تفسیر نمونه جلد 13

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
شرح و تفسیر قرآن

فهرست مطالب

سوره مريم 10

آيه (1) تا (6) و ترجمه 12

تفسير: 12

نكته ها: 15

آيه (7) تا (11) و ترجمه 21

تفسير: 21

نكته ها: 25

آيه (12) تا (15) و ترجمه 29

تفسير: 29

نكته ها: 31

1 - كتاب آسمانى را با قوت و قدرت بگير! 31

2 - سه روز مشكل در سرنوشت انسان 32

3 - نبوت در خردسالى 33

4 - شهادت يحيى 35

آيه (16) تا (21) و ترجمه 37

تفسير: 38

نكته ها: 41

آيه (22) تا (26) و ترجمه 44

تفسير: 44

نكته ها: 49

1 - روزه سكوت 51

آيه (27) تا (33) و ترجمه 54

تفسير: 55

نكته ها: 59

آيه (34) و (35) و ترجمه 65

تفسير: 65

آيه (36) تا (40) و ترجمه 73

تفسير: 73

آيه (41) تا (45) و ترجمه 79

تفسير: 79

نكته ها: 83

آيه (46) تا (50) و ترجمه 86

تفسير: 86

آيه (51) تا (53) و ترجمه 93

تفسير: 93

نكته ها: 95

آيه (54) و (55)و ترجمه 98

تفسير: 98

آيه (56) تا (60) و ترجمه 101

تفسير: 102

نكته ها: 107

آيه (61) تا (63) و ترجمه 109

تفسير: 109

آيه (64) و (65) و ترجمه 115

شان نزول: 115

تفسير: 115

آيه (66) تا (70) و ترجمه 118

شان نزول: 118

تفسير: 119

آيه (71) و (72) و ترجمه 123

تفسير: 123

آيه (73) تا (76) و ترجمه 128

تفسير: 129

آيه (77) تا (82) و ترجمه 134

تفسير: 134

آيه (83) تا (87) و ترجمه 139

تفسير: 139

آيه (88) تا (95) و ترجمه 146

تفسير: 146

نكته ها: 149

آيه (96) تا (98) و ترجمه 151

تفسير: 151

نكته ها: 155

سوره طه 160

آيه (1) تا (8) و ترجمه 163

شان نزول: 164

تفسير: 164

آيه (9) تا (16) و ترجمه 172

تفسير: 173

آيه (17) تا (23) و ترجمه 184

تفسير: 184

نكته ها: 188

آيه (24) تا (36) و ترجمه 192

تفسير: 193

نكته ها: 198

1 - شرائط رهبرى انقلاب: 198

2 - مبارزه با طغيانگران 199

3- براى هر كار برنامه و وسيله لازم است 200

4- تسبيح و ذكر 200

5- پيامبر اسلام همان خواسته هاى موسى را تكرار مى كند 201

آيه (37) تا (41) و ترجمه 204

تفسير: 205

آيه (42) تا (48) و ترجمه 214

تفسير: 215

نكته ها: 219

آيه (49) تا (55) و ترجمه 224

تفسير: 225

نكته ها: 232

آيه (56) تا (64) و ترجمه 234

تفسير: 235

آيه (65) تا (69) و ترجمه 243

تفسير: 243

نكته ها: 248

آيه (70) تا (76) و ترجمه 252

تفسير: 253

نكته ها: 260

آيه (77) تا (79) و ترجمه 264

تفسير: 264

آيه (80) تا (82) و ترجمه 268

تفسير: 268

آيه (83) تا (91) و ترجمه 274

تفسير: 275

نكته ها: 283

1 - شوق ديدار! 283

2 - حركتهاى ضد انقلابى در برابر انقلاب انبياء 285

3 - مراحل رهبرى 287

4 - پاسخ به يك اشكال 287

آيه (92) تا (98) و ترجمه 290

تفسير: 291

نكته ها: 299

آيه (99) تا (104)و ترجمه 302

تفسير: 303

آيه (105) تا (112) و ترجمه 309

تفسير: 310

نكته ها: 316

آيه (113) و (114) ترجمه 318

تفسير: 318

نكته ها: 321

آيه (115) تا (122) و ترجمه 325

تفسير: 326

آيه (123) تا (127) و ترجمه 334

تفسير: 335

نكته ها: 336

1 - غفلت از ياد حق و پى آمدهاى آن 336

2 - نابينائى درون و برون 339

3 - اسراف در گناه 340

4 - (هبوط) چيست؟ 341

آيه (128) تا (130) و ترجمه 343

تفسير: 343

آيه (131) تا (135) و ترجمه 349

تفسير: 350

سوره انبياء 356

آيه (1) تا (5) و ترجمه 359

تفسير: 360

نكته: 365

آيه (6) تا (10) و ترجمه 367

تفسير: 367

آيه (11) تا (15) و ترجمه 373

تفسير: 373

آيه (16) تا (18) و ترجمه 377

تفسير: 377

نكته: 380

آيه (19) تا (25)و ترجمه 385

تفسير: 386

آيه (26) تا (29) و ترجمه 396

تفسير: 396

آيه (30) تا (33) و ترجمه 401

تفسير: 401

آيه (34) و (35) و ترجمه 411

تفسير: 411

آيه (36) تا (40) و ترجمه 415

تفسير: 416

آيه (41) تا (45) و ترجمه 421

تفسير: 422

آيه (46) تا (47) ترجمه 426

تفسير: 426

آيه (48) تا (50) و ترجمه 431

تفسير: 431

آيه (51) تا (58) و ترجمه 436

تفسير: 437

آيه (59) تا (67) و ترجمه 443

تفسير: 444

آيه (68) تا (70) و ترجمه 452

تفسير: 452

نكته ها: 456

آيه (71) تا (73) و ترجمه 460

تفسير: 460

آيه (74) و (75) و ترجمه 467

تفسير: 467

آيه (76) و (77) و ترجمه 470

تفسير: 470

نكته: 473

آيه (78) تا (80) و ترجمه 474

تفسير: 474

نكته: 478

آيه (81) و (82) و ترجمه 481

تفسير: 481

آيه (83) و (84) و ترجمه 486

تفسير: 486

نكته ها: 488

آيه (85) و (86) و ترجمه 492

تفسير: 492

آيه (87) و (88) و ترجمه 495

تفسير: 495

نكته ها: 497

1 - درس سرنوشت ساز 499

آيه (89) و (90) و ترجمه 501

تفسير: 501

آيه (91) و ترجمه 504

تفسير: 504

نكته ها: 505

آيه (92) تا (94) و ترجمه 508

تفسير: 508

آيه (95) تا (97) و ترجمه 513

تفسير: 513

آيه (98) تا (103) و ترجمه 517

تفسير: 517

آيه (104) و ترجمه 524

تفسير: 524

آيه (105) و (106)و ترجمه 527

تفسير: 527

نكته ها: 531

1 - روايات پيرامون قيام مهدى ( عليها‌السلام ) 531

2 - بشارت حكومت صالحان در مزامير داود 532

3 - حكومت صالحان يك قانون آفرينش است 533

آيه (107) تا (112) و ترجمه 537

تفسير: 538


سوره مريم

مقدمه

ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده و 98 آيه است

سوره مريم محتواى سوره اين سوره از نظر محتوا داراى چندين بخش مهم است:

1 - مـهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (عليها‌السلام ) و يـحـيـى و ابـراهـيـم قـهـرمـان تـوحـيـد و فـرزنـدش اسـمـاعـيـل و ادريـس و بـعـضـى ديـگـر از پـيـامـبـران بـزرگ الهـى، تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است.

2 - قـسـمـت ديـگـرى از ايـن سـوره كـه بـعـد از بـخـش نـخـسـت مـهـمـتـريـن بـخـش را تـشـكـيـل مـى دهد مسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آنست.

3 - بـخـش ديـگـر مـواعـظ و نـصـائحـى اسـت كـه در واقـع مكمل بخشهاى گذشته مى باشد.

4 - بـالاخـره آخـريـن بـخـش، اشـارات مـربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شـفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤ ثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد.

فـضـيـلت سـوره از پـيـامـبـر اكـرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل شـده است كه هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريا را تصديق يا تكذيب كردند و همچنين يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسـمـاعـيـل، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه به او مى دهد، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تـهـمـت ) بـراى خـدا فـرزنـدى قـائل شـدنـد و نـيـز بـه تـعـداد كـسـانـى كـه فـرزنـد قائل نشدند.

در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند: خط حمايت از پيامبران و پـاكـان و نـيـكـان، و خـط مـبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان، زيرا مى دانيم اين ثـوابـهـاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انـجـام نـدهـنـد، بـلكـه ايـن الفـاظ مـقـدس مـقـدمـه اى اسـت بـراى عمل.

در حـديـث ديگرى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم هر كس مداومت بخواندن اين سوره كـنـد از دنـيـا نـخـواهـد رفـت مـگـر ايـنـكـه خـدا بـه بـركـت ايـن سـوره او را از نـظر جان و مال و فرزند بى نياز مى كند.

اين غنا و بى نيازى مسلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.


آيه (1) تا (6) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( كهيعص ) (1)( ذكر رحمت ربك عبده زكريا ) (2)( اذ نادى ربه نداء خفيا ) (3)( قال رب إنى وهن العظم منى و اشتعل الرأس شيبا و لم اكن بدعائك رب شقيا ) (4)( و انى خفت المولى من ورأى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا ) (5)( يرثنى و يرث من ال يعقوب و اجعله رب رضيا ) (6)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - كهيعص

2 - اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا.

3 - در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت ) خواند.

4 - گـفت پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پيرى تمام سرم را فرا گرفته و من هرگز در دعاى تو از اجابت محروم نمى شدم.

5 - و مـن از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آئين تو را نگاه ندارند) و همسرم نازا است، تو به قدرتت جانشينى به من ببخش.

6 - كه وارث من و آل يعقوب باشد و او را مورد رضايتت قرار ده.

تفسير:

دعاى گيراى زكريا

بار ديگر به حروف مقطعه در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم( كهيعص ) .

و از آنجا كه تفسير اين حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گـذشـتـه (سـوره بقره و آل عمران و اعراف ) بطور مشروح بحث كرده ايم در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم.

آنـچـه لازم اسـت در ايـنـجا اضافه كنيم اين است كه در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسـتـه از روايـات در مـنـابـع اسـلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء

بـزرگ خـداوند (اسماء الحسنى ) مى داند (كاف ) اشاره به (كافى ) كه از اسماء بزرگ خداوند است، و (ه ) اشاره به (هادى )، و (ياء) اشاره به (ولى )، و (عين ) اشاره به (عالم ) و (ص ) اشاره به (صادق الوعد) (كسى كه در وعده خود صادق است ).

دوم روايـاتـى اسـت كـه ايـن حـروف مـقـطعه را به داستان قيام امام حسين (عليها‌السلام ) در كـربـلا تـفـسير كرده است: (كاف ) اشاره به (كربلا) (هاء) اشاره به (هلاك خـانـدان پـيـامبر) (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و (ياء) به (يزيد) و (عين ) به مسئله (عطش ) و (صاد) به (صبر و استقامت ) حسين و ياران جانبازش.

البته همانگونه كه گفته ايم آيات قرآن تاب معانى مختلفى را دارد و گاه مفاهيمى را از گذشته و آينده بيان مى كند كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند در حالى كه اگر مـعـنـى را مـنـحـصـر بـه يـك تـفـسـيـر كـنـيـم مـمـكـن اسـت از نـظـر وضـع نزول آيه و زمان آن گرفتار اشكالاتى بشويم.

بعد از ذكر حروف مقطعه، نخستين سخن از داستان زكريا (عليها‌السلام ) شروع مى شود و مـى فـرمـايـد: ايـن يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا( ذكر رحمة ربك عبده زكريا ) .

در آن هـنـگـام كـه از نـداشـتـن فرزندى، سخت ناراحت و غمناك بود، رو به درگاه خدا آورد (آنـگـاه در خلوتگاه و آنجا كه صدايش را ديگرى نمى شنيد، پروردگارش را خواند)( اذ نادى ربه نداء خفيا ) .

گفت: پروردگارا! استخوانهاى من كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است سستى گرفته( قال رب انى وهن العظم منى ) .

(و شـعـله هـاى پـيـرى تـمـام مـوهـاى سـر مـرا فـرا گـرفـتـه اسـت )( و اشتعل الراس شيبا ) .

تشبيه آثار پيرى به شعله اى كه تمام سر را فرا مى گيرد، تشبيه جالبى است زيرا از يـكسو خاصيت شعله آتش اين است كه زود گسترده مى شود و هر چه در اطراف آنست فرا مـى گـيـرد، و از سـوى ديگر شعله هاى آتش درخشندگى خاصى دارد و از دور جلب توجه مـى كـنـد، و از سـوى سـوم هنگامى كه آتش محلى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مى ماند همان خاكسترها است.

(زكـريـا) فـراگـيـرى پـيرى و سفيدى تمام موى سرش را، به شعله ور شدن آتش و درخـشـنـدگـى آن، و خـاكـسـتـر سـفـيـدى را كه بر جاى مى گذارد، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا.

سپس مى افزايد: (پروردگارا من هرگز در دعاهائى كه كرده ام از درگاه تو محروم باز نگشتم )( و لم اكن بدعائك رب شقيا ) .

تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچگاه محرومم نساخته اى، اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمائى و نوميد بازنگردانى.

در حقيقت شقاوت در اينجا به معنى تعب و رنج است، يعنى من هرگز درخواسته هايم از تو بـه زحـمـت و مـشـقـت نـمـى افـتـادم چـرا كـه بـه سـرعـت مـورد قبول تو واقع مى گشت.

سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا! من از بستگانم

بـعـد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است، از نزد خودت ولى و جـانشينى به من ببخش( و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا ) .

(جـانـشـيـنـى كـه از مـن ارث بـبـرد، و هـمـچـنـيـن وارث آل يـعـقـوب بـاشـد، پـروردگـارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده )( يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا ) .

نكته ها:

1ـ منظور از ارث در اينجا چيست؟

مـفـسـران اسـلامـى بـحـث فـراوانـى پـيـرامـون پـاسـخ سـوال فـوق كـرده انـد، گـروهـى مـعـتـقـدنـد (ارث ) در ايـنـجـا ارث در اموال است، و گروهى آنرا اشاره به مقام نبوت دانسته اند.

بـعـضـى نـيـز ايـن احـتـمـال را داده انـد كـه مـنـظـور مـعـنـى جـامـعـى اسـت كـه هـر دو را شامل مى شود.

بسيارى از دانشمندان شيعه معنى اول را انتخاب كرده اند در حالى كه جمعى از علماى تسنن مـعـنـى دوم را، و بـعـضـى مـانـنـد (سـيـد قـطـب ) در (فـى ظلال ) و (آلوسى ) در (روح المعانى ) معنى سوم را.

كـسـانـى كـه آنـرا مـنـحصر به ارث مال دانسته اند به ظهور كلمه (ارث ) در اين معنى استناد كرده اند، زيرا اين كلمه هنگامى كه مجرد از قرائن ديگر بوده باشد به معنى ارث مـال اسـت، و اگـر مـى بـينيم در پاره اى از آيات قرآن در امور معنوى به كار رفته مانند آيه 32 سوره فاطر( ثم اروثنا الكتاب الذين اصطفينا مـن عـبـادنـا ) : (مـا كـتـاب آسـمـانـى را بـه بـنـدگـان بـرگـزيـده خـود بـه ارث منتقل كرديم ) به خاطر قرائنى است كه در اينگونه موارد وجود دارد.

بـه عـلاوه از پـاره اى از روايـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه در آن زمـان بـنـى اسـرائيل هدايا و نذور فراوانى براى (احبار) (علماى يهود) مى آوردند، و زكريا رئيس احبار بود.

از اين گذشته همسر زكريا كه از دودمان سليمان بن داود بود، با توجه به وضع مالى فوق العاده سليمان و داود، اموالى را به ارث برده بود.

زكـريـا از ايـن بيم داشت اين اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، يا فاسق و فاجر بيفتد و خود منشا فسادى در جامعه گردد.

لذا از پـروردگـار خـويـش تـقـاضـاى فـرزنـد صـالحـى كـرد تـا بـر ايـن اموال نظارت كند و آنها را در بهترين راه مصرف نمايد.

روايـت مـعـروفـى كـه از فـاطمه زهرا (عليها‌السلام ) دختر پاك پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه بـراى گـرفـتـن فـدك در بـرابـر خـليـفـه اول به آيه فوق استدلال كرد خود شاهد ديگرى بر اين مدعى است.

مـرحـوم طـبـرسـى در كـتـاب (احـتـجـاج ) از بـانـوى اسـلام (عليها‌السلام ) چـنـيـن نـقـل مـى كـند: هنگامى كه خليفه اول تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليها‌السلام ) منع كـنـد و ايـن سـخـن به بانوى اسلام رسيد نزد او آمد و چنين گفت: اى ابوبكر! افى كتاب الله ان تـرث ابـاك و لا ارث ابـى لقـد جـئت شيئا فريا! افعلى عمد تركتم كتاب الله و نـبـذتـمـوه وراء ظـهـوركـم؟ اذ يـقـول فـيـمـا اقـتـص مـن خـبـر يـحـيـى بـن زكـريـا: (اذ قـال رب هـب لى مـن لدنـك وليـا يـرثـنـى و يـرث مـن آل يـعقوب ): (آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من نبرم؟ چيز عجيبى است! آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفته ايد و پشت سر افكنده ايد؟ در آنجا كه در داستان

يحيى ابن زكريا مى گويد: زكريا گفت خداوندا از سوى خودت جانشينى (فرزندى ) به من ببخش تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد).

امـا كـسانى كه معتقدند ارث در اينجا همان ارث معنوى است به قرائنى كه در خود آيه، يا خارج از آن است تمسك جسته اند مانند:

1 - بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد كـه پـيـامـبـر بـزرگـى هـمـچـون زكـريـا در آن سـن و سال، مشغله فكرى مهمى از ناحيه وارثان ثروتش داشته باشد، به خصوص اينكه بعد از ذكـر جـمـله (يـرثـنـى و يـرث من آل يعقوب ) اين جمله را اضافه مى كند و اجعله رب رضـيـا: (خـداونـدا او را مـورد رضـايـت خويش قرار ده ) و بدون شك اين جمله اشاره به صفات معنوى آن وارث است.

2 - در آيات آينده وقتى كه خدا بشارت تولد يحيى را به او مى دهد مقامات معنوى عظيم از جمله مقام نبوت را براى او ذكر مى كند.

3 - در سوره آل عمران آيه 39 هنگامى كه انگيزه زكريا را براى تقاضاى فرزند شرح مـى دهـد اشـاره مـى كند: او زمانى به اين فكر افتاد كه مقامات مريم را مشاهده كرد كه به لطـف پـروردگـار غـذاهـاى بـهـشـتـى در برابر محراب عبادتش نمايان مى شد.( هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبه انك سميع الدعاء ) .

4 - در پـاره اى از احـاديـث از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـطـلبـى نـقـل شـده كـه تاءييد مى كند ارث در اينجا اشاره به جنبه معنوى است، خلاصه حديث چنين اسـت: امـام صـادق از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل مـى كـنـد عـيسى بن مريم (عليهما‌السلام ) از كنار قبرى گذشت كه صاحب آن در عذاب بـود، سـال آيـنـده نيز عبورش از آنجا افتاد ملاحظه كرد كه صاحب قبر در عذاب نيست، از پروردگارش در اين زمينه سؤ ال كرد، وحى الهى به او فرستاده شد كه صاحب اين قبر فرزند صالحى داشته است جاده اى را اصلاح كرده

و يـتـيـمـى را پـنـاه داده، خـداونـد او را به خاطر عمل فرزندش بخشيده است، سپس پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: ميراث خداوند بزرگ به بنده مؤ منش اين است كه فرزندى به او بدهد كه بعد از وى مطيع فرمان خدا باشد، سپس امام صادق (عليها‌السلام ) بـهـنـگـام نـقـل ايـن حـديـث آيه مربوط به زكريا را تلاوت فرمود: هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا.

و اگـر گـفـته شود ظاهر كلمه ارث همان ارث اموال است در جواب خواهند گفت كه اين ظهور قـطـعـى نـيـسـت، چـرا كـه در قـرآن كـرارا در ارث مـعـنـوى استعمال شده است (مانند آيه 32 سوره فاطر و آيه 53 سوره مؤ من )

بعلاوه به فرض كه خلاف ظاهر باشد با وجود قرائن فوق مشكلى نخواهد بود.

ولى طـرفـداران نـظـر اول مـى تـوانـنـد اين استدلالات را پاسخ گويند كه مشغله فكرى زكـريـا پـيـامبر بزرگ الهى، مساله اموال به صورت يك مطلب شخصى نبود بلكه به صورت يك منبع فساد يا صلاح براى جامعه بود، زيرا همانگونه كه در بالا گفته شد، هـدايـا و نـذور فـراوانـى براى احبار مى آوردند كه بدست زكريا سپرده مى شد، و شايد امـوالى نـيز از طرف همسرش كه از دودمان سليمان بود باقيمانده بود بديهى است وجود يك شخص ناصالح در راءس آنها سبب مفاسد عظيمى مى شد و اين بود كه زكريا را نگران ساخت.

و امـا صـفـات مـعـنـوى كه براى (يحيى ) در اين آيات و آيات ديگر قرآن ذكر شده نه تـنـهـا مـنـافـاتـى بـا ايـن مساله ندارد، بلكه هماهنگ با آن است، چرا كه او مى خواست اين ثروت عظيم بدست يك مرد الهى بيفتد و از آن در مسير سعادت جامعه بهره بگيرد.

امـا به عقيده ما اگر از مجموع مباحث فوق چنين نتيجه بگيريم كه (ارث ) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مقامات مـعـنـوى را، مـطـلب خـلافـى نـخـواهد بود، چرا كه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آيات قبل و بعد و مجموعه روايات، اين تفسير كاملا نزديك به نظر مى رسد.

امـا جـمـله انـى خفت الموالى من ورائى (من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم ) با هر دو معنى سـازگـار اسـت چـرا كـه اگـر افـراد فـاسـدى صـاحـب اخـتـيـار آن امـوال مـى شـدنـد بـراسـتى نگران كننده بود، و نيز اگر رهبرى معنوى مردم بدست افراد نـاصـالح مـى افـتـاد آن نـيـز بـسـيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هر دو صورت قابل توجيه است.

حـديـث مـعـروف بـانـوى اسـلام فـاطمه زهرا (عليها‌السلام ) نيز با اين معنى سازگار مى باشد.

در جمله (اذ نادى ربه نداء خفيا) اين سؤ ال براى مفسران مطرح شده كه (نادى ) به معنى دعا با صداى بلند است در حالى كه (خفى ) بمعنى آهسته و مخفى است و اين دو با هـم سـازگـار نـيـسـت ولى با توجه به اين نكته كه خفى به معنى آهسته نيست بلكه به معنى پنهان است بنابراين ممكن است زكريا در خلوتگاه خود آنجا كه كسى غير از او حضور نـداشـتـه خـدا را بـا صـداى بـلنـد خـوانده باشد. و بعضى گفته اند اين تقاضاى او در دل شب بوده است آنگاه كه مردم در خواب آرميده بودند.

بـعـضـى نـيز جمله (فخرج على قومه من المحراب ) (زكريا از محراب خود بيرون آمد و بـه سـراغ قـومـش رفـت ) را كـه در آيـات آيـنـده خـواهـد آمـد دليل بر وقوع اين دعا در خلوتگاه گرفته اند.

جـمـله (و يـرث مـن آل يـعـقـوب ) (فـرزنـدى بـه مـن عـنـايـت كـن كـه از آل يعقوب ارث ببرد) بخاطر آن است كه همسر زكريا خاله مريم مادر عيسى بود، و نسب آن زن به يعقوب مى رسيد، زيرا او از دودمان سليمان ابن داود است كه او از فرزندان يهودا پسر يعقوب بوده است.


آيه (7) تا (11) و ترجمه

( يـزكـريـا انـا نـبـشـرك بـغـلم اسـمـه يـحـيـى لم نـجـعـل له مـن قبل سميا ) (7)( قال رب انى يكون لى غلم و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا ) (8)( قـال كـذلك قـال ربـك هـو عـلى هـيـن و قـد خـلقـتـك مـن قبل و لم تك شيا ) (9)( قـال رب اجـعـل لى آيـة قـال ايـتـك الا تـكـلم النـاس ثـلث ليال سويا ) (10)( فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا ) (11)

ترجمه:

7 - اى زكريا! ما تو را به فرزندى بشارت مى دهيم كه نامش يحيى است، پسرى همنامش پيش از اين نبوده است.

8 - گفت: پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهد بود در حالى كه همسرم نازا است، و من نيز از پيرى افتاده شده ام؟!

9 - فـرمـود: ايـنگونه پروردگارت گفته (و اراده كرده ) اين بر من آسان است من قبلا تو را آفريدم و چيزى نبودى!

10 - عـرض كـرد: پـروردگارا! نشانه اى براى من قرار ده. گفت نشانه تو اين است كه سه شبانه روز قدرت تكلم (با مردم ) نخواهى داشت، در حالى كه زبان تو سالم است.

11 - او از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام (به شكرانه اين نعمت ) خدا را تسبيح گوئيد.

تفسير:

زكريا به آرزوى خود رسيد

ايـن آيـات اسـتـجـابـت دعـاى زكريا را در پيشگاه پروردگار، استجابتى آميخته با لطف و عـنايت ويژه او بيان مى كند، و با اين جمله شروع مى شود اى زكريا ما تو را بشارت به پسرى مى دهيم كه نامش يحيى است پسرى كه همنام او پيش از اين نبوده است )( يا زكريا انـا نـبـشـرك بـغـلام اسـمـه يـحـيـى لم نـجـعـل له مـن قبل سميا ) .

چـه جـالب اسـت كـه خدا دعاى بنده اش را اين چنين بپذيرد و با بشارت دادن او را از انجام خواسته اش آگاه سازد و در برابر درخواست فرزند، پسرى به او بدهد، و نام پسر را نيز خودش بگذارد، و اضافه كند اين فرزند از جهاتى بى سابقه است.

زيـرا جـمـله (لم نجعل له من قبل سميا) گرچه ظاهرا به اين معنى است كه كسى تاكنون هـم نـام او نـبـوده اسـت، ولى از آنـجـا كـه نـام بـه تـنـهـائى دليـل بـر شـخـصيت كسى نيست، معلوم مى شود كه اين اسم، اشاره به مسمى است، يعنى كسى كه داراى امتيازاتى همچون او باشد قبلا نبوده است، چنانكه راغب در كتاب

مفردات صريحا همين معنى را انتخاب كرده است.

بدون شك قبل از يحيى پيامبران بزرگى بودند حتى بالاتر از او، ولى هيچ مانعى ندارد كه يحيى ويژگيهايى داشته است مخصوص ‍ خودش، چنانكه بعدا به آن اشاره خواهد شد.

امـا زكـريـا كـه اسـبـاب ظاهر را براى رسيدن به چنين مطلوبى مساعد نمى ديد از پيشگاه پـروردگـار تـقـاضـاى توضيح كرد و (گفت: پروردگارا! چگونه ممكن است فرزندى نـصـيـب مـن شـود در حـالى كـه هـمـسـر مـن نـازا اسـت و مـن نـيـز از نـظـر سـن و سـال بـه حـدى رسـيـده ام كـه فـرتـوت و افـتـاده شـده ام )( قال رب انى يكون لى غلام و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا ) .

(عاقر) در اصل از واژه (عقر) به معنى ريشه و اساس يا به معنى (حبس ) است، و ايـنـكه به زنان نازا (عاقر) مى گويند به خاطر آنست كه كار آنها از نظر فرزند به پايان رسيده، يا اينكه تولد فرزند در آنها محبوس شده است.

(عتى ) به معناى كسى است كه بر اثر طول زمان، اندامش خشكيده شده همان حالتى كه در سنين بسيار بالا براى انسان پيدا مى شود.

امـا بـزودى زكـريـا در پـاسـخ سـؤ الش ايـن پـيـام را از درگـاه خـداونـد دريـافت داشت: (فـرمـود: مـطـلب هـمـيـن گـونه است كه پروردگار تو گفته و اين بر من آسان است )( قال كذلك قال ربك هو على هين )

اين مساله عجيبى نيست كه از پيرمردى همچون تو و همسرى ظاهرا نازا فـرزنـدى مـتولد شود (من تو را قبلا آفريدم در حالى كه هيچ نبودى )( و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا ) .

خـدائى كـه تـوانـائى دارد از هـيـچ، هـمـه چـيز بيافريند، چه جاى تعجب كه در اين سن و سال و اين شرائط فرزندى به تو عنايت كند.

بدون شك بشارت دهنده و گوينده سخن در آيه نخست خداوند است، ولى در اينكه گوينده سـخـن در آيـه سوم مورد بحث( قال كذلك قال ربك ) كيست؟ بعضى آن را سخن فرشتگان مـى دانـنـد كـه وسـيـله بـشـارت بـه زكـريـا بـودنـد و آيـه 39 سـوره آل عـمـران را مـى تـوان گـواه بـر آن دانـسـت:( فـنـادتـه المـلائكـة و هو قائم يصلى فى المـحـراب ان الله يـبـشـرك بـيحيى ) : (فرشتگان به زكريا ندا دادند در حالى كه او در محراب ايستاده و مشغول نماز بود كه خدا تو را بشارت به يحيى مى دهد.

ولى ظاهر اين است كه گوينده تمام اين جمله ها خداوند است و دليلى ندارد كه ما آنها را از ظـاهـرش تـغـيـيـر دهـيـم، و اگـر فرشتگان واسطه بشارت بوده اند هيچ مانعى ندارد كه خـداونـد اصـل پـيـام را بـه خـود نـسـبـت دهـد، بـخـصـوص كـه در آيـه 40 هـمـان سـوره آل عـمـران مى خوانيم( قال كذلك الله يفعل ما يشاء ) : (خدا اينگونه هر چه را بخواهد انجام مى دهد).

بـه هـر حـال زكـريـا بـا شـنـيـدن سـخـن فـوق بـسـيـار دلگـرم و خـوشـحـال شـد و نـور امـيـد سر تا پاى وجودش را فرا گرفت اما از آنجا كه اين پيام از نـظر او بسيار سرنوشت ساز و پر اهميت بود از خدا تقاضاى نشانه اى بر اين كار كرد و (گـفـت: پـروردگـارا نـشـانـه اى بـراى مـن قـرار ده )( قال رب اجعل لى آية ) .

بدون شك زكريا به وعده الهى ايمان داشت و خاطرش جمع بود ولى براى اطمينان بيشتر - همانگونه كه ابراهيم مؤ من به معاد تقاضاى شهود چهره معاد در ايـن زندگى كرد تا قلبش اطمينان بيشترى يابد - زكريا از خدا تقاضاى چنين نشانه و آيتى نمود.

(خـدا بـه او فرمود: نشانه تو آنست كه سه شبانه روز تمام در حالى كه زبانت سالم است قدرت سخن گفتن با مردم را نخواهى داشت ) (تنها زبانت به ذكر خدا و مناجات با او گـردش مى كند)( قـال آيـتـك ان لا تـكـلم النـاس ثـلاث ليـال سـويـا ) : امـا چـه نـشـانـه عـجـيـبـى، نـشـانـه اى كـه از يـكـسـو هـمـاهـنـگ بـا حال مناجات و دعاى او بود، و از سوى ديگر او را از همه خلايق مى بريد و به خدا پيوند مـى داد تـا در ايـن حـال شكر اين نعمت بزرگ را بجا آورد و بيش از پيش به نيايش خدا وا دارد.

ايـن نشانه آشكارى است كه انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هر گونه نيايش با پروردگار در برابر مردم توانائى سخن گفتن را نداشته باشد.

بعد از اين بشارت و اين آيت روشن زكريا از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره بـه آنـهـا چـنـيـن گـفـت: صـبح و شام تسبيح پروردگار بگوئيد)( فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا ) .

چـرا كه نعمت بزرگى كه خدا به زكريا ارزانى داشته بود دامنه آن همه قوم را فرا مى گـرفـت و در سـرنـوشـت آيـنـده هـمـه آنـهـا تـاثـيـر داشـت، بـه هـمـيـن دليل سزاوار بود همگى به شكرانه آن نعمت به تسبيح خدا برخيزند و مدح و ثناى الهى گويند.

از ايـن گـذشـتـه ايـن مـوهـبـت كه اعجازى محسوب مى شد مى توانست پايه هاى ايمان را در دلهاى افراد محكم كند، اين نيز موهبت ديگرى بود.

نكته ها:

يحيى پيامبر وارسته الهى

نـام (يحيى ) در سوره ها آل عمران، انعام، مريم و انبياء مجموعا پنج بار آمده است، او يـكـى از پـيـامـبـران بـزرگ الهـى است و از جمله امتيازاتش اين بود كه در كودكى به مقام نـبـوت رسـيـد، خـداونـد آنـچـنـان عـقـل روشـن و درايـت تـابـنـاكـى در ايـن سـن و سال به او داد كه شايسته پذيرش اين منصب بزرگ شد.

از ويـژگـيـهـائى كـه ايـن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشته و قرآن در سوره آل عـمران آيه 39 به آن اشاره كرده، توصيف او به (حصور) است، همانگونه كه در ذيـل هـمان آيه گفته ايم (حصور) از ماده (حصر) به معنى كسى است كه از جهتى در (مـحـاصـره ) قـرار گـيرد و در اينجا طبق بعضى از روايات به معنى خوددارى كننده از ازدواج است.

اين كار از اين نظر امتياز براى او بوده است كه بيانگر نهايت عفت و پاكى است، و يا بر اثـر شـرائط خـاص زنـدگـى مـجـبور به سفرهاى متعدد براى تبليغ آئين الهى بوده، و همچون عيسى مسيح ناچار به مجرد زيستن گرديده است.

ايـن تفسير نيز نزديك به نظر مى رسد كه منظور از (حصور) در آيه فوق كسى است كه شهوات و هوسهاى دنيا را ترك گفته، و در واقع يك مرحله عالى از زهد بوده است.

به هر حال از منابع اسلامى و منابع مسيحى استفاده مى شود كه يحيى پسر خاله (عيسى ) بوده است.

در مـنـابـع مـسـيـحـى تـصـريـح شـده كـه يـحـيـى، حـضـرت مـسـيـح (عليها‌السلام ) را غـسـل تـعـمـيـد داد، و لذا او را (يـحـيـى تـعـمـيـد دهـنـده ) مـى نـامـنـد (غسل تعميد غسل مخصوصى است كه مسيحيان به فرزندان خويش مى دهند و معتقدند او را از گناه پاك مى كند) و هنگامى كه مسيح اظهار نبوت كرده، يحيى به او ايمان آورد.

بـدون شـك يـحيى كتاب آسمانى ويژهاى نداشت و اينكه در آيات بعد مى خوانيم يا يحيى خـذ الكـتـاب بـقـوة (اى يـحـيى كتاب را با قوت بگير) اشاره به (تورات ) كتاب حضرت موسى است.

البـتـه عـده اى پـيرو يحيى هستند و كتابى را هم به او نسبت مى دهند، و شايد (صابئين موحد) پيروان يحيى باشند.

حـضرت يحيى و حضرت مسيح، قدر مشتركهائى داشتند، زهد فوق العاده ترك ازدواج به عللى كه گفته شد، و تولد اعجازآميز و همچنين نسب بسيار نزديك.

از روايات اسلامى استفاده مى شود كه امام حسين (عليها‌السلام ) و يحيى نيز جهات مشتركى داشـتـنـد لذا از امـام عـلى بـن الحـسـيـن زيـن العـابـديـن (عليها‌السلام ) چـنـيـن نـقـل شـده كـه فـرمـود: خـرجـنـا مـع الحـسـيـن بـن عـلى (عليهما‌السلام ) فـمـا نـزل مـنـزلا و لا رحـل مـنـه الا ذكـر يـحـيـى بـن زكـريـا و قـتـله، و قـال و مـن هـو ان الدنـيـا على الله ان راءس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى اسـرائيـل: (ما همراه امام حسين (عليها‌السلام ) (به سوى كربلا) بيرون آمديم، امام در هر مـنـزلى نـزول مـى فـرمـود و يـا از آن كـوچ مـى كـرد يـاد يـحـيـى و قـتـل او مـى نـمـود و مـى فـرمـود: در بـى ارزشـى دنيا نزد خدا همين بس كه سر يحيى بن زكـريـا را بـه عـنـوان هـديـه بـه سـوى فـرد بـى عـفـتـى از بـى عـفـتـهـاى بـنـى اسرائيل بردند.

شـهـادت امـام حـسـين (عليها‌السلام ) نيز از جهاتى همانند شهادت يحيى (عليها‌السلام ) بود (كيفيت قتل يحيى را بعدا شرح خواهيم داد).

و نـيـز نـام حـسـيـن (عليها‌السلام ) همچون نام يحيى (عليها‌السلام ) بى سابقه بود و مدت حمل آنها (بـه هـنـگـامـى كـه در شـكـم مـادر بـودنـد) نـسـبـت بـه معمول كوتاهتر بود.

2 - (مـحـراب ) مـحـل خـاصـى است كه در عبادتگاه براى امام يا افراد برجسته در نظر گـرفـتـه مـى شـود، و در عـلت نـامـگـذارى آن، دو جـهـت ذكـر كرده اند: نخست اينكه از ماده (حـرب ) بـه مـعـنـى جـنـگ گـرفـتـه شـده، چـون مـحـراب در حـقـيـقـت محل مبارزه با شيطان و هواى نفس است.

ديـگـر ايـنـكـه مـحـراب در لغـت بـه مـعـنـى نـقـطـه بـالاى مـجـلس اسـت، و چـون محل محراب در بالاى معبد بوده به اين نام ناميده شده.

بـعـضـى مـى گـويـنـد: (مـحـراب ) در مـيـان بـنـى اسـرائيل بعكس آنچه در ميان ما معمول است در نقطه اى بالاتر از سطح زمين قرار داشته، و چـنـد پـله مـى خـورده و اطـراف آن را ديـوار مـى كـشـيـده انـد بـه طـورى كـه كـسانى كه داخـل مـحـراب بـودند كمتر از خارج ديده مى شدند جمله (فخرج على قومه من المحراب ) كـه در آيـات فـوق خوانديم با توجه به كلمه (على ) كه معمولا براى جهت فوق به كار مى رود اين معنى را تاييد مى كند.


آيه (12) تا (15) و ترجمه

( يايحيى خذ الكتب بقوة و أتينه الحكم صبيا ) (12)( و حنانا من لدنا و زكوة و كان تقيا ) (13)( و برا بولديه و لم يكن جبارا عصيا ) (14)( و سلم عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا ) (15)

ترجمه:

12 - اى يـحـيـى! كـتـاب (خـدا) را بـا قـوت بـگـيـر، و مـا فـرمـان نـبـوت (و عقل كافى ) در كودكى به او داديم.

13 - و بـه او رحـمـت و مـحـبـت از نـاحـيـه خـود بـخـشـيـديـم، و پـاكـى (روح و عمل ) و او پرهيزگار بود.

14 - او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود و جبار (و متكبر) و عصيانگر نبود.

15 - و سـلام بـر او آن روز كـه تـولد يافت، و آن روز كه مى ميرد، و آن روز كه زنده و برانگيخته مى شود.

تفسير:

صفات برجسته يحيى

در آيات گذشته ديديم كه خداوند چگونه به هنگام پيرى زكريا، يحيى را به او مرحمت فـرمـود، بـه دنـبـاله آن در ايـن آيات نخست فرمان مهم الهى را خطاب به (يحيى ) مى خـوانيم: (اى يحيى! كتاب خدا را با قوت و قدرت بگير!)( يا يحيى خذ الكتاب بقوة ) .

معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور (كتاب ) در اينجا (تورات ) است، حتى ادعاى اجماع و اتفاق در اين زمينه كرد

ولى بعضى اين احتمال را داده اند كه او كتابى ويژه خود داشت (همانند زبور داود) البته نه كتابى كه متضمن آئينى جديد و مذهب تازه اى باشد.

ولى احـتـمـال اول قويتر به نظر مى رسد.

به هر حال منظور از گرفتن كتاب با قوت و قدرت آنست كه با قاطعيت هر چه تمام تر و تصميم راسخ و اراده اى آهنين كتاب آسمانى تورات و محتواى آنرا اجرا كند، و به تمام آن عـمـل نـمـايـد، و در راه تعميم و گسترش آن از هر نيروى مادى و معنوى، فردى و اجتماعى، بهره گيرد.

اصولا هيچ (كتاب ) و (مكتبى ) را بدون قوت و قدرت و قاطعيت پيروانش نمى توان اجرا كرد، اين درسى است براى همه مؤ منان و همه رهروان راه (الله ).

بـعـد از ايـن دسـتـور، بـه مواهب دهگانه اى كه خدا به يحيى داده بود، و يا او به توفيق الهى كسب كرد، اشاره مى كند.

1 - (مـا فـرمـان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكى به او داديم )( و آتيناه الحكم صبيا ) .

2 - (به او رحمت و محبت نسبت به بندگان از سوى خود بخشيديم .)( و حنانا من لدنا ) .

(حنان ) در اصل بـه مـعـنـى رحـمـت و شـفـقـت و مـحـبـت و ابـراز عـلاقـه و تمايل است.

3 - به او پاكى روح و جان و پاكى عمل داديم( و زكوة ) .

گـرچـه مـفـسـران بـراى (زكـات )، مـعـانـى مـخـتـلفـى كـرده انـد، بـعـضـى آن را بـه عـمـل صـالح، بعضى به اطاعت و اخلاص، بعضى، نيكى به پدر و مادر، بعضى، حسن شـهـرت، و بـعـضـى بـه پاكى پيروان، تفسير كرده اند، ولى ظاهر اين است كه زكات معنى وسيعى دارد و همه اين پاكيزگيها را در بر خواهد گرفت.

4 - (او پـرهيزگار بود و از آنچه خلاف فرمان پروردگار بود، دورى مى كرد( و كان تقيا ) .

5 - (او را نـسـبـت بـه پـدر و مـادرش خوشرفتار و نيكوكار و پر محبت قرار داديم )( و برا بوالديه ) .

6 - (او مـردى سـتـمـگـر و مـتـكـبر و خود برتربين در برابر خلق خدا نبود)( و لم يكن جبارا ) .

7 - (او معصيت كار و آلوده به گناه نبود)( عصيا ) .

8 و 9 و 10 - و چون او جامع اين صفات برجسته و افتخارات بزرگ بود (درود ما بر او بـه هـنـگـام ولادتـش، و درود ما بر او به هنگامى كه مرگش، و درود بر او در آن روز كه زنده و برانگيخته خواهد شد)( و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا ) .

نكته ها:

1 - كتاب آسمانى را با قوت و قدرت بگير!

كـلمه (قوت ) در جمله يا يحيى خذ الكتاب بقوة همانگونه كه اشاره كرديم معنى كاملا وسـيـعـى دارد و تـمـام قـدرتهاى مادى و معنوى، روحى و جسمى در آن جمع است، و اين خود بـيـانـگـر ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه نـگـهـدارى آئيـن الهى و اسلام و قرآن با ضعف و سستى و ولنـگـارى و مـسـامحه، امكانپذير نيست، بلكه بايد در دژ نيرومند قدرت و قوت و قاطعيت قرار گيرد.

گرچه مخاطب در اينجا (يحيى ) است، ولى در مواردى ديگر از قرآن مجيد نيز اين تعبير در مورد سايرين ديده مى شود:

در آيـه 145 اعـراف، مـوسى مأموريت پيدا مى كند كه تورات را با قوت بگيرد فخذها بقوة.

و در آيـه 63 و 93 بـقـره هـمـيـن خـطـاب نـسـبـت بـه تـمـام بـنـى اسـرائيـل ديـده مـى شود خذوا ما آتيناكم بقوة كه نشان مى دهد اين يك حكم عام براى همگان است، نه شخص يا اشخاص معينى.

اتـفـاقـا هـمـيـن مـفـهـوم بـا تـعـبـيـر ديـگـرى در آيـه 60 سـوره انـفـال آمده است( و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة ) : (آنچه از قدرت و قوت در توان شما است براى مرعوب ساختن دشمنان فراهم سازيد).

به هر حال اين آيه پاسخى است به همه آنها كه گمان مى كنند از موضع ضعف مى توان كـارى انـجـام داد، و يـا مـى خـواهـنـد بـا سـازشـكـارى در هـمـه شـرائط مـشـكـلات را حل كنند.

2 - سه روز مشكل در سرنوشت انسان

- تـعـبـيـر بـه (سـلام عـليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا) نشان مى دهد كه در تـاريـخ زندگى انسان و انتقال او از عالمى به عالم ديگر سه روز سخت وجود دارد، روز گـام نـهـادن بـه ايـن دنـيـا (يـوم ولد) و روز مـرگ و انـتـقـال بـه جـهـان برزخ (يوم يموت ) و روز برانگيخته شدن در جهان ديگر (و يوم يـبـعـث حـيـا) و از آنـجـا كه اين سه روز انتقالى طبيعتا با بحرانهائى روبرو است خداوند سـلامـت و عـافـيـت خود را شامل حال بندگان خاصش قرار مى دهد و آنها را در اين سه مرحله طوفانى در كنف حمايت خويش مى گيرد.

هـر چـنـد ايـن تعبير تنها در دو مورد در قرآن مجيد آمده است در موارد يحيى (عليها‌السلام ) و عـيـسى (عليها‌السلام )، اما در مورد يحيى تعبير قرآن، امتياز خاصى دارد، چرا كه گوينده اين سخن خدا است در حالى كه در مورد مسيح (عليها‌السلام ) گوينده، خود او است.

ناگفته پيدا است كسانى كه در شرائط مشابهى با اين دو بزرگوار باشند

مشمول اين سلامت خواهند بود.

جالب اينكه در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) مى خوانيم: ان اوحش ما يقوم على هذا الخلق فى ثلاث مواطن: يوم يلد و يخرج من بطن امه فيرى الدنيا، و يوم يموت فيعاين الاخرة و اهلها، و يوم يبعث حيا، فيرى احكاما لم يرها فى دار الدنيا و قد سلم الله عـلى يـحـيـى فـى هـذه المـواطـن الثـلاث و آمـن روعـتـه فقال و سلام عليه..

وحـشتناكترين دوران زندگى انسان سه مرحله است، آن روز كه متولد مى شود و چشمش به دنـيـا مـى افـتـد، و آن روز كـه مـى مـيـرد و آخـرت و اهل آنرا مى بيند و آن روز كه برانگيخته مى شود و احكام و قوانينى را مى بيند كه در اين جـهـان حـكـمـفـرمـا نـبـود، خـداونـد سـلامـت را در ايـن سـه مـرحـله شـامـل حال يحيى نمود و او را در برابر وحشتها امنيت و آرامش داد و فرمود: و سلام عليه... پروردگارا در اين سه موطن حساس و بحرانى سلامت را به ما مرحمت كن.

3 - نبوت در خردسالى

درست است كه دوران شكوفائى عقل انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد ولى مى دانيم هميشه در انـسانها افراد استثنائى وجود داشته اند، چه مانعى دارد كه خداوند اين دوران را براى بـعـضـى از بـنـدگـانـش به خاطر مصالحى فشرده تر كند و در سالهاى كمترى خلاصه نـمـايـد، هـمـانـگـونـه كـه بـراى سـخـن گـفـتـن مـعـمـولا گـذشـتـن يـكـى دو سـال از تولد لازم است در حالى كه مى دانيم حضرت مسيح (عليها‌السلام ) در همان روزهاى نـخـسـتـيـن زبـان بـه سـخـن گـشـود، آنـهـم سـخـنـى بـسـيـار پـر مـحـتـوا كـه طـبـق روال عادى در شان انسانهاى بزرگسال بود، چنانكه در تفسير آيات آينده به خواست خدا خواهد آمد.

از ايـنجا روشن مى شود اشكالى كه پاره اى از افراد به بعضى از ائمه شيعه كرده اند كه چرا بعضى از آنها در سنين كم به مقام امامت رسيدند نادرست است.

در روايتى از يكى از ياران امام جواد محمد بن على النقى (عليهما‌السلام ) به نام على بن اسـباط مى خوانيم كه مى گويد به خدمت او رسيدم (در حالى كه سن امام كم بود) من درست بـه قـامـت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم و به هنگامى كه به مصر باز مى گردم كـم و كـيـف مـطـلب را بـراى يـاران نـقـل كـنـم، درست در همين هنگام كه در چنين فكرى بودم آنـحـضرت نشست (گوئى تمام فكر مرا خوانده بود) رو به سوى من كرد و گفت: اى على بن اسباط! خداوند كارى را كه در مساله امامت كرده همانند كارى است كه در نبوت كرده است، گـاه مـى فـرمـايـد: و آتـيـنـاه الحـكـم صـبـيـا (مـا بـه يـحـيى در كودكى فرمان نبوت و عقل و درايت داديم ) و گاه در باره انسانها مى فرمايد حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة...(هـنـگـامـى كـه انـسـان بـه حـد بـلوغ كـامـل عـقـل بـه چهل سال رسيد...) بنابراين همانگونه كه ممكن است خداوند حكمت را به انسانى در كودكى بدهد در قدرت او است كه آن را در چهل سال بدهد.

ضـمـنـا ايـن آيـه پـاسـخ دنـدان شـكـنـى اسـت بـراى خـرده گـيـرانـى كه مى گويند على (عليها‌السلام ) نـخستين كسى نبود كه از ميان مردان به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايمان آورد، چرا كه در آن روز كودك ده ساله بود و ايمان كودك ده ساله پذيرفته نيست.

ذكـر ايـن نـكـتـه نيز در اينجا بى مناسبت نيست كه در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) مى خوانيم كه جمعى از كودكان در زمان كودكى آن حضرت به سراغش آمـدند و گفتند اذهب بنا نلعب: (بيا برويم و با هم بازى كنيم )! او در جواب فرمود: ما للعب خلقنا: (ما براى بازى كردن آفريده نشده ايم ) اينجا

است كه خداوند در باره او فرمود و آتيناه الحكم صبيا.

البـتـه بـايـد توجه داشت منظور از لعب در اينجا سرگرميهاى بيهوده و به تعبير ديگر بيهوده گرائى است، اما گاه مى شود لعب و بازى هدفى را تعقيب مى كند هدفى منطقى و عقلانى، مسلما اينگونه بازيها از اين حكم مستثنى است.

4 - شهادت يحيى

نـه تـنـهـا تـولد يـحـيـى شگفت انگيز بود، مرگ او هم از پاره اى جهات عجيب بود، غالب مـورخـان مـسـلمـان، و هـمـچـنـيـن مـنـابـع مـعـروف مـسـيـحـى جـريـان ايـن شـهـادت را چـنـيـن نقل كرده اند (هر چند اندك تفاوتى در خصوصيات آن در ميان آنها ديده مى شود).

يـحيى قربانى روابط نامشروع يكى از طاغوتهاى زمان خود با يكى از محارم خويش شد بـه ايـن تـرتـيـب كـه (هـروديـس ) پادشاه هوسباز فلسطين، عاشق (هيروديا) دختر بـرادر خـود شـد، و زيـبائى وى دل او را در گرو عشقى آتشين قرار داده، لذا تصميم به ازدواج با او گرفت!.

ايـن خـبـر بـه پيامبر بزرگ خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يحيى رسيد، او صريحا اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است و مخالف دستورات تورات مى باشد و من به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد.

سـر و صـداى ايـن مساله در تمام شهر پيچيد و به گوش آن دختر (هيروديا) رسيد، او كـه يـحـيى را بزرگترين مانع راه خويش ‍ مى ديد تصميم گرفت در يك فرصت مناسب از وى انتقام گيرد و اين مانع را از سر راه هوسهاى خويش بردارد.

ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبائى خود را دامى براى او قرار داد و آنچنان در وى نفوذ كرد كه روزى (هيروديس ) به او گفت: هر آرزوئى دارى از من بخواه كه منظورت مسلما انجام خواهد يافت.

(هـيـروديـا) گـفت: من هيچ چيز جز سر يحيى را نمى خواهم! زيرا او نام من و تو را بر سـر زبـانـهـا انـداخـتـه، و هـمـه مـردم بـه عـيـبـجـوئى مـا نـشـسـتـه انـد، اگـر مـى خواهى دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد بايد اين عمل را انجام دهى!

(هـيـروديـس ) كـه ديـوانـه وار بـه آن زن عشق مى ورزيد بى توجه به عاقبت اين كار تـسـليـم شـد و چـيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند اما عواقب دردناك اين عمل، سرانجام دامان او را گرفت.

در احـاديـث اسـلامـى مى خوانيم كه سالار شهيدان امام حسين (عليها‌السلام ) مى فرمود: (از پستيهاى دنيا اينكه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه براى زن بدكاره اى از زنان بنى اسرائيل بردند).

يعنى شرائط من و يحيى از اين نظر نيز مشابه است چرا كه يكى از هدفهاى قيام من مبارزه با اعمال ننگين طاغوت زمانم يزيد است.


آيه (16) تا (21) و ترجمه

( و اذكر فى الكتب مريم إذ انتبذت من أهلها مكانا شرقيا ) (16)( فـاتـخـذت مـن دونـهـم حـجـابـا فـأ رسـلنـا إ ليـهـا روحـنـا فتمثل لها بشرا سويا ) (17)( قالت إنى أعوذ بالرحمن منك إن كنت تقيا ) (18)( قال إنما إنا رسول ربك لا هب لك غلما زكيا ) (19)( قالت إنى يكون لى غلم و لم يمسسنى بشر و لم أك بغيا ) (20)( قال كذلك قال ربك هو على هين و لنجعله أية للناس و رحمة منا و كان أمرا مقضيا ) (21)

ترجمه:

16 - در اين كتاب (آسمانى قرآن ) از مريم ياد آر، آن هنگام كه از خانواده اش جدا شد و در ناحيه شرقى قرار گرفت.

17 - و حـجـابى ميان خود و آنها افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد) در ايـن هـنـگـام مـا روح خـود را بـه سـوى او فـرسـتـاديـم و او در شكل انسانى بى عيب و نقص بر مريم ظاهر شد.

18 - او (سـخـت تـرسـيـد و) گـفـت مـن به خداى رحمن از تو پناه مى برم اگر پرهيزگار هستى.

19 - گفت من فرستاده پروردگار توام (آمده ام ) تا پسر پاكيزه اى به تو ببخشم!

20 - گـفـت چـگونه ممكن است فرزندى براى من باشد در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلوده اى هم نبوده ام؟!

21 - گـفـت مـطـلب هـمـيـن اسـت كـه پـروردگـارت فـرمـوده، ايـن كـار بـر مـن سـهـل و آسـان است، ما مى خواهيم او را نشانه اى براى مردم قرار دهيم و رحمتى از سوى ما باشد، و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد).

تفسير:

سرآغاز تولد مسيح (عليها‌السلام ):

بـعـد از بـيـان سـرگـذشـت يـحـيى (عليها‌السلام ) رشته سخن را به داستان تولد عيسى (عليها‌السلام ) و سرگذشت مادرش مريم مى كشاند، چرا كه پيوند بسيار نزديكى در ميان اين دو ماجرا است.

اگـر تـولد يـحـيى از پدرى پير و فرتوت و مادرى نازا عجيب بود، تولد عيسى از مادر بدون پدر عجيبتر است.

اگـر رسـيـدن بـه مـقـام عقل و نبوت در كودكى، شگفت انگيز است، سخن گفتن در گهواره آنهم از كتاب و نبوت، شگفت انگيزتر است.

و بـه هـر حـال هـر دو آيـتـى اسـت از قـدرت خـداوند بزرگ، يكى از ديگرى بزرگتر، و اتفاقا هر دو مربوط به كسانى است كه با هم قرابت بسيار نزديك از جهت نسب داشتند چرا كـه مـادر يـحـيـى خـواهـر مـادر مـريـم بـود، و هـر دو زنانى نازا و عقيم بودند و در آرزوى فرزندى صالح به سر مى بردند.

نخستين آيه مورد بحث مى گويد، در كتاب آسمانى قرآن از مريم سخن

بـگـو آنـگـاه كـه از خـانواده خود، جدا شده و در يك منطقه شرقى قرار گرفت )( و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكان شرقيا ) .

او در حقيقت مى خواست مكانى خالى و فارغ از هر گونه دغدغه پيدا كند كه به راز و نياز بـا خـداى خـود بـپـردازد و چـيـزى او را از يـاد مـحـبـوب غافل نكند به همين جهت طرف شرق بيت المقدس (آن معبد بزرگ ) را كه شايد محلى آرامتر و يا از نظر تابش آفتاب پاكتر و مناسبتر بود برگزيد.

كـلمـه (انـتـبـذت ) از ماده (نبذ) به گفته (راغب ) به معنى دور انداختن اشياء غير قـابـل مـلاحـظـه اسـت، و ايـن تـعبير در آيه فوق شايد اشاره به آن باشد كه مريم به صـورت مـتـواضـعـانـه و گـمنام و خالى از هر گونه كارى كه جلب توجه كند، از جمع، كناره گيرى كرد، و آن مكان از خانه خدا را براى عبادت انتخاب نمود.

در ايـن هـنـگـام، مـريـم (حـجـابـى ميان خود و ديگران افكند) تا خلوتگاه او از هر نظر كامل شود( فاتخذت من دونهم حجابا ) .

در ايـن جـمله، تصريح نشده است كه اين حجاب براى چه منظور بوده، آيا براى آن بوده كـه آزادتـر و خـالى از دغدغه و اشتغال حواس بتواند به عبادت پروردگار و راز و نياز بـا او پـردازد يـا بـراى ايـن بـوده اسـت كـه مـى خـواسـتـه شـسـتـشـو و غسل كند؟ آيه از اين نظر ساكت است.

بـه هـر حـال (در ايـن هـنـگـام مـا روح خـود (يـكـى از فـرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسان كامل بى عيب و نقص و خوش قيافه اى بر مريم ظاهر شد)( فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا ) .

پيدا است كه در اين موقع چه حالتى به مريم دست مى دهد، مريمى كه هـمـواره پـاكـدامـن زيـسـتـه، در دامـان پاكان پرورش يافته، و در ميان جمعيت مردم ضرب المـثـل عـفت و تقوا است، از ديدن چنين منظره اى كه مرد بيگانه زيبائى به خلوتگاه او راه يـافـتـه چـه تـرس و وحـشـتى به او دست مى دهد؟ لذا بلافاصله (صدا زد: من به خداى رحـمـان از تو پناه مى برم اگر پرهيزكار هستى )( قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا )

و اين نخستين لرزه اى بود كه سراسر وجود مريم را فرا گرفت.

بردن نام خداى رحمان، و توصيف او به رحمت عامه اش از يكسو، و تشويق او به تقوى و پـرهـيـزكارى از سوى ديگر، همه براى آن بود كه اگر آن شخص ناشناس قصد سوئى دارد او را كنترل كند، و از همه بالاتر پناه بردن به خدا، خدائى كه در سخت ترين حالات تـكـيـه گـاه انـسـان اسـت و هـيچ قدرتى در مقابل قدرت او عرض اندام نمى كند مشكلات را حل خواهد كرد.

مـريـم بـا گـفـتـن اين سخن در انتظار عكس العمل آن مرد ناشناس بود، انتظارى آمى خته با وحـشـت و نـگـرانـى بـسـيـار، امـا اين حالت ديرى نپائيد ناشناس زبان به سخن گشود و مـامـوريـت و رسـالت عـظـيم خويش را چنين بيان كرد و گفت من فرستاده پروردگار توام!( قال انما انا رسول ربك ) .

اين جمله همچون آبى كه بر آتش بريزد، به قلب پاك مريم آرامش بخشيد.

ولى اين آرامش نيز چندان طولانى نشد، چرا كه بلافاصله افزود من آمده ام تا پسر پاكيزه اى از نظر خلق و خوى و جسم و جان به تو ببخشم! (لاهب لك غلاما زكيا).

از شـنـيـدن اين سخن لرزش شديدى وجود مريم را فرا گرفت و بار ديگر او در نگرانى عميقى فرو رفت و (گفت: چگونه ممكن است من صاحب پسرى

شـوم، در حـالى كـه تـاكـنون انسانى با من تماس نداشته و هرگز زن آلوده اى نبوده ام؟!)( قالت انى يكون لى غلام و لم يمسسنى بشر و لم اك بغيا ) .

او در ايـن حـال تـنـها به اسباب عادى مى انديشيد و فكر مى كرد براى اينكه زنى صاحب فـرزنـد شـود دو راه بـيشتر ندارد، يا ازدواج و انتخاب همسر و يا آلودگى و انحراف، من كـه خـود را بهتر از هر كس مى شناسم نه تاكنون همسرى انتخاب كرده ام و نه هرگز زن مـنـحـرفـى بـوده ام، تـاكـنون هرگز شنيده نشده است كسى بدون اين دو صاحب فرزندى شود!.

امـا بـه زودى طـوفـان ايـن نگرانى مجدد با شنيدن سخن ديگرى از پيك پروردگار فرو نـشست او با صراحت به مريم گفت: (مطلب همين است كه پروردگارت فرموده، اين كار بر من سهل و آسان است )( قال كذلك قال ربك هو على هين ) .

تـو كـه خوب از قدرت من آگاهى، تو كه ميوه هاى بهشتى را در فصلى كه در دنيا شبيه آن وجود نداشت در كنار محراب عبادت خويش ديده اى، تو كه آواى فرشتگان را كه شهادت بـه پـاكـيـت مى دادند شنيده اى، تو كه ميدانى جدت آدم از خاك آفريده شد، اين چه تعجب است كه از اين خبر دارى؟!

سـپـس افـزود: (مـا مى خواهيم او را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم )( و لنجعله آية للناس ) .

(و ما مى خواهيم او را رحمتى از سوى خود براى بندگان بنمائيم )( و رحمة منا ) .

و به هر حال (اين امرى است پايان يافته ) و جاى گفتگو ندارد( و كان امرا مقضيا ) .

نكته ها:

1 - مـنـظـور از روح خـدا چـيـسـت؟ - تـقـريـبـا هـمـه مـفـسـران مـعروف، روح را در اينجا به جـبـرئيـل فرشته بزرگ خدا تفسير كرده اند، و تعبير (روح ) از او به خاطر آنست كه روحـانـى اسـت و هـم وجـودى اسـت حـيـاتـبـخـش، چـرا كـه حامل رسالت الهى به پيامبران است كه احياء كننده همه انسانهاى لايق مى باشد و اضافه روح در ايـنجا به خدا دليل بر عظمت و شرافت اين روح است، كه يكى از اقسام اضافه، اضافه تشريفيه است.

ضـمـنـا از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه نزول جبرئيل مخصوص پيامبران نبوده البته به عـنـوان وحـى و آوردن شـريـعـت و كـتـب آسـمـانـى مـنـحـصـرا بـر آنـهـا نازل مى شده ولى براى رساندن پيامهاى ديگر (مانند پيام فوق به مريم ) مانعى ندارد كه با غير پيامبران نيز روبرو شود.

2 - (تـمـثـل ) چـيـسـت؟ - (تـمـثـل ) در اصـل از مـاده (مـثـول ) بـمـعـنـى ايـسـتـادن در بـرابـر شـخـص يـا چـيـزى اسـت، و (مـمـثـل ) بـه چـيـزى مـى گـويـنـد كـه بـه صـورت ديـگرى نمايان گردد، بنابراين تمثل لها بشرا سويا مفهومش اين است كه آن فرشته الهى به صورت انسانى درآمد.

بـدون شـك مـعـنـى ايـن سـخـن آن نـيـسـت كـه جـبـرئيـل، صـورتـا و سـيـرتـا تبديل به يك انسان شد، چرا كه چنين انقلاب و تحولى ممكن نيست بلكه منظور اين است كه او بـه صـورت انـسان درآمد هر چند سيرت او همان فرشته بود، ولى مريم در ابتداى امر كه خبر نداشت چنين تصور مى كرد كه در برابر او انسانى است سيرة و صورتا.

در روايات اسلامى و تواريخ (تمثل ) به معنى وسيع كلمه، بسيار ديده مى شود.

از جـمـله ايـنـكـه: ابـليـس در آن روز كـه مـشـركـان در دار الندوه جمع شده بودند و براى نـابـودى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) توطئه مى چيدند، او در لباس پيرمردى خير انديش و خيرخواه ظاهر شد و به اغوا كردن سران قريش پرداخت.

و يـا دنـيـا و بـاطـن آن بـه صـورت زن زيـبـاى دلربائى در برابر على (عليها‌السلام ) آشـكـار گـشـت و قـدرت نـفـوذ در وى را نـيـافـت كـه داسـتـانـش مفصل و معروف است.

و نـيـز در روايات مى خوانيم مال و فرزند و عمل انسان به هنگام مرگ در چهره اى مختلف و خاص در برابر او مجسم مى شوند.

و يـا اعـمـال انـسـان در قـبـر و روز قـيـامـت تـجـسـم مـى يـابـد و هـر كـدام در شـكـل خـاصـى ظـاهـر مـى گردد (تمثل ) در تمام اين موارد، مفهومش اين است كه چيزى يا شـخـصـى صـورتـا بـه شـكـل ديـگـرى در مى آيد نه اينكه ماهيت و باطن آن تغيير يافته باشد.


آيه (22) تا (26) و ترجمه

( فحملته فانتبذت به مكانا قصيا ) (22)( فـأ جـأهـا المـخـاض إلى جـذع النـخـلة قـالت يـليـتـنـى مـت قبل هذا و كنت نسيا منسيا ) (23)( فنادئها من تحتها ألا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا ) (24)( و هزى إليك بجذع النخلة تسقط عليك رطبا جنيا ) (25)( فـكـلى و اشـربـى و قـرى عـيـنـا فإما ترين من البشر أحدا فقولى إنى نذرت للرحمن صوما فلن أكلم اليوم إنسيا ) (26)

ترجمه:

22 ـ سرانجام (مريم ) باردار شد و او را به نقطه دوردستى برد.

23 - درد وضـع حـمل او را به كنار تنه درخت خرمائى كشاند، (آنقدر ناراحت شد كه ) گفت اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش

24 - نـاگهان از طرف پائين پايش او را صدا زد كه غمگين مباش پروردگارت زير پاى تو چشمه آب (گوارائى ) قرار داده است.

25 - و تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد.

26 - از (ايـن غـذاى لذيـذ) بـخـور، و از (آن آب گـوارا) بنوش، و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار، و هر گاه كسى از انسانها را ديدى با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گـرفـتـه ام و بـا احدى امروز سخن نمى گويم (اين نوزاد خودش از تو دفاع خواهد كرد).

تفسير:

مريم در كشاكش سختترين طوفانهاى زندگى

(سرانجام مريم باردار شد) و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت( فحملته ) .

در ايـنـكـه چـگـونـه ايـن فـرزنـد بـه وجـود آمـد آيـا جـبـرئيـل در پـيـراهن او دميد يا در دهان او، در قرآن سخنى از آن به ميان نيامده است چرا كه نيازى به آن نبوده، هر چند كلمات مفسرين در اين باره مختلف است.

به هر حال (اين امر سبب شد كه او از بيت المقدس به مكان دور دستى برود)( فانتبذت به مكانا قصيا ) .

او در ايـن حـالت در مـيـان يـك بـيـم و اميد، يك حالت نگرانى تواءم با سرور به سر مى بـرد، گـاهـى به اين مى انديشيد كه اين حمل سرانجام فاش خواهد شد، گيرم چند روز يا چـنـد مـاهـى از آنـهـا كـه مـرا مـى شـنـاسند دور بمانم و در اين نقطه به صورت ناشناس ‍ زندگى كنم آخر چه خواهد شد؟!

چـه كـسـى از مـن قـبـول مـى كـند زنى بدون داشتن همسر باردار شود مگر اينكه آلوده دامان بـاشـد، مـن بـا ايـن اتـهـام چـه كـنـم؟ و راسـتـى بـراى دخـتـرى كـه سـالهـا سنبل پاكى و عفت و تقوا و پرهيزگارى، و نمونه اى در عبادت و بندگى خدا بـوده، زاهـدان و عـابـدان بنى اسرائيل به كفالت او از طفوليت افتخار مى كردند و زير نـظـر پيامبر بزرگى پرورش يافته، و خلاصه سجاياى اخلاقى و آوازه قداست او همه جـا پـيـچيده است، بسيار دردناك است كه يك روز احساس كند همه اين سرمايه معنويش ‍ به خـطـر افـتـاده اسـت، و در گرداب اتهامى قرار گرفته كه بدترين اتهامات محسوب مى شود، و اين سومين لرزه اى بود كه بر پيكر او افتاد.

اما از سوى ديگر، احساس مى كرد كه اين فرزند پيامبر موعود الهى است يك تحفه بزرگ آسـمـانـى مـى باشد، خداوندى كه مرا به چنين فرزندى بشارت داده و با چنين كيفيت معجز آسـائى او را آفـريده چگونه تنهايم خواهد گذاشت؟ آيا ممكن است در برابر چنين اتهامى از من دفاع نكند؟ من كه لطف او را هميشه آزموده ام، و دست رحمتش بر سر خود ديده ام.

در ايـنـكـه دوران حـمل مريم چه اندازه بود، در ميان مفسران گفتگو است هر چند در قرآن به صورت سربسته بيان شده است، بعضى آن را يك ساعت و بعضى 9 ساعت و بعضى شش ماه و بعضى هفت ماه و بعضى هشت ماه و بعضى 9 ماه مانند ساير زنان دانسته اند، ولى اين موضوع تاثير چندانى در هدف اين داستان ندارد. و روايات در اين زمينه نيز مختلف است.

در ايـنـكـه ايـن مـكان (قصى ) (دوردست ) كجا بوده بسيارى معتقدند شهر (ناصره ) بوده است و شايد در آن شهر نيز پيوسته در خانه مى ماند و كمتر قدم بيرون مى گذاشت.

هـر چـه بود دوران حمل پايان گرفت، و لحظات طوفانى زندگى مريم شروع شد، درد سـخـت زائيدن به او دست داد آنچنان كه او را از آبادى به بيابان كشاند بيابانى خالى از انسانها، و خشك و بى آب و بى پناه!

گرچه در اين حالت زنان به آشنايان و دوستان خود پناه مى برند تا براى تولد فرزند به آنها كمك كنند، ولى چون وضع مريم يك وضع استثنائى بود و هرگز نمى خواست كسى وضع حمل او را ببيند، با آغاز درد زائيدن، راه بيابان را پيش گرفت.

قـرآن در ايـن زمـيـنـه مـى گـويـد: (درد وضـع حـمـل، او را به كنار درخت خرمائى كشاند)( فاجائها المخاض الى جذع النخلة ) .

تعبير به جذع النخلة با توجه به اينكه (جذع ) به معنى تنه درخت است نشان مى دهد كه تنها بدنه اى از آن درخت باقى مانده بود يعنى درختى خشكيده بود.

در ايـن حـالت، طـوفـانـى از غم و اندوه، سراسر وجود پاك مريم را فرا گرفت احساس كرد لحظه اى را كه از آن مى ترسيد فرا رسيده است، لحظه اى كه هر چه پنهان است در آن آشكار مى شود و رگبار تيرهاى تهمت مردم بى ايمان متوجه او خواهد شد.

بـه قـدرى ايـن طـوفـان سـخـت بـود و اين بار بر دوشش سنگينى مى كرد كه بى اختيار (گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش مى شدم )!.

( قالت يا ليتنى مت قبل هذا و كنت نسيا منسيا ) .

بـديـهـى اسـت تـنـهـا تـرس تهمتهاى آينده نبود كه قلب مريم را مى فشرد، هر چند مشغله فـكـرى مـريـم بـيـش از هـمـه هـمـيـن موضوع بود، ولى مشكلات و مصائب ديگر مانند وضع حـمـل بـدون قابله و دوست و ياور، در بيابانى تنهاى تنها، نبودن محلى براى استراحت، آبـى براى نوشيدن و غذا براى خوردن، وسيله براى نگاهدارى مولود جديد، اينها امورى بود كه سخت او را تكان مى داد.

و آنها كه مى گويند چگونه مريم با ايمان و داراى شناخت توحيدى كه آن هـمـه لطـف و احسان الهى را ديده بود چنين جمله اى را بر زبان راند كه (اى كاش مرده بـودم و فـرامـوش شـده بـودم ) هـرگـز تـرسـيـمـى از حـال مـريـم در آن سـاعـت در ذهـن خـود نكرده اند، و اگر خود به جزء كوچكى از اين مشكلات گرفتار شوند چنان دست پاچه مى شوند كه خود را نيز فراموش خواهند كرد.

امـا ايـن حـالت زيـاد بـه طـول نيانجاميد و همان نقطه روشن اميد كه همواره در اعماق قلبش وجود داشت درخشيدن گرفت، (ناگهان صدائى به گوشش رسيد كه از طرف پائين پا بـلنـد اسـت و آشـكـار مـى گويد غمگين مباش درست بنگر پروردگارت از پائين پاى تو چـشـمـه آب گـوارائى را جـارى سـاخـتـه اسـت )( فـنـاديـهـا مـن تـحـتـها ان لا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا ) .

و نـظـرى بـه بـالاى سـرت بـيـفـكـن بـنـگـر چـگـونـه سـاقـه خـشـكـيـده بـه درخـت نـخـل بـارورى تـبـديـل شده كه ميوه ها، شاخه هايش را زينت بخشيده اند (تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد)( و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا ) .

(از اين غذاى لذيذ و نيرو بخش بخور، و از آن آب گوارا بنوش )( فكلى و اشربى ) .

(و چشمت را به اين مولود جديد روشن دار)( و قرى عينا ) .

(و اگـر از آينده نگرانى آسوده خاطر باش، هر گاه بشرى ديدى و از تو در اين زمينه تـوضـيح خواست با اشاره بگو من براى خداى رحمان روزه گرفته ام روزه سكوت و به هـمـيـن دليـل امـروز بـا احـدى سخن نمى گويم )( فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا ) .

خلاصه نيازى به اين نيست كه تو از خود دفاع كنى، آن كس كه اين مولود را به تو داده وظيفه دفاع را هم نيز به خود او سپرده است.

بنابراين از هر نظر آسوده خاطر باش و غم و اندوه به خاطرت راه نيابد.

ايـن حـوادث پـى در پى كه همچون جرقه هاى روشنى در يك فضاى فوق العاده تاريك و ظـلمـانـى درخـشيدن گرفت، سراسر قلب او را روشن كرد و حالت آرامش گوارائى به او دست داد.

نكته ها:

1 - مريم در لابلاى مشكلات ورزيده شد - حوادثى كه در اين مدت كوتاه بر مريم گذشت و صحنه هاى اعجاب انگيزى كه از لطف خدا براى او پيش آمد مسلما او را براى پرورش يك پيامبر اولوا العزم آماده مى ساخت تا بتواند وظيفه مادرى خود را در انجام اين امر خطير به خوبى اداء كند.

مـسير حوادث او را تا آخرين مرحله مشكلات پيش برد آنچنان كه ميان خود و پايان زندگى يك گام بيشتر نمى ديد، اما ناگهان ورق بر مى گشت، همه چيز به كمك او مى شتافتند، و در محيطى آرام و مطمئن از هر نظر گام مى نهاد.

جـمـله (هزى اليك بجذع النخلة ) كه به مريم دستور مى دهد درخت خرما را تكان دهد تا از مـيـوه آن بـهـره گيرد اين درس ‍ آموزنده را به او و به همه انسانها داد كه حتى در سخت ترين لحظات زندگى دست از تلاش و كوشش نبايد برداشت.

ايـن سـخن پاسخى است به آنها كه فكر مى كنند چه نيازى داشت كه مريم با اينكه تازه وضع حمل كرده بود برخيزد و درخت خرما را بتكاند؟ آيا بهتر نبود خدائى كه به فرمان او چـشـمـه آب گـوارا در نـزديـكى مريم جوشيدن گرفت و نيز به فرمان او درخت خشكيده بارور شد نسيمى بفرستد تا شاخه درخت را تكان دهد و خرما را در اطراف مريم بريزد؟ چه شد آنگاه كه مريم سالم بود ميوه بهشتى در كـنـار مـحرابش حاضر مى شد اما الان كه در اين طوفان شديد گرفتار است خود بايد مـيـوه بـچيند؟! آرى اين دستور الهى به مريم نشان مى دهد تا حركتى از ما نباشد بركتى نـخـواهـد بـود، و بـه تعبير ديگر هر كس هنگام بروز مشكلات بايد حداكثر كوشش خود را به كار گيرد و ماوراء آنرا كه از قدرت او بيرون است از خدا بخواهد و به گفته شاعر.

برخيز و فشان درخت خرما

تا سير شوى رسى ببارش

كان مريم تا درخت نفشاند

خرما نفتاد در كنارش

2 - چرا مريم تقاضاى مرگ از خدا كرد - بدون شك تقاضاى مرگ از خدا كار درستى نيست، ولى گـاه در زنـدگـى انـسـان حـوادث سـخـتـى روى مـى دهـد كـه طعم حيات كاملا تلخ و نـاگـوار مى شود مخصوصا در آنجا كه انسان هدفهاى مقدس و يا شرف و حيثيت خود را در خطر مى بيند و توانائى دفاع در برابر آن ندارد در اينگونه موارد گاهى براى رهائى از شكنجه هاى روحى تقاضاى مرگ مى كند.

مريم نيز چون در لحظات نخستين در فكرش اين تصور پديد آمد كه تمام آبرو و حيثيت او در بـرابـر مـردم بـيـخـرد با تولد اين فرزند بخطر خواهد افتاد، اينجا بود كه آرزوى مـرگ و فـرامـوش شـدن كـرد، و ايـن خود دليل بر آن است كه او عفت و پاكدامنى را حتى از جـانـش بـيـشـتـر دوسـت مـى داشـت و بـراى آبـروى خـود ارزشـى بـيـش از حـيـات خـود قائل بود،.

اما اينگونه افكار كه شايد در لحظات بسيار كوتاهى صورت گرفت ديرى نپائيد و با ديدن دو اعجاز الهى (جوشيدن چشمه آب و بارور شدن درخت خشكيده

خـرمـا) تـمام اين افكار از روحش به كنار رفت و نور اطمينان و آرامش تمام قلبش را فرا گرفت.

3 - پـاسـخ بـه يك سؤ ال - بعضى ميپرسند اگر معجزه مخصوص انبياء و امامان است پس ظـهـور ايـنـگـونـه مـعـجـزات بـراى مـريـم چـگـونـه بـود؟ بـعـضـى از مـفـسـران بـراى حـل ايـن مشكل آنرا جزء معجزات عيسى گرفته اند كه مقدمه تحقق يافت، و از آن تعبير به (ارهاص ) مى كنند.

(ارهاص به معنى معجزه مقدماتى است ).

ولى هـيـچ نـيـازى بـه ايـنـگـونـه پـاسـخـهـا نـيست، چرا كه ظهور خارق عادات براى غير پـيـامـبـران و امـامـان هـيـچگونه مانعى ندارد اين همان چيزى است كه نامش را (كرامت ) مى گذاريم.

مـعجزه آن است كه تواءم با (تحدى ) (دعوت به مبارزه ) و تواءم با دعوى نبوت و يا امامت بوده باشد).

1 - روزه سكوت

ظاهر آيات فوق نشان مى دهد كه مريم به خاطر مصلحتى مامور به سكوت بود و بفرمان خـدا از سـخـن گـفـتـن در اين مدت خاص ‍ خوددارى مى كرد تا نوزادش عيسى، لب به سخن بگشايد و از پاكى او دفاع كند كه اين از هر جهت مؤ ثرتر و گيراتر بود.

امـا از تـعبير آيه چنين بر مى آيد كه نذر سكوت براى آن قوم و جمعيت، كار شناخته شده اى بود، به همين دليل اين كار را بر او ايراد نگرفتند.

ولى اين نوع روزه در شرع اسلام، مشروع نيست.

از امـام عـلى بـن الحـسـيـن (عليها‌السلام ) در حـديـثـى چـنـيـن نـقـل شـده: صـوم السـكـوت حـرام: (روزه سـكـوت حـرام اسـت ) و اين به خاطر تفاوت شرائط در آن زمان با زمان ظهور اسلام است.

ولى البته يكى از آداب صوم كامل در اسلام آنست كه انسان به هنگام روزه گرفتن زبان خـود را از آلودگـى بـه گـنـاه و مـكـروهـات حـفـظ كـنـد، و همچنين چشم خود را از هر گونه آلودگـى بـرگـيرد، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم ان الصوم ليـس مـن الطـعـام و الشـراب وحـده، ان مـريـم قالت انى نذرت للرحمن صوما، اى صمتا، فـاحفظوا السنتكم و غضوا ابصاركم و لا تحاسدوا و لا تنازعوا: (روزه تنها از خوردنى و نـوشـيدنى نيست، مريم گفت: من براى خداوند رحمان روزه اى نذر كرده ام يعنى سكوت را، بـنـابـرايـن (هـنـگامى كه روزه هستيد ) زبان خود را حفظ كنيد، ديدگان خود را از آنچه گناه است بربنديد، نسبت به يكديگر حسد نداشته باشيد، و نزاع نكنيد).

5 - يك غذاى نيرو بخش - از اينكه در آيات بالا صريحا آمده است كه خداوند غذاى مريم را به هنگام تولد نوزاد رطب قرار داد، مفسران چنين استفاده كرده اند كه يكى از بهترين غذاها براى زنان بعد از وضع حمل، رطب (خرماى تازه ) مى باشد.

در احاديث اسلامى نيز صريحا به اين مطلب اشاره شده است:

از امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل مـى فـرمـايـد: ليـكـن اول مـا تـاكـل النـفـسـاء الرطـب، فـان الله عـز و جل قال لمريم (عليها‌السلام ):

و هزى اليك بجزع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا: بايد اولين چيزى كه زن پس از وضع حـمـل مى خورد رطب باشد زيرا خداوند بزرگ به مريم (عليها‌السلام ) فرمود: درخت خرما را تكان ده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد).

از ذيـل هـمـين حديث استفاده مى شود كه خوردن اين غذا نه تنها براى مادر مؤ ثر است بلكه در شير او نيز اثر خواهد گذاشت.

حـتـى از پـاره اى از روايـات اسـتفاده مى شود كه بهترين غذاى زن باردار و داروى او رطب اسـت (مـا تـاكـل الحـامـل مـن شـى ء و لا تـتـداوى بـه افضل من الرطب ).

ولى مـسـلما اعتدال در همه چيز و حتى در اين موضوع بايد رعايت شود چنانكه از بعضى از روايات كه در همين مورد وارد شده استفاده مى شود.

و نيز استفاده مى شود اگر رطب پيدا نشود از خرماى معمولى مى توان استفاده كرد.

دانشمندان غذاشناس مى گويند: قند فراوانى كه در خرما وجود دارد از سالمترين قندها است كه حتى در بسيارى از موارد، مبتلايان به بيمارى قند نيز مى توانند از آن استفاده كنند.

هـمين دانشمندان مى گويند: در خرما 13 ماده حياتى و پنج نوع ويتامين را كشف كرده اند كه مجموع آنها خرما را به صورت يك منبع غذائى غنى در آورده است.

و ايـن را مـى دانـيـم كـه زنان در چنين حالى نياز شديدى به غذاى نيروبخش و پر ويتامين دارند.

بـا پـيـشـرفـت دانـش پـزشـكـى اهـمـيـت داروئى خـرما نيز به ثبوت رسيده است، در خرما (كـلسـيـوم ) وجود دارد كه عامل اصلى استحكام استخوانها است، و نيز (فسفر) وجود دارد كـه از عـنـاصـر اصـلى تـشـكـيـل دهـنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگى است، و نيز (پتاسيوم ) موجود است كه فقدان آن را در بدن علت حقيقى زخم معده مى دانند


آيه (27) تا (33) و ترجمه

( فأ تت به قومها تحمله قالوا يمريم لقد جئت شيا فريا ) (27)( يأ خت هرون ما كان أبوك امراء سوء و ما كانت أمك بغيا ) (28)( فأ شارت إليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا ) (29)( قال إنى عبد الله أتئنى الكتب و جعلنى نبيا ) (30)( و جعلنى مباركا أين ما كنت و أوصنى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا ) (31)( و برا بولدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا ) (32)( و السلام على يوم ولدت و يوم أموت و يوم أبعث حيا ) (33)

ترجمه:

27 - (مـريـم ) او را در آغـوش گـرفـته به سوى قومش آمد، گفتند: اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى!

28 - اى خواهر هارون! نه پدر تو مرد بدى بود، و نه مادرت زن بدكاره اى!

29 - (مـريـم ) اشـاره بـه او كـرد، گـفـتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم؟!

30 - (نـاگـهـان عـيسى زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدايم به من كتاب (آسمانى ) داده و مرا پيامبر قرار داده است.

31 - و مرا وجودى پر بركت قرار داده در هر كجا باشم، و مرا توصيه به نماز و زكات مادام كه زنده ام كرده است.

32 - و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده، و جبار و شقى قرار نداده است.

33 - و سـلام (خـدا) بـر مـن آن روز كـه مـتـولد شـدم و آنروز كه مى ميرم و آنروز كه زنده برانگيخته مى شوم.

تفسير:

مسيح در گاهواره سخن مى گويد:

(سـرانجام مريم در حالى كه كودكش را در آغوش داشت از بيابان به آبادى بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد) (فاتت به قومها تحمله ).

هـنـگـامـى كـه آنها كودكى نوزاد را در آغوش او ديدند، دهانشان از تعجب باز ماند، آنها كه سـابـقـه پـاكـدامـنـى مـريم را داشتند و آوازه تقوا و كرامت او را شنيده بودند سخت نگران شدند، تا آنجا كه بعضى به شك و ترديد افتادند، و بعضى ديگر هم كه در قضاوت و داورى، عـجـول بـودنـد زبـان به ملامت و سرزنش او گشودند، و گفتند: حيف از آن سابقه درخشان، با اين آلودگى! و صد حيف از آن دودمان پاكى كه اين گونه بدنام شد.

(گـفتند: اى مريم! تو مسلما كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى!)( قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا ) .

بـعـضـى بـه او رو كـردنـد و گـفتند اى خواهر هارون! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت( يا اخت هارون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا ) .

با وجود چنين پدر و مادر پاكى اين چه وضعى است كه در تو مى بينيم؟ چه بدى در طريقه پدر و روش مادر ديدى كه از آن روى برگرداندى؟!

ايـنـكه آنها به مريم گفتند: (اى خواهر هارون ) موجب تفسيرهاى مختلفى در ميان مفسران شـده اسـت، امـا آنـچـه صـحـيحتر به نظر مى رسد اين است كه هارون مرد پاك و صالحى بـود، آنـچـنـان كـه در مـيـان بـنـى اسـرائيـل ضـرب المـثـل شـده بـود، هـر كـس را مـى خـواسـتند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است - مرحوم طبرسى در مجمع البيان اين معنى را در حديث كوتاهى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده است.

در حـديـث ديـگـرى كه در كتاب (سعد السعود) آمده چنين مى خوانيم: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (مغيره ) را به نجران (براى دعوت مسيحيان به اسلام ) فرستاد، جـمـعـى از مـسـيـحيان به عنوان (خرده گيرى بر قرآن ) گفتند مگر شما در كتاب خود نمى خـوانيد (يا اخت هارون ) در حالى كه مى دانيم اگر منظور هارون برادر موسى است ميان مريم و هارون فاصله زيادى بود؟

مـغـيـره چـون نتوانست پاسخى بدهد مطلب را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سؤ ال كـرد، پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: چرا در پاسخ آنها نگفتى كه در ميان بنى اسرائيل معمول بوده كه افراد نيك را به پيامبران و صالحان نسبت مى دادند.

در اين هنگام، مريم به فرمان خدا سكوت كرد، تنها كارى كه انجام داد اين بود كه اشاره به نوزادش عيسى كرد) (فاشارت اليه ).

امـا ايـن كـار بـيـشـتـر تـعـجـب آنـهـا را بـرانـگـيـخـت و شـايـد جـمـعـى آن را حـمـل بـر سخريه كردند و خشمناك شدند گفتند: مريم با چنين كارى كه انجام داده اى قوم خود را مسخره نيز مى كنى.

بـه هـر حال به (او گفتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم )؟!( قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا ) .

مفسران در مورد كلمه (كان ) كه دلالت بر ماضى دارد.

در ايـنـجـا گفتگو بسيار كرده اند ولى ظاهر اين است اين كلمه در اينجا اشاره به ثبوت و لزوم وصـف مـوجـود است، و به تعبير روشن تر آنها به مريم گفتند: ما چگونه با بچه اى كه در گهواره بوده و هست سخن بگوئيم.

شـاهـد ايـن مـعـنى آيات ديگر قرآن است مانند:( كنتم خير امة اخرجت للناس ) : (شما بهترين امـتـى بـوديـد كـه بـه سـود جـامـعـه انـسـانـى بـه وجـود آمـديـد) (سـوره آل عمران - 110).

مسلما جمله (كنتم ) (بوديد) در اينجا به معنى ماضى نيست بلكه بيان استمرار و ثبوت اين صفات براى جامعه اسلامى است.

و نـيز در باره (مهد) (گهواره ) بحث كرده اند كه عيسى هنوز به گهواره نرسيده بود بلكه ظاهر آيات اين است به محض ورود مريم در ميان جمعيت، در حالى كه عيسى در آغوشش بود، اين سخن در ميان او و مردم رد و بدل شد.

ولى بـا تـوجـه بـه مـعـنـى كـلمـه (مـهـد) در لغـت عـرب، پـاسـخ ايـن سـؤ ال روشن مى شود.

واژه مـهـد - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - به معنى جايگاهى است كه براى كودك آماده مـى كـنـند، خواه گهواره باشد يا دامان مادر و يا بستر، و مهد و مهاد هر دو در لغت به معنى المكان الممهد الموطا: (محل آماده شده و گسترده ) (براى استراحت و خواب ) آمده است.

بـه هـر حـال، جـمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتى شايد عصبانى شدند آنچنان كه طبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره و استهزاء او،

از انحرافش از جاده عفت، بر ما سختتر و سنگينتر است!.

ولى ايـن حـالت چـندان به طول نيانجاميد چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و (گفت: من بنده خدايم )( قال انى عبد الله ) .

(او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده )( آتانى الكتاب ) .

(و مرا پيامبر قرار داده است )( و جعلنى نبيا ) .

(و خـداونـد مـرا وجودى پر بركت (وجودى مفيد از هر نظر براى بندگان در هر جا باشم قرار داده است )( و جعلنى مباركا اينما كنت ) .

(و مرا تا زندهام توصيه به نماز و زكات كرده است )( و اوصانى بالصلوة و الزكاة ما دمت حيا ) .

و نـيـز (مـرا نـيـكـوكـار و قـدردان و خـيـرخـواه، نـسبت به مادرم قرار داده است )( و برا بوالدتى ) .

(و مرا جبار و شقى قرار نداده است )( و لم يجعلنى جبارا شقيا ) .

(جـبـار) بـه كـسـى مـى گـويـنـد كـه بـراى خـود هـر گـونـه حـقـوق بـر مـردم قـائل اسـت، ولى هـيـچ حـقـى بـراى كـسـى نـسـبـت بـه خـود قائل نيست!

و نـيـز (جبار) به كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب، افراد را مى زند و نابود مـى كـنـد و پـيـرو فـرمـان عـقـل نيست، و يا مى خواهد نقص و كمبود خود را با ادعاى عظمت و تكبر، برطرف سازد كه همه اينها صفات بارز طاغوتيان مستكبران در هر زمان است.

(شـقـى ) بـه كـسـى گـفـته مى شود كه اسباب گرفتارى و بلا و مجازات براى خود فـراهـم مـى سـازد، و بـعـضـى آن را بـه كـسـى كـه قبول نصيحت نمى كند تفسير كرده اند، و پيدا است كه اين دو معنى از هم جدا نيست.

در روايـتى مى خوانيم كه حضرت عيسى (عليها‌السلام ) مى گويد: (قلب من نرم است و من خـود را نـزد خـود كـوچـك مـى دانـم ) (اشـاره بـه ايـنـكـه نـقـطـه مقابل جبار و شقى اين دو وصف است ).

و سرانجام اين نوزاد (حضرت مسيح ) مى گويد: (سلام و درود خدا بر من باد آن روز كه مـتـولد شـدم، و آن روز كه مى ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم ) (و السلام على يوم ولدت يوم اموت و يوم ابعث حيا).

هـمـانـگـونـه كـه در شرح آيات مربوط به يحيى (عليها‌السلام ) گفتيم، اين سه روز در زندگى انسان، سه روز سرنوشت ساز و خطرناك است كه سلامت در آنها جز به لطف خدا مـيـسـر نمى شود و لذا هم در مورد يحيى (عليها‌السلام ) اين جمله آمده، و هم در مورد حضرت مـسـيـح (عليها‌السلام )، بـا ايـن تـفـاوت كـه در مـورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح (عليها‌السلام ) اين تقاضا را دارد.

نكته ها:

1 - روشـنـتـريـن تـصـويـر از تـولد عـيـسـى (عليها‌السلام ) - فصاحت و بلاغت قرآن را مخصوصا در اينگونه مسائل مهم مى توان درك كرد كه چگونه مساله مهمى را كه بـا آنهمه خرافات آميخته شده در عباراتى كوتاه، عميق، زنده، پرمحتوا، و كاملا گويا، مطرح مى كند، بطورى كه هر گونه خرافه اى را از آن جدا و طرد مى نمايد.

جـالب ايـنـكه در آيات فوق، هفت صفت از صفات برجسته و دو برنامه و يك دعا ذكر شده است.

هـفـت صـفـت عـبارتند از: بنده خدا بودن كه ذكر آن در آغاز همه اوصاف، اشاره اى است به اينكه بزرگترين مقام آدمى همان مقام عبوديت است.

و بـه دنـبـال آن صـاحـب كتاب آسمانى بودن و سپس مقام نبوت (البته مى دانيم هميشه مقام نبوت توأم با داشتن كتاب آسمانى نيست ).

سـپـس بـه دنـبـال مـقـام عـبـوديـت و رهـبـرى، مـبـارك بـودن يـعـنـى مـفـيـد بـه حال جامعه بودن مطرح شده است.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: معنى مبارك، (نفاع ) است (يعنى بسيار پر منفعت ).

و بعد از آن، نيكوكارى نسبت به مادر مطرح شده و سرانجام، جبار و شقى نبودن و بجاى آن متواضع، حقشناس، و سعادتمند بودن است.

از مـيـان تـمـام بـرنامه ها روى توصيه پروردگار به نماز و زكات تكيه مى كند و اين بـخاطر اهميت فوق العاده اين دو برنامه است كه اين دو رمز ارتباط با خالق و خلق است و از يـك نـظـر مى توان همه برنامه هاى مذهبى را در آن خلاصه كرد چرا كه بخشى از آنها پيوند انسان را با خلق و بخشى با خالق مشخص مى كند.

و امـا دعـائى كـه بـه خـود مـى كـند و تقاضائى كه در آغاز عمرش از خدا دارد اين است كه خدايا اين سه روز را بر من سلامت دار، روز تولد، روز مرگ و روزى كه در رستاخيز زنده مى شوم، و به من در اين سه مرحله حساس امنيت مرحمت فرما!.

2 - مـقـام مـادر - گـر چه حضرت مسيح (عليها‌السلام ) به فرمان نافذ پروردگار از مادر بـدون پدر تولد يافت ولى همين اندازه كه در آيه فوق از زبان او مى خوانيم كه در مقام بـر شـمـردن افـتـخـارات خـود نـيـكـوكـارى نـسـبـت بـه مـادر را ذكـر مـى كـنـد دليـل روشـنـى بـر اهـميت مقام مادر است، ضمنا نشان مى دهد كه اين كودك نوزاد كه طبق يك اعجاز به سخن در آمد از اين واقعيت آگاه بود كه او يك فرزند نمونه در ميان انسانها است كه تنها از مادر بدون دخالت پدر تولد يافته است.

به هر حال گرچه در جهان امروز در باره مقام مادر سخن بسيار گفته مى شود و حتى روزى را بـنـام (روز مـادر) اخـتصاص ‍ داده اند، اما متاسفانه وضع تمدن ماشينى چنان است كه رابـطـه پـدران و مـادران را از فـرزنـدان خـيـلى زود قطع مى كند آنچنان كه كمتر روابط عاطفى بعد از بزرگ شدن در ميان آنها ديده مى شود.

در اسـلام روايـات شـگـفـت انـگيزى در اين زمينه داريم كه اهميت فوق العاده مقام مادر را به مـسـلمانان توصيه مى كند، تا در عمل، نه تنها در سخن، در اين باره بكوشند در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: مردى نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـد و عـرض كـرد: يـا رسـول الله مـن ابـر؟ قـال امـك، قـال ثـم مـن؟ قـال امـك! قـال ثـم مـن قـال امـك! قـال ثـم مـن قال اباك!: (اى پيامبر به چه كسى نيكوئى كنم؟ فرمود: به مادرت، عرض كرد بعد از او بـه چـه كـسـى؟ فـرمود: به مادرت، بار سوم عرض كرد بعد از او به چه كسى؟ فـرمـود: بـه مـادرت، در چـهـارمـيـن بـار كـه ايـن سـؤ ال را تكرار كرد، فرمود: به پدرت.

در حـديـث ديـگـرى مـى خـوانـيم: جوانى نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى شركت

در جهاد (آنجا كه جهاد واجب عينى نبود) آمد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: ا لك والدة قـال نعم قال فالزمها فان الجنة تحت قدمها: (آيا مادرى دارى عرض كرد آرى، فرمود: در خدمت مادر باش كه بهشت زير پاى مادران است.)

بـدون شـك اگـر زحـمـات فـراوانـى را كـه مـادر از هـنـگـام حـمـل تـا وضـع حـمـل و دوران شـيـرخـوارى و تـا زمـان بـزرگ شـدن او تحمل مى كند، رنجها و تعبها و بيداريها و بيماريها و پرستاريها را كه او با آغوش باز در راه فرزند خود پذيرا مى گردد در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه هر قدر انسان در اين راه بكوشد باز هم در برابر حقوق مادر بدهكار است.

جـالب ايـنـكـه در حـديثى مى خوانيم: ام سلمه خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسـيـد و عـرض كـرد: هـمـه افـتـخـارات نـصـيب مردان شده، زنان بيچاره چه سهمى از اين افتخارات دارند: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: بلى اذا حملت المرئة كانت بـمـنـزلة الصـائم القـائم المـجـاهـد بـنـفـسـه و مـاله فـى سـبـيـل الله فاذا وضعت كان لها من الاجر ما لا يدرى احد ما هو لعظمة، فاذا ارضعت كان لها بكل مصة كعدل عتق محرر من ولد اسماعيل، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملك كريم على جنبها و قـال اسـتانفى العمل فقد غفر لك!: آرى (زنان هم افتخارات فراوانى دارند) هنگامى كه زن بـاردار مـى شود در تمام طول مدت حمل به منزله روزهدار و شب زنده دار و مجاهد در راه خـدا با جان و مال است، و هنگامى كه وضع حمل مى كند آنقدر خدا به او پاداش ‍ مى دهد كه هـيـچـكـس حـد آن را از عـظمت نمى داند، و هنگامى كه فرزندش را شير مى دهد در برابر هر مـكـيـدنـى از سـوى كـودك خـداونـد پـاداش آزاد كـردن بـرده اى از فـرزنـدان اسـمـاعـيـل را بـه او مـى دهـد، و هـنـگـامـى كـه دوران شـيرخوارگى كودك تمام شد يكى از فـرشـتـگـان بـزرگـوار خـداونـد بـر پـهـلوى او مـى زنـد و مـى گـويـد: بـرنـامـه اعمال خود را از نو آغاز كن چرا كه خداوند همه گناهان تو را بخشيده! (گوئى نامه عملت از نو آغاز مى شود).

در جلد دوازدهم تفسير نمونه ذيل آيه 23 سوره اسراء بحثهاى ديگرى در اين زمينه داشتيم.

3 - بكر زائى - از جمله سؤ الاتى كه آيات فوق بر مى انگيزد اين است آيا از نظر علمى امـكـان تـولد فـرزند بدون پدر وجود دارد؟ آيا مساله تولد عيسى (عليها‌السلام ) تنها از مـادر مـخـالف تـحـقـيـقات دانشمندان در اين زمينه نيست؟ بدون شك اين مساله از طريق اعجاز صـورت گـرفـتـه، ولى علم امروز نيز امكان چنين امرى را نفى نكرده بلكه تصريح به ممكن بودن آن نموده است.

مخصوصا موضوع بكرزائى در ميان بسيارى از حيوانات ديده شده و با توجه به اينكه مـسـاله انـعـقاد نطفه اختصاصى به انسانها ندارد امكان اين امر را به طور عموم اثبات مى كند.

(دكتر الكسيس كارل ) فيزيولوژيست و زيست شناس معروف فرانسوى در كتاب انسان مـوجـود نـاشـنـاخته ) چنين مى نويسد: (هنگامى كه به ميزان سهمى كه هر يك از پدر و مـادر در تـوليـد مـثل دارند فكر مى كنيم بايد آزمايشهاى (لوب ) و (باتايون ) را بـه خـاطـر بـيـاوريـم كـه از يـك تـخـمـك بـارور نـشـده قـوربـاغـه بـدون دخـالت (اسپرماتوزوئيد) بوسيله تكنيكهاى خاصى قورباغه جديدى مى توان به وجود آورد.

بـه ايـن تـرتـيـب كـه مـمـكـن اسـت يـك عـامـل شـيـمـيـائى يـا فـيـزيـكـى را جـانـشـيـن (سـلول نـر) كـرد ولى در هـر حـال هـمـيـشـه وجـود يـك عامل ماده ضرورى است ).

بـنـابـرايـن آنـچـه از نـظـر عـلمـى بـراى تـولد فـرزنـد قـطـعـيـت دارد وجـود نـطـفه مادر (اوول ) مـى بـاشـد و گـرنـه در مـورد نـطـفـه نـر (اسـپـرمـاتـوزوئيـد) عامل ديگرى مى تواند جـانـشـيـن آن گـردد، بـه هـمـيـن دليل مساله بكرزائى واقعيتى است كه در جهان امروز مورد قبول پزشكان قرار گرفته.

هر چند بسيار نادر اتفاق مى افتد.

از اين گذشته اين مساله در برابر قوانين آفرينش و قدرت خداوند آنگونه است كه قرآن مـى گـويـد:( ان مـثـل عـيـسـى عـنـد الله كـمـثـل آدم خـلقـه مـن تـراب ثـم قال له كن فيكون ) : (مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او فـرمـان داد مـوجـود شـو او هـم مـوجـود (كـامـلى ) شـد) (آل عمران - 59).

يعنى اين خارق عادت از آن خارق عادت مهمتر نيست.

4 - چـگـونـه نـوزاد سـخـن مـى گـويـد نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه طـبـق روال عـادى هـيـچ نوزادى در ساعات يا روزهاى نخستين تولد سخن نمى گويد، سخن گفتن نـيـاز به نمو كافى مغز و سپس ورزيدگى عضلات زبان و حنجره و هماهنگى دستگاه هاى مـخـتـلف بدن با يكديگر دارد، و اين امور عادتا بايد ماهها بگذرد تا تدريجا در كودكان فراهم گردد.

ولى هـيـچ دليـل علمى هم بر محال بودن اين امر نداريم تنها اين يك خارق عادت است و همه مـعـجـزات چـنـيـن هـسـتـنـد يـعـنـى هـمـه خـارق عـادتـنـد نـه محال عقلى، شرح اين موضوع را در بحث معجزات پيامبران آورده ايم.


آيه (34) و (35) و ترجمه

( ذلك عيسى ابن مريم قول الحق الذى فيه يمترون ) (34)( مـا كـان لله أن يـتـخـذ مـن ولد سـبـحـنـه إذا قـضـى أمـرا فـإ نـمـا يقول له كن فيكون ) (35)

ترجمه:

34 - اينست عيسى بن مريم، گفتار حقى كه در آن ترديد مى كنند.

35 - هـرگـز براى خدا شايسته نبود فرزندى انتخاب كند، منزه است او، هر گاه چيزى را فرمان دهد مى گويد: موجود باش! آن هم موجود مى شود.

تفسير:

مگر فرزند براى خدا ممكن است؟!

بـعـد از آنـكه قرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى از ماجراى تولد حـضـرت مـسـيـح (عليها‌السلام ) كرد به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه در باره عيسى گفته اند پرداخته چنين مى گويد: (اين است عيسى بن مريم( ذلك عيسى بن مريم ) .

مـخـصـوصـا در ايـن عـبـارت روى فـرزنـد مريم بودن او تاكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا.

و بـعـد اضـافه مى نمايد: (اين قول حقى است كه آنها در آن شك و ترديد كرده اند) و هر يك در جاده اى انحرافى گام نهاده( قول الحق الذى فى يمترون ) .

ايـن عـبـارت در حـقـيـقـت تـاكيدى است بر صحت تمام مطالب گذشته در مورد حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و اينكه كمترين خلافى در آن وجود ندارد.

امـا ايـنـكـه قـرآن مـى گـويـد: آنـهـا در اين زمينه در شك و ترديد هستند، گويا اشاره به دوسـتـان و دشـمـنـان مـسيح (عليها‌السلام ) يا به تعبير ديگر مسيحيان و يهوديان است، از يـكسو گروهى گمراه در پاكى مادر او شك و ترديد كردند، و از سوى ديگر گروهى در ايـنـكـه او يـك انـسـان بـاشـد اظهار شك نمودند، حتى همين گروه نيز به شعبه هاى مختلف تقسيم شدند بعضى او را صريحا فرزند خدا دانستند (فرزند روحانى و جسمانى، حقيقى نه مجازى!!) و به دنبال آن مساله تثليث و خدايان سه گانه را به وجود آوردند.

بـعـضـى مـسـاله تـثـليـث را از نـظـر عـقـل نـامـفـهـوم خـوانـدنـد و مـعتقد شدند كه بايد تعبدا آن را پذيرفت و بعضى براى توجيه مـنـطـقى آن به سخنان بياساسى دست زدند، خلاصه همه آنها چون نديدند حقيقت - يا چون نـخـواسـتـنـد حقيقت - ره افسانه زدند! در آيه بعد با صراحت مى گويد: هرگز براى خدا شـايـسـتـه نـبـود فـرزندى انتخاب كند او منزه و پاك از چنين چيزى است )( ما كان لله ان يتخذ من ولد سبحانه ) .

بـلكـه او هـر گـاه چـيـزى را اراده كـنـد و فرمان دهد به آن مى گويد: موجود باش آن نيز موجود مى شود)( اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه: دارا بـودن فرزند - آنچنان كه مسيحيان در مورد خدا مى پندارند - با قـداسـت مـقـام پـروردگـار سـازگـار نيست، از يكسو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر مـحـدوديـت، و از سوى سوم نياز، و خلاصه خدا را از مقام قدسش زير چتر قوانين عالم ماده كشيدن و او را در سرحد يك موجود ضعيف و محدود مادى قرار دادن است.

خـداونـدى كـه آنـقدر قدرت و توانائى دارد كه اگر اراده كند هزاران عالم همانند اين عالم پهناورى كه در آن وجود داريم با يك فرمان و اشاره اش تحقق خواهد يافت، آيا اين شرك و انـحـراف از اصـول تـوحيد و خداشناسى نيست كه ما او را همانند يك انسان داراى فرزند بدانيم آن هم فرزندى كه در رتبه پدر است و همطراز او!

تـعـبـيـر كن فيكون كه در هشت مورد از آيات قرآن آمده است ترسيم بسيار زندهاى از وسعت قـدرت خـدا و تـسـلط و حـاكميت او در امر خلقت است، تعبيرى از فرمان كن كوتاهتر تصور نـمى شود و نتيجهاى از فيكون وسيعتر و جامعتر به نظر نمى رسد، مخصوصا با توجه بـه فاء تفريع كه فوريت را در اينجا مى رساند، حتى فاء تفريع در اينجا به تعبير فـلاسـفـه دليـل بـر تـاخـر زمـانـى نـيـسـت، بـلكـه هـمـان تـاخـر رتـبـى يـعـنـى تـرتب معلول بر علت را بيان مى كند (دقت كنيد).

نفى فرزند يعنى نفى هر گونه نياز از خدا.

اصولا چرا موجودات زنده نياز به فرزند دارند؟ جز اين است كه عمرشان مـحـدود اسـت و بـراى آنـكـه نـسـل آنـهـا مـنـقـرض نشود و حيات نوعى آنها ادامه يابد بايد فرزندانى از آنها متولد گردد؟

و از نـظـر اجـتـمـاعـى، نياز كارهاى دستجمعى به نيروى انسانى بيشتر سبب مى شود كه انسان علاقه به فرزند داشته باشد.

بـه علاوه نيازهاى عاطفى و روانى و از بين بردن، وحشت تنهائى او را به اين كار دعوت مى نمايد.

ولى آيا در مورد خداوندى كه ازلى و ابدى است و قدرتش بينهايت است و مساله نياز عاطفى و غير آن در ذات پاكش اصلا راه ندارد اين امور تصور مى شوند؟

آيـا جـز ايـن اسـت كـسـانـى كـه بـراى خـدا فـرزنـدى قـائل شـدند او را با مقياس وجود خود سنجيده اند و در او همان ديده اند كه در خود ديده اند در حالى كه هيچ چيز ما همانند خدا نيست( ليس كمثله شى ء ) .

يك نكته مهم تاريخى پيرامون نخستين هجرت

نـخـسـتـيـن هـجـرتـى كـه در اسـلام واقـع شـد هـجـرت گـروه قـابـل مـلاحـظه اى از مسلمانان اعم از زن و مرد به سرزمين حبشه بود آنها براى رهائى از چنگال مشركان قريش و تشكل و آمادگى هر چه بيشتر براى برنامه هاى آينده اسلامى مكه را بـه قـصـد حبشه ترك گفتند، و همانگونه كه پيشبينى مى كردند در آنجا توانستند در آرامش زندگى كنند و به برنامه هاى اسلامى و خودسازى بپردازند.

ايـن خـبـر بـه گـوش سـران قـريش در مكه رسيد، آنها اين مساله را زنگ خطرى براى خود دانستند و احساس كردند كه حبشه پناهگاهى خواهد

بـود بـراى مـسلمانان و شايد پس از قوت و قدرت به مكه باز گردند و مشكلات عظيمى براى آنها فراهم سازند.

پـس از مـشـورت قـرارشـان بـر ايـن شـد كـه دو نـفـر از مـردان فـعال قريش را انتخاب كرده به سوى نجاشى بفرستند، تا خطرات وجود مسلمانان را در آنجا براى نجاشى تشريح كنند، و آنها را از اين سرزمين مطمئن و آرام بيرون نمايند.

(عـمـرو بـن عـاص ) و (عـبـد الله ابـن ابـى ربـيعه ) را با هداياى فراوانى براى نـجـاشـى و فـرمـانـدهـان بـزرگ لشـكـر او بـه آنـجـا گسيل داشتند.

(ام سـلمـه ) هـمسر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد: هنگامى كه ما وارد سرزمين حبشه شديم با حسن رفتار نجاشى روبرو گشتيم، هيچ محدوديت مذهبى نداشتيم، كـسـى مـا را آزار نـمـى كـرد امـا قـريـش پس از آگاهى از اين مساله و فرستادن دو نفر با هـدايـاى فـراوان بـه آنـهـا دسـتـور داده بـودنـد كه پيش از ملاقات با شخص نجاشى با فـرمـانـدهان بزرگ ملاقات كرده و هداياى آنها را به آنها بدهند، سپس هداياى نجاشى را بـه او تـقـديـم دارند و تقاضا كنند كه مسلمين را بى آنكه سخنى با آنها گفته شود به آنان تسليم كنند!

آنـهـا ايـن بـرنـامـه را بـا دقـت اجـراء كـردنـد و بـه فـرماندهان نجاشى قبلا چنين گفتند: گـروهـى از جـوانـان ابـله بـه سـرزمين شما پناهنده شدند اينها از دين و آئين خود فاصله گـرفـته و در دين شما هم وارد نشده اند دين تازهاى بدعت گزارده اند كه براى ما و شما ناشناخته است.

اشراف قريش ما را به حضور شما فرستاده اند تا شر آنها را از اين كشور كوتاه كنيم و به سوى قوم خودشان باز گردانيم.

آنـها از فرماندهان قول گرفتند كه هر گاه نجاشى با آنها مشورت كند آنها اين نظريه را تاييد كنند و بگويند قوم آنها از وضع آنها آگاهترند.

سپس آنها به حضور نجاشى بار يافتند و كلمات فريبنده خود را گفتند.

ايـن بـرنـامه به خوبى پيش ميرفت و اين سخنان فريبنده با آن هداياى فراوان سبب شد كه اطرافيان نجاشى نيز آنها را تصديق كردند.

نـاگـهان ورق برگشت نجاشى سخت خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند من چنين كارى را نخواهم كرد، اينها جمعيتى هستند كه به من پناهنده شده اند و كشور مرا بر كشورهاى ديگر بـه خـاطـر امـنـيـتـش تـرجيح داده اند، تا از آنها دعوت نكنم و تحقيق ننمايم هرگز به اين پيشنهاد شما عمل نخواهم كرد.

اگر واقعا همانگونه است كه اينها مى گويند آنها را به اين دو مى سپارم و اخراجشان مى كنم و گرنه در پناه محبت من بايد به خوبى زندگى كنند.

(ام سـلمـه ) مـى گويد: نجاشى به سراغ مسلمانان فرستاد، آنها با يكديگر مشورت كـردند كه چه بگويند؟ تصميمشان بر اين شد، واقعيت امر را بگويند و دستورات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و برنامه اسلام را شرح دهند، هر آنچه باداباد!.

آنـروز كـه بـراى ايـن دعوت تعيين شده بود روز عجيبى بود بزرگان و علماى مسيحى در حالى كه كتب مقدس را در دست داشتند به اين مجلس دعوت شده بودند.

(نـجـاشـى ) رو بـه مـسـلمانان كرد، پرسيد: اين چه دينى است كه شما از قوم خود جدا شدهايد و در آئين ما نيز داخل نشدهايد؟

(جـعـفـر بـن ابـى طـالب ) زبـان به سخن گشود و گفت: اى ملك! ما جمعى بوديم در جاهليت و بيخبرى به سر مى برديم بتها را مى پرستيديم، از گوشت مردار مى خورديم، كـارهـاى زشـت و نـنـگـيـن انـجـام مـى داديـم، بـا خـويـشاوندان خود بدى مى كرديم و با همسايگان بدرفتارى، زورمندان ضعيفان را مى خوردند، خلاصه بدبختى ما فراوان بود، تا اينكه خداوند پيامبرى از ميان ما برانگيخت كه نسب او را به خوبى مى شناختيم، و به صدق و امانت و پاكى او ايمان داشتيم، او ما را دعوت به خداوند يگانه كرد، و دستور داد كه پرستش سنگ و چوب را كه

نـيـاكـان مـا داشـتند كنار بگذاريم، او ما را به راستگوئى، اداى امانت، صله رحم، نيكى بـه هـمـسـايـگـان، تـشـويـق كـرد و از مـحـرمـات، خـونـريـزى و اعـمـال زشـت و نـنگين، شهادت باطل و خوردن مال يتيم و نسبت ناپاكى به زنان پاك دادن نهى فرمود.

و نـيـز فرمان داد خداى يگانه را بپرستيم چيزى را شريك او قرار ندهيم، نماز و روزه را بجا بياوريم و زكات را بپردازيم..

مـا بـه او ايـمـان آورديم و دستوراتش را مو به مو اجراء كرديم، اما قوم ما به ما تعدى كردند، ما را اذيت و آزار نمودند و اصرار داشتند از آئين توحيد به شرك باز گرديم، و به همان آلودگيهاى سابق تن در دهيم.

هـنـگـامـى كـه مـا را از هـر سـو تحت فشار قرار دادند به كشور شما آمديم و دوست داشتيم همسايه تو باشيم، به اين اميد كه هيچكس ‍ در اينجا به ما ستم نخواهد كرد!.

نـجاشى سخت در فكر فرو رفت رو به جعفر كرد و گفت: آيا چيزى از كتاب آسمانى اين مـرد به خاطر دارى: جعفر گفت: آرى، نجاشى گفت براى من بخوان! جعفر كه از هوش و ذكـاوت و ايـمـان فـوق العادهاى بهرهمند بود مناسبترين فراز قرآن را كه همين آيات آغاز سوره مريم باشد انتخاب كرد و براى نجاشى و همه حاضران كه پيرو آئين مسيح بودند تلاوت كرد (كهيعص ذكر رحمة ربك عبده زكريا..

( و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا.. ) .

هـنـگـامـى كـه جـعـفـر ايـن آيـات را بـا لحـن گـيـرا و از روى صـفـاى دل قرائت كرد چنان در روح نجاشى و علماى بزرگ مسيحى اثر گذاشت كه بياختيار قطره هاى اشك از چشمانشان سرازير و به روى گونه هايشان فرو غلطيد.

(نـجـاشـى ) رو بـه آنـهـا كـرد و گفت: به خدا سوگند آنچه عيسى مسيح آورده با اين آيات همه از يك منبع نور سرچشمه گرفته است، برويد و راحت و آسوده زندگى كنيد به خدا سوگند هرگز شما را به دست اين دو نفر نخواهم سپرد.

بـعـدا فـرسـتـادگـان قـريـش تـلاشـهـاى ديـگرى براى بدبين ساختن نجاشى نسبت به مسلمانان كردند اما در روح بيدار او مؤ ثر نيفتاد، مايوس و نوميد از آنجا باز گشتند.

هدايايشان را به آنها برگرداند و عذرشان را خواست.


آيه (36) تا (40) و ترجمه

( و إن الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صرط مستقيم ) (36)( فاختلف الا حزاب من بينهم فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم ) (37)( أسـمـع بـهـم و اءبـصـر يـوم يـأ تـونـنـا لكـن الظـلمـون اليـوم فـى ضلل مبين ) (38)( و أنذرهم يوم الحسرة إذ قضى الا مر و هم فى غفلة و هم لا يؤمنون ) (39)( إنا نحن نرث الا رض و من عليها و إلينا يرجعون ) (40)

ترجمه:

36 - و خداوند پروردگار من و شماست، او را پرستش كنيد اينست راه راست.

37 - ولى (بـعـد از او) گـروهـهـا از مـيـان پـيـروان او اخـتـلاف كـردنـد، واى بـه حال كافران از مشاهده روز بزرگ (رستاخيز).

