فهرست مطالب
آيه (172) تا (174) و ترجمه 9
تفسير 9
آيه (175) تا (187) و ترجمه 17
تفسير 18
آيه (179) تا (181) و ترجمه 25
تفسير 25
1- اسماء حسنى چيست؟ 32
2 - گروه رستگاران 36
3 - اسم أعظم خدا 37
آيه (182) و (183) و ترجمه 39
تفسير 39
آيه (184) تا (186) و ترجمه 44
شأن نزول: 44
تفسير 45
آيه (187) و ترجمه 48
شأن نزول: 48
تفسير 49
آيه (188) و ترجمه 51
شأن نزول: 51
تفسير 51
آيه (189) تا (193) و ترجمه 56
تفسير 57
آيه (194) و (195) و ترجمه 64
تفسير 64
آيه (196) تا (198)و ترجمه 68
تفسير 68
آيه (199) تا (203) و ترجمه 70
تفسير 71
آيه (204) تا (206) و ترجمه 78
تفسير 78
سوره انفال 84
آيه (1) و ترجمه 86
شان نزول: 86
تفسير 87
آيه(2) تا (4) و ترجمه 93
تفسير: 93
آيه (5) و (6) و ترجمه 99
تفسير 99
آيه (7) و (8) و ترجمه 101
تفسير 108
آيه (9) تا (14) و ترجمه 112
تفسير 113
آيه (15) تا (18) و ترجمه 120
تفسير 120
آيه (19) و ترجمه 128
تفسير 128
آيه (20) تا (23) و ترجمه 131
تفسير 131
نكته ها 134
آيه (24) تا (26) و ترجمه 137
تفسير 137
آيه (27) و(28) و ترجمه 146
شأن نزول: 146
تفسير 148
آيه (29)و ترجمه 152
تفسير 152
آيه (30)و ترجمه 158
شأن نزول: 158
تفسير 160
آيه (31) تا (35) و ترجمه 163
تفسير 164
آيه (36) و (37) و ترجمه 172
شأن نزول: 172
تفسير 173
آيه (38) تا (40) و ترجمه 176
تفسير 176
آيه (41)و ترجمه 181
تفسير 181
نكته ها: 183
آيه (42) تا (44) و ترجمه 197
تفسير 198
آيه (45) تا (47) و ترجمه 204
تفسير 204
آيه (48) تا (51) و ترجمه 209
تفسير 210
آيه (52) تا (54) و ترجمه 217
تفسير 217
نكته ها 220
1- عوامل حيات و مرگ ملت ها 220
2- جبر سرنوشت و جبر تاريخ و ساير جبرها ممنوع! 225
آيه (55) تا (59) و ترجمه 227
تفسير 228
آيه (60) تا (64) و ترجمه 232
تفسير 233
آيه (65) و (66) و ترجمه 247
تفسير 247
نكته ها 250
آيه (67) تا (71) و ترجمه 254
تفسير 255
آيه (72) تا (75) و ترجمه 267
تفسير 268
نكته ها 274
1- (هجرت و جهاد) 274
2 مبالغه و اغراق در تنزيه صحابه 276
3- ارث در نظام قوانين اسلام 279
سوره توبه 281
آيه (1) و (2) و ترجمه 291
تفسير 291
نكته ها: 292
1- آيا الغاى يكجانبه پيمان صحيح است؟ 293
2- اين چهار ماه از كى شروع شد؟ 295
آيه (3) و (4) و ترجمه 296
تفسير 296
نكته ها 298
1- (حج اكبر) كدام است؟ 298
2- مواد چهارگانه اى كه در آن روز اعلام شد 299
3- چه كسانى پيمان مدت دار داشتند؟ 300
آيه (5) و (6) و ترجمه 301
تفسير 301
نكته ها 304
1- منظور از اشهر حرم در اينجا چيست؟ 304
2- آيا نماز و زكات شرط قبول اسلام است؟ 304
3- ايمان زائيده علم است 305
آيه (7) تا (10) و ترجمه 306
تفسير 306
آيه (11) تا (15) و ترجمه 312
تفسير 313
آيه (16) و ترجمه 321
تفسير 321
آيه (17) و (18) و ترجمه 324
تفسير 324
نكته ها 327
1- منظور از عمران چيست؟ 327
2- عمل خالص تنها از ايمان سرچشمه مى گيرد 328
3- پاسداران شجاع 328
4- آيا تنها مسجد الحرام منظور است؟ 328
5- اهميت بناى مساجد 329
آيه (19) تا (22) و ترجمه 330
شأن نزول: 330
تفسير 332
آيه (23) و (24) و ترجمه 340
تفسير 340
آيه (25) تا (27) و ترجمه 346
تفسير 346
آيه (28) و ترجمه 358
تفسير 358
آيه (29) و ترجمه 361
تفسير 361
آيه (30) تا (33) و ترجمه 370
تفسير 370
نكته ها 381
1-منظور از هدايت و دين حق چيست؟ 381
2- غلبه منطقى يا غلبه قدرت؟ 382
3- قرآن و قيام مهدى ( عليهالسلام ) 382
روايات اسلامى پيرامون ظهور مهدى ( عليهالسلام ) 385
اثرات سازنده انتظار ظهور مهدى ( عليهالسلام ) 389
مفهوم انتظار 392
نخستين فلسفه خودسازى فردى 395
فلسفه سوم منتظران راستين در فساد محيط حل نمى شوند 397
آيه (34) و (35)و ترجمه 401
تفسير 401
آيه (36) و (37) و ترجمه 416
تفسير 416
نكته ها 420
1- فلسفه ماههاى حرام 420
2- مفهوم و فلسفه (نسى ء) در جاهليت 421
3- وحدت كلمه در برابر دشمن 422
4- چگونه اعمال زشت در نظر زيبا جلوه مى كند؟ 423
آيه (38) و (39) و ترجمه 424
شأن نزول 424
تفسير 425
آيه (40) و ترجمه 430
تفسير 430
آيه (41) و (42) و ترجمه 435
تفسير 435
آيه (43) تا (45) و ترجمه 439
تفسير 439
آيه (46) تا (48) و ترجمه 444
تفسير 444
آيه (49) و ترجمه 449
شأن نززول: 449
تفسير 450
آيه (50) تا (52) و ترجمه 453
تفسير 453
نكته ها 456
1- مقدرات و كوششهاى ما 456
2- در قاموس مؤ منان شكست وجود ندارد 457
3- صفات هميشگى منافقان 458
آيه (53) تا (55) و ترجمه 460
تفسير 460
آيه (56) و (57) و ترجمه 465
تفسير 465
آيه (58) و (59) و ترجمه 467
شأن نزول: 467
تفسير 468
آيه (172) تا (174) و ترجمه
( و اذا أخذ ربك من بنى أدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا اءن تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غفلين ) (172)
( أو تقولوا إنما أشرك اباؤ نا من قبل و كنا ذرية من بعدهم اء فتهلكنا بما فعل المبطلون ) (173)( و كذلك نفصل الايت و لعلهم يرجعون ) (174)
ترجمه:
172- به خاطر بياور زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خويشتن ساخت (و فرمود:) آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند آرى، گواهى مى دهيم (چرا چنين كرد؟) براى اينكه در روز رستاخيز نگوئيد ما از اين غافل بوديم (و از پيمان فطرى توحيد و خداشناسى بى خبر).
173- يا نگوئيد پدران ما قبل از ما بت پرستى را اختيار كردند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم (و چاره اى جز پيروى از آنان نداشتيم ) آيا ما را به آنچه باطلگرايان انجام دادند مجازات مى كنى.
174- و اينچنين آيات را توضيح مى دهيم و شايد به سوى حق باز گردند (و بدانند نداى توحيد در درون جانشان از روز نخست بوده است ).
تفسير
پيمان نخستين و عالم ذر
آيات فوق در حقيقت اشاره اى به توحيد فطرى و وجود ايمان به خدا در اعماق روح آدمى است و به همين جهت بحثهائى را كه در آيات گذشته اين سوره در زمينه توحيد استدلالى بوده است تكميل مى كند.
گرچه در تفسير اين آيه بحثها و گفتگوهاى فراوان و داغى در ميان مفسران به راه افتاده و احاديث گوناگونى در اين باره وارد شده ولى ما سعى مى كنيم نخست تفسير اجمالى آيه و بعد مهمترين بحثهاى مفسران و سپس انتخاب خودمان را به طور فشرده و مستدل در اينجا بياوريم.
خداوند روى سخن را در اين آيه به پيامبر كرده، نخست چنين مى گويد: (به خاطر بياور موقعى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنها را بر گرفت و آشكار ساخت و آنها را گواه بر خويشتن نمود و از آنها پرسيد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها همگى گفتند آرى گواهى مى دهيم ).( و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ) .
(ذرية ) چنانكه دانشمندان لغت گفته اند در اصل به معنى (فرزندان كوچك و كم سن و سال ) است، ولى غالبا به همه فرزندان گفته مى شود، گاهى به معنى مفرد و گاهى به معنى جمع استعمال مى گردد اما در اصل معنى جمعى دارد.
درباره ريشه اصلى اين لغت احتمالات متعددى داده شده است بعضى آن را از (ذرء) (بر وزن زرع ) به معنى آفرينش مى دانند بنابراين مفهوم اصلى (ذريه ) با مفهوم مخلوق و آفريده شده برابر است.
و بعضى آن را از (ذر) (بر وزن شر) كه به معنى موجودات بسيار كوچك همانند ذرات غبار و مورچه هاى بسيار ريز مى باشد دانسته اند، از اين نظر كه فرزندان انسان نيز در ابتداء از نطفه بسيار كوچكى آغاز حيات مى كنند.
سومين احتمال كه درباره آن داده شده اين است كه از ماده (ذرو) (بر وزن مرو) به معنى پراكنده ساختن گرفته شده و اينكه فرزندان انسان را ذريه گفته اند به خاطر آن است كه آنها پس از تكثير مثل به هر سو در روى زمين پراكنده مى شوند.
سپس اشاره به هدف نهائى اين سؤ ال و جواب و گرفتن پيمان از فرزندان آدم در مسئله توحيد نموده مى فرمايد: (اين كار را خداوند به اين جهت انجام داد كه در روز قيامت نگوئيد ما از اين موضوع (توحيد و شناسائى خدا) غافل بوديم )( ان تقولوا يوم القيامة انا كنا عن هذا غافلين )
در آيه بعد اشاره به هدف ديگر اين پيمان كرده، و مى گويد: (اين پيمان را به خاطر آن گرفتيم كه نگوئيد: پدران ما پيش از ما بت پرست بودند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم و چاره اى جز تبعيت از آنها نداشتيم آيا ما را به گناه افراد بيهوده كار مجازات مى كنى )( او تقولوا انما اشرك آبائنا من قبل و كنا ذرية من بعدهم افتهلكنا بما فعل المبطلون ) .
آرى (اينگونه ما آيات را توضيح مى دهيم و روشن مى سازيم تا بدانند نور توحيد از آغاز در روح آنها بوده شايد با توجه به اين حقايق به سوى حق باز گردند)( و كذلك نفصل الايات و لعلهم يرجعون ) .
توضيح و داورى درباره عالم ذر همان گونه كه ديديم آيات فوق سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده، اما اينكه اين پيمان چگونه بوده است
توضيحى درباره جزئيات آن در متن آيه نيامده، ولى مفسران به اتكاء روايات فراوان و گوناگونى كه در ذيل اين آيات در منابع اسلامى نقل شده است نظراتى دارند كه از همه مهمتر دو نظر زير است:
1- هنگامى كه آدم آفريده شد فرزندان آينده او تا آخرين فرد بشر از پشت او به صورت ذراتى بيرون آمدند (و طبق بعضى از روايات اين ذرات از گل آدم بيرون آمدند) آنها داراى عقل و شعور كافى براى شنيدن سخن و پاسخ گفتن بودند، در اين هنگام از طرف خداوند به آنها خطاب شد (الست بربكم ): (آيا پروردگار شما نيستم )؟!
همگى در پاسخ گفتند: (بلى شهدنا) آرى بر اين حقيقت همگى گواهيم.
سپس همه اين ذرات به صلب آدم (يا به گل آدم ) بازگشتند و به همين جهت اين عالم را (عالم ذر) و اين پيمان را (پيمان الست ) مى نامند.
بنابراين پيمان مزبور يك (پيمان تشريعى ) و قرارداد خود آگاه در ميان انسانها و پروردگارشان بوده است.
2- منظور از اين عالم و اين پيمان همان (عالم استعدادها) و (پيمان فطرت ) و تكوين و آفرينش است، به اين ترتيب كه به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت نطفه از صلب پدران به رحم مادران كه در آن هنگام ذراتى بيش نيستند خداوند استعداد و آمادگى براى حقيقت توحيد به آنها داده است، هم در نهاد و فطرتشان اين سر الهى به صورت يك حس درون ذاتى به وديعه گذارده شده است و هم در عقل و خردشان به صورت يك حقيقت خودآگاه!.
بنابراين همه افراد بشر داراى روح توحيدند و سؤ الى كه خداوند از آنها كرده به زبان تكوين و آفرينش است و پاسخى كه آنها داده اند نيز به همين زبان است.
اينگونه تعبيرها در گفتگوهاى روزانه نيز كم نيست مثلا مى گوئيم: (رنگ رخساره خبر مى دهد از سر درون ) يا مى گوئيم: (چشمان به هم ريخته او مى گويد ديشب به خواب نرفته است )،
از يكى از ادبا و خطباى عرب نقل مى كنند كه در سخنان خود چنين مى گفته است: (سل الارض من شق انهارك و غرس اشجارك و اينع ثمارك فان لم تجبك حوارا اجابتك اعتبارا: (از اين زمين بپرس چه كسى راه نهرهاى تو را گشوده؟ و درختانت را غرس كرده و ميوه هايت را رسانيده؟ اگر زمين با زبان معمولى به تو پاسخ نگويد به زبان حال جواب خواهد گفت ).
در قرآن مجيد نيز تعبير سخن گفتن در زمينه زبان حال در بعضى از آيات آمده است، مانند( فقال لها و للارض اءئتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين ) (فصلت 11): (خداوند به آسمان و زمين فرمود: (با ميل يا از روى اجبار بيائيد و سر بر فرمان نهيد آنها گفتند: ما از روى ميل آمديم و سر بر فرمان نهاديم ).
اين بود خلاصه دو نظر معروف در تفسير آيات فوق.
ولى تفسير اول داراى اشكالاتى است كه ذيلا بيان مى شود:
1- در متن آيات سخن از خارج شدن ذرات از پشت فرزندان آدم است نه خود آدم( من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم ) در حالى كه تفسير اول از خود آدم يا از گل آدم سخن مى گويد.
2- اگر اين پيمان با خود آگاهى كافى و عقل و شعور گرفته شده چگونه همگان آن را فراموش كرده اند و هيچكس آن را به خاطر نمى آورد؟ در حالى كه فاصله آن نسبت به زمان ما بيش از فاصله اين جهان با جهان ديگر و رستاخيز نيست با اينكه در آيات متعددى از قرآن مى خوانيم كه افراد انسان (اعم از بهشتيان و دوزخيان ) در قيامت سرگذشتهاى دنيا را فراموش نكرده و به خوبى ياد دارند،
اين نسيان عمومى در مورد عالم ذر به هيچوجه قابل توجيه نيست.
3- هدف از چنين پيمانى چه بوده است؟ اگر هدف اين بوده كه پيمان گذاران با يادآورى چنين پيمانى در راه حق گام نهند و جز راه خداشناسى نپويند بايد گفت چنين هدفى به هيچوجه از اين پيمان به دست نمى آيد زيرا همه آن را فراموش كرده و به اصطلاح به بستر (لا) خفته اند.
و بدون چنين هدفى اين پيمان لغو و بيهوده به نظر مى رسد.
4- اعتقاد به وجود چنين جهانى در واقع مستلزم قبول يك نوع تناسخ است زيرا مطابق اين تفسير بايد پذيرفت كه روح انسان قبل از تولد فعلى او يك بار ديگر در اين جهان گام گذارده است. و پس از طى دورانى كوتاه يا طولانى از اين جهان باز گشته است، و به اين ترتيب بسيارى از اشكالات تناسخ متوجه آن خواهد شد.
ولى اگر تفسير دوم را بپذيريم هيچيك از اين ايرادها متوجه نخواهد شد زيرا سؤ ال و جواب و پيمان مزبور يك پيمان فطرى بوده است كه الان هم هر كس در درون جان خود آثار آن را مى يابد و حتى طبق تحقيقات روانشناسان اخير (حس مذهبى ) يكى از احساسات اصيل روان ناخودآگاه انسانى است، و همين حس است كه بشر را در طول تاريخ به سوى خداشناسى رهنمون بوده و با وجود اين فطرت هيچگاه نمى تواند به اين عذر كه پدران ما بت پرست بودند توسل جويد( فطرة الله التى فطر الناس عليها ) (روم 30)
تنها ايراد مهمى كه به تفسير دوم متوجه مى شود اين است كه سؤ ال و جواب در آن جنبه كنائى به خود مى گيرد، ولى با توجه به آنچه در بالا اشاره كرديم كه اين گونه تعبيرات در زبان عرب و همه زبانها وجود دارد، ايراد ديگرى متوجه آن نمى شود از همه تفاسير نزديكتر به نظر مى رسد.
عالم ذر در روايات اسلامى
روايات فراوانى در منابع مختلف اسلامى در كتب شيعه و اهل تسنن در زمينه عالم ذر نقل شده است كه در بدو نظر به صورت يك روايت متواتر تصور مى شود مثلا در تفسير برهان 37 روايت و در تفسير نور الثقلين 30 روايت در ذيل آيات فوق نقل شده كه قسمتى از آن مشترك و قسمتى از آن متفاوت است و با توجه به تفاوت آنها شايد مجموعا از 40 روايت نيز متجاوز باشد.
ولى اگر درست روايات را گروه بندى و تجزيه و تحليل كنيم و اسناد و محتواى آنها را بررسى نمائيم خواهيم ديد كه نمى توان روى آنها به عنوان يك روايت معتبر تا چه رسد به عنوان يك روايت متواتر تكيه كرد. (دقت كنيد!)
بسيارى از اين روايات از (زراره ) و تعدادى از (صالح بن سهل ) و تعدادى از (ابوبصير) و تعدادى از (جابر) و تعدادى از (عبدالله سنان ) مى باشد، روشن است كه هرگاه شخص واحد روايات متعددى به يك مضمون نقل كند همه در حكم يك روايت محسوب مى شود با توجه به اين موضوع تعداد روايات فوق از آن عدد كثيرى كه در ابتدا به نظر مى رسد تنزل مى نمايد و از 10 الى 20 روايت شايد تجاوز نمى كند. اين از نظر سند.
اما از نظر مضمون و دلالت مفاهيم آنها كاملا با هم مختلف است بعضى موافق تفسير اول و بعضى موافق تفسير دوم است و بعضى با هيچكدام سازگار نيست مثلا رواياتى را كه (زرارة ) نقل كرده است و تحت شماره 3 و 4 و 8 و 11 و 28 و 29 در تفسير برهان ذيل آيات مورد بحث نقل شده موافق تفسير اول است و آنچه در روايات (عبدالله بن سنان ) كه تحت شماره 7 و 12 در همان تفسير برهان ذكر شده اشاره به تفسير دوم مى كند.
بعضى از اين روايات مبهم و پاره اى از آنها تعبيراتى دارد كه جز به صورت كنايه و به اصطلاح در شكل سمبوليك مفهوم نيست مانند روايت 18 و 23 كه از (ابو سعيد خدرى ) و (عبدالله كلبى ) در همان تفسير نقل شده است:
در پاره اى از روايات مزبور تنها اشاره به ارواح بنى آدم شده (مانند روايت مفضل كه تحت شماره 20 ذكر شده است ).
به علاوه روايات فوق بعضى داراى سند معتبر و بعضى فاقد سند مى باشند.
بنابراين و با توجه به متعارض بودن روايات فوق نمى توانيم روى آنها به عنوان يك مدرك معتبر تكيه كنيم و يا لااقل همانگونه كه بزرگان علماء در اين قبيل موارد مى گويند علم و فهم اين روايات را بايد به صاحبان آنها واگذاريم و از هر گونه قضاوت پيرامون آنها خوددارى كنيم.
در اينصورت ما مى مانيم و متن آياتى كه در قرآن آمده است و همانگونه كه گفتيم تفسير دوم با آيات سازگارتر است.
و اگر روش بحث تفسيرى ما اجازه مى داد همه گروههاى اين روايات را بطور مشروح ذكر و مورد بررسى قرار مى داديم تا آنچه در بالا ذكر كرديم آشكارتر گردد ولى علاقمندان مى توانند به تفسير (نورالثقلين ) و (برهان ) و (بحارالانوار) مراجعه كرده و بر اساس بحث فوق به گروه بندى و بررسى اسناد و محتواى آنها بپردازند.
آيه (175) تا (187) و ترجمه
( و اتل عليهم نباءالذى أتينه أيتنا فانسلخ منها فأتبعه الشيطن فكان من الغاوين ) (175)( و لو شئنا لرفعنه بها و لكنه أخلد إلى الا رض و اتبع هوئه فمثله كمثل الكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بايتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ) (176)( ساء مثلا القوم الذين كذبوا بايتنا و أنفسهم كانوا يظلمون ) (177)( من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فأولئك هم الخسرون ) (178)
ترجمه:
175- و براى آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى (سرانجام ) از (دستور) آنها خارج گشت و شيطان به او دست يافت و از گمراهان شد.
176- و اگر مى خواستيم (مقام ) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى برديم (اما اجبار بر خلاف سنت ماست لذا او را به حال خود رها ساختيم ) ولى او به پستى گرائيد و از هواى نفس خويش پيروى كرد او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى باز همين كار را مى كند (گوئى آنچنان تشنه دنيا پرستى است كه هرگز سيراب نمى شود) اين مثل جمعيتى است كه آيات ما را تكذيب كردند اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن شايد بينديشند (و بيدار شوند).
177- چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند ولى آنها به خودشان ستم مى كردند.
178- آن كس را كه خدا هدايت كند هدايت يافته (واقعى ) او است و آنها را كه (به خاطر اعمالشان ) گمراه سازد زيانكاران (واقعى ) آنهايند.
تفسير
دانشمندى كه در خدمت فراعنه در آيد
در اين آيات اشاره به يكى ديگر از داستانهاى بنى اسرائيل شده است كه يك الگو و نمونه، براى همه كسانى كه داراى چنين صفاتى هستند، محسوب مى شود.
همانطور كه در لابلاى تفسير آيات خواهيم خواند، مفسران احتمالات متعددى درباره كسى كه اين آيات پيرامون او سخن مى گويد داده اند، ولى بدون شك مفهوم آيه همانند ساير آياتى كه در شرائط خاصى نازل مى گردد، كلى و همگانى و عمومى است.
در آيه نخست روى سخن را به پيامبر كرده مى گويد: (داستان آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسه هاى شيطان گشت و از گمراهان گرديد، براى آنها بخوان )( واتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين ) .
اين آيه به روشنى اشاره به داستان كسى مى كند كه نخست در صف مؤ منان بوده و حامل آيات و علوم الهى گشته، سپس از اين مسير گام بيرون نهاده، به همين جهت شيطان به وسوسه او پرداخته، و عاقبت كارش به گمراهى و بدبختى كشيده شده است.
تعبير (انسلخ ) كه از ماده (انسلاخ ) و در اصل به معنى از پوست بيرون آمدن است، نشان مى دهد كه آيات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت كه همچون پوست تن او شده بود، اما ناگهان از اين پوست بيرون آمد و با يك چرخش تند، مسير خود را به كلى تغيير داد!.
از تعبير (فاتبعه الشيطان ) چنين استفاده مى شود كه در آغاز شيطان تقريبا از او قطع اميد كرده بود، چرا كه او كاملا در مسير حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شيطان به سرعت او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت، و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد.
آيه بعد اين موضوع را چنين تكميل مى كند كه (اگر مى خواستيم، مى توانستيم او را در همان مسير حق به اجبار نگاه داريم و به وسيله آن آيات و علوم، مقام والا بدهيم )( و لو شئنا لرفعناه بها ) .
ولى مسلم است كه نگاهدارى اجبارى افراد در مسير حق با سنت پروردگار كه سنت اختيار و آزادى اراده است، سازگار نيست و نشانه شخصيت و عظمت كسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى كند:
ما او را به اختيارش واگذارديم و او به جاى اينكه با استفاده از علوم و دانش خويش هر روز مقام بالاترى را بپيمايد (به پستى گرائيد و بر اثر پيروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى كرد)( و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه ) .
(اخلد) از ماده (اخلاد) به معنى سكونت دائمى در يكجا اختيار كردن است، بنابراين (اخلد الى الارض ) يعنى براى هميشه به زمين چسبيد كه در اينجا كنايه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است.
سپس اين شخص را تشبيه به سگى مى كند كه هميشه زبان خود را همانند حيوانات تشنه بيرون آورده، مى گويد: (او همانند سگ است كه اگر به او حمله كنى دهانش باز و زبانش بيرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنين است )( فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ) .
او بر اثر شدت هواپرستى و چسبيدن به لذات جهان ماده، يك حال عطش نامحدود و پايان ناپذير به خود گرفته كه همواره دنبال دنياپرستى مى رود، نه به خاطر نياز و احتياج بلكه به شكل بيمار گونه اى همچون يك سگ هار كه بر اثر بيمارى هارى حالت عطش كاذب به او دست مى دهد و در هيچ حال سيراب نمى شود اين همان حالت دنياپرستان و هواپرستان دون همت است، كه هر قدر بيندوزند باز هم احساس سيرى نمى كنند.
سپس اضافه مى كند كه اين مثل مخصوص به اين شخص معين نيست، بلكه مثالى است براى همه جمعيتهائى كه آيات خدا را تكذيب كنند( ذلك مثل القوم الذين كذبوا باياتنا ) .
(اين داستانها را براى آنها بازگو كن، شايد درباره آن بينديشند و مسير صحيحى را پيدا كنند)( فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ) .
بلعم باعورا دانشمند دنياپرست و منحرف
همان گونه كه ملاحظه كرديد آيات فوق نامى از كسى نبرده بلكه سخن از يك عالم و دانشمند مى گويد كه نخست در مسير حق بود، آنچنان كه هيچكس فكر نمى كرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنيا پرستى و پيروى از هواى نفس چنان به سقوطش كشانيد كه در صف گمراهان و پيروان شيطان قرار گرفت.
ولى از بسيارى از روايات و كلمات مفسران استفاده مى شود كه منظور از اين شخص مردى به نام (بلعم باعورا) بوده است كه در عصر موسى (عليهالسلام ) زندگى مى كرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائيل محسوب مى شد، و حتى موسى (عليهالسلام ) از وجود او به عنوان يك مبلغ نيرومند استفاده مى كرد، و كارش در اين راه آنقدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مى رسيد، ولى بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست
داد، تا آنجا كه در صف مخالفان موسى (عليهالسلام ) قرار گرفت.
اما اينكه بعضى احتمال داده اند شخص (امية بن ابى الصلت ) همان شاعر معروف زمان جاهليت است كه نخست بر اثر آگاهى از كتب آسمانى پيشين در انتظار ظهور آخرين پيامبر بود، ولى كم كم به اين فكر فرو رفت كه ممكن است پيامبر خودش باشد و به همين دليل پس از بعثت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسبت به او حسد ورزيد و بناى مخالفت را گذاشت.
و يا اينكه منظور (ابو عامر) راهب معروف است كه در زمان جاهليت، مردم را نويد به ظهور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى داد، اما پس از ظهور پيامبر، راه مخالفت را پيش گرفت، هر دو احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد.
زيرا جمله (واتل ) و كلمه (نبا) و جمله (فاقصص القصص ) نشان مى دهد كه اين جريان مربوط به افراد معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبوده بلكه از سر گذشت اقوام پيشين است، به علاوه سوره اعراف از سوره هايى است كه در مكه نازل شده و داستان (ابو عامر)، (راهب ) و (امية بن صلت ) مربوط به (مدينه ) است.
ولى از آنجا كه افرادى همانند (بلعم ) در عصر و زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همانند (ابو عامر) و (امية بن ابى الصلت ) وجود داشته اند، مفهوم آيات بر آنها تطبيق شده است، همانگونه كه بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نيز منطبق خواهد شد وگرنه اصل داستان مربوط به غير (بلعم ) نيست.
در تفسير (المنار) از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده كه مثل بلعم بن باعورا در بنى اسرائيل همانند امية بن ابى الصلت در اين امت است.
همچنين از امام باقر (عليهالسلام ) روايت شده كه فرمود: الاصل فى ذلك بلعم، ثم ضربه الله مثلا لكل مؤ ثر هواه على هدى الله من اهل القبلة: يعنى اصل آيه درباره بلعم است، سپس خداوند آن را به عنوان يك مثال درباره كسانى كه هوا پرستى را بر خدا پرستى و هدايت الهى در اين امت مقدم بشمرند، بيان كرده.
اصولا كمتر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر دانشمندانى است كه علم و دانش خود را در اختيار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى دهند و در اثر هواپرستى و تمايل به زرق و برق جهان ماده (و اخلاد الى الارض ) همه سرمايه هاى فكرى خود را در اختيار طاغوتها مى گذارند، و آنها نيز براى تحميق مردم عوام از وجود اينگونه افراد حداكثر استفاده را مى كنند.
اين موضوع اختصاص به زمان موسى (عليهالسلام ) يا ساير پيامبران نداشته، بعد از عصر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تا به امروز نيز ادامه دارد كه (بلعم باعوراها) و (بو راهب ها) و (امية بن ابى الصلتها) علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دينار يا مقام و يا به خاطر انگيزه حسد در اختيار گروههاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى اميه ها و بنى عباسها و طاغوتها داده و مى دهند.
اين گروه از دانشمندان نشانه هائى دارند كه در آيات فوق بيان شده و به وسيله آن مى توان آنها را شناخت، آنها هواپرستانى هستند كه خداى خود را فراموش كرده اند، آنها همتهائى پست دارند كه به جاى توجه به شخصيت برتر و مقام والا در پيشگاه خدا و خلق خدا به پستى مى گرايند، و به خاطر همين دون همتى همه چيز خود را از دست مى دهند، آنها تحت وسوسه هاى شديد شيطان قرار دارند و به آسانى قابل خريد و فروشند آنها همانند سگهاى بيمارى هستند كه هرگز سيراب نمى گردند و روى اين جهات مسير حق را رها كرده، در بيراهه ها سرگردان مى شوند و پيشواى گمراهانند بايد اين گونه افراد را شناخت و به شدت از آنها برحذر بود.
دو آيه بعد در واقع يك نتيجه كلى و عمومى از سرگذشت (بلعم ) و علماى دنيا پرست گرفته، نخست مى گويد: (چه بد مثلى دارند آنها كه آيات ما را انكار كردند و چه بد عاقبت و سرنوشتى در انتظار آنها است )( ساء مثلا القوم الذين كذبوا باياتنا ) .
ولى آنها به ما ظلم و ستم نمى كردند، بلكه (بر خويشتن ستم روا مى داشتند)( و انفسهم كانوا يظلمون ) .
چه ستمى از اين بالاتر كه سرمايه هاى معنوى علوم و دانشهاى خويش را كه مى تواند باعث سربلندى خود آنها و جامعه هايشان گردد در اختيار صاحبان (زر) و (زور) مى گذارند و به بهاى ناچيز مى فروشند و سرانجام خود و جامه اى را به سقوط مى كشانند.
اما به هوش باشيد كه رهائى از اينگونه لغزشها و دامهاى شيطانى، بى توفيق و هدايت الهى ممكن نيست، و دام بسيار سخت است، مگر يار شود لطف خدا (آنكس را كه خدا هدايت كند و توفيق را رفيق راهش سازد، هدايت يافته واقعى او است )( من يهد الله فهو المهتدى ) .
(آنكس را كه خداوند بر اثر اعمالش به حال خود رها سازد يا وسائل پيروزى و موفقيت را در برابر وسوسه هاى شيطانى از او بگيرد، زيانكار واقعى او است )( و من يضلل فاولئك هم الخاسرون ) .
بارها گفته ايم كه (هدايت ) و (اضلال ) الهى نه جنبه اجبارى دارد و نه بى دليل و بى حساب است، منظور از اين دو فراهم ساختن زمينه هاى هدايت، و يا باز گرفتن اينگونه زمينه ها است، آنهم به خاطر اعمال نيك و بدى كه انسان قبلا انجام داده است، و در هر حال تصميم نهائى با خود انسان است، بنابراين آيه فوق با آيات گذشته كه اصل آزادى اراده را تأييد مى كرد كاملا انطباق دارد و منافاتى در ميان آنها نيست.
آيه (179) تا (181) و ترجمه
( و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم أذان لا يسمعون بها أولئك كالا نعم بل هم أضل أولئك هم الغفلون ) (179)( ولله الا سماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون فى أسمئه سيجزون ما كانوا يعملون ) (180)( و ممن خلقنا أمة يهدون بالحق و به يعدلون ) (181)
ترجمه:
179- به طور مسلم گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم، آنها دلها (عقلها)ئى دارند كه با آن (انديشه نمى كنند و) نمى فهمند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوشهائى دارند كه با آن نمى شنوند، آنها همچون چهار پايانند، بلكه گمراه تر اينان همانا غافلانند (زيرا با اينكه همه گونه امكانات هدايت دارند باز هم گمراهند).
180- و براى خدا نامهاى نيكى است خدا را با آن بخوانيد، و آنها را كه در اسماء خدا تحريف مى كنند (و بر غير او مى نهند و شريك برايش قائل مى شوند) رها سازيد آنان به زودى جزاى اعمالى را كه انجام مى دادند مى بينند.
181- و از آنها كه آفريديم گروهى به حق هدايت مى كنند و به حق اجراى عدالت مى نمايند.
تفسير
نشانه هاى دوزخيان!
اين آيات بحثى را كه در آيات گذشته در زمينه دانشمندان دنياپرست و همچنين عوامل هدايت و ضلالت گذشت تكميل مى كند، در اين آيات مردم به دو گروه تقسيم شده اند و صفات هر كدام توضيح داده شده: (گروه دوزخيان و گروه بهشتيان ).
نخست درباره دوزخيان كه گروه اولند با تكيه به سوگند و تاءكيد چنين مى گويد: (ما بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم )( و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ) .
(ذراءنا) از ماده (ذرء) (بر وزن زرع ) در اينجا به معنى خلقت و آفرينش است ولى در اصل به معنى پراكنده ساختن و منتشر نمودن آمده، چنانكه در قرآن مى خوانيم( تذروه الرياح ) : (بادها آنرا پراكنده مى كنند) (سوره كهف آيه 45) و از آنجا كه آفرينش موجودات موجب انتشار و پراكندگى آنها در روى زمين مى گردد، اين كلمه به معنى خلقت آفرينش نيز آمده است.
و در هر حال اشكال مهمى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه چگونه خداوند مى فرمايد: (ما بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفرديم )، مگر نه اين است كه در جاى ديگر مى خوانيم( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) : كه مطابق آن همه جن و انس تنها براى پرستش خدا و ترقى و تكامل و سعادت آفريده شده اند، به علاوه اين تعبير بوى جبر در آفرينش و خلقت مى دهد و به همين جهت بعضى از طرفداران مكتب جبر همچون (فخر رازى ) براى اثبات مذهب خود با آن استدلال كرده اند.
ولى اگر آيات قرآن را كنار هم قرار داده مورد بررسى قرار دهيم و گرفتار استنباطهاى سطحى و زودگذر نشويم، پاسخ اين سؤ ال، هم در خود آيه نهفته شده و در آيات ديگر به وضوح ديده مى شود به طورى كه محلى براى سوء استفاده افراد باقى نمى گذارد.
زيرا اولا اين تعبير درست به آن مى ماند كه شخص نجار بگويد قسمت زيادى از اين چوبهائى را كه فراهم ساخته ام براى تهيه درهاى زيبا است و قسمت زياد ديگرى براى سوزاندن و افروختن آتش، چوبهائى كه صاف و محكم و سالمند در قسمت اول مصرف مى كنم، و چوبهاى ناصاف و بد قواره و سست و تكه پاره را در قسمت دوم، در حقيقت نجار دو گونه هدف دارد، يكى هدف اصلى و ديگرى هدف تبعى، هدف اصلى او ساختن در و پيكر و ابزار خوب است و تمام كوشش و تلاش او در همين راه مصرف مى شود، ولى هنگامى كه ببيند چوبى به درد اين كار نمى خورد، ناچار آنرا براى سوزاندن كنار مى گذارد، اين هدف تبعى است نه اصلى (دقت كنيد).
تنها تفاوتى كه اين مثال با مورد بحث ما دارد اين است كه تفاوت چوبها با يكديگر اختيارى نيست، ولى تفاوت انسانها بستگى به اعمال خودشان دارد و در اختيار خود آنها است.
بهترين گواه براى اين سخن صفاتى است كه براى گروه جهنميان و بهشتيان در آيات فوق مى خوانيم كه نشان مى دهد اعمال خودشان سرچشمه اين گروهبندى مى باشد.
و به تعبير ديگر خداوند طبق صريح آيات مختلف قرآن همه را پاك آفريده و اسباب سعادت و تكامل را در اختيار همگى گذاشته است ولى گروهى با اعمال خويش خود را نامزد دوزخ مى كنند و سرانجامشان شوم و تاريك است و گروهى با اعمال خود، خود را نامزد بهشت مى سازند و عاقبت كارشان خوشبختى و سعادت است.
سپس صفات گروه دوزخى را در سه جمله خلاصه مى كند: نخست اينكه آنها قلبهائى دارند كه با آن درك و انديشه نمى كنند( لهم قلوب لايفقهون بها ) .
بارها گفته ايم كه قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و فكر و نيروى عقل است يعنى با اينكه استعداد تفكر دارند و همچون بهائم و چهارپايان فاقد شعور نيستند در عين حال از اين وسيله سعادت بهره نمى گيرند و فكر نمى كنند، در عوامل و نتائج حوادث انديشه نمى نمايند و اين وسيله بزرگ رهائى از چنگال هر گونه بدبختى را بلا استفاده در گوشه اى از وجودشان رها مى سازند.
ديگر اينكه (چشمهاى روشن و حقيقت بين دارند اما با آنها چهره حقايق را نمى نگرند و همچون نابينايان از كنار آنها مى گذرند)( و لهم اعين لا يبصرون بها ) .
سوم اينكه (با داشتن گوش سالم، سخنان حق را نمى شنوند) و همچون كران خود را از شنيدن حرف حق محروم مى سازند( و لهم آذان لا يسمعون بها ) .
(اينها در حقيقت همچون چهار پايانند چرا كه امتياز آدمى از چهارپايان در فكر بيدار و چشم بينا و گوش شنوا است كه متأسفانه آنها همه را از دست داده اند( اولئك كالانعام ) .
(بلكه آنها از چهار پايان گمراه تر و پستتر مى باشند)( بل هم اضل ) .
چرا كه چهارپايان داراى اين استعدادها و امكانات نيستند، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بينا و گوش شنوا امكان همه گونه ترقى و تكامل را دارند، اما بر اثر هوا پرستى و گرايش به پستيها اين استعدادها را بلا استفاده مى گذارند، و بدبختى بزرگ آنان از همينجا آغاز مى گردد.
(آنها افراد غافل و بيخبرى هستند) و به همين جهت در بيراهه هاى زندگى سرگردانند( اولئك هم الغافلون ) .
چشمه آب حيات كنار دستشان است، ولى از تشنگى فرياد مى كشند، درهاى سعادت در برابر رويشان باز است، اما حتى به آن نگاه نمى كنند.
از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود كه آنها با دست خود وسائل بدبختى خويش را فراهم مى سازند و نعمتهاى گرانبهاى (عقل ) و چشم و (گوش ) را به هدر مى دهند، نه اينكه خداوند اجبارا آنها را در صف دوزخيان قرار داده باشد.
چرا همچون چهار پايان؟!
بارها در قرآن مجيد غافلان بيخبر به چهار پايان و حيوانات بى شعور ديگر تشبيه شده اند ولى نكته تشبيه آنها به انعام (چهارپايان ) شايد اين باشد كه آنها تنها به خواب و خور و شهوت جنسى مى پردازند، درست همانند ملتهائى كه تحت شعارهاى فريبنده انسانى آخرين هدف عدالت اجتماعى و قوانين بشرى را رسيدن به آب و نان و يك زندگى مرفه مادى مى پندارند. آنچنانكه على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد: كالبهيمة المربوطه همها علفها او المرسلة شغلها تقممها: (همانند حيوانات پروارى كه تنها به علف مى انديشند و يا حيوانات ديگرى كه در چراگاهها رها شده اند و از اين طرف و آن طرف خرده علفى بر مى گيرند)
به تعبير ديگر گروهى مرفهند همچون گوسفندان پروارى، و گروهى نامرفه مانند گوسفندانى كه در بيابانها در بدر دنبال آب و علف مى گردند و هر دو گروه هدفشان جز شكم چيزى نيست!
آنچه در بالا گفته شد ممكن است درباره يك فرد صادق باشد و يا درباره يك ملت، ملتهائى كه انديشه هاى خود را از كار انداخته اند و به سرگرميهاى ناسالم روى آورده اند و در ريشه هاى بدبختى خود نمى انديشند و در عوامل ترقى فكر نمى كنند، نه گوش شنوا دارند و نه چشم بينا، آنها نيز دوزخى هستند نه تنها در دوزخ قيامت، بلكه در دوزخ زندگى اين دنيا نيز گرفتارند.
در آيه بعد اشاره به وضع گروه بهشتى كرده، صفات آنان را بيان مى كند، نخست براى بيرون آمدن از صف دوزخيان مردم را به توجه عميق به اسماء حسناى خدا دعوت نموده، مى فرمايد: (براى خدا نامهاى نيكى است، خدا را به آنها بخوانيد)( و لله الا سماء الحسنى فادعوه بها ) .
منظور از (اسماء حسنى )، صفات مختلف پروردگار است كه همگى نيك و همگى حسنى است مى دانيم خدا عالم است، قادر است، رازق است، عادل است، جواد است، كريم است و رحيم است، و همچنين داراى صفات نيك فراوان ديگرى از اين قبيل مى باشد.
منظور از خواندن خدا به اين نامها تنها اين نيست كه اين الفاظ را بر زبان جارى كنيم و مثلا بگوئيم يا عالم، يا قادر، يا ارحم الراحمين، بلكه در واقع اين است كه اين صفات را در وجود خودمان بمقدار امكان پياده كنيم، پرتوى از علم و دانش او، شعاعى از قدرت و توانائى او، و گوشه اى از رحمت واسعه اش در ما و جامعه ما پياده شود، و به تعبير ديگر متصف به اوصاف او و متخلق به اخلاقش كرديم.
تا در پرتو اين علم و قدرت و اين عدالت و رحمت بتوانيم خويش و اجتماعى را كه در آن زندگى مى كنيم از صف دوزخيان خارج سازيم.
سپس مردم را از اين نكته برحذر مى دارد كه اسامى خدا را تحريف نكنند و مى گويد:
(آنها كه اسماء خدا را تحريف كرده اند رها سازيد، آنها به زودى به جزاى اعمال خويش گرفتار خواهند شد)( و ذروا الذين يلحدون فى اسمائه سيجزون ما كانوا يعملون ) .
(الحاد) در اصل از ماده (لحد) (بر وزن مهد) به معنى حفره اى است كه در يك طرف قرار گرفته و به همين جهت، به حفره اى كه در يك جانب قبر قرار داده مى شود، (لحد) گفته مى شود، سپس به هر كارى كه از حد وسط تمايل به افراط و تفريط پيدا كند (الحاد) گفته شده، و به شرك و بت پرستى نيز به همين جهت (الحاد) اطلاق مى گردد.
منظور از الحاد در اسماء خدا اين است كه الفاظ و مفاهيم آن را تحريف كنيم، يا به اينگونه كه او را به اوصافى توصيف نمائيم كه شايسته آن نيست، همانند مسيحيان كه قائل به تثليث و خدايان سه گانه شده اند، و يا اينكه صفات او را بر مخلوقاتش تطبيق نمائيم، همچون بت پرستان كه نام بتهاى خود را از نام خدا مشتق مى كردند، مثلا به يكى از بتها اللات و به ديگرى العزى و به ديگرى منات مى گفتند كه به ترتيب از الله و العزيز و المنان مشتق شده است، و يا همچون مسيحيان كه نام خدا را بر عيسى و روح القدس مى گذاشتند.
و يا اينكه صفات او را آنچنان تحريف كنند كه به تشبيه به مخلوقات يا تعطيل صفات و مانند آن بيانجامد.
و يا تنها به (اسم ) قناعت كنند بدون اينكه اين صفاترا در خود و جامعه خويش بارور سازند.
در آخرين آيه به دو قسمت كه اساسى ترين صفات گروه بهشتيان است اشاره مى كند و مى فرمايد: (از كسانى كه آفريديم، امت و گروهى هستند كه مردم را به حق هدايت مى كنند و به حق حكم مى كنند)( و ممن خلقنا امة بالحق و به يعدلون ) .
در واقع آنها دو برنامه ممتاز دارند، فكرشان و هدفشان و دعوتشان و فرهنگشان حق و به سوى حق است، و نيز عملشان و برنامه هايشان و حكومتشان بر اساس حق و حقيقت مى باشد.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- اسماء حسنى چيست؟
در كتب حديث و تفسير اعم از منابع شيعه و اهل تسنن بحثهاى مشروحى پيرامون اسماء حسنى ديده مى شود كه فشرده اى از آنرا به اضافه عقيده خود در اينجا مى آوريم:
شك نيست كه (اسماى حسنى ) به معنى (نامهاى نيك ) است و مى دانيم كه تمام نامهاى پروردگار مفاهيم نيكى را در بر دارد و بنابراين همه اسماء او اسماء حسنى است، اعم از آنها كه صفات ثبوتيه ذات پاك او است، مانند عالم و قادر، و يا آنها كه صفات سلبيه ذات مقدس او است مانند (قدوس )، و آنها كه صفات فعل است و حكايت از يكى از افعال او مى كند مانند خالق، غفور، رحمان و رحيم.
از سوى ديگر شك نيست كه صفات خدا قابل احصاء و شماره نيست زيرا كمالات او نامتناهى است و براى هر كمالى از كمالات او اسم و صفتى مى توان انتخاب كرد.
ولى چنانكه از احاديث استفاده مى شود، از ميان صفات او بعضى داراى اهميت بيشترى مى باشد، و شايد (اسماء حسنى ) كه در آيه بالا آمده است، اشاره به همين گروه ممتازتر است، زيرا در رواياتى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت (عليهاالسلام ) به ما رسيده كرارا اين مطلب ديده مى شود كه خداوند داراى 99 اسم است كه هر كس او را به اين نامها بخواند، دعايش مستجاب و هر كه آنها را شماره كند اهل بهشت است.
مانند روايتى كه در كتاب توحيد صدوق از امام صادق (عليهالسلام ) از پدرانش از على (عليهالسلام ) نقل شده كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ان الله تبارك و تعالى تسعة و تسعين اسما ماة الا واحدة من احصاها دخل الجنة...
و نيز در كتاب توحيد از امام على بن موسى الرضا (عليهالسلام ) از پدرانش از على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود:
ان لله عز و جل تسعة و تسعين اسما من دعا الله بها استجاب له و من احصاها دخل الجنة
در كتاب صحيح بخارى و مسلم و ترمذى و كتب ديگر از منابع حديث اهل تسنن نيز همين مضمون پيرامون اسماء نود و نه گانه خدا و اينكه هر كس خدا را با آن بخواند، دعاى او مستجاب است يا هر كس آنها را احصا كند، اهل بهشت خواهد بود، نقل شده است.
از پاره اى از اين احاديث استفاده مى شود كه اين اسامى نود و نه گانه در قرآن است، مانند روايتى كه از ابن عباس نقل شده كه مى گويد: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: لله تسعة و تسعون اسما من احصاها دخل الجنه و هى فى القرآن.
و به همين جهت جمعى از دانشمندان كوشش كرده اند كه اين اسامى و صفات را از قرآن مجيد استخراج كنند، ولى نامهائى كه در قرآن مجيد براى خدا آمده است بيش از 99 نام است، بنابراين ممكن است اسماء حسنى در لابلاى آنها باشد، نه اينكه در قرآن جز اين 99 نام، نام ديگرى براى خدا وجود نداشته باشد.
در بعضى از روايات اين نامهاى نود و نه گانه آمده است، كه ما ذيلا يكى از اين احاديث را مى آوريم (ولى بايد توجه داشت، بعضى از اين نامها به شكلى كه در اين روايت آمده در متن قرآن نيست، اما مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد).
و آن روايتى است كه در توحيد صدوق از امام صادق (عليهالسلام ) از پدر و اجدادش از على (عليهالسلام ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه پس از اشاره به وجود نود و نه نام براى خدا
مى فرمايد:
و هى الله، الاله، الواحد، الاحد، الصمد، الاول، الاخر، السميع، البصير القدير، القادر، العلى، الاعلى، الباقى، البديع، البارى ء، الاكرم، الباطن، الحى، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحق، الحسيب، الحميد، الحفى، الرب، الرحمان، الرحيم، الذارء، الرزاق، الرقيب، الرؤ ف، الرائى، السلام، المؤ من، المهيمن، العزيز، الجبار، المتكبر، السيد، السبوح، الشهيد، الصادق، الصانع، الظاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنى، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتاح الفالق، القديم، الملك، القدوس، القوى، القريب، القيوم، القابض، الباسط، قاضى الحاجات، المجيد، المولى، المنان، المحيط، المبين، المغيث، المصور، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضر، الوتر، النور، الوهاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادى، الوفى، الوكيل، الوارث، البر، الباعث، التواب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خير الناصرين، الديان، الشكور، العظيم، اللطيف، الشافى.
ولى آنچه در اينجا بيشتر اهميت دارد و بايد مخصوصا به آن توجه داشته باشيم اين است كه منظور از خواندن خدا به اين نامها و يا احصاء و شمارش اسماء حسناى پروردگار، اين نيست كه هر كس اين 99 اسم را بر زبان جارى كند و بدون توجه به محتوا و مفاهيم آنها تنها الفاظى بگويد سعادتمند خواهد بود، و يا دعايش به اجابت مى رسد، بلكه هدف اين است كه به اين اسماء و صفات ايمان داشته باشد، و پس از آن بكوشد در وجود خود پرتوى از مفاهيم آنها يعنى از مفهوم عالم و قادر و رحمان و رحيم و حليم و غفور و قوى و قيوم و غنى و رازق و امثال آن را در وجود خود منعكس سازد، مسلما چنين كسى هم بهشتى خواهد بود و هم دعايش مستجاب و به هر خير و نيكى نائل مى گردد.
ضمنا از آنچه گفتيم روشن مى شود كه اگر در پاره اى از روايات و دعاها اسامى ديگرى براى خدا غير از اين اسماء ذكر شده و حتى شماره نامهاى خدا در بعضى از دعاها به يكهزار رسيده هيچگونه منافاتى با آنچه گفتيم ندارد، زيرا اسماء خدا حد و حصر و انتهائى ندارد، و مانند كمالات ذات و بى انتهايش نامحدود است. هر چند پاره اى از اين صفات و اسماء امتيازى دارد.
و نيز اگر در بعضى از روايات مانند روايتى كه در اصول كافى از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير اين آيه نقل شده مى خوانيم فرمود:( نحن و الله الاسماء الحسنى ) : (به خدا سوگند ما اسماء حسناى خدا هستيم ) اشاره به آن است كه پرتو نيرومندى از آن صفات الهى در وجود ما منعكس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاكش كمك مى كند.
و يا اگر در بعضى ديگر از احاديث آمده است كه همه اسماء حسنى در (توحيد خالص ) خلاصه مى شود، نيز به خاطر آن است كه همه صفات او به ذات پاك يكتايش بر مى گردد.
فخر رازى در تفسيرش به مطلبى اشاره مى كند كه از جهتى قابل ملاحظه است و آن اينكه تمام صفات پروردگار به دو حقيقت بازگشت مى كند، يا به (بى نيازى ذاتش از همه چيز) و يا (نيازمندى ديگران به ذات پاك او).
2 - گروه رستگاران
در آيات فوق خوانديم كه گروهى از بندگان خدا به سوى حق دعوت مى كنند و به آن حكم مى نمايند.
در اينكه منظور از اين گروه چه اشخاصى هستند تعبيرات مختلفى در رواياتى
كه در منابع حديث اسلامى آمده است ديده مى شود، از جمله در حديثى از امير مؤ منان (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: منظور امت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
يعنى پيروان راستين اين پيامبر و آنهائى كه از هر گونه تحريف و تغيير و بدعت و انحراف از اصول تعليمات آن حضرت بر كنار ماندند.
به همين جهت در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود:
والذى نفسى بيده لتفرقن هذه الامة على ثلاثة و سبعين فرقة كلها فى النار الافرقة و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و به يعدلون و هذه التى تنجو من هذه الامة:
(سوگند به آنكس كه جانم بدست او است اين امت به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى شوند كه همه در دوزخند جز يك گروه كه خداوند در آيه( و ممن خلقنا امة... ) به آنها اشاره كرده است، تنها آنها اهل نجاتند).
ممكن است عدد 73 فرقه عدد تكثير باشد و اشاره به گروههاى مختلفى است كه در طول تاريخ اسلام با عقائد عجيب و غريب روى كار آمدند و خوشبختانه غالب آنها منقرض شده اند و امروز تنها نامى از آنها در كتب تاريخ عقائد به چشم مى خورد.
در حديث ديگرى كه در منابع اهل تسنن از على (عليهالسلام ) نقل شده مى خوانيم كه على (عليهالسلام ) ضمن اشاره به گروههاى مختلفى كه در آينده در امت اسلامى پيدا مى شوند، فرمود: (گروهى كه اهل نجاتند من و شيعيان و پيروان مكتب من هستند).
در روايات ديگرى نيز آمده است كه منظور از آيه فوق ائمه اهلبيت (عليهاالسلام )
است.
روشن است كه روايات فوق همگى يك واقعيت را تعقيب مى كنند و بيان مصداقهاى مختلف از اين واقعيت اند، و آن اينكه آيه اشاره به گروهى است كه دعوتشان به سوى حق و عمل و حكومت و برنامه هايشان حق است و در مسير اسلام راستين گام برمى دارند، منتها بعضى در راءس اين گروه قرار دارند و بعضى در مراحل ديگرند، جالب توجه اينكه با تمام اختلافاتى كه از نظر مراحل علمى و نژاد و زبان و مانند آن دارند، يك امت و يك گروه بيش نيستند، زيرا قرآن از آنها به امت (نه امم ) تعبير كرده است.
3 - اسم أعظم خدا
در بعضى از روايات در داستان (بلعم باعورا) كه قبلا گذشت، آمده است كه او از اسم اعظم خداوند آگاه بود، به تناسب آيات فوق كه سخن از اسماء حسناى خدا مى گويد بد نيست اشاره اى هم به اين موضوع كنيم.
پيرامون اسم اعظم روايات گوناگونى وارد شده و از آنها چنين استفاده مى شود كه هر كس از اين اسم با خبر باشد، نه فقط دعايش مستجاب است، بلكه با استفاده از آن مى تواند به فرمان خدا در جهان طبيعت تصرف كند و كارهاى مهمى انجام دهد.
در اينكه (اسم اعظم ) كدامى ك از اسماء خدا است، بسيارى از دانشمندان اسلامى بحث كرده اند و غالبا بحثها بر محور اين دور مى زند كه از ميان نامهاى خدا نامى را بيابند كه اين خاصيت عجيب و بزرگ را داشته باشد.
ولى ما فكر مى كنيم آنچه بيشتر بايد از آن جستجو كرد، اين است كه نام و صفاتى را بيابيم كه با پياده كردن مفهوم آن در وجود خودمان آنچنان تكامل روحى بيابيم كه آن آثار بر آن مترتب گردد.
به تعبير ديگر مسأله مهم تخلق به اين صفات و واجد شدن اين مفاهيم و متصف شدن به اين اوصاف است وگرنه يك شخص آلوده و پست با دانستن يك كلمه چگونه ممكن است، مستجاب الدعوة و مانند آن شود.
و اگر مى شنويم كه (بلعم ) داراى اين اسم اعظم بود و آنرا از دست داد، مفهومش اين است كه بر اثر خودسازى و ايمان و آگاهى و پرهيزگارى به چنان مرحله اى از تكامل معنوى رسيده بود كه دعايش نزد خدا رد نمى شد ولى بر اثر لغزشها كه در هر حال آدمى از آنها مصون نيست و به خاطر هواپرستى و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوتهاى زمان آن روحيه را به كلى از دست داد و از آن مرحله سقوط كرد، و منظور از فراموش كردن اسم اعظم نيز ممكن است همين معنى باشد.
و نيز اگر مى خوانيم كه پيامبران و پيشوايان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند، مفهومش اين است كه حقيقت اين اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پياده كرده بودند و در پرتو اين حالت خداوند چنان مقام والايى به آنها داده بود.
آيه (182) و (183) و ترجمه
( والذين كذبوا بايتنا سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ) (182)( و أملى لهم إن كيدى متين ) (183)
ترجمه:
182- و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند تدريجا از آن راه كه نمى دانند گرفتار مجازاتشان خواهيم كرد.
183- و به آنها مهلت مى دهيم (تا مجازاتشان دردناك تر باشد) زيرا طرح و نقشه من قوى (و حساب شده ) است (و هيچكس را قدرت فرار از آن نيست ).
تفسير
مجازات استدراج
در تعقيب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون حال گروه دوزخيان بود، در اين دو آيه يكى از مجازاتهاى الهى را كه به صورت يك سنت درباره بسيارى از گنهكاران سركش اجرا مى شود، بيان شده و آن همان چيزى است كه به (عذاب استدراج ) از آن تعبير مى شود.
استدراج در دو مورد از قرآن مجيد آمده است يكى در آيه مورد بحث و ديگر آيه 44 سوره (قلم ) و هر دو مورد درباره انكار كنندگان آيات الهى است.
به طورى كه اهل لغت گفته اند استدراج دو معنى دارد، يكى اينكه چيزى را تدريجا بگيرند (زيرا اصل اين ماده از (درجه ) گرفته شده كه به معنى پله است، همانگونه كه انسان در صعود و نزول از طبقات پائين عمارت به بالا، يا به عكس، از پله ها استفاده مى كند، همچنين هر گاه چيزى را تدريجا و مرحله به مرحله بگيرند يا گرفتار سازند به اين عمل استدراج گفته مى شود).
معنى ديگر (استدراج ) (پيچيدن ) است، همانگونه كه يك طومار را به هم مى پيچند (اين دو معنى را راغب در كتاب مفردات نيز آورده است ) ولى با دقت روشن مى شود كه هر دو به يك مفهوم كلى و جامع يعنى (انجام تدريجى ) باز مى گردند.
پس از روشن شدن معنى استدراج به تفسير آيه باز مى گرديم:
خداوند در نخستين آيه مورد بحث مى فرمايد: (آنها كه آيات ما را تكذيب و انكار كردند تدريجا، و مرحله به مرحله، از راهى كه نمى دانند، در دام مجازات گرفتارشان مى كنيم و زندگى آنها را در هم مى پيچيم )( و الذين كذبوا باياتنا سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ) .
در دومين آيه همان مطلب را به اين صورت تاءكيد مى كند: چنان نيست كه با شتابزدگى چنين كسانى را فورا مجازات كنيم، بلكه به آنها مهلت و فرصت كافى براى تنبه و بيدارى مى دهيم و هنگامى كه بيدار نشدند، گرفتارشان مى سازيم( و املى لهم ) .
زيرا شتاب و عجله مال كسانى است كه قدرت كافى ندارند و مى ترسند فرصت از دستشان برود (ولى نقشه من و مجازاتهايم آنچنان قوى و حساب شده است كه هيچكس را قدرت فرار از آن نيست )( ان كيدى متين ) .
(متين ) به معنى قوى و شديد است و اصل آن از (متن ) گرفته شده كه به معناى عضله محكمى است كه در پشت قرار دارد.
و (كيد) با (مكر) از نظر معنى همسان است و همانگونه كه در ذيل آيه 54 از سوره آل عمران (جلد دوم تفسير نمونه صفحه 429) گفته ايم: (مكر) در اصل لغت به معنى چاره جويى و جلوگيرى كردن كسى از رسيدن به مقصود او است، و معنى نقشه هاى موذيانه كه در مفهوم فارسى امروز آن افتاده در مفهوم عربى آن نيست.
در مورد (مجازات استدراجى ) كه در آيه فوق به آن اشاره شده و از آيات ديگر قرآن و احاديث استفاده مى شود چنين است كه خداوند گناهكاران و طغيانگران جسور و زورمند را طبق يك سنت، فورا گرفتار مجازات نمى كند، بلكه درهاى نعمتها را به روى آنها مى گشايد، هر چه بيشتر در مسير طغيان گام بر مى دارند، نعمت خود را بيشتر مى كند، و اين از دو حال خارج نيست، يا اين نعمتها باعث تنبه و بيداريشان مى شود، كه در اين حال برنامه (هدايت الهى ) عملى شده، و يا اينكه بر غرور و بى خبريشان مى افزايد در اين صورت مجازاتشان به هنگام رسيدن به آخرين مرحله، دردناك تر است، زيرا به هنگامى كه غرق انواع ناز و نعمتها مى شوند خداوند همه را از آنها مى گيرد و طومار زندگانى آنها را در هم مى پيچد و اين گونه مجازات بسيار سخت تر است.
البته اين معنى با تمام خصوصياتش در كلمه استدراج به تنهائى نيفتاده، بلكه با توجه به قيد( من حيث لا يعلمون ) اين معنى استفاده مى شود.
به هر حال اين آيه به همه گنهكاران هشدار مى دهد كه تاءخير كيفر الهى را دليل بر پاكى و درستى خود، و يا ضعف و ناتوانى پروردگار، نگيرند، و ناز و نعمتهائى را كه در آن غرقند، نشانه تقربشان به خدا ندانند، چه بسا اين پيروزيها و نعمتهائى كه به آنها مى رسد مقدمه مجازات استدراجى پروردگار باشد، خدا آنها را غرق نعمت مى كند و به آنها مهلت مى دهد و بالا و بالاتر مى برد، اما سرانجام چنان بر زمين مى كوبد كه اثرى از آنها باقى نماند و تمام هستى و تاريخشان را در هم مى پيچد.
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد: انه من وسع عليه فى ذات يده فلم يره ذلك استدراجا فقد امن مخوفا: (كسى كه خداوند به مواهب و امكاناتش وسعت بخشد، و آنرا مجازات استدراجى نداند، از نشانه خطر غافل مانده است ).
و نيز از همان امام (عليهالسلام ) در كتاب (روضه كافى ) نقل شده كه فرمود: (زمانى فرا مى رسد كه هيچ چيز در آن زمان، پنهان تر از حق، و آشكارتر از باطل، و فزونتر از دروغ بر خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست تا آنجا كه مى گويد در آن زمان افرادى هستند به مجرد اينكه آيه اى از قرآن را مى شنوند (آنرا تحريف كرده ) و از آئين خدا خارج مى شوند و پيوسته از آئين اين زمامدار به آئين زمامدار ديگر و از دوستى يكى به ديگرى و اطاعت سلطانى به اطاعت سلطان ديگر، و از پيمان يكى به ديگرى منتقل مى گردند، و سرانجام از راهى كه متوجه نيستند گرفتار مجازات استدراجى پروردگار مى شوند).
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: كم من مغرور بما قد انعم الله عليه و كم من مستدرج يستر الله عليه و كم من مفتون بثناء الناس عليه: (چه بسيارند كسانى كه بر اثر نعمتهاى پروردگار مغرور مى شوند، و چه بسيارند گنهكارانى كه خداوند بر گناهشان پرده افكنده ولى با ادامه گناه به سوى مجازات پيش مى روند، و چه بسيارند كسانى كه از ثناخوانى مردم فريب مى خورند).
و نيز از همان امام، در تفسير آيه فوق چنين نقل شده كه فرمود:( هو العبد يذنب الذنب فتجدد له النعمة معه تلهية تلك النعمة عن الاستغفار عن ذلك الذنب ) : (منظور از اين آيه بنده گنهكارى است كه پس از انجام گناه، خداوند او را مشمول نعمتى قرار مى دهد ولى او نعمت را به حساب خوبى خودش گذاشته و از استغفار در برابر گناه غافلش مى سازد).
و نيز از همان امام در كتاب كافى چنين نقل شده: ان الله اذا اراد بعبد خيرا فاذنب ذنبا اتبعه بنقمة و يذكره الاستغفار، و اذا اراد بعبد شرا فاذنب ذنبا اتبعه بنعمة لينسيه الاستغفار و يتمادى بها، و هو قوله عز و جل سنستدرجهم من حيث لا يعلمون، بالنعم عند المعاصى (موقعى كه خداوند خير بندهاى را بخواهد به هنگامى كه گناهى انجام ميدهد او را گوشمالى مى دهد تا به ياد توبه بيفتد، و هنگامى كه شر بنده اى را (به اثر اعمالش ) بخواهد موقعى كه گناهى مى كند نعمتى به او مى بخشد تا استغفار را فراموش نمايد و به آن ادامه دهد، اين همان است كه خداوند عز و جل فرموده: سنستدرجهم من حيث لا يعلمون يعنى از طريق نعمتها به هنگام معصيتها آنها را تدريجا از راهى كه نمى دانند گرفتار مى سازيم ).
آيه (184) تا (186) و ترجمه
( أولم يتفكروا ما بصاحبهم من جنة إن هو إلا نذير مبين ) (184)( أولم ينظروا فى ملكوت السموت و الارض و ما خلق الله من شى ء و اءن عسى أن يكون قد اقترب أجلهم فبأى حديث بعده يؤمنون ) (185)( من يضلل الله فلا هادى له و يذرهم فى طغينهم يعمهون ) (186)
ترجمه:
184- آيا آنها فكر نكردند كه همنشينشان (پيامبر) هيچگونه آثارى از جنون ندارد (پس چگونه چنين نسبت ناروائى به او مى دهند؟) او فقط بيم دهنده آشكارى است (كه مردم را متوجه مسئوليتهايشان مى سازد) 185 آيا آنها در حكومت و نظام آسمانها و زمين و آنچه خدا آفريده است (از روى دقت و عبرت ) نظر نيفكندند؟ (و آيا در اين نيز انديشه نكردند كه ) شايد پايان زندگى آنها نزديك شده باشد (اگر به اين كتاب آسمانى روشن ايمان نياورند) به كدام سخن بعد از آن ايمان خواهند آورد؟
186- هر كس را خداوند (به جرم اعمال زشتش ) گمراه سازد هدايت كننده اى ندارد و آنها را در طغيان و سركشيشان رها مى سازد تا سرگردان شوند.
شأن نزول:
مفسران اسلامى چنين نقل كرده اند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه در مكه بود، شبى بر كوه صفا بر آمد و مردم را به سوى توحيد و يكتا پرستى دعوت نمود، مخصوصا تمامى طوائف قريش را صدا زد و آنها را از مجازات الهى برحذر داشت، تا مقدار زيادى از شب گذشت، بت پرستان مكه گفتند: ان صاحبهم قد جن بات ليلا يصوت الى الصباح!: (رفيق ما ديوانه شده، از شب تا صبح نعره مى كشيد)! در اين موقع آيه فوق نازل شد و به آنها در اين زمينه پاسخ دندانشكنى داد.
با اينكه آيه شاءن نزول خاصى دارد، در عين حال چون دعوت به شناخت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و هدف آفرينش و آمادگى براى زندگى ديگر مى كند، با بحثهاى گذشته كه پيرامون (گروه دوزخى و بهشتى ) سخن مى گفت، پيوند روشنى دارد.
تفسير
تهمتها و بهانه ها
در اين آيه نخست خداوند به گفتار بى اساس بت پرستان دائر به جنون پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين پاسخ مى گويد: (آيا آنها فكر و انديشه خود را به كار نينداختند كه بدانند همنشين آنها (پيامبر) هيچگونه آثارى از جنون ندارد (او لم يتفكروا ما بصاحبهم من جنة )
اشاره به اينكه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخص ناشناخته اى در ميان آنها نبود و به تعبير خودشان (صاحب ) يعنى دوست و همنشينشان محسوب مى شد، بيش از چهل سال در ميان آنها رفت و آمد داشته، و همواره فكر و تدبيرش را ديده اند و آثار نبوغ را در وى مشاهده كرده اند، كسى كه قبل از اين دعوت، از عقلاى بزرگ آن جامعه محسوب مى شد، چگونه يكبار چنين وصلهاى را به وى چسباندند، آيا بهتر نبود به جاى چنين نسبت ناروائى در اين فكر فرو روند كه ممكن است دعوت او حق باشد، و ماءموريتى از طرف پروردگار يافته باشد؟! آنچنانكه قرآن به دنبال اين جمله مى گويد: او فقط بيم دهنده آشكارى است كه جامعه خويش را از خطراتى كه با آن روبرو است بر حذر مى دارد( ان هو الا نذير مبين ) .
در آيه بعد براى تكميل اين بيان آنها را به مطالعه عالم هستى، آسمانها و زمين، دعوت مى كند و مى گويد: (آيا در حكومت آسمانها و زمين و مخلوقاتى كه خدا آفريده از روى دقت و فكر نظر نيفكندند)( أولم ينظروا فى ملكوت السماوات و الارض و ما خلق الله من شى ء ) .
تا بدانند اين عالم وسيع آفرينش با اين نظام حيرتانگيز بيهوده آفريده نشده و هدفى براى آن بوده است، و دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حقيقت دنباله همان هدف آفرينش، يعنى تكامل و تربيت انسان است.
(ملكوت ) در اصل از ريشه (ملك ) به معنى حكومت و مالكيت است، و اضافه (واو) و (ت ) به آن براى تاءكيد و مبالغه مى باشد و معمولا به حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى گفته مى شود.
نظر افكندن در نظام شگرف اين عالم هستى كه پهنه ملك و حكومت خدا است، هم نيروى خدا پرستى و ايمان به حق را تقويت مى كند، و هم روشنگر وجود يك هدف مهم در اين عالم بزرگ و منظم است، و در هر دو صورت، انسانرا به جستجوى نماينده خدا و رحمتى كه بتواند هدف آفرينش را پياده كند مى فرستد.
سپس براى اينكه آنها را از خواب غفلت بيدار سازد مى فرمايد آيا در اين موضوع نيز انديشه نكردند كه ممكن است پايان زندگى آنها نزديك شده باشد، اگر امروز ايمان نياورند، و دعوت اين پيامبر را نپذيرند، و قرآنى را كه بر او نازل شده است با اينهمه نشانه هاى روشن قبول نكنند، به كدام سخن بعد از آن ايمان خواهند آورد؟( و ان عسى ان يكون قد اقترب اجلهم فباى حديث بعده يؤ منون ) .
يعنى اولا چنان نيست كه عمر آنها جاودانى باشد، فرصتها به سرعت درگذرند و هيچكس نمى داند فردا زنده خواهد بود يا نه، پس با اين حال امروز و فردا كردن و مسائل را پشت گوش انداختن هرگز كار عاقلانه اى نيست.
ثانيا اگر آنها به اين قرآن با اينهمه نشانه هاى روشنى كه در آن از خداست ايمان نياورند آيا در انتظار كتابى از اين برتر و بالاترند؟ آيا ممكن است به گفتار و سخن و دعوت ديگر ايمان بياورند؟!
همانطور كه مشاهده مى كنيم آيات فوق تمام راههاى فرار را به روى مشركان مى بندد، از يكطرف آنها را متوجه سابقه عقل و درايت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند تا به اتهام جنون از شنيدن دعوتش فرار نكنند، از سوى ديگر متوجه نظام آفرينش و آفريدگار و هدف خلقت مى سازد تا بدانند بيهوده آفريده نشده اند، و از سوى سوم متوجه زودگذرا بودن زندگى مى كند تا امروز و فردا نكنند، و از سوى چهارم مى گويد: اگر به كتابى به اين روشنى ايمان نياورند، در آينده به هيچ چيزى ايمان نخواهند آورد، زيرا از اين بالاتر تصور نمى شود!
سرانجام در آخرين آيه مورد بحث، سخن را با آنها چنين پايان مى دهد كه (هر كس را خداوند به خاطر اعمال زشت و مستمرش، گمراه سازد، هيچ هدايت كننده اى ندارند، و خداوند آنها را همچنان در طغيان و سركشى رها مى سازد تا حيران و سرگردان شوند)( من يضلل الله فلا هادى له و يذرهم فى طغيانهم يعمهون ) . همانگونه كه بارها گفته ايم اينگونه تعبيرات درباره همه كافران و گنهكاران نيست بلكه مخصوص به گروهى است كه آنچنان در برابر حقايق، لجوج و متعصب و معاندند كه گوئى پرده بر چشم و گوش و قلبشان افتاده، پرده هاى تاريكى كه نتيجه اعمال خود آنها است، و منظور از (اضلال الهى ) نيز همين است.
آيه (187) و ترجمه
( يسلونك عن الساعة اءيان مرسئها قل اءنما علمها عند ربى لا يجليها لوقتها ألا هو ثقلت فى السموت و الأرض لا تأتيكم ألا بغتة يسلونك كأنك حفى عنها قل أنما علمها عند الله و لكن أكثر الناس لا يعلمون ) (187)
ترجمه:
187- از قيامت از تو سؤ ال مى كنند كه وقوع آن در چه زمانى است؟ بگو علمش نزد پروردگار من است و هيچكس جز او (نمى تواند) وقت آنرا آشكار سازد، (اما قيام قيامت حتى ) در آسمانها و زمين سنگين (و بسيار پر اهميت ) است، و جز به طور ناگهانى به سراغ شما نمى آيد، (باز) او تو چنان سؤ ال مى كنند كه گوئى تو از زمان وقوع آن با خبرى، بگو علمش تنها نزد خدا است ولى بيشتر مردم نمى دانند.
شأن نزول:
كى قيامت بر پا مى شود؟
به طورى كه در بعضى از روايات آمده است طايفه قريش به چند نفر ماءموريت دادند كه به نجران سفر كنند، و از دانشمندان يهود كه (علاوه بر مسيحيان ) در آنجا ساكن بودند مسائل پيچيده اى را سؤال كنند و در بازگشت آنها را در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مطرح سازند (به گمان اينكه پيامبر از پاسخ آنها عاجز مى ماند) از جمله سؤ الات اين بود كه در چه زمانى قيامت برپا مى شود، هنگامى كه آنها اين پرسش را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كردند، آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير
با اينكه براى آيه شاءن نزول خاصى ذكر شده در عين حال پيوند روشنى نيز با آيات قبل دارد، زيرا در آيات قبل اشاره به مساءله قيامت و لزوم آمادگى براى چنين روزى شده بود، طبعا به دنبال چنين بحثى اين سؤ ال براى بسيارى از مردم پيش مى آيد كه قيامت كى بر پا خواهد شد، لذا قرآن مى گويد: (از تو درباره ساعت (روز رستاخيز) مى پرسند، كه در چه زمانى وقوع مى يابد)؟
( يسئلونك عن الساعة ايان مرسيها ) .
گرچه كلمه (ساعت ) به معنى زمان پايان دنيا نيز آمده است، ولى غالبا و به عقيده بعضى همواره در قرآن مجيد به معنى قيام قيامت است، مخصوصا پاره اى از قرائن در مورد آيه اى كه در آن بحث مى كنيم اين موضوع را تأكيد مى كند، مانند، جمله( متى تقوم الساعة ) (كى ساعت بر پا مى شود) كه در شأن نزول وارد شده است.
كلمه (ايان ) مساوى (متى ) و براى سؤ ال از زمان است.
و (مرسى ) به اصطلاح (مصدر ميمى ) است، و با (ارساء) يك معنى دارد و آن اثبات يا وقوع چيزى است، لذا به كوههاى محكم و ثابت، جبال راسيات گفته مى شود، بنابر اين جمله (ايان مرسيها) مفهومش اين است در چه زمان قيامت وقوع پيدا مى كند و ثابت مى شود؟
سپس اضافه مى كند كه اى پيامبر! در پاسخ اين سؤ ال صريحا (بگو اين علم تنها نزد پروردگار من است، و هيچكس جز او نمى تواند وقت آنرا آشكار سازد)( قل انما علمها عند ربى لا يجليها لوقتها الا هو ) .
ولى دو نشانه سربسته براى آن بيان مى كند، نخست مى گويد: (قيام ساعت در آسمانها و زمين، مساءله سنگينى است )( ثقلت فى السماوات و الارض )
چه حادثه اى ممكن است از اين سنگينتر بوده باشد، در حالى كه در آستانه قيامت، همه كرات آسمانى به هم مى ريزند، آفتاب خاموش، ماه تاريك، ستارگان بى فروغ و اتمها متلاشى مى گردند، و از بقاياى آنها جهانى نو با طرحى تازه ريخته مى شود.
ديگر اينكه قيام ساعت، ناگهانى است، و بدون مقدمات تدريجى، و به شكل انقلابى، تحقق مى يابد.
بار ديگر مى گويد: (چنان از تو سؤ ال مى كنند كه گوئى تو از زمان وقوع قيامت با خبرى )!( يسئلونك كانك حفى عنها ) .
بعد اضافه مى كند كه در جواب آنها بگو: اين علم تنها نزد خدا است ولى بيشتر مردم از اين حقيقت آگاهى ندارند كه چنين علمى مخصوص ذات پاك او است، لذا پى در پى از آن مى پرسند.( قل انما علمها عند الله و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
ممكن است بعضى از خود سؤ ال كنند چرا اين علم مخصوص ذات خدا است و هيچكس حتى پيامبران را از آن آگاه نمى سازد؟
پاسخ اين سؤ ال اين است كه: عدم آگاهى از وقوع رستاخيز به ضميمه ناگهانى بودن و با توجه به عظمت ابعاد آن سبب مى شود كه هيچگاه مردم قيامت را دور ندانند و همواره در انتظار آن باشند، به اين ترتيب خود را براى نجات در آن آماده سازند، و اين عدم آگاهى اثر مثبت و روشنى در تربيت نفوس و توجه آنها به مسئوليتها و پرهيز از گناه خواهد داشت.
آيه (188) و ترجمه
( قل لا أملك لنفسى نفعا و لا ضرا ألا ما شأ الله و لو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسنى السوء أن أنا اءلا نذير و بشير لقوم يؤ منون ) (188)
ترجمه:
188- بگو من مالك سود و زيان خويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب با خبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مى ساختم و هيچ بدى (و زيانى ) به من نمى رسيد، من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده ام براى جمعيتى كه ايمان مى آورند (بيم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهاى گرانبهايش ).
شأن نزول:
بعضى از مفسران (مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان ) نقل كرده اند كه اهل مكه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفتند تو اگر با خدا ارتباط دارى آيا پروردگار تو را از گرانى و ارزانى اجناس در آينده با خبر نمى سازد كه از اين طريق بتوانى آنچه به سود و منفعت است تهيه كنى و آنچه به زيان است كنار بگذارى و يا از خشكسالى، و يا پر آبى مناطق مختلف آگاه سازد تا به موقع از مناطق خشك به سرزمينهاى پر بركت كوچ كنى؟! در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
تفسير
اسرار نهان را فقط خدا مى داند
گرچه براى اين آيه نيز شاءن نزول خاصى ذكر شده ولى با اين حال پيوندش با آيه گذشته روشن است، زيرا در آيه قبل راجع به عدم آگاهى هيچكس جز خدا نسبت به زمان قيام قيامت بحث بود و در اين آيه سخن از نفى علم غيب به طور كلى در ميان است.
در نخستين جمله، خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده مى گويد: (به آنها بگو من مالك و صاحب اختيار هيچگونه سود و زيانى درباره خويش نيستم مگر آنچه را كه خدا بخواهد)( قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله ) .
شك نيست كه هر انسانى مى تواند براى خود منافعى كسب كند و يا از خويشتن ضررهائى را دور سازد، ولى با اين حال، همانگونه كه مى بينيم، در آيه فوق مطلقا اين قدرت و توانايى بشر نفى شده است، و اين به خاطر آن است كه انسان در كارهاى خود، قدرت و نيروئى از خويش ندارد بلكه همه قدرتها از ناحيه خدا است و او است كه اين توانائيها را در اختيار آنها گذاشته است. و به تعبير ديگر مالك همه قدرتها و صاحب اختيار مستقل و بالذات در عالم هستى تنها ذات پاك خدا است، و دگران، حتى پيامبران و فرشتگان، از او كسب قدرت مى كنند، و مالكيت و قادريت آنها بالغير است، جمله الا ما شاء الله (مگر آنچه خدا بخواهد و در اختيار من بگذارد) نيز گواه اين مطلب است.
در بسيارى ديگر از آيات قرآن نيز مالكيت سود و زيان از غير خدا نفى شده است و به همين دليل از پرستش بتها و هر چه غير از خدا است، نهى گرديده،
در سوره فرقان آيه 3 و 4 مى خوانيم( و اتخذوا من دونه آلهة لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا ) : (آنها جز خدا معبودهائى براى خود انتخاب كردند، معبودهائى كه هيچ چيز را نمى آفرينند، بلكه خودشان مخلوقند، و صاحب اختيار سود و زيانى درباره خويش نيستند) (تا چه رسد به ديگران ).
اين عقيده يك نفر مسلمان است كه هيچكس را ذاتا خالق و رازق و مالك سود و زيان، جز خدا نمى داند، و به همين دليل اگر از ديگرى چيزى مى خواهد با توجه به اين حقيقت است كه او آنچه دارد از ناحيه خدا است (دقت كنيد).
و از اينجا روشن مى شود آنهائى كه اينگونه آيات را دستاويز براى نفى هر گونه توسل جستن به پيامبران و امامان قرار داده اند و آنرا يكنوع شرك پنداشته اند، اشتباهشان از اينجا سرچشمه گرفته كه تصور كرده اند توسل به پيامبر و امام مفهومش آن است كه او را در برابر خداوند مستقل بدانيم و مالك سود و زيان.
اما اگر كسى با اين عقيده كه پيامبر و امام از خود چيزى ندارند و هر چه بخواهند از خدا مى خواهند، به آنان توسل جويد، يا از آنها شفاعتى بخواهد عين توحيد و عين اخلاص است، و همان چيزى است كه قرآن با جمله الا ما شاء الله در آيه فوق به آن اشاره كرده و همان چيزى است كه با جمله الا باذنه در آية( من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ) به آن اشاره شده است.
بنابراين دو گروه درباره توسل جستن در اشتباه اند، آنها كه براى پيامبر و امام قدرتى با لذات و دستگاهى مستقل در مقابل خدا قائلند كه اين يكنوع شرك و بت پرستى است، و آنها كه قدرت بالغير را از آنها نفى مى كنند كه اين نيز يكنوع انحراف از مفاد صريح آيات قرآن است، راه حق اين است كه آنها به فرمان خدا نزد او شفاعت مى كنند و حل مشكل توسل جوينده را از او مى خواهند.
پس از بيان اين موضوع، اشاره به مساءله مهم ديگرى مى كند كه مورد سؤال گروهى بود و آن اينكه به پيامبرش مى گويد به آنها بگو: (من از غيب و اسرار نهان آگاه نيستم زيرا اگر از اسرار نهان آگاهى داشتم منافع فراوانى را براى خودم فراهم مى ساختم و هيچگونه زيانى به من نمى رسيد)( و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسنى السوء ) .
چون آنكس كه از تمام اسرار نهان آگاه باشد، مى تواند آنچه را به نفع او است انتخاب كند و از آنچه ممكن است به زيان او تمام شود بپرهيزد.
سپس مقام واقعى و رسالت خويش را در يك جمله كوتاه و صريح بيان كرده مى گويد: (من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده براى افرادى كه ايمان مى آورند هستم
( ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤ منون ) .
آيا پيامبر از غيب آگاهى نداشت؟
پاره از كسانى كه مطالعات محدودى دارند و تنها با توجه سطحى به يك آيه بدون در نظر گرفتن آيات ديگر قرآن و حتى قرائنى كه در خود آن آيه وجود دارد داورى مى كنند، آيه بالا را دليل بر نفى علم غيب به طور مطلق از پيامبران دانسته اند.
در حالى كه آيه فوق علم بالذات و مستقل را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نفى مى كند همانگونه كه مالكيت هر گونه سود و زيانرا به طور مستقل از او نفى كرده است با اينكه شك نيست هر انسانى مالك سود و زيانهائى درباره خويش و ديگران است.
بنابر اين جمله قبل گواه روشنى است بر اينكه هدف نفى مالكيت سود و زيان يا نفى علم غيب به طور مطلق نيست بلكه هدف نفى استقلال مى باشد و به تعبير ديگر
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خودش چيزى نمى داند بلكه آنچه خدا از غيب و اسرار نهان در اختيارش گذارده است مى داند، همانگونه كه در آيه 26 و 27 از سوره جن مى خوانيم:( عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول ) : (خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هيچكس را از علم غيب خود آگاه نمى سازد مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند).
اصولا تكميل مقام رهبرى، آنهم يك رهبرى جهانى و همگانى، آنهم در تمام زمينه هاى مادى و معنوى، نياز به آگاهى بر بسيارى از مسائل دارد كه از ساير مردم پوشيده است، نه تنها آگاهى از احكام و قوانين الهى، بلكه آگاهى بر اسرار جهان هستى و ساختمان بشر و قسمتى از حوادث آينده و گذشته، اين بخش از علم غيب را خداوند در اختيار فرستادگان و نمايندگانش مى گذارد، و اگر نگذارد رهبرى آنها تكميل نخواهد شد.
و به تعبير ديگر: اقدامات و سخنان و گفته هاى آنها رنگ زمان و مكان خودشان پيدا خواهد كرد و محدود به شرائط يك عصر و يك محيط مى شود، اما هنگامى كه از اين بخش از اسرار غيب آگاه باشند، برنامه ها را آنچنان پياده مى كنند كه براى آيندگان و كسانى كه در شرائط و مقتضيات ديگر به وجود خواهند آمد نيز مفيد و كافى خواهد بود.
(براى توضيح بيشتر در (زمينه آگاهى ) از غيب به جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 245- مراجعه فرمائيد).
آيه (189) تا (193) و ترجمه
( هو الذى خلقكم من نفس وحدة و جعل منها زوجها ليسكن إليها فلما تغشئها حملت حملا خفيفا فمرت به فلما أثقلت دعوا الله ربهما لئن أتيتنا صلحا لنكونن من الشكرين ) (189)( فلما أتئهما صلحا جعلا له شركاء فيما أتئهما فتعلى الله عما يشركون ) (190)( أيشركون ما لا يخلق شيئا و هم يخلقون ) (191)( و لا يستطيعون لهم نصرا و لا أنفسهم ينصرون ) (192)( و أن تدعوهم ألى الهدى لا يتبعوكم سوأ عليكم أدعوتموهم أم أنتم صمتون ) (193)
ترجمه:
189- او خدائى است كه شما را از نفس واحدى آفريد و همسرش را نيز از جنس او قرار داد تا در كنار او بياسايد سپس هنگامى كه با او نزديكى كرد حملى سبك برداشت كه با وجود آن به كارهاى خود ادامه مى داد، و چون سنگين شد، هر دو از خداوند و پروردگار خويش خواستند (كه فرزند صالحى به آنان دهد و عرضه داشتند) اگر فرزند صالحى به ما دهى از شاكران خواهيم بود.
190- اما به هنگامى كه فرزند صالحى به آنها داد (موجودات ديگر را در اين موهبت مؤ ثر دانستند و) براى خدا شريكهائى در اين نعمت كه به آنها بخشيده بود قائل شدند، خداوند برتر است از آنچه شريك او قرار مى دهند!.
191- آيا موجوداتى را شريك او قرار مى دهند كه چيزى را نمى آفرينند و خودشان مخلوقند؟!
192- و نمى توانند آنها را يارى كنند، و نه خودشان را يارى مى دهند.
193- و هر گاه آنها را به سوى هدايت دعوت كنيد، از شما پيروى نمى كنند، براى آنها تفاوت نمى كند چه آنها را دعوت كنيد و چه خاموش باشيد.
تفسير
كفران يك نعمت بزرگ
در اين آيات به گوشه ديگرى از حالات مشركان و طرز تفكر آنها و پاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است و از آنجا كه آيه گذشته سود و زيان و آگاهى از علم غيب را منحصر به خدا معرفى مى كرد، و در حقيقت اشاره به توحيد افعالى خدا بود، اين آيات مكمل آنها محسوب مى شود، زيرا اينها نيز اشاره به توحيد افعالى خدا است.
نخست مى گويد: (او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد و همسر او را نيز از جنس او قرار داد تا در كنار او بياسايد)( هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها ) .
اين دو در كنار هم زندگى آرامبخشى داشتند، (اما هنگامى كه زوج با همسر خود آميزش جنسى كرد، بارى سبك برداشت، به گونهاى كه در آغاز كار اين حمل براى او مشكلى ايجاد نمى كرد، و با داشتن حمل به كارهاى خود همچنان ادامه مى داد)( فلما تغشاها حملت حملا خفيفا فمرت به ) .
اما با گذشت شب و روز، حمل او كم كم سنگين شد (تا كاملا احساس سنگينى كرد)( فلما اثقلت ) .
در اين هنگام دو همسر، انتظار فرزندى را مى كشيدند و آرزو داشتند خداوند فرزند صالحى به آنها مرحمت كند، لذا (متوجه درگاه خدا شدند و پروردگار خويش را چنين خواندند: بارالها اگر به ما فرزند صالحى عطا كنى از شكرگزاران خواهيم بود)( دعوا الله ربهما لان اتيتنا صالحا لنكونن من الشاكرين ) .
(ولى هنگامى كه خداوند فرزندى سالم با تناسب اندام و شايستگى كامل به آنها داد، آنها براى خدا در اين نعمت بزرگ شركائى قائل شدند، اما خداوند برتر و بالاتر از شرك آنهاست )( فلما آتاهما صالحا جعلا له شركاء فيما آتاهما فتعالى الله عما يشركون ) .
پاسخ به يك سؤ ال مهم
در اينكه منظور از اين (زوجين ) كه در دو آيه بالا پيرامون آنها بحث شده كيست؟ در ميان مفسران گفتگوى بسيار است:
آيا (نفس واحدة ) و همسرش اشاره به (آدم ) و (حوا) است، در حالى كه آدم از پيامبران و حوا زن با ايمان و شايسته اى بود، آيا ممكن است آنها از مسير توحيد منحرف شده، راه شرك پيموده باشند؟!
و اگر منظور غير آدم است و همه افراد بشر را شامل گردد با كلمه (واحدة ) چگونه سازگار است؟
از اين گذشته منظور از اين شرك چه نوع عمل يا تفكرى بوده كه از آنها سرزده است؟
در پاسخ اين سؤ الات بايد گفت:
در تفسير اين آيات دو راه در پيش داريم كه شايد تمام سخنان گوناگون مفسران كه در تفسير اين آيه گفته اند ريشه اش به اين دو باز گردد.
نخست اينكه: مراد از (واحد) در آيه (واحد شخصى ) است، همانگونه كه در بعض آيات ديگر مانند آيه اول سوره نساء نيز به همين معنى آمده است.
اصولا (نفس واحدة ) در قرآن مجيد در پنج مورد ذكر شده كه يك مورد آن آيه مورد بحث است و چهار مورد ديگر سوره نساء آيه يك، سوره انعام آيه 98 لقمان آيه 28 و زمر آيه 6 مى باشد كه بعضى از آنها ارتباطى به بحث ما ندارد و بعضى مشابه آيه مورد بحث است، بنابر اين آيات مورد بحث منحصرا اشاره به آدم و همسر او است.
در اين صورت مسلما منظور از شرك، پرستش غير خدا و يا اعتقاد به الوهيت غير پروردگار نيست، بلكه ممكن است چيزى از قبيل تمايل انسان به فرزندش بوده باشد، تمايلاتى كه گاهى او را از خداوند غافل مى سازد.
تفسير ديگر اينكه مراد از واحد، در اينجا (واحد نوعى ) است، يعنى خداوند همه شما را از يك نوع آفريد، همانطور كه همسران شما را نيز از جنس شما قرار داد.
در اين صورت اين دو آيه و آيات بعد اشاره به نوع انسانها است كه به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا بر مى دارند و از خدا فرزند صالح و شايسته مى خواهند و همانند همه اشخاصى كه خود را در برابر مشكل يا خطرى مى بينند، با اخلاص كامل به درگاه خدا مى روند و با او عهد مى كنند كه پس از بر آمدن حاجات و حل مشكلشان شكرگزار باشند، اما به هنگامى كه فرزند متولد شد يا مشكل آنها بر طرف گرديد تمام عهد و پيمانها را به دست فراموشى مى سپارند، گاه مى گويند اگر فرزند ما سالم، يا زيبا است، به پدر و مادرش رفته، و قانون وراثت است! گاه مى گويند نوع تغذيه ما و شرائط ديگر خوب بوده و چنين محصولى داده! و گاه به بتهائى كه مورد پرستش آنهاست روى مى آورند و مى گويند فرزند ما نظر كرده بت است!، و امثال اينگونه بحثها، و به طور كلى نقش آفرينش پروردگار را ناديده
مى گيرند، و علت اصلى اين موهبت را تنها عوامل طبيعى و يا معبودهاى خرافى مى شمرند.
قرائنى در آيات فوق وجود دارد كه نشان مى دهد با تفسير دوم سازگارتر و مفهوم تر است زيرا اولا تعبيرات آيه حال همسرانى را بازگو مى كند، كه قبلا در جامعه اى مى زيسته اند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود ديده بودند، لذا از خداى خود، فرزندانى از گروه اول تقاضا مى كردند، و اگر آيات مربوط به آدم و حوا باشد، هنوز فرزندى براى آنها به وجود نيامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت كه آنها از خداى خود فرزند صالح بخواهند.
ثانيا ضمائرى كه در آخر آيه دوم و آيات بعد وجود دارد همه ضمير جمع است و اين مى رساند كه منظور از ضمير تثنيه اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص.
ثالثا آيات بعد نشان مى دهد كه منظور از شرك در اين آيات شرك به معنى بت پرستى است نه محبت فرزند و امثال آنها و اين موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نيست.
با توجه به اين قرائن روشن مى شود كه آيات فوق پيرامون نوع انسان و گروه (زوج ) و (زوجه ها) سخن مى گويد.
و همان گونه كه در جلد سوم تفسير نمونه صفحه 245 اشاره كرديم آفرينش همسر انسان از انسان به اين معنى نيست كه جزئى از بدن او جدا و تبديل به همسر شده باشد (آنچنانكه در روايت مجعول و اسرائيلى نقل شده كه حوا از دنده چپ آدم آفريده شد)، بلكه منظور اين است كه همسر انسان از نوع و از جنس او است آنچنانكه در آيه 21 سوره روم مى خوانيم:( و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها ) . (از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه از جنس شما همسرانى براى شما آفريده تا در كنار آنها بياسائيد).
يك روايت مجعول و معروف!
در بعضى از منابع اهل تسنن و پاره اى از منابع غير معتبر شيعه در تفسير آيات فوق حديثى نقل شده است كه به هيچ رو با عقائد اسلامى درباره پيامبران سازگار نيست، و آن اينكه: (سمرة بن جندب ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل مى كند: لما ولدت حواء طاف بها ابليس و كان لا يعيش لها ولد فقال سميه عبد الحارث فعاش و كان ذلك من وحى الشيطان و امره: (هنگامى كه حوا فرزندى آورد، ابليس اطراف او را گرفت و قبل از آن هيچ فرزندى از او زنده نمى ماند شيطان به حوا پيشنهاد كرد، نام او را (عبد الحارث ) بگذارد (حارث يكى از نامهاى شيطان است بنابر اين عبد الحارث يعنى بنده شيطان ) (حوا) چنين كرد و آن فرزند زنده ماند و اين از وحى شيطان و فرمان او بود)!.
از پارهاى از روايات كه به اين مضمون وارد شده استفاده مى شود كه (آدم ) نيز به اين موضوع رضايت داد!
راوى اين روايت خواه (سمرة بن جندب ) كه از دروغگويان و كذابين مشهور است بوده باشد و يا افرادى مانند (كعب الاحبار و (وهب بن منبه ) كه از سرشناسان يهود بودند و سپس اسلام آوردند، و به عقيده بعضى از دانشمندان اسلامى خرافات تورات و بنى اسرائيل را اين دو نفر به محيط اسلام كشاندند هر چه باشد مضمون روايت خود بهترين دليل بر فساد و بطلان آن است، زيرا آدم كه خليفة الله و پيامبر بزرگ خدا و داراى علم اسماء بود هر چند با ترك اولى از بهشت به زمين آمد، كسى نبود كه راه شرك را انتخاب كند و فرزند خود را (بنده شيطان )!
نام بگذارد، اين كار تنها در شاءن يك بت پرست جاهل و نادان و بيخبر است.
و از آن عجيب تر اينكه حديث مزبور متضمن معجزه يا كرامت شيطان است، كه با نامگذارى اين فرزند به نام او، بر خلاف همه فرزندان گذشته، زنده ماند! و بسيار جاى تاءسف است كه بعضى از مفسران گذشته تحت تاءثير اينگونه احاديث مجعول قرار گرفته و آنرا به عنوان تفسير آيه ذكر كرده اند، به هر حال اين حديث را چون هم بر خلاف قرآن و هم بر خلاف عقل است بايد به گوشه اى انداخت.
به دنبال اين جريان، قرآن بار ديگر فكر و عقيده بت پرستى را با بيان روشن و كوبنده اى محكوم مى كند، و مى گويد: آيا اينها موجوداتى را شريك خدا قرار مى دهند كه قادر بر آفرينش چيزى نيستند، بلكه خودشان مخلوق اويند( أيشركون ما لا يخلق شيئا و هم يخلقون ) .
به علاوه (اين معبودهاى ساختگى در هيچيك از مشكلات قادر نيستند پرستش كنندگان خود را يارى كنند، و حتى قادر نيستند خود را نيز در برابر مشكلات يارى دهند)( و لا يستطيعون لهم نصرا و لا انفسهم ينصرون ) .
اين معبودها آنچنان هستند كه اگر شما بخواهيد آنها را هدايت كنيد، از شما پيروى نخواهند كرد و حتى عقل و شعور آنرا ندارند( و ان تدعوهم الى الهدى لا يتبعوكم ) .
آنها كه چنين هستند و نداى هاديان را نمى شنوند، چگونه مى توانند ديگران را هدايت كنند؟
بعضى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير اين آيه داده اند و آن اينكه ضمير (هم ) به بت پرستان و مشركان بر مى گردد، يعنى گروهى از آنها بقدرى لجوج و متعصبند كه هر چه آنها را دعوت به توحيد كنيد، تسليم نمى شوند.
اين احتمال نيز هست كه منظور اين باشد اگر شما از آنها تقاضاى هدايت كنيد، تقاضاى شما انجام نخواهد شد به هر حال (براى شما مساوى است، خواه آنها را، دعوت به سوى حق كنيد و يا در برابرشان خاموش باشيد) در هر دو صورت، اين گروه بت پرستان لجوج، دستبردار نيستند( سواء عليكم ا دعوتموهم ام انتم صامتون ) .
و طبق احتمال دوم معنى جمله اين است: براى شما يكسان است، خواه از بتها تقاضاى چيزى كنيد، يا خاموش باشيد، در هر دو صورت، نتيجه منفى است، زيرا بتها اثرى در سرنوشت كسى ندارند و قادر به انجام خواسته كسى نيستند.
