درآمدی بر شکل گیری شخصیت جوان
نویسنده: سید ضیاء مرتضوی
پيشگفتار
دوره نوجوانى و جوانى، مرحلهاى حساس از شكلگيرى شخصيت انساناست كه شناخت ويژگيهاى آن و توجه به عواملى كه در شكل دادن بهساختار شخصيتى جوان نقش اساسى دارد از نيازهاى مقدماتى ولى ضرورىجوانان و اولياء تربيت و مربيان پرورشى به شمار مىرود. ضرورت اين امرتجربهاى است ملموس و مشهود براى همه آنانى كه با عنايتبه اين مهم،دوره جوانى را سپرى كرده و به مراحل بعدى رسيدهاند. چه اينكه دررهنمودهاى دينى نيز با اهتمام ويژهاى به اين مرحله نگريسته شده و تلاششده است اذهان متوجه اهميت آن گردد. پرواضح است كه شكلگيرىساختار شخصيت آدمى از نخستين روزهاى زندگى و حتى پيش از آن آغازمىشود و اين امر تا آخرين لحظات حيات ادامه مىيابد اما سالهاى نخستينزندگى بويژه دوره نوجوانى و جوانى كه علاوه بر ويژگيهاى روحى و جسمىاين دوره، گام نهادن در جامعه و قرار گرفتن در روابط و مناسبات اجتماعىنيز به صورتى بسيار شاخص در ساختار روحى و شخصيتى و منش انسانى فردتاثير مىگذارد را نمىتوان به اميد سالهاى بعد رها كرد. جوان با احساسشخصيت مستقل همزمان با حضور در جامعه و شكل دادن به روابطاجتماعى خود، مرحلهاى بسيار حساس از حيات انسانى خويش را تجربهمىكند و آغاز اين تجربه اگر با آموزشها و آگاهيهاى لازم و واقعبينى وخردورزى كافى همراه نباشد آفتها و خطرهايى را در پى دارد كه چه بسامسير زندگى او را كاملا دگرگون مىسازد و تجربههاى تلخى را بر جاىمىگذارد. مسؤوليت دستاندركاران آموزشى و اولياء تربيتى نسبتبه مقطعسنين جوانى بسيار سنگين، حساس و باظرافت است. اين مسؤوليت را تنهامىتوان با آميزهاى از جامعنگرى، حسن تدبير، بردبارى، دلسوزى، آگاهىكافى، و همفكرى به انجام رساند. هر گونه شتابزدگى، يكسويهنگرى، افراط،سهلانگارى و برخوردهاى ناشيانه مىتواند آثار نامطلوب و گاهجبرانناپذيرى را بر جاى گذارد.
شناخت نقاط عطف در زندگى و شخصيت و ساختار روحى جوان،نيازها، عوامل تاثيرگذار، موانع بازدارنده، و آگاهى از شاخصهاى رشد و كمالدر جوان و نوجوان، ضرورتى است كه هم جوانان در شكلدهى ص حيحشخصيتخويش، سخت نيازمند آنند و هم اولياء و مربيان تربيتى و آموزشىو نيز مراكز و محافلى كه مساله جوان در حوزه مسؤوليت آنان مىگنجد.
آنچه در اين نوشته به گونهاى موجز و كوتاه با عنوان «درآمدى برشكلگيرى شخصيت جوان» آمده، نگاهى است گذرا به پارهاى موضوعات ومحورهاى عمده در شكلگيرى شخصيت جوان، كه مىتواند پيشزمينهاىبراى مباحث تفصيلى در اين باره باشد. دستمايه محورهاى مورد توجه دراين پژوهش، آيات، رواياتى و معارفى است كه ما را در پرداختن به مباحثمورد نظر از منظر دين و با خاستگاهى دينى راه نشان مىدهد و يارى مىكندو اين فارغ از مباحثى است كه امروزه در دانش روانشناسى شخصيتبهمعناى خاص و فنى آن مطرح است.
محورها و عناوينى كه در اين كتاب آمده تنها بخشى از نكات و مسايلمهم در چگونگى شكلگيرى ساختار شخصيت آدمى بويژه در دوره جوانىمىباشد كه در نگاه نويسنده از اهميت ويژهاى برخوردار بوده است.
آنچه پيش روى داريد نخستبه صورت مقالاتى پياپى، در مجله پيام زندر سالهاى ٧٣ - ١٣٧٢ منتشر گشت; با اين بنا كه در ادامه، عناوين و نكاتديگرى نيز به اين مجموعه افزوده شود اما توفيق بيش از اين يار نبود و گذشتزمان نيز فرصت تازهاى را فراهم نكرد. اينك با اين اطمينان كه اين مجموعه،نكات ارزنده و راهگشايى را پيش روى علاقهمندان مىگذارد و مىتواند گامىدر جهتشخصيتشناسى جوان و آگاهى از زمينهها و عوامل مورد توجه درشكلگيرى شخصيت جوان از منظر معارف دينى به شمار رود، با اندكىاصلاحات تقديم علاقهمندان اين دست مباحثبويژه جوانانى مىشود كه درپى بازشناسى شخصيتخود و دستيابى به كمالات انسانى در حوزه معارف وارزشهاى دينى مىباشند. نيز اين مجموعه، بخوبى مىتواند دستمايهپژوهشگران مباحثشخصيتشناسى و اولياء و مربيان آموزشى و تربيتىباشد. ان شاءالله.
قم - سيدضياء مرتضوى اول آبانماه ١٣٧٧
فصل اول : خويشتن گمشده
«در شگفت ماندم از كسى كه گمشده خويش را جويامىشود، در حالى كه «خودش» را گم كرده است اما به دنبالآن نيست».(١)
اين رهنمود زيبايى از پيشواى سخن، اميرالمؤمنينعليهالسلام است كه بدينوسيله شگفتى خويش را از كسانى ابراز مىدارد كه در جستجوى گمشدهاندكى از اموال خود هستند و براى دستيابى «مجدد» به آن، به «تكاپو»مىافتند اما «خويشتن» خويش را كه گمشده واقعى و پربهاى آنهاستبهفراموشى سپرده و تلاشى درخور براى بازيابى آن ندارند ابراز مىدارد.براستى كه بايد از بىتوجهى و ناآگاهى به «خود»، به عنوان بزرگترين«ناآگاهى» و در نتيجه بيشترين گرفتارى نام برد(٢) و برترين «شناخت» را«شناختخويش» شمرد(٣) و از آن به عنوان بزرگترين پيروزى ياد كرد.(٤) چنان كه دستيابى به آن، دستيابى به «غايت» و «نهايت» هر انديشه و آگاهىبه شمار آمده است.(٥)
باور اين حقيقت كه عمدهترين و در عين حال نزديكترين «گمشده»انسان، «خويشتن» او است و پذيرش اين امر كه ارزشمندترين «آگاهى»، پىبردن به «واقعيتخويش» و ابعاد وجودى آن است، انگيزه يافتن اينگمشده و باز خوانى «دفتر نفس» را قوت بخشيده و تلاشى شايسته براى«يافتن خويش» را در ما بوجود خواهد آورد. چه بسيار گمشدههاى كمارزشى را گاه تا فرسنگها فاصله مىجوييم و يافتن دوباره آن رادر مجموعهآرزوهاى خويش مىگنجانيم و «نشاط» راهيابى به اين «آرزو» را در ميانخاطرات خود پاس مىداريم; حتى اگر اين گمشده چيزى جز يك كفش و يايك كبوتر نباشد اما نزديكترين و پربهاترين «گمگشته» را نه تنها جستجونمىكنيم بلكه «فقدان» آن «عزيز» را از ياد بردهايم و بالاتر اينكه، هيچگاهچنين احساسى نداشتهايم! شايد اين ابيات لسانالغيب شيرازى، جنابحافظ، بتواند اشارتى به واقعيت مذكور نيز باشد :
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد |
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد |
|
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است |
طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد |
|
گوهر جامجم از كان جهانى دگر است |
تو تمنا ز گل كوزهگران مىدارى |
شخصيت و منشا آن، تعادل در شخصيت، عوامل تكوين شخصيت، نقشمحيط، بلوغ، شكست و ترس، خوددوستى، شخصيت كاذب، اختلالشخصيت، بلوغ اجتماعى، تجددطلبى جوان، تقليد، پايههاى اساسى تربيت،عقده حقارت، تعديل غرائز، فضيلتطلبى، موازنه تمايلات، نقش وجدان،گرايشهاى فطرى، عزت نفس، و دگردوستى از جمله مباحثى است كه در اينزمينه بايد مورد توجه قرار گيرد; بويژه در سالهاى نوجوانى كه از يكطرف زمينه خالى «خود» راه هموارترى را براى شكلدهى آن در پيشروى مىگذارد و از جانب ديگر فرصت لازم را در اختيار مىنهد. روشناست كه منظور ما از آنچه آن را به نام «خود» مىخوانيم همان است كه بهديگر تعبير با عنوان «من» از آن ياد مىكنيم.
اگر بپذيريم كه هر يك از ما چيزى به نام «من» گمشده داريم آنگاه بايدبه دنبال پاسخ اين پرسش باشيم كه اين «من» را كجا بايد بيابيم؟ تاثير و تاثرمتقابل «من» يادشده و «انديشه» و «عمل» ما چيست؟ عوامل تكوين اين«من» كدام است؟ مشخصهها و بارزههاى اين «من» در دوران جوانىچيست؟ براستى تاكنون انديشيدهايم كه «خود واقعى» ما چيست؟ آيا اينامكان هست كه «ناخودى»، عملا جايگزين «خود واقعى» ما شده باشد؟ ودهها و صدها پرسش ديگر كه پيامد آن است.
جدال درونى
«جدال درونى» واقعيتى است كه توضيح آن مىتواند در همراهى بحث،ما را يارى كند. جدال درونى از ويژگيهاى انسان است. در حيوان چنينچيزى معنا ندارد. از جدال مذكور گاه با تعبير جدال عقل و نفس، و يا جدالاراده اخلاقى و هواى نفسانى ياد مىكنند. به هرحال شكى نيست كه يكى ازخصوصيات انسان، كشمكش و جدالى است كه گاه ميان «من»هاى او رخمىدهد. به عنوان مثال، كوشش براى پيروزى در امتحان از يك طرف وميل به راحتطلبى از جانب ديگر، زمينه جدال درونى روشنى را درونشخص به وجود مىآورد. روشن است كه در اينجا يك «من واقعى» بيشتروجود ندارد، بنابراين جدال مذكور را بايد بين «خود» و «خود» دانست. اينجدال در خارج از «خود» انسان نيست. دو نيرو در درون خود انسان استكه با يكديگر در جدالند. يكى مىگويد تلاش بيشتر و ديگرى مىگويد رفعخستگى و راحتى تن. به هرحال، در اين نزاع هر طرف پيروز شود نتيجهاىمتناسب با خود را در انسان به وجود مىآورد. غلبه «خود» راحتطلب ودر نتيجه شكست در امتحان، موجب شرمندگى و پشيمانى شخص است وپيروزى «خود» انديشهگر و كمال جو، احساس غرور و نشاط پيروزى رادر پى دارد. همين جاست كه انسان احساس مىكند «خود واقعى» و «مناصلى» همان خود كمالجو و صلاح خواه است كه تحت فرمان«عقل»است. «من» راحتطلب، «من» واقعى نيست، بلكه بيگانهاى استكه مىخواهد «من» اصيل را شكست دهد. اين «بيگانه» را «خود» حيوانىمىناميم.
هر چند در ابتدا گفتيم جدال درونى بين «خود» و «خود» است ولىاينك نتيجه مىگيريم كه در واقع جدال بين «خود واقعى» و «خود بيگانه»است. پس جدال ميان «خود» و «ناخود» است. از اين رو تمام كشمكشهاىدرونى انسان، جنگ ميان «خود» و «ناخود» او است و همواره يكى از ايندو «غالب» و ديگرى «مغلوب» است:
«فالهمها فجورها و تقويها، قد افلح من زكيها و قد خاب مندسيها» (٦)
به گفته استاد شهيد آيتالله مرتضى مطهرى:
آنجا كه ميلهاى حيوانى پيروزند و حكومت مطلقه با آنهااست و روى عقل و اراده و فطرت انسانى پوشيده است ويكهتاز، شهوات و غضبها است، يعنى همان غرايزى كهحيوانات دارند، آنجا «خود» اصلى انسان مغلوب شده، فراموش شده، گمشده، بايد رفت پيدايش كرد. آنانسانى كهدر وجود او جز حيوانيات - امورى كه مشتركات حيوانىاست - چيزى حكومت ندارد، در واقع «خود» واقعى را،«من» حقيقى را باخته:
«قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم» (٧)
[بگو زيان كردگان كسانى هستند كه خودشان را باختهاند.].
خودش را در اين قمار باخته، بالاترين باختنها. او خودش رافراموش كرده. آنچه كه هميشه، در ياد دارد و در نظرشمجسم است چيست؟ چه چيزى بر فكرش حكومت مىكند؟پول، شهوات، ماكولات، مشروبات، ملبوسات. جز اينها چيزديگرى بر وجودش حكومت نمىكند. پس آن «خود» كجارفت؟ فراموش شد. به جاى «خود»، «ناخود» را «خود»مىپندارد.
خودش فكر نمىكند كه خودم را فراموش كردهام. انسانهيچگاه باور ندارد كه خودش را فرموش كرده.[مىگويد] منخودم را فراموش كردهام؟! من هميشه دم از خودم مىزنم:اين خودم هستم كه اينقدر پول دارم، اين خودم هستم كهامروز چنين غذايى خوردم. قرآن مىگويد خودت را گمكردهاى; او «خود» تو نيست، او يك چيز ديگر است، اوطفيلى «خود» تو است، نه «خود» اصيل تو.
«و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم» (٨)
از آن كسان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا بهعكسالعمل اين فراموشى - كه قانون حق، قانون عمل وعكسالعمل است - «خود» آنها را از يادشان برده، خودشانرا فراموش كردهاند.(٩)
نتيجه اينكه، در نهاد ما يك «خود واقعى» بيشتر وجود ندارد. بايد آن رايافت و از آن پاسدارى كرد. چنان كه قرآن نيز يادآور شده است كه:
«ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه» (١٠)
«خداوند براى يك نفر دو قلب را در درونش ننهاد.».
اين بخش از سخن نيازمند تفصيل بيشترى است كه بايد در جاى ديگرپى گرفت. بيش از همه، روى سخن به جانب دختران و پسران جوانى استكه فرصتهاى خوبى را براى «شكلگيرى و شكليابى شخصيت» خويش بهگونهاى دلخواه دارند. نفس آدمى، هرچند بر اساس مفاد برخى رهنمودهاىدينى همواره و حتى در سنين بالاى عمر «جوان» است و همچنان نشاط دوران جوانى را براى دريافت و دستيابى به «دنيا» دارد اما همان گونه كه ازخود اين احاديثبر مىآيد، اين جوانى و نشاط در راستاى افزون طلبىمادى است مگر آن دسته كه «خود واقعى» آنان جايگاه خويش را يافتهاست و «من»هاى ديگر در آنان محكوم و مغلوب گشتهاند.(١١)
و پرواضح است جوان به «عهد فطرى» خويش نزديكتر است و «خوداصيل» و «من واقعى» او آلودگى و تعلقات مادى كمترى را به خود گرفتهاست و دوران نوجوانى و جوانى نقطه عطفى در زندگى شخص، در خصوصدريافتهاى فكرى و عملى او مىباشد.
