تفسیر نمونه جلد 14

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
شرح و تفسیر قرآن

فهرست مطالب

سوره حج 12

آيه (1) و (2) و ترجمه 15

تفسير: 15

نكته ها: 17

آيه (3) و (4) و ترجمه 20

تفسير: 20

آيه (5) تا (7) و ترجمه 25

تفسير: 26

نكته ها: 31

1 - مراحل هفتگانه زندگى انسان 31

2 - معاد جسمانى 33

3 - ارذل العمر چيست؟ 34

آيه (8) تا (10) و ترجمه 36

تفسير: 36

آيه (11) تا (14) و ترجمه 40

تفسير: 41

آيه (15) تا (17) و ترجمه 47

شأن نزول: 47

تفسير: 48

نكته ها: 51

1 - پيوند آيات 51

2 - مجوس كيانند؟ 52

3 - صابئان چه كسانى هستند؟ 54

4 - گروه منحرفان از توحيد 54

آيه (18) و ترجمه 56

تفسير: 56

نكته ها: 57

1 - اين سجود همگانى چگونه است؟ 57

2 - آيا سجود فرشتگان تشريعى است؟ 59

3 - پاسخ به چند سؤال 59

آيه (19) تا (24) و ترجمه 61

شأن نزول: 62

تفسير: 62

آيه (25) و ترجمه 66

تفسير: 66

نكته ها: 67

آيه (26) تا (28) و ترجمه 73

تفسير: 73

نكته ها: 80

1 - ايام معلومات چيست؟ 80

2 - ذكر خدا در سرزمين منى 81

3 - فلسفه و اسرار عميق حج! 82

4 - تكليف گوشتهاى قربانى در عصر ما 89

آيه (29) و (30) و ترجمه 91

تفسير: 91

نكته: 97

آيه (31) تا (33) و ترجمه 99

تفسير: 99


آيه (34) و (35) و ترجمه 107

تفسير: 107

آيه (36) تا (38) و ترجمه 110

تفسير: 110

آيه (39) تا (41) و ترجمه 117

تفسير: 118

نكته ها: 124

1 - فلسفه تشريع جهاد 124

2 - خداوند به چه كسانى وعده يارى داده است؟ 126

3 - (محسنين )، (مخبتين ) و (ياوران الله ) 127

آيه (42) تا (45) و ترجمه 129

تفسير: 129

نكته: 131

آيه (46) تا (48) و ترجمه 133

تفسير: 133

آيه (49)تا (51) و ترجمه 139

تفسير: 139

آيه (52) تا (54) و ترجمه 142

تفسير: 143

نكته ها: 144

1 - القاآت شيطان چيست 144

2 - افسانه ساختگى غرانيق! 146

3 - فرق رسول و (نبى ) 150

آيه (55) تا (59) و ترجمه 151

تفسير: 152


آيه (60) تا (62) و ترجمه 157

شأن نزول: 157

تفسير: 158

آيه (63) تا (66) و ترجمه 162

تفسير: 162

نكته ها: 167

آيه (67) تا (70) و ترجمه 170

تفسير: 170

آيه (71) تا (74) و ترجمه 174

تفسير: 175

نكته: 180

آيه (75) تا (78) و ترجمه 184

شأن نزول: 185

تفسير: 185

سوره مؤ منون 194

آيه (1) تا (11) و ترجمه 198

تفسير: 199

آيه (12) تا (16) و ترجمه 213

تفسير: 213

نكته ها: 218

2 - آخرين مرحله تكامل انسان در رحم 219

3- لباس گوشتین بر اندام استخوان ها! 220

4 - لباس مقاوم براى استخوانها! 221

آيه (17) تا (22) و ترجمه 222

تفسير: 223


آيه (23) تا (25) و ترجمه 232

تفسير: 232

آيه (26) تا (30) و ترجمه 236

تفسير: 237

آيه (31) تا (41) و ترجمه 241

تفسير: 242

نكته ها: 247

1 - زندگى پر زرق و برق و اثر شوم آن 247

2 - (تراب ) و (عظام ) 249

3 - غثاء چيست؟ 249

4 - يك سرنوشت عمومى 250

آيه (42) تا (44) و ترجمه 251

تفسير: 251

آيه (45) تا (49) و ترجمه 255

تفسير: 255

آيه (50) و ترجمه 259

تفسير: 259

آيه (51) تا (54) و ترجمه 262

تفسير: 262

آيه (55) تا (61) و ترجمه 269

تفسير: 269

آيه (62) تا (67) و ترجمه 275

تفسير: 276

آيه (68) تا (74) و ترجمه 281

تفسير: 282

نكته ها: 286

1 - حق پرستى و هوا پرستى 286

2 - صفات رهبر 288

3 - چرا اكثريت، تمايل به حق ندارند؟! كدام اكثريت؟ 288

آيه (75) تا (80) و ترجمه 293

تفسير: 294

آيه (81) تا (90) و ترجمه 300

تفسير: 301

نكته ها: 304

آيه (91) و (92) و ترجمه 308

تفسير: 308

آيه (93) تا (98) و ترجمه 312

تفسير: 312

نكته ها: 315

آيه (99) تا (100) و ترجمه 318

تفسير: 318

نكته ها: 320

1 - مخاطب در جمله (رب ارجعون ) كيست؟ 320

2 - تفسير جمله (فيما تركت ) 320

3 - (كلا) در اينجا چه چيزى را نفى مى كند؟ 322

4 - جهان برزخ چيست؟ 322

آيه (101) تا (104) و ترجمه 333

تفسير: 333

نكته ها: 338

1 - آن روز كه نسبها از اثر مى افتد 338

2 - داستان تكان دهنده اصمعى 340

3 - تناسب مجازات و گناه 343

آيه (105) تا (111) و ترجمه 345

تفسير: 346

آيه (112) تا (116) و ترجمه 349

تفسير: 349

نكته: 353

آيه (117) و (118) و ترجمه 356

تفسير: 356

سوره نور 359

آيه (1) تا (3) و ترجمه 362

تفسير: 362

نكته ها: 369

1 - مواردى كه حكم زنا اعدام است 369

2 - چرا زانيه مقدم ذكر شده؟ 370

3 - مجازات در حضور جمع چرا؟ 370

4 - حد زانى قبلا چه بوده است؟ 371

5 - افراط و تفريط در اجراى حد ممنوع! 372

6 - شرايط تحريم ازدواج با زانى و زانيه 372

7 - فلسفه تحريم زنا 373

آيه (4) و (5) و ترجمه 375

تفسير: 375

نكته ها: 378

1 - معنى رمى در آيه چيست؟ 378

2 - چهار شاهد چرا؟ 379

3 - شرط مهم قبولى توبه 380

4 - احكام قذف 381

آيه (6) تا (10) و ترجمه 383

شأن نزول: 383

تفسير: 385

نكته ها: 389

1 - چرا حكم قذف در مورد دو همسر تخصيص خورده؟ 389

2 - برنامه مخصوص (لعان ) 390

3 - جزاى محذوف در آيه 391

آيه (11) تا (16) و ترجمه 392

شأن نزول: 393

تفسير: 400

آيه (17) تا (20) و ترجمه 408

تفسير: 408

آيه (21) تا (25) و ترجمه 417

تفسير: 418

آيه (26) و ترجمه 428

تفسير: 428

نكته ها: 429

آيه (27) تا (29) و ترجمه 434

تفسير: 434

نكته ها: 437

1 - امنيت و آزادى در محيط خانه 437

2 - منظور از بيوت غير مسكونه چيست؟ 440

3 - مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند 441


آيه (30) و (31) و ترجمه 443

شأن نزول: 444

تفسير: 444

نكته ها: 451

1 - فلسفه حجاب 451

2 - استثناء وجه و كفين 459

3 - منظور از نسائهن چيست؟ 461

4 - تفسير جمله او ما ملكت ايمانهن 461

5 - تفسير (اولى الاربة من الرجال ) 462

6 - كدام اطفال از اين حكم مستثنا هستند 463

7 - چرا عمو و دائى جزء محارم نيامده اند؟ 464

8 - هر گونه عوامل تحريك ممنوع! 464

آيه (32) تا (34) و ترجمه 466

تفسير: 467

نكته ها: 474

1 - ازدواج يك سنت الهى است 474

2 - منظور از جمله و الصالحين من عبادكم و امائكم چيست؟ 477

3 - عقد مكاتبه؟ 478

آيه (35) تا (38) و ترجمه 480

تفسير: 481

نكته ها: 496

آيه (39) تا (40) و ترجمه 501

تفسير: 501

آيه (41) و (42) و ترجمه 507

تفسير: 507

نكته ها: 508

آيه (43) تا (45) و ترجمه 514

تفسير: 515

نكته ها: 521

آيه (46) تا (50) و ترجمه 525

شأن نزول: 526

تفسير: 526

نكته ها: 530

آيه (51) تا (54) و ترجمه 533

تفسير: 534

آيه (55) و ترجمه 539

شأن نزول: 539

تفسير: 540

نكته ها: 541

آيه (56) و (57) و ترجمه 548

تفسير: 548

آيه (58) تا (60) و ترجمه 550

تفسير: 551

نكته ها: 557

آيه (61) و ترجمه 562

تفسير: 562

نكته ها: 568

1ـ آيا خوردن غذاى ديگران مشروط به اجازه آنها نيست؟ 568

2 - فلسفه اين حكم اسلامى 569

3 - منظور از صديق كيست؟ 570

4 - تفسير (ما ملكتم مفاتحه ) 572

5 - سلام و تحيت 573

آيه (62) تا (64) و ترجمه 574

شأن نزول: 575

تفسير: 576


سوره حج

مقدمه

ايـن سـوره در مـديـنـه نـازل شده و 78 آيه است

محتواى سوره حج

اين سوره كه به خاطر بخشى از آياتش كه پيرامون حج سخن مى گويد به نام (سوره حـج ) نـاميده شده است از سوره هائى است كه در ميان مفسران و نويسندگان تاريخ قرآن در (مكى ) يا (مدنى ) بودنش گفتگو است، جمعى آن را جز چند آيه (مكى ) مى دانـنـد، در حـالى كـه جـمـع ديـگـرى مـعـتـقـدنـد هـمـه آن جـز چـنـد آيـه در مـديـنـه نازل شده است، بعضى نيز آن را تركيبى از آيات (مكى ) و (مدنى ) مى دانند.

مـا بـا تـوجـه بـه برداشتى كه از سوره هاى مكى و مدنى و به تعبير ديگر جو مدينه و مـكـه و نـيازمنديهاى مسلمانان و چگونگى تعليمات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نسبت به آنها در اين دو منطقه داريم آيات اين سوره از جهاتى شبيه سوره هاى مدنى است، چـرا كـه دسـتـور حج آنهم با ذكر قسمتى از جزئيات آن، و همچنين دستور جهاد، تناسب با وضـع مـسـلمانان در مدينه دارد، هر چند تأكيد آيات اين سوره روى مسأله مبدء و معاد بى تناسب به سوره هاى مكى نيست.

نويسنده تاريخ القرآن بر اساس تاريخ (فهرست ابن نديم ) و (نظم الدرر) مى گـويـد: سـوره حـج مـگر چند آيه در مدينه نازل شده، آن چند آيه نيز در ميان مكه و مدينه نـازل گـرديـده اسـت، وى اضـافـه مى كند اين سوره صد و ششمين سوره اى است كه بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده و بر حسب ترتيب، بعد از سوره نور و قبل از سوره (منافقين ) است.

به هر حال در مجموع، (مدنى ) بودن سوره قويتر به نظر مى رسد.

از نظر محتوا مطالب اين سوره را به چند بخش مى توان تقسيم كرد:

1 - آيـات فـراوانـى كـه در زمـيـنـه (مـعـاد) و دلائل مـنـطـقـى آن، و انـذار مـردم غـافـل از صـحـنـه هـاى قيامت، و مانند آن است كه از آغاز اين سوره شروع مى شود و بخش مهمى از آن را در بر مى گيرد.

2 - بـخـش قابل ملاحظه اى نيز از مبارزه با شرك و مشركان، سخن مى گويد و با توجه دادن به آيات پروردگار در عالم هستى انسانها را متوجه عظمت آفريدگار مى سازد.

3 - بـخـشـى از ايـن سـوره نـيـز مردم را به بررسى سرنوشت عبرت انگيز گذشتگان و عذابهاى دردناك الهى كه بر آنها نازل شد دعوت كرده، از جمله سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، و قوم ابراهيم و لوط، و قوم شعيب و موسى را يادآور مى شود.

4 - بـخـش ديـگرى از آن پيرامون مساءله حج و سابقه تاريخى آن از زمان ابراهيم (عليه‌السلام ) و سپس مساءله قربانى و طواف و مانند آن است.

5 - بخشى از آن هم پيرامون مبارزه در برابر ظالمان و پيكار با دشمنان مهاجم، است.

6 - و سـرانـجام قسمتى از آن پند و اندرزهائى است در زمينه هاى مختلف زندگى و تشويق بـه نـمـاز و زكـات و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر و توكل و توجه به خداوند.

فضيلت تلاوت سوره حج

در حـديـثـى از پـيـامـبـر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من قرء سـورة الحـج اعـطـى مـن الاجر كحجة حجها، و عمرة اعتمرها، بعدد من حج و اعتمر فيما مضى و فيما بقى!: (هر كس سوره حج را بخواند پاداش حج و عمره را خدا به او

مـى دهـد بـه تـعـداد تـمـام كـسـانـى كـه در گـذشـته و آينده حج عمره بجا آورده يا خواهند آورد)!.

بـدون شـك ايـن ثـواب و فـضـيـلت عظيم تنها براى تلاوت لفظى نيست، تلاوتى است انديشه ساز، و انديشه اى است عمل پرور.

در حـقـيـقت كسى كه اين سوره و محتواى آن را از مبدء و معاد گرفته، تا دستورات عبادى و اخـلاقـى، و مـسـائل مـربـوط به جهاد و مبارزه با ستمگران، در اعماق جان خود قرار دهد و بـرنـامـه عـمـلى خـود سـازد، پـيـونـدى بـا تـمام مؤ منان گذشته و آينده از نظر معنوى و روحـانـى پـيـدا مـى كـنـد، پـيـونـدى كـه او را در اعـمـال آنـهـا شـريـك، و آنـهـا را نيز در اعـمـال او شـريـك و سـهـيـم مـى سازد، بى آنكه از پاداش آنان چيزى كاسته شود و حلقه اتصالى خواهد بود بين همه افراد با ايمان در تمام قرون و اعصار.

و بـا ايـن اوصـاف و شـرايـط ثواب و پاداشى كه در حديث فوق آمده عجيب به نظر نمى رسد.


آيه (1) و (2) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( يا أيها الناس اتقوا ربكم إن زلزلة الساعة شى ء عظيم ) (1)( يوم ترونها تذهل كـل مرضعة عما اءرضعت و تضع كل ذات حمل حملها و ترى الناس سكرى و ما هم بسكرى و لكن عذاب الله شديد ) (2)

ترجمه:

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - اى مردم از پروردگارتان بترسيد كه زلزله رستاخيز امر عظيمى است.

2 - روزى كـه آن را مى بينيد (آنچنان وحشت سر تا پاى همه را فرا مى گيرد كه ) مادران شـيـرده، كـودكـان شيرخوارشان را فراموش ‍ مى كنند، و هر باردارى جنين خود را بر زمين مى نهد و مردم را مست مى بينى، در حالى كه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است!

تفسير:

زلزله عظيم رستاخيز

ايـن سـوره بـا دو آيـه تـكان دهنده و هيجان انگيز پيرامون رستاخيز و مقدمات آن شروع مى شـود، آيـاتى كه بى اختيار انسان را از اين زندگى گذراى مادى بيرون مى برد، و به آينده هول انگيزى كه در انتظار او است متوجه مى سازد

آيـنده اى كه اگر امروز به فكر آن، و آمادگى بر آن نباشد، به راستى وحشتناك است و اگر باشد دل انگيز و روح افزا است.

نـخست عموم مردم را بدون استثناء مخاطب ساخته و مى گويد: (اى مردم از پروردگارتان بترسيد، و پرهيز كارى پيشه كنيد كه زلزله رستاخيز، جريان مهم و عظيمى است( يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شى ء عظيم ) .

خـطـاب (يـا ايها الناس )، دليل روشنى است بر اينكه هيچگونه تفاوت و تبعيضى از نـظـر نـژاد و زبـان و اعـصـار و قـرون و مـكـانـهـا و مـنـاطـق جـغـرافـيـائى و طـوائف و قبائل در آن نيست، و مؤ من و كافر، كوچك و بزرگ، پير و جوان، مرد و زن امروز و آينده همه در آن شريكند.

جـمـله (اتـقـوا ربـكـم ) عـصـاره تـمـام بـرنـامـه هاى سعادتبخش است، چرا كه از يكسو (تـوحـيـد) را بيان مى كند (ربكم ) و از سوى ديگر تقوا را و به اين ترتيب برنامه هاى عقيدتى و عملى در آن جمع است.

و با ذكر جمله( ان زلزلة الساعة شى ء عظيم ) حقيقتى را كه در بسيارى از آيات قرآن آمـده اسـت بـه طـور سـربـسـتـه بـازگـو مـى كـنـد، و آن ايـنـكه رستاخيز با يك انقلاب و تـحـول شـديد در سازمان عالم هستى بر پا مى گردد: كوهها از جا كنده مى شوند، درياها بـه هـم مـى ريـزند، زمين و آسمان در هم كوبيده مى شوند، و جهانى نو با زندگانى نو آغـاز مـى گـردد، مـردم در آسـتـانـه قيامت در وحشت عظيمى فرو مى روند، و سر از پا نمى شناسند.

آيـه بـعـد نـمـونـه هـائى از بازتاب اين وحشت عظيم را در چند جمله بيان كرده مى گويد: روزى كـه زلزله رسـتـاخيز را مشاهده كنيد آنچنان وحشت سر تا پاى همه را فرا مى گيرد كـه مـادران شـيـرده از كـودك شـيـرخـوارشـان غـافـل مـى شـونـد( يـوم تـرونـهـا تذهل كل مرضعة عما ارضعت ) .

(و هـر بـاردارى (در آن صـحـنـه بـاشـد) چـنـيـن خـود را سـقـط مـى كـنـد)( و تـضـع كل ذات حمل حملها ) .

سـومين بازتاب اينكه (مردم را به صورت مستان مى بينى، در حالى كه مست نيستند!)( و ترى الناس سكارى و ما هم بسكارى ) .

(ولى عـذاب خـدا شـديـد اسـت ) كه اين چنين هول و وحشت به دلها افكنده و انسانها را از خود بى خود ساخته است( و لكن عذاب الله شديد ) .

نكته ها:

1 - در زلزله هاى دنيا، و حوادث وحشتناك نيز گاهى اين پديده ها به صورت جزئى پيدا مـى شـود، يـعنى مادران كودكان خود را فراموش ‍ كرده، و بارداران جنين خود را ساقط مى كـنـنـد، و بـعـضـى همچون افراد مست از خود بى خود مى شوند ولى جنبه عمومى و همگانى نـدارد امـا زلزله رسـتـاخـيـز چـنـانـست كه از مشاهده آن همه مردم به اين حالات گرفتار مى شوند.

2 - اين آيات ممكن است اشاره به پايان جهان كه مقدمه رستاخيز است باشد در اين صورت زنـان بـاردار، يـا كـودكـان شـيـر خـوار مـفـهـوم اصـلى خـود را خـواهـد داشـت، ولى ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه اشاره به زلزله روز قيامت باشد (به قرينه جمله لكن عذاب الله شـديـد) در ايـن صـورت ذكـر جـمـله هـاى فـوق جـنـبـه مـثـال پـيـدا مى كند، يعنى آنقدر، صحنه وحشتناك است كه اگر زنان باردارى وجود داشته بـاشند همگى سقط جنين مى كنند، و اگر كودكان شيرخوارى باشند مادرها آنها را به كلى فراموش خواهند كرد.

3 - مى دانيم معمولا در ادبيات عرب از زنى كه كودك خود را شير مى دهد تعبير به مرضع مـى كنند ولى همانگونه كه جمعى از مفسران و بعضى از ارباب لغت نوشته اند، گاه اين كلمه به صورت مؤ نث (مرضعه ) آورده مى شود تا اشاره اى باشد به همان لحظه شير دادن، و به تعبير ديگر مرضع به زنى مى گويند كه مى تواند بچه خود را شير دهد، امـا مـرضـعـه مـخـصوص زنى است كه پستان خود را به دهان كودك شيرخوارش نهاده و در حال شير دادن است!.

بـنـابـرايـن تـعـبـيـر فـوق در آيـه نكته خاصى دارد زيرا مى گويد: شدت وحشت زلزله رسـتـاخـيـز آنـقـدر زيـاد اسـت كـه حـتى اگر مادر پستان در دهان كودك شير خوارش داشته باشد، چنان متوحش مى گردد كه بى اختيار، پستان از دهانش بيرون كشيده، فراموشش مى كند!

4 - جـمـله (تـرى الناس سكارى ) (مردم را به صورت مستان مى بينى ) اشاره به اين اسـت كـه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه مخاطب به اين جمله مى باشد (و احـتـمـالا مـؤ منان بسيار قوى الايمان كه قدم جاى قدمهاى او نهاده اند) از اين وحشت عظيم در امانند، زيرا مى گويد مردم را به اين حالت مى بينى، يعنى خودت چنين نيستى.

5 - بسيارى از مفسران و روات حديث در ذيل آيات مورد بحث روايتى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده اند كه ذكر آن در اينجا به مورد است و آن اينكه: دو آيـه آغـاز ايـن سـوره در يـكـى از شـبـهـاى (غـزوه بـنـى المـصـطـلق ) نازل شد در حالى كه مردم در حال حركت به سوى ميدان جنگ بودند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مردم را صدا زد، آنها توقف كردند و گرداگرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حلقه زدند، حضرت اين آيات را بر آنها خواند صداى گريه از مردم بلند شد، و در آن شـب مـسـلمانان بسيار گريستند، هنگام صبح به قدرى نسبت به دنيا و زندگى دنيا بـى اعـتـنـا شـده بـودنـد كه حتى زين به روى مركبها ننهادند و خيمه اى بر پا نساختند، گروهى گريه مى كردند و گروهى نشسته در فكر فرو رفته بودند.

رسـولخـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: آيا مى دانيد اين چه روزى است عرض كـردنـد: خدا و پيامبرش آگاهتر است، فرمود: روزى است كه از هر هزار نفر 999 نفر به سـوى دوزخ روان مى شوند و تنها يك نفر به سوى بهشت! اين امر بر مسلمانان سخت آمد و شـديـدا گـريـسـتـنـد؟ و عـرض كـردند پس چه كسى نجات خواهد يافت؟ پيامبر فرمود: گـنـهـكـارانـى غـيـر از شـمـا هـسـتـنـد كـه اكـثـريـت را تـشـكـيـل مـى دهـنـد مـن امـيـدوارم شـمـا حـداقـل يـك چـهـارم اهـل بـهـشت باشيد (مسلمانان تكبير گفتند) بعد فرمود: اميدوارم يك سوم اهـل بـهـشـت بـاشـيـد (بـاز هـم تـكـبـيـر گـفـتـنـد) بـعـد اضـافـه فـرمود: اميدوارم دو سوم اهل بهشت از شما باشد، چرا كه اهل بهشت 120 صفند كه 80 صف آنها از امت من هستند...).


آيه (3) و (4) و ترجمه

( و مـن النـاس مـن يـجـدل فـى الله بـغـيـر عـلم و يـتـبـع كل شيطن مريد ) (3)( كتب عليه أنه من تولاه فأنه يضله و يهديه إلى عذاب السعير ) (4)

ترجمه:

3 - گـروهـى از مـردم بـدون هـيچ علم و دانشى به مجادله درباره خدا برمى خيزند و از هر شيطان سر كشى پيروى مى كنند.

4 - بـر او نوشته شده كه هر كس ولايتش را بر گردن نهد بطور مسلم گمراهش مى سازد و به آتش سوزان راهنمائيش مى كند.

تفسير:

پيروان شيطان!

از آنـجـا كـه در آيـات گذشته ترسيمى از وحشت عمومى مردم به هنگام وقوع زلزله قيامت بود در آيات مورد بحث حال گروهى از بيخبران را منعكس مى كند كه چگونه از چنين حادثه عظيمى غافلند.

مـى گويد: (گروهى از مردم بدون هيچ علم و دانشى درباره خدا به مجادله برمى خيزند( و من الناس من يجادل فى الله بغير علم ) .

گـاه در اصـل تـوحـيـد و يـگـانـگـى حـق و نـفـى هـر گـونـه شـريـك جـدال مى كنند، و گاه در قدرت خدا نسبت به مساءله احياى مردگان و بعث و نشور، و در هر صورت هيچگونه دليلى بر گفته هاى خود ندارند.

جـمـعـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد ايـن آيـه در مـورد نـضـر بـن حـارث نـازل شـده كـه از مشركان متعصب و لجوج و پشت هم انداز بود، او اصرار داشت كه ملائكه دخـتـران خـدا هـسـتـند!، و قرآن مجموعهاى از افسانه هاى پيشينيان است كه به خدا نسبت داده شده!، و زندگى بعد از مرگ را منكر بود.

بـعـضـى ديـگـر آن را اشاره به همه مشركان دانسته اند كه در مساءله توحيد و قدرت خدا به مجادله برمى خاستند.

ولى بـا تـوجـه به اينكه شاءن نزولها هرگز مفهوم آيه را محدود نمى كند نتيجه اين دو قـول يـكـى اسـت و همه كسانى را كه به نوعى، از روى تقليد كوركورانه يا تعصب يا پـيـروى از خـرافـات و هـوا و هـوسـهـا، بـه جـدال در بـرابـر حـق بـرمـى خـيـزنـد شامل مى شود.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: ايـنـگونه افراد كه تابع هيچگونه منطق و دانشى نيستند از هر شـيـطـان سـر كـش و مـتـمـردى تـبـعـيـت مـى كـنـنـد( و يـتـبـع كل شيطان مريد ) .