فخر رازى در تفسير خود در ذيل اين آيه مى نويسد: مشركان هنگامى كه به مشكلى گرفتار مى شدند دست تضرع به سوى بتها بر مى داشتند، و هنگامى كه مشكلى براى آنها واقع نمى شد، ساكت و خاموش بودند، قرآن به آنها مى گويد: خواه در برابر آنها تضرع و زارى كنيد و خواه خاموش بمانيد هيچ تفاوتى نمى كند.
آيه (194) و (195) و ترجمه
( إن الذين تدعون من دون الله عباد أمثالكم فادعوهم فليستجيبوا لكم إن كنتم صدقين ) (194)( ألهم أرجل يمشون بها أم لهم أيد يبطشون بها أم لهم أعين يبصرون بها أم لهم أذان يسمعون بها قل ادعوا شركأكم ثم كيدون فلا تنظرون ) (195)
ترجمه:
194 آنهائى را كه غير از خدا مى خوانيد (و پرستش مى كنيد) بندگانى همچون خود شما هستند، آنها را بخوانيد و اگر راست مى گوئيد بايد به شما پاسخ دهند (و تقاضايتان را بر آورند).
195- آيا (آنها لا اقل همانند خود شما) پاهائى دارند كه با آن راه بروند؟ يا دستهائى دارند كه با آن چيزى را بگيرند (و كارى انجام دهند)؟ يا چشمانى دارند كه با آن ببينند؟ يا گوشهائى دارند كه با آن بشنوند؟ (نه، هرگز، هيچكدام ) بگو (اكنون كه چنين است ) اين بتهائى را كه شريك خدا قرار دادهايد (بر ضد من ) بخوانيد و براى من نقشه بكشيد و لحظه اى مهلت ندهيد (تا بدانيد كارى از آنها ساخته نيست!).
تفسير
اين دو آيه همچنان بحثهاى توحيد و مبارزه با شرك را ادامه مى دهد، و بحثهائى را كه در اين زمينه در آيات قبل بوده تكميل مى كند، شرك در عبادت و پرستش غير خدا را عملى سفيهانه و دور از منطق و عقل معرفى مى نمايد.
دقت در مضمون اين دو آيه نشان مى دهد كه با چهار دليل، منطق بت پرستان ابطال گرديده و سر اينكه قرآن با استدلالهاى مختلف، پيرامون اين مسأله بحث مى كند و هر زمان برهانى تازه ارائه مى دهد اين است كه شرك بدترين دشمن ايمان و سعادت فرد و جامعه است، و چون ريشه ها و شاخه هاى گوناگونى در افكار بشر دارد، و هر زمان به شكل تازهاى ظهور مى كند و جوامع انسانى را مورد تهديد قرار مى دهد لذا قرآن از هر فرصتى براى قطع اين ريشه خبيث و شاخه هايش استفاده مى كند.
نخست مى گويد: (آنهائى را كه شما جز خدا مى خوانيد و عبادت مى كنيد و از آنان يارى مى طلبيد بندگانى همچون خود شما هستند)!( ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم ) .
بنابر اين معنى ندارد كه انسان در مقابل چيزى كه مثل خود او است، به سجده بيفتد و دست نياز به سوى او دراز كند و مقدرات و سرنوشتش را در دست او بداند.
به تعبير ديگر: مفهوم آيه اين است كه اگر دقت كنيد مى بينيد، آنها هم جسم دارند و اسير زنجير مكان و زمان هستند و محكوم قوانين طبيعتند و هم محدود از نظر عمر و زندگى و توانائيهاى ديگر، خلاصه هيچ امتيازى بر شما ندارند، تنها با خيال و وهم و امتيازى براى آنها ساخته ايد.
در اينكه چرا در اين آيه به معبودهاى بت پرستان (عباد) كه جمع (عبد) به معنى بنده است اطلاق شده در حالى كه عبد را به موجود زنده مى گويند، تفسيرهاى متعددى وجود دارد.
نخست اينكه ممكن است اشاره به معبودهاى انسانى، همچون مسيح براى مسيحيان، و فرشتگان براى بتپرستان عرب، و امثال آن بوده باشد.
ديگر اينكه ممكن است روى توهمى كه آنها پيرامون بتها داشتند با آنها سخن گفته باشد كه اگر فرضا آنها داراى عقل و شعورى هم باشند، موجودى برتر از شما نخواهند بود.
سوم اينكه (عبد) در لغت گاهى به معنى موجودى كه تحت تسلط و فرمان ديگرى است و در برابر آن خاضع است هر چند عقل و شعور نداشته باشد نيز گفته شده، از جمله به جاده اى كه مرتبا از آن رفت و آمد مى كنند (معبد) (بر وزن مقدم ) گفته شده است.
سپس اضافه مى كند اگر فكر مى كنيد آنها قدرت و شعورى دارند (آنها را بخوانيد ببينيد آيا شما را جواب مى دهند اگر راست مى گوئيد)( فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين ) .
و اين دومين دليلى است كه براى ابطال منطق آنها بيان شده و آن اينكه سكوت مرگبارشان نشانه بى عرضگى آنها و عدم قدرتشان بر هر چيز است.
در سومين بيان روشن مى سازد كه آنها حتى از بندگان خود پست تر و ناتوان ترند: (خوب بنگريد آيا آنها لا اقل همانند شما پاهائى دارند كه با آن راه بروند)( ألهم ارجل يمشون بها )
(يا دستهايى دارند كه با آن چيزى را بگيرند و كارى انجام دهند)( ام لهم ايد يبطشون بها ) .
(يا چشمهائى دارند كه با آن ببينند)( ام لهم اعين يبصرون بها )
(يا گوشهائى دارند كه با آن بشنوند( ام لهم اذان يسمعون بها )
به اين ترتيب آنها به قدرى ضعيفند، كه حتى براى جابجا شدن نياز به كمك شما دارند و براى دفاع از موجوديت خود، نيازمند به حمايت هستند، نه چشم بينا، نه گوش شنوا و نه هيچ احساس ديگرى در آنها وجود ندارد.
سرانجام در پايان آيه ضمن تعبير ديگرى كه در حكم چهارمين استدلال است مى گويد: (بگو اى پيامبر اين معبودهائى را كه شما شريك خدا قرار داده ايد
بر ضد من بخوانيد و همگى دست به دست هم دهيد و براى من تا آنجا كه مى توانيد نقشه بكشيد و در اين كار هيچگونه تاءخير روا مداريد، ببينيم با اين حال كارى از همه شما ساخته است )؟( قل ادعوا شركائكم ثم كيدون فلا تنظرون )
يعنى اگر من دروغ مى گويم و آنها مقربان خدا هستند و من به حريم احترامشان جسارت كرده ام، پس چرا آنها مرا غضب نمى كنند، و نيروى آنها و شما كمترين تاءثيرى در وضع من ندارد، بنابر اين بدانيد اينها موجودات غير مؤ ثرى هستند كه توهمات شما به آنها نيرو بخشيده!.
آيه (196) تا (198)و ترجمه
( إن ولى الله الذى نزل الكتب و هو يتولى الصلحين ) (196)( و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا أنفسهم ينصرون ) (197)( و إن تدعوهم إلى الهدى لا يسمعوا و ترئهم ينظرون إليك و هم لا يبصرون ) (198)
ترجمه:
196- (اما) ولى و سرپرست من خدائى است كه اين كتاب را نازل كرده است و او سرپرست همه صالحان است.
197- و كسانى را كه شما جز او مى خوانيد نمى توانند ياريتان كنند و نه (حتى ) خودشان را يارى دهند.
198- و اگر از آنها هدايت بخواهيد سخنانتان را نمى شنوند و آنها را مى بينى (كه با چشمهاى مصنوعيشان ) به تو نگاه مى كنند اما در حقيقت نمى بينند!.
تفسير
معبودهاى بى ارزش:
در تعقيب آيه گذشته كه به مشركان مى گفت شما و بتهايتان نمى توانيد كوچك ترين زيانى به من برسانيد، در نخستين آيه مورد بحث به دليل آن اشاره كرده، مى گويد: (ولى و سرپرست و تكيه گاه من خدائى است كه اين كتاب آسمانى را بر من نازل كرده است )( ان وليى الله الذى نزل الكتاب ) .
نه تنها من، (او همه صالحان و شايستگانرا حمايت و سرپرستى مى كند و مشمول لطف و عنايتش قرار مى دهد)( و هو يتولى الصالحين ) .
سپس بار ديگر به تاءكيد روى دلائل بطلان بت پرستى پرداخته مى گويد: (معبودهائى را كه غير از خدا مى خوانيد كارى از آنها ساخته نيست، نمى توانند شما را يارى كنند و نه خودشان را)( و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون ) .
و از اين بالاتر اگر از آنها هدايت خويشتن را در مشكلات بخواهيد، آنها حتى حرف شما را نمى شنوند!( و ان تدعوهم الى الهدى لا يسمعوا )
و حتى با چشمهاى مصنوعيشان كه دارند، گويا به تو نگاه مى كنند، ولى در حقيقت نمى بينند( و تراهم ينظرون اليك و هم لا يبصرون ) .
چنانكه سابقا هم اشاره كرديم آيه اخير ممكن است اشاره به بتها يا بت پرستان باشد، در صورت اول مفهومش همانست كه گفته شد، و در صورت دوم تفسيرش چنين است: اگر شما مسلمانها اين بت پرستان و مشركان لجوج را به راه صحيح توحيد دعوت نمائيد از شما نمى پذيرند آنها با چشمهاى خود به سوى تو مى نگرند و نشانه هاى صدق و درستى را در تو مشاهده مى كنند، اما واقعيتها را نمى بينند.
مضمون دو آيه اخير در آيات گذشته نيز آمده بود، و اين تكرار به خاطر تاءكيد هر چه بيشتر روى مساءله مبارزه با بت پرستى و ريشه كن كردن نفوذ آن در روح و فكر مشركان از طريق تلقين مكرر است.
آيه (199) تا (203) و ترجمه
( خذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عن الجهلين ) (199)( و إما ينزغنك من الشيطن نزغ فاستعذ بالله إنه سميع عليم ) (200)( إن الذين اتقوا إ ذا مسهم طئف من الشيطن تذكروا فإذا هم مبصرون ) (201)( و إخونهم يمدونهم فى الغى ثم لا يقصرون ) (202)( و إذا لم تأ تهم باية قالوا لو لا اجتبيتها قل إنما أتبع ما يوحى إلى من ربى هذا بصائر من ربكم و هدى و رحمة لقوم يؤ منون ) (203)
ترجمه:
199- با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت نما و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستيزه مكن ).
200- و هر گاه وسوسهاى از شيطان به تو رسد به خدا پناه بر، كه او شنونده و دانا است.
201- پرهيزكاران هنگامى كه گرفتار وسوسه هاى شيطان شوند به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مى افتند و (در پرتو ياد او راه حق را مى بينند و) بينا مى گردند.
202- (ولى ناپرهيزكاران ) برادرانشان (يعنى شياطين ) آنان را پيوسته در گمراهى پيش مى برند و باز نمى ايستند!.
203- و هنگامى كه (در نزول وحى تاءخير افتد و) آيه اى براى آنها نياورى مى گويند چرا خودت (از پيش خود) آنرا برنگزيدى بگو من تنها پيروى از چيزى مى كنم كه بر من وحى مى شود اين وسيله بينائى از طرف پروردگارتان و مايه هدايت و رحمت است براى جمعيتى كه ايمان مى آورند.
تفسير
وسوسه هاى شيطان:
در اين آيات شرائط تبليغ و رهبرى و پيشوائى مردم به طرز بسيار جالب و فشرده
بيان شده و با آيات گذشته كه اشاره به مساءله تبليغ مشركان داشت نيز تناسب دارد. در نخستين آيه مورد بحث اشاره به سه قسمت از وظائف رهبران و مبلغان به صورت خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شده، در آغاز مى گويد: در طرز رفتار با مردم سختگير مباش و با آنها مدارا كن، عذرشان را بپذير، و بيش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه( خذ العفو ) .
عفو گاهى به معنى مقدار اضافى چيزى آمده، و گاهى به معنى حد وسط و ميانه، و گاه به معنى قبول عذر خطاكار و بخشيدن او، و گاه به معنى آسان گرفتن كارها.
قرائن آيات نشان مى دهد كه آيه فوق ارتباط با مسائل مالى و گرفتن مقدار اضافى از اموال مردم كه بعضى از مفسران گفته اند ندارد، بلكه مفهوم مناسب، همان آسان گرفتن و گذشت و انتخاب حد وسط و ميانه است.
بديهى است اگر رهبر و مبلغ، شخص سختگيرى باشد به زودى جمعيت از اطراف او پراكنده مى شوند، و نفوذ خود را در قلوب از دست خواهد داد، همانطور كه قرآن مجيد مى گويد: و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك:
اگر سختگير و بد اخلاق و سنگدل بودى به طور مسلم از گرد تو پراكنده مى شدند.
سپس دومين دستور را به اين صورت مى دهد: مردم را به كارهاى نيك و آنچه را عقل و خرد، شايسته مى شناسد و خداوند آنرا نيك معرفى كرده، دستور ده( و امر بالعرف ) .
اشاره به اينكه ترك سختگيرى مفهومش مجامله كارى نيست، بلكه بايد رهبران و مبلغان همه حقايق را بگويند و مردم را به سوى حق دعوت كنند و چيزى را فروگذار ننمايند.
در مرحله سوم دستور به تحمل و بردبارى در برابر جاهلان داده مى گويد: از جاهلان روى برگردان و با آنها ستيزه مكن( و اعرض عن الجاهلين ) .
رهبران و مبلغان در مسير خود با افراد متعصب، لجوج، جاهل و بيخبر، و افرادى كه سطح فكر و اخلاق آنها بسيار پائين است، روبرو مى شوند، از آنها دشنام مى شنوند، هدف تهمتشان قرار مى گيرند، سنگ در راهشان مى افكنند.
راه پيروزى بر اين مشكل گلاويز شدن با جاهلان نيست، بلكه بهترين راه تحمل و حوصله، ناديده گرفتن و نشنيده گرفتن اينگونه كارها است، و تجربه نشان مى دهد براى بيدار ساختن جاهلان و خاموش كردن آتش خشم و حسد و تعصبشان، اين بهترين راه است.
در آيه بعد دستور ديگرى مى دهد كه در حقيقت چهارمين وظيفه رهبران و مبلغان را تشكيل مى دهد و آن اينكه بر سر راه آنها همواره وسوسه هاى شيطانى در شكل مقام، مال، شهوت و امثال اينها خودنمائى مى كند، و شيطان و شيطان صفتان مى كوشند آنها را از طريق اين وسوسه ها از مسيرشان منحرف سازند و از هدفشان باز دارند.
قرآن دستور مى دهد كه اگر وسوسه هاى شيطانى، متوجه تو شد، به خدا پناه ببر، و خود را به او بسپار، و از لطفش مدد بخواه، زيرا او سخن تو را مى شنود و از اسرار درونت آگاه و از وسوسه هاى شياطين با خبر است( و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه سميع عليم ) .
جامعترين آيه اخلاقى
از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه در قرآن مجيد، آيه اى جامعتر در مسائل اخلاقى از آيه فوق (آيه نخست ) نيست.
بعضى از دانشمندان در تفسير اين حديث، چنين گفته اند، كه اصول فضائل اخلاقى بر طبق اصول قواى انسانى كه عقل و غضب و شهوت است در سه قسمت خلاصه مى شود.
فضائل عقلى كه نامش حكمت است، و در جمله و امر بالمعرف (به نيكى ها و شايستگى ها دستور ده ) خلاصه شده.
و فضائل نفسى در برابر طغيان و شهوت كه نامش عفت است و در خذ العفو خلاصه گرديده.
و تسلط بر نفس در برابر قوه غضبيه كه نامش شجاعت است، در اعرض عن الجاهلين منعكس گرديده است.
حديث فوق را خواه به صورتى كه مفسران گفته اند و در بالا اشاره شد تفسير كنيم، و خواه به صورت شرائط رهبر كه ما عنوان كرديم، تفسير شود، اين واقعيت را بيان مى كند كه جمله هاى كوتاه و فشرده آيه فوق متضمن يك برنامه جامع و وسيع و كلى در زمينه هاى اخلاقى و اجتماعى است، بطورى كه مى توان همه برنامه هاى مثبت و سازنده و فضائل انسانى را در آن پيدا كرد، و به گفته بعضى از مفسران، اعجاز قرآن در شكل فشرده گوئى آميخته با وسعت و عمق معنى، در آيه فوق كاملا منعكس است.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه مخاطب در آيه گرچه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است ولى همه امت و تمامى رهبران و مبلغان را شامل مى شود.
و نيز توجه به اين نكته لازم است كه در آيات فوق، هيچ مطلبى كه مخالف مقام عصمت بوده باشد وجود ندارد، زيرا پيامبران و معصومان هم در برابر وسوسه هاى شيطان بايد خود را به خدا بسپارند و هيچكس از لطف و حمايت خدا در برابر وساوس شياطين و نفس بى نياز نيست، حتى معصومان.
در بعضى از روايات نقل شده هنگامى كه نخستين آيه فوق نازل شد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جبرئيل درباره آن توضيح خواست (كه چگونه با مردم مدارا و ترك سختگيرى كند) جبرئيل گفت نمى دانم بايد از آنكه مى داند سؤ ال كنم، سپس بار ديگر بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و گفت: يا محمد ان الله يامرك ان تعفوا عمن ظلمك و تعطى من حرمك و تصل من قطعك: اى محمد! خداوند به تو دستور مى دهد از آنها كه به تو ستم كرده اند (به هنگامى كه قدرت پيدا كردى ) انتقام نگيرى و) گذشت نمائى، و به آنها كه تو را محروم ساخته اند، عطا كنى، و به آنها كه از تو بريده اند پيوند برقرار سازى.
و در حديث ديگرى نقل شده هنگامى كه آيه نخست نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد در برابر جاهلان تحمل كند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرضه داشت پروردگارا با وجود خشم و غضب چگونه مى توان تحمل كرد؟ آيه دوم نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد كه چنين هنگامى خود را به خدا بسپارد.
ذكر اين نكته نيز مناسب است كه عين آيه دوم مورد بحث در سوره فصلت آيه 36 آمده است، تنها تفاوتى كه دارد بجاى انه سميع عليم، انه هو السميع العليم مى باشد.
در آيه بعد راه غلبه و پيروزى بر وسوسه هاى شيطان را، به اين صورت بيان مى كند كه: پرهيزكاران هنگامى كه وسوسه هاى شيطانى، آنها را احاطه مى كند به ياد خدا و نعمتهاى بى پايانش، به ياد عواقب شوم گناه و مجازات دردناك خدا، مى افتند، در اين هنگام ابرهاى تيره و تار وسوسه از اطراف قلب آنها كنار مى رود و راه حق را به روشنى مى بينند و انتخاب مى كنند( ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون ) .
طائف به معنى طواف كننده است، گويا وسوسه هاى شيطانى همچون طواف كننده اى پيرامون فكر و روح انسان پيوسته گردش نمى كنند تا راهى براى نفوذ بيابند، اگر انسان در اين هنگام به ياد خدا و عواقب شوم گناه بيفتد، آنها را از خود دور ساخته و رهائى مى يابد و گرنه سرانجام در برابر اين وسوسه ها تسليم مى گردد. اصولا هر كس در هر مرحله اى از ايمان و در هر سن و سال گهگاه گرفتار وسوسه هاى شيطانى مى گردد، و گاه در خود احساس مى كند كه نيروى محرك شديدى در درون جانش آشكار شده و او را به سوى گناه دعوت مى كند، اين وسوسه ها و تحريكها، مسلما در سنين جوانى بيشتر است، در محيطهاى آلوده، همچون محيطهاى امروز كه خود مراكز فساد در آن فراوان و آزادى نه به معنى حقيقى بلكه به شكل بيبند و بارى همه جا را فرا گرفته و دستگاههاى تبليغاتى غالبا در خدمت شيطان و وسوسه هاى شيطانى هستند، فزونتر مى باشد، تنها راه نجات از آلودگى در چنين شرائطى، نخست فراهم ساختن سرمايه تقوى است كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده، و سپس مراقبت و سرانجام توجه به خويشتن و پناه بردن به خدا، ياد الطاف و نعمتهاى او، و مجازاتهاى دردناك خطاكاران است.
در روايات كرارا به اثر عميق ذكر خدا در كنار زدن وسوسه هاى شيطان اشاره شده است.
حتى افراد بسيار با ايمان و دانشمند و با شخصيت هميشه احساس خطر در مقابل وسوسه هاى شيطانى مى كردند، و از طريق مراقبت كه در علم اخلاق بحث مشروحى دارد با آن مى جنگيدند.
اصولا وسوسه هاى نفس و شيطان همانند مى كربهاى بيماريزا است، كه در همه وجود دارند، ولى به دنبال بنيه هاى ضعيف و جسمهاى ناتوان مى گردند، تا در آنجا نفوذ كنند اما آنها كه جسمى سالم و نيرومند و قوى دارند، اين مى كربها را از خود دفع مى كنند.
جمله اذا هم مبصرون (به هنگام ياد خدا چشمشان بينا مى شود و حق را مى بينند) اشاره به اين حقيقت است كه وسوسه هاى شيطانى پرده بر ديد باطنى انسان مى افكند، آنچنان كه راه را از چاه و دوست را از دشمن و نيك را از بد نمى شناسد، ولى ياد خدا به انسان بينائى و روشنائى مى بخشد، و قدرت شناخت واقعيتها به او مى دهد، شناختى كه نتيجه اش نجات از چنگال وسوسه ها است.
كوتاه سخن اينكه در آيه گذشته مشاهده كرديم كه چگونه پرهيزكاران در پرتو ذكر خدا از چنگال وسوسه هاى شيطانى رهائى مى يابند، و اين در حالى است كه گناهكاران آلوده، كه برادران شيطانند در دام او گرفتارند، قرآن در آيه بعد در اين باره چنين مى گويد: برادرانشان يعنى شياطين پيوسته آنها را در گمراهى پيش مى برند، و از گمراه ساختن آنها باز نمى ايستند، بلكه بيرحمانه حملات خود را به طور مداوم بر آنها ادامه مى دهند( و اخوانهم يمدونهم فى الغى ثم لا يقصرون )
اخوان كنايه از شياطين است و ضمير هم به مشركان و گنهكاران باز مى گردد، چنانكه در آيه 27 سوره اسراء مى خوانيم ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين: تبذير كنندگان برادران شيطانند!.
يمدونهم از ماده امداد به معنى كمك دادن و ادامه دادن و افزودن است
يعنى پيوسته آنها را به اين راه مى كشانند و پيش مى روند.
جمله لا يقصرون به معنى اين است كه شياطين در گمراه ساختن آنها از هيچ چيز كوتاهى نمى كنند.
سپس حال جمعى از مشركان و گنهكاران دور از منطق را شرح مى دهد و مى گويد هنگامى كه آيات قرآن را براى آنها بخوانى آنرا تكذيب مى كنند و هنگامى كه آيهاى براى آنها نياورى و در نزول وحى تاخيرى افتد مى گويند پس اين آيات چه شد؟ چرا از پيش خود آنها را تنظيم نمى كنى؟ مگر همه اينها وحى آسمانى است؟( و اذا لم تاتهم باية قالوا لو لا اجتبيتها ) .
اما به آنها بگو من تنها از آنچه به سويم وحى مى شود پيروى مى كنم، و جز آنچه خدا نازل مى كند، چيزى نمى گويم( قل انما اتبع ما يوحى الى من ربى ) .
اين قرآن و آيات نورانيش وسيله بيدارى و بينائى از طرف پروردگار است، كه به هر انسان آماده اى ديد و روشنائى و نور مى دهد( هذا بصائر من ربكم ) .
و مايه هدايت و رحمت براى افراد با ايمان و آنها كه در برابر حق تسليمند مى باشد( و هدى و رحمة لقوم يؤ منون ) .
ضمنا از اين آيه روشن مى شود همه سخنان و كردار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از وحى آسمانى سرچشمه مى گيرد و آنها كه غير از اين مى گويند، از قرآن بيگانه اند.
آيه (204) تا (206) و ترجمه
( و إ ذا قرئ القران فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون ) (204)( و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغفلين ) (205)( ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ) (206)
ترجمه:
204- هنگامى كه قرآن خوانده شود گوش فرا دهيد و خاموش باشيد تا مشمول رحمت خدا شويد.
205- پروردگارت را در دل خود از روى تضرع و خوف و آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان ياد كن! و از غافلان مباش!
206- آنها كه (در مقام قرب ) نزد پروردگار تواند هيچگاه از عبادتش تكبر نمى ورزند و او را تسبيح مى گويند و برايش سجده مى كنند.
تفسير
به هنگام شنيدن تلاوت قرآن خاموش باشيد
اين سوره (سوره اعراف ) با بيان عظمت قرآن آغاز شده، و با آيات مورد بحث كه آنهم از قرآن سخن مى گويد، پايان مى پذيرد، هر چند بعضى از مفسران براى نزول نخستين آيه مورد بحث، شاءن نزولهائى ذكر كرده اند از جمله اينكه ابن عباس و جمع ديگرى گفته اند، مسلمانان در آغاز كار گاهى در نماز صحبت مى كردند، و گاهى شخص تازه وارد، به هنگامى كه نماز را شروع مى كرد، از ديگران سؤ ال مى كرد، چند ركعت نماز خوانده ايد،؟ آنها هم جواب مى دادند فلان مقدار، آيه بالا نازل شد و آنها را از اين كار نهى كرد. و نيز از زهرى نقل شده: هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تلاوت قرآن مى كرد، جوانى از انصار همراه او بلند قرآن مى خواند، آيه نازل شد و از اين كار نهى كرد.
بهر صورت قرآن در آيه فوق دستور ميدهد: هنگامى كه قرآن تلاوت مى شود، با توجه گوش دهيد و ساكت باشيد، شايد مشمول رحمت خدا گرديد( و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون ) .
انصتوا از ماده انصات به معنى سكوت تواءم با گوش فرا دادن است. در اينكه آيا اين سكوت و استماع به هنگام قرائت قرآن در تمام موارد است، يا منحصر به وقت نماز و هنگام قرائت امام جماعت، و يا به هنگامى كه امام در خطبه نماز جمعه تلاوت قرآن مى كند، در ميان مفسران گفتگو بسيار است، و احاديث مختلفى در كتب حديث و تفسير در اين زمينه نقل شده است.
آنچه از ظاهر آيه استفاده مى شود اين است كه اين حكم، عمومى و همگانى است و مخصوص به حال معينى نيست، ولى روايات متعددى كه از پيشوايان اسلام نقل شده به اضافه اجماع و اتفاق علماء بر عدم وجوب استماع در همه حال، دليل بر اين است كه اين حكم به صورت كلى يك حكم استحبابى است، يعنى شايسته و مستحب است كه در هر كجا و در هر حال كسى قرآن را تلاوت كند، دگران به احترام قرآن سكوت كنند و گوش جان فرا دهند و پيام خدا را بشنوند و در زندگى خود از آن الهام گيرند، زيرا قرآن تنها كتاب قرائت نيست، بلكه كتاب فهم و درك و سپس عمل است، اين حكم مستحب به قدرى تاءكيد دارد كه در بعضى از روايات از آن تعبير به واجب شده است.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يجب الانصات للقرآن فى الصلوة و فى غيرها و اذا قرء عندك القرآن وجب عليك الانصات و الاستماع.
بر تو واجب است كه در نماز و غير نماز در برابر شنيدن قرآن سكوت و استماع كنى و هنگامى كه نزد تو قرآن خوانده شود، لازم است سكوت كردن و گوش فرا دادن
حتى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه اگر امام جماعت مشغول قرائت باشد فرد ديگرى، آيهاى از قرآن تلاوت كند، مستحب است سكوت كند تا او آيه را پايان دهد، سپس امام قرائت را تكميل كند، چنانكه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه على (عليهالسلام ) در نماز صبح بود و ابن كوا (همان مرد منافق تيره دل ) در پشت سر امام (عليهالسلام ) مشغول نماز بود، ناگاه در نماز اين آيه را تلاوت كرد و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين (و هدفش از خواندن آيه اين بود كه به طور كنايه به على (عليهالسلام ) احتمالا در مورد قبول حكميت در ميدان صفين اعتراض كند) اما با اين حال امام (عليهالسلام ) براى احترام قرآن سكوت كرد تا وى آيه را به پايان رسانيد، سپس امام (عليهالسلام ) به ادامه قرائت نماز بازگشت، و ابن كوا كار خود را دو مرتبه تكرار كرد، باز امام (عليهالسلام ) سكوت كرد و ابن كوا براى سومين بار آيه را تكرار نمود، و على (عليهالسلام ) مجددا به احترام قرآن سكوت كرد، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود( فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يؤمنون ) (اشاره به اينكه مجازات دردناك الهى در انتظار منافقان و افراد بى ايمان است و در برابر آنها بايد تحمل و حوصله به خرج داد) سرانجام امام سوره را تمام كرده و به ركوع رفت.
از مجموع اين بحث روشن مى شود كه استماع و سكوت به هنگام شنيدن آيات قرآن كار بسيار شايستهاى است ولى به طور كلى واجب نيست، و شايد علاوه بر اجماع و روايات جمله لعلكم ترحمون (شايد مشمول رحمت خدا بشويد) نيز اشاره به مستحب بودن اين حكم باشد.
تنها موردى كه اين حكم الهى شكل وجوب به خود مى گيرد موقع نماز جماعت است كه ماموم به هنگام شنيدن قرائت امام بايد سكوت كند و گوش فرا دهد، حتى جمعى از فقها اين آيه را دليل بر سقوط قرائت حمد و سوره از ماموم دانستهاند.
از جمله رواياتى كه دلالت بر اين حكم دارد حديثى است كه از امام باقرعليهالسلام نقل شده كه فرمود:
و اذا قرء القرآن فى الفريضة خلف الامام فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون: هنگامى كه قرآن در نماز فريضه و پشت سر امام خوانده مى شود، گوش فرا دهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت الهى شويد.
و امام در مورد كلمه لعل (شايد) كه در اين گونه موارد به كار ميرود، سابقا هم اشاره كردهايم كه منظور اين است براى اينكه مشمول رحمت خدا شويد، تنها سكوت و گوش فرا دادن كافى نيست، شرائط ديگرى از جمله عمل به آن دارد.
ذكر اين نكته نيز به مورد است كه فقيه معروف فاضل مقداد در كتاب كنز العرفان تفسير ديگرى براى آيه ذكر كرده است و آن اينكه، مراد از آن شنيدن آيات قرآن و درك مفاهيم آن و پى بردن به معجزه بودنش مى باشد. ذكر اين تفسير شايد به خاطر آن است كه در آيه قبل، گفتگو از مشركان بود كه آنها درباره نزول قرآن بهانهجوئى مى كردند، قرآن به آنها مى گويد: خاموش شويد و گوش فرا دهيد تا حقيقت را دريابيد.
هيچ مانعى ندارد كه مفهوم آيه فوقرا آنچنان وسيع بدانيم كه مسلمان و كافر همه را در بر گيرد، غير مسلمان بايد بشنوند و سكوت كنند و در آن بينديشند تا ايمان بياورند و مشمول رحمت خدا شوند، مسلمانان هم بايد گوش فرا دهند و مفاهيم آنرا دريابند و به آن عمل كنند، تا رحمت خدا آنها را نيز فرا گيرد، زيرا قرآن كتاب ايمان و علم و عمل است براى همگان نه براى يك گروه معين.
سپس در آيه بعد براى تكميل دستور فوق به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور ميدهد (و البته يك حكم عمومى است اگر چه روى سخن در آن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شده همانند بسيارى ديگر از تعبيرات قرآن ) كه پروردگارت را در دل خود از روى تضرع و خوف ياد كن( و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة )
سپس اضافه مى كند: و آهسته و آرام نام او را بر زبان بياور( و دون الجهر من القول )
و اين كار را همواره صبحگاهان و شامگاهان تكرار كن( بالغدو و الاصال ) آصال جمع اصيل به معنى نزديك غروب و شامگاه است.
و هرگز از غافلان و بيخبران از ياد خدا مباش( و لا تكن من الغافلين )
ياد خدا در همه حال و در هر روز و در صبحگاهان و شامگان مايه بيدارى دلها و كنار رفتن ابرهاى تاريك غفلت از دل آدمى است، ياد خدا همچون باران بهارى است كه چون بر دل ببارد گلهاى بيدارى، توجه، احساس مسئوليت، روشنبينى و هر گونه عمل مثبت و سازندهاى را ميروياند.
سپس با اين سخن سوره را پايان ميدهد كه نه تنها شما بايد در همه حال به ياد خدا باشيد، فرشتگان مقرب پروردگار و آنها كه در مقام قرب، نزد پروردگار تواند هيچگاه از عبادت او تكبر نميورزند، و همواره تسبيح او مى گويند و ذات پاكش را از آنچه شايسته مقام او نيست منزه مى شمارند و در پيشگاه او سجده مينمايند( ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ) .
كلمه عند ربك (آنها كه نزد پروردگار تواند) به معنى قرب مكانى نيست، زيرا خداوند مكانى ندارد، بلكه اشاره به قرب مقامى است، يعنى آنها با آن همه موقعيت و مقام باز در بندگى و ياد خدا و سجده و تسبيح كوتاهى ندارند، شما هم بايد كوتاهى نكنيد.
به هنگام تلاوت آيه فوق، سجده كردن مستحب است، ولى بعضى از اهل تسنن مانند پيروان ابو حنيفه آنرا واجب مى شمرند.
بار الها قلب ما را به نور ياد خودت روشن فرما همان روشنائى كه در پرتو آن را خويش را به سوى حقيقت بگشائيم و از آن در بپاداشتن پرچم حق و پيكار با ظالمان و ستمگران و درك مسئوليتها و انجام رسالتها مدد گيريم.
(پايان سوره اعراف )
سوره انفال
از سورههاى مدنى است و داراى 75 آيه است
دور نما و فشرده مباحث اين سوره
در هفتاد و پنج آيهاى كه در سوره انفال وجود دارد مباحث بسيار مهمى مطرح شده است:
نخست اشاره به بخش مهمى از مسائل مالى اسلام از جمله انفال و غنائم كه پشتوانه مهمى براى بيت المال محسوب مى گردد، شده است.
سپس مباحث ديگرى مانند:
صفات و امتيازات مؤ منان واقعى، و داستان جنگ بدر، يعنى نخستين برخورد مسلحانه مسلمانان با دشمنان، و حوادث عجيب و عبرتانگيزى كه در اين جنگ واقع شد.
قسمت قابل ملاحظهاى از احكام جهاد و وظائف مسلمانان در برابر حملات پيگير دشمن.
جريان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و داستان آن شب تاريخى هجرت (ليلة المبيت ).
وضع مشركان و خرافات آنها قبل از اسلام.
چگونگى ضعف و ناتوانى مسلمانان در آغاز كار و سپس تقويت آنها در پرتو اسلام.
حكم خمس و چگونگى تقسيم آن.
لزوم آمادگى رزمى و سياسى و اجتماعى براى جهاد در هر زمان و مكان.
برترى نيروهاى معنوى مسلمانان بر دشمن على رغم كمبود ظاهرى نفرات آنها.
حكم اسيران جنگى و طرز رفتار با آنها.
هجرت كنندگان و آنها كه هجرت نكرده اند.
مبارزه و در گيرى با منافقان و راه شناخت آنها و بالاخره يك سلسله مسائل اخلاقى و اجتماعى سازنده ديگر.
به همين دليل جاى تعجب نيست كه در پارهاى از روايات كه در فضيلت تلاوت اين سوره وارد شده، مانند روايتى كه از امام صادق (عليهالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم كه فرمود:
من قرء الانفال و برائة فى كل شهر لم يدخله نفاق ابدا و كان من شيعة امير المؤ منين (عليهالسلام ) حقا و ياكل يوم القيامة من موائد الجنة معهم حتى يفرغ الناس من الحساب. كسى كه سوره انفال و برائت را در هر ماه بخواند، هرگز روح نفاق در وجود او وارد نخواهد شد و از پيروان حقيقى امير مؤ منان على (عليهالسلام ) خواهد بود و در روز رستاخيز از مائدههاى بهشتى با آنها بهره مى گيرد، تا مردم از حساب خويش فارغ شوند. زيرا همانطور كه سابقا هم اشاره شد فضائل سورههاى قرآن و پاداشهاى بزرگى كه به تلاوت كنندگان وعده داده شده تنها در پرتو خواندن الفاظ آن به دست نمى آيد بلكه خواندن مقدمهاى است براى انديشه، و انديشه وسيلهاى است براى فهم، و فهم مقدمهاى است براى عمل، و از آنجا كه در سوره انفال و برائت صفات منافقان و همچنين مؤ منان راستين تشريح شده آنها كه آن را بخوانند و در زندگى خود پياده كنند هيچگاه گرفتار روح نفاق نخواهند شد و همچنين از آنجا كه در اين دو سوره به صفات مجاهدان راستين و گوشهاى از فداكاريهاى سرور مجاهدان على (عليهالسلام ) اشاره شده آنها كه محتويات اين دو سوره را درك و اجرا نمايند از شيعيان راستين امير مؤ منان (عليهالسلام ) خواهند بود.
آيه (1) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله واصلحوا ذات بينكم و اطيعوا الله و رسوله ان كنتم مومنين ) (1)
ترجمه:
1 از تو درباره انفال (غنائم و هر گونه مال بدون مالك مشخص ) سؤ ال مى كنند بگو: انفال مخصوص خدا و پيامبر است، پس از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد و ميان برادرانى را كه با هم ستيزه دارند آشتى دهيد و اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد اگر ايمان داريد.
شان نزول:
از ابن عباس چنين نقل شده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز جنگ بدر براى تشويق جنگجويان اسلام جوائزى براى آنها تعيين كرد و مثلا فرمود كسى كه فلان فرد دشمن را اسير كند و نزد من آورد چنين پاداشى را به او خواهم داد، اين تشويق (علاوه بر روح ايمان و جهاد كه در وجود آنها شعلهور بود) سبب شد كه سربازان جوان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در يك مسابقه افتخار آميز با سرعت به سوى هدف بشتابند، ولى پير مردان و افراد سالخورده در زير پرچمها توقف كردند، هنگامى كه جنگ بدر پايان پذيرفت، جوانان براى گرفتن پاداشتهاى افتخارآميز خود به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافتند، اما پير مردان به آنها گفتند كه ما نيز سهمى داريم، زيرا ما تكيه گاه و مايه دلگرمى شما بوديم و اگر كار بر شما سخت مى شد و عقبنشينى مى كرديد، حتما به سوى ما مى آمديد، در اين موقع ميان دو نفر از انصار مشاجره لفظى پيدا شد و راجع به غنائم جنگ با يكديگر گفتگو كردند، آيه فوق نازل شد و صريحا غنائم را متعلق به پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) معرفى كرد كه هر گونه بخواهد با آن رفتار كند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم آنرا به طور مساوى در ميان همه جنگجويان تقسيم كرد، و دستور داد كه ميان برادران دينى صلح و اصلاح شود.
تفسير
همانگونه كه در شاءن نزول خوانديم آيه فوق پس از جنگ بدر نازل شده و پيرامون غنائم جنگى صحبت مى كند و به صورت قانون كلى، يك حكم وسيع اسلامى را بيان ميدارد، خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده و مى گويد: از تو درباره انفال سؤ ال مى كنند( يسئلونك عن الانفال ) .
بگو انفال مخصوص خدا و پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم است( قل الانفال لله و الرسول ) .
بنابر اين تقوا را پيشه كنيد و در ميان خود اصلاح كنيد و برادرانى را كه با هم ستيزه كرده اند آشتى دهيد( فاتقوا الله و اصلحوا ذات بينكم ) .
و اطاعت خدا و پيامبرش كنيد، اگر ايمان داريد( و اطيعوا الله و رسوله ان كنتم مؤ منين ) .
يعنى تنها ايمان با سخن نيست، بلكه جلوهگاه ايمان، اطاعت بى قيد و شرط در همه مسائل زندگى از فرمان خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، نه تنها در غنائم جنگى در همه چيز بايد گوش به فرمان و تسليم اوامر آنها باشيد.
انفال چيست؟
انفال در اصل از ماده نفل (بر وزن نفع ) به معنى زيادى است، و اين كه به نمازهاى مستحب نافله گفته مى شود چون اضافه بر واجبات است، و همچنين اگر نوه را نافله مى گويند به خاطر اين است كه بر فرزندان افزوده مى شود، نوفل به كسى گفته مى شود كه بخشش زياد داشته باشد.
و اگر به غنائم جنگى نيز انفال گفته شده است، يا به جهت اين است كه يك سلسله اموال اضافى است كه بدون صاحب ميماند و به دست جنگجويان ميافتد در حالى كه مالك خاصى براى آن وجود ندارد، و يا به اين جهت است كه جنگجويان براى پيروزى بر دشمن ميجنگند، نه براى غنيمت، بنابر اين غنيمت يك موضوع اضافى است كه به دست آنها ميافتد.
در اينجا به سه نكته مهم بايد توجه داشت:
1 گرچه آيه فوق در زمينه غنائم جنگى وارد شده است، ولى مفهوم آن يك حكم كلى و عمومى است، و تمام اموال اضافى يعنى آنچه مالك خصوصى ندارد را شامل مى شود، به همين دليل در رواياتى كه از طريق اهلبيت (عليهاالسلام ) به ما رسيده ميبينيم كه مفهوم وسيعى براى انفال بيان شده است، در روايات معتبر از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) چنين مى خوانيم:
انها ما اخذ من دار الحرب من غير قتال كالذى انجلى عنها اهلها و هو المسمى فيئا و ميراث من لا وارث له، و قطائع الملوك اذا لم تكن مغصوبة و الاجام، و بطون الاوديه، و الموات، فانها لله و لرسوله و بعده لمن قام مقامه يصرفه حيث يشاء من مصالحه و مصالح عياله:
انفال اموالى است كه از دار الحرب بدون جنگ گرفته مى شود و همچنين سرزمينى كه اهلش آنرا ترك كرده و از آن هجرت مى كنند و آن فيى ء ناميده مى شود و ميراث كسى كه وارثى نداشته باشد، و سرزمين و اموالى كه پادشاهان به اين و آن مى بخشيدند در صورتى كه صاحب آن شناخته نشود و بيشهزارها و جنگلها و درهها و سرزمينهاى موات كه همه اينها از آن خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بعد از او براى كسى است كه قائم مقام او است، و او آن را در هر راه كه مصلحت خويش و مصلحت مردمى كه تحت تكفل او هستند ببيند، مصرف خواهد كرد.
گرچه همه غنائم جنگى در حديث بالا نيامده است، ولى در حديث ديگرى كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده مى خوانيم: ان غنائم بدر كانت للنبى خاصة فقسمها بينهم تفضلا منه: غنائم بدر مخصوص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و او به عنوان بخشش آنها را در ميان جنگجويان تقسيم كرد.
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه مفهوم اصلى انفال نه تنها غنائم جنگى بلكه همه اموالى را كه مالك خصوصى ندارد شامل مى شود و تمام اين اموال متعلق به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و قائم مقام او است، و به تعبير ديگر متعلق به حكومت اسلامى است و در مسير منافع عموم مسلمين مصرف مى گردد.
منتها در مورد غنائم جنگى و اموال منقولى كه با پيكار به دست سربازان ميافتد، قانون اسلام چنانكه در همين سوره شرح خواهيم داد بر اين قرار گرفته كه چهار پنجم آنرا به عنوان تشويق و جبران گوشهاى از زحمات جنگجويان به آنها داده شود، و تنها يك پنجم از آن به عنوان خمس در مصارفى كه ذيل آيه 41 اشاره خواهد شد مصرف گردد، و به اين ترتيب غنائم نيز در مفهوم عمومى انفال مندرج است و در اصل، ملك حكومت اسلامى است و بخشيدن چهار پنجم آن به جنگجويان به عنوان عطيه و تفضل است (دقت كنيد).
2- ممكن است تصور شود كه آيه فوق (بنابر اين كه غنائم جنگى را نيز شامل شود) با آيه چهل و يكم همين سوره كه مى گويد: تنها يك پنجم غنائم (خمس آنها) متعلق به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ساير مصارف است منافات دارد زيرا مفهوم آن اين است كه چهار پنجم باقيمانده به جنگجويان متعلق است. ولى با توجه به آنچه در بالا گفته شد، روشن مى شود كه غنائم جنگى در اصل همه متعلق به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، و اين يكنوع بخشش و تفضل مى باشد كه چهار پنجم آنرا در اختيار جنگجويان ميگذارند و به تعبير ديگر حكومت اسلامى چهار پنجم حق خود را از غنائم منقول در مورد مجاهدين مصرف مى كند و به اين ترتيب هيچگونه منافاتى باقى نميماند.
و از اينجا نيز روشن مى شود كه آيه خمس آنچنانكه بعضى از مفسران پنداشتهاند آيه انفال را نسخ نمى كند، بلكه هر دو به قوت خود باقى هستند.
3- همانگونه كه در شاءن نزول خوانديم در ميان بعضى از مسلمانان مشاجرهاى در مورد غنائم جنگى واقع شد و براى قطع اين مشاجره نخست ريشه آن كه مسأله غنيمت بود زده شد و به طور دربست در اختيار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار گرفت، سپس دستور اصلاح ميان مسلمانان و افرادى كه با هم مشاجره كردند، به ديگران داد. اصولا اصلاح ذات البين و ايجاد تفاهم و زدودن كدورت ها و دشمنى ها و تبديل آن به صميميت و دوستى، يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است.
ذات به معنى خلقت و بنيه و اساس چيزى است، و بين به معنى حالت ارتباطى و پيوند ميان دو شخص يا دو چيز است، بنابراين اصلاح ذات البين به معنى اصلاح اساس ارتباطات و تقويت و تحكيم پيوندها و از ميان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق است.
در تعليمات اسلامى به اندازهاى به اين موضوع اهميت داده شده كه به عنوان يكى از برترين عبادات معرفى گرديده است، امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در آخرين وصايايش به هنگامى كه در بستر شهادت بود به فرزندانش فرمود: انى سمعت جدكما رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يقول: اصلاح ذات البين افضل من عامة الصلوة و الصيام: من از جد شما پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنيدم كه مى فرمود اصلاح رابطه ميان مردم از انواع نماز و روزه مستحب هم برتر است
در كتاب كافى از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود: صدقة يحبها الله اصلاح بين الناس اذا تفاسدوا و تقارب بينهم اذا تباعدوا عطيه و بخششى را كه خداوند دوست دارد اصلاح بين مردم است هنگامى كه به فساد گرايند و نزديك ساختن آنها به يكديگر است به هنگامى كه از هم دور شوند. و نيز در همان كتاب از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه به مفضل (يكى از ياران امام ) فرمود: اذا راءيت بين اثنين من شيعتنا منازعة فافتدها من مالى هنگامى كه ميان دو نفر از پيروان ما مشاجره اى ببينى (كه مربوط به امور مالى است ) از مال من غرامت بپرداز (و آنها را با هم صلح ده ).
و به همين دليل در يكى ديگر از روايات مى خوانيم كه مفضل روزى دو نفر از شيعيان را ديد كه در مورد ارث با هم نزاع دارند آنها را به منزل خود دعوت كرد، و چهارصد درهم كه مورد اختلاف آنها بود به آنها پرداخت و غائله را ختم كرد، سپس به آنها گفت: بدانيد كه اين از مال من نبود، ولى امام صادق (عليهالسلام ) به من دستور داده است كه در اينگونه موارد با استفاده از سرمايه امام، صلح و مصالحه در ميان ياران ايجاد كنم.
علت اينهمه تأكيد در زمينه مساءله اجتماعى با كمى دقت روشن مى شود زيرا عظمت و توانائى و قدرت و سربلندى يك ملت، جز در سايه تفاهم و تعاون ممكن نيست، اگر مشاجره ها، اختلافات كوچك اصلاح نشود، ريشه عداوت و دشمنى تدريجا در دلها نفوذ مى كند، و يك ملت متحد را به جمعى پراكنده مبدل مى سازد، جمعى آسيب پذير، ضعيف و ناتوان و زبون در مقابل هر حادثه و هر دشمن، و حتى ميان چنين جمعيتى بسيارى از مسائل اصولى اسلام همانند نماز و روزه و يا اصل موجوديت قرآن به خطر خواهد افتاد.
به همين دليل بعضى از مراحل اصلاح ذات البين شرعا واجب و حتى استفاده از امكانات بيت المال براى تحقق بخشيدن آن مجاز است و بعضى از مراحل آن كه با سرنوشت مسلمانان زياد تماس ندارد مستحب مؤ كد است.
آيه(2) تا (4) و ترجمه
( إنما المؤ منون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و إذا تليت عليهم أيته زادتهم إيمنا و على ربهم يتوكلون ) (2)( الذين يقيمون الصلوة و مما رزقنهم ينفقون ) (3)( أولئك هم المؤ منون حقا لهم درجت عند ربهم و مغفرة و رزق كريم ) (4)
ترجمه:
2- مؤ منان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مى گردد، و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى شود ايمانشان افزون مى گردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.
3- آنها كه نماز را بر پا مى دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند.
4- مؤ منان حقيقى آنها هستند، براى آنان درجات (فوقالعاده اى ) نزد پروردگارشان است و براى آنها آمرزش و روزى بى نقص و عيب
تفسير:
پنج صفت ويژه مؤ منان
در آيه گذشته به تناسب گفتگوئى كه در امر غنائم ميان بعضى از مسلمانان روى داده بود سخن از تقوا و پرهيزكارى و ايمان به ميان آمد، براى تكميل اين موضوع در آيات مورد بحث صفات مومنان راستين و حقيقى در عباراتى كوتاه و پر معنى بيان شده است.
در اين آيات خداوند به پنج قسمت از صفات برجسته مؤ منان اشاره كرده كه سه قسمت آن، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه علمى و خارجى، سه قسمت اول عبارتند از احساس مسئوليت و تكامل ايمان و توكل و دو قسمت ديگر عبارتند از ارتباط با خدا و ارتباط و پيوند با خلق خدا.
نخست مى گويد: مؤ منان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دلهاى آنها به خاطر احساس مسئوليت در پيشگاهش ترسان مى گردد( انما المؤ منون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم ) .
و جل همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مى دهد كه سرچشمه آن يكى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درك مسئوليتها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مى باشد، و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پر مهابت او است.
توضيح اينكه: گاه مى شود انسان به ديدن شخص بزرگى كه راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مى رود. شخص ديدار كننده گاهى آنچنان تحت تاثير مقام پر عظمت او قرار مى گيرد، كه احساس يكنوع وحشت در درون قلب خويش مى نمايد، تا آنجا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مى كند
و حتى گاهى حرف خود را فراموش مى نمايد، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافى نيز از اين شخص سرنزده است، اين نوع ترس، بازتاب و عكس العمل درك عظمت است.
قرآن مجيد مى گويد:( لو انزلنا هذا القرآن على جبل لراءيته خاشعا متصدعا من خشية الله ) : اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم، خاشع و ترسان و از خوف خدا شكافته مى شد (حشر 21)
و نيز مى خوانيم( انما يخشى الله من عباده العلماء ) تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا، از او مى ترسند (فاطر 28).
و به اين ترتيب پيوندى ميان آگاهى و خوف، همواره بر قرار است، بنابراين اشتباه است، كه ما سرچشمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليتها بدانيم.
سپس دومين صفت آنها را چنين بيان مى كند: آنها همواره در مسير تكامل پيش مى روند و لحظه اى آرام ندارند، و هنگامى كه آيات خدا بر آنها خوانده شود بر ايمانشان افزوده مى شود( و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا )
نمو و تكامل، خاصيت همه موجودات زنده است، موجود فاقد نمو و تكامل يا مرده است و يا در سراشيبى مرگ قرار گرفته، مؤ منان راستين، ايمانى زنده دارند، كه نهالش با آبيارى از آيات خدا روز بروز نمو بيشتر و گلها و شكوفه ها و ميوه هاى تازه ترى پيدا مى كند، آنها همچنان مردگان زنده نما در جا نمى زنند، و در يك حال ركود و يكنواختى مرگبار نيستند، هر روز كه نو مى شود فكر و ايمان و صفات آنها هم نو مى شود.
سومين صفت بارز آنها اين است كه تنها بر پروردگار خويش تكيه و توكل مى كنند( و على ربهم يتوكلون ) .
افق فكر آنها آنچنان بلند است كه از تكيه كردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند، ابا دارد، آنها آب را از سرچشمه مى گيرند و هر چه مى خواهند و مى طلبند، از اقيانوس بيكران عالم هستى، از ذات پاك پروردگار مى خواهند، روحشان بزرگ و سطح فكرشان بلند، و تكيه گاهشان تنها خدا است.
اشتباه نشود مفهوم توكل آنچنانكه بعضى از تحريف كنندگان پنداشته اند، چشمپوشى از عالم اسباب و دست و روى دست گذاشتن و به گوشه اى نشستن نيست، بلكه مفهومش خود سازى و بلند نظرى و عدم وابستگى به اين و آن و ژرفنگرى است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توكل بر خدا است، زيرا هر تأثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است.
پس از ذكر اين سه قسمت، از صفات روحانى و نفسانى مؤ منان راستين مى گويد: آنها در پرتو احساس مسئوليت و درك عظمت پروردگار و همچنين ايمان فزاينده و بلندنگرى توكل، از نظر عمل داراى دو پيوند محكمند، پيوند و رابطه نيرومندى با خدا و پيوند و رابطه نيرومندى با بندگان خدا آنها كسانى هستند كه نماز را (كه مظهر رابطه با خداست ) بر پا مى دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم در راه بندگان خدا انفاق مى كنند( الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون ) .
تعبير به اقامه نماز (به جاى خواندن نماز) اشاره به اين است كه نه تنها خودشان نماز مى خوانند بلكه كارى مى كنند كه اين رابطه محكم با پروردگار همچنان و در همه جا بر پا باشد، و تعبير مما رزقناهم (از آنچه به آنها روزى داده ايم ) تعبير وسيعى است كه تمام سرمايه هاى مادى و معنوى را در بر مى گيرد، آنها نه تنها از اموالشان بلكه از علم و دانششان، از هوش و فكرشان، از موقعيت و نفوذشان و از تمام مواهبى كه در اختيار دارند در راه بندگان خدا مضايقه نمى كنند.
در آخرين آيه مورد بحث، موقعيت و مقام والا و پاداشهاى فراوان اينگونه مؤ منان راستين را بيان مى كند.
نخست مى گويد: مؤ منان حقيقى تنها آنها هستند( اولئك هم المؤ منون حقا ) .
سپس سه پاداش مهم آنها را بيان مى كند:
آنها درجات مهمى نزد پروردگارشان دارند( لهم درجات عند ربهم ) .
درجاتى كه ميزان و مقدار آن تعيين نشده و همين ابهام دلالت بر فوقالعادگى آن دارد.
به علاوه آنها مشمول مغفرت و رحمت و آمرزش او خواهند شد (و مغفرة ) و روزيهاى كريم يعنى مواهب بزرگ و مستمر و همى شگى كه نقص و عيبى در آن راه ندارد و حد و حسابى براى آن نيست در انتظارشان مى باشد (و رزق كريم ) براستى ما مسلمانان كه دم از اسلام مى زنيم و گاهى آنچنان خود را طلبكار از اسلام و قرآن مى دانيم كه از روى نادانى گناه عقب ماندگيها را به گردن اسلام و قرآن مى افكنيم، آيا اگر ما تنها مضمون اين چند آيه را كه روشنگر صفات مؤ منين راستين است در زندگى خود پياده كنيم و ضعف و زبونى و وابستگى به اين و آن را در پناه ايمان و توكل از خود دور سازيم و هر روزى كه بر ما مى گذرد، در مرحله تازه اى از ايمان و آگاهى گام بگذاريم و همواره در پرتو ايمان احساس مسئوليت در برابر آنچه در اجتماعمان مى گذرد داشته باشيم رابطه ما با خدا و خلق آنچنان قوى باشد كه از همه سرمايه هاى وجود خويش در پيشبرد اجتماع انفاق كنيم روزگارمان چنين خواهد بود كه امروز است؟!
ذكر اين موضوع نيز لازم است، كه ايمان مراحلى دارد و درجاتى، ممكن است در پاره اى از مراحل به قدرى ضعيف باشد كه جلوه هاى عملى قابل ملاحظه اى از خود نشان ندهد، و با بسيارى از آلودگيها نيز بسازد، ولى يك ايمان راسخ و حقيقى و محكم محال است از جنبه هاى عملى و مثبت و سازنده خالى شود.
و اينكه بعضيها عمل را جزء ايمان ندانسته اند تنها نظرشان به مرحله بسيار پائين ايمان بوده است.
آيه (5) و (6) و ترجمه
( كما اخرجك ربك من بيتك بالحق و ان فريقا من المؤ منين لكرهون ) (5)( يجدلونك فى الحق بعد ما تبين كانما يساقون الى الموت و هم ينظرون ) (6)
ترجمه:
5- (ناخشنودى پاره اى از شما از چگونگى تقسيم غنائم بدر) همانند آن است كه خداوند تو را از خانه ات به حق بيرون فرستاد (به سوى ميدان بدر) در حالى كه جمعى از مؤ منان كراهت داشتند (ولى سرانجامش پيروزى آشكار بود).
6- آنها با اينكه مى دانستند اين فرمان خدا است باز با تو مجادله مى كردند (و آنچنان ) ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود كه ) گوئى به سوى مرگ رانده مى شوند و (آن را با چشم خود ) مى نگرند.
تفسير
در آيه نخست از اين سوره خوانديم كه پاره اى از مسلمانان تازه كار از چگونگى تقسيم غنائم بدر تا حدى ناراضى بودند، در آيات مورد بحث خداوند به آنها مى گويد: اين تازگى ندارد كه چيزى ناخوش آيند شما باشد در حالى كه صلاحتان در آن است، همانگونه كه اصل جنگ بدر كه فعلا گفتگو بر سر غنائم آن است براى بعضى ناخوش آيند بود و ديديد سرانجام چه نتائج درخشانى براى مسلمانان در بر داشت
بنابراين نبايد با ديد محدود خود، احكام الهى را ارزيابى كنيد، بلكه بايد در برابر آنها سر تسليم فرود آريد و از نتائج نهائى بهره مند شويد. در آيه نخست مى گويد: اين ناخشنودى پاره اى از افراد از طرز تقسيم غنائم بدر، همانند آن است كه خداوند تو را از خانه و جايگاهت در مدينه به حق بيرون فرستاد در حالى كه بعضى از مؤ منان كراهت داشتند( كما اخرجك ربك من بيتك بالحق و ان فريقا من المؤ منين لكارهون ) .
كلمه بالحق اشاره به اين است كه اين فرمان خروج، طبق يك وحى الهى و دستور آسمانى صورت گرفت كه نتيجه اش وصول به حق براى جامعه اسلامى بود.
اين گروه ظاهر بين و كم حوصله در مسير راه به سوى بدر مرتبا با تو مجادله و گفتگو در اين فرمان حق داشتند، و با اينكه اين واقعيت را دريافته بودند كه اين فرمان خدا است، ولى باز دست از اعتراض خويش بر نمى داشتند( يجاد لونك فى الحق بعد ما تبين ) .
و آنچنان ترس و وحشت سراسر وجود آنها را فرا گرفته بود كه گوئى به سوى مرگ رانده مى شوند و مرگ و نابودى خويش را با چشم خود مى بينند( كانما يساقون الى الموت و هم ينظرون ) .
ولى حوادث بعد نشان داد كه آنها چقدر گرفتار اشتباه و ترس و وحشت بى دليل بودند، و اين جنگ چه پيروزيهاى درخشانى براى مسلمانان به بار آورد، با ديدن چنين صحنه اى چرا بعد از جنگ بدر، در مورد غنائم زبان به اعتراض مى گشايند.
ضمنا از تعبير فريقا من المؤ منين (جمعى از مؤ منان ) روشن مى شود كه اولا اين مشاجره و گفتگو به خاطر روح نفاق و بى ايمانى نبود، بلكه بر اثر ضعف ايمان و نداشتن بينش كافى در مسائل اسلامى بود.
و ثانيا تنها عده محدودى اين چنين فكر مى كردند و اكثريت كه از مسلمانان مجاهد راستين بودند تسليم فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اوامر او بودند.
آيه (7) و (8) و ترجمه
( و اذ يعدكم الله احدى الطائفتين انها لكم و تودون أن غير ذات الشوكة تكون لكم و يريد الله أن يحق الحق بكلمته و يقطع دابر الكفرين ) (7)( ليحق الحق و يبطل البطل و لو كره المجرمون ) (8)
ترجمه:
7- و (به ياد بياوريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى قريش يا لشكر آنها) براى شما خواهد بود اما شما دوست مى داشتيد كه كاروان براى شما باشد (و بر آن پيروز شويد) ولى خداوند مى خواهد حق را با كلمات خود تقويت و ريشه كافران را قطع كند (لذا شما را با لشگر قريش درگير ساخت ).
8- تا حق تثبيت شود و باطل از ميان برود هر چند مجرمان كراهت داشته باشند.
غزوه بدر نخستين درگيرى مسلحانه اسلام و كفر
چون در آيات گذشته اشاره اى به جنگ بدر شد، قرآن مجيد بحث را به جنگ بدر كشانده و فرازهاى حساسى از آنرا كه هر كدام يك دنيا آموزندگى در بر دارد در آيات مورد بحث و آيات آينده تشريح مى كند، تا مسلمانان اين حقايق را كه در گذشته نزديك تجربه كرده بودند براى هميشه به خاطر بسپارند و در همه عمر از آن الهام بگيرند.
براى روشن شدن تفسير اين آيات و آيات آينده قبلا بايد فشرده اى از جريان اين جهان اسلامى كه نخستين در گيرى مسلحانه مسلمانان با دشمنان سرسخت و خون آشام بود، از نظر بگذرانيم، تا ريزه كاريها و اشاراتى كه در اين آيات هست كاملا روشن گردد.
طبق آنچه تاريخ نويسان و محدثان و مفسران آورده اند، غزوه بدر از اينجا آغاز شد كه (ابوسفيان ) بزرگ (مكه ) در رأس يك كاروان نسبتا مهم تجارتى كه از چهل نفر با 50 هزار دينار مال التجاره تشكيل مى شد از شام به سوى مدينه باز مى گشت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ياران خود دستور داد آماده حركت شوند و به طرف اين كاروان بزرگ كه قسمت مهمى از سرمايه دشمن را با خود حمل مى كرد بشتابند و با مصادره كردن اين سرمايه، ضربه سختى بر قدرت اقتصادى و در نتيجه بر قدرت نظامى دشمن وارد كنند.
پيامبر و يارانش حق داشتند دست به چنين حمله اى بزنند زيرا اولا با هجرت مسلمانان از مكه به مدينه بسيارى از اموالشان به دست مكيان افتاد و خسارت سنگينى به آنها وارد شد و آنها حق داشتند چنين خسارتى را جبران كنند، از اين گذشته مردم مكه در طى 13 سال اقامت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمين در آنجا كاملا نشان داده بودند كه از هيچگونه ضربه و صدمه به مسلمانان فروگذار نخواهند كرد و حتى آماده كشتن شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز شدند چنين دشمنى با هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدينه بيكار نخواهد نشست، و مسلما نيروى خود را براى ضربه قاطعترى بسيج خواهد كرد، پس عقل و منطق ايجاب مى كند كه مسلمانان به عنوان يك اقدام پيشگيرانه با مصادره كردن سرمايه عظيم كاروان تجارتى آنها ضربه سختى بر آنان وارد سازند، و هم بنيه اقتصادى و نظامى خود را براى دفاع از خويشتن در آينده قوى كنند، و اين اقدامى است، كه در همه برنامه هاى جنگى دنيا، در امروز و گذشته بوده و هست، و آنها كه بدون در نظر گرفتن اين جهات، سعى دارند حركت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به سوى قافله در شكل يكنوع غارتگرى منعكس سازند يا افراد بى اطلاعى هستند، كه از ريشه هاى مسائل تاريخى اسلام بيخبرند، و يا مغرضانى كه سعى دارند واقعيتها را دگرگون جلوه دهند.
به هر حال ابوسفيان از يكسو بوسيله دوستان خود در مدينه از اين تصميم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آگاه شد و از سوى ديگر چون موقعى كه اين كاروان براى آوردن مال التجارة به سوى شام مى رفت نيز مورد چنين تعرض احتمالى قرار گرفته بود، قاصدى را به سرعت به مكه فرستاد، تا جريان را به اطلاع اهل مكه برساند، قاصد در حالى كه طبق توصيه ابوسفيان بينى شتر خود را دريده و گوش آنرا بريده و خون به طرز هيجان انگيزى از شتر مى ريخت و پيراهن خود را از دو طرف پاره كرده بود و وارونه سوار بر شتر نشسته بود تا توجه همه مردم را به سوى خود جلب كند، وارد مكه شد، و فرياد برآورد: اى مردم پيروزمند كاروان خود را دريابيد، كاروان خود را دريابيد، بشتابيد و عجله كنيد اما باور نمى كنم به موقع برسيد، زيرا محمد و افرادى كه از دين شما خارج شده اند براى تعرض به كاروان از مدينه بيرون شتافتند، در اين موقع خواب عجيب و وحشتناكى كه عاتكه فرزند عبدالمطلب و عمه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ديده بود دهان به دهان مى گشت و بر هيجان مردم مى افزود.
جريان خواب اين بود كه او سه روز قبل در خواب ديده بود كه شخصى فرياد مى زند، مردم به سوى قتلگاه خود بشتابيد و سپس اين منادى بر فراز كوه (ابوقيس ) رفت و قطعه سنگ بزرگى را از بالا به حركت در آورد، اين قطعه سنگ متلاشى شد و هر قسمتى از آن به يكى از خانه هاى قريش اصابت كرد، و نيز از دره مكه سيلاب خون جارى شد.
هنگامى كه وحشت زده از خواب بيدار شد و به برادرش عباس خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند، اما هنگامى كه داستان اين خواب به گوش ابوجهل رسيد، گفت: اين زن پيامبر دومى است كه در فرزندان عبدالمطلب ظاهر شده، قسم به بتهاى لات و عزى كه سه روز مهلت مى دهيم اگر اثرى از تعبير خواب او ظاهر نشد، نامه اى را در ميان خودمان امضا مى كنيم كه بنى هاشم دروغگوترين طوائف عربند، ولى روز سوم كه از اين كار گذشت، همان روزى بود كه فرياد قاصد ابوسفيان همه مكه را لرزان ساخت.
و از آنجا كه بسيارى از مردم مكه در اين كاروان سهمى داشتند مردم به سرعت بسيج شدند و حدود 950 نفر مرد جنگى كه جمعى از آنها بزرگان و سرشناسان مكه بودند با 700 شتر و 100 راءس اسب به حركت در آمدند، و فرماندهى لشكر به عهده ابوجهل بود.
از سوى ديگر ابوسفيان براى اينكه خود را از تعرض مسلمانان مصون بدارد، مسير خود را تغيير داد و به سرعت به سوى مكه گام بر مى داشت.
پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با 313 نفر كه تقريبا مجموع مسلمانان مبارز اسلام را در آن روز تشكيل مى دادند به نزديكى سرزمين بدر، بين راه مكه و مدينه رسيده بود كه خبر حركت سپاه قريش به او رسيد.
در اين هنگام با ياران خود مشورت كرد كه آيا به تعقيب كاروان ابوسفيان و مصادره اموال كاروان بپردازد و يا براى مقابله با سپاه آماده شود جمعى مقابله با سپاه دشمن را ترجيح دادند ولى گروهى از اين كار اكراه داشتند، و ترجيح مى دادند كه كاروان را تعقيب كنند، دليل آنها هم اين بود كه ما به هنگام بيرون آمدن از مدينه به قصد مقابله با سپاه مكه نبوديم و آمادگى رزمى براى درگيرى با آنها نداريم در حالى كه آنها با پيش بينى قطعى و آمادگى كافى براى جنگ، به سوى ما مى آيند.
اين دودلى و ترديد در اين گروه هنگامى افزايش يافت كه معلوم شد نفرات دشمن تقريبا بيش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهيزات آنها چندين برابر تجهيزات مسلمانان است، ولى با همه اين حرفها پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نظر گروه اول را پسنديد، و دستور داد آماده حمله به سپاه دشمن شوند، هنگامى كه دو سپاه با هم روبرو شدند، دشمن نتوانست باور كند كه مسلمانان با آن نفرات و تجهيزات كم به ميدان آمده اند بلكه فكر مى كرد قسمت مهم سپاه اسلام در جائى مخفى شده اند تا به موقع حمله خود را به طور غافلگيرانه شروع كنند، لذا شخصى را براى تحقيق فرستادند، اما به زودى فهميدند كه جمعيت همانست كه ديده بودند.
از طرفى همانطور كه گفتيم جمعى از مسلمانان در وحشت و ترس فرو رفته بودند، و اصرار داشتند كه مبارزه با اين گروه عظيم كه هيچگونه موازنه اى با آنها ندارد صلاح نيست، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اين وعده الهى آنها را دلگرم ساخت و گفت: خداوند به من وعده داده كه بر يكى از دو گروه پيروز خواهيد شد، يا بر كاروان قريش يا بر لشكرشان، و وعده خداوند تخلف ناپذير است، بخدا سوگند گويا محل كشته شدن ابوجهل و عده اى از سران قريش را با چشم خود مى بينم، سپس به مسلمانان دستور داد كه در كنار چاه بدر فرود آيند (بدر در اصل نام مردى از قبيله جهينه بود كه چاهى در آن سرزمين احداث كرد، بعدا آن چاه و آن سرزمين به نام سرزمين بدر و چاه بدر ناميده شد).
در اين گيرودار ابوسفيان توانست خود را با قافله از منطقه خطر رهائى بخشد، و از طريق ساحل دريا (درياى احمر) از بيراهه به سوى مكه با عجله بشتابد، و به وسيله قاصدى به لشكر پيغام فرستاد كه خدا كاروان شما را رهائى بخشيد، من فكر مى كنم مبارزه با محمد در اين شرائط لزوم ندارد چون دشمنانى دارد كه حساب او را خواهند رسيد، ولى رئيس لشكر ابوجهل به اين پيشنهاد تن در نداد، و به بتهاى بزرگ لات و عزى قسم ياد كرد كه ما نه تنها با آنها مبارزه مى كنيم بلكه تا داخل مدينه آنها را تعقيب خواهيم كرد و يا اسيرشان مى كنيم و به مكه مى آوريم تا صداى اين پيروزى به گوش تمام قبائل عرب برسد.
سرانجام لشكر قريش نيز وارد سرزمين بدر شد، و غلامان خود را براى آوردن آب به سوى چاه فرستادند، ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را گرفته و براى بازجوئى به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند، حضرت از آنها پرسيد شما كيستيد؟ گفتند: غلامان قريشيم، فرمود: تعداد لشكر چند نفر است، گفتند اطلاعى از اين موضوع نداريم فرمود هر روز چند شتر براى غذا مى كشند، گفتند نه تا ده شتر، فرمود جمعيت آنها از نهصد تا هزار نفر است (هر شتر خوراك يكصد مرد جنگى ).
محيط، محيط رعب آور و براستى وحشتناكى بود، لشكر قريش كه با ساز و برگ جنگى فراوان و نيرو و غذاى كافى و حتى زنان خواننده و نوازنده براى تهييج يا سرگرمى لشكر قدم به ميدان گذارده بودند، خود را با حريفى روبروى مى ديدند كه باورشان نمى آمد، با آن شرائط قدم به ميدان جنگ بگذارند.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه مى ديد يارانش ممكن است، از وحشت شب را به آرامى نخوابند، و روز و فردا با جسم و روحى خسته در برابر دشمن قرار بگيرند، طبق يك وعده الهى به آنها فرمود: غم مخوريد اگر نفراتتان كم است، جمع عظيمى از فرشتگان آسمان به كمك شما خواهند شتافت و آنها را كاملا دلدارى داده به پيروزى نهائى كه وعده الهى بود مطمئن ساخت بطورى كه آنها شب را به آرامى خوابيدند.
مشكل ديگرى كه جنگجويان از آن وحشت داشتند، وضع ميدان بدر بود كه از شنهاى نرم كه پاها در آن فرو مى رفت پوشيده بود، در آن شب باران جالبى باريد، هم توانستند با آب آن وضو بسازند، خود را شستشو و صفا دهند و هم زمين زير پاى آنها سفت و محكم شد، و عجب اينكه اين رگبار در سمت دشمن به طورى شديد بود كه آنها را ناراحت ساخت.
خبر تازه اى كه به وسيله گزارشگران مخفى كه از لشكر اسلام شبانه به كنار اردوگاه دشمن آمده بودند، دريافت شد و به سرعت در ميان مسلمانان انعكاس يافت اين بود كه آنها گزارش دادند، كه لشكر قريش با آنهمه امكانات، سخت بيمناكند گوئى خداوند لشكرى از وحشت در سرزمين قلب آنها فرو ريخته است،
فردا صبح لشكر كوچك اسلام با روحيه اى نيرومند در برابر دشمن صف كشيدند. قبلا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها پيشنهاد صلح كرد تا عذر و بهانه اى باقى نماند و نماينده اى به ميان آنها فرستاد كه من دوست ندارم شما نخستين گروهى باشيد كه مورد حمله ما قرار مى گيريد، بعضى از سران قريش مايل بودند اين دستى را كه به عنوان صلح به سوى آنها دراز شده بفشارند و صلح كنند، ولى باز ابوجهل مانع شد.
سرانجام آتش جنگ شعله ور گرديد، حمزه عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و على (عليهالسلام ) كه جوانترين افراد لشكر بودند و جمعى ديگر از جنگجويان شجاع اسلام در جنگهاى تن به تن كه سنت آن روز بود، ضربات شديدى بر پيكر حريفان خود زدند و آنها را از پاى در آوردند، روحيه دشمن باز ضعيفتر شد، ابوجهل فرمان حمله عمومى صادر كرد، و قبلا دستور داده بود آن دسته از اصحاب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را كه از مدينه اند به قتل برسانند و مهاجرين مكه را اسير كنند و براى انجام يك سلسله از تبليغات به مكه آورند، لحظات حساسى بود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مسلمانان دستور داده بود زياد به انبوه جمعيت نگاه نكنند و تنها به حريفان خود بنگرند و دندانها را روى هم فشار دهند و سخن كمتر بگويند و از خداوند مدد بخواهند و از فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در همه حال سر نپيچند و به پيروزى نهائى اميدوار باشند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: يا رب ان تهلك هذه العصابة، لم تعبد: اگر اين گروه كشته شوند كسى ترا پرستش نخواهد كرد.
باد به شدت به سوى لشكر قريش مى وزيد و مسلمانان پشت به باد به آنها حمله مى كردند، استقامت و پايمردى و دلاوريهاى آنها قريش را در تنگنا قرار داده بود، در نتيجه هفتاد نفر از سپاه دشمن كه ابوجهل در ميان آنها بود، كشته شدند و در ميان خاك و خون غلطيدند و 70 نفر به دست مسلمانان اسير گشتند ولى مسلمانان تعداد كمى كشته بيشتر نداشتند، و به اين ترتيب نخستين پيكار مسلحانه مسلمانان با دشمن نيرومندشان با پيروزى غير منتظرهاى پايان گرفت.
تفسير
اكنون كه چگونگى غزوه بدر را به طور فشرده دانستيم به تفسير آيات سوره باز مى گرديم، در نخستين آيه مورد بحث اشاره به وعده پيروزى اجمالى خداوند در جريان جنگ بدر شده، و مى گويد: به ياد بياوريد هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى قريش يا لشكر آنها) در اختيار شما قرار خواهد گرفت( و اذ يعدكم الله احدى الطائفتين انها لكم )
اما شما براى پرهيز از دردسرهاى جنگ و تلفات و ناراحتيهاى ناشى از آن دوست مى داشتيد كاروان در اختيارتان قرار بگيرد، نه لشكر قريش( و تودون ان غير ذات الشوكة تكون لكم ) .
در روايات آمده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها فرمود: احدى الطائفتين لكم اما العير و اما النفير كه عير به معنى كاروان و نفير به معنى لشكر است ولى همانطور كه در آيه ملاحظه مى كنيد به جاى لشكر، ذات الشوكة و به جاى كاروان غير ذات الشوكة تعبير شده است.
اين تعبير، نكته لطيفى در بر دارد، زيرا شوكة كه به معنى قدرت و شدت است در اصل از شوك به معنى خار گرفته شده، سپس به سر نيزه هاى سربازان و بعد از آن به هر گونه اسلحه، شوكة گفته شده، و از آنجا كه سلاح نشانه قدرت و شدت است به هرگونه قدرت و شدت نيز، شوكة اطلاق مى شود.
بنابراين ذات شوكة به معنى سربازان مسلح، و غير ذات شوكة به معنى كاروان غير مسلح است كه اگر مردان مسلحى هم در آن بوده، مسلما قابل ملاحظه نبوده اند.
يعنى گروهى از شما روى حس راحت طلبى يا علاقه به منافع مادى، ترجيح مى دادند كه با مال التجاره دشمن روبرو شوند، نه با سربازان مسلح، در حالى كه پايان جنگ نشان داد، صلاح و مصلحت قطعى آنها در اين بود كه قدرت نظامى دشمن را درهم بكوبند، تا راه براى پيروزيهاى بزرگ آينده هموار گردد.
لذا به دنبال آن مى گويد: خدا مى خواهد به اين وسيله حق را با كلمات خود تثبيت كند، و آئين اسلام را تقويت نمايد و ريشه كافران را قطع كند( و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين )
بنابراين، اين يك درس بزرگ عبرت براى همه شما مسلمانان بود كه در حوادث مختلف، دورنگر و آينده ساز باشيد، نه كوته بين و تنها به فكر امروز، هر چند دورنگرى و مال انديشى مشكلات فراوانى در بر داشته باشد و كوته بينى تؤ ام با آسايش و منافع مادى زودگذر، زيرا پيروزى نخست يك پيروزى ريشه دار و همه جانبه است، اما پيروزى دوم يك پيروزى سطحى و موقت است.
اين تنها درسى براى مسلمانان آن روز نبود، بلكه مسلمانان امروز نيز بايد از اين تعليم آسمانى الهام بگيرند، هرگز به خاطر مشكلات و ناراحتيها و زحمات طاقت فرسا از برنامه هاى اصولى چشم بپوشند و بسراغ برنامه هاى غير اصولى ولى ساده و كم زحمت نروند.
در آخرين آيه باز هم به طور آشكارتر پرده از روى مطلب بر مى دارد كه هدف اصلى اين برنامه (درگيرى مسلمانان با لشكر دشمن در ميدان بدر) اين بود كه حق يعنى توحيد و اسلام و عدالت و آزادى بشر از چنگال خرافات و اسارتها و مظالم، تثبيت و جاى گير شود و باطل يعنى شرك و كفر و بى ايمانى و ظلم و فساد ابطال گردد و از ميان برود، هر چند مشركان مجرم و مجرمان مشرك مايل نباشند( ليحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون ) .
آيا اين آيه تاءكيد همان مطلبى است كه در آيه پيش گفته شد همانطور كه در نظر ابتدائى به چشم مى خورد؟ يا مطلب جديدى را در بر دارد، بعضى از مفسران مانند (فخر رازى ) در تفسير (كبير) و نويسنده (المنار) در تفسيرش چنين گفته اند كه حق در آيه قبل اشاره به پيروزى مسلمانان در جنگ بدر بود، اما حق در آيه دوم اشاره به پيروزى اسلام و قرآن است كه نتيجه پيروزى نظامى در جنگ بدر بود، و به اين ترتيب، پيروزى نظامى در آن شرائط خاص مقدمه پيروزى هدف و مكتب بود.
اين احتمال نيز هست كه آيه قبل اشاره به اراده خدا (اراده تشريعى كه در شكل فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آشكار شد) بوده باشد، و آيه اخير اشاره به نتيجه اين حكم و فرمان (دقت كنيد).
آيه (9) تا (14) و ترجمه
( اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملئكة مردفين ) (9)( و ما جعله الله إلا بشرى و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر إلا من عند الله إن الله عزيز حكيم ) (10) (اذ يغشيكم النعاس أمنة منه و ينزل عليكم من السمأ مأ ليطهركم به و يذهب عنكم رجز الشيطن و ليربط على قلوبكم و يثبت به الاقدام ) (11)( اذ يوحى ربك إلى الملئكة انى معكم فثبتوا الذين امنوا سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم كل بنان ) (12)( ذلك بانهم شاقوا الله و رسوله و من يشاقق الله و رسوله فإ ن الله شديد العقاب ) (13)( ذلكم فذوقوه و أن للكفرين عذاب النار ) (14)
ترجمه:
9- (به خاطر بياوريد) زمانى را (كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر) از پروردگارتان تقاضاى كمك مى كرديد و او تقاضاى شما را پذيرفت (و گفت ) من شما را با يك هزار از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مى آيند يارى مى كنم.
10- ولى خداوند اين را تنها براى شادى و اطمينان قلب شما قرار داد وگرنه پيروزى جز از طرف خدا نيست خداوند توانا و حكيم است.
11- (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش از ناحيه خدا بود شما را فرو گرفت و آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد تا با آن شما را پاك و پليدى شيطان را از شما دور سازد و دلهاى شما را محكم و گامها را با آن ثابت دارد.
12- (به خاطر بياوريد) موقعى را كه پروردگارت به فرشتگانى وحى كرد من با شما هستم كسانى را كه ايمان آورده اند ثابت قدم بداريد. بزودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى افكنم ضربه ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهاى دشمنان ) فرود آريد و دست و پاى آنها را از كار بيندازيد.
13- اين به خاطر آنست كه آنها با خدا و پيامبرش (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دشمنى ورزى خدا و پيامبرش دشمنى كند (كيفر شديدى مى بيند) خداوند شديد العقاب است.
14- اين (مجازات دنيا) را بچشيد و براى كافران مجازات آتش (در جهان ديگر) خواهد بود.
تفسير
درسهاى آموزنده در ميدان بدر
اين آيات به قسمتهاى حساسى از جنگ بدر و نعمتهاى گوناگونى كه خداوند در اين صحنه خطرناك نصيب مسلمانان كرد اشاره مى كند، تا حس اطاعت و شكرگزارى آنها را برانگيزد و راه را به سوى پيروزيها و پيشرفتهاى آينده در برابر آنها بگشايد.
نخست به يارى فرشتگان اشاره كرده مى گويد: به خاطر بياوريد زمانى را كه از شدت وحشت و اضطراب كه از كثرت نفرات دشمن و فزونى تجهيزات جنگى آنها براى شما پيش آمده بود، به خدا پناه برديد و دست حاجت به سوى او دراز كرديد و از وى تقاضاى كمك نموديد( و اذ تستغيثون ربكم ) .
در پاره اى از روايات آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز با مسلمانها در استغاثه و يارى طلبيدن از خداوند هم صدا بود، دست خود را به سوى آسمان بلند كرده بود و عرضه مى داشت اللهم انجز لى ما وعدتنى اللهم ان تهلك هذه العصابة لا تعبد فى الارض: خداوندا وعده اى را كه به من داده اى تحقق بخشد، پروردگارا اگر اين گروه مؤ منان نابود شوند پرستش تو از زمين بر چيده خواهد شد، و آنقدر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به اين استغاثه و دعا ادامه داد كه عبا از دوشش بر زمين افتاد.
در اين هنگام خداوند تقاضاى شما را پذيرفت و فرمود: من شما را با يك هزار نفر از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مى آيند، كمك و يارى مى كنم( فاستجاب لكم انى ممد كم بالف من الملائكة مردفين ) .
مردفين از ماده ارداف به معنى پشت سر هم قرار گرفتن است، بنابراين مفهوم اين كلمه اين مى شود كه فرشتگان پشت سر يكديگر براى يارى مسلمانان فرود آمدند.
اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه منظور اين است كه اين گروه هزار نفرى گروههاى متعدد ديگرى را پشت سر داشتند و به اين ترتيب با آيه 124 سوره آل عمران كه مى گويد پيامبر به مؤ منان مى گفت: (آيا كافى نيست كه خداوند شما را به سه هزار نفر از فرشتگان يارى كند) تطبيق مى نمايد.
ولى ظاهر اين است كه عدد فرشتگان در بدر يكهزار نفر بوده است، و مردفين صفت آن يكهزار نفر است، و آيه سوره آل عمران وعده اى بوده است به مسلمانان كه حتى اگر لازم شود خداوند عدد بيشترى را به يارى شما مى فرستد.
سپس براى اينكه كسى خيال نكند پيروزى به دست فرشتگان و مانند آنها است، مى گويد خداوند اين كار را فقط براى بشارت و اطمينان قلب شما قرار داد( و ما جعله الله الا بشرى و لتطمئن به قلوبكم )
وگرنه پيروزى جز از ناحيه خداوند نيست و ما فوق همه اين اسباب ظاهرى و باطنى اراده و مشيت او است( و ما النصر الا من عند الله )
زيرا خداوند آنچنان قادر و قوى است كه هيچكس نمى تواند در برابر اراده و ايستادگى كند و آنچنان حكيم و دانا است كه يارى خود را جز در مورد افراد شايسته قرار نخواهد داد( ان الله عزيز حكيم )
آيا فرشتگان جنگيدند؟
در ميان مفسران در اين زمينه گفتگوى بسيار شده است، بعضى معتقدند كه فرشتگان رسما وارد صحنه نبرد شدند و با سلاحهاى مخصوص به خود به لشكر دشمن حمله كردند و عده اى از آنها را به خاك افكندند، پاره اى از روايات را نيز در اين زمينه نقل كرده اند.
ولى قرائنى در دست است كه نشان مى دهد نظر گروه دوم كه مى گويند: فرشتگان تنها براى دلگرمى و تقويت روحيه مؤ منان نازل شدند، به واقع نزديكتر است.
زيرا اولا: در آيه فوق خوانديم كه مى فرمود: اينها تمام براى اطمينان قلب شما بوده است كه با احساس اين پشت گرمى بهتر مبارزه كنيد، نه اينكه آنها اقدام به جنگ كرده باشند.
ثانيا: اگر بنا شود فرشتگان، شجاعانه سربازان دشمن را به خاك افكنده باشند چه فضيلتى براى مجاهدين بدر باقى خواهد ماند كه اين همه در روايات از آنها سخن به ميان آمده است.
ثالثا: تعداد مقتولين بدر 70 نفر بودند كه قسمت مهمى از آنها با شمشير على (عليكم السلام ) به خاك افتادند و قسمت ديگرى به دست جنگجويان اسلام كه غالبا قاتلين آنها در تاريخ به نام ذكر شده اند، بنابراين چه باقى مى ماند براى فرشتگان و چه كسى را آنها به خاك انداختند.
سپس دومين نعمت خود را به مؤ منان يادآور مى شود و مى گويد به خاطر بياوريد هنگامى را كه خواب سبكى شما را فرو گرفت كه مايه آرامش و امنيت روح و جسم شما از ناحيه خداوند گرديد( اذ يغشيكم النعاس امنة منه )
يغشى از ماده غشيان به معنى پوشاندن و احاطه كردن است، گوئى خواب همچون پرده اى بر آنها افكنده شد و آنها را پوشاند.
نعاس به ابتداى خواب و يا خواب كم و سبك و آرام بخش گفته مى شود، و شايد اشاره به اين است كه در عين استراحت آنچنان خواب عميقى بر شما مسلط نشد كه دشمن بتواند از موقعيت استفاده كرده و بر شما شبيخون بزند.
و به اين ترتيب مسلمانان در آن شب پر اضطرار، از اين نعمت بزرگى كه فرداى آن روز در ميدان مبارزه به آنها كمك فراوانى كرد بهره گرفتند.
سومين موهبتى را كه در آن ميدان به شما ارزانى داشت اين بود، كه آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد( و ينزل عليكم من السماء ماء )
تا بوسيله آن شما را پاك و پاكيزه كند و پليدى شيطان را از شما دور سازد( ليطهركم به و يذهب عنكم رجز الشيطان )
اين پليدى ممكن است وسوسه هاى شيطانى بوده و ممكن است پليدى جسمانى بر اثر جنابت بعضى در آن شب و يا هر دو، و در هر حال اين آب حياتبخش كه در گودالهاى اطراف بدر جمع شده بود، در حالى كه دشمن چاهها را در اختيار گرفته بود و مسلمانان نياز شديدى براى شستشو و رفع عطش به آن داشتند همه اين پليديها را شست و با خود برد.
به علاوه خدا مى خواست با اين نعمت دلهاى شما را محكم دارد (و ليربط على قلوبكم ) و نيز مى خواست در آن شنزار كه پاى شما فرو مى رفت، و لغزنده بود، به وسيله ريزش باران گامهاى شما را محكم كند( و يثبت به الاقدام )
اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از تثبيت اقدام تقويت روحيه و افزودن ميزان پايمردى و استقامت آنها در پرتو اين نعمت باشد و يا اشاره به هر دو قسمت بوده باشد.
ديگر از نعمتهاى پروردگار بر مجاهدان جنگ بدر، ترس و وحشتى بود كه در دل دشمنان افكند و روحيه آنها را سخت متزلزل ساخت در اين باره مى فرمايد: به خاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان وحى فرستاد، من با شما هستم و شما افراد با ايمان را تقويت كنيد و ثابت قدم بداريد( اذ يوحى ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين آمنوا )
و به زودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى افكنم،( سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب )
و اين راستى عجيب بود كه ارتش نيرومند قريش در برابر سپاه كوچك مسلمانان طبق نقل تواريخ آنچنان روحيه خود را باخته بود كه جمعى از درگير شدن با مسلمانان بسيار وحشت داشتند، گاه پيش خود فكر مى كردند اينها افراد عادى نيستند بعضى مى گفتند مرگ را بر شترهاى خويش حمل كرده و از يثرب (مدينه ) برايتان سوغات آورده اند.
شك نيست كه اين رعب افكنى در دل دشمن كه از عوامل مؤ ثر پيروزى بود بدون حساب نبود، آن پايمردى مسلمانان، آن نماز جماعت و شعارهاى گرم و داغشان، آن اظهار وفادارى مؤ منان راستين و سخنانى همچون سخنان سعد بن معاذ كه به عنوان نمايندگى از طرف انصار به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت باد اى رسول خدا ما به تو ايمان آورده ايم و به نبوت تو گواهى داده ايم كه هر چه مى گوئى از طرف خدا است، هر دستورى را مى خواهى بده و از اموال ما هر چه مى خواهى برگير، به خدا سوگند اگر به ما فرمان دهى كه در اين دريا (اشاره به درياى احمر كه در آن نزديكى بود) فرو رويم فرو خواهيم رفت، ما آرزو داريم خداوند به ما توفيق دهد خدمتى كنيم كه مايه روشنى چشم تو شود، آرى اينگونه سخنان كه به هر حال در ميان دوست و دشمن پخش مى شد به اضافه آنچه قبلا از استقامت مردان و زنان مسلمان در مكه ديده بودند، همگى دست به دست هم داد، و وحشت براى دشمنان آفريد.
باد شديدى كه به سوى جبهه دشمن مى وزيد و رگبارى كه بر آنها فرود آمد، و خاطره وحشتناك خواب عاتكه در مكه و مانند اينها عوامل ديگرى براى وحشت و اضطراب آنها بودند.
سپس فرمانى را كه در ميدان بدر به وسيله پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مسلمانان داده بود، به ياد آنها مى آورد، و آن اين بود كه هنگام نبرد با مشركان از ضربه هاى غير كارى بپرهيزيد و نيروى خود را در آن صرف نكنيد، بلكه ضربه هاى كارى بر پيكر دشمن فرود آريد ضربه بر بالاتر از گردن، بر مغزها و سرهاى آنها فرود آريد( فاضربوا فوق الاعناق )
و دست و پاى آنها را از كار بيندازيد( و ضربوا منهم كل بنان )
بنان جمع بنانه به معنى سر انگشت دست يا پا و يا خود انگشتان است، و در آيه مورد بحث مى تواند كنايه از دست و پا بوده باشد و يا به معنى اصليش كه انگشتان است، زيرا قطع شدن انگشتان و از كار افتادن آنها اگر در دست باشد قدرت حمل سلاح را از انسان مى گيرد، و اگر در پا باشد، قدرت حركت را. اين احتمال نيز وجود دارد كه اگر دشمن مهاجم پياده باشد، هدف را سر او قرار دهيد و اگر سواره باشد دست و پاى او.
همانطور كه در سابق هم اشاره كرديم بعضى اين جمله را خطاب به فرشتگان مى دانند ولى قرائن نشان مى دهد كه مخاطب در اين جمله مسلمانان هستند، و اگر هم مخاطب فرشتگان باشند ممكن است هدف از ضربه زدن بر مغزها و دست و پا ايجاد رعب و وحشت در آنها باشد آنچنانكه دست و پايشان در كار بلغزد، و سرها به زير آيد. (البته اين تفسير بر خلاف ظاهر عبارت است و بايد به كمك قرائنى كه سابقا درباره جنگ نكردن ملائكه گفتيم اثبات شود)
بعد از همه گفتگوها براى اينكه كسى اين فرمانهاى شديد و دستورات قاطع و كوبنده را بر خلاف آئين جوانمردى و رحم و انصاف تصور نكند، مى فرمايد: اينها استحقاق چنين چيزى را دارند زيرا آنان از در عداوت و دشمنى و عصيان و گردنكشى در برابر خدا و پيامبرش در آمدند( ذلك بانهم شاقوا الله و رسوله )
شاقوا از ماده شقاق در اصل به معنى شكاف و جدائى است و از آنجا كه شخص مخالف و دشمن و عصيانگر، صف خود را جدا مى كند به عمل او شقاق گفته مى شود، و هر كس از در مخالفت و دشمنى با خدا و پيامبرش در آيد، گرفتار مجازات دردناك در دنيا و آخرت خواهد شد، زيرا خداوند (همانگونه كه رحمتش وسيع و بى انتها است ) مجازاتش شديد و دردناك است( و من يشاقق الله و رسوله فان الله شديد العقاب )
سپس براى تاءكيد اين موضوع مى گويد اين مجازات دنيا را بچشيد مجازات ضربه هاى سخت در ميدان جنگ و كشته شدن و اسارت و شكست و ناكامى و در انتظار مجازات سراى ديگر باشيد، زيرا عذاب آتش در انتظار كافران است( ذلكم فذوقوه و ان للكافرين عذاب النار )
آيه (15) تا (18) و ترجمه
( يأيها الذين امنوا إذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلا تولوهم الادبار ) (15)( و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة فقد باء بغضب من الله و ماوئه جهنم و بئس المصير ) (16)( فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى و ليبلى المؤ منين منه بلاء حسنا ان الله سميع عليم ) (17)( ذلكم و أن الله موهن كيد الكافرين ) (18)
ترجمه:
15- اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان نبرد روبرو شويد به آنها پشت نكنيد.
16- و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند مگر در صورتى كه هدفش كناره گيرى از ميدان براى حمله مجدد و يا به قصد پيوستن به گروهى (از مجاهدان ) بوده باشد (چنين كسى ) گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و ماواى او جهنم و چه بد جايگاهى است.
17- اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد بلكه خداوند آنها را كشت و اين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدى بلكه خدا پاشيد و خدا مى خواست مؤ منان را به اين وسيله به خوبى بيازمايد، خداوند شنوا و دانا است.
18- سرنوشت مؤ منان و كافران همان بود كه ديديد و خداوند نقشه هاى كافران را
تفسير
فرار از جهاد ممنوع!
همانگونه كه در تفسير آيات گذشته اشاره شد بازگو كردن داستان جنگ بدر و نعمتهاى گوناگون خداوند بر مسلمانان نخستين در اين جريان بخاطر آن است كه از گذشته براى آينده درس بياموزند لذا در آيات مورد بحث روى سخن را به مؤ منان كرده و يك دستور كلى جنگى را به آنها توصيه و تاءكيد مى كند و مى گويد اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه با كافران در ميدان جهاد روبرو شديد به آنها پشت مى كنيد و فرار اختيار ننمائيد( يا ايها الذين امنوا اذا لقيتم الذين كفر وا زحفا فلا تولوهم الادبار )
لقيتم از ماده لقاء به معنى اجتماع و روبرو شدن است ولى در بسيارى از موارد به معنى روبرو شدن در ميدان جنگ آمده است.
زحف در اصل به معناى حركت كردن به سوى چيزى است آنچنان كه پاها به سوى زمين كشيده شود، همانند حركت كودك قبل از آنكه راه بيافتد و يا شتر به هنگام خستگى كه پاى خود را به روى زمين مى كشد سپس به حركت لشكر انبوه نيز گفته شده است زيرا از دور چنان به نظر مى رسد كه گوئى روى زمين مى لغزند و به پيش مى آيند. در آيه فوق بكار بردن كلمه زحف اشاره به اين است كه هر چند دشمن از نظر نفرات و تجهيزات فراوان و شما در اقليت قرار داشته باشيد نبايد از ميدان مبارزه فرار كنيد همانگونه كه نفرات دشمن در ميدان بدر چند برابر شما بود و پايدارى به خرج داديد و سرانجام پيروز شديد.
اصولا فرار از جنگ يكى از بزرگترين گناهان در اسلام محسوب مى شود منتهى با توجه به بعضى از آيات قرآن، آن را مشروط به اين دانسته اند كه جمعيت دشمن حداكثر دو برابر مسلمانان بوده باشد كه بحث آن به خواست خداوند در همين سوره ذيل آيه 65 و 66 خواهد آمد.
به همين جهت در آيه بعد مجازات دردناك فرار كنندگان از ميدان جهاد را با ذكر استثناهاى آن شرح مى دهد و مى فرمايد: كسانى كه به هنگام مبارزه با دشمن پشت به آنها كنند مگر در صورتى كه هدف كناره گيرى از ميدان براى انتخاب يك روش جنگى بوده باشد و يا بقصد پيوستن به گروهى از مسلمانان و حمله مجدد چنين كسى گرفتار غضب پروردگار خواهد شد( و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة فقد باء بغضب من الله ) .
همانگونه كه مشاهده مى كنيم در اين آيه دو صورت از مسئله فرار، استثناء شده كه در ظاهر شكل فرار دارد اما در باطن شكل مبارزه و جهاد.
نخست صورتى است كه از آن تعبير به متحرفا لقتال شده متحرف از ماده تحرف به معناى كناره گيرى از وسط به اطراف و كناره هاست، و منظور از اين جمله اين است كه جنگجويان به عنوان يك تاكتيك جنگى از برابر دشمن بگريزند و به كنارى بروند كه او را به دنبال خود بكشانند و ناگهان ضربه غافلگيرانه را بر پيكر او وارد سازند و يا به صورت جنگ و گريز دشمن را خسته كنند كه جنگ گاهى حمله و گاهى عقب نشينى به عنوان حمله مجدد است و به قول عربها (الحرب كر و فر )
شكل دوم آن است كه جنگجوئى خود را در ميدان تنها بيند و براى پيوستن به گروه جنگجويان عقب نشينى كند و پس از پيوستن به آنها حمله را آغاز نمايد.
بهر حال دستور تحريم فرار از ميدان نبايد به شكل خشكى تفسير شود كه مانورها و تاكتيكهاى جنگى را از ميان ببرد همان مانورهائى كه سرچشمه بسيارى از پيروزيهاست.