مىدانيم كه اميرالمؤمنينعليهالسلام وصيت نامهاى مشروح به عنوان يكدستورالعمل جامع، براى فرزند ارشد خويش، امام حسن مجتبىعليهالسلام نوشتهاست. اين وصيتنامه كه به صورت نامهاى طولانى، سرمايهاى بزرگ بهشمار مىآيد، حاوى نكات و رهنمودهاى بسيارى است كه مىتواندراهگشاى كسانى باشد كه براى «بازيافتن خويش» ارزشى درخور قايلند.
امير مؤمنانعليهالسلام در بر شمارى عللى كه حضرت را به نگارش اين نامهبراى فرزند نوجوان و يا جوان خويش وا داشته از جمله به اين نكته اشارهدارد كه نكند پيش از وصيت و رهنمودهاى من، درگير هجوم خواستهها وفتنههاى دنيا گردى و چه بسا كار به دشوارى گرايد. آنگاه در شرح علت ايننگرانى و يا پيشبينى احتمالى و نيز تحليل و ارزيابى مثبت رهنمود مذكوربراى فرزند خويش، اضافه مىفرمايد:
«و انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شىء الاقبلته، فبادر بالادب قبل ان يقسو قلبك و يشتغل لبك»; (١٢)
«قلب نوجوان همانند زمين خالى از كشت است كه هر بذرىدر آن ريخته شود مىپذيرد، لذا پيش از آنكه لبتسفتشده و عقلت پر مشغله گردد، به ادب خويش مبادرت كن.».
پي نوشت ها :
١) عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها. على(ع)، «غررالحكم».
٢) اعظم الجهل، جهلالانسان امر نفسه. على(ع)، «غررالحكم».
٣) افضل المعرفة، معرفة الانسان نفسه. على(ع)، «غررالحكم».
٤) نال الفوز الاكبر، من ظفر بمعرفةالنفس. على(ع)، «غررالحكم».
٥) من عرف نفسه انتهى الى غاية كل معرفة و علم. على(ع)، «غررالحكم».
٦) سوره شمس، آيه ٨ تا ١٠; خداوند «فجور» و «تقوا»ى نفس را به آن الهام كرد.
٧) سوره زمر، آيه١٥.
٨) سوره حشر، آيه١٩.
٩) فلسفه اخلاق، ص١٧٣.
١٠) سوره احزاب، آيه ٣.
١١) از جمله: الشيخ شاب في طلب الدنيا و ان التفت ترقوتاه من الكبر، الاالذين اتقوا و قليل ماهم; انسان سالخورده، در دنياطلبى همچنان جوان است هرچند استخوانهاى ترقوهاش بهخاطر پيرى كجشده باشد، مگر آنان كه تقوا پيشه كردهاند و آنها نيز خيلى كماند.
پيامبر اكرم( صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
١٢) بحارالانوار، ج٧٧، ص٢٠٠.
فصل دوم : دفتر دل
گفتيم «خود واقعى» و «من اصلى» همان «خود» كمالجو و صلاحخواهاست كه تحتحكومت «عقل» مىباشد اما «جدال» ميان «خود انديشهگرو كمالجو» و «خود بيگانه»، واقعيتى در نهاد انسان است كه هشيارى واراده او را در توجه به «خود واقعى» و پيروزى آن بر «خود بيگانه»مىطلبد.
در جدال ميان «خود» و «ناخود»، آن كس به «فلاح» و رستگارىمىرسد كه به يارى «خود» بشتابد و در سنگلاخ مبارزه «تقوا» و «فجور»جانب «من اصيل» را گرفته و «خود واقعى» را نجات دهد.
دوران جوانى علاوه بر فرصتى كه پديد مىآورد، نقطه عطفى درشكلگيرى و تكوين «خود» يا «ناخود» انسان است. «جوان» به اقتضاىفاصله كمترى كه به «عهد فطرى» خويش دارد، تعلقات و دشواريهاىروحى محدودترى نيز او را فراگرفته است.
آنچه گذشت تاكيدى بر اهميت «خود واقعى» و مقدمهاى بر اهميتبازيابى نفس در دوران آغازين زندگى بود.
اشاره كرديم كه اميرمؤمنان علىعليهالسلام در برشمارى انگيزهاى كه او را بهنگارش پندنامه براى فرزند نوجوان و يا جوان خويش، امام حسنمجتبىعليهالسلام واداشته، به اين انگيزه نيز اشاره دارد كه نكند پيش از وصيت و رهنمودهاىمن، درگير هجوم خواستهها و فتنههاى دنيا گردى و چه بسا كار به دشوارىگرايد.
خوانديد كه امير مؤمنانعليهالسلام قلب نوجوان را همانند زمين خالى شمردهكه هر چه در آن افكنده شود مىپذيرد، و لذا تاكيد مىكند: پيش از آنكهقلبتسفتشده و عقلت پرمشغله گردد، به ادب خويش مبادرت كن.
نوشتن درباره «كتاب نفس» در واقع بازگويى و توضيح عهدنامهاى الهىاست كه به صورت فطرى در جان آدمى نهاده شده است كه بخش «نوشتهشده» «نهاد» انسانى را تشكيل مىدهد. روشن است كه منظور از «كتابت»همان خلقت و آفرينش با قلم تكوين است. بسيارى از رهنمودهاى دينى،بويژه آيات الهى، نشان از «نهاد» مذكور دارد. مثلا آنجا كه مىگويد:
«خداوند «فجور» و «تقوا»ى نفس را به آن الهام كرد.»(١)
و آنجا كه مىگويد:
«پروردگار ما آن است كه هر چيز را خلقت داد و سپسهدايت كرد.»(٢)
در جايى ديگر، آيات و نشانههاى تكوينى حق را، هم در «آفاق» مىداندو هم در «جانها».(٣) چنان كه «هدايت تكوينى» و «هدايت تشريعى»، هر دورا عطيهاى براى انسان در نماياندن «راه» برمىشمارد.(٤) در يك جا نيز ازكسانى ياد مىكند كه «خدا فراموشى» آنها به «خود فراموشى»شان انجاميدهاست.(٥) و بالاخره آنچه درباره روز «الست»، از جمله در قرآن كريم آمدهاست نيز ريشه در همين حقيقت دارد.(٦)
شرح «كتاب نفس» آدمى كه بخشى از «كتاب تكوين» الهى است مجالىديگر مىطلبد. آنچه اينك و در اين فرصتبدان اهتمام داريم نگاه به «دفترنفس» است. فراموش نكردهايم كه پيشتر آنچه را اينك به نام «نفس» يادمىكنيم با عنوان «خود» و «من» توضيح داديم. اينها همه تعابيرى از يكواقعيت است. آنچه در قرآن به نام «فؤاد» و در زبان ما به عنوان «دل» گفتهمىشود نيز جنبه ديگرى از همين حقيقت است. پس به خطا نرفتهايم اگرعنوان اين بخش را «دفتر دل» دادهايم. چنان كه هر جا در منابع اسلامىسخن از «قلب» رفته، عمدتا منظور همان جان و روح و نفس آدمى است.
كتاب نفس
قلم به گزاف نبردهايم اگر ساختار فطرى «نفس» را با دو وجهه و چهره،شرح كنيم; وجههاى كه با عنوان «كتاب نفس» از آن سخن مىگوييم وچهرهاى كه با تعبير «دفتر نفس» به شرح آن نشستهايم.
نفس آدمى و به تعبير ديگر «من» و «خود» انسانى يك حقيقتبسيط ومجرد است كه جنبههاى مختلفى دارد. آنچه «قلم تكوين» الهى در نهادفطرى ما نگاشته است را «كتاب نفس» مىنماميم.(٧) كتاب ناخوانده را به«خواندن» مىنشينيم و كتاب خوانده، ولى فراموش شده را، به «بازخوانى»آن همت مىگماريم.
«سنگ نبشته» بسان كتابى گشوده است كه هر صفحه آن، به فراخورخويش، گستره آگاهى بشر از دوران كهن را فزونى مىبخشد. مشابه همينتعبير را درباره نفس و جان نيز بكار مىبريم. نگاه صائب و ديد عميق در«جان نبشته» و «نفس نبشته» فطرت انسانى كه قلم حق به نگارش آوردهاست، بىشك به «معرفت صاحب قلم» يعنى خداى عزوجل خواهدانجاميد. از همين روى است كه اميرمؤمنانعليهالسلام فرمود:
من عرف نفسه فقد عرف ربه;(٨)
«هر كس خويشتن خويش را شناخت، پروردگارش را شناختهاست.».
نگارش دستحق، حروفى بس خوش منظر دارد كه چشم «عارف»نظاره بر آن دارد و سروش «كتاب نفس» را، هماره آوايى بس خوشاينداست، هر چند اين آوا همراه «شكوه» و «آه» است. نخستين بيتديوان«مولانا» را بارها شنيده يا خواندهايد. اين بيت اشاره به همينحقيقت دارد. گلچين ابيات او در آغاز ديوان چنين است :
بشنو از نى چون حكايت مىكند |
وز جداييها شكايت مىكند |
|
كز نىستان تا مرا ببريدهاند |
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند |
|
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق |
تا بگويم شرح درد اشتياق |
|
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش |
باز جويد روزگار وصل خويش |
|
آتشست اين بانگ ناى و نيستباد |
هر كه اين آتش ندارد نيستباد |
|
آتش عشقست كاندر نى فتاد |
جوشش عشقست كاندر مى فتاد |
|
هر كه را جامه زعشقى چاك شد |
او زحرص و جمله عيبى پاك شد |
|
جسم خاك از عشق بر افلاك شد |
كوه در رقص آمد و چالاك شد |
|
با لب دمساز خود گر جفتمى |
همچو نى من گفتنيها گفتمى |
درباره «كتاب نفس» به همين اندك قناعت مىكنيم و توضيح بيشترنمىدهيم چرا كه وعده ما «دفتر نفس» و به تعبير ديگر، «دفتر دل» است.پس، «دفتر دل» را مىگشاييم.
دفتر دل
همه ما در اولين نگاه، تفاوتى كه ميان «كتاب» و «دفتر» وجود دارد رابراحتى در مىيابيم. روشنى دريافت اين تفاوت، ما را از شرح بيشتر انگيزهانتخاب عنوان «دفتر دل» براى اين قسمتباز مىدارد. عنوانى كه فرازبرگزيده نامه اميرمؤمنان علىعليهالسلام را گواه آن گرفتيم.
شكى نيستبراى انسان اين امكان وجود دارد كه با تلاش خويشبسيارى از نوشتهها را به فراموشى بسپارد اما هيچ گاه نمىتوان واقعيتخارجى آنها در آن برهه زمانى را از ميان برد. آدمى در «كتاب نفس»خويش، سرمايههاى فطرى و اندوختههاى بىشمارى را در اختيار دارد.دانشها و ارزشهاى «اصيل» و «الهى - انسانى» فطرتى كه خداوند انسانها را بر اساس آن آفريده است(١٠) وانسان به «تلاوت» آن و به تعبيرى به «بازخوانى» آن فراخوانده شده است;همانگونه كه به «تلاوت» كتاب تشريع، يعنى قرآن مجيد دعوت شدهاست، اما دفترى نيز به روى او گشوده شده كه همه برگههاى آن را خود او«شكل» و «محتوا» مىدهد. «شكلى» از عمل و «محتوايى» از انگيزه و نيت.(١١)
نگارش در «كتاب نفس» آدمى را قلم الهى به انجام رسانده است، ولى«كتابت» اين دفتر و پركردن اوراق آن به خود انسان سپرده شده است. اوخود مسؤول شكل دادن به دل و جان و هويت انسانى خويش است. اوهمانگونه خواهد بود و همان شكل و نقش را خواهد داشت كه در دفترجان و اوراق دل خويش ترسيم مىكند. نكته بسيار در خور توجه اينحقيقت است كه «دفتر دل» تا به دست آدمى است همچنان دفتر است وگشوده براى نگارش، اما پس از نگارش آخرين برگ آن، ديگر «كتاب» استو نه «دفتر». چنان كه قرآن كريم بارها از دفتر اعمال با عنوان «كتاب» نامبرده است. و پر روشن است كه «فردا» ما را به «بازخوانى» كتابى فرامىخوانند كه «دست نوشته» خودمان است و نه ديگران. چه گويا فرمودخداى كريم در قرآن كريم:
اقرا كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا; (١٢)
«كتابت را بخوان كه امروز (قيامت)، نفست، به عنوانحسابرس، تو را كفايت مىكند.».
در يك جمعبندى
حاصل آنچه گذشت اينكه، همانگونه كه «نفس» و «من» انسانى، وجههو چهرهاى «نوشته» دارد كه به بازخوانى آن فراخوانده شديم، وجهه وچهرهاى «نانوشته» دارد كه بسان دفترى بس سفيد، نگارش آن به عهده خودما وا نهاده شده است. آنچه در «كتاب تكوين» و «فطرت» بشرى با «نفخهالهى» نگاشته شده و آنچه در «كتاب تشريع» يعنى «قرآن» محمدىصلىاللهعليهوآلهوسلم با«وحى الهى» گرد آمده را بايد زمينه و سرمشقى تلقى نمود كه تكوين وشكلگيرى «دفتر نفس» و شخصيت و هويت «اكتسابى» فرد بايد هماهنگبا آن باشد. و پرواضح است «كتاب فطرت» و «كتاب وحى» يعنى «كتابتكوين» و «كتاب تشريع» دو روى يك حقيقتند و هر دو مظهر يكواقعيت. «كتاب فطرت و عقل» نيز در رهنمودهاى دينى در رديف «كتابوحى»، به عنوان حجت الهى معرفى شده است.(١٣)
بر همين اساس است كه با اطمينان مىگوييم ميزان همخوانى «كتابدست نوشته» بشرى با كتاب فطرت و كتاب قرآن، ملاك و ميزانى براىشناختنزديكى و دورى انسان به «حق تعالى» در «دنيا» و «آخرت» است.
سخن در شكلگيرى «شخصيتجوان»است. «دفتر دل» نوجوان و جوانهمانند دفترى نو است كه نخستين برگهاى آن به نگارش مىآيد. آگاهىلازم، دقت كافى، ارزش و جايگاه اعمال انسانى، استفاده صحيح از قدرتانديشه و غنيمتشمردن فرصت، الگويابى و برنامهريزى، از جملهعناصرى است كه از ندامت و پشيمانى در پايان كار مىكاهد. اگر به نقشىكهنخستين سالهاى شكلگيرى شخصيت انسانى دارد و تاثيرى كه در ادامهشخصيت و هويت ثبات يافته انسان مىگذارد توجه كافى شود، به اهميتچگونه ورق خوردن نخستين برگهاى «دفتر دل» بيشتر پى خواهيم برد.براستى كه چنين سالهايى از زندگى را بايد نقطه عطف شكلگيرى هويت وشخصيت انسان شمرد. آمادگى دل جوان براى پذيرش آنچه در زمين خالىنفس افشانده مىشود، عامل عمده اين اهميت است.