نه از يك شيطان كه از همه شيطانها! اعم از شياطين انس و جن كه هر يك از آنها براى خود نقشه و برنامه و حيله و دامى دارند.

واژه (مـريـد) از مـاده (مـرد) (بـر وزن سـرد) در اصل به معنى سرزمين بلندى است كه خالى از هر گونه گياه باشد، و به درختى كه از بـرگ خـالى شـود (امـرد) مـى گـويـنـد، و روى هـمـيـن جـهـت بـه نـوجوانانى كه مو در صورتشان نروئيده نيز امرد گفته مى شود.

در اينجا منظور از مريد كسى است كه عارى از هر گونه خير و سعادت و نقطه قوت است، و طبعا چنين كسى سركش و متمرد و ظالم و عصيانگر خواهد بود.

روشـن اسـت كـه پيروى از (شيطان بى همه چيز) انسان را به چه سرنوشتى مبتلا مى سازد.

لذا در آيه بعد مى گويد: بر او نوشته و مقرر شده است كه هر كس حلقه اطاعت و ولايتش را بر گردن نهد بطور مسلم گمراهش مى سازد و به آتش سوزان راهنمائيش مى كند( كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و يهديه الى عذاب السعير ) .

نكته ها:

1 - مـجـادله در بـرابـر حـق و باطل گرچه در واژه مجادله در عرف، مفهوم جر و بحث بى اساس و غيرمنطقى افتاده است ولى در اصل لغت چنين نيست بلكه به معنى هر گونه بحث و گـفـتـگو است كه گاه به حق و گاه به ناحق است و لذا قرآن به پيامبر دستور مى دهد: و جـادلهـم بـالتـى هـى احـسـن: (بـا مـخالفان خود با روشى كه بهتر است مجادله كن ) (نحل - 125).

2 - مـجـادله بـه بـاطـل راه شـيـطـان اسـت بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ مـعـتـقدند كه جمله يـجـادل فـى الله بغير علم اشاره به گفتگوهاى بى اساس ‍ مشركان است، و جمله و يتبع كل شيطان مريد اشاره به برنامه هاى عملى نادرست آنها است.

بعضى ديگر جمله اول را اشاره به اعتقادات فاسد و خرافى آنها دانسته و جمله دوم را به برنامه هاى عملى غلط و انحرافى آنان.

ولى از آنـجـا كـه آيـات قـبـل و بـعـد از آن پـيـرامـون مـبـانـى اعـتـقـادى و اصـول عـقـائد است بعيد نيست كه هر دو جمله اشاره به يك حقيقت باشد، و به تعبير ديگر طـرفـيـن نـفـى و اثـبـات يـك مـوضـوع اسـت. در جـمـله اول مـى گويد: آنها بدون علم و دانش و صرفا از روى تقليد و تعصب و هوا پرستى به مجادله درباره خدا و قدرت او

برمى خيزند، و جمله دوم مى گويد: كسى كه دنبال علم و دانشى نيست طبيعى است كه از هر شيطان طغيانگرى پيروى مى كند.

3 - چـرا از هـر شـيـطان؟ جالب اينكه نمى فرمايد: چنين كسى از شيطان پيروى مى كند، بلكه مى گويد از هر شيطان متمردى، و اين اشاره به آن است كه شياطين همه يك خط واحد و برنامه مشترك ندارند، بلكه هر يك براى خود راهى و دامى انتخاب كرده اند، آنچنان اين دامـهـا مـتـنـوع اسـت كـه انـسان در تشخيص آنها گم مى شود مگر آنها كه به خاطر ايمان و تـوكـل بـر خـدا در سـايـه حـمـايـت او قـرار گـرفـتـه انـد و مشمول جمله الا عبادك منهم المخلصين هستند.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيز لازم است كه تمرد و سركشى و خالى بودن از خير و بركت در مفهوم كلمه شيطان افتاده است ولى در اينجا مخصوصا كلمه مريد (فاقد هر گونه خير و سعادت بـودن ) را بـه عـنـوان تـأكـيـد پشت سر آن ذكر مى كند تا سرنوشت كسانى كه از چنين رهبرانى پيروى مى كنند كاملا روشن گردد.

4 - تفسير جمله كتب عليه مى دانيم اين تعبير به معنى مقرر و ملزم داشتن است خواه در عالم تكوين و آفرينش باشد و يا در عالم تشريع و احكام و قوانين.

ولى به هر حال نبايد توهم كرد كه اين جمله بوى جبر مى دهد، و شياطين مجبورند پيروان خـود را گمراه سازند، و به دار البوار بفرستند، بلكه اين نتيجه حتمى برنامه اى است كه آنها با ميل خود انتخاب كرده اند، مثلا هنگامى كه ابليس رئيس و سر سلسله شياطين، در بـرابـر فـرمـان خدا سرپيچى كرد و با ميل و اراده خود راه طغيان و حتى اعتراض به ذات پاك خدا را پيش گرفت، چنين كسى جز ايـنـكـه گـمراه و گمراه كننده باشد سرنوشتى نخواهد داشت و همچنين شيطانهاى ديگر از انس و جن.

ايـن درسـت بـه ايـن مـى مـاند كه بگوئيم هر كس معتاد به مواد مخدر شد، بدبختى و سيه روزى در پيشانيش نوشته مى شود، آيا اين دليل جبر است؟


آيه (5) تا (7) و ترجمه

( يـا ايـهـا الناس إن كنتم فى ريب من البعث فإنا خلقنكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثـم مـن مـضـغـة مـخـلقـة و غـيـر مـخـلقـة لنـبـيـن لكـم و نـقـر فـى الا رحـام مـا نـشـاء إلى أجـل مـسـمـى ثـم نـخـرجـكم طفلا ثم لتبلغوا اءشدكم و منكم من يتوفى و منكم من يرد إلى اءرذل العـمـر لكـيـلا يـعلم من بعد علم شيا و ترى الا رض هامدة فإ ذا أنزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و أنبتت من كل زوج بهيج ) (5)( ذلك بـأن الله هـو الحـق و أنـه يـحـى المـوتـى و إنـه عـلى كل شى ء قدير ) (6)( و أن الساعة أتية لا ريب فيها و أن الله يبعث من فى القبور ) (7)

ترجمه:

5 - اى مـردم اگـر در رسـتـاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه ) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چيزى شبيه گوشت جـويـده ) كـه بـعـضـى داراى شـكـل و خـلقـت اسـت و بـعـضـى بـدون شكل، هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم ) و جنينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران قرار مى دهيم (و آنچه را بخواهيم ساقط مى كنيم ) بـعـد شما را به صورت طفل بيرون مى فرستيم، سپس هدف اين است كه به حد رشد و بـلوغ برسيد، در اين ميان بعضى از شما مى ميرند و بعضى آن قدر عمر مى كنند كه به بـدتـريـن مـرحـله زنـدگـى و پـيـرى مـى رسند آنچنان كه چيزى از علوم خود را به خاطر نـخـواهند داشت (از سوى ديگر) زمين را (در فصل زمستان ) خشك و مرده مى بينى، اما هنگامى كه باران را بر آن فرو مى فرستيم به حركت در مى آيد و نمو مى كند، و انواع گياهان زيبا را مى روياند.

6 - ايـن بـه خـاطر آنست كه بدانيد خداوند حق است و مردگان را زنده مى كند و بر هر چيز تواناست.

7 - و اينكه رستاخيز شكى در آن نيست و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميده اند زنده مى كند.

تفسير:

دلائل معاد در عالم جنين و گياهان

از آنـجـا كه در آيات گذشته گفتگو از ترديد مخالفان در مبداء و معاد بود در آيات مورد بـحـث بـه دو دليـل مـحـكـم و مـنـطـقـى بـراى اثـبـات مـعـاد جـسـمـانـى اسـتـدلال شـده اسـت، يـكـى از طريق توجه به تحولات دوران جنينى، و ديگرى از طريق تحولات زمين به هنگام نمو گياهان.

در حـقـيـقت قرآن مى خواهد صحنه هاى معاد را كه مردم در همين زندگى دنيا با آن سر و كار دارند و پيوسته با چشم خود مى بينند و از آن غافلند براى آنها تـشـريـح كـنـد تا بدانند زندگى بعد از مرگ نه تنها امر غير ممكنى نيست، بلكه دائما صحنه هاى مشابه آن را در زندگى روزمره با چشم خود مشاهده مى كنند.

نـخست همه انسانها را مخاطب ساخته مى گويد: (اى مردم! اگر در رستاخيز ترديد داريد بـه ايـن نـكـتـه توجه كنيد كه ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بـسـتـه شـد، و پـس از آن از چـيـزى شـبـيـه بـه گـوشـت جـويـده كـه بـعـضـى داراى شـكـل و خـلقـت اسـت و بـعـضـى بدون شكل( يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة ) .

(هـمـه ايـنها به خاطر آن است كه اين حقيقت را براى شما آشكار سازيم كه ما بر هر كار قادر و توانا هستيم )( لنبين لكم ) .

(و جـنـينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران قرار مى دهيم تا دوران تكاملى خود را طى كنند، و آنچه را بخواهيم ساقط مى كنيم و از نيمه راه از مدار خارجش مى سازيم( و نقر فى الارحام ما نشاء الى اجل مسمى ) .

از آن پـس يـك دوران انـقـلابـى جـديـد آغـاز مـى شـود (و مـا شـمـا را بـه صـورت طفل از شكم مادر بيرون مى فرستيم )( ثم نخرجكم طفلا ) .

به اين ترتيب دوران زندگى محدود و وابسته شما در شكم مادر پايان مى پذيرد، و قدم به محيطى وسيعتر، مملو از نور و صفا و امكانات بسيار فزونتر مى گذاريد.

بـاز چرخهاى حركت تكاملى شما متوقف نمى شود، و همچنان سريع در اين راه به پيشروى ادامـه مـى دهـيـد (سـپـس هـدف ايـن اسـت كـه بـه حـد رشـد و بـلوغ و كمال جسم و عقل برسيد)( ثم لتبلغوا اشدكم ) .

در ايـنـجـا جـهـل تـبـديـل بـه دانـائى، و ضـعـف و نـاتـوانـى تـبـديـل بـه قدرت و توانائى و وابستگى مبدل به استقلال مى شود.

ولى ايـن چـرخ بـاز مـتـوقـف نـمى گردد هر چند (گروهى از شما در اين ميان از دنيا چشم فـرو مـى بـنـدنـد امـا گـروه ديـگـرى سـيـر نـزولى حـيـات را بـعـد از تكامل شروع مى كنند تا به بدترين مرحله زندگى يعنى نهايت پيرى برسند( و منكم من يتوفى و منكم من يرد الى ارذل العمر ) .

آرى به مرحله اى مى رسد كه چيزى از علوم خود را به خاطر نخواهد داشت پرده هاى نسيان و فـرامـوشـى صـفـحـه عـقـل و فـكـر او را مـى پـوشـانـد، و در واقـع حـالتـى شـبـيـه حال كودكى به او دست مى دهد!( لكى لا يعلم من بعد علم شيئا ) .

ايـن ضـعـف و نـاتـوانـى و پژمردگى دليل بر فرا رسيدن يك مرحله انتقالى جديد است، هـمـانـگـونـه كـه سـسـتـى پـيـونـد مـيـوه بـا درخـت دليـل بـر رسـيـدگـى آن و وصول به مرحله جدائى است.

ايـن دگـرگـونـيـهـاى عـجيب و پى در پى كه حاكى از قدرت بى پايان پروردگار است روشـنـگـر ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه هـمـه چـيـز حـتـى احـيـاى مـردگـان بـراى او سهل و آسان است.

البته در مورد اين مراحل مختلف حيات بحثهاى فراوانى است كه در نكته ها خواهد آمد.

سـپـس بـه بـيـان دليـل دوم كـه زنـدگـى و حيات گياهان است پرداخته، مى گويد: (در فـصل زمستان به زمين نگاه مى كنى، آن را خشك و مرده مى بينى، اما هنگامى كه قطره هاى حـيـاتـبـخـش بـاران را بـر آن فـرو فـرسـتـاديـم و فصل بهار فرا رسيد حركت و جنبشى سراسر آن را فرا مى گيرد و نمو مى كند، و انواع گياهان زيبا را مى روياند)

( و تـرى الارض هـامـدة فـاذا انـزلنـا عـليـهـا المـاء اهـتـزت و ربـت و انـبـتـت مـن كل زوج بهيج ) .

در دو آيـه بـعـد بـه عـنـوان جـمـع بندى و نتيجه گيرى كلى، هدف اصلى از بيان اين دو دليل را ضمن باز گوئى پنج نكته تشريح مى كند:

1 - نـخـسـت مـى گـويـد: (آنـچه در آيات قبل از مراحل مختلف حيات در مورد انسانها و جهان گياهان بازگو شد براى اين است كه بدانيد خداوند حق است )( ذلك بان الله هو الحق ) .

و چـون او حـق است نظامى را كه آفريده نيز حق است، بنابراين نمى تواند بيهوده و بى هـدف بـاشـد، هـمـانـگونه كه در جاى ديگر مى خوانيم:( و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا ) : (ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است بيهوده و باطل نيافريديم، اين گمان و پندار كافران است (ص - 27).

و چـون ايـن جهان بى هدف نيست و از سوى ديگر هدف اصلى را در خود آن نمى يابيم يقين پيدا مى كنيم كه معاد و رستاخيزى در كار است.

2 - ايـن نـظـام حـاكـم بـر جـهـان حـيات به ما مى گويد: (او است كه مردگان را زنده مى كند)( و انه يحيى الموتى ) .

هـمـان كـسـى كـه لبـاس حـيـات بر تن خاك مى پوشاند، و نطفه بى ارزش را به انسان كـامـلى مبدل مى سازد، و زمينهاى مرده را جان مى دهد او مردگان را حيات نوين مى بخشد آيا با اين برنامه حيات آفرين مستمر او در اين جهان باز مى توان در امكان معاد ترديد كرد؟.

3 - هـدف ديـگـر ايـن اسـت كـه بـدانيد (خدا بر هر چيز توانا است ) و چيزى در برابر قدرت او غير ممكن نيست( و انه على كل شى ء قدير ) .

آيـا كـسـى كـه مـى تـوانـد خـاك بى جان را تبديل به نطفه كند و نطفه بى ارزش را در مـراحـل حـيات پيش ببرد، و هر روز لباس تازه اى از زندگى بر او بپوشاند، و زمينهاى خشكيده و افسرده بى روح را چنان سر سبز و خرم سازد كه قهقهه حيات از سر تا سر آن بـرخـيـزد، آيـا چـنـيـن كـسـى قـادر نـيـست كه انسان را بعد از مرگ به زندگى جديد باز گرداند؟

4 - و بـاز هـمه اينها براى اين است كه بدانيد (ساعت پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر جاى شك و ترديد ندارد)( و ان الساعة لا ريب فيها ) .

5 - و ايـنـهـا همه مقدمه اى است براى آخرين نتيجه و آن اينكه (خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميده اند زنده مى كند( و ان الله يبعث من فى القبور ) .

البـته اين نتائج پنجگانه كه بعضى مقدمه، و بعضى، ذى المقدمه، بعضى اشاره به امـكـان، و بـعـضى اشاره به وقوع است، مكمل يكديگرند، و همگى به يك نقطه منتهى مى شـونـد و آن ايـنـكـه رسـتـاخـيز و بعث مردگان نه تنها امكان پذير است بلكه قطعا تحقق خواهد يافت.

آنـها كه در امكان زندگى بعد از مرگ ترديد دارند صحنه مشابه آن در زندگى انسانها و گـيـاهـان دائمـا در بـرابـر چـشـمـان آنـان اسـت و هـمـه سال و همه روز تكرار مى شود.

و اگـر در قـدرت خـدا شك دارند اين چيزى است كه نمونه هاى بارز آن را با چشم خود مى بينند.

مگر انسانها در آغاز از خاك آفريده نشدند؟ بنابراين چه جاى تعجب كه بار ديگر از خاك برخيزند؟

مـگـر هـمـه سـال زمـيـنـهـاى مـرده در بـرابـر چشمان ما زنده نمى شوند؟ چه جاى تعجب كه انسانهاى مرده پس از سالها، جان گيرند و از خاك برخيزند؟

و اگـر در وقـوع چـنين چيزى ترديد دارند، بايد بدانند نظام حاكم بر آفرينش اين جهان نـشـان مـى دهـد كـه هـدفـى از آن در كـار اسـت، وگـرنـه هـمـه بـاطـل و بـيـهوده بود، در حالى كه اين زندگى چند روزه و آميخته با اينهمه ناملايمات و نـاكـامـيـهـا چـيـزى نـيـسـت كـه ارزش ايـن را داشـته باشد كه هدف نهائى عالم آفرينش را تشكيل دهد.

بنابراين بايد عالم ديگرى وجود داشته باشد، عالمى وسيع و جاودانه كه شايسته است هدف آفرينش محسوب گردد.

نكته ها:

1 - مراحل هفتگانه زندگى انسان

در آيـات فـوق بـراى تشريح مساءله رستاخيز و امكان آن، حركت انسان را در يك مسير هفت مرحله اى تشريح كرده است:

نخست زمانى كه خاك بود ممكن است منظور از خاك در اينجا خاكى باشد كه آدم از آن آفريده شـد، و نيز امكان دارد اشاره به اين باشد كه همه انسانها قطع نظر از اين نيز از خاكند، چرا كه تمام مواد غذائى كه نطفه را تشكيل مى دهد و سپس مواد تغذيه كننده آن همه از خاك گرفته مى شوند.

البـتـه بـدون شـك قـسـمت قابل توجهى از بدن انسان را آب و قسمتى را اكسيژن و كربن تشكيل مى دهند كه از خاك گرفته نشده ولى از آنجا كه ستون اصلى تمام اعضاى بدن را موادى كه از خاك گرفته شده تشكيل مى دهد اين تعبير كاملا صحيح است كه انسان از خاك است.

مـرحـله دوم مـرحـله (نـطفه ) است، خاك اين موجود ساده و پيش پا افتاده و خالى از حس و حـركـت و حـيـات تـبديل به نطفه مى شود، نطفه اى كه از موجودات زنده ذره بينى اسرار انـگـيـزى تـشـكـيـل يـافـتـه كـه در مـرد (اسـپـر) و در زن (اوول ) نـامـيـده مـى شود، اين موجودات ذره بينى شناور به قدرى كوچكند كه در نطفه يك مرد ممكن است ميليونها (اسپر) وجود داشته باشد!.

جـالب ايـنـكـه انـسـان بـعـد از تـولد مـعـمـولا يـك حـركـت آرام و تـدريـجـى را كـه بـيشتر شـكـل (تـكـامـل كـمـى ) دارد تـعـقيب مى كند، در حالى كه حركت او در محيط رحم همراه با جهشهاى سريع و دگرگون كننده كيفى است.

تـحـولات پـى در پى و شگفت انگيز جنين در عالم رحم، به همان اندازه عجيب است كه فى المـثـل سـنـجـاق كـوچـك سـاده اى بـا گـذشـت چـنـد مـاه تبديل به يك هواپيما گردد!.

امـروز (جـنـيـن شناسى ) به صورت يك علم گسترده در آمده، و دانشمندان اين علم موفق شده اند جنين را در مراحل مختلف مورد بررسى قرار داده، پرده از روى اسرار شگرف اين پديده اسرار آميز جهان هستى بردارند و عجائب بسيارى درباره آن ارائه دهند.

در مـرحـله سـوم نـطفه به مرحله علقه مى رسد و سلولهاى آن همچون يك دانه توت بدون شـكـل (بـه صـورت يك قطعه خون بسته ) در كنار هم قرار مى گيرند كه آن را در زبان علمى (مورولا) مى نامند.

بعد از گذشتن مدت كوتاهى حفره تقسيم كه سر آغاز تقسيم نواحى جنين است پيدا مى شود (و جنين را در اين مرحله به (لاستولا) مى نامند).

در مـرحـله چـهارم كم كم جنين شكل يك قطعه گوشت جويده شده به خود مى گيرد بى آنكه اعضاى مختلف بدن در آن مشخص ‍ باشد.

امـا نـاگـهـان در پـوسـتـه (جـنـيـن ) تـغـيـيـراتـى پـيـدا مـى شـود، و شـكل آن متناسب با كارى كه بايد انجام دهد تغيير مى يابد و اعضاى بدن كم كم ظاهر مى شود، اما جنينهائى كه از اين مرحله نگذرند و همچنان به صورت سابق و يا ناقص بمانند سـاقـط مـى شوند و از رده خارج مى گردند، جمله (مخلقة و غير مخلقة ) ممكن است اشاره بـه ايـن مـرحـله بـاشـد يـعـنـى (كـامـل الخـلقـه ) و (غـيـر كامل الخلقه ).

جالب اينكه قرآن مجيد بعد از ذكر اين چهار مرحله جمله لنبين لكم را آورده است، اشاره به اينكه اين دگرگونيهاى سريع و شگفت انگيز كه سبب مى شود يك قطره كوچك آب به يك انسان كامل تبديل گردد، دليل روشنى است بر قدرت خداوند بر همه چيز.

سـپـس بـه مـراحـل سه گانه پنجم و ششم و هفتم جنين كه بعد از تولد صورت مى گيرد يعنى طفوليت و بلوغ و پيرى اشاره كرده است.

ايـن نـكـتـه نيز لازم به ياد آورى است كه تولد انسان از خاك به صورت يك موجود زنده خـود يـك جـهـش بـزرگ اسـت، و مـراحل گوناگون جنين همه جهشهاى پى درپى محسوب مى شـونـد، و نـيـز تـولد انـسـان از مـادر خـود جـهـش بـسـيـار مـهـمـى اسـت، و مراحل بلوغ و كهولت نيز جهش محسوب مى شوند.

تـعـبـيـر قـرآن در آيـه بـالا از (قيامت ) به (بعث ) گويا اشاره به همين مفهوم جهش باشد كه در رستاخيز نيز صورت مى گيرد.

بـه ايـن نـكـتـه نـيـز بـايـد تـوجـه كـرد كـه سـخـن گـفـتـن قـرآن از ايـن مـراحـل مـختلف جنين، در آن روز كه نه علم جنين شناسى به وجود آمده بود و نه مردم اطلاع قـابـل مـلاحظه اى درباره دوران جنينى انسان داشتند، خود گواه زنده اى است بر اينكه اين كتاب بزرگ از جهان وحى و ماوراء طبيعت سرچشمه مى گيرد.

2 - معاد جسمانى

بدون شك هر جا قرآن سخن از بازگشت انسانها و رستاخيز به ميان آورده منظور بازگشت ايـن انـسـان بـا روح و جسم در آن جهان است، و آنها كه معاد را منحصر به جنبه روحانى آن كـرده انـد و تـنـهـا قائل به بقاى ارواحند به هيچ وجه آيات قرآن را مورد بررسى قرار نـداده انـد، مثلا روشن است كه آياتى همچون آيه فوق با صراحت سخن از معاد جسمانى مى گـويـد وگـرنـه مـعـاد روحانى چه شباهتى به دوران جنينى و زنده شدن زمينهاى مرده به وسيله نمو گياهان دارد؟

مـخـصـوصـا آخرين جمله آيات مورد بحث كه به صورت نتيجه نهائى آمده به وضوح اين مـطـلب را ثـابـت مـى كـنـد آنـجـا كـه مى گويد: و ان الله يبعث من فى القبور (و خداوند كسانى را كه در قبرها هستند بر مى انگيزاند) چرا كه قبر جايگاه جسم است نه روح.

اصـولا تـمـام تـعـجـب مـشـركـان از هـمـيـن مـسـاءله بـوده اسـت كـه چـگـونـه انـسـانـى كـه تبديل به خاك شد بار ديگر به زندگى باز مى گردد، و الا مساءله بقاى روح نه تنها چيز عجيبى نبوده بلكه مورد قبول اقوام جاهلى نيز بوده است (دقت كنيد).

3 - ارذل العمر چيست؟

(ارذل ) از مـاده (رذل ) بـه مـعـنـى چـيـز پـسـت و نـامـطـلوب اسـت، و مـنـظـور از ارذل العـمـرنا مطلوبترين دورانهاى عمر انسان مى باشد كه به نهايت پيرى مى رسد، و به گفته قرآن علوم و دانشهاى خود را به كلى فراموش مى كند، و درست همانند يك كودك مى شود، از نظر معلومات همچون كودك است، از نظر تدبير امور شبيه كودك است، از چيز جـزئى هـمـانـنـد يـك كـودك نـاراحـت مـى شـود و بـا امـر مـخـتـصـرى خـوشـحـال و راضـى مـى گـردد، ظرفيت و حوصله خود را از دست مى دهد، و گاه حركات او كودكانه مى شود.

با اين تفاوت كه مردم از كودك انتظارى ندارند و از او دارند، بعلاوه در مورد كودكان اين امـيـدوارى هـسـت كـه با رشد و نمو جسم و روحشان همه اين حالات بر طرف مى گردد اما در مـورد پـيران فرتوت و كهنسال چنين اميدى وجود ندارد و با اين تفاوت كه يك كودك چيزى نداشته كه از دست بدهد اما اين پير كهنسال همه سرمايه هاى حياتى خود را از دست داده.

روى ايـن جـهـات حـال پيران سالخورده در مقايسه با حال كودكان بسيار رقت بارتر و ناگوارتر است.

در بعضى از روايات ارذل العمر به سن يكصد سالگى به بالا تفسير شده است.

و ايـن مـمـكن است ناظر به نوع افراد باشد وگرنه كسانى هستند كه در سنين پائينتر از يكصد سالگى به اين مرحله مى رسند همانگونه كه اشخاصى يافت مى شوند

كه در سنين بالاتر از صد نيز كاملا هوشيار و آگاهند.

مـخـصـوصـا در عـلمـاء و دانـشـمـنـدان بـزرگ كـه دائمـا بـه مـبـاحـث عـلمـى اشـتـغـال دارنـد كـمـتـر ديـده مـى شـود كـه چـنـيـن وضـعـى دسـت دهـد، و در هـر حال بايد در مورد اين بخش از عمر به خدا پناه بريم، ضمنا ياد آورى اين سالها كافى اسـت كـه مـا را از غـرور و غـفلت بيرون آورد كه در آغاز چه بوديم و اكنون چه هستيم و در آينده چه خواهيم شد؟!