38 - چـه گوشهاى شنوا و چه چشمهاى بينائى (در آنروز) كه نزد ما مى آيند پيدا ميكنند؟ ولى اين ستمگران امروز در گمراهى آشكارند.

39 - آنـهـا را از روز حـسـرت (روز رسـتـاخـيز كه براى همه مايه تاسف است ) بترسان، روزى كه همه چيز پايان مييابد در حالى كه آنها در غفلتند و ايمان نمى آورند.

40 - مـا زمـيـن و تمام كسانى را كه بر آن هستند به ارث ميبريم و همگى به سوى ما باز ميگردند.

تفسير:

رستاخيز روز حسرت تاسف

آخـريـن سخن عيسى بعد از معرفى خويش با صفاتى كه گفته شد اين است كه بر مساله تـوحيد مخصوصا در زمينه عبادت تاكيد كرده، مى گويد: (خداوند پروردگار من و شما اسـت.او را پـرستش كنيد اين است راه راست )( و ان الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب مـسيح (عليها‌السلام ) از آغاز حيات خود با هر گونه شرك و پرستش خـدايـان دوگـانـه و چـنـد گـانه مبارزه كرد، و همه جا تاكيد بر توحيد داشت، بنابراين آنـچـه بـه عـنـوان تـثليث (خدايان سه گانه ) در ميان مسيحيان امروز ديده مى شود بطور قـطـع بـدعـتـى اسـت كـه بـعـد از عـيـسـى گـذاشـتـه شـده و مـا شـرح آن را در ذيل آيات 171 سوره نساء بيان كرديم.

گـر چـه بـعـضى از مفسران احتمال داده اند كه اين جمله از زبان پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده باشد به اين معنى كه خداوند در اين آيه به او فرمان مى دهد كه مردم را دعوت به توحيد در عبادت كن و آن را به عنوان صراط مستقيم معرفى نما.

ولى آيات ديگر قرآن گواه بر اين است كه اين جمله گفتار حضرت مسيح (عليها‌السلام ) و دنـبـاله سـخـنـان گـذشته است، در سوره زخرف آيه 63 تا 64 ميخوانيم( و لما جاء عيسى بالبينات قال قد جئتكم بالحكمة و لابين لكم بعض الذى تختلفون فيه فاتقوا الله و اطيعون ان الله هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ) : (هـنـگامى كه عيسى دلائل روشن براى آنها آورد گفت: من دانش و حكمت براى شما آوردهام، آمـدهـام تـا پـاره اى از امـور را كـه در آن اخـتلاف داريد روشن سازم، از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد، خداوند پروردگار من و شما است او را پرستش كنيد، اين است راه راست.)

در ايـنـجـا تـقـريـبـا عـيـن هـمـان جـمـله را مـيـبـيـنـيـم كـه از زبـان عـيـسـى نقل شده است (مانند همين مضمون در سوره آل عمران آيه 50 و 51 نيز آمده است ).

ولى با اين همه تاكيدى كه مسيح (عليها‌السلام ) در زمينه توحيد و پرستش خداوند يگانه داشـت بـعـد از او گـروهـهـا از مـيـان پـيـروانش ‍ راه هاى مختلفى را پيش گرفتند (و عقائد گوناگونى مخصوصا در باره مسيح ابراز داشتند )( فاختلف الاحزاب من بينهم ) .

واى بـه حـال آنـهـا كـه راه كـفـر و شـرك را پـيـش گـرفتند، از مشاهده روز عظيم رستاخيز( فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم ) .

تـاريـخ مـسيحيت نيز به خوبى گواهى مى دهد كه آنها تا چه اندازه بعد از حضرت مسيح (عليها‌السلام ) در باره او و مساله توحيد اختلاف كردند اين اختلافات به اندازهاى بالا گـرفـت كـه (قـسـطـنـطـيـن ) امـپراطور روم مجمعى از اسقفها (دانشمندان بزرگ مسيحى ) تشكيل داد كه يكى از سه مجمع معروف تاريخى آنها است، اعضاى اين مجمع به دو هزار و يـكصد و هفتاد عضو رسيد كه همه از بزرگان آنها بودند، هنگامى كه بحث در باره عيسى مـطـرح شـد علماى حاضر نظرات كاملا مختلفى درباره او اظهار داشتند و هر گروهى عقيده اى داشت.

بعضى گفتند: او خدا است كه به زمين نازل شده است! عده اى را زنده كرده و عده اى را مى رانده سپس به آسمان صعود كرده است!.

بعضى ديگر گفتند او فرزند خدا است!.

و بـعـضـى ديگر گفتند: او يكى از اقانيم ثلاثه (سه ذات مقدس ) است، اب و ابن و روح القدس (خداى پدر، خداى پسر و روح القدس )!.

و بعضى ديگر گفتند: او سومين آن سه نفر است: خداوند معبود است، او هم معبود، و مادرش هم معبود!.

سرانجام بعضى گفتند او بنده خدا است و فرستاده او.

و فـرقـه هـاى ديـگر هر كدام سخنى گفتند بطورى كه اتفاق نظر بر هيچيك از اين عقائد حـاصـل نـشـد، بـزرگـترين رقم طرفداران يك عقيده 308 نفر بود كه امپراطور آن را به عـنوان يك اكثريت نسبى پذيرفت و به عنوان عقيده رسمى از آن دفاع كرد و بقيه را كنار گذاشت، اما عقيده توحيد كه متاسفانه طرفداران كمترى داشت در اقليت قرار گرفت.

و از آنـجـا كـه انـحـراف از اصـل تـوحـيـد، بـزرگـتـريـن انـحـراف مـسـيـحـيـان مـحـسـوب مـى شـود در ذيل آيه فوق ديديم كه چگونه خداوند آنها را تهديد مى كند كه در روز عظيم رستاخيز در آن مـحـضـر عـام و در بـرابـر دادگاه عدالت پروردگار سرنوشت شوم و دردناكى خواهند داشت.

آيـه بـعـد وضـع آنـها را در صحنه رستاخيز بيان مى كند و مى گويد: آنها در آنروز كه نـزد مـا مـى آيـنـد چـه گـوشـهاى شنوا و چه چشمهائى بينا پيدا ميكنند؟ ولى اين ستمگران امروز كه در دنيا هستند در گمراهى آشكارند( اسمع بهم و ابـصـر يـوم يـاتـونـنـا لكـن الظـالمـون اليـوم فـى ضلال مبين ) .

روشـن اسـت كـه در نـشـاه آخرت پردهها از برابر چشمها كنار مى رود، و گوشها شنوا مى شـود، چـرا كـه آثـار حـق در آنـجـا به مراتب از عالم دنيا آشكارتر است، اصولا مشاهده آن دادگـاه و آثـار اعـمال، خواب غفلت را از چشم و گوش انسان ميبرد، و حتى كوردلان آگاه و دانـا مـيـشـونـد، ولى چـه سـود كـه ايـن بـيـدارى و آگـاهـى بـه حال آنها مفيد نيست.

بـعـضـى از مـفـسـران كـلمـه (اليـوم ) در جـمـله (لكـن الظـالمـون اليـوم فـى ضلال مبين ) را به معنى روز قيامت گرفته اند كه مفهوم آيه اين مى شود: در آنجا بينا و شنوا خواهند شد اما اين بينائى و شنوائى در آنروز سودى به حالشان نخواهد داشت و در ضلال مبين خواهند بود.

ولى تفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد.

بـار ديـگـر روى سـرنـوشـت افـراد بيايمان و ستمگر در آن روز تكيه كرده ميفرمايد: اين كـوردلان را كـه در غـفـلتـند و ايمان نمى آورند از روز حسرت (روز رستاخيز) كه همه چيز پايان ميگيرد و راه جبران و بازگشت نيست بترسان( و انذرهم يوم الحسرة اذ قضى الامر و هم فى غفلة و هم لا يؤ منون ) .

ميدانيم روز قيامت نامهاى مختلفى در قرآن مجيد دارد از جمله (يوم الحسرة ) هم نيكوكاران تـاسف ميخورند ايكاش بيشتر عمل نيك انجام داده بودند و هم بدكاران چرا كه پردهها كنار مى رود و حقائق اعمال و نتائج آن بر همه كس آشكار مى شود.

جمله (اذ قضى الامر) را بعضى مربوط به پايان گرفتن برنامه هاى حـسـاب و جـزا و تـكـليـف در روز رستاخيز دانسته اند، و بعضى آن را اشاره به فناء دنيا ميدانند، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود آنها را از روز حسرت بترسان آن هنگامى كه دنـيـا در حـال غـفـلت و عـدم ايـمـان آنـهـا پـايـان مـيـگـيـرد، (ولى تـفـسـيـر اول صحيحتر به نظر ميرسد، به خصوص اينكه در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) در تـفـسـيـر جـمـله اذ قـضـى الامـر چـنـيـن نـقـل شـده: اى قـضـى عـلى اهل الجنة بالخلود فيها، و قضى على اهل النار بالخلود فيها: يعنى خداوند فرمان خلود را در باره اهل بهشت و اهل دوزخ صادر مى كند).

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه هـمـه ظـالمـان و سـتـمـگـران هـشـدار مـى دهـد كـه ايـن امـوال كـه در اخـتـيار خود آنها است، جاودانى نيست همانگونه كه حيات خود آنها هم جاودانى نـمى باشد، بلكه وارث نهائى همه اينها خدا است، ميفرمايد: ما زمين و تمام كسانى را كه بـر آن هـسـتـنـد بـه ارث ميبريم و همگى سرانجام به سوى ما باز ميگردند( انا نحن نرث الارض و من عليها و الينا يرجعون ) .

در حقيقت اين آيه هموزن آيه 16 سوره مؤ من است كه مى گويد:( لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ) : امروز (روز رستاخيز) مالكيت و حكومت از آن كيست؟ از آن خداوند يگانه پيروز است.

اگـر كـسـى بـه ايـن واقـعـيـت، مـؤ مـن و مـعـتـقـد بـاشـد، چـرا بـراى امـوال و سـايـر مواهب مادى كه چند روزى به امانت نزد ما سپرده شده و به سرعت از دست ما بيرون مى رود، تعدى و ظلم و ستم و پايمال كردن حقيقت يا حقوق اشخاص را روا دارد؟


آيه (41) تا (45) و ترجمه

( و اذكر فى الكتب إبرهيم إنه كان صديقا نبيا ) (41)( إذ قال لا بيه يأ بت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيا ) (42)( يأبت إنى قد جأنى من العلم ما لم يأ تك فاتبعنى أهدك صرطا سويا ) (43)( يأ بت لا تعبد الشيطن إ ن الشيطن كان للرحمن عصيا ) (44)( يأبت إنى أخاف أن يمسك عذاب من الرحمن فتكون للشيطن وليا ) (45)

ترجمه:

41 - در اين كتاب از ابراهيم ياد كن كه او بسيار راستگو و پيامبر خدا بود.

42 - هـنـگـامـى كـه به پدرش گفت اى پدر! چرا چيزى را پرستش ميكنى كه نمى شنود و نـمـى بـيـند و هيچ مشكلى را از تو حل نمى كند؟! 43 - اى پدر! علم و دانشى نصيب من شده است كه نصيب تو نشده، بنابراين از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدا

44 - اى پدر! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداوند رحمن عصيانگر بود.

45 - اى پدر! من از اين ميترسم كه عذابى از ناحيه خداوند رحمن به تو رسد در نتيجه از دوستان شيطان باشى!

تفسير:

منطق گيرا و كوبنده ابراهيم (عليها‌السلام )

سـرگـذشـت مـسيح (عليها‌السلام ) از نظر تولد تواءم با بخشى از زندگى مادرش مريم بـه پـايـان رسـيـد، و بـه دنـبال آن آيات مورد بحث و آيات آينده از قسمتى از زندگانى قهرمان توحيد ابراهيم خليل پرده بر ميدارد و تاكيد مى كند كه دعوت اين پيامبر بزرگ - همانند همه رهبران الهى - از نقطه توحيد آغاز شده است.

در نـخـسـتـيـن آيـه مـى گويد: در اين كتاب (قرآن ) از ابراهيم ياد كن( و اذكر فى الكتاب ابراهيم ) .

چرا كه او مردى بسيار راستگو و تصديق كننده تعليمات و فرمانهاى الهى و نيز پيامبر خدا بود( انه كان صديقا نبيا ) .

كـلمـه (صديق ) صيغه مبالغه از صدق و به معنى كسى است كه بسيار راستگو است، بـعـضـى گـفـتـه انـد به معنى كسى است كه هرگز دروغ نمى گويد، و يا بالاتر از آن توانائى بر دروغ گفتن ندارد، چون در تمام عمر عادت به راستگوئى كرده است، و نيز بعضى آن را به معنى كسى ميدانند كه عملش تصديق كننده سخن و اعتقاد او است.

ولى روشن است كه همه اين معانى تقريبا به يك معنى باز مى گردد.

بـه هـر حـال ايـن صـفـت بـه قـدرى اهـمـيـت دارد كـه در آيـه فـوق حـتـى قبل از صفت نبوت بيان شده، گوئى زمينهساز شايستگى براى پذيرش نبوت است، و از ايـن گـذشـتـه بـارزتـريـن صفتى كه در پيامبران و حاملان وحى الهى لازم است همين معنى ميباشد كه آنها فرمان پروردگار را بيكم و كاست به بندگان خدا برسانند.

سـپـس بـه شـرح گـفتگوى او با پدرش آزر ميپردازد (پدر در اينجا اشاره به عمو است و كـلمـه (اب ) هـمـانـگونه كه سابقا نيز گفته ايم در لغت عرب گاهى به معنى پدر و گـاه بـه مـعـنى عمو آمده است ) و چنين مى گويد: در آن هنگام كه به پدرش گفت: اى پدر چـرا چـيزى را پرستش ميكنى كه نمى شنود و نمى بيند و نمى تواند هيچ مشكلى را از تو حل كند( اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا ) .

ايـن بيان كوتاه و كوبنده يكى از بهترين دلائل نفى شرك و بتپرستى است چرا كه يكى از انگيزه هاى انسان در مورد شناخت پروردگار انگيزه سود و زيان است كه علماى عقائد از آن تعبير به مساله دفع ضرر محتمل كرده اند.

او مى گويد: چرا تو به سراغ معبودى ميروى كه نه تنها مشكلى از كار تو نمى گشايد بلكه اصلا قدرت شنوائى و بينائى ندارد.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر: عـبـادت بـراى كـسـى بـايـد كـرد كـه قـدرت بـر حـل مـشـكلات دارد، و از آن گذشته عبادت كننده خود و نيازهايش را درك مى كند، شنوا و بينا است، اما اين بتها فاقد همه اينها هستند.

در حـقـيـقـت ابـراهـيـم در ايـنـجـا دعـوتـش را از پـدرش شـروع مـى كـنـد بـه ايـن دليل كه نفوذ در نزديكان لازمتر است همانگونه كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـخـسـت مامور شد كه اقوام نزديك خود را به اسلام دعوت كند همانگونه كه در آيه 214 سوره شعراء ميخوانيم( و انذر عشيرتك الاقربين ) .

پس از آن، ابراهيم با منطق روشنى، او را دعوت مى كند كه در اين امر از وى تبعيت كند مى گويد: اى پدر! علم و دانشى نصيب من شده كه نصيب تو نشده، به اين دليل از من پيروى كن و سخن مرا بشنو( يا ابت انى قد جائنى من العلم ما لم ياتك فاتبعنى ) .

از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم( اهدك صراطا سويا ) .

مـن از طـريـق وحـى الهى آگاهى فراوانى پيدا كردهام و با اطمينان ميتوانم بگويم كه راه خـطـا نـخـواهـم پـيـمود و تو را به راه خطا هرگز دعوت نمى كنم، من خواهان خوشبختى و سـعـادت تـوام از مـن بـپـذيـر تـا رسـتـگـار شـوى، و بـا طـى ايـن صـراط مـسـتـقـيـم بـه منزل مقصود برسى.

سـپس اين جنبه اثباتى را با جنبه نفى و آثارى كه بر مخالفت اين دعوت مترتب مى شود تـوأم كـرده مـى گـويـد: پـدرم! شيطان را پرستش مكن، چرا كه شيطان هميشه نسبت به خـداونـد رحـمـان، عـصيانگر بوده است( يا ابت لا تعبد الشيطان ان الشيطان كان للرحمن عصيا ) .

البـتـه پـيـدا است كه منظور از عبادت در اينجا عبادت به معنى سجده كردن و نماز و روزه بـراى شـيـطـان بـجا آوردن نيست، بلكه به معنى اطاعت و پيروى فرمان است كه اين خود يكنوع از عبادت محسوب مى شود.

مـعـنـى عـبـادت و پـرسـتـش آنـقدر وسيع است كه حتى گوش دادن به سخن كسى به قصد عـمـل كـردن بـه آن را نـيـز شامل مى گردد و نيز قانون كسى را به رسميت شناختن يكنوع عبادت و پرستش او محسوب مى شود.

از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل شـده: مـن اصـغـى الى نـاطـق فـقـد عـبـده، فـان كـان النـاطـق عـن الله عـز و جـل فـقـد عـبـد الله و ان كـان النـاطـق عـن ابـليـس فـقـد عـبـد ابـليـس!: كسى كه به سخن سخنگوئى گوش فرا دهد (گوش دادن از روى تسليم و رضا) او را پرستش كرده، اگر ايـن سـخـنـگـو از سـوى خـدا سخن مى گويد خدا را پرستيده است، و اگر از سوى ابليس سخن مى گويد ابليس را عبادت كرده.

بـه هـر حـال ابـراهـيـم بـه پدرش ميخواهد اين واقعيت را تعليم كند كه انسان در زندگى بدون خط نمى تواند باشد يا خط الله و صراط مستقيم است و يا خط شيطان عصيانگر و گـمـراه، او بـايد در اين ميان درست بينديشد و براى خويش تصميم - گيرى كند و خير و صلاح خود را دور از تعصبها و تقليدهاى كوركورانه در نظر بگيرد.

بـار ديـگـر او را مـتـوجه عواقب شوم شرك و بتپرستى كرده مى گويد اى پدر! من از اين مـيـتـرسـم كـه بـا ايـن شـرك و بتپرستى كه دارى عذابى از ناحيه خداوند رحمان به تو بـرسـد، و تـو از اوليـاى شـيـطـان بـاشـى( يـا ابت انى اخاف ان يمسك عذاب من الرحمان فتكون للشيطان وليا ) .

تـعـبـير ابراهيم در برابر عمويش آزر در اينجا بسيار جالب است از يكسو مرتبا او را با خـطـاب يـا ابـت (پدرم ) كه نشانه ادب و احترام است مخاطب ميسازد و از سوى ديگر جمله ان يـمسك نشان مى دهد كه ابراهيم از رسيدن كوچكترين ناراحتى به آزر ناراحت و نگران است و از سـوى سـوم تـعـبير به عذاب من الرحمن اشاره به اين نكته مى كند كار تو بواسطه اين شرك و بتپرستى بجائى رسيده كه خداوندى كه رحمت عام او همگان را در برگرفته به تو خشم ميگيرد و مجازاتت مى كند، ببين چه كار وحشتناكى انجام ميدهى.

و از سـوى چـهـارم ايـن كـار تـو كـارى اسـت كه سرانجامش، قرار گرفتن زير چتر ولايت شيطان است.

نكته ها:

1 - راه نـفـوذ در ديـگران - كيفيت گفتگوى ابراهيم با آزر كه طبق روايات مردى بتپرست و بتتراش و بتفروش بوده و يك عامل بزرگ فساد در محيط محسوب ميشده به ما نشان مى دهد كـه بـراى نـفـوذ در افـراد مـنحرف، قبل از توسل به خشونت بايد از طريق منطق، منطقى آمـيـخـتـه بـا احترام، محبت، دلسوزى و در عين حال تواءم با قاطعيت، استفاده كرد، چرا كه گروه زيادى از اين طريق تسليم حق خواهند شد، هر چند عدهاى در برابر اين روش باز هم مقاومت نشان ميدهند كه البته حساب آنها جدا است و بايد برخورد ديگرى با آنها داشت.

2 - دليـل پيروى از عالم

در آيـات فـوق خـوانـديـم كـه ابراهيم، آزر را به پيروى از خود دعوت مى كند با اينكه قـاعـدتـا عـمـويـش از نـظـر سـن از او بسيار بزرگتر بوده و در آن جامعه سرشناستر، و دليل آن را اين ذكر مى كند كه من علومى دارم كه نزد تو نيست )

( قد جائنى من العلم ما لم ياتك ) .

ايـن يـك قـانـون كـلى است در باره همه كه در آنچه آگاه نيستند از آنها كه آگاهند پيروى كـنـند و اين در واقع برنامه رجوع به متخصصان هر فن و از جمله مساله تقليد از مجتهد را در فـروع احـكـام اسـلامـى مـشـخـص مـيـسـازد، البـتـه بـحـث ابـراهـيـم در مـسـائل مـربـوط بـه فـروع ديـن نـبـود بـلكـه از اسـاسـيـتـريـن مـسـاله اصول دين سخن ميگفت ولى حتى در اينگونه مسائل نيز بايد از راهنمائيهاى دانشمند استفاده كـرد، تـا هـدايـت بـه صـراط سـوى كـه هـمـان صـراط مـسـتـقـيـم اسـت حاصل گردد.

3 - سوره رحمت و يادآورى

در ايـن سـوره پـنـج بـار هـنـگـام شـروع در داسـتـان پـيـامبران بزرگ و مريم، جمله اذكر (يـادآورى كـن ) آمـده اسـت و بـه خـاطـر آن مـى تـوان ايـن سـوره را سـوره يادآوريها ناميد، يادآورى از پيامبران و مردان و زنان بزرگ و حركت توحيدى آنها و تلاششان در راه مبارزه با شرك و بت پرستى و ظلم و بيدادگرى.

و از آنجا كه معمولا ذكر به معنى يادآورى بعد از نسيان است ممكن است اشاره به اين واقعيت نـيـز بـاشـد كه ريشه توحيد و عشق به مردان حق و ايمان به مبارزات حق طلبانه آنها در اعـمـاق جـان هـر انـسـانـى ريـشـه دوانـيده و سخن از آنها در واقع يك نوع ذكر و يادآورى و بازگوئى است.

و توصيف خداوند به عنوان (رحمان ) شانزده بار در اين سوره آمده است چرا كه سوره از آغـازش بـا رحـمـت شـروع مـى شـود، رحـمـت خدا به زكريا، رحمت خدا به مريم و مسيح و پـايـان آن نـيـز بـا هـمـيـن رحـمـت اسـت كـه در اواخـر آن مـى گـويـد:( ان الذيـن آمنوا و عملوا الصـالحـات سـيـجـعـل لهـم الرحـمـن ودا ) : (كـسـانـى كـه ايـمـان آوردنـد و عـمـل صـالح انـجـام دادنـد خـداونـد رحـمـان مـحـبـت آنـهـا را در دل بندگانش قرار مى دهد) (سوره مريم آيه 96).


آيه (46) تا (50) و ترجمه

( قال اراغب انت عن الهتى يإ برهيم لئن لم تنته لا رجمنك و اهجرنى مليا ) (46)( قال سلم عليك ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا ) (47)( و أعتزلكم و ما تدعون من دون الله و أدعوا ربى عسى الا اكون بدعاء ربى شقيا ) (48)( فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له إسحق و يعقوب و كلا جعلنا نبيا ) (49)( و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق عليا ) (50)

ترجمه:

46 - گـفـت اى ابـراهـيـم آيـا تـو از خـدايـان مـن روى گـردانـى؟ اگـر (از ايـن كـار) دست برندارى تو را سنگسار مى كنم، از من براى مدتى طولانى دور شو!.

47 - (ابـراهـيم ) گفت سلام بر تو! من به زودى برايت از پروردگارم تقاضاى عفو مى كنم چرا كه او نسبت به من مهربان است.

48 - و از شـمـا و آنـچـه غير از خدا مى خوانيد كناره گيرى مى كنم، و پروردگارم را مى خوانم و اميدوارم دعايم در پيشگاه پروردگارم بى پاسخ نماند.

49 - هـنـگـامـى كـه از آنـها و از آنچه غير خدا مى پرستيدند كناره گيرى كرد ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم، و هر يك را پيامبر بزرگى قرار داديم.

50 - و از رحـمـت خـود بـه آنـهـا ارزانـى داشـتـيـم و بـراى آنـهـا نـام نـيـك و مـقـام مقبول و برجسته (در ميان همه امتها) قرار داديم.

تفسير:

نتيجه دورى از شرك و مشركان

در آيـات گـذشـتـه سـخـنان منطقى ابراهيم كه آميخته با لطف و محبت خاصى بود در طريق هـدايـت پدرش گذشت، اكنون نوبت بازگو كردن پاسخهاى آزر است تا از مقايسه اين دو به يكديگر، حقيقت و واقعيت آشكار و روشن شود.

قـرآن مـى گـويـد: نـه تـنـهـا دلسوزيهاى ابراهيم و بيان پربارش به قلب آزر ننشست بـلكـه او از شـنيدن اين سخنان، سخت برآشفت و (گفت: اى ابراهيم آيا تو از خدايان من روى گردانى )؟!( قال ا راغب انت عن الهتى يا ابراهيم ) .

(اگـر از ايـن كـار خـوددارى نـكـنـى به طور قطع تو را سنگسار خواهم كرد)( لئن لم تنته لارجمنك ) .

(و اكنون از من دور شو ديگر تو را نبينم )( و اهجرنى مليا ) .

جـالب اينكه اولا (آزر) حتى مايل نبود تعبير انكار بتها و يا مخالفت و بدگوئى نسبت بـه آنـهـا را بـر زبـان آورد، بـلكه به همين اندازه گفت: (آيا تو روى گردان از بتها هستى ) مبادا به بتها جسارت شود، ثانيا به هنگام تهديد ابراهيم.

او را بـه سـنـگـسار كردن تهديد نمود، آن هم با تاكيدى كه از (لام ) و (نون تاكيد ثـقـيـله ) در (لارجـمـنـك ) اسـتـفاده مى شود و مى دانيم سنگسار كردن يكى از بدترين انواع كشتن است.

ثالثا به اين تهديد مشروط قناعت نكرد بلكه در همان حال ابراهيم را وجودى غير قابل تـحـمـل شمرد و به او گفت براى هميشه از نظرم دور شو (كلمه مليا به گفته (راغب ) در (مفردات ) از ماده املاء به معنى مهلت دادن طولانى آمده است و در اينجا مفهومش آنست كه براى مدت طولانى يا هميشه از من دور شو).

اين تعبير بسيار توهين آميزى است كه افراد خشن نسبت به مخالفين خود به كار مى برند و در فـارسـى گـاهـى بـه جـاى آن (گـورت را گـم كـن ) مى گوئيم، يعنى نه تنها خودت براى هميشه از من پنهان شو، بلكه جائى برو كه حتى قبرت را هم نبينم!.

بـعـضـى از مـفسران جمله (لارجمنك ) را به معنى سنگسار كردن نگرفته اند بلكه به مـعنى بدگوئى يا متهم كردن، تفسير كرده اند، ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد، بررسى ساير آيات قرآن كه با همين تعبير وارد شده است، به آنچه گفتيم گواهى مى دهد.

ولى با اين همه، ابراهيم همانند همه پيامبران و رهبران آسمانى، تسلط بر اعصاب خويش را همچنان حفظ كرد، و در برابر اين تندى و خشونت شديد، با نهايت بزرگوارى (گفت: سلام بر تو)( قال سلام عليك ) .

ايـن سـلام مـمكن است توديع و خداحافظى باشد كه با گفتن آن و چند جمله بعد، ابراهيم، (آزر) را تـرك گـفـت، ممكن است سلامى باشد كه به عنوان ترك دعوى گفته مى شود همانگونه در آيه 55 سوره قصص مى خوانيم:( لنا اعمالنا و لكم اعمالكم سلام عليكم لا نـبـتـغـى الجـاهـليـن ) : (اكـنـون كـه از مـا نـمـى پـذيـريـد، اعمال ما براى ما و اعمال شما براى خودتان، سلام بر شما ما هواخواه جاهلان نيستيم ).

سپس اضافه كرد: (من به زودى براى تو از پروردگارم تقاضاى آمرزش مـى كـنـم چـرا كـه او نسبت به من، رحيم و لطيف و مهربان است )( ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا ) .

در واقـع، ابـراهـيـم در مـقـابـل خـشونت و تهديد آزر، مقابله به ضد نمود، وعده استغفار و تقاضاى بخشش پروردگار به او داد.

در اينجا سؤ الى مطرح مى شود كه چرا ابراهيم به او وعده استغفار داد با اينكه مى دانيم آزر، هـرگـز ايـمـان نياورد و استغفار براى مشركان، طبق صريح آيه 113 سوره توبه ممنوع است.

پاسخ اين سؤ ال را بطور مشرح ذيل همان آيه سوره توبه ذكر كرده ايم (جلد 8 صفحه 106).

سپس چنين گفت: (من از شما (از تو و اين قوم بت پرست ) كناره گيرى مى كنم، و همچنين از آنچه غير از خدا مى خوانيد) يعنى از بتها( و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله ) .

(و تـنـهـا پـروردگـارم را مى خوانم، و اميدوارم كه دعاى من در پيشگاه پروردگارم بى پاسخ نماند)( و ادعوا ربى عسى ان لا اكون بدعاء ربى شقيا ) .

ايـن آيـه از يـكـسـو، ادب ابـراهيم را در مقابل آزر نشان مى دهد، كه او گفت: از من دور شو، ابـراهـيـم هـم پـذيـرفـت، و از سـوى ديگر قاطعيت او را در عقيده اش مشخص مى كند كه اين دورى مـن از شـما به اين دليل نيست كه دست از اعتقاد راسخم به توحيد برداشته باشم، بلكه به خاطر عدم آمادگيتان براى پذيرش حق است و لذا من در اعتقاد خودم همچنان پا بر جا مى مانم.

ضمنا مى گويد من اگر خدايم را بخوانم اجابت مى كند اما بيچاره شما كه بيچاره تر از خود را مى خوانيد و هرگز دعايتان مستجاب نمى شود و حتى سخنانتان را نمى شنود.

ابـراهـيم به گفته خود وفا كرد و بر سر عقيده خويش با استقامت هر چه تمام تر باقى مـانـد، هـمواره منادى توحيد بود، هر چند تمام اجتماع فاسد آن روز بر ضد او قيام كردند، اما او سرانجام تنها نماند، پيروان فراوانى در تمام قرون و اعصار پيدا كرد به طورى كه همه خداپرستان جهان به وجودش افتخار مى كنند.

قـرآن در ايـن زمـيـنـه مى گويد: (هنگامى كه ابراهيم از آن بت پرستان و از آنچه غير از الله مـى پرستيدند كناره گيرى كرد، اسحاق و بعد از اسحاق، فرزندش يعقوب را به او بخشيديم، و هر يك از آنها را پيامبر بزرگى قرار داديم )( فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و يعقوب و كلا جعلنا نبيا ) .

گـرچـه مـدت زيادى طول كشيد كه خداوند اسحاق و سپس يعقوب (فرزند اسحاق ) را به ابـراهـيـم داد ولى بـه هـر حال اين موهبت بزرگ، فرزندى همچون اسحاق و نوه اى همچون يـعـقـوب كـه هـر يـك پـيـامـبـرى عـالى مـقـام بـودنـد، نـتيجه آن استقامتى بود كه ابراهيم (عليها‌السلام ) در راه مـبـارزه بـا بـتـهـا و كـنـاره گـيـرى از آن آئيـن باطل از خود نشان داد.

علاوه بر اين، (ما به آنها از رحمت خود بخشيديم )( و وهبنا لهم من رحمتنا ) .

رحمت خاصى كه ويژه خالصين و مخلصين و مردان مجاهد و مبارز راه خدا است.

و سـرانـجام براى اين پدر و فرزندانش، نام نيك و زبان خير و مقام برجسته در ميان همه امتها قرار داديم( و جعلنا لهم لسان صدق عليا ) .

اين در حقيقت پاسخى است به تقاضاى ابراهيم كه در سوره شعراء آيه 84 آمـده اسـت و اجـعـل لى لسـان صـدق فى الاخرين: (خدايا براى من لسان صدق در امتهاى آينده قرار ده ).

در واقع آنها مى خواستند آنچنان ابراهيم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند كه كمترين اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى هميشه فراموش شوند، اما بر عكس، خداوند به خـاطـر ايثارها و فداكاريها و استقامتشان در اداى رسالتى كه بر عهده داشتند آنچنان آنها را بـلنـد آوازه سـاخـت كه همواره بر زبانهاى مردم جهان قرار داشته و دارند، و به عنوان اسوه و الگوئى از خداشناسى و جهاد و پاكى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مى شوند.

(لسـان ) در ايـنـگـونـه مـوارد بـه معنى يادى است كه از انسان در ميان مردم مى شود و هـنـگـامـى كـه آنرا اضافه (صدق ) كنيم و لسان الصدق بگوئيم معنى ياد خير و نام نـيك و خاطره خوب در ميان مردم است، و هنگامى كه با كلمه (عليا) كه به معنى عالى و بـرجـسـتـه اسـت ضميمه شود مفهومش اين خواهد بود كه خاطره بسيار خوب از كسى در ميان مردم بماند.

نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت ابـراهـيـم نـمـى خـواهـد بـا ايـن تـقـاضـا، خـواهـش دل خـويـش را بـرآورد، بـلكه هدفش اين است كه دشمنان نتوانند تاريخ زندگى او را كه فـوق العـاده انـسـان سـاز بـود بـه بـوتـه فراموشى بى فكنند، و او را كه مى تواند الگوئى براى مردم جهان باشد براى هميشه از خاطره ها محو كنند.

در روايـتـى از امـيـر مـؤ مـنان على (عليها‌السلام ) مى خوانيم: لسان الصدق للمرء يجعله الله فـى النـاس خـيـر مـن المـال يـاكـله و يـورثه: (خاطره خوب و نام نيكى كه خداوند بـراى كـسـى در مـيان مردم قرار دهد از ثروت فراوانى كه هم خودش بهره مى گيرد و هم به ارث مى گذارد بهتر و برتر است ).

اصولا قطع نظر از جنبه هاى معنوى گاهى حسن شهرت در ميان مردم، مـى تـواند براى انسان و فرزندانش سرمايه عظيمى گردد كه نمونه هاى آن را فراوان ديده ايم.

در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مـى آيـد كـه چـگـونـه در ايـن آيـه مـوهـبـت وجـود اسـمـاعيل، نخستين فرزند بزرگوار ابراهيم اصلا مطرح نشده، با اينكه نام يعقوب كه نـوه ابـراهـيـم اسـت صـريـحـا آمـده اسـت؟ و در جـاى ديـگـر از قـرآن وجـود اسـمـاعـيـل، ضـمن مواهب ابراهيم بيان شده آنجا كه از زبان ابراهيم مى گويد: الحمد لله الذى وهـب لى عـلى الكـبـر اسـمـاعـيـل و اسـحـاق: (شـكـر خـدائى را كـه در پـيـرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد) (ابراهيم - 39).

پـاسـخ ايـن سـؤ ال چـنـيـن اسـت كـه: عـلاوه بـر ايـنـكـه در دو سـه آيـه بـعـد نـام اسماعيل و بخشى از صفات برجسته او مستقلا آمده است، منظور از آيه فوق آنست كه ادامه و تسلسل نبوت را در دودمان ابراهيم بيان كند و نشان دهد چگونه اين حسن شهرت و نام نيك و تـاريـخ بـزرگ او بـه وسـيـله پـيامبرانى كه از دودمان او يكى بعد از ديگرى به وجود آمـدنـد تـحـقـق يـافـت، و مـى دانـيـم كـه بـسـيـارى پـيامبران از دودمان اسحاق و يعقوب در طـول اعـصـار و قـرون بـه وجـود آمـده انـد هـر چـنـد از دودمـان اسـمـاعيل نيز بزرگترين پيامبران يعنى پيامبر اسلام قدم به عرصه هستى گذارد، ولى تسلسل و تداوم در فرزندان اسحاق بود.

لذا در آيـه 27 سـوره عـنكبوت مى خوانيم:( و وهبنا له اسحاق و يعقوب و جعلنا فى ذريته النـبـوة و الكـتـاب ) : (ما به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و در دودمان او نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ).


آيه (51) تا (53) و ترجمه

( و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا ) (51)( و ندينه من جانب الطور الا يمن و قربنه نجيا ) (52)( و وهبنا له من رحمتنا اءخاه هرون نبيا ) (53)

ترجمه:

51 - در ايـن كـتـاب (آسـمـانـى ) از مـوسـى يـاد كـن، كـه او مـخـلص بـود، و رسول و پيامبر والامقامى.

52 - ما او را از طرف راست (كوه ) طور فرا خوانديم، و او را نزديك ساختيم و با او سخن گفتيم.

53 - و ما از رحمت خود برادرش هارون را كه پيامبر بود به او بخشيديم.

تفسير:

موسى پيامبرى مخلص و برگزيده

سـه آيـه فـوق اشاره كوتاهى به موسى (عليها‌السلام ) دارد كه فرزندى است از دودمان ابـراهـيـم، و مـوهـبـتـى اسـت از مـواهـب آن بـزرگ مـرد كـه خـط او را تـعـقـيـب و تـكـمـيل كرد نخست روى سخن را به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد: از موسى در كتاب آسمانيت ياد كن (و اذكر فى الكتاب موسى ).

سپس پنج قسمت از مواهبى را كه به اين پيامبر بزرگ مرحمت فرمود بازگو مى كند:

1 - او به خاطر اطاعت و بندگى خدا به جائى رسيد كه (پروردگار او خالص و پاك ساخت )( انه كان مخلصا ) .

و مـسـلمـا كـسى كه به چنين مقامى برسد از خطر انحراف و آلودگى مصون خواهد بود چرا كـه شيطان با تمام اصرارى كه براى منحرف ساختن بندگان خدا دارد خودش اعتراف مى كـنـد كـه قـدرت بـر گـمـراه كـردن (مـخـلصـيـن ) نـدارد( قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ) : (گفت سوگند به عزتت همه آنها را گمراه مى كنم مگر بندگان مخلصت (سوره ص - 82 و 83).

2 - (او پيامبر و رسول والامقامى بود)( و كان رسولا نبيا ) .

حقيقت رسالت اين است كه ماموريتى بر عهده كسى بگذارند و او موظف به تبليغ و اداى آن ماموريت شود، و اين مقامى است كه همه پيامبرانى كه مامور دعوت بودند داشتند.

ذكـر (نـبيا) در اينجا اشاره به علو مقام و رفعت شان اين پيامبر بزرگ است، زيرا اين واژه در اصـل از (نـبـوه ) (بر وزن نغمه ) به معنى رفعت و بلندى مقام گرفته شده، البته ريشه ديگرى نيز دارد كه از (نبا) به معنى خبر است، زيرا پيامبر خبر الهى را دريـافـت مـى كـنـد و بـه ديـگـران خـبـر مـى دهـد امـا در ايـنـجـا مـنـاسـب تـر هـمـان مـعـنـى اول است.

3 - آيه بعد اشاره به آغاز رسالت موسى كرده مى گويد: (ما او را از طرف راست كوه طور فرا خوانديم )( و ناديناه من جانب الطور الايمن ) .

در آن شـب تـاريـك و پـر وحـشـتى كه با همسرش از بيابانهاى (مدين ) گذشته و به سـوى مـصـر در حـركـت بـود بـه هـمـسـرش درد وضـع حـمـل دسـت داد، و گـرفـتـار سـرمـاى شـديـدى شـد و بـه دنـبـال شعله آتشى در حركت بود، ناگهان برقى از دور درخشيد و ندائى برخاست و به مـوسـى (عليها‌السلام ) فرمان رسالت داده شد، و اين بزرگترين افتخار و شيرين ترين لحظه در عمر او بود.

4 - علاوه بر اين (ما او را نزديك ساختيم و با او سخن گفتيم )( و قربناه نجيا ) .

نداى الهى موهبتى بود و تكلم با او موهبت ديگر.

و سرانجام (از رحمت خود، برادرش هارون را كه او نيز پيامبرى بود به او بخشيديم ) تا پشتيبان و يار و همكار او باشد( و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبيا ) .

نكته ها:

1 - مخلص چه كسى است؟

در آيـات فـوق خوانديم كه خداوند موسى را از بندگان (مخلص ) خود (به فتح لام ) قـرار داد، و ايـن مـقـام هـمـانـگـونه كه اشاره كرديم مقامى است بسيار با عظمت، مقامى است تـوأم بـا بـيـمه الهى از لغزشها و انحرافها، مقام نفوذناپذيرى در برابر شيطان كه جز در سايه جهاد مداوم با نفس و اطاعت مستمر و پيگير از فرمان خدا به دست نمى آيد.

بـزرگان علم اخلاق اين مقام را مقامى بسيار بلند و عالى مى دانند و از آيات قرآن استفاده مـى شـود كـه (مـخـلصـيـن ) ويـژگـيـهـا و افـتـخـارات خـاصـى دارنـد كـه در ذيل آيات مناسب به خواست خدا خواهد آمد.

2 - فرق رسول و نبى

(رسول ) در اصل به معنى كسى است كه ماموريت و رسالتى بر عهده او گـذارده شـده، تا آن را ابلاغ كند و (نبى ) بنا بر يك تفسير به معنى كسى است كه از وحـى الهـى آگـاه اسـت و خبر مى دهد، و بنا بر تفسير ديگر به معنى شخص عالى مقام است (كه ماده اشتقاق هر دو قبلا بيان شد) اين از نظر لغت.

امـا از نـظـر تـعـبـيـرات قـرآنـى و لسـان روايـات بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كـه رسـول كـسى است كه صاحب آئين و ماءمور ابلاغ باشد، يعنى وحى الهى را دريافت كند و بـه مـردم ابـلاغ نمايد، اما (نبى ) دريافت وحى مى كند ولى موظف به ابلاغ آن نيست، بـلكـه تـنـهـا بـراى انـجـام وظـيـفـه خـود او اسـت، و يـا اگـر از او سـؤ ال كنند پاسخ مى گويد.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر (نـبـى ) هـمـانـنـد طـبـيـب آگـاهـى اسـت كـه در مـحـل خـود آماده پذيرائى بيماران است، او به دنبال بيماران نمى رود، ولى اگر بيمارى به او مراجعه كند از درمانش فروگذار نمى كند.

اما رسول همانند طبيبى است سيار، و به تعبيرى كه على (عليها‌السلام ) در نهج - البلاغه در باره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرموده: طبيب دوار بطبه.

او به همه جا مى رود به شهرها، روستاها، كوه و دشت و بيابان تا بيماران را پيدا كند و بـه مـداواى آنـهـا بـپـردازد، او چـشـمـهـاى اسـت كـه بـه دنبال تشنگان مى دود نه چشمهاى كه تشنگان او را جستجو كنند.

از روايـاتـى كـه در ايـن زمـيـنـه بـه مـا رسـيـده و مـرحـوم كـليـنـى در كـتـاب (اصـول كـافـى ) در بـاب (طـبـقـات الانـبـيـاء و الرسل ) و باب (الفرق بين النبى و الرسل ) آورده چنين استفاده مى شود كه (نبى ) كـسـى است كه تنها حقايق وحى را در حال خواب مى بيند (همانند رؤ ياى ابراهيم ) و يا علاوه بر خواب در بيدارى هم صداى فرشته وحى را مى شنود.

اما (رسول ) كسى است كه علاوه بر دريافت وحى در خواب و شنيدن صداى

فرشته، خود او را هم مشاهده مى كند.

البته آنچه در اين روايات وارد شده با تفسيرى كه گفتيم منافات ندارد چرا كه ممكن است مـامـوريتهاى متفاوت پيامبر و رسول تاءثير در نحوه دريافت آنها از وحى داشته باشد، و به تعبير ديگر هر مرحله اى از ماموريت همراه با مرحله ويژه اى از وحى است (دقت كنيد).


آيه (54) و (55)و ترجمه

( و اذكر فى الكتب إسمعيل إنه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا ) (54)( و كان يأ مر أهله بالصلوة و الزكوة و كان عند ربه مرضيا ) (55)

ترجمه:

54 - در كـتـاب آسـمـانـى خـود از اسـمـاعـيـل يـاد كـن كـه او در وعـده هـايـش صـادق و رسول و پيامبر بزرگى بود.

55 - او هـمـواره خـانـواده خـود را بـه نـمـاز و زكـات دعـوت مـى كرد و همواره مورد رضايت پروردگارش بود.

تفسير:

اسماعيل پيامبر صادق الوعد

بـعـد از ابـراهـيـم و فـداكـاريـهـاى او و همچنين اشاره كوتاهى كه به فرازى از زندگى مـوسـى شـد، سخن از (اسماعيل ) بزرگترين فرزند ابراهيم، به ميان مى آورد، و ياد ابـراهـيـم را بـا يـاد فـرزنـدش اسـمـاعـيـل، و بـرنـامـه هـايـش را بـا بـرنـامـه هـاى او تـكـمـيـل مـى كـنـد، و پـنج صفت از صفات برجسته او را كه مى تواند براى همگان الگو باشد بيان مى كند.

روى سـخـن را بـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد: (در كتاب آسـمـانـيـت از اسـمـاعـيـل يـاد كـن )( و اذكـر فـى الكـتـاب اسماعيل ) .

(كه او در وعده هايش صادق بود)( انه كان صادق الوعد ) .

(و پيامبر عالى مقامى بود)( و كان رسولا نبيا ) .

(او هـمـواره خانواده خود را به نماز و زكات، امر مى كرد)( و كان يامر اهله بالصلوة و الزكوة ) .

(و همواره مورد رضايت پروردگارش بود)( و كان عند ربه مرضيا ) .

در ايـن دو آيـه بـه صادق الوعد بودن - پيامبر عالى مقام بودن - امر به نماز و پيوند و رابـطـه بـا خـالق داشـتن - امر به زكات و رابطه با خلق خدا برقرار نمودن و بالاخره كارهائى انجام دادن كه جلب خشنودى خدا را كند، از صفات اين پيامبر بزرگ الهى شمرده شده است.

تـكـيـه روى وفـاى بـه عـهـد، و تـوجـه به تربيت خانواده، به اهميت فوق العاده اين دو وظيفه الهى اشاره مى كند كه يكى قبل از مقام نبوت او ذكر شده و ديگرى بلافاصله بعد از مقام نبوت.

در حـقـيـقـت تـا انـسان (صادق ) نباشد، محال است به مقام والاى رسالت برسد چرا كه اولين شرط اين مقام آنست كه وحى الهى را بى كم و كاست به بندگانش برساند، و لذا حـتـى افـراد معدودى كه مقام عصمت را در پاره اى از ابعادش در انبياء انكار مى كنند مساءله صـدق پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به عنوان يك شرط اساسى پذيرفته اند، صدق و راستى در خبرها، در وعده ها و در همه چيز.

در روايتى مى خوانيم: اينكه خداوند اسماعيل را، صادق الوعد شمرده به خاطر اين است كه او بقدرى در وفاى به وعده اش ‍ اصرار داشت كه با كسى در محلى وعده اى گذارده بود، او نـيـامـد، اسـمـاعـيـل هـمـچـنان تا يكسال در انتظار او بود! هنگامى كه بعد از اين مدت آمد، اسـمـاعـيـل گـفـت: مـن هـمـواره در انـتظار تو بودم! بديهى است هرگز منظور اين نيست كه اسـمـاعيل كار و زندگيش را تعطيل كرد بلكه مفهومش اين است كه در عين ادامه برنامه هايش مراقب آمدن شخص مزبور بود.

در زمـيـنـه وفـاى بـه عـهـد (در جـلد چـهـارم صـفـحـه 242) ذيل آيه اول سوره مائده مشروحا بحث كرده ايم.

و از سوى ديگر نخستين مرحله براى تبليغ رسالت، شروع از خانواده خويشتن است، كه از هـمـه بـه انـسـان نـزديـكـتـر مـى بـاشـنـد، بـه هـمـيـن دليل پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز نخست دعوت خود را از خديجه همسر گـراميش و على (عليها‌السلام ) پسر عمويش شروع كرد و سپس طبق فرمان و انذر عشيرتك الاقربين به بستگان نزديكش پرداخت.

در آيـه 132 سـوره طـه نـيز مى خوانيم:( و امر اهلك بالصلوة و اصطبر عليها ) : (خانواده خود را به نماز دعوت كن و بر انجام نماز شكيبا باش ).

نـكـتـه ديـگـر كـه در ايـنـجـا قـابـل ذكـر اسـت ايـنـكـه بـا تـوصـيـف اسـمـاعـيـل بـه مـرضـى بـودن، در واقـع اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت شـده اسـت كـه او در كـل بـرنـامـه هـايـش رضـايت خدا را جلب كرده بود، اصولا نعمتى از اين بالاتر نيست كه مـعـبـود و مـولا و خـالق انـسـان از او راضـى و خـشـنـود بـاشـد بـه هـمـيـن دليـل در آيـه 119 سـوره مـائده بـعد از آنكه نعمت بهشت جاويدان را براى بندگان خاص خدا بيان مى كند در پايان مى گويد:( رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم ) : (خـداونـد از آنـهـا خشنود و آنها نيز از او خشنود خواهند بود، و اين فوز عظيم و رستگارى بزرگى است ).


آيه (56) تا (60) و ترجمه

( و اذكر فى الكتب إدريس إنه كان صديقا نبيا ) (56)( و رفعنه مكانا عليا ) (57)( أولئك الذين أنعم الله عليهم من النبين من ذرية أدم و ممن حملنا مع نوح و من ذرية إبرهيم و إسرئيل و ممن هدينا و اجتبينا إذا تتلى عليهم أيت الرحمن خروا سجدا و بكيا ) (58)( فخلف من بعدهم خلف أضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوت فسوف يلقون غيا ) (59)( إلا من تاب و أمن و عمل صلحا فأولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون شيا ) (60)

ترجمه:

56 - و در اين كتاب (نيز) از ادريس ياد كن، او بسيار راستگو و پيامبر بزرگى بود.

57 - و ما او را به مقام بلندى رسانديم.

58 - آنها پيامبرانى بودند كه خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم، و از دودمان

آنـهـا كـه هـدايـت كرديم و برگزيديم، آنها كسانى بودند كه وقتى آيات خداوند رحمان بـر آنـان خـوانـده مـى شـد بـه خـاك مـى افتادند و سجده مى كردند، در حالى كه گريان بودند.

59 - امـا بـعـد از آنـها فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و پيروى از شهوات نمودند و به زودى (مجازات ) گمراهى خود را خواهند ديد.

60 - مـگـر آنـهـا كـه تـوبـه كـنـنـد، ايـمـان آورنـد، و عـمـل صـالح انجام دهند، چنين كسانى داخل بهشت مى شوند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.

تفسير:

اينها پيامبران راستين بودند، اما...

در آخرين قسمت از يادآوريهاى اين سوره، سخن از ادريس پيامبر، به ميان آمده است.

نـخـسـت مـى گـويـد: (در كـتـاب آسـمانيت (قرآن ) از ادريس ياد كن كه او صديق و پيامبر بود)( و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا ) .

(صديق ) همانگونه كه سابقا هم گفته ايم به معنى شخص بسيار راستگو و تصديق كننده آيات خداوند و تسليم در برابر حق و حقيقت است.

سپس به مقام بلند پايه او اشاره كرده مى گويد: (ما او را به مقام بلندى رسانديم )( و رفعناه مكانا عليا ) .

در ايـنكه منظور، عظمت مقام معنوى ادريس يا بلندى مكان حسى او است در ميان مفسران گفتگو اسـت، بـعـضـى هـمـانـگـونـه كـه ما انتخاب كرديم آن را اشاره به مقامات معنوى و درجات روحانى اين پيامبر بزرگ ميدانند، و بعضى معتقدند كه خداوند ادريس را همچون مسيح به آسمان برد و تعبير (مكانا عليا) را در آيه فوق اشاره به همين مى دانند.

ولى اطـلاق كـلمـه (مـكـان ) بـه مـقـامـات مـعـنـوى، امـرى متداول و معمول است

در سـوره يـوسـف آيـه 77 مـى خـوانـيـم يوسف به برادران خود كه كار خلافى انجام داده بودند گفت:( انتم شر مكانا ) (شما از نظر مقام و منزلت بدترين مردميد).

بـه هـر حـال ادريـس يـكـى از پـيـامـبـران بـلنـد مـقـام الهـى اسـت كـه شـرح حال او در نكته ها خواهد آمد.

سـپس به صورت يك جمع بندى از تمام افتخاراتى كه در آيات گذشته پيرامون انبياء بزرگ و صفات و حالات آنها و مواهبى كه خداوند به آنها داده بود، بيان گرديد چنين مى گـويـد: (آنـهـا پـيـامـبـرانـى بـودنـد كـه خـداونـد آنـان را مشمول نعمت خود قرار داده بود)( اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيين ) .

كـه بـعـضى از فرزندان آدم بودند، و بعضى از فرزندان كسانى كه با نوح در كشتى سوار كرديم و بعضى از دودمان ابراهيم و اسرائيل )( من ذرية آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذرية ابراهيم و اسرائيل ) .

بـا ايـنـكه همه اين پيامبران از فرزندان آدم بودند، ولى با توجه به نزديكى آنها به يـكـى از پـيـامـبـران بـزرگ از آنـان بـعـنـوان (ذريـه ابـراهـيـم و اسـرائيـل )يـاد شـده، و به اين ترتيب منظور از (ذريه آدم ) در اين آيه، ادريس است كه طبق مشهور، جد نوح پيامبر بود، و منظور از ذريه كسانى كه با نوح بر كشتى سوار شدند ابراهيم است، زيرا ابراهيم از فرزندان سام (فرزند نوح ) بوده.

و مـنـظـور از (ذريـه ابـراهـيـم ) اسـحـاق و اسـمـاعـيـل و يـعقوب است، و منظور از ذريه اسـرائيـل، مـوسـى و هـارون و زكريا و يحيى و عيسى مى باشد كه در آيات گذشته به حالات آنها و بسيارى از صفات برجسته شان اشاره شده.

سـپـس ايـن بـحـث را بـا يـاد پـيـروان راسـتـيـن ايـن پـيـامـبـران بـزرگ تـكـمـيـل كـرده مـى گـويد: (از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم افرادى هستند كه وقتى آيات خداوند رحمان بر آنها خوانده شود به خاك مى افتند و سجده مى كنند،

و سـيـلاب اشـكـشان سرازير مى شود)( و ممن هدينا و اجتبينا اذا تتلى عليهم آيات الرحمن خروا سجدا و بكيا ) .

بـعضى از مفسران، جمله (ممن هدينا و اجتبينا... را بيان ديگرى براى همان انبيائى كه در آغـاز آيـه بـه آنها اشاره شده دانسته اند، ولى آنچه در بالا گفتيم نزديكتر به نظر مى رسد.

شـاهـد ايـن سـخـن حـديـثـى اسـت كـه از امـام زين العابدين على بن الحسين (عليهما‌السلام ) نـقـل شده است كه به هنگام تلاوت اين آيه، فرمود: نحن عنينا بها: (ما مقصود از اين آيه ايم ).

بـديـهـى اسـت هـرگز منظور از اين جمله انحصار نيست، بلكه بيان مصداق روشن پيروان راسـتـين انبياء است و ما بارها در همين تفسير نمونه به نمونه هائى از اين مطلب برخورد كرده ايم.

امـا عـدم تـوجـه بـه ايـن حـقـيقت سبب شده است كه مفسرانى همچون (آلوسى ) در (روح المـعـانـى ) بـه اشـتـبـاه بـيـفـتـد و بـر ايـن حـديـث طـعـنـه بـزنـنـد و آنـرا دليـل بـر بـى اعـتـبـار بـودن احاديث شيعه بدانند! و اين است نتيجه عدم آگاهى به مفهوم واقعى رواياتى كه در تفسير آيات وارد شده است.

قـابـل تـوجـه ايـنكه: در آيات گذشته سخن از (مريم ) به ميان آمد در حالى كه او از انـبـيـاء نـبـود، او از كـسـانـى بـود كـه در جـمـله (مـمـن هـديـنـا) داخل است

و از مـصـاديـق آن مـحـسـوب مى شود و در هر زمان و مكانى، مصداق يا مصداقهائى داشته و دارد.

به همين جهت در آيه 69 سوره نساء نيز مشاهده مى كنيم كه مشمولين نعمتهاى خدا را منحصر بـه پـيـامـبـران نـدانـسـتـه، بـلكـه (صديقين ) و (شهدا) را نيز بر آن مى افزايد( فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء ) .

در آيه 75 سوره مائده نيز از مريم مادر عيسى به عنوان (صديقه ) تعبير مى كند و مى گويد، و امه صديقة.

سـپـس از گروهى كه از مكتب انسان ساز انبياء جدا شدند و پيروانى ناخلف از آب در آمدند سـخـن مـى گـويـد و قـسـمـتى از اعمال زشت آنها را بر مى شمرد و مى گويد: بعد از آنها فـرزنـدان نـاشـايـسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند، و از شهوات پيروى نمودند كه به زودى مجازات گمراهى خود را خواهند ديد)( فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا ) .

(خـلف ) (بـر وزن بـرف ) بـه مـعنى فرزندان ناصالح و به اصطلاح (ناخلف ) است در حالى كه (خلف ) (بر وزن صدف ) به معنى فرزند صالح است.

ايـن جـمـله مـمـكـن اسـت اشـاره بـه گـروهـى از بـنـى اسـرائيـل بـاشـد كـه در طـريـق گـمـراهـى گام نهاده، خدا را فراموش كردند، پيروى از شـهـوات را بـر ذكر خدا ترجيح دادند، جهان را پر از فساد نمودند و سرانجام به نتيجه اعمال سوء خود در دنيا رسيدند و در آخرت نيز خواهند رسيد.

در ايـنكه منظور از (اضاعه صلاة ) در اينجا ترك نماز است و يا تاءخير از وقت آن، و يـا انـجام دادن اعمالى كه نماز را در جامعه ضايع كند؟ مفسران احتمالهاى مختلفى داده اند، ولى معنى اخير، صحيحتر به نظر مى رسد.

چـرا از مـيـان تـمـام عـبـادات، روى نـمـاز در ايـنـجـا انـگـشـت گـذارده شـده؟ شـايـد دليل آن اين باشد كه (نماز) چنانكه ميدانيم سدى است در ميان انسان و گناهان، هنگامى كـه اين سد شكسته شد، غوطه ور شدن در شهوات، نتيجه قطعى آنست و به تعبير ديگر همانگونه كه پيامبران، ارتقاء مقام خود را از ياد خدا شروع كردند و به هنگامى كه آيات خـدا بـر آنـهـا خوانده مى شد به خاك مى افتادند و گريه مى كردند، اين پيروان ناخلف سقوط و انحرافشان از فراموش كردن ياد خدا شروع شد.

از آنـجا كه برنامه قرآن در همه جا اين است كه راه بازگشت به سوى ايمان و حق را باز بـگـذارد در ايـنـجـا نيز بعد از ذكر سرنوشت نسلهاى ناخلف چنين مى گويد: مگر آنها كه تـوبـه كـنـنـد و ايـمـان آورنـد و عـمـل صـالح انـجـام دهـنـد، آنـهـا داخـل بـهـشـت مـيـشـونـد و كـمـتـريـن ظـلمـى بـه آنـهـا نـخـواهـد شـد( الا مـن تـاب و آمـن و عمل صالحا فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون شيئا ) .

بـنـابـرايـن چـنـان نيست كه اگر كسى يك روز در شهوات غوطه ور شود براى هميشه مهر يـاءس و نـومـيـدى از رحـمت خدا بر پيشانى او كوفته شود، بلكه تا نفسى باقى است و انسان در قيد حيات دنيا است، راه بازگشت و توبه باز است.

نكته ها:

ادريس كيست؟

طبق نقل بسيارى از مفسران، ادريس جد پدر نوح است.

نـام او در تـورات (اخـنـوخ ) و در عـربـى (ادريـس ) ميباشد كه بعضى آن را از ماده درس مـى دانـنـد، زيـرا او اولين كسى بود كه با قلم خط نوشت، او علاوه بر مقام نبوت، به علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت، و نخستين كسى بود كه طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.

در مورد اين پيامبر بزرگ قرآن تنها دو بار - آنهم با اشاره هاى كوتاه سخن گفته است، يكى در آيات مورد بحث و ديگرى در سوره انبياء آيه 85 و 86 و در روايات مختلف شرح مـبـسـوطـى در بـاره زنـدگى او نوشته اند كه نمى توان همه آنها را معتبر دانست به همين دليل ما به اشاره بالا قناعت كرده و از اين بحث ميگذريم.

2 - در حـديـثـى كـه در بـسـيـارى از كـتـب دانـشـمـنـدان اهل سنت آمده، چنين ميخوانيم پيامبر هنگامى كه آيه فخلف من بعدهم خلف..

را تـلاوت كـرده، فـرمـود: يـكـون خـلف مـن بـعـد سـتـيـن سـنـة اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشـهـوات فـسـوف يلقون غيا ثم يكون خلف يقرئون القرآن لا يعدوا تراقيهم، و يقرء القـرآن ثـلاثـة مـؤ مـن و مـنـافـق و فـاجـر: (بـعـد از شـصـت سال، افرادى به روى كار مى آيند كه نماز را ضايع ميكنند و در شهوات غوطهور ميشوند و بـه زودى نـتـيجه گمراهى خود را خواهند ديد، و بعد از آنها گروه ديگرى روى كار مى آيـنـد كه قرآن را (با آب و تاب ) ميخوانند ولى از شانه هاى آنها بالاتر نمى رود (چون نـه از روى اخـلاص اسـت و نـه بـراى تـدبـر و انـديـشـه بـه خـاطـر عـمـل، بـلكـه از روى ريـا و تـظـاهـر اسـت و يـا قـنـاعـت كـردن بـه الفـاظ، و بـه هـمـيـن دليل اعمال آنها به مقام قرب خدا بالا نمى رود).

قـابـل تـوجه اينكه اگر مبدء شصت سال را هجرت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بگيريم درست منطبق بر زمانى مى شود كه يزيد بر اريكه قدرت نشست و سالار شهيدان امـام حـسـيـن (عليها‌السلام ) و يـارانش شربت شهادت نوشيدند، و بعد از اين، باقيمانده دوران بـنـى امـيـه و دوران بـنـى عـبـاس است كه از اسلام به نامى قناعت كرده بودند و از قرآن به الفاظى و پناه ميبريم به خدا كه ما جزء چنين گروه ناخلفى باشيم.


آيه (61) تا (63) و ترجمه

( جنت عدن التى وعد الرحمن عباده بالغيب إنه كان وعده مأ تيا ) (61)( لا يسمعون فيها لغوا إلا سلما و لهم رزقهم فيها بكرة و عشيا ) (62)( تلك الجنة التى نورث من عبادنا من كان تقيا ) (63)

ترجمه:

61 - باغهائى است جاودانى كه خداوند رحمان، بندگانش را به آن وعده داده است، هر چند آن را نديده اند، وعده خدا حتما تحقق يافتنى است.

62 - آنـهـا هـرگـز در آنجا گفتار لغو و بيهودهاى نمى شنوند و جز سلام در آنجا سخنى نيست و هر صبح و شام روزى آنها در بهشت مقرر است.

63 - اين همان بهشتى است كه ما به ارث به بندگان پرهيزگار ميدهيم.

تفسير:

توصيفى از بهشت

در ايـن آيـات، تـوصـيـف بهشت و نعمتهاى بهشتى شده است كه در آيات گذشته از آن ياد شده بود.

نـخـسـت بـهشت موعود را چنين توصيف مى كند: (باغهائى است جاودانى كه خداوند رحمان، بندگانش را به آن وعده داده است، و آنها آن را نديده اند)

(ولى به آن ايمان دارند)( جنات عدن التى وعد الرحمن عباده بالغيب ) .

وعده خدا حتما تحقق يافتنى است( انه كان وعده ماتيا ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: در آيـات گـذشـتـه كـه سـخـن از تـوبـه و ايـمـان و عـمـل صـالح بود و به دنبال آن وعده بهشت، (جنت ) به صورت مفرد آمده، اما در اينجا به صورت جمع است (جنات ) زيرا بهشت در حقيقت مركب از باغهاى متعدد و فوق العاده پر نعمتى است كه در اختيار مؤ منان صالح قرار دارد.

تـوصـيـف بـه (عـدن ) كـه بـه مـعـنـى هـمـيـشـگـى و جـاودانـى اسـت دليـل بـر ايـن اسـت كـه بـهـشـت هـمـچـون بـاغـهـا و نـعـمـتـهـاى ايـن جـهـان نـيـسـت كـه زائل شـدنـى بـاشـد، زيـرا چـيـزى كـه انـسـان را در رابطه با نعمتهاى بزرگ اين جهان نگران ميسازد اين است كه همه آنها سرانجام زوالپذيرند، اما اين نگرانى در مورد نعمتهاى بهشتى وجود ندارد.

كـلمه (عباده ) به معنى بندگان مؤ من خداوند است نه همه بندگان و تعبير بالغيب كه بـعـد از آن گـفته شده است يعنى از ديده هاى آنها پنهان است و به آن ايمان دارند، در آيه (30 سوره فجر) نيز ميخوانيم فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى: (در سلك بندگانم درآ و در بهشتم ورود نما)!

ايـن احـتـمـال نـيـز در معنى (بالغيب ) وجود دارد كه نعمتهاى بهشتى آنچنان است كه هيچ چـشـمـى نـديـده و هيچ گوشى نشنيده و حتى به مغزهاى انسانها، خطور نكرده است، و به كـلى از حـس و درك ما غائب است، جهانى است برتر، وسيعتر و مافوق اين جهان كه ما تنها شبحى از آن را از دور با چشم جان مى بينيم.

پس از آن به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى بهشتى اشاره كرده مى گويد:

آنها هرگز در آنجا سخن لغو و بيهودهاى نمى شنوند( لا يسمعون فيها لغوا ) .

نـه دروغـى، نـه دشـنـامـى، نـه تـهمتى نه زخم زبانى، نه سخريهاى و نه حتى سخن بيهودهاى.

تنها چيزى كه در آنجا مرتبا به گوش ميخورد سلام است( الا سلاما ) .

سـلام بـه مـعـنـى وسـيـع كلمه كه دلالت بر سلامت روح و فكر و زبان و رفتار و كردار بهشتيان دارد.

سلامى كه آن محيط را، بهشتى كرده و هر گونه اذيت و ايذاء از آن برچيده شده است.

سـلامـى كـه نـشانه يك محيط امن و امان، يك محيط مملو از صفا و صميميت و پاكى و تقوا و صلح و آرامش است.

در آيات ديگر قرآن نيز همين حقيقت با تعبيرات مختلفى آمده است، در آيه (73 سوره زمر) مـيـخـوانيم:( و قال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين ) : خازنان بهشت به هنگام ورود بـه آنـهـا مـيـگـويـنـد: سـلام بـر شـمـا هـمـيـشـه خـوش و خـوشـحـال باشيد، پاك و پاكيزه باشيد، بفرمائيد وارد بهشت شويد، و جاودانه بمانيد! در (آيـه 34 سوره ق ) ميخوانيم:( ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود ) : با سلام و سلامت وارد آن شويد امروز روز خلود و جاودانى است.

نـه تـنـهـا فـرشـتـگـان بر آنها درود ميفرستند و خود آنها به يكديگر بلكه خداوند نيز، چـنانكه در (سوره يس آيه 57) بر آنها سلام ميفرستند:( سلام قولا من رب رحيم ) : سلام بر شما باد، اين سلامى است از پروردگار مهربان به شما بهشتيان.

آيا محيطى باصفاتر و زيباتر از اين محيط آكنده از سلام و سلامت وجود دارد.

و به دنبال اين نعمت به نعمت ديگرى اشاره مى كند مى گويد هر صبح و شام روزى آنها در بهشت در انتظارشان است( و لهم رزقهم فيها بكرة و عشيا ) .

ايـن جـمـله دو سـوال را برمى انگيزد: نخست اينكه: مگر در بهشت صبح و شامى وجود دارد؟ پـاسـخ ايـن سـؤ ال در روايـات اسـلامـى چـنـيـن آمـده اسـت: گـرچـه در بهشت همواره نور و روشـنـائى اسـت امـا بـهـشـتـيان از كم و زياد شدن نور و نوسان آن شب و روز را تشخيص ميدهند.

سؤ ال ديگر اينكه: از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه بهشتيان هر چه بخواهند از مواهب و روزيها در اختيارشان هميشه و در هر ساعت وجود دارد، اين چه رزقى است كه فقط صـبـح و شـام بـه سـراغ آنـهـا مـى آيـد؟ پـاسـخ ايـن سـؤ ال را از حـديـث لطـيـفـى كـه از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شده ميتوان دريافت آنجا كه ميفرمايد: و تعطيهم طرف الهدايا من الله لمواقيت الصلوة التـى كـانـوا يـصـلون فيها فى الدنيا: هداياى جالب و نخبه از سوى خداوند بزرگ در اوقـاتـى كـه در ايـن دنـيا نماز ميخواندند به آنها در بهشت ميرسد از اين حديث استفاده مى شود كه اين هداياى ممتاز كه به هيچوجه نمى توان ماهيت آن را حتى با حدس و تخمين بيان كـرد، نـعـمـتـهـائى اسـت بـسـيـار پـر ارزش كـه عـلاوه بـر نـعـمـتـهـاى معمول بهشتى، صبح و شام به آنها اهدا مى گردد.

آيـا تـعـبـيـر آيـه فـوق و حـديـثـى كـه در بـالا ذكـر شـد دليـل بـر ايـن نيست كه زندگى بهشتيان يكنواخت نمى باشد، بلكه هر روز و هر صبح و شـام مـوهبت جديد و لطف تازهاى شامل حالشان مى شود؟ و آيا مفهوم اين سخن آن نيست كه در آنـجـا سـيـر تـكـامـلى انـسـان ادامـه خـواهـد داشـت هـر چـنـد اعـمال تازهاى در آنجا انجام نمى دهد، ولى با مركبى كه از معتقدات و اعمالش در اين جهان فراهم ساخته سير تكاملى خود را ادامه خواهد داد.

پـس از تـوصـيـف اجمالى بهشت و نعمتهاى مادى و معنوى آن، بهشتيان را در يك جمله كوتاه مـعـرفـى كـرده مـى گـويـد: اين همان بهشتى است كه ما به ارث به بندگان پرهيزگار ميدهيم( تلك الجنة التى نورث من عبادنا من كان تقيا ) .

و به اين ترتيب كليد در بهشت با تمام آن نعمتها كه گذشت چيزى جز (تقوا) نيست.

گرچه تعبير به (عبادنا) (بندگان ما) اشاره اجمالى به ايمان و تقوا دارد ولى اينجا جائى نيست كه به اشاره اجمالى اكتفا شود، بلكه با صراحت بايد اين حقيقت بيان گردد كه بهشت تنها جاى پرهيزكاران است.

بـاز در اينجا به كلمه (ارث ) برخورد ميكنيم كه معمولا به اموالى گفته مى شود كه از كـسـى بـه ديـگـرى بـعـد از مـرگـش انـتـقـال مـيـيـابـد، در حـالى كـه بـهـشـت مال كسى نبوده و انتقالى ظاهرا در كار نيست.

پاسخ اين سؤ ال را از دو راه ميتوان گفت:

1 - ارث از نـظـر لغـت بـه مـعـنـى تـمـليـك آمـده اسـت و مـنـحـصـر بـه انتقال مالى از ميت به بازماندگانش، نمى باشد.

2 - در حـديـثـى از پـيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ميخوانيم: ما من احد الا و له مـنـزل فـى الجـنة و منزل فى النار، فاما الكافر فيرث المؤ من منزله من النار، و المؤ من يرث الكافر منزله من الجنة: (هر كس بدون استثناء منزلگاهى در بهشت و منزلگاهى در دوزخ دارد، كـافـران مـنـزلگاه دوزخى مؤ منان را به ارث ميبرند، و مؤ منان جايگاه بهشتى كافران را)!

ذكر اين نكته نيز لازم است كه وراثت به آن معنى كه در حديث آمده بر اساس پيوندهاى نسبى نيست، بلكه بر اثر پيوند مكتبى و عملى تقوا است.

از شـان نـزولى كـه بـعـضـى از مـفـسـران در آيـه فـوق نـقـل كـرده انـد نـيـز هـمـيـن مـعـنـى اسـتـفـاده مـى شـود كه يكى از مشركان به نام عاص بن وائل مـزد كـارگـر خـود را (كـه گـويـا مرد مسلمانى بوده است ) نپرداخت و به طعنه گفت: اگـر آنـچـه مـحـمد مى گويد، حق باشد ما از هر كس به نعمتهاى بهشت سزاوارتريم، در هـمـانـجـا مـزد ايـن كـارگـر را بـطـور كـامـل خـواهـم پـرداخـت! آيـه فـوق نازل شد و گفت: (اين بهشت مخصوص بندگان با تقوا است.)


آيه (64) و (65) و ترجمه

( و ما نتنزل إلا بأمر ربك له ما بين أيدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك و ما كان ربك نسيا ) (64)( رب السـمـوت و الا رض و مـا بـيـنـهـمـا فـاعـبـده و اصـطـبـر لعـبـدتـه هل تعلم له سميا ) (65)

ترجمه:

64 - ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمى شويم آنچه پيش روى ما و پشت سر ما و ما بين اين دو ميباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده (و نيست ).

65 - هـمان پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو قرار دارد، او را پرستش كن، و در راه عبادتش شكيبا باش، آيا مثل و مانندى براى او پيدا ميكنى؟!

شان نزول:

جـمـعى از مفسران در شان نزول آيات فوق چنين آورده اند كه چند روزى، وحى قطع شد، و جـبـرئيـل پـيـك وحـى الهـى بـه سـراغ پـيـامـبـر نـيـامد، هنگامى كه اين مدت سپرى گشت و جبرئيل بر پيامبر نازل شد، به او فرمود: چرا دير كردى؟ من

بـسيار مشتاق تو بودم، جبرئيل گفت، من به تو مشتاقترم! ولى من بندهاى مامورم هنگامى كه مامور شوم مى آيم و هنگامى كه دستور نداشته باشم خوددارى مى كنم.

تفسير:

بندگانيم جان و دل بر كف

گـرچـه بـراى اين آيات شان نزول خاصى است كه در بالا ذكر شد، ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه پيوند و ارتباطى منطقى با آيات گذشته داشته باشد، چرا كه تاكيدى اسـت بـر ايـنكه هر چه جبرئيل در آيات پيشين آورده همه بيكم و كاست از ناحيه خدا است، و چيزى از خود او نيست، نخستين آيه از زبان پيك وحى مى گويد:

(مـا جـز بـه فـرمـان پـروردگـار تـو نـازل نـمـى شـويـم (و مـا نتنزل الا بامر ربك ).

همه چيز از او است و ما بندگانيم جان و دل بر كف آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما، و آنچه در ميان اين دو است همه از آن او است( له ما بين ايدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك ) .

خـلاصـه آيـنده و گذشته و حال و اينجا و آنجا و همه جا و دنيا و آخرت و برزخ همه متعلق به ذات پاك پروردگار است.

و اين را نيز بدان كه (پروردگارت فراموشكار نبوده و نيست )( و ما كان ربك نسيا ) .

بـعـضـى از مـفـسـران براى جمله (له ما بين ايدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك ) تفسيرهاى متعددى كه احيانا بالغ بر يازده تفسير مى شود ذكر كرده اند، ولى آنچه در بالا آورديم از همه مناسبتر به نظر ميرسد.

سـپـس اضـافـه مـى كـند: اينها همه به فرمان پروردگار تو است پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو قرار دارد)( رب السماوات و الارض و ما بينهما ) .

حال كه چنين است و همه خطوط به او منتهى مى شود، تنها او را پرستش كن( فاعبده ) .

عـبـادتى تواءم با توحيد و اخلاص و از آنجا كه در اين راه - راه بندگى و اطاعت و عبادت خالصانه خدا - مشكلات و سختيها فراوان است، اضافه مى كند: و در راه عبادت او صابر و شكيبا باش( و اصطبر لعبادته ) .

و در آخـريـن جـمـله مـى گـويـد: آيـا مـثـل و مـانـنـدى بـراى خـداونـد پـيـدا مـيـكـنـى؟( هل تعلم له سميا ) .

ايـن جـمـله در حـقـيـقـت دليـلى اسـت بـر آنـچـه در جـمـله قبل آمده، يعنى مگر براى ذات پاكش شريك و مانندى هست كه دست به سوى او دراز كنى و او را پرستش نمائى؟!

كلمه (سمى ) گرچه به معنى همنام است، ولى روشن است كه منظور در اينجا تنها نام نـيـست بلكه محتواى نام است، يعنى آيا كسى غير از خدا، خالق رازق، محيى، مميت، عالم و قادر به همه چيز و بر همه چيز پيدا خواهى كرد؟


آيه (66) تا (70) و ترجمه

( و يقول الانسن أذا ما مت لسوف أخرج حيا ) (66)( أ و لا يذكر الانسن إنا خلقنه من قبل و لم يك شيا ) (67)( فـو ربـك لنـحـشـرنـهـم و الشـيـطـيـن ثـم لنـحـضـرنـهـم حول جهنم جثيا ) (68)( ثم لننزعن من كل شيعة أيهم أشد على الرحمن عتيا ) (69)( ثم لنحن أعلم بالذين هم أولى بها صليا ) (70)

ترجمه:

66 - انسان مى گويد: آيا پس از مردن در آينده زنده (از قبر) بيرون خواهم آمد.

67 - آيـا انـسـان بـه خـاطر نمى آورد كه ما او را پيش از اين آفريديم در حالى كه چيزى نبود.

68 - سوگند به پروردگارت كه همه آنها را همراه با شياطين محشور ميكنيم، بعد همه را گرداگرد جهنم در حالى كه به زانو در آمده اند حاضر ميسازيم!

69 - سـپـس از هر گروه و جمعيتى كسانى را كه از همه در برابر خداوند رحمان سركشتر بوده اند جدا ميكنيم.

70 - بـعد از آن ما به خوبى از كسانى كه براى سوختن در آتش اولويت دارند آگاهيم (و آنها را پيش از ديگران مجازات خواهيم كرد).

شان نزول:

آيات نخست - طبق گفته جمعى از مفسران در مورد (ابى بن خلف ) يا (وليـد بن مغيره ) نازل شده كه قطعه استخوان پوسيدهاى را در دست گرفته بودند و آنـرا بـا دسـت خـود نـرم مـيـكـردنـد و در بـرابـر بـاد ميپاشيدند، تا هر ذرهاى از آن به گوشهاى پراكنده گردد، و ميگفتند، محمد را بنگريد كه گمان مى كند خداوند ما را بعد از مردن و پوسيده شدن استخوانهايمان مثل اين استخوان، بار ديگر زنده مى كند، چنين چيزى ابـدا مـمـكـن نـيـسـت!. ايـن آيـات نازل شد و پاسخ دندانشكنى به آنها گفت، پاسخى كه براى همه انسانها در همه قرون و اعصار، مفيد و آموزنده است.

تفسير:

توصيفى از دوزخيان

در آيـات گـذشـتـه بحثهاى قابل ملاحظهاى در باره رستاخيز و بهشت و دوزخ به ميان آمد، آيات مورد بحث نيز در همين زمينه سخن مى گويد.

در آيـه نخست گفتار منكران معاد را چنين بازگو مى كند انسان مى گويد: آيا هنگامى كه من مردم، در آينده زنده ميشوم و سر از قبر برميدارم؟!

( و يقول الانسان اذا ما مت لسوف اخرج حيا ) .

البـتـه ايـن اسـتـفـهـام يـك استفهام انكارى است، يعنى چنين چيزى امكان ندارد اما تعبير به (انـسـان ) (مـخـصوصا با الف و لام جنس ) با اينكه مناسب بود به جاى آن (كافر) گفته شود، شايد از اين روست كه اين سؤ ال در طبع هر انسانى در ابتدا كم و بيش نهفته است كه با شنيدن مساله (زندگى بعد از مرگ ) فورا علامت استفهامى در ذهن او ترسيم مى شود.

بلافاصله با همان لحن و تعبير به آن پاسخ مى گويد كه: آيا انسان اين واقعيت را به ياد نمى آورد كه ما او را پيش از اين آفريديم، و او ابدا چيزى نبود؟!

( اولا يذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لم يك شيئا ) .

تعبير به (الانسان ) در اينجا نيز ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه انسان با آن اسـتـعـداد و هـوش خـداداد نـبـايـد در بـرابـر چنين سؤ الى خاموش بنشيند، بايد خودش با يادآورى خلقت نخستين به آن پاسخ گويد و گرنه حقيقت انسانيت خود را به كار نگرفته است.

ايـن آيـات مـانـند بسيارى از آيات مربوط به معاد تكيه روى معاد جسمانى دارد، و الا اگر بـنـا بـود تـنـها روح باقى بماند و بازگشت جسم به زندگى مطرح نباشد، نه آن سؤ ال جا داشت و نه اين پاسخ.

بـه هـر حـال ايـن مـنطق را كه قرآن براى اثبات معاد در اينجا به كار گرفته در مواردى ديـگـر از قـرآن نـيـز آمـده است، از جمله در اواخر سوره (يس ) كه با همين تعبير انسان مـطـرح شده است او لم ير الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين و ضرب لنا مثلا و نـسـى خـلقـه قـال مـن يـحـيـى العـظـام و هـى رمـيـم قـل يـحـيـيـهـا الذى انـشـاهـا اول مـرة و هـو بـكـل خـلق عـليم: آيا انسان نمى انديشد كه ما او را از نطفه آفريدهايم، و سـپـس ايـن نـطـفـه نـاچـيـز بـه انـسـانـى سـخـنـگـو كـه از خـود دفـاع مـى كـنـد تـغـيـيـر شكل يافت اما با اين حال اين انسان مثلى براى ما زد و آفرينش خود را بكلى فراموش كرد و گفت چه كسى است كه استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند؟ بگو همان خدائى كه او را نخستين بار آفريده، زنده خواهد كرد، و او به همه مخلوقات خود دانا است (سوره يس - 77 - 79).

بـعـضـى از مـفـسـران در ايـنـجـا سـؤ الى مـطـرح كـرده انـد كـه اگـر ايـن دليل درست است كه هر كس كارى را انجام داد قدرت دارد مانند آن را نيز انجام بدهد پس چـرا مـا كـارهـائى را انـجـام مـيدهيم و گاه نمى توانيم عين همان را تكرار كنيم؟ مثلا گاهى قـطـعـه شـعـرى بـسـيار عالى ميسرائيم و يا خط بسيار زيبائى مينويسيم، اما بعدا هر چه تلاش ميكنيم مثل آن را نمى توانيم انجام دهيم.

پـاسـخـى را كـه مـا بـراى ايـن سـؤ ال انـتـخـاب كـردهـايـم ايـن اسـت كه درست است كه ما اعمال خود را از روى اراده و اختيار انجام ميدهيم، ولى گاهى يك سلسله امور غير اختيارى در بـعـضـى از ويـژگـيـهـاى افـعـال مـا اثـر مـيـگـذارد، لرزش نـامـحـسـوس دسـت مـا گـاه در شكل دقيق حروف مؤ ثر است، و از اين گذشته قدرت و استعداد ما هميشه يكسان نيست، گاه عـواملى پيش مى آيد كه تمام نيروى درونى ما را بسيج مى كند، و ما ميتوانيم به اصطلاح شـاهـكـارى بـيـافـريـنـيم، ولى گاه عوامل محركه ضعيف است و تمام نيروى ما بسيج نمى شـود، بـه هـمـيـن دليـل كـار مـرتـبـه دوم بـه خـوبـى مـرتـبـه اول انجام نمى گيرد.

ولى خـداونـدى كـه قـدرتـش بـيـانـتـهـا اسـت، ايـن گـونـه مـسـائل بـراى او مـطـرح نيست، هر كارى را انجام دهد عين آن را بيكم و كاست ميتواند تكرار كند.

در آيه بعد با لحن بسيار قاطع، منكران معاد و گنهكاران بيايمان را تهديد مى كند و مى گويد: قسم به پروردگارت كه ما همه آنها را با شياطينى كه آنان را وسوسه ميكردند و يا معبودشان بودند، همه را محشور ميكنيم( فو ربك لنحشرنهم و الشياطين ) .

(سپس همه آنها را گرداگرد جهنم در حالى كه به زانو درآمده اند حاضر ميكنيم )

( ثم لنحضرنهم حول جهنم جثيا ) .

اين آيه نشان مى دهد كه دادگاه افراد بيايمان و گنهكار در نزديكى جهنم است!.

تعبير (جثيا) (با توجه به اينكه (جثى ) جمع (جاثى ) به معنى كسى اسـت بـر سـر زانـو نـشـسـتـه ) شـايـد اشاره به ضعف و ناتوانى و ذلت و زبونى آنها بـاشد، گوئى قدرت ندارند بر سر پا بايستند، البته اين كلمه معانى ديگرى هم دارد از جـمله اينكه بعضى جثى را به معنى (گروه گروه ) تفسير كرده اند، و بعضى به مـعـنـى انـبـوه و مـتـراكـم بـر روى هـم، هـمـانـنـد خـاكـهـا و سـنـگـهـا، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر و مشهورتر است.

و از آنـجـا كـه اولويـتـهـا در آن دادگـاه عـدل مـنـظـور مـى شـود در آيـه بـعد مى گويد: ما اول بـه سراغ سركشترين و ياغيترين افراد ميرويم، ما از هر گروه و جمعيتى افرادى را كـه از هـمـه در بـرابـر خـداونـد رحـمـان سـركـشـتـر بـودنـد جـدا مـيـكـنـيـم( ثم لننزعن من كل شيعة ايهم اشد على الرحمن عتيا ) .

هـمـان بـى شـرمـانى كه حتى مواهب خداى (رحمان ) را به دست فراموشى سپردند و در بـرابر ولى نعمت خود به گستاخى و طغيان و ياغيگرى برخاستند، آرى اينها از همه به آتش دوزخ سزاوارترند!

باز روى اين معنى تاكيد كرده مى گويد: (ما به خوبى از كسانى كه براى سوختن در آتش اولويت دارند آگاهيم )( ثم لنحن اعلم بالذين هم اولى بها صليا ) .

دقيقا آنها را انتخاب مى كنيم و در اين انتخاب هيچگونه اشتباهى رخ نخواهد داد. (صلى ) مـصـدر اسـت كه هم به معنى روشن كردن آتش، و هم چيزى را كه با آتش مى سوزانند آمده است.


آيه (71) و (72) و ترجمه

( و إن منكم إلا واردها كان على ربك حتما مقضيا ) (71)( ثم ننجى الذين اتقوا و نذر الظلمين فيها جثيا ) (72)

ترجمه:

71 - و هـمـه شـمـا (بـدون اسـتـثـنـا) وارد جهنم ميشويد، اين امرى است حتمى و فرمانى است قطعى از پروردگارتان!!

72 - سـپـس آنـهـا را كه تقوا پيشه كردند از آن رهائى ميبخشيم، و ظالمان را در حالى كه (از ضعف و ذلت ) به زانو در آمده اند در آن رها ميكنيم.

تفسير:

همه وارد جهنم ميشوند؟!

آيات فوق نيز ادامه بحث در ويژگيهاى رستاخيز و پاداش و كيفر است. نخست به مطلبى كـه شـايـد شـنـيـدنش براى غالب مردم شگفتانگيز باشد اشاره كرده مى گويد: همه شما بدون استثنا وارد جهنم ميشويد( و ان منكم الا واردها ) .

(ايـن امـرى اسـت حـتـمى و فرمانى است قطعى از پروردگارتان )( كان على ربك حتما مقضيا ) .

(سـپـس آنـهـا را كـه تـقـوى پـيشه كردند از آن نجات ميدهيم، و ظالمان و ستمگران را در حالى كه از ضعف و ذلت به زانو در آمده اند در آن رها ميكنيم )

( ثم ننجى الذين اتقوا و نذر الظالمين فيها جثيا ) .

در تـفـسـيـر ايـن دو آيه در ميان مفسران گفتگوى دامنهدارى است، بر اساس اينكه منظور از (ورود) در جمله (ان منكم الا واردها) چيست؟

بـعـضـى از مـفـسـران مـعتقدند كه (ورود) در اينجا به معنى نزديك شدن و اشراف پيدا كـردن اسـت، يـعـنـى همه مردم، خوبان و بدان، بدون استثنا براى حسابرسى يا براى مـشـاهـده سـرنوشت نهائى بدكاران، به كنار جهنم مى آيند، سپس خداوند پرهيزگاران را رهائى ميبخشد و ستمگران را در آن رها مى كند.

آنـهـا بـراى ايـن تـفـسـيـر بـه آيـه 23 سـوره قـصـص اسـتـدلال مـيـكنند( و لما ورد ماء مدين... ) هنگامى كه موسى كنار آب مدين رسيد... كه در اينجا نيز ورود به همان معنى است.

تـفـسـيـر دومـى كـه اكثر مفسران آن را انتخاب كرده اند اين است كه ورود در اينجا به معنى دخـول اسـت و به اين ترتيب همه انسانها بدون استثناء، نيك و بد، وارد جهنم ميشوند، منتها دوزخ بـر نـيـكـان سـرد و سـالم خواهد بود همانگونه كه آتش نمرود بر ابراهيم (يا نار كـونـى بردا و سلاما على ابراهيم ) چرا كه آتش با آنها سنخيت ندارد گوئى از آنان دور مـى شـود و فـرار مـى كـند، و هر جا آنها قرار ميگيرند خاموش مى گردد، ولى دوزخيان كه تـنـاسب با آتش دوزخ دارند همچون ماده قابل اشتعالى كه به آتش برسد فورا شعلهور ميشوند.

قـطـع نـظـر از اينكه فلسفه اين كار چيست كه بعدا به خواست خدا شرح خواهيم داد بدون شـك ظـاهـر آيـه فـوق بـا تـفـسـيـر دوم هـمـاهـنـگ اسـت، زيـرا مـعـنـى اصـلى ورود، دخـول اسـت و غـيـر آن نـياز به قرينه دارد، علاوه بر اين جمله( ثم ننجى الذين اتقوا ) (سـپس پرهيزگاران را نجات ميدهيم ) همچون جمله نذر الظالمين فيها (ستمگران را در آن وا ميگذاريم ) همه شاهد براى اين معنى است.

بعلاوه روايات متعددى در تفسير آيه رسيده است كه اين معنى را كاملا تقويت مى كند:

از جـمـله از (جـابـر بـن عـبـد الله انـصـارى ) چـنـيـن نقل شده كه شخصى از او درباره ايـن آيه پرسيد، جابر با هر دو انگشت به دو گوشش اشاره كرد و گفت: مطلبى با اين دو گـوش خـود از پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدم كه اگر دروغ بگويم هر دو كر باد! ميفرمود: الورود الدخول، لا يبقى بر و لا فاجر لا يدخلها فيكون على المؤ منين بـردا و سـلامـا كـمـا كـانـت عـلى ابـراهـيـم حـتـى ان للنـار - او قـال لجهنم - ضجيجا من بردها، ثم ننجى الله الذين اتقوا و نذر الظالمين فيها جثيا: ورود در ايـنـجـا بـه مـعـنـى دخـول اسـت هـيـچ نـيـكـوكـار و بـدكـارى نـيـسـت مـگـر ايـنـكـه داخـل جـهـنـم مـى شـود، آتـش در برابر مؤ منان سرد و سالم خواهد بود، همانگونه كه بر ابـراهيم بود، تا آنجا كه آتش - يا جهنم - (ترديد از جابر است ) از شدت سردى فرياد ميكشد، سپس خداوند پرهيزگاران را رهائى ميبخشد و ظالمان را در آن ذليلانه رها مى كند.

در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـيـخـوانـيـم: تقول النار للمؤ من يوم القيامه جز، يا مؤ من! فقد اطفا نورك لهبى: (آتش به فرد با ايمان روز قيامت مى گويد زودتر از من بگذر كه نورت، شعله مرا خاموش كرد)!

اين معنى از بعضى ديگر از روايات نيز استفاده مى شود.

تـعبير پر معنائى كه درباره پل صراط در روايات آمده كه آن بر روى جهنم كشيده شده، از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است نيز شاهد و گواه ديگرى بر اين تفسير است.

اما اينكه بعضى ميگويند: آيه 101 سوره انبياء( اولئك عنها مبعدون ) : آنها (مؤ منان ) از آتش دور خـواهـنـد بـود دليـل بـر تـفـسـيـر اول اسـت صـحيح به نظر نمى رسد، زيرا اين آيه مربوط به جايگاه دائمى و قرارگاه هميشگى مؤ منان است، حتى در آيه بعد از آن ميخوانيم لا يسمعون حسيسها: (مؤ منان حتى صداى شعله هاى آتش را نمى شنوند.)

(اگـر ورود در آيـه مـورد بـحـث بـه مـعـنى نزديك شدن باشد نه با كلمه (مبعدون ) سازگار است و نه با جمله( لا يسمعون حسيسها ) .

پاسخ به يك سؤ ال

تـنـهـا سـؤ الى كـه در ايـنـجـا بـاقـى مـيـمـانـد ايـن است كه فلسفه اين كار از نظر حكمت پروردگار چيست؟ بعلاوه آيا مؤ منان از اين كار آزار و عذابى نمى بينند؟

پاسخ اين سؤ ال كه از هر دو جنبه در روايات اسلامى وارد شده است، با كمى دقت روشن مى شود:

در حـقـيقت مشاهده دوزخ و عذابهاى آن، مقدمهاى خواهد بود كه مؤ منان از نعمتهاى خداداد بهشت حـداكـثـر لذت را بـبرند، چرا كه قدر عافيت را كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد (و بالاضداد تعرف الاشياء) در اينجا مؤ منان گرفتار مصيبت نمى شوند، بلكه تنها صحنه مصيبت را مشاهده ميكنند و همانگونه كه در روايات فوق خوانديم آتش بر آنها سرد و سالم مى شود و نور آنها شعله آتش را تحت الشعاع قرار مى دهد.

بـعـلاوه آنـهـا چـنـان سريع و قاطع از آتش ميگذرند كه كمترين اثرى در آنها نمى تواند داشـتـه بـاشـد، هـمـانـگـونـه كـه در حـديـثـى از پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است كه فرمود: يرد الناس النار ثم يصدرون باعمالهم فاولهم كلمع البرق، ثـم كـمـر الريـح، ثـم كـحـضـر الفـرس، ثـم كـالراكـب، ثـم كـشـد الرجـل، ثـم كـمـشـيـه: مردم همگى وارد آتش (دوزخ ) ميشوند سپس بر حسب اعمالشان از آن بـيـرون مـى آيـند، بعضى همچون برق، سپس كمتر از آن همچون گذشتن تندباد، بعضى هـمچون دويدن شديد اسب، بعضى همچون سوار معمولى، بعضى همچون پيادهاى كه تند مى رود، و بعضى همچون كسى كه معمولى راه مى رود).

و از اين گذشته دوزخيان نيز از مشاهده اين صحنه كه بهشتيان با چنان سرعتى ميگذرند و آنـهـا مـيـمـانـنـد، مـجـازات بـيـشـتـرى مـى بـيـنـنـد، و بـه ايـن تـرتـيـب پـاسـخ هـر دو سؤ ال روشن مى شود.


آيه (73) تا (76) و ترجمه

( و إذا تتلى عليهم أيتنا بينت قال الذين كفروا للذين أمنوا أى الفريقين خير مقاما و أحسن نديا ) (73)( و كم أهلكنا قبلهم من قرن هم أحسن أثثا و رءيا ) (74)( قـل مـن كـان فـى الضـللة فـليمدد له الرحمن مدا حتى إذا رأوا ما يوعدون إما العذاب و إما الساعة فسيعلمون من هو شر مكانا و أضعف جندا ) (75)( و يزيد الله الذين اهتدوا هدى و البقيت الصلحت خير عند ربك ثوابا و خير مردا ) (76)

ترجمه:

73 - و هـنـگـامـى كـه آيـات روشـن ما بر آنها خوانده مى شود كافران به مؤ منان ميگويند كـدامـيك از دو گروه (ما و شما) جايگاهش ‍ بهتر و جلسات انس و مشورتش زيباتر و بخشش او بيشتر است؟!

74 - اقـوام بـسـيـارى را پـيـش از آنـهـا نـابـود كـرديـم كـه هـم مال و ثروتشان از اينها بهتر بود و هم ظاهرشان آراسته تر!

75 - بـگـو كسى كه در گمراهى است خداوند به او مهلت مى دهد تا زمانى كه وعده الهى را بـا چـشـم خـود بـبينند: يا عذاب اين دنيا يا عذاب آخرت. آنروز است كه خواهند دانست چه كسى مكانش بدتر و چه كسى لشكرش ناتوان تر است؟!

76 - امـا كـسـانـى كـه در راه هـدايـت گـام نـهـادنـد خـداوند بر هدايتشان ميافزايد، آثار و اعـمـال صـالحى كه (از انسان ) باقى ميماند در پيشگاه پروردگار تو ثوابش بيشتر و عاقبتش ارزشمندتر است.

تفسير:

بـه دنـبـال بـحـثـى كـه در آيـات قـبـل، پيرامون ظالمان بيايمان شد، در آيات مورد بحث گوشهاى از منطق و سرنوشت آنها را شرح مى دهد.

مـى دانـيـم نـخـسـتـيـن گـروهى كه به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايمان آوردنـد مـسـتـضـعـفـان پـاكـدلى بـودنـد كـه دسـتـشـان از مـال و منال دنيا تهى بود، همان گروه محروم و مظلومى كه آئينهاى الهى براى نجات آنان از چـنـگـال ظـالمـان و سـتـمـگـران آمـده، مـردان و زنـان بـلنـد هـمـت و بـا ايـمـانـى هـمچون بلال، سلمان، عمار، خباب، سميه و امثال آنها.

از آنـجـا كـه معيار ارزش در جامعه جاهلى آن زمان - همچون هر جامعه جاهلى ديگر - همان زر و زيـور و پـول و مـقـام و هـيـات ظـاهـر بـود، ثـروتـمـندان ستمكار همچون نضر بن حارث و امـثـال وى بـر گـروه مـؤ منان فقير، فخرفروشى كرده، ميگفتند: نشانه شخصيت ما با ما است، و نشانه عدم شخصيت شما همان فقر و محروميتتان است!.

اين خود دليل بر حقانيت ما و عدم حقانيت شما است!.

چنانكه قرآن در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده شـود كافران مغرور و ستمگر، به كسانى كه ايمان آورده اند ميگويند كداميك از دو گروه مـا و شـمـا جـايـگـاهـش بـهـتـر، جـلسـات انـس و مـشـورتـش زيـبـاتـر، و بـذل و بـخـشـش او بـيـشـتـر اسـت؟( و اذا تـتـلى عـليـهـم آيـاتـنـا بـيـنـات قال الذين كفروا للذين آمنوا اى الفريقين خير مقاما و احسن نديا ) .

مـخـصـوصـا در روايـات اسـلامـى مـيـخـوانـيـم كه اين گروه اشرافى و مترف، زيباترين لبـاسـهـايـشـان را مـيـپـوشـيـدنـد و زيـنـت مـيـكـردنـد، جـلو يـاران رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) راه ميرفتند و نگاه تحقير و تمسخرآميز به آنها ميكردند، آرى اين است راه و رسم اين طبقه در هر عصر و زمان.

(نـدى ) در اصـل از (نـدى ) بـه مـعـنى رطوبت گرفته شده است، و سپس به معنى افراد فصيح و سخنگو آمده.

چـرا كـه يـكـى از شـرائط قدرت بر تكلم داشتن آب دهان به قدر كافى است و از آن پس (ندا) به معنى مجالست و سخن گفتن، و حتى مجلسى را كه جمعى در آن براى انس جمع مـيـشـوند يا به مشورت مى نشينند (نادى ) گفته مى شود، و (دار الندوه ) كه محلى بود در مكه و سران در آنجا جمع ميشدند و مشورت ميكردند از همين معنى گرفته شده است.

ضمنا از سخاوت و بذل و بـخـشـش گـاه بـه (نـدى ) تـعـبير مى كنند و آيه فوق ممكن است اشاره به همه اينها بـاشـد، يـعـنـى مـجـلس ‍ انـس مـا از شـمـا زيـبـاتـر و پـول و ثـروت و زرق و بـرق و لباسمان جالبتر، و سخنان و اشعار فصيح و بليغمان بهتر و رساتر است!.

ولى قـرآن بـا بـيانى كاملا مستدل و در عين حال قاطع و كوبنده، به آنها چنين پاسخ مى گويد: اينها گويا فراموش كرده اند تاريخ گذشته بشر را: (اقوام بيشمارى پيش از آنها بود كه مال و ثروت و وسائل زندگانيشان از اينها بهتر بود و هم منظره و ظاهرشان آراستهتر، اما ما اين گروه ستمكار را نابود كرديم و از ميان برداشتيم )

( و كم اهلكنا قبلهم من قرن هم احسن اثاثا و رئيا ) .

آيا پول و ثروت آنها و مجالس پر زرق و برق و لباسهاى فاخر و چهره هاى زيبايشان تـوانـسـت جـلو عـذاب الهـى را بـگـيـرد؟ اگـر ايـنـهـا دليـل بـر شـخـصيت و مقامشان در پيشگاه خدا بود چرا به چنان سرنوشت شومى گرفتار شدند.

زرق و بـرق دنـيـا آنـچـنـان نـاپـايدار است كه با نسيم مختصرى نه تنها دفترش به هم ميخورد بلكه گاهى طومارش درهم پيچيده مى شود.

( قرن ) - همانگونه كه در گذشته (جلد پنج صفحه 156) گفته ايم معمولا به معنى يـك زمـان طـولانـى است، ولى چون از ماده اقتران به معنى نزديكى گرفته شده است به قوم و جمعيتى كه در يك زمان جمعند نيز گفته مى شود.

سپس هشدار ديگرى به آنها مى دهد كه به آنها بگو گمان نكنيد اى ستمگران بيايمان اين مـال و ثـروت شـمـا مـايـه رحـمـت اسـت، بـلكـه چـه بـسـا، ايـن دليل عذاب الهى باشد: (كسى كه در گمراهى است و اصرار بر ادامه اين راه دارد خداوند بـه او مـهـلت مـى دهـد، و ايـن زنـدگـى مـرفـه هـمـچـنـان ادامـه مـيـيـابـد)( قل من كان فى الضلالة فليمدد له الرحمن مدا ) .

(تـا زمـانى كه وعده هاى الهى را با چشم خود ببينند يا عذاب اين دنيا يا عذاب آخرت )( حتى اذا رأوا ما يوعدون اما العذاب و اما الساعة ) .

(آن روز اسـت كـه خـواهـنـد دانـسـت، چـه كـسـى مكان و مجلسش بدتر و چه كسى لشكرش ناتوانتر است )( فسيعلمون من هو شر مكانا و اضعف جندا ) .

در حقيقت اينگونه افراد منحرف كه ديگر قابل هدايت نيستند (توجه داشته باشيد كه قرآن( مـن كـان فـى الضـلالة ) مـى گـويد كه اشاره به استمرار در گمراهى است ) براى اينكه دردناكترين مجازات الهى را ببينند گاهى خداوند آنها را در نعمتها غوطهور ميسازد كه هـم مايه غرور و غفلتشان مى شود، و هم عذاب الهى، سلب نعمتها را دردناكتر مى كند، اين هـمـان چـيـزى اسـت كه در بعضى از آيات قرآن به عنوان مجازات (استدراج ) ذكر شده است.

جـمـله (فـليمدد له الرحمن مدا) گرچه به صورت امر است، ولى در معنى خبر ميباشد و مفهوم آن اين است كه خداوند به آنها مهلت و ادامه نعمت مى دهد.

بعضى از مفسران نيز آن را به همان معنى امر كه در اينجا به مفهوم نفرين يـا بـه مـعـنـى لزوم چـنـيـن رفـتـارى بـر خـدا تـفـسـيـر كـرده انـد، ولى تـفـسـيـر اول نزديكتر به نظر مى رسد.

كـلمـه (عـذاب ) در آيـه فـوق بـه قـريـنـه ايـنـكـه در مـقـابـل (السـاعـة ) قـرار گـرفـتـه اشـاره بـه مـجـازاتـهـاى الهـى در عالم دنيا است، مـجـازاتـهـائى هـمـچـون طـوفـان نـوح و زلزله و سـنـگـهـاى آسـمـانـى كـه بـر قوم لوط نازل شد، يا مجازاتهائى كه به وسيله مؤ منان و رزمندگان جبهه حق، بر سر آنان فرود مى آيد، چنانكه (در سوره توبه آيه 14) ميخوانيم:( قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم ) : با آنان پيكار كنيد كه خداوند آنها را با دست شما مجازات مى كند).

و (السـاعـة ) در ايـنـجا يا به معنى پايان دنيا است، يا عذاب الهى در قيامت (معنى دوم مناسبتر به نظر مى رسد).

اين عاقبت و سرنوشت ستمگران و فريفته گان زرق و برق و لذات دنيا است (اما كسانى كه در راه هدايت گام نهادند خداوند بر هدايتشان مى افزايد)

( و يريد الله الذين اهتدوا هدى ) .

بـديـهـى اسـت هدايت درجاتى دارد هنگامى كه درجات نخستين آن بوسيله انسان پيموده شود خداوند دست او را ميگيرد و بدرجات عاليتر ميبرد، و همچون درخت بارورى كه هر روز مرحله تـازهـاى از رشـد و تـكـامـل را مـيـپـيـمـايـد ايـن هـدايـت يـافـتـگـان نـيـز در پـرتو ايمان و اعـمـال صـالحـشـان هر روز به مراحل بالاترى گام مينهند. در پايان آيه به آنها كه بر زيـورهاى زودگذرشان در دنيا تكيه كرده، و آنرا وسيله تفاخر بر ديگران قرار داده اند پاسخ مى دهد كه آثار و اعمال صالحى كه از انسان باقى ميماند در پيشگاه پروردگار تـو ثـوابـش بـيـشـتـر و عـاقـبتش ارزشمندتر است( و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير مردا ) .


آيه (77) تا (82) و ترجمه

( افرايت الذى كفر بايتنا و قال لا وتين مالا و ولدا ) (77)( أطلع الغيب أم اتخذ عند الرحمن عهدا ) (78)( كلا سنكتب ما يقول و نمد له من العذاب مدا ) (79)( و نرثه ما يقول و يأ تينا فردا ) (80)( واتخذوا من دون الله ألهة ليكونوا لهم عزا ) (81)( كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا ) (82)

ترجمه:

77 - آيـا نـديـدى كـسـى را كـه آيـات مـا را انـكـار كـرد و گـفـت اموال و فرزندان فراوانى نصيبم خواهد شد!.

78 - آيا او از اسرار غيب مطلع گشته، يا نزد خدا عهد و پيمانى گرفته است؟

79 - هرگز چنين نيست ما به زودى آنچه را او مى گويد مينويسيم، و عذاب را بر او مستمر خواهيم داشت!.

80 - آنچه را او مى گويد (از اموال و فرزندان ) از او به ارث ميبريم و تك و تنها نزد ما خواهد آمد.

81 - آنـهـا غـيـر از خـدا مـعـبـودانـى براى خود انتخاب كردند تا مايه عزتشان باشد (چه پندار خامى؟).

82 - هـرگـز چنين نيست، به زودى معبودها منكر عبادت آنها خواهند شد، بلكه بر ضدشان قيام مى كنند.

تفسير:

يك تفكر خرافى و انحرافى

بـعـضى از مردم معتقدند كه ايمان و پاكى و تقوا با آنها سازگار نيست! و سبب مى شود كـه دنـيـا بـه آنها پشت كند، در حالى كه با بيرون رفتن از محيط ايمان و تقوا، دنيا به آنها رو خواهد كرد، و مال و ثروت آنها زياد مى شود!.

ايـن طـرز فـكـر خواه بر اثر سادهلوحى و پيروى خرافات باشد، و خواه پوششى براى فرار از زير بار مسئوليتها و تعهدهاى الهى، هر چه باشد يك طرز فكر خطرناك است.

گـاه ديدهايم اين موهوم پرستان، مال و ثروت بعضى افراد بيايمان، و فقر و محروميت گروهى از مؤ منان را مستمسكى براى اثبات اين خرافه قرار ميدهند در حالى كه ميدانيم نه امـوالى كـه از طـريق ظلم و كفر و ترك مبانى تقوا به انسان ميرسد مايه افتخار است، و نه هرگز ايمان و پرهيزكارى سدى بر سر راه فعاليتهاى مشروع و مباح مى باشد.

به هر حال در عصر و زمان پيامبر - همچون عصر ما - افراد نادانى بودند كه چنين پندارى داشتند و يا لااقل تظاهر به آن ميكردند.

قـرآن در آيـات مـورد بـحـث - به تناسب بحثى كه قبلا پيرامون سرنوشت كفار و ظالمان بيان شد - از اين طرز فكر و عاقبت آن سخن مى گويد.

در نـخـسـتـيـن آيـه مـيـفـرمـايد: (آيا نديدى كسى را كه آيات ما را انكار كرد و به آن كفر ورزيد، و گفت: مسلما اموال و فرزندان فراوانى نصيبم خواهد شد!)( ا فرأيت الذى كفر باياتنا و قال لاوتين مالا و ولدا ) .

سـپـس قـرآن بـه آنها چنين پاسخ مى گويد: آيا او از اسرار غيب آگاه شده يا از خدا عهد و پيمانى در اين زمينه گرفته است؟!( اطلع الغيب ام اتخذ عند الرحمن عهدا ) .

كـسـى مـيـتـوانـد چـنـيـن پـيـشـگـوئى كـنـد و رابـطـهـاى مـيـان كـفـر و دارا شـدن مـال و فـرزندان قائل شود كه آگاه بر غيب باشد، زيرا هيچ رابطهاى ميان اين دو ما نمى بينيم، و يا عهد و پيمانى از خدا گرفته باشد، چنين سخنى نيز بى معنى است.

بـعـد بـا لحن قاطع اضافه مى كند: اين چنين نيست (هرگز كفر و بيايمانى مايه فزونى مـال و فـرزنـد كـسـى نخواهد شد) ما به زودى آنچه را مى گويد، مينويسيم( كلا سنكتب ما يقول ) .

آرى ايـن سـخـنـان بـيـپـايـه كه ممكن است مايه انحراف بعضى از سادهلوحان گردد همه در پرونده اعمال آنها ثبت خواهد شد.

(و ما عذاب خود را بر او مستمر خواهيم داشت ) (عذابهائى پيدرپى و يكى بالاى ديگر)( و نمد له من العذاب مدا ) .

ايـن جـمـله مـمـكـن اسـت اشـاره به عذاب مستمر و جاويدان آخرت بوده باشد، و نيز ممكن است اشاره به عذابهائى باشد كه بر اثر كفر و بيايمانى در اين دنيا دامنگير آنها مى شود، ايـن احـتـمال نيز قابل ملاحظه است كه اين مال و فرزندان كه مايه غرور و گمراهى است، خود عذابى است مستمر براى آنها!.

(آنـچـه را او مـى گـويد (از اموال و فرزندان ) از او به ارث ميبريم، و روز قيامت تك و تنها نزد ما خواهد آمد)( و نرثه ما يقول و ياتينا فردا ) .

آرى سـرانـجـام هـمـه ايـن امـكـانـات مـادى را مـيگذارد و مى رود و با دست تهى در آن دادگاه عـدل پـروردگـار حـاضـر مى شود، در حالى كه نامه اعمالش از گناهان سياه و از حسنات خالى است آنجا است كه نتيجه اين گفته هاى بياساس خود را در دنيا مى بيند.

آيـه بـعد به يكى ديگر از انگيزه هاى اين افراد در پرستش بتها اشاره كرده مى گويد: آنـها غير از خدا معبودانى براى خود انتخاب كرده اند تا مايه عزتشان باشد( و اتخذوا من دون الله آلهة ليكونوا لهم عزا ) .

تا براى آنها در پيشگاه خدا شفاعت كنند، و در مشكلات ياريشان دهند، اما چه پندار نادرست و خيال خامى؟!

هـرگـز آنـچنان كه آنها پنداشتند نيست، نه تنها بتها مايه عزتشان نخواهند بود، بلكه سـرچـشـمـه ذلت و عذابند، و به همين جهت (به زودى يعنى در روز رستاخيز معبودها منكر عـبـادت عـابـدان مـيشوند و از آنها بيزارى ميجويند بلكه بر ضدشان خواهند بود)( كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا ) .

اين جمله اشاره به همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره فاطر ميخوانيم:( و الذين تدعون مـن دونـه مـا يـمـلكـون مـن قـطـمـيـر ان تـدعـوهـم لا يسمعوا دعائكم... و يوم القيامة يكفرون بشرككم ) : (كسانى را كه غير از خدا ميخوانيد مالك هيچ چيز نيستند، اگر آنها را بخوانيد سخنان شما را نمى شنوند... و روز رستاخيز منكر شرك شما ميشوند).

و نـيـز در آيه 6 سوره احقاف ميخوانيم:( و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداء ) : هنگامى كه مردم محشور شوند اين معبودها دشمنان آنها خواهند بود).

ايـن احـتـمـال را نـيـز بـعضى از مفسران بزرگ داده اند كه منظور از آيه فوق اين است كه عبادت كنندگان بتها، در قيامت كه پردهها كنار مى رود و همه حقايق آشكار مى شود و خود را رسوا ميبينند، منكر عبادت بتها ميشوند، و بر ضد آنها سخن خواهند گفت، چنانكه در آيه 23 سـوره انـعـام مـيـخـوانـيـم: بتپرستان در قيامت ميگويند:( و الله ربنا ما كنا مشركين ) : (به خدائى كه پروردگار ما است سوگند كه ما هرگز مشرك نبوديم )!.

ولى تفسير اول با ظاهر آيه سازگارتر است، چرا كه عبادتكنندگان ميخواستند، معبودان عزتشان باشند ولى سرانجام ضدشان ميشوند.

البـتـه مـعـبـودهـائى هـمـچـون فـرشـتـگـان يـا شـيـاطـيـن و جـن كـه داراى عقل و دركند وضعشان روشن است، ولى معبودهاى بيجان در آن روز، ممكن است به فرمان خدا به سخن درآيند و بيزارى خود را از عابدان اعلام كنند.

از حـديـثـى كـه از امام صادق (عليها‌السلام ) نقل شده نيز همين تفسير را ميتوان استفاده كرد زيـرا امـام در تـفسير آيه فوق ميفرمايد: يكون هؤ لاء الذين اتخذوهم الهة من دون الله ضدا يـوم القـيـامة، و يتبرئون منهم و من عبادتهم الى يوم القيامه: روز قيامت معبودهائى را كه جـز خـدا انـتـخـاب كـردنـد بر ضدشان خواهند بود و از آنها و از عبادت كردنشان بيزارى ميجويند.

جـالب ايـنكه در ذيل حديث جمله كوتاه و پرمحتوائى در باره حقيقت عبادت، ميخوانيم:( ليس العـبـادة هـى السـجـود و لا الركـوع، و انـمـا هـى طـاعـة الرجال، من اطاع مخلوقا فى معصية الخالق فقد عبده ) : (عبادت (تنها) سجود و ركوع نيست، بلكه حقيقت عبادت، اطاعت اين و آن است، هر كس مخلوقى را در معصيت خالق اطاعت كند او را پرستش كرده است ) (و سرنوشت او همان سرنوشت مشركان و بتپرستان است ).


آيه (83) تا (87) و ترجمه

( ألم تر إنا أرسلنا الشيطين على الكفرين تؤ زهم أزا ) (83)( فلا تعجل عليهم إنما نعد لهم عدا ) (84)( يوم نحشر المتقين إلى الرحمن وفدا ) (85)( و نسوق المجرمين إلى جهنم وردا ) (86)( لا يملكون الشفعة إلا من اتخذ عند الرحمن عهدا ) (87)

ترجمه:

83 - آيا نديدى كه ما شياطين را به سوى كافران فرستاديم تا آنها را شديدا تحريك كنند.

84 - بنابراين در باره آنها عجله مكن ما آنها (و اعمالشان ) را دقيقا شماره خواهيم كرد.

85 - در آن روز كـه پـرهـيـزگاران را به سوى خداوند رحمان (و پاداشهاى او) راهنمائى ميكنيم.

86 - و مجرمان را (همچون شتران تشنهكامى كه به سوى آبگاه ميروند) به جهنم ميرانيم.

87 - آنها هرگز مالك شفاعت نيستند مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد و پيمانى دارد.

تفسير:

چه كسانى صلاحيت شفاعت دارند؟

بـا تـوجـه بـه بـحثى كه در آيات گذشته پيرامون مشركان ذكر شد آيات مورد بحث در حـقـيـقـت اشاره به بعضى از علل انحراف آنها و سپس عاقبت و سرانجام شومشان مى كند، و اين حقيقت را نيز به ثبوت مى رساند كه معبودها نه تنها مايه

عزتشان نبودند بلكه مايه بدبختى و ذلتشان گشتند.

نـخـست مى گويد: (آيا نديدى كه ما شياطين را به سوى كافران فرستاديم كه آنها را در راه غـلطـشـان تـحـريـك بـلكـه زيـر و رو مـى كند)( الم تر انا ارسلنا الشياطين على الكافرين تؤ زهم ازا ) .

(از) چـنـانـكـه راغـب در مـفـردات مـى گـويـد در اصـل بـه مـعـنـى جـوشـش ديك و زير و رو شدن محتواى آن به هنگام شدت غليان است و در ايـنـجـا كـنـايـه از آنـسـت كـه شياطين آنچنان بر آنها مسلط ميشوند كه در هر مسير و به هر شكلى بخواهند آنانرا به حركت در مى آورند، و زير و رو ميكنند!.

بـديـهـى اسـت - و بـارها هم گفته ايم - كه تسلط شياطين بر انسانها يك تسلط اجبارى و ناآگاه نيست، بلكه اين انسان است كه به شياطين اجازه ورود به درون قلب و جان خود مى دهـد، بـنـد بـنـدگـى آنها را بر گردن مينهد و اطاعتشان را پذيرا مى شود، همانگونه كه قرآن در آيه 100 سوره نحل مى گويد:( انما سلطانه على الذين يتولونه و الذين هم به مـشركون ) : تسلط شيطان تنها بر كسانى است كه ولايت او را پذيرا گشته، و او را بت و معبود خود ساخته اند).

سـپـس روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد: (درباره آنـهـا عـجـله مـكـن مـا تـمـام اعـمـال آنـهـا را دقـيـقـا شـمـاره و احـصـا مـى كـنـيـم )( فـلا تعجل عليهم انما نعد لهم عدا ) .

و همه را براى آن روز كه دادگاه عدل الهى تشكيل مى شود، ثبت و ضبط خواهيم كرد.