بازگشت به سخن على عليهالسلام
آنچه گفته شد واقعيتى است كه اميرمؤمنان علىعليهالسلام با تشبيه زيبا ومناسب خويش به اهميت آن اشاره نموده است. «جان» و «نفس» و «خود»و «من» و «دل» و در تعبير آن بزرگوار «قلب» نوجوان و جوان، همانندزمين مستعد و خالى از كشتى شمرده شده كه پذيراى هر بذرى است كه درآن افشانده شود; خار يا گل، با ثمر يا بىثمر; تا باغبان كه باشد و زارع را چهخوش آيد؟ پيش از آنكه زمين به سفتى گرايد و علفهاى ديگر مجال كشتمطلوب را بربايد بايد به شكلدهى و كشتبذر مطلوب همت گماشت.
«قلب» و «جان» آدمى، و «دل» و «خود» انسانى نه تنها همانند زمينمستعد، پس از چندى به «قساوت» و «سفتى» و «انعطاف ناپذيرى»مىگرايد بلكه در بسيارى موارد سختى آن از سفتى سنگ خاره نيز فراترمىرود. به قول قرآن، برخى سنگها نيز گاه مىشكافند و از ميان آنهاچشمهاى مىجوشد اما برخى «دلها» حتى از سنگ سفتترند.(١٤) چنيندلهايى هيچ نقطه اميدى باقى نگذاشتهاند.
اميرالمؤمنينعليهالسلام در نامه مذكور (طبق نقلى كه ما انتخاب نمودهايم) باهمين مقدمه كه قلب نوجوان و جوان، حالت زمين مستعد را دارد، ازفرزند خود مىخواهد كه پيش از شكلگيرى و سفتشدن قلبش و پيش ازآنكه خرد و انديشه او گرفتار مشغلههاى موجود گردد به «تاديب» وشكلدهى آن، هماهنگ با «كتاب تكوين» و «كتاب تشريع» مبادرت كند وتا فرصت از دست نرفته و كار تكوين شخصيتبه دشوارى نگراييده، به اينمهم اقدام نمايد.
در برخى ارشادات دينى، در خصوص بيان واقعيت تاثيرگذارى گناه در«نفس» و «دل» اينگونه آمده است كه جان و قلب آدمى در ابتدا همانندصفحه سفيدى مىماند كه ارتكاب هر گناه نقطه سياهى را بر روى آن ايجادمىكند تا آنگاه كه تمام «صفحه دل» را فرا مىگيرد. آنگاه ديگر اميدچندانى به نجات آن نيست. اين نكته در باره رابطه ايمان و قلب نيز واردشده است; چنان كه علىعليهالسلام فرموده است:
ان الايمان يبدو لمظة في القلب، كلما ازداد الايمان ازدادتاللمظة;(١٥)
ايمان در آغاز همانند نقطهاى روشن در قلب ظاهر مىشود;هر چقدر ايمان افزايش يابد اين نقطه روشن فزونى مىيابد.روشن است در اينجا منظور از قلب، همان روح و نفسآدمى مىباشد.
در يك نگاه
«دفتر نفس»، «مزرعه دل»، «كشتزار قلب»، «نامه اعمال» و همه،تعابيرى از يك واقعيتند. نگارش اين «دفتر» و زراعت اين «زمين» برعهدهخود آدمى نهاده شده است. هويت و شخصيت «الهى» يا «شيطانى» اوحاصل عملكرد او است. سنين جوانى نقطه عطفى در شكل دادن وشكلگيرى اين هويت است. مسؤوليت اول و عمده استفاده صحيح ازفرصت جوانى برعهده خود جوان است. كوتاهى ديگران عذرى در ضايعكردن فرصت مذكور و سياه كردن بىثمر«دفتر دل» نيست، هر چند«ديگران» نيز مسؤوليتى بس عظيم دارند، اما اين مسؤوليت چيزى از بارمسؤول بودن خود جوان و وظيفه او كم نمىكند.
پي نوشت ها :
١) سوره شمس، آيه٨; فالهمها فجورها و تقويها.
٢) سوره طه، آيه٥٠; ربنا الذى اعطى كل شئ خلقه ثم هدى.
٣) سوره فصلت، آيه٥٣; سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق.
٤) سوره انسان، آيه٣; انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا.
٥) سوره حشر، آيه١٩; نسوا الله فانسيهم انفسهم.
٦) سوره اعراف، آيه١٧٢; و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علىانفسهم الستبربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انا كنا عن هذا غافلين.
٧) روشن است اينجا كه از «كتاب نفس» در مقابل «دفتر نفس» نام مىبريم منظور آن بخش ازنهاد انسانى و فطرت الهى است كه «قلم الهى» در تكوين فطرت انسانى به نگارش آن رقمخورده است. «فطرة الله التى فطر الناس عليها» سوره روم، آيه ٣٠.
٨) غررالحكم.
٩) ثم سواه و نفخ فيه من روحه، سوره سجده، آيه٩ و نيز: سوره حجر، آيه٢٩ و سورهص،آيه٧٢.
١٠) فطرة الله التى فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله، سوره روم، آيه ٣٠.
١١) اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه; سوره فاطر، آيه ١٠.
١٢) سوره اسراء، آيه ١٤.
١٣) ان لله علىالناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة، فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء والائمه عليهم السلام و اما الباطنة فالعقول. امام كاظم(ع)، كافى، ج١، ص١٦.
١٤) ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منهالانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله و ما الله بغافلعما تعملون; سورهبقره، آيه٧٤.
١٥) نهجالبلاغه، كلمات قصار، ص٥١٨.
فصل سوم : شاكله
اراده حكيمانه اشاره كرديم كه در شكلگيرى شخصيت جوان، نقش اول را خود، ايفامىكند. در شكلدهى و بروز آن، حرف اول و آخر را شناخت، اراده وخواستخود او است كه مىزند. پرواضح است اين به معناى ناديده گرفتنعوامل ديگر در شكلگيرى شخصيت انسانى نيست. عوامل و زمينههاىبسيارى وجود دارد كه بايد مورد توجه قرار گيرد. افراد و بخشهاىگوناگونى مىباشند كه سهمى از اين مسؤوليت را بر دوش دارند اما اينهاهمه مشروط به خواست و اراده جوان است، و اراده او نيز بر اساسشناخت و نوع دريافتها و آگاهيهايى است كه به دست مىآورد. شناختارزشها و گزينش ملاكهاى ارزشدهى، و به عبارت ديگر، ديدگاهى كه اونسبتبه «خود»، «جهان» و «زندگى» پيدا مىكند و باورهايى كه در خودجاى مىدهد، زمينه تصميمات و حركات ارادى او را فراهم مىنمايد. نقطهعطف در بررسى و ارزيابى عوامل تكوين ساختار شخصيت و ارزشوجودى هر انسان را بايد در همين مرحله دانست. پندارها و باورهاىانسانى زمينهساز عزم و اراده او است. «انگيزه» كه اصل و جهت رفتارهاىآدمى را تحقق مىبخشد ريشه در باورهايى دارد كه به آن دستيافته است.رفتار آدمى حاكى از نوع شخصيت او است; چنان كه شكلدهنده شخصيتاو نيز مىباشد.رفتاروعملكرد و آنچه كه از وجود انسان به عنوان «فعلارادى» وى سرمىزند ريشه در نيت و عزم، انگيزه و اراده او دارد، و اينهاهمه، جايگاهشان قلب و جان آدمى است كه در بخشى ديگر از آن نيز سخنخواهيم گفت.
در شكلگيرى شخصيت انسان، و در بحث ما، شخصيت جوان، بهعوامل بسيارى بستگى دارد كه برخى از آنها چون عامل وراثتيا محيط،در نگاه نخست از عهده و گزينش خود او بيرون است اما شناخت و اراده وانگيزه او است كه نقش اصلى را ايفا مىكند و مسؤوليتپذيرى و مسؤولبودن او، درست از همين نقطه است. چون مىتواند تصميم بگيرد و چونمىتواند ميان «اين» و «آن» يكى را گزينش كند، مسؤوليت مىپذيرد و بايدپاسخگو باشد.
قرآن كريم از برخى چنين ياد مىكند:
«وقتى رفتار زشتى را انجام مىدهند مىگويند اين سنتپدران ما بوده است و ما آنها را بدين روش يافتهايموخداوند به ما چنين دستورى داده است. به آنان بگوخداوند هيچ گاه دستوربه عمل ناپسند نمىدهد.»(١)
اگر پذيرفتيم كه انسان قدرت گزينش دارد، او است كه تصميم مىگيرد واو است كه براساس ارادهاش و به دنبال انگيزههايش «عمل» مىكند، ديگرسلب مسؤوليت، امرى منطقى نخواهد بود. همواره بين رفتار آدمى وانگيزهها و اوصاف و ويژگيهاى نفسانى او رابطه تاثيرگذارى متقابلوجود دارد.
شاكله!
قرآن كريم در بيان يك اصل كلى، تعبير «شاكله» را به كار برده است.اين اصل كلى با خطاب به پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اين گونه بيان مىشود:
«قل كل يعمل على شاكلته »;(٢)
«بگو كه هر كسى بر اساس شاكله خويش عمل مىكند.».
مىبينيد كه اين امر به عنوان يك قاعده كلى و اساسى بيان شده است. هرانسانى رفتار و عمل او برخاسته از «شاكله» او است. بين اعمال فرد و«شاكله» او همواره تناسب و رابطه برقرار است. كردار و شخصيت رفتارىهر انسانى ريشه در «شاكله» او دارد و تفسير و تحليل عملكرد هر شخص رابايد در «شاكله» او جستجو نمود. اين كلمه با كلمات «شكل، تشكيل وتشكل» هم خانواده و از يك ريشه است. گفتهاند «شكل» در اصل به معنىبستن چهارپايان به كار مىرود. برخى نيز «شاكله» را از شكل به معنىهيات و قيافه شمردهاند. به معنى مثل و مانند نيز گفتهاند. به هر صورت«شاكله» يا به معناى سجيه و صفت اخلاقى و تربيتى و باورهاى آدمى استكه با معناى نخست تناسب دارد چرا كه سجايا و اوصاف اخلاقى تربيتى وباورهاى موجود، انسان را مقيد مىسازد كه به تناسب آنها حركت كند; و يابه معناى «راه و مذهب» است; با اين تناسب كه وقتى انسان در مسيرىعبور مىكند گويا آن را در پيش گرفته و خود را بدان مقيد ساخته است وكسى كه مذهب و روشى را انتخاب كرده گويا به آن ملتزم شده و از آنتخلف نمىكند.
به هرحال، اصل مذكور، عمل انسانى را مبتنى بر «شاكله» او مىداند;يعنى بين آن دو، تناسب و هماهنگى مىبيند. مىتوان «شاكله» را در مقايسهبا عمل، همانند «جان و روح» دانست كه در بدن سرايت دارد و به تعبيردقيق تر، بر بدن اشراف دارد و اين بدن است كه با اعضاء و اعمالش، شكل وساختار روحى فرد را به نمايش مىگذارد. هم دانش روز پذيرفته است وهم تجربه نشان مىدهد كه ميان اوصاف و حالات نفسانى و بين رفتار آدمىرابطهاى ويژه برقرار است. به عنوان مثال، هيچگاه رفتار و برخورد يكانسان شجاع و يك انسان ترسو در مواجهه با يك صحنه ترسناك، يكساننيست. چنان كه بين صفات نفسانى و بين نوع ساختار وجودى انسان نيزرابطه خاصى وجود دارد. برخى طبيعتى زودرنج دارند، برخى به سرعتخشمگين مىشوند، عدهاى حس انتقامجويى در آنان قوى است، برخىعلاقه ويژهاى به خوردن و ديگر خواستهاى غريزى دارند ولى بعضى درنقطه مقابل اينهايند. البته اينها هيچ يك به معنى سلب اراده از شخصنيست; فقط بيان كننده زمينههاى گوناگونى است كه در افراد وجود داردولى اختيار و قدرت انتخاب را در افراد ناديده نمىگيرد. قرآن عزيز، با مثالزمين و سرزمين پاك كه گياه در آن مىرويد، و زمين شورهزار و نامطلوبىكه حاصلى در بر ندارد، به گونهاى ديگر نيز به اين واقعيت مىپردازد.(٣)
اين نوع رابطه، واقعيتى است كه ميان ذات انسانى و ملكات اخلاقى وتربيتى و رفتار او وجود دارد. البته اين تناسب و رابطه را بايد از نوع رابطهداخلى و درونى دانست چرا كه نوعى ديگر از بستگى و ارتباط ميان رفتار واوصاف و بين اوضاع و احوال و عوامل خارجى وجود دارد كه به آداب وسنن و رسوم و عادات اجتماعى برمىگردد. اينها نيز انسان را به مسيرىموافق و مناسب خويش مىكشانند و او را از رفتارى در جهتخلاف آنهاباز مىدارند. پس مىتوان رفتار و شخصيت فرد را نه تابعى از اوضاع وشرايط اجتماعى، بلكه متاثر و هماهنگ با آن دانست.
نتيجه اينكه، در يك برداشت و به بيانى آسان مىتوان گفت «شاكله»انسانى، شكل و محتواى عمل او را ترسيم مىكند و در واقع شكلدهنده بهحركت و رفتار او است. به بيانى ديگر، «شاكله» را بايد عبارت از همانمجموعه عوامل و اجزائى دانست كه شخصيت انسانى او را تشكيل مىدهد.نتيجه مىگيريم كه هرانسانى بر اساس نوع شخصيتى كه دارد عمل مىكند واز آنجا كه همواره بين عمل انسان و شكلگيرى شخصيت و شاكله اوتاثيرگذارى متقابل وجود دارد پس نوع شخصيتى كه دارد هرچند ترسيمگررفتار و اعمال او است ولى همين رفتار و عملكرد در تثبيت و استقرار وثبات آن شخصيت نقش مستقيم دارد. اين تاثيرگذارى گاه تا جايى پيشمىرود كه موجب رسوخ كامل اوصاف خوب يا بد نفسانى در جان آدمىمىشود تا جايى كه جدايى از آن دشوار مىنمايد و يا غيرممكن. برخىآيات و رهنمودهاى دينى كه سخن از بسته بودن قلب و چشم و گوش جمعىگمراه به ميان آورده است و آنان را قابل هدايت نمىداند اشاره به همينواقعيت است. اينها كسانىاند كه شخصيت و شاكلهاشان چنان در مسير كفرو تربيت غيرانسانى و گمراهى ثبات يافته است كه «انذار» پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نيز بهحالشان سودى نمىبخشد.(٤)
اگر رفتار و اعمال انسان همواره برخاسته از نوع شخصيت و شاكله وسجاياى تربيتى و باورهاى درونى او است پس نشان دهنده نوع شخصيت اونيز مىباشد. فردى كه گرفتار تكبر و خودبينى است نشانهها و آثار اين،بخش از «شاكله» او را مىتوان در كلام و سكوت و قيام و قعود و حركت وسكون او شاهد بود. پس رفتار آدمى را بايد نماينده شخصيت درونى اودانست. شخصيت اجتماعى انسانى تنها نمودى از شاكله و شخصيت درونىاو است.