و در پايان آيه مى فرمايد نه تنها فرار كنندگان گرفتار خشم خدا مى شوند بلكه جايگاه آنها دوزخ و چه بد جايگاهى است (و ماويه جهنم و بئس المصير) جمله باء از ماده بواء به معناى مراجعت و منزل گرفتن آمده، ولى ريشه آن به معناى صاف و مسطح كردن يك محل و مكان است و از آنجا كه انسان به هنگام منزل گرفتن محل خود را صاف و مسطح مى كند اين كلمه به اين معنا آمده است، همچنين چون انسان به منزلگاه خويش مراجعت مى كند به معناى بازگشت نيز آمده است و در آيه بالا اشاره به اين است كه آنها مشمول غضب مستمر و مداوم پروردگار مى شوند گوئى در خشم و غضب پروردگار منزل گرفته اند.
ماوى در اصل به معناى پناهگاه است و اينكه در آيه بالا مى خوانيم ماواى فرار كنندگان از جهاد جهنم است اشاره به اين است كه آنها با فرار مى خواهند پناهگاهى براى خود انتخاب كنند كه از هلاكت مصون بمانند ولى بعكس پناهگاه آنها جهنم مى شود نه تنها در جهان ديگر بلكه در اين جهان نيز در جهنمى سوزان از ذلت و بدبختى و شكست و محروميت، پناه خواهند گرفت.
لذا در كتاب عيون الاخبار امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) در پاسخ يكى از دوستانش كه از فلسفه بسيارى از احكام سئوال مى كند در زمينه فلسفه تحريم فرار از جهاد مى نويسد: خداوند به اين دليل فرار از جهاد را تحريم كرده كه موجب وهن و سستى در دين و تحقير برنامه پيامبران و امامان و پيشوايان عادل مى گردد و نيز سبب مى شود كه آنها نتوانند بر دشمنان پيروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دعوت به توحيد پروردگار و اجراى عدالت و ترك ستمگرى و از ميان بردن فساد كيفر دهند، بعلاوه سبب مى شود كه دشمنان در برابر مسلمانان جسور شوند و حتى مسلمانان بدست آنها اسير و مقتول گردند و سرانجام آئين خداوند عز و جل بر چيده شود
در ميان امتيازات فراوانى كه على (عليهالسلام ) داشت و گاهى خودش به عنوان سرمشق براى ديگران به آن اشاره مى كند همين مسئله عدم فرار از ميدان جهاد است آنجا كه مى فرمايد (انى لم افر من الزحف قط و لم يبارزنى احد الا سقيت الارض من دمه )!: (من هيچگاه از برابر انبوه دشمن فرار نكردم (با اينكه در طول عمرم در ميدانهاى زياد شركت جستم ) و هيچ كس در ميدان جنگ با من روبرو نشد مگر اينكه زمين را از خونش سيراب كردم )
عجيب اين است كه جمعى از مفسران اهل تسنن اصرار بر اين دارند كه حكم آيه فوق مخصوص جنگ بدر بوده است و اين تهديد و تشديدى كه در زمينه فرار از جهاد در آن بيان شده مربوط به جنگجويان بدر است، در حالى كه نه تنها دليلى در آيه بر اختصاص نيست بلكه مفهوم آيه يك مفهوم كلى درباره همه جنگجويان و همه مجاهدان است، قرائن ديگر در آيات و روايات نيز اين موضوع را تاءييد مى كند (البته اين حكم اسلامى شرائطى دارد كه در آيات آينده از همين سوره بيان خواهد شد)
سپس براى اينكه مسلمانان از پيروزى بدر مغرور نشوند و تنها بر نيروى جسمانى خودشان تكيه نكنند بلكه همواره دل و جان خود را به ياد خدا و مددهاى او گرم و روشن نگاه دارند مى گويد:
(اين شما نبوديد كه دشمنان را در ميدان بدر كشتيد بلكه خداوند آنها را به قتل رساند)( فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم )
(و تو اى پيامبر نيز خاك و ريگ در صورت آنها نپاشيدى بلكه خدا پاشيد)( و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى ) .
در روايات اسلامى و مفسران آمده است كه در روز بدر پيامبر به على فرمود: مشتى از خاك و سنگريزه از زمين بردار و به من بده، على (عليهالسلام ) چنين كرد و پيامبر آنها را به سوى مشركان پرتاب كرد و فرمود: (شاهت الوجوه ): رويتان زشت و سياه باد! و نوشته اند اين كار اثر معجزه آسائى داشت و از آن گرد و غبار و سنگ ريزه در چشم دشمنان فرو ريخت و وحشتى از آن به همه دست داد.
شك نيست كه در ظاهر همه اين كارها را پيامبر و مجاهدان بدر انجام دادند اما اينكه مى گويد شما نبوديد كه اين كار را كرديد اشاره به اين است كه اولا: قدرت جسمانى و روحانى و نيروى ايمان كه سرچشمه اين برنامه ها بود از ناحيه خدا به شما بخشيده شد و شما به نيروى خدا داد در راه او گام برداشتيد و ثانيا: در ميدان بدر حوادث معجزآسائى كه سابقا به آن اشاره كرديم تحقق يافت كه مايه تقويت روحيه مجاهدان اسلام و موجب شكست روحيه دشمنان شد اين تاءثير فوق العاده نيز از ناحيه پروردگار بود.
در حقيقت آيه فوق اشاره لطيفى است به مكتب( لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين ) نه اجبار است و نه واگذارى مطلق بلكه چيزى است در ميان اين دو است زيرا در عين اينكه نسبت كشتن دشمنان را به مسلمانان و نسبت پاشيدن خاك را به پيامبر مى دهد در عين حال از آنها اين نسبت را سلب مى كند (دقت كنيد).
بدون شك در چنين عبارتى تناقضى وجود ندارد بلكه هدف اين است كه اين كار، هم كار شما بود، و هم كار خدا، كار شما بود چون به اراده شما انجام گرفت و كار خدا بود چون نيرو و مدد از ناحيه او بود، بنابراين آنها كه پنداشته اند آيه فوق دليل بر مكتب جبر است پاسخشان در خود آيه نهفته شده است.
و نيز اينكه قائلين به وحدت وجود آيه را دستاويزى براى مكتب خود قرار داده اند پاسخ آن نيز در خود اين آيه به طرز لطيفى منعكس است، زيرا اگر منظور بيان اين باشد كه خدا و خلق يكى هستند نبايد نسبت فعل را به صورتى براى آنها اثبات و به صورتى از آنها نفى كند اين نفى و اثبات خود دليل بر تعدد مخلوق و خالق است و اگر فكر خود را از پيش داوريهاى نادرست و تعصب آميز خالى كنيم خواهيم ديد كه آيه ارتباطى با هيچيك از مكتبهاى انحرافى ندارد، بلكه تنها به مكتب واسطه و امر بين الامرين اشاره مى كند آن هم بخاطر يك هدف تربيتى يعنى از ميان بردن آثار غرور كه معمولا بعد از پيروزيها، دامنگير افراد مى شود.
در پايان آيه اشاره به نكته مهم ديگرى مى كند و آن اين كه: ميدان بدر يك ميدان آزمايش براى مسلمانان بود (و خدا مى خواست مؤ منان را از سوى خود به وسيله اين پيروزى بيازمايد)( و ليبلى المؤ منين منه بلاء حسنا ) .
(بلاء) در اصل به معناى آزمايش كردن است منتهى گاهى بوسيله نعمتهاست كه آن را بلاء حسن مى گويند و گاهى بوسيله مصيبتها و مجازاتهاست كه به آن (بلاء سى ء) گفته مى شود، چنانكه درباره بنى اسرائيل مى خوانيم و بلوناهم بالحسنات و السيئات: (آنها را بوسيله نعمتها و مصائب آزموديم ) (اعراف 168).
خدا مى خواست در اين نخستين برخورد مسلحانه مؤ منان با دشمنان نيرومند طعم پيروزى را به آنها بچشاند و نسبت به آينده اميدوار و دلگرم سازد، اين موهبت الهى آزمونى براى همه آنها بود، ولى هرگز نبايد آنها از اين پيروزى نتيجه منفى بگيرند و گرفتار غرور شوند، دشمن را كوچك بشمرند، خودسازى و آمادگى را فراموش كنند، و از اتكاى به لطف پروردگار غفلت نمايند.
لذا با اين جمله آيه را تمام مى كند كه (خداوند هم شنواست و هم داناست )( ان الله سميع عليم ) .
يعنى خدا صداى استغاثه پيامبر و مؤ منان را شنيد و از صدق نيت و اخلاص آنها آگاه و باخبر بود، و به همين دليل همگى را مشمول لطف قرار داد و بر دشمن پيروز ساخت، و در آينده نيز خدا بر طبق نيات و ميزان اخلاص و اندازه پايمردى و استقامت مسلمانان با آنها رفتار خواهد كرد، مؤ منان مخلص و مجاهد سرانجام پيروز مى شوند و متظاهران رياكار و سخنگويان بى عمل شكست خواهند خورد.
در آيه بعد براى تاءكيد و تعميم اين موضوع مى فرمايد: (سرنوشت مؤ منان و كافران و عاقبت كارشان همان بود كه شنيديد( ذلكم ) .
سپس به عنوان ذكر علت مى گويد خداوند نقشه هاى كافران را در برابر مؤ منان ضعيف و سست مى كند تا نتوانند آسيبى به آنها و برنامه هايشان برسانند)( و ان الله موهن كيد الكافرين ) .
آيه (19) و ترجمه
( إن تستفتحوا فقد جأكم الفتح و إن تنتهوا فهو خير لكم و إن تعودوا نعد ولن تغنى عنكم فئتكم شيئا و لو كثرت و أن الله مع المؤ منين ) (19)
ترجمه:
19- اگر شما خواهان فتح و پيروزى هستيد به سراغ شما آمد و اگر (از مخالفت ) خوددارى كنيد براى شما بهتر است و اگر باز گرديد ما هم باز خواهيم گشت (اگر به مخالفتهاى خود ادامه دهيد ما شما را گرفتار دشمن خواهيم كرد) و جمعيت شما هر چند زياد باشند شما را بى نياز (از يارى خدا) نخواهد كرد و خداوند با مؤ منان است.
تفسير
در اينكه روى سخن در آيه فوق به سوى چه اشخاصى است ميان مفسران گفتگو است گروهى معتقدند مخاطب در اين آيه مشركانند زيرا آنها پيش از آنكه از مكه به سوى ميدان بدر خارج شوند كنار خانه كعبه آمدند و روى غرورى كه داشتند و خود را بر حق مى پنداشتند دست در پرده هاى خانه كعبه زدند و گفتند اللهم انصر اعلى الجندين و اهدى الفئتين و اكرم الحزبين (خدايا از ميان اين دو لشكر آن گروه كه برتر و هدايت يافته تر و گرامى تر است پيروز گردان ) و نيز نقل شده كه ابوجهل در دعاى خود گفت: (خداوندا آئين ما يك آئين كهن و قديمى است اما آئين محمد تازه و خام است هر كدام از اين دو آئين نزد تو محبوبتر است پيروانش را پيروز بگردان ).
لذا بعد از پايان جنگ بدر آيه فوق نازل شد و به آنها چنين گفت: (اگر شما خواهان فتح و پيروزى و آئين حق هستيد كه آئين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيروز شد و حقانيت آن بر شما آشكار گرديد)( ان تستفتحوا فقد جاءكم الفتح ) .
(و اگر دست از آئين شرك و مخالفت فرمان خدا برداريد به سود شماست( و ان تنتهوا فهو خير لكم ) .
(و اگر به سوى جنگ با مسلمانان باز گرديد ما هم بار ديگر به سوى شما باز مى گرديم ) يعنى مسلمانان را پيروز و شما را مغلوب خواهيم ساخت( و ان تعودوا نعد ) .
و هرگز به فزونى جمعيت خود مغرور نشويد زيرا (جمعيت شما هر چند زياد باشد موجب بى نيازى شما نخواهد بود).( و لن تغنى عنكم فئتكم شيئا و لو كثرت ) .
(و خداوند با مؤ منان است )( و ان الله مع المؤ منين ) .
ولى چيزى كه اين تفسير را از نظر دور مى سازد اين است كه در آيات قبل و بعد همگى روى سخن با مؤ منان بوده و مفهوم آيات نشان مى دهد كه در ميان آنها يك نوع پيوند معنوى وجود دارد بنابراين در اين وسط در يك آيه تنها روى سخن به كفار بوده باشد بعيد به نظر مى رسد.
لذا گروهى از مفسران مخاطب را مؤ منان دانسته اند و بهترين راه تفسير آيه طبق اين نظر چنين است:
بعد از جنگ بدر چنانكه ديديم ميان بعضى از مسلمانان تازه كار و ضعيف الايمان بر سر تقسيم غنائم جنگى گفتگو واقع شد آيات نازل گرديد و آنها را توبيخ كرد و غنائم را دربست در اختيار پيامبر گذارد، و او هم به طور مساوى در ميان مسلمانان تقسيم كرد سپس براى تعليم و تربيت مؤ منان، حوادث جنگ بدر را به ياد آنها آورد كه چگونه خداوند آنها را در برابر يك گروه نيرومند پيروز كرد.
اين آيه نيز همان مطلب را دنبال مى كند كه اگر شما مسلمانان از خداوند تقاضاى فتح و پيروزى كرديد خدا دعاى شما را مستجاب كرد و پيروز شديد.
و اگر از اعتراض و گفتگو در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوددارى كنيد به سود شماست.
و اگر به همان روش اعتراض آميز خود باز گرديد ما هم باز مى گرديم و شما را در چنگال دشمن تنها رها مى سازيم.
و جمعيت شما هر چند زياد هم باشند بدون يارى خدا كارى از پيش نخواهند برد.
و خداوند با مؤ منان راستين و مطيع فرمان او و پيامبرش مى باشد.
از آنجا كه مخصوصا آيات آينده نيز مسلمانان را در پاره اى از مخالفتها مورد ملامت قرار مى دهد و در آيات گذشته نيز همين معنا را خوانديم و نيز از آنجا كه پيوند ميان اين آيات يك پيوند معنوى آشكار است، تفسير دوم قويتر به نظر مى رسد.
آيه (20) تا (23) و ترجمه
( يأ يها الذين أمنوا أطيعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و أنتم تسمعون ) (20)( و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لا يسمعون ) (21) (إن شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لا يعقلون ) (22)( و لو علم الله فيهم خيرا لا سمعهم و لو اءسمعهم لتولوا و هم معرضون ) (23)
ترجمه:
20- اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد و سرپيچى ننمائيد در حالى كه سخنان او را مى شنويد.
21- و همانند كسانى نباشيد كه مى گفتند: شنيديم ولى در حقيقت نمى شنيدند.
22- بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.
23- و اگر خداوند خيرى در آنها مى دانست (حرف حق را) به گوش آنها مى رسانيد ولى (با اين حالى كه دارند) اگر حق را به گوش آنها برساند سرپيچى كرده و روگردان مى شوند.
تفسير
شنوندگان ناشنوا!
اين آيات تعقيب بحثهاى گذشته در زمينه دعوت مسلمانان به اطاعت كامل از پيامبر اسلام در جنگ و صلح و در همه برنامه هاست، لحن آيات نشان مى دهد كه بعضى از مؤ منان از وظيفه خود در اين زمينه كوتاهى كرده بودند لذا در نخستين آيه مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت خدا و پيامبرش كنيد)( يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و رسوله )
و باز براى تاءكيد اضافه مى كند (هيچگاه از اطاعت فرمان او رويگردان نشويد در حالى كه سخنان او و اوامر و نواهيش را مى شنويد( و لا تولوا عنه و أنتم تسمعون ) .
شك نيست كه اطاعت فرمان خدا بر همه لازم است چه مؤ منان و چه كافران ولى از آنجا كه مخاطبين پيامبر و شركت كنندگان در برنامه هاى تربيتى او، مؤ منان بودند روى سخن در اينجا با آنهاست.
در آيه بعد بار ديگر روى همين مسئله تكيه كرده، مى گويد: (همانند كسانى نباشيد كه مى گفتند شنيديم ولى در حقيقت نمى شنيدند)( و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لا يسمعون ) .
اين تعبير جالبى است كه قرآن درباره كسانى كه مى دانند ولى عمل نمى كنند و مى شنوند ولى ترتيب اثر نمى دهند و ظاهرا در صف مؤ منانند ولى مطيع فرمان نيستند ذكر كرده است، مى گويد: آنها گوش شنوا دارند الفاظ و سخنان را مى شنوند و معانى آن را مى فهمند اما چون بر طبق آن عمل نمى كنند گوئى اصلا كر هستند، زيرا همه اين مسائل مقدمه عمل است و هنگامى كه عمل نباشد مقدمات بى فايده است.
درباره اينكه اين افراد كه قرآن مى گويد داراى چنين صفتى هستند و مسلمانان بايد بهوش باشند كه مثل آنها نشوند چه اشخاصى مى باشند؟ بعضى احتمال داده اند منظور منافقانى هستند كه خود را در صف مسلمانان جا زده بودند و بعضى گفته اند اشاره به گروهى از يهود مى باشد و بعضى اشاره به مشركان عرب دانسته اند، ولى هيچ مانعى ندارد كه همه گويندگان بدون عمل، از اين گروههاى سه گانه، در مفهوم آيه وارد باشند.
از آنجا كه گفتار بدون عمل و شنيدن بدون ترتيب اثر يكى از بزرگترين بلاهاى جوامع انسانى و سرچشمه انواع بدبختيهاست بار ديگر در آيه بعد روى همين مسئله تكيه كرده و با بيان زيباى ديگرى بحث را ادامه مى دهد و مى گويد: بدترين جنبندگان نزد خدا افرادى هستند كه نه گوش شنوا دارند، و نه زبان گويا، و نه عقل و درك، كر و لال و بى عقلند( ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون ) .
از آنجا كه قرآن كتاب عمل است نه يك كتاب تشريفاتى همه جا روى نتائج تكيه مى كند و اصولا هر موجود بى خاصيتى را معدوم، و هر زنده بى حركت و بى اثرى را مرده، و هر عضوى از اعضاى انسان كه در مسير هدايت و سعادت او اثر بخش نباشد همانند فقدان آن مى شمرد، در اين آيه نيز كسانى كه ظاهرا گوشهاى سالم دارند ولى در مسير شنيدن آيات خدا و سخنان حق و برنامه هاى سعادت بخش نيستند، آنها را فاقد گوش مى داند و كسانى كه زبان سالمى دارند اما مهر سكوت بر لب زده نه دفاعى از حق مى كنند و نه مبارزهاى با ظلم و فساد نه ارشاد جاهل و نه امر به معروف و نه نهى از منكر و نه دعوت به راه حق بلكه اين نعمت بزرگ خدا را در مسير بيهوده گوئى يا تملق و چاپلوسى در برابر صاحبان زر و زور و يا تحريف حق و تقويت باطل بكار مى گيرند همچون افراد لال و گنگ مى داند و آنان كه از نعمت هوش و عقل بهره مندند اما درست نمى انديشند همچون ديوانگان مى شمرد!
در آيه بعد مى گويد خداوند هيچگونه مضايقه در دعوت آنها به سوى حق ندارد (اگر آنها آمادگى مى داشتند و خدا از اين نظر خير و نيكى در آنها مى ديد حرف حق را به هر صورت بود بگوش آنها مى رسانيد)( و لو علم الله فيهم خيرا لاسمعهم ) .
در پاره اى از روايات آمده است كه جمعى از بت پرستان لجوج نزد پيامبر آمدند گفتند: اگر جد بزرگ ما قصى بن كلاب را از قبر زنده كنى و گواهى به نبوت تو دهد ما همگى تسليم خواهيم شد! آيه فوق نازل شد و گفت اگر اينها همين سخن را از روى حقيقت مى گفتند خداوند به طرز معجز آسائى اين كار را براى آنها انجام مى داد.
ولى آنها دروغ مى گويند و بهانه مى گيرند و هدفشان شانه خالى كردن از زير بار حق است.
(و اگر با اين حال خداوند خواسته آنها را بپذيرد و سخنان حق را بيش از اين به گوش آنها بخواند و يا جدشان قصى بن كلاب را زنده كند و گواهى او را بشنوند باز روگردان مى شوند و اعراض مى كنند)( و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضون ) .
اين جمله ها درباره كسانى است كه بارها سخنان حق را شنيده اند و آيات روح پرور قرآن به گوش آنها رسيده و محتواى عالى آن را فهميده اند ولى باز بر اثر تعصب و لجاجت در مقام انكار بر آمدند اين چنين افراد شايستگى هدايت را بر اثر اعمالشان از دست داده اند و ديگر خدا و پيامبرش را با آنها كارى نيست.
اين آيه جواب دندان شكنى است براى پيروان مكتب جبر، و نشان مى دهد كه سر چشمه همه سعادتها از خود انسان شروع مى شود و خداوند هم بر طبق آمادگيها و شايستگيهائى كه مردم از خود نشان مى دهند با آنها رفتار مى كند.
نكته ها
در اينجا بايد به دو نكته توجه كرد
1- گاهى بعضى از افراد تازه كار از آيه فوق يك قياس منطقى درست مى كنند و از آن نتيجه گيج كننده اى براى خود مى گيرند و مى گويند: قرآن در آيه بالا مى گويد اگر خدا خيرى در آنها بداند حق را به گوش آنها مى رساند و اگر حق را بگوش آنها برساند سرپيچى مى كنند، نتيجه اين دو جمله اين مى شود كه (اگر خداوند خيرى در آنها ببيند سرپيچى مى كنند)! و اين نتيجه، نتيجه درستى نيست.
ولى اشتباه آنها در اين است كه جمله (حق را بگوش آنها مى رساند) در قسمت اول سخن مفهومش اين است كه اگر آنها زمينه آماده اى داشته باشند حق را بگوش آنها مى رساند.
ولى در قسمت دوم سخن مفهومش اين است كه اگر با فراهم نبودن زمينه چنين كارى را كند آنها سرپيچى مى كنند.
بنابر اين جمله فوق در دو معنى مختلف و جداگانه در آيه فوق بكار رفته است و با اين حال نمى توان از آنها يك قياس منطقى تشكيل داد (دقت كنيد).
اين درست به آن مى ماند كه كسى بگويد من اگر مى دانستم فلان كس دعوت مرا مى پذيرد از او دعوت مى كردم، ولى در حال حاضر وضع طورى است كه اگر دعوت كنم نخواهد پذيرفت بنابر اين دعوت نخواهم كرد.
2- شنيدن سخن حق مراحلى دارد:
گاهى انسان تنها الفاظ و عباراتى را مى شنود بدون اينكه در مفهوم آنها بينديشد گروهى از افراد لجوج هستند كه حتى حاضر به اين مقدار شنيدن نيز نيستند.
چنانكه قرآن مى گويد:( و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون ) : (كافران گفتند گوش به اين قرآن فرا ندهيد و سر و صدا ايجاد كنيد شايد شما پيروز شويد) و كسى سخن حق را نشنود (فصلت 26).
و گاه انسان حاضر به شنيدن الفاظ و سخنان هست ولى هيچگاه تصميم به عمل ندارد همچون منافقانى كه در آيه 16 سوره محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها اشاره شده است آنجا كه مى گويد: و منهم من يستمع اليك حتى اذا خرجوا من عندك قالوا للذين اوتوا العلم ما ذا قال انفا: (بعضى از آن منافقان هستند كه به سخنان تو گوش فرا مى دهند اما هنگامى كه از نزد تو بيرون مى روند از روى انكار و يا مسخره به افراد آگاه مى گويند اين چه سخنى بود كه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گفت.
و گاه وضع آنها طورى است كه حس تشخيص نيك و بد از آنها چنان سلب شده كه حتى اگر گوش فرا دهند مطلب حق را درك نمى كنند و اين خطرناك ترين مرحله است.
قرآن درباره همه اين گروه هاى سه گانه مى گويد: آنان در حقيقت افراد كر و ناشنوا هستند زيرا شنواى حقيقى كسى است كه هم گوش فرا ميدهد و هم درك مى كند و مى انديشد و هم تصميم بر عمل از روى اخلاص دارد.
و چه بسيار در عصر و زمان ما كسانى كه به هنگام شنيدن آيات قرآن (بلا تشبيه همانند شنيدن آهنگهاى موسيقى ) احساسات نشان ميدهند و سر و صدا و جمله هايى كه حاكى از شور و هيجان است ظاهر مى سازند، ولى تمام همتشان همين است و بس و در عمل آلودگان بينوائى هستند كه هيچ شباهتى با محتواى قرآن ندارند.
آيه (24) تا (26) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا استجيبوا لله و للرسول أذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه و أنه إليه تحشرون ) 0 (24)( و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة و اعلموا أن الله شديد العقاب ) (25)( و اذكروا إذ أنتم قليل مستضعفون فى الأرض تخافون أن يتخطفكم الناس فاوئكم و أيدكم بنصره و رزقكم من الطيبت لعلكم تشكرون ) (26)
ترجمه:
24- اى كسانى كه ايمان آورده ايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى خواند كه مايه حياتتان است و بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حائل مى شود و اينكه همه شما نزد او (در قيامت ) اجتماع خواهيد كرد.
25- و از فتنه اى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمى رسد (بلكه همه را فرا خواهد گرفت چرا كه ديگران سكوت اختيار كرده اند) و بدانيد خداوند كيفر شديد دارد.
26- و به خاطر بياوريد هنگامى كه شما گروهى كوچك و اندك و ضعيف در روى زمين بوديد آنچنان كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند ولى او شما را پناه داد و يارى كرد و از روزيهاى پاكيزه بهره مند ساخت تا شكر نعمتش را به جا آوريد.
تفسير
دعوت به سوى حيات و زندگى
در تعقيب آيات گذشته كه مسلمانان را به علم و عمل و اطاعت و تسليم دعوت مى كرد در اين آيات همان هدف از راه ديگرى دنبال مى شود.
نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبر را به هنگامى كه شما را به چيزى مى خواند كه شما را زنده مى كند)( يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم )
آيه فوق با صراحت مى گويد كه دعوت اسلام، دعوت به سوى حيات و زندگى است حيات معنوى، حيات مادى، حيات فرهنگى، حيات اقتصادى، حيات سياسى بمعناى واقعى، حيات اخلاقى و اجتماعى، و بالاخره حيات و زندگى در تمام زمينه ها.
اين تعبير كوتاهترين و جامعترين تعبيرى است كه درباره اسلام و آئين حق آمده است اگر كسى بپرسد اسلام هدفش چيست؟ و چه چيز مى تواند به ما بدهد؟ در يك جمله كوتاه مى گوئيم هدفش حيات در تمام زمينه ها و اين را به ما مى بخشد.
آيا مردم قبل از طلوع اسلام و دعوت قرآن، مرده بودند! كه قرآن آنها را دعوت به حيات مى كند؟!
پاسخ اين سؤ ال اين است كه آرى آنها فاقد حيات به معنى قرآنيش بودند، زيرا مى دانيم حيات و زندگى مراحل مختلفى دارد كه قرآن به همه آنها اشاره كرده است.
گاهى به معناى حيات گياهى آمده آن چنانكه مى گويد:( اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها ) (بدانيد خدا زمين را پس از مرگ زنده مى كند.) (حديد آيه 17)
و گاهى به معناى حيات حيوانى ذكر شده مانند( ان الذى احياها لمحيى الموتى ) خداوندى كه آن (زمين ) را زنده كرد مردگان را نيز زنده مى كند)(فصلت 39)
و زمانى به معناى حيات فكرى و عقلانى و انسانى آمده است مانند او من كان ميتا فاحييناه... (آيا آن كس كه مرده و گمراه بود و هدايتش كرديم همانند گمراهان است؟) (انعام 122)
و گاهى به معناى حيات جاودان جهان ديگر آمده مانند( يا ليتنى قدمت لحياتى ) (اى كاش براى زندگى امروز (روز رستاخيز) چيزى از پيش فرستاده بودم ). (سوره فجر آيه 24)
و زمانى به معناى علم و توانائى بى حد و انتهاء مى آيد آن چنان كه درباره خدا مى گوئيم هو الحى الذى لا يموت او زنده اى است كه برايش مرگ وجود ندارد).
با توجه به آنچه در اقسام حيات گفتيم روشن مى شود كه مردم عصر جاهلى گر چه زندگى مادى حيوانى داشتند اما از زندگى انسانى و معنوى و عقلانى محروم بودند قرآن آمد و آنها را دعوت به حيات و زندگى كرد.
و از اين جا به خوبى معلوم مى شود آنها كه دين و مذهب را در يك سلسله برنامه هاى خشك و بى روح و خارج از محدوده زندگى و در حاشيه برنامه هاى فكرى و اجتماعى مى پندارند چقدر در اشتباه ند يك دين راستين آن است كه حركت در همه زمينه هاى زندگى ايجاد كند روح بدهد فكر و انديشه بدهد، احساس مسئوليت بيافريند، همبستگى و اتحاد و ترقى و تكامل در همه زمينه ها ايجاد كند و به تمام معنى حيات آفرين بوده باشد!
ضمنا اين حقيقت نيز آشكار شد آنها كه آيه فوق را تنها به جهاد يا ايمان يا قرآن يا بهشت تفسير كرده اند و اين امور را به عنوان تنها عامل حيات در آيه فوق معرفى كرده اند، در حقيقت مفهوم آيه را محدود ساخته اند زيرا مفهوم آيه همه اينها را در بر مى گيرد و بالاتر از آنها را هر چيز، هر فكر، هر برنامه، و هر دستورى كه شكلى از اشكال حيات انسانى را بيافريند در آيه فوق مندرج است.
سپس مى گويد: (بدانيد كه خداوند ميان انسان و قلب او حائل مى شود، و اينكه همه شما نزد او در قيامت اجتماع خواهيد كرد)( و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه و انه اليه تحشرون ) .
شك نيست كه منظور از قلب همانگونه كه سابقا هم گفته ايم روح و عقل است و اما اينكه خدا چگونه ميان انسان و روح و عقل او قرار مى گيرد احتمالات فراوانى درباره آن داده شده است:
گاه گفته مى شود: اشاره به شدت نزديكى خداوند به بندگان است، آنچنان كه گوئى در درون جان او و ميان او و خودش قرار گرفته همانگونه كه قرآن مى گويد:( و نحن اقرب اليه من حبل الوريد ) (ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم.)
و گاه گفته مى شود: (اشاره به آن است كه گردش دلها و فكرها به دست خداست آن چنان كه در دعا مى خوانيم( يا مقلب القلوب و الابصار ) : (اى كسيكه گردش دلها و فكرها به دست تو است.)
و گاه گفته مى شود: منظور اين است كه اگر لطف خدا نبود هرگز انسان بحقانيت حق، و باطل بودن باطل، پى نمى برد.
و نيز گفته اند: منظور اين است كه مردم بايد تا فرصت دارند در انجام طاعات و كار نيك تلاش كنند زيرا خداوند ميان انسان و قلبش بوسيله مرگ حائل ايجاد مى كند.
اما با يك نظر كلى مى توان همه اين تفسيرها را در يك تفسير واحد جمع كرد و آن اينكه خداوند در همه جا حاضر و ناظر و به همه موجودات احاطه دارد در عين اينكه با موجودات اين جهان يكى نيست از آنها هم جدا و بيگانه نمى باشد، مرگ و حيات، علم و قدرت، آرامش و امنيت، توفيق و سعادت همه در دست او و به قدرت اوست و بهمين دليل نه انسان چيزى را مى تواند از او مكتوم دارد و نه كارى را بى توفيق او انجام دهد و نه سزاوار است به غير او روى آورد و از
غير او تقاضا كند، چرا كه او مالك همه چيز است و محيط به تمام وجود انسان! ارتباط اين جمله با جمله قبل از اين نظر است كه اگر پيامبر دعوت به سوى حيات مى كند فرستاده كسى است كه حيات و مرگ و هدايت و عقل همه به دست اوست.
لذا براى تاءكيد اين موضوع مى گويد نه تنها امروز در محدوده قدرت او قرار داريد بلكه در سراى ديگر نيز به سوى او خواهيد رفت اينجا و آنجا همه در برابر او قرار داريد.
سپس اشاره به عواقب شوم عدم پذيرش دعوت حيات بخش خدا و پيامبر مى كند و مى گويد: (از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها دامن ستمكاران شما را نمى گيرد بلكه همه را فرا خواهد گرفت )( و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة ) .
(فتنه ) در قرآن مجيد در موارد متعددى بكار رفته گاهى به معناى آزمايش و امتحان و گاهى به معناى بلاء و مصيبت و عذاب آمده است اين كلمه در اصل به معناى داخل كردن طلا در كوره است تا خوبى و بدى آن آشكار شود سپس به معنى آزمايش ها كه نشان دهنده چگونگى صفات باطنى انسانهاست بكار برده شده است، و همچنين در مورد بلاها و مجازاتها كه باعث تصفيه روح انسان و يا تخفيف گناه اوست بكار مى رود.
در آيه مورد بحث (فتنه ) به معناى بلاها و مصائب اجتماعى است كه دامن همه را مى گيرد و به اصطلاح خشك و تر در آن مى سوزند.
و در حقيقت خاصيت حوادث اجتماعى چنين است هنگامى كه جامعه در اداء رسالت خود كوتاهى كند و بر اثر آن قانون شكنى ها و هرج و مرج ها و ناامنيها و مانند آن به بار آيد نيكان و بدان در آتش آن مى سوزند و اين اخطارى است كه خداوند در اين آيه به همه جوامع اسلامى مى كند و مفهوم آن اين است:
افراد جامعه نه تنها موظفند وظايف خود را انجام دهند بلكه موظفند ديگران را هم به انجام وظيفه وادارند زيرا اختلاف و پراكندگى و ناهماهنگى در مسائل اجتماعى موجب شكست برنامه ها خواهد شد و دود آن در چشم همه مى رود، من نمى توانم بگويم چون وظيفه خود را انجام داده ام از آثار شوم وظيفه شناسيهاى ديگران بر كنار خواهم ماند چه اينكه آثار مسائل اجتماعى فردى و شخصى نيست.
اين درست به آن مى ماند كه براى جلوگيرى از هجوم دشمنى صدهزار نفر سرباز نيرومند لازم باشد اگر عده اى مثلا پنجاه هزار نفر وظيفه خود را انجام دهند مسلما كافى نخواهد بود و نتايج شوم شكست هم وظيفه شناسان را مى گيرد و هم وظيفه نشناسان را، و همانطور كه گفتيم خاصيت مسائل جمعى و گروهى همين است.
اين حقيقت را به بيان ديگرى نيز مى توان روشن ساخت و آن اينكه: نيكان جامعه وظيفه دارند كه در برابر بدان سكوت نكنند اگر سكوت اختيار كنند در سرنوشت آنها نزد خداوند سهيم و شريك خواهند بود.
چنانكه در حديث معروفى از پيامبر نقل شده كه فرمود: (ان الله عز و جل لا يعذب العامة بعمل الخاصة حتى يروا المنكر بين ظهرانيهم و هم قادرون على ان ينكروه فاذا فعلوا ذلك عذب الله الخاصة و العامة ): (خداوند عز و جل هرگز عموم را به خاطر عمل گروهى خاص مجازات نمى كند مگر آن زمان كه منكرات در ميان آنها آشكار گردد و توانائى بر انكار آن داشته باشند در عين حال سكوت كنند در اين هنگام خداوند آن گروه خاص و همه توده اجتماع را مجازات خواهد كرد.
از آنچه گفتيم روشن مى شود كه اين حكم هم در زمينه مجازاتهاى الهى در دنيا و آخرت صادق است، و هم در زمينه نتائج و آثار اعمال گروهى و دسته جمعى.
در پايان آيه با زبان تهديد آميز مى گويد (بدانيد خداوند مجازاتش شديد است )( و اعلموا ان الله شديد العقاب ) .
مبادا لطف و رحمت خدا آنها را غافل كند و شدت مجازاتهاى الهى را به دست فراموشى بسپارند و آشوبها و فتنه ها دامان آنها را بگيرد همانگونه كه دامان جامعه اسلامى را گرفت و بر اثر فراموش كردن اين سنن الهى آنها را به قهقرا كشانيد.
يك نگاه كوتاه به جوامع اسلامى در عصر ما و شكست هاى پى در پى كه در برابر دشمنان دامن گيرشان مى شود و فتنه هاى (استعمار) و (صهيونيسم ) و (الحاد) و ماديگرى و مفاسد اخلاقى و متلاشى شدن خانواده ها و سقوط جوانان در دامن فحشاء و انحطاط و عقب گرد علمى، حقيقت و محتواى آيه را مجسم مى سازد كه چگونه اين فتنه ها دامن كوچك و بزرگ، نيك و بد و عالم و جاهل را فرا گرفته است و اينها همچنان ادامه خواهد يافت تا آن زمان كه مسلمانان روح اجتماعى پيدا كنند و نظارت همگانى را در جامعه عملا بپذيرند و دو وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به عنوان وظيفه قطعى و تخلف ناپذير عملى گردد.
بار ديگر قرآن دست مسلمانان را گرفته و بگذشته تاريخشان باز مى گرداند و به آنها حالى مى كند كه در چه پايه اى بوديد و اكنون در چه مرحله اى قرار داريد تا درسى را كه در آيات قبل به آنها آموخت به خوبى درك كنند.
مى گويد: (بخاطر بياوريد آن زمان را كه شما گروهى كوچك و ناتوان بوديد و در چنگال دشمنان گرفتار، و آنها مى خواستند شما را به ضعف و ناتوانى بكشانند)( و اذكروا اذ انتم قليل مستضعفون فى الارض ) .
(آنچنان كه مى ترسيدند مشركان و مخالفان شما را به سرعت بربايند)
( تخافون ان يتخطفكم الناس ) .
اين تعبير، تعبير لطيفى است كه نهايت ضعف و كمى نفرات مسلمانان را در آن زمان آشكار مى سازد آن چنان كه گوئى همانند يك جسم كوچك در هوا معلق بودند كه دشمن به آسانى مى توانست آنها را بربايد و اين اشاره به وضع مسلمانان در مكه قبل از هجرت در برابر مشركان نيرومند و يا اشاره به مسلمانان بعد از هجرت در مقابل قدرتهاى بزرگ آن روز همانند ايران و روم است.
(ولى خداوند شما را پناه داد)( فاواكم ) .
(و با يارى خود شما را تقويت كرد)( و ايدكم بنصره ) .
(و از روزى هاى پاكيزه شما را بهره مند ساخت )( و رزقكم من الطيبات ) .
(شايد شكر نعمت او را به جا آريد)( لعلكم تشكرون ) .
آيه (27) و(28) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا أمنتكم و أنتم تعلمون ) (27)( و اعلموا أنما أمولكم و أولدكم فتنة و أن الله عنده أجر عظيم ) (28)
ترجمه:
27- اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد در حالى كه متوجهيد و مى دانيد.
28- و بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و پاداش عظيم (براى آنها كه از عهده امتحان برآيند) نزد خدا است.
شأن نزول:
درباره نزول آيات فوق رواياتى نقل شده، از جمله امام باقر و امام صادقعليهماالسلام چنين روايت كرده اند كه پيامبر دستور داد يهود (بنى قريظه ) (طائفه اى از يهود مدينه ) را محاصره كنند اين محاصره بيست و يك شب ادامه يافت لذا ناچار شدند پيشنهاد صلحى همانند صلحى كه برادرانشان از طائفه (بنى نضير) (گروه ديگرى از يهود مدينه ) كرده بودند بكنند به اين ترتيب كه از سرزمين مدينه كوچ كرده و به سوى شام بروند، پيامبر از اين پيشنهاد امتناع كرد (شايد به اين جهت كه صداقتشان در اين پيشنهاد مشكوك بود) و فرمود تنها بايد حكميت (سعد بن معاذ) را بپذيريد آنها تقاضا كردند كه پيامبر (ابو لبابه ) را (كه يكى از ياران پيامبر در مدينه بود) نزد آنها بفرستد و (ابو لبابه ) با آنها سابقه دوستى داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آنها بود.
پيامبر اين پيشنهاد را قبول كرد، و ابولبابه را نزد آنها فرستاد آنها با (ابولبابه ) مشورت كردند كه آيا صلاح است (حكميت سعد بن معاذ) را بپذيرند؟ ابو لبابه اشاره به گلوى خود كرد يعنى اگر بپذيريد كشته خواهيد شد، تن به اين پيشنهاد ندهيد، پيك وحى خدا جبرئيل اين موضوع را به پيامبر خبر داد.
ابولبابه مى گويد هنوز گام بر نداشته بودم متوجه شدم كه من به خدا و پيامبر خيانت كردم آيه هاى فوق درباره او نازل شد.
در اين هنگام (ابولبابه ) سخت پريشان گشت به طورى كه خود را با طنابى به يكى از ستون هاى مسجد پيامبر بست و گفت به خدا سوگند نه غذا ميخورم و نه آب مى نوشم تا مرگ من فرا رسد، مگر اينكه خداوند توبه مرا بپذيرد.
هفت شبانه روز گذشت نه غذا خورد و نه آب نوشيد آن چنان كه بى هوش به روى زمين افتاد خداوند توبه او را پذيرفت، اين خبر وسيله مؤ منان به اطلاع او رسيد ولى او سوگند ياد كرد كه من خود را از ستون باز نمى كنم تا پيامبر بيايد و مرا بگشايد.
پيامبر آمد و او را گشود ابو لبابه گفت براى تكميل توبه خود خانه ام را كه در آن مرتكب گناه شده ام رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مى كنم، پيامبر فرمود كافى است كه يك سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهى.
همين مضمون در كتب اهل تسنن نيز درباره شاءن نزول آيه آمده است ولى از آنجا كه آيات گذشته مربوط به حادثه بدر بود بعضى بعيد دانسته اند اين آيه درباره داستان يهود و بنى قريظه باشد، زيرا اين جريان مدتها بعد واقع شد و لذا گفته اند منظور از روايات فوق اين است كه داستان ابولبابه يكى از مصاديق آيه مى تواند باشد نه اينكه در اين موقع نازل گرديده باشد و اين تعبير در مورد شاءن نزول آيات سابقه دارد.
مثلا در بعضى از كتب، از پاره اى از صحابه نقل شده كه فلان آيه در مورد قتل عثمان نازل گرديده در حالى كه مى دانيم قتل عثمان ساليان دراز بعد از وفات پيامبر بود.
اين احتمال نيز هست كه آيه در حادثه (بنى قريظه ) نازل شده باشد اما چون تناسب با آيات بدر داشته به فرمان پيامبر به آنها ملحق شده است.
تفسير
خيانت و سرچشمه آن
در نخستين آيه خداوند روى سخن را به مؤ منان كرده و مى گويد (اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبر خيانت نكنيد)( يا ايها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول ) .
خيانت به خدا و پيامبر آن است كه اسرار نظامى مسلمانان را به اختيار ديگران بگذارند، و يا دشمنان را در مبارزه خود تقويت كنند، و يا به طور كلى واجبات و محرمات و برنامه هاى الهى را پشت سر بيفكنند، لذا از (ابن عباس ) نقل شده كه هر كس چيزى از برنامه هاى اسلامى را ترك كند يك نوع خيانت نسبت به خدا و پيامبر مرتكب شده است.
سپس مى گويد در (امانات خود نيز خيانت نكنيد)( و لا تخونوا اماناتكم ) .
(خيانت ) در اصل به معناى خود دارى از پرداخت حقى است كه انسان پرداختن آن را تعهد كرده و آن ضد (امانت ) است.
امانت گرچه معمولا به امانتهاى مالى گفته مى شود ولى در منطق قرآن مفهوم وسيعى دارد كه تمام شئون زندگى اجتماعى و سياسى و اخلاقى را در بر مى گيرد، لذا در حديث وارد شده كه (المجالس بالامانة ): (گفتگوهائى كه در جلسه خصوصى مى شود امانت است ).
و در حديث ديگرى مى خوانيم: (اذا حدث الرجل بحديث ثم التفت فهو امانة ): هنگامى كه كسى براى ديگرى سخنى نقل كند سپس به اطراف خود بنگرد (كه آيا كسى آن را شنيد يا نه ) اين سخن امانت است ).
روى اين جهت آب و خاك اسلام در دست مسلمانان امانت الهى است، فرزندان آنها امانت هستند، و از همه بالاتر قرآن مجيد و تعليماتش امانت بزرگ پروردگار محسوب مى شود.
بعضى گفته اند امانت خدا آئين اوست و امانت پيامبر سنت اوست و امانت مؤ منان اموال و اسرار آنها مى باشد ولى امانت در آيه فوق همه را شامل مى شود.
بهر حال خيانت در امانت از منفورترين اعمال و از زشتترين گناهان است، كسى كه در امانت خيانت مى كند در حقيقت منافق است، چنانكه در حديث از پيامبر نقل شده: (آية المنافق ثلاث: اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان، و ان صام و صلى و زعم انه مسلم ): (نشانه منافق سه چيز است:
هنگام سخن دروغ مى گويد، و بهنگامى كه وعده مى دهد تخلف مى كند و بهنگامى كه امانتى نزد او بگذارند خيانت مى نمايد، چنين كسى منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند).
اصولا ترك خيانت در امانت از وظائف و حقوق انسانى است يعنى حتى اگر صاحب امانت مسلمان هم نباشد نمى توان در امانت او خيانت كرد.
در پايان آيه مى گويد: ممكن است از روى اشتباه و بى اطلاعى چيزى را كه خيانت است مرتكب شويد ولى هرگز آگاهانه اقدام به چنين كارى نكنيد( و انتم تعلمون ) البته اعمالى همچون اعمال ابو لبابه مصداق جهل و اشتباه نيست، بلكه عشق و علاقه به مال و فرزند و حفظ منافع شخصى گاهى در يك لحظه حساس چشم و گوش انسان را مى بندد و مرتكب خيانت به خدا و پيامبر مى شود اين در حقيقت خيانت آگاهانه است. ولى مهم اين است كه انسان زود همچون (ابولبابه ) بيدار شود و گذشته را جبران كند.
در آيه بعد به مسلمانان هشدار مى دهد كه مواظب باشند علاقه به امور مادى و منافع زودگذر شخصى پرده بر چشم و گوش آنها نيفكند و مرتكب خيانتهائى كه سرنوشت جامعه آنها را به خطر مى افكند نشوند مى گويد: (بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش و امتحان شما هستند)( و اعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنة ) .
(فتنه ) همانطور كه سابقا هم اشاره كرديم در اين گونه موارد به معناى وسيله آزمايش است و در حقيقت مهمترين وسيله آزمون ايمان و كفر، شخصيت و فقدان شخصيت، و ميزان ارزش انسانى اشخاص، همين دو موضوع است.
چگونگى به دست آوردن اموال، و چگونگى خرج كردن آنها، و طرز نگاهدارى آن، و ميزان دلبستگى و علاقه به آن، همگى ميدان هاى آزمايش بشر است بسيارند كسانى كه از نظر عبادات معمولى و تظاهر به دين و مذهب، و حتى گاهى از نظر انجام مستحبات، بسيار سخت گيرند و وفا دارند، اما به هنگامى كه پاى يك مسئله مالى به ميان مى آيد، همه چيز كنار مى رود و تمام قوانين الهى، و مسائل انسانى، و حق و عدالت، به دست فراموشى سپرده مى شود.
در مورد فرزندان، كه ميوه هاى قلب انسان و شكوفه هاى حيات او هستند نيز غالبا چنين است بسيارى از كسانى را كه به ظاهر پايبند به امور دينى و مسائل انسانى و اخلاقى هستند مى بينيم كه به هنگامى كه پاى فرزندشان به ميان مى آيد گوئى پردهاى بر افكارشان مى افتد و همه اين مسائل را فراموش مى كنند، عشق به فرزند سبب مى شود كه حرام را حلال، و حلال را حرام بشمرند و براى تامين آينده خيالى او تن به هر كارى بدهند و هر حقى را زير پا بگذارند، بايد خود را در اين دو ميدان بزرگ امتحان، به خدا بسپاريم و به هوش باشيم كه بسيار كسان، در اين دو ميدان لغزيدند و سقوط كردند و نفرين ابدى را براى خود فراهم ساختند.
بايد اگر يك روز لغزشى از ما سر زد (ابولبابه ) وار در مقام جبران لغزش برآئيم و حتى اموالى كه سبب چنين لغزشى شده است در اين راه قربانى كنيم.
و در پايان آيه به آنها كه از اين دو ميدان امتحان پيروز بيرون مى آيند بشارت مى دهد كه: (پاداش بزرگ نزد پروردگار است )( و ان الله عنده اجر عظيم ) .
هر قدر عشق به فرزند بزرگ جلوه كند، و هر اندازه اموالى كه مورد نظر است زياد و مهم و جالب باشد، باز اجر و پاداش پروردگار از آنها برتر و عالى تر و بزرگ تر است.
در اينجا سؤ الاتى است از قبيل اينكه چرا خداوند با آن احاطه علمى كه دارد مردم را آزمايش مى كند؟ و اينكه چرا آزمايش خدا عمومى است و حتى پيامبران را شامل مى شود؟ و اينكه مواد آزمايش الهى و راه پيروزى در آنها چيست؟ كه پاسخ همه اين سئوالات را در جلد اول تفسير نمونه صفحه 384 تا صفحه 390 بيان كرده ايم.
آيه (29)و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا إن تتقوا الله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سياتكم و يغفر لكم و الله ذو الفضل العظيم ) (29)
ترجمه:
29 اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد براى شما وسيله اى براى جدائى حق از باطل قرار مى دهد (و روشن بينى خاصى كه در پرتو آن حق را از باطل خواهيد شناخت ) و گناهان شما را مى پوشاند و شما را مى آمرزد و خداوند فضل و بخشش عظيم دارد.
تفسير
ايمان و روشنبينى
در آيات گذشته يك سلسله دستورات حيات بخش كه ضامن سعادت مادّى و معنوى بود بيان شد ولى بكار بستن آنها جز در سايه تقوا ميسر نيست، لذا در اين آيه اشاره به اهميت تقوا و آثار آن در سرنوشت انسان مى كند، در اين آيه چهار نتيجه و ثمره براى تقوى و پرهيزكارى بيان شده است.
نخست مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر تقوى پيشه كنيد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد به شما نورانيت و روشن بينى خاصى مى بخشد كه بتوانيد حق را از باطل به خوبى تشخيص دهيد( يا ايها الذين امنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا ) .
(فرقان ) صيغه مبالغه از ماده (فرق ) است و در اينجا به معناى چيزى است كه به خوبى حق را از باطل جدا مى كند.
اين جمله كوتاه و پر معنا يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز انسان را بيان كرده و آن اينكه در مسير راهى كه انسان به سوى پيروزيها مى رود هميشه پرتگاهها و بيراهه هائى وجود دارد كه اگر آنها را به خوبى نبيند و نشناسد و پرهيز نكند چنان سقوط مى كند كه اثرى از او باقى نماند در اين راه مهمترين مساءله، شناخت حق و باطل، شناخت نيك و بد، شناخت دوست و دشمن، شناخت مفيد و زيان بخش، و شناخت عوامل سعادت و يا بدبختى است، اگر به راستى انسان اين حقائق را به خوبى بشناسد رسيدن به مقصد براى او آسان است.
مشكل اين است كه در بسيارى از اين گونه موارد انسان گرفتار اشتباه مى شود باطل را به جاى حق مى پندارد و دشمن را به جاى دوست انتخاب مى كند، و بيراهه را شاهراه.
در اينجا ديد و درك نيرومندى لازم است و نورانيت و روشن بينى فوق العاده.
آيه فوق مى گويد: اين ديد و درك ثمره درخت تقوى است اما چگونه تقوى و پرهيز از گناه و هوى و هوسهاى سركش به انسان چنين ديد و دركى مى دهد شايد براى بعضى مبهم باشد اما كمى دقت پيوند ميان اين دو را روشن مى سازد.
توضيح اينكه: (اولا) نيروى عقل انسان به قدر كافى براى درك حقايق آماده است ولى پرده هائى از حرص و طمع و شهوت و خودبينى و حسد و عشقهاى افراطى به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سياهى در مقابل ديده عقل آشكار مى گردد، و يا مانند غبار غليظى فضاى اطراف را مى پوشاند و پيداست كه در چنين محيط تاريكى انسان چهره حق و باطل را نمى تواند بنگرد، اما اگر با آب تقوى اين غبار زدوده شود و اين دود سياه و تاريك از ميان برود ديدن چهره حق آسان است:
به گفته شاعر
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
و يا به گفته شاعر ديگرى:
حقيقت سرائى است آراسته هوى و هوس گرد برخاسته نبينى |
كه هر جا كه برخاست گرد نبيند نظر گرچه بيناست مرد |
و ثانيا مى دانيم كه هر كمالى در هر جا وجود دارد پرتوى از كمال حق است و هر قدر انسان به خدا نزديك تر شود پرتو نيرومندترى از آن كمال مطلق در وجود او انعكاس خواهد يافت، روى اين حساب همه علم و دانشها از علم و دانش او سر چشمه مى گيرد و هر گاه انسان در پرتو تقوى و پرهيز از گناه و هوى و هوس به او نزديك تر شود و قطره وجود خود را به اقيانوس بيكران هستى او پيوند دهد سهم بيشترى از آن علم و دانش خواهد گرفت.
و به تعبير ديگر قلب آدمى همچون آئينه است و وجود هستى پروردگار همچون آفتاب عالمتاب، اگر اين آئينه را زنگار هوى و هوس تيره و تار كند نورى در آن منعكس نخواهد شد، اما هنگامى كه در پرتو تقوى و پرهيزگارى صيقل داده شود و زنگارها از ميان برود نور خيره كننده آن آفتاب پر فروغ در آن منعكس مى گردد و همه جا را روشن مى سازد.
لذا در طول تاريخ در حالات مردان و زنان پرهيزكار روشن بينى هائى مشاهده مى كنيم كه هرگز از طريق علم و دانش معمولى قابل درك نيست، آنها بسيارى از حوادث را كه در لابلاى آشوب هاى اجتماعى ريشه آن ناشناخته بود بخوبى مى شناختند و چهرههاى منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فريبنده مى ديدند!.
اين اثر عجيب تقوى در شناخت واقعى و ديد و درك انسانها در بسيارى از روايات و آيات ديگر نيز آمده است، در سوره بقره آيه 282( اتقوا الله و يعلمكم الله ) :
(تقوى پيشه كنيد و خداوند بشما تعليم مى دهد)
و در حديث معروف آمده است( المؤ من ينظر بنور الله ) : انسان با ايمان با نور خدا مى بيند) و در (نهج البلاغه ) در كلمات قصار مى خوانيم (اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ): (زمين خوردن عقلها غالبا به خاطر برق طمع است كه چشم عقل را از كار مى اندازد و پرتگاه ها و لغزشگاهها را نمى بيند.
ثالثا از نظر تجزيه و تحليل عقلى نيز پيوند ميان تقوى و درك حقايق قابل فهم است، زيرا مثلا جوامعى كه بر محور هوى و هوس مى گردد و دستگاه هاى تبليغاتى آنها در مسير دامن زدن به همين هوى و هوسها گام بر مى دارد، روزنامه ها مروج فساد مى شوند، راديوها بلندگوى آلودگى و انحرافات مى گردند، و تلويزيونها در خدمت هوى و هوسند، بديهى است در چنين جامعه اى تميز حق از باطل، و خوب از بد، براى غالب مردم بسيار مشكل است، بنابر اين آن بى تقوائى سرچشمه اين فقدان تشخيص و يا سوء تشخيص است.
و يا فى المثل در خانوادهاى كه تقوا نيست و كودكان در محيط آلوده پرورش مى يابند و از همان طفوليت به فساد و بى بندوبارى خو مى گيرند در آينده كه بزرگ مى شوند تشخيص نيكى ها از بديها براى آنها مشكل مى شود، اصولا بكار افتادن نيروها و انرژيها و هدر رفتن اين سرمايه ها در راه گناه موجب مى شود كه مردم از نظر درك و اطلاع، در سطحى پائين قرار گيرند و افكار منحطى داشته باشند هر چند در صنايع و زندگى مادى پيشروى كنند.
بنابر اين به خوبى مى بينيم كه هر بى تقوائى سر چشمه يك نوع نا آگاهى و يا سوء تشخيص است، بهمين جهت در دنياى ماشينى امروز جوامعى را مشاهده مى كنيم كه از نظر علم و صنعت بسيار پيشرفته اند ولى در زندگى روزانه خود چنان گرفتار نا بسامانيها و تضادهاى وحشتناكى هستند كه انسان را در تعجب فرو مى برد اينها همه عظمت اين گفته قرآن را روشن مى سازد.
و با توجه به اينكه تقوا منحصر به تقواى عملى نيست، بلكه تقواى فكرى و عقلى را شامل مى شود اين حقيقت آشكارتر خواهد شد، تقواى فكرى در برابر بى بندوبارى فكرى به اين معناست كه ما در مطالعات خود به دنبال مدارك صحيح و مطالب اصيل برويم و بدون تحقيق كافى و دقت لازم در هيچ مسالهاى اظهار عقيده نكنيم، آنها كه تقواى فكرى را بكار مى بندند بدون شك بسيار آسانتر از بى بندوباران به نتائج صحيح مى رسند ولى آنها كه در انتخاب مدارك و طرز استدلالى بيبند و بارند اشتباهاتشان فوق العاده زياد است.
اما مطلب مهمى كه بايد جدا به آن توجه داشت و مانند بسيارى ديگر از مفاهيم سازنده اسلامى در ميان ما مسلمانان دستخوش تحريف شده بسيارند كسانى كه خيال مى كنند آدم با تقوى كسى است كه زياد بدن و لباس خود را آب بكشد و همه كس و همه چيز را نجس يا مشكوك بداند، و در مسائل اجتماعى به انزوا در آيد و دست به سياه و سفيد نزند، و در برابر هر مسئلهاى سكوت اختيار كند، اينگونه تفسيرهاى غلط براى تقوا و پرهيزكارى در واقع يكى از عوامل انحطاط جوامع اسلامى محسوب مى گردد چنين تقوائى نه آگاهى مى آفريند و نه روشن بينى و فرقان و جدائى حق از باطل!.
اكنون كه نخستين پاداش پرهيزكاران روشن شد به تفسير بقيه آيه و ساير پاداشهاى چهارگانه آنها مى پردازيم.
قرآن مى گويد: علاوه بر تشخيص حق از باطل نتيجه پرهيز كارى اين است كه (خداوند گناهان شما را مى پوشاند و آثار آن را از وجود شما بر مى دارد)( و يكفر عنكم سيئاتكم )
به علاوه (شما را مشمول آمرزش خود قرار مى دهد)( و يغفر لكم )
و پاداش هاى فراوان ديگرى در انتظار شماست كه جز خدا نمى داند زيرا خداوند فضل و بخشش عظيم دارد)( و الله ذو الفضل العظيم ) .
اين چهار اثر، ميوه هاى درخت تقوا و پرهيزكارى هستند و وجود رابطه طبيعى در ميان تقوا و پاره اى از اين آثار مانعى از آن نمى شود كه همه آنها را به خدا نسبت بدهيم زيرا كرارا در اين تفسير گفته ايم كه هر موجودى هر اثرى دارد به خواست خداست و لذا هم مى توان آن اثر را به خدا نسبت داد و هم به آن موجود.
در اينكه ميان (تكفير سيئات ) و (غفران ) چه تفاوتى است بعضى از مفسران معتقدند كه اولى اشاره به پرده پوشى در دنيا و دومى اشاره به رهائى از مجازات در آخرت است.
ولى احتمال ديگرى در اينجا وجود دارد كه (تكفير سيئات ) اشاره به آثار روانى و اجتماعى گناهان دارد كه در پرتو تقوا و پرهيزكارى از ميان مى رود، ولى (غفران ) اشاره به مسأله عفو و بخشش خداوند و رهائى از مجازات است.
آيه (30)و ترجمه
( و إذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير المكرين ) (30)
ترجمه:
30 (به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكه ) خارج سازند، آنها چاره مى انديشيدند (و تدبير مى كردند) و خداوند هم تدبير مى كرد و خدا بهترين چاره جويان (و مديران ) است.
شأن نزول:
مفسران و محدثان، آيه فوق را اشاره به حوادثى مى دانند كه منتهى به هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مكه به مدينه شد، اين حوادث كه با تعبيراتى مختلف نقل شده همگى يك حقيقت را تعقيب مى كنند و آن اينكه خداوند به طرز اعجاز آميزى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از دام يك خطر بزرگ و قطعى رهائى بخشيد، جريان حادثه طبق نقل (درالمنثور) چنين است:
گروهى از قريش و اشراف مكه از قبائل مختلف جمع شدند تا در (دارالندوة ) (محل انعقاد جلسات مشورتى بزرگان مكه ) اجتماع كنند، و درباره خطرى كه از ناحيه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را تهديد مى كرد بينديشند.
(مى گويند) در اثناء راه پير مرد خوش ظاهرى به آنها برخورد كرد كه در واقع همان شيطان بود (يا انسانى كه داراى روح و فكر شيطانى ) از او پرسيدند كيستى؟ گفت پير مردى از اهل نجد هستم چون از تصميم شما با خبر شدم خواستم در مجلس شما حضور يابم و عقيده و خير خواهى خود را از شما دريغ ندارم گفتند بسيار خوب داخل شو! او هم همراه آنها به دار الندوة وارد شد.
يكى از حاضران رو به جمعيت كرد و گفت درباره اين مرد (اشاره به پيامبر اسلام ) بايد فكرى كنيد، زيرا به خدا سوگند بيم آن مى رود كه بر شما پيروز گردد (و آئين و عظمت شما را در هم پيچد).
يكى پيشنهاد كرد او را حبس كنيد تا در زندان جان بدهد...
پير مرد نجدى اين نظر را رد كرد و گفت بيم آن مى رود كه طرفدارانش بريزند و در يك فرصت مناسب او را از زندان آزاد كنند و او را از اين سرزمين بيرون ببرند، بايد فكر اساسيترى كنيد.
ديگرى گفت او را از ميان خود بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد، زيرا همينكه از ميان شما بيرون برود هر كار كند ضررى به شما نخواهد زد و سر و كارش با ديگران است.
پير مرد نجدى گفت به خدا سوگند اين هم عقيده درستى نيست، مگر شيرينى گفتار و طلاقت زبان و نفوذ او را در دلها نمى بينيد، اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ ساير عرب مى رود و گرد او را مى گيرند، سپس با انبوه جمعيت به سراغ شما باز مى گردد و شما را از شهرهاى خود مى راند و بزرگان شما را به قتل مى رساند!، جمعيت گفتند به خدا راست مى گويد فكر ديگرى كنيد.
(ابوجهل ) كه تا آن وقت ساكت بود به سخن در آمد و گفت: من عقيده اى دارم كه غير از آن را صحيح نمى دانم! گفتند چه عقيده اى؟ گفت از هر قبيلهاى جوانى شجاع و شمشير زن را انتخاب مى كنيم و به دست هر يك شمشير برنده اى مى دهيم تا در فرصتى مناسب دسته جمعى به او حمله كنند، و هنگامى كه به اين صورت او را بقتل برسانيد خونش در همه قبائل پخش مى شود، و باور نمى كنم طائفه بنى هاشم بتوانند با همه طوائف قريش بجنگند و مسلما در اين صورت به خونبها راضى مى شوند، و ما هم از آزار او راحت خواهيم شد.
پير مرد نجدى (با خوشحالى ) گفت به خدا راءى صحيح همين است كه اين جوانمرد گفت من هم غير از آن عقيده اى ندارم (و به اين ترتيب اين پيشنهاد به اتفاق عموم پذيرفته شد) و آنها با اين تصميم پراكنده شدند.
جبرئيل فرود آمد و به پيامبر دستور داد كه شب را در بستر خويش نخوابد.
پيامبر شبانه به سوى غار (ثور) حركت كرد و سفارش نمود على (عليهالسلام ) در بستر او بخوابد (تا كسانى كه از درز در مراقب بستر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند او را در بسترش خيال كنند و تا صبح مهلت دهند و او از منطقه خطر دور شود).
هنگامى كه صبح شد و به خانه ريختند و جستجو كردند على (عليهالسلام ) را در بستر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ديدند و به اين ترتيب خداوند نقشه هاى آنان را نقش بر آب كرد، صدا زدند پس محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كجاست؟ فرمود نمى دانم آنها به دنبال رد پاى پيامبر حركت كردند تا به كوه رسيدند و به نزديكى غار اما (با تعجب ديدند كه تار عنكبوتى در جلو غار نمايان است به يكديگر گفتند اگر او در اين غار بود اثرى از اين تارهاى عنكبوت بر در غار وجود نداشت و به اين ترتيب باز گشتند).
پيامبر سه روز در غار ماند (و هنگامى كه دشمنان همه بيابانهاى مكه را جستجو كردند و خسته و مايوس باز گشتند او به سوى مدينه حركت كرد).
تفسير
سر آغاز هجرت
بعضى معتقدند كه اين آيه و پنج آيه بعد از آن، در مكه نازل شده است چون اشاره به جريان هجرت (پيامبر) مى كند، ولى طرز بيان آيه گواهى مى دهد كه بعد از هجرت نازل گرديده است چون به شكل بازگوئى حادثه گذشته است، بنابر اين آيه اگر چه اشاره به جريان هجرت دارد ولى مسلما در مدينه نازل شده و بازگو كننده يك خاطره بزرگ و نعمت عظيم پروردگار بر پيامبر و مسلمانان است نخست مى گويد:
(بخاطر بياور زمانى را كه مشركان مكه نقشه مى كشيدند كه تو را يا به زندان بيفكنند و يا به قتل رسانند و يا تبعيد كنند)( و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك ) .
كلمه (مكر) همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم در لغت عرب به معنى تدبير و چاره انديشى و طرح نقشه است نه به معنى معروفى كه در فارسى امروز دارد، همانطور كه (حيله ) نيز در لغت به معنى چاره انديشى است. ولى در فارسى امروز به معنى نقشه هاى مخفيانه زيانبخش بكار مى رود.
سپس اضافه مى كند: (آنها نقشه مى كشند و چاره مى انديشند، و خداوند هم چاره جوئى و تدبير مى كند و او بهترين چاره جويان و مدبران است( و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين ) .
اگر در حادثه هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درست بينديشيم به اين نكته برخورد مى كنيم كه آنها حد اكثر نيروى فكرى و جسمانى خويش را براى نابود كردن پيامبر اسلام به كار بردند، و حتى پس از آنكه پيامبر از چنگال آنها بيرون رفت يكصد شتر كه در آن روز سرمايه عظيمى بود براى يافتن پيامبر جايزه تعيين كردند و افرادى بسيار بخاطر تعصب مذهبى و يا بدست آوردن اين جايزه بزرگ كوه ها و بيابانهاى اطراف مكه را زير پا گذاردند، و حتى تا دم در غار آمدند ولى خداوند با يك وسيله بسيار ساده و كوچك چند تار عنكبوت همه اين طرحها را نقش بر آب كرد، و با توجه به اينكه مسئله هجرت سر آغاز مرحله نوينى از تاريخ اسلام بلكه تاريخ بشريت بود نتيجه مى گيريم كه خداوند بوسيله چند تار عنكبوت مسير تاريخ بشريت را تغيير داد! اين منحصر به جريان هجرت نيست بلكه تاريخ انبياء نشان مى دهد كه همواره خداوند براى در هم كوبيدن گردنكشان از ساده ترين وسائل استفاده مى كرده گاهى از وزش باد، و زمانى از انبوه پشه ها، و گاهى از پرنده كوچك ابابيل، و او مانند اينها، تا ضعف و ناتوانى بشر را در برابر قدرت بى پايانش آشكار سازد، و او را از فكر طغيان و سركشى باز دارد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه توسل به اين سه موضوع: (زندان )، (تبعيد)، و (كشتار) منحصر به مشركان مكه در برابر پيامبر نبود بلكه هميشه جباران براى كوتاه كردن زبان مصلحان و از ميان بردن نفوذ آنها در ميان توده هاى رنجديده اجتماع به يكى از اين سه موضوع توسل مى جستند، ولى همانگونه كه اقدام مشركان مكه در مورد پيامبر نتيجه معكوس داد و مقدمه تحرك و جنبش تازهاى در اسلام شد اينگونه سختگيريها در موارد ديگر نيز معمولا نتيجه معكوس بخشيده است.
آيه (31) تا (35) و ترجمه
( و إذا تتلى عليهم أيتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا إن هذا إلا أسطير الا ولين ) (31)( و إذ قالوا اللهم إن كان هذا هو الحق من عندك فأ مطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم ) (32)( و ما كان الله ليعذبهم و أنت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون ) (33)( و ما لهم ألا يعذبهم الله و هم يصدون عن المسجد الحرام و ما كانوا أوليأه إن أولياؤ ه إلا المتقون و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (34)( و ما كان صلاتهم عند البيت إلا مكاء و تصدية فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) (35)
ترجمه:
31- و هنگامى كه آيات ما بر آنها خوانده مى شود مى گويند شنيديم (چيز مهمى نيست!) ما هم اگر بخواهيم مثل آن را مى گوئيم اينها افسانه هاى پيشينيان است (ولى دروغ
مى گويند و هرگز مثل آن را نمى آورند).
32- و (به خاطر بياور) زمانى را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف تو است بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكى براى ما بفرست.
33- ولى خداوند، تا تو در ميان آنها هستى آنها را مجازات نخواهد كرد، و (نيز) تا استغفار مى كنند خدا عذابشان نمى كند.
34- چرا خدا آنها را مجازات نكند با اينكه از (عبادت موحدان در كنار) مسجد الحرام جلوگيرى مى كنند در حالى كه سرپرست آن نيستند، سرپرست آن فقط پرهيزكارانند ولى بيشتر آنها نمى دانند.
35- نماز آنها (كه مدعى هستند ما هم نماز داريم ) نزد خانه (خدا) چيزى جز (صوت كشيدن ) و (كف زدن ) نبود، پس بچشد عذاب (الهى ) را به خاطر كفرتان!
تفسير
بيهوده گويان
در آيه گذشته نمونهاى از منطق عملى (مشركان ) خرافى مكه بيان شد، در آيات مورد بحث نمونه اى از منطق فكرى آنها منعكس شده است تا روشن شود كه آنها نه داراى سلامت فكر بودند و نه درستى عمل، بلكه همه برنامه هايشان بى اساس و ابلهانه بود!.
در آيه نخست مى گويد: (هنگامى كه آيات ما بر آنها خوانده شود مى گويند آن را شنيديم (اما چيز مهمى نيست ) اگر بخواهيم مثل آن را مى گوئيم )!
( و اذا تتلى عليهم اياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ) .
(اينها كه محتواى مهمى ندارد، همان افسانه هاى پيشينيان است )!( ان هذا الا اساطير الاولين ) .
اين سخن را در حالى مى گفتند كه بارها به فكر مبارزه با قرآن افتاده، و از آن عاجز گشته بودند، آنها به خوبى مى دانستند كه توانائى بر معارضه با قرآن ندارند، ولى از روى تعصب و كينه توزى و يا براى اغفال مردم مى گفتند اين آيات مهم نيست ما هم مثل آن را مى توانيم بياوريم اما هيچگاه نياوردند، اين يكى از منطقه اى نادرستشان بود كه با ادعاهاى تو خالى و بى اساس مانند همه جباران تاريخ سعى داشتند كاخ قدرتشان را چند روزى بر پا دارند.
در آيه بعد منطق عجيب ديگرى را بازگو مى كند و مى گويد:( (به خاطر بياور) هنگامى را كه (دست به دعا بر مى داشتند و) مى گفتند خداوندا اگر اين (آئين و اين قرآن ) حق است و از ناحيه تو است بارانى از سنگ از آسمان بر سر ما فرود آور)!( و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء ) .
(يا به عذاب دردناك (ديگرى ) ما را گرفتار كن )( او ائتنا بعذاب اليم ) .
اين سخن را به خاطر آن مى گفتند كه بر اثر شدت تعصب و لجاجت چنان مى پنداشتند كه آئين اسلام صددرصد بى اساس است و گرنه كسى كه احتمال حقانيت آن را مى دهد چنين نفرينى به خود نمى كند، اين احتمال نيز وجود دارد كه سركردگان مشركان براى اغفال مردم گاهى چنين سخنى را مى گفتند تا به افراد ساده لوح نشان دهند آئين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به كلى باطل است، در حالى كه در دلشان چنين نبود.
گويا مشركان در اين سخن مى خواستند اين مطلب را وانمود كنند كه تو درباره انبياى پيشين مى گوئى خداوند دشمنانشان را گاهى به وسيله بارانى از سنگ مجازات كرد (همانند قوم لوط) اگر راست مى گوئى تو نيز چنين كن!
در مجمع البيان از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده: (پس از آنكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) على (عليهالسلام ) را در غدير خم به خلافت منصوب كرد و فرمود: (من كنت مولاه فعلى مولاه ) اين مسئله در همه جا منتشر شد، نعمان بن حارث قهرى (كه از منافقان بود) خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: به ما گفتى شهادت به توحيد و نفى بتها بدهيم، و گواهى به رسالت تو بدهيم، و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكوة دادى، همه را پذيرفتيم، ولى به اين قناعت نكردى و اين پسر (منظورش على بن ابى طالب (عليهالسلام ) است!) را خليفه كردى و گفتى (من كنت مولاه فعلى مولاه ) آيا اين سخن از تو است يا دستورى از طرف خداست؟
پيامبر فرمود: به خدائى كه جز او معبودى نيست از ناحيه خداست، نعمان برگشت در حالى كه مى گفت (اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء): خداوندا اگر اين سخن از ناحيه تو است بارانى از سنگ از آسمان بفرست چيزى نگذشت كه سنگى بر او سقوط كرد و كشته شد.
اين حديث منافات با آن ندارد كه آيه پيش از داستان غدير نازل شده باشد، زيرا شاءن نزول آيه جريان نعمان نبوده بلكه نعمان در نفرين خود از آيهاى كه قبلا نازل شده بود، اقتباس كرد و اين نظير آن است كه ما در دعاى خود از قرآن اقتباس مى كنيم و مى گوئيم (ربنا آتنا فى الدنيا حسنة ) و فى الاخرة حسنة (شرح بيشتر درباره حديث فوق و مدارك فراوانى كه از كتب اهل سنت براى آن داريم در ذيل آيه (سئل سائل بعذاب ) واقع در آغاز سوره (معارج ) به خواست خداوند بزرگ خواهد آمد).
در آيات گذشته دو ايراد از ناحيه مخالفان به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد كه يكى از آنها باطل بودنش واضح بوده، لذا قرآن به پاسخ آن نپرداخته، و آن اينكه گفتند: ما اگر بخواهيم مى توانيم مثل قرآن را بياوريم مسلما اين يك ادعاى كاذب و تو خالى بود و اگر مى توانستند حتما آورده بودند، بنابر اين نيازى به پاسخ نداشته است.
ايراد دوم آنها اين بود كه اگر اين آيات حق است و از طرف خدا است پس ما را مجازات كند و بلا بر ما فرود آرد قرآن در سومين آيه مورد بحث به آنها چنين پاسخ مى دهد:
(هيچگاه خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد در حالى كه تو در ميان آنها هستى( و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم ) .
در حقيقت وجود پر بركت تو كه (رحمة للعالمين ) هستى مانع از آن است كه بر اين گناهكاران بلا نازل گردد، و همانند اقوام گذشته كه به طور دسته جمعى و يا انفرادى با وسائل مختلف از ميان رفتند، نابود گردند.
سپس اضافه مى كند همچنين خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد در حالى كه استغفار كنند (و از او تقاضاى عفو نمايند)( و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون ) .
در تفسير اين جمله مفسران احتمالاتى داده اند بعضى گفته اند منظور اين است كه بعضى از مشركان بعد از گفتن جمله آيه قبل از گفتار خود پشيمان شده اند و عرضه داشته اند: غفرانك ربنا: (خدايا ما را بر اين گفتار ببخش ) و همين سبب شد كه حتى بعد از خروج پيامبر از مكه گرفتار بلا و نابودى نشوند.
جمع ديگرى گفته اند اين جمله اشاره به باقيمانده مؤ منان در مكه است زيرا پس از هجرت پيامبر جمعى كه قادر بر هجرت نبودند همچنان در مكه باقى ماندند و وجود آنها كه پرتوى از وجود پيامبر بود مانع از نزول عذاب بر مشركان مكه شد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين جمله مفهوم يك جمله شرطيه را دارد يعنى اگر آنها از كردار خود پشيمان شوند و به درگاه خدا روى آرند و استغفار كنند مجازات الهى از آنها برداشته خواهد شد.
در عين حال جمع ميان اين احتمالات در تفسير آيه نيز بعيد نيست، يعنى ممكن است آيه اشاره به همه اينها باشد.
در هر حال مفهوم آيه اختصاص به مردم عصر پيامبر ندارد بلكه يك قانون كلى درباره همه مردم است لذا در حديث معروفى كه در منابع شيعه از حضرت على (عليهالسلام ) و در منابع اهل تسنن از شاگرد على (عليهالسلام ) ابن عباس نقل شده مى خوانيم كان فى الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احدهما فدونكم الاخر فتمسكوا به و قراء هذه الاية: در روى زمين دو وسيله امنيت از عذاب الهى بود يكى از آنها (كه وجود پيامبر بود) برداشته شد.
هم اكنون به دومى (يعنى استغفار) تمسك جوئيد سپس آيه فوق را تلاوت فرمود.
از آيه فوق و اين حديث روشن مى شود كه وجود پيامبران وسيله مؤ ثرى براى امنيت مردم در برابر بلاهاى سخت و سنگين، و پس از آن استغفار و توبه و روى آوردن به درگاه حق عامل ديگرى است.
اما اگر عامل دوم نيز برچيده شود جوامع بشرى هيچگونه مصونيتى در برابر مجازاتهاى دردناكى كه به خاطر گناهانشان در انتظار آنهاست نخواهند داشت، اين مجازاتها در شكل حوادث دردناك طبيعى، و يا جنگهاى خانمانسوز و ويرانگر يا اشكال ديگر آشكار مى شوند، همانگونه كه انواع مختلف آن را را تا كنون ديده يا شنيده ايم.
در دعاى كميل كه از حضرت على (عليهالسلام ) نقل شده مى خوانيم اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل البلاء: (خداوندا گناهانى را كه مايه نزول بلاها مى شود بر من ببخش اين تعبير نشان مى دهد كه اگر استغفار نباشد بسيارى از گناهان مى توانند سرچشمه نزول بلاها شوند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه منظور از استغفار گفتن و تكرار جمله (خدايا مرا ببخش ) يا( اللهم اغفر لى ) نيست، بلكه روح استغفار يك حالت بازگشت به سوى حق و آمادگى براى جبران گذشته است.
در آيه بعد مى گويد اينها استحقاق عذاب الهى را دارند: (چرا خداوند آنها را عذاب نكند و حال آنكه مانع از رفتن مؤ منان به مسجد الحرام مى شوند)
( و ما لهم الا يعذبهم الله و هم يصدون عن المسجد الحرام ) .
و اين اشاره به زمانى است كه مسلمانان در مكه بودند و حق نداشتند آزادانه در كنار خانه خدا اقامه نماز جماعت كنند و با انواع مزاحمتها و شكنجه ها روبرو مى شدند، و يا اشاره به ممانعتهائى است كه بعدا از انجام مراسم حج و عمره نسبت به مؤ منان به عمل مى آوردند.
عجيب اينكه اين مشركان آلوده خود را صاحب اختيار و سرپرست اين كانون بزرگ عبادت مى پنداشتند ولى قرآن اضافه مى كند آنها هرگز سرپرستان اين مركز مقدس نبودند( و ما كانوا اوليائه ) .
هر چند خود را متوليان و صاحبان اختيار خانه خدا مى پنداشتند، تنها كسانى حق اين سرپرستى را دارند كه موحد و پرهيز كار باشند( ان اوليائه الا المتقون ) .
(ولى غالب آنها از اين واقعيت بى خبرند)( و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .
گر چه اين حكم درباره مسجد الحرام گفته شده است، ولى در واقع شامل همه كانونهاى دينى و مساجد و مراكز مذهبى مى شود متوليان و متصديان آنها بايد از پاك ترين و پرهيزكارترين و فعالترين مردم باشند كه اين كانونها را پاك و زنده و مركز تعليم و تربيت و بيدارى و آگاهى قرار دهند، نه مشتى افراد كثيف و وابسته و خود فروخته و آلوده كه اين مراكز را تبديل به (دكه تجارتى ) و مركز تخدير افكار و بيگانگى از حق سازند، و به عقيده ما اگر مسلمانان همين دستور اسلامى را درباره مساجد و كانونهاى مذهبى اجرا مى كردند امروز جوامع اسلامى شكل ديگرى داشت.
عجيبتر اينكه آنها مدعى بودند كه نماز و عبادتى دارند و به كارهاى احمقانه خود، نعره زدنها و كف زدنهاى در اطراف خانه خدا، نام نماز مى گذاشتند، لذا قرآن اضافه مى كند: (نماز آنها در كنار خانه خدا كعبه چيزى جز صوت كشيدن و كف زدن نبود)( و ما كان صلاتهم عند البيت الا مكاء و تصدية ) .
در تاريخ مى خوانيم كه گروهى از اعراب در زمان جاهليت به هنگام طواف خانه كعبه لخت مادرزاد مى شدند، و صوت مى كشيدند و كف مى زدند و نام آن را عبادت مى گذاشتند، و نيز نقل شده هنگامى كه پيامبر در كنار حجرالاسود رو به سوى شمال مى ايستاد (كه هم مقابل كعبه باشد و هم بيت المقدس!) و مشغول نماز مى شد دو نفر از طائفه (بنى سهم ) در طرف راست و چپ آن حضرت مى ايستادند يكى (صيحه ) مى كشيد و ديگرى كف مى زد تا نماز پيامبر را مشوش كنند.
در تعقيب اين جمله مى گويد اكنون كه همه كارهاى شما حتى نماز و عبادتتان اين چنين ابلهانه و زشت و شرم آور است مستحق مجازاتيد (پس بچشيد عذاب الهى را به خاطر اين كفرتان )( فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) .
هنگامى كه انسان صفحات تاريخ عرب جاهلى را ورق مى زند و قسمتهائى را كه از آن در قرآن آمده مورد بررسى قرار مى دهد مى بيند با كمال تعجب در عصر ما كه به اصطلاح عصر فضا و اتم نيز است كسانى هستند كه با تكرار اعمال زمان جاهليت خود را در صف عبادت كنندگان مى پندارند آيات قرآن و گاهى اشعارى كه در مدح پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و على (عليهالسلام ) است با نغمه هاى موسيقى توأم مى كنند و حركاتى شبيه رقص به سر و گردن و دستهاى خود مى دهند، و نام آن را بزرگداشت اين مقدسات مى گذارند، اين اعمال گاهى به نام وجد و سماع و زمانى به نام ذكر و حال و گاهى به نامهاى ديگر در خانقاهها و غير خانقاهها انجام مى گيرد.
در حالى كه اسلام از همه اين كارها بيزار است و اين اعمال نمونه ديگرى از اعمال جاهلى است.
در اينجا يك سئوال باقى مى ماند و آن اينكه در آيه سوم مورد بحث نفى مجازات و عذاب از آنها (البته با دو شرط) شده است ولى در آيه چهارم اثبات عذاب گرديده، آيا اين دو با هم تضاد ندارند؟
پاسخ اين است كه آيه اول اشاره به مجازاتهاى دنيوى است، و آيه دوم ممكن است اشاره به مجازاتهاى جهان ديگر باشد و يا اشاره به اين باشد كه اين گروه استحقاق مجازات در همين دنيا دارند و زمينه آن براى آنها فراهم است و اگر پيامبر از ميان برود و توبه نكنند دامان آنها را خواهد گرفت.
آيه (36) و (37) و ترجمه
( إن الذين كفروا ينفقون أمولهم ليصدوا عن سبيل الله فسينفقونها ثم تكون عليهم حسرة ثم يغلبون والذين كفروا إلى جهنم يحشرون ) (36)( ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه على بعض فيركمه جميعا فيجعله فى جهنم أولئك هم الخسرون ) (37)
ترجمه:
36- آنها كه كافر شدند اموالشان را براى بازداشتن مردم از راه خدا انفاق مى كنند، آنها اين اموال را (كه براى بدست آوردن آن زحمت كشيده اند در اين راه ) انفاق مى نمايند اما مايه حسرت و اندوهشان خواهد شد و سپس شكست خواهند خورد.
و (در جهان ديگر اين ) كافران همگى به سوى دوزخ مى روند.
37- (اينها همه ) به خاطر آن است كه خداوند (مى خواهد) ناپاك را از پاك جدا سازد و ناپاكها را روى هم بگذارد و متراكم سازد و يكجا در دوزخ قرار دهد و اينها هستند زيانكاران.
شأن نزول:
در تفسير على بن ابراهيم و بسيارى ديگر از تفاسير چنين آمده است كه آيه فوق در مورد جنگ بدر و كمك هاى مالى مردم مكه نازل شده است، زيرا هنگامى كه مشركان مكه به وسيله قاصد ابوسفيان از جريان آگاه شدند اموال فراوانى جمع و جور كردند تا به جنگجويان خود كمك كنند، اما سرانجام شكست خوردند و كشته شدند و به سوى آتش دوزخ شتافتند و آنچه را در اين راه مصرف كرده بودند مايه حسرت و اندوهشان شد.
البته در آيه نخست اشاره به ساير كمك هاى آنها در مبارزاتشان بر ضد اسلام نيز هست و مسأله به طور كلى مطرح شده است.
بعضى نيز گفته اند كه آيه درباره كمك هاى ابوسفيان براى استخدام دو هزار مزدور در جنگ احد نازل شده است ولى از آنجا كه آيات در رديف آيات مربوط به جنگ بدر قرار گرفته شاءن نزول اول صحيحتر به نظر مى رسد.
تفسير
شأن نزول آيه هر چه باشد مفهوم آيه يك مفهوم جامع است كه تمام كمك هاى مالى دشمنان حق و عدالت را براى پيشرفت مقاصد شومشان در بر مى گيرد.
نخست مى گويد: كافران و دشمنان حق اموالشان را انفاق مى كنند تا مردم را از راه خدا باز دارند( ان الذين كفروا ينفقون اموالهم ليصدوا عن سبيل الله )
اما اين صرف اموال هيچ گاه پيروزى براى آنها نمى آفريند (به زودى اين اموال را انفاق مى كنند اما سرانجام مايه حسرت و اندوهشان خواهد بود( فسينفقونها ثم تكون عليهم حسرة ) .
(سپس مغلوب طرفداران حق مى شوند)( ثم يغلبون ) .
نه تنها در زندگى اين جهان گرفتار حسرت و شكست مى شوند بلكه در سراى ديگر اين (كافران دسته جمعى به سوى دوزخ مى روند)( والذين كفروا الى جهنم يحشرون ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1- از اين آيه استفاده مى شود كه آنها حتى قبل از شكست خوردن متوجه بيهودگى كار خود مى شوند و چون نتيجه كافى در برابر اموالى كه صرف كرده اند نمى بينند گرفتار رنج و اندوه مى گردند، و اين يكى از مجازاتهاى آنها در دنيا است.
مجازات ديگرشان شكست برنامه هايشان است، زيرا افراد زر خريد و مزدور و آنها كه به عشق مال و ثروت نبرد مى كنند هرگز نمى توانند در برابر افراد با ايمانى كه به خاطر هدف مقدسى مى جنگند بايستند.
حوادث دنياى معاصر ما نيز بارها نشان داده كه دولتهاى نيرومند كه سربازانشان را با پول و وسائل شهوت تشويق به جنگ مى كردند در برابر ملتهاى كوچكى كه از روى ايمان مى جنگيدند به رسوائى مغلوب شدند.
علاوه بر اين دو مجازات دنيا، مجازات سومى نيز در جهان ديگر در پيش دارند كه همان گرفتارى آتش خشم و غضب الهى است.
2- آنچه در آيه فوق آمده در جهان امروز ما نيز نمونه هاى فراوانى دارد، نيروهاى اهريمنى استعمار، و طرفداران ظلم و فساد و ستمگرى، و حاميان مذاهب خرافى و باطل، سرمايه هاى كلانى براى پيشبرد اهدافشان و بازداشتن انسانها از راه حق به اشكال مختلفى مصرف مى كنند، گاهى در لباس مزدوران جنگى، و زمانى در شكل كمك هاى ظاهرا انسانى، مانند ساختن بيمارستانها و درمانگاهها، و زمان ديگرى به شكل كمك هاى فرهنگى و مانند آن، اما ماهيت و هدف نهائى همه يكى است و آن توسعه استعمار و ظلم و ستم است و اگر مؤ منان راستين همانند مجاهدان بدر صفوف متشكل و پرمقاومتى داشته باشند، مى توانند همه اين نقشه ها را نقش بر آب كنند و حسرت اين سرمايه ها را به دلشان بگذارند، و سرانجام جمعشان را به دوزخ بفرستند!.
3 بعضى از مفسران گفته اند كه اين آيه يكى از نشانه هاى صدق دعوت پيامبر است، زيرا از حوادث بعد كه شكست دشمنان اسلام است خبر مى دهد، اگر چه آنها براى پيروزى اموال زيادى مصرف كردند ولى اگر ما آيه را يك اخبار غيبى مربوطه به حوادث آينده هم ندانيم حداقل نشانه محتوى دقيق و حساب شده قرآن درباره مبارزه حق و باطل است و عظمت قرآن و تعليمات اسلام را روشن مى سازد.
پس از آنكه در آيه گذشته سه نتيجه شوم انفاقهاى مالى دشمنان حق بازگو شد در آيه بعد مى فرمايد: اين حسرت و شكست و بدبختى (براى آن است كه خداوند مى خواهد ناپاك را از پاك در اين جهان و جهان ديگر جدا سازد)( ليميز الله الخبيث من الطيب ) .
اين يك سنت الهى است كه براى هميشه (پاك ) و (ناپاك ) (مخلص ) و (رياكار) (مجاهد راستين ) و (دروغين ) (كارهاى الهى ) و (شيطانى ) برنامه هاى انسانى و ضد انسانى ناشناخته نمى مانند، بلكه سرانجام صفوف از يكديگر مشخص مى گردد، و حق جلوه خود را نشان خواهد داد، و البته اين در صورتى است كه طرفدارانش همانند مسلمانان راستين بدر از آگاهى و فداكارى كافى برخوردار باشند.
سپس اضافه مى كند: خداوند ناپاكها را به يكديگر ضميمه مى كند و همه را متراكم مى سازد، و در جهنم قرار مى دهد( و يجعل الخبيث بعضه على بعض فيركمه جميعا فيجعله فى جهنم ) .
خبيث و ناپاك از هر گروه و در هر شكل و لباس سرانجام شكل واحدى خواهند داشت، و پايان كار همه آنها زيان و خسران خواهد بود چنانكه قرآن مى گويد آنها زيانكارانند( اولئك هم الخاسرون ) .
آيه (38) تا (40) و ترجمه
( قل للذين كفروا إن ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف و إن يعودوا فقد مضت سنت الا ولين ) (38)( و قتلوهم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين كله لله فإن انتهوا فإن الله بما يعملون بصير ) (39)( و إن تولوا فاعلموا أن الله مولئكم نعم المولى و نعم النصير ) (40)
ترجمه:
38- بكسانيكه كافر شدند بگو: چنانچه از مخالفت باز ايستند (و ايمان آورند) گذشته آنها بخشوده خواهد شد و اگر به اعمال سابق باز گردند سنت خداوند در گذشتگان درباره آنها جارى مى شود.
39- و با آنها پيكار كنيد تا فتنه (شرك و سلب آزادى ) برچيده شود و دين (و پرستش ) همه مخصوص خدا باشد و اگر آنها (از راه شرك و فساد باز گردند و از اعمال نادرست ) خوددارى كنند (خداوند آنها را مى پذيرد) خدا به آنچه انجام مى دهند بيناست.
40- و اگر سرپيچى كنند بدانيد (ضررى به شما نمى زنند) خداوند سرپرست شماست، او بهترين سرپرست و بهترين ياور است.
تفسير
تفسير مى دانيم روش قرآن اين است كه بشارت و انذار را با هم تواءم مى كند يعنى همانگونه كه دشمنان حق را تهديد به مجازاتهاى سخت و دردناك مى نمايد، راه بازگشت را نيز به روى آنها باز مى گذارد.
آيه نخست از آيات مورد بحث همين روش را تعقيب مى كند، و به پيامبر دستور مى دهد: (به افرادى كه كافر شده اند بگو: اگر از مخالفت و لجاجت و طغيان و سركشى باز ايستند و به سوى آئين حق باز گردند گذشته آنها بخشوده خواهد شد)( قل للذين كفروا ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف ) .
از اين آيه استفاده مى شود كه با قبول اسلام گذشته هر چه باشد مورد عفو قرار مى گيرد و اين همان چيزى است كه در روايات اسلامى به عنوان يك قانون كلى آمده است گاهى به عبارت (الاسلام يجب ما قبله ): (اسلام ما قبل خود را مى پوشاند) و يا به تعبير ديگر كه از طرق اهل سنت از پيامبر نقل شده (ان الاسلام يهدم ما كان قبله، و ان الهجرة تهدم ما كان قبلها و ان الحج يهدم ما كان قبله ) (اسلام آنچه را كه قبل از آن است از ميان مى برد، و هجرت كردن نيز قبل خود را از ميان مى برد، و حج خانه خدا ما قبل خود را محو مى كند).
منظور اين است اعمال و كارهاى خلاف و حتى ترك فرائض و واجبات كه قبل از اسلام انجام گرفته به خاطر پذيرش اسلام از ميان خواهد رفت و اين قانون عطف به گذشته نمى شود لذا در كتب فقه اسلامى مى خوانيم بر شخصى كه مسلمان مى شود حتى قضاء عبادات گذشته لازم نيست.
سپس اضافه مى كند اما اگر از روش نادرست خود باز نايستند (و به اعمال سابق باز گردند سنت خداوند در پيشينيان درباره آنها انجام مى شود)( و ان يعودوا فقد مضت سنة الاولين ) .
منظور از اين سنت همان سرنوشتى است كه دشمنان حق در برابر انبياء، و حتى خود مشركان مكه در برابر پيامبر در جنگ بدر به آن گرفتار شدند، در سوره غافر آيه 51 مى خوانيم( انا لننصر رسلنا والذين امنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد ) : (ما رسولان خود و مؤ منان را در زندگى دنيا و روز رستاخيز كه گواهان بر مى خيزند يارى مى كنيم ) همچنين در سوره اسراء آيه 77 پس از ذكر در هم پيچيده شدن زندگى دشمنان اسلام مى خوانيم:( سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحويلا ) : (اين سنت ما درباره پيامبران پيشين است و اين سنت هرگز دگرگون نمى شود).
از آنجا كه در آيه قبل دشمنان را براى بازگشت به سوى حق دعوت كرده بود و اين دعوت ممكن بود اين فكر را براى مسلمانان ايجاد كند كه ديگر دوران جهاد پايان يافته و هيچ راهى جز انعطاف و نرمش در پيش نيست، براى رفع اين اشتباه اضافه مى كند: (با اين دشمنان سرسخت مبارزه كنيد و پيكار را همچنان ادامه دهيد تا فتنه برچيده شود و دين يكپارچه براى خدا باشد)( و قاتلوهم حتى لا تكون فتنه و يكون الدين كله لله ) .
(فتنه ) همانگونه كه در تفسير آيه 193 سوره بقره گفته ايم مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه اعمال فشار را شامل مى شود، لذا گاهى در قرآن كلمه فتنه به معنى شرك و بت پرستى كه انواع محدوديتها و فشارها را براى جامعه در بر دارد گفته شده، همچنين به فشارهائى كه از ناحيه دشمنان براى جلوگيرى از گسترش دعوت اسلام و به منظور خفه كردن نداى حق طلبان و حتى باز گرداندن مؤ منان به سوى كفر به عمل مى آيد (فتنه ) اطلاق شده است.
در آيه فوق بعضى از مفسران فتنه را به معنى شرك و بعضى به معنى كوشش هاى دشمنان براى سلب آزادى فكرى و اجتماعى از مسلمانان گرفته اند، ولى حق اين است كه مفهوم آيه مفهوم وسيعى است كه هم (شرك ) را شامل مى شود و (به قرينه جمله و يكون الدين كله لله ) و هم ساير فشارهائى كه از طرف دشمنان به مسلمانان وارد مى شد.
هدف جهاد و يك بشارت
آيه فوق به دو قسمت از اهداف مقدس جهاد اسلامى اشاره مى كند:
1- بر چيدن بساط بت پرستى و از ميان بردن بتكده ها، زيرا همان طور كه در بحث اهداف جهاد گفته ايم آزادى دينى مخصوص كسانى است كه از يكى از اديان آسمانى پيروى كنند، و در برابر آنها اعمال فشار براى تغيير عقيده صحيح نيست، ولى بت پرستى نه دين است و نه مكتب بلكه خرافه است و انحراف، و حكومت اسلامى بايد نخست از طريق تبليغ و اگر ممكن نشد از طريق توسل به زور بساط بت پرستى را از همه جا برچيند و بتخانه ها را ويران كند.
2- به دست آوردن آزادى بيان و تبليغ و نشر اسلام، در اين قسمت نيز اسلام اجازه مى دهد كه اگر كسانى با اعمال خود جلو آزادى عمل مسلمانان را در نشر و تبليغ و دعوت به اسلام بگيرند آنها حق دارند متوسل به جهاد آزادى بخش شوند و راه را براى تبليغ منطقى بگشايند (براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه جلد دوم صفحه 15 تا 18 مراجعه فرمائيد).
در تفسيرهاى اهل سنت مانند تفسير آلوسى (تفسير روح البيان ) و تفاسير مختلف شيعه از امام صادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه فرمود: لم يجى ء تاءويل هذه الاية و لو قام قائمنا بعد سيرى من يدركه ما يكون من تاءويل هذه الاية و ليبلغن دين محمد ما بلغ الليل حتى لا يكون مشرك على ظهر الارض:
(تأويل و تفسير نهائى اين آيه هنوز فرا نرسيده است، و هنگامى كه قائم ما قيام كند كسانى كه زمان او را درك كنند تاءويل اين آيه را خواهند ديد، به خدا سوگند كه در آن موقع دين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به تمام نقاطى كه شب پوشش آرام بخش خود را بر آن مى افكند خواهد رسيد تا در سراسر روى زمين مشرك و بت پرستى باقى نماند.
نويسنده تفسير المنار روى تعصب خاصى كه در مسئله قيام حضرت مهدى (عليهالسلام ) دارد اين حديث را انكار كرده است و اين بخاطر پيشداورى غلطى است كه او در زمينه مسئله قيام حضرت مهدى دارد عجيب اين است كه او طبق تصريحات تفسيرش تمايل خاصى به مكتب وهابيه دارد، در حالى كه وهابيان سختگير نيز با صراحت تمام ظهور حضرت مهدى (عليهالسلام ) را امر مسلم و روايات آن را متواتر مى دانند كه اسناد و مدارك آن در ذيل آيه 33 سوره توبه (در همين جلد) خواهد آمد و نيز به نقطه اصلى اشتباه مفسر مزبور و پاسخ آن اشاره خواهيم كرد، و مطالب مشروحترى در كتاب مصلح بزرگ جهانى نيز آورده ايم و اگر پاره اى از روايات مربوط به ظهور حضرت مهدى (عليهالسلام ) نادرست و يا مشتمل بر خرافاتى باشد سبب نمى شود كه اينهمه روايات صحيح و متواتر را ناديده بگيريم.
