فهرست مطالب
سوره اسراء 9
آيه (1) و ترجمه 13
تفسير: 13
آيه (2) تا (8) و ترجمه 27
تفسير: 28
نكته ها: 33
1 - دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل 33
2 - هر چه كنيد به خود كنيد! 38
3 - تطبيق آيات بر تواريخ اسلامى 40
آيه (9) تا (12) و ترجمه 41
تفسير: 42
نكته ها: 50
1 آيا انسان ذاتا عجول است ؟ 50
2 - بلاى شتابزدگى! 51
3 - نقش عدد و حساب در زندگى انسانها 53
آيه (13) تا (15) و ترجمه 54
تفسير: 54
نكته ها 60
1 - تفال و تطير فال نيك و بد 60
2 - كارنامه عجيب اعمال آدمى 61
3 - بى گناه و با گناه را با هم نمى سوزانند! 64
4 - اصل برائت و آيه (ما كنا معذبين...) 65
آيه (16) و (17) و ترجمه 66
تفسير: 66
آيه (18) تا (21) و ترجمه 70
تفسير: 70
نكته ها: 75
1 - آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟ 75
3 - امدادهاى الهى 78
آيه (22) تا (25) و ترجمه 80
تفسير: 80
نكته ها: 86
1 - احترام پدر و مادر در منطق اسلام 86
2 - تحقيقى پيرامون معنى (قضاء) 90
3 - تحقيقى پيرامون معنى (اف ) 92
آيه (26) تا (30) و ترجمه 94
تفسير: 95
نكته ها: 103
1 - منظور از ذى القربى در اينجا كيانند؟ 103
2 - بلاى اسراف و تبذير 104
3 - فرق ميان اسراف و تبذير 106
4 - آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟! 108
آيه (31) تا (35)و ترجمه 109
تفسير: 110
نكته ها: 122
آيه (36) تا (40) و ترجمه 126
تفسير: 126
آيه (41) تا (44) و ترجمه 140
تفسير: 140
آيه (45) تا (48) و ترجمه 153
شان نزول: 154
تفسير: 155
نكته: 157
1 - جمع بندى و مرورى بر اين آيات آيات 157
2 - چرا اين حجابها به خدا نسبت داده شده ؟ 159
3 - حجاب مستور چيست ؟ 159
4 - اكنه و وقر چيست ؟ 160
7 - وحشت مشركان از نداى توحيد 162
آيه (49) تا (52) و ترجمه 163
تفسير: 163
آيه (53) تا (57) و ترجمه 169
تفسير: 170
آيه (58) تا (60) و ترجمه 180
تفسير: 181
نكته ها: 184
1 - روياى پيامبر ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و شجره ملعونه 184
2 - بهانه هاى منكران اعجاز 188
3 - انكار گذشتگان چه ارتباطى به آيندگان دارد؟! 190
آيه (61) تا (65) و ترجمه 192
تفسير: 193
نكته ها: 196
1 - معنى چند لغت 196
2 - وسائل متنوع وسوسه گرى شيطان 197
آيه (66) تا (69) و ترجمه 202
تفسير: 202
نكته ها: 206
1 - انسانهاى كم ظرفيت 206
2 - فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست 207
3 - معنى چند لغت 208
آيه (70) تا (72) و ترجمه 210
تفسير: 210
نكته ها: 217
آيه (73) تا (75) و ترجمه 223
شأن نزول: 223
تفسير: 226
نكته ها: 227
آيه (76) و (77) و ترجمه 232
شان نزول: 232
تفسير: 233
آيه (78) تا (81) و ترجمه 236
تفسير: 236
نكته ها: 243
آيه (82) و ترجمه 252
تفسير: 252
نكته ها: 252
آيه (83) و (84) و ترجمه 260
تفسير: 260
نكته ها: 262
آيه (85) و ترجمه 267
تفسير: 267
آيه (86) و (87) و ترجمه 290
تفسير: 290
آيه (88) و (89) و ترجمه 293
تفسير: 293
آيه (90) تا (93) و ترجمه 298
شاءن نزول: 298
تفسير: 301
نكته ها: 303
آيه (94) و (95) و ترجمه 310
تفسير: 310
نكته ها: 313
آيه (96) و (97) و ترجمه 315
تفسير: 315
آيه (97) تا (100) و ترجمه 320
تفسير: 320
نكته ها: 322
آيه (101) تا (104) و ترجمه 327
تفسير: 327
نكته ها: 330
آيه (105) تا (108) و ترجمه 336
تفسير: 336
نكته ها: 344
آيه (110) و (111) و ترجمه 346
شأن نزول: 346
تفسير: 347
نكته: 351
نكته ها: 352
سوره كهف 357
آيه (1) تا (5) و ترجمه 361
تفسير: 361
نكته ها: 363
آيه (6) تا (8) و ترجمه 368
تفسير: 368
آيه (9) تا (12) و ترجمه 373
شان نزول: 373
تفسير: 375
نكته ها: 378
آيه (13) تا (16) و ترجمه 381
تفسير: 381
نكته ها: 385
تفسير: 389
آيه (19) و (20) و ترجمه 395
تفسير: 395
نكته ها: 397
آيه (21) تا (24) و ترجمه 400
تفسير: 401
نكته ها: 408
آيه (25) تا (27) و ترجمه 414
تفسير: 414
نكته ها: 417
آيه (28) تا (31) و ترجمه 438
شأن نزول: 439
تفسير: 440
نكته ها: 444
آيه (32) تا (36) و ترجمه 451
تفسير: 452
آيه (37) تا (40) و ترجمه 455
تفسير: 456
آيه (42) تا (44) و ترجمه 461
تفسير: 461
نكته ها: 465
آيه (45) و (46) و ترجمه 470
تفسير: 470
نكته ها: 474
آيه (47) تا (49) و ترجمه 477
تفسير: 477
نكته ها: 481
آيه (50) تا (53) و ترجمه 487
تفسير: 488
نكته ها: 492
آيه (54) تا (56) و ترجمه 496
تفسير: 496
آيه (57) تا (59) و ترجمه 501
تفسير: 501
آيه (60) تا (64) و ترجمه 505
تفسير: 506
آيه (65) تا (70) و ترجمه 512
تفسير: 512
آيه (71) تا (78) و ترجمه 516
تفسير: 517
آيه (79) تا (82) و ترجمه 526
تفسير: 527
نكته ها: 532
آيه (83) تا (91) و ترجمه 550
تفسير: 551
آيه (92) تا (98) و ترجمه 556
تفسير: 557
نكته ها: 562
آيه (99) تا (102)و ترجمه 579
تفسير: 579
آيه (103) تا (108) و ترجمه 584
تفسير: 585
نكته ها: 589
آيه (109) و (110) و ترجمه 598
شان نزول: 598
تفسير: 599
سوره اسراء
مقدمه
ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده و 111 آيه است
قبل از ورود در تفسير اين سوره توجه به چند نكته لازم است:
1 - نـامـهـاى ايـن سـوره و مـحـل نزول آن نـام مـشـهـور ايـن سـوره بـنـى اسـرائيـل اسـت و نـامـهـاى ديـگـرى نـيـز از قبيل اسراء و سبحان دارد.
روشـن است كه هر يك از اين نامها به تناسب مطالبى است كه در اين سوره در رابطه با آن وجـود دارد، اگـر نـام بـنـى اسـرائيـل بـر آن گـذارده شـده بـه خـاطـر آنـسـت كه بخش قـابـل مـلاحـظـه اى در آغـاز و پـايـان ايـن سـوره پـيـرامـون بـنـى اسرائيل است.
و اگـر بـه آن اسـراء گـفـتـه ميشود به خاطر نخستين آيه آن كه پيرامون اسراء (معراج ) پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن ميگويد، و سبحان نيز از نخستين كلمه اين سوره گرفته شده است.
ولى در روايـاتـى كـه فـضـيـلت ايـن سـوره را بـيـان مـيـكـنـد تـنـهـا بـه نـام بـنـى اسرائيل برخورد ميكنيم، و به همين جهت غالب مفسران همين نام را براى سوره، برگزيده اند.
بـه هـر حـال مـشـهـور و مـعـروف ايـن اسـت كـه تـمـام يـكـصـد آيـه ايـن سـوره در مـكـه نازل شده است، و مفاهيم و محتواى آن نيز كاملا متناسب با سورههاى مكى است
هـر چـنـد بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد پـارهـاى از آيـات آن در مـديـنـه نازل شده است، ولى گفتار مشهور صحيحتر به نظر ميرسد.
2 - فضيلت اين سوره
از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و هـمچنين از امام صادق (عليهاالسلام ) اجر و پـاداش فـراوانـى بـراى كـسـى كـه ايـن سـوره را بـخـوانـد نقل شده است از جمله اينكه:
در روايـتـى از امـام صـادق (عليهاالسلام ) چـنـيـن مـى خـوانـيـم: ( مـن قـرء سـورة بـنـى اسـرائيـل فـى كـل ليـلة جـمـعـه لم يـمت حتى يدرك القائم و يكون من اصحابه): كسى كه سوره بنى اسرائيل را هر شب جمعه بخواند از دنيا نخواهد رفت تا اينكه قائم را درك كند و از يارانش خواهد بود.
كـرارا گـفـتـه ايـم پـاداشـها و فضيلتهائى كه براى سوره هاى قرآن بيان شده هرگز براى خواندن تنها نيست، بلكه خواندنى است كه توأ م با تفكر و انديشه، و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد.
مخصوصا در يكى از همين روايات مربوط به فضيلت اين سوره ميخوانيم (فرق قلبه عند ذكـر الوالديـن): كـسى كه اين سوره را بخواند و به هنگامى كه به توصيه هاى خداوند در ارتـبـاط بـا پـدر و مـادر در ايـن سـوره مـيرسد، عواطف او تحريك گردد و احساس محبت بيشتر نسبت به پدر و مادر كند داراى چنان پاداشى است.
بـنـابـراين الفاظ قرآن هر چند بلاشك محترم و پر ارزش است، ولى اين الفاظ مقدمه اى اسـت بـراى مـعـانـى و مـعـانـى مـقـدمـه اى اسـت بـراى عمل.
3 - محتواى اين سوره در يك نگاه كوتاه
گـفـتـيـم ايـن سـوره بـنـا بـر مـشـهـور از سـوره هـائى اسـت كـه در مـكـه نازل شده است و طبعا ويژگيهاى سوره هاى مكى در آن جمع است، از جمله دعوت مؤ ثر به تـوحـيـد، و تـوجـه دادن بـه مـعاد، و نصائح سودمند، و مبارزه با هر گونه شرك و ظلم و انحراف بطور كلى ميتوان گفت آيات اين سوره بر محور امور زير دور مى زند.
1 - دلائل نبوت مخصوصا قرآن و نيز معراج.
2 - بـحـثـهـائى مـربـوط بـه مـعـاد، مـسـاله كـيـفـر و پـاداش و نـامـه اعمال و نتائج آن.
3 - بخشى از تاريخ پر ماجراى بنى اسرائيل كه در آغاز سوره و پايان آن آمده است.
4 - مـسـاله آزادى اراده و اخـتـيـار و ايـنـكـه هـر گـونـه عمل نيك و بد، نتيجهاش به خود انسان بازگشت ميكند.
5 - مساله حساب و كتاب در زندگى اين جهان كه نمونه اى است براى جهان ديگر.
6 - حقشناسى در همه سطوح مخصوصا درباره خويشاوندان، و بخصوص پدر و مادر.
7 - تـحـريـم اسـراف و تـبـذيـر و بـخـل و فـرزنـدكـشـى و زنـا و خـوردن مال يتيمان و كمفروشى و تكبر و خونريزى.
8 - بحثهائى در زمينه توحيد و خداشناسى.
9 - مـبـارزه با هر گونه لجاجت در برابر حق و اينكه گناهان ميان انسان و مشاهده چهره حق پرده ميافكند.
10 - شخصيت انسان و فضيلت و برترى او بر مخلوقات ديگر.
11 - تاثير قرآن براى درمان هر گونه بيمارى اخلاقى و اجتماعى.
12 - اعجاز قرآن و عدم توانائى مقابله با آن.
13 - وسوسه هاى شيطان و هشدار به همه مؤ منان به راههاى نفوذ شيطان در انسان.
14 - بخشى از تعليمات مختلف اخلاقى.
15 - و سـرانـجـام فـرازهـائى از تـاريخ پيامبران به عنوان درسهاى عبرتى براى همه انسانها و شاهدى براى مسائل بالا.
به هر صورت مجموعه بحثهاى عقيدتى و اخلاقى و اجتماعى در اين سوره نسخه كاملى را تـشـكيل ميدهد براى ارتقاء و تكامل بشر در زمينه هاى مختلف، و جالب اينكه اين سوره با تـسـبـيـح خدا شروع ميشود و با حمد و تكبير او پايان ميگيرد تسبيح نشانه اى است براى پـاكـسـازى و پـيـراسـتن از هر گونه عيب و نقص، و حمد نشانه اى است براى آراستن به صفات فضيلت، و تكبير رمزى است به پيشرفت و عظمت.
آيه (1) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( سـبـحـان الذى اسـرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصا الذى باركنا حوله لنريه من اياتنا انه هو السميع البصير ) (1)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - پـاك و مـنـزه است خدائى كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى كه گـرداگـردش را پـر بـركـت سـاخـتـيـم بـرد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.
تفسير:
معراج گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
نـخـستين آيه اين سوره از مساله اسراء يعنى سفر شبانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مـسـجد الحرام به مسجد اقصى (بيت المقدس ) كه مقدمه اى براى معراج بوده است سـخـن مـيـگـويـد، ايـن سـفـر كـه در يـك شـب و مـدت كـوتـاهـى صـورت گـرفـت حـداقـل در شـرايط آن زمان از طرق عادى به هيچوجه امكان پذير نبود، و جنبه اعجاز آميز و كاملا خارق العاده داشت.
نـخـسـت مـيـگـويـد: منزه است آن خداوندى كه بنده اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى برد( سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ) .
ايـن سـيـر شـبـانـه خارق العاده: به خاطر آن بود كه بخشى از آيات عظمت خود را به او نشان دهيم( لنريه من آياتنا ) .
و در پايان اضافه ميكند خداوند شنوا و بينا است( انه هو السميع البصير ) .
اشـاره بـه ايـنـكـه اگـر خـداونـد پـيـامـبـرش را بـراى ايـن افـتـخـار بـرگـزيـد بـى دليل نبود، زيرا او گفتار و كردارى آنچنان پاك و شايسته داشت كه اين لباس بر قامتش كاملا زيبا بود، خداوند گفتار پيامبرش را شنيده و كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام پذيرفته بود.
بعضى از مفسران اين احتمال را نيز در جمله فوق داده اند كه منظور از آن تهديد منكران اين اعجاز است كه خداوند سخنانشان را مى شنود و اعمالشان را مى بيند و از توطئه آنها آگاه است.
اين آيه در عين فشردگى بيشتر مشخصات اين سفر شبانه اعجاز آميز را بيان ميكند:
1 - جمله اسرى نشان ميدهد كه اين سفر، شبب هنگام واقع شد، زيرا اسراء در لغت عرب به معنى سفر شبانه است، در حالى كه كلمه سير به مسافرت در روز گفته ميشود.
2 - كلمه ليلا در عين اينكه تاكيدى است براى آنچه از جمله اسراء فهميده ميشود، اين حقيقت را نـيـز بـيـان مـيـكـنـد كه اين سفر بطور كامل در يك شب واقع شد، و مهم نيز همين است كه فـاصـله مـيـان مـسـجد الحرام و بيت المقدس كه بيش از يكصد فرسخ است و در شرائط آن زمان مى بايست روزها يا هفته ها بطول
بيانجامد، تنها در يك شب رخ داد.
3 - كـلمـه عـبـد نـشـان ميدهد كه اين افتخار و اكرام به خاطر مقام عبوديت و بندگى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـود، چـرا كه بالاترين مقام براى انسان است كه بنده راسـتـيـن خـدا بـاشـد، جـز بـر پـيشگاه او جبين نسايد، و در برابر فرمانى جز فرمان او تسليم نگردد، هر كارى ميكند براى خدا باشد و هر گام برميدارد رضاى او را بطلبد.
4 - هـمـچـنـيـن تـعـبـيـر به عبد نشان مى دهد كه اين سفر در بيدارى واقع شده. و اين سير جـسـمـانـى بـوده اسـت نـه روحـانـى، زيـرا سير روحانى معنى معقولى جز مساله خواب يا حالتى شبيه به خواب ندارد، ولى كلمه عبد نشان ميدهد كه جسم و جان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين سفر شركت داشته، منتها كسانى كه نتوانسته اند اين اعجاز را درسـت در فـكـر خود هضم كنند احتمال روحانى بودن را به عنوان توجيهى براى آيه ذكر كـرده انـد، در حـالى كـه مـى دانـيـم اگـر كسى به ديگرى بگويد من فلان شخص را به فـلان نـقـطـه بـردم مـفـهـومـش ايـن نـيـسـت كـه در عـالم خـواب يـا خيال بوده يا تفكر انديشه او به چنين سيرى پرداخته است.
5 - آغـاز ايـن سـيـر (كـه مـقـدمـه اى بـر مـسـاله مـعـراج بـه آسـمـانـهـا بـوده و بـعـدا دلائل آن ذكر خواهد شد مسجد الحرام در مكه و انتهاى آن مسجد الاقصى در قدس بوده است.
البـتـه در ايـنـكه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از كنار خانه كعبه به اين سير پـرداخـت و يـا در خانه يكى از بستگانش بود، (و از آنجا كه به همه شهر مكه گاهى به عـنـوان احـتـرام، مـسجد الحرام گفته ميشود اين تعبير در آيه ذكر شده است ) در ميان مفسران گفتگو است، ولى بدون شك ظاهر آيه اين است كه مبدء سير او مسجد الحرام بوده است.
6 - هدف از اين سير، مشاهده آيات عظمت الهى بوده، همانگونه كه دنباله ايـن سـيـر در آسـمـانـهـا نـيـز به همين منظور انجام گرفته است تا روح پر عظمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در پرتو مشاهده آن آيات بينات، عظمت بيشترى يابد، و آمـادگـى فـزونـتـرى بـراى هـدايـت انـسـانـهـا پيدا كند، نه آنگونه كه كوته فكران مى پـنـدارند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به معراج رفت تا خدا را ببيند!، به گمان اينكه خدا محلى در آسمانها دارد!!
بـه هـر حال پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گرچه عظمت خدا را شناخته بود، و از عظمت آفرينش او نيز آگاه بود، ولى شنيدن كى بود مانند ديدن!
در آيـات سـوره نـجـم كـه بـه دنـبـاله ايـن سـفـر يـعنى معراج در آسمانها اشاره ميكند نيز مـيـخـوانـيـم لقد راى من آيات ربه الكبرى: او در اين سفر آيات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.
7 - جـمـله بـاركـنـا حـوله بـيـانـگـر ايـن مـطلب است كه مسجد الاقصى علاوه بر اينكه خود سـرزمـين مقدسى است اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پر بركتى است و اين ممكن است اشاره بـه بـركات ظاهرى آن بوده باشد چرا كه مى دانيم در منطقه اى سرسبز و خرم و مملو از درختان و آبهاى جارى و آباديها واقع شده است.
و نـيـز مـمـكـن اسـت اشـاره بـه بـركـات مـعـنوى آن بوده باشد، زيرا اين سرزمين مقدس در طول تاريخ كانون پيامبران بزرگ خدا، و خاستگاه نور توحيد و خدا پرستى بوده است.
8 - جـمـله انـه هو السميع البصير همانگونه كه گفتيم اشاره به اين است كه بخشش اين مـوهـبـت بـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـى حـساب نبوده بلكه به خاطر شـايـسـتگى هائى بوده كه بر اثر گفتار و كردارش پيدا شد و خداوند از آن به خوبى آگاه بود.
9 - ضمنا كلمه سبحان دليلى است بر اينكه اين برنامه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود نشانه اى بر پاك و منزه بودن خداوند از هر عيب و نقص است.
10 - كلمه من در من آياتنا نشان ميدهد كه آيات عظمت خداوند آنقدر زياد است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با تمام عظمتش در اين سفر پر عظمت تنها گوشه اى از آنرا مشاهده كرده است.
مساله معراج
مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه هـنگامى كه در مكه بود در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى در بيت المقدس به قـدرت پـروردگـار آمـد، و از آنـجـا بـه آسمانها صعود كرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مكه بازگشت.
و نيز مشهور و معروف آنست كه اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح تواما انجام داد.
ولى از آنجا كه اين يك موضوع فوق العاده شگرفى است، جمعى به توجيه آن پرداخته و آنرا به معراج روحانى تفسير كرده اند كه چيزى شبيه يك خواب يا مكاشفه روحى خواهد بـود، امـا هـمانگونه كه گفتيم اين موضوع كاملا با ظواهر آيات مخالف است چرا كه ظاهر آيات به مساله جسمانى بودن گواهى ميدهد.
به هر حال پيرامون اين بحث سؤ الات فراوانى وجود دارد از جمله:
1 - چگونگى معراج از نظر قرآن و حديث و تاريخ.
2 - اعتقاد دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن در اين زمينه.
3 - هدف معراج.
4 - امكان معراج از نظر علوم روز.
هـر چـنـد بحث طولانى پيرامون اين مسائل از عهده يك بحث تفسيرى خارج است ولى ما سعى مى كنيم فشرده اين مسائل را براى خوانندگان عزيز ذيلا بياوريم.
1 - معراج از نظر قرآن و حديث
در دو سوره از سوره هاى قرآن به اين مساله اشاره شده است: نخست همين سوره اسراء است كـه تـنـهـا بـخـش اول ايـن سـفـر را بـيان ميكند (يعنى سير از مكه و مسجد الحرام به مسجد اقصى و بيت المقدس ).
امـا در سـوره نـجم طى شش آيه از آيه 13 تا 18 قسمت دوم معراج يعنى سير آسمانى آمده اسـت، آنـجـا مـى فـرمايد: (و لقد رآه نزلة اخرى). عند سدرة المنتهى. عندها جنة الماوى. اذ يغشى السدرة ما يغشى. ما زاغ البصر و ما طغى. لقد رآى من آيات ربه الكبرى خلاصه مـفـاد ايـن شـش آيـه چـنـيـن اسـت كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى دومين بار فـرشـتـه وحـى جـبـرئيـل را بـه صـورت اصـلى مـشـاهـده و مـلاقـات كـرد (مـرتـبـه اول در آغاز نزول وحى در كوه حرا بود).
اين ملاقات در نزد بهشت جاويدان صورت گرفت.
پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مشاهده اين منظره دچار خطا و اشتباه نشد.
آيات و نشانه هاى بزرگى را از عظمت خدا مشاهده كرد.
اين آيات كه به گفته اكثر مفسران از معراج سخن ميگويد نيز نشان ميدهد كه اين حادثه در بيدارى اتفاق افتاده است، مخصوصا جمله ما زاغ البصر و ما طغى چشم پيامبر دچار خطا و انحراف و طغيان نشد) گواه ديگر بر اين موضوع است
از نـظـر حـديـث، روايـات بـسـيـار زيـادى در زمـيـنـه مـسـاله مـعـراج در كتب معروف اسلامى نـقـل شـد كه بسيارى از علماى اسلام تواتر يا شهرت آن را تصديق كرده اند، به عنوان نمونه:
فـقـيـه و مـفـسـر بـزرگ شـيـخ طـوسـى در تـفـسـيـر تـبـيـان ذيل آيه مورد بحث چنين ميگويد: علماى شيعه معتقدند خداوند در همان شبى كه پيامبرش را از مـكـه بـه بـيـت المـقـدس بـرد او را بـه سـوى آسـمـانها عروج داد، و آيات عظمت خود را در آسمانها
به او ارائه فرمود، و اين در بيدارى بود نه در خواب.
مـفـسـر عـاليـقـدر مـرحـوم طـبـرسـى در تـفـسـيـر خـود مـجـمـع البـيـان ذيـل آيـات سـوره نـجـم چنين ميگويد مشهور در اخبار ما اين است كه خداوند پيامبر را با همين جسم در حال بيدارى و حيات به آسمانها برد و اكثر مفسران را نيز عقيده همين است.
محدث شهير علامه مجلسى در بحار الانوار ميگويد: سير پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مسجد الحرام به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها از جمله مطالبى است كه آيـات و احـاديـث مـتـواتـر شـيـعـه و سـنـى بـر آن دلالت دارد، و انـكـار امثال اين مسائل يا تاويل و توجيه آن به معراج روحانى، يا خواب ديدن پيامبر ناشى از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدى و يا ضعف يقين است.
سـپـس اضـافـه ميكند اگر بخواهيم اخبارى را كه در اين باره رسيده جمع آورى كنيم كتاب بزرگى خواهد شد.
از مـيـان دانـشـمندان اهل تسنن منصور على ناصف كه از علماى معاصر و از دانشمندان الازهر و نويسنده كتاب معروف التاج است در كتاب خود احاديث معراج را جمع آورى كرده است.
فـخـر رازى مـفـسـر معروف در ذيل آيه مورد بحث پس از ذكر يك رشته استدلالات عقلى بر امـكـان وقـوع مـعـراج ميگويد از نظر حديث، احاديث معراج از روايات مشهوره است كه در كتب صـحـاح اهل سنت نقل شده و مفاد آنها سير پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مكه به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها است.
شـيخ عبد العزيز بن عبد الله بن باز رئيس ادارات بحوث علميه و افتاء و دعوت و ارشاد كه از علماى متعصب وهابى معاصر است، در كتاب التحذير من البدع ميگويد: شك نيست كه اسراء و معراج از نشانه هاى بزرگى است
كه دلالت بر صدق پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بلندى مقام و منزلت او ميكند تـا آنـجـا كـه مـيـگـويـد: اخـبـار مـتـواتـر از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه خدا او را به آسمانها برد و درهاى آسمان را به روى او گشود.
ذكـر ايـن نـكـتـه كـامـلا ضـرورت دارد كـه در لابـلاى روايـات مـعـراج احـاديـث مـجـعـول يـا ضـعـيـفـى بـه چـشـم مـيـخـورد كـه بـه هـيـچـوجـه قابل قبول نيست.
لذا مـفـسـر بـزرگ مـرحـوم طبرسى ذيل همين آيه مورد بحث احاديث معراج را به چهار گروه تقسيم كرده است:
1 - روايـاتـى كـه بـه حـكـم تـواتـر قـطـعـى اسـت، مـانـنـد اصل موضوع معراج.
2 - احـاديـثـى كـه قـبـول آنـها هيچ مانع عقلى ندارد و در روايات به آن تصريح شده است مانند مشاهده بسيارى از آيات عظمت خدا در پهنه آسمان.
3 - رواياتى كه با ضوابط و اصولى كه در دست داريم مخالف است ولى ميتوان آنها را تـوجـيه كرد، مانند احاديثى كه ميگويد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آسمانها جمعى را در بهشت و گروهى را در دوزخ ديد كه بايد گفت منظور مشاهده صفات بهشتيان و دوزخيان بوده است يا بهشت و دوزخ برزخى ).
4 - روايـاتى كه مشتمل بر امور نامعقول و باطل مى باشد و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است، مانند رواياتى كه ميگويد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خـدا را آشـكـارا ديـد، بـا او سـخـن گـفـت، و با او نشست كه با هيچ منطقى سازگار نمى بـاشـد بـلكـه مـخـالف دليـل عـقـل و نـقـل اسـت، و بـدون شـك ايـن گـونـه روايـات مجعول است.
در تـاريـخ وقـوع مـعـراج در مـيـان مـورخـان اسـلامـى اخـتـلاف نـظـر است، بعضى آنرا در سـال دهـم بـعـثـت شـب بـيـسـت و هـفـتـم مـاه رجـب دانـسـتـه، و بـعـضـى آنـرا در سـال دوازدهـم شـب 17 مـاه رمـضـان، و بـعـضـى آنـرا در اوائل بـعـثـت ذكـر كـرده انـد، ولى اخـتـلاف در تـاريـخ وقـوع آن مـانـع از اتـفـاق در اصل وقوع آن نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تنها مسلمين نيستند كه عقيده به معراج دارند، اين عقيده در ميان پيروان اديان ديگر كم و بيش وجود دارد از جمله در مورد حضرت عيسى (عليهاالسلام ) بـصـورت سـنـگـيـنـتـرى ديـده مـيـشـود، چـنـانـكـه در انـجـيـل مـرقـس بـاب 6، و انـجـيـل لوقـا بـاب 24، و انـجـيـل يوحنا باب 21، ميخوانيم كه عيسى پس از آنكه به دار آويـخـتـه و كـشـتـه و دفـن شـد از مـردگـان بـرخـاسـت و چـهـل روز در مـيـان مـردم زنـدگى كرد سپس به آسمانها صعود نمود (و به معراج هميشگى رفت )
ضـمـنـا از بعضى از روايات اسلامى نيز استفاده ميشود كه بعضى از پيامبران پيشين نيز داراى معراج بوده اند.
آيا معراج جسمانى بوده يا روحانى ؟
عـلاوه بـر ايـنـكـه مـشـهـور مـيـان دانـشـمـنـدان اسـلام (اعـم از شـيـعـه و اهـل تـسـنـن ) ايـن است كه اين امر در بيدارى صورت گرفته ظاهر خود آيات قرآن در آغاز سوره اسراء و همچنين سوره نجم (چنانكه شرح آن در بالا گذشت ) نيز وقوع اين امر را در بيدارى گواهى مى دهد.
تـواريـخ اسـلام نـيـز گـواه صـادقـى بـر اين موضوع است، زيرا در تاريخ مى خوانيم هـنـگـامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مساله معراج را مطرح كرد مشركان به شـدت آنـرا انكار كردند و آنرا بهانه اى براى كوبيدن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دانـسـتـنـد، ايـن بـه خـوبـى گـواهى ميدهد كه پيامبر هرگز مدعى خواب يا مكاشفه روحـانـى نـبـوده و گـرنـه ايـنـهمه سر و صدا نداشت: و اگر در روايتى از حسن بصرى مـيـخـوانـيـم كه كان فى المنام رؤ يارآها: اين امر در خواب واقع شده است و يا خبرى كه از عـايشه نقل شده: و الله ما فقد جسد رسول الله و لكن عرج بروحه به خدا سوگند بدن پيامبر از ميان ما نرفت تنها روح او به آسمانها پرواز كرد ظاهرا جنبه سياسى داشـته و براى خاموش كردن جنجالى بوده است كه درباره مساله معراج در ميان عده اى به وجود آمده بود.
هدف معراج
بـا توجه به بحثهاى گذشته اين مساله براى ما از جمله واضحات است كه هدف از معراج ايـن نـبـوده كـه پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ديدار خدا در آسمانها بشتابد! آنـچـنـان كـه ساده لوحان پنداشته اند كه متاسفانه بعضى از دانشمندان غربى به خاطر نـاآگـاهـى يـا دگـرگـون سـاخـتـن چـهـره اسـلام در نـظـر ديـگـران، آنـرا نـقـل كـرده انـد، از جـمـله ايـنـكـه گـيـورگيو در كتاب محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت ميگويد محمد در سفر معراج به جائى رسيد كه صداى قلم خدا را مى شنيد و مى فهميد كه خـدا مـشـغـول نـگهدارى حساب افراد ميباشد! ولى با اينكه صداى قلم خدا را مى شنيد او را نـمـى ديد! زيرا هيچكس نميتواند خدا را ببيند و لو پيغمبر باشد (محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت صفحه 125).
ايـن نـشـان مـيدهد كه مخصوصا قلم از نوع قلم چوبى است! كه به هنگام حركت روى كاغذ تحرير مى لرزد و صدا ميكند!! و امثال اين خرافات و لاطائلات.
نه هدف اين بوده كه روح بزرگ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مشاهده اسرار عظمت خدا را در سراسر جهان هستى، مخصوصا عالم بالا كه مجموعه اى است از نشانه هاى عظمت او مشاهده كند، و باز هم درك و ديد تازهاى براى هدايت و رهبرى انسانها بيابد.
ايـن هـدف صـريـحا در آيه يك سوره اسراء و آيه 18 سوره نجم آمده است. روايت جالبى نـيـز در ايـن زمـيـنـه از امـام صـادق (عليهاالسلام ) در پـاسـخ سـؤ ال از علت معراج نقل شده است كه فرمود: ان الله لا يوصف بمكان، و لا يجرى عليه زمان،
و لكـنـه عـز و جـل اراد ان يـشرف به ملائكته و سكان سماواته، و يكرمهم بمشاهدته، و يـريه من عجائب عظمته ما يخبر به بعد هبوطه: خداوند هرگز مكانى ندارد، و زمان بر او جـريـان نـمـى گـيـرد، و لكن او ميخواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پـيـامـبر در ميان آنها احترام كند و نيز از شگفتى هاى عظمتش به پيامبرش نشان دهد تا پس از بازگشت براى مردم بازگو كند.
معراج و علوم روز
در گـذشـتـه بـعـضـى از فلاسفه كه معتقد به افلاك نهگانه بطلميوسى پوست پيازى بـودنـد مـانع مهم معراج را از نظر علمى وجود همين افلاك و لزوم خرق و التيام در آنها مى پنداشتند.
ولى بـا فـرو ريـخـتـن پـايـه هاى هيئت بطلميوسى مساله خرق و التيام بدست فراموشى سـپـرده شـد، امـا بـا پـيـشـرفـتـى كـه در هـيـئت جـديـد بـه وجـود آمـد مـسـائل تـازهـاى در زمـيـنـه مـعـراج مـطـرح شـده و سـؤ الاتـى از ايـن قبيل:
1 - بـراى اقـدام بـه يـك سـفـر فـضـائى نـخـسـتـين مانع نيروى جاذبه است كه بايد با وسـائل فـوق العـاده بـر آن پـيـروز شـد، زيرا براى فرار از حوزه جاذبه زمين سرعتى لااقل معادل چهل هزار كيلومتر در ساعت لازم است!.
2 - مـانـع ديـگـر، فـقـدان هـوا در فضاى بيرون جو زمين است كه بدون آن انسان نميتواند زندگى كند.
3 - مـانـع سـوم گـرمـاى سـوزان آفـتاب و سرماى كشنده اى است كه در قسمتى كه آفتاب مستقيما ميتابد و قسمتى كه نميتابد وجود دارد.
4 - مـانـع چهارم اشعه هاى خطرناكى است كه در ماوراء جو وجود دارد مانند اشعه كيهانى و اشـعه ماوراء بنفش و اشعه ايكس، اين پرتوها هرگاه به مقدار كم به بدن انسان بتابد زيـانـى بـر ارگـانـيـسـم بدن او ندارد، ولى در بيرون جو زمين اين پرتوها فوق العاده زيـاد اسـت و كـشـنـده و مرگبار اما براى ما ساكنان زمين وجود قشر هواى جو مانع از تابش آنها است.
5 - مشكل بيوزنى است، گر چه انسان تدريجا ميتواند به بيوزنى عادت كند ولى براى مـا سـاكـنـان روى زمـيـن اگـر بـيـمـقـدمـه بـه بـيـرون جـو مـنـتـقـل شـويـم و حـالت بـيـوزنـى دسـت دهـد، تـحـمـل آن بـسـيـار مشكل يا غير ممكن است.
6 - و سـرانـجـام مـشـكـل زمـان ششمين مشكل و از مهمترين موانع است چرا كه علوم روز ميگويد سـرعـتـى بـالاتر از سرعت سير نور نيست و اگر كسى بخواهد در سراسر آسمانها سير كند بايد سرعتى بيش از سرعت سير نور داشته باشد.
در برابر اين سؤ الات توجه به چند نكته لازم است:
1 - مـا مى دانيم كه با آن همه مشكلاتى كه در سفر فضائى است بالاخره انسان توانسته اسـت بـا نـيـروى عـلم بـر آن پـيـروز گـردد، و غـيـر از مشكل زمان همه مشكلات حل شده و مشكل زمان هم مربوط به سفر به مناطق دور دست است.
2 - بـدون شـك مـسـاله مـعـراج، جـنبه عادى نداشته بلكه با استفاده از نيرو و قدرت بى پـايـان خـداونـد صورت گرفته است، و همه معجزات انبياء همين گونه است، به عبارت روشـنـتـر مـعـجـزه بـايـد عقلا محال نباشد، و همين اندازه كه عقلا امكان پذير بود بقيه با استمداد از قدرت خداوند حل شدنى است.
هـنـگامى كه بشر با پيشرفت علم توانائى پيدا كند كه وسائلى بسازد سريع، آنچنان سريع كه از حوزه جاذبه زمين بيرون رود، سفينه هائى بسازد كه مساله
اشـعـه هاى مرگبار بيرون جو را حل كند، لباسهائى بپوشد كه او را در برابر سرما و گـرمـاى فـوق العـاده حفظ نمايد، با تمرين به بيوزنى عادت نمايد خلاصه جائى كه انـسـان بـتواند با استفاده از نيروى محدودش، اين راه را طى كند آيا با استمداد از نيروى نامحدود الهى حل شدنى نيست ؟!
مـا يـقـيـن داريـم كه خدا مركب سريع السيرى كه متناسب اين سفر فضائى بوده باشد در اخـتـيـار پـيامبرش گذارده است، و او را از نظر خطراتى كه در اين سفر وجود داشته زير پوشش حمايت خود گرفته، اين مركب چگونه بوده است و چه نام داشته ؟ براق ؟ رفرف ؟ يا مركب ديگر؟ در هر حال مركب مرموز و ناشناخته اى است از نظر ما؟.
از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه فـرضـيـه حـد اكـثـر سرعت كه در بالا گفته شد، امروز در ميان دانشمندان متزلزل شده، هر چند اينشتاين در فرضيه معروف خودش به آن سخت معتقد بوده است.
دانـشـمندان امروز ميگويند امواج جاذبه بدون نياز به زمان در آن واحد از يكسوى جهان به سـوى ديـگـر مـنـتـقـل مـيـشـود و اثـر مـيـگـذارد، و حـتـى ايـن احـتـمـال وجـود دارد كـه در حـركـات مـربـوط بـه گـسـتـردگـى جـهـان (مـيـدانـيـم جـهان در حـال تـوسـعـه است و ستاره ها و منظومه ها به سرعت از هم دور ميشوند) منظومه هائى وجود دارند كه با سرعتى بيش از سرعت سير نور از مركز جهان دور ميشوند دقت كنيد).
كـوتـاه سـخـن ايـنـكه مشكلاتى كه گفته شد هيچكدام به صورت يك مانع عقلى در اين راه نـيـست، مانعى كه معراج را به صورت يك محال عقلى در آورد، بلكه مشكلاتى است كه با استفاده از وسائل و نيروى لازم قابل حل است.
به هر حال مساله معراج نه از نظر استدلالات عقلى غير ممكن است و نه از نـظـر مـوازيـن عـلم روز و خـارق العـاده بـودن آن را نـيـز هـمـه قبول دارند بنا بر اين هر گاه با دليل قاطع نقلى ثابت شود بايد آن را پذيرفت.
در زمـيـنـه مـبـاحـث مـعـراج مـطـالب ديـگـرى هـسـت كـه بـه خـواسـت خـدا در ذيل سوره نجم خواهد آمد.
آيه (2) تا (8) و ترجمه
( و اتينا موسى الكتب و جعلناه هدى لبنى اسرائيل الا تتخذوا من دونى وكيلا ) (2)( ذرية من حملنا مع نوح انه كان عبدا شكورا ) (3)( و قـضـيـنـا الى بـنـى اسـرائيـل فـى الكـتـاب لتـفـسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا ) (4)( فـاذا جـاء وعـد اولئهـمـا بـعـثـنـا عـليـكـم عـبـادا لنـا اولى بـاس شـديـد فـجـاسـوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا ) (5)( ثم رددنا لكم الكرة عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا ) (6)( ان احـسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها فاذا جاء وعد الاخرة ليسؤ وا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة و ليتبروا ما علوا تتبيرا ) (7)( عسى ربكم ان يرحمكم و ان عدتم عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا ) (8)
ترجمه:
2 - مـا بـه مـوسـى كـتـاب آسـمـانـى داديـم و آنـرا وسـيـله هـدايـت بـنـى اسرائيل نموديم (و گفتيم ) غير ما را تكيه گاه خود قرار ندهيد.
3 - اى فـرزنـدان كـسـانـى كـه با نوح (بر كشتى ) سوار كرديم، او بنده شكرگزارى بود.
4 - مـا بـه بـنـى اسـرائيل در كتاب (تورات ) اعلام كرديم كه دوبار در زمين فساد خواهيد كرد، و برترى جوئى بزرگى خواهيد نمود.
5 - هـنـگامى كه نخستين وعده فرا رسد مردانى پيكارجو را بر شما مى فرستيم (تا سخت شـمـا را در هـم كـوبـند حتى براى بدست آوردن مجرمان ) خانه ها را جستجو مى كنند، و اين وعده اى است قطعى.
6 - سـپـس شـمـا را بـر آنـهـا چـيره مى كنيم و اموال و فرزندانتان را افزون خواهيم كرد و نفرات شما را بيشتر (از دشمن ) قرار مى دهيم.
7 - اگر نيكى كنيد بخودتان نيكى مى كنيد، و اگر بدى كنيد باز هم به خود مى كنيد، و هـنـگـامـى كه وعده دوم فرا رسد (آنچنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت كه ) آثار غم و انـدوه در صـورت هـايـتان ظاهر مى شود و داخل مسجد (اقصى ) مى شوند، همانگونه كه در دفعه اول وارد شدند، و آنچه را زير سلطه خود مى گيرند درهم مى كوبند!
8 - امـيد است پروردگارتان به شما رحم كند، هر گاه برگرديد ما باز مى گرديم، و جهنم را زندان سخت كافران قرار داديم.
تفسير:
دو طوفان بزرگ
از آنـجـا كـه نـخـسـتـيـن آيـه ايـن سـوره از سـير پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از (مـسـجـدالحـرام ) بـه (مـسـجـداقصى ) در يك شب به عنوان يك اعجاز و اكرام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن
مـى گفت، و اين گونه موضوعات غالبا از طرف مشركان و مخالفان مورد انكار واقع مى شد كه چگونه ممكن است پيامبرى از ميان ما بر خيزد كه اينهمه افتخار داشته باشد لذا در آيـات مـورد بـحـث اشـاره بـه دعوت موسى به كتاب آسمانى او مى كند تا معلوم شود اين برنامه رسالت چيز نوظهورى نيست، همچنين مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشركان نيز در تاريخ گذشته مخصوصا تاريخ بنى اسرائيل، سابقه دارد.
به همين دليل در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (ما به موسى كتاب آسمانى داديم )( و آتينا موسى الكتاب ) .
(و آنـرا مـايـه هـدايـت بـنـى اسـرائيـل قـرار داديـم )( و جـعـلنـاه هـدى لبـنـى اسرائيل ) .
بـدون شـك مـنـظور از (كتاب ) در اينجا (تورات ) است كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل در اختيار موسى (عليهالسلام ) گذاشت.
سـپـس بـه هـدف اساسى بعثت پيامبران از جمله موسى اشاره مى كند كه (به آنها گفتيم غير مرا وكيل و تكيه گاه خود قرار ندهيد)( الا تتخذوا من دونى وكيلا ) .
ايـن يـكـى از شـاخـه هـاى اصـلى تـوحـيـد اسـت، تـوحـيـد در عـمـل كـه نشانه توحيد در عقيده است، كسى كه موثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى دانـد بـه غـيـر او تـكيه نخواهد كرد، و آنها كه تكيه گاههاى ديگر براى خود انتخاب مى كنند دليل بر ضعف توحيد اعتقاديشان است.
عـاليترين تجليات هدايت كتب آسمانى، برافروختن نور توحيد در دلها است كه نتيجه آن (از همه بريدن و به خدا پيوستن ) و بر او تكيه كردن است.
در آيـه بـعـد بـراى ايـنـكه عواطف بنى اسرائيل را در رابطه با شكرگزارى از نعمتهاى الهـى مـخـصـوصا نعمت معنوى و روحانى كتاب آسمانى برانگيزد آنها را مخاطب ساخته مى گـويـد: (اى فـرزنـدان كـسـانـى كـه بـا نـوح در كـشـتـى حمل كرديم )( ذرية من حملنا مع نوح ) .
فراموش نكنيد كه (نوح بنده شكرگزارى بود)( انه كان عبدا شكورا ) .
شـمـا كـه فرزندان ياران نوح هستيد چرا به همان برنامه نياكان باايمانتان اقتدا نكنيد؟ چرا در راه كفران گام بگذاريد؟!
(شـكـور) صـيـغـه مـبـالغـه و بـه مـعـنـى بـسـيـار شـكـرگـزار اسـت، و ايـنـكـه بـنـى اسـرائيل را به عنوان فرزندان همراهان نوح شمرده، شايد بخاطر آنست كه طبق تواريخ مـعـروف، نـوح داراى سـه فـرزنـد بنامهاى (سام ) و (حام ) و (يافث ) بود كه مـردم روى زمـيـن پـس از طـوفـان نـوح از آنـهـا گـسـتـرش يـافـتند از جمله مخصوصا بنى اسرائيل.
بـدون شـك هـمـه پيامبران بنده شكرگزار خدا بودند، ولى براى نوح، ويژگيهائى در احـاديـث وارد شـده كـه او را شـايـسـتـه ايـن تـوصيف نموده است، از جمله اينكه هر زمان كه لبـاس مـى پـوشـيـد، يـا آب مـى نـوشيد، يا غذائى مى خورد و يا نعمت ديگرى به او مى رسيد فورا به ياد خدا مى افتاد و شكرگزارى مى كرد.
در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) و امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: (نوح، هـمـه روز صـبـحگاهان و عصرگاهان اين دعا را مى خواند: اللهم انى اشهدك ان ما اصبح او امـس بـى مـن نعمة فى دين او دنيا فمنك، وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها على حتى ترضى، و بعد الرضا.
:(خـداونـدا مـن ترا گواه مى گيرم كه هر نعمتى صبح و شام به من مى رسد، چه دينى و چـه دنـيـوى، چـه مـعنوى و چه مادى، همه از سوى تو است، يگانه اى و شريكى ندارى، حمد مخصوص تو است و شكر هم از آن تو، آنقدر شكرت مى گويم تا از من خشنود شوى و حتى بعد از خشنودى ).
سپس امام افزود شكر نوح اين گونه بود.
سـپـس بـه ذكـر گـوشـه اى از تـاريـخ پـر مـاجـراى بـنـى اسـرائيـل پـرداخـتـه و مـى گـويـد: (مـا در كـتـاب تـورات بـه بـنـى اسـرائيـل اعلام كرديم كه شما در زمين، دو بار فساد خواهيد كرد، و راه طغيان بزرگى را در پـيـش خـواهـيـد گـرفـت )( و قـضـيـنـا الى بـنـى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا ) .
(قضاء) گر چه داراى معانى مختلفى است اما در اينجا به معنى (اعلام ) است.
مـنـظـور از كـلمـه (الارض ) بـه قـريـنـه آيـات بـعـد سـرزمـيـن مقدس فلسطين است كه (مسجدالاقصى ) در آن واقع شده است.
در آيـات بـعـد بـه شـرح اين دو فساد بزرگ و حوادثى كه بعد از آن به عنوان مجازات الهى واقع شد پرداخته چنين مى گويد.
(هـنـگـامـى كـه نـخـسـتـين وعده فرا رسد و شما دست به فساد و خونريزى و ظلم و جنايت بزنيد، ما گروهى از بندگان رزمنده و جنگجوى خود را به سراغ شما مى فرستيم ) تا بـه كـيـفر اعمالتان شما را درهم بكوبد( فاذا جاء وعد اولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى بأس شديد ) .
اين قوم جنگجو آنچنان بر شما هجوم مى برند كه حتى براى يافتن نفراتتان (هـر خـانـه و ديـارى را جـسـتـجـو مـى كـنـنـد)( فـجـاسـوا خلال الديار ) .
(و اين يك وعده قطعى و تخلف ناپذير خواهد بود)( و كان وعدا مفعولا ) .
(سـپـس الطـاف الهـى بـار ديـگـر بـه سـراغ شما آمد و شما را بر آن قوم مهاجم پيروز كرديم )( ثم رددنا لكم الكرة عليهم ) .
(و شما را بوسيله اموال و ثروت سرشار و فرزندان و نفرات بسيار تقويت نموديم )( و امددناكم باموال و بنين ) .
(آنچنان كه نفرات شما بر نفرات دشمن فزونى گرفت )( و جعلناكم اكثر نفيرا ) .
اين گونه الطاف الهى شامل حـال شـمـا مـى شـود شـايـد بـه خـود آئيد و به اصلاح خويشتن بپردازيد دست از زشتيها برداريد و به نيكى ها رو آريد، چرا كه:
(اگـر نيكى كنيد به خود نيكى كرده ايد و اگر بدى كنيد به خود بدى كرده ايد)( ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها ) .
ايـن يـك سـنـت هـمـيـشـگى است نيكى ها و بديها سرانجام به خود انسان باز مى گردد، هر ضـربـه اى كه انسان مى زند بر پيكر خويشتن زده است، و هر خدمتى به ديگرى مى كند در حـقـيـقت به خود خدمت كرده است، ولى مع الاسف نه آن مجازات شما را بيدار مى كند و نه ايـن نـعـمـت و رحـمـت مـجـدد الهـى بـاز هم به طغيان مى پردازيد و راه ظلم و ستم و تعدى و تـجـاوز را پـيش مى گيريد و فساد كبير در زمين ايجاد مى كنيد و برترى جوئى را از حد مى گذرانيد.
سـپـس وعـده دوم الهـى فرا مى رسد: (هنگامى كه اين وعده دوم فرا مى رسد باز گروهى جـنـگـجـو و پـيـكـارگر بر شما چيره مى شوند، آنچنان بلائى به سرتان مى آورند كه آثار غم و اندوه از صورتهاى شما مى بارد)( فاذا جاء وعد الاخرة ليسوئوا وجوهكم ) .
آنـهـا حـتـى بـزرگ مـعـبـدتـان بـيـت المـقـدس را از دسـت شـمـا مـى گـيـرنـد (و در آن داخـل مـى شـونـد هـمـانـگـونـه كـه بـار اول داخـل شـدنـد)( و ليـدخـلوا المـسجد كما دخلوه اول مرة ) .
آنـهـا بـه ايـن هـم قـنـاعـت نـمـى كـنـنـد، (تـمـام بـلاد و سـرزمـيـنـهـائى را كـه اشغال كرده اند درهم مى كوبند و ويران مى كنند)( و ليتبروا ما علوا تتبيرا ) .
بـا ايـن حـال بـاز درهـاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نيست باز هم (ممكن است خداوند به شما رحم كند)( عسى ربكم ان يرحمكم ) .
(و اگر به سوى ما باز گرديد ما هم لطف و رحمت خود را به شما باز مى گردانيم، و اگر به فساد و برترى جوئى گرائيد باز هم شما را به كيفر شديد گرفتار خواهيم ساخت )( و ان عدتم عدنا ) .
و تـازه ايـن مـجازات دنيا است (و ما جهنم را براى كافران زندان سختى قرار داده ايم )( و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا ) .
نكته ها:
1 - دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل
در آيـات فـوق، سـخـن از دو انـحـراف اجـتـمـاعـى بـنـى اسرائيل كه منجر به فساد و بـرتـرى جـوئى مـى گـردد بـه مـيـان آمـده اسـت، كـه بـه دنبال هر يك از اين دو، خداوند مردانى نيرومند و پيكار جو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات كنند و به كيفر اعمالشان برسانند.
گـر چـه تـاريـخ پـر مـاجـراى بـنـى اسـرائيل، فراز و نشيب بسيار دارد، و پيروزيها و شـكـسـتـها در آن فراوان ديده مى شود اما در اينكه قرآن به كداميك از اين حوادث اشاره مى كند در ميان مفسران گفتگو بسيار زياد است، كه به عنوان نمونه چند قسمت از آنها را ذيلا مى آوريم.
1 - آنـچـه از تـاريـخ بنى اسرائيل استفاده مى شود اين است كه نخستين كسى كه بر آنها هـجـوم آورد و بـيـت المـقـدس را ويـران كـرد، بـخـت النـصـر پـادشـاه بـابـل بود، و هفتاد سال بيت المقدس به همان حال باقى ماند، تا يهود قيام كردند و آنرا نـوسـازى نـمـودنـد، دومـيـن كـسـى كـه بـر آنـهـا هجوم برد قيصر روم اسپيانوس بود كه وزيـرش (طـرطـوز) را مـاءمـور ايـن كـار كـرد، او بـه تـخـريب بيت المقدس و تضعيف و قـتـل بـنـى اسـرائيـل كـمـر بـسـت، و ايـن حـدود يـكـصـد سال قبل از ميلاد بود.
بـنابراين ممكن است دو حادثه اى كه قرآن به آن اشاره مى كند همان باشد كه در تاريخ بـنـى اسـرائيـل نـيـز آمـده اسـت، زيـرا حـوادث ديـگـر در تـاريـخ بـنـى اسـرائيـل آنـچـنـان شديد نبود كه حكومت آنها را به كلى از هم متلاشى كند، ولى حمله بخت النصر، قدرت و شوكت آنها را به كلى درهم كوبيد، اين تا زمان (كورش ) ادامه داشت، و پـس از آن بنى اسرائيل مجددا به قدرت رسيدند و اين وضع ادامه داشت تا بار ديگر قيصر روم بر آنها هجوم برد و حكومتشان را متلاشى كرد و اين دربدرى همچنان ادامه يافت (تـا در اين اواخر كه به كمك قدرتهاى جهانخوار و استعمارگر حكومتى براى خود دست و پا كردند).
2 - (طـبـرى ) در تـفـسـيـر خـود نـقـل مى كند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مراد
از فـسـاد اول قـتـل حضرت زكريا و گروهى ديگر از پيامبران، و منظور از وعده نخستين، وعـده انـتـقام الهى از بنى اسرائيل به وسيله (بخت النصر) مى باشد، و مراد از فساد دوم شـورشـى اسـت كـه بعد از آزادى بوسيله يكى از سلاطين فارس مرتكب شدند، و دست به فساد زدند، و مراد از وعده دوم هجوم (انطياخوس ) پادشاه روم است.
ايـن تـفـسـيـر بـا تـفسير اول تا اندازه اى قابل انطباق است، ولى هم راوى اين حديث مورد وثوق نيست و هم انطباق تاريخ (زكريا) و (يحيى ) بر تاريخ (بخت النصر) و (اسـپـيـانـوس يـا انـطـيـاخوس ) محرز نمى باشد، بلكه بنا به گفته بعضى بخت النـصـر مـعـاصـر (ارمـيـا) يـا (دانـيـال ) پـيـامـبـر بـوده، و قـيـام او حـدود شـشصد سال پيش از زمان يحيى صورت گرفته بنا بر اين چگونه قيام بخت النصر مى تواند براى انتقام خون يحيى اقدام كرده باشد.
3 - بـعـضـى ديـگر گفته اند بيت المقدس يكبار در زمان داود و سليمان ساخته شد و بخت النصر آن را ويران كرد كه اين همان وعده اولى است كه قرآن به آن اشاره مى كند، و بار ديـگـر در زمـان پـادشـاهـان هـخامنشى ساخته و آباد شد و آنرا طيطوس رومى ويران ساخت (تـوجـه داشـتـه بـاشـيـد طـيـطـوس يـا طـرطـوز كـه در بـالا ذكـر شـد قـابـل انـطـبـاق است ) و از آن پس همچنان ويران ماند تا در عصر خليفه دوم كه آن سرزمين بوسيله مسلمانان فتح شد:
اين تفسير نيز چندان منافات با دو تفسير بالا ندارد.
4 - در بـرابـر تـفـسـيـرهـاى فـوق و تـفاسير ديگرى كه كم و بيش با آنها هماهنگ است، تـفـسـيـر ديـگـرى داريـم كـه سـيـد قـطـب در تـفـسـيـر فـى ظلال احتمال آن را داده است كه با آنچه گفته شد به كلى متفاوت مى باشد، و آن اينكه:
ايـن دو حـادثـه تـاريـخـى در گـذشـتـه و در زمـان نزول قرآن واقع نشده بوده بلكه مربوط به آينده است كه يكى از آنها احتمالا فساد آنها در آغـاز اسلام بود كه منجر به قيام مسلمانان به فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـر ضد آنان شد و به كلى از جزيره عرب بيرون رانده شدند، و ديگرى مربوط به قيام نازيهاى آلمان به رياست هيتلر بر ضد يهود بوده است.
ولى اشـكـال ايـن تـفـسـيـر ايـن اسـت كـه در هـيـچـيـك از آنـهـا داخل شدن قوم پيروزمند در بيت المقدس تا چه رسد به ويران كردن آن، وجود ندارد.
5 - آخرين احتمال اينكه بعضى احتمال داده اند اين دو حادثه مربوط به رويدادهاى بعد از جـنـگ جـهـانـى دوم و تـشـكـيـل حـزبـى بـنـام (صـهـيـونـيـسـم ) و تـشـكـيـل دولتـى بـنـام (اسـرائيـل ) در قـلب مـمـالك اسـلامـى اسـت، مـنـظـور از فـساد اول بـنـى اسـرائيـل و بـرتـرى جـوئى آنـها همين است، و منظور از انتقام اولى آن است كه ممالك اسلامى در آغاز كه از اين توطئه آگاه شدند دست به دست هم دادند و توانستند بيت المـقـدس و قـسـمـتـى از شـهـرهـا و قـصـبـات فـلسـطـيـن را از چنگال يهود بيرون آورند، و نفوذ يهود از مسجد اقصى به كلى قطع شد.
و مـنـظـور از فـسـاد دوم هـجـوم بـنـى اسـرائيـل بـا اتـكـاى نيروهاى استعمارى جهانخوار و اشغال سرزمينهاى اسلامى و گرفتن بيت المقدس و مسجدالاقصى است.
و بـه ايـن تـرتـيـب بـايـد مـسـلمـانـان در انـتـظـار پـيـروزى دوم بـر بـنـى اسـرائيـل بـاشـنـد بـطـورى كـه مـسـجـد اقـصـى را از چـنـگـال آنـها بيرون آورند و نفوذشان را از اين سرزمين اسلامى بكلى قطع كنند، اين همان چـيـزى اسـت كـه هـمـه مسلمين جهان در انتظار آنند و وعده فتح و نصرت الهى است نسبت به مسلمانان.
و تفاسير ديگرى كه ذكر آنها چندان قابل ملاحظه نيست.
البـتـه در تـفـسـيـر پنجم و چهارم بايد فعلهاى ماضى كه در آيه ذكر شده است همه به مـعـنـى مـضـارع بـاشـد، و البـتـه ايـن مـعـنـى در جـائى كـه فعل بعد از حروف شرط واقع مى شود از نظر ادبيات عرب بعيد نيست.
ولى ظـاهـر آيـه( ثـم رددنـا لكـم الكـرة عـليـهـم و امـددنـاكـم بـامـوال و بـنـيـن و جـعـلنـاكـم اكـثـر نـفـيـرا ) آن اسـت كـه حداقل فساد اول بنى اسرائيل و انتقام آن در گذشته واقع شده است.
از هـمـه ايـنـهـا گذشته مساله مهمى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه ظـاهـر تعبير( بعثنا عليكم عبادا لنا اولى بأس شديد ) (ما گروهى از بندگان خود را كه قـدرت جـنـگـى زيـادى داشـتـنـد بر ضد شما مبعوث كرديم، نشان مى دهد كه گروه انتقام گـيـرنـده مـردان بـاايـمـان بـودنـد كـه شـايـسته نام (عباد) و عنوان (لنا) و همچنين (بـعـثـنـا) بـوده انـد و اين معنى در بسيارى از تفاسير كه در بالا گفته شد ديده نمى شود).
البته نمى توان انكار كرد كه عنوان بعث (برانگيختن ) هميشه در مورد پيامبران و مؤ منان بـه كـار نـرفـتـه، بـلكـه در غـيـر آنـهـا نـيـز در قـرآن اسـتـعـمـال شـده مـانـنـد آنـچـه در داسـتـان (هـابـيـل ) و (قـابـيـل ) مـى خـوانـيـم:( فـبـعـث الله غـرابـا يـبـحـث فى الارض ) : (خداوند كلاغى را برانگيخت كه زمين را جستجو مى كرد) (مائده آيه 31).
و در مـورد عـذابـهـاى زمـيـنـى و آسـمـانـى ايـن كـلمـه بـه كـار رفـتـه اسـت( قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم ) (انعام - 65).
و نيز كلمه (عباد) و يا (عبد) در افرادى كه مورد مذمتند احيانا به كار رفته است، از جمله به كار رفتن اين كلمه در مورد گنهكاران در آيه 58 فرقان و كفى به بذنوب عباده خبيرا و در آيه 27 سوره شورى در مورد طغيانگران
( و لو بـسـط الله الرزق لعـبـاده لبـغـوا فـى الارض ) و در مـورد خـطـاكـاران و منحرفان از اصل توحيد در آيه 118 سوره مائده مى خوانيم:( ان تعذبهم فانهم عبادك ) .
ولى بـا همه اوصاف نمى توان انكار كرد كه اگر قرينه قاطعى قائم نشود ظاهر آيات مورد بحث در بدو نظر آنست كه جمعيت انتقام گيرنده مردمى باايمانند.
بـه هـر حـال آيـات فـوق اجـمـالا بـه مـا مـى گـويـد كـه بـنـى اسـرائيـل دو بـار سـخت به فساد دست زدند و استكبار ورزيدند و خدا از آنها انتقام سختى گـرفـت، و هـدف از بـيان اين موضوع درس عبرتى براى آنها و ما و همه انسانها است تا بـدانـيـم سـتـمگريها و فسادانگيزى ها در پيشگاه خدا بدون مجازات نمى ماند، هنگامى كه قـدرت يـافـتـيـم حـوادث دردنـاكـى را كـه در آيـنـده در انـتـظار ما است فراموش نكنيم و از تواريخ گذشتگان اين درس را بياموزيم.
2 - هر چه كنيد به خود كنيد!
در آيـات فـوق بـه ايـن اصـل اساسى اشاره شده كه خوبيها و بديهاى شما به خودتان بـاز مـى گـردد، گـر چـه ظـاهـرا مـخـاطـب اين جمله بنى اسرائيلند ولى بديهى است بنى اسـرائيـل در ايـن مـسـاله خـصـوصـيـتـى نـدارنـد، ايـن قـانـون هـمـيـشـگـى در طول تاريخ بشر است، و خود تاريخ گواه آن است.
بـسـيـار بودند كسانى كه سنتهاى زشت و ناروا و قوانين ظالمانه و بدعتهاى غير انسانى گـذاردنـد و سـرانـجـام دامـان خودشان و دوستانشان را گرفت، و در همان چاهى كه براى ديگران كنده بودند افتادند.
مخصوصا ايجاد فساد در روى زمين، و برترى جوئى و استكبار (علو كبير) از امورى است كـه اثـرش در هـمـيـن جـهـان دامـان انـسـان را مـى گـيـرد، و بـه هـمـيـن دليـل بـنـى اسرائيل بارها گرفتار شكستهاى سخت و پراكندگى و بدبختى شدند، چرا كه دست به فساد در ارض زدند.
هـم اكـنـون گـروهـى از قـوم يهود يعنى صهيونيستها اقدام به غصب سرزمينهاى ديگران و آواره سـاخـتن آنها از وطنهايشان و كشتن و نابود كردن فرزندانشان كرده اند و حتى احترام خانه خدا بيت المقدس را نيز رعايت نكردند.
آنـهـا در بـرخـورد بـا مـسـائل جـهـانـى، عملا نشان داده اند كه تابع هيچ قانون و معيارى نـيـسـتـنـد، هـرگـاه فـرضا يك جنگجوى فلسطينى به سوى آنها شليك كند آنها در عوض اردوگـاهـهـاى آوارگـان و كـودكـسـتـانـهـا و بـيمارستانهاى آنان را بمباران مى كنند، و در مـقـابـل كـشـتـه شـدن يـك نـفر از آنها، گاهى صدها نفر بيگناه را درو مى كنند و خانه هاى زيادى را منفجر مى سازند!
آنها به هيچيك از مصوبات مجامع بين المللى خود را پايبند نمى دانند و علنا و آشكارا همه را زيـر پـا مـى گـذارنـد، بـدون شـك ايـنـهـمـه قـانـونـشـكـنـى و بـيـدادگـرى و اعـمـال ضـد انـسـانـى بـه خـاطـر آنست كه به قدرت جهانخوارى همچون (آمريكا) متكى هـسـتـنـد، ولى اين نيز قابل ترديد نيست كه خود اين قوم و جمعيت از نظر اخلاقى و فكرى نـمـونه كاملى از جنايت و ناديده گرفتن همه مسائل انسانى مى باشند، و اين خود مصداقى اسـت از فـسـاد در ارض و بـرتـرى جـوئى و اسـتـكبار و بايد در انتظار اين بود كه باز (عـبـادا لنـا اولى بـأس شـديد) بر آنها چيره شوند و وعده قطعى خدا را درباره آنها عملى سازند.
3 - تطبيق آيات بر تواريخ اسلامى
در روايات مختلفى ميبينيم كه آيات فوق بر حوادث تاريخ مسلمانان نيز تـطـبـيـق شـده اسـت از جـمـله فـسـاد اول و دوم اشـاره بـه قـتـل عـلى (عليهالسلام ) و ضربه بر پيكر امام حسن (عليهالسلام ) است و يا منظور از بعثنا عليكم عبادا لنا أولى بأس شديد حضرت مهدى (عليهالسلام ) (قائم ) و يارانش مى باشند.
و در بـعـضـى ديـگـر اشـاره بـه جـمـعـيـتـى گـرفـتـه شـده اسـت كـه قبل از مهدى (عليهالسلام ) قيام مى كنند.
پـر واضـح اسـت كـه هـرگز مفهوم اين احاديث تفسير آيات فوق در محتواى لفظيش نيست، چـرا كـه ايـن آيات با صراحت تمام از بنى اسرائيل سخن مى گويد بلكه منظور اين است كـه مـشـابـه هـمـان بـرنـامـه در ايـن امـت از فـسـادهـا و مـجـازاتـهـا رخ مـى دهـد، و ايـن دليـل روشـنـى اسـت بـر ايـن كـه بـرنـامـه فـوق هـر چـنـد در مـورد بـنـى اسـرائيـل ذكـر شـده امـا يـك قـانـون كـلى اسـت در هـمـه اقـوام و ملل و يك سنت جارى عمومى است در طول تاريخ بشر.
آيه (9) تا (12) و ترجمه
( ان هـذا القـران يـهـدى للتـى هـى اقوم و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا كبيرا ) (9)( و ان الذين لا يؤمنون بالاخرة اعتدنا لهم عذابا اليما ) (10)( و يدع الانسان بالشر دعأه بالخير و كان الانسان عجولا ) (11)( و جعلنا الليل و النهار ايتين فمحونا اية الليل و جعلنا اية النهار مبصرة لتبتغوا فضلا من ربكم و لتعلموا عدد السنين و الحساب و كل شى ء فصلناه تفصيلا ) (12)
ترجمه:
9 - ايـن قـرآن بـه راهـى هـدايـت مـى كـنـد كـه مـسـتـقيم ترين راههاست، و به مؤ منانى كه عمل صالح انجام مى دهند بشارت مى دهد كه براى آنها پاداش بزرگى است.
10 - و اينكه آنها به قيامت ايمان نمى آورند عذاب دردناكى برايشان آماده ساخته ايم.
11 - و انـسـان (بـر اثـر شـتـابـزدگى ) بديها را طلب مى كند آنگونه كه نيكيها را مى طلبد، و انسان همواره عجول است.
12 - مـا شـب و روز را دو نـشـانـه تـوحـيد و عظمت خود) قرار داديم سپس نشانه شب را محو كـرده و نـشـان روز را روشـنـى بـخـش سـاخـتـيـم، تـا فـضـل پـروردگـار را (در پـرتـو آن ) بـطـلبيد (و به تلاش زندگى برخيزيد) و عدد سالها و حساب را بدانيد و هر چيزى را بطور مشخص (و آشكار) بيان كرديم.
تفسير:
مستقيم ترين راه خوشبختى
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از بـنى اسرائيل و كتاب آسمانيشان تورات و تخلفشان از اين برنامه الهى و كيفرهايشان در اين رابطه در ميان بود.
از ايـن بـحـث بـه قـرآن مـجـيـد كـتـاب آسـمـانـى مـسـلمـيـن كه آخرين حلقه كتب آسمانى است منتقل مى شود و مى گويد: (اين قرآن مردم را به آئينى كه مستقيم ترين و پابرجاترين آئينها است هدايت مى كند)( ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ) .
(اقـوم ) از مـاده (قـيـام ) گـرفته شده است، و از آنجا كه انسان به هنگامى كه مى خواهد فعاليت پيگيرى انجام دهد قيام مى كند و به كار مى پردازد از اين نظر قيام كنايه از حـسـن انـجـام امور و آمادگى براى فعاليت آمده است، ضمنا (استقامت ) كه از همين ماده گـرفـته شده است و (قيم ) كه آنهم از اين ماده است به معنى صاف و مستقيم و ثابت و پا بر جا است.
و از آنـجـا كـه (اقـوم ) صـيـغـه (افعل تفضيل ) است به معنى صافتر و مستقيمتر و پابرجاتر مى آيد و به اين ترتيب، مفهوم آيه فوق چنين است كه (قرآن به طريقه اى كه مستقيم ترين و صافترين و پابرجاترين طرق است دعوت مى كند).
صـاف و مـسـتـقـيـم از نـظـر عـقـائدى كـه عـرضـه مـى كـنـد، عـقـائدى روشـن، قـابـل درك خـالى از هـر گـونـه ابـهـام و خـرافـات، عـقـائدى كـه دعـوت بـه عـمـل دارد، نـيـروهـاى انـسـانـى را بـسـيج مى كند و ميان انسان و قوانين عالم طبيعت هماهنگى برقرار مى سازد.
صـافـتـر و مـسـتـقـيـمـتـر از ايـن نـظـر كـه مـيـان ظـاهـر و بـاطـن، عـقـيـده و عمل، تفكر و برنامه، همگونى ايجاد كرده و همه را به سوى (الله ) دعوت مى كند.
صافتر و مستقيمتر از نظر قوانين اجتماعى و اقتصادى و نظامات سياسى كه بـر جـامـعـه انـسانى حكم فرما است كه هم جنبه هاى معنوى را پرورش مى دهد و هم از نظر مادى، تكامل آفرين است.
بـه افـراط و تـفـريـط عـبـادت و هـمـچـنـين برنامه هاى اخلاقى كه انسان را از هر گونه تـمـايـل بـه افـراط و تـفـريـط و آز و حـرص و طـمـع و اسـراف و تـبـذيـر و بخل و حسد و ضعف و استكبار رهائى مى بخشد.
و بـالاخـره صـافـتـر و مـسـتـقـيـمـتـر از نـظـر نـظـام حـكـومـتـى كـه بـرپـا دارنـده عدل است و درهم كوبنده ستم و ستمگران.
آرى قرآن هدايت به طريقه و روشى مى كند كه در تمام زمينه ها صافترين و مستقيمترين و ثابت ترين طريقه است.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه مـفـهـوم (افـعـل تـفـضـيـل )، ايـن مـعـنى را مى رساند كه در مذاهب و اديان موجود اقوام ديگر، اين استقامت و عـدالت وجـود دارد ولى در قـرآن بـيـشـتـر اسـت امـا با توجه به چند نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، زيرا:
اولا اگـر طـرف مـقايسه اديان آسمانى ديگر باشد، بدون شك آنها نيز هر كدام در زمان و عـصـر خـود آئيـنـى مـسـتـقـيـم و صـاف و پـابـرجـا بـودنـد، ولى طـبـق قـانـون تـكـامل، هنگامى كه به مرحله نهائى يعنى مرحله خاتميت برسيم، آئينى وجود خواهد داشت كه صافترين و پابرجاترين است.
ثـانـيـا اگـر طـرف مـقـايـسـه غـيـر مـذاهـب آسـمـانـى بـاشـد بـاز هـم افـعـل تـفـضـيـل در ايـنـجـا مفهوم دارد زيرا مكتبهاى ديگر مى كوشند كه سهمى از استقامت و صافى را داشته باشند ولى در مقايسه با اشتباهاتشان و در مقايسه مجموع آنها با قرآن روشـن مـى شـود كـه ايـن آئيـن از هـمـه مستقيمتر و صافتر و با ساختمان روح و جسم و جان انسان هماهنگتر و به همين دليل پابرجاتر است:
ثـالثـا هـمـانـگـونـه كـه سـابـقـا هـم اشـاره كـرده ايـم، (افعل تفضيل )، هميشه دليل بـر ايـن نيست كه طرف مقايسه، حتما سهمى از آن مفهوم را دارا است، چنانكه در قرآن مجيد مى خوانيم( افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع ام من لا يهدى الا ان يهدى ) : (آيا كسى كه به سـوى حق دعوت مى كند شايسته تر براى رهبرى است يا آنكس كه راهى به حق ندارد مگر اينكه او را رهبرى كنند) (يونس - 35).
ضـمـنـا تـوجـه بـه اين نكته لازم است كه با در نظر گرفتن اين معنى كه يكى از معانى (اقـوم ) ثـابـت تـر و پـابـرجاتر است، و با در نظر گرفتن اينكه طرف مقايسه در عـبـارت ذكـر نـشـده و بـه اصـطـلاح (حـذف مـتـعـلق دليـل بـر عـمـوم است ) روشن مى شود كه اين آيه از آياتى است كه اشاره اى به مساله خـاتـمـيـت اسـلام و پـيـامـبـر نيز دارد، چرا كه مى گويد اين آئين از همه آئينها ثابت تر و پابرجاتر است (دقت كنيد).
سـپـس از آنجا كه موضعگيريهاى مردم در برابر اين نامه مستقيم الهى مختلف است، به دو نـوع موضعگيرى مشخص و نتائج آن اشاره كرده مى فرمايد: (اين قرآن به مؤ منانى كه عـمـل صـالح انـجـام مى دهند مژده مى دهد كه براى آنان پاداش بزرگى است( و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا كبيرا ) .
(و بـه آنـهـا كـه ايـمـان بـه آخـرت و دادگـاه بـزرگـش نـدارنـد (و طـبـعـا عـمـل صـالحـى نيز انجام نمى دهند) نيز بشارت مى دهد كه عذاب دردناكى براى آنها آماده كرده ايم )( و ان الذين لا يؤ منون بالاخرة اعتدنا لهم عذابا اليما ) .
تـعـبـيـر بـه بـشارت در مورد مومنان دليلش روشن است، ولى در مورد افراد بى ايمان و طغيانگر در حقيقت يكنوع استهزاء است، و يا بشارتى است براى مومنان كه دشمنانشان به چنين سرنوشتى گرفتار مى شوند.
ضـمـنـا پـاداش مـومـنـان را در عبارت كوتاه (اجرا كبيرا) و كيفر افراد بى ايمان را در عـبـارت جـامـع (عـذابـا اليـمـا) خـلاصـه كرده كه مفهوم هر دو آنچنان وسيع است كه هر گـونـه پـاداش و كـيـفـر مـعـنـوى و مـادى، جـسـمـى و روحـانـى را شامل مى شود.
و اما اينكه در صفات دوزخيان تنها روى (عدم ايمان به آخرت ) انگشت گذارده و سخن از اعمالشان نيست، ممكن است از اين جهت باشد كه اعتقاد به آن دادگاه بزرگ بيش از هر چيز انـسـان را در مـقـابـل گناهان كنترل مى كند، و از اين گذشته انكار قيامت به انكار خدا نيز باز مى گردد، زيرا چگونه ممكن است خداوند عادل و حكيم مردم اين جهان را در شرائطى كه مـى بينيم به حال خود رها كند، و جهان ديگرى در كار نباشد، اين نه با حكمت او سازگار اسـت و نـه با عدالتش، از همه گذشته چون بحث در آيه از پاداش و كيفر است تناسب با مساله آخرت و دادگاه عدل پروردگار دارد.
در آيـه بـعـد بـه تـنـاسـب بـحـث گـذشـتـه بـه يـكـى از عـلل مـهـم بـى ايـمـانـى كـه عـدم مـطالعه كافى در امور است اشاره كرده چنين مى فرمايد: (انسان همانگونه كه نيكيها را طلب مى كند به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه كافى به طلب بديها بر مى خيزد)( و يدع الانسان بالشر دعائه بالخير ) .
(چرا كه انسان ذاتا عجول است )( و كان الانسان عجولا ) .
(دعـا) در ايـنـجـا مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـر گـونـه طـلب و خـواسـتـن را شامل مى شود، اعم از اينكه با زبان بخواهد، و يا عملا براى بدست آوردن چيزى بپا خيزد و تلاش و كوشش كند.
در حـقـيـقـت عـجـول بـودن انـسـان بـراى كـسـب مـنـافـع بـيـشـتـر و شـتـابـزدگـى او در تـحـصـيـل خـيـر و مـنـفـعـت سـبـب مـى شـود كـه تـمـام جـوانـب مسائل را مورد بررسى قرار نـدهـد، و چـه بسيار كه با اين عجله، نتواند خير واقعى خود را تشخيص دهد، بلكه هوى و هـوسـهـاى سـركـش چـهـره حـقـيـقـت را در نـظـرش دگـرگـون سـازد و بـه دنبال شر برود.
و در ايـن حـال همانگونه كه انسان، از خدا تقاضاى نيكى مى كند، بر اثر سوء تشخيص خـود، بـديـهـا را از او تـقـاضـا مـى كـنـد، و همانگونه كه براى نيكى تلاش مى كند، به دنبال شر و بدى مى رود، و اين بلاى بزرگى است براى نوع انسانها و مانع عجيبى است در طريق سعادت.
چه بسيارند كسانى كه بر اثر شتابزدگى خود را به پرتگاههاى خطرناك افكنده اند بـه گـمـان ايـنـكـه بـه محل امن و امان مى روند، در بيراهه ها گام گذارده اند به تصور اينكه به سوى منزل سعادت پيش مى روند، در زشتيها و بدبختيها غوطه ور شده اند به پندار اينكه در مسير افتخار راه مى روند و اين نتيجه شوم عجله و شتابزدگى است.
از آنچه گفتيم روشن شد كه مفهوم آيه نه منحصر به دعاى لفظى است، و نه طلب كردن عـمـلى بـلكه همه را در يك معنى جامع قرار مى گيرد و اگر بعضى از مفسران آن را در يك قسمت محدود كرده اند دليلى بر آن وجود ندارد.
و نـيـز اگـر در بـعـضـى از روايـات تـنـهـا مـسـاله دعـاى لفـظـى مـطـرح شـده از قبيل ذكر مصداق است نه تمام مفهوم، چنانكه در حديثى از حضرت امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: و اعرف طريق نجاتك و هلاكك، كى لا تدعوا الله بشى ء عسى فيه هلاكك، و انت تظن ان فيه نجاتك، قال الله تعالى و يدع الانسان بالشر دعائه بالخير و كان الانسان عجولا:
(راه نـجـات و هلاك خود را درست بشناس مبادا از خدا چيزى بطلبى كه نابودى تو در آن اسـت، در حـالى كـه گـمـان مـى بـرى، نـجـات تـو در آن اسـت، خـداونـد متعال مى گويد انسان دعاى شر مى كند آنگونه كه دعاى خير مى كند چرا كه انسان، عجول است ).
بـنـابراين تنها راه رسيدن به خير و سعادت آنست كه انسان در هر كار قدم مى گذارد با نهايت دقت و هوشيارى و دور از هر گونه عجله و شتابزدگى تمام جوانب را بررسى كند و خـود را در انـتـخـاب راه از هر گونه پيشداورى و قضاوتهاى آميخته با هوى و هوس بر كـنـار دارد، از خـدا در ايـن راه يارى بطلبد تا راه خير و سعادت را بيابد و در پرتگاه و بيراهه گام ننهد.
آيـه بـعـد سـخـن از آفـرينش شب و روز و منافع و بركات اين دو و وجود حساب و كتاب در عـالم مـى كـنـد تـا هـم دليـلى بـاشـد بـر تـوحـيـد و شـنـاخـت خـدا و بـحث گذشته معاد را تكميل كند و هم شاهدى باشد بر لزوم دقت در عواقب كارها و عدم شتابزدگى مى گويد:
(مـا شـب و روز را دو نـشـانـه از نـشـانـه هـاى خـود قـرار داديـم )( و جـعـلنـا الليل و النهار آيتين ) .
(سـپـس نشانه شب را محو، و نشانه روز را كه روشنى بخش است به جاى آن قرار داديم )( فمحونا آية الليل و جعلنا آية النهار مبصرة ) .
و از ايـن كـار دو هـدف داشـتـيـم (نـخـسـت ايـنـكـه از فضل پروردگارتان بهره گيريد)( لتبتغوا فضلا من ربكم ) .
شـبـهـا بـه استراحت پردازيد، و روزها به تلاش و كوشش و كار، و در پرتو آن از مواهب الهى بهره گيريد.
هـدف ديـگـر ايـنـكـه: (عـدد سـالهـا و حـساب كارهاى زمان بندى شده خود را بدانيد)( و لتعلموا عدد السنين و الحساب ) .
(و مـا هـر چـيـز را مـشـخـص و روشـن سـاخـتـيـم )( و كل شى ء فصلناه تفصيلا )
تا جاى هيچگونه شبهه باقى نماند.
در اينكه منظور از (آية الليل ) و (آية النهار) خود شب و روز است كه هر كدام آيه و نـشـانـه اى اسـت از پـروردگـار، يـا مـنـظـور از (آيـة الليل ) قرص ماه و (آية النهار) قرص خورشيد است ؟ در ميان مفسران گفتگو است.
امـا دقـت در خـود آيـه نـشـان مـى دهـد كـه صـحـيـح هـمـان تـفـسـيـر اول اسـت، زيـرا تـعـبـيـر( و جـعـلنـا الليـل و النـهـار آيـتـيـن ) دليـل بـر آن اسـت كـه هـر كدام آيه و نشانه اى براى اثبات وجود خدا محسوب مى شود، و منظور از محو آيه شب آنست كه پرده هاى تاريك و ظلمت بار شب در زير پوششى از نور و روشـنـائى روز مـحـو و نـابـود مـى گـردد، و آنـچـه در دل شب پنهان گشته بود در پرتو روشنائى روز آشكار مى گردد.
و اگـر در بـعـضـى ديـگـر از آيـات قـرآن (سـوره يـونـس آيـه 5) خورشيد و ماه را وسيله شـنـاسـائى سـال و مـاه و حـسـاب قـرار داده مـنـافـات بـا آنچه در بالا گفتيم ندارد، زيرا پـيدايش حساب و كتاب در برنامه زندگى انسان را مى توان به شب و روز نسبت داد و هم به خورشيد و ماه، چرا كه هر دو با هم پيوند دارند.
در نـهـج البـلاغـه در خـطبه اشباح ضمن بيان نشانه هاى عظمت خداوند چنين مى خوانيم: و جـعـل شـمـسـهـا آيـة مـبـصـرة لنـهـارهـا، و قـمـرهـا، آيـة مـمـحـوة مـن ليـلهـا، و اجـراهـمـا فـى مـنـاقـل مـجـراهـمـا، و قـدر سـيـرهـمـا فـى مـدارج درجـهـمـا، ليـمـيـز بـيـن الليـل و النـهـار بـهـمـا، و ليعلم عدد السنين و الحساب بمقاديرهما: (خورشيد را نشانه روشـنـى بـخـش روز، و مـاه را نـشـانـه محو كننده شب قرار داد، و آن دو را در مجرايشان به جـريـان انـداخـت، و مراحل سيرشان را اندازه گيرى نمود، تا ميان شب و روز تفاوت ايجاد كند، و با اندازه گيرى اين دو، شماره سالها و حساب دانسته شود).
ايـن تـعـبـيـرهـا نـيز با آنچه در تفسير اول بيان شد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه گـفـتـيـم پـيـدايـش حـسـاب و شـماره سالها را هم مى توان به شب و روز نسبت داد و هم به خورشيد و ماه، چرا كه هر دو با هم مربوطند.
نكته ها:
1 آيا انسان ذاتا عجول است ؟
نه تنها در رابطه با عجله و شتابزدگى كه در آيات فوق انسان به آن توصيف شده، در مـوارد مـتـعـددى ديـگـر از قـرآن نـيـز مذمتهائى روى عنوان (انسان ) ديده مى شود، از قـبـيـل (ظـلوم ) و (جـهول ) و (كفور) و (طغيانگر) و (هلوع ) (كم ظرفيت ) و (مغرور) و مانند آن.
ايـن تـعـبـيـرات گاهى اين سؤ ال را به وجود مى آورد كه چگونه مى توان اين امور را با بـرداشـتـى كـه از قـرآن در مـورد فـطـرت پـاك انـسـان و حامل روح خدائى بودنش داريم، هماهنگ ساخت ؟
به تعبير ديگر انسان از نظر جهان بينى اسلامى، موجودى است بسيار والا، به حدى كه لايق مقام خليفة اللهى و نمايندگى خدا در زمين است، معلم فرشتگان و برتر از آنهاست، اين موضوع با نكوهشهاى فوق چگونه سازگار است ؟!
پاسخ اين سؤ ال را در يك جمله مى توان داد كه آنهمه مقام و شخصيت و ارزش انسان مشروط بـه يـك شـرط اسـت و آن (تـربـيـت تحت نظر رهبران الهى ) است، در غير اين صورت انسان به گونه گياهى خودرو پرورش مى يابد و در ميان هوسها و شهوات غوطه ور مى شـود سـرمـايـه هـاى عـظيمى را كه بالقوه دارد از دست مى دهد و جنبه هاى منفى در وجود او آشكار مى شود.
بـنـابـراين اگر شرط مزبور تحقق يابد تمام جنبه هاى مثبتى كه در قرآن در رابطه با انـسـان آمده در وجود او بارور مى گردد، و اگر اين شرط، تحقق نيابد، جنبه هاى منفى ياد شده آشكار مى شود، لذا در آيه 19 تا 24 سوره معارج مى خوانيم( ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا الا المصلين الذين هم على صلاتهم دائمون ) .
:(انـسـان، هـلوع آفـريـده شـده، هـنـگـامـى كه بدى به او برسد بى تابى مى كند، و هـنـگـامـى كـه خـوبـى بـه او بـرسـد، بخل مى ورزد، مگر نمازگزاران كه همواره به اين برنامه ادامه مى دهند).
شـرح بيشتر اين موضوع را در سوره يونس ذيل آيه 12 نيز بيان كرديم (تفسير نمونه جلد 8 صفحه 239).
2 - بلاى شتابزدگى!
عـشق آتشين به يك موضوع و افكار سطحى و محدود، و گاه سيطره هوى و هوس بر انسان، و خوشبينى بيش از حد به يك مطلب، عوامل عجله و شتابزدگى در كارها است، و از آنجا كه بررسيهاى سطحى و مقدماتى غالبا براى پى بردن به حقيقت يك امر و سود و زيان آن كـافـى نـيست، معمولا عجله و دستپاچگى در انجام كارها، موجب ندامت و خسران و پشيمانى است.
تـا آنـجـا كـه در آيـات فـوق خـوانـديـم كـه گـاهـى عـجـله سـبـب مـى شـود، انـسـان بـه دنبال بديها برود به همان سرعت كه به دنبال نيكيها مى رود!
تـلخـكـامـى هـا و شـكـسـتـهـا و مـصـائبـى كـه دامـان انـسـان را در طـول تـاريـخ بـر اثـر عـجـله و شـتـابـزدگـى گـرفـتـه اسـت، بـيـش از آن اسـت كـه قـابـل احـصـا و شـمـاره بـاشـد، و خـود ما در طول زندگى نمونه هاى آن را آزموده ايم، و ثمرات تلخش را چشيده ايم!.
نـقـطـه مـقـابـل عـجـله (تـثـبـت ) و (تـأنـى ) يـعـنـى درنـگ كـردن، و بـا تـفـكـر و تاءمل و بررسى همه جوانب كارى را انجام دادن است.
در حـديـثـى از رسـولخـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقل شده كه فرمود: انما اهلك الناس العجلة و لو ان الناس تثبتوا لم يهلك احد: (مردم را عجله هلاك مى كند، اگر مردم با تاءمل كارها را انجام مى دادند كسى هلاك نمى شد).
در حـديـث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم مع التثبت تكون السلامة، و مع العجلة تكون الندامة: (با درنگ كردن سلامت است و با عجله ندامت )!
و نـيـز پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى فـرمـايد: ان الاناة من الله و العجلة من الشيطان!: (تأنى و ترك شتابزدگى از ناحيه خدا است و عجله از شيطان است )!.
البـتـه در روايـات اسـلامـى بـابـى در زمـيـنـه (تعجيل در كار خير داريم )، از جمله در حـديـثـى از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم:( ان الله يحب من الخير ما يعجل ) : (خداوند كار نيكى را دوست دارد كه در آن شتاب شود).
و روايـات در ايـن زمينه بسيار است كه منظور از عجله در اين روايات همان (سرعت ) است در مـقـابـل اهـمـال كـارى و تـاءخـيرهاى بيجا و امروز و فردا كردن، كه غالبا سبب بروز مشكلات و موانعى در كارها مى گردد.
شـاهـد ايـن سـخـن حـديـثـى اسـت كـه در هـمـيـن بـاب از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شـده اسـت: مـن هـم بـشـى ء مـن الخـيـر فـليـعـجـله فـان كـل شـى ء فـيـه تـأخـيـر فان للشيطان فيه نظرة: (كسى كه تصميم به كار خيرى گـرفـت بـايـد عـجله كند زيرا هر كارى را كه در آن تاءخير كنيد شيطان در آن حيله اى مى كند).
بنابراين بايد گفت: (سرعت و جديت در كارها آرى، اما عجله و شتابزدگى نه )!. و به تعبير ديگر، عجله مذموم آنست كه به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب كار و شناخت صورت گيرد، اما سرعت و عجله ممدوح آنست كه بعد از تصميم گيرى لازم، در اجـرا درنـگ نشود، و لذا در روايات مى خوانيم: (در كار خير، عجله كنيد) يعنى بعد از آنكه خير بودن كارى ثابت شد ديگر جاى مسامحه نيست.
3 - نقش عدد و حساب در زندگى انسانها.
تمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى گردد، و هيچيك از نظامات اين عالم بدون حساب نـيـسـت، طـبـيـعـى اسـت انسان كه جزئى از اين مجموعه است نمى تواند بى حساب و كتاب زندگى كند. بـه هـمين دليل در آيات مختلف قرآن يكى از نعمتهاى خدا وجود ماه و خورشيد يا شب و روز، به عنوان يك عامل ايجاد نظم و حساب در زندگى انسانها شمرده شده است، چرا كه هرج و مرج و نبودن حساب و نظم در زندگى عامل فنا و نابودى است. جـالب ايـنـكـه در آيـات فـوق بـراى نعمت شب و روز، دو فايده ذكر شده است يكى ابتغاء فضل الله كه در قرآن معمولا به معنى كسب و كار مفيد و ارزنده است، و ديگرى دانستن عدد سـالهـا و حـسـاب، شـايـد ذكـر ايـن دو در كـنـار هـم دليـلى بـر ايـن بـاشـد كه (ابتغاء فضل الله ) بدون استفاده از (حساب و كتاب ) ممكن نيست. و شـايـد ايـن سخن در زمانهاى گذشته مانند امروز تا اين حد آفتابى و روشن نبود، اما در دنياى امروز كه دنياى آمارها و اعداد و ارقام است و در كنار هر سازمان و تشكيلات اقتصادى و اجتماعى و سياسى و نظامى و علمى و فرهنگى، يك سازمان آمارى وجود دارد، به خوبى مـى تـوان بـه عمق اين اشاره قرآنى پى برد، و دانست كه قرآن نه تنها با گذشت زمان كهنه نمى شود بلكه هر قدر زمان بر آن مى گذرد تازه تر مى گردد.
آيه (13) تا (15) و ترجمه
( و كل إنسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقئه منشورا ) (13)( اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ) (14)( مـن اهـتـدى فـانـمـا يـهـتـدى لنـفـسـه و مـن ضـل فـانـمـا يضل عليها و لاتزر و ازرة وزر اخرى و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ) (15)
ترجمه:
13 - اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داده ايم، و روز قيامت كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آنرا در برابر خود گشوده مى بيند.
14 - (ايـن هـمـان نامه اعمال او است، به او مى گوئيم ) كتابت را بخوان! كافى است كه امروز خود حسابگر خود باشى!
15 - هـر كس هدايت شود براى خود هدايت يافته، و آن كس كه گمراه گردد به زيان خود گـمـراه شـده اسـت (و ضـررش مـتوجه خود او است ) و هيچكس بار گناه ديگرى را به دوش نـمـى كـشد، و ما هرگز شخص يا قومى را) مجازات نخواهيم كرد مگر آنكه پيامبرى مبعوث مى كنيم (تا وظائفشان را بيان كند).
تفسير:
چهار اصل مهم اسلامى
از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از مسائل مربوط به معاد و حساب در ميان بود، در آيات مـورد بـحـث بـه مـسـاله (حـساب اعمال انسانها) و چگونگى آن در روز قيامت پرداخته مى گويد: (اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داداه ايم )
( و كـل انـسـان الزمـنـاه طـائره فى عنقه ) . (طائر) به معنى پرنده است، ولى در اينجا اشـاره بـه چـيـزى اسـت كـه در مـيـان عـرب مـعـمـول بـوده كـه بـه وسـيـله پـرنـدگـان، فال نيك و بد مى زدند، و از چگونگى حركت آنها نتيجه گيرى مى كردند.
مـثـلا اگـر پـرنـدهـاى از طـرف راسـت آنـهـا حـركـت مـى كـرد آنـرا بـه فـال نـيـك مـى گـرفـتـنـد، و اگـر از طـرف چـپ حـركـت مـى كـرد آنـرا بـه فال بد مى گرفتند.
لذا غـالبـا ايـن كـلمـه بـه مـعـنـى فـال بـد زدن بـه كـار مـى رود، در حـالى كـه (تفال ) بيش تر به فال نيك زدن گفته مى شود.
در آيات قرآن نيز كرارا تطير به معنى فال بد آمده است مانند:( و ان تصبهم سيئة يطيروا بـمـوسـى و من معه ) : (هر گاه ناراحتى به فرعونيان مى رسيد آنرا از شوم بودن وجود موسى و همراهانش مى دانستند)! (اعراف - 131)
و در سـوره نـمـل آيـه 47 مـى خـوانـيم:( قالوا اطيرنا بك و بمن معك ) : مشركان قوم صالح (عليهالسلام ) بـه ايـن پـيـامـبـر بـزرگ گـفتند ما تو و يارانت را شوم مى دانيم و به فال بد مى گيريم!
در احـاديـث اسـلامـى مـى خـوانـيـم كـه از تـطـيـر نـهـى شـده اسـت، و راه مـبـارزه بـا آن توكل بر خدا معرفى گرديده است.
بـه هـر حـال طـائر در آيـه مـورد بحث، نيز اشاره به همين معنى است، يا به معنى بخت و طالع كه قريب الافق با مساله فال نيك و بد است مى باشد.
قـرآن در حـقـيـقـت مـى گـويـد: فـال نـيـك و بـد، و طـالع سـعـد و نـحـس، چـيـزى جـز اعمال شما نيست كه به گردنتان آويخته است!.
تـعـبـير به (الزمناه ) (ملازم او ساختهايم ) و تعبير به (فى عنقه ) (در گردن او) هـمـه دليل بر اين است كه اعمال انسان و نتائج آن در دنيا و آخرت از او جدا نمى شوند، و بـايـد در هـمـه حـال عـهـده دار و مـسـئول آنـهـا بـاشـد، هـر چـه هـسـت عمل اسـت و بـقـيـه هـمـه حـرف. بـعـضـى از مـفسران اين احتمال را نيز در اطلاق كلمه طائر بر اعـمـال انـسـانـى داده انـد كـه اعـمـال خوب و بد انسان گوئى همچون پرندهاى از وجود او برمى خيزد لذا به آن طائر اطلاق شده است.
مـفسران در معنى (طائر) در آيه مورد بحث، احتمالات متعدد ديگرى نيز ذكر كرده اند: از جـمـله (طـائر) بـه مـعـنـى (بـهـره انـسـان از خـوب و بـد)، يـا بـه مـعـنـى (دليل و راهنما) و يا به معنى (نامه اعمال ) و يا به معنى (يمن و شوم ) است.
ولى بعضى از اين تفسيرها به همان معنى كه در آغاز ذكر كرديم باز مى گردد در حالى كه بعضى ديگر از مفهوم آيه بسيار دور است.
قـرآن سـپـس اضـافـه مـى كـند ما روز قيامت كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آن را در برابر خود گشوده مى بيند( و نخرج له يوم القيامة كتابا يلقاه منشورا ) .
روشـن اسـت كـه مـنـظـور از كـتـاب چـيـزى جـز كـارنـامـه عـمـل انـسـان نـيـسـت هـمـان كـارنـامـهـاى كـه در ايـن دنـيـا نـيـز وجـود دارد و اعمال او در آن ثبت مى شود، منتها در اينجا پوشيده و مكتوم است و در آنجا گشوده و باز.
تـعـبير به (نخرج ) (بيرون مى آوريم ) و همچنين تعبير به منشور (گشوده نيز اشاره به همين معنى است كه آنچه در اينجا پنهان و سربسته است در آنجا آشكار و باز مى شود.
درباره نامه اعمال و حقيقت آن در ذيل همين آيات، بحث خواهيم كرد.
در اين هنگام به او گفته مى شود، نامه اعمالت را خودت بخوان!( اقرأ كتابك ) .
(كافى است كه خودت امروز حسابگر خويش باشى!( كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ) .
يعنى آنقدر مسائل روشـن و آشـكـار اسـت و شـواهـد و مـدارك زنـده كـه جـاى گـفـتـگـو نـيـست و هر كس اين نامه عمل را بنگرد مى تواند قضاوت و داورى كند، هر چند شخص (مجرم ) باشد، چرا كه اين نـامـه عـمـل چـنـانـكـه خـواهـد آمـد، مـجـمـوعـه اى از آثـار خـود عمل است، و يا نفس اعمال، و به اين ترتيب چيزى نيست كه بتوان آن را حاشا كرد.
آيـا اگـر مـن صـداى خـودم را از نـوار ضـبط صوت بشنوم، يا عكس دقيق خود را به هنگام انـجـام يـك عـمـل نـيـك يـا بـد بـبـيـنـم مـى تـوانـم حـاشـا كـنـم ؟ كـيـفـيـت تشكيل نامه عمل در قيامت از اين هم زندهتر و دقيقتر است.
آيـه بـعـد چـهـار حـكـم اسـاسـى و اصـولى را در رابـطـه بـا مـسـاله حـسـاب و جـزاى اعمال او بيان مى كند.
1 - نـخـست مى گويد (هر كسى هدايت را پذيرا شود به نفع خود هدايت يافته، و نتيجه اش عائد خود او مى شود)( من اهتدى فانما يهتدى لنفسه ) .
2 -(و هـر كـس گـمـراهـى را بپذيرد، به زيان خود گمراه شده است ) عواقب شومش دامن خودش را مى گيرد( و من ضل فانما يضل عليها ) .
نظير اين دو حكم را در آيه 7 همين سوره خوانديم.
3 - (هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد) و كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى كنند( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) .
(وزر) بـه مـعـنـى بـار سنگين است، و به معنى مسئوليت نيز مى آيد، چرا كه آن هم يك بار سنگين معنوى بر دوش انسان محسوب مى شود و اگر به وزير، وزير گفته مى شود به خاطر آن است كه بار سنگينى از ناحيه امير يا مردم بر دوش او گذارده شده است.
البـتـه ايـن قـانـون كـلى كـه هـيـچـكـس بـار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد هيچگونه مـنـافـاتـى با آنچه در آيه 25 سوره نحل گذشت كه مى گويد: (گمراه كنندگان بار مسئوليت كسانى را كه گمراه كرده اند نيز بر دوش مى كشند) ندارد.
زيـرا آنـهـا بـه خـاطـر اقـدام بـه گـمـراه سـاخـتـن ديـگـران، فـاعـل آن گـنـاهـنـد، و يـا هـمـچـون فـاعل آن محسوب مى شوند، بنابراين در حقيقت اين بار گـنـاهـان خـودشـان اسـت كـه بر دوش دارند و به تعبير ديگر (سبب ) در اينجا در حكم مباشر (انجام دهنده كار) است.
هـمـچنين روايات متعددى كه در زمينه سنت نيك و بد گذشت و مفهومش اين بود كه هر كس سنت نـيـك يـا بـدى بـگذارد در پاداش و كيفر عاملين به آن شريك است، نيز با آنچه در بالا گـفـتـيـم تـضـادى نـدارد، چـرا كـه (سـنـت گـذار) در واقـع از اجـزاى عـلت تـامـه عمل است و شريك در فاعليت.
4 - سـرانـجـام چـهـارمـيـن حكم را به اين صورت بيان مى كند كه ما هيچ شخص و قومى را مـجـازات نـخـواهيم كرد مگر اينكه پيامبرى را براى آنها مبعوث كنيم تا وظائفشان را كاملا تشريح و اتمام حجت كند( و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ) .
در ايـنـكـه مـنـظـور از عـذاب در ايـنـجـا هـر نـوع عـذاب دنـيـا و آخرت است يا خصوص عذاب استيصال (يعنى مجازاتهاى نابود كننده همچون طوفان نوح ) در ميان مفسران گفتگو است، ولى بـدون شـك ظـاهـر آيـه مـطـلق اسـت و هـر نـوع عـذاب را شامل مى شود.
و نـيـز در ايـنـكـه آيـا ايـن حـكـم، مـخـصـوص آن دسـتـه از مـسـائل شـرعـى اسـت كـه تـنـهـا راه فـهـم آنـهـا ادله نـقـليـه اسـت و يـا هـمـه مسائل را اعم از اصول و فروع، عقلى و نقلى شامل مى شود؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.
امـا اگـر بـخـواهـيـم بـه ظـاهـر آيـه كـه اطـلاق دارد عـمـل كـنـيـم بـايـد بـگـوئيـم هـمـه احـكـام عـقـلى و نـقـلى را در رابـطـه بـا اصـول و فـروع ديـن شـامـل مـى شـود، و مـفـهـوم ايـن سـخـن آن اسـت كه حتى در مسائلى كه عـقـل مـسـتـقـلا نـيـك و بـد آن را تـشـخـيص مى دهد (مانند خوبى عدالت و بدى ظلم ) باز تا پـيـامـبـران الهـى نـيـايـنـد و حـكـم عـقـل را بـه وسـيـله حـكـم نقل تاييد و تقويت نكنند خداوند به لطفش كسى را مجازات نخواهد كرد (دقت كنيد).
ولى از آنـجـا كـه اين مطلب بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا مستقلات عقلى نيازى به بيان شرع ندارد و حكم عقل براى اتمام حجت در اينگونه موارد كافى است، چاره اى جز اين نداريم كه مستقلات عقلى را از آيه استثناء كنيم.
و يـا اگـر اسـتـثـنـاء نـكـنـيـم، عـذاب را در ايـن جـمـله بـه مـعـنـى عـذاب اسـتيصال بگيريم كه نتيجه اش اين مى شود: خداوند به لطفش، ستمگران و منحرفان را نـابـود نـمـى كند مگر اينكه پيامبران را بفرستد و همه راه هاى سعادت را نشان دهند، حتى مـسـتـقـلات عـقـلى را بـا بـيـان شـرعـى تـايـيـد نـمـوده، اتـمـام حـجـت را از دو سـو يـعـنى عقل و نقل به انجام برسانند (باز هم دقت كنيد )
نكته ها
1 - تفال و تطير فال نيك و بد
فال (نيك ) و (بد) زدن در ميان همه اقوام بوده و هست و به نظر مى رسد سرچشمه آن، عـدم دسـتـرسـى بـه واقـعـيـات و نـاآگـاهـى از عـلل واقـعـى حـوادث بـوده اسـت و به هر حال، بدون شك اين دو، اثر طبيعى ندارند، ولى داراى اثـر روانـى هـسـتـنـد: فـال نـيـك امـيـد آفـريـن اسـت در حـالى كـه فال بد موجب ياس و نوميدى و ناتوانى مى شود.
و از آنـجـا كـه اسـلام، هـمـيـشـه از مـسـائل مـثـبـت، اسـتـقـبـال مـى كـنـد، از فال نيك نهى نكرده، ولى فال بد را به شدت محكوم كرده است.
حـتـى در بعضى از روايات آنرا در سرحد شرك شمرده اند، از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: الطـيـرة شـرك: (فال بد زدن (و آنرا در برابر خدا در سرنوشت خويش مؤ ثر دانستن ) يكنوع شرك به خدا است ).
و مـا در ايـن زمـينه، مفصلا در ذيل آيه 131 سوره اعراف بحث كرده ايم جالب اينكه اسلام در بـسـيـارى از مـوارد ايـنـگـونـه مـفـاهـيـم تـخـيـلى و پـنـدارى را در يـك كانال صحيح و سازنده قرار داده و از آن بهره بردارى كرده است.
مـثـلا در مورد آنچه در ميان عوام معروف است كه مى گويند فلان همسر خوش قدم بود و يا بد قدم، و از آن روزى كه به خانه فلانكس گام گذاشت و همسرش شد چنين و چنان گشت كـه قـطـعـا بـه ايـن صـورت خـرافـهـاى بـيـش نـيـسـت، اسـلام بـه آن شـكـل سـازنـده تربيتى داده: در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: من شوم المـرئه غـلاء مـهـرهـا و شـدة مـئونـتها...: (از بد قدمى زن آنست كه مهرش سنگين باشد و مخارج و هزينه اش زياد!...)
و در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: اما الدار فـشـؤ مـهـا ضـيـقـهـا و خـبـث جـيـرانـهـا: (خانه شوم خانه تنگ و تاريك و خانهاى است كه همسايگان بد داشته باشد)
درسـت مـلاحـظـه كـنـيـد كـه هـمـان الفـاظـى را كه در مفاهيم خرافى مردم به كار مى برند اسـتـخـدام بـراى مـفـاهيم واقعى و سازنده كرده است، و تفكر و انديشه اى كه به بيراهه ميرفت به راه راست هدايت نموده.
اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه تاييدى است بر آنچه گـفـتيم پايان مى دهيم: اللهم لا خير الا خيرك، و لاطير الا طيرك و لارب غيرك: (خداوندا نـيـكـى تـنـهـا از ناحيه تو است، هيچ فال نيك و بدى جز به اراده تو تحقق نمى يابد و پروردگارى جز تو نيست ).
2 - كارنامه عجيب اعمال آدمى
در بـسـيـارى از آيـات قـرآن و روايـات، سـخـن از نـامـه اعـمـال انـسـانـهـا بـه ميان آمده است، از مجموع اين آيات و روايات استفاده مى شود كه همه اعـمـال آدمى با تمام جزئيات در نامهاى ثبت مى شود، و روز رستاخيز اگر انسان نيكوكار باشد نامه اعمالش بدست راست او، و اگر بدكار باشد نامه اعمالش را بدست چپ او مى دهند.
در سـوره حـاقـه مـى خـوانـيـم( فـامـا مـن اوتـى كـتـابـه بـيـمـيـنـه فـيـقـول هـاؤ م اقـرؤ وا كتابيه ) : (اما آنها كه نامه اعمالشان بدست راستشان داده شده با سـرفـرازى و افـتـخـار مـى گـويـنـد هـان بـيـائيـد و نـامـه اعـمـال مـا را بـخـوانـيـد)! (حـاقـه - 19)( و امـا مـن اوتـى كـتـابـه بـشـمـاله فـيـقـول يا ليتنى لم اوت كتابيه ) : اما كسى كه نامه اعمالش در دست چپ او است مى گويد اى كاش نامه اعمالم را به دست من نمى دادند)! (حاقه - 25).
و در سـوره كـهـف آيـه 49 مـى خـوانـيـم:( و وضـع الكتاب فترى المجرمين مشفقين مما فيه و يـقـولون يـا ويـلتـنـا مـا لهـذا لكتاب لا يغادر صغيرة و لاكبيرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حـاضـرا و لا يـظلم ربك احدا ) : نامه هاى اعمال بنى آدم گسترده مى شود، در آن هنگام مجرمان را مى بينى از آنچه در آن ثبت است بيمنا كند، و مى گويند اى واى بر ما، اين چه نامه اى اسـت كـه هـيـچ گـنـاه صـغيره و كبيره اى نيست مگر آنرا ثبت و احصا كرده است ؟! و آنچه را انجام داده اند حاضر مى يابند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى كند.
در حديثى در ذيل آيه مورد بحث (اقرء كتابك...) از امام صادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: يـذكـر العـبـد جـمـيع ما عمل، و ما كتب عليه، حتى كانه فعله تلك الساعة، فلذلك قالوا يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها:
(در آن روز انـسـان آنـچـه را انـجـام داده و در نـامـه عـمـل او ثـبـت اسـت هـمـه را بـه خـاطـر مى آورد، گوئى همان ساعت آنرا انجام داده است! لذا فرياد مجرمان بلند مى شود و مى گويند: اين چه نامه اى است كه هيچ صغيره و كبيره اى را فروگزار نكرده است ).
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيد كه اين نامه چيست ؟ و چگونه است ؟ بدون شك از جنس كـتـاب و دفـتـر و نـامـه هـاى مـعـمـولى، نيست، و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين نامه عـمـل چـيـزى جـز روح انـسـان نـمـى بـاشـد كـه آثـار هـمـه اعـمـال در آن ثبت است زيرا ما هر عملى انجام مى دهيم خواه ناخواه اثرى در روح و جان ما مى گذارد.
يـا ايـنـكـه ايـن نـامـه عـمل، اعضاى پيكر ما حتى پوست تن ما، و از آن بالاتر زمين و هوا و فـضـائى اسـت كـه در آن اعـمـال خـود را انـجـام مـى دهـيـم، چـرا كـه اعـمـال مـا گذشته از اينكه در جسم و همه ذرات پيكر ما نقش مى بندند، در هوا و زمين منعكس مى شوند.
گـر چـه ايـن آثـار بـراى مـا در ايـن دنيا محسوس و درك كردنى نيست، اما بدون شك وجود دارد، و روزى كه در آن روز ديد تازه اى پيدا مى كنيم همه اينها را مى بينيم و مى خوانيم.
تعبير به خواندن هرگز نبايد ما را از آنچه در تفسير بالا ذكر شد، منحرف سازد، زيرا خـوانـدن نيز مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه مشاهده را در معنى وسيعش جاى مى دهد، مثلا در تعبيرات روزمره گاه مى گوئيم در چشمهاى او خواندم كه چه تصميمى دارد و يا فلان عمل را كه از فلانى سر زد، بقيه اش را خواندم، همچنين تعبير به خواندن، در مورد عكسه ائى كه از بيماران مى گيرند نيز امروز رائج است.
روى هـمـيـن جـهـت اسـت كـه در آيـات فـوق خـوانـديـم خـطـوط ايـن نـامـه عـمـل بـه هـيـچـوجـه قـابـل انـكـار نـيـسـت زيـرا كـه آثـار واقـعـى و تـكـويـنـى خـود عـمـل اسـت، درسـت مـانند صداى ضبط شده انسان يا عكسى كه از او گرفته اند و يا اثر انگشت او.
3 - بى گناه و با گناه را با هم نمى سوزانند!
بـه عـكس آنچه معروف است كه عوام مى گويند (آتش كه گرفت خشك و تر مى سوزد) در منطق عقل و تعليمات انبياء هيچ بى گناهى به جرم گناه ديگرى مجازات نخواهد شد، در تمام شهرهاى لوط يك خانواده مؤ من وجود داشت خدا به هنگام مجازات آن قوم منحرف و آلوده، آن يك خانواده را نجات داد.
آيات فوق نيز با صراحت مى گويد (و لا تزر وازرة وزر اخرى ).
بنابراين اگر در پاره اى از احاديث غير معتبر چيزى بر خلاف اين قانون كلى اسلام ديده شود حتما بايد آنرا كنار گذاشت، يا توجيه كرد، مانند روايتى كه مى گويد: شخص ميت بـه خـاطـر گـريـه و بى تابى بازماندگانش، معذب مى شود (ممكن است منظور از معذب شـدن، عـذاب الهـى نـبـاشـد بـلكـه نـاراحـتى است كه روح او بر اثر آگاهى از بيتابى بستگانش پيدا مى كند).
و نـيـز روشن مى شود عقيده كسانى كه مى گويند فرزندان كفار همراه پدرانشان در آتش دوزخ خـواهـنـد بـود يـك عـقـيـده اسـلامـى نيست، چرا كه هيچ فرزندى به گناه پدر و مادر مـجازات نمى گردد و به همين دليل ما در جاى خود گفته ايم كه حتى فرزندان نامشروع، شخصا هيچ گناهى ندارند و درهاى سعادت و نجات - اگر بخواهند - به روى آنان گشوده است، هر چند زمينه تربيتى دشوارى دارند.
4 - اصل برائت و آيه (ما كنا معذبين...)
در عـلم اصـول در مـبـاحـث (بـرائت ) بـه آيـه فـوق، اسـتـدلال شـده اسـت، زيـرا حـداقـل مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كـه در مـسـائلى كـه عقل قادر به درك آن نيست، خداوند بدون بعث رسولان يعنى بيان احكام و وظائف، كسى را مـجـازات نـمـى كـنـد، و ايـن دليـل بـر نـفـى مـجـازات و عـقـاب در مـوارد عـدم بـيان است، و اصل برائت نيز چيزى جز اين نمى گويد كه عقاب بدون بيان صحيح نيست.
امـا ايـنـكـه بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه مـنـظـور از عـذاب در آيـه فـوق، تـنـهـا عـذاب استيصال يعنى مجازاتهاى نابود كننده همچون طوفان نوح است، هيچ دليلى بر آن نيست، بلكه همانگونه كه گفتيم اطلاق آيه آنرا نفى مى كند و هر گونه عذاب و مجازات را فرا مى گيرد.
آيه (16) و (17) و ترجمه
( و إ ذا أردنـا أن نـهـلك قـريـة اءمـرنـا مـتـرفـيـهـا فـفـسـقـوا فـيـهـا فـحـق عـليـهـا القول فدمرناها تدميرا ) (16)( و كم اهلكنا من القرون من بعد نوح و كفى بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا ) (17)
ترجمه:
16 - و هـنـگـامـى كـه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم نخست اوامر خود را براى مترفين آنـهـا ثـروتـمـندان مست شهوت ) بيان مى داريم سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند آنها را شديدا درهم مى كوبيم!
17 - چه بسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح زندگى مى كردند (و طبق همين سنت ) آنها را هـلاك كـرديم، و كافى است كه پروردگارت از گناهان بندگانش آگاه و نسبت بر آن بيناست.
تفسير:
مراحل چهارگانه مجازات الهى
در تعقيب آخرين آيه بحث گذشته كه خاطر نشان مى كرد هرگز فرد يا گروهى را بدون بـعـث رسـولان و بـيـان دسـتـورات خـود مـجـازات نـمـى كـنيم در نخستين آيه مورد بحث همين اصل اساسى به صورت ديگرى تعقيب شده است، مى گويد:
هـنـگـامـى كـه مـا تـصـمـيـم بـر هـلاكـت قـومى بگيريم نخست او امر خود را براى مترفين و سـردمـداران آنـهـا بـيـان مـى كـنيم، سپس به هنگامى كه آنها به مخالفت و خروج از اطاعت برخيزند و استحقاق مجازات پيدا كنند، ما آنها را شديدا در هم
مى كوبيم و هلاك مى كنيم( و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا ) .
گـر چـه بـسـيـارى از مفسران احتمالات متعددى در تفسير اين آيه داده اند، ولى به اعتقاد ما آيه طبق ظاهر آن يك تفسير روشن بيشتر ندارد، و آن اينكه:
خـداونـد هـرگـز قـبـل از اتـمـام حـجت و بيان دستوراتش كسى را مؤ اخذه و مجازات نمى كند بـلكه نخست به بيان فرمانهايش مى پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پـذيـرا گـشتند چه بهتر كه سعادت دنيا و آخرتشان در آنست، و اگر به فسق و مخالفت بـرخـاسـتـنـد و همه را زير پا گذاشتند اينجا است كه فرمان عذاب در باره آنها تحقق مى پذيرد و به دنبال آن هلاكت است.
اگر درست در آيه دقت كنيم، چهار مرحله مشخص براى اين برنامه بيان شده است
1 - مرحله اوامر (و نواهى ).
2 - مرحله فسق و مخالفت.
3 - مرحله استحقاق مجازات.
4 - مرحله هلاكت.
و همه اين مراحل با فاء تفريع به يكديگر عطف شده اند.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا امر شدگان تنها مترفين هستند؟
(مـترفين از ماده (ترفه ) به معنى نعمت فراوان يعنى متنعمين و ثروتمندان از خدا بى خبر).
در پـاسـخ ايـن سـؤ ال تـوجـه به يك نكته راه گشا است و آن اينكه در بسيارى از جوامع (منظور جامعه هاى ناسالم است ) مترفين، سردمداران اجتماعند و ديگران
تابع و پيرو آنها.
به علاوه در اين تعبير اشاره به نكته ديگرى نيز هست، و آن اينكه سرچشمه غالب مفاسد اجـتـماعى نيز ثروتمندان از خدا بى خبرى هستند كه در ناز و نعمت و عيش و هوس غرقند، و هـر نـغـمـه اصـلاحـى و انـسـانـى و اخـلاقـى در گـوش آنـهـا نـاهـنـجـار اسـت، بـه هـمـيـن دليـل هـمـيـشـه در صـف اول در مـقـابـل پيامبران ايستاده بودند، و دعوت آنها را كه به نفع عدل و داد و حمايت از مستضعفان بوده هميشه بر ضد خود مى ديدند.
روى اين جهات از آنها بالخصوص ياد شده است چرا كه ريشه اصلى فساد همين گروهند.
ضمنا (دمرنا) و (تدمير) از ماده (دمار) به معنى هلاكت است.
بـه هر حال آيه فوق، هشدارى است به همه مردم با ايمان كه مراقب باشند، حكومت خويش را بدست مترفين و ثروتمندان مست شهوت ندهند و از آنها دنباله روى نكنند كه جامعه آنان را سرانجام به هلاكت و نابودى مى كشانند.
آيـه بـعـد بـه نـمـونـه هـائى از ايـن مـسـاله بـه صـورت يـك اصـل كـلى اشـاره كرده مى گويد: چه بسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح زندگى مى كردند (و طبق همين سنت ) هلاك و نابود شدند( و كم اهلكنا من القرون من بعد نوح ) .
سپس اضافه مى كند: چنان نيست كه ظلم و ستم و گناه فرد يا جمعيتى از ديده تيز بين علم خـدا مـخـفـى بـمـاند، همين مقدار كافى است كه خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بينا است( و كفى بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا ) .
(قـرون ) جـمـع قـرن به معنى جمعيتى است كه در عصر واحدى زندگى مى كنند و سپس به مجموع يك عصر اطلاق شده است.
در ايـنـكـه قـرن چـنـد سـال اسـت، نـظـرات گـونـاگـونـى داده انـد، بـعـضـى آنـرا چـهـل سـال، بـعـضـى هـشـتـاد بـعـضـى صـد، و بـالاخـره بـعـضـى آنـرا صـدوبـيـسـت سال دانسته اند ولى ناگفته پيدا است كه اين يك امر قراردادى است كه بر حسب قرار دادها متفاوت مى باشد، اما مـعـمـول در عـصـر مـا ايـن اسـت كـه قـرن را بـه يـكـصـد سال اطلاق مى كنند.
و ايـنـكـه مـخـصوصا روى قرون بعد از نوح تكيه شده، ممكن است به خاطر آن باشد كه زنـدگـى انسانها قبل از نوح بسيار ساده بود و اينهمه اختلافات مخصوصا تقسيم جوامع بـه مـتـرف و مـسـتـضـعـف كـمـتـر وجـود داشـت و بـه هـمـيـن دليل كمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.
ذكـر (خـبير) و (بصير) (آگاه و بينا) همراه هم اشاره به اين است كه خبير به معنى آگـاه از نـيـت و عـقـيـده اسـت و بـصـيـر بـه مـعـنـى بـيـنـا نـسـبـت بـه اعـمـال، بـنـا بـر ايـن خـدا هـم از انـگـيـزه هـاى بـاطـنـى اعـمـال اشـخـاص بـا اطـلاع اسـت، و هم از خود اعمالشان، و چنين كسى هرگز ظلم و ستمى درباره هيچكس روا نمى دارد و حق كسى در حكومتش ضايع نمى شود.
آيه (18) تا (21) و ترجمه
( مـن كـان يـريـد العـاجـلة عـجـلنـا له فـيـهـا مـا نـشـاء لمـن نـريـد ثـم جـعـلنـا له جـهـنـم يصل ها مذموما مدحورا ) (18)( و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا ) (19)( كلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا ) (20)( انظر كيف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اكبر درجت و اكبر تفضيلا ) (21)
ترجمه:
18 - آن كـس كـه (تـنـهـا زنـدگـى زودگذر (دنياى مادى ) را مى طلبد آن مقدار از آن را كه بـخـواهـيـم و بـه هر كس اراده كنيم مى دهيم، سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش سوزانش مى سوزد در حالى كه مذموم و رانده (درگاه خدا) است.
19 - و آن كـس كـه سراى آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را براى آن انجام دهد، در حالى كه ايمان داشته باشد، سعى و تلاش او (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد.
20 - هـر يـك از ايـن دو گـروه را از عـطـاى پـروردگـارت بـهـره و كمك مى دهيم، و عطاى پروردگارت هرگز از كسى منع
21 - بـبـيـن چـگـونـه بـعـضى را (در دنيا بخاطر تلاششان ) بر بعضى ديگر برترى بخشيده ايم، درجات آخرت و برتريهايش از اينهم بيشتر است.
تفسير:
خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـته سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى و سپس هـلاكـت آنـهـا بود، در آيات مورد بحث، به علت واقعى اين تمرد و عصيان كه همان حب دنيا اسـت اشـاره كـرده مـى گـويـد: كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زودگذر دنياى مادى بـاشـد، مـا آن مقدار را كه بخواهيم به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زودگذر مى دهـيـم سـپـس جـهـنـم را بـراى او قـرار خواهيم داد كه در آتش آن مى سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خدا است( من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا ) .
(عاجله ) به معنى نعمتهاى زودگذر يا دنياى زودگذر است.
قـابـل تـوجه اينكه نمى گويد هر كس به دنبال دنيا برود، به هر چه بخواهد مى رسد، بـلكـه دو قـيد براى آن قائل مى شود، اول اينكه تنها بخشى از آنچه را مى خواهد به آن مى رسد، همان مقدارى را كه ما بخواهيم( ما نشاء ) .
ديـگـر ايـنـكـه: هـمه افراد به همين مقدار نيز نمى رسند، بلكه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد، آنها كه بخواهيم( لمن نريد ) .
و بـه ايـن ترتيب نه همه دنيا پرستان به دنيا مى رسند و نه آنها كه مى رسند به همه آنـچه مى خواهند مى رسند، زندگى روزمره نيز اين دو محدوديت را به وضوح به ما نشان مـى دهـد، چـه بـسـيـارنـد كـسـانى كه شب و روز ميدوند و به جائى نميرسند، و چه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و درازى در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى از آنرا بدست مى آورند.
و ايـن هـشـدارى اسـت بـراى دنـيـا پـرسـتـان كـه اگـر خـيـال كـنـيـد آخـرت را بـه دنـيـا بـفـروشـيـد بـه تـمـام هـدفـتـان نـائل مـى شـويـد، اشـتباه بزرگى كرده ايد، بلكه گاهى هيچ و گاه به كمى دسترسى پيدا مى كنيد.
و اصـولا دامـنـه آرزوهـاى انـسـان آنـقـدر گـسـتـرده اسـت كـه بـا مـحـدوديـت جـهـان مـاده قابل اشباع نيست، تمام دنيا را به يكنفر بدهند، بسيار مى شود كه اشباع نمى گردد.
امـا آنـهـا كـه تـلاش مـى كـنـنـد و بـه هـيـچ نـمـى رسـنـد، مـمـكـن اسـت بـه دلائل مختلفى باشد يا بخاطر آنست كه هنوز اميد بيدارى و نجاتشان است، و خدا به آنها مـحـبـت مـى كـنـد، و يـا به خاطر آنست كه اگر به جائى برسند آنچنان طغيان مى كنند كه عرصه را بر خلق خدا تنگ مى نمايند.
(يصلى ) از ماده (صلى ) به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن است و منظور در اينجا همان معنى دوم مى باشد.
قـابـل توجه اينكه كيفر اين گروه، ضمن اينكه آتش جهنم شمرده شده است، با دو تعبير مـذموم و مدحور تاكيد گرديده، كه اولى به معنى مورد سرزنش و نكوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خدا است.
در حقيقت آتش دوزخ، كيفر جسمانى آنها است، و مذموم و مدحور بودن كيفر روحانى آنها، چرا كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است.
سپس به شرح حال گروه دوم مى پردازد، تا با قرينه مقابله، آنچنانكه روش قرآن است، مـطلب آشكارتر شود، ميفرمايد: (اما كسى كه آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را در ايـن راه بـه كـار بـنـدد، در حـالى كـه ايـمـان داشـته باشد، اين سعى و تلاش او مورد قـبـول الهـى خـواهـد بود( و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا ) .
بنابراين براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است
1 - اراده انـسـان آن هـم اراده اى كـه تـعـلق بـه حـيات ابدى گيرد، و به لذات زودگذر و نـعـمـتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگيرد، همتى والا و روحيه اى عالى پشت بند آن باشد كه او را از پذيرفتن هر گونه رنگ تعلق و وابستگى آزاد سازد.
2 - ايـن اراده بـه صـورت ضـعـيـف و نـاتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشد بلكه تـمـام ذرات وجـود انسان را به حركت وا دارد و آخرين سعى و تلاش خود را در اين به كار بـنـدد (تـوجه داشته باشيد كه كلمه (سعيها ) كه به عنوان تاكيد ذكر شده نشان مى دهـد او آخـرين، سعى و تلاش و كوشش را كه براى رسيدن آخرت لازم است انجام مى دهد و چيزى فروگذار نمى كند).
3 - هـمـه ايـنـهـا تـواءم بـا (ايمان ) باشد، ايمانى ثابت و استوار، چرا كه تصميم و تـلاش هـنـگـامـى بـه ثـمـر مى رسد كه از انگيزه صحيحى، سرچشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نمى تواند باشد.
درست است كه سعى و تلاش براى آخرت بدون ايمان نخواهد بود و بنابراين مفهوم ايمان در آن نـهـفـتـه شـده اسـت ولى از آنـجـا كـه ايـمـان يـك اصـل اسـاسى و پايه اصلى در اين راه است به آن مقدار از دلالت التزامى قناعت نكرده و با صراحت ايمان را به عنوان يك شرط بازگو مى كند.
قـابـل تـوجـه ايـنكه در مورد دنيا پرستان مى گويد: (جهنم را براى آنها قرار مى دهيم )، ولى در مـورد عـاشـقـان آخـرت مـى گـويـد: (سعى و تلاش آنها مشكور خواهد بود) يعنى مورد تشكر و قدردانى پروردگار.
ايـن تـعـبـير از اين كه بگويد پاداششان بهشت است بسيار جامعتر و والاتر است، چرا كه تشكر و قدردانى هر كس به اندازه شخصيت و سعه وجودى او است، نه به اندازه عملى كه انجام گرفته است، و روى اين حساب تشكر و قدردانى خدا مـتـنـاسـب بـا ذات بـى پـايـان او است انواع نعمتهاى مادى و معنوى و هر آنچه در تصور ما بگنجد و نگنجد در آن جمع است.
گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران، مـشـكـور را بـه مـعـنـى اجـر مـضاعف و يا به معنى قبولى عمل گرفته اند، ولى روشن است كه مشكور معنى وسيعترى از همه اينها دارد.
در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه نعمتهاى دنيا، تنها سهم دنيا - پرستان خواهد شد و آخرتطلبان از آن محروم مى گردند، آيه بعد به اين توهم پاسخ مى گويد كه: (ما هـر يـك از ايـن گروه و آن گروه را از عطاى خود بهره مى دهيم و امداد مى كنيم )( كلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربك )
(چـرا كـه بخشش پروردگار از هيچكس ممنوع نيست ) و گبر و ترسا و مؤ من و مسلم همه از خوان نعمتش وظيفه مى خورند( و ما كان عطاء ربك محظورا ) .
(نمد) از ماده (امداد) به معنى افزودن است.
آيـه بـعـد يـك اصـل اسـاسى را در همين رابطه بازگو مى كند و آن اينكه: همانگونه كه تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيريها است، در كارهاى آخرت نيز همين اصـل كـاملا حاكم است، با اين تفاوت كه اين دنيا محدود است و تفاوتهايش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوتهايش نيز نامحدود است، مى گويد:
(بنگر چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تفاوت در سعى و كوششان ) برترى داديم، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتريش بيشتر است )
( انظر كيف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اكبر درجات و اكبر تفضيلا ) .
ممكن است گفته شود، افرادى را در اين جهان مى بينيم كه بدون تلاش و كوشش بهره هاى وسـيـع مـى گـيـرنـد، ولى بـدون شـك ايـنها موارد استثنائى است و نمى توان در برابر اصـل كـلى تلاش و كوشش و رابطه آن با ميزان موفقيت به آن اعتنائى كرد، و اين گونه بهره گيريهاى انحرافى منافات با آن اصل كلى ندارد.
ضـمـنـا بـايـد توجه داشت كه منظور از تلاش و كوشش تنها كميت آن نيست، گاه مى شود تلاش كم با كميت عالى اثرش بسيار بيشتر از تلاش فراوان با كيفيت پائين باشد.
نكته ها:
1 - آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟
در آيات بسيارى، مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است:
در بعضى از آيات، مال به عنوان خير، معرفى شده (سوره بقره آيه 180).
و در بـسـيـارى از آيـات مـواهـب مـادى تـحـت عـنـوان فضل خدا آمده است( و ابتغوا من فضل الله ) (سوره جمعه آيه 10).
در جاى ديگر مى فرمايد همه نعمتهاى روى زمين را براى شما آفريده است( خلق لكم ما فى الارض جميعا ) (بقره - 29).
و در بسيارى از آيات آنها را تحت عنوان سخر لكم (آنها را مسخر شما گردانيد) ذكر كرده كه اگر بخواهيم اين همه آياتى را كه در رابطه با محترم شمردن امكانات مادى اين جهان جمع آورى كنيم، مجموعه قابل ملاحظهاى خواهد شد.
ولى بـا ايـنـهـمـه اهميتى كه به مواهب و نعمتهاى مادى داده شده، تعبيراتى كه قويا آنرا تحقير مى كند در آيات قرآن به چشم مى خورد.
در يكجا آن را عرض و متاع فانى مى شمرد( تبتغون عرض الحيوة الدنيا نساء ) - 94).
و در جـاى ديگر آنرا مايه غرور و غفلت مى شمرد( و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور ) (سوره حديد آيه 20).
و در مـورد ديـگـر آن را وسيله سرگرمى و بازيچه شمرده( و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب عنكبوت ) 64).
و در جـائى ديـگر مايه غفلت از ياد خدا( رجال لا تلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله ) (نور - 37).
اين تعبيرات دوگانه عينا در روايات اسلامى نيز ديده مى شود:
از يـكـسـو دنـيـا، مـزرعـه آخـرت، تـجـارتـخـانـه مـردان خـدا مـسـجـد دوسـتـان حـق، مـحـل هـبـوط وحـى پـروردگار، سراى موعظه و پند، شمرده شود(مسجد احباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى الله و متجر اولياء الله ) .
و از سوى ديگر مايه غفلت و بيخبرى از ياد خدا و متاع غرور و مانند آن.
آيا اين دو گروه از آيات و روايات با هم تضاد دارند؟
پاسخ اين سؤ ال را در خود قرآن مى توان يافت.
چرا كه آنجا كه از دنيا و مواهبش نكوهش مى كند، كسانى را مى گويد كه اين زندگى تنها هـدفـشـان را تـشـكـيـل مـى دهد، در سوره نجم آيه 29 مى خوانيم( و لم يرد الا الحيوة الدنيا ) (كـسـانـى كـه جـز زنـدگى دنيا را نخواهند). به تعبير ديگر سخن از كسانى است كه آخرت را به دنيا مى فروشند و براى رسيدن به ماديات از هيچ خلافكارى و جنايتى ابا ندارند.
در سـوره تـوبـه آيـه 38 مـى خـوانـيـم( ا رضـيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة ) : (آيا راضى شديد كه زندگى دنيا را به جاى آخرت بپذيريد)؟!
آيـات مـورد بـحـث، خـود شـاهـد اين مدعا است، آنجا كه مى گويد: من كان يريد العاجلة... يعنى تنها هدفشان همين زندگى زودگذر مادى است.
اصولا تعبير به (مزرعه ) و يا (متجر) (تجارتخانه ) و مانند آن خود شاهد زندهاى براى اين موضوع است.
كـوتاه سخن اينكه مواهب جهان مادى كه همه از نعمتهاى خدا است و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بـوده و هـسـت اگـر بـه عـنـوان وسـيـله اى بـراى رسـيـدن بـه سـعـادت و تـكـامـل مـعـنـوى انـسـان مـورد بـهـره بـردارى قـرار گـيـرد از هـر نـظـر قابل تحسين است.
و امـا اگـر بـه عـنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انـسـانـى بـريده شود كه در اين هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هر گونه نكوهش و مذمت است.
و چه زيبا فرموده است على (عليهالسلام ) در آن گفتار كوتاه و پرمغزش: من ابصر بها بـصـرتـه و مـن ابـصـر اليها اعمته: (آنكس كه با چشم بصيرت به آن بنگرد (و آنرا وسيله بينائى قرار دهد) دنيا به او آگاهى مى بخشد، و آنكس كه به خود آن نگاه كند دنيا او را نابينا خواهد كرد.
در حـقـيـقـت تـفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح، همان چيزى است كه از (اليها) و (بها) استفاده مى شود كه اولى هدف را مى رساند و دومى وسيله را.
2 - نقش سعى و تلاش در پيروزيها ايـن نـخـسـتـيـن بـار نـيـسـت كـه قـرآن بـا تـكـيـه كـردن روى سـعـى و تـلاش بـه افـراد تـنـبـل و بـيـكار هشدار مى دهد كه سعادت سراى ديگر را تنها با اظهار ايمان و سخن نمى توان بدست آورد، بلكه عامل اصلى سعادت سعى و تلاش است.
اين حقيقت در بسيارى از آيات قرآن منعكس است.
در ايـنـجـا انـسـان را در گـرو اعـمـالش مـى شـمـرد( كل نفس بما كسبت رهينة ) (مدثر - 38).
و در جاى ديگر بهره او را تنها در گرو سعيش ميشمرد( و ان ليس للانسان الا ما سعى ) .