ايـن احـتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از شمردن ايام عمر، بلكه نفسهاى آنها اسـت، يعنى مدت بقاء آنها كوتاه است و تحت شماره و عدد ميباشد، زيرا معدود بودن چيزى معمولا كنايه از كم و كوتاه بودن آنست.

در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) در تفسير (انما نعد لهم عدا) چنين مى خوانيم: از يـكى از دوستان خود سوال فرمود: به عقيده تو منظور پروردگار از اين آيه شمردن چه چـيـز اسـت؟ او در پـاسـخ عـرض كـرد: عـدد روزهـا، امـام فـرمـود: پدران و مادران هم حساب روزهاى عمر فرزندان را دارند،( و لكنه عدد الانفاس ) : (منظور شمارش عدد نفسهاست )!

اين تعبير امام ممكن است اشاره به تفسير اول يا تفسير دوم و يا هر دو تفسير باشد.

بـه هر حال دقت در محتواى اين آيه انسان را تكان مى دهد، چرا كه ثابت مى كند همه چيز ما حتى نفسهاى ما روى حساب و تحت شماره است، و بايد روزى پاسخگوى همه آنها باشيم.

سـپـس مـسـير نهائى متقين و مجرمين را در عباراتى كوتاه و گويا چنين بيان مى كند همه اين اعـمـال را بـراى روزى ذخيره كردهايم كه پرهيزگاران را دستجمعى با عزت و احترام به سـوى خـداونـد رحـمان، به سوى بهشت و پاداشهاى او راهنمائى ميكنيم( يوم نحشر المتقين الى الرحمان وفدا ) .

(وفـد) (بـر وزن وعـد) در اصـل بـه مـعـنـى هـيـئت يـا گـروهـى اسـت كـه بـراى حـل مـشـكـلاتـشـان نـزد بـزرگان ميروند و مورد احترام و تكريم قرار ميگيرند، بنابراين بطور ضمنى مفهوم احترام را در بردارد و شايد به همين جهت است كه در بعضى از روايات مـيـخوانيم پرهيزگاران بر مركبهاى راهوارى سوار ميشوند و با احترام فراوان به بهشت ميروند.

امام صادق (عليها‌السلام ) ميفرمايد: على (عليها‌السلام ) تفسير اين آيه را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) جـويـا شد (يوم نحشر المتقين الى الرحمن وفدا) فرمود: يا على الوفد لا يكون الا ركبانا اولئك رجال اتقوا الله عز و جل، فاحبهم و اختصهم و رضى اعمالهم فسماهم متقين: اى على! وفد، حتما به كسانى ميگويند كه سوار بر مركبند آنها افرادى هستند كه تقوا و پـرهيزگارى را پيشه ساختند، خدا آنها را دوست داشت و آنان را مخصوص خود گردانيد، و از اعمالشان خوشنود شد، و نام متقين بر آنها گذارد...)

جـالب تـوجـه اينكه در آيه فوق ميخوانيم: پرهيزگاران را به سوى خداى رحمان ميبرد، در حـالى كه در آيه بعد سخن از راندن مجرمان به جهنم است آيا مناسبتر اين نبود كه به جاى رحمان در اينجا جنت گفته شود؟ ولى اين تعبير در حقيقت اشاره به نكته مهمى دارد و آن اينكه پرهيزكاران بالاتر از بهشت را در آنجا مييابند، به مقام قرب خدا و جلوه هاى خاص او نزديك ميشوند، و رضايت او كه برترين بهشت است درك ميكنند (تعبيراتى كه در حديث فوق از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خوانديم نيز اشاراتى به همين معنى دارد).

سپس مى گويد در مقابل مجرمان را در حالى كه تشنهكامند به سوى جهنم ميرانيم( و نسوق المجرمين الى جهنم وردا ) .

همانگونه كه شتران تشنه را به سوى آبگاه ميرانند، منتها در اينجا آبى نيست بلكه آتش است.

بـايـد تـوجـه داشت كه كلمه (ورد) به معنى گروه انسانها يا حيواناتى است كه وارد آبـگاه ميشوند، و از آنجا كه چنين گروهى حتما تشنه اند مفسران اين تعبير را در اينجا به معنى تشنه كامان گرفته اند.

چقدر فاصله است ميان كسانى كه آنها را با عزت و احترام به سوى خداوند رحمان ميبرند، فرشتگان به استقبالشان ميشتابند و بر آنها سلام و درود ميفرستند و گـروهـى كـه آنها را همچون حيوانات تشنهكام به سوى آتش دوزخ ميرانند، در حالى كه سر بزيرند و شرمسار و رسوا و بيمقدار؟

و اگـر تـصـور كـنند كه در آنجا از طريق شفاعت ميتوانند به جائى برسند، بايد بدانند كه آنها هرگز مالك شفاعت در آنجا نيستند( لا يملكون الشفاعة ) .

نـه كـسـى از آنـهـا شفاعت مى كند، و به طريق اولى قادر بر آن نيستند كه از كسى شفاعت كنند.

(تنها كسانى مالك شفاعتند كه در نزد خداوند رحمان عهد و پيمانى دارند)

( الا من اتخذ عند الرحمن عهدا ) .

تـنـهـا اين دسته اند كه مشمول شفاعت شافعان ميشوند و يا مقامشان از اين هم برتر است و توانائى دارند از گنهكارانى كه لايق شفاعتند شفاعت كنند.

معنى (عهد) چيست؟

در ايـنـكـه منظور از عهد در آيه فوق كه مى گويد تنها كسانى مالك شفاعتند كه نزد خدا عهدى دارند، چيست؟ مفسران بحثهاى فراوانى كرده اند.

بعضى گفته اند: (عهد) همان ايمان به پروردگار و اقرار به يگانگى او و تصديق پيامبران خدا است. بعضى ديگر گفته اند: عهد در اينجا به معنى شهادت به وحدانيت حق و بـيـزارى از كـسانى است كه در برابر خدا پناهگاه و قدرتى قائلند و همچنين اميد نداشتن به غير (الله ).

امـام صـادق (عليها‌السلام ) در پـاسـخ يـكـى از دوسـتـانـش كـه از تفسير آيه فوق سؤ ال كـرد فـرمود: من دان بولاية امير المؤ منين و الائمة من بعده فهو العهد عند الله: (كسى كه به ولايت امير مؤ منان و امامان اهلبيت بعد از او عقيده داشته باشد

عهد نزد خداست ) در روايت ديگرى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ميخوانيم: من ادخل على مؤ من سرورا فقد سرنى و من سرنى فقد اتخذ عند الله عهدا: (كسى كه سرور و شـادى در دل مـؤ مـنـى ايـجـاد كند مرا مسرور كرده، و هر كس مرا مسرور كند عهدى نزد خدا دارد.

در حـديـث ديـگـرى از پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ميخوانيم كه محافظت بر عهد همان محافظت بر نمازهاى پنجگانه است.

از بررسى روايات فوق كه در منابع مختلف اسلامى آمده، و همچنين كلمات مفسران بزرگ اسـلام، چـنـيـن نتيجه ميگيريم كه عهد نزد خدا - همانگونه كه از مفهوم لغوى آن استفاده مى شود - معنى وسيعى دارد كه هر گونه رابطه با پروردگار و معرفت و اطاعت او، و همچنين ارتـبـاط و پـيـونـد بـا مـكـتـب اوليـاى حـق، و هـر گـونـه عـمـل صـالح در آن جـمـع اسـت، هـر چـنـد در هر روايتى به بخشى از آن يا مصداق روشنى اشاره شده است.

لذا در حـديـث ديـگـرى كـه در بـيان چگونگى وصيت كردن از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده تـقـريـبـا تـمـام مـسـائل اعـتـقادى جمع است، آنجا كه فرمود: مسلمان بايد در آستانه مرگ چنين وصيت كند، و بـگـويـد: پـروردگـارا! توئى كه خالق آسمانها و زمين هستى، داناى پنهان و آشكارى، رحمان و رحيمى من در اين دنيا با تو پيمان ميبندم و شهادت ميدهم كه معبودى جز تو نيست، يگانهاى، شريكى ندارى، محمد بنده و فرستاده تو است، بهشت حق است، دوزخ حق است، رسـتـاخـيـز و حـسـاب، حـق اسـت، تـقـديـر و مـيـزان سـنـجـش اعمال حق است

ديـن هـمـانگونه است كه تو بيان كردى، و اسلام همانست كه تو تشريع نمودى، و سخن هـمـانـسـت كـه تـو گـفـتـهـاى، قـرآن هـمـان گـونـه اسـت كـه تـو نازل كردى، تو خداوند حق و آشكارى، پروردگارا! محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از ما به بهترين پاداشى پاداش ده و تحيت و سلام بر او و آلش بفرست.

پـروردگـارا! تـو سـرمـايـه من در مشكلاتى و يار من در شدتها، تو ولى نعمت منى، تو مـعـبـود مـن و معبود پدران منى، به اندازه يك چشم بر هم زدن مرا به خود وامگذار كه اگر واگـذارى به بديها نزديك، و از نيكيها دور ميشوم اى خداى من! تو مونس من در قبر باش و براى من عهدى قرار ده كه در روز قيامت آن را گشاده ببينم.

سپس پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: بعد از اعتراف به اين حقايق آنچه را كـه لازم مـيـبـيـنـد وصـيت مى كند و تصديق اين وصيت در سوره مريم است در آيه( لا يملكون الشفاعة الا من اتخذ عند الرحمن عهدا اين است عهد و وصيت.. )

بـديـهـى اسـت مـنـظـور ايـن نـيـست كه مطالب فوقرا به عربى و فارسى همچون اورادى بخواند يا بنويسد، بلكه با تمام قلب به آن ايمان داشته باشد ايمانى كه آثارش در تمام برنامه زندگى او آشكار گردد.


آيه (88) تا (95) و ترجمه

( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا ) (88)( لقد جئتم شيا إدا ) (89)( تـكـاد السـمـوت يـتـفـطـرن مـنـه و تـنـشـق الا رض و تـخـر الجبال هدا ) (90)( أن دعوا للرحمن ولدا ) (91)( و ما ينبغى للرحمن أن يتخذ ولدا ) (92)( إن كل من فى السموت و الارض إلا أتى الرحمن عبدا ) (93)( لقد أحصئهم و عدهم عدا ) (94)( و كلهم أتيه يوم القيمة فردا ) (95)

ترجمه:

88 - آنها گفتند خداوند رحمن فرزندى براى خود اختيار كرده!

89 - چه سخن زشت و زنندهاى آورديد.

90 - نـزديـك اسـت آسـمـانـها بخاطر اين سخن از هم متلاشى گردد، و زمين شكافته شود و كوهها به شدت فرو ريزد!

91 - از اين رو كه براى خداوند رحمن فرزندى ادعا كردند.

92 - و هرگز سزاوار نيست كه او فرزندى برگزيند.

93 - تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند بنده اويند.

94 - همه آنها را احصا كرده و دقيقا شمرده است.

95 - و همگى روز رستاخيز تك و تنها نزد او حاضر ميشوند.

تفسير:

خدا و فرزند داشتن؟!!

از آنـجـا كـه در آيـات پيشين سخن از شرك و پايان كار مشركان بود، در پايان بحث به يـكـى از شاخه هاى شرك يعنى اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اشاره كرده و زشتى اين سخن را با قاطعترين بيان بازگو مى كند:

(آنـها گفتند خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده )!!( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا ) .

نـه تنها مسيحيان عقيده داشتند حضرت (مسيح )، فرزند حقيقى خدا است كه يهوديان نيز درباره عزير و بتپرستان درباره (فرشتگان ) چنين اعتقادى داشتند و آنها را دختران خدا مى پنداشتند.

آنـگاه با لحنى كوبنده مى گويد: (چه سخن زشت و بزرگى آورديد)( لقد جئتم شيئا ادا ) .

(اد) (بر وزن ضد) در اصل به معنى صداى زشت و ناهنجارى است كه بر اثر گردش شـديـد امـواج صـوتـى در گـلوى شتر به گوش ميرسد، سپس به كارهاى بسيار زشت و وحشتناك اطلاق شده است.

از آنجا كه چنين نسبت ناروائى مخالف اصل توحيد است، چرا كه خداوند نـه شـبـيـه و مـانـندى دارد، و نه نياز به فرزند، و نه عوارض جسم و جسمانيت، گوئى تـمام عالم هستى كه بر پايه توحيد بنا شده است از اين نسبت ناروا در وحشت و اضطراب فرو ميروند.

لذا در آيـه بـعـد اضـافه مى كند (نزديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم متلاشى گردد و زمين شكافته شود و كوهها به شدت فرو ريزد! )( تكاد السماوات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ) .

باز براى تاكيد و بيان اهميت موضوع مى گويد: (به خاطر اينكه براى خداوند رحمان فرزندى ادعا كردند)( ان دعوا للرحمن ولدا ) .

ايـنـها در حقيقت خدا را به هيچوجه نشناخته اند و گرنه مى دانستند (هرگز براى خداوند رحمان، سزاوار نيست كه فرزندى برگزيند)( و ما ينبغى للرحمن ان يتخذ ولدا ) .

انسان فرزند را براى يكى از چند چيز ميخواهد:

يـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه عـمـر او پـايـان مـيـپـذيـرد، بـراى بـقـاء نسل خود نياز به توليد مثل دارد.

يا كمك و يار و ياورى ميطلبد، چرا كه نيرويش محدود است.

يا از تنهائى وحشت دارد، مونسى براى تنهائى ميجويد.

يا به هنگام پيرى و ناتوانى، يار و كمك كارى جوان ميخواهد.

امـا هـيـچـيك از اين مفاهيم درباره خدا معنى ندارد، نه قدرتش محدود است، نه حيات او پايان ميگيرد، نه ضعف و سستى در وجود او راه دارد و نه احساس تنهائى و نه نياز.

از اين گذشته داشتن فرزند، نشانه جسم بودن و همسر داشتن است و همه اين معانى از ذات پاك او دور است.

بـه هـمـيـن دليـل در آيـه بـعد مى گويد: (تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند بنده اويند و سر بر فرمانش )( ان كل من فى السماوات و الارض الا آتى الرحمن عبدا ) .

و بـا ايـنـكـه همه بندگان جان و دل بر كف او هستند، نيازى به اطاعت و فرمانبردارى آنها ندارد بلكه آنها هستند كه نيازمندند.

(او همه آنها را شماره كرده است و دقيقا تعداد آنها را مى داند)( لقد احصاهم و عدهم عدا ) .

يـعـنـى هـرگـز تـصور نكنيد كه با وجود اين همه بندگان چگونه ممكن است حساب آنها را داشته باشد، علم او بقدرى وسيع و گسترده است كه نه تنها شماره آنها را دارد بلكه از تـمـام خـصـوصيات آنها آگاه است، نه از حوزه حكومت او ميتوانند بگريزند و نه چيزى از اعمالشان بر او مكتوم است.

و همه آنها روز رستاخيز تك و تنها در محضر او حاضر ميشوند) (و كلهم آتيه يوم القيامة فردا).

بـنـابـرايـن هـم مـسـيـح، هـم عـزيـر، هـم فـرشـتـگـان و هـم تـمـامـى انـسـانـهـا مـشـمـول ايـن حـكـم عـمـومـى او هـسـتـنـد بـا ايـن حـال چـه نـازيبا است كه فرزندى براى او قـائل شـويـم، و چـه انـدازه ذات پـاك او را از اوج عـظـمـت بـه پـائيـن مى آوريم و صفات جلال و جمال او را انكار ميكنيم اگر نسبت فرزندى به او بدهيم.

نكته ها:

1 - هنوز هم او را فرزند خدا ميپندارند!

آنـچـه در آيـات فـوق خـوانـديـم بـا قاطعترين كلمات، فرزند را از خدا نفى مى كند، اين آيـاتـى اسـت مـربوط به چهارده قرن قبل، در حالى كه امروز و در دنياى علم و دانش هنوز بـسـيـارند كسانى كه مسيح (عليها‌السلام ) را فرزند خدا ميپندارند، نه فرزند مجازى كه فرزند حقيقى! و اگر در پاره اى از نوشته ها كه جنبه تبليغى دارد و مخصوص محيطهاى اسـلامـى تـنـظـيـم شـده، ايـن فـرزنـد را فـرزند تشريفاتى و مجازى معرفى ميكنند به هـيچوجه با متون اصلى كتب اعتقادى آنها سازگار نيست. اين امر منحصر به فرزند بودن مـسـيح (عليها‌السلام ) نيست، در ارتباط با مساله تثليث كه مسلما به معنى خدايان سهگانه اسـت و جـزء اعـتـقـادات حـتـمـى آنها است چون مسلمانان از شنيدن چنين سخن شرك آميزى وحشت مـيـكـنـنـد، لحـن خـود را در مـحـيـطهاى اسلامى تغيير داده و به نوعى از تشبيه و مجاز آن را تـوجـيـه مـيـكـنـنـد. (بـراى تـوضـيـح بيشتر به قاموس كتاب مقدس در مورد (مسيح ) و (اقانيم سه گانه ) مراجعه فرمائيد).

2 - چگونه آسمانها متلاشى مى شود؟

ايـنكه در آيات فوق خوانديم: (نزديك است آسمانها از اين نسبت ناروا متلاشى شوند، و زمـيـنـهـا از هـم بـشـكـافـنـد و كـوهـهـا فـرو ريزند) يا اشاره به اين است كه بر اساس تـعـبـيرات قرآن مجيد مجموعه عالم هستى داراى يكنوع حيات و درك و شعور است، و آياتى همچون آيه 74 سوره بقره( و ان منها لما يهبط من خشية الله ) : (بعضى از سنگها از ترس خـدا از كـوهـهـا فـرو مـى غـلطـنـد) و آيـه 21 سـوره حـشـر( لو انـزلنـا هـذا القـرآن عـلى جـبـل لرأيـتـه خـاشـعـا مـتـصـدعـا مـن خـشـيـة الله ) : اگـر ايـن قـرآن را بـر كـوهـهـا نازل ميكرديم از ترس خدا خاشع ميشدند و از هم شكافته ) شاهد بر آن ميباشد.

اين نسبت ناروا به ساحت قدس پروردگار همه جهان را در وحشت عميق فرو مى برد.

يا كنايه از زشتى فوق العاده آنست و نظير اين كنايه در زبان عرب و زبان فارسى كم نيست كه ميگوئيم كارى كردى كه گوئى آسمان و زمين را بر سر من كوبيدند.

به خواست خدا در اين زمينه ذيل آيات مناسب باز هم بحث خواهيم كرد.


آيه (96) تا (98) و ترجمه

( إن الذين أمنوا و عملوا الصلحت سيجعل لهم الرحمن ودا ) (96)( فإ نما يسرنه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا ) (97)( و كم أهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من أحد أو تسمع لهم ركزا ) (98)

ترجمه:

96 - كـسـانـى كـه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند خداوند رحمن محبت آنها را در دلها مى افكند.

97 - ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزكاران را بوسيله آن بشارت دهى و دشمنان سرسخت را انذار كنى.

98 - چـه بـسـيـار اقـوام (بـيـايـمـان و گـنـهـكـارى ) را قـبـل از آنـهـا هـلاك كـرديم آيا احدى از آنها را احساس ميكنى يا كمترين صدائى از آنان مى شنوى.

تفسير:

ايمان سرچشمه محبوبيت!

در سـه آيـه فـوق كـه پـايـانگر سوره مريم است باز هم سخن از مؤ منان با ايمان و نيز ظـالمـان و سـتـمـگـران بـيـايمان، و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهاى آنست، و در حقيقت عصارهاى است از بحثهاى پيشين با نكته هاى تازه.

نخست ميفرمايد: (كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دلهـا مـى افـكـنـد)( ان الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات سيجعل لهم الرحمن ودا ) .

بـعـضـى از مـفـسـران ايـن آيـه را مـخـصـوص امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) و بعضى شامل همه مؤ منان دانسته اند.

بعضى گفته اند منظور اين است كه خداوند محبت آنانرا در دلهاى دشمنانشان ميافكند، و اين محبت رشتهاى مى شود در گردنشان كه آنها را به سوى ايمان ميكشاند.

بـعـضـى ديـگـر آن را بـه مـعـنـى محبت مؤ منان نسبت به يكديگر كه باعث قدرت و قوت و وحدت كلمه مى شود دانسته اند.

بعضى آن را اشاره به دوستى مومنان نسبت به يكديگر در آخرت دانسته، و ميگويند آنها آنـچـنـان بـه يكديگر علاقه پيدا ميكنند كه از ديدار هم برترين شادى و سرور به آنان دست مى دهد.

ولى اگر با وسعت نظر به مفاهيم وسيع آيه بينديشيم خواهيم ديد كه همه اين تفسيرها در مفهوم آيه جمع است بى آنكه با هم تضادى داشته باشند.

و نـكـتـه اصـلى آن ايـن است كه: (ايمان و عمل صالح ) جاذبه و كشش فوق - العادهاى دارد، اعـتـقـاد بـه يـگـانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى، تقوا و پاكى و درستى و امـانـت و شـجـاعـت و ايـثـار و گـذشـت، تـجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس كشيده و رباينده است.

حـتـى افـراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت ميبرند، و از ناپاكانى همچون خود متنفرند، به هـمـيـن دليـل هـنـگـامـى كه فى المثل ميخواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند تاكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درستكار باشد.

ايـن طـبـيـعـى است و در حقيقت نخستين پاداشى است كه خدا به مؤ منان و صالحان مى دهد كه دامنه اش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مى شود.

بـا چـشـم خـود بسيار ديدهايم اينگونه افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان ميبندند، ديدهها بـراى آنـهـا گـريـان مى شود، هر چند ظاهرا پست و مقام اجتماعى نداشته باشند، همه مردم جاى آنها را خالى مى بينند، همه خود را در عزاى آنها شريك محسوب ميدارند.

امـا ايـنـكـه بـعـضـى آن را در بـاره امـيـر مـؤ مـنان على (عليها‌السلام ) دانسته و در روايات بسيارى به آن اشاره شده بدون شك درجه عالى و مرحله بالاى آن، ويژه آن امام متقين است، (و در نكته ها از اين روايات مشروحا بحث خواهيم كرد) ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه در مراحل ديگر همه مؤ منان و صالحان از طعم اين محبت و محبوبيت در افكار عمومى بچشند، و از ايـن مـودت الهـى سـهـمـى بـبـرنـد، و نـيـز مـانـع از آن نـخواهد بود كه دشمنان نيز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آنها كنند.

جـالب اينكه در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ميخوانيم: ان الله اذا احب عـبـدا دعـا جـبـرئيـل، فـقـال يـا جـبـرئيـل انـى احـب فـلانـا فـاحـبـه، قـال فـيـحـبـه جـبـرئيـل ثـم يـنـادى فـى اهـل السـمـاء ان الله يـحـب فـلانـا فـاحـبـوه، قـال فـيـحـبـه اهـل السماء ثم يوضع له القبول فى الارض! و ان الله اذا ابغض عبدا دعا جـبـرئيـل، فـقـال يـا جـبـرئيـل انـى ابـغـض فـلانـا فـابـغـضـه، قال فيبغضه جبرئيل، ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يبغض فلانا فابغضوه، قال فيبغضه اهل السماء ثم يوضع له البغضاء فى الارض!

(هـنـگـامـى كـه خـداونـد كـسـى از بـنـدگـانـش را دوسـت دارد بـه فـرشـتـه بـزرگـش جـبـرئيـل مـى گـويـد مـن فـلانـكـس را دوسـت دارم او را دوسـت بـدار، جـبـرئيـل او را دوسـت خـواهـد داشـت، سـپـس در آسـمـانـهـا نـدا مـى دهـد كـه اى اهـل آسـمـان! خـداونـد فـلانـكـس را دوسـت دارد او را دوسـت داريـد، و بـه دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست ميدارند، سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مى شود.

و هـنـگـامـى كـه خـداونـد كـسـى را دشـمـن بـدارد بـه جـبـرئيـل مـى گـويـد مـن از او مـتـنـفـرم، او را دشـمـن بـدار، جـبـرئيل او را دشمن ميدارد، سپس در ميان اهل آسمانها ندا مى دهد كه خداوند از او متنفر است او را دشـمـن داريـد، هـمـه اهـل آسـمانها از او متنفر ميشوند، سپس انعكاس اين تنفر در زمين خواهد بود.

ايـن حـديـث پـر مـعـنـى نشان مى دهد كه ايمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هـسـتى، و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفرينش را فرا ميگيرد، ذات پاك خداوند چـنـين كسانى را دوست دارد، نزد همه اهل آسمان محبوبند، و اين محبت در قلوب انسانهائى كه در زمـيـن هستند پرتوافكن مى شود. راستى چه لذتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند مـحبوب همه پاكان و نيكان عالم هستى است؟ و چه دردناك است كه انسان احساس كند زمين و آسمان فرشته ها و انسانهاى با ايمان همه از او متنفر و بيزارند.

سـپـس بـه (قـرآن ) كـه سـرچـشـمـه پـرورش ايـمـان و عـمـل صـالح اسـت اشـاره كـرده مـى گـويـد مـا قـرآن را بـر زبـان تو آسان ساختيم، تا پـرهـيـزگـاران را بـوسـيله آن بشارت دهى، و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار كنى )( فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا ) .

(لد) (با ضم لام و تشديد دال ) جمع (الد) (بر وزن عدد) به معنى دشمنى است كه خصومت شديد دارد، و به كسانى گفته مى شود كه در دشمنى كردن متعصب، لجوج و بى منطقند.

آخـريـن آيـه بـه عـنـوان دلدارى بـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان (مـخـصـوصـا بـا تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه كـه ايـن سـوره در مـكـه نازل شده و در آن روز مسلمانان، سخت تحت فشار بودند) و نيز به عنوان تهديد و هشدار بـه هـمـه دشـمـنـان عـنـود و لجـوج مى گويد: چه بسيار اقوام بيايمان و گنهكارى را كه قـبـل از ايـنـهـا هـلاك و نـابـود كـرديـم آنچنان محو و نابود شدند كه اثرى از آنها باقى نـمـانـد، آيـا تـو اى پـيـامـبـر! احـدى از آنـها را احساس ميكنى؟ يا كمترين صدائى از آنان ميشنوى )؟( و كم اهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا ) .

(ركـز) بـه مـعـنـى صـداى آهـسـتـه اسـت، و بـه چيزهائى كه در زير زمين پنهان ميكنند (ركـاز) گـفـتـه مـى شـود، يعنى اين اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقيقت آنچنان درهم كوبيده شدند كه حتى صداى آهستهاى از آنان به گوش نمى رسد.

نكته ها:

1 - محبت على (عليها‌السلام ) در دلهاى مؤ منان

در بـسـيـارى از كـتـب حـديـث و تـفـسـيـر اهل تسنن (علاوه بر شيعه ) روايات متعددى در شان نـزول آيـه (ان الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات سـيـجـعـل لهـم الرحـمـن ودا) از پـيـامـبـر اكـرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده اسـت كـه نـشـان مـى دهـد نـخـسـتـيـن بـار ايـن آيـه در مـورد عـلى (عـليـهـالسلام ) نـازل گـرديـده است، از جمله (علامه زمخشرى ) در كشاف و (سبط ابن الجوزى ) در تذكره و (گنجى شافعى ) و (قرطبى ) در تفسير

مـشـهـورش و (مـحب الدين طبرى ) در ذخائر العقبى و (نيشابورى ) در تفسير معروف خود، و (ابن صباغ مالكى ) در فصول المهمه و (سيوطى ) در در المنثور و (هيثمى ) در صواعق المحرقه، و (آلوسى ) در روح المعانى را ميتوان نام برد از جمله:

1 - ثـعـلبـى در تـفـسـيـر خـود از (بـراء بـن عـازب ) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: رسـولخـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليها‌السلام ) فرمود: قـل اللهـم اجـعـل لى عـنـدك عـهـدا، و اجـعـل لى فـى قـلوب المـؤ مـنـيـن مـودة، فـانـزل الله تـعـالى: ان الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات سيجعل لهم الرحمن ودا: (بگو خداوندا! براى من عهدى نزد خودت قرار ده، و در دلهاى مؤ مـنـان مـودت مـرا بـيـفـكـن، در ايـن هـنـگـام، آيـه ان الذيـن آمـنـوا... نازل گرديد).

عين همين عبارت يا با كمى اختلاف در بسيارى از كتب ديگر آمده است.

2 - در بـسـيـارى از كـتـب اسـلامـى ايـن مـعـنـى از ابـن عـبـاس نـقـل شده كه مى گويد: نزلت فى على بن ابى طالب ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سـيجعل لهم الرحمن ودا قال محبة فى قلوب المؤ منين، يعنى: آيه ان الذين آمنوا... در باره عـلى بـن ابـى طـالب (عليها‌السلام ) نازل گرديده، و معنى آن اين است خدا محبت او را در دلهاى مؤ منان قرار مى دهد.)

3 - در كـتـاب (صـواعـق ) از مـحـمـد بـن حـنـفـيـه در تـفـسـيـر ايـن آيـه چـنـيـن نقل مى كند: لا يبقى مؤ من الا و فى قلبه ود لعلى و لاهلبيته: (هيچ فرد با ايمانى پيدا نمى شود مگر اينكه در درون قلبش، محبت على و خاندان او است ).

4 - شـايـد بـه هـمـين دليل در روايت صحيح و معتبر از خود امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) چنين نقل شده: لو ضربت خيشوم المؤ من بسيفى هذا على ان يبغضنى ما ابغضنى و لو صببت الدنيا بجماتها على المنافق على ان يحبنى ما احبنى و ذلك انه قضى فانقضى على لسان النبى الامى انه قال لا يبغضك مؤ من و لا يحبك منافق: (اگر با اين شمشيرم بر بينى مؤ من بزنم كه مرا دشمن دارد هرگز

دشـمـن نـخـواهـد داشـت، و اگـر تمام دنيا (و نعمتهايش ) را در كام منافق فرو ريزم كه مرا دوسـت دارد، دوسـت نـخـواهـد داشت، اين به خاطر آنست كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه صـورت يـك حـكـم قاطع به من فرموده است: اى على! هيچ مؤ منى تو را دشمن نخواهد داشت و هيچ منافقى محبت تو را در دل نخواهد گرفت!)

5 - در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آخر نماز خود با صداى بلند به طورى كه مردم ميشنيدند در حق امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) چـنـيـن دعـا مـيـكـرد: اللهم هب لعلى المودة فى صدور المؤ منين، و الهيبة و العـظـمـة فـى صـدور المـنـافـقـيـن فـانـزل الله ان الذيـن آمـنـوا... (خـداونـدا! مـحـبت على (عليها‌السلام ) را در دلهاى مؤ منان بيفكن، و همچنين هيبت و عظمت او را در دلهاى منافقان، در اين هنگام آيه فوق و آيه بعد از آن نازل شد).

بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه در تـفـسـيـر آيـات فـوق گـفـتـيـم، نـزول ايـن آيـه در مـورد عـلى (عليها‌السلام ) بـه عـنـوان يـك نـمـونـه اتـم و اكمل است و مانع از تعميم مفهوم آن در مورد همه مؤ منان با سلسله مراتب، نخواهد بود.

2 - تفسير جمله يسرناه بلسانك )

(يـسـرنـاه ) از مـاده (تـيـسـيـر) بـه مـعـنـى تـسـهـيـل اسـت، خـداونـد در ايـن جـمـله مـيـفـرمـايـد: (مـا قـرآن را بـر زبـان تـو آسـان كـرديـم تا پـرهـيـزكـاران را بـشـارت دهـى و دشـمـنـان سـرسـخـت را انـذار كـنـى ايـن تسهيل ممكن است از جهات مختلف بوده باشد:

1 - از ايـن نـظر كه قرآن، عربى فصيح و روانى است كه آهنگ آن در گوشها دلانگيز، و تلاوت آن بر زبانها آسان است.

2 - از نـظـر اينكه خداوند آنچنان تسلطى به پيامبرش بر آيات قرآن، داده بود كه به آسانى و در همه جا و براى حل هر مشكل، از آن استفاده ميكرد و پيوسته بر مؤ منان تلاوت مينمود.

3 - از نـظـر مـحـتـوا كـه در عـيـن عـمـيـق و پـرمـايـه بـودن درك آن سـهـل و ساده و آسان است، اصولا آنهمه حقايق بزرگ و برجسته كه در قالب اين الفاظ مـحـدود بـا سـهـولت درك مـعـانـى ريـخـتـه شـده، خود نشانهاى است از آنچه در آيه فوق ميخوانيم كه بر اثر يك امداد الهى، صورت گرفته است.

در سـوره قـمـر در آيـات مـتـعـدد ايـن جـمـله تـكـرار شـده است( و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر ) : (ما قرآن را براى تذكر و يادآورى آسان كرديم آيا پندگيرندهاى هست ).

پـروردگـارا! قـلب مـا را بـه نـور ايـمـان، و تـمـام وجـود مـا را بـه نـور عـمـل صـالح روشـن فـرمـا، ما را دوستدار مؤ منان و صالحان، مخصوصا امام المتقين امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) بدار، و محبت ما را نيز در دلهاى همه مؤ منان بيفكن.

بـار الهـا! جـامـعـه بـزرگ اسـلامى ما كه با داشتن اين همه نفرات و امكانات وسيع مادى و مـعـنـوى در چـنـگال دشمنان گرفتار، و به خاطر پراكندگى و تفرقه صفوف، ضعيف و ناتوان شده است در گرد مشعل ايمان و عمل صالح جمع بفرما.

خـداونـدا هـمـانـگونه كه گردنكشان و جباران پيشين را چنان هلاك و محو و نابود كردى كه كوچكترين صدائى از آنها به گوش ‍ نمى رسد، ابرقدرتهاى جبار زمان ما را نيز نابود كـن، شـر آنها را از سر مستضعفان كوتاه فرما و قيام مؤ منان را بر ضد اين مستكبران به پيروزى نهائى برسان.

آمين يا رب العالمين

پايان سوره مريم


سوره طه

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد

فضيلت سوره طه

روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است.

از پـيـامـبـر اكـرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـيـخـوانـيـم خداوند سوره طه و يس را قـبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان ايـن بـخـش از قـرآن را شـنـيـدنـد گـفـتـنـد: طـوبـى لامـة يـنـزل هـذا عـليـهـا، و طـوبـى لاجـواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: (خوشا به حـال امـتـى كـه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد).

در حـديـث ديـگرى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: لا تدعوا قرائة سورة طه، فان الله يـحـبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى:

(تـلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كـه آن را تـلاوت كـنند، هر كس ‍ تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را بـه دسـت راسـتش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود).

در حديث ديگرى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ميخوانيم: من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: (هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)

بـاز لازم مـيـدانـيـم ايـن حـقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سـوره هـاى قـرآن از پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ائمه (عليها‌السلام ) به ما رسيده، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت، اين همه نتيجه، عائد انسان مى شود، بـلكـه مـنـظـور تـلاوتـى اسـت كـه مـقـدمـه انـديـشـه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعـمـال و گـفـتـار انـسـان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد.

محتواى سوره

(سـوره طـه ) بـه گـفـتـه هـمـه مـفـسـران در مـكـه نـازل شـده اسـت، مـحـتـواى آن نـيـز هـمـانـنـد ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از (مبدء) و (معاد) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد.

در بـخـش اول: ايـن سـوره اشـاره كـوتـاهـى بـه عـظـمـت قـرآن و بـخـشـى از صـفـات جلال و جمال پروردگار است.

بـخش دوم: كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى (عليها‌السلام ) سخن مى گـويـد، از آن زمـان كـه بـه نـبـوت مـبـعـوث گـرديـد و سـپس با فرعون جبار به مبارزه بـرخـاسـت، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايـمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد.

بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند.

در سومين بخش: بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است.

در بخش چهارم: سخن از قرآن و عظمت آن است.

و در بـخـش پـنـجـم: سـرگـذشـت آدم و حـوا را در بـهـشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين، توصيف مى كند.

و بـالاخـره در آخـريـن قـسـمت، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى، براى همه مؤ منان بيان مـيـدارد كـه روى سـخـن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است.


آيه (1) تا (8) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( طه ) (1)( ما أنزلنا عليك القرأن لتشقى ) (2)( إلا تذكرة لمن يخشى ) (3)( تنزيلا ممن خلق الارض و السموت العلى ) (4)( الرحمن على العرش استوى ) (5)( له ما فى السموت و ما فى الا رض و ما بينهما و ما تحت الثرى ) (6)( و إن تجهر بالقول فإنه يعلم السر و أخفى ) (7)( الله لا إله إلا هو له الا سماء الحسنى ) (8)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - طه.

2 - ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى.

3 - فـقـط آنـرا بـراى يـادآورى كـسـانـى كـه (از خـدا ) مـيـتـرسـنـد نازل ساختيم. 4 - اين قرآن از سوى كسى نازل شده كه خالق زمين و آسمانهاى بلند

5 - او خداوندى است رحمن كه بر عرش مسلط است.

6 - از آن اوست آنچه در آسمانها و زمين و ميان اين دو و در اعماق زمين وجود دارد.

7 - اگـر سـخـن آشـكـارا بـگـوئى (يا مخفى كنى ) او پنهانيها و حتى پنهانتر از آنرا نيز ميداند!

8 - او خداوندى است كه معبودى جز او نيست و براى او نامهاى نيك است.

شان نزول:

روايات فراوانى در شان نزول نخستين آيات فوق آمده كه از مجموع آنها استفاده مى شود، پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـعـد از نـزول وحـى و قـرآن، عـبـادت بـسـيـار مـيـكـرد، مـخـصـوصـا ايـسـتـاده بـه عـبـادت مشغول ميشد آنقدر كه پاهاى او متورم گرديد، گاه براى آنكه بتواند به عبادت خود ادامه دهـد، سـنـگـيـنـى خـود را بر يك پا قرار ميداد، و گاه بر پاى ديگر، گاه بر پاشنه پا ميايستاد و گاه بر انگشتان پا.

آيـات فـوق نـازل شد و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داد كه اين همه رنج و ناراحتى بر خود تحميل نكند.

تفسير:

اين قدر خود را به زحمت نيفكن

بـاز در آغـاز ايـن سـوره بـا حـروف مـقـطـعـه، روبرو ميشويم، كه حس كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ).

البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم.

ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم: كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد.

اتـفـاقـا در بـسـيـارى از روايـات و كـلمـات مـفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مـطـلبـى بـرخـورد مـيـكـنـيـم كـه: (طـه ) بـه مـعـنـى يـا رجل (اى مرد) است، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه (طه ) برخورد ميكنيم كه مـفـهـومـى شـبـيـه (يـا رجـل ) و يـا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد.

و بـطـورى كـه يـكـى از آگـاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مـسـائل اسـلامـى مـطـالعـه مـيـكـنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و مـعـتـقـدنـد حـروف مـقـطعه در آغاز هر سوره، كلمهاى است، داراى معنى خاص كه بعضى با گـذشـت زمـان مـتـروك مـانـده، و بعضى به ما رسيده است، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء بـرنـخـيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس العملى كرده باشند.

البـتـه ايـن نـظـر را بـه طـور كـلى و دربـاره هـمـه حـروف مـقـطـعـه قـرآن، مـشـكـل بـتـوان پـذيـرفـت، ولى در بـاره بـعـضـى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است.

ايـن مـوضـوع نـيـز جـالب تـوجه است كه در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم (طه ) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق، الهادى اليه: اى كسى كه طالب حقى، و هدايت كننده به سوى آنى ).

از اين حديث چنين برمى آيد كه (طه ) مركب از دو حرف رمزى است

(طـا) اشـاره به (طالب الحق ) و (ها) اشاره به (هادى اليه ) ميباشد، ميدانيم اسـتـفـاده از حـروف رمـزى و عـلائم اخـتـصـارى در زمـان گـذشـتـه و حال، فراوان بوده است، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است.

آخـريـن سـخـن در ايـن زمـيـنـه ايـنـكه كلمه (طه ) مانند (يس ) بر اثر گذشت زمان، تدريجا به صورت (اسم خاص ) براى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درآمـده اسـت، تـا آنـجـا كـه آل پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نـيـز (آل طـه ) مـيـگـويـنـد، و از حضرت مهدى (عليها‌السلام ) در دعاى ندبه (يا بن طه ) تعبير شده است.

سـپـس مـى گـويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى( ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ) .

درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است، ولى هـر كـار حـسـابـى دارد، عـبـادت هـم حـسـاب دارد، نـبـايـد آنـقـدر بـر خـود تـحـميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود. بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گـويـد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق، منظور همين مـعـنـى اسـت هـمـانـگـونـه كـه شـان نـزولهـا نـيـز حـكـايـت از آن مـى كـند. در آيه بعد هدف نـزول قـرآن را چـنـيـن شرح مى دهد: (ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )( الا تذكرة لمن يخشى ) . تعبير به (تذكرة ) از يكسو (و من يـخـشى ) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه هـمـه تـعـليـمـات الهـى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند.

نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در ايـن جـهـان نـقـش يـادآورى اسـت (آنـچـنـانـكـه از افـلاطـون نـقـل مـى كـنـنـد) بـلكـه مـى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تـعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس مسئوليت كه قرآن نام آن را (خشيت و تـرس ) گـذاشـتـه در آدمـى نـبـاشـد، پـذيـراى حـقـايـق نـخـواهـد شـد چـرا كـه قـابـليت قـابـل هـم در بـارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى اسـت كـه در آغـاز سـوره بقره مى خوانيم( هدى للمتقين ) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ).

سـپـس بـه مـعـرفـى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عـظـمـت قـرآن آشـكـارتـر شـود، مـى گـويـد: (ايـن قـرآن از سـوى كـسـى نـازل شـده اسـت كـه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است ) (تنزيلا ممن خلق الارض و السـمـاوات العـلى ) . در حـقـيـقـت ايـن تـوصـيـف، اشـاره بـه ابـتـدا و انـتـهـاى نـزول قـرآن مـى كـنـد، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه، و اگر در اينجا كلمه (و ما بينهما) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است.

به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است.

باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: (او خداوندى است رحـمـان كـه فـيـض رحمتش همه جا را فرا گرفته، و بر عرش مسلط است )(الرحمن على العـرش استوى ) . همانگونه كه قبلا در تفسير آيه(ثم استوى على العرش) (اعراف - 54) گـفـتـه ايـم (عـرش ) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سـقـف و يـا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش اطلاق مى شود. در داستان (سـليـمـان )، مـى خـوانـيم:(ايكم ياتينى بعرشها) : (كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد) (نمل - 38).

بـديـهـى اسـت خـداونـد نـه تـخـتى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از (عرش خدا) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود.

بـنـابـرايـن (اسـتـوى عـلى العـرش )، كـنـايـه از تـسـلط پـروردگـار و احـاطـه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش ‍ در سراسر عالم است. اصولا كـلمه (عرش ) در لغت عرب و (تخت ) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مـثـلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم: ثل عرشه (تختش فرو ريخت ).

به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند.

به دنبال (حاكميت ) خدا بر عالم هستى از (مالكيت ) او سخن مى گويد: (آنـچـه در آسـمـانـها، و در زمين، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )( له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ) .

(ثرى ) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش بـاد مـى خـشـكـد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه، (ثرى ) گفته مى شـود و به اين ترتيب (ما تحت الثرى ) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است.

تـا بـه ايـنـجـا سـه ركـن از اركـان صـفـات پـروردگـار بـيـان شـده بـود، ركـن اول (خالقيت )، ركن دوم (حاكميت ) ركن سوم (مالكيت ) او است.

در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى (عالميت ) او اشاره كرده مى گويد: (او آنقدر احاطه عـلمـى دارد كـه اگـر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مـخـفـى تـر از مـخـفـى را نـيـز آگـاه اسـت )( و ان تـجـهـر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ) .

در ايـنـكـه مـنـظور از (اخفى ) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.

ـ بعضى گفته اند: (سر) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و (اخفى ) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد.

بـعـضـى گـفـتـه انـد (سـر) آنـسـت كـه انـسـان در دل دارد، و (اخفى ) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است.

بـعـضـى ديگر گفته اند (سر) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و (اخفى ) نيتى است كه به دل دارد. -

بعضى گفته اند (سر) به معنى اسرار مردم است، و (اخفى ) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است.

- در حـديـثـى از امام باقر (عليها‌السلام ) و صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: (سر آنست كـه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى. اين حديث مـمـكـن اسـت اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سـپـرده مـى شـود مـنـتـهـا گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حـالت نـسـيـان بـاو دسـت مـى دهـد لذا اگـر بـا وسـيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش موقتا يا براى هميشه قطع شده است.

ولى بـه هـر حـال مـانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد.

بـه اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فـوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه (خلقت ) و (حكومت ) و (مالكيت ) و علم حاصل مى گردد.

و شـايـد بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كه در آيه بعد مى گويد: (او الله است همان خداوندى كه مـعـبـودى جـز او نـيـسـت بـراى او نـامـهـا و صـفات نيك است )( الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ) .

چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم، تعبير به (اسماء حسنى ) هم در آيـات قـرآن و هـم در كـتـب حـديـث كـرارا آمـده اسـت، ايـن تـعـبـيـر در اصل به معنى نامهاى نيك است، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است، به عنوان (اسماء حسنى ) ناميده شده است.

در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهما‌السلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسـم اسـت، هـر كـس او را بـه اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنـهـا را احـصـا كـنـد اهـل بـهـشـت اسـت، ايـن مـضـمـون در مـنـابـع مـعـروف حـديـث اهل تسنن نيز ديده مى شود.

بـه نـظـر مـى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان (تخلق ) به اين صفات است، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غـفـور و امـثـال ايـنـهـا، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بـتـابـد هـم بـهـشـتـى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد).


آيه (9) تا (16) و ترجمه

( و هل اتك حديث موسى ) (9) ( اذرانار افقال لاهله امكثوا آنى انست نارا لعلى اتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ) (10) ( فلما اتها نودى يا موسى ) (11) ( انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى ) (12) ( و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ) (13) ( اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى ) (14) ( ان الساعة اتيه اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ) (15) ( فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هوئه فتردى ) (16)

ترجمه:

9ـ و آيا خبر موسى به تو رسيده است؟

10 ـ هـنـگـامـى كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتـشى ديدم شايد شعله اى از آن را براى شما بياورم، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم.

11 - هنگامى كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اى موسى!.

12 - من پروردگار توام! كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوى هستى.

13 - و مـن تـو را (بـراى مـقـام رسـالت ) انتخاب كردم، اكنون به آنچه بر تو وحى مى شود گوش فرا ده!.

14 - من الله هستم، معبودى جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براى ياد من به پادار.

15 - رسـتـاخـيـز بـطـور قطع خواهد آمد من مى خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا ببيند.

16 - و هرگز نبايد افرادى كه ايمان به قيامت ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كردند تو را از آن باز دارند كه هلاك خواهى شد.

تفسير:

آتشى در آن سوى بيابان!

از اينجا داستان موسى، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مـهـمـى از سـرگـذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد بـراى پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند.

تـا بـدانـند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است.

و نـيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام، راهنما و راهگشاى آنها باشد.

مـجـمـوعـه آيـاتـى را كـه در ايـن سـوره از مـوسـى و بـنـى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد:

بـخـش اول: از آغـاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديـگـر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن (وادى مقدس ) در آن بيابان تاريك و خلوت، دوره آن را گذراند.

بـخـش دوم: از دعـوت مـوسـى و بـرادرش هـارون نـسـبـت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد.

بـخـش سـوم: از خـروج مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل از مـصـر و چـگـونـگـى نـجـات آنـهـا از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند.

بـخـش چـهـارم: پـيـرامـون گـرايـش تـنـد انـحـرافـى بـنـى اسـرائيـل از آئيـن توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد.

اكـنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم: اين آيات با تـعـبـيـر لطـيـف و جذابى اين چنين مى گويد: (آيا خبر موسى به تو رسيده است )؟!( و هل اتاك حديث موسى ) .

بـديـهـى اسـت ايـن استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است، بلكه به تـعـبـيـر مـعـروف اين (استفهام تقريرى ) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بـيـان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم: آيا اين خبر را شنيده اى كه...؟

سپس مى گويد: (در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم، من به سراغ آن بروم شايد شـعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )( اذ رأى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ) .

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (قـبـس ) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كـه جـمـعـيـتـى گـرد آن جـمـعـنـد، و يـا ايـنكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كـاروانـيـان در شـب راه را گـم نـكنند، و نيز با توجه به اينكه (امكثوا) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شـعـله بـه خـانـواده اش گـفـت تـوقـف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم.

در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى (عليها‌السلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با (شعيب ) در (مـديـن ) پـايان يافت، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مـديـن به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گـرم شـونـد، امـا بـوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد.

طـوفـانـى از حـوادث سـخـت، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چـشـمـش خـورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى، به سوى آتش حركت كرد اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم:

(هـنگامى كه موسى (عليها‌السلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گـويـد: اى مـوسـى )! (فـلمـا اتـاها نودى يا موسى ). (من پروردگار توام، كفشهايت بـيـرون آر، كه تو در سرزمين مقدس (طوى ) هستى )( انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى ) .

از آيـه 30 سـوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بـود شـنـيد( نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انـى انـا الله رب العـالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خـود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است، نور حيات است و زندگى!.

مـوسـى بـا شنيدن اين نداى روحپرور: (من پروردگار توام ) هيجان زده شد و لذت غير قـابـل تـوصـيـفـى سـرتـاپـايـش را احـاطـه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پـروردگـار من است، كه با كلمه (ربك ) مرا مفتخر ساخته، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام.

او مـامـور شـد تـا كـفـش خـود را از پـاى در آورد، چـرا كـه در سـرزمـيـن مقدسى گام نهاده، سـرزمـيـنـى كـه نـور الهـى بـر آن جـلوه گر است، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا.

بـنـابـرايـن، بـحـث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده انـد، و اقـوالى از مـفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد).

تـعـبـيـر بـه (طـوى ) يـا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين، سرزمين طوى بوده است، هـمـانـگـونـه كـه غـالب مـفـسـران گـفـتـه انـد، و يـا ايـنـكـه (طـوى ) كـه در اصـل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سـو احـاطـه كـرده بـود، بـه هـمين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان (البقعة المباركة ) تعبير شده است.

سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: (و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام، اكـنـون بـه آنـچـه به تو وحى مى شود گوش ‍ فرا ده )!( و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ) .

و بـه دنـبـال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد (من الله هستم، معبودى جز من نيست ) (اننى انا الله لا اله الا انا). (اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن، عبادتى خالص از هرگونه شرك )( فاعبدنى ) .

(و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى )( و اقم الصلوة لذكرى ) .

در ايـن آيـه پـس از بـيـان مـهـمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خـداونـد يـگـانـه بـه عـنـوان يـك ثـمـره بـراى درخـت ايـمـان و تـوحـيـد بيان شده، و به دنـبـال آن دسـتـور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده.

ايـن سـه دسـتـور بـا فـرمـان رسـالت كـه در آيـه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور بـه اسـتـقـامـت كـه در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث خـواهـد آمـد از هـر نـظـر تكميل مى گردد.

و از آنـجـا كـه بـعـد از ذكـر (تـوحـيـد) و شـاخ و بـرگـهـاى آن، دومـيـن اصـل اساسى مساله (معاد) است در آيه بعد اضافه مى كند: (رستاخيز به طور قطع خـواهـد آمـد، مـن مـى خـواهـم آن را پنهان كنم، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند)( ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ) .

در ايـن جـمـله دو نـكـته است كه بايد به آن توجه داشت: نخست اينكه جمله (اكاد اخفيها) مـفـهـومـش آنـسـت كه (نزديك ) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن، احدى از تـاريـخ قـيـامـت آگـاه نـيـسـت، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم( يسئلونك عن السـاعـة ايـام مـرسـيـهـا قـل انـمـا عـلمـهـا عـنـد ربـى ) : (در بـاره قـيـامـت از تـو سـؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است ).

مـفـسـران، بـراى پـاسـخ ايـن سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فـوق، يـكـنـوع مـبـالغـه اسـت و مـفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پـنـهـان اسـت كـه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند.

تفسير ديگر اين است كه مشتقات (كاد) همواره به معنى نزديك شدن نيست، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد.

و لذا بعضى از مفسران (اكاد) را به معنى (اريد) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است.

نـكـته ديگر اينكه: علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت، طبق آيه فوق آنست كه (خداوند مـى خـواهـد هر كسى را به تلاش و كوششهايش پاداش دهد) و به تعبير ديگر: با مخفى بـودن آن يـكـنـوع آزادى عـمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا مـعـلوم نـيـسـت و در هـر زمـانـى مـحـتـمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سـريـع بـرنـامـه هـاى تـربيتى است، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء (شب قدر) گـفـتـه انـد مـنـظـور ايـن است كه مردم همه شبهاى سال، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند.

در آخـريـن آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تـربـيـتـى فـوق اسـت اشـاره كـرده مـى فـرمـايـد: (هـرگز نبايد افرادى كه ايمان به رسـتـاخـيـز نـدارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد)!( فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ) .

در بـرابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست، نه از انبوه آنـهـا وحـشـت كـن، و نـه از تـوطـئه هـاى آنـهـا تـرسـى بـه دل راه ده، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته بـاش. جـالب ايـنـكـه در ايـنـجا جمله (لا يؤ من ) به صورت صيغه مضارع و جمله (و اتـبـع هـواه ) به صورت صيغه ماضى است، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مـــى خـــواهـنـد آزاد بـاشـند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود!

نكته ها:

1 - مـنـظور از (فاخلع نعليك ) چيست؟ - همانگونه كه گفتيم ظاهر آيه اين است كه به موسى دستور داده شد به احترام آن سرزمين مقدس، كفشهاى خود را از پا بيرون آورد، و با خـضـوع و تـواضـع در آن وادى گـام نـهد، سخن حق را بشنود و فرمان رسالت را دريافت دارد، ولى بـعـضـى از مـفـسـران بـه پـيـروى پـاره اى از روايـات مـى گـويـنـد: ايـن به دليل آن بوده است كه چرم آن كفش از پوست حيوان مرده بوده است!

ايـن سخن علاوه بر اينكه در حد خود سخن بعيدى به نظر مى رسد، چرا كه دليلى نداشت مـوسـى (عليها‌السلام ) از چنان پوست و كفش آلوده اى استفاده كند، مورد انكار بعضى از روايات ديگر قرار گرفته است، و آن روايتى است كه از ناحيه مقدس امام زمان (ارواحنا له الفداء) نقل شده كه شديدا اين تفسير را نفى مى كند در تورات كنونى سفر خروج فصل سوم نيز همان تعبيرى كه در قرآن وجود دارد ديده مى شـود. بـعـضـى ديـگـر از روايـات كـه اشـاره بـه تاويل آيه و بطون آن دارد مى گويد:

فـاخـلع نـعـليـك اى خـوفـيك: خوفك من ضياع اهلك و خوفك من فرعون: (منظور از فاخلع نـعـليك اين است كه دو ترس و وحشت را از خود دور كن، خوف از اينكه خانواده ات كه مورد علاقه تو است در اين بيابان از بين برود، و خوف از فرعون )!

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مطلب جالبى در رابطه با اين فراز از زنـدگـى موسى نقل شده آنجا كه مى فرمايد: كن لما لا ترجوا ارجى منك لما ترجوا، فان مـوسـى بـن عـمـران خـرج ليـقـبـس لاهـله نـارا فـرجـع اليـهـم و هـو رسـول نـبى!: (نسبت به چيزهائى كه اميد ندارى بيش از چيزهائى كه اميد دارى، اميدوار باش! چرا كه موسى بن عمران به دنبال يك شعله آتش رفت، اما با مقام نبوت و رسالت بـازگـشـت )! اشاره به اينكه بسيار مى شود كه انسان به چيزى اميدوار است اما به آن نـمـى رسد ولى چيزهاى مهمترى كه اميدى نسبت به آن ندارد به لطف پروردگار براى او فراهم مى شود!

هـمـيـن مـعـنـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) نـيـز نقل شده است.

2 - پـاسخ به يك اشكال - بعضى از مفسران در اينجا سؤ الى مطرح كرده اند و آن اينكه موسى چگونه و از كجا دانست اين صدائى را كه مى شنود از سوى خدا است؟ و از كجا يقين پـيـدا كـرد كـه پـروردگـار دارد بـه او مـامـوريـت مـى دهـد؟ ايـن سـؤ ال را كـه در مـورد ساير پيامبران نيز قابل طرح است از دو راه مى توان پاسخ داد: نخست ايـنـكه در آن حالت يك نوع مكاشفه باطنى و احساس درونى كه انسان را به قطع و يقين كامل مى رساند و هر گونه شك و شبهه را زائل مى كند به پيامبران دست مى دهد.

ديـگـر ايـنـكـه آغـاز وحـى ممكن است با مسائل خارق عادتى تواءم باشد كه جز به نيروى پـروردگـار مـمـكـن نـيـسـت، همانگونه كه موسى (عليها‌السلام ) آتش را از ميان درخت سبز مشاهده كرد، و از آن فهميد كه مساله يك مساله الهى و اعجازآميز است.

ايـن مـوضـوع نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كـه شـنيدن سخن خدا، آنهم بدون هيچ واسطه، مـفـهـومـش ايـن نـيـسـت كـه خـداوند، حنجره و صوتى دارد بلكه او به قدرت كامله اش امواج صـوت را در فضا خلق مى كند، و به وسيله اين امواج با پيامبرانش سخن مى گويد، و از آنـجـا كـه آغاز نبوت موسى (عليها‌السلام ) به اينگونه انجام يافت لقب (كليم الله ) به او داده شده است.

3 - نـمـاز بـهـترين وسيله ياد خدا - در آيات فوق به يكى از فلسفه هاى مهم نماز اشاره شـده اسـت، و آن ايـنـكـه انـسـان در زنـدگـى ايـن جـهـان بـا تـوجـه (بـه عوامل غافل كننده ) نياز به تذكر و يادآورى دارد، با وسيله اى كه در فاصله هاى مختلف زمانى، خدا و رستاخيز و دعوت پيامبران و هدف آفرينش را به ياد او آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بى خبرى حفظ كند، نماز اين وظيفه مهم را بر عهده دارد.

انسان صبحگاهان از خواب برمى خيزد، خوابى كه او را از همه چيز اين جهان بيگانه كرده، مـى خـواهد برنامه زندگى را شروع كند، قبل از هر چيز به سراغ نماز مى رود، قلب و جـان خـود را بـا يـاد خـدا صـفـا مـى دهـد، از او نيرو و مدد مى گيرد، و آماده سعى و تلاش ‍ تواءم با پاكى و صداقت مى گردد.

بـاز هـنگامى كه غرق كارهاى روزانه شد و چند ساعتى گذشت و چه بسا ميان او و ياد خدا جـدائى افـتـاد، نـاگـاه ظـهـر مـى شـود و صـداى مـؤ ذن را مى شنود الله اكبر!... حى على الصـلوة!: (خدا از همه چيز برتر است، برتر از آنست كه توصيف شود... بشتاب به سـوى نـماز به سراغ نماز مى رود در برابر معبود خود به راز و نياز مى ايستد، و اگر گـرد و غبار غفلتى بر قلب او نشسته، آن را شستشو مى دهد اينجا است كه خدا در نخستين دستورات در آغاز وحى به موسى مى گويد نماز را بر پا دار تا به ياد من باشى.

جـالب ايـنـكه اين آيه مى گويد: نماز را بر پا دار تا به ياد من باشى، اما در آيه 28 سوره رعد مى گويد: ذكر خدا مايه اطمينان و آرامش دلها است( الا بذكر الله تطمئن القلوب ) و در آيـه 27 تـا 30 سـوره فـجر مى فرمايد:( يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضـيـة مـرضـيـة فـادخـلى فـى عـبـادى و ادخـلى جـنـتـى ) : (اى نـفـس مـطـمـئنـه بـه سـوى پـروردگـارت بـازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود، در زمره بـنـدگـانـم درآى، و در بـهـشـتم گام بگذار)! از قرار دادن اين سه آيه در كنار هم به خـوبـى مـى فهميم نماز انسان را به ياد خدا مى دارد، ياد خدا نفس مطمئنه به او مى دهد، و نفس مطمئنه او را به مقام بندگان خاص و بهشت جاويدان مى رساند.


آيه (17) تا (23) و ترجمه

( و ما تلك بيمينك يموسى ) (17)( قال هى عصاى أتوكؤ ا عليها و أهش بها على غنمى و لى فيها مارب أخرى ) (18)( قال ألقها يموسى ) (19)( فأ لقئها فإذا هى حية تسعى ) (20)( قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى ) (21)( و اضمم يدك إلى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء أية أخرى ) (22)( لنريك من أيتنا الكبرى ) (23)

ترجمه:

17 - و چه چيز در دست راست توست اى موسى؟!

18 - گـفـت ايـن عـصـاى مـن اسـت، بـر آن تـكـيـه مـى كـنـم، بـرگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم، و نيازهاى ديگرى را نيز با آن برطرف مى كنم.

19 - گفت اى موسى آنرا بيفكن!

20 - (موسى ) آنرا افكند، ناگهان مار عظيمى شد و شروع به حركت كرد!

21 - فـرمـود آنـرا بـگـيـر و نـتـرس مـا آنـرا بـه هـمـان صـورت اول باز مى گردانيم. 22 - و دست خود را در گريبانت فرو بر، تا سفيد و درخشنده بى عيب بيرون آيد، و اين معجزه ديگرى است.

23 - مى خواهيم آيات بزرگ خود را به تو نشان دهيم.

تفسير:

عصاى موسى و يد بيضا

بدون شك پيامبران براى اثبات ارتباط خود با خدا نياز به معجزه دارند و گرنه هر كس مـى تـوانـد دعـوى پـيـامبرى كند، بنابراين شناخت پيامبران راستين از دروغين جز از طريق معجزه ميسر نيست، اين معجزه مى تواند در محتواى خود دعوت و كتاب آسمانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـاشـد، و نـيـز مـى تـوانـد امـور ديـگـرى از قبيل معجزات حسى و جسمى باشد بعلاوه معجزه در روح خود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز مؤ ثر است و به او قوت قلب و قدرت ايمان و استقامت مى بخشد.

به هر حال موسى (عليها‌السلام ) پس از دريافت فرمان نبوت بايد سند آن را هم دريافت دارد، لذا در هـمـان شـب پـر خـاطره، موسى (عليها‌السلام ) دو معجزه بزرگ از خدا دريافت داشت.

قرآن اين ماجرا را چنين بيان مى كند:

خـداونـد از مـوسـى سؤ ال كرد: (چه چيز در دست راست تو است اى موسى؟!) (و ما تلك بـيـمـينك يا موسى ). اين سؤ ال ساده كه تواءم با لطف و محبت است علاوه بر اينكه موسى را كه طبعا در آن حال غرق طوفانهاى روحانى شده بود آرامش بخشيد، مقدمه اى بود براى بازگو كردن يك حقيقت بزرگ. موسى در پاسخ (گفت اين قطعه چوب عصاى من است ) (قال هى عصاى ).

و از آنـجـا كـه مـايـل بود سخنش را با محبوب خود كه براى نخستين بار در را به روى او گـشـوده اسـت ادامـه دهـد، و نـيـز از آنـجا كه شايد فكر ميكرد تنها گفتن اين عصاى من است كـافـى نـبـاشـد، بلكه منظور بازگو كردن آثار و فوائد آنست، اضافه كرد: من بر آن تكيه مى كنم( اتوكؤ عليها ) .

(و برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم )( و اهش بها على غنمى ) .

علاوه بر اين فوائد و نتايج ديگرى نيز در آن دارم )( ولى فيها مارب اخرى ) .

البـتـه پـيـدا اسـت، عـصـا براى صاحبان آن چه فوائدى دارد، گاهى از آن به عنوان يك وسـيـله دفـاعـى در مقابل حيوانات موذى و دشمنان استفاده ميكنند، گاهى در بيابان سايبان به توسط آن ميسازند، گاه ظرف به آن بسته و از نهر عميق آب مى كشند.

بـه هـر حـال مـوسى در تعجب عميقى فرو رفته بود كه در اين محضر بزرگ اين چه سؤ الى اسـت و مـن چـه جـوابـى دارم مـيـگـويـم، آن فـرمـانـهـاى قبل چه بود؟ و اين استفهام براى چيست؟

نـاگـهـان (بـه او فـرمـان داده شـد اى مـوسـى عـصـايـت را بـيـفـكـن )!( قال القها يا موسى ) .

(موسى فورا و بدون فوت وقت عصا را افكند، ناگهان مار عظيمى شد و شروع به حركت كرد)( فالقاها فاذا هى حية تسعى ) .

(تسعى ) از ماده (سعى ) به معنى راه رفتن سريع است كه به مرحله دويدن نرسد.

در اينجا (به موسى دستور داده شد كه آن را بگير، و نترس، ما آن را به همان صورت نخستين باز ميگردانيم )!( قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى ) .

در آيـه 31 سـوره قـصـص مـيـخـوانـيـم( ولى مـدبـرا و لم يـعـقـب يـا مـوسـى اقبل و لا تخف ) : (موسى با مشاهده كردن آن مار عظيم، ترسيد و فرار كرد، خداوند بار ديگر فرمود: اى موسى بازگرد و نترس ).

گـر چـه مـسـاله تـرس مـوسـى در ايـنـجـا بـراى جـمـعـى از مـفـسـران سـؤ ال انـگـيـز شـده اسـت كـه ايـن حـالت بـا شـجـاعـتـى كـه در مـوسى سراغ داريم و عملا در طـول عـمـر خود به هنگام مبارزه با فرعونيان به ثبوت رسانيد، بعلاوه از شرائط كلى انبياء است چگونه سازگار است؟

ولى بـا تـوجـه بـه يك نكته پاسخ آن روشن مى شود، زيرا طبيعى هر انسانى است - هر قـدر هـم شـجـاع و نـتـرس بـاشـد - كـه اگـر بـبـيـنـد نـاگـهـان قـطـعـه چـوبـى تـبـديل به مار عظيمى شود و سريعا به حركت درآيد، موقتا متوحش مى شود و خود را كنار مـى كـشـد، مـگـر آنـكـه در بـرابـر او ايـن صـحـنـه بـارهـا تـكـرار شـود، ايـن عـكـس - العـمـل طبيعى هيچگونه ايرادى بر موسى نخواهد بود و با آيه 39 احزاب كه مى گويد:( الذيـن يـبـلغـون رسـالات الله و يـخـشونه و لا يخشون احدا الا الله ) : (كسانى كه ابلاغ رسالتهاى الهى ميكنند و از او مى ترسند، و از هيچكس جز او ترسى ندارند) منافاتى ندارد، اين يك وحشت طبيعى زودگذر و موقتى در برابر يك حادثه كاملا بيسابقه و خارق عادت است.

سـپـس بـه دومـيـن مـعـجـزه مـهـم مـوسـى اشاره كرده به او دستور مى دهد: (دست خود را در گـريـبـانت فرو بر، تا سفيد و روشن بيرون آيد، بى آنكه عيب و نقصى در آن باشد، و ايـن مـعجزه ديگرى براى تو است )( و اضمم يدك الى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء آية اخرى ) .

گرچه در تفسير جمله (و اضمم يدك الى جناحك...) مفسران عبارات گوناگونى دارند، ولى بـا تـوجـه به آيه 32 سوره قصص ‍ كه مى گويد:( اسلك يدك فى جيبك ) و آيه 12 سوره نمل كه مى گويد: و ادخل يدك فى جيبك به خوبى استفاده مى شود كه موسى مامور بـوده اسـت دسـت خـود را در گـريـبـانـش فـرو بـرد و تـا زيـر بـغـل يـا پـهـلو ادامـه دهـد (چـرا كـه جـنـاح در اصـل بـه مـعـنـى بـال پـرنـدگـان اسـت و در ايـنـجـا مـيـتـوانـد كـنـايـه از زيـر بغل بوده باشد).

(بـيـضـاء) به معنى سفيد است، و جمله (من غير سوء) اشاره به اين است كه سفيدى دسـت تـو بـر اثـر بـيـمـارى پـيـسـى و مـانـنـد آن نـخـواهـد بـود، بـه دليل اينكه درخشندگى خاصى دارد، در يك لحظه ظاهر و در لحظه ديگرى از بين مى رود. ولى از بـعـضـى روايـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه دست موسى در آن حالت، نورانيت فوق العـادهـاى پـيـدا كـرد، اگـر چـنـيـن بـوده اسـت بـايـد قـبـول كـرد كـه جـمـله مـن غـير سوء مفهوم ديگرى جز آنچه در بالا گفتيم خواهد داشت يعنى نـورانـيـتى دارد بدون عيب، نه چشم را آزار مى رساند و نه لكه تاريكى در ميان آن ديده مى شود و نه غير آن.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان يـك نـتـيـجـهـگـيـرى از آنـچـه در آيـات قـبـل بـيان شد ميفرمايد: (ما اينها را در اختيار تو قرار داديم تا آيات بزرگ خود را به تو نشان دهيم )( لنريك من آياتنا الكبرى ) .

پـيـدا اسـت كه منظور از (آيات كبرى ) همان دو معجزه مهمى است كه در بالا آمد، و اينكه بـعـضى از مفسران احتمال داده اند، اشاره به معجزات ديگرى است كه بعد از آن خداوند در اختيار موسى گذاشت بسيار بعيد به نظر ميرسد.

نكته ها:

1 - دو معجزه بزرگ:

بـدون شـك آنـچه در بالا در زمينه تبديل عصاى موسى به مار عظيم كه حتى در آيه 107 سـوره اعـراف از آن تـعـبير به (ثعبان ) (اژدها ) شده است، و همچنين درخشندگى خاص دسـت در يـك لحـظـه كـوتـاه و سـپـس بـازگـشـت بـه حـال اول يـك امـر عـادى يـا نادر و كمياب نيست بلكه هر دو خارق عادت محسوب مى شود كه بـدون اتـكـاء بـر يـك نـيروى ما فوق بشرى، يعنى قدرت خداوند بزرگ، امكان پذير نيست،

كـسـانـى كـه بـه خـدا ايـمـان دارنـد و عـلم و قـدرت او را بى پايان مى دانند هرگز نمى توانند اين امور را انكار كنند و يا مانند ماديگراها به خرافه نسبت دهند. آنـچـه در معجزه مهم است آن است كه عقلا محال نباشد و در اين مورد اين امر كاملا صادق است چرا كه هيچ دليل عقلى دلالت بر نفى امكان تبديل عصا به مار عظيم نمى كند.

مـگـر عـصـا و مـار عـظيم هر دو در گذشته هاى دور از خاك گرفته نشده اند، البته شايد مـيـليـونـهـا يا صدها ميليون سال طول كشيد كه از خاك اين چنين موجوداتى به وجود آمد (و هـيـچ در ايـن مـسـاله تـفـاوتـى نـيـسـت كـه مـا قـائل بـه تـكـامـل انـواع بـاشـيـم و يـا ثـبـوت انـواع، چـرا كـه بـه هـر حـال هـم چـوب درخـتـان از خـاك آفريده شده اند و هم حيوانات ) منتها كار اعجاز در اين مورد بـوده اسـت كه آن مراحلى را كه ميبايست در طول ساليان دراز طى شود، در يك لحظه و در مـدتـى بـسـيـار كـوتـاه انـجـام داده اسـت آيـا چـنـيـن امـرى محال به نظر مى رسد؟

مـمـكـن اسـت مـن كـتـاب قـطـورى را بـا دسـت در يـكـسـال بـنـويـسـم، حـال اگـر كـسـى پـيدا شود با اتكاء به اعجاز آنچنان سريع انجام دهد كه در يكساعت يا كمتر از آن نوشته شود اين محال عقلى نيست، اين خارق عادت است. (دقت كنيد) بـه هـر حـال قـضـاوت عـجولانه در باره معجزات و آنها را خداى ناكرده به خرافات نسبت دادن دور از منطق و عقل است، تنها چيزى كه گاهى اينگونه افكار را به وجود مى آورد اين است كه ما به علل و معلول عادى خو گرفتهايم تا آنجا كه آنها را به صورت ضرورت تـلقـى مـيـكـنـيـم، و هـر چـه را خـلاف آن بـاشـد مـخـالف ضـرورت مـيـدانـيـم در حالى كه شـكـل ايـن عـلل و مـعـلول طـبـيـعـى و عـادى هـرگـز جـنـبه ضرورت ندارد و هيچ مانعى ندارد عامل مافوق طبيعت، دگرگونيها در آنها ايجاد كند.

2 - استعدادهاى فوق العاده اشياء

مـسلما آن روز كه موسى، آن عصاى شبانى را براى خود انتخاب نمود، باور نمى كرد كه ايـن مـوجود ساده از عهده چنان كار عظيمى به فرمان خدا برآيد، آنچنان كه قدرت فراعنه را درهم ريزد، اما خدا به او نشان داد كه از همين وسيله ساده ميتوان آنچنان نيروى خارق العادهاى به وجود آورد.

اين در واقع درسى است به همه انسانها كه در اين جهان هيچ چيز را ساده نپندارند، اى بسا مـوجـودات يـا افـرادى كـه مـا بـا ديـده حـقـارت بـه آنـهـا مـيـنـگـريـم قدرتهاى عظيمى در دل نهفته داشته باشند كه ما از آن بيخبريم.

3 - تورات در اين باره چه مى گويد:

در آيـات بـالا خـوانديم كه موسى (عليها‌السلام ) هنگامى كه دستش را از گريبان بيرون آورد، سـفـيـد و روشـن بـوده بـى آنـكـه عـيـبـى داشته باشد، ممكن است اين جمله براى نفى تعبيرى باشد كه در تورات تحريف يافته ديده مى شود، چرا كه در اين تورات چنين آمده اسـت: (و خـداونـد بـاز بـه او گفت حال دست خود را به آغوش خود گذار كه دست خود را به آغوش خود گذاشت و او را بيرون آورد و اينك دستش مانند برف، مبروص شد). كلمه (مبروص ) از ماده (برص ) به معنى پيسى است كه يكنوع بيمارى است و مسلما به كار بردن اين تعبير در اين مورد غلط و نابجا است.


آيه (24) تا (36) و ترجمه

( اذهب إلى فرعون إنه طغى ) (24)( قال رب اشرح لى صدرى ) (25)( و يسر لى أمرى ) (26)( و احلل عقدة من لسانى ) (27)( يفقهوا قولى ) (28)( و اجعل لى وزيرا من أهلى ) (29)( هرون أخى ) (30)( اشدد به أزرى ) (31)( و أشركه فى أمرى ) (32)( كى نسبحك كثيرا ) (33)( و نذكرك كثيرا ) (34)( انك كنت بنا بصيرا ) (35)( قال قد أوتيت سؤ لك يموسى ) (36)

ترجمه:

24 - برو به سوى فرعون كه او طغيان كرده است!

25 - عرض كرد پروردگارا سينه مرا گشاده دار.

26 - كار مرا بر من آسان گردان.

27 - و گره از زبانم بگشا.

28 - تا سخنان مرا بفهمند.

29 - وزيرى از خاندانم براى من قرار بده.

30 - برادرم هارون را.

31 - به وسيله او پشتم را محكم كن.

32 - و او را در كار من شريك گردان.

33 - تا تو را بسيار تسبيح گوئيم.

34 - و تو را بسيار ياد كنيم.

35 - چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بودهاى.

36 - فرمود آنچه را خواستهاى به تو داده شد، اى موسى!

تفسير:

خواسته هاى حساب شده موسى

تـا ايـنـجـا مـوسـى بـه مـقـام نـبـوت رسـيـده و مـعـجـزات قابل ملاحظهاى دريافت داشته است، ولى از اين به بعد فرمان رسالت به نام او صادر مـى شـود، رسـالتـى بـسـيـار عـظـيـم و سـنـگـيـن رسالتى كه از ابلاغ فرمان الهى به زورمـنـدتـريـن و خـطـرنـاكترين مردم محيط شروع مى شود، ميفرمايد: (به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است )!

( اذهب الى فرعون انه طغى ) .

آرى براى اصلاح يك محيط فاسد و ايجاد يك انقلاب همه جانبه بايد از سردمداران فساد و ائمه كفر شروع كرد از آنها كه در تمام اركان جامعه نقش دارند،

خـودشـان و يـا افـكار و اعوان و انصارشان همه جا حاضرند، آنهائى كه تمام سازمانهاى تبليغاتى و اقتصادى و سياسى را در قبضه خود گرفته اند كه اگر آنها اصلاح شوند و يـا در صـورت عـدم اصـلاح ريـشـه كـن گـردنـد مـيـتوان به نجات جامعه اميدوار بود، و گرنه هر گونه اصلاحى بشود. سطحى و موقتى و گذرا است.

جـالب ايـنـكـه: دليـل لزوم آغـاز كـردن از فـرعون، در يك جمله كوتاه (انه طغى ) (او طـغـيـان كرده است ) بيان شده كه در اين كلمه (طغيان ) همه چيز جمع است، آرى طغيان و تـجـاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگى، و به همين جهت به اينگونه افراد (طاغوت ) گفته مى شود كه از همين ماده گرفته شده است.

موسى (عليه‌السلام ) نه تنها از چنين ماموريت سنگينى وحشت نكرد، و حتى كمترين تخفيفى از خـداونـد نـخـواسـت، بـلكـه بـا آغـوش بـاز از آن استقبال نمود، منتهى وسائل پيروزى در اين ماموريت را از خدا خواست.

و از آنـجـا كـه نـخـسـتـيـن وسـيـله پـيـروزى روح بـزرگ، فـكـر بـلنـد و عـقـل تـوانـا و به عبارت ديگر گشادگى سينه است عرض كرد پروردگار من! سينه مرا گشاده بدار (قال رب اشرح لى صدرى ).

آرى نـخـسـتـيـن سرمايه براى يك رهبر انقلابى، سينه گشاده، حوصله فراوان استقامت و شـهـامـت و تـحـمـل بـار مـشـكـلات اسـت، و بـه هـمـيـن دليـل در حـديـثـى از امـير مؤ منان على (عليه‌السلام ) ميخوانيم: آلة الرياسة سعة الصدر: وسيله رهبرى و رياست سينه گشاده اسـت در بـاره شـرح صـدر و مـفـهـوم آن در جـلد پـنـجـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 436 ذيل آيه 125 انعام نيز بحث كردهايم ).

و از آنجا كه اين راه مشكلات فراوانى دارد كه جز به لطف خدا گشوده

نمى شود در مرحله دوم از خدا تقاضا كرد كه كارها را بر او آسان گرداند و مشكلات را از سر راهش بردارد، عرض كرد (كار مرا آسان گردان )( و يسر لى امرى ) .

سـپـس مـوسـى تقاضاى قدرت بيان هر چه بيشتر كرد و عرضه داشت: (گره از زبانم بگشا)( و احلل عقدة من لسانى ) .

درسـت اسـت كـه داشـتـن سـرمـايـه شـرح صـدر، مهمترين سرمايه است ولى كار سازى اين سـرمـايـه در صـورتـى اسـت كـه قـدرت ارائه و اظـهـار آن بـه صـورت كـامـل وجـود داشـته باشد، به همين دليل، موسى بعد از تقاضاى شرح صدر و برطرف شدن موانع، تقاضا كرد خداوند گره از زبانش بردارد.

و مخصوصا علت آن را چنين بيان كرد: (تا سخنان مرا درك كنند) (يفقهوا قولى ) .

ايـن جـمـله در حقيقت، آيه قبل را تفسير مى كند و از آن، روشن مى شود كه منظور از گشوده شـدن گـره زبـان، ايـن نـبـوده اسـت كه زبان موسى (عليها‌السلام ) بخاطر سوختگى در دوران طـفـوليـت يـكـنـوع گـرفـتـگـى داشـتـه (آنگونه كه بعضى از مفسران از ابن عباس نـقـل كـرده انـد) بـلكـه مـنظور گره هاى سخن است كه مانع درك و فهم شنونده مى گردد، يـعـنـى آنـچـنان فصيح و بليغ و رسا و گويا سخن بگويم كه هر شنونده اى منظور مرا به خوبى درك كند.

شـاهـد ديـگـر ايـن تـفـسير، آيه 34 سوره قصص است و اخى هارون هو افصح منى لسانا: (برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است ).

جـالب ايـنـكـه: افـصـح از مـاده (فـصـيـح ) در اصـل بـه مـعـنـى خـالص بودن چيزى از زوائد است و سپس به سخنى كه رسا و گويا و خالى از حشو و زوائد باشد گفته شده است.

بـه هر حال يك رهبر و پيشواى موفق و پيروز كسى است كه علاوه بر سعه فكر و قدرت روح، داراى بيانى گويا و خالى از هر گونه ابهام و نارسائى باشد.

و از آنجا كه رساندن اين بار سنگين به مقصد (بار رسالت پروردگار و رهبرى انسانها و مـبـارزه بـا طـاغـوتـهـا و جـبـاران ) نـياز به يار و ياور دارد، و به تنهائى ممكن نيست، چهارمين تقاضاى موسى (عليها‌السلام ) از پروردگار اين بود: (خداوندا! وزير و ياورى از خاندانم براى من قرار ده )(و اجعل لى وزيرا من اهلى ) .

(وزيـر) از مـاده وزر در اصـل به معنى بار سنگين است، و از آنجا كه وزيران بسيارى از بارهاى سنگين را در كشوردارى بر دوش دارند اين نام بر آنها گذارده شده است. و نيز كلمه وزير به معاون و ياور اطلاق مى شود.

امـا ايـنـكـه موسى (عليها‌السلام ) تقاضا مى كند كه اين وزير از خانواده او باشد دليلش روشن است، چرا كه هم شناخت بيشترى نسبت به او خواهد داشت، و هم دلسوزى فراوانتر، چه خوبست كه انسان بتواند با كسى همكارى كند كه پيوندهاى روحانى و جسمانى آنانرا به هم مربوط ساخته است.

سـپـس مـخـصـوصـا انگشت روى برادر خويش گذاشت و عرضه داشت (اين مسئوليت را به برادرم هارون بده ) (هارون اخى ).

هـارون: طـبـق نـقـل بـعـضـى از مـفـسـران، بـرادر بـزرگـتـر مـوسـى بـود و سـه سال با او فاصله سنى داشت، قامتى بلند و رسا و زبانى گويا و درك عالى داشت سه سال قبل از وفات موسى، دنيا را ترك گفت.

او از پـيامبران مرسل بود چنانكه در آيه 45 سوره مؤ منون ميخوانيم:( ثم ارسلنا موسى و اخاه هارون باياتنا و سلطان مبين ) ، و نيز داراى نور و روشنائى باطنى و وسيله تشخيص حق از باطل بود چنانكه در آيه 48 سوره انبياء ميخوانيم:

( و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان و ضياء ) .

بـالاخـره او پيامبرى بود كه خداوند از باب رحمتش به موسى بخشيد و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبيا (مريم - 53).

او دوش بـه دوش، بـرادرش مـوسـى (عليها‌السلام ) در انجام اين رسالت سنگين، تلاش ميكرد.

درسـت اسـت كه موسى (عليها‌السلام ) در آن شب تاريك.در آن وادى مقدس كه اين تقاضا را از خـدا بـه هـنـگـام دريـافـت فـرمـان رسـالت مـى كـنـد بـيـش از ده سـال از وطـن خـود دور مـانـده بـود، ولى قـاعـدتـا ارتـبـاطـش بـه طـور كـامـل از بـرادرش در ايـن مـدت قطع نشده بود كه با اين صراحت و روشنى از او سخن مى گويد و از درگاه خدا تقاضاى شركت او در اين برنامه بزرگ مى كند.

سـپس موسى هدف خود را از تعيين هارون به وزارت و معاونت چنين بيان مى كند: (خداوندا! پشتم را با او محكم كن )( اشدد به ازرى ) .

(ازر) در اصـل، از مـاده (ازار) بـمـعـنـى لبـاس گـرفته شده است، مخصوصا به لبـاسـى گـفـته مى شود كه بند آنرا بر كمر گره ميزنند، به همين جهت گاهى اين كلمه به كمر، يا قوت و قدرت نيز اطلاق شده است.

و بـراى تـكـمـيـل ايـن مـقصد، تقاضا مى كند او را در كار من شريك گردان( و اشركه فى امرى ) .

هـم شـريـك در مـقـام رسـالت باشد، و هم در پياده كردن اين برنامه بزرگ شركت جويد، ولى به هر حال او پيرو موسى در تمام برنامه ها بود و موسى امام و پيشواى او.

سرانجام نتيجه خواسته هاى خود را چنين بيان مى كند تا تو را بسيار تسبيح گوئيم( كى نسبحك كثيرا ) .

(و تو را بسيار ياد كنيم )( و نذكرك كثيرا ) .

چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بودهاى( انك كنت بنا بصيرا ) .

تو نيازهاى ما را به خوبى ميدانى، و به مشكلات اين راه از هر كس آگاهترى ما از تو آن مـيـخـواهـيـم كـه مـا را در اطـاعـت فـرمـانـت قـدرت بـخـشـى، و بـه انجام وظائف و تعهدها و مسئوليتهايمان موفق و پيروز دارى.

از آنجا كه موسى در اين تقاضاهاى مخلصانه اش نظرى جز خدمت بيشتر و كاملتر نداشت، خـداونـد تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود به او گفت آنچه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى!( قال قد اوتيت سؤ لك يا موسى ) .

در واقـع در ايـن لحـظـات حـسـاس و سـرنوشتساز كه موسى براى نخستين بار بر بساط مـيـهـمـانـى خـداونـد بـزرگ گام مينهاد هر چه لازم داشت يكجا از او درخواست كرد، و او نيز مـهـمـانـش را نـهـايـت گـرامـى داشـت و هـمـه خـواسته هاى او را در يك جمله كوتاه با ندائى حـيـاتـبـخش اجابت كرده بى آنكه در آن قيد و شرط يا چون و چرائى كند، و با تكرار نام مـوسـى كـه هـر گـونـه ابـهـامـى را از دل مـيـزدايـد آنـرا تـكـميل فرموده و چه شوقانگيز و افتخار آفرين است كه نام بنده در گفتار مولى تكرار گردد.

نكته ها:

1 - شرائط رهبرى انقلاب:

بدون شك دگرگونى بنيادى در نظام جوامع بشرى و تغيير ارزشهاى مادى و شرك آلوده بـه ارزشـهـاى مـعـنـوى و انـسـانـى، مخصوصا در آنجا كه راه آن از ميان قلمرو فراعنه و خـودكـامـگـان مـيگذرد، كار سادهاى نيست، نياز به آمادگى روحى و جسمى، قدرت تفكر و نيروى بيان، روشنى راه امدادهاى الهى، و داشتن يار و ياور مورد اطمينان و قدرتمند دارد.

ايـنـها همان امورى است كه موسى در تقاضاهاى نخستين خود در همان آغاز رسالت بزرگ، از خداى خود خواست.

ايـنـهـا خـود بـيـانـگـر آنـسـت كـه مـوسـى (عليها‌السلام ) حـتـى قـبـل از نـبـوت، روحـى بـيـدار و آمـاده داشـت و نـيـز روشـنـگـر اين حقيقت است كه به ابعاد مـسـئوليـتش به خوبى واقف بود، و ميدانست در آن شرائط خاص بايد با چه ابزارى به ميدان آيد، تا توانائى مبارزه با نظامهاى فرعونى داشته باشد.

و ايـن الگـوئى است براى همه رهبران الهى در هر عصر و زمان، و براى همه رهروان اين راه.

2 - مبارزه با طغيانگران

بدون شك فرعون داراى نقاط انحرافى فراوانى بود، كافر بود، بتپرست بود، ظالم و بـيـدادگـر بـود و... ولى قرآن از ميان همه اين انحرافات مساله طغيان او را مطرح مى كند (انـه طـغـى ) چـرا كـه روح طـغـيـان و گـردنـكـشـى در برابر فرمان حق، عصاره همه اين انحرافات و جامع تمام آنها است.

ضمنا روشن مى شود كه هدف انبياء در درجه اول مبارزه با طاغوتها و مستكبران است، و اين درست بر خلاف تحليلى است كه ماركسيستها درباره

مذهب دارند و آن را در خدمت طغيانگران و استعمار پيشگان ميدانند.

مـمـكن است گفتار آنها در باره مذاهب ساختگى تخديرى صحيح باشد، ولى تاريخ انبياى راسـتـين با صراحت تمام، پندارهاى واهى آنها را در مورد مذاهب آسمانى صددرصد نفى مى كند، مخصوصا قيام موسى بن عمران شاهد گويائى است در اين رابطه.

3- براى هر كار برنامه و وسيله لازم است

درس ديـگـرى كـه اين فراز از زندگى موسى به ما مى دهد اين است كه حتى پيامبران با داشـتـن آنـهـمـه مـعـجـزات بـراى پـيـشـرفـت كـار خـود، از وسائل عادى، كمك ميگرفتند، از بيان رسا و مؤ ثر از نيروى فكرى و جسمى معاونان.

بـنـا نـيـسـت كـه مـا در زنـدگـى هـمـيـشـه در انـتـظـار مـعـجـزهـهـا باشيم، بايد برنامه و وسـائل كـار را آمـاده كـرد و از طـرق طـبـيـعـى به پيشروى ادامه داد، و آنجا كه كارها گره ميخورد بايد در انتظار لطف الهى بود!

4- تسبيح و ذكر

چـنـانـكه در آيات فوق خوانديم، موسى هدف نهائى خواسته هاى خود را اين قرار مى دهد كه (تو را بسيار تسبيح كنيم و تو را بسيار ياد نمائيم.)

روشـن اسـت (تـسـبيح ) به معنى پيراستن خداوند از تهمت (شرك و نقائص امكانى ) ميباشد، و نيز روشن است كه منظور موسى (عليها‌السلام ) آن نبوده كه جمله (سبحان الله ) را پشت سر هم تكرار كند، بلكه هدف پياده كردن حقيقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده اسـت، بـتها را برچيند، بتخانه ها را ويران كند، مغزها را از افكار شرك آلود بشويد، و نقائص مادى و معنوى را برطرف سازد.

به دنبال آن، ذكر خدا، ياد او، ياد صفات او را در دلها زنده كند و صفات الهـى را در سـطـح جـامـعـه پـرتوافكن سازد، تكيه بر كلمه (كثيرا) نشان مى دهد كه ميخواهد آن را همگانى و عمومى سازد و از اختصاص به دايره محدودى درآورد.

5- پيامبر اسلام همان خواسته هاى موسى را تكرار مى كند

از روايـاتـى كـه در كـتـب دانـشمندان اهل سنت و تشيع وارد شده استفاده مى شود كه پيغمبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـيـز هـمـيـن مسائل را كه موسى براى پيشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد، با اين تفاوت كه بـه جـاى نـام هـارون، نام (على ) (عليها‌السلام ) را نهاد، و چنين عرض كرد: اللهم انى اسـالك بـمـا سـالك اخـى مـوسـى ان تـشـرح لى صـدرى، و ان تـيـسـر لى امـرى، و ان تحل عقدة من لسانى، يفقهوا قولى و اجعل لى وزيرا من اهلى، عليا اخى، اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا نذكرك كثيرا، انك كنت بنا بصيرا:

(پـروردگـارا! مـن از تـو هـمـان تـقـاضـا مـى كنم كه برادرم موسى تقاضا كرد از تو مـيـخـواهم سينهام را گشاده دارى، و كارها را بر من آسان كنى، گره از زبانم بگشائى، تا سخنانم را درك كنند، براى من وزيرى از خاندانم قرار دهى، برادرم على (عليها‌السلام ) را خـداونـدا پـشـتـم را بـا او مـحكم كن، و او را در كار من شريك گردان تا تو را بسيار تـسـبـيـح گـوئيـم و تـو را بـسـيـار يـاد كـنـيـم كـه تـو بـه حال ما بصير و بينائى ).

ايـن حـديـث را (سـيـوطـى ) در تفسير (درالمنثور) و (مرحوم طبرسى ) در (مجمع البـيـان ) و بـسـيـارى ديـگـر از دانـشـمـنـدان بـزرگ سـنـى و شـيـعـه بـا تـفـاوتهائى نقل كرده اند.

مـشـابـه ايـن حـديـث، حـديـث منزله است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليها‌السلام ) فـرمود: ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى، الا انه ليس نبى بعدى:

(آيـا راضـى نـيـسـتـى كـه نـسـبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى، جز اينكه پيامبرى بعد از من نخواهد بود).

اين حديث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى (طـبـق نـقـل تـفـسـيـر المـيـزان ) در كـتـاب (غـايـة المـرام ) از يـك صـد طـريـق از طـرق اهل سنت و هفتاد طريق از طرق شيعه نقل شده است، آنقدر معتبر ميباشد كه جاى هيچگونه انكار ندارد.

مـا در بـاره حـديـث مـنـزله، در جـلد شـشـم تـفـسـيـر نـمـونـه ذيـل آيـه 142 اعراف (صفحه 339) به قدر كافى بحث كردهايم، اما آنچه ذكر آن را در ايـنـجا ضرورى ميدانيم اين است كه بعضى از مفسران (مانند آلوسى در روح المعانى ) با قـبـول اصـل روايـت در دلالت آن ايراد كرده اند و گفته اند جمله و اشركه فى امرى (او را شريك در كار من بنما) چيزى را جز شركت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق، اثبات نمى كند.

ولى پـيدا است كه مساله شركت در ارشاد و به تعبير ديگر امر به معروف و نهى از منكر و گـسـتـرش دعـوت حـق، وظـيـفـه فرد فرد مسلمانان است و اين چيزى نبوده است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى على (عليها‌السلام ) بخواهد، اين يك توضيح واضح اسـت كـه هـرگـز نمى توان دعاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به آن تفسير كرد.

از سـوى ديـگـر مـيـدانـيـم كـه مـنـظور شركت در امر نبوت هم نبوده است، بنابراين نتيجه مـيگيريم كه مقام خاصى بوده غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى ارشاد، آيا اين جز مساله ولايـت خـاصـه چيزى خواهد بود؟ آيا اين همان خلافت (به مفهوم خاصى كه شيعه براى آن قائل است ) نيست؟ و جمله (وزيرا) نيز آن را تاييد و تقويت مى كند.

بـه تـعـبـير ديگر وظائفى وجود دارد كه كار همه افراد نيست و آن حفظ آئين پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از هر گونه تحريف و انحراف، و تفسير هر گونه ابهامى كه در محتواى آئين براى بعضى رخ دهد، و رهبرى امت در غيبت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و بعد از او، و كمك بسيار مؤ ثر در پيشبرد اهداف او.

ايـنـهـا همان چيزى است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با گفتن جمله (اشركه فى امرى ).

از خدا براى على (عليها‌السلام ) خواست.

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود، وفات هارون قبل از موسى (عليها‌السلام ) مشكلى در اين بحث ايجاد نمى كند، زيرا خلافت و جانشينى گاهى در زمان غيبت رهبر است آنگونه كه هارون در غـيـبـت مـوسى داشت و گاهى بعد از وفات او است، آنگونه كه على (عليها‌السلام ) بعد از وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشت هر دو داراى يك قدر مشترك و جامع واحد است هر چند مصداقها متفاوت بوده است. (دقت كنيد)


آيه (37) تا (41) و ترجمه

( و لقد مننا عليك مرة أخرى ) (37)( إذ أوحينا إلى أمك ما يوحى ) (38)( أن اقـذفـيـه فـى التـابـوت فـاقـذفـيـه فـى اليـم فـليـلقـه اليـم بالساحل يأ خذه عدو لى و عدو له و ألقيت عليك محبة منى و لتصنع على عينى ) (39)( إذ تـمـشـى أخـتـك فـتـقـول هـل أدلكم على من يكفله فرجعنك إلى أمك كى تقر عينها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجينك من الغم و فتنك فتونا فلبثت سنين فى أهل مدين ثم جئت على قدر يموسى ) (40)( و اصطنعتك لنفسى ) (41)

ترجمه:

37 - و ما بار ديگر نيز تو را مشمول نعمت خود ساختيم.

38 - آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم.

39 - كـه او را در صـنـدوقـى بـيـفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل

بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتى از خودم بر تو افكندم، تا در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى.

40 - در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه ميرفت و ميگفت آيا خانوادهاى را بـه شـمـا نـشـان دهـم كـه ايـن نوزاد را كفالت مى كند (و دايه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غمگين نگردد، و تـو كـسـى (از فـرعـونـيـان ) را كـشـتـى امـا مـا تـو را از انـدوه نـجات داديم، پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى و تو را بارها آزموديم سپس در زمان مقدر (براى فرمان رسالت ) به اينجا آمدى.

41 - و من تو را براى خودم پرورش دادم!

تفسير:

چه خداى مهربانى!

در ايـن آيـات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى (عليها‌السلام ) اشاره مى كـنـد كـه مـربـوط بـه دوران كـودكـى او و نـجـات اعـجـازآمـيـزش از چـنـگـال خـشـم فـرعـونـيـان اسـت، ايـن فـصـل گـرچـه از نـظـر تـسـلسـل تـاريـخـى قـبـل از فـصل رسالت و نبوت بوده، اما چون به عنوان شاهد براى مـشـمـول نـعمتهاى خداوند، نسبت به موسى (عليها‌السلام ) از آغاز عمر، ذكر شده، در درجه دوم اهميت نسبت به موضوع رسالت ميباشد.

نـخـسـت مـى گـويـد: (اى مـوسـى! مـا بـار ديـگـر نـيـز بـر تـو منت گذارديم، و تو را مشمول نعمتهاى خويش ساختيم )( و لقد مننا عليك مرة اخرى ) .

بعد از ذكر اين اجمال به شرح و بسط آن ميپردازد و مى گويد: (در آن هنگام كه وحى كرديم به مادر تو آنچه بايد وحى شود)( اذ اوحينا الى امك ما يوحى ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه: تـمـام خـطـوطـى كـه مـنـتـهـى بـه نـجـات مـوسـى (عليها‌السلام ) از چنگال فرعونيان در آن روز ميشد همه را به مادرت تعليم داديم:

زيـرا بـه گـونـهـاى كـه از سـايـر آيـات قـرآن اسـتـفـاده مـى شود، فرعون شديدا بنى اسـرائيـل را تـحت فشار قرار داده بود، مخصوصا براى جلوگيرى از قدرت و قوت بنى اسرائيل و شورش احتمالى آنها، و يا به گفته جمعى از مورخان و مفسران براى جلوگيرى از بـه وجـود آمـدن فـرزنـدى كـه پـيـشـبـيـنـى كـرده بـودنـد از بـنـى اسـرائيـل بـرميخيزد و دستگاه فرعون را درهم ميكوبد، دستور داده بود پسران آنها را به قـتـل بـرسـانـنـد، و دخـتـران را براى كنيزى و خدمتگزارى زنده نگهدارند. طبعا جاسوسان فـرعـون مـحـله هـا و خـانـه هاى بنى اسرائيل را سخت زير نظر داشتند، و تولد فرزندان پـسر را به دستگاه او اطلاع ميدادند، آنها نيز به سرعت براى نابود كردن آنها اقدام مى نمودند.

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: فـرعـون از يـكـسـو مـيـخـواسـت قـدرت بـنـى اسـرائيـل را در هـم بـشـكـنـد و از سـوى ديـگـر مـايـل نـبـود نسل آنها بكلى منقرض شود، چرا كه بردگان و بندگان آمادهاى براى او محسوب ميشدند، لذا دسـتـور داده بـود يـكـسـال نـوزادان آنـهـا را زنـده بـگـذارنـد و يـكـسـال پـسـران را از دم تـيـغ بـگـذرانـنـد، اتـفـاقـا مـوسـى در هـمـان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!.

بـه هـر حال مادر احساس مى كند كه جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقتى او مـشـكـل را حـل نـخـواهـد كرد، در اين هنگام خدائى كه اين كودك را براى قيامى بزرگ نامزد كرده است، به قلب اين مادر الهام مى كند كه او را از اين بعد به ما بسپار و ببين چگونه او را حفظ خواهيم كرد و به تو باز خواهيم گرداند.

بـه قـلب مـادر مـوسـى چنين الهام كرد: او را در صندوقى بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز!( ان اقذفيه فى التابوت فاقذفيه فى اليم ) .

(يم ) در اينجا به معنى رود عظيم نيل است كه بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دريا به آن اطلاق مى شود.

تـعـبـيـر به اقذفيه فى التابوت (آن را در صندوق بيفكن ) شايد اشاره به اين باشد كه بدون هيچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بياعتنا، به شط نيلش بيفكن، و ترس و وحشتى به خود راه مده.

كـلمه (تابوت ) به معنى صندوق چوبى و به عكس آنچه بعضى ميپندارند هميشه به مـعـنـى صندوقى كه مردگان را در آن مينهند نيست، بلكه مفهوم وسيعى دارد كه گاهى به صـنـدوقـهاى ديگر نيز گفته مى شود همانگونه كه در داستان طالوت و جالوت در سوره بقره ذيل آيه 248 خوانديم.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: دريـا مـامـور اسـت كـه آن را بـه سـاحـل بـيفكند، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگيرد (و در دامان خويش پرورش دهد!)

( فليلقه اليم بالساحل ياخذه عدو لى و عدو له ) .

جالب اينكه: كلمه (عدو) در اينجا تكرار شده، و اين در حقيقت تاكيدى است بر دشمنى فـرعـون هـم نـسـبـت بـه خـداونـد و هـم نـسـبـت بـه مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل، و اشـاره بـه اينكه كسى كه تا اين حد در دشمنى و عداوت، پافشارى داشت، عاقبت خدمت و پرورش موسى را بر عهده گرفت، تا بشر خاكى بداند نه تنها قادر نيست بـا فـرمـان خـدا بـه مـبـارزه بـرخـيـزد، بـلكـه خـدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد.

و هنگامى كه او اراده نابودى گردنكشان ستمگر را كند آنها را با دست خودشان نابود مى كند، و با آتشى كه خودشان برافروخته اند ميسوزاند، چه قدرت عجيبى دارد!

و از آنـجـا كـه موسى (عليها‌السلام ) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آنچنان كه هر كـس وى را بـبـيـنـد دلبـاخـتـه او مى شود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود بلكه راضـى نـمـى شـود كـه مـوئى از سـرش كـم شـود!، آنـچنانكه قرآن در ادامه اين آيات مى گويد: (و من محبتى از خودم بر تو افكندم )( و القيت عليك محبة منى ) .

چه سپر عجيبى، كاملا نامرئى است، اما از فولاد و آهن محكمتر.

مـى گـويـنـد: قـابـله مـوسـى از فـرعونيان بود و تصميم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد، اما نخستين بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد گوئى برقى از چـشـم او جـسـتـن كـرد كـه اعـماق قلب قابله را روشن ساخت، و رشته محبت او را در گردنش افكند و هر گونه فكر بدى را از مغز او دور ساخت!.

در ايـن زمـيـنـه در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليها‌السلام ) مى خوانيم: (هنگامى كه موسى (عليها‌السلام ) مـتـولد شد و مادر ديد نوزادش ‍ پسر است رنگ از صورتش پريد، قابله پـرسـيـد چرا اينگونه رنگت زرد شد؟ گفت: از اين ميترسم كه سر پسرم را ببرند، ولى قـابـله گـفـت: هـرگـز چـنـيـن تـرسـى بـه خود راه مده و كان موسى لا يراه احد الا احبه!: (موسى چنان بود كه هر كس او را ميديد دوستش مى داشت ).

و همين سپر محبت بود كه او را در دربار فرعون نيز كاملا حفظ كرد.

در پايان اين آيه مى فرمايد: (هدف اين بود كه در پيشگاه من و در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى )( و لتصنع على عينى ) .

بـدون شك ذره اى در آسمان و زمين از علم خدا پنهان نيست، و همه در پيشگاه او حاضرند اما اين تعبير در اينجا اشاره به عنايت خاصى است كه خدا نسبت به موسى و تربيت او داشت.

گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران جـمـله (ولتـصـنـع عـلى عينى ) را محدود به مساله دوران شيرخوارى موسى و مانند آن دانسته اند ولى پيدا است كه اين جمله معنى وسيعى دارد، و هر گـونـه پـرورش و تـربـيـت و سـاخـتـه شـدن مـوسـى (عليها‌السلام ) را بـراى حـمـل پـرچـم رسـالت بـا عـنـايـت خـاص پـروردگـار شامل مى شود.

از قرائن موجود در اين آيات و آيات مشابه آن در قرآن مجيد، و آنچه در روايات و تواريخ آمـده، بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه مادر موسى (عليها‌السلام ) سرانجام با وحشت و نـگـرانـى صـنـدوقـى را كـه مـوسـى در آن بـود بـه نـيـل افـكند، امواج نيل آن را بر دوش ‍ خود حمل كرد، و مادر كه منظره را ميديد در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام كرد كه اندوه و غمى به خود راه مده، ما سرانجام او را سالم به تو باز مى گردانيم.

كـاخ فـرعـون بـر گـوشـهـاى از شط نيل ساخته شده بود، و احتمالا شعبه اى از اين شط عـظـيـم از درون كـاخـش مى گذشت، امواج آب صندوق نجات موسى را با خود به آن شعبه كـشـانـيـد، در حـالى كـه فـرعـون و هـمـسـرش در كـنـار آب بـه تـمـاشـاى امـواج مـشـغـول بـودنـد، نـاگـهان اين صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب كرد، مامورين را دسـتـور داد تـا صـنـدوق را از آب بـگـيـرنـد، هـنـگـامـى كـه در صـنـدوق گـشـوده شـد بـا كـمـال تـعـجـب نـوزاد زيـبـائى را در آن ديـدنـد، چـيـزى كـه شـايـد حـتـى احتمال آن را نمى دادند.

فـرعـون مـتـوجـه شـد كـه ايـن نـوزاد بـايـد از بـنـى اسرائيل باشد كه از ترس ماموران به چنين سرنوشتى گرفتار شده است و دستور كشتن او را صـادر كـرد، ولى هـمـسـرش كـه (نـازا) بـود سـخـت بـه كـودك دل بست و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زواياى قلب آن زن نفوذ كرد، و او را مجذوب و فريفته خود ساخت.

دسـت بـه دامـن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين ) تعبير مى نمود، تقاضا كرد از كشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به عنوان فـرزنـد خـويـش و مـايـه امـيد آينده شان او را در دامان پرورش دهند، و بالاخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند.

امـا از سـوى ديـگـر كودك گرسنه شده و شير مى خواهد، گريه مى كند و اشك مى ريزد، گـريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده، چاره اى نبود جز اينكه ماموران هـر چـه زودتـر بـه جـستجوى دايه اى بروند، ولى هر دايه اى آوردند نوزاد پستان او را نـگـرفـت چـرا كـه خـدا مـقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مامورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازه اى مى گشتند.

اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مى خوانيم:

آرى اى موسى ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم ) ما پرورش بيابى (در آن هـنـگـام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه مى رفت ) و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود( اذ تمشى اختك ) .

او بـه مـامـوران فـرعـون (مـى گـفـت آيـا زنـى را بـه شـمـا معرفى بكنم كه توانائى سرپرستى اين نوزاد را دارد)( فتقول هل ادلكم على من يكفله ) .

و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد.

مـامورين خوشحال شدند و به اميد اينكه شايد گمشده آنها از اين طريق پيدا شود همراه او حـركـت كـردند، خواهر موسى كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه، نشان مى داد، مـادر را از جـريـان امـر آگـاه كـرد، مادر نيز بى آنكه خونسردى خود را از دست دهد، در حـالى كه طوفانى از عشق و اميد تمام قلب او را احاطه كرده بود، به دربار فرعون آمد، كـودك را بـه دامـن او انـداختند كودك بوى مادر را شنيد، بوئى آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شيرين

در بـرگـرفـت و بـا عـشـق و عـلاقـه بـسـيـار، مـشـغـول نوشيدن شير شد، غريو شادى از حاضران برخاست و آثار خشنودى و شوق در چشمان همسر فرعون نمايان شد. بعضى مى گـويـنـد: فـرعـون از ايـن مـاجـرا تـعـجب كرد، گفت: تو كيستى كه اين نوزاد شير تو را پـذيـرفـت، در حـالى كـه ديـگـران را هـمـه رد كـرد؟ مـادر گـفـت: من زنى پاكيزه بوى و پاكشيرم و هيچ كودكى شير مرا رد نمى كند!.

به هر حال فرعون كودك را به او سپرد، و همسرش تاكيد فراوان نسبت به حفظ و حراست او كرد، و دستور داد در فاصله هاى كوتاه كودك را به نظر او برساند.

ايـنـجـا اسـت كـه قرآن مى گويد: (ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشـن شـود، و غـم و انـدوهـى بـه خـود راه نـدهـد)( فـرجعناك الى امك كى تقر عينها و لا تحزن ) .

و بـتـوانـد بـا آسـودگى خاطر و اطمينان از عدم وجود خطرى براى او از ناحيه فرعونيان به پرورش فرزند بپردازد.

از جـمـله فـوق چـنين مى توان استفاده كرد كه فرعون كودك را به مادر سپرد تا او را به خـانـه خـويش بياورد، ولى طبيعى است نوزادى كه فرزند خوانده فرعون! و مورد علاقه شديد همسر او است بايد در فاصله هاى كوتاه به نظر آنها برسد.

سالها گذشت، و موسى (عليها‌السلام ) در ميان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت، كمكم به صورت نوجوانى درآمد.

روزى از راهـى عـبـور مـى كـرد دو نـفـر را در بـرابـر خـود بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغول ديد كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون ) بود، از آنجا كه هميشه بنى اسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستمگر بودند، موسى به كـمـك مظلوم كه از بنى اسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت.

مـوسـى از ايـن مـاجـرا نـاراحـت شـد چـرا كـه ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده، و شديدا به تعقيب او برخاستند.

امـا مـوسى طبق توصيه بعضى از دوستانش، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شـتـافـت و در آنـجـا مـحـيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر كه شرح آن به خواست خدا در تفسير سوره قصص خواهد آمد پيدا كرد.

ايـنـجا است كه قرآن مى گويد: (تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهائى بخشيديم )( و قتلت نفسا فنجيناك من الغم ) .

و پس از آن (تو را در كوره هاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم )

( و فتناك فتونا ) .

(پـس از آن سـاليـانـى در مـيـان مـردم مـديـن تـوقـف نـمـودى )( فـلبـثـت سـنـيـن فـى اهل مدين ) و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حـوادث بـا سـرافـرازى و پـيـروزى (سپس در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اينجا آمدى )( ثم جئت على قدر يا موسى ) .

كلمه (قدر) به گفته بسيارى از مفسران به معنى زمانى است كه مقدر شده بود موسى بـه رسـالت برگزيده شود، ولى بعضى ديگر آن را به معنى (مقدار) گرفته اند، هـمـانـگـونه كه در بعضى از آيات قرآن نيز به همين معنى آمده است (سوره حجر آيه 21) طـبـق ايـن تفسير معنى جمله چنين خواهد بود: اى موسى بعد از اين فراز و نشيبها و امتحانات گـونـاگـون و زنـدگـى مـمـتـد در جـوار پـيامبر بزرگى همچون شعيب پرورش يافتى، سـرانجام داراى قدر و مقام و شخصيتى شدى كه آماده پذيرش وحى گشتى. سپس اضافه مـى كـنـد: (مـن تـو را بـراى خـودم پرورش دادم و ساختم ) (و اصطنعتك لنفسى ) براى وظيفه سنگين دريافت وحى، براى قبول رسالت،

بـراى هدايت و رهبرى بندگانم، تو را پرورش دادم و در كورانهاى حوادث آزمودم و نيرو و تـوان بـخشيدم و اكنون كه اين ماموريت بزرگ بر دوش تو گذارده مى شود از هر نظر ساخته شده اى!.

(اصـطناع ) از ماده صنع به معنى (اصرار و اقدام مؤ كد براى اصلاح چيزى است ) (آنـگـونـه كـه راغـب در مـفـردات گـفته است ) يعنى تو را از هر نظر اصلاح كردم گوئى براى خودم مى خواهم، و اين محبت آميزترين سخنى است كه خداوند در حق اين پيامبر بزرگ فـرمـود، و بـه گفته بعضى شبيه سخنى است كه حكماء گفته اند ان الله تعالى اذا احب عـبـدا تفقده كما يتفقد الصديق صديقه: (خداوند هنگامى كه بنده اى را دوست دارد آنچنان از او تفقد مى كند كه دوست مهربان نسبت به دوستش ).


آيه (42) تا (48) و ترجمه

( اذهب أنت و أخوك بايتى و لا تنيا فى ذكرى ) (42)( اذهبا إلى فرعون إنه طغى ) (43)( فقولا له قولا لينا لعله يتذكر أو يخشى ) (44)( قالا ربنا إننا نخاف أن يفرط علينا أو أن يطغى ) (45)( قال لا تخافا إننى معكما أسمع و أرى ) (46)( فـأ تـيـاه فـقـولا إنـا رسـولا ربـك فـأرسـل مـعـنـا بـنـى إسرئيل و لا تعذبهم قد جئنك باية من ربك و السلم على من اتبع الهدى ) (47)( إنا قد أوحى إلينا أن العذاب على من كذب و تولى ) (48)

ترجمه:

42 - تو و برادرت با آيات من به سوى فرعون برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد.

43 - به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است.

44 - اما به نرمى با او سخن بگوئيد شايد متذكر شود يا از (خدا) بترسد.

45 - (موسى و هارون ) گفتند: پروردگارا! از اين مى ترسيم كه او بر ما پيشى بگيرد يا طغيان كند.

46 - فـرمـود نـترسيد، من با شما هستم.

47 -(همه شما به سراغ او برويد و بگوئيد: ما فرستاده هاى پروردگار توئيم، بنى اسرائيل را با ما بفرست، و آنها را شكنجه و آزار مـكـن، مـا آيت روشنى از سوى پروردگارت براى تو آورده ايم و سلام و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مى كند.

48 - (به او بگوئيد) به ما وحى شده كه عذاب بر كسى است كه (آيات الهى ) را تكذيب كند و سرپيچى نمايد.

تفسير:

نخستين برخورد با فرعون جبار

اكـنون كه همه چيز روبراه شده، و تمام وسائل لازم در اختيار موسى قرار گرفته، او و بـرادرش هـارون را هـر دو با هم مخاطب ساخته مى گويد: (تو و برادرت با آيات من كه در اختيارتان گذارده ام برويد)( اذهب انت و اخوك باياتى ) .

آياتى كه هم شامل دو معجزه بزرگ موسى مى شود، و هم ساير نشانه هاى پروردگار و تعليمات و برنامه هائى كه خود نيز بيانگر حقانيت دعوت او است، بخصوص اينكه اين تـعـليـمـات پـر مغز به وسيله مردى كه ظاهرا قسمت عمده عمرش را به چوپانى پرداخته اظهار مى شود.

و بـراى تـقـويـت روحـيه آنها و تاكيد بر تلاش و كوشش هر چه بيشتر، اضافه مى كند (در ذكر و ياد من و اجراى فرمانهايم سستى به خرج ندهيد)( و لا تنيا فى ذكرى ) .

چـرا كـه سـسـتى و ترك قاطعيت تمام زحمات شما را بر باد خواهد داد، محكم بايستيد و از هيچ حادثه اى نهراسيد، و در برابر هيچ قدرتى، سست نشويد.

بـعـد از آن، هـدف اصـلى اين حركت و نقطه اى را كه بايد به سوى آن جهت گيرى شود، مـشـخص مى سازد و مى گويد (به سوى فرعون برويد، چرا كه او طغيان كرده است )( اذهبا الى فرعون انه طغى ) .

عـامـل تمام بدبختيهاى اين سرزمين پهناور او است، و تا او اصلاح نشود هيچ كارى ساخته نيست، چرا كه عامل پيشرفت يا عقب افتادگى، خوشبختى يا بدبختى يـك مـلت، قـبـل از هـر چـيـز، رهـبـران و سردمداران آن ملت است و لذا بايد هدف گيرى شما قبل از همه به سوى آنها باشد.

درسـت اسـت كـه هارون در آن موقع در آن بيابان حاضر نبود، و بطورى كه مفسران گفته انـد خـداونـد او را از ايـن مـاجـرا آگـاه سـاخـت و او بـه اسـتـقـبـال بـرادرش مـوسـى بـراى انـجـام ايـن مـامـوريت به بيرون مصر آمد، ولى به هر حال هيچ مانعى ندارد كه دو نفر مخاطب قرار گيرند و ماموريت براى انجام كارى پيدا كنند، در حـالى كـه تـنـهـا يكى حاضر باشد و در تعبيرات فارسى روزانه نيز از اين نمونه بـسـيـار داريـم، مـثـل اينكه مى گوئيم: (تو و برادرت كه فردا از سفر مى آيد نزد من آئيد).

سـپـس طـرز بـرخـورد مـؤ ثـر با فرعون را در آغاز كار به اين شرح، بيان مى فرمايد براى اينكه بتوانيد در او نفوذ كنيد و اثر بگذاريد (با سخن نرم با او سخن بگوئيد، شـايـد مـتذكر شود يا از خدا بترسد)( فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى ) فرق مـيـان (يـتـذكـر) و (يخشى ) در اينجا اين است كه: اگر با سخن نرم و ملايم با او روبـرو شـويـد و در عـيـن حـال مـطـالب را بـا صـراحـت و قـاطـعـيـت بـيـان كـنـيـد يـك احـتـمـال ايـنـسـت كـه او دلائل مـنـطـقـى شـمـا را از دل بـپـذيـرد و ايـمـان آورد احـتمال ديگر اينكه لااقل از ترس مجازات الهى در دنيا يا آخرت و بر باد رفتن قدرتش، سر تسليم فرود آورد و با شما مخالفت نكند.

البـتـه احـتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه نه متذكر شود و نه از خدا بترسد، بلكه راه مـخـالفـت و مـبـارزه را پـيـش گـيـرد كـه بـا تـعـبـيـر (لعـل ) (شـايـد) بـه آن اشـاره شده است. و در اين صورت نسبت به او اتمام حجت شده است، و در هيچ حال اجراى اين برنامه بى فايده نيست.

بدون شك خداوند مى دانست سرانجام كار او به كجا خواهد رسيد ولى تعبيرات فوق، درسى است براى موسى و هارون و همه رهبران راه الهى.