در ذيل آيه بار ديگر در برابر شدت عمل دست دوستى و محبت را به سوى آنها دراز مى كند و مى گويد (اگر از راه و روش خود دست بر دارند خداوند به آنچه عمل مى كنند آگاه است و با لطف و مرحمت خاص خويش با آنان رفتار خواهد كرد)( فان انتهوا فان الله بما يعملون بصير ) .
(اما اگر باز به سرپيچى خود ادامه دهند و در برابر دعوت حق تسليم نشوند بدانيد پيروزى براى شما و شكست در انتظار آنهاست، زيرا خداوند مولى و
سرپرست شماست (و ان تولوا فاعلموا ان الله موليكم ).
(او بهترين مولى و رهبر و بهترين يار و ياور است )( نعم المولى و نعم النصير ) .
آيه (41)و ترجمه
( و اعلموا أنما غنمتم من شى ء فأن لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتمى و المسكين و ابن السبيل إن كنتم أمنتم بالله و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و الله على كل شى ء قدير ) (41)
ترجمه:
41- و بدانيد هر گونه غنيمتى به شما رسد خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذى القربى و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بى ايمان يعنى روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آورده ايد، و خداوند بر هر چيزى قادر است.
تفسير
خمس يك دستور مهم اسلامى
در آغاز اين سوره ديديم كه پاره اى از مسلمانان بعد از جنگ بدر بر سر تقسيم غنائم جنگى مشاجره كردند و خداوند براى ريشه كن ساختن ماده اختلاف غنائم را دربست در اختيار پيامبر گذاشت تا هر گونه صلاح مى داند آن را مصرف كند و پيامبر آنها را در ميان جنگجويان به طور مساوى تقسيم كرد.
اين آيه در حقيقت بازگشت به همان مسئله غنائم است به تناسب آياتى كه درباره جهاد، قبل از اين گفته شد، زيرا در چند آيه قبل اشارات مختلفى به موضوع جهاد گرديد و از آنجا كه جهاد غالبا با مسئله غنائم آميخته است تناسب با ذكر حكم غنائم دارد (بلكه چنانكه خواهيم گفت قرآن در اينجا حكم را از مسأله غنائم جنگى نيز فراتر برده و به همه درآمدها اشاره كرده است ).
در آغاز آيه مى فرمايد: بدانيد هر گونه غنيمتى نصيب شما مى شود يك پنجم آن، از آن خدا و پيامبر و ذى القربى (امامان اهل بيت ) و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه (از خاندان پيامبر) مى باشد (و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ) .
و براى تاءكيد اضافه مى كند: (كه اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در (روز جنگ بدر) روز جدائى حق از باطل، روزى كه دو گروه مؤ من و كافر در مقابل هم قرار گرفتند، نازل كرديم ايمان آورده ايد بايد به اين دستور عمل كنيد و در برابر آن تسليم باشيد( ان كنتم امنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان ) .
در اينجا توجه به اين نكته لازم است: با اينكه روى سخن در اين آيه به مؤ منان است، زيرا پيرامون غنائم جهاد اسلامى بحث مى كند و معلوم است مجاهد اسلامى مؤ من است، ولى با اين حال مى گويد: اگر ايمان به خدا و پيامبر آورده ايد اشاره به اينكه نه تنها ادعاى ايمان نشانه ايمان نيست بلكه شركت در ميدان جهاد نيز ممكن است نشانه ايمان كامل نباشد و اين عمل به خاطر اهداف ديگرى انجام گيرد، مؤ من كامل كسى است كه در برابر همه دستورات مخصوصا دستورات مالى تسليم باشد و تبعيضى در ميان برنامه هاى الهى قائل نگردد.
و در پايان آيه اشاره به قدرت نامحدود الهى كرده مى گويد و خدا بر همه چيز قادر است( و الله على كل شى ء قدير ) .
يعنى با اينكه در ميدان بدر از هر نظر شما در اقليت قرار داشتيد و دشمن ظاهرا از هر نظر برترى چشمگيرى داشت خداوند قادر توانا آنها را شكست داد و شما را يارى كرد تا پيروز شديد.
نكته ها:
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت.
1- روز جدائى حق از باطل
نام روز جنگ (بدر) در اين آيه روز جدائى حق از باطل (يوم الفرقان ) و روز درگيرى گروه طرفداران كفر با گروه طرفداران ايمان ذكر شده، اشاره به اينكه اولا روز تاريخى بدر روزى بود كه نشانه هاى حقانيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ظاهر گشت، زيرا قبلا وعده پيروزى به مسلمانان داده بود در حالى كه ظاهرا هيچ نشانه اى از آن وجود نداشت، و چنان عوامل مختلف غير منتظره براى پيروزى دست به دست هم داد كه آن را نمى شد بر تصادف حمل كرد، بنابراين صدق آياتى كه بر اين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در چنين روزى نازل شده دليل آن در خودش نهفته است.
(ثانيا) درگيرى بدر (يوم التقى الجمعان ) در واقع يك نعمت بزرگ الهى براى مسلمانان بود كه گروهى در آغاز از آن پرهيز داشتند اما همين درگيرى و پيروزى سالها آنها را جلو برد، و اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزيره عرب پيچيد، و همه را به انديشه در آئين جديد و قدرت حيرت انگيزى كه در پرتو آن در جزيره عرب تولد يافته بود وادار نمود، و ضمنا در آن روز كه روز وا نفسا براى امت كوچك اسلام بود مؤ منان راستين اسلام از مدعيان كاذب شناخته شدند، پس اين روز از هر نظر روز جدائى حق از باطل بود.
2- در آغاز سوره گفتيم ميان آيه انفال و اين آيه تضادى وجود ندارد و لزومى ندارد كه يكى را ناسخ ديگرى بدانيم، زيرا به مقتضاى آيه انفال غنائم جنگى نيز متعلق به پيامبر است.
ولى پيامبر چهار پنجم آن را به جنگجويان مى بخشد و يك پنجم آن را براى مصارفى كه در آيه تعيين شده نگاه مى دارد (براى توضيح بيشتر به بحث ما در ذيل آيه نخست همين سوره مراجعه كنيد.
3- منظور از ذى القربى چيست؟
خويشاوندان نيست و نه همه خويشاوندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بلكه امامان اهل بيت هستند دليل بر اين موضوع روايات متواترى است كه از طرق اهلبيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است. و در كتب اهل سنت نيز اشاراتى به آن وجود دارد.
بنابراين آنها كه يك سهم از خمس را متعلق به همه خويشاوندان پيامبر مى دانند در برابر اين سئوال قرار مى گيرند كه اين چه امتيازى است كه اسلام براى اقوام و بستگان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قائل شده است، در حالى كه مى دانيم اسلام ما فوق نژاد و قوم و قبيله است.
ولى اگر آن را مخصوص امامان اهل بيت بدانيم با توجه به اينكه آنها جانشينان پيامبر و رهبران حكومت اسلامى بوده و هستند علت دادن اين يك سهم از خمس به آنها روشن مى گردد، به تعبير ديگر (سهم خدا) و (سهم پيامبر) و (سهم ذى القربى ) هر سه سهم متعلق به (رهبر حكومت اسلامى ) است، او زندگى ساده خود را از آن اداره مى كند و بقيه را در مخارج گوناگونى كه لازمه مقام رهبرى امت است مصرف خواهد نمود، يعنى در حقيقت در نيازهاى جامعه و مردم.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند نويسنده (المنار) چون (ذى القربى ) را همه خويشاوندان دانسته است، براى پاسخ اشكال فوق به دست و پا افتاده و براى حكومت اسلامى پيامبر تشريفاتى قائل شده و او را موظف دانسته كه قوم و قبيله خويش را بوسيله اموال گرد خود نگاه دارد!، روشن است كه چنين منطقى به هيچ وجه با منطق حكومت جهانى و انسانى و حذف امتيازات قبيلگى سازگار نيست (در اين زمينه توضيح ديگرى داريم كه در بحثهاى آينده خواهد آمد)
4- منظور از (يتيمان ) و (مسكينان ) و (واماندگان در راه ) تنها ايتام و مساكين
و ابناء سبيل بنى هاشم و سادات مى باشند، اگر چه ظاهر آيه مطلق است و قيدى در آن ديده نمى شود، دليل ما بر اين تقييد روايات زيادى است كه در تفسير آيه از طرق اهل بيت وارد شده و مى دانيم بسيارى از احكام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولى شرائط و قيود آن بوسيله سنت بيان شده است و اين منحصر به آيه مورد بحث نيست تا جاى تعجب باشد.
به علاوه با توجه به آنكه زكوة بر نيازمندان بنى هاشم به طور مسلم حرام است بايد احتياجات آنها از طريق ديگرى تاءمين گردد و اين خود قرينه مى شود بر اينكه منظور از آيه فوق خصوص نيازمندان بنى هاشم است لذا، در احاديث مى خوانيم كه امام صادق (عليهالسلام ) مى فرموده خداوند هنگامى كه زكوة را بر ما حرام كرد خمس را براى ما قرار داد بنابراين زكوة بر ما حرام است و خمس حلال
5- آيا غنائم منحصر به غنائم جنگى است؟
موضوع مهم ديگرى كه در اين آيه بايد مورد بررسى دقيق قرار گيرد و در حقيقت قسمت عمده بحث در آن متمركز مى گردد، اين است كه لفظ (غنيمت ) كه در آيه آمده است تنها شامل غنائم جنگى مى شود يا هر گونه در آمدى را در بر مى گيرد؟!.
در صورت اول آيه تنها خمس غنائم جنگى را بيان مى كند و براى خمس در ساير موضوعات بايد از سنت و اخبار و روايات صحيح و معتبر استفاده كرد و هيچ مانعى ندارد كه قرآن به قسمتى از حكم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره كند و قسمتهاى ديگرى در سنت بيان شود.
مثلا در قرآن مجيد نمازهاى پنجگانه روزانه صريحا آمده است، و همچنين به نمازهاى طواف كه از نمازهاى واجبه است اشاره شده، ولى از نماز آيات كه مورد
اتفاق تمام مسلمانان اعم از شيعه و سنى است ذكرى به ميان نيامده است، و هيچكس را نمى يابيم كه بگويد چون نماز آيات در قرآن ذكر نشده و تنها در سنت پيامبر آمده نبايد به آن عمل كرد، و يا اينكه چون در قرآن به بعضى از غسلها اشاره شده و سخن از ديگر غسلها به ميان نيامده است بايد از آن صرف نظر كرد، اين منطقى است كه هيچ مسلمانى آن را نمى پذيرد.
بنابراين هيچ اشكالى ندارد كه قرآن تنها قسمتى از موارد خمس را بيان كرده باشد و بقيه را موكول به سنت نمايد و نظير اين مسئله در فقه اسلام بسيار زياد است.
ولى با اين حال بايد ببينيم كه غنيمت در لغت و در نظر عرف چه معنى مى دهد؟!
آيا راستى منحصر به غنائم جنگى است و يا هر گونه در آمدى را شامل مى شود؟
آنچه از كتب لغت استفاده مى شود، اين است كه در ريشه معنى لغوى اين كلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست مى آيد، نيفتاده است، بلكه هر در آمدى را شامل مى شود، به عنوان شاهد به چند قسمت از كتب معروف و مشهور لغت كه مورد استناد دانشمندان و ادباى عرب است اشاره مى كنيم:
در كتاب (لسان العرب ) جلد دوازدهم مى خوانيم (والغنم الفوز بالشى ء من غير مشقة... و الغنم، الغنيمة و المغنم الفيى ء... و فى الحديث الرهن لمن رهنه له غنمه و عليه غرمه، غنمه زيادته و نمائه و فاضل قيمته... و غنم الشى ء فاز به...:
غنم يعنى دسترسى يافتن به چيزى بدون مشقت، و غنم و غنيمت و مغنم به معنى فيى ء است (فيى ء را نيز در لغت به معنى چيزهائى كه بدون زحمت به انسان مى رسد ذكر كرده اند...)
و در حديث وارد شده كه گروگان در اختيار كسى است كه آن را به گرو گرفته، غنيمت و منافعش براى اوست و غرامت و زيانش نيز متوجه اوست و نيز غنم به معنى زيادى و نمو و اضافه قيمت است، و فلان چيز را به غنيمت گرفت يعنى به او دسترسى پيدا كرد.)
و در كتاب (تاج العروس ) جلد نهم مى خوانيم (و الغنم الفوز بالشيى ء بلا مشقة ): (غنيمت آن است كه انسان بدون زحمت به چيزى دست يابد).
در كتاب (قاموس ) نيز غنيمت بهمان معنى فوق ذكر شده است.
و در كتاب (مفردات راغب ) مى خوانيم غنيمت از ريشه (غنم ) به معنى (گوسفند) گرفته شده و سپس مى گويد (ثم استعملوا فى كل مظفور به من جهة العدى و غيره ) يعنى: (سپس در هر چيزى كه انسان از دشمن و يا غير دشمن به دست مى آورد به كار رفته است ) حتى كسانى كه يكى از معانى غنيمت را غنائم جنگى ذكر كرده اند انكار نمى كنند كه معنى اصلى آن معنى وسيعى است كه به هر گونه خيرى كه انسان بدون مشقت به آن دست يابد گفته مى شود.
در استعمالات معمولى نيز غنيمت در برابر غرامت ذكر مى شود، همان طور كه معنى غرامت معنى وسيعى است و هرگونه غرامت را شامل مى شود غنيمت نيز معنى وسيعى دارد و به هرگونه در آمد قابل ملاحظه اى گفته مى شود اين كلمه در (نهج البلاغه ) در موارد زيادى به همين معنى آمده است، در خطبه 76 مى خوانيم (اغتنم المهل ): (فرصتها و مهلتها را غنيمت بشماريد).
و در خطبه 120 مى فرمايد (من اخذها لحق و غنم ): (كسى كه به آئين خدا عمل كند به سر منزل مقصود مى رسد و بهره مى برد)
در نامه 53 به مالك اشتر مى فرمايد: (و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم ): در برابر مردم مصر همچون حيوان درنده اى مباش كه خوردن آنها را غنيمت و درآمدى براى خود فرض كنى ).
و در نامه 45 به عثمان بن حنيف مى فرمايد: (فو الله ما كنزت من دنياكم تبرا و لاادخرت من غنائمها وفرا): (به خدا سوگند از دنياى شما طلائى نياندوختم و از غنائم و درآمدهاى آن اندوخته اى فراهم نكردم ).
و در كلمات قصار، در جمله 331 مى فرمايد ان الله جعل الطاعة غنيمة الاكياس: (خداوند اطاعت را غنيمت و بهره هوشمندان قرار داده است ).
و در نامه 41 مى خوانيم (و اغتنم من استقرضك فى حال غناك ): (هر كس در حال بى نيازيت از تو قرضى بخواهد غنيمت بشمار.)
و نظير اين تعبيرات بسيار فراوان است كه همگى نشان مى دهد (غنيمت ) منحصر به غنائم جنگى نيست.
و اما مفسران:
بسيارى از مفسران كه در زمينه اين آيه به بحث پرداخته اند صريحا اعتراف كرده اند كه غنيمت در اصل معنى وسيعى دارد و شامل غنائم جنگى و غير آن و به طور كلى هر چيزى را كه انسان به دون مشقت فراوانى به آن دست يابد مى شود حتى آنها كه آيه را به خاطر فتواى فقهاى اهل تسنن مخصوص غنائم جنگى دانسته اند باز معترفند كه در معنى اصلى آن اين قيد وجود ندارد بلكه به خاطر قيام دليل ديگرى اين قيد را به آن زده اند.
(قرطبى ) مفسر معروف اهل تسنن در تفسير خود، ذيل آيه چنين مى نويسد (غنيمت در لغت خيرى است كه فرد يا جماعتى با كوشش به دست مى آورند)... و بدانكه اتفاق (علماى تسنن ) بر اين است كه مراد از غنيمت در آيه (و اعلموا انما غنمتم ) اموالى است كه با قهر و غلبه در جنگ به مردم مى رسد، ولى بايد توجه داشت كه اين قيد همانطور كه گفتيم در معنى لغوى آن وجود ندارد، ولى در عرف شرع، اين قيد وارد شده است.
فخر رازى در تفسير خود تصريح مى كند كه: (الغنم الفوز بالشيى ء) (غنيمت اين است كه انسان به چيزى دست يابد) و پس از ذكر اين معنى وسيع از نظر لغت مى گويد: (معنى شرعى غنيمت (به عقيده فقهاى اهل تسنن ) همان غنائم جنگى است ).
و نيز در تفسير المنار غنيمت را به معنى وسيع ذكر كرده و اختصاص به غنائم جنگى نداده اگر چه معتقد است بايد معنى وسيع آيه فوق را به خاطر قيد شرعى مقيد به غنائم جنگى كرد.
در تفسير (روح المعانى ) نوشته آلوسى مفسر معروف سنى نيز چنين آمده است كه: (غنم در اصل به معنى هر گونه سود و منفعت است ).
در تفسير (مجمع البيان ) نخست غنيمت را به معنى غنائم جنگ تفسير كرده، ولى به هنگام تشريح معنى آيه چنين مى گويد: (قال اصحابنا ان الخمس واجب فى كل فائدة تحصل للانسان من المكاسب و ارباح التجارات، و فى الكنوز و المعادن و الغوص و غير ذلك مما هو مذكور فى الكتب و يمكن ان يستدل على ذالك بهذه الاية فان فى عرف اللغة يطلق على جميع ذالك اسم الغنم و الغنيمة ) علماى شيعه معتقدند كه خمس در هر گونه فايده اى كه براى انسان فراهم مى گردد واجب است اعم از اينكه از طريق كسب و تجارت باشد، يا از طريق گنج و معدن، و يا آنكه با غوص از دريا خارج كنند، و ساير امورى كه در كتب فقهى آمده است، و مى توان از آيه بر اين مدعى استدلال كرد، زيرا در عرف لغت به تمام اينها (غنيمت ) گفته مى شود.
شگفت آور اين كه بعضى از مغرضان كه گويا براى سمپاشى در افكار عمومى ماءموريت خاصى دارند در كتابى كه در زمينه خمس نوشته اند دست به تحريف رسوائى در عبارت تفسير مجمع البيان زده، قسمت اول گفتار او را كه متضمن تفسير غنيمت به غنائم جنگى است ذكر كرده ولى توضيحى را كه درباره عموميت معنى لغوى و معنى آيه در آخر بيان كرده است، به كلى ناديده گرفته و يك مطلب دروغين به اين مفسر بزرگ اسلامى نسبت داده اند، مثل اينكه فكر مى كرده اند تفسير مجمع البيان تنها در دست خود آنها است و ديگرى آن را مطالعه نخواهد كرد، و عجيب اين است كه اين خيانت را تنها در اين مورد مرتكب نشده، بلكه در موارد ديگر نيز آنچه به سود بوده گرفته، و آنچه به زيان بوده است ناديده گرفته اند.
در تفسير الميزان نيز با استناد به سخنان علماى لغت تصريح شده كه غنيمت هر گونه فايده اى است كه از طريق تجارت يا كسب و كار و يا جنگ به دست انسان مى افتد و مورد نزول آيه گرچه غنائم جنگى است ولى مى دانيم كه هيچ گاه مورد عموميت مفهوم آيه را تخصيص نمى زند.
از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه گرفته مى شود كه:
آيه غنيمت معنى وسيعى دارد و هرگونه درآمد و سود و منفعتى را شامل مى شود زيرا معنى لغوى اين لفظ عموميت دارد و دليل روشنى بر تخصيص آن در دست نيست.
تنها چيزى كه جمعى از مفسران اهل تسنن روى آن تكيه كرده اند اين است كه آيات قبل و بعد در زمينه جهاد وارد شده است و همين موضوع قرينه مى شود كه آيه غنيمت نيز اشاره به غنائم جنگى باشد.
در حالى كه مى دانيم شاءن نزولها و سياق عموميت آيه را تخصيص نمى زنند
و به عبارت روشنتر هيچ مانعى ندارد كه مفهوم آيه يك معنى كلى و عمومى باشد و در عين حال مورد نزول آيه غنائم جنگى كه يكى از موارد اين حكم كلى است بوده باشد و اينگونه احكام در قرآن و سنت فراوان است كه حكم كلى است و مصداق جزئى است:
مثلا در آيه 7 سوره حشر مى خوانيم( ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) : (هر چه پيامبر براى شما مى آورد بگيريد و هر چه از آن نهى مى كند خوددارى كنيد).
اين آيه يك حكم كلى درباره لزوم پيروى از فرمانهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيان مى كند در حالى كه مورد نزول آن اموالى است كه از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد (و اصطلاحا به آن (فيى ء) گفته مى شود).
و نيز در آيه 233 سوره بقره يك قانون كلى به صورت( لا تكلف نفس الا وسعها ) : (هيچ كس بيش از آنچه قدرت دارد تكليف نمى شود) بيان شده در حالى كه مورد آيه درباره اجرت زنان شيرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانائى خود به آنها اجرت بدهد، ولى آيا ورود آيه در چنين مورد خاصى مى تواند جلو عموميت اين قانون (عدم تكليف به ما لا يطاق ) را بگيرد؟!
خلاصه اينكه: آيه در ضمن آيات جهاد وارد شده ولى مى گويد: هر درآمدى از هر موردى عايد شما شود كه يكى از آنها غنائم جنگى است خمس آن را بپردازيد مخصوصا (ما) موصوله و (شيى ) كه دو كلمه عام و بدون هيچ گونه قيد و شرطند اين موضوع را تاءييد مى كنند.
6- آيا اختصاص نيمى از خمس به بنى هاشم تبعيض نيست؟
بعضى چنين تصور مى كنند، كه اين ماليات اسلامى كه بيست درصد بسيارى از اموال را شامل مى شود و نيمى از آن اختصاص به سادات و فرزندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
دارد، يك نوع امتياز نژادى محسوب مى شود و ملاحظات جهات خويشاوندى و تبعيض در آن به چشم مى خورد، و اين موضوع با روح عدالت اجتماعى اسلام و جهانى بودن و همگانى بودن آن، سازگار نيست.
پاسخ
كسانى كه چنين فكر مى كنند شرائط و خصوصيات اين حكم اسلامى را كاملا بررسى نكرده اند زيرا جواب اين اشكال به طور كامل در اين شرائط نهفته شده است.
توضيح اينكه (اولا) نيمى از خمس كه مربوط به سادات و بنى هاشم است منحصرا بايد به نيازمندان آنان داده شود، آن هم به اندازه احتياجات يك سال، و نه بيشتر، بنابراين تنها كسانى از آن مى توانند استفاده كنند كه يا از كار افتاده اند، و بيمارند، و يا كودك يتيم و يا كسان ديگرى كه به علتى در بن بست از نظر هزينه زندگى قرار دارند.
بنابراين كسانى كه قادر به كار كردن هستند، (بالفعل و يا بالقوة ) مى توانند درآمدى كه زندگى آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمى توانند از اين قسمت خمس استفاده كنند و جمله اى كه در ميان بعضى از عوام معروف است كه مى گويند سادات مى توانند خمس بگيرند، هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد، گفتار عوامانه اى بيش نيست، و هيچ گونه پايه اى ندارد.
ثانيا: مستمندان و نيازمندان سادات و بنى هاشم حق ندارند چيزى از زكات مصرف كنند، و بجاى آن مى توانند تنها از همين قسمت خمس استفاده نمايند.
ثالثا: اگر سهم سادات كه نيمى از خمس است، از نيازمندى سادات موجود بيشتر باشد بايد آن را به بيت المال ريخت و در مصارف ديگر مصرف نمود.
همانطور كه اگر سهم سادات كفايت آنها را ندهد بايد از بيت المال و يا سهم زكات به آنها داد.
با توجه به جهات سه گانه فوق روشن مى شود كه در حقيقت هيچگونه تفاوت از نظر مادى ميان سادات و غير سادات گذارده نشده است.
نيازمندان غير سادات مى توانند مخارج سال خود را از محل زكات بگيرند ولى از خمس محرومند، و نيازمندان سادات تنها مى توانند از محل خمس استفاده كنند، اما حق استفاده از زكات را ندارند.
در حقيقت دو صندوق در اينجا وجود دارد، صندوق خمس و صندوق زكات و هر كدام از اين دو دسته تنها حق دارند از يكى از اين دو صندوق استفاده كنند آن هم به اندازه مساوى يعنى به اندازه نيازمندى يك سال. (دقت كنيد)
ولى كسانى كه دقت در اين شرائط و خصوصيات نكرده اند چنين مى پندارند كه براى سادات سهم بيشترى از بيت المال قرار داده شده است و يا از امتياز ويژه اى برخوردارند.
تنها سئوالى كه پيش مى آيد اين است كه اگر هيچگونه تفاوتى از نظر نتيجه ميان اين دو نبوده باشد اين برنامه چه ثمره اى دارد؟
پاسخ اين سئوال را نيز با توجه به يك مطلب مى توان دريافت، و آن اينكه ميان خمس و زكات تفاوت مهمى وجود دارد و آن اين است كه زكات از مالياتهائى است كه در حقيقت جزو اموال عمومى جامعه اسلامى محسوب مى شود لذا مصارف آن عموما در همين قسمت مى باشد، ولى خمس از مالياتهائى است كه مربوط به حكومت اسلامى است، يعنى مخارج دستگاه حكومت اسلامى و گردانندگان اين دستگاه از آن تاءمين مى شود.
بنابراين محروم بودن سادات از دستيابى به اموال عمومى (زكات ) در حقيقت براى دور نگهداشتن خويشاوندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين قسمت است تا بهانه اى به دست مخالفان نيفتد كه پيامبر خويشان خود را بر اموال عمومى مسلط ساخته است.
ولى از سوى ديگر نيازمندان سادات نيز بايد از طريقى تاءمين شوند، اين موضوع در قوانين اسلام چنين پيش بينى شده كه آنها از بودجه حكومت اسلامى بهره مند گردند، نه از بودجه عمومى، در حقيقت خمس نه تنها يك امتياز براى سادات نيست بلكه يك نوع كنار زدن آنها، به خاطر مصلحت عموم و به خاطر اينكه هيچ گونه سوءظنى توليد نشود مى باشد.
جالب اينكه به اين موضوع در احاديث شيعه و سنى اشاره شده است: در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: (جمعى از بنى هاشم به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و تقاضا كردند كه آنها را ماءمور جمع آورى زكات چهار پايان كنند و و گفتند اين سهمى را كه خداوند براى جمع آورى كنندگان زكات تعيين كرده است، ما به آن سزاوارتريم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اى (بنى عبد المطلب ) زكات نه براى من حلال است، و نه براى شما ولى من به جاى اين محروميت به شما وعده شفاعت مى دهم... شما به آنچه خداوند و پيامبر برايتان تعيين كرده راضى باشيد (و كار به امر زكات نداشته باشيد) آنها گفتند راضى شديم ).
از اين حديث به خوبى استفاده مى شود كه بنى هاشم اين را يك نوع محروميت براى خود مى ديدند، و پيامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد!.
در (صحيح مسلم ) كه از معروف ترين كتب اهل تسنن است حديثى مى خوانيم كه خلاصه اش اين است: عباس و ربيعة ابن حارث خدمت پيامبر رسيدند، و تقاضا كردند كه فرزندان آنها يعنى (عبد المطلب ابن ربيعة ) و (فضل بن عباس ) كه دو جوان بودند ماءمور جمع آورى زكات شوند، و همانند ديگران سهمى بگيرند تا بتوانند هزينه ازدواج خود را از اين راه فراهم كنند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين موضوع امتناع ورزيد و دستور داد از راه ديگر، وسائل ازدواج آنها فراهم گردد، و از محل خمس مهريه همسران آنها پرداخته شود.
از اين حديث كه شرح آن طولانى است نيز استفاده مى شود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصرار داشت خويشاوندان خود را از دست يافتن به زكات (اموال عمومى مردم ) دور نگهدارد.
از مجموع آنچه گفتيم روشن شد كه خمس نه تنها امتيازى براى سادات محسوب نمى شود بلكه يك نوع محروميت براى حفظ مصالح عمومى بوده است.
7 منظور از سهم خدا چيست؟
ذكر سهمى براى خدا به عنوان (لله ) به خاطر اهميت بيشتر روى اصل مسئله خمس و تاءكيد و تثبيت ولايت و حاكميت پيامبر و رهبر حكومت اسلامى است، يعنى همانگونه كه خداوند سهمى براى خويش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است پيامبر و امام را نيز بهمان گونه حق ولايت و سرپرستى و تصرف داده، وگرنه سهم خدا در اختيار پيامبر قرار خواهد داشت و در مصارفى كه پيامبر يا امام صلاح مى داند صرف مى گردد، و خداوند نياز به سهمى ندارد.
آيه (42) تا (44) و ترجمه
( إذ أنتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى و الركب أسفل منكم و لو تواعدتم لاختلفتم فى الميعد و لكن ليقضى الله أمرا كان مفعولا ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة و إ ن الله لسميع عليم ) (42)( إذ يريكهم الله فى منامك قليلا و لو أرئكهم كثيرا لفشلتم و لتنزعتم فى الا مر و لكن الله سلم إنه عليم بذات الصدور ) (43)( و إذ يريكموهم إذ التقيتم فى أعينكم قليلا و يقللكم فى أعينهم ليقضى الله أمرا كان مفعولا و إلى الله ترجع الا مور ) (44)
ترجمه:
42- در آن هنگام شما در طرف پائين بوديد و آنها در طرف بالا (و از اين نظر دشمن بر شما برترى داشت و كاروان (قريش ) پائينتر از شما بود (و دسترسى به آنها ممكن نبود، و ظاهرا وضع چنان سخت بود كه ) اگر با يكديگر وعده مى گذاشتند (كه در ميدان نبرد حاضر شويد) در انجام وعده خود اختلاف مى كرديد، ولى (همه اين مقدمات ) براى آن بود كه خداوند كارى را كه مى بايست انجام شود تحقق بخشد تا آنها كه هلاك (و گمراه ) مى شوند از روى اتمام حجت باشد، و آنها كه زنده مى شوند (و هدايت مى يابند) از روى دليل روشن باشد و خداوند شنوا و دانا است.
43 در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد، و اگر فراوان نشان مى داد مسلماء سست مى شديد و (درباره شروع به جنگ بآنها) كارتان به اختلاف مى كشيد، ولى خداوند (شما را از همه اينها) سالم نگهداشت، خداوند به آنچه درون سينه هاست دانا است.
44- و در آن هنگام كه با هم (در ميدان نبرد) روبرو شديد آنها را به چشم شما كم نشان مى داد، و شما را (نيز) به چشم آنها كم مى نمود تا خداوند كارى را كه مى بايست انجام گيرد، صورت بخشد، (شما نترسيد و اقدام به جنگ كنيد آنها هم وحشت نكنند و حاضر به جنگ شوند و سرانجام شكست بخورند) و همه كارها به خداوند باز مى گردد.
تفسير
كارى كه مى بايست انجام گيرد
قرآن بار ديگر در آيات به تناسب سخنى كه از (يوم الفرقان ) (روز جنگ بدر) در آيه قبل آمده بود و پيروزيهائى كه در اين صحنه خطرناك نصيب مسلمانان شد جزئيات ديگرى از اين جنگ را به خاطر مسلمانان مى آورد تا به اهميت اين نعمت پيروزى واقف تر شوند.
نخست مى گويد: آن روز شما در طرف پائين و نزديك مدينه قرار داشتيد و آنها در طرف بالا و دورتر (اذ انتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى ).
(عدوة ) از ماده (عدو) (بر وزن سرو) در اصل به معنى تجاوز كردن است ولى به حاشيه و اطراف هر چيز نيز عدو گفته مى شود، زيرا از حد وسط به يك جانب تجاوز كرده است، و در آيه مورد بحث به همين معنى طرف و جانب آمده است.
(دنيا) از ماده (دنو) (بر وزن علو) به معنى پائين تر و نزديكتر مى آيد و نقطه مقابل آن (اقصى ) (و قصوى ) به معنى دورتر است.
در اين ميدان مسلمانان در سمت شمالى كه نزديكتر به مدينه است قرار داشتند، و دشمنان در سمت جنوبى كه دورتر است، اين احتمال نيز وجود دارد كه محلى را كه مسلمانان به حكم ناچارى براى مبارزه با دشمن انتخاب كرده بودند پائين تر و محل دشمن مرتفع تر بوده و اين يك امتياز براى دشمن محسوب مى شد.
سپس مى گويد: (كاروانى را كه شما در تعقيب آن بوديد (كاروان تجارتى قريش و ابو سفيان ) در نقطه پائين ترى قرار داشت )( و الركب اسفل منكم ) .
زيرا همانگونه كه سابقا گفتيم هنگامى كه ابوسفيان از حركت مسلمانان آگاه شد مسير كاروان را عوض كرد و از بيراهه از حاشيه درياى احمر با سرعت خود را به مكه نزديك ساخت، و اگر مسلمانان مسير كاروان را گم نمى كردند ممكن بود، به تعقيب كاروان بپردازند و از در گيرى با لشكر دشمن كه سرانجام باعث آن فتح و پيروزى عظيم شد خوددارى كنند.
از همه اينها گذشته تعداد نفرات و امكانات جنگى مسلمانان در مقابل دشمن از هر نظر كمتر و ضعيف تر بود و در سطح پائينترى قرار داشتند و دشمن در سطح بالاتر لذا قرآن اضافه مى كند شرائط چنان بود كه اگر از قبل آگاهى داشتيد و مى خواستيد در اين زمينه با يكديگر وعده و قرار دادى بگذاريد حتما گرفتار اختلاف در اين ميعاد مى شديد( و لو تواعدتم لاختلفتم فى الميعاد ) .
زيرا بسيارى از شما تحت تاءثير وضع ظاهرى و موقعيت ضعيف خود در مقابل دشمن قرار مى گرفتيد و با چنين جنگى اصولا مخالفت مى كرديد.
ولى خداوند شما را در مقابل يك عمل انجام شده قرار داد (تا كارى را كه مى بايست انجام گيرد تحقق بخشد)( و لكن ليقضى الله امرا كان مفعولا ) .
تا در پرتو اين پيروزى غير منتظره و معجز آسا حق از باطل شناخته شود (و آن ها كه گمراه مى شوند با اتمام حجت باشد و آنها كه راه حق را مى پذيرند با آگاهى و دليل آشكار)( ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة ) .
منظور از (حيات ) و (هلاكت ) در اينجا همان (هدايت ) و (گمراهى ) است، زيرا روز بدر كه نام ديگرش يوم الفرقان است به روشنى تقويت مسلمانان را با يارى خداوند به همه نشان داد و ثابت كرد كه اين گروه با خدا راهى دارند و حق با آنهاست.
و در پايان مى گويد (خداوند شنوا و داناست )( و ان الله لسميع عليم ) .
فرياد استغاثه شما را شنيد و از نياتتان با خبر بود و به همين دليل شما را يارى كرد تا بر دشمن پيروز شديد.
تمام قرائن نشان مى دهد كه لااقل عده اى از مسلمانان اگر از چگونگى قدرت و سپاه دشمن با خبر بودند تن به اين در گيرى نمى دادند، هر چند گروه ديگرى از مؤ منان مخلص در برابر همه حوادث تسليم اراده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند، به همين دليل خداوند جريان هائى پيش آورد كه هر دو گروه خواه نا خواه در برابر دشمن قرار گيرند و تن به اين پيكار سرنوشت ساز در دهند.
از جمله اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبلا صحنه اى از نبرد را در خواب ديد كه تعداد كمى از دشمنان در مقابل مسلمانان حاضر شده اند و اين اشاره و بشارتى به پيروزى بود عين اين خواب را براى مسلمانان نقل كرد و موجب تقويت روحيه و اراده آنها در پيشروى كردن به سوى ميدان بدر گرديد.
البته پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين خواب را درست ديده بود، زيرا نيرو و نفرات دشمن اگر چه در ظاهر بسيار زيادتر بود، ولى در باطن اندك و ضعيف و ناتوان بودند، و مى دانيم خوابها معمولا جنبه اشاره و تعبير دارند، و در يك خواب صحيح چهره باطنى مسئله خودنمائى مى كند.
اين خواب را پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى مسلمانان شرح داد، ولى بالاخره اين سؤال در اعماق ذهنها شايد باقيمانده بود كه چگونه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خواب چهره ظاهرى آنها را نديد و براى مسلمانان شرح نداد؟.
دومين آيه مورد بحث اشاره به فلسفه اين موضوع و نعمتى كه خداوند از اين طريق به مسلمانان ارزانى داشت مى كند و مى گويد:
(در آن زمان خداوند در خواب عدد دشمنان را به تو كم نشان داد و اگر آنها را زياد نشان مى داد مسلما به سستى مى گرائيديد)( اذ يريكهم الله فى منامك قليلا و لو اريكهم كثيرا لفشلتم ) .
و نه تنها سست مى شديد بلكه (كارتان به اختلاف مى كشيد و گروهى موافق رفتن به ميدان و گروهى مخالف مى شديد)( و لتنازعتم فى الامر ) .
ولى خداوند شما را از اين سستى و اختلاف كلمه و تنازع و آشفتگى با اين خوابى كه چهره باطنى را نشان مى داد نه ظاهرى را، رهائى بخشيد و سالم نگهداشت )( و لكن الله سلم ) .
چرا كه خداوند از روحيه و باطن همه شما آگاه بود و او از آنچه در درون سينه هاست با خبر است( انه عليم بذات الصدور ) .
در آيه بعد مرحله ديگرى از مراحل جنگ بدر را يادآور مى شود كه با مرحله قبل تفاوت بسيار دارد، در اين مرحله مسلمانان در پرتو بيانات گرم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و توجه بوعده هاى الهى، و مشاهده حوادثى از قبيل باران به موقع، براى رفع تشنگى، و سفت شدن شنهاى روان در ميدان نبرد، روحيه تازه اى پيدا كردند و به پيروزى نهائى اميدوار و دلگرم گشتند آن چنان كه انبوه لشكر دشمن در نظر آنها كوچك شد و كم جلوه كرد، لذا مى گويد: (و در آن هنگام خداوند آنها را به هنگام آغاز نبرد در نظر شما كم جلوه داد)( و اذ يريكموهم اذ التقيتم فى اعينكم قليلا ) .
ولى دشمن چون از روحيه و اين موقعيت مسلمانان آگاه نبود بهمين دليل بظاهر جمعيت نگاه مى كرد و ناچيز در نظرش جلوه مى نمود، حتى كمتر از آنچه بودند لذا مى گويد (و شما را در نظر آنها كم جلوه مى داد)( و يقللكم فى أعينهم ) .
به اندازه اى كه از ابوجهل نقل شده كه مى گفت (انما اصحاب محمد اكلة جزور)! (ياران محمد فقط به اندازه يك خوراك شترند)، كنايه از كمى فوق العاده آنها و يا اشاره به اين بود كه از يك صبح تا به شام كار آنها را يك سره خواهند كرد، زيرا در اخبار جنگ بدر آمده كه سپاه قريش هر روز حدود ده شتر ذبح مى كردند و خوراك يك روزه لشكر يك هزار نفرى آنها بود.
به هر حال اين دو موضوع اثر عميقى در پيروزى مسلمانان داشت، زيرا از يك سو عدد دشمن در نظر آنها كم جلوه مى كرد، تا از اقدام به جنگ ترس واهمه اى به خود راه ندهند، و از سوى ديگر نفرات مسلمانان در نظر دشمن كم جلوه مى نمود تا از اقدام به جنگى كه سرانجامش شكست آنها بود منصرف نشوند، به علاوه نيروى زيادترى در اين راه كسب نكنند و بر آمادگى جنگى خود بر گمان اينكه ارتش اسلام اهميتى ندارد نيفزايند.
لذا قرآن به دنبال جمله هاى فوق مى گويد (همه اينها به خاطر آن بود كه خداوند موضوعى را كه در هر حال ميبايست تحقق يابد انجام دهد)( ليقضى الله امرا كان مفعولا ) .
نه تنها اين جنگ طبق آنچه خداوند مى خواست پايان گرفت، (همه كارها و همه چيز در اين عالم به فرمان و خواست او بر مى گردد) و اراده او در همه چيز نفوذ دارد( و الى الله ترجع الامور ) .
در آيه 13 سوره آل عمران كه اشاره به مرحله سومى از نبرد روز بدر شده است مى خوانيم كه دشمنان پس از شروع جنگ و مشاهده ضربات كوبنده سپاه اسلام كه مانند صاعقه بر سر آنها فرود مى آمد بوحشت افتادند، و اين بار احساس كردند كه ارتش اسلام زياد شده است حتى دو برابر آنچه بودند و به اين ترتيب روحيه آنان متزلزل گشت و به شكستشان كمك نمود.
از آنچه گفتيم روشن مى شود كه تضادى نه ميان آيات فوق وجود دارد، و نه ميان آنها با آيه سيزدهم سوره آل عمران، زيرا هر كدام از اين آيات اشاره به يك مرحله از جنگ است.
مرحله اول مرحله قبل از حضور در ميدان نبرد بود كه در خواب عدد آنها به پيامبر كم نشان داده شد، و مرحله دوم به هنگام ورود در سرزمين بدر بود كه مسلمانان از عدد زياد لشكر دشمن آگاه و بعضى به ترس و وحشت افتادند مرحله سوم هنگام آغاز مبارزه بود كه به لطف پروردگار و با مشاهده مقدمات اميد بخش عدد دشمن در نظرشان كم جلوه كرد (دقت كنيد).
آيه (45) تا (47) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا إذا لقيتم فئة فاثبتوا و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون ) (45)( و أطيعوا الله و رسوله و لا تنزعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا إن الله مع الصبرين ) (46)( و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديرهم بطرا و رئاء الناس و يصدون عن سبيل الله و الله بما يعملون محيط ) (47)
ترجمه:
45- اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه با گروهى (در ميدان نبرد) روبرو مى شويد ثابت قدم باشيد و خدا را فراوان ياد كنيد تا رستگار شويد.
46- و اطاعت (فرمان ) خدا و پيامبرش نمائيد و نزاع (و كشمكش ) مكنيد تا سست نشوند و قدرت (و شوكت و هيبت ) شما از ميان نرود و استقامت نمائيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.
47- و مانند كسانى نباشيد كه از سرزمين خود از روى هوا پرستى و غرور و خودنمائى كردن در برابر مردم (به سوى ميدان بدر) بيرون آمدند و (مردم را) از راه خدا باز مى داشتند (و سرانجام كارشان شكست و نابودى شد) و خداوند به آنچه عمل مى كنند احاطه (و آگاهى ) دارد.
تفسير
شش دستور ديگر در زمينه جهاد!
مفسران نوشته اند كه ابو سفيان هنگامى كه با تردستى خاصى كاروان تجارتى قريش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بيرون برد كسى را قريش كه عازم ميدان بدر بود فرستاد كه ديگر نيازى به مبارزه شما نيست باز گرديد، ولى ابوجهل كه غرور و تكبر و تعصب خاصى داشت سوگند ياد كرد كه ما هرگز باز نمى گرديم تا اينكه به سرزمين بدر برويم (و بدر قبل از اين جريان يكى از مراكز اجتماع عرب بود كه در هر سال يك بازار تجارتى در آن تشكيل مى شد) و سه روز در آنجا خواهيم ماند، و شترانى ذبح مى كنيم و غذاى مفصلى راه مى اندازيم و شراب مى نوشيم و خوانندگان براى ما مى خوانند و مى نوازند تا صداى ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوت ما تثبيت گردد.
اما سرانجام كارشان به شكست كشيد و به جاى جام شراب جامهاى مرگ نوشيدند، و در عوض (خوانندگان ) (نوحه گران ) بر عزاى آنها نشستند!
آيات فوق هم اشارهاى به اين موضوع دارد و مسلمانان را از اين گونه كارها نهى مى كند، و هم به دنبال دستورهاى گذشته در مورد جهاد يك سلسله دستورهاى ديگر به آنها مى دهد.
رويهمرفته در آيات فوق شش دستور مهم به مسلمانان داده شده است:
1- نخست مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه گروهى از دشمنان را در برابر خود در ميدان نبرد ببينيد ثابت قدم باشيد( يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا ) .
يعنى يكى از نشانه هاى بارز ايمان ثابت قدم در همه زمينه ها مخصوصا در پيكار با دشمنان حق است.
2- خدا را فراوان ياد كنيد تا رستگار و پيروز شويد( و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون ) .
شك نيست كه منظور از ياد خدا تنها ذكر لفظى نيست، بلكه خدا را در درون جان حاضر ديدن و به ياد علم و قدرت بى پايان و رحمت وسيعش بودن است، اين توجه به خدا روحيه سرباز مجاهد را تقويت مى كند و در پرتو آن احساس مى نمايد كه در ميدان مبارزه تنها نيست، تكيه گاه نيرومندى دارد كه هيچ قدرتى در برابر آن مقاومت نمى كند، و اگر هم كشته شود به بزرگترين سعادت، يعنى سعادت شهادت رسيده است و در جوار رحمت حق رستگار خواهد بود، خلاصه ياد خدا به او نيرو و آرامش و قوت و قدرت و پايمردى مى بخشد.
به علاوه ياد و عشق خدا، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بيرون مى راند و توجه به خدا آنها را كه باعث سستى در امر مبارزه و جهاد مى شود از خاطر مى برد، چنانكه (امام سجاد) زين العابدين (عليهالسلام ) در دعاى معروف صحيفه كه براى (مرزبانان اسلام ) و مدافعان سرحدات مسلمين خوانده به پيشگاه خدا چنين عرض مى كند: و انسهم عند لقائهم العدو ذكر دنياهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجنة نصب اعينهم:
(پروردگارا! (در پرتو ياد خويش ) ياد دنياى فريبنده را از دل اين پاسداران مبارز بيرون كن، و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آنها دور ساز، و بهشت را در برابر چشمان فكر آنها قرار ده ).
3- يكى ديگر از مهمترين برنامه هاى مبارزه توجه به مسئله رهبرى و اطاعت از دستور پيشوا و رهبر است همان دستورى كه اگر انجام نمى گرفت جنگ بدر به شكست كامل مسلمانان منتهى مى شد، لذا در آيه بعد مى گويد: (و اطاعت خدا و پيامبرش كنيد)( و اطيعوا الله و رسوله ) .
4- و از پراكندگى و نزاع بپرهيزيد( و لا تنازعوا ) .
(زيرا كشمكش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن نخستين اثرش سستى و ناتوانى و ضعف در مبارزه است )( فتفشلوا ) .
(و نتيجه اين سستى و فتور از ميان رفتن قدرت و قوت و هيبت و عظمت شماست )( و تذهب ريحكم ) .
(ريح ) به معنى باد است و اينكه مى گويد: اگر به نزاع با يكديگر برخيزيد سست مى شويد و به دنبال آن باد شما را از ميان خواهد برد اشاره لطيفى به اين معنى است كه قوت و عظمت و جريان امور بر وفق مراد و مقصودتان از ميان خواهد رفت زيرا هميشه وزش بادهاى موافق سبب حركت كشتيها به سوى منزل مقصود بوده است، و در آن زمان كه تنها نيروى محرك كشتى وزش باد بود اين مطلب فوق العاده اهميت داشت.
به علاوه وزش باد به پرچم ها نشانه بر پا بودن پرچم كه رمز قدرت و حكومت است مى باشد و تعبير فوق كنايه اى از اين معنى است.
5- سپس دستور به استقامت در برابر دشمنان و در مقابل حوادث سخت مى دهد و مى گويد: (استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است )
( و اصبروا ان الله مع الصابرين ) .
تفاوت ميان ثبات قدم (دستور اول ) و استقامت و صبر (دستور پنجم ) از اين نظر است كه ثبات قدم بيشتر جنبه جسمانى و ظاهرى دارد، در حالى كه استقامت و صبر بيشتر جنبه هاى روانى و باطنى را شامل مى شود.
6- در آخرين آيه مسلمانان را از پيروى كارهاى ابلهانه و اعمال غرور آميز و بى محتوا و سر و صداهاى تو خالى و بى معنى باز مى دارد، و با اشاره به جريان كار ابو سفيان و طرز افكار او و يارانش مى فرمايد: (مانند كسانى كه از سرزمين خود از روى غرور و هوا پرستى و خودنمائى خارج شدند، نباشيد)( و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس ) .
(همانها كه هدفشان جلوگيرى مردم از راه خدا بود)( و يصدون عن سبيل الله ) .
هم هدفشان نامقدس بود و هم وسائل رسيدنشان به اين هدف، و ديديم كه سر انجام با آنهمه نيرو و ساز و برگ جنگى در هم كوبيده شدند و به جاى عيش و طرب گروهى در خاك و خون غلطيدند و گروهى در عزاى آنها اشك ريختند.
(و خداوند به كارهائى كه اينگونه افراد انجام مى دهند محيط است و از اعمالشان باخبر)( و الله بما يعملون محيط ) .
آيه (48) تا (51) و ترجمه
( و إذ زين لهم الشيطن أعملهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و إنى جار لكم فلما ترأت الفئتان نكص على عقبيه و قال إنى برى ء منكم إنى أرى ما لا ترون إنى أخاف الله و الله شديد العقاب ) (48)( إذ يقول المنفقون و الذين فى قلوبهم مرض غر هؤ لاء دينهم و من يتوكل على الله فإن الله عزيز حكيم ) (49)( و لو ترى إذ يتوفى الذين كفروا الملئكة يضربون وجوههم و أدبرهم و ذوقوا عذاب الحريق ) (50)( ذلك بما قدمت أيديكم و أن الله ليس بظلم للعبيد ) (51)
ترجمه:
48- و (به ياد آور) هنگامى را كه شيطان اعمال آنها (مشركان ) را در نظرشان جلوه داد، و گفت هيچكس از مردم بر شما پيروز نمى گردد و من همسايه (و پناه دهنده ) شمايم، اما هنگامى كه دو گروه (جنگجويان و حمايت فرشتگان از مومنان ) را ديد به عقب بازگشت و گفت من از شما (دوستان و پيروانم ) بيزارم! من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم و خداوند شديد العقاب است!.
49- به هنگامى كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيمارى بود مى گفتند اين گروه (مسلمانان ) را دينشان مغرور ساخته و هر كس بر خدا توكل كند (پيروز مى گردد) خداوند عزيز و حكيم است.
50- و اگر ببينى كافران را به هنگامى كه فرشتگان (مرگ ) جان آنها را مى گيرند و
و پشت آنها مى زنند و (مى گويند) بچشيد عذاب سوزنده را (به حال آنها تاسف خواهى خورد).
51- اين در مقابل كارهائى است كه از پيش فرستاده ايد و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمى دارد.
تفسير
مشركان و منافقان و وسوسه هاى شيطانى
باز در اين آيات صحنه ديگرى از جنگ بدر به تناسب آياتى كه قبلا در اين زمينه گذشت و يا به تناسب آيه اخير كه سخن از اعمال شيطانى مشركان در جنگ بدر ميگفت ترسيم شده است.
همانگونه كه مردان حق در مسيرى كه در پيش دارند مورد تاييد پروردگار و فرشتگان او هستند باطلگرايان و بدانديشان در زير چتر وسوسه هاى شيطانى و اغواى شياطين خواهند بود.
در بعضى از آيات گذشته چگونگى حمايت فرشتگان از جنگجويان بدر با تفسيرش گذشت، در اينجا در اولين آيه مورد بحث سخن از حمايت نافرجام شيطان نسبت به مشركان به ميان آمده است.
نخست مى گويد: (و در آن روز شيطان اعمال آنها را در برابرشان آرايش و زينت داد) تا به كرده هاى خود خوشبين و دلگرم و اميدوار باشند( و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم ) .
تزيين و آرايش شيطان اين چنين است كه از طريق تحريك شهوات و هوسها و صفات زشت و ناپسند انسان چهره عملش را در نظرش آنچنان جلوه مى دهد كه سخت مجذوب آن مى شود و آن را از هر جهت عملى عاقلانه و منطقى و دوست داشتنى فكر مى كند.
(و به آنها چنين فهماند كه با داشتن اينهمه نفرات و ساز و برگ جنگى هيچ كس از مردم امروز بر شما غالب نخواهد) شد و شما ارتشى شكست ناپذيريد
( و قال لا غالب لكم اليوم من الناس ) .
به علاوه من نيز همسايه شما و در كنار شما هستم و همچون يك همسايه وفادار و دلسوز به موقع لزوم از هيچگونه حمايتى دريغ ندارم( و انى جار لكم ) .
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده است كه منظور از كلمه (جار) همسايه نيست بلكه كسى است كه امان و پناه مى دهد، زيرا عادت عرب بر اين بود كه افراد و طوائف نيرومند در موقع لزوم به دوستان خود پناهندگى مى دادند، و در اين موقع با تمام امكانات خويش از وى دفاع مى نمودند، (شيطان ) به دوستان مشرك خود پناهندگى و امان نامه داد.
(اما به هنگامى كه دو لشكر با هم در آويختند و فرشتگان به حمايت لشكر توحيد برخاستند و نيروى ايمان و پايمردى مسلمانان را مشاهده كرد به عقب باز گشت و صدا زد من از شما يعنى مشركان بيزارم )( فلما ترأت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم ) .
و براى اين عقب گرد وحشتناك خويش دو دليل آورد: نخست اينكه:
(گفت من چيزى مى بينم كه شما نمى بينيد)( انى ارى ما لا ترون ) .
من به خوبى آثار پيروزى را در اين چهره هاى خشمگين مسلمانان با ايمان مى نگرم، و آثار حمايت الهى و امدادهاى غيبى و يارى فرشتگان را در آنها مشاهده مى كنم، اصولا آنجا كه پاى مددهاى خاص پروردگار و نيروهاى غيبى او به ميان آيد من عقب نشينى خواهم كرد.
ديگر اينكه (من از مجازات دردناك پروردگار در اين صحنه مى ترسم ) و آن را به خود نزديك مى بينم( انى اخاف الله ) .
مجازات خداوند هم چيز ساده اى نيست كه بتوان در برابرش مقاومت كرد
بلكه كيفر او شديد و سخت است )( و الله شديد العقاب ) .
آيا شيطان از طريق وسوسه يا از طريق تشكل ظاهر شد؟
در اينكه نفوذ شيطان در دل مشركان و طرح اين گفتگوها با آنها در صحنه جنگ بدر به چه صورت بوده در ميان مفسران پيشين و امروز گفتگو است، و رويهمرفته دو عقيده وجود دارد.
1- جمعى معتقدند كه اين كار از طريق وسوسه هاى باطنى صورت گرفته است، او با وسوسه هاى خويش و استفاده از صفات منفى و زشت شيطانى مشركان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد و به آنها چنين وانمود كرد كه نيروى شكست ناپذيرى در اختيار دارند، و يك نوع پناهگاه و اتكاء باطنى در آنها توليد كرد.
اما پس از مجاهده سرسختانه مسلمانان و حوادث اعجاز آميزى كه سبب پيروزى آنها گرديد آثار اين وسوسه ها از دل آنان بر چيده شد، و احساس كردند كه شكست در برابر آنها قرار گرفته و هيچ تكيه گاهى براى آنها نيست بلكه كيفر و مجازات سختى از طرف خدا در انتظار آنهاست.
2- جمع ديگرى كه معتقدند كه شيطان به شكل انسانى مجسم شد و در برابر آنها آشكار گرديد، در روايتى كه در بسيارى از كتب نقل شده مى خوانيم: قريش به هنگامى كه تصميم راسخ براى حركت به سوى ميدان بدر گرفت از حمله طائفه بنى كنانه بيمناك بودند، زيرا قبلا نيز با هم خصومت داشتند، در اين موقع ابليس در چهره (سراقة بن مالك ) كه از سرشناسهاى قبيله بنى كنانه بود به سراغ آنها آمد و به آنها اطمينان داد كه با شما موافق و هماهنگم و كسى بر شما غالب نخواهد شد و در ميدان بدر شركت كرد.
اما به هنگامى كه نزول ملائكه را مشاهده كرد عقب نشينى نموده، فرار كرد، لشكر نيز به دنبال ضربت هاى سختى كه از مسلمانان خورده بودند و با مشاهده كار ابليس پا به فرار گذاشتند و به هنگامى كه به مكه باز گشتند گفتند سراقة بن مالك سبب فرار قريش شد، اين سخن به گوش سراقه رسيد و سوگند ياد كرد كه من به هيچ وجه از اين موضوع آگاهى ندارم، و به هنگامى كه نشانه هاى مختلف وضع او را در ميدان بدر به او يادآورى كردند همه را انكار كرد و قسم خورد كه چنين چيزى حتما نبوده و او از مكه حركت نكرده، به اين ترتيب معلوم شد كه آن شخص سراقة بن مالك نبوده است.
دليل طرفداران تفسير اول اين است كه ابليس نمى تواند در شكل انسانى ظاهر گردد در حالى كه طرفداران تفسير دوم مى گويند دليلى بر محال بودن اين موضوع در دست نيست، به خصوص كه نظير آن را در داستان هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آمدن پير مردى در شكل مردم نجد در دار الندوة نيز نقل كرده اند، به علاوه ظاهر تعبيرات و گفتگوهائى كه در آيه فوق گذشت با مجسم شدن ابليس سازگارتر است.
ولى در هر حال آيه فوق نشان مى دهد كه مخصوصا در برنامه هاى گروهى، و جمعى، در صورتى كه در مسير حق يا باطل باشد يك سلسله امدادها و نيروهاى الهى و يا نيروهاى شيطانى فعاليت مى كنند و آنها در هر چهرهاى خودنمائى مى كنند و پويندگان راه خدا بايد مراقب اين موضوع باشند.
در آيه بعد اشاره به روحيه جمعى از طرفداران لشگر شرك و بت پرستى در صحنه بدر مى كند و مى گويد: در آن هنگام منافقان و آنهائى كه در دل آنها بيمارى بود مى گفتند: (اين مسلمانان به آئين خود مغرور شده اند و با اين گروه كم و اسلحه ناچيز بگمان پيروزى، و يا به خيال شهادت در راه خدا و زندگى جاويدان، در اين صحنه خطرناك كه به مرگ منتهى مى شود گام نهاده اند)!
( اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض غر هؤ لاء دينهم ) .
ولى آنها بر اثر عدم ايمان و عدم آگاهى از الطاف پروردگار و امدادهاى غيبى او از اين حقيقت آگاهى ندارند كه (هر كس بر خدا توكل كند و پس از بسيج تمام نيروهايش خود را به او بسپارد خداوند او را يارى خواهد كرد، چه اينكه خداوند قادرى است كه هيچ كس در مقابل او ياراى مقاومت ندارد، و حكيمى است كه ممكن نيست دوستان و مجاهدان راهش را تنها بگذارد)( و من يتوكل على الله فان الله عزيز حكيم ) .
در اينكه منظور از (منافقان ) و (الذين فى قلوبهم مرض ) چه كسانى بوده اند مفسران گفتگوى بسيارى كرده اند، ولى بعيد نيست كه هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدينه باشد، زيرا قرآن مجيد درباره منافقان كه شرح حال آنها در آغاز سوره بقره آمده است مى گويد( فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ) . (در دل هاى آنان بيمارى است و خدا نيز بر بيمارى آنها مى افزايد). (بقره آيه 10).
و اين گروه يا منافقانى هستند كه در مدينه به صفوف مسلمانان پيوسته بودند و اظهار اسلام و ايمان مى كردند اما در باطن با آنها نبودند، و يا آنها كه در مكه ظاهرا ايمان آورده اند، ولى از هجرت به مدينه سرباز زدند و در ميدان بدر به صفوف مشركان پيوسته، و به هنگامى كه كمى نفرات مسلمانان را در برابر لشكر كفر ديدند در تعجب فرو رفتند و گفتند اين جمعيت مسلمانان فريب دين و آئين خود را خوردند و به اين ميدان گام گذاردند و در هر حال خداوند از نيت باطنى آنها خبر مى دهد و اشتباه آنان و همفكرانشان را روشن مى سازد، آيه بعد صحنه مرگ كفار و پايان زندگى شومشان را مجسم مى كند، نخست روى سخن را به پيامبر كرده مى گويد: (اگر وضع عبرت انگيز كفار را به هنگامى كه فرشتگان مرگ به صورت و پشت آنها مى زدند و به آنها مى گفتند
عذاب سوزنده را بچشيد، مشاهده مى كردى، از سرنوشت رقت بار آنان آگاه مى شدى )
( و لو ترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم و ذوقوا عذاب الحريق ) .
گرچه (ترى ) فعل مضارع است ولى با وجود (لو) معنى ماضى مى بخشد، بنابر اين آيه فوق اشاره بوضع گذشته كافران و مرگ دردناك آنان است، بهمين جهت جمعى از مفسران اشاره به مرگ آنها در ميدان بدر بدست فرشتگان مى دانند و بعضى از روايات تاءييد نشده نيز در اين زمينه نقل كرده اند، ولى همانگونه كه سابقا اشاره كرديم قرائنى در دست است كه فرشتگان در ميدان بدر مستقيما در جنگ دخالت نكردند، بنابر اين آيه فوق اشاره به فرشتگان مرگ، و لحظه قبض روح و مجازات دردناكى است كه در اين لحظه بر دشمنان حق و گنهكاران بى ايمان وارد مى سازند.
(عذاب الحريق ) اشاره به مجازات روز قيامت است، زيرا در آيات ديگر قرآن مانند آيه 9 و 22 سوره حج، و 10 بروج نيز به همين معنى آمده است.
سپس مى گويد به آنها گفته مى شود: اين مجازات دردناك كه هم اكنون مى چشيد به خاطر امورى است كه دستهايتان پيش از شما فراهم ساخته و به اين جهان فرستاده است( ذلك بما قدمت ايديكم ) .
تعبير به (دست ) به خاطر آن است كه انسان غالب اعمال خويش را به كمك دست انجام مى دهد و گر نه آيه فوق همه اعمال بدنى و روحى را شامل مى گردد.
و در آخر آيه اضافه مى كند خداوند هيچ گاه ظلم و ستم به بندگانش روا نمى دارد و هر گونه مجازات و كيفرى در اين جهان و جهان ديگر دامان آنها را بگيرد از ناحيه خود آنها است( و ان الله ليس بظلام للعبيد ) .
واژه (ظلام ) صيغه مبالغه و به معنى بسيار ظلم كننده است، علت انتخاب اين واژه را در اينجا و مانند آن و هم چنين بحثهاى ديگرى پيرامون ظلم در جلد سوم تفسير نمونه صفحه 195 بيان كرديم.
آيه (52) تا (54) و ترجمه
( كدأب أل فرعون و الذين من قبلهم كفروا بايت الله فأخذهم الله بذنوبهم إن الله قوى شديد العقاب ) (52)( ذلك بأن الله لم يك مغيرا نعمة أنعمها على قوم حتى يغيروا ما بأ نفسهم و أن الله سميع عليم ) (53)( كدأب أل فرعون و الذين من قبلهم كذبوا بايت ربهم فأهلكنهم بذنوبهم و أغرقنا أل فرعون و كل كانوا ظلمين ) (54)
ترجمه:
52- (حال اين گروه مشركان ) همانند حال نزديكان فرعون و كسانى است كه پيش از آنها بودند، آنها آيات خدا را انكار كردند خداوند هم آنان را به گناهانشان كيفر داد، خداوند قوى و كيفرش شديد است.
53 اين به خاطر آن است كه خداوند هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمى دهد جز آنكه آنها خودشان را تغيير دهند، و خداوند شنوا و داناست.
54 اين (درست ) به حال فرعونيان و كسانى كه پيش از آنها بودند مى ماند كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند و ما هم به خاطر گناهانشان آنها را هلاك نموديم فرعونيان را غرق كرديم و همه اين گروهها ظالم (و ستمگر) بودند.
تفسير
يك سنت تغييرناپذير!
در اين آيات به يك (سنت همى شگى الهى ) درباره اقوام و ملتها اشاره شده تا اين تصور پيش نيايد كه آنچه درباره سرنوشت مشركان ميدان بدر و سرانجام شوم آنها گذشت يك حكم استثنائى و اختصاصى بوده است، بلكه اين اعمال از هر كس در گذشته سر زده، و يا در آينده سر زند، چنان نتائجى ببار خواهد آورد.
نخست مى گويد: (چگونگى حال مشركان قريش همانند دودمان فرعون و آنها كه پيش از او بودند مى باشد)( كدأب آل فرعون و الذين من قبلهم )
(همانها كه آيات خدا را انكار كردند و خداوند آنها را به گناهانشان گرفت )( كفروا بايات الله فاخذهم الله بذنوبهم ) .
(زيرا خداوند قوى و با قدرت است و كيفر او نيز سخت و شديد است )( ان الله قوى شديد العقاب ) .
بنابر اين تنها قريش و مشركان و بت پرستان مكه نبودند كه با انكار آيات الهى و لجاجت در برابر حق و در گيرى با رهبران راستين انسانيت گرفتار كيفر گناهانشان شدند، اين يك قانون جاودانى است كه اقوام نيرومندتر و قويتر همچون فرعونيان، و اقوام ضعيفتر را نيز در بر مى گيرد.
سپس اين موضوع را با ذكر ريشه اساسى مسأله، روشنتر مى سازد و مى گويد: (اينها همه به خاطر آن است كه خداوند هر نعمت و موهبتى را به قوم و ملتى ببخشد هيچگاه آنرا دگرگون نمى سازد مگر اينكه خود آن جمعيت دگرگون شوند و تغيير يابند)( ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) .
به تعبير ديگر فيض رحمت خدا بيكران و عمومى و همگانى است ولى به تناسب شايستگيها و لياقتها به مردم مى رسد در ابتدا خدا نعمتهاى مادى و معنوى خويش را شامل حال اقوام مى كند، چنانچه نعمتهاى الهى را وسيله اى براى تكامل خويش ساختند و از آن در مسير حق مدد گرفتند، و شكر آنرا كه همان استفاده صحيح است بجا آوردند، نعمتش را پايدار بلكه افزون مى سازد اما هنگامى كه اين مواهب وسيله اى براى طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى و تبعيض و ناسپاسى و غرور و آلودگى گردد در اين هنگام نعمتها را مى گيرد و يا آنرا تبديل به بلا و مصيبت مى كند، بنابر اين دگرگونيها همواره از ناحيه ما است و گرنه مواهب الهى زوال ناپذير است.
در تعقيب اين هدف بار ديگر قرآن اشاره به حال قدرتمندانى همانند فرعونيان و گروهى ديگر از اقوام پيشين مى كند و مى گويد: (وضع حال و عادت بت پرستان در مورد سلب نعمتها و گرفتارى در چنگال كيفرهاى سخت، همچون وضع و حالت فرعونيان و اقوام پيشين بود)( كدأب آل فرعون و الذين من قبلهم ) .
(آنها نيز آيات پروردگارشان را كه به منظور هدايت و تقويت و سعادت آنان نازل شده بود تكذيب كرده و زير پا گذاشتند)( كذبوا بايات ربهم ) .
(ما هم به خاطر گناهانشان هلاكشان كرديم )( فاهلكناهم بذنوبهم ) .
(و فرعونيان را در ميان امواج غرق ساختيم )( و اغرقنا آل فرعون ) .
(و تمام اين اقوام و افرادشان ظالم و ستمگر بودند هم نسبت به خويشتن و هم نسبت به ديگران( و كل كانوا ظالمين ) .
پاسخ به يك سوال
در اينجا پرسشى پيش مى آيد كه چرا در اين فاصله كوتاه آيه (كدأب آل فرعون...) با مختصر تفاوتى تكرار شده است؟
در جواب اين سؤال به اين نكته بايد توجه داشت كه گر چه تكرار و تاءكيد در مسائل حساس و حياتى يكى از اصول بلاغت است و در گفته هاى فصيحان و بليغان همواره ديده مى شود، ولى در آيات فوق تفاوت مهمى نيز وجود دارد كه عبارت را از صورت تكرار خارج مى سازد.
و آن اين كه آيه نخست اشاره به مجازاتهاى الهى در مقابل انكار آيات حق مى كند، و سپس حال آنها را در اين قسمت به فرعونيان و اقوام پيشين تشبيه مى نمايد.
ولى در آيه دوم اشاره به دگرگونيهاى نعمتهاى دنيا و از ميان رفتن مواهب الهى يعنى پيروزيها، امنيتها، قدرتها، و ساير افتخارات شده، سپس حالشان به حال فرعونيان و اقوام گذشته تشبيه گرديده.
در حقيقت در يك مورد سخن در سلب نعمتها و مجازاتهاى ناشى از آن است و در مورد ديگر بحث از تغيير نعمتها و دگرگونيهاى آن.
در اين آيات به دو نكته مهم اشاره شده كه از هر نظر شايان توجه است.
نكته ها
1- عوامل حيات و مرگ ملت ها
تاريخ، اقوام و ملتهاى گوناگونى را به ما نشان مى دهد: گروهى را كه آخرين مراحل ترقى را به سرعت طى كردند و گروهى را كه به پائينترين مرحله انحطاط رسيدند، گروه سومى كه يك روز پراكنده و وامانده و شكست خورده بودند، اما روز ديگر نيرومند و سربلند شدند، گروه چهارمى كه به عكس از عاليترين مرحله افتخار به قعر دره ذلت و خوارى سقوط كردند.
بسيارند كسانى كه از برابر صحنه هاى مختلف تاريخ به آسانى مى گذرند
بدون اينكه كمترين انديشه اى در آن كنند، و نيز بسيارند كسانى كه به جاى بررسى علل و عوامل اصلى و زيربنائى حيات و مرگ ملتها، گناه را به گردن عوامل كم اهميت كه نقش اساسى را به عهده ندارند و يا عوامل موهوم و خرافى و خيالى مى اندازند.
بسيارى تمام علت بدبختى خود را به بيگانگان و سياست هاى مخرب آنها نسبت مى دهند و عده اى همه اين حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاك مى پندارند سرانجام عده اى دست به دامن قضا و قدر به مفهوم تحريف يافته اش و يا شانس و طالع و اقبال مى زنند و همه حوادث تلخ و شيرين را از اين طريق توجيه مى كنند.
همه اينها براى اين است كه از درك علل واقعى وحشت دارند.
قرآن در آيات فوق انگشت روى نقطه اصلى (دردها) و (درمانها) و عوامل پيروزى و شكست گذارده، و مى گويد: براى يافتن عامل اصلى لازم نيست آسمانها و زمينها را جستجو كنيد و يا به دنبال عوامل موهوم و پندارى راه بيفتيد بلكه كافى است تنها در وجود، در فكر و روحيه و اخلاق خود، و در نظامات اجتماعى خودتان جستجو كنيد، هر چه هست در اينجا است!.
ملتهائى كه فكر و انديشه خود را به كار انداختند، دست اتحاد و برادرى بهم دادند، سعى و تلاش و اراده و تصميم نيرومند داشتند، و به هنگام لزوم، جانبازى و فداكارى كردند و قربانى دادند، به طور قطع پيروز شدند، اما هنگامى كه ركود و سستى و تنبلى جاى سعى و كوشش را گرفت، غفلت و بى خبرى به جاى آگاهى و ترديد، و دودلى به جاى تصميم، محافظه كارى به جاى شهامت، نفاق و تفرقه به جاى اتحاد، تن پرورى و خودخواهى به جاى فداكارى، و تظاهر و رياكارى به جاى اخلاص و ايمان نشست، سقوط و نكبت آغاز شد.
در حقيقت جمله(ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) برترين قانون حيات انسانها را بيان مى كند، و روشن مى سازد كه مكتب قرآن در زمينه حيات جامعه ها اصيلترين و روشنترين مكتب هاست، حتى به آنها كه در عصر اتم، و فضا انسان را فراموش كرده و گرداننده چرخهاى تاريخ را ابزارهاى توليد و مسائل اقتصادى كه خود مولود انسان است مى پندارند اعلام مى كند كه شما هم سخت در اشتباهيد، شما معلول را گرفته و علت اصلى را كه خود ايشان و دگرگونى انسانهاست فراموش كرده ايد، به شاخه چسبيده ايد آنهم فقط يك شاخه و ريشه اصلى را از خاطر برده ايد!،
راه دور نرويم تاريخ اسلام، و يا صحيحتر تاريخ زندگى مسلمين، شاهد پيروزيهاى درخشانى در آغاز كار و شكستهاى تلخ و دردناكى به دنبال آن است، در قرون نخستين، اسلام به سرعت در جهان پيش مى رفت، و در همه جا نور علم و آزادى مى پاشيد، بر سر اقوام سايه علم و دانش مى گسترد، نيرو آفرين و قدرت بخش و تكان دهنده و آباد كننده بود، و تمدنى خيره كننده به وجود آورد كه در تاريخ سابقه نداشت اما چند قرن بيشتر نگذشت كه اين جوشش به خاموشى گرائيد، تفرقه و پراكندگى، انزوا و بى تفاوتى، ضعف و ناتوانى و در نتيجه عقب ماندگى جاى آنهمه ترقى را گرفت، تا آنجا كه مسلمانان جهان براى وسائل ابتدائى زندگى ناچار شدند دست به دامان ديگران بزنند، فرزندان خود را براى فرا گرفتن علم و دانش راهى ديار بيگانه كنند، در حالى كه يك روز دانشگاه هاى مسلمانان برترين دانشگاه هاى جهان و مركز دانشجويان دوست و بيگانه بود، ولى كار به جايى رسيد كه نه تنها صادر كننده علم و صنعت و تكنولوژى نشدند بلكه مواد ابتدائى غذائى را نيز از خارج از كشورهاى خود وارد كردند!.
سرزمين فلسطين آنها، كه يك روز كانون مجد و عظمت مسلمين بود و حتى جنگجويان صليبى با مليونها كشته و مجروح در طى دويست سال! نتوانستند آنرا از دست سربازان اسلام بيرون آورند، در مدت شش روز به آسانى از دست دادند! در حالى كه براى پس گرفتن يك وجب آن را از دشمن بايد ماهها و سالها چانه بزنند چانه اى كه معلوم نيست پايانش به كجا بيانجامد؟!.
آيا اين وعده الهى كه مى فرمايد( و كان حقا علينا نصر المؤ منين ) : (يارى مؤ منان بر عهده ماست ) (روم 47) تخلف پذيرفته؟.
و يا اينكه مى گويد( و لله العزة و لرسوله و للمؤ منين ) : (عزت و سربلندى از آن خدا و پيامبر و مؤ منان است ) (منافقون 8) منسوخ گشته؟!.
و يا اينكه مى گويد:( و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون ) : (در كتب آسمانى پيشين نوشتيم كه زمين از آن بندگان صالح ماست ) (انبياء 105) دگرگون شده است؟.
آيا خداوند العياذ بالله از انجام وعدههاى خود عاجز است؟ و يا وعدههاى خويش را به دست فراموشى سپرده؟ و يا تغيير داده؟!... اگر چنين نيست پس چرا آنهمه مجد و عظمت و قدرت و سربلندى و افتخار از ميان رفت؟!.
قرآن مجيد در آيه كوتاه فوق به همه اين سؤ الها و صدها سؤ ال مانند آن يك پاسخ بيشتر نمى گويد و آن اينكه سرى به اعماق قلبتان بزنيد، و نگاهى به زواياى اجتماعتان بيفكنيد، ببينيد دگرگونيها از ناحيه خود شما شروع شده است، لطف و رحمت خدا براى همگان گسترده است، شمائيد كه شايستگيها و لياقتها را از ميان برديد و به چنين روز غمانگيزى افتاديد!
اين آيه تنها از گذشته سخن نمى گويد كه بگوئيم گذشته با همه تلخى و شيرينى هايش گذشته است و ديگر باز نمى گردد، و سخن از آن بيهوده است.
بلكه از امروز و آينده نيز سخن مى گويد، كه اگر بار ديگر به سوى خدا آئيد، پايه هاى ايمان را محكم كنيد، انديشه ها را بيدار سازيد، تعهدها و مسئوليتهايتان را به ياد آريد، دستها را به يكديگر بفشاريد، بپاخيزيد و و فرياد كشيد، و بخروشيد، و بجوشيد قربانى دهيد و جهاد كنيد، و تلاش و كوشش را در همه زمينه ها بكار گيريد، باز هم آب رفته به جوى آيد، روزهاى تيره و تاريك سپرى شود، افقى درخشان و سرنوشتى روشن در برابر شما آشكار مى گردد، و مجد و عظمت ديرين در سطحى عاليتر تجديد خواهد شد.
بيائيد عوض شويد: دانشمندانتان بگويند و بنويسند، جنگجويانتان پيكار كنند تجار و زحمتكشانتان تلاش كنند، جوانانتان بيشتر و بيشتر درس بخوانند و پاك شوند و تلاش كنند آگاهى بياندوزند، تا خون تازهاى در عروق جامعه شما به جريان بيفتد و آنچنان قدرت پيدا كنيد كه دشمن سرسختى كه امروز يك وجب زمين را با خواهش پس نميدهد تمام زمينها را با التماس بشما برگرداند!
ولى اينها حقائقى است كه گفتنش آسان، و دانستن و باور كردنش مشكل، و عمل كردن به آن مشكلتر است، ولى بهر حال بايد در پرتو نور اميد به پيش رفت.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه مسئله رهبرى نقش بسيار مؤ ثرى در سرنوشت اقوام و ملل دارد ولى نبايد فراموش كرد كه ملتهاى بيدار همواره رهبران لايق را به رهبرى خويش مى پذيرند و رهبران نالايق و زورگو و ستمكار در برابر خشم و اراده آهنين ملتها در هم كوبيده مى شوند.
اين را نيز نبايد فراموش كرد كه ماوراى اسباب و عوامل ظاهرى يك سلسله مددهاى غيبى و الطاف الهى است كه در انتظار بندگان با ايمان و پرجوش و با اخلاص است، ولى آنها را هم بيحساب به كسى نمى دهند، بلكه شايستگى و آمادگى لازم دارد.
اين بحث را با ذكر دو روايت پايان مى دهيم.
نخست اينكه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده (ما انعم الله على عبد بنعمة فسلبها اياة حتى يذنب ذنبا يستحق بذلك السلب): (خداوند هيچ نعمتى كه به بنده اى بخشيده از او نمى گيرد مگر اينكه گناهى كند كه به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود).
در حديث ديگرى از آن امام (عليهالسلام ) مى خوانيم: (خداوند پيامبرى را مامور كرد كه اين سخن را به قوم خود بگويد كه هيچ جمعيت و گروهى كه در پرتو اطاعت من در خوشى و آسايش بوده اند از آنچه موجب رضايت من است تغيير حالت نداده اند مگر اينكه من هم آنها را از آنچه دوست مى دارند به آنچه ناخوش دارند تغيير حال داده ام، و هر گروه و خانواده اى كه به خاطر معصيت گرفتار ناراحتى بوده اند، سپس از آنچه موجب عدم رضايت من است تغيير موضع داده اند من هم آنها را به آنچه دوست دارند رسانده و تغيير موضع داده ام ).
2- جبر سرنوشت و جبر تاريخ و ساير جبرها ممنوع!
موضوع مهم ديگرى كه از آيات فوق به روشنى استفاده مى شود اين است كه انسان سرنوشت خاصى كه از پيش تعيين شده باشد ندارد و تحت تأثير (جبر تاريخ ) و (جبر زمان ) و (محيط) نيست، بلكه عامل سازنده تاريخ و زندگى انسان دگرگونيهائى است كه در روش و اخلاق و فكر و روح او به اراده خودش پيدا مى شود.
بنابر اين آنها كه معتقد به قضا و قدر جبرى هستند و مى گويند همه حوادث به خواست اجبارى پروردگار است با آيه فوق محكوم مى شوند، و همچنين جبر مادى كه انسان را بازيچه دست غرائز تغيير ناپذير و اصل وراثت مى داند، و يا جبر محيط كه او را محكوم چگونگى اوضاع اقتصادى و شرائط توليد مى داند از نظر مكتب اسلام و قرآن بى ارزش و نادرست است، انسان آزاد است و سرنوشت خود را به دست خويش مى سازد.
انسان با توجه به اصلى كه در آيات فوق خوانديم زمام سرنوشت
و تاريخ خود را در دست دارد كه براى خود افتخار و پيروزى مى آفريند و اوست كه خود را گرفتار شكست و ذلت مى سازد درد او از خود اوست و دواى او بدست خودش، تا در وضع او دگرگونى پيدا نشود و با خودسازى خويشتن را عوض نكند تغييرى در سرنوشتش پيدا نخواهد شد!
آيه (55) تا (59) و ترجمه
( إن شر الدواب عند الله الذين كفروا فهم لا يؤ منون ) (55)( الذين عهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة و هم لا يتقون ) (56)( فإ ما تثقفنهم فى الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم يذكرون ) (57)( و إما تخافن من قوم خيانة فانبذ إليهم على سواء إن الله لا يحب الخائنين ) (58)( و لا يحسبن الذين كفروا سبقوا إنهم لا يعجزون ) (59)
ترجمه:
55 بدترين جنبندگان نزد خدا كسانى هستند كه راه كفر پيش گرفتند و ايمان نمى آورند.
56- كسانى كه با آنها پيمان بستى سپس هر بار عهد خود را مى شكنند و (از پيمان شكنى و خيانت ) پرهيز ندارند.
57- اگر آنها را در (ميدان ) جنگ بيابى آنچنان به آنها حمله كن كه جمعيتهائى كه پشت سر آنها هستند پراكنده شوند، شايد متذكر گردند (و عبرت گيرند).
58- و هر گاه (با ظهور نشانه هائى ) از خيانت گروهى بيم داشته باشى (كه عهد خود را شكسته حمله غافلگيرانه كنند) به طور عادلانه به آنها اعلام كن (كه پيمانشان لغو شده است ) زيرا خداوند خائنان را دوست نميدارد.
59- و آنها كه راه كفر پيش گرفتند تصور نكنند (با اين اعمال ) پيروز مى شوند (و از قلمرو كيفر ما بيرون مى روند) آنها هرگز ما را عاجز نخو
تفسير
شدت عمل در برابر پيمانشكنان در اين آيات به گروه ديگرى از دشمنان اسلام كه در طول تاريخ پر ماجراى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ضربات سختى بر مسلمين وارد كردند و سرانجام نتيجه دردناك آنرا چشيدند اشاره مى كند.
اين گروه همان يهود مدينه بودند كه مكرر با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيمان بستند و پيمان خويش را ناجوانمردانه شكستند.
اين آيات روش محكمى را كه پيامبر با اين گروه پيمانشكن بايد در پيش گيرد بيان مى كند، روشى كه مايه عبرت ديگران و رفع خطر اين گروه گردد.
نخست آنها را بيارزشترين موجودات زنده اين جهان معرفى كرده مى گويد: بدترين جنبندگان نزد خدا كسانى هستند كه راه كفر پيش گرفتند و همچنان به آن ادامه ميدهند و به هيچ رو ايمان نمى آورند( ان شر الدواب عند الله الذين كفروا فهم لا يؤ منون ) .
تعبير به الذين كفروا شايد اشاره به اين باشد كه بسيارى از يهود مدينه قبل از ظهور پيامبر اسلام طبق آنچه در كتب خود ديده بودند نسبت به وى اظهار علاقه و ايمان مى كردند، بلكه مبلغ او بودند و مردم را براى ظهورش آماده مى ساختند، ولى پس از ظهورش چون منافع مادى خويش را در خطر ديدند به كفر گرائيدند و آنچنان در اين راه سرسختى نشان دادند كه هيچ اميدى به ايمان آنها نبود، آنچنان كه قرآن مى گويد فهم لا يؤ منون.
سپس مى گويد اينها همان كسانى بودند كه با آنها عهد و پيمان بستى كه لا اقل بى طرفى را رعايت كنند و در صدد آزار مسلمانان و كمك به دشمنان اسلام نباشند، ولى آنها هر بار پيمان خود را مى شكستند( الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة ) .
نه از خدا شرم مى كردند و نه از مخالفت فرمان او پرهيز داشتند و نه از زير پا گذاردن اصول انسانى پروا مينمودند( و هم لا يتقون ) .
تعبير به ينقضون و لا يتقون كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دليل بر اين مى باشد كه آنها كرارا پيمان خود را با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شكستند.
در آيه بعد طرز برخورد با اين گروه پيمانشكن و بى ايمان و لجوج را چنين بيان مى كند كه: اگر آنها را در ميدان جنگ بيابى و اسلحه به دست گيرند و در برابر تو بايستند آنچنان آنها را در هم بكوب كه جمعيتهائى كه در پشت سر آنها قرار دارند عبرت گيرند و پراكنده شوند و عرض اندام نكنند( فاما تثقفنهم فى الحرب فشرد بهم من خلفهم ) .
تثقفنهم از ماده ثقف (بر وزن سقف ) به معنى درك كردن چيزى از روى دقت و با سرعت است، اشاره به اينكه بايد از موضعگيريهاى آنها به سرعت و با دقت آگاه شوى و پيش از آنكه ترا در يك جنگ غافلگيرانه گرفتار كنند مانند صاعقه بر سر آنها فرود آئى!.
و شرد از ماده تشريد به معنى پراكنده ساختن تواءم با اضطراب است، يعنى آنچنان به آنها حمله كن كه گروههاى ديگر از دشمنان و پيمانشكنان متفرق گردند و فكر حمله را از سر بيرون كنند.
اين دستور به خاطر آن است كه دشمنان ديگر و حتى دشمنان آينده عبرت گيرند، و از دست زدن به جنگ خود دارى كنند، و همچنين آنها كه با مسلمانان پيمانى دارند و يا در آينده پيمانى خواهند بست از نقض پيمان خود دارى كنند و شايد همگى متذكر شوند( لعلهم يذكرون ) .
و اگر آنها در برابر تو در ميدان حاضر نشدند ولى قرائن و نشانه هائى از آنها ظاهر شده است كه در صدد پيمان شكنى هستند و بيم آن ميرود كه دست به خيانت بزنند و پيمان خود را بدون اعلام قبلى يكجانبه نقض كنند، تو پيشدستى كن، و به آنها اعلام نما كه پيمانشان لغو شده است( و اما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء ) .
مبادا بدون اعلام الغاء پيمانشان به آنها حمله كنى زيرا خداوند خائنان و كسانى كه در پيمان خويش راه خيانت در پيش مى گيرند دوست نميدارد (ان الله لا يحب الخائنين ) گرچه در آيه فوق به پيامبر اجازه داده شده كه در زمينه ترس از خيانت و پيمان شكنى دشمن پيمان آنها را لغو كند ولى روشن است كه اين ترس بدون دليل نخواهد بود حتما در زمينهاى است كه آنها مرتكب اعمالى مى شوند كه نشان ميدهد در فكر پيمان شكنى و زدوبند با دشمن و حمله غافلگيرانه هستند، اين مقدار از قرائن و علائم اجازه ميدهد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيمان آنها را لغو شده اعلام كند.
جمله فانبذ اليهم از ماده انباز بمعنى افكندن و يا بمعنى اعلام كردن است، يعنى پيمان آنها را بسوى آنها بيفكن و الغا كن و لغو آن را اعلام نما.
تعبير به على سواء يا بمعنى اين است كه همانگونه كه آنها پيمان خويش را عملا لغو كرده اند تو هم از طرف خودت الغا كن، اين يك حكم عادلانه و متساوى است، و يا اينكه بمعنى اعلام كردن به يك روش واضح و بى پيرايه و خالى از هر گونه خدعه و نيرنگ است.
به هر حال آيه فوق در عين اينكه به مسلمانان هشدار ميدهد سعى كنند كه مورد حمله پيمانشكنان قرار نگيرند رعايت اصول انسانى را در حفظ تعهدات و يا الغاى پيمانها به آنها گوشزد مى كند.
در آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به اين گروه پيمانشكن كرده به آنها هشدار ميدهد و مى گويد: مبادا آنها كه راه كفر پيش گرفتهاند تصور كنند با اعمال خيانت آميز خود پيروز شده اند و از قلمرو قدرت و كيفر ما بيرون رفتهاند( و لا يحسبن الذين كفروا سبقوا ) .
آنها هرگز ما را عاجز نخواهند كرد و از محيط قدرت ما بيرون نخواهند رفت( انهم لا يعجزون ) .
آيه (60) تا (64) و ترجمه
( و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم و أخرين من دونهم لا تعلمونهم الله يعلمهم و ما تنفقوا من شى ء فى سبيل الله يوف إليكم و أنتم لا تظلمون ) (60)( و إن جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله إنه هو السميع العليم ) (61)( و إن يريدوا أن يخدعوك فإن حسبك الله هو الذى أيدك بنصره و بالمؤمنين ) (62)( و ألف بين قلوبهم لو أنفقت ما فى الارض جميعا ما ألفت بين قلوبهم و لكن الله ألف بينهم إنه عزيز حكيم ) (63)( يأ يها النبى حسبك الله و من اتبعك من المؤ منين ) (64)
ترجمه:
60- در برابر آنها (دشمنان ) آنچه توانائى داريد از نيرو آماده سازيد (و همچنين ) اسبهاى ورزيده (براى ميدان نبرد) تا به وسيله آن دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد و (همچنين ) گروه ديگرى غير از اينها را كه شما نمى شناسيد و خدا مى شناسد و هر چه در راه خدا (و تقويت بنيه دفاعى اسلام ) انفاق كنيد.
به شما باز گردانده مى شود و به شما ستم نخواهد شد.
61- و اگر تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از در صلح درا، و بر خدا تكيه كن كه او شنوا و داناست.
62- و اگر بخواهند تو را فريب دهند خدا براى تو كافى است او همان كسى است كه تو را با يارى خود و مومنان تقويت كرد.
63- و در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد نمود، اگر تمام آنچه روى زمين است صرف مى كردى كه در ميدان دلهاى آنها الفت بيفكنى نميتوانستى ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد او توانا و حكيم است.
64- اى پيامبر، خداوند و مؤ منانى كه از تو پيروى مى كنند براى حمايت تو
تفسير
افزايش قدرت جنگى و هدف آن به تناسب دستورات گذشته در زمينه جهاد اسلامى، در نخستين آيه مورد بحث به يك اصل حياتى كه در هر عصر و زمان بايد مورد توجه مسلمانان باشد اشاره مى كند، و آن لزوم آمادگى رزمى كافى در برابر دشمنان است.
نخست مى گويد و در برابر دشمنان هر قدر توانائى داريد از نيرو و قدرت آماده سازيد( و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة ) .
يعنى در انتظار نمانيد تا دشمن به شما حمله كند و آنگاه آماده مقابله شويد، بلكه از پيش بايد به حد كافى آمادگى در برابر هجومهاى احتمالى دشمن داشته باشيد.
سپس اضافه مى كند: و همچنين به اندازه كافى اسبهاى ورزيده براى ميدان جهاد فراهم سازيد( و من رباط الخيل ) .
رباط به معنى بستن و پيوند دادن است، و بيشتر به معنى بستن حيوان در نقطهاى براى نگهدارى و محافظت به كار رفته، سپس به همين تناسب به معنى محافظت و مراقبت به طور كلى آمده است، و مرابطه به معنى محافظت مرزها و همچنين به معنى مراقبت از هر چيز ديگر مى آيد، و به محل بستن و نگاهدارى حيوانات رباط گفته مى شود و بهمين تناسب كاروانسرا را عرب رباط مى گويد.
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت: 1 در جمله كوتاه فوق يك اصل اساسى در زمينه جهاد اسلامى و حفظ موجوديت مسلمانان، و مجد و عظمت و افتخارات آنان بيان شده است، و تعبير آيه به قدرى وسيع است كه بر هر عصر و زمان و مكانى كاملا تطبيق مى كند.
كلمه قوة چه كلمه كوچك و پر معنائى است، نه تنها وسائل جنگى و سلاحهاى مدرن هر عصرى را در بر مى گيرد، بلكه تمام نيروها و قدرتهائى را كه به نوعى از انواع در پيروزى بر دشمن اثر دارد شامل مى شود، اعم از نيروهاى مادى و معنوى.
آنها كه گمان مى كنند راه پيروزى بر دشمن و حفظ موجوديت خويش تنها بستگى به كميت سلاحهاى جنگى دارد، سخت در اشتباهند، زيرا ما در همين ميدانهاى جنگ عصر خود ملتهائى را ديديم كه با نفرات و اسلحه كمتر در برابر ملتهاى نيرومندتر و با سلاحى پيشرفتهتر پيروز شدند، مانند ملت مسلمان الجزائر در برابر دولت نيرومند فرانسه!.
بنابر اين علاوه بر اينكه بايد از پيشرفتهترين سلاحهاى هر زمان به عنوان يك وظيفه قطعى اسلامى بهرهگيرى كرد، بايد به تقويت روحيه و ايمان سربازان كه قوة و نيروى مهمترى است پرداخت.
از قدرتهاى اقتصادى، فرهنگى، سياسى، كه آنها نيز در مفهوم قوة مندرج هستند و نقش بسيار مؤ ثرى در پيروزى بر دشمن دارد نيز نبايد غفلت كرد.
جالب اين است كه در روايات اسلامى براى كلمه قوة تفسيرهاى گوناگونى شده كه از وسعت مفهوم اين كلمه حكايت مى كند، مثلا در بعضى از روايات مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود منظور از قوة تير است.
و در روايت ديگرى كه در تفسير على بن ابراهيم آمده مى خوانيم كه منظور از آن هر گونه اسلحه است.
و باز در روايتى كه در تفسير عياشى آمده مى خوانيم كه منظور از آن شمشير و سپر است.
و بالاخره در روايت ديگر كه در كتاب من لا يحضر آمده مى خوانيم: منه الخضاب السواد: يكى از مصداقهاى قوة در آيه موهاى سفيد را به وسيله رنگ سياه كردن است! يعنى اسلام حتى رنگ موها را كه به سرباز بزرگسال چهره جوانترى ميدهد تا دشمن مرعوب گردد از نظر دور نداشته است، و اين نشان ميدهد كه چه اندازه مفهوم قوة در آيه فوق وسيع است.
بنابر اين آنها كه تنها پارهاى از روايات را ديده اند و كلمه قوة را به يك مصداق، محدود ساختهاند گرفتار اشتباه عجيبى شده اند.
ولى افسوس كه مسلمانان با داشتن يك چنين دستور صريح و روشنى گويا همه چيز را به دست فراموشى سپرده اند، نه از فراهم ساختن نيروهاى معنوى و روانى براى مقابله دشمن در ميان آنها خبرى هست، و نه از نيروهاى اقتصادى و فرهنگى و سياسى و نظامى، و عجب اين است كه با اين فراموشكارى بزرگ و پشت سر انداختن چنين دستور صريح باز خود را مسلمان ميدانيم، و گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام ميافكنيم و مى گوئيم اگر اسلام آئين پيشرفت و پيروزى است پس چرا ما مسلمانها عقب افتادهايم؟!.
به عقيده ما اگر اين دستور بزرگ اسلامى( و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة ) به عنوان يك شعار همگانى در همه جا تبليغ شود و مسلمانان از كوچك و بزرگ، عالم و غير عالم، نويسنده و گوينده، سرباز و افسر، كشاورز و بازرگان، در زندگى خود آن را بكار بندند، براى جبران عقبماندگيشان كافى است.
سيره عملى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پيشوايان بزرگ اسلام نيز نشان ميدهد كه آنها براى مقابله با دشمن از هيچ فرصتى غفلت نمى كردند، در تهيه سلاح و نفرات، تقويت روحيه سربازان، انتخاب محل اردوگاه، و انتخاب زمان مناسب براى حمله به دشمن و به كار بستن هر گونه تاكتيك جنگى، هيچ مطلب كوچك و بزرگى را از نظر دور نميداشتند.
معروف است كه در ايام جنگ حنين به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر دادند كه سلاح تازه مؤ ثرى در يمن اختراع شده است، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فورا كسانى را به يمن فرستاد تا آن سلاح را براى ارتش اسلام تهيه كنند!.
در حوادث جنگ احد مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مقابل شعار بت پرستان اعل هبل، اعل هبل سربلند باد بت بزرگ هبل..
شعار كوبندهتر و نافذترى به مسلمانان تعليم داد تا بگويند الله اعلى و اجل: خدا برتر و بالاتر از همه چيز است، و در برابر شعار ان لنا العزى و لا عزى لكم: بت بزرگ عزى براى ماست و شما عزى نداريد بگويند: الله مولانا و لا مولا لكم: خداوند ولى و سرپرست و تكيه گاه ماست و شما تكيه گاهى نداريد.
اين نشان ميدهد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانان حتى از تاثير يك شعار قوى در برابر دشمن غافل نبودند، و بهترين آنرا براى خود انتخاب مى كردند.
دستور مهم فقهى اسلام در زمينه مسابقه تيراندازى و اسب سوارى كه حتى برد و باخت مالى را در زمينه آن تجويز كرده، و مسلمانان را به اين مسابقه دعوت نموده است، نمونه ديگرى از بينش عميق اسلام در زمينه آمادگى در برابر دشمن است.
2- نكته مهم ديگرى كه از آيه فوق استفاده مى شود رمز جهانى و جاويدانى بودن آئين اسلام است، زيرا مفاهيم و محتويات اين آئين آن چنان گسترده است كه با گذشت زمان به كهنگى و فرسودگى نمى گرايد، جمله و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة هزار سال پيش مفهوم زندهاى داشت، و امروز هم چنين است، و ده هزار سال ديگر هم مفهوم آن همچنان زنده باقى خواهد ماند، زيرا هر سلاح و قدرتى در آينده نيز پيدا شود در كلمه جامع قوة نهفته است چون جمله ما استطعتم عام و كلمه قوة كه به صورت نكره آمده است عموميت آنرا تقويت كرده و هر گونه نيروئى را شامل مى شود.
3 در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه چرا بعد از ذكر كلمه قوة كه مفهومى چنين گسترده دارد مسئله اسبهاى ورزيده جنگى مطرح شده است؟.
پاسخ اين سؤ ال با يك جمله روشن مى شود و آن اينكه آيه فوق در عين اينكه يك دستور وسيع براى همه قرون و اعصار بيان نموده، دستور خاصى هم براى عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، عصر نزول قرآن نيز بيان داشته است، در حقيقت اين مفهوم كلى را با ذكر يك مثال روشن براى نياز آن عصر و زمان پياده كرده است، زيرا اسب اگر چه در ميدانهاى جنگ امروز با وجود تانكها و زرهپوشها و هواپيماها و هليكوپترها نقش چندانى ندارد ولى در آن عصر براى رزمندگان شجاع و پيشرو وسيله چابك و سريعى محسوب مى شد.
هدف نهايى تهيه سلاح و افزايش قدرت جنگى سپس قرآن به دنبال اين دستور اشاره به هدف منطقى و انسانى اين موضوع مى كند و مى گويد هدف اين نيست كه مردم جهان و حتى ملت خود را بانواع سلاحهاى مخرب و ويرانگر درو كنيد، و آباديها و زمينها را به ويرانى بكشانيد هدف اين نيست كه سرزمينها و اموال ديگران را تصاحب كنيد، و هدف اين نيست كه اصول بردگى و استعمار را در جهان گسترش دهيد، بلكه هدف اين است كه با اين وسائل دشمن خدا و دشمن خود را بترسانيد( ترهبون به عدوا الله و عدوكم ) .
زيرا غالب دشمنان گوششان بدهكار حرف حساب و منطق و اصول انسانى نيست، آنها چيزى جز منطق زور نميفهمند!.
اگر مسلمانان ضعيف باشند همه گونه تحميلات به آنها مى شود، اما هنگامى كه كسب قدرت كافى كنند دشمنان حق و عدالت و دشمنان استقلال و آزادى بوحشت ميافتند و سر جاى خود مينشينند.