و در بـسـيـارى از آيـات، بـعـد از ذكـر ايـمـان، روى عمل صالح تكيه مى كند. تا همگان اين خيال خام را از سر بدر كنند كه بى سعى و تلاش بـه جـائى مـى توان رسيد مواهب دنياى مادى را بى سعى و تلاش نمى توان بدست آورد، چگونه مى توان انتظار داشت كه سعادت جاودانى بدون آن بدست آيد.
3 - امدادهاى الهى
(نـمـد) از مـاده (امـداد) بـه معنى كمك رساندن است، راغب در كتاب مفردات مى گويد: كـلمـه امـداد غـالبـا در مـورد كمكهاى مفيد و مؤ ثر به كار برده مى شود و كلمه (مد) در موارد مكروه و ناپسند.
به هر حال در آيات مورد بحث مى خوانيم كه خداوند بخشى از نعمتهايش را در اختيار همگان مـى گـذارد و نـيـكـان و بدان همگى از آن استفاده مى كنند، اين اشاره به آن بخش از نعمتها است كه ادامه حيات، متوقف بر آنست و بدون آن نمى تواند يك انتخابگر باشد.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن هـمـان مـقـام رحـمـانـيـت خـدا اسـت كـه فيض عامش، مؤ من و كافر را شـامـل مـى شـود، ولى در مـاوراء ايـنـهـا نعمته ائى است بى پايان كه مخصوص مؤ منان و نيكان است.
آيه (22) تا (25) و ترجمه
( لا تجعل مع الله الها اخر فتقعد مذموما مخذولا ) (22)( و قـضـى ربـك الا تـعـبدوا الا اياه و بالولدين احسنا اما يبلغن عندك الكبر احد هما او كلا هما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا كريما ) (23)( و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما كما ربيانى صغيرا ) (24)( ربكم اعلم بما فى نفوسكم ان تكونوا صلحين فانه كان للا وبين غفورا ) (25)
ترجمه:
22 - و بـا (الله ) مـعـبـود ديگرى قرار مده كه ضعيف و مذموم و بى يار و ياور خواهى شد.
23 - پـروردگـارت فـرمـان داده جـز او را نـپـرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد، هر گاه يـكـى از آنها - يا هر دو آنها - نزد تو، به سن پيرى برسند كمترين اهانتى به آنها روا مدار، و بر آنها فرياد مزن، و گفتار لطيف و سنجيده بزرگوارانه به آنها بگو.
24 - بـالهـاى تـواضـع خـويـش را در بـرابـرشـان از مـحـبـت و لطـف فـرود آر، و بـگـو پـروردگـارا هـمـانـگـونـه كـه آنـهـا مـرا در كـوچـكـى تـربـيـت كـردنـد مشمول رحمتشان قرارده
25 - پـروردگـار شما از درون دلهاى شما آگاه است (اگر لغزشى در اين زمينه داشتيد و جبران كرديد شما را عفو مى كند چرا كه ) هر گاه صالح باشيد او توبه كنندگان را مى بخشد.
تفسير:
توحيد و نيكى به پدر و مادر، سرآغاز يك رشته احكام مهم اسلامى.
آيـات مورد بحث سرآغازى است براى بيان يك سلسله از احكام اساسى اسلام كه با مساله توحيد و ايمان، شروع مى شود، توحيدى كه خمير مايه همه فعاليتهاى مثبت و كارهاى نيك و سـازنـده اسـت و هـم از ايـن طـريـق پـيـونـدى مـيـان اين آيات و آيات گذشته كه سخن از سـعـادتـمـنـدان و بـرنـامـه سـهگانه آنها يعنى (ايمان ) و (سعى و تلاش ) و اراده سراى آخرت مى گويد برقرار مى سازد.
و نيز تاكيدى است مجدد بر آنچه قبلا در باره قرآن و دعوت كننده بودنش به صافترين و بهترين راهها، بيان شده.
نـخـسـت از توحيد شروع كرده مى گويد: (با خداوند يگانه (الله ) هيچ معبودى قرار مده )( لا تجعل مع الله الها آخر ) .
نمى گويد معبود ديگرى را با خدا پرستش مكن، بلكه مى گويد (قرار مده ) تا معنى وسـيـعـتـرى داشـتـه بـاشـد، يـعـنـى نـه در عـقـيـده، نـه در عمل، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود ديگرى را در كنار (الله ) قرار مده.
سـپـس بـه بـيـان نـتـيـجـه مـرگـبـار شرك پرداخته مى گويد: (اگر شريكى براى او قائل شوى با مذمت و خذلان فرو خواهى نشست )( فتقعد مذموما مخذولا ) .
انتخاب كلمه (قعود) (نشستن در اينجا اشاره به ضعف و ناتوانى است، زيرا در ادبيات عـرب، ايـن كـلمـه كـنـايـه از ضـعـف اسـت همانگونه كه گفته مى شود قعد به الضعف عن القتال: (ناتوانى سبب شد كه او از پيكار با دشمن بنشيند).
از جمله بالا استفاده مى شود كه شرك سه اثر بسيار بد در وجود انسان مى گذارد:
1 - شـرك مـايـه ضـعـف و نـاتـوانـى و زبـونـى و ذلت اسـت در حـالى كـه تـوحـيـد عامل قيام و حركت و سرفرازى است.
2 - شـرك، مـايه مذمت و نكوهش است، چرا كه يك خط روشن انحرافى است در برابر منطق عـقـل و كفرانى است آشكار در مقابل نعمت پروردگار، و آنكس كه تن به چنين انحرافى دهد درخور مذمت است.
3 - شـرك سـبـب مـى شـود كـه خـداونـد مـشرك را به معبودهاى ساختگيش واگذارد و دست از حـمـايتش بردارد، و از آنجا كه معبودهاى ساختگى نيز قادر بر حمايت كسى نيستند و خدا هم حمايتش را از چنين كسان برداشته آنها (مخذول ) يعنى بدون يار و ياور خواهند شد.
در آيات ديگر قرآن نيز همين معنى به شكل ديـگـرى مجسم شده است، چنانكه در سوره عنكبوت آيه 41 مى خوانيم: (آنها كه غير خدا را مـعـبـود خـويـش انـتخاب مى كنند همانند عنكبوتند كه آن خانه سست و بى اساس را تكيه گـاه خـود قـرار داده و سـسـتـتـريـن خـانـه هـا خـانـه عـنـكـبـوت اسـت )( مـثـل الذيـن اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون ) .
بعد از اصل توحيد به يكى از اساسيترين تعليمات انسانى انبياء ضمن تاكيد مجدد بر تـوحيد اشاره كرده مى گويد: (پروردگارت فرمان داده كه تنها او را بپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد)( و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه و بالوالدين احسانا ) .
(قضاء) مفهوم مؤ كدترى از (امر) دارد، و امر و فرمان قطعى و محكم را مى رساند و اين نخستين تاكيد در اين مساله است.
قـرار دادن تـوحـيـد يـعـنـى اسـاسـيترين اصل اسلامى در كنار نيكى به پدر و مادر تاكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى.
مـطـلق بـودن احـسـان كـه هـر گـونه نيكى را در بر مى گيرد و همچنين، (والدين ) كه مسلمان و كافر را شامل مى شود، سومين و چهارمين تاكيد در اين جمله است.
نكره بودن احسان ( احسانا) كه در اين گونه موارد براى بيان عظمت مى آيد پنجمين تاكيد محسوب مى گردد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه فرمان، معمولا روى يك امر اثباتى مى رود در حالى كه در اينجا روى نفى رفته است (پروردگارت فرمان داده كه نپرستيد جز او را).
ايـن مـمـكن است به خاطر آن باشد كه از جمله (قضى ) فهميده مى شود كه جمله ديگرى در شـكـل اثـبـاتى در تقدير است و در معنى چنين مى باشد: پروردگارت فرمان موكد داده كه او را بپرستيد و غير او را نپرستيد.
و يا اينكه مجموع جمله (نفى و اثبات ) (الا تعبدوا الا اياه ) در حكم يك جمله اثباتى است، اثـبـات عـبـادت انحصارى پروردگار سپس به بيان يكى از مصداقهاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته مى گويد:
(هر گاه يكى از آن دو، يا هر دو آنها، نزد تو به سن پيرى و شكستگى برسند (آنچنان كه نيازمند به مراقبت دائمى تو باشند) از هر گونه محبت در مورد
آنـهـا دريـغ مـدار، و كـمـتـريـن اهانتى به آنان مكن، حتى سبكترين تعبير نامودبانه يعنى (اف ) بـه آنـهـا مـگـو)( امـا يـبـلغـن عـنـدك الكـبـر احـدهـمـا او كـلاهـمـا فـلا تقل لهما اف ) .
(و بر سر آنها فرياد مزن )( و لا تنهرهما ) .
بـلكـه (بـا گـفـتـار سـنـجـيـده و لطـيـف و بـزرگـوارانـه بـا آنـهـا سـخـن بـگـو)( و قل لهما قولا كريما ) .
و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما، (و بالهاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر)( و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة ) .
(و بـگـو بـار پـروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همانگونه كه در كودكى مرا تربيت كرده اند)( و قل رب ارحمهما كما ربيانى صغيرا ) .
دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر
در حـقـيـقـت در دو آيـه اى كـه گـذشت، قسمتى از ريزه كاريهاى برخورد مودبانه و فوق العاده احترام آميز فرزندان را نسبت به پدران و مادران بازگو مى كند:
1 - از يكسو انگشت روى حالات پيرى آنها كه در آن موقع از هميشه نيازمندتر به حمايت و محبت و احترامند گذارده، مى گويد: كمترين سخن اهانت آميز را به آنها مگو!.
آنـهـا مـمـكـن اسـت بـر اثر كهولت به جائى برسند كه نتوانند بدون كمك ديگرى حركت كنند، و از جا برخيزند و حتى ممكن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند، در اين موقع آزمايش بزرگ فرزندان شروع مى شود.
آيا وجود چنين پدر و مادرى را مايه رحمت مى دانند، و يا بلا و مصيبت و عذاب.
آيا صبر و حوصله كافى براى نگهدارى احترام آميز از چنين پدر و مادرى را دارند و يا هر زمـان بـا نـيـش زبـان، بـا كـلمات سبك و اهانت آميز و حتى گاه با تقاضاى مرگ او از خدا قلبش را مى فشارند و آزار مى دهند؟.
2 - از سـوى ديـگـر قرآن مى گويد: در اين هنگام به آنها اف مگو، يعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مكن، و باز اضافه مى كند با صداى بلند و اهانت آميز و داد و فرياد با آنها سـخـن مـگـو، و بـاز تاكيد مى كند كه با قول كريم و گفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگو كه همه آنها نهايت ادب در سخن را مى رساند كه زبان كليد قلب است.
3 - از سـوى ديگر دستور به تواضع و فروتنى مى دهد، تواضعى كه نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چيز ديگر.
4 - سـرانـجـام مى گويد: حتى موقعى كه رو به سوى درگاه خدا مى آورى پدر و مادر را (چه در حيات و چه در ممات ) فراموش مكن و تقاضاى رحمت پروردگار براى آنها بنما.
مخصوصا اين تقاضايت را با اين دليل هـمـراه سـاز و بـگـو (خـداونـدا هـمـانـگـونـه كـه آنـهـا در كـودكى مرا تربيت كردند تو مشمول رحمتشان فرما)؟
نـكـتـه مـهـمى كه از اين تعبير علاوه بر آنچه گفته شد استفاده مى شود اين است كه اگر پـدر و مـادر آنچنان مسن و ناتوان شوند كه به تنهائى قادر بر حركت و دفع آلودگيها از خـود نباشند، فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها از هر گونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.
و از آنجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعى كـه بـر فـرزنـد لازم است ممكن است لغزشهائى پيش بيايد كه انسان آگاهانه يا ناآگاه به سوى آن كشيده شود در آخرين آيه مورد بحث مى گويد: (پروردگار شما به آنچه در دل و جان شما است از شما آگاهتر است )( ربكم اعلم بما فى نفوسكم )
چرا كه علم او در همه زمينه ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى از هر گونه اشتباه است در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست.
بـنـابـرايـن اگـر بـدون قـصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پشيمان شديد و در مقام جبران بـرآئيـد مـسلما مشمول عفو خدا خواهيد شد: (اگر شما صالح باشيد و توبه كار خداوند توبه كاران را مى آمرزد)( ان تكونوا صالحين فانه كان للاوابين غفورا ) .
(اواب ) از مـاده (اوب ) (بر وزن قوم ) بازگشت توام با اراده مى گويند، در حالى كـه رجـوع هـم بـه بـازگـشـت بـا اراده گـفـتـه مـى شـود و هـم بـى اراده، بـه هـمـيـن دليـل بـه (تـوبـه ) (اوبـه ) گفته مى شود، چون حقيقت توبه بازگشت توام با اراده به سوى خداست.
و از آنـجـا كـه (اواب ) صـيـغه مبالغه است به كسى گفته مى شود كه هر لحظه از او خطائى سر زند به سوى پروردگار باز مى گردد.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه ذكـر صـيـغـه مـبـالغـه اشـاره بـه تـعـدد عـوامـل بـازگـشت و رجوع به خدا باشد، زيرا ايمان به پروردگار از يكسو، توجه به دادگـاه عـالم قـيامت از سوى ديگر، وجدان بيدار از سوى سوم، و توجه به عواقب و آثار گناه از سوى چهارم دست به دست هم مى دهند و انسان را موكدا از مسير انحرافى به سوى خدا مى برند.
نكته ها:
1 - احترام پدر و مادر در منطق اسلام
گـر چـه عـواطـف انـسـانـى و مـسـاله حـقشناسى به تنهائى براى رعايت احترام در برابر والديـن كـافـى اسـت، ولى از آنـجـا كـه اسـلام حـتـى در مـسـائلى كـه هـم عـقـل در آن اسـتـقـلال كـامـل دارد، و هم عاطفه آن را به وضوح در مى يابد، سكوت روا نمى دارد، بلكه به عنوان تاكيد در اين گونه موارد هم دستورات لازم را صادر مى كند در مورد احترام والدين آنقدر تاكيد كرده است كه در كمتر مساله اى ديده مى شود.
به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى كنيم:
الف در چـهـار سـوره از قرآن مجيد نيكى به والدين بلافاصله بعد از مساله توحيد قرار گرفته اين همرديف بودن دو مساله بيانگر اين است كه اسلام تا چه حد براى پدر و مادر احترام قائل است.
در سوره بقره آيه 83 مى خوانيم:( لا تعبدون الا الله و بالوالدين احسانا ) :
و در سوره نساء آيه 36( و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا ) .
و در سوره انعام آيه 151 مى فرمايد:( الا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا ) .
و در آيـات مـورد بحث نيز اين دو را قرين با هم ديديم( و قضى ربك ان لا تعبدوا الا اياه و بالوالدين احسانا ) .
ب - اهميت اين موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات صريحا توصيه مى كنند كه حتى اگر پدر و مادر كافر باشند رعايت احترامشان لازم است. در سوره لقمان آيه 15 مـى خـوانـيـم:( و ان جـاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فـى الدنـيا معروفا ) : (اگر آنها به تو اصرار كنند كه مشرك شوى اطاعتشان مكن، ولى در زندگى دنيا به نيكى با آنها معاشرت نما)!
ج - شـكـرگـزارى در بـرابـر پـدر و مادر در قرآن مجيد در رديف شكرگزارى در برابر نـعـمتهاى خدا قرار داده شده چنانكه مى خوانيم:( ان اشكر لى و لوالديك ) (سوره لقمان آيه 14) بـا ايـنـكـه نـعـمـت خـدا بـيـش از آن انـدازه اسـت كـه قابل احصا و شماره باشد، و اين دليل بر عمق و وسعت حقوق پدران و مادران مى باشد.
د - قرآن حتى كمترين بى احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است. در حديثى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: لو علم الله شيئا هو ادنى من اف لنهى عـنـه، و هـو مـن ادنـى العـقـوق، و مـن العـقـوق ان يـنـظـر الرجل الى والديه فيحد النظر اليها:
(اگـر چيزى كمتر از (اف ) وجود داشت خدا از آن نهى مى كرد (اف همانطور كه گفتيم كمترين اظهار ناراحتى است ) و اين حداقل مخالفت و بى احترامى نسبت به پدر و مادر است، و از اين جمله نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر كردن مى باشد).
ه - با اينكه جهاد يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است، مادام كه جنبه وجوب عينى پيدا نـكـنـد يـعـنى داوطلب به قدر كافى باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جايز نيست.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه مردى نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و عرض كرد من جوان بانشاط و ورزيده اى هستم و جهاد را دوست دارم ولى مـادرى دارم كـه از ايـن مـوضـوع نـاراحـت مـى شود، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـرمـود: ارجـع فـكـن مـع والدتـك فو الذى بعثنى بالحق لانسها بك ليلة خير من جهاد فى سـبـيـل الله سـنـة: (بـرگـرد و با مادر خويش باش، قسم به آن خدائى كه مرا به حق مـبـعـوث سـاخـتـه اسـت يـك شـب مـادر بـا تـو مـاءنـوس گـردد از يـك سال جهاد در راه خدا بهتر است )!
ولى البـتـه هـنـگـامـى كـه جـهاد، جنبه وجوب عينى پيدا كند و كشور اسلامى در خطر قرار گيرد و حضور همگان لازم شود، هيچ عذرى پذيرفته نيست، حتى نارضائى پدر و مادر.
در مـورد سـايـر واجـبـات كـفـائى و همچنين مستحبات، مساله همانگونه است كه در مورد جهاد گفته شد.
و - پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اياكم و عقوق الوالدين فان ريح الجنة توجد من مسيرة الف عام و لا يجدها عاق: (بترسيد از اينكه عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شـويـد، زيـرا بـوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى رسد، ولى هيچگاه به كسانى كه در مورد خشم پدر و مادر هستند نخواهد رسيد).
اين تعبير اشاره لطيفى به اين موضوع است كه چنين اشخاص نه تنها در بهشت گام نمى گـذارنـد بـلكـه در فـاصـله بـسـيـار زيادى از آن قرار دارند، و حتى نمى توانند به آن نزديك شوند.
سـيـد قـطب در تفسير فى ظلال حديثى به اين مضمون از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقل مى كند كه مردى مشغول طواف بود و مادرش را بر دوش گرفته طواف مى داد، پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در هـمـان حـال مـشـاهـده كـرد عرض كرد آيا حق مادرم را با اين كار انجام دادم، فرمود: نه حتى جبران يكى از ناله هاى او را (به هنگام وضع حمل ) نمى كند!
و اگـر بـخـواهـيـم عـنـان قـلم را در ايـنـجـا رهـا كـنـيـم سـخـن بسيار به درازا مى كشد و از شـكـل تـفـسـير خارج مى شويم، اما با صراحت بايد گفت هر قدر در اين زمينه گفته شود باز هم كم است چرا كه آنها حق حيات بر انسان دارند.
در پـايان اين بحث ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه گاه مى شود پدر و مادر پيشنهادهاى غـيـر مـنـطـقـى و يـا خلاف شرع به انسان مى كنند، بديهى است اطاعت آنها در هيچيك از اين مـوارد لازم نـيـست، ولى با اين حال بايد با برخورد منطقى و انجام وظيفه امر به معروف در بهترين صورتش با اين گونه پيشنهادها برخورد كرد
سخن خود را در اين زمينه با حديثى از امام كاظم (عليهالسلام ) پايان مى دهيم: امام (عليهالسلام ) مـى گـويـد كـسى نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و از حق پدر و فـرزند سؤ ال كرد فرمود: لا يسميه باسمه، و لا يمشى بين يديه، و لا يجلس قبله، و لا يـسـتـسب له: (بايد او را با نام صدا نزند (بلكه بگويد پدرم!) و جلوتر از او راه نـرود، و قـبل از او ننشيند، و كارى نكند كه مردم به پدرش بدگوئى كند) (نگويند خدا پدرت را نيامرزد كه چنين كردى!).
2 - تحقيقى پيرامون معنى (قضاء)
(قـضـى ) از مـاده (قـضـاء) در اصـل بـه مـعـنـى جـدا سـاخـتـن چـيـزى اسـت يـا بـا عمل و يا با سخن، و بعضى گفته اند در اصل به معنى پايان دادن به چيزى است، و هر دو معنى در واقع قريب الافق مى باشند.
و از آنجا كه پايان دادن و جدا ساختن معنى وسيعى دارد، اين كلمه در مفاهيم مختلفى به كار رفته است.
(قرطبى ) در تفسيرش شش معنى براى آن ذكر كرده:
(قـضـاء) بـه مـعـنـى (امـر) و فـرمـان مـانـنـد و قـضـى ربـك الا تـعـبـدوا الا ايـاه (پروردگارت فرمان داده كه جز او را نپرستيد).
- (قـضاء) به معنى (خلق ) مانند فقضاهن سبع سماوات فى يومين: (خداوند جهان را به صورت هفت آسمان، در دو دوران آفريد) (سوره فصلت آيه 12).
- (قضاء) به معنى (حكم ) و داورى مانند فاقض ما انت قاض: (هر داورى مى خواهى بكن ) (سوره طه آيه 72).
- (قـضـاء) به معنى فراغت از چيزى مانند( قضى الامر الذى فيه تستفتيان ) : (كارى را كه درباره آن نظر خواهى مى كرديد پايان يافت ) (سوره يوسف آيه 41).
- (قـضـاء) بـه مـعـنـى (اراده مـانـنـد اذا قـضـى امـرا فـانـمـا يـقـول له كـن فيكون (هنگامى كه كارى را اراده كند به آن مى گويد موجود باش، آن هم موجود مى شود) (سوره آل عمران آيه 47).
- و (قضاء) به معنى (عهد) مانند( اذ قضينا الى موسى الامر ) : (هنگامى كه از موسى پيمان و عهد گرفتيم ) (سوره قصص آيه 44).
(ابوالفتوح رازى ) بر اين معانى اضافه مى كند.
(قـضـاء) بـه مـعـنـى (اخـبـار و اعـلام ) مـانـنـد( و قـضـيـنـا الى بـنـى اسرائيل فى الكتاب ) : (ما به بنى اسرائيل در تورات اعلام نموديم ).
و بر اين اضافه مى توان كرد:
(قضاء) به معنى (مرگ ) مانند( فوكزه موسى فقضى عليه ) : (موسى ضربه اى بر او زد و او جان داد) (سوره قصاص آيه 15).
حـتـى بـعـضى از مفسران معانى (قضاء) را بالغ بر سيزده معنى در قرآن مجيد دانسته اند.
ولى اينها را نمى توان معانى متعددى براى كلمه (قضاء) دانست، زيرا همه آنها جامعى دارند كه در آن جمعند، و در حقيقت غالب معانى كه در بالا ذكر شـد از قـبـيـل (اشـتـبـاه مـصـداق به مفهوم ) است، چه اينكه هر يك از اينها مصداقى است براى آن معنى كلى و جامع يعنى (پايان دادن و جدا ساختن ).
فى المثل شخص قاضى با حكم خود به دعوا خاتمه مى دهد، آفريدگار با آفرينش خود بـه خـلقـت چيزى پايان مى دهد، خبر دهنده با اخبارش به بيان چيزى پايان مى دهد، تعهد كـنـنـده و فـرمان دهنده با تعهد و فرمانشان مساله اى را خاتمه يافته تلقى مى كنند به گونه اى كه بازگشت در آن ممكن نيست.
ولى نـمـى تـوان انـكار كرد كه در بعضى از اين مصداقها آنقدر اين لفظ به كار رفته است كه به صورت معنى جديدى درآمده است از جمله قضاء به معنى داورى و به معنى امر و فرمان است.
3 - تحقيقى پيرامون معنى (اف )
(راغـب ) در كـتـاب مـفـردات مـى گـويـد: (اف در اصـل بـه مـعنى هر چيز كثيف و آلوده است، و به عنوان توهين نيز گفته مى شود، اين كلمه تـنـهـا معنى اسمى ندارد، بلكه فعل از او نيز ساخته مى شود، مثلا مى گويند: اففت بكذا يعنى من فلان چيز را آلوده شمردم، و از آن اظهار نفرت كردم ).
بـعـضـى از مـفـسران مانند (قرطبى ) در تفسير و (طبرسى ) در (مجمع البيان ) گـفته اند: (اف ) و (تف ) در اصل به معنى چركى است كه زير ناخن جمع مى شود، هم آلوده است و هم ناچيز، حتى بعضى ميان (اف ) و (تف ) تفاوت گذاشته اند، اولى را چـرك گـوشـت و دومـى را چـرك ناخن دانسته اند، سپس مفهوم آن توسعه يافته و به هر چيزى كه مايه ناراحتى است گفته شده.
معانى ديگر نيز براى اف گفته اند، از جمله چيز كم، ناراحتى و ملامت بوى بد.
بعضى ديگر گفته اند اصل اين كلمه از اينجا گرفته شده است كه هر گاه خـاك يا خاكستر مختصرى روى بدن يا لباس انسان مى ريزد، انسان با فوت كردن آنرا از خود دور مى كند، صدائى كه از دهان انسان در اين موقع بيرون مى آيد چيزى است شبيه (اوف ) يـا (اف ) و بـعـدا در معنى اظهار ناراحتى و تنفر مخصوصا از چيزهاى كوچك به كار رفته است.
از جـمـع بـنـدى آنـچه در بالا ذكر شد و قرائن ديگر چنين استفاده مى شود كه اين كلمه در اصـل (اسـم صـوت ) بـوده اسـت، (صـدائى كه انسان به هنگام اظهار نفرت يا ابراز تألم و درد جزئى و يا فوت كردن چيز آلوده اى از دهانش خارج مى شود).
سپس اين (اسم صوت ) به صورت كلمه اى در آمده و حتى افعالى از آن مشتق شده است، و در نـاراحـتـيـهـاى جـزئى و يـا اظـهـار تـنـفـر بـه خـاطـر مـسـائل كـوچكى، به كار رفته، معانى مختلفى كه در بالا ذكر شد به نظر مى رسد از مصداقهاى همين معنى جامع و كلى بوده باشد.
به هر حال، آيه فوق مى خواهد در يك عبارت كوتاه و در نهايت فصاحت و بلاغت اين معنى را بـرسـانـد كـه احترام پدر و مادر چندان زياد است كه حتى نبايد در برابر آنها كمترين سـخـنـى كـه دليـل بر ناراحتى از آنها و يا بى ميلى و تنفر بوده باشد بر زبان جارى ساخت.
آيه (26) تا (30) و ترجمه
( و ات ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل و لا تبذر تبذيرا ) (26)( ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين و كان الشيطان لربه كفورا ) (27)( و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـك تـرجـوهـا فقل لهم قولا ميسورا ) (28)( و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا ) (29)( ان ربك يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا ) (30)
ترجمه:
26 - و حـق نـزديـكـان را بـپـرداز و (هـمچنين ) مستمند و وامانده در راه را، و هرگز اسراف و تبذير مكن.
27 - چرا كه تبذيركنندگان برادران شياطينند، و شيطان كفران (نعمتهاى ) پروردگارش كرد
28 - و هـر گـاه از آنـهـا (يـعنى مستمندان ) روى برتابى و انتظار رحمت پروردگارت را داشته
بـاشـى (تـا گـشـايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى ) با گفتار نرم و آميخته لطف با آنها سخن بگو.
29 - هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حد آنرا مگشا تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرو مانى.
30 - پـروردگـارت روزى را بـراى هـر كـس بـخواهد گشاده يا تنگ مى دارد، او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست.
تفسير:
رعايت اعتدال در انفاق و بخشش.
در ايـن آيـات فـصـل ديـگـرى از سـلسـله احـكـام اصـولى اسـلام را در رابـطـه با اداى حق خويشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان، و همچنين انفاق را بطور كلى، دور از هر گونه اسراف و تبذير بيان مى كند.
نـخـست مى گويد: (حق ذى القربى و نزديكان را به آنها بده )( و آت ذا القربى حقه ) .
(و هـمـچـنـيـن مـسـتـمـنـدان و در راه مـانـدگـان را)( والمـسـكـيـن و ابـن السبيل ) :
در عين حال (هرگز دست به تبذير نيالاى )( و لا تبذر تبذيرا ) .
(تـبـذيـر) در اصـل از مـاده (بـذر) و بـه مـعنى پاشيدن دانه مى آيد، منتها اين كلمه مـخـصـوص مـواردى است كه انسان اموال خود را به صورت غير منطقى و فساد، مصرف مى كند، و معادل آن در فارسى امروز (ريخت و پاش ) است.
و بـه تـعـبـيـر ديـگر تبذير آنست كه مال در غير موردش مصرف شود هر چند كم باشد، و اگر در موردش صرف شود تبذير نيست هر چند زياد باشد.
چـنـانـكـه در تـفـسـيـر عـيـاشـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: كـه در ذيـل ايـن آيه در پاسخ سؤ ال كننده اى فرمود: من انفق شيئا فى غير طاعة الله فهو مبذر و من انفق فى سبيل الله فهو مقتصد: (كسى كه در غير راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق كند، تبذير كننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند ميانه رو اسـت ) و نـيـز از آنـحـضـرت نـقـل شـده كـه روزى دسـتور داد رطب براى خوردن حاضران بـيـاورند، بعضى رطب را مى خوردند و هسته آنرا به دور مى افكندند، فرمود: (اين كار را نكنيد كه اين تبذير است و خدا فساد را دوست نمى دارد).
دقـت در مـسـاله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از راهـى عـبـور مـى كـرد، يـكـى از يـارانـش بـنـام سـعـد مـشـغـول وضـوء گرفتن بود، و آب زياد مى ريخت، فرمود: چرا اسراف مى كنى اى سعد! عـرض كـرد: آيا در آب وضو نيز اسراف است ؟ فرمود: نعم و ان كنت على نهر جار: (آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى ).
در ايـنـكـه مـنـظـور از ذى القربى در اينجا همه خويشاوندان است يا خصوص خويشاوندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (زيرا مخاطب در آيه او است ) در ميان مفسران گفتگو است.
در احاديث متعددى كه در نكات، بحث آن خواهد آمد مى خوانيم كه اين آيه به ذوى القرباى پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تفسير شده، و حتى در بعضى مى خوانيم كه به داستان بخشيدن سرزمين فدك به فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) نظر دارد.
ولى همانگونه كه بارها گفته ايم اينگونه تفسيرها مفهوم وسيع آيات را محدود نمى كند، و در واقع بيان مصداق روشن و واضح آن است.
خـطـاب بـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جـمـله (و آت ) دليـل بـر اختصاص اين حكم به او نيست، زيرا ساير احكامى كه در اين سلسله آيات وارد شـده، مـانـنـد نـهـى از تـبـذيـر و يـا مـداراى بـا سـائل و مـسـتـمـنـد و يـا نـهـى از بـخـل و اسـراف، هـمه به صورت خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ذكر شده، در حالى كه مى دانيم اين احكام جنبه اختصاصى ندارد، و مفهوم آن كاملا عام است.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه نـهـى از تـبـذيـر بـعـد از دسـتور به اداى حق خـويـشـاونـدان و مـسـتـمـنـد و ابـن سـبـيـل اشـاره بـه ايـن اسـت كـه مـبادا تحت تاثير عواطف خـويـشـاونـدى و يـا عـاطـفـه نـوعـدوسـتـى در مـقـابـل مـسـكـيـن و ابـن السبيل قرار بگيريد و بيش از حد استحقاقشان به آنها انفاق كنيد و راه اسراف را بپوئيد كه اسراف و تبذير در همه جا نكوهيده است.
آيـه بـعـد بـه مـنـزله اسـتـدلال و تـاكـيـدى بـر نـهـى از تـبـذيـر اسـت، مـى فـرمـايـد: (تبذيركنندگان برادران شياطين هستند)( ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين ) .
(و شيطان، كفران نعمتهاى پروردگار كرد)( و كان الشيطان لربه كفورا ) .
امـا ايـنـكـه شـيـطـان، كفران نعمتهاى پروردگار را كرد روشن است، زيرا خداوند نيرو و تـوان و هـوش و اسـتـعـداد فـوق العـاده اى بـه او داده بـود، و او ايـنـهمه نيروها را در غير موردش يعنى در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.
و امـا ايـنكه تبذيركنندگان برادران شياطينند، به خاطر آنست كه آنها نيز نعمتهاى خداداد را كفران مى كنند و در غير مورد قابل استفاده صرف مى نمايند.
تـعـبـيـر بـه (اخـوان ) (بـرادران ) يا به خاطر اين است كه اعمالشان همرديف و هماهنگ اعـمـال شـيـاطـيـن اسـت، هـمـچـون بـرادرانـى كـه يـكـسـان عـمـل مـى كـنـند، و يا به خاطر آنست كه قرين و همنشين شيطان در دوزخند، همانگونه كه در آيه 39 از سوره زخرف بعد از آنكه قرين بودن شيطان را با انسانهاى آلوده بطور كلى بيان مى كند مى فرمايد:( و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون ) : (امروز اظـهـار بـرائت و تـقـاضـاى جـدائى از شـيـطـان سـودمـنـد بـه حال شما نيست چرا كه همگى در عذاب مشتركيد).
و امـا ايـنـكـه (شـيـاطـين ) در اينجا به صورت جمع ذكر شده ممكن است اشاره به چيزى بـاشـد كـه از آيـات سـوره (زخـرف ) اسـتـفاده مى شود كه هر انسانى روى از ياد خدا بـرتـابد، شيطانى برانگيخته مى شود كه قرين و همنشين او خواهد بود، نه تنها در اين جـهـان كـه در آن جـهـان نيز همراه او است و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قـريـن... حـتـى اذا جـائنـا قـال يـا ليـت بـينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين (سوره زخرف آيه 36 و 38).
و از آنـجـا كـه گـاهى مسكينى به انسان رو مى آورد و امكاناتى براى پاسخ گوئى به نياز او در اختيارش نيست، آيه بعد طرز برخورد صريح با نيازمندان را در چنين شرائطى بـيـان مـى كـنـد و مـى گويد (اگر از اين نيازمندان به خاطر (نداشتن امكانات و) انتظار رحـمـت خدا كه به اميد آن هستى روى برگردانى نبايد اين رويگرداندن توام با تحقير و خـشـونـت و بـى احـترامى باشد، بلكه بايد با گفتارى نرم و سنجيده و توام با محبت با آنـهـا بـرخـورد كـنـى ) حـتى اگر مى توانى وعده آينده را به آنها بدهى و مأيوسشان نـسـازى( و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـك تـرجـوهـا فقل لهم قولا ميسورا ) .
(مـيسور) از ماده (يسر) به معنى راحت و آسان است، و در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هـر گـونـه سـخـن نـيـك و بـرخـورد تـوام بـا احـتـرام و مـحـبـت را شامل مى شود.
بـنـابراين اگر بعضى آنرا به عبارت خاصى تفسير كرده اند، و يا به معنى وعده دادن براى آينده، همه از قبيل ذكر مصداق است.
در روايـات مـى خـوانـيـم كه بعد از نزول اين آيه هنگامى كه كسى چيزى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـواسـت و حـضرت چيزى نداشت كه به او بدهد مى فرمود: يرزقنا الله و اياكم من فضله: (اميدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد).
در سـنـتـهاى قديمى ما به هنگام برخورد با سائل چنين بوده و هست كه هنگامى كه تقاضا كـنندهاى به در خانه مى آمد و چيزى براى دادن موجود نبود به او مى گفتند: (ببخش )، اشـاره بـه ايـنـكـه آمدن تو بر ما حقى ايجاد مى كند و از نظر اخلاقى از ما چيزى طلبكار هـسـتـى و ما تقاضا داريم كه اين مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى چرا كه چيزى كه پاداش آن باشد موجود نداريم!
و از آنـجـا كـه رعـايـت اعتدال در همه چيز حتى در انفاق و كمك به ديگران، شرط است، در آيـه بـعـد روى ايـن مـسـاله تـاكيد كرده مى گويد: (دست خود را بر گردن خويش بسته قرار مده )( و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك ) .
اين تعبير كنايه لطيفى است از اينكه دست دهنده داشته باش، و همچون بخيلان كه گوئى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته اند و قادر به كمك و انفاق نيستند مباش.
از سـوئى ديـگـر (دسـت خـود را فـوق العـاده گـشـاده مـدار، و بـذل و بـخـشـش بـى حـسـاب مـكن كه سبب شود از كار بمانى، و مورد ملامت اين و آن قرار گيرى، و از مردم جدا شوى )( و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا ) . همانگونه كه (بـسـتـه بـودن دسـت بـه گـردن ) كـنـايـه از بـخـل، (گـشـودن دسـتـهـا بـه طـور كـامـل ) آنـچـنـانـكـه از جـمـله (و لا تـبـسـطـهـا كل البسط) استفاده مى شود كنايه از بذل و بخشش بى حساب است.
و (تقعد) كه از ماده (قعود) به معنى نشستن است كنايه از توقف و از كار افتادن مى باشد.
تـعـبـيـر بـه (مـلوم )، اشـاره بـه ايـن اسـت كـه گـاه بذل و بخشش زياد نه تنها انسان را از فعاليت و ضروريات زندگى بازمى دارد بلكه زبان ملامت مردم را بر او مى گشايد.
(مـحـسـور) از مـاده (حـسـر) (بـر وزن قـصـر) در اصـل مـعـنـى كـنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است، به همين جهت (حاسر) به جنگجوئى مى گويند كه زره در تن و كلاه خود بر سر نداشته باشد.
بـه حـيـوانـاتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مى شوند، كلمه (حسير) و (حـاسر) اطلاق شده است، گوئى تمام گوشت تن آنها يا قدرت و نيرويشان كنار مى رود و برهنه مى شوند.
و بـعـدا ايـن مـفـهـوم تـوسعه يافته به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است (محسور) يا (حسير) و (حاسر) گفته مى شود.
(حـسـرت ) بـه مـعـنـى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده، چرا كه اين حالت به انـسـان مـعـمـولا در مـواقعى دست مى دهد كه نيروى جبران مشكلات و شكستها را از دست داده، گوئى از توانائى و قدرت برهنه شده است.
در مـورد مـسـاله انـفـاق و بـخـشـش اگـر از حد بگذرد و تمام توان و نيروى انسان جذب آن گـردد، طـبـيـعـى اسـت كـه انـسـان از ادامـه كـار و فـعـاليت و سامان دادن به زندگى خود وامـيـمـاند، برهنه از نيروها و سرشار از غم مى گردد، و طبعا از ارتباط و پيوند با مردم نيز قطع خواهد شد.
در بـعـضـى از روايـات كـه در شـان نـزول ايـن آيـه نـقـل شـده ايـن مـطـلب بـه وضوح ديده مى شود، در روايتى مى خوانيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خانه بود سؤ ال كنندهاى بر در خانه آمد چون چيزى براى بخشش آماده نبود، و او تقاضاى پيراهن كرد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيراهن خود را به او داد، و همين امر سبب شد كه نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.
ايـن پـيـش آمـد زبـان كـفـار را بـاز كـرد، گـفـتـنـد: مـحـمـد خـواب مـانـده يـا مشغول لهو و سرگرمى است و نمازش را بدست فراموشى سپرده است.
و به اين ترتيب اين كار هم ملامت و شماتت دشمن، و هم انقطاع از دوست را در پى داشت، و مصداق (ملوم حسور) شد، آيه فوق نازل گرديد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار داد كه اين كار تكرار نشود.
در مـورد تـضـادى كـه ايـن دسـتـور ظاهرا با مساله (ايثار) دارد و پاسخ آن را در نكات آينده بحث خواهيم كرد.
بعضى نيز نقل كرده اند كه گاهى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچه را در بيت المـال داشـت بـه نـيازمند مى داد به گونهاى كه اگر بعدا نيازمندى به سراغ او مى آمد، چـيـزى در بـسـاط نـداشـت و شـرمـنده مى شد، و چه بسا شخص نيازمند، زبان به ملامت مى گـشـود و خـاطر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آزرده مى ساخت، لذا دستور داده شـد كـه نـه همه آنچه را در بيت المال دارد انفاق كند و نه همه را نگاهدارد، تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.
در ايـنـجـا ايـن سؤ ال مطرح مى شود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هستند كه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى داد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنها انفاق كنيم.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث گـوئى اشـاره بـه پـاسـخ هـمـيـن سـؤ ال است، مى فرمايد: (خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گشاده مى دارد و بر هر كس بخواهد تنگ، چرا كه او نسبت به بندگان آگاه و بينا است )( ان ربك يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا ) .
ايـن يـك آزمـون بـراى شـما است و گرنه براى او همه چيز ممكن است، او مى خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند، و روح سخاوت و فداكارى و از خود گذشتگى را در شما پرورش دهد.
بـه عـلاوه بـسـيـارى از مـردم اگـر كـامـلا بـى نـيـاز شوند راه طغيان و سركشى پيش مى گـيـرنـد، و صـلاح آنـهـا اين است كه در حد معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان.
از هـمـه ايـنـها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان (بجز موارد استثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين ) بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد و اينكه مى فرمايد خـدا روزى را بـراى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى دارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت او است و حكمتش ايجاب مى كند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.
بـعـضـى از مـفـسـران در پـيـونـد ايـن آيـه بـا آيـات قـبـل، احـتـمـال ديـگـرى را پـذيـرفـتـه انـد و آن ايـنـكـه آيـه اخـيـر در حـكـم دليل براى نهى از افراط و تفريط در انفاق است، مى گويد حتى خداوند با آن قدرت و توانائى كه دارد در بخشش ارزاق حد اعتدال را رعايت مى كند، نه آنچنان مى بخشد كه به فساد كشيده شوند، و نه آنچنان تنگ مى گيرد كه به زحمت بيفتند، همه اينها براى رعايت مصلحت بندگان است.
بـنـابـرايـن سـزاوار اسـت كـه شـمـا هـم بـه ايـن اخـلاق الهـى مـتـخـلق شـويـد، طـريـق اعتدال در پيش گيريد، و از افراط و تفريط بپرهيزيد.
نكته ها:
1 - منظور از ذى القربى در اينجا كيانند؟
كلمه (ذى القربى ) همانگونه كه گفتيم به معنى بستگان و نزديكان است و در اينكه منظور از آن در اينجا معنى عام است يا خاص در ميان مفسران بحث است.
1 - بـعـضى معتقدند مخاطب، همه مؤ منان و مسلمانان هستند، و منظور پرداختن حق خويشاوندان به آنها است.
2 - بـعـضـى ديـگر مى گويند مخاطب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و منظور پرداختن حق بستگان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها است، مانند خمس غنائم و سـايـر اشـيـائى كـه خـمـس بـه آن تـعـلق مـى گـيـرد و بـطـور كـلى حـقـوقشان در بيت المال.
لذا در روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق شـيـعـه و اهـل تـسـنـن نـقل شده مى خوانيم كه به هنگام نزول آيه فوق، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاطمه (عليهاالسلام ) را خواند و سرزمين (فدك ) را به او بخشيد.
در حـديـثـى كـه از منابع اهل تسنن از ابو سعيد خدرى صحابه معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده مى خوانيم لما نزل قوله تعالى و آت ذا القربى حقه اعطى رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـاطـمـه فـدكـا: (هنگامى كه آيه و آت ذا القربى حقه نازل شد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سرزمين فدك را به فاطمه (عليهاالسلام ) داد.)
از بعضى از روايات استفاده مى شود كه حتى امام سجاد (عليهالسلام ) به هنگام اسارت
در شـام بـا هـمـيـن آيـه بـه شـامـيـان اسـتـدلال فـرمود و گفت: منظور از آيه (آت ذا القربى حقه ) مائيم كه خدا به پيامبرش دستور داده كه حق ما ادا شود (و اين چنين شما شاميان همه اين حقوق را ضايع كرديد).
ولى با اينهمه همانگونه كه قبلا هم گفتيم اين دو تفسير با هم منافات ندارد، همه موظفند حـق ذى القـربـى را بـپـردازنـد پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم كه رهبر جامعه اسـلامـى اسـت مـوظـف اسـت بـه ايـن وظـيـفـه بـزرگ الهـى عمل كند، در حقيقت اهلبيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از روشنترين مصداقهاى ذى القـربـى و شـخـص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است.
بـه هـمين دليل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حق ذى القربى را كه خمس و همچنين فـدك و مـانـنـد آن بـود بـه آنـهـا بـخـشـيـد، چـرا كـه گـرفـتـن زكـات كـه در واقـع از اموال عمومى محسوب مى شد براى آنها ممنوع بود.
2 - بلاى اسراف و تبذير
بـدون شـك، نـعـمـتـهـا و مواهب موجود در كره زمين، براى ساكنانش كافى است، اما به يك شـرط و آن ايـنـكـه بـيـهـوده بـه هـدر داده نـشـونـد، بـلكـه بـه صـورت صـحـيـح و مـعـقول و دور از هر گونه افراط و تفريط مورد بهره بردارى قرار گيرد، و گرنه اين مواهب آنقدر زياد و نامحدود نيست كه با بهره گيرى نادرست، آسيب نپذيرد.
و اى بـسـا اسـراف و تـبـذيـر در مـنـطقه اى از زمين باعث محروميت منطقه ديگرى شود، و يا اسراف و تبذير انسانهاى امروز باعث محروميت نسلهاى آينده گردد.
آن روز كـه ارقـام و آمـار، هـمـچـون امـروز دسـت انـسـانها نبود، اسلام هشدار داد كه در بهره گيرى از مواهب خدا در زمين، اسراف و تبذير روا مداريد.
قرآن در آيات فراوانى شديدا مسرفان را محكوم كرده است:
در جائى مى گويد: (اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد)( و لاتسرفوا انه لا يحب المسرفين ) (انعام - 141 - اعراف 31).
در مـورد ديـگـر (مسرفان را اصحاب دوزخ مى شمرد)( و ان المسرفين هم اصحاب النار ) (غافر - 43).
و (از اطاعت فرمان مسرفان، نهى مى كند)( و لا تطيعوا امر المسرفين ) (شعراء - 151).
و مجازات الهى را در انتظار مسرفان مى شمرد( مسومة عند ربك للمسرفين ) (ذاريات - 34).
و اسـراف را يـك بـرنـامـه فـرعـونـى قـلمـداد مـى كـنـد( و ان فـرعـون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ) (يونس - 83).
و مـسـرفـان دروغـگـو را مـحروم از هدايت الهى مى شمرد( ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب ) (غافر - 28).
و سـرانـجـام سـرنـوشت آنها را هلاكت و نابودى معرفى مى كند( و اهلكنا المسرفين ) (انبياء - 9).
و هـمـانـگـونه كه ديديم آيات مورد بحث نيز تبذير كنندگان را برادران شيطان و قرين آنها مى شمرد.
(اسـراف ) بـه معنى وسيع كلمه هر گونه تجاوز از حد در كارى است كه انسان انجام مى دهد، ولى غالبا اين كلمه در مورد هزينه ها و خرجها گفته مى شود.
از خـود آيـات قـرآن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود، اسـراف نـقـطـه مقابل تنگ گرفتن و سختگيرى است آنجا كه مى فرمايد( و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما ) : (كسانى كه به هنگام انفاق، نه اسراف مى كنند و نـه سـخـتـگـيـرى و بـخـل مـى ورزنـد بـلكـه در مـيـان ايـن دو حـد اعتدال و ميانه را مى گيرند (فرقان - 67).
3 - فرق ميان اسراف و تبذير
در ايـنـكـه مـيـان اسـراف و تـبذير چه تفاوتى است، بحث روشنى در اين زمينه از مفسران نـديـده ايـم، ولى بـا در نظر گرفتن ريشه اين دو لغت چنين به نظر مى رسد كه وقتى ايـن دو در مـقـابـل هـم قـرار گـيـرنـد (اسـراف ) بـه مـعـنـى خـارج شـدن از حـد اعـتـدال، بـى آنـكه چيزى را ظاهرا ضايع كرده باشد، و يا غذاى خود را آنچنان گرانقيمت تـهـيـه كـنـيـم كـه با قيمت آن بتوان عده زيادى را آبرومندانه تغذيه كرد. در اينجا از حد گذرانده ايم ولى ظاهرا چيزى نابود نشده است.
امـا (تـبـذيـر) و ريـخـتـوپـاش آنـسـت كـه آنچنان مصرف كنيم كه به اتلاف و تضييع بيانجامد مثل اينكه براى دو نفر ميهمان غذاى ده نفر را تهيه ببينيم، آنگونه كه بعضى از جـاهـلان مـى كـنـنـد و بـه آن افـتـخـار مى نمايند، و باقيمانده را در زباله دان بريزيم و اتلاف كنيم.
ولى نـاگـفـتـه نـماند بسيار مى شود كه اين دو كلمه درست در يك معنى به كار مى رود و حتى به عنوان تاكيد پشت سر يكديگر قرار مى گيرند.
عـلى (عليهالسلام ) طـبـق آنـچـه در نـهـج البـلاغـه نـقل شده مى فرمايد: الا ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف و هو يرفع صاحبه فـى الدنـيـا و يـضـعـه فى الاخرة و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله: (آگاه باشيد مـال را در غـيـر مـورد اسـتـحـقـاق صـرف كـردن، تـبـذيـر و اسـراف اسـت، مـمـكـن اسـت اين عـمـل انـسـان را در دنـيـا بلند مرتبه كند اما مسلما در آخرت پست و حقير خواهد كرد، در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد، اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.
در شـرح آيـات مـورد بـحـث خـوانـديـم كه در دستورهاى اسلامى آنقدر روى نفى اسراف و تـبـذيـر تـاكيد شده كه حتى از زياد ريختن آب براى وضوء و لو در كنار نهر آب باشد نهى فرموده اند، و نيز از دور افكندن هسته خرما امام نهى مى فرمايد.
دنياى امروز كه احساس مضيقه در پارهاى از مواد مى كند، سخت به اين موضوع توجه كرده اسـت تـا آنجا كه از همه چيز استفاده مى كند، از زباله بهترين كود مى سازند، و از تفاله هـا، وسـائل مـورد نـيـاز، و حـتـى از فـاضـل آبـهـا پـس از تـصـفـيـه كـردن آب قـابـل اسـتـفـاده بـراى زراعـت درسـت مـى كنند، چرا كه احساس كرده اند مواد موجود در طبيعت نـامـحـدود نـيـسـت كه به آسانى بتوان از آنها صرف نظر كرد، بايد از همه به صورت (دورانى ) بهره گيرى نمود.
4 - آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟!
بـا در نـظـر گـرفـتـن آيـات فـوق كـه دسـتـور بـه (رعـايـت اعتدال در انفاق ) مى دهد اين سؤ ال پيش مى آيد كه در سوره (دهر) و آيات ديگر قرآن و همچنين روايات ستايش و مدح ايثارگران را مى خوانيم كه حتى در نهايت سختى از خود مى گيرند و به ديگران مى دهند، اين دو چگونه با هم سازگار است ؟!
دقـت در شـان نـزول آيـات فـوق، و هـمـچـنـيـن قـرائن ديـگـر، پـاسـخ ايـن سـؤ ال را روشـن مـى سـازد و آن ايـنـكـه: دسـتـور بـه رعـايـت اعـتـدال درجائى است كه بخشش فراوان سبب نابسامانيهاى فوق العاده اى در زندگى خود انسان گردد، و به اصطلاح (ملوم و محسور) شود.
و يـا ايـثـار سـبـب ناراحتى و فشار بر فرزندان او گردد و نظام خانوادگيش را به خطر افكند، و در صورتى كه هيچيك از اينها تحقق نيابد مسلما ايثار بهترين راه است.
از ايـن گـذشـتـه رعـايـت اعتدال يك حكم عام است و ايثار يك حكم خاص كه مربوط به موارد معينى است و اين دو حكم با هم تضادى ندارند.
آيه (31) تا (35)و ترجمه
( و لا تقتلوا اولدكم خشية املق نحن نرزقهم و اياكم ان قتلهم كان خطا كبيرا ) (31)( و لا تقربوا الزنى انه كان فحشة و ساء سبيلا ) (32) (و لا تـقـتـلوا النفس التى حـرم الله الا بـالحـق و مـن قـتـل مـظـلومـا فـقـد جعلنا لوليـه سـلطانا فـلا يـسرف فى القتل انه كان منصورا ) (33)( و لا تـقـربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده و اوفوا بالعهدان العهد كان مسولا ) (34)( و اوفوا الكيل اذا كلتم و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاويلا ) (35)
ترجمه:
31 - و فـرزنـدانـتان را از ترس فقر به قتل نرسانيد، ما آنها و شما را روزى مى دهيم، مسلما قتل آنها گناه بزرگى است.
32 - و نزديك زنا نشويد كه كار بسيار زشت و بد راهى است.
33 - و كـسـى را كـه خـداونـد خـونـش را حـرام شـمـرده بـه قتل نرسانيد، جز به حق، و آن
كـس كـه مـظـلوم كـشـتـه شـده بـراى وليـش سـلطـه (حـق قـصـاص ) قـرار داديـم، امـا در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است.
34 - و بـه مـال يـتـيـم - جـز بـه طـريـقـى كه بهترين طريق است - نزديك نشويد تا به سـرحـد بـلوغ بـرسـد، و بـه عـهـد (خـود) وفـا كـنـيـد كـه از عـهـد سـؤ ال مى شود.
35 - و بـه هـنـگامى كه پيمانه مى كنيد حق پيمانه را ادا نمائيد و با ترازوى درست وزن كنيد اين براى شما بهتر و عاقبتش نيكوتر است.
تفسير:
شش حكم مهم
در تـعـقـيـب بـخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد آيات مورد بحث به بـخـش ديـگـرى از ايـن احكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن 5 آيه با عباراتى كوتاه اما پرمعنى و دلنشين شرح مى دهد.
نـخـسـت بـه يـك عـمـل زشـت جـاهـلى كـه از فـجـيـعترين گناهان بود اشاره كرده مى گويد: (فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد) (و لا تقتلوا اولادكم خشية املاق ).
روزى آنـهـا بـر شـما نيست، (آنها و شما را ما روزى مى دهيم )( نحن نرزقهم و اياكم ) : (چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست )( ان قتلهم كان خطا كبيرا ) .
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدر سخت و ناراحت كـنـنـده بـوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانائى اقتصادى به قتل مى رساندند.
در ايـنـكه عرب جاهلى آيا فقط دختران را به زير خاك پنهان مى كرد، و يا پسران را نيز از ترس فقر به قتل مى رساند در ميان مفسران گفتگو است.
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ايـنـهـا هـمـه اشـاره بـه زنـده بـه گور كردن دختران است كه به دو دليـل ايـن كـار را انـجـام مى دادند يكى اينكه مبادا در آينده در جنگها به اسارت دشمنان در آيـنـد نـوامـيس آنان به چنگال بيگانه بيفتد!! ديگر اينكه فشار فقر و عدم توانائى بر تـامـيـن هـزيـنـه زنـدگى آنها سبب قتلشان مى شد، چرا كه دختر در آن جامعه توليد كننده نبوده بلكه غالبا مصرف كننده محسوب مى شد.
درسـت اسـت كـه پـسـران نـيز در آغاز عمر مصرف كننده بودند ولى عرب جاهلى هميشه به پسران به عنوان يك سرمايه مهم مى نگريست و حاضر به از دست دادن آنها نبود.
بـعـضـى ديـگـر عـقيده دارند كه آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعى كه به پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود و اين اختصاص به دختران داشت، و نوعى ديگر كه از تـرس فـقـر صـورت مـى گـرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمى كرد.
ظـاهـر تـعبير آيه كه ضمير جمع مذكر در آن به كار رفته (قتلهم ) مى تواند دليلى بر ايـن نـظـر بـوده بـاشـد، زيـرا اطـلاق جمع مذكر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبيات عرب ممكن است ولى براى خصوص دختران بعيد به نظر مى رسد.
امـا ايـنكه گفته شد پسران قادر بر توليد بودند و سرمايه اى محسوب مى شدند كاملا صـحـيـح اسـت، ولى ايـن در صـورتـى اسـت كـه توانائى بر هزينه آنها در كوتاه مدت داشـتـه بـاشـنـد، در حـالى كـه گـاهى آنقدر در فشار بودند كه حتى توانائى بر اداره زنـدگـى آنـهـا در كـوتـاه مـدت هـم نـداشـتـنـد (و بـه هـمـيـن دليل تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد).
بـه هـر حال اين يك تو هم بيش نبود كه روزى دهنده فرزندان پدر و مادرند، خداوند اعلام مـى كـنـد كـه ايـن پـندار شيطانى را از سر بدر كنند و به تلاش و كوشش هر چه بيشتر برخيزند، خدا هم كمك نموده، زندگى آنها را اداره مى كند.
قابل توجه اينكه ما از اين جنايت زشت و ننگين وحشت مى كنيم، در حالى كه همين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقى ترين جوامع انجام گـيـرد، و آن اقـدام بـه سـقـط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جـمـعـيت و كمبودهاى اقتصادى است (براى توضيح بيشتر به تفسير آيه 151 سوره انعام جلد 6 تفسير نمونه صفحه 33 مراجعه فرمائيد).
تـعـبير به (خشية املاق ) نيز اشاره لطيفى به نفى اين پندار شيطانى است، در واقع مى گويد اين تنها يك ترس است كه شما را به اين خيانت بزرگ تشويق مى كند، نه يك واقـعـيـت. ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت كـه جـمـله كـان خطا كبيرا با توجه به اينكه كان فـعـل مـاضـى اسـت اشـاره و تـاكـيـد بـر ايـن مـوضـوع اسـت كـه قتل فرزندان گناهى است بزرگ كه از قديم در ميان انسانها شناخته شده، و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد، لذا مخصوص به عصر و زمانى نيست.
2ـ گـنـاه بـزرگ ديـگـرى كـه آيـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى كـنـد مـسـاله زنـا و عـمـل مـنـافـى عـفـت اسـت مـى گـويـد: (نـزديـك زنـا نـشـويـد چـرا كـه عـمـل بـسـيـار زشـتى است و راه و روش بدى است )( و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا ) .
در اين بيان كوتاه به سه نكته اشاره شده.
الف - نـمـى گـويـد زنـا نـكـنـيـد، بـلكـه مـى گـويـد بـه ايـن عـمـل شـرم آور نزديك نشويد، اين تعبير علاوه بر تاكيدى كه در عمق آن نسبت به خود اين عـمـل نـهـفته شده، اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد كه انـسـان را تـدريـجـا به آن نزديك مى كند، چشمچرانى يكى از مقدمات آن است، برهنگى و بى حجابى مقدمه ديگر، كتابهاى بدآموز و (فيلمهاى آلوده ) و (نشريات فاسد) و (كانونهاى فساد) هر يك مقدمه اى براى اين كار محسوب مى شود.
هـمـچـنـيـن خـلوت بـا اجـنـبـيـه (يـعـنـى بـودن مـرد و زن نـامـحـرم در يـك مكان خالى و تنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است.
بـالاخـره تـرك ازدواج بـراى جـوانـان، و سـخـتـگـيـريـهـاى بـى دليـل طـرفـيـن در ايـن زمينه، همه از عوامل (قرب به زنا) است كه در آيه فوق با يك جمله كوتاه همه آنها را نهى مى كند، و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است.
ب - جـمـله (انـه كـان فـاحـشـة ) كـه مـشـتـمـل بـر سـه تـاكـيـد اسـت (ان و اسـتـفـاده از فعل ماضى و تعبير به فاحشه ) عظمت اين گناه آشكار را آشكارتر مى كند.
ج - جـمـله (سـاء سـبـيـلا) (راه زنـا بـد راهـى اسـت ) بـيـانـگـر ايـن واقـعـيت است كه اين عمل راهى به مفاسد ديگر در جامعه مى گشايد.
فلسفه تحريم زنا
1 - پـيـدايـش هـرج و مـرج در نـظـام خـانـواده، و از ميان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابـطـهـاى كـه وجـودش نـه تـنـهـا سـبـب شـنـاخـت اجـتـمـاعـى اسـت، بـلكـه مـوجـب حـمـايـت كـامـل از فـرزنـدان مـى گـردد، و پـايـه هـاى مـحـبـتـى را كـه در تـمـام طول عمر سبب ادامه اين حمايت است مى گذارد.
خـلاصه، در جامعه اى كه فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كـه بـر پـايـه روابـط خـانـوادگـى بـنـيـان شـده سـخـت دچـار تزلزل مى گردد.
بـراى پـى بـردن بـه اهـميت اين موضوع كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم كه چنانچه زنـا در كـل جـامـعه انسانى مجاز گردد و ازدواج برچيده شود، فرزندان بى هويتى كه در چـنـيـن شـرائطـى متولد شوند تحت پوشش حمايت كسى نيستند، نه در آغاز تولد و نه به هنگام بزرگ شدن.
از ايـن گـذشـتـه از عنصر محبت كه نقش تعيين كننده اى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد مـحـروم مـى شـونـد، و جـامـعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى تواءم با خشونت در همه ابعاد، تبديل مى گردد.
2 - ايـن عـمـل نـنـگـين سبب انواع برخوردها و كشمكشهاى فردى و اجتماعى در ميان هوسبازان اسـت، داسـتـانـهـائى را كـه بـعـضـى از چـگـونـگـى وضـع داخـل مـحـله هـاى بـدنام و مراكز فساد نقل كرده و نوشته اند به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه در كنار انحرافات جنسى بدترين جنايات رخ مى دهد.
3 - تـجـربـه نـشـان داده و عـلم ثـابـت كـرده اسـت كـه ايـن عـمـل بـاعـث اشاعه انواع بيماريها است و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثـار آن امـروز فـراهـم كـرده انـد بـاز آمار نشان مى دهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مى دهند.
4 - ايـن عـمـل غـالبـا سـبـب سـقـوط جـنـيـن و كـشـتـن فـرزنـدان و قـطـع نسل مى گردد، چرا كه چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اينگونه فرزندان نيستند، و اصـولا وجـود فـرزنـد مـانـع بـزرگـى بـر سـر راه ادامـه اعمال شوم آنان مى باشد، لذا هميشه سعى مى كنند آنها را از ميان ببرند.
و ايـن فـرضـيـه كـاملا موهوم كه مى توان اينگونه فرزندان را در مؤ سساتى زير نظر دولتها جمع آورى كرد شكستش در عمل روشن شده، و ثابت گرديده كه پرورش فرزندان بـى پـدر و مـادر بـه ايـن صـورت چـقـدر مـشـكـلات دارد، و تـازه مـحـصـول بسيار نامرغوبى است، فرزندانى سنگدل: جنايتكار بى شخصيت و فاقد همه چيز!
5 - نـبـايـد فـرامـوش كرد كه هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غريزه جنسى نيست، بلكه اشـتـراك در تـشكيل زندگى و انس روحى و آرامش فكرى، و تربيت فرزندان و همكارى در هـمـه شـئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم زنان هيچيك از اينها امكان پذير نيست.
امـام عـلى بـن ابـى طـالب (عليهالسلام ) در حديثى مى گويد: از پيامبر شنيدم چنين مى فرمود:
فى الزنا ست خصال: ثلث فى الدنيا و ثلث فى الاخرة:
فاما اللواتى فى الدنيا فيذهب بنور الوجه، و يقطع الرزق، و يسرع
الفناء.
و امـا اللواتـى فـى الاخـرة فـغـضـب الرب و سـوء الحـسـاب و الدخول فى النار - او الخلود فى النار -:
در زنا شش اثر سوء است، سه قسمت آن در دنيا و سه قسمت آن در آخرت است.
امـا آنـهـا كـه در دنـيـا است يكى اين است كه صفا و نورانيت را از انسان مى گيرد روزى را قطع مى كند، و تسريع در نابودى انسانها مى كند.
و امـا آن سـه كـه در آخـرت اسـت غـضـب پـروردگـار، سـخـتـى حـسـاب و دخول - يا خلود - در آتش دوزخ است.
3 - حـكـم ديـگـر كـه آيـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى كـنـد احـتـرام خون انسانها و حرمت شديد قـتـل نـفـس اسـت مـى گـويـد: (كـسـى كـه خـداونـد خـونـش را حـرام كـرده اسـت بـه قتل نرسانيد مگر آنجا كه به حق باشد)( و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ) .
احـتـرام خـون انـسـانـهـا و حـرمـت قـتـل نفس از مسائلى است كه همه شرايع آسمانى و قوانين بـشـرى در آن مـتـفـقـنـد، و آن را يـكـى از بـزرگترين گناهان مى شمرند، ولى اسلام اهميت بيشترى به اين مساله داده است تا آنجا كه قتل يك انسان را همانند كشتن همه انسانها شمرده اسـت:( مـن قـتـل نـفـسـا بـغـيـر نـفـس او فـسـاد فـى الارض فـكـانـمـا قتل الناس جميعا ) (سوره مائده آيه 32).
و حتى از بعضى از آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه مجازات خلود در آتش كه مخصوص كـفـار اسـت بـراى قـاتـل تـعـيـيـن شـده كـه سـابـقـا گـفـتـيـم مـمـكـن اسـت ايـن تـعـبـيـر دليـل آن بـاشـد كـه افـرادى كه دستشان به خون بى گناهان آلوده مى شود با ايمان از دنيا نخواهند رفت!( و من قتل مؤ منا متعمدا فجزاؤ ه جهنم خالدا فيها ) (سوره نساء آيه 93).
حـتـى در اسـلام بـراى كـسانى كه اسلحه به روى مردم بكشند مجازات سنگينى به عنوان (مـحـارب ) تـعـيـيـن شـده اسـت كـه شـرح آن در كـتـب فـقـهـى آمـده و مـا در ذيل آيه 33 سوره مائده به آن اشاره كرديم.
نه تنها قتل نفس بلكه كمترين و كوچكترين آزار يك انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى تـوان بـا اطـمـيـنـان گـفـت ايـنـهـمـه احـتـرام كـه اسـلام بـراى خـون و جـان و حـيـثـيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.
ولى درسـت بـه همين دليل مواردى پيش مى آيد كه احترام خون برداشته مى شود، و اين در مـورد كـسـانـى اسـت كه مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده اند، لذا در آيه فوق بعد از ذكـر يـك اصـل كلى در زمينه حرمت قتل نفس بلا فاصله با جمله (الا بالحق ) اين گونه افراد را استثناء مى كند.
در حـديـث مـعـروفـى از پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيم: لا يـحـل دم امـرء مـسـلم يـشـهـد ان لا اله الا الله و ان مـحـمـدا رسـول الله الا بـاحـدى الثـلاث: النـفس بالنفس، و الزانى المحصن، و التارك لدينه المـفارق للجماعة: (خون هيچ مسلمان كه شهادت به وحدانيت خدا و نبوت پيامبر اسلام مى دهـد حـلال نـيست مگر سه گروه: قاتل، زانى محصن، و آن كس كه دين خود را رها كند و از جماعت مسلمين بيرون رود.
امـا قـاتـل كـه تـكـليـفش روشن است و در قصاص او حيات جامعه و تامين امنيت نفوس است، و اگـر حـق قصاص به اولياى مقتول داده نشود قاتلان جسور و جرى مى شوند و امنيت جامعه مختل مى گردد.
و اما زانى محصن قتل او در برابر يكى از زشتترين گناهان است كه با خون برابرى مى كند.
و قـتـل مرتد جلو هرج و مرج را در جامعه اسلامى مى گيرد، و همانگونه كه قبلا گفته ايم ايـن حـكـم يـك حـكـم سـيـاسـى بـراى حـفـظ نـظـام اجـتـمـاعـى در مـقـابـل امـورى اسـت كـه نـه تنها امنيت اجتماعى بلكه اصل نظام اسلام را تهديد مى كند.
اصولا اسلام كسى را مجبور به پذيرش اين آئين نمى كند، بلكه برخورد آن با پيروان آئيـن هـاى ديگر تنها يك برخورد منطقى توام با بحث آزاد است، ولى اگر كسى اسلام را با ميل خود پذيرفت و جزء جامعه اسلامى شد، و طبعا از اسرار مسلمين آگاه گرديد، سپس تصميم گـرفـت از ايـن آئيـن بـازگـردد و عـمـلا اسـاس نـظـام را تضعيف كـنـد و تـزلزل در اركـان جـامـعـه اسـلامـى ايـجـاد نـمـايـد مـسـلمـا ايـن كـار قابل تحمل نيست و با شرائطى كه در فقه اسلامى آمده است حكم آن اعدام است.
البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نيست، بلكه غير مسلمانانى كه بـا مـسـلمـيـن سـر جـنـگ نـدارنـد و در يـك زنـدگـى مـسالمت آميز با آنها بسر ميبرند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.
سـپس به حق قصاص كه براى اولياى دم ثابت است اشاره كرده، مى گويد: (كسى كه مـظـلوم كـشـتـه شـود بـراى ولى او سـلطـه قـرار داديـم ) (سـلطـه قـصـاص قاتل )( و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا ) .
امـا در عـيـن حـال (او نـبـايـد بـيـش از حـق خـود مـطـالبـه كـنـد و در قـتـل اسـراف نـمـايـد چـرا كـه او مـورد حمايت اسـت )( فـلا يـسـرف فـى القـتـل انـه كان منصورا ) . آرى اولياى مقتول مادام كه در مرز اسلام گام برميدارند و از حد خود تجاوز نكرده اند مورد نصرت الهى هستند.
اين جمله اشاره به اعمالى كه در زمان جاهليت بود، و در امروز نيز گاهى صـورت مـى گـيـرد كـه احـيـانـا در بـرابـر كـشـتـه شـدن يـك نـفـر از يـك قـبـيـله، قـبيله مقتول خونهاى زيادى را مى ريزند.
و يـا ايـنـكـه در بـرابـر كـشـتـه شـدن يكنفر افراد بى گناه و بى دفاع ديگرى غير از قـاتـل را بـه قـتـل مـى رسـانـنـد، چـنـانـكـه در رسوم عصر جاهليت مى خوانيم هر گاه فرد سـرشـنـاسـى از قـبـيـلهـاى كـشـتـه مـى شـد قـبـيـله مـقـتـول بـه كـشـتـن قـاتـل قـانـع نـبـود، بـلكه لازم بود رئيس قبيله قاتل و يا فرد سرشناس ديگرى را به قتل برسانند هر چند هيچگونه شركتى در قتل نكرده باشد.
در عصر ما نيز گاهى جناياتى رخ مى دهد كه روى جانيان عصر جاهليت را سفيد مى كند و ما شـاهـد ايـن گـونـه صـحـنـه هـا مـخـصـوصـا از نـاحـيـه اسـرائيـل غـاصـب هـستيم كه هر گاه يك جنگجوى فلسطينى سربازى از آنها را بكشد بلا فـاصله بمبهاى خود را بر سر زنان و كودكان فلسطينى فرومى ريزند و گاه دهها نفر انسان بى دفاع و بى گناه را در برابر يك نفر به خاك و خون مى كشند.
عـيـن هـمـين معنى را در جنگ تحميلى كه مزدوران بعث امروز بر ضد كشور اسلامى ما به راه انداخته اند مشاهده مى كنيم باشد كه تاريخ آينده در اين زمينه قضاوت كند.
مـسـاله رعـايـت عدالت حتى در مورد قاتل در آن حد و پايه است كه در وصاياى امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يا بنى عبد المطلب لا الفينكم تخوضون دماء المـسـلمـيـن خـوضا تقولون قتل امير المؤ منين، الا لاتقتلن بى الاقاتلى، انظروا اذا انامت من ضـربـتـه هـذه فـاضـربـوه، ضـربـة بـضـربـة، و لا تـمـثـلوا بـالرجـل: (اى فـرزنـدان عبد المطلب! مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطه ور شويد و بگوئيد امير مؤ منان كشته شد، و به بهانه آن خونهائى بريزيد، آگاه باشيد تنها قاتل من ( عبد الرحمن بن ملجم مرادى ) كشته خواهد شد،
درسـت دقـت كـنـيـد هـنگامى كه من از اين ضربهاى كه او بر من زده است شهيد شوم تنها يك ضربه كارى بر او بزنيد و بعد از كشتنش بدن او را مثله نكنيد).
آيـه بـعـد چـهـارمـيـن دسـتـور از ايـن سـلسـله احـكـام را شـرح مـى دهـد نـخـست به اهميت حفظ مـال يـتـيـمـان پـرداخـتـه و بـا لحـنـى بـه آنـچـه در مـورد عـمـل مـنـافـى عـفـت در آيـات قـبـل گـذشـت مـى گـويـد: (بـه اموال يتيمان نزديك نشويد)( و لا تقربوا مال اليتيم ) .
نه تنها اموال يتيمان را نخوريد بلكه حتى حريم آن را كاملا محترم بشماريد.
ولى از آنـجـا كـه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه هاى منفى مى نگرند، و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلا فاصله استثناء روشنى براى اين حكم ذكر كرده مى گويد: مگر به طريقى كه بهترين طرق است( الا بالتى هى احسن ) .
طـبـق ايـن تـعـبـيـر جـامـع و رسـا، هـر گـونـه تـصـرفـى در امـوال يـتـيـمـان كـه بـه مـنـظور حفظ، اصلاح، تكثير و اضافه بوده باشد، و جهات لازم براى پيشگيرى از هدر رفتن اين اموال در نظر گرفته شود مجاز است، بلكه خدمتى است آشكار به يتيمان كه قادر بر حفظ مصالح خويشتن نيستند.
البته اين وضع (تا زمانى ادامه دارد كه به حد رشد فكرى و اقتصادى برسد آنگونه كـه قـرآن در ادامـه آيـه مـورد بحث از آن ياد مى كند تا زمانى كه به حد قدرت برسد) (حتى يبلغ اشده ).
اشد از ماده شد (بر وزن جد) به معنى گره محكم است،
سـپـس تـوسـعـه يـافـتـه و به هر گونه استحكام جسمانى و روحانى گفته شده است، و منظور از اشد در اينجا رسيدن به حد بلوغ است، ولى بلوغ جسمانى در اينجا كافى نيست، بـلكـه بـايـد بـلوغ فـكـرى و اقـتـصـادى نـيـز بـاشـد، بـه گـونهاى كه يتيم بتواند امـوال خـود را حـفـظ و نـگـهـدارى كـند و انتخاب اين تعبير براى همين منظور است كه البته بايد از طريق آزمايش قطعى مشخص گردد.
بـدون شـك در هـر جـامـعـه اى بـر اثـر حوادث گوناگون ايتامى وجود دارند كه ملاحظات انـسـانـى و هر حساب ديگر ايجاب مى كند كه اين يتيمان در تمام جهات زير پوشش حمايت خيرخواهان جامعه قرار گيرند، به همين دليل اسلام به اين مساله فوق العاده اهميت داده است كـه بـخشى از آن را در ذيل آيه 2 سوره نساء آورديم (به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 249 مراجعه فرمائيد).
چـيـزى كـه در ايـنـجـا بـايـد اضـافـه كـنـيم اين است: در بعضى از روايات يتيم در معنى وسيعترى استعمال شده و به كسانى كه از امام و پيشواى خود جدا شده اند و صداى حق به گـوش آنـهـا نـمـى رسـد يـتـيـم اطلاق گرديده است، و اين يكنوع توسعه در مفهوم يتيم و استفاده معنوى از يك حكم مادى است.
5 - سپس به مساله وفاى به عهد پرداخته مى گويد: (به عهد خود وفا كنيد چرا كه از وفاى به عهد سؤ ال كرده مى شود)( و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسولا ) .
بـسـيـارى از روابـط اجـتـمـاعـى و خـطـوط نـظـام اقـتـصـادى و مسائل سياسى همگى بر محور عهدها و پيمانها دور مى زند كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شـود و سـرمـايـه اعـتـمـاد از بين برود به زودى نظام اجتماع فرو مى ريزد و هرج و مرج وحـشـتـنـاكـى بر آن حاكم مى شود، به همين دليل در آيات قرآن تاكيد فراوان روى مساله وفاى به عهد شده است.
عهد و پيمان معنى وسيعى دارد كه هم شامل عهدهاى خصوصى در ميان افراد در رابـطـه بـا مـسـائل اقـتـصـادى و كـسـب و كـار و زنـاشـوئى و امـثـال آن مـى گـردد، و هـم شـامـل عهد و پيمانهائى كه در ميان ملتها و حكومتها برقرار مى گـردد، و از آن بـالاتـر شامل پيمانهاى الهى و رهبران آسمانى نسبت به امتها و امتها نسبت به آنها نيز مى شود.
آخـريـن حـكم در آخرين آيه مورد بحث در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مـردم و مـبـارزه بـا كـم فـروشـى اسـت مـى فـرمايد: (هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى سنجيد حق آن را اداء كنيد)( و اوفوا الكيل اذا كلتم ) .
(و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم وزن كنيد)( وزنوا بالقسطاس المستقيم ) .
(چرا كه اين كار به سود شما است، و عاقبت و سرانجامش از همه بهتر است )( ذلك خير و احسن تأويلا ) .
نكته ها:
زيان كم فروشى
نخستين نكته اى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه در قرآن مجيد كرارا روى مـسـاله مـبارزه با كم فروشى و تقلب در وزن و پيمانه تكيه و تاكيد شده است، در يـك جـا رعـايـت اين نظم را در رديف نظام آفرينش در پهنه جهان هستى گذارده مى گويد:( و السماء رفعها و وضع الميزان ان لا تطغوا فى الميزان ) : (خداوند آسمان را برافراشت و ميزان و حساب در همه چيز گذاشت، تا شما در وزن و حساب تعدى و طغيان نكنيد) (سوره رحمن آيه 7 و 8).
اشـاره بـه ايـنكه مساله رعايت عدالت در كيل و وزن مساءله كوچك و كم اهميتى نيست، بلكه جزئى از اصل عدالت و نظم است كه حاكم بر سراسر هستى است.
در جـائى ديـگـر بـا لحـنـى شـديـد و تـهـديـدآمـيـز مـى گـويـد:( ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون، و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون، ا لا يـظـن اولئك انـهـم مـبـعـوثـون ليوم عظيم ) : (واى بر كم فروشان! آنها كه به هنگام خـريـد، حـق خـود را بـطـور كـامـل مـى گـيـرنـد، و بـه هـنـگـام فـروش از كـيـل و وزن كم مى گذارند، آيا آنها گمان نمى كنند كه در روز عظيمى برانگيخته خواهند شد، روز رستاخيز در دادگاه عدل خدا) (سوره مطففين آيات 1 - 4).
حـتـى در حـالات بعضى از پيامبران در قرآن مجيد مى خوانيم كه لبه تيز مبارزه آنها بعد از مـسـاله شرك متوجه كم فروشى بود، و سرانجام آن قوم ستمگر اعتنائى نكردند و به عـذاب شـديـد الهـى گـرفـتـار و نـابود شدند (به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 249 ذيل آيه 85 سوره اعراف پيرامون رسالت شعيب در مدين مراجعه فرمائيد).
اصـولا حـق و عـدالت و نـظـم و حـسـاب در هـمـه چـيـز و هـمـه جـا يـك اصـل اسـاسـى و حـيـاتـى اسـت، و هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم اصـلى اسـت كـه بـر كـل عـالم هـسـتـى حـكـومـت مـى كـنـد، بـنـابـرايـن هـر گـونـه انـحـراف از ايـن اصـل، خـطـرنـاك و بد عاقبت است، مخصوصا كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را كه ركـن مـهـم مـبـادلات اسـت از بـيـن مـى برد، و نظام اقتصادى را به هم مى ريزد. بسيار جاى تـاسـف اسـت كـه گـاه مـى بـيـنـيـم غـيـر مـسـلمـانـان در رعـايـت ايـن اصـل از بـعـضـى از مـسـلمانان وظيفه ناشناس، پيشقدمترند، و سعى مى كنند اجناسشان را درست با همان وزن و پيمانهاى كه روى آن نوشته اند بى كم و كاست به بازارهاى جهان بفرستند و اعتماد ديگران را از اين راه جلب كنند.
آرى آنها مى دانند كه اگر انسان اهل دنيا هم باشد راهش همين است كه در معامله خيانت نكند.
اين موضوع نيز قابل تـوجـه است كه از نظر حقوقى كم فروشان ضامن و بدهكار در برابر خريداران هستند و لذا توبه آنها جز به اداى حقوقى را كه غصب كرده اند ممكن نيست، حتى اگر صاحبانش را نشناسند بايد معادل آن را به عنوان رد مظالم از طرف صاحبان اصلى به مستمندان بدهند.
2 - نـكـتـه ديگر اينكه گاهى مساله كم فروشى تعميم داده مى شود به گونه اى كه هر نوع كم كارى و كوتاهى در انجام وظائف را شامل مى شود، به اين ترتيب كارگرى كه از كـار خـود كم مى گذارد، آموزگار و استادى كه درست درس نمى دهد كارمندى كه به موقع سـر كـار خـود حـاضـر نـمـى شـود و دلسـوزى لازم را نـمـى كـنـد، هـمـه مشمول اين حكمند و در عواقب آن سهيمند.
البـتـه الفـاظ آيـاتـى كـه در بـالا گـفـتـه شـد مـسـتـقـيـمـا شـامـل ايـن تـعميم نيست، بلكه يك توسعه عقلى است ولى تعبيرى كه در سوره (الرحمن ) خـوانـديـم: و السـماء رفعها و وضع الميزان الا تطغوا فى الميزان اشاره اى به اين تعميم دارد.
3 - (قسطاس ) به كسر قاف و ضم آن (بر وزن مقياس و گاهى هم بر وزن قرآن نيز اسـتـعـمال شده ) به معنى ترازو است، بعضى آن را كلمه اى رومى، و بعضى عربى مى دانـنـد، و گـاهـى گـفـتـه مـى شـود در اصـل مـركـب از دو كـلمـه (قـسـط) بـه مـعـنـى عـدل و (طـاس ) به معنى كفه ترازو است، و بعضى گفته اند (قسطاس ) ترازوى بزرگ است در حالى كه (ميزان ) به ترازوهاى كوچك هم گفته مى شود.
بـه هـر حال قسطاس مستقيم ترازوى صحيح و سالمى است كه عادلانه وزن كند، بى كم و كاست!.
جـالب ايـنـكـه در روايـتى از امام باقر (عليهالسلام ) در تفسير اين كلمه مى خوانيم: هو الميزان الذى له لسان: (قسطاس ترازوئى است كه زبانه دارد).
اشاره به اينكه ترازوهاى بدون زبانه حركات كفه ها را به طور دقيق نشان نمى دهد، اما هنگامى كه ترازو زبانه داشته باشد كمترين حركات كفه ها روى زبانه منعكس مى شود، و عدالت كاملا رعايت مى گردد.
آيه (36) تا (40) و ترجمه
( و لا تـقـف مـا ليـس لك بـه عـلم ان السـمـع و البـصـر و الفـواد كل اولئك كان عنه مسئولا ) (36)( و لا تـمـش فـى الارض مـرحـا انـك لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجبال طولا ) (37)( كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها ) (38)( ذلك مـمـا اوحـى اليـك ربـك مـن الحـكـمـة و لا تـجعل مع الله الها اخر فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا ) (39)( افا صفكم ربكم بالبنين و اتخذ من الملائكة اناثا انكم لتقولون قولا عظيما ) (40)
ترجمه:
36 - از آنچه نمى دانى پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دلها همه مسئولند!.
37 - روى زمـيـن بـا تـكـبـر راه مـرو، تـو نـمـى تـوانـى زمـيـن را بـشـكـافـى و طول قامتت هرگز به كوهها نمى رسد؟
38 - همه اينها گناهش نزد پروردگار تو منفور است.
39 - ايـن احـكـام از حـكـمـتـهـائى اسـت كـه پروردگارت به تو وحى فرستاده، و هرگز مـعـبـودى بـا الله قـرار مـده كه در جهنم مى افتى در حالى كه مورد سرزنش خواهى بود و رانده
شده (درگاه خدا).
40 - آيـا خـداونـد پـسـران مخصوص شما قرار داد و خودش دخترانى از فرشتگان انتخاب كرد؟! شما سخن بزرگ (و بسيار زشتى ) مى گوئيد!
تفسير:
تنها از علم پيروى كن
در آيـات گـذشـتـه يـك سـلسـله از اصوليترين تعليمات و احكام اسلامى را خوانديم، از توحيد كه خمير مايه اين تعليمات است گرفته تا دستوراتى مربوط به شئون مختلف زندگى فردى و اجتماعى انسانها.
در آيـات مـورد بحث به آخرين بخش از اين احكام مى رسيم كه در آن به چند حكم مهم اشاره شده است.
1 - نـخـسـت سخن از لزوم تحقيق در همه چيز به ميان آورده، مى فرمايد: (از آنچه به آن علم ندارى پيروى مكن )( و لا تقف ما ليس لك به علم ) .
نـه در عـمـل شخصى خود از غير علم پيروى كن، و نه به هنگام قضاوت درباره ديگران، نه شهادت به غير علم بده، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.
و به اين ترتيب، نهى از پيروى از غير علم معنى وسيعى دارد كه مسائلى اعتقادى و گفتار و شـهادت و قضاوت و عمل را شامل مى شود، و اينكه بعضى از مفسران آن را به بخشى از ايـن امـور مـحـدود كـرده انـد دليل روشنى ندارد، زيرا لا تقف از ماده قفو (به وزن عفو) به مـعـنـى دنباله روى از چيزى است، و مى دانيم دنباله روى از غير علم، مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه را گفتيم شامل مى شود.
روى اين زمينه الگوى شناخت در همه چيز، علم و يقين است، و غير آن خواه (ظن و گمان ) بـاشـد يـا (حـدس و تـخـمـيـن ) يـا (شـك و احـتـمـال ) هـيـچـكـدام قابل اعتماد نيست.
آنها كه بر اساس اين امور اعتقادى پيدا مى كنند، يا به قضاوت و داورى مـى نشينند، يا شهادت مى دهند، و يا حتى در عمل شخصى خود طبق آن رفتار مى كنند بر خلاف اين دستور صريح اسلامى گام برداشته اند.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر نـه شـايـعـات مـى تـوانـد مـقـيـاس قـضـاوت و شـهـادت و عمل گردد و نه قرائن ظنى و نه اخبار غير قطعى كه از منابع غير موثق بما مى رسد.
و در پـايـان آيـه دليـل ايـن نـهـى را چـنـيـن بـيـان مـى كـنـد كـه: (گـوش و چـشـم و دل هـمـگـى مـسـئولنـد) و در بـرابـر كـارهـائى كـه انـجـام داده انـد از آنـهـا سـؤ ال مى شود( ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسئولا ) .
ايـن مـسـئوليـتها به خاطر آن است كه سخنانى را كه انسان بدون علم و يقين مى گويد يا به اين طريق است كه از افراد غير موثق شنيده، و يا مى گويد ديده ام در حالى كه نديده، و يـا در تـفـكـر خـود دچـار قضاوتهاى بى ماخذ و بى پايه اى شده كه با واقعيت منطبق نـبـوده اسـت، بـه هـمـيـن دليـل از چـشـم و گـوش و فـكـر و عـقـل او سـؤ ال مـى شـود كـه آيـا واقـعـا شـمـا بـه ايـن مـسـائل ايـمـان داشـتـيـد كـه شـهـادت داديـد، يـا قـضـاوت كـرديـد، يا به آن معتقد شديد و عمل خود را بر آن منطبق نموديد؟!
گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد كـه مـنـظـور از سـؤ ال كـردن از ايـن اعـضـاء سـؤ ال از صـاحـبان آنها است، ولى با توجه به اينكه قرآن در آيات ديگر (مانند آيه 21 فصلت ) تصريح مى كند كه روز قيامت، اعضاء پيكر انسان و حـتى پوست تنش به سخن در مى آيند و حقايق را بازگو مى كنند، هيچ دليلى ندارد كه ما ظـاهـر آيـه را رهـا سـازيـم و نـگـوئيـم از خـود ايـن اعـضـاء سـؤ ال مى شود.
امـا ايـنـكـه چرا از ميان حواس انسان تنها اشاره به چشم و گوش شده است، دليلش روشن اسـت، زيـرا مـعـلومـات حـسـى انـسـان غـالبـا از ايـن دو طـريـق حاصل مى شود و بقيه تحت الشعاع آنها هستند.
يك درس مهم براى برقرارى نظم اجتماعى
در آيـه اى كـه خـوانـديم به يكى از مهمترين اصول زندگى اجتماعى اشاره شده است كه نـاديـده گـرفـتـن آن نـتـيـجـه اى جـز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت.
و اگـر بـراستى اين برنامه قرآنى در كل جامعه انسانى و همه جوامع بشرى بطور دقيق اجـرا شود بسيارى از نابسامانيها كه از شايعه سازى و جوسازى و قضاوتهاى عجولانه و گمانهاى بى اساس و اخبار مشكوك و دروغ سرچشمه مى گيرد برچيده خواهد شد.
در غير اين صورت، هرج و مرج در روابط اجتماعى همه جا را فرا خواهد گرفت، هيچكس از گمان بد ديگرى در امان نخواهد بود، هيچكس به ديگرى اطمينان پيدا نخواهد كرد، و آبرو و حيثيت افراد همواره در مخاطره قرار خواهد گرفت.
در بسيارى ديگر از آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين موضوع تكيه شده است از جمله:
1 - آيـاتـى كـه افـراد بـى ايـمـان را نسبت به پيروى از ظن و گمان شديدا مورد نكوهش قـرار داده اسـت مـانند:( و ما يتبع اكثرهم الا ظنا ان الظن لا يغنى من الحق شيئا ) : (اكثر آنها در قـضـاوتهاى خود تنها از ظن و گمان پيروى مى كنند در حالى كه ظن و گمان به هيچوجه انسان را به حق و حقيقت نمى رساند) (سوره يونس آيه 36).
2 - در جاى ديگر پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده:( ان يتبعون الا الظـن و ما تهوى الانفس ) : (آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مى كنند) (نجم آيه 23).
3 - در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: ان من حقيقة الايمان ان لا يـجـوز مـنطقك علمك: (از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بيش از آنچه مى دانى نگوئى ).
4 - در حـديث ديگرى از امام موسى بن جعفر (عليهالسلام ) مى خوانيم كه از پدرانش چنين نـقـل مـى كـنـد ليـس لك ان تـتـكـلم بـمـا شـئت، لان الله عـز و جـل يـقـول و لا تقف ما ليس لك به علم: (تو نمى توانى هر چه را مى خواهى بگوئى، زيرا خداوند متعال مى گويد از آنچه علم ندارى پيروى نكن ).
5 - در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه فرمود: اياكم و الظن فان الظن اكذب الكذب: (از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است ).
6 - كسى خدمت امام صادق (عليهالسلام ) رسيد و عرض كرد من همسايگانى دارم كه كنيزان خـوانـنـده اى دارنـد، مـى خـوانـنـد و مـى نـوازنـد، و مـن گـاهـى كـه بـراى قضاء حاجت (به دسـتـشـوئى ) مـى روم نـشـستن خود را طولانى تر مى كنم، تا نغمه هاى آنها را بشنوم در حـالى كـه بـراى چـنـيـن مـنظورى نرفته ام امام صادق (عليهالسلام ) فرمود: مگر گفتار خـداونـد را نـشـنـيـده اى كـه مـى فـرمـايـد: ان السـمـع و البـصـر و الفـواد كـل اولئك كـان عـنـه مسئولا: (گوش و چشم و قلب همگى مسئولند) او عرض كرد گويا هرگز اين آيه را از هيچكس نه عرب و نه عجم نشنيده بودم و من اكنون اين كار را ترك مى گويم و بدرگاه خدا توبه مى كنم.
در بـعـضـى از مـنابع حديث در ذيل اين روايت مى خوانيم كه امام به او دستور داد برخيز و غـسل توبه كن و به مقدارى كه مى توانى نماز بگذار چرا كه كار بسيار بدى انجام مى دادى كه اگر در آن حال مى مردى مسئوليت تو عظيم بود!
از ايـن آيـات و احـاديـث كـه از پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه هدى (عليهم السـلام ) نـقـل شـده اسـت روشـن مـى شـود كـه اسـلام چـگـونـه چـشـم و گـوش انـسـان را مسئول مى شمرد، تا نبيند نگويد، تا نشنود قضاوت نكند، و بدون تحقيق و علم و يقين نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه داورى نمايد.
پـيـروى از گـمـان و حـدس و تـخمين و شايعات و هر آنچه غير از علم و يقين است، خطرات بـزرگـى بـراى فـرد و جامعه ايجاد مى كند كه هر كدام به تنهائى ضايعات بزرگى دارد از جمله:
1 - تكيه بر غير علم سرچشمه پايمال شدن حقوق افراد و يا دادن حق به غير مستحق است.
2 - پـيـروى از غـيـر عـلم، آبـروى افـراد آبـرومـند را به خطر مى اندازد و خدمتگذاران را دلسرد مى كند.
3 - اعتماد بر غير علم، بازار شايعات و شايعه سازان را داغ و پررونق مى كند.
4 - پـيـروى از غـيـر عـلم، روحـيـه تـحـقـيـق و كنجكاوى را از انسان گرفته و او را فردى زودباور و ساده انديش بار مى آورد.
5 - پيروى از غير علم، روابط گرم و دوستانه را در خانه و بازار و مركز كار و همه جا به هم زده و مردم را نسبت به يكديگر بدبين مى سازد.
6 - پـيـروى از غـير علم، استقلال فكرى ما را از بين مى برد و روح را براى پذيرش هر گونه تبليغات مسموم آماده مى سازد.
7 - پـيـروى از غـيـر علم سرچشمه قضاوتهاى عجولانه و انتخابهاى فورى، در مورد همه كس و همه چيز است كه اين خود مايه انواع ناكاميها و پشيمانيها است.
راه مبارزه با پندارگرائى
تنها سؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه ما چگونه مى توانيم خود و جامعه را از ايـن عـادت زشـت و نـكـبـت بـار و عـواقـب دردنـاك آن رهـائى بـخـشـيـم. پـاسـخ ايـن سؤ ال نـيـاز بـه بـحـث طـولانـى دارد ولى بـه عـنـوان يـك دسـتـور العمل فشرده بايد به نكات زير توجه كرد:
الف - بـايـد عـواقب دردناك اين عمل را از طرق مختلف پى در پى به مردم گوشزد كرد و از آنها خواست كه در آثار شوم پيروى از غير علم بينديشند.
ب - بـايـد طـرز تـفكر و جهان بينى اسلامى را در انسانها زنده كرد تا بدانند خداوند در هـمـه حـال مـراقـب آنها است، او سميع و بصير است و حتى از افكار ما آگاه است( يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور ) ( سوره غافر آيه 19): (هر سخنى مى گوئيم ثبت و ضبط مى شـود و هـر گـامـى بـرمـى داريـم در حـسـاب مـا نـوشـتـه مـى شـود، و مسئول تمام اعمال و قضاوتها و اعتقادات خود هستيم ).
ج - بـايد سطح رشد فكرى را بالا برد چرا كه پيروى از غير علم غالبا كار عوام ساده لوح و افـراد نـاآگـاه اسـت كـه بـا شنيدن يك شايعه بى اساس فورا به آن مى چسبند و داورى مى كنند، و الگوى كار خود را از آن مى گيرند.
2 - متكبر مباش!
آيـه بـعـد به مبارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده و روشنى مومنان را از آن نـهـى مـى كند، روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گويد: (در روى زمين از روى كبر و غرور، گام برمدار)( و لا تمش فى الارض مرحا ) .
(چـرا كـه تـو نـمـى تـوانـى زمـيـن را بـشـكـافـى! و طول قامتت به كوهها نمى رسد)!
( انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا ) .
اشاره به اينكه افراد متكبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محكم به زمين مـى كـوبـنـد تـا مـردم را از آمـد و رفـت خويش آگاه سازند، گردن به آسمان مى كشند تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند! ولى قرآن مى گويد: آيا تو اگـر پـاى خـود را بـه زمـيـن بـكوبى هرگز مى توانى زمين را بشكافى يا ذره ناچيزى هستى بر روى اين كره عظيم خاكى.
هـمـانـند مورچه اى كه بر صخره بسيار عظيمى حركت مى كند و پاى خود را بر آن صخره مى كوبد و صخره بر حماقت و كمى ظرفيتش مى خندد.
آيـا تـو مى توانى - هر قدر گردن خود را برفرازى - هم طراز كوهها شوى يا اينكه حد اكـثـر مـى تـوانـى چـنـد سـانـتيمتر قامت خود را بلندتر نشان دهى در حالى كه حتى عظمت بـلنـدتـريـن قـله هـاى كـوهـهـاى زمـيـن در بـرابـر ايـن كـره، چـيـز قابل ذكرى نيست، و خود زمين ذره بى مقدارى است در مجموعه جهان هستى.
پس اين چه كبر و غرورى است كه تو دارى؟!.
جـالب تـوجه اينكه قرآن، تكبر و غرور را كه يك خوى خطرناك درونى است مستقيما مورد بحث قرار نداده بلكه روى پديده هاى ظاهرى آن، حتى ساده ترينش، انگشت گذاشته، و از طـرز راه رفـتن متكبران و مغروران خودخواه و بى مغز سخن گفته است، اشاره به اينكه تكبر و غرور، حتى در سطح ساده ترين آثارش، مذموم و ناپسند و شرم آور است.
و نيز اشاره به اينكه صفات درونى انسان، هر چه باشد خواه و ناخواه خود را در لابلاى اعمالش نشان مى دهد، در طرز راه رفتنش، در نگاه كردنش، در سخن گفتنش و در همه كارش.
بـه هـمـيـن دليـل تـا بـه كـوچـكـتـريـن پـديـده اى از ايـن صـفـات در اعـمـال برخورديم بايد متوجه شويم كه خطر نزديك شده و آن خوى مذموم در روح ما لانه كرده است و فورا به مبارزه با آن برخيزيم.
ضمنا از آنچه گفتيم به خوبى مى توان دريافت كه هدف قرآن از آنچه در آيه فوق آمده (هـمـچـنـين در سوره لقمان و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن ) اين است كه كبر و غرور را به طور كلى، محكوم كند، نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفتن.
چرا كه غرور سرچشمه بيگانگى از خدا و خويشتن، و اشتباه در قضاوت، و گم كردن راه حق، و پيوستن به خط شيطان، و آلودگى به انواع گناهان است.
على (عليهالسلام ) در خطبه (همام ) درباره صفات پرهيزگاران مى فرمايد: و مشيهم التواضع: (آنها متواضعا راه مى روند).
نـه تـنـهـا در كـوچـه و بـازار كـه خط مشى آنها در تمام امور زندگى و حتى در مطالعات فكرى و خط سير انديشه ها توام با تواضع است.
بـرنـامـه عـمـلى پيشوايان اسلام سرمشق بسيار آموزنده اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است.
در سـيـره پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: هرگز اجازه نمى داد به هنگامى كه سوار بود افرادى در ركاب او پياده راه بروند، بلكه مى فرمود: (شما به فـلان مـكـان بـرويد و من هم مى آيم و در آنجا به هم مى رسيم، حركت كردن پياده در كنار سواره سبب غرور سوار و ذلت پياده مى شود)!
و نـيز مى خوانيم: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر روى خاك مى نشست، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى خورد، و از گوسفند شير مى دوشيد، بر الاغ برهنه سوار مى شد.
ايـن گـونـه كـارها را حتى در زمانى كه به اوج قدرت رسيد - مانند روز فتح مكه - انجام مى داد، تا مردم گمان نكنند همين كه به جائى رسيدند باد كبر و غـرور در دمـاغ بـيـفـكـنـنـد و از مـردم كـوچـه و بـازار و مـسـتـضـعـفـان فاصله بگيرند و از حال توده هاى زحمت كش بيگانه شوند.
در حـالات عـلى (عليهالسلام ) نـيـز مـى خـوانـيـم كـه او بـراى خـانه آب مى آورد و گاه منزل را جارو مى كرد.
و در تـاريـخ امـام مـجـتـبـى (عليهالسلام ) مى خوانيم كه با داشتن مركب هاى متعدد، بيست مـرتـبـه پـيـاده به خانه خدا مشرف شد و مى فرمود: من براى تواضع در پيشگاه خدا اين عمل را انجام مى دهم.
آيـه بـعـد بـه عـنـوان تـاكـيـدى بـر تـمـام احـكـامـى كـه در مـورد تـحـريـم شـرك و قتل نفس و زنا و فرزندكشى و تصرف در مال يتيمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آيات پـيـشـيـن گـذشـت مـيـگـويـد: (تـمـام ايـنـهـا گـنـاهـش نـزد پـروردگـارت مـنـفـور است )( كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها ) .
از ايـن تـعـبير روشن مى شود كه بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر، خدا هرگز اراده نكرده اسـت گـنـاهـى از كـسـى سـر بزند، چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بود با كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تاكيد شده است سازگار نبود.
و نـيـز ضـمـنـا روشـن مـى شـود كه تعبير مكروه در لسان قرآن حتى در مورد بزرگترين گناهان نيز به كار مى رود.
3 - مشرك مشو؟
بـاز بـراى تـاكـيـد بـيـشـتـر و ايـنكه اين احكام حكيمانه همگى از وحى الهى سرچشمه مى گـيـرد، اضـافـه مـى كند: (اينها از امور حكمت آميزى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده است )( ذلك مما اوحى اليك ربك من الحكمة ) .
تـعـبير به (حكمت ) اشاره به اين است كه اين احكام آسمانى در عين اينكه از وحى الهى سـرچـشـمـه مـى گـيـرد بـا تـرازوى عـقـل، نـيـز كـامـلا قـابـل سـنـجـش و قـابـل درك اسـت، چـه كـسـى مـى تـوانـد زشـتـى شـرك يـا قـتل نفس، يا آزار پدر و مادر و همچنين قبح زنا، و كبر و غرور، و ظلم به يتيمان، و عواقب شوم پيمانشكنى و مانند آن را انكار كند.
بـه تـعـبـيـر ديـگر اين احكام هم از طريق حكمت عقلى، اثبات شده است، و هم از طريق وحى الهـى، و اصـول هـمـه احـكـام الهـى چنين است هر چند جزئيات آنرا در بسيارى از اوقات با چـراغ كـم فروغ عقل نمى توان تشخيص داد و تنها در پرتو نورافكن نيرومند وحى بايد درك كرد.
بـعـضى از مفسران از تعبير (حكمت ) اين استفاده را نيز كرده اند كه احكام متعددى كه در آيـات پـيـشـيـن گـذشـت از احـكـام ثـابـت و مـسـتـحـكـم و غـيـر قـابـل نـسـخ اسـت كـه در هـمـه اديـان آسـمـانـى بـوده اسـت، فـى المـثـل شـرك و قـتـل نـفس و زنا و پيمان شكنى، چيزى نيست كه در هيچ مذهبى، مجاز شمرده شده باشد، پس اين احكام جزء محكمات و قوانين ثابت محسوب مى شود.
سپس همانگونه كه آغاز اين احكام از تحريم شرك شروع شده بود با تاكيد بر تحريم شـرك آنـرا پـايـان مـى دهـد و مـى گـويـد: (هـرگـز بـراى خـداونـد يـگـانـه شـريـكـى قـائل مـبـاش و مـعـبـود ديـگـرى را در كـنـار الله قـرار مـده )( و لا تجعل مع الله الها آخر ) .
چـرا كـه ايـن امـر سبب مى شود كه (در آتش سوزان دوزخ بيفتى در حالى كه هم سرزنش خلق خدا دامنگير تو شود و هم طرد و قهر خالق )( فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا ) .
در حقيقت شرك و دوگانه پرستى، خميرمايه همه انحرافات و جنايات و گناهان است، لذا بيان اين سلسله احكام اساسى اسلام از شرك شروع شد و به شرك نيز پايان يافت.
در آخـريـن آيـه مـورد بحث، به يكى از افكار خرافى مشركان اشاره كرده و پايه منطق و تـفـكـر آنـها را به اين وسيله روشن مى سازد و آن اينكه: بسيارى از آنها معتقد بودند كه فـرشـتـگـان دختران خدا هستند در حالى كه خودشان از شنيدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود مايه بدبختى و سرشكستگى مى پنداشتند!.
قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند كرده، مى گويد: (آيا پروردگار شما پسران را تنها در سـهـم شـمـا قـرار داد و خـود از فـرشـتـگان دخترانى انتخاب كرد)( افاصفاكم ربكم بالبنين و اتخذ من الملائكة اناثا ) .
بدون شك فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند و هيچگونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند، اصولا بقاء نسل بشر بدون هيچ يك از آنها امكان پذير نيست و بـه هـمـيـن دليل تحقير دختران كه مخصوص جوامع جاهلى بوده و هست يك فكر خرافى است كه ريشه هاى آنرا در بحثهاى گذشته بيان كرده ايم.
ولى هدف قرآن اين است آنها را با منطق خودشان محكوم سازد كه شما چگونه افراد نادانى هستيد براى پروردگارتان چيزى قائل مى شويد كه خود از آن عار داريد.
سپس در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى گويد: (شما سخن بسيار بزرگ و كفرآميزى مى گوئيد)( انكم لتقولون قولا عظيما ) .
سخنى كه با هيچ منطقى سازگار نيست و از چندين جهت بى پايه است زيرا.
1 - اعـتـقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظيمى به ساحت مقدس او است، چرا كه نه او جـسـم اسـت نـه عـوارض جـسـمـانـى دارد، نـه نـيـاز بـه بـقـاء نـسـل، بنابراين اعتقاد به فرزند براى او صرفا از عدم شناخت صفات پاكش سرچشمه مى گيرد.
2 - چـگـونـه شما فرزندان خدا را همه دختر مى دانيد؟ در حالى كه براى دختر پائينترين منزلت را قائليد اين اعتقاد سفيهانه اهانت ديگرى از نظر پندارهاى شما به خدا است.
3 - از هـمـه گـذشـتـه ايـن عقيده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است كه فرمانبران حقند و مـقـربـان درگاه او شما از شنيدن نام دختر، وحشت داريد ولى اين مقربان الهى را همه دختر مى دانيد.
آرى بـا تـوجـه به اين امور به خوبى روشن مى شود كه اين سخن، سخن بسيار عظيم و بـزرگـى اسـت، بـزرگ از نـظـر انـحـراف از واقـعـيـات، بزرگ از نظر گناه و كيفر و بالاخره بزرگ از نظر عرف و عادت خودتان، همان عرف و عادت زشتى كه دختران معصوم را تحقير مى كرد و احترام آنها را مى كاست.
اما اينكه چرا مشركان، مشركان عرب، فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند؟ و همچنين چرا عـرب جـاهـلى دخـتـران را زنـده بگور مى كرد و از شنيدن نام آنها وحشت داشت ؟! و نيز نقش اسـلام در احـياى ارزش و مقام زن و مبارزه با هر گونه تحقير جنس زن بحثهاى مشروحى در جـلد يـازدهـم در ذيل آيات 57 تا 59 سوره نحل آمده است كه مطالعه مجدد آنرا توصيه مى كنيم.
آيه (41) تا (44) و ترجمه
( و لقد صرفنا فى هذا القران ليذكروا و ما يزيدهم الا نفورا ) (41)( قل لو كان معه الهة كما يقولون اذا لابتغوا الى ذى العرش سبيلا ) (42)( سبحانه و تعالى عما يقولون علوا كبيرا ) (43)( تـسـبـح له السـمـوات السـبـع و الارض و مـن فيهن و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم انه كان حليما غفورا ) (44)
ترجمه:
41 - مـا، در ايـن قـرآن انـواع بـيانات موثر را آورديم تا متذكر شوند، ولى (گروهى از كوردلان ) جز بر نفرتشان نمى افزايد.
42 - بگو اگر با او خدايانى - آنچنان كه آنها مى پندارند - بود، سعى مى كردند راهى به سوى (خداوند) صاحب عرش پيدا كنند.
43 - پاك و برتر است او از آنچه آنها مى گويند، بسيار برتر!
44 - آسـمـانـهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همه تسبيح او مى گويند، و هر موجودى تسبيح و حمد او مى گويد، ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد او حليم و آمرزنده است
تفسير:
چگونه از حق فرار مى كنند؟!
از آنـجا كه سخن در آيات گذشته به مساله توحيد و شرك منتهى شد، در آيات مورد بحث اين مساله با بيان روشن و قاطعى دنبال مى شود.
نـخـسـت از لجـاجـت فـوق العـاده جـمـعـى از مـشـركـان در بـرابـر دلائل مـخـتـلف تـوحـيـد سخن به ميان آورده مى گويد: (ما در اين قرآن انواع استدلالات و بيانات موثر را آورديم تا آنها متذكر شوند و در راه حق گام بردارند، ولى اين همه بيان و استدلال جز بر نفرت و فرار آنها نيفزود)( و لقد صرفنا فى هذا القرآن ليذكروا و ما يزيدهم الا نفورا ) .
(صـرف ) از مـاده (تـصـريـف ) بـه مـعـنـى تـغـيير دادن و دگرگون ساختن است، و مخصوصا با توجه به اينكه از باب (تفعيل ) است، معنى كثرت را نيز در بردارد.
و از آنـجـا كـه بـيـانـات قـرآن در زمـيـنـه اثـبـات تـوحـيد و نفى شرك، گاهى در لباس اسـتـدلال مـنـطـقـى، گـاهـى فطرى، زمانى در شكل تهديد، گاهى تشويق، و خلاصه از انـواع طرق و فنون مختلف كلام براى آگاه ساختن و بيدار كردن مشركان استفاده شده است، تعبير به (صرفنا) در مورد آن بسيار مناسب است.
قـرآن بـا ايـن تعبير مى گويد: ما از هر درى وارد شديم، و از هر راهى استفاده كرديم تا چـراغ تـوحـيد را در دل اين كوردلان بيفروزيم، اما گروهى از آنها آنقدر لجوج و متعصب و سـرسـختند كه نه تنها اين بيانات آنها را به حقيقت نزديك نمى سازد بلكه بر نفرت و دورى آنها مى افزايد!
در ايـنـجا اين سؤ ال به ذهن مى رسد كه اگر اين بيانات گوناگون نتيجه معكوس دارد، ذكر آنها چه فائده اى خواهد داشت ؟!
پاسخ اين سؤ ال روشن است و آن اينكه قرآن براى يك فرد يا يك گروه خـاص نـازل نـشـده بـلكـه بـراى كـل جـامـعه انسانى است، و مسلما همه انسانها اين گونه نـيـسـتـنـد، بـلكـه بـسـيـارند كسانى كه اين دلائل مختلف را مى شنوند و راه حق را باز مى يـابـنـد، هر دسته اى از اين تشنگان حقيقت از يك نوع بيان قرآن بهره مى گيرند و بيدار مى شوند، و همين اثر، براى نزول اين آيات، كافى است، هر چند كوردلانى از آن نتيجه معكوس بگيرند.
به علاوه اين گروه متعصب لجوج گر چه راهشان خطا است و خود بدبختند، ولى حق طلبان مى توانند در مقايسه كردن خويش با آنها راه حق را بهتر بيابند كه در مقابله نور و ظلمت ارزش نور بيشتر معلوم مى شود و ادب را حتى از بى ادبان مى توان آموخت.
ضمنا از اين آيه اين درس را در زمينه مسائل تربيتى و تبليغى مى توان فرا گرفت كه بايد براى رسيدن به هدفهاى عالى تربيتى، تنها از يك طريق استفاده نكرد، بلكه از طـرق گـونـاگـون و وسـائل مـخـتـلف بهره گرفت، كه مردم ذوقها و استعدادهاى مختلفى دارند، و براى نفوذ در هر يك بايد از راهى وارد شد و يكى از فنون بلاغت نيز همين است.
دليل تمانع
آيـه بـعـد بـه يـكى از دلائل توحيد، اشاره مى كند كه در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان (دليل تمانع ) معروف شده است، مى گويد:
اى پـيـامـبـر (بـه آنـهـا بـگـو اگـر بـا خـداونـد قـادر مـتـعـال، خـدايـان ديـگـرى بود - آنچنان كه آنها مى پندارند - اين خدايان سعى مى كردند راهـى بـه خـداونـد بـزرگ صـاحـب عـرش پـيـدا كـنـنـد و بـر او غـالب شـونـد)( قل لو كان معه الهة كما يقولون اذا لابتغوا الى ذى العرش سبيلا ) .
گر چه جمله (اذا لابتغوا الى ذى العرش سبيلا) مفهومش اين است كه آنها راهـى بـه سوى صاحب عرش پيدا مى كردند، ولى طرز سخن نشان مى دهد كه منظور پيدا كردن راهى براى غلبه بر او، مخصوصا تعبير به (ذى العرش ) به جاى (الله ) اشـاره بـه همين مطلب مى كند يعنى آنها هم مى خواستند (مالك عرش اعلا) شوند، و بر پهنه جهان هستى حكومت كنند و به همين جهت به مبارزه با او برمى خاستند.
به هر حال طبيعى است كه هر صاحب قدرتى مى خواهد قدرت خود را كاملتر و قلمرو حكومت خويش را بيشتر كند و اگر راستى خدايانى وجود داشت اين تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حكومت در ميان آنها در مى گرفت.
در ايـنـجـا ممكن است گفته شود چه مانعى دارد كه خدايان متعدد با همكارى يكديگر بر اين عالم حكومت كنند؟ و چه لزومى دارد كه به تنازع برخيزند؟!.
در پـاسـخ ايـن سؤ ال بايد به اين واقعيت توجه داشت كه قطع نظر از اينكه علاقه به تـكـامـل و تـوسـعه قدرت براى هر موجودى طبيعى، و قطع نظر از اينكه خدايانى را كه مشركان به آن اعتقاد داشتند داراى بسيارى از صفات بشرى بودند كه يكى از روشنترين آنـهـا عـلاقـه بـه حـكـومـت و قدرت بيشتر است، قطع نظر از همه اينها اصولا لازمه تعدد وجـود، اخـتـلاف اسـت، چـرا كـه اگـر هيچگونه اختلافى در رويه و برنامه و جهات ديگر نباشد، تعدد معنى نخواهد داشت بلكه هر دو يك چيز خواهند بود (دقت كنيد).
نظير اين بحث در آيه 22 سوره انبياء نيز آمده است آنجا كه مى گويد:( لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا ) : (اگر در زمين و آسمان خدايان ديگرى جز (الله ) وجود داشتند نظام جهان به هم مى ريخت ).
اشـتـبـاه نـشـود، ايـن دو بـيـان گـر چـه از پـاره اى جـهـات شـبـيـهـنـد ولى اشـاره بـه دو دليـل مـخـتـلف مى كنند كه يكى بازگشت به (فساد نظم جهان ) بر اثر تعدد خدايان است، و ديگرى قطع نظر از نظم جهان از وجود تمانع و تنازع در ميان خدايان متعدد سخن مى گويد (در ذيل آيه 22 سوره انبياء نيز در اين زمينه به خواست خدا سخن خواهيم گفت ).
و از آنـجـا كـه در تـعـبـيـرات مـشـركـان، خـداونـد بـزرگ تـا سـرحـد يـك طـرف نـزاع تـنـزل كـرده اسـت، در آيـه بعد بلافاصله مى گويد: (خداوند از آنچه آنها مى گويند پاك و منزه است و از آنچه مى انديشند بسيار برتر و بالاتر است )( سبحانه و تعالى عما يقولون علوا كبيرا ) .
در واقـع در ايـن جـمـله كـوتـاه بـا چـهار تعبير مختلف، پاكى دامان كبريائيش از اينگونه نسبتهاى ناروا بيان شده است:
1 -:(خداوند از اين نقائص و نسبتهاى ناروا منزه است )( سبحانه ) .
2 - (او برتر از آنست كه اينها مى گويند)( و تعالى عما يقولون ) .
3 - بـا ذكـر كلمه (علوا) كه مفعول مطلق است و براى تاءكيد آمده اين گفتار را تاءكيد نموده است.
4 - سرانجام با تعبير به (كبيرا) تاكيد جديدى بر آن مى افزايد.
قـابـل توجه اينكه جمله (عما يقولون ) (از آنچه آنها مى گويند) معنى وسيعى دارد كه هـمـه نـسـبـتـهـاى نـارواى آنـان و لوازمـى را كـه در بـردارد شامل مى شود (دقت كنيد).
سـپـس بـراى اثـبـات عـظـمـت مـقـام پـروردگـار و ايـنـكـه او بـرتـر از خيال و قياس و گـمـان و وهـم مـشـركـان اسـت، بـه بـيـان تـسـبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، مى گويد: (آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همگى تسبيح خدا مى گويند)( تسبح له السماوات السبع و الارض و من فيهن ) .
نه تنها آسمانها و زمين، بلكه (هيچ موجودى نيست مگر اينكه تسبيح و حمد خدا مى گويد ولى شـما تسبيح آنها را درك نمى كنيد)( و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ) .
با اين حال او (حليم و غفور است )( انه كان حليما غفورا ) .
شـمـا را به خاطر شرك و كفرتان فورا مواخذه نمى كند، بلكه به مقدار كافى مهلت مى دهد و درهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجت شود.
بـه تـعـبـيـر ديـگر شما اين توانائى را داريد كه زمزمه تسبيح موجودات را از درون همه ذرات جـهـان بـشـنـويـد، و بـه خـداونـد يـگـانـه قـادر متعال پى بريد، ولى كوتاهى مى كنيد، خداوند همه شما را به اين كوتاهى فورا مواخذه و مـجـازات نـمـى كـنـد، بـلكـه بـراى شـمـا حـد اكـثـر مجال و فرصت را در راه شناخت توحيد و ترك شرك مى دهد.
تسبيح و حمد عمومى موجودات جهان.
در آيات مختلف قرآن، سخن از تسبيح و حمد موجودات عالم هستى در برابر خداوند بزرگ بـه مـيـان آمده كه شايد از همه صريحتر آيه مورد بحث باشد كه بدون هيچگونه استثناء هـمـه مـوجـودات عـالم هـسـتـى، زمـين و آسمان، ستارگان و كهكشانها، انسانها و حيوانات و برگهاى درختان و حتى دانه هاى كوچك اتم را در اين تسبيح و حمد عمومى شريك مى داند.
قـرآن مى گويد: عالم هستى يكپارچه زمزمه و غوغا است، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است، و غلغله اى خاموش در پهنه عالم هستى طـنـيـن افـكـنـده كـه بـى خـبـران تـوانائى شنيدن آنرا ندارند، اما انديشمندانى كه قلب و جـانشان به نور ايمان زنده و روشن است، اين صدا را از هر سو به خوبى به گوش و جان مى شنوند و به گفته شاعر:
گر تو را از غيب چشمى باز شد |
با تو ذرات جهان همراز شد |
|
نـطـق آب و نـطـق خـاك و نـطـق گـل |
هـسـت مـحـسـوس حـواس اهل دل |
|
جمله ذرات در عالم نهان |
با تو مى گويند روزان و شبان |
|
ما سميعيم و بصير و باهشيم |
با شما نامحرمان ما خامشيم |
|
از جمادى سوى جان جان شويد |
غلغل اجزاى عالم بشنويد |
|
فاش تسبيح جمادات آيدت |
وسوسه ى تاءويلها بزدايدت |
ولى در تفسير حقيقت اين حمد و تسبيح در ميان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسيار گفتگو است:
بـعـضـى آنـرا حـمد و تسبيح حالى دانسته اند، و بعضى (قالى ) كه خلاصه نظرات آنها را با آنچه مورد قبول ما است ذيلا مى خوانيد:
1 - جـمـعـى مـعـتـقـدنـد كـه هـمـه ذرات مـوجـودات ايـن جـهـان اعـم از آنـچـه مـا آنـرا عـاقـل مـى شـمـاريـم يا بيجان و غير عاقل همه داراى يكنوع درك و شعورند، و در عالم خود تسبيح و حمد خدا مى گويند، هر چند ما قادر نيستيم به نحوه درك و احساس آنها پى بريم و زمزمه حمد و تسبيح آنها را بشنويم.
آيـاتـى مـانـند( و ان منها لما يهبط من خشية الله ) : (بعضى از سنگها از ترس خدا از فراز كوهها به پائين مى افتند) (سوره بقره آيه 74).
مانند( فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين ) :
(خداوند به آسمان و زمين فرمود از روى اطاعت يا كراهت به فرمان من آئيد، آنها گفتند ما از در اطـاعـت مـى آئيـم ) (سـوره فـصـلت آيه 11)... و مانند آن را مى توان گواه بر اين عقيده گرفت.
2 - بـسـيـارى مـعـتـقـدنـد كـه ايـن تـسـبـيـح و حـمـد، هـمـان چـيـزى اسـت كـه مـا آنـرا (زبـانـحـال ) مـى نـامـيـم، حـقـيـقـى اسـت نـه مـجـازى، ولى بـه زبـان حال است نه قال (دقت كنيد).
توضيح اينكه: بسيار مى شود به كسى كه آثار ناراحتى و درد و رنج و بى خوابى در چـهـره و چـشم او نمايان است مى گوئيم: هر چند تو از ناراحتيت سخن نمى گوئى اما چشم تو مى گويد كه ديشب به خواب نرفتى، و چهره ات گواهى مى دهد كه از درد و ناراحتى جانكاهى رنج مى برى!
ايـن (زبـانـحـال ) گـاهـى آنـقـدر قـوى و نـيـرومـنـد اسـت كـه (زبـان قال ) را تحت الشعاع خود قرار مى دهد و به تكذيب آن برمى خيزد و به گفته شاعر:
گفتم كه با مكر و فسون |
پنهان كنم راز درون! |
|
پنهان نمى گردد كه خون |
از ديدگانم مى رود! |
ايـن هـمـان چـيزى است كه على (عليهالسلام ) در گفتار معروفش مى فرمايد: ما اضمر احد شـيـئا الا ظـهـر فـى فـلتـات لسـانـه و صـفـحـات وجـهـه: (هـرگـز كـسـى رازى را در دل نـهـان نـمـى كـنـد مـگـر ايـنـكـه در لابلاى سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشكار مى گردد).
از سـوى ديـگـر آيـا مـى تـوان انـكـار كـرد كه يك تابلو بسيار زيبا كه شاهكارى از هنر راستين است گواهى بر ذوق و مهارت نقاش مى دهد و او را مدح و ثنا مى گويد؟
آيـا مـى تـوان انـكـار كـرد كـه ديـوان شـعر شعراى بزرگ و نامدار از قريحه عالى آنها حكايت مى كند؟ و دائما آنها را مى ستايد؟
آيـا مـى تـوان مـنـكـر شـد كـه سـاخـتـمانهاى عظيم و كارخانه هاى بزرگ و مغزهاى پيچيده الكـتـرونـيـك و امـثـال آنـهـا، بـا زبـان بيزبانى از سازنده و مخترع و مبتكر خود سخن مى گويند، و هر يك در حد خود از آنها ستايش مى كنند؟
بـنـابـرايـن بـايد قبول كرد كه عالم شگرف هستى با آن نظام عجيبش، با آنهمه رازها و اسـرار، بـا آن عـظـمـت خـيـره كـنـنده اش و با آن ريزه كاريهاى حيرت زا همگى (تسبيح و حمد) خدا مى گويند.
مگر (تسبيح ) جز به معنى پاك و منزه شمردن از عيوب مى باشد؟ ساختمان و نظم اين عالم هستى مى گويد خالق آن از هر گونه نقص و عيبى مبرا است.
مـگـر (حـمـد) چـيـزى جـز بـيـان صـفـات كـمال مى باشد؟ نظام جهان آفرينش از صفات كـمـال خـدا، از عـلم بـى پـايـان و قـدرت بـى انـتـها و حكمت وسيع و فراگير او سخن مى گويد.
مـخـصـوصـا بـا پـيشرفت علم و دانش بشر، و پرده برداشتن از گوشه هائى از اسرار و رازهاى اين عالم پهناور، اين حمد و تسبيح عمومى موجودات آشكارتر شده است.
اگـر يـك روز آن شـاعـر نـكـتـه پـرداز هر برگى از برگهاى درختان سبز را دفترى از مـعـرفـت كردگار مى دانست، دانشمندان گياهشناس امروز درباره اين برگها نه يك دفتر بـلكـه كـتـابـهـا نـوشـته اند، و از ساختمان اسرار آميز كوچكترين اجزاى آن يعنى سلولها گـرفته تا طبقات هفتگانه برگ، و دستگاه تنفسى آن، و رشته هاى آبيارى و تغذيه و ساير مشخصات بسيار پيچيده برگها در اين كتابها، بحثها كرده اند.
بنابراين هر برگى شب و روز نغمه توحيد سر مى دهد و آواز رساى تسبيحش را در درون بـاغ و جـنـگـل، بـر فراز كوهها، در خميدگى درهها پخش مى كند، اما بيخبران چيزى از آن نمى فهمند، خاموشش مى شمارند و زبان بسته!
ايـن مـعـنـى بـراى تـسـبـيـح و حـمـد عـمـومـى مـوجـودات كـامـلا قـابـل درك اسـت و نـيـاز بـه آن نـدارد كـه مـا بـراى هـمـه ذرات عـالم هـسـتى درك و شعور قـائل شـويـم چـرا كـه دليـل قـاطـعـى بـراى آن در دسـت نـيـسـت و آيـات گـذشته نيز به احتمال زياد همان زبان حال را بيان مى كند.
پاسخ به يك سؤال
ولى در اينجا يك سؤ ال باقى مى ماند و آن اينكه اگر منظور از تسبيح و حمد حكايت نظام آفرينش از پاكى و عظمت و قدرت خدا است، و (صفات سلبيه ) و (ثبوتيه ) او را شرح مى دهد پس چرا قرآن مى گويد شما حمد و تسبيح آنها را نمى فهميد؟ اگر بعضى نفهمند حداقل دانشمندان كه مى فهمند.
ولى اين سؤ ال دو پاسخ دارد:
نخست اينكه روى سخن با اكثريت مردم نادان و مخصوصا مشركان است و دانشمندان باايمان كه در اقليت قرار دارند از اين عموم، مستثنا هستند كه هر عامى استثنائى دارد.
ديگر اينكه آنچه ما از اسرار اين عالم مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم همانند قطره اى است در برابر دريا و ذره كاهى است در مقابل يك كوه عظيم، كه اگر درست بينديشيم حتى نام علم و دانش نمى توان بر آن گذاشت.
تا بدانجا رسيد دانش من |
كه بدانستمى كه نادانم! |
بنابراين در واقع ما تسبيح و حمد اين موجودات را هر چند دانشمند باشيم نمى شنويم چرا كـه آنـچـه را مى شنويم تنها يك كلمه است از يك كتاب بزرگ و روى اين حساب مى توان بـه صـورت يـك حـكم عمومى خطاب به همه جهانيان گفت شما تسبيح و حمد موجودات عالم هستى را كه به زبانحال دارند درك نمى كنيد، زيرا آنچه درك مى كنيد بقدرى ناچيز است كه به حساب نمى آيد.
3 - بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز احـتـمـال داده انـد كه حمد و تسبيح عمومى موجودات در اينجا تـركـيـبـى از زبـان (حـال ) و (قـال ) يا به تعبير ديگر (تسبيح تكوينى ) و (تشريعى ) باشد، چرا كه بسيارى از انسانها و همه فرشتگان از روى درك
و شعور حمد و ثناى او مى گويند و همگى ذرات موجودات نيز با زبانحالشان از عظمت و بزرگى خالق بحث مى كنند.
گـر چـه ايـن دو نـوع حـمد و تسبيح با هم متفاوت است ولى در قدر جامع يعنى مفهوم وسيع كلمه حمد و تسبيح، مشترك مى باشند.
ولى چنانكه پيدا است تفسير دوم با آن شرح كه بيان كرديم از همه دلچسب تر است.
گوشه اى از روايات اهلبيت
در روايـاتـى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) رسيده تعبيرات جالبى در اين زمينه ديده مى شود، از جمله:
يكى از ياران امام صادق (عليهالسلام ) مى گويد: از تفسير آيه و ان من شى ء الا يسبح بـحـمـده سـؤ ال كـردم، امـام (عليهالسلام ) فـرمـود: كل شى ء يسبح بحمده و انا لنرى ان ينقض الجدار و هو تسبيحها: (آرى هر چيز تسبيح و حـمـد خـدا مى گويد حتى هنگامى كه ديوار مى شكافد و صدائى از آن به گوش مى رسد آن نيز تسبيح است )!
از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: نـهـى رسـول الله عـن ان تـوسـم البـهـائم فى وجوهها، و ان تضرب وجوهها لانها تسبح بحمد ربـهـا: (پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: علامت داغ در صورت حيوانات نگذاريد و تازيانه به صورت آنها نزنيد، زيرا آنها حمد و ثناى خدا مى گويند).
و نيز از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده: ما من طير يصاد فى بر و لا بحر و لا شى ء يصاد من الوحش الا بتضييعه التسبيح: (هيچ پرنده اى در صحرا و دريا صيد نمى شود و هيچ حيوان وحشى به دام صياد نمى افتد مگر به خاطر ترك تسبيح )!
امام باقر (عليهالسلام ) صداى گنجشكانى را شنيد، فرمود: مى دانيد اينها چه
مـى گـويـنـد، ابـوحـمـزه ثـمـالى كه از ياران خاص امام بود مى گويد عرض كردم نه، فـرمـود: يـسـبحن ربهن عز و جل و يسئلن قوت يومهن: (اينها تسبيح خداوند بزرگ را مى گويند و روزى خود را از او مى خواهند).
در حـديث ديگرى مى خوانيم كه يك روز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزد عايشه آمـد، فـرمـود: اين دو لباس مرا بشوى عرض كرد: اى رسولخدا ديروز شستم، فرمود: اما عـلمـت ان الثوب يسبحن فاذا اتسخ انقطع تسبيحه (آيا نمى دانى كه لباس انسان نيز تسبيح خدا مى گويد و هنگامى كه چرك و آلوده شود تسبيح آن قطع مى شود)!
در حـديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: للدابة على صاحبها ستة حقوق لا يحملها فوق طاقتها، و لا يتخذ ظهرها مجلسا يتحدث عليها، و يبدء بعلفها اذا نزل، و لا يسمها فى وجهها، و لا يضربها فانها تسبح و يعرض عليها الماء اذا مربها:
(حيوان بر صاحبش، شش حق دارد: بيش از توانائيش بر او بار نكند، پشت او را مجلسى براى سخن گفتن قرار ندهد (بلكه هنگامى كه به ديگرى مى رسد و مى خواهد با او سخن بـگـويـد پـيـاده شـود و پـس از اتمام سخن سوار شود)، در هر منزلى وارد مى شود، نخست عـلف او را آمـاده كـنـد، علامت داغ در صورت او نگذارد، و او را نزند، چرا كه تسبيح خدا مى گويد و هنگامى كه بر چشمه آب و مانند آن مى گذرد، او را به كنار آب برد) (تا اگر تشنه است بنوشد).
مجموعه اين روايات كه بعضى از آنها معانى دقيق و باريكى دارد نشان مى دهد كه اين حكم عمومى تسبيح موجودات، همه چيز را بدون استثناء در بر مى گيرد و همه اينها با آنچه در تفسير دوم (تسبيح به معنى زبانحال و تكوين ) گفتيم
كـامـلا سـازگـار است، و اينكه در اين روايات خوانديم هنگامى كه لباس آلوده و كثيف مى شـود، تسبيح آن قطع مى گردد، ممكن است اشاره به اين باشد كه موجودات تا چهره پاك طـبـيـعـى دارند، انسان را به ياد خدا مى اندازند، اما هنگامى كه چهره پاك طبيعى خود را از دست دادند ديگر آن يادآورى از بين مى رود.
آيه (45) تا (48) و ترجمه
( و اذا قرات القران جعلنا بينك و بين الذين لا يؤ منون بالاخرة حجابا مستورا ) (45)( و جـعـلنـا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى اذانهم وقرا و اذا ذكرت ربك فى القران وحده ولوا على ادبرهم نفورا ) (46)( نـحـن اعـلم بـمـا يـسـتـمـعـون بـه اذ يـسـتـمـعـون اليـك و اذ هـم نـجـوى اذ يقول الظلمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا ) (47)( انظر كيف ضربوا لك الا مثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا ) (48)
ترجمه:
45 - و هـنـگـامـى كـه قـرآن مـى خـوانـى مـيان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند حجاب ناپيدائى قرار مى دهيم!
46 - و بـر دلهـاى آنـهـا پـوشـشـهـائى، تا آن را نفهمند، و در گوشهايشان سنگينى، و هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد ميكنى پشت مى كنند
برمى گردانند.
47 - ما مى دانيم آنها به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، و هنگامى كه با هـم نـجـوا مـى كنند، در آن هنگام كه ستمگران مى گويند شما جز از انسانى كه سحر شده است پيروى نمى كنيد!
48 - ببين چگونه براى تو مثل مى زنند، و از همين رو گمراه شدند و قدرت پيدا كردن راه (حق ) را ندارند!
شان نزول:
جـمـعـى از مـفـسـران مـانـند طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير كبير و بعضى ديـگـر در شـان نزول آيات فوق چنين گفته اند كه آيه نخست درباره گروهى از مشركان نـازل شـده كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به هنگامى كه در شب تلاوت قرآن مى كرد و در كنار خانه كعبه نماز مى گذارد آزار مى دادند، و او را با سنگ مى زند و مانع دعوت مردم به اسلام مى شدند.
خـداونـد بـه لطـفـش چـنـان كرد كه آنها نتوانند او را آزار كنند (و شايد اين از طريق رعب و وحشتى بود كه از پيامبر در دل آنها افكند).
در روايـت ديـگـرى مـى خـوانيم هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرآن مى خـوانـد دو نـفـر از مـشركان در طرف راست و دو نفر در طرف چپ قرار مى گرفتند و كف مى زدنـد و سـوت مـى كـشـيدند و با صداى بلند اشعار مى خواندند تا صداى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به گوش مردم نرسد.
(ابن عباس ) مى گويد: ابو سفيان و ابوجهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند، روزى يكى از آنها به ديـگـران گـفت: اصلا من نمى فهمم محمد چه مى گويد؟ فقط مى بينم لبهاى او حركت مى كند!
ولى ابـو سـفـيـان گـفـت: فـكـر مـى كـنـم بـعـضـى از سـخـنـانـش حـق اسـت، ابـوجـهـل اظـهـار داشـت او ديـوانه است و ابولهب اضافه كرد او كاهن است، ديگرى گفت او شـاعـر اسـت و بـه دنـبـال ايـن سـخـنـان نـامـوزون و نـسـبـتـهـاى نـاروا آيـات فـوق نازل گشت.
تفسير:
بى خبران مغرور و موانع شناخت
بـه دنـبـال آيـات گـذشـتـه ايـن سـؤ ال بـراى بسيارى پيش مى آيد كه با وضوح مساله تـوحـيد به طورى كه همه موجودات جهان به آن گواهى مى دهند چرا مشركان اين واقعيت را نمى پذيرند؟ چرا آنها اين آيات گويا و رساى قرآن را مى شنوند و بيدار نمى شوند؟!
آيـات مـورد بـحـث مـى تـوانـد اشـاره بـه پـاسـخ ايـن سـؤال باشد.
نـخستين آيه مى گويد: (اى پيامبر! هنگامى كه قرآن مى خوانى ميان تو و آنها كه ايمان بـه آخـرت نـدارنـد، حجاب و پوششى قرار مى دهيم )( و اذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يؤ منون بالاخرة حجابا مستورا ) .