اما با اين حال موسى و هارون از اين معنى نگران بودند كه ممكن است اين مرد قلدر و زورمند مـسـتـكـبـر كـه آوازه خـشـونـت و سـرسـخـتـى او هـمـه جـا پـيـچـيـده بـود قـبـل از آنـكـه مـوسـى (عليها‌السلام ) و هارون (عليها‌السلام ) ابلاغ دعوت كنند، پيشدستى كرده، آنها را از بين ببرد، لذا (عرضه داشتند پروردگارا! ما از اين مى ترسيم كه او قبل از آنكه به سخنان ما گوش فرا دهد، فرمان مجازات صادر كند و پيام تو به گوش او و اطـرافيانش نرسد، و يا بعد از شنيدن طغيانگرى آغاز نمايد)( قالا ربنا اننا نخاف ان يفرط علينا او ان يطغى ) .

(يـفـرط) از مـاده (فـرط) (بـر وزن شرط) به معنى پيش افتادن است و به همين جهت بـه كـسـى كـه قـبـل از هـمـه وارد آبـگـاه مـى شـود، (فارط) مى گويند در سخنان على (عليها‌السلام ) كـه در بـرابر قبرهاى مردگان، پشت دروازه كوفه فرمود مى خوانيم: انـتـم لنـا فـرط سـابـق: (شـمـا پـيـشـگـامـان ايـن قـافـله بـوديـد و قـبل از ما به ديار آخرت شتافتيد). به هر حال موسى و برادرش از دو چيز بيم داشتند، نـخـسـت آنـكـه فـرعـون قـبـل از آنـكـه سـخـنـانـشـان را بـشـنـود شـدت عـمـل بـه خـرج دهـد، و يـا بـعد از شنيدن بلافاصله و بدون مطالعه دست به چنين اقدامى بزند و در هر دو حال ماموريت آنها به خطر بيفتد و ناتمام بماند.

امـا خـداونـد بـه آنـها بطور قاطع (فرمود: شما هرگز نترسيد، من خود با شما هستم مى شنوم و مى بينم )( قال لا تخافا اننى معكما اسمع و ارى ) .

بـنـابـرايـن بـا وجـود خـداونـد تـوانـائى كـه هـمـه جـا بـا شـمـا اسـت و بـه هـمـيـن دليل همه چيز، همه سخنها را مى شنود، و همه چيز را مى بيند و حامى و پشتيبان شما است، ترس و وحشت معنائى ندارد.

سـپـس دقـيـقـا چـگـونـگى پياده كردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله كوتاه و قـاطـع و پـرمـحـتـوا بـراى آنـهـا بـيـان مـى فـرمـايـد، كـه يـكـى مـربـوط بـه اصـل مـامـوريـت اسـت و ديـگـرى بـيـان مـحـتـواى مـامـوريـت و سـومـى دليل و سند و چهارمى تشويق پذيرندگان و سرانجام تهديد مخالفان. نخست مى گويد: (شما به سراغ او برويد و به او بگوئيد ما فرستادگان پروردگار توايم( فاتياه فقولا انا رسولا ربك ) .

جـالب ايـنكه بجاى پروردگار ما مى گويد پروردگار تو، تا عواطف فرعون را متوجه ايـن نـكـتـه سـازنـد كـه او پروردگارى دارد و اينها نمايندگان پروردگار اويند، ضمنا بـطور كنايه به او فهمانده باشند كه ادعاى ربوبيت از هيچكس صحيح نيست و مخصوص خدا است.

ديـگـر ايـنـكـه (بـنـى اسـرائيـل را هـمـراه مـا بـفـرسـت و آنـهـا را اذيـت و آزار مـكـن (فـارسـل مـعنا بنى اسرائيل و لا تعذبهم ). درست است كه دعوت موسى تنها براى نجات بـنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نبوده، بلكه به گواهى ساير آيات قرآن به منظور نـجـات خـود فرعون و فرعونيان از چنگال شرك و بت پرستى نيز بوده است، ولى اهميت ايـن مـوضـوع و ارتـباط منطقى آن با موسى سبب شده است كه او مخصوصا انگشت روى اين مـسـاله بـگـذارد چـرا كـه اسـتـثـمـار و بـه بـردگـى كـشـيـدن بـنـى اسـرائيـل بـا آن هـمـه شـكـنـجـه و آزار مـطـلبـى نـبـوده اسـت كـه قابل توجيه باشد. سپس اشاره به دليل و مدرك خود كرده مى گويد به او بگوئيد (ما نشانه اى از پـروردگـارت بـراى تـو آورده ايـم )( قد جئناك باية من ربك ) . ما بيهوده سخن نمى گـوئيـم و بـيـدليـل حـرفـى نـمـى زنـيـم، بـنـابـرايـن بـه حـكـم عقل لازم است لااقل در سخنان ما بينديشى و اگر درست بود بپذيرى.

سـپـس بـه عـنوان تشويق مؤ منان اضافه مى كنند (درود بر آنها كه از هدايت پيروى مى كـنـنـد) (و السـلام عـلى مـن اتـبـع الهـدى ). اين جمله ممكن است به معنى ديگرى نيز اشاره بـاشـد و آن اينكه سلامت در اين جهان و جهان ديگر از ناراحتيها و رنجها و عذابهاى دردناك الهـى، و مـشـكـلات زنـدگى فردى و اجتماعى از آن كسانى است كه از هدايت الهى پيروى كنند و اين در حقيقت نتيجه نهائى دعوت موسى است.

سـرانـجـام عـاقـبت شوم سرپيچى از اين دعوت را نيز به او بفهمانيد و بگوئيد (به ما وحـى شـده اسـت كـه عـذاب الهـى دامـان كـسـانـى را كـه تـكـذيب آياتش كرده و از فرمانش سرپيچى نمايند خواهد گرفت!)( انا قد اوحى الينا ان العذاب على من كذب و تولى ) .

مـمـكـن اسـت تـوهـم شـود كه ذكر اين جمله با گفتار ملايمى كه به آن مامور بودند تناسب ندارد، ولى اين اشتباه است، چه مانعى دارد كه يك طبيب دلسوز با لحن ملايم به بيمارش بـگـويد، هر كس از اين دارو استفاده كند نجات مى يابد و هر كس نكند مرگ دامانش را خواهد گرفت.

اين بيان نتيجه برخورد نامناسب به يك واقعيت است و تهديد خاص و برخورد خصوصى و شـدت عـمـل در آن وجود ندارد، و به تعبير ديگر اين واقعيتى است كه بايد بى پرده به فرعون گفته مى شد.

نكته ها:

1 - قدرت نمائى عجيب خدا

در طـول تـاريـخ بـسـيـار ديـده ايم افرادى قلدر و زورمند به مبارزه در برابر قدرت حق بـرخـاسـتـه انـد، ولى جـالب ايـنكه در هيچ مورد خداوند لشكريان زمين و آسمان را براى كوبيدن آنها بسيج نمى كند، بلكه آنچنان ساده و آسان، آنها را مغلوب مى كند كه هيچكس تـصـور آن را هـم نـمـى كـرد. مـخـصـوصـا بـسـيـار مـى شـود كـه خـود آنـهـا را دنبال وسائل مرگشان مى فرستد و ماموريت اعدامشان را به خودشان مى سپارد!.

در هـمـيـن داسـتان فرعون مى بينيم دشمن اصلى او يعنى موسى را در دامان خود او پرورش مـى دهـد، و در حـوزه حـفـاظـت او وارد مـى سـازد! و جـالبـتـر ايـنـكـه طـبـق نـقل تواريخ، قابله موسى از قبطيان بود، نجارى كه صندوق نجات او را ساخت نيز يك قـبـطـى بـود، گـيـرنـدگـان صندوق از آب ماموران فرعون بودند، و گشاينده صندوق، شـخـص هـمـسـر او بود، به وسيله دستگاه فرعون از مادر موسى (عليها‌السلام ) دعوت به عـنـوان دايـه شـيـر دهـنـده شـد، و تـعـقـيـب مـوسـى بـعـد از مـاجـراى قتل مرد قبطى، از ناحيه فرعونيان، سبب هجرت او به مدين و گذراندن يك دوره آموزش و تربيت كامل در مكتب شعيب پيغمبر گشت.

آرى هـنـگـامـى كه خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد، اين چنين مى كند تا همه گردنكشان بدانند كوچكتر از آن هستند كه در برابر اراده و مشيتش عرض اندام كنند.

2 - برخورد ملايم و محبت آميز با دشمنان

براى نفوذ در قلوب مردم (هر چند افراد گمراه و بسيار آلوده باشند) نخستين دستور قرآن بـرخـورد مـلايـم و تـواءم بـا مـهـر و عـواطـف انـسـانـى اسـت، و توسل به خشونت مربوط به مراحل بعد است كه برخوردهاى دوستانه اثر نگذارد.

هـدف آنـسـت كـه مردم جذب شوند، متذكر شوند و راه را پيدا كنند يا از عواقب شوم كار بد خود بترسند( لعله يتذكر او يخشى ) .

هـر مـكـتـبى بايد جاذبه داشته باشد، و بى دليل، افراد را از خود دفع نكند سرگذشت پـيامبران و ائمه دين (عليها‌السلام ) بخوبى نشان مى دهد كه آنها هرگز از اين برنامه در تمام طول عمرشان انحراف پيدا نكردند.

آرى مـمـكـن اسـت، هـيـچ بـرنـامـه محبت آميزى در دل سياه بعضى اثر نگذارد، و راه منحصرا تـوسـل بـه خـشـونـت بـاشـد، آن در جـاى خـود صـحـيـح اسـت، امـا نـه بـه عـنـوان يـك اصـل كلى و براى آغاز كار، برنامه نخستين محبت است و ملايمت، و اين همان درسى است كه آيات فوق به روشنى به ما مى گويد.

جـالب ايـنـكـه در بـعـضـى از روايـات مـى خوانيم: حتى موسى مامور بود، فرعون را با بهترين نامش صدا كند، شايد در دل تاريك او اثر بگذارد.

3 - آيا وحى به غير پيامبران مى شود؟

بى شك وحى در قرآن مجيد معانى گوناگونى دارد.

گـاهـى بـه مـعـنى صداى آهسته، يا چيزى را آهسته گفتن آمده، (اين معنى اصلى آن در لغت عرب است ).

گـاهـى بـه مـعـنى اشاره رمزى به چيزى مى باشد مانند( فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عـشـيـا ) : (زكـريـا كـه زبـانـش در آن سـاعـت از كـار افـتـاده بـود بـا اشـاره بـه بـنـى اسرائيل گفت خدا را صبح و عصر تسبيح كنيد) - (مريم - 11).

و گـاه بـه مـعـنـى الهـام غـريـزى اسـت مـانـنـد( اوحـى ربـك الى النـحـل ) : (خـداونـد بـه زنـبـور عـسـل الهـام غـريـزى كـرد) (نـحـل - 68). گـاه به معنى فرمان تكوينى است، فرمانى كه با زبان آفرينش داده مى شود

مانند: يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها: (در قيامت زمين خبرهاى خود را بازگو مى كـنـد چـرا كـه پـروردگـارت بـه او وحـى كـرده اسـت )(زلزال - 5).

و گـاه بـه مـعـنـى الهـام مـى آيـد، الهـامى كه به قلب افراد با ايمان مى فرستد هر چند پـيـامـبـر و امـام نباشد، مانند:( اذ اوحينا الى امك ما يوحى ) : (ما به مادر تو اى موسى آنچه بايد وحى كنيم كرديم ) (طه - 38).

امـا يـكـى از مـهـمـتـريـن مـوارد اسـتـعـمـال آن در قـرآن مجيد پيامهاى الهى است كه مخصوص پـيـامـبـران است، مانند( انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ) : (ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم ) (نساء - 163).

بـنـابـرايـن كـلمـه وحـى، مـفـهـوم وسـيـع و جـامـعـى دارد كـه هـمـه ايـن مـوارد را شامل مى شود و به اين ترتيب تعجب نخواهيم كرد اگر در آيات فوق، كلمه وحى در مورد مادر موسى به كار رفته است.

4 - پاسخ به يك سؤ ال

مـمـكـن اسـت بـراى بـعـضـى بـا مـطـالعـه آيـات فـوق، ايـن سـؤ ال پـيـدا شـود كـه چرا موسى (عليها‌السلام ) با آن وعده هاى الهى باز هم دچار نگرانى و تـرديد و دلهره مى شود؟ تا آنجا كه خداوند به او صريحا مى گويد، برويد من همه جا با شما هستم، همه سخنان را مى شنوم، و همه چيز را مى بينم، و هيچ جاى نگرانى نيست.

پاسخ اين سؤ ال از ايـنـجا روشن مى شود كه اين ماموريت براستى ماموريت بسيار سنگينى بود، موسى كه ظـاهـرا يـك چوپان است، مى خواهد تنها با برادرش به جنگ مرد قلدر و زورمند و سركشى برود كه بزرگترين قدرتهاى آن زمان در اختيار او بوده است، و تازه ماموريت دارد اولين دعوت را از خود فرعون شـروع كـند، نه اينكه نخست به سراغ ديگران برود و لشگر و يار و ياور فراهم آورد، بلكه بايد نخستين جرقه را بر قلب فرعون بزند، اين براستى ماموريت بسيار پيچيده و فـوق العـاده مشكلى بوده است، بعلاوه ما مى دانيم كه علم و آگاهى مراتبى دارد، بسيار مـى شـود انـسـان چـيـزى را يـقـينا مى داند، اما مايل است به مرحله علم اليقين و اطمينان عينى برسد، همانگونه كه ابراهيم با ايمان قاطعش نسبت به معاد از خدا تقاضا كرد صحنه اى از زنده شدن مردگان را در اين جهان با چشم خود ببيند تا اطمينان خاطر بيشترى پيدا كند.


آيه (49) تا (55) و ترجمه

( قال فمن ربكما يموسى ) (49)( قال ربنا الذى أعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) (50)( قال فما بال القرون الا ولى ) (51)( قال علمها عند ربى فى كتب لا يضل ربى و لا ينسى ) (52)( الذى جـعـل لكـم الا رض مـهـدا و سـلك لكـم فـيـهـا سـبـلا و اءنزل من السماء مأ فأ خرجنا به أزوجا من نبات شتى ) (53)( كلوا و ارعوا أنعمكم إن فى ذلك لايت لا ولى النهى ) (54)( منها خلقنكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة ) (55)

ترجمه:

49 - (فرعون ) گفت پروردگار شما كيست، اى موسى؟!

50 - گفت: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داده، سپس رهبريش كرده است.

51 - گفت: پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد؟

52 - گـفت: آگاهى مربوط به آنها نزد پروردگار من در كتابى ثبت است پروردگار من هرگز گمراه نمى شود و فراموش نمى كند.

53 - همان خداوندى كه زمين را براى شما محل آسايش قرار داد، و راههائى در آن ايجاد كرد و از آسـمـان آبـى فـرسـتـاد كه به وسيله آن انواع گوناگون گياهان مختلف را (از خاك تيره ) برآورديم.

54 - هم خودتان بخوريد و هم چهارپايانتان را در آن به چرا بريد كه در اين نشانه هاى روشنى است براى صاحبان عقل.

55 - ما شما را از آن (خاك ) آفريديم و در آن باز ميگردانيم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مى آوريم.

تفسير:

پروردگار شما كيست؟!

در ايـنـجا قرآن مجيد، همانگونه كه شيوه آنست، مطالبى را كه به كمك بحثهاى آينده مى تـوان از ايـن داسـتـان فـهميد، حذف كرد، مستقيما به سراغ گفتگوهاى موسى و هارون با فرعون مى رود.

در واقع مطلب چنين است:

مـوسـى بـعـد از گـرفـتـن فـرمـان رسـالت و يـك دسـتـور العـمـل كـامل و جامع و همه جانبه در باره چگونگى برخورد با فرعون از آن سرزمين مقدس حـركت مى كند، و با برادرش هارون - به گفته مورخان - در نزديكى مصر همراه مى شود، و هر دو به سراغ فرعون مى آيند، و با مشكلات زيادى مى توانند به درون كاخ افسانه اى فرعون كه افراد كمى به آن راه داشتند، راه پيدا كنند.

هنگامى كه موسى در برابر فرعون قرار گرفت، جمله هاى حساب شده و مؤ ثرى را كه خـداونـد بـه هـنـگـام فـرمـان رسـالت به او آموخته بود بازگو مى كند: ما فرستادگان پروردگار توئيم.

بنى اسرائيل را با ما بفرست و آنها را شكنجه و آزار مكن.

ما دليل و معجزه روشنى با خود از سوى پروردگارت آوره ايم.

سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كند.

و اين را نيز بدان كه به ما وحى شده است كه عذاب در انتظار كسانى است كه تكذيب كنند و از فرمان خدا روى بگردانند!

هـنـگـامـى كـه فـرعـون اين سخنان را شنيد نخستين عكس العملش اين بود گفت: (بگوئيد ببينم پروردگار شما كيست اى موسى؟)( قال فمن ربكما يا موسى ) .

عجيب اينكه فرعون مغرور و از خود راضى حتى حاضر نشد بگويد پروردگار من كه شما مدعى هستيد كيست؟ بلكه گفت: پروردگار شما كيست؟

مـوسـى بـلافـاصـله مـعـرفـى بـسـيـار جـامـع و در عـيـن حال كوتاهى از پروردگار كرد: (گفت: پروردگار ما همان كس است كه به هر موجودى آنـچـه لازمـه آفـريـنـش او بـوده اسـت داده، و سـپـس او را در مـراحـل هـسـتـى رهـبـرى و هـدايـت فـرمـوده اسـت )( قـال ربـنـا الذى اعـطـى كل شى ء خلقه ثم هدى ) .

در ايـن سـخـن كوتاه، موسى اشاره به دو اصل اساسى از آفرينش و هستى مى كند كه هر يك دليل مستقل و روشنى براى شناسائى پروردگار است:

نـخـسـت ايـنكه خداوند به هر موجودى آنچه نياز داشته بخشيده است، اين همان مطلبى است كه در باره آن مى توان كتابها نوشت، بلكه كتابها نوشته اند.

اگر ما اندكى در باره گياهان و جاندارانى كه در هر منطقه اى زندگى مـى كـنـنـد، اعم از پرندگان، حيوانات دريائى، حشرات، خزندگان دقت كنيم خواهيم ديد كـه هـر كـدام هـماهنگى كامل با محيط خود دارند و آنچه مورد نيازشان است در اختيارشان مى باشد.

سـاخـتـمـان پـرنـدگـان آنـچـنـان است كه از نظر شكل و وزن و حواس مختلف آنها را براى پرواز آماده مى كند، و ساختمان جانوران اعماق درياها نيز همين گونه است.

و مسلما بحث از آنها در اين مختصر نمى گنجد.

مـساله دوم: مساله هدايت و رهبرى موجودات است كه قرآن آن را با كلمه ثم در درجه بعد از تامين نيازمنديها قرار داده است.

مـمـكـن اسـت كسى يا چيزى وسائل حياتى را در اختيار داشته باشد اما طرز استفاده از آن را نـدانـد، مـهـم آنـسـت كـه بـه طـرز كاربرد آنها آشنا باشد، و اين همان چيزى است كه ما در مـوجـودات مـخـتـلف به خوبى مى بينيم كه چگونه هر كدام از آنها نيروهايشان را دقيقا در مـسـيـر ادامـه حـيـاتـشـان بـه كـار مـى گـيـرنـد، چـگـونـه لانـه مـى سـازنـد، تـوليـد مثل مى كنند، فرزندان خود را پرورش مى دهند، و از دسترس دشمنان مخفى مى شوند، و يا به مبارزه با دشمن برمى خيزند.

انـسـانـهـا نـيـز داراى ايـن هـدايت تكوينى هستند، ولى از آنجا كه انسان موجودى است داراى عـقـل و شـعـور، خداوند هدايت تكوينيش را با هدايت تشريعى او به وسيله پيامبران همراه و همگام كرده است كه اگر از آن مسير منحرف نشود مسلما به مقصد خواهد رسيد.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر انـسـان بـه خـاطـر داشـتـن عـقـل و اخـتـيـار، وظـائف و مـسئوليتها و به دنـبـال آن بـرنـامـه هـاى تـكـامـلى دارد كـه حـيـوانـات نـدارنـد و بـه هـمـيـن دليل علاوه بر هدايتهاى تكوينى نياز به هدايت تشريعى نيز دارد.

خـلاصـه اينكه: موسى (عليها‌السلام ) ميخواهد به فرعون بفهماند كه اين عالم هستى نه منحصر به تو است و نه منحصر به سرزمين مصر است، نه مخصوص امروز است

و نـه گذشته، اين عالم پهناور گذشته و آينده اى دارد كه نه من در آن بوده ام و نه تو و دو مـسـاله اسـاسـى در ايـن عـالم چشمگير است، تامين نيازمنديها و سپس به كار گرفتن نـيـروهـا و امـكـانـات در مـسـيـر پـيـشرفت موجودات، اينها به خوبى مى تواند تو را به پـروردگـار مـا آشـنـا سـازد و هـر چـه بـيـشـتـر در ايـن زمـيـنـه بـيـنـديـشـى دلائل بيشترى از عظمت و قدرت او خواهى يافت.

فـرعـون بـا شـنـيـدن ايـن جـواب جـامـع و جـالب، سـؤ ال ديـگـرى مـطـرح كرد، (گفت: اگر چنين است، پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد؟)( قال فما بال القرون الاولى ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور فـرعون از اين جمله چه بوده است؟ مفسران نظرات گوناگونى اظهار داشته اند:

1 - بـعـضـى گـفـتـه انـد: چـون مـوسـى در آخـريـن جـمـله خـود، مـخـالفـان تـوحـيـد را مشمول عذاب الهى دانست، فرعون سؤ ال كرد پس چرا آن همه اقوام مشركى كه در گذشته بوده اند به چنان عذابى مبتلا نشده اند؟!

2 - بـعـضـى گـفـتـه انـد، چـون مـوسـى، خـداوند عالم را رب و معبود همگان معرفى كرد، فرعون سؤ ال كرد پس چرا نياكان ما و اين همه اقوام گذشته، مشرك بودند اين نشان مى دهد كه شرك و بت پرستى كار نادرستى نيست!

3 - بـعـضى ديگر گفته اند: چون مفهوم سخن موسى اين بود كه سرانجام همه به نتيجه اعـمـال خـود مـى رسـنـد و آنـهـا كـه از فرمان الهى سرپيچى كرده اند مجازات خواهند شد، فـرعـون پـرسـيـد پـس تكليف اينها كه فانى شدند و ديگر بازگشتى به اين زندگى ندارند چه خواهد شد؟

بـه هـر حـال مـوسى در جواب گفت: تمام مشخصات اقوام گذشته، نزد پروردگار من در كتابى ثبت است، هيچگاه پروردگار من براى حفظ آنها گمراه نـمـى شـود و نـه فـرامـوش مـى كـنـد( قـال عـلمـهـا عـنـد ربـى فـى كـتـاب لا يضل ربى و لا ينسى ) .

بـنابراين حساب و كتاب آنها محفوظ است، و سرانجام به پاداش و كيفر اعمالشان خواهند رسـيـد، نـگـهـدارنـده ايـن حـسـاب، خـدائى اسـت كـه نـه اشـتـبـاه در كار او وجود دارد و نه فـرامـوشـى، و بـا تـوجـه بـه آنـچـه مـوسـى (عليها‌السلام ) در اصـل تـوحيد و معرفى خدا بيان كرد كاملا روشن است كه نگهداشتن اين حساب براى آنكس كه به هر موجودى، دقيقا نيازمنديهايش را داده و سپس آن را هدايت مى كند كار مشكلى نخواهد بود.

در تـفـاوت مـفـهـوم جـمله (لا يضل ) با جمله (لا ينسى ) مفسران بيانات گوناگونى دارنـد، ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه (لا يـضـل )، اشـاره بـه نـفـى هـر گـونـه اشـتـبـاه از پـروردگار است، و (لا ينسى ) اشاره به نفى نسيان، يعنى نه در آغاز كار در حساب افـراد اشـتـبـاه مـى كـنـد، و نـه در نگهدارى حسابشان گرفتار نسيان مى گردد و به اين تـرتـيـب مـوسـى ضـمـنـا احـاطـه عـلمـى پروردگار را به همه چيز خاطر نشان مى كند تا فـرعـون مـتـوجـه ايـن واقـعـيـت بـشـود كـه سـر سـوزنـى از اعمال او از ديدگاه علم خدا مكتوم و بى پاداش و كيفر نخواهد بود.

در حقيقت اين احاطه علمى خداوند نتيجه سخنى است كه موسى (عليها‌السلام ) قبلا گفت و آن ايـنـكـه: خـداونـدى كـه بـه هـر مـوجـودى نـيـازمـنـديـش را داده و او را هـدايـت مـى كـنـد، از حال همه كس و همه چيز آگاه است.

و از آنجا كه بخشى از سخن موسى (عليها‌السلام ) پيرامون مساله توحيد و شناسائى خدا بود قرآن در اينجا فصل ديگرى در همين زمينه بيان مى دارد: (همان خداوندى كه زمين را براى شما مهد آسايش قرار داد، و راهـهـائى در آن ايـجـاد كـرد، و از آسـمـان، آبـى فـرسـتـاد)( الذى جـعـل لكـم الارض مـهـدا و سـلك لكـم فـيـهـا سـبـلا و انزل من السماء ماء ) .

(مـا بـه وسـيـله ايـن آب، انـواع گوناگون از گياهان مختلف را از خاك تيره برآورديم( فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى ) .

در مجموع اين آيه به چهار بخش از نعمتهاى بزرگ خدا اشاره شده است:

1 - زمـيـن كـه مهد آرامش و آسايش انسان است و به بركت قانون جاذبه و همچنين قشر عظيم هـوائى كـه اطـراف آن را گرفته انسان مى تواند به راحتى و امن و امان روى آن زندگى كند.

2 - راهـهـا و جـادهـهـائى كـه خـداونـد در زمـيـن بـه وجود آورده است كه تمام مناطق آن را به يـكـديـگـر پـيـونـد مـى دهـد، هـمـانـگـونـه كـه غـالبـا ديـده ايـم در مـيـان سـلسـله جبال سر به آسمان كشيده، غالبا درهها و راههائى وجود دارد، كه انسان مى تواند از آنها عبور كرده، به مقصد خود برسد.

3 - آبـى كـه مـايـه حـيـات اسـت و سـرچـشـمـه هـمـه بـركـات از آسـمـان نازل كرده.

4 - گـيـاهـان و نـبـاتـات گوناگون و مختلفى كه به وسيله اين آب از زمين مى رويد كه قـسـمـتى از آنها مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهند و بخشى مواد داروئى قسمتى را انسان بـراى سـاخـتـن لبـاس مـورد اسـتـفـاده قـرار مـى دهـد و قـسـمـت ديـگـرى را بـراى وسـائل زنـدگـى (هـمـچـون درهـا و حتى خانه هائى كه از چوب ساخته مى شود و كشتيها و بسيارى از وسائل نقليه ديگر).

بـلكـه مـى تـوان گـفـت: اين چهار نعمت بزرگ به همان ترتيب كه در آيه فوق آمده است اولويـتـهـاى زنـدگـى انـسـان را تـشـكـيـل مـى دهـد، قـبـل از هـمـه چـيـز، محل سكونت و آرامش لازم است، و به دنبال آن راه هاى ارتباطى، سپس آب، و فرآورده هاى كشاورزى.

سـرانـجـام اشـاره بـه پـنـجمين و آخرين نعمت از اين سلسله نعمتهاى الهى كرده مى گويد: (از اين فرآورده هاى گياهى، هم خودتان بخوريد و هم چهار پايان خود را در آن به چرا ببريد)( كلوا و ارعوا انعامكم ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه: فـرآورده هـاى حـيـوانى شما كه بخش مهمى از مواد غذائى و لباس و پوشاك و ساير وسائل زندگى شما را تشكيل مى دهد نيز از بركت همان زمين و همان آبى است كه از آسمان نازل مى شود.

و در پايان در حالى كه به همه اين نعمتها اشاره كرده مى فرمايد: (در اين امور، نشانه هاى روشنى است براى صاحبان عقل و انديشه )( ان فى ذلك لايات لاولى النهى ) .

قابل تـوجـه ايـنـكـه (نـهـى ) جـمـع (نـهـيـه ) (بـر وزن كـپـيـه ) در اصـل از مـاده (نـهـى ) (نـقـطـه مـقـابـل امـر) گـرفـتـه شـده و بـه مـعـنـى عـقل و دانشى است كه انسان را از زشتيها نهى مى كند، اشاره به اينكه: هر گونه فكر و انـديـشـه بـراى پـى بـردن بـه اهـمـيـت ايـن آيـات كـافـى نـيـسـت، بـلكـه عقل و انديشه هاى مسئول مى تواند به اين واقعيت پى ببرد.

و به تناسب اينكه در بيان توحيدى اين آيات، از آفرينش زمين و نعمتهاى آن استفاده شده مـعـاد را نيز با اشاره به همين زمين در آخرين آيه مورد بحث بيان كرده، مى فرمايد: (از آن شـمـا را آفريديم و در آن باز مى گردانيم، و از آن نيز شما را بار ديگر بيرون مى آوريم )( منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) .

چه تعبير گويا و فشردهاى از گذشته و امروز و آينده انسانها، همه از خاك به وجود آمده ايم، همه به خاك باز مى گرديم و همه بار ديگر از خاك برانگيخته مى شويم.

بـازگـشـت همه ما به خاك و يا مبعوث شدن از خاك، كاملا روشن است اما اينكه چگونه آغاز هـمـه مـا از خـاك اسـت، دو تـفسير وجود دارد، نخست اينكه همه ما از آدم هستيم و آدم از خاك، و ديگر اينكه: حتى خود ما نيز از خاك گرفته شده ايم، زيرا تمام مواد غذائى كه بدن ما و پدران و مادران ما را تشكيل داده از همين خاك گرفته شده است.

ضمنا اين تعبير، اخطارى است به همه گردنكشان و فرعون صفتان كه فراموش نكنند از كجا آمده اند، و به كجا خواهند رفت، اين همه غرور و نخوت و گردنكشى و طغيان، براى موجودى كه ديروز خاك بوده و فردا نيز خاك مى شود چرا؟

نكته ها:

1 - كلمه (مهد) و (مهاد) هر دو به معنى مكانى است كه آماده براى نشستن و خوابيدن و اسـتـراحـت اسـت و در اصـل كـلمـه (مـهـد) بـه مـحلى گفته مى شود كه كودك را در آن مى خوابانند (گاهواره يا مانند آن ).

گـوئى انـسـان كـودكى است كه به گاهواره زمين سپرده شده است، و در اين گاهواره همه وسائل زندگى و تغذيه او فراهم است.

2 - كلمه (ازواجا) كه از ماده زوج گرفته شده است، هم مى تواند اشاره به اصناف و انـواع گـياهان باشد، و هم اشاره سربسته اى به مساله زوجيت (نر و ماده بودن ) در عالم گياهان كه به خواست خدا ذيل آيات مناسب تر از آن سخن خواهيم گفت.

3 - در تـفـسـيـر (اولوا النـهـى ) در حـديـثـى كـه در اصـول كـافـى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده اسـت چـنـيـن مـى خـوانـيـم: ان خـيـاركـم اولوا النـهـى، قيل يا رسول الله

و مـن اولوا النـهى؟ قال هم اولوا الاخلاق الحسنة و الاحلام الرزينة وصلة الارحام و البررة بـالامهات و الاباء، و المتعاهدين للفقراء و الجيران و اليتامى و يطعمون الطعام و يفشون السـلام فـى العـالم، و يـصـلون و النـاس نـيـام غـافـلون: (بـهترين شما اولوا النهى (صـاحـبان انديشه هاى مسئول ) است، از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرسيدند اولوا النهى كيانند؟ فرمود: آنها كه داراى اخلاق حسنه و عقلهاى پر وزن هستند، داراى صله رحـم و نـيكى به مادران و پدران كمك كننده به فقيران و همسايگان نيازمند و يتيمان، آنها كه گرسنگان را سير مى كنند، صلح در جهان مى گسترانند، همانها كه نماز مى خوانند در حالى كه مردم خوابند).

و در حـديـث ديـگـرى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) چـنـيـن نـقـل شـده كـه شـخـصـى از آن بـزرگـوار از مـعـنـى دو سـجـده در هـر ركـعـت از نـمـاز سؤ ال كـرد، امـام فـرمـود: مـعـنـى سـجـده نـخـستين هنگامى كه سر به زمين مى گذارى آنست كه پروردگارا من در آغاز از اين خاك بودم، و هنگامى كه سر برمى دارى مفهومش اين است كه مـرا از ايـن خـاك بيرون فرستادى، و مفهوم سجده دوم اين است كه مرا به اين خاك باز مى گردانى، و هنگامى كه سر از سجده دوم برمى دارى مفهومش اين است كه تو بار ديگر مرا از خاك، مبعوث خواهى كرد.


آيه (56) تا (64) و ترجمه

( و لقد أرينه أيتنا كلها فكذب و أبى ) (56)( قال أجئتنا لتخرجنا من أرضنا بسحرك ياموسى ) (57)( فلنأ تينك بسحر مثله فاجعل بيننا و بينك موعدا لا نخلفه نحن و لا اءنت مكانا سوى ) (58)( قـال موعدكم يوم الزينة و اءن يحشر الناس ضحى ) (59)( فتولى فرعون فجمع كيده ثم أتى ) (60)( قال لهم موسى ويلكم لا تفتروا على الله كذبا فيسحتكم بعذاب و قد خاب من افترى ) (61)( فتنزعوا أمرهم بينهم و أسروا النجوى ) (62)( قـالوا إن هـذن لسـحـرن يـريـدان أن يـخـرجاكم من أرضكم بسحرهما و يذهبا بطريقتكم المثلى ) (63)( فأجمعوا كيدكم ثم ائتوا صفا و قد اءفلح اليوم من استعلى ) (64)

ترجمه:

56 - ما همه آيات خود را به او نشان داديم اما او تكذيب كرد و سر باز زد!

57 - گفت: اى موسى! آيا آمده اى كه ما را از سرزمينمان با اين سحرت بيرون كنى؟!

58 - ما هم قطعا سحرى همانند آن براى تو خواهيم آورد، هم اكنون (تاريخش را تعيين كن و) مـيـعـادى مـيـان ما و خودت قرار ده كه نه ما و نه تو از آن تخلف نكنيم، آنهم در مكانى كه نسبت به همه يكسان باشد!.

59 - گـفـت مـيعاد ما و شما روز زينت (روز عيد) است، مشروط بر اينكه همه مردم هنگامى كه روز بالا مى آيد جمع شوند.

60 - فـرعون آن مجلس را ترك گفت، و تمام مكر و فريب خود را جمع كرد، و سپس همه را (در روز موعود) آورد.

61 - مـوسـى بـه آنـهـا گـفت: واى بر شما دروغ بر خدا نبنديد كه شما را با عذاب خود نابود مى سازد، و نوميدى و (شكست ) از آن كسى است كه دروغ (بر خدا) ببندد.

62 - آنـهـا در مـيـان خود در ادامه راهشان به نزاع برخاستند و مخفيانه و درگوشى با هم سخن گفتند.

63 - گـفـتـنـد: اين دو مسلما ساحرند، مى خواهند شما را با سحرشان از سرزمينتان بيرون كنند، و آئين عالى شما را از بين ببرند!

64 - اكنون كه چنين است تمام نيرو و نقشه خود را جمع كنيد و در يك صف (به ميدان مبارزه ) بيائيد، و رستگارى امروز از آن كسى است كه برترى خودش را اثبات كند!

تفسير:

فرعون خود را براى مبارزه نهايى آماده مى كند

در ايـن بـخـش از آيـات، مـرحله ديگرى از درگيرى موسى (عليها‌السلام ) و فرعون منعكس شـده اسـت، قـرآن مـجيد، اين قسمت را با اين جمله شروع مى كند: (ما همه آيات خود را به فرعون نشان داديم، اما هيچيك از آنها در دل تيره او اثر

نـگـذاشـت، همه را تكذيب كرد و از پذيرش آنها امتناع ورزيد)( و لقد اريناه آياتنا كلها فكذب و ابى ) .

مـسـلمـا مـنـظـور از آيـات، در ايـنـجـا تـمـام مـعـجـزاتـى كـه در طـول عـمر موسى و زندگيش در مصر به وسيله او ظاهر شد، نيست، بلكه اين مربوط به معجزاتى است كه در آغاز دعوت به فرعون ارائه داد، (معجزه عصا) و (يد بيضا) و (محتواى دعوت جامع آسمانيش ) كه خود دليل زنده اى بر حقانيتش بود.

و لذا بعد از اين ماجرا به مساله مبارزه ساحران با موسى (عليها‌السلام ) و اعجازهاى تازه او برخورد مى كنيم.

اكنون ببينيم فرعون طغيانگر، مستكبر و لجوج در برابر موسى و معجزات او چه گفت، و او را چگونه - طبق معمول همه زمامداران زورگو - متهم ساخت؟ (گفت اى موسى! آيا آمده اى كـه مـا را از سـرزمـيـن و وطـنـمـان بـا سـحـرت بـيـرون كـنـى؟!)( قال ا جئتنا لتخرجنا من ارضنا بسحرك يا موسى ) :

اشـاره بـه ايـنكه: ما مى دانيم مساله نبوت و دعوت به توحيد، و ارائه اين معجزات همگى توطئه براى غلبه بر حكومت و بيرون كردن ما و قبطيان از سرزمين آباء و اجدادمان است، مـنـظـور تـو، نـه دعـوت بـه تـوحـيـد اسـت و نـه نـجـات بـنـى اسرائيل، منظور حكومت است و سيطره بر اين سرزمين و بيرون راندن مخالفان!.

ايـن تـهـمـت درسـت هـمـان حـربـه اى اسـت كـه هـمـه زورگـويـان و اسـتـعـمـارگـران در طـول تاريخ داشته اند كه هر گاه خود را در خطر مى ديدند، براى تحريك مردم به نفع خـود، مـسـاله خـطـرى كـه مـمـلكـت را تهديد مى كرد، پيش مى كشيدند مملكت يعنى حكومت اين زورگويان و موجوديتش يعنى موجوديت آنها!

بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه اصـلا آوردن بـنـى اسرائيل به مصر و نگهدارى آنـهـا در ايـن سـرزمـيـن، تـنـهـا بـراى اسـتـفـاده از نـيـروى كـار آنـهـا در شـكـل بـردگـان نـبـود بلكه در عين حال مى خواستند، آنها كه قومى نيرومند بودند قدرت پـيـدا نـكـنـنـد مبادا تبديل به كانون خطرى شوند، دستور كشتن پسران آنها نيز تنها به خـاطـر تـرس از تـولد موسى نبود، بلكه براى جلوگيرى از قدرت و قوت آنها بود، و ايـن كـارى اسـت كـه هـمـه قـلدران انـجـام مـى دهـنـد، بـنـابـرايـن بـيـرون رفـتـن بـنـى اسـرائيـل طـبق خواسته موسى - يعنى قدرت يافتن اين ملت، و در اين صورت تاج و تخت فراعنه به خطر مى افتاد.

نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه در همين عبارت كوتاه، فرعون، موسى را متهم به سحر كرد، همان اتـهـامـى كه به همه پيامبران در برابر معجزات روشنشان زدند. همانگونه كه در سوره (ذاريـات ) آيـه 52 و 53 مـى خـوانـيـم( كـذلك مـا اتـى الذيـن مـن قـبـلهـم مـن رسـول الا قـالوا سـاحـر اءو مـجـنـون اتـواصـوا بـه بـل هـم قـوم طـاغـون ) : (هـيـچ پـيـامـبرى، قبل از اينها نيامد جز اينكه گفتند ساحر است يا ديـوانـه؟ آيـا ايـن (تـهـمـت و افـتـرا) را به يكديگر توصيه مى كردند (كه همگى در آن همصدا بودند) بلكه آنها قومى طغيانگرند).

ايـن مـوضـوع نـيـز قـابـل تـذكـر است كه دامن زدن به احساسات (ميهن دوستى ) در اين گـونـه مـواقع كاملا حساب شده بوده است، زيرا غالب مردم، سرزمين و وطنشان را همانند جـانـشـان دوست دارند، لذا در پاره اى از آيات قرآن اين دو در رديف هم قرار گرفته اند( و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليلا منهم ) : (اگر ما بـر آنـهـا فـرض كـرده بوديم خود را به كشتن دهيد و يا از وطن و خانه خود بيرون رويد تنها عده كمى از آنها عمل مى كردند).

فرعون سپس اضافه كرد گمان نكن ما قادر نيستيم همانند اين سحرهاى تـو را بـيـاوريم، (يقينا بدان به همين زودى سحرى همانند آن براى تو خواهيم آورد) (فلناتينك بسحر مثله ).

و براى اينكه قاطعيت بيشترى نشان دهد گفت: (هم اكنون تاريخش را معين كن، بايد ميان ما و تو وعده اى باشد كه نه ما از آن تخلف كنيم و نه تو از آن، آنهم در مكانى كه نسبت به همگان يكسان باشد( فاجعل بيننا و بينك موعدا لا تخلفه نحن و لا انت مكانا سوى ) .

در تـفـسـيـر (مـكانا سوى ) بعضى گفته اند: منظور آن بوده كه فاصله آن از ما و تو يـكـسـان بـاشـد، و بـعضى گفته اند فاصله اش نسبت به مردم شهر يكسان باشد، يعنى محلى درست در مركز شهر، و بعضى گفته اند منظور يك سرزمين مسطح است كه همگان بر آن اشـراف داشته، و عالى و دانى در آن يكسان باشد، و مى توان همه اين معانى را در آن جمع دانست.

تـوجـه به اين نكته نيز لازم است كه زمامداران زورگو براى اينكه حريف خود را از ميدان بدر كنند، و به اطرافيان خود كه گاهى تحت تاثير واقع شده اند (و در داستان موسى و مـعـجـزاتـش حـتـمـا تـحـت تـاثـيـر واقـع شده بودند) قدرت و قوت و روحيه بدهند، ظاهرا برخورد قاطع با اينگونه مسائل مى كنند و سر و صداى زياد به راه مى اندازند!.

ولى مـوسـى بـى آنـكـه خـونـسـردى خـود را از دسـت بـدهـد و از جنجال فرعون هراسى به دل راه دهد با صراحت و قاطعيت (گفت: من هم آماده ام، هم اكنون روز و سـاعـت آن را تـعـيين كنم، ميعاد ما و شما روز زينت (روز عيد) است، مشروط بر اينكه مـردم هـمـگـى بـه هـنـگـامـى كـه روز بـالا مـى آيـد در محل جمع شوند)( قال موعدكم يوم الزينة و ان يحشر الناس ضحى ) .

تـعـبـيـر بـه (يـوم الزيـنـة ) (روز زيـنـت ) مـسلما اشاره به يك روز عيد بوده كه نمى تـوانـيـم دقـيـقـا آن را تـعـيـيـن كـنـيـم، ولى مهم آنست كه مردم در آن روز كسب و كار خود را تعطيل مى كردند، و طبعا آماده شركت در چنين برنامه اى بودند.

بـه هـر حـال فـرعـون بـعـد از مشاهده معجزات شگفت آور موسى و مشاهده تاثير روانى اين معجزات در اطرافيانش تصميم گرفت با كمك ساحران به مبارزه با او برخيزد، لذا قرار لازم را بـا مـوسى گذارد، (آن مجلس را ترك گفت و تمام مكر و فريب خود را جمع كرد و سپس همه را در روز موعود آورد( فتولى فرعون فجمع كيده ثم اتى ) .

در اين جمله كوتاه سرگذشتهاى مفصلى كه در سوره اعراف و شعراء به طور مبسوط آمده، خـلاصـه شـده اسـت، زيـرا فـرعـون پس از ترك آن مجلس و جدا شدن از موسى و هارون، جـلسـات مـخـتـلفـى بـا مـشـاوران مـخـصـوص و اطـرافـيـان مـسـتـكـبـرش تـشـكـيـل داد، سـپـس ‍ از سـراسـر مـصـر، سـاحـران را دعـوت به پايتخت نمود و آنها را با وسـائل تـشـويـق فـراوان بـه ايـن مبارزه سرنوشت ساز دعوت كرد، و مطالب ديگرى كه ايـنـجا جاى بحث آن نيست، اما قرآن، همه اينها را در اين سه جمله جمع كرده است (فرعون، موسى را ترك گفت، تمام مكر خود را جمع كرد، و سپس آمد).

سرانجام روز موعود فرا رسيد، موسى (عليها‌السلام ) در برابر انبوه جمعيت قرار گرفت، جمعيتى كه گروهى از آن ساحران بودند و تعداد آنها به گفته بعضى از مفسران 72 نفر و به گفته بعضى ديگر به چهارصد نفر هم ميرسيد و بعضى ديگر نيز اعداد بزرگترى گفته اند.

و گـروهـى از آنـهـا، فـرعـون و اطـرافيان او را تشكيل مى دادند و بالاخره گروه سوم كه اكـثريت از آن تشكيل يافته بود، توده هاى تماشاچى مردم بودند. موسى در اينجا رو به ساحران و يا فرعونيان و ساحران كرد و (به آنان چنين گفت واى بر شما، دروغ بر خدا نـبـنـديـد كـه شـمـا را بـا مـجـازات خـود، نـابـود و ريـشـه كـن خـواهـد سـاخـت )( قال لهم موسى ويلكم لا تفتروا على الله كذبا فيسحتكم بعذاب ) .

(و شـكـسـت و نـومـيـدى و خـسـران از آن آنـهاست كه بر خدا دروغ مى بندند و به او نسبت باطل مى دهند)( و قد خاب من افترى ) .

واضح است كه منظور موسى از افتراى بر خدا، آنست كه كسى يا چيزى را شريك او قرار داده، مـعـجـزات فرستاده خدا را به سحر نسبت دهند و فرعون را معبود و اله خود بپندارند، مـسـلمـا كـسـى كـه چنين دروغهائى به خدا ببندد و با تمام قوا براى خاموش كردن نور حق بكوشد، خداوند چنين كسانى را بدون مجازات نخواهد گذارد. اين سخن قاطع موسى كه هيچ شـبـاهتى به سخن ساحران نداشت، بلكه آهنگش آهنگ دعوت همه پيامبران راستين بود، و از دل پـاك مـوسى برخاسته بود، بر بعضى از دلها اثر گذاشت، و در ميان جمعيت اختلاف افـتـاد، بـعـضـى طـرفـدار شـدت عـمـل بـودنـد، و بـعـضـى بـه شـك و ترديد افتادند و احتمال مى دادند موسى پيامبر بزرگ خدا باشد و تهديدهاى او مؤ ثر گردد، به خصوص كـه لبـاس ساده او و برادرش هارون، همان لباس ساده چوپانى بود، و چهره مصمم آنها كـه عـليـرغـم تـنـهـا بـودن، ضـعـف و فـتـورى در آن مـشـاهـده نـمـى گـشـت، دليل ديگرى بر اصالت

گفتار و برنامه هاى آنها محسوب مى شد، لذا قرآن مى گويد: (آنها در ميان خود در باره كـارهـايـشـان بـه نزاع برخاستند، و مخفيانه و درگوشى با هم سخن گفتند)( فتنازعوا امرهم بينهم و اسروا النجوى ) .

مـمـكـن اسـت ايـن پـنـهـان گـوئى و نـجـوى در بـرابـر مـوسـى بـوده بـاشـد، ايـن احـتـمـال نـيـز دارد كـه در بـرابـر فـرعـون بـاشـد، و احـتـمـال ديـگـر ايـنـكـه: گـردانندگان اين صحنه در خفاى از توده مردم به چنين نجوى و تنازعى برخاستند.

ولى بـه هـر حـال طـرفـداران ادامـه مـبـارزه و شـدت عـمل، پيروز شدند و رشته سخن را بدست گرفتند و از طرق مختلف، به تحريك مبارزه كنندگان با موسى پرداختند.

نخست: (گفتند اين دو مسلما ساحرند)!( قالوا ان هذان لساحران )

بـنـابـرايـن وحـشـتـى از مـبـارزه بـا آنـهـا نـبايد به خود راه داد، چرا كه شما بزرگان و سردمداران سحر در اين كشور پهناوريد، و توان و نيروى شما از آنها بيشتر است!.

ديگر اينكه (آنها مى خواهند شما را از سرزمينتان با سحرشان بيرون كنند) سرزمينى كه همچون جان شما عزيز است و به آن تعلق داريد آن هم به شما تعلق دارد( يريدان ان يخرجاكم من ارضكم بسحرهما ) .

بـعـلاوه ايـنها تنها به بيرون كردن شما از وطنتان قانع نيستند، اينها مى خواهند مقدسات شما را هم بازيچه قرار دهند (و آئين عالى و مذهب حق شما را از ميان ببرند!)( و يذهبا بطريقتكم المثلى ) .

اكـنون كه چنين است به هيچوجه به خود ترديد راه ندهيد، و (تمام نيرو و نقشه و مهارت و توانتان را جمع كنيد و به كار گيريد)( فاجمعوا كيدكم ) .

(سپس همگى متحد در صف واحدى به ميدان مبارزه، گام نهيد)( ثم ائتوا صفا ) .

چرا كه وحدت و اتحاد رمز پيروزى شما در اين مبارزه سرنوشت ساز است.

و بـالاخـره (فـلاح و رستگارى، امروز، از آن كسى است كه بتواند برترى خود را بر حريفش اثبات نمايد)( و قد افلح اليوم من استعلى ) .


آيه (65) تا (69) و ترجمه

( قالوا يموسى إما أن تلقى و إما أن نكون أول من ألقى ) (65)( قـال بل ألقوا فإذا حبالهم و عصيهم يخيل إليه من سحرهم أنها تسعى ) (66)( فأ وجس فى نفسه خيفة موسى ) (67)( قلنا لا تخف إنك أنت الا على ) (68)( و ألق ما فى يمينك تلقف ما صنعوا إنما صنعوا كيد سحر و لا يفلح الساحر حيث أتى ) (69)

ترجمه:

65 - (سـاحـران ) گـفـتـنـد اى مـوسـى آيـا تـو اول (عـصـاى خـود را) مـى افـكـنـى يـا مـا اول بيفكنيم؟!

66 - گفت: شما اول بيفكنيد، در اين هنگام طنابها و عصاهايشان بخاطر سحر آنها چنان به نظر مى رسيد كه حركت مى كنند!

67 - در اين هنگام موسى ترس خفيفى در دل احساس كرد.

68 - گفتيم: نترس تو مسلما (پيروز و) برترى!

69 - و چيزى را كه در دست راست دارى بيفكن، تمام آنچه را آنها ساخته اند مى بلعد، چرا كه آن تنها مكر ساحر است، و ساحر هر كجا برود رستگار نخواهد شد.

تفسير:

موسى (عليها‌السلام ) نيز به ميدان مى آيد

سـاحران ظاهرا متحد شدند و عزم را جزم كردند كه با موسى به مبارزه برخيزند، هنگامى كـه گـام بـه مـيـدان نـهـادنـد (گـفـتـنـد اى مـوسـى اول تـو وسـائل سـحرت را مى افكنى يا ما نخستين باشيم؟!)( قالوا يا موسى اما ان تلقى و اما ان نكون اول من القى ) .

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـته اند كه اين پيشنهاد ساحران دائر به پيشگام شدن موسى يا خـودشـان يـكـنـوع احترام از جانب آنها نسبت به موسى بود، و شايد همين امر بود كه زمينه توفيق ايمان آوردن آنها را بعد از اين ماجرا فراهم آورد.

ولى ايـن مـوضوع بسيار بعيد به نظر ميرسد، چرا كه آنها با تمام قدرت مى كوشيدند كـه مـوسـى و مـعـجزه او را درهم بشكنند، بنابراين تعبير فوق شايد براى اين بوده كه اعـتـماد به نفس خود را در برابر توده ه اى مردم اظهار نمايند. ولى موسى بى آنكه عجله اى نشان بدهد، چرا كه به پيروزى نهائى خود كاملا اطمينان داشت و حتى قطع نظر از آن در ايـن گـونـه مبارزه ها معمولا برنده كسى است كه پيشقدم نمى شود، لذا به آنها گفت: شما اول بيفكنيد! (قال بل القوا).

بـدون شك اين دعوت موسى (عليها‌السلام ) از آنها به مبارزه در واقع مقدمه اى بود براى آشكار شدن حق، و از نظر موسى (عليها‌السلام ) نه تنها امر قبيحى نبود، بلكه مقدمه واجب محسوب مى شد.

ساحران نيز پذيرفتند و آنچه عصا و طناب براى سحر كردن با خود آورده بودند يكباره به ميان ميدان افكندند، و اگر روايتى را كه مى گويد: آنها هـزاران نـفر بودند بپذيريم مفهومش اين مى شود كه در يك لحظه هزاران عصا و طناب كه مواد مخصوصى در درون آنها ذخيره شده بود، به وسط ميدان انداختند.

(نـاگـهـان طـنابها و عصاهايشان به خاطر سحر آنها، چنان به نظر مى رسيد كه دارند حركت مى كنند)!( فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى ) .

آرى بـه صـورت مـارهـائى كـوچـك و بـزرگ، رنـگـارنـگ در اشكال مختلف به جنب و جوش درآمدند، آيات ديگر قرآن در اين زمينه مى خوانيم كه (آنها چشم مردم را سحر كردند و آنها را در وحشت فرو بردند و سحر عظيمى به وجود آوردند)( سحروا اعين الناس و استرهبوهم و جأوا بسحر عظيم ) (اعراف - 116).

و بـه تـعـبـيـر آيـه 44 سـوره شـعـراء، (سـاحـران صـدا زدنـد كـه به عزت فرعون ما پيروزيم )( و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون ) .

بـسـيـارى از مـفـسـران نـوشـتـه اند كه آنها موادى همچون (جيوه ) در درون اين طنابها و عـصـاهـا قـرار داده بـودنـد كه با تابش آفتاب، و گرم شدن اين ماده فوق العاده فرار، حـركـات مـخـتـلف و سـريـعـى بـه آنـهـا دست داد، اين حركات مسلما راه رفتن نبود، ولى با تـلقـينهائى كه ساحران به مردم كرده بودند، و صحنه خاصى كه در آنجا به وجود آمده بـود، ايـن چـنـيـن در چـشـم مـردم مـجـسـم مـى شـد كـه ايـن مـوجـودات جـان گـرفـتـه انـد و مـشغول حركتند! (تعبير سحروا اعين الناس يعنى چشم مردم را سحر كردند، نيز اشاره به هـمـيـن معنى است و همچنين تعبير (يخيل اليه ) يعنى در نظر موسى چنين منعكس شد - نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد).

به هر حال صحنه بسيار عجيبى بود، ساحران كه هم تعدادشان زياد بود و هـم آگـاهـيـشـان در ايـن فن، و طرز استفاده از خواص مرموز فيزيكى و شيميائى اجسام و مـانـنـد آن را بـه خوبى مى دانستند، توانستند آنچنان در افكار حاضران نفوذ كنند كه اين بـاور بـراى آنـهـا پـيـدا شود كه اين همه موجودات بيجان، جان گرفتند. غريو شادى از فرعونيان برخاست، گروهى از ترس و وحشت فرياد زدند و خود را عقب مى كشيدند!.

(در ايـن هـنـگـام مـوسـى احـسـاس تـرس خـفـيـفـى در دل كرد)( فاوجس فى نفسه خيفة موسى ) .

(اوجـس ) از مـاده (ايـجـاس ) در اصـل از (وجـس ) (بـر وزن حبس ) به معنى صداى پـنـهان گرفته شده است، بنابراين (ايجاس ) به معنى يك احساس پنهانى و درونى اسـت، و ايـن تـعبير نشان مى دهد كه ترس درونى موسى، سطحى و خفيف بود تازه آن هم به خاطر اين نبود كه براى صحنه رعب انگيزى كه بر اثر سحر ساحران به وجود آمده بـود اهميتى قائل شده باشد، بلكه از اين بيم داشت كه نكند مردم تحت تاثير اين صحنه واقع شوند، آنچنان كه بازگرداندن آنها آسان نباشد.

يـا ايـنـكـه پيش از آنكه موسى مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد جمعى صحنه را ترك گويند يا از صحنه بيرونشان كنند و حق آشكار نگردد.

چـنـانـكـه در خـطـبـه 6 نهج البلاغه مى خوانيم: لم يوجس موسى (عليها‌السلام ) خيفة على نـفـسه بل اشفق من غلبة الجهال و دول الضلال: (موسى (عليها‌السلام ) هرگز به خاطر خـودش در درون دل احـسـاس تـرس نـكـرد، بـلكـه از آن تـرسـيـد كـه جـاهلان غلبه كنند و دولتهاى ضلال، پيروز شوند).

بـا آنـچـه گـفـتـه شـد، ضـرورتـى بـراى پـاسخهاى ديگرى كه در زمينه ترس موسى (عليها‌السلام ) ذكر كرده اند نمى بينيم.

بـه هر حال در اين موقع، نصرت و يارى الهى به سراغ موسى آمد و فرمان وحى وظيفه او را مـشخص كرد، چنانكه قرآن مى گويد: (به او گفتيم ترس به خود راه مده تو مسلما برترى )!( قلنا لا تخف انك انت الاعلى ) .

اين جمله با قاطعيت تمام، موسى را در پيروزيش دلگرم مى سازد (كلمه (ان ) و تكرار (ضمير) هر يك تاكيد مستقلى است بر اين معنى، و همچنين اسميه بودن اين جمله ) و به ايـنـگـونـه مـوسـى، قـوت قـلبـش را كـه لحـظـات كـوتـاهـى متزلزل شده بود باز يافت.

مجددا به او خطاب شد كه: (آنچه را در دست راست دارى بيفكن كه تمام آنچه را كه آنها ساخته اند مى بلعد!)( و الق ما فى يمينك تلقف ما صنعوا ) .

(چرا كه كار آنها تنها مكر ساحر است )( انما صنعوا كيد ساحر ) .

(و ساحر هر كجا برود پيروز نخواهد شد)( و لا يفلح الساحر حيث اتى ) .

(تـلقـف ) از مـاده (لقـف ) (بـر وزن وقـف ) بـه معنى بلعيدن است ولى (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: اين كلمه در اصل به معنى برگرفتن چيزى است با مهارت، خواه بـه وسـيـله دهـان بـوده بـاشـد يـا بـا دسـت، و بـعـضـى از اربـاب لغـت آن را بـه مـعنى (برگرفتن به سرعت ) دانسته اند كه در فارسى به جاى آن (ربودن ) به كار مى رود.

جـالب ايـنـكه: نمى گويد (عصايت را بيفكن ) بلكه مى گويد: (آنچه در دست راست دارى بيفكن اين تعبير شايد به عنوان بى اعتنائى به عصا باشد و اشاره به اينكه عصا مساله مهمى نيست آنچه مهم است اراده و فرمان خدا است كه اگر اراده او بـاشـد عـصـا كـه سـهـل اسـت كمتر و كوچكتر از آن هم مى تواند چنين قدرت نمائى كند!.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل ذكـر اسـت كـه (سـاحـر) در آيـه فـوق، بـار اول بـه صـورت نـكـره و بـعـدا بـه صـورت مـعـرفه و با الف و لام جنس آمده است، اين تـفـاوت شـايـد بـه خـاطـر آن بـاشـد كـه هـدف در مـرتـبـه اول آنـسـت كـه نـسـبت به كار اين ساحران بى اعتنائى شود و مفهوم جمله اين است كارى كه آنها كردند مكر ساحرى بيش نيست اما در مرتبه دوم اين حقيقت را مى خواهد تفهيم كند كه نه تنها اين ساحران هر ساحرى در هر زمان و مكانى پيدا شود پيروز و رستگار نخواهد شد.

نكته ها:

حقيقت سحر چيست؟ - گرچه در گذشته مشروحا در اين باره، سخن گفته ايم ولى ذكر چند جـمـله را ايـنـجـا بـه صـورت تـوضـيـحـى كـوتـاه مـنـاسـب مـى دانـيـم: سـحـر در اصـل بـه مـعـنـى هر كار و هر چيزى است كه ماخذ آن، مخفى و پنهان باشد، ولى در زبان روزمـره، بـه كـارهـاى خـارق العـاده اى مـى گـويـنـد كـه بـا اسـتـفـاده از وسائل مختلف انجام مى شود.

گاهى صرفا جنبه نيرنگ و خدعه و چشم بندى و تردستى دارد.

گاهى از عوامل تلقينى در آن استفاده مى شود.

و گاه از خواص ناشناخته فيزيكى و شيميائى بعضى از اجسام و مواد.

و گاه از طريق كمك گرفتن از شياطين.

و همه اينها در آن مفهوم جامع لغوى درج است.

در طـول تـاريـخ بـه داسـتـانـهاى زيادى در زمينه سحر و ساحران برخورد مى كنيم و هم اكـنـون در عـصـر مـا كـسـانـى كـه دسـت به اينگونه كارها مى زنند، كم نيستند، ولى چون بسيارى از خواص موجوداتى كه در گذشته بر توده مردم، مخفى بود در زمـان مـا آشكار شده است، و حتى كتابهائى در زمينه آثار اعجاب انگيز موجودات مختلف نوشته اند، قسمت زيادى از سحرهاى ساحران از دستشان گرفته شده است.

مـثـلا در شـيمى امروز اجسام بسيارى را مى شناسيم كه وزنشان از هوا سبكتر است، و اگر درون جـسـمى قرار داده شوند ممكن است آن جسم به حركت درآيد و كسى هم تعجب نمى كند، حـتـى بـسـيـارى از وسـائل بـازى كـودكـان امروز شايد در گذشته يكنوع سحر به نظر ميرسيد!

امـروز در سـيـركـهـا نمايشهائى ميدهند كه شبيه سحر ساحران گذشته است با استفاده از چـگـونـگـى تـابـش نـور، آينه ها، خواص فيزيكى و شيميائى اجسام، صحنه هاى غريب و عجيبى به وجود مى آورند كه گاه دهان تماشاچيان از تعجب باز ميماند.

البـتـه اعمال خارق العاده مرتاضان، آن خود داستان ديگرى دارد، كه بسيار شگفت انگيز است.

در هر حال، سحر چيزى نيست كه وجود آن را بتوان انكار كرد يا به خرافات نسبت داد، چه در گذشته و چه در امروز.

نـكـتـه قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: سحر در اسلام، ممنوع، و از گناهان كبيره است چرا كه در بـسـيـارى از مـوارد، بـاعـث گـمـراه سـاخـتـن مـردم و تـحـريـف حـقـايـق و مـتزلزل ساختن پايه عقائد افراد ساده ذهن مى شود، البته اين حكم اسلامى مانند بسيارى از احـكـام ديـگـر، مـوارد اسـتـثـنـاء نـيـز دارد، از جـمـله فـرا گـرفـتـن سـحـر، بـراى ابطال ادعاى مدعيان دروغين نبوت، و يا براى از بين بردن اثر آن در مورد كسانى كه از آن آسيب ديده اند.

در جلد اول ذيل آيه 102 و 103 سوره بقره نيز مشروحا در اين باره، سخن گفته ايم.

2 - ساحر، هرگز پيروز نمى شود؟

بـسـيـارى مـيـپـرسـنـد اگـر سـاحـران مـيـتـوانـنـد، اعـمـال خـارقـالعـادهـاى شـبـيـه مـعـجزه انجام دهند، چگونه ميتوان ميان كارهاى آنها و اعجاز، تفاوت گـذاشـت؟ و چـگـونـه سـحـر بـا مـعـجـزه پـهـلو نـزنـد دل خوش دار!

پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته، روشن مى شود و آن اينكه: كار ساحر متكى به نـيـروى مـحـدود انـسـانـى اسـت، و مـعـجـزه از قـدرت بـيـپـايـان و لا يزال الهى سرچشمه ميگيرد.

لذا هر ساحرى كارهاى محدودى ميتواند انجام دهد، و اگر ماوراى آن را بخواهند عاجز ميماند، او تنها كارهائى را ميتواند انجام دهد كه قبلا روى آن تمرين داشته و بر آن مسلط است و از پـيـچ و خـم آن آگـاه، ولى در غـيـر آن بـه كـلى عـاجز و ناتوان خواهد بود، در حالى كه پيامبران چون از قدرت لا يزال خدا كمك ميگرفتند، قادر به انجام هر گونه خارق عادتى بودند، در زمين و آسمان و از هر نوع و هر قبيل.

سـاحـر، هـرگز نمى تواند خارق عادت را طبق پيشنهاد مردم انجام دهد، مگر اينكه تصادفا بـا كـار او تـطـبـيق كند (هر چند گاهى دوستان ناشناخته خود را تعليم ميدهند كه از وسط جمعيت برخيزند و پيشنهادهائى كه قبلا تعيين شده به صورت ابتدائى مطرح كنند).

ولى پـيـامـبـران بـارهـا و بـارهـا مـعجزات مهمى را كه مردم حقطلب، به عنوان سند نبوت ميخواستند انجام ميدادند، همانگونه كه در همين سرگذشت موسى نيز مشاهده خواهيم كرد.

از ايـن گـذشـتـه، سـحـر چـون يـك كـار انـحـرافـى است و يكنوع خدعه و نيرنگ است طبعا روحـيـاتـى هـمـاهـنـگ آن مـيخواهد، و ساحران بدون استثناء افرادى متقلب و خدعهگرند كه از مطالعه و بررسى روحيات و اعمالشان خيلى زود ميتوان

آنها را شناخت، در حالى كه اخلاص و پاكى و درستى انبياء، سندى است كه با اعجاز آنها آميخته و اثر آن را مضاعف مى كند. (دقت كنيد)

و شـايـد روى ايـن جهات است كه آيات فوق مى گويد و لا يفلح الساحر حيث اتى: ساحر هـر كـجـا بـاشـد و در هـر شـرائط و هـر زمـان رسـتـگـار نـمـى شـود، و بـه قول معروف به زودى پته اش روى آب خواهد افتاد، چرا كه نيرويش محدود است و افكار و صفاتش ‍ انحرافى.

ايـن موضوع، مخصوص ساحرانى نيست كه به مبارزه با انبياء برخاستند بلكه در باره ساحران به طور كلى صادق است كه آنها زود شناخته ميشوند و به پيروزى نمى رسند.


آيه (70) تا (76) و ترجمه

( فأ لقى السحرة سجدا قالوا أمنا برب هرون و موسى ) (70)( قـال أمـنـتـم له قـبـل أن أذن لكـم إنه لكبيركم الذى علمكم السحر فلا قطعن أيديكم و أرجلكم من خلف و لا صلبنكم فى جذوع النخل و لتعلمن اءينا أشد عذابا و أبقى ) (71)( قالوا لن نؤ ثرك على ما جأنا من البينت و الذى فطرنا فاقض ما أنت قاض إنما تقضى هذه الحيوة الدنيا ) (72)( إنا أمنا بربنا ليغفر لنا خطينا و ما أكرهتنا عليه من السحر و الله خير و أبقى ) (73)( إنه من يأ ت ربه مجرما فإن له جهنم لا يموت فيها و لا يحيى ) (74)( و من يأ ته مؤ منا قد عمل الصلحت فأ ولئك لهم الدرجت العلى ) (75)( جنت عدن تجرى من تحتها الا نهر خلدين فيها و ذلك جزاء ) (76)

ترجمه:

70 - (موسى عصاى خود را افكند، و آنچه را كه آنها ساخته بودند بلعيد) ساحران همگى به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم!!

71 - (فـرعـون ) گـفـت آيـا پـيـش از آنـكـه بـه شما اذن دهم به او ايمان آورديد؟! مسلما او بـزرگ شـماست كه سحر به شما آموخته، بيقين دست و پاهاى شما را بطور مختلف قطع مى كنم و بر فراز شاخه هاى نخل به دار مى آويزم، و خواهيد دانست كداميك از ما مجازاتش دردناكتر و پايدارتر است!

72 - گـفـتـنـد بـه خـدائى كـه مـا را آفـريـده مـا تـو را هـرگـز بـر دلائل روشنى كه به ما رسيده مقدم نخواهيم داشت، هر حكمى ميخواهى بكن كه تنها ميتوانى در اين زندگى دنيا داورى كنى.

73 - مـا بـه پـروردگـارمـان ايـمـان آورديـم تـا گـنـاهـان مـا و آنـچـه را از سـحـر بر ما تحميل كردى ببخشد، و خدا بهتر و باقيتر است.

74 - هر كس مجرم در محضر پروردگارش حاضر شود آتش دوزخ براى اوست، كه نه در آن ميميرد و نه زنده مى شود!

75 - و هـر كـس مـؤ من باشد و عمل صالح انجام داده باشد در محضر او حاضر شود درجات عالى براى اوست.

76 - بـاغهاى جاويدان بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است هميشه در آن خواهند بود و اينست پاداش كسى كه خود را پاك كند!

تفسير:

پيروزى عظيم موسى (عليها‌السلام )

در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه موسى مامور شد عصاى خود را بيفكند تا دستگاه سحر ساحران را نابود سازد.

در آيات مورد بحث اين مساله تعقيب شده، منتها جمله هائى كه روشن بوده است حذف گرديده (مـوسـى عـصـاى خـود را افكند، عصا تبديل به مار عظيمى شد و تمام اسباب و آلات سحر سـاحـران را بـلعـيـد، غـوغـا و ولولهـاى در تـمـام جمعيت افتاد فرعون، سخت متوحش شد، و اطرافيانش دهانهاشان از تعجب باز ماند.

ساحران كه تا آن زمان با چنين صحنهاى روبرو نشده بودند و به خوبى سحر را از غير سـحـر مـيشناختند، يقين كردند كه اين امر، چيزى جز معجزه الهى نيست، و اين مرد فرستاده خـدا اسـت كـه آنـهـا را دعـوت بـه سـوى پـروردگـارشـان مـى كـنـد، طـوفـانـى در دل آنـهـا بـه وجود آمد و انقلاب عظيمى در روحشان پديدار گشت ). اكنون دنباله سخن را از زبان آيات ميشنويم:

(سـاحـران هـمـگـى بـه سـجـده افتادند و گفتند: ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم )( فالقى السحرة سجدا قالوا آمنا برب هارون و موسى ) .

تعبير به (القى ) (با استفاده از فعل مـجـهـول ) گويا اشاره به اين است كه آنچنان مجذوب موسى و تحت تاثير معجزه او واقع شدند كه گوئى بياختيار به سجده افتادند.

ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه تنها قناعت به ايمان آوردن نكردند، بلكه وظيفه خود ديـدنـد كـه ايـن ايـمـان را بـه صـورت روشـنى و با جمله هائى كه هيچگونه ابهام در آن نـباشد، يعنى با تاكيد به پروردگار موسى و هارون اظهار دارند، تا اگر كسانى بر اثـر كـار آنـهـا گـمـراه شده اند بازگردند و از اين نظر مسئوليتى بر دوش آنها باقى نماند!

بـديـهـى اسـت كـه ايـن عـمـل سـاحران، ضربه سنگينى بر پيكر فرعون و حكومت جبار و خودكامه و بيدادگرش وارد ساخت، و تمام اركان آن را به لرزه درآورد، چـرا كـه مـدتـهـا در سـرتـاسـر مصر روى اين مساله تبليغ شده بود، و ساحران را از هر گـوشـه و كـنـار گـردآورى كـرده بـودنـد، و هـر گـونـه پـاداش و امتيازى براى آنها در صورت پيروزى قائل شده بود.

امـا الان مـشـاهـده مـى كـنـد كه همانها كه در صف اول مبارزه بودند يكباره تسليم دشمن، نه تـسـليـم، بـلكـه مـدافع سرسخت او شدند، و اين مسالهاى بود كه هرگز براى فرعون قابل پيشبينى نبود، و بدون شك گروهى از مردم نيز به پيروى از ساحران به موسى و آئينش دل بستند.

لذا فرعون، چارهاى جز اين نديد كه با داد و فرياد و تهديدهاى غليظ و شديد تهمانده حيثيتى را كه نداشت، جمع و جور كند، رو به سوى ساحران كرد و گفت: آيا پيش از آنكه بـه شـمـا اذن دهـم بـه او ايـمـان آورديـد؟!( قـال آمـنـتـم له قبل ان آذن لكم ) .

ايـن جـبـار مـسـتكبر، نه تنها مدعى بود كه بر جسم و جان مردم، حكومت دارد بلكه ميخواست بـگـويد قلب شما هم در اختيار من و متعلق به من است، و بايد با اجازه من تصميم بگيرد، اين همان كارى است كه همه فرعونها در هر عصر و زمان، طرفدار آنند.

بـعـضـى مـانـنـد فـرعـون مـصـر، نـاشـيانه به هنگام دستپاچگى بر زبان جارى ميكنند، و بـعـضـى مـرمـوزانه و با استفاده از وسائل تبليغاتى و ارتباط جمعى و انواع سانسورها عـمـلا ايـن حـق را بـراى خـود قـائلنـد و مـعـتـقـدنـد نـبـايـد بـه مـردم اجـازه انـديـشـيـدن مـسـتـقـل داد، بـلكـه حـتـى گـاهـى به نام آزادى انديشه، بايد اين سلب آزادى را بر مردم تحميل كرد.

به هر حال فرعون به اين قناعت نكرد، فورا وصلهاى به دامان ساحران چسبانيد و آنها را مـتـهـم كـرد و گـفـت: او بـزرگ شما است، او كسى است كه سحر به شما آموخته، و تمام اينها توطئه است با نقشه قبلى!!( انه لكبيركم الذى علمكم السحر ) .

بـدون شـك فـرعـون ميدانست و يقين داشت اين سخن دروغ است، و اساسا چنين توطئه اى كه سرتاسر مصر را فراگيرد و ماموران مخفى و جاسوسان او از آن بيخبر بمانند امكانپذير نـيـسـت، اصولا فرعون موسى را در آغوش خود پرورش داده بود و غيبت او از مصر برايش مـسـلم بـود، اگـر او بـزرگ ساحران مصر بود همه جا به اين عنوان معروف ميشد، و چيزى نبود كه بتوان آن را مخفى كرد. ولى ميدانيم قلدرها و زورگويان، وقتى موقعيت نامشروع خود را در خطر ببينند از هيچ دروغ و تهمتى باك ندارند.

تازه به اين نيز قناعت نكرد و ساحران را با شديدترين لحنى، تهديد به مرگ نمود و گفت: (سوگند ياد مى كنم كه دست و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم، و بر فراز شاخه هاى بلند نخل به دار مى آويزم، تا بدانيد مجازات من دردناكتر و پايدارتر اسـت يا مجازات خداى موسى و هارون )( فلا قطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف و لاصلبنكم فـى جـذوع النـخـل و لتـعلمن اينا اشد عذابا و ابقى ) . در حقيقت جمله اينا اشد عذابا اشاره بـه تـهـديـدى اسـت كـه مـوسـى قـبـلا كـرده بـود و مـخـصـوصـا بـه سـاحـران قـبـل از ايـن مـاجـرا گـوشـزد كـرد كـه اگـر شما بر خدا دروغ ببنديد، شما را با عذاب و مجازات خود ريشه كن خواهد كرد.

تعبير به (من خلاف ) (دست و پاى شما را بطور مختلف قطع مى كنم ) اشاره به آنست كـه دسـت راسـت بـا پـاى چپ يا به عكس، و شايد انتخاب اين نوع شكنجه براى ساحران به خاطر اين بوده است كه با اين وضع انسان ديرتر مى ميرد

يعنى خونريزى كندتر انجام ميگيرد و شكنجه بيشترى خواهند ديد، بعلاوه گويا ميخواهد بگويد هر دو سمت بدن شما را ناقص مى كنم.

و امـا تـهديد به اينكه شما را بر درختان نخل به دار مى آويزم شايد به خاطر اين بوده اسـت كـه ايـن درخـتان از بلندترين درختانند و همه كس از دور و نزديك كسى را كه به آن آويخته باشد ميبيند.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل مـلاحـظـه اسـت كـه در عـرف آن زمـان دارزدن آنـچنان كه در عرف ما مـعـمـول اسـت نـبـوده، طـناب دار را به گردن شخصى كه ميخواستند او را دار بزنند نمى انداختند، بلكه به دستها يا شانه ها ميبستند، تا زجركش شود.

امـا بـبـيـنـيم عكس العمل ساحران در برابر اين تهديدهاى شديد فرعون چه بود؟ آنها نه تـنـهـا مـرعـوب نـشـدنـد و جا نخوردند، و از ميدان بيرون نرفتند، بلكه حضور خود را در صـحـنـه بـطـور قـاطـعـترى ثابت كردند و گفتند: به خدائى كه ما را آفريده است كه ما هـرگـز تـو را بر اين دلائل روشنى كه به سراغ ما آمده مقدم نخواهيم داشت( قالوا لن نؤ ثرك على ما جائنا من البينات و الذى فطرنا ) .

(تو هر حكمى ميخواهى بكن )( فاقض ما انت قاض ) .

امـا بدان تو تنها ميتوانى در زندگى اين دنيا قضاوت كنى (ولى در آخرت ما پيروزيم و تو گرفتار و مبتلا به شديدترين كيفرها)( انما تقضى هذه الحياة الدنيا ) .

و به اين ترتيب آنها سه جمله كوبنده در برابر فرعون بيان كردند: نخست اينكه مطمئن بـاش مـا آن هـدايـتـى را كـه يـافـتـهـايـم با هيچ چيز معاوضه نخواهيم كرد ديگر اينكه از تـهـديـدهايت ابدا هراسى نداريم، و سوم اينكه قلمرو حكومت و فعاليت تو همين چهار روز دنيا است.

سـپس افزودند: اگر ميبينى ما به پروردگارمان ايمان آوره ايم براى آنست كه گناهان ما را بـبـخشد (ما با سحر و ساحرى مرتكب گناهان بسيارى شدهايم )( انا آمنا بربنا ليغفر لنا خطايانا ) .

و هـمـچـنـيـن (مـا را در بـرابـر ايـن گـنـاه بـزرگ كـه تـو بـر مـا تحميل كردى (سحر در برابر پيامبر خدا) مشمول رحمتش گرداند و خدا از همه چيز بهتر و باقيتر است

( و ما اكرهتنا عليه من السحر و الله خير و ابقى ) .

خـلاصـه ايـنـكـه هدف ما پاك شدن از گناهان گذشته از جمله مبارزه با پيامبر راستين خدا است، ما از اين طريق ميخواهيم به سعادت جاويدان برسيم، ولى تو ما را تهديد به مرگ اين دنيا ميكنى، ما اين ضرر كم را در مقابل آن خير عظيم پذيرا هستيم!.

در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مـى آيـد و آن ايـنـكـه ظـاهـرا سـاحـران بـا ميل خودشان به اين ميدان گام نهادند، هر چند فرعون وعده هاى فراوانى به آنها داده بود، چگونه در آيه فوق تعبير به (اكراه ) شده است؟

در پـاسـخ مـيـگوئيم: هيچ دليلى در دست نيست كه ساحران از آغاز مجبور به پذيرش اين دعـوت نبودند، بلكه ظاهر جمله ياتوك بكل ساحر عليم (ماموران بايد بروند و هر ساحر آگاهى را بياورند) (اعراف - 112) اين است كه ساحران آگاه ملزم به پذيرش بودند، و البته در شرائط حكومت استبدادى و خودكامه فرعونى نيز اين معنى كاملا طبيعى به نظر مـيـرسـد كـه در مـسـيـر منويات خود، افراد را به اجبار حركت دهند، و اما قرار دادن جايزه و امـثـال آن بـراى تـشـويـق آنـهـا هـيچ منافاتى با اين معنى ندارد، چرا كه بسيار ديدهايم، حـكـومـتـهـاى زورگـوى ستمگر در كنار توسل به زور، از تشويقهاى مادى نيز استفاده مى كنند.

ايـن احتمال نيز داده شده است كه در اولين برخورد ساحران با موسى (عليها‌السلام ) روى قـرائنـى بـر آنـهـا روشـن شـد كـه مـوسـى (عليها‌السلام ) حـق اسـت، يـا لااقل در شك و ترديد

فـرو رفتند و به همين دليل در ميان آنها بگومگو برخواست چنانكه در آيه 62 همين سوره خوانديم( فتنازعوا امرهم بينهم ) .

فرعون و دستگاهش از اين ماجرا آگاه شدند و آنها را به ادامه مبارزه مجبور ساختند.

سـاحـران سـپـس چنين ادامه دادند اگر ما ايمان آوره ايم دليلش روشن است (چرا كه هر كس بـيـايـمان و گنهكار در محضر پروردگار در قيامت بيايد آتش سوزان دوزخ براى او است )( انه من يات ربه مجرما فان له نار جهنم ) .

و مصيبت بزرگ او در دوزخ اين است كه (نه ميميرد و نه زنده مى شود)

( لا يموت فيها و لا يحيى ) .

بـلكـه دائمـا در مـيـان مـرگ و زنـدگـى دسـت و پـا مـيـزنـد، حـيـاتـى كه از مرگ تلختر و مشقتبارتر است.

(و هـر كـس در آن مـحـضـر بـزرگ، بـا ايـمـان و عـمـل صـالح، وارد شـود، درجـات عـالى در انـتـظـار او اسـت )( و مـن يـاتـه مـؤ مـنـا قـد عمل الصالحات فاولئك لهم الدرجات العلى ) .

(بـهـشـتـهـاى جـاويـدانـى كـه نـهرها از زير درختانش جارى است، و جاودانه در آن خواهند ماند)( جنات عدن تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ) .

(و اين است پاداش كسى كه با ايمان و اطاعت پروردگار خود را پاك و پاكيزه كند)( و ذلك جزاء من تزكى ) .

در ايـنـكه سه آيه اخير، دنباله گفتار ساحران در برابر فرعون است يا جمله هاى مستقلى اسـت از نـاحـيـه خـداونـد كـه در ايـنـجا به عنوان تكميل سخنان آنها بيان فرموده، در ميان مفسران گفتگو است.

گـروهى آن را دنباله كلام ساحران ميدانند و شايد شروع با انه كه در واقع براى بيان علت است، اين نظر را تأييد مى كند.

امـا شـرح و بسطى كه در اين آيات سهگانه پيرامون سرنوشت مؤ منان صالح و كافران مـجـرم بـيـان شـده و بـا جـمـله و ذلك جـزاء مـن تـزكـى (ايـن اسـت پـاداش كـسى كه پاكى برگزيند) پايان مييابد، و نيز اوصافى كه براى بهشت و دوزخ در آن آمده، نظر دوم را تـايـيـد مـى كـنـد كه اينها از كلام خدا است، زيرا ساحران بايد در اين مدت كوتاه، سهم وافـرى از آگـاهى و علوم الهى پيدا كرده باشند كه بتوانند اين چنين قاطع و آگاهانه در باره بهشت و دوزخ و سرنوشت مؤ منان و مجرمان قضاوت كنند.

مـگـر ايـنـكـه بـگـوئيم خداوند اين سخنان پرمحتوا را - به خاطر ايمانشان بر زبان آنها جـارى سـاخـت، هـر چـنـد از نـظـر تربيت الهى و نتيجه براى ما هيچ تفاوتى نمى كند كه خداوند فرموده باشد يا مؤ منان تعليم يافته از ناحيه خدا، به خصوص اينكه قرآن همه را با لحن موافق نقل مى كند.

نكته ها:

1 - علم سرچشمه ايمان و انقلاب است

مهمترين مسالهاى كه در آيات فوق به چشم ميخورد دگرگونى عميق و سريع ساحران در برابر موسى است، آنها به هنگامى كه در برابر موسى، قرار گرفتند دشمن سرسخت او بـودنـد، امـا با مشاهده نخستين معجزه موسى، چنان تكان خوردند و بيدار شدند و تغيير مـسـيـر دادنـد كـه همگان در تعجب فرو رفتند. اين تغيير مسير سريع و فورى از كفر به ايـمـان، و از انـحـراف بـه درسـتى و استقامت، و از كژى به راستى، و از ظلمت به نور، چنان همه را غافلگير ساخت كه شايد براى فرعون هم، باوركردنى نبود، و لذا كوشيد آن را به يك توطئه حـسـاب شـده قـبـلى، نسبت دهد در حالى كه خودش هم ميدانست اين نسبت دروغ است. چه عاملى سـبـب ايـن دگـرگـونى عميق و سريع شد؟ چه عاملى نور ايمان را آنچنان نيرومند در قلب آنـها تابانيد كه حتى حاضر شدند تمام وجود و هستى خود را بر سر اين كار بگذارند - و طـبـق نـقـل تـاريـخ - گـذاردنـد، چـرا كـه فـرعـون بـه تـهـديـد خـود جـامـه عمل پوشانيد و آنها را به طرز وحشيانه اى شهيد كرد.

آيـا عـامـلى جز علم و آگاهى در اينجا سراغ داريم؟ آنها چون به فنون و رموز سحر آشنا بـودنـد، و به روشنى دريافتند كه برنامه موسى، سحر نيست بلكه معجزه الهى است، ايـنـچنين شجاعانه و قاطعانه تغيير مسير دادند، و از اينجا به خوبى درمييابيم كه براى دگرگون ساختن افراد يا جامعه هاى منحرف و به وجود آوردن يك انقلاب سريع و راستين بايد قبل از هر چيز به آنها آگاهى داد.

2 - ما تو را بر بينات مقدم نمى داريم

جـالب ايـنـكـه آنـها منطقيترين تعبير را در برابر فرعون بيمنطق، انتخاب كردند، نخست گـفتند: ما دلائل روشن آشكارى بر حقانيت موسى و دعوت الهيش يافتهايم، و ما هيچ چيز را بر اين دلائل روشن مقدم نخواهيم شمرد، و بعد با جمله و الذى فطرنا سوگند به خدائى كـه ما را آفريده اين مطلب را تاكيد كردند كه خود اين تعبير با توجه به كلمه فطرنا گـويـا اشـاره بـه فـطـرت تـوحـيـدى آنـهـا است، يعنى ما هم از درون جان نور توحيد را مـينگريم، هم از دليل عقل، با اين دلائل آشكار، چگونه ميتوانيم اين راه راست را رها كرده و به كج راه هاى تو گام نهيم؟!

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم است كه جمعى از مفسران جمله و الذى فطرنا را سوگند نـگـرفـتـه انـد بـلكـه آن را عـطف بر ما (جائنا من البينات ) ميدانند، و بنابراين معنى مـجـمـوع جـمـله چـنـيـن مـى شـود: (مـا هـرگـز تـو را بـر ايـن دلائل روشن و بر خدائى كه ما را آفريده است مقدم نخواهيم شمرد).

ولى تفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد، چون عطف اين دو بر يكديگر چندان مناسب نيست. (دقت كنيد)

3 - (مجرم )، كيست؟

با توجه به آيات فوق كه مى گويد: (هر كسى، مجرم وارد صحنه محشر شود، براى او آتـش دوزخ اسـت كـه ظـاهـر آن جـاودانـگـى عـذاب مـيـبـاشـد، ايـن سـؤ ال پيش مى آيد كه مگر هر مجرمى چنين سرنوشتى دارد؟

ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه در آيـه بـعـد كـه نـقـطـه مـقـابل آن را بيان مى كند كلمه (مؤ من ) آمده است روشن مى شود كه منظور از (مجرم ) در ايـنـجـا، كـافـر اسـت، بـه علاوه استعمال اين كلمه به معنى كافر در بسيارى از آيات قرآن نيز ديده مى شود.

مثلا در مورد قوم لوط كه هرگز به پيامبرشان ايمان نياوردند ميخوانيم:( و امطرنا عليهم مـطـرا فـانـظـر كـيـف كان عاقبة المجرمين ) : (ما بارانى از سنگ بر آنها فرستاديم، ببين پايان كار مجرمان به كجا رسيد)؟ (اعراف - 84).

و در سـوره فـرقـان آيـه 31 مـيـخـوانـيـم:( و كـذلك جـعـلنـا لكـل نـبـى عـدوا مـن المجرمين ) : (ما براى هر پيامبرى دشمنانى از مجرمان (كافران ) قرار داديم ).

4 - جبر محيط افسانه است؟

سرگذشت ساحران در آيات فوق نشان داد كه مساله جبر محيط يك دروغ بيش نيست، انسان فاعل مختار است و صاحب آزادى اراده، هر زمان تصميم بگيرد ميتواند مسير خود را از باطل به سوى حق تغيير دهد، هر چند تمام مردم محيط او غرق در گـنـاه و گـرفتار انحراف باشند، ساحرانى كه ساليان دراز در آن محيط شرك آلود، خـود مـرتـكـب شـرك آميزترين اعمال ميشدند به هنگامى كه تصميم گرفتند، حق را پذيرا شـونـد و در راه آن عـاشـقـانه ايستادگى كنند، از هيچ تهديدى نترسيدند، و به هدف خود نـائل شـدنـد، و بـه گـفـتـه مـفـسـر بـزرگ مـرحـوم طـبـرسـى كـانـوا اول النهار كفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة!: صبحگاهان كافر بودند و ساحر، اما شامگاهان شهيدان نيكوكار راه حق!

و نيز از اينجا به خوبى روشن مى شود كه افسانه هاى ماديها و مخصوصا ماركسيستها در زمـيـنـه پـيـدايـش مـذهـب تـا چـه انـدازه سـسـت و بـيـپـايـه اسـت، آنـهـا عـامـل هـر حـركـتى را مسائل اقتصادى ميدانند در حالى كه در اينجا كاملا بر عكس بود زيرا سـاحـران در آغـاز بـه خـاطـر فشار دستگاه فرعون از يكسو، و تشويقهاى اقتصادى او از سـوئى ديـگـر در مـيدان مبارزه با حق گام نهادند، ولى ايمان به الله همه اينها را از بين بـرد، هم مال و مقامى را كه فرعون به آنها وعده داده بود بر پاى ايمان خود ريختند و هم جان عزيز خويش را بر سر اين عشق نهادند!


آيه (77) تا (79) و ترجمه

( و لقد أوحينا إلى موسى أن أسر بعبادى فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لا تخف دركا و لا تخشى ) (77)( فأ تبعهم فرعون بجنوده فغشيهم من اليم ما غشيهم ) (78)( و أضل فرعون قومه و ما هدى ) (79)

ترجمه:

77 - مـا بـه مـوسـى وحـى فـرسـتـاديم كه بندگانم را شبانه (از مصر) با خود ببر، و براى آنها راهى خشك در دريا بگشا كه نه از تعقيب (فرعونيان ) خواهى ترسيد، و نه از غرق شدن در دريا!

78 - (بـه ايـن تـرتـيـب ) فـرعـون بـا لشـگـريـانـش آنـهـا را دنـبـال كـردنـد، و دريـا آنـان را (در مـيـان امـواج خـروشـان خـود) بـطـور كامل پوشانيد!

79 - و فرعون قوم خود را گمراه ساخت، و هرگز هدايت نكرد!

تفسير:

نجات بنى اسرائيل و غرق فرعونيان

بـعـد از مـاجـراى مـبارزه موسى با ساحران و پيروزى قاطع و چشمگيرش بر آنها و ايمان آوردن آن جـمـعـيـت عـظـيـم، مـوسى و آئين او رسما وارد افكار مردم مصر شد، هر چند اكثريت (قـبـطـيـان ) آن را نـپـذيـرفـتـنـد، ولى هـمـيـشـه بـراى آنـهـا يـك مـسـاله بـود، و بـنى اسرائيل تحت رهبرى موسى، به اتفاق اقليتى از مصريان، به طور دائم با فرعونيان درگير بودند.

سالها بر اين منوال گذشت و حوادث تلخ و شيرينى روى داد، كه قرآن بخشهائى از آن را در سوره اعراف از آيه 127 به بعد آورده است.

آيـات مـورد بـحـث بـه آخـريـن فـراز از ايـن مـاجـراهـا يـعـنـى بـرنـامـه خـروج بـنـى اسرائيل از مصر، اشاره كرده ميفرمايد: (ما به موسى، وحى فرستاديم كه بندگانم را شبانه از مصر بيرون ببر)( و لقد اوحينا الى موسى ان اسر بعبادى ) .

بـنـى اسـرائيـل آمـاده حـركت به سوى سرزمين موعود (فلسطين ) شدند، اما هنگامى كه به كرانه هاى نيل رسيدند فرعونيان، آگاه گشتند و فرعون با لشگرى عظيم آنها را تعقيب كـرد، آنـهـا خـود را در مـحـاصـره دريـا و دشـمـن ديـدنـد، از يـك سـو رود عـظـيـم نيل، از سوى ديگر دشمن نيرومند خونخوار و خشمگين!

امـا خـدا كـه مـيـخـواسـت ايـن جـمـعـيـت سـتـم كـشـيـده مـحـروم و بـا ايـمـان را از چنگال ظالمان رهائى بخشد، و ستمگران را به ديار فنا بفرستد.

بـه مـوسـى چـنـيـن دسـتـور داد: (راهى خشك براى آنها، در دريا بگشا!)( فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا ) .

راهى كه هر گاه در آن گام بگذارى (نه از تعقيب فرعونيان ميترسى، نه از غرق شدن در دريا)( لا تخاف دركا و لا تخشى ) .

جـالب اينكه: نه تنها راه گشوده شد، بلكه اين راه، به فرمان خدا، راه خشكى بود، با اينكه معمولا چنين است كه اگر آب رودخانه يا دريا كنار برود باز اعماق آن تا مدتها غير قابل عبور است.

(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (درك ) (بر وزن مرگ ) به معنى پائينترين عمق دريـا اسـت، و بـه طـنـابى كه متصل به طناب ديگرى ميكنند تا به آب برسد (درك ) (بـر وزن محك ) گفته مى شود، و همچنين به خساراتى كه دامنگير انسان مى شود، درك مى گـويـنـد، (دركـات نـار) در بـرابـر درجـات جـنـت بـه مـعـنـى مراحل پائين دوزخ است.

ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (طـبـق آيـه 61 سـوره شـعـراء) بـنـى اسـرائيـل بـه هـنـگـامـى كـه از آمـدن لشـگـر فـرعون با خبر شدند به موسى گفتند: انا لمدركون: ما

در چـنـگال فرعونيان گرفتار شديم به نظر ميرسد كه منظور از درك در آيه مورد بحث آنـسـت كـه شـما چنين گرفتارى پيدا نخواهيد كرد، و منظور از لا تخشى آنست كه خطرى از ناحيه دريا نيز شما را تهديد نمى كند.

و بـه ايـن تـرتـيب موسى و بنى اسرائيل وارد جادههائى شدند كه در درون دريا با كنار رفـتـن آبـها پيدا شدند، در اين هنگام فرعون به همراه لشكريانش به كنار دريا رسيد و بـا ايـن صـحـنـه غـيـر مـنـتـظـره و شگفتانگيز روبرو شد و فرعون لشكريان خود را به دنبال بنى اسرائيل فرستاد و خود نيز وارد همان جادهها شد( فاتبعهم فرعون بجنوده ) .

مـسـلمـا ارتـش فرعون در آغاز اكراه داشت كه در اين جاى خطرناك ناشناخته گام بگذارد و بـنـى اسـرائيـل را تـعـقيب كند، حداقل مشاهده چنين معجزه شگرفى كافى بود كه آنها را از ادامه اين راه باز دارد.

ولى فـرعـون كـه بـاد غـرور و نـخـوت مـغـزش را پر كرده بود، و در لجاجت و خيرهسرى غوطهور بود، بياعتنا از كنار يك چنين معجزه بزرگى گذشت، و لشكر خود را تشويق به ورود در اين جاده هاى ناشناخته دريائى كرد!

از ايـن سـو آخـريـن نـفـر لشـكـر فـرعـون وارد دريـا شـد، و از آن سو آخرين نفر از بنى اسرائيل خارج گرديد.

در ايـن هـنـگـام بـه امـواج آب فـرمـان داده شـد بـه جـاى نـخـستين بازگردند. امواج همانند سـاخـتـمـان فـرسودهاى كه پايه آنرا بكشند يكبار فرو ريختند (و دريا آنها را در ميان امواج خروشان خود پوشاند پوشاندنى كامل )( فغشيهم من اليم ما غشيهم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب، يك قدرت جبار ستمگر با لشكر نيرومند و قهارش در ميان امواج آب غوطهور شدند و طعمه آمادهاى براى ماهيان دريا!

آرى (فـرعـون، قـوم خـود را گـمـراه سـاخـت و هـرگـز هـدايـتـشـان نـكـرد)( و اضل فرعون قومه و ما هدى ) .

درسـت اسـت كـه جمله (اضل ) و جمله (ماهدى ) تقريبا يك مفهوم را مى رساند، و شايد بـه هـمـين جهت بعضى از مفسرين آن را تاكيد دانسته اند، ولى ظاهر اين است كه اين دو، با هـم تـفـاوتـى دارد و آن ايـنـكه اضل اشاره به گمراه ساختن است، و ما هدى اشاره به عدم هدايت بعد از روشن شدن گمراهى است.

توضيح اينكه: يك رهبر، گاهى اشتباه مى كند، و پيروانش را به جاده انحرافى ميكشاند، امـا بـه هـنـگـامـى كـه مـتـوجه شد فورا آنها را به مسير صحيح باز ميگرداند، اما فرعون آنـچـنـان لجـاجـتـى داشت كه پس از مشاهده گمراهى باز حقيقت را براى قومش بيان نكرد، و همچنان آنها را در بيراهه ها كشاند تا خودش و آنها نابود شدند.

و بـه هـر حـال، اين جمله در واقع سخن فرعون را كه در سوره غافر آيه 29 آمده نفى مى كـنـد و مـا اهـديـكم الا سبيل الرشاد: (من شما را جز به راه راست هدايت نمى كنم ) حوادث نشان داد كه اين جمله دروغ بزرگى بوده همانند دروغهاى ديگرش.


آيه (80) تا (82) و ترجمه

( ياابنى إسرئيل قد أنجينكم من عدوكم و وعدنكم جانب الطور الا يمن و نزلنا عليكم المن و السلوى ) (80)( كـلوا مـن طـيـبـت مـا رزقـنـكـم و لا تـطـغـوا فـيـه فـيـحـل عـليـكـم غـضـبـى و مـن يحلل عليه غضبى فقد هوى ) (81)( و إنى لغفار لمن تاب و أمن و عمل صلحا ثم اهتدى ) (82)

ترجمه:

80 - اى بـنـى اسـرائيـل ما شما را از (چنگال ) دشمنتان نجات داديم، و در طرف راست كوه طـور بـا شـمـا وعـده گـذارديـم، و مـن و سـلوى بـر شـمـا نازل كرديم.

81 - بخوريد از روزيهاى پاكيزهاى كه به شما داديم، ولى در آن طغيان نكنيد كه غضب من بر شما وارد خواهد شد، و هر كس ‍ غضبم بر او وارد شود سقوط مى كند.

82 - مـن كـسـانـى را كـه تـوبـه كـنـنـد و ايـمـان آورنـد و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند مى آمرزم.

تفسير:

تنها راه نجات

بـه دنـبـال بـحـث گـذشـتـه كـه نـجـات بنى اسرائيل را به صورت يك اعجاز بزرگ از چـنـگـال فـرعـونـيـان بـيـان مـيـكـرد، در سـه آيـه فـوق، روى سـخـن بـه بـنـى اسـرائيـل بـطـور كـلى و در هـر عصر و زمان كرده، و نعمتهاى بزرگى را كه خداوند به آنان بخشيده است يادآور مى شود، و راه نجات را به آنان نشان مى دهد.

نـخـسـت مـى گـويـد: (اى بـنـى اسـرائيـل مـا شـمـا را از چـنـگـال دشـمـنـانـتـان رهـائى بـخـشـيـديـم )( يـا بـنـى اسرائيل قد انجيناكم من عدوكم )

بـديـهـى اسـت پـايـه هـر فـعـاليـت مـثـبـتـى، نـجـات و رهـائى از چـنـگـال عـوامـل سـلطـه جـو و كـسـب اسـتـقـلال و آزادى اسـت، و بـه هـمـيـن دليل قبل از هر چيز به آن اشاره شده است.

سـپـس بـه يـكـى از نـعـمـتـهاى مهم معنوى اشاره كرده مى گويد: (ما شما را به ميعادگاه مـقـدسـى دعـوت كرديم، در طرف راست طور، آن مركز وحى الهى( و واعدناكم جانب الطور الايمن ) .

ايـن اشـاره بـه جـريـان رفـتـن مـوسـى (عليها‌السلام ) بـه اتـفـاق جـمـعـى از بـنـى اسـرائيـل بـه مـيـعـادگاه طور است، در همين ميعادگاه بود كه خداوند الواح تورات را بر موسى نازل كرد و با او سخن گفت و جلوه خاص پروردگار را همگان مشاهده كردند.

و سـرانـجـام بـه يـك نـعـمـت مـهـم مـادى كـه از الطـاف خـاص خـداونـد نـسـبـت بـه بـنـى اسـرائيـل سـرچـشـمـه مـيـگـرفـت اشـاره كـرده ميفرمايد: ما (من ) و (سلوى ) بر شما نازل كرديم( و نزلنا عليكم المن و السلوى ) .

در آن بـيـابـانـى كـه سـرگـردان بـوديد، و غذاى مناسبى نداشتيد، لطف خدا به ياريتان شـتـافـت و از غـذاى لذيـذ و خـوشـمزهاى به مقدارى كه به آن احتياج داشتيد در اختيارتان قرار داد و از آن استفاده ميكرديد.

در ايـنكه منظور از (من ) و (سلوى ) چيست؟ مفسران بحثهاى فراوانى دارند كه ما در جـلد اول همين تفسير (ذيل آيه 57 سوره بقره ) بيان كرديم، و پس از ذكر سخنان مفسران ديـگـر گـفـتيم بعيد نيست من يكنوع عسل طبيعى بوده كه در كوه هاى مجاور آن بيابان وجود داشته، و يا شيره هاى نيروبخش مخصوص نباتى بوده كه در درختانى كه در گوشه و كـنـار آن بـيـابـان مـيـروئيـده آشـكـار مـى گـرديـد، و (سـلوى ) نـوعـى پـرنـده حلال گوشت شبيه به كبوتر بوده است.

براى توضيح بيشتر به جلد اول ذيل آيه فوق مراجعه فرمائيد.

در آيـه بـعد به دنبال ذكر اين نعمتهاى سهگانه پر ارزش آنها را چنين مخاطب مى سازد از روزيـهـاى پاكيزهاى كه به شما داديم بخوريد، ولى در آن طغيان نكنيد( كلوا من طيبات ما رزقناكم و لا تطغوا فيه ) .

طـغـيـان در نـعـمتها آن است كه انسان به جاى اينكه از آنها در راه اطاعت خدا و طريق سعادت خـويش استفاده كند، آنها را وسيلهاى براى گناه، ناسپاسى و كفران و گردنكشى و اسير افـكـارى قـرار دهـد، هـمـانـگـونـه كـه بنى اسرائيل چنين كردند، اين همه نعمتهاى الهى را دريافت داشتند و سپس راه كفر و طغيان و گناه را پيمودند.

و به دنبال آن به آنها هشدار مى دهد،(اگر طغيان كنيد، غضب من دامان شما را خواهد گرفت )( فيحل عليكم غضبى ) .

(و هـر كـس غـضـب مـن بـر او وارد شـود سـقـوط مـى كـنـد)( و مـن يحلل عليه غضبى فقد هوى ) .

(هـوى ) در اصـل بـه مـعنى سقوط كردن از بلندى است، كه معمولا نتيجه آن، نابودى است، به علاوه در اينجا اشاره به سقوط مقامى و دورى از قرب پروردگار و رانده شدن از درگاهش نيز مى باشد.

و از آنـجـا كـه هـمـيشه بايد هشدار و تهديد با تشويق و بشارت، همراه باشد تا نيروى خـوف و رجـا را كـه عـامـل اصـلى تـكامل است يكسان برانگيزد، و درهاى بازگشت به روى توبهكاران بگشايد، آيه بعد چنين مى گويد: من كسانى را كه توبه كنند و ايمان آورند و عـمـل صـالح انـجـام دهـنـد و سـپـس هـدايـت يـابـند مى آمرزم( و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى ) .

با توجه به اينكه (غفار) صيغه مبالغه است نشان مى دهد كه خداوند چنين افراد را نه تنها يكبار كه بارها مشمول آمرزش خود قرار مى دهد.

قابل توجه اينكه نخستين شرط توبه بازگشت از گناه است، و بعد از آنكه صفحه روح انـسـان از اين آلودگى شستشو شد، شرط دوم آنست كه نور ايمان به خدا و توحيد بر آن بنشيند.

و در مـرحـله سـوم بـايـد شـكـوفـه هـاى ايـمـان و تـوحـيـد كـه اعمال صالح و كارهاى شايسته است بر شاخسار وجود انسان ظاهر گردد.

ولى در ايـنـجـا بـر خـلاف سـايـر آيـات قـرآن كـه فـقـط از تـوبـه و ايـمـان و عمل صالح سخن مى گويد، شرط چهارمى تحت عنوان ثم اهتدى اضافه شده است. در معنى اين جمله، مفسران بحثهاى فراوانى دارند كه از ميان همه آنها دو تفسير، جالبتر به نظر ميرسد.

نـخـسـت ايـنـكـه اشـاره بـه ادامـه دادن راه ايـمـان و تـقـوى و عمل صالح است، يعنى توبه گذشته را ميشويد و باعث نجات مى شود، مشروط بر اينكه بار ديگر شخص توبهكار در همان دره شرك و گناه، سقوط نكند و دائما مراقب باشد كه وسوسه هاى شيطان و نفس او را به خط سابق باز نگرداند.

ديـگـر ايـنـكـه: ايـن جـمـله اشاره به لزوم قبول ولايت و پذيرش رهبرى رهبران الهى است يـعـنـى تـوبـه و ايـمـان و عمل صالح آنگاه باعث نجات است كه در زير چتر هدايت رهبران الهى قرار گيرد، در يك زمان موسى (عليه‌السلام )، و در زمان ديگر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و در يك روز امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) و امروز حضرت مهدى (سلام الله عليه ) مى باشد.

چـرا كـه يـكـى از اركـان ديـن، پـذيـرش دعوت پيامبر و رهبرى او و سپس پذيرش رهبرى جانشينان او مى باشد.

مـرحـوم طـبـرسـى ذيـل ايـن آيـه از امـام بـاقـر (عليها‌السلام ) چـنـيـن نقل مى كند كه فرمود:

(منظور از جمله (ثم اهتدى ) هدايت به ولايت ما اهلبيت است سپس اضافه كرد: فو الله لو ان رجـلا عـبـد الله عـمره ما بين الركن و المقام ثم مات و لم يجى ء بولايتنا لاكبه الله فـى النـار عـلى وجـهه: (به خدا سوگند اگر كسى تمام عمر خود را در ميان ركن و مقام (نـزديـك خـانـه كعبه ) عبادت كند، و سپس از دنيا برود در حالى كه ولايت ما را نپذيرفته باشد خداوند او را به صورت در آتش جهنم خواهد افكند).

ايـن روايـت را مـحـدث مـعـروف اهـل تـسـنـن (حـاكـم ابـو القـاسـم حـسـكـانـى ) نـيـز نقل كرده است.

روايـات مـتـعـدد ديگرى نيز در همين زمينه از امام زين العابدين (عليها‌السلام ) و امام صادق (عليها‌السلام ) و از شـخـص پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است.

بـراى ايـنـكـه بـدانـيـم تـرك ايـن اصـل تا چه حد مرگبار است، كافى است آيات بعد را بـررسـى كـنـيـم، كـه چـگـونه بنى اسرائيل به خاطر ترك ولايت و بيرون رفتن از خط پيروى موسى و جانشينش هارون گرفتار گوسالهپرستى و شرك و كفر شدند. و از اينجا روشـن مـى شـود اينكه آلوسى در تفسير روح المعانى بعد از ذكر پاره اى از اين روايات گـفـتـه اسـت: وجـوب مـحـبـت اهـلبـيـت نـزد مـا جاى ترديد نيست ولى اين ارتباطى به بنى اسرائيل و عصر موسى ندارد، سخن بى اساسى است.

چـرا كـه اولا بـحـث از مـحـبـت نـيـست بلكه سخن از قبول رهبرى است و ثانيا منظور انحصار رهـبـرى بـه ائمه اهلبيت (عليها‌السلام ) نيست، بلكه در عصر موسى او و برادرش هارون رهـبـر بودند و قبول ولايتشان لازم بود و در عصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ولايت او و در عصر ائمه اهلبيت ولايت آنها.

ايـن نـيـز روشـن اسـت كـه مـخـاطـب ايـن آيـه گـرچـه بـنـى اسـرائيـل هـسـتـنـد، ولى انـحـصـار بـه آنـهـا نـدارد، هـر فـرد يـا گـروهـى كـه ايـن مراحل چهارگانه را طى كنند مشمول غفران و عفو خدا خواهند شد.


آيه (83) تا (91) و ترجمه

( و ما أعجلك عن قومك يموسى ) (83)( قال هم أولاء على أثرى و عجلت إليك رب لترضى ) (84)( قال فإنا قد فتنا قومك من بعدك و أضلهم السامرى ) (85)( فـرجـع مـوسـى إلى قـومـه غـضـبـن أسـفـا قـال يـقـوم ألم يـعـدكـم ربـكـم وعدا حسنا أفطال عليكم العهد أم أردتم أن يحل عليكم غضب من ربكم فأخلفتم موعدى ) (86)( قالوا ما أخلفنا موعدك بملكنا و لكنا حملنا أوزارا من زينة القوم فقذفنها فكذلك ألقى السامرى ) (87)( فأ خرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا إلهكم و إله موسى فنسى ) (88)( أفلا يرون ألا يرجع إليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا ) (89)( و لقـد قال لهم هرون من قبل يقوم إنما فتنتم به و إن ربكم الرحمن فاتبعونى و أطيعوا أمرى ) (90)( قالوا لن نبرح عليه عكفين حتى يرجع الينا موسى ) (91)

ترجمه:

83 - اى مـوسـى چـه چـيـز سـبب شد كه از قومت پيشى گيرى و (براى آمدن به كوه طور) عجله كنى؟!

84 - عـرض كـرد: پـروردگارا! آنها به دنبال منند، و من عجله كردم به سوى تو تا از من راضى شوى.

85 - فرمود ما قوم تو را بعد از تو به آزمايش گذارديم، و سامرى آنها را گمراه كرد!

86 - موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت و گفت: مگر پروردگار شما وعـده نـيـكـوئى بـه شـمـا نـداد؟ آيـا مـدت جـدائى مـن از شـمـا بـطـول انـجـامـيـده؟ يـا مـيـخـواسـتـيـد غـضـب پـروردگـارتـان بـر شـمـا نازل شود كه با وعده من مخالفت كرديد؟!

87 - گـفتند: ما به ميل و اراده خود از وعده تو تخلف نكرديم، ولى ما مقدارى از زينت آلات قوم را كه با خود داشتيم افكنديم، و سامرى اينچنين القا كرد.

88 - و بـراى آنـهـا مجسمهاى از گوساله كه صدائى همچون صداى گوساله داشت خارج سـاخـت، و گـفتند اين خداى شما و خداى موسى است! و او فراموش كرد (پيمانى را كه با خدا بسته بود).

89 - آيا آنها نمى بينند كه (اين گوساله ) پاسخ آنها را نمى دهد؟ و مالك هيچگونه نفع و ضررى از آنها نيست؟!

90 - و هـارون قـبـل از آن بـه آنها گفته بود كه اى قوم! شما به اين وسيله مورد آزمايش قـرار گـرفـتيد، پروردگار شما خداوند رحمان است، از من پيروى كنيد و اطاعت فرمان من نمائيد.

91 - ولى آنها گفتند ما همچنان بر گرد آن ميگرديم (و به پرستش گوساله ادامه ميدهيم ) تا موسى به سوى ما بازگردد!.

تفسير:

غوغاى سامرى!

در ايـن آيـات فـراز مـهـم ديـگـرى از زنـدگـى مـوسـى (عليها‌السلام ) و بـنـى اسـرائيـل مـطـرح شـده و آن مربوط به رفتن موسى (عليها‌السلام ) به اتفاق نمايندگان بـنـى اسـرائيـل بـه مـيـعـاد - گـاه طـور و سـپـس گـوسـالهـپـرسـتـى بـنـى اسرائيل در غياب آنها است.

بـرنـامـه ايـن بـود كـه موسى (عليها‌السلام ) براى گرفتن احكام تورات، به كوه طور برود، و گروهى از بنى اسرائيل نيز او را در اين مسير همراهى كنند، تا حقايق تازهاى در باره خداشناسى و وحى در اين سفر براى آنها آشكار گردد.

ولى از آنـجـا كـه شـوق مـنـاجـات بـا پـروردگـار و شـنـيـدن آهـنـگ وحـى در دل مـوسـى شـعـلهـور بـود، آنـچـنـان كـه سـر از پا نمى شناخت، و همه چيز حتى خوردن و آشـامـيـدن و اسـتراحت را - طبق روايات - در اين راه فراموش كرده بود، با سرعت اين راه را پيمود، و قبل از ديگران تنها به ميعادگاه پروردگار رسيد.

در ايـنـجـا وحـى بـر او نـازل شـد: اى مـوسـى چه چيز سبب شد كه پيش از قومت به اينجا بيائى و در اين راه عجله كنى؟!( و ما اعجلك عن قومك يا موسى ) .

و مـوسـى بـلافـاصـله (عـرض كـرد: پـروردگـارا! آنـهـا بـه دنـبـال منند، و من براى رسيدن به ميعادگاه و محضر وحى تو، شتاب كردم تا از من خشنود شوى )( قال هم اولاء على اثرى و عجلت اليك رب لترضى ) .

نـه تـنها عشق مناجات تو و شنيدن سخنت مرا بيقرار ساخته بود، بلكه مشتاق بودم هر چه زودتر قوانين و احكام تو را بگيرم و به بندگانت برسانم و از اين راه رضايت تو را بهتر جلب كنم، آرى من عاشق رضاى توام و مشتاق شنيدن فرمانت.

ولى بـالاخـره در ايـن ديـدار، جـلوه هـاى مـعـنـوى پـروردگـار از سـى شـب بـه چـهـل شـب تـمـديـد شـد، و زمـيـنـه هـاى مـخـتـلفـى كـه از قبل در ميان بنى اسرائيل براى انحراف وجود داشت كار خود را كرد، سامرى آن مرد هوشيار منحرف مياندار شد، و با استفاده كردن از وسائلى كه بعدا اشاره خواهيم كرد گوسالهاى ساخت و جمعيت را به پرستش آن فرا خواند.

بدون شك زمينه هائى مانند مشاهده گوسالهپرستى مصريان، و يا ديدن صحنه بتپرستى (گـاوپـرسـتـى ) پـس از عـبـور از رود نـيـل، و تقاضاى ساختن بتى همانند آنها، و همچنين تـمـديـد مـيـعـاد مـوسـى و بـروز شـايـعـه مـرگ او از نـاحـيـه مـنـافـقـان و بـالاخـره جهل و نادانى اين جمعيت در بروز اين حادثه و انحراف بزرگ از توحيد به كفر اثر داشت، چرا كه حوادث اجتماعى معمولا بدون مقدمه، رخ نمى دهد منتها گاهى اين مقدمات آشكار است و گاهى مرموز و پنهان.

بـه هـر حـال شـرك در بـدتـريـن صـورتـش دامـان بـنـى اسـرائيـل را گـرفـت بخصوص كه بزرگان قوم هم در خدمت موسى در ميعادگاه بودند و تنها رهبر جمعيت هارون بود، بى آنكه دستياران مؤ ثرى داشته باشد.

بـالاخره در آنجا بود كه خداوند به موسى (عليها‌السلام ) در همان ميعادگاه فرمود ما قوم تـو را بـعد از تو آزمايش كرديم، ولى از عهده امتحان خوب بيرون نيامدند و سامرى آنها را گمراه كرد( قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامرى ) .

موسى با شنيدن اين سخن آنچنان برآشفت كه تمام وجودش گوئى شعله ور گـشـت، شـايـد بـه خود ميگفت: ساليان دراز خون جگر خوردم، زحمت كشيدم با هر گونه خطر روبرو شدم تا اين جمعيت را به توحيد آشنا ساختم، اما افسوس و صد افسوس، با چند روز غيبت من، زحماتم بر باد رفت!

لذا بـلا فـاصـله (مـوسـى خـشـمـگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت )( فرجع موسى الى قومه غضبان اسفا ) .

هنگامى كه چشمش به آن صحنه بسيار زننده گوسالهپرستى افتاد، (فرياد برآورد اى قوم من! مگر پروردگار شما وعده نيكوئى به شما نداد)( ا لم يعدكم ربكم وعدا حسنا ) .

اين وعده نيكو يا وعدهاى بوده كه در زمينه نزول تورات و بيان احكام آسمانى در آن، به بـنـى اسـرائيـل داده شده بود، يا وعده نجات و پيروزى بر فرعونيان و وارث حكومت زمين شـدن، و يـا وعـده مـغـفـرت و آمـرزش بـراى كـسـانـى كـه تـوبـه كـنـنـد و ايـمـان و عمل صالح داشته باشند و يا همه اين امور.

سـپـس افـزود: (آيـا مـدت جـدائى مـن از شـمـا بـه طول انجاميده )؟!( افطال عليكم العهد ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه: گـيـرم مـدت وعـده بـازگـشـت مـن از سـى روز بـه چهل روز تمديد شد، اين زمانى طولانى نيست، آيا شما نبايد در اين مدت كوتاه خودتان را حـفـظ كـنـيـد حـتى اگر سالها من از شما دور بمانم آئين خدا را كه به شما تعليم دادهام و معجزاتى را كه با چشم خود مشاهده كردهايد بايد بر شما حاكم باشد.

(يـا بـا ايـن عـمـل زشـت خـود مـيـخـواسـتـيـد غـضـب پـروردگـارتـان بـر شـمـا نـازل شـود كـه بـا وعـده مـن مـخـالفـت كـرديـد)( ام اردتـم ان يحل عليكم غضب من ربكم فاخلفتم موعدى ) .

من با شما عهد كرده بودم كه بر خط توحيد و راه اطاعت خالصانه پروردگار بايستيد و كـمـتـريـن انـحـرافـى از آن پـيدا نكنيد، اما شما گويا همه سخنان مرا در غياب من فراموش كرديد و از اطاعت فرمان برادرم هارون نيز سرپيچى كرديد.

بـنـى اسـرائيل كه خود را در برابر اعتراض شديد موسى (عليها‌السلام ) ديدند و متوجه شـدنـد بـراسـتـى كـار بسيار بدى انجام داده اند، در مقام عذرتراشى برآمدند و گفتند ما وعده تو را به ميل و اراده خود تخلف نكرديم( قالوا ما اخلفنا موعدك بملكنا ) .

در واقـع ايـن مـا نـبـوديـم كـه بـه اراده خـود گـرايش به گوسالهپرستى كرديم (لكن مبالغى از زينت آلات فرعونيان به همراه ما بود كه ما او را از خود دور ساختيم، و سامرى نيز آن را افكند)( و لكنا حملنا اوزارا من زينة القوم فقذفناها فكذلك القى السامرى ) .