نقطه عطف در تكوين شاكله
مهمترين مرحله شكلگيرى شخصيت و شاكله آدمى را بايد در مرحلهگزينش و پذيرش باورهاى درونى و اعتقادى برشمرد. باورهايى كه با جاناو گره مىخورند و نوع بينش و ديدگاه او را نسبتبه انسان و جهان مشخصمىسازند. سنگ زيربناى شخصيت را در همينجا بايد جويا شد. اگر گاماول در مسلمانى، اقرار به توحيد و شهادت به رسالت است از همين روىاست. باورهاى درونى، همواره جان آدمى را به واقعيتهاى مورد نظر پيوندو گره مىزند. به همين جهت است كه از آن به عنوان عقيده و اعتقاد نام بردهمىشود و مىدانيد كه «عقد» در اصل به معنى گره و پيوند مىباشد. «شاكله»را نيز از ريشهاى نزديك به همين معنا معرفى كرديم. پس باورها واعتقادات انسان، نوعى بستگى و پايبندى و پيوند او را معين مىكند.انسان و در نتيجه اعمال او همواره بسته و در پيوند با باورها و شاكلههاىاو است.
اشاره كرديم كه انسان با اين وجود، قدرت انتخاب دارد. هرچند«شاكله» و باورها و نوع تربيت و فرهنگ حاكم و شرايط محيط، همه وهمه زمينههايى براى تاثيرگذارى براعمال و رفتار اويند ولى همواره اين اواست كه اراده مىكند و از زمينههاى داخلى يا بيرونى به نفع دستيابى بهخواستخويش سود مىبرد تا جايى كه برخى مواقع، جدا شدن از آن براىاو غير ممكن است لكن او آزاد بوده است كه خود را به اين مرحله از رسوخو نفوذ اين باور يا صفتبرساند. پس او «همان» است كه در عمل «نشان»مىدهد. مىبينيد كه اراده و قدرت انتخاب و اختيار او است كه هموارهحرف آخر را مىزند. شكل گرفتن و ثبات يافتن «شاكله» او بسته به اراده ونوع همت او است. نتيجه اينكه تكوين شخصيت او بستگى تام به اراده وخواست او دارد.
اين اراده و اين خواست در سنين جوانى كه زمينه شكلگيرى «شاكله»آدمى و «شخصيت» او بسى هموار است و همانند اسبى راهوار سرپيچىكمترى دارد اهميتبسزايى خواهد يافت. استفاده از اين فرصت،مسؤوليت مهمى است كه مستقيما بر دوش جوان نهاده شده است. قوتاراده و عزم جزم، ابزارى بس لازم در استفاده صحيح از اين اوقات در جهتشكلگيرى سالم شخصيت جوان است، چنان كه آگاهى و معرفت نسبتبههمه عواملى كه در نوع شخصيت آدمى تاثير دارد راه را براى تصميم و ارادهصحيح هموار مىسازد و در تصميمگيريها او را از افراط و تفريط بازمىدارد; چنانكه علىعليهالسلام :
لا يرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا;(٥)
«جاهل را وقتى مىنگرى يا افراط مىكند و يا تفريط.».
اراده و تصميم آنگاه كه بر آگاهى و شناخت و اطلاعات لازم تكيهنداشته باشد يا دچار تندروى مىشود و يا در خمودى و كوتاهى پرسهمىزند. اين است كه جوان در شكلدهى به شخصيتخويش هموارهنيازمند اراده است اما ارادهاى حكيمانه و از سر انديشه و آگاهى. بايد قوتو نيروى جسمى و سلامت تن و توانستن را نيز در اراده و نيتهاى استوار و پربنيان جويا شد. به اين روايتبس زيبا و پرمغز از حضرت امام صادقعليهالسلام توجه كنيد:
ما ضعف بدن عما قويت عليه النية;(٦)
«هيچ تنى، نسبتبه آنچه كه نيتى استوار و ارادهاى قوىبراى آن وجود داشته باشد دچار ضعف و ناتوانى نمىشود.».
مىبينيم كه پيام و جانمايه اين حديثشريف، اين سخن مشهور استكه «خواستن توانستن است» پس «توانستن در خواستن است»! اگر بخواهىمىتوانى. پس بخواه تا بتوانى.
پي نوشت ها :
١) و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا و الله امرنا بها قل ان الله لا يامر بالفحشاء اتقولون على الله ما لا تعلمون; «سوره اعراف، آيه ٢٨».
٢) سوره اسراء، آيه ٨٤.
٣) والبلد الطيب يخرج نباتهباذن ربه والذى خبث لا يخرج الا نكدا كذلك نصرف الآياتلقوم يشكرون; «سوره اعراف، آيه ٥٨».
٤) از جمله: ان الذين كفروا سواء عليهم ا انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون. ختم الله على قلوبهمو على سمعهم و على ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم، «سوره بقره، آيه ٦ و ٧».
٥) بحارالانوار، ج٧١، ص٢١٧.
٦) همان، ج٧٠، ص٢٠٥.
فصل چهارم : توان
افعال و حركات آدمى نشاندهنده توان بدنى و قوت روحى او است;چرا كه برخاسته از آن است. بسيارى خواستهها و آرزوهاى آدمى جامهعمل نمىپوشد چراكه «توان» و امكان تحقق آن را ندارد. برخى مطالعهيك كتاب معمولى را نيز نمىتوانند به پايان ببرند و برخى چنان منشاحركت و تحول مىگردند كه كتابهاى بسيارى درباره آنان نوشته مىشود.برخى، از مديريت زندگى شخصى خويش عاجزند و پارهاى انسانها از ادارهكره خاكى نيز برترند. عدهاى، از راه رفتن روى زمين صاف نيز درماندهاند وبرخى روى طناب به حركات نمايشى مىپردازند. بارها ديدهايم كه برخىقادر به تلفظ صحيح كلمات نيز نيستند و مثلا برف را «بفر» مىگويند! و ازجانب ديگر حداقل شنيدهايم و يا خواندهايم كه انسانهايى تنها با اشاره واراده خويش جامدى را به سخن مىآورند، رفتهاى را احضار مىكنند،گمشدهاى را نشان مىدهند، چشمهاى را جارى مىسازند، بيمارى رامعالجه مىكنند و يا حتى جان را از تن خويش رها مىسازند! اينها واقعياتىاست كه حداقل بخشى از آن ملموس زندگى و يا باورهاى درونى ماست. آياتا كنون پرسيدهايم «توان» و قوت در چيست؟ چرا برخى مىتوانند و برخىنمىتوانند؟ و دقيق تر اينكه، چرا برخى «توان» دارند و برخى ندارند؟ دراينكه قوت بدنى و توان جسمانى برخى را قادر به انجام و بعضى را ناكاممىكند شكى نيست اما بسيارى حتى در شرايط مساوى و يا برتر نيز ناكاممىمانند. در اينكه علم و اطلاعات، منشا قدرت و توان است ترديدىنيست اما بسيارند افرادى كه در شرايط مساوى يا بالاتر نيز، آگاهي هايشانسودى به حال آنان ندارد.
انگيزه بحث
جوان در شكلدهى و تكوين شخصيتخويش نيازمند «توان» و قوتاست. او مىخواهد بداند كه منشا توانايى او چيست؟ بكارگيرى عواملى كهبه شخصيت او شكل مىدهد و رفع موانع موجود و آمادگى براى دفع موانعاحتمالى، محتاج توانايى لازم است. اين توانايى را در كجا بايد جست؟پرواضح است كه «توان» تن و قوت بدن به تنهايى نمىتواند ابزارى براىبكارگيرى اين عوامل و كنار زدن موانع باشد. خود «توان» بدنى نيز گاه براىاو آرزويى است كه انتظار تحقق آن را مىكشد و راهى بدان مىجويد! واصلا چه بسيار كه همين توانايى بدنى نيز مانعى براى دستيابى به آن نوع ازشخصيت انسانى كه به صورت منطقى در انديشه و باور خود براى خويشپسنديده است مىگردد. مىبينيد كه هنوز اين سؤال بىجواب مانده است كهمنشا توانايى چيست؟
بازگشتبه يك اصل
سخن ارزشمندى را كه بدان اشاره كرديم يك اصل جامع و ثابتى استكه پيشتر تنها به ذكر آن بسنده كرديم. اين اصل كلى، سخنى از حضرتامام صادقعليهالسلام است كه شواهد متعددى در ديگر رهنمودهاى دينى براىآن وجود دارد.اصل مذكور را آن حضرتعليهالسلام اين گونه بيان مىفرمايد :
ما ضعف بدن عما قويت عليه النية;(١)
ترجمه اين سخن مىتواند چنين باشد :
«هيچ تنى، نسبتبه آنچه كه نيتى استوار و ارادهاى قوىبراى آن وجود داشته باشد دچار ضعف و ناتوانى نمىشود.».
مىبينيد كه ضعف و قوت بدن براساس اصل مذكور، تنها تابعى از نيت وخواست انسان است. بدن براى روح و جوانب و مظاهر گوناگون آن ابزارىبيش نيست. ابزارى كه قوت و ضعف آن نيز در گرو خود روح و جان آدمىاست. نه اين است كه روح آدمى اسير تن خاكى باشد و در زندان آن به سربرد بلكه اين بدن و حيات مادى آن است كه در سلطه روح است و همانندابزارى بىاراده در دست روح و به اشراف مستقيم او در حركت است. درواقع، مرگ نيز چيزى جز اين نيست كه روح آدمى بدن و حيات مادى آن رارها مىكند; درست همانند استادى ماهر كه ابزار را به كنارى مىنهد. اراده،علم، ادراك، عزم، نيت، اختيار، انديشه، كمالجويى و هرآنچه از اين مقولهاست همه، مظاهر نفس و روح آدمى است. همان چيزى كه پيشتر از آن بهعنوان «خود» يا «من» ياد كرديم. اين حقيقتى بس شگرف و ارزشمند درباورهاى دينى و نقطه عطفى در معارف اسلامى، انسانى ما مىباشد.
هرچند روح كه حقيقتى مجرد استبدن مادى را به خدمتخويشمىگيرد اما برخى ارواح چنان توان و وسعت مىگيرند كه بدون بكارگيرىاعضاء و جوارح و بدون محدوديتها و قيود و شرايطى كه ابزار مادى تندربر دارد به خواستخويش دست مىيابند.
اگر پذيرفتيم كه بدن همانند ابزارى تسليم و در اختيار «روان» آدمىاست پس قوت و توان واقعى آن را بايد در توانمندى «روان» او جست. اگرباور و عزم و سپس نيت، «توان» گيرد بدن هيچ گاه احساس ضعف نخواهد كرد.
عمده، توانمندى نيت و باور درونى است كه ضعف و قوت بدن و حياتمادى آن نيز تابع آن است. بر هر چيزى كه نيت و خواست آدمى قوت گيردبدن نسبتبه آن دچار سستى نخواهد شد. به همان ميزان كه روح آدمى ازخود ارادهاى استوار و قوى نشان دهد، قواى بدنى نيز «توان» خواهند يافت.قوت اراده و توان روحى انسان ريشه در يقين و باور او دارد. اينكه در برخىدستورات دينى مىخوانيم كه «با يقين باش قوى خواهى بود»(٢) اشاره بههمين حقيقت است. هر چقدر باورهاى انسان قوىتر باشد توانمندىروحى او نيز در همان مسير بيشتر و استوارتر خواهد بود. لذااميرالمؤمنينعليهالسلام در همان نامهاى كه به فرزند عزيزش، امام حسن مجتبىعليهالسلام مىنويسد در بيان سفارشات و دستورالعملهايى كه براى او صادر مىكنداضافه مىكند كه «قلبت را با اندرز زنده كن و با زهدورزى بميران و آن را بايقين، تقويت نما.»(٣) و در گذشته گفتيم كه كلماتى چون، روح، دل، قلب،عقل، نفس، همه حاكى از يك حقيقت مجردند كه از آن با عنوان «خود» يا«من» ياد مىكنيم و پرواضح است كه باورهاى انسانى ريشه در شناخت ومعرفت او دارد. هر چقدر معرفت انسانى نسبتبه حقايق جهانى بيشترباشد باور و در نتيجه اراده و نيت او استوارتر خواهد بود. شناخت جهان«نفس» آدمى جايگاهى بس بلند دارد و چنان كه پيشتر تاكيد شد «معرفتنفس» معرفت پروردگار را در پى دارد.
شناخت نفس و دستيابى به باورهاى درونى نسبتبه حقيقت جهاننفس و جهان خارج از آن، از راه رياضت و مراقبت و اشراف بر نفسحيوانى و فاصله گرفتن از جاذبهها و كششهايى كه آدمى را از «حقيقت»هستى جل و علا باز مىدارد، به دنبال خود افقهاى بسيار والا و ارزشمندىرا براى انسان پديد مىآورد و درهاى توانمندى فراوانى را به روى اومىگشايد. «نفس» او ظرفيت پذيرش معارف و قوايى مىگردد كه ديگران ازآن بىبهره و عاجزند. چشمههاى نور و آگاهى از مبدا هستى جل و علا دردل او كه همان جان او استسرازير مىشود(٤) آن وقتسخن گفتن مشتىسنگريزه در كف او امرى عادى خواهد بود. چنان كه شير درندهاى كه تالحظهاى پيش نقشى بر پرده بود به راحتى يك اشاره و يا يك نگاه، حركتخواهد نمود.