ايـن حـجـاب و پـرده، هـمـان لجـاجـت و تـعـصـب و خـودخـواهـى و غـرور و جـهـل و نـادانـى بـود كـه حـقـايـق قـرآن را از ديـدگـاه فـكـر و عـقل آنها مكتوم مى داشت و به آنها اجازه نمى داد حقايق روشنى همچون توحيد و معاد و صدق دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مانند آنها را درك كنند.
در اينكه مستور در اينجا صفت براى حجاب است، يا براى شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و يـا حـقـايـق قـرآن، بـحـثـى داريـم كه در نكات آخر مى خوانيد، همچنين در چگونگى نسبت دادن ايجاد اين حجاب به خداوند سخنى است كه در آنجا خواهد آمد.
آيه بعد اضافه مى كند كه (ما بر دلهاى آنها پوششهائى قرار داده ايم تا قرآن را درك نـكـنـند و در گوشهايشان ثقل و سنگينى )( و جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا ) .
و لذا (هـنـگـامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد ميكنى آنها پشت مى كنند و رو بر مى گردانند)( و اذا ذكرت ربك فى القرآن وحده ولوا على ادبارهم نفورا ) .
راسـتـى چـه عـجـيـب اسـت فـرار از حـق، فرار از سعادت و نجات، و فرار از خوشبختى و پيروزى و فهم و شعور.
نـظير همين معنى در سوره (مدثر) آيات 50 و 51 آمده است: كانهم حمر مستنفرة فرت من قسورة: (گوئى آنها خران رم كننده اى هستند كه از شير ژيان مى گريزند!
بـاز اضـافـه مـى كـند: (ما مى دانيم آنها به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى دهند هنگامى كه نزد تو مى آيند و پاى سخنانت مى نشينند)( نحن اعلم بما يستمعون به اذ يستمعون اليك ) .
و هنگامى كه آنها با هم نجوى مى كنند و سخنان در گوشى دارند (و اذ هم نجوى ).
(هـنگامى كه ظالمان به مؤ منان مى گويند شما تنها از كسى پيروى مى كنيد كه مسحور شـده، سـاحـران در عـقـل و هـوش او نـفـوذ كـرده، و آنـرا مختل ساخته اند)( اذ يقول الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا ) .
در حقيقت آنها به منظور درك حقيقت به سراغ تو نمى آيند و سخنانت را با گوش جان نمى شـنـوند، بلكه هدفشان آنست كه بيايند و اخلال كنند، وصله بچسبانند و مؤ منان را - اگر بـتوانند - از راه بدر برند، اصولا كسى كه بر قلبش پوشش و در گوشش (در برابر شنيدن حق ) سنگينى است، جز به چنين قصدهائى پاى سخن مردان حق نمى نشيند.
در آخـريـن آيـه بـاز روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، ضمن عـبـارت كـوتـاهـى پـاسـخ دندانشكنى به اين گروه گمراه مى دهد و مى گويد: (بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند (يكى ساحرت مى خواند ديگرى مسحور، يكى كاهن و ديگرى مـجـنـون ) و از هـمين رو آنها گمراه شده اند و قدرت پيدا كردن راه حق را ندارند( انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا ) .
نـه ايـنـكـه راه نـاپـيـدا بـاشـد و چـهـره حـق مـخـفـى گردد، بلكه آنها چشم بينا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از كار انداخته اند.
نكته:
1 - جمع بندى و مرورى بر اين آيات آيات
فـوق، ترسيم دقيقى از حال گمراهان و موانع شناخت مى كند، و به طور كلى مى گويد: آنـهـا سـه مـانـع بـزرگ شـنـاخـت دارنـد و گـرنـه ديـدن چـهـره حـق، سهل و آسان است.
نـخـسـت ايـنـكـه: مـيان تو و آنها حجابى افتاده است، اين حجاب در حقيقت چيزى جز كينه ها، حـسـادتـهـا و بغض و عداوتها كه نسبت به تو دارند نيست، اين امور سبب شده كه شخصيت والاى تـو را نـبـيـنـنـد و عـظـمت گفتار و رفتار تو را درك نكنند، حتى خوبيها در نظرشان زشتى جلوه كند.
ديـگـر ايـنـكـه مـنـهـاى كـيـنـه ها و حسادتى كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشـتـنـد، اصـولا بر دلهاى آنها پرده جهل و تقليد كوركورانه افتاده بود به طورى كه حاضر نبودند سخن حق را از هيچكس بشنوند.
بالاخره سومين مانع شناخت آنها اين بود كه حتى ابزار شناختشان، مانند گوشها گوئى از سخن حق نفرت داشت و آنرا از خود بيرون مى افكند و (كر) مى شد، به عكس، سخنان باطل كه با ذائقه هاشان سازگار بود و لذتبخش، به سرعت در اعماق جانشان نفوذ مى كرد.
مـخـصـوصـا بـه تـجـربـه ثـابـت شـده كـه انـسـان سـخـنـانـى را كـه بـه آن تـمـايـل نـدارد بـه سـختى مى شنود، و سخنانى كه مورد علاقه و عشق او است با سرعت و تـيـز گـوشـى مـخصوصى درك مى كند، گوئى تمايلات درونى در حواس ظاهرى انسان نيز اثر مى گذارند، و آن را به رنگ خود درمى آورند.
نـتـيـجـه ايـن مـوانـع سـه گـانـه آن بود كه اولا از شنيدن حق فرار مى كردند، مخصوصا هـنـگامى كه سخن از يگانگى خدا به ميان مى آمد كه با اساس همه معتقدات شرك آلودشان تـنـاقـض داشـت بـه سـرعـت مـى گـريـخـتـنـد، ثـانيا براى تقويت خط انحرافى خود به توجيهات غلط درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سخنانش پرداخته، هر كدام او را به چيزى متهم مى ساختند: ساحر، شاعر، مجنون و ديوانه!
و ايـن چـنين است سرنوشت همه دشمنان حق كه اعمال و صفات رذيله آنها حجابى است براى آنان.
و اينجا است كه مى گوئيم: اگر كسى بخواهد صراط مستقيم حق را بپويد و از انحراف و گمراهى در امان بماند بايد قبل از هر چيز در اصلاح خويشتن بكوشد.
دل را از بـغـض و كـيـنـه و حسد و عناد، و روح را از كبر و غرور و نخوت، و خلاصه وجود خـود را از صـفـات رذيـله پـاك كـنـد، چـرا كـه آئيـنـه قـلب هـر گـاه از ايـن رذائل پـاك شـود و صـيـقـل يـابـد، هـمـه حـقـايـق در آن پـرتـوافـكـن خـواهـد بـود به همين دليـل گـاهى افراد بى سواد پاكدل، حقايقى را مى فهمند كه دانشمند تهذيب نايافته، قدرت درك آنرا ندارد.
2 - چرا اين حجابها به خدا نسبت داده شده ؟
اين آيات مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، وجود اين حجابها را به خدا نسبت مى دهد و مى گـويـد: مـا بـر دلهـاى آنها پرده مى افكنيم، ميان تو و ايشان حجاب قرار مى دهيم، و در گوششان سنگينى.
تعبيراتى كه افراد بى خبر ممكن است از آن استشمام مكتب جبر كنند، در حالى كه اينها همان آثار و خاصيتهاى اعمالشان است.
در واقـع خود آنها هستند كه با گناهان و صفات زشتشان اين حجابها را مى آفرينند، ولى چـون خـاصـيـت هـر چـيـزى از نـاحـيـه خـدا اسـت و او اسـت كـه در عمل زشت و صفات رذيله اين اثر را آفريده به او نيز مى توان نسبت داد.
در ايـن بـاره در بـحثهاى گذشته كرارا صحبت كرده ايم، و شواهد فراوانى از قرآن نيز آورده ايم.
3 - حجاب مستور چيست ؟
در معنى (حجاب مستور) ميان مفسران گفتگو است:
الف ـ (مستور) را صفت (حجاب ) مى دانند و مى گويند ظاهر تعبير قرآن اين است كه اين حجاب از ديده ها پنهان است، در واقع حجاب كينه و عداوت و حسادت چيزى نيست كه با چـشـم ديـده شـود، ولى بـا ايـن حـال پـرده ضـخيمى ميان انسان و شخصى كه مورد كينه و حسادت او است ايجاد مى كند.
ب - بـعـضـى ديـگـر مـسـتـور را بـه مـعـنـى (سـاتـر) دانـسـتـهـانـد (زيـرا اسـم مـفـعـول گـاهـى بـه مـعنى فاعل مى آيد، همانگونه كه در همين سلسله آيات نيز بعضى از مفسران (مسحور) را به معنى (ساحر) دانسته اند).
ج - بـعـضـى ديـگر توصيف حجاب را به مستور يك توصيف مجازى مى دانند و مى گويند مـنظور اين نيست كه اين حجاب مستور است بلكه حقايقى كه ماوراء اين حجاب است مستور مى باشد (مانند شخصيت پيامبر و صدق دعوت او و عظمت سخنانش ).
امـا دقـت در ايـن سـه تـفـسـيـر نـشـان مـى دهـد كـه تـفـسـيـر اول با ظاهر آيه هماهنگتر است.
در بعضى از روايات نيز مى خوانيم كه گاهى دشمنان سرسخت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه سـراغ او مـى آمـدنـد در حـالى كـه او بـا يـاران خـود مـشغول تلاوت قرآن بود اما او را نمى ديدند، گوئى عظمت خيره كننده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مانع مى شد كه اين كوردلان او را ببينند و بشناسند و آزار دهند.
4 - اكنه و وقر چيست ؟
(اكـنـه ) جـمـع (كـنـان ) (بـر وزن زيـان ) در اصل به معنى هر پوششى است كه چيزى را با آن مستور مى كنند، اما (كن ) (بر وزن جن ) به معنى ظرفى است كه چيزى را در آن محفوظ مى دارند. و جمع كن، اكنان است، سپس اين معنى توسعه يافته و به هر چيزى كه سبب مستور شدن است مانند پرده و خانه و اجسامى كه انسان در پشت آن خود را پنهان مى كند گفته شده است.
(وقـر) (بـر وزن جـبـر) بـه معنى سنگينى است كه در گوش پديد مى آيد و وقر (بر وزن رزق ) به معنى بار سنگين است.
5 - تفسير جمله (ما يستمعون )
بـه در مـعـنـى ايـن جمله، دو تفسير ذكر كرده اند: بعضى مانند طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير كبير، آنرا به معنى (انگيزه استماع ) گرفته اند، يعنى ما مـى دانـيـم آنها به چه انگيزهاى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، براى درك حق، نه، بـلكـه بـراى اسـتـهزاء و وصله چسباندن و توجيهات انحرافى و سرانجام گمراه شدن و گمراه كردن ديگران.
بعضى ديگر (همچون علامه طباطبائى در الميزان ) آنرا به معنى (وسيله استماع گرفته انـد، يعنى ما آگاهيم آنها به چه گوشهائى به سخنان تو گوش فرا مى دهند و آگاهيم از دلهاى آنها و از نجواهاى آنها (تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد).
6 - چرا نسبت مسحور به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دادند؟
(مسحور) به معنى (سحر شده ) و ساحر به معنى سحر كننده است.
تـوصـيف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مسحور از ناحيه دشمنان يا به خاطر اين بوده است كه مى خواستند از اين طريق نسبت جنون به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دهـنـد، و بگويند ساحران در فكر و عقل او نفوذ كرده، و به وسيله ساحران - العياذ بالله - اختلال حواس يافته.
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه مسحور به معنى ساحر باشد زيرا چنانكه گفتيم اسم مفعول گاهى به معنى اسم فاعل مى آيد) به اين ترتيب نفوذ خارق العاده كلام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در دلهاى آماده مردم حق طلب، به سحر نسبت مى دادند كه خود، اين اعتراف ضمنى جالبى است بر نفوذ عجيب گفتار او.
7 - وحشت مشركان از نداى توحيد
در آيـات بـالا خـوانـديـم كـه مـشركان مخصوصا از شنيدن نداى توحيد سخت به وحشت مى افـتـادنـد و پـا بـه فـرار مـى گـذاشتند چرا كه زير بناى همه زندگى آنها شرك و بت پرستى بود و همه نظامات حاكم بر جامعه آنها، نظامهاى شرك آلود.
اگر پاى توحيد به ميان مى آمد، نه تنها عقائد مذهبيشان بلكه نظام اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگيشان كه از شرك مايه مى گرفت نيز به هم مى ريخت.
حـكـومت از آن مستضعفان مى شد، و مستكبران سقوط مى كردند، استثمار كه از نتائج نظامات شـرك آلود اسـت بـرچيده مى شد و نفى طبقات ( طبقه استثمار كننده و استثمار شونده ) بر جاى آن مى نشست.
لذا سـردمـداران شـرك سـخـت كوشش داشتند كه نداى توحيد به گوش كسى نرسد، ولى آنـهـا - هـمـانـگـونه كه آيات فوق اشاره مى كند - ظالمان و ستمگرانى بودند كه هم به توده هاى مستضعف ستم مى كردند و هم به خويشتن چرا كه هر ظالم و منحرفى گور خود را با دست خود مى كند.
جـالب ايـنـكـه: قـرآن مـى گـويد: مشركان براى اينكه مجوزى براى فجور و ادامه گناه بـيـابـنـد كـرارا مـى پـرسـيـدنـد كـى روز قـيـامـت بـر پـا مـى شـود بـل يـريـد الانـسـان ليـفجر امامه يسئل ايان يوم القيامة (سوره قيامت آيه 5 و 6 اشاره به اينكه اينها هم بهانه جوئى براى فرار از زير بار مسئوليتها است.
آيه (49) تا (52) و ترجمه
( و قالوا اذا كنا عظما و رفتا انا لمبعوثون خلقا جديدا ) (49)( قل كونوا حجارة او حديدا ) (50)( او خـلقـا مـمـا يـكـبـر فـى صـدوركـم فـسـيـقـولون مـن يـعـيـدنـا قـل الذى فـطـركـم اول مـرة فـسـيـنـغـضـون اليـك روسـهـم و يـقـولون مـتـى هـو قل عسى ان يكون قريبا ) (51)( يوم يدعوكم فتستجيبون بحمده و تظنون ان لبثتم الا قليلا ) (52)
ترجمه:
49 - و گـفـتـنـد آيـا هـنـگـامـى كـه مـا استخوانهاى پوسيده و پراكنده اى شديم دگر بار آفرينش تازهاى خواهيم يافت ؟!
50 - بگو: شما سنگ و آهن باشيد.
51 - يـا هـر مخلوقى كه در نظر شما از اين هم سختتر است (و از حيات و زندگى دورتر، بـاز خـدا قـادر اسـت شـما را به زندگى مجدد بازگرداند) آنها به زودى مى گويند چه كسى ما را باز مى گرداند؟ بگو همان كسى كه روز نخست شما را آفريد، آنها سر خود را (از روى تـعجب و انكار) به سوى تو خم مى كنند و مى گويند: در چه زمانى خواهد بود؟! بگو شايد نزديك باشد.
52 - هـمـان روز كه شما را (از قبرهايتان ) فرا مى خواند، شما هم اجابت مى كنيد در حالى كه حمد او مى گوئيد و تصور مى كنيد تنها مدت كوتاهى (در جهان برزخ ) درنگ كرديد.
تفسير:
رستاخيز قطعى است
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از تـوحيد و مبارزه با شرك بود، اما در آيات مورد بحث سخن از (مـعـاد) كـه در هـمـه جـا مـكـمل مساله توحيد است به ميان آمده، و همانگونه كه سابقا هم گـفـتـه ايـم اسـاسـيـتـريـن اعـتـقـادات اسـلامـى را عـقـيـده بـه مـبـدء و مـعـاد تـشـكيل مى دهد و اعتقاد به اين دو اصل است كه انسان را از نظر عملى و اخلاقى تربيت مى كـنـد، از آلودگـى و گـنـاه بـاز مـى دارد و بـه انجام وظيفه دعوت مى كند، و او را در مسير تكامل به پيش مى برد.
در ايـن آيـات بـه سه سؤ ال و يا سه ايراد منكران معاد پاسخ گفته شده است: نخست مى گـويـد: آنـهـا گـفـتـنـد هـنـگـامـى كـه مـا بـه اسـتـخـوانـهـائى تـبـديـل شـديـم و ايـن اسـتخوانها نيز پوسيده و متفرق شد، آيا باز آفرينش جديدى پيدا خواهيم كرد؟!( و قالوا ء اذا كنا عظاما و رفاتا ء انا لمبعوثون خلقا جديدا ) .
آيـا اصـلا ايـن امـكـان دارد كـه اسـتخوانهاى پوسيده و متلاشى شده كه هر ذره اى از آن در كنارى افتاده است از نو جمع آورى شود سپس لباس حيات بر آن بپوشانند؟
اسـتـخـوان پـوسـيـده مـتـلاشـى شـده كـجـا و يـك انـسـان زنـده و نـيـرومـنـد و عاقل كجا؟
ايـن تـعـبـيـر مـانـنـد بسيارى از تعبيرات ديگر قرآن در زمينه معاد نشان مى دهد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همواره در دعوت خود سخن از مساله (معاد جسمانى ) مى گـفـت كـه ايـن جـسـم بـعـد از متلاشى شدن بازميگردد، و گرنه هر گاه سخن تنها از معاد روحانى بود اينگونه ايرادهاى مخالفان به هيچوجه معنى نداشت.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويـد: بـگـو اسـتـخـوان پـوسـيـده و خـاك شـده كـه سـهـل اسـت (شـمـا سـنـگ و آهـن هـم كـه بـاشـيـد، باز خدا قادر است لباس حيات در تنتان بپوشاند)( قل كونوا حجارة او حديدا ) .
(حـتـى اگر مخلوقى از سنگ و آهن سختتر و از حيات و از زندگى دورتر، و از اين جهت در نـظر شما بسيار بزرگ باشد باز خداوند مى تواند جامه حيات در تن آن كند)( او خلقا مما يكبر فى صدوركم ) .
روشـن اسـت كه استخوانها بعد از پوسيدن تبديل به خاك مى شوند، و خاك هميشه آثارى از حـيـات دارد، گـيـاهـان از خـاك مـى رويـنـد، مـوجـودات زنده در خاك پرورش مى يابند، و اصل وجود آدمى نيز از خاك است، كوتاه سخن اينكه خاك دروازه حيات و زندگى است.
ولى سـنـگ و آهـن يـا مـوجـوداتـى از ايـنـها سختتر فاصله شان با حيات و زندگى بسيار بـيـشتر است، هرگز گياهى از دل سنگ و آهن برنمى خيزد، اما قرآن مى گويد در پيشگاه قدرت خدا اينها اهميت ندارد، هر چه باشيد و هر چه شويد باز امكان بازگشتتان به حيات و زندگى محفوظ است.
سـنـگـهـا مـى پـوسـنـد و تـبـديـل بـه خـاك مـى شـونـد، و جـوانـه هـاى حـيـات از دل خاك برمى خيزد.
آهـنـهـا نـيـز مـى پوسند و متلاشى مى شوند و با موجودات ديگر اين كره خاكى تركيب مى يابند و مبداء حيات و زندگى مى شوند.
هر موجودى را كه در اين زمين تصور كنيم از فلزات و شبه فلزات و مواد آلى در ساختمان بـدن انـسـانـهـا بـه كـار رفـتـه اسـت، و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه قـابـليـت تبديل به موجود زنده در همه موجودات اين عالم هست، هر چند بعضى در يك مرحله نزديكتر قرار دارند همچون خاك، و پارهاى دورترند همچون سنگ و آهن.
دومـيـن ايـراد آنـهـا اين بود كه مى گفتند: بسيار خوب اگر بپذيريم كه اين استخوانهاى پـوسـيـده و مـتـلاشـى شـده قابل بازگشت به حيات است چه كسى قدرت انجام اين كار را دارد، چـرا كـه ايـن تـبـديـل را يـك امـر بـسـيـار پـيـچـيـده و مـشـكـل مـى دانـسـتـنـد (آنـهـا مـى گويند چه كسى ما را باز مى گرداند؟)( فسيقولون من يعيدنا ) .
پـاسـخ ايـن سـؤ ال را قـرآن چـنـين مى گويد: (به آنها بگو همان كسى كه شما را روز اول آفريد)( قل الذى فطركم اول مرة ) .
اگـر در قـابـليـت (قـابـل ) شـك داريـد كـه شـمـا در اول خاك بوديد چه مانعى دارد بار ديگر خاك شويد و به زندگى بازگرديد.
و اگـر در فاعليت (فاعل ) شك داريد همان خدائى كه در آغاز شما را از خاك آفريد مى تـوانـد بـار ديـگـر ايـن كـار را تـكـرار كـنـد كـه حـكـم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد.
سرانجام به سومين ايراد آنها مى پردازد و مى گويد: (آنها سر خود را از روى تعجب و انـكـار تـكان مى دهند و مى گويند: چه زمانى اين معاد واقع مى شود؟)( فسينغضون اليك رؤ سهم و يقولون متى هو ) .
(سـيـنـغـضـون ) از مـاده (انـغـاض ) بـه مـعـنـى حـركـت دادن سـر بـه سـوى طـرف مقابل از روى تعجب است.
آنـهـا در حـقيقت با اين ايراد خود مى خواستند اين مطلب را منعكس كنند كه به فرض اين ماده خـاكـى قـابـل تـبـديـل بـه انـسـان بـاشـد، و قـدرت خـدا را نـيـز قبول كنيم، اما اين يك وعده نسيه بيش نيست و معلوم نيست در چه زمانى واقع مى شود؟ اگر در هـزاران يـا مـيليونها سال بعد باشد چه تاثيرى در زندگى امروز ما مى كند، سخن از نقد بگو و نسيه را رها كن.
قرآن در پاسخشان مى گويد: (به آنها بگو شايد زمان آن نزديك باشد)
( قل عسى ان يكون قريبا ) .
و البـتـه نـزديك است چرا كه مجموعه عمر اين جهان هر چه باشد در برابر زندگى بى پايان در سراى ديگر لحظه زود گذرى بيش نيست.
و از ايـن گـذشـتـه، اگر قيامت در مقياسهاى كوچك و محدود ما دور به نظر برسد آستانه قيامت كه مرگ است به همه ما نزديك است چرا كه مرگ قيامت صغرى است، (اذا مات الانسان قامت قيامته )، درست است كه مرگ، قيامت كبرى نيست ولى ياد آور آنست.
ضمنا تعبير به (عسى ) شايد اشاره به اين است كه هيچكس تاريخ قيام قيامت را دقيقا نـمـى دانـد حـتـى شـخـص پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اين از علومى است كه مخصوص ذات پروردگار است و جز او كسى از آن آگاه نيست.
در آيـه بـعـد بـى آنـكـه تـاريـخ دقيقى از قيامت ذكر كند بعضى از خصوصيات آنرا چنين بيان مى كند: (اين بازگشت به حيات روزى خواهد بود كه شما را از قبرهايتان فرا مى خـوانـد، و چـه بـخـواهـيـد و چـه نـخـواهـيـد دعوت او را اجابت مى كنيد و حمد خداگويان به زندگى بازمى گرديد)( يوم يدعوكم فتستجيبون بحمده ) .
و آن روز اسـت كـه فـاصـله مـرگ و رسـتاخيز يعنى دوران برزخ را كوتاه خواهيد شمرد و گـمـان مـى كـنـيـد كـه تـنـها مدت كمى در عالم برزخ درنگ كرديد( و تظنون ان لبثتم الا قليلا ) .
آرى آن روز ايـن احـسـاس به انسان دست مى دهد كه دوران برزخ هر چند طولانى بوده، در برابر عمر بى نهايت در عالم بقاء، لحظات زود گذرى بيش نيست.
بـعـضـى از مفسران اين احتمال را نيز داده اند كه منظور اشاره به توقف در دنيا است يعنى آن روز است كه مى دانيد زندگى دنيا چندان طولانى نبوده، ساعاتى بوده كوتاه و بسيار زود گذر.
آيه (53) تا (57) و ترجمه
( و قـل لعـبـادى يـقـولوا التى هى احسن ان الشيطن ينزغ بينهم ان الشيطن كان للانسن عدوا مبينا ) (53)( ربكم اعلم بكم ان يشاء يرحمكم او ان يشاء يعذبكم و ما ارسلنك عليهم وكيلا ) (54)( و ربك اعلم بمن فى السموت و الا رض و لقد فضلنا بعض النبين على بعض و اتينا داود زبورا ) (55)( قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا ) (56)( اولئك الذيـن يـدعـون يـبـتـغون الى ربهم الوسيلة ايهم اقرب و يرجون رحمته و يخافون عذابه ان عذاب ربك كان محذورا ) (57)
ترجمه:
53 - بـه بـنـدگـانـم بـگـو سـخنى بگويند كه بهترين باشد چرا كه شيطان (بوسيله سخنان ناموزون ) ميان آنها فتنه و فساد مى كند، هميشه شيطان دشمن آشكارى براى انسان بوده است.
54 - پـروردگـار شما ازنيات و اعمال ) شما آگاهتر است اگر بخواهد (و شايسته ببيند) شـمـا را مـشـمـول رحـمـت خـود مـى كـنـد و اگـر بـخـواهـد مـجـازات مـى كـنـد و مـا تـو را وكيل بر آنها نساخته ايم (كه ملزم باشى آنها اجبارا ايمان بياورند).
55 - پـروردگـار تو از حال همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند آگاهتر است و (اگر تـو را بـر ديـگران برترى داديم بخاطر شايستگى تو است ) ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم، و به داود زبور بخشيديم.
56 - بـگـو كـسـانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد بخوانيد، آنها نمى توانند مشكلى را از شما بر طرف سازند و نه تغييرى در آن ايجاد كنند.
57 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتند كه خودشان وسيله اى (براى تقرب ) به پروردگارشان مى طلبند، وسيله اى هر چه نزديكتر، و به رحمت او اميدوارند و از عذاب او مى ترسند چرا كه همه از عذاب پروردگارت پرهيز و وحشت دارند.
تفسير:
برخورد منطقى با همه مخالفان
از آنجا كه در آيات پيشين سخن از مبدء و معاد و دلائلى بر اين دو مساله مهم اعتقادى در ميان بـود، در آيـات مـورد بحث، روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشركان را مى آمـوزد چـرا كـه مـكتب هر قدر عالى باشد و منطق قوى و نيرومند ولى اگر با روش صحيح بـحـث و مـجـادله تواءم نگردد و به جاى لطف و محبت، خشونت بر آن حاكم گردد، بى اثر خواهد بود.
لذا در نـخـسـتـيـن آيـه مـى گـويـد (بـه بندگان من بگو سخنى را بگويند كه بهترين باشد)( و قل لعبادى يقولوا التى هى احسن ) .
بـهـتـريـن از نـظر محتوى، بهترين از نظر طرز بيان، و بهترين از جهت تواءم بودن با فضائل اخلاقى و روشهاى انسانى.
چرا كه اگر قول احسن را ترك گويند و به خشونت در كلام و مخاصمه و لجاج برخيزند شيطان در ميان آنها فساد و فتنه مى كند( ان الشيطان ينزغ بينهم ) .
و فـرامـوش نـكـنـيـد شـيـطـان در كـمـيـن نشسته و بيكار نيست (زيرا شيطان از آغاز دشمن آشكارى براى انسان بوده است )( ان الشيطان كان للانسان عدوا مبينا )
در اينكه منظور از (عباد) در اين آيه كيانند؟ دو عقيده متفاوت در ميان مفسران وجود دارد كه هر يك با قرائنى تاييد مى شود:
1 - مـنـظـور از (عـبـاد) بـنـدگـان مشركند، گر چه آنها راه خطا را پيش گرفته اند اما خداوند براى تحريك عواطف انسانى آنها با تعبير به عبادى (بندگانم ) از آنها ياد كرده و آنـانـرا دعوت مى كند كه به سراغ (احسن ) يعنى كلمه توحيد و نفى شرك بروند و مـراقـب وسـوسـه هاى شيطان باشند، و به اين ترتيب هدف از بيان اين آيات بعد از ذكر دلائل تـوحـيد و معاد نفوذ در دل مشركان است تا آنها كه آمادگى دارند، بيدار شوند و به راه آيند.
آيات بعد - چنانكه خواهد - آمد نيز متناسب با اين معنى است.
مـكـى بـودن ايـن سـوره بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه در آن زمـان حـكـم جـهـاد نازل نشده بود و تنها راه مبارزه، مبارزه منطقى بود نيز اين معنى را تاييد مى كند.
2 - كـلمـه عـبادى اشاره به مؤ منان است، و روش بحث با دشمنان را به آنها مى آموزد چرا كـه گـاهـى مـؤ منان تازه كار طبق روشى كه از پيش داشتند با هر كس كه در عقيده با آنها مـخـالف بـود بـه خـشـونـت مـى پـرداخـتـنـد، و آنـهـا را صـريـحـا اهـل جـهـنـم و عـذاب و شـقـى و گـمـراه مـى خـوانـدنـد، و خـود را اهل نجات، و اين سبب ميشد كه مخالفان يك حالت منفى در برابر دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خود بگيرند.
از ايـن گـذشـتـه تـعبيرات توهين آميز مخالفان نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه بعضى از آنها در آيات پيشين گذشت مانند مسحور، مجنون، كاهن، شاعر، گاهى سبب مـى شـد كـه مؤ منان عنان اختيار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در يك مشاجره لفظى خشن برخيزند و هر چه مى خواهند بگويند.
(قـرآن ) مـؤ مـنـان را از ايـن كـار بـاز مـى دارد و دعـوت بـه نـرمش و لطافت در بيان و انتخاب بهترين كلمات را مى كند تا از فساد شيطان بپرهيزند.
البته كلمه (بينهم ) (در ميان آنها) طبق اين تفسير مفهومش اين است كه شيطان، سعى مى كـنـد مـيـان مـؤ مـنـان و مـخالفانشان فساد كند و يا سعى مى كند در دلهاى مؤ منان به طرز مـرمـوزى نـفـوذ كـنـد و آنـها را به فساد و افساد دعوت نمايد (زيرا ينزغ از ماده نزغ به معنى ورود در كارى به نيت افساد است ).
ولى بـا تـوجـه بـه مجموع قرائن، تفسير دوم با ظاهر آيه سازگارتر است چرا كه در قرآن كلمه عبادى معمولا براى مؤ منان ذكر مى شود.
عـلاوه بـر ايـن در شـان نـزولى كـه بـعـضـى از مـفـسـران نـقـل كـرده انـد مـى خـوانيم مشركان در مكه ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آزار مى كردند، هنگامى كه آنها در فشار قرار مى گرفتند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصـرار مـى كردند كه به ما اجازه جهاد بده (يا اجازه خشونت در سخن و مبارزه به مثل ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمود هنوز چنين دستورهائى به من داده نشده است: در اين هنگام آيات فوق نازل گشت (و به آنها دستور داد تنها به مبارزه منطقى ادامه دهند).
آيـه بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: پـروردگـار شـمـا از حـال شـمـا آگـاهـتـر اسـت، اگـر بـخـواهـد شما را مشمول رحمت خويش قرار مى دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد كرد( ربكم اعلم بكم ان يشا يرحمكم او ان يشا يعذبكم ) .
در ارتـبـاط بـه دو تـفـسـيـر آيـه قـبل، اين آيه نيز تاب دو تفسير دارد: نخست اينكه: اى مشركان و اى افراد بى ايمان، خداى شما هم رحمت واسعه دارد و هـم مـجـازات دردنـاك و شـمـا را شـايـسـتـه هـر يـك بـبـيـنـد، مـشـمـول آن مـى سـازد، چـه بـهـتـر كـه دسـت بـه دامـن رحـمـت واسـعه او بزنيد و از عذابش بپرهيزيد.
امـا طـبـق تـفـسـيـر دوم مـفـهـومـش چـنـيـن اسـت: گـمـان نـكـنـيـد كـه شـمـا مـؤ مـنـان تـنـهـا اهـل نجاتيد و ديگران اهل دوزخند، خدا از اعمال شما و دلهاى شما آگاهتر است، اگر بخواهد بـه گـنـاهـانـتـان شـمـا را مـجـازات مـى كـنـد و اگـر بـخـواهـد مـشـمـول رحـمـت مى سازد، كمى به حال خود بينديشيد و درباره خود و ديگران عادلانه تر قضاوت كنيد.
به هر حال در پايان آيه روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده و بـه عـنـوان دلدارى و پـيـشگيرى از ناراحتى فوق العاده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از عـدم ايـمـان مـشـركـان مـى فـرمـايـد: (مـا تـو را وكـيل بر آنها نساخته ايم كه ملزم باشى حتما آنها ايمان بياورند)( و ما ارسلناك عليهم وكيلا ) .
وظـيـفه تو ابلاغ آشكار و دعوت مجدانه به سوى حق است، اگر ايمان آوردند چه بهتر و گرنه زيانى به تو نخواهد رسيد، تو وظيفه خود را انجام داده اى!
گـر چـه مخاطب در اين جمله شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، ولى بعيد نـيـسـت - مـانـند بسيارى ديگر از خطابهاى قرآن - هدف همه مؤ منان باشند، در اين صورت قـريـنـه ديـگـرى خـواهـد بـود بر تفسير دوم، چرا كه قرآن مى گويد: وظيفه شما مسلمين دعوت به حق است، خواه ايمان بياورند يا نه، بنابراين جوش و خروش بى حد كه موجب توسل به خشونت در سخن، و هتاكى و توهين شود دليلى ندارد.
آيـه بـعـد سـخـن را از ايـن فـراتـر مـى بـرد و مـى گـويـد خـدا تـنـهـا آگـاه از حـال شـمـا نـيـسـت بـلكـه: (پـروردگـارت نـسـبـت بـه حـال هـمه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، از همه آگاهتر است )( و ربك اعلم بمن فى السماوات و الارض )
سپس اضافه ميكند: (ما بعضى از پيامبران را بر بعض ديگرى فضيلت بخشيديم و به داود كتاب زبور داديم )( و لقد فضلنا بعض النبيين على بعض و آتينا داود زبورا ) .
ايـن جمله در حقيقت پاسخ به يكى از ايرادات مشركان است، كه با تعبير تحقير آميزى مى گفتند آيا خداوند شخص ديگرى را نداشت كه محمد يتيم را به نبوت انتخاب كرد؟ وانگهى چه شد كه او سرآمد همه پيامبران و خاتم آنها شد؟!.
قـرآن مى گويد: اين جاى تعجب نيست خداوند از ارزش انسانى هر كس آگاه است و پيامبران خود را از ميان همين توده مردم برگزيده و بعضى را بر بعضى فضيلت و برترى داده، يكى را به عنوان خليل اللهى مفتخر ساخت، ديگرى را كليم الله، و ديگرى را روح الله قرار داد، پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به عنوان حبيب الله برگزيد و خـلاصـه بـعضى را بر بعضى فضيلت بخشيد، طبق موازينى كه خودش مى داند و حكمتش اقتضا مى كند.
و امـا ايـنـكـه چرا از ميان همه پيامبران، سخن از (داود) و (زبور) به ميان آمده، ممكن است به خاطر جهات زير باشد:
1 - زبـور داود از مـيـان كـتـب پـيـامـبران اين ويژگى را دارد كه تمام آن مناجات و نيايش و انـدرز اسـت و بـا قـول احـسـن و گـفـتـار نـيـكـو كـه در آيـات قبل به آن دستور داده شد از همه متناسبتر مى باشد.
2 - در زبـور داود خبر از حكومت صالحان و نيكان داده شده هر چند ظاهرا مردمى تهى دست و فقير و يتيم باشند.
و ايـن با دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان راستين كه غالبا در زمره تهى دستان بودند كاملا هماهنگ است، و پاسخى است به ايراد مشركان.
3 - بـا ايـنكه داود داراى حكومت عظيم و كشور پهناورى بود، خداوند اين را افتخار او قرار نـمـى دهد بلكه كتاب زبور را افتخار او مى شمرد تا مشركان بدانند عظمت يك انسان به مـال و ثـروت و داشـتـن قـدرت و حـكـومـت ظـاهـرى نـيـسـت و يـتـيـم و بـى مال بودن دليلى بر تحقير نخواهد شد.
4 - بـعـضـى از يـهـود مـى گـفـتـنـد: بـعـد از مـوسـى نزول كتاب ديگرى ممكن نيست، قرآن به آنها پاسخ مى گويد كه ما به داود زبور داديم، چـرا شـمـا از نـزول قـرآن تعجب مى كنيد؟ (البته كتاب داود كتاب احكام نبود بلكه كتاب اخـلاق بـود، ولى هـر چـه بـود بـعـد از تـورات و از طـرف خـداونـد نازل شده بود).
بـه هـر حـال هـيـچ مـانـعـى نـدارد كـه تـمـام جـهـات چـهـارگـانـه فـوق دليل بر انتخاب داود و زبور در اين جمله از ميان همه پيامبران و همه كتب آسمانى باشد.
در آيـه بعد باز سخن از مشركان است و در تعقيب بحثهاى گذشته به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد (به آنها بگو معبودهائى را كه غير خدا شايسته پرستش مـى پـنـداريـد بـخـوانيد، آنها نه قدرت دارند مشكلات و گرفتاريها را از شما بر طرف سـازنـد و نـه دگـرگـونـى در آن ايـجـاد كـنـنـد)( قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا ) .
در حـقـيـقـت ايـن آيـه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، منطق و عقيده مشركان را از اين راه ابطال مى كند كه پرستش و عبادت الهه يا به خاطر جلب مـنفعت است يا دفع زيان، در حالى كه اينها قدرتى از خود ندارند كه مشكلى را بر طرف سـازنـد و نـه حـتـى مـشـكـلى را جـابـجـا كـنـنـد، يـعـنـى از درجـه شـديـدتـر لااقل به درجه خفيفتر تنزل دهند كه معلوم شود آنها از خود قدرتى دارند.
بـنـابـرايـن ذكر جمله و لا تحويلا بعد از فلا يملكون كشف الضر اشاره به اين است كه آنـهـا نـه توانائى بر تاثير كامل در بر طرف ساختن مشكلات دارند و نه تاثير ناقص در دگرگونى آنها.
(زعـمـتـم ) از مـاده (زعم )، معمولا به پندار نادرست گفته مى شود، لذا از ابن عباس نـقـل شـده كه هر جا كلمه (زعم ) در قرآن به كار رفته به معنى دروغ و كذب (و عقيده بى اساس ) است.
(راغـب ) در كـتـاب مـفـردات مـيـگـويـد: الزعـم حـكـايـة قـول يـكـون مـظـنـة للكـذب...: (زعـم بـه مـعـنـى نـقـل سـخـن (يـا عـقـيـده ) اى اسـت كـه احـتـمـال دروغ در آن مـى رود، لذا در تمام مواردى كه در قرآن به كار رفته در مورد مذمت و نكوهش است ).
كـلمه (كشف ) در اصل به معنى كنار زدن پرده يا لباس و مانند آن از روى چيزى است و اگـر ايـن تـعـبـير (كشف ضردر مورد بر طرف ساختن غم و اندوه و بيمارى و ناراحتى نيز اطـلاق مـى شـود به خاطر آنست كه گوئى غم و اندوه و بيمارى همچون پرده اى بر چهره جـان و تـن انـسـان مى افتند، چهره حقيقى را كه سلامت و آسايش و آرامش است، مى پوشاند، بـه هـمـيـن جـهـت بـر طـرف ساختن اين اندوه و ناراحتى به عنوان (كشف ضر) تلقى مى شود.
تـوجـه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير به (الذين ) در اين آيه بيانگر آنست كه مـنـظـور هـمـه مـعبودهاى غير الله نيست، بلكه معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (عليهالسلام ) و مـانـنـد آنـهـا اسـت (زيـرا (الذيـن ) مـعـمـولا بـراى جـمـع عاقل گفته مى شود).
آيـه بـعـد در حـقـيـقـت دليـلى اسـت بـراى آنـچـه در آيـه قـبـل گـفـته شد، اين آيه مى گويد: مى دانيد چرا آنها قادر نيستند مشكلى را از دوش شما، بـدون اذن پـروردگـار بـردارنـد، بـراى ايـنـكـه خـودشـان بـراى حل مشكلات به در خانه خدا مى روند، خودشان سعى دارند به ذات پاك او تقرب جويند و هر چه مى خواهند از او بخواهند: آنها كسانى هستند كه خدا را مى خوانند و براى تقرب به او به اطاعتش متوسل مى شوند( اولئك الذين يدعون يبتغون الى ربهم الوسيلة )
(و نزديكترين وسيله را مى طلبند)( ايهم اقرب ) .
(و به رحمت او اميدوارند)( و يرجون رحمته ) .
(و از عذاب او مى ترسند)( و يخافون عذابه ) .
(چـرا كـه عـذاب پـروردگارت چنان شديد است كه همه از آن پرهيز و وحشت دارند)( ان عذاب ربك كان محذورا )
در تفسير جمله (ايهم اقرب ) مفسران بزرگ اسلام، تفسيرهاى گوناگونى دارند:
جـمـعـى مـى گـويـنـد: ايـن جـمـله اشـاره بـه آنـسـت كـه هر يك از اين اولياء پروردگار از فـرشـتگان و پيامبرانى كه معبود واقع شده اند هر كدام به خدا نزديكترند به درگاه او بـيـشـتـر مـى رونـد، بنا بر اين آنها از خود چيزى ندارند هر چه دارند از خدا است و هر چه مقامشان بالا رود طاعت و بندگيشان فزونتر مى شود.
بـعـضـى ديـگـر مـعـتـقـدنـد كـه مـفـهـوم جمله چنين است: آنها مى كوشند كه هر يك در تقرب پـروردگـار بـر ديـگرى سبقت جويند، گوئى در مسير اطاعت پروردگار و قرب به ذات پـاك او در يك مسابقه معنوى شركت جسته اند كه هر يك مى كوشد در اين ميدان بر ديگرى تقدم يابد، آيا كسانى كه چنين هستند مى توانند معبود،
واقع شوند و استقلال داشته باشند؟.
امـا ايـن تـفـسـيـر كـه آنـهـا بـه هـر وسـيـله اى كـه نـزديكتر است به خدا تقرب مى جويند احـتـمـال بسيار بعيدى است، زيرا ضمير هم در (ايهم ) كه معمولا براى جمع مذكر است بـا ايـن مـعنى سازگار نيست بلكه بايد (ايها) باشد به علاوه (ايهم اقرب ) به صـورت مـبـتـدا و خـبـر اسـت در حـالى كـه طـبـق ايـن مـعـنـى بـايـد بـه صـورت مفعول يا بدل از مفعول به كار رود (دقت كنيد).
(وسيله ) چيست ؟
اين كلمه در دو مورد در قرآن مجيد به كار رفته يكى در اينجا و ديگرى در آيه 35 سوره مائده و همانگونه كه در ذيل آيه 35 سوره مائده گفته ايم وسيله به معنى (تقرب جستن ) و يـا چـيـزى اسـت كـه بـاعـث تـقـرب مـى شـود (و يـا نـتـيـجـه اى كـه از تـقـرب حاصل مى گردد).
و بـه ايـن تـرتـيـب (وسيله ) مفهوم بسيار وسيعى دارد كه هر كار نيك و شايسته اى را شـامـل مـى شـود و هـر صـفـت بـرجـسـته در مفهوم آن درج است، چرا كه همه اينها موجب قرب پروردگار است.
در جـمـله هـاى بـسـيـار پـر مـغـزى كه از على (عليهالسلام ) در خطبه 110 نهج البلاغه نقل شده مى خوانيم (بهترين وسيله اى كه بندگان با آن به درگاه خدا تقرب مى جويند ايـمـان بـه خـدا، برپا داشتن نماز، اداء زكات، روزه ماه رمضان، حج و عمره، صله رحم، انـفـاق و بـخـشـش در راه خـدا در نـهـان و آشـكـار، و تـمـام اعمال نيكى است كه
انسان را از سقوط و پستى نجات مى دهد).
هـمـچـنـيـن شـفـاعت پيامبران و بندگان صالح خدا و مقربان درگاه او كه طبق صريح آيات قـرآن در پـيـشـگـاه او پـذيـرفـتـه مـى شـود، نـيـز يـكـى از وسائل تقرب به او است.
اشتباه نشود منظور از توسل به مقربان درگاه پروردگار اين نيست كه انسان چيزى را از پـيـامـبـر يا امام، مستقلا تقاضا كند و يا حل مشكلى را از او بخواهد، بلكه هدف آن است كه خـود را در خـط آنـان قـرار دهـد و هـمـاهـنـگ بـا بـرنامه هاى آنها شود و خدا را به مقام آنان بـخـوانـد تـا خـدا اجـازه شـفـاعـت در مورد آنان بدهد (براى توضيح بيشتر به جلد چهارم تفسير نمونه صفحه 363 به بعد مراجعه شود).
آيه (58) تا (60) و ترجمه
( و ان مـن قـريـة الا نحن مهلكوها قبل يوم القيمة او معذبوها عذابا شديدا كان ذلك فى الكتب مسطورا ) (58)( و ما منعنا ان نرسل بالايت الا ان كذب بها الا ولون و اتينا ثمود الناقة مبصرة فظلموا بها و ما نرسل بالايت الا تخويفا ) (59)( و اذ قـلنـا لك ان ربـك احـاط بـالنـاس و مـا جـعـلنا الرءيا التى ارينك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرءان و نخوفهم فما يزيدهم الا طغينا كبيرا ) (60)
ترجمه:
58 - هـر شـهـر و آبـادى را پيش از روز قيامت هلاك مى كنيم يا (اگر گناهكارند) به عذاب شديدى گرفتارشان خواهيم ساخت، اين در كتاب الهى (لوح محفوظ) ثبت است.
59 - هـيـچ چـيز مانع ما نبود كه اين معجزات (درخواستى بهانه جويان ) را بفرستيم، جز ايـنـكـه پـيـشـينيان (كه همين گونه درخواستها را داشتند و با ايشان هماهنگ بودند) آنها را تـكـذيـب كـردند (از جمله ) ما به (قوم ثمود ناقه داديم (معجزاتى ) كه روشنگر بود، اما آنها بر آن ستم كردند (و ناقه را به هلاكت
رساندند) ما معجزات را فقط براى تخويف (و اتمام حجت ) مى فرستيم.
60 - بـه يـاد آور زمـانـى را كـه بـه تـو گـفـتـيـم پـروردگـارت احـاطـه كـامـل بـه مـردم دارد (و از وضعشان كاملا آگاه است ) ما آن رؤ يائى را به تو نشان داديم فقط براى آزمايش مردم بود، همچنين شجره ملعونه را كه در قرآن ذكر كرده ايم، ما آنها را تخويف (و انذار) مى كنيم اما جز بر طغيانشان افزوده نمى شود.
تفسير:
تسليم بهانهجويان نشو!
بـه دنـبـال بـحـثـهـائى كه با مشركان در زمينه توحيد و معاد در آيات گذشته خوانديم، نـخـسـتين آيه مورد بحث آنها را با گفتار بيدار كننده اى اندرز مى دهد و پايان و فناء اين دنيا را در مقابل ديدگان عقلشان مجسم مى سازد تا بدانند اين سرا، سراى فانى است، و سـراى بـقـا جـاى ديـگـر اسـت، خـود را بـراى مـقـابله با نتائج اعمالشان آماده سازند مى گـويـد: (هـيـچ آبـادى در روى زمـيـن نـيـسـت مـگـر ايـنـكـه مـا آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كنيم، يا به عذاب شديدى گرفتار مى سازيم )( و ان من قرية الا نحن مهلكوها قبل يوم القيامة او معذبوها عذابا شديدا ) .
بـدكـاران سـتـمـگـر و طاغيان گردنكش را به وسيله عذاب نابود مى كنيم و ديگران را با مرگ طبيعى و يا حوادث معمولى.
بـالاخـره ايـن جـهـان پـايـان مـى گـيـرد و هـمـه راه فـنـا را مـى پـيـمـايـنـد و ايـن يـك اصل مسلم و قطعى است كه در كتاب الهى ثبت است( كان ذلك فى الكتاب مسطورا ) .
ايـن كـتاب همان لوح محفوظ، همان علم بى پايان پروردگار و همان مجموعه قوانين تخلف ناپذير خداوند در جهان هستى است.
با توجه به اين اصل قطعى و غير قابل تغيير، مشركان گمراه و ستمگران آلوده بايد از هم اكنون حساب كار خويش را برسند كه اگر تا پايان اين جهان هم زنده بمانند باز عاقبتش فنا و سپس بازگشت به حساب و جزا است.
در اينجا اين ايراد براى مشركان باقى مى ماند كه خوب ما بحثى نداريم ايمان بياوريم، امـا بـه ايـن شرط كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هر معجزهاى را كه ما پيشنهاد مى كنيم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوئيهاى ما تن در دهد.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويـد: (هـيـچ چـيـز مـانـع مـا نبود كه اين گونه معجزات را بـفـرسـتـيـم جـز ايـنـكـه پـيـشـيـنـيـان آن را تـكـذيـب كـردنـد)( و مـا مـنـعـنـا ان نرسل بالايات الا ان كذب بها الاولون ) .
اشاره به اينكه: معجزاتى كه دليل صدق پيامبر است به قدر كافى فرستاده شده و اما معجزات اقتراحى و پيشنهادى شما، چيزى نيست كه با آن موافقت شود، چرا كه پس از مشاهده بـاز ايـمـان نـخـواهـيـد آورد، اگـر بـپـرسـنـد بـه چـه دليل ؟ در پاسخ گفته مى شود به دليل اينكه امتهاى گذشته كه آنها هم شرائطى كاملا مـشـابـه شـمـا داشـتـنـد نـيـز چـنـيـن پيشنهادهاى بهانه جويانهاى را كردند، بعدا هم ايمان نياوردند.
(سپس قرآن روى يك نمونه روشن از اين مساله انگشت گذارده مى گويد) (ما به قوم ثمود ناقه داديم كه روشنگر بود)( و آتينا ثمود الناقة مبصرة ) .
همان شترى كه به فرمان خدا از كوه سر برآورد، چرا كه تقاضاى چنين معجزهاى را كرده بودند، معجزهاى روشن و روشنگر!
(ولى بـا ايـن حـال آنـهـا ايـمـان نـيـاوردنـد و بـه آن نـاقـه سـتـم كـردنـد و او را بـه قتل رساندند)( فظلموا بها ) .
اصـولا برنامه ما اين نيست كه هر كسى معجزهاى پيشنهاد كند پيامبر تسليم او گردد (ما آيـات و مـعـجـزات را جـز بـراى تـخـويـف مـردم و اتـمـام حـجـت نـمـى فـرسـتـيـم )( و مـا نرسل بالايات الا تخويفا ) .
پـيامبران ما افراد خارق العاده گر نيستند كه بنشينند و هر كسى پيشنهادى كند آنرا انجام دهـنـد، وظـيـفـه آنـهـا ابـلاغ دعـوت الهـى و تـعـليـم و تـربـيـت و بـر پـا نـمـودن حـكـومـت عـدل و داد است، منتها بايد براى اثبات رابطه خود با خدا به اندازه كافى معجزه ارائه دهند، همين و بس.
سـپس پيامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى مى دهد و مى گويد: اگر آنـهـا در مـقـابـل سخنانت اين چنين لجاجت به خرج مى دهند و ايمان نمى آورند مطلب تازه اى نـيـسـت، (بـه خـاطـر بـيـاور هنگامى را كه ما به تو گفتيم پروردگارت از وضع مردم بخوبى آگاه است و احاطه علمى به آنها دارد)( و اذ قلنا لك ان ربك احاط بالناس ) .
هميشه در برابر دعوت پيامبران، گروهى پاكدل ايـمـان آورده انـد و گـروهـى مـتـعـصـب و لجـوج بـه بـهـانـه جـوئى و كارشكنى و دشمنى برخاسته اند، در گذشته چنين بوده، امروز نيز چنين است.
سپس اضافه مى كند: (ما رويائى را كه به تو نشان داديم تنها به عنوان آزمايش مردم بود)( و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنة للناس ) .
(هـمـچـنـيـن (شـجـره ملعونه ) را كه در قرآن به آن اشاره كرده ايم، آن نيز آزمايشى براى مردم است ).( و الشجرة الملعونة فى القرآن ) .
در مورد تفسير اين (رؤ يا) و همچنين (شجره ملعونه ) در نكات بحث خواهيم كرد.
در پـايـان اضـافه مى كند ما اين كوردلان لجوج را از راههاى مختلف تخويف مى كنيم ولى بـرنامه هاى سازنده چيزى جز طغيان و سركشى بر آنها نمى افزايد)( و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا ) .
چرا كه اگر دل و جان آدمى آماده پذيرش حق نباشد، نه تنها سخن حق در آن اثـر نـمـى گذارد، بلكه غالبا نتيجه معكوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزايد (دقت كنيد).
نكته ها:
1 - روياى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و شجره ملعونه
در تفسير اين (رؤ يا) ميان مفسران گفتگو بسيار است:
الف: جـمـعـى از مـفـسـران گـفـته اند كه رؤ يا در اينجا به معنى خواب نيست بلكه مشاهده واقعى چشم است و آن را اشاره به داستان معراج كه در آغاز همين سوره آمده دانسته اند.
قـرآن طـبـق اين تفسير مى گويد: ماجراى معراج آزمايشى براى مردم بود به خاطر آن است كـه صـبـحگاهان كه پيامبر داستان معراج را بيان كرد، سر و صدا پيرامون آن برخاست، دشـمـنـان آن را بـه بـاد مـسـخـره گـرفـتـند، افراد ضعيف الايمان با شك و ترديد به آن نـگـريـستند، و مؤ منان راستين آنرا به طور كامل پذيرفتند، چرا كه در برابر قدرت خدا همه اين مسائل، سهل است.
تنها ايراد مهمى كه به اين تفسير متوجه مى شود اين است كه رويا معمولا به معنى خواب است نه مشاهده در بيدارى.
ب: از ابـن عـبـاس نقل شده كه رويا اشاره به خوابى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سال (حديبيه ) (سال ششم هجرت ) در مدينه ديد و به مردم بشارت داد كـه شـما در آينده نزديكى بر قريش پيروز خواهيد شد و در نهايت آرامش وارد مسجدالحرام مـى شـويـد، ولى مـى دانـيـم ايـن خـواب در آن سـال تـحـقـق نـيـافـت بـلكـه دو سال بعد يعنى در سال فتح مكه صورت پذيرفت، ولى همين مقدار تاخير سبب شد كه مؤ مـنـان در بـوته آزمايش قرار گيرند، آنها كه ايمان ضعيفى داشتند گرفتار شك و شبهه شـدنـد، در حالى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صريحا به آنها مى گفت: من به شما نگفتم امسال به مكه مى رويد گفتم در آينده نزديك چنين خواهد شد (و چنين هم شد).
ايـرادى كـه بـه ايـن تـفـسـيـر مـتـوجـه مـى شـود آنـسـت كـه سـوره بـنـى اسـرائيـل از سـوره هـاى مـكـى اسـت و مـاجـراى حـديـبـيـه، در سال ششم هجرت واقع شده است!
ج: جمعى از مفسران شيعه و اهل تسنن نقل كرده اند كه اين خواب اشاره به جريان معروفى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خواب ديد ميمونهائى از منبر او بالا مى روند و پـائيـن مى آيند، بسيار از اين مساله غمگين شد، آنچنان كه بعد از آن كمتر مى خنديد (اين مـيـمونها را بنى اميه تفسير كرده اند كه يكى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـشـسـتـنـد در حـالى كه از يكديگر تقليد مى كردند و افرادى فاقد شخصيت بودند و حكومت اسلامى و خلافت رسول الله را به فساد كشيدند).
ايـن روايـت را (فـخـر رازى ) در تـفـسـيـر كـبـيـر، و (قـرطـبـى ) مـفـسـر مـعـروف اهـل تـسـنـن در تـفـسـيـر الجـامـع، و (طـبـرسـى ) در مـجـمـع البـيـان و جـمـعـى ديـگـر نـقـل كـرده اند، و مرحوم فيض كاشانى در تفسير صافى مى گويد: اين روايت از روايات معروف در ميان عامه و خاصه است.
البـتـه ايـن سـه تـفسير منافاتى با هم ندارند، ممكن است هر سه در معنى آيه جمع باشد ولى همانگونه كه گفتيم تفسير دوم با مكى بودن سوره سازگار نيست.
اما شجره ملعونه در اين مورد نيز با تفسيرهاى متعددى روبرو مى شويم:
الف - (شـجـره ملعونه ) كه در قرآن از آن نام برده شده، (شجره زقوم ) است و آن درخـتـى اسـت كـه طـبـق آيه 64 سوره صافات در بن جهنم مى رويد، و ثمره اى ناگوار و رنج آور دارد (انها شجرة تخرج فى اصل الجحيم ) اين شجره طبق آيات 46 تا 47 سوره دخـان خـوراك گـنـاهـكـاران است، نه همچون طعامهاى اين دنيا بلكه همچون فلز گداخته در دل مى جوشد كه تفسير آن به طور كامل به خواست
خدا در ذيل آيات سوره دخان خواهد آمد.
بـدون شـك شـجـره زقـوم، هـيـچ شـبـاهـتـى بـا درخـتـان ايـن دنـيـا نـدارد، و بـه هـمـيـن دليـل از لابـلاى آتـش مـى رويـد، بـديـهـى اسـت مـا تـنـهـا از ايـن گـونـه مسائل كه مربوط به جهان ديگر است شبحى را درك مى كنيم.
ولى مـشـركـان قـريـش، ايـن تـعـبـيـر قـرآن را بـخـاطـر جـهل و نادانى به باد مسخره مى گرفتند، ابوجهل مى گفت: محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شـمـا را به آتشى تهديد مى كند كه سنگها را مى سوزاند، سپس چنين مى پندارد كه در دوزخ، درخت مى رويد!
و نـيز از ابوجهل نقل شده كه به عنوان سخريه، خرما و كره، حاضر مى كرد و مى خورد و بـه يـاران خـود مـى گـفـت از ايـن بـخـوريـد كـه (زقـوم ) هـمـين است! (روح المعانى ذيل آيه )
روى همين جهت، قرآن در آيات مورد بحث، اين شجره ملعونه را وسيله اى براى آزمايش مردم مـعـرفـى مـى كـند، چرا كه مشركان لجوج آنرا به سخريه مى گيرند و مؤ منين راستين در برابر آن تسليمند.
ممكن است سؤ ال شود كه اين شجره در قرآن به عنوان (شجره ملعونه ) نيامده است ؟
در پاسخ مى گوئيم ممكن است منظور لعن خورندگان آن باشد، بعلاوه لعن چيزى جز بعد از رحمت خدا نيست، و بديهى است چنين درختى، از رحمت پروردگار بسيار دور است.
ب - (شجره ملعونه ) قوم سركش يهود هستند، آنها همانند درختى هستند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه پروردگار.
ج - در بـسـيـارى از تـفـسـيـرهـاى شـيـعـه و اهـل تـسـنـن نقل شده كه (شجره ملعونه )، بنى اميه هستند.
فخر رازى در تفسير خود روايتى در اين زمينه از ابن عباس مفسر معروف اسلامى نقل مى كند.
اين تفسير متناسب روايتى است كه در بالا در رابطه با روياى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورديـم، و نـيـز مـتـنـاسـب بـا حـديـثـى اسـت كـه از عـايـشـه نـقـل شـده كـه رو بـه مـروان كرد و گفت: لعن الله اباك و انت فى صلبه فانت بعض من لعنه الله: (خدا پدر ترا لعنت كرد، در حالى كه تو در صلب او بودى، بنابراين تو بخشى هستى از كسى كه خدايش لعن كرده است )!
بـاز در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در كجاى قرآن، شجره خبيثه بنى اميه مورد لعن واقع شده است ؟
در پـاسـخ مـى گـوئيـم در سوره ابراهيم آيه 26 آنجا كه سخن از (شجره خبيثه ) به ميان آمده با توجه به مفهوم وسيعى كه شجره خبيثه دارد و با توجه به رواياتى كه در تـفـسـيـر آن وارد شـده و شـجره خبيثه را به بنى اميه تفسير نموده، و نيز با توجه به ايـنـكـه (خـبـيثه ) از نظر معنى با (ملعونه )، متلازم است مى توان گفت كه در قرآن ذكر شده است.
قـابـل توجه اينكه بسيارى از اين تفسيرها، و يا همه آنها، منافاتى با هم ندارند، و ممكن اسـت (شـجـره مـلعـونه ) در قرآن اشاره به هر گروه منافق و خبيث و مطرود درگاه خدا، مـخـصـوصـا گـروهـهـائى هـمـانـنـد بـنـى امـيـه و يـهـوديـان سـنـگدل و لجوج و همه كسانى كه در خط آنها گام برمى دارند، باشد، و شجره زقوم در قيامت تجسمى از وجود اين شجرات خبيثه در جهان ديگر است، و همه اين شجرات خبيثه مايه آزمايش و امتحان مؤ منان راستين در اين جهان هستند.
يـهـوديـانـى كـه امـروز بـر مـراكز حساس اسلامى غاصبانه مسلط شده اند، و هر ساعت در گوشه اى از جهان آتشى برمى افروزند و آنهمه جنايت و بيدادگرى
دارنـد، هـمچنين منافقانى كه با آنها معاملات سياسى و غير سياسى كرده و مى كنند، و همه سـلطـه گـرانـى كـه خـط بـنـى امـيـه را در بـرابـر اسـلام در كـل كـشـورهـاى اسـلامـى تـعـقـيـب مـى نـمـايـنـد، و نـيكان را از صحنه اجتماع كنار مى زنند، فـرومـايـگـان را بـر گـرده مـردم مـسـلط مـى كـنند، دوستان حق و مجاهدان راستين را شهيد و بازماندگان دوران جاهليت را بر سر كار مى گمارند، همه اينها شاخ و برگ شجره خبيثه معلونه هستند و آزمايشى براى مردم!.
2 - بهانه هاى منكران اعجاز
مـى دانـيـم بـعـضـى از غافلان عصر ما اين نغمه را ساز كرده اند كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصلا معجزه اى (جز قرآن ) نداشته است، آنها براى گفتار خود بـه هـر بـهـانـه اى تـوسـل مـى جـويـنـد، از جـمـله آيـه فـوق (و مـا مـنـعـنـا ان نـرسل بالايات...) را دليل بر اين گرفته اند كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر خلاف پيامبران پيشين، اقدام به معجزه نكرد.
ولى تـعـجـب در ايـن اسـت كـه ايـنـهـا آغـاز آيـه را چـسـبيده اند و پايان آن را رها كرده اند، ذيـل هـمـيـن آيـه مـى گـويـد:( و مـا نرسل بالايات الا تخويفا ) : (ما آيات را تنها به خاطر تخويف منكران مى فرستيم ).
اين تعبير نشان مى دهد كه معجزات بر دو گونه است:
دسته اول معجزاتى است كه براى اثبات صدق دعوت پيامبر و تشويق ايمان آورندگان و تخويف منكران ضرورت دارد.
بـخـش دوم مـعجزاتى است كه جنبه اقتراحى يعنى (پيشنهاد بهانه جويانه ) دارد، و در تـاريـخ پـيـامـبـران، نـمـونـه هـاى مـتـعددى از آن را مى بينيم كه در برابر منكران انجام گـرديـد، ولى آنـهـا هـرگـز ايـمـان نـيـاوردنـد و بـه هـمـيـن دليـل بـه مـجـازاتهاى الهى گرفتار شدند (چرا كه اگر معجزات پيشنهادى انجام شد، و با اين حال، ايمان نياورند، استحقاق مجازات سريع را خواهند يافت ).
بـنابراين آنچه را قرآن در آيه فوق در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـفـى مـى كـنـد تـنـهـا بـخـش دوم از مـعـجـزات اسـت، نـه بـخـش اول كه وجود آن از دعوى نبوت تفكيك ناپذير است.
درسـت است كه قرآن به تنهائى يك معجزه روشن جاويدان است و هر گاه جز آن، معجزه اى ديـگر براى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود ما مى توانستيم به صدق دعـوت او پـى بـريـم، ولى بدون شك قرآن يك معجزه روحانى و معنوى است و براى آنها كـه اهـل فكر و انديشه اند بهترين گواه است، اما نمى توان انكار كرد كه ضميمه كردن ايـن مـعـجـزه بـا معجزات محسوس مادى براى افراد عادى و توده مردم نهايت اهميت را داشته اسـت، بخصوص اينكه قرآن مرتبا از اين گونه معجزات در مورد ساير پيامبران خبر مى دهـد و بـدون شـك، ايـن سـبـب مـى شـود كـه مردم در خواست چنان معجزاتى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بكنند، و بگويند تو چگونه ادعا مى كنى كه برترين و آخرين پيامبران الهى هستى و نمى توانى كوچكترين معجزات آنها را انجام دهى ؟.
مـسـلمـا در بـرابر اين سؤال، پاسخ قانع كننده اى جز اين وجود نداشت كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمونه اى از معجزات پيامبران سلف را ارائه دهد.
تواريخ متواتر اسلامى نيز مى گويد پيامبر اسلام چنين معجزاتى را ارائه داده است.
در آيـات مـتعددى از قرآن به نمونه هائى از اين معجزات، مانند پيشگوئيهاى مختلف نسبت به حوادث آينده، و يا كمك فرشتگان به ارتش اسلام براى براندازى دشمنان، و خارق عادات ديگرى كه مخصوصا در جنگهاى اسلامى به وقوع پيوست برخورد مى كنيم.
3 - انكار گذشتگان چه ارتباطى به آيندگان دارد؟!
گـاهـى ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه قـرآن در آيـات فـوق مى گويد: چون گذشتگان، معجزاتى را پيشنهاد كردند و پس از انجام آنها باز به تكذيب و انكار برخاستند، اين امر سبب شد كه ما به پيشنهادهاى شما در اين زمينه ترتيب اثر ندهيم.
آيا تكذيب پيشينيان سبب محروميت نسلهاى بعد مى شود؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به آنچه در بالا گفتيم روشن است، زيرا اين يك تعبير رائج اسـت كـه (مثلا) مى گوئيم ما نمى توانيم تسليم بهانه جوئيهاى تو شويم، اگر طرف مـقـابـل بـپـرسـد چـرا؟ مى گوئيم اين كار سابقه زياد دارد كه ديگران چنين پيشنهادهائى كردند اما بعدا تسليم حق نشدند، شرائط و وضع شما نيز همانند آنهاست.
از ايـن گـذشـتـه شـما روش آنها را تأييد مى كنيد و با آن موافقت داريد، و عملا هم ثابت كـرده ايـد كـه در صـدد تـحـقـيـق و جـسـتـجوى حق نيستيد بلكه هدفتان بهانه جوئى و به دنبال آن، لجاجت و سرسختى و انكار همه چيز است، بنابراين انجام پيشنهادهاى شما بى معنى خواهد بود.
و لذا هـمـيـن كـه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنها خبر داد، دوزخيان از درختى بـه نـام زقـوم كـه در اعـمـاق جـهنم مى رويد و داراى اوصافى چنين و چنان است تغذيه مى كـنـنـد، فـورا - هـمـانـطـور كه قبلا گفتيم - به سخريه و استهزاء برخاستند، گاهى مى گـفـتـنـد: زقـوم چـيـزى جز خرما و كره نيست! و بيائيد اين غذاى چرب و شيرين را به ياد زقـوم بـخـوريـم! و زمـانـى مـى گـفـتـنـد: دوزخـى كـه آتـشـش از دل سـنـگ بـيـرون مـى آيـد چـگـونه درخت در آن مى رويد، در حالى كه روشن بود اين درخت همانند درختهاى اين جهان نيست.
آيه (61) تا (65) و ترجمه
( و اذ قـلنـا للمـلائكـة اسـجـدوا لادم فـسـجـدوا الا ابـليـس قال ء اسجد لمن خلقت طينا ) (61)( قال اريتك هذا الذى كرمت على لئن اخرتن الى يوم القيمة لا حتنكن ذريته الا قليلا ) (62)( قال اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزاؤ كم جزاء موفورا ) (63)( و اسـتـفـزز مـن اسـتـطـعـت مـنـهـم بـصـوتـك و اجـلب عـليـهـم بـخيلك و رجلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ) (64)( ان عبادى ليس لك عليهم سلطان و كفى بربك وكيلا ) (65)
ترجمه:
61 - بـه يـاد آوريـد زمـانى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد، آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه گفت آيا براى كسى سجده كنم كه او را از خاك آفريده اى ؟!
62 - (سـپـس ) گـفـت ايـن كـسـى را كـه بـر مـن تـرجيح داده اى اگر تا روز قيامت مرا زنده بگذارى همه فرزندانش را جز عده كمى گمراه و ريشه كن خواهم ساخت!!
63 - فـرمـود: بـرو! هـر كـس از آنـان از تـو تـبـعـيت كند جهنم كيفر آنها است، كيفرى است فراوان!
64 - هـر كـدام از آنها را مى توانى با صداى خودت تحريك كن، و لشكر سواره و پياده ات را بـر آنـهـا گـسـيل دار، و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى، و آنها را با وعده ها سرگرم كن ولى شيطان جز فريب و دروغ وعده اى نمى دهد.
65 - (اما بدان ) تو هرگز سلطه اى بر بندگان من پيدا نخواهى كرد (و آنها هيچگاه به دام تو گرفتار نمى شوند همين قدر كافى است پروردگارت حافظ آنها باشد.
تفسير:
دامهاى ابليس
ايـن آيـات به مساله سرپيچى ابليس از فرمان خدا به سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال اين ماجرا اشاره مى كند.
مطرح كردن اين ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پيرامون مشركان لجوج، در واقع اشاره بـه اين است كه نمونه كامل استكبار و كفر و عصيان، شيطان بود، ببينيد سرنوشتش به كجا رسيد، شما پيروان او نيز همان سرنوشت را خواهيد داشت.
بـه عـلاوه اگر اين كوردلان اينهمه در مسير مخالف حق پافشارى مى كنند جاى تعجب نيست چـرا كـه شـيـطـان طـبـق ايـن آيات از چندين طريق به اغوا و گمراهى آنها برخاسته، و در واقـع گـفـتـار او كـه مـى گـفـت: (مـن اكـثر فرزندان آدم را جز مخلصان و مؤ منان راستين منحرف خواهم ساخت ) به تحقق پيوسته است.
نـخـسـت مـى گـويـد: (يـاد آور هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد و همگى جز ابليس سجده كردند)( و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ) .
همانگونه كه در گذشته نيز ذيل آيات مربوط به آفرينش آدم گفته ايم اين سجده يكنوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خـلقـت آدم و امـتـيـاز او بـر سـايـر موجودات و يا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرينش چنين مخلوق شگرفى.
و نـيـز گـفـتـيـم گـر چـه ابـليـس در اينجا به عنوان استثناء از فرشتگان آمده، اما او به شهادت قرآن هرگز جزء فرشتگان نبوده، بلكه بر اثر بندگى خدا در صف آنها قرار داشت او از جن بود و خلقت مادى داشت.
بـه هـر حـال ابـليـس كـه بـاد كـبـر و غـرور در سـر داشـت و خـودخـواهـى و خـودبينى بر عـقـل و هـوشـش پـرده افـكـنـده بـود، بـه گـمـان ايـنـكـه خـاك و گـل، كه منبع همه بركات و سرچشمه حيات است كم اهميتتر از آتش است به عنوان اعتراض بـه پـيـشـگـاه خـدا (چـنـيـن گـفـت: آيـا مـن بـراى مـوجـودى سـجـده كـنـم كـه او را از گل آفريده اى )( قال أ أسجد لمن خلقت طينا ) .
ولى هـنـگـامـى كـه ديـد بـر اثـر ايـن استكبار و سركشى در برابر فرمان خدا از درگاه مـقـدسـش بـراى هـميشه طرد شد: (عرض كرد هر گاه به من تا روز قيامت مهلت دهى، اين موجودى را كه بر من مقدم و گرامى داشتى تمام فرزندانش را گمراه خواهم ساخت و آنها را از بـيـخ و بـن بـر مـى كـنـم، و بـه گـمـراهـى مـى كـشـانـم، بـجـز عـده كـمـى )!( قال أرأيتك هذا الذى كرمت على لئن اءخرتن الى يوم القيامة لاحتنكن ذريته الا قليلا )
(احـتـنـكـن ) از مـاده (احـتناك ) به معنى از ريشه كندن چيزى است، لذا هنگامى كه ملخ زراعـت را بـه كلى بخورد عرب مى گويد: احتنك الجراد الزرع، بنابراين گفتار مزبور اشاره به اين است كه من كل بنى آدم را جز عده كمى از جاده اطاعت تو برمى كنم.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (احتنكن ) از ماده (حنك ) به معنى زير گلو بوده باشد، هـنـگامى كه طناب و افسار به گردن حيوان مى افكنند عرب تعبير به (حنتك الدابه ) مى كند در واقع شيطان مى خواهد بگويد من به گردن همه آنها ريسمان وسوسه مى افكنم و به جاده خطا مى كشانم.
در ايـن هـنـگـام بـراى ايـنـكـه مـيـدان آزمـايـشى براى همگان تحقق يابد، و وسيله اى براى پـرورش مؤ منان راستين فراهم شود كه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى شود، و در برابر دشمن نيرومند، قوى و قهرمان مى گردد، به شيطان امكان بقاء و فعاليت داده شده: (فرمود: برو، كسانى از آنها كه از تو پيروى كنند جهنم كيفرشان خواهد بود، كيفرى است كافى و وافر)!( قال اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزاؤ كم جزاء موفورا ) .
به اين وسيله اعلام آزمايش كرد و سرانجام پيروزى و شكست در اين آزمايش بزرگ الهى را بيان فرموده.
سـپـس طـرق نـفـوذ شـيـطـان و اسـبـاب و وسـائلى را كـه در وسـوسـه هـاى خـود بـه آن متوسل مى شود به شكل جالب و گويائى چنين شرح مى دهد:
(هـر كـدام از آنـها را مى توانى با صداى خودت تحريك و وسوسه كن )( و استفزز من استطعت منهم بصوتك ) .
(و لشـگـر سـواره و پـيـاده ات را بـه سـوى آنـهـا بـا فـريـادت گسيل دار)!( و اجلب عليهم بخيلك و رجلك ) .
(و در امـوال و فـرزنـدان آنـهـا شـركـت جـوى )!( و شـاركـهـم فـى الاموال و الاولاد ) .
(و با وعده هاى دروغينت آنها را بفريب )!( وعدهم ) .
سـپـس هـشـدار مـى دهـد كـه (شـيـطان جز فريب و نيرنگ و غرور، وعده اى نمى دهد)( و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ) .
ولى بـدان كـه (سـلطـه اى بـر بـنـدگان من نخواهى داشت )( ان عبادى ليس لك عليهم سلطان ) .
(همين قدر كافى است كه پروردگارت ولى و حافظ اين بندگان است )( و كفى بربك وكيلا ) .
نكته ها:
1 - معنى چند لغت
(استفزز) از ماده (استفزاز) به معنى تحريك و برانگيختن است، تحريكى سريع و سـاده، ولى در اصـل به معنى قطع و بريدن چيزى است، لذا هر گاه پارچه يا لباسى پاره شود، عرب مى گويد (تفزز الثوب ).
و استعمال اين لغت در معنى تحريك و برانگيختن به خاطر بريدن كسى از حق و كشاندن او به سوى باطل است.
(اجـلب ) از مـاده (اجـلاب ) در اصـل از (جـلبـه ) بـه مـعنى فرياد شديد است، و اجـلاب بـه مـعـنـى رانـدن و حـركـت دادن با نهيب و فرياد مى باشد، و اينكه در بعضى از روايـات از (جلب ) نهى شده يا به معنى آن است كه مامور جمع آورى زكات به هنگامى كـه بـراى گـرفتن حق شرعى به چراگاهها مى آيد. نبايد فرياد بزند و چهارپايان را در چـراگـاهـشان وحشتزده كند، و يا اشاره به مسابقه اسب سوارى است كه هيچيك از شركت كنندگان در مسابقه نبايد به مركب ديگرى فرياد زند تا خودش پيشروى كند.
(خـيـل ) بـه دو مـعـنى آمده است به معنى (اسبها) و به معنى (اسب سواران ) اما در اينجا به معنى دوم است و اشاره به لشكر سواره مى كند.
و (رجـل ) بـه عكس آن به معنى لشكر پياده است، البته شيطان لشكر سواره و پياده اى بـه آن معنى كه در ارتش است ندارد، ولى مى دانيم دستياران فراوانى از جنس خود و از جـنـس آدمـيـان دارد كـه براى اغواى مردم به او كمك مى دهند، بعضى سريعتر و نيرومندتر همچون لشكر سواره اند، و بعضى آرامتر و ضعيفتر همچون لشكر پياده!
2 - وسائل متنوع وسوسه گرى شيطان
گر چه در آيات فوق، مخاطب شيطان است و خداوند به عنوان يك فرمان تهديدآميز به او مـى گـويـد هـر چـه از دسـتـت سـاخـتـه اسـت بـكـن و بـا وسائل گوناگون به اغواى بنى آدم برخيز، ولى در واقع هشدارى است به همه انسانها كه طرق نفوذ شيطان را دريابند و از تنوع وسائل وسوسه هاى او آگاه شوند.
جـالب ايـنـكـه قـرآن در آيـه فـوق بـه چـهـار بـخـش مـهـم و اصـولى از ايـن وسائل، اشاره مى كند و به انسانها مى گويد كه از چهار طرف مراقب خويش باشند:
الف: بـرنـامـه هـاى تـبـليـغـاتى - جمله و استفزز من استطعت منهم بصوتك كه بعضى از مـفـسـران آن را تـنها به معنى نغمه هاى هوس انگيز موسيقى و خوانندگى تفسير كرده اند مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـر گـونـه تـبـليـغـات گـمـراه كـنـنـده را كـه در آن از وسائل صوتى و سمعى استفاده مى شود شامل مى گردد.
بـه ايـن تـرتـيـب نـخـسـتـيـن بـرنـامـه شـيـطـان، اسـتـفـاده از ايـن وسائل است.
ايـن مـسـاله مـخـصوصا در دنياى امروز كه دنياى فرستنده هاى راديوئى و دنياى تبليغات گـسـترده سمعى و بصرى است، از هر زمانى روشنتر و آشكارتر است، چرا كه شياطين و احـزاب آنـهـا در شـرق و غـرب جـهـان بـر ايـن وسيله موثر تكيه دارند، و بخش عظيمى از سرمايه هاى خود را در اين راه مصرف مى كنند، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى و استقلال و ايمان و تقوى است منحرف سازند و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند.
ب: استفاده از نيروى نظامى - اين منحصر به عصر و زمان ما نيست كه شياطين براى يافتن منطقه هاى نفوذ به قدرت نظامى متوسل مى شوند، هميشه بازوى نظامى يكى از بازوهاى مـهـم و خـطـرنـاك هـمـه جـباران و ستمگران جهان بوده است، آنها ناگهان در يك لحظه به نيروهاى مسلح خود فرياد مى زنند و به مناطقى كه ممكن است با مقاومت سرسختانه، آزادى و استقلال خويش را بازيابند گسيل
مـى دارنـد، و حـتـى در عـصـر خـود مـى بـيـنـيـم بـرنـامـه گسيل سريع كه درست همان مفهوم (اجلاب ) را دارد تنظيم كرده اند، به اين ترتيب كه پاره اى از قدرتهاى جهانخوار غرب نيروى ويژه اى، آماده ساخته اند كه بتوانند آن را در كـوتـاهـتـريـن مدت در هر منطقه اى از جهان كه منافع نامشروع شيطانيشان به خطر بيفتد اعزام كنند و هر جنبش حق طلبانه اى را در نطفه خفه نمايند.
و قـبـل از وصـول ايـن لشـكر سريع، زمينه را با جاسوسان ماهر خود كه در واقع لشكر پياده اند آماده مى سازند.
غافل از اينكه خداوند به بندگان راستينش در همين آيات وعده داده است كه شيطان و لشكر او هرگز بر آنها سلطه نخواهند يافت!
ج: بـرنـامـه هـاى اقـتـصـادى و ظـاهـرا انـسـانـى - يـكـى ديـگـر از وسـائل مـوثـر نفوذ شيطان از طريق شركت در اموال و نفوس است، باز در اينجا مى بينيم بـعضى از مفسران شركت در اموال را منحصرا به معنى (ربا)، و شركت در اولاد را فقط بـه مـعـنـى فـرزنـدان نامشروع دانسته اند در حالى كه اين دو كلمه معنى بسيار وسيعترى دارد كـه هـمـه امـوال حـرام و فـرزنـدان نـامـشـروع و غـيـر آن را شامل مى شود.
مثلا در عصر و زمان خود مى بينيم كه شياطين جهانخوار، مرتبا پيشنهاد سرمايه گذارى و تاسيس شركتها و ايجاد انواع كارخانه ها و مراكز توليدى در كشورهاى ضعيف مى كنند، و زيـر پـوشش اين شركتها انواع فعاليتهاى خطرناك و مضر را انجام مى دهند، جاسوسهاى خود را به نام كارشناس فنى يا مشاور اقـتـصـادى و مـهـنـدس و تـكـنـيـسـيـن بـه ايـن كـشـورهـا اعـزام مـى دارنـد، و بـا لطـائف الحـيـل آخـريـن رمـق آنـهـا را مـى مـكـنـد و از رشـد و نـمـو و استقلال اقتصادى آنها جلوگيرى مى كنند.
و نـيـز از طـريـق تـاسـيس مدارس، دانشگاهها، كتابخانه ها، بيمارستانها، و جهانگردى در فـرزنـدان آنـهـا شـركـت مـى جـويـنـد، جـمـعـى را از آنـهـا بـه سـوى خـود مـتـمايل مى سازند، حتى گاهى با كمكهاى سخاوتمندانه از طريق بورس تحصيلى كه در اخـتـيار جوانان مى گذارند آنها را به طور كامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى كنند، و در افكار آنها شريك مى شوند.
ايـجـاد مـراكـز فـساد تحت پوشش ساختن هتلهاى بين المللى و كلوپهاى تفريحات سالم و سينماها و فيلمهاى گمراه كننده و مانند آن يكى از رايجترين برنامه هاى مخرب اين شياطين اسـت كـه نـه تـنـهـا فـحـشـاء را از ايـن طـريـق تـرويـج مـى كـنـنـد و عـامـل فـزونـى فـرزنـدان نامشروع مى شوند، بلكه نسلى منحرف سست و بى اراده، بى خـيـال و هوسباز از اين طريق پرورش مى دهند، هر اندازه ما در برنامه هاى آنها باريكتر و دقيقتر شويم به عمق خطرات اين وسوسه هاى شيطانى آشناتر خواهيم شد.
د: بـرنـامه هاى مخرب روانى - استفاده از وعده هاى مغرور كننده و انواع فريبها و نيرنگها يـكـى ديـگـر از بـرنامه هاى شيطانها است، آنها روانشناسان و روانكاوان ماهرى را براى اغـفـال و فـريـب مردم ساده دل و حتى هوشيار تربيت كرده اند، گاهى به نام اينكه دروازه تمدن بزرگ در چند قدمى آنها است، و يا اينكه در آينده نزديكى در رديف اولين كشورهاى مـتـمـدن و پـيـشـرو قـرار خـواهـنـد گـرفـت، و يـا ايـنـكـه نسل آنها نسل نمونه و بى نظيرى است كه مى تواند در پرتو برنامه هاى آنان به اوج عـظـمـت بـرسـد و امـثـال ايـن خـيالات و پندارها، آنها را سرگرم مى سازند كه همه در جمله (وعدهم ) خلاصه مى شود!
و گاهى به عكس از طريق تحقير و تضعيف روحيه و اينكه آنها هرگز توانائى مبارزه با قـدرتـهـاى عـظـيـم جـهانى را ندارند و ميان تمدنشان با تمدن كشورهاى پيشرفته صدها سال فاصله است آنان را از هر گونه تلاش و كوششى باز مى دارند.
ايـن قـصـه سـر دراز دارد، و طرق نفوذ شيطان و لشكريان او يك راه و دو راه نيست، اينجا است كه عباد الله و بندگان راستين خدا با دلگرمى كه از وعده قطعى او در اين آيات به دست مى آورند به جنگ با اين شياطين برمى خيزند و كمترين وحشتى به خود راه نمى دهند و مى دانند سر و صداى شياطين هر قدر زياد باشد بى محتوا و تو خالى است و با قدرت ايمان و توكل بر خدا بر همه آنها مى توان پيروز شد و نقشه هاشان را نقش بر آب كرد چـنـانـكه قرآن مى گويد و كفى بربك وكيلا: (خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و يار و ياور آنها است ).
3 - در زمينه اينكه خدا چرا شيطان را آفريد در تفسير سوره بقره آيه 39 بحث كرده ايم.
هـمـچـنين در مورد وسوسه هاى شيطان در لباسهاى مختلف، و معنى شيطان در قرآن در جلد ششم صفحه 115 و جلد اول صفحه 136 بحث شده است.
آيه (66) تا (69) و ترجمه
( ربكم الذى يزجى لكم الفلك فى البحر لتبتغوا من فضله انه كان بكم رحيما ) (66)( و اذا مـسـكم الضر فى البحر ضل من تدعون الا اياه فلما نجكم الى البر اعرضتم و كان الانسان كفورا ) (67)( افامنتم ان يخسف بكم جانب البر او يرسل عليكم حاصبا ثم لا تجدوا لكم وكيلا ) (68)( ام امـنـتـم ان يـعيدكم فيه تارة اخرى فيرسل عليكم قاصفا من الريح فيغرقكم بما كفرتم ثم لا تجدوا لكم علينا به تبيعا ) (69)
ترجمه:
66 - پـروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مى آورد تا از نعمت او بهره مند شويد، او نسبت به شما مهربان است.
67 - و هنگامى كه در دريا ناراحتى به شما برسد همه كس را جز او فراموش خواهيد كرد، اما هنگامى كه شما را به خشكى نجات دهد روى مى گردانيد، و انسان كفران كننده است!.
68 - آيا از اين ايمن هستيد كه در خشكى (با يك زلزله شديد) شما را در زمين فرو ببرد يا طـوفـانـى از سنگريزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان كند) سپس حافظ (و ياورى ) براى خود نيابيد؟!
69 - يا اينكه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند و تندباد كوبنده اى بـر شـمـا بـفـرستد و شما را بخاطر كفرتان غرق كند، حتى كسى كه خونتان را مطالبه نمايد پيدا نكنيد.
تفسير:
با اينهمه نعمت اينهمه كفران چرا؟!
ايـن آيـات بـحثهائى را كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك در گذشته داشتيم تعقيب مى كـنـد، و از دو راه مـخـتـلف (راه استدلال و برهان - و راه وجدان و درون ) در اين موضوع وارد بحث مى شود.
نـخـسـت بـه تـوحـيـد استدلالى اشاره كرده، مى گويد: (پروردگار شما كسى است كه كـشـتى را در دريا به حركت در مى آورد، حركتى مداوم و مستمر)!( ربكم الذى يزجى لكم الفلك فى البحر ) .
بـديـهـى اسـت بـراى حركت كشتيها در دريا، نظاماتى دست بدست هم داده تا اين امر فراهم گردد: از يكسو آب به صورت مركبى راهوار آفريده شده، از سوى ديگر وزن مخصوص بعضى از اشياء سبكتر از آب است آنچنان كه روى آب بماند، و يا اگر سنگينتر است آنرا به شكلى مى توان ساخت كه عملا وزن مخصوصى كمتر از آب پيدا كند، بطورى كه طاقت تحمل بارهاى سنگين و انسانهاى فراوانى داشته باشد.
از سـوى سـوم نـيـروى مـحركى لازم است، كه در زمانهاى گذشته بادهاى منظمى بود كه بـر صـفـحه اقيانوسها با نظم خاصى مى وزيد، و آشنائى به زمان و مسير و سرعت اين بـادهـا بـه نـاخـدايـان امـكـان مى داد كه از نيروى عظيم آن براى حركت كشتيهاى بادبانى اسـتـفـاده كـنـند، ولى امروز از نيروى بخار كه برادر باد است براى حركت كشتيهاى عظيم استفاده مى شود.
از سـوى چـهـارم نـياز به وسيله راهيابى است كه در گذشته خورشيد و ستارگان آسمان بودند و امروز قطب نماها و نقشه ها هستند.
بـه هـر حـال اگر اين چهار موضوع دست به دست هم نمى دادند و براى حركت منظم كشتيها هـم آهـنـگ نـمـى شـدنـد انـسـان از ايـن وسـيـله بـسـيـار مـهـم حمل و نقل و مركب سوارى راهوار محروم مى ماند.
البـتـه مـى دانـيـد كـشتيها هميشه بزرگترين وسيله نقليه انسانها بوده و هستند، هم اكنون كشتيهاى غول پيكرى داريم كه به اندازه يك شهر كوچك وسعت و سرنشين دارند.
سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: (هـدف از ايـن بـرنـامـه آنـسـت كـه شـمـا از فضل خدا بهره گيريد)( لتبتغوا من فضله ) .
بـراى مـسـافـرتـهـاى خـودتـان، بـراى نـقـل و انـتـقـال مال التجاره ها، و براى آنچه به دين و دنياى شما كمك مى كند.
(چرا كه خداوند نسبت به شما مهربان است )( انه كان بكم رحيما ) .
از ايـن تـوحـيـد اسـتـدلالى كـه گوشه كوچكى از نظام آفرينش را كه حاكى از مبدء علم و قـدرت و حـكـمـت آفـريـدگـار اسـت نـشـان مـى دهـد، بـه استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گويد: فراموش نكنيد: (هنگامى كه ناراحتيها در دريا بـه شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج كوبنده و وحشتناك شويد) تمام معبودهائى را كـه مـى خـوانـيـد جـز خـدا از نـظـر شـمـا گـم مـى شـود)( و اذا مـسكم الضر فى البحر ضل من تدعون الا اياه ) .
و بايد گم شود چرا كه طوفان حوادث پرده هاى تقليد و تعصب را كه بر فطرت آدمى افـتـاده كـنـار مى زند، و نور فطرت كه نور توحيد و خداپرستى و يگانه پرستى است جلوه گر مى شود، آرى در چنين لحظاتى همه معبودهاى پندارى و خيالى كه نـيـروى تـوهم انسان به آنها قدرت بخشيده بود همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شوند و از ذهن محو مى گردند و تنها نور الله در آن مى درخشد.
ايـن يـك قانون عمومى است كه تقريبا هر كس آن را تجربه كرده است كه در گرفتاريها هـنـگـامـى كـه كـارد بـه اسـتـخـوان مى رسد، موقعى كه اسباب ظاهرى از كار مى افتند، و كمكهاى مادى ناتوان مى گردند، انسان به ياد مبدء بزرگى از علم و قدرت مى افتد كه او قادر بر حل سختترين مشكلات است.
كار نداريم كه نام اين مبدء را چه بگذارند همينقدر مى دانيم روزنه اميدى به قلب گشوده مـى شـود و نور لطيف و نيرومندى در دل مى پاشد، اين يكى از نزديكترين راهها به سوى خدا است، راهى از درون جان و سويداى قلب.
سـپـس اضـافـه مـى كند: اما شما فراموشكاران (هنگامى كه دست قدرت الهى شما را به سـوى خـشـكـى نجات داد به او پشت مى كنيد و رو مى گردانيد و اصولا انسان كفران كننده است )( فلما نجاكم الى البر اعرضتم و كان الانسان كفورا ) .
بار ديگر پرده هاى غرور و غفلت، تقليد و تعصب، اين نور الهى را مى پوشاند و گرد و غبار عصيان و گناه و سرگرميهاى زندگى مادى، چهره تابناك آن را پنهان مى سازد.
ولى آيـا فـكـر مى كنيد خداوند در خشكى و قلب صحرا نمى تواند شما را به مجازاتهاى شديد مبتلا سازد؟: (آيا شما از اين ايمنيد كه به فرمان او زمين بشكافد و شما را در كام خود فرو ببرد)؟( افامنتم ان يخسف بكم جانب البر ) .
و (آيـا از اين ايمنيد كه طوفانى از سنگ بر شما ببارد و شما را در زير سنگها مدفون سازد (عذابى كه به مراتب از غرق در درياها سختتر است ) سپس حافظ
و نگهبانى پيدا نكنيد؟!)( او يرسل عليكم حاصبا ثم لا تجدوا لكم وكيلا ) .
بـيـابـانـگـردان كـه مـخـصـوصـا بـا ايـن مـسـاله آشـنـا بـودنـد كـه گـاهـى طـوفـان در دل بـيـابـانـهـا مـى وزيـد و تـوده اى از شـن و سـنـگـريـزه را بـا خـود حـمـل مـى كـرد و در نـقـطـه ديـگـر فـرود مـى آورد، و تـلى عـظـيـم تـشـكـيـل مـى داد به گونه اى كه گاهى قطار شتران در زير آن دفن مى شدند، اهميت اين تهديد را بيشتر درك مى كردند.
سپس اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد اين آخرين بار بود كه شما نياز بـه سـفـر دريا پيدا كرديد؟ (آيا از اين ايمن هستيد كه بار ديگر بر اثر ضرورتها و نيازها خداوند شما را به قلب دريا بفرستد، و در آنجا به تندبادهاى كوبنده فرمان دهد كـه شـما را به خاطر كفر و كفرانتان غرق كند و آنگاه حتى كسى كه خون شما را مطالبه كـنـد و بـگـويـد چـرا؟ وجـود نـداشـتـه بـاشـد)؟!( ام امـنـتـم ان يـعـيـدكم فيه تارة اخرى فيرسل عليكم قاصفا من الريح فيغرقكم بما كفرتم ثم لا تجدوا لكم علينا به تبيعا ) .
نكته ها:
1 - انسانهاى كم ظرفيت
ايـن حـالت كـه بـه هنگام ظهور مشكلات به ياد خدا بيفتند و در راحتى او را فراموش كنند، حالت بسيارى از مردم است، در اين گونه افراد، طبيعت ثانوى، فراموشكارى است و عدم توجه به واقعيات زندگى.
بـنـابراين توجه به خدا و واقعيات زندگى، يك حالت استثنائى براى آنها محسوب مى شود كه نياز به عوامل فوق العاده دارد، مادام كه آن حالت فوق العاده مـوجـود اسـت بـه يـاد خـدا هستند، اما به محض اينكه بر طرف شد به طبيعت انحرافى خود باز مى گردند، و خدا را به دست فراموشى مى سپرند.
خـلاصه كمتر كسى را مى توان پيدا كرد كه در مشكلات سخت و طاقتفرسا به پيشگاه با عـظـمـت خـدا سـر فـرود نـيـاورد ولى مـى دانيم اين بيدارى و (توجه اضطرارى )، بى ارزش است.
افراد باايمان و مسلمانان راستين، آنها هستند كه در راحتى و بلا، در سلامت و بيمارى، در فـراوانـى و قـحـطـى، در زنـدان و بـر تـخـت قـدرت، و خـلاصـه در هـمـه حـال بـه يـاد او مى باشند، و اصولا اين تغيير حالات به هيچوجه آنها را دگرگون نمى سازد.
روحـشـان بـقـدرى بـزرگ اسـت كـه هـمـه ايـنـها را در خود هضم مى كند، همچون على (عليهالسلام ) كـه عـبـادت و زهـد و رسـيـدگـيش به دردمندان، بر تخت قدرت همان بود كه در گوشه انزوا.
چنانكه خودش در صفات پرهيزكاران مى فرمايد:( نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء ) : (حال آنها در بلا و راحتى يكسان است ).
كـوتـاه سـخن اينكه: ايمان، توجه به خدا، توسل، عبادت، توبه و تسليم در برابر پـروردگـار هـمـه در صـورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد، اما ايمان موسمى، تـوبـه مـوسمى و عبادتهاى موسمى كه در شرائط اضطرارى و يا آنجا كه منافع انسان ايـجاب مى كند، انجام مى شود، بى فايده و يا بسيار كم ارزش است، و در آيات قرآن از اين گونه اشخاص كرارا نكوهش شده است.
2 - فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست
بعضى مانند بت پرستان زمان جاهليت، تنها هنگامى به الله روى مى آورند كـه مـثـلا در وسـط اقيانوس يا در يك پرتگاه خطرناك يا حالت بيمارى شديد گرفتار شـونـد، در حـالى كـه اگـر درسـت بـيـنـديـشـيـم انـسـان در هـمـه حـال، و در هـمه جا، شديدا آسيب پذير است، دريا و صحرا، سلامت و بيمارى، پرتگاه و غير آن در واقع همه يكسان مى باشند.
يـك زلزله مـخـتـصـر: خـانـه امـن و امـان و آرام مـا را مـمـكـن اسـت بـه ويـرانـه اى وحـشـتـناك تـبـديـل كـند، يك لخته كوچك خون مى تواند شاهرگ بزرگ قلب يا مغز ما را ببندد، و با سكته قلبى و مغزى، مرگ در يك ثانيه فرا رسد، با توجه به اين امور غفلت از خداوند و فراموشى ذات پاك او، چقدر جاهلانه است ؟!
ممكن است طرفداران فرضيه اتكاى مذهب به ترس، همين موضوع را دستاويز قرار دهند و بـگويند: ترس از عوامل مختلف طبيعى انسان را به سوى خدا مى راند و چنين پندارى را در نظر او تقويت مى كند.
ولى آيات قرآن به اين گونه اوهام پاسخ داده است، زيرا هيچگاه قرآن پايه خداشناسى را بـر ايـن مساله قرار نداده، بلكه اساس را مطالعه نظام آفرينش و پى بردن به ذات پـاكـش از طـريـق ايـن مـطـالعـه قـرار داده اسـت، حـتـى در آيـات فـوق ديـديـم كـه قـبـل از ذكر توحيد فطرى به ايمان استدلالى مى پردازد و در واقع اين حوادث را يادآور خـدا مـى شـمـرد، نـه مـوجـب شـنـاخـت او كـه شـنـاخـتـش هـم از طـريـق استدلال و هم از راه فطرت براى حقجويان آشكار است.
3 - معنى چند لغت
(يزجى ) همانگونه كه گفتيم از ماده ازجاء به معنى حركت دادن مداوم چيزى است.
(حاصب ) به معنى بادى است كه سنگريزه ها را حركت مى دهد و پـشـت سـر هـم بـر جائى مى كوبد، و در اصل از حصباء به معنى سنگريزه گرفته شده است. (قـاصـف ) بـه معنى شكننده است و در اينجا اشاره به طوفان شديدى است كه همه چيز را در هم مى شكند.
(تبيع ) به معنى تابع و در اينجا اشاره به كسى است كه به مطالبه خون و خونبها برمى خيزد و دنبال آن را مى گيرد.
آيه (70) تا (72) و ترجمه
( و لقد كرمنا بنى ادم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ) (70)( يوم ندعوا كل اناس بامامهم فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤ ن كتابهم و لا يظلمون فتيلا ) (71)( و مـن كـان فـى هـذه اعـمـى فـهـو فـى الاخـرة اعـمـى و اضل سبيلا ) (72)
ترجمه:
70 - مـا بـنـى آدم را گـرامـى داشـتـيـم و آنـهـا را در خـشـكـى و دريـا (بر مركبهاى راهوار) حمل كرديم، و از انواع روزيهاى پاكيزه به آنها روزى داديم، و بر بسيارى از خلق خود برترى بخشيديم.
71 - بـه يـاد آوريد روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مى خوانيم، آنها كه نامه عملشان به دست راستشان است آنرا (با شادى و سرور) مى خوانند و سر سوزنى به آنها ظلم و ستم نمى شود.
72 - امـا آنها كه در اين جهان (از ديدن چهره حق ) نابينا بودند در آنجا نيز نابينا هستند و گمراه تر!
تفسير:
انسان گل سر سبد موجودات
از آنـجـا كـه يـكـى از طرق تربيت و هدايت، همان دادن شخصيت به افراد است، قرآن مجيد به دنبال بحثهائى كه مشركان و منحرفان در آيات گذشته داشت، در ايـنـجـا بـه بيان شخصيت والاى نوع بشر و مواهب الهى نسبت به او مى پردازد، تا با تـوجـه بـه اين ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خود را نيالايد و خويش را به بهاى نـاچـيزى نفروشد، مى فرمايد: (ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم )( و لقد كرمنا بنى آدم ) .
سپس به سه قسمت از مواهب الهى، نسبت به انسانها اشاره كرده مى گويد:
(مـا آنـهـا را بـا مـركـبـهـاى مـخـتـلفـى كـه در اخـتـيـارشان قرار داده ايم در خشكى و دريا حمل كرديم )( و حملناهم فى البر و البحر )
ديگر اينكه (آنها را از طيبات روزى داديم )( و رزقناهم من الطيبات ) .
بـا تـوجـه بـه وسـعـت مـفـهـوم كـلمـه (طـيـب ) كـه هـر مـوجـود پـاكـيـزه اى را شامل مى شود، گستردگى اين نعمت بزرگ الهى آشكار مى گردد.
سـوم ايـنـكـه (مـا آنـهـا را بـر بـسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برترى داديم )( و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ) .
چند نكته:
1 - مركب، نخستين نعمت انسان
در ايـنـجـا ايـن نـكـته جلب توجه مى كند كه چرا خداوند از ميان تمام مواهبى كه به انسان بخشيده نخست به مساله حركت او در خشكى و دريا اشاره مى كند؟
ايـن مـمـكـن اسـت بـه آن جـهـت باشد كه بهره گيرى از طيبات و انواع روزيها بدون حركت امـكـانپذير نيست و حركت انسان بر صفحه زمين نياز به مركب راهوار دارد، آرى (حركت ) مقدمه هر گونه (بركت ) است.
و يـا بـه ايـن جـهـت كـه مـى خـواهـد سـلطـه او را بـر كـل پـهـنـاى زمـيـن، اعـم از دريـا و صـحرا مشخص كند چرا كه هر يك از انواع موجودات بر قـسـمـتـى از مـحـدوده زمـيـن سـلطـه دارنـد، تـنـهـا انـسـان اسـت كـه بـر كل اين كره خاكى حكومت مى كند، بر دريا، صحرا، و فراز هوا.
2 - گرامى داشت انسان از سوى خداوند
در ايـنـكـه خداوند انسان را به چه چيز گرامى داشته كه در آيه فوق به طور سربسته مـى گـويـد مـا انـسـان را گـرامـى داشتيم، در ميان مفسران گفتگو است، بعضى به خاطر اعطاى قوه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده مى دانند.
بعضى اندام موزون و قامت راست.
بعضى موهبت انگشتان كه انسان با آن بسيار كارهاى ظريف و دقيق را مى تواند انجام دهد و همچنين قدرت بر نوشتن دارد.
بـعـضـى بـه ايـنـكـه انـسان تقريبا تنها موجودى است كه مى تواند غذاى خود را با دست بخورد.
بعضى به خاطر سلطه او بر تمام موجودات روى زمين.
و بعضى به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او مى دانند.
ولى روشـن اسـت كـه ايـن مـواهـب در انـسـان جـمـع اسـت، و هيچگونه تضادى با هم ندارند، بنابراين گراميداشت خدا نسبت به اين مخلوق بزرگ با همه اين مواهب و غير اين مواهب است.
خـلاصـه ايـنـكـه انـسـان امـتـيـازات فراوانى بر مخلوقات ديگر دارد كه هر يك از ديگرى جالبتر و والاتر است.
و روح انـسـان عـلاوه بـر امـتـيـازات جسمى مجموعه اى است از استعدادهاى عالى و توانائى بسيار براى پيمودن مسير تكامل بطور نامحدود.
3 - تفاوت (كرمنا) و (فضلنا).
در اينكه ميان اين دو چه تفاوتى است ؟ نظرات گوناگونى اظهار شده است.
بـعـضـى گـفـتـه اند (كرمنا) اشاره به مواهبى است كه خدا ذاتا به انسان داده است، و (فضلنا) اشاره به فضائلى است كه انسان به توفيق الهى، اكتساب مى كند.
ايـن احـتـمـال نـيـز بـسـيار نزديك به نظر مى رسد كه جمله (كرمنا) به جنبه هاى مادى اشاره مى كند و (فضلنا) به مواهب معنوى، زيرا كلمه (فضلنا) غالبا در قرآن به همين معنى آمده است.
4 - معنى (كثير) در اينجا چيست ؟
بـعـضـى از مـفـسـران آيـه فـوق را دليـل بـر فـضـيـلت فـرشـتـگـان بـر كل بنى آدم دانسته اند، چرا كه قرآن مى گويد ما انسانها را بر بسيارى از مخلوقات خود بـرتـرى داديـم، و طبعا گروهى در اينجا باقى مى ماند كه انسان برتر از آنها نيست و اين گروه جز فرشتگان نخواهند بود.
ولى بـا تـوجه به آيات آفرينش آدم و سجود و خضوع فرشتگان براى او و تعليم علم اسماء به آنها از سوى آدم، ترديدى باقى نمى ماند كه انسان از فرشته برتر است، بـنـابـرايـن، (كـثـيـر) در ايـنـجـا بـه مـعنى جميع خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان، در قـرآن و مـكـالمـات عـرب، بـسـيـار معمول است كه اين كلمه به معنى جميع مى آيد.
طـبـرسى مى گويد: معنى جمله اين است انا فضلناهم على من خلقناهم و هم كثير: (ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديم و ساير مخلوقات بسيارند).
قـرآن دربـاره شـياطين مى گويد:( و اكثرهم كاذبون ) (سوره شعراء آيه 223) بديهى است كه شياطين همه دروغگو هستند نه اكثر آنها.
و بـه هـر حـال اگـر ايـن مـعنى را خلاف ظاهر بدانيم آيات آفرينش انسان قرينه روشنى براى آن خواهد بود.
5 - چرا انسان برترين مخلوق خدا است ؟
پاسخ اين سؤ ال چندان پيچيده نيست، زيرا مى دانيم تنها موجودى كه از نيروهاى مختلف، مادى و معنوى، جسمانى و روحانى تشكيل شده، و در لابلاى تـضـادهـا مـى تـوانـد پـرورش پـيـدا كـنـد، و اسـتـعـداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد، انسان است.
حـديـث مـعـروفـى كـه از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) نقل شده نيز شاهد روشنى بر اين مدعا است:
(خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريد: فرشتگان و حيوانات و انسان، فرشتگان عـقـل دارنـد بـدون شـهـوت و غـضـب، حـيـوانـات مـجـمـوعـه اى از شـهـوت و غـضـبـنـد و عـقـل نـدارنـد، امـا انـسـان مـجـمـوعـه اى اسـت از هـر دو تـا كـدامـيـن غـالب آيـد، اگـر عـقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات پست تر).
در ايـنـجا يك سؤ ال باقى مى ماند و آن اينكه آيا همه انسانها از فرشتگان برترند؟ در حـالى كـه گـروهى بى ايمان و شرور و ستمگر هستند كه از پست ترين خلق خدا محسوب مـى شـونـد و بـه تـعـبـيـر ديـگـر آيـا بـنـى آدم در آيـه مـورد بـحـث هـمـه انـسـانـهـا را شامل مى شود يا تنها گروهى از آنها را.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال را در يـك جـمـله مـى تـوان خلاصه كرد، و آن اينكه: آرى همه انسانها بـرتـرنـد، امـا بـالقـوه و بـالاسـتـعـداد، يـعـنـى هـمـگـى اين زمينه و شايستگى را دارند، حال اگر از آن استفاده نكنند، و سقوط نمايند مربوط به خودشان است.
گر چه برترى اساسى انسان بر ساير موجودات روى جنبه هاى معنوى و انسانى او است ولى بى مناسبت نيست كه بدانيم به گفته دانشمندان انسان حتى از نظر نيروهاى جسمانى در بـعـضى از جهات از ساير جانداران قويتر و نيرومندتر است (هر چند از پاره اى جهات ضعيفتر به نظر مى رسد).
نـويـسـنـده كـتـاب (انـسـان مـوجـود نـاشـنـاخـتـه ) (الكسيس كـارل ) مـى گويد: (بدن انسان داراى استحكام و ظرافت فوق العاده اى مى باشد و در مقابل هر نوع
حـادثـه اسـتـقـامـت مـى ورزد، هـمـچـنـيـن در مـقابل بى غذائى، بى خوابى، خستگى، غصه افـراطـى، درد، بـيـمـارى، رنـج، پـركـارى و در مـورد حـفـظ مـوازنـه و تـعـادل حـيـرت انگيز بدن و روح خويش، تحمل عجيبى از خود نشان مى دهد، حتى مى توان گـفـت كـه انـسـان از تمام حيوانات پردوامتر، پرتلاشتر است، با اين توانائى جسمى و فكرى شگرفش توانسته است، اينهمه امور، صنايع، و تمدن كنونى را به وجود آورد و برتريش را بر همه جانداران به اثبات رساند).
آيه بعد به يكى ديگر از مواهب الهى نسبت به انسان، و سپس مسئوليتهاى سنگينى را كه به موازات اين مواهب متوجه او مى شود اشاره مى كند:
در آغاز به (مساله رهبرى ) و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته، مى گويد: (روز قـيـامـت هـر گـروهـى را بـا امـام و رهـبـرشـان مـى خـوانـيـم )( يـوم نـدعـوا كل اناس بامامهم )
يـعـنـى آنـهـا كـه رهـبـرى پيامبران و جانشينان آنانرا در هر عصر و زمان پذيرفتند، همراه پـيـشـوايـشـان خـواهـنـد بـود، و آنـهـا كـه رهـبـرى شـيـطـان و ائمـه ضلال و پيشوايان جبار و ستمگر را انتخاب كردند همراه آنها خواهند بود.
خـلاصـه ايـنـكـه پـيـونـد (رهـبـرى ) و (پـيـروى ) در ايـن جـهـان بـطـور كـامـل در آن جـهـان مـنـعـكـس مـى شـود، و بـر اسـاس آن گـروهـهـائى كـه اهل نجات و اهل عذابند مشخص مى گردند.
گر چه بعضى از مفسران، خواسته اند (امام ) را در اينجا منحصرا به معنى پيامبران، و بـعـضـى بـه معنى كتابهاى آسمانى، و بعضى به معنى علما و دانشمندان تفسير كنند، ولى روشن است كه امام در اينجا معنى وسيعى دارد كه هر پيشوائى را اعـم از پـيـامـبـران و ائمـه هـدى و دانـشـمـنـدان و كـتـاب و سـنـت، و هـمـچـنـيـن ائمه كفر و ضـلال را شـامـل مـى شود، و به اين ترتيب هر كس در آنجا در خط همان رهبرى قرار خواهد گرفت كه در اين جهان خط او را انتخاب كرده بود.
ايـن تـعـبير در عين اينكه يكى از اسباب تكامل انسان را بيان مى كند، هشدارى است به همه افراد بشر كه در انتخاب رهبر فوق العاده دقيق و سختگير باشند، و زمام فكر و برنامه خود را به دست هر كس نسپرند.
سـپـس مـى گـويـد: آنـجـا مـردم دو گروه مى شوند: (كسانى كه نامه اعمالشان به دست راسـتـشان داده مى شود آنها با سرفرازى و افتخار و خوشحالى و سرور نامه اعمالشان را مـى خـوانـنـد و كـوچـكترين ظلم و ستمى به آنها نمى شود)( فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرءون كتابهم و لا يظلمون فتيلا ) .
(امـا كـسـانـى كـه در ايـن جـهـان، كـوردل بودند، آنها در سراى آخرت نيز نابينا خواهند بود)( و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى ) .
و طـبـيـعـى اسـت كـه ايـن كـوردلان نـابـيـنـا از هـمـه گـمـراهـتـرنـد( و اضل سبيلا ) .
نه در اين دنيا راه هدايت را پيدا مى كنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را، چرا كه چشم خود را به روى همه واقعيات بستند و از ديدن چهره حق و آيات خداوند و آنچه مايه هدايت و عـبـرت اسـت و آنـهمه مواهبى كه خدا به آنها بخشيده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا كـه سـراى آخـرت بـازتـاب و انـعـكـاس عـظـيـمى است از اين جهان، چه جاى تعجب كه اين كوردلان به صورت نابينايان وارد عرصه محشر شوند؟!
نكته ها:
1 - نقش رهبرى در زندگى انسانها
قـبـول زنـدگـى جـمـعـى در حـيـات انسانها نمى تواند از مساله رهبرى جدا باشد، چرا كه بـراى مـشـخـص كردن خط اصلى يك جمعيت، هميشه نياز به رهبر و پيشوائى است، اصولا پـيـمـودن راه تـكـامـل بـدون اسـتـفـاده از وجـود رهـبـر مـمـكـن نـيـسـت، و سـر ارسال پيامبران و انتخاب اوصيا براى آنان همين است.
در عـلم عـقـائد و كـلام نـيـز با استفاده از قاعده لطف و توجه به نقش رهبر در نظم جامعه و جلوگيرى از انحرافات، بعثت انبياء و لزوم وجود امام در هر زمان اثبات شده است.
امـا بـه هـمـان انـدازه كـه يـك رهـبـر الهـى و عـالم و صـالح، راه وصول انسان را به هدف نهائى، آسان و سريع مى كند، تن دادن به رهبرى ائمه كفر و ضلال، او را به پرتگاه بدبختى و شقاوت مى افكند.
در تفسير اين آيه در منابع اسلامى، احاديث متعددى وارد شده كه روشنگر مفهوم آيه و هدف از امامت است:
در حـديـثى كه شيعه و اهل تسنن از امام على بن موسى الرضا (عليهالسلام ) به سندهاى صحيح نقل كرده اند چنين مى خوانيم كه آن امام (عليهالسلام ) از پدرانش از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تـفـسـيـر ايـن آيـه نـقـل فـرمـود: يـدعـى كل اناس بامام زمانهم و كتاب ربهم و سنة نبيهم: (در آن روز هر قومى همراه امام زمانشان و كتاب پروردگار و سنت پيامبرشان خوانده مى شوند).
و نـيـز از امام صادق (عليهالسلام ) چنين مى خوانيم: الا تحمدون الله اذا كان يوم القيامة فدعا كل قوم الى من يتولونه و دعانا الى رسول الله و فزعتم الينا
فـالى ايـن تـرون يـذهـب بـكـم الى الجـنة و رب الكعبة - قالها ثلاثا -: (آيا شما حمد و سـپـاس خـدا را بـجـا نـمـى آوريد؟ هنگامى كه روز قيامت مى شود خداوند هر گروهى را با كسى كه ولايت او را پذيرفته مى خواند، ما را همراه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و شـما را همراه ما، فكر مى كنيد در اين حال شما را به كجا مى بردند، به خداوند كعبه به سوى بهشت - سه بار امام اين جمله را تكرار كرد -).
2 - كرامت بنى آدم
بـنـى آدم مـعـمـولا در قـرآن عنوانى است براى انسانها توام با مدح و ستايش و احترام، در حـالى كـه كـلمـه انـسـان بـا صـفـاتـى هـمـانـنـد (ظـلوم ) (جـهـول ) (هـلوع ) (كـم ظـرفيت ) (ضعيف ) طغيانگر، ناسپاس و مانند آن توصيف شـده اسـت و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه بـنى آدم به انسان تربيت يافته اشاره مى كند و يا حـداقـل نـظـر بـه اسـتـعـدادهاى مثبت انسان دارد. (توجه به افتخارات آدم و فضيلت او بر فرشتگان كه در كلمه بنى آدم نهفته شده نيز مويد اين معنا است ) در حالى كه كلمه انسان بـه معنى مطلق و گاهى احيانا اشاره به جنبه هاى منفى او است. لذا در آيات مورد بحث كه سـخـن از كـرامـت و بـزرگـوارى و فضيلت انسان است تعبير به (بنى آدم ) شده. (در مـورد مـعـنـى انـسـان در قـرآن كـريـم در جـلد 8 تـفـسير نمونه صفحه 239 به بعد بحث مشروحى داشتيم ).
3 - نقش رهبرى در اسلام
در حـديـث مـعـروفـى كـه از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) نـقـل شـده هنگامى كه سخن از اركان اصلى اسلام به ميان مى آورد (ولايت ) (رهبرى ) را پـنـجـمـيـن و مهمترين ركن معرفى مى كند در حالى كه نماز كه معرف پيوند خلق با خالق اسـت و روزه كـه رمـز مبارزه با شهوات است و زكات كه پيوند خلق با خلق است و حج كه جنبه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند چهار ركن اصلى ديگر.
سـپـس امـام (عليهالسلام ) اضـافـه مـى كـنـد: (هيچ چيز به اندازه ولايت و رهبرى اهميت ندارد). (چرا كه اجراى اصول ديگر در سايه آن خواهد بود).
و نـيـز بـه هـمـيـن دليـل در حـديـث مـعـروفـى از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده: مـن مات بغير امام مات ميتة الجاهلية. (كسى كه بدون امام و رهبر از دنيا برود مرگ او مرگ جاهليت است ).
تـاريـخ نـيـز بـسـيـار بخاطر دارد كه گاهى يك ملت در پرتو رهبرى يك رهبر بزرگ و شـايـسته در صف اول در جهان قرار گرفته، و گاه همان ملت با همان نيروهاى انسانى و مـنـابـع ديگر بخاطر رهبرى ضعيف و نالايق آنچنان سقوط كرده كه شايد كسى باور نكند اين همان ملت پيشرو است.
مگر عرب جاهلى نبود كه در جهل و بدبختى و فساد و ذلت و نكبت و پراكندگى و انحطاط غـوطـه ور بـود؟ چـرا كـه رهبر لايقى نداشت، ولى با ظهور رهبر الهى يعنى محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنان راه ترقى و تكامل و عظمت را با سرعت پيمود كه دنيائى را در شگفتى فرو برد، آرى اين است نقش رهبر در آن زمان و اين زمان و هر زمان.
البـتـه خـداوند براى هر عصر و زمانى رهبرى براى نجات و هدايت انسانها قرار داد؟ چرا كـه حكمت او ايجاب مى كند فرمان سعادت بدون ضامن اجرا نباشد، اما مهم اين است كه مردم رهبرشان را بشناسند، و در دام رهبران گمراه و فاسد و مفسد گرفتار نشوند كه نجات از چنگالشان دشوار است.
اعـتقاد شيعه به وجود يك امام معصوم در هر عصر و زمان فلسفه اش همين است آن گونه كه على (عليهالسلام ) فرمود: (اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجة، امـا ظـاهـرا مـشـهـورا و امـا خـائفـا مـغـمـورا، لئلا تبطل حجج الله و بيناته. (آرى به خدا سـوگـنـد صـفـحـه روى زمـين هرگز از رهبرى كه با حجت الهى قيام كند خالى نشود، خواه ظـاهـر و آشـكـار باشد يا (بر اثر نداشتن پيروان كافى ) ترسان و پنهان، تا نشانه هاى الهى و دلائل فرمان او از ميان نرود).
در زمـيـنـه مـعـنـى امـامـت و لزوم آن در جـهـان انـسـانـيـت در جـلد اول ذيل آيه 124 سوره بقره نيز بحث كرده ايم.
4 - كوردلان!
قـرآن تـعـبـيـر جـالبـى از مـشـركـان و بـيـدادگران در آيات فوق دارد، از آنها به عنوان (اعـمـى ) تـوصـيـف مـى كـند كه اشاره به اين حقيقت است كه چهره حق همه جا آشكار است اگـر چـشـم بينائى باشد، چشمى كه آيات خدا را در پهناى اين جهان به بيند، چشمى كه درسهاى عبرت را در صفحات تاريخ، بخواند، چشمى كه سرنوشت جباران و ستمگران را مشاهده كند، خلاصه چشمى باز و حق نگر!
امـا هـنـگامى كه پرده هاى ضخيمى از جهل، غرور، تعصب، لجاجت و شهوت اين چشم بيناى دل آدمـى را از كـار انـداخـت ديـگـر تـوان ديـد نـدارد، و بـا ايـنـكـه جمال حق حجاب و پرده ندارد او از مشاهده آن ناتوان است.
در حـديـثى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم: كه در تفسير آيه فوق فرمود: من لم يـدله خـلق السـمـوات و الارض، و اخـتـلاف الليـل و النـهـار، و دوران الفـلك و الشمس و القـمـر و الايـات العـجـيـبـات عـلى ان وراء ذلك امـر اعـظـم مـنـه، فـهـو فى الاخرة اعمى و اضـل سبيلا (كسى كه آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز و گردش ستارگان و خـورشيد و ماه و نشانه هاى شگفت انگيز او را از حقيقت بزرگترى كه وراى آن نهفته است آگاه نسازد او در آخرت اعمى و گمراه تر است )
و نـيـز در روايات متعددى اين آيه به كسى تفسير شده است كه استطاعت بر حج دارد ولى تا پايان عمر انجام نمى دهد.
بـدون شك اين يكى از مصاديق اين آيه است، نه تمام آن، و شايد ذكر اين مصداق بخاطر آن بـاشـد كـه بـا شـركـت در مـراسم حج و مشاهده آن كنگره عظيم اسلامى و اسرار عبادى و سياسى كه در آن نهفته است چشم انسان بينا مى شود و حقايق بسيارى به او مى آموزد.
در بـعـضـى ديـگـر از روايـات بـدتـريـن نـابـيـنـائى، نـابـيـنـائى دل شمرده شده. شر العمى عمى القلب.
به هر حال همانگونه كه بارها گفته ايم عالم قيامت بازتابى از اين عالم، و اعتقادات و اعـمـال ما در اين عالم است، به همين دليل در آيه 124 تا 126 سوره طه مى خوانيم:( و من اعـرض عـن ذكـرى فـان له مـعـيـشـة ضـنـكـا و نـحـشـره يـوم القـيـمـة اعـمـى قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تـنـسى ) . (كسى كه از ذكر ما روى گردان شود زندگى سخت و دردناكى خواهد داشت، و روز قيامت نابينا محشور مى شود، عرض مى كند پروردگارا چرا مرا اعمى محشور كردى در حالى كه قبلا بينا بودم ؟! مى فرمايد اين گونه كه آيات ما به سراغ تو آمد و چشم از آن فرو بستى و به فراموشى سپردى، امروز به فراموشى سپرده خواهى شد)!
آيه (73) تا (75) و ترجمه
( و ان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره و اذا لا تخذوك خليلا ) (73)( و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا ) (74)( اذا لاذقناك ضعف الحيوة و ضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا ) (75)
ترجمه:
73 - نـزديـك بـود آنها (با وسوسه هاى خود) تو را از آنچه وحى كرده ايم بفريبند، تا غير آنرا به ما نسبت دهى، و در آن صورت تو را دوست خود انتخاب كنند!
74 - و اگـر مـا تـو را ثـابـت قـدم نمى ساختيم (و در پرتو مقام عصمت مصون از انحراف نبودى ) نزديك بود كمى به آنها تمايل كنى!
75 - و اگـر چـنـيـن مـى كـردى مـا دو برابر مجازات (مشركان ) در حيات دنيا، و دو برابر (مـجـازات آنـهـا) را بـعـد از مـرگ، به تو مى چشانيديم، سپس در برابر ما ياورى نمى يافتى!.
شأن نزول:
در مـورد ايـن آيـات بـحـث انـگـيـز شـاءن نـزولهـاى مـخـتـلفـى نقل كرده اند كه بعضى از آنها با تاريخ نزول آنها به هيچوجه سازگار نيست، ولى از آنـجـا كـه ايـن شـاءن نزولها دستاويزى براى بعضى از منحرفان شده است به ذكر همه آنـهـا مـى پـردازيـم: مـرحـوم طـبـرسـى در (مـجـمـع البـيـان ) پـنـج قول در اين زمينه نقل كرده است:
1 - قريش به پيامبر گفتند ما به تو اجازه نمى دهيم دست به حجر الاسود بـگـذارى تـا لااقـل بـا ديـده احـتـرام بـه خـدايـان مـا بـنـگـرى، پـيـامـبـر در دل گـفـت: خـدا كـه مـى دانـد مـن از ايـن بـتها متنفرم اما چه مانعى دارد نگاهى به سوى آنها بـيـفـكـنـم تـا بـگـذارنـد اسـتـلام حـجـر الاسـود كـنـم، آيـات فـوق نازل شد و پيامبر را از اين كار نهى كرد.
2 - قـريـش پـيـشـنـهاد كردند دست از ناسزاگوئى به خدايان ما و سبك شمردن عقلهايمان بردار، و اين بردگان و افراد بى سر و پا را كه بوى بد از آنها به مشام مى رسد از دور خود دور كن، تا در مجلس تو حضور يابيم و به سخنانت گوش فرا دهيم.
پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به اميد اينكه آنها مسلمان شوند در فكر بود كه خـواسـتـه آنـانـرا (هـر چـنـد مـوقـت ) بـپـذيـرد كـه آيـات فـوق نازل شد و پيامبر را بر حذر داشت.
3 - پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بتها را از مسجد الحرام بيرون ريخت، قريش تـقـاضـا كـردنـد كـه اجـازه دهـد بـتـى كـه بـر كـوه مـروه نـزديـك خـانـه خـدا بـود بـه حـال خـود بـمـاند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نخست به خاطر پيشبرد هدفهاى سياسى تصميم گرفت به اين پيشنهاد عمل كند ولى بعد از آن صرفنظر نمود، و دستور داد آن بـت را نـيـز شـكـسـتـنـد، در ايـن هـنـگـام آيـات فـوق نازل شد.
4 - جمعى از نمايندگان قبيله (ثقيف ) خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و عـرض كـردنـد مـا بـا تـو بـيـعـت مـى كـنـيـم امـا بـه سـه شـرط: اول در مـوقـع نـمـاز بـراى ركـوع و سـجـود خم نشويم! دوم بتهايمان را به دست خودمان نـشـكـنـيـم، خـودت بـشـكـن! سـوم اجـازه بـده بـت (لات ) يكسال بماند!
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود دينى كه در آن ركوع و سجود نباشد به درد نـمـى خـورد، و امـا شـكـسـتـن بـتـهـايـتـان بـه دسـت خـودتـان مـايـليـد انجام دهيد، اگر مايل نيستيد ما خودمان مى شكنيم! و اما عبادت (لات ) من به شما چنين اجازه اى را نمى دهم.
در ايـن هـنـگـام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برخواست و وضو گرفت و عمر رو به مردم كرد
و گفت: چرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آزار مى دهيد؟ او هرگز اجازه نخواهد داد بتها در سرزمين عرب باشد، ولى درخواست كنندگان همچنان به درخواست خود ادامه مى دادند تا اين آيات نازل شد.
5 - گـروهـى از نـمـايـنـدگـان طـايـفـه ثـقـيـف خـدمـتـش رسـيـدنـد و گـفـتـنـد يـكسال به ما مهلت بده تا هدايائى را كه براى بتها مى آورند بگيريم، هنگامى كه اين كار انجام شد خود ما بتها را مى شكنيم، و اسلام مى آوريم، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در فـكـر بـود كـه روى جـهـاتـى ايـن مـهـلت را بـه آنـهـا بـدهـد كـه آيـات نـازل شـد و شـديـدا نـهـى كـرد. شـاءن نـزولهـاى ديـگـرى شـبـيـه آنـچه در بالا آمد نيز نقل شده است.
ولى شايد نياز به توضيح نداشته باشد كه نادرست بودن اكثر آنها در خودشان نهفته اسـت، زيـرا آمـدن نـمايندگان قبائل و تقاضاهاى آنها از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يـا بـيـرون ريـخـتـن بـتـها از مسجد الحرام و شكستن آنها، همه بعد از فتح مكه در سـال هـشـتـم هـجـرت بـوده، در حـالى كـه ايـن سـوره اسـاسـا قـبـل از هجرت پيامبر نازل شده است، و در آن زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين قدرت ظاهرى نداشت كه مشركان در برابرش اينچنين تواضع كنند.
قـطع نظر از اين موضوع بى اساس بودن بعضى ديگر از آنها نيز از توضيحاتى كه در ذيل خواهد آمد روشن مى شود.
تفسير:
مجازات كمترين انعطاف در برابر شرك!
بـا تـوجـه بـه بـحـثى كه در آيات گذشته پيرامون شرك و مشركان بود در آيات مورد بحث به پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار مى دهد كه از وسوسه هاى اين گـروه بـر حـذر باشد، مبادا كمترين ضعفى در مبارزه با شرك و بت پرستى به خود راه بدهد، كه بايد با قاطعيت هر چه تمامتر دنبال گردد.
نـخـسـت مـى گـويـد: (نـزديـك بـود وسـوسـه هـاى آنـهـا در دل تو اثر بگذارد، و از
آنچه ما بر تو وحى فرستاده ايم بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى، آنگاه ترا به عنوان دوست خود بپذيرند)( و ان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره و اذا لاتخذوك خليلا ) .
(و اگـر مـا قـلب ترا بر حق و حقيقت، تثبيت نكرده بوديم (و در پرتو نور عصمت ثابت قـدم نـشـده بـودى ) نـزديـك بـود كـمـى بـه آنـهـا اعـتـمـاد كـنـى و تمايل نمائى )( و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا ) .
(و اگر چنين مى كردى ما دو برابر مجازات مشركان در حيات دنيا، و دو چندان بعد از مرگ بـه تو مى چشانيديم، سپس در برابر ما يار و ياورى نمى يافتى )( اذا لاذقناك ضعف الحياة و ضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا ) .
نكته ها:
1 - آيا پيامبر روى خوش به مشركان نشان داد؟
گـر چـه بـهـانـه جـويان خواسته اند، آيات فوق را دستاويزى براى نفى معصوم بودن پيامبران بگيرند، و بگويند طبق آيات فوق و شاءن نزولهائى كه در رابطه با آن ديده مـى شـود، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر وسوسه هاى بت پرستان از خود انعطاف نشان داد، و بلافاصله از سوى خداوند مورد مواخذه قرار گرفت.
ولى خـود آيـات فوق آنقدر گويا است كه ما را از اقامه شواهد ديگر بر بطلان اين طرز تفكر بى نياز مى سازد، زيرا دومين آيه مورد بحث با صراحت مى گويد (اگر ما تو را ثـابـت قـدم نـگـاه نـداشـتـه بـوديـم، نـزديـك بـود بـه آنـهـا تـمايل پيدا كنى ) كه مفهومش اين است تثبيت الهى كه ما از آن تعبير به (مقام عصمت ) مى كنيم،
مـانـع ايـن تـمايل شد، نه اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انعطاف نشان داده بود و خداوند او را نهى و مواخذه كرد.
تـوضيح اينكه آيه اول و دوم در حقيقت اشاره به دو حالت مختلف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است:
حالت اول كه حالت بشرى و انسان عادى است و در آيه نخست بيان شده ايجاب مى كند كه وسـوسـه هـاى دشـمنان در او اثر بگذارد، بخصوص اگر مصالحى ظاهرا در اين انعطاف بـه چشم بخورد، مانند اميد به اسلام سران شرك بعد از اين انعطاف، و يا پيشگيرى از خـونـريـزى و درگـيـريـهـاى بـيـشـتـر، و هـر بـشـر عـادى هـر قـدر قـوى بـاشـد احتمال تحت تاثير واقع شدن در برابر اين وسوسه ها را دارد.
ولى آيـه دوم جـنـبـه روحـانـى و عـصـمت الهى و لطف خاص پروردگار را بيان مى كند كه شـامـل حـال پـيـامبران مخصوصا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بحرانى ترين لحظات زندگى بود.
نـتـيـجـه ايـنـكـه: پـيـامـبـر بـا طـبـع بـشـرى تـا لب پـرتـگـاه قبول وسوسه هاى مشركان آمد، اما تاييد الهى او را حفظ كرد و نجات داد.
ايـن تـعـبـير درست همان تعبيرى است كه در سوره يوسف مى خوانيم كه در بحرانى ترين لحـظـات بـرهان الهى به سراغ او آمد و اگر مشاهده اين برهان نبود تسليم وسوسه هاى فوق العاده نيرومند همسر عزيز مصر مى شد( و لقد همت به و هم بها لو لا ان راى برهان ربـه كـذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين ) (سوره يوسف آيه 24).
بـه عـقـيـده مـا آيـات فـوق، نـه تـنـهـا دليـل بـر نـفـى عصمت نيست، بلكه يكى از آيات دال بر عصمت است چرا كه مسلما اين تثبيت الهى (تثبيت از نظر فكر و عواطف و تثبيت از نظر گـام هـاى عـمـلى ) مـنـحـصـر بـه ايـن مـورد نـبـوده اسـت زيـرا دليل آن در موارد مشابه نيز وجود دارد، و به اين ترتيب گواه زنده اى بر معصوم بودن پيامبران و رهبران الهى محسوب مى شود.
و امـا سـومـيـن آيـه مـورد بـحـث كـه مـى گـويـد (اگـر تـو تـمـايـل بـه آنـهـا پـيـدا كـرده بـودى، شـديـدا مـجـازات مـى شـدى ) دليـل بـر هـمـان چـيزى است كه در بحثهاى مربوط به عصمت پيامبران آمده است كه معصوم بـودن آنها جنبه اضطرارى ندارد، بلكه توام با يك نوع خود آگاهى است كه با اختيار و آزادى اراده انـجـام مـى شـود، لذا ارتـكـاب گـنـاه در چـنـيـن حـالتـى عـقـلا مـحـال نـيـسـت، بلكه عملا به خاطر آن آگاهى و ايمان خاص، وجود خارجى هرگز نخواهد يافت و اگر فرضا وجود مى يافت مشمول همان كيفرها و مجازاتهاى الهى بود. (دقت كنيد).
2 - چرا عذاب مضاعف ؟
روشـن اسـت كـه هـر قـدر مـقـام انـسـان از نـظر علم و آگاهى و معرفت و ايمان بالاتر رود، اعـمـال نيك او به همان نسبت عمق و ارزش بيشتر، و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت، لذا در بـعـضـى از روايـات مـى خـوانـيـم ان الثـواب عـلى قـدر العقل: (ثواب به نسبت عقل آدمى داده مى شود).
كيفرها و مجازاتها نيز به همين نسبت بالا خواهد رفت، يك انسان بى سواد و ضعيف الايمان اگـر گـنـاه كـبـيـره اى مـرتـكـب شـود، چـنـدان غـيـر مـنـتـظـره نـيـسـت و بـه هـمـيـن دليـل مـجازات كمترى دارد، اما يك فرد باايمان و عالم پرسابقه هر گاه گناه صغيره اى نـيـز انـجـام دهـد جـاى تعجب خواهد بود، و چه بسا مجازات او در برابر اين گناه كوچك از مجازات آن عامى بى سواد در برابر آن گناه كبيره شديد و سنگينتر باشد!.
بـه هـمـيـن دليـل در قرآن مجيد: درباره همسران پيامبر مى خوانيم:( يا نساء النبى من ياءت منكن بفاحشة مبينة يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك على الله يـسـيـرا و مـن يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤ تها اجرها مرتين و اعتدنا لها رزقا كـريـمـا ) : (اى همسران پيامبر! هر كس از شما عمل ناشايست آشكارى انجام دهد مجازات او دو برابر خواهد شد و اين بر خدا آسان است - و هر كس از شما در پيشگاه خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خضوع كند و عمل صالح انجام دهد پاداش او را دو چندان خواهيم داد، و روزى بزرگوارانه اى را براى او آماده كرده ايم ) (سوره احزاب آيه 30 و 31).