در اينكه بنى اسرائيل چـه كـردنـد و سـامرى چه كرد و جمله هاى آيات فوق دقيقا چه معنى دارد؟ مفسران بحثهائى دارند كه در مجموع فرق زيادى از نظر نتيجه ندارد.

بـعـضـى گـفـتـه انـد (قـذفـنـاهـا) يـعـنـى مـا زيـنـت آلاتـى را كـه قـبـل از حـركـت از مـصـر از فـرعونيان گرفته بوديم در آتش افكنديم، سامرى هم آنچه داشت نيز در آتش افكند تا ذوب شد و از آن گوساله ساخت.

بـعـضـى گـفـتـه انـد مـعنى جمله اين است ما زينت آلات را از خود دور ساختيم و سامرى آن را برداشت و در آتش افكند تا از آن گوساله بسازد.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه جمله (فكذلك القى السامرى ) اشاره به مجموع برنامه و طرحى است كه سامرى اجرا كرد.

بـه هـر حـال مـعـمول است كه وقتى بزرگى زيردستان خود را در باره گناهى كه مرتكب شـده انـد مـلامـت مـى كـنـد، آنـهـا سـعـى دارند، گناه را از خود رد كنند و به گردن ديگرى بـيـفـكـنـنـد،گـوسـاله پـرسـتـان بـنـى اسـرائيـل كـه بـا مـيـل و اراده خـود از تـوحـيـد بـه شـرك گـرائيده بودند خواستند تمام گناه را بر گردن سامرى بيفكنند.

در هـر صورت سامرى از زينت آلات فرعونيان كه از طريق ظلم و گناه در دست فرعونيان قرار گرفته بود و ارزشى جز اين نداشت كه خرج چنين كار حرامى بشود، آرى از مجموع اين زينت آلات مجسمه گوسالهاى را براى آنها تهيه كرد جسد بيجانى كه صدائى همچون گوساله داشت( فاخرج لهم عجلا جسدا له خوار ) .

بنى اسرائيل كه اين صحنه را ديدند، ناگهان همه تعليمات توحيدى موسى را به دست فـرامـوشـى سـپـردنـد و بـه يكديگر گفتند اين است خداى شما و خداى موسى( فقالوا هذا الهكم و اله موسى ) .

اين احتمال نيز وجود دارد كه گوينده اين سخن سامرى و دستياران و مؤ منان نخستين او بوده اند.

(و بـه ايـن ترتيب، سامرى عهد و پيمانش را با موسى بلكه با خداى موسى فراموش كرد و مردم را به گمراهى كشاند( فنسى ) .

اينكه بعضى از مفسران، نسيان را در اينجا به معنى گمراهى و رفتن از بيراهه، تفسير كرده اند، يا فاعل نسيان را موسى دانسته اند و گفته اند اين جمله

سـخن سامرى است، ميخواهد بگويد: موسى فراموش كرده است كه اين گوساله خداى شما است، همه اينها مخالف ظاهر آيه است، ظاهر همان است كه در بالا گفتيم كه منظور اين است سـامـرى عـهـد و پـيـمـانـش را بـا مـوسـى و خـداى مـوسـى بـه دست فراموشى سپرد و راه بتپرستى پيش گرفت.

در اينجا خداوند به عنوان توبيخ و سرزنش اين بتپرستان مى گويد: آيا آنها نمى بينند كه اين گوساله پاسخ آنها را نمى دهد و هيچگونه ضررى از آنها دفع نمى كند و منفعتى بـراى آنـهـا فـراهم نمى سازد( ا فلا يرون الا يرجع اليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا ) .

يـك مـعـبـود واقعى حداقل بايد بتواند سؤ الات بندگانش را پاسخ گويد آيا تنها شنيده شدن صداى گوساله از اين مجسمه طلائى، صدائى كه هيچ اراده و اختيارى در آن احساس نمى شد ميتواند دليل پرستش باشد.

و بـه فـرض كـه پـاسخ سخنان آنها را هم بدهد، تازه موجودى مى شود همچون يك انسان نـاتـوان كـه مـالك سـود و زيـان ديـگـرى و حـتـى خـودش نـيـسـت آيـا بـا ايـن حال ميتواند معبود باشد؟!

كـدام عـقـل اجـازه مـى دهـد كـه انـسـان يك مجسمه بيجان را كه گاهگاه صدائى نامفهوم از آن برميخيزد پرستش كند و در برابرش سر تعظيم فرود آورد؟

بدون شك در اين قال و غوغا، هارون جانشين موسى (عليها‌السلام ) و پيامبر بزرگ خدا دست از رسـالت خـويـش بـرنـداشـت و وظيفه مبارزه با انحراف و فساد را تا آنجا كه در توان داشت انجام داد، چنانكه قرآن مى گويد:

(هـارون قـبـل از آمـدن مـوسـى از مـيـعـادگـاه بـه بـنـى اسـرائيـل ايـن سـخن را گفته بود كه شما مورد آزمايش سختى قرار گرفته ايد) فريب نخوريد و از راه توحيد

منحرف نشويد( و لقد قال لهم هارون من قبل يا قوم انما فتنتم به ) .

سـپـس اضافه كرد: (پروردگار شما مسلما همان خداوند بخشنده اى است كه اين همه نعمت به شما مرحمت كرده )( و ان ربكم الرحمن ) .

بـرده بـوديـد شـمـا را آزاد ساخت، اسير بوديد رهائى بخشيد، گمراه بوديد هدايت كرد، پـراكـنـده بـوديـد در سـايـه رهـبـرى يـك مـرد آسـمـانـى، شـمـا را جـمـع و مـتـحـد نـمـود، جاهل و گمراه بوديد، نور علم بر شما افكند، و به صراط مستقيم توحيد هدايتتان نمود.

(اكـنـون كـه چـنـيـن است شما از من پيروى كنيد و اطاعت فرمان من نمائيد)( فاتبعونى و اطيعوا امرى ) .

مگر فراموش كرده ايد برادرم موسى، مرا جانشين خود ساخته و اطاعتم را بر شما فرض كرده است چرا پيمان شكنى مى كنيد؟ چرا خود را به دره نيستى سقوط مى دهيد؟

ولى بـنـى اسـرائيـل چـنـان لجـوجـانـه به اين گوساله چسبيده بودند كه منطق نيرومند و دلائل روشـن ايـن مـرد خدا و رهبر دلسوز در آنها مؤ ثر نيفتاد، با صراحت اعلام مخالفت با هـارون كـردنـد و (گفتند ما همچنان به پرستش اين گوساله ادامه مى دهيم تا موسى به سوى ما بازگردد)( قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتى يرجع الينا موسى ) .

خلاصه دو پا را در يك كفش كردند، و گفتند: مطلب همين است و غير اين نيست، بايد برنامه گوساله پرستى همچنان ادامه يابد تا موسى برگردد، و از او داورى بـطـلبـيـم: اى بـسـا خود او هم همراه ما در برابر گوساله سجده كند!! بنابراين خودت را زياد خسته مكن و دست از سر ما بردار!

و بـه اين ترتيب هم فرمان مسلم عقل را از زير پا گذاشتند، و هم فرمان جانشين رهبرشان را.

ولى بـطـورى كـه مفسران نوشته اند - و قاعده نيز چنين اقتضا مى كند - هنگامى كه هارون رسـالت خـود را در ايـن مـبـارزه انـجـام داد و اكـثـريت پذيرا نشدند، به اتفاق اقليتى كه تـابـع او بـودند، از آنها جدا شد و دورى گزيد، مبادا اختلاط آنها با يكديگر دليلى بر امضاى برنامه هاى انحرافيشان گردد.

عـجـيـب ايـنـكـه: بـعـضـى از مفسران نقل كرده اند كه اين دگرگونيهاى انحرافى در بنى اسـرائيـل تـنـهـا در چـنـد روز كـوتـاه واقـع شـد، هـنـگامى كه 35 روز از رفتن موسى به مـيـعـادگـاه گـذشـت، سـامـرى دسـت بـه كـار شـد و از بـنـى اسرائيل خواست تا تمام زيورآلاتى را كه از فرعونيان به عاريت گرفته بودند و بعد از داسـتـان غـرق آنـهـا با خود داشتند جمع كنند، در روز سى و ششم و سى و هفتم و سى و هـشـتـم همه آنها را در بوته ريخت و آب كرد و مجسمه گوساله را ساخت، و در روز سى و نـهـم آنـهـا را بـه پـرستش آن دعوت كرد و گروه عظيمى (طبق پاره اى از روايات ششصد هـزار نـفـر!) آن را پـذيـرا گـشـتـنـد و يـك روز بـعـد، يـعـنـى بـا پـايـان گـرفـتـن چهل روز موسى بازگشت.

ولى بـه هـر حال، هارون با اقليتى در حدود دوازده هزار نفر از مؤ منان ثابت قدم از جمعيت جـدا شـدنـد در حـالى كـه اكـثـريـت جـاهـل و لجـوج نـزديـك بـود او را بـه قتل برسانند.

نكته ها:

1 - شوق ديدار!

بـراى آنـهـا كـه از مـسـاله جـاذبـه عـشـق خـدا بـى خـبـرنـد گـفـتـار مـوسى در پاسخ سؤ ال پروردگار پيرامون عجله او در شتافتن به ميعادگاه پروردگار ممكن است عجيب آيد آنجا كه مى گويد: (و عجلت اليك رب لترضى ) پروردگارا من به سوى تو عجله كردم تا رضايتت را جلب كنم.

ولى آنها با تمام وجود اين حقيقت را درك كرده اند كه:

وعده وصل چون شود نزديك

آتش عشق تيزتر گردد

بـه خـوبـى مى دانند كه چه نيروى مرموزى موسى را به سوى ميعادگاه الله مى كشيد و آنچنان با سرعت مى رفت كه حتى قومى را كه با او بودند پشت سر گذاشت.

موسى پيش از آن حلاوت وصال دوست و مناجات با پروردگار را بارها چشيده بود، او مى دانـسـت كـه تمام جهان برابر يك لحظه از اين مناجات نيست. آرى چنين است راه و رسم آنان كـه از عـشـق مجازى گذشته اند و به مرحله عشق حقيقى، عشق معبود جاودانى گام نهاده اند، عـشـق خـداونـدى كـه هـرگـز فـنـا در ذات پـاكـش راه نـدارد و كـمـال مـطـلق اسـت و خـوبـى بـى حد و انتها، و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد. بلكه خوبى همه خوبان پرتو كوچكى از خوبى جاودان او است.

بزرگ پروردگارا! ذره از اين عشق مقدس بما بچشان.

امـام صـادق (عـليهالسلام ) - طبق روايتى - مى فرمايد: المشتاق لا يشتهى طعاما، و لا يلتذ شرابا، و لا يستطيب رقادا، و لا يانس ‍ حميما و لا ياوى دارا...

و يـعـبد الله ليلا و نهارا، راجيا بان يصل الى ما يشتاق اليه... كما اخبر الله عن موسى بـن عـمـران فـى مـيـعـاد ربـه بـقـوله و عـجـلت اليـك رب لترضى: (مشتاق بيقرار نه مـيـل بـه غـذا مـى كـنـد، نـه از نـوشـيـدنى گوارا لذت ميبرد، نه خواب آسوده دارد، نه با دوستى انس ‍ مى گيرد و نه در خانه اى آرام خواهد داشت... بلكه خدا را شب و روز بندگى مـى كـنـد، بـه ايـن امـيـد كـه به محبوبش (الله ) برسد... آنچنان كه خداوند از موسى بن عمران در باره ميعادگاه پروردگارش نقل مى كند و عجلت اليك رب لترضى.)

2 - حركتهاى ضد انقلابى در برابر انقلاب انبياء

معمولا در برابر هر انقلابى، يك جنبش ضد انقلابى كه سعى مى كند دستاوردهاى انقلاب را در هـم پـيـچـيـده و جـامـعـه را بـه دوران قـبـل از انـقـلاب بـرگـردانـد وجـود دارد، دليـل آن هم چندان پيچيده نيست، زيرا با تحقق يك انقلاب تمام عناصر فاسد گذشته يك مـرتـبه نابود نمى شوند، معمولا تفاله هائى از آن باقى ميمانند كه براى حفظ موجوديت خـويـش بـه تـلاش بـرمـى خـيـزنـد و بـا تـفـاوت شـرائط و كـمـيت و كيفيت آنها، دست به اعمال ضد انقلابى آشكار يا پنهان مى زنند.

در جـنـبـش انـقـلابـى (مـوسـى بـن عـمـران ) بـه سـوى تـوحـيـد و استقلال و آزادى بنى اسرائيل، سامرى سردمدار اين جنبش ارتجاعى بود.

او كه - مانند همه رهبران جنبشهاى ارتجاعى - به نقاط ضعف قوم خود به خوبى آشنا بود و مـى دانـسـت بـا اسـتـفـاده از ايـن ضـعـفـها مى تواند غائله اى به راه اندازد، سعى كرد از زيـورآلات و طـلاهائى كه معبود دنياپرستان و جالب توجه توده عوام است، گوساله اى بسازد و آن را به طرز مخصوصى در مسير حركت باد

قرار دهد (يا با استفاده از هر وسيله اى ديگر) تا صدائى از آن برخيزد، سپس با استفاده از يـك فـرصـت مـنـاسـب (غـيـبـت چـنـد روزه مـوسـى ) و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه بـنـى اسرائيل پس از نجات از دريا و عبور از كنار يك قوم بت پرست، تقاضاى بتى از موسى كـردنـد، خـلاصه با استفاده از تمام ضعفهاى روانى و فرصتهاى مناسب زمانى و مكانى، برنامه ضد توحيدى خود را آغاز كرد، و آنچنان ماهرانه مواد آن را تنظيم نمود كه در مدت كـوتـاهـى اكـثـريـت قاطع جاهلان بنى اسرائيل را از راه و رسم توحيد منحرف ساخت و به شرك كشاند.

ايـن توطئه هر چند به مجرد بازگشت موسى و قدرت ايمان و منطق او در پرتو نور وحى خـنـثـى شـد، ولى فـكـر كـنـيـم اگر موسى بازنگشته بود چه مى شد؟ به يقين برادرش هارون را يا مى كشتند و يا آنچنان منزوى مى كردند كه صداى او به گوش هيچكس نرسد!

آرى هر انقلابى در آغاز اين چنين شكننده است و بايد كاملا به هوش بود، كمترين حركتهاى شرك آلود ارتجاعى را زير نظر داشت، و توطئه هاى دشمن را در نطفه خفه كرد.

ضـمـنـا بـايـد بـه ايـن واقـعـيـت تـوجـه داشـت كـه بـسـيـارى از انـقـلابـهـاى راسـتـين به دلائل مـخـتـلفـى در آغاز متكى به فرد يا افراد مخصوصى است كه اگر پاى آنها از ميان بـرود خـطـر بـازگـشـت، انـقـلاب را تـهـديـد مـى كـنـد، و بـه هـمـيـن دليـل بـايـد كـوشـش كـرد كه هر چه زودتر معيارهاى انقلابى در عمق جامعه پياده شود، و مردم آنچنان ساخته شوند كه بهيچوجه طوفانهاى ضد انقلاب آنها را تكان ندهد و همچون كوه در مقابل هر حركت ارتجاعى بايستند.

يا به تعبير ديگر اين يكى از وظائف رهبران راستين است كه معيارها را از خويش به جامعه منتقل كنند و بدون شك اين امر مهم نياز به گذشت زمان نيز دارد، ولى بايد كوشيد كه اين زمان هر چه ممكن است كوتاه تر شود.

در باره اينكه سامرى كه بود؟ و سرنوشتش به كجا انجاميد در آيات بعد به خواست خدا سخن خواهيم گفت.

3 - مراحل رهبرى

بـدون شـك هـارون در غـيـاب مـوسى در انجام رسالت خويش كمترين سستى به خرج نداد، ولى جـهـالت مـردم از يكسو، و رسوبات دوران رقيت و بردگى و بت پرستى در مصر از سوى ديگر كوششهاى او را خنثى كرد.

او طبق آيات فوق وظيفه خود را در چهار مرحله پياده نمود:

نخست به آنها اعلام كرد كه اين جريان يك خط انحرافى و يك ميدان آزمايش خطرناك براى هـمـه شما است، تا مغزهاى خفته بيدار شود و مردم به انديشه بنشينند و مهم همين بود( يا قوم انما فتنتم به ) .

مرحله دوم اين بود كه نعمتهاى گوناگون خداوند را كه از بدو قيام موسى تا زمان نجات از چـنـگـال فـرعونيان شامل حال بنى اسرائيل شده بود بياد آنها آورد، و مخصوصا خدا را با صفت رحمت عامه اش توصيف كرد، تا اثر عميق ترى بگذارد و هم آنها را به آمرزش اين خطاى بزرگ اميدوار سازد( و ان ربكم الرحمن ) .

مـرحـله سـوم اين بود كه آنها را متوجه مقام نبوت خويش و جانشينى از برادرش موسى كرد( فاتبعونى ) .

و بالاخره مرحله چهارم اين بود كه آنها را به وظائف الهيشان آشنا ساخت( و اطيعوا امرى ) .

4 - پاسخ به يك اشكال

مـفـسـر معروف فخر رازى در اينجا ايرادى مطرح كرده و در پاسخ آن مانده است و آن اينكه مـى گـويـد، شـيـعـه بـه گـفـتـه مـعروف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليها‌السلام )

انـت مـنـى بـمـنـزلة هـارون من موسى (تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى ) بـراى ولايـت عـلى (عليها‌السلام ) استدلال كرده اند، در حالى كه هارون در برابر انبوه عـظيم بت پرستان هرگز به خود اجازه تقيه نداد و با صراحت مردم را به پيروى خود و ترك متابعت ديگران دعوت نمود.

اگـر بـراسـتى امت محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از رحلت او راه خطا پيمودند بـر عـلى (عليها‌السلام ) واجـب بـود كـه همان برنامه هارون را عملى كند، بر فراز منبر بـرود و بـدون هيچگونه ترس و تقيه فاتبعونى و اطيعوا امرى بگويد، چون چنين كارى را نكرد ما مى فهميم كه راه و رسم امت در آن زمان حق و صواب بوده است.

ولى گويا فخر رازى از دو نكته اساسى در اين زمينه غفلت كرده است.

1 - اينكه مى گويد على (عليها‌السلام ) چيزى در زمينه خلافت بلافصلى خود اظهار نداشت اشـتـباه است، زيرا ما مدارك فراوانى در دست داريم كه امام در موارد مختلف اين موضوع را بـيـان فـرمـود، گاهى صريح و عريان و گاه در پرده، در كتاب نهج البلاغه فرازهاى مختلفى به چشم مى خورد مانند خطبه شقشقيه (خطبه سوم و خطبه 87 و خطبه 97 و خطبه 94 و خطبه 154 و خطبه 147 كه همگى در اين زمينه سخن مى گويد.

در جـلد پـنـجـم تـفسير نمونه ذيل آيه 67 سوره مائده پس از بيان داستان غدير، روايات متعددى نقل كرده ايم كه خود على (عليها‌السلام ) كرارا به حديث غدير براى اثبات موقعيت و خـلافـت بـلافـصـل خويش استناد كرده است (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 19 به بعد مراجعه فرمائيد).

بـعـد از وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شرائط خاصى بود، منافقانى كه در انـتـظـار وفـات پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) روزشمارى مى كردند خود را بـراى ضـربه نهائى بر اسلام نوپا آماده ساخته بودند، و لذا مى بينيم اصحاب الرده (گروه ضد انقلاب اسـلامـى ) بـلافـاصـله در زمـان خـلافـت ابـوبـكـر قـيـام كردند و اگر وحدت و انسجام و هـوشـيـارى مـسـلمـانـان نـبـود مـمـكـن بـود ضـربـات غـيـر قـابل جبرانى بر اسلام وارد كنند على (عليها‌السلام ) به خاطر همين امر نيز كوتاه آمد تا دشمن سوء استفاده نكند.

اتفاقا هارون - با اينكه موسى در حيات بود - در برابر سرزنش برادر كه چرا كوتاهى كـردى صـريـحـا عـرض كـرد انـى خـشـيـت ان تـقـول فـرقـت بـيـن بـنـى - اسـرائيـل: (مـن از ايـن تـرسـيـدم كـه بـه مـن بـگـوئى در مـيـان بـنـى اسرائيل تفرقه ايجاد كردى ) (طه - 94) و اين نشان مى دهد كه او هم به خاطر ترس از اختلاف تا حدى كوتاه آمد.


آيه (92) تا (98) و ترجمه

( قال يهرون ما منعك اذ رأيتهم ضلوا ) (92)( ألا تتبعن أ فعصيت أمرى ) (93)( قـال يـبـنـؤ م لا تـأ خـذ بـلحـيـتـى و لا بـرأسـى إنـى خـشـيـت اءن تقول فرقت بين بنى إسرئيل و لم ترقب قولى ) (94)( قال فما خطبك ياسامرى ) (95)( قـال بـصـرت بـمـا لم يـبـصـروا بـه فـقـبـضـت قـبـضـة مـن أثـر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى ) (96)( قـال فـاذهـب فـإن لك فـى الحيوة أن تقول لا مساس و إن لك موعدا لن تخلفه و انظر إلى إلهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا ) (97)( إنما إلهكم الله الذى لا إله إلا هو وسع كل شى ء علما ) (98)

ترجمه:

92 - گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند.

93 - از من پيروى نكردى؟! آيا فرمان مرا عصيان نمودى؟!

94 - گـفـت: اى فـرزند مادرم! ريش و سر مرا مگير!، من ترسيدم بگوئى تو ميان بنى - اسرائيل تفرقه انداختى و سفارش مرا به كار نبستى.

95 - (موسى رو به سامرى كرد و) گفت، تو چرا اين كار كردى، اى سامرى؟!

96 - گـفـت: مـن چـيـزى ديـدم كـه آنـهـا نـديـدنـد، مـن قـسـمـتـى از آثـار رسـول (و فـرسـتـاده خـدا) را گـرفـتـم، سپس آنرا افكندم، و اين چنين نفس من مطلب را در نظرم جلوه داد!

97 - (مـوسـى ) گـفـت: بـرو كـه بـهـره تـو در زندگى دنيا اين است كه (هر كس با تو نزديك شود) خواهى گفت با من تماس نگير! و تو ميعادى (از عذاب خدا) دارى كه هرگز از آن تخلف نخواهى كرد، (اكنون ) بنگر به معبودت كه پيوسته آن را پرستش مى كردى و ببين ما آنرا نخست مى سوزانيم، سپس ذرات آن را به دريا مى پاشيم!.

98 - مـعـبود شما تنها خداوندى است كه جز او معبودى نمى باشد، و علم او همه چيز را فرا گرفته.

تفسير:

سرنوشت دردناك سامرى!

بـه دنـبـال بـحـثـى كـه مـوسـى (عليها‌السلام ) بـا بـنـى اسـرائيـل در نـكـوهـش شـديـد از گـوسـاله پـرسـتـى داشـت و در آيـات قبل خوانديم، آيات مورد بحث نخست گفتگوى موسى (عليها‌السلام ) را با برادرش هارون (عليها‌السلام ) و سپس با سامرى را منعكس مى كند.

نـخـسـت رو بـه بـرادرش هـارون كرده (گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه مشاهده كردى اين قـوم گـمـراه شـدنـد، از مـن پـيـروى نـنـمـودى )؟!( قال يا هارون ما منعك اذ رايتهم ضلوا الا تتبعن ) .

مـگـر هـنـگـامى كه مى خواستم به ميعادگاه بروم نگفتم جانشين من باش و در ميان اين جمعيت به اصلاح بپرداز و راه مفسدان را در پيش مگير.

تو چرا با اين بت پرستان به مبارزه برنخاستى؟

بـنـابـرايـن مـنـظـور از جـمـله (الا تـتـبـعـن ) اين است كه چرا از روش و سنت من در شدت عمل نسبت به بت پرستى پيروى نكردى.

امـا ايـنـكـه بـعـضـى گفته اند منظور از اين جمله اين است كه چرا به همراه اقليتى كه بر توحيد ثابت قدم مانده بودند به دنبال من به كوه طور نيامدى، بسيار بعيد به نظر مى رسد و با پاسخى كه هارون در آيات بعد مى گويد، چندان تناسب ندارد.

سـپـس مـوسـى اضـافه كرد: (آيا تو در برابر فرمان من عصيان كردى )؟!( ا فعصيت امرى ) .

مـوسـى بـا شـدت و عـصبانيت هر چه تمام تر اين سخنان را با برادرش مى گفت و بر او فرياد مى زد، در حالى كه ريش و سر او را گرفته بود و مى كشيد.

هارون كه ناراحتى شديد برادر را ديد، براى اينكه او را بر سر لطف آورد، و از التهاب او بكاهد و ضمنا عذر موجه خويش را در اين ماجرا بيان كند گفت: (فرزند مادرم! ريش و سـر مـرا مـگـيـر، مـن فـكـر كـردم كه اگر به مبارزه برخيزم و درگيرى پيدا كنم تفرقه شـديـدى در مـيـان بـنـى اسـرائيـل مـى افـتد، و از اين ترسيدم كه تو به هنگام بازگشت بگوئى چرا در ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى و سفارش مرا در غياب من به كار نبستى )( قـال يـا بـن ام لا تـاخـذ بـلحـيـتـى و لا بـرأسـى انـى خـشـيـت ان تقول فرقت بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى ) .

در حقيقت نظر هارون به همان سخنى است كه موسى به هنگام حركت به سوى ميعادگاه به او گفته بود كه محتواى آن، دعوت به اصلاح است (سوره اعراف آيه 142).

او مى خواهد بگويد من اگر اقدام به درگيرى مى كردم، بر خلاف دستور تـو بـود، و حـق داشـتى مرا مؤ اخذه مى كردى. و به اين ترتيب هارون بى گناهى خود را اثـبـات كـرد، مخصوصا با توجه به جمله ديگرى كه در سوره اعراف آيه 150 آمده:( ان القـوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ) : (اين جمعيت نادان، مرا در ضعف و اقليت قرار دادند و نزديك بود مرا بكشند) من بى گناهم، بى گناه.

در ايـنـجـا ايـن سؤ ال پيش مى آيد كه موسى (عليها‌السلام ) و هارون (عليها‌السلام ) بدون شـك هر دو پيامبر بودند و معصوم، اين جر و بحث و عتاب و خطاب شديد، از ناحيه موسى و دفاعى كه هارون از خودش مى كند چگونه قابل توجيه است؟

در پـاسـخ مـى تـوان گـفـت: كـه مـوسـى يـقـيـن داشت برادرش بى گناه است، اما با اين عمل دو مطلب را مى خواست اثبات كند:

نـخـست به بنى اسرائيل بفهماند كه گناه بسيار عظيمى مرتكب شده اند، گناهى كه حتى پـاى بـرادر موسى را كه خود پيامبرى عاليقدر بود به محكمه و دادگاه كشانده است، آن هـم بـا آن شـدت عـمـل، يـعـنـى مـسـاله بـه ايـن سـادگـى نـيـسـت كـه بـعـضـى از بـنـى اسـرائيـل پـنـداشـتـه انـد، انـحـراف از تـوحـيـد و بـازگـشت به شرك آنهم بعد از آنهمه تـعـليـمـات و ديـدن آنهمه معجزات و آثار عظمت حق، اين كار باوركردنى نيست و بايد با قاطعيت هر چه بيشتر در برابر آن ايستاد.

گـاه مـى شـود بـه هنگامى كه حادثه عظيمى رخ مى دهد، انسان دست مى برد و يقه خود را چـاك مـى زنـد و بـر سـر مـى زنـد، تا چه رسد به اينكه برادرش را مورد عتاب و خطاب قـرار دهـد، و بـدون شـك براى حفظ هدف و گذاردن اثر روانى در افراد منحرف، و نشان دادن عـظـمـت گـنـاه بـه آنـهـا ايـن بـرنـامـه هـا، مؤ ثر است و قطعا هارون نيز در اين ماجرا كمال رضايت را داشته است.

ديگر اينكه بى گناهى هارون با توضيحاتى كه مى دهد بر همگان ثابت شود و بعدا او را متهم به مسامحه در اداء رسالتش نمى كنند.

بـعـد از پـايـان گـفـتـگـو بـا بـرادرش هارون و تبرئه او، به محاكمه سامرى پرداخت و (گـفـت: ايـن چه كارى بود كه تو انجام دادى و چه چيز انگيزه تو بود اى سامرى )؟! (قال فما خطبك يا سامرى ).

او در پـاسـخ گـفـت: (مـن از مـطـالبـى آگـاه شـدم كـه آنـهـا نـديـدنـد و آگـاه نشدند)( قال بصرت بما لم يبصروا به ) .

(مـن چـيـزى از آثـار رسـول و فـرسـتـاده خدا را گرفتم، و سپس آن را به دور افكندم و ايـنـچـنـيـن نـفـس مـن مـطـلب را در نـظـرم زيـنـت داد)!( فـقـبـضـت قـبـضـة مـن اثـر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى ) .

در اينكه: منظور سامرى از اين سخن چه بوده؟ در ميان مفسران دو تفسير معروف است:

نـخـسـت ايـنـكـه: مـقـصـودش آن اسـت كـه بـه هـنـگـام آمـدن لشـكر فرعون به كنار درياى نـيـل، مـن جبرئيل را بر مركبى ديدم كه براى تشويق آن لشكر به ورود در جاده هاى خشك شـده دريـا در پـيـشـاپـيش آنها حركت مى كرد، قسمتى از خاك زير پاى او يا مركبش را بر گرفتم، و براى امروز ذخيره كردم، و آن را در درون گوساله طلائى افكندم و اين سر و صدا از بركت آن است!

تـفـسـيـر ديـگـر ايـنـكـه: مـن در آغـاز بـه قـسـمـتـى از آثـار ايـن رسـول پروردگار (موسى ) مؤ من شدم، و سپس در آن ترديد كردم و آن را بدور افكندم، و به سوى آئين بت پرستى گرايش نمودم، و اين در نظر من جالب تر و زيباتر بود!

طـبـق تـفـسـيـر اول، (رسـول ) به معنى (جبرئيل ) است، در حالى كه در تفسير دوم (رسول ) به معنى موسى است.

(اثـر) در تـفـسير اول به معنى خاك زير پا است، و در تفسير دوم به معنى بخشى از تعليمات است، (نبذتها) در تفسير اول به معنى افكندن خاك در درون گـوسـاله است، و در تفسير دوم به معنى رها كردن تعليمات موسى (عليها‌السلام ) اسـت و بـالاخـره (بـصـرت بـه بـمـا لم يـبـصـروا بـه ) در تـفـسـيـر اول اشـاره بـه مـجـاهـده جـبـرئيـل است كه به صورت اسب سوارى آشكار شده بود (شايد بعضى ديگر هم او را ديدند، ولى نشناختند) ولى در تفسير دوم اشاره به اطلاعات خاصى در باره آئين موسى (عليها‌السلام ) است.

بـه هـر حـال هـر يك از اين دو تفسير، طرفدارانى دارد و داراى نقاط روشن و يا مبهم است، ولى رويـهـمـرفـتـه تـفـسـيـر دوم از جهاتى بهتر به نظر مى رسد، بخصوص اينكه در حديثى در كتاب (احتجاج طبرسى ) مى خوانيم هنگامى كه امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) بـصره را فتح كرد، مردم اطراف او را گرفتند و در ميان آنها (حسن بصرى ) بود، و الواحـى بـا خـود آورده بـود كـه هـر سـخنى را امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) مى فرمود: فورا يادداشت مى كرد، امام با صداى بلند او را در ميان جمعيت مخاطب قرار داد و فرمود: چه مـى كنى؟! عرض كرد آثار و سخنان شما را مى نويسم تا براى آيندگان بازگو كنم، امـيـر مـؤ مـنـان فـرمـود: امـا ان لكـل قـوم سـامـريـا و هـذا سـامـرى هـذه الامـة! انـه لا يـقـول لا مـسـاس و لكـنه يقول لا قتال: (بدانيد هر قوم و جمعيتى سامرى دارد، و اين مرد (حـسـن بـصرى ) سامرى اين امت است! تنها تفاوتش با سامرى زمان موسى (عليها‌السلام ) ايـن اسـت كـه هـر كـس بـه سـامـرى نـزديـك مـى شد مى گفت لا مساس (هيچ كس با من تماس نگيرد) ولى اين به مردم مى گويد لا قتال (يعنى نبايد جنگ كرد حتى با منحرفان، اشاره بـه تـبـليـغـاتـى اسـت كـه حـسـن بـصـرى بـر ضـد جـنـگ جمل داشت ).

از ايـن حـديـث چـنين استفاده مى شود كه سامرى نيز مرد منافقى بوده است كه با استفاده از پـاره اى مـطـالب حـق بـجـانب، كوشش براى منحرف ساختن مردم داشته است و اين معنى با تفسير دوم مناسب تر مى باشد.

روشـن اسـت كـه پـاسـخ و عـذر سـامـرى در بـرابـر سـؤ ال مـوسـى (عليها‌السلام ) به هيچوجه قابل قبول نبود، لذا موسى فرمان محكوميت او را در اين دادگاه صادر كرد و سه دستور در باره او و گوساله اش داد:

نـخست اينكه به او گفت: (بايد از ميان مردم دور شوى با كسى تماس نگيرى، و بهره تـو در بـاقـيـمـانـده عمرت اين است كه هر كس به تو نزديك مى شود خواهى گفت: با من تـمـاس نـگـيـر!)( قـال فـاذهـب فـان لك فـى الحـيـوة ان تقول لا مساس ) .

و به اين ترتيب با يك فرمان قاطع سامرى را از جامعه طرد كرد و او را به انزواى مطلق كشانيد.

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد كه جمله (لا مساس ) اشاره به يكى از قوانين جزائى شـريـعـت مـوسـى (عليها‌السلام ) است كه در باره بعضى افراد كه گناه سنگينى داشتند صادر مى شد، آن فرد به منزله موجودى كه از نظر پليد و نجس و ناپاك بود درمى آمد، احـدى بـا او تـمـاس نمى گرفت و او هم حق نداشت با كسى تماس بگيرد. سامرى بعد از اين ماجرا ناچار شد از ميان بنى اسرائيل و شهر و ديار بيرون رود، و در بيابانها متوارى گـردد، و ايـن اسـت جـزاى انـسـان جـاه طـلبـى كـه با بدعتهاى خود مى خواست، گروه هاى عـظـيـمـى را مـنـحـرف سـاخته و دور خود جمع كند، او بايد ناكام شود و حتى يك نفر با او تـمـاس نـگـيـرد و بـراى ايـن گـونـه اشـخـاص ايـن طـرد مـطـلق و انـزواى كـامـل، از مرگ و اعدام سخت تر است، چرا كه او را به صورت يك موجود پليد و آلوده از همه جا مى رانند.

بـعـضى از مفسران نيز گفته اند كه بعد از ثبوت جرم و خطاى بزرگ سامرى موسى در بـاره او نـفـرين كرد و خداوند او را به بيمارى مرموزى مبتلا ساخت كه تا زنده بود كسى نمى توانست با او تماس بگيرد و اگر كسى تماس مى گرفت، گرفتار بيمارى مى شد.

يا اينكه سامرى گرفتار يكنوع بيمارى روانى به صورت وسواس شديد و وحشت از هر انـسـانـى شـد، بـه طورى كه هر كس نزديك او مى شد فرياد مى زد (لا مساس ) (با من تماس نگيريد!).

مـجـازات دوم سـامرى اين بود كه موسى (عليها‌السلام ) كيفر او را در قيامت به او گوشزد كـرد و گـفـت (تـو وعده گاهى در پيش دارى - وعده عذاب دردناك الهى - كه هرگز از آن تخلف نخواهد شد)( و ان لك موعدا لن تخلفه ) .

سـومين برنامه اين بود كه موسى به سامرى گفت: (به اين معبودت كه پيوسته او را عـبـادت مـى كـردى نـگـاه كـن و بـبـيـن مـا آن را مى سوزانيم و سپس ذرات آن را به دريا مى پـاشيم ) (تا براى هميشه محو و نابود گردد)( و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا ) .

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد:

نـخـسـت ايـنـكـه جـمـله (لنـحـرقـنـه ) (مـا آن را قـطـعـا مـى سـوزانـيـم ) دليـل بـر آن اسـت كـه گـوسـاله جـسـم قـابـل سـوخـتـن بوده و اين عقيده كسانى را كه مى گـويـنـد: گـوسـاله طـلائى نـبـود بـلكـه بـه خـاطـر خـاك پـاى جبرئيل تبديل به موجود زنده اى شده بود تاييد مى كند.

در پـاسـخ مى گوئيم: ظاهر جمله (جسدا له خوار) آن است كه گوساله مجسمه بيجانى بود كه صدائى شبيه صداى گوساله (به طريقى كه قبلا گفتيم )

از آن بـرمـى خاست، و اما مساله سوزاندن ممكن است به يكى از دو علت باشد، يكى اينكه ايـن مـجـسـمـه تـنها از طلا نبوده بلكه احتمالا چوب هم در آن به كار رفته و طلا پوششى براى آن بوده است.

ديگر اينكه به فرض كه تمام آن هم از طلا بوده، سوزاندن آن براى تحقير و توهين و از مـيـان بـردن شـكـل و ظـاهـر آن بـوده، هـمـانـگـونـه كـه ايـن عمل در مورد مجسمه هاى فلزى پادشاهان جبار عصر ما تكرار شد!

بـنـابـرايـن بـعـد از سـوزانـدن، آن را بـا وسـائلى خرد كرده، سپس ذراتش را به دريا ريختند.

سـؤ ال ديـگـر ايـنكه: آيا ريختن اين همه طلا به دريا مجاز بوده؟ و اسراف محسوب نمى شده؟

پـاسـخ اينكه: گاهى براى يك هدف عالى و مهمتر مانند كوبيدن فكر بت - پرستى لازم مى شود كه با بتى اين چنين معامله شود مبادا ماده فساد در ميان مردم بماند، و باز هم براى بعضى وسوسه انگيز باشد.

بـعـبـارت روشـنـتـر اگـر مـوسى (عليها‌السلام ) طلاهائى كه در ساختن گوساله به كار رفـتـه بـود، بـاقى مى گذارد، و يا فى المثل در ميان مردم تقسيم مى كرد، باز ممكن بود روزى افـراد جـاهـل و نادان به نظر قداست به آن نگاه كنند و خاطره گوساله پرستى از نو در آنها زنده شود، در اينجا مى بايست اين ماده گرانقيمت را فداى حفظ اعتقاد مردم نمود و راهـى جـز ايـن نبود، و به اين ترتيب موسى با روش فوق العاده قاطعى كه هم نسبت به سـامـرى و هـم نـسـبت به گوساله اش در پيش گرفت توانست غائله گوساله پرستى را بـرچـيـنـد و آثـار روانـى آن را از مـغزها جاروب كند، بعدا نيز خواهيم ديد كه با برخورد قـاطـعـى كـه بـا گـوسـاله پـرسـتـان داشـت چـنـان در مـغـزهـاى بـنـى اسرائيل نفوذ كرد كه هرگز در آينده به دنبال چنين خطوط انحرافى نروند.

و در آخـريـن جـمـله موسى، با تاكيد فراوان روى مساله توحيد، حاكميت خط الله را مشخص كـرد و چـنـيـن گفت: (معبود شما تنها الله است، همان خدائى كه معبودى جز او نيست، همان خـدائى كـه عـلمـش هـمـه چـيـز را فـرا گـرفته )( انما الهكم الله الذى لا اله الا هو وسع كل شى ء علما ) .

نـه هـمـچون بتهاى ساختگى كه نه سخنى مى شنوند، نه پاسخى مى گويند، نه مشكلى مى گشايند و نه زيانى را دفع مى كنند.

در واقـع جـمـله (وسـع كـل شـى ء) عـلمـا در مـقـابـل تـوصـيـفـى اسـت كـه در چـنـد آيـه قبل در باره گوساله و نادانى و ناتوانى آن بيان شده بود.

نكته ها:

1 - در برابر حوادث سخت، بايد سخت ايستاد

روش مـوسـى (عليها‌السلام ) در بـرابـر انـحـراف گـوسـاله پـرسـتـى بـنـى اسرائيل، روشى است قابل اقتباس براى هر زمان و هر مكان در زمينه مبارزه با انحرافات سخت و پيچيده.

اگـر مـوسـى (عليها‌السلام ) مـى خـواسـت تـنـهـا بـا انـدرز و مـوعـظـه و مـقـدارى اسـتـدلال، جـلو صـدهـا هزار گوساله پرست بايستد مسلما كارى از پيش نمى برد، او مى بـايـسـت در ايـنـجـا در بـرابـر سـه جـريـان، قـاطـعـانـه بـايـسـتـد، در مقابل برادرش، در مقابل سامرى و در مـقابل گوساله پرستان، اول از (برادرش ) شروع كرد، محاسن او را گرفته و كـشـيـد و بـر سـر او فـريـاد زد و در حـقـيـقـت مـحـكـمـه اى بـراى او تـشـكـيـل داد (هـر چند سرانجام بى گناهى او بر مردم ثابت شد) تا ديگران حساب خود را برسند.

سـپـس بـه سـراغ عـامـل اصـلى تـوطئه يعنى (سامرى ) رفت، او را به چنان مجازاتى مـحـكـوم نـمـود كـه از كـشـتـن بـدتـر بـود، طـرد از جـامـعـه، و مـنـزوى سـاخـتـن او و تـبديل او به يك وجود نجس و آلوده كه همگان بايد از او فاصله بگيرند و تهديد او به مجازات دردناك پروردگار.

بعد به سراغ گوساله پرستان بنى اسرائيل آمد و به آنها حالى كرد كه اين گناه شما بـه قدرى بزرگ است كه براى توبه كردن از آن راهى جز اين نيست كه شمشير در ميان خـود بـگـذاريـد و گروهى با دست يكديگر كشته شوند، و اين خونهاى كثيف از كالبد اين جـامـعـه بـيـرون ريزد و به اين ترتيب جمعى از گنهكاران بدست خودشان اعدام شوند تا بـراى هميشه اين فكر انحرافى خطرناك از مغز آنها بيرون رود كه شرح اين ماجرا را در جـلد اول ذيـل آيـات 51 تـا 54 سـوره بقره تحت عنوان (يك توبه بى سابقه ) بيان كرده ايم.

و بـه ايـن تـرتيب نخست به سراغ رهبر جمعيت رفت تا ببيند او قصورى در كار خود كرده يـا نـه و بـعـد از ثـبـوت بـرائت او، به سراغ عامل فساد، و سپس به سراغ طرفداران و هواخواهان فساد رفت.

2 - سامرى كيست؟

اصـل لفـظ (سـامـرى ) در زبـان عـبـرى، (شـمـرى ) اسـت، و از آنـجـا كـه مـعـمـول اسـت هـنـگـامى كه الفاظ عبرى به لباس عربى در مى آيند حرف (شين ) به حرف (سين ) تبديل مى گردد، چنانكه (موشى ) به (موسى ) و (يشوع ) به (يـسـوع ) تـبديل مى گردد، بنابراين سامرى نيز منسوب به (شمرون ) بوده، و شمرون فرزند

يشاكر چهارمين نسل يعقوب است.

و از اينجا روشن مى شود خرده گيرى بعضى از مسيحيان به قرآن مجيد كه قرآن شخصى را كـه در زمـان مـوسـى مـى زيـسته و سردمدار گوساله پرستى شد، سامرى منسوب به شـهـر سـامـره مـعـرفـى كـرده در صورتى كه سامره در آن زمان اصلا وجود نداشت، بى اساس است زيرا چنانكه گفتيم سامرى منسوب به شمرون است نه سامره.

بـه هـر حـال سـامـرى مـرد خـودخـواه و مـنـحـرف و در عـيـن حـال بـاهـوشـى بـود كـه بـا جـرات و مـهـارت مـخـصوصى با استفاده از نقاط ضعف بنى اسـرائيـل تـوانـست چنان فتنه عظيمى كه سبب گرايش اكثريت قاطع به بت پرستى بود ايجاد كند و چنانكه ديديم كيفر اين خودخواهى و فتنه انگيزى خود را نيز در همين دنيا ديد.


آيه (99) تا (104)و ترجمه

( كذلك نقص عليك من اءنباء ما قد سبق و قد ءاتينك من لدنا ذكرا ) (99)( من أعرض عنه فإ نه يحمل يوم القيمة وزرا ) (100)( خلدين فيه و ساء لهم يوم القيمة حملا ) (101)( يوم ينفخ فى الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا ) (102)( يتخفتون بينهم إن لبثتم إلا عشرا ) (103)( نحن أعلم بما يقولون إذ يقول أمثلهم طريقة إن لبثتم إلا يوما ) (104)

ترجمه:

99 - ايـنـچـنـيـن اخـبـار گـذشـته را براى تو بازگو مى كنيم، و ما از ناحيه خود ذكر (و قرآنى ) به تو داديم.

100 - هـر كـس از آن روى گـردان شـود روز قـيامت بار سنگينى (از گناه و مسئوليت ) بر دوش خواهد داشت!

101 - جاودانه در آن خواهند ماند، و بد بارى است براى آنها در روز قيامت!

102 - هـمـان روز كـه در صور دميده مى شود و مجرمان را با بدنهاى كبود در آن روز جمع مى كنيم.

103 - آنـهـا در مـيـان خـود آهسته گفتگو مى كنند (بعضى مى گويند) شما تنها ده (شبانه روز در عالم برزخ )

104 - مـا به آنچه آنها مى گويند آگاه تريم، هنگامى كه آن كس كه از همه آنها روشى بهتر دارد مى گويد شما تنها يك روز درنگ كرديد!

تفسير:

بدترين بارى كه بر دوش مى كشند! با اينكه در آيات گذشته كه پيرامون تاريخ پر ماجراى موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان و سامرى سخن مى گفت، بحثهاى گوناگونى بـه تـنـاسـب در لابـلاى آيـات بـيان شد، در عين حال پس از پايان گرفتن اين بحثها يك نـتـيـجـه گـيرى كلى نيز قرآن روى آن مى نمايد و مى گويد: (اينچنين اخبار گذشته را براى تو يكى بعد از ديگرى بازگو مى كنيم ) (كذلك نقص عليك من انباء ما قد سبق ). سـپـس اضـافـه مـى كـند: (ما از ناحيه خود قرآنى به تو داديم )( و قد آتيناك من لدنا ذكرا ) .

قـرآنـى كـه مـمـلو اسـت از درسـهـاى عـبـرت، دلائل عـقـلى، اخـبـار آمـوزنـده گـذشـتـگان و مسائل بيداركننده آيندگان.

اصـولا قـسـمـت مـهـمـى از قـرآن مـجـيـد، بيان سرگذشت پيشينيان است ذكر اين همه تاريخ گـذشـتـگـان در قـرآن كـه يـك كـتـاب انـسـان سـاز اسـت بـى دليـل نـيـسـت دليـلش بـهـره گـيـرى از جـنـبـه هـاى مـخـتـلف تـاريـخ آنـهـا، عـوامـل پـيـروزى و شكست اسباب سعادت و بدبختى و استفاده از تجربيات فراوانى است كه در لابلاى صفحات تاريخ آنها نهفته شده است.

بـه طـور كـلى، از مـطـمـئن ترين علوم، علوم تجربى است كه در آزمايشگاه به تجربه گذارده مى شود، و نتائج عينى آن مشهود مى گردد.

تاريخ، آزمايشگاه بزرگ زندگى انسانها است و در اين آزمايشگاه سر - بلندى و شكست اقوام، كاميابى و ناكاميها، خوشبختيها و بدبختيها همه و همه به آزمايش گذارده شده است و نـتـايـج عـيـنـى آن در بـرابـر چـشـم ما قرار دارد، و ما مى توانيم بخشى از مطمئن ترين دانشهاى خود را در زمينه مسائل زندگى از آن بياموزيم.

بـه تـعـبير ديگر، حاصل زندگى انسان - از يك نظر - چيزى جز تجربه نيست و تاريخ در صـورتـى كـه خـالى از هـر گـونـه تـحـريـف بـاشـد، مـحـصـول زندگى هزاران سال عمر بشر است كه يكجا در دسترس مطالعه كنندگان قرار داده مى شود.

بـه هـمين دليل امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) در اندرزهاى حكيمانه اش به فرزندش امام مجتبى (عليها‌السلام ) مخصوصا روى اين نكته تكيه كرده مى فرمايد:

اى بـنـى! انـى و ان لم اكـن عـمـرت مـن كان قبلى، فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخـبـارهـم، و سـرت فـى آثـارهـم، حـتـى عـدت كـاحـدهـم، بـل كـانـى بـما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم، فعرفت صفو ذلك من كدره، و نفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله:

(پسرم! درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من ميزيسته اند عمر نكرده ام، امـا در كـردار آنـهـا نظر افكندم، و در اخبارشان تفكر نمودم، و در آثارشان به سير و سياحت پرداختم، تا بدانجا كه همانند يكى از آنها شدم، بلكه گوئى به خاطر آنچه از تـاريـخـشـان بـه مـن رسـيـده، بـا هـمـه آنـهـا از اول جـهـان تـا امـروز بـوده ام، مـن قـسمت زلال و مـصـفـاى زنـدگـى آنـان را از بخش كدر و تاريك باز شناختم، و سود و زيانش را دانستم، و از ميان تمام آنها قسمتهاى مهم و برگزيده را برايت خلاصه نمودم.

بـنـابـراين: تاريخ آئينهاى است گذشته را نشان مى دهد و حلقه اى است كه امروز را با ديروز متصل مى كند، و عمر انسان را به اندازه خود بزرگ مى نمايد!

تـاريخ معلمى است كه رمز عزت و سقوط امتها را بازگو مى كند، به ستمگران اخطار مى دهد، سرنوشت شوم ظالمان پيشين كه از آنها نيرومندتر بودند مجسم مى سازد، به مردان حق بشارت مى دهد و به استقامت دعوت مى كند، و آنها را در مسيرشان دلگرم مى سازد.

تـاريـخ چراغى است كه مسير زندگى انسانها را روشن مى سازد، و جاده ها را براى حركت مردم امروز باز و هموار مى كند.

تاريخ تربيت كننده انسانهاى امروز و انسانهاى امروز سازنده تاريخ فردايند.

خلاصه تاريخ يكى از اسباب هدايت الهى است.

ولى اشتباه نشود به همان اندازه كه بيان يك تاريخ راستين، سازنده و تربيت كننده است، تـاريـخـهـاى سـاخـتـگـى و تـحـريـف يـافته، فوق العاده مايه گمراهى است و به همين دليـل آنـهـا كـه دلهـاى بيمارى دارند، هميشه سعى كرده اند با تحريف تاريخ انسانها را فريب دهند و از راه خدا بازدارند و نبايد فراموش كنيم كه تحريف در تاريخ فراوان است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه كلمه ذكر در اينجا و در بسيارى ديگر از آيات قرآن اشاره بـه خـود قـرآن مـى كـنـد، چـرا كـه آيـاتـش ‍ مـوجب تذكر و ياد - آورى انسانها و بيدارى و هشيارى است.

و به همين جهت آيه بعد از كسانى سخن مى گويد كه حقايق قرآن و درسهاى عبرت تاريخ را فـراموش كنند، مى گويد: (كسى كه از قرآن روى بگرداند در قيامت بار سنگينى از گـنـاه و مـسـئوليـت بـر دوش خـواهـد كـشـيـد)( مـن اعـرض عـنـه فـانـه يحمل يوم القيامة وزرا ) .

آرى اعراض از پروردگار، انسان را به آنچنان بيراهه ها مى كشاند كه بارهاى سنگينى از انواع گناهان و انحرافات فكرى و عقيدتى را بر دوش او مى نهد (اصـولا كـلمـه وزر، خـود بـه مـعـنـى بـار سـنـگـين است و ذكر آن به صورت نكره تاكيد بيشترى در اين زمينه مى كند).

سپس اضافه مى كند: آنها در ميان اين اعمالشان جاودانه خواهند ماند( خالدين فيه ) .

(و ايـن بـار سـنـگـيـن گـناه، بد بارى است براى آنها در روز قيامت )( و ساء لهم يوم القيامة حملا ) .

جـالب توجه اينكه: ضمير (فيه ) در اين آيه به (وزر) باز مى گردد يعنى آنها در هـمان وزر و مسئوليت و بار سنگينشان، هميشه خواهند ماند، (دليلى نداريم كه در اينجا چيزى را در تقدير بگيريم و بگوئيم آنها در مجازات يا در دوزخ جاودانه مى مانند) و اين خـود اشـاره اى اسـت بـه مـسـاله تـجـسـم اعـمـال و ايـنـكـه انـسـان بـه وسـيـله هـمـان اعمال و كارهائى كه در اين جهان انجام داده در قيامت پاداش نيك يا مجازات مى بيند.

سپس به توصيف روز قيامت و آغاز آن پرداخته چنين مى گويد: (همان روزى كه در صور دمـيـده مـى شـود، و گـنـهكاران را با بدنهاى كبود و تيره در آن روز جمع مى كنيم )( يوم ينفخ فى الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا ) .

همانگونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم از آيات قرآن استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغـاز جـهـان ديگر با دو جنبش انقلابى و ناگهانى صورت خواهد گرفت كه از هر كدام از آنها به (نفخه صور) (دميدن در شيپور!) تعبير شده كه به خواست خدا شرح آن را در سـوره زمـر ذيـل آيه 68 بيان خواهيم كرد. واژه (زرق ) جمع ازرق معمولا به معنى كبود چـشـم مـى آيد، ولى گاه به كسى كه اندامش بر اثر شدت درد و رنج، تيره و كبود شده نيز اطلاق مى گردد چه اينكه بدن به هنگام تحمل درد و رنج، نحيف و ضعيف شده، طراوت و رطوبت خود را از دست مى دهد و كبود به نظر مى رسد.

بـعـضـى نـيـز ايـن كـلمه را به معنى (نابينا) تفسير كرده اند، زيرا گاه مى شود كه افراد كبود چشم، ضعف بينائى فوق العادهاى دارند كه معمولا تواءم با بور بودن تمام موهاى بدن آنها است، اما آنچه در تفسير بالا ذكر كرديم شايد از همه بهتر باشد.

در اين حال مجرمان در ميان خود، در باره مقدار توقفشان در عالم برزخ آهسته به گفتگوى مـى پـردازنـد، بـعـضـى مـى گـويـند: شما تنها ده شب (يا ده شبانه روز) در عالم برزخ بوديد( يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا ) .

بـدون شـك مـدت تـوقف آنها در عالم برزخ طولانى بوده است، ولى در برابر عمر قيامت مدتى بسيار كوتاه به نظر مى رسد.

اين آهسته گفتن آنها يا بخاطر رعب و وحشت شديدى است كه از مشاهده صحنه قيامت به آنها دست مى دهد و يا بر اثر شدت ضعف و ناتوانى است.

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه اين جمله اشاره به توقف آنها در دنيا بوده باشد كه آخرت و حوادث وحشتناكش به منزله چند روز كوتاه به حساب مى آيد.

سپس اضافه مى كند

(بما يقولون ).

خواه آهسته بگويند يا بلند.

(و در ايـن هـنـگـام كـسـى كـه از هـمـه آنـهـا راه و روشـى بـهـتـر و عـقـل و درايـتـى بـيـشـتـر دارد مـى گـويـد تـنـهـا شـمـا يـك روز درنـگ كـرديـد)!( اذ يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما ) .

مـسـلمـا نه ده روز مدتى است طولانى و نه يك روز، ولى اين تفاوت را با هم دارند كه يك روز اشـاره به كمترين اعداد آحاد است، و 10 روز به كمترين اعداد عشرات، لذا اولى به مـدت كـمـتـرى اشـاره مـى كـنـد، بـه هـمـين دليل قرآن در مورد گوينده اين سخن تعبير به (امثلهم طريقة ) كرده است (كسى كه روش و فكر او بهتر است ) زيرا كوتاهى عمر دنيا يا برزخ، در برابر عمر آخرت و همچنين ناچيز بودن كيفيت اينها در برابر كيفيت آن، با كمترين عدد سازگارتر مى باشد (دقت كنيد).


آيه (105) تا (112) و ترجمه

( و يسلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا ) (105)( فيذرها قاعا صفصفا ) (106)( لا ترى فيها عوجا و لا أمتا ) (107)( يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له و خشعت الا صوات للرحمن فلا تسمع إ لا همسا ) (108)( يومئذ لا تنفع الشفعة إلا من أذن له الرحمن و رضى له قولا ) (109)( يعلم ما بين أيديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما ) (110)( و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما ) (111)( و من يعمل من الصلحت و هو مؤ من فلا يخاف ظلما و لا هضما ) (112)

ترجمه:

105 - و از تو در باره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را (متلاشى كرد

106 - سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مى سازد!

107 - به گونه اى كه در آن هيچ پستى و بلندى نمى بينى!

108 - در آن روز هـمـگـى از دعـوت كـنـنده الهى پيروى كرده (و دعوت او را به حيات مجدد لبـيـك مى گويند) و همه صداها در برابر (عظمت ) خداوند رحمان خاضع مى گردد، و جز صداى آهسته چيزى نمى شنوى!

109 - در آن روز شـفـاعـت (هـيـچكس ) سودى نمى بخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضى است.

110 - آنـچـه را آنـهـا (مـجـرمان ) در پيش دارند و آنچه را (در دنيا) پشت سر گذاشتند مى داند، ولى آنها احاطه به (علم ) او ندارند.

111 - و همه چهره ها (در آن روز) در برابر خداوند حى قيوم خاضع مى شود، و مايوس (و زيانكار) كسانى كه بار ظلم بر دوش ‍ كشيدند!

112 - (امـا) آن كـس كـه اعـمـال صالحى انجام دهد در حالى كه مؤ من باشد نه از ظلمى مى ترسد، و نه از نقصان حقش.

تفسير:

صحنه هول انگيز قيامت

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته، سخن از حوادث مربوط به پايان دنيا و آغاز قيامت بود، آيات مورد بحث نيز همين مساله را پيگيرى مى كند.

از نـخـستين آيه چنين بر مى آيد كه مردم از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در باره سـرنـوشـت كـوهـهـا بـه هـنـگـام پـايـان گـرفـتـن دنـيـا سـؤ ال كـرده بـودنـد، شـايـد از ايـن جـهـت كـه باور نمى كردند، چنين موجودات با عظمتى كه ريـشـه هـاى آن در اعـمـاق زمـيـن فـرو رفـتـه و سـر بـه آسـمـان كـشـيـده قابل تزلزل بوده باشد، و تازه اگر بخواهد از جا كنده شود كدام باد و طوفان است كه چنين قدرتى دارد.

لذا مـى گـويـد: (از تـو در بـاره كـوهـهـا سـؤ ال مـى كـنـنـد)( و يـسـئلونـك عـن الجبال ) .

در پـاسـخ: (بـگـو پـروردگـار مـن آنـهـا را از هـم مـتـلاشـى و تبديل به سنگريزه كرده سپس بر باد مى دهد!( فقل ينسفها ربى نسفا ) .

از مـجـمـوع آيـات قـرآن در مـورد سـرنـوشت كوهها چنين استفاده مى شود كه آنها در آستانه رستاخيز مراحل مختلفى را طى مى كنند:

نـخـسـت بـه لرزه در مـى آيـنـد( يـوم تـرجـف الارض و الجبال ) - مزمل - 14).

سپس به حركت درمى آيند( و تسير الجبال سيرا ) - طور - 10)

در سـومـيـن مـرحله از هم متلاشى مى شوند و به صورت انبوهى از شن در مى آيند( و كانت الجبال كثيبا مهيلا ) - مزمل - 14).

و در آخـرين مرحله آنچنان طوفان و باد آنها را از جا حركت مى دهد و در فضا مى پاشد كه هـمـچـون پـشـمـهـاى زده شـده بـه نـظـر مـى رسـد( و تـكـون الجبال كالعهن المنفوش ) - قارعه - 5).

آيـه بعد مى گويد: با متلاشى شدن كوهها و پراكنده شدن ذرات آن، خداوند صفحه زمين را به صورت زمينى صاف و مستوى و بى آب و گياه در مى آورد( فيذرها قاعا صفصفا ) .

(آنچنان كه در آن هيچگونه اعوجاج و پستى و بلندى مشاهده نخواهى

كرد)( لا ترى فيها عوجا و لا امتا ) .

در ايـن هـنـگام دعوت كننده الهى، مردم را به حيات و جمع در محشر و حساب دعوت مى كند و هـمـگـى بـى كـم و كـاسـت، دعـوت او را لبيك مى گويند و از او پيروى مى نمايند( يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له ) .

آيـا ايـن دعـوت كـننده (اسرافيل است ) يا فرشته ديگرى از فرشتگان بزرگ خدا؟ در قـرآن دقـيقا مشخص نشده است، ولى هر كس كه باشد آنچنان فرمانش نافذ است كه هيچكس قدرت بر تخلف از آن را ندارد. جمله (لا عوج له ) (هيچ انحراف و كجى ندارد) ممكن است تـوصـيـف بـراى دعـوت ايـن دعـوت كـننده بوده باشد و يا توصيفى براى پيروى كردن دعـوت شـدگـان و يـا هـر دو، جالب توجه اينكه همانگونه كه سطح زمين آنچنان صاف و مستوى مى شود كه كمترين اعوجاجى در آن نيست، فرمان الهى و دعوت كننده او نيز آنچنان صـاف و مـسـتـقـيـم و پيروى از او آنچنان مشخص است كه هيچ انحراف و كجى در آن نيز راه ندارد.

(در ايـن موقع اصوات در برابر عظمت پروردگار رحمان خاضع مى گردد و جز صداى آهسته، چيزى نمى شنوى )( و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا ) .

ايـن خـامـوشـى صـداها يا به خاطر سيطره عظمت الهى بر عرصه محشر است كه همگان در بـرابـرش خـضـوع مـى كـنـنـد، و يـا از تـرس حـسـاب و كـتـاب و نـتـيـجـه اعمال و يا هر دو.

از آنـجـا كـه مـمكن است بعضى گرفتار اين اشتباه شوند كه ممكن است غرق گناه باشند و بـه وسـيـله شفيعانى شفاعت شوند بلافاصله اضافه مى كند: (در آن روز شفاعت هيچكس سودى نمى دهد مگر كسانى كه خداوند رحمان به آنها اجازه شفاعت داده، و از گفتار آنها در اين زمينه راضى است )( يومئذ لا تنفع الشفاعة الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا ) .

اشـاره بـه ايـنـكه: شفاعت در آنجا بى حساب نيست، بلكه برنامه دقيقى دارد هم در مورد شـفـاعـت كـنـنـده، و هـم در مـورد شفاعت شونده، و تا استحقاق و شايستگى در افراد براى شفاعت شدن وجود نداشته باشد، شفاعت معنى ندارد.

حـقـيـقت اين است كه گروهى پندارهاى غلطى از شفاعت دارند و آن را بى شباهت به پارتى بـازيـهـاى دنـيا نمى دانند، در حالى كه شفاعت از نظر منطق اسلام يك كلاس عالى تربيت است، درسى است براى آنها كه راه حق را با پاى تلاش و كوشش مى پيمايند، ولى احيانا گـرفتار كمبودها و لغزشها مى شوند، اين لغزشها ممكن است گرد و غبار ياس و نوميدى بـر دلهـاشـان بـپاشد، در اينجا است كه شفاعت به عنوان يك نيروى محرك به سراغ آنها مـى آيـد و مى گويد: مايوس نشويد و راه حق را همچنان ادامه دهيد و دست از تلاش و كوشش در ايـن راه بـرنـداريـد، و اگـر لغزشى از شما سر زده است شفيعانى هستند كه به اجازه خـداونـد رحمان كه رحمت عامش همگان را فرا گرفته از شما شفاعت مى كنند. شفاعت، دعوت بـه تـنـبـلى، يـا فـرار از زيـر بار مسئوليت، و يا چراغ سبز در برابر ارتكاب گناه نيست، شفاعت دعوت به استقامت در راه حق و تقليل گناه در سر حد امكان است.

گرچه بحث شفاعت را به طور مشروح در جلد اول ذيـل آيـه 47 و 48 سـوره بـقـره و جـلد دوم ذيل آيه 255 سوره بقره آوره ايم بد نيست در اينجا داستان جالبى را بر آن بيفزائيم و آن اينكه: عالم ربانى مرحوم ياسرى از علماى مـحترم تهران چنين نقل مى كرد كه شاعرى به نام (حاجب ) كه در مساله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام شده بود شعرى به اين مضمون مى سرايد:

حاجب اگر معامله حشر با على است

من ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن

شـب هـنـگـام امـيـر مـؤ مـنان على (عليها‌السلام ) را در خواب مى بيند در حالى كه عصبانى و خـشـمـگـيـن بوده مى فرمايد شعر خوبى نگفتى!، عرض مى كند چه بگويم؟ مى فرمايد شعرت را اين چنين اصلاح كن: حاجب اگر

معامله حشر با على است

شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن

و از آنـجـا كه حضور مردم در صحنه قيامت براى حساب و جزاء، نياز به آگاهى خداوند از اعـمـال و رفـتـار آنـها دارد، در آيه بعد چنين اضافه مى كند: (خداوند آنچه را مجرمان در پـيـش دارنـد و آنـچـه را در دنـيـا پـشـت سـر گـذاشـتـه انـد، هـمـه را مـى دانـد، و از تـمـام افـعـال و سخنان و نيات آنها در گذشته و پاداش كيفرى را كه در آينده در پيش دارند، از هـمـه بـا خبر است، ولى آنها احاطه علمى به پروردگار ندارند( يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب احـاطـه عـلمـى خـداونـد هـم نـسـبـت بـه اعـمـال آنـهـا اسـت و هـم نـسـبـت بـه جـزاى آنـهـا، و ايـن دو در حـقـيـقـت دو ركـن قـضـاوت كـامـل و عادلانه است، كه قاضى هم از حوادثى كه رخ داده كاملا آگاه باشد و هم از حكم و جزاى آن.

(در آن روز هـمـه مـردم در بـرابـر خـداونـد حـى قـيـوم، كـاملا خاضع مى شوند)( و عنت الوجوه للحى القيوم ) .

(عـنـت ) از مـاده عـنـوة به معنى خضوع و ذلت آمده، لذا به اسير، (عانى ) گفته مى شود، چرا كه در دست اسيركننده، خاضع و ذليل است.

و اگـر مـى بينيم در اينجا خضوع به (وجوه ) (صورتها) نسبت داده شده، به خاطر آن است كه همه پديده هاى روانى از جمله خضوع نخستين بار، آثارش در چهره انسان ظاهر مى شود.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه (وجوه ) در اينجا به معنى (رؤ ساء) و سـردمـداران و زمـامـداران اسـت كـه در آن روز هـمـگـى در پـيـشـگـاه خـدا ذليل و خاضع مى شوند (ولى تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد).

انـتـخـاب صفت (حى و قيوم ) از ميان صفات خدا در اينجا به خاطر تناسبى است كه اين دو صفت با مساله رستاخيز كه روز حيات و قيام همگان است دارد.

و در پايان آيه، اضافه مى كند: (مايوس و نوميد از ثواب الهى كسانى هستند كه بار ظلم و ستم بر دوش كشيدند)( و قد خاب من حمل ظلما ) .

گـوئى ظـلم و سـتـم هـمـچـون بـار عـظـيـمـى است كه بر دوش انسان سنگينى مى كند و از پيشرفت او به سوى نعمتهاى جاويدان الهى باز مى دارد، ظالمان و ستمگران چه آنها كه بـر خـويـش سـتـم كـردنـد، يـا بـر ديـگـران، از اينكه در آن روز، با چشم خود مى بينند، سبكباران به سوى بهشت مى روند اما آنها زير بار سنگين ظلم در كنار جهنم زانو زده اند نوميدانه به آنها نگاه مى كنند و حسرت مى برند!.

و از آنـجـا كـه روش قـرآن غـالبـا بـيـان تـطـبـيـقـى مـسـائل اسـت بـعـد از ذكـر سـر - نـوشـت ظـالمـان و مـجـرمـان در آن روز، بـه بـيـان حـال مـؤ مـنـان پـرداخـتـه مـى گـويـد: (امـا كـسـانـى كـه اعـمـال صالحى انجام دهند، در حالى كه ايمان دارند، آنها نه از ظلم و ستمى مى ترسند و نه از نقصان حقشان )( و من يعمل من الصالحات و هو مؤ من فلا يخاف ظلما و لا هضما ) .

تـعـبـيـر بـه (مـن الصـالحـات ) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه اگـر نـتـوانـنـد هـمـه اعـمـال صـالح را انـجـام دهـنـد لااقـل بـخـشـى از آن را بـجا مى آورند، چرا كه ايمان بدون عـمـل صـالح، درخـتـى اسـت بـى مـيـوه هـمـانـگـونـه كـه عـمـل صـالح بـدون ايـمان درختى است بى ريشه كه ممكن است چند روزى سر پا بماند اما سـرانـجـام مـى خـشـكـد، بـه هـمـيـن دليـل بـعـد از ذكـر عمل صالح در آيه فوق، قيد و هو مؤ من آمده است.

اصـولا عـمـل صالح نمى تواند بدون ايمان، وجود پيدا كند، و اگر هم گاهى افراد بى ايـمان اعمال نيكى انجام دهند بدون شك محدود و ضعيف و استثنائى خواهد بود، و به تعبير ديگر براى اينكه عمل صالح به طور مستمر و ريشه دار و عميق انجام گيرد بايد از عقيده پاك و اعتقاد صحيحى سيراب گردد.

نكته ها:

1 - فرق (طلم ) و (هضم )

در آخرين جمله آيات مورد بحث خوانديم كه مؤ منان صالح، در آن روز نـه از ظـلم مـى تـرسند و نه از هضم، بعضى از مفسران گفته اند ظلم اشاره به اين است كـه آنـها در آن دادگاه عدل هرگز از اين بيم ندارند كه ستمى بر آنها بشود و به خاطر گـنـاهـى كـه انـجـام نـداده انـد مـؤ اخـذه گـردنـد، و هـضـم اشاره به آن است كه از نقصان ثوابشان نيز وحشتى ندارند، چرا كه مى دانند پاداش آنها بى كم و كاست داده مى شود.

بـعـضـى ديـگـر احـتـمـال داده انـد كـه اولى اشـاره بـه آن اسـت از نـابـود شـدن كـل حـسناتشان بيم ندارند، و دومى اشاره به آنست كه حتى از نقصان مقدار كمى از آن نيز وحشتى به خود راه نمى دهند، چرا كه حساب الهى دقيق است.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه اين مؤ منان صالح احتمالا لغزشهائى نيز داشته اند، يقين دارنـد ايـن لغـزشـهـا را بـيـش از آنـچـه هـسـت در بـاره آنـهـا نـمـى نـويـسـنـد و از ثـواب اعمال صالحشان نيز چيزى نمى كاهند.

تفسيرهاى فوق در عين حال با هم منافاتى ندارند و ممكن است جمله بالا اشاره به همه اين معانى باشد.

2 - مراحل رستاخيز

در آيات فوق به يك سلسله از حوادث كه در آستانه رستاخيز و بعد از آن تحقق مى يابد اشاره شده است:

1 - مردگان به حيات باز مى گردند( يوم ينفخ فى الصور ) .

2 - گنهكاران جمع و محشور مى شوند( نحشر المجرمين ) .

3 - كـوهـهـاى زمـيـن مـتـلاشى و سپس همه جا پراكنده مى شوند و صفحه زمين صاف و كاملا مستوى مى گردد( ينسفها ربى نسفا ) .

4 - همگان به فرمان دعوت كننده الهى گوش فرا مى دهند و همه صداها خاموش و آهسته مى گردد( يومئذ يتبعون الداعى... ) .

5 - در آن روز شفاعت بياذن خدا مؤ ثر نيست( يومئذ لا تنفع الشفاعة... ) .

6 - خداوند با علم بى پايانش همه را براى حساب آماده مى كند( يعلم ما بين ايديهم... ) .

7 - همگى در برابر حكم او سر تسليم فرود مى آورند( و عنت الوجوه للحى القيوم ) .

8 - ظالمان مايوس مى گردند( و قد خاب من حمل ظلما ) .

9 - و مـؤ مـنـان بـه لطـف پـروردگـار امـيـدوار( و مـن يعمل من الصالحات و هو مؤ من... ) .


آيه (113) و (114) ترجمه

( و كـذلك أنـزلنـه قـرأنـا عـربـيا و صرفنا فيه من الوعيد لعلهم يتقون اءو يحدث لهم ذكرا ) (113)( فـتـعـالى الله المـلك الحـق و لا تـعـجـل بـالقـرأن مـن قبل أن يقضى إليك وحيه و قل رب زدنى علما ) (114)

ترجمه:

113 - و ايـنـگـونـه آنـرا قـرآنـى عـربـى (فـصـيـح و گـويـا) نـازل كـرديـم، و انواع وعيدها (و انذار) را در آن بازگو نموديم، شايد آنها تقوا پيشه كنند، يا براى آنان تذكرى ايجاد نمايد!

114 - پـس بـلند مرتبه است خداوندى كه سلطان حق است، و نسبت به قرآن عجله مكن پيش از آن كه وحى آن بر تو تمام شود، و بگو پروردگارا علم مرا افزون كن!

تفسير:

بگو: خداوندا علم مرا افزون كن

آيـات فـوق در واقـع اشـاره اى اسـت بـه مـجـمـوع آنـچـه در آيـات قبل پيرامون مسائل تربيتى مربوط به قيامت و وعد و وعيد آمده است.

مـى فـرمـايـد: (ايـن گـونـه مـا آن را بـه صـورت قـرآنـى عـربـى (فـصـيـح و گويا) نـازل كـرديـم و انـواع تهديدها را به عبارات و بيانات مختلف بيان نموديم، شايد آنها تـقـوى پـيـشه كنند يا لااقل تذكرى براى آنها گردد)( و كذلك انزلناه قرآنا عربيا و صرفنا فيه من الوعيد لعلهم يتقون او يحدث لهم ذكرا ) .

تـعـبـيـر بـه (كـذلك ) در واقـع، اشـاره بـه مـطـالبـى اسـت كـه قبل از اين آيه بيان

شـده اسـت، و درسـت بـه ايـن مـى ماند كه انسان مطالب بيداركننده و عبرت انگيزى براى ديگرى بگويد، و بعد اضافه كند: اينچنين بايد پند داد، (بنابراين نياز به تفسيرهاى ديگرى كه بعضى از مفسران در اينجا گفته اند و از معنى آيه دور است نداريم ).

كلمه (عربى ) گرچه به معنى زبان عربى است، ولى از دو نظر در اينجا اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن و رسا بودن مفاهيم آن مى باشد:

نـخـسـت اينكه: اصولا زبان عربى - به تصديق زبانشناسان جهان - يكى از رساترين لغات، و ادبيات آن از قويترين ادبيات است.

ديگر اينكه گاه جمله (صرفنا) اشاره به بيانات مختلفى است كه قرآن از يك واقعيت دارد، مثلا مساله وعيد و مجازات مجرمان را، گاهى در لباس بيان سرگذشت امتهاى پيشين، و گـاهـى بـه صـورت خـطـاب بـه حـاضـران، و گـاهـى در شكل ترسيم حال آنها در صحنه قيامت و گاه به لباسهاى ديگر بيان مى كند.

تـفـاوت جـمله (لعلهم يتقون ) با جمله (يحدث لهم ذكرا) ممكن است از اين نظر باشد كـه در جـمـله نـخـسـت مـى گـويـد: هـدف پـيـدايـش تـقـوا بـه صـورت كـامـل اسـت، و در جـمـله دوم هـدف آن اسـت كـه اگـر تـقـواى كامل حاصل نشود لااقل بيدارى و آگاهى حاصل گردد كه فعلا تا حدودى او را محدود كند و در آينده سرچشمه حركت و جنبش شود.

ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه جمله اول اشاره به تحقق تقوا براى ناپرهيزكاران و دومى اشـاره بـه تـذكـر و يـادآورى بـراى پـرهـيـزكـاران اسـت، چـنـانـكـه در آيـه 2 سـوره انفال مى خوانيم:( اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا ) :

(وقتى كه آيات قرآن بر مؤ منان خوانده مى شود بر ايمانشان افزوده مى گردد).

در حـقيقت در آيه فوق اشاره به دو اصل از اصول مؤ ثر تعليم و تربيت شده است نخست مساله صراحت در بيان و رسا بودن عبارات و روشن و دلنشين بودن

آنها، و ديگر بيان مطالب در لباسهاى گوناگون است كه موجب تكرار و ملالت نشود، و سبب نفوذ در دلها مى گردد.

آيه بعد اضافه مى كند: (بلند مرتبه است خداوندى كه سلطان بر حق است )( فتعالى الله الملك الحق ) .

مـمـكن است ذكر كلمه (حق ) بعد از كلمه (ملك ) به خاطر اين باشد كه مردم معمولا از كـلمـه (مـلك ) (سـلطـان ) خـاطـره بـدى دارند، و ظلم و ستم و خودكامگى از آن در ذهنشان تداعى مى شود، لذا بلافاصله مى فرمايد: (خداوند ملك بر حق است ).

و از آنجا كه گاه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بخاطر عشق به فراگيرى قرآن و حـفـظ آن بـراى مـردم بـه هـنـگـام دريـافـت وحـى عـجـله مـى كرد و كاملا مهلت نمى داد تا جبرئيل سخن خود را تمام كند در دنباله اين آيه چنين به او تذكر داده مى شود: (نسبت به قـرآن عـجـله مـكـن پـيـش از آنـكـه وحـى آن تـمـام شـود)( و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه ) .

(و بـگـو پـروردگـارا! عـلم مـرا افـزون كـن ) (و قل رب زدنى علما).

از بـعـضـى ديـگـر از آيـات قـرآن نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه پـيـامـبـر بـه هـنـگـام نـزول وحى شور مخصوصى داشت كه سبب مى شد براى دريافت وحى عجله كند مانند (لا تـحـرك بـه لسـانـك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قراءناه فاتبع قرآنه ): زبـانـت را بـه خـاطر عجله به هنگام دريافت وحى حركت مده، بر ما است كه آن را در سينه تو جمع كنيم تا بتوانى آنرا تلاوت نمائى، سپس هنگامى كه ما آنرا بر تو خوانديم از تلاوت آن پيروى كن ).

نكته ها:

1 - حتى در گرفتن وحى عجله مكن - جمله هاى اخير درسهاى آموزنده اى در برداشت، از جمله، نـهى از عجله به هنگام دريافت وحى، بسيار ديده شده افرادى به هنگام شنيدن سخن يك گـويـنـده، هـنـوز مـطـلب تـمـام نـشـده بـه تـكـرار يـا تـكـمـيل آن مى پردازند، اين امر گاهى ريشه كم صبرى دارد و گاهى غرور و اظهار وجود، ولى گـاهـى نـيـز عشق و علاقه زياد به دريافت مطلب و انجام ماموريتى انسان را بر اين كـار وادار مـى كـنـد كـه در ايـن صـورت انـگـيـزه مـقـدسـى دارد، ولى، نـفـس عـمـل يـعـنـى عـجـله كـردن غـالبـا ايـجـاد مـشـكـلات مـى كـنـد، بـه هـمـيـن دليـل در آيـات فـوق از ايـن كـار نـهـى شـده، هـر چـنـد بـه منظور صحيحى باشد اصولا كـارهـائى كـه شتابزده انجام مى گيرد خالى از عيب و نقص نخواهد بود، قطعا كار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه خـاطـر داشتن مقام عصمت از خطا و اشتباه مصون بود، ولى او بايد در همه چيز سرمشق و الگوى مردم باشد تا مردم حساب كنند جائى كه براى دريافت وحى نبايد شتابزدگى به خرج داد تكليف بقيه كارها روشن است.

البـتـه عـجـله را بـا سـرعـت نبايد اشتباه كرد: سرعت آن است كه برنامه كاملا تنظيم شده بـاشـد و تـمـام مـسائل محاسبه گردد سپس بدون فوت وقت برنامه پياده شود ولى عجله آنـسـت كـه هـنـوز بـرنـامـه كـامـلا پـخـتـه نـبـاشـد، و نـيـاز بـه تكميل و بررسى داشته باشد، به همين دليل سرعت، مطلوب است و عجله و شتاب نامطلوب.

البـتـه در تـفـسـيـر اين جمله احتمالات ديگرى نيز گفته اند از جمله اينكه گاهى به هنگام ديـر شدن وحى پيامبر بيتابى مى كرد، آيه به او تعليم مى دهد بى تابى مكن، ما به مـوقـع خـود آنـچـه لازم باشد بر تو وحى مى كنيم، و بعضى گفته اند چون آيات قرآن مـجيد يكبار به صورت جمعى در شب قدر بر قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل شـد، و يـكـبـار هـم بـطـور تـدريـجـى در مـدت 23 سـال، لذا پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ) بـهـنـگـام نـزول تـدريـجـى آيـات، گاه پيشقدم بر جبرئيل مى شد، قرآن دستور مى دهد در اين كار عجله مكن و بگذار نزول تدريجى هر كدام به موقع خود انجام گيرد.

ولى تفسير نخست نزديكتر به نظر مى رسد.

2 - در علم افزونطلب باش - از آنجا كه نهى از عجله به هنگام دريافت وحى ممكن است اين تـوهـم را ايـجـاد كـنـد كـه از كـسـب عـلم بـيـشـتـر، نـهـى شـده بـلافـاصـله بـا جـمـله قـل رب زدنـى عـلمـا: (بـگـو پروردگارا علم مرا زياد كن ) جلو اين پندار گرفته شده است، يعنى شتابزدگى درست نيست، ولى تلاش براى افزايش علم لازم است.

بعضى از مفسران نيز گفته اند كه در جمله اول به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دسـتور داده شده است كه در فهم همه جانبه آيات پيش از تبيين آن در آيات ديگر عجله نكند و در جـمـله دوم دسـتـور داده شـده اسـت كه از خدا آگاهى بيشتر نسبت به ابعاد مختلف آيات قرآن بخواهد.

به هر حال جائى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آن علم سرشار و روح مملو از آگاهى مامور باشد كه تا پايان عمر، از خدا افزايش علم بطلبد، وظيفه ديگران كاملا روشـن است، در حقيقت از نظر اسلام، علم هيچ حد و مرزى را نمى شناسد، افزون طلبى در بـسـيـارى از امـور مـذموم است، ولى در علم ممدوح است، افراط بد است ولى افراط در علم معنى ندارد.

علم مرز مكانى ندارد، تا چين و ثريا نيز بايد در طلبش دويد.

مرز زمانى ندارد از گاهواره تا گور ادامه دارد.

از نـظـر مـعـلم مـرز نمى شناسد چرا كه حكمت گمشده مؤ من است نزد هر كس بيابد آن را مى گيرد و اگر گوهرى از دهان ناپاكى بيفتد آن را برمى دارد.

مرز از نظر ميزان تلاش و كوشش نيز ندارد به اعماق درياها فرو مى رود و كسب دانش مى كند و حتى در راه كسب آن جان عزيزش را مى دهد.

بـه ايـن تـرتـيـب در مـنـطـق اسـلام كـلمـه (فـارغ التـحـصـيـل ) يـك كـلمـه بـى مـعـنـى اسـت، يـك مـسـلمـان راسـتـيـن هـرگـز تحصيل علمش پايان نمى پذيرد، همواره دانشجو است و طالب علم، حتى اگر برترين استاد شود.

جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از امام صادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود: ما در هر شب جمعه سرور و شادى خاصى داريم، او عرض كرد خداوند اين شادى را افـزون كـنـد ايـن چـه شـادى اسـت؟ فـرمـود: اذا كـان ليـلة الجـمـعـة وافـى رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) العـرش و وافـى الائمـة (عليهما‌السلام ) و وافـيـنـا معهم فلا ترد ارواحنا بابداننا الا بعلم مستفاد و لو لا ذلك لانفدنا!: (هنگامى كه شـب جـمـعـه مـى شـود روح پـاك پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ارواح ائمـه (عليهما‌السلام ) و ما با آنها به عرش خدا مى روند و ارواح ما به بدنها باز نمى گردد مگر با علم و دانش تازه اى و اگر چنين نبود، علوم ما پايان مى گرفت )!. اين مضمون در روايـات مـتـعـددى بـا عـبـارات گـوناگون بيان شده و نشان مى دهد كه پيامبر و امامان تا پايان جهان بر علم و دانششان افزوده مى شود.

در روايـت ديـگـرى از پـيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه فـرمـود: اذا اتـى عـلى يـوم لا ازداد فـيـه عـلما يقربنى الى الله فلا بارك الله لى فى طلوع شمسه: (آن روز كه فرا رسد و علم و دانشى كه مرا به خدا نزديك كند بر علم من افزوده نشود طلوع آفتاب آن روز بر من مبارك مباد)!. باز در حديث ديگرى از پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى خوانيم: اعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه، و اكـثـر الناس قيمة اكثرهم علما و اقل الناس قيمة اقلهم علما: (داناترين مردم كسى است كه دانـش مـردم را بـر دانـش خـود بـيـفـزايـد، گرانبهاترين مردم كسى است كه از همه داناتر باشد و كم بهاترين مردم كسى است كه دانشش از همه كمتر باشد و اين است ارزش علم از ديدگاه تعليمات اسلام.


آيه (115) تا (122) و ترجمه

( و لقد عهدنا إلى أدم من قبل فنسى و لم نجد له عزما ) (115)( و إذ قلنا للملئكة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبليس إبى ) (116)( فقلنا يادم إن هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى ) (117)( إن لك ألا تجوع فيها و لا تعرى ) (118)( و أنك لا تظمؤ ا فيها و لا تضحى ) (119)( فوسوس إليه الشيطن قال يادم هل أدلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى ) (120)( فـأ كـلا مـنـها فبدت لهما سوءتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة و عصى أدم ربه فغوى ) (121)( ثم اجتبه ربه فتاب عليه و هدى ) (122)

ترجمه:

115 - ما از آدم از قبل پيمان گرفته بوديم، اما او فراموش كرد، عزم استوارى براى او نيافتيم!

116 - آن هـنـگـام كـه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد، همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد (و سجده نكرد).

117 - گـفتيم: اى آدم اين دشمن تو و همسر تو است، مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به زحمت و رنج خواهى افتاد.

118 - (اما تو در بهشت راحت هستى ) در آن گرسنه نمى شوى، و برهنه نخواهى شد.

119 - و در آن تشنه نمى شوى و حرارت آفتاب آزارت نمى دهد!

120 - ولى شـيـطـان او را وسوسه كرد و گفت اى آدم! آيا مى خواهى تو را به درخت عمر جاويدان و ملك فناناپذير راهنمائى كنم؟!

121 - سـرانـجام هر دو از آن خوردند (و لباس بهشتيشان فرو ريخت ) و عورتشان آشكار گـشـت و از بـرگـهـاى (درختان ) بهشتى براى پوشاندن خود جامه دوختند، (بالاخره ) آدم نافرمانى پروردگارش را كرد و از پاداش او محروم شد!.

122 - سپس پروردگارش او را برگزيد و توبه اش را پذيرفت، و هدايتش كرد.

تفسير:

آدم و فريبكارى شيطان قسمت عمده اين سوره بيان سرگذشت موسى (عليها‌السلام ) و بنى اسـرائيـل و مبارزه آنها با فرعون و فرعونيان بود ولى در آيات مورد بحث و آيات بعد، سخن از داستان آدم و حوا و مبارزه و دشمنى ابليس با آنان مى گويد.

شـايـد اشـاره بـه ايـن نـكـتـه كـه مـبـارزه حـق و باطل منحصر به امروز و ديروز و موسى (عليها‌السلام ) و فرعون نيست، از آغاز آفرينش آدم بوده و همچنان ادامه دارد.

گـرچـه سـرگذشت آدم و ابليس بارها در قرآن آمده است، ولى در هر مورد آميخته با نكته هاى تازه اى است، در اينجا نخست از پيمان آدم با خدا سخن مى گويد، مى فرمايد: ما از آدم قـبـلا عهد و پيمان گرفته بوديم ولى او فراموش كرد و بر سر پيمانش محكم نايستاد!( و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجد له عزما ) .

در ايـنـكـه مـنظور از اين عهد، كدام عهد است، بعضى گفته اند فرمان خدا دائر به نزديك نشدن به درخت ممنوع است، روايات متعددى نيز اين تفسير را تاييد مى كند.

در حـالى كـه بـعـضى از مفسران احتمالات ديگرى داده اند كه آنها را نيز شاخ و برگ اين مـعـنـى مـيـتـوان شـمرد، مانند اخطار خداوند به آدم كه شيطان دشمن سرسخت او است و از او نبايد پيروى كند.

و اما (نسيان ) در اينجا مسلما به معنى فراموشى مطلق نيست، زيرا در فراموشى مطلق عـتـاب و مـلامتى وجود ندارد، بلكه يا به معنى ترك كردن است همانگونه كه در تعبيرات روزمره به كسى كه به عهد خودش وفا نكرده ميگوئيم گويا عهد خود را فراموش ‍ كردى، يـعنى درك كردن تو همانند يك فرد فراموشكار است، و يا به معنى فراموشكاريهائى است كه به خاطر كم توجهى و به اصطلاح ترك تحفظ پيدا مى شود.

و مـنـظـور از عزم در اينجا تصميم و اراده محكمى است كه انسان را در برابر وسوسه هاى نـيـرومند شيطان حفظ كند. به هر حال بدون شك آدم، مرتكب گناهى نشد بلكه تنها ترك اولائى از او سـر زد، يـا بـه تـعـبـير ديگر دوران سكونت آدم در بهشت دوران تكليف نبود، بلكه يك دوران آزمايشى براى آماده شدن جهت زندگى در دنيا و پذيرش مسئوليت تكاليف بـود، بـخـصـوص ايـنـكه نهى خداوند در اينجا جنبه ارشادى داشته، زيرا به او فرموده بـود كـه اگـر از درخـت مـمـنوع بخورى حتما گرفتار زحمت فراوان خواهى شد (شرح همه ايـنـهـا و هـمـچـنـيـن مـنظور از شجره ممنوعه و مانند آن را در جلد ششم صفحه 115 به بعد ذيل آيات 19 تا 22 سوره اعراف مشروحا آوره ايم ).

سـپـس به بخش ديگر اين داستان اشاره كرده مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى كه بـه فـرشـتـگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد، آنها نيز همگى سجده كردند جز ابليس كه امتناع ورزيد)( و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس ابى ) .

و از ايـنـجـا بـه خـوبى مقام با عظمت آدم روشن مى شود، آدمى كه مسجود فرشتگان بود و مـورد احـتـرام ايـن مـخـلوقات بزرگ پروردگار، ضمنا عداوت ابليس با او از نخستين گام آشكار مى گردد، كه او هرگز سر تعظيم در برابر عظمت آدم فرود نياورد.

شـك نـيـسـت كـه سـجده به معنى پرستش مخصوص خدا است، و غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نـمـى تـوانـد معبود باشد، بنابراين سجده فرشتگان در برابر خدا بود، منتهى بخاطر آفرينش اين موجود با عظمت كه:

شـايـسـتـه سـتـايـش آن آفـريـدگـارى اسـت

كـارد چـنـيـن دل آويز نقشى ز ماء و طينى

و يا سجده در اينجا به معنى خضوع و تواضع است.

بـه هـر حـال مـا در ايـن مـوقـع بـه آدم اخـطـار كـرديـم و (گـفتيم: اى آدم با اين برنامه مـسجل شد كه ابليس دشمن تو و همسر تو است، مواظب باشيد مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به درد و رنج خواهى افتاد)( فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى ) .

روشـن اسـت كـه (جـنـت ) در ايـنـجا به معنى بهشت جاويدان سراى ديگر نيست كه آن يك نـقطه تكاملى است و بيرون آمدن و بازگشت به عقب در آن امكان ندارد، اين جنت باغى بوده اسـت داراى هـمـه چـيـز از بـاغـهـاى ايـن جـهان كه به لطف پروردگار ناراحتى در آن وجود نـداشته، و لذا خداوند به آدم اخطار مى كند كه اگر از اين نقطه امن و امان بيرون بروى به دردسر خواهى افتاد (تشقى )

از ماده شقاوت و يكى از معانى شقاوت درد و رنج است ).

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چرا خداوند نخست روى سخن را به هر دو يعنى آدم و حوا كـرده و فـرمود: فلا يخرجنكما من الجنة (شيطان شما دو نفر را از بهشت بيرون نكند) ولى نتيجه بيرون آمدن را به صورت مفرد در مورد آدم گفته، مى گويد: (فتشقى ): (تو اى آدم به درد و رنج خواهى افتاد).

ايـن اخـتـلاف تـعـبـيـر مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن نـكـتـه بـاشـد كـه درد و رنجها در درجه اول متوجه آدم بود و حتى او وظيفه داشت كه مشكلات همسرش حوا را نيز به دوش كشد و چنين بوده مسئوليت مردان از همان آغاز كار!

يا اينكه: چون عهد و پيمان از آغاز متوجه آدم بوده، نقطه پايان نيز متوجه او شده است.

سـپـس خـداونـد آسـايـش بـهـشت و درد و رنج محيط بيرون آن را براى آدم چنين شرح مى دهد (تو در اينجا گرسنه نخواهى شد و برهنه نمى شوى )( ان لك ان لا تجوع فيها و لا تعرى ) .

(و تو در آن تشنه نخواهى شد و آفتاب سوزان آزارت نمى دهد)( و انك لا تظمؤ ا فيها و لا تضحى ) .

در ايـنـجا سئوالى براى مفسران مطرح شده و آن اينكه چرا در اين آيات تشنگى با تابش آفتاب، و گرسنگى با برهنگى ذكر شده، در حالى كه معمولا تشنگى را با گرسنگى همراه مى آورند؟

در پاسخ اين سؤ ال چنين گفته اند كه ميان تشنگى و تابش آفتاب پيوند انكارناپذيرى است، (تضحى از ماده ضحى به معنى تابش ‍ آفتاب بدون حجاب ابر و مانند آن است ).

و امـا جمع ميان گرسنگى و برهنگى ممكن است بخاطر اين باشد كه گرسنگى نيز نوعى از برهنگى درون از غذا است! (بهتر اين است كه گفته شود اين دو - برهنگى و گرسنگى - دو نشانه مشخص فقر است كه معمولا با هم آورده مى شوند).

به هر حال در اين دو آيه به چهار نياز اصلى و ابتدائى انسان يعنى نياز به غذا و آب و لبـاس و مـسـكـن (پـوشش در مقابل آفتاب ) اشاره شده است، تامين اين نيازمنديها در بهشت بـخـاطر وفور نعمت بوده است و در واقع ذكر اين امور توضيحى است براى آنچه در جمله (فتشقى ) (به زحمت خواهى افتاد) آمده است.

امـا بـا ايـن هـمـه شـيـطـان كـمـر عـداوت و دشـمـنـى را بـا آدم بـسـتـه بـود، بـه هـمـيـن دليـل آرام نـنشست (و شروع به وسوسه آدم كرد و گفت اى آدم! آيا درخت عمر جاويدان را بـتـو نـشـان بـدهم كه هر كس از ميوه آن بخورد هميشه زنده خواهد بود، آيا راه رسيدن به حـكـومـت و سـلطـنـت هـمـيـشـگـى را مـيـخـواهـى بـدانـى )؟!( فـوسـوس اليـه الشـيـطـان قال يا آدم هل ادلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى ) .

(وسـوسـه ) در اصـل به معنى صداى بسيار آهسته است، سپس به خطور مطالب بد و افـكـار بـيـاساس به ذهن گفته شده، اعم اينكه از درون خود انسان بجوشد و يا كسى از بيرون عامل آن شود.

در واقـع شـيـطـان حـسـاب كـرد تـمـايـل آدم بـه چـيـسـت و بـه ايـنـجـا رسـيـد كـه او تـمـايـل بـه زنـدگـى جـاويـدان و رسـيـدن بـه قـدرت بـيـزوال دارد، لذا بـراى كـشـانـدن او بـه مـخـالفـت فـرمـان پـروردگـار از ايـن دو عامل استفاده كرد، و به تعبير ديگر همانگونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شيطان را از خود دور سازى هميشه در بهشت مشمول نعمتهاى پروردگارت خواهى بود، شيطان نيز در وسـوسـه هايش ‍ انگشت روى همين نقطه گذارد، آرى هميشه شيطانها در آغاز برنامه هاى خود را از همان راههائى شروع ميكنند كه رهبران راه حق شروع كرده اند، ولى چيزى نمى گذرد كه آنـرا بـه انـحـراف مـيـكـشانند، و جاذبه راه حق را وسيله براى رسيدن به بيراهه ها قرار ميدهند.

سـرانـجـام آنـچـه نـمـى بـايست بشود شد، و آدم و حوا هر دو از درخت ممنوع خوردند، و به دنـبـال آن لباسهاى بهشتى از اندامشان فرو ريخت و اعضايشان آشكار گشت!( فاكلا منها فبدت لهما سؤ آتهما ) .

هـنـگـامـى كـه آدم و حـوا چـنـيـن ديـدنـد بـلافـاصـله (از بـرگـهاى درختان بهشتى براى پوشاندن اندام خود استفاده كردند)( و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة ) .

آرى عـاقـبـت (آدم پـروردگـارش را عـصـيان كرد و از پاداش او محروم ماند) (و عصى آدم ربه فغوى ).

(غـوى ) از مـاده (غـى ) گـرفـتـه شـده كـه به معنى كارى جاهلانه است كه از اعتقاد نـادرستى سرچشمه ميگيرد، و چون در اينجا آدم بخاطر گمانى كه از گفته شيطان براى او پيدا شده بود ناآگاهانه از شجره ممنوع خورد از آن تعبير به (غوى ) شده است.

بـعـضـى از مـفـسـران (غـوى ) را بمعنى جهل و نادانى ناشى از غفلت و بعضى بمعنى محروميت و بعضى بمعنى فساد در زندگى گرفته اند.

به هر حال (غى ) نقطه مقابل رشد است، رشد آن است كه انسان از طريقى برود و به مقصد برسد اما غى آن است كه از رسيدن به مقصود باز ماند.

ولى از آنـجـا كـه آدم ذاتـا پـاك و مؤ من بود و در طريق رضاى خدا گام برميداشت، و اين خـطـا كـه بر اثر وسوسه شيطان دامن او را گرفت جنبه استثنائى داشت، خداوند او را از رحمت خود براى هميشه دور نساخت، بلكه بعد از اين ماجرا پروردگارش او را برگزيد و توبه اش را پذيرا شد و هدايتش كرد( ثم اجتباه به فتاب عليه و هدى ) .

آيا آدم مرتكب معصيتى شد؟

گـرچـه عـصـيـان در عـرف امـروز معمولا به معنى گناه مى آيد ولى در لغت به معنى خارج شـدن از اطـاعت و فرمان است (اعم از اينكه اين فرمان يك فرمان وجوبى باشد يا مستحب ) بـنـابراين به كار رفتن كلمه عصيان، لزوما به معنى ترك واجب يا ارتكاب حرام نيست، بلكه ميتواند ترك يك امر مستحب يا ارتكاب مكروه باشد. از اين گذشته گاهى امر و نهى جنبه ارشادى دارد، همانند امر و نهى طبيب كه به بيمار دستور مى دهد فلان دوا را بخور و از فـلان غـذاى نامناسب پرهيز كن، شك نيست كه اگر بيمار مخالفت دستور طبيب كند تنها به خود ضرر ميزند چرا كه ارشاد و راهنمائى طبيب را ناديده گرفته است.

خداوند نيز به آدم فرموده بود از ميوه درخت ممنوع مخور كه اگر بخورى از بهشت بيرون خـواهـى رفـت و در زمـيـن گـرفـتـار درد و رنـج فـراوان خـواهى شد، او مخالفت اين فرمان ارشادى كرد، و نتيجه اش را نيز ديد.

ايـن سـخـن مـخـصوصا با توجه به اينكه دوران توقف آدم در بهشت دوران آزمايش بود نه دوران تكليف، مفهوم روشنترى به خود مى گيرد.

از اين گذشته عصيان و گناه گاه جنبه مطلق دارد يعنى براى همه بدون اسـتـثـنـاء گـنـاه اسـت، مـانـنـد دروغ گـفـتـن و ظـلم كـردن و اموال حرام خوردن، و گاه جنبه نسبى دارد يعنى كارى است، كه اگر از يك نفر سر بزند نـه تـنـهـا گـنـاه نـيـسـت بـلكـه گـاه نـسـبـت بـه او يـك عـمـل مـطـلوب و شـايـسـتـه اسـت، امـا اگـر از ديگرى سر بزند با مقايسه به مقام او كار نامناسبى است.

فى المثل براى ساختن يك بيمارستان از مردم تقاضاى كمك مى شود، شخص كارگرى مزد يـك روزش را كـه گـاه چـنـد تـومـان بـيـشـتـر نـيـسـت مـى دهـد، ايـن عمل نسبت به او ايثار و حسنه است و كاملا مطلوب، اما اگر يك ثروتمند اين مقدار كمك كند، نه تنها اين عمل نسبت به او پسنديده نيست بلكه گاه درخور ملامت و مذمت و نكوهش نيز هست، بـا ايـنـكـه از نظر اصولى نه تنها كار حرامى نكرده بلكه ظاهرا مختصر كمكى نيز به كار خير نموده است.

ايـن هـمان است كه ميگوئيم: حسنات الابرار سيئات المقربين (حسنات نيكان گناهان مقربان است ).

و نـيـز ايـن هـمان چيزى است كه به عنوان ترك اولى معروف شده است و ما از آن به عنوان (گـنـاه نسبى ) ياد ميكنيم، كه نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت. در احاديث اسلامى نـيـز احـيـانـا اطـلاق مـعـصـيـت بـر مـخـالفـت مـسـتـحـبـات شده است: در حديثى از امام باقر (عليها‌السلام ) ميخوانيم كه در باره نمازهاى نافله روزانه فرمود: (اينها همه مستحب است و واجـب نـيست...و هر كس ‍ آنرا ترك كند معصيت كرده زيرا مستحب است انسان هنگامى كه كار خيرى را انجام مى دهد كارش تداوم داشته باشد).

در زمـيـنـه ايـن مـوضـوع و سـايـر مسائل مربوط به آدم و خروج او از بهشت، در جلد ششم سوره اعراف ذيل آيه 19 به بعد، و در جلد اول ذيل آيه 30 تا 38 بحث كردهايم و نيازى به تكرار نيست.


آيه (123) تا (127) و ترجمه

( قـال اهـبـطـا مـنـهـا جـمـيـعا بعضكم لبعض عدو فإ ما يأ تينكم منى هدى فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى ) (123)( و من أعرض عن ذكرى فإ ن له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيمة أعمى ) (124)( قال رب لم حشرتنى أعمى و قد كنت بصيرا ) (125)( قال كذلك أتتك أيتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى ) (126)( و كذلك نجزى من أسرف و لم يؤ من بايت ربه و لعذاب الاخرة أشد و أبقى ) (127)

ترجمه:

123 - (خـداونـد) فـرمـود: هـر دو (هـمـچنين شيطان ) از آن (بهشت ) فرود آئيد، در حالى كه دشـمـن يـكـديـگـر خـواهـيد بود، ولى هر گاه هدايت من به سراغ شما آيد هر كس از هدايت من پيروى كند نه گمراه مى شود، و نه در رنج خواهد بود.

124 - و هـر كـس از يـاد مـن رويـگـردان شـود زندگى تنگ (و سختى ) خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور ميكنيم.

125 - مى گويد: پروردگارا! چرامرا نابينا محشور كردى؟ من كه بينا بودم!.

126 - ميفرمايد: اين بخاطر آن است كه آيات من به تو رسيد و آنها را فراموش كردى

امروز نيز تو فراموش خواهى شد!

127 - و ايـنـگـونـه جـزا مـيـدهـيم كسى را كه اسراف كند و ايمان به آيات پروردگارش نياورد و عذاب آخرت شديدتر و پايدارتر است!

تفسير:

معيشت ضنك!

بـا ايـنـكـه تـوبـه آدم پـذيـرفـتـه شـد، امـا كـارى كـرده بـود كـه بـازگـشـت بـه حـال نخستين امكانپذير نبود و لذا خداوند (به او و حوا دستور داد هر دو - و همچنين شيطان همراه - شما - از بهشت به زمين هبوط كنيد)( قال اهبطا منها جميعا ) .

(در حالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود)( بعضكم لبعض عدو ) .

امـا بـه شمااخطار مى كنم، راه سعادت و نجات به رويتان گشوده است (هر گاه هدايت من بـه سـراغ شـمـا بـيـايـد هـر يك از شما از اين هدايت پيروى كند نه گمراه مى شود و نه شـقـاوتـمـنـد)( فـامـا يـاتـيـنـكـم مـنـى هـدى فـمـن اتـبـع هـداى فـلا يضل و لا يشقى ) .

و بـراى ايـنـكـه تـكليف آنها كه فرمان حق را فراموش ميكنند نيز روشن گردد اضافه مى كند (و كسى كه از ياد من رويگردان شود، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت( و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ) .

(و در قيامت او را نابينا محشور مى كنيم )( و نحشره يوم القيامة اعمى ) .

در آنـجا (عرض مى كند پروردگارا! چرا مرا نابينا محشور كردى در حالى كه قبلا بينا بودم )؟!( قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا ) .

بـلافـاصـله پـاسـخ مـيـشـنـود: (اين به خاطر آنست كه آيات ما به سراغ تو آمد همه را بـدسـت فـرامـوشـى سـپردى و از مشاهده آن چشم پوشيدى و تو امروز به دست فراموشى سپرده خواهى شد)( قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى ) .

و چشمت از ديدن نعمتهاى پروردگار و مقام قرب او نابينا مى گردد.

سـرانـجـام بـه صورت يك جمعبندى و نتيجهگيرى در آخرين آيه مورد بحث ميفرمايد: (اين گـونـه كـسـانـى را كـه راه اسـراف را پيش ‍ گرفتند و ايمان به آيات پروردگارشان نياوردند جزا مى دهيم )( و كذلك نجزى من اسرف و لم يؤ من بايات ربه ) .

(و عذاب آخرت از اين هم شديدتر و پايدارتر است )( و لعذاب الاخرة اشد و ابقى ) .

نكته ها:

1 - غفلت از ياد حق و پى آمدهاى آن

گـاه مى شود درهاى زندگى به روى انسان به كلى بسته مى شود، و دست به هر كارى ميزند با درهاى بسته روبهرو مى گردد، و گاهى به عكس به هر جا روى مى آورد خود را در بـرابر درهاى گشوده ميبيند، مقدمات هر كار فراهم است و بنبست و گرهى در برابر او نـيست، از اين حال تعبير به وسعت زندگى و از به ضيق يا تنگى معيشت تعبير مى شود، منظور از معيشت ضنك كه در آيات بالا آمد نيز همين است.

گـاهـى تـنـگـى مـعـيـشـت بـه خـاطـر ايـن نـيـسـت كـه درآمـد كـمـى دارد، اى بـسـا پول و در آمـدش هـنـگـفـت اسـت، ولى بـخـل و حـرص و آز زندگى را بر او تنگ مى كند نه تنها ميل ندارد در خانه اش باز باشد و ديگران از زندگى او استفاده كنند، بلكه گوئى نمى خـواهـد آن را بـه روى خـويـش بـگـشـايـد، بـه فرموده على (عليها‌السلام ) همچون فقيران زندگى مى كند و همانند اغنياء و ثروتمندان حساب پس مى دهد).

راسـتـى چـرا انـسـان گـرفـتـار ايـن تـنـگـنـاهـا مـى شـود، قـرآن مـى گـويـد: عامل اصليش اعراض از ياد حق است.

ياد خدا مايه آرامش جان، و تقوا و شهامت است و فراموش كردن او مايه اضطراب و ترس و نگرانى است.

هـنـگـامـى كـه انـسـان مـسـئوليـتـهـايـش را به دنبال فراموش كردن ياد خدا به فراموشى بـسـپـارد، غـرق در شـهـوات و حرص و طمع مى گردد، پيدا است، كه نصيب او معيشت ضنك خـواهد بود، نه قناعتى كه جان او را پر كند، نه توجه به معنويت كه به او غناى روحى دهد، و نه اخلاقى كه او را در برابر طغيان شهوات باز دارد.

اصـولا تـنـگـى زنـدگى بيشتر به خاطر كمبودهاى معنوى و نبودن غناى روحى است، به خـاطـر عدم اطمينان به آينده و ترس از نابود شدن امكانات موجود، و وابستگى بيش از حد بـه جـهـان مـاده اسـت، و آنـكـس كـه ايـمـان بـه خـدا دارد و دل به ذات پاك او بسته، از همه اين نگرانيها در امان است.

البته تا اينجا سخن از فرد بود، هنگامى كه به جامعه هائى كه از ياد خدا روى گردانده انـد وارد شـويـم، مـسـاله از ايـن وحـشـتـنـاكـتـر خـواهد بود، جوامعى كه على رغم پيشرفت شـگـفـتـانـگـيـز صـنـعـت و عـليـرغـم فـراهـم بـودن هـمـه وسائل زندگى در اضطراب و نگرانى شديد بسر ميبرند، در تنگناى عجيبى گرفتارند و خود را محبوس و زندانى مى بينند.

همه از هم ميترسند، هيچكس به ديگرى اعتماد نمى كند، رابطه ها و پـيـونـدها همه بر محور منافع شخصى است، بار تسليحات سنگين به خاطر ترس از جنگ بيشترين امكانات اقتصادى آنها را در كام خود فرو برده، و پشتهايشان زير اين بار سنگين خم شده است.

زنـدانـهـا مـمـلو از جـنـايـتـكـاران اسـت و در هـر ساعت و دقيقه طبق آمارهاى رسميشان، قتلها و جـنـايـتـهـاى هـولنـاكـى رخ مـى دهد، آلودگى به مواد مخدر و فحشاء آنها را برده و اسير ساخته است، در محيط خانوادههاشان نه نور محبتى است، و نه پيوند عاطفى نشاط بخشى، آرى ايـن اسـت زنـدگـى سـخت و معيشت ضنك آنها! رئيس جمهور اسبق آمريكا (كشور شيطان بزرگ ) (نيكسون ) در نخستين نطق رياست جمهوريش به اين واقعيت اعتراف كرد و گفت: (مـا گـرداگـرد خـويـش زنـدگانيهاى تو خالى ميبينيم، در آرزوى ارضاء شدن هستيم، ولى هرگز ارضاء نمى شويم )!

يـكـى ديـگـر از مـردان معروف آنها كه نقش او در جامعه به اصطلاح شادى آفريدن براى هـمـه بـود، مـى گـويد: (من مى بينم انسانيت در كوچه تاريكى ميدود كه در انتهاى آن جز نگرانى مطلق نيست!)

جالب اينكه در روايات اسلامى ميخوانيم كه از امام صادق (عليها‌السلام ) پرسيدند منظور از آيـه مـن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا چيست؟ فرمود: اعراض از ولايت امير مؤ منان (عليه‌السلام ) است آرى آنكس كه الگوى خود را از زندگى على (عليه‌السلام ) بگيرد هـمـان ابـرمردى كه تمام دنيا در نظرش از يك برگ درخت كم ارزشتر بود آنچنان به خدا دل بـبـنـدد كـه جـهـان در نـظرش كوچك گردد، او هر كس باشد، زندگى گشاده و وسيعى خـواهـد داشـت، اما آنها كه اين الگوها را فراموش كنند در هر شرائط گرفتار معيشت ضنك هستند.

در روايـات مـتـعددى اعراض از ياد حق در آيه فوق به ترك حج براى كسانى كه قادرند تفسير شده، و اين به خاطر آنست كه مراسم تكان دهنده حج ارتباط و پيوند مجددى براى انـسـان بـا خـدا مى آفريند و همين ارتباط و پيوند راهگشاى زندگى او است، در حالى كه عكس آن سبب دلبستگى هر چه بيشتر به ماديات است كه سرچشمه معيشت ضنك ميباشد.

2 - نابينائى درون و برون

بـراى كـسـانـى كه از ياد خدا روى مى گردانند دو مجازات در آيات فوق تعيين شده يكى معيشت ضنك در اين جهان است كه در نكته قبل به آن اشاره شد و ديگرى نابينائى در جهان ديگر.

بـارهـا گفته ايم عالم آخرت تجسم وسيع و گستردهاى از عالم دنيا است، و همه حقايق اين جـهـان در آنـجـا بـه صـورت متناسبى مجسم مى گردد، آنها كه چشم جانشان در اين عالم از ديـدن حـقـايـق نـابـيـنـاسـت در آنـجا چشم جسمشان نيز نابينا خواهد بود، لذا هنگامى كه مى گـويـنـد مـا قـبـلا بـينا بوديم چرا نابينا محشور شديم؟ به آنها گفته مى شود اين به خاطر آنست كه آيات الهى را بدست فراموشى سپرديد (و اين حالت انعكاس آن حالت است ).

در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه ظاهر بعضى از آيات قرآن آنست كه همه مردم در قيامت بـيـنـا هـستند و به آنها گفته مى شود نامه اعمالتان را بخوانيد( اقرء كتابك... ) اسراء - 14) يـا ايـنكه گنهكاران آتش جهنم را با چشم خود ميبينند( و رأى المجرمون النار... ) كهف - 53) اين تعبيرات با نابينا بودن گروهى چگونه سازگار است؟

بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ گـفـتـه انـد وضـع آن جهان با اين جهان متفاوت است چه بسا افرادى نسبت به مشاهده بعضى از امور بينا هستند و از مشاهده بعضى ديگر نـابينا!، و به نقل مرحوم طبرسى از بعضى از مفسران انهم اعمى عن جهات الخير لا يهتدى لشى ء منها: (آنها در برابر آنچه خير و سعادت و نعمت است نابينا هستند و آنچه عذاب و شر و مايه حسرت و بدبختى است بينا ميباشند) چرا كه نظام آن جهان با نظام اين جهان متفاوت است.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه آنـهـا در پـاره اى از منازل و مواقف نابينا هستند و در پاره اى بينا مى شوند.

ضـمـنا منظور از فراموش شدن مجرمان در جهان ديگر اين نيست كه خداوند آنها را فراموش مـى كـند بلكه روشن است كه منظور معامله فراموشى با آنها كردن است، همانگونه كه در تعبيرات روزمره خود داريم كه اگر كسى به ديگرى بى اعتنائى كرد مى گويد: چرا ما را فراموش كردى؟

3 - اسراف در گناه

جـالب ايـنـكـه در آيـات فـوق ايـن مـجازاتهاى دردناك براى افرادى ذكر شده كه اسراف ميكنند و ايمان به آيات خدا نمى آورند.

تـعـبـيـر بـه (اسـراف ) در اينجا ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها نعمتهاى خداداد مـانـنـد چشم و گوش و عقل را در مسيرهاى غلط به كار انداختند و اسراف چيزى جز اين نيست كه انسان نعمت را بيهوده بر باد دهد.

و يـا اشـاره بـه ايـن اسـت كـه گـنـهـكـاران دو دسته اند، گروهى گناهان محدودى دارند و تـرسـى از خـدا در دل، يـعـنـى رابـطـه خـود را به كلى با پروردگار نبريده اند اگر فـرضـا ظـلم و سـتـمـى مـى كـنـد بـر يـتـيـم و بـيـنـوا روا نـمـى دارد و در عـيـن حال خود را مقصر ميشمرد و در پيشگاه خدا روسياه ميداند بدون شك چنين فردى گنهكار است و مـسـتـحـق مـجـازات امـا با كسى كه بيحساب گناه مى كند و هيچ قيد و شرطى براى گناه قائل نيست و گاهى به انجام گناه افتخار مى كند و يا گناه را كوچك مـى شـمـرد، فـرق بسيار دارد چرا كه دسته اول ممكن است سرانجام در مقام توبه و جبران برآيند اما آنها كه در گناه اسراف ميكنند، نه.

4 - (هبوط) چيست؟

(هبوط) در لغت به معنى پائين آمدن اجبارى است، مانند سقوط سنگ از بلندى، و هنگامى كه در مورد انسان به كار رود به معنى پائين رانده شدن به عنوان مجازات است.

بـا تـوجـه به اينكه آدم براى زندگى در روى زمين آفريده شده بود و بهشت نيز منطقه سـرسـبـز و پـر نـعـمـتـى از هـمـيـن جـهـان بـود، هـبـوط و نـزول آدم در ايـنـجا به معنى نزول مقامى است نه مكانى، يعنى خداوند مقام او را به خاطر ترك اولى تنزل داد و از آنهمه نعمتهاى بهشتى محروم ساخت و گرفتار رنجهاى اين جهان كرد.

قابل توجه اينكه مخاطب در اينجا به صورت تثنيه ذكر شد (اهبطا) يعنى شما هر دو هبوط كـنـيد، ممكن است منظور آدم و حوا بوده باشد، و اگر در بعضى ديگر از آيات قرآن اهبطوا به صورت جمع ذكر شده به خاطر آنست كه شيطان هم در اين خطاب شركت داشته چون او هم از بهشت بيرون رانده شد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه مخاطب، آدم و شيطان باشد، زيرا در جمله بعد از آن مى گويد (بعضكم لبعض عدو: (بعضى از شما دشمن بعضى ديگر خواهيد بود).

بـعـضـى از مـفـسـران نيز گفته اند منظور از جمله (بعضكم لبعض عدو) كه خطاب به صـورت جـمـع اسـت ايـن اسـت كـه مـيـان آدم و حـوا از يـكسو و شيطان از سوى ديگر عداوت برقرار شد، يا ميان آدم و فرزندانش از يكسو و شيطان و ذريه اش از سوى ديگر دشمنى برقرار شد.

ولى بـه هر حال مخاطب در جمله (اما ياتينكم منى هدى ) (هر گاه هدايت من به سراغ شما بـيـايـد) حـتما فرزندان آدم و حوا هستند، زيرا هدايت الهى مخصوص آنها است، اما شيطان و ذريه اش كه حساب خود را از برنامه هدايت الهى جدا كرده اند در اين خطاب مطرح نيستند.


آيه (128) تا (130) و ترجمه

( أ فـلم يـهـد لهـم كـم أهلكنا قبلهم من القرون يمشون فى مسكنهم إن فى ذلك لايت لا ولى النهى ) (128)( و لو لا كلمة سبقت من ربك لكان لزاما و أجل مسمى ) (129)( فـاصـبـر عـلى مـا يـقـولون و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قبل غروبها و من أناى اليل فسبح و اءطراف النهار لعلك ترضى ) (130)

ترجمه:

128 - آيـا بـراى هـدايـت آنـهـا كـافى نيست كه بسيارى از پيشينيان را (كه طغيان و فساد كـردنـد) هـلاك كـرديـم و ايـنـهـا در مـسـاكـن (ويـران شـده ) آنـان رفـت و آمـد دارند در اينها دلائل روشنى است براى صاحبان عقل.

