخلاص صادر شده بود اجابت كرد، و به آنها فرمود: من چنين مائدهاى را بر شما نازل مى كنم، ولى توجه داشته باشيد، بعد از نزول اين مائده مسئوليت شما بسيار سنگينتر مى شود و با مشاهده چنين معجزه آشكارى هر كس بعد از آن، راه كفر را بپويد او را چنان مجازاتى خواهم كرد كه احدى از جهانيان را چنين مجازاتى نكرده باشم!( قال الله انى منزلها عليكم فمن يكفر بعد منكم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمين ) .

نكته ها

در اين آيات نكاتى است كه بايد مورد بررسى قرار گيرد:

1 - منظور از تقاضاى مائده چه بود؟

شك نيست كه حواريون در اين تقاضا نظر سوئىنداشتند و هدفشان لجاجت در برابر مسيح (عليه‌السلام ) نبود، بلكه در جستجوى آرامشبيشتر و زدودن باقيمانده ترديدها و وسوسه هاى اعماق قلبشان بوده است زيرا بسيارمى شود كه انسان با استدلال و حتى گاهى با تجربه، مطلبى را اثبات مى كند اما چونمساله، مساله مهمى است بقايائى از وسوسه و شك در زواياى قلب او مى ماند، لذاميل دارد با تجربه و آزمايش مكرر، و يا باتبديل كردن استدلالات علمى به مشاهدات عينى آنها را نيز از اعماق قلب خود ريشه كنسازد، لذا مى بينيم حتى ابراهيم (عليه‌السلام ) با آن مقام والاى ايمان و يقينش از خداوندتقاضا مى كند كه مساله معاد را با چشم خود ببيند تا ايمان علميش به عين اليقين و شهود، تبديل شود. ولى از آنجا كه تعبير تقاضاى حواريون ظاهرا زننده بود، حضرت مسيح (عليه‌السلام ) آن را حمل بر بهانه جوئى كرد و به آنها اعتراض نمود اما هنگامى كه با توضيح بيشتر مقصد خود را روشن ساختند، عيسى (عليه‌السلام ) در برابر آنها تسليم شد.

2 - منظور از هل يستطيع ربك چيست

مسلما اين جمله در ابتدا چنين معنى مى دهد كه حواريوندر قدرت خدا در نزول مائده شك داشتند، ولى در تفسير آن مفسران اسلامى بياناتى دارند،كه چند قسمت آن از همه بهتر به نظر مى رسد نخست اينكه اين در خواست در آغاز كار آنهابود، كه به تمام صفات خدا كاملا آشنا نبودند، ديگر اينكه منظورشان اين بوده آياخداوند مصلحت مى بيند چنين مائدهاى را بر مانازل كند، همانطور كه فى المثل كسى به ديگرى مى گويد من نمى توانم تمام ثروتمرا بدست فلان كس بدهم، يعنى صلاح نمى بينم نه اينكه قدرت ندارم، سوم اينكهيستطيع به معنى يستجيب بوده باشد زيرا ماده طوع به معنى انقياد است و هنگامى كه بهباب استفعال برود چنين معنى را مى توان از آن استفاده كرد، بنابراين معنى جمله چنين مىشود آيا پروردگار تو از ما مى پذيرد كه مائده آسمانى بر مانازل كند؟

3 - اين مائده آسمانى چه بود؟

درباره محتويات اين مائده در قرآن ذكرى به ميان نيامده، ولى از احاديث از جمله از حديثى كه از امام باقر (عليه‌السلام )نقل شده چنين استفاده مى شود كه طعام مزبور چند قرص نان و چند ماهى بود و شايد علتمطالبه چنين اعجازى آن بوده، كه شنيده بودند مائده آسمانى بر بنىاسرائيل به اعجاز موسى نازل شد، آنها هم چنين تقاضائى را از عيسى كردند.

4 - آيا مائدهاى بر آنها نازل شد؟

با اينكه آيات فوق تقريبا صراحت درنزول مائده دارد زيرا وعده خداوند تخلف ناپذير است، اما عجيب اين است كه بعضى ازمفسران در نزول مائده ترديد كرده اند و گفته اند هنگامى كه حواريون شدت مسئوليت را پس از نزول مائده احساس كردند از تقاضاى خود صرف نظر نمودند! ولى حق اين است كه مائده بر آنها نازل گرديد.

5 - عيد چيست؟

عيد در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، و لذا به روزهائى كهمشكلات از قوم و جمعيتى بر طرف مى شود و بازگشت به پيروزيها و راحتيهاى نخستينمى كند عيد گفته مى شود، و در اعياد اسلامى به مناسبت اينكه در پرتو اطاعت يك ماه مباركرمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستين به روح و جان بازمى گردد، و آلودگيها كه بر خلاف فطرت است، از ميان مى رود، عيد گفته شده است، واز آنجا كه روز نزول مائده روز بازگشت به پيروزى و پاكى و ايمان به خدا بوده استحضرت مسيح (عليه‌السلام ) آن را عيد ناميده، و همانطور كه در روايات وارد شدهنزول مائده در روز يكشنبه بود و شايد يكى ازعلل احترام روز يكشنبه در نظر مسيحيان نيز همين بوده است.

و اگر در روايتى كه از على (عليه‌السلام ) نقل شده مى خوانيم و كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد: هر روز كه در آن معصيت خدا نشود روز عيد است نيز اشاره به همين موضوع است، زيرا روز ترك گناه روز پيروزى و پاكى و بازگشت به فطرت نخستين است.

6 - مجازات شديد براى چه بود؟

در اينجا نكته مهمى است كه بايد به آن توجه داشتو آن اينكه هنگامى كه ايمان به مرحله شهود و عين اليقين برسد يعنى حقيقت را با چشممشاهده كند و جاى هيچگونه ترديد و وسوسه باقى نماند مسئوليت او بسيار سنگينترخواهد شد زيرا چنين كسى آن انسان سابق كه ايمانش بر پايه شهود نبود، و احياناوسوسه هائى در آن وجود داشت نيست، او وارد مرحله جديدى از ايمان و مسئوليت شده است وكمترين تقصير و غفلت و كوتاهى او موجب مجازات شديدى خواهد شد به هميندليل مسئوليت انبيأ و اولياى خدا، سخت سنگين بود بطورى كه هميشه از آن وحشت داشتند، در زندگى روزانه نيز به نمونه هائى از اين مطلب برخورد مى كنيم مثلا هر كس ‍ مى داند كه قاعدتا در شهر و ديار او گرسنگانى وجود دارند كه در برابر آنها مسئوليت دارد، اما هنگامى كه با چشم خود ببيند كه انسان بيگناهى از شدت گرسنگى ناله مى كند، مسلما شكل مسئوليت او عوض مى گردد.

7 - عهد جديد و مائده

در اناجيل چهارگانه كنونى سخنى از مائده به شكلى كه در قرآناست نمى يابيم گرچه در انجيل يوحنا باب 21 بحثى درباره اطعام و پذيرائى اعجازآميز مسيح از جمعى از مردم با نان و ماهى به ميان آمده اما با اندك توجهى روشن مى شودكه ارتباطى با مساله مائده آسمانى و حواريون ندارد در كتاباعمال رسولان كه از كتب عهد جديد است نيز دربارهنزول مائده بر يكى از حواريون به نام پطرس بحثى به ميان آمده اما آنهم غير از آن استكه ما درباره آن بحث مى كنيم، ولى از آنجا كه مى دانيم بسيارى از حقايقى كه بر عيسى(عليه‌السلام ) نازل گشت در اناجيل كنونى نيست همانطور كه بسيارى از مطالبى كه دراناجيل است بر مسيح (عليه‌السلام ) نازل نشده مشكلى از اين نظر در جرياننزول مائده به وجود نخواهد آمد.


آيه (116) تا (118)و ترجمه

( و اذ قال الله يعيسى ابن مريم أنت قلت للناس اتخذونى و أمى إلهين من دون الله قال سبحنك ما يكون لى أن أقول ما ليس لى بحق إن كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا أعلم ما فى نفسك إنك أنت علم الغيوب ) (116)( ما قلت لهم إلا ما أمرتنى به أن اعبدوا الله ربى و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت أنت الرقيب عليهم و أنت على كل شى ء شهيد ) (117)( إن تعذبهم فإنهم عبادك و إن تغفر لهم فإنك أنت العزيز الحكيم ) (118)

ترجمه:

116 - به يادآور زمانى را كه خداوند به عيسى بن مريم مى گويد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را دو معبود، غير از خدا، انتخاب كنيد؟ او مى گويد: منزهى تو، من حق ندارم آنچه را كه شايسته من نيست بگويم، اگر چنين سخنى را گفته باشم تو مى دانى، تو از آنچه در روح و جان من است آگاهى و من از آنچه در ذات (پاك ) تو است آگاه نيستم، زيرا تو با خبر از تمام اسرار و پنهانيها هستى.

117 - من به آنها چيزى جز آنچه مرا مامور به آن ساختى نگفتم، به آنها گفتم: خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شما است، و تا آن زمان كه ميان آنها بودم مراقب و گواه آنان بودم، و هنگامى كه مرا از ميانشان برگرفتى تو خود مراقب آنها بودى، و تو گواه بر هر چيز هستى.

118 - (با اين حال ) اگر آنها را مجازات كنى بندگان تواند (و قادر به فرار از مجازات نيستند) و اگر آنها را ببخشى توانا و حكيمى (نه مجازات تو نشانه عدم حكمت و نه بخشش تو نشانه ضعف است ).

تفسير:

بيزارى مسيح از شرك پيروانش

اين آيات پيرامون گفتگوى خداوند با حضرت مسيح (عليه‌السلام ) در روز رستاخيز بحث مى كند، به دليل اينكه در چند آيه بعد مى خوانيم:( هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم ) : امروز روزى است كه راستگوئى راستگويان به آنها سود مى دهد و مسلما منظور از آن روز قيامت است.

به علاوه جمله فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم دليل ديگرى بر اين است كه اين گفتگو بعد از دوران نبوت مسيح (عليه‌السلام ) واقع شده است و شروع آيه با جمله قال كه براى زمان ماضى است مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در قرآن بسيار ديده مى شود كه مسائل مربوط به قيامت به صورت زمان ماضى ذكر شده و اين اشاره به قطعى بودن قيامت است، يعنى وقوع آن در آينده چنان مسلم است كه گوئى در گذشته واقع شده، و با صيغه فعل ماضى از آن ياد مى شود.

به هر حال آيه نخست مى گويد: خداوند در روز قيامت به عيسى آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خويش ‍ قرار دهيد، و پرستش كنيد؟( و اذ قال الله يا عيسى ابن مريم أ انت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله ) .

شك نيست كه مسيح (عليه‌السلام ) چنين چيزى را نگفته است و تنها دعوت به توحيد و عبادت خدا نموده، ولى منظور از اين استفهام اقرار گرفتن از او در برابر امتش، و بيان محكوميت آنها است.

مسيح (عليه‌السلام ) با نهايت احترام در برابر اين سؤ ال چند جمله در پاسخ مى گويد:

1 - نخست زبان به تسبيح خداوند از هر گونه شريك و شبيه گشوده و مى گويد:

خداوندا! پاك و منزهى از هر گونه شريك( قال سبحانك ) .

2 - چگونه ممكن است چيزى را كه شايسته من نيست بگويم( ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق ) .

در حقيقت نه تنها گفتن اين سخن را از خود نفى ميكند، بلكه ميگويد اساسا من چنين حقى را ندارم و چنين گفتارى با مقام و موقعيت من هرگز سازگار نيست.

3 - سپس استناد به علم بى پايان پروردگار كرده، مى گويد: گواه من اين است كه اگر چنين مى گفتم مى دانستى، زيرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى، در حالى كه من از آنچه در ذات پاك تو است بى خبرم، زيرا تو علام الغيوب و با خبر از تمام رازها و پنهانى ها هستى( ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسك انك انت علام الغيوب ) .

4 - تنها چيزى كه من به آنها گفتم همان بوده است كه به من ماموريت دادى كه آنها را دعوت به عبادت تو كنم و بگويم خداوند يگانه اى را كه پروردگار من و شما است پرستش كنيد( ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم ) .

5 - و تا آن زمان كه در ميانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرك را پيش گيرند، اما به هنگامى كه مرا از ميان آنها برگرفتى تو مراقب و نگاهبان آنها بودى، و تو گواه بر هر چيزى هستى( و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى ء شهيد ) .

6 - و با اينهمه باز امر، امر تو و خواست، خواست تو است، اگر آنها را در برابر اين انحراف بزرگ مجازات كنى بندگان تواند و قادر به فرار از زير بار اين مجازات نخواهند بود، و اين حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است، و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرف نظر كنى توانا و حكيم هستى، نه بخشش تو نشانه ضعف است، و نه مجازاتت خالى از حكمت و حساب( ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانك انت العزيز الحكيم ) .

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد:

1 - آيا در تاريخ مسيحيان هيچ ديده شده است كه مريم را معبود خود قرار دهند؟ يا اينكه آنها تنها قائل به تثليث و خدايان سه گانه يعنى خداى پدر و خداى پسر و روح القدس بوده اند، و شكى نيست كه روح القدس به پندار آنها، واسطه ميان خداى پدر و خداى پسر، مى باشد و او غير از مريم است، در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت: درست است كه مسيحيان مريم را خدا نمى دانستند. ولى در عين حال در برابر او و مجسمه اش مراسم عبادت را انجام مى داده اند، همانطور كه بت پرستان بت را خدا نمى دانستند ولى شريك خدا در عبادت تصور مى كردند، و به عبارت روشنتر فرق است ميان الله به معنى خدا واله به معنى معبود، مسيحيان مريم را اله يعنى معبود مى دانستند نه خدا.

به تعبير يكى از مفسران گر چه هيچيك از فرق مسيحيت كلمه اله و معبود را بر مريم اطلاق نمى كنند، بلكه او را تنها مادر خداوند ميدانند ولى، عملا مراسم نيايش و پرستش را در برابر او دارند، خواه اين نام را بر او بگذارند يا نه سپس اضافه مى كند: چندى قبل در بيروت در شماره نهم سال هفتم مجله مشرق كه متعلق به مسيحيان است، مطالب قابل ملاحظهاى به عنوان ياد بود پنجاهمين سال اعلان پاپ بيوس نهم درباره شخصيت مريم منتشر گرديد و در همين شماره تصريح شده بود كه كليساهاى شرقى همانند كليساهاى غربى مريم را عبادت مى كنند، و در شماره چهاردهم سال پنجم همان مجله مقاله اى به قلم انستاس

كرملى درج شده كه خواسته است در آن براى مساله عبادت مريم حتى ريشه اى از كتب عهد عتيق و تورات پيدا كند، داستان دشمنى مار (شيطان ) و زن (حوا) را به عنوان مريم تفسير مى نمايد.

بنابراين پرستش و عبادت مريم در ميان آنها وجود دارد.

2 - سؤ ال ديگر اين است كه چگونه حضرت مسيح (عليه‌السلام ) با عبارتى كه بوى شفاعت مى دهد درباره مشركان امت خود سخن مى گويد و عرض مى كند: اگر آنها را ببخشى تو عزيز و حكيمى.

مگر مشرك قابل شفاعت و قابل بخشش است؟!

در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه اگر هدف عيسى (عليه‌السلام ) شفاعت بود مى بايد گفته باشد انك انت الغفور الرحيم زيرا غفور و رحيم بودن خداوند متناسب با مقام شفاعت است در حالى كه مى بينيم او خدا را به عزيز و حكيم بودن توصيف مى كند، از اين استفاده مى شود كه منظور شفاعت و تقاضاى بخشش براى آنها نيست، بلكه هدف سلب هر گونه اختيار از خود و واگذار كردن امر به اختيار پروردگار است يعنى كار به دست تو است، اگر بخواهى مى بخشى و اگر بخواهى مجازات مى كنى، هر چند نه مجازات تو بدون دليل و نه بخشش تو بدون علت است و در هر حال از قدرت و توانائى من بيرون است.

به علاوه ممكن است در ميان آنها جمعى به اشتباه خود توجه كرده و راه توبه را پيش گرفته باشند، و اين جمله درباره آن جمعيت بوده باشد.


آيه(119) و (120) و ترجمه

( قال الله هذا يوم ينفع الصدقين صدقهم لهم جنت تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها أبدا رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم ) (119)( لله ملك السموت و الا رض و ما فيهن و هو على كل شى ء قدير ) (120)

ترجمه:

119 - خداوند مى گويد: امروز روزى است كه راستى راستگويان به آنها سود مى بخشد، براى آنها باغهائى از بهشت است كه آب از زير (درختان ) آن جريان دارد و جاودانه و براى هميشه در آن مى مانند، خداوند از آنها خشنود و آنها از او خشنود خواهند بود و اين رستگارى بزرگى است.

120 - حكومت آسمانها و زمين و آنچه در آنها است از آن خدا است و او بر هر چيزى توانا است.

تفسير:

رستگارى بزرگ

در تعقيب ذكر گفتگوى خداوند با حضرت مسيح (عليه‌السلام ) در روز رستاخيز كه شرح آن در آيات قبل گذشت در اين آيه مى خوانيم: خداوند پس از اين گفتگو چنين مى فرمايد: امروز روزى است كه راستى راستگويان به آنها سود مى بخشد( قال الله هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم ) .

البته منظور از اين جمله صدق و راستى در گفتار و كردار در دنيا است، كه در آخرت مفيد واقع مى شود و گر نه صدق و راستى در آخرت كه محل تكليف نيست فايدهاى نخواهد داشت، به علاوه اوضاع آن روز چنان است كه هيچكس جز راست نمى تواند بگويد، و حتى گناهكاران و خطاكاران همگى به اعمال بد خويش اعتراف مى كنند و به اين ترتيب در آن روز دروغگوئى وجود ندارد.

بنابراين آنها كه مسئوليت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستى نپيمودند، مانند مسيح (عليه‌السلام ) و پيروان راستين او يا پيروان راستين ساير پيامبران كه در اين دنيا از در صدق وارد شدند، از كار خود بهره كافى خواهند برد.

ضمنا از اين جمله اجمالا استفاده مى شود كه تمام نيكى ها را مى توان در عنوان صدق و راستى خلاصه كرد صدق و راستى در گفتار، و صدق و راستى در عمل، و در روز رستاخيز تنها سرمايه صدق و راستى است كه به كار مى آيد، نه غير آن.

سپس پاداش صادقان را چنين بيان مى كند: براى آنها باغهائى از بهشت است كه از زير درختان آن نهرها جارى است، و جاودانه در آن خواهند ماند( لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ) .

و از اين نعمت مادى مهمتر اين است كه هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خداوند راضى و خشنودند( رضى الله عنهم و رضوا عنه ) .

و شك نيست كه اين موهبت بزرگ كه جامع ميان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود( ذلك الفوز العظيم ) .

قابل توجه اينكه در اين آيه پس از ذكر باغهاى بهشت با آنهمه نعمتهايش، نعمت خشنودى خداوند از بندگان و بندگان از خداوند را ذكر مى كند و به دنبال آن، ذلك الفوز العظيم مى گويد و اين نشان مى دهد تا چه اندازه اين رضايت دو جانبه، واجد اهميت است (رضايت پروردگار از بندگان و رضايت بندگان از پروردگار) زيرا ممكن است انسان غرق عاليترين نعمتها باشد ولى هنگامى كه احساس كند مولى و معبود و محبوب او از او ناراضى است تمام آن نعمتها و مواهب در كام جانش تلخ مى گردد.

و نيز ممكن است انسان واجد همه چيز باشد ولى به آنچه دارد راضى و قانع نباشد، بديهى است آنهمه نعمت با اين روحيه او را خوشبخت نخواهد كرد، و ناراحتى مرموزى دائما او را آزار و شكنجه مى دهد و آرامش روح و روان را كه بزرگترين موهبت الهى است از او مى گيرد.

علاوه بر اين هنگامى كه خدا از كسى خشنود باشد هر چه بخواهد به او مى دهد و هنگامى كه هر چه خواست به او داد او نيز خشنود مى شود، نتيجه اينكه بالاترين نعمت اين است كه خدا از انسان خشنود و او نيز از خدايش راضى باشد.

در آخرين آيه اشاره به مالكيت و حكومت خدا بر آسمانها و زمين و آنچه در آنها است شده و عموميت قدرت او بر همه چيز بيان مى گردد( لله ملك السموات و الارض و ما فيهن و هو على كل شى ء قدير ) .

ذكر اين جمله در واقع به عنوان دليل و علت براى رضايت بندگان از خدا است، زيرا كسى كه بر همه چيز توانا است و بر سراسر عالم هستى حكومت مى كند، توانائى دارد كه هر چه بندگان از او بخواهند به آنها ببخشد و آنها را خشنود و راضى گرداند.

ضمنا مى تواند اشاره اى به نادرستى عمل نصارى در پرستش مريم بوده باشد، زيرا عبادت تنها شايسته كسى است كه بر سراسر عالم آفرينش حكومت مى كند، نه مريم كه مخلوقى بيش نبوده است.

(پايان سوره مائده )


سوره انعام

مقدمه:

از سوره هاى مكى و داراى 165 آيه مى باشد

سوره انعام

سوره مبارزه با انواع شرك و بت پرستى

گفته مى شود اين سوره شصت و نهمين سوره اى است كه در مكه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل گرديد، ولى در چند آيه از آن گفتگو است كه بعضى معتقدند اين چند آيه در مدينه نازل شده است، اما از رواياتى كه از طريق اهل بيت به ما رسيده استفاده مى شود كه يكى از امتيازات اين سوره آن است كه تمام آياتش يكجا نازل شده است و بنابراين همه آن مكى خواهد بود.

هدف اساسى اين سوره، همانند ساير سوره هاى مكى، دعوت به اصول سه گانه توحيد و نبوت و معاد است، ولى بيش از همه روى مساله يگانه پرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دور مى زند، به طورى كه در قسمت مهمى از آيات اين سوره روى سخن به مشركان و بت پرستان است، و به همين مناسبت گاهى رشته بحث به اعمال و كردار و بدعتهاى مشركان مى كشد.

در هر صورت تدبر و انديشه در آيات اين سوره كه آميخته با استدلالات زنده و روشنى است، روح توحيد و خدا پرستى را در انسان زنده كرده، و پايه هاى شرك را ويران مى سازد، و شايد به خاطر همين بهم پيوستگى معنوى و اولويت مساله توحيد بر ساير مسائل بوده كه همه آيات آن يكجا نازل گرديده است.

و نيز به خاطر همين موضوع است كه در رواياتى كه پيرامون فضيلت اين سوره نازل شده كرارا مى خوانيم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته، به هنگام نزول بدرقه كردند، و كسى كه آن را بخواند (و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحيد سيراب گردد) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مى طلبند!.

دقت در آيات اين سوره ميتواند روح نفاق و پراكندگى را از ميان مسلمانان برچيند،

گوشها را شنوا، و چشمها را بينا و دلها را دانا سازد.

ولى عجيب اين است كه بعضى از اين سوره، تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مى كنند، و جلسات عريض و طويلى براى ختم انعام وحل مشكلات شخصى و خصوصى خود با تشريفات ويژهاى تشكيل مى دهند كه بنام جلسات ختم انعام ناميده مى شود، مسلما اگر در اين جلسات به محتواى سوره دقت شود، نه تنها مشكلات شخصى، مشكلات عمومى مسلمانان نيز حل خواهد شد، اما افسوس ‍ كه بسيارى از مردم به قرآن به عنوان يك سلسله اوراد كه داراى خواص مرموز و ناشناخته است مى نگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمى انديشند، در حالى كه قرآن سراسر درس است و مكتب، برنامه است و بيدارى، رسالت است و آگاهى.


آيه (1) و (2) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( الحمد لله الذى خلق السموت و الا رض و جعل الظلمت و النور ثم الذين كفروا بربهم يعدلون ) (1)( هو الذى خلقكم من طين ثم قضى أجلا و أجل مسمى عنده ثم أنتم تمترون ) (2)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - ستايش براى خداوندى است كه آسمانها و زمين را آفريد و ظلمتها و نور را ايجاد كرد، اما كافران براى پروردگار خود شريك و شبيه قرار مى دهند (با اينكه دلايل توحيد و يگانگى او در آفرينش جهان آشكار است ).

2 - او كسى است كه شما را از گل آفريد سپس مدتى مقرر داشت (تا انسان تكامل يابد)

و اجل حتمى نزد او است (و او از آن آگاه است ) با اين همه شما (مشركان در توحيد و يگانگى يا قدرت او) ترديد مى كنيد.

تفسير:

اين سوره با حمد و ستايش پروردگار آغاز شده است.

نخست از طريق آفرينش عالم كبير (آسمان و زمين ) و نظامات آنها، و سپس از طريق آفرينش عالم صغير يعنى انسان، مردم را متوجه اصل توحيد مى سازد و ابتدا مى گويد: حمد و سپاس براى خدائى است كه آسمانها و زمين را آفريد( الحمد لله الذى خلق السماوات و الارض ) .

خداوندى كه مبدء نور و ظلمت و بر خلاف عقيده دوگانه پرستان، آفريننده همه چيز است( و جعل الظلمات و النور ) .

اما مشركان و كافران به جاى اينكه از اين نظام واحد درس توحيد بياموزند براى پروردگار خود شريك و شبيه مى سازند( ثم الذين كفروا بربهم يعدلون )

قابل توجه اينكه عقيده مشركان را با كلمه ثم كه در لغت عرب براى ترتيب با فاصله است ذكر كرده و اين نشان مى دهد كه در آغاز، توحيد به عنوان يك اصل فطرى و عقيده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرك بعدا به صورت يك انحراف از اين اصل فطرى به وجود آمده.

اما در اينكه چرا درباره آفرينش زمين و آسمان، كلمه خلق به كار رفته، و در مورد نور و ظلمت كلمه جعل مفسران، سخنان گوناگونى دارند، ولى آنچه نزديكتر به ذهن مى رسد اين است كه خلقت درباره اصل وجود چيزى است و جعل درباره خواص و آثار و كيفياتى است كه به دنبال آنها وجود پيدا مى كند و از آنجا كه نور و ظلمت جنبه تبعى دارد از آن تعبير به جعل شده است.

جالب توجه اينكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل شده است كه فرمود: اين آيه در حقيقت به سه طايفه از منحرفان پاسخ مى گويد، اول به ماديها كه جهان را ازلى مى پنداشتند و منكر خلق و آفرينش بودند، دوم به دوگانه پرستانى كه نور و ظلمت را دو مبدء مستقل مى دانستند، سوم رد بر مشركان عرب كه براى خدا شريك و شبيه قائل بودند.

آيا ظلمت از مخلوقات است؟

از آيه بالا استفاده مى شود، همانطور كه نور مخلوق خداوند است، ظلمت هم آفريده او است، در حالى كه معروف در ميان فلاسفه و دانشمندان علوم طبيعى اين است كه ظلمت چيزى جز عدم نور نيست، و اين را مى دانيم كه نام مخلوق بر معدوم نمى توان گذاشت، بنابراين چگونه آيه مورد بحث، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند بشمار آورده است؟! در پاسخ اين ايراد مى توان گفت:

اولا ظلمت هميشه به معناى ظلمت مطلق نيست، بلكه ظلمت غالبا به معناى نور بسيار كم و ضعيف در برابر نور فراوان و قوى بكار مى رود، مثلا همه مى گوئيم شب ظلمانى با اينكه مسلم است، در شب، ظلمت مطلق نيست، بلكه همواره ظلمت شب آميخته با نور كم رنگ ستارگان يا منابع ديگر نور ميباشد، بنابراين مفهوم آيه اين مى شود كه خداوند براى شما روشنى روز و تاريكى شب كه يكى نور قوى و ديگرى نور بسيار ضعيف است، قرار داد و بديهى است كه ظلمت به اين معنى از مخلوقات خدا است.

و ثانيا درست است كه ظلمت مطلق يك امر عدمى است، اما امر عدمى هنگامى كه در شرائط خاصى واقع شود، حتما از يك امر وجودى سرچشمه ميگيرد يعنى كسى كه ظلمت مطلق را در شرائط خاصى براى اهداف معينى بوجود مى آورد

حتما بايد از وسائل وجودى استفاده كند، مثلا ما ميخواهيم در لحظه معينى اطاق را براى ظاهر كردن عكسى تاريك كنيم ناچاريم جلوى نور را بگيريم تا ظلمت در اين لحظه معين بوجود آيد، چنين ظلمتى مخلوق است (مخلوق بالتبع ).

و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نيست، اما عدم خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مى باشد.

نور رمز وحدت و ظلمت رمز پراكندگى است

نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه در آيات قرآن، نور با صيغه مفرد آورده شده و ظلمت به صورت جمع (ظلمات ).

ممكن است اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت باشد كه ظلمت (اعم از حسى و معنوى ) همواره سرچشمه پراكندگيها و جدائيها و دور افتادنها است، در صورتى كه نور رمز وحدت و اجتماع مى باشد.

بسيار با چشم خود ديده ايم كه در يك شب تابستانى، چراغى در وسط حياط يا بيابان روشن مى كنيم، در مدت كوتاهى همه گونه حشرات گرد آن جمع مى شوند و در واقع مجمعى از زندگى را در اشكال متنوع تشكيل ميدهند، اما هنگامى كه آن را خاموش كنيم هر كدام به طرفى ميروند و پراكنده مى گردند، در مسائل معنوى و اجتماعى نيز همينگونه است، نور علم و قرآن و ايمان مايه وحدت، و ظلمت جهل و كفر و نفاق موجب پراكندگى است.

گفتيم اين سوره براى تحكيم پايه هاى خدا پرستى و توحيد در دلها نخست انسان را متوجه عالم كبير مى سازد، و در آيه بعد توجه به عالم صغير يعنى انسان مى دهد و در اين مورد به شگفت انگيزترين مساله يعنى آفرينش او از خاك و گل اشاره كرده مى فرمايد: او است خدائى كه شما را از گل آفريد

( هو الذى خلقكم من طين ) .

درست است كه آفرينش ما از پدران و مادرانمان بوده است، نه از خاك ولى چون آفرينش انسان نخستين از خاك و گل بوده است، درست است كه به ما نيز چنين خطابى بشود.

سپس به مراحل تكاملى عمر انسان اشاره كرده مى گويد: پس از آن مدتى را مقرر ساخت كه در اين مدت انسان در روى زمين پرورش و تكامل پيدا كند( ثم قضى اجلا ) .

اجل در اصل به معنى مدت معين است، و قضأ اجل به معنى تعيين مدت و يا به آخر رساندن مدت است، اما بسيار ميشود، كه به آخرين فرصت نيز اجل گفته مى شود، مثلا مى گويند اجل دين فرا رسيده است يعنى آخرين موقع پرداخت بدهى رسيده است، و اينكه به فرا رسيدن مرگ نيز اجل مى گويند به خاطر اين است كه آخرين لحظه عمر انسان در آن موقع است.

سپس براى تكميل اين بحث مى گويد: اجل مسمى در نزد خدا است( و اجل مسمى عنده ) .

و بعد ميگويد شما افراد مشرك درباره آفرينندهاى كه انسان را از اين اصل بى ارزش يعنى گل آفريده و از اين مراحل حيرت انگيز و حيرت زا گذرانده است شك و ترديد به خود راه ميدهيد، موجودات بى ارزشى همچون بتها را در رديف او قرار داده، يا در قدرت پروردگار بر رستاخيز و زنده كردن مردگان شك و ترديد داريد.

( ثم انتم تمترون ) .

اجل مسمى چيست؟

شك نيست كه كلمه اجل مسمى و اجلا در آيه به دو معنى است و اينكه بعضى هر دو را به يك معنى گرفته اند با تكرار كلمه اجل مخصوصا با ذكر قيد مسمى در دفعه دوم به هيچوجه سازگار نيست.

لذا مفسران درباره تفاوت اين دو، بحثها كرده اند اما از آنچه بقرينه ساير آيات قرآن و همچنين رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده استفاده مى شود تفاوت اين دو در آن است كه اجل به تنهائى به معنى عمر و وقت و مدت غير حتمى، و اجل مسمى به معنى عمر و مدت حتمى است، و به عبارت ديگر اجل مسمى مرگ طبيعى و اجل مرگ زودرس است.

توضيح اينكه: بسيارى از موجودات از نظر ساختمان طبيعى و ذاتى استعداد و قابليت بقأ براى مدتى طولانى دارند، ولى در اثنأ اين مدت ممكن است موانعى ايجاد شود كه آنها را از رسيدن به حد اكثر عمر طبيعى باز دارد، مثلا يك چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن، ممكن است مثلا بيست ساعت استعداد روشنائى داشته باشد، اما وزش يك باد شديد و ريزش باران و يا عدم مراقبت از آن سبب مى شود كه عمر آن كوتاه گردد.

در اينجا اگر چراغ با هيچ مانعى برخورد نكند و تا آخرين قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمى خود رسيده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد مدت عمر آن را اجل غير حتمى ميگوئيم.

در مورد يك انسان نيز چنين است اگر تمام شرائط براى بقاى او جمع گردد و موانع بر طرف شود ساختمان و استعداد او ايجاب مى كند كه مدتى طولانى - هر چند اين مدت بالاخره پايان وحدى دارد - عمر كند، اما ممكن است بر اثر سوء تغذيه يا مبتلا شدن به اعتيادات مختلف و يا دست زدن به خودكشى يا ارتكاب گناهان خيلى زودتر از آن مدت بميرد، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غير حتمى مى نامند.

و به تعبير ديگر اجل حتمى در صورتى است كه ما به مجموع علل تامه بنگريم و اجل غير حتمى در صورتى است كه تنها مقتضيات را در نظر بگيريم.

با توجه به اين دو نوع اجل بسيارى از مطالب روشن ميشود، از جمله اينكه در روايات مى خوانيم صله رحم عمر را زياد و يا قطع رحم عمر را كم مى كند (منظور از عمر و اجل در اين موارد اجل غير حتمى است ).

و يا اينكه در آيهاى مى خوانيم( فاذا جأ اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون ) : هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى به عقب ميافتد و نه جلو در اينجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است.

بنابراين آيه مزبور تنها مربوط به موردى است كه انسان به عمر نهائى خود رسيده است، و اما مرگهاى پيشرس را به هيچ وجه شامل نمى شود.

و در هر صورت بايد توجه داشت كه هر دو اجل از ناحيه خدا تعيين مى شود يكى بطور مطلق و ديگرى به عنوان مشروط و يا معلق، درست مثل اينكه مى گوئيم: اين چراغ بعد از بيست ساعت بدون هيچ قيد و شرط خاموش مى شود و نيز مى گوئيم اگر طوفانى بوزد بعد از دو ساعت، خاموش خواهد شد، در مورد انسان و اقوام و ملتها نيز چنين است ميگوئيم خداوند اراده كرده است كه فلان شخص يا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از ميان برود و نيز ميگوئيم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگارى و تنبلى را پيشه كنند در يك سوم آن مدت از بين خواهند رفت، هر دو اجل از ناحيه خدا است يكى مطلق و ديگرى مشروط.

از امام صادق (عليه‌السلام ) در ذيل آيه فوق چنين نقل شده كه فرمود: هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف: اين اشاره به دو نوع اجل است، اجل حتمى و اجل مشروط و در احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده تصريح گرديده است كه اجل غير حتمى (مشروط) قابل تقديم و تاخير است و اجل حتمى قابل تغيير نيست (نور الثقلين جلد اول صفحه 504 ).


آيه (3) و ترجمه

( و هو الله فى السموت و فى الا رض يعلم سركم و جهركم و يعلم ما تكسبون ) (3)

ترجمه:

3 - او است خداوند در آسمانها و در زمين، پنهان و آشكار شما را مى داند و از آنچه (انجام مى دهيد و) به دست مى آوريد با خبر است.

تفسير:

در اين آيه براى تكميل بحث گذشته در زمينه توحيد و يگانگى خدا و پاسخ گفتن به كسانى كه براى هر دستهاى از موجودات خدائى قائلند و مى گويند خداى باران، خداى جنگ، خداى صلح، خداى آسمان و مانند آن چنين مى گويد: او است خداوندى كه الوهيتش بر تمام آسمانها و زمين حكومت مى كند( و هو الله فى السماوات و فى الارض ) (1).

يعنى با توجه به اينكه خالق همه چيز او است، مدبر و اداره كننده همه نيز او ميباشد. - زيرا حتى مشركان جاهليت خالق و آفريدگار را( الله ) ميدانستند ولى تدبير و تصرف را براى بتها قائل بودند.

آيه به آنها پاسخ ميدهد: كسى كه خالق است، تدبير و تصرف در همه جا نيز به دست او است. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه خداوند در همه جا حاضر است، در آسمانها و در زمين و جائى از او خالى نيست، نه اينكه جسم باشد و مكان داشته باشد بلكه احاطه به همه مكانها دارد. بديهى است كسى كه در همه جا حكومت مى كند و تدبير همه چيز بدست او است و در همه جا حضور دارد، تمام اسرار و نهانيها را ميداند، و لذا در جمله بعد مى گويد: چنين پروردگارى پنهان و آشكار شما را ميداند و نيز از آنچه انجام ميدهيد با خبر است( يعلم سركم و جهركم و يعلم ما تكسبون ) .

ممكن است گفته شود سر و جهر در آيه اعمال انسانها و نيات آنها را نيز شامل ميشود، بنابراين نيازى به ذكر ما تكسبون (انجام ميدهيد) نيست. ولى بايد توجه داشت كه كسب به معنى نتيجه هاى عمل و حالات روحى حاصل از اعمال خوب و بد است، يعنى او هم از اعمال و نيات شما با خبر است، و هم از اثراتى كه اين اعمال در روح شما ميگذارد، و در هر حال ذكر اين جمله براى تاكيد در مورد اعمال انسانها است.


آيه (4) و (5) و ترجمه

( و ما تاتيهم من أية من أيت ربهم إلا كانوا عنها معرضين ) (4)( فقد كذبوا بالحق لما جأهم فسوف يأتيهم أنبؤ اما كانوا به يستهزؤون ) (5)

ترجمه:

4 - هيچ نشانه و آيهاى از آيات پروردگارشان به آنها نميرسد مگر اينكه از آن روى ميگردانند!.

5 - آنان حق را هنگامى كه سراغشان آمد، انكار كردند ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان ميرسد (و از نتائج كار خود آگاه مى شوند).

تفسير:

گفتيم در سوره انعام روى سخن بيشتر با مشركان است، و قرآن به انواع وسائل براى بيدارى و آگاهى آنها متوسل ميشود، اين آيه و آيات فراوانى كه بعد از آن مى آيد در تعقيب همين موضوع است. در اين آيه به روح لجاجت و بياعتنائى و تكبر مشركان در برابر حق و نشانه هاى خدا اشاره كرده، مى گويد: آنها چنان لجوج و بى اعتنا هستند كه هر نشانهاى از نشانه هاى پروردگار را ميبينند، فورا از آن روى برمى گردانند.( و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين ) .

يعنى ابتدائى ترين شرط هدايت و راهيابى كه تحقيق و جستجوگرى است در آنها وجود ندارد، نه تنها شور و عشق يافتن حق در وجود آنان نيست كه همانند تشنگانى كه به دنبال آب ميدوند در جستجوى حق باشند، بلكه اگر چشمه آبى زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلا به آن نگاه نمى كنند، حتى اگر اين آيات از طرف پروردگار آنها باشد (ربهم ) و به منظور تربيت و و تكامل خود آنها نازل گردد!

اين روحيه منحصر به دوران جاهليت و مشركان عرب نبوده، الان هم بسيارى را ميبينيم كه در يك عمر شصت ساله حتى، زحمت يكساعت تحقيق و جستجو در باره خدا و مذهب به خود نمى دهند، سهل است اگر كتاب و نوشتهاى در اين زمينه به دست آنها بيفتد به آن نگاه نميكنند، و اگر كسى با آنها در اين باره سخن گويد، گوش فرا نميدهند، اينها جاهلان لجوج و بيخبرى هستند كه ممكن است گاهى در كسوت دانشمند ظاهر شوند!

سپس به نتيجه اين عمل آنها اشاره كرده و مى گويد: نتيجه اين شد كه آنها حق را به هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند در حالى كه اگر در آيات و نشانه هاى پروردگار دقت مى نمودند، حق را بخوبى ميديدند و مى شناختند

و باور مى كردند( فقد كذبوا بالحق لما جائهم ) .

(و نتيجه اين تكذيب را بزودى دريافت خواهند داشت، و خبر آنچه را بباد مسخره گرفتند به آنها مى رسد)( فسوف ياتيهم انبأ ما كانوا به يستهزئون ) .

در دو آيه فوق در حقيقت اشاره به سه مرحله از كفر شده كه مرحله به مرحله تشديد ميگردد، نخست مرحله اعراض و روى گردانيدن، سپس مرحله تكذيب و بعدا مرحله استهزأ و مسخره كردن حقايق و آيات خدا.

اين امر نشان كه انسان در طريق كفر در يك مرحله متوقف نميشود بلكه هر چه پيش ميرود بر شدت انكار و عداوت و دشمنى با حق و بيگانگى از خدا مى افزايد.

منظور از تهديد كه در آخر آيه ذكر شده، اين است كه در آينده دور يا نزديك عواقب شوم بى ايمانى دامن آنها را در دنيا و آخرت خواهد گرفت، آيات بعد نيز شاهد اين تفسير است.


آيه (6) و ترجمه

( ألم يروا كم أهلكنا من قبلهم من قرن مكنهم فى الا رض ما لم نمكن لكم و أرسلنا السمأ عليهم مدرارا و جعلنا الا نهر تجرى من تحتهم فأ هلكنهم بذنوبهم و أنشأ نا من بعدهم قرنا أخرين ) (6)

ترجمه:

6 - آيا مشاهده نكردند چقدر از اقوام پيشين را هلاك كرديم؟! اقوامى كه (از شما نيرومندتر بودند و) قدرتهائى به آنها داديم كه به شما نداديم، بارانهاى پى در پى بر آنها فرستاديم و نهرها از زير (آباديهاى ) آنها جارى ساختيم (اما هنگامى كه سركشى و طغيان كردند) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختيم و جمعيت ديگرى بعد از آنان بوجود آورديم

تفسير:

سرنوشت طغيانگران

از اين آيه به بعد، قرآن يك برنامه تربيتى مرحله به مرحله را، براى بيدار ساختن بت پرستان و مشركان - به تناسب انگيزههاى مختلف شرك و بت پرستى - عرضه ميكند، نخست براى كوبيدن عامل غرور كه يكى از عوامل مهم طغيان و سركشى و انحراف است، دست به كار شده و با يادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناك آنها، به اين افراد، كه پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مى دهد و مى گويد: آيا اينها مشاهده نكردند چه اقوامى را پيش از آنها هلاك كرديم، اقوامى كه امكاناتى در روى زمين در اختيار آنها گذاشتيم كه در اختيار شما نگذاشتيم

( الم يروا كم اهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الارض ما لم نمكن لكم ) .

از جمله اينكه بارانهاى پر بركت و پشت سر هم براى آنها فرستاديم( و ارسلنا السمأ عليهم مدرارا ) . (1)

و ديگر اينكه نهرهاى آب جارى را از زير آباديهاى آنها و در دسترس آنها جارى ساختيم( و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم ) .

اما به هنگامى كه راه طغيان را پيش گرفتند، هيچيك از اين امكانات نتوانست آنها را از كيفر الهى بر كنار دارد و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود كرديم( فاهلكناهم بذنوبهم ) .

و بعد از آنها اقوام ديگرى روى كار آورديم( و انشانا من بعدهم قرنا آخرين ) .

آيا نبايد مطالعه حال گذشتگان براى آنها سرمشقى بشود؟! و از خواب غفلت بيدار، و از مستى غرور هشيار گردند، آيا خداوندى كه درباره گذشتگان چنين عمل كرد توانائى ندارد همان برنامه را نيز درباره اينها اجرا كند؟! در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:

1 - قرن، گرچه معمولا به معنى يك زمان طولانى (صد سال يا هفتاد سال يا سى سال ) آمده است، ولى گاهى - همانطور كه اهل لغت تصريح كرده اند - به قوم و جمعيتى كه در يك زمان قرار دارند گفته (اصولا قرن از ماده اقتران و به معنى نزديكى است و چون اهل عصر واحد و زمانهاى متقارب به هم نزديكند به آنها، و هم به زمان آنها قرن گفته ميشود).

2 - در آيات قرآن مكرر به اين موضوع اشاره شده كه امكانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد كم ظرفيت ميشود، زيرا با داشتن اينها خود را بينياز از پروردگار مى پندارند، غافل از اينكه اگر لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه كمك و امداد الهى به آنها نرسد، نابود و خاموش ميگردند چنانكه ميخوانيم ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى: انسان طغيان مى كند هنگامى كه خود را بينياز پندارد.

3 - اين هشدار مخصوص بت پرستان نيست، هم امروز قرآن نيز به دنياى ثروتمند ماشينى كه بر اثر فراهم بودن امكانات زندگى از باده غرور سر مست شده، هشدار مى دهد كه وضع گذشتگان را فراموش نكنيد كه چگونه بر اثر عامل گناه، همه چيز را از دست دادند، شما هم با روشن شدن جرقه آتش يك جنگ جهانى ديگر ممكن است همه چيز را از دست بدهيد و به دوران قبل از تمدن صنعتى خود باز گرديد، توجه داشته باشيد كه عامل بدبختى آنها چيزى جز گناه و ظلم و ستم و بيدادگرى و عدم ايمان نبوده همين عامل در جامعه شما نيز آشكار شده است.

براستى مطالعه تاريخ زندگى فراعنه مصر، و ملوك سبا، و سلاطين كلده و آشور، و قيصرهاى روم با آن زندگانى افسانهاى و ناز و نعمت بيحساب، و سپس مطالعه عواقب دردناكى كه بر اثر كفر و بيدادگرى طومار زندگانى آنها را در هم پيچيد براى همه كس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشكار.


آيه (7) و ترجمه

( و لو نزلنا عليك كتبا فى قرطاس فلمسوه بأيديهم لقال الذين كفروا إن هذا إلا سحر مبين ) (7)

ترجمه:

7 - و اگر نامهاى بر روى صفحهاى بر آنها نازل كنيم و (علاوه بر ديدن ) آن را با دستهاى خود لمس كنند باز كافران مى گويند اين چيزى جز يك سحر آشكار نيست!

تفسير:

آخرين درجه لجاجت

ديگر از عوامل انحراف آنها تكبر و لجاجت است كه در اين آيه اشاره به آن شده، زيرا افراد متكبر معمولا مردم لجوجى هستند، چون تكبر به آنها اجازه تسليم در برابر حق را نميدهد و همين سبب مى شود كه به اصطلاح روى دنده لج بيفتند و هر دليل روشن و برهان واضحى را به نحوى انكار كنند هر چند تا سر حد انكار بديهيات پيش رود!، همانطور كه بارها با چشم خود اين موضوع را در ميان افراد متكبر و خود خواه ديده ايم

قرآن در اينجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان (كه مى گويند اين اشخاص نضر بن حارث و عبد الله بن ابى اميه و نوفل بن خويلد بودند كه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفتند ما تنها در صورتى ايمان مى آوريم كه نامهاى از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل كنى!!) كرده و مى گويد: اگر همانطور كه آنها تقاضا كردند، نوشتهاى بر صفحهاى از كاغذ و مانند آن بر تو نازل كنيم، و علاوه بر مشاهده كردن، با دست خود نيز آن را لمس كنند باز مى گويند: اين يك سحر آشكار است!( و لو نزلنا عليك كتابا فى قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين ) . يعنى دائره لجاجت آنها تا حدى توسعه يافته كه روشنترين محسوسات را يعنى آنچه با مشاهده و لمس درك ميشود، انكار ميكنند و به بهانه سحر از تسليم شدن در برابر آن سر باز مى زنند، در حالى كه در زندگى روزانه خود براى اثبات واقعيتها به يك دهم از اين نشانه ها نيز قناعت ميكنند و آن را قطعى و مسلم ميدانند! و اين نيست مگر به خاطر خود خواهى و تكبر و لجاجت سختى كه بر روح آنها سايه افكنده.

ضمنا بايد توجه داشت كه قرطاس به معنى هر چيزى است كه روى آن مى نويسند اعم از كاغذ و پوست و الواح، و اگر امروز قرطاس را فقط به كاغذ مى گويند براى اين است كه كاغذ متداولترين چيزى است كه روى آن نوشته مى شود.


آيه (8) تا (10)و ترجمه

( و قالوا لو لا أنزل عليه ملك و لو أنزلنا ملكا لقضى الا مر ثم لا ينظرون ) (8)( و لو جعلنه ملكا لجعلنه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون ) (9)( و لقد استهزئ برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزؤون ) (10)

ترجمه:

8 - گفتند چرا فرشتهاى بر او نازل نشده (تا او را در دعوت مردم به سوى خدا همراهى كند) ولى اگر فرشتهاى بفرستيم (و موضوع جنبه حسى و شهود پيدا كند) كار تمام مى شود (و اگر مخالفت كنند) ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد (و همگى هلاك مى گردند).

9 - و اگر او را فرشته قرار مى داديم حتما وى را به صورت انسانى در مى آورديم باز (به پندار آنان ) كار را بر آنها مشتبه مى ساختيم همانطور كه آنها كار را بر ديگران مشتبه مى سازند!

10 - (با اين حال نگران نباش ) جمعى از پيامبران پيش از تو را به باد استهزا گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره ميكردند دامانشان را گرفت (و عذاب الهى بر آنها نازل شد).

تفسير:

بهانه جوئى ها

يكى ديگر از عوامل كفر و انكار بهانهجوئى است، گرچه بهانهجوئى معلول عوامل ديگر از جمله تكبر و خود خواهى ميباشد ولى تدريجا به يك روحيه منفى در مى آيد و خود يك عامل براى عدم تسليم در برابر حق ميگردد.

از جمله بهانه جوئيهائى كه مشركان در برابر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشتند و در چندين آيه از قرآن به آن اشاره شده و در آيه مورد بحث نيز آمده است اين است كه آنها ميگفتند چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به تنهائى به اين ماموريت بزرگ دست زده است؟ چرا موجودى از غير جنس بشر و از جنس فرشتگان او را در اين ماموريت همراهى نمى كند؟ مگر ميتواند انسانى كه از جنس ما است به تنهائى بار رسالت را بر دوش كشد؟( و قالوا لو لا انزل عليه ملك ) .

در حالى كه با وجود دلائل روشن و آيات بينات بر نبوت او جائى براى اين بهانه جوئيها نيست، به علاوه فرشته نه قدرتى بالاتر از انسان دارد و نه آمادگى و استعدادى براى رسالت، بيش از او، بلكه به مراتب انسان از او آماده تر است.

قرآن با دو جمله كه هر كدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مى گويد: نخست اينكه اگر فرشتهاى نازل شود، و سپس آنها ايمان نياورند، به حيات همه آنان خاتمه داده خواهد شد( و لو انزلنا ملكا لقضى الامر ثم لاينظرون ) .

اما چرا با آمدن فرشته و همراهى او با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) منكران گرفتار مرگ و هلاكت ميشوند؟ دليل آن همان چيزى است كه در چند آيه قبل به آن اشاره شد كه اگر نبوت جنبه شهود و حسى پيدا كند، يعنى با آمدن فرشته، غيب تبديل به شهود گردد و همه چيز را با چشم ببينند آخرين مرحله اتمام حجت شده است، چون دليلى بالاتر از اين تصور نميشود، با اين حال اگر كسى مخالفت كند كيفر و مجازات او قطعى خواهد بود، ولى خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان براى اينكه فرصتى براى تجديد نظر داشته باشند اين كار را نميكند مگر در موارد خاصى كه ميداند طرف، آمادگى كامل و استعداد پذيرش دارد، يا در مواردى كه طرف مستحق نابودى است، يعنى اعمالى انجام داده است كه استحقاق مجازات الهى را دارد، در اين موقع به تقاضاى او ترتيب اثر داده و به هنگامى كه قبول نكرد فرمان نابودى او صادر مى گردد.

پاسخ دوم اينكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مقتضاى مقام رهبرى و عهده دار بودن امر تربيت مردم و سرمشق عملى به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و هم صفات آنها و تمام غرائز و صفات انسان در او وجود داشته باشد، زيرا فرشته علاوه بر اينكه براى بشر قابل رؤ يت نيست. نميتواند سرمشق عملى براى او گردد، چون نه از نيازها و دردهاى او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواسته هاى او آشنا است، و به همين دليل رهبرى او نسبت به موجودى كه از هر جهت با وى فرق دارد كاملا نارسا خواهد بود.

لذا قرآن در جواب دوم ميگويد اگر ما او را فرشته قرار ميداديم و به پيشنهاد آنها عمل ميكرديم، باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ايجاد كنيم، و او را به صورت و سيرت مردى قرار دهيم( و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا ) .(1)

از آنچه گفتيم روشن ميشود، كه منظور از جمله (لجعلناه رجلا) اين نيست كه فقط شكل انسان به او ميدهيم كه بعضى از مفسران پنداشته اند، بلكه منظور اين است كه او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار ميدهيم.

سپس نتيجه ميگيرد كه با اين حال همان ايرادات سابق را بر ما تكرار مى كردند كه چرا به انسانى ماموريت رهبرى دادهاى و چهره حقيقت را بر ما پوشانيدهاى( و للبسنا عليهم ما يلبسون ) .

لبس (بر وزن درس ) به معنى پردهپوشى و اشتباه كارى است، و لبس (بر وزن قفل ) به معنى پوشيدن لباس است (ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس بر وزن حسب مى باشد) و روشن است كه در آيه معنى اول اراده شده است، يعنى اگر فرشتهاى مى فرستاديم بايد به صورت و سيرت انسانى باشد و در اين موقع به عقيده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بوديم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تكرار مى كردند، همانطور كه خود آنها افراد نادان و بيخبر را به اشتباه و خطا مى افكنند و چهره حقيقت را بر آنها مى پوشانند - بنابراين نسبت لبس و پرده پوشى به خدا از زاويه ديد آنها است.

در پايان خداوند به پيامبرش دلدارى مى دهد و ميگويد از مخالفت و لجاجت و سرسختى آنها نگران نباش، زيرا جمعى از پيامبران پيش از تو را نيز بباد استهزأ و مسخره گرفتند اما سرانجام آنچه را، مسخره ميكردند، دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد( و لقد استهزء برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزئون ) .

در حقيقت اين آيه هم مايه تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه در راه خود كمترين تزلزلى در ارادهاش ‍ واقع نشود و هم تهديدى است براى مخالفان لجوج كه به عواقب شوم و دردناك كار خود بينديشند.


آيه (11) و ترجمه

( قل سيروا فى الا رض ثم انظروا كيف كان عقبة المكذبين ) (11)

ترجمه:

11 - بگو روى زمين گردش كنيد، سپس بنگريد سرانجام آنها كه آيات الهى را تكذيب مى كردند چه شد؟

تفسير:

قرآن در اينجا براى بيدار ساختن اين افراد لجوج و خود خواه از راه ديگرى وارد شده و به پيامبر دستور مى دهد كه به آنها سفارش ‍ كند، در زمين به سير و سياحت بپردازند و عواقب كسانى كه حقايق را تكذيب كردند با چشم خود ببينند، شايد بيدار شوند( قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين ) . شك نيست كه مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى كه بر اثر پشت پا زدن به حقايق راه فنا و نابودى را پيمودند، تاثيرش بسيار بيشتر از مطالعه تاريخ آنها در كتابها است، زيرا اين آثار حقيقت را محسوس و قابل لمس مى سازد.

شايد به خاطر همين است كه جمله انظروا (نگاه كنيد) را به كار برده نه تفكروا (بينديشيد). ضمنا ذكر كلمه ثم كه معمولا در مورد عطف با فاصله زمانى به كار ميرود، ممكن است به خاطر توجه دادن به اين حقيقت باشد كه در اين سير و قضاوت خود عجله نكنند، بلكه هنگامى كه آثار گذشتگان را مشاهده كردند، با حوصله و دقت بينديشند سپس نتيجهگيرى كرده، عاقبت كار آنها را با چشم ببينند در مورد سير و سياحت در زمين و تاثير فوق العاده آن در بيدار ساختن افكار مشروحا در ذيل آيه 137 سوره آل عمران (جلد سوم صفحه 102) بحث كرديم.


آيه (12) و (13)و ترجمه

( قل لمن ما فى السموت و الارض قل لله كتب على نفسه الرحمة ليجمعنكم إلى يوم القيمة لاريب فيه الذين خسروا أنفسهم فهم لايؤ منون ) (12)( و له ما سكن فى اليل و النهار و هو السميع العليم ) (13)

ترجمه:

12 - بگو از آن كيست آنچه در آسمانها و زمين است بگو براى خدا است، رحمت (و بخشش ) را بر خود حتم كرده (و به همين دليل ) همه شما را بطور قطع در روز قيامت كه در آن شك و ترديدى نيست مجتمع خواهد كرد، تنها كسانى كه سرمايه هاى وجود خويش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ايمان نمى آورند.

13 - و براى او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است.

تفسير:

در اين آيه بحث با مشركان همچنان دنبال شده است. در آيات گذشته روى مسئله توحيد و يگانه پرستى تكيه شده بود، اما در اين آيه روى مسئله معاد تكيه شده و با اشاره به اصل توحيد، مسئله رستاخيز و معاد از طريق جالبى تعقيب ميگردد، شكل آيه به صورت سؤ ال و جواب است گوينده سؤ ال و جواب هر دو يكى است كه اين خود يك شيوه زيبا در ادبيات است.

استدلال معاد در اينجا از دو مقدمه تشكيل شده است:

1 - نخست مى گويد: بگو آنچه در آسمانها و زمين است براى كيست؟

( قل لمن ما فى السموات و الارض ) و بلافاصله به دنبال آن مى گويد: خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده: براى خدا( قل لله ) طبق اين مقدمه همه جهان هستى ملك خدا است و تدبير آن به دست او است.

2 - پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است، او است كه رحمت را بر عهده خويش قرار داده، و مواهب بيشمار، به همه ارزانى ميدارد( كتب على نفسه الرحمة ) .

آيا ممكن است كه چنين خداوندى اجازه دهد رشته حيات انسانها با مرگ به كلى پاره شود و تكامل و حيات ادامه نيابد؟ آيا اين با اصل فياض بودن و رحمت واسعه او مى سازد؟ آيا او در مورد بندگان خود كه مالك و مدبر آنها است ممكن است چنان بيمهرى كند كه بعد از مدتى راه فنا بپويند و تبديل به هيچ و پوچ شوند؟.

مسلما، نه، بلكه رحمت واسعه او ايجاب مى كند كه موجودات مخصوصا انسان را در مسير تكامل پيش ببرد همانطور كه در پرتو رحمت خويش بذر كوچك و بيارزشى را تبديل به درخت تناور و برومند، يا شاخه گل زيبائى ميكند، همانطور كه در پرتو فيض خود نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل ميسازد، همين رحمت ايجاب انسان را كه استعداد بقأ و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حياتى نوين و در عالمى وسيعتر در آورد و در اين سير ابدى تكامل دست رحمتش پشت سر او باشد.

لذا به دنبال اين دو مقدمه مى گويد: به طور مسلم همه شما را در روز رستاخيز، روزى كه هيچگونه شك و ترديدى در آن نيست جمع خواهد كرد( ليجمعنكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ) .

قابل توجه اينكه آيه با سؤ ال و به اصطلاح استفهام تقريرى كه به منظور اقرار گرفتن از طرف مى باشد شروع شده است، و چون اين مطلب هم از نظر فطرت مسلم بوده و هم خود مشركان به آن اعتراف داشته اند كه مالكيت عالم هستى متعلق به بتها نيست، بلكه مربوط به خدا است، بلافاصله خود او پاسخ سؤ ال را ميگويد.

و اين يك روش زيبا در طرح مسائل مختلف محسوب مى شود. موضوع ديگر اينكه براى معاد در جاهاى ديگر از طرق مختلف از طريق قانون عدالت، قانون تكامل، حكمت پروردگار، استدلال شده است اما استدلال به رحمت، استدلال تازهاى است كه در آيه بالا مورد بحث قرار گرفته.

در پايان آيه به سرنوشت و عاقبت كار مشركان لجوج اشاره كرده مى گويد: آنها كه در بازار تجارت زندگى، سرمايه وجود خود را از دست داده اند به اين حقائق ايمان نمى آورند( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤ منون ) .

چه تعبير عجيبى! گاهى انسان مال يا مقام، يا يكى ديگر از سرمايه هاى خود را از دست مى دهد در اين موارد اگر چه زيان كرده است ولى چيزهائى را از دست داده است كه جزء وجود او نبوده يعنى بيرون از وجود او است، اما بزرگترين زيان كه مى توان نام آن را زيان حقيقى گذاشت زمانى خواهد بود كه انسان اصل هستى خود را از كف دهد و وجود خويش را ببازد.

دشمنان حق و افراد لجوج سرمايه عمر و سرمايه فكر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحى و جسمى خويش را كه مى بايست در مسير حق به كار گيرند و به تكامل شايسته خود برسند بكلى از دست ميدهند، نه سرمايهاى ميماند و نه سرمايه دار!.

اين تعبير در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده است و تعبيرات تكان دهندهاى است كه سرانجام دردناك منكران حق و گنهكاران آلوده را روشن مى سازد.

سؤ ال:

ممكن است گفته شود زندگانى ابدى تنها براى مؤ منان مصداق رحمت است ولى براى غير آنها جز زحمت و بدبختى چيز ديگرى نخواهد بود.

پاسخ:

شك نيست كه كار خدا فراهم آوردن زمينه هاى رحمت است او انسان را آفريد، و به او عقل داد، و پيامبران براى رهبرى و راهنمائى او فرستاده و انواع مواهب را در اختيار وى گذارد، و راهى به سوى زندگى جاويدان به روى همگان گشود، اينها بدون استثنأ رحمت است.

حال اگر در طريق به ثمر رساندن اين رحمتها خود انسان راه خويش را كج كند و تمام زمينه هاى رحمت را براى خود تبديل به شكنجه و زحمت نمايد. اين موضوع هيچگونه لطمهاى به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجه انسانى است كه زمينه هاى رحمت را تبديل به عذاب كرده است.

آيه بعد در حقيقت تكميلى است براى آيه گذشته زيرا در آيه قبل اشاره به مالكيت خداوند نسبت به همه موجودات از طريق قرار گرفتن آنها در افق مكان بود، لذا فرمود خداوند مالك آنچه در آسمانها و زمين است مى باشد.

اين آيه اشاره به مالكيت او از طريق قرار گرفتن در افق و پهنه زمان است لذا مى گويد: و از آن او است آنچه در شب و روز قرار گرفته است( و له ما سكن فى الليل و النهار ) .

در حقيقت جهان ماده از اين موضوع يعنى زمان و مكان خالى نيست و تمام موجوداتى كه در ظرف زمان و مكان واقع مى شوند يعنى تمامى جهان ماده از آن او هستند، و نبايد تصور شود كه شب و روز مخصوص منظومه شمسى است بلكه تمام موجودات زمين و آسمان داراى شب و روز و بعضى دائما در روز بدون شب، و بعضى در شب بدون روز به سر ميبرند، مثلا در خورشيد دائما روز است زيرا در آنجا روشنائى است و تاريكى وجود ندارد، در حالى كه بعضى از كواكب خاموش و بينور آسمان كه در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاريكى شب جاودانى به سر ميبرند. و آيه فوق همه اينها را شامل مى شود. ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از سكن سكونت به معنى توقف و قرار گرفتن در چيزى است، خواه اينكه آن موجود در حال حركت باشد يا سكون مثلا ميگوئيم: ما در فلان شهر ساكن هستيم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقف داريم اعم از اينكه در خيابانهاى شهر در حال حركت باشيم يا در حال سكون.

اين احتمال نيز در آيه وجود دارد كه سكون در اينجا فقط مقابل حركت باشد و از آنجا كه اين دو از امور نسبى هستند ذكر يكى ما را از ديگرى بى نياز ميكند، بنابراين معنى آيه چنين ميشود: آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سكون و حركت است همه از آن خدا است.

و در اين صورت آيه ميتواند اشاره به يكى از استدلالات توحيد باشد زيرا حركت و سكون دو حالت عارضى هستند كه به طور مسلم، حادثند و نمى توانند قديم و ازلى باشند چون حركت عبارت است از بودن چيزى در دو زمان مختلف در دو مكان، و سكون بودن چيزى است در دو زمان در يك مكان معين، و بنابراين در ذات حركت و سكون توجه به حالت سابقه نهفته شده است، و ميدانيم چيزى كه قبل از آن حالت ديگرى باشد ازلى نميتواند بوده باشد.

از اين سخن چنين نتيجه مى گيريم كه: اجسام از حركت و سكون خالى نيستند.

و آنچه از حركت و سكون خالى نيست نميتواند ازلى باشد.

بنابراين تمامى اجسام حادثند و چون حادثند نيازمند به آفريدگارند (دقت كنيد).

ولى خداوند چون جسم نيست نه حركت دارد و نه سكون و نه زمان دارد و نه مكان، و به همين جهت ازلى و ابدى است. و در پايان آيه پس از ذكر توحيد اشاره به دو صفت بارز خداوند كرده مى گويد: و اوست شنونده دانا( و هو السميع العليم ) .

اشاره به اينكه وسعت جهان هستى و موجوداتى كه در افق زمان و مكان قرار گرفته اند هيچگاه مانع از آن نيست كه خدا از اسرار آنها آگاه باشد، بلكه سخنان آنها را ميشنود و حتى حركت مورچه ضعيفى را در دل شب تاريك بر سنگ سياه و ظلمانى در اعماق يك دره خاموش و دور افتاده را درك مى كند و از احتياجات او و سايرين با خبر و آگاه است و از اعمال و كارهاى همگى مطلع.


آيه (14) تا (16)و ترجمه

( قل أغير الله أتخذ وليا فاطر السموت و الا رض و هو يطعم و لا يطعم قل إنى أمرت أن أكون أول من أسلم و لا تكونن من المشركين ) (14)( قل إنى أخاف إن عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) (15)( من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين ) (16)

ترجمه:

14 - بگو آيا غير خدا را ولى خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است و او است كه روزى مى دهد و از كسى روزى نمى گيرد، بگو من مامورم كه نخستين مسلمان باشم و (خداوند به من دستور داده كه ) از مشركان نباش.

15 - بگو من (نيز) اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب آن روز بزرگ (رستاخيز) ميترسم.

16 - آن كس كه مجازات الهى در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خويش ساخته و اين پيروزى آشكارى است

تفسير:

پناهگاهى غير از خدا نيست

بعضى براى آيات فوق شان نزولى نقل كرده اند كه: جمعى از اهل مكه خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: اى محمد تو آئين قوم خود را ترك گفتى و ميدانيم كه اين كار عاملى جز فقر ندارد!، ما حاضريم اموال خود را با تو تقسيم كنيم و تو را كاملا ثروتمند نمائيم تا دست از خدايان ما بردارى و به آئين اصلى ما بازگردى آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

البته همانطور كه قبلا گفته شد آيات اين سوره طبق روايات وارده، يكجا در مكه نازل شده بنابراين نميتواند هر يك شان نزول خاصى داشته باشد، ولى در زمانهاى قبل از نزول اين سوره گفتگوها و بحثهائى ميان پيامبر و مشركان وجود داشته است و قسمتى از آيات اين سوره ناظر به آن گفتگوها است، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه چنين سخنى ميان پيامبر و مشركان رد و بدل شده باشد و خداوند در اين آيات به آن سخنان اشاره كرده، و پاسخ ميگويد.

به هر حال در اين آيات نيز هدف، اثبات توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى است، مشركان با اينكه آفرينش جهان را مخصوص ‍ ذات خداوند مى دانستند بتها را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه براى خود انتخاب كرده بودند و گاه براى هر يك از نيازمنديهاى خود به يكى از بتها تكيه مى كردند به خدايان متعدد: خداى باران، خداى نور، خداى ظلمت، خداى جنگ و صلح، و خداى رزق و روزى قائل بودند و اين همان عقيده ارباب انواع ميباشد كه در يونان قديم نيز وجود داشت.

قرآن براى از بين بردن اين پندار غلط به پيامبر چنين دستور ميدهد: به آنها بگو آيا غير خدا را ولى و سرپرست و پناهگاه خود انتخاب كنم؟ در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين، و روزى دهنده همه موجودات است بدون اينكه خود نيازى به روزى داشته باشد( قل اغير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم ) .

بنابراين هنگامى كه آفريننده همه چيز او است، و بدون اتكأ به قدرت ديگرى سراسر جهان هستى را به وجود آورده، و روزى همگان به دست او است، چه دليل دارد كه انسان غير او را ولى و سرپرست و تكيه گاه قرار دهد، اصولا بقيه همه مخلوقند و در تمام لحظات وجود خود به او نيازمندند، چگونه ميتوانند نياز ديگرى را برطرف سازند؟

جالب اينكه در آيه بالا هنگامى كه سخن از آفرينش آسمان و زمين به ميان آورده خدا را به عنوان فاطر معرفى مى كند فاطر از ماده فطور و به معنى شكافتن است. از ابن عباس نقل شده كه مى گويد: معنى فاطر السموات و الارض را آنگاه فهميدم كه دو عرب بر سر چاه آبى با هم نزاع داشتند يكى از آنها براى اثبات مالكيت خود ميگفت: انا فطرتها: من اين چاه را شكافته و احداث كرده ام!