در روايـات نـيـز مـى خـوانـيـم (خـداونـد از هـفـتـاد گـنـاه جـاهـل مـى گـذرد پـيـش از آنـكـه از يـك گـنـاه عـالم بـگـذرد)! يـغـفـر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد.
آيـات فـوق نيز اشاره به همين واقعيت است كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد اگر انحراف و تمايلى به شرك و مشركان پيدا مى كردى مجازاتت را در دنيا و آخرت مضاعف مى كرديم.
3 - (ضعف ) به معنى دو و چند برابر است
تـوجـه بـه ايـن نـكته دقيقا لازم است كه (ضعف ) از نظر لغت عرب، تنها به معنى دو چندان نيست، بلكه به معنى دو و چند برابر است.
(فـيـروز آبـادى ) لغـت شناس معروف قرن هشتم هجرى در كتاب قاموس مى گويد گاه گـفـتـه مـى شود (ضعف فلان چيز) و اراده مى شود دو برابر و سه برابر مانند آن، زيرا اين كلمه به معنى اضافه نامحدود مى آيد.
شـاهـد ايـن سـخـن ايـنكه در آيات قرآن، گاه در مورد (حسنات ) مى گويد:( ان تك حسنة يضاعفها ) : (اگر عمل حسنه اى باشد خداوند آن را مضاعف مى كند)
(آيه 40 سوره نساء) و گاه مى گويد( من جاء بالحسنة فله عشر امثالها ) : (كسى كه حسنه اى انجام دهد ده برابر پاداش مى گيرد) (انعام - 160).
در روايـات اسـلامى از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير آيه 261 سوره بقره نيز مى خـوانـيـم اذا احـسـن المـؤ مـن عـمـله ضـاعـف الله عـمـله بـكـل حـسـنـة سـبـعـمـأة ضـعـف، و ذلك قول الله و الله يضاعف لمن يشاء: (هنگامى كه انسان با ايمان عملى انجام دهد خداوند در بـرابـر هر كار نيكى هفتصد برابر آنرا اضافه مى كند و اين معنى سخن خدا است كه مى فرمايد( و الله يضاعف لمن يشاء ) .
ولى ايـن سـخـن مانع از آن نخواهد بود كه به هنگامى كه اين كلمه به اصطلاح (تثنيه ) بـسـتـه مـى شـود (ضـعـفـان و ضـعـفين ) به معنى دو برابر باشد، يا هنگامى كه به صـورت اضـافـه آورده مـى شـود بـه مـعـنـى سـه بـرابـر بـاشـد، مثل اينكه بگوئيم ضعف الواحد (دقت كنيد).
4 - تفسير جمله (اذا لاتخذوك خليلا).
مـشـهـور مـيـان مـفـسـريـن ايـن اسـت كـه قـرآن مـى گـويـد اگـر تـو تـمـايـل بـه خـواسته هاى مشركان پيدا مى كردى، تو را به عنوان دوست خود انتخاب مى كـردنـد، ولى بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه معنى اين جمله آنست كه ترا فقير و وابسته و نـيـازمـنـد خـود قـرار مـى دادنـد (در صـورت اول، خـليل از ماده خله بر وزن (قله ) به معنى دوستى است، و در صورت دوم از ماده خله بر وزن (غـله ) بـه مـعـنـى نـيـاز و فـقـر اسـت ) ولى روشـن اسـت كـه صـحـيح همان تفسير اول مى باشد.
5 - خدايا مرا به خود وامگذار
در مـنـابـع اسـلامـى مـى خـوانـيـم هـنـگـامـى كـه آيـات فـوق نـازل شـد پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كرد اللهم لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا: (خدايا مرا حتى به اندازه
يك چشم بر هم زدن به خويشتن وامگذار)!
اين دعاى پر معنى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يك درس مهم را به همه ما مى دهد كـه در هـر حـال بـايـد بـه خـدا پناه برد و به لطف او متكى بود كه پيامبران معصوم نيز بـدون يـارى او در لغـزشگاهها مصون نخواهند بود، تا چه رسد به ما در برابر اينهمه وسوسه هاى شيطانى.
آيه (76) و (77) و ترجمه
( و ان كادوا ليستفزونك من الارض ليخرجوك منها و اذا لا يلبثون خلافك الا قليلا ) (76)( سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحويلا ) (77)
ترجمه:
76 - نـزديـك بـود آنـهـا تـو را از ايـن سـرزمـيـن بـا نـيرنگ و توطئه ريشه كن و بيرون سـازنـد، امـا هـر گاه چنين مى كردند (گرفتار مجازات سخت الهى مى شدند و) بعد از تو جز مدت كمى باقى نمى ماندند!
77 - ايـن سـنـت (مـا) در پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم، و هرگز براى سنت ما تغيير و دگرگونى نخواهى يافت.
شان نزول:
مـشـهـور ايـن اسـت كـه آيـات فـوق در مـورد اهـل مـكـه نازل شده است كه نشستند و تصميم گرفتند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از مكه بيرون كنند و بعدا اين تصميم، فسخ و مبدل بـه تـصـمـيـم بـر اعـدام پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از هر سو محاصره شد، و همانگونه كه مى دانيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين حلقه محاصره، به طرز اعجاز آميزى، بيرون آمد و به سوى مدينه حركت كرد و سرآغاز هجرت گرديد.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه ايـن آيـات در رابـطـه بـا پـيـشـنـهـاد يـهـود مـديـنـه نـازل شده است كه براى خارج كردن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مدينه به خـدمـتش رسيده گفتند، اين سرزمين، سرزمين انبياء نيست، سرزمين پيامبران شام است، اگر مى خواهى دعوتت پيشرفت كند بايد آنجا بروى.
ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ايـن سـوره، مـكـى اسـت، تـنـاسـبـى بـا ايـن شـاءن نـزول نـدارد، بـه عـلاوه جمله هاى آيات فوق چنانكه خواهيم ديد نيز متناسب با محتواى اين شاءن نزول نيست.
تفسير:
توطئه شوم ديگر؟
در آيـات گـذشـتـه ديـديـم كـه مشركان مى خواستند از طريق وسوسه هاى گوناگون در پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نفوذ كنند و او را از جاده مستقيم خويش منحرف سازند كه لطف الهى به يارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و نقشه هاشان نقش بر آب شد.
بـه دنـبـال آن مـاجـرا طـبـق آيـات مـورد بحث، طرح ديگرى براى خنثى كردن دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ريـخـتـنـد، و آن اينكه او را از زادگاهش به نقطه اى كه احـتـمـالا نـقـطه خاموش و دور افتاده اى بود تبعيد كنند كه آنهم به لطف پروردگار خنثى شد.
نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحث مى گويد: (نزديك بود آنها تو را از اين سرزمين با نقشه و تحريك ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند)( و ان كادوا ليستفزونك من الارض ليخرجوك منها ) .
بـا تـوجه به اينكه (يستفزونك ) از ماده (استفزاز) است كه گاهى به معنى ريشه كـن كـردن آمـده و گاه به معنى تحريك نمودن توام با سرعت و مهارت، معلوم مى شود كه مـشـركـان، تـوطـئه حـسـاب شـده اى چـيـده بـودنـد كـه مـحـيـط را آنـچـنـان غـيـر قابل تحمل براى پيغمبر كنند و يا توده عوام را چنان بر ضدش بشورانند كه به راحتى بتوانند او را از مكه اخراج نمايند، ولى آنها نمى دانستند كه از قدرت آنها بالاتر قدرت خداوند بزرگى است كه آنان در برابر اراده اش بسيار ضعيف و ناتوانند.
سپس قرآن به آنها هشدار مى دهد كه (اگر آنها چنين كارى را انجام مى دادند، بعد از تو جز مدت كوتاهى درنگ نمى كردند)( و اذا لا يلبثون خلافك الا قليلا )
و بـه زودى نـابـود مى شدند زيرا اين گناه بسيار عظيمى است كه مردم، رهبر دلسوز و نـجـاتـبـخـششان را، از شهر خود بيرون كنند، و به اين ترتيب بزرگترين نعمت الهى را كـفـران نـمـايـند، چنين جمعيتى ديگر حق حيات نخواهند داشت و مجازات نابود كننده الهى به سراغشان خواهد آمد.
ايـن تـنـهـا مـربـوط بـه مـشـركـان عـرب نيست: (اين سنت پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم و سنت ما هرگز تغيير پذير نخواهد بود)( سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحويلا ) .
اين سنت از يك منطق روشن سرچشمه مى گيرد و آن اينكه چنين قوم ناسپاسى كه چراغ هدايت خـود را مـى شـكـنـند: سنگر نجات خويش را ويران مى كنند، و طبيب دردهاى جانكاهشان را مى آزارند، آرى چنين قومى ديگر لايق رحمت الهى نيستند، و مجازات آنها را فرا خواهد گرفت، و مـى دانـيـم خـداونـد تـبـعـيـضـى در مـيـان بـنـدگـانـش قـائل نـيـسـت، يـعـنـى در مـقـابـل اعـمـال يـكـسـان (بـا شـرايـط يـكـسـان ) مـجـازات يـكسان قائل مى شود.
و اين است معنى عدم تخلف سنتهاى پروردگار، به عكس سنتهاى انسانهاى خودكامه كه يك روز مـنـافعشان ايجاب مى كند، سنتى را وضع كنند، و فردا كه منافعشان غير آن را اقتضا كند آن را حذف نموده حتى گاهى ضدش را به جايش مى نشانند.
اصـولا تـغـيـيـر سـنـتـهـا در جـوامـع انـسـانـى يـا بـه خـاطـر مـسـائل مـجـهـولى اسـت كه با گذشت زمان آشكار مى شود و به انسان نشان مى دهد كه در گذشته گرفتار اشتباهاتى شده، يا به خاطر اقتضاى منافع خاص و شرائط زندگى يـا خـودكـامـگـيـهـا اسـت، و مـى دانـيـم در ذات پـاك خـدا هـيـچـيـك از ايـن مسائل راه ندارد، سنتى را كه طبق حكمتى قرار داد، در شرائط مشابه هميشه جريان داشته و خواهد داشت.
آيه (78) تا (81) و ترجمه
( اقم الصلوة لدلوك الشمس إ لى غسق الليل و قران الفجر ان قران الفجر كان مشهودا ) (78)( و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا ) (79)( و قـل رب ادخـلنـى مـدخـل صـدق و اخـرجـنـى مـخـرج صـدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا ) (80)( و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا ) (81)
ترجمه:
78 - نماز را از زوال خورشيد تا نهايت تاريكى شب (نيمه شب ) برپا دار، و همچنين قرآن فجر (نماز صبح ) را، چرا كه قرآن فجر مورد مشاهده (فرشتگان شب و روز) است.
79 - پـاسـى از شـب را از خـواب برخيز و قرآن (و نماز) بخوان، اين يك وظيفه اضافى براى تو است، تا پروردگارت تو را به مقامى درخور ستايش برانگيزد!.
80 - و بگو: پروردگارا! مرا (در هر كار) صادقانه وارد كن، و صادقانه خارج نما، و از سوى خود سلطان و ياورى براى من قرار ده.
81 - و بـگـو حـق فـرا رسـيـد و بـاطـل مـضـمـحـل و نـابـود شـد و (اصـولا) باطل نابود شدنى است!.
تفسير:
سرانجام باطل، نابودى است
در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه كـه بحث از توحيد و شرك، و سپس وسوسه ها و توطئه هاى مـشـركان مى كرد، در آيات مورد بحث به مساله نماز و توجه به خدا و نيايش مى پردازد، كـه عـامـل مـوثـرى براى مبارزه با شرك است، و وسيله اى براى طرد هر گونه وسوسه شيطانى از دل و جان آدمى.
آرى نـمـاز اسـت كـه انـسـان را بـه يـاد خـدا مـى انـدازد، گـرد و غـبـار گـنـاه را از دل و جانش مى شويد و وسوسه هاى شيطانى را طرد مى كند.
نـخـسـت مـى گـويـد: (نـمـاز را بـرپـا دار، بـه هـنـگـام زوال آفـتـاب، تـا نـيمه شب، و همچنين قرآن فجر (نماز صبح ) را، چرا كه اين نماز مورد تـوجـه فـرشـتـگـان شـب و روز اسـت )( اقـم الصـلوة لدلوك الشـمـس الى غـسـق الليل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا ) .
(دلوك شـمس ) به معنى زوال آفتاب از دائره نصف النهار است كه وقت ظهر مى باشد، و در اصل از ماده (دلك ) به معنى ماليدن گرفته شده، چرا كه انسان در آن موقع بر اثـر شـدت تـابـش آفـتـاب چـشـم خـود را مـى مـالد، و يـا از دلك بـه مـعـنـى مـتـمـايـل شـدن اسـت چـرا كـه خـورشـيـد در ايـن مـوقع از دائره نصف النهار به سمت مغرب مـتـمـايـل مـى شـود و يـا ايـنـكـه انـسـان، دسـت خـود را در مـقـابـل آفـتـاب حـائل مـى كـنـد، گـوئى نـور آن را از چـشـم خـود كـنـار مـى زنـد و متمايل مى سازد.
بـه هـر حـال در روايتى كه از منابع اهلبيت (عليهماالسلام ) به ما رسيده (دلوك ) به هـمـيـن مـعـنـى زوال خـورشيد تفسير شده است، در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خـوانـيـم كـه (عـبـيـد بـن زراره ) از تـفـسـيـر هـمـيـن آيـه از امـام، (عليهالسلام ) سؤ ال كرد امام فرمود: (خداوند)
چـهـار نـمـاز بـر مـسـلمـانـان واجـب كـرده اسـت كـه آغـاز آن وقـت زوال شمس (ظهر) و پايان آن نيمه شب است ).
در روايـت ديـگـرى از امام باقر (عليهالسلام ) در تفسير همين آيه هنگامى كه زراره محدث بـزرگ شـيـعـه از آن سـؤال كـرد چـنـيـن فـرمـود: دلوكـهـا زوالهـا، غـسـق الليـل الى نـصـف الليـل، ذلك اربـع صـلوات وضـعـهـن رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و وقتهن للناس و قرآن الفجر صلوة الغداة: (دلوك شـمـس بـه مـعـنـى زوال آن (از دائره نـصـف النـهـار) اسـت، و غـسـق الليـل بـه مـعـنـى نـيمه شب است، اين چهار نماز است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را براى مردم قرار داد و توقيت نمود، و قرآن الفجر اشاره به نماز صبح است ).
البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران، احـتـمـالات ديـگـرى در مـعـنـى دلوك داده انـد كـه قابل ملاحظه نيست.
و اما (غسق الليل ) با توجه به اينكه غسق شدت ظلمت است، و تاريكى شب در نيمه شب از هر وقت متراكمتر مى باشد اين كلمه روى هم رفته (نيمه شب ) را مى رساند.
(قرآن ) به معنى چيزى است كه قرائت مى شود و (قرآن فجر) روى هم رفته اشاره به نماز فجر است.
بـه هـمـيـن دليـل آيه فوق از آياتى است كه اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى كـنـد، و با انضمام به ساير آيات قرآن در زمينه وقت نماز است، و روايات فراوانى كه در اين رابطه وارد شده، وقت نمازهاى پنجگانه دقيقا مشخص مى شود.
البـتـه تـوجـه بـه ايـن نكته لازم است كه بعضى از آيات قرآن تنها اشاره به يك نماز كرده، مانند( حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى ) (بقره - 238)
كه نماز وسطى طبق تفسير صحيح همان نماز ظهر است.
و گـاهى اشاره به وقت سه نماز از نمازهاى پنجگانه كرده، مانند( و اقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من الليل ) (هود - 114) كه (طرف النهار) اشاره به نماز صبح و مغرب و (زلفا من الليل ) اشاره به نماز عشا است.
و گـاهـى اوقات هر پنج نماز را اجمالا بيان مى كند، مانند آيه مورد بحث (شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد نهم تفسير نمونه ذيل آيه 114 سوره هود صفحه 265 به بعد بيان كرده ايم ).
به هر حال جاى ترديد نيست كه جزئيات اوقات نمازهاى پنجگانه در اين آيات بيان نشده، بلكه مانند بسيارى ديگر از احكام اسلامى تنها به كليات قناعت شده و شرح آن در سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان راستين آمده است.
نكته ديگرى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه آيه فوق مى گويد:( ان قرآن الفجر كـان مـشـهـودا ) : (نـمـاز صـبـح مـورد مـشـاهـده اسـت ) اكـنـون ايـن سـؤ ال پيش مى آيد كه مشاهده چه كسانى ؟
روايـاتـى كـه در تـفـسـيـر اين آيه به ما رسيده مى گويد مشهود ملائكه شب و روز است، زيـرا در آغـاز صـبـح فـرشتگان شب كه مراقب بندگان خدايند جاى خود را به فرشتگان روز مـى دهند، و چون نماز صبح در همان آغاز طلوع انجام مى گيرد هر دو گروه آنرا مشاهده كرده و بر آن گواهى مى دهند.
ايـن روايـات را دانـشـمـنـدان شـيـعـه و اهـل تـسـنـن هـر دو نقل كرده اند.
از جمله (طبق نقل تفسير روح المعانى ) احمد و نسائى و ابن ماجه و ترمذى و حاكم از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده اند كه در تفسير اين جمله فرمود: تشهده ملائكة الليل و ملائكة النهار.
مـحـدث مـعـروف اهـل سـنـت بـخـارى و مـسـلم نـيـز هـمـيـن مـعـنـى را در صـحـيـح خـود نقل كرده اند.
بـراى آگـاهـى از احـاديـث اهـلبـيـت (عليهماالسلام ) بـه تـفـسـير نور الثقلين جلد سوم ذيل آيه مورد بحث مراجعه نمائيد.
از ايـن تـعـبـيـر بـه خـوبـى روشن مى شود كه بهترين موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است.
بـعـد از ذكـر نـمـازهاى فريضه پنجگانه اين چنين اضافه مى كند (پاسى از شب را از خواب برخيز و قرآن بخوان )( و من الليل فتهجد به ) .
مـفـسـران مـعـروف اسـلامـى ايـن تـعـبـير را اشاره به نافله شب كه در فضيلت آن روايات بـيشمارى وارد شده است دانسته اند، هر چند آيه صراحت در اين مساله ندارد ولى با قرائن مختلفى كه در دست است اين تفسير روشن به نظر مى رسد.
سـپـس مـى گـويـد: (ايـن يـك بـرنامه اضافى است، علاوه بر نمازهاى فريضه براى تو) (نافلة لك )
بـسـيـارى ايـن جمله را دليل بر آن دانسته اند كه نماز شب بر پيامبر (صلىاللهعليهوآله ) واجب بوده است، زيرا (نافله ) به معنى (زياده ) است، اشاره به اينكه اين فريضه اضافى مربوط به تو است.
بـعـضـى ديـگـر معتقدند كه نماز شب بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبلا واجب بـوده اسـت بـقرينه آيات سوره مزمل، سپس آيه فوق، آن را نسخ كرده و مستحب بودن آن را اعلام كرده است.
ولى ايـن تـفـسـيـر، ضـعـيـف بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه نـافـله در اصـل، بـه مـعـنـى مـصـطـلح امـروز يعنى (نماز مستحب ) نبوده، بلكه به معنى زياده و اضـافه است، و مى دانيم كه نماز شب هر گاه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واجب بوده باشد اضافه بر فرائض يوميه است.
بـه هـر حـال در پـايان آيه نتيجه اين برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنين بيان مى كند: (باشد كه در پرتو اين عمل، خداوند تو را به (مقام محمود) مبعوث كند)( عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا ) .
بـدون شـك (مـقـام مـحمود) مقام بسيار برجستهاى است كه ستايش برانگيز است (چرا كه محمود از ماده حمد به معنى ستايش مى باشد).
و از آنـجـا كـه ايـن كـلمـه بـه طـور مطلق آمده است، شايد اشاره به اين باشد كه ستايش همگان را از اولين و آخرين متوجه تو ميكند.
روايـات اسـلامـى، اعم از روايات اهلبيت (عليهماالسلام ) و رواياتى كه از طرق برادران اهـل تـسـنن نقل شده است مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت كبرى تفسير كرده است، چرا كه پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بزرگترين شفيعان در عالم ديگر است و آنها كه شايسته شفاعت باشند، مشمول اين شفاعت بزرگ خواهند شد.
آيـه بـعـد بـه يكى از دستورات اصولى اسلام كه از روح ايمان و توحيد، سر چشمه مى گـيـرد اشـاره كـرده مـى گـويـد: (بگو پروردگارا! ورود مرا در هر كار نيز صادقانه قرار ده )( و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق )
هيچ كار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نكنم، همچنين هيچ برنامهاى را جز به راستى پايان ندهم، راستى و صداقت و درستى و امانت، خط اصلى من در همه كارها باشد و آغاز و انجام همه چيز با آن صورت گيرد.
گر چه مفسران بعضا خواسته اند مفهوم وسيع اين آيه را در مصداق يا مصاديق معينى محدود سـازنـد، از جـمـله ورود بـه مـديـنـه و خـروج از آن بـه مـكـه، يـا دخـول در قـبـر و خروج از آن به هنگام رستاخيز، و يا مانند اينها، ولى پر واضح است كه تـعـبـيـر جـامـع فوق هيچگونه محدوديتى در آن نيست، تقاضائى است براى ورود و خروج صادقانه در همه چيز، در همه كار، و در هر برنامه.
در حـقـيقت رمز اصلى پيروزى در همين جا نهفته شده است و راه و روش انبياء و اولياى الهى همين بوده كه فكرشان، گفتارشان و اعمالشان از هر گونه غش و تقلب و خدعه و نيرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاك باشد.
اصولا بسيارى از بدبختيهائى كه امروز با چشم خود مى بينيم كه دامنگير افراد و اقوام و مـلتها شده به خاطر انحراف از همين اصل است، گاهى پايه اصلى كارشان بر اساس دروغ و نـيـرنـگ اسـت، و گـاه كـه ورودشـان در كـارهـا بـر اسـاس راسـتـى اسـت ايـن خـط اصيل را تا پايان حفظ نمى كنند، و همين عامل شكست آنها خواهد بود.
دومين اصل كه از يك نظر ميوه درخت توحيد، و از نظر ديگر نتيجه ورود و خروج صادقانه در كارها است، همانست كه در پايان آيه به آن اشاره شده است:
(خـداونـدا بـراى مـن از سـوى خـودت سـلطـان و يـاورى قـرار ده )( و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا ) .
چرا كه من تنها هستم، و به تنهائى كارى نمى توان انجام داد، و با اتكاء بر قدرتم در بـرابـر ايـنـهـمـه مـشـكـلات پيروز نخواهم شد، تو مرا يارى كن و تو ياورانى براى من فراهم ساز.
به من منطقى نيرومند، دلائلى دندانشكن در برابر دشمنان، دوستانى جانباز، اراده اى قوى، فكرى روشن، عقلى سرشار كه همه ياوران من در اين راه خواهند بود مرحمت فرما، كه جز تو كسى قادر بر اين كار نيست.
و از آنـجـا كـه بـه دنـبـال (صـدق ) و (تـوكـل ) كـه در آيـه قـبـل بـه آن اشـاره شـد، امـيـد بـه پـيـروزى قـطـعـى، خـود عامل ديگرى براى موفقيت است در آخرين آيه مورد بحث به پيامبرش مى گويد: (بگو حق فـرا رسـيـد و بـاطـل مـضـمـحـل و نـابـود شـد) (و قـل جـاء الحـق و زهـق الباطل ).
اصـولا طـبـيـعـت بـاطـل هـمـيـن اسـت كـه مـضـمـحـل و نـابـود شـدنـى اسـت (ان الباطل كان زهوقا).
بـاطـل جـولانـى دارد ولى دوام و بـقـائى نـخـواهـد داشـت، و سـرانـجام پيروزى از آن حق و طرفداران و پيروان حق خواهد بود.
نكته ها:
1 - نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى
غوغاى زندگى روزانه از جهات مختلف، توجه انسان را به خود جلب مى كند و فكر آدمى را بـه واديـهـاى گـونـاگـون مـى كـشـانـد، بـه طـورى كـه جـمـعـيـت خـاطر و حضور قلب كامل، در آن بسيار مشكل است، اما در دل شب و به هنگام سحر و فرو نشستن غوغاى زندگى مادى، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه بى نظير است.
آرى در اين محيط آرام و دور از هر گونه ريا و تظاهر و خودنمائى و توام با حضور قلب حـالت تـوجـهـى بـه انـسـان دسـت مـى دهـد كـه فـوق العـاده روح پـرور و تكامل آفرين است.
بـه هـمين دليل دوستان خدا هميشه از عبادتهاى آخر شب، براى تصفيه روح و حيات قلب و تقويت اراده و تكميل اخلاص، نيرو مى گرفته اند.
در آغـاز اسـلام نـيـز پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با استفاده از همين برنامه روحـانـى مـسـلمانان را پرورش داد، و شخصيت آنها را آنقدر بالا برد كه گوئى آن انسان سـابـق نـيـستند، يعنى از آنها انسانهاى تازه اى آفريد، مصمم، شجاع، باايمان، پاك و بـااخـلاص و شايد مقام محمود كه در آيات فوق به عنوان نتيجه نافله شب آمده است اشاره به همين حقيقت نيز باشد.
بـررسـى روايـاتـى كه در منابع اسلام در فضيلت نماز شب وارد شده نيز روشنگر همين حقيقت است، به عنوان نمونه:
1 - پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد: خيركم من اطاب الكلام و اطعم الطـعـام و صـلى بـالليـل و النـاس نـيام: (بهترين شما كسانى هستند كه در سخن گفتن مودبند گرسنگان را سير مى كنند و در شب در آن هنگام كه مردم خوابند نماز مى خوانند).
امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) مـى فـرمـايـد: قـيـام الليل مصحة للبدن و مرضاة للرب عز و جل و تعرض للرحمة و تمسك باخلاق النبيين: (قـيـام شـب مـوجـب صـحـت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسك به اخلاق پيامبران است ).
3 - امـام صـادق (عليهالسلام ) بـه يـكـى از يـارانـش فـرمـود: لا تـدع قـيـام الليل فان المغبون من حرم قيام الليل: (دست از قيام شب برمدار، مغبون كسى است كه از قيام و عبادت شب محروم گردد).
4 - رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى فـرمـايـد: مـن صـلى بـالليـل حـسن وجهه بالنهار: (كسى كه نماز شب بخواند صورت (و سيرتش ) در روز نيكو خواهد بود).
حتى در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين عبادت بقدرى اهميت دارد كه جز پاكان و نيكان موفق به آن نمى شوند!.
5 - مردى نزد على امير مؤ منان (عليهالسلام ) آمد و عرض كرد، من از نماز شب محروم شدم، على (عليهالسلام ) فرمود: انت رجل قد قيدتك ذنوبك: (تو كسى هستى كه گناهانت تو را به بند كشيده است )!
6 - در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: ان الرجـل ليـكـذب الكـذبـة و يـحـرم بـهـا صـلوة الليـل فـاذا حـرم بـهـا صـلوة الليـل حـرم بـهـا الرزق: (انسان گاهى دروغ مى گويد و سبب محروميتش از نماز شب مى شـود، هـنـگـامـى كـه از نـماز شب محروم شد از روزى (و مواهب مادى و معنوى ) نيز محروم مى شود).
7 - با اينكه مى دانيم كسى همچون على (عليهالسلام ) هرگز ترك نماز شب نمى كرد در عـيـن حـال اهـمـيـت مـوضـوع تـا آن پـايه است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وصـايـايـش بـه او فـرمـود: اوصـيـك فـى نـفـسـى بـخـصـال فـاحـفـظـهـا - ثـم قـال اللهـم اعـنـه -... و عـليـك بـصـلوة الليـل، و عـليـك بـصـلوة الليـل، و عـليـك بـصـلوة الليـل! تو را به امورى سفارش مى كنم همه را حفظ كن - سپس فـرمـود: خداوندا! او را بر انجام اين وظائف يارى فرما - تا آنجا كه فرمود: بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب بر تو باد به نماز شب!
8 - پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه جـبـرئيـل فرمود: مرا پند ده جبرئيل گفت: يا محمد عش ما شئت فانك ميت، و احبب ما شئت فانك مـفـارقـه، و اعـمـل مـا شـئت فـانـك مـلاقـيـه، و اعـلم ان شـرف المـومـن صـلوتـه بالليل، و عزه كفه عن اعراض الناس:
(اى مـحـمـد هـر چـه مـى خـواهـى عمر كن اما بدان كه سرانجام خواهى مرد، و به هر چه مى خـواهـى دل ببند اما بدان سرانجام از آن جدا خواهى شد، و هر عملى مى خواهى انجام ده ولى بـدان سـرانـجـام، عـمـلت را خـواهـى ديـد، و نـيز بدان كه شرف مومن نماز شب او است، و عزتش خوددارى از ريختن آبروى مردم است ).
ايـن انـدرزهـاى مـلكـوتـى جـبـرئيـل كه همه حساب شده است نشان ميدهد كه نماز شب آنچنان شـخـصـيـت و تـربـيت و روحانيت و ايمانى به انسان ميدهد كه مايه شرف و آبروى او است همانگونه كه ترك مزاحمت نسبت به مردم، سبب عزت خواهد شد
9 - امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى فرمايد: ثلاثة هن فخر المؤ من و زينة فى الدنيا و الاخـرة، الصـلوة فـى آخـر الليـل و يـاسـه مـمـا فـى ايـدى النـاس و ولايـة الامـام مـن آل مـحـمـد: سه چيز است كه افتخار مؤ من و زينت او در دنيا و آخرت است نماز در آخر شب، و بـى اعـتنائى به آنچه در دست مردم است، و ولايت امام از اهلبيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
10 - از هـمـان امـام نـقـل شـده كـه فـرمـود: هـر كـار نـيكى كه انسان با ايمان انجام مى دهد پـاداشـش در قرآن صريحا آمده جز نماز شب كه خداوند به خاطر اهميت فوقالعاده اش آنرا بـا صـراحـت بـيـان نـفـرموده، همينقدر فرموده است: تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون - فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعملون:
آنها شب هنگام از بسترها برميخيزند و پروردگارشان را با بيم و اميد ميخوانند و از آنچه بـه آنـهـا روزى داده ايـم انـفـاق مـيـكـنند، اما هيچكس نميداند خداوند چه پاداشهائى كه موجب روشنى چشمها ميشود در برابر اعمالشان قرار داده است.
البـتـه نـمـاز شـب آداب فـراوانـى دارد ولى بـد نـيـسـت ساده ترين صورت آنرا در اينجا بـيـاوريم تا عاشقان اين عمل روحانى بتوانند بهره بيشتر گيرند، نماز شب بطور كاملا ساده يازده ركعت است كه به ترتيب ذيل به سه بخش تقسيم ميشود.
الف - چهار نماز دو ركعتى كه مجموعا هشت ركعت ميشود و نامش نافله شب است.
ب - يك نماز دو ركعتى كه نامش نافله شفع است.
ج - نـمـاز يـك ركعتى كه نامش نافله وتر است، و طرز انجام اين نمازها درست همانند نماز صبح مى باشد، ولى اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هر چه طولانيتر كنند بهتر است.
2 - مقام محمود چيست ؟
مـقـام مـحـمـود چـنـانـكـه از لفـظـش پـيـداسـت مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه شـامـل هـر مـقـامـى كـه درخور ستايش باشد ميشود ولى مسلما در اينجا اشاره به مقام ممتاز و فـوق العـادهـاى اسـت كـه بـراى پـيـامـبـر در سـايـه عـبـادتـهـاى شـبـانـه و نـيـايـش در دل سحر حاصل ميشده است.
مـعـروف در مـيـان مـفـسـريـن - چنانكه سابقا گفتيم - اين است كه اين مقام همان شفاعت كبراى پيامبر است.
ايـن تـفـسـيـر در روايـات متعددى نيز وارد شده است: در تفسير عياشى از امام باقر (عليهالسلام ) يا امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم كه در تفسير جمله عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا فرمود: هى الشفاعة
بـعـضـى از مفسران كوشش كرده اند كه از مفهوم خود آيه اين حقيقت را دريابند: آنها معتقدند كـه جـمـله عسى ان يبعثك دليل بر اين است كه اين مقامى است كه خدا در آينده به تو خواهد داد. مقامى است كه ستايش همگان را برمى انگيزد، زيرا سودش به همگان ميرسد، (چرا كه محمود در جمله بالا مطلق است و هيچگونه قيد و شرطى ندارد).
از ايـن گـذشـتـه حـمـد و سـتايش در برابر يك عمل اختيارى است، و چيزى كه واجد همه اين صفات باشد چيزى جز شفاعت عامه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه مقام محمود همان نهايت قرب به پروردگار است كه يكى از آثارش شفاعت كبرى ميباشد (دقت كنيد).
گـرچـه مـخـاطـب در اين آيه ظاهرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، ولى از يك نـظـر مـيـتـوان حـكـم آن را تـعـميم داد و گفت همه افراد با ايمان كه برنامه الهى روحانى تـلاوت و نـمـاز شـب را انـجام ميدهند سهمى از مقام محمود خواهند داشت، و به ميزان ايمان و عـمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند يافت، و به همان نسبت ميتوانند شفيع و دستگير واماندگان در راه شوند.
زيـرا مـى دانـيـم هـر مـؤ مـنى در شعاع ايمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود، ولى مصداق اتم و اكمل اين آيه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
3 - عوامل سهگانه پيروزى
غـالبـا در مـيدانهاى مبارزه حق و باطل لشكر باطل از عده و عده بيشترى برخوردار است، و در عـيـن حـال لشـكـر حـق بـا كـمـى نـفـرات و كـمـبـود وسـائل ظـاهـرى از پيروزيهاى چشمگيرى برخوردار ميشود كه نمونه هاى آن را در جنگهاى اسلامى بدر و احزاب و حنين و مانند آن و همچنين در عصر خود ما در انقلابهاى پيروزمند ملتهاى مستضعف در برابر ابرقدرتهاى مستكبر مشاهده ميكنيم.
ايـن بـه خـاطر آن است كه حاميان حق از نيروى معنوى خاصى برخوردارند كه از يك انسان يك امت ميسازد.
در آيـات فـوق به سه عامل مهم پيروزى اشاره شد عواملى كه مسلمانان امروز غالبا از آن فاصله گرفته اند و به همين دليل شاهد شكستهاى پى در پى از دشمنان مستكبرند.
ايـن سـه عـامـل عـبـارتـنـد از: ورود صـادقانه و صميمانه در كارها، و ادامه اين برنامه تا پايان كار( رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق ) .
تكيه بر قدرت پروردگار و اعتماد به نفس و ترك هر گونه اتكاء و وابستگى ديگران( و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا ) .
و بـه ايـن ترتيب هيچ سياستى در مسير پيروزى مؤ ثرتر از صدق و راستى نيست و هيچ تـكـيـه گـاهـى بـرتـر از اسـتـقـلال و نـفـى وابـسـتـگـى و تـوكـل بـر خـدا نـمـى باشد مسلمانان چگونه ميخواهند بر دشمنانى كه سرزمينهايشان را غصب كرده اند، و منابع حياتيشان را به غارت مى برند پيروز شوند، در حالى كه نظر نظامى و اقتصادى و سياسى وابسته به همانها هستند؟
آيـا مـيـتـوان بـا سـلاحـى كـه از دشـمـن خـريـدارى مـى كـنـيـم بـر دشمن پيروز شويم چه خيال خام و فكر باطلى ؟!.
4 - حق پيروز است و باطل نابود است
در آيـات فـوق به يك اصل كلى و اساسى ديگر و يك سنت جاودان الهى برخورد مى كنيم كـه مـايـه دلگـرمـى هـمـه پـيـروان حـق اسـت و آن ايـنـكـه سـرانـجـام حـق پـيـروز اسـت و بـاطـل بـه طـور قـطـع نـابـود شـدنى است، باطل صولت و دولتى دارد، رعد و برقى ميزند، كر و فرى نشان ميدهد ولى عمرش كوتاه است، و سرانجام به دره نيستى سقوط مى كند.
و يا به گفته قرآن همچون كفهاى روى آب چشمكى ميزند، غوغائى ميكند و خاموش ميگردد، و آب كـه مـايـه حـيـات اسـت مـيـمـانـد( فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) (رعد - 18)
دليـل ايـن مـوضـوع در بـاطـن كـلمه باطل نهفته شده، زيرا چيزى است كه با قوانين عالم آفرينش هماهنگ نيست و سهمى از واقعيت و حقيقت ندارد.
ساختگى است، قلابى است، بى ريشه است، ميان تهى است، و مسلما چيزى كه داراى اين صفات است نميتواند براى مدتى طولانى باقى بماند.
امـا حـق عـيـن واقـعيت است توأ م با راستى و درستى و داراى عمق و ريشه و هماهنگ با قوانين خلقت است و چنين چيزى بايد باقى بماند!.
پيروان حق متكى به سلاح ايمان، منطق وفاى به عهد، صدق حديث، فداكارى و گذشت، و آمادگى براى جانبازى تا سر حد شهادتند، نور آگاهى قلبشان را روشن كرده، از هيچ چيز جز الله نمى ترسند، و به غير او متكى نيستند، و همين است رمز پيروزى آنها!.
5 - آيه جاء الحق... و قيام مهدى (عليهالسلام )
در بعضى از روايات جمله جاء الحق و زهق الباطل به قيام مهدى تفسير شده است هنگامى امام بـاقـر (عليهالسلام ) فرمود: مفهوم اين سخن الهى اين است كه: اذا قام القائم ذهبت دولة البـاطـل: هـنـگـامـى كـه امـام قـائم (عليهالسلام ) قـيـام كـنـد دولت باطل برچيده ميشود.
در روايت ديگرى ميخوانيم مهدى به هنگام تولد بر بازويش اين جمله نقش بسته بود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا
مـسـلمـا مـفـهـوم ايـن احـاديث انحصار معنى وسيع آيه به اين مصداق نيست بلكه قيام مهدى از روشـنـتـريـن مـصـداقـهـاى آن اسـت كـه نـتـيـجـه اش پـيـروزى نـهـائى حـق بـر باطل در سراسر جهان مى باشد.
در حـالات پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ميخوانيم كه در روز فتح مكه وارد مسجد الحـرام شد و 360 بت كه از قبائل عرب بر گرد خانه كعبه چيده شده بود هر يك را پس از ديـگـرى بـا عـصـاى خـود سـرنـگـون مـى سـاخـت و پـيـوسـتـه مـيـفرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.
كـوتـاه سـخـن اينكه اين قانون كلى الهى و ناموس تخلف ناپذير آفرينش در هر عصر و زمانى مصداقى دارد، و قيام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پيروزيش بر لشكر شـرك و بت پرستى و همچنين قيام مهدى (عليهالسلام ) ارواحنا له الفداء بر ستمگران و جباران جهان از چهره هاى روشن و تابناك اين قانون عمومى است.
و هـمين قانون الهى است كه رهروان راه حق را در برابر مشكلات اميدوار و نيرومند و قوى و پر استقامت ميدارد و به ما در همه تلاشهاى اسلاميمان نشاط و نيرو مى بخشد.
آيه (82) و ترجمه
( و ننزل من القرءان ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظلمين إلا خسارا ) (82)
ترجمه:
82 - قـرآن را نـازل مـيـكنيم كه شفا و رحمت براى مؤ منان است و ستمگران را جز خسران (و زيان ) نميافزايد.
تفسير:
قرآن نسخه شفا
بـخـش از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه، بـحـث از تـوحـيـد و حـق و مـبـارزه بـا شـرك و باطل بود، در نخستين آيه مورد بحث به تاثير فوق العاده قرآن و نقش سازنده آن در اين رابـطـه پـرداخـتـه مـيـگـويد: ما قرآن را نازل مى كنيم كه مايه شفا و رحمت مؤ منان است( و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين ) .
ولى سـتـمگران (مانند هميشه به جاى اينكه از اين وسيله هدايت بهره گيرند) جز خسران و زيان بيشتر چيزى بر آنها نمى افزايد( و لا يزيد الظالمين الا خسارا ) .
نكته ها:
1 - مفهوم كلمه من در من القرآن
مـى دانـيـم كـلمه من در اينگونه موارد، براى تبعيض مى آيد، ولى از آنجا كه شفاء و رحمت مـخـصـوص قـسـمـتـى از قرآن نيست بلكه اثر قطعى همه آيات قرآن است، مفسران بزرگ كـلمـه مـن را در ايـنـجـا بـيـانـيـه دانـسـتـه انـد. ولى بـعـضـى ايـن احتمال را داده اند كه من در اينجا نيز به همان معنى تـبـعـيـض اسـت، و اشـاره بـه نـزول تـدريـجـى قـرآن مـى بـاشـد (بخصوص اينكه جمله نـنـزل فـعـل مـضـارع اسـت ) در ايـن صـورت معنى جمله رويهم رفته چنين ميشود: ما قرآن را نـازل مـيكنيم و هر بخشى از آن كه نازل ميشود به تنهائى مايه شفاء و رحمت است... (دقت كنيد).
2 - فرق ميان شفاء و رحمت
مـى دانيم شفا معمولا در مقابل بيماريها و عيبها و نقصها است، بنابر اين نخستين كارى كه قـرآن در وجـود انـسـانها ميكند همان پاكسازى از انواع بيماريهاى فكرى و اخلاقى فرد و جامعه است.
پـس از آن مرحله رحمت فرا ميرسد كه مرحله تخلق به اخلاق الهى، و جوانه زدن شكوفه هاى فضائل انسانى در وجود افرادى است كه تحت تربيت قرآن قرار گرفته اند.
بـه تـعـبـير ديگر شفا اشاره به پاكسازى، و رحمت اشاره به نو سازى است، و يا به تعبير فلاسفه و عرفاء اولى به مقام تخليه اشاره ميكند و دومى به مقام تحليه.
3 - چرا ظالمان نتيجه معكوس ميگيرند؟
نه تنها در اين آيه كه در بسيارى ديگر از آيات قرآن ميخوانيم دشمنان حق بجاى اينكه از نـور آيـات الهـى دل و جـان خـود را روشـن سـازنـد و تـيـره گـيـهـا را بـزدايـنـد، بـر جـهل و شقاوتشان افزوده ميشود. اين به دليل آنست كه خميرمايه وجودشان بر اثر كفر و ظـلم و نـفـاق به شكل ديگرى درآمده، لذا هر جا نور حق را مى بينند به ستيز با آن برمى خـيـزند، و اين مقابله و ستيز با حق، بر پليدى آنها مى افزايد، و روح طغيان و سركشى را در آنها تقويت ميكند.
يـك غـذاى نـيـرو بـخش را اگر به عالم مجاهد و دانشمند مبارزى بدهيم از آن نيروى كافى بـراى تـعـليم و تربيت و يا جهاد در راه حق ميگيرد، ولى همين غذاى نيروبخش را اگر به ظـالم بـيـدادگرى بدهيم از نيروى آن براى ظلم بيشتر استفاده ميكند، تفاوت در غذا نيست، تفاوت در مزاجها و طرز تفكرها است!:
آيات قرآن طبق مثل معروف همچون قطره هاى حياتبخش باران است كه در باغها، لاله ميرويد، و در شورهزارها خس!
و درسـت به همين دليل، براى استفاده از قرآن بايد قبلا آمادگى پذيرش را پيدا كرد، و بـه اصـطـلاح عـلاوه بـر فـاعـليـت فـاعـل، قـابـليـت محل نيز شرط است.
و از اينجا پاسخ اين سؤ ال كه چگونه قرآن كه مايه هدايت است اين افراد را هدايت نميكند روشن ميگردد، زيرا قرآن بدون شك مايه هدايت گمراهان است اما به يك شرط، گمراهانى كه در جستجوى حق هستند، به همين انگيزه به سراغ دعوت قرآن مى آيند، و انديشه خود را براى درك حق به كار مى گيرند اما متعصبان لجوج و دشمنان قسم خورده حق كه با حالت صددرصد منفى به سراغ قرآن مى آيند مسلما بهرهاى از آن نخواهند داشت، بلكه بر عناد و كفرشان افزوده ميشود چرا كه تكرار عمل خلاف به آن عمق بيشتر در جان آدمى ميدهد.
4 - يك داروى مؤ ثر براى همه دردهاى اجتماعى و اخلاقى
بدون شك بيماريهاى روحى و اخلاقى انسان، شباهت زيادى با بيماريهاى جسمى او دارد، هر دو كشنده است، هر دو نياز به طبيب و درمان و پرهيز دارد، هر دو گاهى سبب سرايت به ديـگـران مـيـشـود، هـر دو بايد ريشه يابى شوند و پس از شناخت ريشه اصلى بايد به درمان هر دو پرداخت.
هـر دو گـاهى به مرحله اى ميرسند كه غير قابل علاجند ولى در بيشتر موارد ميتوان آنها را درمان كرد.
چـه تـشـبـيه جالب و پر معنى و پرمايه اى ؟ آرى قرآن نسخه حياتبخشى است براى آنها كه ميخواهند با جهل و كبر و غرور و حسد و نفاق به مبارزه برخيزند.
قـرآن نـسـخـه شـفـابخشى است براى بر طرف ساختن ضعفها و زبونيها و ترسهاى بى دليل. اختلافها و پراكندگيها.
قـرآن داروى شـفـا بـخـشـى اسـت. بـراى آنـها كه از بيمارى عشق به دنيا، وابستگى به ماديات. تسليم بى قيد و شرط در برابر شهوتها رنج ميبرند.
قرآن نسخه شفابخشى است براى دنيائى كه آتش جنگها در هر سوى آن افروخته است، و در زيـر بـار مـسـابـقـه تـسليحاتى كمرش خم شده، و مهمترين سرمايه هاى اقتصادى و انسانى خود را در پاى غول جنگ و تسليحات مى ريزد.
و سرانجام قرآن نسخه شفا بخشى است براى آنها كه پرده هاى ظلمانى شهوات آنها را از رسيدن به قرب پروردگار مانع شده است.
در آيـه 57 سـوره يونس مى خوانيم:( قد جائتكم موعظة من ربكم و شفاء لما فى الصدور ) : از سـوى پـروردگـارتـان انـدرز و شـفـا دهـنـده دلهـا نازل شد.
در آيـه 44 سـوره فـصـلت نيز ميخوانيم:( قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء ) : به اين لجوجان تيرهدل بگو اين قرآن براى مؤ منان مايه هدايت و شفاء است.
عـلى (عليهالسلام ) در سخن بسيار جامع خود در نهج البلاغه اين حقيقت را با شيواترين عـبـارات بـيـان فـرموده است: فاستشفوه من ادوائكم و استعينوا به على لاوائكم، فان فيه شـفـاء مـن اكـبـر الداء، و هـو الكـفـر و النـفـاق و الغـى و الضلال:
از ايـن كـتـاب بـزرگ آسـمـانـى بـراى بـيـمـاريـهـاى خـود شـفـا بـخـواهـيـد و بـراى حـل مشكلاتتان از آن يارى بطلبيد، چرا كه در اين كتاب درمان بزرگترين دردها است: درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت!
و در عبارت ديگرى از همان حضرت ميخوانيم: الا ان فيه علم ما ياتى و الحديث عن الماضى و دواء دائكـم و نـظم ما بينكم: آگاه باشيد در اين خبرهاى آينده است، و بيان حوادث اقوام گذشته، و درمان بيماريهاى شما و برنامه نظم زندگى اجتماعى شما.
و در جـاى ديـگـر از هـمـان امـام بـزرگ مـيـخـوانـيـم: و عـليـكـم بـكـتـاب الله فـانـه الحـبـل المـتـيـن و النـور المـبين و الشفاء النافع، و الرى النافع، و العصمة للمتمسك و النـجـاة للمـتـعـلق، لا يـعـوج فـيقام، و لا يزيغ فيستعتب، و لا تخلقه كثرة الرد و ولوج السـمـع، مـن قـال به صدق و من عمل به سبق: كتاب خدا را محكم بگيريد، زيرا رشته اى اسـت بـسـيـار مـسـتـحـكـم، و نورى است آشكار، داروئى است شفا بخش و پر بركت، و آب حياتى است كه عطش تشنگان حق را فرو مينشاند هر كس به آن تمسك جويد او را حفظ ميكند، و آنـكـس كـه بدامنش چنگ زند نجاتش مى بخشد، انحراف در آن راه ندارد تا نياز به راست نمودن داشته باشد، و هرگز خطا نمى كند تا از خوانندگانش پوزش بطلبد، تكرارش مـوجـب كـهـنـگـى و يـا نـاراحـتـى گـوش نـمـيـگـردد (و هـر قـدر آن را بخوانند، شيرينتر و دلپـذيـرتـر خواهد بود) كسى كه با قرآن سخن بگويد راست ميگويد و كسى كه به آن عمل كند گوى سبقت را از همگان مى برد.
اين تعبيرهاى رسا و گويا كه نظير آن در سخنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سـاير گفته هاى على (عليهالسلام ) و ائمه هدى (عليهماالسلام ) كم نيست، به خوبى ثـابـت مـيـكند كه قرآن نسخه اى است براى سامان بخشيدن به همه نابسامانيها، بهبودى فرد و جامعه از انواع بيماريهاى اخلاقى و اجتماعى.
بـهـترين دليل براى اثبات اين واقعيت، مقايسه وضع عرب جاهلى با تربيت شدگان مكتب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آغاز اسلام است، ديديم چگونه آن قوم خونخوار و جـاهـل و نـادان كـه انـواع بـيـمـاريـهاى اجتماعى و اخلاقى سر تا پاى وجودشان را فرا گـرفـتـه بـود، بـا اسـتـفاده از اين نسخه شفا بخش نه تنها درمان يافتند، بلكه آنچنان قوى و نيرومند شدند كه ابرقدرتهاى جبار جهان را به زانو در آوردند. و اين درست همان حـقـيـقـتـى اسـت كـه مـسـلمـانـان امـروز آن را از يـاد بـرده انـد، و بـه ايـن حال و روزگار كه ميدانيم و ميدانيد گرفتار گشته اند.
تـفـرقـه در مـيانشان غوغا ميكند، غارتگران بر منابعشان مسلط شده اند، سرنوشتشان به دسـت ديـگـران تـعـيين ميشود، و انواع وابستگيها آنها را به ضعف و زبونى و ذلت كشانده است.
و ايـن است سرانجام كار كسانى كه نسخه شفا بخش در خانه هاشان باشد و براى شفاى دردهاى خود دست به سوى كسانى دراز كنند كه از آنها بيمارترند!
قـرآن نـه فـقـط شـفـا مـيـبـخشد، بلكه بعد از بهبودى يعنى در دوران نقاهت بيماران را با پيامهاى گوناگونش تقويت ميكند چرا كه بعد از شفا، رحمت است.
جـالب ايـنـكـه داروهـاى دردهـاى جـسـمـانـى غالبا اثرهاى نامطلوبى روى ارگانهاى بدن مـيـگـذارنـد تـا آنـجا كه در حديث معروفى آمده: هيچ داروئى نيست مگر اينكه خود سرچشمه بيمارى ديگر است (ما من دواء الا و يهيج داء).
امـا ايـن داروى شـفابخش هيچگونه اثر نامطلوب روى جان و فكر و روح آدمى ندارد، بلكه به عكس تمام آن خير و بركت است.
در يكى از عبارات نهج البلاغه ميخوانيم: شفاء لا تخشى اسقامه: قرآن داروى شفابخشى است كه هيچ بيمارى از آن برنمى خيزد.
كـافـى اسـت يـكـمـاه خـود را مـتعهد به پيروى از اين نسخه شفابخش كنيم، فرمانش را در زمـيـنـه عـلم و آگـاهـى و عـدل و داد و تـقـوى و پـرهـيـزگـارى، اتـحـاد و صميميت، از خود گـذشـتـگى و جهاد و... پذيرا گرديم، خواهيم ديد به سرعت نابسامانى هامان سامان مى يابد.
ذكـر ايـن نـكـته: نيز ضرورت دارد كه اين نسخه مانند نسخه هاى ديگر وقتى مؤ ثر است كـه بـه آن عـمـل شود و الا صد بار اگر بهترين نسخه هاى شفا بخش را بخوانيم و روى سر بگذاريم ولى به آن عمل نكنيم، نتيجهاى نخواهيم گرفت.
آيه (83) و (84) و ترجمه
( و إذا أنعمنا على الانسن أعرض و نا بجانبه و إذا مسه الشر كان يوسا ) (83)( قل كل يعمل على شاكلته فربكم أعلم بمن هو أهدى سبيلا ) (84)
ترجمه:
83 - هنگامى كه به انسان نعمت مى بخشيم (از حق ) روى مى گرداند، و متكبرانه دور ميشود، و هنگامى كه كمترين بدى به او ميرسد (از همه چيز) مايوس ميگردد.
84 - بـگـو هـر كـس طـبـق روش (و خـلق و خـوى خـود عمل ميكند پروردگار شما! آنها را كه راهشان نيكوتر است بهتر مى شناسد.
تفسير:
هر كسى بر فطرت خود مى تند
بـعـد بـه يـكـى از ريـشـه دارترين بيماريهاى اخلاقى انسانهاى تربيت نايافته اشاره كرده مى گويد: هنگامى كه به اين انسان نعمت مى بخشيم (غرور و استكبار به او دست مى دهد) به پروردگار خود پشت ميكند و با حالت تكبر، دور ميشود
( و اذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه ) .
امـا هـنـگـامـى كـه نـعـمـت را از او سـلب كنيم، و حتى مختصر ناراحتى به او برسد ياس و نوميدى سر تا پاى او را فرا ميگيرد( و اذا مسه الشر كان يؤ سا ) اعـرض از ماده اعراض به معنى رويگردانيدن، و منظور در اينجا روى برگردانيدن از خدا و حق است.
نـا از مـاده ناى (بر وزن رأى ) به معنى دور شدن است، و با اضافه كلمه بجانبه معنى تكبر و غرور و موضعگيرى خصمانه را مى رساند.
از مـجموع اين جمله استفاده ميشود كه انسانهاى بى ايمان و يا ضعيف الايمان به هنگام روى آوردن نـعـمـتـهـا آنـچـنان مغرور ميشوند كه به كلى بخشنده نعمتها را بدست فراموشى مى سـپـارنـد، نـه تـنها فراموشش ميكنند بلكه يك حالت بى اعتنائى و اعتراض و استكبار در برابر او به خود ميگيرند.
جمله مسه الشر اشاره به كمترين ناراحتى است كه به انسان دست ميدهد، يعنى آنها بقدرى كمظرفيتند كه با مختصر گرفتارى، دست و پاى خود را گم مى كنند و رشته افكارشان به كلى در هم مى ريزد و ظلمت ياس و نوميدى بر قلبشان سايه مى افكند.
دومـيـن آيه روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده ميفرمايد: بگو هر كس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل ميكند (قل كل يعمل على شاكلته.
مؤ منانى كه از آيات قرآن، شفا مى طلبند و رحمت كسب مى كنند، و ظالمانى كه جز خسارت و زيـان، بـهـرهـاى از آن نـمـى گـيـرنـد، و انـسـانـهـاى كـمـظـرفـيـتـى كـه در حـال نـعـمـت مـغـرورنـد و در مـشـكـلات مـايـوس و زبـون، هـمـه ايـنـهـا طـبـق روحـيـاتـشـان عـمـل مـيـكـنـنـد، روحـيـاتـى كـه بـر اثـر تـعـليـم و تـربـيـت و اعمال مكرر خود انسان شكل گرفته است.
و در ايـن مـيـان خـداونـد شـاهد و ناظر حال همه است: آرى پروردگار شما آگاهتر است به كسانى كه راهشان بهتر و از نظر هدايت پربارتر است (فربكم اعلم بمن هو اهدى سبيلا).
نكته ها:
1 - غرور و ياس دو بيمارى خطرناك اخلاقى
اين سخن را بسيار از ديگران شنيدهايم و يا به ديگران گفته ايم كه فلان كس ديگر خدا را بنده نيست، چرا كه به نوائى رسيده.
و نيز بسيار ديده ايم كه همين گونه اشخاص تازه به نوا رسيده و خدا را فراموش كرده، هـنـگـامـى كـه از آن حال سقوط ميكنند يا گرفتار شدائد ميشوند، چنان بيچاره و زبون و دستپاچه و مايوس مى گردند كه انسان باور نميكند اينها همان آدمهاى سابقند!
آرى چـنـين است حال همه افراد كوته فكر، بيايمان و كمظرفيت، به عكس دوستان خدا كه روحـشـان هـمـچـون اوقـيـانـوس اسـت و سـختترين طوفانها در آنان اثر نميكند، چون كوه در مـقابل حوادث سخت ايستاده اند و چون كاه در مقابل فرمان خدا، دنيا را به آنها ببخشى دست و پاى خود را گم نمى كنند و جهان را از آنها بگيرى خم به ابرو نمى آورند!
عـجب اينكه اين انسانهاى خود باخته كم تحمل كه حالاتشان در بسيارى از سوره هاى قرآن آمـده اسـت (يـونـس 12 - لقـمـان 32 - فـجـر - 14 و 15 - فـصـلت 48 و 49) در حـال سـختى، خداپرست مى شوند و به فطرت الهى، و خويشتن خويش باز مى گردند، امـا بـا فـرو نـشـسـتـن طوفان حادثه، چنان تغيير جهت ميدهند كه گوئى هرگز نام خدا را نشنيده اند.
ايـن بـلاى بـزرگـى اسـت، زيـرا سـبـب ميشود كه هرگز نتوانند در زندگى موضعگيرى مستقل و صحيحى داشته باشند، تنها راه درمان اين بيمارى خطرناك بالا بردن سطح فكر در پـرتـو عـلم و ايـمـان، و تـرك وابـسـتـگـى و اسـارت در چنگال ماديات، و قبول زهد و پارسائى به معنى سازنده است.
ضمنا پاسخ اين سؤ ال از بيان فوق، روشن شد كه ميگويند: آيات مورد
بـحث، اين گونه افراد را در هنگام سختيها، يؤ س (نوميد) معرفى كرده، در حالى كه در آيات ديگر (مانند آيه 65 سوره عنكبوت ) آنها را به عنوان مخلصين له الدين كه حاكى از نهايت توجه به خدا است در چنين حالى توصيف مينمايد.
ولى ايـن دو حالت با هم تضادى ندارند بلكه يكى مقدمه ديگرى است، اين گونه افراد بـه هنگام روبرو شدن با مشكلات از زندگى خويش به كلى مايوس ميشوند و همين حالت يـاس سبب ميشود كه پرده ها از فطرتشان كنار برود و به درگاه خدا روى آورند، اما اين تـوجـه اضـطـرارى نـه براى آنها افتخارى است و نه دليلى است بر بيداريشان، زيرا بـه مـحـض ايـنـكـه مـشـكـلات بـر طـرف گـردد، بـه هـمـان حال سابق كه طبيعت ثانوى آنها شده رو مى آورند.
ولى اوليـاى حـق و بـنـدگـان راستين خدا نه تنها با ديدن چهره مشكلات مايوس نميشوند، بـلكـه اين حوادث بر ميزان استقامتشان مى افزايد، و به خاطر اتكاء به خدا و اعتماد به نـفـس، حـالت تـهـاجـم بـيـشـتـر نـسـبت به مشكلات به خود مى گيرند چرا كه ياس را در وجودشان راهى نيست
آنـهـا فـقـط خـدا را در مـشـكـلات نـشـنـاخـتـه انـد، در هـمـه حـال بـا يـاد او زنـده انـد، و به ذات پاكش تكيه دارند، و نور رحمتش هميشه در قلب آنها پرتوافكن است.
2 - شاكلة چيست ؟!
شـاكـلة در اصـل از مـاده شـكـل بـه مـعـنـى مـهـار كـردن حـيـوان اسـت، و شـكـال بـه خـود مـهار مى گويند، و از آنجا كه روحيات و سجايا و عادات هر انسانى او را مـقـيـد بـه رويـه اى مـى كـنـد بـه آن شـاكـله مـيـگـويـنـد و كـلمـه اشكال به سؤ ال ها و نيازها و كليه مسائلى گفته ميشود كه به نوعى انسان را مقيد ميسازد.
بـه اين ترتيب مفهوم شاكله هيچگونه اختصاصى به طبيعت ذاتى انسان ندارد، لذا مرحوم طـبـرسـى در مـجـمع البيان دو معنى براى آن ذكر كرده است، طبيعت و خلقت و نيز طريقه و مـذهـب و سـنـت (چـرا كـه هـر يـك از ايـن امـور انـسـان را از نـظـر عمل به نحوى مقيد ميسازد).
و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود آنها كه آيه فوق را دليلى بر حكومت صفات ذات بر انسان گـرفـتـه انـد و آنرا دليلى بر جبر مى پندارند، و در اين راه تا آنجا پيش رفته اند كه به تربيت و تزكيه اعتقاد ندارند، تا چه حد در اشتباهند.
ايـن طـرز تـفـكـر كـه به علل مختلف سياسى و اجتماعى و روانى كه در مباحث جبر و اختيار آورده ايم بر ادبيات بسيارى از ملتها حكومت ميكند و براى توجيه نارسائيهاى خود به آن مـتـوسـل ميشوند از خطرناكترين اعتقاداتى است كه ميتواند يك جامعه را به ذلت و زبونى بكشاند، و در حال عقب افتادگى، سالها يا قرنها نگاه دارد.
درست در شعر زير كه بيانگر اين تفكر در مساله تعليم و تربيت است بينديشيد:
درختى كه تلخ است اندر سرشت |
گرش بر نشانى به باغ بهشت |
|
و از جوى خلدش به هنگام آب |
به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب |
|
سرانجام گوهر به كار آورد |
همان ميوه تلخ بار آورد! |
اگـر بـراسـتى اين منطق، زير بناى مسائل تربيتى و اجتماعى قرار گيرد بيهوده بودن هر گونه تعليم و تربيت، اجتناب ناپذير خواهد بود.
و به همين دليل ما معتقديم مسلك جبر هميشه دستاويزى براى سلطه هاى استعمارى بوده تا به اين وسيله از واكنشهاى شديد مردمانى كه به زنجير كشيده شده اند در امان بمانند.
جمله معروف: الجبر و التشبيه امويان و العدل و التوحيد علويان: عقيده جبر و تشبيه خدا بـه مـوجـودات از اعـتـقـادات بـنـى امـيـه اسـت، و عـقـيـده عدل و توحيد زير بناى مكتب علوى است بيانگر اين واقعيت مى باشد.
خـلاصـه، شـاكله هرگز به معنى طبيعت ذاتى نيست بلكه به هر گونه عادت و طريقه و مـذهـب و روشـى كه به انسان جهت مى دهد شاكله گفته ميشود بنا بر اين عادات و سننى كه انـسـان بـر اثـر تـكـرار يـك عـمـل اخـتـيـارى كـسـب كـرده اسـت، و هـمچنين اعتقاداتى كه با اسـتـدلال و يـا از روى تـعـصـب پذيرفته است، همه اينها نقش تعيين كننده دارند، و شاكله محسوب مى شوند.
اصـولا مـلكـات و روحـيات انسان معمولا جنبه اختيارى دارد چرا كه انسان هنگامى كه عملى را تـكـرار كـنـد، نـخـسـت حـالت و سـپـس عـادت و بـعـد تـدريـجـا تـبـديـل بـه مـلكـه مـيـشـود، هـمـيـن مـلكـات اسـت كـه بـه اعمال انسان شكل ميدهد و خط او را در زندگى مشخص ميسازد، در حالى كه پيدايش آن مستند به عوامل اختيارى بوده است.
در بـعـضـى از روايـات شـاكـله بـه نـيـت تـفـسـيـر شـده اسـت، در اصـول كـافـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) چـنـيـن نـقـل شـده: النـيـة افـضـل مـن العـمـل الا و ان النـيـة هـى العـمـل، ثـم تـلا قـوله عـز و جـل قـل كـل يـعـمـل عـلى شـاكـلتـه يـعـنـى عـلى نـيـتـه: نـيت افـضـل از عـمـل اسـت اصـلا نـيـت هـمـان عـمـل اسـت سـپـس آيـه قل كل يعمل على شاكلته را قرائت فرمود و اضافه كرد منظور از شاكله نيت است.
ايـن تـفـسير، نكته جالبى در بر دارد. و آن اينكه نيت انسان كه از اعتقادات او برمى خيزد به عمل او شكل مى دهد، و اصولا خود نيت يكنوع شاكله يعنى امر مقيد كننده است، لذا گاهى نـيـت را بـه خـود عـمـل، تـفـسـيـر فـرمـوده و گـاه آنـرا بـرتـر از عمل شناخته، چرا كه به هر حال خط عمل منشعب از خط نيت است.
در روايت ديگرى مى خوانيم كه از امام صادق (عليهالسلام ) پرسيدند آيا ميتوان در معابد يـهود و كليساهاى نصارى نماز خواند؟ فرمود: در آنها نماز بخوانيد كسى مى پرسد: آيا مـا در آن نـمـاز بـخـوانـيـم هـر چـنـد آنـهـا هـم در آن نماز ميخوانند؟ فرمود: آرى، مگر قرآن نميخوانى آنجا كه ميفرمايد قل كل يعمل على شاكلته فربكم اعلم بمن هو اهدى سبيلا سپس فرمود: تو به سوى قبلهات نماز بخوان و آنها را رها كن.
آيه (85) و ترجمه
( و يسلونك عن الروح قل الروح من أمر ربى و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا ) (85)
ترجمه:
85 - از تـو در بـاره روح سـؤ ال مـيـكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است ؟
تفسير:
روح چيست ؟
در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه بـه پـاسـخ بـعـضـى از سـؤ الات مـهـم مـشـركـان يـا اهـل كـتـاب پـرداخـتـه، مـيـگـويـد از تـو در بـاره روح سـؤ ال مـى كـنـند، بگو روح از فرمان پروردگار من است و به شما بيش از اندكى علم و دانش داده نشده است( و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الا قليلا ) .
مفسران بزرگ، در گذشته و حال پيرامون معنى روح و تفسير اين آيه سخن بسيار گفته اند و ما نخست به معنى روح در لغت، سـپس به موارد استعمال آن در قرآن، و بعد به تفسير آيه و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است مى پردازيم:
1 - روح از نـظـر لغت در اصل به معنى نفس و دويدن است، بعضى تصريح كرده اند كه روح و ريـح (بـاد) هـر دو از يـك مـعـنـى مـشـتـق شـده اسـت، و اگـر روح انـسـان كـه گوهر مستقل مجردى است به اين نام ناميده شده به خاطر آنست كه از نظر تحرك و حيات آفرينى و ناپيدا بودن همچون نفس و باد است، اين از نظر معنى لغوى.
2 - موارد استعمال آن در قرآن بسيار متنوع است:
گاهى به معنى روح مقدسى است كه پيامبران را در انجام رسالتشان تقويت ميكرده، مانند آيـه 253 بـقـره( و آتـيـنـا عـيـسـى بـن مـريـم البـيـنـات و ايـدنـاه بـروح القـدس ) : مـا دلائل روشن در اختيار عيسى بن مريم قرار داديم و او را با روح القدس تقويت نموديم.
گـاه بـه نـيـروى معنوى الهى كه مؤ منان را تقويت ميكند اطلاق شده، مانند آيه 22 مجادله اولئك كـتـب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه: آنها كسانى هستند كه خدا ايمان را در قلبشان نوشته و به روح الهى تاييدشان كرده است.
زمانى به معنى فرشته مخصوص وحى آمده و با عنوان امين توصيف شده، مانند آيه 193 سـوره شعراء نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين: اين قرآن را روح الامين بر قلب تو نازل كرد تا از انذار كنندگان باشى.
و گاه به معنى فرشته بزرگى از فرشتگان خاص خدا يا مخلوقى برتر از فرشتگان آمـده، مـانـنـد( تـنـزل المـلائكـة و الروح فـيـهـا بـاذن ربـهـم مـن كـل امـر ) : در شـب قـدر فـرشـتـگـان و روح، به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نـازل ميشوند (آيه 4 سوره قدر) و در (آيه 38 سوره نبا) نيز مى خوانيم( يوم يقوم الروح و الملائكة صفا ) : در روز رستاخيز روح فرشتگان در يك صف قيام مى كنند،
و گاه به معنى قرآن يا وحى آسمانى آمده است مانند( و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ) : اين گونه وحى به سوى تو فرستاديم، روحى كه از فرمان ما است (شورى - 52).
و بالاخره زمانى هم به معنى روح انسانى آمده است، چنانكه در آيات آفـريـنش آدم مى خوانيم:( ثم سواه و نفخ فيه من روحه ) : سپس آدم را نظام بخشيد و از روح خود در آن دميد (آيه 9 سوره سجده ).
و هـمـچـنين( فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين ) : هنگامى كه آفرينش آدم را نظام بخشيدم و از روحم در او دميدم براى او سجده كنيد آيه 29 سوره حجر).
3 - اكنون سخن در اين است كه منظور از روح در آيه مورد بحث چيست ؟ اين كدام روح است كه جـمـعى كنجكاو از آن سؤ ال كردند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در پاسخ آنها فـرمـود: روح از امـر پـروردگـار مـن اسـت و شـمـا جز دانش كمى نداريد؟! از مجموع قرائن مـوجـود در آيـه و خـارج آن چـنـيـن استفاده ميشود كه پرسش كنندگان از حقيقت روح آدمى سؤ ال كردند، همين روح عظيمى كه ما را از حيوانات جدا مى سازد و برترين شرف ما است، و تـمـام قـدرت و فـعـاليت ما از آن سرچشمه مى گيرد و به كمكش زمين و آسمان را جولانگاه خـود قـرار مـى دهـيـم، اسـرار عـلوم را مـى شـكافيم و به اعماق موجودات راه مى يابيم مى خواستند بدانند حقيقت اين اعجوبه عالم آفرينش چيست ؟
و از آنـجـا كـه روح، سـاخـتـمـانـى مـغـايـر بـا سـاخـتـمـان مـاده دارد و اصول حاكم بر آن غير از اصول حاكم بر ماده و خواص فيزيكى و شيميائى آنست پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مامور مى شود در يك جمله كوتاه و پر معنى بگويد: روح، از عالم امر است يعنى خلقتى اسرار آميز دارد.
سـپـس بـراى ايـنـكـه از ايـن پاسخ تعجب نكنند، اضافه مى كند، بهره شما از علم و دانش بـسـيار كم و ناچيز است، بنا بر اين چه جاى شگفتى كه رازهاى روح را نشناسيد، هر چند از همه چيز به شما نزديكتر است ؟
در تـفـسـيـر عـيـاشـى از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) و امـام صـادق (عليهالسلام ) چنين نقل شده كه در تفسير آيه يسئلونك عن الروح فرمود: انما الروح خلق من خلقه، له بصر و قوة و تاييد، يجعله فى قلوب الرسل و المؤ منين: روح از مخلوقات خداوند است بينائى و قدرت و قوت دارد خدا آنرا در دلهاى پيغمبران و مؤ منان قرار مى دهد.
در حـديـث ديـگـرى از يـكـى از آن دو امـام بـزرگـوار نقل شده كه فرمود: هى من الملكوت من القدرة: روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است. در روايـات مـتعددى كه در كتب شيعه و اهل تسنن آمده است مى خوانيم كه مشركان قريش اين سـؤ ال را از دانـشـمـنـدان اهل كتاب گرفتند و مى خواستند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را با آن بيازمايند، به آنها گفته شده بود كه اگر محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اطـلاعـات فـراوانـى در بـاره روح در اخـتـيـار شـمـا بـگـذارد دليـل بـر عـدم صداقت او است، لذا جمله كوتاه و پرمعنى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى آنها اعجابانگيز بود.
ولى در بـخـشـى ديـگـر از روايات كه از طرق اهلبيت (عليهماالسلام ) در تفسير آيه فوق بـه مـا رسـيـده مـى بـيـنـيـم كـه روح بـه مـعـنـى مـخـلوقـى بـرتـر از جبرئيل و ميكائيل معرفى شده كه با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان همواره بوده است و آنانرا در خط سيرشان از هر گونه انحراف بازميداشت.
ايـن روايـات بـا آنچه در تفسير آيه گفتيم نه تنها مخالفتى ندارد، بلكه با آنها هماهنگ اسـت چـرا كـه روح آدمى مراتب و درجاتى دارد، آن مرتبهاى از روح كه در پيامبران و امامان اسـت مـرتـبـه فـوق العـاده والائى اسـت، كه از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نيز آگاهى و علم فوق العاده است و مسلما چنين مرتبهاى از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتى از جبرئيل و ميكائيل! (دقت كنيد)
اصالت و استقلال روح
تـا آنـجـا كـه تاريخ علم و دانش بشرى نشان مى دهد، مساله روح و ساختمان و ويژگيهاى اسرار آميزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندى به سهم خود كوشيده است تا به محيط اسرار آميز روح گام بگذارد.
درسـت بـه هـمـيـن دليـل نـظـراتى كه در باره روح، از سوى علماء و دانشمندان اظهار شده بسيار زياد و متنوع است.
مـمـكـن اسـت عـلم و دانـش امـروز مـا - و حـتى علم و دانش آيندگان - براى پى بردن به همه رازهـاى روح كافى نباشد، هر چند روح ما از همه چيز اين جهان بما نزديكتر است، اما چون گـوهـر آن بـا آنـچـه در عـالم ماده با آن انس گرفته ايم تفاوت كلى دارد، زياد هم نبايد تعجب كرد كه از اسرار و كنه اين اعجوبه آفرينش و مخلوق مافوق ماده سر درنياوريم.
امـا بـه هـر حـال ايـن مـانـع از آن نـخـواهـد بـود كـه مـا دورنـماى روح را با ديده تيز بين عقل ببينيم و از اصول و نظامات كلى حاكم بر آن آگاه شويم.
مـهـمـتـريـن اصـلى كـه بـايـد در ايـنـجـا شـنـاخـتـه شـود مـسـاله اصـالت و اسـتـقـلال روح اسـت، در بـرابر مكتبهاى ماده گرا كه روح را مادى و از خواص ماده مغزى و سلولهاى عصبى ميدانند و ماوراى آن هيچ!.
و مـا بـيـشـتـر در اينجا به همين بحث مى پردازيم، چرا كه بحث بقاى روح و مساله تجرد كامل يا تجرد برزخى متكى به آن است.
امـا قـبـل از ورود در ايـن بـحث ذكر اين نكته را لازم ميدانيم كه تعلق روح به بدن انسان - آنـچـنـان كـه بـعـضـى گـمـان كـرده انـد - تـعـلقـى از قـبـيـل حـلول و فـى المثل مانند ورود باد در مشك نيست - بلكه يكنوع ارتباط و پيوندى است بـر اساس حاكميت روح بر تن و تصرف و تدبير آن كه بعضى آن را تشبيه به تعلق معنى به لفظ كرده اند.
البته اين مساله در لابلاى بحث استقلال روح روشن خواهد شد.
اكنون به اصل سخن باز گرديم.
در ايـن كـه انـسـان بـا سـنـگ و چـوب بـى روح فرق دارد شكى نيست، زيرا ما به خوبى احـسـاس مـيـكـنـيـم كه با موجودات بى جان و حتى با گياهان تفاوت داريم، ما مى فهميم، تصور مى كنيم، تصميم مى گيريم، اراده داريم، عشق ميورزيم، متنفر ميشويم، و...
ولى گـيـاهـان و سـنـگـهـا هيچ يك از اين احساسات را ندارند، بنا بر اين ميان ما و آنها يك تفاوت اصولى وجود دارد، و آن داشتن روح انسانى است.
نـه مـاديـهـا و نـه هـيـچ دسـتـهـاى ديـگـر هـرگـز مـنـكـر اصـل وجـود روح و روان نـيـسـتـنـد و بـه هـمـين دليل همه آنها روانشناسى (پسيكولوژى ) و روانكاوى (پسيكاناليزم ) را به عنوان يك علم مثبت مى شناسند، اين دو علم گر چه تقريبا از جـهـاتـى مـراحـل طـفـوليـت خـود را طـى مـيـكـنـنـد ولى بـه هـر حال از علومى هستند كه در دانشگاه هاى بزرگ دنيا بوسيله استادان و دانشپژوهان تعقيب مى شـونـد و هـمـانـطـور كـه خـواهـيـم ديـد روان و روح دو حـقـيـقـت جـداى از هـم نـيـسـتـنـد بلكه مراحل مختلف يك واقعيتند.
آنـجـا كـه سـخـن از ارتـبـاط روح بـا جـسـم اسـت و تـاثـيـر مـتـقـابـل ايـن دو در يـكديگر بيان ميشود نام روان بر آن مى گذاريم و آنجا كه پديده هاى روحى جداى از جسم مورد بحث قرار مى گيرند نام روح را به كار مى بريم.
خلاصه اينكه هيچكس انكار نميكند كه حقيقتى بنام روح و روان در ما وجود دارد.
اكـنـون بايد ديد جنگ دامنه دار ميان ماترياليستها از يكسو و فلاسفه متافيزيك و روحيون از سوى ديگر در كجاست ؟
پاسخ اين است كه: دانشمندان الهى و فلاسفه روحيون معتقدند غير از مـوادى كـه جـسـم انسان را تشكيل مى دهد، حقيقت و گوهر ديگرى در او نهفته است كه از جنس ماده نيست اما بدن آدمى تحت تاثير مستقيم آن قرار دارد.
بـعبارت ديگر: روح يك حقيقت ماوراى طبيعى است كه ساختمان و فعاليت آن غير از ساختمان و فـعـاليـت جـهـان مـاده اسـت درسـت اسـت كـه دائما با جهان ماده ارتباط دارد، ولى ماده و يا خاصيت ماده نيست!
در صـف مـقـابـل، فـلاسـفـه مـادى قـرار دارنـد: آنـهـا مـى گـويـنـد: مـا مـوجـودى مـسـتـقـل از مـاده بـنـام روح يا نام ديگر سراغ نداريم هرچه هست همين ماده جسمانى و يا آثار فيزيكى و شيميائى آن است.
مـا دسـتـگـاهـى بـنـام مـغـز و اعـصـاب داريـم كـه بـخـش مـهـمـى از اعـمـال حـياتى ما را انجام مى دهند، و مانند ساير دستگاههاى بدن مادى هستند و تحت قوانين ماده فعاليت مى كنند.
مـا غـده هـائى در زيـر زبـان داريم بنام غده هاى بزاق كه هم فعاليت فيزيكى دارند و هم شـيـمـيـائى، هـنـگـامى كه غذا وارد دهان ميشود، اين چاههاى آرتزين! بطور خودكار و كاملا اتوماتيك شروع بكار مى كنند، و چنان حسابگرند كه درست به همان اندازه كه آب براى جـويـدن و نـرم كردن غذا لازم است روى آن مى پاشند غذاهاى آبدار، كم آب، خشك، هر كدام باندازه نياز خود سهميه اى از آب دهان دريافت ميدارند.
مـواد اسـيـدى خصوصا هنگامى كه زياد غليظ باشند، فعاليت اين غده ها را افزايش ميدهند، تا سهم بيشترى از آب دريافت دارند، و به اندازه كافى رقيق شوند و به ديوارهاى معده زيانى نرسانند!
و هنگامى كه غذا را فرو برديم فعاليت اين چاهها خاموش ميگردد، خلاصه نظام عجيبى بر ايـن چـشـمـه هـاى جـوشـان حـكـومـت مـيـكـنـد كـه اگـر يـك سـاعـت تعادل و حساب آنها بهم بخورد، يا دائما آب از لب و لوچه ما سرازير است و يا باندازهاى زبان و گلوى ما خشك ميشود كه لقمه در گلوى ما گير ميكند!. اين كار فيزيكى بزاق است، ولى ميدانيم كار مهمتر بزاق كار شيميائى آن است، مواد مختلفى با آن آميخته است كه با غذا تركيب ميشوند و زحمت معده را كم مى كنند.
مـاتـريـاليـسـتـهـا ميگويند: سلسله اعصاب و مغز ما شبيه غده هاى بزاقى و مانند آن داراى فـعـاليـتـهـاى فيزيكى و شيميائى است (كه به طور مجموع فيزيكوشيميائى بان گفته ميشود) و همين فعاليتهاى فيزيكوشيميائى است كه ما نام آن را پديده هاى روحى و يا روح ميگذاريم.
آنـهـا ميگويند: هنگامى كه مشغول فكر كردن هستيم يك سلسله امواج الكتريكى مخصوص از مـغـز مـا بـرمـيـخـيزد، اين امواج را امروز با دستگاههائى ميگيرند و روى كاغذ ثبت مى كنند، مـخـصـوصـا در بـيـمـارستانهاى روانى با مطالعه روى اين امواج راههائى براى شناخت و درمان بيماران روانى پيدا ميكنند، اين فعاليت فيزيكى مغز ما است.
عـلاوه بـر ايـن سـلولهـاى مـغز بهنگام فكر كردن و يا ساير فعاليتهاى روانى داراى يك رشته فعل و انفعالات شيميائى هستند.
بـنـابـر ايـن روح و پـديـده هـاى روحـى چـيـزى جـز خـواص فـيـزيـكـى و فعل و انفعالات شيميائى سلولهاى مغزى و عصبى ما نمى باشد.
آنها از اين بحث چنين نتيجه مى گيرند.
1 - هـمـانـطـور كـه فـعـاليـت غـده هـاى بـزاقـى و اثـرات مـخـتـلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نيز نخواهد بود، فعاليتهاى روحى ما نيز با پيدايش مغز و دستگاه اعصاب، موجود ميشوند، و با مردن آن مى ميرند!
2 - روح از خواص جسم است، پس مادى است و جنبه ماوراى طبيعى ندارد.
3 - روح مشمول تمام قوانينى است كه بر جسم حكومت ميكند.
4 - روح بدون بدن وجود مستقلى ندارد و نميتواند داشته باشد.
دلائل ماديها بر عدم استقلال روح
مـاديـهـا براى اثبات مدعاى خود و اينكه روح و فكر و ساير پديده هاى روحى همگى مادى هـسـتـنـد، يـعـنـى از خـواص فـيزيكى و شيميائى سلولهاى مغزى و عصبى ميباشند شواهدى آوردهاند كه در زير به آنها اشاره ميشود:
1 - به آسانى ميتوان نشان داد كه با از كار افتادن يك قسمت از مراكز، يا سلسله اعصاب يك دسته از آثار روحى تعطيل ميشود.
مـثـلا آزمـايـش شـده كـه اگـر قـسـمـتهاى خاصى از مغز كبوتر را برداريم نمى ميرد ولى بـسيارى از معلومات خود را از دست ميدهد، اگر غذا به او بدهند ميخورد و هضم ميكند و اگر نـدهـنـد و تـنـهـا دانـه را در مـقـابل او بريزند نمى خورد و از گرسنگى ميميرد! همچنين در پـارهـاى از ضـربـه هـاى مـغـزى كـه بـر انـسـان وارد مـيـشـود، و يـا بـه عـلل بـعـضـى از بـيماريها قسمتهائى از مغز از كار ميافتد، ديده شده كه انسان قسمتى از معلومات خود را از دست ميدهد.
چـنـدى قـبـل در جرائد خوانديم كه يك جوان تحصيل كرده بر اثر يك ضربه مغزى در يك حـادثـه كـه در نزديكى اهواز رخ داد تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش كرد و حـتـى مـادر و خـواهـر خـود را نـمـى شـنـاخـت، هنگامى كه او را به خانهاى كه در آن متولد و بزرگ شده بود بردند كاملا براى او ناآشنا بود!
اينها و نظاير آن نشان ميدهد كه رابطه نزديكى در ميان فعاليت سلولهاى مغزى و پديده هاى روحى وجود دارد.
2 - هـنـگـام فـكـر كردن تغييرات مادى در سطح مغز بيشتر ميشود، مغز بيشتر غذا ميگيرد، و بيشتر مواد فسفرى پس ميدهد موقع خواب كه مغز كار تفكر را انجام نميدهد كمتر غذا ميگيرد اين خود دليل بر مادى بودن آثار فكرى است.
3 - مـشـاهـدات نشان ميدهد كه وزن مغز متفكران عموما بيش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مـردان در حـدود 1400 گـرم و حـد مـتـوسـط مـغـز زنان مقدارى از آن كمتر است ) اين نشانه ديگرى بر مادى بودن روح است.
4 - اگـر نـيـروى تـفـكـر و تـظـاهـرات روحـى دليـل بـر وجـود روح مـسـتـقـل بـاشـد بـايـد ايـن مـعـنـى را در حـيـوانـات نيز بپذيريم، زيرا آنها هم در حد خود ادراكـاتـى دارنـد خـلاصـه آنـهـا مـيـگويند ما احساس ميكنيم كه روح ما موجود مستقلى نيست و پيشرفتهاى معلوم مربوط به انسانشناسى نيز اين واقعيت را تاييد ميكند.
از مجموع اين استدلالات چنين نتيجه ميگيرند كه پيشرفت و توسعه فيزيولوژى انسانى و حـيـوانـى روز بـه روز ايـن حقيقت را واضحتر ميسازد كه ميان پديده هاى روحى و سلولهاى مغزى رابطه نزديكى وجود دارد.
نقطه هاى تاريك اين استدلال
اشتباه بزرگى كه دامنگير ماديها در اينگونه استدلالات شده اين است كه ابزار كار را با فاعل كار اشتباه كرده اند.
بـراى ايـنـكـه بـدانـيـم چـگونه آنها ابزار را با كننده كار اشتباه كرده اند، اجازه دهيد يك مثال بياوريم (دقت كنيد).
از زمـان گـاليـله بـايـن طـرف تـحـولى در مـطـالعـه وضـع آسـمـانـهـا پيدا شد گاليله ايـتـاليـائى بـه كـمـك يك عينك ساز موفق به ساختن دوربين كوچولوئى شد ولى البته گاليله بسيار خوشحال بود و شب هنگام كه به كمك آن به مطالعه سـتارگان آسمان پرداخت، صحنه شگفت انگيزى در برابر چشم او آشكار گرديد كه تا آن روز هـيـچ انـسان ديگرى نديده بود، او فهميد كشف مهمى كرده است و از آن روز به بعد كليه مطالعه اسرار جهان بالا بدست انسان افتاد!
تـا آن روز انـسـان شـبـيـه پـروانـه اى بـود كـه فقط چند شاخه اطراف خود را مى ديد اما هـنـگـامـى كـه دوربـيـن را بـه چـشـم گـرفـت، مـقـدار قـابـل مـلاحـظـه اى از درخـتـان اطـراف خـود را در ايـن جنگل بزرگ آفرينش نيز مشاهده كرد.
ايـن مـساله به تكامل خود ادامه داد تا اينكه دوربينهاى بزرگ نجومى ساخته شد كه قطر عدسى آنها پنج متر يا بيشتر بود، آنها را بر فراز كوه هاى بلندى كه در منطقه مناسبى از نـظـر صـافـى هـوا قرار داشت نصب كردند، اين دوربينها كه مجموع دستگاه آنها گاهى بـه انـدازه يـك عـمـارت چند طبقه ميشد عوالمى از جهان بالا را به انسان نشان داد كه چشم عادى حتى يكهزارم آن را نديده بود.
حال فكر كنيد اگر روزى تكنولوژى بشر اجازه ساختمان دوربينهائى به قطر يكصد متر بـا تـجـهـيزاتى به اندازه يك شهر دهد چه عوالمى بر ما كشف خواهد شد؟! اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر اين دوربينها را از ما بگيريد به طور قطع بخشى يا بخشهائى از معلومات و مشاهدات ما در باره آسمانها تعطيل خواهد شد، ولى آيا بيننده اصلى، ما هستيم يا دوربين است ؟!
آيـا دوربـيـن و تـلسـكـوپ ابـزار كـار مـا اسـت كـه بـوسـيـله آن مـى بـيـنـيـم و يـا فاعل كار و بيننده واقعى است ؟!
در مـورد مـغـز نـيز هيچكس انكار نميكند كه بدون سلولهاى مغزى انجام تفكر و مانند آن ممكن نيست ولى آيا مغز ابزار كار روح است ؟ يا خود روح ؟!
كـوتـاه سـخـن آنـكـه: تـمـام دلائلى كـه ماديها در اينجا آورده اند فقط ثابت ميكند كه ميان سـلولهـاى مـغـزى و ادراكات ماارتباط وجود دارد، ولى هيچكدام از آنها اثبات نميكند كه مغز انجام دهنده ادراكات است نه ابزار ادراك (دقت كنيد).
و از ايـنجا روشن ميشود اگر مردگان چيزى نمى فهمند به خاطر اين است كه ارتباط روح آنـهـا بـا بـدن از بـيـن رفـتـه، نـه ايـنـكـه روح، فانى شده است درست همانند كشتى يا هـواپـيمائى كه دستگاه بى سيم آن همه از كار افتاده است، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كـشـتـى وجـود دارنـد اما ساحلنشينان نمى توانند با آنها رابطهاى برقرار سازند، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است.
دلائل استقلال روح
سـخـن از مـسـاله روح بـود و ايـنـكـه مـاديـهـا اصرار دارند، پديده هاى روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و (فكر) و (حافظه ) و (ابتكار) و (عشق ) و (نفرت ) و (خـشـم ) و (عـلوم و دانـشـهـا) را هـمـگـى در رديـف مـسـائل آزمـايـشـگـاهـى و مـشـمـول قـوانـيـن جـهـان مـاده بـدانـنـد، ولى فـلاسـفـه طـرفـدار اسـتـقـلال روح دلائل گـويـائى بـر نـفـى و طـرد ايـن عـقـيـده دارنـد كـه در ذيل به قسمتهائى از آن اشاره مى شود:
1 - خاصيت واقع نمائى (آگاهى از جهان برون )
نـخـسـتـيـن سؤ ال كه مى توان از ماترياليستها كرد اين است كه اگر افكار و پديده هاى روحـى هـمـان خـواص (فـيزيكوشيميائى ) مغزند، بايد (تفاوت اصولى ) ميان كار مـغـز و كـار مـعـده يـا كـليـه و كـبـد مـثـلا نـبوده باشد، زيرا كار معده (مثلا) تركيبى از فـعـاليتهاى فيزيكى و شيميائى است و با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهائى غذا را هـضـم و آمـاده جـذب بدن مى كند، و همچنين كار بزاق چنان كه گفته شد تركيبى از كار فيزيكى و شيميائى است، در حالى كه ما مى بينيم كار روحى با همه آنها متفاوت است.
اعـمـال تمام دستگاه هاى بدن كم و بيش شباهت بيكديگر دارند بجز (مغز) كه وضع آن استثنائى است آنها همه مربوط به جنبه هاى داخلى است در حالى كه پديده هاى روحى جنبه خارجى دارند و ما را از وضع بيرون وجود ما آگاه مى كنند.
براى توضيح اين سخن بايد به چند نكته توجه كرد:
نـخـسـت اينكه: آيا جهانى بيرون از وجود ما هست يا نه ؟ مسلما چنين جهانى وجود دارد و ايده آليـسـتـهـا كـه وجـود جـهـان خـارج را انـكـار مى كنند و مى گويند هر چه هست (مائيم ) و (تـصورات ما) و جهان خارج درست همانند صحنه هائى كه در خواب مى بينيم چيزى جز تصورات نيست، سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات كرده ايم كه چگونه ايـده آليـسـتـهـا در عـمل رئاليست مى شوند، و آنچه را در محيط كتابخانه خود مى انديشند هـنـگـامى كه به كوچه و خيابان و محيط زندگى معمولى قدم مى گذارند همه را فراموش مى كنند.
ديگر اينكه آيا ما از وجود جهان بيرون آگاه هستيم يا نه ؟
قطعا پاسخ اين سؤ ال نيز مثبت است، زيرا ما آگاهى زيادى از جهان بيرون خود داريم، و از موجوداتى كه در اطراف ما با نقاط دور دست است اطلاعات فراوانى در اختيار ما هست.
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد آيا جهان خارج به درون وجود ما مى آيد؟ مسلما نه، بلكه نـقـشـه آن پـيـش ما است كه با استفاده از خاصيت (واقع نمائى ) به جهان بيرون وجود خود پى مى بريم.
ايـن واقـع نـمـائى نـمـى تواند تنها خواص فيزيكوشيميائى مغز باشد زيرا اين خواص زائيـده تـاثـرات مـا از جـهـان بـيـرون اسـت، و بـه اصـطـلاح مـعـلول آنـهـا اسـت، درست همانند تاثيرهائى كه غذا روى معده ما مى گذارد. آيا تاثير غذا روى مـعـده و فـعـل و انـفـعـال فـيزيكى و شيميائى آن سبب مى شود كه معده از غذاها آگاهى داشته باشد، پس چطور مغز ما مى تواند از دنيا بيرون خود با خبر گردد؟!
به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى يك نوع احاطه بر آنها لازم است، و ايـن احاطه كار سلولهاى مغزى نيست، سلولهاى مغزى تنها از خارج متاثر مى شوند، و اين تاءثر: همانند تاثر ساير دستگاههاى بدن از وضع خارج است، اين موضوع را ما به خوبى درك مى كنيم.
اگـر تـاءثـر از خارج دليلى بر آگاهى ما از خارج بود لازم بود ما با معده و زبان خود نـيـز بـفـهـمـيـم در حـالى كـه چـنـيـن نـيـسـت، خـلاصـه وضـع اسـتـثـنـائى ادراكـات مـا دليل بر آن است كه حقيقت ديگرى در آن نهفته است، كه نظامش با نظام قوانين فيزيكى و شيميائى كاملا تفاوت دارد (دقت كنيد).
2 - وحدت شخصيت
دليـل ديـگـر كـه بـراى اسـتـقـلال روح مـى تـوان ذكـر كـرد، مـسـئله وحـدت شـخـصـيـت در طول عمر آدمى است.
تـوضـيح اينكه ما در هر چيز شك و ترديد داشته باشيم در اين موضوع ترديدى نداريم كه (وجود داريم ).
(مـن هـسـتـم ) و در هـستى خود ترديد ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح (علم حضورى ) است، نه علم (حصولى ) يعنى من پيش خود حاضرم و از خودم جدا نيستم.
بـه هـر حـال، آگـاهـى مـا از خـود روشـنـتـريـن مـعـلومـات ما است و احتياج و نيازى ابدا به اسـتـدلال ندارد، و استدلال معروفى كه دكارت فيلسوف معروف فرانسوى براى وجودش كـرده كـه: (مـن فـكـر مـى كـنم پس هستم ) استدلال زايد و نادرستى به نظر مى رسد، زيرا پيش از آنكه اثبات وجود خود كند دو بار اعتراف به وجود خودش كرده! (يكبار آنجا كه مى گويد (من ) و بار ديگر آنجا كه مى گويد (مى كنم ) اين از يكسو.
از سـوى ديـگر اين (من ) از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشتر نيست (من امروز) همان (من ديروز) همان (من بيست سال ) قبل مى باشد من از كودكى تاكنون يك نفر بيشتر نبودم، من همان شخصى هستم كه بوده ام و تا آخر عمر نيز همين شـخـص هـسـتـم، نـه شـخـص ديـگـر، البـتـه درس خـوانـدم، بـاسـواد شـده ام، تـكـامـل يـافـتـه ام، و بـاز هـم خـواهـم يـافـت، ولى يـك آدم ديـگـر نـشـده ام، و بـه هـمـين دليـل هـمه مردم از آغاز تا پايان عمر مرا يك آدم مى شناسند يك نام دارم يك شناسنامه دارم و...
اكـنـون حـسـاب كـنـيـم و ببينيم اين موجود واحدى كه سراسر عمر ما را پوشانده چيست ؟ آيا ذرات و سـلولهـاى بـدن مـا و يـا مـجـمـوعـه سـلولهـاى مـغـزى و فـعـل و انـفـعالات آن است ؟ اينها كه در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقريبا در هفت سـال يـكـبـار تـمام سلولها تعويض مى گردند، زيرا مى دانيم در هر شبانه روز مليونها سـلول در بـدن مـا مـى ميرد و مليونها سلول تازه جانشين آن مى شود، همانند ساختمانى كه تـدريـجـا آجـرهاى آنرا برون آورند، و آجرهاى تازه اى جاى آن كار بگذارند اين ساختمان بعد از مدتى بكلى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند، و يا همانند استخر بـزرگـى كـه از يـك طـرف آهـسـتـه آهـسـته آب وارد آن مى شود، و از طرف ديگر خارج مى گردد، بديهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود، اگر چه افراد ظاهربين توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببينند.
بـه طور كلى هر موجودى كه دريافت غذا مى كند و از سوى ديگر مصرف غذا دارد تدريجا (نوسازى ) و (تعويض ) خواهد شد.
بـنـابـرايـن يـك آدم هـفـتاد ساله احتمالا ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است روى اين حـسـاب اگـر هـمـانـنـد مـاديـهـا انـسـان را هـمـان جـسم و دستگاه هاى مغزى و عصبى و خواص فـيـزيـكـوشـيـمـيـائى آن بـدانـيـم بـايـد ايـن (مـن ) در 70 سـال ده بـار عـوض شـده بـاشـد و همان شخص سابق نباشد در حالى كه هيچ وجدانى اين سخن را نخواهد پذيرفت.
از اينجا روشن مى شود كه غير از اجزاى مادى، يك حقيقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد كـه هـمـانـنـد اجـزاى مـادى تـعـويـض نـمـى شـود و اسـاس وجـود، را هـمـان تشكيل مى دهد و عامل وحدت شخصيت ما همان است.
پرهيز از يك اشتباه
بـعـضـى تـصـور مـى كـنـنـد سـلولهاى مغزى عوض نمى شوند و مى گويند: در كتابهاى فـيـزيولوژى خوانده ايم كه تعداد سلولهاى مغزى از آغاز تا آخر عمر يكسان است، يعنى هـرگـز كـم و زيـاد نـمـى شـونـد، بـلكـه فـقـط بـزرگ مـى شـونـد، امـا تـوليـد مـثـل نـمـى كـنـنـد، و بـه هـمـيـن جـهـت اگـر ضـايـعـه اى بـراى آنـهـا پـيـش بـيـايـد قـابـل تـرمـيم نيستند، بنابراين ما يك واحد ثابت در مجموع بدن داريم كه همان سلولهاى مغزى است، و اين حافظ وحدت شخصيت ماست.
اما اين اشتباه بزرگى است، زيرا آنها كه اين سخن را مى گويند، دو مساله را با يكديگر اشـتـبـاه كـرده انـد، آنـچـه در عـلم امـروز ثـابت شده اين است كه سلولهاى مغزى از آغاز تا پـايـان عـمـر از نـظـر تـعـداد ثـابـت اسـت، و كـم و زيـاد نـمـى شـود. نـه ايـنـكـه ذرات تـشـكـيـل دهـنده اين سلولها تعويض نمى گردند، زيرا همانطور كه گفتيم سلولهاى بدن دائمـا غـذا دريافت مى كنند و نيز تدريجا ذرات كهنه را از دست مى دهند، درست همانند كسى هـستند كه دائما از يك طرف دريافت و از طرف ديگر پرداخت دارد، مسلما سرمايه چنين كسى تـدريـجـا عـوض خـواهـد شـد اگر چه مقدار آن عوض نشود، همانند همان استخر آبى كه از يكسو آب به آن مى ريزد و از سوى ديگر آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى محتويات آن به كلى تعويض مى گردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است.
(در كـتـابـهـاى فيزيولوژى نيز به اين مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به كتاب هـورمـونـهـا صـفـحـه 11 و كتاب فيزيولوژى حيوانى تاليف دكتر محمود بهزاد و همكاران صـفـحـه 32 مـراجـعـه شـود) بـنـابـراين سلولهاى مغزى نيز ثابت نيستند و همانند ساير سلولها عوض مى شوند.
3 - عدم انطباق بزرگ و كوچك
فرض كنيد كنار درياى زيبائى نشسته ايم چند قايق كوچك و يك كشتى عظيم روى امواج آب در حـركـتـنـد، آفـتاب را مى بينيم كه از يكسو غروب مى كند و ماه را مى بينيم كه از سوى ديگر در حال طلوع كردن است.
مـرغـهاى زيباى دريائى دائما روى آب مى نشينند و برمى خيزند، در يك سمت، كوه عظيمى سر به آسمان كشيده است.
اكـنـون، لحـظاتى چشم خود را مى بنديم و آنچه را ديده ايم در ذهن خود مجسم مى نمائيم: كوه با همان عظمت، دريا با همان وسعت، و كشتى عظيم با همان بزرگى كه دارد در ذهن ما مجسم مى شوند، يعنى همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما يا در درون روح ما وجود دارند.
حالا اين سؤ ال پيش مى آيد كه جاى اين نقشه بزرگ كجا است ؟ آيا سلولهاى فوق العاده كوچك مغزى مى توانند چنين نقشه عظيمى را در خود بپذيرند؟ مسلما نه، بنابراين بايد ما داراى بـخـش ديـگـرى از وجود باشيم كه مافوق اين ماده جسمانى است و آن قدر وسيع است كه تمام اين نقشه ها را در خود جاى مى دهد.
آيا نقشه يك عمارت 500 مترى را مى توان روى يك زمين چند ميليمترى پياده كرد؟
مـسـلمـا پـاسخ اين سؤ ال منفى است، چون يك موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود منطبق بر موجود كوچكى نمى شود، لازمه انطباق اين است كه يا مساوى آن باشد يا كوچكتر از آن كه بتواند روى آن پياده شود.
بـا ايـنـحـال چـگـونـه مـا مى توانيم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلولهاى كوچك مغزى خود جاى دهيم ؟
مـا مـى تـوانـيم كره زمين را با همان كمربند چهل ميليون متريش در ذهن ترسيم كنيم، ما مى توانيم كره خورشيد را كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه
از كـره زمـيـن بـزرگـتـر اسـت و هـمـچـنـيـن كـهـكشانهائى را كه ميليونها بار از خورشيد ما وسـيـعـتـرند همه را در فكر خود مجسم كنيم، اين نقشه ها اگر بخواهند در سلولهاى كوچك مـغـزى مـا پـيـاده شـونـد طـبق قانون عدم انطباق بزرگ بر كوچك امكان پذير نيست، پس بـايد به وجودى مافوق اين جسم اعتراف كنيم كه مركز پذيرش اين نقشه هاى بزرگ مى باشد.
يك سؤ ال لازم
مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود، نـقـشـه هـاى ذهـنـى مـا، همانند (ميكروفيلمها) و يا (نقشه هاى جـغـرافيائى ) است كه در كنار آن يك عدد كسرى نوشته شده مانند: 1000000 / 1 و يا 100000000 / 1 كـه مـقياس كوچك شدن آن را نشان مى دهد و به ما مى فهماند كه بايد ايـن نـقـشـه را به همان نسبت بزرگ كنيم تا نقشه واقعى به دست آيد، و نيز بسيار ديده ايـم عـكسى از كشتى غولپيكرى گرفته شده كه نمى تواند به تنهائى عظمت آن كشتى را نـشـان بـدهـد، و لذا قـبـل از گرفتن عكس براى نشان دادن عظمت آن انسانى را در عرشه كشتى قرار مى دهند و عكس آن دو را با هم مى گيرند تا با مقايسه عظمت كشتى روشن شود.
نـقـشه هاى ذهنى ما نيز تصويرهاى بسيار كوچكى هستند كه با مقياسهاى معينى كوچك شده انـد بـه هـنـگـامـى كه به همان نسبت، آنها را بزرگ كنيم نقشه واقعى به دست مى آيد، و مسلما اين نقشه هاى كوچك مى تواند به نوعى در سلولهاى مغزى ما جاى گيرد (دقت كنيد).
پاسخ:
مساله مهم اينجا است كه ميكروفيلمها را معمولا يا به وسيله پروژكتورها بزرگ مى كنند و روى پـرده اى مـنعكس مى نمايند يا در نقشه هاى جغرافيائى عددى كه زير آن نوشته شده است به ما كمك مى كند كه نقشه را در آن عدد ضرب
كـنـيـم و نـقـشـه بـزرگ واقـعـى را در ذهـن خـود مـنـعـكـس نـمـائيـم، حـالا ايـن سـؤ ال پـيـش مى آيد كه آن پرده بزرگى كه ميكروفيلمهاى ذهنى ما روى آن به صورت عظيم منعكس مى گردد كجا است.
آيا اين پرده بزرگ همان سلولهاى مغزى هستند؟ قطعا نه. و آن نقشه جغرافيائى كوچك را كه ما در عدد بزرگ ضرب مى كنيم و تبديل به نقشه عظيمى مى نمائيم، مسلما محلى لازم دارد، آيا مى تواند سلولهاى كوچك مغزى باشد.
بـه عـبـارت روشنتر: در مثال ميكروفيلم و نقشه جغرافيائى آنچه در خارج وجود دارد، همان فـيـلمـهـا و نـقـشـه هاى كوچك هستند، ولى در نقشه هاى ذهنى ما اين نقشه ها درست به اندازه وجـود خـارجـى آنـهـا مـى بـاشـنـد و قـطـعـا مـحلى لازم دارند به اندازه خودشان و مى دانيم سلولهاى مغزى كوچكتر از آن است كه بتواند آنها را با آن عظمت منعكس سازد.
كـوتـاه سـخن اينكه: ما اين نقشه هاى ذهنى را با همان بزرگى كه در خارج دارند تصور مـى كـنـيم و اين تصور عظيم نمى تواند در سلول كوچكى منعكس گردد، بنابراين نيازمند به محلى است و از اينجا به وجود حقيقى مافوق اين سلولها پى مى بريم.
4 - پديده هاى روحى با كيفيات مادى همانند نيستند
دليـل ديـگـرى كه مى تواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد اين است كـه: در پديده هاى روحى خواص و كيفيتهائى مى بينيم كه با خواص و كيفيتهاى موجودات مادى هيچ گونه شباهت ندارند، زيرا:
اولا: موجودات (زمان ) مى خواهند و جنبه تدريجى دارند.
ثانيا با گذشت زمان فرسوده مى شوند.
ثالثا قابل تجزيه به اجزاء متعددى هستند.
ولى پـديـده هـاى ذهـنـى داراى ايـن خواص و آثار نيستند، ما مى توانيم جهانى همانند جهان فـعـلى در ذهـن خـود تـرسـيم كنيم، بى آنكه احتياج به گذشت زمان و جنبه هاى تدريجى داشته باشد.
از اين گذشته صحنه هائى كه مثلا از زمان كودكى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه كـهـنـه مـى شـود و نـه فـرسـوده، و همان شكل خود را حفظ كرده است، ممكن است مغز انسان فـرسـوده شـود ولى بـا فـرسـوده شـدن مـغـز خـانـه اى كـه نـقـشـه اش از بـيـسـت سـال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمى گردد و از يكنوع ثبات كه خاصيت جهان ماوراى ماده است برخوردار است.
روح ما نسبت به نقشها و عكسها خلاقيت عجيبى دارد و در يك آن مى توانيم بدون هيچ مقدمه اى هـر گـونـه نـقشى را در ذهن ترسيم كنيم، كرات آسمانى، كهكشانها و يا موجودات زمينى دريـاهـا و كوهها و مانند آن، اين خاصيت يك موجود مادى نيست، بلكه نشانه موجودى مافوق مادى است.
بـه عـلاوه مـا مـى دانـيـم مـثـلا 2 + 2 4 شـكـى نـيـسـت كـه طـرفين اين معادله را مى توانيم تـجـزيهكـنيم يعنى عدد دو را تجزيه نمائيم، و يا عدد چهار را، ولى اين برابرى را هـرگـز نـمـىتــوانـيـم تـجزيه كنيم و بگوئيم برابرى دو نيم دارد و هر نيمى غـيـر از نـيـم ديـگـر اسـت،بـرابـرى يـك مـفـهـوم غـيـر قـابـل تـجـزيـه اسـت يـا وجـود دارد و يـا وجـود ندارد هرگز نمى توانآن را دو نيم كرد.
بـنـابـرايـن، ايـن گـونـه مـفـاهـيـم ذهـنـى قـابـل تـجـزيـه نـيـسـتـنـد و بـه هـمـيـن دليـل نـمـى تـوانـنـد مـادى بـاشـنـد زيـرا اگـر مـادى بـودنـد قـابـل تـجزيه بودند و باز به همين دليل روح ما كه مركز چنين مفاهيم غير مادى است نمى تواند مادى بوده باشد بنابراين مافوق ماده است (دقت كنيد).
آيه (86) و (87) و ترجمه
( و لئن شئنا لنذهبن بالذى اوحينا اليك ثم لا تجد لك به علينا وكيلا ) (86)( الا رحمة من ربك ان فضله كان عليك كبيرا ) (87)
ترجمه:
86 - و اگـر بـخـواهـيم آنچه را بر تو وحى فرستاديم از تو مى گيريم سپس كسى را نمى يابى كه از تو دفاع كند.
87 - مـگـر رحـمـت پـروردگـارت (شـامـل حـالت گـردد) كـه فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است.
تفسير:
آنچه دارى از بركت رحمت او است!
در آيات گذشته سخن از قرآن بود، دو آيه مورد بحث نيز در همين زمينه سخن مى گويد.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (مـا اگـر بـخـواهيم آنچه را بر تو وحى فرستاده ايم از تو مى گيريم )( و لئن شئنا لنذهبن بالذى اوحينا اليك ) .
(سـپـس كـسـى را نـمـى يابى كه از تو دفاع كند) و آن را از ما باز پس گيرد( ثم لا تجد لك به علينا وكيلا )
پس اين مائيم كه اين علوم را به تو بخشيده ايم تا رهبر و هادى مردم باشى، و اين مائيم كـه هـر گـاه صـلاح بـدانـيـم از تـو بـاز پـس مـى گـيـريم، و هيچكس را در اين رابطه دخل و تصرفى نيست!
در پـيـونـد ايـن آيـات بـا آيـه قـبـل، عـلاوه بـر آنـچـه گـفـتـه شـد ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه در آخرين جمله بحث گذشته خوانديم (تنها بهره اندكى از علم و دانش به شما داده شده است ).
و در آيات مورد بحث مى خوانيم كه خداوند حتى بهره اى را كه از علم و دانش به پيامبرش داده است مى تواند باز پس بگيرد، پس همه چيز شما حتى علم و آگاهيتان از سوى او است.
آيـه بـعـد كـه بـه صـورت استثناء آمده است مى گويد (اگر ما اين علم و دانش را از تو نمى گيريم رحمت پروردگار تو است )( الا رحمة من ربك ) .
رحـمـتـى است براى هدايت و نجات خودت و رحمتى است براى هدايت و نجات جهان بشريت و اين رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرينش است.
آن خـدائى كـه بـه مـقـتـضـاى رحـمـت عـام و خـاصـش، انسانها را آفريد و لباس هستى كه بـرتـريـن لبـاس تـكامل است در اندامشان پوشانيد، همان خدا براى پيمودن اين راه، به مقتضاى رحمتش، به آنها كمك مى كند، رهبرانى آگاه و معصوم، خستگى ناپذير و دلسوز، و مـهـربان و پراستقامت براى هدايتشان مبعوث مى نمايد، همين رحمت است كه ايجاب مى كند هرگز روى زمين از حجت الهى خالى نماند.
و در پـايـان آيـه بـه عـنـوان تـاكـيـد، يـا بـه عـنـوان بـيـان دليـل بـر جـمـله سـابـق مى گويد: (فضل پروردگار بر تو بزرگ بوده است )( ان فضله كان عليك كبيرا ) .
وجود زمينه اين فضل در دل تو كه با آب عبادت و تهذيب نفس و جهاد آبيارى شده از يكسو، و نـيـاز مـبـرم بـنـدگـان بـه چـنـيـن رهـبـرى از سـوئى ديـگـر، ايـجـاب كـرده اسـت كـه فضل خدا بر تو فوق العاده زياد باشد:
درهـاى علم را به روى تو بگشايد، از اسرار هدايت انسان آگاهت سازد، و از خطاها محفوظت دارد، تا الگو و اسوه اى براى همه انسانها تا پايان جهان باشى.
ضـمـنـا ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه جـمـله اسـتـثـنـائيـه فـوق بـا آنـچـه در آيـه قـبـل آمـده اسـت ارتـبـاط دارد، و مـفـهـوم مـستثنى و مستثنى منه چنين است (اگر ما بخواهيم مى تـوانـيـم ايـن وحـى را كه بر تو فرستاده ايم بگيريم ولى چنين نمى كنيم چرا كه رحمت الهى شامل حال تو و مردم است ).
روشـن اسـت كـه ايـن گونه استثناها دليل بر اين نيست كه ممكن است خداوند عملا روزى اين رحمت را از پيامبرش بگيرد، بلكه دليل بر آنست كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـيز چيزى از خود ندارد، علم و دانش و وحى آسمانى او همه از ناحيه خدا و بسته به مشيت او است.
آيه (88) و (89) و ترجمه
( قـل لئن اجـتـمـعـت الانـس و الجـن عـلى ان يـاتـوا بـمثل هذا القران لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا ) (88)( و لقد صرفنا للناس فى هذا القران من كل مثل فابى اكثر الناس الا كفورا ) (89)
ترجمه:
88 - بـگو اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آنرا نخواهند آورد هر چند يكديگر را در اين كار كمك كنند.
89 - ما در اين قرآن براى مردم از هر چيز نمونه اى آورديم (و همه معارف در آن جمع است ) اما اكثر مردم (در برابر آن ) جز انكار حق، كارى ندارند.
تفسير:
هيچگاه همانند قرآن را نخواهيد آورد
با توجه به اينكه آيات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است، پيوند آيه مورد بحث كه با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى گويد با آنها نياز به گفتگو ندارد.
بـه عـلاوه در آيات آينده بحث مشروحى پيرامون بهانه جوئيهاى مشركان در زمينه اعجاز و طـلب مـعـجزات گوناگون آمده است، آيه مورد بحث در حقيقت مقدمه اى است براى بحث آينده تا به اين بهانه جويان نشان دهد كه عالى ترين و زنده ترين سند حقانيت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه به صورت يك معجزه جاودانى هميشه در تاريخ مى درخشد همين قرآن است و با وجود اين قرآن، بهانه جوئيها بيجا است!
بـعـضـى نـيـز خواسته اند پيوند اين آيه را با آيات گذشته از نظر مقايسه اسرار آميز بـودن روح بـا اسـرار آمـيـز بـودن قـرآن بـيـان كـنند ولى پيوندى را كه در بالا گفتيم روشنتر به نظر مى رسد.
به هر حال خدا روى سخن را در اينجا به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گـويـد: (بـه آنـهـا بگو اگر تمام انسانها و پريان اجتماع و اتفاق كنند تا همانند اين قـرآن را بـيـاورنـد قـادر نـخـواهـنـد بـود هـر چـنـد يـكـديـگـر را مـعـاضـدت و كـمك كنند)( قـل لئن اجـتـمـعـت الانـس و الجن على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا ) .
ايـن آيـه بـا صـراحـت تـمـام، هـمـه جـهانيان را اعم از كوچك و بزرگ، عرب و غير عرب، انـسانها و حتى موجودات عاقل غير انسانى، دانشمندان، فلاسفه، ادباء، مورخان، نوابغ و غـيـر نـوابـغ، خـلاصـه هـمه را بدون استثناء دعوت به مقابله با قرآن كرده است و مى گـويـد اگـر فـكـر مـى كـنـيد قرآن سخن خدا نيست و ساخته مغز بشر است، شما هم انسان هـسـتـيـد، هـمـانند آن را بياوريد و هر گاه بعد از تلاش و كوشش همگانى، خود را ناتوان يافتيد، اين بهترين دليل بر معجزه بودن قرآن است.
ايـن دعـوت بـه مـقـابـله كـه در اصـطـلاح علماء عقائد، (تحدى ) ناميده مى شود يكى از اركـان هـر مـعـجـزه اسـت، و هـر جـا چـنـين تعبيرى به ميان آمد به روشنى مى فهميم كه آن موضوع، از معجزات است.
در اين آيه چند نكته جلب توجه مى كند:
1 - قـبـل از هـر چـيـز عـمـومـى بـودن دعـوت بـه تـحـدى كـه هـمـه انـسـانـهـا و مـوجـودات عاقل ديگر را فرا مى گيرد.
2 - جاودانى بودن دعوت نكته ديگر است، زيرا هيچگونه قيدى از نظر زمان در آن نيست و به اين ترتيب اين ندا و دعوت همانگونه كه در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده است، امروز هم هست، فردا نيز خواهد بود.
3 - تعبير به اجتماع، اشاره به مساله همكارى و همفكرى و تعاون و تعاضد است كه مسلما بازده كار انسانها را صدها يا هزاران برابر مى كند.
4 - جـمـله( و لو كـان بـعـضهم لبعض ظهيرا ) (هر چند بعضى، بعض ديگر را يارى و كـمـك كـنـند) تاءكيد مجددى است روى مساءله همفكرى و تعاون، و ضمنا اشاره سربسته اى است به اهميت و تاثير اين كار در پيشبرد هدفها.
5 - تعبير به (مثل هذا القرآن ) تعبير جامعى است كه شباهت و همانندى را در تمام زمينه هـا مـى رسـانـد، يـعـنـى مـثـل آن از نـظـر فـصـاحـت، مـثـل آن از نـظـر مـحـتـوى و مثل آن از نظر انسان سازى، بحثهاى علمى، قانونهاى حياتبخش اجتماعى، تاريخ خالى از خرافات، پيشگوئيهاى مربوط به آينده و امثال آن.
6 - دعـوت از هـمـه انـسـانها دليل بر اين است كه در مساله اعجاز تنها جنبه الفاظ قرآن و فصاحت و بلاغت مطرح نيست، چرا كه اگر چنين بود دعوت از ناآشنايان به زبان عربى بى فايده بود.
7 - يـك مـعـجزه گويا و رسا آنست كه آورنده آن مخالفان را نه تنها دعوت به مقابله كند بـلكـه آنها را با وسائل مختلف به اين كار تحريك و تشويق نموده، و به اصطلاح بر سـر غـيـرت آورد، تـا آنـچـه را در توان دارند به كار گيرند، سپس كه عجز آنها نمايان شد، عمق و عظمت اعجاز روشن گردد.
در آيه مورد بحث اين موضوع كاملا عملى شده است، زيرا از يكسو پاى همه انسانها را به مـيـان كـشـيـده، و بـا تـصـريـح بـه ناتوانى آنها طى جمله (لا ياتون بمثله ) آنها را برانگيخته و با جمله( و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا ) تحريك بيشترى نموده است.
آيه بعد در واقع بيان يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن يعنى (جامعيت )
آن اسـت، مـى گـويـد: (مـا بـراى مردم در اين قرآن از هر نمونه اى از انواع معارف بيان كـرديـم )( و لقـد صـرفـنـا للنـاس فـى هـذا القـرآن مـن كل مثل ) .
(ولى بـا ايـن حـال اكـثـر مـردم جـاهـل و نـادان جـز انـكـار حـق، و نـاديـده گـرفـتـن دلائل هدايت، عكس العملى نشان ندادند)( فابى اكثر الناس الا كفورا )
(صـرفـنـا) از مـاده (تـصـريـف ) بـه مـعـنـى تـغـيـيـر، يـا تبديل و از حالى به حالى كردن آمده است.
(كفور) به معنى انكار حق است.
براستى اين تنوع محتويات قرآن، آن هم از انسانى درس نخوانده، عجيب است، چرا كه در ايـن كتاب آسمانى، هم دلائل متين عقلى با ريزه كاريهاى مخصوصش در زمينه عقائد آمده، و هـم بـيـان احـكـام مـتـيـن و اسـتـوار بر اساس نيازمنديهاى بشر در همه زمينه ها، هم بحثهاى تـاريـخـى قـرآن در نـوع خـود بـى نـظير، هيجان انگيز، بيدارگر، دلچسب، تكان دهنده و خالى از هر گونه خرافه است.
و هم مباحث اخلاقيش كه با دلهاى آماده همان كار را مى كند كه باران بهار با زمينهاى مرده!
مـسـائل عـلمـى كـه در قـرآن مـطـرح شـده، پـرده از روى حـقـايـقـى بـرمـى دارد كـه حداقل در آن زمان براى هيچ دانشمند شناخته نشده بود.
خلاصه قرآن در هر وادى گام مى نهد، عاليترين نمونه را ارائه مى دهد.
آيـا با توجه به اينكه معلومات انسان محدود است (همانگونه كه در آيات گذشته به آن اشـاره شـده، مخصوصا با توجه به اينكه پيامبر اسلام در محيطى پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشرى آن زمان نيز خبرى نبود، آيا وجود اينهمه محتواى متنوع در زمـيـنـه هـاى تـوحـيـدى و اخـلاقـى و اجـتـمـاعـى و سـيـاسـى و نـظـامـى دليل بر اين نيست كه از مغز انسان تراوش نكرده بلكه از ناحيه خدا است ).
و به همين دليل اگر جن و انس جمع شوند كه همانند آنرا بياورند قادر نخواهند بود.
فـرض كـنـيـم تـمـام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة المعارفى تـنـظـيـم كنند و آن را در قالب بهترين عبارات بريزند ممكن است اين مجموعه براى امروز جـامـعـيـت داشـتـه باشد اما مسلما براى پنجاه سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است بلكه آثار كهنگى از آن مى بارد.
در حالى كه قرآن در هر عصر و زمانى كه خوانده مى شود - مخصوصا در عصر ما - آنچنان اسـت كـه گـوئى (امـروز) و (بـراى امـروز) نازل شده و هيچ اثرى از گذشت زمان در آن ديده نمى شود.
آيه (90) تا (93) و ترجمه
( و قالوا لن نومن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا ) (90)( او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا ) (91)( او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا او تاتى بالله و الملائكة قبيلا ) (92)( او يـكـون لك بـيـت مـن زخـرف او تـرقـى فـى السـمـاء و لن نـومـن لرقـيـك حـتـى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا ) (93)
ترجمه:
90 - و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه چشمه اى از اين سرزمين (خشك و سوزان ) براى ما خارج سازى!
91 - يـا بـاغـى از نـخـل و انـگـور در اخـتـيـار تو باشد و نهرها در لابلاى آن به جريان اندازى.
92 - يـا قـطـعـات (سنگهاى ) آسمان را آنچنان كه مى پندارى - بر سر ما فرود آرى: يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى!!
93 - يا خانه اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى، يا به آسمان بالا روى، حتى به آسـمـان رفـتـنـت ايـمـان نـمـى آوريـم مـگـر آنـكـه نـامـه اى بـر مـا نازل كنى كه آنرا بخوانيم!!
بـگـو مـنـزه است پروردگارم (از اين سخنان بى ارزش ) مگر من جز بشرى هستم فرستاده خدا؟!
شاءن نزول:
در روايـات اسـلامـى و هـمچنين كلمات مفسران معروف شاءن نزولى با عبارات مختلف براى آيات فوق نقل شده است كه خلاصه اش چنين است:
(گـروهـى از مـشـركـان مـكـه كـه (وليـد بـن مـغـيـرة ) و (ابوجهل ) در جمع آنها بودند در كنار خانه كعبه اجتماع كردند و با يكديگر پيرامون كـار پـيـامبر سخن گفتند، سرانجام چنين نتيجه گرفتند كه بايد كسى را به سراغ محمد فـرسـتـاد و بـه او پـيـغام داد كه اشراف قريش، طائفه تو، اجتماع كرده اند و آماده سخن گفتن با تواند، نزد ما بيا.
پـيامبر به اميد اينكه شايد نور ايمان در قلب آنها درخشيدن گرفته است و آماده پذيرش حق شده اند فورا به سراغ آنها شتافت.
اما با اين سخنان روبرو شد:
اى مـحـمد! ما تو را براى اتمام حجت به اينجا خوانديم، ما سراغ نداريم كسى به قوم و طـائفـه خـود ايـنـقدر كه تو آزار رسانده اى آزار رسانده باشد: خدايان ما را دشنام دادى، بر آئين ما خرده گرفتى، عقلاى ما را سفيه خواندى، در ميان جمع تخم نفاق افشاندى.
بگو ببينيم درد تو چيست ؟!
پول مى خواهى ؟ آنقدر به تو مى دهيم كه بى نياز شوى!
مقام مى خواهى ؟ منصب بزرگى به تو خواهيم داد!
بـيـمـار هستى ؟ (و كسالت روانى دارى ؟) ما بهترين طبيبان را براى معالجه تو دعوت مى كنيم!.
پيامبر فرمود: هيچيك از اين مسائل نيست خداوند مرا به سوى شما فرستاده و كتاب آسمانى بر من نازل كرده اگر آن را بپذيريد به نفع شما در دنيا و آخرت خواهد بود و اگر نپذيريد صبر مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.
گفتند بسيار خوب، حال كه چنين مى گوئى هيچ شهرى تنگتر از شهر ما نيست (اطراف مكه را كوههاى نزديك به هم فرا گرفته، از پروردگارت بخواه اين كوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب همچون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب و علف جارى سازد.
و نـيـز از او بـخـواه نـيـاكان ما را زنده كند و حتما (قصى بن كلاب ) بايد در ميان آنها بـاشد چرا كه پيرمرد راستگوئى است! تا ما از آنها بپرسيم آنچه را تو مى گوئى حق است يا باطل ؟!:
پيامبر با بى اعتنائى فرمود: من مامور به اين كارها نيستم.
گـفـتند اگر چنين نمى كنى لااقل از خدايت بخواه كه فرشته اى بفرستد و تو را تصديق كند، و براى ما باغها و گنجها و قصرها از طلا قرار دهد!
فـرمـود: به اين امور هم مبعوث نشده ام، من دعوتى از ناحيه خدا دارم اگر مى پذيريد چه بهتر و الا خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.
گـفـتـنـد پـس قـطـعـاتى از سنگهاى آسمانى را - آنگونه كه گمان مى كنى خدايت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بيفكند - بر ما فرود آر!
فرمود: اين مربوط به خدا است اگر بخواهد مى كند.
يـكـى از آن مـيان صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمى آوريم، هنگامى ايمان خواهيم آورد كه خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى!
پيامبر (هنگامى كه اين لاطائلات را شنيد) از جا برخاست تا آن مجلس را ترك كند بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حركت كردند و گفتند:
اى مـحـمـد قـوم تـو هـر پيشنهادى كردند قبول نكردى، سپس امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى، سرانجام از تو خواستند عذابى را كـه تـهـديـدشـان بـه آن مـى كـنـى بـر سرشان فرود آرى آنرا هم انجام ندادى، به خدا سـوگـنـد هـرگـز بـه تـو ايـمـان نـخـواهـيـم آورد تـا نـردبـانى به آسمان قرار دهى و مـقابل چشم ما از آن بالا روى، و چند نفر از ملائكه را پس از بازگشت با خود بياورى! و نامه اى در دست داشته باشى كه گواهى بر صدق دعوتت دهد!.
ابـو جـهـل گـفت (ولش كنيد) او جز دشنام به بتها و نياكان ما كار ديگرى بلد نيست!، و من با خدا عهد كرده ام صخره اى بردارم و هنگامى كه سجده كرد بر مغز او بكوبم!!
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حالى كه قلبش را هاله اى از اندوه و غم به خاطر جهل و لجاجت و استكبار اين قوم فرا گرفته بود از نزد آنها بازگشت...
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و به گفتگوهاى آنها پاسخ داد.
تفسير:
بهانه هاى رنگارنگ!
پـس از بـيـان عـظـمـت و اعـجـاز قـرآن در آيـات گذشته، در آيات مورد بحث به قسمتى از بهانه جوئيهائى مشركان اشاره مى كند.
بهانه جوئيهائى كه نشان مى دهد موضع اين دسته از كفار در برابر دعوت حيات آفرين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جز لجاجت و عناد و طغيان و استكبار نبوده چرا كه در بـرابـر پـيشنهاد منطقى پيغمبر و سند زنده اى كه همراه داشته چه درخواستهاى نامعقولى كه نمى كردند.
اين درخواستها در آيات فوق در شش قسمت بيان شده است:
1 - نـخست مى گويد: (و آنها گفتند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه از اين سـرزمـيـن چشمه پر آبى براى ما خارج كنى )!( و قالوا لن نؤ من لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا ) .
(فـجـور و تـفـجـير) به معنى شكافتن است اعم از شكافتن زمين به وسيله چشمه ها و يا شكافتن افق به وسيله نور صبحگاهان (البته تفجير مبالغه بيشترى نسبت به فجور را مى رساند).
(ينبوع ) از ماده (نبع ) محل جوشش آب است، بعضى گفته اند كه ينبوع چشمه آبى است كه هرگز خشك نمى شود.
2 -: يـا ايـنكه باغى از درختان خرما و انگور در اختيار تو باشد كه جويبارها و نهرها در لابـلاى درخـتـانـش بـه جـريـان انـدازى )!( او تـكـون لك جـنـة مـن نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا ) .
3 - (يا آسمان را آنچنان كه مى پندارى قطعه قطعه بر سر ما فرود آرى )( او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا ) .
4 -: (يـا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بياورى )( او تأتى بالله و الملائكة قبيلا ) .
(قـبـيـل ) گـاهـى بـه مـعـنـى كـفـيـل و ضـامـن تفسير شده، و گاه به معنى چيزى كه در مقابل انسان قرار مى گيرد و رو در روى او قرار داردبعضى نيز آن را جمع (قبيله ) به معنى جماعت دانسته اند.
طبق معنى اول تفسير آيه چنين مى شود: تو بايد خدا و فرشتگان را به عنوان ضامن صدق گفتارت بياورى.
و طبق معنى دوم چنين است: تو بايد خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى.
و امـا طـبق معنى سوم مفهوم آيه چنين است تو بايد خدا و فرشتگان را گروه، گروه نزد ما آورى!.
بايد توجه داشت كه اين مفاهيم سه گانه با هم منافات و تضادى ندارند، و ممكن است همه در مـفـهـوم آيـه جـمـع شـونـد، چـرا كه استعمال لفظ واحد در اكثر از معنى نزد ما هيچ مانع ندارد.
5 -: (يـا ايـنكه خانه اى از طلا داشته باشى، خانه اى پر نقش و نگار و زينتى ) (او يكون لك بيت من زخرف ).
(زخـرف ) در اصل به معنى زينت است، و از آنجا كه طلا يكى از فلزات معروف زينتى اسـت بـه آن زخـرف گـفـتـه مـى شـود خـانـه هـاى پر نقش و نگار را نيز (زخرف ) مى گويند، و همچنين سخنان پر آب و رنگ فريبنده را گفتار مزخرف مى نامند.
6 - (يـا بـه آسـمـان بـالا روى! ولى هرگز تنها به آسمان بالا رفتنت ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه نامه اى همراه خود براى ما بياورى كه آن را بخوانيم )!
( او تـرقـى فـى السـمـاء و لن نـومـن لرقـيـك حـتـى تنزل علينا كتابا نقروه ) .
در پـايـان ايـن آيات مى خوانيم كه خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه در برابر اين پـيـشنهادهاى ضد و نقيض و بى پايه و گاهى مضحك بگو پاك و منزه است پروردگار من از اين اوهام )( قل سبحان ربى ) .
(آيـا مـن جـز انـسـانـى فـرسـتـاده خـدا بـيـشـتـرم )( هل كنت الا بشرا رسولا ) .
نكته ها:
1 - پاسخ پيامبر در برابر بهانه جويان
هـمـانـگـونـه كـه لحـن خـود آيـات فـوق، عـلاوه بـر شأن نزول، گواهى مـى دهد اين درخواستهاى عجيب و غريب مشركان هرگز از روح حقيقت جوئى سرچشمه نمى گرفت، بلكه آنها تمام هدفشان اين بود كه آئين بت پرستى و شرك كه پايه هاى
قـدرت رؤ ساى مكه را تشكيل مى داد همچنان بر جا بماند، و پيامبر اسلام را به هر وسيله ممكن است از ادامه راه توحيد بازدارند.
ولى پيامبر دو جواب منطقى و روشن در يك عبارت كوتاه به آنها داد.
نخست اينكه پروردگار منزه از اينگونه امور است، منزه است از اينكه تحت فرمان اين و آن قرار گيرد و تسليم پيشنهادهاى واهى و بى اساس سبك مغزان گردد (سبحان ربى ).
ديگر اينكه: قطع نظر از آنچه گذشت اصولا آوردن معجزات كار من نيست، من بشرى هستم هـمـچـون شـمـا، بـا ايـن تـفـاوت كـه رسـول خـدايـم، ارسـال مـعجزات كار او است، و به اراده و فرمان او انجام مى گيرد، من حتى حق ندارم پيش خـود چـنـيـن تـقـاضـائى كنم، او هر وقت لازم بداند براى اثبات صدق دعوت پيامبرش هر معجزه اى كه لازم باشد مى فرستد( هل كنت الا بشرا رسولا ) .
درسـت اسـت كـه ايـن دو پـاسـخ بـا هـم ارتـبـاط و پـيـونـد دارنـد، ولى در عـيـن حـال دو پـاسـخ محسوب مى شوند، يكى ضعف بشر را در برابر اين امر اثبات مى كند، و ديگرى منزه بودن خداى بشر را از قبول اينگونه معجزات اقتراحى.
اصـولا پـيـامـبـر يك خارق العاده گر نيست كه در جائى بنشيند و هر كسى از در وارد شود پيشنهاد اعجازى به ميل خود كند و اگر نپسنديدند پيشنهاد ديگرى مطرح نمايد، و خلاصه قـوانـيـن و سـنـن آفـريـنـش را بـه بـازى بـگـيـرد، و بـعـد از ايـنـهـمـه نـيـز اگـر مايل بود بپذيرد و اگر ميل مباركش اقتضا نكرد با بهانه اى شانه خالى كند.
وظـيـفـه پـيـامـبر اثبات ارتباط خود به خدا از طريق آوردن معجزه است، و هر گاه به قدر كافى معجزه نشان دهد ديگر هيچگونه وظيفه اى در اين رابطه ندارد.
او حـتـى زمـان نـزول مـعجزات را ممكن است نتواند پيش بينى كند و تنها در جائى از خداوند تقاضاى معجزه مى كند كه بداند خدا به اين امر راضى است.
2 - افكار محدود و تقاضاهاى نامعقول:
هـر كـس بـه انـدازه مـحـدوده فـكـر خـود سـخـن مـى گـويـد، و بـه هـمـيـن دليل سخنان هر كس نشانه ميزان سطح فكر او است.
افرادى كه جز به فكر مال و مقام نيستند چنين مى پندارند هر كس سخنى مى گويد نيز در همين رابطه است.
بـه هـمـيـن جهت اشراف كوته فكر قريش گاه به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پـيـشـنـهـاد مال مى كردند، و گاه مقام، تا دست از دعوتش بردارد، آنها روح پهناور پيامبر را با پيمانه بسيار كوچك انديشه خود اندازه گيرى مى كردند.
آنـهـا حـتـى فـكـر مـى كـردنـد اگـر تـلاش كـسـى بـراى مـال و مـقـام نـبـاشـد حـتـما ديوانه است و شق چهارمى ندارد! و لذا گفتند اگر نه اين را مى خواهى نه آن را شق سوم را بپذير اجازه بده براى درمان تو از اطباء دعوت كنيم!