آيه (8) تا (10) و ترجمه

( و من الناس من يجادل فى الله بغير علم و لا هدى و لا كتب منير ) (8)( ثانى عطفه ليضل عن سبيل الله له فى الدنيا خزى و نذيقه يوم القيمة عذاب الحريق ) (9)( ذلك بما قدمت يداك و اءن الله ليس بظلم للعبيد ) (10)

ترجمه:

8 - و گـروهـى از مـردم دربـاره خـدا بدون هيچ دانش و بدون هيچ هدايت و كتاب روشنى به مجادله برمى خيزند.

9 - آنـهـا بـا تـكـبـر و بـى اعـتـنائى (نسبت به سخنان الهى ) مى خواهند مردم را از راه خدا گـمـراه سـازنـد، بـراى آنـها در دنيا رسوائى است، و در قيامت عذاب سوزنده به آنها مى چشانيم.

10 - (و بـه او مى گوئيم ) اين نتيجه چيزى است كه دستهايت از پيش براى تو فرستاده است! و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمى كند.

تفسير:

باز هم مجادله به باطل

در ايـن آيـات نـيـز سـخـن از مـجـادله كـنـنـدگـانـى اسـت كـه پـيـرامـون مـبـداء و مـعـاد بـه جدال بى پايه و بى اساس مى پردازند.

نـخـسـت مى گويد: (گروهى از مردم كسانى هستند كه درباره خدا بدون هيچ علم و دانش و هدايت و كتاب روشنى به مجادله برمى خيزند)( و من النا من يجادل فى الله بغير علم و لا هدى و لا كتاب منير ) .

جمله( و من الناس من يجادل فى الله بغير علم ) درست همان تعبيرى است كه در چند آيه قـبـل گذشت و تكرار آن نشان مى دهد كه جمله اول اشاره به گروهى است و جمله دوم اشاره به گروهى ديگر.

جـمـعـى از مـفـسـران فـرق ايـن دو گـروه را در ايـن دانـسـته اند كه آيه گذشته ناظر به حال پيروان گمراه و بى خبر است در حالى كه اين آيه ناظر به رهبران اين گروه گمراه مى باشد.

جـمـله( ليـضـل عـن سـبـيـل الله ) نـشـان مـى دهـد كـه بـرنـامـه ايـن گـروه اضـلال و گـمـراه سـاخـتـن ديگران است و قرينه روشنى بر اين تفاوت محسوب مى شود، هـمـانـگونه كه جمله يتبع كل شيطان مريد در آيات گذشته كه سخن از پيروى شياطين مى گويد نيز اين معنى را روشنتر مى سازد.

در ايـنـكـه فرق ميان (علم ) و (هدى ) و (كتاب منير) چيست؟ نيز مفسران بحثهائى دارنـد آنـچـه نـزديـكتر به نظر مى رسد اين است كه (علم ) اشاره به استدلالات عقلى اسـت و (هـدى ) بـه هـدايـت و راهـنـمـائى رهبران الهى، و (كتاب منير) اشاره به كتب آسمانى مى باشد.

بـه تـعـبـيـر سـاده تـر هـمـان دلائل سـه گـانـه مـعـروف (كـتـاب ) و (سـنـت ) و (دليـل عـقـل ) را بـازگـو مـى كند، و با توجه به اينكه (اجماع ) نيز طبق تحقيقات دانشمندان به سنت باز مى گردد همه دلائل اربعه در اين عبارت جمع است.

بـعـضـى از مفسران نيز احتمال داده اند كه (هدى ) اشاره به هدايتهاى معنوى است كه در پـرتـو خـودسـازى و تـقـوا و تـهـذيـب نـفـس بـراى انـسـان حـاصـل مـى گـردد (البـتـه ايـن مـعـنـى بـا آنـچـه در بـالا گـفـتـيـم قابل جمع است ).

در حـقـيـقت بحث و جدال علمى در صورتى مى تواند ثمر بخش باشد كه متكى به يكى از اين دلائل گردد، دليل عقل يا كتاب، يا سنت.

سـپـس در يـك عـبـارت كـوتـاه و پـر مـعـنـى بـه يـكـى از عـلل انـحـراف و گـمراهى اين رهبران ضلالت پرداخته مى گويد: (آنها با تكبر و بى اعـتـنـائى نـسـبـت بـه سـخـنان الهى و دلائل روشن عقلى مى خواهند مردم را از راه خدا گمراه سازند)( ثانى عطفه ليضل عن سبيل الله ) .

(ثـانـى ) از ماده (ثنى ) به معنى پيچيدن است و (عطف ) به معنى پهلو است، و پيچيدن پهلو كنايه از بى اعتنائى و اعراض از چيزى است.

جـمله (ليضل ) ممكن است هدف اين اعراض و رويگردانى باشد، يعنى آنها براى گمراه ساختن مردم آيات و هدايتهاى الهى را به هيچ مى گيرند، و ممكن است نتيجه آن گردد، يعنى محصول بى اعتنائى آنها اين است كه مردم را از راه حق باز مى دارند.

بـه هـر حـال، سـپـس كـيفر شديد آنها را در دنيا و آخرت به اين صورت تشريح مى كند: (بـهـره آنـها در اين دنيا رسوائى و بدبختى است، و در قيامت عذاب سوزنده را به آنها مى چشانيم )( له فى الدنيا خزى و نذيقه يوم القيمة عذاب الحريق ) .

و به او مى گوئيم: (اين نتيجه چيزى است كه دستهايت از پيش براى تو فرستاده است )( ذلك بما قدمت يداك ) .

(و خداوند هرگز به بندگان ظلم و ستم نمى كند)( و ان الله ليس بظلام للعبيد ) .

نـه كـسـى را بـى جـهـت كـيـفـر مـى دهـد، و نـه بـر مـيـزان مـجـازات كـسـى بـدون دليل مى افزايد، و برنامه او عدالت محض و محض عدالت است.

ايـن آيـه از آيـاتـى اسـت كـه هـم مـذهـب جـبـريـون را نـفـى مـى كـنـد و هـم اصـل عـدالت را در مـورد افعال خدا اثبات مى نمايد. (براى توضيح بيشتر به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 195 ذيل آيه 182 آل عمران مراجعه كنيد).


آيه (11) تا (14) و ترجمه

( و مـن النـاس مـن يـعـبـد الله على حرف فإن إصابه خير اطمأ ن به و إن إصابته فتنة انقلب على وجهه خسر الدنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين ) (11)( يـدعـوا مـن دون الله مـا لا يـضـره و مـا لا يـنـفـعـه ذلك هـو الضلل البعيد ) (12)( يدعوا لمن ضره أقرب من نفعه لبئس المولى و لبئس العشير ) (13)( إن الله يـدخـل الذيـن اءمـنـوا و عـمـلوا الصـلحـت جـنـت تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهر إن الله يفعل ما يريد ) (14)

ترجمه:

11 - بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند (و ايمان قلبيشان بسيار ضعيف است ) هـمين كه دنيا به آنها رو كند و نفع و خيرى به آنان رسد حالت اطمينان پيدا مى كنند اما اگـر مـصـيـبـتـى بـه عـنـوان امتحان به آنها برسد دگرگون مى شوند و به كفر رو مى آورنـد! و بـه ايـن تـرتـيـب هـم دنـيـا را از دسـت داده اند و هم آخرت را و اين خسران و زيان آشكارى است!

12 - او جـز خـدا كـسـى را مـى خـوانـد كـه نـه زيانى به او مى رساند، و نه سودى، اين گمراهى بسيار عميقى است!

13 - او كـسـى را مى خواند كه زيانش از نفعش نزديكتر است، چه بد مولا و ياورى، و چه بد مونس و معاشرى!

14 - خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند در باغهائى از بهشت وارد مى كند كه نهرها زير درختانش جارى است (آرى ) خدا هر چه را اراده كند انجام مى دهد.

تفسير:

آنها كه بر لب پرتگاه كفرند!

در آيـات گـذشـتـه سخن از دو گروه در ميان بود گروه پيروان گمراه، و رهبران گمراه كننده، اما در آيات مورد بحث سخن از گروه سومى است كه همان افراد ضعيف الايمان هستند.

قـرآن در تـوصـيـف ايـن گـروه چنين مى گويد: (بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند اما ايمان قلبى شان بسيار سطحى و ضعيف است )( و من الناس من يعبد الله على حرف ) .

تـعـبـيـر بـه (عـلى حـرف ) مـمـكـن اسـت اشـاره به اين باشد كه ايمان آنها بيشتر بر زبانشان است، و در قلبشان جز نور ضعيف بسيار كمرنگى از ايمان نتابيده است.

و ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها در متن ايمان و اسلام قرار ندارند بلكه در كنار و لبه آنند، زيرا يكى از معانى حرف لبه كوه و كناره اشياء است و مى دانيم كسانى كه در لبه چيزى قرار گرفته اند مستقر و پا بر جا نيستند، و با تكان مختصرى از مسير خارج مـى شـونـد، چـنـين است حال افراد ضعيف الايمان كه با كوچكترين چيزى ايمانشان بر باد فنا مى رود.

سـپـس قـرآن بـه تـشريح تزلزل ايمان آنها پرداخته مى گويد: (آنها چنانند كه اگر دنيا به آنها رو كند و نفع و خيرى به آنان برسد حالت اطمينان پيدا مـى كـنـنـد! و آن را دليـل بـر حـقـانـيت اسلام مى گيرند، اما اگر به وسيله گرفتاريها و پـريـشـانى و سلب نعمت مورد آزمايش قرار گيرند دگرگون مى شوند و به كفر رو مى آورند!( فان اصابه خير اطمان به و ان اصابته فتنة انقلب على وجهه ) .

گـوئى آنـهـا ديـن و ايـمـان را بـه عـنـوان يـك وسـيـله نـيـل بـه مـاديات پذيرفته اند كه اگر اين هدف تاءمين شد دين را حق مى دانند و گر نه بى اساس!

(ابـن عـبـاس ) و جـمـعـى ديـگـر از مـفـسـران پـيـشـيـن در شـاءن نزول اين آيه چنين نقل كرده اند كه گاهى گروهى از باديه نشينان خدمت پيامبر مى آمدند، اگر حال جسمانى آنها خوب مى شد، اسب آنها بچه خوبى مى آورد، زن آنها پسر مى زائيد و امـوال و چـهـار پـايـان آنـان فـزونـى مـى گرفت خشنود مى شدند و به اسلام و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عقيده پيدا مى كردند!، اما اگر بيمار مى شدند، همسرشان دختر مى آورد و اموالشان رو به نقصان مى گذاشت وسوسه هاى شيطانى قلبشان را فرا مى گرفت و به آنها مى گفت تمام اين بدبختيها بخاطر اين آئينى است كه پذيرفته اى و آنها هم روى گردان مى شدند!.

قابل توجه اينكه قرآن در مورد روى آوردن دنيا به اين اشخاص تعبير به خير مى كند، و در مـورد پـشـت كـردن دنـيـا تـعـبير به فتنه (وسيله آزمايش ) نه شر اشاره به اينكه اين حوادث ناگوار شر و بدى نيست، بلكه وسيله اى است براى آزمايش.

و در پـايـان آيـه اضـافـه مى كند و (به اين ترتيب آنها هم دنيا را از دست داده اند و هم آخرت را)( خسر الدنيا و الاخرة ) .

(و ايـن روشـنـتـريـن خـسـران و زيان است كه انسان هم دينش بر باد رود و هم دنيايش )( ذلك هو الخسران المبين ) .

در حـقـيـقـت ايـن گونه افراد دين را تنها از دريچه منافع مادى خود مى نگريستند و معيار و مـحـك حـقـانـيـت آن را روى آوردن دنـيـا مـى پـنـداشـتند، اين گروه كه در عصر و زمان ما نيز تـعدادشان كم نيست، و در هر جامعه اى وجود دارند، ايمانى آلوده به شرك و بت پرستى دارنـد مـنـتـهـا بت آنها همسر و فرزند و مال و ثروت و گاو و گوسفند آنها است و بديهى است كه چنين ايمان و اعتقادى سست تر از تار عنكبوت است!

البـتـه بـعـضـى از مـفـسران اين آيه را اشاره به منافقان دانسته اند، اگر منظور منافقى بـاشـد كـه بـه هـيـچ وجـه ايـمـان در دل او نـيـست اين بر خلاف ظاهر آيه است، زيرا جمله (يـعـبـد الله ) و همچنين (اطمان به ) و جمله (انقلب على وجهه ) نشان مى دهد قبلا ايمان ضعيفى داشته است و اگر منظور منافقانى است كه بهره بسيار كمى از ايمان دارند با آنچه گفتيم منافاتى ندارد و قابل قبول است.

آيـه بـعـد به عقيده شرك آلود اين گروه مخصوصا بعد از انحراف از توحيد و ايمان به خدا اشاره كرده مى گويد: (او جز خدا كسى را مى خواند كه نه زيانى مى تواند به او برساند و نه سودى )( يدعوا من دون الله ما لا يضره و لا ينفعه )

اگـر بـه راسـتـى او خـواهـان مـنـافـع مـادى و گـريـزان از زيـان اسـت، و بـه هـمـيـن دليل معيار حقانيت دين را اقبال و ادبار دنيا مى گيريد، پس چرا به سراغ بتهائى مى رود كه نه اميدى به نفعشان است، نه ترسى از زيانشان، موجوداتى بى خاصيت و فاقد هر گونه اثر در سرنوشت انسانها؟!

آرى (ايـن گـمـراهـى بـسـيـار عـمـيـقـى اسـت )( ذلك هـو الضلال البعيد ) .

فـاصله آن از خط صراط مستقيم آنچنان زياد است كه اميد بازگشتشان به سوى حق بسيار كم است.

بـاز مـطـلب را از اين فراتر برده مى گويد: (او كسى را مى خواند كه زيانش از نفعش نزديكتر است )!( يدعوا لمن ضره اقرب من نفعه ) .

چـرا كـه ايـن معبودهاى ساختگى در دنيا فكر آنها را به انحطاط و پستى و خرافات سوق مـى دهـنـد، و در آخرت آتش سوزان را براى آنها به ارمغان مى آورند بلكه آنگونه كه در آيـه 98 سـوره انـبـيـاء خـوانـديـم (ايـن بتها خود آتشگيره ها و هيزم جهنمند)!( انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم ) .

و در پـايـان آيه اضافه مى كند (چه بد مولا و ياورى هستند اين بتها، و چه بد مونس و معاشرى )( لبئس المولى و لبئس العشير ) .

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيه قبل هر گونه سود و زيان بتها را نفى مى كند اما در اين آيه مى گويد زيانش از نفعش نزديكتر است آيا اين دو با يكديگر سازگار است؟

در پـاسـخ بـايـد گـفـت: ايـن در گفتگوها معمول است كه گاه در يك مرحله موجودى را بى خـاصـيـت مـى شـمـرنـد، پـس از آن تـرقـى كـرده آن را مـنـشـاء زيـان مـى دانـنـد درسـت مثل اينكه مى گوئيم با فلان شخص معاشرت نكن كه نه به درد دين تو مى خورد نه به درد دنـيـا، و بعد ترقى مى كنيم و مى گوئيم بلكه مايه بدبختى و رسوائى تو است، بـعـلاوه زيانى كه نفى شده زيان به دشمنان آنهاست زيرا آنها قادر نيستند ضررى به مـخـالفـان بـزنند، اما زيانى كه اثبات شده يك زيان قهرى است كه دامان عابدان آنها را مى گيريد.

ضمنا صيغه افعل تفضيل (كلمه اقرب ) چنانكه در جاى ديگر هم گفته ايم الزاما به معنى وجـود صـفـتى در طرفين مورد مقايسه نيست و اى بسا طرف ضعيفتر اصلا فاقد آن باشد، مـثـلا مـى گـوئيـم: يـك سـاعـت صـبر و شكيبائى در برابر گناه بهتر از آتش دوزخ است (هرگز مفهوم اين سخن آن نيست كه آتش دوزخ خوب است

ولى صـبـر و شـكـيبائى از آن بهتر است، بلكه آتش دوزخ اصلا فاقد هر گونه خوبى است ).

اين تفسير را جمعى از مفسران بزرگ مانند (شيخ طوسى ) در (تبيان ) و (طبرسى ) در (مجمع البيان ) انتخاب كرده اند.

در حـالى كـه بـعـضـى ديـگـر هـمـچـون (فـخـر رازى ) ايـن احـتـمـال را نـيـز در تفسير آيه داده اند كه هر يك از اين دو آيه اشاره به گروهى از بتها اسـت آيـه نـخـسـت بـتـهـاى سـنـگـى و چـوبـى بـى جان را مى گويد و آيه دوم طاغوتها و انـسـانـهـاى بـت گـونـه، گـروه اول نـه سـودى دارنـد و نـه زيـانـى، بـلكه كاملا بى خاصيتند، ولى گروه دوم يعنى (ائمة ضلال ) زيان دارند و خيرى در آنها نيست، و به فرض كه خير اندكى داشته باشند زيانشان به مراتب بيشتر است (جمله لبئس المولى و لبـئس العـشـير را نيز گواه اين معنى گرفته اند) و به اين ترتيب تضادى باقى نمى ماند.

و از آنـجـا كـه روش قـرآن ايـن اسـت كـه مـسائل نيك و بد را در مقايسه با هم بيان كند تا نـتـيـجه گيرى آن كاملتر و روشنتر باشد در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: (خداوند كسانى را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغهائى از بهشت وارد مى كند كه نـهـرهـا زيـر درخـتـانـش جـارى اسـت )( ان الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار ) .

برنامه آنها روشن، خط فكرى و عملى آنها مشخص، مولاى آنها خدا و همدم و مونسشان انبياء و شهداء و صالحان و فرشتگان خواهند بود.

آرى (خـدا هـر چـه را اراده كـنـد انـجـام مـى دهـد)( ان الله يفعل ما يريد ) .

اين پاداشهاى بزرگ براى او سهل و آسان است، همانگونه كه مجازات مشركان لجوج و رهبران گمراهشان براى او ساده است.

در ايـن مـقايسه در حقيقت گروهى كه تنها ايمان بر زبانشان قرار دارد در كناره دين قرار گـرفـتـه انـد و بـا جـزئى وسـوسـه مـنـحـرف مـى شـونـد و عـمـل صـالحى نيز ندارند، اما مؤ منان صالح در متن اسلامند و سختترين طوفانها تكانشان نـمى دهد، درخت ايمانشان ريشه دار و ميوه اعمال صالح بر شاخسار آن آشكار است، اين از يكسو.

از سـوى ديـگـر مـعـبودهاى گروه اول بى خاصيت اند بلكه زيانشان بيشتر است اما مولا و سـرپـرسـت گـروه دوم بـر هـمـه چـيـز قدرت دارد و برترين نعمتها را براى آنها فراهم ساخته است.


آيه (15) تا (17) و ترجمه

( من كان يظن أن لن ينصره الله فى الدنيا و الاخرة فليمدد بسبب إلى السماء ثم ليقطع فلينظر هل يذهبن كيده ما يغيظ ) (15)( و كذلك أنزلنه أيت بينت و إن الله يهدى من يريد ) (16)( إن الذيـن أمـنـوا و الذيـن هادوا و الصبين و النصرى و المجوس و الذين أشركوا إن الله يفصل بينهم يوم القيمة إن الله على كل شى ء شهيد ) (17)

ترجمه:

15 - هـر كس گمان مى كند كه خدا پيامبرش را در دنيا و آخرت يارى نخواهد كرد (و از اين نـظـر عـصـبـانـى اسـت هـر كارى از دستش ‍ ساخته است بكند) ريسمانى به سقف خانه خود بـيـاويـزد و خـود را از آن آويـزان نـمايد و نفس خود را قطع كند! (و تا لب پرتگاه مرگ پيش رود) ببيند آيا اين كار خشم او را فرو مى نشاند؟!

16 - ايـنـگـونـه مـا قـرآن را بـه صـورت آيـات روشـن نازل كرديم و خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند.

17 - كـسـانى كه ايمان آورده اند و يهود و صابئان و نصارى و مجوس و مشركان، خداوند در ميان

آنها روز قيامت داورى مى كند و حق را از باطل جدا مى سازد، خداوند بر هر چيز گواه است (و از همه چيز آگاه ).

شأن نزول:

بـعـضـى از مـفـسـران در شـاءن نـزول نـخـسـتـيـن آيـه از آيـات فـوق چـنـيـن نـقـل كـرده انـد: گـروهـى از قـبيله (بنى اسد) و (بنى غطفان ) كه با پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـيـمـان بسته بودند گفتند ما مى ترسيم خدا سرانجام مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را يـارى نـكـنـد و در نـتـيـجـه رابـطـه مـا بـا هـم پـيـمـانـهـايـمـان از يـهـود قـطـع شـود و آنـهـا بـه مـا مـواد غـذائى نـدهـنـد، آيـه فـوق نازل شد و به آنها اخطار كرد و آنها را سخت مذمت نمود.

بعضى ديگر گفته اند گروهى از مسلمانان به خاطر شدت غضب بر كفار، براى پيروى پـيـغـمـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيقرارى و بيتابى مى كردند و مى گفتند: چرا وعـده خـدا در ايـن زمـينه تحقق نمى يابد؟ آيه نازل شد و آنها را بر اين بى صبرى ملامت كرد.

تفسير:

رستاخيز پايان همه اختلافات

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از گروه ضعيف الايمان بود در آيات مورد بحث نيز چهره ديـگـرى از آنـهـا را ترسيم كرده مى گويد: (كسى كه گمان مى كند خدا پيامبرش را در دنيا و آخرت يارى نخواهد كرد، و در خشم و غيظ فرو رفته هر كارى از دستش ساخته است انـجـام دهد، ريسمانى به سقف خانه خود بياويزد و خود را از آن آويزان كند، و نفس خود را قـطع نمايد و تا سر حد مرگ پيش ‍ رود ببيند آيا اين كار خشم او را فرو مى نشاند)( من كـان يـظـن ان لن يـنـصـره الله فى الدنيا و الاخرة فليمدد بسبب الى السماء ثم ليقطع فلينظر هل يذهبن كيده ما يغيظ ) .

ايـن تـفـسـيـر را گـروه كـثـيـرى از مـفـسـران بـرگـزيـده، يـا بـه عـنـوان يـك احتمال قابل ملاحظه ذكر كرده اند.

طـبـق ايـن تـفسير ضمير (لن ينصره الله ) به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باز مى گردد، و (سماء) به معنى سقف خانه است (چون (سماء) به هر چيزى كه در جـهت فوق قرار داشته باشد اطلاق مى گردد) و جمله (ليقطع ) به معنى خفقان و قطع نفس و پيش رفتن تا سر حد مرگ است.

احـتمالات مختلف ديگرى نيز در تفسير اين آيه داده شده است كه ذكر همه آنها لزومى ندارد ولى از ميان آنها دو تفسير قابل ملاحظه است:

1 - منظور از (سماء) همان (آسمان ) است، يعنى: (اينگونه اشخاصى كه تصور مـى كـنـنـد خـدا پـيامبرش را يارى نخواهد كرد به آسمان بروند، و طنابى به آن آويزان كنند، و خود را در ميان زمين و آسمان به دار كشند تا نفسشان بريده شود (يا طنابى را كه به آن آويزان شده اند قطع كنند تا از همانجا سقوط نمايند) ببينند آيا اين كار خشمشان را فرو مى نشاند)؟!

2 - ضـمـيـر مذكور، به خود اين اشخاص باز گردد (نه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يعنى: (كسانى كه فكر مى كنند خدا آنها را يارى نمى كند، و روزيشان بر اثر ايمان آوردن قطع مى گردد، هر كارى از دستشان ساخته است انجام دهند، به آسمان بروند خـود را با ريسمانى آويزان نمايند سپس اين ريسمان را قطع كرده تا سقوط كنند، آيا اين كارها خشمشان را فرو مى نشاند)؟.

مـطـلب قـابـل تـوجـه اينكه تمام اين تفسيرها به يك نكته روانى در ارتباط با افراد كم حوصله و عصبانى و ضعيف الايمان اشاره مى كند كه آنها وقتى كارشان ظاهرا به بن بست مى رسد فورا دستپاچه مى شوند و تصميمهاى جنون آميز مى گيرند:

گاه مشت بر در و ديوار مى كوبند.

گاه مى خواهند زمين را بشكافند و زير آن پنهان شوند.

و سـر انـجـام بـراى خـامـوش كـردن آتـش خـشم خويش تصميم به انتحار و خود كشى مى گـيـرنـد، در حـالى كـه هـيـچـيـك از ايـن اعـمـال جـنـون آمـيـز مـشـكـل آنـها را حل نمى كند، اگر كمى خونسرد باشند، صبر و حوصله به خرج دهند و با نـيـروى ايـمـان بـه خـدا و اعـتماد به نفس و شكيبائى و استقامت به جنگ مشكلات بر خيزند حل آن قطعا ممكن است.

آيه بعد اشاره به يك جمع بندى در آيات گذشته كرده مى گويد: (اينگونه ما قرآن را بـه صـورت آيـات بـيـنـات و نـشـانـه هاى روشن نازل كرديم )( و كذلك انزلناه آيات بينات ) .

دلائلى براى معاد و رستاخيز همچون بررسى دوران جنينى انسان، و رشد گياهان، و زنده شدن زمينهاى مرده، كه همگان را به مساءله معاد آشنا مى سازد و دلائلى همچون بى خاصيت بودن بتها، و سر انجام كار كسانى كه دين را وسيله جلب منافع مادى قرار مى دهند.

ولى بـا ايـنـهـمـه، داشتن دلائل روشن به تنهائى كافى نيست بلكه آمادگى پذيرش حق نيز لازم است، به همين دليل در پايان آيه مى گويد: (و خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند)( و ان الله يهدى من يريد ) .