ولى ما امروز معنى فاطر را بهتر از ابن عباس مى توانيم به كمك علوم روز دريابيم زيرا اين تعبير جالبى است كه با دقيقترين نظريات علمى روز با پيدايش جهان هماهنگ است چه اينكه: طبق تحقيقات دانشمندان، عالم بزرگ (مجموعه جهان ) و عالم كوچكتر (منظومه شمسى ) همه در آغاز، توده واحدى بودند كه بر اثر انفجارهاى پى در پى از هم شكافته شدند و كهكشانها و منظومه ها و كرات به وجود آمدند، در آيه (30 سوره انبيأ) اين مطلب با صراحت بيشترى بيان شده آنجا كه مى گويد:( اولم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما ) : آيا كافران نميدانند آسمان و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم.

نكته ديگرى كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه: در ميان صفات خدا در اينجا تنها روى اطعام بندگان و روزى دادن آنها تكيه شده است اين تعبير شايد به خاطر آن است كه بيشتر وابستگيها در زندگى مادى بشر بر اثر همين نياز مادى است، همين به اصطلاح خوردن يك لقمه نان است كه افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامى دارد، و گاهى تا سر حد پرستش در مقابل آنها كرنش ‍ ميكنند، قرآن در عبارت بالا مى گويد: روزى شما به دست اوست نه به دست اين گونه افراد و نه به دست بتها، صاحبان زر و زور خود نيازمندند و احتياج به اطعام دارند تنها خدا است كه اطعام مى كند و نياز به اطعام ندارد.

در آيات ديگر قرآن نيز مى بينيم روى مسئله مالكيت خداوند و رازقيت او و فرستادن باران و پرورش گياهان تكيه شده است تا فكر وابستگى به مخلوقات را از مغز افراد بشر به كلى خارج كند.

سپس براى پاسخ گفتن به پيشنهاد كسانى كه از او دعوت مى كردند به آئين شرك، بپيوندد ميگويد: علاوه بر اينكه عقل به من فرمان مى دهد كه تنها تكيه بر كسى كنم كه آفريننده آسمان و زمين ميباشد وحى الهى نيز به من دستور داده است كه نخستين مسلمان باشم و به هيچوجه در صف مشركان قرار نگيرم( قل انى امرت ان اكون اول من اسلم و لا تكونن من المشركين ) .

شك نيست كه قبل از پيامبر اسلام نيز پيامبران ديگر و امت صالح آنها مسلمان بودند و در برابر اراده خدا تسليم، بنابراين هنگامى كه مى فرمايد: من دستور دارم نخستين مسلمان باشم يعنى نخستين مسلمان اين امت. و اين در حقيقت اشاره به يك مطلب مهم تربيتى نيز ميباشد كه هر رهبرى بايد در انجام دستورات مكتب خود از همه افراد پيشقدم تر باشد، او بايد اولين مؤ من به آئين خويش و نخستين عمل كننده، و كوشاترين فرد، و فداكارترين شخص در برابر مكتب خود باشد.

و در آيه بعد براى تاكيد بيشتر روى اين دستور الهى كه از طريق وحى بر پيامبر نازل شده است ميگويد:

من نيز به نوبه خود احساس مسؤ ليت ميكنم و از قوانين الهى به هيچوجه مستثنى نيستم، من نيز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشكارى با مشركان را بپيمايم و عصيان و نافرمانى او كنم از مجازات آن روز بزرگ - روز رستاخيز - ترسان و خائفم( قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) .

از اين آيه نيز به خوبى استفاده مى شود كه احساس مسؤ ليت پيامبران بيش از احساس مسؤ ليت ديگران است.

و در آخرين آيه براى اينكه ثابت شود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز بدون تكيه بر لطف و رحمت خدا كارى نميتواند بكند و هر چه هست به دست او است و حتى شخص پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چشم اميدش را به رحمت بيپايان پروردگار دوخته و نجات و پيروزى خود را از او ميطلبد مى گويد: هر كس در آن روز بزرگ از مجازات پروردگار رهائى يابد مشمول رحمت خدا شده است و اين يك موفقيت و پيروزى آشكار است( من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين ) .

اين آيات آخرين درجه توحيد را بيان مى كند و حتى به كسانى كه براى پيامبران در برابر خدا دستگاه مستقلى قائل بودند همانند مسيحيان كه مسيح را ناجى و نجات دهنده ميدانستند، صريحا پاسخ مى دهد كه حتى پيامبران نياز به رحمت او دارند!.


آيه (17) و (18)و ترجمه

( و إن يمسسك الله بضر فلا كاشف له إلا هو و إن يمسسك بخير فهو على كل شى ء قدير ) (17)( و هو القاهر فوق عباده و هو الحكيم الخبير ) (18)

ترجمه:

17 - اگر خداوند زيانى به تو برساند هيچكس جز او نميتواند آن را برطرف سازد و اگر خيرى به تو رساند او بر همه چيز توانا است (و هر نيكى از قدرت او ساخته است )

18 - او است كه بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و او است حكيم و آگاه.

تفسير:

قدرت قاهره پروردگار

گفتيم هدف اين سوره در درجه اول ريشه كن ساختن عوامل شرك و بت پرستى است، در دو آيه فوق نيز همين حقيقت تعقيب شده است.

نخست مى گويد: چرا شما به غير خدا توجه ميكنيد. و براى حل مشكلات و دفع زيان و ضرر و جلب منفعت به معبودهاى ساختگى پناه ميبريد با اينكه اگر كمترين زيانى به تو برسد برطرف كننده آن، كسى جز خدا نخواهد بود، و اگر

خير و بركت و پيروزى و سعادتى نصيب تو شود از پرتو قدرت او است زيرا او است كه بر همه چيز توانا است( و ان يمسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يمسسك بخير فهو على كل شى ء قدير )

در حقيقت توجه به غير خدا به خاطر اين است كه يا آنها را سرچشمه خيرات و يا برطرف كننده مصائب و مشكلات ميدانند، همانطور كه خضوع تا سر حد پرستش در برابر صاحبان قدرت و زر و زور نيز يكى از اين دو انگيزه را دارد، آيه فوق ميگويد اراده خداوند بر همه چيز حكومت ميكند، اگر نعمتى را از كسى سلب كند و يا نعمتى را به كسى ارزانى دارد هيچ منبع قدرتى در جهان نيست كه بتواند آن را دگرگون سازد، پس چرا در برابر غير خدا سر تعظيم فرود مى آورند؟

تعبير به يمسسك در مورد خير و شر كه از ماده مس گرفته شده اشاره به اين است كه حتى كوچكترين خير و شرى بدون اراده و قدرت او ممكن نيست.

اين موضوع نيز لازم به تذكر است كه: آيه فوق با صراحت كامل عقيده ثنويين (دوگانه پرستان ) را كه قائل به دو مبدأ خير و شر بودند رد مى كند و هر دو را از ناحيه خدا ميداند، ولى در جاى خود گفتهايم كه شر مطلق در جهان وجود ندارد و بنابراين هنگامى كه شر به خدا نسبت داده مى شود منظور امورى است كه به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود خير است، يا براى بيدار باش و يا تعليم و تربيت و برطرف ساختن غرور و طغيان و خود خواهى و يا به خاطر مصالح ديگر است.

در آيه بعد براى تكميل اين بحث ميگويد: او است كه بر تمام بندگان قاهر و مسلط است( و هو القاهر فوق عباده ) .

قهر و غلبه گرچه يك معنى را ميرسانند ولى از نظر ريشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهريت به آن نوع غلبه و پيروزى گفته مى شود كه طرف هيچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد. ولى در كلمه غلبه اين مفهوم وجود ندارد و ممكن است بعد از مقاومتهائى برطرف، پيروز گردد، به تعبير ديگر شخص قاهر به كسى مى گويند كه برطرف مقابل آنچنان تسلط و برترى داشته باشد كه مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى كه بر شعله كوچك آتشى ريخته شود كه در دم آن را خاموش كند.

بعضى از مفسران معتقدند كه قاهريت معمولا در جائى به كار برده مى شود كه طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پيروزيهاى بر موجودات غير عاقل را نيز شامل مى شود.

بنابراين اگر در آيه قبل اشاره به عموميت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده، نه به اين معنى است كه او ناچار است مدتى با قدرتهاى ديگر گلاويز شود تا آنها را به زانو در آورد، بلكه قدرت او قدرت قاهره است و تعبير فوق عباده نيز براى تكميل همين معنى است.

با اين حال چگونه ممكن است يك انسان آگاه او را رها كند و به دنبال موجودات و اشخاصى بود كه از خودشان هيچ قدرتى ندارند و حتى قدرت ناچيزشان نيز از ناحيه خدا است.

اما براى اينكه اين توهم پيش نيايد كه خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممكن است كمترين سوء استفادهاى از قدرت نامحدود خود كند در پايان آيه مى فرمايد: و با اين حال او حكيم است و همه كارش روى حساب، و خبير و آگاه است و كمترين اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد( و هو الحكيم الخبير )

در حالات فرعون مى خوانيم كه: به هنگام تهديد بنى اسرائيل به كشتن فرزندان مى گويد: و انا فوقهم قاهرون ما بر سر آنها كاملا مسلطيم يعنى اين قدرت قاهره خود را كه در واقع قدرت ناچيزى بيش نبود دليلى بر ظلم و ستم و عدم اعتنأ به حقوق ديگران ميگرفت، ولى خداوند حكيم و خبير با آن قدرت قاهره منزه تر از آن است كه كمترين ستم و خلافى درباره كوچكترين بندگان روا دارد.

اين نيز ناگفته پيدا است كه منظور از كلمه فوق عباده برترى مقامى است نه مكانى زيرا واضح است خدا مكانى ندارد.

و عجب اين است كه بعضى از مغزهاى معيوب تعبير آيه فوق را دليل بر جسم بودن خداوند گرفته اند در حالى كه شك نيست كه تعبير به فوق براى بيان برترى معنوى خداوند از نظر قدرت بر بندگان ميباشد، حتى در مورد فرعون با اينكه انسانى بود و داراى جسم همين كلمه براى برترى مقامى به كار رفته است نه برترى مكانى (دقت كنيد).


آيه (19) و (20)و ترجمه

( قل أى شى ء أكبر شهدة قل الله شهيد بينى و بينكم و أوحى إلى هذا القرءان لا نذركم به و من بلغ أئنكم لتشهدون أن مع الله ءالهة أخرى قل لا أشهد قل إنما هو إ له وحد و إننى برى ء مما تشركون ) (19)( الذين أتينهم الكتب يعرفونه كما يعرفون أبنأهم الذين خسروا أنفسهم فهم لايؤ منون ) (20)

ترجمه:

19 - بگو بالاترين گواهى، گواهى كيست؟ بگو خداوند گواه ميان من و شما است و (بهترين دليل آن اين است كه ) اين قرآن را بر من وحى كرده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها ميرسد انذار كنم (و از مخالفت فرمان خدا بترسانم ) آيا براستى شما گواهى ميدهيد كه خدايان ديگرى با خدا است؟ بگو من هرگز چنين گواهى نميدهم او است خداوند يگانه يكتا و من از آنچه براى او شريك قرار دادهايد بيزارم.

20 - آنهائى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم بخوبى او را (پيامبر را) ميشناسند همانگونه كه فرزندان خود را ميشناسند، تنها كسانى كه سرمايه وجود خود را از دست داده اند ايمان نمى آورند.

تفسير:

بالاترين شاهد

به طورى كه جمعى از مفسران نقل كرده اند، عده اى از مشركان مكه نزد پيامبر آمدند و گفتند: تو چگونه پيامبرى هستى كه احدى را با تو موافق نمى بينيم حتى از يهود و نصارا درباره تو تحقيق كرديم آنها نيز گواهى و شهادتى به حقانيت تو بر اساس محتويات تورات و انجيل ندادند، لااقل كسى را به ما نشان ده كه گواه بر رسالت تو باشد، آيات فوق ناظر به اين جريان است.

پيامبر مامور مى شود كه در مقابل اين مخالفان لجوج كه چشم بر هم نهاده، و اين همه نشانه هاى حقانيت دعوت او را ناديده گرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد مى كردند بگويد: به عقيده شما بالاترين شهادت، شهادت كيست؟( قل اى شى ء اكبر شهادة ) .

غير از اين است كه بالاترين شهادت، شهادت پروردگار است؟ بگو خداوند بزرگ گواه ميان من و شما است( قل الله شهيد بينى و بينكم ) .

و بهترين دليل آن اين است كه اين قرآن را بر من وحى فرستاده( و اوحى الى هذا القرآن ) .

قرآنى كه ممكن نيست ساخته فكر بشرى آنهم در آن عصر و زمان و در آن محيط و مكان بوده باشد قرآنى كه محتوى انواع شواهد اعجاز ميباشد: الفاظ آن اعجاز آميز و معانى آن اعجازآميزتر، آيا همين يك شاهد بزرگ، دليل بر گواهى خداوند بر حقانيت دعوت من نيست؟

ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه قرآن بزرگترين معجزه و بالاترين گواه صدق دعوى پيامبر است.

سپس به هدف نزول قرآن پرداخته و ميگويد اين قرآن به اين جهت بر من نازل شده است كه شما را و تمام كسانى را كه سخنان من در طول تاريخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها ميرسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناك اين مخالفت توجه دهم( لانذركم به و من بلغ ) .

اگر مى بينيم در اينجا فقط سخن از انذار و بيم دادن، به ميان آمده - با اينكه معمولا همه جا با بشارت همراه است - به خاطر اين است كه سخن در برابر افراد لجوجى بوده كه اصرار در مخالفت داشته اند.

ضمنا با ذكر كلمه و من بلغ (تمام كسانى كه اين سخن به آنها ميرسد) رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام ميدارد، در حقيقت تعبيرى از اين كوتاهتر و جامعتر براى اداى اين منظور تصور نميشود و دقت در وسعت آن ميتواند هر گونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى برطرف سازد. جمعى از دانشمندان از تعبيراتى مانند تعبير فوق مسئله خاتميت پيامبر را نيز استفاده كرده اند، زيرا طبق تعبير بالا پيامبر مبعوث بوده به تمام كسانى كه گفتارش به آنها ميرسد و اين شامل تمام كسانى مى شود كه تا پايان اين جهان به دنيا قدم ميگذارند.

از احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهما‌السلام ) وارد شده چنين استفاده مى شود كه منظور از ابلاغ قرآن تنها به اين نيست كه عين متن آن به اقوام ديگر برسد حتى وصول ترجمه هاى آن به زبانهاى ديگر نيز در مفهوم آيه وارد است.

در حديثى از امام صادق نقل شده كه درباره آيه فوق سؤ ال شده، حضرت فرمود: بكل لسان يعنى به هر زبان كه باشد.

ضمنا يكى از قوانين مسلم اصول فقه كه قاعده قبح عقاب بلا بيان است نيز از آيه فوق استفاده ميشود.

توضيح اينكه در اصول فقه اثبات شده است مادام كه حكمى به كسى نرسد در برابر آن مسؤ ليتى ندارد (مگر اينكه در فرا گرفتن حكم كوتاهى كرده باشد) آيه فوق نيز ميگويد آنهائى كه سخن من به آنها برسد، در برابر آن مسؤ ليت دارند و به اين ترتيب كسانى كه بدون تقصير به آنها ابلاغ نشده باشد مسؤ ليتى ندارند.

در تفسير المنار از پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل شده كه يك دسته از اسيران را نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آوردند، حضرت پرسيد آيا شما را دعوت به اسلام كرده اند؟ گفتند نه، دستور داد آنها را رها كردند، سپس آيه بالا را تلاوت كرد و فرمود: بگذاريد آنها به جايگاه خود باز گردند زيرا حقيقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوى آن دعوت نگرديده اند و نيز از اين آيه استفاده مى شود كه اطلاق كلمه شى ء كه معادل كلمه چيز در فارسى بر خدا جائز است و لكن او چيزى است نه مانند اشيأ ديگر كه مخلوق و محدود باشد بلكه خالق است و نامحدود.

سپس به دنبال اين سخن دستور به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى دهد كه از آنها سؤ ال كند آيا براستى شما گواهى ميدهيد كه خدايان ديگرى با خدا است؟( ا ئنكم لتشهدون ان مع الله آلهة اخرى ) بعد ميگويد با صراحت به آنها بگو من هرگز چنين گواهى نميدهم، بگو او است خداوند يگانه و من از آنچه شما براى او شريك قرار دادهايد بيزارم( قل لا اشهد، قل انما هو اله واحد و اننى برى مما تشركون ) .

در حقيقت ذكر اين چند جمله در پايان آيه به خاطر يك نكته مهم روانى است و آن اينكه ممكن است مشركان چنين تصور كنند كه گفتگوهاى آنها شايد تزلزلى در روح پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايجاد كرده باشد و با اميدوارى مجلس را ترك گويند و به دوستان خود بشارت دهند كه شايد محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از اين در دعوت خود تجديد نظر كند، اين جمله ها كه از صراحت و قاطعيت سرشار است اين اميد را به كلى مبدل به ياس مى كند و به آنها نشان ميدهد كه مطلب بالاتر از آن است كه آنها مى پندارند و كمترين تزلزلى در دعوت او پيدا نخواهد شد و تجربه نشان داده كه ذكر اين گونه كلمات قاطع در پايان يك بحث اثر عميقى در رسيدن به نتيجه نهائى دارد

و در آيه بعد به آنها كه مدعى بودند اهل كتاب هيچگونه گواهى درباره پيامبر اسلام نميدهند صريحا پاسخ مى دهد و ميگويد: آنهائى كه كتاب آسمانى بر آنها نازل كرديم به خوبى پيامبر را ميشناسند همانگونه كه فرزندان خود را ميشناسند!( الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم ) .

يعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلكه جزئيات و خصوصيات و نشانه هاى دقيق او را نيز ميدانند، بنابراين اگر جمعى از اهل مكه ميگفتند ما مراجعه به اهل كتاب كرده ايم و اطلاعاتى از پيامبر نداشته اند يا واقعا دروغ ميگفتند و تحقيقى نكرده بودند و يا اهل كتاب حقائق را كتمان كرده و به آنها بازگو نميكردند، همانطور كه آيات ديگر قرآن نيز اشاره به كتمان آنها مى كند. (توضيح بيشتر اين موضوع در جلد اول تفسير نمونه صفحه 366 ذيل آيه 146 سوره بقره گذشت ).

در پايان آيه به عنوان يك نتيجه نهائى اعلام ميدارد: تنها كسانى به اين پيامبر (با اين همه نشانه هاى روشن ) ايمان نمى آورند كه در بازار تجارت زندگى همه چيز خود را از دست داده و سرمايه وجود خود را باخته اند( الذين خسروا انفسهم فهم لايؤ منون ) .


آيه (21) تا (23)و ترجمه

( و من أظلم ممن افترى على الله كذبا أو كذب بايته انه لا يفلح الظلمون ) (21)( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين أشركوا أين شركاؤ كم الذين كنتم تزعمون ) (22)( ثم لم تكن فتنتهم إلا أن قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين ) (23)( انظر كيف كذبوا على أنفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) (24)

ترجمه:

21 - چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بسته (و شريك براى او قائل شده است ) يا آيات او را تكذيب نموده، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند ديد.

22 - آن روز كه همه آنها را محشور ميكنيم، به مشركان ميگوئيم: معبودهايتان كه آنها را شريك خدا مى پنداشتيد كجا هستند؟ (و چرا به يارى شما نمى شتابند؟).

23 - سپس پاسخ و عذر آنها چيزى جز اين نيست كه مى گويند به خداوندى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبوديم.

24 - ببين چگونه به خودشان (نيز) دروغ مى گويند و آنچه را به دروغ شريك خدا مى پنداشتند از دست ميدهند.

تفسير:

بزرگترين ظلم

در تعقيب برنامه كوبيدن همه جانبه (شرك و بت پرستى ) در نخستين آيه بالا با صراحت به صورت استفهام انكارى مى گويد: (چه كسى ستمكارتر از مشركانى است كه بر خدا دروغ بسته و شريك براى او قرار داده و يا آيات او را تكذيب نموده اند).

( و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب باياته ) .

در حقيقت جمله اول اشاره به انكار توحيد است، و جمله دوم اشاره به انكار نبوت، و به راستى ظلمى از اين بالاتر نمى شود كه انسان جماد بى ارزش و يا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد كه بر سراسر جهان هستى حكومت ميكند، اين كار از سه جهت ظلم محسوب ميشود: ظلم نسبت به ذات پاك او كه شريكى براى او قائل شده، و ظلم بر خويشتن كه شخصيت و ارزش ‍ وجود خود را تا سر حد پرستش يك قطعه سنگ و چوب پائين آورده، و ظلم بر اجتماع كه بر اثر شرك گرفتار تفرقه و پراكندگى و دور شدن از روح وحدت و يگانگى شده است. مسلما هيچ ستمگرى - مخصوصا چنين ستمگرانى كه ستم آنها همه انبه است - روى سعادت و رستگارى نخواهند ديد( انه لا يفلح الظالمون ) .

البته در آيه فوق صريحا كلمه شرك ذكر نشده ولى با توجه به آيات قبل و آيات بعد كه همگى پيرامون مسئله شرك صحبت مى كند روشن مى شود كه منظور از كلمه افترأ در اين آيه همان تهمت شريك قائل شدن براى ذات خدا است.

قابل توجه اينكه: در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ظالمترين و ستمكارترين مردم معرفى شده اند كه همه با جمله استفهاميه و من اظلم يا فمن اظلم (چه كسى ستمكارتر است ) شروع شده است، گر چه بسيارى از اين آيات درباره شرك و بت پرستى و انكار آيات الهى سخن مى گويد، يعنى ناظر به اصل توحيد است، ولى بعضى از آنها نيز درباره مسائل ديگر ميباشد مانند و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه چه كسى ستمكارتر است از آنهائى كه مانع ذكر نام خدا در مساجد شوند؟ (بقره - 114).

و در مورد ديگر ميخوانيم:( و من اظلم ممن كتم شهادة عنده من الله ) :

چه كسى ستمكارتر است از آنها كه كتمان شهادت ميكنند؟ (بقره - 140)

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد: چگونه ممكن است هر يك از اين طوائف ستمكارترين مردم باشند؟ در صورتى كه ظالمترين تنها بر يك طائفه از آنها صدق مى كند.

در پاسخ ميتوان گفت: همه اين امور در حقيقت از يكجا ريشه ميگيرد و آن مسئله شرك و كفر و عناد است زيرا منع مردم از ذكر خدا در مساجد و سعى و كوشش در ويران ساختن آنها نشانه كفر و شرك است، و همچنين كتمان شهادت كه ظاهرا منظور از آن كتمان شهادت بر حقايقى است كه موجب سرگردانى مردم در وادى كفر ميشود از چهره هاى گوناگون شرك و انكار خداوند يگانه است.

در آيه بعد پيرامون سرنوشت مشركان در رستاخيز بحث ميشود، تا روشن گردد آنها با اتكأ به مخلوقات ضعيفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در اين جهان فراهم ساختند و نه در جهان ديگر و مى گويد:

آن روز كه همه اينها را يكجا مبعوث مى كنيم به مشركان مى گوئيم معبودهاى ساختگى شما كه آنها را شريك خدا مى پنداشتيد كجا هستند؟ و چرا به يارى شما نمى شتابند؟ چرا هيچگونه اثرى از قدرتنمائى آنها در اين عرصه وحشتناك ديده نميشود؟( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركائكم الذين كنتم تزعمون ) .

مگر بنا نبود آنها در مشكلات شما را يارى كنند؟ و شما به اين اميد به آنها پناه مى برديد؟ پس چرا كمترين اثرى از آنها ديده نمى شود؟. آنها در بهت و حيرت و وحشت عجيبى فرو مى روند و پاسخى در برابر اين سؤ ال ندارند جز اينكه سوگند ياد كنند كه به خدا قسم ما هيچگاه مشرك نبوديم به گمان اينكه در آنجا نيز ميتوان حقائق را انكار كرد( ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين ) .

در اينكه (فتنه ) در آيه فوق به چه معنى است، ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را به معنى پوزش و معذرت و بعضى به معنى پاسخ و بعضى به معنى شرك گرفته اند.

اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از فتنه و افتنان همان دلباختگى به چيزى است يعنى نتيجه دلباختگى آنها به شرك و بت پرستى كه پرده اى بر روى انديشه و خرد آنها افكنده اين شده است، كه در قيامت كه پرده ها كنار مى رود متوجه خطاى بزرگ خود بشوند و از اعمال خود بيزارى جويند و به كلى انكار كنند.

و اصل فتنه در لغت چنانكه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: آن است كه طلا را در آتش بيفكنند و زير فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشكار گردد و معلوم شود خالص است يا ناخالص؟ اين معنى را در آيه فوق مى توان به عنوان يك تفسير ديگر پذيرفت، زيرا آنها هنگامى كه در روز رستاخيز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرو مى روند بيدار مى شوند و به خطاى خود واقف مى گردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انكار مى كنند.

در آيه بعد براى اينكه مردم از سرنوشت رسواى اين افراد عبرت گيرند مى گويد: درست توجه كن ببين اينها كارشان به كجا مى رسد كه به كلى از روش و مسلك خويش بيزارى جسته و آن را انكار مى كنند و حتى به خودشان نيز دروغ مى گويند( انظر كيف كذبوا على انفسهم ) .

و تمام تكيه گاههائى كه براى خود انتخاب كرده بودند و آنها را شريك خدا مى پنداشتند همه را از دست مى دهند و دستشان به جائى نمى رسد( و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت

1 - منظور از انظر (نگاه كن ) مسلما نگاه كردن با ديده عقل است نه ديده حس. زيرا صحنه هاى قيامت در دنيا قابل مشاهده نيست.

2 - اينكه مى گويد: آنها بر خودشان دروغ بستند يا به معنى اين است كه آنها در دنيا خود را فريب دادند و از راه حق بيرون رفتند، و يا اينكه در جهان ديگر كه سوگند ياد مى كنند كه ما مشرك نبوده ايم در حقيقت به خودشان دروغ مى بندند زيرا مسلما آنها مشرك بودند.

3 - در اينجا سؤ الى باقى مى ماند و آن اينكه: از آيه فوق استفاده مى شود كه مشركان، سابقه شرك خود را در روز قيامت انكار مى كنند، و حال آنكه وضع روز قيامت و مشاهده حسى حقائق طورى است كه هيچكس به خود اجازه نمى دهد سخنى بر خلاف حق بگويد، درست مثل اينكه در روز روشن هيچ دروغگوئى را نمى بينيم كه در برابر آفتاب بايستد و بگويد هوا تاريك است، به علاوه از بعضى از آيات ديگر چنين استفاده مى شود كه آنها روز قيامت صريحا به شرك خود اعتراف مى كنند و هيچ حقيقتى را كتمان نمى نمايند( و لا يكتمون الله حديثا ) (نسأ - 42).

در پاسخ اين سؤ ال دو جواب مى توان گفت:

نخست اينكه در روز قيامت مراحلى وجود دارد، در مراحل نخستين مشركان خيال مى كنند مى توانند با دروغ گفتن از كيفرهاى دردناك الهى رهائى يابند لذا طبق عادت ديرينه خويش متوسل به دروغ مى شوند، ولى در مراحل بعد كه مى فهمند روزنه اى براى فرار از اين طريق وجود ندارد، به اعمال خود اعتراف مى نمايند.

در حقيقت گويا در روز رستاخيز پرده ها تدريجا از مقابل چشم انسان كنار مى رود، در آغاز كه مشركان هنوز به دقت پرونده هاى خود را بررسى نكرده اند متوسل به دروغ مى شوند، اما در مراحل بعد كه پرده ها بالاتر مى رود، و همه چيز را حاضر مى بينند، چاره اى جز اعتراف ندارند، درست مانند افراد مجرمى كه در آغاز بازجوئى همه چيز، حتى آشنائى با دوستان خود را انكار مى كنند، اما هنگامى كه اسناد و مدارك زنده جرم به آنها ارائه داده مى شود، مى بينند مطلب به حدى روشن است كه جاى انكار نيست، لذا اعتراف مى كنند و همه چيز را مى گويند. اين پاسخ در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) نقل شده است.

ديگر اينكه آيه فوق در مورد كسانى است كه واقعا خود را مشرك نمى ديدند همانند مسيحيان كه قائل به خدايان سه گانه اند و در عين حال خود را موحد مى پندارند، يا كسانى كه دم از توحيد مى زدند ولى عمل آنها بوى شرك مى داد زيرا دستورات پيامبران را زير پا گذاشته بودند و به غير خدا تكيه داشتند، و ولايت اولياى الهى را انكار مى كردند و در عين حال خود را موحد مى پنداشتند، اينها در روز قيامت قسم ياد مى كنند كه ما موحد بوده ايم ولى به زودى به آنها مى فهمانند كه آنها در باطن جزء مشركان بودند - اين پاسخ نيز در روايات متعددى از على (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده است. و هر دو پاسخ قابل قبول است.


آيه (25) و(26) و ترجمه

( و منهم من يستمع إليك و جعلنا على قلوبهم أكنة أن يفقهوه و فى أذانهم وقرا و إن يروا كل أية لا يؤ منوا بها حتى إذا جأوك يجدلونك يقول الذين كفروا إن هذا إلا أسطير الاولين ) (25)( و هم ينهون عنه و ينون عنه و إن يهلكون إلا أنفسهم و ما يشعرون ) (26)

ترجمه:

25 - پاره اى از آنها به تو گوش فرا مى دهند ولى بر دلهاى آنان پرده ها افكنده ايم تا آنرا نفهمند و در گوش آنها سنگينى قرار داده ايم و (آنها بقدرى لجوجند) كه اگر تمام نشانه هاى حق را ببينند ايمان نمى آورند، تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مى آيند با تو به پرخاشگرى برمى خيزند و كافران مى گويند اينها افسانه هاى پيشينيان است.

26 - آنها ديگران را از آن باز مى دارند و خود نيز از آن دورى مى كنند، آنها جز خود را هلاك نمى كند ولى نمى فهمند.

تفسير:

نفوذ ناپذيران

در اين آيه اشاره به وضع روانى بعضى از مشركان شده كه در برابر شنيدن حقائق كمترين انعطاف از خود نشان نمى دهند - سهل است - به دشمنى با آن نيز برمى خيزند و با وصله هاى تهمت خود و ديگران را از آن دور نگاه مى دارند، درباره اينها چنين مى گويد: بعضى از آنان به سوى تو گوش مى دهند ولى بر دلهاى آنها پرده هائى افكنده ايم تا آن را درك نكنند و در گوشهاى آنها سنگينى ايجاد كرده ايم تا آن را نشنوند!( و منهم من يستمع اليك و جعلنا على قلوبه ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا ) .

در حقيقت تعصبهاى كوركورانه جاهلى، و فرو رفتن در منافع مادى، و پيروى از هوا و هوسها، آنچنان بر عقل و هوش آنها چيره شده كه گويا در زير سرپوش و پرده اى قرار گرفته است نه حقيقتى را مى شنوند و نه درك صحيح از مسائل دارند.

شايد كرارا گفته ايم كه اگر اين گونه مسائل نسبت به خدا داده مى شود در حقيقت اشاره به قانون عليت و خاصيت عمل است، يعنى ادامه در كجروى و اصرار در لجاجت و بدبينى، اثرش اين است كه روح و روان آدمى را به شكل خود در مى آورند و آن را همانند آئينه كج و معوجى مى كنند كه قيافه همه چيز را كج و معوج نشان مى دهد. تجربه اين حقيقت را ثابت كرده است كه افراد بدكار و گناهكار در آغاز از كار خود احساس ناراحتى مى كنند، اما تدريجا به آن خو گرفته و شايد روزى فرا رسد كه اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبير ديگر اين يكى از مجازاتهاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حق است كه دامان گناهكاران لجوج را مى گيرد.

لذا مى گويد كار اينها به جائى رسيده است كه (اگر تمام آيات و نشانه هاى خدا را ببينند باز ايمان نمى آورند)( و ان يروا كل آية لا يؤ منوابها ) .

و از اين بالاتر هنگامى كه به نزد تو بيايند به جاى اينكه گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حداقل به صورت يك جستجوگر، به احتمال يافتن حقيقتى پيرامون آن بينديشند، با روح و فكر منفى در برابر تو ظاهر مى شوند، و هدفى جز مجادله و پرخاشگرى و خرده گيرى ندارند( حتى اذا جاؤ ك يجاد لونك ) .

آنها با شنيدن سخنان تو كه از سرچشمه وحى تراوش كرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل به ضربه تهمت شده، مى گويند: (اينها چيزى جز افسانه ها و داستانهاى ساختگى پيشينيان نيست )!( يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين ) .

در آيه بعد مى گويد آنها به اين مقدار نيز قناعت نمى كنند و علاوه بر اينكه خود گمراهند پيوسته تلاش مى كنند افراد حق طلب را با سمپاشيهاى گوناگون از پيمودن اين مسير باز دارند، لذا (آنها را از نزديك شدن به پيامبر نهى مى كنند)( و هم ينهون عنه ) .

(و خودشان نيز از او فاصله مى گيرند)( و يناون عنه ) .

بى خبر از اينكه هر كس با حق در افتد تيشه بر ريشه خود زده، و سرانجام طبق سنت ثابت آفرينش، چهره حق از پشت ابرها نمايان مى گردد و با جاذبه اى كه دارد پيروز خواهد شد و باطل همانند كفهاى بى ارزش روى آب نابود مى گردد، بنابراين تلاش و فعاليت آنها به شكست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاك نمى كنند، ولى قدرت بر درك اين حقيقت ندارند)( و ان يهلكون الا انفسهم و ما يشعرون ) .

تهمتى بزرگ بر ابوطالب مؤ من قريش از آنچه در تفسير آيه فوق گفته شد به خوبى روشن مى شود كه اين آيه بحثهاى مربوط به مشركان لجوج و دشمنان سرسخت پيامبر را تعقيب مى كند و ضمير هم طبق قواعد ادبى به كسانى بر مى گردد كه در آيه مورد بحث قرار گرفته اند، يعنى كافران متعصبى كه از هيچگونه آزار به پيامبر و ايجاد مانع در راه دعوت او مضايقه نداشتند.

ولى با نهايت تاسف ديده مى شود كه بعضى از مفسران اهل تسنن بر خلاف تمام قواعد ادبى آيه دوم را از آيه قبل بريده و آن را در باره ابوطالب پدر امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) دانسته اند!

آنها آيه را چنين معنى مى كنند جمعى هستند، از پيامبر اسلام دفاع مى كنند ولى در عين حال از او فاصله مى گيرند!( و هم ينهون عنه و ينؤ ن عنه ) .

پاره ديگرى از آيات قرآن را كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد. مانند آيه 114 توبه و 56 قصص نيز گواه بر مدعاى خود قرار مى دهند.

ولى تمام علماى شيعه و بعضى از بزرگان اهل تسنن مانند ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه و قسطلانى در ارشاد السارى وزينى دحلان در حاشيه سيره حلبى ابوطالب را از مؤ منان اسلام مى دانند، در منابع اصيل اسلام نيز شواهد فراوانى براى اين موضوع مى يابيم كه با بررسى آنها در تعجب و حيرت عميق فرو ميرويم كه چرا ابوطالب از طرف جمعى اين چنين مورد بى مهرى و اتهام قرار گرفته است؟!

كسى كه با تمام وجود خود از پيامبر اسلام دفاع مى كرد، و بارها خود و فرزند خويش را در مواقع خطر همچون سپر در برابر وجود پيامبر اسلام قرار داد چگونه ممكن است مورد چنين اتهامى واقع شود؟!

اين جا است كه محققان باريك بين چنين حدس زده اند كه موج مخالفت بر ضد ابوطالب يك موج سياسى است كه از مخالفت شجره خبيثه بنى اميه با موقعيت على (عليه‌السلام ) سرچشمه گرفته است.

زيرا: اين تنها ابوطالب نيست كه بخاطر نزديكيش با على (عليه‌السلام ) اينچنين مورد تهاجم قرار گرفته، بلكه مى بينيم هر كس در تاريخ اسلام بنحوى از انحأ ارتباط نزديك با امير مومنان على (عليه‌السلام ) داشته از اين حملات ناجوانمردانه بر كنار نمانده است، در حقيقت ابوطالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابى طالب پيشواى بزرگ اسلام بود!

در اينجا فشرده اى از دلائل گوناگونى كه بروشنى، گواهى بر ايمان ابوطالب مى دهد فهرست وار مى آوريم و شرح بيشتر را به كتابهائى كه در اين زمينه نوشته شده موكول مى كنيم:

1 - ابوطالب قبل از بعثت پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بخوبى مى دانست كه فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسيد زيرا مورخان نوشته اند در سفرى كه ابوطالب با كاروان قريش به شام رفت برادرزاده دوازده ساله خود محمد را نيز با خويش همراه برد، در اين سفر علاوه بر كرامات گوناگونى كه از او ديد، همينكه كاروان با راهبى بنام بحيرا كه ساليان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از كتب عهدين داشت و كاروانهاى تجارتى در مسير خود بزيارت او مى رفتند برخورد كردند، در بين كاروانيان، محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه آن روز دوازده سال بيش نداشت نظر راهب را بخود جلب كرد.

بحيرا پس از اندكى خيره شدن و نگاههاى عميقانه و پر معنى به او گفت اين كودك به كدام يك از شما تعلق دارد؟ جمعيت به ابوطالب اشاره كردند او اظهار داشت برادرزاده من است.

(بحيرا) گفت اين طفل آينده درخشانى دارد اين همان پيامبرى است كه كتابهاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر داده اند و من تمام خصوصيات او را در كتب خوانده ام!

ابوطالب پيش از اين برخورد و برخوردهاى ديگر از قرائن ديگر نيز به نبوت پيامبر اكرم و معنويت او پى برده بود.

طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانى (صاحب ملل و نحل ) و ديگران در يكى از سالها آسمان مكه بركتش را از اهلش باز داشت و خشكسالى سختى به مردم روى آورد، ابوطالب دستور داد تا برادرزاده اش محمد را كه كودكى شير خوار بود حاضر ساختند پس از آنكه كودك را در حالى كه در قنداقهاى پيچيده شده بود به او دادند در برابر كعبه ايستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه طفل شير خوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه مى گفت: (پروردگارا! بحق اين كودك باران پر بركتى بر ما نازل فرما) چيزى نگذشت كه توده اى ابر از كنار افق پديدار گشت و آسمان مكه را فرا گرفت، سيلاب آنچنان جارى شد كه بيم آن مى رفت مسجد الحرام ويران شود. سپس شهرستانى مى نويسد همين جريان كه دلالت بر آگاهى ابوطالب از رسالت و نبوت برادرزداه اش از آغاز كودكى دارد ايمان وى را به پيامبر مى رساند و اشعار ذيل را بعدها ابوطالب به همين مناسبت سروده است:

و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل

(او روشن چهره اى است كه ابرها به خاطر او مى بارند، او پناهگاه يتيمان و حافظ بيوه زنان است ).

يلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل

هلاك شوندگان از بنى هاشم به او پناه مى برند، و بوسيله او از نعمتها و احسانها بهره مى گيرند.

و ميزان عدل لا يخيس شعيرة و وزان صدق وزنه غير هائل

او ميزان عدالتى است كه يك جو تخلف نمى كند، و وزن كننده درستكارى است كه توزين او بيم اشتباه ندارد.

جريان توجه قريش را در هنگام خشكسالى به ابوطالب و سوگند دادن ابوطالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستانى بسيارى از مورخان بزرگ نقل كرده اند، علامه امينى در الغدير آنرا از كتاب شرح بخارى و المواهب اللدنيه و الخصائص الكبرى و شرح بهجة المحافل و سيره حلبى و سيره نبوى و طلبة الطالب نقل كرده است.

2 - به علاوه در كتب معروف اسلامى اشعارى از ابوطالب در اختيار ما است كه مجموعه آنها در ديوانى بنام ديوان ابوطالب گردآورى شده است كه تعدادى از آنها را در ذيل مى آوريم:

و الله لن يصلوا اليك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفينا

(اى برادرزاده تا ابوطالب در ميان خاك نخوابيده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند يافت )

فاصدع بامرك ما عليك غضاضة و ابشر بذاك و قرمنك عيونا

(بنابراين از هيچ چيز مترس و ماموريت خود را ابلاغ كن بشارت ده و چشمها را روشن ساز!)

و دعوتنى و علمت انك ناصحى و لقد دعوت و كنت ثم امينا

(مرا بمكتب خود دعوت كردى و خوب مى دانم كه هدفت تنها پند دادن و بيدار ساختن من بوده است، تو در دعوت خود امين و درستكارى )

و لقد علمت ان دين محمد(ص ) من خير اديان البرية دينا

(من هم اين را دريافتم كه مكتب و دين محمد بهترين دين و مكتبها است! و نيز گفته است،)

الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسى خط فى اول الكتب

(اى قريش آيا نمى دانيد كه ما محمد را همانند موسى پيامبر و رسول خدا مى دانيم و نام و نشان او در كتب آسمانى قيد گرديده است (و ما آنرا يافته ايم ).)

و ان عليه فى العباد محبة و لا حيف فى من خصه الله فى الحب

(بندگان خدا علاقه ويژه اى بوى دارند و نسبت به كسى كه خدا او را بمحبت خود اختصاص داده است اين علاقه بى مورد نيست.)

ابن ابى الحديد پس از نقل قسمت زيادى از اشعار ابوطالب (كه ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بيت مى داند) مى گويد:

از مطالعه مجموع اين اشعار براى ما هيچگونه ترديدى نخواهد ماند كه ابوطالب بمكتب برادرزاده اش ايمان داشته است.

3 - احاديثى از پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز نقل شده كه گواهى آن حضرت را به ايمان عموى فداكارش ابوطالب روشن مى سازد از جمله طبق نقل نويسنده كتاب ابوطالب مؤ من قريش: چون ابوطالب در گذشت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پس از تشيع جنازه او ضمن سوگوارى كه در مصيبت از دست دادن عمويش مى كرد، مى گفت:

وا ابتاه! وا ابا طالباه! وا حزناه عليك! كيف اسلو عليك يا من ربيتنى صغيرا، واجبتنى كبيرا، و كنت عندك بمنزلة العين من الحدقه و الروح من الجسد.

(واى پدرم! واى ابوطالب! چقدر از مرگ تو غمگينم؟ چگونه مصيبت تو را فراموش كنم اى كسى كه در كودكى مرا پرورش دادى، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم ).

و نيز پيوسته اظهار مى داشت: ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابوطالب.

(قريش هيچگاه نتوانست مكروهى بر من وارد كند مگر زمانى كه ابوطالب از جهان رفت.)

4 - از طرفى مسلم است كه سالها قبل از مرگ ابوطالب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور شد هيچگونه رابطه دوستانه با مشركان نداشته باشد، با اين حال اينهمه اظهار علاقه و مهر به ابوطالب نشان مى دهد كه پيامبر او را معتقد به مكتب توحيد مى دانسته است و گر نه چگونه ممكن بود ديگران را از دوستى با مشركان نهى كند و خود با ابوطالب تا سر حد عشق، مهر ورزد؟!

5 - در احاديثى كه از طرق اهل بيت رسيده است نيز مدارك فراوانى بر ايمان و اخلاص ابوطالب ديده مى شود كه نقل آنها در اينجا بطول مى انجامد اين احاديث آميخته با استدلالات منطقى و عقلى است مانند روايتى كه از امام چهارم (عليه‌السلام ) نقل گرديده است كه حضرتش پس از اين كه در پاسخ سؤ الى اظهار مى دارد ابوطالب مؤ من بود مى فرمايد: ان هنا قوما يزعمون انه كافر سپس فرمود (وا عجبا كل العجب ايطعنون على ابى طالب او على رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و قد نهاه الله ان تقر مؤ منة مع كافر غير آية من القرآن و لا يشك احد ان فاطمة بنت اسد رضى الله تعالى عنها من المؤ منات السابقات فانها لم تزل تحت ابى طالب حتى مات ابوطالب رضى الله عنه ).

يعنى راستى در شگفتم كه چرا برخى مى پندارند كه ابوطالب كافر بوده است! آيا نمى دانند كه با اين عقيده بر پيامبر و ابوطالب طعنه مى زنند؟ مگر نه اين است كه در چندين آيه از آيات قرآن از اين موضوع منع شده است كه زن بعد از اسلام آوردن در قيد زوجيت كافر خود نماند و اين مسلم است كه فاطمه بنت اسد از پيشگامان در اسلام است و تا پايان عمر ابوطالب همسرش بود.

6 - از همه اينها گذشته اگر در هر چيز ترديد كنيم در اين حقيقت هيچكس نمى تواند ترديد كند كه ابوطالب از حاميان درجه اول اسلام و پيامبر بود حمايت او از پيامبر و اسلام بحدى بود كه هرگز نمى توان آنرا با علايق و پيوندهاى خويشاوندى و تعصبات قبيله اى تفسير كرد.

نمونه زنده آن داستان شعب ابوطالب است همه مورخان نوشته اند هنگامى كه قريش پيامبر و مسلمانها را در يك محاصره اقتصادى و اجتماعى و سياسى شديد قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع كردند ابوطالب يگانه حامى و مدافع حضرت سه سال از همه كارهاى خود دست كشيد و بنى هاشم را به دره اى كه در ميان

كوههاى مكه قرار داشت و به شعب ابوطالب معروف بود برد و آنجا سكنى گزيد. فداكارى را بجائى رسانيد كه اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى بخاطر جلوگيرى از حمله قريش هر شب پيامبر را از خوابگاه خود بلند مى كرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مى نمود و فرزند دلبندش على (عليه‌السلام ) را بجاى او مى خوابانيد و هنگامى كه على (عليه‌السلام ) مى گفت پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته خواهم شد پاسخ مى دهد عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده بسوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبدالله نمودم جالب توجه اينكه على (عليه‌السلام ) در جواب پدر مى گويد پدر جان اين كلام من نه بخاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هراسى دارم بلكه بخاطر اين بود كه مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدم ما معتقديم هر كس تعصب را كنار گذاشته و بيطرفانه سطور طلائى تاريخ را درباره ابوطالب مطالعه كند با ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه هم صدا شده و مى گويد:

و لو لا ابوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا و قاما

فذاك بمكة آوى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما

هر گاه ابوطالب و فرزند برومندش نبود هرگز دين و مكتب اسلام بجاى نمى ماند و قد راست نمى كرد ابوطالب در مكه بيارى پيامبر شتافت و على (عليه‌السلام ) در يثرب (مدينه ) در راه حمايت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت!


آيه (27) و (28)و ترجمه

( و لو ترى إذ وقفوا على النار فقالوا يليتنا نرد و لا نكذب بايت ربنا و نكون من المؤ منين ) (27)( بل بدا لهم ما كانوا يخفون من قبل و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و إنهم لكذبون ) (28)

ترجمه:

27 - اگر (حال آنها را) ببينى هنگامى كه در برابر آتش ايستاده اند كه مى گويند اى كاش (بار ديگر به دنيا) باز مى گشتيم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم و از مؤ منان مى شديم.

28 - (آنها در واقع پشيمان نيستند) بلكه اعمال و نياتى را كه قبلا پنهان مى كردند، در برابر آنها آشكار شده (و به وحشت فرو رفته اند) و اگر باز گردند به همان اعمالى كه نهى شده اند، باز مى گردند و آنها دروغ گويند.

تفسير:

بيدارى زودگذر و بى اثر!

در دو آيه گذشته به قسمتى از اعمال لجوجانه مشركان اشاره شده، و در اين دو آيه صحنه اى از نتائج اعمال آنها مجسم گرديده است تا بدانند چه سرنوشت شومى در پيش دارند و بيدار شوند يا لا اقل وضع آنها عبرتى براى ديگران گردد!

نخست مى گويد: (اگر حال آنها را به هنگامى كه در روز رستاخيز در برابر آتش دوزخ قرار گرفته اند ببينى تصديق خواهى كرد كه به چه عاقبت دردناكى گرفتار شده اند)( و لو ترى اذ وقفوا على النار... )

آنها در آن حالت چنان منقلب مى شوند كه فرياد بر مى كشند اى كاش براى نجات از اين سرنوشت شوم، و جبران كارهاى زشت گذشته بار ديگر به دنيا باز مى گشتيم، و در آنجا آيات پروردگار خود را تكذيب نمى كرديم و در صف مؤ منان قرار مى گرفتيم( فقالوا ياليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤ منين ) .

در آيه بعد اضافه مى كند كه اين آرزوى دروغينى بيش نيست، بلكه به خاطر آن است كه در آن جهان (آنچه را از عقائد و نيات و اعمال شوم خويش مخفى مى داشتند همه براى آنها آشكار گرديده ) و موقتا بيدار شده اند( بل بدا لهم ما كانوا يخفون من قبل ) .

ولى اين بيدارى، بيدارى پايدار و پا بر جا نيست، و به خاطر شرائط و اوضاع خاصى پديد آمده است، و لذا (اگر به فرض محال بار ديگر به اين جهان برگردند به سراغ همان كارهائى مى روند كه از آن نهى شده بودند)( و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه ) .

بنابراين (آنها در آرزو و ادعاى خويش صادق نيستند و دروغ مى گويند)( و انهم لكاذبون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - نخست اينكه از ظاهر جمله بدالهم براى آنها آشكار شد چنين استفاده مى شود كه آنها يك سلسله از حقائق را نه تنها براى مردم بلكه خود نيز مخفى مى كردند كه در عرصه قيامت بر آنها آشكار مى شود، و اين جاى تعجب نيست كه انسان حقيقتى را حتى از خودش كتمان كند و بر وجدان و فطرت خويش سرپوش بگذارد، تا به آرامش كاذبى دست يابد.

مسئله فريب وجدان و مخفى كردن حقائق از خويش از مسائل قابل ملاحظهاى است كه در بحثهاى مربوط به فعاليت وجدان مورد دقت قرار گرفته است، مثلا بسيارى از افراد هوسران را مى بينيم كه به زيان شديد اعمال هوس آلود خود متوجه شده اند اما براى اينكه با خيال راحت اعمال خويش را ادامه دهند سعى مى كنند به نوعى اين آگاهى را در خود مستور دارند.

ولى بسيارى از مفسران بدون توجه تعبير (لهم ) آيه را طورى تفسير كرده اند كه منطبق بر اعمالى مى شود كه از مردم مخفى مى داشتند. (دقت كنيد)

2 - ممكن است گفته شود آرزو كردن چيزى نيست كه دروغ و راست در آن باشد، و به اصطلاح از قبيل انشأ است و در انشأ صدق و كذب وجود ندارد، ولى اين سخن درست نيست زيرا بسيارى از انشأها يك مفهوم خبرى به همراه دارد كه صدق و كذب در آن راه مى يابد، مثلا گاه مى شود كسى مى گويد: آرزو مى كنم خداوند به من مال فراوانى دهد و به شما كمك كنم، البته اين يك آرزو است، ولى مفهوم آن اين است كه اگر خداوند چنين مالى به من بدهد من به تو كمك خواهم كرد و اين يك مفهوم خبرى است كه ممكن است دروغ بوده باشد و لذا طرف مقابل كه از بخل و تنگ نظرى او آگاه است مى گويد دروغ مى گوئى اگر هم به تو بدهد هرگز چنين نخواهى كرد (اين موضوع در بسيارى از جمله هاى انشائيه ديده مى شود).

3 - اينكه در آيه مى خوانيم اگر آنها به دنيا برگردند باز همان كارها را تكرار مى كنند به خاطر اين است كه بسيارى از مردم هنگامى كه با چشم خود نتائج اعمال خويش را ببينند، يعنى به مرحله شهود برسند، موقتا ناراحت و پشيمان شده و آرزو مى كنند كه بتوانند اعمال خويش را به نوعى جبران نمايند، اما اين ندامتها كه مربوط به همان حال شهود و مشاهده نتيجه عمل است ندامتهاى ناپايدارى مى باشد كه براى همه كس به هنگام روبرو شدن با مجازاتهاى عينى پيدا مى شود اما هنگامى كه مشاهدات عينى كنار رفت اين خاصيت نيز زائل مى شود، و وضع سابق تكرار مى گردد.

همانند بت پرستانى كه به هنگام گرفتار شدن در طوفانهاى سخت دريا و قرار گرفتن در آستانه مرگ و نابودى، همه چيز را جز خدا فراموش مى كردند اما به محض اينكه طوفان فرو مى نشست و به ساحل امن و امان مى رسيدند همه چيز به جاى خود برمى گشت!

4 - بايد توجه داشت كه حالات فوق مخصوص جمعى از بت پرستان است كه در آيات قبل به آنها اشاره شده است نه همه آنها، لذا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور بود به سايرين پند و اندرز بدهد و آنها را بيدار و هدايت كند.


آيه (29) تا (31)و ترجمه

( و قالوا إن هى إلا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين ) (29)( و لو ترى إذ وقفوا على ربهم قال أليس هذا بالحق قالوا بلى و ربنا قال فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) (30)( قد خسر الذين كذبوا بلقأ الله حتى إذا جأتهم الساعة بغتة قالوا يحسرتنا على ما فرطنا فيها و هم يحملون أوزارهم على ظهورهم ألا سأ ما يزرون ) (31)( و ما الحيوة الدنيا إلا لعب و لهو و للدار الاخرة خير للذين يتقون أفلا تعقلون ) (32)

ترجمه:

29 - آنها گفتند: چيزى جز اين زندگى دنيا نيست و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد.

30 - اگر آنها را به هنگامى كه در پيشگاه (دادگاه عدل ) پروردگارشان ايستاده اند به بينى كه به آنها گفته مى شود آيا اين حق نيست؟ مى گويند: آرى قسم به پروردگار ما (حق است )، مى گويد پس مجازات را بچشيد در برابر آنچه انكار مى كرديد!

31 - آنها كه لقاى پروردگار را انكار كردند مسلما زيان ديدند، (و اين انكار ادامه مى يابد) تا هنگامى كه ناگهان قيامت فرا مى رسد مى گويند: اى افسوس كه درباره آن كوتاهى كرديم، و آنها (بار سنگين ) گناهانشان را بر دوش مى كشند، چه بد بارى بر دوش خواهند داشت.

32 - و زندگى دنيا چيزى جز بازى و سرگرمى نيست، و سراى آخرت براى آنها كه پرهيزگارند بهتر است آيا نمى انديشيد.

تفسير:

در تفسير آيه اول دو احتمال وجود دارد، يكى اينكه دنباله سخنان مشركان لجوج و سخت باشد كه به هنگام مشاهده صحنه هاى رستاخيز آرزو مى كنند بار ديگر بدنيا باز گردند و جبران كنند، ولى قرآن مى گويد اگر اينها باز گردند نه تنها بفكر جبران نخواهند بود و به كارهاى خود ادامه خواهند داد، بلكه اساسا رستاخيز و قيامت را هم انكار خواهند كرد، و با نهايت تعجب خواهند گفت: (زندگى تنها همين زندگى دنياست و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد!)

( و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين ) .

احتمال ديگر اينكه آيه بحث جداگانه اى را درباره جمعى از مشركان كه معاد را بكلى انكار مى كردند بازگو مى كند، زيرا در ميان مشركان عرب جمعى بودند كه عقيده به معاد نداشتند، در حالى كه بعضى ديگر به نوعى از معاد ايمان داشتند.

در آيه بعد قرآن به سرنوشت آنها در روز رستاخيز اشاره كرده، و مى گويد: (اگر آنها را مشاهده كنى در آن هنگام كه در پيشگاه پروردگارشان ايستاده اند و به آنها گفته مى شود، آيا اين حق نيست؟)( و لو ترى اذ وقفوا على ربهم قال اليس هذا بالحق ) .

آنها در پاسخ خواهند گفت آرى، سوگند بپروردگار ما، اين حق است( قالوا بلى و ربنا ) .

بار ديگر به آنها گفته مى شود پس بچشيد مجازات را به خاطر اينكه آنرا انكار مى كرديد و كفر مى ورزيديد!( قال فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) .

مسلما منظور از (وقوف در برابر پروردگار) اين نيست كه خداوند مكانى داشته باشد، بلكه به معنى ايستادن در برابر صحنه هاى مجازات او است - همانطور كه بعضى از مفسران گفته اند - و يا كنايه از حضور در دادگاه الهى است، همانطور كه انسان بهنگام نماز مى گويد من در برابر خداوند ايستاده ام.

در آيه بعد اشاره به خسران و زيان منكران معاد و رستاخيز كرده مى فرمايد: آنها كه ملاقات پروردگار را انكار كردند مسلما گرفتار زيان شدند( قد خسر الذين كذبوا بلقأ الله ) .

منظور از ملاقات پروردگار همانطور كه قبلا اشاره شد يا ملاقات معنوى و ايمان شهودى است، (شهود باطنى ) و يا ملاقات صحنه هاى رستاخيز و پاداش و جزاى او است.

سپس مى گويد اين انكار براى هميشه ادامه نخواهد يافت، و تا زمانى خواهد بود كه (ناگهان رستاخيز بر پا شود، و آنها در برابر اين صحنه هاى وحشتناك قرار گيرند و نتائج اعمال خود را با چشم خود ببينند، در اين موقع فرياد آنها بلند مى شود: اى واى بر ما چقدر كوتاهى درباره چنين روزى كرديم؟!)( حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا يا حسرتنا على ما فرطنا فيها ) .

منظور از ساعة روز قيامت است و بغتة به معنى اين است كه بطور ناگهانى و جهش آسا كه هيچكس جز خدا وقت آنرا نمى داند واقع مى شود، و علت انتخاب اين نام (ساعة ) براى روز قيامت يا بخاطر آن است كه با سرعت حساب مردم در آن ساعت انجام مى گيرد، و يا اشاره به ناگهانى وقوع آن است كه در ساعتى برق آسا مردم از جهان برزخ منتقل به عالم قيامت مى شوند.

حسرت به معنى تاسف بر چيزى است ولى عرب هنگامى كه زياد متاثر شود خود (حسرت ) را مخاطب قرار داده و مى گويد: يا حسرتنا: گويا شدت حسرت چنان است كه بصورت موجودى در مقابل او مجسم شده است!

سپس قرآن مى گويد: (آنها بار گناهانشان را بر دوش دارند)( و هم يحملون اوزارهم على ظهورهم ) .

(اوزار) جمع (وزر) به معنى بار سنگين است و در اينجا منظور از آن گناهان است و اين آيه مى تواند يكى از دلائل تجسم اعمال بوده باشد زيرا مى گويد آنها گناهان خود را بر دوش مى كشند.

و نيز مى تواند كنايه اى از سنگينى بار مسئوليت بوده باشد زيرا مسئوليتها همواره تشبيه به بار سنگين مى شود.

و در پايان آيه مى فرمايد چه بد بارى بر دوش مى كشند( ألا سأ ما يزرون ) در آيه فوق سخنى از خسران و زيان منكران معاد به ميان آمده، دليل اين موضوع روشن است زيرا ايمان به معاد علاوه بر اينكه انسان را آماده براى زندگى سعادتبخش جاويدان مى كند و او را بتحصيل كمالات علمى و عملى دعوت مى نمايد اثر عميقى در كنترل انسان در برابر آلودگى و گناهان دارد و در بحثهاى مربوط به معاد اثر سازنده آنرا از نظر فردى و اجتماعى به خواست خدا توضيح خواهيم داد.

سپس براى بيان موقعيت زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت چنين مى گويد: زندگى دنيا چيزى جز بازى و سرگرمى نيست( و ما الحياة الدنيا الالعب و لهو ) .

بنابراين آنها كه تنها به دنيا دل بسته اند و جز آن نمى جويند و نمى طلبند در واقع كودكان هوسبازى هستند كه يك عمر ببازى و سرگرمى پرداخته و از همه چيز بيخبر مانده اند!.

تشبيه زندگى دنيا به بازى و سرگرمى از اين نظر است كه بازيها و سرگرميها معمولا كارهاى توخالى و بى اساس هستند كه از متن زندگى حقيقى دورند، نه آنها كه در بازى پيروز ميشوند نه آنها كه شكست مى خورند شكست يافته اند زيرا پس از پايان بازى همه چيز بجاى خود بازمى گردد!

بسيار ديده مى شود كه كودكان دور هم مى نشينند و بازى را شروع مى كنند يكى را (امير) و ديگرى را (وزير) و يكى را (دزد) و ديگرى را (قافله ) اما ساعتى نمى گذرد كه نه خبرى از امير است و نه وزير، و نه دزد و نه قافله، و يا در نمايشنامه هائى كه بمنظور سرگرمى انجام مى شود صحنه هائى از جنگ يا عشق يا عداوت مجسم مى گردند اما پس از ساعتى خبرى از هيچكدام نيست.

دنيا به نمايشنامه اى مى ماند كه بازيگران آن، مردم اين جهانند، و گاه اين بازى كودكانه حتى عاقلان و فهميده ما را بخود مشغول مى دارد اما چه زود پايان اين سرگرمى و نمايش اعلام مى گردد.

لعب (بر وزن لزج ) در اصل از ماده لعاب (بر وزن غبار) به معنى آب دهان است كه از لبها سرازير گردد، و اينكه بازى را لعب مى گويند، بخاطر آن است كه همانند ريزش لعاب از دهان است كه بدون هدف انجام مى گيرد.

سپس زندگانى سراى ديگر را با آن مقايسه كرده مى فرمايد: (سراى آخرت براى افراد با تقوا بهتر است آيا انديشه و تعقل نمى كنيد)( و للدار الاخرة خير للذين يعقون افلا تعقلون ) .

زيرا حياتى است جاويدان و فناناپذير در جهانى وسيعتر و سطح بسيار بالاتر، در عالمى كه سر و كار آن با حقيقت است نه مجاز، و با واقعيت است نه خيال، در جهانى كه نعمتهايش با درد و رنج آميخته نيست، و سراسر نعمت خالص است بيدرد و رنج.

از آنجا كه درك اين واقعيات، با توجه به مظاهر فريبنده دنيا، براى غير انديشمندان ممكن نيست لذا روى سخن در پايان آيه بچنين افراد شده است. در حديثى از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) نقل شده كه چنين فرمود: (اى هشام خداوند عاقلان را اندرز داده و نسبت به آخرت علاقمند ساخته و گفته است زندگى دنيا جز بازى و سرگرمى نيست، و سراى آخرت براى افراد با تقوا بهتر است آيا فكر و عقل خود را بكار نمى اندازيد؟.)

شايد نياز بتذكر نداشته باشد كه هدف از اين آيات مبارزه با وابستگى و دلبستگى بمظاهر جهان ماده و فراموش كردن مقصد نهائى آن است، و گرنه آنها كه دنيا را وسيله اى براى سعادت قرار داده اند در حقيقت جستجوگران آخرتند نه دنيا.


آيه (33) و (34) و ترجمه

( قد نعلم إنه ليحزنك الذى يقولون فإنهم لا يكذبونك و لكن الظلمين بايت الله يجحدون ) (33)( و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا على ما كذبوا و أوذوا حتى أتئهم نصرنا و لا مبدل لكلمت الله و لقد جأك من نباى المرسلين ) (34)

ترجمه:

33 - ميدانيم كه گفتار آنها تو را غمگين مى كند ولى (غم مخور و بدان ) آنها تو را تكذيب نمى كنند بلكه ظالمان آيات خدا را انكار مى نمايند!. 34 - پيامبرانى پيش از تو نيز تكذيب شدند و در برابر تكذيبها صبر و استقامت كردند، و (در اين راه ) آزار ديدند تا هنگامى كه يارى ما به آنها رسيد (تو نيز چنين باش، و اين يكى از سنتهاى الهى است ) و هيچ چيز نميتواند سنن خدا را تغيير دهد و اخبار پيامبران به تو رسيده

تفسير:

همواره در راه مصلحان مشكلات بوده

شك نيست كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در گفتگوهاى منطقى و مبارزات فكرى كه با مشركان لجوج و سرسخت داشت گاهى از شدت لجاجت آنها و عدم تاثير سخن در روح آنان و گاهى از نسبتهاى ناروائى كه به او مى دادند غمگين و اندوهناك مى شد، خداوند بارها در قرآن مجيد پيامبرش را در اين مواقع دلدارى مى داد، تا با دلگرمى و استقامت بيشتر، برنامه خويش را تعقيب كند، از جمله در نخستين آيه فوق ميفرمايد ما ميدانيم كه سخنان آنها تو را محزون و اندوهگين ميكند( قد نعلم انه ليحزنك الذى يقولون ) .

ولى بدان كه آنها تو را تكذيب نمى كنند و در حقيقت آيات ما را انكار مى كنند و بنابراين طرف آنها در حقيقت ما هستيم نه تو( فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات الله يجحدون ) .

و نظير اين سخن در گفتگوهاى رائج ميان ما نيز ديده مى شود كه گاهى شخص (برتر) به هنگام ناراحت شدن نماينده اش به او مى گويد: غمگين مباش طرف آنها در واقع منم و اگر مشكلى ايجاد شود براى من است نه براى تو، و به اين وسيله مايه تسلى خاطر او را فراهم مى سازد.

در تفسير آيه فوق مفسران احتمالات ديگرى نيز داده اند، ولى ظاهر آيه همان است كه در بالا گفتيم.

اين احتمال نيز از جهتى قابل ملاحظه است كه: منظور از آيه اين است كه (مخالفان تو در حقيقت به صدق و راستى تو معتقدند، و در حقانيت دعوتت شك ندارند، اگر چه ترس از به خطر افتادن منافعشان مانع از تسليم در مقابل حق مى شود و يا تعصب و لجاجت اجازه قبول به آنها نميدهد.)

از تواريخ اسلامى نيز استفاده مى شود كه حتى مخالفان سرسخت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در باطن به صدق و راستى او در دعوتش معتقد بودند از جمله اينكه نقل كرده اند كه روزى ابوجهل با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ملاقات كرد و با او مصافحه نمود كسى به او اعتراض كرد، چرا با اين مرد مصافحه مى كنى؟ گفت به خدا سوگند مى دانم كه او پيامبر است و لكن ما زمانى تابع عبد مناف بوده ايم! (يعنى پذيرفتن دعوت او سبب مى شود كه ما تابع قبيله آنان شويم )، و نيز نقل شده كه شبى ابوجهل و ابوسفيان و اخنس ‍ بن شريق كه از سران سرسخت مشركان بودند هر كدام به طور مخفيانه كه هيچكس متوجه او نشود، و حتى اين سه نفر از حال يكديگر هم با خبر نبودند، براى شنيدن سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در گوشه اى خزيده تا صبح تلاوت آيات قرآن را مى شنيدند، هنگامى كه سپيده صبح دميد، پراكنده شدند، اما در راه بازگشت به هم رسيدند و هر كدام عذر خود را براى ديگرى شرح مى داد، سپس عهد كردند كه اين كار را تكرار نكنند زيرا اگر جوانان قريش از آن آگاه گردند سبب گرايش آنها به محمد خواهد شد.

شب ديگر هر كدام به گمان اينكه رفقايش آنشب نخواهد آمد براى شنيدن آيات قرآن به نزديكى خانه پيامبر و يا مجمعى كه مسلمانان داشتند آمد اما هنگام صبح باز سر آنان بر يكديگر فاش شد و به سرزنش يكديگر پرداختند و مجددا عهد و پيمان بستند كه اين آخرين بار بوده باشد.

ولى اتفاقا اين كار در شب سوم باز تكرار شد، صبح (اخنس بن شريق ) عصاى خود را برداشت و به سراغ ابوسفيان آمد و به او گفت: صريحا با من بگو عقيده تو درباره سخنانى كه از محمد شنيدى چيست؟ گفت به خدا سوگند من چيزهائى شنيدم كه آنها را به خوبى درك كردم، و مقصود و مضمون آن را مى فهمم، ولى آياتى نيز شنيدم كه معنى و مقصود آن را نفهميدم.

اخنس گفت: من نيز به خدا سوگند چنين احساس ميكنم، سپس برخاست و به سراغ ابوجهل آمد و همين سؤ ال را از او كرد كه راى تو درباره سخنانى كه از محمد شنيدى چيست؟ او در جواب گفت چه مى خواهى بشنوم؟ حقيقت اين است كه ما و فرزندان عبد مناف در به چنگ آوردن رياست با هم رقابت داريم آنها مردم را اطعام كردند ما نيز براى اينكه عقب نمانيم اطعام كرديم، آنها مركب بخشيدند ما نيز مركب بخشيديم، آنها بخششهاى ديگر داشتند ما نيز داشتيم و به اين ترتيب دوش به دوش يكديگر پيش مى رفتيم.

اكنون آنها مى گويند ما پيامبرى داريم كه وحى آسمانى بر او نازل مى شود، اما ما چگونه مى توانيم در اين موضوع با آنها رقابت كنيم؟!و الله لا نؤ من به ابدا و لا نصدقه: به خدا سوگند هرگز به او ايمان نخواهيم آورد و نه او را تصديق خواهيم نمود، اخنس برخاست و مجلس او را ترك گفت.

در روايت ديگرى مى خواهيم كه روزى (اخنس بن شريق ) با (ابوجهل ) روبرو شد، در حالى كه هيچكس ديگر در آنجا نبود، به او گفت. راستش را بگو محمد صادق است يا كاذب؟ هيچ كس از قريش در اينجا غير از من و تو نيست كه سخنان ما را بشنود.

ابوجهل گفت واى بر تو والله به عقيده من او راست مى گويد و هرگز دروغ نگفته است ولى اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند: پرچم حج، آب دادن به حجاج، پرده دارى كعبه، و مقام نبوت، براى بقيه قريش چه باقى ميماند؟!.

از اين روايات و مانند آنها استفاده مى شود كه بسيارى از دشمنان سرسخت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در باطن به صدق گفتار او معترف بودند اما رقابتهاى قبيلگى و مانند آن، به آنها اجازه نمى داد، و يا شهامت آن را نداشتند كه رسما ايمان آورند.

البته اين را نيز مى دانيم كه اين گونه اعتقاد باطنى مادام كه با روح تسليم آميخته نشود كمترين اثرى نخواهد داشت، و انسان را در سلك مومنان راستين قرار نمى دهد.