آنها همچون كسى كه در يك اطاقك بسيار كوچك زندانى باشد و چشمش به آسمان پهناور و آفتاب درخشنده و اينهمه كوه و دريا و صحرا نيفتاده تا پى به عظمت عالم هستى ببرد مى خواستند روح ناپيدا كرانه پيامبر را با مقياسهاى خود بسنجند.
از ايـن گـذشـته ببينيم آنها چه چيز از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خواستند كـه در اسـلام نـبـود، آنـهـا زمـيـنـهـاى آبـاد چـشـمـه هـاى پـر آب، بـاغـهـاى نخل و انگور، و خانه هاى مرفه تقاضا مى كردند، و مى دانيم كه اسلام در مسير پيشرفت خـود آنچنان تمدن شكوفائى به وجود آورد كه امكان همه گونه پيشرفت اقتصادى در آن بـود، و ديـديـم كـه مـسلمانها در پرتو همين برنامه قرآن بسيار فراتر از آن رفتند كه مشركان عرب با فكر ناقصشان طالب آن بودند.
آنـها اگر چشم حقيقت بينى داشتند هم پيشرفتهاى معنوى را در اين آئين پرشكوه مى ديدند، و هم پيروزيهاى مادى را، چرا كه قرآن ضامن سعادت انسان در هر دو زمينه است.
بـگـذريم از پيشنهادهاى كودكانه يا احمقانه آنها مانند اينكه اگر راست مى گوئى عذاب الهى را بر ما بفرست و قطعات سنگهاى آسمانى را بر سر و مغز ما فرود آور!.
يـا ايـنـكـه نـردبـانـى بـگذار و به آسمان صعود كن و از آنجا نامه فدايت شوم براى ما بياور!
و يا اينكه خدا و فرشتگان را دسته جمعى نزد ما احضار كن.
حتى پيشنهاد نكردند ما را نزد او ببر، چه جهل و غرور و تكبرى اين انسان بى مغز دارد؟!
3 - دستاويز ديگر براى نفى اعجاز
بـا ايـنـكـه مـفـهـوم آيـات فـوق پـيـچـيده نيست، و معلوم است كه مشركان (مكه ) چگونه تقاضائى از پيامبر اسلام داشتند، و برخورد منفى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـا آنـهـا بـه چـه دليـل بـوده اسـت، ولى بـا ايـنـحـال بـاز مـشاهده مى كنيم كه اين آيات دستاويزى براى بهانه جويان عصر ما كه بعضا اصرار در نفى هر گونه معجزه براى پيامبر اسلام دارند شده است.
آنـهـا ايـن آيـات را روشـنترين آياتى مى شمرند كه نفى اعجاز از پيامبر مى كند، چرا كه مـخالفان شش نوع معجزه مختلف از زمين و آسمان، مفيد و حياتبخش و يا مرگ آفرين، از او خـواستند، ولى او زير بار هيچكدام از آنها نرفت، تنها جوابش اين بود: (منزه است خداى من، مگر من جز بشرى كه فرستاده خدايم هستم )؟!
امـا اگـر اين بهانه جويان عصر ما همچون دوستان بهانه جويشان در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـبـاشـنـد، پاسخشان در همين آيات به روشنى بيان شده است، زيرا:
1 - بـعـضـى از ايـن درخـواسـتـهـاى شـشـگـانـه اصـولا درخـواسـتـى مـضـحـك و نامعقول
بوده است، مانند احضار كردن خداوند و فرشتگان. و يا نامه مخصوص از آسمان لابد به نام و نشان آنها آوردن!
بـعـضى ديگر اقتراحى بوده كه اگر عملى مى شد اثرى از تقاضاكنندگان باقى نمى ماند تا ايمان بياورند يا نياورند (مانند نازل شدن سنگهاى آسمانى بر سر آنها).
بـقـيـه پـيـشـنـهـادهـاى آنـان در داشـتـن يـك زنـدگـى مـرفـه و كـامـلا تـجـمـلاتـى بـا مال و ثروت فراوان خلاصه مى شده است در حالى كه مى دانيم پيامبران براى چنين كارى نيامده اند.
و اگـر فـرض كنيم بعضى از اينها هيچيك از اين اشكالات را نداشته مى دانيم صرفا به مـنـظـور بـهـانـه جوئى بوده است، به قرينه بخشهاى ديگر اين آيات و مى دانيم وظيفه پيامبر اين نيست كه در مقابل پيشنهادات بهانه جويان تسليم گردد، بلكه وظيفه او ارائه معجزه است به مقدارى كه صدق دعوت او ثابت شود، و بيش از اين چيزى بر او نيست.
2 - پاره اى از اين تعبيرات خود اين آيات با صراحت مى گويد كه اين درخواست كنندگان تـا چـه انـدازه بـهـانه جو و لجوج بودند، آنها در حالى كه پيشنهاد صعود بر آسمان را به پيامبر مى كنند با صراحت مى گويند اگر به آسمان هم صعود كنى ما ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه نامه اى براى ما از آسمان با خود آورى.
اگـر بـه راسـتـى آنها تقاضاى معجزه داشتند، پس چرا مى گويند صعود بر آسمان نيز بـراى ما كافى نيست ؟ آيا قرينه اى از اين واضحتر براى غير منطقى بودن آنها پيدا مى شود؟
3 - از هـمـه ايـنـها گذشته ما مى دانيم كه معجزه كار خدا است نه كار پيامبر، در حالى كه لحـن سـخـن ايـن بـهـانـه جـويان به وضوح نشان مى دهد كه آنها معجزه را كار پيامبر مى دانستند، لذا تمام افعال را به شخص پيامبر نسبت مى دادند:
تو بايد اين زمين را بشكافى و نهرهاى آب در آن جارى كنى، تو بايد سنگهاى آسمان را بر سرمان فرود آورى، تو بايد خدا و فرشتگان را نزد ما ظاهر كنى!.
در حـالى كـه بـر پـيـامـبـر لازم است اين پندار را از مغز آنها بيرون كند و به آنها ثابت نـمـايد كه من نه خدا هستم، نه شريك خدا و اعجاز تنها كار او است، من بشرى هستم همانند انـسـانـهـاى ديـگـر بـا ايـن تـفـاوت كـه وحـى بـر مـن نازل مى شود. و آن مقدار كه از اعجاز نيز لازم بوده خودش در اختيارم گذارده است، بيش از ايـن كارى از دست من ساخته نيست، مخصوصا جمله (سبحان ربى ) گواهى است بر همين معنى چرا كه مقام پروردگار را از داشتن هر گونه شريك و شبيه پاك مى شمرد. بـه هـمـيـن دليـل بـا ايـنـكـه در قـرآن مـعـجـزات مـتـعـددى بـه عـيـسى نسبت داده شده است از قـبـيـل زنـده كـردن مـردگـان و شـفـاى بـيـمـاران غـيـر قـابـل عـلاج و يـا كـور مـادرزاد ولى بـا ايـنـحـال در تمام اين موارد كلمه (باذنى ) يا (بـاذن الله ) كـه آن را مـنـحـصـرا مـنـوط بـه فرمان پروردگار مى داند آمده است، تا روشن شود اين معجزات گر چه به دست مسيح ظاهر شده اما از خود او نبوده است بلكه همه به فرمان خدا بوده.
4 - وانـگـهـى كـدام عـقـل بـاور مـى كـنـد انـسانى دعوى پيامبرى نمايد و حتى خود را خاتم پيامبران بداند و براى انبياى گذشته در كتاب آسمانيش هر گونه معجزات ذكر كند ولى خودش از آوردن هر گونه معجزه سر باز زند؟! آيا مردم نخواهند گفت تو چگونه پيامبرى هستى كه نمى توانى هيچيك از معجزاتى را كه خودت براى ديگران قائلى بياورى ؟ تو مدعى هستى از همه آنها برترى و سرآمدى در حالى كه شاگرد آنها هم نخواهى شد. پيامبر در مقابل اينگونه سخنان چه مى توانست بگويد؟ و ايـن خـود نـشـانـه زنده اى است بر اينكه او در موقع لزوم معجزاتى عرضه كرده است، بـنـابـرايـن روشـن مـى شـود اگـر پـيامبر در اين آيات تسليم پيشنهادهاى آنها نشده حتما پـيـشـنـهـادهـاى بـى پـايه و بهانه جوئيهاى بى اساسى بوده است و گرنه در برابر پيشنهاد منطقى و معقول تسليم بوده است.
آيه (94) و (95) و ترجمه
( و ما منع الناس ان يومنوا اذ جاءهم الهدى الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا ) (94)( قل لو كان فى الارض ملئكة يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولا ) (95)
ترجمه:
94 - تنها چيزى كه مانع شد مردم بعد از آمدن هدايت ايمان بياورند، اين بود كه (از روى نـادانـى و بـيـخـبـرى ) گـفـتـنـد: آيـا خـداونـد بـشـرى را بـه عـنـوان رسول فرستاده است ؟!
95 - بـگـو (حـتـى ) اگـر در روى زمـين فرشتگانى (زندگى مى كردند و) با آرامش گام بـرمـى داشـتـنـد مـا از آسـمـان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان رسول بر آنها مى فرستاديم (چرا كه رهبر هر گروهى بايد از جنس خود آنان باشد).
تفسير:
بهانه همگونى!
در آيات گذشته سخن از بهانه جوئى مشركان در زمينه توحيد بود، و در آيات مورد بحث به بهانه همگونى اشاره كرده مى گويد:
(تنها چيزى كه مانع شد مردم بعد از آمدن هدايت ايمان بياورند اين بود كه مى گفتند آيا خـدا انسانى را به عنوان پيامبر برانگيخته )( و ما منع الناس ان يؤ منوا اذجاء هم الهدى الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا ) .
آيا باور كردنى است كه اين مقام والا و بسيار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟
آيا نبايد اين رسالت عظيم بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند. تا از عهده آن بـخـوبى برآيد، انسانى خاكى كجا و رسالت الهى كجا؟ افلاكيان شايسته اين مقامند نه خاكيان!.
اين منطق سست و بى پايه مخصوص بيك گروه و دو گروه نبود، بلكه شايد اكثر افراد بـى ايـمـان در طـول تـاريـخ در بـرابـر پـيـامـبـران بـه آن توسل جسته اند:
قوم نوح در مخالفت خود با اين پيامبر بزرگ فرياد مى زدند( ما هذا الا بشر مثلكم ) .
(اين تنها انسانى همانند شما است ). (آيه 24 سوره مومنون ).
قـوم بـى ايـمـان مـعـاصـر هـود مـى گـفـتـنـد( مـا هـذا الا بـشـر مـثـلكـم ياكل مما تاءكلون منه و يشرب مما تشربون ) .
(ايـن انـسـانـى هـمـانـنـد شـما است، از آنچه مى خوريد مى خورد و از آنچه مى نوشيد مى نوشد) (آيه 33 مومنون ).
حـتـى اضـافـه مى كردند كه اگر شما از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد زيانكاريد( و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون ) (آيه 34 مومنون ).
عـيـن ايـن ايـراد را بـه پـيـامـبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز مى كردند و مى گـفـتـنـد: (مـال هـذا الرسـول يـاكـل الطـعـام و يـمـشـى فـى الاسـواق لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا).
(چـرا ايـن پـيـامـبـر غـذا مـى خـورد، و در بـازارهـا راه مـى رود؟ لااقـل چـرا فـرشـتـه اى هـمراه او نازل نشده كه همراه او مردمرا انذار كند)؟ (آيه 7 سوره فرقان ).
قرآن در يك جمله كوتاه و روشن پاسخ پرمعنائى به همه آنها داده مى گويد:
(بگو حتى اگر در روى زمين فرشتگانى بودند كه با آرامش گام مى زدند، ما از آسمان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان پـيـامـبـر بـر آنـهـا نـازل مـى كـرديـم )( قل لو كان فى الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولا ) .
يـعـنـى هـمـواره رهـبر بايد از جنس پيروانش باشد، انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان.
دليل اين همگونى رهبر و پيروان نيز روشن است، زيرا از يكسو مهمترين بخش تبليغى يك رهـبـر بـخـش تـبـليـغـى عـمـلى او اسـت. هـمـان الگـو بـودن و اسوه بودن، و اين تنها در صـورتـى مـمـكـن اسـت كـه داراى هـمان غرائز و احساسات، و همان ساختمان جسمى و روحى باشد، و گرنه پاكى فرشته اى كه نه شهوت جنسى دارد و نه نياز به مسكن و لباس و غـذا، و نـه سـايـر غـرائز انسانى در آن موجود است، هيچگاه نمى تواند سرمشقى براى انـسانها باشد، بلكه مردم ميگويند او از دل ما خبر ندارد، و نمى داند چه طوفانهائى بر اثـر شـهـوت و غـضـب در روح مـا جـريـان دارد، او تـنـهـا بـراى دل خـودش سـخـنـى مـيـگـويـد، او اگـر احـسـاسـات مـا را داشـت مثل ما بود يا بدتر! اعتبارى به حرفهاى او نيست!.
امـا هـنـگـامـى كـه رهـبـرى هـمـچـون عـلى (عليهالسلام ) بـگـويد: انما هى نفسى اروضها بالتقوى لتاتى آمنة يوم الخوف الاكبر.
مـنـهـم نـفـسى همچون شما دارم اما بوسيله تقوا آنرا مهار ميكنم تا در روز قيامت در امن و امان باشد در چنين حالتى ميتواند الگو و اسوه باشند.
از سـوى ديـگـر رهبر بايد همه دردها، نيازها، و خواسته هاى پيروان خود را بخوبى درك كـنـد تـا بـراى درمـان و پـاسـخـگـوئى بـه آن آمـاده بـاشـد، و مشمول گفته شاعر: آگه نئى از حال من مشكل همين است نگردد.
مخصوصا به همين دليل پيامبران از ميان توده هاى مردم برخاسته اند،
و دورانـهـائى از سـخـتـتـريـن نـوع زنـدگـى را غـالبـا تـحـمـل كرده اند، تا همه تلخيهاى زندگى را بچشند و حقايق دردناك را لمس كنند و خود را براى درمان آنها آماده و مهيا سازند.
نكته ها:
1 - جمله و ما منع الناس... ميگويد تنها مانع ايمان آنها همين بهانه جوئى بوده، ولى اين تعبير البته دليل بر انحصار نيست بلكه براى تاكيد و بيان اهميت موضوع است.
2 - تـعـبـيـر بـه مـلائكـة يمشون مطمئنين در ميان مفسران مورد بحث واقع شده، و تفسيرهاى متعددى براى آن گفته اند:
بـعـضـى آنـرا اشـاره بـه گـفتار عرب جاهلى دانسته اند كه ميگفتند ما در اين جزيره ساكن بـوديـم و زنـدگـى آرامـى داشـتيم، محمد آمد آرامش ما را بر هم زد، قرآن ميگويد حتى اگر فرشتگانى در زمين بودند و چنين آرامش كاذبى را كه مدعى هستند داشتند ما پيامبرى از جنس خودشان براى آنها مى فرستاديم.
بعضى ديگر آنرا به معنى اطمينان به دنيا و لذات آن و كناره گيرى از هر گونه آئين و مذهب تفسير كرده اند.
و سرانجام بعضى آنرا به معنى سكونت و توطن در زمين گرفته اند.
ولى ايـن احـتـمـال قوى به نظر ميرسد كه منظور آن است كه حتى اگر فرشتگان در زمين زندگى ميكردند و زندگى آرام و خالى از تصادم و خصومت و كشمكش داشتند، باز هم نياز بـه وجـود رهـبـرى از جـنـس خـود پـيـدا مـى كـردنـد، چـرا كـه ارسال پيامبران تنها براى پايان دادن به ناآراميها و ايجاد آرامش در زندگى مادى نيست، بـلكـه هـمـه ايـنـهـا مـقـدمـه اى اسـت بـراى پـيـمـودن راه تكامل و پرورش در زمينه هاى معنوى و انسانى و اين نياز به رهبر الهى دارد.
3 - عـلامـه طـبـاطـبـائى در تـفسير الميزان از كلمه ارض در آيه فوق چنين استفاده ميكند كه طـبـيـعـت زنـدگـى مـادى در روى زمـيـن طـبيعت نياز به وجود پيامبر است و بدون آن زندگى هرگز سامان نمى پذيرد.
و عـلاوه ايـن كـلمـه را اشـاره لطـيفى به مسئله جاذبه زمين ميداند چرا كه راه رفتن توام با آرامش و اطمينان بدون وجود آن امكانپذير نيست.
آيه (96) و (97) و ترجمه
( قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم إ نه كان بعباده خبيرا بصيرا ) (96)( و مـن يهد الله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد لهم أ ولياء من دونه و نحشرهم يوم القيمة على وجوههم عميا و بكما و صما مأ وئهم جهنم كلما خبت زدنهم سعيرا ) (97)
ترجمه:
96 - بـگـو: هـمـيـن كـافـى اسـت كـه خـدا گـواه مـيـان مـن و شـمـا است، چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست.
97 - هر كس را خدا هدايت كند هدايت يافته واقعى او است، و هر كس را او (به خاطر اعمالش ) گمراه سازد هاديان و سرپرستانى جز خدا براى او نخواهى يافت، و روز قيامت آنها را بر صورتهايشان محشور ميكنيم در حالى كه نابينا و گنگ و كرند، جايگاهشان دوزخ است و هر زمان آتش آن فرونشيند، شعله تازهاى بر آنها مى افزائيم.
تفسير:
هدايت يافتگان واقعى
در تعقيب بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و نبوت، و گفتگو با مخالفان بود، آيات فوق يكنوع اعلام ختم بحث در اين مرحله و نتيجه گيرى از آن مى باشد.
نـخـسـت مـيگويد: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحيد و نبوت و معاد نپذيرند بـه آنـهـا اعـلام كـن و بـگـو هـمـيـن بـس كـه خـدا مـيـان من و شما گواه باشد، چرا كه او از حـال بـنـدگـانـش آگـاه، و نـسـبـت بـه كـارشـان بـيـنـا اسـت( قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم انه كان بعباده خبيرا بصيرا ) .
در حـقيقت دو هدف از بيان اين عبارت در نظر بوده است: نخست اينكه مخالفان متعصب لجوج را تـهـديـد كـنـد كـه خـداونـد آگـاه و بـيـنـا، شـاهـد و گـواه اعـمـال مـا و شـمـا اسـت، گـمـان نكنيد از محيط قدرت او بيرون خواهيد رفت، و يا چيزى از اعمالتان بر او مخفى مى ماند.
ديگر اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با بيان اين عبارت ايمان قاطع خود را بـه آنـچـه گـفته است ظاهر سازد چرا كه قاطعيت گوينده در سخن خود اثر عميق روانى در شـنـونده دارد، باشد كه اين تعبير محكم و قاطع كه توأ م با يكنوع تهديد ملايم نيز مى بـاشـد در آنـها اثر بگذارد قلبشان را تكان دهد و فكرشان را بيدار كند و به راه راست بخواند.
سـپـس اضافه ميكند تنها كسى هدايت مى يابد كه خدا نور هدايت را به قلبش بيفكند( و من يهدى الله فهو المهتد ) .
امـا آنـهـا را كـه خـدا (بـخـاطـر اعـمـالشـان ) گـمـراه سـاخته است هرگز اولياء و راهنما و سـرپـرسـتـى جـز خـدا بـراى آنـهـا نـخـواهـى يـافـت( و مـن يضلل فلن تجد لهم اولياء من دونه ) .
تـنـهـا راه ايـن اسـت كه باز هم به سوى او بازگردند و نور هدايت از او بطلبند. اين دو جـمـله در حـقـيـقـت اشـاره به اين است كه تنها استدلالات قوى و كوبنده كافى براى ايمان آوردن نيست، بلكه تا توفيق الهى و شايستگى هدايت در او پيدا نشود محال است ايمان بياورد.
ايـن تـعـبـيـر هـمـانـنـد آن اسـت كـه مـا افـرادى را بـه انـجـام يـك كـار خـيـر قـابـل تـوجهى دعوت ميكنيم، و يا انواع استدلال اهميت موضوع را گوشزد مى نمائيم، اما عده اى ميپذيرند، و عده اى مخالفت ميكنند ما ميگوئيم همه كس لايق انجام چنين كارى نيست!
نطفه پاك ببايد كه شود قابل فيض
ورنه هر سنگ و گلى لؤ لؤ و مرجان نشود!
ايـن يـك واقـعيت است كه هر دلى لايق نور حق نيست، و هر سرى جاى سوداى او نمى باشد، بـه عـلاوه ايـن سـخن اثر تحريك كننده در شنونده دارد و بسيار ميشود كه او براى اثبات لياقت خود دست از لجاجت برميدارد و تسليم حق ميشود.
اين را نيز بارها گفته ايم كه هدايت و ضلالت الهى هرگز جنبه جبرى ندارد، بلكه اثر مستقيم اعمال و صفات خود انسان است:
آنـهـا كـه در راه او بـه جـهـاد بـرمـى خـيزند و براى رسيدن به حق همه گونه فداكارى مـيـكنند، مسلما شايسته آنند كه مشمول هدايت او شوند( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) (سوره عنكبوت آيه 69).
و امـا آنـهـا كـه با پيمودن راه عناد و لجاج و آلوده شدن به هر گونه ظلم و فساد و گناه شـايـسـتـگى را در خود كشته، و مستحق سلب توفيق و گمراهى شده اند مسلما اين افراد را گـمـراه مـيـسـازد، چـنـانـكـه مـيـفـرمـايـد( و يـضـل الله الظـالمـيـن ) (ابـراهـيـم 27)( و مـا يـضـل بـه الا الفـاسـقـيـن ) (سـوره بـقـره 26)( كـذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب ) (غافر 34).
اما اينكه اولياء به صورت جمع ذكر شده ممكن است اشاره به تعدد خدايان پندارى، و يا تـنـوع وسـائل و اسـبـابـهـائى بـاشـد كه آنها به آن پناه مى بردند، يعنى هيچيك از اين وسـائل و اسباب و همچنين انسانها و غير انسانها و خدايان پندارى نمى توانند به فرياد آنها برسند و از گمراهى و بدبختى نجاتشان بخشند.
سـپـس بـه صـورت يـك تهديد قاطع و كوبنده صحنهاى از صحنه هاى قيامت را كه نتيجه قطعى اعمال آنها است به آنها نشان مى دهد:
و مـا آنـهـا را در روز قـيامت بر صورتهايشان محشور مى كنيم( و نحشرهم يوم القيامة على وجوههم ) :
بـجـاى ايـنكه مستقيم و ايستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنانرا به صورتشان بر زمين مى كشند.
بـعـضـى نـيـز ايـن احتمال داده اند كه اين گنهكاران چون در آنجا قادر به راه رفتن نيستند هـمـچـون خزندگان بر صورت و سينه مى خزند، و با حالى دردناك و ذلت بار پيش مى روند.
آرى آنـهـا از نعمتهاى بزرگى همچون پاها براى راه رفتن محرومند چرا كه در اين جهان از اين وسائل در راه سعادت استفاده نكردند، بلكه در مسير گناه آنها را به كار گرفتند.
و نيز آنها در حالتى كه نابينا و لال و كر هستند به آن دادگاه بزرگ وارد شوند (عميا و بكما و صما).
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه از آيـات ديـگر قرآن استفاده ميشود كه مجرمان و دوزخيان هم مى بينند هم مى شنوند و هم سخن مى گويند چگونه آيه فوق ميگويد آنها كور و كر و لالند؟!
مـفسران در پاسخ اين سؤ ال تفسيرهاى متعددى ذكر كردند كه بهتر از همه دو تفسير زير است:
1 - مـواقـف و مـراحـل قـيـامـت مـخـتـلف اسـت در بـعـضـى از مراحل و مواقف آنها كور و كر و نابينا هستند، و اين خود يكنوع مجازات براى آنها است، (چرا كـه ايـن نعمتهاى بزرگ الهى را در دنيا مورد بهره بردارى صحيح قرار ندادند) ولى در مـراحل ديگرى چشمشان بينا و گوششان شنوا و زبانشان باز ميشود، تا صحنه هاى عذاب را بـبـيـنـند و سرزنشهاى سرزنش كنندگان را بشنوند و به ناله و فرياد و اظهار ضعف بپردازند كه اين خود نوع ديگرى از مجازات براى آنها است.
2 - مـجـرمـان از ديـدن آنـچـه مايه سرور است و از شنيدن آنچه مايه نشاط و از گفتن آنچه مـوجـب نـجـات مـيباشد محرومند و به عكس آنچه كه مايه زجر و ناراحتى است مى بينند و مى شنوند و مى گويند.
و در پايان آيه مى فرمايد جايگاه هميشگى آنها دوزخ است( ماواهم جهنم ) .
امـا گـمـان نـكـنيد آتشش همچون آتشهاى دنيا سرانجام به خاموشى مى گرايد نه هر زمان التهاب آن فرو مى نشيند شعله تازهاى بر آنها مى افزائيم( كلما خبت زدناهم سعيرا ) .
آيه (97) تا (100) و ترجمه
( ذلك جـزاؤ هـم بـأ نـهـم كـفـروا بـايتنا و قالوأ أذا كنا عظاما و رفاتأ انا لمبعوثون خلقا جديدا ) (98)( او لم يـروا أن الله الذى خـلق السـمـوت و الارض قـادر عـلى أن يـخـلق مـثـلهـم و جعل لهم أجلا لا ريب فيه فأبى الظالمون إلاكفورا ) (99)( قل لو أنتم تملكون خزائن رحمة ربى إذ الا مسكتم خشية الانفاق و كان الانسن قتورا ) (100)
ترجمه:
98 - اين كيفر آنهاست به خاطر اينكه به آيات ما كافر شدند، و گفتند آيا هنگامى كه ما اسـتـخـوانـهـاى پـوسيده و خاكهاى پراكنده ميشويم آيا بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيم يافت ؟!
99 - آيـا نـديـدنـد خـدائى كـه آسـمـانـهـا و زمـيـن را آفـريـد قـادر اسـت مـثل آنها را بيافريند (و به زندگى جديد بازشان گرداند و براى آنها سرآمدى قطعى قرار داد اما ظالمان جز كفر و انكار را پذيرا نيستند.
100 - بگو اگر شما مالك خزائن رحمت پروردگار من بوديد بخاطر تنگنظرى امساك مى كرديد مبادا انفاق مايه تنگدستى شما شود و انسان سخنگير است.
تفسير:
چگونه معاد ممكن است ؟
در آيات گذشته ديديم كه چگونه سرنوشت شومى در جهان ديگر در انتظار مجرمان است. سـرنـوشـتـى كـه هر انسان عاقلى را در انديشه فرو مى برد، آيات مورد بحث علت اين موضوع را به بيان ديگر تشريح ميكند.
نـخـسـت مـيـگـويـد: ايـن كـيـفر آنها است به خاطر اينكه آيات ما را انكار كردند و گفتند آيا هـنـگـامى كه ما تبديل به استخوانهاى پوسيده، و خاكهاى پراكنده ميشويم آيا بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيم يافت ؟( ذلك جزاؤ هم بانهم كفروا باياتنا و قالواء اذا كنا عظاما و رفاتا ءانا لمبعوثون خلقا جديدا ) .
رفـات چـنـانـكـه راغـب در مـفـردات مـيـگويد: به معنى قطعاتى از كاه است كه نمى شكند و پـراكـنـده مـيـشـود، نـاگـفـتـه پـيـداسـت كـه انـسـان در زيـر خـاك نـخـسـت تـبديل به استخوانهاى پوسيده ميشود سپس تبديل به خاك ميگردد و اين ذرات خاك نيز از هم متلاشى و پراكنده مى شوند.
قـرآن بـلافـاصله از اين گفتار آنها كه مسئله معاد جسمانى را با تعجب مى نگريستند و يا آنـرا غـيـر ممكن مى پنداشتند با بيان روشنى پاسخ داده، ميگويد: آيا آنها نديدند خدائى كه آسمانها و زمين را آفريده قادر است مثل آنها را بيافريند؟
( او لم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض قادر على ان يخلق مثلهم ) .
ولى آنـهـا نـبـايد عجله كنند اين رستاخيز و قيامت اگر چه دير آيد سرانجام مى آيد خداوند بـراى آنـهـا سـرآمدى قطعى قرار داده است، و تا اين زمان موعود فرا نرسد قيامت بر پا نخواهد شد( و جعل لهم اجلا لا ريب فيه ) .
اما اين ظالمان و ستمگران با شنيدن اين آيات نيز به همان راه انحرافى خود ادامه مى دهند و جز راه كفر و انكار نمى پويند( فابى الظالمون الا كفورا ) .
و از آنجا كه آنها اصرار داشتند پيامبر نبايد از جنس بشر باشد گوئى يك نوع حسادت و بـخـل مـانـع از ايـن مـيـشد كه باور كنند ممكن است خدا اين موهبت را به انسانى بدهد، لذا در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: به آنها بگو اگر شما مالك خزائن رحمت پروردگار من بوديد مسلما بخاطر تنگنظرى امساك ميكرديد، مبادا انفاق مايه فقر و تنگدستى شما شود( قل لو انتم تملكون خزائن رحمت ربى اذا لامسكتم خشية الانفاق ) .
و انسان طبعا موجود بخيلى است( و كان الانسان قتورا ) .
قتور از ماده قتر بر وزن قتل به معنى امساك در خرج كردن است. و از آنجا كه قتور صيغه مبالغه است معنى شدت امساك و تنگنظرى را ميرساند.
نكته ها:
1 - مـعـاد جـسـمـانى - آيات فوق از روشنترين آيات مربوط به اثبات معاد جسمانى است، زيـرا تـعـجـب مـشركان از اين بود كه چگونه ممكن است خداوند استخوانهاى پوسيده و خاك شـده را بـار ديـگر به لباس حيات و زندگى بيارايد، پاسخ قرآن نيز در همين رابطه است ميگويد: خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد، چنين قدرتى را دارد كه اجزاى پراكنده انسان را جمع آورى كرده، حيات نوين ببخشد.
مـعـلوم نـيست با اين آيات روشن، و آيات فراوان ديگرى همانند آن، چگونه بعضى دعوى اسـلام دارنـد، در عـيـن حـال مـعـاد را مـنـحـصـرا روحـانـى مـيـدانـنـد؟! ضـمـنـا اسـتـدلال بـعـمـومـيت قدرت خداوند در اثبات مساله معاد يكى از دلائلى است كه قرآن كرارا روى آن تـكـيـه كـرده اسـت از جـمـله در آخـر سـوره يـس كـه چـنـد دليل براى اثبات معاد جسمانى بيان شده يكى از آنها همين مساله عموميت قدرت خدا است.
2 - كـدام آيـات - در ايـنـكـه منظور از اين آيات در جمله كفروا باياتنا آيات توحيد است يا دلائل نـبـوت، و يـا آيـات مـربوط به معاد است احتمالات متعددى وجود دارد، ولى با توجه بـه ايـنـكـه اين جمله در ضمن بحث معاد واقع شده به نظر ميرسد كه اشاره به آيات معاد بوده باشد، و در حقيقت مقدمه اى است براى پاسخگوئى به منكران معاد.
3 - مـنـظـور از مـثـلهـم چـيـسـت - قاعدتا بايد گفته شود كه خداوند با آن قدرتى كه دارد مـيـتـوانـد ايـن انـسانها را در قيامت بازگرداند در حالى كه در آيات فوق ميخوانيم ميتواند مـثـل آنـهـا را بـيـافـريـنـد، ايـن تـعـبـيـر گـاهـى سـبـب اشـتـبـاه و يـا لااقل موجب استفهام براى بعضى شده است كه مگر انسانهائى كه در رستاخيز گام مى نهند همين انسانها نيستند؟
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد مـنـظـور از مـثـل در اينجا عين است، زيرا گاهى ميگوئيم: مثل تو نبايد چنين كارى را انجام دهد و منظورمان اينست كه تو نبايد اين كار را انجام دهى، ولى ايـن تـفـسـيـر بـسـيـار بـعـيـد بـه نـظـر مـيـرسـد زيـرا ايـنـگـونـه تـعـبـيـرهـا محل ديگرى دارد كه متناسب با مورد بحث ما نيست.
ظـاهـر ايـنست كه منظور از تعبير به مثل در آيه فوق همان اعاده و تجديد حيات است، زيرا خـلقـت دوم مـسـلمـا عـيـن خـلقـت اول نـيست چرا كه حداقل در زمان ديگر و شرائط ديگرى تحقق پـذيـرفـتـه و صـورت تـازه اى اسـت هـر چـنـد مـاده هـمـان مـاده قـديـم بـوده بـاشـد، فـى المـثـل اگـر مـا خـشـت پـوسـيـده و مـتـلاشـى شدهاى را مجددا در قالب تازهاى همانند قالب بـريـزيـم نـمـيـتـوان گـفـت عـيـن هـمـان خـشـت اسـت هـر چـنـد غـيـر آن هـم نـيـسـت، بـلكـه مثل آنست، و اين نشان مى دهد كه قرآن تا چه حد در انتخاب تعبيرات دقيق است. (دقت كنيد).
البـتـه مسلم است كه شخصيت انسان به روح و جان او است و ميدانيم همان روح نخستين هنگام رسـتاخيز بازميگردد، ولى معاد جسمانى به ما ميگويد كه روح با همان مركب نخستين خواهد بود، يعنى همان ماده متلاشى شده جمع آورى و نوسازى ميشود و با روح او هماهنگ ميگردد، و در بـحـثـهـاى مـعـاد ايـن مـوضـوع را ثـابـت كـرده ايـم كـه اصـولا روح انـسـانـى پـس از شـكـل گـرفـتـن بـا هـيـچ بـدن ديـگـرى نميتواند هماهنگ شود جز با بدن اصلى كه با آن پـرورش يـافـتـه اسـت، آن قبا تنها بر اين اندام موزون است، و اين اندام براى آن قبا، و اينست رمز لزوم رستاخيز روح و جسم با هم (معاد جسمانى و روحانى ).
4 - اجـل چـيـسـت ؟ - مـيـدانـيـم اجـل يـعـنـى سـرآمـد عـمـر چـيـزى، ولى آيـا اجـل در آيـات فوق اشاره بپايان عمر آدمى است ؟ و يا سرآمد عمر دنيا و آغاز رستاخيز؟ با توجه به اينكه سخن از مساله معاد است تفسير دوم صحيحتر به نظر ميرسد.
و اما اينكه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند اين سخن با جمله لا ريب فيه سازگار نيست زيرا منكران معاد مسلما در مساله معاد شك و ريب داشتند صحيح به نظر نمى رسد.
چرا كه اينگونه تعبيرات مفهومش آنست كه نبايد در اين مساله هيچ ترديد به خود راه داد، و اصولا در آن جاى ترديد نيست، نه اينكه كسى شك ندارد.
بـنـابـر ايـن مـفـهـوم مجموع آيه اين ميشود: كه خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريده مسلما ميتواند اين انسانها را مجددا لباس حيات بپوشاند، منتها اگر اين كار به سرعت صورت نميگيرد بخاطر آنست كه سنت الهى يك زمان بندى قطعى كه جاى ترديد در آن نيست براى اين امر قرار داده است.
نـتـيـجـه ايـنـكـه: دليـل اصـلى در مـقـابـل مـنـكـران مـعـاد هـمـان مـسـاله قدرت است و اما جمله جعل لهم اجلا لا ريب فيه پاسخ سؤالى است كه در زمينه تاخير قيامت مطرح مى شده است (دقت كنيد).
5 - پـيـونـد آيـات - بـا مـطـالعـه آيـات فـوق ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كه مساله بخيل بودن انسان كه در آخرين آيه مورد بحث مطرح شده، چه ارتباطى با مباحث گذشته دارد؟
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد ايـن جـمـله اشـاره بـه مـطـلبـى اسـت كـه در چـنـد آيـه قـبـل از زبـان بت پرستان مطرح شده بود، و آن اينكه آنها تقاضا داشتند پيامبر سرزمين مـكه را پر از چشمه ها و باغها كند، قرآن در پاسخ آنها ميگويد اگر تمام خزائن الهى را هم به شما بدهند باز دست از امساك و بخل برنخواهيد داشت.
ولى ايـن تـفـسير بسيار بعيد به نظر ميرسد، چون بحث آنها پيرامون مالكيت اين باغها و چشمه ها نبوده، بلكه آنها تقاضاى اصل اين كار كه خارق عادت است داشته اند.
تـفسير دومى كه براى اين ارتباط گفته اند و صحيح به نظر ميرسد همانست كه در بالا هم اشاره كرديم و آن اينكه آنها بخاطر بخل و تنگنظرى از اينكه موهبت نبوت به انسانى داده شـود تـعـجـب مـيـكـردنـد و ايـن آيه در واقع به آنها پاسخ ميگويد كه تنگنظرى شما آنـچـنـان اسـت كـه اگـر مـالك تـمام جهان نيز شويد باز دست از روش زشت و ناپسند خود برنخواهيد داشت.
6 - آيـا هـمـه انـسـانـهـا بخيل هستند - بارها گفته ايم كه در بسيارى از آيات قرآن انسان بـطـور مـطـلق و بـى قـيـد و شـرط مـورد انـواع ملامتها قرار گرفته است، و با صفاتى همچون بخل و جهل و ظالم بودن عجول بودن و مانند اينها توصيف شده است.
اين تعبيرات هرگز منافات با اين ندارد كه مؤ منان و افراد تربيت شده درست در جهت مخالف اين صفات قرار داشته باشند بلكه اشاره به آن است كه طبيعت آدمى چـنـيـن مـى بـاشـد كـه اگـر تـحـت تـربـيـت رهـبـران الهـى قـرار نـگـيـرد، و او را بـه حـال خـودش، هـمـچـون گـيـاهى خودرو، واگذارند آمادگى پذيرش همه اين صفات زشت را دارد.
نه اينكه ذاتا چنين آفريده شده و يا سرانجام همه چنين خواهند بود
7 - تـعـبـيـر بـه خشية الانفاق بمعنى ترس از فقر است فقرى كه بر اثر كثرت انفاق - به پندار آنها - حاصل ميشود.
آيه (101) تا (104) و ترجمه
( و لقـد أتـيـنـا مـوسـى تـسـع أيـات بـيـنـات فـسـل بـنـى إسرأيل إذ جأهم فقال له فرعون إنى لا ظنك يموسى مسحورا ) (101)( قال لقد علمت ما أنزل هؤ لاء إلارب السموات و الا رض بصائر و إنى لا ظنك يا فرعون مثبورا ) (102)( فأرادأن يستفزهم من الارض فأغرقناه و من معه جميعا ) (103)( و قلنا من بعده لبنى إسرئيل اسكنوا الارض فإذا جاء وعد الاخرة جئنا بكم لفيفا ) (104)
ترجمه:
101 - مـا بـه مـوسـى نـه مـعـجـزه روشـن داديـم، از بـنـى اسـرائيـل سـؤ ال كن آن زمان كه اين (معجزات نهگانه ) به كمك آنها آمد (چگونه بودند) و فرعون به او گفت گمان مى كنم اى موسى تو ديوانه (يا ساحرى )!
102 - گفت: تو كه مى دانى اين آيات را جز پروردگار آسمانها و زمين - براى روشنى دلها - نفرستاده، و من گمان مى كنم اى فرعون تو نابود خواهى شد!
103 - (فرعون ) تصميم گرفت همه آنها را از آن سرزمين ريشه كن كند، ولى ما او و تمام كسانى را كه با او بودند
104 - و بـعـد از آن به بنى اسرائيل گفتيم در اين سرزمين (مصر و شام ساكن شويد، اما هـنـگـامـى كـه وعـده آخـرت فـرا رسـد هـمـه شـمـا را دسـتـه جـمـعـى (بـه آن دادگـاه عدل ) مى آوريم.
تفسير:
با اينهمه نشانه ها باز ايمان نياوردند
در چند آيه پيش از اين خوانديم كه مشركان چه تقاضاهاى عجيب و غريبى از پيامبر داشتند و از آنجا كه انگيزه آنها به گواهى اظهارات خودشان حقجوئى نبود بلكه هدفشان بهانه گيرى و لجاجت بود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پاسخ منفى به آنها داد.
در آيـات مـورد بـحـث در حـقيقت نمونه اى از اين صحنه را در امتهاى پيشين بيان مى كند كه چـگـونـه انـواع خـارق عـادات و مـعـجزات را ديدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انكار را همچنان ادامه دادند.
در آيـه نـخست ميگويد: ما به موسى نه آيه و نشان روشن داديم( و لقد آتينا موسى تسع آيات بينات ) .
در اينكه اين نه آيه چه بوده در پايان همين بحث به آن اشاره خواهيم كرد.
سـپـس بـراى تـاكـيـد بيشتر اضافه ميكند: اگر مخالفانت حتى اين موضوع را انكار كنند بـراى اتـمـام حـجـت بـه آنـهـا از بـنـى اسـرائيـل سـؤ ال كـن كـه در آن زمـان كـه ايـن آيـات بـه سـراغـشـان آمـد چـگـونـه بـودنـد( فـاسـئل بـنـى اسرائيل اذ جأهم ) ولى با اين حال فرعون گردنكش جبار و طغيانگر نه تنها تسليم نشد بلكه موسى را متهم به ساحر بودن و يا ديوانه بودن كرد و گفت: من گـمـان مـيـكـنـم اى مـوسـى تـو سـاحـر يـا ديـوانـهـاى.( فـقـال له فـرعـون انـى لاظـنـك يـا موسى مسحورا ) در بيان معنى مسحور مفسران دو تفسير گـفـتـه انـد بـعـضى آنرا به معنى ساحر دانسته اند به شهادت آيات ديگر قرآن كه مى گـويـد فـرعـون و فـرعـونـيـان هـمـه جـا او را مـتـهـم به ساحر بودن كردند، و آمدن اسم مـفـعول به معنى فاعل در لغت عرب شبيه و نظير دارد مانند مشئوم به معنى شائم كسى كه مايه بدبختى است، و مـيـمـون بـه مـعنى يامن كسى كه مايه خوشبختى است ولى جمعى ديگر از مفسران مسحور را بـه هـمـان مـعـنـى مـفـعـولى واگـذاشته اند، به معنى كسى كه سحر در او اثر گذاشته، چنانكه از آيه 39 ذاريات استفاده ميشود كه هم نسبت سحر به او دادند هم جنون.
بـه هـر حـال ايـن روش هميشگى مستكبران است كه مردان الهى را بخاطر نوآوريها، و حركت بـر ضـد مـسـير جامعه هاى فاسد، و همچنين نشاندادن خارق عادات متهم به سحر و يا جنون ميكردند، تا در افكار مردم سادهدل نفوذ كنند و آنها را از گرد پيامبران پراكنده سازند.
ولى مـوسـى در بـرابـر ايـن تـهمت ناروا سكوت نكرد و با قاطعيت هر چه تمامتر گفت اى فـرعون تو بخوبى ميدانى كه اين آيات روشنى بخش را جز پروردگار آسمانها و زمين نازل نكرده است( قال لقد علمت ما انزل هؤ لاء الا رب السموات و الارض بصائر ) .
بـنـا بـر ايـن تـو با علم و اطلاع و آگاهى حقايق را انكار ميكنى، تو بخوبى ميدانى كه اينها از طرف خدا است، و منهم ميدانم كه ميدانى!.
ايـنـهـا بـصـائر اسـت، دلائلى اسـت آشكار كه بوسيله آن مردم راه حق را پيدا كنند و براى پيمودن جاده سعادت بصيرت مى يابند.
و بـه هـمـين دليل چون حق را دانسته انكار ميكنى من فكر ميكنم اى فرعون تو سرانجام هلاك خواهى شد( و انى لاظنك يا فرعون مثبورا ) .
مثبور از ماده ثبور به معنى هلاكت است.
چـون فـرعـون نـتـوانـست در برابر استدلالهاى دندانشكن موسى مقاومت كند به همان چيزى مـتـوسـل شـده كـه هـمـه طـاغـوتـيـان بـى مـنـطـق در تـمـام قـرون و اعـصـار بـه آن متوسل ميشدند يعنى اراده كرد كه آنها را از آن سرزمين بيرون كند اما ما او و همه همراهانش را غرق كرديم( فاراد أ ن يستفزهم من الارض فاغرقناه و من معه جميعا )
يستفز از ماده استفزاز به معنى بيرون راندن به زور و عنف است.
و بـه دنـبـال ايـن پـيـروزى و نـجـات بـزرگ بـه بـنـى اسـرائيـل گـفـتـيم كه در اين سرزمين (سرزمين مصر و شام ) سكونت نمائيد( و قلنا من بعده لبنى اسرائيل اسكنوا الارض ) .
امـا هـنـگـامى كه وعده آخرت فرا رسد همه شما را به پاى ميزان حساب حاضر خواهيم كرد( فاذا جاء وعد الاخرة جئنا بكم لفيفا ) .
لفـيـف از مـاده لف بـه مـعـنى پيچيدن است، و در اينجا منظور گروهى است كه كاملا در هم آميخته و بهم پيچيده شده اند بطورى كه شخص و قبيله آنها شناخته نمى شود.
نكته ها:
1 - مـنـظـور از آيـات نه گانه - در قرآن مجيد براى موسى آيات و معجزات فراوانى آمده است از جمله:
1 - تـبـديـل شدن عصا به مار عظيم و بلعيدن ابزار ساحران( فاذا هى حية تسعى ) (طه - 20).
2 - يـد بيضاء يا درخشيدن دست موسى (عليهالسلام ) همچون يك منبع نور( و اضمم يدك الى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء آية اخرى ) (طه 22).
3 - طوفانهاى كوبنده( فارسلنا عليهم الطوفان ) (اعراف - 133).
4 - ملخ كه بر زراعتها و درختان آنها مسلط گشت و آفت كشاورزى آبادشان شد -( و الجراد ) (اعراف - 133).
5 - قـمـل يـكـنـوع آفـت نـبـاتـى كـه غـلات را نـابـود مـيـكـرد -( و القمل ) (اعراف - 133).
6 - ضـفـادع قـوربـاغـه هـا كـه از رود نـيـل سـر بـرآوردنـد و آنـقـدر تـوليـد مـثـل كـردنـد كـه زنـدگـى آنـها را قرين بدبختى و مشكلات كرد -( و الضفادع ) (اعراف - 133).
7 - دم يـا ابـتـلاى عـمـومـى بـه خـون دمـاغ شـدن و يـا بـه رنـگ خـون درآمـدن رود نيل بطورى كه نه براى شرب قابل استفاده بود و نه كشاورزى( و الدم آيات مفصلات ) (اعراف - 133).
8 - شـكـافـتـه شـدن دريـا بـه گـونـه اى كـه بـنـى اسرائيل توانستند از آن بگذرند( و اذ فرقنا بكم البحر ) (بقره - 50.
9 - نـزول مـن و سـلوى كـه شـرح آن در ذيـل آيـه 57 سـوره بـقـره (جـلد اول صفحه 178) گذشت( و انزلنا عليكم المن و السلوى ) (بقره - 57).
10 - جـوشـيـدن چـشـمه ها از سنگ( فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا ) (بقره - 60).
11 - جـدا شـدن قـسـمـتـى از كـوه و قـرار گـرفـتـن همچون سايبانى فوق آنان( و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظلة ) (اعراف - 171).
12 - قـحـطـى و خـشـكـسـالى و كـمـبـود مـيـوه هـا( و لقـد اخـذنـا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات ) (اعراف - 130).
13 - بـازگـشـت حـيـات و زنـدگـى بـه مـقـتـولى كـه قـتـل او مـايـه اخـتـلاف شـديد ميان بنى اسرائيل شده بود( فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيى الله الموتى ) (بقره - 73).
14 - استفاده از سايه ابرها كه در حرارت شديد بيابان بطور معجزه آسائى بر سر آنها قرار مى گرفت( و ظللنا عليكم الغمام ) (بقره - 57).
ولى سخن در اينجاست كه منظور از آيات نهگانه كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده چيست ؟
تـعـبيراتى كه در اين آيات به كار رفته نشان مى دهد كه منظور از آن معجزاتى است كه در ارتباط با فرعون و فرعونيان صورت گرفته، نه آنها كه در ارتباط با خود بنى اسـرائيـل اسـت، مـانـنـد نـزول مـن و سـلوى، و خـارج شـدن چـشـمـه از سـنـگ و امثال آن.
بـا تـوجه به اين نكته ميتوان گفت پنج موضوعى كه در آيه 133 سوره اعراف آمده جزء اين نه آيه است (طوفان، آفت نباتى، ملخ، فزونى قورباغه و خون. همچنين بدون شك دو مـعـجـزه مـعـروف مـوسـى (عليهالسلام ): يعنى مساله عصا و يد بيضاء جزء اين آيات نـهـگـانـه خـواهـد بـود، بـه خـصـوص ايـنـكـه در سـوره نـمـل آيـه 10 تـا 12 هـمـيـن تعبير تسع آيات (آيات نهگانه را بعد از بيان اين دو معجزه بزرگ ذكر ميكند.
مـجـمـوع ايـنـهـا هـفـت امـر خـارق عـادت مـيـشـود، بـبـينيم دو آيه ديگر چيست ؟ بدون شك غرق فرعونيان و مانند آن نميتواند از اين آيات باشد چرا كه هدف بيان آياتى است كه براى هدايت فرعونيان آمده، نه آنها كه مايه نابوديشان شد.
دقـت در آيـات سوره اعراف كه بسيارى از اين آيات در آن آمده است نشان ميدهد كه منظور از دو آيه ديگر خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها بوده است، چه اينكه بعد از معجزه عصا و يد بـيـضـاء، و قـبـل از بـيـان آيـات پـنـجـگـانـه طوفان و ملخ... چنين ميخوانيم: و لقد اخذنا آل فـرعـون بـالسـنـيـن و نـقـص مـن الثـمـرات لعـلهـم يـذكـرون: مـا آل فرعون را گرفتار خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها كرديم شايد بيدار شوند.
گر چه ممكن است بعضى تصور كنند خشكسالى جدا از كمبود ميوه ها نيست و به اين ترتيب مجموعا يك نشانه محسوب ميشوند، اما همانگونه كه در تفسير
آيـه 130 سـوره اعـراف گـفـتيم خشكسالى هاى موقت و محدود ممكن است در درختان كمتر اثر بـگـذارد، امـا هـنـگـامـى كه طولانى گردد باعث نابودى درختان نيز خواهد شد، بنابر اين خشكسالى به تنهائى هميشه سبب نابودى ميوه ها نيست.
از ايـن گـذشته ممكن است از ميان رفتن ميوه ها بخاطر آفات ديگرى غير از خشكسالى بوده باشد.
نتيجه اينكه خارق عادات نهگانه كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده عبارتند از عصا، يـد بـيـضـا، طـوفـان، مـلخ، يـكـنـوع آفـت نـبـاتـى بـنـام قمل، فزونى قورباغه، خون، خشكسالى، كمبود ميوه ها.
در هـمـان سوره اعراف ميخوانيم كه بعد از ذكر اين آيات نهگانه مى گويد چون سرانجام بـا مـشـاهـده اين همه آيات ايمان نياوردند از آنها انتقام گرفتيم و در دريا غرقشان كرديم چرا كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل شدند (آيه 136 اعراف ).
البـتـه در مـنـابـع حـديـث مـا روايـاتـى در تـفـسـيـر ايـن آيـه نـقـل شـده است اما چون اين روايات با هم اختلاف دارند نميتوان آنها را معيار براى قضاوت قرار داد و به آنها اطمينان پيدا كرد.
2 - آيا سؤ ال كننده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است - ظاهر آيات فوق اين است كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـامـور بـود از بـنـى اسـرائيـل در زمـيـنـه آيـات نـهـگـانـه كـه بـر مـوسـى نـازل شـد سؤ ال كند كه چگونه فرعونيان با بهانه جوئيهاى مختلف از پذيرش حقانيت مـوسـى (عليهالسلام ) بـا اينهمه آيات سر باز زدند، ولى از آنجا كه شخصى همانند پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـا آن عـلم و عـقـل نـيـازى بـه چـنـيـن سـؤ الى نـداشـتـه، بـعـضـى از مـفـسـران مـامـور سـؤ ال را مـخـاطـبـيـن ديـگـر دانـسـتـه انـد، امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه سـؤ ال پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى خودش نبود بلكه براى پذيرش مشركان بوده است هيچ مانعى ندارد كه سؤ ال كننده شخص
پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد تا مشركان بدانند اگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تـسـليـم پـيـشـنـهـادهـاى جوراجور آنها نميشود بخاطر آن است كه اين پـيـشنهادها انگيزه حقجوئى ندارد، بلكه از سر لجاجت و تعصب و عناد است، همانگونه كه در داستان موسى (عليهالسلام ) و فرعون نظير آن را ميخوانيم.
3 - مـنـظـور از ارض در ايـن آيـات كدام سرزمين است ؟ - در آيات فوق خوانديم كه خداوند بـه بـنى اسرائيل دستور داد كه اكنون كه بر دشمن پيروز شديد در ارض معهود سكونت جـوئيـد، آيـا مـنـظـور سـرزمـيـن مـصـر اسـت (هـمـيـن كـلمـه در آيـه قـبـل كـه مـى گـويد فرعون ميخواست آنها را از آن سرزمين بيرون كند به همين معنى آمده و آيات ديگر قرآن نيز مى گويد كه بنى اسرائيل وارث فرعونيان شدند). يا اينكه اشاره بـه سـرزمـين مقدس فلسطين است، زيرا بنى اسرائيل بعد از اين ماجرا به سوى سرزمين فلسطين رفتند و مامور شدند كه در آن وارد شوند.
ولى مـا بـعـيـد نـمـى دانـيـم هـر دو سـرزمـيـن مـنـظـور بـوده بـاشـد، زيـرا بـنـى اسرائيل به شهادت آيات قرآن وارث زمينهاى فرعونيان شدند و هم مالك سرزمين فلسطين.
4 - آيـا كـلمـه وعـد الاخـرة در آيـات فـوق بـه مـعـنـى سـراى آخـرت است ؟ پاسخ اين سؤ ال ظاهرا مثبت مى باشد، زيرا جمله جئنا بكم لفيفا ما همه شما را يكجا و بهم پيچيده خواهيم آورد قرينه بر اين موضوع است.
ولى بـعـضـى از مفسران بزرگ احتمال داده اند كه تعبير وعد الاخره اشاره به همان چيزى اسـت كـه در آغـاز ايـن سـوره خـوانـديـم كـه خـداونـد وعده دو پيروزى و شكست را به بنى اسـرائيـل داده بـود و از يكى به وعد اولى و از ديگرى به وعد الاخرة تعبير نموده، ولى اين احتمال با توجه به جمله جئنا بكم لفيفا بسيار بعيد به نظر ميرسد. (دقت كنيد)
آيه (105) تا (108) و ترجمه
( و بالحق أنزلناه و بالحق نزل و ما أرسلنك إلا مبشرا و نذيرا ) (105)( و قرأنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث و نزلنه تنزيلا ) (106)( قـل أمـنـوا به أولا تؤ منوا إن الذين أوتوا العلم من قبله إذا يتلى عليهم يخرون للا ذقان سجدا ) (107)( و يقولون سبحن ربنا إن كان وعد ربنا لمفعولا ) (108)( و يخرون للا ذقان يبكون و يزيدهم خشوعا ) (109)
ترجمه:
105 - مـا قـرآن را بـه حـق نـازل كـرديـم، و بـه حـق نازل شد، و تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم.
106 - ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا آن را تـدريـجـا و بـا آرامـش بـر مـردم بـخوانى (و جذب دلها شود) و بطور قطع اين قرآنرا ما نازل كرديم.
107 - بـگـو: چـه شما ايمان بياوريد، و چه نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنان داده شده هنگامى كه (اين آيات ) بر آنها خوانده ميشود به خاك ميافتند و سحده مى كند.
108 - و ميگويند منزه است پروردگار ما كه وعده هايش قطعا انجام شدنى است.
109 - آنـهـا (بـى اخـتـيـار) به زمين ميافتند (و سجده مى كنند) و اشك مى ريزند و هر زمان خشوعشان فزونتر ميشود.
تفسير:
عاشقان حق!
بـار ديـگـر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد.
نـخـست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم( و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد( و بالحق نزل ) .
و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى( و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا )
در ايـنـكـه فـرق مـيـان جـمـله اول (و بـالحـق انـزلنـاه ) و جـمـله دوم (و بـالحـق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله:
1 - مـنـظـور از جـمـله اول ايـن اسـت كـه مـا مـقـدر سـاخـتـيـم قـرآن بـه حـق نـازل شـود و جـمـله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است، و ديگرى به مرحله فعليت.
2 - مـنـظـور از جـمـله اول ايـن است كه ماده و محتواى قرآن حق است، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد.
3 - مـنـظـور از جـمـله اول ايـن اسـت كـه مـا قـرآن را بـه حـق نـازل كـرديـم، و جـمـله دوم مـى گـويـد چـون پـيـامـبـر از خـود حـق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد.
ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مـى بـاشـد و آن ايـنـكـه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است، و بر هـمـه چـيـز تـوانـاسـت، هـم آغـاز را صـحـيـح شـروع مـيـكـنـد و هـم انـجـام را بـطـور كـامـل تـحـقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نـمـى تـوانـد در مـسـيـر راه آن را از آلودگـيـهـا حـفـظ كـنـد پـاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است، هم آن را پـاك و زلال از چـشـمـه بـيـرون مـى آورد، و هـم آنـرا پـاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد.
قـرآن نـيـز درسـت چـنـيـن كـتـابـى اسـت كـه بـه حـق از نـاحـيـه خـداونـد نـازل شـده اسـت و در تـمـام مـسـيـر ابـلاغ چـه در آن مـرحـله كـه واسـطـه جـبـرئيل بوده، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، در هـمـه حـال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است.
بـنـابـر ايـن، ايـن آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد.
در آيـه بـعـد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بـر پـيـامـبـر نـازل نـشـده، و روش نـزول آن حـتـما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد:
مـا قـرآنـى بـر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بـطـور تـدريـج بـر مـردم بـخـوانـى و بـه خـوبـى جـذب دلهـا و فـكـرهـا گـردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود( و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ) .
و بـاز بـراى تـاكـيـد بـيـشـتـر مـى گـويـد تـمـامـى ايـن قـرآن را بـطـور قـطـع مـا نازل كرديم( و نزلناه تنزيلا ) .
بـدون شـك بـراى افـراد سـطـحـى مـخـصـوصـا اگـر بـهـانـه جـو بـاشـنـد ايـن اشـكـال در كـيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مـسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟!
ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا:
اولا قـرآن گر چه نامش كتاب است، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بـنـشـيـنند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تـحـريـر در آورنـد، بـلكـه كـتـابـى اسـت كـه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سـال دوران نـبـوت پـيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد.
چـگـونـه مـمـكـن اسـت كـتـابـى كـه بـا حـوادث بـيـسـت و سـه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟!
مـگـر مـمـكـن اسـت هـمـه حـوادث 23 سـال را در يـكـروز جـمـع آورى كـرد، تـا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟!
فـى المـثـل قـسـمـتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان. و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمدند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه فـرمـان الهـى در بـرابـر آنـهـا اقـدامـهـائى بـه عمل مى آورد مى باشد.
آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟
ثـانـيـا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پـس از نـزول اجـرا گـردد، اگـر هـمـه قـرآن يـكـجـا نـازل مـيـشـد بـايـد يـكـجـا هـم اجـرا بـشـود، و مـيـدانـيـم كـه يـكـجـا اجـرا شـدن امـرى مـحـال بـوده اسـت، چـرا كـه اصـلاح يـك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انـجـام داد، و كـودك بـيـسـوادى را نـمـيـتـوان يـك روزه از كـلاس اول بـه دوران دكـتـرا كـشـانـد، بـه هـمـيـن دليـل قـرآن تـدريـجـا نـازل شـد تـا بـخـوبـى اجـرا گـردد، و بـه اصـطـلاح كـامـلا جـا بـيـفـتـددچـار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد.
ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجـراى كـل قـرآن پـخـش كـنـد تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بـيـشـتـرى ايـجـاد مـيـكـرد، درسـت اسـت كـه او فـرسـتـاده خـدا و صـاحـب عـقـل و تـوانـائى بـى نـظـيـرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت.
رابـعـا - نـزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مـبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد.
ذيـل آيـه 32 سـوره فـرقـان كـه مـى گويد( كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ) ما ايـنـچـنـيـن قـرآنـرا نـازل كـرديـم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خـوانـديـم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فـلسـفـه اشـاره دارد: ولى بـه هـر حـال مـجـمـوعـه ايـن عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن.
آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنـان خـوانـده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مـى آورنـد( قـل آمـنـوا بـه او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا ) .
در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله( آمنوا به او لا تؤ منوا ) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله مـحـذوفـى دارد كـه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند:
بـعـضـى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است.
بـعـضـى ديـگـر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است.
ولى ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه جـمـله بـعـد از آن خـود مكمل جمله قبل است، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سـخـن مـرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى.
و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند.
2 - مـنـظـور از الذيـن اوتـوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شـنـيـدن آيـات قـرآن و مـشـاهـده نـشـانـه هـائى كـه در تـورات و انـجـيـل خـوانـده بـودنـد ايـمـان آوردنـد، و در صـف مـؤ مـنـان راسـتين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند.
در آيـات ديـگـرى از قـرآن نـيـز اشـاره بـه اين موضوع شده است، مانند:( ليسوا سواء من اهـل الكـتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون ) همه آنها يكسان نيستند، از اهـل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ).
3 - يـخـرون يـعـنـى بـى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سـجـده مـى كـنـنـداشـاره بـه نـكـتـه لطـيـفـى دارد، و آن ايـنـكـه آگـاهـان بـيـداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند.
4 - اذقـان جـمع ذقن به معنى چانه است، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نـمـيـگـذارد، امـا تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمـيـن مـى افـتـند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد.
بـعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خـاك مـى نـهـد ولى كـسـى كـه هـمـچـون مـدهـوشـان بـر خـاك مـى افـتـد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى( يخرون ) .
آيـه بـعـد گـفـتـارشـان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: (آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )( و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا ) .
آنـهـا بـا اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هـم بـه وعـده هـائى كـه داده اسـت، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند.
بـاز بـراى تـاكـيـد بـيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: (آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)( و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا )
تكرار جمله (يخرون للاذقان ) هم دليل بر تأكيد است، هم استمرار.
همچنين استفاده از فعل مضارع (يبكون ) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است.
و نيز به كار بردن فعل مـضـارع در (يـزيـدهـم خـشـوعـا) (خـشـوع آنـهـا افـزون مـى شـود) دليـل ديـگـرى بـر ايـن اسـت كـه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تـكـامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد).
نكته ها:
1 - برنامه ريزى براى تعليم و تربيت - يكى از درسهاى مهم كه آيات فوق به ما مى آمـوزد لزوم بـرنـامـه ريـزى بـراى هر گونه انقلاب فرهنگى و فكرى و اجتماعى، و هر گـونـه بـرنـامـه تـربـيتى است، چرا كه اگر چنين برنامه اى تنظيم نگردد و در مقاطع مـخـتـلف هـر كـدام بـه مـوقـع خود پياده نشود شكست قطعى است، حتى قرآن مجيد يكجا بر پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل نشد، هر چند در علم خدا يكجا بود و يكبار در شـب قـدر مـجـمـوعـا بـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عـرضـه شـد، امـا نزول اجرائى آن در طول 23 سال در مقطعهاى مختلف زمانى و با برنامه ريزى دقيق بود.
جـائى كـه خدا با آن قدرت و علم بى پايانش چنين كند تكليف انسانها روشن است. اصولا ايـن يـك قـانـون و سـنـت الهـى اسـت كـه نـه تـنـهـا در عـالم (تـشريع ) بلكه در عالم (تكوين ) نيز عينيت دارد، هرگز شنيده ايد كودكى از مادر يك شبه متولد شود؟ و يا ميوه اى بـر درخـت يـك سـاعته شيرين و رسيده گردد؟ بنابراين چگونه مى توان انتظار داشت كـه مـخـصـوصـا در مـرحـله سـازنـدگـى يـك جامعه از نظر فكرى و فرهنگى و يا از نظر اقتصادى و سياسى يكشبه همه چيز اصلاح شود.
ايـن سـخـن بـدين معنى نيز هست كه اگر از تلاشهاى خود در كوتاه مدت نتيجه نگرفتيم، هـرگـز نـبايد ياس و نوميدى به خود راه دهيم، و دست از ادامه تلاش و كوشش برداريم. تـوجـه داشـتـه بـاشـيـم كـه غـالبـا پـيـروزيـهـاى نـهـائى و كامل در دراز مدت است.
2 - رابطه علم و ايمان - درس ديگرى كه از آيات فوق به وضوح مى توان فرا گرفت، رابـطـه عـلم و ايـمـان اسـت، مـى گـويد: شما چه به اين آيات الهى ايمان بياوريد چه نياوريد، (عالمان ) نه تنها به آن ايمان مى آورند بلكه آنچنان عشق
به (الله ) در وجودشان شعله مى كشد كه بى اختيار در برابر آن به سجده مى افتند و سيلاب اشك بر رخسارشان جارى مى شود، و هر زمان خضوع و خشوعشان بيشتر و ادب و احترامشان نسبت به اين آيات فزونتر مى گردد!.
تـنـهـا فـرومـايـگـان جاهل هستند كه در برخورد با حقائق گاه با بى اعتنائى و گاهى با سـخريه و استهزاء از كنار آن مى گذرند، و اگر اين گونه افراد احيانا جذب به سوى ايمان بشوند ايمانى ضعيف و ناپايدار و خالى از عشق و شور و حرارت خواهند داشت.
بـعـلاوه ايـن تـاكـيـد مـجـددى اسـت بـر ابـطـال فـرضـيـه پـوچ آنـهـا كـه خـيـال مـى كـنـنـد ديـن رابـطـه ى بـا جـهـل بـشـر دارد، قرآن مجيد بر ضد اين ادعا در موارد مختلف تاكيد مى كند كه علم و ايمان هـمـه جـا بـا هـم هـسـتـنـد، ايـمـان عـميق و پابرجا جز در سايه علم ممكن نيست، و علم نيز در مراحل عاليتر و بالاتر از ايمان كمك مى گيرد (دقت كنيد).
آيه (110) و (111) و ترجمه
( قـل ادعـوا الله او ادعـوا الرحـمـن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى و لا تجهر بصلاتك و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا ) (110)( و قـل الحـمـد لله الذى لم يـتـخـذ ولدا و لم يـكـن له شـريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا ) (111)
ترجمه:
110 - بـگـو (الله ) را بـخـوانـيـد، يا (رحمن ) را، هر كدام را بخوانيد (ذات پاكش يكى است و) براى او نامهاى نيك است، و نمازت را زياد بلند يا آهسته مخوان و در ميان اين دو راهى (معتدل ) انتخاب كن.
111 - و بگو ستايش براى خداوندى است كه نه فرزندى براى خود انتخاب كرده، و نه شريكى در حكومت دارد و نه ولى (و حامى ) به خاطر ضعف و ذلت، و او را بسيار بزرگ بشمر.
شأن نزول:
مـفـسـران در شـاءن نـزول نـخـسـتـيـن آيـه فـوق از (ابـن عـبـاس ) چـنـيـن نـقـل كـرده انـد كـه پيامبر يك شب در مكه در حال سجده بود و خدا را به نام يا رحمان و يا رحـيـم مـى خـواند، مشركان بهانه جو از فرصت استفاده كرده و گفتند ببينيد اين مرد (ما را سـرزنـش مـى كـند كه چرا چند خدائى هستيم اما) خودش دو خدا را پرستش مى كند، در حالى كـه مـى پـنـدارد مـوحـد اسـت و يـك مـعـبـود بـيـشـتـر نـدارد، آيـه فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (كه اين اسمهاى متعدد از يك ذات پاك خبر مى دهد).
تفسير:
آخرين بهانه ها
بـه دنـبـال ايـرادهـاى سـست و بى اساسى كه در آيات گذشته از زبان مشركان مطرح و پاسخ داده شد، در اين سلسله آيات به آخرين بهانه هاى آنها مى رسيم، و آن اينكه: آنها مـى گفتند چرا پيامبر، خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با اينكه مدعى توحيد است قرآن در پاسخ آنها مى گويد:
(بـگـو شـمـا او را بـه نـام (الله ) بـخوانيد و يا به نام رحمان هر كدام را بخوانيد فـرق نـمـى كـنـد بـراى او نـامـهـاى مـتـعـدد نـيـك اسـت )( قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى ) .
ايـن كـوردلان حـتـى از زنـدگى روزمره خود غافل بودند كه گاه براى يك شخص، يا يك مكان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند كه هر كدام معرف از زواياى وجود او بود.
آيـا بـا ايـن حـال تـعـجـب دارد خـدائى كه وجودش از هر نظر بى نهايت است و منبع و سرچشمه همه كمالات، هـمـه نـعـمـتـهـا و تـمـام نـيكيها است و گرداننده اصلى همه چرخهاى اين جهان مى باشد به تـنـاسـب هـر كـارى كـه انجام مى دهد و هر كمالى كه ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟!.
اصـولا خـدا را بـا يـك نـام نـمى توان خواند، و نمى توان شناخت، بلكه نامهاى او بايد هـمـچـون صـفـاتـش بـى پـايـان باشد، تا بتواند بيانگر آن ذات شود، ولى از آنجا كه الفاظ ما، مانند همه چيزمان، محدود است نمى توانيم جز نامهاى محدودى براى او پيدا كنيم و لذا معرفت و شناخت ما هم هر چه باشد محدود است، حتى پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با آن وسعت روح مى فرمايد: (ما عرفناك حق معرفتك ).
ولى ايـن دليـل بـر آن نيست كه به اندازه عقل و درايت خويش او را نشناسيم، به خصوص كـه او خودش در شناخت ذاتش به ما كمك بسيار فرموده و با نامهاى گوناگون در كتابش از خـود يـاد كـرده اسـت، و در بـيـانـات اولياء دينش به نامهاى بيشترى كه به هزار نام بالغ مى شود برخورد مى كنيم.
بـديـهـى اسـت همه اينها اسم است، و يك معنى اسم، علامت و نشانه است، همه اينها نشانه هـائى از ذات پـاك او مـى بـاشـد، و تـمـام ايـن خـطـوط بـه يـك نـقـطه منتهى مى گردد، و بهيچوجه از توحيد ذات و صفات او نمى كاهد.
از مـيـان ايـنهمه اسماء قسمتى اهميت و عظمت بيشترى دارد، زيرا معرفت و آگاهى فزونترى به ما مى دهد كه از آن به اسماء حسنى در قرآن و روايات اسلامى تعبير شده است، و طبق روايـت معروفى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: (خداوند نود و نه اسم دارد هر كس آنها را شماره كند داخل بهشت خواهد شد)!
دربـاره مـعـنى اسماء حسنى و اين 99 اسم به طور مشروح در جلد هفتم صفحه 25 به بعد ذيل آيه 180 سوره اعراف( و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها ) بحث مشروحى آورده ايم.
امـا مهم آن است كه بدانيم معنى شمارش اين اسماء اين نيست كه تنها اين نامها را بر زبان جارى كنيم و خدا را به آن بخوانيم تا بهشتى شويم يا مستجاب الدعوة.
بـلكـه هـدف (تـخـلق ) به اين اسماء و پياده كردن پرتوى از نامهاى عالم و رحمان و رحـيـم و جـواد و كـريم... در وجودمان مى باشد تا هم بهشتى مان كند و هم دعايمان در همه حال مستجاب!
در حـديـثـى كـه مـرحـوم صـدوق در كـتـاب (تـوحـيـد) از (هـشـام بـن حـكـم ) نـقـل كـرده چـنـيـن مى خوانيم: هشام مى گويد: از امام (عليهالسلام ) پيرامون نامهاى خدا و مبداء
اشـتـقـاق ايـن نـامـهـا (يـعـنـى اصـلى كـه ايـن نـام از آن گـرفـتـه شـده ) سـؤ ال كردم، و گفتم آيا (الله ) از چه چيز مشتق است ؟.
امام (عليهالسلام ) فرمود: اى هشام! از (اله ) (كه به معنى تحير است ) گرفته شده و اله مفهومش اين است كه ماءلوهى داشته باشد (كسى كه حيران و سرگردان در شناخت عمق ذات او است ).
ولى اى هـشـام! اين را بايد بدانى كه (اسم ) غير از (مسمى ) است، كسى كه تنها اسم را پرستش كند بدون معنى و محتوا كافر است، و در حقيقت چيزى را نپرستيده، و كسى كه اسم و مسمى را هر دو پرستش كند او هم كافر است زيرا دوگانه پرست است!.
امـا كـسـى كـه تـنـهـا مـسـمـى را بپرستد نه اسم را (بلكه اسم را نشانه و علامتى براى رسيدن به آن معنى بداند) اين حقيقت توحيد راستين است - فهميدى اى هشام ؟!
او مى گويد: عرض كردم كمى بيشتر برايم توضيح دهيد.
فـرمـود: خـداونـد بـزرگ 99 اسم، دارد اگر هر اسمى مسمائى داشت بايد 99 خدا داشته بـاشـيـم، ولى (الله ) نـامـى اسـت كـه بـه هـمـه ايـن صـفات اشاره مى كند، و به هر حال همه نامهاى او غير از ذات او است.
اى هـشـام! نـان نـام خـوردنـى است، و آب نام نوشيدنى، و لباس نام پوشيدنى است، و آتش نام آن ماده سوزنده است (اما همه اينها نام است، آنچه را ما مى خوريم، مى نوشيم، مى پوشيم و از سوزش آن مى هراسيم نام نيست، بلكه همان عينيت خارجى است ).
از ايـن بـحـث بگذريم: در ذيل آيه مورد بحث نظر به گفتگوى مشركان در مكه در رابطه با نماز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اينكه مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند و مـا را نـاراحـت مـى كند، اين چه عبادتى است ؟ اين چه برنامه اى است ؟ به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دسـتـور مـى دهـد: (نـمازت را زياد بلند مخوان، زياد هم آهسته مخوان، بلكه ميان اين دو راه اعتدال را انتخاب كن )( و لا تجهر بصلاتك و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا ) .
بـنابراين آيه فوق كارى به مساله نمازهاى (جهريه ) و (اخفاتيه ) به اصطلاح مـعـروف فـقـهـى ندارد، بلكه ناظر به افراط و تفريط در بلند خواندن و آهسته خواندن اسـت، مـى گـويـد نه بيش از حد بلند بخوان و فرياد بزن، و نه بيش از حد آهسته كه تنها حركت لبها مشخص شود و صدائى به گوش نرسد.
شـأن نـزولى را كـه بـسـيـارى از مـفـسـران از ابـن عـبـاس نقل كرده اند نيز مويد همين معنى است.
روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق اهـلبـيـت از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عليهالسلام ) در ذيل اين آيه آمده است نيز اشاره به همين تفسير مى كند.
بـنـابراين تفسيرهاى ديگرى كه براى اين آيه ذكر شده است همگى بيگانه از مطلب به نظر مى رسد.
امـا ايـنـكـه حـد اعـتـدال در ايـنـجـا چگونه است، و جهر و اخفاتى كه از آن نهى شده چه مى باشد؟ ظاهر اين است كه (جهر) به معنى فرياد كشيدن، و (اخفات ) به معنى آهسته خواندن آنچنان كه خود انسان هم نشنود مى باشد.
در تـفـسـيـر (عـلى بـن ابـراهـيـم ) از امـام صـادق (عليهالسلام ) چـنـيـن نقل شد كه در تفسير آيه فرمود: الجهر بها رفع الصوت، و التخافت بها مالم تسمع نفسك، و اقراء بين ذلك: (جهر اين است كه زياد صدا را بلند كنى، و اخفات آن است كه حتى خودت نشنوى، هيچيك از اين دو را انجام نده، بلكه حد وسط ميان آن دو را انتخاب كن ).
و اما (اخفات ) و (جهر) در نمازهاى روزانه، و شبانه - همانگونه كه در بالا اشاره كـرديـم - حـكـم ديـگـرى اسـت، بـا مـفـهـوم ديـگـر، كـه دلائل جداگانه دارد، و فقهاى ما (رضوان الله عليهم ) مدارك آن را در (كتاب الصلوة ) آورده اند.
نكته:
اين حكم اسلامى يعنى اعتدال در جهر و اخفات از دو نظر به ما ديد و درك مى بخشد:
نـخـسـت از ايـن نـظـر كـه مـى گويد: عبادات خود را آنچنان انجام ندهيد كه بهانه به دست دشمنان بدهد، آنها را به استهزاء و ايرادگيرى وادارد، چه بهتر كه توام با متانت و آرامش و ادب باشد كه نه تنها نتوانند بر آن خرده گيرى كنند بلكه نمونه اى از شكوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت عبادات گردد.
آنها كه سعى دارند در مواقعى كه مردم استراحت كرده اند با صداهاى گوشخراشى كه از بلندگوهاى پرغوغا راه مى اندازند موجوديت جلسات خود را نشان دهند و به پندار خود با ايـن عـمـل صـداى اسـلام را به گوش ديگران برسانند، اين نه تنها صداى اسلام نيست، بلكه باعث پراكندگى مردم از اسلام و در نتيجه ضربه اى است به تبليغات دينى.
ديـگـر ايـنـكـه: ايـن بـايـد الگـوئى بـاشـد بـراى هـمـه اعـمال ما و تمام برنامه هاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى، بايد همه اينها دور از افراط كـاريـهـا و تـنـدرويـهـا، و تـفـريـطـكـارى و مـسـامـحـه و سـهل انگارى باشد، و اصل اساسى (و ابتغ بين ذلك سبيلا) كه در آيه فوق آمده همه جا رعايت گردد.
سـرانـجـام بـه آخـريـن آيـه اين سوره (سوره اسراء) مى رسيم آيه اى كه با حمد خداوند سـوره را پـايـان مـى دهـد هـمانگونه كه با تسبيح ذات پاك او سوره آغاز شده بود، و در حـقـيـقـت ايـن آيـه نـتـيـجه اى است بر كل بحثهاى توحيدى اين سوره و محتواى همه آن مفاهيم توحيدى.
روى سـخـن را بـه پـيامبر كرده، چنين مى گويد: (بگو حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه نه فرزندى براى خود انتخاب كرده و نه شريكى در حكومت و مالكيت جهان دارد، و نـه سـرپـرسـتـى بـراى حـمـايـت در بـرابـر ذلت و نـاتـوانـى )( و قـل الحـمـد لله الذى لم يـتـخـذ ولدا و لم يـكـن له شـريـك فـى المـلك و لم يكن له ولى من الذل ) .
و چنين خدائى با چنان صفات از هر چه فكر كنى برتر و بالاتر است (بنابراين او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهايش آشنا شو)( و كبره تكبيرا ) .
نكته ها:
1 - تـنـاسـب صـفات سه گانه - در آيه فوق به سه قسمت از صفات خدا اشاره شده كه با توجه به فرمان ذيل آيه به چهار صفت تكميل مى شود:
نـخـسـت نـفـى فـرزنـد اسـت، چـرا كـه داشـتـن فـرزنـد هـم دليل بر نياز، و هم جسمانى بودن، و هم شبيه و نظير داشتن است، و خداوند نه جسم است و نه نياز دارد و نه شبيه و نظير!.
و دومـى نـفـى شـريـك اسـت چـرا كـه وجـود شـريـك دليل بر محدوديت قدرت و حكومت، و يا عجز و ناتوانى، و يا وجود شبيه و نظير است، و مـى دانـيـم خـدا از هـمـه اين صفات پاك است، قدرتش همچون حكومتش نامحدود و هيچ شبيهى براى او نيست.
و سومى نفى ولى و حامى در برابر مشكلات و شكستها است، كه نفى اين صفت نيز از خداوند بزرگ و بى نهايت بديهى است.
و بـه تـعـبـير ديگر اين آيه هر گونه كمككار و شبيه را از خداوند نفى مى كند، چه آنكس كه پائينتر باشد (همچون فرزند) و آن كس كه همسان باشد (همچون شريك ) و آنكس كه برتر باشد (همچون ولى ).
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مجمع البيان ) از بعضى از مفسران كه نامشان را صريحا ذكـر نـكـرده چـنـيـن نـقل مى كند كه اين آيه ناظر به نفى اعتقاد انحرافى سه گروه است: نـخست مسيحيان و يهود كه براى خدا فرزند قائل بودند، و ديگر مشركان عرب كه براى او شريكى مى پنداشتند، و لذا در مراسم صبح مى گفتند: لبيك لا شريك لك، الا شريكا هـو لك! و ديـگـر سـتـاره پـرسـتـان و مـجـوس، چـرا كـه آنـهـا بـراى خـدا ولى و حـامـى قائل بودند.
2 - تـكـبـيـر چـيـست ؟ - اينكه قرآن در اينجا به پيامبر به طور موكد دستور مى دهد خدا را بـزرگ بـشـمار مسلما مفهومش اعتقاد به بزرگى پروردگار است نه تنها با زبان گفتن (الله اكبر).
ايـن نـكـتـه نـيـز شـايان توجه است كه معنى اعتقاد به بزرگى خدا اين نيست كه او را در مقايسه با موجودات ديگر برتر و بالاتر بدانيم بلكه چنين مقايسه اى اصلا غلط است، مـا بـايـد او را بـرتـر از آن بـدانـيـم كـه بـا چـيـزى قابل مقايسه باشد چنانكه امام صادق (عليهالسلام ) در گفتار كوتاه و پرمعنى خود به ما تعليم فرموده است آنجا كه در حديث مى خوانيم:
كسى نزد آنحضرت گفت: الله اكبر!
امام فرمود: خدا از چه چيز بزرگتر است ؟
عرض كرد: از همه چيز!
امام فرمود: با اين سخن خدا را محدود كردى (چون او را مقايسه با
موجودات ديگر نمودى، و برتر از آنها شمردى ).
آن مرد پرسيد: پس چه بگويم ؟
فرمود: بگو الله اكبر من ان يوصف: (خدا برتر از آن است كه به وصف درآيد).
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم |
و از آنچه ديده ايم و نوشتيم و خوانده ايم |
|
مـجـلس تـمـام گـشـت و بـه آخـر رسـيـد عـمـر |
مـا هـمـچـنـان در اول وصف تو مانده ايم |
جـالب ايـنـكـه در حـديـث ديـگـرى كـه از هـمـان امـام (عليهالسلام ) نقل شده است مى خوانيم: هنگامى كه يكى از اصحاب عرض كرد منظور بزرگتر بودن خدا از هـمـه چيز است، امام فرمود: و كان ثم شى ء فيكون اكبر منه: (آيا اصولا در برابر ذات خدا وجودى هست كه او برتر از آن باشد)؟
آن مرد صحابى از امام مى پرسد: پس چه بگويم ؟
فرمود: بگو: اكبر من ان يوصف!.
3 - پـاسـخ بـه يك سؤ ال - در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چگونه حمد خداوند در آيه فوق در برابر صفات سلبيه قرار داده شده، در حالى كه مى دانيم (حمد) ستايش در بـرابـر صـفـات ثـبـوتـيـه مـانـند علم و قدرت است، و اما صفاتى همچون نفى فرزند و شريك و ولى با تسبيح سازگار است، نه با حمد.
در پاسخ اين سؤال مى توان گفت: هر چند قلمرو صفات ثبوتيه و سلبيه از هم جدا است و يـكـى مـتـنـاسـب تـسـبيح و ديگرى متناسب با حمد است، ولى در عينيت خارجى اين دو لازم و مـلزوم يـكـديگرند، نفى جهل از خدا حتما همراه با اثبات علم است، همانگونه كه اثبات علم براى ذات پاك او هماهنگ با نفى جهل است.
روى اين حساب مانعى ندارد كه گاهى به لازم بپردازد، و گاهى به ملزوم، هـمـانگونه كه در آغاز اين سوره تسبيح بر يك امر اثباتى شده است (سبحان الذى اسرى بـعـبـده ليـلا مـن المـسـجـد الحرام الى المسجد الاقصى ) منزه است خداوندى كه پيامبرش را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد).
پروردگارا! قلب ما را از نور علم و ايمان سرشار كن تا در برابر عظمتت همواره خاضع بـاشـيـم، به وعده هايت مومن و به دستوراتت گردن نهيم. جز تو را نپرستيم و به غير تو تكيه نكنيم.
بـار الهـا! بـمـا تـوفـيـق ده كـه هـرگـز در زنـدگـى خـود از مـرز اعتدال بيرون نرويم و از هر گونه افراط و تفريط بپرهيزيم.
خـداونـدا! مـا تـو را سـپـاس مـى گـوئيـم، تـو را يـگانه مى دانيم، بزرگ مى شمريم، بزرگتر از آنچه به وصف آيد، تو نيز ما را ببخش و گامهايمان را در راهت استوار دار، و بر دشمنان كه از داخل و خارج ما را احاطه كرده اند پيروز گردان.
و پـيـروزيـهـاى مـا را بـه پـيـروزى نـهـائى قـيـام مـهـدى مـوعـود ارواحـنـا فـداه متصل گردان و توفيق تكميل اين تفسير را آنچنان كه مورد رضايت و خشنودى تو است به ما مرحمت كن.
(پايان سوره اسراء)
سوره كهف
مقدمه
ايـن سـوره 110 آيـه اسـت كـه تـمـام آن - بـجـز يـك آيـه - (آيـه 28) در مـكـه نازل شده است
فضيلت سوره كهف
در فـضـيـلت ايـن سوره روايات بسيارى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت نقل شده كه اهميت فوق العاده محتواى آن را بيان مى كند از جمله:
1 - پـيـامـبـر فـرمـود: آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته بهنگام نـزولش آنـرا بـدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمين را پر كرد ياران عرض كردند آرى ؟ فـرمـود: آن سـوره كـهف است هر كس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه ديگر او را مى آمـرزد (و طبق روايتى او را از گناه حفظ مى كند)... و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند.
2 - در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر مـى خـوانـيـم: هـر كـس 10 آيـه از اول سـوره كـهـف را حـفـظ كـنـد (دجـال ) به او زيانى نمى رساند و كسى كه آيات آخر سوره را حفظ كند نور و روشنائى براى او در قيامت خواهد بود.
3 - از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: كـسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بـخـوانـد شـهـيد از دنيا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قيامت در صف شهداء قرار مى گيرد.
بـارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش بخاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است.
و از آنجا كه يكى از مهمترين بخشهاى اين سوره داستان قيام جمعى از جوانان با شخصيت، بـر ضـد طـاغـوت و دجـال زمان خود بود، قيامى كه جان آنها را بخطر افكند و تا سر حد مرگ پيش رفتند، اما خدا آنها را حفظ كرد، توجه به اين واقعيت مى تواند نور ايمان را در دلهـاى آمـاده شـعـله ور سـازد و او را در بـرابـر گـنـاهـان و وسـوسـه دجـالان و حل شدن در محيط فاسد حفظ كند.
تـوصـيـفـهـاى تكان دهنده اى كه از مجازاتهاى دوزخ در آيات اين سوره بچشم مى خورد، و هـمـچـنين سرنوشت شومى كه در انتظار مستكبران است. و در آيات اين سوره انعكاس وسيع يـافـتـه، و تـوجـه بـه عـلم بـى پـايـان خـدا كـه در ضـمـن مـثـال جـالبـى در ايـن سـوره مـنـعـكـس اسـت هـمـگـى مـى تـوانـد ايـن اثـر را تكميل نمايد.
انسان را از فتنه هاى شياطين حفظ كند، نور پاكى و عصمت در قلب او بيفشاند و سرانجام با شهدايش محشور كند.
محتواى سوره كهف
ايـن سـوره بـا حـمـد و سـتـايـش خـداونـد آغـاز مـى شـود، و بـا تـوحـيـد و ايـمـان و عمل صالح پايان مى يابد.
مـحـتـواى اين سوره همچون ساير سوره هاى (مكى ) بيشتر بيان مبدء و معاد و بشارت و انـذار اسـت، و نيز به مساله مهمى كه مسلمانان در آن روزها سخت به آن نياز داشتند اشاره مى كند، و آن اينكه يك اقليت هر چند كوچك باشد، در برابر يك اكثريت هر چند ظاهرا قوى و نـيـرومـنـد بـاشـنـد نـبـايـد تـسـليـم گـردد، و در فـسـاد مـحـيـط حل شود، بلكه همچون گروه كوچك اصحاب كهف بايد حساب خودشان را از محيط فاسد جدا كنند، و بر ضد آن قيام نمايند.
آن روز كه توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى، هجرت نمايند.
همچنين از جمله داستانهاى اين سوره، داستان دو نفر است كه يكى بسيار ثروتمند و مرفه امـا بـى ايمان و ديگرى فقير و تهيدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ايمان از دست نداد، و تا آنجا كه مى توانست او را نصيحت و ارشاد كرد و سرانجام اعلام بيزارى نمود و پيروزى هم با او بود.
تـا مـؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدانند اگـر ثـروتـمـندان بى ايمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باايمان.
بخش ديگرى از اين سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در اين سوره نيامده اسـت ) اشـاره مـى كـنـد كه چگونه موسى (عليهالسلام ) در برابر كارهائى كه ظاهر آن زنـنـده بـود امـا بـاطـنـش پـر مـصـلحـت نـتـوانـسـت صـبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضيحات خضر به عمق مسائل كاملا آگاه شد و از بيتابى خود پشيمان گشت.
اين نيز درسى است براى همه، تا به ظواهر حوادث و رويدادها ننگرند، و بدانند در زير اين ظواهر باطنى است بسيار عميق و پر معنى.
بخش ديگرى از اين سوره ماجراى ذوالقرنين را شرح مى دهد كه چگونه شرق و غرب عالم را پـيـمـود، و با اقوام گوناگونى كه سنن و آداب بسيار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سـرانـجـام بـا كـمـك گـروهـى از مـردم بـه مـقابله با توطئه (ياجوج ) و (ماجوج ) بـرخـاسـت و سـدى آهـنـيـن بـر سـر راه آنـهـا كـشـيـد، و نـفـوذشـان را قـطـع كـرد (شـرح كـامـل هـمـه اينها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بينش وسيعتر خود را براى نـفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با (ياءجوجها) و (ماءجوجها) دست اتحاد بهم دهند!.
جالب اينكه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف داستان موسى و خـضـر و داسـتـان ذوالقـرنـيـن ) كـه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هيچ جاى ديگر از قـرآن سـخنى از اينها به ميان نيامده است (تنها در سوره انبياء آيه 96 به مسئله ياجوج و ماجوج بدون ذكر نام ذوالقرنين اشاره شده است ) و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است.
و بـه هـر حـال محتوايش از هر نظر پر بار، و تربيت كننده مى باشد.
آيه (1) تا (5) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( الحمدلله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا ) (1)( قـيـمـا ليـنـذر بـاسـا شـديـدا مـن لدنه و يبشر المومنين الذين يعملون الصلحت ان لهم اجرا حسنا ) (2)( ماكثين فيه ابدا ) (3)( و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا ) (4)( ما لهم به من علم و لا لابائهم كبرت كلمة تخرج من افواههم ان يقولون الا كذبا ) (5)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايگر
1 - حـمـد مـخـصـوص خـدائى اسـت كـه ايـن كـتاب (آسمانى ) را بر بنده (برگزيده اش ) نازل كرد و هيچگونه كژى در آن قرار ندارد.
2 - كتابى كه ثابت و مستقيم و نگاهبان كتب ديگر است، تا (بدكاران را) از عذاب شديد او بترساند، و مؤ منان را كه عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش نيكوئى براى آنهاست.
3 - (همان بهشت برين كه ) جاودانه در آن خواهند ماند.
4 - و (نيز) آنها را كه گفتند خداوند فرزندى (براى خود) انتخاب كرده انذار كند.
5 - نـه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند و نه پدرانشان، سخن بزرگى از دهانشان خارج مى شود، آنها مسلما دروغ مى گويند.
تفسير:
آغاز با نام خدا و قرآن
سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته اى است در اينجا ستايش را در بـرابـر نـزول قـرآن كـه خـالى از هـر گـونه اعوجاج و كژى است بيان مى كند، و مى گويد:
(حـمـد خـدائيـرا كـه ايـن كـتـاب آسـمـانـى را بـر بـنـده اش نـازل كـرد، و هـيـچـگـونـه اعـوجـاج و كـژى در آن قـرار نـداد)( الحـمـد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا ) .
(كـتـابـى كـه ثـابـت و پـابـرجـا، مـعـتـدل و مـستقيم، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است )( قيما ) .
(تا بدكاران و تيره دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند)
( لينذر باءسا شديدا من لدنه ) .
و مؤ منان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكوئى در انتظار آنها است( و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا ) .
اجر و پاداشى كه جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند( ماكثين فيه ابدا ) .
سـپـس بـيكى از انحرافات عمومى مخالفان، اعم از نصارا و يهود و مشركان، اشاره كرده مى گويد: ديگر از هدفهاى اين كتاب آسمانى آن است كه پيامبر بوسيله آن كسانى را كه براى خدا فرزند قائل شدند انذار كند( و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا ) .
هـم مـسـيـحيان را بخاطر اعتقاد به اينكه مسيح فرزند خدا است، و هم يهود را بخاطر اعتقاد بـه فـرزنـدى عزير و هم مشركان را بخاطر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد.
سـپـس به يك اصل اساسى براى ابطال اينگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گـويد: آنها هيچگونه علم و يقين به اين سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقليد مى كنند آنها نيز چنين بودند( ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسيار بزرگ و وحشتناكى از دهان آنها خارج ميشود.( كبرت كلمة تخرج من افواههم ) .
خدا و جسم بودن ؟ خدا و فرزند داشتن ؟ خدا و نيازهاى مادى ؟ و بالاخره خدا و محدود بودن ؟ چه سخنان وحشتناكى ؟!...
آرى اينها فقط دروغ مى گويند( ان يقولون الا كذبا )
نكته ها:
1 - آغاز سوره با حمد خدا.
پـنـج سـوره از سـوره هـاى قـرآن بـا الحـمد لله شروع شده، و در اين پنج سوره پس از سـتـايـش خـداونـد مـسـئله آفـريـنـش آسمانها و زمين (يا مالكيت آسمانها و زمين ) و يا تربيت جـهـانـيـان آمـده اسـت، جـز در سـوره مـورد بـحـث كـه نـزول قـرآن بـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در دنبال اين ستايش قرار گرفته است.
در حـقيقت در آن چهار سوره (سوره انعام - سبا - فاطر - حمد) سخن از كتاب تكوين به ميان آمـده ولى در سـوره كـهف كه مورد بحث است سخن از كتاب تدوين است، و مى دانيم هر يك از ايـن دو كـتـاب يـعـنـى قرآن و جهان آفرينش مكمل ديگرى است، و اين تعبير نيز بيانگر آن است كه قرآن وزنى دارد همچون وزن مجموعه آفرينش و نعمتى است همسان نعمت جهان هستى! و اصـولا مـسـاله تربيت جهانيان كه در جمله الحمد لله رب العالمين آمده است بدون بهره گيرى از اين كتاب بزرگ آسمانى ممكن نيست.
2 - كتابى پابرجا و مستقيم و نگاهبان
قـيـم (بـر وزن سـيـد) از مـاده قـيـام گـرفـته شده و در اينجا به معنى پابرجا و ثابت و اسـتـوار اسـت، و عـلاوه بـر آن بـرپـادارنـده و حـافظ و پاسدار كتب ديگر است. و در عين حال معنى اعتدال و استقامت و خالى بودن از هر گونه اعوجاج و كژى را نيز مى رساند.
اين كلمه كه به عنوان وصفى براى قرآن، بعد از توصيف به عدم اعوجاج
در آيـات فـوق آمـده اسـت هـم تـاكـيـدى اسـت بـر اسـتـقـامـت و اعـتـدال قـرآن و خـالى بـودن از هـر گونه ضد و نقيض، و هم اشاره اى است به جاودانى بودن اين كتاب بزرگ آسمانى و هم الگو بودن براى حفظ اصالتها و اصلاح كژيها و پاسدارى از احكام خداوند و عدالت و فضيلت بشر.
ايـن صـفـت (قـيـم ) در واقـع اشـتـقـاقـى است از صفت قيوميت پروردگار كه به مقتضاى آن خـداونـد حـافـظ و نـگـاهبان همه موجودات و اشياء جهان است، ما به تو قائم چو تو قائم بذات!
قرآن كه كلام خدا است نيز همين حال را دارد.
قابل توجه اينكه توصيف به قيم در آيات قرآن كرارا در مورد آئين اسلام آمده است و حتى بـه پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داده شده است كه خود را هماهنگ با دين قيم و صاف و مستقيم سازد( فاقم وجهك للدين القيم ) (آيه 43 روم ).
آنچه در بالا در تفسير قيم گفته شد معنى جامعى است كه تفسيرهاى مختلفى را كه مفسران گـفته اند همه را در برمى گيرد: چه اينكه بعضى آنرا به معنى كتابى كه هرگز نسخ نـمـيـشـود تـفـسـيـر كـرده انـد، و بـعـضـى به معنى حافظ كتب پيشين، و بعضى به معنى بـرپادارنده امور دين، و بعضى به معنى كتابى كه در آن اختلاف و تناقض نيست، ولى همه اين معانى در آن مفهوم جامع كه گفتيم جمع است.
بـعـضـى از مفسران جمله لم يجعل له عوجا را به معنى فصاحت الفاظ قرآن دانسته اند، در حـالى كـه قـيـمـا را بـه مـعـنـى بـلاغـت و اسـتـقـامـت مـحـتـواى آن گـرفـتـه انـد ولى دليـل روشـنى بر اين تفاوت در دست نيست، و بيشتر به نظر مى رسد كه اين دو، تاكيد يـكـديـگـر بـاشـد، بـا ايـن تفاوت كه قيم مفهوم گسترده ترى دارد يعنى علاوه بر مفهوم استقامت ذاتى مفهوم پاسدارى و اصلاح و نگهدارى ديگران را نيز دربرمى گيرد.
3 - در آيـات فـوق پـس از ذكـر مـسـئله انذار بطور وسيع و مطلق، انذار نسبت به كسانى بـيـان شـده كـه مـخـصـوصـا بـراى خـدا فـرزندى قائل شده اند، اين نشان مى دهد كه اين انحراف اهميت خاصى دارد.
ايـن انـحـراف اعـتـقادى همان طورى كه در بالا گفتيم مخصوص مسيحيان نيست بلكه يهود و مـشـركـان هـم در آن شـريـك بـودنـد، و تـقـريـبـا يـك اعـتـقـاد عـمـومـى در مـحـيـط نـزول قـرآن بـه شـمـار مـى رفت، و مى دانيم چنين عقدهاى روح توحيد را بكلى از ميان مى بـرد، خـدا را در سـرحـد مـوجـودات مادى و جسمانى قرار مى دهد، و داراى عواطف و احساسات بـشـرى، و بـراى او شـبـيـه و شـريك قائل مى شود، و او را نيازمند مى شمرد، و به همين دليل مخصوصا روى اين مطلب انگشت گذارده شده است.
در سـوره يـونـس آيـه 68 مـيـخـوانـيـم( قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه هو الغنى ) آنها گفتند خداوند براى خود فرزندى انتخاب كرده در حالى كه او غنى و بى - نياز است.
و در سـوره مـريـم آيه 88 تا 91 ميخوانيم:( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا لقد جئتم شيئا ادا، تـكـاد السـمـوات يـتـفـطـرن مـنـه و تـنـشـق الارض و تـخـر الجـبـال هـدا ان دعـوا للرحـمـن ولدا ) : آنـهـا گـفـتند خداوند فرزندى انتخاب كرده است، شما سخنى بسيار ناموزون و سخت و سنگين آورده ايد. نزديك است آسمانها از هم بشكافد و زمين پـاره شـود و كـوهـهـا فـرو ريـزنـد، چـرا كـه بـراى خـدا فـرزنـدى قائل شده اند.
اين تعبير فوق العاده شديد دليل بر آن است كه عواقب شوم اين اعتقاد ناموزون بـسـيـار وسـيـع و گـسـتـرده مى باشد، و در واقع چنين است چرا كه نتيجه آن خدا را از اوج عظمتش فرود آوردن و در سرحد موجودات پست مادى قرار دادن است.
4 - ادعـاى بدون دليل - بررسى اعتقادات انحرافى نشان مى دهد كه غالب آنها از ادعاهاى بـى دليل سرچشمه گرفته كه گاهى به صورت يك شعار كاذب از ناحيه كسى ابراز مـيـشـد و ديـگـران دنـبـال آنـرا مـى گـرفـتـنـد، و يـا به صورت سنت نياكان از نسلى به نـسـل ديـگـر انـتـقـال مـى يـافـت، قـرآن ضـمـنـا بـه مـا مـى آمـوزد كـه در هـمـه حال از ادعاهاى بى دليل جدا به پرهيزيم از هر كس و مربوط به هر كس باشد.
در آيـات فـوق خـداونـد چـنين كارى را بزرگ و وحشتناك شمرده، و آن را سرچشمه كذب و دروغ معرفى كرده است.
ايـن اصـلى اسـت كـه اگـر مـسـلمـانـان در هـمـه زنـدگـى خود از آن پيروى كنند يعنى بى دليـل چـيـزى نگويند، بى دليل چيزى نپذيرند، و اعتنائى به شايعات و ادعاهاى عارى از دليل نكنند بسيارى از نابسامانيهاشان سامان مى يابد.
5 - عـمـل صـالح يـك بـرنـامه مستمر - در آيات فوق هنگامى كه سخن از مؤ منان مى گويد عـمـل صـالح را بـه عـنـوان يـك بـرنـامـه مـسـتـمـر آنـهـا بـيـان مى كند، زيرا جمله يعملون الصـالحـات فـعـل مـضـارع اسـت و مـى دانـيـم فـعـل مضارع دليل بر استمرار است.
در حقيقت بـايـد چـنـيـن بـاشـد، زيـرا انـجام يك يا چند كار خير ممكن است تصادفا يا به عـلل خـاصـى از هـر كـس صـورت گـيـرد، و هـرگـز دليل بر ايمان راستين نـيـسـت، آنـچـه دليـل ايـمـان راسـتـيـن اسـت اسـتـمـرار در عمل صالح است.
6 - آخـريـن سـخـن در ايـنـجـا ايـنـكـه قـرآن در آيـات فـوق وقـتـى مـى خـواهـد نـزول ايـن كـتاب آسمانى را بيان كند مى گويد شكر خدائى را كه اين كتاب را بر بنده اش نـازل كـرد و اين دليل بر آن است كه تعبير به بنده پرافتخارترين و باشكوهترين توصيفى است كه ممكن است از يك انسان شود، انسانى كه راستى بنده خدا باشد، همه چيز خود را متعلق به او بداند، چشم بر امر و گوش بر فرمانش دارد، به غير او نينديشد و جز راه او را نرود، و افتخارش اين باشد كه بنده پاكباز او است.
آيه (6) تا (8) و ترجمه
( فلعلك باخع نفسك على أثارهم إن لم يؤ منوا بهذا الحديث أسفا ) (6)( إنا جعلنا ما على الا رض زينة لها لنبلوهم أيهم أحسن عملا ) (7)( و إنا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا ) (8)
ترجمه:
6 - گـوئى مـى خـواهـى خـود را از غـم و انـدوه بـخـاطـر اعمال آنها هلاك كنى، اگر آنها به اين گفتار ايمان نياورند.
7 - مـا آنـچـه را روى زمـيـن اسـت زينت آن قرار داديم، تا آنها را بيازمائيم كدامينشان بهتر عمل مى كنند؟
8 - (ولى ايـن زرق و بـرقـهـا پـايـدار نـيـسـت و مـا (سرانجام ) قشر روى زمين را خاك بى گياهى قرار مى دهيم.
تفسير:
غصه مخور جهان ميدان آزمايش است
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته سخن از رسالت و رهبرى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـود، در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى از مـهمترين شرائط رهبرى كه همان دلسـوزى نـسـبـت به امت است اشاره كرده مى گويد: گوئى تو مى خواهى جان خود را بر بـاد دهـى و خـويـشـتـن را از شدت اندوه هلاك كنى كه چرا آنها به اين كتاب آسمانى ايمان نمى آورند؟( فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤ منوا بهذا الحديث اسفا )
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - بـاخـع از مـاده بخع (بر وزن نخل ) به معنى هلاك كردن خويشتن از شدت غم و اندوه و به تعبير ديگر دقمرگ نمودن است.
2 - كلمه اسفا كه شدت غم و اندوه را ميرساند تاكيدى است بر اين موضوع.
3 - آثـار جمع اثر در اصل به معنى جاى پا است، ولى به هر علامتى از چيزى باقى مى ماند اثر گفته مى شود.
انـتـخاب اين تعبير در آيات فوق، اشاره به نكته لطيفى است و آن اينكه گاهى انسان از جـائى مـى رود، چـون مـاجـرا تـازه اسـت آثـار او بـاقـى مـى مـانـد ولى هـنـگـامـى كـه طـول كـشيد، آثار هم محو مى شود، يعنى تو آنقدر از عدم ايمان آنها ناراحتى كه حتى پيش از محو شدن آثار آنها مى خواهى خود را از غصه هلاك كنى.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از آثار، اعمال و رفتار آنها بوده باشد.
4 - تعبير به حديث در مورد قرآن، اشاره به نوآوريهاى اين كتاب بزرگ آسمانى است، يعنى آنها حداقل اين مقدار به خود زحمت نمى دادند كه اين كتاب تازه را با محتواى جديدى كـه داشـت مـورد بـررسى قرار دهند، و اين دليل بر نهايت بيخبرى است كه انسان از كنار چنين موضوع مهم تازهاى بى تفاوت بگذرد.
5 - دلسوزى فوق العاده رهبران الهى
از آيات قرآن و تواريخ به خوبى استفاده مى شود كه رهبران الهى بيش از آنچه تصور شود از گمراهى مردم رنج مى بردند، به ايمان آنها عشق مى ورزيدند، از اينكه مى ديدند تـشـنـه كـامـانـى در كـنـار چـشـمه آب زلال نشسته اند و از تشنگى فرياد مى كشند ناراحت بودند اشك مى ريختند، دعا مى كردند، شب و روز تلاش و كوشش داشـتند، در نهان و آشكار تبليغ مى كردند، در خلوت و اجتماع فرياد مى زدند، و از اينكه مردم راه روشن و راست را گذارده، به بيراهه مى رفتند غصه مى خوردند، غصهاى جانكاه كه گاهى آنها را تا سرحد مرگ پيش مى برد!
و راسـتـى تـا چـنـيـن نـبـاشـد رهبرى در مفهوم عميقش پياده نخواهد شد! گاه اين حالت اندوه بـقدرى شديد مى شد كه جان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خطر مى افتاد و خدا او را دلدارى مى داد.
در سـوره شـعـراء آيـه 3 و 4 مـى خـوانـيـم( لعـلك بـاخـع نـفـسـك الا يـكونوا مؤ منين ان نشا نـنـزل عليهم من السماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين ) : گوئى ميخواهى خود را هلاك كنى كه چرا اينها ايمان نمى آورند، غم مخور ما آنها را آزاد قرار داده ايم و اگر بخواهيم آيهاى از آسمان فرو مى فرستيم كه گردنهايشان بى اختيار در برابر آن فرود آيد.
آيـه بـعـد تـرسـيـمـى از وضـع ايـن جـهـان بـه عـنـوان يك ميدان آزمايش براى انسانها، و توضيحى براى خط سير انسان در اين مسير است.
نـخـسـت مـى گـويـد: ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم( انا جعلنا ما على الارض زينة لها ) .
جـهـانـى پـر زرق و بـرق سـاخـتـيـم كـه هـر گـوشـهـاى از آن دل مى برد، ديدگانرا به خود مشغول مى دارد، و انگيزههاى مختلف را در درون آدمى بيدار مـى كـنـد، تـا در كـشـاكـش ايـن انـگـيزهها و درخشش اين زرق و برقها و چهرههاى دلانگيز و دلربا، انسان بر كرسى آزمايش قرار گيرد و ميزان قدرت ايمان و نيروى اراده و معنويت و فضيلت خود را به نمايش بگذارد.
لذا بـلافـاصـله اضـافـه مـى كـنـد تـا آنـهـا را بـيـازمـائيـم كـدامـيـنـشـان بـهـتـر عمل مى كنند؟( لنبلوهم ايهم احسن عملا ) .
بـعـضى از مفسرين خواسته اند مفهوم ما على الارض را محدود به علماء و يا خصوص مردان كـنـند و بگويند زينت زمين اينها هستند، در صورتى كه اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه همه موجودات روى زمين را شامل مى شود.
جالب اينكه تعبير به احسن عملا شده، نه اكثر عملا، اشاره به اينكه آنچه در پيشگاه خدا ارزش دارد حسن عمل و كيفيت عالى آن است، نه فزونى و كثرت و كميت و تعداد آن.
بـه هـر حـال ايـن هشدارى است به همه انسانها و همه مسلمانها كه در اين ميدان آزمايش الهى فريب زرق و برقها را نخورند. و بجاى آنكه به اين مظاهر فريبنده دلبستگى پيدا كنند به حسن عمل بينديشند.
سپس مى گويد: اينها پايدار نيست و سرانجام محو و نابود خواهد شد، ما همه آنچه را روى زمـيـن اسـت از مـيـان خـواهـيـم بـرد و صـفحه زمين را، خاك بى گياهى قرار خواهيم داد( و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا ) .
صـعـيـد از مـاده صـعـود در ايـنجا به معنى صفحه روى زمين است، صفحه اى كه در آن خاك كاملا نمايان باشد.
و جرز به معنى زمينى است كه گياهى در آن نمى رويد گوئى گياهان خود را مى خورد، و بـه تـعـبـيـر ديگر جرز به سرزمينى گفته مى شود كه بخاطر خشكسالى و كمى باران تمام گياهانش از ميان بروند آرى ايـن مـنـظـره زيبا و دلانگيزى را كه در فصل بهار در دامان صحرا و كوهسار مى بينيم گـلهـا مـى خندند، گياهان مى رقصند، برگها نجوا مى كنند، و جويبارها زمزمه شادى سر داده انـد، امـا بـه هـمـيـن حـال بـاقى نمى ماند فصل خزان فرا مى رسد، شاخهها عريان مى شوند، جويبارها خاموش، غنچه ها مى خشكند، برگها پژمرده مى شوند و آواى حيات بخاموشى مى گرايد.
زندگى پر زرق و برق انسانها نيز همين گونه است، اين كاخهاى سر به آسمان كشيده، ايـن لبـاسـهـاى رنگارنگ، اين نعمتهاى گوناگون، اين انسانهاى آماده به خدمت، و اين پستها و مقامها و مانند آن نيز جاودانى نيستند، روزى فرا مى رسد كه جز يك قبرستان خشك و خاموش از اين جامعه ها بيش باقى نمى ماند و اين درس بزرگ عبرتى است.
آيه (9) تا (12) و ترجمه
( أم حسبت أن أصحاب الكهف و الرقيم كانوا من أياتنا عجبا ) (9)( إذ أوى الفتية إلى الكهف فقالوا ربنا أتنا من لدنك رحمة و هيئ لنا من أمرنا رشدا ) (10)( فضربنا على أذانهم فى الكهف سنين عددا ) (11)( ثم بعثناهم لنعلم أى الحزبين أحصى لما لبثوا أمدا ) (12)
ترجمه:
9 - آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟!
10 - زمـانـى را بـخـاطـر بـيـاور كـه ايـن گـروه جـوانـان بـه غـار پناه بردند، و گفتند پروردگارا ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز!.
11 - مـا (پـرده خـواب را) بـر گـوشـشان زديم و سالها در خواب فرو رفتند. 12 - سپس آنـهـا را بـرانگيختيم تا آشكار گردد كداميك از آن دو گروه بهتر مدت خواب خود را حساب كرده اند.
شان نزول:
مـفـسـران بـراى آيـات فـوق شان نزولى نقل كرده اند كه خلاصه اش چنين است: جمعى از سـران قـريـش، دو نـفـر از ياران خود را براى تحقيق در باره دعوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند، تا ببينند آيا در كتب پيشين چيزى در اين زمينه يافت مى شود؟
آنها به مدينه آمدند و با علماى يهود تماس گرفتند و گفتار قريش را بازگو كردند.
عـلمـاء يـهـود به آنها گفتند شما سه مساله را از محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سؤ ال كـنـيـد، اگـر هـمـه را پـاسـخ كـافـى گـفت پيامبرى است از سوى خدا (و طبق بعضى از روايـات اگـر دو سـؤ ال از آنـرا پـاسـخ كـافـى و يـك سـؤ ال را سـربـسـته جواب داد پيامبر است ) و گرنه مرد كذابى است كه شما هر تصميمى در باره او مى توانيد بگيريد.
نـخـسـت از او سؤ ال كنيد داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند چه بود؟ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند!
و نيز از او سؤ ال كنيد مردى كه زمين را طواف كرد و به شرق و غرب جهان رسيد كه بود و داستانش چه بود؟.
و نيز سؤ ال كنيد حقيقت روح چيست ؟.
آنـهـا حـركـت كردند و به مكه بازگشتند و سران قريش را ملاقات كردند و گفتند ما معيار سنجش صدق و كذب محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را پيدا كرديم، سپس سرگذشت خود را بازگو كردند، بعد خدمت پيامبر رسيدند و سؤ الات خود را مطرح كردند.
پيامبر فرمود فردا به شما پاسخ خواهم گفت - ولى انشاء الله نفرمود - پانزده شبانه روز گـذشـت كـه وحـى از نـاحـيـه خـدا بـر پـيـامـبـر نـازل نـشـد، و جـبـرئيـل بـه سـراغـش نـيـامـد، هـمـيـن امـر مـوجـب شـد كـه اهـل مـكه شايعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بگويند.
ايـن امـر بـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گـران آمـد، ولى سـرانـجـام جـبـرئيـل فـرا رسـيـد و سـوره كـهـف را از سـوى خـداوند آورد كه در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنياگرد بود، بعلاوه آيه يسئلونك عن الروح... را نيز بر پيامبر نازل كرد
پيامبر به جبرئيل فرمود چرا اينقدر تاخير كردى ؟ گفت من جز به فرمان
پروردگارت نازل نمى شوم، اجازه نداشتم! (لازم به تذكر است كه دو بخش از پاسخ سـؤ الات سـه گـانـه در ايـن سـوره آمـده امـا آيـه مـربـوط بـه روح، در سـوره بـنـى اسـرائيـل گـذشـت، و ايـن مـطـلب در قـرآن كـم نـظـيـر نـيـسـت كـه آيـهـاى بـه مـنـاسـبـتـى نـازل شـود و آنـرا بـه دسـتـور پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در لابلاى سوره خاصى جاى دهند).
تفسير:
آغاز ماجراى اصحاب كهف
در آيـات گـذشـته ترسيمى از زندگى اين جهان، و چگونگى اين ميدان آزمايش انسانها و مـسـيـر زنـدگـى آنـان، از نـظـر گـذشـت، از آنـجـا كـه قـرآن مـسـائل كلى حساس را غالبا در ضمن مثال و يا مثالها و يا نمونه هائى از تاريخ گذشته مـجـسـم مـى سازد، در اينجا نيز نخست به بيان داستان اصحاب كهف پرداخته و از آنها به عنوان يك الگو و اسوه ياد مى كند.
گـروهـى از جوانان با هوش و با ايمان كه در يك زندگى پر زرق و برق در ميان انواع نـاز و نـعـمت به سر مى بردند، براى حفظ عقيده خود و مبارزه با طاغوت عصر خويش به هـمـه ايـنها پشتپا زدند، و به غارى از كوه كه از همه چيز تهى بود پناه بردند، و از اين راه استقامت و پايمردى خود را در راه ايمان نشان دادند.
جـالب ايـنـكـه قـرآن در ايـنـجـا بـا بـه كـار گـرفـتـن يـكـى از اصـول فـن فـصـاحـت و بـلاغـت نـخـسـت سـرگـذشـت ايـن گـروه را بـطـور اجـمـال، بـراى آمـادگـى ذهـن شـنـونـدگـان ضـمـن چـهـار آيـه نقل كرده، سپس به تفصيل آن در ضمن چهارده آيه مى پردازد
نخست مى گويد: آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟!( ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) .
مـا آيـات عـجـيـبـتـرى در آسـمـان و زمـيـن داريـم كـه هـر يك از آنها نمونه اى است از عظمت و بـزرگـى آفـريـنـش، و نيز در زندگى تو اسرار عجيبى وجود دارد كه هر يك نشانه اى است از حقانيت دعوتت، و همچنين در اين كتاب بزرگ آسمانى تو آيات عجيب فراوان است، و مسلما داستان اصحاب كهف از آنها شگفتانگيزتر نيست.
ايـنـكـه نـام ايـن گروه، اصحاب كهف (ياران غار) گذارده شده به خاطر همان است كه آنها براى نجات جان خود به غارى پناهنده شدند چنانكه در شرح حالاتشان خواهد آمد.
و امـا رقـيـم در اصـل از مـاده رقـم بـه مـعـنـى نـوشتن است و به عقيده غالب مفسران اين نام ديگرى است، براى اصحاب كهف، چرا كه سرانجام نام آنها را بر لوحهاى نوشته و بر در غار نصب كردند.
بعضى نيز آن را نام كوهى مى دانند كه غار در آن واقع شده بود.
و بعضى آنرا نام سرزمينى مى دانند كه آن كوه در آن بوده.
و بـعـضـى نـام شـهـر و ديـارى كـه اصـحـاب كـهـف از آن بـيـرون آمـدنـد، ولى مـعـنـى اول صحيحتر به نظر مى رسد.
اما اينكه بعضى احتمال داده اند اصحاب رقيم گروه ديگرى غير از اصحاب كهف بوده اند، و در بـعـضـى از اخبار داستانى براى آنها نقل شده است با ظاهر آيه هماهنگ نيست، چرا كه ظـاهر آيه فوق اين است كه اصحاب كهف و رقيم يك گروه بودند و لذا بعد از ذكر اين دو عـنـوان تـنها به بيان داستان اصحاب كهف مى پردازد و مطلقا سخنى از غير آنها به ميان نمى آورد، و اين خود دليل وحدت است.
در روايـات مـعـرفـى كـه در تـفـسـيـر نـورالثـقـليـن در ذيل اين آيه پيرامون سه نفر كه در غارى گرفتار شدند ذكر شده، كه هر يك خدا را به عـمل خالصى كه انجام داده بودند خواندند و از آن تنگنا رهائى يافتند بهيچ وجه سخنى از عنوان اصحاب رقيم در آن نيست، هر چند در بعضى از كتب تفسير اين عنوان آمده است.
بـه هـر حـال تـرديـد نـبـايـد كـرد كـه ايـن دو (اصـحـاب كهف و رقيم ) اشاره به يك گروه است و شان نزول آيات نيز اين حقيقت را تاييد مى كند.
سپس مى گويد: به خاطر بياور زمانى را كه اين گروه جوانان به غار پناه بردند( اذ أ وى الفتية الى الكهف ) .
دسـتـشان از همه جا كوتاه شده، رو به درگاه خدا آوردند: و عرض كردند پروردگارا! ما را از رحـمـتـت بـهـره مند كن( فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمة ) و راه نجاتى براى ما فراهم ساز( و هيى ء لنا من امرنا رشدا ) .
راهـى كـه ما را از اين تنگنا برهاند، به رضايت و خشنودى تو نزديك سازد، راهى كه در آن خير و سعادت و انجام وظيفه بوده باشد.
مـا دعاى آنها را به اجابت رسانديم، پرده هاى خواب را بر گوش آنها افكنديم و سالها در غار به خواب فرو رفتند( فضربنا على آذانهم فى الكهف سنين عددا ) .
سپس آنها را برانگيختيم و بيدار نموديم، تا ببينيم كدام گروه از آنان مدت خواب خود را بهتر حساب كرده اند( ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا ) .
نكته ها:
1 - جـمـله اوى الفـتية از ماده ماوى گرفته شده كه به معنى جايگاه امن و امان است، اشاره بـه ايـنـكـه ايـن جـوانـان فـرارى از محيط فاسد هنگامى كه به غار رسيدند احساس آرامش كردند.
2 - فتية جمع فتى در اصل به معنى جوان نوخاسته و شاداب است، ولى گاهى به افراد صـاحـب سـن و سالى كه روحى جوان و شاداب دارند نيز گفته مى شود، و معمولا اين كلمه بـا يـك نـوع مـدح بـخـاطـر صـفـات جـوانـمـردى و مـقـاومـت و شـهـامـت و تـسـليـم در مقابل حق همراه است.
شـاهـد ايـن سـخـن حـديـثـى اسـت كـه از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شـده اسـت: امـام (عليهالسلام ) از يكى از ياران خود پرسيد فتى به چه كسى مى گـويـنـد؟ او در پـاسـخ عـرضـكـرد: فـتـى را بـه جوان مى گوئيم، امام (عليهالسلام ) فـرمود: اما علمت ان اصحاب الكهف كانوا كلهم كهولا، فسماهم الله فتية بايمانهم: آيا تو نـمى دانى كه اصحاب كهف همگى كامل مرد بودند، اما خدا از آنها به عنوان فتيه نام برده چون ايمان به پروردگار داشتند.
سپس اضافه فرمود( من آمن بالله و اتقى فهو الفتى ) : هر كس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه كند جوانمرد است.
نـظـيـر هـمـيـن حـديـث در روضـه كـافـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
3 - تعبير به من لدنك رحمة (رحمتى از ناحيه خودت ) اشاره به اين است كه آنها وقتى به غـار پـنـاه بـردنـد دسـت خـود را از هـمـه جـا كـوتـاه مـى ديـدنـد و تـمـام اسـبـاب و وسائل ظاهرى در برابرشان از كار افتاده بود و تنها به رحمت خدا اميدوار بودند.
4 - جمله ضربنا على آذانهم (پرده بر گوش آنها زديم ) در لغت عرب كنايه ظريفى است از خواباندن گوئى پرده و حجابى بر گوش شخص افكنده مى شود تا سخنى را نشنود و اين پرده همان پرده خواب است.
بـه هـمـيـن دليـل خواب حقيقى، خوابى است كه گوشه اى انسان را از كار بيندازد، و نيز به همين دليل هنگامى كه كسى را مى خواهند بيدار كنند غالبا از طريق صدا زدن و نفوذ در شنوائى او بيدارش مى كنند.
5 - تـعـبـيـر بـه سنين عددا (سالهاى متعدد) اشاره به آن است كه خواب آنان ساليان دراز به طول انجاميد چنانكه شرح آن در تفسير آيات آينده به خواست خدا خواهد آمد.
6 - تـعبير به بعثناهم در مورد بيدار شدن آنها، شايد به اين جهت است كه خواب آنها به قـدرى طولانى شد كه همچون مرگ بود، و بيدارى آنها همچون رستاخيز و زندگى پس از مرگ.
7 - جمله لنعلم (تا بدانيم...) مفهومش اين نيست كه خداوند مى خواسته در اينجا علم تازهاى كسب كند، اين تعبير در قرآن فراوان است و منظور از آن تحقق معلوم الهى است يعنى ما آنها را از خـواب بـيـدار كـرديـم تا اين معنى تحقق يابد كه آنها در باره ميزان خوابشان از هم سؤال كنند.
8 - تعبير به اى الحزبين اشاره به چيزى است كه در تفسير آيات آينده خواهد آمد كه آنها پـس از بيدار شدن در باره مقدار خواب خود اختلاف كردند، بعضى آنرا يكروز، و بعضى يك نيمه روز مى دانستند، در حالى كه ساليان دراز خوابيده بودند.
و اما اينكه بعضى گفته اند اين تعبير شاهد بر آن است كه اصحاب رقيم غير از اصحاب كهف بودند سخن بسيار بعيدى است كه از توضيح بيشتر در باره آن بى نياز هستيم.
آيه (13) تا (16) و ترجمه
( نحن نقص عليك نبأ هم بالحق إنهم فتية أمنوا بربهم و زدناهم هدى ) (13)( و ربطنا على قلوبهم إذ قاموا فقالوا ربنا رب السموت و الارض لن ندعوا من دونه إلها لقد قلنا إذا شططا ) (14)( هـؤ لاء قـومـنا اتخذوا من دونه ألهة لو لا يأ تون عليهم بسلطان بين فمن أ ظلم ممن افترى على الله كذبا ) (15)( و إذ اعـتـزلتموهم و ما يعبدون إلا الله فأ وا إلى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمته و يهيئ لكم من أمركم مرفقا ) (16)
ترجمه:
13 - مـا داسـتـان آنها را به حق براى تو بازگو مى كنيم، آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم.
14 - مـا دلهـاى آنـهـا را مـحـكـم سـاختيم در آن هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت، هرگز غير او معبودى را نمى پرستيم كه اگر چنين گوئيم سخنى به گزاف گفته ايم.
15 - ايـن قـوم مـا مـعـبـودهـائى جـز خـدا انـتـخـاب كـرده انـد، چـرا آنـهـا دليل آشكارى بر اين معبودان نمى آورند؟! چه كسى ظالمتر است از آن كس كه بر خدا دروغ ببندد؟!
16 - و هـنـگـامـى كـه از آنـهـا و آنـچـه را جـز خدا مى پرستند كناره گيرى كرديد به غار پـنـاهـنـده شـويـد، كـه پـروردگـارتـان (سايه ) رحمتش را بر شما مى گستراند، و راه آسايش و نجات به رويتان مى گشايد.
تفسير:
سرگذشت مشروح اصحاب كهف
چـنـانـكـه گـفـتـيـم بـعد از بيان اجمالى اين داستان قرآن مجيد به شرح تفصيلى آن ضمن چـهـارده آيـه پرداخته و سخن را در اين زمينه چنين آغاز مى كند: ما داستان آنها را آنچنان كه بوده است براى تو بازگو مى كنيم( نحن نقص عليك نباهم بالحق ) .
گفتارى كه خالى از هر گونه خرافه، و مطالب بى اساس، و سخنان نادرست باشد.
آنـهـا جـوانـانـى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايت آنها افزوديم( انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى ) .
فتية همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم جمع فتى به معنى جوان شاداب است اما از آنجا كـه در سـن جـوانـى بـدن نيرومند و احساسات پرجوش و عواطف پرخروش است، و از نظر جـنـبـه هـاى روحـى قلب جوان آماده پذيرش نور حق و كانون محبت و سخاوت و عفو و گذشت است بسيار مى شود كه اين كلمه (فتى و فتوت ) به معنى مجموعه اين صفات به كار مى رود هـر چـنـد در سـن و سـالهـاى بـالا باشد، همانگونه كه از كلمه جوانمردى و فتوت در فارسى امروز نيز اين مفاهيم را مى فهميم.
از آيات قرآن بطور اشاره و از تواريخ به صورت مشروح اين حقيقت استفاده مـى شـود كـه اصـحاب كهف در محيط و زمانى مى زيستند كه بتپرستى و كفر آنها را احاطه كـرده بـود و يـك حـكـومـت جـبـار و سـتـمـگـر كـه مـعـمـولا حـافـظ و پـاسـدار شرك و كفر و جهل و غارتگرى و جنايت است بر سر آنها سايه شوم افكنده بود.
امـا ايـن گـروه از جـوانمردان كه از هوش و صداقت كافى برخوردار بودند سرانجام به فـسـاد ايـن آئيـن پـى بـردنـد و تـصـمـيـم بر قيام گرفتند و در صورت عدم توانائى، مهاجرت كردن از آن محيط آلوده.
لذا قرآن به دنبال بحث گذشته مى گويد: ما دلهاى آنها را محكم ساختيم، در آن هنگام كه قـيام كردند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است( و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السماوات و الارض ) .
ما هرگز غير از او معبودى را نمى پرستيم( لن ندعوا من دونه الها ) .
اگر چنين بگوئيم و كسى را جز او معبود بدانيم سخنى گزاف و دور از حق گفته ايم( لقد قلنا اذا شططا ) .
از جـمـله ربـطـنـا عـلى قـلوبـهـم اسـتـفـاده مـى شـود كـه نـخـسـت فـكـر تـوحـيـد در دل آنـها پيدا شد ولى توانائى بر اظهار آن را نداشتند، اما خداوند دلهاى آنها را استحكام بخشيد و به آنها قدرت و شهامت داد تا بپاخيزند و آشكارا نداى توحيد سر دهند.
آيا نخستين بار در برابر پادشاه جبار زمان دقيانوس چنين اظهارى را كردند، و يا در ميان توده مردم، و يا هر دو و يا خودشان در ميان خود؟ درست روشن نيست، ولى ظاهر تعبير به قاموا اين است كه اين سخن را در ميان مردم يا در برابر سلطان ظالم گفته اند.
شـطـط (بـر وزن وسـط) بـه مـعـنـى خـارج شـدن از حـد، و افـراط در دورى است، لذا به سخنانى كه بسيار دور از حق است، شطط گفته مى شود، و اگر
بـه حـاشـيه نهرهاى بزرگ شط مى گويند به خاطر آنست كه از آب فاصله زياد دارد و ديوارهاى آن بلند است.
در واقـع ايـن جـوانـمـردان بـا ايـمـان بـراى اثـبـات تـوحـيـد و نـفـى (آله ه ) بـه دليـل روشـنـى دسـت زدنـد، و آن ايـنـكـه مـا بـه وضـوح مـى بـيـنـيـم كـه اين آسمان و زمين پـروردگـارى دارد كـه وجـود نـظـام آفـريـنش دليل بر هستى او است، ما هم بخشى از اين مـجـموعه هستى مى باشيم، بنابر اين پروردگار ما نيز همان پروردگار آسمانها و زمين است.
سـپـس به دليل ديگرى نيز توسل جستند و آن اينكه: اين قوم ما معبودهائى جز خدا انتخاب كرده اند( هؤ لاء قومنا اتخذوا من دونه الهة ) .
آخـر مـگـر اعـتـقـاد بـدون دليـل و بـرهـان مـمـكـن اسـت ؟ چـرا آنـهـا دليل آشكارى براى الوهيت آنها نمى آورند؟ (لو لا ياتون عليهم بسلطان بين.
آيا پندار و خيال، يا تقليد كوركورانه مى تواند دليلى بر چنين اعتقادى باشد؟ اين چه ظلم فاحش و انحراف بزرگى است.
چه كسى ظالمتر است از آنكس كه به خدا دروغ ببندد( فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا ) .
ايـن افـتـرا هـم سـتـمـى اسـت بـر خـويـشـتـن، چـرا كـه انـسـان سـرنـوشت خود را به دست عـوامـل بـدبـختى و سقوط سپرده، و هم ظلمى است بر جامعه اى كه اين نغمه در آن سر مى دهد و به انحراف مى كشاند، و هم ظلمى است به ساحت قدس پروردگار و اهانتى است به مقام بزرگ او ايـن جـوانـمـردان مـوحـد تـا آنـجـا كه در توان داشتند براى زدودن زنگار شرك از دلها، و نشاندن نهال توحيد در قلبها، تلاش و كوشش كردند، اما آنقدر غـوغـاى بت و بتپرستى در آن محيط بلند بود و خفقان ظلم و بيدادگرى شاه جبار، نفسهاى مردان خدا را در سينه ها حبس كرده بود كه نغمه هاى توحيدى آنها در گلويشان گم شد.
ناچار براى نجات خويشتن و يافتن محيطى آماده تر تصميم به هجرت گرفتند، و لذا در مـيـان خـود بـه مـشـورت پـرداختند كه به كجا بروند، و به كدام سو حركت نمايند؟ و با يكديگر چنين گفتند:
هنگامى كه از اين قوم بتپرست و آنچه را جز خدا مى پرستند كناره گيرى كرديد، و حساب خـود را از آنـهـا جـدا نـموديد، به غار پناهنده شويد( و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا الله فاووا الى الكهف ) .
تا پروردگار شما رحمتش را بر شما بگستراند و راهى به سوى آرامش و آسايش و نجات از اين مشكل به رويتان بگشايد( ينشر لكم ربكم من رحمته و يهيى ء لكم من امركم مرفقا ) .
يهيى ء از ماده تهيه به معنى آماده ساختن است.
و مـرفق به معنى چيزى است كه وسيله لطف و راحتى و رفق باشد، بنا بر اين مجموع جمله يهيى ء لكم من امركم مرفقا يعنى خداوند، وسيله لطف و راحتى شما را فراهم مى سازد.
بـعـيـد نـيـست نشر رحمت كه در جمله اول آمده است اشاره به الطاف معنوى خداوند باشد، در حالى كه جمله دوم به جنبه هاى جسمانى و نجات و آرامش مادى اشاره مى كند.
نكته ها:
1 - جوانمردى و ايمان - هميشه روح توحيد با يك سلسله صفات عالى انسانى همراه است، هـم از آنـهـا سـرچـشـمـه مـى گـيـرد و هـم در آنـهـا تـاثـيـر مـتـقـابل دارد، به همين دليل در اين داستان اصحاب كهف مى خوانيم آنها جوانمردانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند.
و بـاز روى هـمـيـن جـهـت بـعـضـى از دانـشـمـنـدان گـفتهاند: رأ س الفتوة الايمان سرچشمه جوانمردى ايمان است.
و بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند الفتوة بذل الندى و كف الاذى و ترك الشكوى: جوانمردى بخشش و سخاوت است و خوددارى از آزار ديگران و ترك شكايت از حوادث و مشكلات.
بـعـضـى ديـگـر فـتـوت را چـنـيـن تـفـسـيـر كـرده انـد: هـى اجـتـنـاب المـحـارم و اسـتـعـمـال المـكـارم: جـوانـمـردى پـرهـيـز از گـنـاهـان و بـه كـار گـرفـتـن فضائل انسانى است.
2 - ايـمـان و امـدادهاى الهى - در چند مورد از آيات فوق اين حقيقت به خوبى منعكس است كه اگـر انـسـان گـامـهـاى نـخستين را در راه الله بردارد، و براى او به پاخيزد، كمك و امداد الهـى بـه سـراغ او مـى شـتـابـد، در يك جا مى گويد: آنها جوانمردانى بودند كه ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم.
در مورد ديگر مى گويد: ما دلهاى آنها را محكم ساختيم و نيرو و توان بخشيديم.
و در پـايـان آيـات نـيـز خـوانـديـم كـه آنـها در انتظار نشر رحمت الهى و يافتن راه نجات بودند.
آيـات ديـگـر قـرآن نـيـز ايـن حـقيقت را به روشنى تاييد مى كند مگر نه اين است كه اگر انـسـان بـراى خـدا مـجـاهـده كـنـد خـدا او را به راه حق هدايت مى نمايد؟( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) (سوره عنكبوت آخرين آيه ).
و نـيـز در سـوره مـحـمـد آيـه 17 مـيخوانيم:( و الذين اهتدوا زادهم هدى ) : آنها كه راه هدايت را پوئيدند خدا بر هدايتشان مى افزايد
مـى دانـيـم راه حـق راهـى اسـت بـا مـوانـع بـسـيـار و دشـواريهاى فراوان كه اگر لطف خدا شامل حال انسان نشود پيمودن آن تا وصول به مقصد كار مشكلى است.
ايـن را هـم مـى دانـيم كه لطف خداوند بالاتر از آن است كه بنده حقجو و حق طلبش را در اين مسير تك و تنها بگذارد.