هم اكنون كه تفسير اين آيه را مينويسيم قسمت مهمى از سرزمينهاى اسلامى در فلسطين و كشورهاى ديگر در زير چكمه هاى سربازان اسرائيل است، هجوم ناجوانمردانهاى كه اخيرا به جنوب لبنان شد و هزاران خانواده را آواره كردند، و صدها نفر را بكشتن دادند، و آباديها را به ويرانه هاى وحشتناكى مبدل ساختند، بر اين ماجراى غمانگيز فصل تازهاى افزود.
در حالى كه افكار عمومى مردم جهان به طور دربست اين عمل را محكوم كرده و حتى دوستان اسرائيل در اين موضوع با ديگران هم صدا شده اند، قطعنامه هاى سازمان ملل اسرائيل را به تخليه همه اين سرزمينها مامور مى كند، ولى اين ملت چند مليونى گوششان بدهكار هيچ يك از اين مسائل نيست، چرا كه زور دارند و اسلحه و قدرت و آمادگى جنگى كافى و پشتيبان قوى و از ساليان دراز پيش از اين خود را آماده براى چنين تجاوزهائى كرده اند، تنها منطقى كه ميتواند جوابگوى آنها باشد منطق و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة..
ترهبون به عدو الله و عدوكم.
مى باشد، گوئى اين آيه در عصر ما و براى وضع امروز ما نازل شده است و مى گويد آنچنان نيرومند شويد كه دشمن به وحشت بيفتد و زمينهاى غصب شده را پس بدهد و در سر جاى خود بنشيند.
جالب توجه اينكه كلمه عدو الله را با عدوكم قرين ساخته اشاره به اينكه در موضوع جهاد و دفاع اسلامى اغراض شخصى مطرح نيست، بلكه هدف حفظ مكتب انسانى اسلام است، آنها كه دشمنيشان با شما شكلى از دشمنى با خدا، يعنى دشمنى با حق و عدالت و ايمان و توحيد و برنامه هاى انسانى دارد، بايد در اين زمينه ها هدف حملات يا دفاع شما باشند.
در حقيقت اين تعبير شبيه تعبير فى سبيل الله و يا جهاد فى سبيل الله است كه نشان مى دهد جهاد و دفاع اسلامى نه بشكل كشورگشائى سلاطين
پيشين، و نه توسعه طلبى استعمارگران و امپرياليستهاى امروز، و نه به صورت غارتگرى قبائل عرب جاهلى است، بلكه همه براى خدا، و در راه خدا، و در مسير احياى حق و عدالت است.
سپس اضافه مى كند، علاوه بر اين دشمنانى كه مى شناسيد دشمنان ديگرى نيز داريد كه آنها را نمى شناسيد و با افزايش آمادگى جنگى شما آنها نيز مى ترسند و بر سر جاى خود مى نشينند (و آخرين من دونهم لا تعلمونهم ).
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد: 1 گرچه مفسران درباره اين گروه احتمالات گوناگونى داده اند: بعضى آن را اشاره به گروهى از يهود مدينه دانسته اند كه عداوت خود را مخفى مى داشتند، و بعضى ديگر آنرا اشاره به دشمنان آينده مسلمانان همچون امپراطورى روم و دربار ساسانيان كه در آن روز مسلمانان احتمال در گيرى با آنها را نمى دادند، دانسته اند، ولى آنچه صحيح تر به نظر مى رسد آن است كه منظور منافقانند زيرا آنها در ميان صفوف مسلمين به طور ناشناخته وجود داشتند و در صورت آمادگى كامل سپاه اسلام آنان نيز به وحشت مى افتادند و دست و پاى خود را جمع مى كردند.
شاهد اين موضوع آيه 101 سوره توبه است كه مى گويد و من اهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم: بعضى از اهل مدينه در نفاق و دوروئى جسور و سركش هستند تو آنها را نمى شناسى ولى ما آنها را مى شناسيم.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تمام گروههاى دشمنان ناشناخته اسلام اعم از منافقان و غير آنها در مفهوم آيه جمع باشند.
2- آيه متضمن دستورى براى امروز مسلمانان نيز هست و آن اينكه تنها نبايد روى دشمنان شناخته شده خود تكيه كنند و آمادگى خويش را در سر حد مبارزه آنها محدود سازند بلكه دشمنان احتمالى و بالقوة را نيز بايد در نظر بگيرند و حد اكثر نيرو و قدرت لازم را فراهم كنند و اگر به راستى مسلمانان چنين نكته اى را در نظر مى داشتند هيچگاه گرفتار حملات غافلگيرانه دشمنان نيرومند نمى شدند.
و در پايان اين آيه اشاره به موضوع مهم ديگرى مى كند و آن اينكه تهيه نيرو و قوه كافى و ابزار و اسلحه جنگى، و وسائل مختلف دفاعى، نياز به سرمايه مالى دارد، لذا به مسلمانان دستور مى دهد كه بايد با همكارى عموم اين سرمايه را فراهم سازند، و بدانيد هر چه در اين راه بدهيد در راه خدا دادهايد و هرگز گم نخواهد شد و آنچه در راه خدا انفاق كنيد به شما پس داده خواهد شد( و ما تنفقوا من شيى ء فى سبيل الله يوف اليكم ) .
و تمام آنها و بيشتر از آن به شما مى رسد و هيچگونه ستمى بر شما وارد نمى گردد( و انتم لا تظلمون ) .
اين پاداش، هم در زندگى اين جهان از طريق پيروزى اسلام و شوكت و عظمت آن به شما مى رسد، زيرا يك ملت ضعيف و مغلوب سرمايه هاى مالى او نيز بخطر خواهد افتاد و امنيت و آرامش و استقلال خويش را نيز از دست خواهد داد، بنابر اين ثروتهائى كه در اين راه صرف مى شود از طريق ديگر و در سطحى بالاتر عائد انفاق كنندگان خواهد شد. و هم پاداش بزرگترى در جهان ديگر در جوار رحمت پروردگار در انتظار شماست با اين حال نه تنها ظلم و ستمى بر شما نخواهد رفت بلكه بالاترين سود و بهره را خواهيد برد. جالب توجه اينكه در جمله بالا كلمه شيى ء كه مفهوم وسيعى دارد بكار رفته، يعنى هر گونه چيزى اعم از جان و مال و قدرت فكرى يا نيروى منطق و يا هر گونه سرمايه ديگرى را در راه تقويت بنيه دفاعى و نظامى مسلمانان در برابر دشمن انفاق كنيد از خدا پنهان نخواهد ماند و آن را محفوظ داشته و به موقع به شما مى دهد. در تفسير جمله و انتم لا تظلمون اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه جمله عطف به جمله ترهبون باشد يعنى اگر نيروى كافى براى مقابله با دشمنان فراهم سازيد آنها از حمله به شما وحشت مى كنند و توانائى بر ظلم و ستم كردن به شما نخواهند داشت بنابر اين ظلم و ستمى بر شما واقع نمى شود. هدف و اركان جهاد اسلامى نكته ديگرى كه از آيه فوق استفاده مى شود و پاسخگوى بسيارى از سؤ الات و ايرادهاى خرده گيران و افراد ناآگاه خواهد بود شكل و هدف و برنامه جهاد اسلامى است آيه به روشنى مى گويد هدف اين نيست كه انسانها را به كشتن دهيد و هدف اين نيست كه به حقوق ديگران تجاوز كنيد، بلكه همانطور كه گفتيم هدف اصلى اين است كه دشمنان بترسند و به شما تجاوز نكنند و زور نگويند، و تمام تلاش و كوشش شما بايد در كوتاه كردن شر دشمنان خدا و حق و عدالت خلاصه شود. آيا مخالفان يك چنين تصويرى از جهاد اسلامى را كه قرآن با صراحت در آيه فوق آورده در ذهن خود ترسيم كرده اند كه پشت سر هم به اين قانون اسلامى حمله مى كنند، گاهى مى گويند اسلام آئين شمشير است، و گاهى مى گويند اسلام براى تحميل عقيده متوسل به اسلحه شده است، و گاهى پيامبر اسلام را با ساير كشورگشايان تاريخ مقايسه مى كنند! به عقيده ما جواب همه اينگونه ايرادها آن است كه به قرآن باز گردند و در هدف نهائى اين برنامه بينديشند تا همه چيز بر آنها روشن شود. آمادگى براى صلح با اينكه آيه گذشته به قدر كافى هدف جهاد اسلامى را مشخص مى ساخت ولى آيه بعد كه پيرامون صلح با دشمن بحث مى كند اين حقيقت را روشن تر مى سازد، مى گويد اگر آنها تمايل به صلح نشان دادند تو نيز دست آنها را عقب نزن و تمايل نشان ده (و ان جنحوا للسلم فاجنح لها). اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا وجود دارد كه اگر آنها به سوى صلح پر و بال بگشايند تو هم به سوى آن پر و بال بگشاى، زيرا جنحوا از ماده جنوح به معنى تمايل آمده و به پر پرندگان نيز جناح گفته مى شود زيرا هر يك از بالهاى آنها به يك طرف متمايل است بنابر اين در تفسير آيه هم از ريشه لغت مى توان استفاده كرد و هم از مفهوم ثانوى آن. و از آنجا كه به هنگام امضاى پيمان صلح غالبا افراد گرفتار ترديدها و دو دليها مى شوند به پيامبر دستور مى دهد در قبول پيشنهاد صلح ترديدى به خود راه مده و چنانچه شرائط آن منطقى و عاقلانه و عادلانه باشد آن را بپذير و بر خدا توكل كن زيرا خداوند هم گفتگوهاى شما را مى شنود و هم از نيات شما آگاه است( و توكل على الله انه هو السميع العليم ) . ولى با اين حال به پيامبر و مسلمانان هشدار مى دهد كه ممكن است در پيشنهادهاى صلح خدعه و نيرنگى در كار باشد و صلح را مقدمهاى براى ضربه غافلگيرانه اى قرار دهند يا هدفشان تاءخير جنگ براى فراهم كردن نيروى بيشتر باشد اما از اين موضوع نيز نگرانى به خود راه مده زيرا خداوند كفايت كار تو را مى كند و در همه حال پشتيبان تو است( و ان يريدوا ان يخدعوك فان حسبك الله )
سابقه زندگى تو نيز گواه بر اين حقيقت است زيرا اوست كه تو را با يارى خود و بوسيله مؤ منان پاكدل تقويت كرد( هو الذى ايدك بنصره و بالمؤ منين ) . بارها خطرات بزرگى براى تو فراهم ساختند و نقشه هاى خطرناكى طرح كردند كه از طريق عادى غلبه بر آن ممكن نبود اما او تو را در برابر همه اينها حفظ كرد. به علاوه اين مؤ منان مخلصى كه گرد تو را گرفتهاند و از هيچ گونه فداكارى مضايقه ندارند قبلا مردمى از هم پراكنده و با يكديگر دشمن بودند خداوند نور هدايت بر آنها پاشيد و در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد كرد (و الف بين قلوبهم ). ساليان دراز در ميان طايفه اوس و خزرج در مدينه جنگ و خونريزى بود و سينه هاى آنها مالامال كينه و عداوت، آنچنان كه هيچ كس باور نمى كرد روزى آنها دست دوستى و محبت به سوى هم دراز كنند و در يك صف قرار گيرند ولى خداوند قادر متعال اين كار را در پرتو اسلام و در سايه نزول قرآن انجام داد، نه تنها اوس و خزرج كه از طايفه انصار بودند چنين كشمكش را داشتند ياران مهاجر پيامبر كه از مكه آمده بودند نيز پيش از اسلام با هم الفت دوستى نداشتند و چه بسا سينه هايشان از كينه هاى يكديگر پر بود اما خداوند همه آن كينه ها را شست و از ميان برد بطورى كه از سيصد و سيزده نفر رزمندگان بدر كه حدود هشتاد نفر از مهاجران و بقيه از انصار بودند ارتشى كوچك اما يك پارچه و نيرومند، متحد و متفق بوجود آمد كه دشمن قوى پنجه خود را، در هم شكستند. سپس اضافه مى كند فراهم ساختن اين الفت و پيوند دلها از طرق مادى و عادى امكانپذير نبود اگر تمام آنچه را در روى زمين خرج مى كردى هيچ گاه نمى توانستى در ميان دلهايشان الفت ايجاد كنى( لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم ) . ولى اين خدا بود كه در ميان آنها بوسيله ايمان الفت ايجاد كرد( و لكن الله الف بينهم ) . آنها كه بوضع روحيه افراد لجوج و كينه توز مخصوصا اقوام بى خبرى همچون مردم عصر جاهليت آشنا هستند مى دانند اينگونه كينه ها و عداوتها را نه بوسيله مال و ثروت مى شود شستشو كرد نه با جاه و مقام، تنها راه فرو نشاندن آن انتقام است همان انتقامى كه به صورت زنجيره ئى تكرار خواهد شد و در هر بار چهره زشت آن هولناك تر و دامنه آن وسيعتر خواهد گرديد، تنها چيزى كه ميتواند آن كينه هاى راسخ و ريشهدار را از ميان ببرد ايجاد يك نوع انقلاب و دگرگونى در افكار و انديشه ها و جانها است، آنچنان انقلابى كه شخصيتها را دگرگون سازد و طرز تفكرها را عوض كند و در سطحى بسيار بالاتر از آنچه بودند قرار گيرند به طورى كه اعمال گذشته در نظرشان پست و ناچيز و ابلهانه جلوه كند و به دنبال آن دست به يك خانه تكانى در اعماق وجود خود بزنند و زباله هاى كينه و قساوت و انتقامجوئى و تعصبهاى قبيلهاى و مانند آن را بيرون بريزند و اين كارى است كه از پول و ثروت هرگز ساخته نيست بلكه تنها در سايه ايمان و توحيد واقعى امكانپذير است. و در پايان آيه اضافه مى كند خداوند عزيز و حكيم است( انه عزيز حكيم ) . عزت او ايجاب مى كند كه هيچ كس را ياراى مقاومت در مقابل او نباشد و حكمتش سبب مى شود كه همه كارهايش روى حساب باشد و لذا برنامه حساب شدهاى دلهاى پراكنده را متحد ساخت و در اختيار پيامبرش گذاشت تا نور هدايت اسلام را بوسيله آنها در همه جهان پخش كند. در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد: 1 بعضى از مفسران آيه فوق را تنها اشاره به اختلافات اوس و خزرج كه از انصار بودند دانستهاند ولى با توجه به اين كه مهاجران و انصار هر دو در يك صف به يارى پيغمبر بر خواستند روشن مى شود كه مفهوم آيه يك مفهوم وسيع است شايد آنها چنين فكر كرده اند كه تنها اختلاف در ميان اوس و خزرج بود در حالى كه هزار گونه اختلاف و شكاف اجتماعى ميان طبقه فقير و غنى بوده و آقا كوچك و بزرگ اين قبيله و آن قبيله وجود داشت شكافهائى كه در سايه اسلام پر شد و آثار آن بر طرف گشت آنچنان كه قرآن در جاى ديگر مى گويد( و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا ) اين نعمت بزرگ خدا را به خاطر داشته باشيد كه شما با هم دشمن بوديد او در ميان دلهايتان الفت ايجاد كرد و در پرتو نعمتش برادر يك دگر شديد (آل عمران 103). 2 اين قانون تنها مربوط به مسلمانان نخستين نبوده امروز هم كه اسلام سايه خود را بر سر هشتصد ميليون مسلمان جهان گسترده و از نژادهاى مختلف و اقوام كاملا متفاوت و گروههاى اجتماعى متنوع پيروانى دارد هيچ حلقه اتصالى نمى تواند آنها را بهم متحد و مربوط سازد (جز حلقه اتصال ايمان و توحيد) اموال، ثروتها و تشويقهاى مادى و كنگرهها و كنفرانسها به تنهايى كارى از آنها ساخته نيست بايد همان شعلهاى در دلها افروخته شود كه در قلوب مسلمانان نخستين بود و نصرت و پيروزى نيز تنها از همين راه اخوت اسلامى ميسر است. در آخرين آيه مورد بحث براى تقويت روحيه پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روى سخن را به او كرده مى گويد: اى پيامبر خداوند و اين مؤ منانى كه از تو پيروى مى كنند براى حمايت تو كافى هستند و با كمك آنها ميتوانى به هدف خود نائل شوى( يا ايها النبى حسبك الله و من اتبعك من المؤ منين ) . بعضى از مفسران نقل كرده اند كه اين آيه هنگامى نازل شد كه طائفه يهود بنى قريظه و بنى نضير به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفتند ما حاضريم تسليم تو شويم و از تو پيروى كنيم (و ترا يارى خواهيم كرد) آيه بالا نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار داد كه به آنها اعتماد و تكيه نكند، بلكه تكيه گاه خود را تنها خدا و مؤ منان قرار دهد.
حافظ (ابونعيم ) كه از علماى معروف اهل سنت است در كتاب فضائل الصحابه به اسناد خود نقل كرده كه اين آيه درباره على بن ابى طالب نازل شده و منظور از مؤ منين على (عليهالسلام ) است.
كرارا گفته ايم كه اينگونه تفسيرها و شاءن نزولها آيه را منحصر و محدود نمى كند بلكه منظور اين است شخصى مانند على (عليهالسلام ) كه در صف اول مؤ منان قرار دارد نخستين تكيه گاه پيامبر بعد از خدا از ميان مسلمين است هر چند كه ديگر مؤ منان نيز در صفوف بعد يار و ياور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هستند.
آيه (65) و (66) و ترجمه
( يأيها النبى حرض المؤ منين على القتال إن يكن منكم عشرون صبرون يغلبوا مائتين و إن يكن منكم مائة يغلبوا ألفا من الذين كفروا بأنهم قوم لا يفقهون ) (65)( الن خفف الله عنكم و علم أن فيكم ضعفا فإن يكن منكم مائة صابرة يغلبوا مائتين و إن يكن منكم ألف يغلبوا اءلفين بإذن الله و الله مع الصبرين ) (66)
ترجمه:
65- اى پيامبر! مومنان را تحريك به جنگ (با دشمن ) كن، هر گاه بيست نفر با استقامت از شما باشند بر دويست نفر غلبه مى كنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند پيروز مى گردند چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى فهمند!.
66- هم اكنون خداوند از شما تخفيف داد و دانست كه در شما ضعفى وجود دارد بنابر اين هر گاه يكصد نفر با استقامت از شما باشند بر دويست نفر پيروز مى شوند و اگر يكهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند كرد و خدا با صابران است.
تفسير
منتظر برابرى قوا نباشيد!
در اين دو آيه نيز دستورات نظامى و احكام جهاد اسلامى تعقيب مى شود.
در نخستين آيه به رسول اكرم دستور مى دهد كه (اى پيامبر! مسلمانان را تحريص و تشويق به جهاد با دشمن كن )( يا ايها النبى حرض المؤ منين على القتال ) .
جنگجويان و رزمندگان هر اندازه آمادگى داشته باشند باز قبل از شروع به جنگ بايد آنها را از نظر روحى تقويت و به اصطلاح شارژ كرد، و اين در برنامه تمام ارتش هاى آگاه جهان گنجانيده شده است كه فرماندهان و افسران سپاه قبل از حركت به سوى ميدان جنگ و يا در ميدان قبل از آغاز حمله با ذكر مطالب مناسبى روح جنگى آنان را تقويت مى كنند و از خطر شكست بر حذر مى دارند.
منتها دامنه اين تشويق و تحريص در مكتب هاى مادى و مشابه آن محدود است، ولى در مكتبهاى آسمانى بسيار گسترده تر است، توجه به فرمان پروردگار، و تاثير ايمان به خدا، و يادآورى مقام شهداى راه حق، فضيلت و پاداش هاى بى حسابى كه در انتظار آنها است و افتخارها و مواهب معنوى كه در پيروزى بر دشمن در صحنه جهاد وجود دارد، بهترين وسيله براى تشويق و تحريك روح سلحشورى و استقامت و پايمردى در سربازان مى باشد، در جنگهاى اسلامى گاهى تلاوت چند آيه از قرآن مجيد آنچنان سربازان مجاهد را آماده مى ساخت كه سر از پا نمى شناختند و يك پارچه عشق و شور و هيجان مى شدند.
در هر حال اين جمله از آيه اهميت تبليغ و تقويت هر چه بيشتر روحيه سربازان را به عنوان يك دستور اسلامى روشن مى سازد.
و به دنبال آن دستور دومى مى دهد و مى گويد: (اگر از شما بيست نفر سرباز با استقامت باشد بر دويست نفر غلبه خواهند كرد و اگر از شما صد نفر باشد بر هزار نفر از كافران غلبه مى كند)( ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم ماة يغلبو الفا من الذين كفروا ) .
گر چه تعبير آيه به صورت اخبار از غلبه يك نفر برده نفر است، ولى به قرينه آيه بعد كه مى گويد( الان خفف الله عنكم ) : (هم اكنون خدا اين تكليف را بر شما تخفيف داد)... (روشن مى شود كه منظور از آن تعيين وظيفه و برنامه و دستور است نه تنها يك خبر ساده، و به اين ترتيب مسلمانان نبايد منتظر اين باشند كه از نظر نفرات جنگى با دشمن در يك سطح مساوى قرار گيرند بلكه حتى اگر عدد آنها يك دهم نفرات دشمن باشد باز وظيفه جهاد بر آنها فرض است.
سپس اشاره به علت اين حكم كرده و مى گويد (اين بخاطر آن است كه دشمنان بى ايمان شما جمعيتى هستند كه نمى فهمند)( بانهم قوم لا يفقهون ) .
اين تعليل در آغاز عجيب و شگفت آور به نظر مى رسد كه چه ارتباطى ميان (آگاهى ) و (پيروزى ) يا (عدم آگاهى ) و (شكست ) وجود دارد؟ ولى در واقع رابطه ميان اين دو بسيار نزديك و محكم است چه اينكه مؤ منان، راه خود را به خوبى مى شناسند، هدف آفرينش و وجود خود را درك مى كنند، و از نتائج مثبتى كه در اين جهان و پاداش هاى فراوانى كه در جهان ديگر در انتظار مجاهدان است باخبرند آنها مى دانند براى چه مى جنگند؟ و براى (كه ) پيكار مى كنند و در راه (چه هدف مقدسى ) فداكارى مى نمايند، و اگر در اين راه قربانى و شهيد شوند حسابشان با (كيست )؟.
اين مسير روشن و اين آگاهى، به آنان صبر و استقامت و پايمردى مى بخشد.
اما افراد بى ايمان و يا بت پرستان، درست نمى دانند براى چه مى جنگند؟ و براى چه كسى مبارزه مى كنند؟ و اگر در اين راه كشته شدند خون آنها را چه كسى جبران خواهد كرد؟ تنها روى يك عادت و تقليد كوركورانه و يا تعصب خشك و بى منطق به دنبال اين مكتب افتاده اند و اين تاريكى راه و نا آگاهى از هدف و ندانستن پايان كار و نتيجه مبارزه، اعصاب آنها را سست مى كند، و توان و استقامتشان را مى گيرد، و از آنها موجودى ضعيف مى سازد.
اما به دنبال دستور سنگين فوق، خداوند آن را چند درجه تخفيف مى دهد
و مى گويد هم اكنون خداوند به شما تخفيف داد و دانست در ميان شما افرادى ضعيف و سست هستند)( الان خفف الله عنكم و علم ان فيكم ضعفا ) .
سپس مى گويد: (در اين حال اگر از شما صد نفر سرباز با استقامت باشند، بر دويست نفر غلبه مى كنند و اگر هزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا پيروز مى شوند)( فان يكن منكم ماة صابرة يغلبوا ماتين و ان يكن منكم الف يغلبوا الفين باذن الله ) .
ولى در هر حال فراموش نكنيد كه (خداوند با صابران است )( و الله مع الصابرين ) .
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1- آيا آيه نخست منسوخ شده؟
همانطور كه مشاهده كرديم آيه نخست، به مسلمانان دستور مى دهد كه حتى اگر لشگر دشمن ده برابر آنها باشد از مقابله با آنها سرباز نزنند، در حالى كه در آيه دوم نسبت را به دو برابر تنزل داده است.
اين اختلاف ظاهرى سبب شده كه بعضى حكم آيه اول را بوسيله آيه دوم منسوخ بدانند، و يا آيه اول را بر يك حكم مستحب و آيه دوم را بر يك حكم واجب حمل كنند، يعنى اگر تعداد دشمنان حداكثر دو برابر تعداد مسلمانان باشد وظيفه دارند از ميدان جهاد عقب نشينى نكنند، اما اگر بيش از دو برابر باشد تا ده برابر مى توانند از جهاد خوددارى كنند، اما بهتر آن است كه باز هم دست از جهاد بر ندارند.
ولى جمعى از مفسران را عقيده بر اين است كه اختلاف ظاهرى كه بين دو آيه ديده مى شود نه دليل بر نسخ است و نه دليل بر استحباب، بلكه هر يك از اين دو حكم مورد معينى دارد: به هنگامى كه مسلمانان گرفتار ضعف و سستى شوند و در ميان آنها افراد تازه كار و ناآزموده و ساخته نشده بوده باشند مقياس سنجش همان نسبت دو برابر است، ولى به هنگامى كه افراد ساخته شده و ورزيده و قوى الايمان همانند بسيارى از رزمندگان بدر بوده باشند اين نسبت تا ده برابر ترقى مى كند.
بنابراين دو حكم مذكور در دو آيه، مربوط به دو گروه مختلف و در شرائط متفاوت است، و به اين ترتيب نسخى در اينجا وجود ندارد و اگر مى بينيم در بعضى از روايات تعبير به نسخ شده است بايد توجه داشته باشيم كه (نسخ در لسان روايات مفهوم وسيعى دارد كه تخصيص را هم شامل مى شود).
2- افسانه موازنه قوا
آيات فوق به هر صورت اين حكم مسلم را در بر دارد كه مسلمانان هرگز نبايد در انتظار موازنه ظاهرى قوا با دشمن بنشينند بلكه گاهى با دو برابر جمعيت خود و گاهى حتى با ده برابر بايد به مقابله برخيزند و به عذر كمبود نفرات از برابر دشمن فرار نكنند، و جالب اينكه در بيشتر ميدانهاى جنگى اسلام تعادل قوا به سود دشمن بهم خورده بود و مسلمين غالبا در اقليت بوده اند، نه تنها در جنگهائى كه در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اتفاق افتاد، مانند بدر و احد و احزاب، و يا جنگهائى مثل موته كه تعداد مسلمانان سه هزار نفر و حداقل عددى كه از نفرات دشمن نوشته اند يكصد و پنجاه هزار نفر بود، بلكه در جنگهائى كه بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رخ داد اين تفاوت به نحو حيرت انگيزى وجود داشت، مثلا تعداد نفرات ارتش آزادى بخش اسلام را در جنگ با سپاه ساسانى پنجاه هزار نفر، در حالى كه تعداد سپاهيان خسروپرويز را پانصد هزار نفر نوشته اند.
در واقعه (يرموك ) كه برخورد بزرگ ارتش اسلام با سپاهيان روم بود مورخان نقل كرده اند لشگرى را كه هرقل گردآورى كرد حدود دويست هزار نفر بود، ولى ارتش اسلام از بيست و چهار هزار نفر تجاوز نمى كرد!!
و عجيبتر اين كه نوشته اند تعداد نفراتى كه از دشمن در اين ميدان به خاك افتادند بالغ بر هفتاد هزار نفر مى شد.
شك نيست كه موازنه و برترى قوا به ظاهر يكى از عوامل پيروزى است، ولى چه چيز سبب مى شد كه اين تفاوت بزرگ و چشمگير به سود مسلمانها جبران گردد؟
پاسخ اين سئوال مهم را قرآن با سه تعبير در دو آيه فوق بيان كرده است در يكجا مى گويد: (عشرون صابرون ) (بيست نفر با استقامت ) (و ماة صابرة ) (يكصد نفر با استقامت ).
يعنى روح استقامت و پايدارى كه ثمره درخت ايمان است سبب مى شد كه هر يك نفر در برابر ده نفر استقامت كنند و بر آنها پيروز گردند.
و در جاى ديگر مى گويد (بانهم قوم لا يفقهون ) يعنى عدم آگاهى آنها از هدفشان و آگاهى شما نسبت بهدف مقدستان، كمبود نفرات را جبران مى كند.
و در جاى ديگر تعبير به (اذن الله ) مى كند، يعنى امدادهاى الهى و كمك هاى غيبى و معنوى و لطف و رحمت پروردگار شامل حال چنين مجاهدان با ايمان و پر استقامت است.
امروز نيز مسلمانان در برابر دشمنان نيرومندى قرار دارند، اما عجب اين است كه در بسيارى از ميدانهاى جنگ نفرات مسلمين بسيار از دشمن برترى دارند، ولى باز هم اثرى از پيروزى نيست و درست در جهت عكس مسلمين نخستين گام بر مى دارند.
اينها بخاطر آن است كه آگاهى كافى متاءسفانه در مسلمانان امروز نيست، روح استقامت را به خاطر تسليم شدن در برابر عوامل فساد و زرق و برق مادى از دست داده اند، حمايتهاى الهى نيز بخاطر آلودگى به گناه از آنها سلب شده است در نتيجه به چنين سرنوشتى گرفتار شده اند!
ولى راه بازگشت هنوز باز است و اميدواريم روزى فرا رسد كه مفهوم آيات فوق بار ديگر در مسلمين زنده شود و به وضع ذلت بار كنونى پايان دهند.
3- جالب توجه اينكه در آيه اول كه سخن از نسبت يك و ده است براى مثال (عشرون ) يعنى بيست نفر، و (ماتين ) يعنى دويست نفر انتخاب شده، اما در آيه دوم كه سخن از نسبت دو برابر است، مثال يكصد نفر در برابر دويست نفر و هزار نفر در برابر دو هزار نفر انتخاب شده.
اين تفاوت مثال گويا به خاطر بيان اين حقيقت است كه افراد قوى الاراده و با ايمان حتى مى توانند از بيست نفر يك لشكر بسازند در حالى كه افراد ضعيف از چنين عدد كمى نمى توانند يك لشگر تهيه كنند بلكه بايد از چندين برابر آن لشگر فراهم سازند.
آيه (67) تا (71) و ترجمه
( ما كان لنبى اءن يكون له اءسرى حتى يثخن فى الا رض تريدون عرض الدنيا و الله يريد الاخرة و الله عزيز حكيم ) (67)( لو لا كتب من الله سبق لمسكم فيما اءخذتم عذاب عظيم ) (68)( فكلوا مما غنمتم حللا طيبا و اتقوا الله إن الله غفور رحيم ) (69)( يأيها النبى قل لمن فى أيديكم من الا سرى إن يعلم الله فى قلوبكم خيرا يؤتكم خيرا مما أخذ منكم و يغفر لكم و الله غفور رحيم ) (70)( و إ ن يريدوا خيانتك فقد خانوا الله من قبل فأمكن منهم و الله عليم حكيم ) (71)
ترجمه:
67- هيچ پيامبرى حق ندارد اسيرانى (از دشمن ) بگيرد تا كاملا بر آنها پيروز گردد (و جاى پاى خود را در زمين محكم كند) شما متاع ناپايدار دنيا را مى خواهيد (و مايليد اسيران بيشترى بگيريد و در برابر گرفتن مالى آزاد كنيد) ولى خداوند سراى ديگر را (براى شما) مى خواهد و خداوند قادر و حكيم است.
68- اگر فرمان سابق خدا نبود (كه بدون ابلاغ، امتى را كيفر ندهد) مجازات بزرگى به خاطر چيزى كه (از اسيران ) گرفتيد به شما مى رسيد.
69- اكنون از آنچه غنيمت گرفته ايد حلال و پاكيزه بخوريد و از خدا بپرهيزيد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
70- اى پيامبر! به اسيرانى كه در دست شما هستند بگو اگر خداوند خيرى در دلهاى شما بداند (و نيات نيك و پاكى داشته باشيد) بهتر از آنچه از شما گرفته به شما مى دهد، و شما را مى بخشد، و خداوند آمرزنده و مهربان است.
71- اما اگر بخواهند با تو خيانت كنند (موضوع تازه اى نيست ) آنها پيش از اين (نيز) به خدا خيانت كردند و خداوند (شما را) بر آنها پيروز كرد و خداوند دانا و حكيم است.
تفسير
اسيران جنگى
در آيات گذشته قسمتهاى مهمى از احكام جهاد و درگيرى با دشمنان بيان شد، در آيات مورد بحث با ذكر قسمتى از احكام اسراى جنگى اين بحث تكميل مى شود، زيرا جنگها معمولا با مساءله گرفتن اسير تواءمند، و طرز رفتار با اسراى جنگى از نظر جنبه هاى انسانى و هم چنين هدفهاى جهاد فوق العاده اهميت دارد.
نخستين مطلب مهمى را كه در اين زمينه بيان مى كند، اين است كه مى گويد: (هيچ پيامبرى حق ندارد اسيران جنگى داشته باشد، تا به اندازه كافى جاى پاى خود را در زمين محكم كند و ضربه هاى كارى و اطمينان بخش بر پيكر دشمن وارد سازد)( ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض ) .
(يثخن ) از ماده (ثخن ) بر وزن (شكن ) در اصل به معنى ضخامت و غلظت و سنگينى آمده است، سپس به همين مناسبت به پيروزى و غلبه آشكار و قوت و قدرت و شدت اطلاق شده.
گروهى از مفسران (حتى يثخن فى الارض ) را به معنى مبالغه و شدت در كشتار دشمن گرفته اند و مى گويند معنى اين جمله اين است كه گرفتن اسيران جنگى بايد بعد از كشتار فراوان دشمن باشد، ولى با توجه به كلمه (فى الارض ) (در زمين ) و با توجه به ريشه اين لغت كه به معنى شدت و غلظت است، روشن مى شود كه معنى اصلى جمله چنين نيست، بلكه منظور اصلى تفوق كامل بر دشمن و نشان دادن قوت و قدرت و محكم كردن سيطره خود بر منطقه است.
ولى از آنجا كه گاهى در هم كوبيدن و كشتار دشمن سبب تحكيم موقعيت مسلمانان مى شود يكى از مصاديق اين جمله در شرايط خاصى كشتار دشمن مى تواند بوده باشد، نه مفهوم اصلى جمله!.
به هر حال آيه مورد بحث مسلمانان را توجه به يك نكته حساس جنگى مى دهد، و آن اينكه هيچگاه مسلمانان پيش از شكست كامل دشمن نبايد به فكر گرفتن اسير باشند، زيرا چنانكه از پاره اى از روايات استفاده مى شود، بعضى از مسلمانان تازه كار در ميدان (بدر) سعى داشتند دشمن را تا ممكن است اسير كنند، براى اينكه طبق معمول جنگهاى آن روز؛ پس از خاتمه جنگ، مبلغ قابل ملاحظه اى به نام (فديه ) يا (فداء) مى گرفتند و اسيران را در مقابل آن آزاد مى كردند.
اين كار ممكن است بعضى از مواقع كار خوبى محسوب شود، ولى قبل از اطمينان كامل از شكست دشمن كار خطرناكى است، زيرا مشغول شدن به گرفتن اسيران و بستن دستهاى آنها و انتقال آنان به يك محل مناسب در بسيارى از اوقات جنگجويان را از اصل هدف جنگ باز مى دارد، و چه بسا به دشمن زخم خورده امكان مى دهد كه حملات خود را تشديد و جنگجويان را در هم بكوبند، همان گونه كه در حادثه جنگ احد توجه به جمع آورى غنائم گروهى از مسلمانان را به خود مشغول ساخت، و دشمن از فرصت استفاده كرد و ضربه نهائى خود را بر آنها وارد كرد!
بنابراين گرفتن اسير تنها در صورتى مجاز است كه اطمينان كامل از پيروزى بر دشمن حاصل شود در غير اين صورت بايد با ضربات قاطع و كوبنده و پى در پى قدرت و نيروى دشمن مهاجم را از كار بياندازد. اما به محض حصول اطمينان از اين موضوع، هدف انسانى ايجاب مى كند كه دست از كشتن بردارند و به اسير كردن قناعت كنند.
اين دو نكته مهم (نظامى ) و انسانى در آيه فوق در عبارت كوتاهى بيان شده است.
سپس آن گروه را كه بر خلاف اين دستور رفتار كردند مورد ملامت قرار داده و مى گويد: (شما تنها به فكر جنبه هاى مادى هستيد و متاع ناپايدار دنيا را مى خواهيد، در حاليكه خداوند سراى جاويدان و سعادت همى شگى را براى شما مى خواهد( تريدون عرض الدنيا و الله يريد الاخرة ) .
(عرض ) به معنى (امور ناپايدار) است و از آنجا كه سرمايه هاى مادى اين جهان پايدار نمى مانند (عرض الدنيا) به آنها گفته شده.
البته همانطور كه گفتيم توجه به جنبه هاى مادى اسيران جنگى و غفلت از اهداف نهائى يعنى پيروزى بر دشمن نه تنها به سعادت و پاداش اخروى لطمه مى زند، بلكه از نظر زندگى اين جهان و سربلندى و عزت و آرامش نيز زيان بخش است، در حقيقت اين اهداف نهائى از امور پايدار اين جهان محسوب مى شود، و به تعبير ديگر نبايد به خاطر منافع آنى و زودگذر، منافع مستمر آينده را به خطر افكند!.
و در پايان آيه مى فرمايد دستور فوق در واقع آميخته اى از عزت و پيروزى و حكمت و تدبير است، چون از ناحيه خداوند صادر شده و خداوند عزيز و حكيم است( و الله عزيز حكيم ) .
در آيه بعد بار ديگر به ملامت و توبيخ كسانى كه براى تاءمين منافع زودگذر مادى مصالح مهم اجتماعى را به خطر افكندند، پرداخته، مى گويد: (اگر فرمان سابق خدا نبود عذاب و كيفر بزرگى به خاطر اسيرانى كه گرفتيد به شما مى رسيد)( لو لا كتاب من الله سبق لمسكم فيما اخذتم عذاب عظيم )
درباره جمله (لو لا كتاب من الله سبق ) مفسران، احتمالات گوناگون داده اند، ولى آنچه مناسبتر با تفسير مجموع آيه است، اين است كه: (اگر نه اين بود كه خداوند از پيش مقرر داشته است كه تا حكمى را به وسيله پيامبرش براى بندگان بيان نكرده آنها را مجازات نكند، شما را به خاطر اينكه به دنبال گرفتن اسيران به منظور جلب منافع مادى رفتيد و موقعيت ارتش اسلام و پيروزى نهائى آن را به خطر افكنديد، سخت كيفر مى داد، ولى همانگونه كه در آيات ديگر قرآن تصريح شده، سنت پروردگار اين است كه نخست احكام را تبيين مى كند سپس متخلفين را كيفر مى دهد) مانند( و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ) (سوره اسراء آيه 15).
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت
1- ظاهر آيات فوق همانگونه كه گفتيم بحث پيرامون گرفتن اسيران جنگى است، نه مساءله گرفتن (فديه ) بعد از جنگ، و به اين ترتيب بسيارى از اشكالات كه در فهم تفسير آيه براى جمعى از مفسران پيدا شده خود بخود حل خواهد شد.
و نيز ملامت و سرزنش متوجه گروهى است كه قبل از پيروزى كامل مشغول گرفتن اسيران به منظور هدفهاى مادى شدند، و هيچگونه ارتباطى با شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن دسته از مؤ منان كه هدف جهاد را تعقيب مى كردند، ندارد.
بنابراين بحثهائى از قبيل اينكه آيا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اينجا مرتكب گناهى شده و چگونه با مقام عصمت او سازگار است، همگى بى مورد است.
همچنين احاديثى كه در بعضى از كتب اهل تسنن در تفسير آيه وارد شده و مى گويد آيه مربوط به اقدام پيامبر و مسلمانان به گرفتن فديه در مقابل اسيران جنگى بعد از جنگ بدر و قبل از اجازه خداوند است، و اينكه تنها كسى كه مخالف با فديه و طرفدار كشتن اسيران جنگى بود عمر يا سعد بن معاذ بود و پيامبر درباره او فرمود اگر عذابى از طرف خدا نازل مى شد هيچ كس از ما جز عمر و يا سعد بن معاذ نجات نمى يافت!! همه اين بحثها بى اساس و اين گونه روايات از تفسير آيه به كلى بيگانه است، بخصوص اينكه نشانه جعل در اين احاديث كاملا ظاهر است، زيرا مقام عمر يا سعد بن معاذ را حتى بالاتر از مقام پيامبر قرار داده است!!
2- آيات فوق هيچگونه مخالفتى با گرفتن فداء و آزاد ساختن اسيران جنگى در صورتى كه مصلحت جامعه اسلامى ايجاب كند، ندارد بلكه مى گويد نبايد مجاهدين به اين منظور دست به گرفتن اسير بزنند، بنابراين با آيه 4 سوره محمد از هر نظر موافق است آنجا كه مى گويد:( فاذالقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء ) :
(هنگامى كه با كافران (و دشمنانى كه حق حيات براى شما قائل نيستند) در ميدان جنگ روبرو شديد، ضربات خود را بر گردن آنان فرود آريد تا هنگامى كه بر آنها غلبه كنيد، در اين هنگام ديگر آنها را نكشيد بلكه ببنديد و اسير سازيد، سپس يا آنها را بدون گرفتن (فداء) و يا با گرفتن (فداء) آزاد كنيد).
ولى در اينجا به يك نكته بايد توجه داشت و آن اينكه هرگاه در ميان اسيران جنگى افراد خطرناكى وجود داشته باشند كه آزادى آنها، موجب برافروخته شدن مجدد آتش جنگ و به خطر افتادن پيروزى گردد، مسلمانان حق دارند اينگونه افراد خطرناك را نابود كنند، دليل اين موضوع در خود آيه و در تعبير (يثخن ) و (اثخنتموهم ) نهفته شده است.
به همين دليل در پاره اى از روايات وارد شده كه پيامبر دستور داد دو نفر از اسيران جنگ بدر را به نام (عقبة ابن ابى معيط) و (نضر بن حارث ) را به قتل برسانند. و هيچ گونه فدائى از آنان نپذيرند. (تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 135)
3- در آيات بالا بار ديگر تاءكيدى پيرامون مسأله آزادى اراده انسان و نفى مكتب جبر ديده مى شود، زيرا مى گويد خداوند براى شما سراى جاويدان مى خواهد در حالى كه گروهى از شما در بند منافع مادى زودگذر هستيد.
در آيه بعد اشاره به يكى ديگر از احكام اسيران جنگى و آن مساءله گرفتن (فداء) شده است.
بطوريكه در بعضى از روايات كه در مورد (شأن نزول ) آيات مورد بحث وارد شده، مى خوانيم: بعد از پايان جنگ بدر و گرفتن اسيران جنگى و پس از آنكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد كه دو نفر از اسيران خطرناك (عقبة ) و (نضر) را گردن بزنند، گروه انصار به وحشت افتادند كه نكند اين دستور درباره ساير اسيران اجرا شود (و از گرفتن فدا محروم بمانند) لذا به پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كردند ما هفتاد نفر را كشته و هفتاد نفر را اسير كرديم و اينها از قبيله تو و اسيران تواند، آنها را به ما ببخش تا در برابر آزادى آنها (فداء) بگيريم (پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در انتظار نزول وحى آسمانى در اين باره بود) آيات مورد بحث نازل شد و اجازه گرفتن (فداء) در مقابل آزادى اسيران داد.
و نيز در روايت نقل شده كه بيشترين مبلغى كه براى آزادى اسيران تعيين شده بود چهار هزار درهم و كمترين مبلغ هزار درهم بود. هنگامى كه اين موضوع به گوش قريش رسيد، يكى پس از ديگرى مبلغ (فداء) را فرستادند تا اسيران خود را آزاد كنند.
عجيب اينكه داماد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (ابى العاص ) نيز در ميان اسيران بود، دختر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يعنى زينب همسر ابوالعاص گردنبندى را كه (خديجه ) در عروسيش به او داده بود به عنوان (فداء) نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد. هنگامى كه چشم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به گردنبند افتاد خاطره خديجه آن زن فداكار و مجاهد در نظرش مجسم شد، فرمود خدا رحمت كند خديجه را، اين گردنبندى است كه جهيزيه دخترم (زينب ) قرار داد (و طبق بعضى ديگر از روايات به احترام خديجه از پذيرفتن گردنبند خوددارى كرد، و براى رعايت حقوق مسلمانان موافقت آنها را در اين كار جلب نمود).
سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (ابوالعاص ) را آزاد كرد، به شرط اينكه دخترش زينب را (كه قبل از اسلام به همسرى ابوالعاص در آورده بود) به مدينه نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بفرستد، او نيز اين شرط را پذيرفت و بعدا هم به آن وفا كرد.
به هر حال آيه فوق به مسلمانان اجازه مى دهد كه از اين غنيمت جنگى (يعنى مبلغى را كه در برابر آزادى اسيران مى گرفتند) استفاده كنند و مى گويد: (از آنچه به غنيمت گرفته ايد، حلال و پاكيزه بخوريد و بهره گيريد)( فكلوا مما غنمتم حلالا طيبا ) .
اين جمله ممكن است معنى وسيعى داشته باشد، و علاوه بر موضوع فداء ساير غنائم را نيز شامل شود.
سپس به آنها دستور مى دهد كه (تقوى را پيشه كنيد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد).( و اتقوا الله ) .
اشاره به اينكه مباح بودن اينگونه غنائم نبايد سبب شود كه هدف مجاهدين در ميدان جهاد جمع غنيمت و يا گرفتن اسير به خاطر (فداء) باشد.
و اگر در گذشته چنين نيات زشتى در دل داشتند، بيرون كنند، و نسبت به گذشته وعده عفو و آمرزش مى دهد و مى گويد: (خداوند غفور و رحيم است )( ان الله غفور رحيم ) .
آيا گرفتن فداء منطقى و عادلانه است؟
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه گرفتن مبلغى در برابر آزاد ساختن اسيران چگونه با اصول عدالت سازگار مى باشد؟ و آيا اين يك نوع انسان فروشى نيست؟
ولى با كمى دقت پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، كه (فداء) در حقيقت يك نوع غرامت جنگى است زيرا در هر جنگى مقدار زيادى از سرمايه هاى اقتصادى و نيروى انسانى از ميان مى رود، گروهى كه به حق مى جنگند حق دارند پس از پايان جنگ جبران خسارات خود را از دشمن بخواهند، يكى از طرق گرفتن خسارت مساءله (فداء) است، و با توجه به اينكه مبلغ (فداء) در آن روز درباره اسيران ثروتمند چهار هزار درهم و درباره افراد كم ثروت يكهزار درهم، تعيين شده بود، معلوم مى شود كه مجموع اموالى كه از اين راه از قريش گرفته شد چندان قابل ملاحظه نبود حتى پاسخگوى خسارتهاى مالى و انسانى كه بر سپاه اسلام وارد شده بود، محسوب نمى شد.
از اين گذشته اموال زيادى از مسلمانان در مكه به هنگامى كه مجبور شدند بر اثر فشار قريش، به مدينه هجرت كنند در دست دشمن باقى مانده بود، و از اين نظر نيز مسلمانان حق داشتند كه آنرا جبران كنند.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه گرفتن فداء جنبه الزامى ندارد، و حكومت اسلامى مى تواند در صورتى كه صلاح ببيند، اسيران جنگى را مبادله كند، و يا بدون گرفتن هيچ گونه امتيازى آزاد سازد چنانكه در آيه 4 سوره محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آن اشاره شده و تفسير آن به خواست خدا خواهد آمد.
مساءله مهم ديگرى كه در مورد اسيران جنگى وجود دارد موضوع اصلاح و تربيت و هدايت آنها است، اين موضوع در مكتبهاى مادى ممكن است مطرح نباشد، ولى در جهادى كه براى آزادى و اصلاح انسانها و تعميم حق و عدالت صورت مى گيرد، حتما مطرح است.
لذا در چهارمين آيه مورد بحث به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه اسيران را با بيان دلگرم كننده اى به سوى ايمان و اصلاح روش خود دعوت و تشويق كند، و مى گويد: اى پيامبر به اسيرانى كه در دست شما هستند بگو اگر خداوند در دلهاى شما خير و نيكى بداند بهتر از آنچه از شما گرفته شده، به شما مى بخشد)،( يا ايها النبى قل لمن فى ايديكم من الاسرى ان يعلم الله فى قلوبكم خيرا يؤ تكم خيرا مما اخذ منكم ) .
منظور از كلمه (خيرا) در جمله (ان يعلم الله فى قلوبكم خيرا) همان ايمان و پذيرش اسلام است و منظور از (خيرا) در جمله بعد پاداشهاى مادى و معنوى است كه در سايه اسلام و ايمان عايد آنها مى شود، و به مراتب بالاتر از مبلغى است كه به عنوان فداء پرداخته اند.
علاوه بر اين پاداشها لطف ديگرى نيز درباره شما كرده و گناهانى را كه در سابق و قبل از پذيرش اسلام مرتكب شديد، مى بخشد، و خداوند آمرزنده و مهربان است ).( و يغفر لكم و الله غفور رحيم )
و از آنجا كه ممكن بود بعضى از اسيران از اين برنامه سوء استفاده كنند و با اظهار اسلام به قصد خيانت و انتقامجوئى در صفوف مسلمانان درآيند، در آيه بعد هم به آنها اخطار مى كند، و هم به مسلمانان هشدار مى دهد و مى گويد: (و اگر بخواهند به تو خيانت كنند چيز تازه اى نيست، آنها پيش از اين هم به خدا خيانت كردند)،( و ان يريدوا خيانتك فقد خانوا الله من قبل ) .
چه خيانتى از اين بالاتر كه نداى فطرت را نشنيده گرفته و حكم عقل را پشت سر انداختند، و براى خدا شريك و شبيه قائل شدند، و آئين خرافى بت پرستى را جانشين توحيد ساختند.
ولى اينها نبايد فراموش كنند كه (خداوند تو و يارانت را بر آنها پيروز كرد)( فامكن منهم ) .
در آينده نيز اگر راه خيانت را بپويند به پيروزى نخواهند رسيد، باز هم گرفتار شكست خواهند شد.
خداوند از نيات آنها آگاه است و دستوراتى را كه درباره اسيران داده است بر طبق حكمت مى باشد، زيرا (خداوند عليم و حكيم است )( و الله عليم حكيم ) .
در تفسيرهاى شيعه و اهل سنت در ذيل دو آيه فوق نقل شده كه گروهى از انصار از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اجازه خواستند كه از (عباس ) عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در ميان اسيران بدر بود به احترام آن حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فديه گرفته نشود، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: (و الله لاتذرون منه درهما) يعنى به خدا سوگند، حتى از يك درهم آن نيز صرف نظر نكنيد. (اگر گرفتن فداء قانون خدا است بايد درباره همه حتى عموى من اجرا شود، و فرق ميان او و سايرين نباشد).
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عباس فرمود از طرف خودت و فرزند برادرت (عقيل بن ابى طالب ) بايد فداء دهى، عباس (كه علاقه خاصى به مال داشت ) گفت اى محمد! مى خواهى مرا چنان فقير كنى كه دست پيش روى طايفه قريش دراز كنم؟! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت از همان ذخيره اى كه نزد همسرت ام الفضل گذاردى و گفتى اگر من در ميدان جنگ كشته شدم، اين مال را مخارج خود و فرزندانت قرار ده، فديه را بپرداز!
عباس از اين موضوع سخت در تعجب فرو رفت، و گفت چه كسى اين خبر را به تو داده؟ (در حالى كه كاملا محرمانه بوده است ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود
جبرئيل از طرف خداوند.
عباس گفت سوگند به كسى كه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آن سوگند ياد مى كند، هيچ كس جز من و همسرم از اين راز آگاهى نداشت، سپس گفت (اشهد انك رسول الله ) و مسلمان شد.
همه اسيران بدر پس از آزادى به مكه بازگشتند، جز (عباس ) و (عقيل ) و (نوفل ) كه قبول اسلام كردند و در مدينه ماندند، و آيات فوق اشاره به وضع آنها مى كند.
در مورد اسلام آوردن عباس در بعضى از تواريخ چنين آمده كه پس از قبول اسلام به مكه بازگشت، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به وسيله نامه از توطئه هاى مشركان آگاه مى ساخت سپس قبل از سال هشتم هجرت سال فتح مكه به مدينه هجرت نمود.
در كتاب (قرب الاسناد) از امام باقر (عليهالسلام ) از پدرش امام سجاد (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه روزى اموال قابل ملاحظه اى نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو به عباس كرد و فرمود عبايت را بگشا، و قسمتى از اين مال را برگير، عباس چنين كرد، سپس پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود اين از همان است كه خداوند فرموده و آيه (يا ايها النبى قل لمن فى ايديكم...) را تلاوت كرد.
اشاره به اينكه وعده خدا راجع به جبران اموالى كه از شما گرفته شده هم اكنون عملى شد.
و از اين حديث معلوم مى شود، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درصدد بود اسيرانى را كه اسلام آوردند به نحو احسن تشويق و اموالى را كه پرداخته اند به طرز بهترى جبران كند.
آيه (72) تا (75) و ترجمه
( إن الذين أمنوا و هاجروا و جهدوا بأمولهم و أنفسهم فى سبيل الله و الذين أووا و نصروا أولئك بعضهم أولياء بعض والذين أمنوا و لم يهاجروا ما لكم من وليتهم من شى ء حتى يهاجرو أو إن استنصروكم فى الدين فعليكم النصر إلا على قوم بينكم و بينهم ميثق والله بما تعملون بصير ) (72)( والذين كفروا بعضهم أولياء بعض إلا تفعلوه تكن فتنة فى الارض و فساد كبير ) (73)( والذين اءمنوا و هاجروا وجهدوا فى سبيل الله و الذين أووا و نصروا أولئك هم المؤ منون حقا لهم مغفرة و رزق كريم ) (74)( والذين أمنوا من بعد و هاجروا و جهد وا معكم فأولئك منكم و أولوا الا رحام بعضهم أولى ببعض فى كتب الله إن الله بكل شى ء عليم ) (75)
ترجمه:
72- آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نمودند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند، اولياء (ياران و مسئولان و مدافعان ) يكديگرند، و آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند هيچگونه ولايت (و تعهد و مسئوليت ) در برابر آنها نداريد تا هجرت كنند و (تنها) اگر از شما در (حفظ) دين (خود) يارى طلبند بر شما است كه آنها را يارى كنيد جز برضد گروهى كه
ميان شما و آنها پيمان (ترك مخاصمه ) است و خداوند به آنچه عمل مى كنيد بينا است.
73- و آنها كه كافر شدند اولياء (و ياران و مدافعان ) يكديگرند، اگر (اين دستور را) انجام ندهيد فتنه و فساد عظيمى در زمين روى ميدهد.
74- و آنها كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و جهاد در راه خدا كردند، و آنها كه پناه دادند و يارى كردند، آنان مؤ منان حقيقى اند، براى آنها آمرزش (و رحمت خدا) و روزى شايسته اى است.
75- و آنها كه بعدا ايمان آوردند و هجرت كردند و با شما جهاد نمودند از شما هستند و خويشاوندان نسبت به يكديگر (از ديگران ) در احكامى كه خدا مقرر داشته سزوارترند خداوند به همه چيز دانا است
تفسير
چهار گروه مختلف اين آيات كه آخرين فصل سوره انفال است بحثى را درباره مهاجرين و انصار و گروههاى ديگر مسلمين و ارزش وجودى هر يك از آنان، مطرح كرده و بحثهاى گذشته پيرامون جهاد و مجاهدان را بدين وسيله تكميل مى كند.
به تعبير ديگر در اين آيات نظام جامعه اسلامى از نظر پيوندهاى مختلف بيان شده است، زيرا برنامه (جنگ ) و (صلح ) مانند ساير برنامه هاى عمومى بدون در نظر گرفتن يك پيوند صحيح اجتماعى ممكن نيست.
در اين آيات سخن از پنج گروه كه چهار گروه آن از مسلمانان و يك گروه از غير مسلمانانند به ميان آمده است: آن چهار گروه عبارتند از:
1- مهاجران نخستين
2- انصار و ياران مدينه
3- آنها كه ايمان آوردند ولى مهاجرت نكردند.
4- آنها كه بعدا ايمان آوردند و به مهاجران پيوستند.
در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (كسانى كه ايمان آوردند و مهاجرت كردند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نمودند و كسانى كه پناه دادند و يارى كردند اولياء و هم پيمان و مدافعان يكديگرند)( ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله و الذين آووا و نصروا اولئك بعضهم اولياء بعض ) .
در اين قسمت از آيه اشاره بدو گروه اول و دوم شده است، يعنى مؤ منانى كه در مكه ايمان آورده بودند و پس از آن به مدينه هجرت كردند، و مؤ منانى كه در مدينه به پيامبر ايمان آوردند و به يارى و حمايت او و مهاجران برخاستند، و آنها را اولياء و حاميان و متعهدان در برابر يكديگر معرفى مى كند.
جالب توجه اينكه براى گروه نخست چهار صفت بيان كرده اول ايمان، دوم هجرت، و سوم جهاد مالى و اقتصادى (از طريق صرف نظر كردن از اموال خود در مكه و يا صرف كردن از اموال خويش در غزوه بدر و مانند آن ) و چهارم جهاد با خون و جان خويش در راه خدا و در مورد (انصار) دو صفت ذكر شده نخست (ايواء) (پناه دادن ) دوم يارى كردن
و با ذكر جمله (بعضهم اولياء بعض ) همه را در برابر يكديگر متعهد و مسئول مى داند.
در حقيقت اين دو گروه در بافت جامعه اسلامى يكى به منزله (تار) و ديگرى به منزله (پود) بود و هيچ كدام از ديگرى بى نياز نبود.
سپس به گروه سوم اشاره كرده، مى گويد: (آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند و به جامعه نوين شما نپيوستند هيچگونه ولايت و تعهد و مسئوليتى در برابر آنها نداريد تا اقدام به هجرت كنند)( و الذين آمنوا و لم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شى ء حتى يهاجروا )
و در جمله بعد تنها يك نوع حمايت و مسئوليت را استثنا كرده و آنرا درباره اين گروه اثبات مى كند و مى گويد: (هرگاه اين گروه (مؤ منان غير مهاجر) از شما بخاطر حفظ دين و آئينشان يارى بطلبند (يعنى تحت فشار شديد دشمنان قرار گيرند) بر شما لازم است كه بيارى آنها بشتابيد)( و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر ) .
(مگر زمانى كه مخالفان آنها جمعيتى باشند كه ميان شما و آنان پيمان ترك مخاصمه بسته شده )( الا على قوم بينكم و بينهم ميثاق )
و به تعبير ديگر لزوم دفاع از آنان در صورتى است كه در برابر دشمنان مشترك قرار گيرند اما اگر در برابر كفارى كه با شما پيمان بسته اند واقع شوند احترام به پيمان از دفاع از اين گروه بيحال لازمتر است!.
و در پايان آيه براى رعايت حدود اين مسئوليتها و دقت در انجام اين مقررات مى گويد (و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بصير و بينا است )( و الله بما تعملون بصير )
همه اعمال شما را مى بيند و از تلاشها و كوششها و مجاهدتها و احساس مسئوليتها آگاه است، همچنين از بى اعتنائى و سستى و تنبلى و عدم احساس مسئوليت در برابر اين وظائف بزرگ با خبر مى باشد!.
در آيه دوم به نقطه مقابل جامعه اسلامى، يعنى جامعه كفر و دشمنان اسلام اشاره كرده و مى گويد: (آنها كه كافر شدند بعضى اولياى بعضى ديگرند)( و الذين كفروا بعضهم اولياء بعض )
يعنى پيوند آنها تنها با خودشان است، و شما حق نداريد با آنها پيوندى داشته باشيد، و از آنها حمايت كنيد و يا آنها را به حمايت خود دعوت نمائيد،
نه به آنها پناه دهيد و نه از آنها پناه بخواهيد، و بطور خلاصه آنها نبايد در تار و پود جامعه اسلامى داخل باشند، و نه شما در تار و پود جامعه آنها.
سپس به مسلمانان هشدار مى دهد كه اگر (اين دستور مهم اسلامى را ناديده بگيريد، فتنه و فساد عظيمى در زمين و در محيط جامعه شما به وجود خواهد آمد)
( تفعلوه تكن فتنة فى الارض و فساد كبير ) .
چه فتنه و فسادى از اين بالاتر كه خطوط پيروزى شما محو مى گردد و دسائس دشمنان در جامعه شما كارگر مى شود، و نقشه هاى شوم آنها در راه برانداختن آئين حق و عدالت از نو جان مى گيرد.
در آيه بعد بار ديگر روى اهميت مقام مهاجران و انصار و موقعيت و تاثير و نفوذ آنها در پيشبرد اهداف جامعه اسلامى تكيه كرده و از آنها به اينگونه تقدير مى كند:
(آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند و آنها كه پناه دادند و يارى كردند، مؤ منان حقيقى و راستين هستند)( و الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله و الذين آووا و نصروا اولئك هم المؤ منون حقا )
زيرا در روزهاى سخت و دشوار و ايام غربت و تنهائى اسلام هر يك به نوعى به يارى آئين خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافتند.
و (آنها به خاطر اين فداكاريهاى بزرگ آمرزش و روزى شايسته اى خواهند داشت )( لهم مغفرة و رزق كريم )
هم در پيشگاه خدا و جهان ديگر از مواهب بزرگى برخور دارند و هم بهره اى شايسته از عظمت و سربلندى و پيروزى و امنيت و آرامش در اين جهان خواهند داشت.
در آخرين آيه، به چهارمين گروه مسلمانان يعنى مهاجران بعدى اشاره كرده، مى گويد (آنها كه بعد از اين ايمان بياورند و هجرت كنند و با شما در جهاد شركت جويند آنها نيز از شمايند)( و الذين آمنوا من بعد و هاجروا و جاهدوا معكم فاولئك منكم )
يعنى جامعه اسلامى يك جامعه مدار بسته و انحصارى نيست، بلكه درهايش به سوى همه مؤ منان و مهاجران و مجاهدان آينده نيز گشوده است، هر چند مهاجران نخستين مقام و منزله خاصى دارند، ولى اين برترى به آن معنى نيست كه مؤ منان و مهاجران آينده كه در زمان نفوذ و پيشرفت اسلام به آن گرويدند و به سوى آن آمدند، جزء بافت جامعه اسلامى نباشند.
و در پايان آيه اشاره به ولايت و اولويت خويشاوندان نسبت به يكديگر كرده، مى گويد: (خويشاوندان (نيز) نسبت به يكديگر و در احكامى كه خداوند بر بندگانش مقرر داشته اولويت دارند)( و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ) .
در حقيقت در آيات گذشته سخن از ولايت و اولويت عمومى مسلمانان نسبت به يكديگر بود و در اين آيه اخير تاءكيد مى كند كه اين ولايت و اولويت در مورد خويشاوندان به صورت قويتر و جامعترى است، زيرا خويشاوندان مسلمان علاوه بر ولايت ايمان و هجرت، ولايت خويشاوندى نيز دارند.
به همين جهت آنها از يكديگر ارث مى برند، در حالى كه غير خويشاوندان از يكديگر ارث نمى برند.
بنابر اين آيه اخير تنها حكم ارث را بيان نمى كند، بلكه معنى وسيعى دارد كه ارث هم جزء آن است و اگر مشاهده مى كنيم كه در احكام ارث در روايات اسلامى و در تمام كتب فقهى به اين آيه و آيه مشابه آن در سوره احزاب استدلال شده، دليل بر اين نيست كه منحصر به مساءله ارث باشد، بلكه مى تواند روشنگر يك قانون كلى كه ارث هم بخشى از آن است، بوده باشد.
و لذا مى بينيم در مساءله جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در مفهوم ارث مالى داخل نيست به اين آيه در بعضى از روايات اسلامى استدلال شده است، و نيز در مساءله غسل ميت و مانند آن به همين آيه براى اولويت خويشاوندان استدلال كرده اند.
با توجه به آنچه در بالا گفته شد، روشن مى شود كه اصرار جمعى از مفسران بر اينكه آيه اخير منحصرا مساءله ارث را بيان مى كند، بى دليل است، و اگر بخواهيم چنين تفسيرى را انتخاب كنيم تنها راهش اين است كه آن را به صورت يك استثنا از ولايت مطلقه اى كه در آيات گذشته براى عموم مهاجران و انصار بيان شده است، بدانيم، و بگوئيم آيه اخير مى گويد ولايت عمومى مسلمانان نسبت به يكديگر شامل ارث نمى شود.
و اما احتمال اينكه آيات گذشته شامل ارث هم بشود، و سپس آيه اخير اين حكم را نسخ كرده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا ارتباط مفهومى و پيوستگى اين آيات با يكديگر از نظر معنوى، و حتى شباهت لفظى، نشان مى دهد كه همه با هم نازل شده است، و از اين رو نمى تواند ناسخ و منسوخ بوده باشد.
و به هر حال مناسب ترين تفسير با مفهوم آيات همان است كه در آغاز گفتيم.
و در آخرين جمله اين آيه كه آخرين جمله سوره انفال است، مى فرمايد (خداوند به هر چيزى دانا است ).( ان الله بكل شى ء عليم )
تمام احكامى را كه در زمينه (انفال ) و (غنائم جنگى ) و (نظام جهاد) و (صلح ) و (احكام اسيران جنگى ) و مسائل مربوط به (هجرت ) و مانند آن در اين سوره نازل كرده است همه را روى حساب و برنامه دقيقى بيان نموده كه با روح جامعه انسانى و عواطف بشرى و مصالح همه جانبه آنها كاملا منطبق است.
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
نكته ها
1- (هجرت و جهاد)
بررسى تاريخ اسلام نشان مى دهد كه اين دو موضوع دو عامل اصيل در پيروزى اسلام در برابر دشمنان نيرومند بوده، اگر هجرت نبود اسلام در محيط خفقان آور مكه از ميان مى رفت، و اگر جهاد نبود اسلام هيچگاه رشد و نمو نمى كرد.
هجرت اسلام را از شكل منطقه اى بيرون بيرون آورد و در شكل جهانى قرار داد، و جهاد به مسلمانان آموخت كه اگر تكيه بر قدرت نكنند دشمنانى كه پايبند منطق و حرف حساب نيستند هيچگونه حقى براى آنها قائل نخواهند شد!.
هم اكنون براى نجات اسلام از بنبستها و شكستن موانع مختلفى كه دشمنان از هر سو در برابر آن ايجاد كرده اند راهى جز احياى اصل هجرت و (جهاد) نيست، هجرت صداى آنها را بگوش جهانيان مى رساند و دلهاى آماده و نيروهاى سازنده و اقوامى را كه تشنه حق و عدالتند در اختيار آنها مى گذارد و جهاد به آنها حركت و حيات مى بخشد و مخالفان لجوجى را كه جز منطق زور بگوششان فرو نمى رود از سر راه خود بر مى دارد.
در اسلام چند هجرت واقع شد:
هجرت مسلمانان مكه به (حبشه ) كه هم بذر اسلام را در بيرون جزيره عرب پاشيد و هم سنگرى براى مسلمانان معدود نخستين در برابر فشار شديد دشمن بود.
و هجرت پيامبر و مسلمانان نخستين به مدينه، اين مهاجران كه گاهى از آنها به مهاجرين بدر تعبير مى شود اهميت فوق العاده اى در تاريخ اسلام دارند، زيرا به ظاهر به سوى يك آينده كاملا تاريك حركت كردند، و در حقيقت براى خدا از همه سرمايه هاى مادى خود چشم پوشيدند.
اين مهاجران كه از آنها به (المهاجرون الاولون ) تعبير مى شود در حقيقت سنگ زير بناى كاخ پر شكوه اسلام را تشكيل داده بودند، و قرآن از آنها با عظمت خاصى سخن مى گويد چرا كه از فداكارترين مسلمانها محسوب مى شدند.
و (هجرت ثانيه ) كه به هجرت گروهى از مسلمانان بعد از صلح حديبيه و بدست آمدن يك محيط نسبتا امن بدنبال اين صلح صورت گرفت گفته مى شود و گاهى به هجرت تمام كسانى كه بعد از واقعه بدر تا زمان فتح مكه به مدينه مهاجرت كردند اين عنوان گفته مى شود.
پس از فتح مكه هجرت به آن صورت سابق يعنى حركت از مكه به مدينه از ميان رفت، زيرا مكه تبديل به يك شهر اسلامى شد و حديث لا هجرة بعد الفتح كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده اشاره به همين موضوع است.
ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه مسئله (هجرت ) در اسلام به كلى منتفى شد، آنچنان كه بعضى پنداشته اند بلكه موضوع هجرت از مكه به مدينه منتفى گشت، و گرنه هر گاه شرائطى همانند شرائط زندگى مسلمانان نخستين پيدا شود قانون هجرت درباره آنها به قوت خود باقى است و تا آن روز كه اسلام سراسر جهان را بگيرد بر قرار خواهد بود.
متاءسفانه امروز مسلمانان بر اثر فراموش كردن اين اصل مهم اسلامى غالبا در لاك خود فرو رفتهاند، در حالى كه مبشران مسيحى و مبلغان فرق ضاله و مذاهب استعمارى بشرق و غرب و شمال و جنوب دنيا مهاجرت مى كنند حتى به ميان قبائل وحشى و آدمخوار و حتى به مناطق قطب شمال و جنوب زمين، در واقع اين دستور از آن مسلمان ها است، و عملش از ديگران!.
عجب تر اينكه در اطراف شهرهاى بزرگ اسلامى روستاهاى زيادى گاهى با فاصله چند فرسخ وجود دارد كه از مسائل اسلامى بيخبر و گاهى حتى رنگ يك مبلغ اسلامى را به خود نديده اند، لذا محيط آنها محيط آماده اى است براى نشو و نماى جرثومه هاى فساد و مذاهب ساختگى و استعمارى، و معلوم نيست مسلمانان امروز كه وارث مهاجران اولين هستند چه پاسخى در برابر خدا براى اين وضع فراهم ساخته اند؟! گرچه اخيرا حركتى در اين زمينه ديده مى شود.
ولى هرگز كافى نيست. بهر حال موضوع هجرت و نقش آن در تاريخ و سرنوشت مسلمانان مهم تر از آن است كه با اين مختصر بتوان تمام جوانب آنرا بررسى كرد. (در جلد چهارم تفسير نمونه صفحه 89 به بعد نيز در اين باره سخنانى داشتيم، در آينده نيز ذيل آيات مناسب بخواست خدا باز سخن خواهيم گفت ).
2 مبالغه و اغراق در تنزيه صحابه
جمعى از برادران اهل سنت از احترام و اهميتى كه قرآن براى (مهاجران اولين ) قائل شده خواسته اند چنين استفاده كنند كه آنها تا پايان عمر مرتكب هيچگونه خلافى نشدند، و بايد بدون چون و چرا، همه را بدون استثنا محترم بشماريم سپس اين موضوع را به همه (صحابه ) به خاطر تمجيدى كه قرآن از آنها در جريان بيعت رضوان و غير آن كرده، تعميم داده اند، و عملا صحابه را بدون در نظر گرفتن اعمالشان، انسانهاى استثنائى شمرده و اجازه هر گونه نقد و و بررسى در كارهايشان را از خود سلب كرده اند.
از جمله مفسر معروف نويسنده المنار ذيل آيات مورد بحث حمله شديدى به شيعه كرده كه چرا آنها روى بعضى از مهاجران اولين انگشت مى گذارند و انتقاد مى كنند؟!!. در حالى كه توجه ندارند اينگونه اعتقاد درباره صحابه چه تضادى با روح اسلام و تاريخ آن دارد؟!.
شك نيست كه (صحابه ) مخصوصا مهاجران نخستين احترام خاصى دارند، ولى اين احترام تا آن زمانى بوده است كه در مسير صحيح گام بر مى داشتند و فداكارى به خرج مى دادند اما از آن روز كه گروهى از صحابه از مسير واقعى اسلام منحرف شدند مسلمان قضاوت قرآن درباره آنها چيز ديگرى خواهد بود.
فى المثل ما چگونه مى توانيم (طلحه ) و (زبير) را در برابر شكستن بيعت و مخالفت با پيشوائى كه گذشته از تصريح پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از طرف عموم مسلمانان و حتى خودشان انتخاب شده بود، تبرئه كنيم؟ ما چگونه مى توانيم دامن آنها را از خون هفده هزار مسلمان كه در ميدان جنگ جمل به خاك ريخته شد بشوئيم، كسى كه خون يك نفر بيگناه را به زمين بريزد هيچ عذرى در پيشگاه خدا نخواهد داشت، هر كس كه باشد، تا چه رسد به اين عده زياد اصولا مگر مى توان هم (على و و يارانش ) را در ميدان جنگ جمل بر حق داشت و هم (طلحه و زبير) و بعضى ديگر از صحابه را كه به آنها پيوسته بودند؟
آيا هيچ منطق و عقلى اين تضاد روشن را مى پذيرد؟ آيا مى توانيم با عنوان (تنزيه صحابه ) چشم روى هم بگذاريم و آنها را (تافته جدا بافته ) بدانيم و سراسر تاريخ اسلام را بعد از پيامبر بدست فراموشى بسپاريم و ضابطه اسلامى( ان اكرمكم عند الله اتقاكم ) را زير پا بگذاريم؟! اين چه قضاوت غير منطقى است؟
اصولا چه مانعى دارد كه شخص يا اشخاصى يك روز در صف بهشتيان و طرفداران حق باشند و روز ديگرى در صف دوزخيان و دشمنان حق قرار گيرند؟ مگر همه كس معصومند؟ مگر اين همه دگرگونى در حالات اشخاص با چشم خود نديده ايم؟
داستان (اصحاب رده ) يعنى مرتد شدن جمعى از مسلمانان بعد از رحلت پيغمبر را همه اعم از شيعه و اهل سنت در كتابهاى خود نقل كرده اند كه خليفه اول به جنگ با آنها برخاست و آنها را بر سر جاى خود نشاند آيا هيچيك از (اصحاب رده ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را نديده و در صف صحابه نبودند؟!
شگفت انگيزتر اينكه براى نجات از اين تضاد و بنبست عجيب بعضى موضوع (اجتهاد) را دستاويز قرار داده و مى گويند افرادى مانند (طلحه و زبير) و (معاويه )! و همكاران آنها مجتهد بودند و اشتباه كردند، اما گناهى از آنها سر نزد بلكه اجر و پاداش در برابر همين اعمالشان از خداوند خواهند گرفت!!
راستى چه منطق رسوائى است؟ مگر قيام بر ضد جانشينى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و شكستن پيمان، و ريختن خون هزاران بى گناه آنهم بخاطر جاهطلبى، و رسيدن به مال و مقام، موضوع پيچيده و نامعلومى است كه كسى از زشتى آن با خبر نباشد؟ آيا ريختن آن همه خون بى گناهان در پيشگاه خداوند اجر و پاداش دارد؟!
اگر ما اين چنين بخواهيم گروهى از صحابه را كه مرتكب جناياتى شدند تبرئه كنيم بطور مسلم هيچ گنهكارى در دنيا وجود نخواهد داشت و با اين منطق همه قاتلان و جانيان و جباران را تبرئه خواهيم كرد.
اينگونه دفاعهاى بيرويه از صحابه سبب بدبينى به اصل اسلام خواهد شد.
بنابر اين چارهاى جز اين نداريم كه براى همه مخصوصا صحابه پيامبر احترام قائل شويم ولى تا آنروز كه از مسير حق و عدالت و برنامه هاى اسلام منحرف نشده باشند!.
3- ارث در نظام قوانين اسلام
همانگونه كه در تفسير سوره نساء اشاره كرديم، در زمان جاهليت عرب ارث از يكى از سه راه بود: از طريق (نسب ) (نسب در نزد آنها تنها منحصر به فرزندان پسر بود و كودكان و زنان از بردن ارث محروم بودند)! و از طريق (تبنى ) يعنى (پسر خواندگى ) و از طريق (عهد) و (پيمان ) كه از آن تعبير به (ولاء) مى كردند.
در آغاز اسلام كه هنوز قانون ارث نازل نشده بود، به همين روش عمل مى شد، اما به زودى مساءله (اخوت اسلامى ) جاى آنرا گرفت، و تنها مهاجران و انصار كه با يكديگر پيمان اخوت بسته بودند، از يكديگر ارث مى بردند، پس از مدتى كه اسلام گسترش بيشترى پيدا كرد، ارث انتقال به خويشاوندان نسبى و سببى پيدا كرد، و حكم اخوت اسلامى در زمينه ارث منسوخ گشت و قانون نهائى ارث نازل گشت، كه در آيات فوق و آيه 6 سوره احزاب به آن اشاره شده است، آنجا كه مى فرمايد:( و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ) .
اينها همه از نظر تاريخ مسلم است ولى همانگونه كه گفتيم جمله (و اولوا الارحام ) كه در آيات مورد بحث آمده، اختصاص به مساءله ارث ندارد، بلكه معنى وسيعى را ميرساند كه ارث جزء آن است.
4- منظور از (فتنه ) و (فساد كبير) چيست؟
مفسران در تفسير اين دو كلمه كه در آيات مورد بحث آمده است، احتمالات گوناگونى داده اند، اما آنچه با مفهوم آيه سازگارتر است، اين است كه منظور از فتنه اختلاف و پراكندگى و تزلزل مبانى عقيده اى مسلمانان بر اثر وسوسه هاى دشمنان است، و (فساد) هر گونه نابسامانى و خرابى نظامات مختلف اجتماعى را شامل مى شود، مخصوصا ريخته شدن خون بى گناهان و ناامنى و مانند آنها.
در حقيقت قرآن مجيد به مسلمانان هشدار مى دهد كه اگر پيوند ارتباط و تعاون و برادرى را با هم محكم نكنند، و از دشمنان قطع پيوند و همكارى ننمايند روز بروز تشتت و پراكندگى در صفوف آنها بيشتر مى شود، و با نفوذ دشمنان در مجتمع اسلامى، و وسوسه هاى اغواگر آنان پايه هاى ايمان سست و متزلزل مى گردد، و از اين راه فتنه عظيمى دامانشان را خواهد گرفت.
هم چنين بر اثر نبودن پيوند محكم اجتماعى و رخنه دشمن در صفوف آنها، انواع مفاسد، ناامنى، خونريزى و تباهى اموال و فرزندان و نابسامانيها در اجتماع آنها آشكار خواهد شد، و (فساد كبير) همه جا را فرا خواهد گرفت.
پروردگارا! جامعه اسلامى ما را به لطفت بيدار كن.
از خطرات پيوند و همكارى با دشمنان آگاه ساز.
و در پرتو خود آگاهى و وحدت كلمه، اجتماعمان را از (فتنه ) و (فساد) پاك فرما!...
(پايان تفسير سوره اءنفال )
سوره توبه
اين سوره داراى 129 آيه است كه همه در (مدينه ) نازل شده
توجه به چند نكته
توجه به اين نكات قبل از تفسير سوره لازم است:
1- نامهاى اين سوره
مفسران براى اين سوره نامهاى زيادى كه بالغ برده نام مى شود ذكر كرده اند، كه از همه معروفتر (برائت ) و (توبه ) و (فاضحه ) است، و هر يك از اين نامها دليل روشنى دارد، نام برائت به اين جهت بر اين سوره گذارده شده كه آغاز آن برائت و بيزارى خداوند از مشركان پيمان شكن است.
و (توبه ) به اين خاطر است كه در اين سوره سخن از (توبه ) فراوان به ميان آمده، و نامگذارى به (فاضحه ) به جهت آن است كه آيات مختلفى از آن موجب رسوائى و فضاحت منافقان و پردهبردارى از روى اعمالشان بوده است.
2- تاريخچه نزول سوره
اين سوره آخرين سوره يا از آخرين سوره هائى است كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدينه نازل گرديد، و همانگونه كه گفتيم داراى 129 آيه است.
آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت مى دانند، و مطالعه آيات سوره نشان مى دهد كه قسمتى از آن پيش از جنگ تبوك، و قسمتى به هنگام آمادگى براى جنگ، و بخش ديگرى از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است.
از آغاز سوره تا آيه 28 قبل از فرا رسيدن مراسم حج نازل گرديده، و همانطور كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد، آيات آغاز اين سوره كه پيرامون وضع باقيمانده مشركان بود در مراسم حج به وسيله امير مؤ منان على (عليهالسلام ) به مردم ابلاغ شد.
3- محتواى سوره
از آنجا كه اين سوره به هنگام اوج گرفتن در جزيره عرب و پس از در هم شكسته شدن آخرين مقاومت مشركان نازل گرديده، محتواى آن داراى اهميت ويژه و فرازهاى حساسى است.
قسمت مهمى از آن پيرامون باقيمانده مشركان و بت پرستان و قطع رابطه با آنها، و الغاء پيمانهائى است كه با مسلمانان داشتند (بخاطر نقض مكرر اين پيمانها از طرف آنان ) تا بقاياى بت پرستى براى هميشه از محيط اسلام بر چيده شود.
و از آنجا كه با گسترش اسلام و در هم شكسته شدن صفوف دشمنان عده اى تغيير چهره داده، خود را در صفوف مسلمانان جاى دادند، تا در فرصت مناسب به اسلام ضربه كارى زنند، قسمت مهم ديگرى از اين سوره از منافقان و سرنوشت آنان سخن مى گويد، و به مسلمانان شديدا هشدار مى دهد و نشانه هاى منافقان را بر مى شمرد.
بخش ديگرى از اين سوره پيرامون اهميت جهاد در راه خدا است، زيرا در اين موقع حساس غفلت از اين موضوع حياتى باعث ضعف و عقب نشينى و يا شكست مسلمانان مى شد.
بخش مهم ديگرى از اين سوره به عنوان تكميل بحثهاى گذشته از انحراف اهل كتاب (يهود و نصارى ) از حقيقت توحيد، و انحراف دانشمندانشان از وظيفه رهبرى و روشنگرى سخن مى گويد.
و نيز در آيات ديگرى به تناسب بحثهاى مربوط به جهاد، مسلمانان را به اتحاد و فشردگى صفوف دعوت مى كند و متخلفين يعنى افراد سست و تنبلى كه به بهانه هاى مختلف شانه از زير بار وظيفه جهاد تهى مى كردند شديدا سرزنش و ملامت و به عكس از مهاجرين نخستين و ساير مؤ منان راستين مدح و ستايش مى كند.
و از آنجا كه جامعه گسترده اسلامى در آن روز نيازهاى مختلفى پيدا كرده بود، كه مى بايست بر طرف گردد، به همين مناسبت بحثى از زكات، و پرهيز از تراكم و كنز ثروت، و لزوم تحصيل علم، و وجوب تعليم افراد نادان را ياد آور مى شود.
علاوه بر مباحث فوق، مباحث ديگرى مانند داستان هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، مساءله ماههاى حرام كه جنگ در آن ممنوع است، موضوع گرفتن جزيه از اقليتها و امثال آن به تناسب مطرح گرديده است.
4 چرا اين سوره بسم الله ندارد؟
پاسخ اين سؤ ال را چگونگى شروع اين سوره به ما مى دهد، زيرا اين سوره در واقع با اعلان جنگ به دشمنان پيمان شكن، و اظهار برائت و بيزارى و پيش گرفتن يك روش محكم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است، و روشنگر خشم خداوند نسبت به اين گروه است و با (بسم الله الرحمن الرحيم ) كه نشانه صلح و دوستى و محبت و بيان كننده صفت رحمانيت و رحيميت خدا است، تناسب ندارد.
اين موضوع در روايتى از على (عليهالسلام ) نقل شده است.
گروهى نيز معتقدند چون اين سوره در حقيقت دنباله سوره انفال است، زيرا در سوره انفال پيرامون پيمانها سخن گفته شده، و در اين سوره پيرامون الغاى پيمانهاى پيمانشكنان بحث شده، لذا بسم الله در ميان اين دو ذكر نشده است.
روايتى نيز در اين باره از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
و هيچ مانعى ندارد كه علت ترك (بسم الله ) هر دو موضوع باشد، كه به يكى در روايت نخست و به ديگرى در روايت دوم اشاره شده است.
5- فضيلت و سازندگى اين سوره
در روايات اسلامى اهميت خاصى به تلاوت اين سوره و سوره انفال، داده شده است، از جمله در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود:( من قراء برائة و الانفال فى كل شهر لم يدخله نفاق ابدا و كان من شيعة امير المؤ منين حقا ) : (كسى كه سوره برائت و انفال را در هر ماه بخواند روح نفاق در او داخل نمى شود و از پيروان راستين على (عليهالسلام ) خواهد بود).
بارها گفته ايم اهميت فوق العاده اى كه در روايات به خواندن سوره هاى مختلف داده شده نه به اين معنى است كه خواندن بدون انديشه و عمل سبب مى شود كه به طرز خارق العاده اى اين آثار آشكار شود، و فى المثل كسى كه الفاظ برائت و انفال را بدون كمترين فهم معنى آنها بخواند از نفاق بيگانه و در صف شيعيان راستين قرار خواهد گرفت، بلكه اينها در حقيقت اشاره به محتواى سوره و اثر سازنده آن در تربيت فرد و اجتماع است، كه آنهم بدون فهم معنى و آمادگى براى عمل ممكن نيست، و از آنجا كه صفوف مؤ منان راستين و منافقان و خطوط اصلى زندگى آنان در اين دو سوره به طرز واضحى مشخص شده، و براى آنها كه مرد عملند نه سخن، راه را كاملا روشن ساخته است، بنابر اين تلاوت آنها به ضميمه فهم محتوا و پياده كردن آن در زندگى، اين اثر فوق العاده را دارد و آنها كه به قرآن و آيات نورانيش همانند يك افسون مى نگرند در حقيقت از روح اين كتاب تربيتى و انسانساز بيگانه اند.
اهميت نكات مختلفى كه در اين سوره به آن اشاره شده بقدرى زياد است كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود سوره برائت و توحيد با هفتاد هزار صف از صفوف ملائكه بر من نازل گرديد و هر كدام اهميت اين دو سوره را توصيه مى كردند!
6 يك واقعيت تاريخى كه بعضى سعى دارند آنرا بپوشانند
تقريبا تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند كه هنگامى كه اين سوره يا آيات نخستين آن نازل شد و پيمان هائى را كه مشركان با پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشتند لغو كرد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى ابلاغ اين فرمان آن را به ابو بكر داد تا در موقع حج در مكه براى عموم مردم بخواند سپس آن را گرفت و به على (عليهالسلام ) داد و على (عليهالسلام ) ماءمور ابلاغ آن گرديد و در مراسم حج بهمه مردم ابلاغ كرد گرچه جزئيات و شاخ و برگ آن را متفاوت نقل كرده اند ولى توجه به چند نكته زير مى تواند حقيقتى را براى ما روشن سازد:
1- (احمد حنبل ) پيشواى معروف اهل سنت در كتاب (مسند) خود از (ابن عباس ) چنين نقل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فلان شخص را (منظور ابو بكر است كه از روايات آينده روشن مى شود) فرستاد و سوره توبه را به او داد (تا به مردم به هنگام حج ابلاغ كند) سپس على (عليهالسلام ) را به دنبال او فرستاد و آن را از او گرفت و فرمود (لا يذهب بها الا رجل منى و انا منه ): (ابلاغ اين سوره تنها به وسيله كسى بايد باشد كه او از من است و من از اويم ).
2- و نيز در همان كتاب از (انس بن مالك ) نقل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد اما هنگامى كه به (ذى الحليفه ) (نام ديگرش مسجد شجره است كه در يك فرسخى مدينه قرار دارد) رسيد فرمود:
(لا يبلغها الا انا او رجل من اهل بيتى فبعث بها مع على ):
(اين سوره را جز خودم يا كسى كه از خاندان من است نبايد ابلاغ كند. سپس آنرا با على (عليهالسلام ) فرستاد).
3- و نيز در همان كتاب به سند ديگر از على (عليهالسلام ) نقل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه سوره برائت را با او فرستاد على (عليهالسلام ) عرض كرد اى پيامبر خدا! من خطيب و سخنور نيستم، پيامبر فرمود چاره اى جز اين نيست، كه يا من آنرا بايد ببرم يا تو، على (عليهالسلام ) گفت: اكنون كه چنين است من مى برم، پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: (انطلق فان الله يثبت لسانك و يهدى قلبك ): (برو كه خداوند زبان تو را ثابت مى دارد و قلب تو را هدايت مى كند) سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستش را بر دهان على (عليهالسلام ) گذارد (تا به بركت آن زبانش گويا و فصيح گردد).
4- (نسائى ) پيشواى مشهور اهل سنت در كتاب (خصائص ) از (زيد بن سبيع ) از على (عليهالسلام ) چنين نقل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره برائت را با ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد، سپس او (على (عليهالسلام ) را به دنبال وى فرستاد و گفت نامه را از او بگير و به سوى مكه برو، على (عليهالسلام ) در راه به ابو بكر رسيد و نامه از او گرفت، ابوبكر محزون بازگشت و به پيامبر عرض كرد: انزل فى شى؟ آيا درباره من آيه اى نازل شده؟ (كه مرا از اين كار عزل كردى ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود نه، (الا انى امرت ان ابلغه انا او رجل من اهل بيتى ): (من ماءمور شدم كه يا خودم آنرا ابلاغ كنم يا مردى از خاندانم آنرا ابلاغ كند).
5- و نيز به سند ديگر از عبدالله ابن ارقم چنين نقل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد، هنگامى كه قسمتى از راه را پيمود،
على را فرستاد و سوره را از او گرفت و آنرا با خود (به مكه ) برد و ابوبكر در دل يك نوع ناراحتى احساس كرد (و خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد) پيامبر فرمود: (لايؤ دى عنى الا انا او رجل منى ).
6- دانشمند معروف (ابن كثير) در تفسير خود از (احمد حنبل ) از (حنش ) از على (عليهالسلام ) چنين نقل مى كند، هنگامى كه ده آيه از سوره برائت بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد، ابوبكر را خواند و او را براى تلاوت اين آيات براى اهل مكه مبعوث نمود، سپس به دنبال من فرستاد، و فرمود به دنبال ابوبكر برو و هر كجا به او رسيدى نامه را از او بگير... ابوبكر به سوى پيامبر بازگشت، و پرسيد آيا درباره من چيزى نازل شده، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود نه، (ولكن جبرئيل جائنى فقال لن يؤ دى الا انت او رجل منك ).
7- عين همين مضمون را (ابن كثير) از (زيد بن يسيغ ) نقل كرده است.
8- و نيز همان دانشمند اهل سنت اين حديث را به سند ديگر از ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن على (امام باقر) (عليهالسلام )، در تفسير خود آورده است.
9- علامه (ابن اثير) دانشمند ديگر اهل سنت در (جامع الاصول ) از (ترمذى ) از (انس بن مالك ) چنين نقل كرده است، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را خواست و فرمود: لاينبغى لاحد ان يبلغ هذه الا رجل من اهلى، فدعا عليا فاعطاه اياه: (براى هيچ كس سزاوار نيست كه اين سوره را ابلاغ كند مگر مردى از خاندانم، سپس على (عليهالسلام ) را خواست و سوره را به او داد).
10- (محب الدين طبرى ) اهل سنت در كتاب (ذخائر العقبى ) از (ابو سعيد) يا (ابو هريرة ) چنين نقل مى كند: رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابوبكر را ماءمور نظارت بر امر حج كرد هنگامى كه به سرزمين (ضجنان ) رسيد، صداى شتر على (عليهالسلام ) را شنيد، و آنرا شناخت، و به سراغ او آمده و گفت براى چه آمدى؟ گفت خير است، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره برائت را با من فرستاده است، هنگامى كه ابوبكر بازگشت (و از تغيير اين رسالت اظهار نگرانى كرد) پيامبر فرمود: لا يبلغ عنى غيرى او رجل منى يعنى عليا: هيچ كس جز خودم نبايد از طرف من ابلاغ كند، مگر كسى كه از من است، منظورش على (عليهالسلام ) بود.
در روايات ديگر تصريح شده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتر مخصوص خود را به على سپرد تا بر آن سوار شود و به مكه برود و اين دعوت را ابلاغ كند، در وسط راه هنگامى كه ابوبكر صداى شتر را شنيد شناخت.
اين حديث با آنچه در بالا ذكر شد، در واقع يك مطلب را مى رساند، و آن اينكه شتر، شتر مخصوص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود كه در آن موقع در اختيار على (عليهالسلام ) قرار داده بود، زيرا ماءموريت او ماءموريت مهمى بود.
در بسيارى ديگر از كتب معروف اهل سنت اين حديث گاهى به صورت مسند، و گاهى به صورت مرسل نقل شده است، و از احاديثى است كه هيچ كس در اصل آن ايرادى ندارد.
مطابق بعضى از روايات كه از طرق اهل تسنن وارد شده ابوبكر پس از آنكه از منصب ابلاغ اين آيات عزل شد، به عنوان امير الحاج به مكه آمد، و بر امر حج نظارت داشت.
توضيح و بررسى:
اين حديث به روشنى فضيلت بزرگى را براى على (عليهالسلام ) اثبات مى كند،
ولى متاءسفانه مانند ساير احاديثى كه از اينگونه است، مورد بى مهرى قرار گرفته، و جمعى تلاش و كوشش مى كنند آنرا يا به كلى از ارزش بياندازند، و يا از اهميت آن بكاهند، و براى اين كار راههائى انتخاب كرده اند!.
1- گاهى مانند، نويسنده (المنار) از ميان احاديث مربوط به اين قسمت، تنها آن احاديثى را انتخاب كرده اند كه درباره نظارت ابوبكر بر مراسم حج سخن مى گويد، ولى درباره گرفتن سوره برائت از او و گفتارى كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره على (عليهالسلام ) فرمود سكوت اختيار كرده اند!.
در حالى كه سكوت قسمتى از احاديث از اين موضوع دليل بر آن نمى شود كه آن همه احاديث را كه در اين باره بحث مى كند ناديده بگيرند، روش تحقيقى ايجاب مى كند كه همه احاديث را مورد توجه قرار دهند، هر چند بر خلاف ميل و پيشداوريهاى آنها باشد.
2- زمان ديگرى به تضعيف سند بعضى از احاديث مانند حديثى كه به (سماك ) و (حنش ) منتهى مى شود، پرداخته اند. (همانند همان مفسر مذكور).
در حالى كه اين حديث يك طريق و دو طريق ندارد، و راوى آن منحصر به (سماك ) و (حنش ) نيست، بلكه به طرق متعدد در كتب معتبر آنان آمده است.
3- و زمانى به توجيه هاى شگفت انگيزى درباره متن حديث پرداخته اند، مثل اينكه گفته اند اگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماءموريت ابلاغ سوره را به على (عليهالسلام ) داد، به خاطر اين بوده كه بنا به عادت عرب لغو پيمانها بايد به وسيله خود شخص يا يكى از خاندان او ابلاغ گردد.
در حالى كه اولا در طرق متعددى تصريح شده كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود جبرئيل براى من اين دستور را آورده، و يا چنين ماءموريتى پيدا كرده ام.
ثانيا در بعضى از طرق اين احاديث كه در بالا ذكر شد مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
به على (عليهالسلام ) فرمود، اگر تو اين كار را نكنى من خودم بايد اقدام به اين كار كنم مگر عباس عموى پيغمبر يا يكى ديگر از بستگان او در ميان مسلمانان وجود نداشتند كه اگر على (عليهالسلام ) نرود بايد شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اقدام به اين كار كند.
ثالثا براى اصل اين موضوع كه عادت عرب چنين بوده است هيچ گونه مدركى ذكر نكرده اند، و چنين به نظر مى رسد كه حدس و تخمين و گمانى براى توجيه حديث فوق، طبق ميل خود بوده است.
رابعا در بعضى از طرق معتبر اين حديث جمله لا يذهب بها الا رجل منى و انا منه يا مانند آن آمده است كه نشان مى دهد پيامبر على (عليهالسلام ) را همچون خودش و خويش را همچون او مى دانست (همان مضمونى كه در آيه مباهله آمده است ).
از آنچه در بالا آورديم چنين نتيجه مى گيريم كه اگر تعصبها و پيشداوريها را كنار بگذاريم پيامبر با اين كار برتر بودن مقام على (عليهالسلام ) را از همه صحابه مشخص ساخته است، (ان هذا الا بلاغ )!
آيه (1) و (2) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( برأة من الله و رسوله إ لى الذين عهدتم من المشركين ) (1)( فسيحوا فى الا رض اءربعة اءشهر و اعلموا اءنكم غير معجزى الله و اءن الله مخزى الكفرين ) (2)
ترجمه:
1- اين اعلام بيزارى خدا و پيامبر او به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بسته ايد.
2- با اين حال چهار ماه (مهلت داريد كه ) در زمين (آزادانه ) سير كنيد (و هر جا مى خواهيد برويد و بينديشيد) و بدانيد شما نمى توانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قدرت او فرار كنيد و نيز بدانيد) خداوند خوار كننده كافران است.
تفسير
پيمانهاى مشركان الغاء مى شود
در محيط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با هر يك از آنها طبق موضعگيريهايشان رفتار مى كرد:
گروهى با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هيچ گونه پيمانى نداشتند، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مقابل آنها نيز هيچ گونه تعهدى نداشت.
گروههاى ديگرى در حديبيه و مانند آن پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسته بودند اين پيمانها بعضى داراى مدت معين بود، و بعضى مدتى نداشت.
در اين ميان بعضى از طوائفى كه با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيمان بسته بودند، يك جانبه و بدون هيچ مجوزى پيمانشان را به خاطر همكارى آشكار با دشمنان اسلام شكستند، و يا در صدد از ميان بردن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر آمدند، همانند يهود بنى نضير و بنى قريظه، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد، و همه را از مدينه طرد كرد، ولى قسمتى از پيمانها هنوز به قوت خود باقى بود، اعم از پيمانهاى مدتدار و بدون مدت.
آيه اول مورد بحث به تمام مشركان (بت پرستان ) اعلام مى كند كه: هر گونه پيمانى با مسلمانان داشته اند، لغو خواهد شد، و مى گويد (اين اعلام برائت و بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركانى كه با آنها عهد بسته ايد، مى باشد).
( برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين ) .
سپس براى آنها يك مهلت چهارماهه قائل مى شود، كه در اين مدت بيانديشند، و وضع خود را روشن سازند، و پس از انقضاى چهار ماه يا بايد دست از آئين بت پرستى بكشند و يا آماده پيكار گردند، و مى گويد: (چهار ماه در زمين آزادانه به هر كجا مى خواهيد برويد) (ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد)( فسيحوا فى الارض اربعة اشهر )
(اما بدانيد كه شما نمى توانيد خداوند را ناتوان سازيد، و از قلمرو قدرت او بيرون رويد)( و اعلموا انكم غير معجزى الله ) .
(و نيز بدانيد كه خداوند كافران مشرك و بت پرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت ).( و ان الله مخزى الكافرين )
نكته ها:
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد
1- آيا الغاى يكجانبه پيمان صحيح است؟
مى دانيم در اسلام مخصوصا اهميت فوق العاده اى به مساءله وفاى به عهد و پايبند بودن به پيمانها حتى در برابر كافران و دشمنان داده شده است، با اين حال اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قرآن دستور مى دهد پيمان مشركان يك جانبه لغو گردد؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به امور زير روشن مى شود.
اولا بطوريكه در آيه 7 و 8 همين سوره (چند آيه بعد) تصريح شده، اين لغو پيمان بدون مقدمه نبوده است، بلكه از آنها قرائن و نشانه هائى بر نقض پيمان آشكار شده بود، و آنها آماده بودند در صورت توانائى بدون كمترين اعتنا به پيمانهائى كه با مسلمانها دارند، ضربه كارى را بر آنها وارد سازند.