بارها گفته ايم كه خواست خدا بى حساب نيست، او حكيم است و همه كارهايش داراى حساب، هر كس كه در راه او به مجاهده بر خيزد، و از اعماق جان خواستار هدايت باشد، خدا او را به وسيله آيات بيناتش راهنمائى مى كند.

آخـرين آيه مورد بحث به شش گروه از پيروان مذاهب مختلف كه يك گروه مسلم و مؤ منند، و پـنـج گـروه غـير مسلمان اشاره كرده مى فرمايد: (كسانى كه ايمان آورده اند، و يهود، و صـابئان، و نصارا، و مجوس، و مشركان، خداوند در ميان آنها روز قيامت داورى مى كند، و حـق را از بـاطـل جـدا مـى سـازد)( ان الذيـن آمـنـوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس و الذين اشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيامة ) .

مـگـر نـه ايـن اسـت كـه يـكـى از نـامـهـاى قـيـامـت يـوم الفصل، روز جدائى حق از باطل است، يوم البروز روز آشكار شدن مكتومها، و روز پايان گرفتن اختلافات است.

آرى خدا در آن روز به همه اين اختلافات پايان مى دهد چرا كه (او از همه چيز آگاه و با خبر است )( ان الله على كل شى ء شهيد ) .

نكته ها:

1 - پيوند آيات

پـيـونـد ايـن آيـه بـا آيـات قـبـل از ايـن نـظـر اسـت كـه در آيـه قبل سخن از هدايت الهى در دلهاى آماده بود، ولى از آنجا كه همه دلها آماده نيست و تعصبها و لجـاجـتها و تقليدهاى كوركورانه سد محكمى در برابر پذيرش هدايت است لذا مى گويد اين گروه بنديها و اختلافات در ميان عده اى همچنان تا دامنه قيامت باقى خواهد ماند و تنها در آن روز همه خفايا آشكار مى گردد و اختلافات بر چيده خواهد شد.

بـعـلاوه در آيـات گـذشـتـه سـخـن از گـروهـهـاى سـه گـانـه اى بـود كـه بـعـضى بى دليل در باره خدا و رستاخيز به مجادله برمى خيزند، و بعضى كارشان اغواگرى است،

و گـروهـى افـراد سـسـت ايمانى هستند كه گاه به اين سو و گاه به آن سو پرتاب مى شوند آيه مورد بحث به نمونه هاى اين گروهها كه در برابر مؤ منان قرار گرفته اند اشاره مى كند.

از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه بـحـث در بـاره مـعـاد در آيـات پـيـشـيـن ايـن سـؤ ال را مـطـرح مـى كـنـد كه هدف از معاد چيست؟ در آيه مورد بحث يكى از اهداف آن كه پايان گرفتن اختلافات و بازگشت به وحدت است بيان شده.

2 - مجوس كيانند؟

واژه (مـجـوس ) فـقـط يـك بـار در قـرآن مـجيد در همين آيات مطرح شده و با توجه به ايـنـكـه در بـرابر مشركان و در صف اديان آسمانى قرار گرفته اند چنين بر مى آيد كه آنها داراى دين و كتاب و پيامبرى بوده اند.

تـرديـدى نـيـسـت كـه امـروز مـجـوس بـه پـيـروان زردشـت گـفـتـه مـى شـود، و يـا لااقـل پـيـروان زردشـت بـخش مهمى از آنان را تشكيل مى دهند، ولى تاريخ خود زردشت نيز بـه هـيـچـوجـه روشـن نـمـى بـاشـد، تـا آنـجـا كـه بـعـضـى ظـهـور او را در قـرن يازدهم قبل از ميلاد دانسته اند و بعضى در قرن ششم يا هفتم!.

ايـن تـفاوت و اختلاف عجيب يعنى پنج قرن! نشان مى دهد كه تا چه اندازه تاريخ زردشت تاريك و مبهم است.

مـعـروف ايـن اسـت او كـتـابـى بـه نام اوستا داشته كه در سلطه اسكندر بر ايران از بين رفته است، و بعدا در زمان بعضى از پادشاهان ساسانى بازنويسى شده.

از عقائد آنها مطالب زيادى در دست نداريم، ولى چيزى كه امروز بيش از همه شهرت دارد مـسأله اعتقاد به دو مبداء خير و شر يا نور و ظلمت است، به اين ترتيب كه خداى نيكيها و نـور را (اهـورامـزدا) و خـداى شـر و ظـلمـت را (اهـريمن ) مى دانند، و به عناصر چهار گـانـه مخصوصا (آتش ) احترام بسيار مى گذارند تا آنجا كه آنها را آتش پرست مى خوانند و هر جا آنها هستند آتشكده اى كوچك يا بزرگ نيز وجود دارد.

بعضى واژه مجوس را از ماده (مغ ) كه به پيشوايان و روحانيين اين مذهب مى گفتند مشتق مـى دانـنـد، و (مـؤ بـد) كـه اكـنـون بـه روحـانـيـيـن آنـهـا گـفـتـه مـى شـود در اصل از ريشه (مغود) بوده.

در روايـات اسـلامـى آنـهـا از پـيـروان يـكـى از انبياى بر حق شمرده شده اند (كه بعدا از اصل توحيد منحرف گشته و به افكار و عقائد شرك آلود روى آورده اند).

در بـعـضـى از روايـات مـى خـوانيم مشركان مكه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تـقـاضـا كـردنـد از آنـها جزيه بگيرد، و اجازه بت پرستى به آنها بدهد! پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـرمـود: مـن جـز از اهـل كـتاب جزيه نمى گيرم، آنها در پاسخ نوشتند تو چگونه چنين ميگوئى در حالى كه از مجوس منطقه (هجر) جزيه گرفته اى؟!

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: ان المجوس كان لهم نبى فقتلوه و كتاب احـرقـوه: (مـجـوس پـيـامـبـرى داشـتـنـد و كـتـاب آسـمـانـى، پـيـامـبـرشـان را بـه قتل رساندند، و كتاب او را آتش زدند)!.

در حـديـث ديـگرى از (اصبغ بن نباته ) مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) بر فراز مـنـبـر فـرمـود: سـلونـى قـبـل ان تـفـقـدونـى (از مـن سـؤ ال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد).

(اشعث بن قيس ) (منافق معروف ) برخاست و گفت: اى امير مؤ منان چگونه از مـجـوس جـزيـه گـرفـتـه مـى شـود در حـالى كـه كـتـاب آسـمـانـى بـر آنـهـا نـازل نـشـده و پـيـامـبـرى نـداشـتـه انـد؟ عـلى (عليه‌السلام ) فـرمـود: آرى اى اشعث قد انـزل الله اليـهـم كـتـابـا و بـعـث اليـهـم نـبـيـا: (خـداونـد كـتـابـى بـر آنـهـا نازل كرده و پيامبرى مبعوث نموده است ).

و در حـديـثـى از امـام سـجـاد عـلى بن الحسين (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه پيامبر فرمود: سـنـوا بـهـم سـنـة اهـل الكـتـاب، يـعـنـى المـجـوس: (بـا آنـهـا طـبـق سـنـت اهل كتاب رفتار كنيد، منظور پيامبر اسلام مجوس بود).

ضمنا بايد توجه داشت كه واژه (مجوس ) جمع است و مفرد آن (مجوسى ) است.

3 - صابئان چه كسانى هستند؟

از آيـه فـوق اجـمالا استفاده مى شود كه آنها نيز پيرو بعضى از مذاهب آسمانى بوده اند، بـخـصـوص كه در آيه در ميان طائفه يهود و نصارا قرار گرفته اند، بعضى آنها را از پـيـروان (يـحـيـى بـن زكـريا) مى دانند كه مسيحيان او را يحيى تعميد دهنده مى نامند و بـعـضى معتقدند آنها برخى از عقائد يهود و برخى از عقائد مسيحيان را گرفته و به هم آميخته اند، و لذا مذهب آنها را برزخى ميان اين دو مذهب مى دانند.

(صابئان ) براى آب جارى اهميت زيادى قائلند، و لذا بسيارى از آنها در كنار نهرهاى بـزرگ زنـدگـى مى كنند، مى گويند به بعضى از ستارگان نيز احترام مى گذارند، و بـه هـمـيـن جـهت متهم به (ستاره پرستى ) شده اند، هر چند ظاهر آيه فوق اين است كه آنها در صف مشركان نيستند.

(بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر بـه جـلد اول تـفـسـيـر نـمـونـه ذيل آيه 62 سوره بقره مراجعه كنيد).

4 - گروه منحرفان از توحيد

در آيات فوق به پنج گروه از مذاهب تحريف يافته اشاره شده كه شايد ترتيب آنها در اينجا بر حسب انحرافشان از اصل توحيد است، يهود كمترين انحراف را نسبت به ديگران از توحيد دارند و صابئان كه گروه برزخى در ميان يهود و نصارا هستند در مرحله دومند.

سپس نصارا با پذيرش تثليث و خدايان سه گانه انحراف بيشترى يافته، و مجوس با تـقـسـيـم كـردن كـل عـالم بـه دو بـخـش خـيـر و شـر و قـائل شـدن بـه دو مبداء در سراسر جهان هستى در مرحله چهارم قرار دارند. و اما مشركان و بت پرستان كه گرفتار بيشترين انحرافند، در آخر ذكر شده اند.


آيه (18) و ترجمه

( ألم تر إن الله يسجد له من فى السموت و من فى الارض و الشمس و القمر و النجوم و الجبال و الشجر و الدواب و كثير من الناس و كثير حق عليه العذاب و من يهن الله فما له من مكرم إن الله يفعل ما يشاء ) (18)

ترجمه:

18 - آيـا نـديـدى كـه سـجده مى كنند براى خدا تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند و هـمـچـنـيـن خـورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان، و بسيارى از مردم، اما بسيارى ابا دارند و فرمان عذاب در باره آنها حتمى است، و هر كسى را خدا خوار كند كسى او را گرامى نخواهد داشت، خداوند هر كار را بخواهد (و صلاح بداند) انجام مى دهد.

تفسير:

همه موجودات جهان در پيشگاه او سجده مى كنند

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سـخـن از مـبداء و معاد بود، آيه مورد بحث با طرح مساءله تـوحـيد و خداشناسى، حلقه مبدء و معاد را تكميل مى كند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را مخاطب ساخته مى گويد: (آيا نديدى تمام كسانى كه در آسمانها و تمام كسانى كه در زمين هستند براى خدا سجده مى كنند، و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جـنـبـنـدگان )؟!( الم تر ان الله يسجد له من فى السماوات و من فى الارض و الشمس و القمر و النجوم و الجبال و الشجر و الدواب ) .

(و نيز بسيارى از مردم براى او سجده مى كنند، در حالى كه بسيار ديگر ابا دارند و مستحق عذابند)( و كثير من الناس و كثير حق عليه العذاب ) .

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: (اينها نزد پروردگار بى ارزشند و هر كس را خدا بى ارزش سـازد هـيچكس نمى تواند او را گرامى دارد و مشمول سعادت و ثواب كند)( و من يهن الله فما له من مكرم ) .

آرى (خـداونـد هـر كـارى را بـخـواهـد و مـصلحت بداند انجام مى دهد) مؤ منان را گرامى و منكران را خوار مى سازد( ان الله يفعل ما يشاء ) .

نكته ها:

1 - اين سجود همگانى چگونه است؟

ـ در قرآن مجيد در آيات مختلف سخن از (سجود) عمومى موجودات جهان و همچنين (تسبيح ) و (حـمـد) و (صـلوة ) (نـماز) به ميان آمده است و تاءكيد شده كه اين عبادات چهار گانه مخصوص انسانها نيست، بلكه حتى موجودات ظاهرا بى جان نيز در آن شركت دارند.

گـر چـه در ذيـل آيـه 44 سـوره اسـراء (در جـلد دوازدهـم ) پـيـرامـون حمد و تسبيح عمومى مـوجـودات عـالم بـه طـور مـشـروح بـحـث كـرده ايـم، و هـمـچـنـيـن در جـلد دهـم ذيـل آيـه 15 سـوره رعـد از سـجده عمومى موجودات عالم سخن گفته ايم باز در اينجا لازم است اشاره اى به اين مسأله مهم بشود:

بـا تـوجـه بـه آنـچـه در آيـه مـورد بـحـث آمـده مـوجـودات عـالم داراى دو گونه سجودند، (سجود تكوينى ) و (سجود تشريعى ).

خـضـوع و تـسـليم بى قيد و شرط آنها در برابر اراده حق و قوانين آفرينش و نظام حاكم بـر ايـن جـهـان هـمـان سـجـود تـكـويـنـى آنـهـا اسـت كـه تـمـام ذرات مـوجـودات را شـامل مى شود، حتى سلولهاى مغز فرعونها و نمرودها و منكران لجوج، و تمام ذرات وجود آنها مشمول اين سجود تكوينى هستند.

به گفته جمعى از محققان تمامى ذرات جهان داراى نوعى درك و شعورند، و به موازات آن در عالم خود، حمد و تسبيح خدا مى گويند، و سجود و صلات دارند (شرح اين سخن را در ذيل آيه 44 سوره اسراء آورديم ) و اگر اين نوع درك و شعور را نپذيريم لااقـل تـسـليـم و خـضـوع آنـهـا در بـرابـر هـمـه نـظـامـات هـسـتـى بـه هـيـچـوجـه قابل انكار نيست.

امـا (سـجـود تـشـريـعـى ) هـمـان نـهـايـت خـضـوعـى اسـت كـه از صـاحـبـان عقل و شعور و درك و معرفت در برابر پروردگار تحقق مى يابد.

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر برنامه سجود عمومى موجودات همه انسانها را در بر مى گيريد چرا در آيه فوق به گروهى از انسانها تخصيص داده شده است؟.

امـا با توجه به اينكه سجده در اين آيه در يك مفهوم جامع ميان (تشريع ) و (تكوين ) اسـتـعـمـال شـده پـاسخ اين سؤال روشن مى شود، زيرا سجده در مورد خورشيد و ماه و سـتـارگـان و كوهها و درختان و جنبندگان، فرد تكوينيش منظور است، اما در مورد انسانها تشريعى است كه بسيارى آن را انجام مى دهند و گروهى سرپيچى كرده و مصداق (كثير حق عليه العذاب ) هستند، و مى دانيم استعمال يك لفظ در مفهوم جامع و عام با حفظ مصاديق مـخـتـلف هـيـچ مـانعى ندارد، حتى نزد آنها كه استعمال لفظ را در بيشتر از يك معنى جايز نـمـى دانـنـد، تـا چه رسد به ما كه استعمال لفظ مشترك را در معانى متعدد مجاز مى دانيم (دقت كنيد).

2 - آيا سجود فرشتگان تشريعى است؟

بـى شـك در (جـمله يسجد له من فى السماوات ) فرشتگان داخلند، ولى آيا سجده آنها تكوينى است يا تشريعى؟

با توجه به اينكه آنها داراى عقل و شعور و معرفت و اراده اند، سجود آنها جنبه تشريعى دارد يـعـنـى عـبـادت و خـضـوعـى اسـت كـه با اراده و اختيار انجام مى گيريد قرآن در باره فرشتگان مى گويد:( لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون ) :

(آنـهـا هيچيك از فرمانهاى الهى را عصيان نمى كنند و آنچه را كه او دستور داده انجام مى دهند) (تحريم - 6).

3 - پاسخ به چند سؤال

1 - بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (مـن فـى الارض )، شامل همه انسانها مى شود، چرا بعد از آن جمله (كثير من الناس ) آمده است؟

در پـاسـخ ايـن سؤ ال مى توان گفت كه اين جمله در حقيقت توضيحى است براى (من فى الارض ) يعنى ساكنان زمين دو گروهند، گروهى مؤ من و خاضع در برابر خدا و گروهى كافر و متمرد و سركش.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه تعبير (من فى الارض ) كه جنبه عمومى دارد اشاره به سجود تكوينى است كه همه انسانها حتى كافران جزء جزء وجودشان در آن شـركت دارند، ولى جمله (كثير من الناس و...) اشاره به سجود تشريعى است كه در آن با هم مختلفند.

ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه (من فى الارض ) اشاره به فرشتگان ساكن زمين باشد مـانند (من فى السماء) كه اشاره به فرشتگان ساكن آسمانها است، در حالى كه جمله بعد، از انسانهاى ساكن زمين سخن مى گويد.

2 - چرا در اين آيه از ساكنان آسمان و زمين، سخن به ميان آمده نه از خود آسمان و زمين.

در پـاسـخ مـى گـوئيـم آسـمـانـهـا همان ستارگانند كه در كلمه (نجوم ) جمعند، و ذكر (جـبـال ) (كـوهـهـا) كـه قـسـمـت مـهـمـى از كـره زمـيـن را تشكيل مى دهند اشاره به خود زمين است.

3 - بالاخره آخرين سؤ ال اين است كه چرا (الم تر) (آيا نمى بينى ) فرموده، با اينكه سجده عمومى موجودات چيزى نيست كه با چشم ديده شود؟

امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (رؤ يـت ) در لسان عرب گاهى به معنى (علم ) مى آيد پـاسـخ ايـن سـؤ ال نـيـز روشـن مـى شـود، بـعـلاوه گـاه از مـسـائل بـسـيـار روشن تعبير به مشاهده مى كنيم و مثلا مى گويند آيا نمى بينى كه فلان انـسـان، حـسـود و بـخـيـل اسـت، يـا فـلان انـسـان عـالم و عادل است (در حالى كه اين صفات جنبه حسى ندارد) منظور درك قطعى است.


آيه (19) تا (24) و ترجمه

( هـذان خـصـمـان اخـتـصـمـوا فـى ربـهـم فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصب من فوق رؤسهم الحميم ) (19)( يصهر به ما فى بطونهم و الجلود ) (20)( و لهم مقمع من حديد ) (21)( كلما أرادوا إن يخرجوا منها من غم أعيدوا فيها و ذوقوا عذاب الحريق ) (22)( إن الله يـدخـل الذيـن أمـنـوا و عـمـلوا الصـلحت جنت تجرى من تحتها الا نهر يحلون فيها من أساور من ذهب و لؤ لؤ او لباسهم فيها حرير ) (23)( و هدوا إلى الطيب من القول و هدوا إلى صرط الحميد ) (24)

ترجمه:

19 - ايـنـهـا دو گـروهـنـد كـه در بـاره پـروردگـارشـان بـه مـخـاصـمـه و جدال پرداختند: كسانى كه كافر شدند لباسهائى از آتش براى آنها بريده مى شود، و مايع سوزان و جوشان بر سر آنها فرو مى ريزند.

20 - آنچنان كه هم درونشان را آب مى كند و

21 - و براى آنها گرزهائى از آهن است.

22 - هر گاه بخواهند از غم و اندوه هاى دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز مى گردانند و (به آنها گفته مى شود) بچشيد عذاب سوزان را!

23 - خـداونـد كـسانى را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند در باغهائى از بهشت وارد مـى كـنـد كه از زير درختانش نهرها جارى است، آنها با دستبندهائى از طلا و مرواريد زينت مى شوند و لباسهايشان در آنجا از حرير است.

24 - آنـهـا بـه سـوى سـخـنـان پـاكـيزه هدايت مى شوند و به راه خداوند شايسته ستايش راهنمائى مى گردند.

شأن نزول:

جـمـعـى از مـفـسـران شـيـعـه و اهـل تـسـنـن شـاءن نـزولى بـراى نـخستين آيه از آيات فوق نـقـل كـرده انـد كـه فشرده اش اين است: (روز جنگ بدر، سه نفر از مسلمانان (على (عليه‌السلام ) و حـمـزه، و عـبـيـدة بن حارث بن عبد المطلب ) به ميدان نبرد آمدند و به ترتيب (وليد بن عتبه ) و (عتبة بن ربيعه ) و (شيبة بن ربيعه ) را از پاى در آوردند، آيه فوق نازل شد و سرنوشت اين مبارزان را بيان كرد.

و نـيـز نـقـل كرده اند كه (ابوذر) سوگند ياد مى كرد كه اين آيه در باره مردان فوق نازل شده.

ولى هـمـان گـونـه كـه بـارهـا گـفـتـه ايـم وجـودشـان نزول خاص هرگز مانع عموميت مفهوم آيه نمى شود.

تفسير:

دو گروه متخاصم در برابر هم!

در آيات گذشته به گروه مؤ منان و طوائف مختلفى از كفار اشاره شده بود، و مخصوصا آنها را به صورت شش گروه بيان كرد، در اينجا مى فرمايد: اين دو دسته ـ مـؤ مـنـان و غـيـر مـؤ مـنـان در بـاره پـروردگـارشـان بـه مـخـاصـمـه و جدال پرداختند( هذان خصمان اختصموا فى ربهم ) .

طـوائف پـنجگانه كفار از يكسو و مؤ منان راستين از سوى ديگر، و اگر درست دقت كنيم مى بينيم كه اساس اختلافات همه اديان به اختلاف در باره ذات و صفات خدا باز مى گردد و نـتـيـجـه آن به مسأله نبوت و معاد كشيده مى شود، بنابراين لزومى ندارد كه ما در اينجا كلمه (دين ) را در تقدير بگيريم و بگوئيم مخاصمه آنها در دين پروردگارشان است بـلكـه واقـعـا ريـشه اختلافات به اختلاف در توحيد باز مى گردد، و اصولا تمام اديان تـحـريف يافته و باطل به نوعى از شرك گرفتارند كه آثارش در همه عقائد آنها ظاهر مى شود.

سپس چهار نوع مجازات كافرانى را كه دانسته و آگاهانه حق را انكار كردند بيان مى كند:

نـخـسـت از لبـاس آنـهـا شروع كرده مى گويد: (كسانى كه كافر شدند لباسهائى از آتش براى آنها بريده مى شود)( فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار ) .

اين جمله ممكن است اشاره به آن باشد كه واقعا قطعاتى از آتش به صورت لباس براى آنـهـا بـريـده و دوخـته مى شود!، و يا كنايه از اين باشد كه آتش دوزخ از هر سو آنها را مانند لباس احاطه مى كند.

ديگر اينكه مايع سوزان و جوشان (حميم دوزخ ) بر سر آنها ريخته مى شود)( يصب من فوق رؤ سهم الحميم ) .

امـا اين آب سوزان و جوشان در بدن آنها آنچنان نفوذ مى كند كه (هم درونشان را ذوب مى نمايد و هم برونشان را)!( يصهر به ما فى بطونهم و الجلود ) .

سوم اينكه (تازيانه ها يا گرزهائى از آهن سوزان براى آنها آماده است )( و لهم مقامع من حديد ) .

(و هـرگـاه بـخـواهـنـد از دوزخ و غـم و انـدوهـهـاى آن خـارج شوند آنها را به آن باز مى گردانند، و به آنان گفته مى شود، بچشيد عذاب سوزان را)!( كلما ارادوا ان يخرجوا منها من غم اعيدوا فيها و ذوقوا عذاب الحريق ) .

و اين چهارمين مجازات آنها است.

در آيـات بـعـد بـا اسـتـفـاده از (روش مـقـابـله ) حـال مـؤ منان صالح را بيان مى كند تا از طريق مقايسه، وضع هر دو گروه كاملا مشخص ‍ شود، و در اينجا پنج نوع پاداش آنها را بازگو مى كند:

نـخـسـت مـى گـويـد: (خـداونـد كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجـام داده انـد در بـاغـهائى از بهشت وارد مى كند كه از زير درختانش نهرها جارى است )

( ان الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار ) .

گـروه اول در شـعـله هـاى آتش سوزان غوطهورند و اينها در باغهاى بهشت در كنار نهرهاى جارى آرميده اند.

سپس به زينت و لباس آنها پرداخته، مى گويد: (آنها با دستبندهائى از طلا و مرواريد زينت مى يابند و لباسشان در آنجا از حرير است )( يحلون فيها من اساور من ذهب و لؤ لؤ ا و لباسهم فيها حرير ) .

و اين دو پاداش ديگر آنها است.

بـه اين ترتيب در بهشت، زيباترين لباسهائى را كه در دنيا از آن محروم بودند در تن مـى كـنـند و دستبندهاى جواهر نشان در دست دارند، اگر در اين جهان از پوشيدن اين گونه لبـاسـهـا و زيـنـتـهـا مـمنوع بودند به خاطر آن بود كه مايه غرور و غفلت مى شد و سبب مـحـرومـيـت گـروه ديـگـر مـى گـشـت، ولى در آنـجـا كـه ايـن مسائل مطرح نيست اين ممنوعيتها برداشته مى شود و جبران مى گردد.

البـتـه بـا تـوجه به اينكه الفباى زندگى در آن جهان با اينجا متفاوت است اين الفاظ مفاهيمى برتر و بالاتر از آنچه ما در اين جهان مى انديشيم خواهد داشت (دقت كنيد).

و بالاخره چهارمين و پنجمين موهبتى كه خدا به آنها ارزانى مى دارد و صرفا جنبه روحانى دارد اين است كه (آنها به سخنان پاكيزه هدايت مى شوند)( و هدوا الى الطيب من القول ) .

سخنانى روح پرور، و جمله ها و الفاظى نشاط آفرين و كلماتى پر از صفا و معنويت كه روح را در مدارج كمال سير مى دهد و جان و دل انسان را مى نوازد و پرورش مى دهد.

و هـمـچـنـين (به سوى راه خداوند حميد و شايسته ستايش هدايت مى گردند)( و هدوا الى صراط الحميد ) .

راه شناسائى خدا و نزديك شدن معنوى و روحانى به قرب جوار او، راه عشق و عرفان.

آرى خـداونـد مؤ منان را با هدايت كردن به سوى اين معانى به آخرين درجه لذات روحانى سوق مى دهد.

در حـديـثـى كه على بن ابراهيم مفسر معروف، در تفسير خود آورده است چنين مى خوانيم كه مـنـظور از (طيب من القول ) توحيد و اخلاص است و منظور از (صراط الحميد) ولايت و قبول رهبرى رهبران الهى است (البته اين يكى از مصاديق روشن آيه است ).