129 - و اگـر سنت و تقدير پروردگارت و ملاحظه زمان مقرر نبود عذاب الهى به زودى دامان آنها را ميگرفت.

130 - بـنـابـرايـن در بـرابـر آنـچـه آنـهـا مـى گـويـنـد صـبـر كـن و قـبـل از طـلوع آفـتـاب و پيش از غروب آن و همچنين در اثناء شب و اطراف روز تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور تا خشنود شوى.

تفسير:

از تاريخ گذشتگان عبرت بگيريد

از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى فراوانى از مجرمان به ميان نـخـسـتـيـن آيـات مـورد بـحـث بـه يكى از بهترين و مؤ ثرترين طرق بيدارى كه مطالعه تاريخ پيشينيان است اشاره كرده چنين مى گويد: آيا براى هدايت آنها همين كافى نيست كه بـسـيـارى از اقوام گذشته را كه در قرون پيشين زندگى ميكردند هلاك كرديم( ا فلم يهد لهم كم اهلكنا قبلهم من القرون ) .

هـمـان كـسـانـى كـه گرفتار مجازات دردناك الهى شدند و اينها در مساكن ويران شده آنان رفت و آمد دارند( يمشون فى مساكنهم ) .

ايـنها در مسير رفت و آمد خود، به خانه هاى قوم عاد (در سفرهاى يمن ) و مساكن ويران شده قوم ثمود (در سفر شام ) و منازل زير و رو گشته قوم لوط (در سفر فلسطين ) ميگذرند، آثـار آنـهـا را ميبينند، ولى درس عبرت نمى گيرند ويرانيهائى كه با زبان بيزبانى، مـاجـراهـاى دردنـاك پيشين را بازگو مى كند و به مردم امروز و آينده هشدار مى دهد، فرياد ميكشد و سرانجام ظلم و كفر و فساد را بيان ميدارد.

آرى (در ايـنـهـا دلائل روشـن و آيـات فـراوانـى اسـت بـراى صـاحـبـان عقل و انديشه بيدار)( ان فى ذلك لايات لاولى النهى ) .

موضوع عبرت گرفتن از تاريخ پيشينيان از مسائلى است كه قرآن و احاديث اسلامى زياد روى آن تـكـيـه كـرده اسـت و حـقـا مـعـلم بـيـداركنندهاى است چه بسيارند افرادى كه از هيچ مـوعـظـهـاى پند نمى گيرند، اما ديدن صحنه هائى از آثار عبرتانگيز گذشتگان آنها را تكان مى دهد و بسيار مى شود كه مسير زندگى آنها را دگرگون ميسازد.

در حـديـثـى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـيـخـوانـيـم: اغـفـل النـاس مـن لم يـتـعـظ بـتـغـيـر الدنـيـا مـن حـال الى حال: غافلترين مردم كسى است كه از دگرگون شدن دنيا اندرز نگيرد و از ورقگردانى ليل و نهار انديشه نكند.

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت پـاسـخ به سؤ الى است كه در اينجا مطرح مى شود و آن اينكه چرا خداوند همان برنامهاى را كه براى مجرمان پيشين ترتيب داد براى اين گروه ترتيب نمى دهـد، قـرآن مـى گـويـد: (اگـر سنت و تقدير پروردگارت و زمان مقرر نبود، به زودى عـذاب الهـى دامـان آنـهـا را مـى گـرفـت )( و لو لا كـلمـة سـبـقـت مـن ربـك لكـان لزامـا و اجل مسمى ) .

ايـن سـنـت الهـى كـه در قرآن در موارد متعدد به عنوان (كلمه ) از آن ياد شده، اشارهاى بـه فـرمـان آفـريـنـش دائر بـه آزادى انـسـانها است، زيرا اگر هر مجرمى بلافاصله و بدون هيچگونه مهلت مجازات شود، ايمان و عمل صالح، تقريبا جنبه اضطرارى و اجبارى پـيـدا مـى كـنـد، و بيشتر به خاطر ترس و وحشت از مجازات فورى خواهد بود، بنابراين وسيله تكامل كه هدف اصلى است نخواهد شد.

بعلاوه اگر حكم شود كه همه مجرمان فورا مجازات شوند، كسى در روى زمين زنده نخواهد مـانـد( و لو يـؤ اخـذ الله النـاس بـظـلمـهـم مـا تـرك عـليـهـا مـن دابـة ) . (نحل - 61).

بـنابراين بايد مهلتى باشد تا گنهكاران به خود آيند و راه اصلاح در پيش گيرند، و هم فرصتى براى خودسازى، به همه پويندگان راه حق داده شود.

تعبير به (اجل مسمى ) به طورى كه از مجموعه آيات قرآن استفاده مى شود اشاره به زمان حتمى پايان زندگى انسان است.

بـه هر حال ستمكاران بيايمان و مجرمان جسور نبايد از تاخير عذاب الهى مغرور شوند، و ايـن واقـعـيـت را نـاديـده بـگـيـرنـد كـه ايـن لطـف خـدا، ايـن سـنـت الهـى، ايـن قـانـون تكامل است كه ميدان را براى آنها گشوده.

سـپـس روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مى گويد: (اكنون كـه بـنـا نـيـسـت ايـن بـدكـاران فـورا مـجازات شوند تو در برابر آنچه آنها مى گويند صابر و شكيبا باش )( فاصبر على ما يقولون ) .

و براى تقويت روحيه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و تسلى خاطر او دستور راز و نـيـاز بـا خـدا و نـمـاز و تـسـبـيـح را مـى دهـد و مـى گـويـد: قـبـل از طـلوع آفـتـاب و پـيش از غروب آن، همچنين در اثناء شب و اطراف روز تسبيح و حمد پـروردگـارت را بـجا آور تا راضى و خشنود شوى و قلب تو در برابر سخنان دردآور آنـهـا نـاراحـت نـشـود (و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قبل غروبها و من آناء الليل فسبح و اطراف النهار لعلك ترضى ).

بدون شك اين حمد و تسبيح مبارزهاى است با شرك و بتپرستى در عين صبر و شكيبائى در برابر بدگوئيها و سخنان ناهنجار مشركان.

ولى در ايـنـكـه مـنظور حمد و تسبيح مطلق است و يا اشاره به خصوص نمازهاى پنجگانه روزانه، در ميان مفسران گفتگو است، جمعى معتقدند كه بايد ظاهر عبارت را به همان معنى وسـيـعش رها كرد و از آن تسبيح و حمد مطلق استفاده نمود، در حالى كه گروهى ديگر آنرا اشاره به نمازهاى پنجگانه ميدانند، به اين ترتيب كه:

(قبل طلوع الشمس ) اشاره به نماز صبح.

و (قبل غروبها) اشاره به نماز عصر (يا اشاره به نماز ظهر و عصر است كه وقت آنها تا غروب ادامه دارد).

(مـن آنـاء الليـل ) اشـاره بـه نـماز مغرب و عشاء و همچنين نماز شب است. اما تعبير به (اطـراف النـهار) يا اشاره به نماز ظهر است، زيرا اطراف جمع (طرف ) به معنى جانب است و اگر روز را دو نيم كنيم نماز ظهر در يك طرف نيمه دوم قرار گرفته است.

از بـعـضـى از روايـات نـيـز اسـتـفـاده مى شود كه (اطراف النهار) اشاره به نمازهاى مستحبى است كه انسان در اوقات مختلف روز ميتواند انجام دهد، زيرا (اطراف النهار) در ايـنـجـا در مـقـابـل (آنـاء الليـل ) قـرار گـرفـته و تمام ساعات روز را در بر ميگيرد. (مـخـصـوصا با توجه به اين كه اطراف به صورت جمع آمده در حالى كه روز دو طرف بـيـشـتـر نـدارد روشـن مـى شـود كـه اطـراف مـعـنـى وسيعى دارد كه ساعات مختلف روز را شامل مى شود).

احـتـمـال سـومـى نـيـز در تـفـسـير آيه وجود دارد كه اشاره به اذكار خاصى باشد كه در روايـات اسـلامـى در ايـن سـاعـات مـخـصـوص وارد شـده است، مثلا در حديثى از امام صادق (عليها‌السلام ) در تـفـسـيـر آيـه فوق ميخوانيم كه امام (عليها‌السلام ) فرمود: (بر هر مـسلمانى لازم است قبل از طلوع آفتاب و قبل از غروب آن ده بار اين ذكر را بگويد (لا اله الا الله وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد يحيى و يميت و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير).

ولى به هر حال اين تفسيرها منافاتى با هم ندارد، و ممكن است آيه هم اشاره به تسبيحات، و هـم اشـاره به نمازهاى واجب و مستحب در روز و شب باشد، و به اين ترتيب تضادى در ميان رواياتى كه در اين زمينه رسيده نخواهد بود، زيرا در بعضى از روايات به اذكار مخصوص و در بعضى به نماز تفسير شده است.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كه جمله (لعلك ترضى ) در واقع نتيجه حمد و تسبيح پروردگار و شكيبائى در مقابل گفته آنها است، چرا كه اين حمد و تسبيح و نمازهاى شب و روز پـيـونـد انـسـان را بـا خدا آنچنان محكم مى كند كه به هيچ چيز جز او نمى انديشد، از حـوادث سـخـت نمى هراسد، و با داشتن چنين تكيه گاه محكمى از دشمنان واهمه نمى كند، و به اين ترتيب آرامش ‍ و اطمينان روح و جان او را پر مى كند.

و تـعـبـيـر بـه لعل (شايد) ممكن است اشاره به همان مطلبى باشد كه در گذشته نيز در تـفـسـيـر ايـن كـلمه گفته ايم، و آن اين كه لعل معمولا اشاره به شرائطى است كه براى گرفتن نتيجه لازم ميباشد، فى المثل نماز و ذكر خدا به شرطى مايه چنين آرامشى است كه با حضور قلب و آداب كامل انجام گيرد.

ضـمـنـا گـرچـه مـخـاطب در اين آيه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است ولى قرائن نشان مى دهد كه اين حكم جنبه عمومى دارد.


آيه (131) تا (135) و ترجمه

( و لا تـمـدن عـينيك إلى ما متعنا به أزوجا منهم زهرة الحيوة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و أبقى ) (131)( و أمر أهلك بالصلوة و اصطبر عليها لا نسلك رزقا نحن نرزقك و العقبة للتقوى ) (132)( و قالوا لو لا يأتينا باية من ربه أ و لم تأ تهم بينة ما فى الصحف الا ولى ) (133)( و لو أنـا أهلكنهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لو لا أرسلت إلينا رسولا فنتبع أيتك من قبل أن نذل و نخزى ) (134)( قل كل متربص فتربصوا فستعلمون من أصحب الصرط السوى و من اهتدى ) (135)

ترجمه:

131 - و هـرگـز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههائى از آنها دادهايم ميفكن كه ايـنـهـا شـكـوفـه هـاى زنـدگى دنياست و براى آنست كه آنان را با آن بيازمائيم و روزى پروردگارت بهتر و پايد

132 - و خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شكيبا باش ما از تو روزى نمى خواهيم بلكه ما به تو روزى ميدهيم و عاقبت نيك براى تقوا است.

133 - و آنـهـا گـفتند چرا (پيامبر) معجزه و نشانهاى از سوى پروردگارش براى ما نمى آورد بـگـو آيـا خبرهاى روشن اقوام پيشين كه در كتب آسمانى نخستين بوده است براى آنها نيامد.

134 - و اگـر ما آنها را قبل از آن (قبل از نزول قرآن ) با عذابى هلاك ميكرديم (در قيامت ) مـيـگفتند پروردگارا چرا براى ما پيامبرى نفرستادى تا از آيات تو پيروى كنيم پيش از آنـكـه ذليـل و رسـوا شـويـم.

135 - بـگو همه (ما و شما) در انتظاريم (ما در انتظار وعده پـيـروزى بـر شـمـا هـسـتـيـم و شـمـا در انـتـظـار شـكـسـت مـا) حـال چـنـين است انتظار بكشيد اما به زودى ميدانيد چه كسى از اصحاب صراط مستقيم است و چه كسى هدايت يافته است.

تفسير:

در اين آيات دستوراتى به پيامبر داده شده كه در حقيقت منظور از آن عموم مسلمانان است، و تكميلى است براى بحثى كه در زمينه (شكيبائى ) در آيات گذشته خوانديم.

(نخست مى گويد هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههائى از آنها (كفار و مخالفان ) داده ايم ميفكن )( و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم ) .

آرى (اين نعمتهاى ناپايدار كه شكوفه هاى زندگى دنيا است )( زهرة الحيوة الدنيا ) .

شـكـوفـه هـائى كـه زود مـيـشـكـفـد و پـژمـرده مى شود و پرپر مى گردد و بر روى زمين ميريزد، و چند صباحى بيشتر پايدار نمى ماند.

در عين حال (اينها همه براى آن است كه ما آنان را با آن بيازمائيم )( لنفتنهم فيه ) .

و بـه هـر حـال (آنـچـه پـروردگـارت به تو روزى داده بهتر و پايدارتر است )( و رزق ربك خير و ابقى ) .

خـداوند انواع مواهب و نعمتها را به تو بخشيده است، ايمان و اسلام، قرآن و آيات الهى، روزيهاى حلال و پاكيزه و سرانجام نعمتهاى جاودان آخرت اين روزيها پايدارند و جاودانى.

در آيـه بـعـد بـراى تـلطـيـف روح پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و تقويت قلب او مـيـفرمايد: (خانواده خود را به نماز دستور ده و خود نيز بر انجام آن شكيبا و پر استقامت باش )( و أمر اهلك بالصلوة و اصطبر عليها ) .

چـرا كـه ايـن نـماز براى تو و خاندانت مايه پاكى و صفاى قلب و تقويت روح و دوام ياد خدا است.

بدون شك ظاهر اهل در اينجا خاندان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بطور كلى است، ولى از آنـجـا كـه ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده در آن زمـان مـصـداق اهل، خديجه و على (عليهما‌السلام ) بوده اند، و ممكن است بعضى ديگر از نزديكان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نيز شامل شود، ولى با گذشت زمان دامنه خاندان پيامبر گسترده شد.

سـپس اضافه مى كند اگر دستور نماز به تو و خاندانت داده شده است منافع و بركاتش تـنـهـا متوجه خود شما است ما از تو روزى نمى خواهيم بلكه به تو روزى مى دهيم )( لا نسئلك رزقا نحن نرزقك ) .

ايـن نـمـاز چـيـزى بـر عـظـمـت پـروردگـار نـمى افزايد، بلكه سرمايه بزرگى براى تكامل شما انسانها و كلاس عالى تربيت است.

يا به تعبير ديگر خداوند همچون پادشاهان و اميران نيست كه از ملت خود باج ميگرفتند و زنـدگـى خـود و اطـرافـيـان را اداره مـيـكـردند، خداوند از همگان بينياز است و همگان به او نيازمند.

در حـقيقت اين تعبير شبيه همان چيزى است كه در سوره ذاريات آيه 56 - 58 وارد شده است( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون و ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون ان الله هو الرزاق ذو القـوة المـتين ) : من جن و انس را نيافريدم مگر بخاطر اينكه عبادتم كنند، من از آنـهـا روزى نـمـى طـلبـم، و نمى خواهم طعامم دهند، خداوند روزى دهنده همگان است و صاحب قدرت مستحكم ).

و به اين ترتيب نتيجه عبادات مستقيما به خود عبادت كنندگان باز مى گردد. و در پايان آيه اضافه مى كند (عاقبت و سرانجام نيك از آن تقوا است )

( و العاقبة للتقوى ) .

آنـچـه بـاقـى مـيماند و سرانجامش مفيد و سازنده و حياتبخش است همان تقوا و پرهيزكارى است، پرهيزكاران سرانجام پيروزند و بيتقوايان محكوم به شكست.

ايـن احـتـمـال در تـفـسـيـر جـمـله اخـير نيز وجود دارد كه هدف آن تاكيد در زمينه روح تقوا و اخلاص در عبادات است، چرا كه اساس ‍ عبادت همين است، در آيه 37 سوره حج، ميخوانيم:( لن يـنـال الله لحـومـها و لا دماؤ ها و لكن يناله التقوى منكم ) : (گوشتهاى حيوانات قربانى و خونهاى آنها به خدا نمى رسد، ولى تقواى شما به او ميرسد) آنچه به مقام قـرب او از اعـمـال شـمـا واصـل مـى گـردد پـوسـتـه و ظاهر آن نيست، بلكه مغز و باطن و اخلاصى كه در آن است به مقام قربش راه مى يابد.

آيه بعد به يكى از بهانهجوئيهاى كفار اشاره كرده مى گويد: (آنها گفتند چرا پيامبر معجزهاى از سوى پروردگارش - آنچنان كه ما ميخواهيم - نمى آورد)

( و قالوا لو لا ياتينا باية من ربه ) .

بلافاصله به آنها پاسخ مى گويد: (آيا خبرهاى روشن اقوام پيشين كه در كـتـب آسـمـانـى گـذشـتـه بـوده اسـت بـراى آنها نيامده )؟ (كه پيدرپى براى آوردن مـعجزات بهانهجوئى ميكردند و پس از مشاهده معجزات به كفر و انكار ادامه ميدادند و عذاب شـديـد الهـى دامـنـشـان را مـيـگـرفت، آيا نمى دانند اگر اينها نيز همين راه را بروند همان سرنوشت در انتظارشان است )( او لم تاتهم بينة ما فى الصحف الاولى ) .

اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از (بينه ) خود قرآن است كه بيانگر حقايق كتب آسمانى گذشته در سطحى عاليتر است، آيه فوق مى گويد: اينها چرا معجزه مـيـطـلبـنـد و بـهانهجوئى ميكنند مگر همين قرآن با اين امتيازات بزرگ كه حاوى حقايق كتب آسمانى پيشين است براى آنها كافى نيست.

تـفـسـيـر ديـگـرى نـيـز بـراى ايـن آيه گفته شده و آن اينكه پيامبر اسلام با اينكه درس نـخـوانـده بود آنچنان كتاب روشن و آشكارى آورده كه با آنچه در متون كتب آسمانى بوده هـمـاهـنـگ اسـت، و ايـن خود نشانه بر اعجاز آن ميباشد، بعلاوه صفات پيامبر و كتابش ‍ با نـشـانـه هـائى كـه در كـتـب آسـمـانـى پـيـشـيـن آمـده اسـت كـامـلا تـطـبـيـق مـى كـنـد، و ايـن دليل حقانيت او است.

بـه هـر حـال ايـن بـهـانـه جـويـان مـردمى حق طلب نيستند بلكه دائما در فكر بهانهگيرى تازهاى ميباشند حتى (اگر ما آنها را قبل از نزول اين قرآن و آمدن پيامبر اسلام مجازات و هـلاك مـيـكـرديم در قيامت ميگفتند پروردگارا چرا پيامبرى براى ما نفرستادى، تا از آيات تو پيروى كنيم پيش از آنكه ذليل و رسوا شويم )؟!

( و لو انـا اهـلكـنـاهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزى ) .

ولى اكنون كه اين پيامبر بزرگ با اين كتاب با عظمت به سراغ آنها آمده هر روز سخنى مى گويند و براى فرار از حق بهانهاى مى تراشند.

بـه آنـهـا اخـطـار كـن و (بـگـو هـمـه مـا و شـمـا در انـتـظـاريـم )( قل كل متربص ) .

مـا انـتـظار وعده هاى الهى را در مورد شما داريم، شما هم در انتظار اين هستيد كه مشكلات و مصائب دامان ما را بگيرد.

(اكنون كه چنين است در انتظار باشيد)( فتربصوا ) .

(اما به زودى خواهيد دانست چه كسانى اهل راه مستقيم و آئين حقند و چه كسانى به منزلگاه حق، و نعمت جاودان الهى هدايت يافتند( فستعلمون من اصحاب الصراط السوى و من اهتدى ) .

و بـا ايـن جـمـله قاطع و پرمعنى گفتگوى خود را با اين منكران لجوج و بهانهجو در اينجا پايان مى دهد.

خـلاصـه از آنـجـا كـه اين سوره در (مكه ) نازل شده، و در آن زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان تحت فشار شديدى از ناحيه دشمنان قرار داشتند خداوند در پـايـان ايـن سـوره بـه آنـهـا دلدارى مـى دهـد: گـاه مـى گـويـد: اموال و ثروتهاى آنها كه سرمايه زودگذر اين دنيا است و براى آزمايش و امتحان است چشم شما را بخود متوجه نكند.

و گـاه دستور به نماز و استقامت مى دهد تا نيروى معنوى آنان را در برابر انبوه دشمنان تقويت كنند.

و سرانجام به مسلمانان بشارت مى دهد كه اين گروه اگر ايمان نياورند سرنوشت شوم و تاريكى دارند كه بايد در انتظار آن باشند.

پـروردگـارا! مـا را از هـدايـتيافتگان و اصحاب صراط مستقيم قرار ده. خداوندا! به ما آن قدرت و شهامت عطا فرما كه نه از انبوه دشمنان بترسيم، و نه از حوادث سخت و مشكلات در هراس بيفتيم.

روح لجاجت و بهانهجوئى را از ما برگير و توفيق پذيرش حق را به ما مرحمت كن.

پايان سوره طه


سوره انبياء

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده، و داراى 112 آيه است

(آغاز جزء هفدهم قرآن مجيد)

فضيلت سوره انبياء

از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در فضيلت تلاوت اين سوره چنين نـقـل شـده: مـن قـرء سـورة الانـبـيـاء حـاسـبـه الله حـسـابا يسيرا، و صافحه و سلم عليه كـل نـبـى ذكر اسمه فى القرآن: هر كس سوره انبياء را بخواند خداوند حساب او را آسان مى كند (و در محاسبه اعمالش روز قيامت سختگيرى نخواهد كرد) و هر پيامبرى كه نام او در قـرآن ذكـر شـده بـا او مـصـافـحـه كـرده و سـلام مـيفرستد. و از امام صادق (عليها‌السلام ) مـيـخـوانيم: من قرء سورة الانبياء حبا لها كان كمن رافق النبيين اجمعين فى جنات النعيم، و كان مهيبا فى اعين الناس حياة الدنيا: هر كس سوره انبياء را از روى عشق و علاقه بخواند، بـا هـمه پيامبران در باغهاى پر نعمت بهشت، رفيق و همنشين مى گردد، و در زندگى دنيا نيز در چشم مردم پر ابهت خواهد بود).

جـمـله (حـبـا لهـا) (از روى عشق و علاقه به اين سوره ) در واقع كليدى است براى فهم مـعـنـى روايـاتـى كـه در زمـيـنـه فـضيلت سوره هاى قرآن به ما رسيده، يعنى هدف تنها تـلاوت و خـوانـدن الفـاظ نـيست، بلكه عشق به محتوى است و مسلما عشق به محتوى بدون عمل معنى ندارد و اگر كسى چنين ادعائى كند كه من عاشق فلان سورهام، اما عملش بر ضد مفاهيم آن باشد دروغ مى گويد.

بـارهـا گـفـتـه ايـم قـرآن كتاب عقيده و عمل است و خواندن مقدمهاى است براى انديشيدن، و انديشيدن مقدمهاى است براى ايمان و عمل!.

محتواى سوره

1 - اين سوره چنانكه از نامش پيدا است، سوره پيامبران است، چرا كه نام شانزده پيامبر، بـعضى، با ذكر فرازهائى از حالاتشان و بعضى تنها به صورت اشاره در اين سوره آمده است (موسى - هارون - ابراهيم - لوط - اسحاق - يعقوب - نوح - داود - سليمان - ايوب - اسماعيل - ادريس - ذا الكفل - ذا النون (يونس ) - زكريا و يحيى (عليهما‌السلام ).

بنابراين تكيه بحثهاى مهم اين سوره بر روى برنامه هاى انبياء است.

عـلاوه بـر ايـنـها پيامبران ديگرى هستند كه نامشان صريحا در اين سوره برده نشده ولى پيرامون آنها سخنى آمده است (مانند پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و حضرت مسيح ).

2 - از ايـن گـذشـتـه ويـژگى سوره هاى مكى كه از عقائد دينى، مخصوصا از مبدء و معاد سخن مى گويد، كاملا در اين سوره منعكس ‍ است.

3 - در اين سوره از وحدت خالق و اينكه جز او معبود و آفريدگارى نيست و نيز از آفرينش جـهـان بـر اسـاس هـدف و بـرنـامـه، و وحـدت قـوانـيـن حـاكم بر اين عالم و همچنين وحدت سـرچـشمه حيات و هستى، و نيز وحدت موجودات در برنامه فنا و مرگ، بحث به ميان آمده است.

4 - بـخـش ديـگـرى از ايـن سـوره، از پـيـروزى حـق بـر باطل، توحيد بر شرك و لشكريان عدل و داد بر جنود ابليس، سخن گفته شده است.

5 - جـالب ايـنـكـه ايـن سـوره بـا هـشـدارهـاى شـديـد نـسـبـت بـه مـردم غـافـل و بـيـخـبـر از حساب و كتاب آغاز شده، و پايان آن نيز با هشدارهاى ديگرى در اين زمينه تكميل مى گردد.

پـيـامبرانى كه نامشان در اين سوره آمده بعضا بيان زندگى و برنامه هاى مشروحشان در سـوره هـاى ديـگـر ذكـر شـده اسـت ولى در اين سوره بيشتر روى اين بخش از حالات انبياء تـكـيـه شـده كـه آنـهـا هـنـگـامـى كـه در تـنـگـنـاهـاى سـخـت گـرفـتار ميشدند چگونه دست تـوسـل بـه دامـان لطـف حـق مـيـزدنـد و چـگـونه خداوند اين بنبستها را بر آنها ميگشود و از طوفان و گرداب نجاتشان مى بخشيد.

(ابراهيم ) به هنگامى كه در آتش نمرود گرفتار شد.

(يونس ) هنگامى كه در شكم ماهى فرو رفت.

(زكـريا) هنگامى كه آفتاب عمر خود را نزديك به غروب ديد ولى جانشينى نداشت كه برنامه هايش را تكميل كند.

و همچنين ساير پيامبران به هنگام گرفتارى در طوفانهاى سخت.


آيه (1) تا (5) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون ) (1)( ما يأ تيهم من ذكر من ربهم محدث إلا استمعوه و هم يلعبون ) (2)( لاهـيـة قـلوبـهـم و أسـروا النجوى الذين ظلموا هل هذا إلا بشر مثلكم اء فتأتون السحر و أنتم تبصرون ) (3)( قال ربى يعلم القول فى السماء و الا رض و هو السميع العليم ) (4)( بـل قـالوا أضـغـث أحـلم بـل افـتـرئه بـل هـو شـاعـر فـليـأ تـنـا بـايـة كـمـا أرسل الا ولون ) (5)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - حساب مردم به آنها نزديك شده اما آنها در غفلتند و رويگردانند!

2 - هـر يـادآورى تازهاى از طرف پروردگارشان براى آنها بيايد با لعب و شوخى به آن گوش فرا ميدهند.

3 - در حـالى كـه قـلوبـشـان در لهو و بيخبرى فرو رفته است، و اين ستمگران پنهانى نـجـوى مـيكنند (و مى گويند) آيا جز اينست كه اين يك بشرى همچون شماست؟ آيا شما به سراغ سحر ميرويد با اينكه مى بينيد؟!

4 - (اما پيامبر) گفت پروردگار من همه سخنان را چه در آسمان باشد و چه در زمين ميداند و او شنوا و داناست.

5 - آنـهـا گـفتند (آنچه را محمد آورده وحى نيست ) بلكه خوابهاى آشفته است، اصلا او به دروغ آنـرا بـه خـدا بـسـته، نه او يك شاعر است! (اگر راست مى گويد) بايد معجزهاى براى ما بياورد، همانگونه كه پيامبران پيشين با معجزات فرستاده شدند.

تفسير:

بهانه هاى رنگارنگ

اين سوره - همانگونه كه اشاره كرديم - با يك هشدار نيرومند به عموم مردم آغاز مى شود، هـشدارى تكاندهنده و بيداركننده، مى گويد: (حساب مردم به آنها نزديك شده، در حالى كه در غفلتند و روى گردانند)( اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون ) .

عـمـل آنـهـا نـشـان مـى دهـد كـه ايـن غـفلت و بيخبرى سراسر وجودشان را گرفته است، و گـرنـه چگونه ممكن است انسان ايمان به نزديكى حساب، آنهم از حسابگرى فوق العاده دقـيـق، داشـتـه بـاشـد و ايـنـچـنـيـن همه مسائل را سرسرى بگيرد و آلوده هر گونه گناه باشد؟.

كلمه (اقترب ) تاكيد بيشترى از قرب دارد، و اشاره به اين است كه اين حساب بسيار نزديك شده.

تـعـبـيـر بـه (نـاس ) گـر چـه ظـاهـرا عـمـوم مـردم را شـامـل مـى شـود و دليـل بـر آن اسـت كه همگى در غفلتند ولى بدون شك هميشه موقعى كه سـخـن از تـوده مـردم گفته مى شود استثناهائى وجود دارد، و در اينجا گروه بيدار دلى را كه هميشه در فكر حسابند و براى آن آماده ميشوند بايد از اين حكم مستثنى دانست.

جـالب ايـن كـه مى گويد حساب به مردم نزديك شده، نه مردم به حساب، گوئى حساب بـا سـرعـت بـه اسـتـقـبال مردم ميدود! ضمنا فرق ميان غفلت و اعراض ممكن است از اين نظر باشد كه آنـهـا از نـزديـكـى حـساب غافلند، و اين غفلت سبب مى شود كه از آيات حق اعراض كنند در حـقـيـقـت (غـفـلت از حـسـاب ) عـلت اسـت، و (اعـراض از آيـات حـق ) مـعـلول آن، و يـا مـنـظـور اعراض از خود حساب و آمادگى براى پاسخگوئى در آن دادگاه بزرگ است، يعنى چون غافلند خود را آماده نمى كنند و رويگردان مى شوند.

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه نزديك شدن حساب و قيامت به چه معنى است؟

بـعـضى گفته اند: منظور آن است كه باقيمانده دنيا در برابر آنچه گذشته كم است، و بـه هـمـيـن دليـل رسـتاخيز نزديك خواهد بود (نزديك نسبى ) به خصوص اينكه از پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود: بعثت انا و الساعة كهاتين!: بـعـثـت من و روز قيامت مانند اين دو است! (اشاره به انگشت سبابه و وسطى كه در كنار هم قرار دارند فرمود).

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: اين تعبير به خاطر بودن رستاخيز است، همانگونه كه در ضرب المثل معروف عرب ميخوانيم: كل ما هو آت قريب (هر چه قطعا مى آيد نزديك است ).

در عـيـن حـال ايـن دو تـفـسـيـر منافاتى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به هر دو نكته باشد.

بعضى از مفسران مانند (قرطبى ) اين احتمال را نيز داده كه (حساب ) در اينجا اشاره بـه (قـيـامـت صـغـرى ) يعنى مرگ است، زيرا به هنگام مرگ نيز قسمتى از محاسبه و جزاى اعمال به انسان ميرسد. ولى ظاهرا آيه فوق ناظر به قيامت كبرى است.

آيـه بـعـد يكى از نشانه هاى اعراض و رويگردانى آنها را به اين صورت بيان مى كند: هـر ذكـر و يـادآورى تـازه پروردگار كه به سراغ آنها بيايد با شوخى و بازى و لعب به آن گوش فرا ميدهند)!( ما ياتيهم من ذكر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون ) .

هـرگـز نـشـده اسـت كـه در بـرابر سوره يا آيه، و خلاصه سخن بيداركنندهاى از ناحيه پـروردگـار، بـه طـور جـدى بـا آن بـرخـورد كـنـنـد، سـاعـتـى در آن بـيـنـديـشـنـد و حداقل احتمال بدهند كه اين سخن در حيات و سرنوشت آنها اثر دارد آنها نه به حساب الهى فكر ميكنند و نه به هشدارهاى پروردگار.

اصـولا يـكـى از بـدبـخـتـيـهـاى افـراد جاهل و متكبر و خودخواه اين است كه هميشه نصائح و انـدرزهـاى خـيـرانديشان را به شوخى و بازى ميگيرند، و همين سبب مى شود كه هرگز از خـواب غـفـلت بيدار نشوند، در حالى كه اگر حتى يكبار به صورت جدى با آن برخورد كنند چه بسا مسير زندگانى آنها در همان لحظه تغيير پيدا مى كند.

كلمه (ذكر) در آيه فوق اشاره به هر سخن بيداركننده است، و تعبير به (محدث ) (تـازه و جـديـد) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه كـتـب آسـمـانـى، يـكـى پـس از ديـگـرى نازل مى گردد و سوره هاى قرآن و آيات آن هر كدام محتواى تازه و نوى دارد، كه از طرق مـختلف براى نفوذ در دلهاى غافلان وارد مى شود، اما چه سود براى كسانى كه همه اينها را به شوخى ميگيرند.

اصـولا گـويا آنها از تازهها وحشت دارند، با همان خرافات قديمى كه از نياكان خود به ارث برده اند دل خوش كرده اند، گوئى پيمان جاودانه بسته اند كه با هر حقيقت تازهاى مـخـالفـت كـنـنـد، در حـالى كـه اسـاس قـانـون تـكامل بر اين است كه هر روز انسان را با مسائل تازه و نوينى مواجه ميسازد.

بـاز بـراى تاءكيد بيشتر مى گويد: آنها در حالى هستند كه دلهايشان در لهو و بيخبرى فرو رفته است( لاهية قلوبهم ) .

زيـرا آنـهـا از نـظـر ظـاهـر همه مسائل جدى را لعب و بازى و شوخى ميپندارند (چنانكه جمله يـلعـبـون بـه صورت فعل مضارع و مطلق به آن اشاره مى كند) و از نظر باطن گرفتار لهو و اشتغال فكر به مسائل بيارزش و غافل كننده هستند. و طبيعى است چنين كسانى هرگز راه سعادت را نخواهند يافت.

بـعد به گوشهاى از نقشه هاى شيطانى آنها اشاره كرده ميفرمايد: اين ظالمان گفتگوهاى درگـوشى خود را كه براى توطئه انجام ميدهند پنهان ميدارند، و مى گويند اين يك بشر عـادى هـمـچـون شـمـا اسـت( و اسـروا النـجـوى الذيـن ظـلمـوا هل هذا الا بشر مثلكم ) .

حال كه او يك بشر عادى بيش نيست لابد اين كارهاى خارق العاده او و نفوذ سخنش چيزى جز سـحـر نـمـى تـوانـد باشد آيا شما به سراغ سحر ميرويد با اينكه ميبينيد؟!( ا فتاتون السحر و انتم تبصرون ) .

گفتيم اين سوره در (مكه ) نازل شده، و در آن ايام دشمنان اسلام كاملا نيرومند بودند، پـس چـه لزومـى داشـت كـه سـخـنـان خود را مخفى كنند، حتى نجواهايشان را، (توجه داشته باشيد كه قرآن مى گويد سخنان درگوشى را پنهان مى كردند).

ايـن مـمـكـن اسـت بـه خـاطـر آن باشد كه آنها در مسائلى كه جنبه توطئه و نقشه داشت به مـشـورت ميپرداختند تا در برابر توده مردم با طرح واحدى در برابر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بايستند.

بـعـلاوه آنـها از نظر قدرت و زور مسلما جلو بودند ولى از نظر منطق و قدرت نفوذ كلام، بـرتـرى با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان بود، و همين برترى سبب مـيشد كه آنها براى انتخاب برچسبها و پاسخهاى ساختگى در برابر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به مشورتهاى نهانى بنشينند.

بـه هـر حـال آنـهـا در ايـن گـفـتـارشان روى دو چيز تكيه داشتند، يكى بشر بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ديگرى برچسب سحر، و در آيات بعد برچسبهاى ديگرى نيز خواهد آمد كه قرآن به پاسخ آنها مى پردازد.

ولى قرآن نخست به صورت كلى به آنها از زبان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن پـاسـخ مـى گـويـد: (پـروردگـار من هر سخنى چه در آسمان باشد و چه در زمين ميداند)

( قال ربى يعلم القول فى السماء و الارض ) .

چـنـيـن تـصـور نـكـنـيـد كـه سخنان مخفيانه و توطئه هاى پنهانى شما بر او مخفى باشد، (چرا كه او هم شنوا است و هم دانا)( و هو السميع العليم ) .

او همه چيز را ميداند و از همه كار با خبر است، نه تنها سخنان را ميشنود، از انديشه هائى كه از مغزها ميگذرد، و تصميمهائى كه در سينه ها پنهان است آگاه است.

بـعـد از ذكـر دو قـسـمت از بهانه جوئيهاى مخالفان، به چهار قسمت ديگر از آن پرداخته چنين مى گويد: (آنها گفتند آنچه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به عنوان وحى آورده خـوابـهـاى آشـفـتـه و پـراكـنـدهاى بيش نيست ) كه او آنها را حقيقت و واقعيت ميپندارد!( بل قالوا اضغاث احلام ) .

و گـاه اين سخن خود را عوض ميكنند و مى گويند: (او مرد دروغگوئى است كه اين سخنان را به خدا افترا بسته )!( بل افتراه ) .

و گـاه مـى گـويـنـد: (نه او يك شاعر است و اين آيات مجموعهاى از تخيلات شاعرانه او است ) (بل هو شاعر).

و در آخـريـن مـرحـله مـى گـويـنـد: از همه اينها كه بگذريم (اگر او راست مى گويد كه فرستاده خدا است بايد معجزهاى براى ما بياورد همانگونه كه پيامبران پيشين با معجزات فرستاده شدند)( فلياتنا باية كما ارسل الاولون ) .

بـررسـيـهـاى ايـن نـسـبـتـهاى ضد و نقيض به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خود بـهـتـريـن دليـل بـر آن اسـت كـه آنـهـا حقطلب نبودند، بلكه هدفشان بهانه جوئى و به اصطلاح بيرون كردن حريف از ميدان به هر قيمت و به هر صورت بوده است.

گاه ساحرش ميخواندند، زمانى شاعر، گاه مفترى، و گاه (العياذ بالله ) يك آدم خيالاتى كه خوابهاى پريشانش را وحى به حساب آورده!

گاه مى گويند چرا تو انسانى؟! و گاه با ديدن آنهمه معجزات باز بهانه معجزه ديگر مى گيرند.

اگـر مـا دليلى بر بطلان سخنانشان جز اين پراكندهگوئى نداشتيم به تنهائى كافى بـود، ولى در آيـات بعد خواهيم ديد كه قرآن از طرق ديگر نيز به آنها پاسخ قاطع مى گويد.

نكته:

آيا قرآن، حادث است؟

جـمـعـى از مـفسران در ذيل اين آيات به تناسب كلمه (محدث ) كه در دومين آيه مورد بحث بـود، گـفـتـگوى فراوانى پيرامون حادث يا قديم بودن (كلام الله ) مطرح كرده اند، همان مسالهاى كه در زمان خلفاى بنى عباس ساليان دراز مورد

جر و بحث بود و مدتى طولانى افكار گروهى از دانشمندان را به خود جلب كرده بود.

ولى مـا امـروز به خوبى ميدانيم كه اين بحث بيشتر جنبه سرگرمى سياسى داشته، تا عـلمـاى اسـلام را بـه خـود مشغول دارند و از مسائل اصولى و اساسى كه تماس با وضع حكومت و طرز زندگى مردم و حقايق اصلى اسلام دارد منصرف سازند.

امـروز بـراى ما كاملا روشن است كه اگر منظور از كلام الله محتوا و مضمون آنست، بطور قـطـع قديم است يعنى هميشه در علم خدا بوده و علم واسع پروردگار هميشه به آن احاطه داشته است.

و اگـر مـنـظـور اين الفاظ و اين كلمات و اين وحى است كه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده، آن هم بدون شك (حادث ) است.

كـدام عـاقـل مـى گـويـد الفـاظ و كـلمـات ازلى اسـت؟ يـا نـزول وحـى بـر پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آغاز فرمان رسالت نبوده؟ بنابراين ملاحظه ميكنيد هر طرف بحث را بگيريم مساله آفتابى و روشن است.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر قرآن الفاظى دارد و معانى، الفاظش قطعا حادث است و معانيش قطعا قديم، بنابراين جائى براى جر و بحث نيست.

وانـگـهـى ايـن بـحـث كـدام مـشـكـل عـلمـى و اجـتماعى و سياسى و اخلاقى از جامعه اسلامى را حـل مى كند؟ و چرا بعضى از دانشمندان پيشين فريب شگردهاى حاكمان مكار توطئه گر را خورده اند؟!

لذا مـى بينيم بعضى از امامان اهلبيت (عليه‌السلام ) ضمن بيان روشن اين مساله عملا به آنها هشدار دادند كه از اين گونه بحثها بپرهيزيد.


آيه (6) تا (10) و ترجمه

( ما أمنت قبلهم من قرية أهلكنها أفهم يؤ منون ) (6)( و مـا أرسـلنـا قـبـلك إلا رجـالا نـوحـى إليـهـم فـسـلوا أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون ) (7)( و ما جعلنهم جسدا لا يأ كلون الطعام و ما كانوا خلدين ) (8)( ثم صدقنهم الوعد فأ نجينهم و من نشاء و أهلكنا المسرفين ) (9)( لقد انزلنا اليكم كتبا فيه ذكركم افلا تعتلون ) (10)

ترجمه:

6 - تمام آباديهائى را كه پيش از اينها هلاك كرديم (تقاضاى معجزات گوناگون كردند و پيشنهادشان عملى شد، ولى ) هرگز ايمان نياوردند، آيا اينها ايمان مى آورند؟!

7 - ما پيش از تو جز مردانى كه به آنها وحى ميكرديم نفرستاديم (همه انسان بودند و از جنس بشر) اگر نمى دانيد از اهل اطلاع بپرسيد.

8 - ما آنها را پيكرهائى كه غذا نخوردند قرار نداريم، آنها عمر جاويدان هم نداشتند.

9 - سـپـس وعـدهـاى را كه به آنها داده بوديم وفا كرديم، آنها و هر كس را ميخواستيم (از چنگال دشمنانشان ) نجات داديم، و مسرفان را هلاك نموديم.

10 - مـا بـر شـمـا كـتـابـى نـازل كرديم كه وسيله تذكر (و بيدارى ) شما در آنست، آيا انديشه نمى كنيد؟

تفسير:

پيامبران همه از نوع بشر بودند

گـفـتـيـم در آيـات گـذشته شش نمونه از ايرادهاى ضد و نقيض دشمنان اسلام به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـازگو شده است، آيات مورد بحث نيز به پاسخ آنها پـرداخـتـه، گـاهـى بـه صـورت كـلى و جـمعى و گاه بعضى را بالخصوص پاسخ مى گويد.

نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث اشاره به (معجزات اقتراحى ) آنان كرده (منظور از معجزات اقـتـراحى، پيشنهاد معجزات دلبخواه به عنوان بهانه گيرى است ) و مى گويد: (تمام شـهـرهـا و آبـاديـهـائى كـه پـيش از اينها هلاكشان كرديم تقاضاى اين گونه معجزات را كـردنـد، ولى هنگامى كه پيشنهادشان عملى شد هرگز ايمان نياوردند، آيا اينها ايمان مى آورند؟!)( ما آمنت قبلهم من قرية اهلكناها ا فهم يؤ منون ) .

در ضـمـن بـه آنـهـا اخـطـار مـى كـند كه اگر به تقاضاى شما در زمينه معجزات اقتراحى پاسخ گفته شود و ايمان نياوريد، نابودى شما حتمى است!

ايـن احـتـمـال نـيـز در تـفـسير آيه وجود دارد كه قرآن در اين آيه به تمام ايرادهاى ضد و نـقـيـض آنـهـا اشـاره مـى كـنـد و مـى گـويد: اين طرز برخورد با دعوت پيامبران راستين، تـازگـى نـدارد، هميشه افراد لجوج، متوسل به اين گونه بهانه ها ميشدند، و سرانجام كارشان نيز چيزى جز كفر و سپس هلاكت و مجازات دردناك الهى نبود.

آيه بعد به پاسخ نخستين ايراد آنها در زمينه بشر بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـالخـصـوص پـرداخـتـه مـى گـويـد: تـنـهـا تـو نـيـسـتـى كه پيامبرى و در عين حال انسان، تمام پيامبرانى كه پيش از تو آمدند، مردانى بودند كه وحى به آنها ميفرستاديم )( و ما ارسلنا قبلك الا رجالا نوحى اليهم ) .

ايـن يـك واقـعـيـت تـاريـخـى اسـت كـه همگان از آن آگاهند و اگر شما نمى دانيد از آگاهان بپرسيد)( فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون ) .

اهل ذكر كيانند؟

بدون شك (اهل ذكر) از نظر مفهوم لغوى، تمام آگاهان و مطلعان را در بر ميگيرد و آيه فـوق بـيـانـگـر يـك قـانـون كـلى عـقـلائى در مـورد (رجـوع جـاهـل بـه عـالم ) اسـت، هـر چـنـد مـورد و مـصـداق آيـه، دانـشـمـنـدان اهل كتاب بودند ولى اين مانع كليت قانون نيست.

بـه هـمـيـن دليـل دانـشمندان و فقهاى اسلام به اين آيه براى مساله جواز تقليد از مجتهدان اسلامى استدلال كرده اند.

و اگـر مـى بـيـنـيـم در روايـاتـى كـه از طـرق اهـلبـيـت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده، اهل ذكر به على (عليها‌السلام ) يا ساير امامان اهلبيت (عليهما‌السلام ) تفسير شده به معنى انحصار نيست، بلكه بيان واضحترين مصداقهاى اين قانون كلى است.

تـوضـيـح بـيـشـتـر را در ايـن بـاره، در تـفـسـيـر آيـه 43 سـوره نحل (جلد 11 صفحه 240 تا 246) مطالعه فرمائيد.

آيـه بـعـد تـوضـيـح بـيـشـتـرى در مـورد بـشـر بودن پيامبران مى دهد و مى گويد: (ما پيامبران را پيكرهائى كه غذا نخورند قرار نداديم و آنها هرگز عمر جاويدان نداشتند)( و ما جعلناهم جسدا لا ياكلون الطعام و ما كانوا خالدين ) .

جـمله (لا ياكلون الطعام ) اشاره به چيزى است كه در جاى ديگر از قرآن در ارتباط با هـمـيـن ايـراد آمـده اسـت: و قـالوا مـا لهـذا الرسـول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق: چرا اين پيامبر غذا ميخورد و در بازارها راه مى رود؟! (فرقان - 7).

جـمـله (مـا كانوا خالدين ) نيز تكميلى بر همين معنى است، چرا كه مشركان ميگفتند: خوب بود بجاى بشر فرشتهاى فرستاده ميشد، فرشتهاى كه عمر جاودان داشته باشد و دست مـرگ به دامان او دراز نشود! قرآن در پاسخ آنها مى گويد: هيچيك از پيامبران پيشين عمر جاويدان نداشتند كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) داشته باشد.

بـه هـر حـال بـدون شـك - هـمـانـگـونـه كـه بـارها گفته ايم - رهبر انسانها بايد از جنس خـودشـان بـاشـد، با همان غرائز، عواطف، احساسها، نيازها، و علاقه ها، تا دردهاى آنها را لمـس كـنـد، و بـهـتـريـن طـريـق درمان را با الهام گرفتن از تعليماتش انتخاب نمايد، تا الگو و اسوهاى براى همه انسانها باشد و حجت را بر همه تمام كند.

سـپـس بـه عـنـوان تـهـديـد و هـشـدارى بـه منكران سرسخت و لجوج چنين مى گويد: ما به پيامبرانمان وعده داده بوديم كه آنها را از چنگال دشمنان رهائى بخشيم و نقشه هاى آنها را نـقـش بـر آب كـنيم، آرى (ما سرانجام به اين وعده خود وفا كرديم و صدق آن را آشكار سـاخـتيم، آنها و تمام كسانى را كه ميخواستيم نجات داديم و مسرفان را هلاك نموديم )!( ثم صدقناهم الوعد فانجيناهم و من نشاء و اهلكنا المسرفين ) .

آرى همانگونه كه سنت ما انتخاب كردن رهبران بشر از ميان افراد بشر بود، اين هم سنت ما بـود كه در برابر توطئه هاى مخالفان از آنها حمايت كنيم و اگر اندرزهاى پيدرپى در آنها مؤ ثر نيفتاد، صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك سازيم.

پـيـدا اسـت كـه مـنـظور از (و من نشاء) (هر كه را بخواهيم ) خواستنى است كه بر معيار ايـمـان و عـمـل صـالح دور مـيـزنـد، و نـيز روشن است كه منظور از (مسرفان ) در اينجا كـسـانـى اسـت كـه در مورد خويشتن و جامعهاى كه در آن زندگى داشتند، اسراف كردند، از طريق انكار آيات الهى و تكذيب پيامبران.

لذا در جـاى ديگر قرآن ميخوانيم:( كذلك حقا علينا ننجى المؤ منين ) : (اين گونه بر ما حق و لازم بود كه مؤ منان را نجات دهيم ) (يونس - 103).

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث در يك جمله كوتاه و پرمعنى، به اكثر ايرادهاى مشركان مجددا پاسخ داده مى گويد: (ما بر شما كتابى نازل كرديم كه وسيله بيدارى شما در آن است آيا تعقل نمى كنيد؟!)( و لقد انزلنا اليكم كتابا فيه ذكركم ا فلا تعقلون ) .

هـر كـس آيـات ايـن كـتـاب را كـه مـايـه تـذكـر و بـيـدارى دل و حركت انديشه و پاكى جامعه ها است بررسى كند به خوبى ميداند يك معجزه روشن و جـاويـدان است، با وجود اين معجزه آشكار كه از جهات مختلف آثار اعجاز در آن نمايان است (از جـهـت جـاذبه فوق العاده، از جهت محتوى، احكام و قوانين، عقائد و معارف و...) آيا باز در انـتـظـار ظـهور معجزه ديگرى هستيد؟ كدام معجزه بهتر از اين ميتواند حقانيت دعوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را ثابت كند؟!

از ايـن گـذشـتـه آيـات ايـن كـتـاب فـرياد ميزند، كه سحر نيست، واقعيت است و تعليمات پرمحتوا و جذاب، آيا باز هم ميگوئيد سحر است؟!

آيـا مـيـتوان نسبت (اضغاث احلام ) به اين آيات داد؟ خوابهاى پريشان و بيمعنى كجا و اين سخنان موزون و منسجم كجا؟

آيا ميتوان آن را دروغ و افترا شمرد؟ با اينكه آثار صدق از همه جاى آن نمايان است؟

و آيـا آورنـده آن (شـاعـر) بـوده، در حـالى كـه شـعـر بـر مـحـور تخيل دور مى زند و آيات اين كتاب همه بر اساس واقعيتها است؟!

كوتاه سخن اينكه دقت و بررسى در اين كتاب ثابت مى كند كه اين نسبتهاى ضد و نقيض، وصله هائى است ناهمرنگ و سخنانى است مغرضانه و نابخردانه.

در ايـنكه كلمه ذ(كركم ) در آيه فوق به چه معنى است، مفسران بيانات گوناگونى دارند:

بعضى گفته اند: منظور اين است كه آيات قرآن، مايه تذكر و بيدارى انديشه هاى شما اسـت، چـنـانـكـه در جاى ديگر مى گويد: فذكر بالقرآن من يخاف وعيد: (به وسيله اين قرآن كسانى را كه از مجازات الهى مى ترسند تذكر ده ) (ق - 45).

گـروهى گفته اند: منظور اين است كه اين قرآن، نام و آوازه شما را در دنيا بلند مى كند، يـعنى مايه عز و شرف شما است، شما مؤ منان و مسلمانان، و يا شما قوم عرب، كه قرآن بـه زبـان شـمـا نـازل شده، و اگر از شما گرفته شود، نام و نشانى در جهان نخواهيد داشت.

بـعـضى ديگر گفته اند: منظور اين است كه در اين قرآن آنچه مورد نياز شما در امر دين و دنـيـا است و يا در زمينه مكارم اخلاق است، يادآورى شده. گرچه اين تفاسير منافاتى با يـكـديـگـر ندارد و ممكن است همه در تعبير ذكركم جمع باشند اما تفسير نخست روشنتر به نظر مى رسد.

و اگـر گـفـته شود چگونه اين قرآن مايه بيدارى است؟ در حالى كه بسيارى از مشركان شـنـيـدنـد و بـيـدار نـشدند، در پاسخ مى گوئيم: بيدار كننده بودن قرآن جنبه اجبارى و الزامى ندارد بلكه مشروط است به اينكه انسان خودش بخواهد و دريچه هاى قلبش را به روى آن بگشايد.


آيه (11) تا (15) و ترجمه

( و كم قصمنا من قرية كانت ظالمة و أنشأ نا بعدها قوما أخرين ) (11)( فلما أحسوا بأ سنا إذا هم منها يركضون ) (12)( لا تركضوا و ارجعوا إلى ما أترفتم فيه و مسكنكم لعلكم تسلون ) (13)( قالوا يويلنا إنا كنا ظلمين ) (14)( فما زالت تلك دعوئهم حتى جعلنهم حصيدا خمدين ) (15)

ترجمه:

11 - چـه بسيار مناطق آباد ستمگرى را كه ما درهم شكستيم و بعد از آنها قوم ديگرى روى كار آورديم.

12 - آنها هنگامى كه احساس عذاب ما را كردند ناگهان پا به فرار گذاشتند!.

13 - فرار نكنيد و بازگرديد به زندگى پرناز و نعمتتان، و به مسكنهاى پر زرق و برقتان! تا سائلان بيايند و از شما تقاضا كنند (شما هم آنها را محروم بازگردانيد)!

14 - گفتند: اى واى بر ما كه ظالم و ستمگر بوديم.

15 - و همچنان اين سخن را تكرار مى كردند تا ريشه آنها را قطع كرديم و آنها را خاموش ساختيم!.

تفسير:

چگونه ستمگران در چنگال عذاب گرفتار شدند؟

در آيـات مـورد بـحـث بـه دنـبال گفتگوهائى كه در باره مشركان و كافران لجوج گذشت سرنوشت آنها را با مقايسه با سرنوشت اقوام پيشين، مشخص مى كند.

نخست مى گويد: (چه بسيار شهرها و آباديهاى ظالم و ستمگرى را كه درهم شكستيم )( و كم قصمنا من قرية كانت ظالمة ) .

(و بـعـد از آنـهـا قـوم و جـمـعـيت ديگرى را به روى كار و به ميدان آزمايش آورديم )( و انشانا بعدها قوما آخرين ) .

بـا تـوجـه بـه اينكه (قصم ) به معنى شكستن تواءم با شدت است و حتى گاهى به مـعـنـى خـرد كـردن آمـده، و بـا توجه به اينكه تكيه روى ظلم و ستمگرى اين اقوام شده، نـشـان مـى دهـد كـه خـداونـد شـديـدتـريـن انتقام و مجازات را در مورد اقوام ظالم و ستمگر قائل است.

ضـمـنـا اشـاره بـه ايـن مـى كـنـد كه اگر تاريخ گذشتگان را مورد بررسى قرار دهيد، خواهيد دانست كه تهديدهاى پيامبر اسلام شوخى و بى حساب نيست، واقعيت تلخى است كه بايد دقيقا به آن بينديشيد.

آنـگـاه شرح حال آنها را به هنگامى كه دامنه عذاب در آبادى آنها گسترده مى شد، و وضع بـيـچـارگـى آنـان را در مـقـابل مجازات الهى مشخص مى كند، مى گويد: (هنگامى كه آنها احساس كردند عذاب الهى مى خواهد دامنشان را بگيرد،

پا به فرار گذاردند)( فلما احسوا باسنا اذا هم منها يركضون ) .

درست همانند يك لشگر شكست خورده كه شمشيرهاى برهنه دشمن را پشت سر خود مى بيند به هر سو پراكنده مى شوند.

امـا به عنوان توبيخ و سرزنش به آنها گفته مى شود: (فرار نكنيد و بازگرديد به سـوى زنـدگـانـى پـرنـاز و نـعـمـتـتـان! و به سوى كاخها و قصرها و مسكنهاى پرزر و زيـورتـان، شـايد سائلان بيايند و از شما تقاضا كنند)( لا تركضوا و ارجعوا الى ما اترفتم فيه و مساكنكم لعلكم تسئلون ) .

ايـن عـبـارت مـمـكـن اسـت اشاره به آن باشد كه همواره در اين زندگى پرناز و نعمتى كه داشتند سائلان و تقاضاكنندگان بر در خانه هايشان رفت و آمد داشتند، با اميد مى آمدند و مـحـروم بـازمـى گشتند به آنها مى گويد: بازگرديد و همان صحنه هاى نفرت انگيز را تكرار كنيد، و اين در حقيقت يكنوع استهزاء و سرزنش است.

بـعـضـى از مـفسران نيز احتمال داده اند كه (جمله لعلكم تسئلون ) اشاره اى به دستگاه پـر زرق و بـرق و كـبـريائى آنها است كه خود شخصا در گوشه اى مى نشستند و مرتبا فـرمـان مـى دادنـد، و خـدمـتـگـذاران، پـى در پـى نـزد آنـهـا مـى آمـدنـد و سـؤ ال از امر و فرمانشان مى كردند.

اما اينكه گوينده اين سخن كيست؟ در آيه صريحا نيامده.

ممكن است ندائى وسيله فرشتگان خدا يا پيامبران و رسولانشان باشد يا از درون ضمير مخفى و وجدانشان.

در حـقـيـقـت ايـن نـداى الهـى بـوده اسـت كـه بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـد: (فـرار نـكـنـيد و بازگرديد) كه از يكى از اين سه طريق به آنها مى رسيده است.

جالب اينكه در اينجا از ميان تمام نعمتهاى مادى بالخصوص روى (مسكن ) انگشت گذارده شـده، شـايـد بـه خـاطـر ايـنكه نخستين وسيله آرامش انسان وجود يك مسكن مناسب است، و يا ايـنـكـه انسان غالبا بيشترين درآمد زندگى خود را صرف مسكنش مى كند، و نيز بيشترين علاقه او به آن است.

بـه هـر حـال آنـهـا در ايـن هـنـگـام بـيدار مى شوند، آنچه را قبلا شوخى مى پنداشتند به جـديـتـرين صورت در برابر خويش مى بينند و فريادشان بلند مى شود (مى گويند: اى واى بر ما كه ظالم و ستمگر بوديم!)( قالوا يا ويلنا انا كنا ظالمين ) .

اما اين بيدارى اضطرارى كه در برابر صحنه هاى جدى عذاب براى هر كس پيدا مى شود بى ارزش است، و اثرى در تغيير سرنوشت آنها ندارد، لذا قرآن در آخرين آيه مورد بحث اضـافـه مـى كـنـد: (و همچنان اين سخن را (واى بر ما ظالم و ستمگر بوديم ) تكرار مى كـردنـد تـا آنـهـا را از ريـشـه، قـطع كرديم و آنها را خاموش ساختيم )( و ما زالت تلك دعواهم حتى جعلناهم حصيدا خامدين ) .

همچون زراعتى درو شده (حصيد) بر زمين مى ريزند، و شهر پر جوش و خروش و آبادشان به قبرستان ويران و خاموشى مبدل مى گردد( خامدين ) .


آيه (16) تا (18) و ترجمه

( و ما خلقنا السماء و الا رض و ما بينهما لعبين ) (16)( لو أردنا أن نتخذ لهوا لاتخذنه من لدنا إن كنا فعلين ) (17)( بـل نـقـذف بـالحـق عـلى البـطـل فـيـدمـغـه فـإذا هـو زاهـق و لكـم الويل مما تصفون ) (18)

ترجمه:

16 - ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست براى بازى نيافريديم.

17 - بـه فرض محال اگر مى خواستيم سرگرمى انتخاب كنيم چيزى متناسب خود انتخاب مى كرديم.

18 - بـلكـه مـا حـق را بـر سـر بـاطـل مـى كـوبـيـم تا آنرا هلاك سازد، و به اين ترتيب باطل محو و نابود مى شود، اما واى بر شما از توصيفى كه مى كنيد.

تفسير:

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه ايـن حـقـيقت منعكس بود كه ظالمان بى ايمان هدفى براى آفرينش خود جز عيش و نوش قائل نبودند، و در واقع عالم را بى هدف مى پنداشتند، قرآن مـجـيد در آيات مورد بحث براى ابطال اين طرز فكر و اثبات وجود هدف با ارزشى براى آفرينش كل جهان مخصوصا انسانها چنين مى گويد:

(مـا آسـمـان و زمـيـن و آنـچـه مـيـان آن دو است بيهوده نيافريديم )( و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين )

ايـن زمـيـن گـسـترده، اين آسمان پهناور، و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آنـهـا اسـت نـشـان مـى دهـد، غـرض مهمى در كار بوده است، آرى هدف اين بوده كه از يكسو بـيـانـگر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش، و از سوى ديگر دليلى بر (معاد) باشد و گرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت.

آيـا مـمـكـن اسـت انـسـانـى در وسـط بـيـابـانـى، كـاخ مـجـهـزى بـا تـمـام وسـائل فـراهـم كـنـد، تـنـهـا بـراى ايـنـكه در تمام عمر يك ساعت از آنجا مى گذرد، در آن استراحت مى كند؟

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه: اگر اين جهان با عظمت را از دريچه چشم مردم بى ايمان بنگريم پوچ و بى هدف است، تنها ايمان به (مبدء) و (معاد) است كه آن را هدفدار مى كند.

آيـه بـعد مى گويد: اكنون كه مسلم شد عالم بى هدف نيست، اين هم مسلم است كه هدف اين آفرينش، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است كه اين سرگرمى نامعقولى است: (به فـرض محال كه ما مى خواستيم وسيله اى براى سرگرمى خود انتخاب كنيم چيزى انتخاب مى كرديم كه متناسب ما باشد)( لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين ) .

در حـقـيـقـت (لعـب ) بـه مـعـنـى كـار بـى هـدف اسـت، و (لهـو) اشـاره بـه هـدفـهـاى نامعقول يا سرگرميهاست.

آيه مورد بحث بازگوى دو حقيقت است: نخست با توجه به كلمه (لو) كه در لغت عرب براى امتناع است، اشاره به اين مى كند كه محال است هدف پروردگار سرگرمى خويشتن باشد.

سپس مى گويد: به فرض كه هدف سرگرمى بود بايد سرگرمى مناسب ذات او باشد، از عالم مجردات و مانند آن، نه عالم محدود ماده.

سـپـس بـا لحـن قـاطـعـى بـراى ابـطال اوهام بيخردانى كه دنيا را بى هدف يا تنها مايه سـرگـرمـى مـى پـنـدارنـد چنين مى گويد: اين جهان، مجموعه اى است از حق و واقعيت، چنين نـيـسـت كـه اسـاس آن بـر بـاطـل بـوده بـاشـد (بـلكـه مـا حـق را بـر سـر بـاطـل مـى كـوبـيـم تـا آنـرا نـابـود و هـلاك سـازد و بـاطـل مـحـو و نـابـود مـى شـود)( بـل نـقـذف بـالحـق عـلى الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ) .

و در پايان آيه مى گويد: (اما واى بر شما از اين توصيفى كه از بى هدفى عالم مى كنيد)( و لكم الويل مما تصفون ) .

يـعنى ما همواره دلائل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشكار خود را در برابر پندارها و اوهـام بـيـهـوده گـرايـان قـرار مـى دهـيـم، تـا در نـظـر انـديـشـمـنـدان و صـاحـبـان عقل، اين پندارها درهم كوبيده و نابود شود.

دلائل شناسائى خدا روشن است، دلائل وجود معاد آشكار، براهين حقانيت انبياء، واضح، و در حـقـيـقـت بـراى آنـهـا كـه لجـوج و بـهـانـه گـيـر نـيـسـتـنـد، حـق از باطل كاملا قابل شناسائى است.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: جمله (نقذف ) از ماده (قذف ) به معنى پرتاب كردن است، مخصوصا پرتاب كردن از راه دور، و از آنجا كه پرتاب از راه دور، شتاب

و سـرعـت و قـوت بـيـشـتـرى دارد، ايـن تـعـبـيـر بـيـانـگـر قـدرت پـيـروزى حـق بـر بـاطـل اسـت، كـلمـه (عـلى ) نـيـز مـؤ يـد ايـن مـعنى است، زيرا اين كلمه معمولا در موارد (علو) به كار مى رود.

جمله (يد مغه ) كه به گفته راغب به معنى شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نـقـطـه بـدن انـسـان مـحسوب مى شود، تعبير رسائى است براى غالب بودن لشگر حق، غلبه اى چشمگير و قاطع.

تعبير به (اذا) نشان مى دهد كه حتى در آنجائى كه انتظار نمى رود حق پيروز شود ما اين برنامه را انجام مى دهيم.

تـعـبـيـر بـه (زاهـق ) كـه بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه بـه كـلى مضمحل شده نيز تاكيد ديگرى است بر اين منظور.

و ايـنـكـه جـمـله (نـقـذف ) و (يـدمـغ ) بـه صـورت فعل مضارع آمده دليل بر استمرار اين برنامه است.

نكته:

هدف آفرينش

در حالى كه ماديها هدفى براى آفرينش قائل نيستند، چرا كه مبدء آفرينش را طبيعت فاقد عـقـل و شـعـور و بـى هـدف مـى دانند، و به همين دليل طرفدار پوچى در مجموعه هستى مى بـاشـنـد، فـلاسـفـه الهـى و پـيـروان اديـان هـمـگـى مـعـتقد به وجود يك هدف عالى براى آفرينشند، زيرا مبدء قادر و حكيم عالم، محال است كارى بى هدف انجام دهد.

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين هدف چيست؟

گـاهـى بـه خـاطـر مقايسه كردن خداوند به خود گرفتار اين توهم مى شويم كه آيا خدا كمبودى داشته كه مى خواسته با آفرينش هستى و از جمله انسان، آن كمبود را جبران كند؟!

آيـا او نـيـازى به عبادت و نيايشهاى ما دارد؟ آيا او مى خواسته است شناخته شود و خلق را آفـريـده اسـت تا شناخته گردد؟! ولى همانگونه كه گفتيم اين يك اشتباه بزرگ است كه از مقايسه خدا و خلق ناشى مى گردد، در حالى كه در بحث شناخت صفات خدا، بزرگترين سـد و مـانع همين مقايسه نادرست است، (لذا اصل اولى در اين بحث آنست كه ما بدانيم او در هيچ چيز به ما شباهت ندارد).

مـا مـوجـودى هـسـتـيـم از هـر نـظـر مـحـدود، و بـه هـمـيـن دليـل تـمـام تـلاشـهـايـمان براى رفع كمبودهايمان است، درس مى خوانيم، تا با سواد شـويـم و كـمـبـود عـلمـمان از بين برود، بدنبال كسب و كار مى رويم تا با فقر و نادارى مـبـارزه كنيم، لشكر و عسكر و نيرو تهيه مى كنيم تا كمبود قدرتمان را در برابر حريف جـبـران كـنـيم حتى در مسائل معنوى و تهذيب نفس و سير و مقامات روحانى، باز تلاشها در جهت رفع كمبودها است.

ولى آيا آن وجودى كه از هر نظر بينهايت است، علم و قدرت و نيروهايش بيانتها، و از هيچ نـظـر كـمـبـودى نـدارد، مـعـقـول اسـت كـارى بـراى رفـع كـمـبـودش انـجـام دهـد؟ از ايـن تحليل روشن به اينجا مى رسيم كه از يكسو آفرينش بى هدف نيست و از سوى ديگر اين هدف به آفريدگار باز نمى گردد.

در ايـنـجـا به آسانى مى توان نتيجه گرفت كه هدف حتما و بدون شك چيزى مربوط به خود ماست.

بـا تـوجـه بـه ايـن مـقـدمـه مـى تـوان دريـافـت كـه هـدف آفـريـنـش چـيـزى جـز تـكـامـل و تـعـالى مـا نـيـسـت، بـه تـعـبـيـر ديـگـر عـالم هـسـتـى، دانـشـگـاهـى است براى تكامل ما در زمينه علم.

پرورشگاهى است از نظر تربيتى براى تهذيب نفوس ما.

تجارتخانه اى است براى كسب درآمدهاى معنوى.

سـرزمـيـن زراعـت پـربارى است براى پرورش انواع محصولات انسان. آرى (الدنيا مزرعة الاخرة... الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها).

ايـن قـافـله از عـالم عـدم بـه حـركـت درآمـده و بـه سـوى بـيـنـهـايـت دائمـا در حال پيشروى است.

قـرآن مـجـيـد بـا اشـارات كـوتـاه و بـسـيـار پـر مـعـنـى در آيـات مـخـتـلف از يـكـسـو بـه اصل وجود هدف در آفرينش اشاره مى كند، و از سوى ديگر اين هدف را مشخص مى سازد.

در قـسـمـت اول مـى گـويـد:( ا يـحـسـب الانـسـان ان يـتـرك سدى ) : (آيا انسان گمان مى كند مـهـمل آفريده شده و بيهوده رها مى شود) (قيامت - 36)( ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم اليـنـا لا تـرجـعـون ) : (آيـا چـنـين پنداشتيد كه ما بيهوده شما را آفريديم و به سوى ما بازگشت نمى كنيد) (مؤ منون - 115).

( و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا ) : (ما آسمان و زمين و آنچه ميان آنها است بيهوده نيافريديم، اين گمان و پندار كافران است ) (ص - 27).

و در قسمت دوم گاه در آيات قرآن، هدف آفرينش، عبوديت و بندگى خدا قرار داده شده،( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) : (من انسانها و جن را نيافريدم مگر براى اينكه عبادتم كنند) (ذاريات - 56) بديهى است عبادت مكتبى است براى پرورش ‍ انسان در ابعاد مختلف، عـبـادت بـه مـعـنـى وسـيع كلمه كه تسليم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمـيـنـه هـاى گـونـاگـون تـكـامـل مـى بـخـشـد كـه شـرح آن را در ذيل آيات مربوط به عبادات مختلف بيان كرده ايم.

و گـاه مـى گـويـد: هـدف آفـرينش آگاهى و بيدارى و تقويت ايمان و اعتقاد شما است( الله الذى خـلق سـبـع سـمـاوات و مـن الارض مـثـلهـن يـتـنـزل الامـر بـيـنهن لتعلموا ان الله على كـل شـى ء قـديـر ) : (خـدا هـمـان كـسـى اسـت كه آسمانهاى هفتگانه و زمينهائى همانند آن را آفريد، فرمان او در ميان آنها جارى است، همه اينها به خاطر آن بوده است تا شما بدانيد خدا بر هر چيزى قادر است ) (طلاق - 12).

و گـاه مـى گـويـد: هـدف آفـريـنـش آزمـايـش حـسـن عمل شما است( الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا ) : (او خدائى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد و پرورش دهد) (ملك - 2).

آيات سه گانه فوق كه هر كدام به يكى از ابعاد سه گانه وجود انسان (بعد آگاهى و ايـمـان، بـعـد اخـلاق و بعد عمل ) اشاره مى كند بيانگر هدف تكاملى آفرينش است كه به خود انسانها باز مى گردد.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه بـعـضـى چـنـيـن تـصـور مـى كـنـنـد چـون كـلمـه (تـكـامل ) در آيات قرآن در اين مباحث مطرح نشده است نكند اين يك فكر وارداتى باشد؟ ولى پـاسـخ ايـن ايراد روشن است، زيرا ما در بند الفاظ خاص نيستيم مفهوم و مصداقهاى تـكـامـل در آيـات فـوق بـه خـوبـى روشن است، آيا علم و آگاهى مصداق واضح آن نيست و همچنين پيشرفت در عبوديت و حسن عمل؟!

در آيه 17 سوره محمد مى خوانيم:( و الذين اهتدوا زادهم هدى ) : (آنها كه در مسير هدايت وارد شـدنـد، خـداونـد بـر هـدايـتـشـان مـى افـزايـد) آيـا تـعـبير به (افزايش ) چيزى جز تكامل است؟!

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه اگر هدف تكامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابـعـاد، كـامـل نـيـافـريـد تـا نـيـازى بـه پـيـمـودن مـراحـل تكامل نبوده باشد؟

سـرچـشـمـه ايـن ايـراد غـفـلت از ايـن نـكـتـه اسـت كـه شـاخـه اصـلى (تـكـامـل، تـكـامـل اخـتـيـارى ) اسـت، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر تكامل آنست كه انسان راه را با پاى خود

و اراده و تصميم خويش بپيمايد، اگر دست او را بگيرند و به زور ببرند نه افتخار است و نـه تـكـامـل، فـى المـثـل اگـر انـسـان، يـك ريـال از مـال خـود را بـا تـصـمـيـم و اراده خـويـش انـفـاق كـنـد بـه هـمـان نـسـبـت راه كـمـال اخـلاقـى پـيـمـوده، در حـالى كه اگر مليونها از ثروت او را به اجبار بردارند و انـفـاق كـنند، حتى يك گام هم در اين راه پيش نرفته است، و لذا در آيات مختلف قرآن مجيد بـه ايـن واقـعـيت تصريح شده كه اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ايمان مى آوردند ولى ايـن ايـمـان بـراى آنها سودى نداشت (و لو شاء ربك لا من من فى الارض كلهم جميعا - يونس - 99).


آيه (19) تا (25)و ترجمه

( و له من فى السموت و الا رض و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون ) (19)( يسبحون اليل و النهار لا يفترون ) (20)( أم اتخذوا ألهة من الارض هم ينشرون ) (21)( لو كان فيهما ألهة إلا الله لفسدتا فسبحن الله رب العرش عما يصفون ) (22)( لا يسل عما يفعل و هم يسلون ) (23)( أم اتـخـذوا مـن دونـه ألهـة قـل هـاتـوا بـرهـنـكـم هـذا ذكـر مـن مـعـى و ذكـر مـن قـبـلى بل أكثرهم لا يعلمون الحق فهم معرضون ) (24)( و ما أرسلنا من قبلك من رسول إلا نوحى إليه أنه لا إله إلا إنا فاعبدون ) (25)

ترجمه:

19 - بـراى اوسـت آنـچـه در آسمانها و زمين است، و آنها كه نزد او هستند هيچگاه از عبادتش استكبار نمى كنند و هرگز خسته نمى شوند.

20 - شب و روز تسبيح مى گويند و ضعف و سستى به خود راه نمى دهند.

21 - آيا آنها خدايانى از زمين برگزيدند كه خلق مى كنند و منتشر مى سازند؟

22 - اگر در آسمان و زمين خدايانى جز الله بود فاسد مى شدند (و نظام جهان برهم مى خورد) منزه است خداوند پروردگار عرش از توصيفى كه آنها مى كنند.

23 - هـيـچـكـس بـر كـار او نـمـى تـوانـد خـرده بـگـيـرد، ولى در كـارهـاى آنـهـا جـاى سـؤ ال و ايراد است.

24 - آيا آنها جز خدا معبودانى برگزيدند؟ بگو دليلتانرا بياوريد اين سخن من و سخن (پـيـامـبـرانـى اسـت ) كـه پـيـش از مـن بـودنـد، امـا اكـثـر آنـهـا حـق را نـمى دانند و به اين دليل از آن رويگردانند.

25 - مـا پـيـش از تـو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه معبودى جز من نيست بنابراين تنها مرا پرستش ‍ كنيد.

تفسير:

شرك از پندار سرچشمه مى گيرد

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از ايـن واقـعـيت در ميان بود كه عالم هستى، بى هدف نيست، نه شـوخـى و بـازيـچه است و نه لهو و سرگرمى، بلكه داراى هدف تكاملى حساب شده اى است براى انسانها.

و از آنجا كه ممكن است اين توهم به وجود آيد كه خدا چه نيازى به ايمان و عبادت ما دارد؟ آيـات مورد بحث نخست به پاسخ اين سخن مى پردازد و مى گويد: (تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از آن اويند)( و له من فى السماوات و الارض ) .

(و فرشتگانى كه در محضر قرب پروردگار هستند هيچگاه از پرستش او تكبر ندارند و هرگز خسته نمى شوند)( و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون ) .

دائمـا شـب و روز تـسـبـيـح مـى گـويـنـد و كـمترين ضعف و سستى به خود راه نمى دهند)( يسبحون الليل و النهار لا يفترون ) .

با اين حال او چه نيازى به طاعت و عبادت شما دارد، اين همه فرشتگان بزرگ، شب و روز مـشـغـول تـسـبـيـحـنـد، او حـتـى نـيـاز بـه عـبـادت آنـهـا هـم ندارد، پس اگر دستور ايمان و عمل صالح و بندگى و عبوديت به شما داده، سود و فايده اش متوجه خود شما است.

ايـن نـكته نيز جالب توجه است كه در نظام بندگان و موالى ظاهرى هر قدر بنده اى به مـولا نـزديكتر باشد، خضوعش در برابر او كمتر است، چرا كه خصوصيت بيشترى دارد و مولا نسبت به او نياز فزونتر!

امـا در نـظـام عـبـوديـت (خـلق ) و (خالق ) قضيه بر عكس است، هر قدر فرشتگان و اولياى خدا به او نزديكتر مى شوند، مقام عبوديتشان بيشتر مى گردد.

پـس از آنـكـه بـيهودگى و بى هدفى عالم هستى در آيات گذشته، نفى شد و مسلم گشت كـه ايـن عـالم داراى هـدف مـقدسى است، در آيات مورد بحث به مساله وحدت معبود و مدير و مـدبـر ايـن جـهـان پـرداخـتـه، چـنـيـن مـى گويد: (آيا آنها خدايانى از زمين برگزيدند، خـدايانى كه مى توانند موجودات زنده را بيافرينند و در جهان پخش كنند)؟!( ام اتخذوا الهة من الارض هم ينشرون ) .

ايـن جـمـله در حقيقت اشاره به اين است كه معبود بايد خالق باشد، مخصوصا خالق حيات و زنـدگـى كه روشنترين چهره هاى خلقت است، اين در حقيقت شبيه به همان چيزى است كه در آيه 73 سوره حج مى خوانيم:( ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له ) : (تـمـام مـعـبودهائى را كه جز خدا مى خوانيد حتى قدرت ندارند مگسى بيافرينند هر چـنـد دسـت بـدسـت هـم دهـنـد و مـتـحـد شـونـد) بـا ايـن حال آنها چگونه شايسته پرستش هستند.

تـعبير به (الهة من الارض ) (خدايانى از زمين ) اشاره به بتها و معبودهائى است كه از سـنـگ و چـوب و مـانـنـد آن مى ساختند، و حاكم بر آسمانها مى پنداشتند. آيه بعد، يكى از دلائل روشـن نـفى (آلهه ) و خدايان مشركان را به اين صورت بيان مى كند (اگر در آسـمان و زمين، معبودها و خدايانى جز الله بود هر دو فاسد مى شدند و نظام جهان بر هم مى خورد)( لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا ) .

(مـنـزه و پـاك است خداوند، پروردگار عرش، از توصيفى كه آنها مى كنند)( فسبحان الله رب العرش عما يصفون ) .

ايـن نـسـبـتـهـاى نـاروا، و ايـن خـدايان ساختگى و آلهه پندارى، اوهامى بيش نيستند و دامان كبريائى ذات پاك او با اين نسبتهاى ناروا آلوده نمى گردد.

برهان تمانع

دليـلى كـه براى توحيد و نفى آلهه در آيه فوق، آمده است، در عين سادگى و روشنى، يـكـى از بـراهـيـن دقـيق فلسفى در اين زمينه است كه دانشمندان از آن، به عنوان (برهان تمانع ) ياد مى كنند، خلاصه اين برهان را چنين مى توان بيان كرد:

مـا بـدون شك نظام واحدى را در اين جهان حكمفرما مى بينيم، نظامى كه در همه جهات هماهنگ اسـت، قـوانينش ثابت و در آسمان و زمين جارى است، برنامه هايش با هم منطبق، و اجزايش متناسب است.

ايـن هـمـاهـنـگـى قـوانين و نظامات آفرينش از اين حكايت مى كند كه از مبدء واحدى سرچشمه گـرفـتـه اسـت چـرا كـه اگـر مبدءها متعدد بود و اراده ها مختلف، اين هماهنگى هرگز وجود نداشت و همان چيزى كه قرآن از آن تعبير به (فساد) مى كند در عالم به وضوح ديده مى شد.

مـا اگـر كـمـى اهـل تـحـقيق و مطالعه باشيم، از بررسى يك كتاب به خوبى مى توانيم بـفـهـمـيـم آن را يـك نـفـر نـوشـته يا چند نفر؟ كتابى كه تاليف يك نفر است، هماهنگى و انـسـجـام مـخـصـوص در مـيـان عـبارات، جمله بنديها، تعبيرات مختلف، كنايات و اشارات، عـنـاويـن و تيترها، طرز ورود و خروج در بحثها، خلاصه تمام قسمتهايش يكپارچه و همصدا است چرا كه زائيده يك فكر و تراوش يك قلم است.

اما اگر دو يا چند نفر - هر چند همه دانشمند باشند و صميمى و داراى روح همكارى نزديك - هـر كـدام تـاليـف بـخـشـى از آن را بـر عـهـده گـيرد، باز در اعماق عبارات و الفاظ، طرز بحثها، آثار اين دوگانگى و چندگانگى نمايان است.

دليـل آن هـم روشن است، زيرا دو نفر هر قدر همفكر و هم سليقه باشند بالاخره دو نفرند، اگـر همه چيز آنها يكى بود، يك نفر مى شدند، بنابراين بطور قطع بايد تفاوتهائى داشته باشند تا بتوانند دو نفر باشند و اين تفاوت سرانجام كار خود را خواهد كرد، و اثرش را در نوشته هاى آنها خواهد گذاشت.

حـال هـر قـدر ايـن كـتـاب، بـزرگتر و مفصلتر باشد و در موضوعات متنوعترى بحث كند زودتر اين ناهماهنگى احساس مى شود.

كـتـاب بـزرگ عـالم آفـريـنـش كـه عـظـمتش بقدرى است كه ما با تمام وجودمان در لابلاى عباراتش گم مى شويم، نيز مشمول همين قانون است.

درسـت اسـت كـه ما حتى در تمام عمر نمى توانيم تمام اين كتاب را مطالعه كنيم اما با همين انـدازه كه توفيق مطالعه نصيب ما و كل دانشمندان جهان شده است، آنچنان هماهنگى دارد كه از وحدت مؤ لف به خوبى حكايت مى كند، ما هر چه اين كتاب عجيب را ورق مى زنيم در همه جـا آثـار يـك نـظـم عـالى و انـسـجـام و هـمـاهـنـگـى غـيـر قابل توصيف در ميان كلمات و سطور و صفحاتش نمايان است.

اگـر در اداره ايـن جـهـان و نـظـامـات آن، اراده ها و مبدءهاى متعددى دخالت داشت اين هماهنگى امكانپذير نبود.

راسـتـى چـرا دانـشـمـنـدان فـضـائى مـى تـوانـنـد سـفـيـنـه هـاى فـضـاپـيـمـا را بـا دقـت كـامـل بـه فـضـا بفرستند، و قايق ماه نشين آن را دقيقا در همان محلى كه از نظر علمى پيش بـيـنـى كـرده انـد فـرود آورنـد، سـپـس آنـرا از آنـجـا حـركـت داده در مـحـل پـيش بينى شده در زمين پائين بياورند؟! آيا اين دقت محاسبات به خاطر اين نيست كه نـظـام حـاكـم بر كل هستى كه پايه محاسبات اين دانشمندان است دقيق و منسجم و هماهنگ است كـه اگـر يـك ذره نـاهـمـاهـنـگى (از نظر زمان يكصدم ثانيه ) كم و زيادى در آن بود تمام محاسباتشان به هم مى خورد.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكه: اگر دو يا چند اراده در عالم حاكم بود، هر يك اقتضائى داشت و هر كدام اثر ديگرى را خنثى مى كرد و سرانجام جهان به فساد مى گرائيد.

سؤال:

در ايـنـجـا سؤ الى مطرح است كه پاسخ آن را از توضيحات گذشته مى توان دريافت، سـؤ ال اين است: تعدد خدايان در صورتى منشا فساد در جهان مى شود كه آنها به مبارزه با يكديگر برخيزند، اما اگر قبول كنيم آنها افرادى حكيم و آگاهند، حتما با كمك هم جهان را اداره مـى كـنـنـد. پاسخ اين سؤ ال چندان پيچيده نيست، حكيم بودن آنها، تعدد آنها را از بـيـن نـمـى بـرد، هـنـگـامـى كـه بـگوئيم آنها متعددند، مفهومش اين است كه از هر نظر يكى نـيـستند، چرا كه اگر از تمام جهات يكى بودند، يك خدا مى شدند، بنابراين هر جا تعدد اسـت حـتـمـا تـفـاوتـهـا و اخـتـلافـاتـى وجـود دارد، كـه خـواه نـاخـواه در اراده و عـمـل اثـر مـى گـذارد و جـهـان هـسـتى را به هرج و مرج و فساد مى كشاند. (دقت كنيد). اين برهان تمانع را به صورتهاى ديگرى نيز بيان كرده اند كه از حوصله بحث ما بيرون است و آنچه در بالا گفتيم بهترين طرز بيان آن است.

در بـعـضى از اين استدلالها، روى اين تكيه شده است كه اگر دو اراده در آفرينش حكمفرما بـود، اصـلا جـهـانـى مـوجـود نـمـى شـد، در حـالى كـه آيـه فـوق، سخن از فساد جهان و اختلال نظم مى گويد، نه از موجود نشدن جهان (دقت كنيد).

جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى كـه هـشـام بـن حـكـم از امـام صـادق (عليها‌السلام ) نـقـل كـرده چـنـيـن مى خوانيم: كه امام (عليها‌السلام ) در پاسخ مرد بى ايمانى كه سخن از تـعـدد خدايان مى گفت: فرمود: اين دو خدائى كه تو مى گوئى يا هر دو قديم و ازلى و نيرومندند و يا هر دو ضعيف و ناتوان، يا يكى قوى و ديگرى ضعيف؟.

اگـر هـر دو قـوى بـاشـنـد چـرا هـر كـدام ديـگـرى را كنار نمى زند و تدبير جهان را به تنهائى بر عهده نمى گيرد، و اگر چنين گمان كنى كه يكى قوى و ديگرى ضعيف است، توحيد خدا را پذيرفته اى، زيرا دومى ضعيف است و ناتوان، بنابراين خدا نيست.

و اگـر بگوئى آنها دو هستند، از دو حال خارج نيست، يا از تمام جهات متفقند يا مختلف، اما هـنگامى كه ما آفرينش را منظم مى بينيم و كواكب آسمان هر كدام در مسير ويژه خود سير مى كـنـنـد و شـب و روز بـا نـظـم خـاصـى جـانـشين يكديگر مى شوند و خورشيد و ماه هر يك، بـرنـامـه ويـژه خـود را دارنـد، ايـن هـمـاهـنـگـى تـدبـيـر جـهـان و انـسـجـام امـورش دليـل بـر ايـن است كه مدبر يكى است. از اين گذشته، اگر ادعا كنى خداوند دو تا است لابـد در ميان آنها بايد فاصله اى (امتيازى ) باشد تا دوگانگى درست شود، در اينجا آن فـاصـله (امـتـيـاز) خود موجود سومى: ازلى خواهد بود، و به اين ترتيب خدايان، سه مى شـونـد، و اگـر بـگـوئى سـه هـسـتـنـد، بـايد ميان آنها دو فاصله (امتياز) باشند، در اين صـورت بـايـد به پنج وجود قديم ازلى قائل شوى، و به همين ترتيب، عدد، بالا مى رود و سر از بينهايت در مى آورد).

آغـاز ايـن حـديـث، اشـاره بـه بـرهـان تـمـانـع اسـت، و ذيـل آن اشـاره بـه بـرهـان ديـگـرى اسـت، كه آن (برهان فرجه ) يا (تفاوت ما به الاشتراك، و ما به الامتياز) مى گويند.

در حـديـث ديـگـرى مـى خـوانـيـم كـه (هـشام بن حكم ) از (امام صادق ) (عليها‌السلام ) پـرسـيـد: مـا الدليـل عـلى ان الله واحـد؟ قـال: اتـصـال التـدبـير و تمام الصنع، كما قال الله عز و جل: لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا.

(هـشام مى گويد: عرض كردم چه دليلى بر يگانگى خدا وجود دارد؟ فرمود: پيوستگى و انـسـجـام تـدبـيـر جـهـان، و كـامـل بـودن آفـريـنـش، آنـگـونـه كـه خـداونـد متعال فرموده: لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا (اگر در آسمان و زمين، خدايانى جز او بودند جهان به فساد كشانده مى شد).

پـس از آنكه با استدلالى كه در آيه آمد توحيد مدبر و اداره كننده اين جهان اثبات شد، در آيـه بعد مى گويد (او آنچنان حكيمانه جهان را نظم بخشيده كه جاى هيچ ايراد و گفتگو در آن نـيـسـت آرى هـيـچـكـس بـر كـار او نـمـى تـوانـد خـرده بـگـيـرد و از آن سؤال كـنـد، در حـالى كـه ديـگـران چـنـيـن نـيـسـتـنـد و در افـعـالشـان جـاى ايـراد و سـؤ ال بسيار است )( لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون ) .

گرچه در تفسير اين آيه مفسران، سخن بسيار گفته اند، ولى آنچه در بالا گفته شد از همه نزديكتر به نظر مى رسد.

تـوضـيـح ايـنـكـه: مـا دو گـونـه سـؤ ال داريـم، يـكـنـوع سـؤ ال، سـؤ ال تـوضـيـحـى اسـت كـه انـسـان از مـسـائلى بـى خـبـر اسـت و مـايـل اسـت حقيقت آن را درك كند، حتى با علم و ايمان به اينكه كار انجام شده كار صحيحى بـوده بـاز مـى خـواهـد نـكـتـه اصـلى و هـدف واقـعـى آن را بـدانـد، ايـنـگـونـه سـؤ ال در افـعـال خـدا نـيز جائز است، بلكه اين همان سؤ الى است كه سرچشمه كاوشگرى و پـژوهـش در جـهـان خـلقـت و مـسـائل عـلمـى محسوب مى شود، و از اين گونه سؤ الات چه در رابطه با عالم تكوين، و چه تشريع ياران پيامبر و امامان بسيار داشتند.

امـا نـوع ديـگـر سـؤ ال، سـؤ ال اعـتـراضـى اسـت، كـه مـفـهـومـش ايـن اسـت عـمـل انـجـام شـده نـادرسـت و غـلط بـوده، مـثـل ايـنـكـه بـه كـسـى كـه عـهـد خـود را بـى دليـل شـكسته مى گوئيم تو چرا عهدشكنى مى كنى؟ هدف اين نيست كه توضيح بخواهيم بلكه هدف آنست كه ايراد كنيم.

مـسـلما اين نوع سؤ ال در افعال خداوند حكيم معنى ندارد، و اگر گاهى از كسى سر بزند حـتـمـا بـه خـاطـر نـاآگـاهـى اسـت، ولى جـاى ايـن گـونـه سـؤ ال در افعال ديگران بسيار است.

در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليها‌السلام ) مـى خـوانـيـم كـه در جـواب سـؤ ال (جـابـر جـعـفـى ) از ايـن آيـه چـنـيـن فـرمـود: لانـه لا يـفعل الا ما كان حكمة و صوابا: (براى اينكه او كارى را جز از روى حكمت و صواب انجام نمى دهد).

ضـمـنـا از اين سخن به خوبى مى توان نتيجه گرفت كه اگر كسى سؤ الى از نوع دوم داشـتـه بـاشـد دليل بر آنست كه هنوز خدا را به خوبى نشناخته و از حكيم بودن او آگاه نيست.

آيـه بـعـد مـشـتـمـل بـر دو دليـل ديـگـر در زمـيـنـه نـفـى شـرك اسـت، كـه بـا دليل گذشته مجموعا سه دليل مى شود.

نـخـسـت مـى گـويـد: (آيـا آنـهـا جـز خـدا مـعـبـودانـى بـراى خـود انتخاب كرده اند؟! بگو دليـل خـود را بـيـاوريـد)( ام اتـخـذوا مـن دونـه الهـة قل هاتوا برهانكم ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه اگـر از دليـل گـذشـتـه دائر بـه ايـنـكـه نـظـام عـالم هـسـتـى دليل بر توحيد است صرف نظر كنيد لااقل هيچگونه دليلى بر اثبات شرك و الوهيت اين خـدايـان وجـود نـدارد، انـسـان عـاقـل چـگـونـه مـطـلبـى را بـى دليـل مـى پـذيـرد؟ سـپس به آخرين دليل اشاره كرده مى گويد: (اين تنها من و همراهانم نـيـستند كه سخن از توحيد مى گويند، بلكه تمام پيامبران و مؤ منان پيشين نيز همه موحد بودند)( هذا ذكر من معى و ذكر من قبلى ) .

ايـن هـمـان دليـلى اسـت كـه دانـشـمـندان عقائد تحت عنوان اجماع و اتفاق پيامبران بر مساله يگانگى خدا ذكر كرده اند. و از آنجا كه ممكن است گاهى كثرت بت پرستان (مخصوصا در شرائط زندگى مسلمانان در مكه كه سوره انبياء ناظر به آن است ) براى بعضى مانع از پذيرش توحيد گردد، چنين اضافه مى كند: (اما اكثر آنها حق را نمى دانند لذا از آن روى گردانند)( بل اكثرهم لا يعلمون الحق فهم معرضون ) . هميشه مخالفت كردن اكثريت نادان در بسيارى از جامعه ها دليلى بوده است، براى اعراض ناآگاهان، و قرآن در بسيارى از آيـات، چـه آيـاتـى كـه در سـوره هـاى مـكـى نـازل شده يا سوره هاى مدنى تكيه بر اين اكـثـريـت را شـديـدا مـحـكـوم كـرده اسـت، و بـراى آن هـيـچـگـونـه ارزشـى قائل نيست، بلكه معيار را دليل و منطق مى شمرد.

و از آنـجـا كـه ممكن است بعضى بى خبران بگويند ما پيامبران مانند عيسى (عليها‌السلام ) داريـم كـه دعـوت بـه خـدايـان مـتعدد كرده است، قرآن در آخرين آيه مورد بحث با صراحت تمام مى گويد: (ما قبل از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى نموديم كـه مـعـبـودى جـز مـن نـيـسـت، و تـنـهـا مـرا پـرسـتـش كـنـيـد)( و مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك مـن رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون ) .

و بـه ايـن تـرتيب ثابت مى شود كه نه عيسى و نه غير او هرگز دعوت به شرك نكرده اند، و اينگونه نسبتها تهمت است.


آيه (26) تا (29) و ترجمه

( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا سبحنه بل عباد مكرمون ) (26)( لا يسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون ) (27)( يعلم ما بين أيديهم و ما خلفهم و لا يشفعون إلا لمن ارتضى و هم من خشيته مشفقون ) (28)( و من يقل منهم إنى إله من دونه فذلك نجزيه جهنم كذلك نجزى الظلمين ) (29)

ترجمه:

26 - آنـهـا گـفـتـنـد خداوند رحمان فرزندى براى خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص ) اينها (فرشتگان ) بندگان شايسته او هستند.

27 - كـه هـرگـز در سـخـن بـر او پـيـشـى نـمـى گـيـرنـد، و بـه فـرمـان او عمل مى كنند.

28 - او هـمـه اعـمـال امـروز و آيـنـده آنها را مى داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براى كـسـى كـه خـدا از او خـشـنـود اسـت (و اجـازه شـفاعتش را داده ) شفاعت نمى كنند و از ترس او بيمناكند.

29 - و هـر كـس از آنـهـا بـگـويـد مـن معبود ديگرى جز خدا هستم كيفر او را جهنم مى دهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد.

تفسير:

فرشتگان بندگان شايسته و فرمانبردار

از آنجا كه در آخرين آيه بحث گذشته، سخن از پيامبران الهى و هـر گونه شرك (و ضمنا نفى فرزند بودن حضرت مسيح ) در ميان بود، آيات مورد بحث همه در مورد نفى فرزند بودن فرشتگان است.

تـوضـيـح ايـنـكـه: بـسـيـارى از مشركان عرب عقيده داشتند كه فرشتگان، فرزندان خدا هستند، و به همين دليل گاه آنها را پرستش ‍ مى كردند، قرآن صريحا در آيات فوق، اين عـقـيـده خـرافـى و بـى اسـاس را مـحـكـوم كـرده و بـطـلان آن را بـا دلائل مختلف بيان مى كند.

نخست مى گويد: (آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده است )( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا ) .

اگـر مـنـظـورشـان فـرزند حقيقى باشد كه لازمه آن جسم بودن است، و اگر (تبنى ) (فـرزنـد خـوانـدگـى ) كـه در مـيـان عـرب مـعـمـول بـوده اسـت بـاشـد، آن نـيـز دليـل بـر ضـعـف و احـتياج است، و از همه اينها گذشته اصولا كسى نياز به فرزند دارد كـه فـانـى مـى شـود، بـراى بـقـاء نـسـل و كـيان و آثار او بايد فرزندش حيات او را در درازمـدت ادامه دهد، يا براى عدم احساس تنهائى و انس گرفتن يا كسب قدرت است، اما يك وجود ازلى و ابدى و غير جسمانى و از هر نظر بى نياز، فرزند در مورد او معنى ندارد.

لذا بلافاصله مى فرمايد: (منزه و پاك است او از اين عيب و نقص ) (سبحانه ).

سـپـس اوصـاف فـرشـتـگـان را در شـش قـسـمـت بـيـان مـى كـنـد كـه مـجـمـوعـا دليل روشنى است بر نفى فرزند بودن آنها:

1 - (آنها بندگان خدا هستند)( بل عباد ) .

2 - (بندگانى شايسته و گرامى داشته )( مكرمون ) .

آنـهـا هـمـچون بندگان گريزپا نيستند كه تحت فشار مولى، تن به خدمت مى دهند بلكه بـنـدگـانـى هـسـتند، از هر نظر شايسته كه راه و رسم عبوديت را خوب مى دانند، و به آن افتخار مى كنند، خدا نيز آنها را به خاطر اخلاصشان در عبوديت

گرامى داشته و مواهب خويش را به آنها افزايش داده است.

3 - آنـها آنقدر مؤ دب و تسليم و سر بر فرمان خدا هستند كه (هرگز در سخن گفتن بر او پيشى نمى گيرند)( لا يسبقونه بالقول ) .

4 - و از نظر عمل نيز (آنها تنها فرمان او را اجرا مى كنند)( و هم بامره يعملون ) .

آيا اين صفات، صفات فرزندان است يا صفات بندگان؟!

سـپـس بـه احـاطـه عـلمـى پـروردگـار نسبت به آنها اشاره كرده مى فرمايد: (خداوند هم اعـمال امروز و آينده آنها را مى داند، و هم اعمال گذشته را، هم از دنياى آنها آگاه است و هم از آخرتشان، هم قبل از وجودشان و هم بعد از وجودشان )( يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ) .

مـسـلمـا فـرشـتـگان از اين موضوع آگاهند كه خدا يك چنين احاطه علمى به آنها دارد، و همين عـرفـان، سـبـب مـى شود كه آنها نه سخنى قبل از او بگويند و نه از فرمانش سرپيچى كـنـنـد و بـه ايـن تـرتـيـب ايـن جـمـله مـى تـوانـد در حـكـم تعليل براى آيه سابق بوده باشد.

5 - بـدون شـك آنـهـا كـه بـندگان گرامى و شايسته خدا هستند براى نيازمندان شفاعت مى كنند ولى بايد توجه داشت هرگز براى كسى شفاعت نمى كنند مگر اينكه بدانند خدا از او خشنود است و اجازه شفاعت او را داده است( و لا يشفعون الا لمن ارتضى ) .

مـسـلمـا خـشـنـودى خـداونـد و اجـازه شـفـاعـت دادن او، بـى دليل نمى تواند باشد حـتـمـا بـه خاطر ايمان راستين و يا اعمالى است كه پيوند انسان را با خدا محفوظ مى دارد، بـه تـعـبـيـر ديـگـر انـسـان مـمـكـن اسـت آلوده گـنـاه شـود ولى اگـر رابطه خويش را با پـروردگـار و اوليـاى الهـى بـه كـلى قـطـع نـكـنـد امـيـد شفاعت در باره او هست. اما اگر پـيـونـدش را از نـظر خط فكرى و عقيدتى به كلى بريد، و يا از نظر عملى آنقدر آلوده بـود كـه ليـاقـت شـفـاعـت را از دسـت داد، در ايـن مـوقـع، هـيـچ پـيـامـبـر مرسل يا فرشته مقربى شفاعت او نخواهد كرد.

ايـن همان مطلبى است كه در بحث فلسفه شفاعت ضمن بحثهاى گذشته آوره ايم كه شفاعت يـك مـكـتـب انـسـانـسـاز اسـت و وسـيـله اى اسـت بـراى بـازگرداندن آلودگان از نيمه راه و جلوگيرى از ياس و نوميدى كه خود عاملى است براى غرق شدن در انحراف و گناه، ايمان به اين گونه شفاعت، سبب مى شود كه افراد گنهكار رابطه خويش را با خدا و پيامبران و امامان قطع نكنند، همه پلها را پشت سر خود ويران ننمايند، و خط بازگشت را حفظ كنند.

ضـمـنـا اين جمله پاسخى است به آنها كه مى گفتند: ما فرشتگان را عبادت مى كنيم تا در پـيـشگاه خدا براى ما شفاعت كنند، قرآن مى گويد آنها از پيش خود هيچ كارى نمى توانند بكنند و هر چه مى خواهيد بايد مستقيما از خدا بخواهيد حتى اجازه شفاعت شفيعان را.

6 - بـه خـاطـر همين معرفت و آگاهى است كه آنها تنها از او مى ترسند و تنها ترس او را به دل راه مى دهند( و هم من خشيته مشفقون ) .

آنها از اين نمى ترسند كه گناهى انجام داده باشند، بلكه از كوتاهى در عبادت يا ترك اولى بيمناكند.

جالب اينكه (خشيت ) از نظر ريشه لغت به معنى هر گونه ترس نيست،

بلكه ترسى است كه تواءم با تعظيم و احترام باشد.

مـشـفـق از مـاده اشـفـاق بـه مـعـنـى تـوجـهـى اسـت كـه آمـيـخـتـه بـا تـرس بـاشـد (چـون در اصل از ماده شفق گرفته شده كه روشنى آميخته با تاريكى است ).

بنابراين ترس آنها از خداوند، همچون ترس انسان از يك حادثه وحشتناك نيست، و همچنين اشـفـاق آنـهـا همچون بيم انسان از يك موجود خطرناك نمى باشد بلكه ترس و اشفاقشان آمـيـزه اى اسـت از احـتـرام، عـنـايـت و تـوجـه، مـعـرفـت و احـسـاس مسئوليت. روشن است كه فـرشـتـگان با اين صفات برجسته و ممتاز و مقام عبوديت خالص هرگز دعوى خدائى نمى كـنـند، اما اگر فرضا (كسى از آنها بگويد من معبودى جز خدا هستم ما كيفر او را جهنم مى دهـيـم، آرى ايـن چـنـيـن ظـالمـان را كـيـفـر خـواهـيـم داد)( و مـن يقل منهم انى اله من دونه فذلك نجزيه جهنم كذلك نجزى الظالمين ) .

در حـقـيـقـت دعوى الوهيت يك مصداق روشن ظلم بر خويشتن و بر جامعه است و در قانون كلى( كذلك نجزى الظالمين ) درج است.


آيه (30) تا (33) و ترجمه

( أ و لم يـر الذيـن كـفـروا أن السـمـوت و الا رض كـانـتـا رتـقـا ففتقنهما و جعلنا من الماء كل شى ء حى أفلا يؤ منون ) (30)( و جعلنا فى الا رض روسى أن تميد بهم و جعلنا فيها فجاجا سبلا لعلهم يهتدون ) (31)( و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن أيتها معرضون ) (32)( و هـو الذى خـلق اليـل و النـهـار و الشـمـس و القـمـر كل فى فلك يسبحون ) (33)

ترجمه:

30 - آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم؟، و هر چيز زنده اى را از آب قرار داديم، آيا ايمان نمى آورند!

31 - و در زمـيـن كوه هاى ثابت و پابرجائى قرار داديم تا آنها در آرامش باشند، و در آن درهها و راههائى قرار داديم تا هدايت شوند.

32 - و آسمان را سقف محفوظى قرار داديم، ولى آنها از آيات آن رويگردانند.

33 - او كـسـى اسـت كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد كه هر يك از آنها در مدارى در حركتند.

تفسير:

باز هم نشانه هاى خدا در جهان هستى

در تـعـقـيـب بـحثهاى گذشته پيرامون عقائد خرافى مشركان و دلائلى كه بر توحيد ذكر شـد، در آيـات مـورد بـحـث، يـك سلسله از نشانه هاى خداوند در نظام عالم هستى و تدبير منظم آن بيان گرديده، و تاكيدى است بر آن بحثها.

نـخـسـت مـى گويد: (آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين پيوسته بودند و ما آنها را باز كرديم )؟!( او لم ير الذين كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما ) .

(و هـر مـوجـود زنـده اى را از آب آفـريـديـم )؟( و جـعـلنـا مـن المـاء كل شى ء حى ) .

(آيا با مشاهده اين آيات و نشانه هاى، باز هم ايمان نمى آورند)( ا فلا يؤمنون ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از (رتـق ) و (فـتق ) (پيوستگى و جدائى ) كه در اينجا در مورد آسـمـانها و زمين گفته شده است چيست؟ مفسران سخنان بسيار گفته اند كه از ميان آنها سه تـفـسير، نزديكتر به نظر مى رسد و چنانكه خواهيم گفت هر سه تفسير ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد.

1 - بـه هـم پـيـوستگى آسمان و زمين اشاره به آغاز خلقت است كه طبق نظرات دانشمندان، مـجـمـوعـه ايـن جـهـان بـه صـورت تـوده واحـد عـظـيمى از بخار سوزان بود كه بر اثر انفجارات درونى و حركت، تدريجا تجزيه شد و كواكب و ستاره ها از جمله منظومه شمسى و كره زمين به وجود آمد و باز هم جهان در حال گسترش است.

2 - منظور از پيوستگى، يكنواخت بودن مواد جهان است به طورى كه

همه در هم فرو رفته بود و به صورت ماده واحدى خودنمائى مى كرد، اما با گذشت زمان، مواد از هم جدا شدند، و تركيبات جديدى پيدا كردند، و انواع مختلف گياهان و حيوانات و موجودات ديگر، در آسمان و زمين ظاهر شدند، موجوداتى كه هر يك نظام مخصوص و آثار و خـواص ويـژه اى دارد، و هـر كـدام نـشـانـه اى اسـت از عظمت پروردگار و علم و قدرت بى پايانش.

3 - مـنـظـور از بـه هم پيوستگى آسمان اين است كه در آغاز بارانى نمى باريد و به هم پـيـوسـتگى زمين اين است كه در آن زمان گياهى نمى روئيد، اما خدا اين هر دو را گشود، از آسـمـان بـاران نـازل كـرد و از زمـيـن انـواع گـيـاهـان را رويـانـيد. روايات متعددى از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) به معنى اخير اشاره مى كند، و بعضى از آنها اشاره اى به تفسير اول دارد. بـدون شـك، تـفـسـيـر اخـيـر چـيـزى اسـت كـه بـا چـشـم قـابـل رؤ يت است كه چگونه از آسمان باران نازل مى شود، و زمينها شكافته مى شوند و گـيـاهـان مـى رويـنـد، و بـا جـمـله (او لم ير الذين كفروا) (آيا كسانى كه كافر شدند نـديـدنـد...) كـامـلا سـازگـار اسـت، و بـا جـمـله (و جـعـلنـا مـن المـاء كل شى ء حى ) نيز هماهنگى كامل دارد.

ولى تـفـسير اول و دوم نيز با معنى وسيع اين جمله ها، مخالف نيست، چرا كه رؤ يت گاهى بـه مـعنى علم مى آيد، درست است كه اين علم و آگاهى براى همه نيست تنها دانشمندانند كه مـى تـوانـنـد در بـاره گـذشـتـه زمـيـن و آسمان و به هم پيوستگى آنها و سپس ‍ جدائيشان آگـاهـيـهـائى پيدا كنند، ولى ميدانيم قرآن كتاب يك قرن و يك عصر نيست، بلكه راهنما و راهـگـشـاى انـسـانـهـا در تـمـامـى قـرون و اعـصـار اسـت. بـه هـمـيـن دليل آنچنان محتواى عميقى دارد كه براى هر گروه و هر عصر،

قابل استفاده است، روى اين حساب ما معتقديم، هيچ مانعى ندارد كه آيه فوق داراى هر سه تـفـسـيـر بـاشـد كـه هـر كـدام در جـاى خـود، صـحـيـح و كامل است، و بارها گفته ايم استعمال لفظ در بيش از يك معنى نه تنها ايراد ندارد بلكه گـاهـى دليـل كـمـال فـصـاحـت است، و اينكه در روايات مى خوانيم: (قرآن داراى بطون مختلفى است ) نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد.

و امـا در مـورد پـيـدايـش هـمـه مـوجـودات زنـده از آب كـه در ذيل آيه فوق به آن اشاره شده دو تفسير مشهور است:

1 - حـيـات هـمـه موجودات زنده - اعم از گياهان و حيوانات - به آب بستگى دارد، همين آبى كـه بـالاخـره مـبـدء آن بـارانـى اسـت كـه از آسـمـان نازل شده.

ديـگـر ايـنكه (ماء) در اينجا اشاره به آب نطفه است كه موجودات زنده معمولا از آن به وجود مى آيند.

جالب اينكه دانشمندان امروز معتقدند كه نخستين جوانه حيات در اعماق درياها پيدا شده است، بـه هـمين دليل آغاز حيات و زندگى را از آب مى دانند، و اگر قرآن آفرينش انسان را از خـاك مـى شـمـرد، نـبـايـد فـرامـوش كـنـيـم مـنـظـور از خـاك هـمـان طـيـن (گل ) است كه تركيبى است از آب و خاك.

ايـن مـوضـوع نـيـز قـابـل تـوجـه است كه طبق تحقيقات دانشمندان قسمت عمده بدن انسان و بسيارى از حيوانات را آب تشكيل مى دهد (در حدود هفتاد درصد!). و اينكه بعضى ايراد كرده انـد كـه آفـريـنـش فـرشـتـگـان و جـن بـا ايـنكه موجودات زنده اى هستند مسلما از آب نيست، پاسخش روشن است، زيرا هدف موجودات زنده اى است كه براى ما محسوس است.

در حـديـثـى مـى خـوانـيـم كه: شخصى از امام صادق (عليها‌السلام ) پرسيد: آب چه طعمى دارد؟ امـام نـخـسـت فـرمـود: سـل تـفـقـهـا و لا تـسـئل تـعـنـتـا: (به منظور ياد گرفتن سؤ ال كن نه به منظور بهانه جوئى!) سپس اضافه فرمود: طعم الماء طعم الحـيـاة! قـال الله سـبـحـانـه و جـعـلنـا مـن المـاء كـل شـى ء حى: (طعم آب، طعم حيات و زندگى است! خداوند مى گويد: ما هر موجود زنده اى را از آب آفريديم ).

مـخـصـوصـا هـنـگـامـى كه انسان در تابستان پس از يك تشنگى طولانى و ممتد در آن هواى سـوزان بـه آب گـوارائى مـى رسـد، مـوقـعى كه نخستين جرعه هاى آب را فرو مى برد، احساس مى كند كه روح و جان به كالبدش دميده مى شود، در واقع امام مى خواهد ارتباط و پيوستگى زندگى و آب را با اين تعبير زيبا مشخص كند.

آيـه بـعـد اشـاره بـه قـسـمـت ديـگـرى از نـشانه هاى توحيد و نعمتهاى بزرگش كرده مى گـويـد: (مـا در زمـيـن كـوه هاى ثابت و مستقرى ايجاد كرديم تا انسانها را نلرزاند)( و جـعـلنـا فـى الارض رواسى ان تميد بهم ) . در گذشته نيز گفته ايم كوهها همچون زرهى كـرهاى زمين را در بر گرفته اند و اين سبب مى شود كه از لرزشهاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى است تا حد زيادى جلوگيرى كند.

بـعـلاوه هـمـيـن وضـع كـوهـهـا، حـركـات پـوسـتـه زمـيـن را در مقابل جزر و مد ناشى از ماه به حداقل مى رساند.

از سـوى ديـگـر اگـر كـوهـهـا نـبـودنـد سطح زمين همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى در آن ديده نمى شد، همانگونه كه در كويرها و بيابانهاى خشك و سوزان چنين است.

سـپـس بـه نـعـمـت ديـگرى كه آن هم از نشانه هاى عظمت او است اشاره كرده مى گويد ما در لابـلاى ايـن كوه هاى عظيم، درهها و راههائى قرار داديم، تا آنها هدايت شوند و به مقصد برسند( و جعلنا فيها فجاجا سبلا لعلهم يهتدون ) .

بـراسـتـى اگـر ايـن درهـهـا و شـكـافـهـا نـبـودنـد، سـلسـله هـاى جـبـال عظيم موجود در زمين مناطق مختلف را آنچنان از هم جدا مى كردند كه پيوندشان از زمين بـه كـلى گـسـسته مى شد، و اين نشان مى دهد كه همه اين پديده ها طبق برنامه و حسابى است.

و از آنـجـا كـه آرامش زمين به تنهائى براى آرامش زندگى انسان كافى نيست بلكه بايد از طـرف بـالا نـيـز ايـمـنـى داشته باشد در آيه بعد اضافه مى كند: (ما آسمان را سقف مـحـفـوظى قرار داديم ولى آنها از آيات و نشانه هاى توحيد كه در اين آسمان پهناور است رويـگـردانـند)( و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آياتها معرضون ) . منظور از آسمان در اينجا - همانگونه كه سابقا هم گفته ايم - جوى است كه گرداگرد زمين را گرفته، و ضـخامت آن صدها كيلومتر طبق تحقيقات دانشمندان مى باشد، اين قشر ظاهرا لطيف كه از هوا و گـازهـا تـشـكيل شده به قدرى محكم و پرمقاومت است كه هر موجود مزاحمى از بيرون به سوى زمين بيايد نابود مى شود، و كره زمين را در برابر بمباران شبانه روزى سنگهاى شهاب كه از هر گلوله اى خطرناكترند حفظ مى كند.

بعلاوه اشعه آفتاب كه داراى قسمتهاى مرگبارى است به وسيله آن تصفيه مى شود، و از نـفـوذ اشـعـه كـشـنده كيهانى كه از بيرون جو، به سوى زمين سرازير است جلوگيرى مى كند.

آرى اين آسمان سقف بسيار محكم و پايدارى است كه خدا آن را از انهدام حفظ كرده است.

و در آخرين آيه مورد بحث به آفرينش شب و روز و خورشيد و ماه پرداخته مى گويد: (او اسـت كـه شـب و روز و خـورشـيـد و مـاه را آفـريـد)( و هـو الذى خـلق الليل و النهار و الشمس و القمر ) .

(و هر كدام از اينها در مدارى در حركتند) (كل فى فلك يسبحون ). نكته ها:

تـفـسـيـر كـل فـى فلك يسبحون - مفسران در تفسير اين جمله بيانات گوناگون دارند، اما آنـچـه بـا تـحـقـيـقـات مـسـلم دانـشـمندان فلكى سازگار است، اين است كه منظور از حركت خـورشـيـد در آيـه فـوق يـا حركت دورانى به دور خويش است، و يا حركتى است كه همراه منظومه شمسى دارد.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه كـلمـه كـل مـمـكـن اسـت اشاره به ماه و خورشيد و همچنين ستارگان باشد كه از كلمه ليل (شب ) استفاده مى شود.

بـعـضـى از مفسران بزرگ نيز احتمال داده اند كه اشاره به (شب ) و (روز) و (ماه ) و (خـورشـيـد) (هـر چـهـار) بـاشـد، زيـرا شب كه همان سايه مخروطى زمين است نيز بـراى خـود مـدارى دارد، اگـر كـسـى در بيرون كره زمين از دور به آن نگاه كند اين سايه تـاريـك مـخروطى را در گرد زمين دائما در حركت مى بيند و همچنين نور آفتاب كه به زمين مى تابد و روز را تشكيل مى دهد همانند استوانهاى اسـت كـه در گـرد ايـن كـره دائما نقل مكان مى كند، بنابراين شب و روز نيز هر كدام براى خود مسير و مكانى دارند.

اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از حركت خورشيد حركت آن در احساس ما باشد زيرا به نظر بينندگان زمينى خورشيد و ماه هر دو در گردشند.

2 - آسمان سقف محكمى است - قبلا هم گفته ايم كه (سماء) (آسمان ) در قرآن به معانى مختلفى آمده است گاهى به معنى جو زمين يعنى قشر ضخيمى از هوا كه دورادور كره خاك را فـرا گـرفـتـه اسـت آمده، همانند آيه فوق، در اينجا بد نيست توضيح بيشترى در باره استحكام اين سقف عظيم از زبان دانشمندان علوم طبيعى بشنويم:

(فـرانـك آلن ) اسـتـاد فـيـزيـك زيـستى چنين مى نويسد (جوى كه از گازهاى نگهبان زنـدگـى بـر سـطـح زمـيـن تـشـكيل شده آن اندازه ضخامت (و غلظت ) دارد كه بتواند همچون زرهـى زمـين را از شر مجموعه مرگبار بيست ميليون سنگهاى آسمانى در روز كه با سرعت در حدود 50 كيلومتر در ثانيه به آن برخورد مى كنند در امان نگهدارد.

جو زمين علاوه بر كارهاى ديگرى كه دارد درجه حرارت را بر سطح زمين در حدود شايسته بـراى زنـدگى نگاه مى دارد، و نيز ذخيره بسيار لازم آب و بخار آب را از اقيانوسها به خـشـكـيـهـا انـتـقـال مـى دهـد كـه اگـر چـنين نبود همه قاره ها به صورت كويرهاى خشك غير قـابـل زيـسـتـى در مـى آمد، به اين ترتيب بايد گفت كه اقيانوسها و جو زمين عنوان چرخ لنگرى براى زمين دارند.

وزن بـعـضـى از ايـن شهابها كه به سوى زمين سرازير مى شود به اندازه يك هزارم يك گـرم اسـت ولى نـيـروى آن بـر اثـر آن سـرعـت فـوق العـاده معادل نيروى ذرات اتمى است كه بمب مخرب را تشكيل مى دهد! و حجم آن شهابها احيانا بيشتر از حجم يك دانه شن نيست!