در آيه بعد، براى تكميل اين دلدارى، به وضع انبياى پيشين اشاره كرده مى گويد: اين موضوع منحصر به تو نبوده است (رسولان پيش از تو را نيز تكذيب كردند)( و لقد كذبت رسل من قبلك ) .

(اما آنها در برابر تكذيبها و آزارها استقامت ورزيدند تا نصرت و يارى ما به سراغشان آمد و سرانجام پيروز شدند)( فصبروا على ما كذبوا و اوذواحتى اتاهم نصرنا ) .

(و اين يك سنت الهى است كه هيچ چيز نمى تواند آن را دگرگون كند)( و لا مبدل لكلمات الله ) .

بنابراين تو هم در برابر تكذيبها و آزارها و حملات دشمنان لجوج و سرسخت روح صبر و استقامت را از دست مده، و بدان طبق همين سنت امدادهاى الهى و الطاف بيكران پروردگار به سراغ تو خواهد آمد، و سرانجام بر تمام آنها پيروز خواهى شد (و اخبارى كه از پيامبران پيشين به تو رسيده است كه چگونه در برابر مخالفتها و شدائد استقامت كردند و پيروز شدند گواه روشنى براى تو است )( و لقد جائك من نبا المرسلين ) .

در حقيقت آيه فوق به يك اصل كلى اشاره مى كند و آن اينكه هميشه رهبران صالح اجتماع كه براى هدايت توده هاى مردم به وسيله ارائه مكتب و طرحهاى سازنده با افكار منحط و خرافات و سنن غلط جامعه بپا مى خاستند با مخالفت سرسختانه جمعى سودجو و زورگو كه با پر و بال گرفتن مكتب جديد، منافعشان به خطر مى افتاد، روبرو مى شدند.

آنها براى پيشرفت مقاصد شوم خود از هيچ كارى ابا نداشتند، و از تمام حربه ها: حربه تكذيب، تهمت محاصره اجتماعى، آزار و شكنجه، قتل و غارت و هر وسيله ديگر استفاده مى كردند، اما حقيقت با جاذبه و كشش و عمقى كه دارد سرانجام - طبق يك سنت الهى - كار خود را خواهد كرد، و اين خارهاى سر راه برچيده خواهند شد، اما شك نيست كه شرط اساسى اين پيروزى بردبارى و مقاومت و استقامت است.

قابل توجه اينكه در آيه فوق از سنن تعبير به كلمات الله شده است زيرا كلم و كلام در اصل به معنى تاثيرى است كه با چشم يا گوش ‍ درك مى شود ( (كلم ) به معنى تاثيرات عينى، و (كلام ) به معنى تاثيراتى است كه با گوش درك مى شود) سپس توسعه پيدا كرده است، و علاوه بر الفاظ به معانى نيز كلمه گفته مى شود، و حتى به (عقيده ) و (مكتب ) و (روش و سنت ) نيز اطلاق مى گردد.


آيه (35) و (36)و ترجمه

( و إن كان كبر عليك إعراضهم فإن استطعت أن تبتغى نفقا فى الارض أو سلما فى السمأ فتأ تيهم باية و لو شأ الله لجمعهم على الهدى فلا تكونن من الجهلين ) (35)( إنما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ثم إليه يرجعون ) (36)

ترجمه:

35 - و اگر اعراض آنها بر تو سنگين است چنانچه بتوانى نقبى در زمين بزن يا نردبانى به آسمان بگذار (و اعماق زمين و آسمانها را جستجو كن ) تا آيه (و نشانه ديگرى ) براى آنها بياورى (ولى بدان اين لجوجان ايمان نمى آورند) اما اگر خدا بخواهد آنها را (اجبارا) بر هدايت جمع خواهد كرد (اما هدايت اجبارى چه سود دارد؟) پس هرگز از جاهلان نباش.

36 - تنها كسانى اجابت (دعوت تو) مى كنند كه گوش شنوا دارند، اما مردگان (و آنها كه روح انسانى را از دست داده اند ايمان نمى آورند و) خدا آنها را (در قيامت ) مبعوث مى كند سپس به سوى او باز ميگردند

تفسير:

مردگان زنده نما

اين دو آيه دنباله دلدارى و تسلى دادن به پيامبر است كه در آيات قبل گذشت. از آنجا كه فكر و روح پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از گمراهى و لجاجت مشركان زياد ناراحت و پريشان بود، و علاقه داشت با هر وسيله اى كه شده است آنها را به صف مؤ منان بكشاند، خداوند ميفرمايد: (اگر اعراض و روگردانى زياد بر تو سخت و سنگين است چنانچه بتوانى اعماق زمين را بشكافى و در آن نقبى بزنى و جستجو كنى و يا نردبانى به آسمان بگذارى و اطراف آسمانها را نيز جستجو كنى و آيه و نشانه ديگرى براى آنها بياورى چنين كن ) (ولى بدان آنان به قدرى لجوجند كه باز ايمان نخواهند آورد)( و ان كان كبر عليك اعراضهم فان استطعت ان تبتغى نفقا فى الارض او سلما فى السمأ فتاتيهم باية ) .

نفق در اصل به معنى (نقب، و راههاى زيرزمينى ) است، و اگر به منافق گفته مى شود نيز به تناسب اين است كه علاوه بر راه و روش ظاهرى، راه و روش مخفيانه اى نيز براى خود دارد و سلم به معنى نردبان است.

خداوند با اين جمله به پيامبر خود مى فهماند كه هيچگونه نقصى در تعليمات و دعوت و تلاش و كوشش تو نيست، بلكه نقص از ناحيه آنها است، آنها تصميم گرفته اند حق را نپذيرند. لذا هيچگونه كوششى اثر نمى بخشد، نگران نباش. ولى براى اينكه كسى توهم نكند كه خداوند قادر نيست آنها را وادار به تسليم كند، بلافاصله مى فرمايد: (اگر خدا بخواهد مى تواند همه آنها را بر هدايت مجتمع كند يعنى وادار به تسليم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ايمان كند)( و لو شأ الله لجمعهم على الهدى ) .

ولى روشن است كه اين چنين ايمان اجبارى بيهوده است، آفرينش بشر براى تكامل بر اساس اختيار و آزادى اراده ميباشد، تنها در صورت آزادى اراده است كه ارزش (مؤ من ) از (كافر) و (نيكان ) از (بدان ) و (درستكاران ) از (خائنان ) و (راستگويان ) از (دروغگويان ) شناخته مى شود، و گر نه در ايمان و تقواى اجبارى هيچگونه تفاوتى ميان خوب و بد نخواهد بود، و اين مفاهيم در زمينه اجبار ارزش خود را به كلى از دست مى دهند.

سپس مى گويد: (اينها را براى اين گفتيم كه تو از جاهلان نباشى ) يعنى: بيتابى مكن و صبر و استقامت را از دست مده و بيش از اندازه خود را به خاطر كفر و شرك آنها ناراحت مكن و بدان راه همين است كه تو مى پيمائى( فلا تكونن من الجاهلين ) .

شك نيست كه پيامبر از اين حقائق با خبر بود، اما خداوند اينها را به عنوان يادآورى و دلدارى براى پيامبرش بازگو مى كند، درست مانند اين است كه ما به كسى كه فرزندش را از دست داده ميگوئيم:

(غم مخور دنيا دار فنا است، همه از دنيا خواهند رفت، و علاوه تو نيز هنوز جوان هستى و فرزندان ديگرى خواهى داشت، بنابراين زياد بيتابى مكن ).

مسلما فانى بودن دار دنيا، يا جوان بودن طرف، مطلبى نيست كه بر او مخفى باشد تنها به عنوان يادآورى به او گفته مى شود.

با اينكه آيه فوق يكى از دلائل نفى جبر است بعضى از مفسران مانند فخر رازى آن را از دلائل مسلك جبر گرفته! و روى كلمه و لو شأ... تكيه كرده و مى گويد: از اين آيه معلوم مى شود كه خداوند نمى خواهد كفار ايمان بياورند!

غافل از اينكه (مشيت و اراده ) در آيه فوق مشيت و اراده اجبارى است، يعنى خداوند نمى خواهد مردم به زور و اجبار ايمان بياورند، بلكه مى خواهد با اراده و ميل خودشان ايمان بياورند، بنابراين آيه گواه روشنى بر نفى عقيده جبريون است.

در آيه بعد براى تكميل اين موضوع و دلدارى بيشتر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد: (آنها كه گوش شنوا دارند دعوت تو را اجابت مى كنند و مى پذيرند)( انما يستجيب الذين يسمعون ) .

(و اما آنها كه عملا در صف مردگانند ايمان نمى آورند، تا زمانى كه خداوند آنها را در روز قيامت برانگيزاند و به سوى او بازگشت كنند)( و الموتى يبعثهم الله ثم اليه يرجعون ) .

آن روز است كه با مشاهده صحنه هاى رستاخيز ايمان مى آورند، ولى ايمانشان هم سودى ندارد، زيرا همه كس با مشاهده آن صحنه عظيم ايمان مى آورد، نوعى ايمان اضطرارى.

شايد نياز به شرح نداشته باشد كه منظور از موتى (مردگان ) در آيه بالا مردگان جسمانى نيست، بلكه مردگان معنوى است، زيرا دو نوع حيات و مرگ داريم: حيات و مرگ مادى، حيات و مرگ معنوى، همچنين شنوائى و بينائى نيز دو گونه است: مادى و معنوى به همين دليل بسيار مى شود در مورد كسانى كه چشم و گوش دارند و يا زنده و سالمند اما حقائق را درك نمى كنند مى گوئيم: آنها كور و كرند و يا اصلا مرده اند، زيرا واكنشى را كه بايد يك انسان شنوا و بينا، يا يك انسان زنده، در برابر حقائق از خود نشان دهد نمى دهند، در قرآن مجيد اين گونه تعبيرات فراوان ديده مى شود، و شيرينى و جاذبه خاصى دارد، بلكه قرآن به حيات مادى و بيولوژيكى كه نشانه آن تنها خور و خواب و نفس كشيدن است چندان اهميت نمى دهد، همواره روى حيات و زندگى معنوى و انسانى كه آميخته با تكليف و مسئوليت و احساس و درد و بيدارى و آگاهى است تكيه مى كند.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه: نابينائى و ناشنوائى و مرگ معنوى از خودشان سرچشمه مى گيرد، آنها هستند كه بر اثر ادامه گناه، و اصرار و لجاجت در آن، به اين مرحله مى رسند، زيرا همانطور كه اگر انسانى مدتها چشم خود را ببندد تدريجا بينائى و ديد خود را از دست خواهد داد و شايد روزى به كلى نابينا شود، اشخاصى كه چشم جان خود را در برابر حقائق ببندند تدريجا قدرت ديد معنوى خود را از دست خواهند داد!.


آيه (37)و ترجمه

( و قالوا لو لا نزل عليه أية من ربه قل إن الله قادر على أن ينزل أية و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (37)

ترجمه:

37 - و گفتند چرا نشانه (و معجزه اى ) از طرف پروردگارش بر او نازل نميگردد، بگو خداوند قادر است كه نشانه اى نازل كند، ولى بيشتر آنها نمى دانند.

تفسير:

در اين آيه يكى از بهانه جوئى هاى مشركان مطرح شده است، به طورى كه در بعضى از روايات آمده جمعى از رؤ ساى قريش ‍ هنگامى كه از معارضه و مقابله با قرآن عاجز ماندند به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفتند اينها فايده ندارد اگر راست مى گوئى معجزاتى همانند عصاى موسى، و ناقه صالح، براى ما بياور، قرآن در اين باره

مى گويد: آنها گفتند: چرا آيه و معجزهاى از طرف پروردگار بر اين پيامبر نازل نشده است؟!( و قالوا لو لا نزل عليه آية من ربه ) .

روشن است كه آنها اين پيشنهاد را از روى حقيقت جوئى نمى گفتند، زيرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به اندازه كافى براى آنها معجزه آورده بود، و اگر چيزى جز قرآن با آن محتويات عالى در دست او نبود، همان قرآنى كه در چندين آيه آنها را رسما دعوت به مقابله كرده، و به اصطلاح تحدى نموده است و آنها در برابر آن عاجز مانده اند، براى اثبات نبوت او كافى بود، اما اين بوالهوسان بهانه جو از يكسو مى خواستند قرآن را تحقير كنند، و از سوى ديگر از قبول دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سر باز زنند، لذا پى در پى درخواست معجزه تازه مى كردند، و مسلما اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تسليم خواسته هاى آنها ميشد با جمله هذا سحر مبين همه را انكار مى كردند همانطور كه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود.

لذا قرآن در پاسخ آنها مى گويد: به آنها بگو خداوند قادر است آيه و معجزهاى (كه شما پيشنهاد مى كنيد) بر پيامبر خود نازل كند( قل ان الله قادر على ان ينزل آية ) .

ولى اين كار يك اشكال دارد كه غالب شما از آن بى خبريد و آن اينكه اگر به اينگونه تقاضاها كه از سر لجاجت مى كنيد ترتيب اثر داده شود سپس ايمان نياوريد همگى گرفتار مجازات الهى شده، نابود خواهيد گشت، زيرا اين نهايت بى حرمتى نسبت به ساحت مقدس پروردگار و فرستاده او و آيات و معجزات او است، لذا در پايان آيه مى فرمايد ولى اكثر آنها نمى دانند( و لكن اكثر هم لا يعلمون ) .

اشكال:

به طورى كه از تفسير مجمع البيان استفاده مى شود از قرنها پيش بعضى از مخالفان اسلام اين آيه را دستاويز كرده و به آن استدلال نموده اند كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هيچ معجزهاى نداشته است، زيرا هنگامى كه از او تقاضاى اعجاز مى كنند او تنها با گفتن اينكه خداوند توانائى بر چنين چيزى دارد و اكثر. شما نمى دانيد قناعت، اتفاقا بعضى از نويسندگان اخير دنباله اين افسانه كهن را گرفته. و در نوشته خود اين ايراد را بار ديگر زنده كرده اند.

پاسخ:

اولا - آنها كه چنين ايرادى مى كنند گويا آيات قبل و بعد را درست مورد بررسى قرار نداده اند كه سخن از افراد لجوجى به ميان آمده كه به هيچوجه حاضر به تسليم در برابر حق نبودند، و اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر خواسته هاى آنها تسليم نشده نيز به همين دليل بوده است و گرنه در كجاى قرآن داريم كه افراد حق جو و حق طلب از پيامبر تقاضاى معجزه كرده باشند و او خواسته آنها را رد كرده باشد در آيه 111 همين سوره انعام در باره اينگونه افراد مى خوانيم

( و لو اننا نزلنا اليهم الملائكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليؤ منوا ) .

ثانيا - به طورى كه از روايات اسلامى استفاده مى شود اين پيشنهاد از طرف جمعى از روساى قريش بود و آنها به خاطر تحقير و ناديده گرفتن قرآن چنين پيشنهادى را مطرح كرده بودند و مسلم است پيامبر در برابر پيشنهادهائى كه از چنين انگيزه هائى سرچشمه بگيرد تسليم نخواهد شد.

ثالثا - كسانى كه اين ايراد را ميكنند گويا ساير آيات قرآن را از نظر دور داشته اند كه چگونه خود قرآن به عنوان يك معجزه جاويدان صريحا معرفى شده و بارها از مخالفان دعوت به مقابله گرديده و ضعف و ناتوانى آنها را آشكار ساخته است و نيز آيه اول سوره اسرأ را فراموش كرده اند كه صريحا مى گويد خداوند پيامبرش را از مسجدالحرام به مسجد اقصى در يك شب برد.

رابعا - اين باوركردنى نيست كه قرآن مملو از معجزات و خارق عادات انبيأ و پيامبران بوده باشد و پيامبر اسلام بگويد من خاتم پيامبرانم و برتر از همه آنها، و آئين من بالاترين آئين است، اما در برابر خواسته حقجويان كمترين معجزهاى از خود نشان ندهد آيا در اينصورت در نظر افراد بيطرف و حقيقت طلب نقطه ابهام مهمى در دعوت او پيدا نميشد؟!

اگر او معجزه اى نمى داشت مى بايست مطلقا سخنى از معجزات انبياى ديگر نگويد تا برنامه خويش را بتواند توجيه نمايد و راههاى اعتراض را بر خود ببندد، اينكه او با دست و دل باز مرتبا از اعجاز ديگران سخن ميگويد و خارق عادات موسى بن عمران و عيسى بن مريم و ابراهيم و صالح و نوح (عليهما‌السلام ) را بر مى شمرد، دليل روشنى است كه او از نظر معجزات خود كاملا مطمئن بوده است.

لذا در تواريخ اسلامى و روايات معتبر و نهج البلاغه خارق عادات مختلفى از پيامبر نقل شده است كه مجموع آنها در سر حد تواتر است.


آيه (38) و ترجمه

( و ما من دابة فى الا رض و لا طئر يطير بجناحيه إلا أمم أمثالكم ما فرطنا فى الكتب من شى ء ثم إلى ربهم يحشرون ) (38)

ترجمه:

38 - هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز ميكند نيست، مگر اينكه امت هائى همانند شما هستند، ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم، سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى گردند.

تفسير:

از آنجا كه اين آيه بخشهاى وسيعى را بدنبال دارد نخست بايد لغات آيه و بعد تفسير اجمالى آن را ذكر كرده، سپس به ساير بخشها بپردازيم:

دابه از ماده ديبب بمعنى آهسته راه رفتن و قدمهاى كوتاه برداشتن است، و معمولا به همه جنبندگان روى زمين گفته ميشود، و اگر مى بينيم كه به شخص سخن چين ديبوب گفته مى شود و در حديث وارد شده: لا يدخل الجنة ديبوب: هيچگاه سخنچين داخل بهشت نميشود نيز از همين نظر است كه او آهسته ميان دو نفر رفت آمد مى كند تا آنها را نسبت بهم بدبين سازد.

طائر به هر گونه پرنده اى گفته ميشود، منتها چون در پاره اى از موارد به امور معنوى كه داراى پيشرفت و جهش هستند اين كلمه اطلاق مى شود در آيه مورد بحث براى اينكه نظر فقط روى پرندگان متمركز شود جمله: يطير بجناحيه يعنى با دو بال خود پرواز مى كند به آن افزوده شده.

امم جمع امت و امت بمعنى جمعيتى است كه داراى قدر مشتركى هستند، مثلا: دين واحد يا زبان واحد، يا صفات و كارهاى واحدى دارند.

يحشرون از ماده حشر بمعنى جمع است، ولى معمولا در قرآن به اجتماع در روز قيامت گفته ميشود، مخصوصا هنگاميكه به ضميمه الى ربهم بوده باشد.

آيه فوق بدنبال آيات گذشته كه درباره مشركان بحث مى كرد و آنها را به سرنوشتى كه در قيامت دارند متوجه مى ساخت، سخن از حشر و رستاخيز عمومى تمام موجودات زنده، و تمام انواع حيوانات به ميان آورده، نخست مى گويد:

هيچ جنبنده اى در زمين، و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند نيست مگر اينكه امت هائى همانند شما هستند( و ما من دابه فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ) .

و به اين ترتيب هر يك از انواع حيوانات و پرندگان براى خود امتى هستند همانند انسانها، اما در اينكه اين همانندى و شباهت در چه جهت است؟ در ميان مفسران گفتگو است،

بعضى شباهت آنها را با انسانها از ناحيه اسرار شگفت انگيز خلقت آنها دانسته اند زيرا هر دو نشانه هائى از عظمت آفريدگار و خالق را با خود همراه دارند.

و بعضى از جهت نيازمنديهاى مختلف زندگى يا وسايلى را كه با آن احتياجات گوناگون خود را بر طرف مى سازند، ميدانند.

در حالى كه جمعى ديگر معتقدند كه منظور شباهت آنها با انسان از نظر درك و فهم و شعور است، يعنى آنها نيز در عالم خود داراى علم و شعور و ادراك هستند، خدا را مى شناسند و به اندازه توانائى خود او را تسبيح و تقديس مى گويند، اگر چه فكر آنها در سطحى پائينتر از فكر و فهم انسانها است، و ذيل اين آيه - چنانكه خواهد آمد - نظر آخر را تقويت مى كند.

سپس در جمله بعد مى گويد: ما در كتاب هيچ چيز را فروگذار نكرديم( ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ) .

ممكن است منظور از كتاب، قرآن بوده باشد كه همه چيز (يعنى تمام امورى كه مربوط به تربيت و هدايت و تكامل انسان است ) در آن وجود دارد، منتها گاهى به صورت كلى بيان شده، مانند دعوت به هر گونه علم و دانش، و گاهى به جزئيات هم پرداخته شده است مانند بسيارى از احكام اسلامى و مسائل اخلاقى.

احتمال ديگر اينكه منظور از كتاب عالم هستى است، زيرا عالم آفرينش مانند كتاب بزرگى است كه همه چيز در آن آمده است و چيزى در آن فروگذار نشده.

هيچ مانعى ندارد كه هر دو تفسير با هم در آيه منظور باشد زيرا نه در قرآن چيزى از مسائل تربيتى فروگذار شده، و نه در عالم آفرينش نقصان و كم و كسرى وجود دارد.

و در پايان آيه ميگويد تمام آنها بسوى خدا در رستاخيز جمع مى شوند( ثم الى ربهم يحشرون ) .

ظاهر اين است كه ضمير هم در اين جمله به انواع و اصناف جنبندگان و پرندگان برمى گردد، و به اين ترتيب قرآن براى آنها نيز قائل به رستاخيز شده است و بيشتر مفسران نيز اين مطلب را پذيرفته اند كه تمام انواع جانداران داراى رستاخيز و جزأ و كيفرند، تنها بعضى منكر اين موضوع شده، و اين آيه و آيات ديگر را طور ديگر توجيه كرده اند مثلا گفته اند منظور از حشر الى الله همان بازگشت به پايان زندگى و مرگ است.

ولى همانطور كه اشاره كرديم ظاهر اين تعبير در قرآن مجيد همان رستاخيز و برانگيخته شدن در قيامت است.

روى اين جهت آيه به مشركان اخطار مى كند خداوندى كه تمام اصناف حيوانات را آفريده، و نيازمنديهاى آنها را تامين كرده، و مراقب تمام افعال آنها است و براى همه رستاخيزى قرار داده، چگونه ممكن است براى شما حشر و رستاخيزى قرار ندهد و به گفته بعضى از مشركان چيزى جز زندگى دنيا و حيات و مرگ آن در كار نباشد.

نكته ها

در اينجا به چند موضوع بايد دقت كرد

1 - آيا رستاخيز براى حيوانات هم وجود دارد؟

شك نيست كه نخستين شرط حساب و جزا مسئله عقل و شعور و بدنبال آن تكليف و مسئوليت است، طرفداران اين عقيده مى گويند مداركى در دست است كه نشان مى دهد حيوانات نيز به اندازه خود داراى درك و فهمند، از جمله:

زندگى بسيارى از حيوانات آميخته با نظام جالب و شگفت انگيزى است كه روشنگر سطح عالى فهم و شعور آنها است كيست كه درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدن عجيب آنها و نظام شگفت انگيز لانه و كندو، سخنانى نشنيده باشد، و بر درك و شعور تحسين آميز آنها آفرين نگفته باشد؟ گرچه بعضى ميل دارند همه اينها را يك نوع الهام غريزى بدانند، اما هيچ دليلى بر اين موضوع در دست نيست كه اعمال آنها به صورت ناآگاه (غريزه بدون عقل ) انجام مى شود.

چه مانعى دارد كه اين اعمال همانطور كه ظواهرشان نشان مى دهد ناشى از عقل و درك باشد؟ بسيار مى شود كه حيوانات بدون تجربه قبلى در برابر حوادث پيش بينى نشده دست به ابتكار ميزنند، مثلا گوسفندى كه در عمرش گرگ را نديده براى نخستين بار كه آن را مى بيند به خوبى خطرناك بودن اين دشمن را تشخيص داده و به هر وسيله كه بتواند براى دفاع از خود و نجات از خطر متوسل مى شود.

علاقه اى كه بسيارى از حيوانات تدريجا به صاحب خود پيدا مى كنند شاهد ديگرى براى اين موضوع است، بسيارى از سگ هاى درنده و خطرناك نسبت به صاحبان خود و حتى فرزندان كوچك آنان مانند يك خدمتگزار مهربان رفتار ميكنند.

داستانهاى زيادى از وفاى حيوانات و اينكه آنها چگونه خدمات انسانى را جبران مى كنند در كتابها و در ميان مردم شايع است كه همه آنها را نمى توان افسانه دانست.

و مسلم است آنها را به آسانى نمى توان ناشى از غريزه دانست، زيرا غريزه معمولا سرچشمه كارهاى يكنواخت و مستمر است، اما اعمالى كه در شرائط خاصى كه قابل پيش بينى نبوده بعنوان عكس العمل انجام ميگردد به فهم و شعور شبيه تر است تا به غريزه.

هم امروز بسيارى از حيوانات را براى مقاصد قابل توجهى تربيت مى كنند، سگهاى پليس براى گرفتن جنايتكاران، كبوترها براى رساندن نامه ها، و بعضى از حيوانات براى خريد جنس از مغازه ها، و حيوانات شكارى براى شكار كردن، آموزش مى بينند و وظائف سنگين خود را با دقت عجيبى انجام ميدهند، (امروز حتى براى بعضى از حيوانات رسما مدرسه افتتاح كرده اند!)

از همه اينها گذشته، در آيات متعددى از قرآن، مطالبى ديده مى شود كه دليل قابل ملاحظه اى براى فهم و شعور بعضى از حيوانات محسوب مى شود، داستان فرار كردن مورچگان از برابر لشگر سليمان، و داستان آمدن هدهد به منطقه سبا و يمن و آوردن خبرهاى هيجان انگيز براى سليمان شاهد اين مدعا است.

در روايات اسلامى نيز احاديث متعددى در زمينه رستاخيز حيوانات ديده ميشود، از جمله:

از ابوذر نقل شده كه مى گويد: ما خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوديم كه در پيش روى ما دو بز به يكديگر شاخ زدند، پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود، ميدانيد چرا اينها به يكديگر شاخ زدند؟ حاضران عرض كردند: نه، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود ولى خدا ميداند چرا؟ و به زودى در ميان آنها داورى خواهد كرد.

و در روايتى از طرق اهل تسنن از پيامبر نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود ان الله يحشر هذه الامم يوم القيامة و يقتص من بعضها لبعض حتى يقتص للجمأ من القرنأ: خداوند تمام اين جنبندگان را روز قيامت برمى انگيزاند و قصاص ‍ بعضى را از بعضى مى گيرد، حتى قصاص حيوانى كه شاخ نداشته و ديگرى بى جهت باو شاخ زده است از او خواهد گرفت.

در آيه 5 سوره تكوير نيز مى خوانيم و اذا الوحوش حشرت هنگاميكه وحوش محشور مى شوند اگر معنى اين آيه را حشر در قيامت بگيريم (نه حشر و جمع بهنگام پايان اين دنيا) يكى ديگر از دلائل نقلى بحث فوق خواهد بود.

2 - اگر آنها رستاخيز دارند تكليف هم دارند

سئوال مهمى كه در اينجا پيش مى آيد و تا آن حل نشود تفسير آيه فوق روشن نخواهد شد اين است كه آيا مى توانيم قبول كنيم كه حيوانات تكاليفى دارند با اينكه يكى از شرائط مسلم تكليف عقل است و به همين جهت كودك و يا شخص ديوانه از دايره تكليف بيرون است؟ آيا حيوانات داراى چنان عقلى هستند كه مورد تكليف واقع شوند؟ و آيا ميتوان باور كرد كه يك حيوان بيش از يك كودك نابالغ و حتى بيش از ديوانگان درك داشته باشد؟ و اگر قبول كنيم كه آنها چنان عقل و دركى ندارند چگونه ممكن است تكليف متوجه آنها شود.

در پاسخ اين سئوال بايد گفت كه تكليف مراحلى دارد و هر مرحله ادراك و عقلى متناسب خود ميخواهد، تكاليف فراوانى كه در قوانين اسلامى براى يك انسان وجود دارد بقدرى است كه بدون داشتن يك سطح عالى از عقل و درك انجام آنها ممكن نيست و ما هرگز نميتوانيم چنان تكاليفى را براى حيوانات بپذيريم، زيرا شرط آن، در آنها حاصل نيست، اما مرحله ساده و پائين ترى از تكليف تصور مى شود كه مختصر فهم و شعور براى آن كافى است، ما نمى توانيم چنان فهم و شعور و چنان تكاليفى را بطور كلى درباره حيوانات انكار كنيم.

حتى در باره كودكان و ديوانگانى كه پاره اى از مسائل را ميفهمند انكار همه تكاليف مشكل است مثلا اگر نوجوانان 14 ساله كه به حد بلوغ نرسيده ولى كاملا مطالب را خوانده و فهميده اند در نظر بگيريم، اگر آنها عمدا مرتكب قتل نفس شوند در حالى كه تمام زيانهاى اين عمل را ميدانند آيا ميتوان گفت هيچ گناهى از آنها سرنزده است؟! قوانين كيفرى دنيا نيز افراد غير بالغ را در برابر پاره اى از گناهان مجازات ميكند، اگر چه مجازاتهاى آنها مسلما خفيفتر است.

بنابراين بلوغ و عقل كامل شرط تكليف در مرحله عالى و كامل است، در مراحل پائين تر يعنى در مورد پارهاى از گناهانى كه قبح و زشتى آن براى افراد پائينتر نيز كاملا قابل درك است بلوغ و عقل كامل را نميتوان شرط دانست.

با توجه به تفاوت مراتب تكليف، و تفاوت مراتب عقل اشكال بالا در مورد حيوانات نيز حل مى شود.

3 - آيا اين آيه دليل بر تناسخ است

عجيب اينكه بعضى از طرفداران عقيده خرافى تناسخ به اين آيه براى مسلك خود استدلال كرده اند و گفته اند آيه ميگويد حيوانات امت هائى همانند شما هستند، در حاليكه ميدانيم آنها ذاتا، همانند ما نيستند، بنابراين بايد بگوئيم ممكن است روح انسانها پس از جدا شدن از بدن در كالبد حيوانات قرار بگيرند باين وسيله كيفر بعضى از اعمال سوء خود را ببينند!

ولى علاوه بر اينكه عقيده به تناسخ بر خلاف قانون تكامل، و بر خلاف منطق عقل ميباشد، و لازمه آن انكار معاد است (چنانكه مشروحا در جاى خود گفته ايم ) آيه بالا به هيچ وجه دلالتى بر اين مسلك ندارد، زيرا همانطور كه گفتيم مجتمعات حيوانى از جهاتى، همانند مجتمعات انسانى هستند، و اين شباهت جنبه فعلى دارد، نه بالقوه، زيرا آنها نيز سهمى از درك و شعور دارند، و سهمى از مسئوليت، و سهمى از رستاخيز، و از اين جهات شباهتى به انسانها دارند.

اشتباه نشود تكليف و مسئوليت انواع جانداران در يك مرحله خاص مفهومش اين نيست كه آنها داراى رهبر و پيشوائى براى خود هستند و شريعت و مذهبى دارند آنچنان كه از بعضى صوفيه نقل شده است، بلكه رهبر آنها در اينگونه موارد تنها درك و شعور باطنى آنها است، يعنى مسائل معينى را درك ميكنند و باندازه شعور خود در برابر آن مسئول هستند.


آيه (39) و ترجمه

( و الذين كذبوا بايتنا صم و بكم فى الظلمت من يشإ الله يضلله و من يشأ يجعله على صرط مستقيم ) (39)

ترجمه:

39 - آنها كه آيات ما را تكذيب كردند كر و لال در تاريكى ها قرار دارند، هر كس را خدا بخواهد (و مستحق باشد) گمراه مى كند و هر كس را بخواهد (و شايسته بيند) بر راه راست قرار خواهد داد.

تفسير:

كر و لالها!

بار ديگر قرآن به بحث از منكران لجوج ميپردازد و مى گويد: آنها كه آيات ما را تكذيب كردند كر و لال هستند، و در ظلمت و تاريكى قرار گرفته اند( و الذين كذبوا باياتنا صم و بكم فى الظلمات ) .

نه گوش شنوائى دارند كه حقائق را بشنوند، و نه زبان حقگوئى كه اگر حقيقتى را درك كردند براى دگران بازگو كنند. و چون ظلمت خود خواهى و خود پرستى و لجاجت و جهل گرداگرد آنها را فرا گرفته، نميتوانند چهره حقايق را ببينند و به اين ترتيب از اين سه نعمت بزرگ (شنيدن و ديدن و گفتن ) كه انسان را با دنياى خارج مربوط ميسازد محرومند.

بعضى از مفسران معتقدند كه منظور از افراد كر مقلدينى هستند كه بدون چون و چرا از رهبران گمراهى تبعيت ميكنند و گوش خود را بسته اند كه صداى رهبران الهى را نمى شنوند، و منظور از افراد گنگ همان رهبران گمراه هستند كه حقايق را بخوبى درك ميكنند، اما براى حفظ موقعيت و منافع مادى خويش مهر سكوت بر لب زده اند و هر دو دسته در ظلمت جهل و خود پرستى گرفتارند.

و بدنبال آن ميفرمايد: خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هر كس را بخواهد بر جاده مستقيم قرار مى دهد( من يشأ الله يظله و من يشأ يجعله على صراط مستقيم ) .

سابقا گفته ايم نسبت دادن هدايت و ضلالت به مشيت و اراده خدا موضوعى است كه آيات ديگر قرآن آن را بخوبى تفسير مى كنند، در يك جا مى خوانيم يضل الله الظالمين خداوند ستمگران را گمراه مى كند و در جاى ديگر و ما يضل به الا الفاسقين تنها فاسقان را گمراه مى كند و در جاى ديگر و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا كسانى كه در راه ما مجاهده كنند آنها را به راههاى مستقيم خود هدايت خواهم كرد از اين آيات و آيات ديگر قرآن بخوبى استفاده مى شود كه هدايتها و ضلالتهائى كه در اين موارد به اراده خدا نسبت داده شده است در حقيقت پاداش و كيفرهائى است كه در مقابل انجام اعمال نيك و بد به بندگان مى دهد و به تعبير روشنتر گاهى اعمال فوق العاده زشتى از انسان سر ميزند كه بر اثر آن تاريكى وحشتناكى روح او را احاطه خواهد كرد، چشمان حقيقت بين از او گرفته مى شود، و گوش او صداى حق را نمى شنود، و زبان او از گفتن حق باز مى ماند.

اما بعكس گاهى چنان كارهاى نيك فراوان از او سر ميزند كه يك دنيا نور و روشنائى به روح او مى پاشد، ديد و درك او وسيعتر و فكر او پرفروغتر و زبان او در گفتن، حق گوياتر ميشود، اين است معنى هدايت و ضلالت كه به اراده خدا نسبت داده مى شود.


آيه (40) و (41) و ترجمه

( قل أرئيتكم إن أتئكم عذاب الله أو أتتكم الساعة أغير الله تدعون إن كنتم صدقين ) (40)( بل إياه تدعون فيكشف ما تدعون إليه إن شأ و تنسون ما تشركون ) (41)

ترجمه:

40 - بگو آيا هيچ فكر كرده ايد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد يا رستاخيز بر پا شود آيا غير خدا را (براى حل مشكلات خود) مى خوانيد، اگر راست ميگوئيد؟!

41 - (نه ) بلكه تنها او را ميخوانيد و او اگر بخواهد مشكلى را كه به خاطر آن او را خوانده ايد بر طرف ميسازد و آنچه را (امروز) شريك (خدا) قرار مى دهيد (آنروز) فراموش مى كنيد.

تفسير:

توحيد فطرى

بار ديگرى روى سخن به مشركان كرده و از راه ديگرى براى توحيد و يگانه پرستى، در برابر آنها، استدلال ميكند، به اين طريق كه لحظات فوق العاده سخت و دردناك زندگى را به خاطر آنها مى آورد، و از وجدان آنها استمداد مى كند كه در اينگونه لحظات كه همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند پناهگاهى جز خدا براى خودشان فكر ميكنند! اى پيامبر به آنها بگو اگر عذاب دردناك خداوند به سراغ شما بيايد و يا قيامت با آنهمه هول و هيجان و حوادث وحشتناك بر پا شود، راست بگوئيد آيا غير خدا را براى برطرف ساختن شدائد خود مى خوانيد؟

( قل ا رايتكم ان اتيكم عذاب الله او اتتكم الساعة ا غير الله تدعون ان كنتم صادقين ) .

روح معنى اين آيه نه تنها براى مشركان، براى همه كس به هنگام بروز شدائد و حوادث سخت، قابل درك است، ممكن است در حال عادى و در حوادث كوچك انسان به غير خدا متوسل گردد، اما هنگامى كه حادثه فوق العاده شديد باشد انسان همه چيز را فراموش ميكند ولى در همين حال در اعماق دل خود يكنوع اميدوارى به نجات كه از منبع قدرت مرموز و نامشخصى سر چشمه ميگيرد احساس ميكند اين همان توجه به خدا و حقيقت توحيد است.

حتى مشركان و بت پرستان در چنين لحظاتى سخنى از بتها به ميان نمى آورند و همه را به دست فراموشى مى سپرند.

در آيه بعد مى فرمايد: بلكه تنها او را ميخوانيد، او هم اگر بخواهد مشكل شما را بر طرف ميكند، و شريكهائى كه براى خدا درست كرده بوديد همه را فراموش مى كنيد( بل اياه تدعون فيكشف ما تدعون اليه ان شأ و تنسون ما تشركون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.

1 - استدلالى كه در دو آيه فوق ديده مى شود همان استدلال به توحيد فطرى است كه در دو بحث ميتوان از آن استفاده كرد يكى در اصل اثبات وجود خدا، و ديگر در اثبات يگانگى او، لذا در روايات اسلامى، و همچنين در سخنان دانشمندان، هم در برابر منكران خدا و هم در برابر مشركان با آن استدلال شده است.

2 - قابل توجه اينكه در استدلال بالا سخن از قيام ساعة (روز رستاخيز) به ميان آمده، در حالى كه ممكن است گفته شود، آنها چنان روزى را اصلا قبول نداشتند، بنابراين چگونه ممكن است در برابر آنها چنين استدلالى شود؟

ولى بايد توجه داشت كه اولا همه آنها منكر قيامت نبودند بلكه جمعى از آنها به نوعى از رستاخيز اعتقاد داشتند ثانيا ممكن است منظور از ساعة همان ساعت مرگ يا ساعت حوادث وحشتناكى باشد كه انسان را در آستانه مرگ قرار ميدهد ثالثا ممكن است اين تعبير كنايه از حوادث هولناك بوده باشد زيرا آيات قرآن مكرر ميگويد كه شروع رستاخيز با يك سلسله حوادث فوق العاده هولناك همراه است: و زلزله ها، طوفانها، صاعقه ها و مانند آن در آن هنگام به وقوع مى پيوندند.

3 - با اينكه مى دانيم روز رستاخيز و حوادث قبل از آن مسائل حتمى است و به هيچ وجه قابل تغيير نيست، چگونه در آيه فوق مى گويد: اگر خدا بخواهد آن را بر طرف خواهد ساخت؟ آيا فقط منظور بيان قدرت پروردگار است؟ و يا معنى ديگرى منظور بوده است؟

در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت: منظور اين نيست كه خداوند اصل قيام ساعت و روز رستاخيز را با دعا از بين ببرد بلكه منظور اين است مشركان - و حتى غير مشركان - هنگامى كه در آستانه قيامت قرار گيرند از حوادث و مشكلات آن و كيفرهاى سختى كه در پيش ‍ دارند وحشت ميكنند و از خدا مى خواهند اين وضع را بر آنان آسان گرداند و آنها را از خطرات برهاند، در حقيقت دعا براى نجات خويش از حوادث دردناك است نه دعا براى از بين رفتن رستاخيز.


آيه (42) تا (45) و ترجمه

( و لقد أرسلنا إلى أمم من قبلك فأخذنهم بالبأسأ و الضرأ لعلهم يتضرعون ) (42)( فلو لا إذ جأهم بأ سنا تضرعوا و لكن قست قلوبهم و زين لهم الشيطن ما كانوا يعملون ) (43)( فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم أبوب كل شى ء حتى إذا فرحوا بما أوتوا أخذنهم بغتة فإذا هم مبلسون ) (44)( فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العلمين ) (45)

ترجمه:

42 - ما به امتهائى كه پيش از تو بودند (پيامبرانى فرستاديم و هنگامى كه به مخالفت آنها برخاستند) آنها را به شدت و رنج و ناراحتى مواجه ساختيم شايد (بيدار شوند و در برابر حق ) تسليم گردند.

43 - چرا آنها هنگامى كه مجازات ما به آنان رسيد (خضوع نكردند و) تسليم نشدند، ولى دلهاى آنها قساوت پيدا كرد و شيطان هر كارى را كه مى كردند در نظرشان زينت داد.

44 - هنگامى كه (اندرزها سودى نبخشيد و) آنچه به آنها يادآورى شده بود فراموش كردند درهاى همه چيز (از نعمتها) را به روى آنها گشوديم تا (كاملا) خوشحال شدند (و دل به آنها بستند) ناگهان آنها را گرفتيم (و سخت مجازات كرديم ) در اين هنگام همه مايوس ‍ شدند (و درهاى اميد به روى آنها بسته شد!)

45 - و (به اين ترتيب ) دنباله (زندگى ) جمعيتى كه ستم كرده بودند قطع شد و ستايش مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است

تفسير:

سرانجام زندگى اندرزناپذيران

در اين آيات نيز گفتگو با گمراهان و مشركان ادامه مى يابد و قرآن از راه ديگر براى بيدار ساختن آنها موضوع را تعقيب مى كند يعنى دست آنها را گرفته و به قرون و زمانهاى گذشته مى برد و چگونگى حالات امتهاى گمراه و ستمگر و مشرك را شرح مى دهد كه چگونه تمام عوامل تربيت و بيدارى در مورد آنها به كار گرفته شد اما جمعى از آنها به هيچيك از اينها توجه نكردند و سرانجام چنان عاقبت شومى دامانشان را گرفت كه عبرتى براى آيندگان شدند. نخست ميگويد ما پيامبرانى به سوى امم پيشين فرستاديم و چون اعتنا نكردند آنها را به منظور بيدارى و تربيت با مشكلات و حوادث سخت: با فقر و خشكسالى و قحطى با بيمارى و درد و رنج و باسأ و ضرأ مواجه ساختيم شايد متوجه شوند و به سوى خدا باز گردند( و لقد ارسلنا الى امم من قبلك فاخذناهم بالباسأ و الضرأ لعلهم يتضرعون ) .

در آيه بعد ميگويد چرا آنها از اين عوامل دردناك و بيدار كننده پند و اندرز نگرفتند و بيدار نشدند و به سوى خدا باز نگشتند( فلو لا اذ جائهم باسنا تضرعوا ) .

در حقيقت علت عدم بيدارى آنها دو چيز بود نخست اينكه بر اثر زيادى گناه و لجاجت در شرك، قلبهاى آنها تيره و سخت و روح آنها انعطاف ناپذير شده بود( و لكن قست قلوبهم ) .

ديگر اينكه شيطان (با استفاده از روح هوا پرستى آنها) اعمالشان را در نظرشان زينت داده بود، و هر عمل زشتى را انجام مى دادند زيبا و هر كار خلافى را صواب مى پنداشتند( وزين لهم الشيطان ما كانوا يعملون ) .

در آيه بعد اضافه مى كند هنگامى كه سختگيريها و گوشماليها در آنها مؤ ثر نيفتاد از راه لطف و محبت وارد شديم و به هنگامى كه درسهاى نخست را فراموش كردند درس دوم را براى آنها آغاز كرديم و درهاى انواع نعمتها را بر آنها گشوديم، شايد بيدار شوند و به آفريننده و بخشنده آن نعمتها توجه كنند، و راه راست را باز يابند( فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شى ء ) .

ولى اين همه نعمت در واقع خاصيت دو جانبه داشت هم ابراز محبتى براى بيدارى بود و هم مقدمهاى براى عذاب دردناك در صورتى كه بيدار نشوند، زيرا ميدانيم هنگامى كه انسان در ناز و نعمت فرو رود، و ناگهان آنهمه نعمت از او گرفته شود سخت بر او دردناك خواهد بود، بخلاف اينكه تدريجا از او گرفته شود كه زياد در او مؤ ثر نخواهد گشت.

لذا مى گويد آنقدر به آنها نعمت داديم تا كاملا خوشحال شدند اما بيدار نشدند، لذا ناگاه آنها را گرفتيم و مجازات كرديم، و تمام درهاى اميد به روى

آنها بسته شد( حتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون ) .

و به اين ترتيب جمعيت ستمكاران ريشه كن شدند و نسل ديگرى از آنها به پانخاست( فقطع دابر القوم الذين ظلموا ) .

دابر در اصل به معنى دنباله و آخر چيزى است.

و از آنجا كه خداوند در به كار گرفتن عوامل تربيت در مورد آنها هيچگونه كوتاهى نكرده در پايان آيه مى فرمايد: ستايش و حمد مخصوص خداوندى است كه پروردگار و مربى همه جهانيان است( و الحمد لله رب العالمين ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - گاهى تصور مى شود كه ميان اين آيات و آيات گذشته منافاتى وجود دارد، زيرا در آيات گذشته تصريح شده بود كه مشركان به هنگام هجوم مشكلات متوجه خدا ميشوند، و غير او را فراموش ميكنند ولى در اين آيات ميگويد حتى به هنگام هجوم مشكلات نيز بيدار نمى گردند.

توجه به يك نكته اين منافات ظاهرى را برطرف ميسازد و آن اينكه بيداريهاى موقت و زودگذر به هنگام بروز شدائد بيدارى محسوب نميگردند، زيرا به زودى به حالت نخستين باز مى گردد.

در آيات گذشته چون منظور بيان توحيد فطرى بود، براى اثبات آن همان بيداريها و توجه هاى زودگذر و فراموش كردن غير خدا ولو در لحظه حادثه كافى بود، اما در اين آيات سخن از هدايت يافتن و از بيراهه به راه برگشتن است، مسلما بيدارى زودگذر و موقت اثرى در آن ندارد.

گاهى تصور مى شود كه تفاوت ميان آن دو در اين است كه آيات گذشته مربوط به مشركان معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، ولى آيات مورد بحث مربوط به اقوام پيشين است بنابراين با هم منافاتى ندارد.

ولى بسيار بعيد به نظر ميرسد كه مشركان لجوج معاصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بهتر از گمراهان پيشين باشند، بنابراين راه حل همان است كه در بالا گفتيم.

2 - در آيات فوق مى خوانيم هنگامى كه بروز شدائد اثر تربيتى نداشت، خداوند درهاى نعمت را به روى چنين گناهكارانى مى گشايد، آيا اين كار به خاطر تشويق بعد از تنبيه است يا مقدمه اى است براى دردناك بودن مجازات؟ يعنى به اصطلاح اين گونه نعمتها، نعمت استدراجى است كه تدريجا بنده متمرد را در ناز و نعمت و خوشحالى و سرور، و يك نوع غفلت فرو ميبرد، سپس يكباره همه چيز را از آنها مى گيرد.

پاره اى از قرائن در آيه وجود دارد كه احتمال دوم را تقويت ميكند، ولى مانعى ندارد كه هر دو منظور باشد، يعنى نخست تشويق براى بيدارى، و اگر مؤ ثر نشد مقدمه اى است براى گرفتن نعمت و عذاب دردناك، در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل شده، اذا رايت الله يعطى العبد من الدنيا على معاصيه ما يحب فانما هو استدراج ثم تلا رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فلما نسوا... هنگامى كه ببينى خداوند در برابر گناهان نعمت مى بخشد بدان كه مقدمه مجازات است سپس آيه فوق را تلاوت فرمود.( مجمع البيان و نور الثقلين ذيل آيه ) .

در حديثى از على (عليه‌السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: يا بن آدم اذا رايت ربك سبحانه يتابع عليك نعمه و انت تعصيه فاحذره (نهج البلاغه كلمه 5).

اى فرزند آدم هنگامى كه ببينى خداوند پى در پى نعمتها را به تو مى بخشد،

در حالى كه تو گناه ميكنى، از مجازات او بترس، كه اين مقدمه مجازات است.

در كتاب تلخيص الاقوال از امام حسن عسكرى (عليه‌السلام ) چنين نقل شده، كه قنبر غلام امير مؤ منان را پيش حجاج آوردند حجاج پرسيد تو چكار براى على ابن ابى طالب (عليه‌السلام ) ميكردى، گفت وسايل وضوى او را فراهم مى ساختم! پرسيد هنگامى كه از وضو فارغ ميشد چه ميگفت؟، گفت اين آيه را ميخواند، فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شى و تا آخر آيه را تلاوت كرد، حجاج گفت گمان ميكنم اين آيه را بر ما تطبيق مى كرد، قنبر با شجاعت گفت آرى (نورالثقلين جلد 1 - صفحه 18).

3 - در اين آيات مى خوانيم كه منظور از بسيارى از حوادث رنج آور ايجاد حالت توجه و بيدارى است، و اين يكى از فلسفه هاى آفات و بلاها است كه در بحث توحيد از آن سخن گفته ايم، ولى شايان توجه اينكه اين موضوع را اولا با كلمه لعل (شايد) ذكر ميكند، بخاطر اينكه وجود بلاها به تنهائى كافى براى بيدارى نيست، بلكه زمينهاى است براى دلهائى كه آمادگى دارند (در سابق نيز گفته ايم لعل در كلام خدا معمولا در مواردى استعمال مى شود، كه پاى شرايط ديگرى نيز در ميان باشد).

ديگر اينكه در اينجا كلمه تضرع بكار برده شده، كه در اصل به معنى ورود شير به پستان و خضوع و تسليم آن در برابر دوشنده است، سپس به معنى تسليم آميخته با تواضع و خضوع آمده است! يعنى اين حوادث دردناك را بخاطر آن ايجاد مى كرديم، كه آنها از مركب غرور و سركشى و خود خواهى فرود آيند، و در برابر حق تسليم شوند.

4 - جالب اينكه در پايان آيه، خداوند جمله الحمد لله رب العالمين را مى گويد، و اين نشانه آن است كه قطع ريشه ظلم و فساد و نابود شدن نسلى كه بتواند اين كار را ادامه دهد، بقدرى اهميت دارد كه جاى شكر و سپاس است.

در حديثى از فضيل بن عياض از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم، كه فرمود: من احب بقأ الظالمين فقد احب ان يعصى الله، ان الله تبارك و تعالى حمد بنفسه بهلاك الظلمة فقال: فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين:

هر كس بقاى ستمگران را دوست دارد، مفهومش اين است كه دوست مى دارد معصيت خدا شود (موضوع ظلم به اندازهاى مهم است كه ) خداوند تبارك و تعالى در برابر نابود ساختن ظالمان خود را حمد و ستايش كرده است و فرموده دنباله قوم ستمگر بريده شد و سپاس مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است.


آيه (46) تا (49) و ترجمه

( قل أ رئيتم إن أخذ الله سمعكم و أبصركم و ختم على قلوبكم من إله غير الله يأ تيكم به انظر كيف نصرف الايت ثم هم يصدفون ) (46)( قل أرئيتكم إن أتئكم عذاب الله بغتة أو جهرة هل يهلك إلا القوم الظلمون ) (47)( و ما نرسل المرسلين إلا مبشرين و منذرين فمن أمن و أصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (48)( و الذين كذبوا بايتنا يمسهم العذاب بما كانوا يفسقون ) (49)

ترجمه:

46 - بگو آيا فكر كرده ايد اگر خداوند گوش و چشمهاى شما را بگيرد و بر دلهاى شما مهر نهد (كه چيزى را نفهميد) چه كسى جز خدا است كه آنها را به شما بدهد؟ ببين چگونه آيات را براى آنها به گونه هاى مختلف شرح مى دهيم سپس آنها روى مى گردانند!.

47 - بگو فكر كرده ايد اگر عذاب خدا ناگهانى (و پنهانى ) يا آشكارا به سراغ شما بيايد آيا جز جمعيت ستمكار هلاك مى شوند؟

48 - ما پيامبران را جز براى بشارت و بيم نمى فرستيم آنها كه ايمان آورند و (خويشتن را) اصلاح كنند نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند.

49 - و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند عذاب (پروردگار) بخاطر نافرمانيها به آنان مى رسد.

تفسير:

بخشنده نعمتها را بشناسيد

روى سخن همچنان با مشركان است.

و در اين آيات با بيان ديگرى براى بيدار ساختن آنها استدلال شده است، و روى غريزه دفع ضرر تكيه كرده، نخست مى گويد: اگر خداوند نعمتهاى گرانبهايش را همچون گوش و چشم از شما بگيرد، و بر دلهايتان مهر بگذارد و بطورى كه نتوانيد ميان خوب و بد و حق و باطل تميز دهيد چه كسى جز خدا مى تواند اين نعمتها را به شما باز گرداند؟!( قل ا رايتم ان اخذ الله سمعكم و ابصاركم و ختم على قلوبكم من اله غير الله ياتيكم به ) .

در حقيقت مشركان نيز قبول داشتند كه خالق و روزى ده خدا است، و بتها را بعنوان شفاعت در پيشگاه خدا مى پرستيدند قرآن ميگويد شما بجاى اينكه پرستش بتهاى بى ارزش و فاقد همه چيز كنيد چرا مستقيما به در خانه خدا نمى رويد خدائى كه سرچشمه همه نيكيها و بركات است.

علاوه بر اعتقادى كه همه بت پرستان درباره خدا داشتند در اينجا نيز عقل آنها به داورى طلبيده مى شود، كه بتهائى كه خود نه چشم و نه گوش و نه عقل و نه هوش دارند چگونه مى توانند اين گونه نعمتها را به ديگران ببخشند؟!

سپس مى گويد ببين چگونه آيات و دلائل را به گونه هاى مختلف براى آنها شرح مى دهيم، ولى باز آنها از حق روى برمى گردانند( انظر كيف نصرف الايات ثم هم يصدفون ) .

درباره معنى ختم و همچنين علت اينكه سمع در آيات قرآن معمولا بطور مفرد و ابصار بطور جمع مى آيد در جلد اول همين تفسير صفحه 50 بحث كرديم.

نصرف از ماده تصريف به معنى تغيير است و در اينجا منظور بيان استدلالات گوناگون و در اشكال مختلف مى باشد، و يصدفون از ماده صدف بر وزن هدف به معنى جانب و ناحيه است، و چون بهنگام روى گردانيدن و اعراض، انسان متوجه جانب و ناحيه ديگرى اين كلمه در معنى اعراض به كار مى رود، منتها چنانكه راغب در مفردات اين ماده به معنى اعراض و روى گردانيدن شديداستعمال مى شود.

در آيه بعد به دنبال ذكر اين سه نعمت بزرگ الهى (چشم و گوش و فهم ) كه سرچشمه تمام نعمتهاى دنيا و آخرت است اشاره به امكان سلب همه نعمتها بطور كلى كرده، مى گويد: به آنها بگو اگر عذاب خداوند ناگهانى و بدون مقدمه، و يا آشكارا و با مقدمه، به سراغ شما بيايد آيا جز ستمكاران نابود مى شوند؟!( قل ارايتكم ان اتاكم عذاب الله بغتة او جهرة هل يهلك الا القوم الظالمون )

بغتة به معنى ناگهانى و جهرة به معنى آشكار است، و قاعدتا بايد در مقابل آشكار، پنهان ذكر گردد، نه ناگهانى، ولى چون امور ناگهانى معمولا مقدمات آنها مخفى و پنهان است، زيرا اگر پنهان نبود ناگهانى نميشد، به اين جهت در مفهوم كلمه بغتة مفهوم پنهانى افتاده است.

منظور اين است تنها كسى كه قادر به انواع مجازات و گرفتن نعمتها است خدا است، و بتها هيچ نقشى در اين ميان ندارند.

بنابراين دليلى ندارد كه به آنها پناه بريد، ولى از آنجا كه خداوند حكيم و رحيم است تنها ستمكاران را مجازات ميكند.

ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه ظلم معنى وسيعى دارد كه انواع شرك و گناهان را شامل مى شود، بلكه در آيات قرآن شرك به عنوان ظلم عظيم معرفى شده است چنانكه لقمان به فرزند خود ميگفت لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم: فرزندم براى خدا شريك قائل مشو كه شرك ظلم بزرگى است (سوره لقمان آيه 13).

در آيه بعد بوضع پيامبران الهى اشاره كرده، ميگويد: نه تنها بتهاى بيجان كارى از آنها ساخته نيست، انبياى بزرگ و رهبران الهى نيز كارى جز ابلاغ رسالت، و بشارت و انذار، و تشويق و تهديد ندارند، و هر نعمتى هست به فرمان خدا و از ناحيه او است و آنها هم هر چه بخواهند از او ميخواهند( و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين ) .

احتمال ديگر در پيوند اين آيه با آيات قبل اين است كه در آيات گذشته سخن از تشويقها و تهديدها در ميان بود، در اين آيه ميگويد اين همان هدفى است كه پيامبران بخاطر آن مبعوث شدند، كار آنها نيز بشارت و انذار بود.

سپس مى گويد: راه نجات منحصر در دو چيز است آنها كه ايمان بياورند و خويشتن را اصلاح كنند (و عمل صالح انجام دهند) نه ترسى از مجازاتهاى الهى دارند، و نه غم و اندوهى از اعمال گذشته خود( فمن آمن و اصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .

و در مقابل، كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند در برابر اين فسق و نافرمانى گرفتار مجازات الهى خواهند شد( و الذين كذبوا باياتنا يمسهم العذاب بما كانوا يفسقون ) .

قابل توجه اينكه در مورد مجازات تكذيب كنندگان آيات خدا، تعبير به يمسهم العذاب شده است، يعنى عذاب پروردگار آنها را لمس مى كند گويا مجازات همه جا بدنبال آنها ميگردد و سپس به بدترين وجهى آنها را فرا مى گيرد، ذكر اين نكته نيز لازم است كه فسق معنى وسيعى دارد، و هر گونه نافرمانى و خروج از راه و رسم بندگى خدا حتى كفر را شامل ميشود: و منظور از آن در آيه فوق نيز همين معنى است، بنابراين محلى براى بحثهائى كه فخر رازى و ديگر مفسران در باره فسق در اينجا كرده اند و آنرا شامل گناهان نيز دانسته اند، و سپس به دفاع برخاسته اند باقى نمى ماند.


آيه (50)و ترجمه

( قل لا أقول لكم عندى خزائن الله و لا أعلم الغيب و لا أقول لكم إنى ملك إن أتبع إلا ما يوحى إلى قل هل يستوى الا عمى و البصير أفلا تتفكرون ) (50)

ترجمه:

50 - بگو من نميگويم خزائن خدا نزد من است و من آگاه از غيب نيستم (جز آنچه خدا به من بياموزد) و به شما نمى گويم من فرشته ام، من تنها از آنچه به من وحى مى شود پيروى مى كنم، بگو آيا نابينا و بينا مساويند؟ چرا فكر نميكنيد؟!

تفسير:

آگاهى از غيب

آيه فوق دنباله پاسخ گوئى به اعتراضات گوناگون كفار و مشركان است و به سه قسمت از ايرادهاى آنها در جمله هاى كوتاه پاسخ داده شده است:

نخست اينكه آنها به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پيشنهاد معجزات عجيب و غريبى مى كردند، و هر يك به ميل خود پيشنهادى داشتند، حتى قانع به مشاهده معجزات مورد در خواست ديگران نيز نبوده اند گاهى خانه هائى از طلا، و گاهى نزول فرشتگان و زمانى تبديل سرزمين خشك و سوزان مكه به يك باغستان پر آب و ميوه، و گاهى موضوعات ديگر از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تقاضا مى كردند. چنانكه در سوره اسرأ ذيل آيه 90 شرح آن خواهد آمد.

گويا آنها با اين تقاضاهاى غريب و عجيب يك نوع مقام الوهيت و مالكيت زمين و آسمان براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) انتظار داشتند.

لذا در پاسخ اين افراد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور مى شود بگويد: من هرگز ادعا نميكنم كه خزائن الهى به دست من است، قل لا اقول لكم عندى خزائن الله ).

خزائن جمع خزينة به معنى منبع و مركز هر چيزى است كه براى حفظ آن و عدم دسترسى ديگران در آنجا جمع آورى شده و با توجه به آيه( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) (سوره حجر آيه 21): خزائن هر چيزى در نزد ما است و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمى كنيم، روشن ميشود، كه خزائن الله منبع همه چيز را در بر ميگيرد، و در حقيقت اين منبع از ذات بى انتهاى او كه سرچشمه جميع كمالات و قدرتها است، مى باشد.

سپس در برابر افرادى كه انتظار داشتند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنها را از تمام اسرار آينده و گذشته آگاه سازد، و حتى به آنها بگويد در آينده چه حوادثى مربوط به زندگى آنها روى ميدهد، تا براى رفع ضرر و جلب منفعت بپاخيزند، مى گويد: من هرگز ادعا نمى كنم كه از همه امور پنهانى و اسرار غيب آگاهم( و لا اعلم الغيب ) .

همانطور كه سابقا نيز گفته ايم، كسى از همه چيز با خبر است، كه در هر مكان و هر زمانى حاضر و ناظر باشد و او تنها ذات پاك خدا است، اما غير او كه وجودش محدود به زمان و مكان معينى است طبعا نمى تواند از همه چيز با خبر باشد، ولى هيچ مانعى ندارد كه خداوند قسمتى از علم غيب را كه مصلحت ميداند، و براى تكميل رهبرى رهبران الهى لازم است، در اختيار آنها بگذارد و البته اين را علم غيب بالذات نمى گويند، بلكه علم غيب بالعرض و به تعبير ديگر يادگيرى و تعلم از داناى غيب است.

آيات متعددى از قرآن گواهى مى دهد كه خداوند چنين علمى را نه تنها در اختيار پيامبران و پيشوايان الهى قرار داده بلكه گاهى در اختيار غير آنها نيز قرار مى داده است، از جمله در سوره جن آيه 26 و 27 مى خوانيم: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول: خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هيچ كس را از علم غيب خود آگاه نمى كند، مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند.

اصولا تكميل مقام رهبرى، آنهم يك رهبرى جهانى و همگانى، نياز به آگاهى بر بسيارى از مسائل كه از نظر ساير مردم مكتوم است، دارد، و اگر خداوند اين علم غيب را در اختيار فرستادگان و اوليايش نگذارد، مقام رهبرى آنها تكميل نخواهد شد. (دقت كنيد).

اين كه جاى خود دارد، گاهى يك موجود زنده براى ادامه حيات خود نياز به دانستن گوشه اى از غيب دارد، و خداوند در اختيار آن مى گذارد مثلا شنيده ايم كه بعضى از حشرات در تابستان پيش بينى وضع هواى زمستان را مى كنند يعنى خداوند اين غيب را بخصوص در اختيار آنها مى گذارد، زيرا زندگى آنها بدون اين مطلب چه بسا دستخوش فنا ميگردد، شرح بيشتر اين موضوع را بخواست خدا در تفسير آيه 188 سوره اعراف بيان خواهيم كرد.

و در جمله سوم به پاسخ ايراد كسانى كه انتظار داشتند خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرشته باشد، و يا فرشته اى همراه او باشد، و هيچگونه عوارض بشرى از خوردن غذا و راه رفتن در كوچه و بازار در او ديده نشود، مى گويد: و من هرگز ادعا نميكنم فرشته ام

( و لا اقول لكم انى ملك ) .

بلكه من تنها از دستورات و تعليماتى پيروى مى كنم كه از طريق وحى از ناحيه پروردگار به من مى رسد( ان اتبع الا ما يوحى الى ) .

از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هر چه داشت و هر چه كرد از وحى آسمانى سر چشمه گرفته بود، و آن گونه كه بعضى پنداشته اند به اجتهاد خود عمل نميكرد و نه به قياس و نه به غير آن، بلكه برنامه او در امور دينى تنها پيروى از وحى بود.

و در پايان آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داده مى شود كه بگو آيا افراد نابينا و بينا همانندند؟ و آنها كه چشم خود و انديشه و عقلشان بسته است با كسانى كه حقايق را به خوبى مى بينند و درك مى كنند برابرند؟ آيا فكر نمى كنيد( قل هل يستوى الاعمى و البصير افلا تتفكرون ) .

ذكر اين جمله بعد از جمله هاى سه گانه سابق ممكن است به خاطر اين باشد كه در جمله هاى قبل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: (من نه خزائن الهى را دارم، و نه عالم به غيبم، و نه فرشته ام تنها پيرو وحيم، ولى اين سخن نه به آن معنى است كه من با شما بت پرستان لجوج همانندم بلكه من انسانى هستم بينا، در حالى كه شما همچون نابينايان هستيد و اين دو مساوى نيستند!

احتمال ديگر در پيوند اين جمله با جمله هاى قبل اين است كه دلائل توحيد و همچنين حقانيت پيامبر آشكار است ولى چشم بينا مى خواهد كه آنها را ببيند و اگر شما قبول نداريد، نه به خاطر آن است كه موضوع مبهم يا پيچيده است بلكه بجهت آنست كه بينا نيستيد آيا بينا و نابينا يكسانند؟!


آيه (51) و ترجمه

( و أنذر به الذين يخافون أن يحشروا إلى ربهم ليس لهم من دونه ولى و لا شفيع لعلهم يتقون ) (51)

ترجمه:

51 - به وسيله آن (قرآن ) كسانى را كه از روز حشر و رستاخيز مى ترسند، بيم ده، (روزى كه در آن روز) ياور و سرپرست و شفاعت كنندهاى جز او (خدا) ندارند، شايد پرهيزكارى پيشه كنند.

تفسير:

در پايان آيه گذشته فرمود كه نابينا و بينا يكسان نيستند، و به دنبال آن در اين آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد به وسيله قرآن كسانى را انذار و بيدار كن كه از روز رستاخيز بيم دارند يعنى تا اين اندازه چشم قلب آنها گشوده است كه احتمال مى دهند حساب و كتابى در كار باشد، و در پرتو اين احتمال، و ترس از مسؤ ليت، آمادگى براى پذيرش يافته اند( و انذر به الذين يخافون ان يحشروا الى ربهم ) .

شايد كرارا گفته ايم كه تنها وجود يك رهبر لايق و برنامه هاى جامع تربيتى براى هدايت افراد كافى نيست، بلكه يك نوع آمادگى در خود افراد نيز لازم است همانطور كه نور آفتاب به تنهائى براى يافتن راه از چاه كفايت نميكند بلكه چشم بينا هم لازم دارد، و نيز بذر مستعد و آماده مادام كه زمين آماده و مستعدى وجود نداشته باشد بارور نميگردد. از آنچه گفتيم روشن شد كه ضمير به به قرآن بازگشت ميكند، اگر چه قرآن در آيات قبل با صراحت ذكر نشده ولى از قرائن روشن مى شود. همچنين منظور از يخافون (ميترسند) همان احتمال زيان و ضرر است

كه هر عاقلى به هنگام قرار گرفتن در برابر دعوت انبيأ و رهبران الهى در فكرش پيدا مى شود كه شايد گفتار آنها حق باشد، و مخالفت با آن موجب زيان و خسران گردد، پس چه بهتر كه در دعوت آنها مطالعه كنم و دلائل آنها را ببينم.

اين يكى از نخستين شرطهاى هدايت است و همان است كه علماى عقائد آن را به عنوان لزوم دفع ضرر محتمل دليل وجوب مطالعه در دعوت مدعى نبوت و لزوم مطالعه درباره شناسائى خدا قرار داده اند.

سپس مى گويد اين گونه افراد بيدار دل از آن روز مى ترسند كه جز خدا پناهگاه و شفاعت كنندهاى وجود ندارد( ليس لهم من دونه ولى و لا شفيع ) . آرى اين گونه افراد را انذار كن و دعوت به سوى حق بنما، زيرا اميد تقوا و پرهيزگارى درباره آنها هست( لعلهم يعقون ) .

البته نفى شفاعت و ولايت غير خدا در اين آيه هيچگونه منافاتى با شفاعت و ولايت مردان خدا ندارد، زيرا همانطور كه قبلا اشاره كرديم منظور نفى شفاعت و ولايت بالذات است، يعنى اين دو مقام ذاتا مخصوص خدا است، و اگر غير او مقام ولايت و شفاعتى دارد به اذن و اجازه و فرمان او است همانطور كه قرآن صريحا مى گويد: من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه كيست كه در پيشگاه او جز به فرمان او شفاعت كند؟ (بقره: 255).

براى توضيح بيشتر در اين زمينه و در زمينه بحث شفاعت به طور كلى، به جلد اول تفسير نمونه صفحه 160 و جلد دوم صفحه 189 و 196 مراجعه فرمائيد.


آيه (52) و (53) و ترجمه

( و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شى ء و ما من حسابك عليهم من شى ء فتطردهم فتكون من الظلمين ) (52)( و كذلك فتنا بعضهم ببعض ليقولوا أ هؤ لأ من الله عليهم من بيننا أليس الله باعلم بالشكرين ) (53)

ترجمه:

52 - آنها را كه صبح و شام خدا را ميخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن، نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها اگر آنها را طرد كنى از ستمگران خواهى بود.

53 - و اين چنين بعضى از آنها را با بعض ديگر آزموديم (توانگران را به وسيله فقيران ) تا بگويند آيا اينها هستند كه خداوند از ميان ما (برگزيده و) بر آنها منت گذارده (و نعمت ايمان به آنها بخشيده ) آيا خداوند شاكران را بهتر نميشناسد؟!