3 - پـنـاهـگـاهى به نام غار - الف و لام در كلمه الكهف شايد اشاره به اين باشد كه آنها غـار مـعـينى را در نقطه دور دستى در نظر گرفته بودند كه اگر تبليغات توحيديشان به ثمر نرسد براى نجات خود از آن محيط آلوده و تاريك به آن غار پناه برند.
كهف كلمه پر مفهومى است كه همان بازگشت به ابتدائى ترين نوع زندگى بشر را به خـاطر مى آورد، محيطى كه در آن نور و روشنائى نيست، و شبهاى تاريك و سردش يادآور دردهـاى جـانـكاه انسانهاى محروم است، نه از زرق و برق دنياى مادى در آن خبرى است، نه از بستر نرم و زندگى مرفه!.
مـخـصـوصـا بـا تـوجـه بـه آنـچـه در تـواريـخ نـقـل شـده كـه اصـحـاب كـهـف وزيران و صـاحـبـمـنصبان بزرگ شاه بودند كه بر ضد او و آئينش قيام كردند روشن مى شود كه گذشتن از آن زندگى پرناز و نعمت و ترجيح غارنشينى بر آن تا چه حد شهامت و گذشت و همت و وسعت روح ميخواهد؟!.
ولى در آن غار تاريك و سرد و خاموش، و احيانا خطرناك از نظر حمله حيوانات موذى، يك دنيا نور و صفا و توحيد و معنويت بود.
خـطـوط رحـمـت الهى بر ديوار چنين غارى نقش بسته، و آثار لطف پروردگار در فضايش مـوج مـيـزد، خبرى از بتهاى رنگارنگ مسخره در آن نبوده، و دامنه طوفان ظلم جباران به آن كشيده نمى شد.
انـسـان را از آن فـضـاى مـحـدود و خـفـقـان بـار مـحـيـط جهل و جنايت رهائى مى بخشيد و در فراخناى انديشه آزاد غوطه ور مى ساخت.
آرى ايـن جـوانـمردان موحد آن دنياى آلوده را كه با تمام وسعتش زندان جانكاهى بود ترك گـفـتـنـد، و بـه غـار خـشـك و تـاريـكى كه ابعادش همچون فضائى بيكران مى نمود روى آوردند.
درسـت همچون يوسف پاكدامن كه هر چه به او اصرار كردند اگر تسليم هوسهاى سركش هـمـسـر زيـبـاى عـزيـز مـصـر نـشوى، زندان تاريك و وحشتناك در انتظار تو است، او بر استقامتش افزود، و سرانجام اين جمله عجيب را به پيشگاه خداوند عرضه داشت:( رب السجن احـب الى مـمـا يـدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن ) : پروردگارا! زندان با آنهمه دردهاى جانكاهش نزد من از اين آلودگى كه مرا به آن دعوت مى كنند، محبوبتر است، و اگـر وسـوسـه هـاى آنـها را از من دفع نكنى من در دام آنها گرفتار خواهم شد! (يوسف - 32).
آيه (17) و (18) و ترجمه
( و تـرى الشـمـس إذا طـلعـت تـزور عـن كـهـفـهـم ذات اليـمـيـن و إذا غـربـت تـقـرضـهـم ذات الشـمـال و هـم فـى فـجـوة مـنـه ذلك مـن أيـات الله مـن يـهـد الله فـهـو المـهـتـد و مـن يضلل فلن تجد له وليا مرشدا ) (17)( و تـحـسـبـهـم أ يـقـاظـا و هـم رقـود و نـقـلبـهـم ذات اليـمـيـن و ذات الشـمـال و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد لواطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا ) (18)
ترجمه:
17 - خـورشـيـد را مـى ديـدى كـه بـه هـنـگـام طـلوع بـه ظـرف راسـت (غـار) آنـهـا مـتـمـايـل مـى گـردد، و بـه هـنـگـام غـروب بـطـرف چـپ، و آنـهـا در محل وسيعى از غار قرار داشتند، اين از آيات خدا است، هر كس را خدا هدايت كند هدايت يافته واقعى او است، و هر كس را گمراه كند ولى و راهنمائى هرگز براى او نخواهى يافت.
18 - (اگـر بـه آنـهـا نگاه مى كردى ) مى پنداشتى بيدارند، در حالى كه در خواب فرو رفـته بودند، و ما آنها را به سمت راست و چپ مى گردانديم (تا بدنشان سالم بماند) و سـگ آنـهـا دسـتـهـاى خـود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانى مى كرد) اگر به آنها نگاه مى كردى فرار مى نمودى، و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد
تفسير:
موقعيت دقيق اصحاب كهف
در دو آيه فوق قرآن به ريزه كاريهاى مربوط به زندگى عجيب اصحاب كهف در آن غار پرداخته و آنچنان دقيق و ظريف، جزئيات آن را فاش مى كند كه گوئى انسان در برابر غـار نـشسته و خفتگان غار را با چشم خود تماشا مى كند در اين دو آيه به شش خصوصيت اشاره شده است:
1 - دهانه غار رو به شمال گشوده ميشد و چون در نيمكره شمالى زمين قطعا بوده است نور آفتاب به درون آن مستقيما نمى تابيد چنانكه قرآن مى گويد: اگر به خورشيد نگاه مى كـردى مـى ديـدى كـه به هنگام طلوع، در طرف راست غار آنها قرار مى گيرد، و به هنگام غـروب در طـرف چـپ( و تـرى الشـمـس اذا طـلعـت تـزاور عـن كـهـفـهـم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال )
و به اين ترتيب نور مستقيم آفتاب كه تداوم آن ممكن است موجب پوسيدگى و فرسودگى شود به بدن آنها نمى تابيد، ولى نور غير مستقيم بقدر كافى وجود داشت.
تـعـبـيـر به تزاور كه به معنى تمايل پيدا كردن است اين نكته را دربردارد كه گوئى خورشيد ماموريت داشت از سمت راست غار بگذرد و همچنين تعبير تقرض كه معنى قطع كردن و بـريـدن دارد، نـيـز مـفـهـوم مـامـوريـت را در بـر دارد، و از اين گذشته تزاور كه از ماده زيـارت اسـت تـوأ م بـا آغازگرى است كه مناسب طلوع آفتاب مى باشد، و تقرض قطع و پايان را كه در مفهوم غروب نهفته است نيز مشخص مى كند.
بـودن دهـانـه غـار بـه سوى شمال سبب ميشد كه بادهاى ملايم و لطيفى كه معمولا از سمت شمال ميوزد به آسانى در درون غار وارد شود و در همه زواياى آن روح تازهاى بدمد.
2 - آنها در يك محل وسيع از غار قرار داشتند( و هم فى فجوة منه ) .
اشـاره به اينكه دهانه غار كه معمولا تنگ است جايگاه آنها نبود، بلكه قسمتهاى وسط غار را انتخاب كرده بودند كه هم از چشم بينندگان دور بود، و هم از تابش مستقيم آفتاب.
در ايـنجا قرآن رشته سخن را قطع مى كند، و به يك نتيجه گيرى معنوى مى پردازد، چرا كه ذكر همه اين داستانها براى همين منظور است.
مى گويد: اين از آيات خدا است، هر كس را خدا هدايت كند هدايت يافته واقعى او است، و هر كـس را گـمـراه نـمـايد سرپرست و راهنمائى هرگز براى او نخواهى يافت( ذلك من آيات الله من يهد الله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليا مرشدا )
آرى آنـهـا كـه در راه خـدا گـام بـگذارند و براى او به جهاد برخيزند در هر قدمى آنانرا مـشـمـول لطـف خـود مـى سـازد، نـه فـقـط در اسـاس كـار، كـه در جـزئيـات هـم لطـفـش شامل حال آنها است.
3 - خـواب آنـهـا يـك خـواب عـادى و مـعـمـولى نـبـود، اگـر بـه آنـهـا نـگـاه مـى كـردى، خـيال مى كردى آنها بيدارند، در حالى كه در خواب فرو رفته بودند!( و تحسبهم ايقاظا و هم رقود ) .
و ايـن نشان مى دهد كه چشمان آنها كاملا باز بوده است، درست همانند يك انسان بيدار، اين حالت استثنائى شايد براى آن بوده كه حيوانات موذى به آنان نزديك نشوند چرا كه از انسان بيدار مى ترسند، و يا به خاطر اينكه منظره رعبانگيزى پيدا كنند كه هيچ انسانى جرات ننمايد به آنها نزديك شود، و اين خود يك سپر حفاظتى براى آنها بوده باشد.
4 - بـراى ايـنـكه بر اثر گذشت ساليان دراز از اين خواب طولانى اندام آنها نپوسد: ما آنها را به سمت راست و چپ ميگردانديم( و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال ) .
تـا خـون بـدنـشـان در يـكـجـا مـتـمركز نشود، و فشار و سنگينى در يك زمان طولانى روى عضلاتى كه بر زمين قرار داشتند اثر زيانبار نگذارد.
5 - در ايـن مـيـان سـگـى كـه هـمـراه آنـهـا بود بر دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود( و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد ) .
وصـيـد چـنـانـكـه راغـب در كـتـاب مـفـردات مـى گـويـد: در اصـل بـه مـعـنـى اطـاق و انـبـارى اسـت كـه در كـوهـسـتـان بـراى ذخـيـره اموال ايجاد مى كنند، و در اينجا به معنى دهانه غار است.
با اينكه در آيات قرآن تاكنون سخنى از سگ اصحاب كهف نبوده ولى قرآن مخصوصا در ذكـر داسـتـانـهـا گـاه تـعـبـيـراتـى مـى كـنـد كـه از آن مـسـائل ديگرى نيز روشن مى شود، از جمله بيان حالت سگ اصحاب كهف در اينجا نشان مى دهـد كـه آنـهـا سـگـى نـيـز بـه هـمراه داشتند كه پابپاى آنها راه ميرفت و گوئى مراقب و نگاهبانشان بود.
در ايـنـكـه ايـن سـگ از كجا با آنها همراهى كرد، آيا سگ صيد آنها بود، و يا سگ چوپانى بـود كه در وسط راه به او برخوردند، و هنگامى كه چوپان آنها را شناخت حيوانات را رو بـه سـوى آبـادى روانـه كـرد و خـود كـه جـويـاى حـقـيـقـت و طالب ديدار يار بود با اين پاكبازان همراه شد، سگ نيز دست از دامنشان برنداشت و براه خود ادامه داد.
آيـا مـفـهـوم ايـن سـخن آن نيست كه در راه رسيدن به حق همه عاشقان اين راه مى توانند گام بـگـذارند، و درهاى كوى دوست به روى كسى بسته نيست، از وزيران توبهكار شاه جبار گرفته، تا مرد چوپان، و حتى سگش ؟!
مـگـر نـه اين است كه قرآن مى گويد تمام ذرات موجودات در زمين و آسمان و همه درختان و جـنـبـنـدگـان ذكـر خـدا مـى گـويـنـد، عـشـق او را در سـر و مـهـر او را بـه دل دارند (آيه 44 سوره اسراء).
6 - مـنـظـره آنـها چنان رعبانگيز بود كه اگر به آنها نگاه مى كردى فرار مى نمودى. و سـر تـا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد( لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا ) .
ايـن اوليـن و آخـريـن بار نيست كه خداوند به وسيله رعب و ترس يك سپر حفاظتى به دور بـنـدگـان بـا ايـمـانـش ايـجـاد مـى كـنـد، در آيـات سـوره آل عـمـران آيـه 151 نـيز به صحنهاى از همين امر برخورد مى كنيم كه خداوند مى گويد:( سـنـلقـى فـى قـلوب الذين كفروا الرعب ) : ما به زودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى افكنيم.
در دعـاى نـدبـه نـيز در باره پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم ثم نـصـرتـه بـالرعـب: خـداونـدا تـو پـيـامـبـرت را بـوسـيـله رعـب و وحـشـتـى كـه در دل دشمنانش افكندى يارى نمودى.
اما اينكه اين رعب و وحشت كه از مشاهده اصحاب كهف سراسر وجود بيننده را پر مى كرد به خـاطـر ظـاهـر جـسـمـانى آنها بود، يا يك نيروى مرموز معنوى در اين زمينه كار مى كرد؟ در آيـات قـرآن سـخـنـى از آن نيامده، هر چند مفسران بحثهائى دارند كه چون دليلى بر آنها نبود از ذكر آنها صرف نظر مى كنيم.
ضـمـنـا جمله و لملئت منهم رعبا (سر تا پاى وجود تو از ترس پر ميشد) در حقيقت علت است بـراى جـمـله لوليـت مـنـهـم فـرارا (اگـر آنـها را مى ديدى فرار مى كردى ) يعنى به اين دليـل فـرار مى كردى كه ترس و وحشت قلب تو را احاطه مى كرد، بلكه گوئى از قلب كـه كانون اصلى آنست نيز سر برآورده، به تمام ذرات وجود نفوذ مى كرد و همه را مملو از وحشت مى ساخت به هر حال هنگامى كه اراده خدا به چيزى تعلق گيرد از ساده ترين راه، مهمترين نتيجه را پديد مى آورد.
آيه (19) و (20) و ترجمه
( و كذلك بعثنهم ليتساءلوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم قالوا لبثنا يوما أو بعض يوم قـالوا ربـكـم أعـلم بـمـا لبثتم فابعثوا أحدكم بورقكم هذه إلى المدينة فلينظر أيها أزكى طعاما فليأ تكم برزق منه و ليتلطف و لا يشعرن بكم أحدا ) (19)( إنهم إن يظهروا عليكم يرجموكم أو يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا إذا أبدا ) (20)
ترجمه:
19 - هـمـيـنـگـونـه مـا آنـهـا را (از خـواب ) بـرانـگـيـخـتـيـم تـا از يـكـديـگـر سـؤ ال كـنـنـد، يـكـى از آنها گفت چه مدت خوابيديد؟ آنها گفتند يكروز يا بخشى از يكروز (و چـون درسـت نـتـوانـسـتـند مدت خوابشان را بدانند) گفتند پروردگارتان از مدت خوابتان آگـاهـتـر اسـت، اكـنـون يـك نـفر را با اين سكهاى كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كـدامـيـن نـفـر از آنـها غذاى پاكترى دارند، از آن مقدارى براى روزى شما بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد.
20 - چرا كه اگر آنها از وضع شما آگاه شوند سنگسارتان مى كنند، يا به آئين خويش شما را باز مى گردانند، و در آن صورت هرگز روى رستگارى را نخواهيد ديد!
تفسير:
بيدارى بعد از يك خواب طولانى
بـه خـواست خدا در آيات آينده مى خوانيم كه خواب اصحاب كهف آنقدر طولانى شد كه به 309 سـال بـالغ گـرديـد، و بـه ايـن تـرتـيب خوابى بود شبيه به مرگ، و بيداريش همانند رستاخيز، لذا در آيات مورد بحث قرآن مى گويد: و اينگونه آنها را برانگيختيم( و كذلك بعثناهم ) .
يـعـنـى هـمـانگونه كه قادر بوديم آنها را در چنين خواب طولانى فرو بريم قادر بوديم آنها را به بيدارى باز گردانيم
مـا آنـهـا را از خـواب بـرانـگـيـخـتـيـم: تـا از يـكـديـگـر سـؤ ال كـنـنـد، يـكـى از آنـهـا پـرسـيـد فـكـر مـى كنيد چه مدت خوابيده ايد؟( ليتسائلوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم ) .
آنها گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز( قالوا لبثنا يوما او بعض يوم ) .
ايـن تـرديـد شـايـد به خاطر آن بوده است كه طبق گفته جمعى از مفسران آنها در آغاز روز وارد غـار شـدنـد و بـه خـواب فرو رفتند و در پايان روز بيدار شدند، همين سبب شد كه اول چـنـيـن فـكـر كنند كه يك روز خوابيده اند همين كه منظره آفتاب را ديدند بخشى از يك روز را مطرح كردند.
ولى سـرانـجـام چون نتوانستند دقيقا بدانند مدت خوابشان چقدر بوده: گفتند پروردگار شما از مدت خوابتان آگاهتر است( قالوا ربكم اعلم بما لبثتم ) .
جـمـعـى گـفـتـه انـد گوينده اين سخن بزرگترين آنها كه تمليخا نام داشت بوده است، و تـعـبـيـر بـه صـيـغـه جـمـع قـالوا (گـفـتـنـد) در ايـنـگـونـه مـوارد معمول است.
و شـايـد ايـن سـخـن بـه خـاطـر آن بـود كـه از وضع قيافه و موها و ناخنها و همچنين طرز لباسهايشان در شك فرو رفتند كه نكند اين يك خواب غير عادى باشد.
ولى به هر حال سخت احساس گرسنگى و نياز به غذا مى كردند چون ذخيره هاى بدن آنها تـمـام شـده بـود، لذا نـخستين پيشنهادشان اين بود: سكه نقرهاى را كه با خود داريد به دسـت يـكـى از نـفـرات خـود بـدهـيـد و او را بـه شـهـر بـفـرستيد، تا برود و ببيند كدامين فـروشـنـده غـذاى پـاكترى دارد، به مقدار روزى و نياز از آن براى شما بياورد( فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه ) .
امـا بـايـد نـهايت دقت را به خرج دهد، و هيچكس را از وضع شما آگاه نسازد (و ليتلطف و لا يشعرن بكم احدا).
چرا كه اگر آنها از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست يابند يا سنگسارتان مى كنند يـا بـه آئين خويش (آئين بت پرستى ) باز مى گردانند( انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم ) .
و در آن صورت هرگز روى نجات و رستگارى را نخواهيد ديد( و لن تفلحوا اذا ابدا ) .
نكته ها:
1 - پاكترين طعام - جالب اينكه در اين داستان مى خوانيم كه اصحاب كهف بعد از بيدارى با اينكه قاعدتا بسيار گرسنه بودند و ذخيره بدن آنها در اين مدت طـولانـى مـصـرف شـده بود، ولى باز به كسى كه مامور خريد غذا مى شود توصيه مى كـنـنـد هـر غـذائى را نـخـرد، بـلكـه بـنگرد در ميان فروشندگان كدامين نفر غذايش از همه پاكتر است آنرا انتخاب كند
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد اين سخن ناظر به حيوانات ذبح شده است زيرا آنها مى دانـسـتـنـد در آن شـهـر افرادى هستند كه گوشتهاى آلوده و احيانا مردار مى فروشند، و يا بعضى از آنها كسب و كارشان اصولا آلوده به حرام بوده، آنها توصيه مى كنند از خريد طعام از چنين اشخاصى پرهيز شود.
ولى ظـاهـرا ايـن جـمـله مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه هـر گـونـه پـاكـى ظـاهـرى و بـاطنى را شـامل مى شود، و اين توصيهاى است به همه رهروان راه حق كه نه تنها به غذاى روحانى بـيـنديشند، بلكه مراقب پاكى غذاى جسمانيشان نيز باشند، پاك از هر گونه آلودگى، حـتـى در بـحـرانـيـتـريـن لحـظـات زنـدگـى نـيـز ايـن اصل را فراموش نكنند.
امـروز بـسـيارى از مردم جهان به اهميت اين دستور در يك قسمت پى برده اند، وسعى دارند غـذاى آنـهـا از هـر نوع آلودگى ظاهرى به دور باشد، غذاها را در ظرفهاى سرپوشيده و دور از دستهاى آلوده، و گرد و غبار نگهدارى مى كنند، البته اين كار بسيار خوبى است، ولى بـه ايـن مـقـدار نبايد قناعت كرد، بلكه بايد غذاها از آلودگى به حرام، ربا، غش و تقلب و هر گونه آلودگى باطنى نيز پاك باشد.
در روايـات اسـلامـى تـاكـيـد فـراوانـى روى غـذاى حلال و تاثير آن در استجابت دعا و صفاى قلب شده است.
در روايـتـى مـيـخـوانـيـم كسى خدمت پيامبر آمد عرض كرد احب ان يستجاب دعائى: دوست دارم دعاى من به اجابت برسد.
پيامبر فرمود: طهر ماكلك و لا تدخل بطنك الحرام: غذاى خود را پاك كن و غذاى حرام در معده خود وارد منما.
2 - تـقـيـه سـازنـده - از تعبيرات آيات فوق به خوبى استفاده مى شود كه اصحاب كهف اصـرار داشـتـنـد در آن مـحـيـط كـسـى از جـايـگـاه آنـهـا آگـاه نـشود، مبادا آنها را مجبور به قـبـول آئيـن بـتـپـرسـتـى كـنـنـد، و يـا بـه بـدتـريـن وضـعـى آنـهـا را بـه قـتل برسانند يعنى سنگسارشان كنند، آنها مى خواستند ناشناخته بمانند تا از اين طريق بـتـوانـنـد نـيـروى خـود را بـراى مـبـارزات آيـنـده، و يـا لااقل براى حفظ ايمان خويش نگهدارند.
ايـن خـود يـكـى از اقسام تقيه سازنده است، زيرا حقيقت تقيه اين است كه انسان از به هدر دادن نـيروها جلوگيرى كند و با پوشاندن خويش يا عقيده خويش موجوديت خود را حفظ كند، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات مؤ ثر خود ادامه دهد.
بـديـهـى اسـت آنـجا كه اخفاى عقيده باعث شكست هدف و برنامه ها است در اينجا تقيه ممنوع است، بايد همه چيز را آشكار كرد و لو بلغ ما بلغ (هر آنچه باداباد!).
3 - كانون قرآن لطف است
جـمـله و ليـتـلطـف كه طبق مشهور درست نقطه وسط قرآن مجيد از نظر شماره كلمات است خود داراى لطف خاص و معنى بسيار لطيفى است، زيرا از ماده لطف و لطافت گرفته شده كه در ايـنـجـا بـه مـعـنـى دقـت و ظرافت به خرج دادن است، يعنى مامور تهيه غذا آنچنان برود و بازگردد كه هيچكس از ماجراى آنها آگاه نشود. بـعـضـى از مـفسران گفته اند منظور لطافت در خريدن غذا است به گونه اى كه در معامله سختگيرى نكند، و نزاع و جنجالى به راه نيندازد، و جنس بهترين را انتخاب كند. و ايـن خـود لطـفـى اسـت كـه جـمـله وسـط قـرآن را لطـف و تـلطـف تشكيل مى دهد.
آيه (21) تا (24) و ترجمه
( و كـذلك أعـثـرنـا عـليـهـم ليـعلموا أن وعد الله حق و أن الساعة لا ريب فيها إذ يتنازعون بـيـنـهـم أمـرهـم فـقـالوا ابـنـوا عـليـهـم بـنـيـانـا ربـهـم أعـلم بـهـم قال الذين غلبوا على أمرهم لنتخذن عليهم مسجدا ) (21)( سـيـقـولون ثـلثـة رابعهم كلبهم و يقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب و يقولون سـبـعـة و ثـامـنـهـم كـلبـهـم قـل ربـى أعـلم بـعـدتـهـم مـا يـعـلمـهـم إلا قليل فلا تمار فيهم إلا مراء ظهرا و لا تستفت فيهم منهم أحدا ) (22)( و لا تقولن لشى ء إنى فاعل ذلك غدا ) (23)( إلا أن يشاء الله و اذكر ربك إذا نسيت و قل عسى أن يهدين ربى لا قرب من هذا ارشدا ) (24)
ترجمه:
21 - و ايـنـچنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده (رستاخيز) خداوند حق است و در پـايـان جـهـان و قـيـام قـيـامت شكى نيست، در آن هنگام كه ميان خود در اين باره نزاع مى كردند: گروهى مى گفتند بنائى بر آن بسازيد (تا براى هميشه از نظر پنهان شوند و از آنـهـا سـخـن نـگـوئيـد كه ) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است (ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند و آنرا دليلى بر رستاخيز ديدند) گفتند ما مسجدى در كنار (مدفن ) آنها مى سازيم (تا خاطره آنها فراموش نشود).
22 - گروهى خواهند گفت آنها سه نفر بودند كه چهارمينشان سگ آنها بود، و گروهى مى گـويـنـد پـنـج نـفـر بـودنـد كـه شـشـمـيـن آنـهـا سـگشان بود - همه اينها سخنانى بدون دليـل اسـت - و گـروهـى مـى گـويـنـد آنها هفت نفر بودند و هشتمينشان سگ آنها بود، بگو پـروردگـار مـن از تـعـداد آنـهـا آگـاهـتـر اسـت جـز گـروه كـمـى تـعداد آنها را نمى دانند، بـنـابـرايـن در بـاره آنـهـا جـز بـا دليـل سـخـن مـگـوى و از هـيـچـكـس پـيـرامـون آنـهـا سؤ ال منما.
23 - و هرگز نگو من فردا كارى انجام مى دهم.
24 - مـگـر ايـنـكـه خـدا بـخواهد، و هر گاه فراموش كردى (جبران نما) و پروردگارت را بخاطر بياور، و بگو اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند.
تفسير:
پايان ماجراى اصحاب كهف
بـه زودى داسـتـان هـجـرت اين گروه از مردان با شخصيت در آن محيط، در همه جا پيچيد، و شـاه جـبـار سخت برآشفت، نكند هجرت يا فرار آنها مقدمه اى براى بيدارى و آگاهى مردم گـردد، و يـا به مناطق دور و نزديك بروند، و به تبليغ آئين توحيد و مبارزه با شرك و بتپرستى بپردازند.
لذا دسـتـور داد مـامـوران مـخـصـوص هـمـه جا به جستجوى آنها بپردازند، و اگر رد پائى يافتند آنان را تا دستگيريشان تعقيب كنند، و آنها را به مجازات برساند.
امـا هـر چه بيشتر جستند كمتر يافتند، و اين خود معمائى براى مردم محيط و نقطه عطفى در سـازمـان فكر آنها شد، و شايد همين امر كه گروهى از برترين مقامات مملكتى پشتپا بر همه مقامات مادى بزنند و انواع خطرات را پذيرا گردند سرچشمه بيدارى و آگاهى براى گروهى از مردم شد.
ولى بـه هـر حـال داستان اسرارآميز اين گروه در تاريخشان ثبت گرديد، و از نسلى به نـسـل ديـگـر انـتـقـال يـافـت، و صـدهـا سـال بـر ايـن منوال گذشت...
اكنون به سراغ مامور خريد غذا برويم و ببينيم بر سر او چه آمد، او وارد شهر شد ولى دهانش از تعجب بازماند، شكل ساختمانها به كلى دگرگون شده، قيافه ها همه ناشناس، لبـاسـهـا طـرز جـديدى پيدا كرده و حتى طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده اسـت ويـرانـه هـاى ديـروز تـبـديـل بـه قـصـرهـا و قـصـرهـاى ديـروز بـه ويـرانـه هـا مبدل گرديده!
شـايـد در يـك لحـظـه كوتاه فكر كرد هنوز خواب است و آنچه مى بيند رؤ يا است چشمهاى خود را بهم مى مالد اما متوجه مى شود آنچه را مى بيند عين واقعيتى عجيب و باورناكردنى.
او هـنـوز فـكـر مـى كـنـد خـوابـشـان در غـار يك روز يا يك نيمه روز بوده است پس اينهمه دگرگونى چرا؟ اينهمه تغييرات در يك روز چگونه امكان پذير است.
از سوى ديگر قيافه او براى مردم نيز عجيب و نامانوس است، لباس او، طرز سخن گفتن او، و چـهـره و سـيـماى او، همه براى آنها تازه است، و شايد اين وضع نظر عده اى را به سوى او جلب كرد و به دنبالش روان شدند.
تـعـجـب او هـنـگامى به نهايت رسيد كه دست در جيب كرد تا بهاى غذائى را كه خريده بود بـپـردازد، فـروشـنـده چـشـمـش بـه سـكـهـاى افـتـاد كـه بـه 300 سـال قـبـل و بـيشتر تعلق داشت، و شايد نام دقيانوس شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود، هنگامى كه توضيح خواست، او در جواب گفت تازگى اين سكه را به دست آورده ام!
كـم كم از قرائن احوال بر مردم مسلم شد كه اين مرد يكى از گروهى است كه نامشان را در تـاريـخ 300 سـال قـبـل خـوانـده انـد و در بـسـيـارى از محافل سرگذشت اسرارآميزشان مطرح بوده است.
و خود او نيز متوجه شد كه در چه خواب عميق و طولانى او و يارانش فرو رفته بودند.
اين مساله مثل بمب در شهر صدا كرد، و زبان به زبان در همه جا پيچيد.
بـعـضى از مؤ رخان مى نويسند در آن ايام زمامدار صالح و موحدى بر آنها حكومت مى كرد، ولى هـضـم مـسـاله مـعـاد جـسـمـانـى و زنـده شـدن مردگان بعد از مرگ براى مردم آن محيط مـشـكـل بـود جـمـعـى از آنـهـا نمى توانستند باور كنند كه انسان بعد از مردن به زندگى بـازمـى گـردد، اما ماجراى خواب اصحاب كهف دليل دندانشكنى شد براى آنها كه طرفدار معاد جسمانى بودند.
و لذا قرآن در نخستين آيه مى گويد:
هـمـانـگـونـه كه آنها را به خواب فرو برديم از آن خواب عميق و طولانى بيدار كرديم و مـردم را مـتـوجه حالشان نموديم، تا بدانند وعده رستاخيز خداوند حق است( و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق ) .
و در پايان جهان و قيام قيامت شكى نيست( و ان الساعة لا ريب فيها ) .
چـرا كـه ايـن خـواب طـولانـى كـه صـدهـا سـال بـه طول انجاميد بى شباهت به مرگ نبود و بيدار شدنشان همچون رستاخيز، بلكه ميتوان گفت ايـن خـواب و بـيـدارى از پارهاى جهات از مردن و بازگشتن به حيات، عجيبتر بود، زيرا صدها سال بر آنها گذشت در حالى كه بدنشان نپوسيد، در حالى كه نه غذائى خوردند و نـه آبـى نـوشـيـدنـد، در ايـن مـدت طـولانـى چـگـونـه زنـده مـانـدنـد؟ آيـا ايـن دليـل بـر قـدرت خـدا بـر هـر چـيـز و هر كار نيست ؟ حيات بعد از مرگ با توجه به چنين صحنهاى مسلما امكان پذير است.
بـعـضى از مؤ رخان نوشته اند كه مامور خريد غذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خـود را از مـاجـرا آگـاه سـاخـت، هـمـگى در تعجب عميق فرو رفتند، و از آنجا كه احساس مى كردند همه فرزندان و برادران و دوستان را از دست داده اند، و هيچكس از ياران سابق آنها زنده نمانده تحمل اين زندگى براى آنها سخت و ناگوار بود، از خدا خواستند كه چشم از اين جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنين شد.
آنها چشم از جهان پوشيدند و جسدهاى آنها در غار مانده بود كه مردم به سراغشان آمدند.
در اينجا نزاع و كشمكش بين طرفداران مساله معاد جسمانى و مخالفان آنها در گرفت.
مـخـالفـان سـعـى داشـتـنـد كـه مـسـاله خـواب و بـيـدارى اصـحـاب كهف به زودى به دست فـرامـوشـى سـپـرده شـود، و ايـن دليـل دندانشكن را از دست موافقان بگيرند، لذا پيشنهاد كـردنـد در غـار گـرفـتـه شـود، تا براى هميشه از نظر مردم پنهان گردند( اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ) .
و براى خاموش كردن مردم مى گفتند زياد از آنها سخن نگوئيد، آنها سرنوشت اسرارآميزى داشتند كه پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است( ربهم اعلم بهم ) .
بنابراين داستان آنها را رها كنيد و به حال خودشان واگذاريد
در حالى كه مؤ منان راستين كه از اين امر آگاهى يافته بودند و آن را سند زنده اى براى اثـبـات رسـتـاخـيـز به مفهوم حقيقيش مى دانستند، سعى داشتند اين داستان هرگز فراموش نـشـود، و لذا گـفـتـنـد: ما در كنار مدفن آنها مسجد و معبدى مى سازيم تا مردم ياد آنها را از خـاطـره هـا هـرگـز نـبـرنـد بـه عـلاوه از روح پـاك آنـهـا اسـتـمـداد طـلبـنـد( قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا ) .
در تفسير آيه فوق احتمالات متعدد ديگرى داده اند كه به هنگام ذكر نكته ها به بعضى از آنها اشاره خواهيم كرد.
آيـه بـعـد بـه پـاره اى از اخـتلافات اشاره مى كند كه در ميان مردم در زمينه اصحاب كهف وجود دارد، از جمله: در باره تعداد آنها مى گويد:
گـروهـى از مـردم خـواهند گفت آنها سه نفر بودند كه چهارمينشان سگشان بود( سيقولون ثلاثة رابعهم كلبهم ) .
و گـروهـى مـى گـويـنـد پـنـج نـفر بودند كه ششمين آنها سگ آنها بود( و يقولون خمسة سادسهم كلبهم ) .
همه اينها سخنانى بدون دليل و تير در تاريكى است. (رجما بالغيب ).
و گـروهـى مـى گـويند آنها هفت نفر بودند و هشتمين آنها سگ آنها بود( و يقولون سبعة و ثامنهم كلبهم ) .
بـگـو پـروردگـار مـن از تـعـداد آنـهـا آگـاهـتـر اسـت( قل ربى اعلم بعدتهم ) .
تـنـهـا گـروه كـمـى تـعـداد آنـهـا را مـى دانـنـد( مـا يـعـلمـهـم الا قليل ) .
گـر چـه در جـمـله هـاى فـوق قـرآن بـا صـراحـت تـعـداد آنها را بيان نكرده است، ولى از اشـاراتـى كـه در آيـه وجـود دارد مـى تـوان فـهـمـيـد كـه قـول سـوم هـمـان قـول صـحـيـح و مـطـابـق واقـع اسـت، چـرا كـه بـه دنبال قول اول و دوم كلمه رجما بالغيب (تير در تاريكى ) كه اشاره به بى اساس بودن آنـهـا اسـت آمـده، ولى در مـورد قـول سـوم نـه تنها چنين تعبيرى نيست، بلكه تعبير بگو پـروردگـارم از تـعـداد آنـهـا آگاهتر است و همچنين تعداد آنها را تنها گروه كمى مى دانند ذكـر شـده اسـت كـه ايـن خـود دليـلى اسـت بـر تـايـيـد ايـن قـول و در هـر حـال در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كـنـد در مـورد آنـهـا بـحـث مـكـن جـز بـحـث مستدل و توأ م با دليل و منطق( فلا تمار فيهم الا مراء ظاهرا ) .
مـراء بـطـورى كـه راغـب در مـفـردات مـى گـويـد - در اصل از مريت الناقة يعنى پستان شتر را بدست گرفتم براى دوشيدن گرفته شده است، سپس به بحث و گفتگو پيرامون چيزى كه مورد شك و ترديد است اطلاق گرديده.
و بـسـيـار مـى شـود كـه در گـفـتـگـوهـاى لجـاجـت آمـيـز و دفـاع از باطل به كار مى رود، ولى ريشه اصلى آن محدود به اين معنى نيست، بلكه هر نوع بحث و گـفـتـگـو را در بـاره هـر مـطـلبـى كـه مـحـل تـرديـد اسـت شامل مى شود ظاهر به معنى غالب و مسلط و پيروز است.
بنابر اين جمله (فلا تمار فيهم الا مراء ظاهرا) مفهومش اين است كه آنچنان با آنها منطقى و مستدل سخن بگو كه برترى منطق تو آشكار گردد.
اين احتمال را نيز بعضى در تفسير آيه گفته اند كه بطور خصوصى با مخالفان لجوج بـحـث و گـفـتـگـو نكن چرا كه هر چه بگوئى تحريفش مى كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفتگو كن، تا نتوانند حقيقت را تحريف يا انكار نمايند
ولى تـفـسـيـر اول صـحـيـحـتـر بـه نـظـر مـيـرسـد، بـه هـر حـال مـفـهـوم سـخـن اين است كه تو بايد به اتكاء وحى الهى با آنها سخن بگوئى زيرا مـحـكـمـتـريـن دليـل در ايـن زمـيـنـه هـمين دليل است، و بنا بر اين از احدى از آنها كه بدون دليـل سـخـن مـى گـويـنـد در بـاره تـعـداد اصـحـاب كـهـف سـؤ ال نكن( و لا تستفت فيهم منهم احدا ) .
آيه بعد يك دستور كلى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دهد كه هرگز نگو مـن فـلان كـار را فـردا انـجـام مـى دهـم( و لا تـقـولن لشـى ء انـى فاعل ذلك غدا ) .
مگر اينكه خدا بخواهد( الا ان يشاء الله )
يعنى در رابطه با اخبار آينده و تصميم بر انجام كارها، حتما جمله انشاء الله را اضافه كن، چرا كه اولا تو هرگز مستقل در تصميمگيرى نيستى و اگر خدا نخواهد هيچ كـس تـوانـائى بـر هـيـچـكـار را نـدارد، بنا بر اين براى اينكه ثابت كنى نيروى تو از نيروى لا يزال او است و قدرتت وابسته به قدرت او جمله انشاء الله (اگر خدا بخواهد) را حتما به سخنت اضافه كن.
ثـانـيـا: خـبـر دادن قـطـعـى بـراى انـسـان كـه قـدرتـش مـحـدود اسـت و احتمال ظهور موانع مختلف مى رود صحيح و منطقى نيست، و چه بسا دروغ از آب در آيد، مگر اينكه با جمله انشاء الله همراه باشد.
بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمال ديگرى در تفسير آيه فوق گفته اند و آن اينكه منظور نفى استقلال انسان در كارها است مفهوم آيه چنين است: تو نمى توانى بگوئى من فلان كار را فردا انجام خواهم داد مگر خدا بخواهد.
البـتـه لازمـه ايـن سـخـن آن اسـت كـه اگـر جـمـله انـشـاء الله را بـيـفـزائيـم سـخـن كـامـل خـواهـد بـود، امـا ايـن لازمـه جـمـله اسـت نـه مـتـن آنـچـنـانـكـه در تـفـسـيـر اول گفته شد.
شـان نـزولى را كـه در مـورد آيـات فـوق نـقـل كـرديـم تـفـسـيـر اول را تـايـيد مى كند، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدون ذكر انشاء الله بـه كـسـانـى كـه پـيـرامـون اصـحـاب كـهـف و مـانـنـد آن سـؤ ال كرده بودند قول توضيح و جواب داد، به همين جهت مدتى وحى الهى به تاخير افتاد، تـا بـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين زمينه هشدار داده شود و سرمشقى براى همه مردم باشد
سـپـس در تـعـقـيـب اين جمله، قرآن مى گويد هنگامى كه ياد خدا را فراموش كردى بعد كه متوجه شدى پروردگارت را بخاطر بياور (و اذكر ربك اذا نسيت ).
اشـاره به اينكه اگر بخاطر فراموشى جمله انشاء الله را به سخنانى كه از آينده خبر مـى دهـى نـيـفـزائى هـر مـوقـع بـيـادت آمد فورا جبران كن و بگو انشاء الله، كه اين كار گذشته را جبران خواهد كرد.
و بـگـو امـيـدوارم كـه پـروردگـارم مـرا بـه راهـى روشـنـتـر از ايـن هـدايـت كـنـد( و قل عسى ان يهدين ربى لاقرب من هذا رشدا ) .
نكته ها:
1 - رجما بالغيب
رجم در اصل به معنى سنگ يا پراندن سنگ است، سپس به هر نوع تيراندازى اطلاق شده اسـت، و گـاه بـه مـعـنـى كـنـائى مـتـهـم سـاخـتـن يـا قـضـاوت بـه ظـن و گـمـان استعمال مى شود. و كلمه (بالغيب ) تاكيدى بر اين معنا است، يعنى غائبانه قضاوت بى ماخذ در باره چيزى كردن.
ايـن تـعـبير شبيه همان چيزى است كه در فارسى ميگوئيم تير در تاريكى انداختن از آنجا كـه انـداخـتـن تـير در تاريكى غالبا به هدف اصابت نمى كند اين نوع قضاوتها غالبا درست از آب در نمى آيد.
2 - واو در جمله و ثامنهم كلبهم
در آيات فوق جمله رابعهم كلبهم و سادسهم كلبهم هر دو بدون واو آمده است در حالى كه جـمـله و ثـامـنـهم كلبهم با واو شروع مى شود، از آنجا كه تمام تعبيرات قرآن حتما داراى نكتهاى است مفسران در معنى اين واو سخن فراوان گفته اند.
شايد بهترين تفسير اين باشد كه اين واو اشاره به آخرين سخن و آخـريـن حـرف اسـت، چـنـانـكـه در ادبـيـات امـروز نـيـز اخـيـرا ايـن تـعـبـيـر مـعـمول شده كه هنگام برشمردن چيزى، تمام افراد آن بحث را بدون واو ذكر مى كنند، اما آخـريـن آنـهـا حـتـمـا بـا واو خواهد بود، مثلا مى گوئيم زيد، عمر، حسن و محمد آمدند اين واو اشاره به پايان كلام و بيان آخرين مصداق و موضوع است.
ايـن سـخـن از مـفسر معروف ابن عباس نقل شده و بعضى از مفسران ديگر آنرا تاييد كرده و ضـمـنـا خـواسـته است از همين كلمه واو تاييدى براى اينكه عدد واقعى اصحاب كهف عدد هفت بـوده است استفاده كند، زيرا قرآن پس از بيان گفته هاى بى اساس ديگران، عدد حقيقى آنها را در پايان بيان كرده است.
بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـران مـانـنـد فـخـر رازى و قـرطـبـى تـفسير ديگرى براى اين واو نـقـل كـرده انـد كـه خـلاصـه اش چـنـيـن اسـت: عـدد هـفـت نـزد عـرب بـه عـنـوان يـك عـدد كـامـل شـمـرده مـى شـود، بـه هـمـيـن جـهت تا هفت را بدون واو مى آورند، اما همينكه از اين عدد گـذشتند واو كه دليل آغاز كلام و استيناف است مى آورند، لذا در اصطلاح ادباء عرب به واو ثمانيه معروف شده است
در آيـات قـرآن نـيـز غـالبـا بـه اين مطلب برخورد مى كنيم كه مثلا در سوره توبه آيه 112 هـنـگامى كه صفات مجاهدان فى سبيل الله را مى شمرد هفت صفت را بدون واو ذكر مى كـنـد ولى بـه صفت هشتم كه مى رسد مى گويد:( و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله ) .
و در آيـه 5 سـوره تـحـريـم در وصف زنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از ذكر هفت صفت هشتمين را با واو آورده مى گويد ثيبات و ابكارا.
و در سـوره زمـر در آيـه 71 هـنـگامى كه سخن از درهاى جهنم مى گويد مى فرمايد فتحت أ بـوابها (درهاى آن گشوده مى شود) اما در دو آيه بعد هنگامى كه سخن از درهاى بهشت به مـيـان مـى آيـد مـى فـرمـايد: و فتحت أ بوابها آيا اين بخاطر آن نيست كه درهاى جهنم هفت و درهاى بهشت هشت است ؟
البـتـه شـايـد ايـن يـك قـانـون كـلى نـبـاشـد، ولى در غـالب مـوارد چـنـيـن است، و به هر حال نشان مى دهد كه حتى وجود يك واو در قرآن حساب شده و براى بيان واقعيتى است.
3 - مسجد در كنار آرامگاه
ظـاهـر تعبير قرآن اين است كه اصحاب كهف سرانجام بدرود حيات گفتند و به خاك سپرده شدند، و كلمه عليهم شاهد اين مدعا است، سپس علاقه مندان به آنها تصميم گرفتند معبدى در كنار آرامگاه آنان بسازند، قرآن اين موضوع را در آيات فوق با لحن موافقى آورده است و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه سـاخـتـن معبد به احترام قبور بزرگان دين نه تنها حرام نيست - آنچنان كه وهابيها مى پندارند - بلكه كار خوب و شايسته اى است.
اصـولا بـنـاهـاى يادبود كه خاطره افراد برجسته و با شخصيت را زنده مى دارد هميشه در مـيـان مردم جهان بوده و هست، و يك نوع قدردانى از گذشتگان، و تشويق براى آيندگان در آن كار نهفته است، اسلام نه تنها از اين كار نهى نكرده بلكه آنرا مجاز شمرده است.
وجود اينگونه بناها يك سند تاريخى بر وجود اين شخصيتها و برنامه و تاريخشان است، بـه هـمـيـن دليـل پـيامبران و شخصيتهائى كه قبر آنها متروك مانده تاريخ آنها نيز مورد ترديد و استفهام قرار گرفته است.
ايـن نـيـز واضـح اسـت كـه ايـن گـونه بناها كمترين منافاتى با مسئله توحيد و اختصاص پرستش به الله ندارد، زيرا احترام، مطلبى است، و عبادت و پرستش مطلبى ديگر.
البته اين موضوع. بحث فراوانى دارد كه اينجا جاى آن نيست.
4 - همه چيز با اتكاء بر مشيت خدا
آوردن جـمـله ان شـاء الله بـه هنگام بيان تصميم هاى مربوط به آينده، نه تنها يك نوع ادب در پـيـشـگاه خدا است، بلكه بيان اين حقيقت مهم نيز هست كه ما چيزى از خود نداريم هر چـه هـسـت از نـاحـيـه او اسـت، مـستقل بالذات خدا است، و ما همه متكى باو هستيم، تا اراده او نـبـاشـد اگـر تيغهاى عالم از جا حركت كنند حتى يك رگ را نخواهند بريد، و اگر اراده او بـاشـد هـمـه چـيـز بـه سـرعـت تـحـقـق مـى يـابـد و حـتـى شـيـشـه را در بغل سنگ نگه مى دارد.
اين در حقيقت همان مفهوم توحيد افعالى است كه در عين وجود اختيار و آزادى اراده انسان، وجود هر چيز و هر كار را به مشيت خدا وابسته مى كند.
اين تعبير با افزايش دادن توجه ما را به خدا در كارها، به ما نيرو و قدرت مى بخشد، و هم دعوت به پاكى و صحت عمل مى كند.
از پـارهـاى از روايـات استفاده مى شود كه اگر كسى سخنى را در ارتباط با آينده بدون انشاء الله بگويد خدا او را به خودش واميگذارد و از زير چتر حمايتش بيرون مى برد.
در حـديـثـى از امـام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم: امام دستور داده بود نامهاى بنويسند، هـنـگـامـى كـه نـامـه پـايـان يـافت و به خدمتش دادند ملاحظه كرد، انشاء الله در آن نبود، فـرمـود: كـيـف رجـوتـم ان يـتـم هـذا و ليـس فـيـه اسـتـثـنـاء، انـظـروا كـل مـوضـع لا يكون فيه استثناء فاستثنوا فيه شما چگونه امى دوار بوديد كه اين نامه (يـا ايـن كار) به پايان برسد در حالى كه انشاء الله در آن نيست، نگاه كنيد در هر جاى آن نيست بگذاريد.
5- پاسخ به يك سؤال
در آيات فوق خوانديم خداوند به پيامبرش مى گويد هنگامى كه خدا را فراموش كردى و بعد متذكر شدى ياد او كن
اشاره به اينكه اگر تكيه بر مشيت او با جمله انشاء الله، نكردى هر گاه به خاطرت آمد جبران نما.
در احـاديـث مـتـعـددى كـه در تـفـسـيـر آيـه فـوق از اهـلبـيـت (عليهماالسلام ) نـقـل شـده نـيـز روى ايـن مـسـاله تـاكـيـد گـرديـده اسـت كـه حـتـى پـس از گـذشـتـن يكسال نيز به خاطرتان آمد كه انشاء الله نگفته ايد گذشته را جبران نمائيد.
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كه نسيان مگر براى پيامبر ممكن است در حالى كه اگر نـسـيـان بـه فـكـر او راه يـابـد مـردم بـه گـفـتـار و اعـمـال او اعـتـمـاد كـامـل نـمـى تـوانـنـد داشـتـه بـاشـنـد، و هـمـيـن اسـت دليل معصوم بودن پيامبران و امامان از خطا و نسيان حتى در موضوعات.
امـا با توجه به اينكه در بسيارى از آيات قرآن ديده ايم روى سخن به پيامبران است اما مـقـصـود و مـنـظـور تـوده مـردم هـسـتـنـد، پـاسـخ ايـن سـؤ ال روشـن مـى شود، و طبق ضرب المثل عرب از باب اياك اعنى و اسمعى يا جاره است يعنى روى سخنم با تو است اى كسى كه نزد من هستى اما همسايه، تو بشنو.
بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ پـاسـخ ديـگـرى بـه ايـن سـؤ ال گفته اند كه ما ذيل آيه سوره انعام آورده ايم (تفسير نمونه جلد 5 صفحه 289)
آيه (25) تا (27) و ترجمه
( و لبثوا فى كهفهم ثلثمائة سنين و ازدادوا تسعا ) (25)( قـل الله اعـلم بـمـا لبـثـوا له غـيب السموات و الارض ابصر به و اسمع ما لهم من دونه من ولى و لا يشرك فى حكمه احدا ) (26)( و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربك لا مبدل لكلماته و لن تجد من دونه ملتحدا ) (27)
ترجمه:
25 - آنـهـا در غـار خـود سـيـصـد سـال درنـگ كـردنـد، و نـه سال نيز بر آن افزودند.
26 - بـگـو خـداوند از مدت توقفشان آگاهتر است، غيب آسمانها و زمين از آن او است راستى چـه بـيـنـا و چـه شنوا است ؟ آنها هيچ ولى و سرپرستى جز او ندارند، و هيچكس در حكم او شريك نيست.
27 - آنـچـه بـتـو از كـتـاب پـروردگـارت وحـى شـده تـلاوت كـن، هـيچ چيز سخنان او را دگرگون نمى سازد، و ملجا و پناهگاهى جز او نمى يابى!.
تفسير:
خواب اصحاب كهف
از قـرائن مـوجـود در آيات گذشته اجمالا بدست آمد كه خواب اصحاب كهف يك خواب بسيار طـولانـى بـود، اين موضوع حس كنجكاوى هر شنونده اى را برمى انگيزد و مى خواهد دقيقا بـدانـد آنـهـا چند سال در اين خواب طولانى بوده اند؟ در آخرين آيات اين داستان كه آيات مورد بحث است شنونده را از ترديد بيرون
مى آورد و مى گويد:
(آنـهـا در غـار خـود سـيـصـد سـال درنـگ كـردنـد و نـه سال نيز بر آن افزودند)!( و لبثوا فى كهفهم ثلاث ماءة سنين و ازدادوا تسعا ) .
بـنـابـرايـن مـجـمـوع مـدت تـوقـف و خـواب آنـهـا در غـار سـيـصـد و نـه سال بود.
جـمـعـى مـعـتـقـدنـد ايـن تـعـبـيـر كـه بـجـاى 309 سـال، فـرمـوده اسـت 300 سـال و نـه سـال بر آن افزودند، اشاره به تفاوت سالهاى شمسى و قمرى است چرا كه آنـهـا بـه حـسـاب سـالهاى شمسى سيصد سال توقف كردند، و با محاسبه سالهاى قمرى سـيـصـد و نـه سـال، و اين از لطائف تعبير است كه با يك تعبير جزئى در عبارت واقعيت ديگرى را كه نياز به شرح دارد بازگو كنند.
سـپـس بـراى ايـنـكه به گفتگوهاى مختلف مردم در اين باره پايان دهد مى گويد: (بگو خداوند از مدت توقف آنها آگاهتر است )( قل الله اعلم بما لبثوا ) .
چـرا كـه (غـيـب آسـمـانـهـا و زمـيـن از آن او اسـت )، و او از هـر كـس بـه حال آنها آگاهتر مى باشد( له غيب السماوات و الارض ) .
كـسـى كـه از پـنـهان و آشكار، در مجموعه جهان هستى با خبر است چگونه ممكن است از مدت توقف اصحاب كهف آگاه نباشد.
(راستى او چه بينا و چه شنوا است )( ابصر به و اسمع ) .
(بـه همين دليل ساكنان آسمانها و زمين هيچ ولى و سرپرستى جز او ندارند)( مالهم من دونه من ولى ) .
در ايـنـكـه ضـمـيـر (مـالهـم ) به چه كسانى برمى گردد در ميان مفسران گفتگو است، جمعى معتقدند كه اشاره به ساكنان زمين و آسمان است، ولى بعضى ديگر آنرا اشاره به (اصـحـاب كـهـف ) مـى دانـند، يعنى اصحاب كهف ولى و سرپرستى جز خدا نداشتند، او بود كه در اين ماجرا همه جا با آنها بود و از آنان حمايت مى كرد.
ولى بـا تـوجـه بـه جـمـله قـبـل از آن كـه از غـيـب آسـمـانـها و زمين سخن مى گويد تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.
و در پايان آيه اضافه مى كند (و هيچكس در حكم خداوند شريك نيست )( و لا يشرك فى حكمه أحدا ) .
در حقيقت اين تأكيدى است بر ولايت مطلقه خداوند كه نه شخص ديگرى بر جهانيان ولايت دارد، و نـه كـسـى شـريـك در ولايـت او اسـت، يـعـنـى نـه بالاستقلال و نه مشتركا شخص ديگرى در ولايت جهان نفوذ ندارد.
در آخـريـن آيه روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده و مى گويد: (آنـچـه بـه تـو از كـتـاب پـروردگـارت وحـى شـده تـلاوت كـن )( و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربك ) .
و اعتنا به گفته هاى اين و آن كه آميخته به دروغ و خرافات و مطالب بى اساس است مكن، تكيه گاه بحث تو در اين امور تنها بايد وحى الهى باشد.
چـرا كـه هـيـچ چيز سخنان او را دگرگون نمى كند و (در گفتار (و معلومات ) او تغيير و تبديل راه ندارد)( لا مبدل لكلماته ) .
كـلام و عـلم او هـمچون علم و كلام بندگان نيست كه هر روز بر اثر كشف و آگاهى تازه اى دستخوش تغيير و تبديل شود، و به همين جهت صددرصد نتوان بر آن اعتماد نمود.
روى همين جهات (هيچ ملجاء و پناهگاهى جز او نمى يابى )( و لن تجد من دونه ملتحدا ) .
(مـلتحد) از ماده (لحد) (بر وزن مهد) به معنى حفره اى است كه از وسط به يكى از دو طـرف مـايـل شـده بـاشـد (هـمـانـنـد لحـدى كـه بـراى قـبـر مـى سـازند) و به همين جهت (مـلتـحـد) بـه جـائى گـفـتـه مـى شـود كـه انـسـان تمايل به آن پيدا مى كند، و سپس به معنى (ملجاء و پناهگاه ) آمده است.
شايان توجه اينكه دو آيه اخير از چندين راه، احاطه علمى خداوند را به همه موجودات عالم بيان كرده است:
- نـخـسـت مـى گـويـد: غـيـب آسـمـانـهـا و زمـيـن از آن او اسـت، و بـه هـمـيـن دليل او از همه آنها آگاه است.
- سپس اضافه مى كند: او چه بينا و چه شنوا است ؟!
- باز مى گويد: تنها ولى و سرپرست او است، و او از همه آگاهتر است.
- و نيز اضافه مى كند: هيچكس در حكم او شركت ندارد تا علم و دانش او محدود شود.
- سـپـس مى فرمايد: در علم و كلام او تغيير و تبديلى پيدا نمى شود تا از ارزش و ثبات آن بكاهد.
- و در آخرين جمله مى گويد: تنها پناهگاه در عالم او است، و طبعا او از
تمام پناهندگان خويش آگاهى دارد.
نكته ها:
1 - داستان اصحاب كهف در احاديث اسلامى
دربـاره اصـحـاب كهف روايات فراوانى در منابع اسلامى ديده مى شود كه بعضا از نظر اسـنـاد قـابـل اعـتـمـاد نمى باشند، و به همين دليل در ميان بعضى از آنها تضاد و اختلاف وجود دارد.
از مـيان روايات، روايتى كه على بن ابراهيم قمى در تفسيرش آورده از نظر متن و مضمون و هماهنگى با آيات قرآن بهتر به نظر مى رسد كه خلاصه اش چنين است:
امـام صـادق (عليهالسلام ) در مـورد (اصحاب كهف و رقيم ) چنين فرمود: آنها در زمان پـادشـاه جبار و گردنكشى بودند كه اهل كشور خود را به پرستش بتها دعوت مى كرد، و هـر كـس دعـوت او را اجابت نمى نمود به قتل مى رساند، اين گروه (اصحاب كهف ) جمعيتى بـا ايـمان بودند كه پرستش خداوند بزرگ مى كردند (ولى ايمان خود را از دستگاه شاه جبار مكتوم مى داشتند).
شـاه جـبـار مـاءمـورانـى بـر دروازه پـايتخت گماشته بود و هر كس مى خواست بيرون رود مجبور بود بر بتانى كه در آنجا قرار داشت سجده كند.
اين گروه با ايمان هر طور بود - به عنوان صيد كردن - از شهر بيرون آمدند (و تصميم داشتند به شهر خود كه محيط بسيار آلوده اى بود ديگر باز نگردند).
در مـسـيـر خود به چوپانى برخورد كردند كه او را دعوت به خداوند يگانه نمودند و او نپذيرفت، ولى عجيب اينكه سگ چوپان به دنبال آنها به راه افتاد، و هرگز از آنان جدا نشد آنها كه از آئين بت پرستى فرار كرده بودند در پايان روز به غـارى رسـيـدنـد، و تصميم گرفتند مقدارى در غار استراحت كنند، خداوند خواب را بر آنها چيره كرد، همانگونه كه در قرآن مى فرمايد (سالها آنها را در خواب فرو برديم ).
آنـهـا آن قـدر خـوابـيـدند كه آن شاه جبار مرد، و مردم شهر نيز يكى پس از ديگرى از دنيا رفتند، و زمان ديگر و جمعيت ديگرى جاى آنها را گرفتند.
اصـحـاب كـهـف پس از اين خواب طولانى بيدار شدند و از يكديگر درباره مقدار خواب خود سئوال كردند، نگاهى به خورشيد كردند ديدند بالا آمده گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز خوابيده ايم!.
سـپـس به يك نفر از خودشان ماموريت دادند و گفتند اين سكه نقره را بگير و به صورت نـاشناس داخل شهر شو، و براى ما غذائى تهيه كن، اما مواظب باش تو را نشناسند، زيرا اگـر از وضـع مـا آگـاه شـونـد يـا مـا را بـه قـتـل مـى رسـانند و يا به آئين خود باز مى گردانند.
آن مـرد وارد شـهـر شـد امـا منظره شهر را بر خلاف آنچه بخاطر داشت مشاهده كرده و جمعيت غير از آن جمعيتى بودند كه او مى شناخت، اصولا لغت آنها را درست نمى فهميد، همانگونه كـه آنها نيز زبان او را درست درك نمى كردند، به او گفتند تو كيستى و از كجا مى آئى ؟!
او سـرانـجـام پـرده از روى اسرارش برداشت، پادشاه آن شهر (كه در آن زمان خداپرست بـود) بـا يـارانش همراه آن مرد به سوى غار حركت كردند، هنگامى كه به در غار رسيدند بـه درون نـگـاه مى كردند، بعضى مى گفتند اينها سه نفر بيشتر نيستند كه چهارمين سگ آنـهـا اسـت، بعضى مى گفتند پنج نفرند كه ششمين سگ آنهاست، و بعضى مى گفتند هفت نفرند كه هشتمين سگ آنها است.
در اين حال خداوند آنها را در حجابى از رعب قرار داده بود به گونه اى
كـه هـيچيك جرات داخل شدن در غار را، جز همان فردى كه از آنها بود، نداشتند، هنگامى كه رفيقشان وارد غار شد آنها را وحشت زده ديد، زيرا گمان مى كردند كه جمعيت حاضر بر در غـار يـاران (دقـيـانوس ) پادشاه جبار بت پرست هستند، ولى او آنها را از ماجراى خواب طولانيشان آگاه ساخت، و به آنها گفت خداوند آنانرا آيتى براى مردم قرار داده است.
آنـهـا خـوشـحـال شـدنـد، و اشـك شـادى فـرو ريـخـتـنـد و از خـدا خـواسـتـنـد كـه آنـهـا را بـه حال سابق بازگرداند.
امـا پـادشـاه آن زمان گفت سزاوار است كه ما در اينجا مسجدى بسازيم، زيرا آنها گروهى باايمان بودند.
در ايـنـجـا امـام اضافه فرمود كه آنها در هر سال دو بار پهلو به پهلو مى شدند و سگ آنها بر در غار دست خود را بر زمين گسترده (و مراقب ) بود)
در حـديث ديگرى از على (عليهالسلام ) شرح مبسوطى درباره اصحاب كهف مى خوانيم كه خـلاصـه اش چـنـيـن اسـت: (آنـهـا در آغـاز شـش نفر بودند كه دقيانوس آنانرا به عنوان وزراى خود انتخاب كرده بود، و هر سال يك روز را براى آنها عيد مى گرفت.
در يكى از سالها در حالى كه روز عيد بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست، و مـشـاوران مـخـصـوص در طـرف چپ او قرار داشتند، يكى از فرماندهان به او آگاهى داد كه لشـگـر ايـران وارد مرزها شده است، او آنچنان از شنيدن اين خبر غم انگيز، ناراحت شد كه بـر خـود لرزيـد و تـاج از سـرش فـرو افـتاد، يكى از اين وزيران كه (تمليخا) نام داشت در دل گفت اين مرد گمان مى كند خدا است، اگر چنين است پس چرا اين چنين غم زده شد به علاوه او تمام صفات بشرى را دارد؟!
وزراى شـش گـانـه او هـر روز در مـنزل يكى جمع مى شدند، و آن روز نوبت (تمليخا) بود.
او غـذاى خـوبـى بـراى دوسـتـان تـهـيـه ديـد، ولى بـا ايـن حال پريشان به نظر مى رسيد (و دست به سوى غذا دراز نمى كرد، دوستان از او جوياى حال شدند) او گفت مطلبى در دل من افتاده كه مرا از غذا و آب و خواب انداخته است، آنها از ماجرا سئوال كردند.
او گفت: من در اين آسمان بلند پايه كه بدون ستون برپا است و كسى كه خورشيد و ماه را بـه صـورت دو نـشـانـه روشـن در آن به حركت واداشته، و آن كس كه صفحه آن را با سـتـارگـان زينت بخشيده، بسيار انديشه و مطالعه كردم، سپس به اين زمين نگاه كردم و بـا خـود گـفـتـم چـه كسى آن را از آب بيرون آورد و گسترده ساخت ؟ و چه كسى اضطراب آنـرا بـا كـوه ها آرامش بخشيد؟ سپس در حال خودم به انديشه فرو رفتم، و با خود گفتم چـه كسى مرا از حالت جنينى به بيرون رحم مادر فرستاد؟ چه كسى به من از پستان مادر شير گوارا بخشيد و تغذيه نمود؟ و بالاخره چه كسى مرا پرورش داد؟.
از مـجـمـوع ايـن مسائل فهميدم كه همه اينها سازنده و آفريدگار و مدبرى دارد كه او حتما غير از (دقيانوس ) است، هم او مالك الملوك است و حاكم بر آسمانها.
هـنـگـامـى كـه اين سخنانرا با صراحت و خلوص ادا كرد، آنچه از دلش برخاسته بود بر دل يـاران نـشـسـت، نـاگـهـان همگى بر پاى او افتادند و بوسه زدند و گفتند: الله به وسيله تو ما را از ضلالت به هدايت دعوت كرد اكنون بگو چه كنيم ؟!.
(تـمـليـخـا) بـرخـاست مقدارى خرما از باغستانى كه داشت به سه هزار درهم فروخت و پولها را برداشت، و بر اسبها سوار شدند، و از شهر بيرون راندند.
هـنـگـامـى كه سه ميل راه رفتند (تمليخا) به آنها گفت: برادران! پادشاهى و وزارت گذشت، راه خدا را با اين اسبهاى گران قيمت نمى توان پيمود، پياده شويد تا پياده اين راه را طى كنيم، شايد خداوند گشايشى در كار فرو بسته ما كند.
آنـهـا اسـبـهـا را رهـا كـردنـد، و پـياده به راه افتادند، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهاى آنها مجروح شد، و خون از آن مى چكيد!.
چـوپـانـى بـه اسـتـقبال آنان آمد، گفتند اى چوپان آيا جرعه شير يا آب دارى ما را ميهمان كنى ؟ چوپان گفت آنچه دوست داريد دارم، ولى من چهره هاى شما را چهره شاهان مى بينم! اينجا چرا؟ من فكر مى كنم، شما از دقيانوس پادشاه فرار كرده ايد.
گـفـتـند: اى چوپان! حقيقت اين است كه ما نمى توانيم دروغ بگوئيم، ولى آيا اگر راست بگوئيم دردسرى براى ما نمى آفرينى ؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چـوپـان خـود را بـر دسـت و پـاى آنـهـا افـكـنـد و بـوسـيـد و گـفـت: بـرادران! آنـچه در دل شـمـا افـتـاده، در دل مـن هـم افـتـاده اسـت ولى اجـازه دهـيـد گـوسفندان را به صاحبانش بـرسـانـم، و به شما ملحق شوم، آنها قدرى توقف كردند تا او گوسفندان را رسانيد و بازگشت در حالى كه سگ او همراهش بود...
ايـن جـوانـان نگاه به سگ كردند بعضى گفتند ترس اين هست كه او با سر و صداى خود راز ما را فاش كند، اما هر قدر خواستند او را از خود دور كنند حاضر نشد، گوئى مى گفت بگذاريد من شما را از دشمنان محافظت كنم، (من هم رهرو اين راهم!...).
ايـن هـفـت نـفـر بـه راه خـود ادامـه دادنـد در حـالى كـه سـگ بـه دنـبـال آنـهـا روان بود تا از كوهى بالا رفتند و در كنار غارى قرار گرفتند، بر در غار چشمه ها و درختان ميوه اى يافتند، از آن خوردند و سيراب شدند، تاريكى شب فرا رسيد
آنـهـا بـه غـار پـنـاه بـردند، و سگ بر در غار دستهاى خود را گشود و مراقب بود، در اين حال خداوند به فرشته مرگ دستور قبض ارواح آنها داد) (و خواب عميقى شبيه مرگ بر آنها مسلط شد).
در مـورد دقـيـانـوس بـعـضـى از مـفـسـران چـنـيـن مـى گـويـنـد: او امـپـراطـور روم بـود و از سـال 249 تـا 251 مـيلادى حكومت كرد، سخت دشمن مسيحيان بود، و ايشانرا آزار و شكنجه مى داد، پيش از اينكه دولت روم دين عيسى را بپذيرد.
2 - كهف در كجا بوده است ؟
در اينكه اصحاب كهف در كدام منطقه از روى زمين زندگى مى كردند و اين غار در كجا قرار داشته ؟ در ميان دانشمندان و مفسران گفتگو بسيار است.
گـر چـه پـيـدا كـردن دقـيـق مـحـل ايـن مـاجـرا تـاثـيـر زيـادى در اصل داستان و نكات تربيتى آن و اهميت تاريخيش نمى گذارد و اين تنها ماجرائى نيست كه ما اصل داستانش را شناخته ايم ولى از پاره اى از جزئياتش اطلاع كافى نداريم، اما مسلما دانستن محل اين حادثه مى تواند كمك به فهم بيشتر خصوصيات آن كند.
بـه هـر حـال در مـيـان احـتـمـالات و اقـوالى كـه در ايـن زمـيـنـه وجـود دارد دو قول صحيحتر به نظر مى رسد:
نـخـسـت ايـنـكه اين حادثه در شهر (افسوس ) واقع شده و اين غار در نزديكى آن قرار داشته است.
ويرانه هاى اين شهر هم اكنون در نزديكى (ازمير) در (تركيه ) به چشم مى خورد، و در كنار قريه (اياصولوك ) در كوه (ينايرداغ ) هم اكنون غارى ديده مى شود كه فاصله چندانى از (افسوس ) ندارد.
ايـن غار، غار وسيعى است كه مى گويند آثار صدها قبر در آن بچشم مى خورد و به عقيده بسيارى، غار اصحاب كهف همين است.
بـطـورى كـه اربـاب اطـلاع نـقـل كـرده انـد دهـانـه ايـن غـار بـه سـوى شـمـال شـرقـى است، و همين سبب شده كه بعضى از مفسران بزرگ در اصالت آن ترديد كـنـنـد، در حالى كه اين وضع مويد اصالت آن است، زيرا قرار گرفتن آفتاب به هنگام طـلوع در سـمـت راسـت غـار و در هـنـگـام غروب در سمت چپ، مفهومش آن است كه دهانه غار به سوى شمال و يا اندكى متمايل به شمال شرقى باشد.
عـدم وجـود مـسجد و معبدى در حال حاضر در كنار آن دليلى بر نفى اصالت آن نيز نخواهد بود، چه اينكه ممكن است با گذشتن حدود 17 قرن آثار آن معبد از بين رفته باشد.
دومـيـن غار، غارى است كه در نزديكى پايتخت (اردن ) يعنى شهر (عمان ) واقع شده است، در نزديكى روستائى بنام (رجيب ).
در بالاى اين غار آثار صومعه اى ديده مى شود كه طبق پاره اى از قرائن مربوط به قرن پـنـجـم مـيـلادى اسـت كـه بـعـد از غـلبـه مـسـلمـيـن بـر آنـجـا تبديل به مسجد شده و محراب و ماءذنه دارد.
3 - جـنـبـه هـاى آمـوزنـده اين داستان - اين ماجراى عجيب تاريخى كه قرآن آنرا خالى از هر گـونه خرافه و مطالب بى اساس و ساختگى آورده است، مانند همه داستانهاى قرآن مملو از نكات سازنده ى تربيتى است كه در لابلاى تفسير آيات به آنها اشاره شد، ولى لازم مـى دانـيـم در ايـنـجـا نـيز به عنوان جمعبندى به آنها اشاره كنيم تا به هدف اصلى قرآن نزديكتر شويم.
الف: نـخـسـتـيـن درس ايـن داسـتـان همان شكستن سد تقليد و جدا شدن از همرنگى با محيط فاسد است، جوانمردان اصحاب كهف همانگونه كه ديديم
استقلال فكرى خود را در برابر اكثريت گمراه محيط از دست ندادند، و همين امر سبب نجات و رستگاريشان شد،
اصـولا انـسـان بـايـد (سـازنـده محيط) باشد نه (سازش كار با محيط) و به عكس آنـچـه سـسـت عنصران فاقد شخصيت مى گويند (خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو) افراد باايمان و صاحبان افكار مستقل مى گويند (همرنگ جماعت شدنت رسوائى است!)
ب: (هجرت ) از محيطهاى آلوده درس ديگرى از اين ماجراى عبرت انگيز است، آنها خانه هـاى شـاهـانـه و مرفه و مملو از نعمتهاى مادى را رها كردند و به انواع محروميتها در غارى كـه فاقد همه چيز بود تن در دادند، تا ايمان خود را حفظ كنند و تقويت دستگاه ظلم و جور و كفر و شرك ننمايند.
ج: (تـقـيه ) به معنى سازنده اش درس ديگر اين داستان است، آنها اصرار داشتند كه وضـعـشـان بـراى مـردم شـهـر روشـن نـشـود و هـمچنان در پرده اسرار بماند، مبادا بيهوده جـانـشـان را از دسـت دهـنـد، و يا به اجبار آنها را به همان محيط فاسد بازگردانند، و مى دانيم تقيه چيزى جز اين نيست كه انسان موضع واقعى خود را در جائى كه افشاگرى بى نـتـيـجـه است مكتوم دارد تا نيروى خود را براى موقع مبارزه و ضربه زدن بر دشمن حفظ كند.
د: عـدم تـفاوت در ميان انسانها در مسير الله و قرار گرفتن (وزير) در كنار (چوپان ) و حتى سگ پاسبانى كه راه آنها را مى سپرد، درس ديگرى در اين
زمينه است، تا روشن شود امتيازات دنياى مادى، و مقامات مختلف آن كمترين تاثيرى در جدا كـردن صـفوف رهروان راه حق ندارد كه راه حق راه توحيد است و راه توحيد راه يگانگى همه انسانها است.
ه: امدادهاى شگفت آور الهى به هنگام بروز بحرانها نتيجه ديگرى است كه به ما مى آموزد، ديـديـم كـه چـگـونه خداوند اصحاب كهف را براى نجات از آن شرائط نامطلوب اجتماعى، سـالهـا در خـواب عميق فرو برد، و در زمان مساعدى از خواب بيدار كرد، زمانى كه از آنها بـه عـنوان جمعى از قهرمانان راه توحيد قدردانى كردند، و نيز ديديم در اين مدت چگونه بـدنـهاى آنها را از گزند حوادث حفظ كرد، و رعب و وحشت را سپرى براى محافظت آنها در مقابل مهاجمين قرار داد.
و: آنها در اين داستان درس (پاكى تغذيه ) حتى در سختترين شرائط را به ما آموختند، چـرا كـه غـذاى جـسـم انسان اثر عميقى در روح و فكر و قلب انسان دارد، و آلوده شدن به غذاى حرام و ناپاك انسان را از راه خدا و تقوى دور مى سازد.
ز: لزوم تـكيه بر مشيت خدا، و استمداد از لطف او، و گفتن (انشاء الله ) در خبرهائى كه از آينده مى دهيم، درس ديگرى بود كه در ضمن اين داستان آموختيم.
ح: ديـديـم كـه قـرآن از آنها به عنوان (جوانمردان ) (فتية ) ياد مى كند، در حالى كه طـبـق بـعـضـى از روايـات آنـهـا از نـظـر سـن، جـوان نـبـودنـد، و اگـر قـبـول كـنـيـم كـه آنـهـا در آغـاز وزيران شاه جبار بودند نيز مى توان پذيرفت كه سن و سـالى داشـتـنـد، ايـن نـشـان مـى دهـد كـه مـنـطـق قـرآن در مـورد جـوانـى هـمـان رعـايـت اصول جوانمردى، يعنى پاكى، گذشت، شهامت و رشادت است.
ط: لزوم بحث منطقى در برخورد با مخالفان درس آموزنده ديگر اين داستان است، چرا كه آنها به هنگامى كه مى خواستند آئين شرك آلود محيطشان
را مورد انتقاد قرار دهند به دلائل منطقى متوسل مى شدند كه نمونه هائى از آن را در آيات 15 و 16 همين سوره خوانديم.
اصـولا اساس كار همه پيامبران و رهبران الهى در برخورد با مخالفان بحث آزاد و منطقى بـوده، و تـوسـل بـه زور، آنهم براى خاموش كردن آتش فتنه منحصر به مواردى بوده كه بحث منطقى موثر نمى افتاد، يا مانع بحثهاى منطقى مى شدند.
ى: بـالاخـره مـسـاله امـكـان مـعـاد جـسـمانى و بازگشت انسانها به زندگى مجدد به هنگام رستاخيز: آخرين و دهمين درسى است كه اين ماجرا به ما مى دهد كه شرح آنرا در مباحث آينده به طور مبسوط مطالعه خواهيم كرد.
نـمـى گـوئيم نكات آموزنده اين داستان منحصر به اينها است، ولى حتى يكى از اين (ده درس آمـوزنـده ) بـراى نـقـل چـنين داستانى كافى به نظر مى رسد تا چه رسد به همه آنها.
بـه هـر حـال، هـدف سـرگـرمـى و داسـتـان سـرائى نـيـسـت، هدف ساختن انسانهاى مقاوم، بـاايـمـان، آگـاه و شـجـاع اسـت، كـه يـكـى از طـرق آن نـشـان دادن الگـوهـاى اصيل در طول تاريخ پرماجراى بشرى است.
آيا داستان اصحاب كهف علمى است ؟
سرگذشت اصحاب كهف مسلما در هيچيك از كتب آسمانى پيشين نبوده است (اعم از كتب اصلى و كـتـب تـحـريـف يـافـتـه كـنـونـى ) و نـبـايـد هـم بـاشـد، زيـرا طـبـق نقل تاريخ، اين حادثه مربوط به قرون بعد از ظهور مسيح (عليهالسلام ) است.
ايـن جـريـان مربوط به زمان (دكيوس ) (كه معرب آن (دقيانوس ) است ) مى باشد، كه در عصر او مسيحيان تحت شكنجه سختى قرار داشتند.
و بـه گـفته مورخان اروپائى اين حادثه ميان سالهاى 49 تا 251 ميلادى روى داده است، اين مورخان مدت خواب آنها را 157 سال مى دانند، و آنها را
بـه عـنـوان (هـفـت تـن خـفـتـگـان افسوس ) مى شناسند در حالى كه در ميان ما به عنوان (اصحاب كهف ) شناخته مى شوند.
اكـنـون بـبـينيم (افسوس ) كجاست و نخستين دانشمندانى كه در زمينه داستان اين خفتگان كتاب نوشته اند چه كسانى، و در چه قرنى بوده اند:
(افـسـوس ) يـا (افـسـس ) (بـه ضـم الف و سـيـن ) يكى از شهرهاى آسياى صغير (تـركـيه كنونى كه قسمتى از روم شرقى قديم است ) بوده و در نزديكى رود كاستر در حـدود 40 مـيـلى جـنـوب شـرقـى (ازمـيـر) قرار داشته كه پايتخت پادشاه (الونى ) محسوب مى شده است.
(افـسـوس ) بـخـاطـر مـعـبد معروف و بتخانه (ارطاميس ) كه از عجائب هفتگانه جهان بوده نيز معروفيت جهانى دارد.
مى گويند داستان اصحاب كهف براى نخستين بار در قرن پنجم ميلادى به وسيله يكى از دانـشـمـنـدان مـسـيحى بنام (ژاك ) كه خليفه كليساى سوريه بود در رساله اى كه به زبـان سـريـانـى نـوشـتـه اسـت تـشـريـح گـرديـد، سـپـس شـخـص ديـگـرى بـه نـام (گـوگـويـوس ) آن رسـاله را بـه لاتـيـنـى تـرجـمـه نـمـود و نـام (جـلال شهداء) را بر آن گذاشت و اين خود مى رساند كه اين حادثه يكى دو قرن پيش از ظـهـور اسـلام در مـيـان مـسـيـحـيـان شـهـرت داشـتـه، و مـورد تـوجـه محافل كليسائى بوده است.
البـتـه همانطور كه اشاره شد پاره اى از مشخصات آن - از جمله مقدار مدت خواب آنها - با آنـچـه در مـنـابـع اسـلامـى آمـده تـفـاوت دارد زيـرا قـرآن صريحا مدت خواب آنها را 309 سال ذكر كرده است.
از طرفى طبق نقل (ياقوت حموى ) در كتاب (معجم البلدان ) (جلد
دوم صـفـحـه 806) و (ابـن خرداد) به در كتاب (المسالك و الممالك ) (صفحه 106 تا 110) (و ابوريحان بيرونى ) در كتاب (الاثار الباقيه ) (صفحه 290) جمعى از جـهـانـگـردان قـديـم در شهر (آبس ) غارى يافته اند كه در آن چندين جسد خشك شده وجود داشته است، و احتمال مى دهند كه اين موضوع مربوط به همين داستان باشد.
از لحـن آيـات قـرآن در سـوره كهف، و شاءن نزولهائى كه در اين زمينه در منابع اسلامى بـراى آيـات مزبور وارد شده، استفاده مى شود كه حادثه مزبور در ميان دانشمندان يهود نـيـز بـعـنـوان يك حادثه تاريخى مشهور بوده است: و به اين ترتيب مسلم مى گردد كه ماجراى اين خواب طولانى در منابع تاريخى اقوام مختلف آمده است.
در مـورد خـواب طـولانـى خـفـتـگـان شـهـر افـسـوس (اصـحـاب كـهـف ) كـه سـاليـان درازى بطول انجاميده ممكن است افرادى ترديد كنند و آنرا با موازين علمى سازگار ندانند و لذا آنرا در رديف (اسطوره ها و افسانه ها) فرض كنند زيرا:
اولا: چـنـين عمر طولانى چند صد ساله براى افراد بيدار بعيد است تا چه رسد به افراد خواب!
ثانيا: اگر قبول كنيم كه در بيدارى چنين عمرى امكان پذير است براى كسى كه در خواب بـاشـد امـكـان ندارد، زيرا مشكل غذا و آب پيش مى آيد كه چگونه ممكن است انسانى در چنان مـدتـى بـدون غـذا و آب زنده بماند، و اگر براى هر روز فرضا يك كيلو غذا و يك ليتر آب در نـظر بگيريم براى عمر اصحاب كهف بيش از يكصد تن غذا و يكصد هزار ليتر آب لازم است كه ذخيره كردن آن در خود بدن معنى ندارد.
ثـالثـا: اگـر از هـمـه ايـنـهـا صـرف نـظـر كـنـيـم بـاز ايـن اشكال پيش مى آيد كه
مـانـدن بـدن در شـرايـط يـكنواخت، براى چنان مدت طولانى، به ارگانيزم آن صدمه مى زند. ضايعات فراوانى بار خواهد آورد.
ايـن ايـرادهـا مـمـكـن اسـت در بـدو نـظـر بـن بـسـتـهـا و مـوانـع غـيـر قابل عبورى بر سر راه اين مساله مجسم كند، در حالى كه چنين نيست زيرا:
اولا: مـسـاله عـمـر دراز مـدت، يـك مـسـاله غـيـر عـلمـى نـيـسـت، چـه ايـنـكـه مـى دانـيـم طول عمر هيچ موجود زنده اى - از نظر علمى - ميزان ثابت و معينى ندارد كه با فرا رسيدن آن مرگ حتمى باشد.
به عبارت ديگر درست است كه نيروهاى جسمى انسان هر چه باشد بالاخره محدود و پايان پـذيـر اسـت، امـا ايـن سـخـن بـه آن مـعـنى نيست كه بدن يك انسان، يا موجود زنده ديگر، تـوانـائى زيـست بيشتر از مقدار عادى را ندارد، و مثلا همانطور كه در طبيعت هنگامى كه آب بـه يـكـصـد درجـه حرارت رسيد مى جوشد و در درجه صفر يخ مى زند، انسان هم كه به يـكـصـد و يـا يـكـصـد و پنجاه سال رسيد قلب او الزاما متوقف مى گردد و مرگ او فرا مى رسد.
بـلكـه مـيـزان طـول عـمـر مـوجـودات زنده بستگى زيادى با وضع زندگى آنها دارد و با تـغـيـيـر شـرايـط كاملا تغيير پذير است گواه زنده اين سخن اين است كه از يك طرف مى بـيـنـيـم هـيچيك از دانشمندان جهان ميزان معينى براى عمر انسان تعيين نكرده اند، و از سوى ديـگر توانسته اند در آزمايشگاه ها گاهى طول عمر بعضى از موجودات زنده را به دو يا چند برابر، و گاهى به 12 برابر و بيشتر برسانند، و حتى امروز به ما اميدوارى مى دهـنـد كـه در آيـنـده بـا پيدا شدن (روشهاى نوين عملى ) عمر انسان به چندين برابر فـعـلى افـزايـش خـواهـد يـافـت، ايـن دربـاره اصـل مـسـاله طول عمر.
ثـانيا: در مورد آب و غذا در اين خواب طولانى اگر خواب عادى و معمولى باشد، مى توان حـق را بـه ايـراد كـنـنـده داد كـه ايـن مـوضـوع بـا اصـول عـلمـى سـازگـار نـيست، زيرا سوخت و ساز بدن به هنگام خوابهاى گر چه عادى كـمـى از حـال بيدارى كمتر است ولى رويهمرفته براى سالهاى متمادى بسيار زياد خواهد بود،
امـا بايد توجه داشت كه خوابهائى در جهان طبيعت وجود دارد كه مصرف غذاى بدن در آنها بسيار ناچيز است مانند زمستانخوابى :
بـسـيـارى از جانداران هستند كه در سرتاسر زمستان در خواب فرو مى روند و باصطلاح علمى (زمستان خوابى ) دارند.
در ايـن نـوع خـوابـهـا فـعـاليـتـهـاى حـياتى تقريبا متوقف مى گردد، و تنها شعله بسيار ضـعـيـفـى از آن روشـن اسـت، (قـلب ) تـقـريـبـا از ضـربـان مـى افتد و يا به تعبير صـحـيـحـتـر ضـربـان آن بـقـدرى خـفـيـف مـى شـود كـه ابـدا قابل احساس نيست.
در اين گونه موارد، بدن را مى توان به كوره هاى عظيم تشبيه كرد كه به هنگام خاموش كردن آنها (شمعكى ) از آن در حال اشتعال است، واضح است كه مقدار خوراكى را كه آن كوره در يك روز از مواد نفتى (مثلا) مى طلبد تا شعله هاى عظيم خود را به آسمان بفرستد ممكن است خوراك دهها يا صدها سال آن در حال اشـتـعـال شـمـعـك بـسـيـار كـوچـك بـاشـد (البـتـه ايـن بـسـتـگـى بـه شـعـله هـاى عـظـيـم حال بيدارى كوره، و حال شمعك آن دارد).
دانشمندان در مورد زمستانخوابى بعضى از جانداران چنين مى گويند:
(اگـر وزغـى را كه در حال زمستانخوابى است از جايش بيرون آوريم، به نظر مرده مى رسـد، در شـشهاى او هوا نيست، ضربان قلبش چنان ضعيف است كه نمى توان به آن پى بـرد، در ميان حيوانات خونسرد كه زمستانخوابى دارند بسيارى از پروانه ها و حشرات و حـلزونهاى خاكى و خزندگان را مى توان نام برد. بعضى از پستانداران (خونگرم ) نيز زمـسـتانخوابى دارند، در دوران زمستانخوابى، فعاليتهاى حياتى بسيار كند مى شود، و چربى ذخيره بدن آنها به تدريج مصرف مى گردد).
مـنـظـور ايـن اسـت كـه يـك نـوع خـواب داريـم كـه در آن نـيـاز بـه غـذا، فـوق العـاده تـقليل پيدا مى كند و فعاليتهاى حياتى نزديك به صفر مى رسد، و اتفاقا همين موضوع كـمـك بـه جلوگيرى از فرسودگى اعضا و طول عمر اين گونه جانداران مى كند. اصولا زمـسـتـانـخـوابـى بـراى ايـن حـيـوانـات كـه احـتـمـالا قـادر بـر تحصيل غذاى خود در زمستان نيستند فرصت بسيار گرانبهائى است.
نمونه ديگر: دفن مرتاضان
در مورد مرتاضان نيز ديده شده است كه بعضى از آنها را در برابر چشمان حيرتزده عده اى از افـراد ديـربـاور، در تـابوت گذارده و گاهى براى مدت يك هفته در زير خاك دفن كـرده انـد، و پـس از تمام شدن مدت مزبور بيرون آورده و ماساژ و تنفس مصنوعى داده اند تا كم كم به حال عادى بازگردد.
مساله نياز به غذا در اين مدت اگر مهم نباشد: مساله نياز به اكسيژن هوا بسيار مهم است. زيرا مى دانيم حساسيت سلولهاى مغز مخصوصا در برابر اكسيژن. و نيازشان به اين ماده حـياتى به قدرى زياد است كه اگر چند دقيقه از آن محروم بمانند ضايع مى شوند. حالا چـطـور اسـت كـه جـنـاب مـرتـاض كـمـبـود اكـسـيـژن را مـثـلا بـراى مـدتى در حدود يك هفته تحمل مى كند؟
پـاسـخ ايـن سـئوال بـا تـوجـه بـه تـوضـيـحـى كـه داديـم چـنـدان مـشـكـل نـيـسـت، در ايـن مـدت فـعـاليـت حـياتى بدن مرتاض (تقريبا) متوقف مى گردد، بـنـابـرايـن نـيـاز سـلولهـا بـه اكـسـيـژن و مـصـرف آن فـوق العـاده تـقـليل مى يابد، بطورى كه در اين مدت همان هواى محفظه تابوت براى تغذيه يك هفته سلولهاى تن او كافى است!.
منجمد ساختن بدن انسان زنده
در مـورد مـنـجـمـد سـاخـتن بدن جانداران و حتى بدن انسان (براى طولانى ساختن عمر آنها) امـروز تـئوريـهـا و بـحـثـهـاى فـراوانـى وجـود دارد كـه قـسـمـتـى از آن جـامـه عمل به خود پوشيده است.
طـبـق اين تئوريها، ممكن است با قرار دادن بدن انسان يا حيوانى در سرماى زير صفر طبق روش خاصى حيات و زندگى او را متوقف ساخت، بدون اينكه واقعا بميرد، و پس از مدتى كـه لازم بـاشـد او را در حـرارت مـنـاسـبـى قـرار دهـنـد و دوبـاره بـه حال عادى بازگردد!.
بـراى مـسـافـرتـهـاى فـضـائى بـه كـرات دور دسـت كـه احـتـمـالا صـدهـا يـا هـزاران سـال طـول مـى كـشـد طـرحـهـائى پـيـشـنـهـاد شـده كـه يكى از آنها همين طرح است كه بدن فضانورد را در محفظه خاصى قرار دهند، و آنرا منجمد سازند، و پس از ساليان دراز به هـنـگـام نـزديـك شدن به كرات مورد نظر، با يك سيستم خودكار، حرارت عادى به محفظه برگردد، و آنها بحال عادى در آيند، بدون آنكه در حقيقت عمرى تلف كرده باشند!
در يـكـى از مـجـلات عـلمـى ايـن خبر انتشار يافت كه در سالهاى اخير كتابى درباره منجمد ساختن بدن انسان بخاطر يك عمر طولانى به قلم (رابرت نيلسون ) منتشر شده كه در جهان دانش انعكاس وسيع و دامنه دارى داشته است.
در مـقـاله اى كـه در مـجـله مـزبور در اين زمينه تنظيم شده بود تصريح شده كه اخيرا يك رشـته خاص علمى، در ميان رشته هاى علوم نيز به همين عنوان به وجود آمده است. در مقاله مزبور چنين مى خوانيم:
(زنـدگـى جاويدان در طول تاريخ همواره از روياهاى طلائى و ديرينه انسان بوده، اما اكـنـون ايـن رويـا بـه حـقـيقت پيوسته است، و اين امر مديون پيشرفتهاى شگفت انگيز علم نـوينى است كه (كريونيك ) نام دارد) (علمى كه انسان را به عوالم يخبندان مى برد و از او هـمـچـون بدن منجمد شده اى نگهدارى مى كند، به اميد روزى كه دانشمندان او را به زندگى دوباره بازگردانند).
آيا اين منطق باور كردنى است ؟ بسيارى از دانشمندان برجسته و ممتاز، از جهات ديگر به اين مساله مى انديشند و نشرياتى چون (لايف ) و (اسكواير) و همچنين روزنامه هاى سراسر جهان شديدا به بحث درباره اين مهم پرداخته اند، و از همه مهمتر اينكه برنامه اى هم اكنون (در اين زمينه ) در دست اجرا است.
چندى قبل نيز در جرائد اعلام شده بود كه در ميان يخهاى قطبى كه به گواهى قشرهاى آن، مربوط به چند هزار سال قبل بوده، ماهى منجمدى پيدا شد كه پس از قرار دادن آن در آب ملايم زندگى را از سر گرفت!! و در مقابل ديدگان حيرت زده ناظران شروع به حركت كرد!.
روشـن اسـت كـه حـتـى در حـال انـجـمـاد دسـتـگـاهـهـاى حـيـاتـى هـمـانـنـد حال مرگ بطور كامل متوقف نمى گردند، زيرا در آن صورت بازگشت به حيات ممكن نبوده بلكه فوق العاده كند مى شود.
از مجموع اين گفتگوها نتيجه مى گيريم كه متوقف ساختن يا كند كردن فوق العاده حيات، امـكـان پـذيـر اسـت، و مطالعات مختلف علمى، امكان آن را از جهات گوناگون تاييد كرده است.
و در ايـن حـال مـصـرف غذاى بدن تقريبا به صفر مى رسد، و ذخيره ناچيز موجود در بدن مى تواند براى زندگى بطى ء آن در سالهاى دراز كافى باشد.
اشتباه نشود هرگز نمى خواهيم جنبه اعجاز خواب اصحاب كهف را با اين سخنان انكار كنيم بلكه مى خواهيم آنرا از نظر علمى به ذهن نزديك نمائيم.
زيـرا مـسـلما خواب اصحاب كهف يك خواب عادى و معمولى، مانند خوابهاى شبانه، ما نبوده اسـت، خـوابـى بـوده كـه جـنـبه استثنائى داشته است، بنابراين جاى تعجب نيست كه آنها (بـه اراده خـداونـد) در خـواب طـولانـى فـرو رونـد، نـه گـرفـتـار كمبود غذا شوند و نه ارگانيزم بدن آنها صدمه ببيند!
جالب اينكه از آيات سوره كهف درباره سرگذشت آنها برمى آيد كه طرز خواب آنها با خوابهاى معمولى فرق بسيار داشته است:
( و تـحـسـبـهم ايقاظا و هم رقود... لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا ) (آيه 18 ).
(آنـهـا چـنـان بـه نـظـر مـى رسيدند كه گويا بيدارند (چشمشان باز بود) اگر آنها را مـشـاهـده مـى كـردى از وحشت فرار مى نمودى و ترس سراسر وجود تو را فرا مى گرفت ).
ايـن آيـه گـواه بر آن است كه آنها يك خواب عادى نداشته اند، بلكه خوابى شبيه حالت يك مرده - با چشم گشوده! - داشته اند.
بـعـلاوه قـرآن مـى گـويـد: (نور آفتاب بدرون غار آنها نمى تابيد) و با توجه به ايـنـكـه غار آنها احتمالا در يكى از ارتفاعات آسياى صغير در منطقه سردى بوده، شرايط استثنائى خواب آنها واضحتر مى شود، از سوى ديگر قرآن مى گويد:
( و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال ) (كهف آيه 18)
(مـا آنـهـا را بـه سـوى راسـت و چـپ بـرمى گردانيديم ) و اين نشان مى دهد كه آنها در حـال يـكـنـواخـتـى كـامـل نـبـوده اند، و عوامل مرموزى كه هنوز براى ما ناشناخته مانده است! (احـتـمـالا در هر سال يكبار) آنها را به سمت راست و چپ مى گردانده است تا به ارگانيزم بدن آنها صدمه اى وارد نشود.
اكـنـون كه اين بحث علمى به قدر كافى روشن شد نتيجه گيرى از آن، در بحث معاد نياز به گفتگوى زيادى ندارد، زيرا بيدار شدن پس از آن خواب طولانى بى شباهت به زنده شدن پس از مرگ نيست و امكان و تحقق معاد را به ذهن نزديك مى كند.
آيه (28) تا (31) و ترجمه
( و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تـريـد زيـنـة الحـيـوة الدنـيـا و لا تـطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هوئه و كان امره فرطا ) (28)( و قـل الحق من ربكم فمن شاء فليؤ من و من شاء فليكفر انا اعتدنا للظالمين نارا احاط بهم سـرادقـهـا و ان يـسـتـغـيـثـوا يـغـاثـوا بـمـاء كالمهل يشوى الوجوه بئس الشراب و سأت مرتفقا ) (29)( ان الذين امنوا و عملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا ) (30)( اولئك لهـم جـنـات عـدن تـجـرى مـن تـحـتهم الانهار يحلون فيها من اساور من ذهب و يلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق متكين فيها على الارائك نعم الثواب و حسنت مرتفقا ) (31)
ترجمه:
28 - بـا كـسـانـى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند، و تنها ذات او را مـى طـلبند، هرگز چشمهاى خود را، بخاطر زينتهاى دنيا، از آنها برمگير، و از كسانى كه قـلبـشـان را از يـاد خـود غـافـل سـاخـتـيم اطاعت مكن، همانها كه پيروى هواى نفس كردند، و كارهايشان افراطى است.
29 - بـگـو ايـن حـق اسـت از سـوى پـروردگارتان، هر كس مى خواهد ايمان بياورد (و اين حـقـيقت را پذيرا شود) و هر كس مى خواهد كافر گردد، ما براى ستمگران آتشى آماده كرده ايـم كـه سـراپـرده اش آنـها را از هر سو احاطه كرده است، و اگر تقاضاى آب كنند آبى بـراى آنـهـا مـى آورنـد هـمـچـون فـلز گـداخـتـه كـه صـورتـها را بريان مى كند، چه بد نوشيدنى است و چه بد محل اجتماعى ؟!
30 - مسلما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ما پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد.
31 - آنـهـا كـسـانـى هستند كه بهشت جاودان از آنشان است، باغهائى از بهشت كه نهرها از زيـر درخـتـان و قـصـرهـايـش جـارى اسـت، در آنـجـا بـا دسـتـبندهائى از طلا آراسته اند، و لبـاسـهاى (فاخرى ) به رنگ سبز از حرير نازك و ضخيم در بر مى كنند، در حالى كه بر تختها تكيه كرده اند، چه پاداش خوبى و چه جمع نيكوئى ؟!
شأن نزول:
مفسران در شان نزول بخشى از آيات فوق چنين نوشته اند: جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند، و در حـالى كـه اشـاره بـه مـردان با ايمانى همچون سلمان، ابوذر، صهيب، و خباب و مانند آنها
مى كردند گفتند: اى محمد اگر تو در صدر مجلس بنشينى، و اين گونه افراد كه بوى آنـها مشام انسان را آزار مى دهد، و لباسهاى خشن و پشمينه در تن دارند، از خود دور سازى (و خلاصه مجلس تو مجلسى در خور اشراف و شخصيتها! بشود) ما نزد تو خواهيم آمد، در مـجـلست خواهيم نشست و از سخنانت بهره مى گيريم ولى چكنيم كه با وجود اين گروه جاى ما نيست!
در ايـن هـنگام آيات فوق نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد كـه هـرگـز تـسـليـم ايـن سـخنان فريبنده تو خالى نشود و همواره در دوران زندگى با افـراد بـاايـمـان و پـاكدلى چون سلمانها و ابوذرها باشد هر چند دستشان از ثروت دنيا تهى و لباسشان پشمينه است.
و بـه دنـبـال نـزول آيـات پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جستجوى اين گروه بـرخـاست (گويا با شنيدن اين سخن ناراحت شدند و به گوشه اى از مسجد رفتند و به عـبـادت پـروردگـار پـرداخـتـنـد) سـرانـجام آنها را در آخر مسجد در حالى كه به ذكر خدا مـشـغول بودند، يافت، فرمود: حمد خدا را كه نمردم تا اينكه او چنين دستورى بمن داد كه بـا امـثـال شـمـا بـاشـم، (آرى زنـدگى با شما، و مرگ هم با شما خوش است )! (معكم المحيا و معكم الممات )!
تفسير:
پاكدلان پابرهنه!
از جـمـله درسـهـائى كـه داسـتـان اصحاب كهف به ما آموخت اين بود كه معيار ارزش انسانها پـسـت و مـقـام ظـاهرى و ثروتشان نيست، بلكه آنجا كه راه خدا است وزير و چوپان در يك صـفـنـد، آيـات مـورد بـحث نيز در حقيقت همين مساله مهم را تعقيب مى كند و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن دسـتـور مـى دهـد: (بـا كـسـانـى بـاش كـه صبحگاهان و عصرگاهان پروردگار خود را مى خوانند و تنها ذات پاك او را مى طلبند)
( و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوة و العشى يريدون وجهه ) .
تعبير به (و اصبر نفسك ) (خود را شكيبا دار) اشاره به اين واقعيت است كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ناحيه دشمنان مستكبر و اشراف آلوده در فشار بود كه گـروه مـؤ مـنان فقير را از خود براند، لذا خداوند دستور مى دهد كه در برابر اين فشار فزاينده، صبر و استقامت پيشه كن، و هرگز تسليم آنها مشو.
تـعـبـيـر بـه (صـبـح و شـام ) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه در هـمـه حال و تمام عمر به ياد خدا هستند.
و تـعـبـيـر بـه (يـريـدون وجـهـه ) (ذات او را مـى طـلبـنـد) دليـل بـر اخـلاص آنـهـا اسـت، و اشاره به اينكه آنها از خداوند خود او را مى خواهند، حتى بـخـاطـر بـهـشـت (هـر چـنـد نـعمتهايش بزرگ و پرارزش است ) و بخاطر ترس از دوزخ و مجازاتهايش (هر چند عذابهايش دردناك است ) بندگى خدا نمى كنند، بلكه فقط به خاطر ذات پـاك او، او را مـى پـرسـتـنـد كـه (مـا از تـو، به غير از تو، نداريم تمنا)! و اين بالاترين درجه اطاعت و بندگى و عشق و ايمان به خدا است.
سـپـس بـه عـنـوان تـاكـيد ادامه مى دهد (هرگز چشمهاى خود را از اين گروه باايمان، اما ظـاهـرا فقير، برمگير، و به خاطر زينتهاى دنيا به اين مستكبران از خدا بيخبر، ديده ميفكن )( و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا ) .
باز براى تاءكيد فزونتر اضافه مى كند: (و از آنها كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن )( و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا ) .
(از آنها كه پيروى هواى نفس كردند)( و اتبع هواه ) .
(و هـمـانها كه همه كارهايشان افراطى است و خارج از رويه و تواءم با اسرافكارى )( و كان امره فرطا ) .
جالب اينكه قرآن صفات اين دو گروه را در مقابل يكديگر چيده است:
مؤ منان راستين اما تهيدست، قلبى مملو از عشق خدا دارند، هميشه به ياد او هستند، و او را مى طلبند.
اما ثروتمندان مستكبر به كلى از ياد خدا غافلند، و جز هواى نفس چيزى نمى طلبند، و همه چيز آنها از حد اعتدال بيرون و در مسير افراط و اسراف است.
اهـمـيـت موضوع فوق بقدرى است كه قرآن در آيه بعد با صراحت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى گويد: (بگو اين برنامه من است و اين حقيقتى است از سوى پـروردگـارتـان، هـر كس مى خواهد ايمان بياورد و اين حقيقت را پذيرا شود، و هر كس مى خواهد كافر گردد)( و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤ من و من شاء فليكفر ) .
امـا بـدانـيـد ايـن ظـالمـان دنـيـاپـرست كه با زندگى مرفه و زرق و برق و زينتهايشان لبخند تمسخر به لباس پشمينه سلمانها و بوذرها مى زنند عاقبت شوم و تاريكى دارند چـرا كـه: (مـا براى اين ستمگران آتشى فراهم كرده ايم كه سراپرده اش آنها را از هر سو احاطه كرده است )( انا اعتدنا للظالمين نارا احاط بهم سرادقها ) .
آرى آنـهـا در ايـن زنـدگـى دنـيا هر گاه تشنه مى شدند صدا مى زدند، و خدمتكاران انواع نوشابه ها را در برابرشان حاضر مى كردند (ولى در جهنم هـنگامى كه تقاضاى آب مى كنند آبى براى آنها مى آورند همچون فلز گداخته! كه اگر نـزديـك صـورت شـود صـورتـهـا را بـريـان مـى كـنـد)!( و ان يـسـتـغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوى الوجوه ) .
(چه بد نوشيدنى است )؟! (بئس الشراب )!
(و دوزخ چه بد جايگاه محل اجتماعى است )؟! (و سائت مرتفقا).
فـكـر كـنـيـد آبـى كـه اگـر نـزديك صورت شود حرارتش صورت را بريان مى كند آيا قـابـل خـوردن اسـت ؟ ايـن بـه خـاطر آنست كه در دنيا انواع نوشابه هاى گوارا و خنك مى نوشيدند، در حالى كه آتش به دل محرومان و مستضعفان مى زدند، اين همان آتش است كه در اينجا بدين صورت تجسم يافته است!.
عـجـيـب ايـنـكـه قـرآن در ايـنـجـا بـراى ثـروتـمـنـدان، ظـالم و دنـيـاپرستان بى ايمان، تـشـريـفـاتـى در جـهـنـم هـمـانـنـد تـشـريـفـات ايـن جـهـان قـائل شـده اسـت ولى بـا ايـن تـفـاوت كـه در دنـيـا (سـرادق ) يـعـنـى خـيـمه هاى بلند ((سـرادق ) در اصـل از كـلمـه فارسى سراپرده گرفته شده است ) و اشرافى دارند كـه فـقـيـران را در آن راهـى نيست و محل عيش و نوش و باده گسارى است ولى در آنجا خيمه هاى عظيمشان (از شعله هاى آتش سوزان دوزخ است )!
در ايـنـجـا در سراپرده هايشان انواع مشروبات وجود دارد، همين كه ساقى را صدا مى كنند جـامـهـائى از شـرابـهاى رنگارنگ پيش روى آنها حاضر مى نمايند، در دوزخ نيز ساقى و آورنده نوشيدنى دارند، اما چه آبى ؟ آبى همچون فلز گداخته! آبى به داغى اشك سوزان يتيمان و آه آتشين مستمندان! آرى هر چه آنجا است تجسمى است از آنچه اينجا است! (پناه بر خدا).
و از آنجا كه روش قرآن يك روش آموزنده تطبيقى است پس از بيان اوصاف و همچنين كيفر دنـيـاپـرستان خودخواه، به بيان حال مؤ منان راستين و پاداشهاى فوق العاده ارزنده آنها مى پردازد نخست: به صورت مختصر و بعد نسبتا مشروح و چنين مى گويد:
(آنـهـا كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، ما پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كـرد) كـم بـاشـد يـا زيـاد، كـلى بـاشـد يـا جـزئى، از هـر كـس، در هـر سـن و سال، و در هر شرايط( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا ) .
(آنان كسانى هستند كه بهشتهاى جاويدان از آن آنها است )( اولئك لهم جنات عدن ) .
(باغهائى از بهشت كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جارى است )( تجرى من تحتهم الانهار ) .
(آنها با دستبندهائى از طلا آراسته اند)( يحلون فيها من اساور من ذهب ) .
(و لبـاسـهـاى فـاخـرى بـه رنـگ سـبـز از حـريـر نـازك و ضخيم در بر مى كنند)( و يلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق ) .
(در حالى كه بر تختها و كرسيها تكيه زده اند)( متكئين فيها على الارائك ) .
(وه! چه پاداش خوبى است )؟( نعم الثواب ) .
(و چه جمع نيكوئى از دوستان )؟!( و حسنت مرتفقا ) .
نكته ها:
1 - روح طبقاتى مشكل بزرگ جامعه ها
نه تنها آيات فوق، با تقسيم جامعه به دو گروه اشراف و فقراء مبارزه مى كند، بلكه در بـسـيارى از آيات قرآن كه قبلا از آن گذشته ايم و يا بعدا به آن مى رسيم روى اين مطلب تاكيد شده است.
اصـولا جـامعه اى كه گروهى از آن (كه طبعا اقليتى خواهند بود) مرفه ترين زندگى را داشـتـه باشند، در ناز و نعمت غوطه ور، و در اسراف و تبذير غرق باشند، و به موازات آن آلوده انـواع مـفـاسـد گـردنـد، در حـالى كـه گـروه ديـگـرى كـه اكـثـريـت را تـشـكيل مى دهند از ابتدائى ترين و ساده ترين وسيله زندگى انسانى محروم باشند چنين جامعه اى نه جامعه اى است كه اسلام آن را بپسندد و نه رنگ جامعه انسانى دارد.
چـنـيـن مـجـتـمعى هرگز روى آرامش نخواهد ديد، ظلم و ستم، خفقان و سلب آزادى، استعمار و اسـتـكـبـار، حـتما بر آن سايه خواهد انداخت، جنگهاى خونين غالبا از جامعه هائى كه داراى چنين بافتى هستند برخاسته، و ناآراميها در چنين جوامعى هرگز پايان نمى گيرد.
اصولا چرا اينهمه مواهب الهى بى دليل در اختيار يك عده معدود قرار گيرد و اكثريت در ميان انواع محروميتها، درد و رنجها، گرسنگى و بيماريها دست و پا بزنند.
چنين جامعه اى قطعا مملو از كينه و دشمنى و حسادت و كبر و غرور و ظلم و ستم و خودكامگى و استكبار، و هر گونه عوامل تباهى است، و اگر مى بينيم همه پيامبران بزرگ مخصوصا پـيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با چنين نظامى شديدا مبارزه پيگير و مستمر داشته، به همين دليل است.
در اين گونه جوامع اشرافى جلسات اشراف، هميشه از مجالس تهيدستان جدا بوده است، مـحـله هـاى آنـهـا جـدا، مـراكـز تـفريح و اجتماع آنها جدا (اگر فقراء مركز تفريحى داشته باشند) آداب و رسومشان كاملا متفاوت، و حتى قبرستانهايشان هم از هم جدا بوده است!.
ايـن جـدائى كـه بر خلاف روح بشريت، و روح تمام قوانين آسمانى است، براى هيچ مرد الهـى قـابل تحمل نبوده و نيست در جامعه جاهلى عرب اين وضع به شدت حكومت مى كرد تا آنـجـا كـه گاهى بزرگترين عيب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را اين مى دانستند كه سلمانها و ابوذرهاى پابرهنه و تهيدست (اما با دلهائى مملو از ايمان و عشق به خدا و شهامت و ايثار) دور او را گرفته اند.
در جامعه جاهلى زمان نوح (عليهالسلام ) نيز اشراف بت پرست به نوح همين ايراد را مى كـردنـد كـه چـرا بـه تـعـبـيـر آنـهـا (اراذل )! از تـو پـيـروى كـرده انـد؟ (اراذل بـمـعـنـى پـسـتـها! چرا كه اين كوردلان مقياس بزرگى و پستى را درهم و دينار مى پنداشتند)( فقال الملا الذين كفروا من قومه ما نراك الا بشرا مثلنا و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا ) - هود آيه 27).
و ديـديـم كـه چـگـونـه گـروهـى از ايـن خـودپـرسـتـان بـى ايمان حتى از نشستن در كنار تهيدستان با ايمان، و لو براى چند لحظه، ابا داشتند، و نيز در تاريخ اسـلام خـوانـده ايـم كه چگونه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با كنار زدن گروه اول و مـيـدان دادن بـه گـروه دوم جـامـعـه اى سـاخت به معنى واقعى كلمه، (توحيدى )، جـامـعـه اى كـه اسـتـعـدادهـاى نـهفته در آن شكوفا گشت و ملاك ارزش و شخصيت، نبوغها و ارزشـهـاى انـسـانـى و تـقـوا و دانـش و ايـمـان و جـهـاد و عمل صالح بود.
و امـروز هـم تـا كوشش براى ساختن چنين جامعه اى نكنيم، و با الگو گرفتن از برنامه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فكر طبقاتى را از طريق تعليم و تربيت و تـنـظـيـم قـوانـيـن صـحيح و اجراى دقيق آنها از مغزها بيرون نكنيم - هر چند استكبار جهانى نپسندد و با آن به مخالفت برخيزد - جامعه سالم و انسانى هرگز نخواهيم داشت.
2 - مقايسه زندگى اين جهان و آن جهان
بـارهـا گـفـتـه ايـم تـجـسـم اعـمـال يـكـى از مـهـمـتـريـن مـسـائل مـربـوط بـه رسـتاخيز است، بايد بدانيم آنچه در آن جهان است بازتاب وسيع و گـسـتـرده و تكامل يافته اى از اين جهان است، اعمال، افكار، روشهاى اجتماعى ما و خوهاى مختلف اخلاقى در آن جهان تجسم مى يابند، و هميشه با ما خواهند بود.
آيات فوق ترسيم زنده اى از همين حقيقت است، ثروتمندان ستم پيشه و انحصارگرى كه در اين جهان در سراپرده ها تكيه مى كردند و سرمست از باده ها بودند و سعى داشتند همه چـيـزشان از مؤ منان تهيدست جدا باشد در آنجا هم (سرادق ) و سراپرده اى دارند اما از آتش سوزان! چرا كه ظلم در حقيقت آتش سوزانى است كه خرمن زندگى و اميد مستضعفان را محترق مى كند.
در آنجا هم نوشابه هائى دارند كه تجسمى است از باطن شراب دنيا و نوشابه هائى كه از خـون دل مـردم محروم فراهم شده است، نوشابه اى كه به اين ظالمان در آن جهان هديه مى شود نه تنها امعاء و احشاء را مى سوزاند بلكه همچون فـلز گـداخـتـه اسـت كـه پيش از نوشيدن، هنگامى كه به دهان و صورت نزديك مى شود چهرهاشان را برشته مى كند!
امـا بـه عـكـس، آنـهـا كـه بـراى حـفـظ پـاكـى و رعـايـت اصـول عـدالت پـشـت پـا بـه ايـن مـواهـب زدنـد و بـه زنـدگـى سـاده اى قـنـاعت كردند، و مـحـرومـيـتـهـاى ايـن دنـيـا را بـراى اجـراى اصـول عـدالت بـخـاطـر خـدا تـحمل نمودند، در آنجا باغهائى از بهشت با نهرهائى از آب جارى، و بهترين لباسها و زيـنـتـهـا، و شوق انگيزترين جلسات در انتظارشان خواهد بود، و اين تجسمى است از نيت پاك آنها كه مواهب را براى همه بندگان خدا مى خواستند.
3 - رابطه هواپرستى و غفلت از خدا
روح آدمـى را يـا خـدا پـر مـى كـنـد و يـا هـوا، كـه جـمـع ميان اين دو ممكن نيست، هواپرستى سـرچـشـمـه غـفـلت از خـدا و خـلق خـدا اسـت، هـواپـرسـتـى عامل بيگانگى از همه اصول اخلاقى است، و بالاخره هواپرستى انسان را در خويشتن فرو مى برد، و از همه حقايق جهان دور مى سازد.
يـك انـسـان هـواپـرسـت جـز به اشباع شهوات خويش نمى انديشد آگاهى، گذشت، ايثار فداكارى و معنويت براى او مفهومى ندارد.
رابـطـه اين دو با هم در آيات فوق بخوبى بازگو شده است، آنجا كه مى گويد:( و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان امره فرطا )
در ايـنـجـا نخست غفلت از خدا مطرح است و به دنبال آن پيروى از هوا، و جالب اينكه نتيجه آن افراطكارى آنهم به طور مطلق ذكر شده است.
چـرا هـواپـرست هميشه گرفتار افراط است، شايد يك دليلش اين باشد كه طبع آدمى در لذتهاى مادى هميشه رو به افزون طلبى مى رود كسى كه ديروز از فلان مقدار مواد مخدر نشئه مى شد امروز با آن مقدار نشئه نمى شود، و بايد تدريجا بر مقدار آن بيفزايد، كسى كه ديروز يك قصر مجهز چند هزار مترى او را سير مى كـرد امـروز بـراى او يـك امـر عادى است، و به همين ترتيب در همه شاخه هاى هوا و هوس، دائما رو به افراط گام برمى دارند تا خود را هلاك و نابود كنند.
4 - لباسهاى زينتى در جهان ديگر
اين سؤ ال ممكن است براى بسيارى پيدا شود كه خداوند در قرآن مجيد از زرق و برق دنيا نكوهش كرده، ولى وعده اين گونه چيزها را به مؤ منان در آن جهان مى دهد، زينت آلات طلا، پارچه هاى ابريشمين، نازك، ضخيم، اريكه ها و تختهاى زيبا و مانند آن.
در پـاسـخ ايـن سؤ ال قبلا توجه به اين نكته را لازم مى دانيم كه ما هرگز مانند توجيه گـرانـى كـه هـمه اين الفاظ را كنايه از مفاهيم معنوى مى دانند اين گونه آيات را تفسير نـمـى كـنـيـم، چـرا كـه از خـود قـرآن آمـوخـتـه ايـم كـه مـعاد هم جنبه (روحانى ) دارد هم (جسمانى ) و به اين ترتيب لذات آن جهان بايد در هر دو بخش باشد كه البته بدون شك لذات روحانيش قابل مقايسه با لذات جسمانى نيست.
ولى در عـين حال اين حقيقت را نمى توان كتمان كرد كه ما از نعمتهاى آن جهان شبحى از دور مى بينيم، و سخنانى به اشاره مى شنويم، چرا كه آن جهان نسبت به اين عالم همچون اين دنـيا است نسبت به شكم مادر و حالت جنينى، همانگونه كه (مادر) اگر بتواند رابطه اى بـا جـنـيـن خـود بـرقـرار كـند جز با اشارات نمى تواند زيبائيهاى اين دنيا را: آفتاب درخشان، ماه تابان، چشمه سارها، باغها و گلها و مانند آنرا براى كودكى كه در شكم او اسـت بـيـان كـند، چرا كه الفاظ كافى براى بيان اين مفاهيم كه كودكش بتواند آنرا درك كند در اختيار ندارد، همچنين نعمتهاى مادى و معنوى قيامت را براى ما محاصره شدگان در رحم دنيا بازگو كردن آنهم بطور كامل ممكن نيست.
بـا روشـن شـدن ايـن مـقـدمـه بـه سـراغ پـاسـخ سـؤ ال مـى رويـم: اگـر خدا زندگى پر زرق و برق اين جهان را نكوهش كرده به خاطر آنست كه محدوديت اين جهان سبب مى شود فراهم كردن چنان زندگانى با انواع ظلم و ستم توام باشد، و بهره گيرى از آن با غفلت و بى خبرى.
تـبـعـيـضـهائى كه از اين رهگذر پيدا مى شود مايه كينه ها، حسادتها، عداوتها و سرانجام خونريزيها و جنگها است.
امـا در آن جـهـان كـه هـمـه چـيـزش گـسـتـرده اسـت نـه تحصيل اين زينتها مشكل ايجاد مى كند، نه سبب تبعيض و محروميت كسى مى شود، نه كينه و نـفـرتـى بـرمـى انـگـيـزد، و نـه در آن مـحـيـط مـمـلو از مـعـنـويـت انـسـان را از خـدا غـافـل مـى سازد، نه نياز به زحمت حفظ و حراست دارد، و نه در رقبا ايجاد حسادت مى كند، نه مايه كبر و غرور است و نه موجب فاصله گرفتن از خلق خدا و خدا.
چـرا بـهـشـتـيـان از چنين مواهبى محروم باشند كه لذتى است جسمانى در كنار مواهب بزرگ معنوى بدون هيچ واكنش نامطلوب.
5 - نزديك شدن به ثروتمندان به خاطر ثروتشان
نـكـتـه ديـگـرى كـه آيـات فـوق بـه ما مى آموزد اين است كه ما نبايد از ارشاد و هدايت اين گـروه و آن گـروه بـه خاطر آنكه ثروتمندند. يا زندگى مرفهى دارند پرهيز كنيم، و بـه اصـطـلاح قـلم سـرخـى دور آنـها بكشيم، بلكه آنچه مذموم است آنست كه ما به خاطر بهره گيرى از دنياى مادى آنها به سراغ آنها برويم و به گفته قرآن مصداق (تريد زيـنـة الحـيـاة الدنـيـا) بـاشـيـم، اما اگر هدف هدايت و ارشاد آنها و حتى بهره گيرى از امـكـانـاتـشـان براى فعاليتهاى مثبت و ارزنده اجتماعى باشد تماس با آنها نه تنها مذموم نيست بلكه لازم و واجب است.
آيه (32) تا (36) و ترجمه
( و اضـرب لهـم مـثـلا رجـليـن جـعـلنـا لاحـدهـمـا جـنـتـيـن مـن اعـنـاب و حـفـفـنـاهـمـا بنخل و جعلنا بينهما زرعا ) (32)( كلتا الجنتين اتت اكلها و لم تظلم منه شيا و فجرنا خلالهما نهرا ) (33)( و كان له ثمر فقال لصاحبه و هو يحاوره انا اكثر منك مالا و اعز نفرا ) (34)( و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا ) (35)( و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا ) (36)
ترجمه:
32 - بـراى آنـهـا مـثـالى بـيان كن، داستان آن دو مرد را كه براى يكى از آنها دو باغ از انـواع انـگـورهـا قـرار داديـم، و در گـرداگـرد آن درخـتـان نخل و در ميان اين دو زراعت پربركت.
33 - هـر دو بـاغ مـيوه آورده بودند (ميوه هاى فراوان ) و چيزى فروگذار نكرده بودند، و ميان آن دو نهر بزرگى از زمين بيرون فرستاديم.
34 - صـاحب اين باغ درآمد قابل ملاحظه اى داشت به همين جهت به دوستش در حالى كه به گـفـتگو برخاسته بود چنين گفت من از نظر ثروت از تو برترم، و نفراتم نيرومندتر است!.
35 - و در حـالى كـه بـه خـود سـتـم مـى كرد در باغش گام نهاد و گفت من گمان نمى كنم هرگز اين باغ فانى و نابود شود.
36 - و بـاور نـمـى كـنـم قـيـامت برپا گردد و اگر به سوى پروردگارم بازگردم (و قيامتى در كار باشد) جايگاهى بهتر از اينجا خواهم يافت!
تفسير:
ترسيمى از موضع مستكبران در برابر مستضعفان
در آيات گذشته ديديم كه چگونه دنياپرستان سعى دارند در همه چيز از آن مردان حق كه تهيدستند فاصله بگيرند، و سرانجام كارشان را در جهان ديگر نيز خوانديم.
آيات مورد بحث با اشاره به سرگذشت دو دوست يا دو برادر كه هر كدام الگوئى براى يـكـى از ايـن دو گـروه بـوده انـد طـرز تـفـكـر و گفتار و كردار و موضع اين دو گروه را مشخص مى كند.
نـخـسـت مـى گـويـد: اى پـيـامـبـر (داسـتـان آن دو مـرد را، بـه عـنـوان ضـرب المـثـل، بـراى آنـها بازگو كن كه براى يكى از آنها، دو باغ از انواع انگورها قرار داده بوديم، و در گرداگرد آن، درختان نخل سر به آسمان كشيده بود، و در ميان اين دو باغ زمين زراعت پر بركتى وجود داشت )( و اضرب لهم مثلا رجلين جعلنا لاحدهما جنتين من اعناب و حففناهما بنخل و جعلنا بينهما زرعا ) .
باغ و مزرعه اى كه همه چيزش جور بود، هم انگور و خرما داشت و هم گندم و حبوبات ديگر، مزرعه اى كامل و خودكفا.
(ايـن دو بـاغ از نـظـر فـرآورده هـاى كـشـاورزى كـامـل بـودنـد درخـتـان بـه ثـمر نشسته، و زراعتها خوشه بسته بود، و هر دو باغ چيزى فروگذار نكرده بودند)( كلتا الجنتين آتت اكلها و لم تظلم منه شيئا ) .
از هـمـه مـهـمـتـر آب كـه مايه حيات همه چيز مخصوصا باغ و زراعت است، به حد كافى در دسـتـرس آنـهـا بـود چـرا كـه (مـيـان ايـن دو بـاغ نهر بزرگى از زمين بيرون فرستاده بوديم )( و فجرنا خلالهما نهرا ) .
بـه ايـن تـرتـيـب (صـاحب اين باغ و زراعت هر گونه ميوه و درآمدى در اختيار داشت )( و كان له ثمر ) .
ولى از آنـجـا كـه دنـيا به كام او مى گشت و انسان كم ظرفيت و فاقد شخصيت هنگامى كه هـمـه چـيز بر وفق مراد او بشود غرور او را مى گيرد، و طغيان و سركشى آغاز مى كند كه نخستين مرحله اش مرحله برترى جوئى و استكبار بر ديگران است، صاحب اين دو باغ به دوسـتـش رو كـرد و در گـفتگوئى (با او چنين گفت: من از نظر ثروت از تو برترم، و آبـرو و شـخـصـيـت و عـزتـم بـيـشـتـر و نـفـراتـم فـزونـتـر اسـت )( فقال لصاحبه و هو يحاوره انا اكثر منك مالا و اعز نفرا ) .
بـنـابـرايـن هـم نـيـروى انـسـانـى فـراوان در اخـتـيـار دارم، و هـم مـال و ثـروت هنگفت، و هم نفوذ و موقعيت اجتماعى، تو در برابر من چه مى گوئى ؟ و چه حرف حساب دارى ؟!
كـم كـم اين افكار - همانگونه كه معمولى است - در او اوج گرفت، و به جائى رسيد كه دنيا را جاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدى پنداشت: (مغرورانه در حـالى كـه در واقـع بـه خـودش سـتـم مـى كـرد در باغش گام نهاد، (نگاهى به درختان سرسبز كه شاخه هايش از سنگينى ميوه خم شده بود، و خوشه هاى پردانه اى كه به هر طرف مايل گشته بود انداخت، و به زمزمه نهرى كه مى غريد و پيش مى رفت و درختان را مـشـروب مـى كـرد گـوش فـرا داد، و از روى غـفـلت و بى خبرى ) گفت: من باور نمى كنم هـرگـز فـنـا و نـيـسـتـى دامـن بـاغ مـرا بـگـيـرد)( و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا ) .
باز هم از اين فراتر رفت، و از آنجا كه جاودانى بودن اين جهان با قيام رستاخيز تضاد دارد بـه فـكـر انـكـار قـيـامـت افـتـاد و گـفت (من هرگز باور نمى كنم كه قيامتى در كار باشد)( و ما اظن الساعة قائمة ) .
اينها سخنانى است كه گروهى براى دلخوش كردن خود به هم بافته اند.
سـپـس اضـافـه كـرد (گـيـرم كـه قـيـامتى در كار باشد، من با اينهمه شخصيت و مقام ) (اگـر بـه سـراغ پروردگارم بروم مسلما جايگاهى بهتر از اين خواهم يافت )( و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا ) .
او در ايـن خـيـالات خام غوطه ور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازه اى بر نامربوطهاى گـذشـتـه مى افزود كه رفيق با ايمانش به سخن درآمد و گفتنيها را كه در آيات بعد مى خوانيم گفت.
آيه (37) تا (40) و ترجمه
( قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سوك رجلا ) (37)( لكنا هو الله ربى و لا اشرك بربى احدا ) (38)( و لو لا اذ دخـلت جـنـتـك قـلت مـا شـاء الله لا قـوة الا بـالله ان تـرن انـا اقل منك مالا و ولدا ) (39)( فـعـسـى ربـى ان يـؤ تـيـن خـيـرا مـن جنتك و يرسل عليها حسبانا من السماء فتصبح صعيدا زلقا ) (40)( او يصبح ماؤ ها غورا فلن تستطيع له طلبا ) (41)
ترجمه:
37 - دوسـت (بـا ايـمـان )ش در حـالى كـه بـا او بـه گفتگو پرداخته بود گفت: آيا به خـدائى كـه تـو را از خـاك و سـپس از نطفه آفريد، و بعد از آن تو را مرد كاملى قرار داد كافر شدى ؟!
38 - ولى مـن كـسـى هـسـتـم كـه (الله ) پـروردگـار مـن اسـت، و هـيـچـكـس را شـريـك پروردگارم قرار نمى دهم.
39 - تـو چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى اين نعمتى است كه خدا خواسته ؟ قوت (و نـيـروئى ) جـز از نـاحـيـه خـدا نـيـسـت، امـا اگـر مـى بـيـنـى مـن از نـظـر مال و فرزند از تو كمترم (مطلب مهمى نيست ).
40 - شـايد پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد، و مجازات حساب شده اى از آسمان بـر بـاغ تـو فـرو فـرسـتـد، آنـچـنـانـكـه آنـرا بـه زمـيـن بـى گـيـاه لغـزنـده اى تبديل كند!
41 - و يـا آب آن در اعـمـاق زمـيـن فـرو رود، آنچنانكه هرگز قدرت جستجوى آنرا نداشته باشى!
تفسير:
اينهم پاسخ مستضعفان
ايـن آيـات رد بافته هاى بى اساس آن ثروتمند مغرور و از خود راضى و بى ايمان است كه از زبان دوست مؤ منش مى شنويم:
او كه تا آن موقع دم فرو بسته بود و به سخنان اين مرد سبك مغز گوش فرا مى داد تا هـر چـه در درون دارد برون ريزد، سپس يكجا پاسخ دهد، وارد گفتگو شد (و به او گفت آيـا كـافـر شـدى بـه خدائى كه تو را از خاك آفريد و سپس از نطفه و بعد از آن تو را مـرد كـاملى قرار داد)؟!( قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا ) .
در ايـنـجـا يـك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه در سخنان آن مرد مغرور كه در آيات گذشته آمده بود چيزى صريحا در زمينه انكار وجود خدا ديده نمى شد، در حالى كه ظاهر پاسخى كـه مـرد مـوحـد به او مى دهد و نخستين مطلبى كه بخاطر آن وى را سرزنش مى كند مساله انكار خدا است.
لذا او را از طـريـق مـسـاله آفـريـنـش انـسـان كـه يـكـى از بـارزتـريـن دلائل توحيد است متوجه خداوند عالم و قادر مى كند.
خـدائى كـه انـسان را در آغاز از خاك آفريد، مواد غذائى كه در زمين وجود داشت جذب ريشه هـاى درخـتـان شـد، و درخـتـان بـه نـوبـه خـود غذاى حيوانات شدند، و انسان از آن گياه و گـوشـت ايـن حـيـوان اسـتـفـاده كـرد، و نـطـفـه اش از ايـنـهـا شـكـل گـرفـت، نـطـفـه در رحـم مـادر مـراحـل تـكـامـل را پـيـمـود تـا بـه انـسـان كـامـلى تبديل شـد، انـسـانى كه از همه موجودات زمين برتر است، مى انديشد، فكر مى كند، تصميم مى گـيـرد و هـمـه چـيـز را مـسـخـر خـود مـى سـازد، آرى تـبديل خاك بى ارزش به چنين موجود شـگـرفـى بـا آنـهـمـه سـازمـانـهـاى پـيـچـيـده اى كـه در جـسـم و روح او اسـت يـكـى از دلائل بزرگ توحيد است.
در پاسخ اين سؤ ال مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:
1 - گـروهـى گـفـتـه انـد از آنـجـا كـه اين مرد مغرور صريحا معاد را انكار كرد و يا مورد ترديد قرار داد لازمه آن انكار خداست، چرا كه منكران معاد جسمانى در واقع منكر قدرت خدا بـودند و باور نمى كردند كه خاكهاى متلاشى شده بار ديگر لباس حيات بپوشند، لذا آن مـرد بـاايـمـان بـا ذكـر (آفـريـنـش نـخـسـتـيـن ) انـسـان از خـاك، و سـپـس نـطفه، و مـراحـل ديـگـر، او را مـتـوجه قدرت بى پايان پروردگار مى كند، تا بداند مساله معاد را همواره در صحنه هاى همين زندگى با چشم خود مى بينيم.
2 - بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه شـرك و كـفـر او بـخاطر اين بود كه براى خويشتن استقلالى در مالكيت قائل شد و مالكيت خود را جاودانى پنداشت.
3 - احـتمال سومى نيز بعيد به نظر نمى رسد كه او در قسمتى از سخنانش كه قرآن همه آنـرا بـازگـو نـكـرده اسـت بـه انـكـار خـدا بـرخاسته بود، كه به قرينه سخنان آنمرد بـاايمان روشن مى شود، لذا در آيه بعد مشاهده مى كنيم كه آنمرد با ايمان مى گويد تو اگر انكار خدا كردى و راه شرك پوئيدى من هرگز چنين نمى كنم.
بـه هـر حـال ايـن احـتـمـالات سه گانه كه در تفسير آيه فوق گفته شد بى ارتباط با يكديگر نيست، و مى تواند سخن آنمرد موحد اشاره اى بهمه اينها باشد.
سـپـس ايـن مـرد بـاايـمان براى درهم شكستن كفر و غرور او گفت: (ولى من كسى هستم كه الله پروردگار من است ) من با اين عقيده افتخار و مباهات مى كنم
( لكنا هو الله ربى ) .
تو افتخار به اين مى كنى كه باغ و زراعت و ميوه و آب فراوان دارى، ولى من افتخار مى كنم كه پروردگار من خدا است، خالق من، رازق من او است، تو به دنيايت مباهات مى كنى، من به عقيده و ايمان و توحيدم!
(و من هيچكس را شريك پروردگارم قرار نمى دهم )( و لا اشرك بربى احدا ) .
بعد از اشاره به مساءله توحيد و شرك كه مهمترين مساله سرنوشت ساز است، مجددا او را مورد سرزنش قرار داده مى گويد: (تو چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى اين نعمتى اسـت كـه خـدا خـواسـتـه )، چـرا همه اينها را از ناحيه خدا ندانستى و شكر نعمت او را بجا نـياوردى ؟!( و لو لا اذ دخلت جنتك قلت ما شاء الله ) (چرا نگفتى هيچ قوت و قدرتى جز از ناحيه خدا نيست )( لا قوة الا بالله ) .
اگـر تـو زمـيـن را شـكـافـتـه اى، بـذر پـاشـيـده اى، نـهال غرس كرده اى، درختان را بر داده اى! و به موقع به همه چيز آن رسيده اى تا به ايـن پـايه رسيده است، همه اينها با استفاده از قدرتهاى خداداد، و امكانات و وسائلى است كه خدا در اختيار تو قرار داده، تو از خود هيچ ندارى و بدون او هيچ هستى!.
سـپـس اضـافـه كـرد: (اگـر مـى بـيـنـى مـن از نـظـر مـال و فـرزنـد از تـو كـمـتـرم ) (مـطـلب مـهـمـى نـيـسـت )( ان تـرن انـا اقل منك مالا و ولدا ) .
(خـدا مى تواند بهتر از باغ تو را در اختيار من بگذارد)( فعسى ربى ان يؤ تين خيرا من جنتك ) .
نـه تـنـهـا بهتر از آنچه تو دارى به من بدهد بلكه: (خداوند صاعقه اى از آسمان بر باغ تو فرستد و در مدتى كوتاه اين سرزمين سرسبز و خرم را به سرزمين بى گياه و لغزنده اى تبديل كند)( و يرسل عليها حسبانا من السماء فتصبح صعيدا زلقا ) .
يـا بـه زمـيـن فـرمـان دهـد تـكـانـى بخورد (و اين چشمه و نهر جوشان در اعماق آن فرو بـرود، آنـچـنـان كـه هـرگز قدرت جستجوى آنرا نداشته باشى )( او يصبح ماؤ ها غورا فلن تستطيع له طلبا ) .
(حـسـبـان ) (بـر وزن لقـمان ) در اصل از ماده حساب گرفته شده است، سپس به معنى تـيـرهائى كه به هنگام پرتاب كردن آنرا شماره مى كنند آمده، و نيز به معنى مجازاتى است كه روى حساب دامنگير اشخاص مى گردد، و در آيه فوق منظور همين است.
(صعيد) به معنى قشر روى زمين است (در اصل از ماده (صعود) گرفته شده ).
(زلق ) بـه مـعـنـى سرزمينى است صاف و بدون هيچگونه گياه آنچنان كه پاى انسان بر آن بلغزد (جالب توجه اينكه امروز براى اينكه شنهاى روان را ثابت كنند و از فرو رفـتـن آبـاديـهـا در زيـر طـوفـانـهـاى شـن جـلوگـيـرى بـه عمل آورند سعى مى كنند گياهان و نباتات و درختانى در آنها برويانند و به اصطلاح از آن حالت زلق و لغزندگى بيرون آيد و مهار شود).
در واقـع آن مـرد بـا ايـمـان و مـوحـد رفـيـق مـغـرور خـود را هـشـدار داد كـه بـر ايـن نـعمتها دل نبندد چرا كه هيچكدام قابل اعتماد نيست.
در واقـع او مـى گـويـد: بـا چـشـم خـودت ديـده، و يـا لااقـل بـا گـوش شـنـيـده اى كه صاعقه هاى آسمانى گاهى در يك لحظه كوتاه، باغها و خـانـه هـا و زراعـتـهـا را بـه تـلى از خـاك، يـا زمـيـنـى خـشـك و بـى آب و عـلف تبديل كرده است.