ضـمـنـا از تـعـبـيـرات مـخـتـلفـى كـه در آيـات فـوق و هـمـچـنـيـن در شـاءن نزول آنها وارد شده چنين بر مى آيد كه آن عذابهاى سخت و سنگين براى گروه خاصى از كافران اسـت كه به مخاصمه در باره پروردگار برمى خيزند و براى گمراهى ديگران كوشش دارند، آنها افرادى هستند از سردمداران كفر، همچون كسانى كه در ميدان جنگ بدر به مقاتله با على (عليه‌السلام ) و حمزة بن عبدالمطلب و عبيدة بن حارث برخاستند.


آيه (25) و ترجمه

( إن الذين كفروا و يصدون عن سبيل الله و المسجد الحرام الذى جعلناه للناس سواء العاكف فيه و الباد و من يرد فيه بإ لحاد بظلم نذقه من عذاب أليم ) (25)

ترجمه:

25 - كسانى كه كافر شدند و مؤ منان را از راه خدا و از مسجدالحرام، كه آن را براى همه مـردم مـسـاوى قـرار داديم اعم از كسانى كه در آنجا زندگى مى كنند و يا از نقاط دور وارد مـى شـونـد، بـاز مـى دارنـد (مـسـتحق عذابى درد ناكند) و هر كس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف گردد و دست به ستم زند ما از عذاب دردناك به او مى چشانيم.

تفسير:

مانعان خانه خدا!

در آيـات گذشته سخن از كفار به طور مطلق در ميان بود، ولى در آيه مورد بحث، اشاره بـه گـروه خـاصـى از آنـان شـده اسـت كـه داراى تخلفات و گناهان سنگين مخصوصا در رابطه با مسجدالحرام و مراسم پرشكوه حج هستند.

نـخـسـت مى گويد: (كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا، جلوگيرى مى كنند...)( ان كفروا و يصدون عن سبيل الله ) .

(هـمـچـنـيـن مـردم بـا ايـمـان را از كـانون بزرگ توحيد، مسجدالحرام باز مى دارند، همان مـركزى كه آن را براى همه مردم يكسان قرار داده ايم، چه آنها كه در آن سرزمين زندگى مـى كـنـنـد و چـه آنـهـا كـه از نـقـاط دور بـه سوى آن مى آيند مستحق عذابى دردناكند)( و المسجد الحرام الذى جعلناه للناس سواءالعاكف فيه و الباد ) .

(و هـر كس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف گردد، دست به ظلم و ستم بيالايد ما از عذاب دردناك به او مى چشانيم )( و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم ) .

در واقع اين گروه از كافران علاوه بر انكار حق، مرتكب سه جنايت بزرگ شده اند:

1 - جـلوگـيـرى از راه خـدا و ايمان و طاعت او 2 - جلوگيرى از عبادت كنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتيازى براى خود 3 - در اين سرزمين مقدس دست به ظلم و گناه و الحاد مى زنند.

خداوند اين گروه را كه مستحق عذاب اليمند كيفر مى دهد.

نكته ها:

1 - در ايـن آيـه، (كـفـر) ايـن گـروه بـه صـورت فـعـل مـاضـى، و (جـلوگـيـرى از طـريـق خـدا) بـه صـورت (فعل مضارع ) آمده است، اشاره به اينكه كفر آنها قديمى است و اما تلاش و كوششان بـراى گـمـراه سـاخـتـن مـردم، هـمـيـشـگـى و مـسـتـمـر اسـت، بـه تـعـبـيـر ديـگـر جـمـله اول از اعـتـقـاد بـاطـل آنـهـا كـه يـك امـر ثـابـت اسـت سـخـن مـى گـويـد، و جـمـله دوم از عمل آنها كه تكرار (صد عن سبيل الله ) است.

2 - مـنظور از (صد عن سبيل الله )، هر گونه تلاش و كوشش براى جلوگيرى مردم از ايـمـان و اعـمـال صـالح اسـت، و تـمـام برنامه هاى تبليغاتى و عملى كه در جهت تخريب اعتقادات و انحراف آنها از راههاى صحيح و اعمال پاك انجام مى گيريد در اين مفهوم وسيع جمع است.

3 - همه مردم در اين مركز عبادت يكسانند

در تـفـسـيـر جـمـله (سـواء العـاكـف فـيـه و البـاد) مفسران بيانات گوناگونى دارند: بـعـضـى گـفـتـه انـد مـنـظـور ايـن اسـت كه همه مردم در مراسم عبادت در اين كانون توحيد يكسانند، و هيچكس حق مزاحمت به ديگرى در امر حج و عبادت در كنار خانه خدا ندارد.

در حـالى كـه بـعـضـى مـعـنـى وسـيـعـتـرى بـراى ايـن جـمـله قائل شده اند و گفته اند نه تنها در مراسم عبادت مردم يكسانند بلكه در استفاده كردن از زمـين و خانه هاى اطراف مكه براى استراحت و ساير نيازهاى خود نيز بايد مساوات باشد، بـه هـمـيـن جـهت جمعى از فقهاء خريد و فروش و اجاره خانه هاى مكه را تحريم كرده اند و آيه فوق را شاهد بر آن مى دانند.

در روايـات اسـلامـى نـيـز تـأكيد شده كه نبايد زوار خانه خدا را از سكونت در خانه ها و مـنـازل مـكـه جـلوگـيرى كرد كه بعضى به صورت تحريم و بعضى به صورت كراهت است.

در نهج البلاغه در نامه اى كه على (عليه‌السلام ) به (قثم بن عباس ) فرماندار مكه نـگـاشـت چـنـيـن مـى خـوانـيـم: و مـر اهـل مـكـه ان لايـاخـذوا من ساكن اجرا، فان الله سبحانه يـقول: (سواء العاكف فيه والباد) فالعاكف المقيم به، و البادى الذى يحج اليه من غـير اهله: (به مردم مكه دستور ده تا از كسانى كه در اين شهر سكنى مى كنند اجاره بها نـگـيـرند، زيرا خداوند مى فرمايد: در اين سرزمين كسانى كه مقيمند يا از بيرون مى آيند يـكسانند، منظور از (عاكف ) كسى است كه در آنجا اقامت دارد، و از (بادى ) كسى است كه از نقاط ديگر به قصد حج مى آيد).

در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) در تفسير همين آيه مى خوانيم كانت مكه ليست على شى ء منها باب، و كان اول من علق على بابه المصراعين، معاوية بن ابى سفيان، و ليس ينبغى لاحد ان يمنع الحاج شيئا من الدور و منازلها: (در آغاز خانه هاى مكه، در نـداشـت، نـخـسـتـين كسى كه براى خانه خود در گذاشت معاويه بود، و سزاوار نيست هيچكس حجاج را از خانه ها و منازل مكه منع كند).

از بـعـضى از روايات نيز استفاده مى شود كه زوار خانه خدا حق دارند از حياط خانه ها تا پايان مناسك حج استفاده كنند.

البـتـه ايـن حكم تا حدود زيادى با بحث آينده ارتباط دارد كه منظور از مسجدالحرام در اين آيـه خـصـوص آن مـسـجـد اسـت، يـا تـمـام مـكـه را شـامـل مـى شـود، در صـورتـى كـه قـول اول را بپذيريم نوبت به خانه هاى مكه نمى رسد، ولى در صورتى كه تمام مكه را در مـفـهـوم آيـه داخل بدانيم تحريم خريد و فروش و يا اجاره گرفتن از خانه هاى مكه براى حجاج مطرح مى شود و از آنجا كه اين مطلب از نظر منابع فقهى و روايات و تفسير مـسـلم نـيـسـت حـكـم بـه تـحـريـم مـشـكـل اسـت، ولى بـدون شـك سـزاوار اسـت اهـل مـكـه هـر گـونـه تـسـهـيـلاتـى بـراى زوار خـانـه خـدا قـائل شـونـد و هـيـچـگـونـه اولويـت و امـتـيـازى بـراى خـود نـسبت به آنها حتى در خانه ها قائل نشوند، و روايات نهج البلاغه و مانند آن نيز ظاهرا اشاره به همين است.

و به هر حال قـول بـه تـحـريـم در مـيـان فـقـهـاى شـيـعـه و اهـل تسنن، طرفداران زيادى ندارد (براى توضيح بيشتر به جلد 20 جواهر الكلام صفحه 48 به بعد در احكام منى مراجعه شود).

ايـن مـعـنـى نـيـز مـسـلم است كه هيچكس حق ندارد به عنوان متولى خانه خدا يا عناوين ديگر، كمترين مزاحمتى براى زائر اين خانه ايجاد كند، و يا آن را بيك پايگاه اختصاصى براى تبليغات و برنامه هاى خود تبديل نمايد.

4 - منظور از مسجدالحرام در اين آيه چيست؟

بـعـضـى گـفـتـه انـد مـنـظـور هـمـان ظـاهـر آن اسـت يـعـنـى خـانـه كـعـبـه و كـل مـسـجـدالحـرام، ولى بـعـضـى آن را اشـاره بـه تـمـام (مـكـه ) مـى دانـنـد، و آيـه اول سـوره اسـراء را كـه دربـاره مـعـراج پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت دليل بر آن مى دانند، زيرا در اين آيه تصريح شده كه آغاز معراج از مسجدالحرام بود در حالى كه تاريخ مى گويد از (خانه خديجه ) يا (شعب ابى طالب ) يا (خانه ام هـانـى ) بـوده اسـت، مـعـلوم مـى شـود مـنـظـور از مـسـجـدالحـرام كل مكه است.

ولى از آنـجـا كـه شـروع مـعـراج پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از بـيـرون مـسـجـدالحرام مسلم نيست، و احتمال دارد كه از خود مسجد، صورت گرفته باشد، ما دليلى نداريم كه آيه مورد بحث را از ظاهرش بازگردانيم، بنابراين موضوع بحث در اين آيه خود مسجدالحرام است.

و اگـر در روايـات فـوق خـوانـديـم كـه به همين آيه براى مساوات مردم در خانه هاى مكه اسـتدلال شده است به خاطر اين است كه حكم مزبور ظاهرا يك حكم استحبابى است و در يك حكم استحبابى توسعه موضوع روى تناسبها مانعى ندارد (دقت كنيد).

5 ـ(الحاد به ظلم ) چيست؟

(الحاد) در لغت به معنى انحراف از حد اعتدال است و (لحد) را از اين جهت لحد گويند كه حفرهاى در كنار قبر و خارج از حد وسط آن است.

بـنـابـرايـن مـنـظـور از جـمـله فـوق كـسـانـى اسـت كـه بـا تـوسـل بـه ظـلم از حـد اعـتـدال خارج مى شوند، و در آن سرزمين مرتكب خلاف مى گردند، مـنـتـهـى بـعـضـى ظـلم را در ايـنـجـا مـنـحـصـرا بـه معنى شرك تفسير كرده اند، و بعضى حلال شمردن محرمات،

در حـالى كـه بـعـضى ديگر از مفسران آن را به معنى وسيع كلمه يعنى هر گونه گناه و ارتـكـاب حـرام حـتـى دشـنـام و بـدگـوئى بـه زيـر دسـتـان را در مـفـهـوم آن داخـل مى دانند، و مى گويند ارتكاب هر گونه گناه در آن سرزمين مقدس كيفرش شديدتر و سنگينتر است.

در حـديـثـى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه يكى از يارانش از تفسير اين آيه سـؤ ال كـرد امـام فـرمـود: كـل ظـلم يظلم الرجل نفسه بمكه من سرقة او ظلم احد او شى ء من الظلم فانى اراه الحادا، و لذلك كان ينهى ان يسكن الحرم:

(هرگونه ستمى كه انسان به خودش در سرزمين مكه كند اعم از سرقت و ظلم به ديگران و هـرگونه ستم، من همه اينها را الحاد (و مشمول اين آيه ) مى دانم، و لذا امام افراد را از ايـنـكـه مـكـه را مـسـكـن خـود سـازنـد نـهـى مـى كـرد (چرا كه گناه در اين سرزمين مسؤ ليت سنگينترى دارد).

روايات ديگرى نيز به همين معنى نقل شده، و با اطلاق ظاهر آيه نيز هماهنگ است.

بـه هـمـيـن دليـل بـعضى از فقهاء احتمال داده اند كه اگر كسى در حرم مكه مرتكب گناهى شـود كـه در اسـلام حـد بـراى آن تـعـيـيـن شـده اسـت بـايد علاوه بر حد تعزير و مجازات اضـافـى نـيـز بـشـود و بـه جـمـله نـذقـه مـن عـذاب اليـم استدلال كرده اند.

از آنـچه گفتيم روشن مى شود كسانى كه آيه فوق را منحصرا به معنى نهى از احتكار يا داخـل شـدن در مـنـطـقه حرم بدون احرام، تفسير كرده اند منظورشان بيان يك مصداق روشن بوده است، و هيچ دليلى بر محدود كردن مفهوم وسيع آيه در دست نيست.


آيه (26) تا (28) و ترجمه

( و إ ذ بوأنا لابرهيم مكان البيت أن لا تشرك بى شيئا و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود ) (26)( و أذن فـى النـاس بـالحـج يـاءتـوك رجـالا و عـلى كل ضامر يأتين من كل فج عميق ) (27)( ليـشـهدوا منافع لهم و يذكروا اسم الله فى أيام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الا نعم فكلوا منها و أطعموا البائس الفقير ) (28)

ترجمه:

26 - به خاطر بياور زمانى را كه محل خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم (تا اقدام بـه بـنـاى خـانـه كـنـد و بـه او گـفتيم ) چيزى را شريك من قرار مده، و خانه ام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجودكنندگان (از آلودگى بتها و از هر گونه آلودگى ) پاك گردان.

27 - و مـردم را دعـوت عمومى به حج كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دور (به سوى خانه خدا) بيايند.

28 - تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حياتبخش ) باشند، و نام خدا را در ايام معينى بر چهار پايانى كه به آنها روزى داده است (هنگام قربانى كردن )

بـبـرنـد (و هـنـگامى كه قربانى كرديد) از گوشت آنها بخوريد، و بينواى فقير را نيز اطعام نمائيد.

تفسير:

دعوت عام براى حج!

به تناسب بحثى كه در آيه گذشته پيرامون مسجدالحرام و زائران خانه خدا آمد در آيات مـورد بـحـث نـخـسـت بـه تـاريـخـچـه بـنـاى كـعـبـه بـه دسـت ابـراهـيـم خليل (عليه‌السلام ) و سپس مساءله وجوب حج، و فلسفه آن، و بخشى از احكام اين عبادت بـزرگ اشـاره مـى كـنـد، و يـا به تعبير ديگر آيه گذشته مقدمه اى بود براى بحثهاى گوناگون اين آيات.

ابتدا از داستان تجديد بناى كعبه شروع كرده، مى گويد: به خاطر بياور زمانى را كه مـحل خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم تا در آن مكان اقدام به بناى خانه كعبه كند( و اذ بوأنا لابراهيم مكان البيت ) .

(بواء) در اصل از ماده (بواء) به معنى مساوات اجزاى يك مكان و مسطح بودن آن است، سپس به هر گونه آماده ساختن مكان اطلاق شده است.

منظور از اين جمله در آيه فوق طبق روايات مفسران اين است كه خداوند مكان خانه كعبه را كـه در زمـان آدم سـاخـتـه شده بود و در طوفان نوح ويران و آثارش محو گشته بود به ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) نـشان داد، طوفانى وزيد و خاكها را به عقب برد و پايه هاى خـانـه آشـكـار گـشت، يا قطعه ابرى آمد و در آنجا سايه افكند، و يا به هر وسيله ديگر خـداونـد مـحـل اصـلى خـانه را براى ابراهيم معلوم و آماده ساخت، و او با هميارى فرزندش اسماعيل آن را تجديد بنا نمود.

سـپـس اضـافـه مـى كـند هنگامى كه خانه آماده شد به ابراهيم خطاب كرديم: اين خانه را كانون توحيد كن، و ( چيزى را شريك من قرار مده، و خانه ام را براى طواف كنندگان و قـيـام كـنـنـدگان و ركوع كنندگان و سجود كنندگان پاك كن )( ان لا تشرك بى شيئا و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود ) . در حقيقت ابراهيم (عليه‌السلام ) ماءمور بـود خـانـه كـعـبه و اطراف آن را از هر گونه آلودگى ظاهرى و معنوى و هر گونه بت و مـظاهر شرك پاك و پاكيزه دارد، تا بندگان خدا در اين مكان پاك جز به خدا نينديشند، و مـهـمـتـريـن عـبـادت ايـن سـرزمـين را كه طواف و نماز است در محيطى پيراسته از هرگونه آلودگى انجام دهند.

از مـيـان اركـان نـمـاز در آيـه فـوق بـه سـه ركـن عـمـده كـه (قـيـام ) و (ركـوع ) و (سجود) است به ترتيب اشاره شده، چرا كه بقيه در شعاع آن قرار دارد هر چند جمعى از مـفـسـران (قـائمين ) را در اينجا به معنى (مقيمين در مكه ) تفسير كرده اند ولى با تـوجـه بـه مـسـأله طـواف و ركـوع و سـجـود كـه قـبـل و بـعد از آن آمده است شك نيست كه قيام در اينجا به معنى قيام نماز است و اين معنى را بـسـيـارى از مـفـسـران شـيـعـه و اهـل تـسـنـن بـرگـزيـده يـا بـه عـنـوان يـك تـفـسـيـر نقل كرده اند.

ضـمنا بايد توجه داشت كه (ركع ) جمع (راكع ) (ركوع كننده ) و (سجود) جمع (ساجد) (سجده كننده ) مى باشد و اينكه در ميان اين دو (الركع السجود) واو عطف نيامده، بلكه به صورت توصيف ذكر شده به خاطر نزديكى اين دو عبارت به يكديگر است.

بـعـد از آمـاده شـدن خـانـه كـعـبه براى عبادت كنندگان، خدا به ابراهيم (عليه‌السلام ) دسـتـور مـى دهد: در ميان مردم براى حج اعلام كن تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر، از هر راه دور قـصـد خـانـه خـدا كـنـنـد( و اذن فـى النـاس بـالحـج يـاتـوك رجـالا و عـلى كل ضامر ياتين من كل فج عميق ) .

(اذن ) از مـاده اذان بـه مـعـنـى اعـلام و (رجـال ) جـمـع (راجـل ) بـه مـعـنـى (پـيـاده )، و (ضـامـر) بـه معنى حيوان لاغر، و (فج ) در اصـل بـه مـعـنى فاصله ميان دو كوه و سپس به جاده هاى وسيع اطلاق شده و (عميق ) در اينجا به معنى دور است.

در روايتى كه در تفسير (على بن ابراهيم ) آمده مى خوانيم: (هنگامى كه ابراهيم چنين دسـتـورى را دريافت داشت عرض كرد خداوندا، صداى من به گوش مردم نمى رسد، اما خدا بـه او فـرمود: عليك الاذان و على البلاغ!:(تو اعلام كن و من به گوش آنها مى رسانم )!

(ابراهيم ) بر محل (مقام ) بر آمد، و انگشت در گوش گذارد و رو به سوى شرق و غرب كرد و صدا زد و گفت: ايها الناس كتب عليكم الحج الى البيت العتيق فاجيبوا ربكم: (اى مردم حج خانه كعبه بر شما نوشته شده، دعوت پروردگارتان را اجابت كنيد.

و خـداونـد صـداى او را بـه گـوش هـمـگـان حـتـى كسانى كه در پشت پدران و رحم مادران بـودنـد رسـانـيـد، و آنها در پاسخ گفتند: لبيك اللهم لبيك!... و تمام كسانى كه از آن روز تا روز قيامت در مراسم شركت مى كنند از كسانى هستند كه در آن روز دعوت ابراهيم را اجابت كردند).

و اگـر حـجـاج پياده را مقدم بر سواره ذكر كرده به خاطر اين است كه مقام آنها در پيشگاه خـدا افـضـل اسـت چـرا كـه رنـج ايـن سـفـر را بـيـشـتـر تـحـمـل مـى كـنند، و به همين دليل در روايتى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خـوانـيـم: كسى كه پياده حج مى كند در هر گام هفتصد حسنه دارد در حالى كه سواره ها در هر گام هفتاد حسنه دارند.

و يـا بـه خاطر اين است كه اهميت زيارت خانه خدا را مشخص كند كه بايد با استفاده از هر گونه امكانات به سوى او آيند و هميشه در انتظار مركب سوارى ننشينند.

تعبير به (ضامر) (حيوان لاغر) اشاره به اين است كه اين راه، راهى است كه حيوانات را لاغـر مـى كند چرا كه از بيابانهاى سوزان و خشك و بى آب و علف مى گذرد و هشدارى است براى تحمل مشكلات اين راه.

و يـا ايـنـكـه حـيـوانـاتـى را انـتـخـاب كـنـنـد، ورزيـده و چـابـك و پـر تـحـمـل، حـيـوانـاتى كه در ميدان تمرين، لاغر شده و عضلاتى صفت و محكم دارند كه در ايـنـگـونه راهها حيوانات پروارى به كار نمى آيد (و انسانهاى پرورش يافته در ناز و نعمت نيز مرد اين راه نيستند).

تـعـبير به (من كل فج عميق ) اشاره به اين است كه نه فقط از راههاى نزديك بلكه از راهـهـاى دور نـيـز بـايـد بـه سـوى ايـن مـقـصـد حـركـت كـنـنـد (كـلمـه (كل ) در اينجا به معنى استقراء و فراگيرى نيست بلكه به معنى كثرت است ).

مفسر معروف (ابوالفتوح رازى ) در ذيل اين آيه سرگذشت جالبى را از مردى به نام ابـوالقـاسـم بـشـر بـن مـحـمـد نـقـل مـى كـنـد كـه مـى گـويـد: در حـال طـواف پـيـر مـردى را ديـدم در نهايت ضعف و ناتوانى كه آثار رنج سفر در چهره او نـمـايـان بـود و عصا به دست گرفته طواف مى كرد، نزديك او رفتم و از او پرسيدم از كجا مى آئى؟ گـفت: از راهى بسيار دور و پنج سال است كه راه سپرده ام تا به اينجا رسيده ام! از رنج سفر، پير و ناتوان شده ام، گفتم به خدا سوگند اين مشقتى بزرگ و در عين حال اطاعتى نيكو و محبتى صادقانه در پيشگاه حق است.

از شنيدن اين سخن شاد شد و لبخندى بر روى من زد و اين دو بيت را قرائت كرد:

زر من هويت و ان شطت بك الدار

و حال من دونه حجب و استار!

لا يمنعنك بعد من زيارته

ان المحب لمن يهواه زوار!

(آنـكس را كه دل به او بستهاى زيارت كن، هر چند خانه تو دور افتاده باشد و حجابها و پرده ها ميان تو و او جدائى بيفكند.

دورى راه هـرگـز نـبـايـد مـانـع تـو از زيـارتـش گـردد چـرا كـه دوسـت و عـاشـق بـه هـر حـال بـايـد بـه زيـارت مـحـبـوبش رود)! آرى جاذبه خانه خدا آنقدر زياد است كه دلهاى سـرشـار از ايمان را از تمام نقاط دور و نزديك به سوى خود جلب و جذب مى كند، پير و جـوان، كـوچـك و بـزرگ، از هر نژاد و قبيله از راه دور و نزديك لبيك گويان، عاشقانه بـه سـوى او مى آيند تا جلوه هاى ذات پاك خدا را در آن سرزمين مقدس با چشم جان تماشا كنند و رحمت بى دريغش را در روح خود لمس نمايند.

در آيـه بـعد در يك عبارت بسيار فشرده و پر معنى به فلسفه هاى مختلف حج پرداخته، مى فرمايد: آنها به اين سرزمين مقدس بيايند (تا منافع خويش را با چشم خود ببيند)( ليشهدوا منافع لهم ) .

مـفـسـران در تـفـسير كلمه منافع در اينجا سخن بسيار گفته اند، ولى كاملا روشن است كه هـيچگونه محدوديتى در اين لفظ نيست تمام منافع و بركات معنوى و نتائج مادى، فوائد فـردى و اجـتـمـاعـى، فـلسـفـه هـاى سـيـاسـى و اقـتـصـادى و اخـلاقـى را هـمـه شامل مى شود.

آرى بـايـد مـسـلمـانـان از هـمه نقاط جهان از ميان تمام قشرها به آنجا رو آورند تا شاهد و نـاظـر ايـن مـنافع باشند، چه تعبير زيبائى؟ شاهد و ناظر باشند، و آنچه را با گوش شنيده اند با چشم ببينند!.

لذا در كتاب كافى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم ربيع بن خثيم از امام، تفسير ايـن كلمه را خواست، امام در پاسخ فرمود: (منافع ) دنيا و (منافع ) آخرت را هر دو در بر مى گيريد.

به خواست خدا در نكات آيه از اين منافع گوناگون بطور مشروح سخن خواهيم گفت سپس اضـافـه مـى كـنـد: (و آنـهـا بـيـايند و قربانى كنند و نام خدا را در ايام معينى بر چهار پايانى كه به آنها روزى داده است (به هنگام ذبح ) ببرند)

( و يذكروا اسم الله فى ايام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الانعام ) .

از آنـجا كه توجه اصلى در مراسم حج به جنبه هائى است كه با خدا ارتباط پيدا مى كند و روح ايـن عبادت بزرگ را منعكس مى سازد در آيه فوق از مراسم قربانى، تنها مساءله بـردن نـام خـدا را كـه يـكـى از شـرائط است بيان مى كند، اشاره به اينكه آنها به هنگام ذبـح قـربانى تمام توجهشان به خدا و قبول در گاه او است و استفاده از گوشت آن تحت الشعاع آن قرار دارد.

قـربـانـى كـردن حـيـوانات در حقيقت رمزى است براى آمادگى براى قربانى شدن در راه خـدا، هـمـانـگـونـه كـه در سـرگـذشـت ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) و اسماعيل (عليه‌السلام ) و قربانى او آمـده اسـت، آنـهـا بـا ايـن عـمـل اعـلام مـى كـنـنـد كـه در راه او آماده هر گونه ايثارند حتى بذل جان.