شأن نزول

در شان نزول آيات فوق روايات متعددى نقل شده كه با هم شباهت زياد دارند از جمله اينكه: در تفسير (در المنثور) چنين نقل شده كه جمعى از قريش از كنار مجلس پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گذشتند در حالى كه صهيب و عمار، و بلال و خباب و امثال آنها از مسلمانان كم بضاعت و كارگر، در خدمت پيامبر بودند. آنها از مشاهده اين صحنه تعجب كردند (و از آنجا كه شخصيت را در مال و ثروت و مقام مى دانستند نتوانستند عظمت مقام روحى اين مردان بزرگ، و نقش سازنده آنها را در ايجاد مجتمع بزرگ اسلامى و انسانى آينده درك كنند) گفتند اى محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيا به همين افراد از ميان جمعيت قناعت كرده اى؟ اينها هستند كه خداوند از ميان ما انتخاب كرده؟! ما پيرو اينها بوده باشيم؟ هر چه زودتر آنها را از طرف خود دور كن، شايد ما به تو نزديك شويم و از تو پيروى كنيم.

آيات فوق نازل شد و اين پيشنهاد را به شدت رد كرد. بعضى از مفسران اهل تسنن مانند نويسنده المنار حديثى شبيه به اين نقل كرده و سپس اضافه مى كند عمر بن خطاب در آنجا حاضر بود، و به پيامبر پيشنهاد كرد چه مانعى دارد كه پيشنهاد آنها را بپذيريم؟ و ما ببينيم اينها چه ميكنند آيات فوق پيشنهاد او را نيز رد كرد.

اشتباه نشود ذكر شان نزول براى بعضى از آيات اين سوره منافاتى با اين ندارد كه تمام سوره يك جا نازل شده باشد زيرا همانطور كه سابقا اشاره كرديم ممكن است حوادث گوناگونى قبل از نزول سوره در فواصل مختلفى روى داده باشد و اين سوره ناظر به آن حوادث بوده باشد.

ذكر اين نكته در اينجا لازم به نظر مى رسد كه در پارهاى از روايات نقل شده هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پيشنهاد آنها را نپذيرفت از او خواستند كه ميان اشراف قريش و فقراى يارانش تناوب قائل شود، يعنى روزى را براى اينها و روزى را براى آنها قرار دهد، تا با هم در يك جلسه ننشينند، پيامبر اين پيشنهاد را پذيرفت شايد وسيلهاى براى ايمان آوردن آنها شود، آنها گفتند بايد اين مطلب به عنوان يك قرار داد نوشته شود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) على (عليه‌السلام ) را مامور نوشتن قرار داد كرد كه آيه فوق نازل شد و از اين كار نهى كرد.

ولى اين روايت علاوه بر اينكه با روح تعليمات اسلام سازگار نيست و در هيچ مورد در مقابل اينگونه تبعيضها انعطافى نشان نداده، بلكه در همه جا سخن از وحدت جامعه اسلامى است، با آيه قبل كه ميفرمود( ان اتبع الا ما يوحى الى ) من همواره پيرو وحى الهى هستم سازگار نيست، چگونه ميتوان باور كرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بدون انتظار وحى تسليم چنين پيشنهادى شده باشد.

به علاوه جمله و( و لا تطرد) كه در آغاز آيه مورد بحث مى خوانيم نشان مى دهد كه آنها پيشنهاد طرد مطلق آن دسته از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را داشته اند نه پيشنهاد تناوب، زيرا تناوب با طرد فرق بسيار دارد و اين نشان مى دهد كه شان نزول همان است كه در آغاز آورديم.

تفسير:

مبارزه با فكر طبقاتى

در اين آيه به يكى ديگر از بهانه جوئيهاى مشركان اشاره شده و آن اينكه آنها انتظار داشتند پيامبر امتيازاتى براى ثروتمندان به نسبت طبقه فقير قائل شود، و معتقد بودند كه نشستن آنها در كنار ياران فقير پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى آنها عيب و نقص بزرگى است، بيخبر از اينكه اسلام آمده تا به اينگونه امتيازات پوچ و بى اساس پايان دهد، لذا آنها روى اين پيشنهاد اصرار داشتند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين دسته را از خود براند، اما قرآن صريحا و با ذكر دلائل زنده پيشنهاد آنها را نفى مى كند نخست كسانى را كه صبح و شام پروردگار خود را ميخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند، هرگز از خود دور مكن( و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداوة و العشى يريدون وجهه )

قابل توجه اينكه در اينجا بدون اينكه نام يا عنوان اين اشخاص را ذكر كند، تنها به ذكر اين صفت قناعت شده است، كه آنها صبح و شام - و به تعبير ديگر هميشه - به ياد خدا هستند، و اين عبادت و نيايش ‍ و توجه به پروردگار نه بخاطر ديگر از روى ريا است، بلكه تنها بخاطر ذات پاك او است او را فقط بخاطر خودش مى خواهند و مى جويند، و هيچ امتيازى با اين امتياز برابرى نمى كند.

از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه مشركان ثروتمند و خود خواه اين نخستين و آخرين بار نبود كه چنين پيشنهادى را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كردند، بلكه كرارا اين ايراد را داشتند، كه چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) جمعى از بينوايان را گرد خويش جمع كرده است، و اصرار داشتند آنها را طرد كند.

در حقيقت آنها روى يك سنت ديرين غلط امتياز افراد را به ثروت آنها مى دانستند، و معتقد بودند بايد طبقات اجتماع كه بر اساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند، و هر آئين و دعوتى بخواهد زندگى طبقاتى را بر هم زند، و اين امتيازات را ناديده بگيرد، در نظر آنها مطرود و غير قابل قبول است.

در حالات نوح پيامبر (عليه‌السلام ) نيزكه اشراف زمان او به او ميگفتند،( و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراى ) : ما نمى بينيم كسانى از تو پيروى كرده باشند، جز جمعى از فرومايگان و افراد خام (هود آيه 26) و اين را دليل بر بطلان رسالت او ميدانستند.

يكى از نشانه هاى عظمت اسلام و قرآن و به طور كلى عظمت مكتب انبيا اين است كه با سرسختى هر چه بيشتر، در برابر اين گونه پيشنهادها مقاومت كردند، و در جوامعى كه اختلاف طبقاتى يك مساله جاويدان شمرده مى شد، بكوبيدن اين امتياز موهوم پرداختند تا معلوم شود افراد پاكدل و با ايمان و هوشمندى هم چون سلمان و ابى ذر و صهيب و خباب و بلال به خاطر نداشتن مال و ثروت كمترين نقصى ندارند، و ثروتمندان بى مغز و كور دل و خود خواه و متكبر به خاطر ثروتشان نميتوانند از امتيازات اجتماعى و معنوى برخوردار گردند.

در جمله بعد مى فرمايد: دليلى ندارد كه اينگونه اشخاص با ايمان را از خود دور سازى، براى اينكه نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها،( ما عليك من حسابهم من شى ء و ما من حسابك عليهم من شى ء ) .

با اينحال اگر آنها را از خود برانى از ستمگران خواهى بود( فتطردهم فتكون من الظالمين ) .

در اينكه منظور از حساب در اينجا چه حسابى است؟ در ميان مفسران گفتگو است، بعضى احتمال داده اند كه منظور از حساب، حساب روزى آنها است، يعنى اگر دست آنها از مال و ثروت تهى است بارى بر دوش تو نمى گذارند، زيرا حساب روزى آنها با خدا است، همانگونه كه تو نيز بار زندگى خود را بر دوش آنها نمى گذارى و حساب روزى تو با آنها نيست.

ولى با توجه به بيانى كه خواهيم كرد اين احتمال بعيد به نظر مى رسد.

بلكه ظاهر اين است كه منظور از حساب، حساب اعمال است - همانطور كه بسيارى از مفسران گفته اند - اما چگونه خداوند ميفرمايد حساب اعمال آنها بر تو نيست، در حاليكه آنها عمل بدى نداشته اند كه ذكر چنين جملهاى لازم باشد اين به خاطر آن است كه مشركان ياران فقير پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به واسطه نداشتن مال و ثروت متهم به دورى از خدا مى كردند كه اگر اعمال آنها در پيشگاه خدا مورد قبول بود، چرا آنها را از نظر زندگى مرفه قرار نداده است؟ به علاوه آنها را متهم مى كردند كه ايمانشان شايد بخاطر تامين زندگى و رسيدن به آب و نان بوده است.

قرآن پاسخ مى دهد به فرض اينكه آنها چنين بوده باشند، ولى حسابشان با خدا است، همين اندازه كه ايمان آورده اند و در صف مسلمين قرار گرفته اند، به هيچ قيمتى نبايد رانده شوند، و به اين ترتيب جلو بهانه جوئيهاى اشراف قريش را ميگيرد.

شاهد اين تفسير همان است كه در داستان نوح پيغمبر كه شبيه داستان اشراف قريش است آمده در آنجا كه قوم نوح به او ميگويند: ا نؤ من لك و اتبعك الارذلون:( ما به تو ايمان بياوريم در حاليكه افراد بى سر و پا از تو پيروى كرده اند) نوح در جواب مى گويد: و ما علمى بما كانوا يعملون ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون و ما انا بطارد المؤ منين:(من چه اطلاعى از اعمال آنها دارم؟ حساب اعمال آنها بر خدا است اگر بدانيد، و من نميتوانم آنها را كه اظهار ايمان كرده اند از خود برانم.)

نتيجه اينكه وظيفه پيامبر آن است كه هر فردى را كه اظهار ايمان كند بدون هيچ گونه تفاوت و تبعيض از هر قشر و طبقهاى كه باشد بپذيرد، چه رسد به افراد پاكدل و با ايمانى كه جز خدا نمى جويند و تنها گناهشان اين است كه دستشان از مال و ثروت تهى است، و آلوده زندگى نكبتبار اشراف نيستند.

يك امتياز بزرگ اسلام

مى دانيم در مسيحيت كنونى دايره اختيارات روساى مذهبى به طرز مضحكى توسعه يافته تا آنجا كه آنها براى خود حق بخشيدن گناه قائل هستند، و به همين جهت ميتوانند كسانى را با كوچكترين چيزى طرد و تكفير كنند، و يا بپذيرند.

قرآن در آيه فوق و آيات ديگر صريحا يادآور ميشود كه نه تنها علماى مذهبى حتى شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز حق طرد كسى را كه اظهار ايمان مى كند، و كارى كه موجب خروج از اسلام بشود، انجام نداده ندارند. آمرزش گناه و حساب و كتاب بندگان تنها به دست خدا است، و هيچ كس جز او حق دخالت در چنين كارى ندارد.

ولى اشتباه نشود موضوع بحث در آيه طرد مذهبى است، نه طرد حقوقى، به اين معنى كه اگر مثلا مدرسهاى وقف بر محصلين خاصى بود، و كسى در آغاز مشمول شرايط بود و بعدا فاقد شرايط شد، اخراج او از آن مدرسه هيچ مانعى ندارد، و هم چنين اگر متولى مدرسه اختياراتى به خاطر رعايت مصالح مدرسه داشت، هيچ مانعى ندارد كه براى حفظ نظم و موقعيت آن، از آن اختيارات مشروع استفاده كند (بنابراين مطالبى كه در تفسير المنار در ذيل آيه بر خلاف اين مطلب ديده ميشود، ناشى از اشتباه طرد مذهبى با طرد حقوقى است ).

در آيه بعد به ثروتمندان بى ايمان هشدار مى دهد كه اين جريانات آزمايشهائى است براى آنها، و اگر از كوره اين آزمايشها نادرست بيرون آيند، بايد عواقب دردناك آنرا تحمل كنند، مى گويد: اين چنين بعضى از آنها را با بعض ديگر آزموديم( و كذلك فتنا بعضهم ببعض ) .

فتنه در اينجا به معنى آزمايش است، چه آزمايشى از اين سنگينتر كه اشراف و ثروتمندانى كه سالها عادت كرده اند حساب خود را به كلى از طبقات پائين جدا كنند، نه در شادى با آنها شريك باشند، و نه در غم و رنج، و حتى قبرهايشان هم از يكديگر فاصله داشته باشد، يك مرتبه تمام اين آداب و رسوم را در هم بشكنند، و اين زنجيرهاى عظيم را از دست و پاى خود بردارند و به آئينى به پيوندد كه پيشگامان آن به اصطلاح از طبقه فقرا و پائين محسوب مى شوند.

سپس اضافه مى كند: كار اين توانگران به جائى ميرسد كه با نگاه تحقير به مؤ منان راستين نگريسته و مى گويند: آيا اينها هستند كه خداوند از ميان ما برگزيده، و نعمت ايمان و اسلام به آنها ارزانى داشته است؟ آيا اينها قابل چنين حرفهائى هستند؟!( ليقولوا ا هؤ لأ من الله عليهم من بيننا ) .

و بعد به آنها پاسخ مى گويد كه اين افراد با ايمان مردمى هستند كه شكر نعمت عمل و تشخيص را بجا آورده و آنرا بكار بسته اند، و هم چنين شكر نعمت دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بجا آورده و از او پذيرا شده اند. چه نعمتى از آن بزرگتر و چه شكرى از آن بالاتر، و بخاطر همين خداوند، ايمان را در قلوب آنها راسخ گردانيده است آيا خداوند شاكران را بهتر نميشناسد؟( ا ليس الله باعلم بالشاكرين ) .


آيه (54)و (55)و ترجمه

( و اذا جأك الذين يؤ منون بايتنا فقل سلم عليكم كتب ربكم على نفسه الرحمة أنه من عمل منكم سوءا بجهلة ثم تاب من بعده و أصلح فأ نه غفور رحيم ) (54)( و كذلك نفصل الايت و لتستبين سبيل المجرمين ) (55)

ترجمه:

54 - هر گاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند به آنها بگو: سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده، هر كس از شما كار بدى از روى نادانى كند سپس توبه و اصلاح (و جبران ) نمايد او آمرزنده مهربان است.

55 - و اينچنين آيات را برميشمريم (و روشن ميسازيم ) تا راه گناهكاران آشكار گردد.

تفسير:

بعضى معتقدند آيه نخست درباره كسانى نازل شده كه در آيات قبل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور شد كه از طرد آنها خوددارى كند، و آنها را از خود جدا نسازد و بعضى معتقدند درباره جمعى از گناهكاران بوده است كه نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و اظهار داشتند ما گناهان زيادى كرده ايم و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سكوت كرد تا آيه فوق نازل شد.

اما شان نزول آن هر چه باشد، شك نيست كه مفهوم آيه يك معنى كلى و وسيع است و همه را شامل ميشود، زيرا نخست به صورت يك قانون كلى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه تمام افراد با ايمان را هر چند گناهكار باشند، نه تنها طرد نكند، بلكه به خود بپذيرد و چنين مى گويد:

هر گاه كسانى كه به آيات ما ايمان آورده اند به سراغ تو بيايند، به آنها بگو: سلام بر شما( و اذا جائك الذين يؤ منون باياتنا فقل سلام عليكم ) .

اين سلام ممكن است از ناحيه خدا و بوسيله پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده باشد، و يا مستقيما از ناحيه خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و در هر حال دليل بر پذيرا شدن و استقبال كردن و تفاهم و دوستى با آنها است.

در جمله دوم اضافه ميكند، كه پروردگار شما رحمت را بر خود فرض كرده است( كتب ربكم على نفسه الرحمة ) .

(كتب )كه از ماده ( كتابت ) به معنى نوشتن است، در بسيارى از موارد كنايه از الزام و ايجاب و تعهد مى باشد، زيرا يكى از آثار نوشتن مسلم شدن و ثابت ماندن چيزى است.

و در جمله سوم كه در حقيقت توضيح و تفسير رحمت الهى است، با تعبيرى محبت آميز چنين مى گويد: هر كس از شما كارى از روى جهالت انجام دهد، سپس توبه كند و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است( انه من عمل منكم سوء بجهالة ثم تاب من بعده و اصلح فانه غفور رحيم ) .

همانطور كه سابقا گفته ايم منظور از (جهالت ) در اينگونه موارد، همان غلبه و طغيان شهوت است كه انسان نه از روى دشمنى و عداوت با حق، بلكه به خاطر غلبه هوى و هوس آنچنان مى شود كه فروغ عقل و كنترل شهوت را از دست مى دهد، چنين كسى با اينكه عالم به گناه و حرام است اما چون علمش تحت الشعاع هوى و هوس واقع شده، به آن جهل اطلاق گرديده، مسلما چنين كسى در برابر گناه خود مسؤ ل است، اما چون از روى عداوت و دشمنى نبوده، سعى و كوشش مى كند اصلاح و جبران كند.

در حقيقت آيه فوق به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد، كه هيچ فرد با ايمانى را از هر طبقه و نژاد و در هر شرائطى بوده باشد، نه تنها از خود نراند، بلكه آغوش خويش را يكسان به روى همه بگشايد، حتى اگر كسانى آلوده به گناهان زياد باشند، آنها را نيز بپذيرد و اصلاح كند.

و در آيه بعد براى تاكيد مطلب مى فرمايد:(ما آيات و نشانهها و دستورات خود را اين چنين روشن و مشخص مى كنيم، تا هم راه حقجويان و مطيعان آشكار گردد و هم راه گنهكاران لجوج و دشمنان حق( و كذلك نفصل الايات و لتستبين سبيل المجرمين ) .

روشن است كه منظور از مجرم، در آيه فوق هر گناهكارى نيست، زيرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اين آيه ماموريت پيدا مى كند گناهكاران را در صورتى كه به سوى او بيايند هر چند اعمال خلافى از روى نادانى انجام داده باشند، بپذيرد، بنابراين منظور از مجرم همان گناهكاران لجوج و سرسختى است كه با هيچ وسيله تسليم حق نمى شوند.

يعنى بعد از اين دعوت عمومى و همگانى به سوى حق، حتى دعوت از گناهكارانى كه از كار خود پشيمانند، راه و رسم مجرمان لجوج و غير قابل انعطاف كاملا شناخته خواهد شد.


آيه (56) تا (59)و ترجمه

( قل انى نهيت أن أعبد الذين تدعون من دون الله قل لا أتبع أهوأكم قد ضللت اذا و ما أنا من المهتدين ) (56)( قل انى على بينة من ربى و كذبتم به ما عندى ما تستعجلون به إن الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفصلين ) (57)( قل لو أن عندى ما تستعجلون به لقضى الا مر بينى و بينكم و الله أعلم بالظلمين ) (58)

ترجمه:

56 - بگو من از پرستش كسانى كه غير از خدا ميخوانيد نهى شده ام، بگو من از هوى و هوسهاى شما پيروى نمى كنم اگر چنين كنم گمراه شده ام و از هدايت يافتگان نخواهم بود.

57 - بگو من دليل روشنى از پروردگارم دارم و شما آنرا تكذيب كرده ايد (و نپذيرفته ايد) آنچه شما درباره آن عجله داريد به دست من نيست، حكم و فرمان تنها از آن خدا است، حق را از باطل جدا ميكند، و او بهترين جدا كننده (حق از باطل ) است.

58 - بگو اگر آنچه را كه شما در باره آن عجله داريد نزد من بود (و به درخواست شما ترتيب اثر مى دادم عذاب الهى بر شما نازل مى گشت و) كار من و شما پايان گرفته بود و خداوند ظالمان را بهتر مى شناس

تفسير:

اصرار بيجا

در اين آيات همچنان روى سخن به مشركان و بت پرستان لجوج است - همانطور كه بيشتر آيات اين سوره نيز همين بحث را دنبال مى كند - لحن اين آيات چنان است كه گويا آنها از پيامبر دعوت كرده بودند به آئينشان گرايش پيدا كند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور مى شود كه صريحا به آنها بگويد: من از پرستش كسانى را كه غير از خدا مى پرستيد نهى شدهام( قل انى نهيت ان اعبد الذين تدعون من دون الله ) .

جمله نهيت (ممنوع شده ام ) كه به صورت فعل ماضى مجهول آورده شده است اشاره به اين است كه ممنوع بودن پرستش بتها چيز تازهاى نيست بلكه همواره چنين بوده و خواهد بود.

سپس با جمله: بگو اى پيامبر من پيروى از هوا و هوسهاى شما نمى كنم (قل لا اتبع اهوائكم ) پاسخ روشنى به پيشنهاد بى اساس آنها مى دهد و آن اينكه بت پرستى هيچ دليل منطقى ندارد، و هرگز با حكم عقل و خرد جور نمى آيد، زيرا عقل به خوبى درك مى كند كه انسان از جماد اشرف است چگونه ممكن است انسان در برابر مخلوق ديگرى و حتى در برابر موجود پست تر سر تعظيم فرود آورد، علاوه بر اين بتها غالبا ساخته و پرداخته انسان بودند چگونه ممكن است چيزى كه مخلوق خود انسان است معبود او و حلال مشكلاتش گردد، بنابراين سرچشمه بت پرستى چيزى جز تقليد كوركورانه و پيروى از خرافات و هوا پرستى نيست.

و در آخرين جمله براى تاكيد بيشتر مى گويد: اگر من چنين كارى را كنم مسلما گمراه شدهام و از هدايت يافتگان نخواهم بود( قد ضللت اذا و ما انا من المهتدين ) .

در آيه بعد پاسخ ديگرى به آنهاو آن اينكه من بينه و دليل روشنى از طرف پروردگارم دارم اگر چه شما آن را نپذيرفته و تكذيب كرده ايد( قل انى على بينة من ربى و كذبتم به ) .

بينة در اصل به چيزى مى گويند كه ميان دو شى ء فاصله و جدائى مى افكند به گونهاى كه ديگر هيچگونه اتصال و آميزش با هم نداشته باشند، سپس به دليل روشن و آشكار نيز گفته شده، از اين نظر كه حق و باطل را كاملا از هم جدا مى كند.

در اصطلاح فقهى اگر چه ( بينة ) به شهادت دو نفر عادل گفته مى شود ولى معنى لغوى آن كاملا وسيع است و شهادت دو عادل يكى از مصداقهاى آن مى باشد و اگر به معجزات بينة گفته مى شود باز از همين نظر است كه حق را از باطل جدا مى كند و اگر به آيات و احكام الهى بينة گفته مى شود باز به عنوان مصداق اين معنى وسيع است.

خلاصه در اين آيه نيز پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور است روى اين نكته تكيه كند كه مدرك من در مسئله خدا پرستى و مبارزه با بت كاملا روشن و آشكار ميباشد و انكار و تكذيب شما چيزى از اهميت آن نمى كاهد.

سپس به يكى ديگر از بهانه جوئيهاى آنها اشاره مى كند و آن اينكه آنها مى گفتند اگر تو بر حق هستى كيفرهائى كه ما را به آن تهديد ميكنى زودتر بياور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در پاسخ آنها ميگويد آنچه را شما درباره آن عجله داريد به دست من نيست )( ما عندى ما تستعجلون به ) .

تمام كارها و فرمانها همه به دست خدا است( ان الحكم الا لله ) .

و بعد به عنوان تاكيد مى گويد: او است كه حق را از باطل جدا مى كند و او بهترين جدا كنندگان حق از باطل است( يقص الحق و هو خير الفاصلين ) .

بديهى است كسى ميتواند به خوبى حق را از باطل جدا كند كه علمش از همه بيشتر باشد و شناخت حق و باطل براى او كاملا روشن است، به علاوه قدرت كافى براى اعمال علم و دانش خود نيز داشته باشد و اين دو صفت (علم و قدرت ) به طور نامحدود و بى پايان تنها براى ذات پاك خدا است، بنابراين او بهترين جدا كنندگان حق از باطل است.

در آيه بعد به پيامبر دستور مى دهد كه در برابر مطالبه عذاب و كيفر از ناحيه اين جمعيت لجوج و نادان به آنها بگو: اگر آنچه را كه شما با عجله از من مى طلبيد در قبضه قدرت من بود و من به درخواست شما ترتيب اثر ميدادم كار من و شما پايان گرفته بود( قل لو ان عندى ما تستعجلون به لقضى الامر بينى و بينكم ) .

اما براى اينكه تصور نكنند مجازات آنها به دست فراموشى سپرده شده در پايان خداوند از همه كس بهتر ستمكاران و ظالمان را مى شناسد و به موقع كيفر آنها را خواهد داد( و الله اعلم بالظالمين ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - از آيات قرآن استفاده مى شود كه بسيارى از اقوام گذشته همين درخواست را از پيامبران خود داشتند، كه اگر راست مى گوئى پس چرا مجازاتى را كه براى ما انتظار دارى به سراغ ما نمى فرستى؟!

قوم نوح (عليه‌السلام ) چنين درخواستى را از او كردند و گفتند اى نوح! چرا اين همه با ما سخن مى گوئى و مجادله مى كنى؟ اگر راست مى گوئى عذابى را كه به عنوان تهديد مى گوئى زودتر بياور( قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) (هود - 32) نظير اين تقاضا را قوم صالح نيز از او كردند (اعراف - 77).

و همچنين قوم عاد به پيامبرشان هود چنين پيشنهادى داشتند (اعراف - 70) از سوره اسرأ نيز استفاده مى شود كه اين درخواست از پيامبر اسلام مكرر واقع شد، حتى گفتند ما به تو ايمان نمى آوريم مگر زمانى كه يكى از چند كار انجام دهى از جمله اينكه سنگهاى آسمانى را قطعه قطعه بر سر ما بيفكنى!( او تسقط السمأ كما زعمت علينا كسفا ) (اسرأ - 92).

اين درخواستهاى نامعقول يا به عنوان استهزأ و مسخره كردن صورت مى گرفته و يا به راستى به عنوان طلب اعجاز و در هر دو صورت كار احمقانهاى بود، زيرا در صورت دوم موجب نابودى آنها مى شده و جائى براى استفاده از معجزه باقى نمى مانده و در صورت اول نيز با دلائل و نشانه هاى روشنى كه پيامبران با خود داشتند حداقل احتمال صدق آنها در نظر هر بيننده مجسم ميشده است، چطور ممكن است با چنين احتمالى انسان تقاضاى نابودى خودش را بكند، يا آن را به شوخى بگيرد، ولى تعصب و لجاجت بلاى بزرگى است كه جلو هر گونه فكر و منطق را مى گيرد.

2 - جمله (ان الحكم الا لله ) معنى روشنى دارد و آن اينكه: هر گونه فرمان در عالم آفرينش و تكوين و در عالم احكام دينى و تشريع به دست خدا است، و بنابراين اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ماموريتى پيدا مى كند آنهم به فرمان او است.

و اگر حضرت مسيح مثلا مردهاى را زنده مى كند آنهم به اذن او است، همچنين هر منصبى اعم از رهبرى الهى و قضاوت و حكميت به كسى سپرده شده است آن هم از ناحيه پروردگار است. اما متاسفانه جمله به اين روشنى در طول تاريخ كرارا مورد سوء استفاده واقع شده است، گاهى خوارج براى ايراد به مسئله تعيين حكمين در جريان جنگ صفين كه به پيشنهاد آنها و امثال آنها صورت گرفته بود به اين جمله چسبيده و به گفته على (عليه‌السلام ) كلمه حقى را گرفته و در معنى باطلى به كار ميبردند، و تدريجا جمله لا حكم الا لله شعارى براى آنها شد.

آنها آن قدر نادان و ابله بودند كه تصور مى كردند اگر كسى به فرمان خدا و به دستور اسلام در موضوعى حكميت پيدا كرد با جمله ان الحكم الا لله مخالف است، با اينكه قرآن زياد ميخواندند اما كمتر مى فهميدند، زيرا حتى قرآن در موضوع دادگاه خانوادگى اسلام تصريح به انتخاب حكم از طرف زن و مرد مى كند( فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ) (نسأ - 35)

بعضى ديگر - همانطور كه فخر رازى در تفسير خود نقل مى كند - اين جمله را دليلى بر مسلك جبر گرفته اند، زيرا وقتى قبول كنيم همه فرمانها در جهان آفرينش به دست خدا است اختيارى براى كسى باقى نمى ماند.

در حالى كه مى دانيم آزادى اراده بندگان و اختيار آنها نيز به فرمان پروردگار است، اين خدا است كه مى خواهد آنها مختار و آزاد در كار خود باشند تا در پرتو اختيار و آزادى، تكليف و مسئوليت بر دوش آنها نهد و تربيت شوند.

3 - جمله يقص در لغت به معنى قطع كردن و بريدن چيزى است و اينكه در آيه فوق مى خوانيم يقص الحق: خداوند حق را ميبرد يعنى كاملا آنرا از باطل جدا و تفكيك مينمايد، بنابراين جمله بعد و هو خير الفاصلين او بهترين جدا كنندگان است تاكيد براى اين موضوع محسوب مى شود.

و بايد توجه داشت كه جمله ( يقص ) از ماده ( قصه ) به معنى بيان سرگذشت و داستان نيست آنچنان كه بعضى از مفسران پنداشته اند.


آيه (59) تا (62) و ترجمه

( و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها إلا هو و يعلم ما فى البر و البحر و ما تسقط من ورقة إلا يعلمها و لا حبة فى ظلمت الا رض و لا رطب و لا يابس إلا فى كتب مبين ) (59)( و هو الذى يتوفئكم باليل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه ليقضى أجل مسمى ثم إليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعملون ) (60)( و هو القاهر فوق عباده و يرسل عليكم حفظة حتى إذا جأ أحدكم الموت توفته رسلنا و هم لا يفرطون ) (61)( ثم ردوا إلى الله مولئهم الحق ألا له الحكم و هو أسرع الحسبين ) (62)

ترجمه:

59 - كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند، آنچه در خشكى و درياست ميداند، هيچ برگى (از درختى ) نمى افتد مگر اينكه از آن آگاه است، و نه هيچ دانهاى در مخفيگاه زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد جز اينكه در كتاب آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است.

60 - او كسى است كه (روح ) شما را در شب (به هنگام خواب ) مى گيرد، و از آنچه در روز كسب كرده ايد (و انجام داده ايد) با خبر است سپس شما را در روز (از خواب ) برمى انگيزد (و اين وضع همچنان ادامه مى يابد ) تا مدت و سر آمد معينى فرا رسد سپس بازگشت شما به سوى او است، و شما را به آنچه عمل ميكرديد آگاه ميسازد.

61 - او تسلط كامل بر بندگان خود دارد و مراقبانى بر شما مى فرستد، تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى گيرند و آنها (در نگاهدارى حساب اعمال بندگان ) كوتاهى نمى كنند.

62 - سپس (تمام بندگان ) به سوى خدا كه مولاى حقيقى آنها است باز ميگردند، بدانيد داورى مخصوص او است و او سريعترين حسابگران است.

تفسير:

اسرار غيب!

در آيات گذشته سخن از علم و قدرت خدا و وسعت دايره حكم و فرمان او در ميان بود، در اين آيات آنچه در آيات قبل اجمالا بيان شده، مشروحا توضيح داده مى شود.

نخست به موضوع علم خدا پرداخته، مى گويد:

(خزانه هاى غيب (يا كليدهاى غيب ) همه در نزد خدا است، و جز او كسى آنها را نميداند( و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو ) .

مفاتح جمع مفتح (بر وزن بهتر) به معنى كليد است، و نيز ممكن است جمع مفتح (بر وزن دفتر) به معنى خزينه و مركز نگاهدارى چيزى بوده باشد.

در صورت اول معنى آيه چنين مى شود كه تمام كليدهاى غيب به دست او است، و در صورت دوم تمام خزانههاى غيب.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هر دو معنى در يك عبارت مراد باشد، و همانطور كه در علم اصول اثبات كرده ايم مانعى از استعمال يك لفظ در چند معنى وجود ندارد، و در هر صورت اين دو لازم و ملزوم يكديگرند، زيرا هر كجا خزانهاى است، كليدى وجود دارد.

ولى بيشتر به نظر ميرسد كه مفاتح به معنى كليدها باشد، نه خزائن، زيرا هدف در اينجا بيان علم خدا است و آن با مساله كليد كه وسيله آگاهى از ذخاير مختلف است، متناسبتر مى باشد، در دو مورد ديگر كه كلمه مفاتح در قرآن بكار رفته، نيز منظور از آن كليد است.

سپس براى توضيح و تاكيد بيشتر مى گويد: آنچه در بر و بحر است خدا ميداند( و يعلم ما فى البر و البحر ) .

بر به معنى مكان وسيع است، و معمولا به خشكيها گفته ميشود، و بحر در اصل نيز به معنى محل وسيعى است كه آب زياد در آن مجتمع باشد، و معمولا به درياها و گاهى به نهرهاى عظيم نيز گفته مى شود.

در هر حال آگاهى خدا از آنچه در خشكيها و درياها است، به معنى احاطه علم او بر همه چيز است. و توجه به وسعت معنى جمله بالا (آنچه در خشكيها و درياها است خدا ميداند) در حقيقت روشنگر گوشهاى از علم وسيع او است.

يعنى او از جنبش ميلياردها موجود زنده، كوچك و بزرگ، در اعماق درياها.

از لرزش برگهاى درختان در تمام جنگلها و كوهها.

از تاريخچه قطعى شگفتن هر غنچه و باز شدن گلبرگها.

از جريان امواج نسيم در بيابانها و خميدگى درهها.

از شماره واقعى سلولهاى بدن هر انسان و گلبولهاى خونها.

از حركات مرموز تمام الكترونها در دل اتمها.

و بالاخره از تمام انديشه هائى كه از لابلاى پردههاى مغز ما ميگذرد، و تا اعماق روح ما نفوذ مى كند... آرى از همه اينها به طور يكسان با خبر است.

باز در جمله بعد براى تاكيد احاطه علمى خداوند، اشاره به خصوص در اين مورد كرده و مى فرمايد: هيچ برگى از درختى جدا نميشود، مگر اينكه آنرا ميداند( و ما تسقط من ورقة الا يعلمها ) .

يعنى تعداد اين برگها و لحظه جداشدنشان از شاخه ها و گردش آنها در وسط هوا و لحظه قرار گرفتنشان روى زمين، همه اينها در پيشگاه علم او روشن است. هم چنين هيچ دانهاى در مخفيگاه زمين قرار نميگيرد، مگر اينكه تمام خصوصيات آن را ميداند( و لا حبة فى ظلمات الارض ) .

در حقيقت دست روى دو نقطه حساس گذارده شده است، كه براى هيچ انسانى هر چند ميليونها سال از عمر او بگذرد، و دستگاههاى صنعتى و تكامل حيرت انگيز پيدا كند، احاطه بر آن ممكن نيست.

چه كسى ميداند بادها در هر شبانه روز در سرتاسر كره زمين چه بذرهائى را از گياهان جدا كرده و به چه نقطهاى مى پاشد، بذرهائى كه ممكن است گاهى ساليان دراز در اعماق زمين مخفى بمانند، تا آب كافى براى رشد و نمو به دست آورند؟. چه كسى مى داند كه در هر ساعت به وسيله حشرات و يا به وسيله انسانها چند دانه از چه نوع بذر و در كدام نقطه زمين افشانده مى شوند؟.

كدام مغز الكترونيكى ميتواند، تعداد برگهائى كه در يك روز از شاخه درختان جنگلها جدا مى شوند حساب كند؟.

نگاه به منظره يك جنگل مخصوصا در فصل پائيز، و به ويژه به دنبال يك رگبار يا يك تند باد، و منظره بديعى كه سقوط پى در پى برگها پيدا مى كند، بخوبى اين حقيقت را ثابت مى كند، كه اينگونه علوم هيچ گاه ممكن نيست در دسترس انسان قرار گيرد.

در واقع سقوط برگها لحظه مرگ آنها است، و سقوط دانهها در مخفيگاه زمين گامهاى نخستين حيات و زندگى آنها است، او است كه از نظام اين مرگ و زندگى با خبر است، حتى گامهاى مختلفى را كه يك دانه به سوى زندگى كامل و شكوفان شدن برمى دارد در هر لحظه و هر ساعت در پيشگاه علم او آشكار است.

بيان اين موضوع يك اثر فلسفى دارد و يك اثر تربيتى.

اما اثر فلسفى آن اين است كه پندار كسانى را كه علم خدا را منحصر به كليات مى دانند، و معتقدند كه خدا از جزئيات اين جهان آگاهى ندارد، نفى مى كند، و صريحا مى گويد كه خدا از همه كليات و جزئيات آگاهى كامل دارد.

و اما اثر تربيتى آن روشن است، زيرا ايمان به اين علم وسيع پهناور به انسان مى گويد تمام اسرار وجود تو، اعمال و گفتار تو، نيات و افكار تو، همگى براى ذات پاك او آشكار است با چنين ايمانى چگونه ممكن است انسان مراقب حال خويش نباشد و اعمال و گفتار و نيات خود را كنترل نكند.

و در پايان آيه مى فرمايد هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتاب مبين ثبت است( و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين ) .

اين جمله با عبارتى كوتاه وسعت بيانتهاى علم خدا را به همه موجودات بيان ميكند. و هيچ چيز از آن مستثنى نخواهد بود، زيرا منظور از تر و خشك معنى لغوى آن نيست بلكه اين تعبير معمولا كنايه از عموميت مى باشد.

در مورد كتاب مبين احتمالات مختلفى از ناحيه مفسران داده شده است ولى بيشتر به نظر مى رسد كه منظور از كتاب مبين همان مقام علم پروردگار است يعنى همه موجودات در علم بى پايان او ثبت مى باشند، و تفسير آن به لوح محفوظ نيز قابل تطبيق بر همين معنى است، چه اينكه بعيد نيست كه لوح محفوظ نيز همان صفحه علم خدا باشد.

اين احتمال نيز در معنى كتاب مبين وجود دارد كه منظور از آن عالم آفرينش و خلقت و سلسله علت و معلولها است، كه همه چيز در آن نوشته شده است.

در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت رسيده است، ورقة به معنى جنين سقط شده و حبة به معنى فرزند و ظلمات الارض به معنى رحم مادران و رطب به معنى آنچه از نطفه ها زنده ميمانند، و يابس به معنى آنچه از بين مى رود، تفسير شده است.

شك نيست كه اين تفسير با جمود روى معانى لغوى اين كلمات تطبيق نمى كند، زيرا ورقه به معنى برگ و حبه به معنى دانه، و ظلمات الارض به معنى تاريكهاى زمين و رطب به معنى تر و يابس به معنى خشكى است ولى ائمه اهل بيت در حقيقت با اين تفسير خواسته اند، مسلمانان را متوجه كنند، كه بايد با يك ديد وسيع و گسترده به آيات قرآن بنگرند، و در فهم معنى آنها تنها روى لفظ جمود نكنند، بلكه به هنگامى كه قرائن دليل بر توسعه معنى هستند، به وسعت معنى بنگرند.

روايت فوق در حقيقت اشاره به اين است كه مفهوم آيه بالا منحصر به دانه هاى گياهان نيست، بلكه حتى بذرهاى نطفه هاى انسانى را نيز شامل مى شود.

در آيه بعد بحث را به احاطه علم خداوند به اعمال انسان كه هدف اصلى است، كشانيده و قدرت قاهره خدا را نيز مشخص مى سازد، تا مردم از مجموع اين بحث نتايج تربيتى لازم را بگيرند.

نخست مى گويد او كسى است كه روح شما را در شب قبض مى كند، و از آنچه در روز انجام مى دهيد و به دست مى آوريد آگاه است( و هو الذى يتوفيكم بالليل و يعلم ما جرحتم بالنهار ) .

توفى در لغت به معنى باز گرفتن است، و اينكه خواب را يك نوع باز گرفتن روح معرفى كرده، بخاطر آن است كه خواب - همانطور كه معروف است - برادر مرگ است، مرگ تعطيل كامل دستگاه مغز آدمى و قطع مطلق پيوند روح و جسم است، در حاليكه خواب تنها تعطيل بخشى از دستگاه مغز و ضعيف شدن اين پيوند است، بنابراين خواب مرحله كوچكى از مرگ حساب مى شود.

جرحتم از ماده جرح و در اينجا به معنى اكتساب و به دست آوردن چيزى است. يعنى شما شب و روز در زير چتر قدرت و علم خداوند قرار داريد، آن كس كه از پرورش دانه هاى نباتات در دل خاك، و از سقوط و مرگ برگها در هر مكان و هر زمان آگاه است، از اعمال شما نيز آگاهى دارد. سپس مى گويد: اين نظام خواب و بيدارى تكرار ميشود، شب ميخوابيد و روز شما را بيدار مى كند و اين وضع هم چنان ادامه دارد تا پايان زندگى شما فرا رسد( ثم يبعثكم فيه ليقضى اجل مسمى ) .

سرانجام نتيجه نهائى بحث را چنين بيان مى كند سپس بازگشت همه به سوى خدا است و شما را از آنچه انجام دادهايد آگاه ميسازد( ثم اليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعملون ) .

در آيه بعد باز براى توضيح بيشتر روى احاطه علمى خداوند نسبت به اعمال بندگان، و نگاهدارى دقيق حساب آنها براى روز رستاخيز چنين مى گويد: او تسلط كامل بر بندگان خود دارد و همواست كه حافظان و مراقبانى بر شما مى فرستد كه حساب اعمالتان را دقيقا نگاهدارى كنند( و هو القاهر فوق عباده و يرسل عليكم حفظة ) .

همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم قاهريت به معنى غلبه و تسلط كامل بر چيزى است به طورى كه هيچگونه توانائى مقاومت در طرف مقابل نباشد، و به عقيده بعضى اين كلمه معمولا در جائى بكار برده مى شود كه طرف مقابل داراى عقل باشد، در حاليكه لفظ غلبه هيچ يك از اين دو خصوصيت را ندارد، بلكه معنى آن كاملا وسيع است.

حفظة جمع حافظ و در اينجا به معنى فرشتگانى است كه مامور نگاهدارى حساب اعمال انسانها هستند، همانطور كه در سوره انفطار آيه 10 تا 13 مى خوانيم( ان عليكم لحافظين. كراما كاتبين. يعلمون ما تفعلون ) : مراقبان و حافظانى بر شما گمارده شده، آنها نويسندگان بزرگوارى هستند كه از هر كار شما آگاهند.

بعضى از مفسران معتقدند كه آنها حافظ اعمال انسان نيستند، بلكه ماموريت آنها حفظ خود انسان از حوادث و بلاها تا رسيدن اجل معين مى باشد، و جمله( حتى اذا جأ احدكم الموت ) را كه بعد از حفظة ذكر شده، قرينه آن ميدانند، و آيه 11 سوره رعد را نيز ممكن است، گواه بر اين سخن گرفت.

ولى دقت در مجموع آيه مورد بحث نشان مى دهد كه منظور از حفظ در اينجا همان حفظ اعمال است و در مورد فرشتگانى كه مامور حفظ انسانها هستند، به خواست خدا در تفسير سوره رعد بحث خواهيم كرد. سپس مى فرمايد: نگاهدارى اين حساب تا لحظه پايان زندگى و فرا رسيدن مرگ ادامه دارد( حتى اذا جأ احدكم الموت ) .

و در اين هنگام فرستادگان ما كه مامور قبض ارواحند روح او را مى گيرند( توفته رسلنا ) .

و در پايان اضافه مى كند كه اين فرشتگان به هيچ وجه در انجام ماموريت خود كوتاهى و قصور و تفريط ندارند، نه لحظهاى گرفتن روح را مقدم ميدارند، و نه لحظهاى مؤ خر( و هم لا يفرطون ) .

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين صفت مربوط به فرشتگان حافظان حساب اعمال انسانها بوده باشند، كه آنها در حفظ و نگاهدارى حساب اعمال كمترين كوتاهى و قصور ندارند و تكيه سخن در آيه مورد بحث نيز روى همين قسمت است در آيه بعد اشاره به آخرين مرحله كار انسان كرده، مى گويد: افراد بشر پس از طى دوران خود با اين پرونده هاى تنظيم شده كه همه چيز در آنها ثبت است، در روز رستاخيز به سوى پروردگارى كه مولاى حقيقى آنها است باز مى گردند( ثم ردوا الى الله مولاهم الحق ) .

و در آن دادگاه، دادرسى و حكم و قضاوت مخصوص ذات پاك خدا است( الا له الحكم ) .

و با آنهمه اعمال و پرونده هائى كه افراد بشر در طول تاريخ پرغوغاى خود داشته اند به سرعت به تمام حسابهاى آنها رسيدگى ميكند،( و هو اسرع الحاسبين ) .

تا آنجا كه در بعضى از روايات وارد شده، انه سبحانه يحاسب جميع عباده على مقدار حلب شاة!: خداوند حساب تمام بندگان را در زمان كوتاهى به اندازه دوشيدن يك گوسفند رسيدگى مى كند!.

همانطور كه در تفسير سوره بقره آيه 202 گفتيم، سرعت حساب بندگان به قدرى است كه حتى در يك لحظه همه حساب آنها را ميتواند مشخص كند، حتى ذكر زمان دوشيدن يك گوسفند و روايت بالا براى نشان دادن كوتاهى زمان است، و لذا در روايت ديگرى مى خوانيم:( ان الله تعالى يحاسب الخلائق كلهم فى مقدار لمح البصر ) : خداوند حساب همه بندگان را در يك لحظه ميرسد! و دليل آن همان است كه در تفسير آيه فوق گذشت، و آن اينكه اعمال آدمى در وجود او و در موجودات اطراف او اثر ميگذارد، يعنى درست همانند ماشين هائى است كه مقدار حركت و كاركرد خود را روى دستگاههائى با نمره نشان مى دهند!

و به تعبير روشنتر اگر دستگاههائى دقيقى باشد، مى تواند در چشم انسان تعداد نگاههاى خيانت آميزى كه كرده است، بخواند، و روى زبان انسان تعداد دروغها و تهمتها و زخم زبانها و سخنان نادرست را مطالعه كند، خلاصه هر يك از اعضأ بدن انسان علاوه بر روح او دستگاه حساب و شمارشى در درون خود دارد و با يك لحظه بررسى حساب آن روشن مى گردد.

و اگر در پارهاى از روايات مى خوانيم كه افراد پرمسؤ ليت و پر ثروت محاسباتشان در آن روز طولانى مى شود، در حقيقت نه بخاطر آن است كه معطل رسيدگى به اصل حساب شو ند بلكه آنها بايد در برابر سؤ الاتى كه نسبت به اعمال آنها مى شود، جوابگوئى كنند، يعنى سنگينى بار مسؤ ليت و لزوم جواب گوئى و اتمام حجت زمان دادگاه آنها را طولانى مى كند.

مجموع اين آيات يك درس كامل تربيتى براى بندگان خدا است، آگاهى خداوند از كوچكترين ذرات اين جهان، احاطه علمى او بر همه چيز، قدرت و قهاريت او نسبت به بندگان، اطلاع او از تمام اعمال بشر، نگاهدارى حساب اعمال به وسيله كاتبان دقيق، گرفتن جان او در لحظه معين، برانگيخته شدن او در رستاخيز و سپس رسيدگى دقيق و سريع به تمام كارهاى اين انسان.

كيست كه ايمان به مجموع اين مسائل داشته باشد، و مراقب اعمال خويش نگردد؟ بيحساب ظلم و ستم كند، بيدليل دروغ بگويد، و بى جهت به ديگران تجاوز كند، آيا اين اعمال با ايمان و اعتقاد و توجه به اصول فوق هرگز جمع مى شود؟!


آيه (63) و (64) و ترجمه

( قل من ينجيكم من ظلمت البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية لئن أنجئنا من هذه لنكونن من الشكرين ) (63)( قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم أنتم تشركون ) (64)

ترجمه:

63 بگو چه كسى شما را از تاريكيهاى خشكى و دريا رهائى مى بخشد؟ در حالى كه او را آشكارا و در پنهانى مى خوانيد (و مى گوئيد): اگر از اين (خطرات و ظلمتها) ما را رهائى بخشيدى از شكرگزاران خواهيم بود.

64 - بگو خداوند شما را از اينها و از هر مشكل و ناراحتى نجات مى بخشد باز هم شما براى او شريك مى سازيد! (و راه كفر مى پوئيد).

تفسير:

نورى كه در تاريكى مى درخشد

بار ديگر قرآن دست مشركان را گرفته و به درون فطرتشان مى برد و در آن مخفيگاه اسرار آميز نور توحيد و يكتاپرستى را به آنها نشان مى دهد و به پيامبر دستور مى دهد به آنها اين چنين بگويد: چه كسى شما را از تاريكيهاى بر و بحر رهائى مى بخشد؟! (قل من ينجيكم من ظلمات البر و البحر؟) لازم به يادآورى است كه ظلمت و تاريكى گاهى جنبه حسى دارد و گاهى جنبه معنوى: ظلمت حسى آن است كه نور به كلى قطع شود يا آنچنان ضعيف شود كه انسان جائى را نبيند يا به زحمت ببيند، و ظلمت معنوى همان مشكلات و گرفتاريها و پريشانيهائى است كه عاقبت آنها تاريك و ناپيدا است. جهل ظلمت است، هرج و مرج اجتماعى و اقتصادى و نابسامانيهاى فكرى و انحرافات آلودگيهاى اخلاقى كه عواقب شوم آنها قابل پيش بينى نيست و يا چيزى جز بدبختى و پريشانى نمى باشد همگى ظلمتند.

ظلمت و تاريكى ذاتا هولناك و توهمانگيز است، زيرا حمله بسيارى از جانوران خطرناك و دزدان و جانيان در پرده تاريكى صورت مى گيرد و هر كس خاطراتى در اين زمينه دارد، لذا به هنگام گرفتار شدن در ميان تاريكى، اوهام و خيالات جان مى گيرند، اشباح و هيولاهاى وحشتناك از زواياى خيال بيرون مى دوند، و افراد عادى را در خوف و ترس فرو مى برند.

ظلمت و تاريكى شعبهاى از عدم است و انسان ذاتا از عدم مى گريزد و وحشت دارد، و به همين جهت معمولا از تاريكى مى ترسد.

اگر اين تاريكى با حوادث وحشتناك واقعى آميخته شود و مثلا انسان در يك سفر دريائى شب تاريك و بيم موج و گردابى حائل محاصره شود وحشت آن به درجات بيش از مشكلاتى است كه به هنگام روز پديد مى آيد، زيرا معمولا راههاى چاره در چنان شرائطى به روى انسان بسته مى شود، همينطور اگر در شبى تاريك در ميان بيابانى راه را گم كند و صداى وحشتناك حيوانات درنده كه در دل شب طعمهاى براى خود مى جويند از دور و نزديك به گوش او رسد، در چنين لحظاتى است كه انسان همه چيز را به دست فراموشى مى سپارد و جز خودش و نور تابناكى كه در اعماق جانش مى درخشد و او را به سوى مبدئى مى خواند كه تنها او است كه مى تواند چنان مشكلاتى را حل كند، از ياد مى برد. اينگونه حالات دريچه هائى هستند به جهان توحيد و خداشناسى.

لذا در جمله بعد مى گويد: در چنين حالى شما از لطف بى پايان او استمداد مى كنيد گاهى آشكارا و با تضرع و خضوع و گاهى پنهانى در درون دل و جان او را مى خوانيد( تدعونه تضرعا و خفية ) .

و در چنين حالى فورا با آن مبدا بزرگ عهد و پيمان ميبنديد كه اگر ما را از كام خطر بره اند به طور قطع شكر نعمتهاى او را انجام خواهيم داد و جز به او دل نخواهيم بست( لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين ) .

ولى اى پيامبر به آنها بگو: خداوند شما را از اين تاريكيها و از هر گونه غم و اندوه ديگر نجات مى دهد (و بارها نجات داده است ) ولى پس از رهائى باز همان راه شرك و كفر را مى پوئيد( قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم انتم تشركون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - ذكر تضرع كه به معنى دعاى آشكار و خفية كه دعاى پنهانى است شايد به خاطر اين باشد كه مشكلات با هم متفاوتند گاهى به مرحله شدت نرسيده انسان را به دعاى پنهانى دعوت مى كند و گاهى كه به مرحله شديد مى رسد آشكارا دست به دعا برميدارد، و گاهى ناله ها و فريادها سر مى دهد منظور اين است كه خداوند هم مشكلات شديد و هم مشكلات ضعيف شما را حل مى كند.

2 - بعضى معتقدند كه در آيه به چهار حالت روانى انسان كه هر كدام يكنوع عكس العمل به هنگام بروز مشكلات است اشاره شده است: حالت دعا و نياز و حالت تضرع و خضوع و حالت اخلاص و حالت التزام به شكرگزارى به هنگام نجات از مشكلات.

اما متاسفانه براى بسيارى از اين افراد اين حالات پر ارزش همانند برقى زودگذر و تقريبا به شكل اضطرارى در برابر شدائد و مشكلات پيدا مى شود اما چون با آگاهى آميخته نيست پس از برطرف شدن شدائد به خاموشى مى گرايد.

بنابراين اين حالات اگر چه زودگذر باشد، مى تواند دليلى براى افراد دور افتاده در زمينه خداشناسى گردد.

3 - كرب (بر وزن حرب ) در اصل به معنى زير و رو كردن زمين و حفر آن است و نيز به معنى گره محكمى كه در طناب دلو مى زنند آمده است سپس در غم و اندوه هائى كه قلب انسان را زير و رو مى كند و همچون گرهى بر دل انسان مى نشيند گفته شده است.

بنابراين ذكر كلمه كرب در آيه بالا كه معنى وسيع و گسترده اى دارد و هر گونه مشكل مهمى را شامل مى شود بعد از ذكر ظلمات برو بحر كه به قسمت خاصى از شدائد گفته مى شود از قبيل ذكر يك مفهوم عام بعد از بيان مفهوم خاص ‍ است (دقت كنيد).

در اينجا يادآورى حديثى كه در ذيل اين آيه در بعضى از تفاسير اسلامى آمده است بى مناسبت نيست.

از پيغمبر اكرم نقل شده كه فرمود خير الدعأ الخفى و خير الرزق ما يكفى بهترين دعا آن است كه پنهانى (و از روى نهايت اخلاص ) صورت گيرد و بهترين روزى آن است كه بقدر كافى بوده باشد (نه ثروت اندوزى هائى كه مايه محروميت ديگران و بار سنگينى بر دوش انسان باشد).

و در ذيل همين حديث ميخوانيم: مر بقوم رفعوا اصواتهم بالدعا فقال انكم لا تدعون الاصم و لا غائبا و انما تدعون سميعا قريبا: پيامبر از كنار جمعيتى گذشت كه صداى خود را بدعا بلند كرده بودند فرمود شما شخص كرى را نمى خوانيد و نه شخصى را كه پنهان و دور از شما باشد بلكه شما كسى را مى خوانيد كه هم شنوا و هم نزديك است!. از اين حديث استفاده مى شود كه اگر دعا آهسته و آميخته با توجه و اخلاص بيشتر باشد بهتر است.


آيه (65) و ترجمه

( قل هو القادر على أن يبعث عليكم عذابا من فوقكم أو من تحت أرجلكم أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض انظر كيف نصرف الايت لعلهم يفقهون ) (65)

ترجمه:

65 - بگو او قادر است كه عذابى از طرف فوق يا از زير پاى شما بر شما بفرستد يا به صورت دسته هاى پراكنده شما را با هم بياميزد، و طعم جنگ (و ناراحتى ) را به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند، ببين چگونه آيات گوناگون را براى آنها بازگو مى كنيم شايد بفهمند (و باز گردند).

تفسير:

عذابهاى رنگارنگ

در آيات قبل ضمن بيان توحيد فطرى در حقيقت يكنوع تشويق و اظهار محبت به بندگان شده بود كه چگونه خداوند بهنگام شدائد و مشكلات آنها را در پناه خود مى پذيرد، و به خواسته هاى آنها ترتيب اثر ميدهد.

در اين آيه براى تكميل طرق مختلف تربيتى، تكيه روى مسئله تهديد به عذاب و مجازات الهى شده، يعنى همانطور كه خداوند ارحم الراحمين و پناه دهنده بى پناهان است همچنين در برابر طغيانگران و سركشان، قهار و منتقم نيز مى باشد. در اين آيه به پيامبر دستور داده شده است كه مجرمان را به سه نوع مجازات تهديد كند: عذابهائى از طرف بالا و عذابهائى از طرف پائين و مجازات اختلاف كلمه و بروز جنگ و خونريزى، لذا مى گويد:

بگو خداوند قادر است كه مجازاتى از طرف بالا يا از طرف پائين برشما بفرستد( قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم ) .

و يا اينكه شما را به صورت دسته هاى پراكنده به يكديگر مخلوط كند و طعم جنگ و خونريزى را به بعضى به وسيله بعضى ديگر بچشاند( او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض ) .

و در پايان آيه اضافه مى كند: بنگر كه چگونه نشانه ها و دلائل مختلف را براى آنها بازگو مى كنيم شايد درك كنند و بسوى حق بازگردند( انظر كيف نصرف الايات لعلهم يفقهون ) .

نكته ها

در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد

1 - در اينكه منظور از عذاب از طرف بالا و پائين چيست در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر اين است كه اين دو كلمه (فوق و تحت ) معنى بسيار وسيعى دارند هم طرف بالا و پائين حسى را شامل مى شوند، يعنى مجازاتهائى مانند صاعقه ها و رگبارهاى خطرناك و طوفانها از طرف بالا، و زلزله ها و شكافهاى ويرانگر زمينى و طغيان رودها و درياها از طرف پائين، را در بر مى گيرد.

و نيز عذابهاى دردناكى را كه از طرف طبقه حكام و قشرهاى بالاى اجتماع بر سر بعضى از ملتها فرومى ريزد، و ناراحتيها و شكنجه هائى كه از طرف بعضى از كارگران وظيفه نشناس دامنگير مردم مى شود كه گاهى كمتر از عذابهاى دسته اول نيست، شامل مى گردد.

همچنين ممكن است سلاحهاى جنگى مخوف عصر ما كه از هوا و زمين زندگانى بشر را به صورت وحشتناكى در هم مى كوبد و در مدت كوتاهى آبادترين شهرها را از طريق بمبارانهاى هوائى و حمله هاى زمينى و مى نگذاريها و زير دريائى ها تبديل به تل خاكسترى مى كند در مفهوم وسيع آيه داخل باشد.

2 - يلبسكم از ماده لبس (بر وزن حبس ) به معنى اختلاط و بهم آميختن است نه از ماده لبس بر وزن قرص به معنى لباس پوشيدن، بنابراين معنى جمله چنين ميشود: او مى تواند شما را به صورت گروهها و دسته هاى مختلف به هم بياميزد.

و اين تعبير نشان مى دهد كه مسئله اختلاف كلمه و پراكندگى در ميان جمعيت به قدرى خطرناك است كه در رديف عذابهاى آسمانى و صاعقه ها و زلزله ها قرار گرفته است، و راستى چنين است، بلكه گاهى ويرانيهاى ناشى از اختلاف و پراكندگى به درجات بيشتر از ويرانيهاى ناشى از صاعقه ها و زلزله ها است، كرارا ديده شده است كشورهاى آباد در سايه شوم نفاق و تفرقه بنابودى مطلق كشيده شده است و اين جمله هشدارى است به همه مسلمانان جهان!.

اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد كه: خداوند در برابر عذابهاى آسمانى و زمينى دو عذاب ديگر را بيان كرده يكى اختلاف عقيده و فكر (كه در حقيقت همانند مجازاتهاى از طرف بالا است ) و ديگر اختلافهاى در ناحيه عمل و روشهاى اجتماعى كه منجر به جنگ و خونريزى مى شود (كه شبيه مجازاتهاى از طرف پائين است ) بنابراين به چهار نوع مجازات طبيعى و دو نوع مجازات اجتماعى در آيه اشاره شده است.

3 - اشتباه نشود اينكه آيه مورد بحث مى گويد: خداوند تفرقه در ميان شما بيفكند نه به اين معنى است كه خداوند بى جهت مردم را گرفتار نفاق و اختلاف مى كند بلكه اين نتيجه اعمال سوء مردم و خودخواهيها و خود پرستيها و سود جوئيهاى شخصى است كه نتيجه آن به صورت نفاق و تفرقه بروز مى كند، و نسبت دادن آن به خدا به خاطر آن است كه او چنين اثرى را در اين اعمال زشت قرار داده است.

4 - با توجه به اينكه روى سخن در اين آيات به مشركان و بت پرستان است چنين نتيجه مى گيريم: يك جامعه مشرك كه از مسير توحيد و يكتا پرستى منحرف شده است هم گرفتار ظلم و ستم طبقات بالا، و هم وظيفه نشناسى طبقات پائين، هم اختلاف عقيده و هم كشمكشهاى خونين اجتماعى مى شود، همانطور كه جوامع مادى دنياى امروز كه تنها در برابر بت صنعت و ثروت سجده مى كنند گرفتار تمام اين بلاهاى بزرگ هستند و در ميان آن دست و پا مى زنند.

ملتهائى نيز سراغ داريم كه دم از توحيد و خدا پرستى مى زنند ولى عملا مشرك و بت پرست مى باشند، چنين ملتهائى نيز به همان سرنوشت مشركان گرفتار خواهند شد و اينكه در بعضى از اخبار مى خوانيم كه امام باقر (عليه‌السلام ) فرمود: كل هذا فى اهل القبلة: همه اين كيفرها در مسلمانان واقع مى شود ممكن است اشاره به همين باشد، يعنى هر گاه مسلمانان از مسير توحيد انحراف يابند، خود خواهى و خودپرستى جاى اخوت اسلامى را گرفت، منافع شخصى بر منافع عمومى مقدم داشته شد و هر كس به فكر خويشتن بود و دستورات خداوند به دست فراموشى سپرده شد، آنها نيز گرفتار چنين سرنوشتى خواهند شد!.


آيه (66) و (67)و ترجمه

( و كذب به قومك و هو الحق قل لست عليكم بوكيل ) (66)( لكل نبإ مستقر و سوف تعلمون ) (67)

ترجمه:

66- قوم و جمعيت تو آن را تكذيب و انكار كردند در حالى كه حق است، (به آنها) بگو من مسئول (قبول و ايمان آوردن ) شما نيستم (وظيفه من تنها ابلاغ رسالت است نه اجبار شما بر ايمان ).

67 - هر خبرى (كه خداوند به شما داده سرانجام ) قرار گاهى دارد (و در موعد خود انجام مى گيرد) و به زودى خواهيد دانست.

تفسير:

اين دو آيه در حقيقت تكميل بحثى است كه در پيرامون دعوت به سوى خدا و معاد و حقايق اسلام و ترس از مجازات الهى در آيات پيشين گذشت. نخست مى گويد: قوم و جمعيت تو يعنى قريش و مردم مكه تعليمات تو را تكذيب كردند در حالى كه همه حق است، و دلائل گوناگونى از طريق عقل و فطرت و حس آنها را تاييد مى كند( و كذب به قومك و هو الحق ) .

بنابراين تكذيب و انكار آنان از اهميت اين حقايق نمى كاهد، هر چند مخالفان و منكران زياد باشند.

سپس دستور مى دهد كه به آنها بگو وظيفه من تنها ابلاغ رسالت است، و من ضامن قبول شما نيستم( قل لست عليكم بوكيل ) .

از آيات متعددى كه اين تعبير و مانند آن در آنها آمده است (مانند 107 - انعام و 108 - يونس و 41 - زمر و 6 - شورى ) استفاده مى شود كه منظور از وكيل در اين موارد كسى است كه مسؤ ل هدايت عملى و ضامن ديگران بوده باشد، به اين ترتيب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها اعلام مى كند كه اين شما هستيد كه بايد تصميم نهائى را در مورد قبول و يا رد حقيقت بگيريد، و هدايت را بپذيريد من تنها مامور ابلاغ رسالت و دعوت الهى هستم.

در آيه بعد با يك جمله كوتاه و پر معنى آنها را هشدار مى دهد، و به دقت كردن در انتخاب راه صحيح دعوت ميكند، و مى گويد: هر خبرى كه خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به شما داده سرانجام در اين جهان يا جهان ديگر قرار گاهى دارد، و بالاخره در موعد مقرر انجام خواهد يافت، و به زودى با خبر خواهيد شد( لكل نبا مستقر و سوف تعلمون ) .


آيه (68) و (69)و ترجمه

( و إذا رأيت الذين يخوضون فى أيتنا فأ عرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره و إما ينسينك الشيطن فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظلمين ) (68)( و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى ء و لكن ذكرى لعلهم يتقون ) (69)

ترجمه:

68 - هر وقت كسانى را كه آيات ما را استهزأ مى كنند مشاهده نمائى از آنها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو ببرد، به محض توجه پيدا كردن با (اين ) جمعيت ستمگر منشين.

69 - و اگر افراد با تقوى (براى ارشاد و اندرز با آنها بنشينند) چيزى از حساب (و گناه ) آنها برايشان نيست، ولى (اين كار تنها بايد) براى متذكر ساختن آنها باشد شايد (بشنوند و) پرهيز كارى پيشه كنند.

شان نزول:

در تفسير مجمع البيان از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده كه چون آيه نخست نازل گرديد و مسلمانان از مجالست با كفار و استهزا كنندگان آيات الهى نهى شدند جمعى از مسلمانان گفتند: اگر بخواهيم در همه جا به اين دستور عمل كنيم بايد هرگز به مسجد الحرام نرويم طواف خانه خدا نكنيم (زيرا آنها در گوشه و كنار مسجد پراكنده اند و به سخنان باطل پيرامون آيات الهى مشغولند و در هر - گوشهاى از مسجد الحرام ما مختصر توقفى كنيم ممكن است سخنان آنها به گوش ما برسد) در اين موقع آيه دوم نازل شد و به مسلمانان دستور داد كه در اين گونه مواقع آنها را نصيحت كنند و تا آنجا كه در قدرت دارند به ارشاد و راهنمائى آنها را بپردازند.

ذكر شان نزول براى آيه فوق - همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم - منافات با نازل شدن تمام سوره با هم ندارد، زيرا ممكن است حوادث مختلفى در زندگى مسلمانان رخ دهد، سپس سورهاى يكجا نازل شود و هر چند آيهاى از آن ناظر به قسمتى از آن حوادث بوده باشد.

تفسير:

دورى از مجالس اهل باطل

از آنجا كه بحثهاى اين سوره بيشتر ناظر به وضع مشركان و بت پرستان است در اين دو آيه به يكى ديگر از مسائل مربوط به آنها اشاره نخست به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد: هنگامى كه مخالفان لجوج و بى منطق را مشاهده كنى كه آيات خدا را استهزأ مى كنند، از آنها روى بگردان تا از اين كار صرف نظر كرده به سخنان ديگر بپردازند( و اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره )

گرچه در اين جمله روى سخن به پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است ولى مسلما اين حكم اختصاصى به او ندارد و تمام مؤ منان را شامل مى شود، فلسفه اين حكم نيز روشن است زيرا اگر مسلمانان در مجالس آنها شركت مى كردند، آنها براى انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ايشان به سخنان باطل و نارواى خود ادامه مى دادند، اما هنگامى كه با بياعتنائى از كنار آنها بگذرند طبعا سكوت خواهند كرد و به مسائل ديگر خواهند پرداخت، زيرا تمام هدف آنها ناراحت ساختن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمين بود.

سپس اضافه مى كند اين موضوع به اندازهاى اهميت دارد كه اگر شيطان ترا به فراموشى افكند و با اين گونه اشخاص سهوا همنشين شدى به مجرد اينكه متوجه موضوع گشتى فورا از آن مجلس برخيز و با اين ستمكاران منشين( و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين ) .

دو سؤ ال

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد نخست اينكه: مگر ممكن است شيطان بر پيامبر مسلط گردد و باعث فراموشى او شود، و به تعبير ديگر آيا با وجود مقام عصمت و مصونيت از خطا حتى در موضوعات، ممكن است پيامبر گرفتار اشتباه و فراموشى شود؟!

در پاسخ اين سؤ ال مى توان گفت كه روى سخن در آيه گرچه به پيامبر است اما در حقيقت منظور پيروان او هستند كه اگر گرفتار فراموشكارى شدند و در جلسات آميخته به گناه كفار شركت كردند به محض ‍ اينكه متوجه شوند بايد از آنجا برخيزند و بيرون روند، و نظير اين بحث در گفتگوهاى روزانه ما و در ادبيات زبانهاى مختلف ديده مى شود كه انسان روى سخن را به كسى مى كند اما هدفش اين است كه ديگران بشنوند، مطابق ضرب المثل معروف عرب كه مى گويد: اياك اعنى و اسمعى يا جاره.

بعضى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان و ابو الفتوح در تفسير معروف خود، پاسخ ديگرى داده اند كه حاصلش اين است سهو و فراموشى در احكام و در مقام رسالت از طرف خداوند در مورد انبيأ جايز نيست و اما در موضوعات در صورتى كه موجب گمراهى مردم نشود مانعى ندارد ولى اين پاسخ با آنچه در ميان متكلمين ما مشهور است كه انبيأ و ائمه علاوه بر احكام، در موضوعات عادى نيز معصوم و مصون از اشتباه هستند سازش ندارد.

سؤ ال ديگر

اينكه بعضى از دانشمندان اهل تسنن اين آيه را دليلى بر عدم جواز تقيه بر رهبران دينى گرفته اند زيرا آيه صريحا مى گويد: در برابر دشمنان تقيه نكن و حتى اگر در مجلس آنها باشى از مجلس آنها برخيز.

پاسخ:

اين ايراد نيز روشن است، زيرا شيعه هرگز نمى گويد در همه جا بايد تقيه كرد بلكه تقيه در پارهاى از موارد قطعا حرام است، و وجوب آن منحصر به مواردى است كه تقيه و ترك اظهار حق منافعى داشته باشد كه از اظهار آن بيشتر باشد، و يا موجب دفع ضرر و خطر كلى گردد.

در آيه بعد يك مورد را استثنأ كرده و مى گويد: اگر افراد با تقوا براى نهى از منكر در جلسات آنها شركت كنند و به اميد پرهيزكارى و بازگشت آنها از گناه، آنان را متذكر سازند مانعى ندارد و گناهان آنها را بر چنين اشخاصى نخواهند نوشت، زيرا در هر حال قصد آنها خدمت و انجام وظيفه بوده است( و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى ء و لكن ذكرى لعلهم يتقون ) .