اين كاملا منطقى است كه اگر انسان ببيند، دشمن خود را آماده براى شكستن پيمان مى كند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مى خورد، پيش از آنكه غافلگير شود اعلام لغو پيمان كرده و در برابر او به پاخيزد.
ثانيا در پيمانهائى كه به خاطر شرايط خاص بر قوم و ملتى تحميل مى شود، و آنها خود را ناگزير از پذيرش آن مى بينند، چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانائى اين گونه پيمانها را به طور يكجانبه لغو كنند.
آئين بت پرستى نه يك مذهب بود و نه يك مكتب عاقلانه، بلكه يك روش خرافى و موهوم و خطرناك بود، كه مى بايست سرانجام از جامعه انسانى برچيده شود، و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزيره عرب به قدرى در آغاز كار زياد بود، كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مجبور شد تن به صلح و پيمان با آنها در دهد، دليل اين نخواهد بود كه به هنگام كسب نيرو و قدرت به چنين پيمان تحميلى كه بر خلاف منطق و عقل و درايت است، وفادار بماند، اين درست به آن مى ماند كه يك مصلح بزرگ در ميان گاو پرستان بعضى از كشورها ظهور كند، و براى برچيدن اين برنامه دست به كار تبليغات وسيع بزند، و به هنگامى كه تحت فشار قرار گيرد، به ناچار با آنها پيمان ترك مخاصمه ببندد، ولى به هنگامى كه پيروان كافى پيدا كرد، قيام كند و براى جاروب كردن اين افكار پوسيده دست به كار شود، و پيمان خود را با آنها ملغى شده اعلام نمايد.
لذا مى بينيم اين حكم مخصوص مشركان بوده و اهل كتاب و ساير اقوامى كه در اطراف جزيره عربستان وجود داشتند، و به نوعى با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيمان بسته بودند، پيمانشان تا پايان عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محترم شمرده شد.
به علاوه مى بينيم لغو پيمان مشركان به شكل غافلگيرانه صورت نگرفت، بلكه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، و در مركز اجتماع عمومى حجاز، يعنى روز عيد قربان در كنار خانه كعبه اين موضوع به آگاهى همه رسانده شد، تا فرصت كافى براى فكر و انديشه بيشتر پيدا كنند، شايد دست از اين آئين خرافى كه مايه عقب ماندگى و پراكندگى و جهل و خباثت است، بردارند، خداوند هرگز راضى نشد آنها را غافلگير سازد و مجال تفكر را از آنها سلب كند حتى اگر آماده پذيرش اسلام نشوند مجال كافى براى تهيه نيرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در يك جنگ غير عادلانه درگير نشوند!
اگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نظر تربيتى و رعايت اصول انسانى نداشت هرگز نبايد با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بيدار كند و مجال كافى براى تهيه نيرو و آمادگى جنگى به او بدهد بلكه بايد در يك روز معين پس از الغاى يك جانبه پيمان، بدون مقدمه، به آنها حمله كند و بساط آنان را برچيند.
بهمين دليل مى بينيم بسيارى از بت پرستان از اين مهلت چهارماهه استفاده كردند و با مطالعه بيشتر در تعليمات اسلام به آغوش آن باز گشتند.
2- اين چهار ماه از كى شروع شد؟
در پاسخ اين سؤ ال بين مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آيات فوق بر مى آيد اين است كه شروع آن از زمانى بود كه اين اعلاميه براى عموم خوانده شد و مى دانيم كه روز خواندن آن روز عيد قربان، دهم ماه ذالحجه، بود، بنابراين پايان آن روز دهم ماه ربيع الاول از سال بعد محسوب مى شد.
حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده نيز اين مطلب را تاييد مى كند.
آيه (3) و (4) و ترجمه
( و أذن من الله و رسوله إلى الناس يوم الحج الا كبر أن الله برى ء من المشركين و رسوله فإن تبتم فهو خير لكم و إن توليتم فاعلموا أنكم غير معجزى الله و بشر الذين كفروا بعذاب أليم ) (3)( إلا الذين عهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا و لم يظهروا عليكم أحدا فأتموا إليهم عهدهم إلى مدتهم إن الله يحب المتقين ) (4)
ترجمه:
3- و اين اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم ) مردم در روز حج اكبر (روز عيد قربان ) كه خداوند و پيامبر او از مشركان بيزارند، با اين حال اگر توبه كنيد به نفع شما است و اگر سرپيچى نمائيد بدانيد شما نمى توانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قلمرو قدرتش خارج شويد) و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده.
4- مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد و چيزى از آن فروگذار نكردند و احدى را بر ضد شما تقويت ننمودند، پيمان آنها را تا پايان مدتشان محترم بشمريد، زيرا خداوند پرهيزكاران را دوست دارد.
تفسير
آنها كه پيمانشان محترم است
در اين آيات بار ديگر موضوع الغاى پيمانهاى مشركان با تاءكيد بيشترى عنوان شده است و حتى تاريخ اعلام آنرا تعيين مى كند و مى گويد: (اين اعلامى است از طرف خدا و پيامبرش به عموم مردم در روز حج اكبر كه خداوند و فرستاده او از مشركان بيزارند)( و اذان من الله و رسالهه الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين و رسوله )
در حقيقت خداوند مى خواهد با اين اعلام عمومى در سرزمين مكه و آنهم در آن روز بزرگ راههاى بهانه جوئى دشمن را ببندد و زبان بدگويان و مفسده جويان را قطع كند، تا نگويند ما را غافلگير ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله كردند.
قابل توجه اينكه تعبير (الى الناس ) بجاى (الى المشركين ) نشان مى دهد كه لازم بوده است به همه مردمى كه در آن روز در مكه حاضر مى شوند اين پيام ابلاغ شود تا غير مشركان نيز گواه بر اين موضوع باشند.
سپس روى سخن را به خود مشركان كرده و از طريق تشويق و تهديد براى هدايت آنها كوشش مى كند، نخست مى گويد: (اگر توبه كنيد و به سوى خدا باز گرديد و دست از آئين بت پرستى برداريد به نفع شما است )( فان تبتم فهو خيرلكم ) .
يعنى قبول آئين توحيد به نفع شما و جامعه شما و دنيا و آخرت خودتان
است و اگر نيك بينديشيد همه نابسامانيهايتان در پرتو آن، سامان مى يابد، نه اينكه سودى براى خدا و پيامبر در بر داشته باشد.
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار مى دهد كه (اگر از اين فرمان كه ضامن سعادت خودتان است سرپيچى كنيد بدانيد هرگز نمى توانيد خداوند را ناتوان سازيد و از قلمرو قدرت او بيرون رويد)( و ان توليتم فاعلموا انكم غير معجزى الله ) .
و در پايان اين آيه به كسانى كه با سرسختى مقاومت مى كنند اعلام خطر مى نمايد و مى گويد: (كافران بت پرست را به عذاب دردناك بشارت ده )( و بشر الذين كفروا بعذاب اليم ) .
همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم اين الغاى يك جانبه پيمانهاى مشركان مخصوص كسانى بود كه نشانه هائى بر آمادگى براى پيمان شكنى از آنها ظاهر شده بود، لذا در آيه بعد يك گروه را استثنا كرده، مى گويد: (مگر آن دسته از مشركين كه با آنها پيمان بسته ايد و هيچگاه بر خلاف شرائط پيمان گام برنداشتند و كم و كسرى در آن ايجاد نكردند، و نه احدى را بر ضد شما تقويت نمودند)( الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا و لم يظاهروا عليكم احدا ) .
(در مورد اين گروه تا پايان مدت بعهد و پيمانشان وفادار باشيد)( فاتموا اليم عهدهم الى مدتهم ) .
(زيرا خداوند پرهيزكاران و آنها را كه از هر گونه پيمان شكنى و تجاوز اجتناب مى كنند دوست مى دارد)( و ان الله يحب المتقين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
نكته ها
1- (حج اكبر) كدام است؟
در ميان مفسران درباره منظور از روز (حج اكبر) گفتگو است، اما آنچه از بسيارى از روايات كه از طرق اهل بيت و اهل سنت نقل شده، استفاده مى شود اين است كه منظور از آن روز دهم ذى الحجه، روز عيد قربان، و به تعبير ديگر (يوم النحر) مى باشد.
پايان يافتن مدت چهار ماه تا روز دهم ماه ربيع الثانى طبق آنچه در منابع اسلامى آمده، دليل ديگر بر اين موضوع است، به علاوه در روز عيد قربان در واقع قسمت اصلى اعمال حج پايان مى يابد و از اينرو، روز حج ميتوان به آن اطلاق كرد.
و اما اينكه چرا آنرا (اكبر) گفته اند به خاطر آن است كه در آن سال همه گروهها اعم از مسلمانان و بت پرستان (طبق سنتى كه از قديم داشتند) در مراسم حج شركت كرده بودند ولى اين كار در سالهاى بعد به كلى موقوف شد.
علاوه بر تفسير فوق كه در روايات اسلامى نيز آمده، و تفسير ديگرى نيز وجود دارد، و آن اينكه منظور از آن مراسم حج است، در مقابل مراسم عمره كه (حج اصغر) ناميده مى شود.
اين تفسير نيز در پاره اى از روايات آمده است، و هيچ مانعى ندارد كه هر دو علت توأما سبب اين نامگذارى شده باشد.
2- مواد چهارگانه اى كه در آن روز اعلام شد
گرچه قرآن اعلام بيزارى و برائت خدا را از مشركان به صورت سر بسته بيان كرده است، اما از روايات اسلامى استفاده مى شود كه على (عليهالسلام ) ماءمور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ كند:
1- الغاى پيمان مشركان.
2- عدم حق شركت آنها در مراسم حج در سال آينده.
3- ممنوع بودن طواف افراد عريان و برهنه كه تا آن زمان در ميان مشركان رايج بود.
4- ممنوع بودن ورود مشركان در خانه خدا.
در تفسير (مجمع البيان ) از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده كه على (عليهالسلام ) در مراسم حج آن سال خطبه اى خواند و فرمود:
(لا يطوفن بالبيت عريان و لا يحجن البيت مشرك و من كانت له مدة فهو الى مدته، و من لم يكن له مدة فمدته اريعة اشهر): (از اين پس هيچ برهنه اى نبايد طواف خانه خدا بيايد، و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حج ندارد، و آنهائى كه پيمانشان با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مدت دارد تا پايان مدت محترم است، و آنها كه پيمانشان مدت ندارد، مدتش چهار ماه خواهد بود).
در بعضى از روايات ديگر اشاره به موضوع چهارم يعنى عدم دخول بت پرستان در خانه كعبه شده است.
3- چه كسانى پيمان مدت دار داشتند؟
از گفتار مورخان و بعضى مفسران چنين استفاده مى شود كه آنها گروهى از طايفه (بنى كنانة ) و (بنى ضمرة ) بودند كه نه ماه از مدت پيمان ترك مخاصمه آنها باقى مانده بود، و چون به مواد پيمان وفادار مانده بودند و در تقويت دشمنان اسلام شركت نداشتند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تا پايان مدت نسبت به پيمانشان وفادار ماند.
بعضى ديگر طايفه اى از (بنى خزاعة ) را جزء اين گروه كه پيمانشان مدت داشت، دانسته اند.
آيه (5) و (6) و ترجمه
( فإذا انسلخ الا شهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد فإن تابوا و أقاموا الصلوة و أتوا الزكوة فخلوا سبيلهم إن الله غفور رحيم ) (5)( و إن أحد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلم الله ثم أبلغه مأمنه ذلك بأنهم قوم لا يعلمون ) (6)
ترجمه:
5- هنگامى كه ماههاى حرام پايان گرفت مشركان را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و آنها را اسير سازيد و محاصره كنيد و در هر كمينگاه بر سر راه آنها بنشينيد، هرگاه توبه كنند و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند آنها را رها سازيد زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
6- و اگر يكى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد به او پناه ده تا كلام خدا را بشنود (و در آن بينديشد) سپس او را به محل امنش برسان چرا كه آنها گروهى ناآگاهند.
تفسير
شدت عمل توأم با نرمش!
در اينجا وظيفه مسلمانان پس از پايان مدت مهلت مشركان، يعنى چهار ماه بيان شده است، و شديدترين دستور را درباره آنها صادر مى كند و مى گويد: (هنگامى كه ماههاى حرام پايان گيرد، بت پرستان را هر كجا يافتيد به قتل برسانيد)( فاذا انسلخ، الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم )
سپس مى گويد: (آنها را بگيريد و اسير كنيد)( وخذوهم ) .
(و آنها را در حلقه محاصره قرار دهيد)( و احصروهم ) .
(و در كمين آنها در هر نقطه اى بنشينيد و راهها را بر آنها ببنديد) (و اقعدوا لهم كل مرصد) در اينجا چهار دستور خشن در مورد آنها ديده مى شود: (بستن راهها، محاصره كردن، اسير ساختن، و بالاخره كشتن ) و ظاهر اين است كه چهار موضوع به صورت يك امر تخييرى نيست، بلكه با در نظر گرفتن شرايط محيط و زمان و مكان و اشخاص مورد نظر، بايد هر يك از اين امور كه مناسب تشخيص داده شود، عملى گردد. اگر تنها با اسارت و محاصره كردن و بستن راه بر آنها در فشار كافى قرار گيرند از اين راه بايد وارد شد.
و اگر چاره اى جز قتل نبود كشتن آنها مجاز است.
اين شدت عمل به خاطر آن است كه برنامه اسلام ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده، و همانطور كه سابقا نيز اشاره كرده ايم، مساءله آزادى مذهبى، يعنى ترك اجبار پيروان مذاهب ديگر براى پذيرش اسلام، منحصر به اديان آسمانى و اهل كتاب مانند يهود و نصارى است، و شامل بت پرستان نمى شود، زيرا بت پرستى مذهب و آئين نيست كه محترم شمرده شود، بلكه انحطاط و خرافه و انحراف و بيمارى است كه به هر حال و به هر قيمت بايد ريشه كن گردد.
ولى اين شدت و خشونت نه به مفهوم اين است كه راه بازگشت به روى آنها بسته شده باشد، بلكه در هر حال و در هر لحظه بخواهند مى توانند جهت خود را تغيير دهند، لذا بلافاصله اضافه مى كند: (اگر آنها توبه كنند و به سوى حق باز گردند و نماز را بر پا دارند و زكوة را ادا كنند، آنها را رها سازيد و مزاحمشان نشويد.( فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فخلوا سبيلهم ) .
و در اين صورت با ساير مسلمانان كمترين تفاوتى را ندارند و در همه احكام و حقوق با آنها شريكند.
(زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است )، و كسى را كه به سوى او باز گردد، از در خود نميراند( ان الله غفور رحيم ) .
سپس اين موضوع را در آيه بعد با دستور ديگرى تكميل مى كند تا ترديدى باقى نماند كه هدف اسلام از اين دستور تعميم توحيد و آئين حق و عدالت است، نه استعمار و استثمار و قبضه كردن اموال يا سرزمينهاى ديگران، و مى گويد: اگر يكى از بت پرستان از تو درخواست پناهندگى كند به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود)( و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ) .
يعنى در نهايت آرامش با او رفتار كن، و مجال انديشه و تفكر را به آنها بده تا آزادانه به بررسى محتواى دعوت تو بپردازند، و اگر نور هدايت بر دل آنها تابيد آنرا بپذيرند. بعد اضافه مى كند كه (او را پس از پايان مدت مطالعه به جايگاه امن و امانش برسان ) تا كسى در اثناء راه مزاحم او نگردد. (ثم ابلغه مامنه ).
و سرانجام علت اين دستور سازنده را چنين بيان مى كند كه: (اين بخاطر آن است كه آنها قومى بى اطلاع و ناآگاهند)( ذلك بانهم قوم لا يعلمون ) .
بنابراين اگر درهاى كسب آگاهى به روى آنها باز گردد، اين اميد مى رود كه از بت پرستى كه زائيده جهل و نادانى است خارج شوند، و به راه توحيد و خدا كه مولود علم و دانش است گام بگذارند.
در منابع شيعه و اهل سنت نقل شده كه يكى از بت پرستان پس از الغاى پيمان آنها، به على (عليهالسلام ) گفت: اى فرزند ابوطالب اگر كسى از ما بعد از گذشتن اين چهار ماه بخواهد پيامبر را ملاقات كند و مسائلى را با او در ميان بگذارد و يا سخن خدا را بشنود، آيا در امنيت خواهد بود؟!
على (عليهالسلام ) فرمود آرى، زيرا خداوند فرموده (و ان احد من المشركين استجارك فاجره...)
و به اين ترتيب سختگيرى فوق العاده اى كه از آيه اول استفاده مى شود، با نرمشى كه در آيه دوم به كار رفته، تعديل مى گردد، و راه و رسم تربيت همين است كه هميشه شدت عمل را با نرمش بياميزند و از آن معجونى شفابخش بسازند.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
نكته ها
1- منظور از اشهر حرم در اينجا چيست؟
گرچه مفسران در اين باره بسيار صحبت كرده اند ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور از آن، همان چهار ماه مهلت است كه براى مشركان مقرر گرديده كه آغاز آن روز دهم ذى الحجه سال نهم هجرى و پايان آن روز دهم ماه ربيع الثانى سال بعد بود، و اين تفسير را بسيارى از محققان پذيرفته اند، و مهمتر اينكه در روايات متعددى نيز به آن تصريح شده است.
2- آيا نماز و زكات شرط قبول اسلام است؟
از آيات فوق در بدو نظر چنين استفاده مى شود كه براى قبول توبه بت پرستان، اداء نماز و زكوة نيز لازم است، و به همين دليل بعضى از فقهاى اهل سنت ترك نماز و زكوة را دليل بر كفر گرفته اند.
ولى حق اين است كه منظور از ذكر اين دو دستور بزرگ اسلامى آن است كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام مشكوك به نظر برسد همان گونه كه در مورد بت پرستان آنروز غالبا چنين بود انجام اين دو وظيفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند.
و يا اينكه منظور اين است كه آنها نماز و زكات را به عنوان دو قانون الهى بپذيرند و به آن گردن نهند، و به رسميت بشناسند، هر چند از نظر عمل در كار آنها قصورى باشد، زيرا دلائل فراوانى داريم كه تنها با ترك نماز و يا زكات انسان در صف كفار قرار نمى گيرد، هر چند اسلام او بسيار ناقص است.
البته اگر ترك زكات به عنوان قيام بر ضد حكومت اسلامى باشد، سبب كفر خواهد بود، ولى اين بحث ديگرى است كه ارتباط به موضوع ما ندارد.
3- ايمان زائيده علم است
از آيات فوق اين نكته نيز استفاده مى شود كه عامل مهم بى ايمانى جهل است و سرچشمه اصلى ايمان علم و آگاهى است، لذا براى ارشاد و هدايت مردم بايد امكانات كافى براى مطالعه و انديشه در اختيار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پيدا كنند نه اينكه كوركورانه و يا از روى تقليد اسلام را پذيرا شوند.
آيه (7) تا (10) و ترجمه
( كيف يكون للمشركين عهد عندالله و عند رسوله إلا الذين عهدتم عند المسجد الحرام فما استقموا لكم فاستقيموا لهم إن الله يحب المتقين ) (7)( كيف و إن يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم إلا و لا ذمة يرضونكم بأفواههم و تأبى قلوبهم و أكثرهم فسقون ) (8)( اشتروا بايت الله ثمنا قليلا فصدوا عن سبيله إنهم ساء ما كانوا يعملون ) (9)( لا يرقبون فى مؤمن إلا و لا ذمة و أولئك هم المعتدون ) (10)
ترجمه:
7- چگونه براى مشركان پيمانى نزد خدا و رسول او خواهد بود (در حالى كه آنها همواره آماده شكستن پيمانشان هستند) مگر كسانى كه با آنها نزد مسجد الحرام پيمان بستيد (اين گروه كه پيمان خود را محترم شمردند) مادام كه در برابر شما وفادار باشند شما نيز وفادارى كنيد كه خداوند پرهيزكاران را دوست دارد.
8- چگونه (پيمانشان ارزش دارد) در حالى كه اگر بر شما غالب شوند نه ملاحظه خويشاوندى با شما را مى كنند و نه پيمان را، شما را با زبان خود خشنود مى كنند ولى دلهاى آنها ابا دارد و اكثر آنها نافرمانبردارند.
9- آنها آيات خدا را به بهاى كمى فروختند و (مردم را) از راه او باز داشتند، آنها اعمال بدى انجام مى دادند.
10- (نه تنها درباره شما) درباره هيچ فرد با ايمانى رعايت خويشاوندى و پيمان را نمى كنند و آنها تجاوزكارانند.
تفسير
تجاوزكاران پيمان شكن!
همانگونه كه در آيات قبل ديديم اسلام پيمانهاى مشركان و بت پرستان را مگر گروه خاصى لغو كرد، تنها چهار ماه به آنها مهلت داد تا تصميم خود را بگيرند، در آيات مورد بحث دليل و علت اين كار را بيان مى كند، نخست به صورت استفهام انكارى مى گويد:
(چگونه ممكن است مشركان عهد و پيمانى نزد خدا و نزد پيامبرش داشته باشند)؟!( كيف يكون للمشركين عهد عند الله و عند رسوله ) .
يعنى اينها با اين اعمال و اينهمه كارهاى خلافشان نبايد انتظار داشته باشند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بطور يك جانبه به پيمانهاى آنها وفادار باشد.
بعد بلافاصله يك گروه را كه در اعمال خلاف و پيمان شكنى با ساير مشركان شريك نبودند استثنا كرده مى گويد: (مگر كسانى كه با آنها نزد مسجدالحرام پيمان بستيد)( الا الذين عاهدتم عند المسجد الحرام ) .
(اين گروه مادام كه به پيمانشان در برابر شما وفادار باشند شما هم وفادار بمانيد)( فما استقاموا لكم فاستقيموالهم ) .
(زيرا خداوند پرهيزكاران و آنها كه از هر گونه پيمان شكنى اجتناب مى ورزند دوست دارد)( ان الله يحب المتقين ) .
در آيه بعد همين موضوع با صراحت و تاءكيد بيشترى بيان شده است، و باز به صورت استفهام انكارى مى گويد: (چگونه ممكن است عهد و پيمان آنها را محترم شمرد در حالى كه اگر آنها بر شما غالب شوند هيچگاه نه مراعات خويشاوندى با شما را مى كنند و نه پيمان را)( كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة ) .
(ال ) به معنى خويشاوندى است و بعضى آنرا به معنى عهد و پيمان دانسته اند، در صورت اول منظور اين است كه قريش اگر چه خويشاوند پيامبر و گروهى از مسلمانان بودند ولى هنگامى كه خودشان كمترين اعتنائى به اين موضوع نداشته باشند و احترام خويشاوندى را رعايت ننمايند، چگونه انتظار دارند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانان در مورد آنها رعايت كنند. و در صورت دوم تاءكيدى براى ذمة كه آنهم به معنى عهد و پيمان است محسوب مى شود.
راغب در كتاب (مفردات ) ريشه اين كلمه را از (اليل ) به معنى درخشندگى مى داند چه اينكه پيمانهاى محكم و خويشاونديهاى نزديك داراى درخشندگى خاصى هستند.
بعد قرآن اضافه مى كند كه هيچگاه فريب سخنان دلنشين و الفاظ به ظاهر زيباى آنها را نخوريد زيرا: (آنها مى خواهند شما را با دهان خود راضى كنند، ولى دلهاى آنها از اين موضوع ابا دارد)( يرضونكم بافواههم و تابى قلوبهم ) .
دلهاى آنها از كينه و انتقامجوئى و قساوت و سنگدلى و بى اعتنائى به عهد و پيمان و رابطه خويشاوندى پر است، اگر چه با زبان خود اظهار دوستى و مودت كنند.
و در پايان آيه اشاره به ريشه اصلى اين موضوع كرده مى گويد: و بيشتر آنها فاسق و نافرمانبردارند( و اكثرهم فاسقون ) .
در آيه بعد يكى از نشانه هاى فسق و نافرمانبردارى آنها را چنين توضيح مى دهد: (آنها آيات خدا را با بهاى كمى معامله كردند، و به خاطر منافع زودگذر مادى و ناچيز خود، مردم را از راه خدا باز داشتند)( اشتروا بايات الله ثمنا قليلا فصدوا عن سبيله ) .
در روايتى چنين آمده كه ابوسفيان غذائى ترتيب داد و جمعى از مردم را به مهمانى فرا خواند تا از اين طريق عداوت آنها را در برابر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برانگيزد.
بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به اين داستان دانسته اند، ولى ظاهر اين است كه آيه مفهوم وسيعى دارد كه اين ماجرا و ساير ماجراهاى بت پرستان را شامل مى شود كه براى حفظ منافع مادى و زودگذر خويش از آيات خدا چشم پوشيدند.
بعد مى گويد: چه عمل بدى آنها انجام مى دادند( انهم ساء ما كانوا يعملون ) .
هم خود را از سعادت و هدايت و خوشبختى محروم مى ساختند، و هم سد راه ديگران مى شدند، و چه عملى از اين بدتر كه انسان هم بار گناه خويش را بر دوش كشد و هم بار گناه ديگران را.
در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر گفتار سابق را تاءكيد مى كند كه: (اين مشركان اگر دستشان برسد، درباره هيچ فرد با ايمانى كمترين ملاحظه خويشاوندى و عهد و پيمان را نخواهند كرد)( لا يرقبون فى مؤ من الا و لا ذمة ) .
(چرا كه اينها اصولا مردمى تجاوزكارند).( و اولئك هم المعتدون ) .
نه تنها درباره شما، در مورد هر كس كه توانائى داشته باشند دست به تجاوز مى زنند.
گرچه مضمون آيه فوق بحثى را كه در آيات گذشته آمده تاءكيد مى كند، ولى تفاوت و اضافه اى نسبت به آن دارد، و آن اينكه در آيات گذشته سخن از ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانانى بود كه در گرد او بودند، ولى در اين آيه سخن از هر فرد با ايمانى است، يعنى شما در نظر آنها خصوصيتى نداريد، بلكه هر كس كه مؤ من باشد و پيرو آئين توحيد، اينها با او سر دشمنى دارند، و ملاحظه هيچ چيز را نمى كنند، پس اينها در واقع دشمن ايمان و حقند. اين نظير همان چيزى است كه قرآن درباره بعضى اقوام پيشين مى گويد:( و ما نقموا منهم الا ان يؤ منوا بالله العزيز الحميد ) : (آنها تنها به خاطر اين مؤ منان را تحت شكنجه قرار مى دادند كه به خداوند عزيز و حميد ايمان داشتند). (سوره بروج آيه 8)
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد
1 در اينكه منظور از گروهى كه با جمله (الا الذين عاهدتم عند المسجد الحرام استثنا شده اند، كدام گروه بوده اند، در ميان مفسران گفتگو است، ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور همان قبايلى است كه به عهد و پيمانشان وفادار ماندند، يعنى طوايفى مانند به (بنو ضمره ) و (بنو خزيمه ) و مانند آنها.
و در حقيقت اين جمله به منزله تاءكيد نسبت به آيات گذشته است، كه مسلمانان بايد به هوش باشند كه حساب اين گروهها را از پيمانشكنان جدا كنند.
اما اينكه مى گويد: (با آنها كه نزد مسجد الحرام پيمان بستيد)، ممكن است به خاطر اين باشد كه به هنگام صلح (حديبيه ) كه مسلمانان با مشركان قريش در سرزمين حديبيه در پانزده ميلى مكه در سال ششم هجرت پيمان بستند، گروههاى ديگرى از مشركان عرب مانند طوايفى كه در بالا اشاره شد، به اين پيمان ملحق شدند، و با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه بستند، ولى مشركان قريش پيمان خود را شكستند و سپس در سال هشتم در جريان فتح مكه اسلام اختيار كردند، اما گروههاى وابسته مسلمان نشدند و پيمان را هم نشكستند.
و از آنجا كه سرزمين مكه منطقه وسيعى (تا حدود 48 ميل ) اطراف خود را فرا مى گيرد، تمام اين مناطق جزء (مسجدالحرام ) به شمار مى آيد چنانكه در آيه 196 سوره بقره در مورد حج تمتع و احكام آن مى خوانيم:( ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام ) : اين احكام مربوط به كسى است كه خانه و خانواده اش نزد مسجدالحرام نباشد و بر طبق تصريح روايات و فتاواى فقهاء احكام حج تمتع بر كسانى است كه فاصله آنها از مكه بيش از 48 ميل بوده باشد، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه صلح حديبيه كه در 15 ميلى مكه انجام شده است به عنوان عند المسجد الحرام ذكر شود.
و اما اينكه بعضى از مفسران گفته اند استثناى فوق مربوط به مشركان قريش است كه قرآن مجيد پيمان آنها را كه در (حديبيه ) بستند محترم شمرده، نادرست به نظر مى رسد.
زيرا اولا پيمان شكنى مشركان قريش قطعى و مسلم بود اگر آنها پيمان شكن نبودند چه كسى پيمانشكن بود؟.
ثانيا صلح (حديبيه ) مربوط به سال ششم هجرت است، در حالى كه در سال هشتم پس از فتح مكه مشركان قريش اسلام را پذيرفتند، بنابراين آيات فوق كه در سال نهم هجرت نازل شده است نمى تواند ناظر به آنها باشد.
2 همانگونه كه در سابق نيز گفته شد منظور از آيات بالا اين نيست كه تنها تصميم آنان بر پيمان شكنى به هنگام رسيدن به قدرت مجوز براى لغو يك جانبه پيمان است، بلكه آنها اين طرز فكر خود را بارها عملا نشان داده بودند، كه هر موقع دستشان برسد ضربه كارى خود را بدون توجه به پيمان، بر پيكر مسلمانان وارد مى سازند، و اين مقدار براى لغو پيمان كافى است.
آيه (11) تا (15) و ترجمه
( فإن تابوا و أقاموا الصلوة و أتوا الزكوة فإخونكم فى الدين و نفصل الايت لقوم يعلمون ) (11)( و إن نكثوا أيمنهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقتلوا أئمة الكفر إنهم لا أيمن لهم لعلهم ينتهون ) (12)( ألا تقتلون قوما نكثوا أيمنهم و هموا بإخراج الرسول و هم بدؤكم أول مرة أتخشونهم فالله أحق أن تخشوه إن كنتم مؤ منين ) (13)( قتلوهم يعذبهم الله بأيديكم و يخزهم و ينصركم عليهم و يشف صدور قوم مؤ منين ) (14)( و يذهب غيظ قلوبهم و يتوب الله على من يشاء و الله عليم حكيم ) (15)
ترجمه:
11- هر گاه توبه كنند و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند برادر دينى شما هستند و ما آيات خود را براى جمعيتى كه مى دانند شرح مى دهيم.
12- و اگر پيمانهاى خود را پس از عهد خويش بشكنند و آئين شما را مورد طعن قرار دهند با پيشوايان كفر پيكار كنيد چرا كه آنها پيمانى ندارند، شايد دست بردارند.
13- آيا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكستند و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند پيكار نمى كنيد؟ در حالى كه آنها نخستين بار (پيكار با شما را) آغاز كردند آيا از آنها مى ترسيد؟ با اينكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد اگر مؤ من هستيد.
14- با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مى كند و آنها را رسوا مى سازد و سينه گروهى از مؤ منان را شفا مى بخشد (و بر قلب آنها مرهم مى نهد).
15- و خشم دلهاى آنها را از ميان مى برد و خدا توبه هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مى پذيرد و خداوند عالم و حكيم است.
تفسير
چرا از پيكار با دشمن واهمه داريد؟
يكى از فنون فصاحت و بلاغت آن است كه مطالب پر اهميت را با تعبيرات گوناگون براى تاءكيد و جا افتادن مطلب تكرار كنند، و از آنجا كه مساءله ضربه نهائى بر پيكر بت پرستى در محيط اسلام و برچيدن آخرين آثار آن از مسائل بسيار مهم بوده است، بار ديگر قرآن مجيد مطالب گذشته را با عبارات تازه اى در آيات فوق بيان مى كند، نكات جديدى نيز در آن وجود دارد كه مطلب را از صورت تكرار و لو تكرار مجاز خارج مى سازد.
نخست مى گويد (اگر مشركان توبه كنند و نماز را بر پا دارند و زكات را بپردازند برادر دينى شما هستند( فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فاخوانكم فى الدين ) .
و در پايان آيه اضافه مى كند، (ما آيات خود را براى آنها كه آگاهند شرح مى دهيم )( و نفصل الايات لقوم يعلمون ) .
در آيات گذشته سخن از اين بود كه اگر توبه كنند وظيفه اسلامى نماز و زكوة را انجام دهند مزاحمشان نشويد (فخلوا سبيلهم ) اما در اينجا مى فرمايد (برادر دينى شما هستند)، يعنى هيچگونه تفاوتى با ساير مسلمانان از نظر احترام و محبت نخواهند داشت، همانگونه كه ميان برادران تفاوتى نيست.
و اين براى آماده ساختن روح و فكر و عواطف مشركان براى پذيرش اسلام مؤ ثرتر است، كه در يك مرحله توصيه به عدم مزاحمت مى كند و در مرحله بعد سفارش (حقوق يك برادر) را در مورد آنها مى نمايد.
(اما اگر آنها همچنان به پيمان شكنى خود ادامه دهند، و عهد خود را زير پا بگذارند، و آئين شما را مورد مذمت قرار داده، و به تبليغات سوء خود ادامه دهند، شما با پيشوايان اين گروه كافر پيكار كنيد)( و ان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر ) .
(چرا كه عهد و پيمان آنها كمترين ارزشى ندارد.) (انهم لا ايمان لهم ).
درست است كه آنها با شما پيمان ترك مخاصمه بسته اند، ولى اين پيمان با نقض شدن مكرر و آمادگى براى نقض در آينده اصلا اعتبار و ارزشى نخواهد داشت.
(تا با توجه به اين شدت عمل و با توجه به اين كه راه بازگشت به روى آنها باز است، از كار خود پشيمان شوند و دست بردارند)( لعلهم ينتهون ) .
در آيه بعد براى تحريك مسلمانان و دور ساختن هرگونه سستى و ترس و ترديد در اين امر حياتى از روح و فكر آنها، مى گويد: (چگونه شما با گروهى پيكار نمى كنيد كه پيمانهايشان را شكستند، و تصميم گرفتند پيامبر را از سرزمين خود خارج كنند)( الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول ) .
شما ابتدا به مبارزه و لغو پيمان نكرده ايد كه نگران و ناراحت باشيد، بلكه (مبارزه و پيمان شكنى در آغاز از آنها شروع شده است )( و هم بدؤ كم اول مرة ) .
و اگر ترديد بعضى از شما در پيكار با آنها به خاطر ترس است، اين ترس كاملا بيجا است، (آيا شما از اين افراد بى ايمان مى ترسيد، در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او و از مخالفت فرمانش بترسيد، اگر به راستى شما ايمان داريد( اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤ منين ) .
در آيه بعد وعده پيروزى قطعى به مسلمانان مى دهد و مى گويد: (با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنها را به دست شما مجازات مى كند)( قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم ) .
نه فقط مجازات مى كند بلكه (خوار و رسواشان مى سازد)( و يخزهم ) .
و شما را بر آنها پيروز مى گرداند)( و ينصركم عليهم ) .
و به اين ترتيب دلهاى گروهى از مؤ منان را كه تحت فشار و شكنجه سخت اين گروه سنگدل قرار گرفته بودند و در اين راه قربانيهائى داده بودند شفا مى دهد (و بر جراحات قلب آنها از اين راه مرهم مى نهد)( و يشف صدور قوم مؤ منين ) .
بعضى از مفسران گفته اند منظور از (قوم مؤ منين ) گروه مؤ منان طائفه (بنى خزاعه ) هستند كه جمعى از بت پرستان از طايفه بنى بكر ناجوانمردانه بر آنها ريختند و غافلگيرشان ساختند و بعضى گفته اند اشاره به گروهى از مردم يمن است كه اسلام را پذيرفتند ولى چون به مكه آمدند از طرف بت پرستان مورد آزار و شكنجه واقع شدند.
ولى بعيد نيست اين عبارت همه كسانى را كه به نوعى تحت فشار و شكنجه بت پرستان قرار گرفته بودند و دلهايشان از آنها پر خون بود شامل شود.
در آيه بعد اضافه مى كند كه در پرتو پيروزى شما و شكست آنها (خشم دلهاى مؤ منان را فرو مى نشاند).( و يذهب غيظ قلوبهم ) .
اين جمله ممكن است تاءكيدى براى جمله سابق (و يشف صدور قوم مؤ منين ) بوده باشد و نيز ممكن است با آن متفاوت باشد و جمله گذشته اشاره به اين باشد كه در پرتو پيروزى اسلام دلهائى كه سالها به خاطر اسلام و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى طپيد و ناراحت و بيمار بود بهبودى يافت، و جمله دوم اشاره به اين است كه دلهائى كه به خاطر از دست دادن عزيزان و بستگان و تحمل انواع آزارها و شكنجه ها پر از ناراحتى بود آرامش خود را با كشته شدن دشمنان سنگدل باز مى يابد.
و در پايان آيه مى فرمايد (خداوند توبه هر كسى را كه بخواهد (و مصلحت بداند) مى پذيرد)( و يتوب الله على من يشاء ) .
(و خداوند از نيات توبه كنندگان آگاه است و دستورهائى را كه درباره آنها و همچنين پيمانشكنان داده است حكيمانه مى باشد)( و الله عليم حكيم ) .
ضمنا جمله هاى اخير اشاره به آن است كه ممكن است در آينده بعضى از آنها از در توبه درآيند بايد توجه داشته باشند كه خدا توبه آنها را مى پذيرد و و شدت عمل در مقابل آنها جايز نيست و نيز بشارتى است به اينكه چنين افرادى در آينده به سوى مسلمانها خواهند آمد و توفيق الهى به خاطر آمادگى روحيشان شامل حال آنها خواهد شد.
به طور كلى بعضى از مفسران آيات اخير را از اخبار غيبى قرآن و از نشانه هاى صدق دعوت پيامبر دانسته اند زيرا آنچه قرآن در آن بيان كرده واقع شده است.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1- در اينكه منظور از اين گروه چه اشخاصى هستند، باز در ميان مفسران گفتگو است، بعضى اشاره به يهود و بعضى به اقوامى كه در آينده با مسلمانان درگير شدند، مانند حكومتهاى ايران و روم دانسته اند، و بعضى اشاره به كفار قريش دانسته اند، و بعضى اشاره به پاره اى از افراد كه مسلمان شدند و مرتد گشتند.
ولى ظاهر آيات به خوبى گواهى مى دهد كه موضوع سخن همان گروه مشركان و بت پرستانى است كه در آن زمان به ظاهر با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه داشتند، ولى عملا پيمانشان را نقض كرده بودند و آنها گروهى از مشركان اطراف مكه، يا ساير نقاط حجاز بودند.
اما احتمال اينكه منظور يهود باشد، بسيار بعيد است، زيرا تمام بحثهاى اين آيات پيرامون مشركان دور مى زند.
هم چنين ممكن نيست كه منظور از آن طايفه قريش باشد، زيرا قريش و سر كرده آنها ابو سفيان در سال هشتم هجرت پس از فتح مكه ظاهرا اسلام را قبول كردند، در حالى كه سوره مورد بحث ما در سال نهم نازل شده است.
و نيز اين احتمال كه منظور حكومتهاى ايران و روم باشد، بسيار از مفهوم آيات دور است، زيرا آيات سخن از يك درگيرى فعلى مى كند، نه درگيرى هاى آينده و علاوه آنها پيامبر را از وطن خود خارج نكرده بودند.
و نيز احتمال اينكه منظور مرتدين باشد فوق العاده بعيد است زيرا تاريخ گروه نيرومندى از مرتدين را در آن زمان نشان نمى دهد كه مسلمانان بخواهند با آنها پيكار كنند، و علاوه كلمه (ايمان ) (جمع يمين ) و هم چنين كلمه عهد ظاهرا بهمان معنى پيمان ترك مخاصمه است نه پذيرش اسلام (دقت كنيد).
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى اين آيه به آتش افروزان جنگ جمل (ناكثين ) و مانند آنها تطبيق شده، نه بخاطر آن است كه آيات درباره آنها نازل شده باشد، بلكه هدف اين است كه روح آيه و حكم آن در مورد ناكثين و گروههاى مشابهى كه بعدا روى كار خواهند آمد صادق است.
تنها سؤ الى كه باقى مى ماند اين است كه اگر منظور همان گروههاى بت پرستان پيمان شكن هستند كه در آيات گذشته از آنها سخن گفته شد چرا در اينجا تعبير مى كند (و ان نكثوا ايمانهم ): اگر آنها پيمانهاى خويش را بشكنند در حالى كه اين گروهها پيمانها را عملا شكسته بودند؟
پاسخ اين سئوال آن است كه منظور از جمله مزبور اين مى باشد كه اگر آنها به پيمان شكنى خويش ادامه دهند و دست از كار خود برندارند، بايد با آنها پيكار كنيد، نظير آنچه در معنى( اهدنا الصراط المستقيم ) مى گوئيم، كه مفهومش اين است خدايا ما را هم چنان بر راه راست بدار، و به هدايت ما ادامه ده.
شاهد اين سخن آن است كه جمله مزبور( ان نكثوا ايمانهم ) در مقابل جمله (ان تابوا...) قرار گرفته است يعنى از دو حال خارج نيست، يا آنها توبه مى كنند و دست از شرك و بتپرستى بر مى دارند و به راه خدا مى آيند، و يا اينكه همچنان به راه خويش ادامه مى دهند، در صورت اول آنها برادران شما هستند، و در صورت دوم بايد با آنان پيكار كنيد!
2- قابل توجه اينكه در آيات فوق نمى گويد با كافران مبارزه كنيد، بلكه مى گويد با رؤ سا و پيشوايانشان به جهاد برخيزيد، اشاره به اينكه توده مردم پيرو رؤ سا و زعماى خود هستند، هدف گيرى شما بايد هميشه آنها باشند، بايد سرچشمه هاى گمراهى و ضلالت و ظلم و فساد را ببنديد، و ريشه ها را بسوزانيد، و تا آنها هستند مبارزه با پيروانشان سودى ندارد، به علاوه اين تعبير يك نوع بلندنگرى و علو همت و تشجيع براى مسلمانان محسوب مى شود، كه طرف اصلى شما آنها هستند، خود را آماده مبارزه با آنان كنيد نه افراد كوچكشان! عجيب اينكه بعضى اين تعبير را اشاره به ابوسفيان و مانند او از بزرگان قريش دانسته اند، در حالى كه گروهى از آنها در بدر كشته شدند و بقيه (مانند ابو سفيان ) پس از فتح مكه ظاهرا اسلام آوردند، و در موقع نزول آيه در صف مسلمانان جاى گرفته بودند، و مبارزه با آنها مفهومى نداشت.
امروز هم اين دستور مهم قرآن به قوت خود باقى است، براى از بين بردن ظلم و فساد، استعمار و استثمار بايد موضعگيرى ها در برابر رؤ سا و پيشوايان اين گروهها باشد، و پرداختن به افراد عادى بى ثمر است (دقت كنيد!).
3- تعبير به (اخوانكم فى الدين ) كه در آيات بالا آمده است، لطيفترين تعبيرى است كه مى توان درباره مساوات افراد يك جامعه با محكمترين پيوندهاى عاطفى، بيان كرد، زيرا روشنترين و نزديك ترين پيوند عاطفى در انسان كه از مساوات كامل برخوردار است، پيوند دو برادر است.
ولى افسوس كه شكافهاى طبقاتى و بتهاى قومى و نژادى بار ديگر اين اخوت اسلامى را كه مايه غبطه همه دشمنان بود از ميان برده و برادران ديروز چنان امروز در برابر هم صف كشيده اند كه باور ناكردنى است، و گاهى آن چنان از يكديگر كشتار مى كنند كه هيچ دشمنى با دشمن خود چنين نمى كند، و اين است يكى از اسرار عقب ماندگى امروز ما!
4- از جمله (اتخشونهم ) (آيا از آنها مى ترسيد؟) اجمالا بر مى آيد كه در ميان مسلمانان، جمعى وجود داشت كه از اين فرمان جهاد واهمه مى كرد، يا بخاطر قدرت و قوت دشمن، و يا بخاطر اينكه پيمان شكنى گناه است.
قرآن به آنها صريحا جواب مى گويد شما نبايد از اين انسانهاى ضعيف بترسيد، بلكه بايد از مخالفت فرمان پروردگار ترس داشته باشيد، به علاوه ترس از اينكه پيمانشكن باشيد نابجا است زيرا آنها در ابتداء مقدمات پيمان شكنى را فراهم ساختند و پيشقدم شدند.
5- منظور از جمله (هموا باخراج الرسول ظاهرا) اشاره به مساءله اخراج پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از (مكه ) به هنگام هجرت به مدينه است، كه نخست قصد آن را داشتند، و بعد قصدشان تغيير يافت، و تبديل به قتل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به فرمان خدا در همان شب از مكه خارج گرديد، و در هر صورت ذكر اين موضوع نه به عنوان نشانه اى از پيمان شكنى آنها است، بلكه به عنوان بازگو كردن يك خاطره دردناك از جنايات بت پرستان مى باشد، كه هم قريش در آن شركت داشتند و هم قبايل ديگر، و گر نه پيمان شكنى بت پرستان از طرق ديگر آشكار شده بود.
6- از مطالب شگفت آور اينكه بعضى از پيروان مكتب جبريه آيه:( قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم ) براى مكتب خود استدلال كرده اند، در حالى كه اگر ذهن خود را از تعصبها خالى كنيم، آيه فوق كوچكترين دلالتى بر مقصود آنها ندارد، و درست به اين مى ماند كه ما براى انجام كارى سراغ يكى از دوستان خود مى رويم، و مى گوئيم اميدواريم خداوند با دست تو اين كار را اصلاح كند، مفهوم اين سخن آن نيست كه تو مجبور در انجام اين كار هستى بلكه منظور اين است خداوند قدرتى در اختيار تو قرار داده و نيت پاكى به تو داده است كه با استفاده آن اين كار را مى توانى با آزادى اراده انجام دهى.
آيه (16) و ترجمه
( أم حسبتم أن تتركوا و لما يعلم الله الذين جهدوا منكم و لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤ منين وليجة و الله خبير بما تعملون ) (16)
ترجمه:
16- آيا گمان كرديد كه (به حال خود) رها مى شويد در حالى كه هنوز آنها كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش را محرم اسرار خويش انتخاب ننمودند (از ديگران ) مشخص نشده اند (بايد آزمون شويد و صفوف از هم جدا شود) و خداوند به آنچه عمل مى كنيد آگاه است.
تفسير
در اين آيه مسلمانان را از طريق ديگرى تشويق به جهاد كرده متوجه مسئوليت سنگين خود در اين قسمت مى كند كه نبايد تصور كنيد، تنها با ادعاى ايمان همه چيز درست خواهد شد، بلكه صدق نيت و درستى گفتار، و واقعيت ايمان شما در مبارزه با دشمنان، آن هم يك مبارزه خالصانه و دور از هر گونه نفاق، روشن مى شود.
نخست مى گويد: آيا گمان كرديد شما را به حال خودتان رها مى سازند؟ و در ميدان آزمايش قرار نخواهيد گرفت، در حالى كه هنوز مجاهدين شما، و هم چنين كسانى كه جز خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان محرم اسرارى براى خود انتخاب نكرده اند، مشخص نشده اند؟( ام حسبتم ان تتركوا و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤ منين وليجة )
(وليجة ) از ماده (ولوج ) به معنى (دخول ) است، و به كسى گفته مى شود كه محرم اسرار و گرداننده كارهاى انسان مى باشد، و معنى آن تقريبا با معنى (بطانة ) يكسان است.
در حقيقت جمله فوق دو مطلب را به مسلمانان گوشزد مى كند، و آن اينكه تنها با اظهار ايمان كارها سامان نمى يابد، و شخصيت اشخاص روشن نمى شود، بلكه با دو وسيله آزمايش، مردم آزمون مى شوند:
نخست جهاد در راه خدا، و براى محو آثار شرك و بت پرستى و دوم ترك هر گونه رابطه و همكارى با منافقان و دشمنان، كه اولى دشمنان خارجى را بيرون مى راند و دومى دشمنان داخلى را.
جمله (لما يعلم الله ) (در حالى كه خدا هنوز ندانسته ) كه نظير آن در ساير آيات قرآن نيز ديده مى شود، در واقع به معنى هنوز تحقق نيافته است (به تعبير ديگر نفى علم به معنى نفى معلوم است و اين گونه تعبير معمولا در موارد تاءكيد به كار مى رود) و گرنه خداوند طبق دلايل عقلى و صريح آيات فراوانى از قرآن از همه چيز آگاه بوده و خواهد بود.
اين آيه در حقيقت شبيه نخستين آيه سوره عنكبوت است، آنجا كه مى گويد:( احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ) (آيا مردم گمان مى كنند كه آنها را به حال خود رها مى سازند و آزمايش نمى شوند؟).
و همانگونه كه در تفسير سوره آل عمران گفتيم آزمايش هاى الهى براى كشف امر مجهولى نيست، بلكه به معنى پرورش و به منظور شكوفان كردن استعدادها و آشكار ساختن اسرار درون افراد است.
و در پايان آيه به عنوان اخطار و تاءكيد مى فرمايد: (خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است )( و الله خبير بما تعملون ) .
مبادا كسانى چنين تصور كنند، كه خدا از ارتباطهاى مخفيانه آنها با منافقين و دشمنان بى خبر است بلكه به خوبى همه را مى داند و بر طبق آن با بندگان خود رفتار خواهد كرد.
از طرز بيان آيه چنين بر مى آيد كه در ميان مسلمانان آن روز افرادى تازه به محيط اسلام گام گذارده بودند، و آمادگى روحى براى جهاد نداشتند، اين سخن درباره آنها است، و گر نه مجاهدان راستين وضع خود را بارها در ميدانهاى جهاد تا آن روز روشن ساخته بودند.
آيه (17) و (18) و ترجمه
( ما كان للمشركين أن يعمروا مسجد الله شهدين على أنفسهم بالكفر أولئك حبطت أعملهم و فى النار هم خلدون ) (17)( إنما يعمر مسجد الله من أمن بالله و اليوم الاخر و أقام الصلوة و أتى الزكوة و لم يخش إلا الله فعسى أولئك أن يكونوا من المهتدين ) (18)
ترجمه:
17- مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خويش گواهى مى دهند آنها اعمالشان نابود (و بى ارزش ) شده و در آتش جاودانه خواهند ماند.
18- مساجد الهى را تنها كسى آباد مى كند كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و نماز را بر پا دارد و زكوة را بپردازد و از چيزى جز خدا نترسد، ممكن است چنين گروهى هدايت يابند.
تفسير
عمران مسجد در صلاحيت همه كس نيست
از جمله موضوعاتى كه بعد از لغو پيمان مشركان و حكم جهاد با آنان ممكن بود براى بعضى مطرح گردد، اين بود كه چرا ما اين گروه عظيم را از خود برانيم و اجازه ندهيم به مسجد الحرام براى مراسم حج قدم بگذارند، در حالى كه شركت آنان در اين مراسم از هر نظر مايه آبادى است، هم آبادى بناء مسجد الحرام از طريق كمكهاى مهمى كه آنها به اين كار مى كردند، و هم آبادى معنوى از نظر افزايش جمعيت در اطراف خانه خدا!.
آيات فوق به اين گونه افكار واهى و بى اساس پاسخ مى گويد، و در نخستين آيه تصريح مى كند:
(مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند، با اينكه صريحا به كفر خود گواهى مى دهند)( ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين على انفسهم بالكفر ) .
گواهى آنها بر كفر خودشان هم از لابلاى سخنانشان آشكار است، و هم از لابلاى اعمالشان و حتى طرز عبادت و مراسم حجشان نيز گواه اين موضوع است.
سپس به دليل و فلسفه اين حكم اشاره كرده مى گويد: (اينها به خاطر نداشتن ايمان، اعمالشان نابود مى شود و بر باد مى رود، و در پيشگاه خدا كمترين وزن و قيمتى ندارد)( اولئك حبطت اعمالهم ) .
و به همين دليل (آنها جاودانه در آتش دوزخ باقى مى مانند)( و فى النار هم خالدون ) .
با اين حال نه كوشش هايشان براى عمران و آبادى مسجد الحرام يا مانند آن ارزشى دارد، و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه كعبه.
خداوند پاك و منزه است، و خانه او نيز بايد پاك و پاكيزه باشد و دستهاى آلودگان از خانه خدا و مساجد بايد به كلى قطع گردد.
در آيه بعد براى تكميل اين سخن شرايط آباد كنندگان مساجد و كانونهاى پرستش و عبادت را ذكر مى كند، و براى آنها پنج شرط مهم بيان مى دارد و مى گويد:
(تنها كسانى مساجد خدا را آباد مى سازند كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند)( انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الاخر )
اين اشاره به شرط اول و دوم است، كه جنبه اعتقادى و زير بنائى دارد و تا آن نباشد هيچ عمل پاك و شايسته و خالصى از انسان سر نمى زند، بلكه اگر ظاهرا هم شايسته باشد، در باطن آلوده به انواع غرض هاى ناپاك خواهد بود.
بعد به شرطهاى سوم و چهارم اشاره كرده، و مى گويد: (و نماز را بر پا دارد و زكات را بدهد)( و اقام الصلوة و آتى الزكوة ) .
يعنى ايمانش به خدا و روز رستاخيز تنها در مرحله ادعا نباشد، بلكه با اعمال پاكش آن را تاييد كند، هم پيوندش با خدا محكم باشد و نماز را به درستى انجام دهد، و هم پيوندش با خلق خدا، و زكوة را بپردازد.
سرانجام به آخرين شرط اشاره كرده، و مى گويد و جز از خدا نترسد.( و لم يخش الا الله ) .
قلبش مملو از عشق به خدا است و تنها احساس مسئوليت در برابر فرمان او مى كند، بندگان ضعيف را كوچكتر از آن مى شمرد كه بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آينده او و پيروزى و پيشرفت او و بالاخره در آبادى كانون عبادت او، تأثيرى داشته باشند.
و در پايان اضافه مى كند اين گروه كه داراى چنين صفاتى هستند ممكن است هدايت شوند و به هدف خود برسند و در عمران و آبادى مساجد خدا بكوشند و از نتايج بزرگ آن بهره مند شوند( فعسى اولئك ان يكونوا من المهتدين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
نكته ها
1- منظور از عمران چيست؟
آيا آباد ساختن مساجد به معنى آبادى ساختمان و تاءسيسات آن است، يا به معنى اجتماع و شركت در آن؟ بعضى از مفسران تنها يكى از اين دو قسمت را در تفسير عمران مساجد در آيه فوق انتخاب كرده اند در حالى كه مفهوم اين كلمه يك مفهوم وسيع است، و همه اين امور را شامل مى شود.
مشركان و بت پرستان نه حق شركت در مساجد دارند، و نه تعمير و بناى ساختمان آنها و همه اين امور بايد به دست مسلمانان انجام پذيرد.
ضمنا از اين آيات استفاده مى شود كه مسلمانان نبايد هدايا و كمكهاى مشركان بلكه تمام فرق غير اسلامى را براى ساختمان مساجد خود بپذيرند، زيرا آيه اول گرچه تنها سخن از مشركان مى گويد، ولى آيه دوم كه با كلمه انما شروع شده، عمران مساجد را مخصوص مسلمانان مى سازد.
و از اينجا روشن مى شود كه متوليان و پاسداران مساجد نيز بايد از ميان پاكترين افراد انتخاب شوند، نه اينكه افراد نا پاك و آلوده به خاطر مال و ثروتشان، و يا به خاطر مقام يا نفوذ اجتماعيشان آن چنان كه در بسيارى از نقاط متأسفانه رايج شده بر اين مراكز عبادت و اجتماعات اسلامى گمارده شوند. بلكه تمام دستهاى نا پاك را از تمام اين مراكز مقدس بايد كوتاه ساخت.
و از آن روز كه گروهى از زمامداران جبار و يا ثروتمندان آلوده و گنهكار دست به ساختمان مساجد و مراكز اسلامى زدند، روح و معنويت و برنامه هاى سازنده آنها مسخ شد، و همين است كه مى بينيم بسيارى از اين گونه مساجد شكل مسجد ضرار را به خود گرفته است!.
2- عمل خالص تنها از ايمان سرچشمه مى گيرد.
ممكن است بعضى چنين فكر كنند كه چه مانعى دارد، از سرمايه هاى غير مسلمانان براى عمران و آبادى اين مراكز استفاده كنيم؟
اما آنها كه چنين مى گويند توجه به اين نكته اساسى ندارند كه اسلام همه جا عمل صالح را ميوه درخت ايمان مى شمرد، عمل هميشه پرتوى از نيات و عقايد آدمى است، و هميشه شكل و رنگ آنرا به خود مى گيرد. نيتهاى ناپاك ممكن نيست عمل پاكى به وجود آورد، و محصول مفيدى از خود نشان دهد، چه اينكه عمل باز تاب نيت است.
3- پاسداران شجاع
جمله (لم يخش الا الله ) (جز از خدا نترسند) نشان مى دهد كه عمران و آبادى و نگاهدارى مساجد جز در سايه شهامت و شجاعت ممكن نيست، هنگامى اين مراكز مقدس اسلامى به صورت كانونهاى انسان سازى و كلاسهاى عالى تربيت در مى آيد، كه بنيانگزاران و پاسدارانى شجاع داشته باشد، آنها كه از هيچ كس جز خدا نترسند، و تحت تاءثير هيچ مقام و قدرتى قرار نگيرند، و برنامه اى جز برنامه هاى الهى در آن پياده نكنند.
4- آيا تنها مسجد الحرام منظور است؟
بعضى از مفسران آيات فوق را مخصوص (مسجد الحرام ) دانسته اند، در حالى كه الفاظ آيه عام است، و هيچ گونه دليلى بر اين تخصيص نيست، هر چند (مسجد الحرام ) كه بزرگترين مسجد اسلامى است در رديف اول قرار گرفته، و در آن روز كه آيات نازل شد، بيشتر آن مسجد در نظر بود، ولى اين دليل تخصيص مفهوم آيات نمى شود.
5- اهميت بناى مساجد
درباره اهميت بناى مسجد احاديث فراوانى از طرق اهل بيت و اهل سنت رسيده است كه اهميت فوق العاده اين كار را نشان مى دهد.
از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده كه فرمود: (من بنى مسجدا و لو كمفحص قطاة بنى الله له بيتا فى الجنة ): كسى كه مسجدى بنا كند هر چند به اندازه لانه مرغى بوده باشد، خداوند خانه اى در بهشت براى او بنا خواهد ساخت ).
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده: (من اسرج فى مسجد سراجا لم تزل الملائكة و حملة العرش يستغفرون له مادام فى ذلك المسجد ضوئه ).
(كسى كه چراغى در مسجدى برافروزد فرشتگان و حاملان عرش الهى مادام كه نور آن چراغ در مسجد مى تابد براى او استغفار مى كنند.)
ولى امروز آنچه بيشتر اهميت دارد، عمران و آبادى معنوى مساجد است، و به تعبير ديگر بيش از آنچه به ساختن مسجد اهميت مى دهيم بايد به ساختن افرادى كه اهل مسجد و پاسداران مسجد و حافظان آنند اهميت بدهيم.
مسجد بايد كانونى باشد براى هر گونه حركت جنبش و سازنده اسلامى در زمينه آگاهى و بيدارى مردم، و پاكسازى محيط، و آماده ساختن مسلمانان
براى دفاع از ميراثهاى اسلام!.
مخصوصا بايد توجه داشت، مسجد مركزى براى جوانان با ايمان گردد، نه اينكه تنها مركز بازنشستگان و از كار افتادگان شود. مسجد بايد كانونى براى فعالترين قشرهاى اجتماع باشد، نه مركز افراد بيكاره و بى حال و خواب آلوده ها!.
آيه (19) تا (22) و ترجمه
( أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن أمن بالله و اليوم الاخر و جهد فى سبيل الله لا يستون عند الله و الله لا يهدى القوم الظلمين ) (19)( الذين أمنوا و هاجروا و جهدوا فى سبيل الله بأ مولهم و أنفسهم أعظم درجة عند الله و أولئك هم الفائزون ) (20)( يبشرهم ربهم برحمة منه و رضون و جنت لهم فيها نعيم مقيم ) (21)( خلدين فيها أبدا إن الله عنده أجر عظيم ) (22)
ترجمه:
19- آيا سيراب كردن حجاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عمل ) كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و در راه او جهاد كرده است، (اين هر دو) هرگز نزد خدا مساوى نيستند، و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمى كند.
20- آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظيم رسيده اند.
21- پروردگار، آنها را به رحمتى از ناحيه خويش و خشنودى و باغهاى بهشتى كه در آن نعمتهاى جاودانه دارند بشارت مى دهد.
22- همواره و تا ابد در اين باغها (و در لابلاى اين نعمتها) خواهند بود زيرا نزد خداوند پاداش غظيم است.
شأن نزول:
در شاءن نزول آيات فوق روايات مختلفى در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده است، كه از ميان آنها آنچه صحيحتر بنظر مى رسد، ذيلا مى آوريم.
دانشمند معروف اهل سنت حاكم (ابوالقاسم حسكانى ) از (بريدة ) نقل مى كند كه (شيبه ) و (عباس ) هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند و در اين باره مشغول به سخن بودند كه على (عليهالسلام ) از كنار آنها گذشت، و پرسيد به چه چيز افتخار مى كنيد؟ (عباس ) گفت امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد، و آن مسأله آب دادن به حجاج خانه خدا است.
(شيبه ) گفت من تعمير كننده مسجد الحرام (و كليد دار خانه كعبه ) هستم على (عليهالسلام ) گفت: با اينكه از شما حيا مى كنم بايد بگويم كه با اين سن كم افتخارى دارم كه شما نداريد، آنها پرسيدند كدام افتخار؟!.
فرمود: من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورديد.
(عباس ) خشمناك برخاست و دامنكشان به سراغ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد (و به عنوان شكايت ) گفت: آيا نمى بينى على چگونه با من سخن مى گويد؟
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: على را صدا كنيد، هنگامى كه به خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد فرمود چرا اين گونه با عمويت (عباس ) سخن گفتى؟.
على (عليهالسلام ) عرض كرد اى رسول خدا! اگر من او را ناراحت ساختم با بيان حقيقتى بوده است، در برابر گفتار حق هر كس مى خواهد ناراحت شود، و هر كس مى خواهد خشنود!
جبرئيل نازل شد و گفت اى محمد! پروردگارت به تو سلام مى فرستد، و مى گويد اين آيات را بر آنها بخوان (اجعلتم سقاية الحاج و...)
(آيا سيراب كردن حجاج و عمران مسجد الحرام را هم چون ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد در راه او قرار داديد، هرگز مساوى نيستند.)
همين روايت، به همين مضمون، يا با تفاوت كمى، در كتابهاى فراوانى از اهل سنت نقل شده، مانند تفسير (طبرى ) و (ثعلبى )، اصحاب النزول واحدى )، (تفسير خازن بغدادى )، (معالم التنزيل ) علامه بغوى، (مناقب ابن مغازلى )، (جامع الاصول ) ابن اثير، (تفسير فخر رازى ) و كتابهاى ديگر.
بهر حال حديث فوق از احاديث معروف و مشهورى است كه حتى افراد متعصب به آن اعتراف كرده اند و ما پس از اتمام تفسير اين آيات باز در اين باره سخن خواهيم گفت.
تفسير
مقياس افتخار و فضيلت
با اينكه آيات شاءن نزول خاص دارد در عين حال مكمل بحث آيات گذشته است و نظير آن در قرآن فراوان مى باشد.
در نخستين آيه مى گويد: آيا سيراب كردن حاجيان خانه خدا و عمران مسجدالحرام را همانند كار كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد و در راه خدا جهاد كرده است اين دو هيچگاه در نزد خدا يكسان نيستند و خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمى كند)( اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله لا يستوون عند الله و الله لا يهدى القوم الظالمين ) .
(سقاية ) هم مصدر است به معنى آب دادن و هم به معنى (وسيله ) و (پيمانه ) اى است كه با آن آب مى دهند (همانگونه كه در آيه 70 سوره يوسف آمده است ) و هم به معنى ظرف بزرگ يا حوضى است كه آب در آن مى ريزند، در مسجد الحرام در ميان چشمه زمزم و خانه كعبه محلى وجود دارد كه به نام سقاية العباس معروف است، گويا در آنجا ظرف بزرگى مى گذاردند كه حاجيان از آن آب بر مى داشتند.
از تواريخ چنين بر مى آيد كه قبل از اسلام منصب (سقاية الحاج ) در رديف منصب كليد دارى خانه كعبه و از مهمترين مناصب محسوب مى شد.
ضرورت و نياز شديد حجاج در ايام حج به آب آن هم در آن سرزمين خشك و سوزان و كم آب كه غالب ايام سال هوا گرم است به اين موضوع (سقايت حاج ) اهميت خاصى مى داد، و كسى كه سرپرست اين مقام بود، از موقعيت ويژه اى طبعا برخوردار مى شد چرا كه خدمت او به حجاج يك خدمت حياتى به شمار مى رفت.
هم چنين (كليددارى ) و عمران و آبادى مسجد الحرام كه مقدسترين و بزرگترين كانون مذهبى حتى در زمان جاهليت محسوب مى شد، احترام فوق االعاده اى براى شخص يا اشخاصى كه متصدى آن بودند، بر مى انگيخت.
با همه اينها قرآن مجيد مى گويد ايمان بخدا و جهاد در راه او از تمام اين كارها برتر و بالاتر است!
در آيه بعد به عنوان تاءكيد و توضيح مى فرمايد كسانى كه ايمان آوردند، و هجرت نمودند، و در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، اينها در پيشگاه خداوند مقامى برتر و بزرگتر دارند( الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عند الله ) .
(و اينها به افتخار بزرگى نائل شده اند).( و اولئك هم الفائزون )
در آيه بعد مى گويد خداوند سه موهبت بزرگ در برابر اين سه كار مهم (ايمان، هجرت و جهاد) به آنها مى بخشد:
1- (آنها را به رحمت گسترده خود بشارت مى دهد و از آن بهره مند مى سازد)( يبشرهم ربهم برحمة منه ) .
2- (آنها را از رضامندى و خشنودى خويش بهره مند مى كند)( و رضوان ) .
3- (باغهائى از بهشت در اختيار آنها مى گذارد كه نعمتهايش دائمى و هميشگى است.)( و جنات لهم فيها نعيم مقيم ) .
در آيه بعد براى تاءكيد بيشتر اضافه مى كند (جاودانه در آنها تا ابد خواهند ماند)( خالدين فيها ابدا ) .
(زيرا نزد خداوند پاداشهاى عظيم است ) كه در برابر اعمال بندگان به آنها مى بخشد( ان الله عنده اجر عظيم ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت
1- تحريف تاريخ:
همانگونه كه در شاءن نزول آيات فوق خوانديم، مطابق روايتى كه در بسيارى از معروفترين كتب اهل سنت نقل شده، اين آيات در مورد على (عليهالسلام ) و بيان فضائل او نازل شده هر چند مفهوم آن عام و گسترده است (و بارها گفته ايم شأن نزولها مفاهيم آيات را محدود نمى سازد).
ولى از آنجا كه بعضى از مفسران اهل سنت تمايل ندارند فضائل چشمگيرى براى على (عليهالسلام ) اثبات شود با اينكه او را چهارمين پيشواى بزرگ خود مى دانند، اما مثل اينكه از اين مى ترسند كه اگر در برابر مداركى كه امتيازات فوق العاده على (عليهالسلام ) را اثبات مى كند، تسليم شوند، ممكن است جمعيت شيعه در برابر آنها بپاخيزند و آنها را در تنگنا قرار دهند، كه چرا ديگران را بر على (عليهالسلام ) مقدم داشتيد از اين رو بسيار مى شود كه از واقعيتهاى تاريخى چشم مى پوشند، و تا آنجا كه بتوانند به ايراد در اين گونه احاديث از نظر سند مى پردازند، و اگر جاى دستاندازى در سند پيدا نكنند، سعى مى كنند به گونه اى دلالت آن را مخدوش سازند، اين گونه تعصبها متأسفانه حتى در عصر ما ادامه دارد و حتى بعضى از دانشمندان روشنفكر آنان از اين بر كنار نمانده اند.
فراموش نمى كنم در گفتگوئى كه با يكى از دانشمندان اهل سنت داشتم، هنگامى كه سخن از اينگونه احاديث به ميان آمد جمله عجيبى اظهار داشت، او مى گفت به عقيده من، شيعه مى تواند تمام اصول و فروع مكتب خويش را از منابع و مدارك و كتابهاى ما اثبات كند، چون به قدر كافى احاديثى كه به نفع مكتب شيعه باشد، در كتب ما وجود دارد!
ولى براى اينكه خود را از همه اين منابع و مدارك يكباره راحت كند، گفت به عقيده من پيشينيان ما افراد خوشباورى بودند و تمام احاديثى را كه شنيده اند در كتب خود آورده اند، و ما نمى توانيم آنچه را آنها نوشته اند به سادگى بپذيريم! (البته سخنش شامل كتب صحاح و مسانيد معتبر و درجه اول آنان نيز مى شد!).
به او گفتم روش محققانه اين نيست، كه انسان مكتبى را قبلا روى يك سلسله وراثتها بپذيرد و بعد هر حديثى با آن موافق باشد صحيح و هر حديثى با آن تطبيق نكند از آثار خوش باورى پيشينيان بداند هر چند حديث معتبرى باشد چه خوب است به جاى اين طرز فكر راه ديگرى انتخاب كنيد، قبلا خود را از هر گونه عقيده موروثى خالى سازيد، سپس در برابر مدارك منطقى بنشينيد، آنگاه انتخاب عقيده كنيد!.
خوب ملاحظه مى فرمائيد چرا و به چه علت احاديث مشهور و معروفى كه از مقام والاى على (عليهالسلام ) خبر مى دهد، و برترى او را بر ديگران اثبات مى كند، اين چنين مورد بى مهرى بلكه مورد تهاجم رگبارهاى ايرادات قرار گرفته، و گاهى نيز به دست فراموشى سپرده مى شود و اصلا سخنى از آن به ميان نمى آيد، گوئى اصلا اين همه احاديث وجود خارجى ندارند!!
با توجه به آنچه در بالا گفتيم به گفتارى از مفسر معروف نويسنده (المنار) مى پردازيم:
او در شاءن نزول آيات فوق روايت معروف بالا را به كلى كنار گذارده و روايت ديگرى كه با محتواى آيات اصلا منطبق نيست، و بايد آن را به عنوان يك حديث مخالف قرآن كنار زد، معتبر دانسته است، و آن حديثى است كه از نعمان بن بشير نقل شده كه مى گويد: كنار منبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميان جمعى از صحابه نشسته بودم، يكى از آنها گفت من بعد از اسلام عملى را بالاتر از اين نمى دانم كه حاجيان خانه خدا را سيراب كنم، ديگرى گفت عمران مسجد الحرام از هر عملى بالاتر است، سومى گفت جهاد در راه خدا از آنچه گفتيد بهتر مى باشد، عمر آنها را از گفتگو كردن نهى كرد، و گفت صداى خود را كنار منبر رسول خدا بلند نكنيد و آن روز، روز جمعه بود ولى هنگامى كه نماز جمعه را خواندم نزد رسول خدا مى روم و از او درباره مساءله اى كه اختلاف كرديد سؤال مى كنم (بعد از نماز نزد رسول خدا رفت و سؤ ال كرد) در اين موقع آيات فوق نازل شد.
در حالى كه اين روايت از جهات مختلفى با آيات مورد بحث ناسازگار است، و ميدانيم هر روايتى كه مخالف قرآن بوده باشد بايد آن را دور افكند، زيرا:
اولا در آيات فوق مقايسه ميان (جهاد) و (سقاية الحاج ) و (عمران ) مسجد الحرام نشده است بلكه در يكسوى مقايسه (سقايت حاج ) و (عمران ) مسجد الحرام قرار گرفته، و در سوى ديگر (ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد) و اين نشان مى دهد كه افرادى آن اعمال را كه در دوران جاهليت انجام داده بودند با ايمان و جهاد مقايسه مى كردند، كه قرآن صريحا مى گويد اين دو برابر نيستند، نه مقايسه (جهاد) با (عمران مسجدالحرام ) و (سقاية الحاج ) (دقت كنيد).
ثانيا: جمله( و الله لا يهدى القوم الظالمين ) نشان مى دهد كه اعمال گروه اول تواءم با ظلم بوده است، و اين در صورتى است كه در حال شرك واقع شده باشد، چه اينكه قرآن مى گويد: (ان الشرك لظلم عظيم ). اگر مقايسه ميان (ايمان ) و (سقايت حاج تواءم با ايمان و جهاد) بوده باشد جمله( و الله لا يهدى القوم الظالمين ) مفهومى نخواهد داشت.
ثالثا: آيه دوم مورد بحث كه مى گويد آن كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و جهاد نمودند مقام والاترى دارند، مفهومش اين است از كسانى كه ايمان و هجرت و جهاد نداشتند، برترند، و اين با حديث نعمان سازش ندارد، زيرا گفتگو كنندگان طبق آن حديث همه از مؤ منان بودند و شايد در مهاجرت و جهاد شركت داشتند.
رابعا: در آيات گذشته سخن از اقدام مشركان به عمران مساجد بود( ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله ) و آيات مورد بحث كه به دنبال آن قرار دارد، همان موضوع را تعقيب مى كند، و اين نشان مى دهد كه عمران مسجد الحرام و سقايت حاج در حال شرك موضوع بحث اين آيات است و اين چيزى است كه با روايت نعمان تطبيق نمى كند.
و تنها مطلبى كه ممكن است در برابر اين استدلالات گفته شود، اين است كه تعبير به (اعظم درجة ) نشان مى دهد كه هر دو طرف (مقايسه ) عمل خوبى هستند، اگر چه يكى از ديگرى برتر بوده است.
ولى جواب اين سخن روشن است، زيرا افعل تفضيل (صفت تفضيلى ) غالبا در مواردى به كار مى رود كه يك طرف مقايسه واجد فضيلت است، و طرف ديگر صفر مى باشد، مثلا بسيار شده است كه مى گويند (دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است )، مفهوم اين سخن آن (نيست كه هرگز به مقصد نرسيدن و تصادف كردن و نابودى ) چيز خوبى است، ولى (دير رسيدن ) از آن بهتر است، و يا اينكه در قرآن مى خوانيم (و الصلح خير) (سوره نساء 128): (صلح از جنگ بهتر است ) معنى اين جمله آن نيست كه جنگ چيز خوبى است، و يا اينكه مى خوانيم (و لعبد مؤ من خير من مشرك ) (سوره بقره آيه 221): (بنده با ايمان از بت پرست بهتر است ) آيا بت پرست خير و فضيلتى دارد؟ و در همين سوره توبه آيه 108 مى خوانيم:( لمسجداسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه ) : (مسجدى كه اساس آن از روز نخست بر پايه تقوى گذارده شده است (از مسجد ضرار همان مسجدى كه منافقان براى ايجاد تفرقه ساخته بودند) براى عبادت شايسته تر است.
با اينكه مى دانيم عبادت در مسجد ضرار هيچ گونه شايستگى ندارد و نظير اين تعبيرات در قرآن و كلمات عرب و ساير زبانها فراوان است.
از مجموع آنچه گفته شد، نتيجه مى گيريم كه روايت (نعمان بن بشير) چون بر خلاف محتواى قرآن است بايد كنار گذارده شود، و آنچه با ظاهر آيات مى سازد همان حديث مشهورى است كه در آغاز بحث تحت عنوان نزول بيان كرديم، و اين فضيلتى است براى پيشواى بزرگ اسلام على (عليهالسلام ).
خداوند همه ما را به پيروى از حق و پيروى از اينگونه پيشوايان ثابت قدم بدارد، و چشم و گوش باز و فكر دور از تعصب و عنايت كند.
2- از آيات فوق استفاده مى شود كه مقام (رضوان ) كه از بزرگترين مواهب و مقاماتى است كه خداوند به مؤ منان و مجاهدان مى بخشد، چيزى است غير از باغهاى بهشت و نعمتهاى جاويدانش و غير از رحمت گسترده پروردگار (شرح اين موضوع به خواست خدا در ذيل آيه 72 همين سوره در تفسير جمله (و رضوان من الله اكبر) خواهد آمد).
آيه (23) و (24) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا لا تتخذوا أبأكم و إخونكم أولياء إن استحبوا الكفر على الايمن و من يتولهم منكم فأولئك هم الظلمون ) (23)( قل إن كان أباؤ كم و أبناؤ كم و إخونكم و أزوجكم و عشيرتكم و أمول اقترفتموها و تجرة تخشون كسادها و مسكن ترضونها أحب إليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى يأتى الله بأ مره و الله لا يهدى القوم الفسقين ) (24)
ترجمه:
23- اى كسانى كه ايمان آورده ايد هر گاه پدران و برادران شما كفر را بر ايمان ترجيح دهند آنها را ولى (و يار و ياور و تكيه گاه ) خود قرار ندهيد و كسانى كه آنها را ولى خود قرار دهند ستمگرند.
24- بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كه به دست آورده ايد و تجارتى كه از كساد شدنش بيم داريد و مساكن مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند و خداوند جمعيت نا فرمانبردار را هدايت نمى كند.
تفسير
همه چيز فداى هدف و براى خدا
آخرين وسوسه و بهانه اى كه ممكن بود براى گروهى از مسلمانان در برابر دستور پيكار با بت پرستان پيدا شود و طبق بعضى از تفاسير پيدا شد اين بود كه آنها فكر مى كردند كه از يك سو در ميان مشركان و بت پرستان، خويشاوندان و بستگان نزديك آنها وجود دارند، گاهى پدر مسلمان شده و پسر در شرك باقى مانده، گاهى به عكس پسران راه توحيد را پيش گرفته اند و پدران همچنان در تاريكى شرك باقى مانده اند، و همچنين در مورد برادران و همسران و عشيره و قبيله، اگر بنا شود با همه مشركان پيكار كنند بايد از خويشاوندان و قبيله خود چشم بپوشند!.
از سوى ديگر سرمايه ها و تجارت آنان تا حد زيادى در دست مشركان بود، با آمد و شد آنها به مكه آنرا رونق مى بخشيدند.
و از سوى سوم خانه هاى مرفه و نسبتا آبادى در مكه داشتند كه در صورت درگيرى با مشركان ممكن بود به ويرانى بكشد، و يا با تعطيل مراسم حج از طرف مشركان از ارزش و استفاده بيفتد.
آيات فوق ناظر به حال اينگونه اشخاص است، و با بيان قاطعى به آنها پاسخ صريح مى دهد، نخست مى گويد:
(اى كسانى كه ايمان آورده ايد پدران و برادران خود را در صورتى كه كفر را بر ايمان مقدم دارند يار و ياور و متحد و ولى خود قرار ندهيد)( يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا آبائكم و اخوانكم اولياء ان استحبوا الكفر على الايمان )
پس به عنوان تاءكيد اضافه مى كند: (كسانى كه از شما آنها را به يارى و دوستى برگزينند ستمكارانند).( و من يتولهم منكم فاولئك هم الظالمون ) .
چه ظلمى از اين بالاتر كه انسان با پيوند دوستى با بيگانگان و دشمنان حق، هم به خويشتن ستم كند و هم به جامعهاى كه تعلق به آن دارد، و هم به فرستاده خدا!.
در آيه بعد به خاطر اهميت فوق العاده موضوع، همين مطلب با شرح و تاءكيد و تهديد بيشترى بيان مى شود، روى سخن را به پيامبر كرده، مى فرمايد:
(به آنها بگو اگر پدران، و فرزندان، و برادران، و همسران، و عشيره و قبيله شما، و اموال و سرمايه هائى كه جمع آورى كرده ايد، و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد و مساكن مرفهى كه در مورد رضايت و علاقه شما است، در نظرتان محبوبتر از خدا و پيامبر او و جهاد در راهش مى باشد، در انتظار باشيد كه مجازات و كيفر شديدى از ناحيه خدا بر شما نازل گردد)( قل ان كان آبائكم و ابنائكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره ) .
و از آنجا كه ترجيح اين امور بر رضاى خدا و جهاد يك نوع نافرمانبردارى و فسق آشكار است و دلباختگان زرق و برق زندگى مادى شايستگى هدايت الهى را ندارند در پايان آيه اضافه مى كند: خداوند گروه فاسقان را هدايت نمى كند( و الله لا يهدى القوم الفاسقين )
در تفسير على بن ابراهيم قمى چنين نقل شده: (لما اذن امير المؤ منين ان لا يدخل المسجد الحرام مشرك بعد ذلك جزعت قريش جزعا شديدا و قالوا ذهبت تجارتنا، و ضاعت عيالنا، و خربت دورنا، فانزل الله فى ذلك قل (يا محمد) ان كان آبائكم....).
: هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) (در مراسم حج ) اعلام كرد كه بعد از اين هيچ مشركى حق ورود به مسجد الحرام را ندارد فرياد (مؤ منان ) قريش برخاست و گفتند تجارت ما از ميان رفت، خانواده هاى ما ضايع شد، و خانه هايمان ويران گشت، آيات فوق نازل شد (و به آنها پاسخ گفت ).)
در آيات بالا خطوط اصلى ايمان راستين از ايمان آلوده به شرك و نفاق ترسيم شده است و حد فاصل ميان مؤ منان واقعى و افراد ضعيف الايمان مشخص گرديده و با صراحت مى گويد كه اگر سرمايه هاى هشتگانه زندگى مادى كه چهار قسمت آن مربوط به نزديكترين خويشاوندان (پدران و فرزندان و برادران و همسران )، و يك قسمت مربوط به گروه اجتماعى و عشيره و قبيله است، و قسمت ديگرى مربوط به سرمايه ها و اندوخته ها، و قسمتى مربوط به رونق تجارت و كسب و كار، و سرانجام قسمتى به خانه هاى مرفه ارتباط دارد، در نظر انسان پرارزشتر و گرانبهاتر از خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و جهاد و اطاعت فرمان او است تا آنجا كه حاضر نيست آنها را فداى دين كند، معلوم مى شود ايمان واقعى و كامل تحقق نيافته است.
آن روز حقيقت و روح ايمان با تمام ارزشهايش تجلى مى كند كه در مورد چنين فداكارى و گذشت ترديد نداشته باشد.
بعلاوه آنها كه آماده چنين گذشتى نيستند در واقع به خويش و جامعه خويش ستم مى كنند، و حتى از آنچه مى ترسند در آن خواهند افتاد، زيرا ملتى كه در گذرگاه هاى تاريخ و لحظات سرنوشت آماده چنين فداكاريهائى نباشند دير يا زود مواجه با شكست مى شود و همان خويشاوندان و اموال و سرمايه هائى كه به خاطر دلبستگى به آن از جهاد چشم پوشيده است به خطر مى افتند و در چنگال دشمن نيست و نابود خواهند شد.
در اينجا بدو نكته بايد توجه كرد:
1- آنچه در آيات فوق مى خوانيم مفهومش بريدن پيوندهاى دوستى و محبت با خويشاوندان و ناديده گرفتن سرمايه هاى اقتصادى و سوق دادن به ترك عواطف انسانى نيست، بلكه منظور اين است كه بر سر دوراهيها نبايد عشق زن و فرزند و مال و مقام و خانه و خانواده مانع از اجراى حكم خدا و گرايش به جهاد گردد و انسان را از هدف مقدسش باز دارد.
لذا اگر انسان بر سر دو راهى نباشد رعايت هر دو بر او لازم است.
در آيه 15 سوره لقمان درباره پدران و مادران بتپرست مى خوانيم:( و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا ) : (اگر آنها به تو اصرار دارند كه چيزى را كه شريك خدا نمى دانى براى او شريك قرار دهى هرگز از آنها اطاعت مكن ولى در زندگى دنيا با آنها به نيكى رفتار كن.
2- جمله (فتربصوا حتى ياتى الله بامره ) يك تفسير آن همان است كه در بالا گفتيم يعنى تهديدى است از ناحيه خداوند به كسانى كه منافع مادى خويش را بر رضاى خدا مقدم مى شمرند و چون اين تهديد به صورت سر بسته بيان شده اثر آن بيشتر و وحشت انگيزتر است، و درست به اين مى ماند كه انسان به كسى كه زير دست او است مى گويد اگر از انجام وظيفه ات خوددارى كردى من هم كار خود را خواهم كرد.
احتمال ديگرى در تفسير اين جمله نيز وجود دارد و آن اينكه: خداوند مى گويد (اگر شما حاضر به چنين فداكارى نباشيد خداوند فرمان فتح و پيروزى پيامبرش را از راهى كه مى داند خواهد داد، و به طريقى كه خودش اراده كرده او را يارى مى دهد همانند آنچه در آيه 54 سوره مائده مى خوانيم:( يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتى الله بقوم يحبهم و يحبونه... )
(اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسى كه از شما از دين خود مرتد شود زيانى به خدا نمى رساند، زيرا خداوند به زودى گروهى را بر مى انگيزد كه هم او آنها را دوست مى دارد و هم آنها خدا را).
گذشته و امروز در گرو اين دستور است:
3- ممكن است كسانى چنين فكر كنند، آنچه در آيات بالا آمده مخصوص مسلمانان نخستين است و متعلق به تاريخ گذشته، ولى اين اشتباه بزرگى است، اين آيات نه تنها ديروز بلكه امروز و فرداى مسلمانان را در برمى گيرد.
اگر آنها داراى ايمان محكم و آمادگى براى جهاد و فداكارى و در صورت لزوم هجرت نباشند، و منافع مادى خويش را بر رضاى خدا مقدم بشمرند، و به خاطر دلبستگيهاى زياد به زن و فرزند و مال و ثروت و تجملات زندگى از فداكارى مضايقه كنند، آينده آنها تاريك است، نه تنها آينده، امروز هم در خطر خواهند بود، و همه ميراثهاى گذشته و افتخاراتشان از ميان خواهد رفت، منابع حياتيشان به دست ديگران خواهد افتاد، و زندگى براى آنان مفهومى نخواهد داشت، كه (زندگى ايمان است و جهاد در سايه ايمان!)
آيات فوق به عنوان يك شعار بايد به تمام فرزندان و جوانان مسلمانان تعليم گردد، و روح فداكارى و سلحشورى و ايمان در آنها زنده شود، و بتوانند ميراثهاى خود را پاسدارى كنند.
آيه (25) تا (27) و ترجمه
( لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين إ ذ اءعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيا و ضاقت عليكم الا رض بما رحبت ثم وليتم مدبرين ) (25)( ثم أنزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين و اءنزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكفرين ) (26)( ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم ) (27)
ترجمه:
25- خداوند شما را در ميدانهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد) و در روز حنين (نيز يارى نمود) در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را به اعجاب آورده بود، ولى هيچ مشكلى را براى شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت (به دشمن ) كرده فرار نموديد.
26- سپس خداوند سكينه خود را بر رسولش و بر مؤ منان نازل كرد، و لشكرهائى فرستاد كه شما نمى ديديد و كافران را مجازات كرد و اين است جزاى كافران!
27- سپس خداوند پس از اين توبه هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند) مى پذيرد و خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير
انبوه جمعيت به تنهائى كارى نمى كند
در آيات گذشته ديديم كه خداوند مسلمانان را دعوت به فداكارى همه جانبه در مسير جهاد و برانداختن ريشه شرك و بت پرستى مى كند، و به آنها كه عشق زن و فرزند، اقوام و خويشاوندان، و مال و ثروت آنچنان روحشان را فرا گرفته كه حاضر به فداكارى و جهاد نيستند، شديدا اخطار مى كند.
به دنبال آن، در آيات مورد بحث، به مساءله مهمى اشاره مى كند كه هر رهبرى در لحظات حساس بايد پيروان خود را به آن متوجه سازد، و آن اينكه:
اگر عشق مال و فرزند گروهى از افراد ضعيف الايمان را از جهاد بزرگى كه با مشركان در پيش داشتند باز دارد، نبايد گروه مؤ منان راستين از اين موضوع نگرانى به خود راه دهند، براى اينكه خداوند نه در آن روزهائى كه نفراتشان كم بود (مانند ميدان جنگ بدر) آنها را تنها گذارد، و نه در آن روز كه جمعيتشان چشم پر كن بود (مانند ميدان جنگ حنين )، انبوه جمعيت دردى را از آنها دوا كرد، بلكه در هر حال يارى خدا و مددهاى او بود كه باعث پيروزيشان شد.
لذا در آيه نخست مى گويد (خداوند شما را در موارد بسيارى يارى كرد)( لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة ) (مواطن ) جمع (موطن ) به معنى محلى است كه انسان براى اقامت دائمى يا موقت انتخاب مى كند. ولى يكى از معانى آن ميدان هاى جنگ مى باشد به تناسب اينكه جنگجويان مدتى كوتاه يا طولانى در آن اقامت مى كنند.
سپس اضافه مى كند (و در روز (حنين ) شما را يارى نمود، در آن روز كه فزونى جمعيتتان مايه اعجاب شما بود)( و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم ) .
تعداد لشكر اسلام را در اين جنگ دوازده هزار نفر، و بعضى ده هزار يا هشت هزار نوشته اند، ولى روايات مشهور و صحيح دوازده هزار را تاييد مى كنند، كه در هيچيك از جنگهاى اسلامى تا آن روز اين عدد سابقه نداشت، آنچنان كه بعضى از مسلمانان مغرورانه گفتند: (لن نغلب اليوم )! (هيچگاه با اين همه جمعيت امروز شكست نخواهيم خورد).
اما چنانكه در شرح غزوه (حنين ) به خواست خدا خواهيم گفت، اين انبوه جمعيت كه گروهى از آنها از افراد تازه مسلمان و ساخته نشده بودند، موجب فرار لشكر و شكست ابتدائى شد، ولى سرانجام لطف خدا آنها را نجات داد.
اين شكست ابتدائى چنان بود كه قرآن اضافه مى كند: (زمين با آنهمه وسعتش بر شما تنگ شد)( و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ) .
(سپس پشت به دشمن كرده و فرار نموديد)( ثم وليتم مدبرين ) .
در اين موقع كه سپاه اسلام در اطراف سرزمين حنين پراكنده شده بود، و جز گروه كمى با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باقى نمانده بودند، و پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خاطر فرار آنها شديدا نگران و ناراحت بود، (خداوند آرامش و اطمينان خويش را بر پيامبرش و بر مؤ منان فرستاد)( ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين ) .
(و هم چنين لشكريانى كه شما نمى ديديد، براى تقويت و ياريتان فرو فرستاد)( و انزل جنودا لم تروها ) .
همانگونه كه در ذيل آيات مربوط به (غزوه بدر) گفتيم نزول اين ارتش نامرئى الهى براى تحكيم و تقويت روح مسلمانان و ايجاد نيروى ثبات و استقامت در جان و دل آنان بود، نه اينكه فرشتگان و نيروهاى غيبى در جنگ شركت كرده باشند.
و در پايان نتيجه نهائى جنگ حنين را چنين بيان مى كند: (خداوند افراد بى ايمان و بت پرست را كيفر داد) (گروهى كشته و گروهى اسير و جمعى پا به فرار گذاردند آنچنان كه از دسترس ارتش اسلام خارج شدند)( و عذب الذين كفروا ) .
(و اين است كيفر افراد بى ايمان )!( و ذلك جزاء الكافرين ) .
ولى با اين حال درهاى توبه و بازگشت را به روى اسيران و فرار كنندگان از كفار باز گذارد كه اگر مايل باشند به سوى خدا باز گردند و آئين حق را بپذيرند، لذا در آخرين آيه مورد بحث مى گويد: (سپس خداوند بعد از اين جريان توبه هر كس را بخواهد (و او را شايسته و آماده براى توبه واقعى بداند) مى پذيرد)( ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء ) .
جمله (يتوب ) كه با فعل مضارع ذكر شده و دلالت بر استمرار دارد مفهومش اين است كه درهاى توبه و بازگشت همچنان به روى آنها باز و گشوده است.
(چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است هيچگاه درهاى توبه را به روى كسى نمى بندد، و از رحمت گسترده خود كسى را نوميد نمى سازد( و الله غفور رحيم ) .
اكنون كه تفسير آيات به طور فشرده روشن شد، بايد به نكات مهمى كه در لابلاى همين بحث وجود دارد، توجه كرد:
1- (غزوه عبرت انگيز حنين )
(حنين ) سرزمينى است در نزديكى شهر طائف و چون اين غزوه در آنجا واقع شد به نام غزوه حنين معروف شده، و در قرآن از آن تعبير به (يوم حنين ) شده است نام ديگر آن غزوه (اوطاس ) و غزوه (هوازن ) است (اوطاس نام سرزمينى در همان حدود، و هوازن نام يكى از قبائلى است كه در آن جنگ با مسلمانان درگير بودند).
اين (غزوه ) از آنجا شروع شد كه بنا بگفته (ابن اثير) در كامل طايفه بزرگ (هوازن ) هنگامى كه از فتح مكه با خبر شدند رئيسشان (مالك بن عوف ) آنها را جمع كرد و به آنها گفت ممكن است (محمد) بعد از فتح مكه به جنگ با آنها برخيزد، و آنها گفتند پيش از آنكه او با ما نبرد كند صلاح در اين است كه ما پيش دستى كنيم.
هنگامى كه اين خبر به گوش پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد به مسلمانان دستور داد آماده حركت به سوى سرزمين هوازن شوند.
گرچه درباره جريان اين جنگ و كليات آن در ميان مورخان تقريبا اختلافى نيست ولى در جزئيات آن روايات گوناگونى ديده مى شود كه كاملا متفق نيستند و ما آنچه را ذيلا به طور فشرده مى آوريم طبق روايتى است كه مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) آورده است.
در آخر ماه رمضان يا در ماه شوال سنه هشتم هجرت بود كه رؤ ساى طايفه هوازن نزد مالك بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را بهمراه آوردند تا به هنگام درگيرى با مسلمانان هيچكس فكر فرار در سر نپروراند و به اين ترتيب وارد سرزمين (اوطاس ) شدند.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرچم بزرگ لشكر را بست و به دست على (عليهالسلام ) داد و تمام كسانى كه براى فتح مكه پرچمدار بخشى از لشكر اسلام بودند بدستور پيامبر با همان پرچم به سوى ميدان حنين حركت كردند. پيامبر مطلع شد كه (صفوان ابن امية ) مقدار زيادى زره در اختيار دارد به نزد او فرستاد و يك صد زره به عنوان عاريت از او خواست، (صفوان ) سؤ ال كرد براستى عاريه است يا غصب؟ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: عاريه اى است كه ما آنرا تضمين مى كنيم و سالم بر مى گردانيم صفوان يكصد زره به عنوان عاريت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داد، و خود شخصا با حضرت حركت كرد.
دو هزار نفر از مسلمانانى كه در فتح مكه اسلام را پذيرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام كه همراه پيامبر براى فتح مكه آمده بودند كه مجموعا دوازده هزار نفر مى شدند براى ميدان جنگ حركت كردند.
(مالك بن عوف ) كه مرد پر جرئت و با شهامتى بود به قبيله خود دستور داد غلافهاى شمشير را بشكنند و در شكافه اى كوه و دره هاى اطراف، و لابلاى درختان، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنند، و به هنگامى كه در تاريكى اول صبح مسلمانان به آنجا رسيدند يكباره به آنان حمله ور شوند و لشكر را در هم بكوبند.
او اضافه كرد: محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مردان جنگى هنوز روبرو نشده است تا طعم شكست را بچشد!.
هنگامى كه پيامبر نماز صبح را با ياران خواند فرمان داد به طرف سرزمين (حنين ) سرازير شدند، در اين موقع بود كه ناگهان لشكر (هوازن ) از هر سو مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند گروهى كه در مقدمه لشكر قرار داشتند (و در ميان آنها تازه مسلمانان مكه بودند) فرار كردند، و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر به وحشت بيفتند و فرار كنند.
خداوند در اينجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتا دست از حمايت آنها برداشت زيرا به جمعيت انبوه خود مغرور بودند، و آثار شكست در آنان آشكار گشت.
اما على (عليهالسلام ) كه پرچمدار لشكر بود با عده كمى در برابر دشمن ايستادند و همچنان به پيكار ادامه دادند.
(در اين هنگام پيامبر در قلب سپاه قرار داشت ). و عباس عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و چند نفر ديگر از بنى هاشم كه مجموعا از نه نفر تجاوز نمى كردند و دهمين آنها (ايمن ) فرزند (ام ايمن ) بود اطراف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را گرفتند.
مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقب نشينى از كنار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گذشت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عباس كه صداى بلند و رسائى داشت دستور داد فورا از تپه اى كه در آن نزديكى بود بالا رود و به مسلمانان فرياد زند (يا معشر المهاجرين و الانصار يا اصحاب سورة البقرة يا اهل بيعت الشجرة الى اين تفرون هذا رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم )).
(اى گروه مهاجران و انصار! و اى ياران سوره بقره! و اى اهل بيعت شجره! به كجا فرار مى كنيد؟ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين جا است!).
هنگامى كه مسلمانان صداى عباس را شنيدند باز گشتند و گفتند (لبيك، لبيك ) مخصوصا انصار در اين بازگشت پيش قدم بودند، و حمله سختى از هر جانب به سپاه دشمن كردند، و با يارى پروردگار به پيشروى ادامه دادند، آنچنان كه طايفه (هوازن ) به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده شدند و پيوسته مسلمانان آنها را تعقيب مى كردند.
حدود يكصد نفر از سپاه دشمن كشته شد و اموالشان به غنيمت به دست مسلمانان افتاد و گروهى نيز اسير شدند).
و در پايان اين نقل تاريخى مى خوانيم كه پس از پايان جنگ نمايندگان قبيله هوازن خدمت پيامبر آمدند و اسلام را پذيرفتند و پيامبر محبت زياد به آنها كرد و حتى (مالك بن عوف ) رئيس و بزرگ آنها اسلام را پذيرفت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اموال و اسيرانش را به او بر گرداند، و رياست مسلمانان قبيله اش را به او واگذار كرد.
در حقيقت عامل مهم شكست مسلمانان در آغاز كار علاوه بر غرورى كه به خاطر كثرت جمعيت پيدا كردند وجود دو هزار نفر از افراد تازه مسلمان بود كه طبعا جمعى از منافقان، و عده اى براى كسب غنائم جنگى و گروهى بى هدف در ميان آنها وجود داشتند، و فرار آنها در بقيه نيز اثر گذاشت.
و عامل پيروزى نهائى، ايستادگى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و على (عليهالسلام ) و گروه اندكى از ياران و يادآورى خاطره پيمانه اى پيشين و ايمان به خدا و توجه به حمايت خاص او بود.
2- چه كسانى فرار كردند؟
شك نيست كه در اين ميدان اكثريت قريب به اتفاق در آغاز كار فرار كردند، و باقيمانده را طبق روايت فوق ده نفر، و بعضى حتى چهار نفر، و بعضى حداكثر حدود يكصد نفر نوشته اند.
و از آنجا كه طبق بعضى از روايات مشهور خلفاى نخستين نيز در جمع فرار كنندگان بودند، بعضى از مفسران اهل سنت سعى دارند كه اين فرار را يك امر طبيعى معرفى كنند.