بـه هـر حـال قـرآن بـا اين گفتار برنامه شرك آلود بت پرستان را نفى مى كند كه به هنگام قربانى نام بتها را مى بردند، و اين مراسم توحيدى را به شرك آلوده مى ساختند.

و در پـايـان آيـه مـى فرمايد: (از گوشت حيوانات قربانى، هم خودتان بخوريد و هم بينوايان فقير را اطعام نمائيد)( فكلوا منها و اطعموا البائس الفقير ) .

ايـن احـتـمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه منظور از بردن نام خدا در (ايام معلومات ) تكبير و حمد و ثناى الهى در اين ايام است به خاطر نعمتهاى بى پايانش، مخصوصا به خـاطـر چـهـار پايانى كه روزى انسانها كرده كه از تمام اجزاى بدن آنها در زندگى خود بهره مى گيرند.

نكته ها:

1 - ايام معلومات چيست؟

در آيـات فـوق خـداونـد دسـتـور مـى دهـد در (ايام معلومات ) ياد او كنيد، و در آيه 203 سوره بقره همين امر به صورت ديگرى آمده است: و اذكروا الله فى ايام معدودات: (خدا را در ايام معدودى ياد كنيد).

در اينكه (ايام معلومات ) چيست؟ و آيا با (ايام معدودات ) كه در سوره بقره آمده يكى است يا متفاوت مى باشد؟ ميان مفسران گفتگو است و روايات نيز در اين زمينه متفاوت است:

گـروهـى از مفسران، طبق بعضى از روايات اسلامى، معتقدند كه منظور از ايام معلومات ده روز آغـاز ذيـحـجـه اسـت، و ايـام مـعـدودات، (ايـام التـشـريق ) يعنى روزهاى يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذيحجه مى باشد، روزهائى كه نورانى و روشنى بخش همه دلها است.

در حالى كه گروهى ديگر، طبق بعضى ديگر از روايات، گفته اند: هر دو اشاره به ايام التشريق است، و ايام تشريق را گاهى همان سه روز گرفته اند و گاهى روز دهم يعنى عيد قربان را نيز بر آن افزوده اند.

جمله (فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه ) (كسى كه در دو روز مراسم ذكر خدا را بجا آورد گناهى بر او نيست ) كه در سوره بقره آمده نشان مى دهد كه ايام تشريق بيش از سه روز نـيـسـت، زيـرا تـعـجـيـل در آن، سـبـب مـى شـود كـه يـك روز از آن كـاسـتـه و تبديل به دو روز گردد.

ولى بـا تـوجـه به اينكه در آيات مورد بحث، بعد از ذكر ايام معلومات مساءله قربانى آمـده و مـى دانـيم قربانى معمولا در روز دهم انجام مى گيريد اين موضوع تاءييد مى شود كه ايام معلومات ده روز آغاز ذى الحجه است كه به روز دهم، روز قربانى ختم مى گردد، و بـه ايـن تـرتـيـب تـفـسـيـر اول كه دوگانگى مفهوم ايام معلومات با ايام معدودات باشد تقويت مى گردد.

امـا بـا تـوجه به وحدت تعبيرهائى كه در دو آيه وارد شده بيشتر اين مساءله به ذهن مى رسد كه هر دو اشاره به يك مطلب است، هدف در هر دو توجه به ياد خدا و نام خدا در ايام معينى است كه از دهم ذى الحجه شروع مى شود و به سيزدهم پايان مى يابد.

البته يكى از موارد ذكر نام خدا، ذكر نام او به هنگام قربانى است.

2 - ذكر خدا در سرزمين منى

در روايـات متعددى مى خوانيم كه منظور از ذكر خداوند در اين ايام، تكبير مخصوصى است كـه بـعـد از نماز ظهر روز عيد قربان گفته مى شود، و تا پانزده نماز ادامه دارد (يعنى بعد از نماز صبح سيزدهم خاتمه مى يابد) و آن اين ذكر است

الله اكـبـر الله اكبر، لا اله الا الله و الله اكبر، الله اكبر و لله الحمد، الله اكبر على ما هدانا، و الله اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام ضـمـنـا در پـاره اى از روايـات تـصـريـح شـده كه تكبير در اين پانزده نوبت مخصوص كسانى است كه در سرزمين (منى ) و ايام حج باشد، اما كسانى كه در ساير بلادند اين تـكـبـيـرات را تـنها بعد از ده نماز مى خوانند (از نماز ظهر روز عيد شروع مى شود و به نماز صبح روز دوازدهم ختم مى گردد).

قـابـل تـوجه اينكه روايات تكبير شاهد ديگرى است بر اينكه (ذكر) در آيات فوق، جـنـبـه كـلى دارد و مـخـصوص ذكر خدا به هنگام قربانى كردن نيست هر چند اين مفهوم كلى شامل آن مصداق نيز مى شود (دقت كنيد).

3 - فلسفه و اسرار عميق حج!.

مراسم پرشكوه حج همچون عبادات ديگر داراى بركات و آثار فراوانى در فـرد و جـامـعـه اسـلامـى اسـت كـه اگـر طبق برنامه صحيح انجام پذيرد و از آن بهره بـردارى درسـتـى شـود مـى تـوانـد هـر سـال مـنـشـاء تحول تازه اى در جوامع اسلامى گردد.

ايـن مـنـاسـك بـزرگ در حقيقت داراى چهار بعد است كه هر يك از ديگرى ريشه دارتر و پر سودتر است:

1 - بعد اخلاقى حج مهمترين فلسفه حج همان دگرگونى اخلاقى است كه در انسانها به وجـود مـى آورد، مـراسـم (احـرام ) انـسان را به كلى از تعينات مادى و امتيازات ظاهرى و لبـاسـهـاى رنـگـارنـگ و زر و زيـور بيرون مى برد، و با تحريم لذائذ و پرداختن به خودسازى كه از وظائف محرم است او را از جهان ماده جدا كرده و در عالمى از نور و روحانيت و صفا فرو مى برد، و آنها را كه در حال عادى بار سنگين امتيازات موهوم و درجه ها و مدالها را بر دوش خود احساس مى كنند يك مرتبه سبكبار و راحت و آسوده مى كند.

سپس مراسم ديگر حج يكى پس از ديگرى انجام مى گيريد، مراسمى كه علاقه هاى معنوى انـسـان را لحـظه به لحظه با خدايش محكم تر و رابطه او را نزديك تر و قوى تر مى سازد، او را از گذشته تاريك و گناه آلودش بريده و به آينده اى روشن و پر از صفا و نور پيوند مى دهد.

مخصوصا توجه به اين حقيقت كه مراسم حج در هر قدم ياد آور خاطرات ابراهيم بتشكن، و اسماعيل ذبيح الله، و مادرش هاجر است، و مجاهدتها و گذشتها و ايثارگرى آنها را لحظه به لحظه در برابر چشمان انسان مجسم مى كند، و نيز توجه به اينكه سرزمين مكه عموما و مسجدالحرام و خانه كعبه و محل طواف خصوصا ياد آور خاطرات پيامبر اسلام و پيشوايان بـزرگ و مـجـاهـدتـهاى مسلمانان صدر اول است اين انقلاب اخلاقى عميق تر مى گردد، به گـونـه اى كـه در هـر گوشهاى از مسجدالحرام و سرزمين مكه انسان، چهره پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و على (عليه‌السلام ) و ساير

پيشوايان بزرگ را مى بيند، و صداى آواى حماسه هاى آنها را مى شنود.

آرى ايـنـها همه دست به دست هم مى دهند و زمينه يك انقلاب اخلاقى را در دلهاى آماده فراهم مـى سـازند، به گونه اى توصيف ناشدنى ورق زندگانى انسان را بر مى گردانند و صفحه نوينى در حيات او آغاز مى كنند.

بـى جـهـت نـيـسـت كـه در روايـات اسـلامـى مـى خـوانـيـم: (كـسـى كـه حـج را بـه طـور كـامـل انجام دهد يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امه!): از گناهان خود بيرون مى آيد همانند روزى كه از مادر متولد شده ).

آرى حـج بـراى مـسـلمـانـان يك تولد ثانوى است، تولدى كه آغازگر يك زندگى نوين انسانى مى باشد.

البـتـه احـتـيـاج بـه يـاد آورى نـدارد كـه ايـن بركات و آثار و آنچه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد نه براى كسانى است كه از حج تنها به پوسته اى از آن قناعت كرده، و مغز آن را بـدور افـكـنـده انـد و نـه بـراى آنـهـا كه حج را وسيله تفريح و سير و سياحت و يا تـظـاهـر و ريـا و تـهيه وسائل مادى شخصى قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشده اند سهم آنها همان است كه به آن رسيده اند!

2 - بـعـد سـياسى حج ـ: به گفته يكى از بزرگان فقهاى اسلام مراسم حج در عين اينكه خـالصـترين و عميقترين عبادات را عرضه مى كند، مؤ ثرترين وسيله براى پيشبرد اهداف سياسى اسلام است.

روح عبادت، توجه به خدا، و روح سياست، توجه به خلق خدا است، اين دو در حج آنچنان به هم آميخته اند كه تار و پود يكپارچه!.

حج عامل مؤ ثرى براى وحدت صفوف مسلمانان است.

حج عامل مبارزه با تعصبات ملى و نژاد پرستى و محدود شدن در حصار مرزهاى جغرافيائى است.

حـج وسـيـله اى اسـت براى شكستن سانسورها و از بين بردن خفقانهاى نظامهاى ظالمانه اى كه در كشورهاى اسلامى حكمفرما مى شود.

حـج وسـيـله اى اسـت بـراى انـتـقـال اخـبار سياسى كشورهاى اسلامى از هر نقطه به نقطه ديـگـر، و بالاخره حج، عامل مؤثرى است براى شكستن زنجيرهاى اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمين. و به همين دليل در آن ايام كه حاكمان جبار همچون بنى اميه و بنى عباس بر سـرزمـينهاى مقدس اسلامى حكومت مى كردند و هر گونه تماس ميان قشرهاى مسلمان را زير نظر مى گرفتند تا هر حركت آزاديبخش را سركوب كنند، فرا رسيدن موسم حج دريچه اى بـود بـه سـوى آزادى و تـمـاس قـشـرهـاى جـامـعـه بـزرگ اسـلامـى بـا يـكـديگر و طرح مسائل مختلف سياسى.

روى همين جهت امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) به هنگامى كه فلسفه فرائض و عبادات را مـى شـمـرد در بـاره حـج مـى گـويـد: الحج تقوية للدين: (خداوند مراسم حج را براى تقويت آئين اسلام تشريع كرد).

بى جهت نيست كه يكى از سياستمداران معروف بيگانه در گفتار پر معنى خود مى گويد: (واى بـه حـال مـسـلمـانـان! اگـر مـعـنـى حـج را نـفـهـمـنـد، و واى بـه حال دشمنانشان اگر معنى حج را درك كنند)!.

و حـتـى در روايـات اسـلامى، حج به عنوان جهاد افراد ضعيف شمرده شده، جهادى كه حتى پـيـر مـردان و پـيـر زنـان نـاتـوان بـا حـضـور در صحنه آن مى توانند شكوه و عظمت امت اسلامى را منعكس سازند، و با حلقه هاى تو در توى نمازگزاران گرد خانه خدا و سر دادن آواى وحدت و تكبير، پشت دشمنان اسلام را بلرزانند.

3 - بـعد فرهنگى: ارتباط قشرهاى مسلمانان در ايام حج مى تواند به عنوان مؤ ثرترين عامل مبادله فرهنگى و انتقال فكرها در آيد.

مـخـصـوصـا بـا تـوجه به اين نكته كه اجتماع شكوهمند حج، نماينده طبيعى و واقعى همه قشرهاى مسلمانان جهان است (چرا كه در انتخاب افراد براى رفتن به زيارت خانه خدا هيچ عـامـل مـصـنـوعـى مـؤ ثـر نـيـسـت و زوار كـعبه از ميان تمام گروهها، نژادها، زبانهائى كه مسلمانان به آن تكلم مى كنند بر خاسته و در آنجا جمع مى شوند).

لذا در روايـات اسـلامـى مـى خـوانـيـم: يـكـى از فـوائد حـج نـشـر اخـبـار و آثـار رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به تمام جهان اسلامى است.

(هـشام بن حكم ) كه از دوستان دانشمند (امام صادق (عليه‌السلام )) است مى گويد: از آنـحـضـرت در بـاره فـلسـفـه حـج و طـواف كـعـبـه سـؤ ال كـردم، فـرمـود: ان الله خـلق الخـلق... و امـرهـم بـمـا يـكون من امر الطاعة فى الدين و مـصـلحـتـهـم مـن امـر دنـيـاهم فجعل فيه الاجتماع من الشرق و الغرب و ليتعارفوا و لينزع كـل قـوم مـن التـجـارات مـن بـلد الى بـلد...، و لتـعـرف آثـار رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و تعرف اخباره و يذكر و لا ينسى:

(خـداونـد اين بندگان را آفريد... و فرمانهائى در طريق مصلحت دين و دنيا به آنها داد، از جـمـله اجـتـمـاع مـردم شـرق و غـرب را (در آئيـن حـج ) مـقـرر داشت تا مسلمانان به خوبى يـكـديـگـر را بـشـناسند و از حال هم آگاه شوند، و هر گروهى سرمايه هاى تجارى را از شـهـرى بـه شـهـر ديگر منتقل كنند... و براى اينكه آثار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اخبار او شناخته شود، مردم آنها را به خاطر آوردند و هرگز فراموش نكنند).

بـه هـمـين دليل در دورانها خفقان بارى كه خلفا و سلاطين جور اجازه نشر اين احكام را به مـسـلمـانـان نـمـى دادنـد آنـهـا بـا اسـتـفـاده از ايـن فـرصـت، مـشـكـلات خـود را حـل مـى كردند و با تماس گرفتن با ائمه هدى (عليهما‌السلام ) و علماى بزرگ دين پرده از چهره قوانين اسلام و سنت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر مى داشتند.

از سـوى ديـگر، حج مى تواند، مبدل به يك كنگره عظيم فرهنگى شود و انديشمندان جهان اسـلام در ايـامـى كـه در مـكه هستند گرد هم آيند و افكار و ابتكارات خويش را به ديگران عرضه كنند.

اصولا يكى از بدبختيهاى بزرگ اين است كه مرزهاى كشور اسلامى سبب جدائى فرهنگى آنـهـا شـود، مـسـلمـانـان هـر كـشـور تـنها به خود بينديشند، كه در اين صورت جامعه واحد اسـلامـى پـاره پـاره و نـابـود مـى گـردد، آرى حـج مـى تـواند جلو اين سرنوشت شوم را بگيرد.

و چـه جـالب مـى فـرمـايـد: امـام صـادق (عليه‌السلام ) در ذيـل همان روايت هشام بن حكم: و لو كان كل قوم انما يتكلمون على بلادهم و ما فيها هلكوا، و خـربـت البـلاد، و سقطت الجلب و الارباح و عميت الاخبار... (اگر هر قوم و ملتى تنها از كشور و بلاد خويش سخن بگويند و تنها به مسائلى كه در آن است بينديشند همگى نابود مـى گـردند و كشورهايشان ويران مى شود، منافع آنها ساقط مى گردد و اخبار واقعى در پشت پرده قرار مى گيريد).

4 - بـعـد اقـتـصادى حج بر خلاف آنچه بعضى فكر مى كنند، استفاده از كنگره عظيم حج براى تقويت پايه هاى اقتصادى كشورهاى اسلامى نه تنها با روح حـج مـنـافـات نـدارد بـلكـه طـبـق روايـات اسـلامـى يـكـى از فـلسـفـه آن را تشكيل مى دهد.

چه مانعى دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ، پايه يك بازار مشترك اسلامى را بگذارند، و زمـيـنـه هـاى مـبـادلاتـى و تـجـارى را در مـيـان خـود بـه گونه اى فراهم سازند كه نه مـنـافعشان به جيب دشمنانشان بريزد، و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد، كه اين دنيا پرستى نيست، عين عبادت است و جهاد.

و لذا در هـمـان روايـت (هـشام بن حكم ) از امام صادق (عليه‌السلام ) ضمن بيان فلسفه هـاى حـج صـريحا به اين موضوع اشاره شده بود كه يكى از اهداف حج، تقويت تجارت مسلمانان و تسهيل روابط اقتصادى است.

و در حديث ديگرى از همان امام (عليه‌السلام ) در تفسير آيه (ليس عليكم جناح ان تبتغوا فـضـلا من ربكم ) (بقره - 198) مى خوانيم كه فرمود: منظور از اين آيه كسب روزى است فاذا احل الرجل من احرامه و قضى فليشتر ليبع فى الموسم: (هنگامى كه انسان از احرام بـيـرون آيد و مناسك حج را بجا آورد در همان موسم حج خريد و فروش كند (و اين موضوع نه تنها گناه ندارد بلكه داراى ثواب است ).

هـمـيـن مـعـنـى در ذيل حديثى كه از (امام على بن موسى الرضا) (عليهما‌السلام ) بطور مـشـروح در بـيـان فـلسـفه هاى حج وارد شده است آمده و در پايان آن مى فرمايد:( ليشهدوا منافع لهم ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه آيـه (ليـشـهـدوا مـنـافـع لهـم ) هـم مـنـافـع مـعـنـوى را شامل مى شود و هم منافع مادى را كه از يك نظر همه معنوى است.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه ايـن عـبـادت بـزرگ اگـر بـطـور صـحـيـح و كـامـل مـورد بهره بردارى قرار گيرد و زوار خانه خدا در آن ايام كه در آن سرزمين مقدس حضور

فـعـال دارنـد و دلهـايـشـان آمـاده اسـت از ايـن فـرصـت بـزرگ بـراى حـل مـشـكـلات گـونـاگون جامعه اسلامى با تشكيل كنگره هاى مختلف سياسى و فرهنگى و اقـتـصـادى اسـتـفـاده كـنـنـد، ايـن عـبـادت مـى تـوانـد از هـر نـظـر مشكل گشا باشد، و شايد به همين دليل است كه امام صادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد: لا يـزال الديـن قائما ما قامت الكعبة: (مادام كه خانه كعبه بر پا است اسلام هم بر پا است ).

و نيز على (عليه‌السلام ) فرمود: خانه خدا را فراموش نكنيد كه اگر فراموش كنيد هلاك خواهيد شد الله الله فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا: (خدا را خـدا را، در مـورد خـانـه پروردگارتان، هرگز آن را خالى نگذاريد كه اگر آن را ترك گوئيد مهلت الهى از شما برداشته مى شود)!.

و نـيـز بـه خـاطـر اهـمـيـت ايـن مـوضـوع است كه فصلى در روايات اسلامى تحت اين عنوان گـشـوده شـده اسـت كـه اگـر يـكـسـال مـسـلمـانـان بـخـواهـنـد حـج را تعطيل كنند بر حكومت اسلامى واجب است كه با زور آنها را به مكه بفرستد.

4 - تكليف گوشتهاى قربانى در عصر ما

از آيـات فـوق بـه خـوبى اين معنى استفاده مى شود كه هدف از قربانى كردن علاوه بر جـنـبـه هـاى مـعـنـوى و روحـانـى و تـقـرب بـه درگـاه خـداونـد ايـن است كه گوشت آن به مـصـرفـهـاى لازم بـرسـد هـم قـربانى كننده از آن استفاده كند و هم قسمتى را به فقيران نيازمند برساند.

از سوى ديگر تحريم اسراف در اسلام، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد چرا كه قرآن و روايات اسلامى و دليل عقل آن را اثبات كرده است.

از مـجموع اين سخن چنين نتيجه مى گيريم كه مسلمانان مجاز نيستند گوشتهاى قربانى را در سرزمين منى بر روى زمين بيندازند تا گنديده شود و يا در زير خاكها مدفون كنند، و وجـوب قـربـانـى بـراى حـجـاج دليـل بـر چـنـيـن عـمـلى نـمـى تـواند باشد، بلكه اگر نـيـازمـنـدانـى در آن روز و در آن سـرزمـيـن پـيـدا نـشـونـد بـايـد آن را بـه مـنـاطـق ديـگـر حمل كنند و به مصرف برسانند و اين است مقتضاى جمع ميان ادله (دقت كنيد).

امـا مـتـاءسـفـانـه در عـصـر و زمـان مـا، بـسـيـارى از مـسـلمـانـان بـه حـكـم اول عـمـل كـرده، و حـكـم دوم را بـه دسـت فـرامـوشـى سـپـرده انـد، و هـر سال، هزاران هزار، قربانى كه گوشتهاى آنها مى تواند نيازمندى تغذيه گروه عظيمى از مـحـرومـان را تا مدتى طولانى بر طرف گرداند در آن سرزمين مقدس به وضع بسيار زنـنـده و نـامطلوبى نابود مى شود، و تاكنون بسيارى از علما و متفكران و قشرهاى ديگر اسـلامـى در اين زمينه با مقامات دولت حجاز صحبت كرده اند، و حتى داوطلب پرداخت هزينه هـاى مـؤ سـسـاتـى كه براى نگاهدارى و حمل و نقل آنها لازم است شده اند، اما جمود و خشكى روحـانـيـيـن وهـابى از يكسو، و بى اعتنائى مقامات دولت سعودى از سوى ديگر هنوز مانع انجام اين كار است.

قـطـع نـظـر از مـسـاءله تـحـريـم اسـراف كـه يـك امـر مـسـلم اسلامى است، اصولا صحنه قـربـانگاه در روز عيد قربان در حال حاضر بقدرى زننده و غير منطقى به نظر مى رسد كـه افـراد ضـعـيـف الايـمـان را بـه تـرديـد در اصل اين برنامه مى اندازد، و به دشمنان دستاويز محكمى مى دهد، بى آنكه بدانند اين نتيجه ندانم كارى هاى روحانيون آن منطقه و نـظـام حاكم بر آن سرزمين است، بنابراين حفظ عظمت اسلام و اصالت مناسك حج، ايجاب مى كند كه مسلمانان جهان از همه نقاط، مقامات اين كشور را تحت فشار قرار دهند تا به اين وضع وحشتناك پايان دهد و حكم اسلام را اجرا كند.

و اگر در روايات اسلامى مى خوانيم كه بيرون بردن گوشت قربانى از سرزمين منى يا از حـرم مـكه ممنوع است، اين مربوط به زمانهائى بوده كه مصرف كننده در آنجا به قدر كافى وجود داشته است. لذا در روايـت صـحـيـح كـه در مـنـابـع مـعـتـبـر از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـقـل شـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم: يـكـى از يـاران امـام (عليه‌السلام ) از هـمين موضوع سؤ ال كـرد امـام فـرمـود: كنا نقول لا يخرج منها بشى ء لحاجة الناس اليه، فاما اليوم فقد كثر الناس فلا باس باخراجه: (ما سابقا دستور مى داديم كه چيزى از آن را از سرزمين مـنـى بـيـرون نبرند چرا كه مردم به آن نياز داشتند اما امروز چون مردم (و قربانيان آنها) فزونى يافته اند، بيرون بردن آنها بى مانع است ).


آيه (29) و (30) و ترجمه

( ثم ليقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم و ليطوفوا بالبيت العتيق ) (29)( ذلك و مـن يـعـظـم حـرمـت الله فـهو خير له عند ربه و أحلت لكم الا نعم إلا ما يتلى عليكم فاجتنبوا الرجس من الا وثن و اجتنبوا قول الزور ) (30)

ترجمه:

29 - بعد از آن بايد آلودگيها را از خود بر طرف سازند و به نذرهاى خود وفا كنند، و بر گرد خانه گرامى كعبه طواف نمايند.

30 - مـنـاسـك حـج چنين است، و هر كس برنامه هاى الهى را بزرگ دارد نزد پروردگارش بـراى او بـهـتـر اسـت، و چـهـار پـايـان بـراى شـمـا حـلال شـده مـگـر آنـچـه دسـتـور مـنـعش بر شما خوانده مى شود، از پليديها يعنى از بتها اجتناب كنيد و از سخن باطل و بى اساس ‍ بپرهيزيد.

تفسير:

بخش مهم ديگرى از مناسك حج

در تـعقيب بحثهائى كه پيرامون مناسك حج در آيات پيشين گذشت، در آيات مورد بحث به بخش ديگرى از اين مناسك اشاره كرده، نخست چنين مى گويد: (بعد از آن بايد آلودگيها و زوائد بدن را بر طرف سازند)( ثم ليقضوا تفثهم ) .

(و به نذرهاى خود وفا كنند)( و ليوفوا نذورهم ) .

(و طواف خانه كعبه، خانهاى كه خدا آن را از گزند حوادث مصون داشته و آزاد كرده است بجا آوردند)( و ليطوفوا بالبيت العتيق ) .

(تـفـث ) بـه گـفته بسيارى از ارباب لغت و مفسران معروف، به معنى چرك و كثافت و زوائد بـدن هـمـچـون نـاخـن و مـوهـاى اضـافـى اسـت و بـه گـفـتـه بـعـضـى در اصل به چركهاى زير ناخن و مانند آن گفته مى شود.

گر چه بعضى از ارباب لغت منكر وجود چنين ريشهاى در لغت عرب شده اند ولى گفته اى را كـه راغـب در مـفـردات آورده كه يك عرب بيابانى به مخاطب خود كه بسيار كثيف و آلوده بود گفت: ما اتفثك و ادرنك؟: (چقدر كثيف و آلوده اى )؟

دليل بر اين است كه اين واژه عربى است و ريشه در لغت عرب دارد.

در روايـات اسـلامـى نـيـز كـرارا ايـن جمله، به گرفتن ناخن و پاكيزه كردن بدن و كنار گـذاشـتـن احـرام تـفـسـيـر شـده اسـت، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن جـمله اشاره به برنامه (تقصير) است كه از مناسك حج محسوب مى شود.

در بـعـضـى از روايـات نـيـز به (تراشيدن سر) كه يكى ديگر از طرق تقصير است تفسير شده.