همت عالى و اراده استوار گوهرى بس گرانبهاست كه آن را بايد درفضاى معرفت و يقين جويا شد چنان كه فرمود :
«عزم و اراده، به اندازه بينش است.»(٥)
و آن بينش و معرفتى بسيار ارزشمند و توانآفرين است كه برخاسته ازرهايى جان از قيد تن باشد. پرواضح است انسانى كه در بندگى تن گرفتارآمده نمىتواند از توانمندى روان خويش بهره جويد. ريشه شجاعت و توانو همت والا و اراده استوار و ثبات قدم و فايق آمدن بر خواستهها را بايد درجاى ديگر سيراب كرد. گلچينى از ابيات ملاى رومى در مثنوى در وصفمبارزه حمزه سيدالشهداعليهالسلام در ميدان جنگ، گوياى بخشى از اين حقيقتاست; كه بازگو مىكنيم :
اندرآخرحمزهچون در صف شدى |
بىزره سرمست در غزو آمدى |
|
سينه باز و تن برهنه پيش پيش |
در فكندى در صف شمشير خويش |
|
خلق پرسيدند كاى عم رسول |
اى هژبر صف شكن شاه فحول |
|
نه تو لاتلقوا بايديكم الي |
تهلكه(٦) خواندى زپيغام خدا |
|
پس چرا تو خويش را در تهلكه |
مىدراندازى چنين در معركه |
|
چونجوان بودى و زفت(٧) و سخت |
تو نمىرفتى سوى صف بىزره |
|
چون شدى پير و ضعيف و منحنى |
پردههاى لاابالى(٨) مىزنى |
|
لاابالى وار با تيغ و سنان |
مىنمايى دار و گير و امتحان |
|
تيغ، حرمت مىندارد پير را |
كى بود تمييز، تيغ و تير را |
|
زين نسق(٩) غمخوارگان بىخبر |
پند مىدادند او را از غير(١٠) |
جناب حمزهعليهالسلام در جواب مىگويد :
گفتحمزه چونك بودم من جوان |
مرگ مىديدم وداع اين جهان |
|
سوى مردن كس برغبت كى رود |
پيش اژدرها برهنه كى شود |
|
ليك از نور محمد من كنون |
نيستم اين شهر فانى را زبون |
|
از برون حس لشكرگاه شاه |
پر همى بينم زنور حق سپاه |
|
خيمه در خيمه، طناب اندر طناب |
شكر آنك كرد بيدارم زخواب(١١) |
مىبينيد كه حمزهعليهالسلام منشا توانمندى و بىباكى خويش را نه در قوت بازوو ستبرى تن، بلكه در «يقين» و معرفت درونى خويش معرفى مىكند و ازهمين جاست كه لشكرگاه پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را نه با چشم سر، كه با چشمى ديگر، پراز سپاه مىبيند كه خيمهها برپا كردهاند. او سپاس خويش به خاطر اينهمهتوانمندى را به پيشگاه كسى تقديم مىكند كه او را از خواب بيدار كردهاست. روشن است انسان خفته توان حركت، غلبهبرمشكلاتودستيابىبهآرمانها را ندارد. جان خفته نيز چنين است.
اگر قلب آدمى به «يقين» دستيابد و حقيقتى در باور جانش جاىگيرد، چنان ثباتى به خود مىگيرد كه استوارى آن از كوه نيز بيشتر خواهدبود. اين واقعيت را در اين رهنمود دينى چنين مىخوانيم :
«كندن كوهها آسانتر است از كندن قلبى از موضع وجايگاهش».(١٢)
كوه هر چند بزرگ و هرچه سختباشد ولى به هرحال از عالم مادهاست و برخى ابزار مادى در آن كارگر مىافتد; اما دل و قلب و نفس انسان وهرآنچه بدان پيوند مىخورد و با آن متحد مىگردد از عالم ماده نيست وابزار مادى با آن سنخيتى ندارد تا در آن تاثير گذارد. با آنچه گذشتمىتوانيم به اجمال به تحليل و ارزيابى سست عنصرى، ضعف اراده، بريدن،ياس، سرخوردگى و دون همتى برخى بپردازيم.
فرا راه
دوران جوانى از يك سو بخاطر موقعيت ويژهاى كه از نظر آمادگىبراى پذيرش حقايق هستى و دريافت معارف الهى و باز شدن در دل به روىچشمههاى آگاهى و قلههاى توانمندى، در اختيار مىگذارد و از جانبديگر به همين ميزان، زمينه اسارت جان در چنگال تن و سفتشدنرشتههاى اين اسارت را فراهم مىكند بايد به ديده اهميت نگريسته شود.توان واقعى را بايد در دريافتحقايق هستى و «يقين» به حقتعالى جوياشد. قوت تن را نيز در توانمندى روح جست.
هرچند دستيابى به مرحله يقين بسى دشوار است تا جايى كه در سخنانامامان ماعليهمالسلام بارها تصريح شده است كه در ميان مردم چيزىكمتر از يقين توزيع نشده است(١٣) اما برخوردارى از مرحلهاى از آن نيزنتيجهاى متناسب با آن به دنبال خواهد داشت. جالب استبدانيد روزىحواريون و اصحاب حضرت عيسىعليهالسلام آن حضرت را در ميان خويشنديدند. براى جستجوى او بيرون رفتند; ديدند روى آب راه مىرود. يكى ازآنان گفت : اى پيامبر خدا! آيا ما نيز به طرف تو پا بگذاريم؟ فرمود : آرى. آنشخص يك پاى خويش را بر آب گذاشت و رفت پاى ديگر را بگذارد كه درآب فرو رفت. عيسىعليهالسلام فرمود :
دستت را بده اى «كوتاه ايمان»! اگر انسان به اندازه دانه ياذرهاى يقين داشت، مىتوانست روى آب راه برود(١٤)
طبق يك گزارش، همين موضوع، پيش پيامبر اكرم( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مطرح شد.فرمود :
اگر يقين عيسى بيش از اين بود در هوا حركت مىكرد(١٥)
انسان بسيارى از امور را مىشنود، آن را مىپذيرد و به آن ايمانمىآورد; به عنوان مثال همين جريان حركت روى آب توسط حضرتعيسى( عليهالسلام ); اما باور و «يقين» مرتبهاى بالاتر از اين است. اگر شما خورشيد ياماه را با چشم خود ببينيد ديگر نه اين است كه شنيدهايد و به آن ايمانمىآوريد بلكه اين حقيقت در باور شما جاى مىگيرد. ديگر، چيزى بهعنوان علامت و نشانه وجود خورشيد و ماه براى شما وجود نخواهدداشت. گويا كه خورشيد يا ماه در شما حضور يافته است و از اين لحظه بهبعد آنها نشان از واقعيات ديگر مىدهند و نه اينكه چيزى نشان از هستى و وجود آنها بدهد. معرفتشهودى نفس نسبت به حقايق هستى به گونهاىكه گويا همه هستى در او حضور يافته است را مىتوان «يقين» ناميد. تلاشعملى براى دستيابى به هر مرحلهاى از باور و كنترل غرائز و اشراف بهخواستهاى نفس و محدود ساختن آن در چارچوب ارزشها و ضوابط دينىبه همان ميزان روشنايى جان، توانمندى روح، استوارى اراده، بلندى همت،زوال ترديد و تحير و ايمان به غلبه بر موانع را در پى خواهد داشت. حسنختام اين بخش از بحث، فرازى كوتاه ولى راه گشاست. اين قطعه عبارت ازپرسش و پاسخى است كه ميان پدرى بس بزرگ و فرزندانى بس عزيز رد وبدل شد.
زمانى، اميرالمؤمنينعليهالسلام از دو فرزندش، حسن و حسينعليهالسلام پرسيد : تفاوت ميان ايمان و يقين چيست؟
هر دو به احترام يكديگر ساكت ماندند و هيچ يك اقدام به پاسخ ننمود.لذا حضرتعليهالسلام خطاب به فرزندش حسنعليهالسلام فرمود : اى ابا محمد! پاسخ بده.گفت : ميان آن دو يك وجب تفاوت است.
حضرتعليهالسلام فرمود : چگونه چنين است؟ گفت : زيرا ايمان عبارت ازچيزى است كه با گوشهايمان مىشنويم و با قلبهايمان مىپذيريم، و يقينچيزى است كه با چشمانمان مىبينيم و با آن برآنچه از ما پنهان استاستدلال مىكنيم(١٦)
پي نوشت ها :
١) بحارالانوار، ج٧٠، ص٢٠٥.
٢) اميرالمؤمنين(ع)، غررالحكم.
٣) احى قلبك بالموعظة و امته بالزهادة و قوه باليقين; نهجالبلاغه، نامه ٣١، ص٣٩٢.
٤) ليس العلم بالتعلم، انما هو نور يقع فى قلب من يريد الله تبارك و تعالى ان يهديه; علم بهآموزش نيست; علم نورى است كه در قلب هر كسى كه خداوند تبارك و تعالى بخواهد او راهدايت كند واقع مىشود. بحارالانوار، ج١، ص٢٢٥.
٥) اميرالمؤمنين(ع)، غررالحكم.
٦) اشاره به آيه ١٩٥، سوره بقره با اين مضمون كه با دستخودتان، به مهلكه نيفكنيد.
٧) ستبر و فربه.
٨) به معنى بىباكى و عدم نگرانى.
٩) رديف، سرى.
١٠) حوادث و پيشآمدها.
١١) مثنوى معنوى، چاپ اميركبير، ص٥٥٢.
١٢) حضرت صادق(ع)، تحفالعقول.
١٣) از جمله : كافى، ج٢، ص٥١ و ٥٢.
١٤) الدرالمنثور، ج٢، ص٢٧.
١٥) بحارالانوار، ج٧٠، ص١٧٩ و نيز نك : كنزالعمال، خبر ٧٣٤٢ و ٧٣٤٣.
١٦) بحارالانوار، ج٧٠، ص١٨٢.
فصل پنجم : ناهنجاريهاى بازدارنده
در شكلگيرى صحيح شخصيت جوان از برخى موانع و ناهنجاريها بايدنام برد كه به راحتى مىتوانند نقش منفى خويش را ايفا كنند. چنان كهبرخى از همين عوامل مانعى عمده در جهت روانشناختى صحيح و منطبق با واقع او نيز مىباشند. در رهنمودهاى دينى به وضوح و با تاكيدى ويژه، ازناهنجاريهاى مورد بحث، ياد شده است. آرمانهاى شخصيتى و ره يافتهايىكه در دستيابى به ارزشها و آرمانهاى اسلامى - انسانى راه مىنمايد، هموارهدستخوش اين عوامل بازدارنده است. عواملى كه پيروزى، دستيابى،موفقيت و «ظفر» را دشوار، ناتمام يا ناممكن مىسازد.
«ظفر» واژهاى است كه در همين زمينه بارها در رهنمودهاى دينى بهكار رفته و زمينهها و موانع آن گوش زد شده است. ناهنجاريهايى كه از آنسخن خواهيم گفت نتيجهاى كه در پى خواهد داشت چيزى جز «عجز» وناتوانى از روانشناختى و شكلدهى صحيح و كمال يافته شخصيت انسانى،نخواهد بود. ناتوانى، ثمرهاى جز از دست دادن «مطلوب» نخواهد داشت.(١) و انسان «عاجز» پرواضح است كه نتواند به خواسته خويش دستيابد. اين«عجز» ممكن است واقعيت نداشته باشد اما احساس آن و به عبارتى «عجزكاذب» نيز همين ويژگى را در پى خواهد داشت. «عجز» را چنانكه در سخناميرالمؤمنينعليهالسلام آمده استبايد به عنوان يك «آفت» برشمرد.(٢) آفتى كهخود معلول عواملى چند است.
به هر روى، «عجز» را بايد عمدهترين ناهنجارى بازدارنده درشكلگيرى سالم شخصيت جوان برشمرد. اين ناهنجارى همانگونه كهاشاره شد، خود معلول عواملى چند است كه خواهد آمد. هر حركتى وجنبشى كه از آدمى سر مىزند به همان نسبت، محدوده توان خويش رامىنماياند. مقوله عجز و توانايى در انسانها را بايد امرى نسبى دانست.ايننسبت در هر كس به گونهاى است، اما در يك برآورد دينى و براساسملاكهاى موجود در منطق دينى، مىتوان به معرفى ناتوانترين فردپرداخت. ويژگى چنين فردى را نيز در ادامه پى خواهيم گرفت. در يكجمعبندى مىتوان فهرست موانع و ناهنجاريهاى بازدارنده را اينگونهتنظيم كرد :
١ - بىحزمى و عدم دريافت رهنمودها
٢ - فقدان جزم و عزم
٣ - ضعف بردبارى و ثبات
٤ - سستى و تنبلى
٥ - خودپسندى
٦ - ترس
٧ - تلقينهاى منفي
٨ - ضعف عمل
٩ - غلبه و حاكميتخوشيها
١٠ - عجز
اول : بىحزمى و عدم دريافت رهنمودها
دستيابى به اهداف و آرمانهاى ترسيم شده، خواستهها و كمالاتنفسانى، متانت، ثبات و حقمدارى نفس، نيازمند دريافت رهنمودها وآگاهيهايى است كه بتواند آدمى را به سرمنزل مطلوب و آرمانى او برساند.همواره مسيرهاى دراز، دورانديشى مناسبى را مىطلبد، روشنى راه، رفعترديد و دودلى و سرگردانى، به هرز نرفتن نيرو و به هدر ندادن امكانات،همه و همه دستاورد وراندازهاى صحيح اوليه و گزينش درست مىباشد.انسان پيروزى چون علىعليهالسلام «ظفر» را در «حزم» و دورانديشى و توانپيشبينى مىداند و دورانديشى و «حزم» را در كارگزارى راى و انديشه وبكارگيرى نيروى تفكر مىشمارد(٣) چنان كه همو، فقدان اين هنجار را آفتىبراى توانمندى و شجاعت معرفى مىكند(٤)
جوان در بلوغ و رشد شخصيتخويش نيازمند توانمندى است اما عدمبرآورد صحيح از «آينده» با توجه به معناى وسيعى كه اين كلمه در بر دارد وضعف در عاقبت انديشى و بهرهورى از نيروى اراده و عزم بدونپشتوانههاى علمى و آگاهى، او را به يك حركت كور و تاريك خواهدكشاند. حتى براساس يك فراز دينى «آن كس كه بدون بينايى و آگاهىلازم، عمل مىكند همانند كسى است كه در غير مسير مورد نظر حركتمىكند كه فراچنگ سرعتحركت، چيزى جز دورى بيشتر نخواهدبود.»(٥)
در جايى ديگر نيز همانند درازگوش چشم بسته آسياب، شمرده شدهاست كه راه به جايى نمىبرد و دايما بر گرد خويش مىچرخد.(٦)
از همين روى تاكيد شده است كه نسبتبه آنچه هنوز رشد و صلاحيتآن معلوم نيست تصميمى گرفته نشود.(٧)
دوم : فقدان جزم و عزم
«ظفر» همانگونه كه نيازمند حزم و دورنگرى و برآورد صحيح است،نيازمند جزم و عزم است. بسيارى از تواناييها و دريافتهاى روشنى كهمىتواند در پيمايش راه، به سان چراغى روشن، راه را بنماياند دستخوشدودلىها، تخيلات، ترديدها و بىارادگيها مىگردد و اين خود آفتى بزرگبه شمار مىآيد. از اين روى، به همان شيوه كه ما را در ظفرمندى، به حزمفرا خواندهاند، «جزم» و «عزم» را نيز ابزارى بس لازم شمردهاند.(٨) درخصوص ضرورت برخوردارى از اراده حكيمانه، پيشتر نوشتهايم امامناسب مىنمايد به انگيزه تاكيد بر اين امر كه خواست و اراده انسان نقطهعطفى در دستيابى به شكل مطلوب شخصيت است، به اين فراز از دعاى امامكاظمعليهالسلام توجه كنيم كه به عنوان يكى از باورهاى درونى خويش خطاب بهخداى بزرگ اظهار مىكند :
«دانستهام كه برترين توشه سالك كوى تو، ارادهاى جزم وتصميمى قطعى است كه با آن تو را برگزيند و به سوى توآيد.»(٩)
اگر بزرگترين و نيز جانمايه همه آرزوها و آرمانهاى خويش را درآمدن به كوى «دوست» و قرب به «حق» مىدانيم و اگر به اين باور رسيدهايمكه شكلدهى شخصيت انسانى، تنها در چارچوب باورها و ارزشهاى دينىمىتواند تفسيرى انسانى و هماهنگ با هستى آدمى داشته باشد، بايد اينرهيافت را هماره اذعان داريم كه برترين ابزار و پشتوانه اين «حركت وكوچ»، عزمى استوار و ارادهاى پولادين است.