براى اين آيه تفسير ديگرى نيز ذكر شده ولى آنچه گفتيم با ظاهر آيه و همچنين با شان نزول آن سازگارتر است.

ضمنا بايد توجه داشت تنها كسانى مى توانند از اين استثنأ استفاده كنند كه طبق تعبير آيه داراى مقام تقوا و پرهيزگارى باشند و نه تنها تحت تاثير آنها واقع نشوند بلكه بتوانند آنها را تحت تاثير خود قرار دهند.

در ذيل آيه 140 سوره نسأ نيز مضمونى شبيه آيه فوق داشتيم و مطالب ديگرى در اين زمينه بيان شد.


آيه (70) و ترجمه

( و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحيوة الدنيا و ذكر به أن تبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون الله ولى و لا شفيع و إن تعدل كل عدل لا يؤ خذ منها أولئك الذين أبسلوا بما كسبوا لهم شراب من حميم و عذاب أليم بما كانوا يكفرون ) (70)

ترجمه:

70 - كسانى را كه آئين (فطرى ) خود را به بازى و سرگرمى (و استهزأ) گرفتند و زندگى دنيا آنها را مغرور ساخته رها كن و به آنها يادآورى نما تا گرفتار (عواقب شوم ) اعمال خود نشوند، (در آن روز) جز خدا نه يار و ياورى دارند و نه شفاعت كنندهاى و (چنين كسى ) اگر هر گونه عوضى بپردازد از او پذيرفته نخواهد شد آنها كسانى هستند كه گرفتار اعمالى شده اند كه انجام داده اند، نوشابهاى از آب سوزان براى آنها است و عذاب دردناكى به خاطر اينكه كفر ورزيدند.

تفسير:

آنها كه دين حق را به بازى گرفته اند

اين آيه در حقيقت بحث آيه قبل را تكميل مى كند و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد از كسانى كه دين و آئين خود را به شوخى گرفته اند و يك مشت بازى و سرگرمى را به حساب دين مى گذارند و زندگى دنيا و امكانات مادى آنها را مغرور ساخته، اعراض كند و آنها را به حال خود واگذارد( و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحياة الدنيا ) .

بديهى است دستور به ترك كردن اين گونه اشخاص هيچگونه منافاتى با مساله جهاد ندارد زيرا جهاد داراى شرائطى است، و بى اعتنائى به كفار داراى شرائط و ظروف ديگر، و هر كدام از اين دو در جاى خود بايد انجام گيرد، گاهى لازم است با بى اعتنائى مخالفان را كوبيد و گاهى با مبارزه و جهاد و كشيدن اسلحه، و اينكه بعضى تصور كرده اند آيات جهاد، آيه فوق را نسخ كرده كاملا بى اساس است.

در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه آئين آنها از نظر محتوا پوچ و واهى است و نام دين را بر يك مشت اعمالى كه به كارهاى كودكان و سرگرميهاى بزرگسالان شبيه تر است گذارده اند اين چنين افراد قابل بحث و گفتگو نيستند و لذا دستور مى دهد از آنها روى بگردان و به آنها و مذهب توخاليشان اعتنا مكن. از آنچه گفتيم معلوم شد كه منظور از دينهم همان آئين شرك و بت پرستى است كه آنها داشتند و اين احتمال كه منظور از آن دين حق باشد، و اضافه دين به آنها به خاطر فطرى بودن دين بوده باشد بسيار بعيد بنظر مى رسد.

احتمال ديگرى در تفسير آيه وجود دارد و آن اينكه قرآن اشاره به جمعى از كفار مى كند كه حتى نسبت به آئين خود به عنوان يك بازى و سرگرمى مى نگريستند و هرگز به عنوان يك مطلب جدى روى آن فكر نمى كردند، يعنى در بيايمانى نيز بيايمان بودند و به مبانى مذهب بى اساسشان نيز وفادار نبودند. و در هر حال آيه اختصاصى به كفار ندارد و شامل حال همه كسانى مى شود كه مقدسات و احكام الهى را بازيچه نيل به هدفهاى مادى و شخصى قرار مى دهند دين را آلت دنيا و حكم خدا را بازيچه اغراض شخصى مى سازند.

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه به آنها در برابر اين اعمال هشدار دهد كه روزى فرا ميرسد كه هر كس ‍ تسليم اعمال خويش است و راهى براى فرار از چنگال آن ندارد (و ذكر به ان تبسل نفس بما كسبت ).

و در آن روز جز خدا نه حامى و ياورى دارد و نه شفاعت كنندهاى( ليس لها من دون الله ولى و لا شفيع ) .

كار آنها در آن روز به قدرى سخت و دردناك است و چنان در زنجير اعمال خود گرفتارند كه هر گونه غرامت و جريمه آن را (فرضا داشته باشند و) بپردازند كه خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذيرفته نخواهد شد( و ان تعدل كل عدل لا يؤ خذ منها ) .

چرا كه آنها گرفتار اعمال خويش شده اند نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان، زمان توبه است به همين دليل راه نجاتى براى آنها تصور نميشود( اولئك الذين ابسلوا بما كسبوا ) .

سپس به گوشهاى از مجازاتهاى دردناك آنها اشاره كرده،نوشابهاى دارند از آب داغ و سوزان به همراه عذاب دردناك در برابر پشت پا زدنشان به حق و حقيقت( لهم شراب من حميم و عذاب اليم بما كانوا يكفرون ) .

آنها از درون به وسيله آب سوزان مى سوزند و از برون بوسيله آتش!

نكتهاى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه جمله اولئك الذين ابسلوا بما كسبوا (آنها گرفتار اعمال خويش هستند) در حقيقت به منزله دليل و علت عدم قبول غرامت و عدم وجود ولى و شفيع براى آنها است، يعنى مجازات آنها بر اثر يك عامل خارجى نيست كه بتوان آن را به نوعى دفع كرد بلكه از درون ذات و صفات و اعمال خود آنها سرچشمه مى گيرد، آنها اسير كارهاى زشت خويشند، به همين دليل رهائى براى آنها ممكن نيست، زيرا جدائى از اعمال و آثار اعمال همچون جدائى از خويشتن است.

اما بايد توجه داشت كه اين شدت و سختى و عدم وجود راه بازگشت و شفاعت مخصوص كسانى است كه اصرار بر كفر داشته اند و به آن ادامه مى دادند همانطور كه از جمله بما كانوا يكفرون استفاده مى شود (زيرا فعل مضارع براى بيان استمرار چيزى است ).


آيه (71) و (72)و ترجمه

( قل أندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا و نرد على أعقابنا بعد إذ هدئنا الله كالذى استهوته الشيطين فى الا رض حيران له أصحب يدعونه إلى الهدى ائتنا قل إن هدى الله هو الهدى و أمرنا لنسلم لرب العلمين ) (71)( و أن أقيموا الصلوة و اتقوه و هو الذى إليه تحشرون ) (72)

ترجمه:

71 - بگو آيا چيزى غير از خدا بخوانيم كه نه سودى به حال ما دارد نه زيانى و (به اين ترتيب ) بازگشت به عقب كنيم بعد از آنكه خداوند ما را هدايت كرده، همانند كسى كه بر اثر وسوسه هاى شياطين راه را گم كرده و سرگردان مانده، در حالى كه يارانى هم دارد كه او را به هدايت دعوت مى كنند كه به سوى ما بيا، بگو تنها هدايت خداوند هدايت است و ما دستور داريم كه تسليم پروردگار عالميان باشيم.

72 - و اينكه نماز را بر پا داريد و از او بپرهيزيد و او است كه به سوى او محشور خواهيد شد

تفسير:

اين آيه در برابر اصرارى كه مشركان براى دعوت مسلمانان به كفر و بت پرستى داشتند به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه با يك دليل دندانشكن به آنها پاسخ گويد و به صورت يك استفهام انكارى از آنها بپرسد كه آيا شما مى گوئيد ما چيزى را شريك خدا قرار دهيم كه نه سودى به حال ما دارد كه به خاطر سودش به سوى او برويم و نه زيانى دارد كه از زيان او بترسيم؟!( قل اندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا ) .

اين جمله در حقيقت اشاره به آن است كه معمولا كارهاى انسان از يكى از دو سرچشمه ناشى مى شود يا به خاطر جلب منفعت است (اعم از اينكه منفعت معنوى يا مادى باشد) و يا به خاطر دفع ضرر است (اعم از اينكه ضرر معنوى يا مادى باشد) چگونه شخصى عاقل كارى انجام ميدهد كه هيچيك از اين دو عامل در آن وجود نداشته باشد؟

سپس به استدلال ديگرى در برابر مشركان دست مى زند و مى گويد: اگر ما به سوى بت پرستى باز گرديم و پس از هدايت الهى در راه شرك گام نهيم بازگشت به عقب كرده ايم و اين بر خلاف قانون تكامل است كه قانون عمومى عالم حيات ميباشد( و نرد على اعقابنا بعد اذ هدانا الله ) .

و بعد با يك مثال، مطلب را روشنتر ميسازد و مى گويد بازگشت از توحيد به شرك همانند آن است كه كسى بر اثر وسوسه هاى شيطان (يا غولهاى بيابانى، به پندار عرب جاهليت كه تصور مى كردند در راهها كمين كرده اند و مسافران را به بيراهه ها مى كشانند!) راه مقصد را گم كرده و حيران و سرگردان در بيابان مانده است( كالذى استهوته الشياطين فى الارض حيران ) .

در حالى كه يارانى دارد كه او را به سوى هدايت و شاهراه دعوت مى كنند و فرياد مى زنند به سوى ما بيا ولى آن چنان حيران و سرگردان است كه گوئى سخنان آنان را نمى شنود و يا قادر بر تصميم گرفتن نيست( له اصحاب يدعونه الى الهدى ائتنا ) .

و در پايان آيه به پيامبر دستور مى دهد كه با صراحت بگويد: هدايت تنها هدايت خدا است و ما ماموريت داريم كه فقط در برابر پروردگار عالميان تسليم شويم( قل ان هدى الله هو الهدى و امرنا لنسلم لرب العالمين ) .

اين جمله در حقيقت دليل ديگرى بر نفى مذهب مشركان است زيرا تنها در برابر كسى بايد تسليم شد كه مالك و آفريدگار و مربى جهان هستى است نه بتها كه هيچ نقشى در ايجاد و اراده اين جهان ندارند.

سؤ ال:

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه مگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قبل از بعثت پيرو مذهب مشركان بوده است كه مى گويد: نرد على اعقابنا (آيا به حال سابق باز گرديم ) در حالى كه مى دانيم او هيچگاه در برابر بت سجده نكرد و در هيچ تاريخى چنين چيزى ننوشته اند، اصولا مقام عصمت چنين اجازهاى را نمى دهد.

پاسخ:

اين جمله در حقيقت از زبان جمع مسلمين است، نه از زبان شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) لذا با صيغه و ضمائر جمع ادا شده است.

در آيه بعد دنباله دعوت الهى را چنين شرح مى دهد كه ما گذشته از توحيد دستور داريم كه نماز را برپا داريد و تقوا را پيشه كنيد( و ان اقيموا الصلاة و اتقوه ) .

و سرانجام با توجه به مساله معاد و اينكه حشر و بازگشت شما به سوى خدا است اين بحث را پايان مى دهد( و هو الذى اليه تحشرون ) .

در حقيقت در اين چند جمله كوتاه برنامهاى كه پيامبر به سوى آن دعوت مى كرده، و از حكم عقل و فرمان خدا سرچشمه گرفته، به صورت يك برنامه چهار مادهاى كه آغازش توحيد، و انجامش معاد، و مراحل متوسط آن محكم ساختن پيوندهاى الهى و پرهيز از هر گونه گناه مى باشد ارائه داده شده است.


آيه (73)و ترجمه

( و هو الذى خلق السموت و الا رض بالحق و يوم يقول كن فيكون قوله الحق و له الملك يوم ينفخ فى الصور علم الغيب و الشهدة و هو الحكيم الخبير ) (73)

ترجمه:

73 - او كسى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريد و آن روز كه به آنها مى گويد موجود باش، موجود مى شود، سخن او حق است و در آن روز كه در صور دميده مى شود حكومت مخصوص او است، از پنهان و آشكار با خبر است و حكيم و آگاه مى باشد.

تفسير:

اين آيه در حقيقت دليلى است بر مطالب آيه قبل و دليلى است بر لزوم تسليم در برابر پروردگار، و پيروى از رهبرى او، لذا نخست مى گويد: او خدائى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريده است( و هو الذى خلق السموات و الارض بالحق ) .

تنها چنين كسى كه مبدء عالم هستى است، شايسته رهبرى مى باشد و بايد تنها در برابر فرمان او تسليم بود، زيرا همه چيز را براى هدف صحيحى آفريده است.

منظور از حق در جمله بالا همان هدف و نتيجه و مصالح و حكمتها است يعنى هر چيزى را براى خاطر هدف و نتيجه و مصلحتى آفريد، در حقيقت اين جمله شبيه مطلبى است كه در سوره ص آيه 77 آمده آنجا كه مى فرمايد:( و ما خلقنا السمأ و الارض و ما بينهما باطلا ) : ما آسمان و زمين و آنچه در ميان آنها است بيهوده و بيهدف نيافريديم.

سپس مى فرمايد: نه تنها مبدء عالم هستى او است، بلكه رستاخيز و قيامت نيز به فرمان او صورت مى گيرد و آن روز كه فرمان مى دهد رستاخيز بر پا شود فورا بر پا خواهد شد( و يوم يقول كن فيكون ) .

بعضى احتمال داده اند كه منظور از اين جمله همان آغاز آفرينش و مبدء جهان هستى باشد كه همه چيز به فرمان او ايجاد شده است، ولى با توجه به اينكه يقول فعل مضارع است، و اينكه قبل از اين جمله اشاره به اصل آفرينش شده و همچنين با توجه به جملههاى بعد ميتوان گفت كه اين جمله مربوط به رستاخيز و فرمان الهى در باره آن است همانطور كه در جلد اول صفحه 299 (ذيل آيه 117 بقره ) گفتيم منظور از جمله كن فيكون اين نيست كه خداوند يك فرمان لفظى به عنوان موجود باش صادر ميكند بلكه منظور اين است هر گاه اراده او به آفرينش چيزى تعلق گيرد، بدون نياز به هيچ عامل ديگرى، ارادهاش ‍ جامه عمل به خود ميپوشد، اگر اراده كرده است يك دفعه موجود شود، يك دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده كرده است تدريجا موجود گردد، برنامه تدريجى آن شروع خواهد شد. بعد اضافه مى كند كه گفتار خداوند حق است يعنى همان طور كه آغاز آفرينش بر اساس هدف و نتيجه و مصلحت بود، رستاخيز نيز همانگونه خواهد بود.( قوله الحق ) .

و در آن روز كه در صور دميده مى شود و قيامت بر پا ميگردد، حكومت و مالكيت مخصوص ذات پاك او است( و له الملك يوم ينفخ فى الصور ) .

درست است كه مالكيت و حكومت خداوند بر تمام عالم هستى از آغاز جهان بوده و تا پايان جهان و در عالم قيامت ادامه خواهد داشت و اختصاصى به روز رستاخيز ندارد، ولى از آنجا كه در اين جهان يك سلسله عوامل و اسباب در پيشبرد هدفها و انجام كارها مؤ ثر است گاهى اين عوامل و اسباب انسان را از خداوند كه مسبب الاسباب است غافل ميكند، اما در آن روز كه همه اين اسباب از كار ميافتد، مالكيت و حكومت او از هر زمان آشكارتر و روشنتر ميگردد، درست نظير آيه ديگرى كه مى گويد:( لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ) : حكومت و مالكيت امروز (روز قيامت ) براى كى است؟ تنها براى خداوند يگانه پيروز است (سوره غافر - آيه 16).

در باره اينكه منظور از (صور)كه در آن دميده مى شود چيست و چگونه اسرافيل در صور ميدمد تا جهانيان بميرند و بار ديگر در صور ميدمد تا همگى زنده شوند و قيامت بر پا گردد، در ذيل آيه 68 سوره زمر به خواست خدا مشروحا بحث خواهيم كرد، زيرا تناسب بيشترى با آن آيه دارد. و در پايان آيه اشاره به سه صفت از صفات خدا كرده،خداوند از پنهان و آشكار با خبر است( عالم الغيب و الشهادة ) .

و كارهاى او همه از روى حكمت ميباشد، و از همه چيز آگاه است( و هو الحكيم الخبير ) .

در آيات مربوط به رستاخيز غالبا به اين صفات خدا اشاره شده است كه او هم آگاه است و هم قادر و حكيم يعنى به مقتضاى علم و آگاهيش اعمال بندگان را ميداند و به مقتضاى قدرت و حكمتش به هر كس جزاى مناسب ميدهد.


آيه (74) و ترجمه

( و اذ قال إبرهيم لا بيه أزر أتتخذ أصناما ألهة إنى أرئك و قومك فى ضلل مبين ) (74)

ترجمه:

74 - (به خاطر بياوريد) هنگامى كه ابراهيم به مربيش (عمويش ) آزر گفت آيا بتها را خدايان خود انتخاب مى كنى، من تو و جمعيتت را در گمراهى آشكار مى بينم!.

تفسير:

از آنجا كه اين سوره جنبه مبارزه با شرك و بت پرستى دارد و روى سخن بيشتر در آن از بت پرستان است و براى بيدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده، در اينجا به گوشه اى از سرگذشت ابراهيم قهرمان بت شكن اشاره كرده و منطق نيرومند او را در كوبيدن بتها ضمن چند آيه به خاطر آورده است.

قابل توجه اينكه قرآن در بسيارى از بحثهاى توحيدى و مبارزه با بت روى اين سرگذشت تكيه مى كند، زيرا ابراهيم مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشركان عرب بود.

نخست مى گويد: ابراهيم پدر (عموى ) خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنين گفت: (آيا اين بتهاى بى ارزش و موجودات بيجان را خدايان خود انتخاب كرده ايد)؟!( و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما الهه ) .

(بدون شك من، تو و جمعيت پيروان و هم مسلكان ترا در گمراهى آشكارى مى بينم ) چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد، و موجود بيجان و بى شعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشكلات خود را از آنها بخواهد( انى اراك و قومك فى ضلال مبين ) .

آيا آزر پدر ابراهيم بود؟

كلمه (اب ) در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق مى شود و چنانكه خواهيم ديدگاهى بر جد مادرى و عمو و همچنين مربى و معلم و كسانى كه براى ترتيب انسان به نوعى زحمت كشيده اند نيز گفته شده است، ولى شك نيست كه به هنگام اطلاق اين كلمه اگر قرينه اى در كار نباشد قبل از هر چيز (پدر) بنظر مى آيد.

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا براستى آيه بالا مى گويد: آن مرد بت پرست (آزر) پدر ابراهيم بوده است؟ و آيا يك فرد بت پرست و بت ساز مى تواند پدر يك پيامبر اولوا العزم بوده باشد؟ و آيا وراثت در روحيات انسان اثر نامطلوبى در فرزند نخواهد گذارد؟

جمعى از مفسران سنى به سؤ ال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعى ابراهيم مى دانند، در حالى كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه معتقدند آذر پدر ابراهيم نبود، بعضى او را پدر مادر و بسيارى او را عموى ابراهيم دانسته اند.

قرائنى كه نظر دانشمندان شيعه را تاييد مى كند چند چيز است:

1 - در هيچ يك از منابع تاريخى اسم پدر ابراهيم، (آزر) شمرده نشده است، بلكه همه (تارخ ) نوشته اند، در كتب عهدين نيز همين نام آمده است، جالب اينكه افرادى كه اصرار دارند پدر ابراهيم آزر بوده در اينجا به توجيهاتى دست زده اند كه بهيچ وجه قابل قبول نيست از جمله اينكه اسم پدر ابراهيم تارخ، و لقبش آزر بوده! در حالى كه اين لقب نيز در منابع تاريخى ذكر نشده است.

و يا اينكه آزر بتى بوده كه پدر ابراهيم او را پرستش مى كرده است در حالى كه اين احتمال با ظاهر آيه فوق كه مى گويد پدرش آزر بود بهيچ وجه سازگار نيست، مگر اينكه جمله يا كلمه اى در تقدير بگيريم كه آن هم بر خلاف ظاهر است.

2 - قرآن مجيد مى گويد: مسلمانان حق ندارند براى مشركان استغفار كنند اگر چه بستگان و نزديكان آنها بوده باشند، سپس براى اينكه كسى استغفار ابراهيم را درباره آزر دستاويز قرار ندهد چنين مى گويد:( و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه ) (سوره توبه آيه 114): استغفار ابراهيم براى پدرش (آزر) فقط به خاطر وعده اى بود كه به او داده بود (آنجا كه گفت( ساستغفر لك ربى ) - مريم آيه 47 يعنى: (بزودى براى تو استغفار خواهم كرد) به اميد اينكه با اين وعده دلگرم شود و از بت پرستى برگردد) اما هنگامى كه او را در راه بت پرستى مصمم و لجوج ديد دست از استغفار درباره او برداشت.

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه ابراهيم بعد از مأيوس شدن از آزر ديگر هيچ گاه براى او طلب آمرزش نكرد و شايسته هم نبود چنين كند، و تمام قرائن نشان مى دهد اين جريان در دوران جوانى ابراهيم و زمانى بود كه در شهر بابل مى زيست و با بت پرستان مبارزه داشت.

ولى آيات ديگر قرآن نشان مى دهد كه ابراهيم در اواخر عمر خود و پس از پايان بناى كعبه براى پدرش از خداوند طلب آمرزش كرد (البته در اين آيات چنانكه خواهد آمد از پدر تعبير به (اب ) نشده بلكه تعبير به والد كه صريحا مفهوم پدر را مى رساند، شده است ).

آنجا كه مى فرمايد:( الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحاق ان ربى لسميع الدعأ... ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب ) حمد و سپاس براى خدائى است كه در پيرى به من اسماعيل و اسحاق را بخشيده پروردگار من دعا را اجابت مى كند، پروردگارا! من و پدر و مادرم و مؤ منين را در روز رستاخيز بيامرز.

از انضمام اين آيه به آيه سوره توبه كه مسلمانان را از استغفار براى مشركان بر حذر مى دارد و ابراهيم را از انجام چنين كارى جز براى يك مدت محدود آن هم براى يك هدف مقدس، بركنار مى شمرد، به خوبى استفاده مى شود كه منظور از (اب ) در آيه مورد بحث، پدر نيست، بلكه عمو يا پدر مادر و يا مانند آن است و به تعبير ديگر (والد) در بيان معنى پدر صراحت دارد، در حالى كه (اب ) صراحت ندارد.

در آيات قرآن كلمه (اب ) نيز در مورد عمو به كار رفته است مانند آيه 133 سوره بقره( قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق الها واحدا ) :(فرزندان يعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، خداوند يگانه را مى پرستيم ) و اين را مى دانيم كه اسماعيل عموى يعقوب بود نه پدر او.

3 - از روايات مختلف اسلامى نيز مى توان اين موضوع را استفاده كرد زيرا در حديث معروفى از پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است: لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنى فى عالمكم هذا لم يدنسنى بدنس الجاهلية: (همواره خداوند مرا از صلب پدران پاك به رحم مادران پاك منتقل مى ساخت، و هرگز مرا به آلودگيهاى دوران جاهليت آلوده نساخت ).

شك نيست كه روشن ترين آلودگى دوران جاهليت شرك و بت پرستى است، و كسانى كه آن را منحصر به آلودگى زنا دانسته اند، هيچ دليلى بر گفته خود ندارند، بخصوص اينكه قرآن مى گويد( انما المشركون نجس ) :(مشركان آلوده و ناپاكند).

طبرى كه از دانشمندان اهل سنت است در تفسير خود (جامع البيان ) از مفسر معروف (مجاهد) نقل مى كند كه او صريحا مى گويد: آزر پدر ابراهيم نبود.

آلوسى مفسر ديگر اهل تسنن در تفسير روح المعانى در ذيل همين آيه مى گويد: آنها كه مى گويند: اعتقاد به اينكه آزر پدر ابراهيم نبود مخصوص شيعه هست از كم اطلاعى آنها است زيرا بسيارى از دانشمندان معتقدند كه آزر اسم عموى ابراهيم بود.

(سيوطى ) دانشمند معروف سنى در كتاب مسالك الحنفأ از فخر رازى در كتاب (اسرار التنزيل ) نقل مى كند كه پدر و مادر و اجداد پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هيچگاه مشرك نبودند و به حديثى كه در بالا از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرديم استدلال نموده است، سپس خود سيوطى اضافه مى كند كه ما مى توانيم اين حقيقت را با توجه به دو دسته از روايات اسلامى اثبات كنيم نخست رواياتى كه مى گويد: پدران و اجداد پيامبر تا آدم هر كدام بهترين فرد زمان خود بوده اند (اين احاديث را از (صحيح بخارى ) و (دلائل النبوه ) بيهقى و مانند آن نقل نموده است ).

و رواياتى كه مى گويد: در هر عصر و زمانى افراد موحد و خداپرست وجود داشته است با ضميمه كردن اين دو دسته روايات ثابت اجداد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از جمله (پدر ابراهيم ) حتما موحد بوده اند.

با توجه به آنچه گفته شد معلوم مى شود كه تفسير فوق براى آيه مورد بحث تفسيرى است بر اساس قرائن روشنى از خود قرآن و روايات مختلف اسلامى نه تفسير به رأى آنچنان كه بعضى از متعصبين اهل سنت همانند نويسنده (المنار) گفته است.


آيه (75) تا (79)و ترجمه

( و كذلك نرى إبرهيم ملكوت السموت و الا رض و ليكون من الموقنين ) (75)

( فلما جن عليه اليل رءا كوكبا قال هذا ربى فلما أفل قال لا أحب الافلين ) (76)( فلما رءا القمر بازغا قال هذا ربى فلما أفل قال لئن لم يهدنى ربى لا كونن من القوم الضالين ) (77)( فلما رءا الشمس بازغة قال هذا ربى هذا أكبر فلما أفلت قال يقوم إنى برى ء مما تشركون ) (78)( إنى وجهت وجهى للذى فطر السموت و الارض حنيفا و ما أنا من المشركين ) (79)

ترجمه:

75 - اينچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم، تا اهل يقين گردد.

76 - هنگامى كه (تاريكى ) شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد گفت: اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم.

77 - و هنگامى كه ماه را ديد (كه سينه افق را) مى شكافد گفت اين خداى من است؟ اما هنگامى كه (آنهم ) افول كرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمائى نكند مسلما از جمعيت گمراهان خواهم بود.

78 - و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مى شكافت گفت اين خداى من است؟ اين (كه از همه ) بزرگتر است، اما هنگامى كه غروب كرد گفت اى قوم! من از شريكهائى كه شما (براى خدا) مى سازيد بيزارم.

79 - من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.

تفسير:

دلائل توحيد در آسمانها

در تعقيب نكوهشى كه ابراهيم از بتها داشت، و دعوتى كه از آزر براى ترك بت پرستى نمود، در اين آيات خداوند به مبارزات منطقى ابراهيم با گروههاى مختلف بت پرستان اشاره كرده و چگونگى پى بردن او را به اصل توحيد از طريق استدلالات روشن عقلى شرح مى دهد.

نخست مى گويد: (همانطور كه ابراهيم را از زيانهاى بت پرستى آگاه ساختيم همچنين مالكيت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمين به او نشان داديم )( و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض ) .

ملكوت در اصل از ريشه (ملك ) (بر وزن حكم ) به معنى (حكومت و مالكيت است، و (و) و (ت ) براى تأكيد و مبالغه به آن اضافه شده بنابراين منظور از آن در اينجا حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى است.

اين آيه گويا اجمالى از تفصيلى است كه در آيات بعد درباره مشاهده وضع خورشيد و ماه و ستارگان و پى بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است.

يعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضايا را ذكر كرده، سپس به شرح آنها پرداخته است، و به اين ترتيب منظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم روشن مى شود.

و در پايان آيه مى فرمايد: (هدف ما اين بود كه ابراهيم اهل يقين گردد)( و ليكون من الموقنين ) .

شك نيست كه ابراهيم يقين استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرينش اين يقين به سر حد كمال رسيد، همانطور كه ايمان به معاد و رستاخيز داشت ولى با مشاهده مرغان سر بريده اى كه زنده شدند، ايمان او به مرحله (عين اليقين ) رسيد.

در آيات بعد اين موضوع را بطور مشروح بيان كرده و استدلال ابراهيم را از افول و غروب ستاره و خورشيد بر عدم الوهيت آنها روشن مى سازد.

نخست مى گويد: (هنگامى كه پرده تاريك شب جهان را در زير پوشش خود قرار داد ستاره اى در برابر ديدگان او خودنمائى كرد، ابراهيم صدا زد اين خداى من است؟! اما به هنگامى كه غروب كرد با قاطعيت تمام گفت: من هيچگاه غروب كنندگان را دوست نمى دارم ) و آنها را شايسته عبوديت و ربوبيت نمى دانم( فلما جن عليه الليل راى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين ) .

بار ديگر چشم بر صفحه آسمان دوخت اين بار قرص سيم گون ماه با فروغ و درخشش دلپذير خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود هنگامى كه ماه را ديد

ابراهيم صدا زد اين است پروردگار من؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق كشيد، ابراهيم جستجوگر گفت: (اگر پروردگار من مرا به سوى خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت )!( فلما راى القمر بازغا قال هذا ربى فلما افل قال لئن لم يهدنى ربى لاكونن من القوم الضالين ) .

در اين هنگام شب به پايان رسيده بود و پرده هاى تاريك خود را جمع كرده و از صحنه آسمان مى گريخت، خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نور زيبا و لطيف خود را همچون يك پارچه زربفت بر كوه و دشت و بيابان مى گسترد، همين كه چشم حقيقت بين ابراهيم بر نور خيره كننده آن افتاد صدا زد خداى من اين است؟! اينكه از همه بزرگتر و پرفروغتر است!، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشيد در دهان هيولاى شب، ابراهيم آخرين سخن خويش را ادا كرد و گفت: (اى جمعيت، من از همه اين معبودهاى ساختگى كه شريك خدا قرار داده ايد بيزارم )( فلما راى الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم انى برى مما تشركون ) .

اكنون كه فهميدم در ماوراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسير چنگال قوانين طبيعت خدائى است قادر و حاكم بر نظام (كاينات من روى خود را به سوى كسى مى كنم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمى دهم، من موحد خالصم و از مشركان نيستم )( انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين ) .

در تفسير اين آيه و آيات بعد و اينكه چگونه ابراهيم موحد و يكتاپرست به ستاره آسمان اشاره كرده و مى گويد: (اين خداى من است ) مفسران گفتگو بسيار كرده اند و از ميان همه تفاسير دو تفسير قابل ملاحظه تر است كه هر كدام از آن را بعضى از مفسران بزرگ اختيار كرده و در منابع حديث نيز شواهدى بر آن وجود دارد:

نخست اينكه ابراهيم شخصا مى خواست درباره خداشناسى بينديشد و معبودى را كه با فطرت پاك خويش در اعماق جانش مى يافت پيدا كند، او خدا را با نور فطرت و دليل اجمالى عقل شناخته بود و تمام تعبيراتش نشان مى دهد كه در وجود او هيچگونه ترديدى نداشت، اما در جستجوى مصداق حقيقى او بود، بلكه مصداق حقيقى او را نيز مى دانست اما مى خواست از طريق استدلالات روشنتر عقلى به مرحله (حق اليقين ) برسد و اين جريان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ يا قبل از بلوغ بود.

در پاره اى از روايات و تواريخ مى خوانيم اين نخستين بار بود كه ابراهيم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نيلگون آسمان شب با چراغهاى فروزنده و پر فروغش را مى ديد، زيرا مادرش او را از همان دوران طفوليت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار در درون غارى پرورش مى داد.

اما اين بسيار بعيد به نظر مى رسيد كه انسانى سالها درون غارى زندگى كند و حتى در يك شب تاريك نيز يك گام از آن بيرون نگذارد، شايد تقويت اين احتمال در نظر بعضى به خاطر جمله راى كوكبا باشد كه مفهومش اين است كه تا آن زمان ستاره اى را نديده بود.

ولى اين تعبير به هيچوجه چنين مفهومى را در بر ندارد، بلكه منظور اين است اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشيد را بسيار ديده بود ولى به عنوان يك محقق توحيد اين نخستين بار بود كه به آنها نظر مى دوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفى مقام خدائى از آنها انديشه مى كرد، در حقيقت ابراهيم بارها آنها را ديده بود اما نه با اين چشم.

بنابراين هنگامى كه ابراهيم مى گويد هذا ربى (اين خداى من است ) به عنوان يك خبر قطعى نيست، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال، براى تفكر و انديشيدن است، درست مثل اينكه ما مى خواهيم در علت حادثه اى پى جوئى كنيم تمام احتمالات و فرضها را يك يك مورد مطالعه قرار مى دهيم و لوازم هر يك را بررسى مى كنيم تا علت حقيقى را بيابيم و چنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان مى كند، بلكه راهى است براى تحقيق بيشتر و شناسائى بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان، همانطور كه در جريان معاد نيز ابراهيم براى رسيدن به مرحله شهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد. در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر يا صادق (عليهما‌السلام ) چنين نقل شده است( انما كان ابراهيم طالبا لربه و لم يبلغ كفرا و انه من فكر من الناس فى مثل ذلك فانه بمنزلته ) : (ابراهيم اين سخن را به عنوان تحقيق گفت و هرگز سخن او كفر نبود، و هر كس از مردم به عنوان تفكر و تحقيق اين سخن را بگويد همانند ابراهيم خواهد بود).

در اين زمينه دو روايت ديگر نيز در تفسير نور الثقلين نقل شده است.

تفسير دوم اين است كه ابراهيم اين سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشيدپرستان بيان كرد، و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمين به سوى شام بود كه با اين اقوام برخورد كرد، ابراهيم كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود، براى اينكه نظر عبادت كنندگان خورشيد و ماه و ستارگان را به سوى خود جلب كند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت: شما مى گوئيد اين ستاره زهره پروردگار من است، بسيار خوب يعنى باشد كه سرانجام اين عقيده را براى شما بازگو كنم، چيزى نگذشت كه چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاريك افق پنهان گشت اينجا بود كه حربه محكم به دست ابراهيم افتاد و گفت: من هرگز چنين معبودى را نمى توانم بپذيرم.

بنابراين جمله (هذا ربى )، مفهومش اين است (به اعتقاد شما اين خداى من است ) و يا اينكه آنرا به عنوان استفهام گفت: آيا اين خداى من است؟

در اين زمينه نيز حديثى در تفسير نور الثقلين و ساير تفاسير از عيون اخبار الرضا (عليه‌السلام ) نقل شده است.

چگونگى استدلال ابراهيم بر توحيد

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه ابراهيم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفى ربوبيت آنها استدلال كرد؟.

اين استدلال ممكن است از سه راه باشد.

1 - پروردگار و مربى موجودات (آنچنان كه از كلمه (رب ) استفاده مى شود) بايد هميشه ارتباط نزديك با مخلوقات خود داشته باشد، لحظه اى نيز از آنها جدا نگردد، بنابراين چگونه موجودى كه غروب مى كند و ساعتها نور و بركت خود را بر مى چيند و از بسيارى موجودات به كلى بيگانه مى شود، مى تواند پروردگار و رب آنها بوده باشد؟!.

2 - موجودى كه داراى غروب و طلوع است، اسير چنگال قوانين است چيزى كه خود محكوم اين قوانين است چگونه مى تواند حاكم بر آنها و مالك آنها بوده باشد. او خود مخلوق ضعيفى است و سر بر فرمان آنها و توانائى كمترين انحراف و تخلف از آنها را ندارد.

3 - موجودى كه داراى حركت است حتما موجود حادثى خواهد بود، زيرا همانطور كه مشروحا در فلسفه اثبات شده است، حركت همه جا دليل بر حدوث است، زيرا حركت خود يكنوع وجود حادث است و چيزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حركت است نمى تواند يك وجود ازلى و ابدى بوده باشد (دقت كنيد).

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - در نخستين آيه مورد بحث كلمه (كذلك ) (اينچنين...) جلب توجه مى كند و مفهوم آن اين است: همانطور كه زيانهاى بت پرستى را براى عقل و خرد ابراهيم روشن ساختيم، حكومت و مالكيت خدا را بر آسمان و زمين نيز به او نشان داديم، بعضى از مفسران گفته اند: معنى آن اين است كه همانطور كه آثار قدرت و حكومت خود را بر آسمانها به تو نشان داديم به ابراهيم نيز نشان داديم تا بوسيله آنها به خدا آشناتر شود.

2 - جن (از ماده جن بر وزن فن ) به معنى پوشانيدن چيزى است و در آيه مورد بحث معنى جمله اين است هنگامى كه شب، چهره موجودات را از ابراهيم پوشانيد... و اينكه به ديوانه مجنون گفته مى شود بخاطر اين است كه گويا پرده اى بر عقل او كشيده شده است و اطلاق جن بر موجود نا پيدا نيز به همين ملاحظه است و جنين نيز به خاطر پوشيده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است كه زمينش زير درختان پوشيده است، و قلب را جنان (بر وزن زمان ) مى گويند چون در ميان سينه نهفته است و يا اينكه اسرار انسان را نهفته مى دارد.

3 - در اينكه منظور از كوكبا (ستاره اى ) كدام ستاره بود است؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى بيشتر مفسران ستاره زهره يا مشترى را ذكر كرده اند، و از پاره اى از تواريخ استفاده مى شود كه اين هر دو ستاره در زمانهاى قديم مورد پرستش بوده، و جزء آلهه (خدايان ) محسوب مى شده است، ولى در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) در عيون الاخبار نقل شده تصريح گرديده است

كه اين ستاره، ستاره زهره بوده است، در تفسير على بن ابراهيم نيز از امام صادق (عليه‌السلام ) اين موضوع، روايت شده است.

بعضى از مفسران گفته اند كه مردم كلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع كرده هر يك از سيارات را خالق يا رب النوع موجوداتى مى شناختند، (مريخ ) را رب النوع جنگ و (مشترى ) را رب النوع عدل و علم و (عطارد) را رب النوع وزيران... و (آفتاب ) را پادشاه همه مى دانستند!.

4 - بازغ از ماده (بزغ ) (بر وزن نذر) در اصل به معنى شكافتن و جارى ساختن خون است و لذا به جراحى كردن بيطار (دامپزشك ) بزغ گفته مى شود و اطلاق اين كلمه بر طلوع آفتاب يا ماه در حقيقت آميخته با يكنوع تشبيه زيبا است زيرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گويا پرده تاريكى را مى شكافند، علاوه بر اين در كنار افق سرخى كمرنگى كه بى شباهت به رنگ خون نيست در اطراف خود ايجاد مى كنند.

5 - فطر از ماده فطور به معنى شكافتن است، و همانطور كه ذيل آيه 14 همين سوره نوشتيم اطلاق اين كلمه بر آفرينش آسمان و زمين شايد به خاطر اين است كه طبق علم امروز، روز اول جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شكافته شده و كرات آسمانى يكى پس از ديگرى به وجود آمده اند (براى توضيح بيشتر به تفسير آيه مزبور مراجعه فرمائيد).

6 - حنيف به معنى خالص است چنانكه شرح آن در ذيل آيه 67 سوره آل عمران جلد دوم تفسير نمونه صفحه 461 بيان گرديد.


آيه(80) تا (83) و ترجمه

( و حاجه قومه قال أتحجونى فى الله و قد هدئن و لاأخاف ما تشركون به إلا أن يشأ ربى شيا وسع ربى كل شى ء علما أفلا تتذكرون ) (80)( و كيف أخاف ما أشركتم و لا تخافون أنكم أشركتم بالله ما لم ينزل به عليكم سلطنا فأى الفريقين أحق بالا من إن كنتم تعلمون ) (81)( الذين أمنوا و لم يلبسوا إيمنهم بظلم أولئك لهم الا من و هم مهتدون ) (82)( و تلك حجتنا أتينها إبرهيم على قومه نرفع درجت من نشأ إن ربك حكيم عليم ) (83)

ترجمه:

80 - قوم او (ابراهيم ) با وى به گفتگو پرداختند، گفت چرا درباره خدا با من گفتگو مى كنيد در حالى كه خداوند مرا (با دلايل روشن ) هدايت كرده و من از آنچه شما شريك (خدا) قرار مى دهيد نمى ترسم (و به من زيانى نمى رسد) مگر پروردگارم چيزى را بخواهد، آگاهى پروردگار من آنچنان وسيع است كه همه چيز را در بر مى گيرد آيا متذكر (و بيدار) نمى شويد؟!

81 - چگونه من از بتهاى شما بترسم در حالى كه شما از اين نمى ترسيد كه براى خدا شريكى قرار داده ايد كه هيچگونه دليلى درباره آن بر شما نازل نكرده، (راست بگوئيد) كداميك از اين دو جمعيت (بت پرستان و خدا پرستان ) شايسته تر به امنيت (از مجازات ) هستند اگر شما مى دانيد.

82 - (آرى ) آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك نياميختند امنيت مال آنها است، و آنها هدايت يافتگانند.

83 - اينها دلايل ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم درجات هر كس را بخواهيم (و شايسته باشد) بالا مى بريم، پروردگار تو حكيم و دانا است.

تفسير:

به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در زمينه استدلالهاى توحيدى ابراهيم گذشت در اين آيات اشاره به بحث و گفتگوى ابراهيم با قوم و جمعيت بت پرست شده است، نخست مى گويد: (قوم ابراهيم با او به گفتگو و محاجه پرداختند)( و حاجه قومه ) .

ابراهيم در پاسخ آنها گفت، (چرا درباره خداوند يگانه با من گفتگو و مخالفت مى كنيد، در حالى كه خداوند مرا در پرتو دلائل منطقى و روشن به راه توحيد هدايت كرده است؟)( قال ا تحاجونى فى الله و قد هدان ) .

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه جمعيت بت پرستان قوم ابراهيم تلاش و كوشش داشتند كه به هر قيمتى كه ممكن است او را از عقيده خود باز دارند، و به آئين بت پرستى بكشانند ولى او با نهايت شهامت مقاومت كرد و با دلائل منطقى سخنان همه را پاسخ گفت.

در اينكه آنها به چه منطقى در برابر ابراهيم متوسل شدند، در اين آيات صريحا چيزى نيامده است، ولى از پاسخ ابراهيم اجمالا روشن مى شود كه آنها او را تهديد به كيفر و خشم خدايان و بتها كردند، و او را از مخالفت آنان بيم دادند، زيرا در دنباله آيه از زبان ابراهيم چنين مى خوانيم: من هرگز از بتهاى شما نمى ترسم زيرا آنها قدرتى ندارند كه به كسى زيان برسانند( و لا اخاف ما تشركون به ) .

(هيچكس و هيچ چيز نمى تواند به من زيانى برساند مگر اينكه خدا بخواهد)( الا ان يشأ ربى شيئا ) .

گويا ابراهيم با اين جمله مى خواهد يك پيشگيرى احتمالى كند و بگويد اگر در گيرودار اين مبارزه ها فرضا حادثه اى هم براى من پيش ‍ بيايد هيچگونه ارتباطى به بتها ندارد، بلكه مربوط به خواست پروردگار است براى اينكه بت بى شعور و بى جان مالك سود و زيان خود نيست تا چه رسد به اينكه مالك سود و زيان ديگرى باشد.

سپس مى گويد: (علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسيع است كه همه چيز را در بر مى گيرد)( وسع ربى كل شى ء علما ) .

اين جمله در حقيقت دليلى براى جمله سابق است و آن اينكه بتها هرگز نمى توانند منشأ سود و زيانى باشند، زيرا هيچگونه علم و آگاهى ندارند و نخستين شرط براى رسانيدن سود و زيان، علم و شعور و آگاهى است، تنها خدائى كه علم و دانشش همه چيز را احاطه كرده است مى تواند منشأ سود و زيان باشد، پس چرا از خشم غير او بترسم؟.

و سرانجام براى تحريك فكر و انديشه، آنان را مخاطب ساخته مى گويد: (آيا با اينهمه باز متذكر و بيدار نمى شويد؟)( ا فلا تتذكرون ) .

در آيه بعد منطق و استدلال ديگرى را از ابراهيم بيان مى كند كه به جمعيت بت پرست مى گويد (چگونه ممكن است من از بتها بترسم و در برابر تهديدهاى شما وحشتى به خود راه دهم با اينكه هيچگونه نشانه اى از عقل و شعور و قدرت در اين بتها نمى بينم، اما شما با اينكه به وجود خدا ايمان داريد و قدرت و علم او را مى دانيد، و هيچگونه دستورى به شما درباره پرستش بتها نازل نكرده است، با اين همه از خشم او نمى ترسيد من چگونه از خشم بتها بترسم؟)( و كيف اخاف ما اشركتم و لا تخافون انكم اشركتم بالله ما لم ينزل به عليكم سلطانا ) .

زيرا مى دانيم بت پرستان منكر وجود خداوندى كه خالق آسمانها و زمين است نبودند بلكه بتها را شريك در عبادت او مى ساختند و آنها را شفيع بر در درگاه او مى پنداشتند.

(اكنون انصاف بدهيد من بايد احساس آرامش كنم يا شما)؟!( فاى الفريقين احق بالا من ان كنتم تعلمون ) .

در واقع منطق ابراهيم در اينجا يك منطق عقلى بر اساس اين واقعيت است كه شما مرا تهديد به خشم بتها مى كنيد در حالى كه تأثير وجودى آنها موهوم است، ولى از خشم خداوند بزرگ كه من و شما هر دو او را پذيرفته ايم و بايد پيرو دستور او باشيم و هيچگونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسيده است ترس و وحشتى نداريد، يك موضوع قطعى را رها كرده ايد و به يك موضوع موهوم چسبيده ايد؟

در آيه بعد پاسخى از زبان ابراهيم به سؤ الى كه خودش در آيه قبل مطرح نمود نقل شده است (و اين يك شيوه جالب در استدلالات علمى است كه گاهى شخص استدلال كننده سؤ الى از طرف مقابل مى كند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد اشاره به اينكه مطلب به قدرى روشن است كه هر كس پاسخ آن را بايد بداند).

مى گويد: (آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم و ستم نياميختند امنيت براى آنها است، و هدايت مخصوص آنان )( الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ) .

در روايتى كه از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) نقل شده نيز تأكيد گرديده است كه اين سخن دنباله گفتگوى ابراهيم با بت پرستان است.

بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين جمله بيان الهى بوده باشد نه گفتار ابراهيم، ولى احتمال اول علاوه بر اينكه در روايت وارد شده با وضع و ترتيب آيات بهتر تطبيق مى كند، اما اين احتمال كه اين جمله گفتار بت پرستان باشد كه پس از شنيدن قول ابراهيم بيدار شده باشند بسيار بعيد به نظر مى رسد.

منظور از ظلم در اينجا چيست؟

معروف ميان مفسران اين است كه به معنى (شرك ) است و آنچه در سوره لقمان (آيه 12) وارد شده ان الشرك لظلم عظيم: (شرك ستم بزرگى است ) شاهد بر اين معنى گرفته اند

در روايتى نيز از ابن مسعود نقل شده كه هنگامى كه اين آيه (آيه مورد بحث ) نازل شد بر مردم گران آمد، عرض كردند: اى رسول خدا كيست كه لااقل به خود ستم نكرده باشد (بنابراين همه مشمول اين آيه اند) پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: (منظور آنچه شما فكر مى كنيد نيست آيا گفته بنده صالح خدا (لقمان ) را نشنيده ايد كه مى گويد: فرزندم براى خدا شريك قرار مده زيرا شرك، ظلم بزرگى است ).

ولى از آنجا كه آيات قرآن در بسيارى از موارد دو يا چند معنى را در بر دارد كه ممكن است يكى از ديگرى گسترده تر و عمومى تر باشد، اين احتمال در

آيه نيز هست، كه (امنيت ) اعم امنيت از مجازات پروردگار و يا امنيت از حوادث دردناك اجتماعى باشد.

يعنى جنگها، تجاوزها، مفاسد، جنايات، و حتى امنيت و آرامش روحى تنها موقعى به دست مى آيد كه در جوامع انسانى دو اصل حكومت كند، ايمان و عدالت اجتماعى، اگر پايه هاى ايمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسئوليت در برابر پروردگار از ميان برود و عدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنيت در چنان جامعه اى وجود نخواهد داشت، و به همين دليل با تمام تلاش و كوششى كه جمعى از انديشمندان جهان براى برچيدن بساط ناامنيهاى مختلف در دنيا مى كنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنيت واقعى بيشتر مى گردد، دليل اين وضع همان است كه در آيه فوق به آن اشاره شده: پايه هاى ايمان لرزان و ظلم جاى عدالت را گرفته است.

مخصوصا تأثير ايمان در آرامش و امنيت روحى براى هيچكس جاى ترديد نيست، همانطور كه ناراحتى وجدان و سلب آرامش ‍ روانى به خاطر ارتكاب ظلم بر كسى پوشيده نمى باشد.

در بعضى از روايات نيز از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده كه: (منظور از آيه فوق اين است كه آنهائى كه به دستور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در زمينه ولايت و رهبرى امت اسلامى بعد از او ايمان بياورند، و آن را با ولايت و رهبرى ديگران مخلوط نكنند امنيت از آن آنها است ).

اين تفسير در حقيقت ناظر به ملاك و روح مطلب در آيه شريفه است زيرا در اين آيه سخن از رهبرى و ولايت خداوند و آميخته نكردن آن با رهبرى غير او است و از آنجا كه رهبرى على (عليه‌السلام ) به مقتضاى انما وليكم الله و رسوله. پرتوى از رهبرى خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است و رهبريهاى تعيين نشده از طرف خداوند چنين نيست، آيه فوق با يك ديد وسيع همه را شامل مى شود، بنابراين منظور از اين حديث اين نيست كه مفهوم آيه منحصرا اين باشد، بلكه اين تفسير پرتوى از مفهوم اصلى آيه است.

و لذا در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه اين آيه خوارج را كه از ولايت ولى خدا بيرون رفتند و در ولايت و رهبرى شيطان قرار گرفتند شامل مى شود.

آيه بعد يك اشاره اجمالى به تمام بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك از ابراهيم نقل شد كرده، مى گويد: (اينها دلائلى بود كه ما به ابراهيم در برابر قوم و جمعيتش داديم )( و تلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه ) .

درست است كه اين استدلالات جنبه منطقى داشت، و ابراهيم به نيروى عقل و الهام فطرت به آنها رسيده بود، ولى چون اين نيروى عقل و آن الهام فطرت همه از ناحيه خدا است، خداوند همه اين استدلالات را از مواهب خويش مى شمرد كه در دلهاى آماده همچون دل ابراهيم منعكس مى شود.

قابل توجه اينكه (تلك ) در لغت عرب اسم اشاره براى بعيد است ولى گاهى اهميت موضوع و بلند پايه بودن آن سبب مى شود كه حتى يك موضوع نزديك با اسم اشاره بعيد ذكر شود، مانند آن را در آغاز سوره بقره مى خوانيم:( ذلك الكتاب لا ريب فيه ) : (اين كتاب بزرگ شك و ترديدى در آن راه ندارد).

سپس براى تكميل اين بحث مى فرمايد: (درجات هر كس را بخواهيم بلند مى كنيم )( نرفع درجات من نشأ ) .

اما براى اينكه اشتباهى پيش نيايد كه گمان كنند خداوند در اين ترفيع درجه تبعيضى قائل مى شود مى فرمايد: (پروردگار تو، حكيم و عالم است ) و درجاتى را كه مى دهد روى آگاهى به شايستگى آنها و موافق موازين حكمت است و تا كسى شايسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد( ان ربك حكيم عليم ) .


آيه (84) تا (87) و ترجمه

( و وهبنا له إسحق و يعقوب كلا هدينا و نوحا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمن و أيوب و يوسف و موسى و هرون و كذلك نجزى المحسنين ) (84)( و زكريا و يحيى و عيسى و إلياس كل من الصلحين ) (85)( و إسمعيل و اليسع و يونس و لوطا و كلا فضلنا على العلمين ) (86)( و من أبائهم و ذريتهم و إخونهم و اجتبينهم و هدينهم إلى صرط مستقيم ) (87)

ترجمه:

84 - و اسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم ) بخشيديم و هر كدام را هدايت كرديم و نوح را (نيز) قبلا هدايت نموديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم ) و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

85 - و (همچنين ) زكريا و يحيى و عيسى و الياس هر كدام از صالحان بودند.

86 - و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر يك را بر جهانيان برترى داديم.

87 - و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادى را برگزيديم و هدايت به راه راست نموديم.

تفسير:

در اين آيات به قسمتى از مواهبى كه خداوند به ابراهيم داده است اشاره شده، و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لايق و برومند است كه يكى از بزرگترين مواهب الهى محسوب مى شود.

نخست مى گويد: (ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب (فرزند اسحاق ) را بخشيديم )( و وهبنا له اسحاق و يعقوب ) .

و اگر در اينجا اشاره به فرزند ديگر ابراهيم، اسماعيل نشده بلكه در لابلاى بحث آمده است شايد به خاطر آن است كه تولد اسحاق از مادر عقيمى همچون (ساره ) آنهم در سن پيرى موضوع بسيار عجيب و موهبتى غير منتظره بود.

سپس براى بيان اينكه افتخار اين دو تنها در جنبه پيغمبرزادگى نبود، بلكه شخصا در پرتو فكر صحيح و عمل صالح نور هدايت را در قلب خود جاى داده بودند، مى گويد: (هر يك از آنها را هدايت كرديم )( كلا هدينا ) .

و به دنبال آن براى اينكه تصور نشود، در دورانهاى قبل از ابراهيم، پرچمدارانى براى توحيد نبودند، و اين موضوع از زمان او شروع شده اضافه مى كند، (نوح را نيز پيش از آن هدايت و رهبرى كرديم )( و نوحا هدينا من قبل ) .

و مى دانيم نوح نخستين پيامبر اولو العزم است كه داراى آئين و شريعت بود و سر سلسله پيامبران اولوا العزم مى باشد.

در حقيقت با اشاره به موقعيت نوح كه از اجداد ابراهيم است و موقعيت جمعى از پيامبران كه از دودمان و فرزندان او هستند، موقعيت ممتاز ابراهيم را از نظر وراثت و ريشه و ثمره وجودى مشخص مى سازد.

و در تعقيب آن نام جمع كثيرى از پيامبران را كه از دودمان ابراهيم بودند مى برد، نخست مى گويد: (از دودمان ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون هستند)( و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون ) .

سپس با اين جمله كه (اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم ) روشن مى كند كه مقام و موقعيت آنها در پرتو اعمال و كردار آنها بود( و كذلك نجزى المحسنين ) .

در اينكه ضمير من ذريته (از دودمان او) به چه كسى بر مى گردد؟ به ابراهيم يا نوح؟ در ميان مفسران گفتگوى زيادى است، ولى غالب مفسران آن را به ابراهيم باز گردانيده اند و ظاهرا نبايد ترديد داشت كه مرجع ضمير ابراهيم است، زيرا بحث آيه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهيم مى باشد، نه درباره نوح پيغمبر، به علاوه از روايات متعددى كه بعدا نقل خواهيم كرد اين موضوع نيز استفاده مى شود.

تنها مطلبى كه سبب شده بعضى از مفسران ضمير را به نوح باز گردانند ذكر نام (يونس ) و (لوط) در آيات بعد است، زيرا مشهور در تواريخ آن است كه يونس از فرزندان ابراهيم نبوده، و لوط هم برادرزاده يا خواهرزاده ابراهيم است. ولى در مورد (يونس )، مورخان اتفاق نظر ندارند، بعضى او را از دودمان ابراهيم دانسته اند و بعضى او را از پيامبران بنى اسرائيل شمرده اند.

به علاوه مورخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ مى كنند، چه مانعى دارد كه يونس همانند عيسى كه نامش را نيز در آيات فوق مى خوانيم از طرف مادر، به ابراهيم منتهى شود.

و اما لوط گرچه فرزند ابراهيم نبود ولى از خاندان و دودمان او بود و همانطور كه در لغت عرب گاهى به عمو، (اب ) گفته مى شود، به برادرزاده يا خواهرزاده نيز (ذريه ) و فرزند اطلاق مى گردد، و به اين ترتيب نمى توانيم دست از ظاهر آيات كه درباره ابراهيم است برداريم و ضمير را به نوح كه در اينجا موضوع سخن نيست باز گردانيم.

و در آيه بعد نام (زكريا و يحيى و عيسى و الياس را مى برد و اضافه مى كند كه همه اينها از صالحان بودند)، يعنى مقامات آنها جنبه تشريفاتى و اجبارى نداشت، بلكه در پرتو عمل صالح در پيشگاه خدا شخصيت و عظمت يافتند.( و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين ) .

در آيه بعد نيز نام چهار نفر ديگر از پيامبران و رهبران الهى آمده و مى فرمايد: (و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر كدام را بر مردم عصر خود برترى بخشيديم )( و اسماعيل و اليسع و يونس و لوطا و كلا فضلنا على العالمين ) .

در اينكه (اليسع ) چگونه نامى است و اشاره به كدام يك از پيامبران است در ميان مفسران و ادباى عرب گفتگو است، بعضى آن را يك نام عبرى مى دانند كه در اصل (يوشع ) بوده، سپس الف و لام به آن داخل شده و شين تبديل به سين گرديده است، و بعضى معتقدند يك اسم عربى است كه از يسع (فعل مضارع از ماده وسعت ) گرفته شده است، اين احتمال را نيز داده اند كه به همين صورت نام يكى از انبياى پيشين بوده است و در هر حال از پيامبرانى است كه از نسل ابراهيم مى باشند.

و در آخرين آيه يك اشاره كلى به پدران و فرزندان و برادران صالح پيامبران نامبرده كه به طور تفصيل اسم آنها در اينجا نيامده است كرده، مى گويد: (از ميان

پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان، افرادى را فضيلت داديم و برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم )( و من آبائهم و ذرياتهم و اخوانهم و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم ) .

نكته ها

در اينجا به چند موضوع بايد توجه داشت:

1 - فرزندان پيامبر - در آيات فوق، عيسى از فرزندان ابراهيم (و به احتمالى از فرزندان نوح ) شمرده شده، با اينكه مى دانيم تنها از طرف مادر به آنها مربوط مى شود، و اين دليل بر آن است كه سلسله نسب از طرف پدر و مادر به طور يكسان پيش مى رود و به همين دليل نوه هاى پسرى و دخترى هر دو ذريه و فرزندزاده انسان محسوب مى شوند.

روى همين جهت امامان اهل بيت كه همه از طرف دختر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى رسند، ابنأ رسول الله (فرزندان پيغمبر) خوانده مى شوند.

اگر چه در دوران جاهليت كه براى زن هيچگونه اهميتى قائل نبودند، تنها نسب را از طرف پدر مى دانستند، ولى اسلام قلم بطلان بر اين فكر جاهلى كشيده اما متأسفانه بعضى از نويسندگانى كه علاقه درستى به ائمه اهل بيت نداشتند كوشش مى كردند اين موضوع را انكار كنند و از گفتن ابن رسول الله به آنها خود دارى نمايند و سنن جاهلى را زنده كنند.

اتفاقا اين موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است، و آنها با همين آيه كه دليل دندان شكنى محسوب مى شود به آنها پاسخ مى گفتند.

از جمله در كافى و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه‌السلام ) روايت شده كه فرمود: خداوند متعال در قرآن مجيد، نسب عيسى را كه از طرف مادر به ابراهيم منتهى مى شود، به عنوان ذريه (فرزندزاده ) بيان كرده آنگاه آيه و من ذريته داود و سليمان را تا آخر و آيه بعد را هم تا لفظ عيسى تلاوت كرد.

و نيز در تفسير عياشى از ابو الاسود روايت شده كه مى گويد: روزى حجاج كسى را به نزد يحيى بن معمر كه از علاقمندان خاندان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود فرستاد كه من شنيدم تو حسن و حسين را فرزندان رسول خدا مى دانى و در اين باره به آيات قرآن استدلال مى كنى، در حالى كه من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنين آيه اى برنخوردم، يحيى بن معمر در پاسخ او گفت: آيا در سوره انعام به اين آيه برخورده اى كه مى گويد: (و من ذريته داود و سليمان... و يحيى و عيسى ) گفت آرى خوانده ام، گفت: مگر نه اينست كه در اين آيات عيسى ذريه ابراهيم شمرده شده، با اينكه از طرف پدر به او نمى رسيد؟!

در عيون الاخبار در ضمن يك حديث طولانى در زمينه گفتگوى امام موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) با هارون الرشيد و موسى بن مهدى، چنين نقل مى كند كه او يعنى به امام كاظم (عليه‌السلام ) گفت: چگونه شما مى گوئيد ما ذريه پيامبريم، در حالى كه پيامبر، پسرى نداشت و نسل از طريق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستيد؟ امام در پاسخ از او خواست كه از اين سؤ ال صرفنظر كند، ولى هارون اصرار كرد و گفت به هيچوجه صرف نظر نمى كنم، زيرا شما معتقديد به اينكه همه چيز در قرآن مجيد است و بايد از قرآن آيه اى در اين باره بياوريد، امام فرمود: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين، و زكريا و يحيى و عيسى، سپس سؤ ال كرد اى هارون! پدر عيسى كه بود؟ گفت: عيسى پدر نداشت، فرمود: بنابراين اگر او ملحق به ذريه پيامبران است از طريق مريم مى باشد، ما نيز ملحق به ذريه رسول خدا از طريق مادرمان فاطمه هستيم.

جالب توجه اينكه بعضى از متعصبين اهل تسنن نيز، اين موضوع را در تفسير خود ذيل همين آيه آورده اند، از جمله فخر رازى در تفسير كبير خود مى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه حسن و حسين از ذريه پيامبرند زيرا خداوند عيسى را از ذريه ابراهيم شمرده است با اينكه تنها از طريق مادر به او مربوط مى شود.

نويسنده المنار كه در تعصب در بعضى از مباحث خاص مذهبى دست كمى از فخر رازى ندارد، بعد از نقل كلام فخر رازى مى گويد: در اين باب حديثى از ابوبكر در صحيح بخارى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است كه به امام حسن (عليه‌السلام ) اشاره كرد و گفت: ان ابنى هذا سيد: اين پسرم آقا است (يعنى كلمه پسرم بر امام حسن اطلاق كرد) در حالى كه در نزد عرب (جاهلى ) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نميشد... سپس اضافه مى كند به همين جهت مردم اولاد فاطمه (عليها‌السلام ) را اولاد رسول و عترت و اهل بيت او مى دانستند.

در هر حال شك نيست كه فرزندزاده ها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب مى شوند و هيچگونه تفاوتى در اين زمينه نيست، و نه اين موضوع از مختصات پيغمبر ما ميباشد و مخالفت با اين مساله سر چشمهاى جز تعصب و يا افكار جاهلى ندارد، و لذا در تمام احكام اسلامى از قبيل ازدواج و ارث و مانند آن هيچگونه تفاوتى ميان اين دو نيست، تنها استثنائى كه به موضوع خورده مساله خمس است كه روى عنوان سيادت است و به جهت خاصى كه در كتاب خمس در فقه آمده اين موضوع استثنأ شده است.

2 - چرا نام اين پيامبران در سه گروه در سه آيه بيان شده است؟

بعضى از مفسران احتمال داده اند كه گروه اول يعنى داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون، اين شش نفر، از پيامبرانى بودند كه علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى حكومت و زمامدارى نيز بودند و شايد جمله كذلك نجزى المحسنين كه بعد از ذكر نام اينها آمده است به خاطر نيكيهاى فراوانى بوده كه در دوران حكومت خود بر مردم كردند.

و اما گروه دوم يعنى زكريا و يحيى و عيسى و الياس از پيامبرانى بودند كه در زهد و بى اعتنائى به دنيا - علاوه بر مقام نبوت و رسالت - نمونه بودند جمله كل من الصالحين بعد از ذكر نام آنها ميتواند اشاره به همين حقيقت بوده باشد.

درباره گروه سوم يعنى اسماعيل و اليسع و يونس و لوط اين امتياز را داشتند كه دست به مهاجرت دامنه دارى زدند و براى تحكيم آئين خدا برنامه هجرت را عملى ساختند، و ذكر جمله كلا فضلنا على العالمين (بنا بر اينكه اشاره به اين چهار نفر باشد نه به تمام پيامبرانى كه در اين سه آيه گفته شده است ) نيز ميتواند اشاره به همين سير آنها در جهان و در ميان اقوام مختلف بوده باشد.

3 - اهميت فرزندان صالح در معرفى شخصيت انسان موضوع ديگرى كه از آيات فوق استفاده مى شود همين مساله است زيرا خداوند براى معرفى مقام والاى ابراهيم قهرمان بتشكن، شخصيتهاى بزرگ انسانى كه از دودمان او در اعصار مختلف به وجود آمدند با شرح و تفصيل بيان ميكند به طورى كه از ميان 25 نفر از پيامبران كه نامشان در مجموع قرآن آمده است در اين آيات نام 16 نفر از فرزندان و بستگان ابراهيم و نام يك نفر از اجداد او آمده است، و اين در حقيقت درس بزرگى براى عموم مسلمانان است كه بدانند شخصيت فرزندان و دودمان آنها جزئى از شخصيت آنها محسوب مى شود و مسائل تربيتى و انسانى مربوط به آنها فوق العاده اهميت دارد.

4 - پاسخ به يك ايراد

ممكن است كسانى از آيه اخير كه مى گويد: بعضى از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزيديم و هدايت به راه راست كرديم اين چنين استفاده كنند كه پدران انبيأ همگى افراد با ايمانى نبوده اند و در ميان آنها غير موحد نيز وجود داشته است - آنچنانكه بعضى از مفسران اهل تسنن در ذيل اين آيه گفته اند - ولى با توجه به اينكه منظور از اجتبيناهم و هديناهم به قرينه تعبيرى كه در همين سلسله آيات وجود دارد، مقام نبوت و رسالت است، مشكل حل ميشود، يعنى مفهوم آيه چنين خواهد بود كه بعضى از آنها را به مقام نبوت برگزيديم و اين منافاتى با موحد بودن سايرين ندارد.

در آيه 90 همين سوره (چند آيه بعد از اين آيه ) نيز هدايت به مقام نبوت اطلاق شده است.


آيه (88) تا (90) و ترجمه

( ذلك هدى الله يهدى به من يشأ من عباده و لو أشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ) (88)( أولئك الذين أتينهم الكتب و الحكم و النبوة فإن يكفر بها هؤ لأ فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكفرين ) (89)( أولئك الذين هدى الله فبهدئهم اقتده قل لا أسلكم عليه أجرا إن هو إلا ذكرى للعلمين ) (90)

ترجمه:

88 - اين هدايت خدا است كه هر كس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمائى ميكند، و اگر آنها مشرك شوند آنچه را عمل مى كردند نابود ميگردد.

89 - آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوت به آنان داديم و اگر نسبت به آن كفر ورزند (مهم نيست زيرا) كسانى را نگاهبان آن ساخته ايم كه نسبت به آن كافر نيستند.

90 - آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن (و) بگو در برابر اين (رسالت و تبليغ ) پاداشى از شما نمى طلبم. اين رسالت چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست (و آگاه ساختن و بيدار كردن وظيفه من است و در برابر انجام وظيفه مزد معنى ندارد).

تفسير:

سه امتياز مهم

به دنبال ذكر نام گروههاى مختلفى از پيامبران الهى در آيات گذشته، در اينجا اشاره به خطوط كلى و اصلى زندگانى آنها شده، نخست ميفرمايد: اين هدايت خدا است كه بوسيله آن هر كس از بندگانش را بخواهد هدايت و رهبرى ميكند( ذلك هدى الله يهدى به من يشأ من عباده ) .

يعنى گرچه آنها مردان صالحى بودند و با نيروى عقل و انديشه و با تمام وجود خود در طريق هدايت گام بر مى داشتند، ولى باز اگر توفيق الهى شامل حال آنها نمى شد و دست پر مهر او، زير بازوى آنها را نمى گرفت، امكان لغزش درباره همه آنها و هر كس، وجود داشته و دارد.

سپس براى اينكه كسى تصور نكند آنها به اجبار در اين راه گام گذاشتند و همچنين كسى تصور نكند كه خداوند نظر خاص و استثنائى و بى دليل در مورد آنها داشته است، مى فرمايد: اگر فرضا اين پيامبران با آنهمه مقام و موقعيتى كه داشتند مشرك ميشدند، تمام اعمالشان بر باد ميرفت( و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ) .

يعنى آنها نيز مشمول همان قوانين الهى هستند كه درباره ديگران اجرا ميگردد و تبعيضى در كار نيست.

در آيه بعد به سه امتياز مهم كه پايه همه امتيازات انبيأ بوده اشاره كرده اينها كسانى بودند كه كتاب آسمانى به آنان داده ايم و هم مقام حكم و هم نبوت( اولئك الذين آتينا هم الكتاب و الحكم و النبوة ) .

البته منظور اين نيست كه همه آنها داراى كتاب آسمانى بودند بلكه چون سخن از مجموع آنها در ميان است كتاب به مجموع نسبت داده شده، درست مثل اين است كه ميگوئيم: در فلان كتاب دانشمندان و كتب آنها معرفى شده است، يعنى كتب آنهائيكه كتابى تاليف كرده اند.