در (كـنـز العـرفـان ) از (ابـن عـبـاس ) نـقـل شـده كـه در تـفـسير اين آيه مى گفت: (منظور انجام تمام مناسك حج است ).

ولى هيچگونه دليلى بر گفته ابن عباس در اينجا نداريم.

جالب اينكه در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه آن حضرت، جمله (ثم ليـقـضـوا تـفـثـهـم ) را تـفـسـيـر بـه مـلاقـات امام كرد، و هنگامى كه راوى از اين مسأله توضيح خواست و اشاره به تفسير اين آيه در مورد گرفتن ناخن و مانند آن كرد، امام (عليه‌السلام ) فرمود: قرآن، ظاهر و باطنى دارد) يعنى مساءله ملاقات امام در اينجا مربوط به باطن آيه است.

ايـن حـديـث مـمكن است اشاره به يك نكته لطيف باشد كه زوار خانه خدا بعد از انجام مناسك حـج هـمـان گـونـه كه آلودگى هاى بدن را برطرف مى سازند، بايد آلودگيهاى روح و جـان خـود را بـا مـلاقات امام (عليه‌السلام ) و پيشواى خود بر طرف نمايند به خصوص كه در بسيارى از اعصار، خلفاى جبار اجازه چنين ملاقاتى را در شرائط عادى نمى دادند، و مراسم حج بهترين فرصت براى رسيدن به اين هدف بود.

و بـه هـمـيـن مـنـاسـبت در حديث ديگرى از امام باقر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: تمام الحج لقاء الامام: (تكميل حج به آن است كه انسان امام را ملاقات كند).

در واقع هر دو تطهير است يكى تطهير ظاهر از چركها و آلودگيها، و ديگرى تطهير باطن از نا آگاهى و مفاسد اخلاقى.

و امـا مـنـظـور از وفـاى بـه نذر آن است كه بسيارى از مردم نذر مى كردند كه در صورت تـوفـيق براى حج علاوه بر مناسك حج، قربانيهاى اضافى و صدقات يا كارهاى خيرى انـجـام دهـند و گاه مى شد كه بعد از رسيدن به مقصد نذرهاى خود را به دست فراموشى مى سپردند، قرآن تاءكيد مى كند كه در وفاى به نذر كوتاهى نكنند.

اما اينكه چرا كعبه را (بيت العتيق ) گفته اند؟ با توجه به اينكه (عتيق ) از مـاده (عـتق ) به معنى آزاد شدن از بند رقيت است ممكن است از اين نظر باشد كه خانه كـعـبـه از قـيد ملكيت بندگان آزاد است و در هيچ زمانى جز خدا مالكى نداشته است و نيز از قيد سيطره جبارانى همچون ابرهه ها آزاد شده است.

يـكـى از مـعـانـى (عـتـيـق ) گـرامـى و گرانبها است كه اين مفهوم نيز در خانه كعبه به وضـوح ديـده مـى شـود. ديـگـر از مـعانى (عتيق ) قديم است، چنانكه راغب در مفردات مى گـويد: العتيق المتقدم فى الزمان او المكان او الرتبه: (عتيق چيزى است كه از نظر زمان يـا مـكـان و يـا مـرتـبه متقدم باشد) اين نيز روشن است كه خانه كعبه قديميترين كانون تـوحـيـد اسـت و بـه گـفـتـه قـرآن اوليـن خـانـهـاى اسـت كـه بـراى انـسـانها بر پا شده (آل عمران - 96).

به هر حال هيچ مانعى ندارد كه اطلاق اين كلمه بر خانه خدا به ملاحظه تمام اين امتيازات در آن بـاشـد، هـر چـنـد هـر يـك از مفسران به بخشى از آن اشاره كرده اند و يا در روايات مختلف در هر يك به نكته اى اشاره شده است.

و امـا ايـنـكـه منظور از (طواف ) در آخرين جمله آيه فوق كدام طواف است در ميان مفسران گـفتگو است (مى دانيم بعد از مراسم عيد قربان در منى، حجاج بايد دو طواف بجا آورند كه طواف اول را معمولا (طواف زيارت ) و طواف دوم را (طواف نساء) مى نامند).

بـعـضـى از فـقهاء و مفسران معتقدند چون لفظ آيه قيد و شرطى ندارد مفهوم آن عام است و شامل طواف زيارت و طواف نساء و حتى طواف عمره هم مى شود.

در حـالى كـه بعضى ديگر عقيده دارند منظور از آن تنها (طواف زيارت ) است كه بعد از بيرون آمدن از احرام حج واجب مى شود.

ولى در روايـات مـتعددى كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده تصريح شده كه مـنـظـور از آن (طـواف نـسـاء) اسـت: امـام صـادق (عليه‌السلام ) در تفسير و ليوفوا نذورهم و ليطوفوا بالبيت العتيق فرمود: (منظور طواف نساء است ).

هـمـيـن مـعـنـى از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهما‌السلام ) نـيـز نقل شده است.

اين همان طوافى است كه اهل سنت آن را (طواف وداع ) مى نامند.

بـه هر حال تفسير اخير با توجه به احاديث فوق قويتر به نظر مى رسد به خصوص ايـنـكـه مـمـكن است از جمله( ثم ليقضوا تفثهم ) اين معنى نيز استفاده شود كه علاوه بر پـاك كـردن بـدن از چـرك و مـوهـاى زائد بـراى تـكميل آن بايد از بوى خوش نيز استفاده شود، و مى دانيم استفاده از بوى خوش در حج تنها بعد از طواف و سعى زيارت جائز است و طبعا در اينحال طواف ديگرى جز طواف نساء بر ذمه او نمانده است (دقت كنيد).

آيـه بـعـد بـه عـنـوان يـك جـمـع بـندى اشاره به بحثهاى آيات گذشته كرده مى گويد: (برنامه حج و مناسك آن چنين است كه گفته شد)( ذلك ) .

بـعـد بـراى تـاءكـيـد بـر اهـمـيـت وظـائفـى كه بيان گرديد اضافه مى كند: (و هر كس بـرنـامه هاى الهى را بزرگ بشمرد و احترام آنها را حفظ كند براى او نزد پروردگارش بهتر است )( و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه ) .

روشـن اسـت كـه (حـرمـات ) در ايـنـجـا اشـاره بـه (اعـمـال و مـنـاسـك حج ) است و ممكن است احترام خانه كعبه خصوصا و حرم مكه عموما نيز بر آن افزوده شود.

بنابراين، تفسير آن به خصوص (محرمات ) يعنى آنچه از آن نهى شده به طور كلى، يا تمام واجبات، خلاف ظاهر آيات است.

ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت (حـرمـات ) جـمـع (حـرمـة ) در اصل به معنى چيزى است كه بايد احترام آن حفظ شود و در برابر آن بى حرمتى نگردد.

سـپـس بـه تـناسب احكام احرام به حلال بودن چهار پايان اشاره كرده مى گويد: (چهار پـايـان (هـمـچـون شـتـر و گـاو و گـوسـفـنـد) بـر شـمـا حلال شده است، مگر آنچه بر شما خوانده مى شود و دستور منعش صادر خواهد گشت )( و احلت لكم الانعام الا ما يتلى عليكم ) .

جمله (الا ما يتلى عليكم ) ممكن است اشاره به تحريم صيد بر محرم بوده باشد كه در سوره مائده كه بعدا نازل گرديده، در آيه 95 به آن اشاره شده است( يا ايها الذين آمنوا لا تـقـتـلوا الصـيـد و انـتـم حـرم ) : (اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد در حال احرام كشتار صيد نكنيد.

و نـيـز مـمـكـن اسـت اشـاره بـه جـمـلهـاى بـاشـد كـه در ذيل آيه مورد بحث راجع به تحريم قربانيانى كه براى بتها ذبح مى كردند آمده است، زيـرا مـى دانـيـم حـلال بـودن حيوان تنها در صورتى است كه به هنگام ذبح آنها نام خدا گفته شود، نه نام بتها و نه هيچ نام ديگر.

در پـايـان ايـن آيـه دو دسـتـور ديـگر در رابطه با مراسم حج و مبارزه با سنتهاى جاهليت بيان مى كند:

نخست مى گويد: (از پليديها، از بتها اجتناب كنيد)( فاجتنبوا الرجس من الاوثان ) .

(اوثـان ) جـمـع (وثـن ) (بـر وزن كـفـن ) به معنى سنگهائى است كه مورد پرستش اقوام جاهلى قرار مى گرفت، و در اينجا اوثان توضيح كلمه رجس است كه قبلا ذكر شده، بـه ايـن تـرتـيـب مـى گـويد: از پليدى اجتناب كنيد، بعد مى گويد: پليدى همان بتها هستند.

اين نكته نيز قابل توجه است كه بت پرستان عصر جاهليت خونهاى حيوانات قـربـانـى را بـر سـر و روى بتهاشان مى ريختند و منظرهاى بسيار زشت و پليد و تنفر آميز پيدا مى كرد كه تعبير فوق ممكن است اشاره به آن نيز باشد.

دسـتـور دوم ايـن اسـت كـه: (از سـخـن بـاطـل و بـى اسـاس بـپـرهـيـزيـد)( و اجـتـنـبـوا قول الزور ) .

نكته:

(قول زور) چيست؟

بعضى از مفسران اين را اشاره به كيفيت (لبيك ) گفتن مشركان در مراسم حج در جاهليت دانـسـته اند، زيرا آنها لبيك را كه آئينه تمام نماى توحيد و يگانه پرستى است آنچنان تـحـريـف كرده بودند كه مشتمل بر زننده ترين تعبيرات شرك آلود شده بود، مى گفتند: لبـيك لا شريك لك، الا شريكا هو لك! تملكه و ما ملك: (دعوتت را اجابت كرديم و به سـويـت آمـديـم، اى خـدائى كـه شـريكى ندارى، جز شريكى كه مخصوص تو است، تو مالك او و هر چه او در اختيار دارد هستى ).

ايـن جـمـله مـسـلمـا سـخـنـى بـاطـل و بـيـهـوده بـوده، و مـصـداق قـول زور اسـت كـه در اصـل بـه مـعـنـى سـخـن دروغ و باطل و خارج از حد اعتدال مى باشد.

بـا ايـن حـال، تـوجـه آيـه بـه اعمال مشركان در عصر جاهليت در مراسم حج، مانع از كلى بـودن مـفـهـوم آن كـه پـرهـيـز از هـر گـونـه بـت در هـر شكل و صورت، و پرهيز از هر گفتار باطل به هر نوع و كيفيت است نمى باشد.

لذا در بـعـضـى از روايـات (اوثـان ) تـفـسـيـر بـه (شـطرنج ) (نوعى از قمار) و (قـول زور) تـفـسـيـر بـه (خـوانـنـدگـى حـرام ) (غـنـا) و (شـهـادت بـه بـاطـل ) شـده است كه در واقع از قبيل بيان بعضى از افراد اين كلى مى باشد، نه به معنى انحصار مفهوم آيه در خصوص اين امور.

در حـديـثـى از پـيـامـبـر گـرامـى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: روزى حضرت برخاست و در ميان مردم خطبه خواند و در ضمن آن فرمود: ايها الناس عدلت شهادة الزور بـالشـرك بـالله، ثـم قـراء فـاجـتـنـبـوا الرجـس مـن الاوثـان و اجـتـنـبـوا قـول الزور: (اى مـردم شـهـادت بـه بـاطـل همطراز شرك با خدا است ) سپس اين آيه را تـلاوت فـرمـود: فـاجـتـنـبـوا الرجـس مـن الاوثـان و اجـتـنـبـوا قول الزور.

اين حديث نيز اشاره به وسعت مفهوم اين آيه است.


آيه (31) تا (33) و ترجمه

( حـنـفـأ لله غـيـر مـشـركـين به و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير أو تهوى به الريح فى مكان سحيق ) (31)( ذلك و من يعظم شعئر الله فإ نها من تقوى القلوب ) (32)( لكم فيها منفع إلى أجل مسمى ثم محلها إلى البيت العتيق ) (33)

ترجمه:

31 - (بـرنـامـه و مـنـاسـك حج را انجام دهيد) در حالى كه همگى خالص براى خدا باشيد و هـيچگونه شريكى براى او قائل نشويد، و هر كس شريكى براى خدا قرار دهد گوئى از آسـمـان سـقـوط كـرده و پـرندگان (در وسط هوا) او را مى ربايند، و يا تندباد او را به مكان دورى پرتاب مى كند!.

32 - (ايـنـگـونـه اسـت مـنـاسـك حـج ) و هـر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار نشانه تقواى دلهاست.

33 - در حـيـوانـات قـربـانـى منافعى براى شما تا زمان معين (روز ذبح آنها) است، سپس مـحـل آن خـانه كعبه آن خانه قديمى و گرامى است (اگر قربانى براى عمره مفرده باشد در سـرزمـيـن مـكـه و اگـر بـراى حـج بـاشـد در مـنـى نـزديـكـى مـكـه محل ذبح آن خواهد بود)

تفسير:

تعظيم شعائر الهى نشانه تقواى دلها است

از آنجا كه در آخرين آيات بحث گذشته تاءكيد روى مساءله توحيد و اجتناب از هر گونه بـت و بـت پـرسـتـى شـده بـود، آيـات مـورد بـحـث نـيـز هـمـيـن مـسـاءله مـهـم را دنبال كرده مى گويد:

(مـراسـم حـج و گـفتن لبيك را در حالى انجام دهيد كه قصد و برنامه شما خالص براى خدا باشد، و هيچگونه شركى در آن راه نيابد)( حنفاء لله غير مشركين به ) .

(حـنـفـاء) جـمـع (حـنـيـف ) به معنى كسى است كه از گمراهى و انحراف به استقامت و اعتدال تمايل پيدا كند، و به تعبير ديگر بر صراط مستقيم گام بر دارد (زيرا (حنف ) ـ بـر وزن صـدف بـه مـعنى تمايل است، و تمايل از هر گونه انحراف نتيجه اش قرار گرفتن بر صراط مستقيم است ).

و بـه اين ترتيب آيه فوق مسأله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرك اصلى در حج و عـبـادات بـه طور كلى يادآور مى شود، چرا كه روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتى است كه هيچگونه انگيزه غير خدائى و شرك در آن نباشد.

در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم در پـاسـخ سـؤ ال از تـفـسـيـر حـنـيـف فـرمـود: هـى الفـطـرة التـى فـطـر النـاس عـليـهـا، لا تبديل لخلق الله قال فطرهم الله على المعرفة: (حنيف آن فطرت الهى است كه مردم را بـر آن آفريده و دگرگونى در آفرينش خدا نيست سپس ‍ فرمود: خدا توحيد را در سرشت انسانها قرار داده است ).

تفسيرى كه در اين روايت وارد شده در واقع اشاره به ريشه اصلى اخلاص يعنى فطرت توحيدى است، كه قصد قربت و محرك الهى نيز از آن سرچشمه مى گيريد.

سـپـس تـرسـيـم بـسـيـار گـويـا و زنـده اى از وضـع حال مشركان و سقوط و بدبختى و نابودى آنها مى كند و چنين مى گويد: كسى كه شريك براى خدا قرار دهد گوئى از آسمان به زمين سقوط كرده، و در اين ميان پرندگان (مردار خوار) او را در وسط زمين و آسمان مى ربايند (و هر قطعه از گوشت او در منقار پرنده مرده خـوارى مـى افتد) و يا (اگر از چنگال آنها به سلامت بگذرد) تندباد او را به مكان دورى پـرتاب مى كند) (و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوى به الريح فى مكان سحيق.

در حـقـيـقـت آسـمـان كـنـايه از (توحيد) است و شرك سبب سقوط از اين آسمان مى گردد، طـبـيـعـى اسـت در ايـن آسـمـان ستارگان مى درخشند و ماه و خورشيد مى تابند و خوشا به حـال كـسـى كـه اگـر در ايـن آسـمـان هـمـچـون آفـتـاب و مـاه نـيـسـت لااقـل هـمـانـنـد سـتـاره درخـشـانـى اسـت امـا هـنگامى كه انسان از اين علو و رفعت سقوط كند گـرفـتـار يـكـى از دو سـرنـوشـت دردنـاك مـى شـود: يـا در وسـط راه قبل از آنكه به زمين سقوط كند طعمه پرندگان لاشخور مى گردد، و به تعبير ديگر با از دست دادن اين پايگاه مطمئن در چنگال هوا و هوسهاى سركش گرفتار مى شود كه هر يك از آنها بخشى از هستى او را مى ربايند و نابود مى كنند.

و يا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد به دست طوفان مرگبارى مى افتد كه او را در گوشه اى دور دست آنچنان بر زمين مى كوبد كه بدنش متلاشى و هـر ذره اى از آن بـه نـقطه اى پرتاب مى شود و اين طوفان گويا كنايه از شيطان است كه در كمين نشسته!.

مـسلما كسى كه از آسمان سقوط مى كند، قدرت تصميم گيرى را از دست مى دهد، با سرعت و شتابى كه هر لحظه فزونى مى گيريد به سوى نيستى پيش مى رود و سرانجام محو و نابود مى گردد.

آرى كـسـى كه پايگاه آسمان توحيد را از دست داد ديگر نمى تواند زمام سرنوشت خود را به دست گيرد، و هر چه در اين مسير جلوتر مى رود شتابش در سقوط فزونى مى يابد و سرانجام تمام سرمايه هاى انسانى خود را از دست خواهد داد.

راستى تشبيهى گوياتر و زنده تر از اين تشبيه براى شرك پيدا نمى شود.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه امـروز ثـابـت شـده كـه انـسـان در حـال سـقـوط آزاد هـيـچـگـونـه وزنـى نـدارد، و لذا بـراى تـمـرين حالت بى وزنى براى مسافران فضائى از سقوط آزاد استفاده مى كنند، حالت اضطراب فوق العاده اى كه انسان در لحظات سقوط پيدا مى كند به علت همين مساءله بى وزنى است.

آرى كـسـى كه از ايمان به سوى شرك روى مى آورد و تكيه گاه مستقر و ثابت خود را از دسـت مـى دهـد گـرفـتـار چـنـيـن حـالت بـى وزنى در درون روح و جان خود مى شود، و به دنبال آن اضطراب فوق العاده اى بر وجود او حاكم مى گردد.

آيـه بـعد بار ديگر يك جمع بندى روى مسائل حج و تعظيم شعائر الهى كرده مى گويد: (مطلب چنين است كه گفته شد)( ذلك ) .

(و هـر كـس شـعـائر الهـى را بزرگ دارد و به نشانه هاى آئين خدا و پرچمهاى اطاعت او، احـتـرام بگذارد اين از تقواى دلها است )( و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب ) .

(شعائر) جمع (شعره ) به معنى علامت و نشانه است، بنابراين (شعائر الله ) بـه مـعـنـى (نـشـانـه هـاى پـروردگـار) اسـت كـه شـامـل سـر فـصلهاى آئين الهى و برنامه هاى كلى و آنچه در نخستين برخورد با اين آئين چشمگير است و از جمله مناسك حج مى باشد كه انسان را به ياد خدا مى اندازد.

گر چه بدون شك (مناسك حج ) از جمله شعائرى است كه در اين آيه مقصود بوده است، مـخـصـوصـا مـسـاءله قـربـانـى كـه در آيـه 36 هـمـين سوره صريحا جزء شعائر محسوب گـرديـده جـزء آن اسـت ولى روشـن اسـت كـه بـا ايـن حـال عـمـوميت مفهوم آيه نسبت به تمام شعائر اسلامى به قوت خود باقى است و هيچگونه دليـلى بـر تـخـصيص آن به خصوص قربانى يا همه مناسك حج وجود ندارد، بخصوص ايـنـكـه قـرآن در مورد قربانى حج با ذكر كلمه (من ) كه براى (تبعيض ) است اين حقيقت را گوشزد كرده كه قربانى يكى از آن شعائر است، همانگونه كه در مورد (صفا و مـروه ) نيز در آيه 158 سوره بقره مى خوانيم كه (آنهم از شعائر الهى است )( ان الصفا و المروة من شعائر الله ) .

كوتاه سخن اينكه تمام آنچه در برنامه هاى دينى وارد شده و انسان را به ياد خدا و عظمت آئين او مى اندازد شعائر الهى است و بزرگداشت آن نشانه تقواى دلها است.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل توجه است كه منظور از (بزرگداشت ) آنچنان كه بعضى از مـفـسـران ظـاهـر بـيـن گـفته اند بزرگى جسمانى قربانى و مانند آن نيست، بلكه حقيقت تـعظيم آن است كه مقام و موقعيت اين شعائر را در افكار و اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آنچه درخور احترام و عظمت آنها است به جاى آورند.

ارتـبـاط ايـن عمل با تقواى دلها نيز روشن است، زيرا علاوه بر اينكه تعظيم جزء عناوين قـصـديـه اسـت، بـسـيار مى شود كه افراد متظاهر يا منافق تظاهر به تعظيم شعائر مى كـنـنـد، ولى چـون از تـقـواى قـلب آنـهـا سـرچـشـمـه نـمـى گيرد بى ارزش است تعظيم و بـزرگـداشـت حـقـيـقـى از آن كـسـانـى اسـت كـه تـقـواى دل دارند. و مى دانيم

تـقـوا و روح پـرهـيـزگـارى و احـساس مسؤ ليت در برابر فرمانهاى الهى چيزى است كه كـانـون آن قلب و روح آدمى است، و از آنجا است كه به جسم سرايت مى كند، لذا مى توان گـفـت كـه احـتـرام و بـزرگـداشـت شـعـائر الهـى از نـشـانـه هـاى تـقـواى دل است.

در حـديـثـى از پـيـامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه اشاره بـه سـيـنـه مـبـارك خـود كـرد و فـرمود التقوى هاهنا: (حقيقت تقوا اينجا است )! (تفسير قرطبى جلد 7 صفحه 4448).

از بـعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه گروهى از مسلمانان عقيده داشتند هنگامى كه شـتـرى يـا يـكى ديگر از چهار پايان به عنوان قربانى تعيين مى شد و از راههاى دور و نزديك آن را با خود به سوى احرامگاه، و از آنجا به سوى سرزمين مكه مى آوردند، نبايد بر آن مركب سوار شد، و نبايد شير آن را بدوشند و از آن استفاده كنند، و به كلى آن را از خود جدا مى پنداشتند، قرآن اين تفكر خرافى را نفى كرده، مى گويد:(از براى شما در ايـن حـيوانات قربانى منافع و سودهائى است تا زمان معين (يعنى تا روز ذبح آنها) فرا رسد)( لكم فيها منافع الى اجل مسمى ) .

در حديثى مى خوانيم كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در طريق مكه از كنار مردى عبور كرد كه با نهايت زحمت گام برمى داشت در حالى كه شترى همراه داشت و كسى بر آن سوار نبود، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اركبها: (سوار بر آن شو)!

عـرض كـرد يـا رسـول الله انـهـا هـدى!: (اى پـيـامبر خدا اين قربانى است )! فرمود: اركبها ويلك!: (واى بر تو مى گويم سوار شو)!.

در روايـات مـتـعـددى كـه از طرق اهلبيت رسيده نيز روى همين مطلب تاءكيد شده است از جمله (ابـو بـصـيـر) از (امـام صـادق ) (عليه‌السلام ) نقل مى كند كه در تفسير آيه فوق فرمود: ان احتاج الى ظهرها ركبها، من غير ان يعنف عليها و ان كان لها لبن حلبها حلابا لا ينهكها: (اگر نياز به سوارى دارد بر آن سوار شود، ولى آن حـيـوان را بـه زحمت نيفكند، و اگر شير دارد شيرش را بدوشد، اما براى دوشيدن شير آن را در فشار قرار ندهد).

در واقـع دسـتـور فـوق دسـتـورى است معتدل و حد وسط در ميان دو كار افراطى و خارج از رويـه، از يـكـسـو بـعـضـى احـتـرام حـيـوانـات قـربانى را اصلا نگاه نمى داشتند و گاه قبل از محل آنها را ذبح كرده و از گوشتشان استفاده مى نمودند كه در آيه 2 سوره مائده از آن نهى شده( لا تحلوا شعائر الله و لا الشهر الحرام و لا الهدى و لا القلائد ) .

و از سـوى ديـگـر بـعـضـى آنچنان راه افراط را پيش مى گرفتند كه به مجرد اينكه نام قربانى بر حيوان گذارده مى شد نه از شير آن استفاده مى كردند و نه بر آن سوار مى شدند، هر چند از راه دور به سوى مكه مى آمدند كه در آيه مورد بحث اين معنى مجاز شمرده شده است.

تـنـهـا ايـرادى كـه مـمكن است بر تفسير فوق گرفته شود اين است كه در آيات گذشته سخن از حيوانات قربانى در ميان نبود، چگونه ضمير به آن باز مى گردد؟

اما با توجه به اينكه حيوانات قربانى مسلما يكى از مصداقهاى شعائر الله است كه در آيه قبل به آن اشاره شده و بعدا نيز خواهد آمد پاسخ اين ايراد روشن مى شود.

بـه هـر حـال در پـايـان آيـه در مـورد سـرانـجـام كـار قـربـانـى چنين مى گويد: (سپس محل آن خانه كعبه، آن خانه قديمى و گرامى است )( ثم محلها الى البيت العتيق ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب مـادام كـه حـيـوانـات مـخـصـوص قـربـانـى بـه مـحـل قـربـانـگـاه نـرسـيـده انـد مـى تـوان از آنـهـا بـهـره گـرفـت و پـس از وصول به قربانگاه بايد وظيفه قربانى كردن را درباره آنها انجام داد.

البـتـه طبق آنچه فقها بر اساس مدارك اسلامى گفته اند، اگر قربانى مربوط به حج بـاشـد در سـرزمـيـن (مـنـى ) بايد ذبح شود، و اگر براى (عمره مفرده ) باشد در سرزمين (مكه )، و از آنجا كه آيات مورد بحث از مراسم حج سخن مى گويد بايد (بيت العـتـيق ) (خانه كعبه ) در اينجا به معنى وسيع كلمه باشد تا اطراف مكه (منى ) را نيز شامل گردد (دقت كنيد).