و نـيـز شنيده يا ديده اى كه گاهى يك زمين لرزه شديد قناتها را فرو مى ريزد، چشمه ها را مى خشكاند، آنچنان كه قابل اصلاح و مرمت نيستند.
تو كه اينها را مى دانى اين غرور و نخوت براى چيست ؟! تو كه اين صحنه ها را ديده اى ايـنـهـمـه دلبـسـتـگـى چرا؟! چرا ميگوئى باور نمى كنم اين نعمتها هرگز فانى بشوند، بلكه جاودانه خواهند ماند، اين چه نادانى و ابلهى است ؟!.
آيه (42) تا (44) و ترجمه
( و احـيـط بـثـمـره فاصبح يـقـلب كـفـيـه عـلى مـا انـفـق فـيـهـا و هـى خاوية على عروشها و يقول يا ليتنى لم اشرك بربى احدا ) (42)( و لم تكن له فئة ينصرونه من دون الله و ما كان منتصرا ) (43)( هنالك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا ) (44)
ترجمه:
42 - (بـه هـر حـال عـذاب خـدا فرا رسيد) و تمام ميوه هاى آن نابود شد، او مرتبا دستهاى خـود را - بـخـاطـر هـزيـنه هائى كه در آن صرف كرده بود - بهم مى ماليد، در حالى كه تـمـام بـاغ بـر پايه ها فرو ريخته بود، و مى گفت ايكاش كسى را شريك پروردگارم قرار نداده بودم!
43 - و گـروهى، غير از خدا، نداشت كه او را يارى كنند، و نمى توانست از خويشتن يارى گيرد.
44 - در ايـن هـنـگـام ثـابـت شـد كـه ولايـت (و قـدرت ) از آن خـداونـد حـق اسـت، او است كه برترين ثواب و بهترين عاقبت را (براى مطيعان ) دارد.
تفسير:
و اينهم پايان كارشان
سـرانـجام گفتگوى اين دو نفر پايان گرفت بى آنكه مرد موحد توانسته باشد در اعماق جان آن ثروتمند مغرور و بى ايمان نفوذ كند، و با همين روحيه و طرز فكر به خانه خود بازگشت.
غافل از اينكه فرمان الهى دائر به نابودى باغها و زراعتهاى سرسبزش صادر شده است، و بـايـد كـيفر غرور و شرك خود را در همين جهان ببيند و سرنوشتش درس عبرتى براى ديگران شود.
شـايـد در هـمـان لحـظـه كـه پـرده هـاى سياه شب همه جا را فرا گرفته بود، عذاب الهى نازل شد، به صورت صاعقه اى مرگبار، و يا طوفانى كوبنده و وحشتناك، و يا زلزله اى ويـرانـگـر و هـول انـگـيـز، هـر چـه بود در لحظاتى كوتاه اين باغهاى پرطراوت، و درخـتـان سر به فلك كشيده، و زراعت به ثمر نشسته را در هم كوبيد و ويران كرد: (و عـذاب الهى به فرمان خدا از هر سو محصولات آن مرد را احاطه و نابود ساخت )( و احيط بثمره ) .
(احـيـط) از ماده (احاطه ) است و در اينگونه موارد به معنى (عذاب فراگير) است كه نتيجه آن نابودى كامل است صبحگاهان كه صاحب باغ با يك سلسله رؤ ياها به منظور سركشى و بهره گيرى از محصولات باغ به سوى آن حركت كرد، همين كه نزديك شد با منظره وحشتناكى روبرو گشت، آنچنان كه دهانش از تعجب بازماند، و چشمانش بيفروغ شد و از حركت ايستاد.
نمى دانست اين صحنه را در خواب مى بيند يا بيدارى ؟! درختان همه بـر خـاك فـرو غـلطـيـده بـودنـد، زراعـتها زير و رو شده بودند، و كمتر اثرى از حيات و زندگى در آنجا به چشم مى خورد.
گـوئى در آنجا هرگز باغ خرم و زمينهاى سرسبزى وجود نداشته، و ناله هاى غم انگيز جغدها در ويرانه هايش طنين انداز بوده است، قلبش به طپش افتاد، رنگ از چهره اش پريد، آب در دهـانـش خـشـكـيـد، و آنـچـه از كـبـر و غـرور بـر دل و مغز او سنگينى مى كرد يكباره فرو ريخت!
گوئى از يك خواب عميق و طولانى بيدار شده است: (او مرتبا دستها را به هم مى ماليد و در فـكـر هـزيـنه هاى سنگينى بود كه در يك عمر از هر طرف فراهم نموده و در آن خرج كـرده بـود، در حـالى كه همه بر باد رفته و بر پايه ها فرو ريخته بود)( فاصبح يقلب كفيه على ما انفق فيها و هى خاوية على عروشها ) .
درسـت در ايـن هـنـگـام بـود كـه از گـفـتـه هـا و انـديـشـه هـاى پـوچ و بـاطل خود پشيمان گشت (و مى گفت اى كاش احدى را شريك پروردگارم نمى دانستم، و اى كـاش هـرگـز راه شـرك را نـمـى پـوئيـدم )( و يقول يا ليتنى لم اشرك بربى احدا ) .
اسـف انـگيزتر اينكه او در برابر اينهمه مصيبت و بلا، تنهاى تنها بود (كسانى را جز خدا نداشت كه او را در برابر اين بلاى عظيم و خسارت بزرگ يارى دهند)( و لم تكن له فئة ينصرونه من دون الله ) .
و از آنجا كه تمام سرمايه او همين بود چيز ديگرى نداشت كه بجاى آن بنشاند، (و نمى توانست از خويشتن يارى گيرد)( و ما كان منتصرا ) .
در حـقـيـقـت تـمـام پـنـدارهـاى غـرور آمـيـزش در ايـن مـاجـرا بـهـم ريـخـت و باطل گشت، از يكسو مى گفت من هرگز باور نمى كنم اين ثروت و سرمايه عظيم فنائى داشته باشد، ولى به چشم خود فناى آن را مشاهده كرد.
از سوى ديگر به رفيق موحد و با ايمانش كبر و بزرگى مى فروخت و مى گفت مـن از تـو قـويـتـر و پريار و ياورترم، اما بعد از اين ماجرا مشاهده كرد كه هيچكس يار و ياور او نيست.
از سـوى سوم او به قدرت و قوت خويش متكى بود و نيروى خود را نامحدود مى پنداشت، ولى بـعـد از ايـن حادثه و كوتاه شدن دستش از همه جا و همه چيز، به اشتباه بزرگ خود پـى بـرد، زيرا چيزى كه بتواند گوشه اى از آن خسارت بزرگ را جبران كند در اختيار نداشت.
اصـولا يار و ياورانى كه بخاطر مال و ثروت همانند مگسهاى دور شيرينى اطراف انسان را مـى گـيـرنـد، و گاه انسان آنها را تكيه گاه روز بدبختى خود مى پندارد، به هنگامى كه آن نعمت از ميان برود يكباره همگى پراكنده مى شوند، چرا كه دوستى آنها به صورت يك پيوند معنوى نبود، پشتوانه مادى داشت كه با از ميان رفتنش از ميان رفت.
ولى هـر چـه بـود ديـر شـده بـود، و ايـن گـونـه بـيـدارى اضـطـرارى كـه بـه هـنـگـام نـزول بـلاهـاى سـنـگين، حتى براى فرعونها و نمرودها پيدا مى شود بى ارزش است، و به همين دليل نتيجه اى بحال او نداشت.
درسـت اسـت كـه او در ايـنجا جمله( لم اشرك بربى احدا ) را بر زبان جارى كرد، همان جـمـله اى كـه دوسـت بـاايـمـانـش قـبـلا مـى گـفـت ولى او در حال سلامت گفت و اين در حال بلا!
(و در اين هنگام بود كه اين حقيقت بار ديگر به ثبوت پيوست كه ولايت و سرپرستى و قدرت از آن خدا است خداوندى كه عين حق است )( هنالك الولاية لله الحق ) .
آرى در اينجا كاملا روشن گشت كه همه نعمتها از او است و هر چه اراده او باشد آن مى شود، و جز به اتكاء لطف او كارى ساخته نيست.
آرى (او اسـت كـه بـرتـريـن پـاداش را دارد و او اسـت كه بهترين عاقبت را براى مطيعان فراهم مى سازد)( هو خير ثوابا و خير عقبا ) .
پـس اگـر انـسـان مى خواهد به كسى دل به بندد و بر چيزى تكيه كند و اميد به پاداش كـسـى داشـته باشد چه بهتر كه تكيه گاهش خدا و دلبستگى، و اميدش به لطف و احسان پروردگار باشد.
نكته ها:
1 - غرور ثروت در اين داستان ترسيم زنده اى از آنچه ما غرور ثروتش مى ناميم، مشاهده مى كنيم، و به سرانجام اين غرور كه پايانش شرك و كفر است آشنا مى شويم.
انسانهاى كم ظرفيت هنگامى كه بجائى رسيدند و برترى مختصرى از نظر مقام و ثروت بـر ديـگران يافتند، غالبا گرفتار بلاى غرور مى شوند، نخست سعى مى كنند امكانات خـود را بـه رخ ديـگـران بـكشند، و آنرا وسيله برترى جوئى قرار دهند، جمع شدن مگس صـفـتـان را دور ايـن شـيـريـنى دليل بر نفوذ خويشتن در دلها قرار دهند، اين همان است كه قرآن با جمله (انا اكثر منك مالا و اعز نفرا) در آيات فوق از آن ياد كرده است.
عـشـق و عـلاقـه آنـهـا بـه دنـيا كم كم پندار جاودانگى آنرا در نظرشان مجسم مى سازد، و فرياد( ما اظن ان تبيد هذه ابدا ) را سر مى دهند!
ايمان به جاودانگى دنياى مادى چون تضاد روشنى با رستاخيز دارد نتيجتا به انكار معاد برمى خيزند( و ما اظن الساعة قائمة ) مى گويند.
خـودبـيـنـى و خـودپـسـنـديـشـان سـبـب مـى شـود كـه بـرتـرى مـادى را دليـل بـر قرب در درگاه پروردگار بدانند، و براى خويشتن مقام فوق العاده اى نزد او قائل شوند، و بگويند اگر به سوى خدا بازگرديم و معاد و آخرتى در كار باشد جاى ما در آنجا از اينجا هم بهتر است!! (و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا).
اين مراحل چهارگانه كم و بيش در زندگى قدرتمندان دنياپرست با تفاوتهائى ديده مى شود در واقع خط سير انحرافى آنها از دنياپرستى شروع، و به شرك و بت پرستى و كفر و انكار معاد ختم مى گردد، چرا كه قدرت مادى را همچون بتى مى پرستند و غير آن را بدست فراموشى مى سپرند.
2 - ايـن سـرگـذشـت عـبـرت انگيز در عين فشردگى، علاوه بر اين درس بزرگ درسهاى ديگرى نيز بما مى آموزد.
الف - نعمتهاى دنياى مادى هر قدر وسيع و گسترده باشد نامطمئن و ناپايدار است، برق صـاعـقـه اى مـى تـوانـد در يـك شـب و يـا حـتـى چـنـد لحظه كوتاه باغها و زراعتهائى كه مـحـصـول سـالهاى دراز از عمر انسان است به تلى از خاك و خاكستر و زمين خشك و لغزنده تبديل كند.
زمـيـن لرزه مـخـتصرى چشمه هاى جوشانى را كه مبدء اينهمه حيات و بركت بود در كام خود فرو كشد آنگونه كه حتى قابل ترميم نباشد.
ب - دوستانى كه به عشق بهره گيرى مادى دور انسان حلقه مى زنند آنچنان بى اعتبار و بـى وفـا هـستند كه در همان لحظاتى كه اين نعمتها از انسان جدا مى شوند با او وداع مى گويند، گوئى تصميم آنرا از قبل گرفته بودند( و لم تكن له فئة ينصرونه من دون الله ) .
ايـن گونه ماجراها كه نمونه هايش را بارها شنيده و يا ديده ايم ثابت مى كند كه جز بر خـدا نـمى توان دل بست، دوستان باوفا و راستين انسان تنها كسانى هستند كه پيوندهاى مـعـنـوى ارتـبـاط آنـهـا را بـرقـرار مـى سـازد، ايـنـهـا دوسـتـان حـال ثـروت، تـنگدستى، پيرى و جوانى، تندرستى و بيمارى، و عزت و ذلتند، حتى رابطه هاى مودتشان بعد از مرگ نيز تداوم دارد.
ج - بـيـدارى بـعـد از بـلا غـالبـا بـيـهـوده است - بارها گفته ايم بيدارى اضطرارى نه دليـل بـر انـقـلاب درونـى و تـغـيـيـر خـط و مـسـيـر انـسان است، و نه نشانه پشيمانى از اعـمـال گـذشـته، بلكه هر انسانى چشمش به چوبه دار، و يا امواج بلا و طوفان بيفتد، مـوقـتـا تحت تاءثير قرار مى گيرد، و در لحظاتى كوتاه كه عمرش بيش از عمر آن بلا نـيـسـت تـصـمـيـم بـر تغيير مسير خود مى گيرد اما چون ريشه اى در اعماق جانش ندارد با خـامـوش شـدن آن طـوفـان ايـن تـفـكـر نـيـز خـامـوش مـى شـود، و درسـت بـخـط اول باز مى گردد.
اگر در سوره نساء آيه 18 مى خوانيم كه به هنگام مشاهده نشانه هاى مرگ درهاى توبه بـه روى انـسـان بـسـتـه مـى شود نيز دليلش همين است، و اگر مى بينيم قرآن در آيات سـوره يـونس (آيه 90 و 91 ) درباره فرعون مى گويد: هنگامى كه غرق او نزديك شد و در مـيـان امـواج مـى غـلطـيـد صـدا زد مـن بـه خـداى يـگـانـه، خـداى بـنـى اسـرائيـل، ايـمـان آوردم، امـا ايـن تـوبـه هـرگـز از او قبول نشد، آن نيز دليلش همين است.
د - نـه فقر دليل ذلت است و نه ثروت دليل عزت - اين درس ديگرى است كه آيات فوق به ما مى آموزد.
البـتـه در جـوامع مادى و مكتبهاى ماده گرا، غالبا اين توهم پيش مى آيد كه فقر و ثروت دليـل ذلت و عـزت اسـت بـه هـمـيـن دليل مى بينيم مشركان عصر جاهليت از يتيم بودن و يا تـهـيـدستى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعجب مى كردند و مى گفتند چرا ايـن قـرآن بـر يـكـى از ثـروتـمـنـدان مـكـه و طـائف نازل نشده ؟( لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم ) (آيه 31 سوره زخرف ).
ه - راه شـكـسـتـن غـرور - يـك انـسـان آزاده هـنـگـامـى كـه وسـوسـه هـاى غـرور بـخـاطـر مـال و مـقـام در اعـمـاق دلش جـوانـه مـى زنـد بـايد ريشه آنرا با توجه به تاريخچه ى پيدايش خودش قطع كند، آنروز كه خاك بى ارزش بود، آنروز كه نطفه ناتوانى بـود، آنـروز كـه بـه صـورت نـوزادى ضـعـيف و غير قادر بر حركت از مادر متولد گشت، هـمـانـگـونـه كه قرآن در آيات فوق براى شكستن غرور آن ثروتمند بى ايمان او را به گذشته اش باز مى گرداند، و از زبان آن مرد باايمان مى گويد( اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سواك رجلا ) .
و - جـهـان طـبـيـعـت بـه مـا درس مـى دهد - جالب اينكه در آيات فوق هنگامى كه توصيف آن بـاغـهـاى پـربـركت را مى خوانيم مى گويد:( و لم تظلم منه شيئا ) آن باغها هيچگونه سـتـمـى در تـقـديـم ثـمرات خود به جهان انسانيت نداشتند ولى درباره صاحب آن باغ مى گـويـد: (و دخـل جـنـته و هو ظالم لنفسه ). يعنى اى انسان نگاهى به جهان آفرينش كن ببين اين درختان پرثمر و زراعتهاى پربركت، چگونه هر چه دارند در طبق اخلاص گذارده، و بـه تـو تـقـديـم مـى دارنـد نـه از انـحـصـارطـلبـى آنـهـا خـبـرى اسـت، و نـه از بـخـل و حـسـد اثـرى، جـهـان آفـريـنـش صـحـنـه ايـثـار اسـت و بـذل و بخشش، زمين آنچه را در اختيار دارد به گياهان و حيوانات ايثارگرانه تقديم مى كـنـد، و درخـتـان و گـيـاهـان تـمـام مـواهـب خـويـش را در اخـتيار انسانها و جانداران ديگر مى گـذارند، قرص خورشيد روز به روز لاغرتر مى شود و نور افشانى مى كند، ابرها مى بارند و نسيمها مى وزند و امواج حيات را در همه جا مى گسترانند، اين نظام آفرينش است.
ولى تـو اى انـسـان چـگـونـه مـى خـواهـى گـل سـرسـبـد ايـن جـهـان بـاشـى و روشنترين قوانين آنرا زير پا بگذارى ؟! وصله ناهمرنگ براى عالم خلقت شوى، همه مواهب را به خويش اختصاص دهى و حق ديگران را بربائى ؟!
آيه (45) و (46) و ترجمه
( و اضـرب لهـم مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله على كل شى ء مقتدرا ) (45)
( المـال و البـنـون زيـنـة الحـيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا ) (46)
ترجمه:
45 - زنـدگـى دنـيـا را براى آنها به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم، و به وسيله آن گياهان زمين، سرسبز و درهم فرو مى روند، اما بعد از مدتى مى خشكند، به گونه اى بادها آنها را به هر سو پراكنده مى كنند، و خداوند بر هر چيز توانا است
46 - مـال و فـرزنـدان، زيـنـت حـيات دنيا هستند، و باقيات صالحات (ارزشهاى پايدار و شايسته ) ثوابش نزد پروردگارت بهتر و اميد بخش تر است.
تفسير:
آغاز و پايان زندگى در يك تابلو زنده
در آيـات گذشته سخن از ناپايدارى نعمتهاى جهان ماده بود، و از آنجا كه درك اين واقعيت براى يك عمر طولانى به مدت 60 يا 80 سال براى افراد عادى كار آسانى نيست، قرآن در آيات مورد بحث ضمن يك مثال بسيار زنده و گويا اين صحنه را كاملا مجسم مى كند، تا غـافـلان مـغـرور بـا مـشاهده آن كه در عمرشان بارها و بارها تكرار شده و مى شود از اين غرور و غفلت بيدار شوند.
مـى گـويـد: (بـراى آنـهـا زنـدگـى دنـيـا را بـه قـطـره هـاى آب بـاران كـه از آسـمـان نازل مى كنيم تشبيه كن )( و اضرب لهم مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء ) .
ايـن قـطـره هـاى حـيـات بـخش بر كوه و صحرا مى ريزد، دانه هاى آماده اى كه در زمين هاى مستعد نهفته است، با ريزش آن جان مى گيرد و حركت تكاملى خود را آغاز مى كند.
پوست سخت و پرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم مى شود، و به جوانه گياه اجازه عبور مى دهد، سرانجام جوانه نورس از دل خاك سر برمى دارد، آفتاب مى درخشد نسيم مى وزد، مـواد غـذائى زمـيـن كـمـك مـى كـنـد، و ايـن جـوانـه نـورس بـا نيرو گرفتن از همه اين عـوامـل حـيـات بـه رشد و نمو خود ادامه مى دهد، آنچنان كه (بعد از مدت كوتاهى گياهان زمين سر بر سر هم مى گذارند و درهم فرو مى روند)( فاختلط به نبات الارض ) .
صـفـحـه كـوه و صـحرا يك پارچه جنبش و حيات مى شود، شكوفه ها و گلها و ميوه ها يكى بـعـد از ديـگـرى زيـنـت بخش شاخه ها مى شوند، گوئى همه مى خندند، فرياد شادى مى كشند، به وجد و رقص درآمده اند.
ولى ايـن صـحـنـه دل انگيز ديرى نمى پايد، بادهاى خزان شروع مى شود و گرد و غبار مـرگ بـر سر آنها مى پاشد هوا به سردى مى گرايد، آبها كم مى شود (و چيزى نمى گـذرد كـه آن گياه خرم و سرسبز و خندان به شاخه ها و برگهاى پژمرده و بى فروغ تبديل مى شوند)( فاصبح هشيما ) .
آن برگهائى كه در فصل بهار آنچنان شاخه ها را چسبيده بودند كه قدرت هيچ طوفانى نـمـى توانست آنها را جدا كند آنقدر سست و بيجان مى شوند كه (هر باد و نسيمى آنها را جدا كرده با خود به هر سو مى برد)( تذروه الرياح ) .
(آرى خـداونـد بـر هـر چـيـزى تـوانـا بـوده و هـسـت )( و كـان الله عـلى كل شى ء مقتدرا ) .
آيـه بـعـد مـوقـعيت مال و ثروت و نيروى انسانى را كه دو ركن اصلى حيات دنياست در اين مـيـان مـشـخـص مـى كـنـد، و مـى گـويـد (امـوال و فـرزنـدان زيـنـت حـيـات دنـيـا هـسـتـند)( المال و البنون زينة الحيوة الدنيا ) .
شـكـوفـه هـا و گـل هـائى مـى بـاشـند كه بر شاخه هاى اين درخت آشكار مى شوند، زود، گذرند، كمدوامند و اگر از طريق قرار گرفتن در مسير (الله ) رنگ جاودانگى نگيرند بسيار بى اعتبارند.
در حـقيقت در اين آيه انگشت روى دو قسمت از مهمترين سرمايه هاى زندگى دنيا گذارده شده اسـت كه بقيه به آن وابسته است، (نيروى اقتصادى ) و (نيروى انسانى ) چرا كه بـراى رسـيـدن بـه هـر مـقـصـودى از مـقـاصـد مـادى حـتما اين دو نيرو لازم است، و به همين دليل آنها كه بر تخت قدرت مى نشينند سعى در جمع آورى اين دو نيرو مى كنند، مخصوصا در زمـانـهـاى گـذشته هر كس فرزندان بيشترى داشت خود را نيرومندتر احساس مى كرد، چـرا كـه آنـهـا يـكـى از دو ركـن اصـلى قـدرت او را تـشـكـيـل مـى دادنـد، در آيـات گـذشـتـه نـيـز ديـديـم كـه آن مـرد ثـروتـمـنـد بـى ايـمـان اموال و نفرات خود را به رخ ديگران مى كشيد و مى گفت( انا اكثر منك مالا و اعز نفرا ) .
و لذا روى (بـنـون ) كـه جـمـع (ابـن ) به معنى پسر است تكيه شده، چرا كه آنها پسران را سرمايه و نيروى فعال انسانى مى دانستند، نه دختران.
بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه ديـديـم پـابـرجـاتـريـن اموال كه عبارت از باغ و زمين زراعتى و چشمه آب بود چگونه در چند لحظه نابود شد، در مـورد فـرزنـدان نـيز گذشته از آنكه حيات و سلامتشان هميشه آسيب پذير است گاهى به صورت دشمنانى
درمى آيند كه به جاى كمك بودن مزاحم سرسختى خواهند شد!
سـپـس اضـافـه مـى كـنـد (بـاقـيـات صـالحات يعنى ارزشهاى پايدار و شايسته، نزد پروردگارت ثوابش بهتر و اميدبخش تر است )( و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا ) .
گـر چـه جـمـعـى از مـفسران خواسته اند مفهوم (باقيات صالحات ) را در دائره خاصى مـانـند نمازهاى پنجگانه، يا ذكر سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر، و امثال آن محدود كنند ولى روشن است كه مفهوم اين تعبير آنچنان وسيع و گسترده است كه هر فـكـر و ايـده و گـفـتـار و كـردار صالح و شايسته اى كه طبعا باقى مى ماند و اثرات و بـركـاتـش در اخـتـيـار افـراد و جـوامـع قـرار مـى گـيـرد شامل مى شود.
اگـر مـى بـيـنـيـم در بـعـضـى از روايـات بـه نـمـاز شـب، و يـا مـودت اهـل بـيـت (عليهمالسلام ) تـفسير شده بدون شك منظور بيان مصداقهاى روشن است، نه منحصر ساختن مفهوم در اين امور، به خصوص اينكه در پاره اى از اين روايات (من ) كه دلالت بر تبعيض مى كند بكار رفته است.
مـثـلا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: (لا تستصغر مودتنا فـانـهـا من الباقيات الصالحات ): (دوستى ما را كوچك مشمر كه از باقيات صالحات است ).
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه فرمود: از گفتن تسبيحات اربع مضايقه نكنيد كه آنها از باقيات صالحات است ).
حـتى اگر همان اموال ناپايدار و فرزندانى كه گاهى فتنه و مايه آزمايش هستند در مسير الله قرار بگيرند آنها هم به رنگ باقيات صالحات درمى آيند، چرا كه ذات پاك خداوند جاودانى است و هر چيزى براى او و در راه او قرار گيرد جاودانه خواهد بود.
نكته ها:
1 - زرق و برق ناپايدار
بـار ديـگـر در آيـات فـوق بـا نـقـش سـازنده مثال در تجسم معانى روبرو مى شويم كه چگونه قرآن مجيد، حقايق عميق عقلى را كه شايد درك آن براى بسيارى از مردم به آسانى امكانپذير نيست با ذكر يك مثال زنده و روشن در آستانه حس آنها قرار مى دهد.
بـه انـسـانـهـا مـى گـويـد آغـاز و پـايـان زنـدگـى شـمـا هـمـه سـال در بـرابـر چـشـمـانـتـان تـكـرار مـى شـود، اگـر شـصـت سال عمر كرده ايد شصت سال اين صحنه را تماشا نموده ايد.
در بـهـاران گـامـى بـه صـحـرا بـگـذاريـد و آن صـحـنـه زيـبـا و دل انـگـيـز را كـه از هر گوشه اش آثار حيات و زندگى نمايان است بنگريد، در پائيز نيز به همان صحراى سرسبز فصل بهار گام بگذاريد و ببينيد چگونه آثار مرگ از هر گوشه اى نمايان است.
آرى شما هم يك روز كودكى بوديد همچون غنچه نوشكوفه، بعد جوانى مى شويد همچون گـلى پـرطـراوت، سـپـس پـيـر و نـاتـوان مـى شويد، به مانند گلهاى پژمرده خشكيده و بـرگـهـاى زرد و افـسرده، و سپس طوفان اجل، شما را درو مى كند و بعد از چند صباحى خاكهاى پوسيده شما به كمك طوفانها به هر سو پراكنده مى گردد.
ولى ايـن مـاجـرا گـاهـى بـه صـورت غـيـر طبيعى است و در نيمه راه زندگى، صاعقه يا طـوفـانـى آنـرا پـايـان مـى دهـد، آنـگـونـه كـه در آيـه 24 سـوره يـونـس آمـده اسـت( انـما مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما يـاءكـل النـاس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتـاهـا امـرنـا ليـلا او نـهـارا و جعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس ) : (زندگى دنيا همانند آبـى اسـت كـه از آسـمـان نـازل كـرده ايـم كـه بـر اثر آن گياهان گوناگون كه مردم و چـهـارپـايـان از آن مـى خـورنـد مـى رويـد، تـا زمـانـى كـه روى زمين زيبائى خود را از آن گـرفـتـه، و اهـل آن مـطمئن مى شوند، ناگهان فرمان ما شب هنگام يا در روز فرا مى رسد (سـرمـا يـا صـاعـقه اى را بر آن مسلط مى سازيم ) و آنچنان آنرا درو مى كنيم كه گوئى هرگز نبوده است )!.
ولى بـسـيـار مـى شـود كـه حـوادث نـيمه راه زندگى باعث نابودى آن نمى گردد و مسير طـبـيـعى خود را طى مى كند ولى پايان آن نيز پژمردگى و پراكندگى، و فنا و نيستى است، همانگونه كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده است.
بـنـابـرايـن زنـدگـى دنـيـا چه راه طبيعى خود را طى كند و چه نكند، دير يا زود دست فنا دامانش را خواهد گرفت.
2 - عـوامـل غـرورشـكـن - گـفـتـيم بسيارى از مردم با پيدا كردن امكانات مادى و رسيدن به مـال و مـقـام مـغـرور مى شوند و اين غرور دشمن بزرگى براى سعادت انسانها است، و در آيات فوق ديديم كه چگونه غرور سر از شرك و كفر درمى آورد؟!
به همين دليل قرآن كه يك كتاب عالى تربيتى است از طرق مختلف براى درهم شكستن اين غرور استفاده مى كند:
گاه فنا و نيستى و ناپايدار بودن سرمايه هاى مادى را مجسم مى كند (همچون آيات فوق ).
و گاه هشدار مى دهد كه همين سرمايه هاى شما ممكن است دشمن جانتانشود (مانند آيه 55 سوره توبه ).
گاهى با ذكر سرنوشت مغروران تاريخ، همچون قارونها و فرعونها به انسانها بيدار باش مى دهد.
و گـاهـى دسـت انـسـان را گـرفـتـه و به گذشته زندگى او يعنى زمانى كه نطفه بى ارزش و يـا خـاك بـى مـقـدارى بـود مـى بـرد، و يـا آينده او را كه نيز همين گونه است در بـرابـر چـشـمـانش مجسم مى سازد، تا بداند در ميان اين دو ضعف و ناتوانى، غرور، كار احمقانه اى است (مانند آيه 6 سوره طارق - آيه 8 سوره سجده، و 38 سوره قيامت ).
و بـه ايـن تـرتـيـب از هـر وسـيـله اى بـراى درهـم شـكـسـتـن ايـن خـوى شـيـطـانـى كـه در طول تاريخ سرچشمه جنايات بزرگى شده است بهره مى گيرد.
ولى مـسـلم اسـت افـراد بـاايـمـان و پـرظرفيت و واقع بين هرگز با رسيدن به مقام و يا ثـروتـى گـرفـتـار اين خوى زشت نمى شوند، نه تنها مغرور نمى شوند بلكه كمترين تغييرى در برنامه زندگى آنها پديدار نمى گردد، آنها همه اين امور را زينتهاى عاريتى مى شمرند كه با وزش يك نسيم فرو مى ريزند!
آيه (47) تا (49) و ترجمه
( و يوم نسير الجبال و ترى الارض بارزة و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا ) (47)( و عـرضـوا عـلى ربـك صـفـا لقـد جـئتـمـونـا كـمـا خـلقـنـكـم اول مرة بل زعمتم الن نجعل لكم موعدا ) (48)( و وضـع الكـتـاب فـتـرى المـجـرمـيـن مـشـفـقـيـن مـمـا فـيـه و يـقـولون يـا ويـلتـنـا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصها و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا يظلم ربك احدا ) (49)
ترجمه:
47 - بـخـاطـر بـيـاور روزى را كـه كـوه ها را به حركت در مى آوريم، و زمين را آشكار (و مـسـطـح ) مـى بـينى، و همه آنها (انسانها) را محشور مى كنيم و احدى را فروگذار نخواهيم كرد.
48 - آنـها همه در يك صف به پروردگارت عرضه مى شوند (و به آنها گفته مى شود) شـمـا هـمـگى نزد ما آمديد آنگونه كه در آغاز شما را آفريديم اما شما گمان مى كرديد ما موعدى برايتان قرار نخواهيم داد.
49 - و كـتـاب (كـتـابـى كـه نـامـه اعـمـال هـمـه انسانها است ) در آنجا گذارده مى شود، اما گـنـهـكاران را مى بينى كه از آنچه در آن است ترسان و متوحش اند، و مى گويند: اى واى بـر مـا! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه آنرا شماره كرده است ؟ و همه اعمال خود را حاضر مى بينند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى كند.
تفسير:
واى بر ما اين چه كتابى است!
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سـخن از انسان خودخواه و مغرورى به ميان آمد كه بخاطر غرورش معاد و رستاخيز را انكار كرد به دنبال آن، آيات مورد بحث تشريحى از چگونگى قيامت در سه مرحله مى كند:
1 - مرحله قبل از رستاخيز انسانها، و مرحله رستاخيز، و قسمتى از مرحله بعد.
نـخـسـت مـى گـويـد: (بـخـاطر بياوريد روزى را كه (نظام جهان هستى به عنوان مقدمهاى بـراى نـظـام نـويـن درهـم فـرو مـى ريـزد) كوهها را به حركت در مى آوريم، و همه موانع سطح زمين از ميان ميرود، به گونه اى كه زمين را صاف و همه چيز را در آن نمايان ميبينى( و يوم نسير الجبال و ترى الارض بارزة ) .
اين قسمت از آيات به حوادثى كه در آستانه رستاخيز رخ مى دهد اشاره مى كند، اين حوادث بسيار زياد است كه مخصوصا در سوره هاى كوتاه آخر قرآن فراوان به چشم مى خورد، و به عنوان اشراط الساعة (نشانه هاى قيامت ) ناميده مى شود.
مـجـمـوعه اين نشانه ها دليل بر آن است كه جهان امروز ما به كلى ويران و دگرگون مى شود، كوهها متلاشى مى گردد، درختان و بناها فرو مى ريزد، زمين صاف و مسطح مى شود و سـپـس زلزله هـا آن را درهـم مـى كـوبـد، آفـتـاب بـى فروغ و ماه بى نور و ستارگان خـامـوش مـى گـردنـد، سـپـس جـهانى نو، آسمان و زمينى تازه بر ويرانه هاى آن بنا مى گردد، و زندگى نوين انسانها در آن جهان نو بنا مى شود.
بعد اضافه مى كند: ما همه آنها را در اين هنگام محشور مى كنيم به گونه اى كه حتى يك نفر را ترك نخواهيم گفت( و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا ) .
(نـغـادر) از مـاده (غـدر) بـه مـعـنـى تـرك گفتن چيزى است، به همين - جهت كسى كه پـيـمان و عهد خود را بشكند و ترك كند مى گويند غدر كرده است، و اينكه به گودالهاى آب غدير مى گويند بخاطر آن است كه مقدارى از آب باران در آنها، رها و ترك شده است.
به هر حال جـمـله فـوق تـاكيدى است بر اين حقيقت كه معاد يك حكم عمومى و همگانى است و هيچكس از آن مستثنى نخواهد بود.
آيـه بـعـد سـخـن از چـگـونـگـى رسـتـاخـيـز انـسـانـهـا مـى گويد: آنها همه در يك صف به پروردگارت عرضه مى شوند( و عرضوا على ربك صفا ) .
ايـن تـعـبـيـر مـمـكـن اسـت اشـاره بـه آن بـاشـد كـه هـر گـروهـى از مـردم كه عقيده واحد يا عمل مشابهى دارند در يك صف قرار مى گيرند، و يا اينكه همگى بدون هيچگونه تفاوت و امتياز در يك صف قرار خواهند گرفت.
و بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـود: (شـمـا هـمـگـى نزد ما آمديد، همانگونه كه در آغاز شما را آفريديم )( لقد جئتمونا كما خلقناكم اول مرة ) .
نـه خـبـرى از امـوال و ثـروتـهـا اسـت، نـه زر و زيـورهـا، نه امتيازات و مقامات مادى، نه لبـاسهاى رنگارنگ، و نه يار و ياور، درست همانگونه كه در آغاز آفرينش بوديد، به همان حالت اول!.
(امـا شـمـا گـمـان كـرديـد كـه مـا مـوعـدى بـرايـتـان قـرار نـخـواهـيـم داد)( بل زعمتم ان لن نجعل لكم موعدا ) .
و ايـن هـنـگـامـى بـود كـه غـرور امـكـانـات مـادى شـمـا را فـرا مـيـگـرفـت و تمايل بـه جـاودانـگـى دنـيـا شـمـا را از فـكـر آخـرت كـه در فـطـرت هـر انـسـانـى نـهـفـته است غافل مى كرد.
سـپـس بـه مـراحـل ديـگـر از ايـن رسـتـاخـيز بزرگ پرداخته، مى گويد: كتابى كه نامه اعمال همه انسانها است، در آنجا گذارده مىشود ( و وضع الكتاب ) .
(گنهكاران هنگامى كه از محتواى آن آگاه مى شوند وحشتزده خواهند شد به گونه اى كه آثار وحشت را در چهره هاشان مى بينى( فترى المجرمين مشفقين مما فيه ) .
در ايـن هـنـگـام فـريـاد بـرمـى آورنـد و مـيـگـويند اى واى بر ما اين چه كتابى است ؟! هيچ عـمـل كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه آنرا احصا و شماره كرده است( و يقولون يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها ) .
هـمـگـى را مـو بـه مـو بـه حـسـاب آورده، ضبط كرده، و چيزى را فروگذار ننموده است، راسـتـى چـه وحشتناك است ؟ ما همه اين اعمال را به دست فراموشى سپرده بوديم، آنچنان كـه گـاهـى فـكـر مـى كـرديـم اصـلا خـلافـى از مـا سـر نـزده، امـا امـروز مى بينيم بار مسئوليتمان بسيار سنگين، و سرنوشتمان تاريك است!.
عـلاوه بـر ايـن سـنـد كـتـبـى اصـولا هـمـه اعـمـال خود را حاضر مى بينيد!( و وجدوا ما عملوا حاضرا ) .
خـوبـيـهـا و بديها ظلمها و عدلها، هرزگيها و خيانتها، همه و همه در برابر آنها تجسم مى يابد!.
در واقع آنها گرفتار اعمال خودشان هستند: و پروردگار تو به احدى ظلم نمى كند( و لا يظلم ربك احدا ) .
آنچه دامن آنها را ميگيرد كارهائى است كه در اين جهان انجام داده اند بنابر اين از چه كسى مى توانند گله كنند جز از خودشان.
نكته ها:
1 - كوهها و سر انهدام آنها
گـفـتـيـم در آسـتـانـه رسـتـاخـيز نظام جهان ماده بهم مى ريزد، از جمله كوهها از هم متلاشى ميشوند، ولى در زمينه متلاشى شدن كوهها در قرآن تعبيرات مختلفى ديده مى شود:
در آيـات مـورد بـحـث خـوانـديـم كـه كـوهـهـا را بـه حـركـت درمـى آوريـم (نـسـيـر الجـبـال ) هـمـيـن تعبير در سوره نبا آيه 20 و سوره تكوير آيه 3 ديده مى شود. ولى در سوره مرسلات آيه 10 ميخوانيم( و اذا الجبال نسفت ) كوهها بر اثر طوفان شديد از جا كنده خواهد شد.
در حـالى كـه در سـوره حـاقـه آيـه 14 مـى خـوانـيـم:( و حـمـلت الارض و الجـبـال فـدكتا دكة واحدة ) زمين و كوهها از جا كنده ميشوند، و يك مرتبه در هم كوبيده خواهند شد.
و در سـوره مـزمـل آيـه 14 مـى خـوانـيـم:( يـوم تـرجـف الارض و الجـبـال و كـانـت الجـبـال كـثـيـبـا مـهـيـلا ) روزى كه زمين و كوهها به لرزه درمى آيد و كوهها تبديل به تلى از شن متراكم خواهند شد!.
و آيـه 5 سـوره واقعه مى گويد و بست الجبال بسا فكانت هباء منبثا كوهها از هم متلاشى و خرد و سپس به گرد و غبار پراكنده تبديل ميشوند.
و بـالاخـره آيـه 5 سـوره قـارعـه مـى گـويـد:( و تـكـون الجبال كالعهن المنفوش ) كوهها همچون پشم رنگين و زده شده اى خواهند بود (كه به هر سو پراكنده مى شوند).
واضـح اسـت مـيـان ايـن آيـات هـيـچـگـونـه مـنـافـاتـى وجـود نـدارد، بـلكـه مراحل مختلف در هم ريختن كوههاى جهان كه محكمترين و پابرجاترين اجزاء زمين
هـسـتـنـد، مـى بـاشـد، از حـركـت كـوهـهـا شـروع مـى شـود و تـا تـبـديـل شـدنـشـان بـه گرد و غبارى كه تنها رنگ آن در فضا به چشم مى خورد ادامه مى يابد.
عـامـل ايـن جنبش عظيم و وحشتناك چيست ؟ مسلما بر ما معلوم نيست ممكن است خاصيت جاذبه موقتا برداشته شود و حركت دورانى زمين باعث درهم كوبيدن كوهها و سپس فرارشان به اعماق فـضـا گـردد، يـا بـخـاطـر انـفجارهاى عظيم اتمى در هسته مركزى زمين چنين حركت عظيم و وحشتناكى رخ دهد.
بـه هـر حـال هـمه اينها دليل بر آن است كه رستاخيز جنبه انقلابى عظيمى هم در جهان ماده بـيـجـان، و هـم در تـجـديـد حـيـات انسانها دارد كه تمام آنها آغازگر جهانى نو در سطح والاتـرى اسـت، جـهان كه هر چند روح و جسم در آن حكومت مى كند ولى بافت آن از هر نظر گسترده تر و كاملتر خواهد بود.
اين تعبير قرآن ضمنا اين واقعيت را به ما انسانها گوشزد مى كند كه باغ و چشمه آب كه سـهل است. كوههاى عظيم متلاشى ميشوند، و به اين ترتيب نقش فنا بر جبين همه موجودات اين جهان حتى عظيمترينشان ثبت شده است!
2 - نامه اعمال
در تفسير الميزان در ذيل آيات فوق مى خوانيم: از مجموع آيات قرآن استفاده مى شود كه در عالم قيامت سه نوع كتاب (نامه اعمال ) براى انسانها وجود دارد:
نـخـسـت كـتـاب واحـدى اسـت كـه بـراى حـساب اعمال همگان گذارده مى شود، و در واقع همه اعـمال اولين و آخرين در آن ثبت است همانگونه كه در آيات فوق خوانديم و وضع الكتاب كه ظاهر آن اينست كتاب واحدى براى حساب همه انسانها قرار داده مى شود.
دوم كتابى است كه هر امتى دارد يعنى اعمال يك امت در آن درج است
هـمـانـگـونـه كـه در سـوره جـاثـيـه آيـه 28 آمـده اسـت( كل امة تدعى الى كتابها ) هر امتى به كتاب و نامه اعمالش خوانده مى شود.
سوم كتابى است كه براى هر انسانى جداگانه وجود دارد، آنچنانكه در سوره اسراء آيه 13 مـيـخـوانـيـم( و كـل انـسـان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيامة كتابا... ) : هر انسانى مسئوليت اعمالش را به گردن خودش افكنده ايم، و براى او در روز قيامت كتاب و نامه عملى بيرون مى آوريم.
بـديـهـى اسـت هـيـچـگـونـه مـنـافـاتـى در ميان اين آيات نيست چرا كه هيچ مانعى ندارد كه اعـمـال آدمـى در كـتـب مختلف ثبت گردد، همانگونه كه در برنامه هاى دنيا امروز نيز نظير آنرا مى بينيم، كه براى سازماندهى دقيق به تشكيلات يك كشور، براى هر واحد، نظام و حساب و سپس آن واحدها در واحدهاى بزرگتر، حساب جديدى پيدا مى كنند.
امـا بـا توجه به اين نكته كه نامه اعمال انسانها در قيامت شبيه دفتر و كتاب معمولى اين جـهـان نـيـسـت مـجـمـوعـه اى اسـت گـويـا، غـيـر قـابـل انـكـار كـه شـايـد محصول طبيعى خود اعمال آدمى باشد.
و بـه هـر حـال آيـات مـورد بـحـث نـشـان مـى دهـد كـه عـلاوه بـر ثـبـت اعمال انسانى در كتب ويژه، خود اعمال نيز در آنجا تجسم مى يابند و حضور پيدا مى كنند و وجدوا ما عملوا حاضرا
اعمالى كه به صورت انرژيهاى پراكنده در اين جهان از نظرها محو و نابود شده اند در حـقـيـقـت از بين نرفته اند (و علم امروز نيز ثابت كرده كه هيچ ماده و انرژى هرگز از ميان نخواهد رفت، بلكه دائما تغيير شكل مى دهد).
آن روز ايـن انـرژيـهـاى گـم شـده، بـه فـرمـان خـداونـد، تـبـديـل بـه مـاده مـى شـونـد، و بـه صـورتـهـاى مـنـاسـبـى تـجـسـم مـى يـابـنـد، اعـمـال نـيـك بـه صـورتهاى جالب و زيبا، و اعمال بد در چهره هاى زشت و ننگين ظاهر مى گـردنـد، و ايـن اعـمـال بـا مـا خـواهـنـد بـود، و بـه هـمـيـن دليـل در آخـريـن جـمـله آيات فوق مى فرمايد و لا يظلم ربك احدا: و خداوند به بندگانش ستم نمى كند چرا كه پاداشها و كيفرها محصول اعمال خودشان است
البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران جـمـله و وجـدوا مـا عـمـلوا حـاضـرا را تـاكيدى بر مساله نامه اعمال دانسته اند، و گفته اند مفهوم جمله اين است كه در آن كتاب همه كارهاى خود را حاضر و ثبت شده مى يابند.
بعضى ديگر در اين آيه كلمه جزاء را در تقدير گرفته اند، و گفته اند مفهومش اين است كـه در آن روز جـزاى اعـمـال خـود را حـاضـر مـى بـيـنـنـد. ولى تـفـسـيـر اول با ظاهر آيات مساعدتر است.
در بـاره تـجـسـم اعـمـال در جـلد دوم ذيـل آيه 30 آل عمران بحث مشروحى داشته ايم (جلد 2 صفحه 377 ) و به خواست خدا در ذيل آيات مناسب در آينده نيز بحث بيشترى خواهيم داشت.
3 - ايمان به معاد و نقش آن در تربيت انسانها
بـراسـتـى قـرآن كـتـاب تـربـيتى عجيبى است، هنگامى كه صحنه قيامت را براى انسانها تـرسـيـم مـى كـنـد، مـى گـويـد، روزى كـه هـمـه مـردم در صـفـوف مـنـظـم بـه دادگـاه عـدل پروردگار عرضه ميشوند، در حالى كه هماهنگى عقائد و اعمالشان معيار تقسيم آنها در صفوف مختلف است.
دسـتـهـاى آنها از همه چيز تهى، تمام تعلقات دنيا را پشت سر افكنده اند، در عين جمعيت، تنها، و در عين تنهائى جمعند، نامه هاى اعمال گسترده مى شود.
هـمـه چـيـز بـه زبـان مـى آيـد و اعـمـال كـوچـك و بزرگ آدميان را بازگو مى كند، و از آن بـالاتـر خـود اعـمـال و افـكـار جـان مـى گـيـرنـد تـجـسـم مـى يـابـند، اطراف هر كسى را اعـمـال تجسم يافتهاش احاطه مى كند، آنچنان مردم به خود مشغولند كه مادر فرزند را، و فرزند پدر و مادر را به كلى فراموش مى كنند.
سـايـه سـنـگـين وحشت از اين دادگاه عدل الهى و كيفرهاى بزرگى كه در انتظار بدكاران است همه را فرا مى گيرد، نفسها در سينه ها حبس مى شود، و چشمها از گردش باز مى ماند
راسـتـى ايـمـان بـه چـنـيـن دادگـاهـى چـقـدر در تـربـيـت انـسـان و كـنترل شهوات او مؤ ثر است ؟ و چقدر آگاهى و بيدارى و توجه به مسئوليتها به انسان مى بخشد؟
در حـديثى از امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم: اذا كان يوم القيامة دفع للانسان كتاب ثـم قـيـل له اقـرء - قـلت فـيـعـرف مـا فـيـه - فقال انه يذكره فما من لحظة و لا كلمة و لا نـقـل قـدم و لا شى ء فعله الا ذكره، كانه فعله تلك الساعة، و لذلك قالوا يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها:
هـنگامى كه روز قيامت مى شود، نامه اعمال آدمى را به دست او مى دهند، سپس گفته مى شود بـخـوان - راوى ايـن خـبـر مـى گـويـد از امـام پرسيدم آيا آنچه را كه در اين نامه است مى شناسد و به خاطر مى آورد؟ - امام فرمود:
همه را به خاطر مى آورد، هر چشم بر هم زدنى، كلمه اى، جابجا كردن قدمى، و خلاصه هـر كـارى را كـه انـجام داده است آنچنان به خاطر مى آورد كه گوئى همان ساعت انجام داده اسـت! و لذا فريادشان بلند مى شود و مى گويند: اى واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ كار كوچك و بزرگى نيست مگر آنكه آنرا احصا و شماره كرده است ؟!
نقش مؤ ثر تربيتى ايمان به چنين واقعيتى ناگفته پيداست، راستى ممكن است انسان به چنين صحنهاى ايمان قاطع داشته باشد باز هم گناه كند؟!
آيه (50) تا (53) و ترجمه
( و إ ذ قـلنـا للمـلائكـة اسـجـدوا لادم فـسـجـدوا إلا إبـليـس كان من الجن ففسق عن أمر ربه أفتتخذونه و ذريته أولياء من دونى و هم لكم عدو بئس للظلمين بدلا ) (50)( ما أشهدتهم خلق السموت و الارض و لا خلق أنفسهم و ما كنت متخذ المضلين عضدا ) (51)( و يـوم يـقـول نـادوا شـركـائى الذيـن زعـمـتـم فـدعـوهـم فـلم يستجيبوا لهم و جعلنا بينهم موبقا ) (52)( و رأی المجرمون النار فظنوا أ نهم مواقعوها و لم يجدوا عنها مصرفا ) (53)
ترجمه:
50 - بـه يـاد آريـد زمـانـى را كـه بـه فـرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد آنها همگى سـجده كردند، جز ابليس، او از جن بود، سپس از فرمان پروردگارش خارج شد، آيا (با اينحال ) او و فرزندانش را به جاى من اولياى خود انتخاب مى كنيد در حالى كه دشمن شما هستند؟ اينها چه جانشينهاى بدى براى ظالماناند.
51 - مـن آنـهـا را بـه هـنگام آفرينش آسمانها و زمين حاضر نساختم، و نه بهنگام آفرينش نوع خودشان، و من گمراه كنندگان را دستيار خود
52 - بخاطر بياوريد روزى را كه خدا مى گويد شريكهائى را كه براى من مى پنداشتيد صـدا بـزنـيـد (تـا بـه كـمك شما بشتابند ) ولى هر چه آنها را مى خوانند جوابشان نمى دهند، و ما در ميان اين دو گروه كانون هلاكتى قرار داده ايم.
53 - و گنهكاران آتش (دوزخ ) را مى بينند و يقين مى كنند كه بر آتش افكنده ميشوند و هم آتش بر آنها، و هيچگونه راه گريزى از آن نخواهند يافت!
تفسير:
شياطين را اولياى خود قرار ندهيد!
در آيات مختلف قرآن كرارا از داستان آفرينش آدم و سجده فرشتگان براى او و سرپيچى ابـليـس سـخـن بـه مـيان آمده است، ولى همانگونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم اين تكرارها همواره نكته هائى دارد و در هر مورد نكتهاى در نظر بوده است. به تعبير ديگر يك حادثه مهم ممكن است ابعاد مختلفى داشته باشد كه در هر مورد كه ذكر مى شود نظر به يكى از اين ابعاد باشد.
از آنـجـا كـه در بـحـثـهـاى گـذشـتـه ضمن يك مثال عينى خارجى چگونگى موضع - گيرى ثـروتـمـندان مستكبر و مغرور، در مقابل تهيدستان مستضعف، و عاقبت كار آنها تجسم يافته بـود، و از آنـجـا كـه غـرور از روز نخست عامل اصلى انحراف و كفر و طغيان بوده است، در آيـات مـورد بحث از مساله ابليس و سرپيچى او از سجده بر آدم سخن به ميان مى آورد تا بدانيم از آغاز غرور سرچشمه كفر و طغيان بوده است.
بـعـلاوه ايـن داسـتـان مـشـخـص مـى كـنـد كه انحرافات از وسوسه هاى شيطانى سرچشمه مـيگيرد، و تسليم شدن در برابر وسوسه هاى او كه از آغاز كمر دشمنى ما را بسته است چقدر احمقانه است ؟
نـخـست مى گويد: به ياد آريد زمانى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد، آنها همگى سجده كردند جز ابليس( و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ) .
ايـن اسـتـثـنـاء مـمـكـن است اين توهم را به وجود آورد كه ابليس از جنس فرشتگان بود، در حالى كه فرشتگان معصومند، پس چگونه او راه طغيان و كفر را پوئيد؟!
لذا بـلا فـاصـله اضافه مى كند او از جن بود، و سپس از فرمان پروردگارش خارج شد( كان من الجن ففسق عن امر ربه ) .
او از فـرشـتـگـان نـبـود ولى بـه خـاطـر بندگى و اطاعت و قرب به پروردگار در صف فـرشـتـگـان جـاى گـرفت، و حتى شايد معلم آنان بود، اما به خاطر يكساعت كبر و غرور آنـچـنـان سـقوط كرد كه همه سرمايه معنويت خود را از دست، داد و راندهترين و منفورترين موجود در درگاه خدا شد.
سـپـس مـى گـويـد بـا ايـن حـال آيـا او و فرزندانش را به جاى من اولياى خود انتخاب مى كنيد؟!( افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى ) .
در حالى كه آنها دشمن شما هستند( و هم لكم عدو ) .
دشمنى سرسخت و قسم خورده كه تصميم به گمراهى و بدبختى همه شما گرفته اند، و عداوت خود را از روز نخست نسبت به پدرتان آدم آشكارا اظهار داشته اند.
شيطان و فرزندانش را به جاى خدا پذيرا شدن بسيار بد است( بئس للظالمين بدلا ) .
راسـتـى چـه زشـت اسـت كـه انسان خداى عالم و آگاه و رحيم و مهربان و فيض بخش را رها كـنـد، و شـيـطـان و دار و دسـتهاش را به جاى او بپذيرد، اين زشتترين انتخابهاست، كدام عاقل دشمن را كه از روز نخست، كمر به نابوديش بسته، و سوگند ياد كرده، بعنوان ولى و رهبر و راهنما و تكيهگاه مى پذيرد؟!
آيـه بـعـد دليـل ديـگـرى بر ابطال اين پندار غلط اقامه مى كند، و مى گويد ما ابليس و فرزندانش را به هنگام آفرينش آسمانها و زمين، و حتى به هنگام آفرينش نوع خودشان، در صحنه حاضر نساختيم( ما اشهدتهم خلق السماوات و الارض و لا خلق انفسهم ) .
تا از آنها در آفرينش جهان كمك بگيريم يا از اسرار خلقت آگاه و مطلع شوند.
بـنـابـر ايـن كـسـى كـه هـيچگونه دخالتى در آفرينش جهان و حتى نوع خود نداشته و از اسـرار و رمـوز خـلقـت بـه هـيـچـوجـه آگـاه نـيـسـت چـگـونـه قـابـل ولايـت يـا پـرسـتـش اسـت، و اصـولا او چـه قدرتى دارد، و چه نقشى ميتواند داشته بـاشـد، او مـوجـودى اسـت ضـعـيـف و نـاتـوان و حـتـى نـاآگـاه از مـسـائل خـويـشـتـن، او چـگـونـه مـيـتـوانـد ديـگـران را رهبرى كند؟ و يا آنها را از مشكلات و گـرفـتـاريـهـا رهـائى بخشد؟! و در پايان اضافه مى كند: من هرگز گمراه كنندگان را دستيار خود انتخاب نمى كنم( و ما كنت متخذ المضلين عضدا ) .
يـعـنـى آفـريـنـش بـر پـايـه راسـتـى و درسـتـى و هـدايـت اسـت، موجودى كه برنامه اش اضـلال و افـسـاد است در اداره اين نظام، جائى نمى تواند داشته باشد، چرا كه او درست در جـهـت مـخـالف نـظـام آفـريـنـش و هـسـتى است، او خرابكار است و ويرانگر، نه مصلح و تكامل آفرين.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث مجددا هشدار مى دهد كه به خاطر بياوريد روزى را كه خداوند مى فـرمـايد شريكهائى را كه براى من مى پنداشتيد صدا بزنيد تا به كمك شما بيايند( و يوم يقول نادوا شركائى الذين زعمتم ) .
يك عمر دم از آنها مى زديد، و در آستانشان سجده مى نموديد، اكنون كه امواج عذاب و كيفر اطراف شما را احاطه كرده فرياد بزنيد لااقل ساعتى به كمكتان بشتابند.
آنها كه گويا هنوز رسوبات افكار اين دنيا را در مغز دارند فرياد مى زنند و آنها را مى خـوانـنـد، ولى ايـن مـعـبودهاى پندارى حتى پاسخ به نداى آنها نمى دهند تا چه رسد به اينكه به كمكشان بشتابند( فدعوهم فلم يستجيبوا لهم )
و ما در ميان آنها كانون هلاكتى قرار داده ايم( و جعلنا بينهم موبقا )
آخـريـن آيه مورد بحث، سرانجام كار پيروان شيطان و مشركانرا چنين بيان مى كند: در آن روز گنهكاران آتش دوزخ را مى بينند( و رأ ى المجرمون النار ) .
و آتـشـى كـه هـرگـز آنـرا بـاور نـكرده بودند در برابر چشمان آنها آشكار مى شود. در ايـنـجـا پـى بـه اشـتباهات گذشته خود مى برند: و يقين مى كنند كه در آتش ورود خواهند كرد و هم آتش در آنها!( فظنوا انهم مواقعوها ) .
و نـيـز بـه يـقـيـن مى فهمند كه هيچگونه راه گريز از آن نخواهند يافت( و لم يجدوا عنها مصرفا ) .
نـه مـعبودهاى ساختگيشان به فريادشان مى رسند، نه شفاعت شفيعان در باره آنها مؤ ثر اسـت، و نـه بـا كـذب و دروغ و يـا تـوسـل بـه زر و زور مـى تـوانـنـد از چنگال آتش دوزخ، آتشى كه اعمالشان آن را شعلهور ساخته رهائى يابند.
تـوجـه بـه ايـن نكته لازمست كه جمله ظنوا گر چه از ماده ظن است ولى در اينجا و بسيارى موارد ديگر، به معنى يقين به كار ميرود، لذا در سوره بـقـره آيـه 249 هـنـگامى كه از مؤ منان راستين و مجاهدان ثابت قدمى كه همراه طالوت به مـبـارزه بـا جـالوت جـبـار و سـتـمـگـر بـرخـاسـتـنـد سـخـن مـى گـويـد تـعـبـيـر بـه( قال الذين يظنون انهم ملاقوا الله كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله ) :
آنها كه ايمان قاطع به معاد داشتند گفتند بسيار مى شود كه گروهى اندك (اما با ايمان ) به فرمان خدا بر گروه كثيرى پيروز گردد
ضـمـنـا كـلمـه مواقعوها از ماده مواقعه به معنى وقوع بر يكديگر است اشاره به اينكه هم آنـهـا بـر آتـش مـى افتند و هم آتش بر آنها، هم آتش در آنها نفوذ مى كند و هم آنها در آتش چـرا كـه در آيـات ديـگـر قرآن خوانده ايم كه گنهكاران خود آتشگيره آتشند (سوره بقره آيه 24).
نكته ها:
1 - آيا شيطان فرشته بود؟
مى دانيم فرشتگان پاك و معصومند، و قرآن هم به پاكى و عصمت آنها اعتراف كرده، آنجا كـه مـى گـويـد: بـل عـبـاد مـكـرمـون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون آنها بندگان گـرامـى خـدا هـستند، در هيچ سخنى بر او پيشى نمى گيرند و فرمانهاى او را گردن مى نهند (آيه 36 و 37 سوره انبياء).
اصولا از آنجا كه در جوهر آنها عقل است و نه شهوت بنابر اين كبر و غرور و خودخواهى، و بطور كلى انگيزه هاى گناه در آنها وجود ندارد.
از طـرفـى اسـتثناء ابليس در آيات فوق (و بعضى آيات ديگر قرآن ) از جمع ملائكه اين تـصـور را بـه وجـود مـى آورد كـه ابـليـس از فـرشـتگان بوده و با توجه به عصيان و سـركـشـى او ايـن اشكال به نظر مى رسد كه چگونه از فرشتهاى اين گناهان كبيره ممكن است سر بزند؟!
بـخـصـوص ايـنـكـه در بـعـضـى از خـطـبه هاى نهج البلاغه نيز آمده است كه ما كان الله سبحانه ليدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملكا: هرگز
ممكن نيست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه بخاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است (اشاره به غرور ابليس است )
آيـات فـوق ايـن مـشـكـل را حـل كـرده مـى گويد: كان من الجن (ابليس از طائفه جن بود) آنها موجوداتى هستند از چشم ما پنهان و داراى عقل و شعور و خشم و شهوت.
و مى دانيم كلمه جن هر گاه در قرآن اطلاق مى شود اشاره به همين گروه است ولى آن دسته از مفسران كه معتقدند ابليس از فرشتگان بوده آيه فوق را به مفهوم لغوى آن تفسير مى كـنـنـد، و مـى گـويـنـد منظور از كان من الجن اين است كه ابليس از نظر پنهان بود همچون ساير فرشتگان، در حالى كه اين معنى كاملا خلاف ظاهر است.
از دلائل واضـحـى كه مدعاى ما را اثبات مى كند، اين است كه قرآن از يك سو مى گويد: و خلق الجان من مارج من نار جن را از شعله هاى مختلط آتش آفريد (سوره الرحمن آيه 15).
و از سـوى ديـگـر هـنـگامى كه ابليس از سجده بر آدم سرپيچيد منطقش اين بود خلقتنى من نـار و خـلقـتـه من طين مرا از آتش آفريدى و او را از خاك و آتش برتر از خاك است (اعراف آيه 12).
از ايـن گـذشـتـه آيـات فـوق بـراى ابـليـس ذريـه (فـرزنـدان ) قائل شده است، در حالى كه مى دانيم فرشتگان ذريه ندارند
مجموع آنچه گفته شد به ضميمه ساختمان جوهره فرشتگان بخوبى گواهى مى دهد كه ابـليـس هرگز فرشته نبوده ولى از آنجا كه در صف آنها قرار داشت و آنقدر پرستش خدا كـرده بـود كـه بـه مـقـام فـرشـتـگـان مـقـرب خـدا تـكـيـه زده بـود مشمول خـطـاب آنـهـا در مـسـاله سـجده بر آدم شده و سرپيچى او به صورت يك استثناء در آيات قرآن بيان گرديده، و در خطبه قاصعه نام ملك مجازا بر او نهاده شده است. (دقت كنيد).
در كتاب عيون الاخبار از امام على ابن موسى الرضا مى خوانيم: فرشتگان همگى معصومند و محفوظ از كفر و زشتيها به لطف پروردگار، راوى حديث مى گويد: به امام عرض كردم مـگـر ابـليـس فـرشته نبود؟ فرمود: نه، او از جن بود، آيا سخن خدا را نشنيده ايد كه مى فرمايد:( و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس كان من الجن ) .
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شـده كـه يـكـى از يـاران خـاصـش مـى گـويـد: از امـام در بـاره ابـليـس سـؤ ال كـردم كـه آيـا از فـرشـتـگـان بـود فـرمـود نه از جن بود، ولى همراه فرشتگان بود، آنـچـنـانـكـه آنـهـا فـكـر مـى كـردنـد از جـنـس آنـان اسـت (بخاطر عبادت و قربش نسبت به پروردگار) ولى خدا مى دانست از آنها نيست، هنگامى كه فرمان سجود صادر شد آنچه مى دانيم تحقق يافت (پرده ها كنار رفت و ماهيت ابليس آشكار گرديد).
در بـاره ابـليـس و بـطـور كـلى شـيـطـان بـحـثـهـاى مـشـروحـى ذيل آيه 11 تا 18 اعراف بيان كرده ايم (تفسير نمونه جلد 6 صفحه 98 به بعد) و در سـوره انـعـام ذيـل آيـه 112 (تـفـسـيـر نـمـونـه جـلد 5 صـفـحـه 406) و در سـوره بـقـره ذيل آيه 34 (جلد اول ) نيز بحثهائى آمده است.
2 - گمراهان را نبايد به معاونت دعوت كرد
گر چه در آيات فوق سخن از خداوند است و نفى وجود ياورى براى او از گـمـراهـان، و مـى دانـيـم اصـولا خدا نياز به معين و كمك كار ندارد تا چه رسد به اينكه گمراه باشد يا نباشد.
ولى ايـن يـك درس بـزرگ اسـت بـراى هـمگان كه در كارهاى جمعى، همواره كسانى را به يـارى طـلبـنـد كه هم خودشان در خط صحيح حق و عدالت باشند و هم دعوت كننده به چنين خـطـى، و بـسـيار ديده ايم افراد پاكى را كه به خاطر عدم دقت در انتخاب دستياران خود گـرفـتـار انـواع انـحـرافـهـا و مـشـكـلات و انـواع ناكاميها و بدبختيها شده اند، جمعى از گـمـراهـان و گـمـراه كـنندگان دور آنها را گرفته، و نظام كارشان را به تباهى كشيده اند، و سرانجام همه سرمايه هاى انسانى و اجتماعيشان را بر باد داده اند.
در تـاريخچه كربلا چنين ميخوانيم كه امام حسين (عليهالسلام ) سرور شهيدان در ميان راه به عبيد الله بن حر برخورد كرد، امام (عليهالسلام ) به ديدن عبيد الله رفت و او احترام فـراوان نـمـود، امـا هـنـگـامـى كه امام او را دعوت به يارى نمود او سوگند ياد كرد كه از كوفه بيرون نيامده مگر به خاطر اينكه از اين جنگ كناره گيرى كند، سپس اضافه كرد من مى دانم اگر با اين گروه نبرد كنى نخستين كشته خواهى بود، ولى اين شمشير و اسبم را تـقـديـم شـمـا مـى كـنـم. امـام صـورت از او بـرگـرداند و فرمود: هنگامى كه از جان خود مـضـايـقـه دارى نـيـازى بـه مـال تـو نـداريـم سـپـس اين آيه را تلاوت كرد،( و ما كنت متخذ المـضلين عضدا ) (اشاره به اينكه تو گمراهى و گمراه كننده، و شايسته دستيارى نيستى ).
بـه هـر حـال نداشتن يار و ياور از اين بهتر است كه انسان از افراد آلوده و ناپاك يارى بطلبد و آنها را گرد خود جمع نمايد.
آيه (54) تا (56) و ترجمه
( و لقد صرفنا فى هذا القرأن للناس من كل مثل و كان الانسان أكثر شى ء جدلا ) (54)( و ما منع الناس أن يؤ منوا إذ جأهم الهدى و يستغفروا ربهم إلا أن تأ تيهم سنة الا ولين أو يأ تيهم العذاب قبلا ) (55)( و مـا نـرسـل المـرسـليـن إلا مـبـشـريـن و مـنـذريـن و يـجـادل الذيـن كـفـروا بالباطل ليدحضوا به الحق و اتخذوا أياتى و ما أنذروا هزوا ) (56)
ترجمه:
54 - مـا در ايـن قرآن هر گونه مثلى را براى مردم بيان كرده ايم، ولى انسان بيش از هر چيز به جدل مى پردازد.
55 - تـنـهـا مـانـع انسانها از اينكه هنگامى كه هدايت به سراغشان آمد ايمان بياورند و از پروردگارشان تقاضاى آمرزش كنند اين بود كه سرنوشت پيشينيان دامانشان را بگيرد، و يا عذاب الهى را در برابر خود مشاهده كنند!
56 - مـا پـيـامـبـران را جز براى بشارت و انذار نمى فرستيم، اما كافران همواره مجادله بـه بـاطل مى كنند تا (به گمان خود) حق را از ميان بردارند، و آيات ما و مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده شده است به باد مسخر گيرند.
تفسير:
گوئى تنها منتظر مجازاتند!
ايـن آيـات يـك نـوع نـتيجه گيرى از مجموع بحثهاى گذشته و نيز اشاره اى به بحثهاى آينده است.
نـخـسـتـين آيه مى گويد: ما در اين قرآن براى مردم هر گونه مثلى را بيان كرديم( و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل ) .
از تـاريـخ تـكان دهنده گذشتگان نمونه هاى مختلفى آورديم، از حوادث دردناك زندگى آنـهـا و خـاطـره هـاى تـلخ و شـيـريـن تـاريـخ، در گـوش مـردم فـرو خـوانـديـم و آن قدر مـسـائل را زيـر و رو كـرديـم تـا دلهـائى كـه آماده پذيرش است پذيراى حق گردد، و بر سايرين نيز اتمام حجت شود، و جائى براى ابهام باقى نماند
ولى با اين حال گروهى طغيانگر و سركش هرگز ايمان نياوردند، چرا كه انسان بيش از هر چيز به جدل ميپردازد( و كان الانسان اكثر شى ء جدلا )
صـرفـنـا از مـاده تـصـريـف بـه مـعـنـى تـغـيـيـر و دگـرگـون سـاخـتـن و از حـالى بـه حـال ديـگـر درآوردن اسـت، هـدف از ايـن تـعـبـيـر در آيـه فوق آن است كه ما در لباسهاى گـوناگون و چهره هاى مختلف و به هر زبانى كه امكان تاثير در آن بوده با مردم سخن گفته ايم.
جـدل بـه مـعنى گفتگوئى است كه بر اساس نزاع و تسلط بر ديگرى صورت گيرد، و بـنـا بـر ايـن مـجـادله بـه مـعـنى آن است كه دو نفر در برابر هم به جر و بحث و مشاجره بـرخـيـزنـد، ايـن كـلمـه در اصـل - بـطـورى كـه راغـب مـى گـويـد - از جـدلت الخـيـل (طـنـاب را مـحـكـم تـابـيدم ) گرفته شده است، گوئى كسى كه چنين سخنانى مى گويد ميخواهد طرف مقابل را به زور از افكارش بپيچاند
بعضى نيز گفته اند اصل جدال به معنى كشتى گرفتن و ديگرى را بر زمين
افـكـنـدن اسـت كـه در مـشـاجـرات لفـظـى نـيـز بـه كـار مـيـرود، ولى بـه هـر حال منظور از انسان در اينجا انسانهاى تربيت نايافته است، و نظير آن در قرآن فراوان اسـت، در ايـن زمـيـنـه بـحـث مـشـروحى ذيل آيه 12 سوره يونس آورده ايم (جلد هشتم تفسير نمونه صفحه 239).
آيـه بعد مى گويد با اين همه مثالهاى گوناگون و بيانات تكان دهنده و منطقهاى متفاوت كه بايد در هر انسان آمادهاى نفوذ كند باز گروه كثيرى از مردم ايمان نياوردند: مانع آنها از ايمان و استغفار از گناهان به هنگامى كه هدايت الهى به سويشان آمد تنها اين بود كه انتظار سرنوشت پيشينيان را داشتند!
( و ما منع الناس ان يؤ منوا اذ جائهم الهدى و يستغفروا ربهم الا ان تاتيهم سنة الاولين ) .
و يا عذاب الهى در برابر آنان قرار گيرد و با چشم خود آن را ببينند( او ياتيهم العذاب قبلا ) .
در حـقـيـقـت، ايـن آيـه اشـاره بـه آن اسـت كـه ايـن گـروه لجـوج و مـغـرور بـا ميل و اراده خود هرگز ايمان نخواهند آورد تنها در دو حالت ايمان مى آورند: نخست زمانى كه عـذابـهـاى دردنـاكـى كـه اقـوام پـيـشـيـن را دربـرگـرفـت آنـهـا را فـرو گـيرد، دوم آنكه لااقـل عـذاب الهـى را بـا چـشـم خود مشاهده كنند، كه اين ايمان اضطرارى البته بى ارزش خواهد بود.
توجه به اين نكته نيز لازمست كه اين گونه اقوام گمراه هرگز در انتظار چـنـيـن سـرنـوشـتـى نـبـوده انـد امـا چون اين سرنوشت براى آنها حتمى بوده، قرآن آن را بـعـنـوان انـتـظـار بـيـان كـرده و ايـن يـكـنـوع كـنـايـه زيـبـا اسـت، درسـت مـثـل اينكه ما به فرد سركشى مى گوئيم تو فقط مى خواهى مجازات شوى يعنى مجازات سرنوشت حتمى تو است آنچنان كه گويا در انتظارش هستى.
بـه هـر حـال كـار انـسان سركش و مغرور گاه به جائى ميرسد كه نه وحى آسمانى، نه تـبـليغ مستمر انبياء، نه مشاهده درسهاى عبرت در زندگى اجتماعى، و نه مطالعه تاريخ گـذشـتـگـان، هـيـچـكـدام در او اثـر نـمى كند، تنها چوب خدا است كه ميتواند او را بر سر عـقـل بـيـاورد امـا چـه فـايـده كـه بـه هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته مى شود و راه بازگشت و استغفار نيست.
سـپـس بـراى دلدارى پـيـامـبـر (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در برابر سماجت و لجاجت مـخالفان ميفرمايد: وظيفه تو تنها بشارت و انذار است، ما پيامبران را جز براى بشارت و انذار نمى فرستيم( و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين ) .
سـپـس اضافه مى كند اين مساله تازهاى نيست كه اين گونه افراد به مخالفت و استهزاء بـرخـيـزنـد، بـلكـه هـمـواره افـراد كـافـر لجـوج مـجـادله بـه بـاطـل مـى كـنـنـد، تـا بـه گمان خود حق را از ميان ببرند، و آيات ما و رستاخيز و عذاب و مـجـازات الهـى را بـه بـاد اسـتـهـزاء بـگـيـرنـد( و يجادل الذين كفروا بالباطل ليدحضوا به الحق و اتخذوا آياتى و ما انذروا هزوا ) .
در حـقـيـقـت ايـن آيـه شبيه آيه 42 تا 45 سوره حج است كه مى گويد:( و ان يكذبوك فقد كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود... ) اگر آنها تو را تكذيب كنند پيش از تو قوم نوح و عاد و ثمود... پيامبرانشان را تكذيب كردند
ايـن احـتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه خداوند مى فرمايد كار پيامبران اجبار و اكراه نيست، بلكه وظيفه آنها بشارت و انذار است، اما تصميم گيرى نهائى با خود مردم است، تـا درسـت بـيـنـديـشـنـد و عـواقـب كـفـر و ايـمان را بنگرند و از روى اراده و تصميم ايمان بياورند نه اينكه عذاب الهى را در برابر چشم خود ببينند و اضطرارا اظهار ايمان كنند
ولى مـتـاسـفـانـه ايـن آزادى و اخـتـيـار كـه وسيله تكامل است غالبا مورد سوء استفاده قرار گـرفـتـه، و طـرفـداران بـاطـل بـه مـجـادله در بـرابر حق برخاسته اند، گاه از طريق مـغـالطـه و گـاه از طريق استهزاء خواسته اند آئين حق را از ميان ببرند، ولى هميشه دلهاى آمـاده اى پـذيـراى حـق بـوده، و بـه حـمـايـت از آن بـرخـاسـتـه اسـت، و ايـن مـبـارزه حـق و باطل در طول تاريخ بوده و همچنان ادامه دارد.
آيه (57) تا (59) و ترجمه
( و من أظلم ممن ذكر بايات ربه فأعرض عنها و نسى ما قدمت يداه إنا جعلنا على قلوبهم أكنة أن يفقهوه و فى أذانهم وقراو إن تدعهم إلى الهدى فلن يهتدوا إذا أبدا ) (57)( و ربـك الغـفـور ذو الرحـمـة لو يـؤ اخـذهـم بـمـا كـسـبـوا لعجل لهم العذاب بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا ) (58)( و تلك القرى أ هلكنهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكهم موعدا ) (59)
ترجمه:
57 - چـه كـسـى ستمكارتر است از آنها كه به هنگام يادآورى آيات پروردگارشان از آن روى مـى گـردانـنـد، و آنـچـه را بـا دسـت خود انجام داده فراموش مى كنند، ما بر دلهاشان پـرده افـكـنـده ايـم تـا نـفهمند، و در گوشهايشان سنگينى قرار داده ايم (تا صداى حق را نشنوند!) و لذا اگر آنها را به سوى هدايت بخوانى هرگز هدايت نمى شوند!
58 - و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است، اگر ميخواست آنها را
مجازات كند عذاب هر چه زودتر براى آنها مى فرستاد، ولى براى آنها موعدى است كه با فرا رسيدنش راه فرارى نخواهند داشت.
59 - ايـنها شهرها و آباديهائى است (كه ويرانه هايش را با چشم مى بينيد) ما آنها را به هـنـگـامـى كـه سـتـم كـرده انـد هـلاك كـرديـم و (در عـيـن حال ) براى هلاكتشان موعدى قرار داديم.
تفسير:
در مجازات الهى عجله نمى شود
از آنـجـا كـه در آيـات پـيـشـيـن سـخـن از گـروهـى از كـافـران تـاريـك دل و متعصب در ميان بود، آيات فوق نيز همان بحث را تعقيب مى كند.
نـخـسـت مـى گـويـد: چـه كـسـى سـتـمـكـارتـر اسـت از آنـهـا كـه بـه هـنـگـام تـذكـر آيـات پـروردگـارشـان از آن روى مـى گـردانند و كارهاى گذشته خود را بدست فراموشى مى سپارند( و من اظلم ممن ذكر بايات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه ) .
تـعـبـيـر بـه تـذكـر (يـادآورى ) گـويـا اشـاره بـه ايـن اسـت كـه تـعـليـمـات انـبـيـاء از قبيل يادآورى حقائقى است كه بطور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و كار پيامبران پرده برداشتن از روى آن است.
ايـن مـعـنـى در خـطبه اول نهج البلاغه نيز آمده است، آنجا كه مى فرمايد ليستادوهم ميثاق فـطـرتـه و يـذكـروهـم مـنـسـى نـعـمـتـه و يـحـتجوا اليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العـقـول: هـدف از بـعـثـت پـيامبران آن بوده كه انسانها را وادار به وفا كردن به پيمان فـطـرت كنند، و نعمتهاى فراموش شده خدا را به ياد آنها بياورند و از طريق تبليغ بر آنها اتمام حجت كنند و گنجينه هاى پنهانى عقلها را آشكار سازند!.
جالب اينكه در اين آيه از سه طريق به اين كوردلان درس بيدارى مى دهد نخست اينكه اين حقائق با فطرت و وجدان و جان شما كاملا آشناست، ديگر ايـنـكـه از سوى پروردگار خودتان آمده و سوم اينكه فراموش نكنيد شما خطاهائى انجام داده ايد كه برنامه انبياء براى شستشوى آنهاست.
ولى ايـن عـده بـا همه اينها هرگز ايمان نمى آورند، چرا كه ما بر دلهايشان پرده افكنده ايـم تـا نـفـهـمـنـد! و در گـوشـهايشان سنگينى قرار داده ايم تا صداى حق را نشنوند( انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا ) .
و لذا اگـر آنـهـا را بـه سـوى هـدايـت بـخـوانـى هرگز هدايت را پذيرا نخواهند شد( و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا ) .
شـايـد مـحـتـاج به تذكر نباشد كه خداوند اگر حس تشخيص و قدرت درك و شنيدن را از آنها گرفته بخاطر همان ما قدمت يداه و اعمالى است كه قبلا انجام داده اند و اين كيفر اثر مـسـتـقـيـم اعـمـال خـود آنـهـاسـت بـلكـه بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـمـان اعـمـال زشـت و نـنـگـين تبديل به پرده و سنگينى (كنان و وقر) بر دلها و گوشهايشان، شـده اسـت، و ايـن حـقيقتى است كه بسيارى از آيات قرآن از آن سخن مى گويد مثلا در آيه 155 سـوره نـسـاء مـيـخـوانيم( بل طبع الله عليها بكفرهم فلا يؤ منون الا قليلا ) : خداوند بخاطر كفرشان بر دلهاى آنها مهر نهاده، لذا جز گروه اندكى ايمان نمى آورند.
امـا آنـهـا كـه از هر بهانه اى براى اثبات مكتب جبر بهره گيرى مى كنند بدون اينكه جمله هـاى ديـگر اين آيه را در نظر بگيرند، و ساير آيات قرآن را كه مفسر آن است در كنار آن بگذارند، به ظاهر تعبير فوق چسبيده و از آن براى اثبات مكتب خود كمك گرفته اند، در حالى كه پاسخ آن، همانگونه كه گفتيم كاملا روشن است.
و از آنجا كه برنامه تربيتى خداوند نسبت به بندگان چنين است كه تا آخرين مرحله به آنـهـا فـرصت ميدهد و هرگز مانند جباران روزگار فورا اقدام به مجازات نمى كند، بلكه رحـمـت واسـعـه او هـميشه ايجاب مى كند كه حداكثر فرصت را به گناهكاران بدهد، در آيه بعد مى گويد: پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است( و ربك الغفور ذو الرحمة ) .
اگـر مـيـخـواسـت آنـهـا را بـه اعـمـالشـان مـجـازات كند هر چه زودتر عذاب را بر آنها مى فرستاد( لو يؤ اخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب ) .
ولى بـراى آنـهـا مـوعـدى اسـت كـه بـا فـرا رسـيـدن آن راه فـرارى نـخـواهـنـد داشـت( بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا ) .
غفران او ايجاب مى كند كه توبه كاران را بيامرزد و رحمت او اقتضاء مى كند كه در عذاب غـيـر آنـهـا نـيـز تـعـجيل نكند شايد به صفوف توبه كاران بپيوندند ولى عدالت او هم اقـتـضـا مـى كـنـد وقـتى طغيان و سركشى به آخرين درجه رسيد حسابشان را صاف كند و اصـولا بـقاء چنين افراد فاسد و مفسد كه اميدى به اصلاحشان نيست از نظر حكمت آفرينش معنى ندارد، بايد نابود شوند، و زمين از لوث وجودشان پاك گردد.
و سـرانـجـام بـراى آخـريـن تـذكر و هشدار در اين سلسله آيات، سرنوشت تلخ و دردناك سـتمكاران پيشين را يادآورى كرده مى گويد: و اينها شهرها و آباديهائى است كه ويرانه هاى آنها در برابر چشم شما قرار دارد، و ما آنها را به هنگامى كه مرتكب ظلم و ستم شدند هلاك كرديم، و در عين حال در عذابشان تعجيل ننموديم، بلكه موعدى براى هلاكشان قرار داديم( و تلك القرى اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكهم موعدا ) .
آيه (60) تا (64) و ترجمه
( و إذ قال موسى لفتئه لا ابرح حتى أبلغ مجمع البحرين أو أمضى حقبا ) (60)( فلما بلغا مجمع بينهما نسيا حوتهما فاتخذ سبيله فى البحر سربا ) (61) (فلما جاوزا قال لفتئه أتنا غداء نا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا ) (62)( قـال أرأيـت إذ أويـنا إلى الصخرة فإنى نسيت الحوت و ما أنسانيه إلا الشيطان أن أذكره و اتخذ سبيله فى البحر عجبا ) (63)( قال ذلك ما كنا نبغ فارتدا على أثارهما قصصا ) (64)
ترجمه:
60 - بخاطر بياور هنگامى كه موسى به دوست خود گفت: من دست از طلب برنمى دارم تا به محل تلاقى دو دريا برسم هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم.
61 - هـنـگـامى كه به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند ماهى خود را (كه براى تغذيه همراه داشتند فراموش كردند و ماهى راه خود را در پيش گرفت (و روان شد).
62 - هنگامى كه از آنجا گذشتند موسى به يار همسفرش گفت غذاى ما را بياور كه از اين سفر، سخت خسته شده ايم.
63 - او گفت بخاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه برديم (و استراحت كرديم مـن در آنـجـا فـرامـوش كـردم جـريان ماهى را بازگو كنم، اين شيطان بود كه ياد آنرا از خاطر من برد، و ماهى به طرز شگفتانگيزى راه خود را در دريا پيش گرفت!.
64 - (مـوسـى ) گـفـت ايـن هـمـان اسـت كه ما مى خواستيم، و آنها از همان راه بازگشتند در حالى كه پيجوئى مى كردند.
تفسير:
سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى
مـفسران در شان نزول آيات فوق نقل كرده اند كه جمعى از قريش خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيدند و از عالمى كه موسى (عليهالسلام ) مامور به پيروى از او شد سؤ ال كردند، آيات فوق نازل شد.
اصـولا سـه مـاجرا در اين سوره (سوره كهف آمده ) كه هر سه از يك نظر هماهنگ است ماجراى اصحاب كهف كه قبل از اين گفته شد، داستان موسى و خضر، و داستان ذو القرنين كه بعد از اين مى آيد.
ايـن هـر سـه مـاجـرا مـا را از افـق زندگى محدودمان يعنى آنچه به آن خو و عادت كرده ايم بـيـرون مـى بـرد و نـشان ميدهد كه نه عالم محدود به آن است كه ما مى بينيم، و نه چهره اصلى حوادث هميشه آن است كه ما در برخورد اول درمى يابيم.
بـه هـر حـال داسـتان اصحاب كهف سخن از جوانمردانى ميگفت كه براى حفظ ايمانشان پشت پـا بـه هـمه چيز زدند، و سرانجام آنچنان زندگى عجيبى پيدا كردند كه براى همه مردم آمـوزنـده شـد، و در ماجراى موسى و خضر، يا به تعبير ديگر عالم و دانشمند زمانش، به صـحـنه شگفت انگيزى برخورد مى كنيم كه نشان ميدهد كه حتى يك پيغمبر اولو العزم كه آگاهترين افراد محيط خويش است باز دامـنـه علم و دانشش در بعضى از جهات محدود است و به سراغ معلمى ميرود كه به او درس بياموزد، او هم درسهائى كه هر يك از ديگرى عجيبتر است به او ياد ميدهد، و چه نكته ها ى بـسيار مهمى كه در مجموعه اين داستان نهفته شده است. در نخستين آيه مى گويد: بخاطر بـيـاور هـنـگـامى كه موسى به دوست و همراه خود گفت من دست از طلب برنمى دارم تا به مـجـمـع البـحـريـن بـرسـم هـر چـنـد مـدتـى طـولانـى بـه راه خـود ادامـه دهـم( و اذ قال موسى لفتيه لا ابرح حتى ابلغ مجمع البحرين او امضى حقبا ) .
مـنـظـور از موسى در آيه فوق بدون شك همان موسى بن عمران پيامبر اولو العزم معروف اسـت، هـر چـنـد بعضى از مفسران احتمال داده اند موساى ديگرى باشد، و بعدا خواهيم گفت كـه ايـن احتمال بيشتر بخاطر اين بوده كه نتوانسته اند پارهاى از اشكالات موجود در اين داسـتـان را حـل كـنـنـد، نـاچار به فرض موساى ديگرى شده اند، در حالى كه قرآن هر جا سخن از موسى مى گويد همان موسى بن عمران است.
و منظور از فتاه در اينجا طبق گفته بسيارى از مفسران، و بسيارى از روايات، يوشع بن نون مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى اسرائيل است، و تعبير به فتى (جوان ) ممكن است بـه خـاطـر همين صفات برجسته، و يا به خاطر خدمت به موسى و همراهى و همگامى با او بوده باشد.
مـجـمـع البـحـرين به معنى محل پيوند دو دريا است، در اينكه اشاره به كدام دو دريا است ميان مفسران گفتگو است، و رويهمرفته سه عقيده معروف در اينجا وجود دارد.
1 - منظور محل اتـصـال خـليـج عـقـبـه بـا خـليـج سـوئز اسـت (مـيـدانـيـم دريـاى احـمـر در شـمـال دو پـيـشـرفـتـگـى: يـكـى بـه سـوى شـمـال شـرقـى، و ديـگـرى بـه سـوى شمال غربى دارد كه اولى خليج عقبه را تشكيل مى دهد، و دومى خليج سوئز را و ايـن دو خـليـج در قـسـمـت جـنـوبـى بـه هـم مـى پـيـونـدنـد، و بـه دريـاى احـمـر متصل ميشوند.
2 - منظور محل پيوند اقيانوس هند با درياى احمر است كه در بغاز باب المندب به هم مى پيوندند.
3 - مـحـل پـيـوستگى درياى مديترانه (كه نام ديگرش درياى روم و بحر ابيض است ) با اقيانوس اطلس يعنى همان محل تنگه جبل الطارق كه نزديك شهر طنجه است.
ولى تـفـسـيـر سـوم بـسـيـار بعيد به نظر ميرسد، زيرا فاصله ميان زندگى موسى با جـبـل الطـارق آنـقـدر زيـاد اسـت كه از طريق عادى آن زمان رفتن موسى به آنجا شايد ماهها طول مى كشيد.
احـتـمـال دوم هـر چـنـد فاصله كمترى را دربرميگيرد ولى آنهم در حد خود زياد است زيرا از شام تا جنوب يمن فاصله نسبتا زيادى وجود دارد.
اما احتمال اول كـه نزديكتر فاصله را به محل زندگى موسى دارد (از شام تا خليج عقبه راه زيادى نـيـست ) از همه تفاسير نزديكتر به نظر ميرسد، چرا كه از آيات فوق نيز اجمالا استفاده مـى شـود موسى راه زيادى را طى نكرده هر چند آماده بود براى رسيدن به اين مقصود به همه جا سفر كند (دقت كنيد)
در بعضى از روايات نيز اشارهاى به اين معنى ديده مى شود.
كـلمـه حـقـب بـه مـعـنـى مـدت طـولانـى اسـت كـه بـعـضـى آنـرا بـه هـشـتـاد سـال تفسير كرده اند و منظور موسى از ذكر اين كلمه اين بوده است كه من دست از تلاش و كوشش خود براى پيدا كردن گم شده ام برنخواهم داشت، هر چند سالها به اين سير خود ادامه دهم.
از مـجـمـوع آنـچـه در بـالا گـفـتـه شد آشكارا پيدا است كه موسى به سراغ گمشده مهمى مـيـرفت و در بدر دنبال آن ميگشت، عزم خود را جزم و تصميم خويش را راسخ كرده بود كه تا مقصود خود را پيدا نكند از پاى ننشيند.
گـمـشـدهـاى كـه مـوسـى مـامـور يـافـتـن آن بـود در سـرنـوشـتـش بـسـيـار اثـر داشـت و فصل تازهاى در زندگانى او مى گشود.
آرى او بـه دنـبـال مـرد عالم و دانشمندى ميگشت كه ميتوانست حجابها و پرده هائى را از جلو چـشـم مـوسى كنار زند، حقايق تازهاى را به او نشان دهد، و درهاى علوم و دانشهائى را به رويش بگشايد.
و بـه زودى خـواهـيـم ديـد كـه او بـراى پـيـدا كـردن مـحـل ايـن عـالم بـزرگ نـشـانـه اى در دسـت داشـت و بـه دنبال آن نشانه در حركت بود.
بـه هـر حـال هـنـگـامـى كـه بـه مـحل پيوند آن دو دريا رسيدند ماهى اى را كه همراه داشتند فراموش كردند( فلما بلغا مجمع بينهما نسيا حوتهما ) .
امـا عـجب اينكه ماهى راه خود را در دريا پيش گرفت و روان شد( فاتخذ سبيله فى البحر سربا ) .
در اينكه آيا اين ماهى كه ظاهرا به عنوان غذا تهيه كرده بودند ماهى بريان يا نمك زده يا مـاهى تازه بوده كه معجزآسا زنده شد و در آب پريد و حركت كرد، در ميان مفسران گفتگو بسيار است.
در پـارهـاى از كـتـب تـفاسير نيز سخن از وجود چشمه آب حيات در آن منطقه و پاشيده شدن مـقـدارى از آن بـر مـاهـى، و جـان گـرفـتـن مـاهـى، بـه مـيـان آمـده، ولى ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه ماهى هنوز كاملا نمرده بود زيرا هستند ماهيهائى كه بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظهاى به صورت نيمه جان باقى ميمانند و اگر در اين مدت در آب بيفتند حيات عادى خود را از سر مى گيرند.
سـرانـجـام مـوسـى و هـمـسـفـرش از مـحـل تـلاقـى دو دريـا (مـجـمـع البـحـريـن گـذشـتـند، طول سفر و خستگى راه، گرسنگى را بر آنها چيره كرد، در اين هنگام موسى به خاطرش آمد كه غذائى به همراه آورده اند، به يار همسفرش گفت: غذاى ما را بياور كه از اين سفر، سخت خسته شده ايم( فلما جاوزا قال لفتاه آتنا غدائنا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا ) .
غداء به غذائى گفته مى شود كه در آغاز روز يا وسط روز مى خورند (صبحانه يا نهار) ولى از تـعـبـيـراتـى كه در كتب لغت آمده است چنين استفاده مى شود كه در زمانهاى گذشته غـداء را تـنـهـا بـه غذائى مى گفتند كه در آغاز روز مى خوردند (چرا كه از غدوه گرفته شده كه به معنى آغاز روز است ) در حالى كه در عربى امروز غداء و تغدى به معنى نهار و نهار خوردن است
به هر حال اين جمله نشان ميدهد كه موسى و يوشع راهى را پيمودند كه عنوان سفر بر آن اطلاق ميشد، ولى همين تعبيرات نشان ميدهد كه اين سفر چندان طولانى نبوده است.
در ايـن هـنـگـام هـمسفرش به او خبر داد كه به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پـنـاه بـرديم (و استراحت كرديم ) من در آنجا فراموش كردم جريان ماهى را بازگو كنم و ايـن شـيـطـان بـود كه ياد آن را از خاطر من برد و ماهى راهش را به طرز شگفت انگيزى در دريـا پـيـش گرفت (قال أرأ يت اذ أ وينا الى الصخرة فانى نسيت الحوت و ما انسانيه الا الشيطان ان اذكره و اتخذ سبيله فى البحر عجبا.
و از آنـجا كه اين موضوع، به صورت نشانه اى براى موسى در رابطه با پيدا كردن آن عـالم بـزرگ بـود: مـوسـى گـفـت: ايـن هـمـان چـيـزى اسـت كـه مـا مـى خـواسـتـيم و به دنبال آن مى گرديم( قال ذلك ما كنا نبغ ) .
و در ايـن هـنـگام آنها از همان راه بازگشتند در حالى كه پيجوئى مى كردند( فارتدا على آثارهما قصصا ) .
در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد كه مگر پيامبرى همچون موسى ممكن است گرفتار نسيان و فـرامـوشـى شود كه قرآن مى گويد نسيا حوتهما (ماهيشان را فراموش كردند) به علاوه چرا همسفر موسى نسيان شخص خودش را به شيطان نسبت ميدهد؟
پاسخ اين است كه مانعى ندارد در مسائلى كه هيچ ارتباطى به احكام الهى و امور تبليغى نداشته باشد يعنى در مسائل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسيان شود (مخصوصا در مـوردى كـه جـنـبـه آزمـايش داشته باشد آن گونه كه در باره موسى در اينجا گفته اند و بعدا شرح آنرا خواهيم گفت ).
و امـا نـسـبـت دادن نـسـيـان هـمـسـفـرش بـه شـيـطـان مـمـكـن اسـت بـه ايـن دليـل بـاشـد كـه مـاجـراى مـاهى ارتباط با يافتن آن مرد عالم داشت، و از آنجا كه شيطان اغواگر است خواسته است با اين كار آنها ديرتر به ملاقات آن عالم دست يابند، و شايد مـقـدمـات آن از خود او (يوشع ) نيز آغاز گرديده كه دقت و اهتمام لازم را در اين رابطه به خرج نداده است.
آيه (65) تا (70) و ترجمه
( فوجدا عبدا من عبادنا أتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما ) (65)( قال له موسى هل أتبعك على أن تعلمن مما علمت رشدا ) (66)( قال إ نك لن تستطيع معى صبرا ) (67)( و كيف تصبر على ما لم تحط به خبرا ) (68)( قال ستجدنى إن شاء الله صابرا و لا أعصى لك أمرا ) (69)( قال فإ ن اتبعتنى فلا تسلنى عن شى ء حتى أ حدث لك منه ذكرا ) (70)
ترجمه:
65 - (در آنـجـا بـنـده اى از بـنـدگـان مـا را يـافـتـنـد كـه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود علم فراوانى به او تعليم داده بوديم.
66 - موسى به او گفت آيا من از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى ؟!
67 - گفت تو هرگز نمى توانى با من شكيبائى كنى!
68 - و چگونه ميتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى.
69 - (موسى ) گفت انشاء الله مرا شكيبا خواهى يافت، و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو نخواهم كرد.
70 - (خـضـر) گـفـت پـس اگـر مـيـخـواهـى بـه دنـبـال مـن بـيـائى از هـيـچ چـيـز سـؤ ال مكن تا خودم (به موقع ) آنرا براى تو بازگو كنم.
تفسير:
ديدار معلم بزرگ
هـنـگـامـى كـه مـوسـى و يـار هـمـسفرش به جاى اول، يعنى در كنار صخره و نزديك مجمع البـحـريـن بـازگـشـتـنـد نـاگـهـان بـنـدهـاى از بـنـدگـان مـا را يـافـتـنـد كـه او را مـشمول رحمت خود ساخته، و علم و دانش قابل ملاحظه اى تعليمش كرده بوديم( فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما ) .
تعبير به وجدا نشان ميدهد كه آنها در جستجوى همين مرد عالم بودند و سرانجام گمشده خود را يافتند.
و تـعـبير به عبدا من عبادنا... (بندهاى از بندگان ما) نشان ميدهد كه برترين افتخار يك انـسـان آن اسـت كـه بـنـده راسـتـيـن خـدا بـاشـد و ايـن مـقـام عـبـوديـت اسـت كـه انـسـان را مشمول رحمت الهى مى سازد، و دريچه هاى علوم را به قلبش مى گشايد.
تـعـبـيـر بـه مـن لدنـا نـيز نشان مى دهد كه علم آن عالم يك علم عادى نبود بلكه آگاهى از قسمتى از اسرار اين جهان و رموز حوادثى كه تنها خدا مى داند بوده است.
تعبير به علما كه نكره است، و در اين گونه موارد معمولا براى تعظيم مى آيد، نشان مى دهد كه آن مرد عالم بهره قابل ملاحظه اى از اين علم يافته بود.
در ايـنـكـه مـنـظـور از رحمة من عندنا در آيه فوق چيست مفسران تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده انـد: بـعـضـى آنـرا بـه مقام نبوت، و بعضى به عمر طولانى تفسير كرده اند، ولى اين احـتـمـال نيز وجود دارد كه منظور استعداد شايان و روح وسيع و شرح صدرى است كه خدا به آن مرد داده بود تا پذيراى علم الهى گردد.
در ايـنـكـه ايـن مـرد عـالم نـامش خضر بوده، و اينكه او پيامبر بوده يا نه در نكته ها بحث خواهيم كرد.
در ايـن هـنـگام موسى با نهايت ادب و به صورت استفهام به آن مرد عالم چنين گفت: آيا من اجـازه دارم از تـو پـيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده، و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى ؟( قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا ) .
از تـعبير رشدا چنين استفاده مى شود كه علم هدف نيست، بلكه براى راه يافتن به مقصود و رسـيـدن بـه خـيـر و صـلاح مـى باشد، چنين علمى ارزشمند است و بايد از استاد آموخت و مايه افتخار است.
ولى بـا كـمـال تـعـجـب آن مـرد عـالم بـه مـوسـى گـفـت تو هرگز توانائى ندارى با من شكيبائى كنى( قال انك لن تستطيع معى صبرا ) .
و بـلا فـاصـله دليـل آنـرا بيان كرد و گفت: تو چگونه ميتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى ؟!( و كيف تصبر على ما لم تحط به خبرا ) .
همانگونه كه بعدا خواهيم ديد، اين مرد عالم به ابوابى از علوم احاطه داشته كه مربوط بـه اسـرار بـاطـن و عمق حوادث و پديده ها بوده، در حالى كه موسى نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى داشت.
و در چـنـيـن مواردى بسيار مى شود كه چهره ظاهر حوادث با آنچه در باطن و درون آنها است متفاوت است، چه بسا ظاهر آن بسيار زننده و يا ابلهانه است، در حالى كه در باطن بسيار مقدس، حساب شده و منطقى است.
در چنين موردى آنكس كه ظاهر را مى بيند عنان صبر و اختيار را از كف ميدهد، و به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى خيزد.
ولى اسـتادى كه از اسرار درون آگاه است و چهره باطن را مى نگرد با خونسردى به كار خـويـش ادامـه مـى دهد، و به اعتراض و فرياد او گوش نمى دهد، بلكه در انتظار فرصت مـنـاسـبـى اسـت كـه حقيقت امر را بازگو كند، اما شاگرد همچنان بيتابى مى كند، ولى به هنگامى كه اسرار براى او فاش شد كاملا آرام مى گيرد.
مـوسـى از شـنـيـدن اين سخن شايد نگران شد و از اين بيم داشت كه فيض محضر اين عالم بـزرگ از او قـطـع شـود، لذا بـه او تعهد سپرد كه در برابر همه رويدادها صبر كند و گـفـت: بـخـواسـت خدا مرا شكيبا خواهى يافت و قول ميدهم كه در هيچ كارى با تو مخالفت نكنم( قال ستجدنى ان شاء الله صابرا و لا اعصى لك امرا ) .
بـاز موسى در اين عبارت نهايت ادب خود را آشكار مى سازد، تكيه بر خواست خدا مى كند، بـه آن مـرد عـالم نـمـى گـويـد من صابرم بلكه مى گويد انشاء الله مرا صابر خواهى يافت.
ولى از آنـجـا كـه شـكـيبائى در برابر حوادث ظاهرا زننده اى كه انسان از اسرارش آگاه نيست كار آسانى نمى باشد بار ديگر آن مرد عالم از موسى تعهد گرفت و به او اخطار كـرد: و گـفـت پـس اگـر مـيخواهى به دنبال من بيائى سكوت محض باش، از هيچ چيز سؤ ال مـكـن تـا خـودم بـه مـوقـع آن را بـراى تـو بـازگـو كـنـم!( قال فان اتبعتنى فلا تسئلنى عن شى ء حتى احدث لك منه ذكرا )
موسى اين تعهد مجدد را سپرد و در معيت اين استاد به راه افتاد.
آيه (71) تا (78) و ترجمه
( فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة خرقها قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شيا امرا ) (71)( قال الم اقل انك لن تستطيع معى صبرا ) (72)( قال لا تؤ اخذنى بما نسيت و لا ترهقنى من امرى عسرا ) (73)( فانطلقا حتى اذا لقيا غلاما فقتله قال اقتلت نفسا زكية بغير نفس لقد جئت شيا نكرا ) (74)( قال الم اقل لك انك لن تستطيع معى صبرا ) (75)( قال ان سالتك عن شى ء بعدها فلا تصحبنى قد بلغت من لدنى عذرا ) (76)( فـانـطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية استطعما اهلها فابوا ان يضيفوهما فوجدا فيها جدارا يريد ان ينقض فاقامه قال لو شئت لتخذت عليه اجرا ) (77)( قال هذا فراق بينى و بينك سانبئك بتاويل ما ) (78)
ترجمه:
71 - آنـها به راه افتادند تا اينكه سوار كشتى شدند و او كشتى را سوراخ كرد، (موسى ) گفت آيا آنرا سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى چه كار بدى انجام دادى ؟!
72 - گفت نگفتم تو هرگز نمى توانى با من شكيبائى كنى ؟!
73 - (موسى ) گفت مرا بخاطر اين فراموشكارى مواخذه مكن، و بر من بخاطر اين امر سخت مگير.
74 - باز به راه خود ادامه دادند تا اينكه كودكى را ديدند و او آن كودك را كشت! (موسى ) گـفـت: آيـا انـسـان پاكى را بى آنكه قتلى كرده باشد كشتى ؟! به راستى كار منكر و زشتى انجام دادى!
75 - (بـاز آن مـرد عالم ) گفت به تو نگفتم تو هرگز توانائى ندارى با من صبر كنى ؟!
76 - (مـوسـى ) گـفـت اگـر بـعـد از ايـن از تـو دربـاره چـيـزى سـؤ ال كنم ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود!
77 - بـاز بـه راه خود ادامه دادند، تا به قريه اى رسيدند، از آنها خواستند كه به آنها غـذا دهـنـد، ولى آنـهـا از مـهـمـان كـردنـشـان خـوددارى نـمـودنـد (بـا ايـنـحال ) آنها در آنجا ديوارى يافتند كه مى خواست فرود آيد، (آن مرد عالم ) آنرا برپا داشت، (موسى ) گفت (لااقل ) مى خواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى ؟!
78 - او گـفـت ايـنـك وقـت جـدائى مـن و تـو فرا رسيده است، اما به زودى سر آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى براى تو بازگو مى كنم.
تفسير:
معلم الهى و اين اعمال زننده ؟!
آرى (مـوسـى بـه اتـفـاق ايـن مـرد عـالم الهـى بـه راه افـتـاد تا اينكه سوار بر كشتى شدند)( فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة ) .
از ايـنـجـا بـه بـعـد مـى بـيـنيم كه قرآن در تمام موارد ضمير تثنيه به كار مى برد كه اشـاره بـه مـوسـى و آن عالم است و اين نشان مى دهد كه ماموريت همسفر موسى، يوشع در آنـجـا پايان يافت، و از آنجا بازگشت، و يا به خاطر اينكه او در اين ماجرا مطرح نبوده اسـت نـاديـده گـرفـتـه شـده، هـر چـنـد در حـوادث حـضـور داشـتـه، ولى احتمال اول قويتر به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال هـنـگـامـى كـه آن دو بـر كـشـتـى سوار شدند (آن مرد عالم كشتى را سوراخ كرد)!( خرقها ) .
(خـرق ) - همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد - به معنى پاره كردن چيزى از روى فساد است بدون مطالعه و فكر، و ظاهر كار اين مرد عالم راستى چنين بود.
از آنـجـا كـه مـوسـى از يـكـسـو پـيـامـبـر بـزرگ الهـى بـود و بـايـد حـافـظ جـان و مـال مـردم بـاشـد، و امـر بـه معروف و نهى از منكر كند، و از سوى ديگر وجدان انسانى او اجـازه نـمـى داد در برابر چنين كار خلافى سكوت اختيار كند تعهدى را كه با خضر داشت بـه دسـت فـرامـوشـى سـپـرد، و زبـان به اعتراض گشود و (گفت آيا كشتى را سوراخ كـردى كـه اهـلش را غـرق كـنـى ؟ راسـتـى چـه كـار بـدى انـجـام دادى )!( قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شيئا امرا ) .
بـدون شـك مـرد عـالم هـدفـش غـرق سـرنـشـيـنـان كـشـتـى نـبود ولى از آنجا كه نتيجه اين عـمـل چـيـزى جـز غـرق كـردن به نظر نمى رسيد موسى آن را با (لام غايت ) كه براى بيان هدف مى باشد بازگو مى كند.
ايـن درسـت بـه آن مى ماند كه شخصى در خوردن غذا بسيار زياده روى مى كند مى گوئيم مى خواهى خودت را بكشى ؟! مسلما او چنين قصدى را ندارد، ولى نتيجه عملش ممكن است چنين باشد.
(امر) (بر وزن شمر) به كار مهم شگفت آور و يا بسيار زشت گفته مى شود.
و بـراسـتـى ظـاهـر ايـن كـار شـگـفـت آور و بسيار بد بود، چه كارى از اين خطرناكتر مى تواند باشد كه يك كشتى را با داشتن سرنشينهاى متعدد سوراخ كنند؟!.
در بـعـضى از روايات مى خوانيم كه اهل كشتى به زودى متوجه خطر شدند و شكاف موجود را موقتا با وسيله اى پر كردند ولى ديگر آن كشتى يك كشتى سالم نبود.
در اين هنگام مرد عالم الهى با متانت خاص خود نظرى به موسى افكند و (گفت نگفتم تو هـرگـز نـمـى تـوانـى بـا مـن شـكـيـبـائى كـنـى )؟!( قال الم اقل انك لن تستطيع معى صبرا ) .
مـوسى كه از عجله و شتابزدگى خود كه طبعا به خاطر اهميت حادثه بود پشيمان گشت و بـيـاد تـعـهـد خـود افـتـاد در مـقـام عذرخواهى برآمده رو به استاد كرد و چنين (گفت مرا در بـرابـر فـرامـوشـكـارى كـه داشـتـم مـواخـذه مـكـن و بـر مـن بـخاطر اين كار سخت مگير)( قـال لا تـؤ اخـذنى بما نسيت و لا ترهقنى من امرى عسرا ) يعنى اشتباهى بود و هر چه بود گذشت تو با بزرگوارى خود صرف نظر فرما.
(لا تـرهـقـنـى ) از مـاده (ارهـاق ) به معنى پوشاندن چيزى است با قهر و غلبه، و گـاه به معنى تكليف كردن آمده است، و در جمله بالا منظور اين است كه بر من سخت مگير و مرا به زحمت ميفكن و بخاطر اين كار فيض خود را قطع منما!.
سفر دريائى آنها تمام شد از كشتى پياده شدند، (و به راه خود ادامه دادند، در اثناء راه بـه كـودكـى رسـيـدنـد ولى آن مـرد عـالم بـى مـقـدمـه اقـدام بـه قتل آن كودك كرد)!( فانطلقا حتى اذا لقيا غلاما فقتله ) .
در ايـنـجـا بـار ديـگـر موسى از كوره در رفت، منظره وحشتناك كشتن يك كودك بى گناه، آنـهـم بـدون هـيـچ مـجـوز، چـيـزى نـبـود كـه مـوسـى بـتـوانـد در مـقـابـل آن سـكـوت كـنـد، آتـش خـشـم در دلش برافروخته شد، و گوئى غبارى از اندوه و نارضائى چشمان او را پوشانيد، آنچنان كه بار ديگر تعهد خود را فراموش كرد، زبان بـه اعـتـراض گـشـود، اعـتـراضـى شديدتر و رساتر از اعتراض نخست، چرا كه حادثه وحـشـتـناك تر از حادثه اول بود و (گفت آيا انسان بى گناه و پاكى را بى آنكه قتلى كرده باشد كشتى )؟!( قال ا قتلت نفسا زكية بغير نفس ) .
(براستى كه چه كار منكر و زشتى انجام دادى )( لقد جئت شيئا نكرا ) .
كلمه (غلام ) به معنى جوان نورس است خواه بحد بلوغ رسيده باشد يا نه.
در ايـنـكـه نـوجـوانـى را كـه آن مـرد عـالم در ايـنـجـا بـه قـتـل رسـانـيـد بـه سـرحد بلوغ رسيده بود يا نه، در ميان مفسران گفتگو است، بعضى تـعـبـيـر بـه (نـفـسـا زكـيـة ) (انـسـان پـاك و بـيـگـنـاه ) را دليل بر آن گرفته بودند كه بالغ نبوده است.
و بـعـضـى تـعبير (بغير نفس ) را دليل بر اين گرفته اند كه او بالغ بوده، زيرا تـنها قصاص در حق بالغ جايز است، ولى رويهم رفته نمى توان به طور قطع در اين زمينه با توجه به خود آيه قضاوت كرد.
(نكر) به معنى زشت و منكر است، و بازتاب آن قويتر از كلمه (امر) كه در ماجراى سـوراخ كـردن كـشـتـى بـود مـى بـاشـد، دليـل آنـهـم روشـن اسـت، زيـرا كـار اول او زمـيـنـه خـطـرى بـراى جـمعى فراهم كرد كه به زودى متوجه شدند و خطر را دفع كردند ولى در اقدام دوم ظاهرا او مرتكب جنايتى شده بود.
بـاز آن عـالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود جمله سابق را تكرار كرد و گـفـت: (بـه تـو گـفـتـم تـو هـرگـز تـوانـائى نـدارى بـا مـن صـبـر كـنـى )( قال الم اقل لك انك لن تستطيع معى صبرا ) .
تنها تفاوتى كه با جمله گذشته دارد اضافه كردن كلمه (لك ) است كه براى تاكيد بيشتر است، يعنى من اين سخن را به شخص تو گفتم.
مـوسى (عليهالسلام ) به ياد پيمان خود افتاد، توجهى توام با شرمسارى، چرا كه دو بـار پيمان خود را - هر چند از روى فراموشى - شكسته بود، و كم كم احساس مى كرد كه گـفـتـه اسـتـاد مـمـكـن اسـت راسـت بـاشـد و كـارهـاى او بـراى مـوسـى در آغـاز غـيـر قابل تحمل است، لذا بار ديگر زبان به عذرخواهى گشود و چنين گفت: اين بار نيز از من صـرفـنـظـر كـن، و فـرامـوشـى مرا ناديده بگير، اما (اگر بعد از اين از تو تقاضاى توضيحى در كارهايت كردم (و بر تو ايراد گرفتم ) ديگر با من مصاحبت نكن چرا كه تو از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود)( قال ان ساءلتك عن شى ء بعدها فلا تصاحبنى قد بلغت من لدنى عذرا ) .
ايـن جـمـله حـكـايـت از نـهـايـت انـصـاف و دورنگرى موسى مى كند، و نشان مى دهد كه او در بـرابـر يـك واقـعـيـت، هـر چند تلخ، تسليم بود، و يا به تعبير ديگر بعد از سه بار آزمـايـش بـراى او روشـن مـى شـد كـه مـامـوريـت ايـن دو مـرد بـزرگ از هـم جدا است، و به اصطلاح آبشان در يك جوى نمى رود!
بعد از اين گفتگو و تعهد مجدد (موسى با استاد به راه افتاد، تا به قريه اى رسيدند و از اهـالى آن قـريـه غـذا خـواسـتـنـد، ولى آنـهـا از مـيـهـمـان كردن اين دو مسافر خوددارى كردند)( فانطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية استطعما اهلها فابوا ان يضيفوهما ) .
بدون شك موسى و خضر از كسانى نبودند كه بخواهند سربار مردم آن ديار شوند، ولى مـعـلوم مـى شـود زاد و تـوشـه و خـرج سـفـر خـود را در اثناء راه از دست داده يا تمام كرده بـودنـد و بـه هـمـيـن دليـل مـايـل بـودنـد مـيـهـمـان اهـالى آن محل باشند (اين احتمال نيز وجود دارد كه مرد عالم عمدا چنين پيشنهادى به آنها كرد تا درس جديدى به موسى بياموزد).
يـادآورى ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (قـريـه ) در لسان قرآن مفهوم عامى دارد و هر گـونـه شـهر و آبادى را شامل مى شود، اما در اينجا مخصوصا منظور شهر است، زيرا در چند آيه بعد تعبير به (المدينه ) شده است.
به هر حال در اينكه اين شهر كدام شهر و در كجا بوده است ؟ در ميان مفسران گفتگو است: از ابن عباس نقل شده كه منظور (انطاكيه ) است.
بـعـضـى ديـگـر گفته اند منظور ايله است كه امروز به نام بندر ايلات معروف است و در كنار درياى احمر نزديك خليج عقبه واقع شده است.
بـعـضـى ديـگـر مـعـتـقـدنـد كـه مـنـظـور شـهـر (نـاصـره ) اسـت كـه در شمال فلسطين قرار دارد و محل تولد حضرت مسيح (عليهالسلام ) بوده است.
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در ايـنـجـا حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نقل مى كند كه تاييدى است بر احتمال اخير.
و بـا تـوجـه بـه آنـچـه در مـعـنـى (مـجـمـع البـحـريـن ) گـفـتـيـم كـه مـنـظـور محل پيوند (خليج عقبه ) و (خليج سوئز) است، روشن مى شود كه شهر (ناصره ) و بندر (ايله ) به اين منطقه نزديكتر است تا انطاكيه.
و در هر صورت از آنچه بر سر موسى و استادش در اين قريه آمد مى فهميم كه اهالى آن خـسـيـس و دون هـمـت بـوده انـد، لذا در روايتى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه درباره آنها فرمود كانوا اهل قرية لئام: (آنها مردم لئيم و پستى بودند)
سـپس قرآن اضافه مى كند: (با اين حال آنها در آن آبادى ديوارى يافتند كه مى خواست فـرود آيـد، آن مـرد عـالم دسـت بـه كـار شد تا آن را بر پا دارد) و مانع ويرانيش شود( فوجدا فيها جدارا يريدان ينقض فاقامه ) .
مـوسـى كـه قاعدتا در آن موقع خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مى كـرد شـخـصـيـت والاى او و اسـتـادش بـه خـاطـر عـمـل بـى رويـه اهل آبادى سخت جريحه دار شده، و از سوى ديگر مشاهده كرد كه خضر در برابر اين بى حـرمـتـى بـه تـعـمـيـر ديـوارى كـه در حـال سـقـوط اسـت پـرداخـتـه مـثـل ايـنـكـه مـى خـواهـد مـزد كـار بـد آنـهـا را بـه آنـهـا بـدهـد، و فـكـر مـى كـرد حـداقـل خوب بود استاد اين كار را در برابر اجرتى انجام مى داد تا وسيله غذائى فراهم گردد.
لذا تـعـهـد خـود را بـار ديـگـر بـه كـلى فـرامـوش كـرد، و زبـان به اعتراض گشود اما اعـتـراضـى مـلايـمـتـر و خـفـيـفـتـر از گـذشـتـه، و (گـفـت مـى خـواسـتـى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى )!( قال لو شئت لاتخذت عليه اجرا ) .
در واقع موسى فكر مى كرد اين عمل دور از عدالت است كه انسان در برابر مردمى كه اين قدر فرومايه باشند اين چنين فداكارى كند، و يا به تعبير ديگر نيكى خوبست اما در جاى خود.
درست است كه در برابر بدى، نيكى كردن، راه و رسم مردان خدا بوده است، اما در آنجائى كه سبب تشويق بدكار به كارهاى خلاف نشود.
ايـنـجـا بـود كـه آن مـرد عـالم، آخـريـن سـخـن را بـه مـوسى گفت، زيرا از مجموع حوادث گـذشـتـه يـقـيـن كـرد كـه مـوسـى، تـاب تـحـمـل در بـرابـر اعـمـال او نـدارد (فـرمـود: ايـنـك وقـت جدائى من و تو است! اما به زودى سر آنچه را كه نـتـوانـسـتـى بـر آن صـبـر كـنـى بـراى تـو بـازگـو مـى كـنـم )( قال هذا فراق بينى و بينك سانبئك بتاويل ما لم تستطيع عليه صبرا ) .
البـته موسى هم هيچگونه اعتراضى بر اين سخن نكرد، زيرا درست همان مطلبى بود كه خودش در ماجراى قبل پيشنهاد كرده بود، يعنى بر خود موسى نيز اين واقعيت ثابت گشته بود كه آبشان در يك جوى نمى رود.
ولى بـه هـر حـال خـبـر فـراق هـمـچون پتكى بود كه بر قلب موسى وارد شد، فراق از اسـتـادى كـه سـيـنـه اش مخزن اسرار بود، و مصاحبتش مايه بركت، سخنانش درس بود، و رفـتـارش الهـام بـخش، نور خدا در پيشانيش مى درخشيد و كانون قلبش گنجينه علم الهى بود.
آرى جـدا شـدن از چـنـيـن رهـبـرى سـخـت دردنـاك اسـت، امـا واقـعـيـت تـلخـى بـود كه به هر حال موسى بايد آن را پذيرا شود.
مفسر معروف ابوالفتوح رازى مى گويد در خبرى است كه از موسى پرسيدند از مشكلات دوران زنـدگـيـت از هـمـه سـخـتـتـر را بـگـو، گـفـت: (سختيهاى بسيارى ديدم (اشاره به نـاراحـتـيـهـاى دوران فـرعـون، و گـرفـتـاريـهـاى طـاقـت فـرسـاى دوران حـكـومـت بـنـى اسـرائيـل ) ولى هـيچ يك همانند گفتار خضر كه خبر از فراق و جدائى داد بر قلب من اثر نكرد)!
(تـاءويـل ) از مـاده اول (بـر وزن قـول ) بـه مـعـنى ارجاع و بازگشت دادن چيزى است، بـنـابـرايـن هـر كـار و سـخـنـى را كـه بـه هـدف اصـلى بـرسـانـيـم تـأويـل نـامـيـده مـى شـود، هـمـچـنـيـن پـرده بـرداشـتـن از روى اسـرار چـيزى، نيز يكنوع تاءويل است.
و اگـر تـعـبـيـر خـواب را تـاءويل مى گويند، نيز به همين جهت است (آنچنان كه در سوره يوسف آيه 100 آمده است هذا تاءويل رؤ ياى ).
آيه (79) تا (82) و ترجمه
( امـا السـفـيـنـة فـكـانت لمساكين يعملون فى البحر فاردت ان اعيبها و كان وراءهم ملك ياخذ كل سفينة غصبا ) (79)( و اما الغلام فكان ابواه مؤ منين فخشينا ان يرهقهما طغيانا و كفرا ) (80)( فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما ) (81)( و امـا الجـدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة و كان تحته كنز لهما و كان ابوهما صالحا فـاراد ربـك ان يـبـلغـا اشـدهـمـا و يـستخرجا كنزهما رحمة من ربك و ما فعلته عن امرى ذلك تاويل ما لم تسطع عليه صبرا ) (82)
ترجمه:
79 - اما آن كشتى متعلق به گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مى كردند و من خواستم آنرا معيوب كنم (چرا كه ) پشت سر آنها پادشاهى ستمگر بود كه هر كشتى را از روى غصب مى گرفت.
80 - و امـا آن نـوجـوان پـدر و مادرش با ايمان بودند، ما نخواستيم او آنها را به طغيان و كفر وادارد.
81 - ما اراده كرديم كه پروردگارشان فرزند پاكتر و پرمحبت ترى بجاى او به آنها بدهد.
82 - و اما آن ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجى متعلق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحى بود، پروردگار تو مى خواست آنها به حد بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج كنند، اين رحمتى از پروردگارت بود، من به دستور خود ايـن كـار را نـكـردم، و ايـن بـود سـر كـارهـائى كـه تـوانـائى شـكيبائى در برابر آنها نداشتى!.
تفسير:
اسرار درونى اين حوادث
بـعـد از آنـكـه فـراق و جـدائى مـوسـى و خـضر مسلم شد، لازم بود اين استاد الهى اسرار كـارهـاى خـود را كه موسى تاب تحمل آنرا نداشت بازگو كند، و در واقع بهره موسى از مـصـاحـبـت او فـهـم راز ايـن سـه حـادثـه عـجـيـب بـود كـه مـى توانست كليدى باشد براى مسائل بسيار، و پاسخى براى پرسشهاى گوناگون.
نخست از داستان كشتى شروع كرد و گفت: (اما كشتى به گروهى مستمند تعلق داشت كه بـا آن در دريا كار مى كردند، من خواستم آنرا معيوب كنم زيرا مى دانستم در پشت سر آنها پادشاهى ستمگر است كه هر كشتى سالمى را از روى غصب مى گيرد)( اما السفينة فكانت لمـسـاكـيـن يـعـمـلون فـى البـحـر فـاردت ان اعـيـبـهـا و كـان ورائهـم مـلك يـاخـذ كل سفينة غصبا ) .
و به اين ترتيب در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ كردن كشتى، هدف
مـهـمـى كـه هـمان نجات آن از چنگال يك پادشاه غاصب بوده است، وجود داشته، چرا كه او هرگز كشتيهاى آسيب ديده را مناسب كار خود نمى ديد و از آن چشم مى پوشيد، خلاصه اين كار در مسير حفظ منافع گروهى مستمند بود و بايد انجام مى شد.
كلمه (وراء) (پشت سر) مسلما در اينجا جنبه مكانى ندارد بلكه كنايه از اين است كه آنها بـدون ايـنـكـه تـوجـه داشـتـه باشند گرفتار چنگال چنين ظالمى مى شدند، و از آنجا كه انسان حوادث پشت سر خود را نمى بيند اين تعبير در اينجا به كار رفته است.
بـعـلاوه هـنـگـامى كه انسان از طرف فرد يا گروهى تحت فشار واقع مى شود تعبير به پـشـت سـر مى كند، مثلا مى گويد طلبكاران پشت سر منند، و مرا رها نمى كنند، در آيه 16 سوره ابراهيم مى خوانيم( من ورائه جهنم و يسقى من ماء ) صديد گوئى جهنم اين گنهكاران را تعقيب مى كند كه از آن تعبير به (وراء) شده است.
ضمنا از تعبير (مساكين ) (مسكينها) در اين مورد استفاده مى شود كه مسكين كسى نيست كه مـطـلقـا مـالك چـيـزى نـبـاشـد، بـلكـه بـه كـسـانـى نـيـز گـفـتـه مـى شـود كـه داراى مال و ثروتى هستند ولى جوابگوى نيازهاى آنها نمى باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اطلاق مسكين بر آنها نه از نظر فقر مالى بوده است بلكه از نـظـر فـقـر قـدرت بـوده، و ايـن تـعبير در زبان عرب وجود دارد، و با ريشه اصلى لغت مسكين كه سكون و ضعف و ناتوانى است نيز سازگار است.
در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـيـم مـسـكـين ابن آدم... تؤ لمه البقة و تقتله الشرقة و تنتنه العرقة: (بيچاره فرزند آدم!... پشه اى او را آزار مى دهد، مختصرى آب
او را گلوگير مى شود، و عرق او را متعفن مى سازد).
سپس به بيان راز حادثه دوم يعنى قتل نوجوان پرداخته چنين مى گويد: (اما آن نوجوان پـدر و مـادرش بـا ايمان بودند، و ما نخواستيم كه اين نوجوان، پدر و مادر خود را از راه ايـمان بيرون ببرد و به طغيان و كفر وادارد)( و اما الغلام فكان ابواه مؤ منين فخشينا ان يرهقهما طغيانا و كفرا ) .
اين احتمال نيز در تفسير آيه از طرف جمعى از مفسران ذكر شده است كه منظور اين نيست كه نـوجـوان كافر و طغيانگر پدر و مادر خود را از راه بدر برد، بلكه منظور اين است كه او پـدر و مـادر خـود را بـه خـاطـر طـغـيـان و كـفـرش اذيـت و آزار فـراوان دهـد ولى تـفـسـيـر اول نزديكتر به نظر مى رسد.
به هر حال آن مرد عالم، اقدام به كشتن اين نوجوان كرد و حادثه ناگوارى را كه در آينده بـراى يـك پـدر و مـادر بـا ايـمـان در فـرض حـيـات او رخ مـى داد دليل آن گرفت.
به خواست خدا به زودى در شرح نكته هاى اين داستان پر ماجرا روى همه كارهاى خضر از نـظـر احـكـام الهـى و مـنـطـقـى بـحـث خـواهـيـم كـرد، و ايـراد قـصـاص قبل از جنايت را پاسخ خواهيم گفت.
تـعبير به (خشينا) (ما ترسيديم كه در آينده چنين شود...) تعبير پر معنائى است، اين تـعبير نشان مى دهد كه اين مرد عالم خود را مسئول آينده مردم نيز مى دانست، و حاضر نبود پدر و مادر با ايمانى به خاطر انحراف نوجوانشان دچار بدبختى شوند.
ضـمنا تعبير به (خشينا) (ترسيديم ) در اينجا به معنى (ناخوش داشتيم ) آمده است، زيرا براى چنين كسى با اين علم و آگاهى و توانائى، ترس از چنين موضوعاتى وجود نداشته است.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـدف پـرهـيـز از حـادثـه نـاگـوارى اسـت كـه انـسـان روى اصل محبت، مى خواهد از آن اجتناب ورزد.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه به معنى (علمنا) (دانستيم ) بوده باشد چنانكه از ابن عـبـاس نـقـل شـده است يعنى ما مى دانستيم كه اگر او بماند چنين حادثه ناگوارى در آينده براى پدر و مادرش اتفاق مى افتد.
و امـا ايـنـكه چگونه ضمير جمع متكلم براى يك فرد آمده است پاسخش روشن مى باشد اين اولين بار نيست كه در قرآن به چنين تعبيرى برخورد مى كنيم هم در قرآن و هم در ساير كـلمـات زبـان عـرب و غـيـر عرب، اشخاص بزرگ گاهى به هنگام سخن گفتن از خويشتن ضـمـيـر (جـمـع ) بـه كار مى برند، و اين به خاطر آن است كه آنها معمولا نفراتى در زيـر دست دارند كه به آنها ماموريت براى انجام كارها مى دهند، خدا به فرشتگان دستور مى دهد و انسانها به نفرات زير دست خويش.
و بـعـد اضـافـه كـرد: (مـا چـنـيـن اراده كـرديـم كـه پـروردگـارشان فرزندى پاكتر و پـرمـحـبتتر به جاى او به آنها عطا فرمايد)( فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما ) .
تـعـبـير (اردنا) (ما اراده كرديم ) و همچنين (ربهما) (پروردگار آن دو) نيز در اينجا پر معنى است و سر آن را به زودى خواهيم دانست.
(زكاة ) در اينجا به معنى پاكيزگى و طهارت است، و مفهوم وسيعى دارد كـه ايـمـان و عمل صالح را شامل مى شود، هم در امور دينى و هم در امور مادى، و شايد اين تـعـبير پاسخى بود به اعتراض موسى كه مى گفت تو (نفس زكيه )اى را كشتى، او در جـواب مـى گـويـد: نـه اين پاكيزه نبود مى خواستيم خدا به جاى او فرزند پاكيزه اى به آنها بدهد!.
در چـنـديـن حـديث كه در منابع مختلف اسلامى آمده است مى خوانيم: ابدلهما الله به جارية ولدت سـبـعـيـن نـبـيـا: (خـداونـد بـجـاى آن پـسـر، دخـتـرى به آنها داد كه هفتاد پيامبر از نسل او به وجود آمدند)!
در آخـريـن آيـه مـورد بـحث، مرد عالم پرده از روى راز سومين كار خود يعنى تعمير ديوار بـرمـى دارد و چنين مى گويد: (اما ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در شهر بود، و زير آن گـنـجـى مـتـعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحى بود)( و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة و كان تحته كنز لهما و كان ابوهما صالحا ) .
(پـروردگـار تـو مـى خـواسـت آنـهـا بـه سـرحـد بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج كنند)( فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما ) .
(اين رحمتى بود از ناحيه پروردگار تو)( رحمة من ربك ) .
و مـن مـاءمـور بـودم بـه خـاطـر نيكوكارى پدر و مادر اين دو يتيم آن ديوار را بسازم، مبادا سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بيفتد.
در پـايـان بـراى رفـع هـر گونه شك و شبهه از موسى، و براى اينكه به يقين بداند هـمـه ايـن كـارها بر طبق نقشه و ماموريت خاصى بوده است اضافه كرد: (و من اين كار را بـه دسـتور خودم انجام ندادم ) بلكه فرمان خدا و دستور پروردگار بود( و ما فعلته عن امرى ) .
آرى (ايـن بـود سـر كـارهـائى كـه توانائى شكيبائى در برابر آنها نداشتى )( ذلك تأويل ما لم تسطع عليه صبرا ) .
نكته ها:
1 - ماموريت خضر در نظام تشريع بود يا تكوين ؟!
مـهـمـتـريـن مـسـاله اى كـه دانـشـمـنـدان بـزرگ را در ايـن داسـتـان بـه خـود مـشـغـول سـاخـتـه ماجراهاى سه گانه اى است كه اين مرد عالم در برابر موسى انجام داد، مـوسـى چـون از بـاطن امر آگاه نبود زبان به اعتراض گشود، ولى بعدا كه توضيحات استاد را شنيد قانع شد.
سـؤ ال ايـن اسـت كـه آيا واقعا مى توان اموال كسى را بدون اجازه او معيوب كرد به خاطر آنكه غاصبى آن را از بين نبرد؟
و آيا مى توان نوجوانى را به خاطر كارى كه در آينده انجام مى دهد مجازات كرد؟!
و آيا لزومى دارد كه براى حفظ مال كسى ما مجانا زحمت بكشيم و بيگارى كنيم ؟!
در برابر اين سؤ ال ها دو راه در پيش داريم:
نخست آنكه اينها را با موازين فقهى و قوانين شرع تطبيق دهيم، همانگونه كه گروهى از مفسران اين راه را پيمودند.
نـخـستين ماجرا را منطبق بر قانون اهم و مهم دانسته اند و گفته اند حفظ مجموعه كشتى مسلما كـار اهـمـى بـوده، در حـالى كـه حفظ آن از آسيب جزئى، چيز زيادى نبوده، يا به تعبير ديگر خضر در اينجا (دفع افسد به فاسد) كرده، به خصوص اينكه رضايت باطنى صاحبان كشتى را در صورتى كه از اين ماجرا آگاه مى شدند ممكن بود پيش بينى كرد (و به تعبير فقهى، خضر در اين كار اذن فحوى داشت ).
در مـورد آن نوجوان، اين گروه از مفسران اصرار دارند كه او حتما بالغ بوده، و مرتد و يـا حـتـى مـفـسـد، و بـه ايـن تـرتـيـب بـه خـاطـر اعـمـال فـعـليـش جـايـزالقتل بوده است، و اگر خضر در كار خود استناد به جنايات او در آينده مى كند به خـاطـر آنـسـت كـه مـى خـواهـد بـگـويـد ايـن جـنـايـتـكـار نـه تـنـهـا فـعـلا مشغول به اين كار بلكه در آينده نيز جنايتهاى بزرگترى را مرتكب خواهد شد، پس كشتن او طبق موازين شرع به اعمال فعليش جايز بوده است:
و امـا در مـورد سـوم هـيچكس نمى تواند به كسى ايراد كند كه چرا فداكارى و ايثار در حق ديـگـرى مى كنى و اموال او را از ضايع شدن با بيگارى خود حفظ مى كنى ؟ ممكن است اين ايثار واجب نباشد ولى مسلما كار خوبى است و شايسته تحسين، بلكه ممكن است در پاره اى از مـوارد بـه سـرحـد وجـوب برسد مثل اينكه اموال عظيمى از كودك يتيمى در معرض تلف بـوده بـاشـد، و با زحمت مختصرى بتوان جلو ضايع شدن آنرا گرفت بعيد نيست در چنين موردى اين كار واجب باشد.
راه دوم بـر ايـن اسـاس اسـت كه توضيحات بالا هر چند در مورد گنج و ديوار قانع كننده اسـت ولى در مـورد نـوجـوانـى كه به قتل رسيد چندان با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا مـجـوز قـتـل او را ظـاهـرا عـمـل آيـنـده اش شـمـرده اسـت نـه اعمال فعليش.
در مـورد كـشـتـى نـيـز تـا انـدازه اى قـابـل بـحـث و گفتگو است، آيا ما مى توانيم خانه و مـال و زنـدگـى هر كس را كه يقين داريم در آينده غصب مى شود بدون اطلاع او از پيش خود معيوب كنيم تا از خطر برهد آيا براستى فقهاء چنين حكمى را مى پذيرند؟!
بنابراين بايد راه ديگرى را پيش گرفت و آن اين است:
مـا در ايـن جهان داراى دو نظام هستيم: (نظام تكوين ) و (نظام تشريع ) گر چه اين دو نظام در اصول كلى هماهنگند، ولى گاه مى شود كه در جزئيات از هم جدا مى شوند.
مـثـلا خـداونـد بـراى آزمـايـش بـنـدگـان آنـهـا را مـبـتلا به (خوف ) (ناامنى ) و (نقص امـوال و ثـمرات ) از بين رفتن نفوس و عزيزان مى كند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر اين حوادث صابر و شكيبا هستند.
آيـا هـيـچ فـقـيـهـى و يـا حـتـى پـيـامـبـرى مـى تـوانـد اقـدام بـه چـنـيـن كـارى بـكند يعنى اموال و نفوس و ثمرات و امنيت را از بين ببرد تا مردم آزمايش شوند.