سوم : ضعف بردبارى و ثبات
آنچه با عنوان صبر، بردبارى و ثبات قدم فرا راه شكلگيرى شخصيتانسانى ما نهاده شده است، مجموعه وسيعى از توصيهها، رهنمودها وراهبردهاى جامع را در بر مىگيرد كه در اين مجال حتى امكان بازگويىبخشى از آن نيز وجود ندارد. پرواضح است فقدان اين خصيصه، زمينه«عجز» و ناتوانى در راهيابى به آرمانهاى شخصيتى را به وجود مىآورد; ازاين رو گوشزد شده است :
كسى كه هنجار ارزشمند بردبارى و صبر را در برابرناگواريهاى روزگار آماده نكند، ناتوان خواهد ماند.(١٠)
چنان كه فرمود :
فردى كه بر مركب راهوار صبر جاى گيرد، به ميدان پيروزىراه يافته است.(١١)
و همواره در دستيابى به «ظفر»، صبر به عنوان يك اصل توصيه شدهاست. چنان كه فرمود :
اصبر تظفز;(١٢)
صبر پيشه كن، پيروز مىشوى.
نزديك به همين رهنمود را چنين مىخوانيم :
كسى ظفر مىبايد كه بردبارى كند(١٣)
چهارم : سستى و تنبلى
«توانى»، سستى، تنبلى و بىحالى را مىتوان به عنوان يك ناهنجارىمستقل ارزيابى نمود. اگر اين واقعيت پذيرفته شود كه دنيا و زندگى، ميدانآزمون و به تعبيرى رساتر، ميدان مسابقه است، اهميت «جديت» و تلاش، جايگاه خويش را خواهد يافت. برخى گرچه اندك، هرچه غير كمال استو آفتى براى تكوين شخصيت انسانى آنان محسوب مىشود را و نيز تعلقخاطر بدانها را به بازى مىگيرند، و اكثريتى هرچه غير كمال است،شخصيت وجودى آنان رابه بازى مىگيرد! دسته دوم ديگر «خوديتى»مستقل و غير وابسته ندارند. طفيلى تعلقات دست و پاگير خويشند. «منواقعى» آنان بازيچهاى بيش نيست. در آنان جديتى در گزينش يك راهعملى صحيح و در چارچوب آرمانها و ارزشهايى كه دريافت كردهاندمشهود نمىباشد. رهيافتها و هدايتهاى اوليه نيز كارى از پيش نمىبرد. ايناندچار آفتسستى، مسامحه، توانى و بىحالى شدهاند و اين به راحتىمىتواند آنان را از وصول به مطلوب باز دارد. آنچه بايد به عنوان يكهدايت روشن تلقى گردد اين تاكيد است كه.
بوسيله تصميم و عزم قاطع به مبارزه با توانى و سستى برخيزيد.(١٤)
پنجم : خودپسندى
از جمله عواملى كه بايد در شمار ناهنجاريهاى بازدارنده مورد توجهقرار داد، خودبينى، خودپسندى و ضايتخاطر از انديشه و عملكردخويش است. اعتماد به نفس و اعتقاد به توانايى از لازمههاى موفقيت استاما خلط اين ويژگى لازم با آفتى چون «عجب» و خودپسندى را بايد نشانىاز عدم درك و شناخت واقعيت انسانى شخص شمرد(١٥) شناخت صحيحخود و جامعه و توان پيشبينى مسيرى درست، نيازمند برخوردارى ازدادهها و تجربيات بسيارى است كه بايد اندوخت. و پرواضح است«عجب» آفتى بس بزرگ در اين مسير است. شكلگيرى صحيح شخصيتانسانى، منوط به خردورزى و شوق دريافت رهنمودها و انديشههاىديگران است. غرورى كه حاكى از ستايشگرى خويش است و خودپسندىكه نشانه بىنيازى از اين و آن است، خردورزى جوان را سخت آفتزدهمىكند، چنان كه فرمود :
عجب و خودپسندى، آفتخرد است(١٦)
ششم : ترس
در بررسى ناهنجاريهاى بازدارنده، عامل ديگرى رخ مىنمايد كه درعين حال مىتواند هنجارى مطلوب و از عوامل سازنده و زمينهساز رشد بهشمار آيد. ترس، خوف، بيم، واهمه و نگرانى، همه نمودى از يكواقعيتاند كه مىتواند چهرهاى مطلوب به خود گيرد و مىتواند به آفتىبزرگ مبدل شود و درست از همين نقطه است كه در رهنمودهاىروانشناختى دينى و هدايتهاى عملى آن به دو گونه با پديده ترس رفتارشده است. گاه پديدهاى آفتزا و منفى، و گاه زمينهساز رشد و بالندگى. بهاين فرازها نگاه كنيد :
ترس، آفت است(١٧)
ترس، كاستى و نقص است(١٨)
مؤمن، ترسو، حريص و بخيل نمىباشد(١٩)
و نيز توجه كنيد :
كسى كه ترس و خوف او كم باشد آفت او زياد است.(٢٠)
چه بسيار افراد خائف كه خوفشان آنان را به جايگاه امن بردهاست(٢١)
كسى كه بترسد ايمنى مىيابد.(٢٢)
به راحتى مىتوان راستاى هر دو دسته از رهنمودهاى ذكر شده را بازگونمود. آنچه مىتواند پديده ترس را در آدمى با تفسيرى مثبتيا عنوانىمنفى ارزيابى كند، چارچوب، ماهيت و نتايجحركت و عملى است كهترس مانع آن است. بر اين اساس، در شكلدهى به ساختار شخصيتى خويشبايد از ترسهاى موهوم و نگرانيهاى نابجا فاصله گرفت چرا كه عزم و ارادهآدمى را دچار تزلزل مىكند و حس اعتماد به نفس را تضعيف مىنمايد.همواره نيروى انديشه و آرامش برخاسته از ايمان درونى، مىتواند توانجوان را از اسارت ترس نجات بخشد. ترس چنان كه برخى تقسيمبنديهاىروايى شاهد است، جزء سربازان شيطان معرفى گشته است.
روانكاوى ترس و تحليل زمينهها و زيرساختهاى آن، نيازمند شرحىويژه است كه اينك پىگير آن نيستيم. در ارزيابى اجمالى آن مىتوان به ناهنجاريهاى چندى چون خودكمبينى، خودباختگى، تلقينهاى منفى،تحقيرهاى بيرونى اعم از خانه و جامعه و كاستى آگاهيهااشارهكرد.مجموعه اين عوامل مىتواند ناهنجارى ترس و بيم را تقويت كند و به هميننسبتشخص را دچار بىارادگى، مسؤوليتگريزى، راحتطلبى وسستعنصرى نمايد. شخصيت او نيز تابعى از همين ضعفها خواهد بود. ازهمين رو در رهنمودهاى اسلامى، افزون بر معرفى پديده ترس به عنوانيك ناهنجارى شخصيتى، به صورتى جزئىتر شاهد برخى دستورالعملهادر جهت پالايش شخصيت انسانى از اين آفت مىباشيم. از جمله، اينتوصيه كلى :
هنگامى كه از چيزى بيم داشتى خودت را در متن آن قراربده چرا كه خودنگهدارى شديد تو از آن، مسالهاى بزرگتر ازخود آن چيزى است كه از آن خوف دارى.(٢٣)
هفتم : تلقينهاى منفى
اگر به مفهوم و معناى وسيعى كه براى «تلقين» مورد نظر است توجهشود به اهميت اين موضوع به عنوان يك هنجار و يا ناهنجار، بيشتر آگاهىخواهيم يافت. «تلقين» به همان ميزان كه در اينجا به عنوان يك آفتبازدارنده مورد نگرش استبايد به عنوان يك عامل رشد و موفقيت موردتوجه جدى قرار گيرد. چنان كه پيشتر شرح كرديم رفتار و منش انسان،برخاسته از نوع شخصيت و باورهاى درونى او است و مهمترين مرحلهشكلگيرى شخصيت او را بايد در مرحله گزينش و پذيرش باورهاى درونىشمرد. هر كس و هر عاملى بتواند باورهاى آدمى را به عنوان زيرساختهاىرفتارى او شكل بدهد در واقع رفتار و منشهاى عملى او را شكل داده است.اينها كه مىخوانيد هر چند درباره انسان است اما پرواضح است در تحليلهاو جسارتهاى جامعهشناختى نيز بايد مورد توجه قرار گيرد. جامعه نيز ازآحاد انسانى تشكيل مىشود و بدين ترتيب، حوزه عمل و نفوذ آنچه دراينجا با تعبير «تلقين» از آن ياد مىشود بسى گسترده است. مفهوم تلقين نيازچندانى به توضيح ندارد. از نظر معرفى مصاديق آن مىتوان به دو بخشفردى و اجتماعى اشاره نمود، چنان كه عامل آن مىتواند عنصرى بيرونى ومىتواند واقعيتى درونى باشد و باز همان گونه كه اشاره شد تلقين مىتواندبه عنوان زمينهاى براى رشد و سازندگى درآيد، و مىتواند به صورت عاملىبازدارنده و آفتى اجتماعى رخ نمايد. بسيارى از باورهاى فردى و اجتماعى،برخاسته از تلقينهايى است كه در بسيارى بلكه بيشتر موارد به صورتناخودآگاه، فرد و جامعه را تحت تاثير عميق خويش قرار مىدهد. عمدهفلسفه تبليغات را بايد در اين انگيزه جست كه به كمك آن مىتوان جامعهرا به سمتباورها و ذهنيتهايى سوق داد كه مىتواند اهداف انجام تبليغاترا جامه عمل پوشد. بخوبى روشن است كه تبليغات اگر بتواند همانندعاملى تلقينكننده باورهاى اجتماعى را شكل دهد در واقع راستاى حركتو تلاش آن جامعه را به دست گرفته است. اينها مىتواند در جهت مصالحواقعى فرد و جامعه باشد; چنان كه مىتواند به عنوان آفتى بزرگ، كيان وشخصيت فرد و جامعه را در خود پيچد. يك نگاه به آنچه در اين زمينه دركشورها و جوامع مختلف مىگذرد شاهدى بس گويا در بحث است.
جوان در شكلدهى به شخصيتخويش بايد با ديدى تعالىبخش وسعادتآفرين به تلقين و ذهنيتها و باورهايى كه از اين راه مىتوان به آنهارسيد بنگرد. خود را از عوامل تلقين كنندهاى كه روح ياس، وابستگى،ناتوانى، سستى و بىارادگى را در او تقويت مىكند و ارزشهاى متعالى را درنگاه او بىارزش مىنمايد و به جاى آن، باور، انديشه، فرهنگ و رسومىبىپايه و دور از مصالح انسانيت را جايگزين مىنمايد دور سازد.
آنچه در فرهنگ دينى ما با عنوان «طيره» مطرح شده و با آن مبارزهشده استبخشى از موضوع مورد بحث است. اينك مجال پرداختنتفصيلى به اين موضوع نيست. آنچه در فرهنگ ما با تعبيراتى چون «به فالبد گرفتن» و «شوم پنداشتن» مطرح مىشود مىتواند بيان كننده مفهوم«طيره» باشد. قرآن از برخى مردمان نام مىبرد كه در برابر دعوتپيامبرانعليهالسلام با ابزار «طيره» به مقابله برمىخواستند. حركت پيامبرانعليهالسلام راحركتى شوم و بديمن معرفى مىنمودند. اگر مواجه با بدى و ناگوارىمىشدند آن را از شومى و بدبختى پيامبر و ياران او مىدانستند و بر هميناساس نيز تبليغ مىكردند و حركتسازنده پيامبران را براى جامعه خويش،شوم پنداشته و شوم معرفى مىكردند و عناصر ساده ولى گسترده اجتماعىنيز تحت تاثير قرار مىگرفتند. و بدين ترتيب پيامبران مسؤوليت مىيافتنداين حقيقت را در باور عمومى جامعه جاى دهند كه نيكى و بدى سرانجامفرد و جامعه، در گرو حركت و تلاش و هدايتپذيرى خود آنان است.خواستخداوند، اراده و عمل شخص و باورها و تلاش او است كه نقش ايفامىكند. خواست و اراده الهى نيز تفسيرى ظريف و دقيق دارد كه بايد درجاى خود پىگرفت. به هرحال، نقش اجتماعى «طيره» و «نحسانگارى»حالتبازدارندگى آن به عنوان يك ناهنجارى فردى و عمومى و لزومبهرهورىاز آن به مثابه يك هنجار سازنده در مرتبه و مرحلهاى است كهآياتى چند را در چند جا به خود اختصاص داده است.(٢٤) چنان كه وجودبرخى رهنمودهاى حديثى نيز در جهت مبارزه با اين آفت اجتماعى و حتىسوق دادن آن به عاملى سازنده براهميت موضوع مىافزايد.
در نهجالبلاغه مىخوانيم كه «طيره» و به فال بد گرفتن امرى بحق وواقعيتدار نيست.(٢٥) اين در حالى است كه همينجا در فراز ديگرى از سخنحضرتعليهالسلام حتى از سحر به عنوان يك واقعيتياد شده است. روشن استاين به معنى ناديده گرفتن تاثيرات شخصى و اجتماعى «طيره» نيست، بلكهاشاره به نادرستى آن است. در سخنى ديگر از امام صادقعليهالسلام مىخوانيم :
طيره و فال زدن بر اساس همان چيزى است كه آن را قرارمىدهى، اگر راحت گرفتى، راحت است و اگر سخت گرفتىسخت است و اگر ناديده گرفتى چيزى نخواهد بود.(٢٦)
اين رهنمود ارزشمند ما را به اين حقيقت هدايت مىكند كه تفال،گمانهزنى و امثال آن كه در فرهنگها هر كدام به گونهاى مرسوم استمىتواند منشا اثر باشد اما آنچه در واقع عامل اين تاثير است نوع تلقين وارزيابى خود شخص است. آنچه شومى و ميمنتى مىآورد خارج از خواستخود او نيست. نوع نگاه و تفسير ما از پيشامدها، صحنهها و اتفاقات وآنچه در فرهنگهاى مختلف به گونههاى گوناگون منشا شومى و بد آمدن بهشمار مىآيد است كه نقش ايفا مىكند. همين گمانهزنى و خطورات قلبى كهمىتواند منشا اميدوارى و اعتماد به نفس و دلگرمى به سرانجام خوش وموجب الفت و تقويت رشتههاى دوستى و پيوندهاى اجتماعى گردد و نگاهآدمى را به هستى، جامعه و محيط، نگاهى سازنده و همراه با آرامشخاطرسازد به عاملى بازدارنده از تلاش و رشد، موجبى براى سوءظن و عداوت وسستى پيوندهاى اجتماعى و خانوادگى، ضعف اراده و اميد، و زمينهاى براىسوق دادن موفقيتها و كاميابيها به عواملى غير طبيعى و خارج از روندمعمول آن تبديل مىشود. اين است كه در برخى هشدارهاى دينى يادآورىشده است :
هر كس فالزنى او را از كارش باز دارد شرك ورزيدهاست.(٢٧)
و يا در خصوص مسافرت گوشزد شده است :
شخصى كه اقدام به مسافرتى مىكند اما مثلا با ديدن يكپرنده برمىگردد، در واقع به آنچه بر محمد نازل شده استكفر ورزيده.(٢٨)
و يا تاكيد شده است :
هرجا فال بد زدى آن را ناديده بگير و كار خود را دنبال كن.(٢٩)
خارج ساختن روند امور زندگى و جامعه از مجراى طبيعى و توفيقالهى، و كشاندن آنها به عواملى خارج از دسترس، چون مواجهه با يكمنظره، صداى يك پرنده، همزمانى يا هم رديفى با يك عدد، شومى ونحسى و... را بايد يك ناهنجارى و آفتى شمرد كه متاسفانه زمينههاى بقاءو گاه رشد و توسعه آن همواره وجود داشته است. ناديده گرفتن خواستالهى (البته با برداشت صحيحى كه بايد از اين حقيقت داشته باشيم) و نقشاساسى خود انسان در عملكرد و رفتار خويش و وصل كردن آن مثلا بهصداى يك پرنده يا زمانى خاص و يا عددى معين گوياى نوعى اختلالاعتقادى مىباشد.