نويسنده (المنار) در اينجا مى گويد: (به هنگامى كه رگبار تيرهاى دشمن متوجه مسلمين شد، گروهى كه از مكه به سپاه اسلام ملحق شده بودند، و در ميان آنها منافقان و افراد ضعيف الايمان و جستجوگران غنيمت قرار داشتند فرار كردند، و پشت به ميدان نمودند، باقيمانده لشكر (طبعا) مضطرب و پريشان شد، آنها نيز طبق (عادت ) و نه از روى ترس! پا به فرار گذاشتند، و اين يك امر طبيعى است، كه به هنگام فرار كردن يك گروه بقيه بدون توجه متزلزل مى شوند بنابر اين فرار آنها به معنى ترك يارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و رها كردن او در دست كفار نبود، كه مستحق غضب و خشم خداوند شوند)!
ما شرحى براى اين سخن ذكر نمى كنيم و داورى آن را به خوانندگان واگذار مى كنيم.
ذكر اين جمله نيز لازم است كه در (صحيح بخارى ) معتبرترين منابع اهل سنت، هنگامى كه سخن از هزيمت و فرار مسلمين در اين ميدان به ميان آورده، چنين نقل مى كند:
(فاذا عمر بن الخطاب فى الناس، و قلت ما شاءن الناس، قال امر الله، ثم تراجع الناس الى رسول الله...):
(ناگهان عمر بن خطاب در ميان مردم بود گفتم مردم چه كردند؟ گفت: قضاى الهى بود!، سپس مردم به سوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بازگشتند).
(ولى اگر پيشداورى ها را كنار بگذاريم و قرآن را مورد توجه قرار دهيم مى بينيم كه گروه بندى در ميان فرار كنندگان قائل نشده است، بلكه همه را يكسان مذمت مى كند، كه پا به فرار گذاشتند).
نمى دانيم چه تفاوتى بين جمله (ثم وليتم مدبرين ) كه در آيات فوق خوانديم، و جمله ديگرى كه در آيه 16 سوره انفال گذشت مى باشد آنجا كه مى گويد:( و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة فقد باء بغضب من الله ) :
(هر كس پشت به دشمن كند، به غضب پروردگار گرفتار خواهد شد، مگر كسى كه به منظور حمله به دشمن و يا پيوستن به گروهى از سربازان تغيير مكان دهد).
بنابر اين اگر اين دو آيه را در كنار هم قرار دهيم ثابت مى شود كه مسلمانان در آن روز مگر گروه كمى مرتكب خطاى بزرگى شدند، منتها بعدا توبه كردند و بازگشتند.
3- ايمان و آرامش
(سكينة ) در اصل از ماده (سكون ) به معنى يك نوع حالت آرامش و اطمينان است، كه هر گونه شك و دودلى و ترس و وحشت را از انسان دور مى سازد، و او را در برابر حوادث سخت و پيچيده ثابت قدم مى گرداند، (سكينه ) با ايمان رابطه نزديكى دارد، يعنى زائيده ايمان است، افراد با ايمان هنگامى كه به ياد قدرت بى پايان خداوند مى افتند و لطف و مرحمت او را در نظر مى آورند، موجى از اميد در دلشان پيدا مى شود، و اينكه مى بينيم در بعضى از روايات (سكينه ) به ايمان تفسير شده و در بعضى ديگر به يك نسيم بهشتى در شكل و صورت انسان همه بازگشت به همين معنى مى كند.
در قرآن مجيد سوره فتح آيه 4 مى خوانيم:( هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤ منين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) : (او كسى است كه سكينه را در دلهاى مؤ منان فرو فرستاد، تا ايمانى بر ايمان آنها افزوده شود.
و در هر حال اين حالت فوق العاده روانى، موهبتى است الهى و آسمانى كه در پرتو آن، انسان مشكل ترين حوادث را در خود هضم مى كند، و يك دنيا آرامش و ثبات قدم در درون خويش احساس مى نمايد.
جالب توجه اينكه قرآن در آيات مورد بحث نمى گويد:( ثم انزل الله سكينة على رسوله و عليكم ) با اينكه تمام جمله هاى پيش از آن به صورت خطاب و با ضمير (كم ) ذكر شده است، بلكه مى گويد (على المؤ منين )،
اشاره به اينكه منافقان و آنها كه طالبان دنيا در ميدان جهاد بودند سهمى از اين (سكينه ) و آرامش نداشتند، و تنها اين موهبت نصيب افراد با ايمان مى شود.
و در روايات مى خوانيم: اين نسيم بهشتى با انبياء و پيامبران خدا بوده است به همين دليل در حوادثى كه هر كس در برابر آن كنترل خويش را از دست مى دهد آنها روحى آرام و عزمى راسخ، و اراده اى آهنين، و تزلزل ناپذير داشتند.
نزول (سكينه ) بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميدان (حنين ) همانگونه كه گفتيم براى رفع اضطرابى بود كه از فرار كردن جمعيت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست داده بود، و گر نه او در اين صحنه چون كوه ثابت و پا بر جا بود، و هم چنين على (عليهالسلام ) و گروه كوچكى از مسلمانان!
4 در آيات فوق اشاره به نصرت خداوند نسبت به مسلمانان در (مواطن كثيرة ) (ميدانهاى بسيار) شده است.
درباره تعداد جنگهائى كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخصا در آن مبارزه كرد، يا با مسلمانان بود اما شخصا جنگ نكرد، و هم چنين ميدانهائى كه سپاه اسلام در مقابل دشمنان قرار گرفت، ولى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن حضور نداشت، در ميان مورخان گفتگو بسيار است، ولى از بعضى از روايات كه از طرق اهل بيت به ما رسيده استفاده مى شود كه عدد آنها به هشتاد مى رسيد.
در كتاب (كافى ) نقل شده كه يكى از خلفاى عباسى نذر كرده بود كه اگر از مسموميت نجات يابد، مال كثيرى به فقرا بدهد، هنگامى كه بهبودى يافت، فقهائى كه اطراف او بودند درباره مبلغ آن اختلاف كردند و هيچكدام مدرك روشنى نداشتند، سرانجام از امام نهم (حضرت محمد بن على النقى (عليهالسلام )
سؤ ال كرد، فرمود (كثير) (هشتاد) است، وقتى از علت آن سؤ ال كردند حضرت به آيه فوق اشاره كرد و فرمود ما تعداد ميدانهاى نبرد اسلام و كفر را كه در آن مسلمانان پيروز شدند برشمرديم، عدد آن هشتاد بود.
5- نكته اى كه توجه به آن امروز براى مسلمانان نهايت لزوم را دارد، اين است كه از حوادثى چون حادثه (حنين ) تجربه بيندوزند، و بدانند كثرت نفرات و جمعيت انبوهشان هرگز نبايد مايه غرورشان گردد، از جمعيت انبوه به تنهائى كارى ساخته نيست، مساءله مهم وجود افراد ساخته شده و مؤ من و مصمم است، هر چند گروه كوچكى باشند، همانگونه كه يك گروه كوچك سرنوشت جنگ (حنين ) را تغيير داد، بعد از آنكه انبوه جمعيت تا آزموده و ساخته نشده مايه هزيمت و شكست شده بودند.
مهم اين است كه افراد آنچنان با روح ايمان و استقامت و فداكارى پرورش يابند كه دلهايشان مركز سكينه الهى گردد، و در برابر سختترين طوفانهاى زندگى چون كوه پا بر جا و آرام بايستند.
آيه (28) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا إنما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و إن خفتم عيلة فسوف يغنيكم الله من فضله إن شاء إن الله عليم حكيم ) (28)
ترجمه:
28- اى كسانى كه ايمان آورده ايد مشركان ناپاكند لذا نبايد پس از امسال نزديك مسجد الحرام شوند و اگر از فقر مى ترسيد خداوند شما را از فضلش، هر گاه بخواهد، بى نياز مى سازد خداوند دانا و حكيم است.
تفسير
مشركان حق ورود به مسجد الحرام را ندارند
گفتيم يكى از فرمانهاى چهارگانه اى كه على (عليهالسلام ) در مراسم حج سال نهم هجرت، به مردم مكه ابلاغ كرد اين بود كه از سال آينده هيچ يك از مشركان حق ورود به مسجد الحرام و طواف خانه كعبه را ندارد، آيه فوق اشاره به اين موضوع و فلسفه آن است.
نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد مشركان آلوده و ناپاكند، بنابر اين نبايد بعد از امسال نزديك مسجد الحرام شوند)( يا ايها الذين آمنوا انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا ) .
آيا اين آيه دليل بر نجس بودن مشركان به همان مفهوم فقهى است يا نه؟ در ميان فقهاء و مفسران گفتگو است، و براى تحقيق معنى آيه لازم است روى كلمه (نجس ) قبلا بررسى شود.
(نجس ) بر وزن (هوس ) معنى مصدرى دارد، و به عنوان تاءكيد و مبالغه به معنى وصفى نيز به كار مى رود.
(راغب ) در كتاب (مفردات ) درباره معنى اين كلمه مى گويد: (نجاست و نجس ) به معنى هر گونه پليدى است و آن بر دو گونه است، يك نوع پليدى حسى، و ديگرى پليدى باطنى است.
و (طبرسى ) در (مجمع البيان ) مى گويد: به هر چيزى كه طبع انسان از آن متنفر است (نجس ) گفته مى شود.
به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مى رود كه مفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد، مثلا دردهائى را كه دير درمان مى پذيرد، عرب نجس مى گويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مى شوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز نجس مى نامند.
و از اينجا روشن مى شود كه با توجه به آيه فوق به تنهائى نمى توان قضاوت كرد كه اطلاق كلمه (نجس ) بر مشركان به اين خاطر است كه جسم آنها آلوده است، همانند آلوده بودن خون و بول و شراب و يا اينكه به خاطر عقيده بت پرستى يك نوع آلودگى درونى دارند. و به اين ترتيب براى اثبات نجاست كفار به اين آيه نميتوان استدلال كرد، بلكه بايد دلائل ديگرى را جستجو كنيم.
سپس در پاسخ افراد كوته بينى كه اظهار مى داشتند اگر پاى مشركان از مسجد الحرام قطع شود، كسب و كار و تجارت ما از رونق مى افتد، و فقير و بيچاره خواهيم شد، مى گويد: (و اگر از فقر و احتياج مى ترسيد، به زودى خداوند اگر بخواهد از فضلش شما را بى نياز مى سازد)( و ان خفتم عيلة فسوف يغنيكم الله من فضله ان شاء )
همانگونه كه به عالى ترين وجهى بى نياز ساخت، و با گسترش اسلام در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سيل زائران خانه خدا به سوى مكه به حركت در آمد، و اين موضوع تا به امروز ادامه دارد، و مكه كه از نظر جغرافيائى در مناسبترين شرايط قرار دارد، و در ميان يك مشت كوههاى خشك و سنگلاخهاى بى آب و علف است، به صورت يك شهر بسيار آباد و يك كانون مهم داد و ستد و تجارت درآمده است.
و در پايان آيه اضافه مى كند: (خداوند عليم و حكيم است )( ان الله عليم حكيم ) .
و هر دستورى مى دهد بر طبق حكمت است و از نتايج آينده آن كاملا آگاه و با خبر مى باشد.
آيه (29) و ترجمه
( قتلوا الذين لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين أوتوا الكتب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صغرون ) (29)
ترجمه:
29- با كسانى از اهل كتاب كه ايمان به خدا، و نه به روز جزا دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى شمرند، و نه آئين حق را مى پذيرند، پيكار كنيد، تا زمانى كه جزيه را به دست خود با خضوع و تسليم بپردازند.
تفسير
وظيفه ما در برابر اهل كتاب
در آيات گذشته سخن از وظيفه مسلمانان در برابر (بت پرستان ) بود، آيه مورد بحث و آيات آينده تكليف مسلمين را با (اهل كتاب ) روشن مى سازد.
در اين آيات در حقيقت اسلام براى آنها يك سلسله احكام حد وسط ميان (مسلمين ) و (مشركين ) قائل شده است، زيرا اهل كتاب از نظر پيروى از يك دين آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند، ولى از جهتى نيز شبيه به مشركان هستند، به همين دليل اجازه كشتن آنها را نمى دهد در حالى كه اين اجازه را درباره بت پرستانى كه مقاومت به خرج مى دادند، مى داد، زيرا برنامه، برنامه ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده است.
ولى در صورتى اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را مى دهد كه آنها حاضر شوند به صورت يك اقليت سالم مذهبى با مسلمانان زندگى مسالمت آميز داشته باشند، اسلام را محترم بشمرند و دست به تحريكات بر ضد مسلمانان و تبليغات مخالف اسلام نزنند، و يكى ديگر از نشانه هاى تسليم آنها در برابر اين نوع همزيستى مسالمت آميز آن است كه (جزيه ) را كه يك نوع ماليات سرانه است، بپذيرند و هر ساله مبلغى مختصر كه حدود و شرايط آن در بحثهاى آينده به خواست خدا مشخص خواهد شد، تحت اين عنوان به حكومت اسلامى بپردازند.
در غير اين صورت اجازه مبارزه و پيكار با آنها را صادر مى كند، دليل اين شدت عمل را در لابلاى سه جمله در آيه مورد بحث روشن مى سازد.
نخست مى گويد: (با كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند، پيكار كنيد)( قاتلوا الذين لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر )
اما چگونه اهل كتاب مانند يهود و نصارى ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند، با اينكه به ظاهر مى بينيم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را، اين به خاطر آن است كه ايمان آنان آميخته به خرافات و مطالب بى اساس است.
اما در مورد ايمان به مبداء و حقيقت توحيد (اولا) گروهى از يهود همانطور كه در آيات بعد خواهد آمد عزيز را فرزند خدا مى دانستند، و مسيحيان عموما، ايمان به الوهيت مسيح و تثليث (خدايان سه گانه ) دارند.
ثانيا همانگونه كه در آيات آينده نيز اشاره شده آنها گرفتار شرك در عبادت بودند، و عملا دانشمندان و پيشوايان مذهبى خود را مى پرستيدند، بخشش گناه را كه مخصوص خدا است از آنها مى خواستند، و احكام الهى را كه آنان تحريف كرده بودند به رسميت مى شناختند.
و اما ايمان آنها به معاد، يك ايمان تحريف يافته است، زيرا معاد را چنانكه از سخنان آنها استفاده مى شود، منحصر به معاد روحانى مى دانند. بنابر اين هم ايمانشان به مبداء مخدوش است و هم به معاد.
سپس به دومين صفت آنها اشاره مى كند كه آنها در برابر محرمات الهى تسليم نيستند، و آنچه را كه خدا و پيامبرش تحريم كرده، حرام نمى شمرند( و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله ) .
ممكن است منظور از رسول او موسى (عليهالسلام ) و مسيح (عليهالسلام ) باشد، زيرا آنها به محرمات آئين خود نيز عملا وفادار نيستند، و بسيارى از اعمالى كه در آئين موسى (عليهالسلام ) يا مسيح (عليهالسلام ) تحريم شده است مرتكب مى شوند، نه تنها مرتكب مى شوند، گاهى حكم به حلال بودن آن نيز مى كنند!.
و ممكن است منظور از رسوله پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد، يعنى اين كه فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است كه آنها در برابر آنچه خداوند به وسيله پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تحريم كرده تسليم نيستند، و مرتكب همه گونه گناه مى شوند.
اين احتمال نزديكتر به نظر مى رسد و شاهد آن آيه 33 همين سوره است كه به زودى تفسير آن خواهد آمد، آنجا كه مى گويد:( هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ) او كسى است كه پيامبرش را با هدايت دين حق فرستاد).
به علاوه كلمه رسوله هنگامى كه در قرآن به طور مطلق گفته مى شود منظور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است. و از اين گذشته اگر منظور پيامبر خودشان بود بايد به صورت (مفرد) نگويد بلكه به صورت (تثنيه ) يا (جمع ) بگويد براى خود رسول يا رسولانى داشته اند، همانگونه كه در آيه 13 سوره يونس آمده است( و جائتهم رسلهم بالبينات ) .
يعنى (پيامبران آنها دلايل روشن براى آنان آورده اند) (نظير اين تعبير در آيات ديگرى از قرآن نيز ديده مى شود).
ممكن است گفته شود در اين صورت آيه از قبيل توضيح واضحات خواهد بود، زيرا بديهى است كه غير مسلمانان همه محرمات آئين اسلام را قبول ندارند.
ولى بايد توجه داشت كه منظور از بيان اين صفات بيان علت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است يعنى به اين دليل جهاد با آنان جايز است كه محرمات اسلامى را نپذيرفته و آلوده گناهان زيادى هستند، اگر مقاومت كنند و از صورت يك اقليت سالم خارج شوند مى توان با آنها مبارزه كرد.
بالاخره به سومين صفت آنها اشاره كرده، مى گويد: آنها به طور كلى آئين حق را قبول ندارند)( و لا يدينون دين الحق ) .
باز در مورد اين جمله دو احتمال گذشته وجود دارد، ولى ظاهر اين است كه منظور از (دين حق ) همان آئين اسلام است كه در چند آيه بعد به آن اشاره شده است.
ذكر اين جمله بعد از ذكر عدم اعتقاد آنها به محرمات اسلامى، از قبيل ذكر عام بعد از خاص است، يعنى نخست به آلوده بودن آنها به بسيارى از محرمات اشاره مى كند، زيرا اين آلودگى مخصوصا چشمگير است: آلودگى به شراب، رباخوارى، خوردن گوشت خوك، و ارتكاب بسيارى از بيبند و باريهاى جنسى كه روز به روز در ميان آنها بيشتر و گسترده تر مى شود.
سپس مى گويد اصولا اينها در برابر آئين حق تسليم نيستند يعنى اديان آنها از مسير اصلى منحرف شده بسيارى از حقايق را به دست فراموشى سپرده اند و انبوهى از خرافات را به جاى آن نشانيده اند، به همين دليل يا بايد انقلاب تكاملى اسلام را بپذيرند و دنياى فكرى مذهبى خود را نوسازى كنند، و يا حد اقل به صورت يك اقليت سالم در كنار مسلمانها قرار گيرند، و شرائط زندگى مسالمت آميز را بپذيرند.
پس از ذكر اين اوصاف سه گانه كه در حقيقت مجوز مبارزه با آنها است مى گويد: (اين حكم درباره آنها است كه اهل كتابند)( من الذين اوتوا الكتاب ) .
كلمه (من ) به اصطلاح در اينجا (بيانيه ) است نه (تبعيضيه ) و به تعبير ديگر قرآن مى گويد همه پيروان كتب آسمانى پيشين (متاءسفانه ) گرفتار اين انحرافات مذهبى شده اند و اين حكم درباره همه آنها است.
بعد تفاوتى را كه آنها با مشركان و بت پرستان دارند در ضمن يك جمله بيان كرده و مى گويد اين مبارزه تا زمانى خواهد بود كه جزيه را بپردازند در حالى كه تسليم باشند( حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون ) .
(جزية ) از ماده (جزاء) به معنى مالى است كه از غير مسلمانان كه در پناه حكومت اسلامى قرار مى گيرند گرفته مى شود و اين نامگذارى به خاطر آن است كه آن را به عنوان جزاء در برابر حفظ مال و جانشان به حكومت اسلامى مى پردازند. (اين مطلبى است كه از سخنان راغب در كتاب مفردات استفاده مى شود)
(صاغر) از ماده (صغر) (بر وزن پسر) به معنى كسى است كه به كوچكى راضى شود و منظور از آن در آيه فوق آن است كه پرداختن جزيه بايد به عنوان خضوع در برابر آئين اسلام و قرآن بوده باشد، و به تعبير ديگر نشانه اى براى همزيستى مسالمت آميز و قبول موقعيت يك اقليت سالم و محترم در برابر اكثريت حاكم بوده باشد.
و اينكه بعضى از مفسران آنرا به عنوان تحقير و توهين و اهانت و سخريه اهل كتاب كرده اند، نه از مفهوم لغوى كلمه استفاده مى شود و نه با روح تعليمات اسلام سازگار است و نه با ساير دستوراتى كه درباره طرز رفتار با اقليتهاى مذهبى به ما رسيده است تطبيق مى كند.
نكته قابل توجه ديگر اينكه در آيه فوق گر چه در ميان شرائط (ذمه ) تنها (جزيه ) مطرح شده است، ولى تعبير به (هم صاغرون ) يك اشاره اجمالى به ساير شرائط ذمه است، زيرا از آن استفاده مى شود كه آنها فى المثل در محيط اسلامى دست به تبليغات بر ضد مسلمانها نزنند، با دشمنان آنها همكارى نكنند،
و در راه پيشرفتهايشان سد و مانعى ايجاد ننمايند، زيرا اين امور با روح خضوع و تسليم و همكارى سازگار نيست.
جزيه چيست؟
(جزيه ) يك نوع ماليات سرانه اسلامى است كه به افراد تعلق مى گيرد، نه بر اموال و اراضى، و به تعبير ديگر ماليات سرانه سالانه است.
بعضى معتقدند كه ريشه اصلى آن غير عربى است و از (كزيت ) كلمه فارسى باستانى كه به معنى مالياتى است كه براى تقويت ارتش اخذ مى شود، گرفته شده ولى بسيارى معتقدند كه اين لغت يك لغت عربى خالص است، و همانگونه كه سابقا نقل كرديم از ماده جزاء گرفته شده، به مناسبت اينكه، ماليات مزبور جزاى امنيتى است كه حكومت اسلامى براى اقليتهاى مذهبى فراهم مى سازد.
(جزيه ) قبل از اسلام هم بوده است، بعضى معتقدند نخستين كسى كه جزيه گرفت انوشيروان پادشاه ساسانى بود، ولى اگر اين مطلب را مسلم ندانيم، حد اقل انوشيروان كسى بود كه از ملت خود جزيه مى گرفت، و از همه كسانى كه بيش از بيست سال و كمتر از پنجاه سال داشتند و از كاركنان حكومت نبودند، از هر نفر به تفاوت 12 يا 8 يا 6 يا 4 درهم ماليات سرانه اخذ مى كرد. فلسفه اصلى اين ماليات را چنين نوشته اند كه دفاع از موجوديت و استقلال و امنيت يك كشور وظيفه همه افراد آن كشور است، بنابر اين هر گاه جمعى عملا براى انجام اين وظيفه قيام كنند، و عده اى ديگر به خاطر اشتغال به كسب و كار نتوانند در صف سربازان قرار گيرند وظيفه گروه دوم اين است كه هزينه جنگجويان و حافظان امنيت را به صورت يك ماليات سرانه در سال بپردازند.
قرائنى در دست داريم كه اين فلسفه را در مورد جزيه چه قبل از دوران اسلام و چه در دوران اسلامى تاييد مى كند.
گروه سنى جزيه دهندگان در عصر انوشيروان كه هم اكنون نقل كرديم (ما بين بيست تا پنجاه سال ) گواه روشنى بر اين مطلب است، زيرا اين گروه سنى در حقيقت مربوط به كسانى بوده است كه قدرت حمل اسلحه و شركت در حفظ امنيت و استقلال كشور را داشته اند، ولى به خاطر اشتغال به كسب و كار بجاى آن جزيه مى پرداختند.
گواه ديگر اينكه در اسلام جزيه بر مسلمانان لازم نيست، زيرا جهاد بر همه واجب است و به هنگام لزوم همگى بايد در ميدان نبرد در برابر دشمن حاضر شوند، اما چون اقليتهاى مذهبى از شركت در جهاد معافند بجاى آن بايد جزيه بپردازند، تا از اين طريق در حفظ امنيت كشور اسلامى كه در آن آسوده زندگى مى كنند سهمى داشته باشند.
و نيز معاف بودن كودكان اقليتهاى مذهبى و هم چنين زنان، پير مردان و نابينايانشان از حكم جزيه دليل ديگرى بر اين موضوع است.
از آنچه گفته شد روشن مى شود كه جزيه تنها يك نوع كمك مالى است، كه از طرف اهل كتاب در برابر مسئوليتى كه مسلمانان به منظور تأمين امنيت جان و مال آنها به عهده مى گيرند، پرداخت مى گردد.
بنابر اين آنها كه جزيه را يك نوع حق تسخير به حساب آورده اند، توجه به روح و فلسفه آن نداشته اند، آنها به اين حقيقت توجه نكرده اند كه اهل كتاب هنگامى كه به صورت اهل ذمه در آيند حكومت اسلامى موظف است آنان را از هر گونه تعرض و آزارى مصونيت بدهد. و با توجه به اينكه آنها در برابر پرداخت جزيه علاوه بر استفاده از مصونيت و امنيت هيچ گونه تعهدى از نظر شركت در ميدان جنگ و كليه امور دفاعى و امنيتى بر عهده ندارند، روشن مى شود كه مسئوليت آنها در برابر حكومت اسلامى به مراتب از مسلمانان كمتر است.
يعنى آنها با پرداخت مبلغ ناچيزى در سال از تمام مزاياى حكومت اسلامى استفاده مى كنند، و با مسلمانان برابر مى شوند، در حالى كه در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند.
از جمله دلايل روشنى كه اين فلسفه را تاءييد مى كند، اين است كه در عهدنامه هائى كه در دوران حكومت اسلامى ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه جزيه منعقد مى شد، به اين موضوع تصريح گرديده است، كه اهل كتاب موظفند جزيه بپردازند، و در برابر، مسلمانان موظفند امنيت آنها را تامين كنند، و حتى اگر دشمنانى از خارج به مقابله و آزار آنها برخيزند، حكومت اسلامى از آنها دفاع خواهد كرد.
اين عهد نامه ها فراوان است كه به عنوان نمونه يكى را ذيلا مى آوريم، و آن عهدنامه اى است كه (خالد بن وليد) با مسيحيان اطراف (فرات ) منعقد كرد.
متن عهدنامه چنين است:
(هذا كتاب من خالد بن وليد لصلوبا ابن نسطونا و قومه، انى عاهدتكم على الجزية و المنعة، فلك الذمة و المنعة، و ما منعناكم فلنا الجزية و الا فلا، كتب سنة اثنتى عشرة فى صفر).
(اين نامه اى است از (خالد بن وليد) به (صلوبا) (بزرگ مسيحيان ) و جمعيتش، من با شما پيمان مى بندم بر جزيه و دفاع، و در برابر آن شما در حمايت ما قرار داريد و ما دام كه ما از شما حمايت مى كنيم، حق گرفتن جزيه داريم، و الا حقى نخواهيم داشت، اين عهدنامه در سال دوازده هجرى در ماه صفر نوشته شد).
جالب اينكه مى خوانيم هر گاه در حمايت از آنها كوتاهى مى شد، جزيه را به آنها باز مى گرداندند، و يا اصلا از آنها نمى گرفتند!
توجه به اين نكته نيز لازم است، كه جزيه اندازه مشخصى ندارد، و ميزان آن بستگى به توانائى جزيه دهندگان دارد، ولى آنچه از تواريخ اسلامى به دست مى آيد اين است كه غالبا مبلغ مختصرى در اين زمينه قرار داده مى شد. و اين مبلغ گاهى در حدود يك دينار در سال بيشتر نبود، و حتى گاهى در عهدنامه ها قيد مى شد كه جزيه دهندگان موظفند به مقدار توانائيشان جزيه بپردازند.
از مجموع آنچه گفته شد ايرادهاى گوناگون و سمپاشى هائى كه در زمينه اين حكم اسلامى مى شود، از ميان خواهد رفت، و ثابت مى شود كه اين يك حكم عادلانه و منطقى است.
آيه (30) تا (33) و ترجمه
( و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصرى المسيح ابن الله ذلك قولهم بأ فوههم يضهون قول الذين كفروا من قبل قتلهم الله إنى يؤفكون ) (30)( اتخذوا أحبارهم و رهبنهم أربابا من دون الله و المسيح ابن مريم و ما أمروا إلا ليعبدوا إلها وحدا لا إله إلا هو سبحنه عما يشركون ) (31)( يريدون أن يطفوا نور الله بأ فوههم و يأبى الله إلا أن يتم نوره و لو كره الكفرون ) (32)( هو الذى أرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون ) (33)
ترجمه:
30- يهود گفتند: (عزير) پسر خدا است! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است! اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است، لعنت خدا بر آنها باد، چگونه دروغ مى گويند؟!
31- (آنها) دانشمندان و راهبان (تاركان دنيا ) را معبودهائى در برابر خدا قرار دادند و (همچنين ) مسيح فرزند مريم را، در حالى كه جز به عبادت معبود واحدى كه هيچ معبودى جز او نيست دستور نداشتند، پاك و منزه است از آنچه شريك وى قرار مى دهند.
32- آنها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند، ولى خداجز اين نمى خواهد كه نور خود را كامل كند هر چند كافران كراهت داشته باشند.
33- او كسى است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا او را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.
تفسير
بت پرستى اهل كتاب
در آيات گذشته پس از بحث پيرامون مشركان و لغو پيمانهاى آنها و لزوم بر چيده شدن آئين بت پرستى اشاره به وضع (اهل كتاب ) شده بود كه آنها نيز تحت شرائطى بايد با مسلمانان همزيستى مسالمت آميز داشته باشند و در غير اين صورت بايد با آنها مبارزه كرد.
در آيات مورد بحث وجه شباهت اهل كتاب مخصوصا يهود و نصارى را با مشركان و بت پرستان بيان مى كند تا روشن شود كه اگر در مورد اهل كتاب نيز تا حدودى سختگيرى به عمل آمده به خاطر انحرافشان از توحيد و گرايش آنها به نوعى از (شرك در عقيده ) و نوعى از (شرك در عبادت ) است.
نخست مى گويد: (يهود گفتند: (عزير) پسر خدا است )!( و قالت اليهود عزير ابن الله ) .
(و مسيحيان نيز گفتند: (مسيح ) پسر خدا است )!( و قالت النصارى المسيح ابن الله ) .
(اين سخنى است كه آنها با زبان مى گويند و حقيقتى در آن نهفته نيست )( ذلك قولهم بافواههم ) .
(اين گفتگوى آنها شبيه گفتار مشركان پيشين است )( يضاهئون قول الذين كفروا من قبل ) .
(خداوند آنها را بكشد و به لعن خود گرفتار و از رحمتش دور سازد، چگونه دروغ مى گويند و حقائق را تحريف مى كنند)( قاتلهم الله انى يؤ فكون ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- (عزير) كيست؟
(عزير) در لغت عرب همان (عزرا) در لغت يهود است، و از آنجا كه عرب به هنگامى كه نام بيگانه اى را به كار مى برد معمولا در آن تغييرى ايجاد مى كند، مخصوصا گاه براى اظهار محبت آن را به صيغه (تصغير) در مى آورد، (عزرا) را نيز تبديل به عزير كرده است، همانگونه كه نام اصلى (عيسى ) كه (يسوع ) است و (يحيى ) كه (يوحنا) است پس از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شكل (عيسى ) و (يحيى ) در آمده است.
به هر حال (عزير) يا (عزرا) در تاريخ يهود موقعيت خاصى دارد تا آنجا كه بعضى اساس مليت و درخشش تاريخ اين جمعيت را به او نسبت مى دهند و در واقع او خدمت بزرگى به اين آئين كرد، زيرا به هنگامى كه در واقعه (بخت النصر) پادشاه (بابل ) وضع يهود به وسيله او به كلى درهم ريخته شد، شهرهاى آنها به دست سربازان (بخت النصر) افتاد و معبدشان ويران و كتاب آنها تورات سوزانده شد، مردانشان به قتل رسيدند و زنان و كودكانشان اسير و به بابل انتقال يافتند، و حدود يك قرن در آنجا بودند.
سپس هنگامى كه كورش پادشاه ايران بابل را فتح كرد، عزرا كه يكى از بزرگان يهود در آن روز بود نزد وى آمد و براى آنها شفاعت كرد، او موافقت كرد كه يهود به شهرهايشان باز گردند و از نو (تورات ) نوشته شود.
در اين هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفته هاى پيشينيان يهود باقى مانده بود (تورات ) را از نو نوشت.
به همين دليل يهود او را يكى از نجات دهندگان و زنده كنندگان آئين خويش مى دانند و به همين جهت براى او فوق العاده احترام قائلند.
اين موضوع سبب شد كه گروهى از يهود لقب (ابن الله ) (فرزند خدا) را براى او انتخاب كنند، هر چند از بعضى از روايات مانند روايت (احتجاج طبرسى ) استفاده مى شود كه آنها اين لقب را به عنوان احترام به (عزير) اطلاق مى كردند، ولى در همان روايت مى خوانيم: هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آنها پرسيد: (شما اگر (عزير) را به خاطر خدمات بزرگش احترام مى كنيد و به اين نام مى خوانيد پس چرا اين نام را بر موسى (عليهالسلام ) كه بسيار بيش از عزير به شما خدمت كرده است نمى گذاريد؟ آنها از پاسخ فرو ماندند و جوابى براى اين سؤ ال نداشتند.
ولى هر چه بود اين نامگذارى در اذهان گروهى از صورت احترام بالاتر رفته بود و آنچنانكه روش عوام است آن را طبعا بر مفهوم حقيقى حمل مى كردند و او را به راستى فرزند خدا مى پنداشتند، زيرا هم آنها را از در بدرى و آوارگى نجات داده بود، و هم به وسيله بازنويسى تورات به آئينشان سر و سامانى بخشيد. البته همه آنها چنين عقيده اى را نداشته اند، ولى از قرآن استفاده مى شود كه اين طرز فكر در ميان گروهى از آنها كه مخصوصا در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
مى زيسته اند وجود داشت به دليل اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده كه آنها با شنيدن آيه فوق اين نسبت را انكار و يا سر و صدا به راه انداخته باشند و اگر چنين بود حتما واكنش از خود نشان مى دادند.
از آنچه گفتيم پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود كه: امروز در ميان يهود چنين عقيده اى وجود ندارد و هيچكس عزير را پسر خدا نمى داند، با اينحال چرا قرآن چنين نسبتى را به آنها داده است؟
توضيح اينكه: لزومى ندارد همه يهود چنين اعتقادى را داشته باشند، همين قدر مسلم است كه در عصر نزول آيات قرآن در ميان يهود گروهى با اين عقائد وجود داشته اند. به دليل اينكه هيچگاه نسبت فوق را انكار نكردند و تنها طبق روايات آن را توجيه نمودند و نامگذارى عزير را به (ابن الله ) به عنوان يك احترام معرفى كردند كه در برابر ايراد پيامبر كه چرا اين احترام را براى خود موسى قائل نيستيد عاجز ماندند.
و به هر حال هر گاه عقيده اى را به قومى نسبت مى دهند لزومى ندارد كه همه آنها در آن متفق باشند بلكه همين مقدار كه عده قابل ملاحظه اى چنين عقيده اى را داشته باشند كافى است.
2- مسيح فرزند خدا نبود
در مورد مسيحيان جاى ترديد نيست كه آنها (مسيح ) را فرزند حقيقى خدا مى دانند و اين نام را به عنوان احترام و تشريفات بلكه به معنى واقعى بر او اطلاق مى كنند و صريحا در كتب خود مى گويند كه اطلاق اين نام بر غير مسيح به معنى واقعى جائز نيست، و شك نيست كه اين يكى از بدعتهاى نصارى است و همانگونه كه در جلد 4 صفحه 220 233 گفتيم: مسيح هرگز چنين ادعائى نداشت و او تنها خود را بنده و پيامبر خدا معرفى مى كرد، و اصولا معنى ندارد كه رابطه پدر و فرزندى كه مخصوص جهان ماده و عالم ممكنات است ميان
خداوند و كسى بر قرار گردد.
3- اقتباس اين خرافات از ديگران
قرآن مجيد در آيه فوق مى گويد آنها در اين انحرافات شبيه بت پرستان پيشين هستند.
اشاره به اينكه از آنها تقليد كرده اند كه بعضى از خدايان را خداى پدر و بعضى را خداى پسر و حتى بعضى را خداى مادر و يا همسر مى دانستند. در ريشه عقائد بت پرستان (هند) و (چين ) و (مصر) قديم اينگونه افكار ديده مى شود كه بعدها به ميان يهود و نصارى رخنه كرده است.
در عصر حاضر گروهى از محققان به فكر افتاده اند كه مندرجات (عهدين ) (تورات و انجيل و كتب وابسته به آنها) را با عقائد (بودائيان ) و (برهمائيان ) مقايسه كرده، ريشه هاى محتويات اين كتب را در ميان عقائد آنان جستجو كنند، و قابل ملاحظه اين است كه بسيارى از معارف (انجيل ) و (تورات ) با خرافات بودائيان و برهمائيان تطبيق مى كند حتى بسيارى از داستانها و حكاياتى كه در انجيل موجود است عين همان است كه در آن دو كيش ديده مى شود.
اگر امروز محققان به اين فكر افتاده اند قرآن اين حقيقت را در چهارده قرن پيش در آيه بالا به طور اشاره بيان كرده است.
4- جمله (قاتلهم الله ) گر چه در اصل به معنى اين است كه خدا با آنها مبارزه كند و يا آنها را بكشد، ولى به طورى كه (طبرسى ) در (مجمع البيان ) از (ابن عباس ) نقل كرده اين جمله كنايه از لعنت است، يعنى خداوند آنها را از رحمت خود به دور دارد.
در آيه بعد به شرك عملى آنان (در مقابل شرك اعتقادى ) و يا به تعبير ديگر شرك در عبادت اشاره كرده، مى گويد: (يهود و نصارى دانشمندان و راهبان خود را، خدايان خود، در برابر پروردگار قرار دادند)( اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله ) .
و نيز (مسيح فرزند مريم را به الوهيت پذيرفتند)( و المسيح ابن مريم ) .
(احبار) جمع (حبر) به معنى دانشمند و عالم و (رهبان ) جمع (راهب ) به افرادى گفته مى شود كه به عنوان ترك دنيا در ديرها سكونت اختيار كرده و به عبادت مى پرداختند.
شك نيست كه يهود و نصارى در برابر علماء و راهبان خود سجده نمى كردند و براى آنها نماز و روزه و يا سائر عبادتها را انجام نمى دادند، ولى از آنجا كه خود را بدون قيد و شرط در اطاعت آنان قرار داده بودند و حتى احكامى را كه بر خلاف حكم خدا مى گفتند واجب الاجرا مى شمردند قرآن از اين پيروى كوركورانه و غير منطقى تعبير به عبادت كرده است.
اين معنى در روايتى كه از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده، آمده است كه فرمودند: (اما و الله ما صاموا لهم و لا صلوا و لكنهم احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا فاتبعوهم و عبدوهم من حيث لا يشعرون ):
(به خدا سوگند آنان (يهود و نصارى ) براى پيشوايان خود روزه و نماز بجا نياوردند ولى پيشوايانشان حرامى را براى آنان حلال، و حلالى را حرام كردند و آنها پذيرفتند و پيروى كردند و بدون توجه آنان را پرستش نمودند).
در حديث ديگرى چنين آمده است كه عدى ابن حاتم مى گويد: خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدم در حالى كه صليبى از طلا در گردن من بود، به من فرمود: اى (عدى )! اين بت را از گردنت بيفكن! من چنين كردم، سپس نزديكتر رفتم شنيدم اين آيه را مى خواند (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا...) هنگامى كه آيه را تمام كرد گفتم: ما هيچگاه پيشوايان خود را نمى پرستيم! فرمود: آيا چنين نيست كه آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مى كنند و شما از آنها پيروى مى كنيد؟ گفتم: آرى چنين است، فرمود: همين عبادت و پرستش آنها است ).
دليل اين موضوع روشن است زيرا قانونگزارى مخصوص خدا است، و هيچ كس جز او حق ندارد چيزى را براى مردم حلال و يا حرام كند و قانونى بگزارد، تنها كارى كه انسانها مى توانند انجام دهند كشف قانونهاى پروردگار و تطبيق آن بر مصاديق مورد نياز است.
بنابر اين اگر كسى اقدام به قانونگزارى بر ضد قوانين الهى كند، و كسى آن را به رسميت بشناسد و بدون چون و چرا بپذيرد، مقام خدا را براى غير خدا قائل شده است، و اين يكنوع شرك عملى و بت پرستى و به تعبير ديگر پرستش غير خدا است.
از قرائن چنين بر مى آيد كه: يهود و نصارى براى پيشوايان خود چنين اختيارى را قائل بودند كه گاهى قوانين الهى را به صلاحديد خود تغيير دهند و هم اكنون مسئله گناه بخشى در ميان مسيحيان رائج است كه در برابر كشيش اعتراف به گناه مى كنند و او مى گويد: بخشيدم!.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه: چون نوع پرستش و عبادت مسيحيان نسبت به (عيسى ) با پرستش يهود نسبت به پيشوايشان تفاوت داشته يكى واقعا مسيح را پسر خدا مى دانسته و ديگرى به خاطر اطاعت بى قيد و شرط به عنوان عبادت كردن پيشوايان معرفى شده اند لذا آيه فوق نيز ميان آن دو تفاوت قائل شده و حسابشان را از هم جدا كرده است و مى گويد:( اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله ) .
سپس حضرت مسيح را جدا كرده مى گويد: (و المسيح ابن مريم ) و اين نشان مى دهد كه در تعبيرات قرآن همه ريزه كاريها رعايت مى شود.
در پايان آيه روى اين مسئله تاءكيد مى كند كه تمام اين بشر پرستيها بدعت و از مسائل ساختگى است (و هيچگاه به آنها دستورى داده نشده كه خدايان متعدد براى خود انتخاب كنند بلكه به آنها دستور داده شده كه تنها يك معبود را بپرستند)( و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا ) .
(معبودى كه هيچكس جز او شايسته پرستش نيست )( لا اله الا هو ) .
(معبودى كه منزه است از آنچه آنها شريك وى قرار مى دهند)( سبحانه عما يشركون ) .
يك درس آموزنده
قرآن مجيد در آيه فوق درس بسيار پر ارزشى به همه پيروان خود مى دهد و يكى از عاليترين مفاهيم توحيد را ضمن آن خاطر نشان مى سازد، و مى گويد: هيچ مسلمانى حق ندارد اطاعت بى قيد و شرط انسانى را بپذيرد، زيرا اين كار مساويست با پرستش او، همه اطاعتها بايد در چهار چوبه اطاعت خدا در آيد و پيروى از دستور انسانى تا آنجا مجاز است كه با قوانين خدا مخالفت نداشته باشد اين انسان هر كس و هر مقامى مى خواهد باشد.
زيرا اطاعت بى قيد و شرط مساوى است با پرستش، و شكلى است از بت پرستى و عبوديت، اما متاءسفانه مسلمانان با فاصله گرفتن از اين دستور مهم اسلامى و بر پا ساختن بتهاى انسانى گرفتار تفرقه ها و پراكندگيها و استعمارها و استثمارها شده اند و تا اين بتها شكسته نشود و كنار نرود نبايد انتظار بر طرف شدن نابسامانيها را داشته باشند.
اصولا اين گونه بت پرستى از بت پرستيهاى زمان جاهليت كه در برابر سنگ و چوب سجده مى كردند خطرناكتر است زيرا آن بتهاى بى روح پرستش كنندگان خويش را هيچگاه استعمار نمى كردند، اما انسانهائى كه به شكل بت در مى آيند بر اثر خودكامگى، پيروان خود را به زنجير اسارت مى كشند و گرفتار همه گونه انحطاط و بدبختى مى گردانند.
در سومين آيه مورد بحث تشبيه جالبى براى تلاشهاى مذبوحانه و بى سرانجام يهود و نصارى و يا همه مخالفان اسلام حتى مشركان كرده است و مى گويد: اينها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند ولى خداوند اراده كرده است كه اين نور الهى را همچنان گسترده تر و كاملتر سازد، تا همه جهان را فرا گيرد، و تمام جهانيان از پرتو آن بهره گيرند هر چند كافران را خوشايند نباشد( يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- در اين آيه آئين خدا و قرآن مجيد و تعاليم اسلام به نور و روشنائى تشبيه شده و مى دانيم كه نور سرچشمه حيات و جنبش و نمو و آبادى در روى زمين و منشا هر گونه زيبائى است.
اسلام نيز آئينى است تحرك آفرين كه جامعه انسانى را در مسير تكاملها به پيش مى برد و سرچشمه هر خير و بركت است.
تلاشها و كوششهاى دشمنان را نيز به دميدن و فوت كردن با دهان تشبيه كرده است و چه قدر مضحك است كه انسان نور عظيمى همچون نور آفتاب را بخواهد با پف كردن خاموش كند؟ و براى مجسم كردن حقارت تلاشهاى آنها تعبيرى از اين رساتر به نظر نمى رسد و در واقع كوششهاى يك مخلوق ناتوان در برابر اراده بى پايان و قدرت بى انتهاى حق غير از اين نخواهد بود.
2- مسئله خاموش كردن نور خدا در دو مورد از قرآن آمده يكى آيه فوق و ديگرى آيه 8 از سوره صف و در هر دو مورد به عنوان انتقاد از تلاشهاى دشمنان اسلام ذكر شده ولى در ميان اين دو آيه مختصر تفاوتى در تعبير ديده مى شود، در آيه محل بحث يريدون ان يطفئوا ذكر شده در حالى كه در سوره صف يريدون ليطفئوا آمده است و مسلما اين تفاوت در تعبير اشاره به نكته اى است.
راغب در مفردات در توضيح تفاوت اين دو تعبير مى گويد: آيه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است ولى در آيه دوم اشاره به خاموش كردن توام با توسل به مقدمات و اسباب است.
يعنى خواه آنها بدون استفاده از مقدمات و خواه با توسل به اسباب مختلف براى خاموش كردن نور حق بپاخيزند، با شكست روبرو خواهند شد.
3- كلمه (يابى ) از ماده اباء به معنى شدت امتناع و جلوگيرى كردن از چيزى است و اين تعبير اراده و مشيت حتمى پروردگار را براى تكميل و پيشرفت آئين اسلام به ثبوت ميرساند و مايه دلگرمى و اميدوارى همه مسلمانان نسبت به آينده اين آئين است، اگر مسلمانان، مسلمان واقعى باشند!.
آينده در قلمرو اسلام!
سرانجام در آخرين آيه مورد بحث بشارت عالمگير شدن اسلام را به مسلمانان داده و با آن، بحث آيه گذشته را دائر بر اينكه تلاشهاى مذبوحانه دشمنان اسلام به جائى نمى رسد، تكميل مى كند و با صراحت مى گويد:
او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر تمام اديان پيروز و غالب گرداند، هر چند مشركان را خوشايند نباشد( هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون ) .
منظور از هدايت دلائل روشن و براهين آشكارى است كه در آئين اسلام وجود دارد و منظور از دين حق همين آئينى است كه اصولش حق و فروعش نيز حق و بالاخره تاريخ و مدارك و اسناد و نتيجه و برداشت آن نيز حق است و بدون شك آئينى كه هم محتواى آن حق باشد و هم دلائل و مدارك و تاريخ آن روشن، بايد سرانجام بر همه آئينها پيروز گردد.
با گذشت زمان، و پيشرفت علم و دانش، و سهولت ارتباطات، واقعيتها چهره خود را از پشت پرده هاى تبليغات مسموم بدر خواهد آورد و موانعى را كه مخالفان حق بر سر راه آن قرار ميدهند در هم كوبيده خواهد شد، و به اين ترتيب آئين حق همه جا را فراخواهد گرفت هر چند دشمنان حق نخواهند و از هيچگونه كار شكنى مضايقه نكنند، زيرا حركت آنها حركتى است بر خلاف مسير تاريخ و بر ضد سنن آفرينش!
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1-منظور از هدايت و دين حق چيست؟
اينكه قرآن در آيه فوق مى گويد:( ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ) گويا اشاره به دليل پيروزى اسلام بر همه اديان جهان است زيرا هنگامى كه محتواى دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هدايت بود و عقل در هر مورد به آن گواهى داد، و نيز هنگامى كه اصول و فروعش موافق حق و طرفدار حق و خواهان حق بود چنين آئينى طبعا بر همه آئينهاى جهان پيروز مى گردد.
از يكى از دانشمندان هند نقل شده كه مدتى در اديان مختلف جهان مطالعه و بررسى مى كرد عاقبت پس از مطالعه بسيار اسلام را انتخاب كرد و كتابى به زبان انگليسى تحت عنوان (چرا مسلمان شدم؟) نوشت و مزاياى اسلام را نسبت به همه اديان در آن روشن ساخت.
از مهمترين مسائلى كه جلب توجه او را كرده اين است كه مى گويد: اسلام تنها دينى است كه تاريخ ثابت و محفوظ دارد، او تعجب مى كند كه چگونه اروپا آئينى را براى خود انتخاب كرده است كه آورنده آن آئين را از مقام يك انسان برتر برده و خدايش قرار داده است در حالى كه هيچگونه تاريخ مستند و قابل قبولى ندارد.
مطالعه و بررسى در اظهارات كسانى كه اسلام را پذيرفته و آئين سابق خود را ترك گفته اند نشان ميدهد كه آنها تحت تاثير سادگى فوق العاده و مستدل بودن و استحكام اصول و فروع اين آئين و مسائل انسانى آن واقع شده اند مسائلى كه از هرگونه خرافه پيراسته است و نور حق و هدايت از آن جلوه گر است.
2- غلبه منطقى يا غلبه قدرت؟
در اينكه اسلام چگونه بر همه اديان پيروز مى گردد؟ و اين پيروزى به چه شكل خواهد بود؟ در ميان مفسران گفتگو است. بعضى اين پيروزى را تنها پيروزى منطقى و استدلالى دانسته اند و مى گويند اين موضوع حاصل شده است، زيرا اسلام از نظر منطق و استدلال قابل مقايسه با آئينهاى موجود نيست.
ولى بررسى موارد استعمال ماده اظهار (ليظهره على الدين...) در آيات قرآن نشان مى دهد كه اين ماده بيشتر به معنى غلبه جسمانى و قدرت ظاهرى آمده است چنانكه در داستان اصحاب كهف مى خوانيم:( انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم ) : اگر آنها (دقيانوس و دار و دسته اش ) بر شما غالب شوند سنگ سارتان مى كنند (كهف آيه 20) و نيز درباره مشركان مى خوانيم:( كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة ) : هرگاه آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى و قرابت را مى كنند و نه عهد و پيمان را (توبه 8)
بديهى است غلبه در اينگونه موارد غلبه منطقى نيست، بلكه غلبه عملى و عينى است به هر حال صحيحتر اين است كه پيروزى و غلبه فوق را، غلبه همه جانبه بدانيم زيرا با مفهوم آيه كه از هر نظر مطلق است نيز سازگارتر مى باشد، يعنى روزى فرا مى رسد كه اسلام هم از نظر منطق و استدلال و هم از نظر نفوذ ظاهرى و حكومت بر تمام اديان جهان پيروز خواهد شد و همه را تحت الشعاع خويش قرار خواهد داد.
3- قرآن و قيام مهدى (عليهالسلام )
آيه فوق كه عينا و با همين الفاظ در سوره (صف ) نيز آمده است و با تفاوت مختصرى در سوره (فتح ) تكرار شده، خبر از واقعه مهمى مى دهد كه اهميتش موجب اين تكرار شده است، خبر از جهانى شدن اسلام و عالمگير گشتن اين آئين مى دهد.
گرچه بعضى از مفسران پيروزى مورد بحث اين آيه را به معنى پيروزى منطقهاى و محدود گرفتهاند كه در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يا زمانهاى بعد از آن براى اسلام و مسلمين صورت پذيرفت ولى با توجه به اينكه در آيه هيچگونه قيد و شرطى نيست و از هر نظر مطلق است، دليلى ندارد كه معنى آن را محدود كنيم
مفهوم آيه پيروزى همه جانبه اسلام بر همه اديان جهان است، و معنى اين سخن آن است كه سرانجام اسلام همه كره زمين را فرا خواهد گرفت و بر همه جهان پيروز خواهد گشت.
شك نيست كه در حال حاضر اين موضوع تحقق نيافته ولى مى دانيم كه اين وعده حتمى خدا تدريجا در حال تحقق است. سرعت پيشرفت اسلام در جهان، و به رسميت شناخته شدن اين آئين در كشورهاى مختلف اروپائى، و نفوذ سريع آن در آمريكا و آفريقا، اسلام آوردن بسيارى از دانشمندان و مانند اينها همگى نشان مى دهد كه اسلام رو به سوى عالمگير شدن پيش مى رود.
ولى طبق روايات مختلفى كه در منابع اسلامى وارد شده تكامل اين برنامه هنگامى خواهد بود كه (مهدى (ع )) ظهور كند و به برنامه جهانى شدن اسلام تحقق بخشد.
(مرحوم طبرسى ) در (مجمع البيان ) از امام باقر (عليهالسلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل مى كند: (ان ذلك يكون عند خروج المهدى فلا يبقى احدا الا اقر بمحمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ) وعده اى كه در اين آيه است به هنگام ظهور مهدى از آل محمد صورت مى پذيرد، در آن روز هيچكس در روى زمين نخواهد بود مگر اينكه اقرار به حقانيت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند.
و نيز در همان تفسير از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده كه فرمود: (لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله الله كلمة الاسلام ) (بر صفحه روى زمين هيچ خانه اى باقى نمى ماند نه خانه هائى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خيمه هائى كه از كرك و مو بافته اند مگر اينكه خداوند نام اسلام را در آن وارد مى كند)!
و نيز در كتاب (اكمال الدين ) (صدوق ) از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل شده: (و الله ما نزل تاويلها بعد و لا ينزل تاويلها حتى يخرج القائم فاذا خرج القائم لم يبق كافر بالله العظيم ) (به خدا سوگند هنوز محتواى اين آيه تحقق نيافته است و تنها زمانى تحقق مى پذيرد كه (قائم ) خروج كند و به هنگامى كه او قيام كند كسى كه خدا را انكار نمايد در تمام جهان باقى نخواهد ماند).
احاديث ديگرى نيز به همين مضمون از پيشوايان اسلام نقل شده است.
گروهى از مفسران نيز اين تفسير را ذيل آيه ذكر كرده اند.
ولى تعجب آور اين است كه نويسنده (المنار) نه تنها در اينجا تفسير فوق را نپذيرفته بلكه به تناسب وارد بحث پيرامون احاديث مهدى (عليهالسلام ) شده، و با تعصب خاصى كه در برابر شيعه دارد و به هر بهانه اى از حملات ناجوانمردانه فروگذار نمى كند به كلى احاديث مربوط به (مهدى ) را انكار كرده و آنها را متضاد! و غير قابل قبول شمرده است! به گمان اين كه عقيده به وجود مهدى تنها مربوط به شيعه و يا آنها كه به تشيع تمايل دارند مى باشد!
و از اين گذشته اعتقاد به وجود مهدى را عاملى براى ركود و عقب ماندگى شمرده است.
به همين دليل ناگزيريم به طور كاملا فشرده بحثى در زمينه روايات مربوط به ظهور مهدى (عليهالسلام ) و بحثى هم پيرامون آثار اين عقيده در پيشرفت جامعه اسلامى و مبارزه با ظلم و فساد ايراد كنيم، تا روشن شود هر گاه پاى تعصب به ميان آيد علم و دانش از در ديگر فرار خواهد كرد و مفسر نامبرده با اين كه اطلاعات قابل ملاحظه اى در مسائل اسلامى دارد اما به خاطر اين نقطه ضعف (تعصب شديد) چگونه بعضى از حقائق روشن را وارونه ديده است!.
روايات اسلامى پيرامون ظهور مهدى (عليهالسلام )
گرچه كتابهاى فراوانى به وسيله دانشمندان اهل سنت، و علماى شيعه پيرامون احاديث مربوط به قيام مهدى نوشته شده است، ولى به عقيده ما چيزى گوياتر و در عين حال فشرده تر از نامه اى كه گروهى از دانشمندان (حجاز) در پاسخ يكى از سؤ ال كنندگان فرستاده اند نيست، لذا عين ترجمه آن را ذيلا از نظر خوانندگان محترم مى گذرانيم.
اما قبلا يادآور مى شويم كه:
روايات مربوط به قيام مهدى (عليهالسلام ) چنان است كه هيچ محقق اسلامى پيرو هر يك از گروهها و مذاهب باشد نمى تواند (تواتر) آن را انكار كند.
تا كنون كتابهاى زيادى در اين زمينه نوشته شده و نويسندگان آنها متفقا صحت احاديث مربوط به مصلح جهانى يعنى (مهدى (عليهالسلام )) را پذيرفته اند تنها افراد بسيار معدودى مانند (ابن خلدون ) و (احمد امين مصرى ) در صدور اين اخبار از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ترديد كرده اند و قرائنى در دست داريم كه انگيزه آنها در اين كار ضعف اخبار نبوده بلكه فكر مى كردند روايات مربوط به (مهدى ) (عليهالسلام ) مشتمل بر مسائلى است كه به سادگى نمى توان آنها را باور كرد، يا بخاطر اينكه احاديث درست از نادرست را نتوانسته اند جدا كنند يا تفسير آن را در نيافته اند.
در هر صورت لازم است قبل از هر چيز سؤ ال و جوابى را كه اخيرا از طرف (رابطة العالم الاسلامى ) كه زير نفوذ افراطى ترين جناحهاى اسلامى (يعنى وهابيان ) قرار دارد، نشر يافته، از نظر خوانندگان عزيز بگذرانيم، تا روشن شود مسئله ظهور مهدى (عليهالسلام ) در ميان مسلمانان قولى است كه جملگى بر آنند و به عقيده ما مدارك لازم در اين رساله كوتاه آنچنان جمع آورى شده كه هيچ كسى را ياراى انكار آن نيست، و اگر وهابيان سختگير نيز در برابر آن تسليم شده اند بهمين دليل است.
در حدود يك سال قبل شخصى به نام (ابو محمد) از (كنيا) سوالى درباره ظهور (مهدى منتظر (عليهالسلام )) از (رابطة العالم الاسلامى ) كرده دبير كل (رابطه ) يعنى (محمد صالح القزاز) در پاسخى كه براى او فرستاده است ضمن تصريح به اين كه (ابن تمية ) موسس مذهب وهابيان نيز احاديث مربوط به ظهور مهدى (عليهالسلام )
را پذيرفته، متن رساله اى را كه پنج تن از علماى معروف فعلى حجاز در اين زمينه تهيه كرده اند براى او ارسال داشته است.
در اين رساله پس از ذكر نام حضرت مهدى (عليهالسلام ) و محل ظهور او يعنى مكه چنين مى خوانيم:
(... به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار كفر و ستم، خداوند به وسيله او (مهدى (عليهالسلام ) جهان را پر از عدل و داد مى كند همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است...
او آخرين (خلفاى راشدين دوازده گانه ) است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر از آنها در كتب (صحاح ) داده است.
احاديث مربوط به مهدى را بسيارى از صحابه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده اند از جمله:
عثمان ابن عفان، على ابن ابى طالب، طلحة ابن عبيد اله، عبد الرحمن ابن عوف، قرة ابن اساس مزنى، عبد الله ابن حارث، ابو هريره، حذيفة ابن يمان، جابر ابن عبد الله، ابو امامه، جابر ابن ماجد، عبد الله ابن عمر، انس ابن مالك، عمران ابن حصين، و ام سلمه.
اينها بيست نفر از كسانى هستند كه روايات مهدى را نقل كرده اند و غير از آنها افراد زياد ديگرى نيز وجود دارند.
سخنان فراوانى نيز از خود صحابه نقل شده كه در آن بحث از ظهور مهدى (عليهالسلام ) به ميان آمده كه آنها را نيز مى توان در رديف روايات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار داد.
زيرا اين مسئله از مسائلى نيست كه با اجتهاد بتوان چيزى پيرامون آن گفت (بنابر اين آنها نيز طبعا اين مطلب را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنيده اند).
سپس اضافه مى كند:
هم احاديث بالا كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده و هم شهادت و گواهى صحابه كه در اينجا در حكم حديث است در بسيارى از كتب معروف اسلامى و متون اصلى حديث اعم از (سنن ) و (معاجم ) و (مسانيد) آمده است. از جمله.
سنن ابو داود، سنن ترمذى، ابن ماجه، ابن عمرو الدانى، مسند احمد و ابن يعلى، و بزاز، و صحيح حاكم، و معاجم طبرانى (كبير و متوسط) و رويانى، و دارقطنى، و ابو نعيم در (اخبار المهدى ) و خطيب در تاريخ بغداد، و ابن عساكر در تاريخ دمشق، و غير اينها.
بعد اضافه مى كند:
بعضى از دانشمندان اسلامى در اين زمينه كتابهاى مخصوصى تاليف كرده اند از جمله:
(ابو نعيم ) در (اخبار المهدى )، (ابن حجر هيثمى ) در (القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر)، (شوكانى ) در (التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر و الدجال و المسيح )، (ادريس عراقى مغربى ) در كتاب (المهدى )، (ابو العباس ابن عبد المؤ من المغربى ) در كتاب (الوهم المكنون فى الرد على ابن خلدون ).
و آخرين كسى كه در اين زمينه بحث مشروحى نگاشته مدير دانشگاه اسلامى مدينه است كه در چندين شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث كرده است.
باز اضافه مى كند:
عده اى از بزرگان و دانشمندان اسلام از قديم و جديد نيز در نوشته هاى خود تصريح كرده اند كه احاديث در زمينه مهدى در سر حد تواتر است (و به هيچ وجه قابل انكار نيست ) از جمله:
(السخاوى ) در كتاب (فتح المغيث )، (محمد ابن احمد سفاوينى ) در (شرح العقيدة )، (ابوالحسن الابرى ) در (مناقب الشافعى )، (ابن تيميه ) در كتاب فتاوايش، (سيوطى ) در (الحاوى )، (ادريس عراقى ) در تأليفى كه در زمينه مهدى دارد، (شوكانى ) در كتاب (التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر)... (محمد جعفر كنانى ) در (نظم التناثر)، (ابو العباس ابن عبد المؤ من ) در (الوهم المكنون...)
در پايان بحث مى گويد: (تنها) ابن خلدون است كه خواسته احاديث مربوط به مهدى را با حديث بى اساس و مجعولى كه مى گويد: (لا مهدى الا عيسى ) (مهدى جز عيسى نيست )، مورد ايراد قرار دهد، ولى بزرگان پيشوايان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد كرده اند، به خصوص (ابن عبد المؤ من ) كه در گفتار او كتاب ويژه اى نوشته است كه سى سال قبل در شرق و غرب انتشار يافته.
حفاظ احاديث و بزرگان دانشمندان حديث نيز تصريح كرده اند كه احاديث مهدى (عليهالسلام ) مشتمل بر احاديث (صحيح ) و (حسن ) است و مجموع آن متواتر مى باشد.
بنابر اين اعتقاد به ظهور مهدى (بر هر مسلمانى ) واجب است، و اين جزء عقايد اهل سنت و جماعت محسوب مى شود و جز افراد نادان و بيخبر يا بدعتگذار آن را انكار نمى كنند)!
مدير اداره مجمع فقهى اسلامى
محمد منتصر كنانى
اثرات سازنده انتظار ظهور مهدى (عليهالسلام )
در بحث گذشته دانستيم كه اين عقيده در تعليمات اسلامى جنبه وارداتى ندارد.
بلكه از قطعيترين مباحثى است كه از شخص پايه گذار اسلام گرفته شده، و عموم فرق اسلامى در اين زمينه متفقند و احاديث در اين زمينه متواتر مى باشد.
اكنون به سراغ پى آمدهاى اين انتظار در وضع كنونى جوامع اسلامى برويم و ببينيم آيا ايمان به چنين ظهورى انسان را چنان در افكار رؤ يائى فرو مى برد كه از وضع موجود خود غافل مى گردد و تسليم هر گونه شرائطى مى كند؟
و يا اين كه به راستى اين عقيده يك نوع دعوت به قيام و سازندگى فرد و اجتماع است؟
آيا ايجاد تحرك مى كند يا ركود؟
آيا مسئوليت آفرين است يا مايه فرار از زير بار مسئوليتها؟!
و بالاخره آيا مخدر است يا بيدار كننده؟
ولى قبل از توضيح و بررسى اين سئوالات توجه به يك نكته كاملا ضرورى است و آن اين كه سازنده ترين دستورات و عالى ترين مفاهيم هر گاه بدست افراد نا وارد يا نالايق يا سوء استفاده چى بيفتد ممكن است چنان مسخ شود كه درست نتيجه اى بر خلاف هدف اصلى بدهد و در مسيرى بر ضد آن حركت كند و اين نمونه هاى بسيار دارد و مسئله انتظار بطورى كه خواهيم ديد در رديف همين مسائل است.
بهر حال براى رهائى از هر گونه اشتباه در محاسبه در اين گونه مباحث بايد به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگيهاى احتمالى نهرها و كانالهاى ميان راه در آن اثر نگذارد.
يعنى ما در بحث (انتظار) مستقيما به سراغ متون اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون رواياتى را كه روى مسئله انتظار تاءكيد مى كند مورد بررسى قرار مى دهيم تا از هدف اصلى آگاه شويم.
اكنون با دقت به اين چند روايت توجه كنيد:
1- كسى از امام صادق (عليهالسلام ) پرسيد چه مى گوئيد درباره كسى كه داراى ولايت پيشوايان است و انتظار ظهور حكومت حق را مى كشد و در اين حال از دنيا مى رود؟
امام (عليهالسلام ) در پاسخ فرمود: هو بمنزلة من كان مع القائم فى فسطاطه ثم سكت هنيئة ثم قال هو كمن كان مع رسول الله!
(او همانند كسى است كه با رهبر اين انقلاب در خيمه او (ستاد ارتش او) بوده باشد سپس كمى سكوت كرد و فرمود: مانند كسى است كه با پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در (مبارزاتش ) همراه بوده است.)
عين اين مضمون در روايات زيادى با تعبيرات مختلفى نقل شده است.
2- در بعضى (بمنزلة الضارب بسيفه فى سبيل الله ): (همانند شمشير زنى در راه خدا)،
3- و در بعضى ديگر (كمن قارع مع رسول الله بسيفه ): (همانند كسى است كه در خدمت پيامبر با شمشير بر مغز دشمن بكوبد)!
4- در بعضى ديگر (بمنزلة من كان قاعدا تحت لواء القائم ) (همانند كسى است كه زير پرچم قائم بوده باشد).
5- و در بعضى ديگر (بمنزلة المجاهد بين يدى رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم )): (همانند كسى است كه پيش روى پيامبر جهاد كند)
6- و بعضى ديگر (بمنزلة من استشهد مع رسول الله ): (همانند كسى است كه با پيامبر شهيد شود).
اين تشبيهات هفتگانه كه در مورد انتظار ظهور مهدى (عليهالسلام ) در اين شش روايت وارد شده روشنگر اين واقعيت است كه يك نوع رابطه و تشابه ميان مسئله (انتظار) از يك سو، و (جهاد) و مبارزه با دشمن در آخرين شكل خود از سوى ديگر وجود دارد (دقت كنيد).
7- در روايات متعددى نيز انتظار چنين حكومتى را داشتن، به عنوان بالاترين عبادت معرفى شده است.
اين مضمون در بعضى از احاديث از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در بعضى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده است، در حديثى مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
(افضل اعمال امتى انتظار الفرج من الله عز و جل ):
(بالاترين اعمال امت من انتظار فرج از ناحيه خدا كشيدن است )
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم (افضل العبادة انتظار الفرج )
اين حديث اعم از اينكه انتظار فرج را به معنى وسيع كلمه بدانيم يا به مفهوم خاص يعنى انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانى باشد، اهميت انتظار را در مورد بحث ما روشن مى سازد.
اين تعبيرات همگى حاكى از اين است كه انتظار چنان انقلابى داشتن هميشه تواءم با يك جهاد وسيع و دامنه دار است اين را در نظر داشته باشيد تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتيجه گيرى كنيم.
مفهوم انتظار
(انتظار) معمولا به حالت كسى گفته مى شود كه از وضع موجود ناراحت است و براى ايجاد وضع بهترى تلاش مى كند.
فى المثل بيمارى كه انتظار بهبودى مى كشد، يا پدرى كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است، از بيمارى و فراق فرزند ناراحتند و براى وضع بهترى مى كوشند.
همچنين تاجرى كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مى باشد اين دو حالت را دارد (بيگانگى با وضع موجود) و (تلاش براى وضع بهتر).
بنابر اين مسئله انتظار حكومت حق و عدالت (مهدى ) و قيام مصلح جهانى در واقع مركب از دو عنصر است، عنصر نفى و عنصر (اثبات ) عنصر نفى همان بيگانگى با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترى بودن است.
و اگر اين دو جنبه در روح انسان به صورت ريشه دار حلول كند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد.
اين دو رشته اعمال عبارتند از ترك هر گونه همكارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبارزه و در گيرى با آنها از يك سو، و خود سازى و خود يارى و جلب آمادگيهاى جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شكل گرفتن آن حكومت واحد جهانى و مردمى از سوى ديگر.
و خوب كه دقت كنيم مى بينيم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرك و آگاهى و بيدارى است.
با توجه به مفهوم اصلى (انتظار) معنى روايات متعددى كه در بالا درباره پاداش و نتيجه كار منتظران نقل كرديم به خوبى درك مى شود. اكنون مى فهميم چرا منتظران واقعى گاهى همانند كسانى شمرده شده اند كه در خيمه حضرت مهدى (عليهالسلام ) يا زير پرچم او هستند يا كسى كه در راه خدا شمشير مى زند، يا به خون خود آغشته شده، يا شهيد گشته است.
آيا اينها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نيست كه متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است؟
يعنى همانطور كه ميزان فداكارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خود سازى و آمادگى نيز درجات كاملا متفاوتى دارد كه هر كدام از اينها با يكى از آنها از نظر (مقدمات ) و (نتيجه ) شباهت دارد، هر دو جهادند و هر دو آمادگى مى خواهند و خود سازى، كسى كه در خيمه رهبر چنان حكومتى قرار گرفته يعنى در مركز ستاد فرماندهى يك حكومت جهانى است، نمى تواند يك فرد غافل و بيخبر و بى تفاوت بوده باشد، آنجا جاى هر كس نيست، جاى افرادى است كه به حق شايستگى چنان موقعيت و اهميتى را دارند.
همچنين كسى كه سلاح در دست دارد در برابر رهبر اين انقلاب با مخالفان حكومت صلح و عدالتش مى جنگد آمادگى فراوان روحى و فكرى و رزمى بايد داشته باشد.
براى آگاهى بيشتر از اثرات واقعى انتظار ظهور مهدى به توضيح زير توجه كنيد:
انتظار يعنى آماده باش
كامل من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممكن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشيرش خون ستمگران است؟.
من اگر آلوده و ناپاكم چگونه مى توانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اولش دامان آلودگان را مى گيرد؟
ارتشى كه در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مى برد و روح انقلابى در آنها مى دمد و هر گونه نقطه ضعفى را اصلاح مى كند.
زيرا چگونگى (انتظار) همواره متناسب با هدفى است كه در انتظار آن هستيم.
انتظار آمدن يك مسافر عادى از سفر.
انتظار بازگشت يك دوست بسيار عزيز.
انتظار فرا رسيدن فصل چيدن ميوه از درخت و درو كردن محصول.
هر يك از اين انتظارها آميخته با يك نوع آمادگى است، در يكى بايد خانه را آماده كرد و وسائل پذيرائى فراهم ساخت، در ديگرى ابزار لازم، و داس و كمباين و...
اكنون فكر كنيد آنها كه انتظار قيام يك مصلح بزرگ جهانى را مى كشند در واقع انتظار انقلاب و ديگر گونى و تحولى را دارند كه وسيعترين و اساسى ترين انقلابهاى انسانى در طول تاريخ بشر است.
انقلابى كه بر خلاف انقلابهاى پيشين جنبه منطقه اى نداشته بلكه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شؤ ن و جوانب زندگى انسانها را شامل مى شود، انقلابى است سياسى، فرهنگى، اقتصادى و اخلاقى.
نخستين فلسفه خودسازى فردى
چنين تحولى قبل از هر چيز نيازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانى است كه بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعى را در جهان بدوش بكشند، و اين در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح انديشه و آگاهى و آمادگى روحى و فكرى براى همكارى در پياده كردن آن برنامه عظيم است. تنگ نظريها، كوته بينيها، كج فكريها، حسادتها، اختلافات كودكانه و نابخردانه و بطور كلى هر گونه نفاق و پراكندگى با موقعيت منتظران واقعى سازگار نيست.
نكته مهم اين است كه منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى هرگز نمى تواند نقش تماشاچى را داشته باشد بايد از هم اكنون حتما در صف انقلابيون قرار گيرد.
ايمان به نتائج و عاقبت اين تحول هرگز به او اجازه نمى دهد كه در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نيز محتاج به داشتن اعمالى پاك و روحى پاكتر و برخوردارى از شهامت و آگاهى كافى است.
من اگر فاسد و نادرستم چگونه مى توانم در انتظار نظامى كه افراد فاسد و نادرست در آن هيچگونه نقشى ندارند بلكه مطرود و منفور خواهند بود، روز شمارى كنم.
آيا اين انتظار براى تصفيه روح و فكر و شستشوى جسم و جان من از لوث آلودگيها كافى نيست؟
ارتشى كه در انتظار جهاد آزادى بخش به سر مى برد حتما به حالت آماده باش كامل در مى آيد سلاحى را كه براى چنين ميدان نبردى شايسته است بدست مى آورد، سنگرهاى لازم را مى سازد. آمادگى رزمى افراد خود را بالا مى برد. روحيه افراد خود را تقويت مى كند و شعله عشق و شوق براى چنين مبارزه اى را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه مى دارد ارتشى كه داراى چنين آمادگى نيست هرگز در انتظار به سر نمى برد و اگر بگويد دروغ مى گويد.
انتظار يك مصلح جهانى به معناى آماده باش كامل فكرى و اخلاقى، مادى و معنوى، براى اصلاح همه جهان است.فكر كنيد چنين آماده باشى چقدر سازنده است.
اصلاح تمام روى زمين و پايان دادن به همه مظالم و نابسامانيها شوخى نيست كار ساده اى نمى تواند باشد، آماده باش براى چنين هدف بزرگى بايد متناسب با آن باشد يعنى بايد به وسعت و عمق آن باشد!.
براى تحقق بخشيدن به چنين انقلابى مردانى بسيار بزرگ و مصمم و بسيار نيرومند و شكست ناپذير، فوق العاده پاك و بلند نظر، كاملا آماده و داراى بينش عميق لازم است.
و خودسازى براى چنين هدفى مستلزم به كار بستن عميق ترين برنامه هاى اخلاقى و فكرى و اجتماعى است، اين است معناى انتظار واقعى آيا هيچكس مى تواند بگويد چنين انتظارى سازنده نيست؟ فلسفه دوم خودياريهاى اجتماعى منتظران راستين در عين حال وظيفه دارند تنها به خويش نپردازند بلكه مراقب حال يكديگر باشند، و علاوه بر اصلاح خويش در اصلاح ديگران نيز بكوشند زيرا برنامه عظيم و سنگينى كه انتظارش را مى كشند يك برنامه فردى نيست،
برنامه اى است كه تمام عناصر انقلاب بايد در آن شركت جويند، بايد كار به صورت دسته جمعى و همگانى باشد، كوششها و تلاشها بايد هماهنگ گردد، و عمق و وسعت اين هماهنگى بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد كه انتظار آن را دارند.
در يك ميدان وسيع مبارزه دسته جمعى هيچ فردى نمى تواند از حال دگران غافل بماند بلكه موظف است هر نقطه ضعفى را در هر كجا ببيند اصلاح كند و هر موضع آسيب پذيرى را ترميم نمايد، و هر قسمت ضعيف و ناتوانى را تقويت كند زيرا بدون شركت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزين، پياده كردن چنان برنامه اى امكانپذير نيست.
بنابراين منتظران واقعى علاوه بر اينكه به اصلاح خويش مى كوشند وظيفه خود مى دانند كه ديگران را نيز اصلاح كنند.
اين است اثر سازنده ديگرى براى انتظار قيام يك مصلح جهانى و اين است فلسفه آن همه فضيلتها كه براى منتظران راستين شمرده شده است.
فلسفه سوم منتظران راستين در فساد محيط حل نمى شوند
اثر مهم ديگرى كه انتظار مهدى دارد حل نشدن در مفاسد محيط و عدم تسليم در برابر آلودگيها است.
توضيح اين كه هنگامى كه فساد فراگير مى شود و اكثريت يا جمع كثيرى را به آلودگى مى كشاند گاهى افراد پاك در يك بنبست سخت روانى قرار مى گيرند، بنبستى كه از ياس اصلاحات سرچشمه مى گيرد.
گاهى آنها فكر مى كنند كار از كار گذشته و ديگر اميدى به اصلاح نيست، و تلاش و كوشش براى پاك نگاهداشتن خويش بيهوده است، اين نوميدى و ياس ممكن است آنها را تدريجا به سوى فساد و همرنگى با محيط بكشاند و نتوانند خود را به صورت يك اقليت صالح در برابر اكثريت ناسالم حفظ كنند و همرنگ جماعت نشدن را موجب رسوائى بدانند!
تنها چيزى كه مى تواند در آنها اميد بدمد و به مقاومت و خويشتن دارى دعوت كند و نگذارد در محيط فاسد حل شوند اميد به اصلاح نهائى است، تنها در اين صورت است كه آنها دست از تلاش و كوشش براى حفظ پاكى خويش و اصلاح ديگران بر نخواهند داشت.
و اگر مى بينيم در دستورات اسلامى ياس از آمرزش يكى از بزرگترين گناهان شمرده شده است و ممكن است افراد ناوارد تعجب كنند كه چرا ياس از رحمت خدا اينقدر مهم تلقى شده، حتى مهمتر از بسيارى از گناهان، فلسفه اش در حقيقت همين است كه گناهكار مأيوس از رحمت، هيچ دليلى نمى بيند كه به فكر جبران بيفتد و يا لااقل دست از ادامه گناه بر دارد، و منطق او اين است اكنون كه آب از سر من گذشته است چه يك قامت چه صد قامت؟ من كه رسواى جهانم غم دنيا هيچ است!، بالاتر از سياهى رنگ ديگر نباشد، آخرش جهنم است، من كه هم اكنون آنرا براى خود خريده ام ديگر از چه مى ترسم؟! و مانند اين منطقها...
اما هنگامى كه روزنه اميد براى او گشوده شود، اميد به عفو پروردگار، اميد به تغيير وضع موجود، نقطه عطفى در زندگى او خواهد شد و او را به توقف كردن در مسير گناه و بازگشت به سوى پاكى و اصلاح دعوت مى كند.
به همين دليل اميد را مى توان همواره به عنوان يك عامل مؤ ثر تربيتى در مورد افراد فاسد شناخت همچنين افراد صالحى كه در محيطهاى فاسد گرفتارند، بدون اميد نمى توانند خويشتن را حفظ كنند.
نتيجه اين كه انتظار ظهور مصلحى كه هر قدر دنيا فاسدتر مى شود اميد ظهورش بيشتر مى گردد اثر فزاينده روانى در معتقدان دارد، و آنها را در برابر امواج نيرومند فساد بيمه مى كند آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محيط مأيوس نمى شوند بلكه به مقتضاى (وعده وصل چون شود نزديك آتش عشق تيزتر گردد) وصول به هدف را در برابر خويش مى بينند و كوشششان براى مبارزه با فساد و يا حفظ خويشتن با شوق و عشق زيادترى تعقيب مى گردد.
از مجموع بحثهاى گذشته چنين نتيجه مى گيريم كه اثر تخديرى انتظار تنها در صورتى است كه مفهوم آن مسخ يا تحريف شود همانگونه كه جمعى از مخالفان، تحريفش كرده اند و جمعى از موافقان مسخش اما اگر به مفهوم واقعى در جامعه و فرد پياده شود يك عامل مهم تربيت و خود سازى و تحرك و اميد خواهد بود.
از جمله مدارك روشنى كه اين موضوع را تاييد مى كند اين است كه در ذيل آيه( وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض... ) خداوند به آنها كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند وعده داده است كه حكومت روى زمين را در اختيارشان بگذارد از پيشوايان بزرگ اسلام نقل شده است كه منظور از اين آيه( هو القائم و اصحابه ) : مهدى و ياران او هستند.
و در حديث ديگرى مى خوانيم: (نزلت فى المهدى ): اين آيه درباره مهدى (عليهالسلام ) نازل شده است.
در اين آيه مهدى و يارانش به عنوان( الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ) آنها كه ايمان و عمل صالحى دارند معرفى مى شده اند، بنابراين تحقق اين انقلاب جهانى بدون يك ايمان مستحكم كه هر گونه ضعف و زبونى و ناتوانى را دور سازد، و بدون اعمال صالحى كه راه را براى اصلاح جهان بگشايد امكان پذير نيست.
و آنها كه در انتظار چنين برنامه اى هستند هم بايد سطح آگاهى و ايمان خود را بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خويش بكوشند.
تنها چنين كسانى هستند كه مى توانند نويد همگامى در حكومت او بخود دهند نه آنها كه با ظلم و ستم همكارى دارند، و نه آنها كه از ايمان و عمل صالح بيگانه اند نه افراد ترسو و زبونى كه بر اثر ضعف ايمان از همه چيز حتى از سايه خود مى ترسند.
و نه افراد سست و بيحال و بيكاره اى كه دست روى دست گذارده و در برابر مفاسد محيط و جامعه شان سكوت اختيار كرده و كمترين تلاش و كوششى در راه مبارزه با فساد ندارند.
اين است اثر سازنده قيام مهدى در جامعه اسلامى.
آيه (34) و (35)و ترجمه
( يأ يها الذين أمنوا إن كثيرا من الا حبار و الرهبان ليأ كلون أمول الناس بالبطل و يصدون عن سبيل الله و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب أليم ) (34)( يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون ) (35)
ترجمه:
34- اى كسانى كه ايمان آورده ايد بسيارى از علما(ى اهل كتاب ) و راهبان، اموال مردم را به باطل مى خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى دارند، و آنها را كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان ) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى كنند، به مجازات دردناك بشارت ده.
35- در آن روز كه آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مى كنند (و به آنها مى گويند) كه اين همان چيز است كه براى خود گنجينه ساختيد پس بچشيد چيزى را كه براى خود اندوختيد
تفسير
كنز ممنوع است
در آيات گذشته سخن از اعمال شرك آميز يهود و نصارى بود كه براى دانشمندان خود يك نوع الوهيت قائل بودند، آيه مورد بحث مى گويد: آنها نه تنها مقام الوهيت را ندارند بلكه صلاحيت رهبرى خلق را نيز دارا نيستند، بهترين گواه اين سخن خلافكاريهاى گوناگون آنها بود.
در اينجا روى سخن را به مسلمانان كرده، مى گويد:
اى كسانى كه ايمان آورده ايد بسيارى از علماى اهل كتاب و راهبان، اموال مردم را به باطل مى خورند، و خلق را از راه خالق باز مى دارند( يا ايها الذين آمنوا ان كثيرا من الاحبار و الرهبان لياكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله ) .
جالب اينكه همانگونه كه سيره قرآن است در اينجا حكم را روى همه افراد دانشمندان يهود و راهبان نبرده بلكه با تعبير كثيرا در حقيقت اقليت صالح را استثناء كرده است، و اينگونه دقت در ساير آيات قرآن نيز ديده مى شود كه در سابق به آن اشاره كرده ايم.
اما اينكه آنها چگونه اموال مردم را بيهوده و بدون مجوز و به تعبير قرآن از طريق باطل مى خورند در آيات ديگر كم و بيش به آن اشاره شده و قسمتى هم در تواريخ آمده است.
يكى اينكه: حقايق تعليمات آئين مسيح (عليهالسلام ) و موسى (عليهالسلام ) را كتمان مى كردند تا مردم به آئين جديد (آئين اسلام ) نگروند، منافع آنها به خطر نيفتد و هدايايشان قطع نشود، چنانكه در آيات 41 و 79 و 174 سوره بقره به آن اشاره شده است.
و ديگر اينكه: با گرفتن رشوه از مردم حق را باطل و باطل را حق مى كردند و به نفع زورمندان و اقويا حكم باطل مى دادند، چنانكه در آيه 41 سوره مائده به آن اشاره شده است.
يكى ديگر از طرق نامشروع در آمدشان اين بود كه به نام بهشت فروشى و يا گناه بخشى مبالغ هنگفتى از مردم مى گرفتند و بهشت و آمرزش را كه منحصرا در اختيار خداوند است به مردم مى فروختند كه در تاريخ مسيحيت سر و صداى زيادى بپا كرده و بحثها و جدالهائى برانگيخته است!.
و اما جلوگيرى كردنشان از راه خدا روشن است زيرا آيات الهى را تحريف مى كردند و يا به خاطر حفظ منافع خويش مكتوم مى داشتند، بلكه هر كس را مخالف مقام و منافع خود مى ديدند متهم مى ساختند، و با تشكيل محكمه هاى تفتيش مذهبى آنها را به بدترين وجهى محاكمه و به شديدترين وضعى محكوم و مجازات مى كردند.
و اگر به راستى آنها اقدام به چنين كارى نكرده بودند و پيروان خويش را قربانى مطامع و هوسهاى خود نمى ساختند امروز گروههاى زيادترى آئين حق يعنى اسلام را از جان و دل پذيرفته بودند، بنابراين به جرئت مى توان گفت: گناه ميليونها انسان كه در ظلمت كفر باقى مانده اند به گردن آنها است!.
هم اكنون نيز دستگاه كليسا و يهود براى دگرگون ساختن افكار عمومى مردم جهان درباره اسلام به چه كارهائى كه دست نمى زنند و چه تهمتهاى عجيب و وحشتناكى كه نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روا نمى دارند.
اين موضوع به قدرى دامنه دار است كه جمعى از علماى روشنفكر مسيحى صريحا به آن اعتراف كرده اند كه روش سنتى كليسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام يكى از علل بيخبر ماندن غربيها از اين آئين پاك است.
سپس قرآن به تناسب بحث دنيا پرستى پيشوايان يهود و نصارى به ذكر يك قانون كلى در مورد ثروت اندوزان پرداخته، مى گويد: كسانى كه طلا و نقره را جمع آورى و پنهان مى كنند و در راه خدا انفاق نمى نمايند آنها را به عذاب دردناكى بشارت ده (و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم ).
(يكنزون ) از ماده (كنز) بر وزن و به معنى (گنج ) است كه در اصل به معنى جمع و جور كردن اجزاء چيزى گفته مى شود لذا شتر پر گوشت را (كناز اللحم ) مى نامند سپس به جمع آورى و نگهدارى و پنهان نمودن اموال و يا اشياء گران قيمت اطلاق گرديده است.
بنابر اين در مفهوم آن جمع آورى و نگاهدارى و گاهى پنهان كردن نيز افتاده است.
(ذهب ) به معنى (طلا) و (فضه ) به معنى نقره است.بعضى از دانشمندان لغت (طبق نقل طبرسى در مجمع البيان ) درباره اين دو لغت تعبير جالبى كرده اند و گفته اند: اينكه به (طلا) (ذهب ) گفته مى شود براى آن است كه به زودى از دست مى رود و بقائى ندارد (ماده (ذهاب ) در لغت به معنى رفتن است ) و اينكه به (نقره ) (فضه ) گفته مى شود به خاطر آن است كه به زودى پراكنده و متفرق مى گردد (انفضاض در لغت به معنى پراكندگى است ) و براى پى بردن به چگونگى حال اينگونه ثروتها همين نامگذارى آنها كافى است!.
از آنروز كه جامعه هاى انسانى شكل گرفت مسئله مبادله فرآورده هاى مختلف در ميان انسانها رواج داشت، هر كس مازاد احتياجات خود را از فراورده هاى كشاورزى و دامى و غير آن در معرض فروش قرار مى داد، ولى در آغاز مبادله ها همواره به صورت مبادله جنس به جنس بود، زيرا پول اختراع نشده بود، و از آنجا كه مبادله جنس به جنس مشكلات فراوانى ايجاد مى كرد، زيرا چه بسا افراد مازاد نياز خود را مى خواستند بفروشند ولى چيز ديگرى در آن حال مورد نيازشان نبود كه با آن بخرند اما مايل بودند آن را به چيزى تبديل كنند كه هر گاه بخواهند بتوانند با آن اجناس مورد نظر خويش را فراهم سازند، از اينجا مسئله اختراع (پول ) مطرح شد.
پيدايش (نقره ) و از آن مهمتر (طلا) به اين فكر تحقق بخشيد و اين دو فلز به ترتيب پول ارزان قيمت و گرانقيمت را تشكيل دادند و به وسيله آنها گردش معاملات رونق بيشتر و چشمگيرترى پيدا كرد.
بنابر اين فلسفه اصلى پول همان گردش كاملتر و سريعتر چرخهاى مبادلات اقتصادى است، و آنها كه پول را به صورت (گنجينه ) پنهان مى كنند نه تنها موجب ركود اقتصادى و زيان به منافع جامعه مى شوند بلكه عمل آنها درست بر ضد فلسفه پيدايش پول است.
آيه فوق صريحا ثروت اندوزى و گنجينه سازى اموال را تحريم كرده است و به مسلمانان دستور مى دهد كه اموال خويش را در راه خدا، و در طريق بهره گيرى بندگان خدا به كار اندازند، و از اندوختن و ذخيره كردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات به شدت بپرهيزند، در غير اين صورت بايد منتظر عذاب دردناكى باشند.
اين عذاب دردناك تنها كيفر شديد روز رستاخيز نيست بلكه مجازاتهاى سخت اين دنيا را كه بر اثر بهم خوردن موازنه اقتصادى و پيدايش اختلافات طبقاتى دامان فقير و غنى را مى گيرد نيز شامل مى شود.
اگر در گذشته مردم دنيا به اهميت اين دستور اسلامى درست آشنا نبودند امروز ما به خوبى مى توانيم به آن پى ببريم، زيرا نابسامانيهائى كه دامن بشر را، بر اثر ثروت اندوزى گروهى خود خواه و بيخبر، گرفته و به شكل آشوبها و جنگها و خونريزيها ظاهر مى شود بر هيچكس پوشيده نيست.
جمع ثروت تا چه اندازه كنز محسوب مى شود؟
در ميان مفسران در مورد آيه فوق گفتگو است كه آيا هر گونه گرد آورى ثروت اضافه بر نيازمنديهاى زندگى (كنز) محسوب مى شود، و طبق آيه فوق حرام است؟
يا اين كه اين حكم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حكم زكات بوده و سپس با نزول حكم زكات بر داشته شده؟
و يا اين كه اصولا آنچه واجب است پرداختن زكات سالانه است و نه غير آن، بنابراين هر گاه انسان اموالى را جمع آورى كند و هر سال مرتبا ماليات اسلامى آن يعنى زكات را بپردازد مشمول آيه فوق نخواهد بود.
در بسيارى از روايات كه در منابع شيعه و اهل تسنن وارد شده تفسير سوم به چشم مى خورد مثلا در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم: (اى مال اديت زكاته فليس بكنز): (هر مال كه زكات آن را بپردازى كنز نيست ).
و نيز مى خوانيم: هنگامى كه آيه فوق نازل شد كار بر مسلمانان مشكل گرديد و گفتند با اين حكم هيچيك از ما نمى تواند چيزى براى فرزندان خود ذخيره كند و آينده آنها را تاءمين نمايد... سرانجام از پيامبر سؤ ال كردند، پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: (ان الله لم يفرض الزكوة الا ليطيب بها ما بقى من اموالكم و انما فرض المواريث من اموال تبقى بعدكم ): (خداوند زكات را واجب نكرده است مگر به خاطر اين كه باقيمانده اموال شما براى شما پاك و پاكيزه باشد، لذا قانون ارث را درباره اموالى كه بعد از شما مى ماند قرار داده است ) يعنى اگر گردآورى مال به كلى ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت.
در كتاب (امالى ) (شيخ ) از پيامبر نيز همين مضمون نقل شده است كه هر كس زكات مال خود را بپردازد باقيمانده آن كنز نيست.
ولى روايات ديگرى در منابع اسلامى مشاهده مى كنيم كه مضمون آن با تفسير فوق ظاهرا و در بدو نظر سازگار نيست، از جمله حديثى است كه در مجمع البيان از على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: (ما زاد على اربعة آلاف فهو كنز ادى زكوته او لم يودها و ما دونها فهى نفقة فبشرهم بعذاب اليم )
(هر چه از چهار هزار (درهم ) كه ظاهرا اشاره به مخارج يك سال است بيشتر باشد (كنز) است خواه زكاتش را بپردازند يا نه، و آنچه كمتر از آن باشد نفقه و هزينه زندگى محسوب مى شود، بنابراين ثروتاندوزان را به عذاب دردناك بشارت ده ).
و در كتاب (كافى ) از (معاذ بن ثير) چنين نقل شده كه مى گويد از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم مى گفت: (شيعيان ما فعلا آزادند كه از آنچه در دست دارند در راه خير انفاق كنند (و باقيمانده براى آنها حلال است ) اما هنگامى كه (قائم ) ما قيام كند تمام كنزها و ثروتهاى اندوخته را تحريم خواهد كرد تا همه را نزد او آرند و از آن در برابر دشمنان كمك گيرد و اين مفهوم كلام خداست كه در كتابش فرموده (و الذين يكنزون الذهب و الفضة...).
در شرح حال (ابوذر) نيز كرارا و در بسيارى از كتب اين مطلب نقل شده است كه او آيه فوق را در برابر معاويه در شام هر صبح و شام مى خواند و با صداى بلند فرياد مى زد: (بشر اهل الكنوز بكى فى الجباه و كى بالجنوب و كى بالظهور ابدا حتى يتردد الحر فى اجوافهم ): (به گنج اندوزان بشارت ده
كه هم پيشانى آنها را با اين اموال داغ مى كنند و هم پهلوها و هم پشتهايشان را تا سوزش گرما، در درون وجود آنها به حركت در آيد)!.
و نيز استدلال (ابوذر) در برابر (عثمان ) به آيه فوق نشان مى دهد كه او معتقد بوده است كه آيه مخصوص مانعان زكات نيست، بلكه غير آنها را نيز شامل مى شود.
از بررسى مجموع احاديث فوق به ضميمه خود آيه مى توان چنين نتيجه گرفت كه در شرائط عادى و معمولى يعنى در مواقعى كه جامعه در وضع ناگوار و خطرناكى نيست و مردم از زندگانى عادى بهره مندند پرداختن زكات كافى است و باقيمانده كنز محسوب نمى شود (البته بايد توجه داشت كه اصولا با رعايت موازين و مقررات اسلامى در درآمدها، اموال به صورت فوق العاده متراكم نمى شود، زيرا اسلام آنقدر قيد و شرط براى آن قائل شده است كه تحصيل چنين مالى غالبا غير ممكن است ).
و اما در مواقع فوق العاده و هنگامى كه حفظ مصالح جامعه اسلامى ايجاب كند حكومت اسلامى مى تواند محدوديتى براى جمع آورى اموال قائل شود (آنچنانكه در روايت على (عليهالسلام ) خوانديم ) و يا به كلى همه اندوخته ها و ذخيره هاى مردم را براى حفظ موجوديت جامعه اسلامى مطالبه كند (آنچنان كه در روايت امام صادق (عليهالسلام ) درباره زمان قيام قائم آمده است كه با توجه به ذكر علت در آن روايت ساير زمانها را نيز شامل مى شود زيرا مى فرمايد: (فيستعين به على عدوه ).
ولى تكرار مى كنيم كه اين موضوع تنها در اختيار حكومت اسلامى است و او است كه مى تواند چنين تصميمى را در مواقع لزوم بگيرد (دقت كنيد).
و اما داستان (ابوذر)، ممكن است ناظر به همين موضوع باشد كه در آن روز جامعه اسلامى آنچنان نياز شديدى داشت كه اندوختن ثروت در آنروز مخالف منافع جامعه و حفظ موجوديت آن بود.
و يا اينكه نظر (ابوذر) به اموال بيت المال بود كه در دست عثمان و (معاويه ) قرار داشت، و مى دانيم اين گونه اموال را با وجود مستحق و نيازمند لحظه اى نمى توان ذخيره كرد، بلكه بايد به صاحبانش داد و مسئله زكات در اينجا به هيچوجه مطرح نيست.
به خصوص همه تواريخ اسلامى اعم از شيعه و اهل سنت گواهى مى دهد كه عثمان اموال كلانى از بيت المال را به خويشاوندان خود داد، و معاويه از آن كاخى ساخت كه افسانه كاخ هاى ساسانيان را زنده كرد و ابوذر حق داشت كه در برابر آنها اين آيه را خاطرنشان سازد!.
ابوذر و اشتراكيت
مى دانيم از ايرادهاى مهمى كه به خليفه سوم گرفته شده مسئله تبعيد خشونت آميز (ابوذر) به سرزمين بد آب و هواى (ربذه ) است كه منتهى به مرگ اين صحابى بزرگ و اين مجاهد فداكار راه اسلام گرديد همان كسى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره او نقل كرده اند: (آسمان سايه نيفكند و زمين در روى خود حمل نكرد كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد).
اين را نيز مى دانيم كه اختلاف (ابوذر) با (عثمان ) بر سر تمناى مال و مقام نبود، چه اينكه او مردى از هر نظر پارسا و وارسته بود، بلكه سرچشمه اختلاف تنها ريختوپاش خليفه سوم از بيت المال و بذل و بخشش بى حساب او به اقوام و بستگانش بود.
ابوذر در مسائل مالى مخصوصا آنجا كه به بيت المال مربوط مى شد بسيار سختگير بود و مى خواست همه مسلمانان روش پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در اين زمينه تعقيب كنند، اما مى دانيم در عصر خليفه سوم جريان امور طور ديگرى بود.
به هر صورت هنگامى كه سخنان صريح و قاطع اين صحابى بزرگ بر خليفه سوم سخت آمد نخست او را به شام فرستاد اما (ابوذر) اين بار صريحتر و قاطعتر در برابر اعمال (معاويه ) بپاخاست تا آنجا كه (ابن عباس ) مى گويد معاويه به عثمان نوشت اگر نيازى به شام دارى (ابوذر) را باز گردان كه اگر در شام بماند اين منطقه از دست تو خواهد رفت.
(عثمان ) نامه اى نوشت و (ابوذر) را احضار كرد و طبق بعضى از تواريخ به (معاويه ) دستور داد او را با ماموران خشن كه شب و روز او را به سوى (مدينه ) راه ببرند و لحظه اى راحت نگذارند، بفرستد، به گونه اى كه (ابوذر) به هنگام ورود به (مدينه ) بيمار شد و چون حضور او در مدينه نيز قابل تحمل براى دستگاه خلافت نبود، وى را به (ربذه ) فرستاد و در همانجا از دنيا رفت.
كسانى كه مى خواهند از خليفه سوم در اين باره دفاع كنند گاهى (ابوذر) را متهم مى كنند كه او عقيده اشتراكى داشت و تمام اموال را مال خدا مى دانست و مالكيت شخصى را انكار مى كرد!!.
و اين تهمت بسيار عجيبى است، آيا با اينكه قرآن با صراحت تمام مالكيت شخصى را با شرائطى محترم شمرده، با اينكه ابوذر از نزديكترين افراد به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و در دامان قرآن پرورش يافته بود، و در زير آسمان راستگوتر از او پيدا نمى شد، چگونه مى توان چنين نسبتى را به او داد؟
بيابان نشينهاى دور افتاده اين حكم اسلامى را مى دانستند، آيات مربوط به تجارت و ارث و مانند آن را شنيده بودند، آيا باوركردنى است كه نزديكترين شاگردان پيامبر از اين حكم بى خبر باشد؟
آيا جز اين است كه متعصبان لجوج براى تبرئه خليفه سوم و از آن عجيبتر براى تبرئه دستگاه معاويه چنين تهمتى را بر او بسته اند، و هنوز هم گروهى چشم و گوش بسته آن را تعقيب مى كنند؟!