در هـر روز مـيـليـونـهـا از ايـن شـهابها پيش از رسيدن به سطح زمين مى سوزند و يا به بـخـار تبديل مى شوند، ولى احيانا حجم و سنگينى بعضى شهابها بقدرى زياد است كه از قشر گازى گذشته و به سطح زمين اصابت مى كند.

از جـمـله شـهـابـهائى كه از چنگال غلاف گازى نامبرده عبور كرده و به زمين رسيد شهاب عظيم و معروف (سيبرى ) است كه در سال 1908 ميلادى به زمين اصابت كرد و قطر آن طورى بود كه حدود 40 كيلومتر زمين را اشغال كرد و باعث تلفات زيادى شد!

و ديـگـر شـهابى است كه در (اريزونا) آمريكا فرود آمد كه به قطر 1 كيلومتر و عمق 200 مـتـر بـود و در هـنـگـام سـقوط آن شكاف عميقى در زمين ايجاد شد و بر اثر انفجار آن شـهـابـهـاى كـوچـك بـسـيـارى كـه مـسـاحـت نـسـبـتـا زيـادى از زمـيـن را اشغال مى كرد توليد گرديد.

(كرسى موريسن ) مى نويسد اگر هواى محيط زمين اندكى از آنچه هست رقيق تر مى بود اجـرام سـمـاوى، و شـهابهاى ثاقب كه هر روز به مقدار چند ميليون عدد به آن اصابت مى كـنـنـد و در همان فضاى خارج منفجر و نابود مى شوند، دائما به سطح زمين مى رسيدند و هر گوشه آن را مورد اصابت قرار مى دادند.

ايـن اجـرام فـلكـى بـه سـرعـتـى در ثـانـيـه از 6 تـا چـهـل مـيـل حـركـت مى كنند! و به هر چيز برخورد كنند ايجاد انفجار و حريق مى نمايند اگر سرعت و حركت اين اجرام كمتر از آنچه هست مى بود مثلا به اندازه سرعت يك گلوله بود همه آنـهـا به سطح زمين مى ريختند و نتيجه خرابكارى آنها معلوم بود از جمله اگر خود انسان در مـسـيـر كوچكترين قطعه اين اجرام سماوى واقع مى شد شدت حرارت آنها كه به سرعت نود برابر سرعت گلوله حركت مى كنند او را تكه پاره و متلاشى مى ساخت!

غلظت هوائى محيط زمين به اندازه اى است كه اشعه كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمين عبور مى دهد، كليه جرثومه هاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ويتامينهاى مفيد را ايجاد مى نمايد).


آيه (34) و (35) و ترجمه

( و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد أ فإين مت فهم الخلدون ) (34)( كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و إلينا ترجعون ) (35)

ترجمه:

34 - مـا بـراى هيچ انسانى قبل از تو زندگى جاويدان قرار نداديم (وانگهى آيا آنها كه انتظار مرگ تو را مى كشند) اگر تو بميرى آنها زندگى جاويدان دارند؟!

35 - هـر انـسـانى طعم مرگ را مى چشد، و ما شما را با بديها و نيكيها آزمايش مى كنيم، و سرانجام به سوى ما باز مى گرديد.

تفسير:

همه مى ميرند!

در قـسـمـتـى از آيـات گـذشته خوانديم كه مشركان براى ترديد در نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه مـسـاله انـسـان بـودن او مـتـوسل مى شدند و معتقد بودند كه پيامبر حتما بايد فرشته باشد و خالى از هر گونه عوارض بشرى.

آيات مورد بحث اشاره اى به بعضى ديگر از ايرادات آنها است: گاه آنها مى گفتند سر و صدائى كه پيامبر - و به گفته آنها اين شاعر - به راه انداخته دوامى نـدارد و با مرگش همه چيز پايان مى يابد چنانكه در آيه 30 سوره طور مى خوانيم( ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون ) :

و گـاه چـنـين مى پنداشتند كه چون اين مرد معتقد است خاتم پيامبران است بايد هرگز نمى رد تـا حـافـظ آئين خويش باشد، بنابراين مرگ او در آينده دليلى خواهد بود بر بطلان ادعاى او! قرآن در نخستين آيات فوق در جمله كوتاهى به آنها پاسخ مى دهد و مى گويد: (مـا بـراى هـيچ بشرى قبل از تو زندگى جاويدان قرار نداديم )( و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد ) .

اين قانون تغييرناپذير آفرينش است كه هيچكس زندگى جاويدان ندارد. وانگهى اينها كه از مـرگ تـو هـم اكـنـون شـادى مـى كـنـنـد اگر تو بميرى مگر خودشان زندگى جاويدان دارند؟!( ا فان مت فهم الخالدون ) .

شـايـد نـيـاز بـه تـوضـيـح نـداشته باشد كه بقاى شريعت و دين و آئين نياز به بقاى آورنده آن ندارد، آئين ابراهيم (عليها‌السلام ) و موسى (عليها‌السلام ) و عيسى (عليها‌السلام ) هر چند جاويدان نبودند ولى قرنها بعد از وفات اين پيامبران بزرگ (و در مورد حضرت مسيح بعد از صعود او به آسمان ) باقى ماندند.

بنابراين جاودانگى مذهب نياز به پاسدارى دائمى پيامبر ندارد، ممكن است جانشينان او خط او را ادامه دهند.

و امـا اينكه آنها خيال مى كنند با درگذشت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همه چيز پـايـان مـى يابد در حقيقت كور خوانده اند، زيرا اين سخن در مورد مسائلى صحيح است كه قائم به شخص باشد، اسلام نه قائم به شخص پيامبر بود، و نه اصحاب و يارانش ‍ آئينى بود زنده و پويا كه بر اساس حركت درونيش پيش مى رود، و مرزهاى زمان و مكان را مى شكافد و به سير خود ادامه مى دهد.

سـپـس قـانـون كلى مرگ را در باره همه نفوس، بدون استثناء چنين بازگو مى كند: (هر انسانى طعم مرگ را مى چشد)( كل نفس ذائقة الموت ) .

لازم بـه يـادآورى است كه واژه (نفس ) در قرآن مجيد در معانى مختلفى به كار رفته، نخستين معنى نفس (ذات ) يا خويشتن خويش است، اين معنى وسيعى است كه حتى بر ذات پاك خداوند اطلاق مى شود، چنانكه مى خوانيم( كتب على نفسه الرحمة ) خداوند رحمت را بر خويش لازم كرده است (انعام آيه 12).

سـپـس ايـن كـلمـه در انـسـان يـعـنـى مـجـمـوعـه جـسـم و روح او بـه كار رفته است مانند:( من قـتـل نـفـسـا بـغـيـر نـفـس او فـسـاد فـى الارض فـكـانـمـا قتل الناس جميعا ) : (كسى كه انسانى را بدون اينكه قتلى انجام دهد يا فساد در زمين كرده باشد بكشد گوئى همه انسانها را كشته است ) (مائده آيه 32).

و گـاهـى در خـصـوص روح انـسـان اسـتعمال شده مانند( اخرجوا انفسكم ) : (فرشتگان قبض ارواح مى گويند: روح خود را خارج كنيد) (انعام آيه 93).

پـيـدا اسـت كـه منظور از (نفس ) در آيات مورد بحث همان معنى دوم است بنابراين منظور بـيان قانون كلى مرگ در باره انسانها است، و به اين ترتيب جاى ايرادى در آيه باقى نـمـى مـانـد كه تعبير به نفس شامل خداوند يا فرشتگان هم مى شود چگونه بايد آيه را تخصيص زد و اينها را خارج كرد.

بـعـد از ذكـر قانون عمومى مرگ اين سؤ ال مطرح مى شود كه هدف از اين حيات ناپايدار چيست و چه فايده اى دارد؟

قـرآن در دنـبـاله هـمـيـن سخن مى گويد: (ما شما را با بديها و نيكيها امتحان مى كنيم، و سرانجام به سوى ما باز مى گرديد)( و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون ) .

جايگاه اصلى شما اين جهان نيست بلكه جاى ديگر است شما تنها بـراى دادن امـتـحـانـى در ايـنـجـا مـى آئيـد و پـس از پـايـان امـتـحـان و كـسـب تكامل لازم به جايگاه اصلى خود كه سراى آخرت است خواهيد رفت.

قـابـل تـوجـه ايـنكه در ميان مواد امتحانى (شر) مقدم بر (خير) ذكر شده و بايد هم چـنـيـن بـاشـد، زيـرا آزمـايش الهى هر چند گاهى با نعمت است و گاهى با بلا، ولى مسلما آزمايش بوسيله بلاها سختتر و مشكلتر است.

ذكـر ايـن نـكـتـه نيز لازم است كه شر در اينجا به معنى شر مطلق نيست، زيرا فرض اين است شرى كه وسيله آزمايش و تكامل مى باشد، بنابراين منظور شر نسبى است، و اصولا در مجموع عالم هستى با بينش صحيح توحيدى شر مطلق وجود ندارد! (دقت كنيد).

لذا در حـديـثـى از امـيـر مؤ منان على (عليها‌السلام ) چنين مى خوانيم كه امام بيمار شده بود جـمـعى از برادران (و ياران ) به عيادتش ‍ آمدند عرض كردند كيف نجدك يا امير المؤ منين؟ قال بالشر: (حالتان چطور است اى امير مؤ منان؟ فرمود: شر است )!!

(قـالوا مـا هـذا كـلام مـثـلك: (گـفـتـنـد: ايـن سـخـن شـايـسـتـه مثل شما نيست ).

امـام فـرمـود: (ان الله تـعالى يقول و نبلوكم بالشر و الخير فتنه فالخير الصحة و الغـنـا و الشـر المـرض و الفـقـر): (خـداوند متعال مى گويد ما شما را با (شر) و (خـير) آزمايش مى كنيم، خير تندرستى است و بى نيازى و شر بيمارى و فقر است ) (و اين تعبيرى است كه من از قرآن مجيد انتخاب كرده ام ).

در ايـنـجـا سؤ ال مهمى باقى مى ماند كه خداوند چرا بندگان را آزمايش مى كند، و اصولا آزمـايـش در مـورد خـداونـد چـه مـفـهـومـى دارد؟! پـاسـخ ايـن سـؤ ال را در جـلد اول تـفـسـيـر نـمـونـه ذيـل آيه 155 سوره بقره آوره ايم كه آزمايش در مورد خداوند به معنى پرورش ‍ دادن است (شرح كامل اين موضوع را در آنجا مطالعه فرمائيد).


آيه (36) تا (40) و ترجمه

( و إذا رأك الذيـن كفروا إن يتخذونك إلا هزوا أ هذا الذى يذكر ألهتكم و هم بذكر الرحمن هم كفرون ) (36)( خلق الانسن من عجل سأوريكم أيتى فلا تستعجلون ) (37)( و يقولون متى هذا الوعد إن كنتم صدقين ) (38)( لو يعلم الذين كفروا حين لا يكفون عن وجوههم النار و لا عن ظهورهم و لا هم ينصرون ) (39)( بل تأ تيهم بغتة فتبهتهم فلا يستطيعون ردها و لا هم ينظرون ) (40)

ترجمه:

36 - هنگامى كه كافران تو را مى بينند كارى جز استهزا كردن ندارند (و مى گويند) آيا ايـن هـمـان كسى است كه سخن از خدايان شما مى گويد؟ در حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمن را انكار مى كنند.

37 - (آرى ) انـسـان از عـجـله آفـريـده شده، ولى عجله نكنيد من آيات خود را به زودى به شما ارائه مى دهم.

38 - آنها مى گويند اگر راست مى گوئيد اين وعده قيامت كى فرا مى رسد؟!

39 - ولى اگر كافران مى دانستند زمانى را كه نمى توانند شعله هاى آتش را از صورت و از پشتهاى خود دور كنند و هيچكس آنها را يارى نمى كند (اينقدر در باره قيامت

شتاب نمى كردند).

40 - آرى ايـن مـجازات الهى بصورت ناگهانى به سراغشان مى آيد و مبهوتشان مى كند آنچنانكه توانائى بر دفع آن ندارند و به آنها مهلت داده نمى شود.

تفسير:

انسان از عجله آفريده شده!

بـاز در ايـن آيـات بـه بـحـثـهاى ديگرى در ارتباط با موضع گيرى مشركان در برابر پـيـامـبـر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برخورد مى كنيم، كه بيانگر طرز تفكر انحرافى آنها در مسائل اصولى است نخست مى گويد: هنگامى كه كافران تو را مى بينند كارى جز مسخره كردن تو ندارند)( و اذا رأك الذين كفروا ان يتخذونك الا هزوا ) .

آنها با بى اعتنائى به تو اشاره كرده مى گويند: (آيا اين همان كسى است كه خدايان و بتهاى شما را به بدى ياد مى كند)؟( ا هذا الذى يذكر الهتكم ) .

(در حالى كه خود ذكر خداوند رحمان را انكار مى كنند)( و هم بذكر الرحمن هم كافرون ) . تـعـجـب در ايـن اسـت كـه اگـر كـسـى از اين بتهاى سنگى و چوبى بدگوئى كند - نه بـدگـوئى بـلكه حقيقت را بيان نمايد و بگويد اينها موجودات بى روح و فاقد شعور و بى ارزشى هستند، تعجب مى كنند، اما اگر كسى منكر خداوند بخشنده و مهربانى شود كه آثـار رحـمـتـش پـهنه جهان را گرفته و در هر چيز دليلى بر عظمت و رحمت او است، براى آنـهـا جـاى تـعـجـب نـيست. آرى هنگامى كه انسان به امرى عادت كرد و خو گرفت و تعصب ورزيد، در نظرش جلوه خواهد داشت هر چند بدترين امور باشد، و هر گاه نسبت به چيزى

عداوت ورزيد كمكم در نظرش بد مى شود، هر چند زيباترين و محبوبترين امور باشد.

سـپـس به يكى ديگر از كارهاى زشت و بى رويه اين انسانهاى بى بندوبار اشاره كرده مـى فـرمـايـد: (انـسـان از عـجـله آفـريـده شـده )( خـلق الانـسـان مـن عجل ) .

گـرچـه مـفـسـران در تـفـسير كلمه (انسان ) و (عجل ) در اينجا بيانات گوناگونى دارند ولى پيدا است كه منظور از انسان در اينجا نوع انسان است (البته انسانهاى تربيت نايافته و خارج از قلمرو رهبرى رهبران الهى ).

و مـنـظـور از (عـجـل ) شـتـاب و شـتـابـزدگى است، همانگونه كه آيات بعد نيز شاهد گـويـاى اين مطلب است، و در جاى ديگر قرآن مى خوانيم و( كان الانسان عجولا ) : (انسان، عجول است ) (اسراء - 11).

در حـقـيـقـت تـعـبـيـر (خـلق الانـسـان مـن عـجـل ) يـكـنـوع تـاكيد است، يعنى آنچنان انسان عـجـول اسـت كـه گـوئى از (عـجـله ) آفـريـده شـده، و تـار و پـود وجـودش از آن تـشـكيل يافته! و به راستى بسيارى از مردم عادى چنينند هم در خير عجولند و هم در شر، حـتى وقتى به آنها گفته مى شود اگر آلوده كفر و گناه شويد، عذاب الهى دامنتان را مى گـيـرد مـى گـويند پس چرا اين عذاب زودتر نمى آيد؟! و در پايان آيه اضافه مى كند: (عـجـله نـكـنـيد من آيات خود را به زودى به شما نشان مى دهم )( ساوريكم آياتى فلا تستعجلون ) .

تـعـبـيـر (آيـاتـى ) در ايـنـجـا مـمـكن است اشاره به آيات و نشانه هاى عذاب و بلاها و مـجـازاتـهائى باشد كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مخالفان را با آن تهديد مـى كـرد و ايـن سـبـك مـغـزان كـرارا مى گفتند: پس چه شد اين بلاهائى كه ما را با آن مى ترسانى.

قرآن مى گويد عجله نكنيد، چيزى نمى گذرد كه دامانتان را خواهد گرفت.

و نـيـز ممكن است اشاره به معجزاتى كه دليل بر صدق پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )

است بوده باشد يعنى اگر كمى صبر كنيد: معجزات كافى به شما ارائه داده خواهد شد.

اين دو تفسير منافاتى با هم ندارند، زيرا مشركان در هر دو قسمت عجله داشتند و خداوند هم هـر دو را بـه آنها ارائه داد، هر چند تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد و با آيات بعد متناسب تر است.

بـاز انگشت روى يكى از تقاضاهاى عجولانه آنها گذاشته مى گويد: (آنها مى گويند: ايـن وعـده قـيـامـت اگر راست مى گوئيد كى فرا مى رسد؟!)( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ) .

آنـهـا بـا بـى صـبـرى تـمـام، در انـتـظـار قـيـام قـيـامـت بـودنـد، غـافـل از اينكه فرا رسيدن قيامت همان و بيچارگى و بدبختى تمام عيار آنها همان، ولى چه مى توان كرد، انسان عجول حتى در راه بدبختى و نابودى خود نيز عجله مى كند.

تـعـبـيـر بـه ان كـنـتـم صـادقين به صورت جمع (اگر راست مى گوئيد) با اينكه مخاطب پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود به خاطر آنست كه پيروان راستين او را نـيـز در ايـن خـطـاب شركت داده شده اند، و ضمنا مى خواستند بگويند، فرا نرسيدن قيامت دليل بر اين است كه همه شما دروغگو هستيد!

آيـه بـعـد بـه آنـها پاسخ مى دهد، و مى گويد: (اگر كافران مى دانستند زمانى را كه نـمـى توانند شعله هاى آتش را از صورت و پشت خود دور سازند، و هيچكس به يارى آنها نـخـواهـد شـتـافـت، هـرگـز تـعـجيل در عذاب نمى كردند، و نمى گفتند: قيامت كى فرا مى رسـد)( لو يـعـلم الذيـن كـفـروا حـيـن لا يـكـفـون عـن وجـوهـهم النار و لا عن ظهورهم و لا هم ينصرون ) .

تعبير به (صورتها) و (پشتها) در آيه فوق، اشاره به اين است كه آتش

دوزخ چـنـان نـيـست كه از يكسو آنها را احاطه كند، هم قسمت پيش روى آنها در آتش است و هم پشتها، گوئى در وسط آتش غرق و دفن مى شوند!

و جـمـله (و لا هـم يـنـصرون ) اشاره به اين است كه اين بتهائى را كه گمان مى برند شفيعان و ياوران آنها خواهند بود هيچ كارى از آنها ساخته نيست.

و جـالب ايـنـكه اين مجازات الهى و آتش سوزان به صورت ناگهانى به سراغ آنها مى آيد آنچنانكه مبهوتشان مى كند)!( بل تاتيهم بغتة فتبهتهم ) .

(و آنـچـنـان غـافـلگـيـر و مـقهورشان مى سازد كه قدرت بر دفع آن را ندارند)( فلا يستطيعون ردها ) .

حتى اگر تقاضاى مهلت كنند و بر خلاف آنچه تا آن وقت عجله مى كردند درخواست تاخير نمايند (به آنها مهلت داده نمى شود)( و لا هم ينظرون ) .

نكته ها:

1 - بـا تـوجـه بـه آيـات فـوق ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه اگـر انـسـان طـبـيـعـتـا عجول است پس چرا به دنبال آن نهى از عجله مى كند و مى گويد: (فلا تستعجلون ) آيا اين دو با هم متضاد نيست.

در پـاسـخ مـى گـوئيـم بـا تـوجـه بـه اصـل اخـتـيـار و آزادى اراده انـسـان و قابل تغيير بودن صفات و روحيات و ويژگيهاى اخلاقى، هيچگونه تضادى در كار نيست، چرا كه با تربيت و تزكيه نفس مى توان اين حالت را دگرگون ساخت.

2 - جـمـله (بل تاتيهم بغتة فتبهتهم ) (عذاب الهى بطور ناگهانى به سراغ آنها مى آيـد آنـچـنـان كـه مـبـهوتشان مى كند) ممكن است اشاره به اين باشد كه عذابهاى قيامت همه چـيـزش بـا عـذاب دنـيـا متفاوت است مثلا در باره آتش جهنم مى خوانيم:( نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة ) (آتش برافروخته الهى كه بر قلب آدمى مى زند) (همزه آيه 7).

يـا ايـنـكـه در مـورد آتـشـگيره جهنم مى خوانيم( وقودها الناس و الحجارة ) : (آتشگيره دوزخ مردم و سنگها هستند) (بقره آيه 24).

ايـن گـونـه تعبيرات نشان مى دهد كه آتش دوزخ غافلگيرانه و ناگهانى و مبهوت كننده است.


آيه (41) تا (45) و ترجمه

( و لقد استهزئ برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزؤن ) (41)( قل من يكلؤ كم باليل و النهار من الرحمن بل هم عن ذكر ربهم معرضون ) (42)( أم لهم ألهة تمنعهم من دوننا لا يستطيعون نصر أنفسهم و لا هم منا يصحبون ) (43)( بـل مـتعنا هؤ لاء و أبأهم حتى طال عليهم العمر اء فلا يرون أنا نأ تى الا رض ننقصها من أطرافها أ فهم الغلبون ) (44)( قل إنما أنذركم بالوحى و لا يسمع الصم الدعاء إذا ما ينذرون ) (45)

ترجمه:

41 - (اگـر تـو را استهزا كنند نگران نباش ) پيامبران پيش از تو را نيز استهزا كردند، اما سرانجام آنچه را (از عذابهاى الهى ) مسخره مى كردند دامان استهزا كنندگان را گرفت

42 - بـگـو چـه كـسى شما را در شب و روز از (مجازات ) خداوند رحمان نگاه مى دارد؟ ولى آنها از ياد پروردگارشان روى گردانند.

43 - آيـا آنـها خدايانى دارند كه مى توانند از آنان در برابر ما دفاع كنند؟ (اين خدايان سـاخـتـگـى حـتـى ) نـمى توانند خودشان را يارى دهند (تا چه رسد به ديگران ) و نه از ناحيه ما بوسيله نيروئى يارى مى شوند.

44 - مـا آنـهـا و پـدرانـشـان را از نـعـمـتـها بهره مند ساختيم تا آنجا كه عمر طولانى پيدا كـردنـد (و مـايـه غـرور و طـغـيـانـشـان شـد) آيـا نـمـى بـيـنـنـد كـه مـا مـرتـبـا از زمـيـن (و اهل آن ) مى كاهيم آيا آنها غالبند (يا ما)؟! 45 - بگو من تنها بوسيله وحى شما را انذار مى كنم ولى آنها كه گوشهايشان كر است هنگامى كه انذار مى شوند سخنان را نمى شنوند!

تفسير:

گوش اگر گوش تو...

در آيـات گذشته ديديم كه مشركان و كفار، پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـه بـاد اسـتهزاء مى گرفتند، همان كارى كه عادت ديرينه همه جاهلان مغرور است كه واقعيتهاى مهم و جدى را به شوخى و مسخره مى گيرند.

در نخستين آيه مورد بحث به عنوان دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و تسلى خـاطـر او مـى گـويـد: ايـن تـنـهـا تـو نـيـسـتـى كـه مـورد اسـتهزاء واقع شده اى پيامبران قـبـل از تـو را نـيـز اسـتـهـزا كـردنـد)( و لقـد اسـتـهـزى ء برسل من قبلك ) .

(ولى سـرانـجـام آنـچـه را از عـذابـهـاى الهـى بـه بـاد مـسـخـره گـرفته بودند، دامان استهزاكنندگان را گرفت )( فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزئون ) .

بـنـابـرايـن غـم و انـدوهـى بـه خـود راه مـده و ايـن گـونـه اعـمـال جـاهلان نبايد در روح بزرگ تو كمترين اثر بگذارد و يا در اراده آهنينت خللى وارد كند.

در آيـه بـعـد مـى گـويد: نه تنها در برابر عذاب خدا در قيامت، كسى از شما دفاع نمى كند، در اين دنيا نيز همين است بگو چه كسى شما را در شب

و روز در بـرابـر مـجـازات خـداونـد رحـمـان حـفـظ و نـگـهـدارى مـى كـنـد)؟( قل من يكلؤ كم بالليل و النهار من الرحمان ) .

در واقع اگر خداوند آسمان (جو زمين ) را سقف محفوظى قرار نداده بود (آنگونه كه در آيـات قـبـل گذشت ) همين به تنهائى كافى بود كه شما را شب و روز در معرض بمباران سنگهاى آسمانى قرار دهد.

خـداونـد رحـمـان آنـقـدر بـه شـما محبت دارد كه ماموران مختلفى را براى حفظ و نگاهبانيتان قـرار داده كـه اگـر يـك لحـظـه از شـمـا جـدا شـونـد سيل بلاها به سويتان سرازير مى شود.

قـابـل تـوجـه اينكه: در اين آيه به جاى (الله )، (رحمان ) به كار رفته، يعنى بـبـيـنـيـد شـما چقدر گناه كرده ايد كه حتى خداوندى را كه كانون رحمت عامه است به خشم آورده ايد.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: امـا آنـهـا از ياد پروردگارشان روى گردانند، نه به مواعظ و انـدرزهـاى پـيـامـبـران او گـوش فـرا مـى دهـنـد، و نـه يـاد خـدا و نـعـمـتـهـايـش دل آنـهـا را تـكـان مـى دهـد، و نـه لحـظـه اى انديشه خود را در اين راه به كار مى اندازند (بـلكـه از يـاد پـروردگـارشـان روى گـردانـنـد)( بل هم عن ذكر ربهم معرضون ) .

بـاز بـه عـنـوان سـؤ ال مى پرسد: اين كافران ظالم و گنهكار در برابر كيفرهاى الهى بـه چـه چـيـز دل بسته اند؟ (آيا آنها خدايانى دارند كه مى تواند از آنان در برابر ما دفاع كند؟!( ام لهم الهة تمنعهم من دوننا ) .

(ايـن خـدايـان سـاخـتـگـى آنها حتى نمى توانند خودشان را يارى دهند و از خويشتن دفاع كنند)( لا يستطيعون نصر انفسهم ) .

(و نه از ناحيه ما به وسيله رحمت و نيروى معنوى يارى و همراهى مى شوند)( و لا هم منا يصحبون ) .

آيـه بـعـد اشـاره بـه يكى از علل مهم سركشى و طغيان افراد بى ايمان كرده مى گويد: (مـا بـه اين گروه و پدرانشان انواع نعمتها بخشيديم تا آنجا كه عمرهاى طولانى پيدا كردند)( بل متعنا هؤ لاء و آبائهم حتى طال عليهم العمر ) .

اما به جاى اينكه اين عمر طولانى و نعمت فراوان حس شكرگزارى را در آنها تحريك كرده و سـر بـر آستان عبوديت حق بگذارند مايه غرور و طغيانشان شد. ولى آيا آنها نمى بينند كـه ايـن جـهـان و نـعـمتهايش پايدار نيست آيا نمى بينند كه ما مرتبا از زمين و مردم زمين مى كاهيم )؟!( ا فلا يرون انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها ) .

اقـوام و قـبـائل يـكـى بعد از ديگرى مى آيند و مى روند، افراد كوچك و بزرگ هيچيك عمر جـاويـدان نـدارنـد، و هـمـه سـر به نقاب فنا فرو مى برند، اقوامى كه از آنها قويتر و نـيـرومـنـدتـر و سـركـشـتـر بـودنـد هـمـگـى سر به تيره خاك كشيدند و حتى دانشمندان و بـزرگـان و عـلمـا كـه قـوام زمـيـن بـه آنـهـا بـود چشم از جهان فرو بستند! (آيا با اين حال آنها غالبند يا ما غالبيم )؟!( ا فهم الغالبون ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از جمله( انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها ) (ما به سراغ زمين مى آئيم و مرتبا از اطراف آن مى كاهيم ) چيست؟ مفسران بحثهاى گونا - گونى دارند.

1 - بـعضى گفته اند منظور اين است كه خدا تدريجا از اراضى و سرزمينهاى مشركان مى كاهد و بر بلاد مسلمين مى افزايد.

امـا بـا تـوجـه به اينكه اين سوره در مكه نازل شده و در آن روز مسلمانان چنين فتوحاتى نداشتند اين تفسير، مناسب به نظر نمى رسد.

2 - بعضى ديگر گفته اند: منظور خراب شدن و ويرانى زمينها به طور تدريجى است.

3 - بعضى آن را اشاره به ساكنان زمين مى دانند.

4 - و بعضى خصوص دانشمندان و علماء را در اينجا ذكر كرده اند. اما مناسب تر از همه اين اسـت كـه مـنظور از زمين مردم سرزمينهاى مختلف جهان است، اقوام و افراد گوناگونى كه تـدريجا و دائما به سوى ديار عدم مى شتابند و با زندگى دنيا وداع مى گويند، و به اين ترتيب دائما از اطراف زمين كاسته مى شود.

در بـعـضـى از روايـات كـه از امـامـان اهـلبـيـت (عليهما‌السلام ) نقل شده اين آيه به مرگ علما و دانشمندان تفسير گرديده است، امام صادق (عليها‌السلام ) مى فرمايد: نقصانها ذهاب عالمها: (نقصان زمين به معنى فقدان دانشمندان است ).

البـته مى دانيم اين روايات معمولا براى بيان مصداقهاى روشن است، نه اينكه مفهوم آيه را منحصر در افراد خاصى كند.

و بـه ايـن تـرتـيـب آيه مى خواهد مرگ و مير تدريجى بزرگان و اقوام پر جمعيت و حتى دانـشمندان را به عنوان يك درس عبرت براى كافران مغرور و بيخبر بيان كند و به آنها نشان دهد كه در مبارزه با خدا پيروزى براى آنها وجود ندارد. سپس اين حقيقت را بازگو مى كند كه وظيفه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنست كه مردم را از طريق وحى آسمانى انذار كند، روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـرده مى گويد: (به آنها بگو من از پيش خود چيزى نمى گويم تنها به وسيله وحى شما را انذار مى كنم )( قل انما انذركم بالوحى ) . و اگـر در دل سـخـت شـما اثر نمى گذارد جاى تعجب نيست، و نه دليلى بر نقصان وحى آسـمـانـى، بـلكـه بـه خاطر آنست كه (افراد كر، هنگامى كه انذار مى شوند سخنان را نمى شنوند)!( و لا يسمع الصم الدعاء اذا ما ينذرون ) . گـوش شـنوا لازم است تا سخن خدا را بشنود، نه گوشهائى كه آنچنان پرده هاى گناه و غفلت و غرور بر آنها افتاده كه شنوائى حق را به كلى از دست داده است.


آيه (46) تا (47) ترجمه

( و لئن مستهم نفحة من عذاب ربك ليقولن يويلنا إنا كنا ظلمين ) (46)( و نـضـع المـوزيـن القـسـط ليـوم القـيـمـة فـلا تـظـلم نـفـس شـيـا و إن كـان مثقال حبة من خردل اءتينا بها و كفى بنا حاسبين ) (47)

ترجمه:

46 - اگر كمترين عذاب پروردگارت آنها را لمس كند فريادشان بلند مى شود اى واى ما همگى ستمگر بوديم.

47 - مـا تـرازوهـاى عدل را در روز قيامت نصب مى كنيم، لذا به هيچكس كمترين ستمى نمى شـود، و اگـر بـه مـقـدار سنگينى يكدانه خردل (كار نيك و بدى باشد) ما آنرا حاضر مى كنيم، و كافى است كه ما حساب كننده باشيم.

تفسير:

ترازوهاى عدل در قيامت

بـه دنـبـال آيـات گـذشـته كه حالت غرور و بيخبرى افراد بيايمان را منعكس مى كرد در نـخـسـتين آيه مورد بحث مى گويد: (اين بيخبران مغرور كه در حالت نعمت و آرامش هرگز خـدا را بـنده نيستند اگر گوشه كوچك و ناچيزى از عذاب پروردگارت دامنشان را بگيرد چـنـان متوحش مى شوند كه فرياد مى زنند اى واى بر ما! ما همگى ظالم و ستمگر بوديم!( و لئن مستهم نفحة من عذاب ربك ليقولن يا ويلنا انا كنا ظالمين ) .

به گفته مفسران و ارباب لغت، واژه نفحه به معنى چيز كم، يا نسيم ملايم مى باشد، گرچه اين كلمه غالبا در نسيمهاى رحمت و نعمت به كار مى رود، ولى در مورد عذاب نيز استعمال مى شود.

بـه گفته تفسير (كشاف ) جمله (لئن مستهم نفحة...) سه تعبير در بردارد كه همه اشاره به ناچيزى و كمى است، تعبير به (مس )، و تعبير به (نفحه ) (از نظر ماده لغـت ) و نـيـز از نظر وزن و صيغه. خلاصه اينكه قرآن مى خواهد بگويد: اين كوردلان، سـاليـان دراز سـخنان پيامبر و منطق وحى را مى شنوند و در آنها كمترين اثر نمى گذارد مگر آن زمان كه تازيانه عذاب، هر چند خفيف و مختصر، بر پشت آنها نواخته شود كه دست پـا چـه مـى شـونـد و فـريـاد( انـا كـنـا ظـالمـيـن ) را سر مى دهند، آيا بايد تنها زير تازيانه هاى عذاب، بيدار شوند؟

ولى چـه سـود كـه ايـن بـيـدارى اضـطـرارى هـم بـه حال آنها سودى ندارد، و اگر طوفان عذاب فرو بنشيند و آرامش بيابند، باز هم همان راه و همان برنامه است.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث، اشـاره بـه حـساب و جزاى دقيق و عادلانه قيامت مى كند تا افراد بـيـايـمـان و ستمگر بدانند به فرض كه عذاب اين دنيا دامانشان را نگيرد مجازات آخرت حـتـمـى اسـت، و دقـيـقـا تـمـام اعـمـالشـان مـورد مـحاسبه قرار مى گيرد. مى فرمايد: (ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت نصب مى كنيم )( و نضع الموازين القسط ليوم القيامة ) .

(قـسـط) گـاه بـه مـعـنـى عـدم تبعيض، و گاه به معنى عدالت به طور مطلق مى آيد و مناسب در اينجا معنى دوم است.

جالب اينكه قسط در اينجا به عنوان صفت براى (موازين ) ذكر شده اين ترازوهاى سنجش آنچنان دقيق و منظم است كه گوئى عين عدالت مى باشد.

و بـه هـمـيـن دليـل بـلافاصله اضافه مى كند: (به هيچكس در آنجا كمترين ظلم و ستمى نمى شود)( فلا تظلم نفس شيئا ) .

نـه از پـاداش نـيـكـوكـاران چـيزى كاسته مى شود، و نه به مجازات بدكاران افزوده مى گردد.

اما اين نفى ظلم و ستم، مفهومش اين نيست كه در حساب دقت نمى شود بلكه (اگر به مقدار سـنـگـيـنـى يـك دانـه خردل كار نيك و بدى باشد ما آن را حاضر مى سازيم و مورد سنجش قرار مى دهيم

( و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها ) .

(و همين قدر كافى است كه ما حسابگر اعمال بندگان باشيم )( و كفى بنا حاسبين ) .

(خـردل ) گـيـاهـى اسـت كـه داراى دانـه سـيـاه بـسـيـار كـوچـكـى اسـت، و ضـرب المثل در كوچكى و حقارت مى باشد.

نـظـيـر ايـن تـعـبـيـر در جـاى ديـگـر قـرآن بـه عـنـوان (مـثـقـال ذرة ) (سـنگينى يك ذره ) (يك مورچه بسيار كوچك يا يك جزء كوچك از خاك و غبار) آمده است (زلزال آيه 7).

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در قـرآن مـجـيـد در شـش مـورد تـعـبـيـر بـه (مـثـقـال ذرة ) و در دو مـورد تـعـبـيـر بـه (مـثـقـال حـبـة مـن خردل ) شده است.

در حـقـيـقت در آيه فوق، با شش تعبير مختلف، تاكيدى بر مساله حساب و كتاب دقيق روز قيامت شده است.

كـلمـه (مـوازيـن ) آنـهـم بـه صـورت جـمـع و سـپـس ذكـر وصـف (قـسـط)و بـه دنبال آن، تاكيدى بر نفى ظلم (فلا تظلم نفس ) و پس از آن ذكر كلمه (شيئا) (هيچ چـيـز) و بـعـد مـثـال زدن به دانه خردل و سرانجام جمله كفى بنا حاسبين (كافى است كه ما حسابگر باشيم ).

همه اينها دليل بر اين است كه حساب روز قيامت فوق العاده دقيق و خالى از هر گونه ظلم و ستم مى باشد.

در ايـنـكـه مـنـظـور از تـرازوى سـنـجـش چـيـسـت؟ بـعـضـى چـنـيـن پنداشته اند كه در آنجا تـرازوهـائى هـمـچـون تـرازوهـاى ايـن دنـيـا نـصـب مـى شـود و دنـبـال آن چـنـيـن فـرض كـرده انـد كـه اعمال انسان در آنجا داراى سنگينى و وزن است، تا قابل توزين با آن ترازوها باشد.

ولى حـق ايـن اسـت كه (ميزان ) در اينجا به معنى (وسيله سنجش ) است و مى دانيم هر چيزى وسيله سنجشى متناسب با خود دارد، ميزان الهراره (گرما سنج ) ميزان الهوا (هواسنج ) و ميزانهاى ديگر هر يك هماهنگ با موضوعى است كه ميخواهند آن را به وسيله آن بسنجند.

در احـاديـث اسـلامـى مـيـخـوانيم: كه ميزانهاى سنجش در قيامت، پيامبران و امامان و پاكان و نيكانى هستند كه در پرونده اعمالشان نقطه تاريكى وجود ندارد.

مـيـخـوانـيـم: السـلام عـلى مـيـزان الاعـمـال: (سـلام بـر مـيـزان سـنـجـش اعـمـال )! (تـوضيح و شرح بيشتر پيرامون اين موضوع را در جلد ششم صفحه 90 به بعد بيان كرديم ).

ذكـر (مـوازيـن ) به صورت (جمع ) (جمع ميزان ) نيز ممكن است اشاره به همين معنى بـاشـد چـرا كـه مـردان حـق هـر يـك مـيـزان سـنـجـشـى هـسـتـنـد بـراى اعـمـال انـسـانها، بعلاوه گرچه همه ممتازند ولى هر يك از آنها امتياز ويژهاى دارند كه در همان قسمت، الگو و مقياس سنجش محسوب ميشوند.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـر كـس بـه انـدازهـاى كـه بـا آنـهـا شباهت دارد و از نظر صفات و اعـمـال بـزرگواران هماهنگ است به همان مقدار وزنش سنگين، و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است، سبك وزن مى باشد.


آيه (48) تا (50) و ترجمه

( و لقد ءاتينا موسى و هرون الفرقان و ضياء و ذكرا للمتقين ) (48)( الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعة مشفقون ) (49)( و هذا ذكر مبارك اءنزلنه اء فأ نتم له منكرون ) (50)

ترجمه:

48 - مـا بـه مـوسـى و هـارون فـرقـان (وسـيـله جـدا كـردن حـق از باطل ) و نور و آنچه مايه يادآورى پرهيزكاران است داديم.

49 - همانها كه از پروردگارشان در غيب و نهان ميترسند و از قيامت بيم دارند.

50 - و ايـن (قـرآن ) ذكـر مـبـاركـى اسـت كـه (بـر شـمـا) نازل كرديم آيا آن را انكار ميكنيد؟!

تفسير:

شمهاى از داستان پيامبران

از ايـن آيـات بـه بـعـد فـرازهـائى از زنـدگـانـى پـيـامـبران كه آميخته با نكات بسيار آمـوزنـدهـاى اسـت بـيـان شده، كه بحثهاى گذشته را در زمينه نبوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و درگـيـرى او بـا مـخـالفـان، بـا تـوجـه بـه اصول مشتركى كه حاكم بر آنها است، روشن تر مى سازد.

در نـخـسـتـين آيه مى فرمايد: (ما به موسى و هارون (فرقان )، وسيله تشخيص حق از بـاطـل بـخـشـيـديم، و نور و يادآورى براى پرهيزكاران )( و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان و ضياء و ذكرا للمتقين ) .

(فـرقـان ) در اصـل بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه حـق را از بـاطـل جـدا مـى كـنـد و وسـيـله شـنـاسائى اين دو است، در اينكه منظور از آن در اينجا چيست تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند:

بعضى آن را به معنى تورات.

و بـعضى شكافته شدن دريا براى بنى اسرائيل كه نشانه روشنى از عظمت حق و حقانيت موسى بود دانسته اند.

در حالى كه بعضى اشاره به ساير معجزات و دلائلى كه در اختيار موسى و هارون بود، مى دانند.

ولى اين تفسيرها هيچگونه با هم منافاتى ندارند، چرا كه ممكن است فرقان هم اشاره به (تـورات ) و هـم اشـاره بـه (سـايـر مـعـجـزات و دلائل ) موسى (عليها‌السلام ) باشد.

در سـايـر آيـات، نيز (فرقان ) گاهى به خود (قرآن ) اطلاق شده، مانند( تبارك الذى نـزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا ) : (بزرگ و پر بركت است خدائى كه فرقان را بر بندهاش نازل كرد تا جهانيان را انذار كند) (سوره فرقان - آيه 1).

و گـاه بـه پـيـروزيـهـاى مـعـجـزآسائى كه نصيب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گـرديـد، هـمـانـگـونـه كـه در مـورد جـنـگ بـدر (يـوم الفـرقـان ) فـرمـوده اسـت (انفال - 41).

اما واژه (ضياء) به معنى نور و روشنائى است كه از درون ذات چيزى بجوشد و مسلما قرآن و تورات و معجزات انبياء چنين بوده است.

و (ذكـر) هـر مـوضـوعـى اسـت كـه انسان را از غفلت و بى خبرى دور دارد، و اين نيز از آثار واضح كتب آسمانى و معجزات الهى است.

ذكـر ايـن سـه تـعـبـيـر پشت سر هم گويا اشاره به اين است كه انسان براى رسيدن به مـقصد، نخست احتياج به فرقان دارد يعنى بر سر دو راهيها و چند راهيها راه اصلى را پيدا كـنـد، هـنـگـامـى كـه راه خـود را يـافـت، نـور و روشـنـائى و ضـيـاء مـيـخـواهـد تـا مشغول حركت گردد، سپس در ادامه راه، گاه موانعى پيش مى آيد كه از همه مهمتر غفلت است، نياز به وسيلهاى دارد كه مرتبا به او هشدار دهد و يادآور و ذكر باشد.

قـابـل توجه اينكه: فرقان به صورت معرفه آمده و ضياء و ذكر به صورت نكره، و اثـر آنـرا مـخـصـوص متقين و پرهيزكاران ميداند، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين بـاشـد كـه مـعـجـزات و خـطابهاى آسمانى، راه را براى همگان روشن مى كند، اما آنها كه تـصـمـيـم بـگـيـرنـد و از ضـيـاء و ذكر استفاده كنند، همگان نيستند، تنها كسانى هستند كه احساس مسئوليت ميكنند و بهرهاى از تقوا دارند.

آيـه بـعـد ايـن (پـرهـيـزكـاران ) را چـنـيـن مـعـرفى مى كند: (آنها كسانى هستند كه از پروردگارشان در غيب و نهان ميترسند)( الذين يخشون ربهم بالغيب ) .

(و از روز رستاخيز بيم دارند)( و هم من الساعة مشفقون ) .

كلمه (غيب ) در اينجا، دو تفسير دارد: نخست اينكه اشاره به ذات پاك پـروردگـار اسـت، يـعـنـى بـا ايـنـكـه خـدا از ديـدهـهـا پـنـهـان اسـت آنـهـا بـه دليل عقل، به او ايمان آورده اند، و در برابر ذات پاكش احساس ‍ مسئوليت مى كنند.

ديـگـر ايـنـكـه پـرهـيـزكاران تنها در اجتماع و ميان جامعه، ترس از خدا ندارند، بلكه در خلوتگاهها نيز او را حاضر و ناظر ميدانند.

قـابـل تـوجـه ايـنـكه در برابر خداوند تعبير به (خشيت )، و در مورد قيامت تعبير به (اشـفاق ) شده، اين دو واژه گرچه هر دو به معنى ترس است، ولى به گفته (راغب ) در كتاب مفردات (خشيت ) در جائى گفته مى شود كه ترس آميخته با احترام و تعظيم باشد، همانند ترسى كه يك فرزند، از پدر بزرگوارش دارد، بنابراين پرهيزكاران، ترسشان از خدا توأم است با معرفت:

و اما واژه (اشفاق ) به معنى توجه و علاقه تواءم با بيم است، مثلا اين تعبير گاه در مـورد فـرزنـدان يـا دوسـتـان بـه كـار مـى رود كـه انسان به آنها علاقه دارد ولى در عين حال از اينكه در معرض آفات و گزند هستند بيمناك است.

در واقع پرهيزكاران به روز قيامت بسيار علاقمندند چون كانون پاداش و رحمت الهى است اما با اين حال از حساب و كتاب خدا نيز بيمناكند.

البته گاهى اين دو كلمه نيز به يك معنى استعمال شده است.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث، قرآن را در مقايسه با كتب پيشين قرار داده، مى گويد: اين ذكر مباركى است كه ما بر شما نازل كرديم (و هذا ذكر مبارك انزلناه ).

(آيا شما آن را انكار مى كنيد)( أفأنتم له منكرون ) .

انـكـار چـرا؟ ايـنـكـه ذكـر است و مايه بيدارى و آگاهى و يادآورى شما است، اينكه كانون بركت است و خير دنيا و آخرت در آن ميباشد، و سرچشمه همه پيروزيها و خوشبختيها است.

آيا چنين كتابى، جاى انكار دارد؟ دلائل حقانيتش در خودش نهفته، و نورانيتش آشكار است، و رهروان راهش سعادتمند و پيروز.

بـراى ايـنـكـه بـدانـيـم تـا چـه حـد ايـن قـرآن مـوجب آگاهى و مايه بركت است كافى است حـال سـاكـنـان جـزيـره عـرب را قـبـل از نـزول قـرآن كـه در تـوحـش و جـهـل و فـقـر و بـدبـخـتـى و پـراكـنـدگـى زنـدگـى مـيـكـردنـد، بـا وضـعـشـان بـعـد از نـزول قـرآن كـه اسـوه و الگـوئى براى ديگران شدند در نظر بگيريم، همچنين وضع اقوام ديگر را قبل و بعد از ورود قرآن در ميان آنها.


آيه (51) تا (58) و ترجمه

( و لقد أتينا إبرهيم رشده من قبل و كنا به علمين ) (51)( إ ذ قال لا بيه و قومه ما هذه التماثيل التى أنتم لها عكفون ) (52)( قالوا وجدنا أبأنا لها عبدين ) (53)( قال لقد كنتم أنتم و أباؤ كم فى ضلل مبين ) (54)( قالوا أ جئتنا بالحق أم أنت من اللعبين ) (55)( قال بل ربكم رب السموت و الا رض الذى فطرهن و إنا على ذلكم من الشهدين ) (56)( و تالله لا كيدن أصنمكم بعد أن تولوا مدبرين ) (57)( فجعلهم جذذا إلا كبيرا لهم لعلهم إليه يرجعُونَ ) (58)

ترجمه:

51 - ما وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم، و از (شايستگى ) او آگاه بوديم.

52 - آن هـنـگـام كـه بـه پـدرش (آزر) و قـوم او گـفـت اين مجسمه هاى بيروحى را كه شما همواره پرستش ميكنيد چيست؟

53 - گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت ميكنند!

54 - گفت: مسلما شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكارى بودهايد. 55 - گفتند: تو مطلب حقى براى ما آوردهاى يا شوخى ميكنى؟!

56 - گـفـت: (كـامـلا حق آوردهام ) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمين است كه آنها را ايجاد كرده و من از گواهان اين موضوعم.

57 - و بخدا سوگند نقشهاى براى نابودى بتهايتان در غياب شما طرح مى كنم.

58 - سـرانـجام (با استفاده از يك فرصت مناسب ) همه آنها - جز بت بزرگشان را - قطعه قطعه كرد، تا به سراغ او بيايند (و او حقايق را بازگو كند).

تفسير:

ابراهيم نقشه نابودى بتها را ميكشد.

گـفـتـيـم در ايـن سـوره هـمـانگونه كه از نامش پيدا است فرازهاى بسيارى از حالات انبياء (شـانـزده پـيـامـبـر) آمـده اسـت، در آيـات گـذشـتـه اشـاره كـوتـاهـى بـه رسالت موسى (عليها‌السلام ) و هارون (عليها‌السلام ) شده بود، و در آيات مورد بحث و قسمتى از آيات آيـنـده بـخـش مـهـمـى از زنـدگـى و مـبارزات ابراهيم (عليها‌السلام ) با بتپرستان انعكاس يـافـتـه، نـخـسـت مـيـفـرمـايـد: (مـا وسـيـله رشـد و هـدايـت را از قبل در اختيار ابراهيم گذارديم، و به شايستگى او آگاه بوديم ) (و لقد آتينا ابراهيم رشده من قبل و كنا به عالمين ).

(رشـد) در اصـل بـه معنى راه يافتن به مقصد است و در اينجا ممكن است اشاره به حقيقت تـوحـيـد بـاشد كه ابراهيم از سنين كودكى از آن آگاه شده بود، و ممكن است اشاره به هر گونه خير و صلاح به معنى وسيع كلمه بوده باشد.

تعبير به (من قبل ) اشاره به قبل از موسى و هارون است.

جـمـله (كـنـا بـه عـالمين ) اشاره به شايستگيهاى ابراهيم براى كسب اين مواهب است، در حقيقت خدا هيچ موهبتى را به كسى بدون دليل نمى دهد، اين شايستگيهاست كه آمادگى براى پذيرش مواهب الهى است، هر چند مقام نبوت يك مقام موهبتى است.

سپس به يكى از مهمترين برنامه هاى ابراهيم (عليها‌السلام ) اشاره كرده، مى گويد: اين رشـد و رشـادت ابراهيم آنگاه ظاهر شد كه به پدرش (اشاره به عمويش آزر است، زيرا عـرب گـاه بـه عـمـو اب مـى گـويـد) و قـوم او گـفـت: ايـن تـمـثـالهـائى را كـه شـمـا دل بـه آن بـسـتـهـايد، و شب و روز گرد آن ميچرخيد و دست از آن بر نمى داريد چيست؟( اذ قال لابيه و قومه ما هذه التماثيل التى انتم لها عاكفون ) .

(ابـراهـيـم ) بـا ايـن تـعبير بتهائى را كه در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت شديدا تحقير كرد. اولا: با تعبير (ما هذه ) (اينها چيست؟)

ثـانـيـا: بـا تـعـبـيـر بـه (تـمـاثـيـل ) زيـرا (تـمـاثـيـل ) جـمـع تـمـثال به معنى عكس يا مجسمه بى روح است (تاريخچه بتپرستى مى گويد: اين مجسمه ها و عكسها در آغاز جنبه يادبود پيامبران و علماء داشته، ولى تدريجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است ).

جـمـله (انتم لها عاكفون ) با توجه به معنى (عكوف ) كه به معنى ملازمت تواءم با احـتـرام اسـت نـشـان مى دهد كه آنها آنچنان دلبستگى به اين بتها پيدا كرده بودند و سر بر آستانشان ميسائيدند و بر گردشان ميچرخيدند كه گوئى همواره ملازم آنها بودند.

ايـن گـفـتـار ابـراهـيـم در حـقـيـقـت اسـتـدلال روشـنـى اسـت بـراى ابـطـال بـتـپـرسـتـى زيـرا آنـچـه از بـتـهـا مـيـبـيـنـيـم هـمـيـن مـجـسـمـه و تـمـثـال اسـت، بـقـيـه تـخـيـل اسـت و تـوهـم اسـت و پـنـدار، كـدام انـسـان عـاقـل بـه خـود اجـازه مى دهد، كه براى يك مشت سنگ و چوب اين همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد؟ چرا انسانى كه خود اشرف مخلوقات است در برابر مصنوع خويش، اين چنين خضوع و كرنش كند، و حل مشكلات خود را از آن بخواهد؟!

ولى بـتـپـرسـتـان در حـقيقت هيچگونه جوابى در برابر اين منطق گويا نداشتند جز اينكه مطلب را از خود رد كنند و به نياكانشان ارتباط دهند لذا گفتند ما پدران و نياكان خويش را ديـديـم كـه ايـنها را پرستش ميكنند و ما به سنت نياكانمان وفاداريم( قالوا وجدنا آبأنا لنا عابدين ) .

از آنـجـا كـه تـنـهـا سـنـت و روش نـيـاكـان بـودن هـيـچ مـشـكـلى را حـل نـمـى كـنـد، و هـيـچ دليلى نداريم كه نياكان عاقلتر و عالمتر از نسلهاى بعد باشند، بـلكه غالبا قضيه به عكس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گسترده تر مى شود، ابـراهـيـم بـلافـاصـله بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت: هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گـمـراهـى آشـكـار بـوديـد( قـال لقـد كـنـتـم انـتـم و آبـاؤ كـم فـى ضلال مبين ) .

ايـن تـعـبـيـر كـه تـواءم بـا انـواع تـاكـيـدهـا و حـاكـى از قـاطعيت تمام است، سبب شد كه بـتـپـرسـتـان كـمـى بـه خـود آمـده در صـدد تـحـقـيـق برآيند، رو به سوى ابراهيم كرده: (گفتند: آيا براستى تو مطلب حقى را آوردهاى يا شوخى ميكنى )( قالوا ا جئتنا بالحق ام انت من اللاعبين ) .

زيرا آنها كه به پرستش بتها عادت كرده بودند و آن را يك واقعيت قطعى

مـى پنداشتند باور نمى كردند كسى جدا با بتپرستى مخالفت كند، لذا از روى تعجب اين سؤ ال را از ابراهيم كردند.

امـا ابـراهـيـم صـريـحـا بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت: آنـچه ميگويم جدى است و عين واقعيت كه پـروردگـار شـمـا پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت( قال بل ربكم رب السموات و الارض ) .

همان خدائى كه آنها را آفريده و من از گواهان اين عقيدهام( الذى فطرهن و انا على ذلكم من الشاهدين ) .

ابـراهيم با اين گفتار قاطعش نشان داد آن كس شايسته پرستش است كه آفريدگار آنها و زمـيـن و هـمـه مـوجـودات اسـت، امـا قـطـعـات سنگ و چوب كه خود مخلوق ناچيزى هستند ارزش پـرسـتـش را نـدارنـد، مـخـصوصا با جمله و انا على ذلكم من الشاهدين اثبات كرد تنها من نـيـسـتـم كه گواه بر اين حقيقتم بلكه همه آگاهان و فهميدهها همانها كه رشته هاى تقليد كوركورانه را پاره كرده اند گواه بر اين حقيقتند.

ابـراهـيـم بـراى اينكه ثابت كند اين مساله صددرصد جدى است و او بر سر عقيده خود تا هـمـه جـا ايـسـتـاده اسـت و نـتـائج و لوازم آن را هـر چـه بـاشـد بـا جـان و دل ميپذيرد اضافه كرد به خدا سوگند، من نقشهاى براى نابودى بتهاى شما به هنگامى كـه خودتان حاضر نباشيد و از اينجا بيرون رويد خواهم كشيد!( و تالله لاكيدن اصنامكم بعد ان تولوا مدبرين ) .

(اكـيـدن ) از مـاده (كـيـد) گـرفـتـه شـده كه به معنى طرح پنهانى و چاره انديشى مـخـفـيانه است. منظورش اين بود كه به آنها با صراحت بفهماند سرانجام از يك فرصت استفاده خواهم كرد و آنها را درهم ميشكنم!.

اما عظمت و ابهت بتها در نظر آنان شايد به آن پايه بود كه اين سخن را جدى نگرفتند و عكسالعملى نشان ندادند شايد فكر كردند مگر ممكن است انسانى به خود اجازه دهد اين چنين بـا مـقدسات يك قوم و ملت كه حكومتشان هم صددرصد پشتيبان آن است بازى كند؟ با كدام جرات؟ و با كدام نيرو؟

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود ايـنـكـه بـعـضـى گـفـتـه انـد ايـن جـمـله را در دل گـفـتـه، و يـا بـه طـور خصوصى با بعضى در ميان نهاده به هيچوجه نيازى به آن نيست، بخصوص اينكه كاملا بر خلاف ظاهر آيه است.

بـعلاوه در چند آيه بعد ميخوانيم بتپرستان به ياد اين گفتار ابراهيم افتادند و گفتند ما شنيديم جوانى سخن از توطئه در باره بتها ميگفت.

بـه هـر حـال ابـراهـيـم در يـك روز كـه بتخانه خلوت بود، و هيچكس از بتپرستان در آنجا حضور نداشت، طرح خود را عملى كرد.

تـوضـيـح ايـنـكـه: طـبـق نـقـل بـعـضـى از مـفـسـران بـتـپـرسـتـان در هـر سـال روز خـاصـى را بـراى بـتـهـا عـيـد ميگرفتند، غذاهائى در بتخانه حاضر كرده سپس دسـتـجمعى به بيرون شهر حركت ميكردند، و در پايان روز بازميگشتند و به بتخانه مى آمدند تا از آن غذاها كه به اعتقادشان تبرك يافته بود بخورند.

بـه ابـراهـيـم نـيـز پـيـشنهاد كردند او هم با آنها برود، ولى او به عذر بيمارى با آنها نرفت.

بـه هـر حـال او بـى آنـكـه از خـطـرات اين كار بترسد و يا از طوفانى كه پشت سر اين عـمـل بـه وجود مى آيد هراسى به دل راه دهد مردانه وارد ميدان شد، و با يك دنيا قهرمانى بـه جـنـگ ايـن خدايان پوشالى رفت كه آنهمه علاقمند متعصب و نادان داشتند، بطورى كه قرآن مى گويد همه آنها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگى كه داشتند!( فجعلهم جذاذا الا كبيرا لهم ) .

و هـدفـش ايـن بـود شـايـد بتپرستان به سراغ او بيايند و او هم تمام گفتنيها را بگويد( لعلهم اليه يرجعون ) .

نكته ها:

1 - بتپرستى در اشكال گوناگون

- درسـت اسـت كـه مـا از لفـظ بـت پـرستى بيشتر متوجه بتهاى سنگى و چوبى ميشويم، ولى از يـك نـظر بت و بت - پرستى مفهوم وسيعى دارد كه هر نوع توجه به غير خدا را، در هـر شـكـل و صـورت شـامـل مـى شـود.و طـبـق حـديـث مـعـروف هـر چـه انـسـان را بـه خـود مـشـغـول و از خـدا دور سـازد بـت او اسـت! (كـلما شغلك عن الله فهو صنمك )! در حديثى از اصـبـغ بـن نباته كه يكى از ياران معروف على (عليها‌السلام ) است ميخوانيم: ان عليا مر بقوم يلعبون الشطرنج، فقال: ما هذه التماثيل التى انتم لها عاكفون؟ لقد عصيتم الله و رسـوله!: امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليها‌السلام ) از كـنـار جـمـعـى مـيـگـذشـت كـه مـشـغـول بـازى شـطـرنـج بـودنـد فرمود: اين مجسمه ها (و بتهائى ) را كه از آن جدا نمى شويد چيست؟ شما هم نافرمانى خدا كردهايد و هم عصيان پيامبر.

2 - گفتار بت پرستان و پاسخ ابراهيم

جـالب ايـنـكـه بـتـپـرسـتـان در جـواب ابـراهـيـم، هم روى كثرت نفرات تكيه كردند، و هم طول زمان، گفتند: (ما پدران خود را بر اين آئين و رسم يافتيم ).

او هـم در هـر دو قـسـمـت بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت، كـه هـم شـمـا و هـم پدرانتان، هميشه در ضلال مبين بوديد!

يعنى انسان عاقل كه داراى استقلال فكرى است هرگز خود را پايبند اين اوهام نمى كند نه كثرت طرفداران طرح و سنتى را دليل اصالت آن ميداند و نه دوام و ريشهدار بودن آن را.


آيه (59) تا (67) و ترجمه

( قالوا من فعل هذا بالهتنا إنه لمن الظلمين ) (59)( قالوا سمعنا فتى يذكرهم يقال له إبرهيم ) (60)( قالوا فأتوا به على أعين الناس لعلهم يشهدون ) (61)( قالوا ء أنت فعلت هذا بالهتنا يإ برهيم ) (62)( قال بل فعله كبيرهم هذا فسلوهم إن كانوا ينطقون ) (63)( فرجعوا إ لى أنفسهم فقالوا إنكم أنتم الظلمون ) (64)( ثم نكسوا على رؤسهم لقد علمت ما هؤ لاء ينطقون ) (65)( قال أ فتعبدون من دون الله ما لا ينفعكم شيا و لا يضركم ) (66)( أف لكم و لما تعبدون من دون الله ) (67)

ترجمه:

59 - گفتند: هر كس با خدايان ما چنين كرده قطعا از ستمگران است (و بايد كيفر ببيند)!

60 - (گـروهـى ) گفتند: شنيديم جوانى از (مخالفت با) بتها سخن ميگفت كه او را ابراهيم ميگفتند.

61 - (عدهاى ) گفتند: او را در برابر چشم مردم بياوريد تا گواهى دهند.

62 - (هنگامى كه ابراهيم را حاضر كردند) گفتند تو اين كار را با خدايان ما كردهاى، اى ابراهيم؟!

63 - گـفـت: بـلكـه بـزرگـشـان كـرده بـاشـد! از آنـهـا سـؤ ال كنيد اگر سخن مى گويند!!

64 - آنها به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا كه شما ستمگريد.

65 - سـپـس بـر سـرهـاشـان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلى فراموش كردند و گفتند:) تو ميدانى كه اينها سخن نمى گويند!

66 - (ابراهيم ) گفت: آيا جز خدا چيزى را ميپرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى مى رساند (كه به سودشان چشم دوخته باشيد يا از زيانشان بترسيد).

67 - اف بـر شـمـا و بـر آنـچـه غـيـر از خـدا پـرسـتـش مـيـكـنـيد، آيا انديشه نمى كنيد (و عقل نداريد )؟!

تفسير:

برهان دندانشكن ابراهيم

سـرانـجـام آن روز عـيـد بـه پايان رسيد و بتپرستان شادى كنان به شهر بازگشتند، و يـكـسـر بـه سـراغ بـتـخـانـه آمـدنـد، تـا هم عرض ارادتى به پيشگاه بتان كنند و هم از غذاهائى كه به زعم آنها در كنار بتها بركت يافته بود بخورند.

هـمـيـنـكـه وارد بتخانه شدند با صحنهاى روبرو گشتند كه هوش از سرشان پريد، به جـاى آن بـتـخـانـه آبـاد با تلى از بتهاى دست و پا شكسته و بهم ريخته روبرو شدند! فريادشان بلند شد صدا زدند چه كسى اين بلا را بر سر خدايان ما آورده

است؟!( قالوا من فعل هذا بالهتنا ) .

مسلما هر كس بوده از ظالمان و ستمگران است( انه لمن الظالمين ) .

او هـم بـه خدايان ما ستم كرده، و هم به جامعه و جمعيت ما و هم به خودش! چرا كه با اين عمل خويشتن را در معرض نابودى قرار داده است.

امـا گـروهـى كـه تهديدهاى ابراهيم را نسبت به بتها در خاطر داشتند، و طرز رفتار اهانت آمـيـز او را بـا اين معبودهاى ساختگى مى دانستند (گفتند: ما شنيديم جوانكى سخن از بتها ميگفت و از آنها به بدى ياد ميكرد كه نامش ابراهيم است )

( قالوا سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم ) .

درست است كه ابراهيم طبق بعضى از روايات در آن موقع كاملا جوان بود و احتمالا سنش از 16 سـال تـجاوز نمى كرد، و درست است كه تمام ويژگيهاى (جوانمردان )، (شجاعت ) و (شـهـامت ) و (صراحت ) و (قاطعيت ) در وجودش ‍ جمع بود، ولى مسلما منظور بـتـپـرستان از اين تعبير چيزى جز تحقير نبوده بگويند ابراهيم اين كار را كرده، گفتند جوانى كه به او ابراهيم ميگفتند چنين ميگفت... يعنى فردى كاملا گمنام و از نظر آنان بى شخصيت.

اصـولا مـعمول اين است هنگامى كه جنايتى در نقطهاى رخ مى دهد براى پيدا كردن شخصى كه آن كار را انجام داده به دنبال ارتباطهاى خصومت آميز ميگردند، و مسلما در آن محيط كسى جز ابراهيم آشكارا با بتها گلاويز نبود،

و لذا تمام افكار متوجه او شد جمعيت گفتند اكنون كه چنين است پس برويد او را در برابر چشم مردم حاضر كنيد تا آنها كه ميشناسند و خبر دارند گواهى دهند( قالوا فاتوا به على اعين الناس لعلهم يشهدون ) .

بعضى از مفسران نيز اين احتمال را داده اند كه منظور مشاهده صحنه مجازات و كيفر ابراهيم است، نه شهادت و گواهى بر مجرم بودن او اما با توجه به آيات بعد كه بيشتر جنبه بـازپـرسـى دارد ايـن احـتـمـال مـنـتـفـى اسـت، بـعـلاوه تـعـبـيـر بـه كـلمـه (لعـل ) (شـايـد) نـيـز مـتـنـاسـب بـا مـعنى دوم نيست، زيرا اگر مردم در برابر صحنه مجازات حضور يابند، طبعا مشاهده خواهند كرد، شايد ندارد.

جـارچـيان در اطراف شهر فرياد زدند كه هر كس از ماجراى خصومت ابراهيم و بدگوئى او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود، و به زودى هم آنها كه از اين موضوع آگاه بودند و هم ساير مردم اجتماع كردند تا ببينند سرانجام كار اين متهم به كجا خواهد رسيد.

شور و ولوله عجيبى در مردم افتاده بود، چرا كه از نظر آنها جنايتى بيسابقه توسط يك جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود كه بنيان دينى مردم محيط را به لرزه درآورده بود.

سـرانجام محكمه و دادگاه تشكيل شد و زعماى قوم در آنجا جمع بودند بعضى مى گويند: خود نمرود نيز بر اين ماجرا نظارت داشت.

نـخستين سؤ الى كه از ابراهيم كردند اين بود (گفتند: توئى كه اين كار را با خدايان ما كردهاى؟ اى ابراهيم )!( قالوا ء انت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم ) .

آنـهـا حـتـى حـاضـر نـبـودند بگويند تو خدايان ما را شكستهاى، و قطعه قطعه كردهاى، بلكه تنها گفتند: تو اين كار را با خدايان ما كردى؟

ابـراهـيـم آنچنان جوابى گفت كه آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهاى كه قدرت بـر نـجـات از آن نداشتند (ابراهيم گفت: بلكه اين كار را اين بت بزرگ آنها كرده! از آنها سؤ ال كنيد اگر سخن مى گويند)!( قال بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون ) .

اصـول جـرم شـنـاسـى مى گويد متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد، در اينجا آثار جـرم در دسـت بـت بـزرگ اسـت (طبق روايت معروفى ابراهيم تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت ).

اصـلا چـرا شـمـا بـه سـراغ مـن آمـديـد؟ چـرا خـداى بـزرگـتـان را مـتـهـم نـمـى كـنـيد؟ آيا احـتـمـال نـمـى دهـيد او از دست خدايان كوچك خشمگين شده و يا آنها را رقيب آينده خود فرض كرده و حساب همه را يكجا رسيده است؟!

از آنـجـا كـه ظـاهـر ايـن تـعـبـير به نظر مفسران با واقعيت تطبيق نمى داده، و از آنجا كه ابـراهـيـم پـيـامـبـر اسـت و مـعصوم و هرگز دروغ نمى گويد، در تفسير اين جمله، مطالب مختلفى گفته اند آنچه از همه بهتر به نظر ميرسد اين است كه:

ابراهيم (عليها‌السلام ) به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولى تمام قرائن شهادت ميداد كه او قصد جدى از اين سخن ندارد، بلكه ميخواسته است عقائد مسلم بتپرستان را كـه خـرافـى و بـياساس بوده است به رخ آنها بكشد، به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوبهاى بيجان آنقدر بيعرضه اند كه حتى نمى توانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت كـنـنـدگـانـشـان يـارى بـطـلبـنـد، تـا چـه رسـد كـه بـخـواهـنـد بـه حـل مـشـكـلات آنـهـا بـپردازند! نظير اين تعبير در سخنان روزمره ما فراوان است كه براى ابـطـال گـفـتـار طـرف، مـسـلمات او را به صورت امر يا اخبار و يا استفهام در برابرش مـيـگـذاريـم تـا مـحـكـوم شود و اين به هيچوجه (دروغ نيست دروغ آنست كه قرينهاى همراه نداشته باشد).

در روايـتـى كـه در كـتـاب كـافـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) نـقـل شده ميخوانيم: انما قال بل فعله كبيرهم ارادة الاصلاح، و دلالة على انهم لا يفعلون، ثـم قـال و الله ما فعلوه و ما كذب: (ابراهيم اين سخن را به خاطر آن گفت كه ميخواست افكار آنها را اصلاح كند، و به آنها بگويد كه چنين كارى از بتها ساخته نيست، سپس امام اضافه فرمود: به خدا سوگند بتها دست به چنان كارى نزده بودند، ابراهيم نيز دروغ نگفت.

جمعى از مفسران نيز احتمال داده اند كه ابراهيم (عليها‌السلام ) اين مطلب را به صورت يك جـمـله شـرطيه ادا كرد و گفت: بتها اگر سخن بگويند دست به چنين كارى زده اند، و مسلما تـعـبير خلاف واقع نبود، زيرا نه بتها سخن ميگفتند و نه چنين كارى از آنها سر زده بود، به مضمون همين تفسير نيز حديثى وارد شده است.

امـا تـفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا جمله شرطيه (ان كانوا ينطقون ) قيدى است بـراى سـؤ ال كـردن (فـاسـئلوهـم ) نـه بـراى جـمـله بل فعله كبيرهم (دقت كنيد).

نـكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه: عبارت اين است كه بايد از بـتـهاى دست و پا شكسته سؤ ال شود كه اين بلا را چه كسى بر سر آنها آورده است، نـه از بـت بـزرگ زيـرا ضـمـيـر (هـم ) و هـمـچنين ضميرهاى ان كانوا ينطقون همه به صورت جمع است و اين با تفسير اول سازگار است.

سـخنان ابراهيم، بتپرستان را تكان داد، وجدان خفته آنها را بيدار كرد و همچون طوفانى كـه خـاكـسـتـرهاى فراوان را از روى شعله هاى آتش برگيرد و فروغ آن را آشكار سازد، فـطـرت تـوحـيـدى آنـهـا را از پـشـت پـرده هـاى تـعـصـب و جهل و غرور آشكار ساخت.

در يـك لحـظـه كوتاه و زودگذر از اين خواب عميق و مرگزا بيدار شدند، چنانكه قرآن مى گـويـد: (آنـهـا بـه وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند حقا كه شما ظالم و ستمگريد)( فرجعوا الى انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون ) .

هـم بـه خـويشتن ظلم و ستم كرديد و هم بر جامعهاى كه به آن تعلق داريد و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها.

جـالب ايـنـكـه در آيـات قـبـل خوانديم آنها ابراهيم را متهم به ظالم بودن كردند، ولى در اينجا دريافتند كه ظالم اصلى و حقيقى خودشانند.

و در واقـع تـمـام مـقـصـود ابراهيم از شكستن بتها همين بود، هدف شكستن فكر بتپرستى و روح بـتـپـرسـتـى بـود، و گـرنـه شـكـسـتـن بـت فـايدهاى ندارد، بتپرستان لجوج فورا بـزرگـتـر و بـيشتر از آن را ميسازند و به جاى آن مينهند، همانگونه كه در تاريخ اقوام نادان و جاهل و متعصب، اين مساله، نمونه هاى فراوان دارد.

تا اينجا ابراهيم موفق شد يك مرحله بسيار حساس و ظريف تبليغ خود را كه بيدار ساختن وجدانهاى خفته است از طريق ايجاد يك طوفان روانى بود اجرا كند.

ولى افـسوس كه زنگار جهل و تعصب و تقليد كوركورانه بيشتر از آن بود كه با نداى صيقلبخش اين قهرمان توحيد به كلى زدوده شود.

افـسـوس كـه ايـن بـيـدارى روحـانـى و مـقـدس چـنـدان بـه طـول نـيـانـجـامـيـد، و در ضـمـيـر آلوده و تـاريـكـشـان از طـرف نـيـروهـاى اهـريـمـنـى و جهل قيامى بر ضد اين

نـور تـوحـيـدى صـورت گـرفـت و هـمـه چـيـز بـه جـاى اول بـازگـشـت، چـه تعبير لطيفى قرآن مى كند سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند( ثم نكسوا على رؤ سهم ) .

و بـراى ايـنـكـه از طـرف خـدايان گنگ و بسته دهانشان عذرى بياورند گفتند: تو ميدانى ايـنـها هرگز سخن نمى گويند! (لقد علمت ما هؤ لاء ينطقون ). اينها هميشه خاموشند و ابهت سكوت را نمى شكنند!!

و با اين عذر پوشالى خواستند ضعف و زبونى و ذلت بتها را كتمان كنند.

ايـنـجـا بـود كـه مـيـدانـى براى استدلال منطقى در برابر ابراهيم قهرمان گشوده شد تا شديدترين حملات خود را متوجه آنها كند، و مغزهايشان را زير رگبارى از سرزنش منطقى و بـيـداركننده قرار دهد: (فرياد زد آيا شما معبودهاى غير خدا را ميپرستيد كه نه كمترين سودى به حال شما دارند و نه كوچكترين ضررى )

( قال ا فتعبدون من دون الله ما لا ينفعكم شيئا و لا يضركم ) .

ايـن خـدايان پندارى كه نه قدرت بر سخن دارند، نه شعور و دركى، نه ميتوانند از خود دفاع كنند، و نه ميتوانند بندگان را به حمايت خود بخوانند، اصلا اينها چه كارى ازشان ساخته است و به چه درد ميخورند؟!

پـرسـتـش يـك مـعبود يا به خاطر شايستگى او براى عبوديت است، كه اين در باره بتهاى بـيـجـان مـفـهـوم ندارد، و يا به خاطر انتظار سودى است كه از ناحيه آنها عائد شود، و يا تـرس از زيـانـشـان، ولى اقـدام مـن بـه شـكـسـتن بتها نشان داد كه اينها كمترين بخارى ندارند، با اين حال آيا اين كار شما احمقانه نيست؟!

باز اين معلم توحيد، سخن را از اين هم فراتر برد و با تازيانه هاى سرزنش بر روح بيدردشان كوبيد و گفت: اف بر شما، و بر اين معبودهائى كه غير از

(الله ) انتخاب كرده ايد)!( اف لكم و لما تعبدون من دون الله ) .

(آيا هيچ انديشه نمى كنيد، و عقل در سر نداريد)؟( ا فلا تعقلون ) .

ولى در تـوبـيـخ و سـرزنـشـشـان، ملايمت را از دست نداد مبادا بيشتر لجاجت كنند. در حقيقت ابراهيم بسيار حساب شده برنامه خود را تعقيب كرد، نخستين بار به هنگام دعوت آنها به سـوى توحيد، صدا زد اين مجسمه هاى بيروح چيست؟ كه شما ميپرستيد؟ اگر ميگوئيد سنت نياكان شما است، هم شما و هم آنها گمراه بوديد.

در دومـيـن مـرحـله، اقـدام بـه يـك بـرنـامـه عـملى كرد، تا نشان دهد اين بتها چنان قدرتى نـدارنـد كـه هـر كـس نـگـاه چـپ به آنان كند، نابودش كنند، مخصوصا با اخطار قبلى به سـراغ بـتـهـا رفـت و آنـهـا را بـه كلى درهم شكست، تا نشان دهد خيالاتى كه آنها به هم بافته اند همه بيهوده است.

در سـومـيـن مـرحـله در آن مـحـاكمه تاريخى سخت آنها را در بنبست قرار داد، گاه به سراغ فـطـرتشان رفت، زمانى به سراغ عقلشان، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبيخ كرد.

خـلاصـه ايـن مـعـلم بـزرگ الهـى از هر درى وارد شد و آنچه در توان داشت به كار برد، ولى مسلم قابليت محل نيز شرط تاثير است و اين متاسفانه در آن قوم كمتر وجود داشت.

امـا بـدون شـك، سـخـنـان و كـارهـاى ابـراهـيـم بـه عـنـوان يـك زمـيـنـه تـوحـيـدى و حداقل به صورت علامتهاى استفهام در مغزهاى آنها باقى ماند، و مقدمهاى شد براى بيدارى و آگاهى گستردهتر در آينده.

از تـواريـخ اسـتـفـاده مـى شود كه گروهى هر چند از نظر تعداد اندك ولى از نظر ارزش بسيار، به او ايمان آوردند و آمادگى نسبى براى گروه ديگرى فراهم گشت.


آيه (68) تا (70) و ترجمه

( قالوا حرقوه و انصروا ألهتكم إن كنتم فعلين ) (68)( قلنا ينار كونى بردا و سلما على إبرهيم ) (69)( و أرادوا به كيدا فجعلنهم الا خسرين ) (70)

ترجمه:

68 - گفتند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.

69 - (سـرانـجـام او را به درياى آتش افكندند ولى ما) گفتيم: اى آتش سرد و سالم بر ابراهيم باش.

70 - آنـهـا مـيـخـواسـتند ابراهيم را با اين نقشه نابود كنند، ولى ما آنها را زيانكارترين مردم قرار داديم.

تفسير:

آنجا كه آتش گلستان مى شود

گرچه با استدلالات عملى و منطقى ابراهيم، همه بتپرستان محكوم شدند و خودشان هم در دل به اين محكوميت اعتراف كردند، ولى لجاجت و تعصب شديد آنها مانع از پذيرش حق شد، بـه هـمـيـن دليـل جـاى تـعـجـب نيست كه تصميم بسيار شديد و خطرناكى در باره ابراهيم گرفتند و آن كشتن ابراهيم به بدترين صورت يعنى سوزاندن و خاكستر كردن بود!.

معمولا رابطه معكوسى ميان (زور) و (منطق ) وجود دارد، هر قدر زور انسان بيشتر مى شـود مـنـطـق او ضـعـيـفـتـر مى گردد. جز در مردان حق كه هر چه قويتر ميشوند متواضعتر و منطقيتر ميگردند.

زورگويان هنگامى كه از طريق منطق به جائى نرسيدند فورا تكيه بر زور و قدرتشان ميكنند، و در مورد ابراهيم درست از همين برنامه استفاده شد، چنانكه

قـرآن مـى گـويـد: (جـمعيت فرياد زدند او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر كارى از دست شما ساخته است )( قالوا حرقوه و انصرفوا الهتكم ان كنتم فاعلين ) .

سلطه گران زورگو براى تحريك توده هاى ناآگاه، معمولا از نقطه هاى ضعف روانيشان اسـتـفـاده مـيـكـنند، چرا كه آنها روانشناسند و بر كار خود مسلط! همانگونه كه در اين ماجرا كردند و شعارهائى دادند كه به اصطلاح به رگ غيرت آنها بخورد گفتند: اينها خدايان شـمـا هـسـتند، مقدساتتان به خطر افتاده، سنت نياكانتان زير پا گذاشته شده، غيرت و حـمـيـت شـمـا كـجا است؟ چرا اين قدر ضعيف و زبون هستيد چرا خدايانتانرا يارى نمى دهيد، ابـراهيم را بسوزانيد و خدايانتان را يارى بدهيد اگر كارى از شما ساخته است و توانى در تن و قدرتى در جان داريد.

ببينيد همه مردم از مقدساتشان دفاع ميكنند، شما كه همه چيزتان به خطر افتاده است.

خـلاصه امثال اين لاطائلات بسيار گفتند و مردم را بر ضد ابراهيم شوراندند آنچنان كه بـجـاى چـنـد بـار هـيزم كه براى سوزاندن چندين نفر كافى است هزاران بار بر روى هم ريـخـتـنـد و كـوهـى از هـيـزم، و بـه دنبال آن دريائى از آتش به وجود آوردند، تا با اين عـمـل هـم انـتـقـام خود را بهتر گرفته باشند، و هم ابهت و عظمت پندارى بتها كه سخت با بـرنـامـه ابـراهـيـم آسـيـب ديـده بود تا حدى تامين شود، تاريخ نويسان در اينجا مطالب بسيارى نوشته اند كه هيچگونه بعيد به نظر نمى رسد:

از جـمـله ايـنـكـه مـى گـويـنـد: چـهـل روز مـردم براى جمع آورى هيزم كوشيدند و از هر سو هيزمهاى خشك فراوانى جمع آورى كردند، كار به جائى رسيد كه حتى زنانى كه كارشان در خانه پشمريسى بود از درآمد آن پشته هيزمى تهيه كرده بر آن ميافزودند، و بيماران نزديك به مرگ از مال خود مبلغى براى خريدارى هيزم وصيت مينمودند و حاجتمندان براى برآمدن حاجاتشان نذر ميكردند كه اگر به مقصود خود برسند فلان مقدار هيزم بر آن بيفزايند. به همين جهت هنگامى كه آتش از جـوانـب مـخـتلف در هيزمها افكندند به اندازهاى شعله اش عظيم بود كه پرندگان قادر نبودند از آن منطقه بگذرند.

بـديـهـى اسـت بـه چـنـيـن آتـش گـسـتـردهاى نمى توان نزديك شد تا چه رسد به اينكه بـخـواهـنـد ابـراهـيم را در آن بيفكنند، ناچار از منجنيق استفاده كردند، ابراهيم را بر لاى آن نهاده و با يك حركت سريع به درون آن درياى آتش پرتاب نمودند.

در روايـاتـى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده ميخوانيم: هنگامى كه ابراهيم را بالاى مـنـجـنـيـق گـذاشـتـنـد و مـيـخـواسـتـنـد در آتـش ‍ بـيـفكنند، آسمان و زمين و فرشتگان فرياد بـركشيدند، و از پيشگاه خداوند تقاضا كردند كه اين قهرمان توحيد و رهبر آزاد مردان را حفظ كند.

و نيز نقل كرده اند: جبرئيل به ملاقات ابراهيم آمد و به او گفت: ا لك حاجة؟ (آيا نيازى دارى تا به تو كمك كنم )؟

ابـراهـيم (عليها‌السلام ) در يك عبارت كوتاه گفت: اما اليك فلا: اما به تو، نه! (به آن كسى نياز دارم كه از همگان بينياز و بر همه مشفق است ).

در ايـن هـنـگـام جـبـرئيـل بـه او پـيـشـنـهـاد كـرد و گـفـت: فاسئل ربك (پس نيازت را از خدا بخواه ).

و او در پـاسـخ گـفـت: حـسـبـى مـن سـؤ الى عـلمـه بـحـالى: (هـمـيـن انـدازه كـه او از حال من آگاه است كافى است!).

در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليها‌السلام ) ميخوانيم: در اين هنگام ابراهيم با خدا چنين راز و نـيـاز كـرد: يـا احـد يـا احـد يا صمد يا صمد يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد توكلت على الله.

اين دعا به عبارتهاى ديگرى در كتب ديگر نيز آمده است.

بـه هـر حـال ابـراهـيـم (عليها‌السلام ) در ميان هلهله و شادى و غريو فرياد مردم به درون شـعـله هـاى آتـش فـرستاده شد، آنچنان مردم فرياد شادى كشيدند كه گوئى شكننده بتها براى هميشه نابود و خاكستر شد.

اما خدائى كه همه چيز سر بر فرمان او است، حتى سوزندگى را او به آتش ياد داده، و رمـز محبت را او به مادران آموخته، اراده كرد اين بنده مؤ من خالص در اين درياى آتش سالم بـمـانـد، تـا سـند ديگرى بر اسناد افتخارش بيفزايد، چنانكه قرآن در اينجا مى گويد: بـه آتش گفتيم اى آتش سرد و سالم بر ابراهيم باش( قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم ) .

بـدون شـك فـرمـان خـدا در ايـنجا فرمان تكوينى بود همان فرمان كه در جهان هستى به خورشيد و ماه و زمين و آسمان و آب و آتش و گياهان و پرندگان مى دهد.

مـعروف چنين است كه آتش آنچنان سرد و ملايم شد كه دندان ابراهيم از شدت سرما به هم مـيـخـورد، و باز به گفته بعضى از مفسران اگر تعبير به (سلاما) نبود آتش آنچنان سرد ميشد كه جان ابراهيم از سرما به خطر مى افتاد!.

و نـيـز در روايـت مـعـروفـى مـيـخـوانـيـم آتـش نـمـرودى تبديل به گلستان زيبائى شد.

حـتـى بـعـضـى گـفـته اند آن روز كه ابراهيم در آتش بود: آرامترين و بهترين و راحتترين روزهاى عمرش محسوب ميشد.

بـه هـر حـال در اينكه آتش چگونه ابراهيم را نسوزاند، در ميان مفسران گفتگو بسيار است ولى اجـمال سخن اين است كه با توجه به بينش توحيدى هيچ سببى بيفرمان خدا كارى از او سـاخـتـه نـيست، يك روز به كارد در دست ابراهيم مى گويد نبر! و روز ديگر به آتش مـى گـويـد مـسـوزان! و يـك روز هـم بـه آبـى كـه مايه حيات است فرمان مى دهد غرق كن فرعون و فرعونيان را.

و در آخـريـن آيـه مورد بحث به عنوان نتيجه گيرى كوتاه و فشرده ميفرمايد: آنها تصميم گـرفـتـنـد كـه ابـراهـيـم را بـا نقشه حساب شده و خطرناكى نابود كنند، ولى ما آنها را زيـانـكارترين مردم قرار داديم( و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين ) . ناگفته پيدا است كـه بـا سـالم مـانـدن ابـراهيم در ميان آتش، صحنه به كلى دگرگون شد، غريو شادى فـرو نـشست، دهانها از تعجب باز ماند، جمعى آشكار در گوشى با هم در باره اين پديده عـجـيـب سخن ميگفتند، عظمت ابراهيم و خداى او ورد زبانها شد، و موجوديت دستگاه نمرود به خـطـر افـتـاده، ولى بـاز هـم تـعـجـب و لجـاجـت مـانـع از پـذيـرش حـق بـه طـور كـامـل گـرديـد، هـر چند دلهاى بيدار بهره خود را از اين ماجرا بردند و بر ايمانشان نسبت به خداى ابراهيم افزوده شد هر چند اين گروه در اقليت بودند.

نكته ها:

1 - سببسازى و سبب سوزى

گـاه مـى شـود انـسـان در عـالم اسـبـاب چـنـان غـرق مـى شـود كـه خيال مى كند اين

آثـار و خـواص از آن خـود ايـن موجودات است، و از آن مبدء بزرگى كه اين آثار مختلف را به اين موجودات بخشيده غافل مى شود، در اينجا خداوند براى بيدار ساختن بندگان دست به (سبب سازى ) و (سبب سوزى ) ميزند.

موجوداتى كه ظاهرا كارى از آنها ساخته نيست، سرچشمه آثار عظيمى ميشوند به عنكبوت فرمان مى دهد چند تار سست و ضعيف بر در غار ثور بتند و با همين چند تار كسانى را كه در تـعقيب پيامبر اسلام همه جا ميگشتند و اگر او را مييافتند نابود ميكردند مايوس ميسازد و با همين وسيله كوچك مسير تاريخ جهان را دگرگون مى كند.

و بـه عـكـس گـاه اسـبـابـى را كـه در عـالم مـاده ضـرب المثل هستند (آتش در سوزندگى و كارد در برندگى ) از كار مياندازد، تا معلوم شود اينها هـم از خـود چـيـزى نـدارنـد كه اگر رب جليل نهيشان كند از كار ميافتند حتى اگر ابراهيم خليل ) فرمان دهد.

تـوجـه بـه ايـن واقعيتها كه نمونه هاى فراوان آن را كم و بيش در زندگى ديدهايم روح تـوحيد و توكل را در بندگى مؤ من آنچنان زنده و بيدار مى كند كه به او نمى انديشند و از غير او يارى نمى طلبند، خاموش كردن آتش مشكلات را تنها از او ميخواهند و نابودى كيد دشمنان را از درگاه او ميطلبند، جز او نمى بينند و از غير او چيزى تمنا نمى كنند.

2 - نوجوان قهرمان

در بـعـضـى از كـتـب تـفـسـيـر آمـده ابـراهـيـم بـه هـنـگـامـى كه در آتش افكنده شد شانزده سـال بـيـشـتـر نـداشـت و بـعـضـى ديـگـر سـن او را در آن هـنـگـام 26 سال ذكر كرده اند.

بـه هـر حـال او در سنين جوانى بوده است و با آنكه ظاهرا يار و ياورى نداشت با طاغوت بـزرگ زمـان خـود كـه حـامـى طـاغوتهاى ديگر بود پنجه در افكند، و يك تنه به مبارزه جهل و خرافات و شرك رفت و تمام مقدسات پندارى محيط را به بازى گرفت و از خشم و انـتـقـام مـردم كـمـتـريـن وحـشـتـى بـه خـود راه نـداد، چـرا كـه قـلبش از عشق خدا پر بود و توكل و تكيه اش بر ذات پاك او بود.

آرى چـنـيـن اسـت ايـمـان، كه در هر جا پيدا شود شهامت مى آفريند و در هر كس وجود داشته باشد شكست ناپذير است!.

در دنـيـاى طـوفـانـى امـروز، مـهـمـتـرين سرمايهاى كه مسلمانان براى مبارزه با قدرتهاى اهريمنى بزرگ بايد پيدا كنند همين سرمايه بزرگ است.

در حـديـثـى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: ان المؤ من اشد من زبر الحديد ان زبر الحـديـد اذا دخـل النـار تـغـيـر و ان المـؤ مـن لو قـتـل ثـم نـشـر ثـم قـتـل لم يتغير قلبه: مؤ من از قطعات آهن و فولاد محكمتر است، چرا كه آهن و فولاد هنگامى كه داخل آتش شود تغيير مييابد، ولى مؤ من اگر كشته و سپس مبعوث گردد و باز هم كشته شود قلبش تغيير نمى كند.

3 - ابراهيم و نمرود

در تـواريـخ آمـده است هنگامى كه ابراهيم را در آتش افكندند، نمرود يقين داشت كه ابراهيم تـبـديـل بـه مـشـتـى خاكستر شده است، اما هنگامى كه خوب نظر كرد، او را زنده ديد، به اطـرافيانش گفت من ابراهيم را زنده ميبينم، شايد اشتباه مى كنم! بر فراز بلندى رفت و خـوب مـشـاهده كرد ديد مطلب همين است، نمرود فرياد زد اى ابراهيم! به راستى كه خداى تو بزرگ است و آنقدر قـدرت دارد كـه مـيـان تـو و آتـش حائلى ايجاد كرده!... اكنون كه چنين است من ميخواهيم به خاطر اين قدرت و عظمت، براى او قربانى كنم (و چهار هزار قربانى براى اين كار آماده كـرده ) ولى ابـراهـيـم بـه او گـوشـزد نـمـود كـه هيچگونه قربانى (و كار خير) از تو پـذيـرفـتـه نـخـواهـد شـد مـگـر ايـنـكه قبلا ايمان آورى. اما نمرود در پاسخ گفت در اين صـورت سـلطـنـت و حـكـومـتـم بـر بـاد خـواهـد رفـت و تحمل آن براى من ممكن نيست!

بـه هـر حـال ايـن حـوادث باعث شد كه گروهى از بيداردلان آگاه به خداى ابراهيم ايمان آورنـد و يـا بـر ايـمـانـشـان بـيـفـزايـد (و شـايـد هـمـيـن مـاجـرا سـبـب شـد كـه نمرود عكس العـمـل شـديـدى در بـرابـر ابـراهـيـم نـشـان نـدهـد، و تـنها به تبعيد كردنش از سرزمين بابل قناعت كند).


آيه (71) تا (73) و ترجمه

( و نجينه و لوطا إلى الارض التى بركنا فيها للعلمين ) (71)( و وهبنا له إسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صلحين ) (72)( و جـعـلنـهـم أئمـة يـهـدون بـأ مـرنـا و أوحـيـنـا إليـهـم فعل الخيرت و إقام الصلوة و إيتاء الزكوة و كانوا لنا عبدين ) (73)

ترجمه:

71 - و او و لوط را بـه سـرزمـيـن (شـام ) كـه آنـرا بـراى همه جهانيان پر بركت ساختيم نجات داديم.

72 - و اسحاق، و علاوه بر او، يعقوب را به وى بخشيديم، و همه آنها را مردانى صالح قرار داديم.

73 - و آنـهـا را پـيـشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت ميكردند، و انجام كـارهـاى نـيـك و بـرپـا داشـتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم، و آنها فقط مرا عبادت ميكردند.

تفسير:

هجرت ابراهيم از سرزمين بت پرستان

داستان آتشسوزى ابراهيم و نجات اعجازآميزش از اين مرحله خطرن لرزه بر اركان حكومت نمرود افكند، به گونهاى كه نمرود روحيه خود را به كلى باخت، چـرا كـه ديگر نمى توانست ابراهيم را يك جوان ماجراجو و نفاقافكن معرفى كند، او ديگر بـه عـنـوان يـك رهـبـر الهى و قهرمان شجاع كه يك تنه ميتواند به جنگ جبار ستمگرى با تـمـام قـدرت و امـكـانـاتـش بـرود، شـنـاخـتـه مـيـشـد، او اگـر بـا ايـن حـال در آن شـهـر و كـشـور بـاقـى مـيـمـانـد، بـا آن زبـان گـويـا و مـنطق نيرومند و شهامت بـيـنـظـيـرش مـسـلمـا كـانـون خـطـرى بـراى آن حـكـومـت جـبـار و خـودكـامـه بـود، او به هر حال بايد از آن سرزمين بيرون رود.

از سوى ديگر ابراهيم در واقع رسالت خود را در آن سرزمين انجام داده بود، ضربه هاى خـردكـنـنـده يـكـى پـس از ديگرى بر بنيان حكومت زد و بذر ايمان و آگاهى در آن سرزمين پـاشـيـده، تـنـهـا نـيـاز به عامل (زمانى ) بود كه تدريجا اين بذرها بارور گردد و بساط بت و بت پرستى برچيده شود.

او بـايـد از ايـنـجا به سرزمين ديگرى برود و رسالت خود را در آنجا نيز پياده كند، لذا تصميم گرفت تا به اتفاق لوط (لوط برادرزاده ابراهيم بود) و همسرش ساره و احتمالا گروه اندكى از مؤ منان از آن سرزمين به سوى شام هجرت كند.

آنـچـنـانـكـه قـرآن در آيات مورد بحث مى گويد: (ما ابراهيم و لوط را به سرزمينى كه براى جهانيان پر بركتش ساخته بوديم نجات و رهائى بخشيديم )

( و نجيناه و لوطا الى الارض التى باركنا فيها للعالمين ) .

گـرچـه نـام ايـن سـرزمـيـن صـريـحـا در قـرآن نـيـامـده ولى بـا تـوجـه بـه آيـه اول سـوره اسـراء( سـبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله ) .

مـعـلوم مـى شـود هـمـان سـرزمـيـن شـام است كه سرزمينى است هم از نظر ظاهرى پربركت و حاصلخيز و سرسبز و هم از نظر معنوى چرا كه كانون پرورش انبياء بوده است.

در ايـنـكه ابراهيم خودش دست به اين هجرت زد و يا دستگاه نمرود او را تبعيد كردند و يا هر دو جهت دست به دست هم داد، بحثهاى مختلفى در تفاسير و روايات آمده است كه جمع ميان هـمـه آنـهـا هـمين است كه از يكسو نمرود و اطرافيانش ابراهيم را خطر بزرگى براى خود مـيـديـدنـد و او را مجبور به خروج از آن سرزمين كردند، و از سوى ديگر ابراهيم رسالت خـود را در آن سـرزمـيـن تـقريبا پايان يافته ميديد و خواهان منطقه ديگرى بود كه دعوت تـوحـيـد را در آن نـيـز گـسـتـرش دهـد، بـه خـصـوص كـه مـانـدن در بابل ممكن بود به قيمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانيش تمام شود.

جـالب ايـنـكه در روايتى از امام صادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم: هنگامى كه نمرود تصميم گـرفـت ابـراهـيـم (عليها‌السلام ) را از آن سـرزمـيـن تـبعيد كند، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره كنند و خودش تنها بيرون برود.

ابراهيم به آنها گفت: اينها محصول ساليان طولانى از عمر من است، اگر ميخواهيد (مالم ) را بـگـيـريـد پـس عـمـرى را كـه در ايـن سـرزمـيـن مصرف كردهام به من بازگردانيد! بـنـابـرايـن شـد كـه يـكى از قاضيان دستگاه در اين ميان داورى كند، قاضى حكم كرد كه اموال ابراهيم را بگيرند و عمرى را كه در آن سرزمين صرف كرده به او بازگردانند!.

هنگامى كه نمرود از اين ماجرا آگاه شد، مفهوم حقيقى حكم قاضى شجاع را دريافت و دستور داد امـوال و گـوسـفـندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت: من ميترسم كه اگـر او در ايـنـجا بماند دين و آئين شما را خراب كند، و به خدايانتان زيان رساند!( انه ان بقى فى بلادكم افسد دينكم و اضر بالهتكم ) .

آيـه بـعـد بـه يـكـى از مـهمترين مواهب خدا به ابراهيم كه داشتن فرزندى صالح و نسلى بـرومـنـد و شـايـسـتـه اسـت اشـاره كـرده مـيـفرمايد: ما به او اسحاق را بخشيديم و يعقوب (فرزند اسحاق ) را بر او افزوديم( و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة ) .

(و همه آنها را مردانى صالح و شايسته و مفيد قرار داديم )( و كلا جعلنا صالحين ) .

سـاليـان درازى گذشت كه ابراهيم در عشق و انتظار فرزند صالحى به سر ميبرد و آيه 100 سـوره صـافـات گـويـاى ايـن خـواسـتـه درونـى او است: رب هب لى من الصالحين. (پروردگارا فرزندى صالح به من مرحمت كن ).

سرانجام خدا دعاى او را مستجاب كرد، نخست اسماعيل و سپس اسحاق را به او مرحمت كرد كه هر كدام پيامبرى بزرگ و با شخصيت بودند.

تـعبير به (نافلة ) كه ظاهرا تنها توصيفى براى يعقوب است از اين نظر باشد كه ابـراهـيـم تـنـهـا فرزند صالحى تقاضا كرده بود، خدا نوه صالحى نيز بر آن افزود، زيرا نافلة در اصل به معنى موهبت و يا كار اضافى است.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه مـقـام امـامـت و رهـبرى اين پيامبر بزرگ و بخشى از صفات و برنامه هاى مهم و پرارزش آنها بطور جمعى اشاره مى كند.

در ايـن آيه مجموعا (شش قسمت ) از اين ويژگيها بر شمرده شده كه با اضافه كردن توصيف به صالح بودن كه از آيه قبل استفاده مى شود مجموعا هفت ويژگى را تشكيل مى دهد، اين احتمال نيز وجود دارد كه مجموعه شش صفتى كه در اين آيه ذكـر شـده شـرحـى بـاشـد بـراى صـالح بـودن آنـهـا كـه در آيـه قبل آمده است.

نخست مى گويد (ما آنها را امام و رهبر مردم قرار داديم )( و جعلناهم ائمة ) .

يـعـنـى عـلاوه بـر مـقـام (نـبـوت و رسالت ) مقام (امامت ) را نيز به آنها داديم - امامت همانگونه كه سابقا هم اشاره كردهايم آخرين مرحله سير تكاملى انسانى است كه به معنى رهبرى همه جانبه مادى و معنوى، ظاهرى و باطنى، جسمى و روحى مردم است.

فـرق نـبـوت و رسالت با امامت اين است كه پيامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان حق را دريافت ميكنند و از آن خبر ميدهند و به مردم ابلاغ ميكنند، ابلاغى توأم با بشارت و انذار.

امـا در مـرحـله (امامت ) اين برنامه هاى الهى را به مرحله اجرا در مى آورند خواه از طريق تـشـكـيـل حـكـومـت عـدل بـوده باشد يا بدون آن، در اين مرحله آنها مربيند، و مجرى احكام و برنامه ها، و پرورشدهنده انسانها، و به وجود آورنده محيطى پاك و منزه و انسانى.

در حـقـيـقـت مـقـام امامت مقام تحقق بخشيدن به تمام برنامه هاى الهى است، به تعبير ديگر ايصال به مطلوب و هدايت تشريعى و تكوينى است.

امـام از ايـن نـظر درست به خورشيد ميماند كه با اشعه خود موجودات زنده را پرورش مى دهد.

در مـرحـله بـعد فعليت و ثمره اين مقام را بازگو مى كند: آنها به فرمان ما هدايت ميكردند( يهدون بامرنا ) .

نـه تـنـهـا هـدايـت بـه مـعنى راهنمائى و ارائه طريق كه آن در نبوت و رسالت وجود دارد، بـلكـه بـه مـعـنـى دسـتـگـيـرى كـردن و رسـانـدن بـه سـر منزل مقصود (البته براى آنها كه آمادگى و شايستگى دارند).

سومين و چهارمين و پنجمين موهبت و ويژگى آنها اين بود كه (ما به آنها انجام كار خير را وحـى كـرديـم و هـمـچـنـيـن بـرپـا داشـتـن نـمـاز و اداى زكـات )( و اوحـيـنـا اليـهـم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكاة ) .

ايـن وحـى مـيـتـوانـد وحـى تـشريعى بوده باشد، يعنى ما انواع كارهاى خير و اداى نماز و اعطاى زكات را در برنامه هاى دينى آنها گنجانيديم: و نيز ميتواند وحى تكوينى باشد، يعنى به آنها توفيق و توان و جاذبه معنوى براى انجام اين امور بخشيديم.

البته هيچيك از اين امور جنبه اجبارى و اضطرارى ندارد بلكه تنها آمادگيها و زمينه ها است كه بدون اراده و خواست خود آنها هرگز به نتيجه نمى رسد.

ذكـر اقـامـه صلوة و اداء زكات بعد از فعل خيرات: به خاطر اهميت اين دو برنامه است كه نخست بطور عام در جمله و اوحينا اليهم فعل الخيرات و بعد به طور خاص بيان شده است.

و در آخـريـن فـراز بـه مـقـام عـبوديت آنها اشاره كرده، مى گويد: (آنها همگى فقط ما را عبادت ميكردند)( و كانوا لنا عابدين ) .

ضمنا تعبير به (كانوا) كه دلالت بر سابقه مستمر در اين برنامه دارد شايد اشاره بـه ايـن بـاشد كه آنها حتى قبل از رسيدن به مقام نبوت و امامت، مردانى صالح و موحد و شايسته بوده اند و در پرتو همين برنامه ها، خداوند مواهب تازهاى به آنها بخشيده.

اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه جمله (يهدون بامرنا) در حقيقت وسيله شناخت امامان و پـيـشـوايـان حـق، در بـرابـر رهـبـران و پـيـشـوايـان باطل است كه معيار كار آنها بر هوسهاى شيطانى است.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) ميخوانيم كه فرمود: امام در قرآن مجيد دو گونه است در يكجا خداوند ميفرمايد: (و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا) يعنى به امر خدا نه به امـر مـردم، امـر خـدا را بـر امـر خودشان مقدم ميشمرند. و حكم او را برتر از حكم خود قرار مـيـدهـنـد، ولى در جـاى ديـگـر مـيـفـرمـايـد: و جـعـلنـاهم ائمة يدعون الى النار: (ما آنها را پـيـشـوايـانـى قـرار داديـم كـه دعـوت بـه دوزخ مـى كـنـنـد) فـرمـان خود را بر فرمان پروردگار مقدم مى شمرند و حكم خويش را قبل از حكم او قرار ميدهند و مطابق هوسهاى خود و بر ضد كتاب الله عمل مى نمايند.

و ايـن اسـت مـعـيـار و مـحـك بـراى شـنـاسـائى امـام حـق از امـام باطل.


آيه (74) و (75) و ترجمه

( و لوطـا أتـيـنـه حـكـمـا و عـلمـا و نـجـيـنـه مـن القـريـة التـى كـانـت تعمل الخبئث إنهم كانوا قوم سوء فسقين ) (74)( و أدخلنه فى رحمتنا إنه من الصلحين ) (75)

ترجمه:

74 - و لوط را (بـه يـادآور) كـه بـه او حـكـم و عـلم داديـم، و از شـهـرى كـه اعمال زشت و كثيف انجام ميدادند رهائى بخشيديم، چرا كه آنها مردم بد و فاسقى بودند.

75 - و او را در رحمت خود داخل كرديم، او از صالحان بود.

تفسير:

نجات لوط از سرزمين آلودگان.

از آنـجـا كه لوط از بستگان نزديك ابراهيم و از نخستين كسانى است كه به او ايمان آورد پـس از داسـتـان ابـراهـيم، به بخشى از تلاش ‍ و كوشش او در راه ابلاغ رسالت و مواهب پروردگار نسبت به او اشاره مى كند:

(و لوط را به ياد آر كه ما به او حكم و علم داديم )( و لوطا آتيناه حكما و علما ) .

واژه (حـكـم ) در پـاره اى از مـوارد بـه مـعـنـى فـرمان نبوت و رسالت آمده، و در موارد ديـگـرى بـه مـعـنـى قـضـاوت، و گـاهـى نـيـز بـه مـعـنـى عـقـل و خـرد، از ميان اين معانى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر ميرسد، هر چند منافاتى ميان آنها نمى باشد.

و منظور از (علم ) هر گونه دانشى است كه در سعادت و سرنوشت انسان اثر دارد.

لوط از پـيـامـبـران بـزرگـى اسـت كـه هـم عـصـر بـا ابـراهيم بود، و همراه او از سرزمين بـابـل به فلسطين مهاجرت كرد، و بعدا از ابراهيم جدا شد و به شهر سدوم آمده چرا كه مـردم آن مـنـطـقـه غـرق فساد و گناه، مخصوصا انحرافات و آلودگيهاى جنسى بودند، او بـسـيـار بـراى هـدايـت ايـن قـوم مـنـحـرف تـلاش و كـوشـش كـرد، و در ايـن راه خوندل خورد، اما كمتر در آن كوردلان اثر گذارد.

سـرانـجـام چـنـان كه ميدانيم قهر و عذاب شديد الهى آنها را فرا گرفت، و آباديهايشان بـه كـلى زير و رو شد، و جز خانواده لوط (به استثناى همسرش ) همگى نابود شدند كه شرح اين ماجرا را بطور كامل در ذيل آيات 77 به بعد سوره هود بيان كرده ايم.

لذا در دنباله آيه مورد بحث به اين موهبت كه به لوط ارزانى داشت اشاره كرده ميفرمايد ما او را از شـهـر و ديارى كه كارهاى پليد و زشت انجام ميدادند رهائى بخشيديم( و نجيناه من القرية التى كانت تعمل الخبائث ) .

چـرا كـه آنـها مردم بدى بودند و از اطاعت فرمان حق بيرون رفته بودند( انهم كانوا قوم سوء فاسقين ) .

نـسـبـت دادن اعـمـال زشـت و پـليـد را بـه (قـريـه ) و شـهـر و آبـادى بـجـاى اهـل قـريه اشاره به اين است كه آنها آنچنان غرق فساد و گناه بودند كه گوئى از در و ديوار آباديشان گناه و اعمال زشت و پليد مى باريد.

و تـعـبـيـر (خـبـائث ) بـه صـورت جـمـع اشـاره بـه ايـن اسـت كـه آنـهـا عـلاوه بـر عـمـل فـوق العـاده شـنيع لواط كارهاى زشت و خبيث ديگرى نيز داشتند كه در جلد 9 صفحه 197 به آن اشاره كردهايم.

و تـعبير (فاسقين ) بعد از (قوم سوء) ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها هم از نـظـر قـوانـين الهى مردمى فاسق بودند، و هم از نظر معيارهاى مردمى، حتى قطع نظر از دين و ايمان افرادى پست و پليد و آلوده و منحرف بودند.

سپس به آخرين موهبت الهى در باره (لوط) اشاره كرده مى گويد: ما او را در رحمت خاص خويش داخل كرديم )( و ادخلناه فى رحمتنا ) .

(چرا كه او از بندگان صالح بود)( انه من الصالحين ) .

اين رحمت ويژه الهى بيحساب به كسى داده نمى شود، اين شايستگى و صلاحيت لوط بود كه او را مستحق چنين رحمتى ساخت.

راسـتـى چـه كـارى از ايـن مـشكلتر، و چه برنامه اصلاحى از اين طاقتفرساتر كه انسان مـدتـى طـولانـى در شـهـر و ديـارى كـه ايـن هـمه فساد و آلودگى دارد بماند و دائما به تـبـليـغ و ارشـاد مـردم گـمـراه و مـنـحـرف بـه پـردازد، و كارش بجائى برسد كه حتى بـخـواهـنـد مـزاحـم ميهمانهاى او نيز بشوند، به راستى اين استقامت جز از پيامبران الهى و رهـروان آنـهـا سـاخـتـه نـيـسـت، چـه كـسـى از مـا مـيـتـوانـد تحمل چنين شكنجه هاى روحى جانكاهى بكند؟!


آيه (76) و (77) و ترجمه

( و نوحا إذ نادى من قبل فاستجبنا له فنجينه و أهله من الكرب العظيم ) (76)( و نصرنه من القوم الذين كذبوا بايتنا إنهم كانوا قوم سوء فأ غرقنهم أجمعين ) (77)

ترجمه:

76 - و نـوح را (بـه يـادآور) هـنگامى كه پيش از آنها (ابراهيم و لوط) پروردگار خود را خواند، ما دعاى او را مستجاب كرديم، او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات داديم.

77 - و او را در بـرابر جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كرده بودند يارى نموديم، چرا كه آنها قوم بدى بودند، لذا همه را غرق كرديم.

تفسير:

نجات نوح از چنگال متعصبان لجوج

بعد از ذكر گوشهاى از داستان ابراهيم و لوط، به ذكر قسمتى از سرگذشت يكى ديگر از پـيـامبران بزرگ يعنى (نوح ) پرداخته ميفرمايد: (به يادآور نوح را، هنگامى كه قـبـل از آنـهـا (قـبـل از ابـراهـيـم و لوط) پـروردگـار خود را خواند) و تقاضاى نجات از چـنـگـال مـنـحـرفـان بـيـايـمـان كـرد( و نـوحـا اذ نـادى مـن قبل ) .

ايـن نـداى نـوح ظـاهـرا اشـاره بـه نـفـريـنـى اسـت كـه در سـوره نـوح در قـرآن مـجـيـد نـقل شده است آنجا كه مى گويد:( رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا ) :

(پروردگارا! احدى از اين قوم بيايمان را روى زمين مگذار! چرا كه اگر بم بندگان تو را گمراه ميكنند، و نسل آينده آنها نيز جز كافر و فاجر نخواهد بود! (نوح - 26 - 27).

و يا اشاره به جملهاى است كه در آيه 10 سوره قمر آمده( فدعا ربه انى مغلوب فانتصر ) : (پروردگار خود را خواند و عرض كرد خدايا من در برابر آنها مغلوبم مرا يارى كن ).

تعبير به (نادى ) كه معمولا براى خواندن با صداى بلند مى آيد ممكن است اشاره به ايـن بـاشـد كـه آنـقـدر ايـن پـيـامـبـر بزرگ را ناراحت كردند كه سرانجام فرياد كشيد و بـراسـتـى اگـر حـالات نوح را كه بخشى از آن در سوره نوح آمده و بخشى در سوره هود درست بررسى كنيم مى بينيم كه حق داشته فرياد بزند.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد ما دعاى او را مستجاب كرديم و او و خانوادهاش را از آن غم و اندوه بزرگ رهائى بخشيديم( فاستجبنا له فنجيناه و اهله من الكرب العظيم ) .

در حقيقت جمله (فاستجبنا) اشاره اجمالى به اجابت دعاى او است، و جمله( فنجيناه و اهله من الكرب العظيم ) شرحى و تفصيلى براى آن محسوب مى شود.

در ايـنـكـه مـنظور از كلمه (اهل ) در اينجا كيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، زيرا اگر مـنـظـور خـانـواده او بـاشـد، تـنـهـا بـعـضـى از فـرزنـدان نـوح را شـامـل مـى شـود، زيـرا مى دانيم يكى از فرزندانش با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد.

همسرش نيز در خط او نبود، و اگر منظور از اهل، پيروان خاص و ياران با ايمانش باشد، بر خلاف معنى مشهورى است كه اهل دارد.

اما ميتوان گفت: كه اهل در اينجا معنى وسيعى دارد، هم بستگان مؤ من

او را شامل مى شود و هم دوستان خاص او را، چرا كه در مورد فرزند نااهلش ميخوانيم( انه ليس من اهلك ) : او از خاندان تو نيست چرا كه مكتبش را از تو جدا كرده (هود - 46).

به اين ترتيب آنها كه پيوند مكتبى با نوح داشتند در حقيقت از خانواده او محسوب ميشوند.

ذكـر ايـن نـكـتـه نيز لازم است كه واژه (كرب ) در لغت به معنى اندوه شديد است، و در اصـل از (كـرب ) بـه مـعـنـى زيـر و رو كردن زمين گرفته شده، چرا كه اندوه شديد دل انـسـان را زيـر و رو مـى كـنـد، و تـوصـيـف آن به عظيم، نهايت شدت اندوه نوح را مى رساند.

چـه انـدوهـى از ايـن بـالاتـر كـه طـبـق صـريـح آيـات قـرآن، 950 سال دعوت به آئين حق كرد، اما طبق مشهور ميان مفسران در تمام اين مدت طولانى تنها هشتاد نفر! به او ايمان آوردند كار بقيه چيزى جز سخريه و استهزاء و اذيت و آزار نبود.

در آيـه بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: (ما او را در برابر قومى كه آيات ما را تكذيب كردند يارى كرديم )( و نصرناه من القوم الذين كذبوا باياتنا ) .

(چـرا كـه آنـهـا قـوم بـدى بودند، لذا همه آنان را غرق كرديم )( انهم كانوا قوم سوء فاغرقناهم اجمعين ) .

اين جمله بار ديگر تاكيدى است بر اين حقيقت كه مجازاتهاى الهى هرگز جـنـبـه انـتـقـامـى نـدارد، بـلكه بر اساس انتخاب اصلح است، به اين معنى كه حق حيات و اسـتـفـاده از مـواهـب زنـدگـى بـراى گـروهـى اسـت كـه در خـط تكامل و سير الى - الله باشند و يا اگر روزى در خط انحراف افتادند بعدا تجديد نظر كرده و بازگردند، اما گروهى كه فاسدند و در آينده نيز هيچگونه اميدى به اصلاحشان نيست جز مرگ و نابودى سرنوشتى ندارند.

نكته:

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه در سـرگـذشـت (ابـراهيم ) و (لوط) كه سابقا خوانديم و همچنين (ايوب ) و (يونس ) كه در آيات بعد خواهد آمد همانند نوح، تكيه بر مساله نجات و رهائى آنها از چنگال محنتها و رنجها و دشمنان جبار شده است.

گـوئى بـرنـامـه ايـن است كه خداوند در اين سوره انبياء حمايت بيدريغش از پيامبران، و نجاتشان را از چنگال مشكلات بازگو كند، تا مايه دلدارى براى پيامبر اسلام و اميدوارى بـراى مـؤ مـنان باشد، مخصوصا با توجه به اينكه اين سوره مكى است و مسلمانان در آن هنگام شديدا در ناراحتى و رنج بوده اند، اهميت اين مساله روشنتر مى شود.


آيه (78) تا (80) و ترجمه

( و داود و سليمن إذ يحكمان فى الحرث إذ نفشت فيه غنم القوم و كنا لحكمهم شهدين ) (78)( فـفـهـمـنـهـا سـليـمـن و كـلا أتـيـنـا حـكـمـا و عـلمـا و سـخـرنـا مـع داود الجبال يسبحن و الطير و كنا فعلين ) (79)( و عـلمـنـه صـنـعـة لبـوس لكـم لتـحـصـنـكـم مـن بـأسـكـم فهل أنتم شكرون ) (80)

ترجمه:

78- و داود و سـليـمـان را (بـخاطر آور)، هنگامى كه در باره كشتزارى كه گوسفندان قوم آنرا شبانه چريده (و خراب كرده ) بودند داورى ميكردند، و ما شاهد قضاوت آنها بوديم.

79- مـا (حـكـم واقـعى ) آن را به سليمان تفهيم كرديم، و به هر يك از آنها (شايستگى ) داورى، و عـلم داديـم، و كـوهـهـا و پـرنـدگان را مسخر داود ساختيم كه با او تسبيح (خدا) ميگفتند، و ما قادر بر انجام اين كار بوديم.

80- و ساختن زره را به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند آيا شكر (اين نعمتهاى خدا را) ميگذاريد؟!

تفسير:

قضاوت داود و سليمان

در تعقيب سرگذشتهاى مربوط به موسى و هارون و ابراهيم و نوح آيـات مـورد بـحـث بـه بـخـشـى از زنـدگى داود و سليمان اشاره مى كند، و در آغاز اشاره سـربـسـتهاى به ماجراى يك قضاوت و داورى كه از ناحيه داود و سليمان صورت گرفت دارد:

مـيـفرمايد: (و داود و سليمان را به ياد آر، هنگامى كه در باره كشتزارى قضاوت ميكردند كه گوسفندان قوم شبانه آن را چريده بودند)( و داود و سليمان اذ يحكمان فى الحرث اذ نفشت فيه غنم القوم ) .

(و ما شاهد حكم آنها بوديم )( و كنا لحكمهم شاهدين ) .

گـرچـه قـرآن ماجراى اين محاكمه و دادرسى را كاملا سربسته بيان كرده و به يك اشاره اجـمـالى اكـتـفا نموده، و تنها به نتيجه اخلاقى و تربيتى آن كه بعدا اشاره خواهيم كرد قـناعت كرده است، ولى در روايات اسلامى و گفتار مفسران بحثهاى زيادى پيرامون آن به چشم مى خورد.

جـمـعـى گـفـته اند: داستان بدين قرار بوده كه: گله گوسفندانى شبانه به تاكستانى وارد مـيـشـونـد، و برگها و خوشه هاى انگور را خورده و ضايع ميكنند، صاحب باغ شكايت نـزد داود مـيـبـرد، داود حكم مى دهد كه در برابر اين خسارت بزرگ بايد تمام گوسفندان به صاحب باغ داده شود.

سـليـمـان كه در آن زمان كودك بود به پدر مى گويد: اى پيامبر بزرگ خدا! اين حكم را تـغـيـيـر ده و تـعديل كن! پدر مى گويد چگونه؟ در پاسخ مى گويد: گوسفندان بايد بـه صـاحـب باغ سپرده شوند تا از منافع آنها و شير و پشمشان استفاده كند، و باغ به دست صاحب گوسفندان داده شود تا در اصلاح آن بكوشد

هـنـگـامـى كـه بـاغ بـه حـال اول بازگشت تحويل به صاحبش داده مى شود، و گوسفندان نيز به صاحبش برمى گردد (و خداوند طبق آيه بعد حكم سليمان را تاييد كرد).