ضمنا در اينكه منظور از حكم چيست، سه احتمال وجود دارد:

1 - حكم به معنى عقل و فهم و درك يعنى علاوه بر اينكه كتاب آسمانى در اختيار آنها گذاشتيم قدرت درك و فهم آن را به آنها بخشيديم زيرا وجود كتاب بدون وجود درك و فهم قوى و كامل، اثرى نخواهد داشت. 2 - مقام داورى، يعنى آنها در پرتو قوانين آسمانى كه از كتاب الهى استفاده مى كردند ميتوانستند در ميان مردم قضاوت كنند و شرائط يك قاضى و دادرس عادل همگى در آنها بطور كامل جمع بود.

3 - حكومت و زمامدارى، زيرا آنها علاوه بر مقام نبوت و رسالت، داراى مقام حكومت نيز بودند. شاهد بر معانى فوق علاوه بر اينكه معنى لغوى حكم با تمام اين معانى تطبيق مى كند اين است كه در آيات مختلف قرآن نيز حكم در اين معانى بكار رفته است. و هيچ مانعى ندارد كه حكم در آيه فوق در يك معنى جامع كه همه مفاهيم سه گانه فوق را شامل شود، استعمال شده باشد، زيرا حكم در اصل - آنچنان كه راغب در كتاب مفردات ميگويد به معنى منع و جلوگيرى است، و از آنجا كه عقل جلو اشتباهات و خلافكاريها را ميگيرد، همچنين قضاوت صحيح مانع از ظلم و ستم است، و حكومت عادل جلو حكومتهاى نارواى ديگران را ميگيرد، در هر يك از اين سه معنى استعمال مى شود.

البته همان گونه كه اشاره كرديم كه همه انبيأ داراى اين همه مقامات نبودند ولى هنگامى كه احكامى به جمعى اسناد داده ميشود، لزومى ندارد كه همه افراد آن جمع داراى تمام آن احكام باشند، بلكه ممكن است بعضى از آنها فقط داراى بعضى از آن احكام باشند و لذا موضوع كتاب آسمانى كه تنها براى عده اى از انبياى نامبرده وجود داشته مشكلى براى ما در فهم آيه فوق ايجاد نميكند.

سپس مى فرمايد: اگر اين جمعيت، يعنى مشركان و اهل مكه و مانند آنها، اين حقايق را نپذيرند، دعوت تو بدون پاسخ نمى ماند، زيرا ما جمعيتى را ماموريت داده ايم كه نه تنها آن را بپذيرند بلكه آن را محافظت و نگهبانى كنند جمعيتى كه در راه كفر گام بر نميدارند و در برابر حق تسليمند( فان يكفر بها هؤ لأ فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ) .

در تفسير المنار و تفسير روح المعانى از بعضى از مفسران نقل شده كه منظور از اين جمعيت، ايرانيان هستند، (كه به زودى اسلام را پذيرفتند و در پيشرفت آن با تمام قوا كوشيدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامى كتابهاى فراوان تاليف كردند).

در آخرين آيه، برنامه اين پيامبران بزرگ را يك سرمشق عالى هدايت به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) معرفى كرده، و مى گويد: اينها كسانى هستند كه مشمول هدايت الهى شده اند و به هدايت آنها اقتدا كن( اولئك الذين هدى الله فبهداهم اقتده ) .

اين آيه بار ديگر تاكيد مى كند كه اصول دعوت همه پيامبران الهى يكى است، اگر چه از نظر ويژگيها و خصوصيات، به تناسب نيازمنديهاى مختلف هر زمان تفاوتهاى قابل ملاحظه اى داشته اند، و آئينهاى بعدى كاملتر از آئينهاى قبلى بوده اند كلاسهاى علمى و تربيتى، تا به آخرين آنها كه برنامه نهائى است، يعنى اسلام، رسيده است.

در اينكه منظور از اين هدايت كه بايد سرمشق پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قرار گيرد چيست؟ بعضى از مفسران احتمال داده اند كه همان صبر و پايدارى در مقابل مشكلات، و بعضى گفته اند مقصود توحيد و تبليغ رسالت است، ولى ظاهرا هدايت مفهوم وسيعى دارد كه هم توحيد و ساير اصول اعتقادى را شامل مى شود و هم صبر و استقامت، و هم ساير اصول اخلاق و تعليم و تربيت.

از آنچه گفتيم روشن مى شود كه آيه فوق هيچ منافاتى با اين ندارد كه اسلام ناسخ اديان و شرايع پيشين باشد، زيرا نسخ تنها شامل قسمتى از احكام ميشود، نه اصول كلى دعوت آنها.

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داده مى شود كه به مردم بگويد: من هيچگونه اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمى كنم، همانطور كه پيامبران پيشين چنين درخواستى نكردند، من هم از اين سنت هميشگى پيامبران پيروى كرده و به آنها اقتدا ميكنم( قل لا اسئلكم عليه اجرا ) .

نه تنها اقتدأ به پيامبران و سنت جاويدان آنها ايجاب مى كند كه پاداشى مطالبه نكنم بلكه از آنجا كه اين آئين پاك كه براى شما آورده ام يك وديعه الهى است كه در اختيار شما قرار ميدهم، در برابر رساندن وديعه الهى به شما اجر و پاداش، مفهومى ندارد.

به علاوه اين قرآن و رسالت و هدايت يك بيدار باش و يادآورى به همه جهانيان است( ان هو الا ذكرى للعالمين ) .

و چنين نعمت عمومى و همگانى، همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است كه جنبه عمومى و جهانى دارد، و هيچگاه خريد و فروش نمى شود و كسى در برابر آن اجر و پاداشى نمى گيرد، اين هدايت و رسالت نيز جنبه خصوصى و اختصاصى ندارد كه بتوان براى آن پاداش قائل شد، (با توجه به آنچه در تفسير اين جمله گفته شد پيوند آنها با يكديگر و با آيات قبل كاملا روشن ميگردد).

ضمنا از جمله اخير به خوبى استفاده مى شود كه آئين اسلام جنبه قومى و و منطقهاى ندارد و يك آئين جهانى و همگانى است.


آيه (91) و ترجمه

( و ما قدروا الله حق قدره إذ قالوا ما أنزل الله على بشر من شى ء قل من أنزل الكتب الذى جأ به موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا و علمتم ما لم تعلموا أنتم و لا أباؤ كم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ) (91)

ترجمه:

91 - آنها خدا را چنانكه بايد نشناختند كه گفتند هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده بگو چه كسى كتابى را كه موسى آورد نازل گردانيد كتابى كه نور و هدايت براى مردم بود (اما شما) آنرا به صورت پراكنده قرار ميدهيد قسمتى را آشكار و قسمت زيادى را پنهان مى داريد و مطالبى به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبوديد بگو: خدا... و سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آميزشان رها كن تا بازى كنند!

شان نزول:

خدانشناسان

از ابن عباس چنين نقل شده كه جمعى از يهوديان گفتند: اى محمد! آيا راستى خداوند كتابى بر تو فرستاده است؟! پيامبر گفت: آرى، آنها گفتند: به خدا سوگند كه خداوند هيچ كتابى از آسمان فرو نفرستاده است!. در شان نزول اين آيه، روايات ديگرى نيز نقل شده و چنانكه بعدا خواهيم دانست آنچه در بالا آورديم از همه بهتر و مناسبتر است.

تفسير:

در اينكه اين آيه درباره يهود است يا مشركان در ميان مفسران گفتگو است، ولى از آنجا كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مكه گفتگوئى با يهود نداشته و آنچه بوده در مدينه بوده است و از طرفى سوره انعام كه اين آيه جزء آن است مكى است، بعضى معتقدند كه اين آيه استثنائا در مدينه نازل شده است و به دستور پيامبر به تناسب خاصى در وسط اين سوره مكى قرار گرفته و اين موضوع در قرآن نمونه هاى فراوانى دارد.

براى روشن شدن حقيقت مطلب، نخست بايد تفسير اجمالى آيه را بدانيم و بعد در باره اينكه آيه از چه اشخاصى سخن ميگويد و هدفش چيست بحث كنيم نخست ميگويد آنها خدا را آنچنانكه شايسته است نشاختند زيرا گفتند: خدا هيچ كتابى بر هيچ انسانى نازل نكرده است!( و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى ء ) .

خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه در جواب آنها بگو چه كسى كتابى را كه موسى آورد و نور و هدايت براى مردم بود نازل گردانيد؟( قل من انزل الكتاب الذى جأ به موسى نورا و هدى للناس ) .

همان كتابى كه آن را به صفحات پراكندهاى تبديل كردهايد، بعضى را كه به سود شما است آشكار ميكنيد و بسيارى را كه به زيان خود مى دانيد پنهان مى داريد( تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا ) .

و در اين كتاب آسمانى مطالبى به شما تعليم داده شد كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبوديد و بدون تعليم الهى نمى توانستيد با خبر شويد( و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آبائكم ) .

در پايان آيه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه تنها خدا را ياد كند و آنها را در اباطيل و لجاجت و بازيگرى خود رها سازد زيرا آنها جمعيتى هستند كه كتاب الهى و آيات او را به بازى گرفته اند.( قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون )

اكنون اگر اين آيه در مدينه نازل شده باشد، و روى سخن به يهود باشد معنى آن چنين است: كه جمعى از يهود منكر نزول كتاب آسمانى بر تمام پيامبران بودند آيا چنين چيزى ممكن است؟ كه يهود و پيروان تورات، نزول كتاب آسمانى را انكار كنند؟ اگر تعجب نكنيد آرى، و با توجه به يك مطلب نكته اين موضوع روشن ميشود، زيرا چنانكه كتب عهد جديد (اناجيل ) و عهد قديم (تورات و كتابهاى وابسته به آن ) را به دقت بررسى كنيم خواهيم ديد كه اين كتابها هيچكدام لحن آسمانى ندارد، يعنى جنبه خطاب خداوند به بشر در آنها نيست، بلكه به خوبى از آنها استفاده مى شود كه اينها از زبان شاگردان و غير شاگردان از پيروان آئين موسى (عليه‌السلام ) و مسيح (عليه‌السلام ) به شكل تاريخ و شرح زندگى نوشته شده است و ظاهرا يهود و مسيحيان كنونى نيز اين مطلب را انكار نمى كنند زيرا داستان مرگ موسى و عيسى و حوادث زيادى مربوط به زمانهاى بعد از آن در اين كتابها آمده است، نه به عنوان پيش بينى بلكه به عنوان خبرى از گذشته، آيا چنين كتابى امكان دارد بر موسى و عيسى نازل شده باشد.

منتها مسيحيان و يهوديان عقيده دارند كه اين كتابها چون به دست انسانهائى نوشته شده كه از وحى آسمانى با خبر بودند كتاب مقدس و قابل اعتماد و خالى از اشتباه محسوب ميشود.

با توجه به اين نكته روشن مى شود كه چرا آنها از لحن قرآن كه به شكل خطاب خدا به پيامبر و بندگان است تعجب ميكردند، و در شان نزول فوق نيز خوانديم كه آنها با تعجب از آن حضرت پرسيدند آيا خداوند كتاب آسمانى نازل كرده؟ و سپس اين موضوع را بطور كلى انكار كردند كه هيچ كتابى از ناحيه خدا بر هيچ انسانى حتى موسى نازل نشده است.

ولى خداوند در جواب آنها به اين موضوع اشاره مى كند كه خود شما عقيده داريد الواح و مطالبى بر موسى نازل گرديد، يعنى اگر آنچه در دست شما است كتاب آسمانى نيست، لا اقل قبول داريد كه چنين چيزى از طرف خدا نازل شده است كه قسمتى از آن را آشكار و قسمت زيادى را پنهان ميداريد، و به اين ترتيب اشكالى باقى نمى ماند كه چگونه ممكن است يهود منكر نزول كتاب آسمانى شده باشند (دقت كنيد).

و اگر آيه همانند ساير آيات اين سوره درباره مشركان باشد معنى آن چنين مى شود كه آنها منكر هر گونه كتاب آسمانى شدند تا دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را انكار كنند، ولى خداوند براى آنها استدلال مى كند كه چگونه ممكن است چنين ادعائى داشته باشند با اينكه خداوند تورات را بر موسى نازل كرد؟ و مشركان اگر چه آئين يهود را قبول نداشتند ولى انبيأ پيشين و ابراهيم و حتى موسى را احتمالا به عنوان پيامبرى براى منطقه و عصر خاصى قبول داشتند، و خود را پيرو آئين ابراهيم ميدانستند، و لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ظهور كرد و براى جستجوى علائم او به نزد اهل كتاب رفتند و از آنها خواستند كه در كتب خود بررسى كنند، آيا خبر از چنين پيامبرى مى دهد و اگر آنها اين كتب را به هيچوجه قبول نداشتند چگونه ممكن بود چنين درخواستى كنند؟ لذا بعد از سؤ ال از يهود آنچه به سود آنها بود اظهار و آنچه به زيانشان بود مخفى مى كردند (مانند نشانه هاى پيامبر كه در كتب پيشين آمده بود) و به اين ترتيب آيه قابل تطبيق بر گفتار مشركان مكه نيز مى تواند باشد.

ولى تفسير اول با لحن آيه و شان نزول، و ضمائرى كه در آيه است ظاهرا سازگارتر مى باشد.

نكته ها

در اينجا به چند موضوع بايد توجه كرد:

1 - قراطيس جمع قرطاس است و اصل آن بطورى كه بعضى گفته اند از

يونانى گرفته شده و معنى آن چنانكه راغب در كتاب مفردات ميگويد هر چيزى است كه روى آن مى نويسند بنابراين كاغذ معمولى و پوست حيوانات و درختان و مانند آن كه در قديم الايام نامه و كتابها را روى آن مى نوشتند، نيز شامل ميشود، و منحصر به كاغذ معمولى نيست.

2 - ممكن است سؤ ال شود كه چرا در آيه مذمت از يهود شده كه آنها وحى آسمانى را روى كاغذها و مانند آن نوشته بودند اينكه مذمتى ندارد.

در پاسخ ميگوئيم: مذمت از اين نظر نيست، بلكه از اين نظر است كه آنها مطالب تورات را روى كاغذهاى پراكنده و مانند آن نوشته بودند كه آنچه را به سود آنها بود به مردم ديگر نشان دهند و آنچه به زيانشان بود مخفى سازند.

3 - جمله و ما قدروا الله حق قدره (خدا را آنچنان كه شايسته است نشناختند و اوصاف او را درك نكردند) در حقيقت اشاره به اين نكته است كه هر كس خدا را درست بشناسد نمى تواند انكار كند كه از طرف او رهبران و راهنمايان همراه با كتابهاى آسمانى براى بشر فرستاده شده است زيرا حكمت خدا ايجاب مى كند كه اولا انسان را براى هدفى كه آفريده شده است (هدف تكامل ) در مسير پر پيچ و خمى كه در پيش دارد كمك كند، و گر نه نقض غرض كرده است، و اين هدف بدون فرستادن وحى و كتاب آسمانى و تعليمات صحيح و خالى از هر گونه خطا و اشتباه ممكن نيست.

ثانيا چگونه ممكن است مقام رحمت عامه و خاصه خداوند اجازه دهد كه انسان را در مسير سعادت كه با هزاران مانع روبرو است و پرتگاه هاى فراوان بر سر راه او كمين كرده اند تنها بگذارد و رهبرانى با تعليمات جامع براى دستگيرى و راهنمائى آنها نفرستد. (بنابراين هم حكمت او و هم رحمتش فرستادن كتب آسمانى را ايجاب ميكند).

شك نيست كه معرفت كنه ذات خدا و كنه صفات او براى هيچكس ممكن

نيست و آيه فوق هيچگونه نظر به اين مطلب ندارد بلكه مى خواهد بگويد آن مقدار معرفتى از خداوند و صفات او كه براى انسان امكانپذير است اگر حاصل شود ترديدى باقى نخواهد ماند كه چنين پروردگارى بندگان خود را بدون سرپرست و كتاب آسمانى باقى نخواهد گذاشت.


آيه (92) و ترجمه

( و هذا كتب أنزلنه مبارك مصدق الذى بين يديه و لتنذر أم القرى و من حولها و الذين يؤ منون بالاخرة يؤ منون به و هم على صلاتهم يحافظون ) (92)

ترجمه:

92 - و اين كتابى است كه آنرا نازل كرديم، كتابى است پر بركت كه آنچه را پيش از آن آمده تصديق ميكند، (آنرا فرستاديم تا مردم را به پاداشهاى الهى بشارت دهى ) و براى اينكه (مردم ) ام القرى (مكه ) و آنها كه گرد آن هستند بترسانى، آنها كه به آخرت ايمان دارند به آن ايمان مى آورند و مراقب نمازهاى خويش مى باشند.

تفسير:

در تعقيب بحثى كه در باره كتاب آسمانى يهود در آيه گذشته عنوان شد در اينجا به قرآن كه يك كتاب ديگر آسمانى است اشاره ميشود، و در حقيقت ذكر تورات مقدمهاى است براى ذكر قرآن تا تعجب و وحشتى از نزول يك كتاب آسمانى، بر يك بشر، نكنند.

نخست مى گويد: اين كتابى است كه ما آن را نازل كرديم( و هذا كتاب انزلناه ) .

كتابى است بسيار پر بركت، زيرا سرچشمه انواع خيرات و نيكيها و پيروزيها است( مبارك ) .

به علاوه كتبى را كه پيش از آن نازل شده اند همگى تصديق مى كند( مصدق الذى بين يديه ) .

منظور از اينكه قرآن كتب مقدسه پيشين را تصديق مى كند آن است كه تمام نشانه هائى كه در آنها آمده است بر آن تطبيق مى نمايد.

و به اين ترتيب دو نشانه بر حقانيت قرآن در دو جمله گذشته بيان گرديده يكى وجود نشانه هائى كه در كتب پيشين از آن خبر داده شده، و ديگر محتواى خود قرآن كه هر گونه خير و بركت و وسيله سعادت در آن آمده است، بنابراين هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارك تاريخى نشانه هاى حقانيت در آن آشكار است. سپس هدف نزول قرآن را چنين توضيح مى دهد كه آن را فرستاديم تا ام القرى (مكه ) و تمام آنها كه در گرد آن هستند، انذار كنى و به مسؤ ليتها و وظائفشان آگاه سازى( و لتنذر ام القرى و من حولها ) .

و از آنجا كه انذار يعنى توجه دادن به مسؤ ليتها و ترساندن از ترك وظائف مهمترين برنامه قرآن مخصوصا در برابر اشخاص سركش و طغيانگر است تنها به اين قسمت اشاره شده است.

و در پايان آيه مى گويد: كسانى كه به روز رستاخيز و حساب و پاداش اعمال ايمان دارند به اين كتاب ايمان خواهند آورد و مراقب نمازهاى خود خواهند بود

( و الذين يؤ منون بالاخرة يؤ منون به و هم على صلوتهم يحافظون ) .

نكته ها

در اينجا به چند مطلب بايد توجه داشت:

1 - اسلام يك آئين جهانى است

آيات مختلف قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه اسلام يك آئين جهانى است، تعبيراتى مانند( لانذركم به و من بلغ ) (هدف من اين است كه همه شما و كسانى را كه سخنم به آنها ميرسد با قرآن انذار كنم ) (انعام - 19)( و ان هو الا ذكرى للعالمين ) (اين قرآن وسيله تذكر جهانيان است ) (انعام - 90)( و قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا ) (بگو اى مردم! من رسول خدا به سوى همه شما هستم ) (اعراف 158) و امثال آن كه در قرآن فراوان است گواه اين حقيقت است و جالب اينكه بسيارى از اين آيات در مكه يعنى در آن موقع كه هنوز اسلام از محيط اين شهر تجاوز نكرده بود نازل گرديد.

ولى با توجه به آيه مورد بحث اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه هدف بعثت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) انذار و هدايت مردم مكه و كسانى كه پيرامون آن هستند ذكر شده؟ آيا اين با جهانى بودن اسلام منافات ندارد؟

اتفاقا اين ايراد از بعضى از يهود و بعضى ديگر از پيروان مذاهب ديگر نقل شده است و به گمان خود حربه محكمى در برابر جهانى بودن اسلام يافته اند كه آنرا در منطقه خاصى، محدود مى سازد (يعنى مكه و اطراف مكه ).

پاسخ:

اين ايراد با توجه به دو نكته كاملا روشن ميشود، و نه تنها اين آيه منافات با جهانى بودن اسلام ندارد بلكه مى توان گفت يكى از دلائل جهانى بودن آن است:

1 - قريه در زبان قرآن، به معنى هر گونه آبادى است اعم از اينكه شهر بزرگ باشد و يا كوچك و يا روستا، مثلا در سوره يوسف از زبان برادران و در مقابل پدر چنين ميخوانيم:( و اسئل القرية التى كنا فيها ) : از قريهاى كه در آن بوديم سؤ ال كن و ميدانيم كه اين سخن را پس از بازگشت از پايتخت مصر و ماجراى توقيف برادر آنها بنيامين از طرف دستگاه عزيز مصر بوده است، و همچنين ميخوانيم:( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السمأ و الارض ) : اگر مردمى كه در آباديهاى روى زمين زندگى ميكنند، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند بركات از آسمان و زمين بر آنها خواهيم گشود بديهى است منظور در اينجا خصوص روستاها نيست بلكه همه نقاط مسكونى جهان را شامل مى شود.

از طرف ديگر در روايات متعددى مى خوانيم خشكيهاى زمين از زير خانه كعبه گسترده شدند، و از آن بنام دحو الارض (گسترش زمين ) ياد شده است. اين را نيز ميدانيم كه در آغاز بر اثر بارانهاى سيلابى تمام كره زمين از آب پوشيده بود، آبها تدريجا فرو نشستند و در نقاط پست زمين قرار گرفتند و خشكيها تدريجا از زير آب، سر بر آوردند، طبق روايات اسلامى نخستين نقطهاى كه از زير آب سر بر آورد، سرزمين مكه بود.

و اگر ارتفاع اين سرزمين در حال حاضر بلندترين ارتفاع زمينهاى دنيا نيست هيچگونه منافاتى با اين سخن ندارد، زيرا از آن روز صدها مليون سال ميگذرد و تاكنون وضع نقاط روى زمين به كلى دگرگون شده، بعضى از كوهها در اعماق اقيانوسها قرار گرفته و بعضى از اعماق اقيانوسها تبديل به قله كوه شده است و اين از مسلمات علم زمين شناسى و جغرافياى طبيعى است.

2 - كلمه ام همانطور كه سابق نيز گفتيم به معنى اصل و اساس و ابتدأ و آغاز هر چيزى است.

با توجه به آنچه گفته شد روشن مى شود كه اگر به مكه ام القرى مى گويند به خاطر اين است كه اصل و آغاز پيدايش تمام خشكى هاى روى زمين است و بنابراين و من حولها (كسانى كه پيرامون آن هستند) تمام مردم روى زمين را شامل مى شود.

آيات گذشته پيرامون جهانى بودن اسلام نيز اين تفسير را تاييد ميكند، همچنين نامه هاى فراوانى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى زمامداران بزرگ دنيا مانند كسرى و قيصر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسير نمونه صفحه 452 گذشت گواه ديگرى بر اين موضوع ميباشد.

2 - ارتباط ايمان به قرآن و ايمان به آخرت

در آيه فوق مى خوانيم: كسانى كه ايمان به آخرت دارند، به قرآن ايمان مى آورند، يعنى ميدانند اين جهان مقدمه اى است براى جهان ديگر، و همانند مزرعه و يا دانشگاه و يا تجارتخانه است، و در هر حال بدون يك سلسله قوانين و برنامه ها و آئين نامه و فرستادن انبيا رسيدن به آن هدف عالى و آماده شدن براى آن روز ممكن نيست.

و به تعبير ديگر با اينكه خداوند انسان را براى تكامل در اين جهان فرستاده و منزلگاه اصلى او جهان ديگر است، اگر پيامبران و كتب آسمانى براى او نفرستد نقض غرض كرده است و به اين ترتيب از ايمان به خدا و معاد، ايمان به نبوت انبيأ و كتب آسمانى نتيجه گرفته مى شود. (دقت كنيد)

3 - اهميت نماز

در آيه فوق از ميان تمام دستورات دينى تنها اشاره به نماز شده است و همانطور كه ميدانيم نماز مظهر پيوند با خدا و ارتباط با او است و به همين دليل از همه عبادات برتر و بالاتر است، و به عقيده بعضى هنگام نزول اين آيات تنها فريضه اسلامى همين نماز بود.


آيه (93)و ترجمه

( و من أظلم ممن افترى على الله كذبا أو قال أوحى إلى و لم يوح إليه شى ء و من قال سأنزل مثل ما أنزل الله و لو ترى إذ الظلمون فى غمرت الموت و الملئكة باسطوا أيديهم أخرجوا أنفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن ءايته تستكبرون ) (93)

ترجمه:

93 - چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد يا بگويد وحى بمن فرستاده شده در حالى كه وحى به او نشده باشد، و كسى كه بگويد من هم همانند آنچه خدا نازل كرده نازل ميكنم، و اگر ببينى هنگامى كه (اين ) ظالمان در شدايد مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دستها را گشوده به آنان مى گويند جان خود را خارج سازيد امروز مجازات خوار كنندهاى در برابر دروغهائى كه به خدا بستيد و در برابر آيات او تكبر ورزيديد، خواهيد ديد، (در آن روز به حال آنها تاسف خواهى خورد

شان نزول:

در شان نزول اين آيه روايات متعددى در منابع حديث و كتب تفسير نقل شده از جمله اينكه آيه در مورد شخصى به نام عبد الله بن سعد كه از كاتبان وحى بود و سپس خيانت كرد و پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او را طرد نمود و پس از آن ادعا كرد كه من ميتوانم همانند آيات قرآن بياورم نازل گرديده، جمعى از مفسران نيز گفته اند كه آيه يا قسمتى از آن در باره مسيلمه كذاب كه از مدعيان دروغين نبوت بود نازل گرديده است، ولى با توجه به اينكه داستان مسيلمه در اواخر عمر پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، و اين سوره از سوره هاى مكى است طرفداران اين شان نزول معتقدند كه اين آيه همانند چند آيه ديگر از اين سوره در مدينه نازل شده است و به دستور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در لابلاى آيات اين سوره قرار داده شده است.

و در هر حال آيه همانند ساير آيات قرآن كه در شرائط خاصى نازل شده مضمون و محتواى آن كلى و عمومى است و همه مدعيان نبوت و مانند آنها را شامل مى شود.

تفسير:

به دنبال آيات گذشته كه اشاره به گفتار يهود در باره نفى نزول كتاب آسمانى بر هيچكس نموده بود، در اين آيه سخن از گناهكاران ديگرى است كه در نقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعاى نزول وحى آسمانى بر خود مى كنند، در حالى كه دروغ ميگويند.

و در حقيقت به سه دسته از اينگونه افراد در آيه مورد بحث اشاره شده است.

نخست مى گويد: چه كسى ستمكارتر است از كسانى كه بر خدا دروغ مى بندند و آيهاى را تحريف و سخنى از سخنان خدا را تغيير ميدهند( و من اظلم ممن افترى على الله كذبا ) .

دسته دوم آنها كه ادعاى نبوت و وحى ميكنند در حالى كه نه پيامبرند و نه وحى بر آنها نازل شده است. (او قال اوحى الى و لم يوح اليه شى ء). دسته سوم آنها كه به عنوان انكار نبوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا از روى استهزأ مى گويند ما هم مى توانيم همانند اين آيات نازل كنيم در حالى كه دروغ مى گويند و كمترين قدرتى بر اين كار ندارند( و من قال سانزل مثل ما انزل الله ) .

آرى همه اينها ستمگرند و كسى ستمكارتر از آنها نيست زيرا راه حق را به روى بندگان خدا مى بندند و آنها را در بيراهه سرگردان مى سازند و با رهبرى رهبران راستين مبارزه ميكنند، هم خود گمراهند و هم ديگران را به گمراهى ميكشانند، چه ظلمى از اين بالاتر كه افرادى كه صلاحيت رهبرى ندارند ادعاى رهبرى كنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى.

گرچه آيه مربوط به مدعيان نبوت و وحى است ولى روح آن همه كسانى را كه به دروغ ادعاى مقامى را ميكنند كه شايسته آن نيستند شامل مى شود. سپس مجازات دردناك اين گونه افراد را چنين بيان ميكند: اگر تو اى پيامبر! اين ستمكاران را به هنگامى كه در شدائد مرگ و جان دادن فرو رفته اند مشاهده كنى، در حالى كه فرشتگان قبض ارواح دست گشوده اند به آنها مى گويند جان خود را خارج سازيد، خواهى ديد كه وضع آنها بسيار دردناك و اسفبار است( و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم ) .

در اين حال فرشتگان عذاب به آنها ميگويند: امروز گرفتار مجازات خوار كنندهاى خواهيد شد به خاطر دو كار: نخست اينكه بر خدا دروغ بستيد و ديگر اينكه در برابر آيات او سر تسليم فرود نياورديد( اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت.

1 - مدعيان دروغين نبوت و رهبران قلابى همانطور كه مى بينيم به عنوان بد ظالمان در آيه معرفى شده اند و در حقيقت ظلمى بالاتر از اين نيست كه فكر كسى را بدزدند و عقيده او را تخريب كنند و راه سعادت را بر او ببندند و او را مستعمره فكرى خود سازند.

2 - جمله باسطوا ايديهم ممكن است به اين معنى باشد كه فرشتگان قبض ارواح با گشودن دستها آماده قبض روح آنها مى شوند و ممكن است به معنى دست گشودن براى شروع مجازات آنها بوده باشد.

3 - اخرجوا انفسكم: جان و روح خود را خارج سازيد در حقيقت يكنوع تحقير از ناحيه فرشتگان قبض ارواح نسبت به اينگونه ظالمان است وگر نه دادن روح و جان كار خود ظالمان نيست بلكه كار آن فرشتگان است، همانند اينكه هنگام اعدام يك قاتل جانى به او مى گويند اكنون بمير! و در هر صورت اين تحقير گويا در برابر تحقيرى است كه نسبت به آيات خدا و پيامبران و بندگان خدا كرده اند، ضمنا اين آيه گواه ديگرى بر استقلال روح و جدائى آن از جسم است. ضمنا از اين آيه استفاده ميشود كه مجازات اينگونه از گناهكاران از همان لحظه جان دادن و مرگ آغاز ميگردد.


آيه (94) و ترجمه

( و لقد جئتمونا فردى كما خلقنكم أول مرة و تركتم ما خولنكم ورأ ظهوركم و ما نرى معكم شفعأكم الذين زعمتم أنهم فيكم شركؤا لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون ) (94)

ترجمه:

94 - همه شما به صورت تنها به سوى ما بازگشت نموديد همانگونه كه روز اول شما را آفريديم، و آنچه را به شما بخشيده بوديم پشت سرگذارديد، و شفيعانى را كه شريك در شفاعت خود مى پنداشتيد با شما نمى بينيم، پيوندهاى شما بريده شد و تمام آنچه را تكيه گاه خود تصور ميكرديد از شما دور و گم شدند.

شان نزول:

در تفسير مجمع البيان و تفسير طبرى و تفسير آلوسى چنين نقل شده كه يكى از مشركان به نام نضر بن حارث گفت: لات و عزى (دو بت بزرگ و معروف عرب ) در قيامت از من شفاعت خواهند كرد، آيه فوق نازل شد و به او و امثال او پاسخ گفت.

تفسير:

گمشده ها

در آيه گذشته به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در اين آيه گفتارى را كه خداوند به هنگام مرگ يا به هنگام ورود در صحنه قيامت به آنها ميگويد، منعكس شده است. در آغاز مى فرمايد: امروز همه به صورت تنها، همانگونه كه روز اول شما را آفريديم، به سوى ما بازگشت نموديد( و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة ) .

و اموالى كه بشما بخشيده بوديم و تكيه گاه شما در زندگى بود، همه را پشت سر گذارديد و با دست خالى آمديد( و تركتم ما خولناكم ورأ ظهوركم ) .

همچنين بتهائى كه آنها را شفيع خود مى پنداشتيد، و شريك در تعيين سرنوشت خود تصور ميكرديد هيچكدام را با شما نمى بينيم( و ما نرى معكم شفعائكم الذين زعمتم انهم فيكم شركأ ) .

در حقيقت جمع شما به پراكندگى گرائيد و تمام پيوندها از شما بريده شد( لقد تقطع بينكم ) .

تمام پندارها و تكيه گاههائى كه فكر ميكرديد نابود گشتند و گم شدند( و ضل عنكم ما كنتم تزعمون ) .

مشركان و بت پرستان عرب روى سه چيز تكيه داشتند: قبيله و عشيره اى كه به آن وابسته بودند، و اموال و ثروتهائى كه براى خود گرد آورده بودند، و بتهائى كه آنها را شريك خدا در تعيين سرنوشت انسان و شفيع در پيشگاه او مى پنداشتند، در هر يك از سه جمله آيه، به يكى از اين سه موضوع اشاره شده كه چگونه به هنگام مرگ، همه آنها با انسان وداع ميگويند، و او را تك و تنها به خود وا مى گذارند.

در اينجا بايد به دو نكته توجه داشت:

1 - از قرار گرفتن اين آيه به دنبال آيه قبل كه گفتگوى فرشتگان قبض ارواح را به هنگام مرگ بيان ميكرد و همچنين با توجه به جمله اموال خود را پشت سر گذاشتيد چنين استفاده مى شود كه اين خطاب نيز به هنگام مرگ به آنها گفته ميشود، ولى از طرف خداوند، اما از بعضى روايات استفاده مى شود كه اين خطاب به هنگام ورود در صحنه رستاخيز خواهد بود و البته در هدف اصلى آيه چندان تفاوتى نخواهد داشت.

2 - اين آيه گرچه در باره مشركان عرب نازل شده ولى مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت.

در آن روز بطور كلى تمام پيوندها و علائق مادى و همه معبودهاى خيالى و ساختگى و تمام تكيه گاههائى كه انسان در اين جهان براى خود ساخته و آنها را يار و ياور روز بدبختى خود مى پندارد، از او جدا ميشوند، او ميماند و اعمالش، او ميماند و خدايش، و بقيه از ميان خواهند رفت، و به تعبير قرآن گم مى شوند، يعنى آنچنان حقير و پست و ناشناس خواهند بود كه به چشم نمى آيند!


آيه (95) و (96) و ترجمه

( إن الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ذلكم الله فأنى تؤ فكون ) (95)( فالق الاصباح و جعل اليل سكنا و الشمس و القمر حسبانا ذلك تقدير العزيز العليم ) (96)

ترجمه:

95 - خداوند شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج ميسازد و مرده را از زنده، اين است خداى شما پس چگونه از حق منحرف ميشويد؟

96 - او شكافنده صبح است و شب را مايه آرامش و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده است، اين اندازهگيرى خداوند تواناى دانا است.

تفسير:

شكافنده صبح

بار ديگر روى سخن را به مشركان كرده و دلائل توحيد را در ضمن عبارات جالب و نمونه هاى زندهاى از اسرار كائنات و نظام آفرينش و شگفتيهاى خلقت، شرح ميدهد.

در آيه اول، به سه قسمت از اين شگفتيها كه در زمين است اشاره شده و در آيه دوم به سه قسمت از پديده هاى آسمانى.

نخست مى گويد: خداوند شكافنده دانه و هسته است( ان الله فالق الحب و النوى ) .

فالق از ماده فلق (بر وزن فرق ) به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعض ديگر است.

حب و حبة به معنى دانه هاى خوراكى و غذائى است، مثل گندم و جو و آنچه كه قابل درو كردن است ولى گاهى به دانه هاى ديگر گياهان نيز گفته ميشود.

نوى به معنى هسته است، و اينكه بعضى گفته اند مخصوص هسته خرما است شايد به خاطر اين بوده باشد كه عرب بواسطه شرائط خاص محيطش هنگامى كه اين كلمه را به كار ميبرد فكرش متوجه هسته خرما مى شد.

اكنون ببينيم چه نكته اى در اين تعبير نهفته شده است.

بايد توجه داشت كه مهمترين لحظه، در حيات يك گياه همان لحظه شكافتن دانه و هسته است كه همانند لحظه تولد يك طفل زمان انتقال از يك عالم به عالم ديگر محسوب مى شود، و مهمترين تحول در زندگى او در اين لحظه رخ ميدهد. جالب اينكه دانه و هسته گياهان غالبا بسيار محكمند، يك نگاه به هسته خرما و ميوههائى مانند هلو و شفتالو و دانههاى محكم بعضى از حبوبات نشان مى دهد كه چگونه آن نطفه حياتى كه در حقيقت نهال و درخت كوچكى است در دژى فوق العاده محكم محاصره شده است، ولى دستگاه آفرينش آنچنان خاصيت تسليم و نرمش به اين دژ نفوذناپذير، و آنچنان قدرت و نيرو به آن جوانه بسيار لطيف و ظريفى كه در درون هسته و دانه پرورش مييابد، مى دهد كه بتواند ديواره آن را بشكافد و از ميان آن قد برافرازد، براستى اين حادثه در جهان گياهان حادثه شگرفى است كه قرآن به عنوان يك نشانه توحيد انگشت روى آن گذاشته است.

سپس مى گويد: موجود زنده را از مرده بيرون ميفرستد، و موجودات مرده را از زنده( يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ) .

در حقيقت اين جمله كه نظير آن در قرآن كرارا ديده مى شود اشاره به نظام مرگ و حيات و تبديل يكى به ديگرى است، گاهى از مواد آلى بيجان انواع چهره هاى حيات و زندگى در دل اقيانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بيابانها بيرون مى فرستد و از تركيب موادى كه هر كدام به تنهائى سم كشنده اى هستند مواد حياتبخش مى سازد، و گاهى به عكس با دگرگونى مختصرى موجودات زنده نيرومند و پر قدرت را به موجود بيجانى تبديل مى كند.

مساله حيات و زندگى موجودات زنده اعم از گياهى و حيوانى، از پيچيده ترين مسائلى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفيگاه آن گام بگذارد كه چگونه عناصر طبيعى و مواد آلى با يك جهش عظيم، تبديل به يك موجود زنده مى شوند.

ممكن است يك روز بشر بتواند با استفاده از تركيبات مختلف طبيعى در تحت شرائط بسيار پيچيده اى موجود زنده اى به صورت مونتاژ كردن اجزاى يك ماشين كه از پيش ساخته شده است، بسازد، ولى نه عجز و ناتوانى امروز بشر و نه توانائى احتمالى او در آينده بر اين كار، هيچيك نمى تواند از اهميت موضوع حيات و حكايت نظام پيچيده آن از يك مبدء عالم و قادر بكاهد.

لذا مى بينيم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى اين مساله تكيه كرده است، و پيامبران بزرگى همچون ابراهيم و موسى در برابر گردنكشانى همچون نمرود و فرعون، بوسيله پديده حيات و حكايت آن از وجود مبدء قادر و حكيم جهان استدلال مى كردند.

ابراهيم به نمرود ربى الذى يحيى و يميت: خداى من كسى است كه حيات مى بخشد و مى ميراند (بقره - 358) و موسى در برابر فرعون مى گويد:( و انزل من السمأ مأ فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى ) : (پروردگار من كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد و زوجهائى از انواع گياهان به وجود آورد) (طه - 53).

البته نبايد فراموش كرد كه پيدايش موجودات زنده از مواد بيجان تنها در آغاز پيدايش حيات در روى زمين نبوده، هم اكنون نيز با جذب آب و مواد ديگر به سلولهاى موجودات زنده در حقيقت لباس حيات در اندام اين موجودات بيجان پوشانيده مى شود، بنابراين قانونى كه در علوم طبيعى امروز مسلم است كه مى گويد در شرائط امروز زمين هيچ موجود بيجانى تبديل به موجود جاندار نمى شود و هر كجا موجود زنده اى پيدا شود حتما از تخم موجود زنده ديگرى بوده است، هيچگونه منافاتى با آنچه گفتيم ندارد (دقت كنيد).

از رواياتى كه در تفسير اين آيه يا آيات مشابه آن از امامان اهل بيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده است استفاده مى شود كه حيات و مرگ مادى نيست بلكه حيات و مرگ معنوى را نيز در بر مى گيرد افراد با ايمانى را مى بينيم كه از پدرانى بى ايمان به وجود مى آيند، و افراد شرور و آلوده و بى ايمانى را مشاهده مى كنيم كه از نسل افراد پاكند، و قانون وراثت را با اراده و اختيار خود نقض مى كنند كه اين خود يكى ديگر از نشانه هاى عظمت آفريدگار است كه چنين قدرت اراده اى به انسان بخشيده است.

نكته ديگرى كه توجه به آن در اينجا لازم است اين است يخرج كه فعل مضارع است همانند مخرج كه اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد، يعنى نظام پيدايش حيات از موجودات مرده، و پيدايش مردگان از موجودات زنده يك نظام دائمى و عمومى در جهان آفرينش است.

و در پايان آيه به عنوان تاكيد و تحكيم مطلب مى فرمايد: اين است خداى شما و اين است آثار قدرت و علم بى پايان او، با اين حال چگونه از حق منحرف مى شويد و شما را به راه باطل مى كشانند؟( ذلكم الله فانى تؤ فكون ) .

در آيه دوم همانطور كه گفتيم به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است. نخست مى گويد: خداوند شكافنده صبح است( فالق الاصباح ) .

فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن است، و اينكه صبح را فلق مى گويند نيز به همين مناسبت مى باشد، اصباح و صبح هر دو به يك معنى است.

تعبير بالا از تعبيرهاى بسيار زيبائى است كه در اينجا به كار رفته است، زيرا تاريكى شب به پرده ضخيمى تشبيه شده كه روشنائى سپيده دم آن را چاك زده از هم مى شكافد، و اين موضوع هم درباره صبح صادق تطبيق مى كند و هم صبح كاذب، زيرا كاذب به روشنائى كم رنگى گفته مى شود كه در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشيده مى شود و همچون شكافى است كه از طرف شرق به غرب در خيمه تاريك و سياه شب پديد مى آيد، و صبح صادق كه بعد از آن طلوع مى كند به شكل نوار سفيد و درخشان و زيبائى است كه در آغاز در پهنه افق مشرق آشكار مى شود، گوئى چادر سياه شب را از طرف پائين در امتداد شمال و جنوب شكافته و پيش مى رود و تدريجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرا مى گيرد.

قرآن علاوه بر اينكه كرارا روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تكيه كرده، در اينجا روى مساله طلوع صبح تكيه مى كند كه يكى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زيرا مى دانيم اين پديده آسمانى نتيجه وجود جو زمين (يعنى قشر ضخيم هوا كه دور تا دور اين كره را پوشانيده ) مى باشد، اگر اطراف كره زمين همانند كره ماه جوى وجود نداشت نه بين الطلوعين و فلق وجود داشت و نه سپيدى آغاز شب و شفق، بلكه آفتاب همانند يك ميهمان ناخوانده بدون هيچ مقدمه سر از افق مشرق بر مى داشت و نور خيره كننده خود را در چشمهائى كه به تاريكى شب عادت كرده بود فورا مى پاشيد، و به هنگام غروب مانند يك مجرم فرارى، يك مرتبه از نظرها پنهان مى شد و در يك لحظه تاريكى و ظلمت وحشتناكى همه جا را فرا مى گرفت، اما وجود جو زمين و فاصله اى كه در ميان تاريكى شب، و روشنائى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد، انسان را تدريجا براى پذيرا شدن هر يك از اين دو پديده متضاد آماده مى سازد، و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور، به صورت تدريجى و ملايم و كاملا مطبوع و قابل تحمل انجام ميگردد، بسيار ديده ايم هنگام شب در يك اطاق پر نور كه در يك لحظه چراغ خاموش مى شود چه حالت ناراحت كننده اى به همه دست مى دهد و اگر اين خاموشى ساعتى طول بكشد، هنگامى كه چراغ بدون مقدمه روشن مى شود باز حالت ناراحتى تازه اى به همه دست مى دهد، نور خيره كننده چراغ چشم را مى آزارد و براى ديدن اشيأ اطراف دچار زحمت مى شويم و اگر اين موضوع تكرار پيدا كند مسلما براى چشم زيانبخش خواهد بود، شكافنده صبح اين شكل را به صورت بسيار عالى براى بشر حل كرده است.

ولى براى اينكه تصور نشود شكافتن صبح دليل اين است كه تاريكى و ظلمت شب، چيز نامطلوب و يا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله مى فرمايد خداوند شب را مايه آرامش قرار داد( و جعل الليل سكنا ) .

اين موضوع مسلم است كه انسان در برابر نور و روشنائى تمايل به تلاش و كوشش دارد، جريان خون متوجه سطح بدن مى شود، و تمام سلولها آماده فعاليت مى گردند، و به همين دليل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نيست، ولى هر قدر محيط تاريك بوده باشد خواب عميقتر و آرامبخش تر است، زيرا در تاريكى خون متوجه درون بدن مى گردد و به طور كلى سلولها در يك آرامى و استراحت فرو مى روند، به همين دليل در جهان طبيعت نه تنها حيوانات بلكه گياهان نيز به هنگام تاريكى شب به خواب فرو مى روند و با نخستين اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليت را شروع مى كنند، به عكس دنياى ماشينى كه شب را تا بعد از نيمه بيدار مى مانند، و روز را تا مدت زيادى بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو مى روند، و نشاط و سلامت خود را از دست مى دهند.

در احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهما‌السلام ) وارد شده دستورهائى مى خوانيم كه همه با روح اين مطلب سازگار است، از جمله در نهج البلاغه از على (عليه‌السلام ) نقل شده كه به يكى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سير خود ادامه مده زيرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه كوچ كردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت كن.

در حديثى كه در كافى از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده مى خوانيم: تزوج بالليل فانه جعل الليل سكنا: (مراسم ازدواج را در شب قرار ده زيرا شب مايه آرامش است ) (همانطور كه ازدواج و آميزش صحيح جنسى نيز آرامبخش است ).

و نيز در كتاب كافى مى خوانيم: كه امام على بن الحسين (عليهما‌السلام ) به خدمتكاران دستور مى داد كه هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حيوانات را ذبح نكنند و مى فرمود: ان الله جعل الليل سكنا لكل شى ء: خداوند شب را براى همه چيز مايه آرامش قرار داده است.

سپس اشاره به سومين نعمت و نشانه عظمت خود كرده: و خورشيد و ماه را وسيله حساب در زندگى شما قرار داد( و الشمس و القمر حسبانا ) .

حسبان (بر وزن لقمان ) مصدر از ماده حساب، به معنى حساب كردن است، و در اينجا ممكن است منظور اين بوده باشد كه گردش ‍ منظم و سير مرتب اين دو كره آسمانى (البته منظور از حركت آن در نظر ما است كه ناشى از حركت زمين است ) موجب مى شود كه شما بتوانيد برنامه هاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب در آوريد (همانطور كه در تفسير بالا ذكر كرديم ).

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه منظور از جمله بالا اين است كه خود اين دو كره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است.

بنابراين در صورت اول اشاره به يكى از نعمتهاى خداوند است براى انسانها، و در صورت دوم اشاره به يكى از نشانه هاى توحيد و دلائل اثبات وجود خدا است، و ممكن است اشاره به هر دو معنى بوده باشد.

و در هر صورت اين موضوع بسيار جالب توجه است كه مليونها سال كره زمين به دور خورشيد، و ماه به دور زمين گردش مى كند، و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهاى دوازدهگانه فلكى در نظر ما زمينيان گردش مى كند، و قرص ماه با هلال منظم خود و تغيير تدريجى و نوسان مرتب ظاهر مى شود، اين گردش به قدرى حساب شده است كه حتى لحظه اى پس و پيش نمى شود، اگر طول مسير زمين را به دور خورشيد در نظر بگيريم كه در يك مدار بيضى شكل كه شعاع متوسط آن 150 مليون كيلومتر است مى گردد با آن نيروى عظيم جاذبه آفتاب، و همچنين كره ماه كه در هر ماه مسير دايره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار كيلومتر طى مى كند و نيروى عظيم جاذبه زمين دائما آن را به سوى خود مى كشد، آنگاه متوجه خواهيم شد كه چه تعادل دقيقى در ميان نيروى جاذبه اين كرات از يكسو، و نيروى گريز از مركز آنها از سوى ديگر، برقرار شده كه در سير منظم آنها لحظه اى وقفه يا كم و زياد ايجاد نميكند، و اين ممكن نيست مگر در سايه يك علم و قدرت بى انتها كه هم طرح آن را بريزد و هم آن را دقيقا اجرا كند.

و لذا در پايان آيه مى گويد: اين اندازه گيرى خداوندى است كه هم توانا است و هم دانا( ذلك تقدير العزيز العليم ) .


آيه (97) و ترجمه

( و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمت البر و البحر قد فصلنا الايت لقوم يعلمون ) (97)

ترجمه:

97 - او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكيهاى خشكى و دريا بوسيله آنها هدايت شويد، نشانه ها(ى خود) را براى كسانى كه مى دانند (و اهل فكر و انديشه اند) بيان داشتيم.

تفسير:

در تعقيب آيه قبل كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود، در اينجا به يكى ديگر از نعمتهاى پروردگار اشاره كرده مى گويد: او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا، در شبهاى ظلمانى، بيابيد( و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر ) .

و در پايان آيه مى فرمايد: نشانه ها و دلائل خود را براى افرادى كه اهل فكر و فهم و انديشه اند روشن ساختيم( قد فصلنا الايات لقوم يعلمون )

انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گر چه هر قدر علم و دانش انسان پيشتر رفته است به عمق اين نظام واردتر شده، ولى در هر حال هميشه كم و بيش به وضع آنها آشنا بوده لذا براى جهت يابى در سفرهاى دريائى و خشكى بهترين وسيله او، همين ستارگان بودند.

مخصوصا در اقيانوسهاى وسيع كه هيچ نشانه اى براى پيدا كردن راه مقصد در دست نيست و در آن زمان دستگاه قطبنما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نداشتند، همانها بودند كه ميليونها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات مى دادند و به سر منزل مقصود مى رسانيدند.

نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مى دهد كه وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا يكنواخت است گوئى ستارگان همانند دانه هاى مرواريدى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شده اند، و اين پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مى كشند و همگى با آن در حركتند و بدور محور زمين مى گردند بدون اينكه فاصله آنها تغيير پيدا كند، تنها استثنائى كه به اين قانون كلى مى خورد اين است كه تعدادى ستارگان هستند كه آنها را سيارات مى نامند و آنها حركات مستقل و مخصوص به خود دارند، و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمى كند كه 5 عدد آنها با چشم ديده مى شوند (عطارد، زهره، زحل، مريخ و مشترى ) ولى تنها با دوربينهاى نجومى ميتوان سه سياره ديگر (اورانوس و نپتون و پلوتون ) را مشاهده كرد، (البته با توجه به اينكه زمين نيز يكى از سياراتى است كه به دور خورشيد مى گردد مجموع عدد آنها به 9 مى رسد).

شايد انسانهاى قبل از تاريخ نيز با وضع (ثوابت ) و (سيارات ) آشنا بوده اند، زيرا براى انسان هيچ منظره اى جالبتر و دل انگيزتر از منظره آسمان در يك شب تاريك و پر ستاره نيست، و به همين دليل بعيد نيست كه آنها نيز براى پيدا كردن مسير خود از ستارگان استفاده ميكردند.

از بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) وارد شده است استفاده مى شود كه آيه فوق تفسير ديگرى نيز دارد، و آن اينكه منظور از نجوم رهبران الهى و هاديان راه سعادت يعنى امامان هستند كه مردم به وسيله آنها در تاريكيهاى زندگى از گمراهى نجات مى يابند، و همانطور كه بارها گفته ايم اينگونه تفاسير معنوى با تفسير ظاهرى و جسمانى آيه منافاتى ندارد، و ممكن است آيه ناظر به هر دو قسمت باشد.


آيه (98) و (99)و ترجمه

( و هو الذى أنشأ كم من نفس وحدة فمستقر و مستودع قد فصلنا الايت لقوم يفقهون ) (98)( و هو الذى أنزل من السمأ مأفأخرجنا به نبات كل شى ء فأخرجنا منه خضرا نخرج منه حبا متراكبا و من النخل من طلعها قنوان دانية و جنت من أعناب و الزيتون و الرمان مشتبها و غير متشبه انظروا إلى ثمره إذا أثمر و ينعه إن فى ذلكم لايت لقوم يؤمنون ) (99)

ترجمه:

98 - او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد، در حالى كه بعضى از انسانها پايدارند (از نظر ايمان يا خلقت كامل ) و بعضى ناپايدار، ما آيات خود را براى كسانى كه مى فهمند بيان نموديم.

99 - او كسى است كه از آسمان آبى نازل كرد و بوسيله آن گياهان گوناگون رويانيديم، از آن ساقه ها و شاخه هاى سبز خارج ساختيم و از آنها دانه هاى متراكم، و از شكوفه نخل خوشه ها با رشته هاى باريك بيرون فرستاديم و باغها از انواع انگور و زيتون و انار شبيه به يكديگر و بى شباهت هنگامى كه ميوه مى كند به ميوه آن و طرز رسيدنش بنگريد كه در آن نشانه هائى براى افراد با ايمان

تفسير:

در اين آيات نيز دلائل توحيد و خداشناسى تعقيب شده است، زيرا قرآن براى اين هدف گاهى انسان را در آفاق و جهانهاى دور دست سير، و گاهى او را به سير در درون وجود خويش دعوت مى نمايد و آيات و نشانه هاى پروردگار را در جسم و جان خودش ‍ براى او شرح مى دهد، تا خدا را در همه جا و در همه چيز ببيند.

نخست مى گويد: او كسى است كه شما را از يك انسان آفريد.( و هو الذى انشاكم من نفس واحدة ) .

يعنى شما با اين همه چهره هاى گوناگون، ذوقها و افكار متفاوت، و تنوع وسيع در تمام جنبه هاى وجودى، همه از يك فرد آفريده شده ايد، و اين نهايت عظمت خالق و آفريدگار را مى رساند كه چگونه از يك مبدء اينهمه چهره هاى متفاوت آفريده است؟.

قابل توجه اينكه در اين جمله از خلقت انسان تعبير به انشأ شده است، و اين كلمه چنانكه از متون لغت استفاده مى شود به معنى ايجاد و ابداع آميخته با تربيت و پرورش است، يعنى نه تنها خداوند شما را بدون هيچ سابقه آفريد، بلكه تربيت و پرورش شما را نيز بر عهده گرفت، و مسلم است كه اگر آفريننده، چيزى را بيافريند، سپس او را رها سازد زياد قدرت نمائى نكرده، اما اگر همواره او را تحت حمايت خويش قرار دهد و لحظه اى از پرورش و تربيت او غافل نگردد، عظمت و رحمت خود را كاملا نشان داده است.

ضمنا نبايد از جمله فوق اين توهم پيدا شود كه حوا مادر نخستين ما از آدم آفريده شده است (آنچنانكه در تورات در فصل دوم از سفر تكوين آمده است )

بلكه چون آدم و حوا طبق روايات اسلامى هر دو از يك خاك آفريده شده اند و هر دو يك جنس و يك نوع مى باشند كلمه نفس ‍ واحده به آنها گفته شده است (در آغاز سوره نسأ نيز در اين باره بحث كرديم ).

سپس مى فرمايد: (جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع )( فمستقر و مستودع )

مستقر در اصل از ماده (قر) (بر وزن حر) به معنى سرما است و از آنجا كه سرماى شديد هوا انسان و موجودات ديگر را خانه نشين مى كند، اين كلمه به معنى سكون و توقف و قرار گرفتن آمده است، و مستقر به معنى ثابت و پايدار مى آيد.

مستودع از ماده (ودع ) (بر وزن منع ) به معنى ترك كردن است و از آنجا كه امور ناپايدار محل خود را به زودى ترك مى گويد، اين كلمه به معنى ناپايدار نيز به كار مى رود، و وديعه را از اين نظر وديعه مى گويند كه بايد محل خود را ترك گويد و به دست صاحب اصلى باز گردد.

از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه آيه فوق مى گويد بعضى از انسانها پايدارند و بعضى ناپايدار، در اينكه منظور از اين دو تعبير در اينجا چيست در ميان مفسران گفتگوى زيادى ديده مى شود، ولى از ميان آنها چند تفسير كه در عين حال منافاتى با هم ندارند و مى توانند همه به عنوان تفسير آيه پذيرفته شود نزديكتر به نظر مى رسند،

نخست اينكه منظور از (مستقر) انسانهائى هستند كه آفرينش آنها كامل شده و در قرارگاه رحم مادر يا در روى زمين گام نهاده اند، و مستودع اشاره به افرادى است كه هنوز آفرينش آنها پايان نيافته و به صورت نطفه اى در صلب پدران هستند.

ديگر اينكه مستقر اشاره به روح انسان مى باشد كه موضوعى پايدار و برقرار است و مستودع اشاره به جسم انسان است كه ناپايدار و فانى است.

در بعضى از روايات يك تفسير معنوى براى اين دو تعبير نيز وارد شده كه مستقر اشاره به انسانهائى است كه داراى ايمان پايدارند و مستودع اشاره به آنها است كه ايمانى ناپايدار دارند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه دو تعبير فوق اشاره به اجزاى اوليه تشكيل دهنده نطفه انسان بوده باشد، زيرا چنانكه ميدانيم نطفه انسان از دو جزء يكى اوول (نطفه ماده ) و ديگرى اسپرم (نطفه نر) تشكيل شده است، نطفه ماده در رحم تقريبا ثابت و مستقر است، ولى نطفه هاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حركت مى كنند و نخستين فرد (اسپر) كه به (اوول ) ميرسد با او مى آميزد و بقيه را عقب ميراند و تخمه اولى انسان را تشكيل مى دهد.

در پايان آيه بار ديگر مى گويد: (ما نشانه هاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى فهم و دركند بينديشند)( قد فصلنا الايات لقوم يفقهون ) .

با مراجعه به لغت استفاده مى شود كه فقه هر گونه علم و فهمى نيست بلكه از معلومات حاضر پى به معلومات غائب بردن است بنابراين توجه به آفرينش انسان با اين همه چهره هاى متفاوت و قيافه هاى جسمى و روحى مختلف درخور اين است كه افراد نكته سنج در آن بينديشند و خداى خود را از آن بشناسند.

آيه دوم آخرين آيه اى است كه در اين سلسله بحثها ما را به شگفتيهاى جهان آفرينش، و شناسائى خداوند از طريق آن دعوت مى كند.

در آغاز به يكى از مهمترين و اساسى ترين نعمتهاى پروردگار كه مى توان آن را ريشه و مادر ساير نعمتها دانست اشاره مى كند و آن پيدايش و رشد و نمو گياهان و درختان در پرتو آن است، و مى گويد: (او كسى است كه از آسمان آبى (براى شما) فرستاد)( و هو الذى انزل من السمأ مأ )

اينكه مى گويد از طرف آسمان (يعنى طرف بالا، زيرا آسمان در لغت عرب به هر چيز گفته مى شود كه در طرف بالا قرار گرفته باشد) به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمين اعم از چشمه ها و نهرها و قناتها و چاههاى عميق به آب باران منتهى ميگردد لذا كمبود باران در همه آنها اثر مى گذارد و اگر خشكسالى ادامه يابد همگى خشك مى شوند. سپس به اثر بارز نزول باران اشاره كرده، مى گويد: بواسطه آن روئيدنيها را از همه نوع از زمين خارج ساختيم( فاخرجنا به نبات كل شى ء )

مفسران در تفسير نبات كل شى ء (گياهان هر چيز) دو احتمال ذكر كرده اند نخست اينكه منظور از آن انواع و اصناف گياهانى است كه همه با يك آب آبيارى و از يك زمين و يكنوع خاك پرورش مى يابند، و اين از عجائب آفرينش است كه چگونه اينهمه انواع گياهان با آن خواص كاملا متفاوت و گاهى متضاد و اشكال گوناگون و مختلف همه در يك زمين و با يك آب پرورش مى يابند.

ديگر اينكه منظور، گياهان مورد نياز هر چيزى است، يعنى هر يك از پرندگان و چهارپايان و حشرات و حيوانات دريا و صحرا بهره اى از اين گياهان دارند و جالب اينكه خداوند از يك زمين و يك آب، غذاى مورد نياز همه را تامين كرده است و اين يك شاهكار بزرگ است كه فى المثل از يك ماده معين در آشپزخانه هزاران نوع غذا براى انواع سليقه ها و مزاجها تهيه كنند.

جالبتر اينكه نه تنها گياهان صحرا و خشكيها از بركت آب باران پرورش مى يابند بلكه گياهان بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج آب درياها مى رويند و خوراك عمده ماهيان دريا است از پرتو نور آفتاب و دانه هاى باران رشد مى كنند، فراموش نمى كنم يكى از ساكنان جزائر خليج فارس كه از كمبود صيد شكايت داشت در مورد بيان علت آن مى گفت: كمبود صيد ماهى به خاطر خشكسالى بوده و او معتقد بود اثر حياتبخش دانه هاى باران در دريا حتى بيش از خشكيها است!

سپس به شرح اين جمله پرداخته و موارد مهمى را از گياهان و درختان كه بوسيله آب باران پرورش مى يابند خاطر نشان مى سازد، نخست مى گويد: (ما به وسيله آن ساقه هاى سبز گياهان و نباتات را از زمين خارج ساختيم، و از دانه كوچك و خشك ساقه اى با طراوت و سرسبز كه لطافت و زيبائى آن چشم را خيره مى كند آفريديم )( فاخرجنا منه خضرا ) .

(و از آن ساقه سبز، دانه هاى روى هم چيده شده، (همانند خوشه گندم و ذرت ) بيرون مى آوريم )( نخرج منه حبا متراكبا )

(همچنين به وسيله آن از درختان نخل خوشه سربسته اى بيرون فرستاديم كه پس از شكافته شدن رشته هاى باريك و زيبائى كه دانه هاى خرما را بر دوش خود حمل مى كنند و از سنگينى به طرف پائين متمايل ميشوند خارج مى گردد)( و من النخل من طلعها قنوان دانية )

طلع به معنى خوشه سربسته خرما است كه در غلاف سبز رنگ زيبائى پيچيده شده و پس از شكافته شدن از وسط آن رشته هاى باريكى بيرون مى آيد و و همانها بعدا خوشه هاى خرما را تشكيل مى دهند، و قنوان جمع قنو (بر وزن صنف ) اشاره به همين رشته هاى باريك و لطيف است.

و دانية به معنى نزديك است، و ممكن است اشاره به نزديكى اين رشته ها به يكديگر بوده باشد يا به متمايل شدن آنها به طرف پائين به خاطر سنگين بار شدن.

(همچنين باغهائى از انگور و زيتون و انار پرورش داديم )( و جنات من اعناب و الزيتون و الرمان )

سپس اشاره به يكى ديگر از شاهكارهاى آفرينش در اين درختان كرده مى فرمايد: (هم با يكديگر شباهت دارند و هم ندارند) (مشتبها و غير متشابه )

با توجه به آيه 141 همين سوره كه وصف متشابه و غير متشابه را براى زيتون و انار ذكر كرده استفاده مى شود كه در آيه مورد بحث نيز وصف مزبور درباره همين دو درخت است.

اين دو درخت از نظر شكل ظاهرى و ساختمان شاخه ها و برگها شباهت زيادى با هم دارند در حالى كه از نظر ميوه و طعم و خاصيت آن بسيار با هم متفاوتند، يكى داراى ماده چربى مؤ ثر و نيرومند، و ديگرى داراى ماده اسيدى و يا قندى است، كه با يكديگر كاملا متفاوتند، به علاوه اين دو درخت گاهى درست در يك زمين پرورش مى يابند و از يك آب مشروب مى شوند يعنى هم با يكديگر تفاوت زياد دارند و هم شباهت.

اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه عبارت فوق اشاره به انواع و اصناف مختلف درختان و ميوه ها است، بعضى از ميوه ها و درختان با يكديگر شبيهند و بعضى ديگر با هم مختلفند. (يعنى هر كدام از اين دو صفتى است براى يكدسته از درختان و ميوه ها، اما طبق تفسير اول هر دو، صفت براى يك چيز بودند).

سپس از ميان تمام اعضاى پيكر درخت بحث را روى ميوه برده مى گويد:

(نگاهى به ساختمان ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى نشيند و همچنين نگاهى به چگونگى رسيدن ميوه ها كنيد كه در اينها نشانه هاى روشنى از قدرت و حكمت خدا براى افرادى كه اهل يقين هستند است.

( انظروا الى ثمره اذا اثمر و ينعه ان فى ذلكم لايات لقوم يؤ منون ) .

با توجه به آنچه در گياه شناسى از چگونگى پيدايش ميوه ها و رسيدن آنها امروز مى خوانيم نكته اين اهميت خاص كه قرآن براى ميوه قائل شده است روشن مى شود، زيرا پيدايش ميوه ها درست همانند تولد فرزند در جهان حيوانات است، نطفه هاى نر با وسائل مخصوصى (وزش باد يا حشرات و مانند آنها) از كيسه هاى مخصوص جدا مى شوند، و روى قسمت مادگى گياه قرار مى گيرند، پس از انجام عمل لقاح و تركيب شدن با يكديگر، نخستين تخم و بذر تشكيل مى گردد، و در اطرافش انواع مواد غذائى همانند گوشتى آن را در بر مى گيرند. اين مواد غذائى از نظر ساختمان بسيار متنوع و همچنين از نظر طعم و خواص غذائى و طبى فوق العاده متفاوتند، گاهى يك ميوه (مانند انار و انگور) داراى صدها دانه است كه هر دانه اى از آنها خود جنين و بذر درختى محسوب و ساختمانى بسيار پيچيده و تو در تو دارد.

شرح ساختمان همه ميوه ها و مواد غذائى و داروئى آنها از حوصله اين بحث خارج است، ولى بد نيست به عنوان نمونه اشاره اى به ساختمان ميوه انار كه قرآن در آيه فوق مخصوصا اشاره به آن كرده است، بنمائيم.

اگر يك انار را بشكافيم و يك دانه كوچك آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب يا چراغ قرار دهيم و درست در آن دقت كنيم مى بينيم از قسمتهاى كوچكترى تشكيل شده كه همانند بطريهاى بسيار كوچكى با محتواى مخصوص آب انار در كنار هم چيده شده اند، در يك دانه كوچك انار شايد صدها از اين بطريهاى بسيار ريز قرار دارد، سپس اطراف آنها را با پوسته ظريف كه همان پوسته شفاف يكدانه انار است گرفته، بعد براى اينكه اين بسته بندى كاملتر و محكمتر و دورتر از خطر باشد تعدادى از دانه هاى انار را روى يك پايه با نظام مخصوصى چيده و پرده سفيد رنگ نسبتا ضخيمى اطراف آن پيچيده، و بعد پوسته ضخيم و محكمى كه از دو طرف داراى لعاب خاصى است به روى همه آنها كشيده، تا هم از نفوذ هوا و ميكربها جلوگيرى كند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نمايد، و هم تبخير آب درون دانه ها را فوق العاده كم كند. اين بسته بندى ظريف مخصوص دانه انار نيست بلكه در ميوه هاى ديگر مانند پرتقال و ليمو نيز ديده مى شود، اما در انار و انگور بسيار ظريفتر و جالبتر است.

گويا بشر براى فرستادن مايعات از نقطه اى به نقطه ديگر از همين اصل استفاده كرده كه نخست شيشه هاى كوچك را در يك كارتن كوچك چيده و ميان آنها را از ماده نرمى پر مى كند، سپس كارتنهاى كوچكتر را در يك كارتن بزرگتر و مجموع آنها را بصورت يك بار بزرگ به مقصد حمل مى كند!

طرز قرار گرفتن دانه هاى انار روى پايه هاى داخلى، و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذائى از آنها از اين هم عجيبتر و جالبتر است، تازه اينها چيزهائى است كه با چشم مى بينيم و اگر ذرات اين ميوه ها را زير ميكرسكوبها بگذاريم آنگاه جهانى پرغوغا با ساختمانهاى عجيب و شگفت انگيز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم مى شود، چگونه ممكن است كسى با چشم حقيقت بين به يك ميوه نگاه كند و معتقد شود سازنده آن هيچگونه علم و دانشى نداشته است؟! و اينكه مى بينيم قرآن با جمله انظروا (نگاه كنيد) دستور به دقت كردن در اين قسمت از گياه داده براى توجه به همين حقايق است.

اين از يك سو، از سوى ديگر مراحل مختلفى را كه يك ميوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كاملا رسيده مى شود، مى پيمايد، بسيار قابل ملاحظه است: زيرا لابراتوارهاى درونى ميوه دائما مشغول كارند، و مرتبا تركيب شيميائى

آن را تغيير مى دهند، تا هنگامى كه به آخرين مرحله برسد و وضع ساختمان شيميائى آن تثبيت گردد، هر يك از اين مراحل خود نشانه اى از عظمت و قدرت آفريننده است.

ولى بايد توجه داشت كه به تعبير قرآن تنها افراد با ايمان يعنى افراد حق بين و جستجوگران حقيقت، اين مسائل را مى بينند و گر نه با چشم عناد و لجاج و يا با بى اعتنائى و سهل انگارى ممكن نيست هيچيك از اين حقايق را ببينيم.


آيه (100) تا (103) و ترجمه

( و جعلوا لله شركأ الجن و خلقهم و خرقوا له بنين و بنت بغير علم سبحنه و تعلى عما يصفون ) (100)( بديع السموت و الارض أنى يكون له ولد و لم تكن له صحبة و خلق كل شى ء و هو بكل شى ء عليم ) (101)( ذلكم الله ربكم لا إله إلا هو خلق كل شى ء فاعبدوه و هو على كل شى ء وكيل ) (102)( لا تدركه الا بصر و هو يدرك الا بصر و هو اللطيف الخبير ) (103)

ترجمه:

100 - آنان براى خدا شريكهائى از جن قرار دادند در حالى كه خداوند همه آنها را آفريده است، و براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند، منزه است خدا، و برتر است از آنچه توصيف مى كنند.