آرى ابوذر با الهام از آيات قرآن مخصوصا آيه (كنز) معتقد بود، و صريحا اين عقيده خود را اظهار مى داشت، كه بيت المال اسلام نبايد به صورت ملك خصوصى اشخاص در آيد، و نبايد از اين اموال كه حق محرومان و نيازمندان در آن است و بايد در راه تقويت اسلام و مصالح مسلمين به كار افتد، حاتم بخشى كرد، و يا افسانه كاخهاى (كسرى ) و (قيصر) را از نو زنده نمود.
به علاوه (ابوذر) عقيده داشت در آن روز كه گروهى از مسلمانان سخت در مضيقه هستند ثروتمندان جمعيت نيز به زندگى ساده ترى قانع شوند و از اموال خود در راه خدا انفاق نمايند.
اگر ابوذر گناهى داشته همين بوده است، ولى مورخان مزدور و بنى اميه و راويان چاپلوس و متملق و دينفروش براى دگرگون ساختن چهره اين مرد مجاهد چنين تهمتهاى ناروائى را به او بسته اند.
گناه ديگر (ابوذر) اين بود كه عشق و علاقه خاصى به امير مؤ منان على (عليهالسلام ) داشت اين گناه نيز به تنهائى كافى بود كه دروغ پردازان بنى اميه قدرت جهنمى خود را براى لكه دار ساختن حيثيت (ابوذر) به كار گيرند، ولى دامان او آنچنان پاك بود و راستگوئى و آگاهى او نسبت به مسائل اسلامى آنچنان روشن كه همه اين دروغ پردازان را رسوا ساخت!
از جمله دروغهاى عجيبى كه براى تبرئه خليفه سوم در اينجا به ابوذر بسته اند اين است كه طبق نقل (ابن سعد) در (طبقات ) مى گويند: جمعى از اهل كوفه به (ابوذر) در همان زمان كه در (ربذه ) بود گفتند: اين مرد (يعنى عثمان ) اينهمه كارها را با تو كرد آيا حاضرى پرچمى برافرازى و ما در زير آن با او به نبرد برخيزيم؟ (ابوذر) گفت: نه، اگر عثمان مرا از مشرق به مغرب بفرستد مطيع فرمانش خواهم بود!.
اين دروغ پردازان هيچ توجه نكردند كه اگر او چنين تسليم فرمان خليفه بود اين قدر مزاحم او نمى شد كه حضورش در مدينه بار سنگينى بر خاطر خليفه باشد و بهيچوجه نتواند او را تحمل كند.
و عجيبتر از آن سخنى است كه نويسنده (المنار) در ذيل همين آيه مورد بحث ضمن اشاره به جريان ابوذر مى گويد كه داستان (ابوذر) نشان مى دهد كه در عصر صحابه (مخصوصا عثمان ) چه اندازه اظهار عقيده آزاد بود! و دانشمندان محترم بودند! و خلفاء محبت داشتند! تا آنجا كه (معاويه ) جرئت نكرد به (ابوذر) چيزى بگويد بلكه به بالاتر از خود يعنى خليفه نوشت و از او دستور خواست!
به راستى تعصب چه كارها كه نمى كند آيا تبعيد به سرزمين گرم و خشك و سوزان (ربذه ) سرزمين مرگ و آتش نمونه احترام به آزادى فكر و محبت به علماء بود؟ آيا سپردن اين صحابى بزرگ را به دست مرگ دليل بر حريت عقيده محسوب مى شد؟ آيا اگر معاويه از ترس سيل افكار عمومى به تنهائى نقشه اى براى ابوذر نكشيد دليل بر اين است كه نسبت به او احترام مى گذاشت؟
و باز از عجائب اين داستان اين است كه مدافعان از خليفه مى گويند: تبعيد ابوذر به حكم قانون (تقديم دفع مفسده بر جلب مصلحت ) صورت گرفت، زيرا گرچه بودن ابوذر در مدينه مصالح بزرگى داشت و مردم از علم و دانش او بهره فراوان مى بردند ولى عثمان عقيده داشت كه ماندن او در مدينه به خاطر طرز تفكر انعطاف ناپذير و خشنى كه درباره اموال داشت سرچشمه مفاسدى خواهد شد و لذا از منافع وجود او چشم پوشيده و او را به خارج از مدينه فرستاد و چون هم ابوذر مجتهد بود و هم عثمان، در اينجا ايرادى به عمل هيچكدام وارد نخواهد شد!.
راستى ما نمى دانيم چه مفسدهاى بر وجود ابوذر در مدينه مترتب مى شد؟
آيا باز گرداندن مردم به سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مفسده است؟
چرا (ابوذر) به خليفه اول و دوم كه در امور مالى برنامه هاى عثمان را نداشتند ايراد نكرد؟
آيا باز گرداندن مردم به برنامه هاى مالى صدر اسلام منشاء فساد بود؟
آيا تبعيد ابوذر و بريدن زبان حقگوى او سرچشمه اصلاح شد؟
آيا ادامه كار عثمان مخصوصا در مسائل مالى به انفجارى عظيم كه خود او هم قربانى آن شد نيانجاميد؟
آيا اين مفسده بود و ترك آن مصلحت؟!
ولى چه مى توان كرد؟ هنگامى كه تعصب از در وارد مى شود منطق از در ديگر فرار مى كند.
به هر حال راه و رسم اين صحابى بزرگ بر هيچ محقق منصفى پوشيده نيست و نيز هيچ راه منطقى براى تبرئه خليفه سوم از آزارى كه به ابوذر رسانيد وجود ندارد.
كيفر ثروت اندوزان!
در آيه بعد اشاره به يكى از مجازاتهاى اينگونه افراد در جهان ديگر مى كند و مى گويد: (روزى فرا خواهد رسيد كه اين سكه ها را در آتش سوزان دوزخ داغ و گداخته مى كنند و پيشانى و پهلو و پشتشان را با آن داغ خواهند كرد)
( يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم ) .
و در همين حال فرشتگان عذاب به آنها مى گويند: (اين همان چيزى است كه براى خودتان اندوختيد و به صورت كنز در آورديد و در راه خدا به محرومان انفاق نكرديد)( هذا ما كنزتم لانفسكم ) .
(اكنون بچشيد آنچه را براى خود اندوخته بوديد و عواقب شوم آن را دريابيد)( فذوقوا ما كنتم تكنزون ) .
اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تأكيد مى كند كه اعمال انسانها از بين نمى روند و همچنان باقى مى مانند و همانها هستند كه در جهان ديگر برابر انسان مجسم مى شوند و مايه سرور و شادى و يا رنج و عذاب او مى گردند.
در اينكه در آيه فوق چرا از ميان تمام اعضاء بدن تنها (پيشانى ) و (پشت ) و (پهلو) ذكر شده در ميان مفسران گفتگو است، ولى از ابوذر چنين نقل شده است كه: او مى گفت: اين به خاطر آن است كه حرارت سوزان در فضائى كه در پشت اين سه نقطه قرار دارد نفوذ مى كند و تمام وجود آنها را فرا مى گيرد( حتى يتردد الحرفى اجوافهم )
و نيز گفته شده اين به خاطر آن است كه با اين سه عضو در مقابل محرومان عكس العمل نشان مى دادند: گاهى صورت را در هم مى كشيدند، و زمانى به علامت بى اعتنائى از روبرو شدن با آنها خود دارى مى كردند و منحرف مى شدند و گاهى به آنان پشت مى نمودند لذا اين سه نقطه از بدن آنها را با اندوخته هاى زر و سيمشان داغ مى كنند!
در پايان اين بحث مناسب است به يك نكته ادبى كه در آيه موجود است نيز اشاره كنيم و آن اينكه در آيه مى خوانيم: (يوم يحمى عليها) يعنى در آن روز آتش به روى سكه ها ريخته مى شود تا داغ و سوزان گردند، در حالى كه معمولا در اين گونه موارد كلمه (على ) به كار برده نمى شود، بلكه فى المثل گفته مى شود: (يحمى الحديد) آهن را داغ مى كنند.
اين تغيير عبارت شايد به خاطر اين باشد كه اشاره به سوزندگى فوق العاده سكه ها شود، چون اگر سكه اى را در آتش بيفكنند آن قدر داغ و سوزان نمى شود كه اگر آن را به زير آتش كنند و آتش به روى آن بريزند، قرآن نمى گويد سكه ها را در آتش مى گذارند بلكه مى گويد آنها را در زير آتش قرار مى دهند تا خوب گداخته و سوزان شود و اين تعبير زنده است كه شدت مجازات اينگونه ثروت اندوزان سنگدل را بازگو مى كند.
آيه (36) و (37) و ترجمه
( إن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتب الله يوم خلق السموت و الا رض منها أربعة حرم ذلك الدين القيم فلا تظلموا فيهن أنفسكم و قتلوا المشركين كافة كما يقتلونكم كافة و اعلموا أن الله مع المتقين ) (36)( إنما النسى ء زيادة فى الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما ليواطوا عدة ما حرم الله فيحلوا ما حرم الله زين لهم سوء أعملهم و الله لا يهدى القوم الكفرين ) (37)
ترجمه:
36- تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب (آفرينش ) الهى از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده دوازده ماه است كه از آن چهار ماه، ماه حرام است (و جنگ در آن ممنوع مى باشد) اين آئين ثابت و پابرجا (ى الهى ) است، بنابر اين در اين ماهها به خود ستم مكنيد (و از هر گونه خونريزى بپرهيزيد) و با مشركان (به هنگام نبرد) دسته جمعى پيكار كنيد همانگونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مى كنند و بدانيد خداوند با پرهيزكاران است.
37- نسى ء (جابجا كردن و تاخير ماههاى حرام ) افزايشى در كفر (مشركان ) است كه بواسطه آن كافران گمراه مى شوند، يك سال آنرا حلال و سال ديگر آنرا تحريم مى كنند تا مطابق تعداد ماههائى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار به پندارشان تكميل گردد) و از اين راه آنچه را كه خدا حرام كرده حلال بشمرند، اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند.
تفسير
آتش بس اجبارى
از آنجا كه در اين سوره بحثهاى مشروحى پيرامون جنگ با مشركان آمده است در دو آيه مورد بحث اشاره به يكى ديگر از مقررات جنگ و جهاد اسلامى شده و آن احترام به ماههاى حرام است.
نخست مى گويد: (تعداد ماهها در نزد خدا در كتاب آفرينش از آن روز كه آسمان و زمين را آفريد دوازده ماه است )( ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتاب الله يوم خلق السموات و الارض ) تعبير به (كتاب الله ) ممكن است اشاره به قرآن مجيد يا سائر كتب آسمانى باشد، ولى با توجه به جمله( يوم خلق السموات و الارض ) مناسبتر اين است كه به معنى كتاب آفرينش و جهان هستى باشد، و به هر حال از آن روز كه نظام منظومه شمسى به شكل كنونى صورت گرفت سال و ماه وجود داشت، سال عبارت از يك دوره كامل گردش زمين به دور خورشيد، و ماه عبارت از يك دوره كامل گردش كره ماه به دور كره زمين است كه در هر سال 12 بار تكرار مى شود.
اين در حقيقت يك تقويم پر ارزش طبيعى و غير قابل تغيير است كه به زندگى همه انسانها يك نظام طبيعى مى بخشد و محاسبات تاريخى آنها را به دقت تنظيم مى كند، و اين يكى از نعمتهاى بزرگ خدا براى بشر محسوب مى شود، آنچنان كه در آيه 189 سوره (بقره )( يسئلونك عن الاهلة قل هى مواقيت للناس و الحج ) مشروحا بحث كرده ايم.
سپس اضافه مى كند: (از اين دوازده ماه چهار ماه، ماه حرام است ) كه هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است (منها اربعة حرم ).
بعضى از مفسران تحريم جنگ در اين چهار ماه را از زمان (ابراهيم خليل ) مى دانند كه در عصر جاهليت عرب نيز به عنوان يك سنت به قوت خود باقى بود، هر چند آنها طبق اميال و هوسهاى خود گاهى جاى اين ماهها را تغيير مى دادند، ولى در اسلام همواره ثابت و لا يتغير است كه سه ماه آن پشت سر هم (ذى القعده ) و (ذى الحجه ) و (محرم ) و يك ماه جدا است و آن ماه رجب است و به قول عربها سه ماه (سرد) (يعنى پشت سر هم ) و يك ماه (فرد) است.
ذكر اين نكته لازم است كه تحريم جنگ در اين ماهها در صورتى است كه جنگ از ناحيه دشمن به مسلمانان تحميل نشود، اما در اين صورت بدون شك مسلمانان بايد بپاخيزند و دست روى دست نگذارند، زيرا احترام ماه حرام از ناحيه آنان نقض نشده بلكه از ناحيه دشمن نقض گرديده است (چنانكه شرح آن ذيل آيه 194 سوره بقره گذشت ).
بعد براى تاءكيد مى گويد: (اين آئين ثابت و پا بر جا و تغييرناپذير است نه رسم نادرستى كه در ميان عرب بود كه با ميل و هوس خويش آنها را جابجا مى كردند (ذلك الدين القيم ).
از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه تحريم جنگ در اين چهار ماه علاوه بر آئين ابراهيم در آئين يهود و مسيح و سائر آئينهاى آسمانى نيز بوده است و جمله ذلك الدين القيم ممكن است اشاره به اين نكته نيز بوده باشد، يعنى از نخست در همه آئينها به صورت يك قانون ثابت وجود داشته است.
سپس مى گويد: (در اين چهار ماه به خود ستم روا مداريد با شكستن احترام آنها خويش را گرفتار كيفرهاى دنيا و مجازاتهاى آخرت نسازيد)( فلا تظلموا فيهن انفسكم ) .
ولى از آنجا كه ممكن بود تحريم جهاد در اين چهار ماه وسيله اى براى استفاده دشمنان بشود و آنها را در حمله كردن به مسلمين جسور كند در جمله بعد اضافه مى كند: (با مشركان بطور دسته جمعى پيكار كنيد همانگونه كه آنها متفقا با شما مى جنگند)( و قاتلوا المشركين كافة كما يقاتلونكم كافة ) .
يعنى با اينكه آنها مشركند و بت پرست و شرك سرچشمه پراكندگى است ولى با اين حال در يك صف واحد با شما مى جنگند، شما كه موحديد و يكتا پرست و توحيد آئين اتحاد و يگانگى است سزاوارتر هستيد كه وحدت كلمه را برابر دشمن حفظ كنيد و در يك صف همچون يك ديوار آهنين در مقابل دشمنان بايستيد.
سرانجام مى گويد: (و بدانيد اگر پرهيزگار باشيد و اصول تعليمات اسلام را دقيقا اجراء كنيد خداوند پيروزى شما را تضمين مى كند زيرا خدا با پرهيزگاران است )( و اعلموا ان الله مع المتقين ) .
در دومين آيه مورد بحث اشاره به يك سنت غلط جاهلى يعنى مسئله نسى ء (تغيير دادن جاى ماههاى حرام ) كرده مى گويد: (تغيير دادن ماههاى حرام كفرى است كه بر كفر آنها افزوده مى شود)( انما النسى ء زيادة فى الكفر ) (و با اين عمل افراد بى ايمان در گمراهى بيشتر قرار مى گيرند)( يضل به الذين كفروا ) .
(آنها در يك سال ماهى را هلال مى شمرند، و سال ديگر همان ماه را تحريم مى كنند تا به گمان خود آنرا با تعداد ماههائى كه خدا تعيين كرده تطبيق دهند) يعنى هر گاه يكى از ماههاى حرام را حذف مى كنند ماه ديگرى را به جاى آن مى گذارند تا عدد چهار ماه تكميل شود!( يحلونه عاما و يحرمونه عاما ليواطؤ اعدة ما حرم الله ) .
در حالى كه با اين عمل زشت و مسخره فلسفة تحريم ماههاى حرام را به كلى از ميان مى بردند و حكم خدا را بازيچه هوسهاى خويش مى ساختند، و عجب اينكه از اين كار خود بسيار خشنود و راضى هم بودند، زيرا اعمال زشتشان در نظرشان جلوه كرده بود( زين لهم سوء اعمالهم ) .
آنها با وسوسه هاى شيطانى چنانكه خواهد آمد ماههاى حرام را دگرگون مى ساختند و عجب اينكه آن را يك نوع تدبير زندگى و معيشت و يا پيشرفت كار در زمينه جنگها و آمادگى جنگى مى پنداشتند، و مى گفتند فاصله زياد آتش بس ورزيدگى جنگى را كم مى كند بايد آتشى بپا كرد!.
خدا نيز آن مردمى را كه شايستگى هدايت ندارند به حال خود رها مى كند و دست از هدايتشان مى كشد زيرا خداوند گروه كافران را هدايت نمى كند( و الله لا يهدى القوم الكافرين ) .
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1- فلسفه ماههاى حرام
تحريم جنگ در اين چهار ماه يكى از طرق پايان دادن به جنگهاى طويل المدة، و وسيله اى براى دعوت به صلح و آرامش بود، زيرا هنگامى كه جنگجويان چهار ماه از سال اسلحه را به زمين بگذارند و صداى چكاچك شمشيرها يا صفير گلوله ها خاموش شود و مجالى براى تفكر و انديشه به وجود آيد احتمال پايان يافتن جنگ بسيار زياد است.
هميشه ادامه يك كار با شروع مجدد آن پس از خاموشى تفاوت دارد و دومى به مراتب مشكلتر است، فراموش نمى كنيم كه در دوران جنگهاى بيست ساله ويتنام چه اندازه زحمت مى كشيدند تا يك آتش بس بيست و چهار ساعته در آغاز سال نو مسيحى يا مانند آن به وجود آورند، ولى اسلام براى پيروان خود در هر سال يك آتش بس چهارماهه اعلام مى دارد و اين خود نشانه روح صلح طلبى اسلام است.
ولى همانگونه كه گفتيم اگر دشمن بخواهد از اين قانون اسلامى سوء استفاده كند و حريم ماههاى حرام را بشكند اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است.
2- مفهوم و فلسفه (نسى ء) در جاهليت
(نسى ء) بر وزن (كثير) از ماده (نساء) به معنى تاخير انداختن است (و خود اين كلمه مى تواند اسم مصدر يا مصدر باشد) و به داد و ستدهائى كه پرداخت پول آن به تاخير مى افتد (نسيه ) گفته مى شود.
در زمان جاهليت عرب گاهى يكى از ماههاى حرام را تاخير مى انداختند يعنى مثلا به جاى ماه محرم ماه صفر را انتخاب مى كردند و تشريفات آن بدينگونه بود كه يكى از سران قبيله (بنى كنانة ) در مراسم حج در سرزمين (منى ) در يك اجتماع نسبتا بزرگ پس از تقاضاى مردم اين جمله را بر زبان جارى مى كرد و مى گفت: (من ماه محرم را امسال به تاخير انداختم و ماه صفر را به جاى آن انتخاب كردم )!
و از ابن عباس نقل شده اول كسى كه اين سنت را بر قرار ساخت (عمرو ابن لحى ) بود و بعضى گفته اند (قلمس ) مردى از بنى كنانه بود.
فلسفه اين كار در نظر آنها به عقيده بعضى اين بوده است كه گاهى تحمل سه ماه حرام پشت سر هم (ذى القعده، ذى الحجه، و محرم ) مشكل بوده و آن را به پندار خود مايه تضعيف روح جنگجوئى و ركود كار سربازان مى شمردند، زيرا عرب در جاهليت علاقه عجيبى به غارتگرى و خونريزى و جنگ داشت، و اصولا (جنگ و غارت ) جزئى از زندگى او را تشكيل مى داد، و تحمل سه ماه آتش بس پى در پى براى آنها طاقت فرسا بود، لذا كوشش مى كردند لااقل ماه محرم را از اين سه ماه جدا كنند.
اين احتمال نيز داده شده است كه گاهى به خاطر افتادن ذى الحجه در تابستان مسئله حج بر آنها دشوار مى شد و مى دانيم حج و مراسم آن براى عرب جاهلى تنها مسئله عبادت نبود بلكه اين مراسم بزرگ كه از زمان ابراهيم (عليهالسلام ) به ياد مانده بود كنگره عظيمى محسوب مى شد كه مايه رونق تجارت و اقتصاد آنها بود و فوائد گوناگونى از اين اجتماع نصيب آنها مى شد، لذا جاى ماه ذى الحجة را به ميل خود تغيير داده، و ماه ديگرى را كه هوا در آن ماه، آمادگى بيشترى داشت بجايش قرار مى دادند، و ممكن است هر دو فلسفه صحيح باشد.
اما به هر صورت اين عمل سبب مى شد كه آتش جنگها همچنان فروزان بماند، و فلسفه ماههاى حرام پايمال شود، و مراسم حج بازيچه دست اين و آن و وسيله اى براى منافع مادى آنها گردد.
قرآن اين كار را زيادى در كفر شمرده، زيرا علاوه بر شرك و كفر اعتقادى كه داشتند با زير پا گذاشتن اين دستور مرتكب (كفر عملى )هم مى شدند، به خصوص اينكه با اين كار دو عمل حرام انجام مى دادند يكى اينكه حرام خدا را حلال كرده بودند، و ديگرى اينكه حلال خدا را حرام نموده بودند.
3- وحدت كلمه در برابر دشمن
قرآن در آيات فوق دستور مى دهد كه به هنگام مبارزه با دشمن، مسلمانان متفقا و در صف واحد با آنها پيكار كنند، و از اين دستور استفاده مى شود كه حتى مبارزات سياسى و فرهنگى و اقتصادى و نظامى خود را در برابر آنان هماهنگ سازند، و تنها در سايه چنين وحدتى كه از روح توحيد اسلام سرچشمه مى گيرد توانائى بر پيروزى در مقابل دشمن دارند، اين همان دستورى است كه مدتها است به دست فراموشى سپرده شده و يكى از علل انحطاط مسلمين محسوب مى شود.
4- چگونه اعمال زشت در نظر زيبا جلوه مى كند؟
وجدان انسان در حالى كه دست نخورده باشد به خوبى نيك و بد را تشخيص مى دهد اما هنگامى كه دانسته قدم در جاده گناه و خلافكارى بگذارد فروغ وجدان كمرنگ و كمرنگتر مى شود و كار به جائى مى رسد كه زشتى و قبح گناه تدريجا از ميان مى رود.
هر گاه باز ادامه به اين كار دهد كم كم اعمال زشت در نظرش زيبا، و زيبا، زشت جلوه مى كند! و اين همان چيزى است كه در آيات فوق و آيات ديگر قرآن به آن اشاره شده.
گاهى (تزيين اعمال زشت ) به شيطان نسبت داده شده است، مانند آيه 63 سوره (نحل )( فزين لهم الشيطان اعمالهم ) و گاهى به صورت فعل مجهول مانند آيه فوق ذكر شده است كه فاعل آن ممكن است وسوسه هاى شيطان و يا نفس سركش بوده باشد، و گاهى به (شركاء) (يعنى بتها) مانند آيه 137 سوره (انعام )، و حتى گاهى به خداوند نسبت داده شده است، مانند آيه 4 سوره (نمل )( ان الذين لا يؤ منون بالاخرة زينا لهم اعمالهم ) : (كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را در نظرشان زيبا جلوه مى دهيم ).
بارها گفته ايم كه نسبت دادن اينگونه امور به خداوند به خاطر آن است كه اينها خاصيت عمل خود انسان محسوب مى شود، و خواص همه اشياء به دست خدا است و مسبب الاسباب او است، و نيز گفته ايم اين گونه نسبتها هيچگونه مخالفتى با مسئله اختيار و آزادى اراده انسان ندارد.
آيه (38) و (39) و ترجمه
( يأيها الذين أمنوا ما لكم إذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم إلى الا رض أرضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة فما متع الحيوة الدنيا فى الاخرة إلا قليل ) (38)( إلا تنفروا يعذبكم عذابا أليما و يستبدل قوما غيركم و لا تضروه شيا و الله على كل شى ء قدير ) (39)
ترجمه:
38- اى كسانى كه ايمان آورده ايد چرا هنگامى كه به شما گفته مى شود به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد سنگينى بر زمين مى كنيد (و سستى به خرج مى دهيد) آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده ايد! با اينكه متاع زندگى دنيا در برابر آخرت چيز كمى بيش نيست!.
39- اگر (به سوى ميدان جهاد) حركت نكنيد شما را مجازات دردناكى مى كند و گروه ديگرى غير از شما را بجاى شما قرار مى دهد، و هيچ زيانى به او نمى رسانيد، و خداوند بر هر چيزى توانا است.
شأن نزول
از (ابن عباس ) و ديگران نقل شده كه آيات فوق درباره جنگ (تبوك ) نازل گرديده است، در آن هنگام كه پيامبر از (طائف ) به سوى (مدينه ) بازگشت كرد و مردم را آماده پيكار با (روميان ) نمود.
در روايات اسلام آمده است كه پيامبر معمولا مقاصد جنگى و هدفهاى نهائى خود را قبل از شروع جنگ براى مسلمانان روشن نمى ساخت تا اسرار نظامى اسلام به دست دشمنان نيفتد، ولى در مورد (تبوك ) چون مسئله شكل ديگرى داشت قبلا با صراحت اعلام نمود كه ما به مبارزه با (روميان ) مى رويم زيرا مبارزه با امپراطورى روم شرقى همانند جنگ با مشركان مكه و يا يهود خيبر كار ساده اى نبود، و مى بايست مسلمانان براى اين درگيرى بزرگ كاملا آماده شوند و خود سازى كنند.
به علاوه فاصله ميان مدينه و سرزمين روميان بسيار زياد بود، و از همه گذشته فصل تابستان و گرما و برداشت محصول غلات و ميوه ها بود.
همه اين امور دست به دست هم داده و رفتن به سوى ميدان جنگ را فوق العاده بر مسلمانان مشكل مى ساخت، تا آنجا كه بعضى در اجابت دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ترديد و دودلى نشان مى دادند!.
آيات فوق نازل شد و با لحنى قاطع و كوبنده به مسلمانان هشدار داد و اعلام خطر كرد و آنها را آماده اين نبرد بزرگ ساخت.
تفسير
باز هم حركت به سوى ميدان جهاد
همانگونه كه در شاءن نزول گفتيم آيات فوق ناظر به جريان جنگ (تبوك ) است.
(تبوك )، منطقه اى است ميان مدينه و شام كه الان مرز كشور (عربستان سعودى ) محسوب مى شود، و در آن روز نزديك سرزمين امپراطورى روم شرقى كه بر شامات تسلط داشت محسوب مى شد.
اين واقعه در سال نهم هجرى يعنى حدود يك سال بعد از جريان فتح مكه روى داد، و از آنجا كه درگيرى و مقابله در اين ميدان با يكى از ابرقدرتهاى جهان آن روز بود نه با يك گروه كوچك يا بزرگ عرب، جمعى از مسلمانان از حضور در اين ميدان وحشت داشتند، و لذا زمينه براى سمپاشى و وسوسه هاى منافقان كاملا آماده بود، آنها نيز براى تضعيف روحيه مؤ منان از هيچ چيز فروگذار نمى كردند.
فصل چيدن ميوه ها و برداشت محصول فرا رسيده بود و براى مردمى كه يك زندگى محدود كشاورزى و دامدارى دارند اين روزها ايام سرنوشت محسوب مى شود چرا كه رفاه يك سال آنها به آن بستگى دارد.
بعد مسافت، گرمى هوا نيز چنانكه گفتيم به اين عوامل باز دارنده كمك مى كرد.
در اينجا وحى آسمانى به يارى مردم شتافت و آيات قرآن پشت سر يكديگر نازل شد و در برابر اين عوامل منفى قرار گرفت.
در نخستين آيه مورد بحث قرآن با شدت هر چه تمامتر مردم را به جهاد دعوت مى كند، گاهى به زبان تشويق، و گاهى به زبان ملامت و سرزنش، و گاهى به زبان تهديد، با آنها سخن مى گويد و از هر درى براى آماده ساختن آنها وارد مى شود.
نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد چرا هنگامى كه به شما گفته مى شود در راه خدا و به سوى ميدان جهاد حركت كنيد سستى و سنگينى به خرج مى دهيد)؟( يا ايها الذين آمنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ) .
(اثاقلتم ) از ماده (ثقل ) به معنى سنگينى است، و جمله (اثاقلتم الى الارض ) كنايه از تمايل به ماندن در وطن و حركت نكردن به سوى ميدان جهاد است،
و يا كنايه از تمايل به جهان ماده و چسبيدن به زرق و برق دنيا است، و در هر صورت اين وضع گروهى از مسلمانان ضعيف الايمان بود نه همه آنها و نه مسلمانان راستين و عاشقان جهاد در راه خدا.
سپس با سخن ملامت آميزى مى گويد: آيا به اين زندگى دنيا، اين زندگى پست و زودگذر و ناپايدار، بجاى زندگى وسيع و جاويدان آخرت راضى شديد؟( ا رضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة ) .
(با اين كه فوائد و متاع زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت يك امر ناچيز بيش نيست )( فما متاع الحيوة الدنيا فى الاخرة الا قليل ) .
چگونه يك انسان عاقل تن به چنين مبادله زيانبارى ممكن است بدهد؟ و چگونه متاع فوق العاده گرانبها را به خاطر دستيابى به يك متاع ناچيز و كم ارزش از دست مى دهد؟
سپس مسئله را از لحن ملامت آميز بالاتر برده و شكل يك تهديد جدى به خود مى گيرد و مى گويد: (اگر شما به سوى ميدان جنگ حركت نكنيد خداوند به عذاب دردناكى مجازاتتان خواهد كرد)( الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما ) .
و اگر گمان مى كنيد با كنار رفتن شما و پشت كردنتان به ميدان جهاد چرخ پيشرفت اسلام از كار مى افتد و فروغ آئين خدا به خاموشى مى گرايد سخت در اشتباهيد زيرا: (خداوند گروهى غير از شما از افراد با ايمان و مصمم و مطيع فرمان خود را به جاى شما قرار خواهد داد)( و يستبدل قوما غيركم )
گروهى كه از هر نظر مغاير شما هستند نه تنها شخصيتشان بلكه ايمان و اراده و شهامت و فرمانبرداريشان غير از شما است.
(و از اين رهگذر هيچ گونه زيانى نمى توانيد به خداوند و آئين پاك او وارد كنيد)( و لا تضروه شيئا ) .
اين يك واقعيت است، نه يك گفتگوى خيالى يا آرزوى دور و دراز، چرا كه (خداوند بر هر چيز توانا است ) و هر گاه اراده پيروزى آئين پاكش را كند بدون گفتگو جامه عمل به آن خواهد پوشيد( و الله على كل شى ء قدير )
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1- در دو آيه فوق در حقيقت از هفت طريق روى مسئله جهاد تاءكيد شده است، (نخست ) از طريق خطاب به افراد با ايمان.(دوم ) از طريق امر به حركت به ميدان جهاد. (سوم ) به وسيله تعبير فى (سبيل الله )، (چهارم ) استفهام انكارى درباره تبديل دنيا به آخرت. (پنجم ) تهديد به عذاب اليم. (ششم ) تهديد به اينكه شما را از صحنه خارج مى كند و ديگران را به جاى شما مى گذارد و (هفتم ) از طريق توجه به قدرت بى پايان خدا و اينكه سستيهاى شما هيچگونه زيانى به پيشرفت كارها نمى رساند بلكه هر زيانى باشد دامنگير خود شما مى شود.
2- از آيات فوق به خوبى استفاده مى شود كه دلبستگى مجاهدان به زندگى دنيا آنها را در امر جهاد سست مى كند. مجاهدان راستين بايد مردمى پارسا و زاهد پيشه و بى اعتنا به زرق و برقها باشند، امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) در ضمن دعائى كه براى مرزبانان كشورهاى اسلامى مى كند چنين مى گويد: (و انسهم عند لقائهم العدو ذكر دنياهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون ): (بارالها! فكر اين دنياى فريبنده را به هنگامى كه آنها در برابر دشمنان قرار مى گيرند از نظرشان دور فرما، و اهميت اموال فتنه انگيز و دلربا را از صفحه قلوبشان محو نما) (تا با دلى لبريز از عشق تو براى تو پيكار كنند).
و براستى اگر شناخت درستى از وضع دنيا و آخرت و چگونگى اين دو زندگى داشته باشيم مى دانيم كه اين يكى در مقابل آن به قدرى محدود و ناچيز است كه به حساب نمى آيد در حديثى كه از پيامبر در اين زمينه نقل شده است مى خوانيم: و الله ما الدنيا فى الاخرة الا لما يجعل احدكم اصبعه فى اليم ثم يرفعها فلينظر بم ترجع: (به خدا سوگند دنيا در برابر آخرت مثل اين است كه يكى از شما انگشت خود را در دريا بزند و سپس بردارد و بنگرد چه مقدار از آب دريا را با آن برداشته است )؟!
3- در اين كه منظور از گروهى كه خداوند در آيات فوق به آنها اشاره كرده چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران گفته اند: (ايرانيان ) و بعضى گفته اند منظور مردم يمن مى باشند كه هر كدام با شهامتهاى فوق العاده خود در پيشرفت اسلام سهم بسيار بزرگى داشتند، و بعضى اشاره به كسانى مى دانند كه بعد از نزول اين آيات اسلام را پذيرفتند و از جان و دل در راه آن فداكارى به خرج دادند.
آيه (40) و ترجمه
( إلا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذين كفروا ثانى اثنين إذ هما فى الغار إذ يقول لصحبه لا تحزن إن الله معنا فأنزل الله سكينته عليه و أيده بجنود لم تروها و جعل كلمة الذين كفروا السفلى و كلمة الله هى العليا و الله عزيز حكيم ) (40)
ترجمه:
40- اگر او را يارى نكنيد خداوند (او را يارى خواهد كرد همانگونه كه در مشكلترين ساعات او را تنها نگذارد) آن هنگام كه كافران او را (از مكه ) بيرون كردند در حالى كه دومين نفر بود (و يكنفر همراه او بيش نبود) در آن هنگام كه آندو در غار بودند و او به همسفر خود مى گفت غم مخور خدا با ماست! در اين موقع خداوند سكينه (و آرامش ) خود را بر او فرستاد و با لشكرهائى كه مشاهده نمى كرديد او را تقويت نمود و گفتار (و هدف ) كافران را پائين قرار داد (و آنها را با شكست مواجه ساخت ) و سخن خدا (و آئين او) بالا (و پيروز) است و خداوند عزيز و حكيم است.
تفسير
خداوند پيامبرش را در حساسترين لحظات تنها نگذارد.
در آيات گذشته همانگونه كه گفته شد روى مساءله جهاد در برابر دشمن از چند راه تاءكيد شده بود، از جمله اين كه گمان نكنيد اگر شما خود را از جهاد و يارى پيامبر كنار بكشيد كار او و اسلام زمين مى ماند.
آيه مورد بحث اين موضوع را تعقيب كرده، مى گويد: (اگر او را يارى نكنيد خدائى كه در سختترين حالات و پيچيده ترين شرائط او را به شكل معجز آسائى يارى كرد قادر است باز از او حمايت كند)( الا تنصروه فقد نصره الله )
و آن زمانى بود كه مشركان مكه توطئه خطرناكى براى نابود كردن پيامبر چيده بودند و همانگونه كه در ذيل آيه 30 سوره انفال شرح آن گذشت تصميم نهائى پس از مقدمات مفصلى بر اين قرار گرفت كه عده زيادى شمشير زن از قبائل مختلف عرب خانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را شبانه در حلقه محاصره قرار دهند و صبحگاهان دسته جمعى به او حمله كنند و او را در بسترش از دم شمشيرها بگذرانند.
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه به فرمان خدا از اين جريان آگاه شده بود آماده بيرون رفتن از مكه و هجرت به (مدينه ) شد، اما نخست براى اين كه كفار قريش به او دست نيابند به (غار ثور) كه در جنوب مكه قرار داشت و در جهت مخالف جاده مدينه بود پناه برد در اين سفر ابوبكر نيز همراه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
دشمنان كوشش فراوانى براى يافتن پيامبر كردند ولى مايوس و نوميد بازگشتند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پس از سه شبانه روز توقف در غار و اطمينان از بازگشت دشمن، شبانه از بيراهه به سوى مدينه حركت كرد، و بعد از چندين شبانه روز سالم به مدينه رسيد و فصل نوينى در تاريخ اسلام آغاز شد.
آيه فوق اشاره به يكى از حساسترين لحظات اين سفر تاريخى كرده مى گويد (خداوند پيامبرش را يارى كرد، در آن هنگام كه كافران او را بيرون كردند)( اذ اخرجه الذين كفروا ) .
البته قصد كفار بيرون كردن او از (مكه ) نبود، بلكه تصميم به كشتن او داشتند، ولى چون نتيجه كارشان بيرون رفتن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مكه شد اين نسبت به آنها داده شده است.
سپس مى گويد: اين در حالى بود كه او دومين نفر بود (ثانى اثنين ) اشاره به اينكه جز يك نفر همراه او نبود و اين نهايت تنهائى او را در اين سفر پر خطر نشان مى دهد و همسفر او ابوبكر بود.
(به هنگامى كه دو نفر به غار، يعنى (غار ثور) پناه بردند)( اذ هما فى الغار ) .
در آن موقع ترس و وحشت، يار و همسفر پيامبر را فرا گرفت و پيامبر او را دلدارى داد (و گفت: غم مخور خدا با ما است )( اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا ) .
(در اين هنگام خداوند روح آرامش و اطمينان را كه در لحظات حساس و پر خطر بر پيامبرش نازل مى كرد بر او فرستاد)( فانزل الله سكينته عليه ) .
(و او را با لشكرهائى كه نميتوانستيد آنها را مشاهده كنيد، يارى كرد)( و ايده بجنود لم تروها ) .
اين نيروهاى غيبى ممكن است اشاره به فرشتگانى باشد كه حافظ پيامبر در اين سفر پر خوف و خطر بودند، و يا آنها كه در ميدان جنگ (بدر) و (حنين ) و مانند آن به يارى او شتافتند.
(و سرانجام برنامه و هدف و مكتب كفار را پائين قرار داد و برنامه و گفتار الهى در بالا قرار گرفت )( و جعل كلمة الذين كفروا السفلى و كلمة الله هى العليا ) اشاره به اينكه توطئه هاى آنها در هم شكست، آئين خرافيشان در هم پيچيده
شد، و نور خدا همه جا آشكار گشت و پيروزى در تمام جهات نصيب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسلام شد.
چرا چنين نشود در حالى كه (خداوند هم قادر است و هم حكيم و دانا)، با حكمتش راههاى پيروزى را به پيامبرش نشان مى دهد و با قدرتش او را يارى مى كند( و الله عزيز حكيم ) .
داستان يار غار
ماجراى مصاحبت (ابوبكر) با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين سفر و اشارات سر بسته اى كه در آيه فوق به اين موضوع شده در ميان مفسران شيعه و اهل تسنن بحثهاى مختلفى برانگيخته است.
بعضى راه افراط را پوئيده اند و بعضى راه تفريط را، (فخر رازى ) در تفسير خود با تعصب خاصى كوشش كرده كه دوازده فضيلت! براى (ابوبكر) از آيه فوق استنباط كند و براى تكثير عدد، آسمان و ريسمان را به هم بافته، به طورى كه پرداختن به شرح آن شايد مصداق اتلاف وقت باشد.
بعضى ديگر نيز اصرار دارند كه مذمتهاى متعددى از آيه استفاده مى شود.
نخست بايد ديد كه آيا كلمه (صاحب ) دليل بر فضيلت است؟ ظاهرا چنين نيست زيرا از نظر لغت (صاحب ) به معنى (همنشين ) و (همسفر) به طور مطلق است، اعم از اينكه اين همنشين و همسفر شخص خوبى باشد يا بدى، چنانكه در آيه 37 سوره (كهف ) در داستان آن دو نفر كه يكى با ايمان و خداپرست و ديگرى بى ايمان و مشرك بود مى خوانيم: قال له صاحبه و هو يحاوره ا كفرت بالذى خلقك من تراب: (رفيقش به او گفت: آيا به خدائى كه تو را از خاك آفريده كافر شدى )؟
بعضى نيز اصرار دارند كه ضمير (عليه ) در جمله (فانزل الله سكينته عليه ) به (ابوبكر) باز مى گردد، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآله ) نياز به سكينه و آرامش نداشت، بنابراين نزول سكينه و آرامش براى همسفر او (ابوبكر) بود.
در حالى كه با توجه به جمله بعد كه مى گويد: (و ايده بجنود لم تروها): (او را با لشكرى نامرئى يارى كرد و با توجه به اتحاد مرجع ضميرها روشن مى شود كه ضمير (عليه ) نيز به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر مى گردد، و اين اشتباه است كه ما تصور كنيم سكينه مربوط به موارد حزن و اندوه است، بلكه در قرآن كرارا مى خوانيم كه سكينه بر شخص پيامبر نازل گشت هنگامى كه در شرائط سخت و مشكلى قرار داشت، از جمله در آيه 26 همين سوره در جريان جنگ حنين مى خوانيم:( ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين ) (خداوند سكينه و آرامش را در آن شرائط سخت بر پيامبرش و بر مؤ منان نازل كرد و نيز در آيه 26 سوره (فتح ) مى خوانيم:( فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين ) در حالى كه در جمله هاى قبل در اين دو آيه هيچگونه سخنى از حزن و اندوه به ميان نيامده است بلكه سخن از پيچيدگى اوضاع به ميان آمده.
در هر حال آيات قرآن نشان مى دهد كه نزول سكينه به هنگام مشكلات سخت صورت مى گرفته و بدون شك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در (غار ثور) لحظات سختى را مى گذراند.
و عجيبتر اينكه بعضى گفته اند جمله (ايده بجنود لم تروها) به (ابوبكر) باز مى گردد!!
در حالى كه تمام بحث اين آيه بر محور يارى خداوند نسبت به پيامبر دور ميزند و قرآن مى خواهد روشن كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تنها نيست و اگر ياريش نكنيد خدا ياريش خواهد كرد چگونه كسى را كه تمام بحث بر محور او دور ميزند رها ساخته، و به سراغ كسى مى روند كه به عنوان تبعى از او بحث شده است اين سخن نشان مى دهد كه تعصبها مانع از آن شده كه حتى به معنى آيه توجه شود.
آيه (41) و (42) و ترجمه
( انفروا خفافا و ثقالا و جهدوا بأمولكم و أنفسكم فى سبيل الله ذلكم خير لكم إن كنتم تعلمون ) (41)( لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا لاتبعوك و لكن بعدت عليهم الشقة و سيحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معكم يهلكون أنفسهم و الله يعلم إنهم لكذبون ) (42)
ترجمه:
41- (همگى به سوى ميدان جهاد) حركت كنيد، چه سبكبار باشيد چه سنگين بار، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نمائيد، اين بنفع شماست اگر بدانيد.
42- (اما گروهى از آنها چنانند كه ) اگر غنائمى نزديك (و در دسترس ) و سفرى سهل و آسان باشد (به طمع دنيا) از تو پيروى مى كنند، ولى (اكنون كه براى ميدان تبوك ) راه بر آنها دور (و پر مشقت ) است (سرباز ميزنند) و به زودى سوگند ياد مى كنند كه اگر توانائى داشتيم همراه شما حركت مى كرديم (ولى آنها با اين اعمال و اين دروغها در واقع ) خود را هلاك مى كنند و خداوند مى داند آنها دروغگو هستند.
تفسير
تنپروران طماع
گفتيم جنگ تبوك يك وضع استثنائى داشت، و تواءم با مقدماتى كاملا مشكل و پيچيده بود، به همين جهت عده اى از افراد ضعيف الايمان و يا منافق از شركت در اين ميدان تعلل مى ورزيدند، در آيات گذشته خداوند گروهى از مؤ منان را سرزنش كرد كه چرا به هنگام صدور فرمان جهاد، سنگينى به خرج مى دهند؟ و فرمود دستور جهاد به سود خود شما است و گرنه خدا مى تواند به جاى افراد بى اراده و تن پرور مردمى شجاع و با ايمان و مصمم قرار دهد، بلكه حتى بدون آنهم قادر است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود را حفظ كند آنچنانكه در داستان (غار ثور) و (ليلة المبيت ) حفظ نمود.
عجب اينكه چند تار عنكبوت كه بر دهانه غار تنيده شده بود سبب انحراف فكر دشمنان لجوج و سركش شد و از در غار بازگشتند و پيامبر خدا سالم ماند، جائى كه خداوند با چند تار عنكبوت مى تواند مسير تاريخ بشر را دگرگون سازد چه نيازى به كمك اين و آن دارد تا بخواهند ناز كند، در حقيقت همه اين دستورات براى تكامل و پيشرفت خود آنها است نه براى رفع نيازمندى خداوند.
به دنبال اين سخن بار ديگر مؤ منان را دعوت همه جانبه به سوى جهاد مى كند و مسامحه كنندگان را مورد سرزنش قرار مى دهد.
نخست مى گويد: (همگى به سوى ميدان جهاد حركت كنيد خواه سبكبار باشيد يا سنگين بار) (انفروا خفافا و ثقالا).
(خفاف ) جمع (خفيف ) و (ثقال ) جمع (ثقيل ) و اين دو كلمه مفهوم جامعى دارد كه همه حالات انسان را شامل مى شود، يعنى اعم از اينكه جوان باشيد يا پير، مجرد باشيد يا متاهل، كم عائله باشيد يا پرعائله، غنى باشيد يا فقير، بدون گرفتارى باشيد يا گرفتار، زراعت و باغ و تجارت داشته باشيد يا نه، در هر صورت و در هر حال و در هر موقعيت بر شما لازم است هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد همگى اين دعوت آزاديبخش را اجابت كنيد و از هر كار ديگرى چشم بپوشيد و سلاح به دست گرفته به سوى ميدان نبرد حركت كنيد.
و اينكه بعضى از مفسران اين دو كلمه را تنها به يكى از معانى فوق محدود ساخته اند هيچگونه دليلى ندارد، بلكه هر كدام از آنها يكى از مصداقهاى اين مفهوم وسيع است.
سپس اضافه مى كند: (در راه خدا با اموال و جانها جهاد كنيد)( و جاهدوا باموالكم و انفسكم ) .
يعنى جهادى همه جانبه و فراگير، چرا كه در برابر دشمن نيرومندى كه از ابر قدرتهاى آن زمان محسوب مى شد قرار داشتند، و بدون آن پيروزى ممكن نبود.
اما براى اينكه باز اشتباه براى كسى پيدا نشود كه اين فداكاريها به سود خداوند است مى گويد: (اين به نفع شما است اگر بدانيد)( ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ) .
يعنى اگر بدانيد كه جهاد كليد سر بلندى و عزت و بر طرف كننده ضعف و ذلت است.
اگر بدانيد كه هيچ ملتى بدون جهاد در جهان به آزادى واقعى و عدالت نخواهد رسيد.
و اگر بدانيد كه راه رسيدن به رضاى خدا و سعادت جاويدان و انواع نعمتها و مواهب الهى در اين نهضت مقدس عمومى و فداكارى همه جانبه است!
سپس بحث را متوجه افراد سست و تنبل و ضعيف الايمان كه براى سرباز زدن از حضور در اين ميدان بزرگ به انواع بهانه ها متشبث مى شدند كرده، و با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى گويد: (اگر غنيمتى آماده و سفرى نزديك بود به خاطر رسيدن به متاع دنيا به زودى دعوت تو را اجابت مى كردند) و براى نشستن بر سر چنين سفره آمادهاى مى دويدند( لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا لاتبعوك ) .
(لكن اكنون كه راه بر آنها دور است سستى مى ورزند و بهانه مى آورند)( و لكن بعدت عليهم الشقة ) .
عجب اينكه تنها به عذر و بهانه قناعت نمى كنند بلكه (به زودى نزد تو مى آيند و قسم ياد مى كنند كه اگر ما قدرت داشتيم با شما خارج مى شديم )( و سيحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معكم ) .
و اگر مى بينيد ما به اين ميدان نمى آئيم بر اثر ناتوانى و گرفتارى و عدم قدرت است.
(آنها با اين اعمال و اين دروغها در واقع خود را هلاك مى كنند)( يهلكون انفسهم ) .
(ولى خداوند مى داند آنها دروغ مى گويند)( و الله يعلم انهم لكاذبون ) كاملا قدرت دارند اما چون سفره چرب و نرمى نيست و برنامه شاق و پردرد سرى در پيش است به قسمتهاى دروغ متشبث مى شوند.
اين موضوع منحصر به جنگ (تبوك ) و زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود، در هر جامعه اى گروهى (تنبل ) يا (منافق و طماع و فرصت طلب ) وجود دارند كه هميشه منتظرند لحظات پيروزى و نتيجه گيرى فرا رسد آنگاه خود را در صف اول جابزنند، فرياد بكشند، گريبان چاك كنند و خود را از نخستين مجاهد و برترين مبارز و دلسوزترين افراد معرفى كنند تا بدون زحمت از ثمرات پيروزى ديگران بهره گيرند!. ولى همين گروه مجاهد سينه چاك و مبارز دلسوز به هنگام پيش آمدن حوادث مشكل هر كدام به سوئى فرار مى كنند و براى توجيه فرار خود عذرها و بهانه ها مى تراشند يكى بيمار شده، ديگرى فرزندش در بستر بيمارى افتاده، سومى خانوادهاش گرفتار وضع حمل است، چهارمى چشمش ديد كافى ندارد، پنجمى مشغول تهيه مقدمات است و همچنين!...
ولى بر افراد بيدار و رهبران روشن لازم است كه اين گروه را از آغاز شناسائى كنند و اگر قابل اصلاح نيستند از صفوف خود برانند!.
آيه (43) تا (45) و ترجمه
( عفا الله عنك لم أذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكذبين ) (43)( لا يستذنك الذين يؤ منون بالله و اليوم الاخر أن يجهدوا بأ مولهم و أنفسهم و الله عليم بالمتقين ) (44)( إنما يستذنك الذين لا يؤ منون بالله و اليوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم فى ريبهم يترددون ) (45)
ترجمه:
43- خداوند تو را بخشيد چرا به آنها اجازه دادى پيش از آنكه كسانى كه راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگويان را بشناسى؟!
44- آنها كه ايمان بخدا و روز جزا دارند هيچگاه از تو اجازه براى جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهايشان نمى گيرند، و خداوند پرهيزكاران را مى شناسد.
45- تنها كسانى از تو اجازه مى گيرند كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهايشان آميخته با شك و ترديد است، لذا آنها در ترديد خود سر گردانند.
تفسير
سعى كن منافقان را بشناسى
از آيات فوق استفاده مى شود كه گروهى از منافقان نزد پيامبر آمدند و پس از بيان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن، اجازه خواستند كه آنها را از شركت در ميدان (تبوك ) معذور دارد، و پيامبر به اين عده اجازه داد.
خداوند در نخستين آيه مورد بحث پيامبرش را مورد عتاب قرار مى دهد و مى گويد: (خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادى كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى كنند)؟!( عفا الله عنك لم اذنت لهم ) .
(چرا نگذاشتى آنها كه راست مى گويند از آنها كه دروغ مى گويند شناخته شوند) و به ماهيت آنها پى برى؟( حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين ) .
در اينكه عتاب و سرزنش فوق كه تواءم با اعلام عفو پروردگار است دليل بر آن است كه اجازه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كار خلافى بوده، يا تنها ترك اولى بوده، و يا هيچكدام، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى آنچنان تند رفته اند، و حتى جسورانه و بى ادبانه نسبت به مقام مقدس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفته اند كه آيه فوق را دليل بر امكان صدور گناه و معصيت از او دانسته اند، و لا اقل ادبى را كه خداوند بزرگ در اين تعبير نسبت به پيامبرش رعايت كرده كه نخست سخن از (عفو) مى گويد و بد (مؤ اخذه ) مى كند رعايت نكرده اند و به گمراهى عجيبى افتاده اند.
انصاف اين است كه در اين آيه هيچگونه دليلى بر صدور گناهى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وجود ندارد، حتى در ظاهر آيه، زيرا همه قرائن نشان مى دهد چه پيامبر
(صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها اجازه مى داد و چه اجازه نمى داد اين گروه منافق در ميدان (تبوك ) شركت نمى جستند، و به فرض كه شركت مى كردند نه تنها گرهى از كار مسلمانان نمى گشودند بلكه مشكلى بر مشكلات مى افزودند، چنانكه در چند آيه بعد مى خوانيم:( لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا ) : (اگر آنها با شما حركت مى كردند جز شر و فساد و سعايت و سخن چينى و ايجاد نفاق كار ديگرى انجام نمى دادند)!
بنابراين هيچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فوت نشد، تنها چيزى كه در اين ميان وجود داشت اين بود كه اگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها اجازه نمى داد مشت آنها زودتر باز مى شد و مردم به ماهيتشان زودتر آشنا مى شدند ولى اين موضوع چنان نبود كه از دست رفتن آن موجب ارتكاب گناهى باشد، شايد فقط بتوان نام ترك اولى بر آن گذارد به اين معنى كه اذن دادن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقين هر چند كار بدى نبود اما ترك اذن از آنهم بهتر بود تا اين گروه زودتر شناخته شوند.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه: عتاب و خطاب مزبور جنبه كنائى داشته و حتى ترك اولى نيز در كار نباشد، بلكه منظور بيان روح منافقگرى منافقان با يك بيان لطيف و كنايه آميز بوده است.
اين موضوع را با ذكر مثالى ميتوان روشن ساخت فرض كنيد ستمگرى مى خواهد به صورت فرزند شما سيلى بزند، يكى از دوستانتان دست او را مى گيرد شما نه تنها از اين كار ناراحت نمى شويد بلكه خوشحال نيز خواهيد شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آميز به دوستتان مى گوئيد: (چرا نگذاشتى سيلى بزند تا همه مردم اين سنگدل منافق را بشناسند)؟! و هدفتان از اين بيان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست كه در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است.
مطلب ديگرى كه در تفسير آيه باقى مى ماند اين است كه مگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منافقان را نمى شناخت كه خداوند مى گويد: مى خواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
(پاسخ ) اين سؤ ال اين است كه (اولا) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از طريق علم عادى به وضع اين گروه آشنائى نداشت و علم غيب براى قضاوت درباره موضوعات كافى نيست، بلكه بايد از طريق مدارك عادى وضع آنها روشن گردد، و ثانيا هدف تنها اين نبوده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بداند بلكه ممكن است هدف اين بوده كه همه مسلمانان آگاه شوند، هر چند روى سخن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
سپس به شرح يكى از نشانه هاى مؤ منان و منافقان پرداخته مى گويد: (آنها كه ايمان به خدا و سراى ديگر دارند هيچگاه از تو اجازه براى عدم شركت در جهاد با اموال و جانها، نمى خواهند)( لا يستاذنك الذين يؤ منون بالله و اليوم الاخر اءن يجاهدوا باموالهم و انفسهم ) .
بلكه هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد بدون تعلل و سستى به دنبال آن مى شتابند و همان ايمان به خدا و مسئوليتهايشان در برابر او، و ايمان به دادگاه رستاخيز آنان را به اين راه دعوت مى كند و راه عذرتراشى و بهانه جوئى را به رويشان مى بندد.
(خداوند به خوبى افراد پرهيزكار را مى شناسد و از نيت و اعمال آنها كاملا آگاه است )( و الله عليم بالمتقين ) .
سپس مى گويد: (تنها كسانى از تو اجازه براى عدم شركت در ميدان جهاد مى طلبند كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند)( انما يستاذنك الذين لا يؤ منون بالله و اليوم الاخر ) :
سپس براى تاءكيد عدم ايمان آنها مى گويد: (آنها كسانى هستند كه دلهايشان مضطرب و آميخته با شك و ترديد است )!( و ارتابت قلوبهم ) .
(به همين دليل در اين شك و ترديد گاهى قدم به پيش مى گذارند و گاهى باز مى گردند و پيوسته در حيرت و سرگردانى به سر مى برند ) و به همين جهت منتظر پيدا كردن بهانه و كسب اجازه از پيامبرند( فهم فى ريبهم يترددون )
گرچه صفات فوق به شكل فعل مضارع ذكر شده است ولى منظور از آن بيان صفات و حال منافقان و مؤ منان است و ماضى و حال و مضارع در آن تفاوت نمى كند.
به هر حال مؤ منان در پرتو ايمانشان تصميم و اراده اى محكم و خلل ناپذير دارند راه را به روشنى ديده اند، مقصدشان معلوم، و هدفشان مشخص است، به همين دليل با عزمى راسخ و بدون ترديد و دودلى با گامهائى استوار به پيش مى روند.
اما منافقان چون هدفشان تاريك و نامشخص است گرفتار حيرت و سرگردانى هستند و هميشه به دنبال بهانه اى براى فرار از زير بار مسئوليتها مى گردند.
اين دو نشانه مخصوص (مؤ منان ) و (منافقان ) صدر اسلام و ميدان جنگ (تبوك ) نبود بلكه هم امروز نيز (مؤ منان راستين ) را از (مدعيان دروغين ) با اين دو صفت ميتوان شناخت، مؤ من، شجاع و مصمم است و منافق بزدل و ترسو و متحير و عذرتراش!
آيه (46) تا (48) و ترجمه
( و لو أرادوا الخروج لا عدوا له عدة و لكن كره الله انبعاثهم فثبطهم و قيل اقعدوا مع القعدين ) (46)( لو خرجوا فيكم ما زادوكم إلا خبالا و لا وضعوا خللكم يبغونكم الفتنة و فيكم سمعون لهم و الله عليم بالظلمين ) (47)( لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لك الا مور حتى جاء الحق و ظهر أمر الله و هم كرهون ) (48)
ترجمه:
46- اگر آنها (راست ميگفتند و) مى خواستند (به سوى ميدان جهاد) خارج شوند وسيله اى براى آن فراهم مى ساختند، ولى خدا از حركت آنها كراهت داشت لذا (توفيقش را از آنان سلب كرد و) آنها را (از اين كار) باز داشت، و به آنها گفته شد با قاعدين (كودكان و پيران و بيماران ) بنشينيد.
47- اگر همراه شما (به سوى ميدان جهاد) خارج مى شدند چيزى جز اضطراب و ترديد به شما نمى افزودند و به سرعت در بين شما به فتنه انگيزى (و ايجاد تفرقه و نفاق ) مى پرداختند و در ميان شما افرادى (سست و ضعيف ) هستند كه بسيار از آنها پذيرا مى باشند، و خداوند از ظالمان با خبر است.
48- آنها پيش از اين (نيز) اقدام به فتنه انگيزى كردند و كارها را براى تو دگرگون ساختند (و بهم ريختند) تا زمانى كه حق فرا رسيد و فرمان خدا آشكار گشت (و پيروز شديد) در حالى كه آنها كراهت داشتند.
تفسير
عدمشان به ز وجود!
در نخستين آيات فوق يكى ديگر از نشانه هاى كذب و دروغ آنها را بيان كرده و در حقيقت بحثى را كه در آيات قبل گذشت و فرمود و الله يعلم انهم لكاذبون تكميل مى كند و مى گويد: (اينها اگر راست مى گويند و آماده شركت در جهادند و تنها منتظر اذن تواند ميبايست همه وسائل جهاد را از سلاح و مركب و هر چه در توان دارند فراهم ساخته باشند) در حالى كه هيچگونه آمادگى در آنها ديده نمى شود( و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ) .
(اينها افراد تاريكدل و بى ايمانى هستند كه خدا از شركت آنها در ميدان پر افتخار جهاد كراهت دارد لذا توفيق خود را از آنها سلب كرده و آنان را از حركت باز داشته است )( و لكن كره الله انبعاثهم فثبطهم ) .
در اينكه گوينده اين سخن كيست؟ آيا خداوند يا پيامبر است؟ و يا نفس و باطن خودشان است؟
در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر اين است كه يك فرمان تكوينى است كه از باطن تاريك و آلوده آنها برخاسته و مقتضاى عقيده فاسد و اعمال زشت آنها است و بسيار ديده مى شود كه مقتضاى حال را به صورت امر يا نهى بيرون مى آورند از آيه فوق به خوبى استفاده مى شود كه هر عمل و نيتى اقتضائى دارد كه خواه ناخواه دامان انسان را مى گيرد، و همه كس شايستگى و لياقت آن را ندارند كه در كارهاى بزرگ و راه خدا گام بردارند، اين توفيق را خداوند نصيب كسانى مى كند كه پاكى نيت و آمادگى و اخلاص در آنان سراغ دارد.
در آيه بعد به اين واقعيت اشاره مى كند كه عدم شركت اينگونه افراد در ميدان جهاد نه تنها جاى تاءسف نيست بلكه شايد جاى خوشحالى باشد، زيرا آنها نه فقط مشكلى را نمى گشايند بلكه با آن روح نفاق و بى ايمانى و انحراف اخلاقى سر چشمه مشكلات تازه اى خواهند شد.
در حقيقت به مسلمانان يك درس بزرگ مى دهد كه هيچگاه در فكر افزودن سياهى لشكر و كميت و تعداد نباشند، بلكه به فكر اين باشند كه افراد مخلص و با ايمان را انتخاب كنند هر چند نفراتشان كم باشد، اين درسى بود براى ديروز مسلمانان، و براى امروز و براى فردا.
نخست مى گويد: (اگر آنها همراه شما به سوى ميدان جهاد (تبوك ) حركت مى كردند نخستين اثر شومشان اين بود كه چيزى جز ترديد و اضطراب بر شما نمى افزودند)( لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا ) .
(خبال ) به معنى اضطراب و ترديد و (خبل ) (بر وزن اجل ) به معنى (جنون ) و (خبل ) (بر وزن طبل ) به معنى (فاسد شدن اعضاء) است.
بنابراين حضور آنها با آن روحيه فاسد و تواءم با ترديد و نفاق و بزدلى اثرى جز ايجاد ترديد و شك و توليد فساد در ميان سپاه اسلام ندارد.
بعلاوه (آنها با سرعت كوشش مى كنند در ميان نفرات لشكر نفوذ كنند و به ايجاد نفاق و تفرقه و از هم گسستن پيوندهاى اتحاد بپردازند)( و لاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنة )
سپس به مسلمانان اخطار مى كند كه مراقب باشيد (افراد ضعيف الايمانى در گوشه و كنار جمعيت شما وجود دارند كه زود تحت تاءثير سخنان اين گروه منافق قرار مى گيرند)( و فيكم سماعون لهم ) .
(سماع ) به معنى كسى است كه حال پذيرش و شنوائى او زياد است و بدون مطالعه و دقت هر سخنى را باور مى كند.
بنابراين وظيفه مسلمانان قوى الايمان آن است كه مراقب اين گروه ضعيف باشند مبادا طعمه منافقان گرگ صفت شوند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (سماع ) به معنى جاسوس و سخن چنين بوده باشد يعنى در ميان شما پارهاى از افراد هستند كه براى گروه منافقان جاسوسى مى كنند.
و در پايان آيه مى گويد: (خداوند همه ستمگران را مى شناسد آنها كه آشكارا و آنها كه پنهانى ستم به خويش يا به جامعه مى كنند از ديدگاه علم او مخفى نيستند( و الله عليم بالظالمين ) .
در آيه بعد به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار ميدهد كه اين اولين بار نيست كه اين گروه منافق به سمپاشى و تخريب مشغول مى شوند بايد به خاطر بياورى كه آنها در گذشته نيز مرتكب چنين كارهائى شدند، و الان نيز از هر فرصتى براى نيل به مقصود خود استفاده مى كنند، و چنين مى گويد اين گروه منافقين قبلا هم مى خواستند ميان شما تفرقه و پراكندگى ايجاد كنند( لقد ابتغوا الفتنة من قبل ) .
و اين اشاره به داستان جنگ احد است كه عبد الله بن ابى و يارانش از نيمه راه باز گشتند و دست از يارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برداشتند، و يا اشاره به سائر مواردى است كه توطئه بر ضد شخص پيامبر و يا افراد مسلمين چيدند كه تاريخ اسلام آنها را ثبت كرده است.
آنها كارها را براى تو دگرگون ساختند، نقشه ها كشيدند تا اوضاع مسلمانان را بهم بريزند و آنها را از جهاد باز دارند و اطراف تو خالى شود( و قلبوا لك الامور ) .
اما هيچيك از اين توطئه ها و تلاشها به جائى نرسيد، و همه نقش بر آب شد و تيرشان به سنگ خورد سرانجام فتح و پيروزى فرا رسيد و حق آشكار گشت( حتى جاء الحق و ظهر امر الله ) .
در حالى كه آنها از پيشرفت و پيروزى تو ناراحت بودند( و هم كارهون ) .
اما خواست و اراده بندگان در برابر اراده و مشيت پروردگار كمترين اثرى نميتواند داشته باشد، خدا مى خواست تو را پيروز كند و آئينت را به سراسر جهان برساند و موانع را هر چه باشد از سر راه بردارد و بالاخره اين كار را كرد.
اما موضوع مهم اين است كه بدانيم آنچه در آيات فوق بيان شده همانند مطالب ديگر قرآن اختصاصى به عصر و زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نداشته، در هر جامعهاى گروهى منافق هميشه وجود دارند كه سعى مى كنند در لحظات حساس و سرنوشت ساز با سمپاشى و سخنچينى افكار مردم را به هم بريزند، روح وحدت را از بين ببرند، و تخم شك و ترديد را در افكار بپاشند، اما اگر جامعه بيدار باشد مسلما با يارى پروردگار كه وعده پيروزى به دوستانش داده است همه نقشه هاى آنها خنثى مى شود و توطئه هايشان در نطفه خفه مى گردد، به شرط اينكه مخلصانه جهاد كنند و با هوشيارى و دقت مراقب اين دشمنان داخلى باشند.
آيه (49) و ترجمه
( و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى اءلا فى الفتنة سقطوا و إ ن جهنم لمحيطة بالكفرين ) (49)
ترجمه:
49- بعضى از آنها مى گويند بما اجازه ده (تا در جهاد شركت نكنيم ) و ما را به گناه گرفتار ساز، آگاه باشيد آنها (هم اكنون ) در گناه سقوط كرده اند و جهنم كافران را احاطه كرده است!.
شأن نززول:
گروهى از مفسران نقل كرده اند هنگامى كه پيامبران (عليهم السلام ) مسلمانان را آماده جنگ تبوك مى ساخت و دعوت به حركت مى كرد يكى از رؤ ساى طائفه بنى سلمة به نام جد بن قيس كه در صف منافقان بود خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و عرض كرد اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ حاضر نشوم زيرا علاقه شديدى به زنان دارم مخصوصا اگر چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم! و دست از كارزار بكشم! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او اجازه داد.
در اين موقع آيه فوق نازل شد و عمل آن شخص را محكوم ساخت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو به گروهى از بنى سلمه كرد و گفت بزرگ شما كيست؟ گفتند جد بن قيس، ولى او مرد بخيل و ترسوئى است، فرمود چه دردى بدتر از درد بخل، سپس فرمود بزرگ شما آن جوان سفيد رو بشر بن براء است (كه مردى است پر سخاوت و گشاده روى )
تفسير
منافقان بهانه تراش
شأن نزول فوق نشان مى دهد كه انسان هر گاه بخواهد شانه از زير بار مسؤ ليتى خالى كند از هر وسيله اى براى خود بهانه مى تراشد، همانند بهانه اى كه (جد بن قيس ) منافق براى عدم حضور در ميدان جهاد درست كرد، و آن اينكه ممكن است زيبارويان رومى دل او را بربايند و دست از جنگ بكشد و به (اشكال شرعى ) گرفتار شود!.
گفتار (جد بن قيس ) مرا به ياد گفته يكى از ماموران جبار مى اندازد كه مى گفت: اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهيم حقوقى كه دريافت مى داريم براى ما شرعا اشكال دارد يعنى براى رهائى از اين اشكال بايد ظلم و ستم به خلق خدا كنيم.
به هر حال قرآن در اينجا روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده و در پاسخ اين گونه بهانه جويان رسوا مى گويد: (بعضى از آنها مى گويند به ما اجازه ده كه از حضور در ميدان جهاد خوددارى كنيم و ما را مفتون و فريفته (زنان و دختران زيبا روى رومى ) مساز!( و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى ) .
اين احتمال نيز در تفسير و شاءن نزول آيه داده شده است كه او (جد بن قيس ) به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بى سرپرست خود مى خواست از جهاد صرفنظر كند.
ولى به هر حال قرآن در پاسخ او مى گويد: (آگاه باشيد كه اينها هم اكنون در ميان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط كرده اند جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است )( الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ) .
يعنى آنها به عذرهاى واهى و اينكه ممكن است بعدا آلوده به گناه بشوند هم اكنون در دل گناه قرار دارند و جهنم گرداگرد آنها را فرا گرفته است آنها فرمان صريح خدا و پيامبرش را درباره حركت به سوى جهاد زير پا مى گذارند مبادا به شبهه شرعى گرفتار شوند!.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- يكى از راههاى شناخت گروه منافقان در هر جامعه اى دقت در طرز استدلال آنها و عذرهائى است كه براى ترك انجام وظائف لازم مى آورند چگونگى اين عذرها به خوبى باطن آنها را روشن مى سازد.
آنها غالبا به يك سلسله موضوعات جزئى و ناچيز و گاهى مضحك و خنده آور متشبث مى شوند تا موضوعات مهم و كلى را ناديده بگيرند، و براى اغفال افراد با ايمان به گمان خود از الفباى فكرى آنها استفاده مى كنند، و پاى مسائل شرعى و دستور خدا و پيامبر را به ميان مى كشند، در حالى كه در ميان گناه غوطه ورند و شمشير به دست گرفته بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آئين او مى تازند.
2- مفسران در تفسير جمله (و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ) گفتگوهاى مختلفى دارند بعضى مى گويند اين جمله كنايه از آن است كه عوامل و اسباب ورود به جهنم يعنى گناهان آنها را احاطه كرده است.
و بعضى گفته اند كه اين از قبيل حوادث حتمى آينده است كه به صورت ماضى يا حال بيان مى شود، يعنى به طور قطع در آينده جهنم آنها را در بر خواهد گرفت.
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله را به معنى حقيقى اش تفسير كنيم و بگوئيم هم اكنون جهنم موجود است و در باطن و درون اين جهان قرار دارد و آنها در ميان جهنم هستند، اگر چه هنوز فرمان تاءثير كردن آن صادر نشده است، همانگونه كه بهشت نيز هم اكنون وجود دارد و در باطن و درون اين جهان به همه احاطه كرده است منتها بهشتيان چون تناسب با بهشت دارند با آن مرتبط خواهند بود و دوزخيان چون متناسب با دوزخند با دوزخ.
آيه (50) تا (52) و ترجمه
( إن تصبك حسنة تسؤ هم و إن تصبك مصيبة يقولوا قد أخذنا أمرنا من قبل و يتولوا و هم فرحون ) (50)( قل لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا هو مولئنا و على الله فليتوكل المؤ منون ) (51)( قل هل تربصون بنا إلا إحدى الحسنيين و نحن نتربص بكم أن يصيبكم الله بعذاب من عنده أو بأ يدينا فتربصوا إنا معكم متربصون ) (52)
ترجمه:
50- هرگاه نيكى به تو رسد آنها را ناراحت مى كند، اگر مصيبتى به تو رسد مى گويند ما تصميم خود را از پيش گرفته ايم و باز مى گردند در حاليكه خوشحالند.
51- بگو هيچ حادثه اى براى ما رخ نمى دهد مگر آنچه خداوند براى ما نوشته است، او مولى (و سرپرست ) ما است و مؤ منان تنها بر خدا توكل مى كنند.
52- بگو آيا درباره ما جز يكى از دو نيكى انتظار داريد (يا بر شما پيروز مى شويم و يا شربت شهادت مى نوشيم ) ولى ما انتظار داريم يا عذابى از طرف خداوند (در آن جهان ) يا به دست ما (در اين جهان ) به شما برسد، اكنون كه چنين است شما انتظار بكشيد ما هم با شما انتظار مى كشيم.
تفسير
در آيات فوق به يكى از صفات منافقان و نشانه هاى آنها اشاره شده است و بحثى را كه در آيات گذشته و آينده پيرامون نشانه هاى منافقان مى باشد تكميل مى كند.
نخست مى گويد: (اگر نيكى به تو رسد آنها را ناراحت مى كند)( ان تصبك حسنة تسؤ هم ) .
خواه اين خير و نيكى پيروزى بر دشمن باشد يا غنائم جنگى، و خواه پيشرفتهاى ديگر.
و اين ناراحتى دليل عداوت باطنى و فقدان ايمان آنها است، چگونه ممكن است كسى كمترين بهره از ايمان داشته باشد و از پيروزى پيامبر خدا و يا حتى يك فرد با ايمان عادى ناراحت شود؟
(ولى در مقابل اگر مصيبتى به تو برسد و گرفتار مشكلى شوى با خوشحالى مى گويند: ما از جلو پيش بينى چنين مسائلى را مى كرديم، و تصميم لازم را گرفتيم ) و خود را از اين پرتگاه رهائى بخشيديم!( و ان تصبك مصيبة يقولوا قد اخذنا امرنا من قبل ) .
(و هنگامى كه به خانه هاى خود باز مى گردند از شكست يا مصيبت يا ناراحتى شما خوشحالند)( و يتولوا و هم فرحون ) .
اين منافقان كور دل از هر فرصتى به نفع خود استفاده و لاف عقل و درايت مى زنند كه اين عقل و تدبير ما بود كه موجب شد در فلان ميدان شركت نكنيم و مشكلاتى كه دامن ديگران را بر اثر نداشتن عقل و درايت گرفت دامان ما را نگرفت، اين سخن را چنان مى گويند كه گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجند!
اما تو اى پيامبر به اينها از دو راه پاسخگوى، پاسخى دندان شكن و منطقى نخست بگو: هيچ حادثه اى براى ما رخ نمى دهد مگر آنچه خداوند براى ما مقرر داشته است همان خدائى كه مولاى ما و سرپرست حكيم و مهربان ما است و جز خير و صلاح ما را مقدر نمى دارد( قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولانا ) .
آرى (افراد با ايمان تنها بر خدا توكل مى كنند)( و على الله فيتوكل المؤ منون ) .
تنها به او عشق مى ورزند و از او يارى مى طلبند و سر بر آستان او مى سايند و تكيه گاه و پناهگاهشان كسى جز او نيست.
اين اشتباه بزرگى است كه منافقان گرفتار آن هستند، خيال مى كنند با عقل كوچك و فكر ناتوانشان مى توانند همه مشكلات و حوادث را پيش بينى كنند و از لطف و رحمت خدا بى نيازند، آنها نمى دانند تمام هستى شان همچون پر كاهى است در برابر يك طوفان عظيم از حوادث يا همانند قطره كوچك آبى در يك بيابان سوزان، در يك روز تابستان، اگر لطف الهى يار و مددكار نباشد از انسان ضعيف كارى ساخته نيست.
(و تو اى پيامبر اين پاسخ را نيز به آنان بگو كه شما چه انتظارى را درباره ما مى كشيد جز اينكه به يكى از دو نيكى و خير و سعادت خواهيم رسيد) يا دشمنان را در هم مى كوبيم و پيروز از ميدان مبارزه باز مى گرديم، و يا كشته مى شويم و شربت شهادت را با افتخار مى نوشيم، هر كدام پيش آيد خوش آيد كه مايه افتخار است و روشنى چشم ما( قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين ) .
اما به عكس (ما در مورد شما يكى از دو بدبختى، تيره روزى و بلا و مصيبت را انتظار مى كشيم، يا در اين جهان و جهان ديگر به مجازات الهى گرفتار مى شويد، و يا به دست ما خوار و نابود خواهيد شد)( و نحن نتربص بكم ان يصيبكم الله بعذاب من عنده او بايدينا ) .
(حال كه چنين است شما انتظار بكشيد، و ما هم با شما انتظار مى كشيم ) شما در انتظار خوشبختى ما باشيد و ما هم در انتظار بدبختى شما نشسته ايم!( فتربصوا انا معكم متربصون )
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- مقدرات و كوششهاى ما
شك نيست كه سرنوشت ما تا آنجا كه با كار و كوشش و تلاش ما مربوط است به دست خود ما است و آيات قرآن نيز با صراحت اين موضوع را بيان مى كند مانند( و ان ليس للانسان الا ما سعى ) : (انسان بهره اى جز سعى و كوشش خود ندارد) (سوره نجم آيه 39) و (كل نفس بما كسبت رهينه ) : (هر كس در گرو اعمال خويش است ) (سوره مدثر آيه 38) و آيات ديگر. (هر چند تاثير تلاش و كوشش نيز از سنن الهى و به فرمان اوست ).
ولى در بيرون دايره تلاش و كوشش ما و آنجا كه از حريم قدرت ما خارج است، دست تقدير تنها حكمران است، و آنچه به مقتضاى قانون عليت كه منتهى به مشيت و علم و حكمت پروردگار مى شود مقدر شده است انجام پذير خواهد بود.
منتها افراد با ايمان و خداپرست كه به علم و حكمت و لطف و رحمت او مؤ من هستند همه اين مقدرات را مطابق (نظام احسن ) و مصلحت بندگان مى دانند، و هر كس بر طبق شايستگيهائى كه اكتساب كرده است مقدراتى متناسب آن دارد.
يك جمعيت منافق و ترسو و تنبل و پراكنده محكوم به فنا هستند، و اين سرنوشت براى آنها حتمى است، اما يك جمعيت با ايمان و آگاه، و متحد و مصمم جز پيروزى، سرنوشتى ندارند.
بنابر آنچه گفته شد روشن مى شود كه آيات فوق نه با اصل آزادى اراده و اختيار منافات دارد و نه دليلى بر سرنوشت جبرى انسانها و بى اثر بودن تلاشها و كوششها است.
2- در قاموس مؤ منان شكست وجود ندارد
در آخرين آيه مورد بحث به منطق عجيب محكمى برخورد مى كنيم كه راز اصلى همه پيروزيهاى مسلمانان نخستين در آن نهفته شده است، و اگر پيامبر اسلام هيچ تعليم و دستورى جز اين نداشت براى تضمين پيروزى پيروانش كافى بود، و آن اينكه مفهوم شكست و ناكامى را به كلى از صفحه روح آنها زدوده، و به آنها ثابت كرده كه در هر حال شما پيروزيد، كشته شويد پيروزيد، و دشمن را بكشيد باز هم پيروزيد.
شما دو راه در پيش داريد كه از هر كدام برويد به منزل مقصود خواهيد رسيد، بيراهه و پرتگاه مطلقا در مسير شما وجود ندارد يك راه به سوى شهادت مى رود كه نقطه اوج افتخار يك انسان با ايمان است، و بالاترين موهبتى است كه براى انسان تصور مى شود كه با خدا معامله كند جان را بدهد و يك حيات جاويدان و ابدى در جوار قرب پروردگار و در ميان نعمتهاى غير قابل توصيفش خريدارى كند.
راه ديگر پيروزى بر دشمن و در هم شكستن قدرت اهريمنى او و پاكسازى محيط زندگى انسانها از شر ظالمان و ستمگران و آلودگان است و اين نيز فيضى است بزرگ و افتخارى است مسلم.
سربازى كه با اين روحيه وارد ميدان مبارزه مى شود هيچگاه فكر فرار و پشت كردن به دشمن را در سر نمى پروراند، از هيچكس و هيچ چيز نمى هراسد، ترس و وحشت و اضطراب و ترديد در وجودش راه ندارد، ارتشى كه از چنين سربازانى تشكيل شود ارتشى خواهد بود شكست ناپذير!
چنين روحيه اى را تنها از طريق تعليمات اسلامى مى توان بارور ساخت و امروز نيز اگر با تعليم و تربيت صحيح، اين منطق بار ديگر در روح مسلمانان جلوه گر شود، عقب ماندگيها و شكستها را جبران خواهند كرد.
آنها كه درباره علل پيشرفت مسلمانان نخستين، و علل عقب ماندگى امروز، مطالعه و بررسى مى كنند، و گاهى اين موضوع را معمائى لا ينحل مى پندارند خوب است بيايند و كمى در آيه فوق بينديشند تا پاسخ اين سؤ ال را بروشنى در آن بيابند.
قابل توجه اينكه در آيه فوق به هنگامى كه سخن از دو شكست منافقان مى گويد آنرا شرح مى دهد و يك يك بيان مى كند، ولى هنگامى كه سخن از دو پيروزى مؤ منان مى گويد، سر بسته گذاشته از آن مى گذرد، گوئى آنچنان روشن و واضح و آشكار است كه اصلا نيازى به شرح و بيان ندارد. و اين يك نكته زيبا و لطيف بلاغت است كه در آيه فوق به كار رفته.
3- صفات هميشگى منافقان
بار ديگر تاءكيد مى كنيم كه نبايد اين آيات را به شكل طرح يك مساءله تاريخى مربوط به گذشته مورد مطالعه قرار دهيم، بلكه بايد بدانيم درسى است راى امروز و ديروز و فرداى ما و همه انسانها!
هيچ جامعه اى معمولا از يك گروه منافق، اندك يا بسيار، خالى نيست و صفات آنها تقريبا يكسان و يكنواخت است.
آنها افرادى هستند نادان و در عين حال خود خواه و متكبر كه براى خويش عقل و درايت فوق العادهاى قائلند.
آنها هميشه از راحتى مردم در رنج و عذابند و از ناراحتيهايشان خوشحال و خندان.
آنها هميشه در ميان انبوهى از خيالات واهى و ترديد و شك و حيرت به سر مى برند، و بهمين دليل گامى به پيش و گامى به پس مى نهند.
در مقابل آنها مؤ منان راستين با شادى مردم شاد و با غم آنها شريك و سهيمند، هيچگاه به علم و درايت خود نمى نازند، و هرگز خود را از لطف حق بى نياز نمى دانند، دلى لبريز از عشق خدا دارند، و در اين راه از هيچ حادثهاى نمى هراسند.
آيه (53) تا (55) و ترجمه
( قل أنفقوا طوعا أو كرها لن يتقبل منكم إنكم كنتم قوما فسقين ) (53)( و ما منعهم أن تقبل منهم نفقتهم الا إنهم كفروا بالله و برسوله و لا ياتون الصلوة الا و هم كسالى و لا ينفقون الا و هم كرهون ) (54)( فلا تعجبك أمولهم و لا أولدهم إنما يريد الله ليعذبهم بها فى الحيوة الدنيا و تزهق أنفسهم و هم كفرون ) (55)
ترجمه:
53- بگو انفاق كنيد خواه از روى ميل يا اكراه، هرگز از شما پذيرفته نمى شود چرا كه شما قوم فاسقى بوديد.
54- و هيچ چيز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد جز اينكه آنها به خدا و پيامبرش كافر شدند و نماز بجا نمى آورند جز با كسالت و انفاق نمى كنند مگر با كراهت!
55- و (فزونى ) اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مى خواهد آنها را به وسيله آن در زندگى دنيا عذاب كند و در حال كفر بميرند.
تفسير
اين آيات به قسمتى ديگر از نشانه هاى منافقان و نتيجه و سرانجام كار آنها اشاره كرده و روشن مى سازد كه چگونه اعمال آنها بى روح و بى اثر است و هيچگونه بهره اى از آن عائدشان نمى شود، و از آنجا كه در ميان اعمال نيك، انفاق در راه خدا (زكات به معنى وسيع كلمه ) و نماز (پيوند خلق با خالق ) موقعيت خاصى دارد، مخصوصا انگشت روى اين دو قسمت گذارده است.
نخست مى گويد: (اى پيامبر به آنها بگو: شما چه از روى اراده و اختيار در راه خدا انفاق كنيد و چه از روى كراهت و اجبار و ملاحظات شخصى و اجتماعى، در هر حال از شما منافقان پذيرفته نخواهد شد)( قل انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم ) .
سپس به دليل آن اشاره كرده مى فرمايد: (زيرا شما گروه فاسقى بوديد)( انكم كنتم قوما فاسقين ) . نيتهايتان آلوده، و اعمالتان ناپاك، و قلبتان تاريك است، و خدا تنها عملى را مى پذيرد كه پاك باشد و از شخصى پاك و با تقوا سرزند.
روشن است كه فسق در اينجا يك گناه ساده و معمولى نيست زيرا ممكن است انسان مرتكب گناهى شود در عين حال عملى خالص نيز انجام دهد، بلكه منظور از آن كفر و نفاق و يا آلوده شدن انفاقهاى آنها به ريا و تظاهر است.
و نيز هيچ مانعى ندارد كه فسق در جمله بالا به مفهوم وسيع كلمه، شامل هر دو باشد چنانكه آيه بعد نيز اين قسمت را توضيح خواهد داد.
در آيه بعد بار ديگر عدم قبول انفاقات آنها را توضيح مى دهد و مى گويد:
هيچ چيز مانع قبول انفاقات آنها نشده جز اينكه آنها به خدا و پيامبرش كافر شده اند و هر عملى تواءم با ايمان به خدا و توحيد نبوده باشد در پيشگاه خدا قبول نيست( و ما منعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله ) .
قرآن كرارا روى اين مسئله تكيه كرده است كه شرط پذيرش اعمال صالح ايمان است، حتى اگر عمل از روى ايمان سرزند و بعد از مدتى شخص عمل كننده راه كفر پيش گيرد عمل او حبط و نابود و بى اثر مى شود (در اين باره در جلد دوم تفسير نمونه از صفحه 69 الى 72 بحث كرده ايم ).
پس از ذكر عدم قبول انفاقهاى مالى آنها به وضع عبادات آنان اشاره كرده مى گويد: (آنها نماز را بجا نمى آورند مگر از روى كسالت و با ناراحتى و سنگينى )( و لا ياتون الصلوة الا و هم كسالى ) .
همانگونه كه (انفاق نمى كنند مگر از روى كراهت و اجبار)( و لا ينفقون الا و هم كارهون ) .
در حقيقت به دو دليل انفاقهاى آنها پذيرفته نمى شود يكى به دليل آنكه از روى كفر و عدم ايمان سر مى زند، و ديگر اينكه از روى كراهت و اجبار است.
همچنين به دو علت نماز آنها پذيرفته نيست نخست به علت كفر، و ديگر بخاطر آنكه از روى كسالت و كراهت انجام مى گيرد.
جمله هاى بالا در عين اينكه وضع منافقان را از نظر عدم نتيجه گيرى از اعمالشان تشريح مى كند در حقيقت نشانه ديگرى از نشانه هاى آنها را بيان مى كند، و آن اينكه مؤ منان واقعى را از نشاطى كه به هنگام عبادت دارند و از ميل و رغبتى كه نسبت به اعمال نيك نشان مى دهند و مخلصانه به دنبال آن مى شتابند بخوبى مى توان شناخت.
همانگونه كه به وضع منافقان از طرز انجام اعمالشان مى توان پى برد، زيرا معمولا از روى بى ميلى و دلسردى و ناراحتى و كراهت اقدام به انجام كار خير مى كنند، گوئى كسى به اجبار دست آنها را گرفته و كشان كشان به سوى كار خير مى برد.
بديهى است اعمال گروه نخست چون از عشق خدا سر مى زند و با دلسوزى تواءم است همه آداب و مقرراتش رعايت مى گردد، ولى اعمال گروه دوم چون از روى كراهت و بى ميلى است ناقص و دست و پا شكسته و بى روح است، بنابر اين انگيزه هاى متفاوت آنها دو شكل متفاوت به اعمالشان مى دهد.
در آخرين آيه روى سخن را به پيامبر كرده مى گويد: (فزونى اموال و اولاد آنها نبايد تو را در شگفتى فرو برد) و فكر كنى كه آنها با اينكه منافقند چگونه مشمول اينهمه مواهب الهى واقع شده اند( فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم ) .
چرا كه اينها به ظاهر براى آنها نعمت است اما در حقيقت (خدا مى خواهد به اين وسيله آنان را در زندگى دنيا معذب كند، و به خاطر دلبستگى فوق العاده به اين امور در حال كفر و بى ايمانى بميرند)( انما يريد الله ليعذبهم بها فى الحيوة الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون ) .
در واقع آنها از دو راه به وسيله اين اموال و اولاد (نيروى اقتصادى و انسانى ) معذب مى شوند: نخست اينكه اين گونه افراد معمولا فرزندانى ناصالح و اموالى بى بركت دارند كه مايه درد و رنجشان در زندگى دنيا است، شب و روز بايد براى فرزندانى كه مايه ننگ و ناراحتى هستند، تلاش كنند، و براى حفظ اموالى كه از طريق گناه بدست آورده اند جان بكنند، و از طرف ديگر چون به اين اموال و فرزندان بالاخره دلبستگى دارند و به سراى وسيع و پر نعمت آخرت و جهان پس از مرگ ايمان ندارند چشم پوشى از اينهمه اموال بر ايشان مشكل است تا آنجا
كه ايمانشان را روى آنها گذاشته و با كفر از دنيا مى روند، و به سخت ترين وضعى جان مى دهند؟
مال و فرزند اگر پاك و صالح باشد موهبت است و سعادت و مايه رفاه و آسايش و اگر ناپاك و ناصالح باشد رنج و عذاب اليم است.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1 بعضى سؤ ال مى كنند كه چگونه در آغاز آيه اول گفته شده است خواه از روى اختيار يا اكراه انفاق كنيد پذيرفته نمى شود.
در حالى كه در آخر آيه دوم تصريح شده كه آنها جز از روى كراهت انفاق نمى كنند آيا اين دو با هم منافات ندارد؟
ولى با توجه به يك مطلب پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه آغاز آيه اول در واقع به صورت يك (قضيه شرطيه ) است، يعنى اگر از روى اطاعت و يا اكراه انفاق كنيد بهر شكل و بهر صورت باشد پذيرفته نخواهد شد، و مى دانيم قضيه شرطيه دليل بر وجود شرط نيست، يعنى به فرض كه از روى ميل و اختيار هم انفاق كنند فايده ندارد چون بى ايمانند.
ولى ذيل آيه دوم بيان يك (قضيه خارجيه ) است و آن اينكه آنها هميشه از روى اكراه انفاق مى كنند (دقت كنيد).
2 درس ديگرى كه از آيات فوق مى توان گرفت اين است كه نبايد تنها به نماز و روزه مردم فريفته شد زيرا منافقان، هم نماز مى خواندند، و هم به ظاهر در راه خدا انفاق مى كردند، بلكه بايد نمازها و انفاقهاى منافق گرانه را از اعمال پاك و سازنده مؤ منان راستين باز شناخت و اتفاقا با دقت و كنجكاوى در ظاهر عمل نيز غالبا شناخته مى شود.
و در حديث مى خوانيم (لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شى ء اعتاده و لو تركه استوحش، و لكن انظروا الى صدق حديثه و اداء امانته ): (تنها به ركوع و سجود طولانى افراد ننگريد، زيرا ممكن است اين (عبادت عادتى ) باشد كه از تركش ناراحت شود و لكن به راستگوئى و اداء امانت آنها دقت كنيد زيرا راستى و امانت از ايمان سرچشمه مى گيرد در حالى كه ركوع و سجود عادتى با كفر و نفاق هم سازگار است ).
آيه (56) و (57) و ترجمه
( و يحلفون بالله إنهم لمنكم و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون ) (56)( لو يجدون ملجا أو مغرت أو مدخلا لولوا إليه و هم يجمحون ) (57)
ترجمه:
56- و به خدا سوگند مى خورند كه آنها از شما هستند در حالى كه از شما نيستند، ولى آنها گروهى هستند كه مى ترسند (و وحشت دارند لذا دروغ مى گويند).
57- اگر پناهگاه يا غارها يا راهى در زير زمين بيابند به سوى آن حركت مى كنند در حالى كه با سرعت و شتاب فرار مى كنند.
تفسير
نشانه ديگرى از منافقان
در آيات فوق يكى ديگر از اعمال و حالات منافقان به روشنى ترسيم شده است مى گويد: آنها به خدا سوگند ياد مى كنند كه از شما هستند( و يحلفون بالله انهم لمنكم ) .
(در حالى كه نه از شما هستند و نه در چيزى با شما موافقند بلكه گروهى هستند كه فوق العاده مى ترسند) و از شدت ترس كفر را پنهان كرده اظهار ايمان مى كنند مبادا گرفتار شوند( و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون ) .
(يفرقون ) از ماده (فرق ) (بر وزن (شفق )) به معنى شدت خوف و ترس است، (راغب ) در كتاب (مفردات ) مى گويد اين ماده در اصل به معنى تفرق و جدائى و پراكندگى است گوئى آنچنان مى ترسند كه مى خواهد قلبشان از هم متفرق و متلاشى گردد.
در واقع چون تكيه گاهى در باطن ندارند همواره گرفتار ترس و وحشتى عظيم هستند و به خاطر همين ترس و وحشت هيچگاه آنچه در باطن دارند اظهار نمى كنند، و چون از خدا نمى ترسند از همه چيز مى ترسند و دائما در حال وحشت به سر مى برند، در حالى كه مؤ منان راستين در سايه ايمان آرامش و شهامت خاصى دارند.
در آيه بعد شدت بغض و عداوت و نفرت آنها را از مؤ منان در عبارتى كوتاه اما بسيار رسا و گويا منعكس مى كند مى گويد (آنها چنان هستند كه اگر پناهگاهى (همانند يك دژ محكم ) بيابند، يا دسترسى به غارهائى در كوهها داشته باشند، يا بتوانند راهى در زير زمين پيدا كنند، با سرعت هر چه بيشتر به سوى آن مى شتابند) تا از شما دور شوند و بتوانند كينه و عداوت خود را آشكار سازند( لو يجدون ملجا او مغارات او مدخلا لولوا اليه و هم يجمحون ) .
(ملجاء) به معنى پناهگاه است همچون قلعه هاى محكم و يا مانند آن.
(مغارات ) جمع (مغاره ) به معنى غار است.
(مدخل ) به معنى راههاى پنهانى است مانند نقبهائى كه در زير زمين مى زنند و از آن وارد محلى مى شوند. (يجمحون ) از ماده (جماح ) به معنى حركت شتابانه و شديدى است كه هيچ چيز نتواند از آن جلوگيرى كند، همانند حركت اسبهاى سركش و چموش كه نتوان آنها را متوقف ساخت و به همين جهت چنين اسبى را (جموح ) مى گويند. به هر حال اين يكى از رساترين تعبيراتى است كه قرآن درباره ترس و وحشت منافقان و يا بغض و نفرت آنان بيان كرده كه آنها اگر در كوهها و روى زمين راه فرارى پيدا كنند از ترس يا عداوت از شما دور مى شوند ولى چون قوم و قبيله اموال و ثروتى در محيط شما دارند مجبورند دندان بر جگر بگذارند و بمانند!.
آيه (58) و (59) و ترجمه
( و منهم من يلمزك فى الصدقت فإن أعطوا منها رضوا و إن لم يعطوا منها إذا هم يسخطون ) (58) (و لو أنهم رضوا ما أتئهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤ تينا الله من فضله و رسوله إنا إلى الله رغبون ) (59)
ترجمه:
58- و در ميان آنها كسانى هستند كه در (تقسيم ) غنائم به تو ايراد مى كنند، اگر از آن به آنها بدهند راضى مى شوند و اگر ندهند خشم مى گيرند (خواه حق آنها باشد يا نه ).
59- ولى اگر آنها به آنچه خدا و پيامبرش به آنها مى دهد راضى باشند و بگويند خداوند براى ما كافى است و به زودى خدا و رسولش از فضل خود به ما مى بخشد ما تنها رضاى او را مى طلبيم (اگر چنين كنند به سود آنهاست ).
شأن نزول:
در تفسير (در المنثور) از (صحيح بخارى ) و (نسائى ) و از گروهى ديگر چنين نقل شده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مشغول تقسيم اموالى (از غنائم يا مانند آن ) بود كه يكى از طائفه (بنى تميم ) به نام (ذو الخويصرة ) فرا رسيد صدا زد: اى رسولخدا! عدالت كن! پيامبر فرمود: واى بر تو اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت خواهد كرد؟!، (عمر) صدا زد اى رسولخدا به من اجازه بده تا گردنش را بزنم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: او را به حال خود واگذار! او يارانى دارد كه نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها كوچك مى شمريد ولى با اينحال آنها از دين فرار مى كنند همانگونه كه تير از كمان!.
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و به اينگونه افراد اندرز داد.
تفسير
خودخواهان بى منطق
در نخستين آيه فوق به يكى ديگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اينكه آنها هرگز راضى به حق خود نيستند، و دائما انتظار دارند از اموال بيت المال و يا منافع عمومى هر چه بيشتر بهره ببرند، خواه مستحق باشند يا نه، دوستى و دشمنى آنها بر محور همين منافع دور مى زند، هر كس جيب آنها را پر كند از او راضى هستند و هر كس به خاطر رعايت عدالت حق ديگران را به آنها نبخشد از او ناراضى مى شوند.
حق و عدالت در قاموس آنها مفهومى ندارد، و اگر داشته باشد عادل كسى است كه هر چه بيشتر به آنها بدهد و ظالم كسى است كه حق ديگران را از آنان باز دارد! و به تعبير ديگر آنها فاقد هر گونه شخصيت اجتماعى هستند و تنها داراى يك شخصيت فردى و در چهار چوبه منافع خويش مى باشند، و همه چيز را تنها از اين زاويه مى نگرند!.
لذا مى گويد: (بعضى از آنها در تقسيم صدقات به تو عيب مى گيرند) و مى گويند عدالت را رعايت نكردى( و منهم من يلمزك فى الصدقات ) .
اما در حقيقت چنين است كه آنها به منافع خويش مى نگرند (اگر سهمى به آنها داده شود راضيند و خوشحال و تو را مجرى عدالت مى دانند هر چند استحقاق نداشته باشند)( فان اعطوا منها رضوا ) .
(اما اگر چيزى از آن به آنها داده نشود خشمگين مى شوند) و تو را متهم به بيعدالتى مى كنند( و ان لم يعطوا منها اذاهم يسخطون ) :
(ولى اگر آنها به حق خود راضى باشند و به آنچه خدا و پيامبرش در اختيار آنها گذارده رضايت دهند و بگويند همين براى ما كافى است و اگر هم نياز بيشترى داريم خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از فضل خود به زودى به ما مى بخشند ما تنها رضاى او را مى طلبيم و از او مى خواهيم كه ما را از اموال مردم بى نياز سازد، اگر آنها چنين كنند به سود آنها است )( و لو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون ) .
آيا در جوامع اسلامى امروز چنين كسانى يافت نمى شوند؟
آيا همه مردم به حق مشروع خود قانعند؟ و هر كس تنها به مقدار حقش به آنها بدهد او را عدالت پيشه مى دانند؟
مسلما جواب اين سؤ الها منفى است، با نهايت تاسف هنوز بسيارند كسانى كه مقياس سنجش حق و عدالت را منافع شخصى خويش مى پندارند، و به حقوق خويش قانع نيستند، و اگر كسى بخواهد همه را مخصوصا محرومان را به حق مشروعشان برساند داد و فريادشان بلند مى شود.
بنابر اين لزومى ندارد براى شناخت منافقان صفحات تاريخ را ورق بزنيم يك نگاه به اطراف خود و حتى نگاهى به خودمان بكنيم مى توانيم وضع خود و ديگران را دريابيم.
پروردگارا! روح ايمان را در ما زنده كن! و فكر شيطانى و نفاق را در ما بميران!
و به ما توفيق مرحمت فرما تا خود را آنچنان بسازيم كه به حق خويشتن قانع باشيم! نه به ديگران اجحاف كنيم و نه عدالت را در غصب حقوق سايرين بدانيم.
هميشه خواهان عدالت باشيم و مجرى عدالت!...