فرا راه
براى كاستن از تاثيرات منفى چنين تلقينهايى كه گاه به صورت يكباور عمومى نقشى تعيين كننده مىيابد و براى ناديده انگاشتن اين موانع كهدر واقع مانع نيستند اما تلقين و باورهاى غلط توانسته است آنها را به عنوانعاملى بازدارنده تبديل كند، در ارشادات دينى دعوت به عنصر «توكل»شدهايم. توكل و تكيه بر عنايت الهى و تلاش بدون دغدغه خاطر، به عنوانكفاره و جبران كننده «طيره» و فال بد، به شمار رفته است.(٣٠) پيامبر( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوداز تفال به خير استقبال مىكرد و آن را دوست مىداشت اما طيره و فالبدزدن و شوم پنداشتن و امثال آن را خوش نداشت و به عنوان يكدستورالعمل به كسانى كه خود را گرفتار اين وساوس نموده و در مواجهه بازمينههاى تلقين منفى دچار دغدغه خاطر مىشدند اين جملات را دستورمىداد كه بازگو نمايند :
خدايا! نيكى و خير تنها از جانب توست و بديها را تنها تويىكه دفع مىكنى و توان و قوهاى جز به تو نيست.(٣١)
مىبينيد كه تلقين مثبت كه مىتواند منشا رشد، سازندگى، اميدوارى، ودلگرمى به نهايت كار باشد مورد علاقه آن حضرت( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و براىجلوگيرى از تاثيرات مخرب تلقينهاى منفى كه در بسيارى از موارد،شخص، ناخودآگاه گرفتار آن مىشود، پيامبر( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خالق هستى كه همهنيكيها به دست او است فرا مىخواند و براى زدودن آثار منفى روانىتبليغات، تلقينها و تحليلهاى منفى كه در بسيارى موارد به صورت باورعمومى و گاه فرهنگ ملى! درآمده دستور مىدهد جملات مذكور نه دردل بلكه بر زبان آيد.
جوان در فعليتبخشيدن به تواناييها و استعدادهاى ذاتى خويش ودرنتيجه شكل دادن به شخصيتخود، نيازمند اعتماد به نفس، باور بهتوانايى و دورى از دغدغهها و وسوسههايى است كه چون آفتى بزرگ مانعبروز شخصيت ارزشمند او مىشود. او بايد همواره اين باور را به خود تلقينكند و در خويش بدمد كه علىرغم تبليغات، جاذبهها، تلقينها، آفتهاى سنتشده اجتماعى، با اعتماد به نفس و توكل بر خداى بزرگ و تقويت روح اميدمىتواند عنصرى بس مفيد، شايسته و سراسر سعادت و نشاط باشد.
شكلگيرى شخصيت جامعه نيز چنان كه اشاره شد با همين موانعمواجه است. بويژه آنان كه سعادت ملتهاى مسلمان را هيچ گاه خواهاننبودهاند همواره اين تلاش را جزء اساسىترين كارهاى خود مىدانند كه باحجم وسيعى از ابزارهاى تبليغى و تلقينى خويش، باور و فرهنگ عدماعتماد به نفس، احساس ناتوانى، ترديد و سرگردانى، روحيه وابستگى،خودكمبينى، بزرگنمايى مشكلات و موانع، نااميدى، سرخوردگى،خمودى، بىارادگى و تسليمپذيرى را در جان جامعه تقويت كنند. جوانبايد اين سدها و موانع كاذب را بشكند و به جز ارزشهاىاسلامى، انسانىهيچ معيار ديگرى را در بازيابى و شكلدهى به شخصيتخويش نپذيرد.
هشتم : ضعف عمل
بى شك «عمل» و نقش محورى آن در ساختار شخصيت انسان، بويژهدر شكلگيرى شخصيت جوان موضوعى است كه شرح آن به مجالى بسيارفراتر از اين فرصت نيازمند است. گستردگى رهنمودهاى دينى در اينخصوص و ابعاد گوناگون آن تاكيدى استبر واقعيت مذكور. آنچه در اينمختصر پىجوى آنيم تنها نگاهى كوتاه به «ضعف و ناتوانى در عمل» بهعنوان يك ناهنجارى در شكلگيرى شخصيتسالم جوان است.
بسيارى شناختها و عزمها و قرارهاى صحيح و مطلوب است كهدستخوش اين آفت مىگردد و راه به جايى نمىبرد. جوان به اقتضاىتجربيات و شناختهاى محدود خويش چه بسيار كه تصميمات عجولانه وناپخته مىگيرد و چه بسيار افراد كه در قدمهاى نخست و حتى در شناختتواناييها، آرمانها وراههاى خويش در مىماند اما چه بسيار نيز كه با همهروشنى راه و سلامتى انديشه و صحت عزم، بر جاى مىمانند و حركتىدرخور و سازنده بروز نمىدهند. شناخت، عهد، پيمان و تصميمات،همانند درختى است كه اگر به آفت دچار گردد، ثمرهاى درخور نخواهدداشت. اين است كه در برخى ارشادات، كمتوجهى در عمل و سستى وسهلانگارى به عنوان آفت عهد و عزم به شمار آمده است.(٣٢)
چنان كه پيشتر نيز نوشتيم آبشخور شخصيت انسان، عبارت از باورهاو گزينشهاى اعتقادى او است و اينهاست كه به عمل او شكل مىدهد اماپرواضح است عقيده و عمل تاثيرى متقابل دارند. اينگونه نيست كه رفتارآدمى در بينش و علقههاى قلبى و بستگيهاى اعتقادى او نقش ايفا نكند.كتاب الهى به صراحتسرانجام آنان كه بىپروا بد مىكنند را تكذيبحقايق و آيات الهى مىداند.(٣٣) رابطه تنگاتنگ معرفت و عمل تا آنجاستكه معرفت و عقيده و باورهاى توانمند و راسخ و استوار را نيز بايد در عملجست، و اين است كه والاترين شناختها و آموزشها را نيز مىتوان در پى«عمل صالح» به دست آورد. و اين نيز خود آموزه ديگرى از حقايق كتابالهى است.(٣٤)
خاستگاه معرفت و ايمانى كه، جلالالدين محمد بنمحمد، آن عارفنامى در مثنوى، آن را در سنجش بامعرفت صرفا عقلانى و برهانى،شكستناپذير وبا لطافتمىشمرد.«عمل صالح» و «خويشتندارى»است.آنجا كه مىگويد :
پاى استدلاليان چوبين بود |
پاى چوبين سختبى تمكين بود |
نقشى كه پايبندى عملى به دريافتهاى صحيح شخصيتى در قوت اراده وثبات نمودهاى شخصيت و توان و قاطعيت تصميمگيرى دارد ما را پيش ازانديشه در باره وسعت عمل، به همت گذاردن براى مداومتبر آن فرامىخواند. چه بسيار تصميمات گستردهاى كه در نخستين قدمهاى عملى آن،بى سرانجام مىماند و نتيجهاى جز سستى بيشتر و اراده ضعيف تر در پىنخواهد داشت و چه بسيار عملهاى كوچك، ولى مستمر، كه زمينهتصميمات و دستاوردهاى بالاتر و وسيعتر را فراهم مىكند. و اين خودمىتواند بخشى از انگيزه اولياء دين «صلوات الله عليهم» باشد كه كرارا ما رابه مداومتبر عمل، هر چند كوچك و محدود، دعوت كردهاند. آنانيادآور شدهاند كه عمل كم، ولى مستمر، ارزشمندتر از عمل گسترده، ولىمنقطع و مقطعى، است. در سخنى از حضرت سجادعليهالسلام آمده است كه «منعلاقهمندم به مداومتبر عمل، هر چند كم باشد.»(٣٥) واين سخنى بوده استكه آن حضرت بارها مىفرموده است. شرح بيشتر اين علاقهمندى را درسخن مكرر فرزند بزرگوارش امام باقرعليهالسلام چنين مىخوانيم :
من دوست دارم تا وقتى نفسم مرا عادت دهد، مداومتبرعمل كنم و اگر آن كار، در شب از من فوت شد در روز بهجاى آورم و اگر در روز از دستم رفت، شبهنگام جبرانكنم، و محبوبترين اعمال در پيشگاه خداوند آن عملى استكه ادامه يابد.(٣٦)
عمل نيك همانند جريان آبى زلال است كه مىتواند به فراخور كششجويها و نياز تشنگان، همواره جريان يابد و سود رساند اما مىتواند همانندسيلى خروشان، طغيان كند و بيش از ظرفيت نهر جارى گردد و خسارترساند. اين است كه مىخوانيم پيامبر( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را حصيرى بود كه براى شب نگهمىداشت و بر آن نماز مىگذارد و چون روز مىشد مىگسترد و بر آنمىنشست. مردم كه اين را ديدند آنها نيز شروع كردند به پيروى ونمازگزاردن با او، تا آنكه نفرات آنان زياد شد. لذا روى به آنان كرد وفرمود :
مردم! آن مقدار عمل را پيشه خود كنيد كه طاقت داريد.خداوند خسته نمىشود تا شما هم بخواهيد خسته شويد.محبوبترين اعمال پيش خداوند آن است كه دايمى است هرچند كم باشد.(٣٧)
اين نگرانى وجود داشت كه آنان بيش از توان خويش راهى ميدان عملشدهاند و اين وضعيتبراى آنان قابل دوام نيست و حالتى كاملا شكنندهدارد و اين مىتواند تبعاتى را در پى داشته باشد. درماندگى در عمل وسهلانگارى در جامه عمل پوشاندن به تصميمات، تاثير مستقيمى درضعف شخصيت و استوارى و قاطعيت اراده و حتى ثبات فكرى و عقيدتىخواهد داشت. در برخى ارشادهاى دينى حتى سقف زمانى مشخصىمنظور شده است; به اين بيان كه اگر عملى نيك پيشه خود ساختى حداقليك سال به آن ادامه بده و تعبير دوازده ماه در برخى از آنها، بيانگراهميت اين محدوده زمانى است.(٣٨)
اينها كه مىگوييم به اين انگيزه است كه جوان در ساختن صحيح واستوار شخصيتخويش، پس از عزم جزم و انديشه جامع، همواره نيازمندجديت در عمل و تلاش براى دستيابى به آرمانها و اهداف خود است. كسبتوانايى و برومندى در برابرى با مشكلات و موانع زندگى و مقابله با آنها رانيز مىتوان در تلاش عملى جست. مسامحه در تلاش براى عمل بهتصميمات، راحتطلبى، امروز و فردا كردن و عدم استفاده از فرصتها وامكانات گرانبهاى روزگار جوانى، شخصيتى سست عنصر و ناتوان به دستمىدهد. اين دريافتى روشن از رهنمود اميرالمؤمنينعليهالسلام است كه «هر كسعمل مىكند بر توانايى مىافزايد و هر كس در عمل كوتاهى مىكند بهسستى و ضعف خود افزايش مىدهد.»(٣٩)
نواقص و كاستيهاى شخصيتى را پس از روشن بينى لازم و عزم صحيح،بايد با بهره جستن از ابزارهاى عملى زدود. ما پيش و بيش از حرف وتحليل، نيازمند عنصر عمل بر اساس شناختها و دريافتهاى صحيح زندگىهستيم. «به عمل كار برآيد به سخندانى نيست» و به بيان زيباتر امام سخن،علىعليهالسلام «شرافت و شخصيت در پيشگاه خداوند سبحانه، به نيكى اعمالاست و نه نيكى گفتار».(٤٠)
ناتوانترين انسان
اين فراز مىتواند پيامى روشن و در عين حال جمعبندى آنچه گفته شدرا در خود داشته باشد. تلاش براى رشد شخصيت و كمال يابى وظيفهاىاست كه جوان بهترين و بيشترين بخش آن را بر عهده دارد. زدودن كاستيهاو آفتهاى شخصيتى و جايگزين نمودن «صفات حسنه» نيازمند توانايى وفرصت است. جوان، بهترين فرصتها و بيشترين توانايى را در اختيار دارد.او قادر استشكل سالمى به شخصيت فردى و اجتماعى خويش بدهد. اومىتواند نمونهاى از يك انسان وارسته و فرزانه باشد. او مىتواند از هماينك به گونهاى شخصيتخود را شكل دهد كه در سالهاى پيرى و دربدترين شرايط جسمى نيز روحى استوار و جانى پرنشاط و دلى برومند وبرنا داشته باشد. اگر از اين فرصتها و تواناييها و امكانات جوانى استفادهنكند او را بايد ناتوانترين انسان شمرد.
اين پيام روشنى است كه در كلام اميرالمؤمنينعليهالسلام آمده و شايسته استمتن آن را بازگو كنيم :
اعجز الناس من قدر ان يزيل النقص عن نفسه فلم يفعل;(٤١)
ناتوانترين مردم، آن است كه توان زدودن كاستى از خويش را داردولى انجام نمىدهد.
نهم : غلبه و حاكميتخوشيهاى مادى
به انگيزه تاكيد بر اهميت اين عامل شايسته است نخست اين سخناميرالمؤمنينعليهالسلام را بازگو كنيم كه «سرآمد همه آفتها، شيفتگى و دلدادگىبه لذات است».(٤٢) دوران جوانى كه از يك سو، قواى آدمى توان و زمينهلازم براى بهرهورى دارد، و از سوى ديگر، زمينه شكلگيرى شخصيت ومنش انسانى او بخوبى فراهم استبيشترين فرصت را مىتواند در اختياراين آفتبگذارد. تواناييهاى جسمى، فوران غرائز، تجربههاى محدود،كششهاى اجتماعى، افزون بر برخى عوامل كه پيشتر برشمرديم زمينهبسيار مساعدى را براى بروز گسترش اين ناهنجارى به وجود مىآورد وبراستى كه دوران دشوارى است.