101 - ابداع كننده آسمانها و زمين او است چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد و حال آنكه همسرى نداشته و همه چيز را آفريده و او به همه چيز دانا است.

102 - (آرى ) چنان است خداوند پروردگار شما، هيچ معبودى جز او نيست آفريدگار همه چيز است، او را بپرستيد و او حافظ و مدبر همه موجودات است.

103 - چشمها او را درك نمى كند ولى او همه چشمها را درك مى كند و او بخشنده (انواع نعمتها و با خبر از ريزهكاريها) و آگاه (از همه چيز) است.

تفسير

خالق همه اشيأ او است

در اين آيات به گوشه اى از عقائد نادرست و خرافات مشركان و صاحبان مذاهب باطله و جواب منطقى آنها اشاره شده است.

نخست مى گويد:(آنها شريكهائى براى خداوند از جن قائل شدند)( و جعلو الله شركأ الجن ) .

در اينكه آيا منظور از جن در اينجا معنى لغوى آن يعنى موجودات ناپيدا و پوشيده از حس انسان است، يا خصوص طايفه جن كه قرآن كرارا درباره آنها سخن گفته و به زودى به آن اشاره خواهيم كرد؟ مفسران دو احتمال داده اند.

بنابر احتمال اول ممكن است آيه اشاره به كسانى باشد كه فرشتگان و يا هر موجود ناپيداى ديگر را مى پرستيدند، ولى بن بر احتمال دوم، آيه اشاره به كسانى مى كند كه طايفه جن را شريكهاى خداوند و يا همسران او مى دانستند.

كلبى در كتاب الاصنام نقل مى كند كه يكى از طوائف عرب به نام بنومليح كه شعبه اى از قبيله خزاعه بود، جن را ميپرستيدند حتى گفته مى شود كه پرستش و عبادت جن و عقيده به الوهيت آنها در ميان مذاهب خرافى يونان قديم و هند نيز وجود داشته است.

و به طورى كه از آيه 158 سوره صافات و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا (ميان خداوند و جن خويشاوندى قائل شدند) استفاده مى شود در ميان عرب كسانى بودند كه يك نوع رابطه خويشاوندى براى جن با خدا قائل بودند،

و به طورى كه بسيارى از مفسران نقل كرده اند قريش معتقد بودند كه خداوند با جنيان ازدواج كرده و فرشتگان ثمره اين ازدواجند!.

سپس به اين پندار خرافى پاسخ گفته و مى گويد: (با اينكه خداوند آنها را (يعنى جن را) آفريده است )( و خلقهم ) .

يعنى چگونه ممكن است مخلوق كسى شريك او بوده باشد، زيرا شركت نشانه سنخيت و هم افق بودن است در حالى كه مخلوق هرگز در افق خالق نخواهد بود.

خرافه ديگر اينكه (آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند)( و خرقوا له بنين و بنات بغير علم ) .

و در حقيقت بهترين دليل باطل بودن اينگونه عقائد خرافى همان است كه از جمله بغير علم استفاده مى شود، يعنى هيچگونه دليل و نشانه اى براى اين موهومات در دست نداشتند.

جالب توجه اينكه خرقوا از ماده (خرق ) (بر وزن غرق ) گرفته شده كه در اصل به معنى پاره كردن چيزى است بدون رويه و حساب، درست نقطه مقابل خلق كه ايجاد چيزى از روى حساب است، اين دو كلمه (خلق و خرق ) گاهى در مطالب ساختگى و دروغين نيز به كار مى رود، منتها دروغهائى كه حساب شده است و با مطالعه ساخته مى شود، (خلق و اختلاق ) و دروغهاى بى حساب و به اصطلاح شاخدار (خرق و اختراق ) گفته مى شود.

يعنى آنها اين دروغها را بدون مطالعه جوانب مطلب و بدون در نظر گرفتن لوازم آن ساختند.

اما اينكه چه طوائفى براى خدا پسرانى قائل بودند، قرآن نام دو طايفه را در آيات ديگر برده است يكى مسيحيان كه عقيده داشتند عيسى پسر خدا است و ديگر يهود كه عزيز را فرزند او مى دانستند.

و به طورى كه از آيه 30 سوره توبه اجمالا استفاده مى شود و جمعى از محققين معاصر نيز با مطالعه ريشه هاى مشترك مسيحيت و بودائى مخصوصا در مساله تثليث دريافته اند، اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسيحيان و يهود نبوده، بلكه در ميان مذاهب خرافى پيشين نيز وجود داشته است.

اما در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا، خود قرآن در آيات ديگر مطلب را روشن ساخته و مى گويد:( و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا ) : (آنها فرشتگان را كه بندگان خدا هستند، دختران او قرار دادند) (زخرف آيه 19).

و همانطور كه در بالا نيز اشاره كرديم در تفاسير و تواريخ آمده است كه طايفه قريش معتقد بودند فرشتگان، فرزندانى هستند كه از ازدواج خداوند با جن به وجود آمده اند!:

ولى در پايان اين آيه قرآن قلم سرخ بر تمام اين مطالب خرافى و پندارهاى موهوم و بى اساس كشيده و با جمله رسا و بيدار كننده اى همه اين اباطيل را نفى مى كند و مى گويد: (منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از اين اوصافى كه براى او مى گويند)( سبحانه و تعالى عما يصفون ) .

در آيه بعد به پاسخ اين عقائد خرافى پرداخته نخست ميگويد: (خداوند كسى است كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد كرد)( بديع السماوات و الارض ) .

آيا هيچكس ديگر چنين كارى را كرده و يا قدرت بر آن را دارد تا شريك او در عبوديت شمرده شود؟ نه، همه مخلوقند و سر به فرمان او و نيازمند به ذات پاك او.

به علاوه چگونه ممكن است او فرزندى داشته باشد در حالى كه همسرى ندارد( انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة ) .

اصولا چه نيازى به همسر دارد، وانگهى چه كسى ممكن است همسر او باشد با اينكه همه مخلوق او هستند، و از همه گذشته ذات مقدس او از عوارض جسمانى پاك و منزه است و داشتن همسر و فرزند، يكى از عوارض روشن جسمانى و مادى است.

بار ديگر مقام خالقيت او را نسبت به همه چيز و همه كس و احاطه علمى او را نسبت به تمام آنها تاكيد كرده، مى گويد: (همه چيز را آفريد و او به هر چيزى دانا است )( و خلق كل شى ء و هو بكل شى ء عليم ) .

در سومين آيه مورد بحث پس از ذكر خالقيت به همه چيز و ابداع و ايجاد آسمانها و زمين و منزه بودن او از عوارض جسم و جسمانى و همسر و فرزند و احاطه علمى او به هر كار و هر چيز، چنين نتيجه مى گيرد: (خداوند و پروردگار شما چنين كسى است و چون هيچكس داراى چنين صفات نيست، هيچكس غير او نيز شايسته عبوديت نخواهد بود، پروردگار او است و آفريدگار هم او است، بنابراين معبود هم تنها او مى تواند باشد، پس او را بپرستيد)( ذلكم الله ربكم لا اله الا هو خالق كل شى ء فاعبدوه ) .

و در پايان آيه براى اينكه هر گونه اميدى را به غير خدا قطع كند و ريشه هر گونه شرك و به طور كلى تكيه به غير خدا را بسوزاند مى گويد: (حافظ و نگهبان و مدبر همه چيز او است )( و هو على كل شى ء وكيل ) .

بنابراين كليد حل مشكلات شما فقط در دست او مى باشد و هيچكس غير از او توانائى بر اين كار ندارد، زيرا غير او همه نيازمندند و چشم بر احسان او دوخته اند با اينحال معنى ندارد كسى مشكلات خود را نزد ديگرى ببرد و حل آن را از او بخواهد.

قابل توجه اينكه در اينجا على كل شى ء وكيل گفته شده است نه لكل شى ء وكيل و تفاوت ميان اين دو آشكار است، چون ذكر كلمه (على ) دليل بر تسلط و نفوذ امر او است، در حالى كه به كار بردن كلمه لام نشانه تبعيت مى باشد.

و به عبارت ديگر تعبير اول به معنى ولايت و حفظ است و تعبير دوم به معنى نمايندگى.

در آخرين آيه مورد بحث براى اثبات حاكميت و نگاهبانى او نسبت به همه چيز و همچنين براى اثبات تفاوت او با همه موجودات مى گويد: (چشمها او را نمى بينند، اما او همه چشمها را ادراك مى كند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ريزه كاريها و آگاه از همه چيز است ) مصالح بندگان را مى داند و از نيازهاى آنها با خبر است و به مقتضاى لطفش با آنها رفتار مى كند( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ) .

در حقيقت كسى كه مى خواهد حافظ و مربى و پناهگاه همه چيز باشد بايد اين صفات را دارا باشد.

به علاوه اين جمله دليل بر آن است كه او با همه موجودات جهان تفاوت دارد، زيرا پاره اى از آنها هم مى بينند و هم ديده مى شوند مانند انسانها، پاره اى نه مى بينند و نه ديده مى شوند، مانند صفات درونى ما، بعضى ديگر ديده مى شوند اما كسى را نمى بينند مانند جمادات، تنها كسى كه ديده نمى شود اما همه چيز و همه كس را مى بيند ذات پاك او است.

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.

1 - چشمها، خدا را نمى بيند.

دلائل عقلى گواهى مى دهد كه خداوند هرگز با چشم ديده نخواهد شد، زيرا چشم تنها اجسام يا صحيحتر بعضى از كيفيات آنها را مى بيند و چيزى كه جسم نيست و كيفيت جسم هم نمى باشد، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبير ديگر، اگر چيزى با چشم ديده شود، حتما بايد داراى مكان و جهت و ماده باشد، در حالى كه او برتر از همه اينها است، او وجودى است نامحدود و به همين دليل بالاتر از جهان ماده است، زيرا در جهان ماده همه چيز محدود است.

در بسيارى از آيات قرآن از جمله آياتى كه در مورد بنى اسرائيل و تقاضاى رؤ يت خداوند سخن مى گويد با صراحت كامل، نفى امكان رؤ يت از خداوند شده است (به طورى كه شرح آن در تفسير آيه 143 سوره اعراف بخواست خدا خواهد آمد).

عجيب اين است كه بسيارى از اهل تسنن معتقدند كه خداوند اگر در اين جهان ديده نشود در عالم قيامت ديده مى شود! و به گفته نويسنده تفسير المنار هذا مذاهب اهل السنة و العلم بالحديث: (اين عقيده اهل سنت و دانشمندان حديث است و عجيبتر اينكه حتى محققان معاصر و به اصطلاح روشنفكران آنها نيز تمايل به اين موضوع نشان مى دهند و حتى گاهى سرسختانه روى آن ايستادگى مى كنند!)

در حالى كه بطلان اين عقيده به حدى روشن است كه نياز به بحث ندارد، زيرا دنيا و آخرت (با توجه به معاد جسمانى ) هيچ تفاوتى در اين مساله نخواهد داشت، آيا خداوند كه وجودى ما فوق ماده است در قيامت تبديل به يك وجود مادى مى شود و از آن مقام نامحدودى به محدودى خواهد گرائيد، آيا او در آن روز تبديل به جسم و يا عوارض جسم مى شود؟ و آيا دلائل عقلى بر عدم امكان رؤ يت خدا هيچگونه تفاوتى ميان دنيا و آخرت مى گذارد؟ با اينكه داورى عقل در اين زمينه تغييرناپذير است.

و اين عذر كه بعضى از آنها براى خود آورده اند كه ممكن است در جهان ديگر انسان درك و ديد ديگرى پيدا كند، عذرى است كاملا غير موجه، زيرا اگر منظور از اين درك و ديد، درك و ديد فكرى و عقلانى است كه در اين جهان نيز وجود دارد، و ما با چشم دل و نيروى عقل جمال خدا را مشاهده مى كنيم و اگر منظور، چيزى است كه با آن جسم را مى توان ديد، چنين چيزى در مورد خداوند محال است خواه در اين دنيا باشد، خواه در جهانى ديگر، بنابراين گفتار مزبور كه انسان در اين جهان خدا را نمى بيند ولى مؤ منان در قيامت خدا را مى بينند، يك سخن غير منطقى و غير قابل قبول است.

تنها چيزى كه سبب شده آنها غالبا از اين عقيده، دفاع كنند اين است كه در پاره اى از احاديث كه در كتب معروف آنها نقل شده امكان رؤ يت خداوند در قيامت آمده است، ولى آيا بهتر اين نيست كه باطل بودن اين موضوع را به حكم عقل دليل بر مجعول بودن آن روايات و بى اعتبار بودن كتابهائى كه اين گونه روايات در آنها آمده است، بدانيم مگر اينكه اين روايات را به معنى مشاهده با چشم دل تفسير كنيم؟. آيا صحيح است از حكم خرد و عقل به خاطر چنين احاديثى وداع كنيم و اگر در بعضى از آيات قرآن تعبيراتى وجود دارد كه در ابتداى نظر مساله رؤ يت خداوند را مى رساند مانند( وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة ) : صورتهائى در آن روز پرطراوت است و به سوى پروردگارش مى نگرد اين تعبيرات مانند يدالله فوق ايديهم: (دست خدا بالاى دست آنها است ) مى باشد كه جنبه كنايه دارد زيرا مى دانيم هيچگاه آيه اى از قرآن بر خلاف حكم و فرمان خرد نخواهد بود.

جالب اينكه در روايات اهل بيت (عليهما‌السلام ) شديدا اين عقيده خرافى نفى شده و با تعبيرات كوبنده اى از معتقدين آن انتقاد گرديده است از جمله اينكه يكى از ياران معروف امام صادق (عليه‌السلام ) به نام هشام مى گويد: نزد امام صادق (عليه‌السلام ) بودم كه معاويه بن وهب (يكى ديگر از دوستان آن حضرت ) وارد شد و گفت: اى فرزند پيامبر چه مى گوئى در مورد خبرى كه درباره رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وارد شده كه او خداوند را ديد؟ به چه صورت ديد؟! و همچنين در خبر ديگرى كه از آن حضرت نقل شده كه مؤ منان در بهشت پروردگار خود را مى بينند، به چه شكل خواهند ديد؟امام صادق (عليه‌السلام ) تبسم (تلخى ) كرد و فرمود: اى معاوية بن وهب! چقدر زشت است كه انسان هفتاد، هشتاد سال عمر كند، در ملك خدا زندگى نمايد و نعمت او را بخورد، اما او را درست نشناسد، اى معاويه! پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هرگز خداوند را با اين چشم مشاهد نكرد، مشاهده بر دو گونه است مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر، هر كس مشاهده با چشم دل را بگويد درست گفته و هر كس مشاهده با چشم ظاهر را بگويد دروغ گفته و به خدا و آيات او كافر شده است، زيرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: هر كس خدا را شبيه خلق بداند كافر است.

و در روايت ديگرى كه در كتاب توحيد صدوق از اسماعيل بن فضل نقل شده مى گويد: از امام صادق (عليه‌السلام ) پرسيدم آيا خدا در قيامت ديده مى شود؟ فرمود: منزه است خداوند از چنين چيزى و بسيار منزه است... ان الابصار لا تدرك الا ماله لون و الكيفية والله خالق الالوان و الكيفيات: (چشمها نمى بيند جز چيزهائى را كه رنگ و كيفيتى دارند در حالى كه خداوند آفريننده رنگها و كيفيتها است )

جالب اينكه در اين حديث مخصوصا روى كلمه (لون ) (رنگ ) تكيه شده و امروز اين مطلب بر ما روشن است كه خود جسم هرگز ديده نمى شود، بلكه همواره رنگ آن ديده مى شود، و اگر جسمى هيچگونه رنگ نداشته باشد هرگز ديده نخواهد شد.

(در جلد اول تفسير نمونه صفحه 156 ذيل آيه 46 سوره بقره نيز بحثى در اين زمينه كرده ايم ).

2 - خالقيت خداوند نسبت بهمه چيز

بعضى از مفسران اهل تسنن كه از نظر عقيده، تابع مذهب جبر هستند با آيه فوق كه خالقيت خدا را به همه چيز بيان مى كند براى مسلك جبر استدلال كرده اند، مى گويند: اعمال و افعال ما نيز از اشيأ اين جهان است، زيرا شى ء به هر گونه موجودى گفته مى شود، خواه مادى يا غير مادى، خواه ذات يا صفات، بنابراين هنگامى كه مى گوئيم خداوند آفريننده همه چيز است، بايد بپذيريم كه آفريننده افعال ما نيز هست و اين جز جبر نخواهد بود.

ولى طرفداران آزادى اراده و اختيار پاسخ روشنى براى اينگونه استدلالها دارند و آن اينكه خالقيت خداوند حتى نسبت به افعال ما منافاتى با اختيار ما ندارد، زيرا افعال ما را مى توان به ما نسبت داد و هم به خدا، اگر به خدا نسبت دهيم به خاطر آن است كه همه مقدمات آن را او در اختيار ما گذاشته است، او است كه به ما قدرت و نيرو و اراده و اختيار داده است، بنابراين چون همه مقدمات از او است مى توان اعمال ما را به او نسبت داد و او را خالق آنها دانست ولى از اين نظر كه تصميم نهائى با ما است مائيم كه از قدرت و اختيار خدا داد استفاده كرده و يكى از دو طرف فعل يا ترك را انتخاب مى كنيم، از اين جهت، افعال به ما نسبت داده مى شود و ما در مقابل آنها مسئول هستيم.

و به تعبير فلسفى در اينجا دو خالق و دو علت در عرض يكديگر نيستند بلكه در طول يكديگرند، وجود دو علت تامه در عرض هم معنى ندارد، اما اگر طولى باشند هيچ مانعى نخواهد داشت، و از آنجا كه افعال ما لازمه مقدماتى است كه خدا به ما داده است، اين لوازم را مى توان به او نيز نسبت داد و هم به كسى كه افعال را انجام داده است.

اين سخن درست به آن مى ماند كه شخصى براى آزمودن كاركنان خود آنها را در كار خويش آزاد بگذارد و اختيار تمام به آنها بدهد و تمام مقدمات كار را فراهم سازد، بديهى است كارهائى كه آنها انجام مى دهند از يك نظر كار رئيس آنها محسوب مى شود ولى اين موضوع سلب آزادى و اختيار را از كارمندان نمى كند، بلكه آنها در برابر كار خويش مسئولند. درباره عقيده جبر و اختيار به خواست پروردگار مشروحا در ذيل آيات مناسب بحث خواهد شد.

3 - بديع يعنى چه؟

همانطور كه در بالا اشاره كرديم، كلمه بديع به معنى وجود آورنده چيزى بدون سابقه است، يعنى خداوند آسمان و زمين را بدون هيچ ماده و يا طرح و نقشه قبلى ايجاد كرده است.

در اينجا بعضى ايراد مى كنند كه چگونه ممكن است چيزى از عدم به وجود آيد ما در ذيل آيه 117 سوره بقره (جلد اول تفسير نمونه صفحه 300) مشروحا در پاسخ اين ايراد بحث كرده ايم و خلاصه آن اين است: اينكه مى گوئيم خداوند موجودات را از عدم به وجود آورد مفهومش اين نيست كه عدم ماده تشكيل دهنده موجودات جهان است، مثل اينكه مى گوئيم نجار، ميز را از چوب ساخته است، چنين چيزى مسلما محال است، زيرا (عدم ) نمى تواند ماده وجود باشد.

بلكه منظور اين است موجودات اين جهان قبلا نبوده اند، سپس به وجود آمده اند اين موضوع هيچگونه اشكالى ندارد و مثالهائى براى آن در جلد اول زده ايم و در اينجا اضافه مى كنيم كه ما در محيط ذهن و فكر خود مى توانيم موجوداتى پديد آوريم كه قبلا به هيچوجه در ذهن ما نبوده اند، شك نيست كه اين موجودات ذهنى براى خود يكنوع وجود و هستى دارند، اگر چه همانند وجود خارجى نيستند، ولى بالاخره در افق ذهن ما وجود دارند، اگر وجود چيزى بعد از عدم محال باشد چه تفاوتى ميان وجود ذهنى و وجود خارجى است، بنابراين همانطور كه ما در ذهن خود وجودهائى مى آفرينيم كه قبلا نبوده است، خداوند هم در عالم خارج چنين كارى را مى كند، كمى دقت درباره اين مثال و يا مثالهائى كه در جلد اول زده ايم مى تواند اين مشكل را حل كند.

4 - لطيف، يعنى چه؟

در آيات فوق يكى از اوصاف خداوند، لطيف ذكر شده و آن از ماده لطف است هنگامى كه درباره اجسام به كار رود به معنى سبكى در مقابل سنگينى و هنگامى در باره حركات (حركت لطيفه ) به كار رود به معنى يك حركت كوچك و زودگذر و گاهى در مورد موجودات و كارهاى بسيار دقيق و باريك كه با حس قابل درك نيستند گفته مى شود، و اگر خدا را به عنوان لطيف توصيف مى كنيم نيز به همين معنى است، يعنى او خالق اشياى ناپيدا و داراى افعالى است كه از محيط قدرت استماع بيرون است، بسيار باريك بين و فوق العاده دقيق مى باشد.

حديث جالبى در اين زمينه از فتح بن يزيد جرجانى از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) نقل شده يك معجزه علمى محسوب مى شود، حديث چنين است كه امام مى فرمايد: اينكه مى گوئيم خداوند لطيف است به خاطر آن است كه مخلوقات لطيف آفريده و به خاطر اين است كه از اشيأ لطيف و ظريف و ناپيدا آگاه است، آيا آثار صنع او را در گياهان لطيف و غير لطيف نمى بينى؟ و همچنين در مخلوقات و حيوانات كوچك و حشرات ريز و چيزهائى كه از آن هم كوچكتر است، موجوداتى كه به چشم هرگز نمى گنجند، و از بس كوچكند و نر و ماده و تازه و كهنه آنها نيز شناخته نمى شود، هنگامى كه اين گونه موضوعات را مشاهده مى كنيم... و آنچه در اقيانوسها و درون پوست درختان و بيابانها و صحراها وجود دارد به نظر مى آوريم... و اينكه موجوداتى هستند كه هرگز چشم ما آنها را نمى بيند، و با دست خود نيز نمى توانيم آنها را لمس كنيم، از همه اينها مى فهميم كه آفريننده آنها، لطيف است حديث فوق كه اشاره به ميكربها و حيوانات ذره بينى است و قرنها قبل از تولد پاستور بيان شده تفسير لطيف را روشن مى سازد اين احتمال نيز در تفسير اين كلمه وجود دارد كه منظور از لطيف بودن خداوند آن است كه ذات پاك او چنان است كه هرگز با احساس كسى درك نمى شود، بنابراين او لطيف است زيرا هيچ كس از ذات او آگاه نيست، و خبير است چون از همه چيز آگاه است.

اين معنى نيز در بعضى از روايات اهل بيت (عليهما‌السلام ) به آن اشاره شده است و بايد توجه داشت كه هيچ مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه اراده شده باشد.


آيه (104) تا (107) و ترجمه

( قد جأكم بصائر من ربكم فمن أبصر فلنفسه و من عمى فعليها و ما أنا عليكم بحفيظ ) (104)( و كذلك نصرف الايت و ليقولوا درست و لنبينه لقوم يعلمون ) (105)( اتبع ما أوحى إليك من ربك لا إله إلا هو و أعرض عن المشركين ) (106)( و لو شأ الله ما أشركوا و ما جعلنك عليهم حفيظا و ما أنت عليهم بوكيل ) (107)

ترجمه:

104 - دلائل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد، كسى كه (بوسيله آن حق را) ببيند به سود خود اوست و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد به زيان خود اوست، و من شما را اجبار نميكنم.

105 - و اين چنين آيات را در شكلهاى گوناگون بيان مى داريم بگذار آنها بگويند تو درس خوانده اى (و آنها را از دگرى آموخته اى ) هدف ما اين است كه آنرا براى كسانى كه علم و آگاهى دارند روشن سازيم.

106 - از آنچه از طرف پروردگارت بر تو وحى شده پيروى كن، هيچ معبودى جز او نيست، و از مشركان روى بگردان.

107 - اگر خدا مى خواست (همه به اجبار ايمان مى آوردند و هيچ يك ) مشرك نمى شدند و ما تو را مسئول (اعمال ) آنها قرار نداديم و وظيفه ندارى آنها را مجبور (به ايمان ) سازى.

تفسير:

وظيفه تو اجبار كردن نيست

اين آيات در حقيقت يك نوع خلاصه و نتيجه گيرى از آيات گذشته است. نخست مى گويد: دلائل و نشانه هاى روشن در زمينه توحيد و خداشناسى و نفى هر گونه شرك كه مايه بصيرت و بينائى است براى شما آمد( قد جائكم بصائر من ربكم ) .

بصائر جمع بصيرة از ماده بصر به معنى ديدن است، ولى معمولا در بينش فكرى و عقلانى به كار برده مى شود، و گاهى به تمام امورى كه باعث درك و فهم مطلب است، اطلاق مى گردد، و در آيه فوق به معنى دليل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلائلى را كه در آيات گذشته در زمينه خداشناسى گفته شد در بر مى گيرد بلكه مجموع قرآن در آن داخل است.

سپس براى اينكه روشن سازد اين دلائل به قدر كافى حقيقت را آشكار مى سازد و جنبه منطقى دارد، مى گويد: آنهائى كه به وسيله اين دلائل چهره حقيقت را بنگرند به سود خود گام برداشته اند، و آنها كه همچون نابينايان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زيان خود عمل كرده اند( فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها ) .

و در پايان آيه از زبان پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد: من نگاهبان و حافظ شما نيستم( و ما انا عليكم بحفيظ ) .

در اينكه منظور از اين جمله چيست، مفسران دو احتمال داده اند، نخست اينكه من حافظ اعمال و مراقب و مسئول كارهاى شما نيستم، بلكه خداوند همه را نگاهدارى مى كند و پاداش و كيفر هر كس را خواهد داد، وظيفه من تنها ابلاغ رسالت و تلاش و كوشش هر چه بيشتر در راه هدايت مردم است.

ديگر اينكه: من مامور و نگاهبان شما نيستيم، كه با جبر و زور شما را به ايمان دعوت كنم، بلكه تنها وظيفه من بيان منطقى حقايق است و تصميم نهائى با خود شما است.

و مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه، اراده شود.

در آيه بعد براى تاكيد اين موضوع كه تصميم نهائى در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است، مى گويد: اين چنين ما آيات و دلائل را در شكلهاى گوناگون و قيافه هاى مختلف بيان كرديم( و كذلك نصرف الايات ) .

ولى جمعى به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هيچگونه دليل، گفتند اين درسها را از ديگران (از يهود و نصارى و كتابهاى آنها) فرا گرفتهاى( و ليقولوا درست ) .

ولى جمع ديگرى كه آمادگى پذيرش حق را دارند، و صاحب بصيرتند و عالم و آگاهند، بوسيله آن چهره حقيقت را مى بينند و مى پذيرند( ولنبينه لقوم يعلمون ) .

تهمت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از نظر فراگيرى تعليماتش از يهود و نصارى، مطلبى است كه بارها از طرف مشركان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقيب مى كنند: در حالى كه اصولا در محيط جزيره عربستان، درس و مكتب و علمى نبود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آن را فرا گيرد، و مسافرتهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به خارج شبه جزيره به قدرى كوتاه بود كه جاى اين گونه احتمال ندارد معلومات يهود و مسيحيان ساكن محيط حجاز نيز به قدرى ناچيز و آميخته با خرافات بود كه اصلا قابل مقايسه با قرآن و تعليمات پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نبود، توضيح بيشتر درباره اين موضوع را در ذيل آيه 103 سوره نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهيم ساخت.

سپس وظيفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در برابر لجاجتها و كينه توزيها و تهمتهاى مخالفان، مشخص ساخته، مى گويد: وظيفه تو آن است كه از آنچه از طرف پروردگار بر تو وحى مى شود، پيروى كنى، دائى كه هيچ معبودى جز او نيست( اتبع ما اوحى اليك من ربك لا اله الاهو ) .

و نيز وظيفه تو اين است كه به مشركان و نسبتهاى ناروا و سخنان بى اساس آنها اعتنا نكنى( و اعرض عن المشركين ) .

در حقيقت اين آيه يكنوع دلدارى و تقويت روحيه نسبت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، كه در برابر اينگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنينش كمترين سستى حاصل نشود.

از آنچه گفتيم به خوبى روشن مى شود كه جمله و اعرض عن المشركين (از مشركان روى بگردان و به آنها اعتنا نكن ) هيچگونه منافاتى با دستور دعوت آنها به سوى اسلام و يا جهاد در برابر آنان ندارد، بلكه منظور اين است كه به سخنان بى اساس و تهمتهاى آنها، اعتنا نكند و در راه خويش، ثابت قدم بماند.

در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر اين حقيقت را تاييد مى كند كه خداوند نمى خواهد آنها را به اجبار وادار به ايمان سازد و اگر مى خواست همگى ايمان مى آوردند و هيچكس مشرك نميشد( و لوشأ الله ما اشركوا )

و نيز تاكيد مى كند تو مسئول اعمال آنها نيستى و براى اجبار آنها به ايمان، مبعوث نشده اى( و ما جعلناك عليهم حفيظا ) .

همانطور كه تو وظيفه ندارى آنها را به اجبار به كار خير دعوت كنى( و ما انت عليهم بوكيل ) .

تفاوت حفيظ و وكيل در اين است كه حفيظ به كسى مى گويند كه از شخص يا چيزى مراقبت كرده و او را از زيان و ضرر حفظ مى كند، اما وكيل به كسى مى گويند كه براى جلب منافع براى كسى تلاش و كوشش مى نمايد.

شايد نياز به تذكر ندارد كه نفى اين دو صفت (حفيظ و وكيل ) از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به معنى نفى اجبار كردن بر دفع زيان يا جلب منفعت است و گر نه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از طريق تبليغ و دعوت به كارهاى خير و ترك كارهاى شر اين دو وظيفه را در مورد آنها به صورت اختيارى انجام مى دهد.

لحن اين آيات از اين نظر بسيار قابل ملاحظه است كه ايمان به خدا و مبانى اسلام هيچگونه جنبه تحميلى نمى تواند داشته باشد، بلكه از طريق منطق و استدلال و نفوذ در فكر و روح افراد بايد پيشروى كند، زيرا ايمان اجبارى ارزشى ندارد مهم اين است كه مردم حقايق را درك كنند و با اراده و اختيار خويش آن را بپذيرند.

قرآن بارها در آيات مختلف روى اين حقيقت تاكيد كرده و بيگانگى اسلام را از اعمال خشونت بارى همانند اعمال كليسا در قرون وسطى و محكمه تفتيش عقائد و امثال آن اعلام مى دارد. و بخواست خدا در آغاز سوره برائة علل سخت گيرى اسلام در برابر مشركان مورد بحث قرار مى گيرد.


آيه (108)و ترجمه

( و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم كذلك زينا لكل أمة عملهم ثم إلى ربهم مرجعهم فينبئهم بما كانوا يعملون ) (108)

ترجمه:

108 - (معبود) كسانى را كه غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها (نيز) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، اين چنين براى هر امتى عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مى كردند آگاه مى سازد (و پاداش و كيفر مى دهد).

تفسير:

به دنبال بحثى كه در باره منطقى بودن تعليمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال، نه از راه اجبار، در آيات قبل گذشت، در اين آيه تاكيد مى كند كه هيچگاه بتها و معبودهاى مشركان را دشنام ندهيد، زيرا اين عمل سبب مى شود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روى ظلم و ستم و جهل و نادانى انجام دهند( و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبواالله عدوا بغير علم ) .

به طورى كه از بعضى روايات استفاده مى شود جمعى از مؤ منان بر اثر ناراحتى شديد كه از مساله بت پرستى داشتند، گاهى بتهاى مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مى دادند، قرآن صريحا از اين موضوع، نهى كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را، حتى در برابر خرافى ترين و بدترين اديان، لازم مى شمارد.

دليل اين موضوع، روشن است، زيرا با دشنام و ناسزا نمى توان كسى را از مسير غلط باز داشت، بلكه به عكس، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است، سبب مى شود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده، در آئين باطل خود راسختر شوند، سهل است زبان به بدگوئى و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند، زيرا هر گروه و ملتى نسبت به عقائد و اعمال خود، تعصب دارد همانطور كه قرآن در جمله بعد ميگويد ما اين چنين براى هر جمعيتى عملشان را زينت داديم( كذلك زينا لكل امة عملهم ) .

و در پايان آيه بازگشت همه آنها به سوى خدا است، و به آنها خبر مى دهد كه چه اعمالى انجام داده اند( ثم الى ربهم مرجعهم فينبئهم بما كانوا يعملون ) .

نكته ها

در اينجا به سه نكته بايد توجه كرد:

1 - در آيه فوق، زينت دادن اعمال نيك و بد هر كس را در نظرش، به خدا نسبت داده شده، ممكن است اين موضوع براى بعضى مايه تعجب گردد كه مگر ممكن است خداوند عمل بد كسى را در نظرش زينت دهد؟!

پاسخ اين سؤ ال همان است كه بارها گفته ايم كه اين گونه تعبيرات، اشاره به خاصيت و اثر عمل است، يعنى هنگامى كه انسان كارى را به طور مكرر انجام دهد، كم كم قبح و زشتى آن در نظرش از بين مى رود، و حتى به صورت جالبى جلوه گر مى شود، و از آنجا كه علت العلل و مسبب الاسباب و آفريدگار هر چيز خدا است و همه تاثيرات به خدا منتهى مى شود اين گونه آثار در زبان قرآن گاهى به او نسبت داده مى شود (دقت كنيد).

و به تعبير روشنتر جمله زينا لكل امة عملهم چنين معنى مى دهد كه آنها را گرفتار نتيجه سوء اعمالشان كرديم، تا آنجا كه زشت در نظرشان زيبا جلوه كرد.

و از اينجا روشن مى شود اينكه در بعضى از آيات قرآن زينت دادن عمل به شيطان نسبت داده شده نيز منافاتى با اين موضوع ندارد، زيرا شيطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت مى كند و آنها در برابر وسوسه هاى شيطان تسليم مى شوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود مى گردند، و به تعبير علمى، سببيت از ناحيه خدا است اما ايجاد سبب بوسيله اين افراد و وسوسه هاى شيطانى است (دقت كنيد).

2 - در روايات اسلامى نيز منطق قرآن در باره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده اند هميشه روى منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بى حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان، متوسل نشوند، در نهج البلاغه مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) به جمعى از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مى دادند مى فرمايد: انى اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر.

من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد، اگر شما به جاى دشنام، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد (و روى اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد) به حق و راستى نزديكتر است و براى اتمام حجت بهتر.

3 - گاهى ايراد مى شود كه چگونه ممكن است بت پرستان نسبت به خدا بدگوئى كنند در حالى كه آنها غالبا اعتقاد به الله (خدا) داشتند و بت را شفيع بر درگاه او ميدانستند؟

ولى اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصب دقت كنيم خواهيم ديد كه اين موضوع چندان تعجب ندارداين گونه افراد هنگامى كه ناراحت شوند، سعى دارند طرف را به هر قيمتى كه شده است ناراحت كنند، حتى اگر از طريق بدگوئى به معتقدات مشترك طرفين باشد آلوسى دانشمند معروف سنى، در تفسير روح المعانى نقل مى كند كه بعضى از عوام جاهل هنگامى مشاهده كرد بعضى از شيعيان، سب شيخين مى كند، ناراحت شد و شروع به اهانت به مقام على (عليه‌السلام ) كرد، هنگامى كه از او سؤ ال كردند چرا به على (عليه‌السلام ) كه مورد احترام تو است اهانت مى كنى؟ گفت: من مى خواستم شيعه ها را ناراحت كنم زيرا هيچ چيز را ناراحت كننده تر از اين موضوع براى آنها نديدم!، و بعد او را به توبه از اين عمل وادار ساختند.


آيه (109) و (110)و ترجمه

( و أقسموا بالله جهد أيمنهم لئن جأتهم أية ليؤ منن بها قل إنما الايت عند الله و ما يشعركم أنها إذا جأت لا يؤ منون ) (109)( و نقلب أفدتهم و أبصرهم كما لم يؤ منوا به أول مرة و نذرهم فى طغينهم يعمهون ) (110)

ترجمه:

109 - با نهايت اصرار سوگند به خدا ياد كردند كه اگر نشانه اى (معجزهاى ) براى آنها بيايد حتما به آن ايمان مى آورند بگو معجزات از ناحيه خدا است (و در اختيار من نيست كه به ميل شما معجزه بياورم ) و شما نمى دانيد كه آنها پس از آمدن معجزات (باز) ايمان نمى آورند!.

110 - و ما دلها و چشمهاى آنها را واژگونه مى سازيم چرا كه در آغاز به آن ايمان نياوردند و آنان را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامى گذاريم تا سرگردان شوند.

شان نزول:

جمعى از مفسران در شان نزول اين آيه نقل كرده اند كه عده اى از قريش خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند و گفتند: تو براى موسى و عيسى، خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى كنى، و همچنين درباره انبياى ديگر، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: مايليد چه كار براى شما كنم؟ گفتند: از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند، و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤ ال كنيم، و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند، و يا خداوند و فرشتگان را دستجمعى با خود بياور!...

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اگر بعضى از اين كارها را بجا بياورم ايمان مى آوريد؟ گفتند: به خدا سوگند چنين خواهيم كرد، مسلمانان كه اصرار مشركان را در اين زمينه ديدند از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تقاضا كردند كه چنين كند، شايد ايمان بياورند، همين كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آماده دعا كردن شد، كه بعضى از اين پيشنهادها را از خدا بخواهد (زيرا بعضى از آنها نامعقول و محال بود) پيك وحى خدا نازل شد، چنين پيام آورد كه اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى شود، ولى در اين صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ايمان نياورند همگى سخت كيفر مى بينند (و نابود خواهند شد) اما اگر به خواسته آنها ترتيب اثر داده نشود و آنها را به حال خود واگذارى ممكن است بعضى از آنها در آينده توبه كنند و راه حق را پيش گيرند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پذيرفت و آيات فوق نازل گرديد.

تفسير:

در آيات گذشته دلائل منطقى متعددى در زمينه توحيد، ذكر شد كه براى اثبات يگانگى خدا و نفى شرك و بت پرستى كافى بود، اما با اين حال جمعى از مشركان لجوج متعصب، تسليم نشدند و شروع به بهانه جوئى كردند، و از جمله خارق عادات عجيب و غريبى كه بعضى از آنها اساسا محال بود از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خواستند و به دروغ ادعا كردند كه هدفشان آن است كه اين گونه معجزات را ببينند و ايمان بياورند، قرآن در آيه نخست وضع آنها را چنين نقل مى كند: با نهايت اصرار سوگند ياد كردند كه اگر معجزه اى براى آنها بيايد ايمان خواهند آورد( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جائتهم آية ليؤ منن بها ) .

قرآن در پاسخ آنها دو حقيقت را بازگو مى كند: نخست به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اعلام مى كند كه به آنها بگويد اين كار در اختيار من نيست كه هر پيشنهادى آنها بكنند انجام مى دهد، بلكه معجزات تنها از ناحيه خدا است و به فرمان او است( قل انما الايات عند الله ) .

سپس روى سخن را به مسلمانان ساده دلى كه تحت تاثير سوگندهاى غليظ و شديد مشركان قرار گرفته بودند كرده، مى گويد: شما نميدانيد كه اينها دروغ مى گويند و اگر اين معجزات و نشانه هاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ايمان نخواهند آورد( و ما يشعركم انها اذا جائت لا يؤ منون ) .

صحنه هاى مختلف برخورد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آنها نيز گواه اين حقيقت است كه اين دسته در جستجوى حق نبودند بلكه هدفشان اين بود كه با بهانه جوئيها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و ترديد در دلها بپاشند.

در آيه بعد علت لجاجت آنها چنين توضيح داده شده است كه آنها بر اثر اصرار در كجروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسليم در مقابل حق درك و ديد سالم را از دست داده اند، و گيج و گمراه در سرگردانى به سر مى برند، و چنين مى گويد: ما دلها و چشمهاى آنها را وارونه و دگرگون مى نمائيم آنچنان كه در آغاز و ابتداى دعوت ايمان نياوردند( و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يؤ منوا به اول مرة ) .

در اينجا نيز اين كار به خدا نسبت داده شده است نظير چيزى كه در آيات قبل گذشت، و اين در حقيقت عكس العمل و نتيجه اعمال خود آنها است، و نسبت دادن آن به خدا به عنوان اين است كه او علت العلل و سرچشمه جهان هستى است، و هر خاصيتى در هر چيز است به اراده او است، و به تعبير ديگر خداوند در لجاجت و كجروى و تعصبهاى كوركورانه اين اثر را آفريده است كه تدريجا درك و ديد انسان را از كار مى اندازد.

و در پايان آيه مى فرمايد: ما آنها را در حال طغيان و سركشى به حال خود وا مى گذاريم تا سرگردان شوند( و نذرهم فى طغيانهم يعمهون ) .

خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنين سرگردانى كه زائيده اعمال بى رويه خود ما است حفظ كند، و درك و ديد كاملى به ما مرحمت نمايد كه چهره حقيقت را آنچنان كه هست بنگريم.


آيه (111)و ترجمه

( و لو أننا نزلنا إليهم الملئكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليؤ منوا إلا أن يشأ الله و لكن أكثرهم يجهلون ) (111)

ترجمه:

111 - و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل مى كرديم، و مردگان با آنها سخن مى گفتند، و همه چيز را در برابر آنها جمع مى نموديم هرگز ايمان نمى آوردند، مگر آنكه خدا بخواهد ولى بيشتر آنها نمى دانند.

تفسير:

چرا افراد لجوج به راه نمى آيند

اين آيه با آيات قبل مربوط است همه يك حقيقت را تعقيب مى كنند، هدف اين چند آيه اين است كه جمعى از تقاضاكنندگان معجزات عجيب و غريب در تقاضاهاى خود صادق نيستند و هدفشان پذيرش حق نمى باشد، لذا بعضى از خواسته هاى آنها (مثل آمدن خدا در برابر آنان!) اصولا محال است.

آنها به گمان خود مى خواهند با مطرح ساختن اين درخواستها و معجزات عجيب و غريب افكار مؤ منان را متزلزل و نظر حق جويان را مشوب و به خود مشغول سازند.

قرآن در آيه فوق با صراحت مى گويد: اگر ما (آنطور كه درخواست كرده بودند) فرشتگان را بر آنها نازل مى كرديم و مردگان مى آمدند و با آنها سخن مى گفتند و خلاصه هر چه مى خواستند در برابر آنها گرد مى آورديم، باز ايمان نمى آوردند( و لو اننا نزلنا اليهم الملائكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليؤ منوا ) .

سپس براى تاكيد مطلب مى فرمايد: تنها در يك صورت ممكن است ايمان بياورند و آن اينكه خداوند با مشيت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ايمان كند و بديهى است كه اينگونه ايمان هيچ فايده تربيتى و اثر تكاملى نخواهد داشت( الا ان يشأ الله )

و در پايان آيه اضافه مى كند كه بيشتر آنها جاهل و بيخبرند( و لكن اكثرهم يجهلون ) .

در اينكه منظور از ضمير هم در اين جمله چه اشخاصى هستند؟ در ميان مفسران گفتگو است: ممكن است اشاره به مؤ منانى باشد كه اصرار داشتند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به خواسته اين دسته از كفار ترتيب اثر دهد و هر معجزه اى را پيشنهاد مى كنند بياورد.

زيرا بيشتر اين مؤ منان از اين واقعيت بيخبر بودند و توجه نداشتند كه آنها در تقاضاى خود صادق نيستند، ولى خدا ميدانست كه اين مدعيان دروغ مى گويند به همين دليل به خواسته هاى آنها ترتيب اثر نداد، اما براى اينكه دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بدون معجزه نمى تواند باشد در موارد خاصى معجزات مختلفى بر دست او آشكار كرد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه ضمير هم بازگشت به كفار در خواست كننده كند

يعنى بيشتر آنها از اين واقعيت بيخبرند كه خدا توانائى بر هر گونه كار خارقالعاده اى دارد ولى گويا آنها قدرتش را محدود مى دانند، لذا هر گاه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) معجزه اى نشان مى داد آن را حمل بر سحر يا چشمبندى مى كردند چنانكه در آيه ديگر مى خوانيم: و لو فتحنا عليهم بابا من السمأ فظلوا فيه يعرجون لقالوا انما سكرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون: اگر درى از آسمان به روى آنها مى گشوديم و از آن بالا مى رفتند، مى گفتند ما چشمبندى شده ايم و ما را سحر و جادو كرده اند! (سوره حجر آيه 14 و 15) بنابراين آنها جمعيتى نادان و لجوجند كه نبايد به آنان و سخنانشان اعتنا كرد.


آيه (112) و (113)و ترجمه

( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شيطين الانس و الجن يوحى بعضهم إلى بعض زخرف القول غرورا و لو شأ ربك ما فعلوه فذرهم و ما يفترون ) (112)

( و لتصغى إليه أفدة الذين لا يؤ منون بالاخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون ) (113)

ترجمه:

112 - اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و بى اساس (براى اغفال مردم ) به طور سرى (و درگوشى ) به يكديگر مى گفتند و اگر پروردگار تو مى خواست چنين نمى كردند (و اجبارا مى توانست جلو آنها را بگيرد ولى اجبار سودى ندارد) بنابراين آنها و تهمت هايشان را به حال خود واگذار!

113 - و نتيجه (وسوسه هاى شيطان و تبليغات شيطان صفتان ) اين خواهد شد كه دلهاى كسانى كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به آنها متمايل ميگردد و به آن راضى مى شوند و هر گناهى بخواهند انجام دهند، انجام مى دهند.

تفسير:

وسوسه هاى شيطانى

در اين آيه توضيح داده مى شود كه وجود اينگونه دشمنان سرسخت و لجوج در برابر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه در آيات قبل به آن اشاره شد، منحصر به او نبوده بلكه در برابر تمام پيامبران دشمنانى از شياطين جن و انس وجود داشته اند( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن ) .

و كار آنها اين بوده كه سخنان فريبنده اى براى اغفال يكديگر به طور اسرار آميز و احيانا در گوشى به هم مى گفتند( يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا ) .

ولى اشتباه نشود اگر خداوند ميخواست ميتوانست به اجبار جلو همه آنها را بگيرد تا هيچ شيطان و شيطان صفتى نتواند در راه پيامبران و دعوت آنها كوچكترين سنگى بيندازد( و لو شأ ربك ما فعلوه ) .

ولى خداوند اين كار را نكرد، زيرا ميخواست مردم آزاد باشند تا مى دانى براى آزمايش و تكامل و پرورش آنها وجود داشته باشد، در حالى كه اجبار و سلب آزادى با اين هدف نمى ساخت، به علاوه وجود اين گونه دشمنان سرسخت و لجوج (اگر چه اعمالشان به خواست و اراده خودشان بوده ) نه تنها ضررى براى مؤ منان راستين ندارد، بلكه به طور غير مستقيم به تكامل آنها كمك مى كند، چون همواره تكاملها در تضادها است، و وجود يك دشمن نيرومند در بسيج نيروهاى انسان و تقويت ارادهها مؤ ثر است.

لذا در پايان آيه به پيامبرش دستور مى دهد كه به هيچوجه به اينگونه شيطنتها اعتنا نكند و آنها و تهمت هايشان را به حال خود واگذارد( فذرهم و ما يفترون ) .

نكته ها

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - در آيه فوق خداوند وجود شياطين انس و جن را در برابر انبيأ به خود نسبت مى دهد و مى گويد و كذلك جعلنا (ما اينچنين قرار داديم ) و در معنى اين جمله در ميان مفسران گفتگو است، ولى همانطور كه در سابق نيز اشاره كرديم تمام اعمال انسانها را از يك نظر ميتوان به خداوند نسبت داد، زيرا هر كسى هر چه دارد از او دارد، قدرتش از او است، همچنانكه اختيار و آزادى اراده اش نيز از او ميباشد. اما مفهوم اينگونه تعبيرات هرگز، جبر و سلب اختيار نيست، كه خداوند عده اى را آنچنان آفريده كه به دشمنى در برابر انبيأ برخيزند.

زيرا اگر چنين بود مى بايست آنها در عداوت و دشمنى خود هيچگونه مسئوليتى نداشته باشند، بلكه كار آنها انجام يك رسالت محسوب شود، در حالى كه مى دانيم چنين نيست.

البته انكار نمى توان كرد كه وجود اينگونه دشمنان هر چند به اختيار خودشان بوده باشد ميتواند براى مؤ منان به طور غير مستقيم اثر سازنده داشته باشد، و به تعبير بهتر مؤ منان راستين ميتوانند از وجود هر گونه دشمن اثر مثبت بگيرند و او را وسيله اى براى بالا بردن سطح آگاهى و آمادگى و مقاومت خود قرار دهند، زيرا وجود دشمن باعث بسيج نيروهاى انسان است.

2 - شياطين جمع شيطان معنى وسيعى دارد و به معنى هر موجود سركش و طغيانگر و موذى است، و لذا در قرآن به انسانهاى پست و خبيث و طغيانگر نيز كلمه شيطان اطلاق شده است، همانطور كه در آيه فوق كلمه شيطان هم به شيطانهاى انسانى و هم به شيطانهاى غير انسانى كه از نظر ما پنهانند اطلاق شده، اما ابليس اسم خاص براى شيطانى است كه در برابر آدم (عليه‌السلام ) قرار گرفت و در حقيقت رئيس همه شياطين است!: بنابراين شيطان اسم جنس و ابليس اسم خاص (علم ) است.

3 - زخرف القول به معنى سخنان فريبنده است كه ظاهرى جالب و باطنى زشت و بد دارد و غرور به معنى اغفال كردن است.

4 - تعبير به وحى در آيه بالا اشاره لطيفى است به اين حقيقت كه آنها در گفتار و اعمال شيطانى خود نقشه هاى اسرار آميز دارند كه محرمانه به يكديگر القأ مى كنند، تا مردم از كار آنها آگاه نشوند، و طرحهاى آنها كاملا پياده شود زيرا يكى از معانى وحى در لغت سخنان آهسته و در گوشى است.

در آيه بعد نتيجه تلقينات و تبليغات فريبنده شياطين را چنين بازگو ميكند: كه سرانجام كار آنها اين خواهد شد كه افراد بى ايمان يعنى آنها كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به سخنان آنها گوش فرا دهند و دلهايشان به آن متمايل گردد( و لتصغى اليه افئدة الذين لا يؤ منون بالاخرة ) .

لتصغى از ماده صغو (بر وزن سرو) به معنى تمايل پيدا كردن به چيزى است، ولى بيشتر به تمايلى گفته مى شود كه از طريق شنيدن و بوسيله گوش حاصل ميگردد، و اگر كسى به سخن ديگرى با نظر موافق گوش كند به آن صغو و اصغأ گفته مى شود.

سپس مى فرمايد سرانجام اين تمايل، رضايت كامل به برنامه هاى شيطانى خواهد شد( و ليرضوه ) .

و پايان همه آنها ارتكاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود( و ليقترفوا ما هم مقترفون ) .


آيه (114) و (115)و ترجمه

( أفغير الله أبتغى حكما و هو الذى أنزل إليكم الكتب مفصلا و الذين ءاتينهم الكتب يعلمون أنه منزل من ربك بالحق فلا تكونن من الممترين ) (114)( و تمت كلمت ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلمته و هو السميع العليم ) (115)

ترجمه:

114 - آيا (با اين حال ) غير خدا را به داورى بطلبم در حالى كه او است كه اين كتاب آسمانى را كه همه چيز در آن آمده فرستاده است و آنها كه كتاب آسمانى به آنان داده ايم مى دانند كه اين كتاب به حق از طرف پروردگارت نازل شده بنابراين هرگز از ترديد كنندگان مباش.

115 - و كلام پروردگار تو با صدق و عدل به انجام رسيد هيچكس نمى تواند كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده دانا است.

تفسير:

اين آيه در حقيقت نتيجه آيات قبل است، و مى گويد: با اينهمه آيات روشنى كه در زمينه توحيد گذشت چه كسى را بايد به داورى پذيرفت؟ آيا غير خدا را به داورى بپذيرم( ا فغير الله ابتغى حكما ) .

با اينكه او است كه اين كتاب بزرگ آسمانى را كه تمام نيازمنديهاى تربيتى انسان در آن آمده و ميان حق و باطل، نور و ظلمت، كفر و ايمان، جدائى افكنده، نازل كرده است( و هو الذى انزل اليكم الكتاب مفصلا ) .

سپس نه تنها تو و مسلمانان ميدانيد كه اين كتاب از طرف خدا است بلكه اهل كتاب (يهود و نصارى ) كه نشانه هاى اين كتاب آسمانى را در كتب خود ديده اند مى دانند از سوى پروردگار تو به حق نازل شده است( و الذين آتيناهم الكتاب يعلمون انه منزل من ربك بالحق ) .

بنابراين جاى هيچگونه شك و ترديدى در آن نيست و تو اى پيامبر هرگز در آن ترديد مكن( فلا تكونن من الممترين ) .

در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه مگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ترديدى داشته است، كه چنين خطابى به او مى شود.

پاسخ اين سؤ ال همان است كه در موارد مشابه گفته ايم، كه مخاطب در حقيقت مردم هستند ولى براى تاكيد و تحكيم مطلب خداوند پيامبر خود را مخاطب مى كند تا ديگران حساب خود را بدانند.

در آيه بعد مى فرمايد: كلام پروردگار تو با صدق و عدل تكميل شد و هيچكس قادر نيست كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده و دانا است

( و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم ) .

كلمة در لغت به معنى گفتار و هر گونه جمله اى است و حتى به سخنان مفصل و طولانى گفته مى شود، و اگر مى بينيم گاهى به معنى وعده آمده است مانند و تمت كلمة ربك على بنى اسرائيل بما صبروا: وعده پروردگارت درباره بنى اسرائيل در مقابل صبر و استقامتى كه كردند انجام پذيرفت (سوره اعراف آيه 136) نيز از همين نظر است، زيرا انسان به هنگام وعده دادن جمله اى ميگويد كه وعده را در بر دارد.

و نيز گاهى كلمه به معنى دين و آئين و حكم و دستور مى آيد كه آنها نيز به همين ريشه باز مى گردد.

در اينكه منظور از كلمه در آيه فوق، قرآن است يا دين و آئين خدا يا وعده پيروزى كه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داده شده؟ احتمالات مختلفى داده اند، كه در عين حال منافاتى با هم ندارند، و ممكن است آيه ناظر به همه آنها بوده باشد، ولى از آن نظر كه در آيات قبل سخن از قرآن در ميان بوده با اين معنى مناسبتر است.

در حقيقت آيه مى گويد: به هيچوجه قرآن جاى ترديد و شك نيست زيرا از هر نظر كامل و بى عيب است، تواريخ و اخبار آن، همه صدق و احكام و قوانين آن همه عدل است.

و نيز ممكن است منظور از كلمه همان وعده اى باشد كه در جمله بعد يعنى جمله لا مبدل لكلماته: هيچكس نمى تواند تغيير و دگرگونى در كلمات خدا ايجاد كند آمده است، زيرا نظير اين جمله در آيات ديگر قرآن ديده مى شود، مانند و تمت كلمة ربك لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين.

در قيامت وعده پروردگار تو انجام خواهد گرفت و دوزخ از گناهكاران جن و انس پر خواهد شد (سوره هود آيه 119) و يا در آيه ديگر مى خوانيم:( و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون ) وعده ما از پيش در باره پيامبران اين بود كه آنها پيروز خواهند شد (سوره صافات آيه 171 و 172).

در اينگونه آيات جمله بعد توضيح وعده اى است كه در جمله قبل با ذكر كلمة به آن اشاره شده است.

بنابراين تفسير آيه چنين مى شود: وعده ما با صدق و عدالت انجام گرفت كه هيچكس توانائى تبديل دستورها و فرمانهاى پروردگار را ندارد.

و همانطور كه گفتيم آيه ميتواند اشاره به تمام اين معانى باشد.

ذكر اين موضوع نيز لازم است كه اگر آيه اشاره به قرآن بوده باشد هيچگونه منافاتى با اين موضوع ندارد كه در آن موقع همه قرآن نازل نشده بود زيرا منظور از كامل بودن آيات قرآن اين است كه هر چه نازل شده بود بدون عيب و نقص و از هر نظر كامل بود.

بعضى از مفسران با اين آيه استدلال بر عدم امكان راه يافتن تحريف در قرآن كرده اند زيرا جمله لا مبدل لكلماته اشاره به اين است كه هيچكس نمى تواند تغيير و تبديلى نه از نظر لفظ و نه از نظر اخبار و نه از نظر احكام در قرآن ايجاد كند، و هميشه اين كتاب آسمانى كه بايد تا آخر دنيا راهنماى جهانيان باشد از دستبرد خائنان و تحريف كنندگان مصون و محفوظ خواهد بود.


آيه (116) و (117)و ترجمه

( و إن تطع أكثر من فى الا رض يضلوك عن سبيل الله إن يتبعون إلا الظن و إن هم إلا يخرصون ) (116)( إن ربك هو أعلم من يضل عن سبيله و هو أعلم بالمهتدين ) (117)

ترجمه:

116 - و اگر اكثر كسانى را كه در روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مى كنند، آنها تنها از گمان پيروى مى كنند و از تخمين و حدس (واهى ).

117 - پروردگار تو به كسانى كه از راه او گمراه گشته اند آگاهتر است و همچنين به كسانى كه هدايت يافته اند.

تفسير:

مى دانيم آيات اين سوره در مكه نازل شد و در آن زمان مسلمانان شديدا در اقليت بودند، گاهى اقليت آنها و اكثريت قاطع بت پرستان و مخالفان اسلام، ممكن بود اين توهم را براى بعضى ايجاد كند كه اگر آئين آنها باطل و بى اساس است چرا اينهمه پيرو دارند و اگر ما بر حقيم چرا اينقدر كم هستيم؟!

در اين آيه براى دفع اين توهم كه به دنبال ذكر حقانيت قرآن در آيات قبل ممكن است پيدا شود، پيامبر خود را مخاطب ساخته، مى گويد: اگر از اكثر مردمى كه در روى زمين هستند پيروى كنى ترا از راه حق گمراه و منحرف خواهند ساخت!( و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ) .

در جمله بعد دليل اين موضوع را بيان مى كند و مى گويد: علت آن اين است كه آنها بر اساس منطق و فكر صحيح كار نمى كنند، راهنماى آنها يك مشت گمانهاى آلوده به هوى و هوس و يك مشت دروغ و فريب و تخمين است

( ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون ) .

از آنجا كه مفهوم آيه قبل اين است كه اكثريت به تنهائى نمى تواند راه حق را نشان دهد نتيجه آن، اين مى شود، كه راه حق را تنها بايد از خداوند گرفت هر چند طرفداران راه حق در اقليت بوده باشند، لذا در آيه دوم دليل اين موضوع را روشن مى سازد كه: پروردگارت كه از همه چيز با خبر و آگاه است و در علم بى پايان او كمترين اشتباه راه ندارد، بهتر مى داند راه ضلالت و هدايت كدام است و گمراهان و هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد( ان ربك هو اعلم من يضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين ) .

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه مگر ديگران راه هدايت و ضلالت را بدون راهنمائى خدا ميشناسند كه آيه مى گويد: خداوند از ديگران بهتر مى شناسد و بهتر ميداند؟!

پاسخ سؤ ال اين است كه انسان به وسيله عقل خود، بدون شك، حقايقى را درك مى كند، و راه هدايت و ضلالت را تا حدودى مى فهمد ولى مسلما فروغ چراغ عقل، و شعاعش محدود است، و ممكن است بسيارى از مطالب از ديد عقل مخفى بماند، به علاوه انسان در معلوماتش گرفتار اشتباه نيز مى شود و به همين دليل نياز به رهبران و راهنمايان الهى دارد بنابراين جمله خداوند داناتر است صحيح خواهد بود، و هر چند علم انسان با علم خدا قابل مقايسه نيست.

اكثريت عددى اهميت ندارد

بر خلاف آنچه در نظر بعضى مسلم است كه اكثريتهاى عددى همواره راه صحيح را مى پيمايند قرآن در آيات متعددى اين موضوع را نفى كرده و براى اكثريت عددى اهميتى قائل نيست، و در حقيقت مقياس را اكثريت كيفى ميداند، نه كمى دليل اين موضوع روشن است، زيرا اگر چه در جوامع كنونى براى اداره اجتماع راهى جز تكيه كردن روى اكثريت نديده اند، ولى نبايد فراموش كرد كه اين موضوع همانطور كه گفتيم يكنوع اجبار و بن بست است، زيرا هيچ ضابطه اى در يك جامعه مادى كه خالى از اشكال و ايراد باشد براى اتخاذ تصميمها و تصويب قوانين وجود ندارد، لذا بسيارى از دانشمندان با اعتراف به اين حقيقت كه نظر اكثريت افراد اجتماع بسيارى از اوقات اشتباه آميز است مجبور به پذيرش آن شده اند چون راههاى ديگر، عيبش بيشتر است.

اما يك جامعه مؤ من به رسالت انبيأ هيچگونه اجبارى در خود از پيروى نظر اكثريت در تصويب قوانين نمى بيند، زيرا برنامه ها و قوانين انبيأ راستين خالى از هر گونه عيب و نقص و اشتباه است، و با آنچه اكثريت جايز الخطا تصويب مى كند قابل مقايسه نيست.

يك نگاه در چهره جهان كنونى و حكومتهائى كه بر اساس اكثريتها بنا شده و قوانين نادرست و آميخته با هوسها كه گاهى از طرف اكثريتها به تصويب ميرسد نشان مى دهد كه اكثريت عددى دردى را دوا نكرده است، بسيارى از جنگها را اكثريتها تصويب كرده اند و بسيارى از مفاسد را آنها خواسته اند.

استعمارها و استثمارها، جنگها و خونريزيها، آزاد شناختن مشروبات الكلى، قمار، سقط جنين، فحشأ و حتى پارهاى از اعمال شنيع كه ذكر آن شرم آور است از طرف اكثريت نمايندگان بسيارى از كشورهاى به اصطلاح پيشرفته كه منعكس كننده نظريه اكثريت توده مردم آنها است گواه بر اين حقيقت ميباشد.

از نظر علمى آيا اكثريت اجتماعات راست مى گويند؟ آيا اكثريت امين هستند؟ آيا اكثريت از تجاوز به حقوق ديگران اگر بتوانند خود دارى مى كنند؟ آيا اكثريت منافع خود و ديگران را به يك چشم مى بينند؟

پاسخ اين سؤ الات ناگفته پيدا است، بنابراين بايد اعتراف كرد كه تكيه كردن دنياى كنونى روى اكثريت در حقيقت يكنوع اجبار و الزام محيط است، و استخوانى است كه در گلوى اجتماعات گير كرده.

آرى اگر مغزهاى متفكر و مصلحان دلسوز جوامع بشرى و انديشمندان با هدف كه هميشه در اقليت هستند تلاش و كوشش همه جانبه اى را براى روشن ساختن توده هاى مردم انجام دهند، و جوامع انسانى به اندازه كافى رشد فكرى و اخلاقى و اجتماعى بيابند مسلما نظرات چنان اكثريتى بسيار به حقيقت نزديك خواهد بود، ولى اكثريت غير رشيد و ناآگاه و يا فاسد و منحرف و گمراه چه مشكلى را مى تواند از سر راه خود و ديگران بردارد، بنابراين اكثريت به تنهائى كافى نيست بلكه اكثريت رهبرى شده مى تواند مشكلات جامعه خود را تا آنجا كه در امكان بشر است حل كند.

و اگر قرآن در مورد اكثريت در آيات مختلف ايراد مى كند شك نيست كه منظورش اكثريت غير رشيد و رهبرى نشده است.


آيه (118) تا (120) و ترجمه

( فكلوا مما ذكر اسم الله عليه إن كنتم بايته مؤ منين ) (118)( و ما لكم ألا تأ كلوا مما ذكر اسم الله عليه و قد فصل لكم ما حرم عليكم إلا ما اضطررتم إليه و إن كثيرا ليضلون بأ هوائهم بغير علم إن ربك هو أعلم بالمعتدين ) (119)

( و ذروا ظهر الاثم و باطنه إن الذين يكسبون الاثم سيجزون بما كانوا يقترفون ) (120)

ترجمه:

118 - و از آنچه نام خدا بر آن گفته شده بخوريد (اما از گوشت حيواناتى كه به هنگام سر بريدن نام خدا بر آن نميبرند نخوريد) اگر به آيات او ايمان داريد.

119 - چرا از چيزهائى نميخوريد كه اسم خدا بر آنها برده شده در حالى كه (خداوند) آنچه را بر شما حرام بوده بيان كرده است، مگر اينكه ناچار باشيد (كه در اين صورت خوردن از گوشت چنان حيواناتى جائز است ) و بسيارى از مردم (ديگران را) به خاطر هوى و هوس و بى دانشى گمراه مى سازند و پروردگار تو تجاوزكاران را بهتر مى شناسد.

120 - گناهان آشكار و پنهان را رها كنيد زيرا كسانى كه تحصيل گناه مى كنند در برابر آن مجازات خواهند شد.

تفسير:

تمام آثار شرك بايد بر چيده شود:

اين آيات در حقيقت يكى از نتائج بحثهاى گذشته در مورد توحيد و شرك است و لذا آيه اول با (فأ) تفريع كه معمولا براى ذكر نتيجه است آمده.

توضيح اينكه: در آيات گذشته با بيانات گوناگونى حقيقت توحيداثبات و بطلان شرك و بت پرستى آشكار گرديد. يكى از نتائج اين مسئله اين است كه مسلمانان بايد از خوردن گوشت حيواناتى كه به نام بتها ذبح مى شد خوددارى كنند، و تنها از گوشت حيواناتى كه به نام خدا ذبح مى گرديد استفاده نمايند، زيرا مشركان عرب يكى از عبادتهايشان اين بود كه براى بتها قربانى مى كردند و از گوشت آنها به عنوان تبرك مى خوردند و اين موضوع يك نوع بت پرستى بوده است.

لذا نخست مى گويد: از چيزهائى بخوريد كه نام خدا بر آن برده شده است اگر به آياتش ايمان داريد( فكلوا مما ذكر اسم الله عليه ان كنتم باياته مؤ منين ) .

يعنى ايمان تنها ادعا و گفتار و عقيده نيست بلكه بايد در لابلاى عمل نيز آشكار گردد كسى كه به خداى يكتا ايمان دارد تنها از اين گوشتها مى خورد. البته امر((كلوا)): بخوريد در اينجا به معنى وجوب خوردن از چنين گوشتهائى نيست بلكه در حقيقت منظور از آن مباح بودن اينها و حرام بودن غير آن است.

ضمنا روشن مى شود كه تحريم گوشتهائى كه نام خدا به هنگام ذبح آنها برده نشده، نه از نظر جنبه هاى بهداشتى است تا گفته شود چه اثرى در بردن نام است بلكه مربوط به جنبه هاى معنوى و اخلاقى و تحكيم پايه توحيد و يگانه پرستى است.

در آيه بعد همين موضوع به عبارت ديگرى كه توام با استدلال بيشترى است آمده و ميفرمايد: چرا از حيواناتى نميخوريد كه نام خدا بر آنها گفته شده؟ در حالى كه آنچه را بر شما حرام است خداوند شرح داده است( و ما لكم الا تاكلوا مما ذكر اسم الله عليه و قد فصل لكم ما حرم عليكم ) .

بار ديگر خاطر نشان مى كنيم كه: توبيخ و تاكيد به خاطر ترك خوردن گوشتهاى حلال نيست بلكه هدف اين است كه تنها از اين گوشتها بايد بخوريد و از غير آنها استفاده نكنيد و به تعبير ديگر نظر روى نقطه مقابل و مفهوم جمله است و لذا با جمله ((قد فصل لكم ما حرم عليكم )) (خداوند آنچه را بر شما حرام است شرح داده ) استدلال شده است.

در اينكه در چه سوره و كدام آيه اين موضوع آمده است و گوشتهاى حلال و حرام توضيح داده شده؟ ممكن است تصور شود منظور سوره مائده است و يا بعضى از آيات آينده همين سوره (آيه 145) مى باشد، ولى با توجه به اينكه اين سوره در مكه نازل شده و مائده در مدينه، و آيات آينده اين سوره نيز به هنگام نزول اين آيات هنوز نازل نشده بوده است روشن مى شود كه هيچيك از اين دو احتمال صحيح نيست بلكه يا منظور آيه 115 سوره نحل است كه در آن صريحا قسمتى از گوشتهاى حرام و مخصوصا حيواناتى كه براى غير خدا ذبح شده اند آمده است و يا منظور بيان حكم اين گوشتها به وسيله پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد زيرا او چيزى جز وحى الهى نمى گفت.

سپس يك صورت را استثنأ نموده، و ميگويد: مگر در صورتى كه مجبور شويد( الا ما اضطررتم اليه ) .

خواه اين اضطرار بخاطر گرفتارى در بيابان و گرسنگى شديد بوده باشد و يا گرفتار شدن در چنگال مشركان و اجبار كردن آنها به اين موضوع.

بعد اضافه مى كند كه بسيارى از مردم ديگران را از روى جهل و نادانى و هوى هوسها گمراه مى سازند( و ان كثيرا ليضلون باهوائهم بغير علم ) . گرچه هوا پرستى با جهل و نادانى غالبا توام است ولى در عين حال براى تاكيد بيشتر آن دو را همراه آورده و مى گويد:( باهوائهم بغير علم ) .