ايـن مـضـمـون در روايـتـى از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عليها‌السلام ) نقل شده است.

ممكن است تصور شود كه اين تفسير با كلمه (حرث ) كه به معنى زراعت است سازگار نـيـسـت ولى ظـاهـرا (حـرث ) مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه هـم زراعـت را شامل مى شود و هم باغ را چنانكه از داستان صاحبان باغ (اصحاب الجنة ) در سوره قلم از آيه 17 تا 32 استفاده مى شود.

ولى در اينجا چند سؤ ال مهم باقى ميماند:

1 - اساس و معيار اين دو حكم چه بوده است؟

2 - چـگـونـه حـكـم داود و سـليـمـان بـا هـم اخـتـلاف داشـت؟ مگر آنها بر اساس اجتهاد حكم ميكردند؟.

3 - آيـا ايـن مـسـاله بـه صـورت مـشـاوره در حـكـم بـوده اسـت يـا دو حـكـم قـاطـع و مستقل از يكديگر دادند؟.

در پـاسـخ (سـؤ ال اول ) ميتوان گفت معيار جبران خسارت بوده داود نگاه مى كند و ميبيند خـسـارتـى كـه بـه تـاكـسـتـان وارد شـده معادل قيمت گوسفندان است، لذا حكم مى كند كه گوسفندان براى جبران اين خسارت به صاحب باغ بايد داده شود، چرا كه تقصير متوجه صـاحـب گـوسـفـندان است (توجه داشته باشيد كه در بعضى از روايات اسلامى ميخوانيم بـه هـنگام شب وظيفه صاحب گوسفندان است كه از تجاوز گله خود به كشت و زرع ديگران جلوگيرى كند و در روز وظيفه صاحب كشت و زرع است ).

و ضـابـطـه حـكـم سـليـمـان ايـن بـوده كـه خـسـارت صـاحـب بـاغ را معادل منافع يكساله گوسفندان ديده است.

بـنـابـراين هر دو قضاوت به حق و عدل كرده اند، با اين تفاوت كه قضاوت سليمان به طور دقيقتر اجرا ميگرديد، زيرا خسارت يكجا پرداخته نمى شد بلكه به طور تدريج ادا ميگشت، بطورى كه بر صاحب گوسفندان نيز سنگين نباشد، از اين گذشته تناسبى ميان خـسارت و جبران بود، چرا ريشه هاى مو از بين نرفته بود، تنها منافع موقت آنها از ميان رفـتـه بود، لذا عادلانهتر اين بود كه اصل گوسفندان به ملك صاحب باغ درنيايد بلكه منافع آن در آيد.

و در پاسخ (سؤ ال دوم ) ميگوئيم: بدون شك حكم پيامبران مستند به وحى الهى است، امـا مـفـهـوم ايـن سـخـن آن نـيـسـت كـه در هـر مـورد خـاص از مـوارد داورى وحـى مـخـصـوص نـازل مـى شـود، بـلكه آنها طبق ضوابط كليهاى كه از وحى دريافت داشته اند داورى مى كنند.

بنابراين مساله اجتهاد نظرى به معنى اصطلاحيش، يعنى همان اجتهاد ظنى، در حكم آنها راه نـدارد، ولى مـانعى ندارد كه در پياده كردن يك ضابطه كلى دو راه وجود داشته باشد، و دو پـيـامـبـر، هـر كـدام يـكى از اين دو راه را پيشنهاد كند كه هر دو در واقع صحيح است، و اتـفـاقـا در مـورد بحث ما نيز مطلب همين گونه بوده است، چنانكه شرحش سابقا گذشت، ولى همانطور كه قرآن اشاره مى كند راهى را كه سليمان پيشنهاد كرد (از نظر اجرائى ) نـزديـكتر بود، و جمله و كلا آتينا حكما و علما (ما به هر يك از اين دو حكم و علم داديم ) كه در آيه بعد خواهد آمد گواهى بر صحت هر دو قضاوت است.

و در (پـاسـخ سـؤ ال سـوم ) مـيـگـوئيـم: بـعـيـد نـيـسـت كـه مـطـلب در شـكـل مـشـاوره بوده است، مشاورهاى كه احتمالا براى آزمودن سليمان و شايستگى او در امر قـضـاوت صـورت گرفته، تعبير به (حكمهما) (حكم آن دو) نيز گواه بر وحدت حكم نهائى است، هر چند دو پيشنهاد متفاوت در آغاز وجود داشته (دقت كنيد).

در روايـتـى از امـام بـاقر (عليها‌السلام ) ميخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود:( لم يحكما انما كانا يتناظران ) (آنها حكم نهائى نكردند بلكه به مناظره (و مشورت ) پرداختند).

از روايـت ديـگـرى كـه در اصـول كـافـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) نـقـل شـده نـيز استفاده مى شود كه اين ماجرا به عنوان تعيين وصى و جانشين داود و آزمودن آنها صورت گرفته است.

به هر حال در آيه بعد حكم سليمان را در اين داستان به اين صورت تاييد مى كند: (ما ايـن داورى و حـكـومـت را بـه سـليـمـان تـفـهـيـم كـرديـم ) و بـا تـايـيـد ما او بهترين راه حل اين مخاصمه را دريافت (ففهمناها سليمان ).

اما مفهوم اين سخن آن نيست كه حكم داود اشتباه و نادرست بوده، چرا كه بلافاصله اضافه مـى كـنـد: (مـا بـه هر يك از اين دو، آگاهى و شايستگى داورى و علم بخشيديم )( و كلا آتينا حكما و علما ) .

سـپـس بـه يـكـى ديـگـر از مـواهـب و افـتـخـاراتى كه خدا به داود داده بود اشاره كرده مى فرمايد: (ما كوهها را مسخر ساختيم كه همراه داود تسبيح ميگفتند و همچنين پرندگان را)( و سخرنا مع داود الجبال يسبحن و الطير ) .

اينها در برابر قدرت ما چيز مهمى نيست ما قادر بر انجام اين كار بوديم( و كنا فاعلين ) .

نكته:

در ايـنـكـه هـمـصدا شدن كوهها و پرندگان با داود به چه صورت بوده، در ميان مفسران گفتگو است:

1- گاه احتمال داده مى شود كه اين صداى پر طنين و گيراى و جذاب داود بود كه در كوهها منعكس ميشد و پرندگان را به سوى خود جذب ميكرد.

2 - گـاه گـفـته اند كه اين تسبيح يكنوع تسبيح تواءم با درك و شعور است كه در باطن ذرات عـالم وجـود دارد، زيـرا طـبـق ايـن نـظـر تـمـامـى مـوجـودات جـهـان از يـكـنـوع عقل و شعور برخوردارند، و هنگامى كه صداى داود را به وقت مناجات و تسبيح ميشنيدند با او همصدا ميشدند و غلغله تسبيح از آنها درهم مى آميخت.

3 - بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـنـظـور هـمـان (تـسـبـيـح تـكـويـنـى ) اسـت كـه بـا زبـان حـال در هـمـه موجودات جهان صورت ميگيرد، چرا كه هر موجودى نظامى دارد، نظامى بسيار دقيق و حساب شده، اين نظام دقيق و حساب شده از خداوندى حكايت مى كند كه هم پاك و منزه اسـت، و هـم داراى صـفـات كـمـال، بنابراين نظام شگفتانگيز عالم هستى در هر گوشهاى (تـسـبـيـح ) اسـت و (حـمـد) (تـسبيح، پاك شمردن از نقائص است، و حمد ستايش در برابر صفات كمال ).

و اگـر گـفـتـه شـود كـه ايـن تسبيح تكوينى نه مخصوص كوهها و پرندگان است و نه مخصوص داود، بلكه هميشه و در همه جا و از همه موجودات بانگ اين تسبيح برمى خيزد.

در پاسخ گفته اند: درست است كه اين تسبيح عمومى است ولى همگان آن را درك نمى كنند، اين روح بزرگ داود بود كه در اين حالت با درون و باطن عالم هستى همراز و هماهنگ ميشد، و به خوبى احساس ميكرد كوهها و پرندگان با او همصدا هستند و تسبيح گويان.

دليل قاطعى براى تعيين هيچيك از اين تفاسير نداريم، آنچه از ظاهر آيه ميفهميم آنست كه كـوهـهـا و پـرنـدگـان بـا داود هـمـصـدا مـيـشـدنـد و خـدا را تـسـبـيـح مـيـگـفـتـنـد، در عـيـن حال تضادى ميان اين تفسيرهاى سهگانه نيست و جمع ميان آنها امكان پذير است.

در آخـريـن آيـه به يكى ديگر از مواهبى كه خدا به اين پيامبر بزرگ داده اشاره كرده مى گـويـد: ما ساختن زره را به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند آيا خدا را بـر نـعـمـتـهـايـش شـكـر مـيـكـنـيـد؟) (و عـلمـنـاه صـنـعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فـهـل انتم شاكرون ). (لبوس ) بطورى كه مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) مى گـويـد هـر گـونـه اسـلحـه دفـاعـى و تـهـاجـمـى را مـانـنـد زره، شـمـشـيـر و نـيـزه شامل مى شود ولى قرائنى كه در آيات قرآن است نشان مى دهد كه (لبوس ) در اينجا به معنى زره ميباشد كه جنبه حفاظت در جنگها داشته است.

اما اينكه چگونه خداوند آهن را براى داود نرم كرد، و صنعت زرهسازى را به او آموخت شرح آن را بخواست خدا ذيل آيات 10 و 11 سوره سبا خواهيم گفت.


آيه (81) و (82) و ترجمه

( و لسـليـمـن الريـح عـاصـفـة تـجـرى بـأ مـره إ لى الا رض التـى بـركنا فيها و كنا بكل شى ء علمين ) (81)( و من الشيطين من يغوصون له و يعملون عملا دون ذلك و كنا لهم حفظين ) (82)

ترجمه:

81 - و تـنـدبـاد را مـسـخر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آنرا پربركت كرده بوديم حركت ميكرد، و ما از همه چيز آگاه بودهايم.

82 - و گـروهـى از شـيـاطين را (نيز) مسخر او قرار داديم كه برايش (در درياها) غواصى ميكردند و كارهائى غير از اين براى او انجام ميدادند و ما آنها را (از تمرد و سركشى ) حفظ ميكرديم.

تفسير:

بادها در فرمان سليمان

در ايـن آيـات بـه بـخـشـى از مـواهـبـى كـه خـدا به يكى ديگر از پيامبران يعنى سليمان (عليها‌السلام ) داده اشـاره مى كند نخست مى گويد: ما بادهاى شديد و طوفانزا را مسخر سـليـمـان سـاخـتـيـم كه تحت فرمان او به سوى سرزمينى كه ما آن را مبارك كرده بوديم حركت ميكرد)( و لسليمان الريح عاصفة تجرى بامره الى الارض التى باركنا فيها ) .

و ايـن كـار عـجـيـب نـيـسـت، چـرا كـه مـا بـه هـمـه چـيـز آگـاه بـوده و هـسـتـيـم( و كـنـا بكل شى ء عالمين ) .

هم از اسرار عالم هستى و قوانين و نظامات حاكم بر آن آگاهيم، ميدانى چـگـونـه آنـهـا را مـيـتـوان تـحـت فـرمـان آورد، و هم از نتيجه و سرانجام اين كار، و به هر حال همه چيز در برابر علم و قدرت ما خاضع و تسليم است.

جـمـله (و لسـليـمـان... عـطـف ) بـر جـمـله (و سـخـرنـا مـع داود الجـبـال ) ميباشد يعنى قدرت ما چنان است كه گاهى كوهها را مسخر يكى از بندگان خود مـيـسـازيـم تا همراه او تسبيح گويند، و گاه بادها را تحت فرمان يكى از بندگان خويش قرار ميدهيم تا او را به هر جا ببرند.

واژه (عاصفة ) به معنى تندباد يا طوفان است، در حالى كه از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مى شود كه بادهاى ملايم نيز به فرمان سليمان بود، چنانكه در سوره ص آيـه 36 ميخوانيم( فسخرنا له الريح تجرى بامره رخاء حيث اصاب ) : ما باد را به فرمان او قرار داديم كه نرم و آهسته و هر جا كه ميخواست حركت مى كرد.

البـته تصريح به (عاصفه ) (تندباد) در اينجا ممكن است به عنوان بيان فرد مهمتر بـاشـد، يعنى نه تنها بادهاى ملايم بلكه طوفانهاى سخت نيز در فرمان او بودند، چرا كه دومى عجيبتر و اعجاب انگيزتر است.

و نيز اين بادها تنها در مسير سرزمين مبارك (شام ) كه قرارگاه سليمان بود در تسخير او نـبـودنـد بـلكـه طـبـق آيـه 36 سـوره ص به هر جا كه ميخواست حركت ميكردند، بنابراين تـصـريـح بـه نـام سـرزمـيـن مـبـارك بـيـشـتـر بـه خاطر آنست كه مركز حكومت سليمان را تشكيل ميداد.

اما اينكه باد چگونه در اختيار او قرار داشت؟

با چه سرعتى حركت ميكرد؟

سليمان و يارانش بر چه وسيلهاى مينشستند و حركت ميكردند؟

به هنگام حركت چه عاملى آنها را از سقوط و يا فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ ميكرد؟

و خـلاصـه ايـن چـه نـيـروى مـرمـوزى بود كه به او امكان يك چنين حركت سريعى را در آن عصر و زمان ميداد؟.

ايـنـهـا مـسـائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست، همين اندازه ميدانيم كه اين يك موهبت الهى و خارق عادت بود كه در اختيار اين پيامبر بزرگ گذارده شده بود، و ما از جزئيات آن آگـاه نـيـسـتـيـم، و چـه بـسيار است مسائلى كه ما از وجود اجماليش ‍ باخبريم، ولى از شـرح و تـفـصـيـلش بيخبر، معلومات ما در برابر مجهولاتمان همچون قطرهاى در برابر اقيانوسى بزرگ است، و يا همچون ذره غبارى در برابر يك كوه عظيم.

خـلاصـه از نـظـر بـيـنـش يـك انـسـان خـداپـرست و موحد هيچ چيز در برابر قدرت خداوند مـشـكـل و غير ممكن نيست، او بر همه چيز قادر و به همه چيز عالم است. البته پيرامون اين بخش از زندگى سليمان مانند بخشهاى ديگر زندگى شگفت انگيز او افسانه هاى دروغين، يـا مـشـكـوك بـسـيـار نـوشـتـه انـد كـه هـرگـز مـورد قـبـول مـا نـيـست، ما تنها به همان مقدار كه قرآن در اينجا بيان كرده اكتفا ميكنيم. ذكر اين نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه بعضى از نويسندگان اخير معتقدند كه قرآن چيزى صريحا در بـاره حركت سليمان و بساط او بوسيله باد ندارد، بلكه تنها سخن از تسخير باد براى سـليـمـان بـه مـيـان آورده، و مـمـكـن اسـت اشـاره بـه اسـتـفـاده سـليـمـان از نيروى باد در مسائل مربوط به زراعت، و تلقيح گياهان، و تصفيه خرمنها و حركت كشتيها بوده باشد، به خصوص كه سرزمين سليمان (شامات ) از يكسو سرزمين زراعى بود، و از سوى ديگر قـسـمـت مـهـمـى از آن در سـاحـل دريـاى مـديـتـرانـه قـرار داشت و مورد بهره بردارى براى كشتيرانى.

ولى ايـن تـفسير با آيات سوره سبا و ص و بعضى از روايات كه در اين زمينه وارد شده چندان سازگار نيست.

آيـه بـعـد يـكـى ديـگـر از مـواهـب انـحصارى سليمان (عليها‌السلام ) را بازگو مى كند: ما بعضى از شياطين را مسخر او قرار داديم كه براى او در درياها غوص ميكردند (و جواهرات و مـواد پـرارزش بيرون مى آوردند) و كارهائى غير از اين نيز براى او انجام ميدادند( و من الشياطين من يغوصون له و يعملون عملا دون ذلك ) .

(و ما آنها را از تمرد و سركشى در برابر فرمان او نگاه ميداشتيم( و كنا لهم حافظين ) .

آنـچـه در آيـه فـوق به عنوان شياطين آمده، در آيات سوره سبا به عنوان (جن ) مطرح شـده اسـت (آيـه 12 و 13 سـبـا) و روشن است كه اين دو با هم منافات ندارد، زيرا ميدانيم شياطين نيز از تيره جن ميباشند.

بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه سـابـقـا هـم اشـاره كـرده ايـم: جن نوعى از مخلوقات داراى عقل و شعور و استعداد و تكليف است، كه از نظر ما انسانها ناپيدا است و به همين جهت (جن ) نـامـيده مى شود و بطورى كه از آيات سوره جن استفاده مى شود آنها نيز مانند انسانها داراى دو گـروهـنـد مؤ منان صالح، و كافران سركش، و ما هيچگونه دليلى بر نفى چنين موجوداتى نداريم، و چون مخبر صادق (قرآن ) از آن خبر داده مى پذيريم.

از آيات سوره ص و سبا و همچنين آيه مورد بحث به خوبى استفاده مى شود كه اين گروه از جـن كـه مـسـخـر سـليـمـان بـودنـد افـرادى بـاهـوش، فعال، هنرمند و صنعتگر با مهارتهاى مختلف بودند.

و جـمـله (يـعملون عملا دون ذلك ) (كارهائى جز اين براى او انجام دادند) اجمالى است از آنچه مشروحش در سوره سباء آمده است: يعملون له ما يـشـاء مـن مـحـاريـب و تـماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات كه نشان مى دهد محرابها و معابد بسيار عالى و زيبا و وسائل زندگى مختلف از جمله ديگها و سينيهاى بسيار بزرگ و مانند آن براى او مى ساختند).

از پـاره اى ديـگـر از آيـات مـربـوط بـه سـليمان استفاده مى شود كه گروهى از شياطين سـركش نيز وجود داشتند كه او آنها را در بند كرده بود، و آخرين مقرنين فى الاصفاد (ص - 38) و شـايـد جـمـله( و كـنـا لهـم حـافـظين ) نيز اشاره به اين باشد كه ما آن گروه خـدمـتـگـزار سـليـمـان را از تـمرد و سركشى بازميداشتيم شرح بيشتر در اين زمينه را در تفسير سوره سبا و ص بخواست خدا مطالعه خواهيد كرد.

مـجـددا يـادآور مـيـشـويـم كه پيرامون زندگى سليمان و لشگر او، افسانه هاى دروغين يا مـشـكـوك فـراوان اسـت كـه هـرگـز نـبـايد آنها را با آنچه در متن قرآن آمده آميخت تا براى بهانهجويان دستاويزى گردد.


آيه (83) و (84) و ترجمه

( و أيوب إذ نادى ربه أنى مسنى الضر و أنت أرحم الرحمين ) (83)( فـاسـتـجـبـنـا له فكشفنا ما به من ضر و ءاتينه اءهله و مثلهم معهم رحمة من عندنا و ذكرى للعبدين ) (84)

ترجمه:

83 - و ايـوب را (بـه يـاد آور) هـنـگـامـى كـه پـروردگـارش را خـوانـد (و عرضه داشت ) بـدحـالى و مـشـكـلات بـه مـن روى آورده و تو ارحم الراحمينى. 84 - ما دعاى او را مستجاب كرديم، و ناراحتيهائى را كه داشت برطرف ساختيم، و خاندانش را به او بازگردانديم، و همانندشان را بر آنها افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد، و تذكرى براى عبادت كنندگان.

تفسير:

ايوب را از گرداب مشكلات رهائى بخشيديم

دو آيه فوق از يكى ديگر از پيامبران بزرگ خدا و سرگذشت آموزنده او سخن مى گويد، او ايـوب اسـت و دهمين پيامبرى است كه در سوره انبياء اشاره به گوشه اى از زندگانى او شده است.

(ايوب ) سرگذشتى غمانگيز، و در عين حال پرشكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبائى او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجيب بود، به گونه اى كه (صبر ايوب ) يك ضرب المثل قديمى است.

ولى در آيات مورد بحث مخصوصا به مرحله نجات و پيروزى او بر مشكلات

و بدست آوردن مواهب از دست رفته اشاره مى كند، تا درسى باشد براى همه مؤ منان در هر عـصـر و زمـان كـه در كـام مـشـكـلات فـرو مـى رونـد، بـخصوص مؤ منان مكه كه به هنگام نزول اين آيات، سخت در محاصره دشمن بودند.

مـى فـرمـايد: (به ياد آور ايوب را هنگامى كه پروردگار خود را خواند و عرضه داشت نـاراحـتـى و درد و بـيـمـارى و مـشـكـلات و گـرفـتـارى به من روى آورده است، و تو ارحم الراحمينى )( و ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين ) .

(ضـر) (بر وزن حر) به هر گونه بدى و ناراحتى كه به روح و جان يا جسم انسان بـرسـد، و هـمـچـنـيـن نـقـص عـضـو، از بـيـن رفـتـن مـال، مـرگ عـزيـزان، پايمال شدن حيثيت، و مانند آن گفته مى شود، و چنانكه بعدا خواهيم گفت: ايوب گرفتار بسيارى از اين ناراحتيها شد.

ايـوب همانند ساير پيامبران به هنگام دعا براى رفع اين مشكلات طاقت فرسا نهايت ادب را در پـيشگاه خدا به كار مى برد، حتى تعبيرى كه بوى شكايت بدهد نمى كند، تنها مى گـويد: من گرفتار مشكلاتى شده ام و تو ارحم الراحمين هستى، حتى نمى گويد مشكلم را برطرف فرما زيرا مى داند او بزرگ است و رسم بزرگى را مى داند.

آيـه بـعـد مـى گويد: (به دنبال اين دعاى ايوب، خواسته اش را اجابت كرديم و رنج و ناراحتى او را برطرف ساختيم )( فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر ) .

(و خـانـواده او را بـه او بـازگردانديم، و همانندشان را به آنها افزوديم )( و آتيناه اهله و مثلهم معهم ) .

(تـا رحـمـتـى از نـاحـيه ما بر آنها باشد و هم يادآورى و تذكرى براى عبادت كنندگان پروردگار)( رحمة من عندنا و ذكرى للعابدين ) .

تـا مسلمانان بدانند مشكلات هر قدر زياد باشد و گرفتاريها هر قدر فراوان دشمنان هر قـدر فـشرده باشند و نيروهاشان متراكم باز با گوشه اى از لطف پروردگار همه اينها بـرطـرف شـدنـى اسـت، نـه تـنـها زيانها جبران مى شود بلكه گاهى خداوند به عنوان پاداش ‍ صابران با استقامت همانند آنچه از دست رفته نيز بر آن مى افزايد و اين درسى اسـت بـراى هـمـه مـسـلمـانـان مـخـصـوصـا مـسـلمـانـانـى كـه بـه هـنـگـام نزول اين آيات سخت در محاصره دشمن و انبوه مشكلات قرار داشتند.

نكته ها:

1 - فشردهاى از داستان ايوب

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليها‌السلام ) مى خوانيم: (كسى پرسيد بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟).

امام صادق (عليها‌السلام ) پاسخى فرمود كه خلاصه اش چنين است: بلائى كه بر ايوب وارد شـد بـه خـاطر اين نبود كه كفران نعمتى كرده باشد، بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود كه ابليس بر او حسد برد و به پيشگاه خدا عرضه داشت اگر او اين همه شكر نـعـمت تو را بجا آورد، به خاطر آنست كه زندگى وسيع و مرفهى به او دادهاى، و اگر مواهب مادى دنيا را از او بگيرى هرگز شكر تو را بجا نخواهد آورد.

مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است.

خـداوند براى اينكه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازه را داد، او آمـد و امـوال و فـرزنـدان ايوب را يكى پس از ديگرى از ميان برداشت، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب نكاست بلكه شكر او افزون شد!

شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود، اين اجازهبـه او داده شـد و او تمامى آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد، باز هم حمد و شكر ايوب افزون شد.

سـرانـجـام شـيـطـان از خـدا خواست كه بر بدن ايوب مسلط گردد و سبب بيمارى شديد او شـود، و ايـن چـنـيـن شد، به طورى كه از شدت بيمارى و جراحت قادر به حركت نبود، بى آنكه كمترين خللى در عقل و درك او پيدا شود.

خـلاصـه، نـعـمـتها يكى بعد از ديگرى از ايوب گرفته مى شد، ولى به موازات آن مقام شكر او بالا مى رفت.

تـا ايـنكه جمعى از رهبانها به ديدن او آمدند و گفتند: بگو ببينيم تو چه گناه بزرگى كـرده اى كـه ايـن چـنين مبتلا شده اى؟ (و به اين ترتيب شماتت اين و آن آغاز شد و اين امر بـر ايـوب سـخـت گـران آمد) ايوب گفت: به عزت پروردگارم سوگند كه من هيچ لقمه غذائى نخوردم مگر اينكه يتيم و ضعيفى بر سر سفره با من نشسته بود، و هيچ طاعت الهى پيش نيامد مگر اينكه سختترين برنامه آن را انتخاب نمودم.

در اين هنگام بود كه ايوب از عهده تمامى امتحانات در مقام شكيبائى و شكرگزارى برآمده بـود، زبـان بـه مـنـاجـات و دعا گشود و حل مشكلات خود را با تعبيرى بسيار مؤ دبانه و خـالى از هـر گـونـه شـكـايـت از خدا خواست (تعبيرى كه در آيات فوق گذشت،( رب انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين ) .

در ايـن هـنـگـام درهـاى رحـمت الهى گشوده شد، مشكلات به سرعت برطرف گشت و نعمتهاى الهى افزونتر از آنچه بود به او رو آورد.

آرى مـردان حـق بـا دگـرگون شدن نعمتها، افكار و برنامه هايشان دگرگون نمى شود، آنـهـا در آسـايـش و بلا، در حال آزادى و زندان، در سلامت و بيمارى، در قدرت و ضعف، و خلاصه در همه حال، متوجه پروردگارند و نوسانات زندگى

تغييرى در آنها ايجاد نمى كند، روح آنها همچون اقيانوس كبير است كه طوفانها، آرامش آن را برهم نمى زند.

همچنين آنها هرگز از انبوه حوادث تلخ مايوس نمى شوند، مى ايستند و استقامت مى كنند تا درهـاى رحـمـت الهـى گـشـوده شود، آنها مى دانند حوادث سخت آزمايشهاى الهى است كه گاه براى بندگان خاصش فراهم مى سازد تا آنها را آبديده تر كند.

2 - در تـفـسـيـر جـمـله (آتـيناه اهله و مثله معهم )، معروف ميان مفسرين اين است كه خداوند، فـرزندان او را به حيات نخست بازگردانيد، و علاوه بر آن فرزندان ديگرى نيز به او داد (در بـعـضـى از روايات نيز مى خوانيم كه خداوند هم فرزندانى را كه در اين ماجرا از بـيـن رفـتـه بـودنـد بـه او مـرحـمـت كـرد و هـم فـرزنـدانـى را كـه از قبل از بين رفته بودند به او برگرداند).

بـعـضـى نـيـز احتمال داده اند كه خداوند فرزندان تازه و نوه هائى به ايوب داد كه جاى خالى فرزندان از دست رفته اش را پر كردند.

3 - در بـعـضـى از روايـات غـيـر مـعـتبر مى خوانيم كه بر اثر بيمارى شديد بدن ايوب آنـچـنـان عـفـونـت يـافـتـه بود كه مردم نمى توانستند به او نزديك شوند، ولى اين معنى صـريـحـا در روايـاتـى كـه از طـرق اهـلبـيـت (عـليهمالسلام ) به ما رسيده نفى شده است دليـل عـقـل نـيـز بـر هـمـين معنى دلالت مى كند چرا كه اگر پيامبر، حالت يا صفتى نفرت انـگـيـز داشـته باشد با برنامه رسالت او سازگار نيست، او بايد چنان باشد كه همه مـردم بـتـوانـنـد بـه خـوبـى بـا او تماس پيدا كنند و كلمات حق را بشنوند، پيامبر هميشه جاذبه دارد.

شرح بيشتر در باره داستان ايوب را در سوره ص آيه 41 تا 44 مطالعه خواهيد فرمود.


آيه (85) و (86) و ترجمه

( و إسمعيل و إدريس و ذا الكفل كل من الصبرين ) (85)( و أدخلنهم فى رحمتنا إنهم من الصلحين ) (86)

ترجمه:

85 - و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را (به ياد آور) كه همه از صابران بودند.

86 - و ما آنها را در رحمت خود داخل كرديم چرا كه آنها از صالحان بودند.

تفسير:

اسماعيل و ادريس و ذا الكفل

به دنبال سرگذشت آموزنده (ايوب ) و صبر و شكيبائيش در برابر طوفان حوادث در ايـن آيـات مـورد بـحـث اشـاره بـه مـقام شكيبائى سه نفر ديگر از پيامبران الهى كرده مى گـويـد: (اسـمـاعـيـل ) و (ادريـس ) و (ذا الكـفـل ) را بـه يـاد آور كـه همه آنها از صـابـران و شـكـيـبـايـان بـودنـد)( و اسـمـاعـيـل و ادريـس و ذا الكفل كل من الصابرين ) .

هـر يـك از آنـهـا در طـول عـمـر خود در برابر دشمنان و يا مشكلات طاقت فرساى زندگى صبر و مقاومت به خرج دادند و هرگز در برابر اين حوادث زانو نزدند و هر يك الگوئى بودند از استقامت و پايمردى.

سـپـس بـزرگـتـرين موهبت الهى را در برابر اين صبر و استقامت براى آنان چنين بيان مى كـنـد (مـا آنها را در رحمت خود داخل كرديم، چرا كه آنها از صالحان بودند)( و ادخلناهم فى رحمتنا انهم من الصالحين ) .

جـالب ايـنـكه نمى گويد ما رحمت خود را به آنها بخشيديم، بلكه مى گويد: آنان را در رحمت خود داخل كرديم، گوئى با تمام جسم و جانشان غرق رحمت الهى شدند همانگونه كه قبلا غرق درياى مشكلات شده بودند.

ادريس و ذا الكفل

(ادريـس ) پـيـامـبـر بـزرگ الهـى - چـنـانـكـه سـابـقـا هـم گـفـتـه ايـم - طـبـق نـقـل بـسـيـارى از مـفسران جد پدر نوح بوده است، نام او در تورات، اخنوخ و در عربى، ادريـس اسـت كـه بـعـضـى آن را از ماده (درس ) مى دانند، زيرا او نخستين كسى بود كه بـوسـيـله قـلم، نـويـسندگى كرد، او علاوه بر مقام نبوت، به علم نجوم و حساب و هيئت، احاطه داشت، و مى گويند نخستين كسى است كه طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.

امـا (ذا الكـفـل ) مـشـهـور اين است كه از پيامبران بوده است هر چند بعضى معتقدند كه او يـكـى از صالحان بود، ظاهر آيات قرآن كه او را در رديف پيامبران بزرگ مى شمرد نيز ايـن اسـت كـه او از انـبـيـاء اسـت و بـيـشـتـر بـه نـظـر مـى رسـد كـه او از پـيـامبران بنى اسرائيل بوده است.

در عـلت نـامـگـذارى او بـه ايـن نـام بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (كـفـل ) (بـر وزن فـكر) هم به معنى نصيب و هم به معنى كفالت و عهده دارى آمده است، احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش در بـرابـر اعـمـال و عـبـادات فـراوانـى كـه انـجـام مـى داد بـه او مـرحـمـت فـرمـود ذا الكفل ناميده شد.(يعنى صاحب بهره وافى ) و بعضى گفته اند چون تعهد كرده بود شبها را بـه عـبـادت بـرخـيزد و روزها روزه بدارد، و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد و تا آخر به وعده خود وفا كرد، (ذا الكفل ) ناميده شد.

بـعـضـى نـيـز مـعـتـقـدنـد كـه ذا الكـفـل لقـب (اليـاس ) اسـت، هـمـانـگـونـه كـه (اسـرائيـل ) لقـب (يـعـقوب )، و (مسيح ) لقب (عيسى )، و (ذا النون ) لقب (يونس ) مى باشد.


آيه (87) و (88) و ترجمه

( و ذا النون إذ ذهب مغضبا فظن أن لن نقدر عليه فنادى فى الظلمت أن لا إله إلا أنت سبحنك إنى كنت من الظلمين ) (87)

( فاستجبنا له و نجينه من الغم و كذلك نجى المؤ منين ) (88)

ترجمه:

87 - و ذا النون (يونس ) را (به ياد آور )، در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) رفت، و چـنـيـن مـى پـنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت، (اما موقعى كه در كام نهنگ فرو رفـت ) در آن ظـلمـتها (ى متراكم ) فرياد زد خداوندا! جز تو معبودى نيست، منزهى تو، من از ستمكاران بودم.

88 - مـا دعـاى او را بـه اجابت رسانديم، و از آن اندوه نجاتش بخشيديم، و همينگونه مؤ منان را نجات مى دهيم.

تفسير:

نجات يونس از آن زندان وحشتناك

اين دو آيه نيز گوشهاى از سرگذشت پيامبر بزرگ (يونس ) را بيان مى كند، نخست مى گويد: (ذا النون ) را بياد آر هنگامى كه بر قوم بت پرست

و نافرمان خويش غضب كرد و از ميان آنها رفت )( و ذا النون اذ ذهب مغاضبا ) .

(نـون ) در لغـت بـه مـعـنـى مـاهـى عـظـيـم، يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر نـهـنـگ يـا وال اسـت بـنـابراين ذا النون يعنى صاحب نهنگ، و انتخاب اين نام براى يونس به خاطر ماجرائى است كه بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد.

بـه هـر حال (او گمان مى كرد كه ما زندگى را بر او تنگ نخواهيم كرد)( فظن ان لن نقدر عليه ) .

او گـمـان مـيـكرد تمام رسالت خويش را در ميان قوم نافرمانش انجام داده است و حتى ترك اولائى در ايـن زمـيـنـه نـكـرده، و اكـنـون كـه آنـهـا را بـه حال خود رها كرده و بيرون مى رود چيزى بر او نيست، در حالى كه اولى اين بود كه بيش از ايـن در مـيـان آنـهـا بـمـانـد و صـبر و استقامت بخرج دهد و دندان بر جگر بفشارد شايد بيدار شوند و به سوى خدا آيند.

سـرانـجـام بـه خـاطر همين ترك اولى او را در فشار قرار داديم، نهنگ عظيمى او را بلعيد (و او در آن ظـلمتهاى متراكم صدا زد خداوندا جز تو معبودى نيست )( فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت ) .

(خداوندا پاك و منزهى، من از ستمكاران بودم!)( سبحانك انى كنت من الظالمين ) .

هـم بـر خـويش ستم كردم و هم بر قوم خودم، مى بايست بيش از اين ناملائمات و شدائد و سختيها را پذيرا مى شدم، تن به همه شكنجه ها مى دادم شايد آنها به راه آيند.

(سـرانجام ما دعاى او را اجابت كرديم و از غم و اندوه رهائيش بخشيديم )( فاستجبنا له و نجيناه من الغم ) .

آرى (اين گونه ما مؤ منان را نجات مى بخشيم )( و كذلك ننجى المؤ منين ) .

ايـن يـك بـرنـامه اختصاصى براى يونس نبود بلكه هر كس از مؤ منان از تقصير خويش، عذر به درگاه خدا آورد، و از ذات پاكش ‍ مدد و رحمت طلبد ما دعايش را مستجاب و اندوهش را برطرف خواهيم كرد.

نكته ها:

1 - سرگذشت يونس - به خواست خدا مشروح آن در تفسير سوره (صافات ) خواهد آمد و خلاصه اش چنين است:

او سـالهـا در مـيـان قـومـش (در سـرزمـيـن نـيـنـوا در عـراق ) بـه دعـوت و تـبـليـغ مـشـغـول بـود، ولى هـر چـه كـوشـش كـرد، ارشـادهـايـش در دل آنـهـا مـؤ ثـر نـيفتاد، خشمگين شد و آن محل را ترك كرد و به سوى دريا رفت، در آنجا بـر كـشـتـى سـوار شـد، در مـيـان راه دريـا مـتـلاطـم گـشـت، چـيـزى نـمـانـده بـود كه همه اهل كشتى غرق شوند.

ناخداى كشتى گفت: من فكر مى كنم در ميان شما بنده فرارى وجود دارد كه بايد به دريا افكنده شود (و يا گفت: كشتى زياد سنگين است و بايد يك نفر را به قيد قرعه به دريا بيفكنيم ) به هر حال چند بار قرعه كشيدند و در هر بار به نام يونس درآمد! او فهميد در اين كار سرى نهفته است و تسليم حوادث شد.

هنگامى كه او را به دريا افكندند، نهنگ عظيمى او را در كام خود فرو برد و خدا او را به صـورت اعـجـازآمـيـز زنـده نگه داشت. سرانجام او متوجه شد ترك اولائى انجام داده، به درگاه خدا روى آورد و به تقصير خود اعتراف نمود، خدا نيز دعاى او را استجابت فرمود و از آن تنگنا نجاتش داد.

مـمـكـن اسـت تـصـور شود اين ماجرا از نظر علمى امكانپذير نيست ولى بدون شك اين امر يك خـارق عادت است نه يك محال عقلى، همانند زنده شدن مردگان كه تنها خارق عادت محسوب مـى شـود و مـحـال نـيـسـت و به تعبير ديگر از طرق عادى انجام آن امكانپذير نيست ولى با استمداد از قدرت بى پايان پروردگار مشكلى ندارد.

شرح بيشتر در باره اين ماجرا را به خواست خدا در تفسير سوره صافات خواهيد خواند.

2 - ظلمات در اينجا چه معنى دارد؟ - ممكن است اين تعبير اشاره به ظلمت دريا و اعماق آب، و ظـلمـت شكم ماهى عظيم، و ظلمت شب، بوده باشد، و روايتى كه از امام باقر (عليها‌السلام ) نقل شده آن را تاييد مى كند.

3 - يـونـس چـه تـرك اولائى انـجام داد؟ - بدون شك تعبير (مغاضبا) اشاره به خشم و غـضـب يـونـس نـسـبـت بـه قـوم بيايمان است، و چنين خشم و ناراحتى در چنان شرائطى كه پـيامبر دلسوزى سالها براى هدايت قوم گمراهى زحمت بكشد اما به دعوت خيرخواهانه او هرگز پاسخ مثبت ندهند، كاملا طبيعى بوده است.

از سـوى ديگر از آنجا كه يونس مى دانست به زودى عذاب الهى آنها را فرا خواهد گرفت تـرك گـفـتـن آن شـهـر و ديار گناهى نبوده، ولى براى پيامبر بزرگى همچون يونس، اولى اين بود كه باز هم تا آخرين لحظه - لحظه اى كه بعد از

آن عـذاب الهـى فـرا مـى رسـد - آنـهـا را تـرك نـگـويـد، بـه هـمـيـن دليـل يـونـس به خاطر اين عجله، به عنوان يك ترك اولى، از ناحيه خداوند مورد مؤ اخذه قـرار گـرفـت. ايـن هـمـان چيزى است كه در داستان آدم نيز اشاره كرده ايم كه گناه مطلق نـيـست بلكه گناه نسبى، و يا به تعبير ديگر مصداق (حسنات الابرار سيئات المقربين ) است (براى توضيح بيشتر به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 122 به بعد مراجعه فرمائيد).

1 - درس سرنوشت ساز

جـمـله پـر مـعـنـى (كـذلك نـنـجـى المـؤ مـنـيـن ) نـشان مى دهد آنچه بر سر يونس آمد از گـرفـتـارى و نـجات يك حكم خصوصى نبود بلكه با حفظ سلسله مراتب، جنبه عمومى و همگانى دارد.

بـسـيـارى از حـوادث غـم انـگـيز و گرفتاريهاى سخت و مصيبت بار مولود گناهان ما است، تـازيانه هائى است براى بيدار شدن ارواح خفته، و يا كوره اى است براى تصفيه فلز جـان آدمـى، هـر گـاه انسان در اين موقع به همان سه نكته اى كه (يونس ) توجه كرد توجه پيدا كند نجات و رهائى حتمى خواهد بود:

1 - توجه به حقيقت توحيد و اينكه هيچ معبود و هيچ تكيه گاهى جز الله نيست.

2 - پـاك شمردن و تنزيه خدا از هر عيب و نقص و ظلم و ستم، و هر گونه گمان سوء در باره ذات پاك او.

3 - اعتراف به گناه و تقصير خويش. شاهد اين سخن، حديثى است كه در (در المنثور) از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده است كه فرمود: (يكى از نامهاى خدا كه هر كس او را با آن بخواند به اجابت مى رسد، و هر گاه با آن چيزى را طلب كند به او مى دهد، دعاى (يونس ) است.

شـخـصـى عـرض كـرد: اى رسـولخـدا آيـا او مـخـصـوص يـونـس بـود يـا شـامـل جـمـاعـت مـسلمانان نيز مى شود؟ فرمود: هم مربوط به يونس بود و هم همه مؤ منان، هـنـگـامـى كـه خـدا را به آن مى خوانند، آيا گفتار خداوند را در قرآن نشنيده اى (و كذلك ننجى المؤ منين ) اين دليل بر آنست كه هر كس چنين دعائى كند خداوند اجابت آن را تضمين فرموده است.

نـيـاز بـه تذكر ندارد كه منظور تنها خواندن الفاظ نيست، بلكه پياده شدن حقيقت آن در درون جـان انـسـان اسـت، يـعـنـى هـمـراه خواندن اين الفاظ تمام وجود او با مفهوم آن هماهنگ گردد.

يـادآورى ايـن نكته نيز لازم است كه مجازاتهاى الهى بر دو گونه است يكى از آنها عذاب اسـتـيـصـال اسـت، يـعـنـى مـجـازات نـهـائى كـه بـراى نـابـودى افـراد غـيـر قـابل اصلاح فرا مى رسد كه هيچ دعائى در آن موقع سودمند نيست، چرا كه بعد از فرو نشستن طوفان بلا همان برنامه ها تكرار مى شود.

ديـگر مجازاتهاى تنبيهى است كه جنبه تربيتى دارد، در اين موارد به محض اينكه مجازات اثر خود را بخشيد و طرف بيدار و متوجه شد بلافاصله از ميان مى رود.

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كه يكى از فلسفه هاى آفات و بلاها و حوادث ناگوار همان بيدارسازى و تربيت است.

مـاجـراى يـونـس ضـمنا به همه رهبران راه حق در محدوده هاى مختلف هشدار مى دهد كه هرگز رسـالت خـود را پـايـان يـافـته تصور نكنند، و هر تلاش و كوششى را در اين راه كوچك بشمارند، چرا كه مسئوليتشان بسيار سخت و سنگين است.


آيه (89) و (90) و ترجمه

( و زكريا إذ نادى ربه رب لا تذرنى فردا و أنت خير الورثين ) (89)( فاستجبنا له و وهبنا له يحيى و أصلحنا له زوجه إنهم كانوا يسرعون فى الخيرت و يدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خشعين ) (90)

ترجمه:

89 - و زكـريـا را (بـه يـاد آور) در آن هـنـگـام كـه پروردگارش را خواند (و عرض كرد) پـروردگـار مـن! مـرا تـنـهـا مـگـذار (و فـرزنـد بـرومـنـدى به من عطا كن ) و تو بهترين وارثانى.

90 - مـا دعـاى او را مـسـتـجاب كرديم، و يحيى را به او بخشيديم، و همسرش را براى او اصـلاح كـرديـم، چـرا كـه آنـهـا در نـيـكيها سرعت مى كردند، و بخاطر عشق (به رحمت ) و تـرس (از عـذاب ) مـا را مـى خـوانـدند، و براى ما خاشع بودند (خضوعى تواءم با ادب و ترس از مسئوليت ).

تفسير:

نجات زكريا از تنهائى

در ايـن دو آيـه گـوشـهـاى از سـرگـذشـت دو شـخـصـيـت ديـگـر از پـيامبران بزرگ الهى (زكريا) و (يحيى ) را بيان مى كند.

نـخـست مى گويد: زكريا را به خاطر بياور هنگامى كه پروردگارش را خواند و عرضه داشت پروردگارا مرا تنها مگذار، و تو بهترين وارثان هستى

( و زكريا اذ نادى ربه رب لا تذرنى فردا و انت خير الوارثين ) .

سالها بر عمر زكريا گذشت، و برف پيرى بر سرش نشست، اما هنوز فرزندى نداشت، و از سوى ديگر همسرى عقيم و نازا داشت.

او در آرزوى فـرزنـدى بـود كـه بـتـوانـد بـرنـامـه هـاى الهـى او را تـعقيب كند و كارهاى تـبـليـغـيـش نـيـمـه تـمـام نـمـانـد، و فـرصـت طـلبـان بـعـد از او بـر مـعـبـد بـنـى اسرائيل و اموال و هداياى آن كه بايد صرف راه خدا مى شد پنجه نيفكنند.

در ايـن هـنگام با تمام قلب به درگاه خدا روى آورد، تقاضاى فرزند صالح و برومندى كـرد، و بـا دعـائى كـه تـواءم بـا نهايت ادب بود خدا را خواند، نخست از رب شروع كرد، هـمـان پـروردگـارى كـه از نـخـسـتـيـن لحـظـات زنـدگـى لطـفـش شـامـل انـسان مى شود، سپس با تعبير (لا تذرنى ) كه از ماده (وذر) (بر وزن مرز) بـه مـعـنـى ترك كردن چيزى به خاطر كمى و بى اعتنائى آمده، اين حقيقت را بازگو كرد كه اگر تنها بمانم فراموش خواهم شد، نه من كه برنامه هاى من نيز به دست فراموشى سپرده مى شود، و سرانجام با جمله (و انت خير الوارثين ) اين حقيقت را بازگو كرد كه مـن مـى دانـم ايـن دنـيـا دار بـقاء نيست، و نيز مى دانم تو بهترين وارثانى، ولى از نظر عالم اسباب دنبال سببى مى گردم كه مرا به هدفم رهنمون گردد.

خـداونـد ايـن دعـاى خـالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد، و خواسته او را تحقق بـخـشيد آنچنان كه مى فرمايد: (ما دعوت او را اجابت كرديم و يحيى را به او بخشيديم )( فاستجبنا له و وهبنا له يحيى ) .

و بـراى رسـيـدن بـه ايـن مـقـصـود (هـمسر نازاى او را اصلاح و قادر به آوردن فرزند كرديم )( و اصلحنا له زوجه ) .

سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده چنين مى گويد:

(آنها در انجام كارهاى خير، سرعت مى كردند)( انهم كانوا يسارعون فى الخيرات ) .

(آنـهـا بـه خـاطـر عـشـق بـه طـاعـت و وحـشـت از گـنـاه در هـمـه حال ما را مى خوانند)( و يدعوننا رغبا و رهبا ) .

(آنها همواره در برابر ما خشوع داشتند) (خضوعى آميخته با ادب و احترام و ترس آميخته بـا احـسـاس مـسـئوليت )( و كانوا لنا خاشعين ) . ذكر اين صفات سه گانه ممكن است اشاره بـه ايـن بـاشـد كـه آنها به هنگام رسيدن به نعمت گرفتار غفلتها و غرورهائى كه دامن افـراد كـم ظـرفـيـت و ضـعـيـف الايـمـان را بـه هـنـگـام وصـول بـه نـعـمـت مـى گـيـرد نـمـى شـدنـد، آنـهـا در هـمـه حـال نـيـاز - مـنـدان را فـرامـوش ‍ نـمـى كـردنـد، و در خـيـرات، سـرعـت داشـتـنـد، آنـهـا در حـال نياز و بى نيازى، فقر و غنا، بيمارى و سلامت، همواره متوجه خدا بودند، و بالاخره آنـهـا به خاطر اقبال نعمت گرفتار كبر و غرور نمى شدند، بلكه همواره خاشع و خاضع بودند.


آيه (91) و ترجمه

( و التى أحصنت فرجها فنفخنا فيها من روحنا و جعلنها و ابنها أية للعلمين ) (91)

ترجمه:

91 - و بـه يـاد آور زنى را كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى پاك نگه داشت، و مـا از روح خـود در او دمـيديم، و او و فرزندش ‍ (مسيح ) را نشانه بزرگى براى جهانيان قرار داديم.

تفسير:

مريم بانوى پاكدامن

در اين آيه به مقام مريم و عظمت و احترام او و فرزندش حضرت مسيح (عليها‌السلام ) اشاره شده است. ذكر مريم در رديف بحثهاى مربوط به پيامبران بزرگ يا به خاطر فرزند او حضرت عيسى است و يا به جهت اينكه تولدش از جهاتى شبيه به تولد يحيى از زكريا بود كه شرح آن را در ذيل آيات سوره مريم آورديم.

و يا به خاطر آنست كه روشن كند عظمت مقام ويژه مردان بزرگ نيست بلكه زنان بزرگى هم بوده اند كه تاريخشان نشانه عظمتشان، الگو و اسوه اى براى زنان جهان بوده اند.

مى گويد: (به خاطر بياور مريم را كه دامان خويش را از هر گونه آلودگى نگه داشت )( و التى احصنت فرجها ) .

(سپس ما از روح خود در او دميديم )( فنفخنا فيها من روحنا ) .

(و او و فرزندش مسيح را نشانه بزرگى براى جهانيان قرار داديم )

( و جعلناها و ابنها آية للعالمين ) .

نكته ها:

1 - (فـرج ) از نـظـر لغـت در اصـل بـه مـعنى فاصله و شكاف مى باشد، و به عنوان كـنـايه در عضو تناسلى به كار رفته است، اما از آنجا كه توجه به معنى كنائى آن در فارسى نمى شود، گاهى اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه اين لفظ كه صريح در آن عـضـو خـاص انـسـان اسـت در قـرآن آمـده؟! ولى تـوجـه بـه كـنـايـه بـودن آن مشكل را حل مى كند.

و بـه تـعـبـيـر روشـنـتـر اگـر بـخـواهـيـم مـعـنـى كـنـائى را درسـت تـعـبـيـر كـنـيـم مـعـادل جـمـله (احصنت فرجها) در فارسى اين است كه (دامان خود را پاك نگاه داشت ) آيا اين تعبير در فارسى زننده است؟

بـلكـه بـه عـقـيده بعضى در لغت عرب الفاظى كه صريح در عضو تناسلى باشد و يا صراحت در آميزش جنسى داشته باشد اصلا وجود ندارد، هر چه هست جنبه كنايه دارد، مثلا در مـورد آمـيـزش جـنـسـى الفـاظـى از قـبـيـل لمـس كـردن، داخـل شـدن، پـوشـانيدن (غشيان ) به سراغ همسر رفتن در آيات مختلف قرآن در اين معنى بـه كـار رفـتـه كـه مـى بـيـنـيـم هـمـه آنـها جنبه كنائى دارد، ولى گاه ترجمه كنندگان فـارسـى زبـان بـى تـوجـه بـه مـعـنـى كـنـائى آنـهـا هـسـتـنـد و بـجـاى مـعـادل ايـن مـعـانـى كـنـائى كلمات صريح فارسى را مى گذارند و اين مايه تعجب و سؤ ال مى شود.

بـه هر حال در تفسير اين گونه الفاظ كه در قرآن وارد شده حتما بايد به معنى اصلى و ريشه اى آنها توجه كرد تا جنبه كنائى بودنش، مشخص گردد و هر گونه ابهام برطرف شود.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه ظاهر آيه فوق چنين مى گويد كه مريم دامان خويش را از هر گـونـه آلودگـى بـه بـى عـفـتـى حـفـظ كـرد، ولى بـعـضـى از مـفـسـران ايـن احـتـمـال را در مـعـنـى آيـه داده انـد كـه او از هـر گـونـه تـمـاس بـا مـردى (چـه از حـلال و چـه از حـرام ) خـوددارى كرد همانگونه كه در آيه 20 سوره مريم مى گويد: و لم يمسسنى بشر و لم اك بغيا: (هيچگاه مردى با من تماس پيدا نكرده و من زن آلوده اى نبودم ). در حقيقت اين مقدمه اى است براى اثبات تولد اعجازآميز عيسى و آيه بودن او.

2 - مـنـظـور از (روحـنـا) - (روح مـا) چنانكه قبلا نيز گفته ايم - اشاره به يك روح با عـظـمـت و مـتعالى است و به اصطلاح اين گونه (اضافه اضافه ) تشريفيه است كه بـراى بيان عظمت چيزى آن را به خدا اضافه مى كنيم، مانند بيت الله (خانه خدا) و شهر الله (ماه خدا).

3 - آيه فوق مى گويد: مريم و فرزندش را آيه و نشانهاى براى جهانيان قرار داديم، نـمى گويد دو آيه و نشانه، به خاطر اينكه آنچنان وجود مريم با فرزندش در اين آيه بـزرگ الهـى آمـيـخـتـه بـودنـد كـه از يـكـديـگر تفكيك ناپذير محسوب مى شدند، تولد فرزندى بدون پدر، همان اندازه اعجازآميز است كه باردار شدن زنى بدون شوهر، و نيز معجزات عيسى (عليها‌السلام ) در طفوليت و بزرگى، يادآور خاطره مادر او است.

ايـن امـور كـه هـر كـدام خـارق عادتى بود و بر خلاف اسباب عادى طبيعى، جملگى از اين واقـعـيـت حكايت مى كند كه در ماوراء سلسله اسباب قدرتى است كه هر گاه بخواهد ميتواند رونـد آنـهـا را دگـرگـون سـازد، و بـه هـر حـال وضـع مـسـيـح و مـادرش مـريـم در طـول تـاريـخ بـشـر بـى نظير بود، نه قبل و نه بعد از او ديده نشده است و شايد نكره آوردن آيه كه دليل بر عظمت است اشاره به همين معنى باشد.


آيه (92) تا (94) و ترجمه

( إن هذه أمتكم أمة وحدة و أنا ربكم فاعبدون ) (92)( و تقطعوا أمرهم بينهم كل إلينا رجعون ) (93)( فمن يعمل من الصلحت و هو مؤ من فلا كفران لسعيه و إنا له كتبون ) (94)

ترجمه:

92 - ايـن (پـيـامـبـران بـزرگـى كـه به آنها اشاره كرديم و پيروان آنها) همه امت واحدى بودند (و پيرو يك هدف ) و من پروردگار شما هستم، مرا پرستش كنيد.

93 - (گـروهـى از پـيـروان نـاآگـاه ) كـار خـود را به تفرقه در ميانشان كشاندند (ولى سرانجام ) همگى به سوى ما باز مى گردند.

94 - هـر كـس چـيـزى از اعـمـال صـالح را بـجـا آورد در حـالى كـه ايـمـان داشـتـه بـاشد، كـوشـشـهـاى او نـاسـپـاسـى نـخواهد شد، و ما تمام اعمال آنها را مى نويسيم (تا دقيقا همه پاداش داده شود).

تفسير:

امت واحده

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه نـام گـروهـى از پيامبران الهى و همچنين مريم آن بانوى نمونه و بخشى از سرگذشت آنها آمده، در آيات مورد بحث به عنوان يك جمعبندى و نتيجه گيرى كلى چنين مى گويد: اين پيامبران بزرگى كه به آنها اشاره شد همه يك امت واحد بودند (ان هذه امتكم امة واحدة ).

برنامه آنها يكى و هدف و مقصد آنها نيز يكى بوده است، هر چند با اختلاف زمان و محيط، داراى ويـژگـيها و روشها و به اصطلاح تاكتيكهاى متفاوت بودند اما همه در نهايت امر در يـك خـط حـركـت داشـتـنـد، هـمـه آنـها در خط توحيد و مبارزه با شرك و دعوت مردم جهان به يـگـانـگـى و حق و عدالت، گام برميداشتند. اين يگانگى و وحدت برنامه ها و هدف، به خـاطـر آن بـوده كه همه از يك مبدء سرچشمه مى گرفته، از اراده خداوند واحد يكتا، و لذا بـلافـاصـله مـى گـويـد: و مـن پـروردگـار همه شما هستم، تنها مرا پرستش كنيد( و انا ربكم فاعبدون ) .

در واقـع تـوحـيد عقيدتى و عملى انبياء از توحيد منبع وحى سرچشمه مى گيرد و اين سخن شـبـيـه گـفـتـارى اسـت كـه عـلى (عليها‌السلام ) در وصـيـتـش بـه فـرزنـدش امـام مجتبى (عليها‌السلام ) دارد: و اعـلم يـا بـنـى انـه لو كـان لربك شريك لاتتك رسله، و لعرفت افـعـاله و صـفـاتـه: پسرم! بدان اگر پروردگارت شريكى داشت رسولان او نيز به سـوى تـو مـى آمـدنـد، آثـار مـلك و قـدرتـش را مـيـديـدى و افعال و صفاتش را مى شناختى.

امـت چـنـانـكـه راغـب در كـتـاب مـفـردات مـى گويد: به معنى هر گروه و جمعيتى است كه جهت مـشـتركى آنها را به هم پيوند دهد: اشتراك در دين و آئين، و يا زمان و عصر واحد، يا مكان معين، خواه اين وحدت، اختيارى بوده باشد و يا بدون اختيار. بعضى از مفسران امت واحده را در ايـنـجـا بـه معنى دين واحد گرفته اند، ولى همانگونه كه گفتيم اين تفسير با ريشه لغـوى امـت، سـازگـار نـيست. بعضى ديگر نيز گفته اند كه منظور از امت در اين آيه همه انـسـانـهـا در تـمام قرون و اعصارند، يعنى اى انسانها همه شما يك امتيد، پروردگار شما يكى است و مقصد نهائى همه شما يك مقصد است. اين تفسير هر چند مناسب تر از تفسير گذشته مـيـبـاشـد ولى بـا تـوجـه بـه پـيـونـد ايـن آيـه بـا آيـات قـبـل، مـناسب به نظر نمى رسد، مناسب تر از همه اين است كه اين جمله اشاره به انبياء و پيامبرانى بوده باشد كه شرح حالشان در آيات گذشته آمده است.

در آيـه بـعـد اشـاره بـه انـحـراف گـروه عـظـيـمـى از مـردم از ايـن اصل واحد توحيدى كرده چنين مى گويد: آنها كار خود را در ميان خود به تفرقه و تجزيه كشاندند( و تقطعوا امرهم بينهم ) .

كارشان به جائى رسيد كه در برابر هم ايستادند، و هر گروه، گروه ديگرى را لعن و نفرين ميكرد و از او برائت و بيزارى مى جست، به اين نيز قناعت نكردند به روى همديگر اسـلحـه كـشـيـدنـد و خـونـهـاى زيـادى را ريـخـتـنـد، و ايـن بـود نـتـيـجـه انـحـراف از اصل اساسى توحيد و آئين يگانه حق.

جـمـله تقطعوا كه از ماده قطع ميباشد به معنى جدا كردن قطعه هائى از يك موضوع به هم پـيـوسـتـه اسـت، و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه از بـاب تـفـعـل آمـده كـه بـه مـعـنـى پـذيـرش مـى آيـد مـفـهـوم جـمـله ايـن چنين شود: آنها در برابر عـوامـل تفرقه و نفاق تسليم شدند، جدائى و بيگانگى از يكديگر را پذيرا گشتند، به يكپارچگى فطرى و توحيدى خود پايان دادند و در نتيجه گرفتار آنهمه شكست و ناكامى و بدبختى شدند.

و در آخـر آيـه اضـافـه مـى كـنـد امـا هـمـه آنـهـا سـرانـجـام بـه سـوى مـا باز مى گردند( كل الينا راجعون ) .

ايـن اخـتـلاف كه جنبه عارضى دارد برچيده مى شود و باز در قيامت همگى به سوى وحدت ميروند، در آيات مختلف قرآن، روى اين مساله زياد تاكيد

شـده كـه يكى از ويژگيهاى رستاخيز برچيده شدن اختلافات و سوق به وحدت است: در آيـه 48 سـوره مـائده مـيـخوانيم( الى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ) : (بـازگـشـت هـمـه شـما به سوى خدا است و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتيد آگاه مى سازد).

اين مضمون در آيات متعددى از قرآن مجيد به چشم مى خورد.

و به اين ترتيب آفرينش انسانها از وحدت آغاز مى شود و به وحدت باز مى گردد.

در آخـريـن آيه مورد بحث، نتيجه هماهنگى با امت واحده در طريق پرستش پروردگار، و يا انـحـراف از آن و پـيـمـودن راه تـفـرقـه را چـنـيـن بـيـان مـيـفـرمـايـد: هـر كـس چـيـزى از اعـمـال صـالح را انـجـام دهـد در حـالى كـه ايـمـان داشـتـه باشد، تلاش و كوشش او مورد ناسپاسى قرار نخواهد گرفت( فمن يعمل من الصالحات و هو مؤ من فلا كفران لسعيه ) .

و براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: و ما اعمال صالح او را قطعا خواهيم نوشت( و انا له كاتبون ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـن آيـه هـمـانـنـد بـسـيـارى ديـگـر از آيـات قـرآن ايـمـان و عـمـل صـالح بـه عـنوان دو ركن اساسى براى نجات انسانها ذكر شده، ولى با اضافه كـردن كـلمـه (مـن ) كـه بـراى تبعيض است اين مطلب را بر آن ميافزايد كه انجام تمام اعـمـال صـالح نـيـز شـرط نـيـسـت، حـتـى اگـر افـراد بـا ايـمـان، بـخـشـى از اعمال صالح را انجام دهند باز اهل نجات و سعادتند.

و در هر حال اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، شرط قبولى اعمال صالح را ايمان مى شمرد.

ذكر جمله (لا كفران لسعيه ) در مقام بيان پاداش اين گونه افراد، تعبيرى است تواءم بـا نـهايت لطف و محبت و بزرگوارى چرا كه خداوند در اينجا در مقام تشكر و سپاسگزارى از بـنـدگانش بر مى آيد، و از سعى و تلاش آنها تشكر مى كند اين تعبير شبيه تعبيرى اسـت كـه در آيـه 19 سـوره اسـراء آمـده اسـت:( و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا ) : (كسى كه سراى آخرت را بخواهد و تلاش و كوشش خود را در اين راه به خرج دهد در حالى كه ايمان داشته باشد از كوشش او تشكر مى شود).


آيه (95) تا (97) و ترجمه

( و حرم على قرية أهلكنها أنهم لا يرجعون ) (95)( حتى إذا فتحت يأ جوج و مأ جوج و هم من كل حدب ينسلون ) (96)( و اقـتـرب الوعد الحق فإذا هى شخصة أبصر الذين كفروا يويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظلمين ) (97)

ترجمه:

95 - حـرام اسـت بر شهرها و آباديهائى كه (بر اثر گناه ) نابودشان كرديم (كه باز گردند) آنها هرگز باز نخواهند گشت!

96 - تـا آن زمـان كه ياجوج و ماجوج گشوده شوند و آنها از هر ارتفاعى به سرعت عبور مى كنند!

97 - و وعده حق (قيامت ) نزديك مى شود، در آن هنگام چشمهاى كافران از وحشت از حركت باز مى ماند (مى گويند) اى واى بر ما كه از اين در غفلت بوديم بلكه ما ستمگر بوديم.

تفسير:

كافران در آستانه رستاخيز

در آخـريـن آيـات بـحـث گـذشـتـه سـخـن از (مـؤ مـنـان نـيـكـوكـار و صـالح العـمـل ) بـود، و در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه افـرادى اشـاره مى كند كه در نقطه مقابل آنها قرار دارند، آنها كه تا آخرين نفس به ضلالت و فساد ادامه مى دهند.

مـى فـرمـايد: و حرام است بر شهرهائى كه آنها را به جرم گناهانشان نابود كرديم به دنيا بازگردند آنها هرگز باز نخواهند گشت( و حرام على اهلكناها انهم لا يرجعون ) .

در حـقـيـقـت آنها كسانى هستند كه بعد از مشاهده عذاب الهى، يا بعد از نابودى و رفتن به جهان برزخ، پرده هاى غرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى رود آرزو مى كنند اى كاش براى جبران اين همه خطاها بار ديگر به دنيا باز مى گشتند ولى قرآن با صراحت مـى گـويـد: بـازگـشـت آنـهـا به كلى حرام يعنى ممنوع است، و راهى براى جبران باقى نمانده است.

ايـن شـبـيـه هـمـان اسـت كـه در آيه 99 سوره مؤ منون مى خوانيم:( حتى اذا جاء احدهم الموت قـال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا... ) : (اين وضع آنها ادامه مى يابد تا مـرگـشـان فـرا رسـد، مـى گـويـد پـروردگـارا مـرا بـه دنـيـا بـازگـردانـيـد تـا اعمال صالحى را كه ترك گفتم انجام دهم، اما جز پاسخ منفى چيزى نمى شنوند).

در تـفـسـيـر ايـن آيـه بـيـانـات ديـگـرى نـيـز ذكـر شـده اسـت كـه در ذيل صفحه به بعضى از آنها اشاره مى شود.

بـه هر حال اين بى خبران دائما در غرور و غفلتند، و اين بدبختى تا پايان جهان همچنان ادامه دارد.

چنانكه قرآن مى فرمايد:

(ايـن تـا زمانى ادامه دارد كه راه بر ياجوج و ماجوج گشوده شود و آنها در سراسر زمين پـخـش شـونـد، و از هـر بـلنـدى و ارتـفاعى با سرعت بگذرند)( حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون ) .

در بـاره يـاجـوج و مـاجـوج و ايـنـكـه آنها كدام طائفه بودند؟ و در كجا زندگى داشتند؟ و سـرانـجـام چـه مـى كـنـند و چه خواهند شد؟ در ذيل آيات 94 به بعد سوره (كهف ) بحث كرده ايم، و همچنين در مورد سدى كه (ذو القرنين ) براى جلوگيرى از نفوذ آنها در يك تنگه كوهستانى ساخت مشروحا بحث شده.

آيا منظور از گشوده شدن اين دو طايفه، شكسته شدن سد آنها و نفوذشان از اين طريق در مـنـاطـق ديـگـر جـهـان اسـت؟ و يا منظور نفوذ آنها به طور كلى در كره زمين از هر سو و هر نـاحـيـه مـى بـاشـد؟ آيـه فـوق صـريـحـا در ايـن بـاره سـخـن نـگـفـته، تنها از انتشار و پراكندگى آنها در كره زمين به عنوان يك نشانه پايان جهان و مقدمه رستاخيز و قيامت ياد كرده است.

و بلافاصله مى گويد: (در اين هنگام وعده حق خداوند نزديك مى شود)( و اقترب الوعد الحق ) .

(و آنـچـنـان وحشتى سراسر وجود كافران را فرا مى گيرد كه چشمهايشان از حركت باز مـى ايـسـتـد و خـيـره خـيـره بـه آن صـحنه نگاه مى كنند)( فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا ) .

در ايـن هـنـگـام پـرده هـاى غـرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى رود و فريادشان بلند مى شود اى واى بر ما ما از اين صحنه در غفلت بوديم )( يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا ) .

و چون نمى توانند با اين عذر، گناه خويش را بپوشانند و خود را تبرئه كنند با صراحت مـى گـويـنـد: (نـه، مـا ظـالم و سـتـمـگـر بـوديـم )!( بل كنا ظالمين ) .

اصـولا چـگـونـه مـمكن است با وجود اين همه پيامبران الهى و كتب آسمانى و اين همه حوادث تـكان دهنده، و همچنين درسهاى عبرتى كه روزگار به آنها مى دهد در غفلت باشند، آنچه از آنها سر زده تقصير است و ظلم بر خويشتن و ديگران.

معنى چند لغت:

(حـدب ) (بـر وزن ادب ) بـه مـعـنـى بـلنديهائى است كه ميان پستيها قرار گرفته و گاهى به برآمدگى پشت انسان نيز حدب گفته مى شود.

(ينسلون ) از ماده (نسول ) (بر وزن فضول ) به معنى خروج با سرعت است.

ايـنكه در مورد ياجوج و ماجوج مى گويد: آنها از هر بلندى به سرعت مى گذرند و خارج مى شوند اشاره به نفوذ فوق العاده آنها در كره زمين است.

(شـاخـصـه ) از مـاده (شـخـوص ) (بـر وزن خـلوص ) در اصـل بـه مـعـنـى خـارج شدن از منزل، يا خارج شدن از شهرى به شهر ديگر است، و از آنـجـا كه به هنگام تعجب و خيره شدن چشم گوئى مى خواهد چشم انسان بيرون بيايد به اين حالت نيز، شخوص گفته شده است، اين حالتى است كه در محشر به گنهكاران دست مى دهد، آنچنان خيره مى شوند كه گوئى چشمهايشان مى خواهد از حدقه بيرون بيايد.


آيه (98) تا (103) و ترجمه

( إنكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم أنتم لها وردون ) (98)( لو كان هؤ لاء ألهة ما وردوها و كل فيها خلدون ) (99)( لهم فيها زفير و هم فيها لا يسمعون ) (100)( إن الذين سبقت لهم منا الحسنى أولئك عنها مبعدون ) (101)( لا يسمعون حسيسها و هم فى ما اشتهت أنفسهم خلدون ) (102)( لا يحزنهم الفزع الا كبر و تتلقئهم الملئكة هذا يومكم الذى كنتم توعدون ) (103)

ترجمه:

98 - شما و آنچه غير از خدا ميپرستيد هيزم جهنم خواهيد بود و همگى در آن وارد م

99 - اگر اينها خدايان بودند هرگز وارد آن نمى شدند، و همه در آن جاودانه خواهند بود.

100 - آنها در آن ناله هاى دردناك دارند، و چيزى نمى شنوند!

101 - (امـا) كـسـانى كه وعده نيك از قبل به آنها دادهايم (يعنى مؤ منان صالح ) از آن دور نگاهداشته مى شوند.

102 - آنـهـا صـداى آتـش دوزخ را نـمـى شـنـونـد و در آنچه دلشان بخواهد جاودانه متنعم هستند.

103 - وحشت بزرگ آنها را اندوهگين نمى كند، و فرشتگان به استقبالشان ميروند (و مى گويند) اين همان روزى است كه به شما وعده داده ميشد.

تفسير:

هيزم جهنم!

در تعقيب آيات گذشته كه از سرنوشت مشركان ستمگر بحث ميكرد در اين آيات روى سخن را به آنها كرده و آينده آنها و معبودهايشان را چنين ترسيم مى كند:

(شما و آنچه را غير از خدا مى پرستيد آتشگيره جهنميد)!( انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم ) .

(حصب ) در اصل به معنى پرتاب كردن است، مخصوصا به قطعات هيزم كه در تنور پرتاب مى كنند حصب گفته مى شود.

بـعـضى گفته اند (حطب ) (بر وزن سبب ) كه به معنى هيزم مى باشد در لغات مختلف عـرب، تلفظهاى متفاوتى دارد، بعضى از قبائل آن را حصب و بعضى ديگر خضب مينامند و از آنجا كه قرآن براى جمع بين قبائل و طوائف و دلها بوده، گاه لغات مختلف آنها را به كار ميگيرد تا از اين راه، جمع قلوب شود، از جمله همين كلمه حصب است كه تلفظى است از قبائل اهل يمن در واژه( حطب ) .

بـه هـر حـال آيـه فوق به مشركان مى گويد: آتشگيره جهنم و هيزمى كه شعله هاى آن را تشكيل مى دهد خود شما و خدايان ساختگى شما است، و همچون قطعه هاى هيزم بيارزش يكى پس از ديگرى در جهنم پرتاب مى شويد!

سپس اضافه مى كند: (شما وارد بر آن مى شويد)( انتم لها واردون ) .

ايـن جـمـله يـا بـه عنوان تاكيد مطلب گذشته است، و يا اشاره به نكته جديدى است و آن ايـنـكـه اول بـتـهـا را در آتـش مـى افـكـنـنـد، سـپـس ‍ شـما بر آنها وارد مى شويد، گوئى خدايانتان با آتشى كه از وجودشان برمى خيزد از شما پذيرائى مى كنند.

اگـر سـؤ ال شود كه انداختن بتها در جهنم چه فلسفه اى دارد، در پاسخ بايد گفت: اين خـود يـكـنـوع عـذاب و مـجـازات اسـت براى بتپرستان كه ببينند در آتشى كه از بتهايشان زبـانـه مـى كـشـد مى سوزند، از اين گذشته تحقيرى است براى افكار آنها كه به چنين موجودات بى ارزشى پناه مى بردند.

البته اين در صورتى است كه ما (يعبدون ) به معنى معبودهاى بيجان و بتهاى سنگى و چوبى باشد (همانگونه كه از كلمه ما استفاده مى شود، زيرا ما غالبا براى موجود غير عـاقـل اسـت ) ولى اگـر مـفـهـوم آن را عـام بـگـيـريـم و شـامل شياطينى كه معبود واقع شدند بشود نكته ورود اين معبودها در جهنم كاملا واضح است چرا كه خود شريك جرمند.

سـپـس بـه عنوان نتيجه گيرى كلى مى فرمايد: (اگر اين بتها، خدايانى بودند هرگز وارد آتش دوزخ نمى شدند)( لو كان هؤ لاء آلهة ما وردوها ) .

ولى بـدانـيـد نـه تـنـهـا وارد دوزخ مـى شـونـد بـلكـه جـاودانـه در آن خـواهـنـد بـود( و كل فيها خالدون ) .

و اين جالب است كه اين بتپرستان جاودانه گرفتار خدايان خود باشند همان خدايانى كه هـمـيـشـه آنـهـا را پـرسـتـش مـيـكـردنـد و سـپـر بـلاهـا مـى شـمـردنـد و حل مشكلاتشان را از آنها مى خواستند!

بـراى تـوضـيـح بيشتر پيرامون وضع دردناك، اين (عابدان گمراه )، در برابر آن (معبودان بى ارزش ) مى گويد: (آنها در دوزخ، فريادها و ناله هاى دردناك دارند)( لهم فيها زفير ) .

(زفـيـر) در اصـل بـه مـعـنى فرياد كشيدنى است كه با بيرون فرستادن نفس تواءم بـاشـد، و بـعـضـى گـفـتـه اند فرياد نفرت انگيز الاغ در آغاز (زفير) و در پايانش (شـهـيق ) ناميده مى شود، و به هر حال در اينجا اشاره به فرياد و ناله اى است كه از غم و اندوه برمى خيزد.

ايـن احـتـمـال نـيز وجود دارد كه اين زفير و ناله غم انگيز تنها مربوط به عابدان نباشد بلكه شياطينى كه معبودشان بودند نيز در اين امر با آنها شريكند.

جمله بعد، يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك آنها را بازگو مى كند و آن اينكه آنها در دوزخ چيزى نمى شنوند( و هم فيها لا يسمعون ) .

ايـن جـمـله مـمـكـن است اشاره به اين باشد كه آنها سخنى كه مايه سرور و خوشحاليشان باشد مطلقا نمى شنوند، و تنها مستمع ناله هاى جانكاه دوزخيان، و فريادهاى فرشتگان عذاب هستند.

بـعضى گفته اند منظور اين است كه اينها را در تابوتهاى آتشين مى گذارند آنچنان كه صـداى هـيـچـكـس را مـطـلقا نمى شنوند گوئى تنها آنها در عذابند و اين خود مايه مجازات بيشترى است چرا كه اگر انسان، گروهى را هم زندان خود ببيند مايه تسلى خاطر او است كه (البلية اذا عمت طابت ) (بلا چو عام بود دلكش است و مستحسن!).

آيـه بـعـد حـالات مؤ منان راستين و مردان و زنان با ايمان را بازگو مى كند تا در مقايسه با يكديگر وضع هر دو مشخص تر شود.

نـخـسـت مـى گـويـد: (كـسـانـى كـه بـه خـاطـر ايـمـان و اعـمال صالحشان وعده نيك به آنها از قبل داده ايم از اين آتش هولناك و وحشتناك دورند( ان الذين سبقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون ) .

اشاره به اينكه ما به تمام وعده هائى كه به مؤ منان در اين جهان داده ايم وفا خواهيم كرد كه يكى از آنها دور شدن از آتش دوزخ است.

گـرچـه ظـاهـر ايـن جـمـله ايـن اسـت كـه تـمـام مـؤ مـنـان راسـتـيـن را شـامـل مـى شـود ولى بـعـضـى احتمال داده اند كه اشاره به معبودانى همچون حضرت مسيح (عليها‌السلام ) و مريم است كه بدون خواست آنها بوسيله گروهى عبادت شدند، و از آنجا كـه آيـات سـابـق مـى گـفت: شما و خدايانتان وارد دوزخ مى شويد، و اين تعبير ممكن بود شامل امثال حضرت مسيح (عليها‌السلام ) نيز شود، قرآن بلافاصله اين جمله را به صورت يك استثناء بيان مى كند كه اين گروه هرگز وارد دوزخ نخواهند شد.

بعضى از مفسران شان نزولى در مورد اين آيه ذكر كرده اند كه نشان مى دهد بعضى همين سـؤ ال را از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كردند و آيه در پاسخ آنها نازل گرديد.

ولى بـا ايـن حـال مـانـعـى نـدارد كـه آيـه فـوق هـم پـاسـخـى بـراى ايـن سـؤ ال باشد و هم يك حكم عمومى نسبت به همه مؤ منان راستين.

در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث، چـهـار نـعـمـت بـزرگ الهـى را كـه شامل حال اين گروه سعادتمند است برمى شمرد:

نخست اينكه (آنها صداى آتش را نمى شنوند)( لا يسمعون حسيسها ) .

(حـسـيـس ) چـنانكه ارباب لغت گفته اند به معنى صداى محسوس است، و به معنى خود حـركـت يا صدائى كه از حركت برمى خيزد نيز آمده است، آتش دوزخ كه دائما در آتشگيره هايش مشغول پيشروى است، داراى صداى مخصوصى است، اين صدا از دو جهت وحشتناك است، از نظر اينكه صداى آتش است و از نظر اينكه صداى پيشروى است.

مؤ منان راستين چون از جهنم دورند هرگز اين صداهاى وحشتناك به گوششان نمى خورد.

ديـگـر ايـنـكـه (آنـهـا در آنـچـه بـخـواهـنـد و مـايـل باشند به طور جاودان متنعمند)( و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون ) .

يـعـنـى آنـجـا محدوديت اين جهان را ندارد كه انسان آرزوى بسيارى از نعمتها بكند و به آن دسـتـرسـى نـداشته باشد، هر نعمت مادى و معنوى كه بخواهد بدون استثناء در دسترس او اسـت، آنـهم نه يك روز و دو روز بلكه در يك عمر جاويدان! سوم اينكه فزع اكبر آنها را غمگين نمى كند( لا يحزنهم الفزع الاكبر ) .

(فزع اكبر) (وحشت بزرگ ) را بعضى اشاره به وحشتهاى روز قيامت دانسته اند كه از هـر وحـشـتـى بزرگتر است، و بعضى اشاره به نفخه صور و دگرگونيهاى پايان اين جـهـان و تـزلزل عـجـيـبـى كـه در اركـان ايـن عـالم مـيـافـتـد آنـچـنان كه در آيه 87 سوره نحل آمده است.

ولى از آنـجـا كـه وحـشـت روز رسـتـاخـيـز مـسـلمـا از آن هـم مـهـمـتـر اسـت تـفـسـيـر اول صحيح تر به نظر مى رسد.

بالاخره آخرين لطف خدا در باره كسانى كه در اين آيات به آنها اشاره شده ايـن است كه (فرشتگان رحمت به استقبال آنها مى شتابند و به آنها تبريك و شادباش مـى گـويـنـد و بـشـارت مـى دهـنـد ايـن هـمان روزى است كه به شما وعده داده مى شد)( و تتلقاهم الملائكة هذا يومكم الذى كنتم توعدون ) .

در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـيم امير مؤ منان على (عليها‌السلام ) فرمود: فبادروا باعمالكم تـكـونوا مع جيران الله فى داره، رافق بهم رسله، و ازارهم ملائكته، و اكرم اسماعهم ان تـسـمع حسيس نار جهنم ابدا: (به اعمال نيك مبادرت ورزيد تا از همسايگان خدا در سراى او بـاشـيـد، در جائى كه پيامبران را رفيق آنها قرار داده، و فرشتگان را به زيارتشان مـيـفـرستد، خدا آنچنان اين گروه را گرامى داشته كه حتى گوشهايشان صداى آتش دوزخ را نمى شنود).


آيه (104) و ترجمه

( يـوم نـطـوى السـمـاء كـطـى السـجـل للكـتـب كـمـا بـدأنـا أول خلق نعيده وعدا علينا إنا كنا فعلين ) (104)

ترجمه:

104 - در آن روز كـه آسـمـان را هـمـچـون طـومـار درهـم مـى پـيچيم، (سپس ) همانگونه كه آفرينش را آغاز كرديم آنرا بازمى گردانيم، اين وعده اى است كه ما داده ايم و قطعا آن را انجام خواهيم داد.

تفسير:

آن روز كه آسمانها در هم پيچيده مى شود

در آخـريـن آيـه بـحـث گـذشته خوانديم مؤ منان راستين از (فزع اكبر) (وحشت بزرگ ) غـمـگـيـن نمى شوند آيه مورد بحث توصيفى از آن روز وحشت بزرگ است، و در حقيقت علت عظمت اين وحشت را مجسم مى سازد، مى گويد: (اين امر، روزى تحقق مى يابد كه ما آسمان را درهـم مـى پـيـچـيـم هـمـانـگـونـه كـه طومار نامه ها درهم پيچيده مى شود)!( يوم نطوى السماء كطى السجل للكتب ) .

در زمانهاى گذشته براى نوشتن نامه ها و همچنين كتابها، از اوراق طومار مانند استفاده مى كردند، اين طومارها را قبل از نوشتن به هم مى پيچيدند و شخص كاتب تدريجا آن را از يك طرف مى گشود و مطالب مورد نظر را روى آن مى نوشت و بـعـد از پـايـان كـتـابت نيز آن را مى پيچيدند و كنار مى گذاشتند و لذا هم نامه ها و هم كـتـابـهـايشان شكل طومار داشت اين طومار، (سجل ) ناميده مى شد كه براى كتابت از آن استفاده شده بود.

در ايـن آيه تشبيه لطيفى نسبت به درنورديدن طومار عالم هستى در پايان دنيا شده است، در حال حاضر اين طومار گشوده شده و تمام نقوش و خطوط آن خوانده مى شود و هر يك در جائى قرار دارد، اما هنگامى كه فرمان رستاخيز فرا رسد، اين طومار عظيم با تمام خطوط و نقوشش، در هم پيچيده خواهد شد.

البـتـه پـيچيدن جهان به معنى فنا و نابودى آن نيست چنانكه بعضى پنداشته اند بلكه بـه مـعـنـى درهـم كـوبـيـده شـدن و جـمـع و جـور شـدن آن اسـت، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر شـكـل جـهـان بـه هـم مـى خـورد اما مواد آن نابود نمى شود، اين حقيقتى است كه از تعبيرات مختلف در آيات معاد (مخصوصا بازگشت انسان از استخوان پوسيده و از قبرها) به خوبى مشاهده مى شود.

سپس اضافه مى كند (همانگونه كه ما در آغاز آن را ايجاد كرديم باز هم برمى گردانيم ) و ايـن كـار مـشـكـل و سـخـتـى در بـرابـر قـدرت عـظـيـم مـا نـيـسـت( كـمـا بـدأنـا اول خلق نعيده ) .

در حـقـيـقـت ايـن تـعبير شبيه تعبيرى است كه در آيه 29 سوره اعراف آمده است كما بداءكم تعودون: (همانگونه كه شما را در آغاز ايجاد كرد باز مى گرداند.) و يا همانند:( و هو الذى يبدء الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه ) : (او كسى است كه آفرينش را ايجاد كرد سپس آن را بازمى گرداند و اين بر او آسانتر است ) (روم - 27).

اما اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از اين بازگشت، بازگشت به فناء و نيستى، يا به هم پيچيدگى همچون آغاز آفرينش است، بسيار بعيد به نظر مى رسد.

و در پـايـان آيـه مى فرمايد: اين وعده اى است كه ما داده ايم و قطعا آن را انجام خواهيم داد( وعدا علينا انا كنا فاعلين ) .

از بـعـضـى روايـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه مـنـظـور از بـازگـشـت خـلق بـه صـورت اول آن اسـت كـه انـسـانـهـا بـار ديگر پا برهنه و عريان - آن گونه كه در آغاز آفرينش بودند - باز مى گردند، ولى بدون شك منظور اين نيست كه مفهوم آيه منحصر در اين معنى باشد، بلكه اين يكى از چهره هاى بازگشت آفرينش به صورت نخست است.


آيه (105) و (106)و ترجمه

( و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر أن الا رض يرثها عبادى الصلحون ) (105)( إن فى هذا لبلغا لقوم عبدين ) (106)

ترجمه:

105 - مـا در زبـور بـعـد از ذكر (تورات ) نوشتيم كه بندگان صالح من وارث (حكومت ) زمين خواهند شد.

106 - در اين ابلاغ روشنى است براى جمعيت عبادت كنندگان.

تفسير:

حكومت زمين از آن صالحان خواهد بود.

بعد از آنكه در آيات گذشته به قسمتى از پاداشهاى اخروى مؤ منان صالح اشاره شد در دو آيـه مـورد بـحث به يكى از روشن ترين پاداشهاى دنيوى آنها كه حكومت روى زمين است بـا بيان شيوائى اشاره كرده مى گويد: در زبور بعد از ذكر چنين نوشتيم كه سرانجام بـنـدگـان صـالح مـن وارث (حـكـومـت ) زمين خواهند شد)( و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون ) .

(ارض ) بـه مـجـمـوع كـره زمـيـن گـفـتـه مـى شـود و سـراسـر جـهـان را شـامـل مـى گـردد مـگـر ايـنـكـه قـريـنـه خـاصـى در كـار بـاشـد، گـرچـه بـعـضـى احـتمال داده اند كه مراد وارث شدن سراسر زمين در قيامت است، ولى ظاهر كلمه (ارض ) هنگامى كه بطور مطلق گفته مى شود، زمين اين جهان است.

واژه (ارث ) هـمـانـگـونـه كـه سـابقا هم اشاره كرده ايم به معنى چيزى است كه بدون معامله و دادوستد به كسى انتقال مى يابد، و گاهى در قرآن كريم به تسلط و پيروزى يك قوم صالح بر قوم ناصالح و در اختيار گرفتن مواهب و امكانات آنـهـا گـفـتـه شـده اسـت، چـنـانـكـه در آيـه 137 سـوره اعـراف در بـاره بـنـى اسـرائيـل و پـيـروزيـشـان بـر فـرعـونـيـان چـنـيـن ميخوانيم:( و اورثنا القوم الذين كانوا يـسـتـضـعـفـون مـشـارق الارض ‍ و مـغـاربـها ) : (ما شرق و غرب زمين را به ارث به آن قوم مستضعف داديم ) گرچه (زبور) در اصل به معنى هر گونه كتاب و نوشته است، هر چـنـد در قرآن مجيد در دو مورد از سه موردى كه اين كلمه به كار رفته، اشاره به زبور داود اسـت اما بعيد به نظر نمى رسد كه مورد سوم يعنى آيه مورد بحث نيز به همين معنى باشد.

(زبور داود) يا به تعبيرى كه در كتب (عهد قديم ) آمده (مزامير داود) عبارت است از مجموعه اى از مناجاتها و نيايشها و اندرزهاى داود پيامبر.

بعضى مفسران نيز احتمال داده اند كه منظور از زبور در اينجا تمام كتب انبياى پيشين است.

ولى بـيـشـتـر - بـا تـوجه به دليلى كه ذكر كرديم - به نظر مى رسد كه زبور همان كـتـاب مـزامـيـر داود بـاشـد، بـخصوص اينكه در مزامير موجود، عباراتى وجود دارد كه عينا مطابق با آيه مورد بحث است و بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد.

(ذكر) در اصل به معنى يادآورى و يا چيزى كه مايه تذكر و يادآورى است، و در آيات قـرآن بـه هـمـيـن معنى به كار رفته، گاهى نيز به كتاب آسمانى موسى يعنى تورات اطـلاق شـده (مـانـنـد آيـه 48 سوره انبياء( و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان و ضياء و ذكرا للمتقين ) .

و گاه اين عنوان در مورد قرآن استعمال شده، مانند آيه 27 سوره تكوير:( ان هو الا ذكر للعالمين ) .

چـلذا بـعـضـى گـفته اند كه منظور از ذكر در آيه مورد بحث قرآن است، و زبور تمام كتب انبياء پيشين، و كلمه من بعد تقريبا معادل كلمه علاوه بر در فارسى خواهد بود و به اين تـرتـيب معنى آيه چنين مى شود: (ما علاوه بر قرآن در تمام كتب انبياء پيشين نوشتيم كه سرانجام سراسر روى زمين در اختيار بندگان صالح خدا قرار خواهد گرفت ).

ولى بـا تـوجـه بـه تـعـبـيـراتى كه در آيه به كار رفته، ظاهر اين است كه منظور از زبـور، كـتـاب داود، و ذكـر بـه مـعـنـى تورات است، و با توجه به اينكه زبور بعد از تـورات بـوده، تـعـبـير من بعد نيز حقيقى است، و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود، (مـا، در زبـور، بعد از تورات، چنين نوشتيم كه اين زمين را بندگان صالح ما به ارث خواهند برد.)

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پيش مى آيد كه چرا در ميان كتب آسمانى، تنها از اين دو كتاب نام، برده شده است؟

اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه: داود، يكى از بزرگترين پيامبرانى بود كه تـشـكـيل حكومت حق و عدالت داد، و بنى اسرائيل نيز مصداق روشن قوم مستضعفى بودند كه بـر ضـد مستكبران قيام كردند و دستگاه آنها را بهم پيچيدند و وارث حكومت و سرزمين آنها شدند.

سـؤ ال ديـگـرى كـه در ايـنـجـا بـاقـى مـيـمـانـد ايـن اسـت كـه بندگان صالح خدا (عبادى الصالحون ) كيانند؟

با توجه به اضافه شدن بندگان به خدا، مساله ايمان و توحيد آنها روشن مى شود، و بـا تـوجه به كلمه (صالحون ) كه معنى گسترده و وسيعى دارد، همه شايستگيها به ذهن مى آيد: شايستگى از نظر عمل و تقوا، شايستگى از نظر علم و آگـاهـى، شـايـستگى از نظر قدرت و قوت، و شايستگى از نظر تدبير و نظم و درك اجتماعى.

هـنـگـامى بندگان با ايمان اين شايستگيها را براى خود فراهم سازند، خداوند نيز كمك و يـارى مـى كـنـد تا آنها بينى مستكبران را به خاك بمالند، دستهاى آلوده شان را از حكومت زمين كوتاه كنند، و وارث ميراثهاى آنها گردند.

بـنـابـرايـن تـنـهـا (مـستضعف بودن ) دليل بر پيروزى بر دشمنان و حكومت روى زمين نـخواهد بود، بلكه از يكسو ايمان لازم است و از سوى ديگر كسب شايستگيها، و مستضعفان جهان مادام كه اين دو اصل را زنده نكنند به حكومت روى زمين نخواهند رسيد.

و لذا در آيـه بـعـد بـه عـنوان تاكيد بيشتر مى گويد: (در اين سخن ابلاغ روشنى است براى گروهى كه خدا را با اخلاص پرستش ‍ مى كنند)( ان فى هذا لبلاغا لقوم عابدين ) .

بـعـضـى از مـفـسـران (هذا) را اشاره به تمام وعد و وعيدهائى كه در اين سوره و يا در تمام قرآن آمده است دانسته اند كه موضوع بحث ما نيز در اين مفهوم كلى وارد است.

ولى ظـاهـر آيـه ايـن اسـت كـه (هـذا) اشـاره بـه هـمـان وعـدهـاى اسـت كـه در آيـه قبل به بندگان صالح خود در مورد حكومت روى زمين داده شده است.

نكته ها:

1 - روايات پيرامون قيام مهدى (عليها‌السلام )

در بـعـضـى از روايـات صريحا اين آيه تفسير به ياران مهدى (عليها‌السلام ) شده است: چنانكه در مجمع البيان ذيل همين آيه از امام باقر (عليها‌السلام ) چنين مى خوانيم: هم اصحاب المهدى فى آخر الزمان: (بندگان صالحى را كه خداوند در اين آيه به عنوان وارثان زمين ياد مى كند ياران مهدى (عليها‌السلام ) در آخر الزمان هستند).

در تـفـسـيـر قـمـى نيز در ذيل اين آيه چنين آمده است:( ان الارض يرثها عبادى الصالحون، قال القائم و اصحابه ) : (منظور از اينكه زمين را بندگان صالح خدا به ارث مى برند مهدى قائم (عليها‌السلام ) و ياران او هستند.)

ناگفته پيدا است مفهوم اين روايات، انحصار نيست، بلكه بيان يك مصداق عالى و آشكار است، و بارها گفته ايم اين تفسيرها هرگز عموميت مفهوم آيه را محدود نمى سازد.

بنابراين در هر زمان و در هر جا بندگان صالح خدا قيام كنند، پيروز و موفق خواهند بود و سرانجام وارث زمين و حكومت آن خواهند شد.

علاوه بر روايات فوق كه در خصوص تفسير اين آيه وارد شده روايات بسيار زيادى كه بـالغ به حد تواتر است از طرق شيعه و اهل تسنن در مورد مهدى (عليها‌السلام ) از پيامبر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هـمـچنين از ائمه اهلبيت (عليها‌السلام ) نـقـل شـده كـه هـمـه آنـهـا دلالت بر اين دارد سرانجام حكومت جهان به دست صالحان خواهد افـتـاد، و مردى از خاندان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قيام مى كند و زمين را پر از عدل و داد مى سازد آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.

از جمله اين حديث معروف است كه در اكثر منابع اسلامى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده: لو لم يـبـق مـن الدنـيـا الا يـوم، لطـول الله ذلك اليـوم، حتى يبعث رجلا (صالحا) من اهلبيتى يملا الارض عدلا و قسطا كما مـلئت ظـلمـا و جورا: (اگر از عمر جهان جز يك روز نماند، خداوند آن روز را آنقدر طولانى مـى كـنـد تـا مـرد صـالحـى را از خـانـدان مـن بـرانـگـيـزد كـه صـفـحـه زمـيـن را پـر از عدل و داد كند همانگونه كه از ظلم و جور پر شده است.

ايـن حـديـث بـا هـمـيـن تـعـبـيـر يـا مـخـتـصـر تـفـاوتـى در بـسـيـارى از كـتـب شـيـعـه و اهل سنت آمده است.

در ذيـل آيـه 33 سـوره تـوبه گفتيم: كه گروهى از بزرگان علماى اسلام، از قديم و جـديـد، سـنـى و شـيـعـه در كـتابهاى خود تصريح كرده اند كه احاديث در زمينه قيام مهدى (عليها‌السلام ) در سـر حـد تـواتـر اسـت و بـه هـيـچـوجـه قـابل انكار نيست، حتى كتابهائى بالخصوص در اين مورد نوشته اند كه شرح آن را مى تـوانـيـد در جـلد هـفـتـم تـفسير نمونه ذيل آيه 33 توبه (صفحه 374 به بعد) مطالعه فرمائيد.

2 - بشارت حكومت صالحان در مزامير داود

جـالب اينكه در كتاب (مزامير داود) كه امروز جزء كتب عهد قديم است عين تعبيرى كه در آيـات فـوق خـوانـديـم يـا مـشـابـه آن در چـنـد مـورد ديده مى شود و نشان مى دهد با تمام تحريفاتى كه در اين كتب به عمل آمده اين قسمت همچنان از دستبردها مصون مانده است.

1 - در مزمور 37 جمله 9 مى خوانيم:...

(زيـرا كـه شـريران منقطع مى شوند، و اما متوكلان به خداوند، وارث زمين خواهند شد، و حال اندك است كه شرير نيست مى شود، هر چند مكانش را استفسار نمائى ناپيدا خواهد شد!.

2 - و در جـاى ديـگر در همين مزمور (جمله 11) مى خوانيم: (اما متواضعانه وارث زمين شده از كثرت سلامتى متلذذ خواهند شد). 3 - و نيز در همان مزمور 37 جمله 27 اين موضوع به تعبير ديگرى ديده مى شود:

(زيرا متبركان خداوند وارث زمين خواهند شد، اما ملعونان وى منقطع خواهند شد...).

4 - در هـمـيـن مـزمـور جـمـله 29 آمده است: صديقان وارث زمين شده، ابدا در آن ساكن خواهند بود).

5 - و در جـمـله 18 از هـمـين مزمور آمده است: (خداوند روزهاى صالحان را مى داند و ميراث ايـشـان ابـدى خـواهـد شـد). در اينجا بخوبى مشاهده مى كنيم همان عنوان صالحان كه در قـرآن آمـده با همان تعبير در مزامير داود به چشم مى خورد، علاوه بر اين تعبيرات ديگرى مـانـنـد (صـديـقان )، (متوكلان )، (متبركان )، و (متواضعان ) كه با آن قريب الافق است نيز در جمله هاى ديگر ذكر شده است.

ايـن تـعـبـيـرات، دليـل بـر عـمـومـيـت حـكـومـت صـالحـان اسـت و كـامـلا با احاديث قيام مهدى (عليها‌السلام ) تطبيق مى كند.

3 - حكومت صالحان يك قانون آفرينش است

گـرچـه بـراى آنـهـا كـه غـالبا شاهد و ناظر حكومت طاغيان ظالم و ياغيان قلدر بوده اند، مـشـكـل اسـت ايـن حـقـيـقـت را به آسانى پذيرا شوند كه تمام اين حكومتها بر خلاف نواميس آفرينش و قوانين جهان خلقت است و آنچه با آن هماهنگ ميباشد همان حكومت صالحان با ايمان است.

ولى تـحـليـلهـاى فلسفى به اينجا منتهى مى شود كه اين يك واقعيت است، بنابراين جمله( ان الارض يـرثـهـا عـبـادى الصـالحون ) پيش از آنكه يك وعده الهى باشد يك قانون تكوينى محسوب مى شود.

توضيح اينكه: جهان هستى تا آنجا كه ميدانيم مجموعه اى از نظامها است وجـود قـوانـيـن مـنـظـم و عـمـومـى در سـرتـاسـر ايـن جـهـان دليل بر يكپارچگى و بهم پيوستگى اين نظام است.

مـسـاله نـظـم و قـانـون و حـسـاب در پـهـنـه آفـريـنـش يـكـى از اسـاسـى تـريـن مـسـائل ايـن عالم محسوب مى شود، فى المثل اگر مى بينيم صدها دستگاه مغز الكترونيكى نـيـرومـند دست بدست هم مى دهند تا با انجام محاسبات دقيق راه سفرهاى فضائى را براى مـسـافـران فـضـا هـموار سازند، و محاسبات آنها درست از آب در مى آيد و قائق ماه نشين در هـمـان مـحـل پـيـشـبينى شده در كره ماه مى نشيند با اينكه كره ماه و زمين هر دو به سرعت در حـركـتـنـد، بـايـد تـوجـه داشـتـه باشيم كه اين جريان مديون نظام دقيق منظومه شمسى و سيارات و اقمار آن است، زيرا اگر حتى يكصدم ثانيه از سير منظم خود منحرف مى شدند معلوم نبود مسافران فضا به كدام نقطه پرتاب خواهند شد.

از جـهـان بزرگ وارد عالم كوچك و كوچكتر و بسيار كوچك ميشويم، در اينجا مخصوصا در عـالم مـوجـودات زنده نظم مفهوم زنده ترى به خود مى گيرد و هرج و مرج در آن هيچ محلى نـدارد، مثلا بهم خوردن تنظيم يك سلول مغزى انسان كافى است كه سازمان زندگى او را به گونه غم انگيزى به هم بريزد.

در اخـبـار جرائد آمده بود كه يك جوان دانشجو بر اثر يك تكان شديد مغزى در يك حادثه رانـنـدگـى تـقريبا تمام گذشته خود را فراموش كرده است! در حالى كه از جهات ديگر سـالم اسـت، بـرادر و خـواهـر خـود را نـمـى شـنـاسد و از اينكه مادرش او را در آغوش ‍ مى فشارد و مى بوسد وحشت مى كند كه اين زن بيگانه با من چه كار دارد؟ او را به زادگاهش مـى بـرنـد، بـه اطـاقـى كـه در آن بـزرگ شـده، به كارهاى دستى و تابلوهاى نقاشى خودش مى نگرد، ولى مى گويد: اين نخستين بار است كه چنين اطاق و تابلوى را مشاهده مى كند!! شايد فكر مى كند از كره ديگرى به اين كره قدم گذارده است كه همه چيز براى او تازگى دارد.

شـايـد از مـيـان چـنـد مـيـليـارد سـلول مـغـز او، تـنـهـا چـنـد سـلول ارتباطى كه گذشته را با حال پيوند مى داده، از كار افتاده است، ولى همين بهم خوردن تنظيم جزئى چه اثر وحشتناكى به بار آورد؟!

آيـا جـامعه انسانى مى تواند با انتخاب لا نظام و هرج و مرج و ظلم و ستم و نابسامانى و نـاهنجارى خود را از مسير رودخانه عظيم جهان آفرينش كه همه در آن با برنامه منظم پيش مى روند كنار بكشد؟!

آيـا مـشـاهـده وضـع عـمومى جهان ما را به اين فكر نمى اندازد كه بشريت نيز خواه ناخواه بـايـد در بـرابـر نـظام عالم هستى سر فرود آرد و قوانين منظم و عادلانه اى را بپذيرد، به مسير اصلى بازگردد، و همرنگ اين نظام شود؟!

نـظـرى بـه سـاخـتمان دستگاه هاى گوناگون و پيچيده بدن هر انسان كه مى افكنيم! از قلب و مغز گرفته تا چشم و گوش و زبان و حتى يك پياز مو، مى بينيم همه آنها تابع قوانين و نظم و حسابى هستند، با اينحال چگونه جامعه بشريت بدون پيروى از ضوابط و مقررات و نظام صحيح عادلانه مى تواند برقرار بماند؟

مـا خـواهـان بقاى بشريت هستيم و براى آن تلاش مى كنيم منتها هنوز سطح آگاهى اجتماع ما بـه آن حـد نـرسيده كه بدانيم ادامه راه كنونى منتهى به فنا و نابودى ما مى شود، ولى كـمـكـم بـر سـر عـقـل مـى آئيـم و ايـن درك و رشـد فـكـرى بـراى مـا حاصل مى گردد.

ما خواهان منافع خويشتن هستيم، ولى هنوز نمى دانيم كه ادامه وضع فعلى منافع ما را بر بـاد مـى دهـد، اما تدريجا ارقام و آمار زنده و گويا را مثلا در مورد مسابقه تسليحاتى در بـرابـر چـشـمـمـان مى گذاريم و مى بينيم چگونه نيمى از فعالترين نيروهاى فكرى و جـسـمانى جوامع جهان و نيمى از ثروتها و سرمايه هاى بزرگ در اين راه به هدر مى رود نه تنها به هدر مى رود بلكه در مسير نابود كردن نيم دوم به كار مى افتد!

هـمزمان با افزايش سطح آگاهى ما به روشنى مى يابيم كه بايد به نظام عمومى عالم هستى بازگرديم و با آن همصدا شويم.

و همانطور كه واقعا جزئى از اين كل هستيم عملا هم بايد چنين باشيم تا بتوانيم به اهداف خود در تمام زمينه ها برسيم.

نتيجه اينكه: نظام آفرينش دليل روشنى بر پذيرش يك نظام صحيح اجتماعى در آينده، در جهان انسانيت خواهد بود، و اين همان چيزى است كه از آيه مورد بحث و احاديث مربوط به قيام مصلح بزرگ جهانى (مهدى ارواحنا فداه ) استفاده مى شود.


آيه (107) تا (112) و ترجمه

( و ما أرسلنك إلا رحمة للعلمين ) (107)( قل إنما يوحى إلى إنما إ لهكم إله وحد فهل أنتم مسلمون ) (108)( فإن تولوا فقل أذنتكم على سواء و إن أدرى أ قريب اءم بعيد ما توعدون ) (109)( إنه يعلم الجهر من القول و يعلم ما تكتمون ) (110)( و إن أدرى لعله فتنة لكم و متع إلى حين ) (111)( قل رب احكم بالحق و ربنا الرحمن المستعان على ما تصفون ) (112)

ترجمه:

107 - ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم.

108 - بـگو تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه معبود شما خداى يگانه است، آيا (با اينحال ) تسليم (حق ) مى شويد؟ (و بتها را كنار مى گذاريد؟).

109 - اگـر (بـا اين همه ) رويگردان شوند بگو من به همه شما يكسان (از عذاب الهى ) اعلام خطر مى كنم، و نمى دانم آيا وعده (عذاب خدا) به شما نزديك است يا دور؟!

110 - او سـخنان آشكار را مى داند و آنچه را كتمان مى كنيد (نيز) مى داند (و چيزى بر او مخفى نيست ).

111 - و مـن نـمـى دانـم شايد اين ماجرا آزمايشى براى شماست، و بهره گيرى تا مدتى (معين )

112 - (و پـيامبر) گفت: پروردگارا! به حق داورى فرما (و اين طغيانگران را كيفر ده ) و از پروردگار رحمان در برابر نسبتهاى نارواى شما استمداد مى طلبم.

تفسير:

پيامبر رحمت براى جهانيان

از آنـجـا كـه آيـات گـذشـته بشارت حكومت روى زمين را به بندگان صالح مى داد و چنين حـكـومتى مايه رحمت براى همه مردم جهان است در نخستين آيه مورد بحث به رحمت عامه وجود پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اشاره كرده مى گويد: (ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم )( و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين ) .

عـمـوم مـردم دنـيا اعم از مؤ من و كافر همه مرهون رحمت تو هستند، چرا كه نشر آئينى را به عهده گرفتى كه سبب نجات همگان است، حال اگر گروهى از آن استفاده كردند و گروهى نكردند اين مربوط به خودشان است و تاثيرى بر عمومى بودن رحمت نمى گذارد.

اين درست به آن مى ماند كه بيمارستان مجهزى براى درمان همه دردها با پزشكان ماهر و انـواع داروها تاسيس كنند، و درهاى آنرا به روى همه مردم بدون تفاوت بگشايند، آيا اين وسيله رحمت براى همه افراد آن اجتماع نيست؟ حال اگر بعضى از بيماران لجوج خودشان از قبول اين فيض عام امتناع كنند تاثيرى در عمومى بودن آن نخواهد داشت.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر رحـمـت بودن وجود پيامبر براى همه جهانيان جنبه مقتضى و فاعليت فـاعـل دارد و مـسـلمـا فـعـليـت نـتـيـجـه، بـسـتـگـى بـه قـابـليـت قابل نيز دارد.

تـعـبـيـر به (عالمين ) (جهانيان ) آنچنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام انسانها را در تمام اعصار و قرون شامل مى شود و لذا اين آيه را اشاره اى بر خاتميت پيامبر اسلام مى دانند، چرا كه وجودش براى همه انسانها آينده تا پايان جهان رحمت اسـت و رهـبـر و پـيـشـوا و مـقـتـدا، حـتـى ايـن رحـمـت، از يـك نـظـر شامل فرشتگان هم مى شود:

حديث جالبى در اينجا نقل شده كه اين عموميت را تاييد مى كند حديث اين است هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر از جبرئيل پرسيد( هل اصابك من هذه الرحمة شى ء ) (آيا چيزى از اين رحمت عائد تو شد)؟

جبرئيل در پاسخ عرض كرد (نعم، انى كنت اخشى عاقبة الامر، فامنت بك، لما اثنى الله عـلى بـقـوله عـنـد ذى العـرش مكين ): (من از پايان كار خويش بيمناك بودم، اما بخاطر آيـهـاى كـه در قـرآن بر تو نازل شد از وضع خود مطمئن شدم آنجا كه خداوند مرا با اين جـمـله مـدح كـرده ذى قـوة عـنـد ذى العـرش مـكـيـن ): جبرئيل نزد خداوند خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است )

بـه هـر حـال در دنـيـاى امـروز كـه فـساد و تباهى و ظلم و بيدادگرى از در و ديوار آن مى بـارد، آتـش جـنـگـهـا در هـر سـو شـعـله ور اسـت، و چـنـگـال زورمـنـدان بـيـدادگـر حـلقـوم مـسـتـضـعـفـان مـظـلوم را مـى فـشـارد، در دنيائى كه جهل و فساد اخلاق و خيانت و ظلم و استبداد و تبعيض هزار گونه نابسامانى آفريده، آرى در چـنـيـن جـهـانى مفهوم (رحمة للعالمين ) بودن پيامبر از هر زمانى آشكارتر است، چه رحـمـتـى از ايـن بـالاتـر كـه بـرنـامـهـاى آورده كـه عـمـل بـه آن نـقطه پايانى است بر همه اين ناكاميها و بدبختيها و سيه روزيها، آرى او و دسـتـوراتـش، بـرنـامـه و اخـلاقـش هـمـه رحـمـت است رحمتى براى همگان و تداوم اين رحمت سرانجامش حكومت صالحان با ايمان بر تمام معموره زمين خواهد بود.

و از آنـجـا كه مهمترين مظهر رحمت و محكمترين پايه و اساس آن مساله توحيد و جلوه هاى آن است در آيه بعد چنين مى گويد: (به آنها بگو تنها چيزى كه بر مـن وحـى مـى شـود ايـن اسـت كـه مـعـبـود شـمـا مـعـبـود واحـدى اسـت( قل انما يوحى الى انما الهكم اله واحد ) .

(آيا شما حاضر هستيد در برابر همين اصل اساسى توحيد تسليم شويد و بتها را كنار بگذاريد)؟!( فهل انتم مسلمون ) .

در واقـع در ايـن آيـه سـه نـكـتـه بـنيادى مطرح شده است، نخست اينكه پايه اصلى رحمت تـوحـيـد است و به راستى هر چه بيشتر بينديشيم وجود اين رابطه نيرومند روشن تر مى شـود، توحيد در اعتقاد، در عمل، توحيد در كلمه، توحيد صفوف، و توحيد در قانون و در همه چيز.

نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه بـه مـقـتـضـاى كـلمـه (انـمـا) كـه دليـل بـر حـصـر اسـت تـمـام دعـوت پـيـامـبـران اسـلام ص در اصـل تـوحـيـد خـلاصـه مـى شـود مـطـالعـات دقـيـق نـيـز نـشـان مـى دهـد كـه اصـول و حـتـى فـروع و احـكـام نـيـز در پـايـان بـه اصل توحيد بازمى گردد، و به همين دليل همانگونه كه سابقا هم گفته ايم توحيد تنها يـك اصـل از اصـول ديـن نـيست، بلكه همچون رشته محكمى است كه دانه هاى يك تسبيح را بهم پيوند مى دهد و يا صحيحتر روحى است كه در كالبد دين دميده شده.

و آخـريـن نـكـتـه ايـنـكـه مـشـكـل اصـلى تـمـام جـوامـع و مـلل، آلودگـى بـه شـرك در اشـكـال مـخـتـلف اسـت، زيـرا جـمـله (فـهـل انـتـم مـسـلمـون ) (آيـا تـسـليـم در بـرابـر ايـن اصـل مـى شـويـد) مـى رسـانـد كه مشكل اصلى بيرون آمدن از شرك و مظاهر آن و بالا زدن آسـتـيـن بـراى شـكـسـتـن بـتها است، نه فقط بتهاى سنگى و چوبى، كه بتها از هر نوع مخصوصا طاغوتهاى انسانى!

آيـه بـعـد مـى گـويـد اگـر بـا ايـن هـمـه بـه دعـوت و پـيـام ما توجه نكردند اگر روى بـرتـابـنـد، به آنها بگو من به همه شما بطور يكسان از عذاب الهى اعلام خطر مى كنم( فان تولوا فقل آذنتكم على سواء ) .

(آذنت ) از ماده (ايذان ) به معنى اعلام كردن تواءم با تهديد است، و گاه به معنى اعـلان جـنـگ نـيـز آمـده امـا از آنـجـا كـه ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده، و در آنـجـا نـه زمـيـنـه جـهـاد بـود، و نـه حـكـم جـهـاد نازل شده بود، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه اين جمله در اينجا به معنى (اعلان جنگ ) بـاشـد، بـلكـه ظاهر اين است كه پيامبر با اين سخن مى خواهد اعلام نفرت و جدائى از آنها كند و نشان دهد كه از آنان به كلى دست شسته است.

تـعـبـيـر (عـلى سـواء) يا اشاره به اين است كه من نسبت به مجازات الهى به همه شما بـطـور يـكـسـان اعـلام خـطـر مـى كـنـم، مـبـادا چـنـيـن تـصـور كـنـنـد كـه اهل مكه يا قريش با ديگران تفاوت دارند و در پيشگاه خدا براى آنها مزيت و برترى است و يا اشاره به اين است كه من ندايم را به گوش همه شما بدون استثناء رساندم.

سـپـس اين تهديد را به صورت آشكارترى بيان مى كند و مى گويد: (من نمى دانم آيا وعـده عـذاب كـه به شما داده شده است نزديك است يا دور؟!)( و ان ادرى ا قريب ام بعيد ما توعدون ) .

فـكـر نـكـنـيـد ايـن وعـده دور اسـت، شـايد هم نزديك و بسيار هم نزديك باشد. اين عذاب و مجازاتى كه در اينجا به آن تهديد شده اند ممكن است عذاب قيامت و يا مجازات دنيا و يا هر دو بـاشـد، در صـورت اول علم آن مخصوص خدا است و هيچكس به درستى از تاريخ وقوع رسـتـاخـيـز آگـاه نـيـسـت حـتـى پـيـامـبران خدا، و در صورت دوم و سوم ممكن است اشاره به جزئيات و زمان آن باشد كه من از جزئيات آن آگاه نيستم، چرا كه علم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـسـبـت بـه اينگونه حوادث هميشه جنبه فعلى ندارد بلكه گاه جنبه ارادى دارد يعنى تا اراده نكند نمى دانند.

ايـن تـصـور را نيز به مغز خود راه مدهيد كه اگر تاخيرى در مجازات شما شود به خاطر ايـن اسـت كـه خـدا از اعـمـال و سـخـنـان شـما آگاه نيست، نه، او همه را ميداند او هم سخنان آشـكـارتـان را و هـم آنـچـه را كـتـمـان مـى كـنـيـد مـى دانـد)( انـه يـعـلم الجـهـر مـن القول و يعلم ما تكتمون ) .

اصولا پنهان و آشكار براى شما كه علمتان محدود است مفهوم دارد، اما براى آن كس كه علمش بيپايان است غيب و شهود يكى است و سر و علن در آنجا يكسان مى باشد.

و نيز اگر مى بينيد مجازات الهى فورا دامن شما را نمى گيرد بواسطه آن نيست كه او از كـار شـمـا آگاه نباشد (من چه مى دانم شايد اين آزمونى براى شما باشد)( و ان ادرى لعله فتنة لكم ) .

(و مـى خـواهد شما را تا مدتى از لذائذ اين جهان بهره مند سازد) سپس با شدت هر چه تمامتر شما را بگيرد و مجازات كند( و متاع الى حين ) .

در واقع براى تاخير مجازات الهى در اينجا دو فلسفه بيان شده است: نخست مساله امتحان و آزمـايـش اسـت، خـدا هـرگز در عذاب عجله نمى كند، تا خلق را آزمايش كافى كند و اتمام حجت نمايد.

دوم اينكه افرادى هستند كه آزمايش آنها تمام شده و كلمه مجازاتشان قطعى گرديده است، امـا بـراى ايـنـكـه سـخت كيفر ببينند نعمت را بر آنها گسترده مى سازد تا كاملا غرق نعمت شـونـد، و درسـت در همان حال كه سخت در لذائذ غوطه ورند تازيانه عذاب را بر آنها مى كوبد تا دردناكتر باشد، و رنج محرومان و ستمديدگان را بخوبى احساس كنند.

آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره انبياء است همچون نخستين آيـه ايـن سـوره سـخـن از غـفـلت مـردم بـى خـبـر مـى گـويـد، و بـه عـنـوان نقل قول از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در يك عبارت نفرين مانند ناراحتى او را از ايـن همه غرور و غفلت منعكس مى كند و مى گويد: پيامبر بعد از مشاهده اين همه اعراض و رويـگـردانـى (عـرض كـرد پروردگار من! به حق داورى فرما، و اين گروه طغيانگر را طبق قانون عدالتت كيفر ده!)( قال رب احكم بالحق ) .

در دومـيـن جـمـله روى سـخن را به مخالفان كرده و مى گويد: (پروردگار همه ما خداوند رحـمـان اسـت، و مـا از پـيشگاه مقدسش در برابر نسبتهاى ناروائى كه شما به او مى دهيد استمداد مى طلبيم )( و ربنا الرحمن المستعان على ما تصفون ) .

در حـقـيـقـت بـا كـلمـه (ربـنـا) آنـها را به اين واقعيت توجه مى دهد كه ما همه مربوب و مخلوقيم و او خالق و پروردگار همه ما است.

تـعـبـيـر بـه (الرحمن ) كه اشاره به رحمت عامه پروردگار است به آنها گوشزد مى كـند كه سر تا پاى وجود شما را رحمت الهى فرا گرفته چرا لحظه اى در آفريننده اين همه نعمت و رحمت نمى انديشيد؟

و تـعـبـيـر (المـسـتـعـان عـلى مـا تـصـفون ) به آنها اخطار مى كند كه گمان نكنيد ما در بـرابـر انـبـوه جـمـعـيـت شـمـا تنها هستيم، و تصور نكنيد اين همه تهمت و دروغ و نسبتهاى نـارواى شـمـا چه در مورد ذات پاك خدا، و چه در برابر ما، بدون پاسخ خواهد ماند، نه، هـرگـز كـه تـكـيـه گاه همه ما او است، و او قادر است از بندگان مؤ من خود در برابر هر گونه دروغ و تهمت دفاع كند.

(پايان سوره انبياء)

روردگـارا! هـمـانگونه كه پيامبر گراميت و ياران اندكش را در برابر انبوه دشمنان تنها نـگـذاشـتـى مـا را نـيـز در بـرابـر دشـمنانى كه در شرق و غرب تصميم به نابودى ما گرفته اند تنها مگذار!.

خـداونـدا! تـو در ايـن سـوره پـربـركـت مخصوصا رحمت ويژه ات را نسبت به پيامبران در مـواقـع سخت و بحرانى و در برابر طوفانهاى زندگى بازگو كردى بار الها! ما نيز در ايـن عصر و زمان گرفتار همان طوفانها هستيم و انتظار همان رحمت و فرج مخصوص را داريم آمين يا رب العالمين.

تفسیر نمونه جلد ١٣

تفسیر نمونه

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
گروه: شرح و تفسیر قرآن
صفحات: 78