در فرصتهاى جوانى بيش از هر زمانى ديگر به عزم و اراده، به تلاش ومسؤوليت، ازخودگذشتگى و مراقبت نياز است، ولى بيشترين موانع نيزوجود دارد. موانعى كه تنها با ارادهاى استوار، معرفت لازم، ايمان بهارزشهاى انسانى اسلامى، پذيرش تجربيات ارزنده ديگران، و فاصله گرفتناز وابستگى و شيفتگى به خوشيها و با توكل و پناهبرى به خداى متعال،مىتوان آنها را پشتسر گذاشت. بايد در پيشگاه انديشه و درك انسانىخويش اعترافكرد كه شخصيت آدمى بيشترين ضربه را از ناحيه عدممواظبتبر غرايز و خواستهها دريافت مىكند. «شهوت» به معناى عام آنكه مىتواند «خشم» را نيز دربرگيرد، اگر در مجراى صحيح و منطقى آنقرار نگيرد و اگر پيوسته بر آن نظارتى مسؤولانه نشود بيشترين واساسىترين آفت را به فراخور گسترش و عمق آن، در شخصيت آدمى جاىمىدهد، به گونهاى كه حتى مرزهاى اعتقادى او را نيز كه والاترينارزشهاى وجودى او است مورد تعرض قرار مىدهد و گاه كاملا در كامخود فرو مىبرد. اين است كه در بسيارى از آيات و نيز سخنان اولياىهدايت و رحمت (صلوات الله عليهم)، به اين موضوع از زواياى مختلفپرداخته شده و به عنوان سرمنشا سقوط آدمى از جايگاه رفيع انسانى، بهپستترين مراتب كه «درك اسفل» ماديت است معرفى شده است. درآيهاى آمده است كه «چه كسى گمراهتر از آن فردى است كه از هواىخويش پيروى كرد بدون هدايتى از ناحيه خداوند».(٤٣)
بايد بيشترين تاكيد را به دختران و پسران جوان نمود كه اگر فرصتهاىجوانى محكوم خوشيها و خواستهاى نفسانى شد و همه شخصيت و تمامخواست وجودى آدمى در آرزوهاى مادى و كامروايى حيوانى و دستيابىبه خواستهاى نفسانى محدود شد چيزى كه بر جاى مىماند شخصيتىوابسته، سرگردان، همراه با تشنگىهاى كاذب و همواره نگران خواهد بود.آرامش درونى و نشاط حقيقى از ميان خواهد رفت و ادامه اين وضعسرانجامى جز پوچى نخواهد داشت. چنانكه آدمى را از رسيدن به بسيارىاز اهداف و آرمانهاى ارزشمند اجتماعى و حضور سازنده در جامعهبازمىدارد. ارادهاى كه در مواجهه با مشكلات و موانع زندگى بايد گرهگشاباشد به سستى مىگرايد، و بسيارى از اين آفتها كه طبعا به دنبال دارد. ايناست كه در رهنمودى ديگر از اميرالمؤمنينعليهالسلام به عنوان مثال و تاكيدى براهميت موضوع اينگونه آمده است :
اراده استوار و سورچرانى قابل جمع نيست. چقدر خوابشب، كه مانع و شكننده تصميمات روز است.(٤٤)
دهم : عجز
هرچند در بررسى موانع شكلگيرى صحيح شخصيت آدمى، به ويژهجوان، موانع و عوامل ديگرى نيز قابل توجه و بررسى است اما در محدودهاين نوشته كه تنها به عنوان درآمدى بر موضوع شكلگيرى شخصيت جوانتلقى مىگردد، عجز را به عنوان آخرين ناهنجارى ارائه مىدهيم.
ناتوانى، كه طيف گستردهاى از عوامل را دربرمىگيرد، آفتى اساسى دررشد آدمى و به تبع آن، رشد جامعه به شمار مىرود. در مقاله «توان» بهتفصيل و مستقلا در اينباره سخن رفت اما اينك بايد با نگاهى ديگردوباره ارزيابى نمود. عجز و احساس ناتوانى و يا ترديد در توانايى دربسيارى از موارد ناشى از عدم شناخت لازم از خود و جامعه است و دربسيارى از موارد معلول تلقينهايى است كه صورت گرفته است. اين تلقينهاگاه تا بدانجا پيش رفته است كه به صورت سنتهاى اجتماعى يا اصولپذيرفته شده تاريخى و حتى برخوردار از آثار تكوينى درآمده است. درمقاله «تلقينهاى منفى» به بخشى از اين آفت پرداختيم. در بسيارى موارد،پىآمد روابط اجتماعى غلط و تبعيضآميز و تربيتهاى عمومى است كهناخودآگاه تواناييهاى گسترده ولى بالقوه آدمى را به فراموشى عملىمىسپارد و آنچه مىماند، احساس ضعف و ترديد در پيشرفت و ترس ازاقدام و مواجهه با صحنههاى تجربه نشده است. حاصل سخن تا اينجا ايناست كه بايد بيشترين حجم ناتوانيها را پىآمدهايى اكتسابىدانست و نهامورى قطعى و غير قابل تغيير.
در آموزشهاى دينى «ناتوانى» به عنوان يك «آفت» معرفى شده و نتيجهآن، عدم دستيابى به اهداف و خواستها برشمرده شده است. چنانكه اساسشجاعت را «توانايى» دانسته و ثمره آن را «پيروزى» ذكر نموده است. به اينفرازها كه همه از اميرالمؤمنينعليهالسلام نقل شده است توجه فرماييد :
ناتوانى آفت است.(٤٥)
نتيجه ناتوانى، از دست دادن خواست است.(٤٦)
اساس شجاعت، توانايى است و ثمره آن پيروزى مىباشد.(٤٧)
و پرواضح است اين توانايى، محصور در توانايى جسمى نيست وچنانكه پيشتر نيز در بحث «توان» خوانديم قوت و ضعف جسمى نيزتحتالشعاع توان روحى و انگيزههاى درونى است. عمدهترين عاملناتوانى، ترديد در تواناييهاى خود و اهتمام نورزيدن به استعدادهاىموجود خويش است. جاى تاسف بسيار است كه عناصر ارزشمندى چونخودباورى، اعتماد به نفس، شجاعت روحى، قوت جسمى، بارورىاستعدادها، نااميدى از ديگران و توكل بر خداى توانا، جاى خويش را بهآفتهايى چون بيگانهپرستى، خودباختگى، ضعف روحى، سستى وتنپرورى، سركوب استعدادها و وابستگى به ديگران بدهد. اسلام، انقلابو امام خمينى توانست توجه ما را به اين عناصر ارزشمند جلب كند و آنهارا در كف ما نهد. دستباكفايت دختران و پسران امت اسلامى است كهبايد از اينها به عنوان بالاترين سرمايهها پاسدارى كند و شجاعت مقابله باموانع كه عمدهترين آنها آفتهاى اخلاقى و ناهنجاريهاى نفسانى است راهمواره در خود تقويت كند تا در زندگى شخصى و اجتماعى خود «پيروز»و در پيشگاه نيكان عالم شخصيتى ارزشمند به شمار آيد. انشاءالله.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١) ثمرة العجز فوت الطلب. على(ع)، «غررالحكم».
٢) العجز آفة. على(ع)، نهجالبلاغه، ص٤٦٩، حكمت٤.
٣) الظفر بالحزم و الحزم باجالة الراى والراى بتحصين الاسرار،نهجالبلاغه، ص٤٧٧، حكمت٤٨.
٤) آفة الشجاعة، اضاعة الحزم. على(ع)، غررالحكم.
٥) العامل على غير بصيرة كالسائر على غير طريق، فلاتزيده سرعة السير الا بعدا. امامصادق(ع)، تحفالعقول.
٦) المتعبد علىغيرفقه،كحمارالطاحونة،يدور و لايبرح. على(ع)،الاختصاص، ٢٣٨.
٧) لا تعزم على ما لا تستبن الرشد فيه. على(ع)، غررالحكم.
٨) الظفر بالجزم و العزم. على(ع)، غررالحكم.
٩) مفاتيح الجنان، اعمال ماه رجب.
١٠) من لايعد الصبر لنوائب الدهر يعجز. امام باقرعليهالسلام يا امام صادق(ع)، كافى، ج ٢، ص ٩٣.
١١) من ركب مركب الصبر اهتدى الى مضمار النصر. على(ع)، بحارالانوار، ج٧٨، ص٧٩.
١٢) على(ع)، غررالحكم.
١٣) يظفر من يحلم. امام صادق(ع)، بحارالانوار، ج٧٨، ص٢٦٩.
١٤) ضادوا التوانى بالعزم. على(ع)، غررالحكم.
١٥) از جمله : العجب راس الحماقة. على(ع)، غررالحكم.
١٦) آفة اللب، العجب. على(ع)، غررالحكم.
١٧) الجبن، آفة. على(ع)، غررالحكم.
١٨) الجبن منقصة. على(ع)نهجالبلاغه، ص٤٦٩، حكمت ٤، و بحارالانوار، ج٧٣، ص٣٠٧.
١٩) لايكون المؤمن جبانا و لا حريصا و لا شحيحا. امامباقر(ع)،بحارالانوار، ج٧٥، ص٣٠١.
٢٠) من قلت مخافته كثرت آفته. على(ع)، غررالحكم.
٢١) كم من خائف وفد بخوفه على قرارة الامن. على(ع)، غررالحكم.
٢٢) من خاف امن. على(ع)، نهجالبلاغه، ص٥٠٦، حكمت ٢٠٨ و نيز امام رضا(ع)، بحارالانوار،ج٧٨، ص٣٥٢.
٢٣) اذا هبت امرا فقع فيه، فانشدةتوقيه اعظم مما تخاف منه. على(ع)، نهجالبلاغه، ص٥٠١،حكمت ١٧٥، و بحارالانوار، ج٧١، ص٣٦٢ و ج٧٥، ص٣٥٧.
٢٤) نگاه كنيد به اين آيات : يس، ١٨ و ١٩; نحل، ٤٧; اعراف، ١٣١; اسراء، ١٣.
٢٥) الطيرة ليستبحق; نهجالبلاغه، ص٥٤٦، حكمت٤٠٠.
٢٦) الطيرة على ما تجعلها، ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت، و ان لم تجعلها شيئا لم تكنشيئا، كافى، ج٨، ص١٩٧، و وسائلالشيعه، ج٨، ص٢٦٢.
٢٧) منردتهالطيرةعنحاجته فقد اشرك. پيامبر اكرم(ص)، كنزالعمال، خ٢٨٥٦٦.
٢٨) من خرج يريد سفرا فرجع من طير فقد كفر بما انزل على محمد. پيامبر اكرم(ص) كنزالعمال،خ٢٨٥٦٥.
٢٩) اذا تطيرت فامض.... پيامبر اكرم(ص) بحارالانوار، ج٧٧، ص١٥٣.
٣٠) كفارة الطيرة التوكل. پيامبر اكرم(ص)، كافى، ج٨، ص١٩٨، و وسائل، ج٨، ص٢٦٢.
٣١) ان النبى صلىاللهعليهوآله كان يحب الفال الحسن و يكره الطيرة، و كان يامر من راى شيئايكرهه و يتطير منه ان يقول : «اللهم لايؤتى الخير الاانت ولا يدفع السيئات الا انت ولاحولولاقوة الا بك»، بحار، ج٩٥، ص٣.
٣٢) آفة العهد قلة الرعاية. على عليه السلام، غررالحكم.
٣٣) ثم كان عاقبة الذين اساؤوا السواى ان كذبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤون; روم، آيه ١٠.
٣٤) يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا; انفال، آيه ٢٩. و نيز : واتقوا الله و يعلمكمالله; بقره، آيه ٢٨٢.
٣٥) كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول : انى لاحب ان اداوم على العمل وان قل. امامصادق عليه السلام، كافى، ج٢،ص٨٢.
٣٦) ان اباجعفر عليه السلام كان يقول : انى احب ان ادوم على العمل اذا عودتنى نفسى، و انفاتنى من الليل قضيته من النهار، و ان فاتنى من النهار قضيته بالليل، و ان احب الاعمال الىالله ماديم عليها...، امام صادق عليه السلام، مستدرك الوسائل، ج١،ص١٢٩.
٣٧) كان لرسول الله صلى الله عليه و آله حصير، و كان يحجزه بالليل فيصلى عليه، و يبسطهبالنهار فيجلس عليه فجعل الناس يثوبون الى النبى فيصلون بصلاته حتى كثروا فاقبل عليهمفقال : يا ايها الناس! خذوا من الاعمال ماتطيقون، فان الله لايمل حتى تملوا، و ان احبالاعمال الى الله مادام و ان قل، الترغيب و الترهيب، ج٤، ص١٢٨.
٣٨) مانند : من عمل عملا من اعمال الخير فليدم عليه سنة ولايقطعه دونها. امام صادق عليهالسلام، مستدرك الوسائل، ج١،ص١٣٠.
ونيز : اياك ان تفرض على نفسك فريضة فتفارقها اثنى عشر هلالا. امام صادق عليه السلام،كافى، ج٢،ص٨٣.
٣٩) من يعمل يزدد قوة، من يقصر فى العمل يزدد فترة، «غررالحكم».
٤٠) الشرف عند الله سبحانه بحسن الاعمال لابحسن الاقوال، «غررالحكم».
٤١) غررالحكم.
٤٢) راس الآفات الوله باللذات، «غررالحكم».
٤٣) سوره قصص، آيه ٥٠.
٤٤) لاتجتمع عزيمة و وليمة، ما انقض النوم لعزائم اليوم، «غررالحكم».
٤٥) العجز آفة، نهجالبلاغه، ص٤٦٩، حكمت ٤.
٤٦) ثمرة العجز فوت الطلب، «غررالحكم».
٤٧) اصل النجدة القوة و ثمرتها الظفر، «غررالحكم».
فهرست مطالب
پيشگفتار 2
فصل اول : خويشتن گمشده 5
جدال درونى 8
فصل دوم : دفتر دل 13
كتاب نفس 16
دفتر دل 18
در يك جمعبندى 20
بازگشت به سخن على عليهالسلام 22
در يك نگاه 24
فصل سوم : شاكله 26
شاكله! 28
نقطه عطف در تكوين شاكله 32
فصل چهارم : توان 35
انگيزه بحث 37
بازگشتبه يك اصل 38
فرا راه 44
فصل پنجم : ناهنجاريهاى بازدارنده 47
اول : بىحزمى و عدم دريافت رهنمودها 49
دوم : فقدان جزم و عزم 50
سوم : ضعف بردبارى و ثبات 51
چهارم : سستى و تنبلى 52
پنجم : خودپسندى 53
ششم : ترس 54
هفتم : تلقينهاى منفى 56
هشتم : ضعف عمل 62
ناتوانترين انسان 66
نهم : غلبه و حاكميتخوشيهاى مادى 67
دهم : عجز 69
فهرست مطالب 74