ضمنا از اين تعبير بخوبى استفاده مى شود كه علم حقيقى هرگز با هوا پرستى و خيالبافى سازگار نيست و آنجا كه سازگار شود جهل است نه علم!.

اين نيز لازم به تذكر است كه جمله بالا مى تواند اشاره به همان پندارى باشد كه در ميان مشركان عرب وجود داشت كه براى خوردن گوشتهاى حيوانات مرده چنين استدلال مى كردند: آيا ممكن است حيواناتى را كه خودمان مى كشيم حلال بدانيم، اما آنچه را خداى ما كشته است حرام بشمريم؟!

بديهى است سفسطه، يك خيال واهى،بيش نبود، زيرا خداوند حيوان مرده را ذبح نكرده و سر نبريده تا با حيواناتى كه ما سر بريده ايم مقايسه شود و به همين دليل كانون انواع بيماريهاست و گوشت آن فاسد است لذا خداوند اجازه خوردن آنرا نداده است.

در پايان آيه مى فرمايد: پروردگار تو نسبت به آنها كه تجاوزكارند آگاهتر است( ان ربك هو اعلم بالمعتدين ) .

همانها كه با دلائل واهى نه تنها از راه حق منحرف مى شوند بلكه سعى دارند ديگران را نيز منحرف سازند.

و از آنجا كه ممكن است بعضى اين كار حرام را در پنهانى مرتكب شوند در تعقيب آن، در آيه بعد، به عنوان يك قانون كلى مى گويد: گناه آشكار و پنهان را رها سازيد( و ذروا ظاهر الاثم و باطنه ) .

مى گويند در زمان جاهليت عدهاى عقيده داشتند كه عمل منافى عفت (زنا) اگر در پنهانى باشد عيبى ندارد تنها اگر آشكارا باشد گناه است!هم اكنون نيز عملا عدهاى اين منطق جاهلى را پذيرفته و تنها از گناهان آشكار وحشت دارند، اما گناهان پنهانى را بدون احساس ‍ ناراحتى مرتكب مى شوند!

آيه فوق نه تنها منطق فوق را محكوم ميسازد بلكه مفهوم وسيعى دارد كه علاوه بر آنچه گفته شد مفاهيم و تفسيرهاى ديگرى را كه در زمينه گناه ظاهر و باطن شده است در بر مى گيرد، از جمله اينكه منظور از گناهان ظاهر گناهانى است كه با اعضاى بدن انجام مى گردد و گناه باطن آن است كه با قلب و نيت و تصميم صورت گيرد.

سپس به عنوان يادآورى و تهديد گناهكاران به سرنوشت شومى كه در انتظار دارند چنين مى گويد: آنها كه تحصيل گناه كنند به زودى نتيجه اعمال خود را خواهند ديد( ان الذين يكسبون الاثم سيجزون بما كانوا يقترفون ) .

تعبير به كسب گناه (يكسبون الاثم ) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد افراد انسان در اين جهان همچون سرمايه دارانى هستند كه به يك بازار بزرگ گام مى نهند، سرمايه آنها هوش و عقل و عمر و جوانى و نيروهاى گوناگون خدا داد است، بيچاره آنها كه بجاى تحصيل سعادت و كسب افتخار و شخصيت و تقوى و قرب به خدا تحصيل گناه كنند.

تعبير به (سيجزون ) (به زودى جزاى خود را خواهند ديد) ممكن است اشاره به اين باشد كه قيامت هر چند در نظر بعضى دور است ولى در حقيقت بسيار نزديك مى باشد، و اين جهان به سرعت سپرى مى شود و رستاخيز فرا مى رسد. و يا اشاره به اين باشد كه غالب افراد در همين زندگى دنيا نيز قسمتى از نتائج اعمال زشت خود را به صورت واكنشهاى فردى و اجتماعى خواهند ديد.


آيه (121)و ترجمه

( و لا تأ كلوا مما لم يذكر اسم الله عليه و إنه لفسق و إن الشيطين ليوحون إلى أوليائهم ليجدلوكم و إن أطعتموهم إنكم لمشركون ) (121)

ترجمه:

121 - و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده نخوريد و اين كار گناه است، و شياطين به دوستان خود مطالبى مخفيانه القا مى كنند تا با شما به مجادله برخيزند و اگر از آنها اطاعت كنيد شما هم مشرك خواهيد بود!

تفسير:

در آيات گذشته روى جنبه مثبت مساله يعنى خوردن از گوشتهاى حلال تكيه شده بود، ولى در اين آيه - براى تاكيد هر چه بيشتر - روى جنبه منفى و مفهوم آن تكيه نموده و مى گويد: از گوشتهائى كه نام خدا به هنگام ذبح بر آنها برده نشده است نخوريد( و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه ) .

سپس با يك جمله كوتاه مجددا اين عمل را محكوم كرده مى گويد: اين كار فسق و گناه و خروج از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است( و انه لفسق ) .

و براى اينكه بعضى از مسلمانان ساده دل تحت تاثير وسوسه هاى شيطانى آنها قرار نگيرند اضافه مى كند: شياطين مطالب وسوسهانگيزى به طور مخفيانه به دوستان خود القا مى كنند، تا با شما به مجادله برخيزند( و ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم ) .

ولى به هوش باشيد اگر تسليم وسوسه هاى آنها شويد شما هم در صف مشركان قرار خواهيد گرفت( و ان اطعتموهم انكم لمشركون ) .

اين مجادله و وسوسه شايد اشاره به همان منطقى باشد كه مشركان به يكديگر القا مى كردند (و بعضى گفته اند مشركان عرب آنرا از مجوسيان آموخته بودند

كه اگر ما گوشت حيوان مرده را مى خوريم به خاطر آن است كه خدا آنرا كشته و از حيوانى كه ما مى كشيم بهتر است يعنى نخوردن مردار يكنوع بى اعتنائى به كار خدا است!.

غافل از آنكه آنچه به مرگ طبيعى مى ميرد علاوه بر اينكه غالبا بيمار است، سر بريده نيست و خونهاى كثيف در لابلاى گوشتهاى آن مى مانند و مى ميرند و فاسد مى شوند و گوشت را هم آلوده و فاسد مى كنند، به همين دليل خداوند دستور داده تنها از گوشت حيواناتى بخورند كه با شرايط خاصى ذبح شده و خون آن بيرون ريخته است.

ضمنا از اين آيات استفاده مى شود كه ذبيحه هاى غير اسلامى حرام است، زيرا - علاوه بر جهات ديگر - آنها به هنگام ذبح مقيد به بردن نام خدا بر آن نيستند.


آيه (122) و (123)و ترجمه

( أو من كان ميتا فأ حيينه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمت ليس بخارج منها كذلك زين للكفرين ما كانوا يعملون ) (122)( و كذلك جعلنا فى كل قرية أكبر مجرميها ليمكروا فيها و ما يمكرون إلا بأ نفسهم و ما يشعرون ) (123)

ترجمه:

122 - آيا كسى كه مرده بود سپس او را زنده كرديم و نورى بر او قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد، اينچنين براى كافران اعمال (زشتى ) كه انجام مى دادند تزيين شده است (و زيبا جلوه كرده ).

123 - و همچنين در هر شهر و روستائى بزرگان گنهكارى قرار داديم (افرادى كه همه گونه قدرت در اختيارشان گذارديم اما آنها از آن سوء استفاده كرده و راه خطا پيش گرفتند) و سرانجام كارشان اين شد كه به مكر (و فريب مردم ) پرداختند ولى تنها خودشان را فريب مى دهند و نمى فهمند.

شان نزول:

در شان نزول آيه اول چنين نقل شده است: ابو جهل كه از دشمنان سر سخت اسلام و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود روزى سخت آن حضرت را آزار داد، حمزه عموى شجاع پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه تا آن روز اسلام را نپذيرفته بود و همچنان در باره آئين او مطالعه و انديشه مى كرد، و در آن روز طبق معمول خود براى شكار به بيابان رفته بود هنگامى كه از بيابان برگشت از جريان كار ابو جهل و برادرزاده خويش با خبر شد، سخت برآشفت و يكسر به سراغ ابو جهل رفت و چنان بر سر - يا بينى او - كوفت كه خون جارى شد و با تمام نفوذى كه ابو جهل در ميان قوم و عشيره خود و حتى در ميان مردم مكه داشت، به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه از نشان دادن عكس العمل خود دارى كرد.

سپس حمزه به سراغ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و اسلام را پذيرفت و از آن روز رسمابه عنوان يك افسر رشيد اسلام، تا واپسين دم عمر، از اين آئين آسمانى دفاع مى كرد.

آيه فوق در باره اين حادثه نازل گرديد و وضع ايمان حمزه و پافشارى ابو جهل را در كفر و فساد مشخص ساخت.

از بعضى روايات نيز استفاده مى شود كه آيه در مورد ايمان آوردن عمار ياسر و اصرار ابو جهل در كفر نازل گرديده است و در هر حال اين آيه همانند آيات ديگر قرآن اختصاص به مورد نزول خود ندارد و داراى مفهوم وسيعى است كه در مورد هر مؤ من راستين، و هر بى ايمان لجوج، صادق است.

تفسير:

ايمان و روشن بينى:

ارتباط اين آيات با آيات قبل از اين نظر است كه در آيات گذشته اشاره به دو دسته: مؤ من خالص و كافر لجوج كه نه تنها ايمان نمى آورد بلكه براى گمراه ساختن ديگران نيز سخت مى كوشد، شده بود، در اينجا نيز با ذكر دو مثال جالب و روشن وضع اين دو طايفه مجسم گرديده است.

نخست اينكه افرادى را كه در گمراهى بوده اند، سپس با پذيرش حق و ايمان تغيير مسير داده اند تشبيه به مردهاى مى كند كه به اراده و فرمان خدا زنده شده است( او من كان ميتا فاحييناه ) .

كرارا در قرآن مرگ و حيات به معنى مرگ و حيات معنوى، و كفر و ايمان، آمده است و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه ايمان يك عقيده خشك و خالى يا الفاظى تشريفاتى نيست، بلكه به منزله روحى است كه در كالبد بيجان افراد بيايمان دميده مى شود و در تمام وجود آنها اثر مى گذارد، چشم آنها ديد و روشنائى، گوش آنها قدرت شنوائى، زبان توان سخن گفتن و دست و پا قدرت انجام هر گونه كار مثبت پيدا مى كند، ايمان افراد را دگرگون مى سازد و در سراسر زندگى آنها اثر مى گذارد و آثار حيات را در تمام شئون آنها آشكار مى نمايد.

از جمله فاحييناه (ما او را زنده كرديم ) استفاده مى شود كه ايمان، گرچه بايد با كوشش از ناحيه خود انسان صورت گيرد اما تا كششى از ناحيه خدا نباشد اين كوششها به جائى نمى رسد!

سپس مى گويد: ما براى چنين افراد نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه بروند( و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) .

گرچه مفسران درباره منظور از اين نور احتمالاتى داده اند اما ظاهرا منظور از آن تنها قرآن و تعليمات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيست، بلكه علاوه بر اين، ايمان به خدا، بينش و درك تازهاى به انسان مى بخشد، روشن بينى خاصى به او مى دهد، افق ديد او را از زندگى محدود مادى و چهار ديوار عالم ماده فراتر برده و در عالمى فوق العاده وسيع فرو مى برد.

و از آنجا كه او را به خود سازى دعوت مى كند، پرده هاى خود خواهى و خودبينى و تعصب و لجاج و هوى و هوس را از مقابل چشم جانش كنار مى زند، و حقايقى را مى بيند كه هرگز قبل از آن قادر به درك آنها نبود.

در پرتو اين نور ميتواند راه زندگى خود را در ميان مردم پيدا كند، و از بسيارى اشتباهات كه ديگران به خاطر آز و طمع، و به علت تفكر محدود مادى، و يا غلبه خود خواهى و هوى و هوس، گرفتار آن مصون و محفوظ بماند.

و اينكه در روايات اسلامى مى خوانيم( المؤ من ينظر بنور الله ) انسان با ايمان با نور خدا نگاه مى كند اشاره به همين حقيقت است، گرچه با اين همه باز نمى توان روشن بينى خاصى را كه انسان با ايمان پيدا مى كند با بيان و قلم توصيف كرد، بلكه بايد طعم آنرا چشيد و وجودش را احساس نمود!.

سپس چنين فرد زنده و فعال و نورانى و موثرى را با افراد بى ايمان لجوج مقايسه كرده مى گويد: آيا چنين كسى همانند شخصى است كه در امواج ظلمتها و تاريكيها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمى گردد؟!( كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها ) .

قابل توجه اينكه نمى گويد كمن فى الظلمات (همانند كسى كه در ظلمتها است ) بلكه مى گويد كمن مثله فى الظلمات (همانند كسى كه مثل او در ظلمات است ) بعضى گفته اند هدف از اين تعبير اين بوده كه اثبات شود چنان افراد به قدرى در تاريكى و بدبختى فرو رفته اند كه وضع آنها ضرب المثلى شده است كه همه افراد فهميده از آن آگاهند.

ولى ممكن است اين تعبير اشاره به معنى لطيف ترى باشد و آن اينكه: از هستى و وجود اينگونه افراد در حقيقت چيزى جز يك شبح، يك قالب، يك مثال و يك مجسمه باقى نمانده است هيكلى دارند بيروح و مغز و فكرى از كار افتاده! اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه راهنماى مؤ منان نور (با صيغه مفرد) و محيط كافران ظلمات (با صيغه جمع ) ذكر شده، چرا كه ايمان يك حقيقت بيش نيست، و رمز وحدت و يگانگى است و كفر و بى ايمانى سرچشمه پراكندگى و تفرقه و تشتت است.

و در پايان آيه اشاره به علت اين سرنوشت شوم كرده، مى گويد: اينچنين اعمال كافران در نظرشان جلوه داده شده است( كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون ) .

و همانطور كه سابقا اشاره كرديم اين خاصيت تكرار يك عمل زشت است كه تدريجا از قبح آن در نظر كاسته مى شود و حتى به جائى مى رسد كه به عنوان يك كار خوب در نظر او جلوه مى كند و همچون زنجيرى بر دست و پاى او مى افتد و اجازه خروج از اين دام به او نمى دهد، يك مطالعه ساده در حال تبهكاران اين حقيقت را به خوبى روشن مى سازد.

و از آنجا كه قهرمان اين ماجرا در جهت منفى ابو جهل بود، و او از سردمداران مشركان مكه و قريش محسوب مى شد در آيه دوم اشاره به وضع اين رهبران گمراه و زعماى كفر و فساد كرده مى فرمايد: اينچنين قرار داديم در هر شهر و آبادى بزرگانى را كه طريق گناه پيش گرفتند و با مكر و فريب و نيرنگ مردم را از راه منحرف ساختند( و كذلك جعلنا فى كل قرية اكابر مجرميها ليمكروا فيها ) .

كرارا گفته ايم كه نسبت اينگونه افعال به خداوند به خاطر آن است كه او مسبب الاسباب و سرچشمه تمام قدرتها است و هر كس هر كارى انجام مى دهد با استفاده از امكاناتى است كه خداوند در اختيار او قرار داده اگر چه جمعى از آن حسن استفاده و بعضى سوء استفاده مى كنند.

جمله ليمكروا (تا مكر و نيرنگ به كار زنند) به معنى سرانجام و عاقبت كار آنها است نه هدف از خلقت آنان يعنى سرانجام نافرمانى و گناه فراوان اين شد كه رهزن راه حق شدند و بندگان خدا را از راه منحرف ساختند، زيرا مكر در اصل به معنى تابيدن و پيچيدن است سپس به هر كار انحرافى كه توام با اخفأ و پنهانكارى باشد گفته شده است.

و در پايان آيه مى گويد: آنها جز به خودشان نيرنگ نمى زنند ولى نمى فهمند و متوجه نيستند( و ما يمكرون الا بانفسهم و ما يشعرون ) .

چه نيرنگ و فريبى از اين بالاتر كه سرمايه هاى وجود خود اعم از فكر و هوش و ابتكار و عمر و وقت و مال خويش را در مسيرى به كار مى گيرند كه نه تنها سودى به حال آنها ندارد بلكه پشتشان را از بار مسئوليت و گناه سنگين مى سازد، در حالى كه فكر مى كنند به پيروزيهائى رسيده اند!

ضمنا از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مفاسد و بدبختيهائى كه دامن اجتماعات را مى گيرد از بزرگترها و سردمداران اقوام سرچشمه مى گيرد و آنها هستند كه با انواع حيله و نيرنگها راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حق را بر مردم مى پوشانند.


آيه (124)و ترجمه

( و إذا جأتهم أية قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما أوتى رسل الله الله أعلم حيث يجعل رسالته سيصيب الذين أجرموا صغار عند الله و عذاب شديد بما كانوا يمكرون ) (124)

ترجمه:

124 - و هنگامى كه آيهاى براى آنها بيايد مى گويند ما هرگز ايمان نمى آوريم مگر اينكه همانند چيزى كه به پيامبران خدا داده شده است به ما هم داده شود، خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد به زودى كسانى كه مرتكب گناه شدند (و براى حفظ موقعيت خود مردم را از راه حق منحرف ساختند) گرفتار حقارت در پيشگاه خدا و عذاب شديد در مقابل مكر (و فريب و نيرنگى ) كه داشتندمى شوند

شان نزول:

مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى نويسد: اين آيه در باره وليد بن مغيره (كه از سران معروف بت پرستان بود و به اصطلاح مغز متفكر آنها محسوب مى شد) نازل گرديده است، او به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گفت: اگر نبوت راست باشد من به احراز اين مقام از تو سزاوارترم زيرا هم سنم از تو بيشتر است و هم مالم!.

و بعضى گفته اند درباره ابو جهل نازل شده است زيرا او تصور مى كرد مساله نبوت هم بايد مركز رقابتها قرار گيرد، او مى گفت. ما و قبيله بنى عبد - مناف (طايفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در همه چيز با هم رقابت داشتيم و همچون دو اسب مسابقه دوش ‍ بدوش هم پيش مى رفتيم، تا اينكه آنها ادعا كردند پيامبرى از ميان ما برخاسته كه وحى به او مى شود ولى ممكن نيست ما به او ايمان بياوريم مگر اينكه بر ما نيز وحى شود همانطور كه بر او وحى مى شود!!

تفسير:

انتخاب پيامبر به دست خدا است:

در اين آيه اشارهاى كوتاه و پر معنى به طرز تفكر و ادعاهاى مضحك اين سردمداران باطل و اكابر مجرميها كرده مى گويد: هنگامى كه آيهاى از طرف خدا براى هدايت آنها فرستاده شد گفتند: ما هرگز ايمان نمى آوريم مگر اينكه به ما نيز همان مقامات و آياتى كه به فرستادگان خدا اعطا شده است داده شود( و اذا جائتهم آية قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله ) .

مثل اينكه احراز مقام رسالت و رهبرى خلق به سن و مال است و يا به رقابتهاى كودكانه قبايل، و خدا نيز موظف است كه رعايت اين رقابتهاى مضحك و بى اساس را بكند و بر آن صحه بگذارد، رقابتهائى كه از نهايت انحطاط فكرى و عدم درك مفهوم نبوت و رهبرى خلق سرچشمه مى گيرد.

قرآن پاسخ روشنى به آنها مى دهد و مى گويد لازم نيست شما به خدا درس بدهيد كه چگونه پيامبران و رسولان خويش را اعزام دارد و از ميان چه افرادى انتخاب كند! زيرا خداوند از همه بهتر ميداند رسالت خود را در كجا قرار دهد( الله اعلم حيث يجعل رسالته ) .

روشن است رسالت نه ارتباطى به سن و مال دارد و نه به موقعيت قبايل، بلكه شرط آن قبل از هر چيز آمادگى روحى، پاكى ضمير، سجاياى اصيل انسانى، فكر بلند و انديشه قوى، و بالاخره تقوى و پرهيزگارى فوقالعادهاى در مرحله عصمت است، و وجود اين صفات مخصوصا آمادگى براى مقام عصمت چيزى است كه جز خدا نمى داند، و چقدر فرق است ميان اين شرايط و ميان آنچه آنها فكر مى كردند.

جانشين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز تمام صفات و برنامه هاى او را، بجز وحى و تشريع، دارد يعنى هم حافظ شرع و شريعت است و هم پاسدار مكتب و قوانين او و هم رهبر معنوى و مادى مردم، لذا بايد او هم داراى مقام عصمت و مصونيت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خويش را به ثمر برساند و رهبرى مطاع و سرمشقى مورد اعتماد گردد.

و به همين دليل انتخاب او نيز به دست خدا است و خدا ميداند اين مقام را در چه جائى قرار دهد نه خلق خدا و نه از طريق انتخاب مردم و شورى.

و در آخر آيه سرنوشتى را كه در انتظار اين گونه مجرمان و رهبران پر ادعاى باطل است بيان كرده مى گويد: به زودى اين گنهكاران به خاطر مكر و فريبى كه براى گمراه ساختن مردم به كار زدندگرفتار كوچكى و حقارت در پيشگاه خدا و عذاب شديد خواهند شد( سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و عذاب شديد بما كانوا يمكرون ) . اين خود خواهان مى خواستند با كارهاى خلاف خود موقعيت و بزرگى خويش را حفظ كنند ولى خدا آنها را آنچنان تحقير خواهد كرد كه دردناكترين شكنجه هاى روحى را احساس كنند، بعلاوه چون سر و صداى آنها در راه باطل زياد و تلاش آنها شديد بود كيفر و عذاب آنها نيز شديد و پر سر و صدا خواهد بود،


آيه (126) تا (127)و ترجمه

( فمن يرد الله أن يهديه يشرح صدره للاسلم و من يرد أن يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كأ نما يصعد فى السمأ كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤمنون ) (125)( و هذا صرط ربك مستقيما قد فصلنا الايت لقوم يذكرون ) (126)( لهم دار السلم عند ربهم و هو وليهم بما كانوا يعملون ) (127)

ترجمه:

125 - آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند سينهاش را براى (پذيرش ) اسلام گشاده مى سازد و آن كس را كه (بخاطر اعمال خلافش ) بخواهد گمراه سازد سينهاش را آنچنان تنگ مى سازد كه گويا مى خواهد به آسمان بالا برود، اينچنين خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمى آورند قرار ميدهد.

126 - و اين راه مستقيم (و سنت جاويدان ) پروردگار تو است، ما آيات خود را براى كسانى كه پند مى گيرند بيان كرديم.

127 - براى آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان خواهد بود، و او ولى و يار و ياور آنها است بخاطر اعمال (نيكى ) كه انجام مى دادند.

تفسير:

امدادهاى الهى:

در تعقيب آيات گذشته كه در زمينه مؤ منان راستين، و كافران لجوج، بحث مى كرد در اين آيات مواهب بزرگى را كه در انتظار دسته اول، و بى توفيقيهائى را كه دامنگير دسته دوم مى شود شرح مى دهد نخست مى گويد: هر كس را خدا بخواهد هدايت كند سينهاش را براى پذيرش حق گشاده مى سازد و آن كس را كه بخواهد گمراه سازد سينهاش را آنچنان تنگ و محدود مى كند كه گويا مى خواهد به آسمان بالا رود( فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدرة للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السمأ ) .

و براى تاكيد اين موضوع اضافه مى كند خداوند اينچنين، پليدى و رجس را، بر افراد بى ايمان قرار مى دهد و سراپاى آنها را نكبت و سلب توفيق فرا خواهد گرفت( كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤ منون )

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1 - كرارا گفته ايم كه منظور از هدايت و اضلال الهى فراهم ساختن يا از ميان بردن مقدمات هدايت در مورد كسانى است كه آمادگى و عدم آمادگى خود را براى پذيرش حق با اعمال و كردار خويش اثبات كرده اند.

آنان كه پويندگان راه حقند و جويندگان و تشنگان زلال ايمان، خداوند چراغهاى روشنى فرا راه آنها قرار مى دهد تا براى بدست آوردن اين آب حيات در ظلمات گم نشوند، اما آنها كه بى اعتنائى خود را نسبت به اين حقايق ثابت كرده اند از اين امدادهاى الهى محروم و در مسير خود با انبوهى از مشكلات روبرو مى گردند و توفيق هدايت از آنها سلب مى شود.

نابراين نه دسته اول در پيمودن اين مسير مجبورند و نه دسته دوم در كار خود، و هدايت و ضلالت الهى در واقع مكمل چيزى است كه خودشان خواسته اند و انتخاب كرده اند.

2 - منظور از صدر (سينه ) در اينجا روح و فكر است و اين كنايه در بسيارى از موارد به كار ميرود، و منظور از شرح (گشاده ساختن ) همان

وسعت روح و بلندى فكر و گسترش افق عقل آدمى است، زيرا پذيرا شدن حق، احتياج به گذشتهاى فراوانى از منافع شخصى دارد كه جز صاحبان ارواح وسيع و افكار بلند آمادگى براى آن نخواهند داشت.

3 - حرج (بر وزن حرم ) به معنى تنگى فوق العاده و محدوديت شديد است، و اين حال افراد لجوج و بى ايمان است كه فكرشان بسيار كوتاه و روحشان فوق العاده كوچك و ناتوان است، و كمترين گذشتى در زندگى ندارند.

4 - يك معجزه علمى قرآن:

تشبيه اينگونه افراد به كسى كه مى خواهد به آسمان بالا رود از اين نظر است كه صعود به آسمان كار فوق العاده مشكلى است، و پذيرش حق براى آنها نيز چنين است.

همانطور كه در گفتار روزمره گاهى مى گوئيم اين كار براى فلانكس آنقدر مشكل است كه گويا مى خواهد به آسمان برود يا مى گوئيم: به آسمان بروى از اين كار آسانتر است.

البته آنروز پرواز به آسمان براى بشر يك تصور بيش نبود ولى حتى امروز كه سير در فضا عملى شده است باز از كارهاى طاقت فرساست و هميشه فضانوردان با انبوهى از مشكلات شديد روبرو هستند.

ولى معنى لطيفترى براى آيه نيز به نظر مى رسد كه بحث گذشته را تكميل مى كند و آن اينكه: امروز ثابت شده كه هواى اطراف كره زمين در نقاط مجاور اين كره كاملا فشرده و براى تنفس انسان آماده است، اما هر قدر به طرف بالا حركت كنيم هوا رقيقتر و ميزان اكسيژن آن كمتر مى شود به حدى كه اگر چند كيلومتر از سطح زمين به طرف بالا (بدون ماسك اكسيژن ) حركت كنيم تنفس كردن براى ما هر لحظه مشكل و مشكلتر مى شود و اگر به پيشروى ادامه دهيم تنگى نفس و كمبود اكسيژن سبب بيهوشى ما مى گردد، بيان

اين تشبيه در آن روز كه هنوز اين واقعيت علمى به ثبوت نرسيده بود در حقيقت از معجزات علمى قرآن محسوب ميگردد.

5 - شرح صدر چيست؟

در آيه فوق سعه صدر (گشادگى سينه ) يكى از مواهب بزرگ و ضيق صدر (تنگى سينه ) يكى از كيفرهاى الهى شمرده شده است همانطور كه خداوند در مقام بيان يك موهبت عظيم به پيامبر خود ميگويد، الم نشرح لك صدرك: آيا سينه تو را وسيع و گشاده نساختيم.

و اين موضوعى است كه با مطالعه در حالات افراد به خوبى مشاهد مى شود، بعضى روحشان آنچنان باز و گشاده است كه آمادگى براى پذيرش هر واقعيتى - هر چند بزرگ باشد - دارند، اما به عكس بعضى روحشان آنچنان تنگ و محدود است كه گويا راهى و جائى براى نفوذ هيچ حقيقتى در آن نيست. افق ديد فكرى آنها محدود به زندگى روزمره و خواب و خور آنها است، اگر به آنها برسد همه چيز درست است و اگر كمترين تغييرى در آن پيدا شود گويا همه چيز پايان يافته و دنيا خراب شده است!.

هنگامى كه آيه فوق نازل شد از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرسيدند شرح صدر چيست؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: نور يقذفه الله فى قلب من يشأ فينشرح له صدره و ينفسح:نورى است كه خدا در قلب هر كس بخواهد مى افكند و در پرتو آن، روح او وسيع و گشاده مى شود.

پرسيدند: آيا نشانهاى دارد كه با آن شناخته شود؟

فرمود: نعم، الانابة الى دار الخلود و التجافى عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزول الموت: آرى نشانهاش توجه به سراى جاويدان و دامن بر چيدن از زرق و برق دنيا و آماده شدن براى مرگ است (با ايمان و عمل صالح و تلاش و كوشش در راه حق ) پيش از آنكه مرگ فرا رسد.

در آيه بعد به عنوان تاكيد بحث گذشته مى گويد:(اين مطلب كه مددهاى الهى شامل حال حق طلبان ميگردد و سلب موفقيت به سراغ دشمنان حق ميرود يك سنت مستقيم و ثابت و دگرگونيناپذير الهى است )( هذا صراط ربك مستقيما ) .

اين احتمال در تفسير آيه نيز هست كه (هذا) اشاره به اسلام و قرآن بوده باشد زيرا صراط مستقيم و راه راست و معتدل است.

در پايان آيه باز تاكيد مى كند كه: ما نشانهها و آيات خود را براى آنها كه دلى پذيرا و گوشى شنوا دارند شرح داديم( قد فصلنا الايات لقوم يذكرون ) .

در آيه بعد دو قسمت از بزرگترين موهبتهائى را كه به افراد بيدار و حق طلب مى دهد بيان مى كند نخست اينكه:(براى آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان است )( لهم دار السلام عند ربهم ) .

و ديگر اينكه:(ولى و سرپرست و حافظ و ناصر آنها خدا است )( و هو وليهم ) .

(و تمام اينها به خاطر اعمال نيكى است كه انجام مى دادند)( بما كانوا يعملون ) .

چه افتخارى از اين بالاتر كه سرپرستى و كفالت امور انسان را خداوند بر عهده گيرد و او حافظ و يار و ياورش باشد. و چه موهبتى از اين عظيمتر كه (دار السلام ) يعنى خانه امن و امان است. محلى كه نه در آن جنگ است نه خونريزى، نه نزاع است و نه دعوا، نه خشونت است و نه رقابتهاى كشنده و طاقت فرسا، نه تصادم منافع است و نه دروغ و افترا و تهمت و حسد و كينه و نه غم و اندوه، كه از هر نظر قرين آرامش است، در انتظار انسان باشد.

ولى آيه مى گويد اينها را با حرف و سخن به كسى نمى دهند بلكه در برابر عمل، آرى در برابر عمل!


آيه (128) و (129) و ترجمه

( و يوم يحشرهم جميعا يمعشر الجن قد استكثرتم من الانس و قال أولياؤ هم من الانس ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا أجلنا الذى أجلت لنا قال النار مثوئكم خلدين فيها إلا ما شأ الله إن ربك حكيم عليم ) (128)( و كذلك نولى بعض الظلمين بعضا بما كانوا يكسبون ) (129)

ترجمه:

128 - و آن روز كه همه آنها را جمع و محشور مى سازد به آنان مى گويد اى جمعيت شياطين و جن شما افراد زيادى از انسانها را گمراه ساختيد دوستان و پيروان آنها از ميان انسانها مى گويند: پروردگارا! هر يك از ما دو دسته (پيشوايان و پيروان گمراه ) از ديگرى استفاده كرديم (ما به لذات هوس آلود و زودگذر رسيديم و آنها بر ما حكومت كردند) و به اجلى كه براى ما مقرر داشته بودى رسيديم، (خداوند) مى گويد: آتش جايگاه شماست، جاودانه در آن خواهيد ماند، مگر آنچه خدا بخواهد، پروردگار تو حكيم و دانا است.

129 - و اينچنين بعضى از ستمگران را به بعض ديگر وامى گذاريم به سبب اعمالى كه انجام مى دادند.

تفسير:

در اين آيات مجددا قرآن به سرنوشت مجرمان گمراه و گمراه كننده

باز مى گردد و بحثهاى آيات گذشته را با آن تكميل مى كند.

آنها را به ياد روزى مى اندازد كه رو در روى شياطينى كه از آنها الهام گرفته اند مى ايستند و از اين پيروان و آن پيشوايان سوال مى شود، سوالى كه در برابرش پاسخى ندارند و جز حسرت و اندوه نتيجهاى نمى گيرند، اين هشدارها به خاطر آن است كه تنها به اين چند روز زندگى ننگرند و به پايان كار نيز بينديشند.

نخست مى گويد: (آن روز كه همه را جمع و محشور مى سازد ابتدا مى گويد: اى جمعيت جن و شياطين اغواگر شما افراد زيادى از انسانها را گمراه ساختيد( و يوم يحشرهم جميعا يا معشر الجن قد استكثرتم من الانس ) .

منظور از كلمه (جن ) در اينجا همان شياطين است، زيرا جن در اصل لغت همانطور كه قبلا هم گفته ايم به معنى هر موجود ناپيدا مى باشد و در آيه 50 سوره كهف در باره رئيس شياطين (ابليس ) مى خوانيم (كان من الجن ) يعنى او از جن بود.

آيات گذشته كه از وسوسه هاى رمزى شياطين با جمله( ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ) سخن مى گفت، همچنين آيه بعد كه از رهبرى بعضى از ستمگران از بعضى ديگر سخن مى گويد مى تواند اشارهاى به اين موضوع باشد.

اما شياطين اغواگر گويا در برابر اين سخن پاسخى ندارند و سكوت مى كنند،( ولى پيروان آنها از بشر چنين مى گويند: پروردگارا آنها از ما بهره گرفتند و ما هم از آنها، تا زمانى كه اجل ما پايان گرفت )( و قال اوليائهم من الانس ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا اجلنا الذى اجلت لنا. )

آنها دلخوش بودند كه پيروان تسليمى دارند و بر آنها حكومت مى كنند و ما نيز از زرق و برقهاى دنيا و لذات بى قيد و شرط و زودگذر آن كه بر اثر وسوسه هاى شياطين دلانگيز و دلچسب جلوه مى نمود دلخوش بوديم!.

در اينكه منظور از اجل در اين آيه چيست؟ آيا پايان زندگى يا روز رستاخيز است ميان مفسران گفتگو است اما ظاهرا پايان زندگى است زيرا اجل به اين معنى در بسيارى از آيات قرآن به كار رفته است.

اما خداوند همه اين پيشوايان و پيروان مفسد و فاسد را مخاطب ساخته مى گويد:( جايگاه همه شما آتش است و جاودانه در آن خواهيد ماند مگر آنچه خدا بخواهد)( قال النار مثواكم خالدين فيها الا ما شأ الله ) .

استثنأ با جمله (الا ما شأ ربك ) (مگر آنچه خدا بخواهد) يا اشاره به اين است كه ابديت عذاب و كيفر در اينگونه موارد سلب قدرت از پروردگار نمى كند، هر گاه بخواهد مى تواند آنرا تغيير دهد اگر چه در مورد عدهاى ثابت نگه مى دارد.

و يا اشاره به آن افرادى است كه استحقاق ابديت عذاب را ندارند و يا قابليت شمول عفو الهى را دارند كه بايد از حكم خلود و جاودانى بودن مجازات استثنا شوند.

و در پايان آيه پروردگار تو حكيم و دانا است( ان ربك حكيم عليم ) .

هم كيفرش روى حساب است و هم عفو و بخشش، و به خوبى از موارد آنها آگاه مى باشد.

در آيه بعد اشاره به يك قانون هميشگى الهى در مورد اينگونه اشخاص كرده مى گويد: همان گونه كه ستمگران و طاغيان در اين دنيا حامى و پشتيبان يكديگر و رهبر و راهنماى هم بودند و در مسيرهاى غلط همكارى نزديك داشتند (در جهان ديگر نيز آنها را به يكديگر واميگذاريم و اين به خاطر اعمالى است كه در اين جهان انجام دادند)( و كذلك نولى بعض الظالمين بعضا بما كانوا يكسبون ) .

زيرا همانطور كه در بحثهاى مربوط به معاد گفته ايم صحنه رستاخيز صحنه عكس العملها و واكنشها در مقياسهاى عظيم است و آنچه در آنجا وجود دارد پرتو و انعكاسى از اعمال ما در اين دنياست.

در تفسير على بن ابراهيم قمى نيز از امام (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: نولى كل من تولى اوليائهم فيكونون معهم يوم القيامه: (هر كس با اوليائش در روز قيامت خواهد بود).

قابل توجه اينكه همه اين گروهها به عنوان (ظالم ) در آيه معرفى شده اند و شك نيست كه ظلم، به معنى وسيع كلمه، همه اينها را شامل مى گردد، چه ظلمى از اين بالاتر كه انسان با قبول رهبرى شيطان صفتان خود را از تحت ولايت خداوند خارج سازد و در جهان ديگر نيز تحت ولايت همانها قرار گيرد.

و نيز اين تعبير و تعبير (بما كانوا يكسبون ) نشان مى دهد كه اين سيه روزى و بدبختى به خاطر اعمال خودشان است و اين يك سنت الهى و قانون آفرينش است كه رهسپران راههاى تاريك جز سقوط در چاه و دره بدبختى فرجامى نخواهند داشت.


آيه (130) تا (132)و ترجمه

( يمعشر الجن و الانس ألم يأ تكم رسل منكم يقصون عليكم ءايتى و ينذرونكم لقأ يومكم هذا قالوا شهدنا على أنفسنا و غرتهم الحيوة الدنيا و شهدوا على أنفسهم أنهم كانوا كفرين ) (130)( ذلك أن لم يكن ربك مهلك القرى بظلم و أهلها غفلون ) (131)( و لكل درجت مما عملوا و ما ربك بغفل عما يعملون ) (132)

ترجمه:

130 - (در آن روز به آنها مى گويد) اى جمعيت جن و انس آيا رسولانى از شما به سوى شما نيامدند كه آيات مرا برايتان بازگو مى كردند و از ملاقات چنين روزى شما را بيم مى دادند، آنها مى گويند گواهى ميدهيم بر ضد خودمان (آرى ما بد كرديم ) و زندگى (پر زرق و برق ) دنيا آنها را فريب داد، و بر زيان خود گواهى مى دهند كه كافر بودند.

131 - اين بخاطر آن است كه پروردگارت هيچگاه (مردم ) شهرها و آباديها را بخاطر ستمهايشان در حال غفلت و بيخبرى هلاك نمى كند (بلكه قبلا رسولانى براى آنها مى فرستد).

132 - و براى هر يك (از اين دو دسته ) درجات (و مراتبى ) است از آنچه عمل كردند و پروردگارت غافل از اعمالى كه انجام مى دهند نيست.

تفسير:

اتمام حجت:

در آيات گذشته سرنوشت شيطان صفتان ستمگر در روز رستاخيز بيان شده، براى اينكه تصور نشود آنها در حال غفلت دست به چنين اعمالى زدند در اين آيات روشن مى سازد كه به اندازه كافى هشدار به آنها داده شده و اتمام حجت گرديده است، لذا در روز قيامت به آنها مى گويد:(اى جمعيت جن و انس آيا رسولانى از شما به سوى شما نيامدند و آيات مرا بازگو نكردند و در باره ملاقات چنين روزى به شما اخطار ننمودند)( يا معشر الجن و الانس ا لم ياتكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى و ينذرونكم لقأ يومكم هذا )

(معشر) در اصل از (عشرة ) به معنى عدد ده گرفته شده است و از آنجا كه عدد ده يك عدد كامل است، كلمه معشر به يك جمعيت كامل كه اصناف و طوائف مختلفى را در بر مى گيرد گفته مى شود. در اينكه آيا فرستادگان جن از جنس خود آنها است، يا از نوع بشر؟ در ميان مفسران گفتگو است. اما آنچه از آيات سوره جن به خوبى استفاده مى شود اين است كه قرآن و اسلام براى همه، حتى آنها نازل شده، و پيامبر اسلام مبعوث به همه بوده است، منتها هيچ مانعى ندارد كه رسولان و نمايندگان از خود آنها از طرف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور دعوت آنان بوده باشند.

(شرح بيشتر در اين زمينه و هم در باره معنى علمى جن در تفسير همان سوره جن در جزء 29 قرآن مجيد بخواست خدا خواهد آمد).

ولى بايد توجه داشت كه كلمه (منكم ) (از شما) دليل بر آن نيست كه پيامبران هر دسته از جنس ‍ خودشان خواهند بود، زيرا هنگامى كه به گروهى گفته شود (نفراتى از شما...) اين نفرات ممكن است از يك طايفه يا از همه طوايف باشند.

سپس مى گويد: از آنجا كه روز رستاخيز روز كتمان نيست و نشانه هاى همه چيز آشكار است و هيچكس نمى تواند چيزى را پنهان دارد، (همگى در برابر اين پرسش الهى، اظهار مى دارند: ما بر ضد خود گواهى مى دهيم و اعتراف مى كنيم كه چنين رسولانى آمدند و پيامهاى تو را به ما رسانيدند اما مخالفت كرديم )

( قالوا شهدنا على انفسنا ) .

آرى دلائل كافى از طرف پروردگار در اختيار آنها بود و آنها راه را از چاه مى شناختند (ولى زندگى فريبنده دنيا، و زرق و برق وسوسه انگيز آن، آنها را فريب داد)( و غرتهم الحياة الدنيا ) .

اين جمله به خوبى مى رساند كه سد بزرگ راه سعادت انسانها دلبستگى بيحد و حساب و تسليم بى قيد و شرط در برابر مظاهر جهان ماده است دلبستگيهائى كه انسان را به زنجير اسارت مى كشاند و او را به هر گونه ظلم و ستم، تعدى و اجحاف، خود خواهى و طغيان، دعوت مى كند.

بار ديگر قرآن تاكيد مى كند كه آنها با صراحت به زيان خود گواهى مى دهند كه راه كفر پوئيدند و در صف منكران حق قرار گرفتند( و شهدوا على انفسهم انهم كانوا كافرين ) .

در آيه بعد همان مضمون آيه گذشته را، اما به صورت يك قانون كلى و سنت هميشگى الهى، بازگو مى كند كه اين به خاطر آن است كه پروردگار تو هيچگاه مردم شهرها و آباديها را به خاطر ستمگريهايشان، در حالى كه غافلند، هلاك نمى كند مگر اينكه رسولانى به سوى آنها بفرستد و آنها را متوجه زشتى اعمالشان سازد و گفتنيها را بگويد( ذلك ان لم يكن ربك مهلك القرى بظلم و اهلها غافلون ) .

كلمه (بظلم ) مى تواند به اين معنى باشد كه خدا كسى را به خاطر ستمهايش، و در حال غفلت، پيش ‍ از فرستادن پيامبران مجازات نمى كند، و مى تواند به اين معنى باشد كه خدا افراد غافل را از روى ظلم و ستم كيفر نمى دهد زيرا كيفر دادن آنها در اين حال، ظلم و ستم است و خداوند برتر از اين است كه درباره كسى ستم كند.

و سرانجام آنها را در آيه بعد خلاصه كرده چنين مى گويد:(هر يك از اين دسته ها: نيكو كار و بدكار، فرمانبردار و قانونشكن، حق طلب و ستمگر، درجات و مراتبى بر طبق اعمال خود در آنجا دارند و پروردگارت هيچگاه از اعمال آنها غافل نيست، بلكه همه را مى داند و به هر كس آنچه لايق است مى دهد( و لكل درجات مما عملوا و ما ربك بغافل عما يعملون ) .

اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاكيد مى كند كه تمام مقامها و درجات و دركات زائيده اعمال خود آدمى است و نه چيز ديگر.


آيه (133) تا (135)و ترجمه

( و ربك الغنى ذو الرحمة إ ن يشأ يذهبكم و يستخلف من بعدكم ما يشأ كما أنشأ كم من ذرية قوم ءاخرين ) (133)( إن ما توعدون لات و ما أنتم بمعجزين ) (134)( قل يقوم اعملوا على مكانتكم إنى عامل فسوف تعلمون من تكون له عقبة الدار إنه لا يفلح الظلمون ) (135)

ترجمه:

133 - و پروردگارت بى نياز و مهربان است (بنابراين درباره كسى ظلم و ستم نمى كند بلكه اينها نتيجه اعمال خود را مى گيرند) اگر بخواهد همه شما را مى برد و بعد از شما بجاى شما هر چه بخواهد (و هر كس را بخواهد) جانشين مى سازد همانطور كه شما را از نسل اقوام ديگرى به وجود آورد.

134 - آنچه به شما وعده داده مى شود، مى آيد و شما نمى توانيد (خدا را ) ناتوان سازيد (و از عدالت و كيفر او فرار كنيد).

135 - بگو اى جمعيت! هر كار در قدرت داريد بكنيد! من (هم به وظيفه خود) عمل مى كنم، اما به زودى خواهيد دانست چه كسى سرانجام نيك خواهد داشت (و پيروزى با چه كسى است اما) به طور مسلم ظالمان رستگار نخواهند شد.

تفسير:

آيه اول در واقع استدلالى است براى آنچه در آيات پيش در زمينه عدم ظلم پروردگار بيان شد، آيه مى گويد پروردگار تو، هم بى نياز است، و هم رحيم و مهربان بنابراين دليلى ندارد كه بر كسى كوچكترين ستم روا دارد زيرا كسى ستم مى كند كه يا نيازمند باشد يا خشن و سنگدل( و ربك الغنى ذو الرحم ) .

بعلاوه نه نيازى به اطاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان زيرا(اگر بخواهد همه شما را مى برد و به جاى شما كسان ديگرى را كه بخواهد جانشين مى سازد همانطور كه شما را از دودمان انسانهاى ديگرى كه در بسيارى از صفات با شما متفاوت بودند آفريد)( ان يشا يذهبكم و يستخلف من بعدكم ما يشأ كما انشاكم من ذرية قوم آخرين ) .

بنابراين او هم بى نياز و هم مهربان و هم قادر بر هر چيز است با اين حال تصور ظلم درباره او ممكن نيست.

و با توجه به قدرت بى پايان او روشن است كه:(آنچه به شما در زمينه رستاخيز و پاداش و كيفر وعده داده، خواهد آمد و كمترين تخلفى در آن نيست )( ان ما توعدون لات ) .

(و شما هرگز نمى توانيد از قلمرو حكومت او خارج شويد و از پنجه عدالت او فرار كنيد)( و ما انتم بمعجزين ) .

سپس به پيامبر دستور مى دهد كه آنها را تهديد كرده بگويد: اى جمعيت هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد من هم آنچه خدا به من دستور داده انجام خواهم داد، اما به زودى خواهيد دانست سرانجام نيك و پيروزى نهائى با كيست، اما به طور مسلم ظالمان و ستمگران پيروز نخواهند شد و روى سعادت را نخواهند ديد( قل يا قوم اعملوا على مكانتكم انى عامل فسوف تعلمون من تكون له عاقبة الدار انه لا يفلح الظالمون ) .

در اينجا بار ديگر مى بينيم كه بجاى كفر تعبير به ظلم شده و اين نشان مى دهد كه كفر و انكار حق يكنوع ظلم آشكار است، ظلمى به خويشتن و ظلمى به جامعه، و از آنجا كه ظلم بر خلاف عدالت عمومى جهان آفرينش است سرانجام محكوم به شكست خواهد بود.


آيه (136)و ترجمه

( و جعلوا لله مما ذرأ من الحرث و الا نعم نصيبا فقالوا هذا لله بزعمهم و هذا لشركائنا فما كان لشركائهم فلا يصل إ لى الله و ما كان لله فهو يصل إ لى شركائهم سأ ما يحكمون ) (136)

ترجمه:

136 - و (مشركان ) سهمى از آنچه خداوند آفريده از زراعت و چهارپايان براى او قرار دادند و گفتند - به گمان آنها - اين مال خدا است و اين مال شركاى ما (يعنى بتها) است، آنچه مال شركاى آنها بود به خدا نمى رسيد، ولى آنچه مال خدا بود به شركايشان مى رسيد (و اگر سهم بتها مواجه با كمبودى مى شد مال خدا را به آنها مى دادند اما عكس آنرا مجاز نمى دانستند!) چه بد حكم مى كنند (كه علاوه بر شرك، حتى خدا را كمتر از بتها مى گرفتند)!

تفسير:

بار ديگر براى ريشه كن ساختن افكار بت پرستى از مغزها به ذكر عقائد و رسوم و آداب و عبادات خرافى مشركان پرداخته و با بيان رسا خرافى بودن آنها را روشن مى سازد.

نخست مى گويد: (كفار مكه و ساير مشركان سهمى از زراعت و چهارپايان خود را براى خدا و سهمى نيز براى بتها قرار مى دادند، و مى گفتند اين قسمت مال خدا است، و اينهم مال شركاى ما يعنى بتها است (و جعلوا لله مما ذرا من الحرث و الانعام نصيبا فقالوا هذا لله بزعمهم و هذا لشركائن گرچه در آيه تنها اشاره به سهم خداوند شده است، ولى از جمله هاى بعد استفاده مى شود كه سهمى براى خدا و سهمى براى بتها قرار مى دادند، در روايات آمده است كه: مصرف سهمى كه براى خدا قرار داده بودند، كودكان و مهمانان بودند و از آن براى اين كار استفاده مى كردند و اما سهمى كه از زراعت و چارپايان براى بتها قرار داده بودند مخصوص خدمه و متوليان بت و بتخانه و مراسم قربانى و استفاده خودشان بود.

و تعبير به (شركائنا) (شريكهاى ما) براى بتها به خاطر آن است كه آنها را شريك اموال و سرمايه و زندگى خويش مى دانستند.

تعبير به (مما ذرا) (از آنچه خدا خلق كرده ) در حقيقت اشاره به ابطال عقيده آنها است.

زيرا اين اموال همگى مخلوق خدا بودند، چگونه سهمى از آنها براى خدا قرار مى دادند و سهمى براى بتها.

سپس اشاره به داورى عجيب آنها در اين باره كرده و مى گويد(سهمى را كه براى بتها قرار داده بودند هرگز به خدا نمى رسيد و اما سهمى را كه براى خدا قرار داده بودند به بتها مى رسيد)( فما كان لشركائهم فلا يصل الى الله و ما كان لله فهو يصل الى شركائهم ) .

در اينكه منظور از اين جمله چيست ميان مفسران گفتگو است ولى همه آنها تقريبا به يك حقيقت بر مى گردند و آن اين است: هر گاه بر اثر حادثهاى قسمتى از سهمى كه براى خدا از زراعت و چهارپايان قرار داده بودند آسيب مى ديد و نابود مى شد مى گفتند مهم نيست خداوند بى نياز است، اما اگر از سهم بتها از بين ميرفت سهم خدا را به جاى آن قرار مى دادند و مى گفتند: بتها نياز بيشترى دارند.

همچنين اگر آب از مزرعهاى كه سهم خدا بود به مزرعه سهم بتها نفوذ مى كرد مى گفتند مانعى ندارد خدا بى نياز است، اما اگر قضيه به عكس ميشد جلو آن را مى گرفتند و مى گفتند بتها احتياج بيشترى دارند.

در پايان آيه با يك جمله كوتاه اين عقيده خرافى را محكوم مى سازد و مى گويد:(چه بد حكم مى كنند)( سأ ما يحكمون ) .

دليل بر زشتى كار آنها علاوه بر اينكه بت پرستى از ريشه فاسد و بى اساس بود چند موضوع است:

1 - با اينكه همه چيز مخلوق خدا است، و ملك مسلم او است، و حاكم و مدبر و حافظ همه موجودات او مى باشد، آنها تنها سهمى از آن را به خدا تخصيص مى دادند گويا مالك اصلى آنها بودند و فقط حق تقسيم به دست آنها بود! (همانطور كه گفتيم جمله (مما ذرا) اشاره به اين واقعيت است ).

2 - آنها در اين تقسيم جانب بتها را مقدم مى داشتند لذا هر آسيبى متوجه سهم خدا مى شد مهم نبود اما آسيبهائى كه متوجه سهم بتها مى شد به وسيله سهم خدا جبران ميكردند و آن را گرفته به بتها مى دادند كه در آيه اشاره به آن شده است، و اين يكنوع امتياز و برترى براى بتها نسبت به خداوند بود!!

3 - از بعضى از روايات استفاده مى شود كه آنها براى سهم بتها اهميت خاصى قائل بودند و لذا متوليان و خدمه بت و خود بت پرستان از سهم آنها مى خوردند و سهم خدا را تنها به بچه ها و ميهمانان مى دادند. و قرائن نشان مى دهد كه گوسفندهاى چاق و فربه و غلات خوب مال بتها بود تا بتوانند به اصطلاح شكمى از عزا در آورند.

همه اينها نشان مى دهد كه آنها در تقسيم حتى براى خداوند به اندازه بتها ارزش قائل نبودند چه حكمى از اين زشتتر و ننگينتر كه انسان قطعه سنگ و چوب بى ارزشى را بالاتر از آفريننده جهان هستى فكر كند، آيا انحطاط

فكرى از اين بالاتر تصور مى شود؟!


آيه (137) و ترجمه

( و كذلك زين لكثير من المشركين قتل أولدهم شركاؤ هم ليردوهم وليلبسوا عليهم دينهم و لو شأ الله ما فعلوه فذرهم و ما يفترون ) (137)

ترجمه:

137 - و همچنين شركاى آنها (يعنى بتها) قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه داده بودند (كودكان خود را قربانى بتها مى كردند و افتخار مى نمودند!) و عاقبت اين كار چنين شد كه آنها را به هلاكت افكندند و آئينشان را دگرگون ساختند و اگر خدا مى خواست چنين نمى كردند (زيرا مى توانست اجبارا جلو آنان را بگيرد ولى اجبار سودى ندارد ) بنابراين آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار (و به اعمال آنها اعتنا مكن ).

تفسير:

قرآن در اين آيه اشاره به يكى ديگر از زشتكاريهاى بت پرستان و جنايتهاى شرم آور آنها كرده مى گويد: همانطور كه تقسيم آنها در مورد خداوند و بتها در نظرشان جلوه داشت و اين عمل زشت و خرافى و حتى مضحك را كارى پسنديده مى پنداشتند همچنين شركاى آنها قتل فرزندان را در نظر بسيارى از بت پرستان جلوه داده بود تا آنجا كه كشتن بچه هاى خود را يكنوع (افتخار) و يا(عبادت ) محسوب مى داشتند( و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركائهم ) .

منظور از (شركأ) در اينجا بتها هستند كه به خاطر آنان گاهى فرزندان خود را قربانى مى نمودند و يا نذر مى كردند كه اگر فرزندى نصيب آنها شد آن را براى بت قربانى كنند، همانطور كه در تاريخ بت پرستان قديم گفته شده است، و بنابراين نسبت تزيين به بتها به خاطر آن است كه علاقه و عشق به بت آنها را وادار به اين عمل جنايت بار مى كرد، و روى اين تفسير، قتل در آيه فوق با مسئله زنده به گور كردن دختران و يا كشتن پسران به خاطر ترس از فقر، ارتباطى ندارد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه: منظور از تزيين اين جنايت به وسيله بتها اين باشد كه خدمه و متوليان بتكده ها مردم را به اين كار تشويق مى كردند و خود را زبان بت مى دانستند زيرا نقل مى كنند كه عربهاى زمان جاهليت براى انجام سفرهاى مهم و كارهاى ديگر از (هبل ) (بت بزرگ آنها ) اجازه مى گرفتند و طرز اجازه گرفتن آنها اين بود كه چوبهاى تيرى كه در كيسه مخصوصى مجاور هبل قرار داشت و روى بعضى از آنها(افعل ) (انجام بده ) و روى بعضى (لا تفعل ))) (انجام مده ) نوشته شده بود تكان مى داد و چوبه تيرى را از ميان آنها خارج مى ساخت و هر چه روى آن نوشته شده بود به عنوان پيام هبل! تلقى مى شد و اين نشان مى دهد كه از اين طريق نظر بتها را كشف، هيچ بعيد نيست كه مسئله قربانى براى بت نيز از طريق خدمه، به عنوان يك پيام بت معرفى شده باشد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه زنده به گور كردن دختران در ميان آنها كه طبق نقل تواريخ به عنوان بر طرف ساختن لكه ننگ در ميان طائفه ((بنى تميم ) رائج شده بود به عنوان پيام بتها معرفى شده باشد، زيرا در تاريخ مى خوانيم كه نعمان بن منذر حمله به جمعى از عرب كرد و زنان آنها را اسير ساخت و در ميان آنها دختر قيس بن عاصم بود، سپس صلح در ميان آنها برقرار شد، و هر زنى به عشيره خود پيوست، به جز دختر قيس كه او ترجيح داد در ميان قوم دشمن بماند، و شايد با يكى از جوانهاى آنها ازدواج كند اين مطلب بر قيس بسيار گران آمد و سوگند (به عنوان بتها ) ياد كرد كه هر گاه دختر ديگرى براى او متولد شود زنده به گورش كند و چيزى نگذشت كه اين عمل سنتى در بين آنها شد كه زير ماسك دفاع از ناموس دست به بزرگترين جنايت يعنى كشتن فرزندان بى گناه زدند.

بنابراين زنده به گور كردن دختران نيز ممكن است در آيه فوق داخل باشد.

يك احتمال ديگر نيز در تفسير آيه فوق به نظر مى رسد اگر چه مفسران آن را ذكر نكرده اند و آن اينكه: عربهاى زمان جاهليت آنچنان اهميتى براى بتها قائل بودند كه اموال نفيس خود را خرج بتها و متوليان و خدمه زورمند و پر درآمد آنها مى كردند و خودشان فقير و تهيدست مى شدند تا آنجا كه گاهى بچه هاى خود را از گرسنگى و فقر سر مى بريدند، اين عشق به بت چنين عمل زشتى را در نظر آنها تزيين كرده بود.

ولى تفسير اول يعنى قربانى كردن فرزندان براى بتها با متن آيه از همه مناسبتر است.

سپس قرآن نتيجه اين گونه اعمال زشت اين بود كه بتها و خدمه بت، مشركان را به هلاكت بيفكنند و دين و آئين حق را مشتبه سازند و آنها را از رسيدن به يك آئين پاك محروم نمايند( ليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم ) .

قرآن مى گويد:(اما با اين همه اگر خدا مى خواست مى توانست به اجبار جلو آنها را بگيرد) ولى اجبار بر خلاف سنت خدا است، خداوند خواسته بندگان آزاد باشند تا راه تربيت و تكامل هموار گردد زيرا در اجبار نه تربيت است و نه تكامل( و لو شأ الله ما فعلوه ) .

و در پايان مى فرمايد: اكنون كه چنين است و آنها در ميان يك چنين اعمال خرافى زشت و ننگينى غوطه ورند و حتى قبح آن را درك نمى كنند، و از همه بدتر اينكه گاهى آن را به خدا نيز نسبت مى دهند آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار، و به تربيت دلهاى آماده و مستعد بپرداز( فذرهم و ما يفترون ) .


آيه (138) و (139)و ترجمه

( و قالوا هذه أنعم و حرث حجر لا يطعمها إلا من نشأ بزعمهم و أنعم حرمت ظهورها و أنعم لا يذكرون اسم الله عليها افترأ عليه سيجزيهم بما كانوا يفترون ) (138)( و قالوا ما فى بطون هذه الا نعم خالصة لذكورنا و محرم على أزوجنا و إن يكن ميتة فهم فيه شركأ سيجزيهم وصفهم إنه حكيم عليم ) (139)

ترجمه:

138 - و گفتند اين قسمت از چهار پايان و زراعت (كه مخصوص بتها است براى همه ) ممنوع است و جز كسانى كه ما بخواهيم - به گمان آنها - از آن نبايد بخورد و (مى گفتند اينها ) چهارپايانى است كه سوار شدن بر آنها تحريم شده و چهار پايانى كه نام خدا را بر آن نمى بردند و به خدا دروغ مى بستند (و مى گفتند اين احكام از ناحيه او است ) به زودى كيفر افتراهاى آنها را مى دهد.

139 - و گفتند آنچه در شكم اين حيوانات (از جنين و بچه ) وجود دارد مخصوص مردان ماست و بر همسران ما حرام است اما اگر مرده باشد (يعنى مرده متولد شود ) همگى در آن شريكند و به زودى (خدا ) كيفر اين توصيف (و احكام دروغين ) آنها را مى دهد او حكيم و دانا است.

تفسير:

در اين آيات به چند قسمت از احكام خرافى بت پرستان كه حكايت از كوتاهى سطح فكر آنها مى كند اشاره شده است و بحث آيات قبل را تكميل مى نمايد.

نخست ميگويد بت پرستان مى گفتند: اين قسمت از چهار پايان و زراعت كه مخصوص بتها است و سهم آنها مى باشد به طور كلى براى همه ممنوع است، مگر آنهائى كه ما مى خواهيم و به پندار آنها تنها بر اين دسته حلال بود نه بر ديگران( و قالوا هذه انعام و حرث حجر لا يطعمها الا من نشأ بزعمهم ) .

و منظورشان همان خدمه و متوليان بت و بتخانه بود تنها اين دسته بودند كه به پندار آنها حق داشتند از سهم بتها بخورند.

و از اين بيان نتيجه مى گيريم كه اين قسمت از آيه در حقيقت اشاره به چگونگى مصرف سهمى است كه براى بتها از زراعت و چهار پايان قرار مى دادند، كه شرح آن در دو آيه قبل گذشت.

كلمه (حجر) (بر وزن شعر ) در اصل به معنى ممنوع ساختن است و همانطور كه راغب در كتاب مفردات گفته است بعيد نيست از ماده (حجاره ) به معنى سنگ گرفته شده باشد زيرا هنگامى كه مى خواستند محوطهاى را ممنوع اعلام كنند، اطراف آن را سنگچين مى كردند و اينكه به حجر اسماعيل اين كلمه اطلاق شده است به خاطر آن است كه به وسيله ديوار سنگى مخصوصى از ساير قسمتهاى مسجد الحرام جدا شده است. به همين مناسبت گاهى به عقل حجر گفته مى شود زيرا انسان را از كارهاى خلاف منع مى كند، و هر گاه كسى زير نظر و تحت حمايت ديگرى قرار بگيرد مى گويند در حجر او است، و محجور به كسى گفته مى شود كه از تصرف در اموال خويش ممنوع است.

سپس اشاره به دومين چيزى مى كند كه آنها تحريم كرده بودند و مى گويد:(آنها معتقد بودند كه قسمتى از چهار پايان هستند كه سوار شدن بر آنها حرام است )( و انعام حرمت ظهورها ) .

و ظاهرا همان حيواناتى بوده است كه در آيه 103 سوره مائده به عنوان سائبه و بحيره و حام شرح آن گذشت (براى اطلاع بيشتر ذيل آيه مزبور را مطالعه فرمائيد).

بعد سومين قسمت از احكام نارواى آنها را بيان كرده مى گويد): (نام خدا را بر قسمتى از چهار پايان نمى بردند)( و انعام لا يذكرون اسم الله عليها ) .

اين جمله ممكن است اشاره به حيواناتى باشد كه به هنگام ذبح تنها نام بت را مى بردند و يا حيواناتى بوده است كه سوار شدن بر آنها را براى حج تحريم كرده بودند، چنانكه در تفسير مجمع البيان و تفسير كبير و المنار و قرطبى از بعضى از مفسران نقل شده است، و در هر دو صورت حكمى بود بى دليل و خرافى.

عجيب اين است كه به اين احكام خرافى قناعت نمى كردند بلكه (به خدا افترا ميبستند و آن را به او نسبت مى دادند)( افترأ عليه ) .

در پايان آيه پس از ذكر اين احكام ساختگى (خداوند به زودى كيفر آنها را در برابر اين افترائات خواهد داد)( سيجزيهم بما كانوا يفترون ) .

آرى هنگامى كه بشر بخواهد به فكر ناقص خود جعل حكم و قانون كند ممكن است هر طائفهاى با هوا و هوسهاى خود احكام و مقرراتى بسازند، و نعمتهاى خدا را بيجهت بر خود حرام و يا كارهاى زشت و خلاف خود را بر خود حلال كنند، اين است كه مى گوئيم قانونگزار تنها بايد خدا باشد كه همه چيز را مى داند و از مصالح كارها آگاه و از هر گونه هوا و هوس بر كنار است.

در آيه بعد به يكى ديگر از احكام خرافى آنها در مورد گوشت حيوانات اشاره كرده مى فرمايد: (آنها گفتند جنين هائى كه در شكم اين حيوانات است مخصوص مردان ما است و بر همسران ما حرام است ولى اگر مرده متولد شود، همگى در آن شريكند)( و قالوا ما فى بطون هذه الانعام خالصة لذكورنا و محرم على ازواجنا و ان يكن ميتة فهم فيه شركأ ) .

بايد توجه داشت منظور از (هذه الانعام ) همان حيواناتى است كه در آيه قبل به آن اشاره شده است.

بعضى از مفسران احتمال داده اند كه عبارت ما فى بطون هذه الانعام (آنچه در شكم اين حيوانات است ) شامل شير اين حيوانات نيز بشود، ولى با توجه به جمله و ان يكن ميتة (اگر مرده بوده باشد ) روشن مى شود كه آيه فقط از جنين بحث مى كند كه اگر زنده متولد شود، آن را مخصوص مردان مى دانستند و اگر مرده متولد مى شد، كه زياد مورد رغبت و ميل آنها نبود همه را در آن مساوى مى دانستند!.

اين حكم اولا هيچگونه فلسفه و دليلى نداشت و ثانيا در مورد جنينى كه مرده متولد مى شد، بسيار زشت و زننده بود، زيرا گوشت چنين حيوانى غالبا فاسد و زيانبخش است و ثالثا يكنوع تبعيض آشكار ميان جنس مرد و زن بود زيرا آنچه خوب بود، مخصوص مردان، آنچه بد بود به زنان هم از آن سهمى داده مى شد.

قرآن به دنبال اين حكم جاهلى، با اين جمله مطلب را تمام كرده و مى گويد: (بزودى خداوند كيفر اين گونه توصيفات آنها را مى دهد)( سيجزيهم وصفهم ) .

تعبير به وصف اشاره به توصيفى است كه آنها از خدا مى كردند و تحريم اين گونه غذاها را به خدا نسبت اگر چه منظور از آن صفت و حالتى است كه بر اثر تكرار گناه به شخص گناهكار دست مى دهد و او را مستحق مجازات مى كند و در پايان آيه مى فرمايد:(او حكيم و دانا است )( انه حكيم عليم ) .

هم از اعمال و گفتار و تهمتهاى نارواى آنان با خبر است و هم روى حساب، آنها را مجازات مى كند.


آيه (140)و ترجمه

( قد خسر الذين قتلوا أولدهم سفها بغير علم و حرموا ما رزقهم الله افترأ على الله قد ضلوا و ما كانوا مهتدين ) (140)

ترجمه:

140 - مسلما آنها كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند زيان ديدند و آنچه را خدا به آنها روزى داده بود بر خود تحريم كردند و بر خدا افترا بستند، آنها گمراه شدند و (هرگز ) هدايت نيافتند.

تفسير:

در تعقيب چند آيه گذشته كه سخن از قسمتى از احكام خرافى و آداب زشت و ننگين عصر جاهليت عرب، از جمله كشتن فرزندان به عنوان قربانى بتها، و يا زنده به گور كردن دختران به عنوان حفظ حيثيت قبيله و خانواده، و همچنين تحريم قسمتى از نعمتهاى حلال به ميان آورد، در اين آيه به شدت همه اين اعمال و احكام را محكوم كرده و با هفت تعبير مختلف در جمله هائى كوتاه اما بسيار رسا و جالب، وضع آنها را روشن مى سازد.

نخست مى گويد: كسانى كه فرزندان خود را از روى سفاهت و جهل كشتند زيان كردند هم از نظر انسانى و اخلاقى، و هم از نظر عاطفى، و هم از نظر اجتماعى، گرفتار خسارت و زيان گشتند و از همه بالاتر خسارت معنوى در جهان ديگر( قد خسر الذين قتلوا اولادهم سفها بغير علم ) در اين جمله عمل آنها يكنوع خسران و زيان و سپس سفاهت و سبك مغزى و بعد كار جاهلانه معرفى شده است، كه هر يك از اين تعبيرهاى سه گانه به تنهائى براى معرفى زشتى عمل آنها كافى است، كدام عقل اجازه مى دهد كه انسان فرزند خود را با دست خود به قتل برساند وانگهى آيا اين سفاهت و سبك مغزى نيست كه از اين عمل شرم نكند بلكه آنرا يكنوع افتخار يا عبادت محسوب دارد، كدام علم و دانش اجازه مى دهد كه انسان چنين عملى را به عنوان يك سنت و يا قانون در جامعه خود بپذيرد؟!

اينجا است كه به ياد گفتار ابن عباس مى افتيم كه مى گفت: اگر كسى بخواهد ميزان عقب ماندگى اقوام جاهلى را بداند آيات سوره انعام (يعنى آيات فوق ) را بخواند.

سپس قرآن ميگويد: اينان آنچه را خدا به آنان روزى داده بود و مباح و حلال ساخته بود. بر خود تحريم كردند و بخدا افترا زدند كه خدا آنها را حرام كرده است( و حرموا ما رزقهم الله افترأ على الله ) .

در اين جمله با دو تعبير ديگر اعمال آنها محكوم شده است زيرا اولا آنها نعمتى را كه خدا به آنان روزى داده بود و حتى براى ادامه حياتشان لازم و ضرورى بود بر خود تحريم كردند و قانون خدا را زير پا گذاشتند و ثانيا

به خدا افترا بستند كه او چنين دستورى داده است، با آنكه ابدا چنين نبود. و در پايان آيه با دو تعبير ديگر آنان را محكوم مى سازد نخست مى گويد آنها بطور مسلم گمراه شدند( قد ضلوا )

سپس اضافه مى كند آنها هيچگاه در مسير هدايت نبوده اند( و ما كانوا مهتدين ) .

تفسیر نمونه جلد ٥

تفسیر نمونه

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
گروه: شرح و تفسیر قرآن
صفحات: 93