و يا اينكه خداوند بعضى از پيامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربيت در بـرابـر تـرك اولى گرفتار مصيبتهاى عظيم مى نمود، همچون مصيبت يعقوب به خاطر كم توجهى به بعضى از مستمندان و يا ناراحتى يونس به خاطر يك ترك اولاى كوچك.
آيا كسى حق دارد به عنوان مجازات و كيفر اقدام به چنين كارى كند؟
و يـا ايـنـكـه مى بينيم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشكرى مى گيرد، مثلا شـكـر امـوال را بـجاى نياورده اموالش در دريا غرق مى شود و يا شكرانه سلامتى را بجا نـيـاورده، خـدا سـلامـت را از او مـى گـيـرد، آيـا از نظر فقهى و قوانين تشريعى كسى مى تـوانـد بـه خـاطـر نـاشـكـرى امـوال ديـگـرى را نـابـود كـنـد و سـلامـت را مبدل به بيمارى.
نـظير اين مثالها فراوان است، و مجموعا نشان مى دهد كه جهان آفرينش مخصوصا آفرينش انـسـان بـر ايـن نـظـام احـسـن اسـتـوار اسـت كـه خـداونـد بـراى ايـنـكـه انـسـان راه تـكـامـل را بـپيمايد قوانين و مقرراتى براى او از نظر تكوين قرار داده كه تخلف از آنها عكس العملهاى مختلفى دارد.
در حالى كه از نظر قانون شرع نمى توانيم همه آنها را در چارچوب اين قوانين بريزيم.
فى المثل طبيب مى تواند انگشت انسانى را به خاطر اينكه زهر به قلب او سرايت نكند قطع نمايد، ولى آيا هيچكس مى تواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شكيبائى در او و يا به خاطر كفران نعمت قطع نمايد؟! (در حالى كه مسلما خدا مى تواند چنين كارى را بكند چرا كه موافق نظام احسن است ).
حـال كـه ثـابت شد ما دو نظام داريم و خداوند حاكم بر هر دو نظام است، هيچ مانعى ندارد كـه خـداونـد گـروهـى را مـامور پياده كردن نظام تشريع كند، و گروهى از فرشتگان يا بعضى از انسانها (همچون خضر) را مامور پياده كردن نظام تكوين نماند (دقت كنيد).
از نـظـر نـظـام تكوين الهى هيچ مانعى ندارد كه خداوند حتى كودك نابالغى را گرفتار حـادثـه اى كـنـد و در آن حـادثـه جـان بـسـپـارد چـرا كـه وجـودش در آينده ممكن است خطرات بـزرگـى بـه بـار آورد، هـمـانـگـونه كه گاهى ماندن اين اشخاص داراى مصالحى مانند آزمايش و امتحان و امثال اينها است.
و نـيـز هـيـچ مانعى ندارد خداوند مرا امروز به بيمارى سختى گرفتار كند به طورى كه نـتـوانم از خانه بيرون بروم چرا كه مى داند اگر از خانه بيرون روم حادثه خطرناكى پيش خواهد آمد و مرا لايق اين مى داند كه از آن خطر برهاند. و به تعبير ديگر گروهى از مـامـوران خـدا در ايـن عـالم مـامـور بـه باطنند و گروهى مامور به ظاهر، آنها كه مامور به بـاطـنند ضوابط و اصول برنامه اى مخصوص بخود دارد همانگونه كه ماموران بظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند.
درسـت اسـت كـه خـط كـلى ايـن دو بـرنـامـه هـر دو انـسـان را بـه سـمـت كـمـال مى برد، و از اين نظر هماهنگند، ولى گاهى در جزئيات مانند مثالهاى بالا از هم جدا مى شوند.
البـتـه بـدون شـك در هـيـچ يـك از دو خط هيچكس نمى تواند خودسرانه اقدامى كند، بلكه بايد از مالك و حاكم حقيقى مجاز باشد، لذا خضر با صراحت اين حـقـيـقت را بيان كرد و گفت (ما فعلته عن امرى ) (من هرگز پيش خود اين كار را انجام ندادم ) بلكه درست طبق يك برنامه الهى و ضابطه و خطى كه به من داده شده است گام برمى دارم.
و به اين ترتيب تضاد بر طرف خواهد شد.
و ايـنـكـه مـى بـيـنـيـم مـوسـى تاب تحمل كارهاى خضر را نداشت بخاطر همين بود كه خط ماموريت او از خط ماموريت خضر جدا بود، لذا هر بار مشاهده مى كرد گامش بر خلاف ظواهر قـانـون شـرع اسـت فـريـاد اعتراضش بلند مى شد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامـه مـى داد، و چـون ايـن دو رهـبـر بـزرگ الهى بخاطر ماموريتهاى متفاوت نمى توانستند براى هميشه با هم زندگى كنند (هذا فراق بينى و بينك ) را گفت.
2 - خضر، كه بود؟
هـمـانـگونه كه ديديم در قرآن مجيد صريحا نامى از خضر برده نشده و از رفيق يا استاد مـوسـى تـنـهـا بـه عـنـوان (عـبـدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما) كه بـيـانـگـر مـقـام عبوديت و علم و دانش خاص او است، ياد شده است لذا ما هم غالبا از وى به عـنـوان مـرد عالم ياد كرديم. ولى در روايات متعددى اين مرد عالم بنام (خضر) معرفى شده است، و از بعضى از روايات استفاده مى شود كه اسم اصلى او (بليا ابن ملكان ) بـوده، و خـضـر لقـب او اسـت، زيرا هر كجا گام مى نهاده زمين از قدومش سرسبز مى شده است.
بـعـضـى نـيـز احـتـمـال داده انـد كه نام اين مرد عالم، (الياس ) بوده، و از همين جا اين تـصـور پـيـدا شـده اسـت كـه ممكن است (الياس ) و (خضر) نام يك نفر باشد، ولى مـشـهـور و مـعـروف مـيـان مـفـسـران و راويـان حـديـث هـمـان اول است.
بديهى است نام اين مرد، هر چه باشد مهم نيست، مهم اين است كه او يك دانشمند الهى بود، و مشمول رحمت خاص پروردگار، و مامور به باطن و نظام تكوينى جهان، و آگاه از پاره اى از اسرار، و از يك جهت معلم موسى بن عمران، هر چند موسى در پاره اى از جهات بر او مقدم بوده است.
و در اينكه او پيامبر بوده است يا نه باز روايات مختلفى داريم.
در جـلد اول اصول كافى روايات متعددى نقل شده است كه دلالت بر اين دارد كه اين مرد عالم، پيامبر نبود بلكه دانشمندى همچون (ذوالقرنين ) و (آصف ابن برخيا) بوده است.
در حـالى كـه از پاره اى ديگر از روايات استفاده مى شود او داراى مقام نبوت بود، و ظاهر بعضى تعبيرات آيات فوق نيز همين است، زيرا در يك مورد مى گويد (من اين كار را از نزد خود نكردم ) و در جاى ديگر مى گويد (ما مى خواستيم چنين و چنان شود.)
و از بعضى از روايات استفاده مى شود كه او از يك عمر طولانى برخوردار بوده است.
در ايـنـجـا سؤ الى پيش مى آيد، و آن اينكه آيا داستان موسى و اين عالم بزرگ در منابع يهود و مسيحيت نيز وجود دارد؟
پـاسـخ سـؤ ال ايـن اسـت كـه اگـر مـنـظـور كـتـب (عـهـديـن ) (تـورات و انـجـيـل ) باشد، نه در آنها نيست، اما از پاره اى از كتب دانشمندان يهود كه در قرن يازدهم مـيـلادى تـدويـن گرديده داستانى نقل شده كه شباهت نسبتا زيادى به سرگذشت موسى و عالم زمانش دارد، هر چند قهرمان آن داستان (الياس ) و (يوشع بن لاوى ) است كه از مـفـسـران (تلمود) در قرن سوم ميلادى مى باشند و از جهات مختلفى نيز با سرگذشت موسى و خضر متفاوت است، آن داستان چنين است:
(يوشع ) از خدا مى خواهد كه با الياس ملاقات كند، و چون دعايش مستجاب مى شود، و بـه مـلاقات الياس مفتخر مى گردد از وى مى خواهد كه به برخى از اسرار اطلاع يابد، اليـاس بـه وى مـى گويد تو را طاقت تحمل نيست، اما يوشع اصرار مى ورزد، و الياس در خواست او را اجابت مى كند، مشروط بر آن كه راجع به هر چه مى بيند پرسشى نكند، و اگـر يـوشـع تخلف ورزد الياس او را ترك كند، با اين قرارداد، يوشع و الياس همسفر مى شوند.
در خـلال مـسـافـرت خـويـش اول بـه خـانـه اى وارد مى شوند كه صاحبخانه از آنها گرم پـذيـرائى مـى كـنـد، خـانـواده سـاكـن ايـن خانه از مايملك دنيا تنها يك گاو داشتند كه از فروش شير آن گذران مى كردند، الياس دستور مى دهد كه صاحبخانه آن گاو را بكشد، و يوشع از اين كردار سخت دچار تعجب و شگفتى مى گردد، و از وى علت آن را مى پرسد، الياس قرارداد را به وى متذكر شده و او را به مفارقت تهديد مى كند، لاجرم يوشع دم بر نمى آورد.
از آنجا هر دو به قريه ديگرى سفر مى كنند و به خانه توانگرى وارد مى شوند، در اين خـانـه اليـاس دسـت به كار گل مى شود، و ديوارى را كه در شرف ويرانى بود مرمت مى كند.
در قـريـه ديـگـرى چـنـد نـفـر از مـردم آن ده در مـحـلى اجـتـمـاع داشتند و از اين دو نفر خوب پذيرائى نمى كنند الياس ايشان را دعا مى كند كه همگى رياست يابند.
در قريه چهارم از آنان پذيرائى گرم مى شود، الياس دعا مى كند كه فقط يكى از آنان بـه ريـاسـت بـرسـد!، بـالاخـره (يـوشـع بن لاوى ) طاقت نمى آورد، و راجع به چهار واقـعـه مـى پـرسـد، اليـاس مـى گـويـد: در خـانـه اول زوجـه صـاحـبخانه بيمار بود و اگر آن گاو به رسم صدقه قربانى نمى شده آن زن در مـى گـذشـت، و خـسارتش براى صاحبخانه بيش از خسارتى بود كه از ذبح گاو حاصل مى گرديد.
در خانه دوم زير ديوار گنجى بود كه مى بايست براى كودكى يتيم محفوظ بماند.
بـراى مـردم قـريـه سـوم ريـاسـت هـمـه را خـواسـتـم تـا كـارشـان دچـار پـريـشـانـى و اخـتـلال گـردد، بـر عـكس، مردم قريه چهارم زمام كارشان در دست يكنفر قرار مى گيرد و امورشان منظم و به سامان مى رسد.
اشـتـباه نشود هرگز نمى خواهيم بگوئيم اين دو داستان يكى است بلكه منظور اين است كه داستانى را كه دانشمندان يهود نقل كرده اند ممكن است داستان مشابهى باشد و يا تحريفى از سرگذشت اصلى موسى و خضر كه بر اثر گذشت زمان ممتد دگرگون شده و به اين صورت درآمده است.
3 - افسانه هاى ساختگى
سـرگـذشـت مـوسـى و خـضر، اساس و پايه اش همانست كه در قرآن آمده، اما متاسفانه در اطـراف آن، افـسـانـه هـاى زيـادى سـاخـته و پرداخته اند كه گاهى افزودن آنها به اين سرگذشت چهره خرافى به آن مى دهد! بايد دانست كه اين تنها داستانى نيست كه به اين سرنوشت گرفتار شده، داستانهاى واقعى ديگر نيز از اين موضوع بر كنار نمانده است.
بـراى درك واقـعـيت بايد معيار را آيات بيست و سه گانه فوق قرار داد، و حتى احاديث را در صـورتى مى توان پذيرفت كه موافق آن باشد، اگر حديثى بر خلاف آن بود مسلما قابل قبول نيست، و خوشبختانه در احاديث معتبر چنين حديثى نداريم.
4 - آيا نسيان براى پيامبران ممكن است ؟!
در مـاجراى فوق كرارا به مساله نسيان موسى برخورد كرديم، يكى در مورد آن ماهى كه بـراى تـغـذيـه فـراهـم سـاخته بودند، و ديگر سه بار در ارتباط با تعهدى كه دوست عالمش از وى گرفته بود.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا نسيان براى انبياء امكان دارد؟
جمعى معتقدند كه صدور چنين نسيانى از پيامبران بعيد نيست چرا كه نه مربوط به اساس دعـوت نـبوت است، و نه فروع آن و نه تبليغ دعوت، بلكه در يك مساله صرفا عادى و مـربوط به زندگانى روزمره است، آنچه مسلم است هيچ پيامبرى در دعوت نبوت و شاخ و بـرگ آن مـطلقا گرفتار خطا و اشتباه نمى شود و مقام عصمت او را از چنين چيزى مصون مى دارد.
امـا چـه مـانـعـى دارد كـه مـوسـى بـه خـاطـر ايـنـكـه مـشـتـاقـانـه و بـا عـجـله بـه دنـبـال ايـن مرد عالم مى رفت غذاى خود را كه يك مساله عادى بوده فراموش كرده باشد؟ و نـيـز چه مانعى دارد كه عظمت حوادثى همچون شكستن كشتى، و كشتن يك نوجوان، و تعمير بـى دليـل يـك ديـوار در شهر بخيلان، او را چنان هيجان زده كند كه تعهد شخصى خود را با دوست عالمش بدست فراموشى سپرده باشد؟ اين نه از يك پيامبر بعيد است، و نه با مقام عصمت منافات دارد.
بـعـضـى از مـفـسران نيز احتمال داده اند كه نسيان در اينجا به معنى مجازى - يعنى ترك - بـوده بـاشـد، چـرا كـه انسان هنگامى كه چيزى را ترك مى كند شبيه آنست كه آنرا نسيان كـرده بـاشـد، امـا چرا موسى غذاى خود را ترك گفت، براى اينكه نسبت به چنين مساله اى بـى اعـتـنـا بـود، و در مورد تعهدش با دوست عالمش به خاطر اين بود كه براى او كه از دريچه ظاهر به حوادث مى نگريست اصلا قابل قبول نبود كه انسانى بى جهت آسيب به اموال يا جان مردم برساند بنابراين خود را موظف به اعتراض مى ديد و فكر مى كرد اينجا جاى آن تعهد نيست.
ولى پيداست كه اين گونه تفسيرها با ظاهر آيات سازگار نمى تواند باشد.
5 - چرا موسى به ديدار خضر شتافت ؟!
در حديثى از (ابن عباس ) از (ابى بن كعب ) مى خوانيم كه از رسولخدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: يـك روز مـوسـى در مـيـان بـنـى اسـرائيـل مـشـغول خطابه بود، كسى از او پرسيد در روى زمين چه كسى از همه اعلم است ؟ موسى گفت كسى عالمتر از خود سراغ ندارم، در اين هنگام به موسى وحى شد كه ما بنده اى داريـم در (مـجـمـع البـحـريـن ) كـه از تـو دانشمندتر است، در اينجا موسى از خدا تـقـاضـا كـرد كـه بـه ديـدار ايـن مـرد عـالم نـائل گـردد، و خـدا راه وصول به اين هدف را به او نشان داد.
نـظـيـر ايـن حـديـث از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـيـز نقل شده است.
در حـقـيـقـت ايـن هـشـدارى بـود به موسى كه با تمام علم و دانشش هرگز خود را برترين شخص نداند.
ولى در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد كه آيا نبايد پيامبر اوالوالعزم و صاحب رسالت دانشمندترين فرد زمان خودش باشد؟
در پـاسـخ مـى گـوئيم: بايد دانشمندترين آنها نسبت به قلمرو ماموريتش، يعنى نظام، تـشـريـع بـاشـد، و موسى چنين بود، اما همانگونه كه در نخستين نكته ها بازگو كرديم قـلمرو ماموريت دوست عالمش قلمرو جداگانه اى بود كه ارتباطى به عالم تشريع نداشت، و به تعبير ديگر آن مرد عالم از اسرارى آگاه بود كه دعوت نبوت بر آن متكى نبود.
اتـفـاقـا در حـديـثـى كـه از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقل شده با صراحت مى خوانيم كه موسى از خضر آگاهتر بود يعنى در علم شرع و شايد نـيـافـتـن پـاسـخ بـراى ايـن سـؤ ال، و هـمـچـنـيـن سـؤ ال مـربـوط به نسيان، سبب شده است كه بعضى اين موسى را موسى بن عمران ندانند، و بـر شـخـص ديـگـرى مـنـطـبـق سـازنـد، امـا بـا حـل ايـن مشكل جائى براى آن سخن باقى نخواهد ماند.
از حـديـثـى كـه از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهالسلام ) نـقـل شـده نـيـز ايـن نكته استفاده مى شود كه قلمرو ماموريت اين دو بزرگوار با يكديگر متفاوت بوده و هر كدام در كار خود از ديگرى آگاهتر بود.
ذكـر ايـن نكته نيز جالب است كه در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده: (هنگامى كه موسى خضر را ملاقات كرد، پرنده اى در برابر آن دو ظاهر شد قطره اى بـا مـنـقـارش از آب بـرداشت )، خضر به موسى گفت مى دانى پرنده چه مى گويد؟ موسى گفت چه مى گويد؟ خضر گفت: مى گويد: (ما علمك و علم موسى فى علم الله الا كما اخذ منقارى من الماء): (دانش تو و دانش موسى در برابر علم خداوند همانند قطره اى است كه منقار من از آب برداشت ).
6 - آن گنج چه بود؟
از سوالات ديگرى كه پيرامون اين داستان به وجود آمده اين است كه اصولا گنجى را كه دوسـت عـالم مـوسـى اصرار بر نهفتنش داشت چه بود؟ وانگهى چرا آن مرد با ايمان يعنى پدر يتيمان چنين گنجى اندوخته بود؟!
بعضى گفته اند كه اين گنج در حقيقت بيش از آنچه جنبه مادى داشته، جـنـبـه مـعـنـوى داشـت، ايـن گـنـج طـبـق بـسـيـارى از روايـات شـيـعـه و اهل تسنن لوحى بوده كه بر آن كلمات حكمت آميزى نقش شده بود.
و در اينكه اين كلمات حكمت آميز چه بوده ؟ در ميان مفسران گفتگو است.
در كـتـاب كـافـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) چـنـيـن نـقـل شـده كه فرمود: اين گنج طلا و نقره نبود، تنها لوحى بود كه چهار جمله بر آن ثبت بـود لا اله الا الله، من ايقن بالموت لم يضحك، و من ايقن بالحساب لم يفرح قلبه، و من ايـقـن بـالقـدر لم يـخـش الا الله: (مـعبودى جز الله نيست، كسى كه به موت ايمان دارد (بـيـهـوده ) نـمى خندد، و كسى كه يقين به حساب الهى دارد (و در فكر مسئوليتهاى خويش است ) خوشحالى نمى كند، و كسى كه يقين به مقدرات الهى دارد جز از خدا نمى ترسد).
ولى در بـعـضـى ديـگر از روايات آمده لوحى از طلا بود، و به نظر ميرسد اين دو با هم منافات ندارد، زيرا هدف روايت اول اين است كه انبوهى از درهم و دينار آنچنان كه از مفهوم گنج به ذهن مى آيد نبوده است.
و بـه فرض كه ما ظاهر كلمه (كنز) را بگيريم، و به معنى اندوخته اى از زر و سيم تـفـسـيـر كـنـيـم بـاز مـشـكـلى ايـجـاد نـمـى كند، زيرا آن گنجى ممنوع است كه انسان مقدار قـابـل مـلاحـظـه اى از اموال گرانقيمت را براى مدتى طولانى اندوخته كند در حالى كه در جـامـعـه نـيـاز فـراوان بـآن بـاشـد، امـا اگـر فـى المـثـل بـراى حـفـظ مال، مالى كه در گردش معامله است، يك يا چند روز آن را در زير زمين مدفون كنند (آنچنان كـه در زمـانـهـاى گـذشـتـه بـر اثـر نـاامـنـى مـعـمـول بـوده كـه حـتـى بـراى يـك شـب هم اموال خود را گاهى دفن مى كردند) و سپس صاحب آن بر اثر حادثه اى از دنيا برود چنين گنجى هرگز نمى تواند مورد ايراد باشد.
7 - درسهاى اين داستان
الف - پـيـدا كـردن رهـبـر دانـشـمـند و استفاده از پرتو علم او به قدرى اهميت دارد كه حتى پـيـامـبـر اولوالعـزمـى هـمـچـون مـوسـى ايـن هـمـه راه بـه دنبال او مى رود و اين سرمشقى است براى همه انسانها در هر حد و پايه اى از علم و در هر شرائط و سن و سال.
ب - جـوهـره علم الهى از عبوديت و بندگى خدا سرچشمه مى گيرد، چنان كه در آيات فوق خوانديم( عبدا من عبادنا علمناه من لدنا علما ) .
ج - هـمـواره عـلم را بـراى عـمـل بايد آموخت چنانكه موسى به دوست عالمش مى گويد (مما عـلمـت رشدا) (دانشى به من بياموز كه راهگشاى من به سوى هدف و مقصد باشد) يعنى من دانش را تنها براى خودش نمى خواهم بلكه براى رسيدن به هدف مى طلبم.
د - در كـارهـا نـبـايـد عجله كرد چرا كه بسيارى از امور نياز به فرصت مناسب دارد (الامور مـرهـونـة بـاوقـاتـهـا) بـه خـصـوص در مـسـائل پـراهـمـيـت و بـه هـمـيـن دليل اين مرد عالم رمز كارهاى خود را در فرصت مناسبى براى موسى بيان كرد.
ه - چهره ظاهر و چهره باطن اشياء و حوادث، مساله مهم ديگرى است كه اين داستان به ما مى آمـوزد، مـا نـبـايـد در مـورد رويـدادهاى ناخوشايند كه در زندگيمان پيدا مى شود عجولانه قضاوت كنيم، چه بسيارند حوادثى كه ما آنرا ناخوش داريم اما بعدا معلوم مى شود كه از الطاف خفيه الهى بوده است.
ايـن هـمـان اسـت كـه قرآن در جاى ديگر مى گويد( عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون ) : (ممكن است شما چيزى را ناخوش داريد و آن به نفع شما
بـاشـد و مـمـكـن است چيزى را دوست داريد و آن به ضرر شما باشد، و خدا مى داند و شما نمى دانيد)!
توجه به اين واقعيت سبب مى شود كه انسان با بروز حوادث ناگوار فورا مايوس نشود در اينجا حديث جالبى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه امام (عليهالسلام ) به فرزند زراره همان مردى كه از بزرگان و فقهاء و محدثان عصر خود به شمار مى رفت، و عـلاقـه بـسـيـار بـه امـام و امـام هـم علاقه بسيار به او داشت ) فرمود: (به پدرت از قـول مـن سـلام بـرسـان، و بـگـو اگـر من در بعضى از مجالس از تو بدگوئى مى كنم بخاطر آن است كه دشمنان ما مراقب اين هستند كه ما نسبت به چه كسى اظهار محبت مى كنيم، تـا او را بـخاطر محبتى كه ما به او داريم مورد آزار قرار دهند، بعكس اگر ما از كسى مذمت كـنـيم آنها از او ستايش مى كنند، من اگر گاهى پشت سر تو بدگوئى مى كنم بخاطر آن اسـت كـه تـو در ميان مردم به ولايت و محبت ما مشهور شده اى، و به همين جهت مخالفان ما از تو مذمت مى كنند، من دوست داشتم عيب بر تو نهم تا دفع شر آنها شود، آنچنان كه خداوند از زبـان دوسـت عـالم مـوسـى مـى فـرمـايد اما السفينة فكانت لمساكين يعملون فى البحر فـاردت ان اعـيـبـهـا و كـان ورائهـم مـلك يـاخـذ كـل سـفـيـنـة غـصـبـا... ايـن مـثـل را درست درك كن، اما به خدا سوگند تو محبوب ترين مردم نزد منى، و محبوب ترين يـاران پـدرم اعـم از زنـدگـان و مـردگـان تـوئى، تـو بـرتـريـن كـشـتـيهاى اين درياى خـروشـانـى و پـشـت سـر تـو پـادشـاه ستمگر غاصبى است كه دقيقا مراقب عبور كشتيهاى سالمى است كه از اين اقيانوس هدايت مى گذرد، تا آنها را غصب كند، رحمت خدا بر تو باد در حال حيات و بعد از ممات ).
و - اعتراف به واقعيتها و موضع گيرى هماهنگ با آنها درس ديگرى است كه از اين داستان مـى آمـوزيـم، هـنـگـامـى كـه مـوسـى سه بار به طور ناخواسته گرفتار پيمانشكنى در بـرابـر دوسـت عـالمش شد به خوبى دريافت كه ديگر نمى تواند با او همگام باشد، و بـا ايـنكه فراق اين استاد براى او سخت ناگوار بود در برابر اين واقعيت تلخ، لجاجت بـه خرج نداد، و منصفانه حق را به آن مرد عالم داد، صميمانه از او جدا شد و برنامه كار خـويـش را پـيـش گـرفـت، در حـالى كـه از هـمـيـن دوستى كوتاه گنج هاى عظيمى از حقيقت اندوخته بود.
انـسـان نـبـايـد تـا آخـر عـمـر مـشـغـول آزمـايـش خـويـش بـاشـد و زنـدگـى را تـبـديـل بـه آزمـايـشـگـاهـى بـراى آيـنـدهـاى كـه هـرگـز نـمـى آيـد تبديل كند، هنگامى كه چند بار مطلبى را آزمود بايد به نتيجه آن گردن نهد.
ز - آثار ايمان پدران براى فرزندان - خضر به خاطر يك پدر صالح و درستكار، حمايت از فـرزنـدانش را در آن قسمتى كه مى توانست بر عهده گرفت، يعنى فرزند در پرتو ايـمـان و امانت پدر مى تواند سعادتمند شود و نتيجه نيك آن عائد فرزند او هم بشود، در پـارهـاى از روايـات مى خوانيم آن مرد صالح پدر بلا واسطه يتيمان نبود بلكه از اجداد دورش محسوب مى شد (آرى چنين است تاثير عمل صالح ).
از نشانه هاى صالح بودن اين پدر همان است كه او گنجى از معنويت و اندرزهاى حكيمانه براى فرزندان خود به يادگار گذارد.
ح - كـوتـاهـى عـمـر بـخاطر آزار پدر و مادر - جائى كه فرزندى به خاطر آنكه در آينده پدر و مادر خويش را آزار مى دهد و در برابر آنها طغيان و كفران مى كند و يا آنها را از راه الهـى بـه در مـى بـرد مـسـتـحـق مـرگ بـاشـد چـگـونـه اسـت حال فرزندى كه هم اكنون مشغول به اين گناه است، آنها در پيشگاه خدا چه وضعى دارند.
در روايـات اسـلامـى پـيـوند نزديكى ميان كوتاهى عمر و ترك صله رحم (مخصوصا آزار پـدر و مـادر) ذكـر شـده اسـت كـه مـا در ذيـل آيـه 23 سـوره اسرى به قسمتى از آن اشاره كرديم.
ط - مردم دشمن آنند كه نمى دانند! بسيار مى شود كه كسى در باره ما نيكى مى كند اما چون از بـاطـن كـار خـبـر نـداريـم آنـرا دشـمـنى مى پنداريم، و آشفته مى شويم مخصوصا در بـرابـر آنـچه نمى دانيم كم صبر و بى حوصله هستيم، البته اين يك امر طبيعى است كه انـسـان در بـرابـر امـورى كه تنها يك روى يا يك زاويه آنرا مى بيند ناشكيبا باشد، اما داسـتـان فـوق بـه مـا مـى گـويـد نـبـايـد در قـضـاوت شـتاب كرد، بايد ابعاد مختلف هر موضوعى را بررسى نمود.
در حـديـثـى از امـيـر المـؤ مـنين على (عليهالسلام ) مى خوانيم: (مردم دشمن آنند كه نمى دانـنـد) و بـنـا بـر ايـن هـر قـدر سـطـح آگـاهـى مـردم بـالا بـرود بـرخـورد آنـهـا بـا مسائل منطقيتر خواهد شد، و به تعبير ديگر زير بناى صبر آگاهى است!.
البـتـه مـوسـى از يـك نـظـر حـق داشـت نـاراحـت شود، چرا كه او مى ديد در اين سه حادثه تـقـريـبـا بـخـش اعـظـم شـريـعـت بـه خـطـر افـتـاده اسـت در حـادثـه اول مـصـونـيـت امـوال مـردم، در حـادثـه دوم مـصـونـيـت جـان مـردم، و در حـادثـه سـوم مـسائل حقوقى، يا به تعبير ديگر برخورد منطقى با حقوق مردم، بنابراين تعجب ندارد كـه آنـقـدر نـاراحـت شـود كـه پـيـمان مؤ كد خويش را با آن عالم بزرگ فراموش كند، اما همينكه از باطن امر آگاه شد آرام گرفت و ديگر اعتراضى نكرد، و اين خود بيانگر آن است كه عدم اطلاع از باطن رويدادها چه اندازه نگران كننده است.
ى - ادب شـاگـرد و اسـتـاد - در گـفـتـگـوهـائى كـه مـيـان مـوسـى و آن مرد عالم الهى رد و بدل شد نكته هاى جالبى پيرامون ادب شاگرد و استاد به چشم مى خورد مانند:
1 - موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى كند( اتبعك ) .
2 - مـوسـى بـيـان تـابـعـيـت را بـه صـورت تـقـاضـاى اجـازه از او ذكـر مـى كـنـد( هل اتبعك ) .
3 - او اقرار به نيازش به تعلم مى كند و استادش را به داشتن علم (على ان تعلمن ).
4 - در مـقـام تـواضـع، عـلم اسـتـاد را بـسـيار معرفى مى كند و خود را طالب فراگرفتن گوشهاى از علم او( مما ) .
5 - از علم استاد به عنوان يك علم الهى ياد مى كند( علمت )
6 - از او طلب ارشاد و هدايت مى نمايد( رشدا ) .
7 - در پـرده بـه او گـوشـزد مـى كـند كه همانگونه كه خدا به تو لطف كرده و تعليمت نموده، تو نيز اين لطف را در حق من كن( تعلمن مما علمت ) .
8 - جـمـله هـل اتـبـعـك ايـن واقـعـيـت را نـيـز مـى رسـانـد كـه شـاگـرد بـايـد بـه دنبال استاد برود، اين وظيفه استاد نيست كه بدنبال شاگرد راه بيفتد (مگر در موارد خاص ).
9 - مـوسـى بـا آن مـقـام بـزرگـى كه داشت (پيامبر اولوا العزم و صاحب رسالت و كتاب بـود) ايـنـهـمـه تواضع مى كند يعنى هر كه هستى و هر مقامى دارى در مقام كسب دانش بايد فروتن باشى.
10 - او در مقام تعهد خود در برابر استاد، تعبير قاطعى نكرد بلكه گفت ستجدنى انشاء الله صابرا: (انشاء الله مرا شكيبا خواهى يافت ) كه هم ادبى است در بـرابـر پـروردگـار و هـم در مـقابل استاد كه اگر تخلفى رخ دهد هتك احترامى نسبت به استاد نشده باشد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين عالم ربانى در مقام تعليم و تربيت نهايت بردبارى و حـلم را نـشـان داد، هـرگـاه مـوسـى بـر اثر هيجان زدگى تعهد خود را فراموش مى كرد و زبان به اعتراض مى گشود او تنها با خونسردى در لباس استفهام مى گفت: (من نگفتم نمى توانى در برابر كارهاى من شكيبا باشى ).
آيه (83) تا (91) و ترجمه
( و يسلونك عن ذى القرنين قل سأ تلوا عليكم منه ذكرا ) (83)( انا مكنا له فى الا رض و ءاتينه من كل شى ء سببا ) (84)( فاتبع سببا ) (85)( حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة و وجد عندها قوما قلنا يذا القرنين إما أن تعذب و إما أن تتخذ فيهم حسنا ) (86)( قال أما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد إلى ربه فيعذبه عذابا نكرا ) (87)( و أمـا مـن أمـن و عـمـل صـلحـا فـله جـزاء الحـسـنـى و سنقول له من أمرنا يسرا ) (88)( ثم أتبع سببا ) (89)( حـتـى إذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نجعل لهم من دونها سترا ) (90)( كذلك و قد احط و قد احطنا بمالديه خبرا ) (91)
ترجمه:
83 - و از تـو در بـاره (ذو القـرنـيـن ) سـؤ ال مى كنند، بگو به زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد.
84 - ما به او در روى زمين قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش نهاديم.
85 - او از اين اسباب پيروى (و استفاده ) كرد.
86 - تـا به غروبگاه آفتاب رسيد (در آنجا) احساس كرد كه خورشيد در چشمه (يا دريا) ى - تـيـره و گـل آلودى فرو مى رود، و در آنجا قومى را يافت، ما گفتيم اى ذو القرنين! آيا مى خواهى مجازات كنى و يا پاداش نيكوئى را در باره آنها انتخاب نمائى ؟
87 - گـفـت امـا كـسـانـى كـه سـتـم كـرده انـد آنـها را مجازات خواهيم كرد سپس، به سوى پروردگارشان باز مى گردند و خدا آنها را مجازات شديدى خواهد نمود.
88 - و امـا كـسـى كـه ايـمـان بـياورد و عمل صالح انجام دهد پاداش نيكو خواهد داشت، و ما دستور آسانى به او خواهيم داد.
89 - سپس (بار ديگر) از اسبابى كه در اختيار داشت بهره گرفت.
90 - تـا بـه خـاسـتگاه خورشيد رسيد (در آنجا) مشاهده كرد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه جز آفتاب براى آنها پوششى قرار نداده بوديم.
91 - (آرى ) ايـن چـنـين بود (كار ذو القرنين ) و ما به خوبى از امكاناتى كه نزد او بود آگاه بوديم.
تفسير:
سرگذشت عجيب ذو القرنين
در آغـاز بـحـث دربـاره اصـحاب كهف گفتيم كه گروهى از قريش به اين فكر افتادند كه پـيـامبر اسلام را به اصطلاح آزمايش كنند، پس از مشاوره با يهود مدينه سه مساله طرح كردند: يكى تاريخچه اصحاب كهف، ديگرى مساله روح و سوم سرگذشت ذو القرنين كه پـاسـخ مـسـاله روح در سـوره اسـراء آمـده، و پـاسـخ دو سـؤ ال ديگر در همين سوره كهف.
اكنون نوبت داستان ذو القرنين است:
هـمـانگونه كه قبلا نيز اشاره كرديم در خود سوره كهف اشاره به سه داستان شده كه هر چند ظاهرا با هم مختلفند اما داراى يك قدر مشترك مى باشند، (داستان اصحاب كهف و موسى و خـضـر و ذو القـرنـيـن ) ايـن هـر سـه مـشـتـمل بر مسائلى است كه ما را از محدوده زندگى مـعـمـولى بـيرون مى برد و نشان مى دهد كه عالم و حقايق آن منحصر به آنچه مى بينيم و به آن خو گرفته ايم نيست.
داسـتان ذو القرنين در باره كسى است كه افكار فلاسفه و محققان را از دير زمان تاكنون به خود مشغول داشته، و براى شناخت او تلاش فراوان كرده اند.
مـا نـخـسـت به تفسير آيات مربوط به ذو القرنين - كه مجموعا 16 آيه است مى پردازيم كه قطع نظر از شناخت تاريخى شخص او خود درسى است بسيار آموزنده و پر از نكته ها سـپـس بـراى شـنـاخـت شخص او با استفاده از قرائن موجود در اين آيات و روايات و گفتار مورخان وارد بحث مى شويم.
و به تعبير ديگر ما نخست از (شخصيت ) او سخن مى گوئيم و آنچه از نظر قرآن اهميت دارد همان موضوع اول است.
نـخـسـتـيـن آيـه مـى گـويـد: (از تـو در بـاره ذو القـرنـيـن سـؤ ال مى كنند)( و يسئلونك عن ذى القرنين ) .
(بـگـو بـه زودى گـوشـهـاى از سـرگـذشـت او را بـراى شـمـا بـازگـو مـى كـنـم )( قل ساتلوا عليكم منه ذكرا ) تعبير به (ساتلوا) با توجه به اينكه (سين ) معمولا بـراى آيـنده نزديك است، در حالى كه در اين مورد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بلا فاصله از ذو القرنين سخن مى گويد ممكن است براى رعايت ادب در سخن بوده باشد، ادبى كه آميخته با ترك عجله و شتابزدگى است، ادبى كه مفهومش دريافت سخن از خدا و سپس بيان براى مردم است.
و به هر حال آغاز اين آيه نشان مى دهد كه داستان ذو القرنين در ميان مردم قبلا مطرح بوده مـنـتـهـا اخـتـلافـات يـا ابـهـامـاتـى آنـرا فـراگـرفـتـه بـود، بـه هـمـيـن دليل از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) توضيحات لازم را در اين زمينه خواستند.
سـپـس اضـافـه مـى كـنـد (مـا در روى زمين او را تمكين داديم ) (قدرت و ثبات و نيرو و حكومت بخشيديم )( انا مكنا له فى الارض ) .
و اسـبـاب هـر چـيـز را در اخـتـيـارش نـهـاديـم( و آتـيـنـاه مـن كـل شـى ء سـبـبـا ) گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران خـواسـتـه اند مفهوم (سبب ) را كه در اصـل بـه مـعـنـى طـنـابـى اسـت كـه بـوسـيـله آن از درخـتـان نـخـل بـالا مـى روند و سپس به هر گونه وسيله اطلاق شده - در مفهوم خاصى محدود كنند، ولى پـيـدا اسـت كـه آيـه كـامـلا مـطـلق اسـت و مفهوم وسيعى دارد و نشان مى دهد كه خداوند اسـبـاب وصـول بـه هـر چـيـزى را در اخـتـيـار ذو القـرنـيـن گـذارده بـود: عـقـل و درايـت كافى، مديريت صحيح، قدرت و قوت، لشگر و نيروى انسانى و امكانات مادى خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادى براى پيشرفت و رسيدن به هدفها لازم بود در اختيار او نهاديم.
(او هم از اين وسائل استفاده كرد)( فاتبع سببا ) .
(تا به غروبگاه آفتاب رسيد)( حتى اذا بلغ مغرب الشمس ) .
در آنـجـا احـسـاس كـرد كـه خـورشـيـد در چـشـمـه يـا دريـاى تـيـره و گل آلودى فرو مى رود( وجدها تغرب فى عين حمئة )
(و در آنجا گروهى از انسانها را يافت ) (كه مجموعه اى از انسانهاى نيك و بد بودند)( و وجد عندها قوما ) .
(بـه ذو القـرنـيـن گـفتيم: آيا مى خواهى آنها را مجازات كنى و يا طريقه نيكوئى را در ميان آنها انتخاب نمائى( قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا )
بـعـضـى از مـفـسران از تعبير (قلنا) (ما به ذو القرنين گفتيم ) مى خواهند نبوت او را استفاده كنند، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين جمله الهام قلبى باشد كه در مورد غير پيامبران نيز وجود داشته اما نمى توان انكار كرد كه اين تعبير بيشتر نبوت را در نظر انسان مجسم مى كند.
ذو القـرنـيـن (گـفـت امـا كـسـانـى كـه سـتـم كـرده انـد آنـهـا را مـجـازات خـواهـيـم كـرد)( قال اما من ظلم فسوف نعذبه ) .
(سـپس به سوى پروردگارش بازمى گردد و خداوند او را عذاب شديدى خواهد نمود)( ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا ) .
اين ظالمان و ستمگران هم مجازات اين دنيا را مى چشند و هم عذاب آخرت را.
(و اما كسى كه ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، پاداش نيكو خواهد داشت )( و اما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى ) .
(و ما فرمان آسانى به او خواهيم داد)( و سنقول له من امرنا يسرا ) .
هـم بـا گـفـتـار نـيـك بـا او بـرخـورد خواهيم كرد، و هم تكاليف سخت و سنگين بر دوش او نخواهيم گذارد، و خراج و ماليات سنگين نيز از او نخواهيم گرفت.
گـويـا هـدف ذو القـرنـين از اين بيان اشاره به اين است كه مردم در برابر دعوت من به تـوحـيـد و ايـمان و مبارزه با ظلم و شرك و فساد، به دو گروه تقسيم خواهند شد: كسانى كـه تـسـليـم ايـن برنامه سازنده الهى شوند مطمئنا پاداش نيك خواهند داشت، و در امنيت و آسودگى خاطر زندگى خواهند كرد.
امـا آنـهـا كـه در برابر اين دعوت موضعگيرى خصمانه داشته باشند و به شرك و ظلم و فساد ادامه دهند مجازات خواهند شد.
ضمنا از مقابله (من ظلم ) با (من آمن و عمل صالحا) معلوم مى شود كه ظلم در اينجا به معنى شرك و عمل ناصالح است كه از ميوه هاى تلخ درخت شوم شرك مى باشد.
(ذو القرنين ) سفر خود را به غرب پايان داد سپس عزم شرق كرد آنگونه كـه قـرآن مـى گـويـد: (بـعـد از آن از اسـبـاب و وسائلى كه در اختيار داشت مجددا بهره گرفت )( ثم اتبع سببا ) .
(و هـمـچـنـان بـه راه خـود ادامـه داد تـا بـه خاستگاه خورشيد رسيد)( حتى اذا بلغ مطلع الشمس ) .
(در آنـجـا مـشـاهـده كـرد كـه خـورشـيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه جز آفتاب براى آنها پـوشـشـى قـرار نـداده بـوديـم )( وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نجعل لهم من دونها سترا ) . ايـن جـمـعـيـت در مـرحـله اى بـسـيـار پـائيـن از زنـدگى انسانى بودند، تا آنجا كه برهنه زنـدگـى مـى كـردنـد، و يا پوشش بسيار كمى كه بدن آنها را از آفتاب نمى پوشانيد، داشتند. بـعـضـى از مفسران اين احتمال را نيز بعيد ندانسته اند كه آنها خانه و مسكنى نداشتند تا آنها را از تابش آفتاب بپوشاند. احـتمال ديگرى كه در تفسير اين جمله گفته اند اين است كه سرزمين آنها يك بيابان فاقد كـوه و درخـت و پـنـاهـگـاه بـود، و چـيـزى كـه آنها را از آفتاب بپوشاند و سايه دهد در آن بيابان وجود نداشت. در عين حال تفسيرهاى فوق منافاتى با هم ندارند. آرى (اين چنين بود كار ذو القرنين، و ما به خوبى مى دانيم او چه امكاناتى براى (پيشبرد اهداف خود) در اختيار داشت (كذلك و قد احطنا بما لديه خبرا). بعضى از مفسران اين احتمال را در تفسير آيه داده اند كه جمله فوق اشارهاى است به هدايت الهى نسبت به ذو القرنين در برنامه ها و تلاشهايش.
آيه (92) تا (98) و ترجمه
( ثم اتبع سببا ) (92)( حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا ) (93)( قـالوا يـذا القـرنـيـن إن يـاجـوج و مـأجـوج مـفـسـدون فـى الا رض فهل نجعل لك خرجا على أن تجعل بيننا و بينهم سدا ) (94)( قـال مـا مـكـنـى فـيـه ربـى خـيـر فـأ عـيـنـونـى بـقـوة أ جعل بينكم و بينهم ردما ) (95)( اتـونـى زبـر الحـديـد حـتـى إ ذا سـاوى بـيـن الصـدفـيـن قال انفخوا حتى إذا جعله نارا قال ءاتونى أفرغ عليه قطرا ) (96)( فما اسطعوا أن يظهروه و ما استطعوا له نقبا ) (97)( قال هذا رحمة من ربى فإ ذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا ) (98)
ترجمه:
92 - (باز) از اسباب مهمى (كه در اختيار داشت ) استفاده كرد.
93 - (و هـمـچـنان به راه خود ادامه داد) تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهى غير از آن دو را يافت كه هيچ سخنى را نمى فهميدند!
94 - (آن گروه به او) گفتند اى ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مى كنند آيا ممكن است ما هزينه اى براى تو قرار دهيم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى ؟
95 - (ذو القرنين ) گفت: آنچه را خدا در اختيار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پيشنهاد مى كنيد) مرا با نيروئى يارى كنيد، تا ميان شما و آنها سد محكمى ايجاد كنم.
96 - قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد (و آنها را به روى هم چيند) تا كاملا ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت (آتش در اطراف آن بيافروزيد و) در آتش بدميد، (آنها دميدند) تا قـطـعـات آهن را سرخ و گداخته كرد، گفت (اكنون ) مس ذوب شده براى من بياوريد تا به روى آن بريزم.
97 - (سـرانـجام آنچنان سد نيرومندى ساخت ) كه آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمى توانستند نقبى در آن ايجاد كنند.
98 - گـفـت ايـن از رحمت پروردگار من است اما هنگامى كه وعده پروردگارم فرا رسد آنرا در هم مى كوبد و وعده پروردگارم حق است.
تفسير:
سد ذو القرنين چگونه ساخته شد؟
آيـات فـوق بـه يـكـى ديگر از سفرهاى ذو القرنين اشاره كرده مى گويد: (بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت ) (ثم اتبع سببا).
(همچنان راه خود ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهى
غـيـر از آن دو گـروه سـابـق يـافـت كـه هـيـچ سخنى را نمى فهميدند)( حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا ) .
اشـاره به اينكه او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيتى (غير از دو جمعيتى كه در شـرق و غـرب يـافـتـه بـود) مـشـاهـده كـرد كـه از نظر تمدن در سطح بسيار پائينى بودند، چرا كه يكى از روشنترين نشانه هاى تمدن انسانى، همان سخن گفتن او است.
بـعـضـى نـيز اين احتمال را داده اند كه منظور از جمله( لا يكادون يفقهون قولا ) اين نيست كـه آنـهـا بـه زبـانهاى معروف آشنا نبودند، بلكه آنها محتواى سخن را درك نمى كردند، يعنى از نظر فكرى بسيار عقب مانده بودند.
در ايـنـكـه ايـن دو كـوه كـجـا بـوده - هـمـانـنـد سـايـر جنبه هاى تاريخى و جغرافيائى اين سرگذشت - در پايان بحث تفسيرى سخن خواهيم گفت.
در ايـن هـنـگـام آن جمعيت كه از ناحيه دشمنان خونخوار و سرسختى بنام ياجوج و ماجوج در عـذاب بـودنـد، مـقـدم ذو القرنين را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود، غنيمت شمردند، دسـت به دامن او زدند و (گفتند: اى ذو القرنين! ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مى كنند، آيا ممكن است ما هزينه اى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى )( قـالوا يـا ذا القـرنـيـن ان يـاجـوج و مـاجـوج مـفـسـدون فـى الارض فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بيننا و بينهم سدا ) .
ايـن گفتار آنها، با اينكه حداقل زبان ذو القرنين را نمى فهميدند ممكن است از طريق علامت و اشـاره بـوده بـاشـد، و يـا لغت بسيار ناقصى كه نمى توان آن را به حساب آورد. اين احتمال را نيز داده اند كه تفاهم ميان آنها بوسيله بعضى از مترجمين
يا به الهام الهى، همچون سخن گفتن بعضى از پرندگان با سليمان، بوده است.
به هر حال از اين جمله استفاده مى شود كه آن جمعيت از نظر امكانات اقتصادى وضع خوبى داشـتـند، اما از نظر صنعت و فكر و نقشه ناتوان بودند، لذا حاضر شدند هزينه اين سد مهم را بر عهده گيرند مشروط بر اينكه ذو القرنين طرح و ساختمان آن را پذيرا گردد.
در مورد (ياجوج ) و (ماجوج ) به خواست خدا در پايان اين بحث سخن خواهيم گفت.
امـا ذو القـرنـيـن در پـاسـخ آنها (چنين اظهار داشت كه آنچه را خدا در اختيار من گذارده (از آنـچـه شـمـا مـى خـواهـيـد بـگـذاريـد) بـهـتـر اسـت ) و نـيـازى بـه كـمك مالى شما ندارم( قال ما مكنى فيه ربى خير ) .
(مـرا با نيروئى يارى كنيد، تا ميان شما و اين دو قوم مفسد، سد نيرومندى ايجاد كنم )( فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما ) .
(ردم ) (بـر وزن مـرد) در اصل به معنى پركردن شكاف بوسيله سنگ است، ولى بعدا بـه مـعـنـى وسـيـعـتـرى كـه شـامـل هـرگـونـه سـد، و حـتـى شامل وصله كردن لباس مى شود گفته شده است.
جـمـعـى از مـفـسـران مـعـتقدند كه (ردم ) به سد محكم و نيرومند گفته مى شود و طبق اين تفسير ذو القرنين به آنها قول داد كه بيش از آنچه انتظار دارند بنا كند.
ضـمنا بايد توجه داشت كه سد (بر وزن قد) و سد (بر وزن خود) به يك معنى است و آن حـائلى اسـت كه ميان دو چيز ايجاد مى كنند، ولى به گفته راغب در مفردات بعضى ميان اين دو فرق گذاشته اند، اولى را مصنوع انسان و دومى را حائلهاى طبيعى دانسته اند.
سپس چنين دستور داد: قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد) (آتونى زبر الحديد).
(زبر) جمع (زبرة ) (بر وزن غرفه ) به معنى قطعات بزرگ و ضخيم آهن است.
هـنگامى كه قطعات آهن آماده شد، دستور چيدن آنها را به روى يكديگر صادر كرد تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند( حتى اذا ساوى بين الصدفين ) .
(صـدف ) در ايـنجا به معنى كناره كوه است، و از اين تعبير روشن مى شود كه ميان دو كناره كوه شكافى بوده كه ياجوج و ماجوج از آن وارد مى شدند، ذو القرنين تصميم داشت آن را پر كند.
به هر حال سومين دستور ذو القرنين اين بود كه به آنها گفت مواد آتشزا (هيزم و مانند آن ) بياوريد و آنرا در دو طرف اين سد قرار دهيد، و با وسائلى كه در اختيار داريد (در آن آتـش بـدمـيـد تـا قـطـعـات آهـن را، سـرخ و گـداخـتـه كـرد)( قال انفخوا حتى اذا جعله نارا ) .
در حقيقت او مى خواست، از اين طريق قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهد و سد يكپارچه اى بـسـازد، و بـا ايـن طـرح عـجـيـب، همان كارى را كه امروز بوسيله جوشكارى انجام مى دهند انـجـام داد، يـعـنـى بـه قـدرى حـرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند!.
سـرانـجـام آخـريـن دسـتـور را چـنـيـن صادر كرد (گفت مس ذوب شده براى من بياوريد تا بروى اين سد بريزم )( قال آتونى افرغ عليه قطرا ) .
و بـه ايـن تـرتـيـب مجموعه آن سد آهنين را با لايهاى از مس پوشانيد و آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد!.
بـعـضـى از مـفسران نيز گفته اند كه در دانش امروز به اثبات رسيده كه اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند مقاومت آن را بسيار زيادتر مى كند، ذو القرنين چون از اين حقيقت آگاه بود اقدام به چنين كارى كرد.
ضمنا مشهور در معنى قطر همان است كه گفتيم (مس مذاب ) ولى بعضى از مفسران آن را به روى مذاب تفسير كرده اند كه خلاف معروف است.
سـرانـجـام اين سد بقدرى نيرومند و مستحكم شد كه آن گروه مفسد، قادر نبودند از آن بالا بـرونـد، و نه قادر بودند در آن نقبى ايجاد كنند( فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا ) .
در ايـنـجـا ذو القـرنـيـن با اينكه كار بسيار مهمى انجام داده بود، و طبق روش مستكبران مى بـايـسـت بـه آن مباهات كند و بر خود ببالد، و يا منتى بر سر آن گروه بگذارد، اما چون مـرد خـدا بـود، بـا نـهـايـت ادب چـنـيـن (اظهار داشت كه اين از رحمت پروردگار من است )( قال هذا رحمة من ربى ) .
اگر علم و آگاهى دارم و به وسيله آن مى توانم چنين گام مهمى بردارم از ناحيه خدا است، و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحيه او است.
و اگر چنين مصالحى در اختيار من قرار گرفت آن هم از بركت رحمت واسعه پروردگار است، من چيزى از خود ندارم كه بر خويشتن ببالم و كار مهمى نكرده ام كه بر گردن بندگان خدا منت گذارم!
سـپـس ايـن جـمـله را اضـافـه كـرد كـه گـمـان نـكـنـيد اين يك سد جاودانى و ابدى است نه (هنگامى كه فرمان پروردگارم فرا رسد آن را درهم مى كوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى سازد)!( فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء ) .
(و اين وعده پروردگار من حق است )( و كان وعد ربى حقا ) .
ذو القـرنـيـن در ايـن گـفـتـارش بـه مـسـاله فـناء دنيا و درهم ريختن سازمان آن در آستانه رستاخيز اشاره مى كند.
اما بعضى مفسران، وعده خدا را اشاره به پيشرفتهاى علمى بشر مى دانند كه با آن ديگر سـد غـير قابل عبور مفهومى ندارد، وسائل هوائى، همچون هواپيماها، هليكوپترها و مانند آن تمام اين موانع را برميدارد.
ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد.
نكته ها:
1 - نكات آموزنده اين داستان تاريخى
البـتـه در ايـنـكـه ذو القـرنـيـن كـه بود؟ و سفرهاى او به شرق و غرب چگونه صورت گـرفـت ؟ و سـدى را كـه او سـاخـتـه در كـجا است ؟ و مانند اينها بعدا به خواست خدا بحث خـواهـيـم كـرد، ولى قـطـع نـظـر از جـنـبـه هـاى تطبيقى تاريخى، خود اين داستان بطور سـربسته داراى نكات آموزنده فراوانى است كه توجه به آن از هر چيز لازمتر و در واقع هدف اصلى قرآن را تشكيل مى دهد.
1 - نـخـسـتـيـن درسـى را كـه بـه مـا مـى آمـوزد ايـن اسـت كـه در جـهـان هـيـچ كـارى بـدون تـوسـل بـه اسـبـاب امـكـان نـدارد، لذا خـدا بـراى پـيشرفت كار ذو القرنين (اسباب ) پيشرفت و پيروزى را به او داد (و آتيناه من كل شى ء سببا) و او هم بخوبى از اين اسباب بـهـره گـرفـت (فـاتبع سببا ) بنابراين، آنها كه انتظار دارند بدون تهيه اسباب لازم به پيروزى برسند بجائى نخواهند رسيد حتى اگر ذو القرنين باشند!
2 - هـر چـند غروب خورشيد در چشمه اى گل آلود قطعا جنبه خطاى باصره داشت، ولى با ايـن حـال نـشـان مـى دهـد كـه مـمـكـن اسـت خـورشـيـد بـا آن عـظـمـت بـوسـيـله چـشـمـه گل آلودى پوشانده گردد همانگونه كه يك انسان با عظمت و يك شخصيت والا مقام گاه بر اثر يك لغزش بكلى سقوط مى كند، و شخصيتش در ديده ها غروب خواهد كرد.
3 - هـيچ حكومتى نمى تواند بدون تشويق خادمان و مجازات و كيفر خطاكاران به پيروزى بـرسـد، اين همان اصلى است كه ذو القرنين از آن بخوبى استفاده كرد و گفت: (آنها را كـه ظـلم و سـتـم كـرده انـد مـجـازات خـواهـيـم كـرد، و آنـهـا را كـه ايـمـان و عمل صالح دارند به نحوى شايسته و نيكوئى پاداش خواهيم داد).
عـلى (عليهالسلام ) در فـرمـان مـعـروفـش بـه (مـالك اشـتـر) كـه يـك دسـتـور العمل جامع كشوردارى است مى فرمايد (و لا يكون المحسن و المسيى ء عندك بمنزلة سواء، فـان فـى ذلك تـزهـيـدا لاهـل الاحـسـان فـى الاحـسـان، و تـدريـبـا لاهـل الاسائة على الاسائة )(هيچگاه نبايد نيكوكار و بدكار در نظر تو يكسان باشند، زيـرا اين امر سبب مى شود كه نيكوكاران به كار خود بى رغبت شوند و بدكاران جسور و بى پروا).
4 - تـكـليـف شـاق هـرگـز مـنـاسـب يـك حـكـومـت عـدل الهـى نـيـسـت، و بـه هـمـيـن دليـل ذو القرنين بعد از آنكه تصريح كرد من ظالمان را مجازات خواهم كرد و صالحان را پـاداش نـيـكـو خـواهـم داد، اضـافـه نـمـود (مـن بـرنـامـه سـهـل و آسـانـى بـه آنـهـا پـيـشـنـهـاد خـواهـم كـرد) (تـا تـوانـائى انـجـام آنـرا از روى ميل و رغبت و شوق داشته باشند).
5 - يـك حـكـومـت فـراگـيـر نـمـى تواند نسبت به تفاوت و تنوع زندگى مردم و شرائط مـخـتلف آنها بى اعتنا باشد، به همين دليل ذو القرنين كه صاحب يك حكومت الهى بود به هـنـگام برخورد با اقوام گوناگون كه هر كدام زندگى مخصوص به خود داشتند متناسب با آن رفتار كرد، و همه را زير بال پر خود گرفت.
6 - ذو القرنين حتى جمعيتى را كه به گفته قرآن سخنى نمى فهميدند( لا يكادون يفقهون قـولا ) . از نـظـر دور نـداشـت، و بـا هـر وسـيـله مـمـكـن بـود بـه درد دل آنـهـا گـوش فـرا داد و نيازشان را بر طرف ساخت، و ميان آنها و دشمنان سرسختشان سد محكمى ساخت و با اينكه به نظر نمى رسد يك چنين جمعيت عقب افتاده اى هيچگونه نفعى براى حكومت داشته باشند، بدون هر گونه چشم داشت به اصلاح كارشان پرداخت.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: (اسماع الاصم من غير تصخر صدقة هـنـيئة ): (بلند سخن گفتن آنچنان كه شخص ناشنوا بشنود مشروط بر اينكه تواءم با اظهار ناراحتى نباشد همچون صدقه گوارائى است ).
7 - امـنـيـت، نـخـسـتـيـن و مـهمترين شرط يك زندگى سالم اجتماعى است، به همين جهت (ذو القـرنـين ) براى فراهم كردن آن نسبت به قومى كه مورد تهديد قرار گرفته بودند پـرزحـمـتـتـريـن كـارها را بر عهده گرفت، و براى جلوگيرى از مفسدان از نيرومندترين سـدهـا اسـتـفـاده كـرد، سـدى كـه در تـاريـخ ضـرب المـثـل شـده و سـنـبل استحكام و دوام و بقاء است، مى گويند همچون سد اسكندر! (هر چند ذو القرنين اسكندر نبود).
اصـولا تـا جـلو مـفـسـدان را بـا قـاطـعـيت و بوسيله نيرومندترين سدها نگيرند جامعه روى سعادت نخواهد ديد.
و به همين دليل ابراهيم (عليهالسلام ) هنگام بناى كعبه نخستين چيزى را كه از خدا براى آن سـرزمـيـن تـقـاضـا كـرد نـعـمـت امـنـيـت بـود،( رب اجـعـل هـذا البـلد آمـنـا ) و نـيز به همين دليل سختترين مجازاتها در فقه اسلامى براى كسانى در نظر گرفته شده است كه امنيت جامعه را بخطر مى افكنند. (به تفسير سوره مائده آيه 33 مراجعه شود).
8 - درس ديگرى كه از اين ماجراى تاريخى مى توان آموخت اين است كه صاحبان اصلى درد، بايد در انجام كار خود شريك باشند كه (آه صاحب درد را باشد اثـر)، لذا ذو القـرنـين به گروهى كه از هجوم اقوام وحشى شكايت داشتند نخست دستور داد قـطـعـات آهـن بـياورند، بعد از آن دستور آتش افروختن در اطراف سد آهنين براى جوش خـوردن، و بـعـد از آن دسـتـور تـهـيـه مـس مذاب براى پوشاندن آهن با لايه اى از مس داد، اصـولا كـارى كه با شركت صاحبان اصلى درد پيش مى رود هم به بروز استعدادهاى آنها كمك مى كند و هم نتيجه حاصل شده را ارج مى نهند و در حفظ آن مى كوشند چرا كه در ساختن آن تحمل رنج فراوان كرده اند.
ضـمـنـا بـخـوبـى روشـن مى شود كه حتى يك ملت عقب افتاده هنگامى كه از طرح و مديريت صحيح برخوردار شود مى تواند دست به چنان كار مهم و محير - العقولى بزند.
9 - يـك رهـبـر الهـى بـايـد بـى اعتنا به مال و ماديات باشد، و به آنچه خدا در اختيارش گذارده قناعت كند، لذا مى بينيم ذو القرنين بر خلاف روش سلاطين كه حرص و ولع عجيب به اندوختن اموال از هر جا و هر كس دارند هنگامى كه پيشنهاد اموالى به او شد نپذيرفت و گفت (ما مكنى فيه ربى خير): (آنچه پروردگارم در اختيار من نهاده بهتر است ).
در قـرآن مـجيد كرارا در داستان انبياء مى خوانيم: كه آنها يكى از اساسيترين سخنهايشان اين بود كه ما در برابر دعوت خود هرگز اجر و پاداش و مالى از شما مطالبه نمى كنيم.
در يـازده مـورد از قـرآن مـجـيد اين مطلب در باره پيامبر اسلام و يا انبياء پيشين بچشم مى خورد، گاهى با اين جمله ضميمه است كه (پاداش ما تنها بر خدا است ) و گاهى بدون آن، و گـاه دوسـتـى اهـلبـيت خود را كه خود پايه اى براى رهبرى آينده بوده است بعنوان پاداش ذكر كرده اند( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) .
10 - (مـحـكـم كـارى از هـر نظر درس ديگر اين داستان است، ذو القرنين در بناى سد از قطعات بزرگ آهن استفاده كرد، و براى اينكه اين قطعات كالا بهم جوش بخورند، آنها را در آتش گداخت و براى اينكه عمر سد طولانى باشد و در برابر تصرف هوا و رطوبت و باران مقاومت كند آنرا با لايه اى از مس پوشاند تا از پوسيدگى آهن جلوگيرى كند.
11 - انـسـان هـر قـدر قـوى و نـيـرومند و متمكن و صاحب قدرت شود و از عهده انجام كارهاى بـزرگ بـرآيـد بـاز هرگز نبايد بخود ببالد و مغرور گردد اين همان درس ديگرى است كه ذو القرنين به همگان تعليم مى دهد.
او در هـمـه جـا بـه قـدرت پـروردگار تكيه مى كرد، بعد از اتمام سد گفت (هذا رحمة من ربـى ) و بـه هـنـگـامـى كـه پيشنهاد كمك مالى به او مى كنند مى گويد (ما مكنى فيه ربى خير) و بالاخره هنگامى كه از فناى اين سد محكم سخن مى گويد باز تكيه گاه او وعده پروردگارش مى باشد
12 - هـمـه چـيـز زائل شـدنـى اسـت و مـحـكـمـتـريـن بـنـاهـاى ايـن جـهـان سـرانـجـام خلل خواهد يافت، هر چند از آهن و پولاد يك پارچه باشد. اين آخرين درس در اين ماجرا است درسـى اسـت بـراى هـمـه آنـهـا كـه عـمـلا دنـيـا را جـاودانـى مـى دانـنـد، آنـچـنـان در جـمـع مـال و كـسـب مـقـام، بـى قـيـد، و شـرط و حـريـصانه مى كوشند كه گوئى هرگز مرگ و فـنـائى وجـود نـدارد، بـا ايـنـكـه سـد ذو القـرنـيـن كـه سـهـل اسـت خـورشيد با آن عظمتش نيز سرانجام فانى و خاموش مى شود و كوه ها با تمام صـلابـتـى كـه دارنـد متلاشى مى گردند و از هم مى پاشند، انسان كه در اين ميان از همه آسيب پذيرتر است.
آيا انديشه در اين واقعيت نيست كه جلوى خود كامگيها را بگيرد.
2 - ذو القرنين كه بود؟
در ايـنـكـه ذو القـرنـيـن كه در قرآن مجيد آمده از نظر تاريخى چه كسى بوده است، و بر كدام يك از مردان معروف تاريخ منطبق مى شود؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است، نظرات مختلفى در اين زمينه ابراز شده كه مهمترين آنها سه نظريه زير است.
اول: بـعـضـى مـعـتـقدند او كسى جز (اسكندر مقدونى ) نيست، لذا بعضى او را به نام اسـكـنـدر ذو القـرنـين مى خوانند، و معتقدند كه او بعد از مرگ پدرش بر كشورهاى روم و مـغرب و مصر تسلط يافت، و شهر اسكندريه را بنا نمود، سپس شام و بيت المقدس را در زيـر سـيـطره خود گرفت، و از آنجا به ارمنستان رفت، عراق و ايران را فتح كرد، سپس قـصـد (هـنـد) و (چـين ) نمود و از آنجا به خراسان بازگشت شهرهاى فراوانى بنا نهاد، و به عراق آمد و بعد از آن در شهر (زور) بيمار شد و از دنيا رفت، و به گفته بعضى بيش از 36 سال عمر نكرد، جسد او را به اسكندريه بردند در آنجا دفن نمودند.
دوم: جمعى از مورخين معتقدند ذو القرنين يكى از پادشاهان (يمن ) بوده (پادشاهان يمن بنام (تبع ) خوانده مى شدند كه جمع آن (تبابعه ) است ).
از جـمـله (اصـمـعى ) در تاريخ عرب قبل از اسلام، و (ابن هشام ) در تاريخ معروف خود بنام (سيره ) و ابوريحان بيرونى در (الاثار الباقيه ) را مى توان نام برد كه از اين نظريه دفاع كرده اند.
حتى در اشعار (حميرى ها) (كه از اقوام يمن بودند) و بعضى از شعراى جاهليت اشعارى ديده مى شود كه در آنها افتخار به وجود (ذو القرنين ) كرده اند.
طبق اين فرضيه، سدى را كه ذو القرنين ساخته همان سد معروف (مارب ) است.
سـومـيـن نـظـريـه كـه ضـمـنـا جـديدترين آنها محسوب مى شود همانست كه دانشمند معروف اسلامى ابو الكلام آزاد كه روزى وزير فرهنگ كشور هند بود، در كتاب محققانه اى كه در اين زمينه نگاشته است آمده.
طبق اين نظريه ذو القرنين همان (كورش كبير) پادشاه هخامنشى است.
از آنـجـا كـه نـظـريـه اول و دوم تـقـريـبـا هـيـچ مـدرك قـابل ملاحظه تاريخى ندارد و از آن گذشته، نه اسكندر مقدونى داراى صفاتى است كه قرآن براى ذو القرنين شمرده و نه هيچيك از پادشاهان يمن.
بـه عـلاوه (اسـكـنـدر مـقدونى ) سد معروفى نساخته، اما (سد مارب ) در (يمن ) سـدى اسـت كـه با هيچيك از صفاتى كه قرآن براى سد ذو القرنين ذكر كرده است تطبيق نـمـى كـنـد، زيـرا سـد ذو القـرنـيـن طبق گفته قرآن از آهن و مس ساخته شده بود، و براى جـلوگـيـرى از هـجـوم اقوام وحشى بوده، در حالى كه سد مارب از مصالح معمولى، و به منظور جمع آورى آب و جلوگيرى از طغيان سيلابها ساخته شده بود، كه شرح آن را قرآن در سوره (سبا) بيان كرده است.
به همين دليل بحث را بيشتر روى نظريه سوم متمركز مى كنيم، و در اينجا لازم مى دانيم به چند امر دقيقا توجه شود:
الف: نخستين مطلبى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه (ذو القرنين ) (صاحب دو قرن ) چرا به اين نام ناميده شده است ؟
بعضى معتقدند اين نامگذارى به خاطر آن است كه او به شرق و غرب عالم رسيد كه عرب از آن تعبير به قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب ) مى كند.
بـعـضى ديگر معتقدند كه اين نام به خاطر اين بود كه دو قرن زندگى يا حكومت كرد، و در اينكه مقدار قرن چه اندازه است نيز نظرات متفاوتى دارند.
بـعـضـى مـى گويند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذو القرنين معروف شد.
و بالاخره بعضى بر اين عقيده اند كه تاج مخصوص او داراى دو شاخك بود.
و عقائد ديگرى كه نقل همه آنها به طول ميانجامد، و چنانكه خواهيم ديد مبتكر نظريه سوم يـعنى (ابو الكلام ) آزاد از اين لقب، استفاده فراوانى براى اثبات نظريه خود كرده است.
ب: از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه ذو القرنين داراى صفات ممتازى بود:
- خداوند اسباب پيروزيها را در اختيار او قرار داد.
- او سـه لشگركشى مهم داشت: نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى كه در آنجا يك تنگه كوهستانى وجود داشته، و در هر يك از اين سفرها با اقوامى برخورد كرد كه شرح صفات آنها در تفسير آيات گذشت.
- او مـرد مـؤ مـن و مـوحـد و مـهـربـانـى بـود، و از طـريـق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همين جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
او يـار نـيـكـوكـاران و دشـمـن ظـالمـان و سـتـمـگـران بـود، و بـه مال و ثروت دنيا علاقهاى نداشت.
- او هم به خدا ايمان داشت و هم به روز رستاخيز.
- او سـازنده يكى از مهمترين و نيرومندترين سدها است، سدى كه در آن بجاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح ديگر در ساختمان آن نيز به كار رفته باشد تحت الشـعـاع ايـن فـلزات بـود) و هـدف او از سـاخـتـن ايـن سـد كـمـك بـه گـروهـى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم ياجوج و ماجوج بوده است.
- او كـسـى بـوده كـه قـبـل از نـزول قـرآن نـامـش در ميان جمعى از مردم شهرت داشت، و لذا قـريـش يـا يـهـود از پـيـغـمـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دربـاره آن سـؤ ال كردند، چنانكه قرآن ميگويد يسئلونك عن ذى القرنين: (از تو در باره ذو القرنين سؤ ال مى كنند).
امـا از قـرآن چـيـزى كـه صـريـحـا دلالت كـنـد او پـيـامـبـر بـوده استفاده نمى شود هر چند تعبيراتى در قرآن هست كه اشعار به اين معنى دارد چنانكه در تفسير آيات سابق گذشت.
از بـسيارى از روايات اسلامى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآله ) و ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) نقل شده نيز مى خوانيم: (او پيامبر نبود بلكه بنده صالحى بود)
ج: اساس قول سـوم (ذو القـرنـيـن كـورش كـبـيـر بـوده اسـت ) بـه طـور بـسـيـار فـشـرده بـر دو اصل استوار است:
نخست اينكه: سؤ ال كنندگان در باره اين مطلب از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طبق رواياتى كه در شان نزول آيات نازل شده است يهود بوده اند، و يا قريش به تحريك يهود، بنابراين بايد ريشه اين مطلب را در كتب يهود پيدا كرد.
از مـيـان كـتـب مـعـروف يـهـود بـه كـتـاب دانـيـال فصل هشتم بازمى گرديم، در آنجا چنين مى خوانيم:
(در سـال سـلطـنت (بل شصر) به من كه دانيالم رؤ يائى مرئى شد بعد از رؤ يائى كه اولا به من مرئى شده بود، و در رؤ يا ديدم، و هنگام ديدنم چنين شـد كـه من در قصر (شوشان ) كه در كشور (عيلام ) است بودم و در خواب ديدم كه در نـزد نـهـر (اولاى ) هـسـتـم و چـشـمـان خـود را بـرداشـته نگريستم و اينكه قوچى در بـرابـر نـهـر بـايـسـتاد و صاحب دو شاخ بود، و شاخهايش بلند... و آن قوچ را به سمت (مـغـربى ) و (شمالى ) و (جنوبى ) شاخ زنان ديدم، و هيچ حيوانى در مقابلش مـقـاومـت نـتوانست كرد، و از اينكه احدى نبود كه از دستش رهائى بدهد لهذا موافق راءى خود عمل مينمود و بزرگ مى شد...)
پـس از آن در هـمـيـن كـتـاب از (دانـيـال ) چـنـيـن نـقـل شـده: (جبرئيل بر او آشكار گشت و خوابش را چنين تعبير نمود):
قوچ صاحب دو شاخ كه ديدى ملوك مدائن و فارس است (يا ملوك ماد و فارس است ).
يـهـود از بـشـارت رؤ يـاى دانـيـال چـنـيـن دريـافتند كه دوران اسارت آنها با قيام يكى از پـادشـاهـان مـاد و فـارس، و پـيـروز شـدنـش بـر شـاهـان بابل، پايان مى گيرد، و از چنگال بابليان آزاد خواهند شد.
چـيـزى نـگـذشـت كه (كورش ) در صحنه حكومت ايران ظاهر شد و كشور ماد و فارس را يـكـى سـاخـت، و سـلطـنـتـى بـزرگ از آن دو پـديـد آورد، و هـمـانـگـونـه كـه رؤ يـاى دانيال گفته بود كه آن قوچ شاخهايش را به غرب و شرق و جنوب مى زند كورش نيز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد.
يهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطين به آنها داد.
جالب اينكه در تورات در كتاب (اشعيا) فصل 44 شماره 28 چنين مى خوانيم: (آنگاه در خـصـوص كورش مى فرمايد كه شبان من اوست )، و تمامى مشيتم را به اتمام رسانده به (اورشليم خواهد گفت كه بنا كرده خواهى شد).
اين جمله نيز قابل توجه است كه در بعضى از تعبيرات تورات، از كورش تـعـبـيـر بـه عـقـاب مـشرق، و مرد تدبير كه از مكان دور خوانده خواهد شد آمده است (كتاب اشعيا فصل 46 شماره 11).
دوم: ايـنكه در قرن نوزدهم ميلادى در نزديكى استخر در كنار نهر (مرغاب ) مجسمه اى از كـورش كشف شد كه تقريبا به قامت يك انسان است، و كورش را در صورتى نشان مى دهد كه دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد كه دو شاخ همانند شاخ هاى قوچ در آن ديده مى شود.
ايـن مـجـسـمـه كـه نـمـونـه بسيار پر ارزشى از فن حجارى قديم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود كه گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ايران سفر كردند.
از تـطـبـيـق مـنـدرجـات تـورات بـا مـشـخـصـات ايـن مـجـسـمـه ايـن احـتـمـال در نظر اين دانشمند كاملا قوت گرفت كه ناميدن (كورش ) به (ذو القرنين ) (صـاحـب دو شاخ ) از چه ريشه اى مايه مى گرفت، و همچنين چرا مجسمه سنگى كورش داراى بـالهـائى هـمـچون بال عقاب است، و به اين ترتيب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد كه شخصيت تاريخى ذو القرنين از اين طريق كاملا آشكار شده است.
آنـچـه ايـن نـظـريـه را تـايـيـد مـى كند اوصاف اخلاقى است كه در تاريخ براى كورش نوشته اند.
هـردوت مـورخ يـونـانـى مـيـنـويـسـد: (كـورش ) فـرمـان داد تـا سـپاهيانش جز به روى جنگجويان شمشير نكشند، و هر سرباز دشمن كه نيزه خود را خم كند او را نكشند، و لشگر كورش فرمان او را اطاعت كردند بطورى كه توده ملت، مصائب جنگ را احساس نكردند.
و نـيز (هردوت ) در باره او مى نويسد: كورش پادشاهى كريم و سخى و بسيار ملايم و مـهـربـان بـود، مـانـنـد ديـگـر پـادشـاهـان بـه انـدوخـتـن مال حرص نداشت
بـلكـه نـسـبـت بـه كـرم و عـطـا حـريـص بـود، سـتـمـزدگـان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هر چه را متضمن خير بيشتر بود دوست مى داشت.
و نـيـز مـورخ ديـگـر (ذى نـوفـن ) مـى نـويـسـد: كـورش پـادشـاه عـاقـل و مـهـربـان بـود و بـزرگـى مـلوك بـا فضائل حكماء در او جمع بود، همتى فائق، وجـودى غـالب داشـت، شـعـارش خـدمـت انـسـانـيـت و خـوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود.
جالب اينكه اين مورخان كه كورش را اين چنين توصيف كرده اند از تاريخنويسان بيگانه بودند نه از قوم يا ابناء وطن او، بلكه اهل يونان بودند و مى دانيم مردم يونان به نظر دوسـتـى بـه كـورش نـگـاه نمى كردند، زيرا با فتح (ليديا) به دست كورش شكست بزرگى براى ملت يونان فراهم گشت.
طـرفـداران ايـن عـقـيـده مـى گـويـنـد اوصـاف مذكور در قرآن مجيد در باره ذو القرنين با اوصاف كورش تطبيق مى كند.
از هـمـه گـذشـتـه كـورش سـفـرهـائى بـه شـرق غـرب و شـمـال انـجـام داد كـه در تـاريخ زندگانيش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سه گانه اى كه در قرآن ذكر شده قابل انطباق مى باشد:
نـخـسـتـيـن لشـگـر كـشـى كـورش بـه كـشـور ليـديـا كـه در قـسـمـت شمال آسياى صغير قرار داشت صورت گرفت، و اين كشور نسبت به مركز حكومت كورش جنبه غربى داشت.
هـر گـاه نـقـشه ساحل غربى آسياى صغير را جلو روى خود بگذاريم خواهيم ديد كه قسمت اعـظـم سـاحـل در خـليـجـك هـاى كـوچـك غرق مى شود، مخصوصا در نزديكى ازمير كه خليج صورت چشمهاى به خود مى گيرد.
قـرآن مـيـگـويـد ذو القـرنين در سفر غربيش احساس كرد خورشيد در چشمه گلالودى فرو ميرود.
اين صحنه همان صحنه اى بود كه كورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بيننده ) در خليجك هاى ساحلى مشاهده كرد.
لشـگـركـشـى دوم كورش به جانب شرق بود، چنانكه هردوت مى گويد: اين هجوم شرقى كـوروشـى بـعـد از فـتـح ليـديـا صـورت گـرفـت، مـخـصـوصـا طـغـيـان بـعـضـى از قبائل وحشى بيابانى كورش را به اين حمله واداشت.
تـعـبـيـر قـرآن حـتـى اذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نـجـعـل لهـم مـن دونـهـا سـتـرا اشـاره بـه سـفر كورش به منتهاى شرق است كه مشاهده كرد خـورشـيـد بـر قـومـى طـلوع مـى كند كه در برابر تابش آن سايبانى ندارند اشاره به اينكه آن قوم بيابانگرد و صحرانورد بودند.
كـورش لشـگـر كـشـى سـومـى داشـت كـه بـه سـوى شمال، به طرف كوههاى قفقاز بود، تا به تنگه ميان دو كوه رسيد، و براى جلوگيرى از هـجـوم اقـوام وحـشى با درخواست مردمى كه در آنجا بودند در برابر تنگه سد محكمى بنا كرد.
ايـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داريال ناميده مى شود كه در نقشه هاى موجود ميان ولادى كـيـوكـز و تـفـليـس نـشان داده مى شود، در همانجا كه تاكنون ديوار آهنى موجود است، اين ديـوار هـمـان سـدى اسـت كـه كـورش بـنـا نـموده زيرا اوصافى كه قرآن در باره سد ذو القرنين بيان كرده كاملا بر آن تطبيق مى كند.
اين بود خلاصه آنچه در تقويت نظريه سوم بيان شده است.
درسـت اسـت كه در اين نظريه نيز نقطه هاى ابهامى وجود دارد، ولى فعلا مى توان از آن بـه عـنـوان بـهـتـريـن نـظـريـه در بـاره تـطـبـيـق ذو القـرنـيـن بـر رجال معروف تاريخى نام برد.
3 - سد ذو القرنين كجاست ؟
گـر چـه بـعضى ميل دارند اين سد را با ديوار معروف چين كه هم اكنون برپاست و صدها كـيلومتر ادامه دارد منطبق بدانند، ولى روشن است كه ديوار چين نه از آهن و مس ساخته شده، و نـه در يـك تـنگه باريك كوهستانى است، بلكه ديوارى است كه از مصالح معمولى بنا گـرديـده، و هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم صـدهـا كـيـلو مـتـر طول آنست، و الان هم موجود است.
بـعـضـى ديگر اصرار دارند كه اين همان سد مارب در سرزمين يمن مى باشد در حالى كه سـد مارب گر چه در يك تنگه كوهستانى بنا شده ولى براى جلوگيرى از سيلاب و به منظور ذخيره آب بوده، و ساختمانش از آهن و مس نيست.
ولى طـبـق گـواهـى دانشمندان - همانگونه كه در بالا نيز اشاره كرديم - در سرزمين قفقاز مـيـان دريـاى خـزر و دريـاى سـيـاه سـلسـله كـوهـهـائى اسـت هـمـچـون يـك ديـوار كـه شـمال را از جنوب جدا مى كند، تنها تنگه اى كه در ميان اين كوههاى ديوار مانند وجود دارد تنگه داريال معروف است، و در همانجا تاكنون ديوار آهنين باستانى به چشم مى خورد، و به همين جهت بسيارى معتقدند كه سد ذو القرنين همين سد است.
جـالب ايـنـكـه در آن نـزديـكى نهرى است بنام سائرس كه بمعنى كورش است (يونانيان كورش را سائرس مى ناميدند)
در آثـار بـاسـتـانـى ارمنى از اين ديوار به نام بهاگ گورائى ياد شده و معنى اين كلمه تنگه كورش يا معبر كورش است، و اين سند نشان ميدهد كه بانى اين سد او بوده است.
4 - ياجوج و ماجوج كيانند؟
در قرآن مجيد در دو سوره از ياجوج و ماجوج سخن به ميان آمده، يكى در آيات مورد بحث و ديگر در سوره انبياء آيه 96.
آيـات قـرآن بـه خـوبـى گـواهى مى دهد كه اين دو نام متعلق به دو قبيله وحشى خونخوار بوده است كه مزاحمت شديدى براى ساكنان اطراف مركز سكونت خود داشته اند.
در تورات در كتاب حزقيل فـصـل سـى و هـشـتـم و فـصـل سـى و نـهـم، و در كـتـاب رؤ يـاى يـوحـنـا فـصـل بيستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ ياد شده است كه معرب آن ياجوج و ماجوج مى باشد.
بـه گـفـتـه مفسر بزرگ، علامه طباطبائى در الميزان از مجموع گفته هاى تورات استفاده مـى شـود كـه ماجوج يا ياجوج و ماجوج، گروه يا گروه هاى بزرگى بودند كه در دور دستترين نقطه شمال آسيا زندگى داشتند مردمى جنگجو و غارتگر بودند.
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ايـن دو كـلمـه عـبـرى اسـت، ولى در اصل از زبان يونانى به عبرى منتقل شده است و در زبان يونانى گاگ و ماگاگ تلفظ مـيـشـده كـه در سـايـر لغـات اروپـائى نـيـز بـه هـمـيـن صـورت انتقال يافته است.
دلائل فـراوانـى از تـاريـخ در دسـت اسـت كـه در مـنـطـقـه شـمـال شـرقـى زمـيـن در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گوئى چشمه جوشانى از انـسـان وجـود داشـتـه، مـردم ايـن مـنـطـقه به سرعت زاد و ولد مى كردند، و پس از كثرت و فـزونـى بـه سـمـت شـرق، يـا جـنـوب سـرازيـر مـى شـدنـد، و هـمـچـون سـيـل روانى اين سرزمينها را زير پوشش خود قرار مى دادند، و تدريجا در آنجا ساكن مى گشتند.
براى حركت سيل آساى اين اقوام، دورانهاى مختلفى در تاريخ آمده است
كه يكى از آنها دوران هجوم اين قبائل وحشى در قرن چهارم ميلادى تحت زمامدارى آتيلا بود كه تمدن امپراطورى روم را از ميان بردند.
و دوران ديگر كه ضمنا آخرين دوران هجوم آنها محسوب مى شود در قرن دوازدهم ميلادى به سـرپـرسـتـى چنگيز خان صورت گرفت كه بر ممالك اسلامى و عربى، هجوم آوردند و بسيارى از شهرها از جمله بغداد را ويران نمودند.
در عـصـر كـورش نـيـز هـجـومـى از نـاحـيـه آنـهـا اتـفـاق افـتـاد كـه در حـدود سال پانصد قبل از ميلاد بود، ولى در اين تاريخ، حكومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضـاع تـغـيـيـر كـرد و آسـيـاى غـربـى از حـمـلات ايـن قبائل آسوده شد.
بـه ايـن تـرتـيـب نـزديـك بـه نـظـر مـيـرسـد كـه يـاجـوج و مـاجـوج از هـمـيـن قـبـائل وحـشـى بـوده انـد كـه مـردم قـفـقـاز بـه هـنـگام سفر كورش به آن منطقه تقاضاى جلوگيرى از آنها را از وى نمودند، و او نيز اقدام به كشيدن سد معروف ذو القرنين نمود.
آيه (99) تا (102)و ترجمه
( و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا ) (99)( و عرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا ) (100)( الذين كانت أ عينهم فى غطاء عن ذكرى و كانوا لا يستطيعون سمعا ) (101)( أفحسب الذين كفروا أن يتخذوا عبادى من دونى أولياء إنا أعتدنا جهنم للكافرين نزلا ) (102)
ترجمه:
99 - در آن روز (كـه جـهـان پـايـان مى گيرد) ما آنها را چنان رها مى كنيم كه درهم موج مى زنند و در صور دميده مى شود و ما همه را جمع مى كنيم.
100 - در آن روز جهنم را به كافران عرضه مى داريم
101 - هـمـانـهـا كـه چـشـمـهـايـشـان در پـرده بـود و به ياد من نيفتادند، و قدرت شنوائى نداشتند!
102 - آيـا كـافـران گمان كردند مى توانند بندگان مرا به جاى من اولياى خود انتخاب كنند.
ما براى كافران جهنم را منزلگاه قرار داديم.
تفسير:
منزلگاه افراد بى ايمان
بـه تـنـاسـب بـحـثـى كه در گذشته از سد ياجوج و ماجوج و درهم كوبيدن آن در آستانه رسـتـاخـيـز بـه مـيـان آمـد، در آيـات مـورد بـحـث بـه مـسـائل مربوط به قيام قيامت ادامه داده چنين ميگويد: در آن روز كه جهان پايان مى گيرد ما آنها را چنان رها مى كنيم كه درهم موج مى زنند( و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ) .
تـعـبـير به يموج يا بخاطر فزونى و كثرت انسانها در آن صحنه است همانگونه كه در تـعبيرات معمولى نيز مى گوئيم در فلان جريان جمعيت موج مى زد و يا بخاطر اضطراب و لرزه اى است كه به اندام انسانها در آن روز مى افتد، گوئى همچون امواج آب پيكر آنها مى لرزد.
البته اين دو تفسير تضادى با هم ندارند، ممكن است هر دو جهت موجب اين تعبير باشد.
سـپـس اضـافـه مى كند: آنگاه در صور دميده مى شود، و ما آنها را حيات نوين مى بخشيم و جمعشان مى كنيم( و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا )
بـدون شـك همه انسانها در آن صحنه، جمع خواهند بود، و احدى از اين قانون مستثنا نيست، تعبير جمعناهم جمعا نيز اشاره به همين حقيقت است
از مـجـمـوع آيـات قرآن بخوبى استفاده مى شود كه در پايان جهان و آغاز جهان ديگر، دو تـحـول عـظـيـم انـقـلابـى در عـالم رخ مـى دهـد: نـخـسـتـيـن تحول، فناى موجودات و انسانها در يك برنامه ضربتى است، و دومين برنامه كه معلوم نـيـسـت چـه انـدازه بـا بـرنـامـه نخست فاصله دارد. برانگيخته شدن مردگان آنهم با يك برنامه ضربتى ديگر است، كه از اين دو برنامه در قرآن به عنوان نفخ صور (دمـيـدن در شـيـپـور) تـعـبـيـر شـده اسـت، و مـا بـه خـواسـت خـدا شـرح آنـرا در ذيل آيات 68 سوره زمر بيان خواهيم كرد.
در ايـنـجـا روايـتـى از اصـبـغ نـبـاتـه از عـلى (عليهالسلام ) نـقـل شده كه امام در تفسير جمله تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض مى فرمايد منظور روز قيامت است
مـمكن است چنين تصور شود كه اين روايت با آنچه ما در بالا در تفسير آيه آورديم منافات دارد زيـرا مـا آن را بـه مـرحـله فـنـاء دنـيـا تـفـسـيـر نـمـوديـم (هـمـانگونه كه ظاهر آيات قبل و بعد آن است ).
امـا تـوجـه بـه يك نكته اين اشكال را بر طرف مى سازد و آن اينكه گاهى روز قيامت به مـعـنـى وسـيـع كـلمـه بـه كـار مـيـرود كـه مـقـدمـات آن را نـيـز شامل مى شود و مى دانيم يكى از مقدمات آن، فناى ضربتى دنيا است.
سـپـس بـه شرح حال كافران مى پردازد، هم عاقبت اعمالشان و هم صفاتى را كه موجب آن سـرنـوشـت مـى گـردد بـيـان مـى دارد و چـنين مى گويد: ما جهنم را در آن روز به كافران عرضه مى داريم( و عرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا ) .
جـهـنـم بـا عـذابـهاى رنگارنگش و مجازاتهاى مختلف دردناكش در برابر آنها كاملا ظاهر و آشكار مى شود كه همين مشاهده و ظهورش در برابر آنان خود عذابى است دردناك و جانكاه، تا چه رسد به اينكه گرفتار آن شوند.
كـافـران كـيـانند و چرا گرفتار چنان سرنوشت مى شوند؟ در يك جمله كوتاه آنها را چنين مـعرفى مى كند: همانان كه چشمهايشان در پرده بود، و نتوانستند چهره حق را ببينند و به ياد من بيفتند( الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى ) .
و همانها كه گوش داشتند اما قدرت شنوائى نداشتند( و كانوا لا يستطيعون سمعا ) .
در حـقـيـقـت آنـهـا مـهـمـتـريـن وسـيـله حـقـجـوئى و درك واقـعـيـات و آنـچـه عـامـل سـعـادت و شـقـاوت انـسـان مـى شـود از كـار انـداخـتـه بـودند، يعنى چشمهاى بينا و گـوشـهـاى شـنـوا را بـر اثـر انـديشه هاى غلط و تعصبها و كينه توزيها و صفات زشت ديگر در حجابى سخت و سنگين فرو برده بودند.
جـالب ايـنـكـه در مـورد چشم مى گويد: چشمهايشان در پوششى دور از ياد من قرار داشت، اشـاره بـه ايـنكه چون در پوشش و حجاب غفلت بودند آثار خدا را نديدند و چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند، و خدا را فراموش كردند.
آرى چـهره حق آشكار است، و همه چيز اين جهان با انسان سخن مى گويد تنها يك چشم بينا و يك گوش شنوا لازم است و بس.
به تعبير ديگر ياد خدا چيزى نيست كه با چشم ديده شود، آنچه ديده مى شود آثار او است، اما آثار او، سبب ياد او است.
آيـه بـعـد بـه يـك نقطه انحراف فكرى آنها كه پايه اصلى انحرافات ديگرشان بوده اسـت اشـاره كـرده مـى گـويـد: آيا كافران گمان كردند مى توانند بندگان مرا بجاى من ولى و سرپرست خود انتخاب كنند( افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء ) .
آيا اين بندگانى كه معبود واقع شدند همچون مسيح و فرشتگان هر قدر مقامشان والا باشد از خود چيزى دارند كه بتوانند از ديگران حمايت كنند؟ يا بعكس، خود آنها هم هر چه داشتند از ناحيه خدا بود، حتى خودشان نيز نيازمند به هدايت او بودند اين حقيقتى است كه آنها فراموشش كردند و در شرك فرو رفتند.
در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر مى فرمايد: ما جهنم را براى منزلگاه كافران آماده ساختيم و از آنها در اين منزل پذيرائى مى كنيم!( انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا ) .
نزل (بر وزن رسل ) هم به معنى منزلگاه آمده، و هم به معنى چيزى كه براى پذيرائى مـهـمان آماده مى شود، بعضى گفته اند نخستين چيزى است كه با آن از مهمان پذيرائى مى كنند، همانند شربت يا ميوه اى كه در آغاز ورود مهمان براى او مى آورند.
آيه (103) تا (108) و ترجمه
( قل هل ننبئكم بالا خسرين أعمالا ) (103)( الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا ) (104)( أولئك الذيـن كـفـروا بـايـات ربـهـم و لقـائه فـحبطت أعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا ) (105)( ذلك جزاؤ هم جهنم بما كفروا و اتخذوا أياتى و رسلى هزوا ) (106)( إن الذين أمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنت الفردوس نزلا ) (107)( خالدين فيها لا يبغون عنها حولا ) (108)
ترجمه:
103 - بگو آيا به شما خبر دهيم كه زيانكارترين (مردم ) كيانند.
104 - آنـهـا كـه تـلاشـهـايـشـان در زنـدگـى دنـيـا گـم (و نـابـود) شـده، بـا اينحال گمان مى كنند كار
105 - آنـهـا كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان و لقاى او كافر شدند، به همين جهت اعمالشان حبط و نابود شد، لذا روز قيامت ميزانى براى آنها برپا نخواهيم كرد.
106 - ايـنگونه كيفر آنها دوزخ است، بخاطر آنكه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به باد استهزاء گرفتند.
107 - اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى فردوس منزلگاهشان است.
108 - آنـهـا جـاودانـه در آن خـواهـنـد مـانـد و هـرگـز تـقـاضـاى نقل مكان از آنجا نمى كنند.
تفسير:
زيانكارترين مردم
ايـن آيـات و آيـات آيـنـده تـا پـايـان اين سوره در عين اينكه توضيحى است براى صفات افـراد بـى ايـمـان، يـكـنـوع جـمعبندى است براى تمام بحثهائى كه در اين سوره گذشت مـخـصـوصـا بـحـثـهـاى مـربـوط بـه داستان اصحاب كهف و موسى و خضر و ذو القرنين و تلاشهاى آنها در برابر مخالفانشان.
نـخـست به معرفى زيانكارترين انسانها و بدبختترين افراد بشر مى پردازد، اما براى تـحـريـك حـس كـنـجـكـاوى شـنـونـدگـان در چـنـيـن مـسـاله مـهـمـى آن را در شـكـل يـك سـؤ ال مـطـرح مـى كـنـد و بـه پـيامبر دستور مى دهد: بگو آيا به شما خبر دهم زيانكارترين مردم كيست ؟!( قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا )
بـلافـاصـله خـود پـاسـخ مـى گـويـد تـا شـنـونـده مـدت زيـادى در سـرگردانى نماند: زيـانـكارترين مردم كسانى هستند كه كوششهايشان در زندگى دنيا گم و نابود شده با ايـن حـال گـمـان مـى كـنـنـد كـار نـيـك انـجـام مـى دهـنـد!( الذيـن ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا )
مسلما مفهوم خسران تنها اين نيست كه انسان منافعى را از دست بدهد بلكه خسران واقعى آنست كه اصل سرمايه را نيز از كف دهد، چه سرمايه اى برتر و بالاتر از عـقـل و هـوش و نـيـروهـاى خـداداد و عـمـر و جـوانـى و سـلامـت اسـت ؟ هـمـيـنـهـا كـه محصولش اعمال انسان است و عمل ما تبلورى است از نيروها و قدرتهاى ما.
هنگامى كه اين نيروها تبديل به اعمال ويرانگر يا بيهوده اى شود گوئى همه آنها گم و نـابـود شـده انـد، درسـت بـه ايـن مى ماند كه انسان سرمايه عظيمى همراه خود به بازار ببرد اما در وسط راه آنرا گم كند و دست خالى برگردد.
البـته در صورتى كه انسان بداند سرمايه خويش را از دست داده گر چه خسران كرده، امـا خـسـران خـطـرناكى نيست، چرا كه اين زيان درسهائى براى آينده به او مى آموزد كه گاهى اين درسها معادل آن سرمايه يا بيشتر از آن است و به اين ترتيب در واقع چيزى را از دست نداده است.
اما زيان واقعى و خسران مضاعف آنجا است كه انسان سرمايه هاى مادى و معنوى خويش را در يـك مـسـيـر غـلط و انـحـرافـى از دسـت دهـد و گـمـان كـنـد كار خوبى كرده است، نه از اين كوششها نتيجه اى برده، نه از زيانش درسى آموخته، و نه از تكرار اين كار در امان است.
جـالب اينكه در اينجا تعبير به اخسرين اعمالا شده در حالى كه بايد اخسرين عملا باشد (چـون تميز معمولا مفرد است ) اين تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها فقط در يك بـازار عـمـل گـرفـتـار زيـان و خـسـران نـشـده انـد بـلكـه جـهـل مـركـبـشـان، سـبـب خـسـران در هـمـه بـرنـامـه هـاى زنـدگـى و تـمـام اعمال و كارهايشان شده است.
به تعبير ديگر گاه انسان در يك رشته تجارت زيان مى كند، و در يك رشته ديگر سود، و در پـايـان سـال آنـهـا را روى هـم مـحاسبه كرده مى بيند چندان زيانى نكرده است، ولى بدبختى آن است كه انسان در تمام رشته هائى كه سرمايه گذارى كرده زيان كند.
ضـمـنـا تـعـبـيـر بـه گـم شـدن گـويـا اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه اعمال انسان به هر صورت در عالم نابود نمى شود، همانگونه كه ماده و انرژيهاى جهان هر چند دائما تغيير شكل مى دهند اما به هر حال از بين نمى روند، ولى گاه گم مى شوند، چـون آثـار آنـهـا بـه چشم نمى خورد و هيچگونه استفاده از آن نمى گردد، همانند سرمايه هاى گم شده اى كه از دسترس ما خارج و بلا استفاده است.
در بـاره ايـنـكـه چـرا انـسـان گـرفتار چنين حالتى از نظر روانى مى شود در نكات بحث خواهيم كرد.
آيـات بـعـد بـه مـعـرفـى صـفات و معتقدات اين گروه زيانكار مى پردازد و چند صفت كه ريشه تمام بدبختيهاى آنها است، بيان مى دارد:
نـخـسـت مـى گـويـد: آنـها كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان كافر شدند( اولئك الذين كفروا بايات ربهم )
آياتى كه چشم و گوش را بينا و شنوا مى كند، آياتى كه پرده هاى غرور را درهم ميدرد، و چـهـره واقـعـيـت را در بـرابـر انـسـان مـجـسـم مى سازد، و بالاخره آياتى كه نور است و روشـنـائى، و آدمـى را از ظلمات اوهام و پندارها بيرون آورده به سرزمين حقايق رهنمون مى گردد.
ديگر اينكه آنها بعد از فراموش كردن خدا به معاد و لقاء الله كافر گشتند (و لقائه )
آرى تا ايمان به معاد در كنار ايمان به مبدء قرار نگيرد و انسان احساس نكند كه قدرتى مـراقب اعمال او است و همه را براى يك دادگاه بزرگ و دقيق و سختگير حفظ و نگهدارى مى كند، روى اعمال خود حساب صحيحى نخواهد كرد، و اصلاح نخواهد شد.
سپس اضافه مى كند: به خاطر همين كفر به مبدء و معاد، اعمالشان حبط
و نابود شده است( فحبطت اعمالهم ) .
درست همانند خاكسترى در برابر يك طوفان عظيم.
و چـون آنـهـا عـمـلى كـه قـابـل سـنجش و ارزش باشد ندارند، لذا روز قيامت وزن و ميزانى براى آنان برپا نخواهيم كرد( فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا ) .
چـرا كـه توزين و سنجش مربوط به جائى است كه چيزى در بساط باشد، آنها كه چيزى در بساط ندارند چگونه توزين و سنجشى داشته باشند؟!.
سـپـس ضـمـن بـيـان كـيفر آنها سومين عامل انحراف و بدبختى و زيانشان را بيان كرده مى گـويـد: كـيـفـر آنـهـا جـهنم است به خاطر آنكه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را بباد استهزاء و سخريه گرفتند( ذلك جزائهم جهنم بما كفروا و اتخذوا آياتى و رسلى هزوا ) .
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا سـه اصل اساسى معتقدات دينى (مبدء و معاد و رسالت انبياء) را انكار كرده و يا بالاتر از انكار آن را به باد مسخره گرفته اند:
مـشـخـصـات كـفـار و زيـانكارترين مردم و همچنين سرانجام كارشان بخوبى دانسته شد و اكنون به سراغ مؤ منان و سرنوشتشان مى رويم تا با قرينه مقابله، وضع هر دو طرف كـامـلا مـشـخـص گـردد، قـرآن در ايـن زمـيـنـه مـيـگـويـد: كـسـانـى كـه ايـمـان آوردنـد و عـمـل صـالح انـجـام دادنـد بـاغـهـاى فـردوس مـنـزلگـاهـشـان اسـت( ان الذيـن آمـنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا ) .
فـردوس بـه طـورى كـه بـعضى از مفسران بزرگ گفته اند باغى است كه همه نعمتها و تـمـام مـواهب لازم در آن جمع باشد، و به اين ترتيب فردوس بهترين و برترين باغهاى بهشت است.
و از آنـجـا كـه كـمـال يـك نـعـمـت در صـورتـى خـواهـد بـود كـه دسـت زوال بـدامـن آن دراز نـشود بلا فاصله اضافه مى كند: آنها جاودانه در اين باغهاى بهشت خواهند ماند( خالدين فيها )
و بـا ايـنـكـه طـبـع مـشـكل پسند و تحول طلب انسان دائما تقاضاى دگرگونى و تنوع و تـحـول مـى كـنـد سـاكـنـان فـردوس هـرگـز تـقـاضـاى نقل مكان و تحول از آن نخواهند كرد( لا يبغون عنها حولا ) .
بـراى ايـنـكـه هـر چـه مـى خـواهـنـد در آنـجـا هـسـت حـتـى تـنـوع و تكامل چنانكه شرح آن در نكته ها خواهد آمد
نكته ها:
1 - اخسرين اعمالا چه كسانى هستند؟!
در زندگى خود و ديگران بسيار ديده ايم كه گاه انسان كار خلافى انجام ميدهد در حالى كـه فـكـر مـى كـنـد كـه كـار خـوب و مـهـمـى انـجـام داده اسـت، ايـن گـونـه جـهـل مـركـب مـمـكـن اسـت يـك لحـظـه و يا يك سال، و يا حتى يك عمر، ادامه يابد، و راستى بدبختى از اين بزرگتر تصور نمى شود.
و اگر مى بينيم قرآن چنين كسان را زيانكارترين مردم نام نهاده دليلش روشن است براى اينكه كسانى كه مرتكب گناهى مى شوند اما مى دانند خلافكارند غالبا حد و مرزى براى خلافكارى خود قرار مى دهند، و لااقل چهار اسبه نمى تازند، و بسيار مى شود كه به خود مى آيند و براى جبران آن به سراغ توبه و اعـمـال صـالح مـى رونـد، امـا آنـهـا كـه گـنـهـكـارنـد و در عـيـن حال گناهشان را عبادت، و اعمال سوئشان را صالحات و كژى ها را درستى ها مى پندارند، نـه تـنـها در صدد جبران نخواهند بود بلكه با شدت هر چه تمامتر به كار خود ادامه مى دهـنـد، حـتـى تـمـام سـرمايه هاى وجود خود را در اين مسير به كار مى گيرند، و چه تعبير جالبى قرآن در باره آنها ذكر كرده:( اخسرين اعمالا ) .
در روايات اسلامى تفسيرهاى گوناگونى براى اخسرين اعمالا آمده است كه هر يك از آنها اشـاره به مصداق روشنى از اين مفهوم وسيع است، بى آنكه آنرا محدود كند، در حديثى از اصـبغ بن نباته مى خوانيم كه شخصى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) از تفسير اين آيه سؤ ال كرد، امام فرمود: منظور يهود و نصارى هستند، اينها در آغاز بر حق بودند سپس بـدعـتهائى در دين خود گذاردند و در حالى كه اين بدعتها آنها را به راه انحراف كشانيد گمان مى كردند كار نيكى انجام مى دهند در حـديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام ) مى خوانيم: كه پس از ذكر گفتار فوق فرمود: خوارج نهروان نيز چندان از آنها فاصله نداشتند!
در حـديـث ديـگـر مـخـصـوصـا اشـاره بـه رهـبـانـها (مردان و زنان تارك دنيا) و گروه هاى بدعتگذار از مسلمين شده است.
و در بعضى از روايات به منكران ولايت امير مؤ منان على (عليهالسلام ) تفسير گرديده.
راهـبـانـى كـه يك عمر در گوشه ديرها تن به انواع محروميتها مى دهند، از ازدواج چشم مى پـوشند، از لباس و غذاى خوب صرف نظر مى كنند، و ديرنشينى را بر همه چيز مقدم مى شمرند، و گمان مى كنند اين محروميت ها سبب قرب آنها به خدا است آيا مصداق اخسرين اعمالا نيستند؟
آيـا هـيـچ مـذهـب و آئيـن الهـى مـمـكـن اسـت بـر خـلاف قـانـون عـقل و فطرت، انسان اجتماعى را به انزوا دعوت كند و اين كار را سرچشمه قرب به خدا بداند؟
هـمـچـنين آنها كه در آئين خدا بدعت گذاردند، تثليث را بجاى توحيد و مسيح بنده خدا را به عنوان فرزند خدا، و خرافاتى ديگر از اين قبيل را وارد آئين پاك الهى نمودند، به گمان اينكه دارند خدمتى مى كنند، آيا اين گونه افراد از زيانكارترين مردم نيستند؟!
خوارج نهروان، آن جمعيت قشرى بى مغز و نادان كه بزرگترين گناهان (همچون كشتن على (عليهالسلام ) و گروهى از مسلمانان راستين و گلهاى سرسبد اسلام ) را موجب تقرب به خدا مى دانستند و حتى بهشت را در انحصار خود فرض مى كردند آيا از زيانكارترين مردم نبودند؟!
خـلاصـه آيـه آنـچـنـان مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه اقـوام زيـادى را در گـذشـتـه و حال و آينده در برمى گيرد.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه سرچشمه اين حالت انحرافى خطرناك چيست ؟
مـسـلمـا تـعـصـبـهـاى شـديـد، غـرورهـا، تـكـبـر خـودمـحـورى، و حـب ذات از مـهـمـتـريـن عوامل پيدايش اين گونه پندارهاى غلط است.
گـاه تـمـلق و چـاپـلوسـى ديـگران، و زمانى در گوشه انزوا نشستن و تنها به قاضى رفـتـن، سـبـب پـيـدايـش ايـن حـالت مـى گـردد كـه تـمـام اعـمـال و افـكـار انـحرافى و زشت انسان در نظر او زينت مى دهد، آنچنان كه بجاى احساس شـرمـنـدگـى و نـنـگ از اين زشتيها، احساس غرور و افتخار و مباهات مى كند، همانگونه كه قـرآن در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد:( افـمـن زيـن له سـوء عـمـله فـرآه حـسنا ) : آيا كسى كه اعمال زشتش در نظرش زينت داده شده است و آن را نيكو مى پندارد...
(فاطر آيه 8).
در بـعـضى ديگر از آيات قرآن عامل اين تزيين زشتيها، شيطان معرفى شده است، و مسلما ابزار شيطان در وجود انسان همان خلق و خوهاى زشت و انحرافى است،
( و اذزين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم ) :
بـه خـاطـر بـيـاوريـد هـنـگـامـى را كـه شـيـطـان اعـمـال مشركان را در نظرشان زينت داد و به آنها گفت در اين ميدان (جنگ بدر) هيچكس نمى تواند بـر شـمـا پـيـروز شـود و مـن شـخـصـا در كـنـار شـمـا در ايـن مـيـدان شـركـت دارم! (سوره انـفـال آيـه 48. قـرآن پـس از ذكـر داسـتـان بـرج معروف فرعون مى گويد و كذلك زين لفـرعـون سوء عمله: اين چنين براى فرعون اعمال زشتش در نظرش تزيين شده (كه دست بـه ايـن گـونه كارهاى احمقانه و مضحك براى مبارزه با خدا مى زند و گمان مى كند كار مهمى انجام داده است ) (مؤ من - 36 و 37).
2 - لقاء الله چيست ؟
گرچه بعضى از شبه دانشمندان خرافى از اينگونه آيات چنين استفاده كرده اند كه خدا را در جهان ديگر ميتوان ديد، و ملاقات را به معنى ملاقات حسى تفسير نموده اند.
ولى بديهى است كه ملاقات حسى لازمه اش جسميت، و جسميت لازمهاش محدود بودن، نيازمند بودن و فنا پذير بودن است، و هر عاقلى مى داند خداوند نمى تواند داراى چنين صفاتى باشد.
بـنـابـر اين بدون شك منظور از ملاقات يا رؤ يت در آيات مختلف قرآن هنگامى كه به خدا نسبت داده مى شود ملاقات حسى نيست بلكه شهود باطنى است.
يعنى انسان در قيامت چون آثار خدا را بيشتر و بهتر از هر زمان مشاهده مى كند او را با چشم دل آشكارا مى بيند، و ايمان او نسبت به خدا يك ايمان شهودى
مـى شود، به همين دليل، طبق آيات قرآن، حتى لجوج ترين منكران خدا در قيامت زبان به اعتراف مى گشايند چرا كه راهى براى انكار نمى بينند
گـروهـى از مـفـسـران نـيـز مـفـهـوم ايـن تـعبير را مشاهده نعمتها و پاداشها، و همچنين عذاب و كيفرهاى الهى دانسته اند، و در حقيقت كلمه نعمت و ثواب و جزا را در تقدير گرفته اند.
از ايـن دو تـفـسـيـر در عـيـن ايـنـكـه بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارنـد تـفـسـيـر اول روشنتر به نظر ميرسد.
3 - توزين اعمال
نـيـازى بـه ايـن نـداريـم كـه مـسـاله تـوزيـن اعـمـال را در قـيـامـت از طـريـق تـجـسـم اعـمـال تـفـسـيـر كـنـيـم و بـگـوئيـم عـمـل آدمـى در آنـجـا تبديل به جسم صاحب وزنى مى شود چرا كه توزين معنى وسيعى دارد و هر گونه سنجش را دربر مى گيرد، مثلا در مورد افراد بى شخصيت مى گوئيم آدمهاى بيوزنى هستند، و يا سبك مى باشند، در حالى كه منظور كمبود شخصيت آنها است نه وزن جسمانى.
جـالب ايـنـكـه در آيـات بـالا در مـورد گـروه اخسرين اعمالا مى گويد: براى آنها در قيامت اصـلا ترازوى سنجش برپا نمى سازيم آيا اين با آياتى كه مى گويد و الوزن يومئذ الحق (وزن در آنروز حق است - اعراف 8) منافات دارد؟!
مـسـلمـا نـه، زيـرا تـوزيـن در مـورد كـسـانـى اسـت كـه كـار قـابـل سـنجشى انجام داده اند، اما كسى كه تمام وجودش و افكار و اعمالش حتى به اندازه بال يك مگس وزن ندارد چه نيازى به سنجش دارد؟!
لذا در روايـت مـعـروفـى از پـيـغـمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: انه لياتى الرجل العظيم السمين يوم القيامة لا يزن جناح بعوضة: در روز قيامت مردان فـربـه بـزرگ جـثـهـاى را در دادگـاه خـدا حـاضـر مـى كـنـنـد كه وزنشان حتى به اندازه بـال مگسى نيست! چرا كه در اين جهان اعمالشان، افكارشان و شخصيتشان همه تو خالى و پوك بود.
و از اينجا روشن مى شود كه مردم در آنجا چند دسته اند:
1 - گـروهـى بـقـدرى از نـظـر حـسنات و اعمال صالح پربارند كه نيازى به توزين و حساب در كارشان نيست و بى حساب وارد بهشت مى شوند.
2 - گـروهـى ديـگـر آنـچـنـان اعـمـالشـان حـبـط و بـاطـل شـده و يـا بـكـلى فـاقـد عـمـل صـالح هـسـتـند كه باز نيازى به توزين ندارند، آنها نيز بى حساب وارد دوزخ مى شوند!.
3 - اما گروه سوم آنهائى هستند كه داراى حسنات و سيئات مى باشند، كارشان به وزن و حساب كشيده مى شود و شايد اكثر مردم داخل در اين قسم سوم هستند.
4 - تفسير جمله لا يبغون عنها حولا.
حـول (بـر وزن مـلل ) مـعـنـى مـصـدرى دارد و بـه مـعـنـى تـحـول و نقل مكان است، همانگونه كه در تفسير آيات گفتيم فردوس باغى از بهشت است كـه بـهـتـريـن نـعـمـتـهـا و مـواهـب الهـى در آن جـمـع اسـت، و بـه هـمـيـن دليـل بـهـتـريـن نـقـاط آن جـهـان مـى بـاشـد: و لذا سـاكـنـان آن هـرگـز تـمـنـاى نقل مكان از آن را نمى كنند.
مـمـكـن اسـت سـؤ ال شود پس زندگى در آنجا به صورت يكنواخت و راكد خواهد بود و اين خود عيب بزرگ آن است.
در پـاسـخ مـى گـوئيـم هـيـچ مـانـعـى نـدارد كـه تـحـول و تـكـامـل در هـمـان مـنـطـقـه تـداوم داشـتـه بـاشـد يـعـنـى اسـبـاب تكامل در آنجا جمع است، و انسانها در پرتو اعمالى كه در اين
جـهـان انـجـام داده انـد و مـواهـبـى كـه خـدا در آن جـهـان بـه آنـهـا عـنـايـت كـرده در مـسـيـر تكامل دائما پيش مى روند.
بـه خـواسـت خـدا در ذيـل آيـات مـنـاسـب بـحـث پـيـرامـون تكامل انسان را حتى در بهشت مشروحتر بيان خواهيم داشت.
5 - فردوس جاى چه كسانى است ؟
سـؤ ال ديـگـرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه فردوس چنانكه گفته شد برترين جـاى بـهـشـت اسـت و در آيـات فـوق خـوانديم فردوس منزلگاه افراد با ايمان و صاحبان اعمال صالح است، اگر چنين است مناطق ديگر بهشت ساكنانى نبايد داشته باشد، چرا كه غير مؤ من را در بهشت راهى نيست.
در پـاسـخ ايـن سـؤ ال مـى تـوان گـفـت كـه آيـات فـوق بـه هـر فـردى كـه ايـمـان و عـمـل صـالح دارد اشـاره نـمـى كـنـد بـلكـه درجـه والائى از نـظـر ايـمـان و عـمـل صـالح را مـعـيـار بـراى دخول در فردوس قرار داده، هر چند ظاهر آيه مطلق است، اما توجه به مفهوم كلمه فردوس آن را مقيد مى كند.
لذا در سـوره مـؤ منون كه صفات وارثان فردوس را بيان مى كند حد اعلائى از صفات مؤ مـنـان را ذكـر كرده كه در همه افراد وجود ندارد و اين خود قرينهاى است بر اينكه ساكنان فـردوس بـايـد داراى صـفـات مـمـتـازى بـاشـنـد، عـلاوه بـر ايـمـان و عمل صالح.
و نـيـز بـه هـمـيـن دليـل در حـديـثـى كـه سـابقا از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل كـرديـم خـوانـديم كه مى فرمايد هر وقت از خدا تقاضاى بهشت را مى كنيد مخصوصا تقاضاى فردوس كنيد كه جامعترين و كاملترين منزلگاه هاى بهشت است
اشـاره بـه ايـنـكـه هـمـت افـراد بـا ايـمـان بـايـد در هـمـه چـيـز و در هـمـه حـال عـالى بـاشـد حـتـى در تـمـنـاى بـهـشـت بـه مـراحـل پـائيـنـتـر قـنـاعـت نـكـنـد، هر چند مراحل پائينتر هم غرق نعمت است.
بـديـهـى است كسى كه چنين تقاضائى از خدا مى كند لابد بايد خود را براى رسيدن به چـنـيـن مـقـامـى آمـاده كند، لابد بايد حداكثر تلاش و كوشش را براى كسب برترين صفات انسانى و انجام صالحترين اعمال به خرج دهد.
بـنـابـر ايـن آنـهـا كـه مـى گـويند خدا كند ما به بهشت راه يابيم هر چند در پائين ترين مراحل آن باشيم، افرادى هستند كه از همت والاى مؤ منان راستين بهره كافى ندارند.
آيه (109) و (110) و ترجمه
( قـل لو كـان البـحـر مـداد الكـلمـات ربـى لنـفـد البـحـر قبل أ ن تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا ) (109)( قـل إنـمـا أنـا بـشـر مـثـلكـم يوحى إ لى أ نما إ لهكم إ له واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه أحدا ) (110)
ترجمه:
109 - بـگـو اگـر درياها براى (نوشتن ) كلمات پروردگارم مركب شوند، درياها پايان مى گيرند پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان يابد، هر چند همانند آن (درياها) را به آن اضافه كنيم!
110 - بگو من فقط بشرى هستم همچون شما (امتيازم اين است كه ) به من وحى مى شود كه مـعـبـود شـمـا تـنـهـا يـكـى اسـت، پـس هـر كـس امـيـد لقـاى پـروردگـارش را دارد بـايـد عمل صالح انجام دهد، و كسى را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
شان نزول:
در شـان نـزول ايـن آيـه از ابـن عـباس چنين آمده است: يهود هنگامى كه اين سخن الهى را از پـيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنيدند كه ما اوتيتم من العلم الا قليلا: شما جـز بـهـره كـمى از دانش نداريد گفتند: چگونه چنين چيزى ميتواند صحيح باشد؟ در حالى كه به ما تورات داده شده است و هر كس تورات به او داده شده است صاحب خير كثير است، در ايـن هـنـگام نخستين آيه فوق نازل شد (و ترسيمى از علم بى نهايت خدا و ناچيز بودن علم ما در برابر علم او نمود).
بعضى مى گويند يهود به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفتند، خداوند به تو حـكمت داده است و من يؤ ت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا: و هر كس به او حكمت داده شده داراى خـيـر كـثـيـر اسـت امـا هـنـگـامـى كـه در بـاره روح از تـو سـؤ ال مـى كـنـيـم جـواب سـربـسـتـه مـيـگـوئى ؟! آيـه فـوق نـازل شـد (و نـشان داد كه انسان هر قدر دانش داشته باشد در برابر علم بى پايان خدا بسيار ناچيز است ).
تفسير:
آنها كه اميد لقاى خدا را دارند
آيـات فـوق در عـيـن ايـنـكـه بـحـث مـسـتـقـلى را دنـبـال مـى كـنـد در ارتـبـاط بـا كـل مـباحث اين سوره است، زيرا هر يك از داستانهاى سه گانه مهمى كه در اين سوره بود پرده از روى مطالب تازه و عجيبى برميداشت، گوئى قرآن در اين آيات مى خواهد
بـگـويـد كـه آگـاهـى بـر سـرگـذشـت اصـحاب كهف، و موسى و خضر، و ذو القرنين در بـرابر علم بى پايان خدا مطلب مهمى نيست، چرا كه علم و دانش او از همه كائنات و جهان هستى از گذشته و حال و آينده را در برمى گيرد.
بـه هـر حـال قـرآن در نـخـسـتـين آيه مورد بحث به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـيـگويد: بگو اگر درياها براى نوشتن كلمات پروردگارم مركب شود، درياها پايان مى يـابـد پـيـش از آنكه كلمات پروردگارم پايان گيرد، هر چند همانند آن را به آن اضافه كـنـيـم( قـل لو كـان البـحـر مـدادا لكـلمـات ربـى لنـفـد البـحـر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا ) .
مـداد بـه مـعـنـى مـركـب و يـا مـاده رنـگـيـنـى كـه بـه كـمـك آن مـى نـويسند مى باشد، و در اصل از مد به معنى كشش گرفته شده است زيرا با كشش آن خطوط آشكار مى شود.
كـلمـات جـمـع كـلمه در اصل به معنى الفاظى است كه با آن سخن گفته مى شود و يا به تـعـبـيـر ديـگـر لفظى است كه دلالت بر معنى دارد، اما از آنجا كه هر يك از موجودات اين جـهـان دليـل بـر عـلم و قـدرت پـروردگار است گاهى به هر موجودى كلمة الله اطلاق مى شود، مخصوصا اين تعبير در مورد موجودات مهم و با عظمت بيشتر آمده است:
قـرآن مـجـيـد در مـورد عـيـسـى مـسـيـح (عليهالسلام ) ميگويد:( انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمته القاها الى مريم ) : عيسى كلمه خداوند بود كه آنرا به مريم القا نمود (سوره نساء - 171).
در آيه مورد بحث كلمه نيز به همين معنى است يعنى اشاره به موجودات
جهان هستى است كه هر كدام حكايت از صفات گوناگون پروردگار مى كند.
در حـقـيـقـت قـرآن در اين آيه توجه به اين واقعيت مى دهد كه گمان مبريد عالم هستى محدود بـه آن اسـت كـه شـمـا مـى بـيـنـيـد يـا مـى دانـيـد يا احساس مى كنيد، بلكه آن قدر عظمت و گـسترش دارد كه اگر درياها مركب شوند و بخواهند نام آن و صفات و ويژگيهاى آنها را بنويسند درياها پايان مى يابند پيش از آنكه موجودات جهان هستى را احصا كرده باشند.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه دريـا در اينجا مفهوم جنس را دارد، و همچنين كلمه مـثـل در جمله و لو جئنا بمثله مددا نيز معنى جنس را مى رساند اشاره به اينكه هر قدر همانند اين درياها بر آن افزوده شود باز هم كلمات الهى پايان نمى گيرد.
و به همين دليل آيه فوق با آيه مشابهى كه در سوره لقمان آمده است هيچگونه منافاتى نـدارد آنـجـا كـه مـى گـويـد:( و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سـبـعـة ابـحـر مـا نـفـدت كـلمـات الله ) : اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند و دريا و هفت دريـاى ديـگـر، مـركـب آن گـردنـد (تا كلمات خدا را بنويسند هرگز كلمات او پايان نمى گيرد (لقمان - 27).
يعنى اين قلمها مى شكند و آن مركبها تا آخرين قطره تمام مى شوند و هنوز شرح مخلوقات و اسرار و حقايق جهان هستى باقى مانده است.
مـوضـوع مـهـمـى كـه در ايـنـجـا تـوجه به آن لازم است اين است كه آيه فوق در عين اينكه گـسـتـرش بـى انـتـهـاى جـهـان هـسـتـى را در گـذشـتـه و حـال و آينده مجسم مى سازد ترسيمى از علم نامحدود خداوند نيز هست، چرا كه مى دانيم خدا به همه آنچه در پهنه هستى بوده است و خواهد بود احاطه علمى دارد، بلكه علم او به حكم اينكه علم حضورى است از وجود اين موجودات جدا نخواهد بود (دقت كنيد).
پس به تعبير ديگر مى توان گفت: اگر تمام اقيانوسهاى روى زمين مركب و جوهر شوند و همه درختان قلم گردند هرگز قادر نيستند آنچه در علم خداوند است رقم بزنند.
ترسيمى از بى نهايت
قـرآن مـجـيـد در ايـنـجـا بـراى مـجـسم ساختن عدد بى نهايت، و نزديك ساختن معنى علم بى پايان خدا و گستردگى فوق العاده جهان هستى را به افكار ما، در اينجا به بيان بسيار فصيح و بليغى دست زده است و از اعداد زنده و جاندار استفاده كرده.
مگر اعداد هم زنده و مرده دارند؟
آرى عددهائى كه در رياضيات به كار ميرود و از تكثير صفر در طرف راست اعداد صحيح بدست مى آيد در حقيقت اعدادى مرده است، و هرگز نمى تواند عظمت چيزى را مجسم كند.
كـسـانـى كـه بـا رياضيات سر و كار دارند مى دانند يك عدد يك كه در طرف راست آن يك كـيـلومـتـر صـفـر بـاشـد عـددى اسـت فـوق العـاده عـظـيم و گيج كننده كه تصور عظمت آن براستى مشكل است، اما براى چه اشخاصى ؟ براى رياضى دانها، ولى براى توده مردم هرگز نمى تواند تجسمى از عظمت باشد:
عـدد زنده آنست كه فكر ما را به همراه خود تا آنجا كه پيش ميرود ببرد و واقعيت را آنچنان كـه هـسـت در نـظـرهـا تـجسم بخشد، روح داشته باشد، عظمت داشته باشد، و زبان داشته باشد.
قـرآن بـه جـاى ايـنـكه بگويد مخلوقات خداوند در پهنه هستى از عددى كه يكصد كيلومتر صفر در كنار آن باشد فوق العاده بيشتر است مى گويد: اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند، و همه درياها مركب تمام اين قلمها مى شكند و از بـين مى رود، و همه اين مركبها تا آخرين قطره پايان مى يابند اما حقايق عالم هستى و اسرار و رموز آن و موجودات اين جهان و معلومات پروردگار پايان نمى پذيرد.
درسـت فـكـر كـنيد يك قلم چقدر قدرت نوشتن دارد؟ سپس فكر كنيد از يك شاخه كوچك درخت چـند قلم ساخته مى شود؟ پس از آن از يك درخت بزرگ با آن ساقه تنومندش چند هزار يا چـنـد مـليـون قلم تهيه مى شود؟ سپس مجموع درختان روى زمين در تمام جنگلها و باغها را در نظر بگيريد، و قلمهائى كه از آن ساخته مى شود حساب كنيد!
از سـوى ديـگـر بـا يك قطره مركب فكر كنيد چند كلمه مى توان نوشت ؟ سپس آن را در يك اسـتخر و يك درياچه و يك دريا و اقيانوس و سرانجام همه درياهاى روى زمين ضرب كنيد، چه عدد عجيبى را تشكيل ميدهد؟!!
عـظمت اين سخن آنگاه روشنتر مى شود كه به اين واقعيت توجه كنيم كه عدد سبع (هفت ) در ايـنـجـا عـدد تعداد نيست بلكه عدد تكثير است، و به تعبير ديگر مفهومش اين است كه اگر درياهاى بسيار بر آن دريا بيفزائيم باز كلمات الله پايان نمى يابد.
فـكـر كـنـيد اين عدد تا چه اندازه زنده و جاندار است، عددى است كه فكر انسان را با خود مى كشد و به سوى بى نهايت پيش مى برد.
عـددى اسـت كـه هـر كـس، چـه ريـاضـيـدان چـه بـى سـواد، درك عـظمت آن را مى كند، و به گستردگى و ابهتش آشنا مى شود.
آرى علم خدا از اين عدد هم بالاتر است.
علمى است نامحدود و بى نهايت.
عـلمـى اسـت كـه قـلمـرو آن سرتاسر جهان هستى است و گذشته و آينده تاريخ عالم و همه اسرار و رموز و حقايق را در برمى گيرد.
آيـه دوم كـه آخـريـن آيـه سـوره كـهـف اسـت مـجـمـوعـه اى اسـت از اصول اساسى اعـتقادات دينى، يعنى توحيد و معاد و رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در واقع همان چيزى است كه آغاز سوره كهف نيز با آن بوده است، چرا كه در آغاز نيز سخن از الله و وحـى و پـاداش عمل و قيامت بود، و از يك نظر عصاره و فشرده اى است از مجموع اين سوره كه قسمت مهمى از آن بر محور اين سه موضوع دور ميزد.
و از آنـجـا كـه مـسـاله نبوت در طول تاريخش با انواع غلو و مبالغه همراه بوده است آن را چنين بيان مى كند:
بـگـو مـن فـقـط بـشـرى هـمچون شما هستم، يگانه امتيازم اين است كه بر من وحى مى شود( قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى ) .
و بـا ايـن تـعـبـير بر تمام امتيازات پندارى شرك آلودى كه پيامبران را از مرحله بشريت به مرحله الوهيت بالا مى برد قلم سرخ مى كشد.
سپس از ميان تمام مسائلى كه وحى مى شود، انگشت روى مساله توحيد مى گذارد و ميگويد: بر من وحى مى شود كه معبود شما فقط يكى است( انما الهكم اله واحد ) :
چـرا تـنـهـا بـه ايـن مـسـاله اشـاره شـده است براى اينكه توحيد عصاره همه معتقدات و همه بـرنـامـه هـاى فـردى و اجتماعى سعادتبخش انسان است، در جاى ديگر نيز گفته ايم كه تـوحـيـد تـنـهـا يـك اصـل از اصـول ديـن نـيـسـت بـلكـه خـمـيـرمـايـه هـمـه اصول و فروع اسلام است.
اگـر در يـك مـثـال سـاده تعليمات دين را از اصول و فروع به دانه هاى گوهرى تشبيه كـنـيم بايد توحيد را به آن ريسمانى تشبيه كرد كه اين دانه ها را به هم پيوند ميدهد و از مجموع آن گردنبند پرارزش و زيبائى مى سازد.
و يـا ايـنـكـه اگـر هـر يـك از تعليمات دين را به يكى از اعضاء پيكر انسان تشبيه كنيم بايد بگوئيم توحيد روحى است كه در مجموع اين پيكر دميده است.
در بحثهاى معاد و نبوت، اين واقعيت به ثبوت رسيده است كه آنها جدا از توحيد نيستند يعنى هنگامى كه خدا را با همه صفاتش بشناسيم مى دانيم چنين خدائى بايد پـيـامـبـرانـى بـفـرسـتـد، و نـيـز حـكـمـت و عـدالت او ايـجـاب مـى كـنـد كـه دادگـاه عـدل و رسـتـاخـيـزى وجـود داشـتـه بـاشـد، مـسـائل اجـتـمـاعـى و كل جامعه انسانى و هر چه در ارتباط با آن است بايد پرتوى از توحيد و وحدت باشد تا سامان يابد.
بـه همين دليل در احاديث مى خوانيم كه جمله لا اله الا الله قلعه محكم پروردگار است و هر كس در آن وارد شود از عذاب و كيفر الهى در امان است.
و نـيـز همه شنيده ايم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آغاز اسلام مى فرمود: اگر طالب رستگارى هستيد زير پرچم توحيد درآئيد( قولوا لا اله الا الله تفلحوا )
سـومـيـن جـمـله ايـن آيـه اشاره به مساله رستاخيز مى كند و آنرا با فاء تفريع به مساله تـوحيد پيوند ميزند، و ميگويد: بنا بر اين هر كس اميد لقاى پروردگارش را دارد بايد عـمـل صـالح انـجـام دهـد( فـمـن كـان يـرجـوا لقـاء ربـه فليعمل عملا صالحا ) .
لقـاى پـروردگـار كـه هـمـان مـشـاهـده بـاطـنـى ذات پـاك او بـا چـشـم دل و بـصـيـرت درون است گر چه در اين دنيا هم براى مؤ منان راستين امكانپذير است اما از آنـجـا كـه ايـن مـسـاله در قـيـامـت بـه خـاطر مشاهده آثار بيشتر و روشنتر و صريحتر جنبه هـمگانى و عمومى پيدا مى كند، اين تعبير در لسان قرآن معمولا در مورد روز قيامت به كار رفته از سوى ديگر طبيعى است اگر انسان انتظار و اميد چيزى را دارد بايد خود را براى استقبال از آن آماده كند.
آن كـس كـه ادعـا مـى كـنـد مـن انـتـظـار چـيـزى دارم و اثـرى در عمل او نمايان نيست، در واقع مدعى دروغينى بيش نخواهد بود.
به همين دليل در آيه فوق، فليعمل عملا صالحا به صورت صيغه امر بيان شده، امرى كه لازمه رجاء و اميد و انتظار لقاى پروردگار است.
در آخرين جمله حقيقت عمل صالح را در يك بيان كوتاه چنين بازگو
مـى كـنـد: و نـبـايـد كـسى را در عبادت پروردگارش شريك سازد( و لا يشرك بعبادة ربه احدا ) .
بـه تـعـبـيـر روشـنـتـر تـا حـقـيـقـت خـلوص و اخـلاص در عمل نيايد، رنگ عمل صالح به خود نخواهد گرفت.
انـگـيـزه الهـى و خـدائى اسـت كـه به عمل انسان عمق مى دهد، نورانيت ميبخشد، و جهت صحيح مـيـدهـد، و هنگامى كه اخلاص از ميان رفت، عمل بيشتر جنبه ظاهرى پيدا مى كند، به منافع شخصى گرايش مى يابد و عمق و اصالت و جهت صحيح خود را از دست مى دهد.
در حـقيقت اين عمل صالحى كه از انگيزه الهى و اخلاص، سرچشمه گرفته و با آن آميخته شده است گذرنامه لقاى پروردگار است!.
و همانگونه كه سابقا اشاره كرده ايم عمل صالح آنچنان مفهوم وسيعى دارد كه هر برنامه مـفـيـد و سـازنـده فـردى و اجـتـمـاعـى را در تـمـام زمـيـنـه هـاى زنـدگـى شامل مى شود.
اخلاص يا روح عمل صالح
در روايات اسلامى به مساله نيت اهميت فوق العادهاى داده شده است، و اصلا برنامه اسلام اين است كه هر عملى را با رنگ نيت و انگيزه آن مى پذيرد حديث معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لا عمل الا بالنية را كه همه شنيده ايم بيانگر همين حقيقت است و بعد از مـسـاله نـيـت روى اخـلاص تـكـيـه شـده اسـت كـه اگـر آن بـاشـد، عمل فوق العاده پر ارزش و الا فاقد ارزش خواهد بود.
اخـلاص آن اسـت كـه محرك انسان از هر گونه شائبه غير الهى پاك باشد و ميتوان نام آن را توحيد نيت گذاشت يعنى در تمام برنامه ها تنها به پروردگار و رضاى او انديشيدن.
جالب توجه اينكه در شان نزول آيه فوق از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نـقـل شـده اسـت كـه شـخـصـى خـدمـتـش آمـد عـرض كـرد: يـا رسـول الله! مـن در راه خـدا انـفـاق مـى كـنـم و صـله رحـم بـجـا مـى آورم، و ايـن اعـمـال را فـقـط بـه خـاطـر الله انـجـام مـى دهـم، امـا هـنـگـامـى كـه مـردم از ايـن اعـمـال مـن سـخـن مـى گـويـنـد و سـتـايـش مـى كـنـنـد مـسـرور و خوشحال مى شوم، اين اعمال من چگونه است ؟
پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سكوت فرمود و سخنى نگفت، تا اينكه آيه فوق نـازل شـد و بـه ايـن سـؤ ال پـاسـخ داد (كـه تـنـهـا عـمـلى مقبول درگاه خدا است كه با اخلاص كامل همراه باشد)
بـدون شـك مـنظور از اين روايت آن حالت سرور غير اختيارى نيست، بلكه حالتى است كه انگيزه عمل انسان گردد و يا حكايت از عدم خلوص نيت كند.
عـمـل خـالص تـا آن حـد در اسـلام مـورد اهميت است كه در حديثى از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيـم مـن اخـلص لله اربعين يوما فجر الله ينابيع الحكمة من قـلبه على لسانه: كسى كه چهل روز اعمال خود را خالصانه انجام دهد خداوند چشمه هاى حكمت و دانش را از قلبش بر زبانش مى گشايد
پروردگارا! نيت ما را در همه اعمالمان آنچنان خالص فرما كه به احدى جز تو نينديشيم، و بـراى غـيـر تو گام برنداريم، بلكه هر چه غير از تو و هر كس جز تو را مى خواهيم به خاطر رضايت تو و پيوند و ارتباطش با تو باشد آمين يا رب العالمين.