آيه (34) و (35) و ترجمه

( و لكل أمة جعلنا منسكا ليذكروا اسم الله على ما رزقهم من بهيمة الا نعام فإ لهكم إ له وحد فله اءسلموا و بشر المخبتين ) (34)( الذيـن إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و الصابرين على ما أصابهم و المقيمى الصلوة و مما رزقناهم ينفقون ) (35)

ترجمه:

34 - بـراى هـر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خدا را (به هنگام قربانى ) بر چهار پـايـانـى كـه بـه آنـهـا روزى داده ايـم بـبـرند، و خداى شما معبود واحدى است در برابر فرمان او تسليم شويد و بشارت ده متواضعان و تسليم شوندگان را.

35 - همانها كه وقتى نام خدا برده مى شود دلهايشان مملو از خوف پروردگار مى گردد و آنها كه در برابر مصائبى كه به آنان مى رسد شكيبا و استوارند و آنها كه نماز را بر پا مى دارند و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.

تفسير:

مخبتان را بشارت ده

در ارتـبـاط بـا آيـات گـذشـتـه و از جـمـله دسـتـور قـربـانـى مـمـكـن اسـت ايـن سـؤ ال پـيـش آيد كه اين چگونه عبادتى است كه در اسلام تشريع شده كه براى خدا و براى جلب رضاى او حيوانات را قربانى كنند مگر خداوند نياز به قربانى دارد؟ و آيا اين كار در اديان ديگر نيز بوده است يا مخصوص مشركان بوده؟

قرآن براى روشن ساختن اين مطلب در نخستين آيه مورد بحث مى گويد:

ايـن مـنحصر به شما نيست كه مراسم ذبح و قربانى براى خدا داريد (ما براى هر امتى قـربـانـگـاهـى قـرار داديـم تـا نـام خـدا را بـر چـهار پايانى كه به آنها روزى داده ايم ببرند)( و لكل امة جعلنا منسكا ليذكروا اسم الله على ما رزقهم من بهيمة الانعام ) .

(راغـب ) در مـفردات مى گويد: (نسك ) به معنى (عبادت ) و (ناسك ) به معنى (عـابـد) اسـت، و مـنـاسك حج يعنى مواقفى كه اين عبادت در آنجا انجام مى شود، يا به معنى خود اين اعمال است.

ولى طبق گفته (طبرسى ) در (مجمع البيان ) و (ابوالفتوح رازى ) در (روح الجـنـان ) مـنـسـك (بـر وزن منصب ) طبق احتمالى به معنى خصوص قربانى كردن از ميان عبادات است.

بـنـابـرايـن مـنـسـك هـر چـنـد مـفـهـوم عـامـى دارد كـه عـبـادات ديـگر مخصوصا مراسم حج را شامل مى شود ولى در آيه مورد بحث به قرينه (ليذكروا اسم الله...) (تا نام خدا را بر آن ببرند) به معنى خصوص قربانى است.

بـه هـر حـال مـسـاءله (قـربانى ) هميشه سؤ ال انگيز بوده است، البته اين سؤ الات بـيـشـتر به خاطر مسائل خرافى پيش مى آمد كه با اين عبادت آميخته شده، مانند قربانى كردن مشركان براى بتها با برنامه هاى خاصى كه داشتند، ولى ذبح حيوان به نام خدا و بـراى جلب رضاى او كه سمبلى براى آمادگى انسان براى فداكارى و قربانى شدن در راه او اسـت، سـپـس اسـتـفـاده كردن از گوشت آن براى اطعام فقراء و مانند آن امرى است منطقى و كاملا قابل درك.

ولذا در پايان آيه مى فرمايد: (خداى شما معبود واحدى است ) (و برنامه او هم برنامه واحدى است )( فالهكم اله واحد ) .

اكنون كه چنين است در برابر فرمان او تسليم شويد( فله اسلموا ) .

(و بشارت ده متواضعان در برابر فرمانهاى پروردگار را)( و بشر المخبتين ) .

سـپـس در آيـه بـعـد صفات (مخبتين ) (تواضع كنندگان ) را در چهار قسمت كه دو قسمت جنبه معنوى و روانى دارد و دو قسمت جنبه جسمانى توضيح مى دهد: نخست مى گويد: (آنها كـسـانـى هـسـتـنـد كـه وقـتـى نـام خدا برده مى شود دلهايشان مملو از خوف پروردگار مى گردد)( الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم ) . نه اينكه از غضب او بى جهت بترسند، و نه اينكه در رحمت او شك و ترديد داشته باشند، بـلكـه ايـن تـرس بـه خـاطـر مـسؤ ليتهائى است كه بر دوش داشتند و شايد در انجام آن كـوتـاهـى كـرده انـد، ايـن تـرس بـه خـاطـر درك مـقـام بـا عـظـمـت خـدا اسـت كـه انـسان در مقابل عظمت خائف مى گردد. ديـگـر ايـنـكـه (آنـهـا در بـرابـر حـوادث دردناكى كه در زندگيشان رخ مى دهد صبر و شكيبائى پيش مى گيرند)( و الصابرين على ما اصابهم ) . عـظـمـت حـادثـه هـر قـدر زيـاد و ناراحتى آن هر قدر سنگين باشد در برابر آن زانو نمى زنـنـد، خـونـسردى خود را از دست نمى دهند، از ميدان فرار نمى كنند، ماءيوس نمى شوند، لب بـه كـفـران نـمى گشايند و خلاصه ايستادگى مى كنند و پيش مى روند و پيروز مى شوند. سـوم و چـهـارم ايـنكه آنها نماز را بر پا مى دارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مـى كـنـنـد( و المـقـيـمى الصلوة و مما رزقناهم ينفقون ) . از يكسو ارتباطشان با خالق جهان مـحـكـم است و از سوى ديگر پيوندشان با خلق خدا مستحكم. و از اين توضيح به خوبى روشـن مى شود كه مساءله اخبات و تسليم و تواضع كه از صفات ويژه مؤ منان است تنها جـنـبـه درونـى نـدارد بـلكـه بـايـد آثـار آن در هـمـه اعمال ظاهر و آشكار شود.


آيه (36) تا (38) و ترجمه

( و البدن جعلناها لكم من شعائر الله لكم فيها خير فاذكروا اسم الله عليها صواف فإ ذا وجبت جنوبها فكلوا منها و اءطعموا القانع و المعتر كذلك سخرناها لكم لعلكم تشكرون ) (36)( لن يـنـال الله لحـومـهـا و لا دمـاؤ ها و لكن يناله التقوى منكم كذلك سخرها لكم لتكبروا الله على ما هدئكم و بشر المحسنين ) (37)( إن الله يـدفـع عـن الذيـن أمـنـوا إن الله لا يـحـب كل خوان كفور ) (38)

ترجمه:

36 - و شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعائر الهى قرار داديم در آنها براى شما خـير و بركت است، نام خدا را (هنگام قربانى كردن آنها) در حالى كه به صف ايستاده اند ببريد، هنگامى كه پهلويشان آرام گرفت (و جان دادند) از گوشت آنها بـخـوريـد و مـسـتـمـندان قانع و فقيران معترض را نيز از آن اطعام كنيد، اينگونه ما آنها را مسخرتان ساختيم تا شكر خدا را بجا آوريد.

37 - هرگز نه گوشتها و نه خونهاى آنها به خدا نمى رسد، آنچه به او مى رسد تقوا و پـرهـيـزگـارى شـمـاست!، اينگونه خداوند آنها را مسخر شما ساخته تا او را به خاطر هدايتتان بزرگ بشمريد و بشارت ده نيكوكاران را.

38 - خـداونـد از كسانى كه ايمان آورده اند دفاع مى كند، خداوند هيچ خيانتكار كفران كننده اى را دوست ندارد.

تفسير:

قربانى براى چيست؟

بـاز در آيـات مورد بحث سخن از مراسم حج و شعائر الهى و مساءله قربانى است، نخست مـى گـويد: (شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعائر الهى قرار داديم( و البدن جعلناها لكم من شعائر الله ) .

آنها از يكسو به شما تعلق دارند، و از سوى ديگر از شعائر و نشانه هاى خداوند در اين عـبـادت بـزرگ هـسـتـنـد، چـرا كه قربانى حج يكى از مظاهر روشن اين عبادت است كه به فلسفه آن سابقا اشاره كرده ايم.

(بـدن ) (بـر وزن قـدس ) جـمـع بـدنة (بر وزن عجله ) به معنى شتر بزرگ و چاق و گـوشـت دار اسـت، و از آنـجـا كـه چـنـيـن حـيـوانـى بـراى مـراسم قربانى و اطعام فقرا و نـيـازمـنـدان مناسبتر است مخصوصا روى آن تكيه شده، وگرنه مى دانيم چاق بودن حيوان قربانى از شرائط الزامى نيست. همين مقدار كافى است كه لاغر نبوده باشد.

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد (براى شما در چنين حيواناتى خير و بركت است )( لكم فيها خير ) .

از يـكسو از گوشت آنها استفاده مى كنيد و ديگران را اطعام مى نمائيد و از سوى ديگر به خاطر اين ايثار و گذشت و عبادت پروردگار از نتائج معنوى آن

بهره مند خواهيد شد و به پيشگاه او تقرب مى جوئيد.

سـپـس كـيفيت قربانى كردن را در يك جمله كوتاه چنين بيان مى كند: (نام خدا را به هنگام قربانى كردن آنها در حالى كه به صف ايستاده اند ببريد))( فاذكروا اسم الله عليها صواف ) .

بـدون شـك ذكـر نـام خـدا به هنگام ذبح حيوانات يا نحر كردن شتر كيفيت خاصى ندارد و هـرگـونـه نـام خـدا را بـبـرنـد كـافـى است چنانكه ظاهر آيه همان است ولى در بعضى از روايـات ذكـر مـخـصـوصـى در ايـنـجـا ذكـر شـده كـه در واقـع بـيـان فـرد كـامـل اسـت، مـفـسران از ابن عباس آن را نقل كرده اند: الله اكبر، لا اله الا الله و الله اكبر، اللهم منك و لك.

امـا در روايـتـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) جـمـله هـاى رسـاتـرى نـقـل شـده اسـت فـرمود: (هنگامى كه قربانى را خريدى آن را رو به قبله كن و به هنگام ذبـح يـا نـحـر بـگـو: وجـهـت وجـهـى للذى فـطـر السموات و الارض حنيفا مسلما و ما انا من المـشـركـيـن ان صـلوتـى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين لا شريك له و بذلك امـرت و انـا مـن المـسـلمـيـن، اللهـم مـنـك و لك بـسـم الله و بـالله و الله اكـبـر، اللهـم تقبل منى.

واژه (صـواف ) جـمـع (صافه ) به معنى (صف كشيده ) است و به طورى كه در روايـات وارد شـده منظور اين است كه دو دست شتر قربانى را از مچ تا زانو در حالى كه ايستاده باشد با هم ببندند تا به هنگام نحر زياد تكان به خود ندهد و فرار نكند.

طبيعى است هنگامى كه مقدارى خون از تن او مى رود دستهايش سست مى شود و به روى زمين مى خوابد، و لذا در ذيل آيه مى فرمايد: هنگامى كه پهلوى آن آرام گـرفـت (كـنـايـه از جـان دادن اسـت ) از آن بـخـوريـد و فـقـيـر قـانـع وسائل معترض را نيز اطعام كنيد( فاذا وجبت جنوبها فكلوا منها و اطعموا القانع و المعتر ) .

فـرق مـيان (قانع ) و (معتر) اين است كه قانع به كسى مى گويند كه اگر چيزى بـه او بـدهند قناعت مى كند و راضى و خشنود مى شود و اعتراض و ايراد و خشمى ندارد اما مـعـتـر كـسـى اسـت كـه بـه سـراغ تـو مـى آيـد و سـؤ ال و تقاضا مى كند و اى بسا به آنچه مى دهى راضى نشود و اعتراض كند.

(قـانـع ) از ماده (قناعت ) و (معتر) از ماده (عر) (بر وزن (شر) و بر وزن (حـر)) در اصـل به معنى بيمارى جرب است كه عارض بر پوست بدن انسان مى شود. سـپـس بـه سؤ ال كننده اى كه به سراغ انسان مى آيد و تقاضاى كمك مى كند (و اى بسا زبـان بـه اعـتـراض مـى گـشـايـد) (معتر) گفته شده است. مقدم داشتن (قانع ) بر (مـعـتـر) نـشانه اين است كه آن دسته از محرومانى كه عفيف النفس و خويشتن دارند بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرند.

اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله (كلوا منها) (از آن بخوريد) ظاهر در اين است كه واجـب اسـت (حـجـاج ) چـيـزى از قربانى خود را نيز بخورند، و شايد اين براى رعايت مساوات ميان آنها و مستمندان است.

و بـالاخره آيه را چنين پايان مى دهد: (اينگونه ما آنها را مسخر شما ساختيم تا شكر خدا را بجا آوريد)( كذلك سخرناها لكم لعلكم تشكرون ) .

و راستى اين عجيب است حيوانى با آن بزرگى و قدرت و زور آنچنان تسليم است كه اجازه مـى دهـد كـودكـى پـاهاى او را محكم ببندد، و او را نحر كند (طريقه نحر كردن اين است كه كـاردى در گـودى گـردن او فـرو مى برند خونريزى شروع مى شود و حيوان به زودى جان مى دهد).

گاهى خداوند براى نشان دادن اهميت اين تسخير، فرمان اطاعت و تسليم را از ايـن حـيـوانـات بـر مـى دارد و ديـده ايـم يـك شـتـر خـشـمـگـيـن و عـصـبـانـى كـه در حال عادى كودك خردسال مهار او را مى كشيد تبديل به موجود خطرناكى مى شود كه چندين انسان نيرومند از عهده او بر نمى آيند.

آيـه بـعـد در واقـع پـاسـخـى اسـت به اين سؤ ال كه خدا چه نيازى به قربانى دارد؟ و اصـولا فـلسـفـه قـربـانـى كـردن چـيـسـت؟ مـگـر ايـن كـار نـفـعـى بـه حال خدا دارد مى فرمايد: (گوشتها و خونهاى اين قربانيان هرگز به خدا نمى رسد)( لن ينال الله لحومها و لا دمائها ) .

اصولا خدا نيازى به گوشت قربانى ندارد، او نه جسم است و نه نيازمند، او وجودى است كامل و بى انتها از هر جهت.

(بـلكـه آنـچـه بـه خـدا مـى رسـد تـقـوا و پـرهـيـزكـارى و پـاكـى اعمال شما بندگان است )( و لكن يناله التقوى منكم ) .

بـه تـعـبـيـر ديـگـر: هـدف آن اسـت كـه شـمـا بـا پـيـمـودن مـدارج تقوا در مسير يك انسان كـامـل قـرار گـيـريد و روز به روز به خدا نزديكتر شويد، همه عبادات كلاسهاى تربيت اسـت بـراى شـمـا انـسـانـهـا، قـربـانـى درس ايثار و فداكارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خدا به شما مى آموزد، و درس كمك به نيازمندان و مستمندان.

ايـن تـعـبـيـر كـه خـون آنـهـا نـيـز بـه خـدا نـمـى رسـد بـا ايـنـكـه خـون قـابـل اسـتـفـاده نـيـسـت ظـاهرا اشاره به اعمال زشت اعراب جاهلى است كه هرگاه حيوانى را قـربـانـى مى كردند خون آن را بر سر بتها و گاه بر در و ديوار كعبه مى پاشيدند، و بـعـضـى از مسلمانان ناآگاه بى ميل نبودند كه در اين برنامه خرافى از آنها تبعيت كنند، آيه فوق نازل شد و آنها را نهى كرد.

متاءسفانه هنوز اين رسم جاهلى در بعضى از مناطق وجود دارد كه هر گاه قـربـانـى بـه خـاطـر سـاخـتـن خـانـه اى مـى كنند خون آن را بر سقف و ديوار آن خانه مى پـاشـنـد، و حـتـى در سـاخـتـمـان بـعـضـى از مـسـاجـد نـيـز ايـن عـمـل زشت و خرافى را كه مايه آلودگى مسجد است انجام مى دهند كه بايد مسلمانان بيدار شديدا با آن مبارزه كنند.

سـپـس بـار ديـگـر بـه نعمت تسخير حيوانات اشاره كرده مى گويد: (اين گونه خداوند چارپايان را مسخر شما كرد تا خدا را به خاطر اينكه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد و تكبير گوئيد)( كذلك سخرها لكم لتكبروا الله على ما هداكم ) .

هدف نهائى اين است كه به عظمت خدا آشنا شويد، همان خدائى كه شما را در مسير تشريع و تـكـويـن، هـدايـت كـرده از يـكسو مناسك حج و آئين اطاعت و بندگى را به شما آموخت و از سـوى ديـگـر ايـن حيوانات بزرگ و نيرومند را مطيع فرمان شما ساخت، تا از آنها در راه اطاعت خدا، قربانى كردن، نيكى به نيازمندان و همچنين تاءمين زندگى خود استفاده كنيد.

و لذا در پايان آيه مى گويد: (بشارت ده نيكوكاران را)( و بشر المحسنين ) .

آنـهـا كـه از ايـن نـعـمـتـهـاى الهـى در طـريـق اطاعت او بهره مى گيرند و وظائف خود را به نيكوترين وجه انجام مى دهند و مخصوصا از انفاق در راه خدا كوتاهى نمى كنند.

اين نيكوكاران نه تنها به ديگران نيكى مى كنند كه نسبت به خويشتن هم بهترين خدمت را انجام مى دهند.

و از آنـجـا كـه مـقـاومـت در بـرابـر خـرافـات مـشـركـان كـه در آيـات قـبـل بـه آن اشـاره شـد مـمـكـن است آتش خشم اين گروه متعصب و لجوج را برانگيزد و سبب درگيريهاى كوچك و بزرگ شود خداوند در آخرين آيه مورد بحث مؤ منان را به كمك خود

دلگـرم سـاخـتـه مـى گـويـد: (خداوند از كسانى كه ايمان آورده اند دفاع مى كند)( ان الله يدافع عن الذين آمنوا ) .

بـگذار طوائف و قبائل عرب و يهود و نصارا و مشركان شبه جزيره دست به دست هم بدهند تا مؤ منان را تحت فشار قرار داده و به گمان خود نابود كنند، ولى خداوند وعده دفاع از آنها را داده است، وعده بقاى اسلام تا دامنه قيامت!.

ايـن وعـده الهـى مـخصوص مؤ منان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در برابر مـشـركان نبود، حكمى است جارى و سارى در تمام اعصار و قرون، مهم آن است كه ما مصداق الذين آمنوا باشيم كه دفاع الهى به دنبال آن حتمى است و تخلف ناپذير، آرى خدا از مؤ منان دفاع مى كند.

و در پايان آيه موضع مشركان و هم مسلكان آنها را در پيشگاه خدا با اين عبارت روشن مى سـازد (خـداونـد هـيـچ خـيـانـتـكـار كـفـران كـنـنـده اى را دوسـت نـدارد)!( ان الله لا يـحـب كل خوان كفور ) .

همانها كه براى خدا شريك قرار دادند، و حتى به هنگام گفتن لبيك تصريح به نام بتها نـمـودند، و به اين ترتيب خيانتشان مسجل است، همچنين با بردن نام بتها بر قربانيها و فـرامـوش كـردن نـام خـدا كـفـران نـعـمـتـهـاى الهـى نـمـودنـد بـا ايـن حال چگونه ممكن است خداوند اين خائنان كفران كننده را دوست دارد؟.


آيه (39) تا (41) و ترجمه

( أذن للذين يقتلون بأنهم ظلموا و إن الله على نصرهم لقدير ) (39)( الذيـن أخـرجـوا مـن ديـارهـم بـغـيـر حق إ لا أن يقولوا ربنا الله و لو لا دفع الله الناس بـعـضـهـم بـبـعـض لهـدمـت صـوامـع و بيع و صلوت و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا و لينصرن الله من ينصره إن الله لقوى عزيز ) (40)( الذين إن مكناهم فى الا رض أقاموا الصلوة و أتوا الزكوة و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عقبة الا مور ) (41)

ترجمه:

39 - به آنها كه جنگ بر آنان تحميل شده اجازه جهاد داده شده است، چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند و خدا قادر بر نصرت آنها است.

40 - هـمـانـها كه به ناحق از خانه و لانه خود بدون هيچ دليلى اخراج شدند جز اينكه مى گفتند

پـروردگـار مـا الله اسـت، و اگـر خـداوند بعضى از آنها را بوسيله بعضى ديگر دفع نكند ديرها و صومعه ها و معابد يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شـود ويـران مـى گـردد و خـداوند كسانى را كه او را يارى كنند (و از آئينش دفاع نمايند) يارى مى كند، خداوند قوى و شكست ناپذير است.

41 - يـاران خـدا كسانى هستند كه هر گاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را بر پا مـى دارنـد و زكـات را ادا مـى كـنند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمايند و پايان همه كارها از آن خدا است.

تفسير:

نخستين فرمان جهاد

در بـعـضى از روايات مى خوانيم هنگامى كه مسلمانان در مكه بودند مشركان پيوسته آنها را آزار مـى دادنـد، و مـرتبا مسلمانان كتك خورده با سرهاى شكسته خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى رسيدند و شكايت مى كردند (و تقاضاى اذن جهاد داشتند) اما پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه آنها مى فرمود: صبر كنيد، هنوز دستور جهاد به من داده نـشـده تـا اينكه هجرت شروع شد و مسلمين از مكه به مدينه آمدند، خداوند آيه فوق را كـه مـتـضـمـن اذن جـهـاد اسـت نـازل كـرد و ايـن نـخـسـتـيـن آيـه اى اسـت كـه در بـاره جـهـاد نازل شده.

گـر چـه در مـيـان مـفـسـران در ايـنـكـه ايـن آيـه آغاز دستور جهاد بوده باشد گفتگو است، بـعـضـى آن را نـخـسـتـيـن آيـه جـهـاد مـى دانـند در حالى كه بعضى ديگر آيه( قاتلوا فى سـبـيـل الله الذيـن يـقاتلونكم.. ) . (بقره - 190) را نخستين آيه مى دانند و بعضى ديگر( ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم... ) (توبه - 111) را نخستين مى شمرند.

ولى لحن آيه، تناسب بيشترى براى اين موضوع دارد، چرا كه تعبير (اذن ) صـريـحـا در آن آمـده، و در آن دو آيـه ديـگـر نيامده است و به عبارت ديگر تعبير اين آيه منحصر به فرد است.

بـه هـر حال با توجه به آنچه در آخرين آيات گذشته ذكر شد كه خداوند وعده دفاع از مؤ منان را داده، پيوند آيات مورد بحث با آن روشن مى شود.

در ايـن آيـات نـخـسـت مـى گـويـد: (خـداوند به كسانى كه جنگ از طرف دشمنان بر آنها تـحـمـيـل شـده اجازه جهاد داده است، چرا كه آنها مورد ستم قرار گرفته اند)( اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا ) .

سـپـس ايـن اجـازه را بـا وعـده پـيـروزى از سـوى خـداونـد قـادر مـتـعـال تكميل كرده مى فرمايد: (و خدا قدرت بر يارى كردن آنها دارد)( و ان الله على نصرهم لقدير ) .

ايـن عبارت كه متضمن وعده كمك الهى است با تعبير به (توانائى خدا) ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه اين قدرت الهى وقتى به يارى شما مى آيد كه خود نيز به مقدار تـوانـائيـتـان كسب قدرت و آمادگى دفاع كنيد تا گمان نكنند كه آنها مى توانند در خانه هاى خود بنشينند و منتظر يارى پروردگار باشند.

بـه تـعبير ديگر شما بايد آنچه در توان داريد در اين عالم اسباب به كار گيريد و در آنـجـا كـه قـدرت شما پايان مى گيرد در انتظار يارى خدا باشيد، و اين همان برنامه اى بـود كـه پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در تمام مبارزاتش به كار مى گرفت و پيروز مى شد.

سـپـس توضيح بيشترى درباره اين ستمديدگانى كه اذن دفاع به آنها داده شده است مى دهد، و منطق اسلام را در زمينه اين بخش از جهاد روشنتر مى سازد مى گويد: (همان كسانى كه به ناحق از خانه و لانه خود اخراج شدند)( الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق ) .

(تـنها گناهشان اين بود كه مى گفتند پروردگار ما خداوند يكتا است )!( الا ان يقولوا ربنا الله ) .

بـديهى است اقرار به توحيد و يگانگى خدا افتخار است نه گناه، اين اقرار چيزى نبود كه به مشركان حق دهد آنها را از خانه و زندگيشان بيرون كنند و مجبور به هجرت از مكه به مدينه سازند، بلكه اين تعبير لطيفى است كه براى محكوم كردن طرف در اين گونه موارد گفته مى شود. فى المثل به شخصى كه در برابر خدمت و نعمت ناسپاسى كرده مى گوئيم: گناه ما اين بود كه به تو خدمت كرديم، اين كنايه اى است از بيخبرى طرف كه در برابر خدمت، كيفر گناه داده است.

سـپـس بـه يكى از فلسفه هاى تشريع جهاد اينچنين بازگو مى كند: (اگر خداوند از مؤ مـنـان دفـاع نـكـنـد، و از طريق اذن جهاد بعضى را به وسيله بعضى دفع ننمايد، ديرها و صومعه ها و معبدهاى يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شود ويران مـى گـردد)( و لو لا دفـع الله النـاس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا ) .

آرى اگـر افـراد بـا ايـمـان و غـيـور دسـت روى دسـت بـگـذارنـد و تـمـاشاچى فعاليتهاى ويرانگرانه طاغوتها و مستكبران و افراد بى ايمان و ستمگر باشند و آنها ميدان را خالى ببينند اثرى از معابد و مراكز عبادت الهى نخواهند گذارد، چرا كه معبدها جاى بيدارى است، و مـحراب ميدان مبارزه و جنگ است، و مسجد در برابر خودكامگان سنگر است، و اصولا هر گـونه دعوت به خدا پرستى بر ضد جبارانى است كه مى خواهند مردم همچون خدا آنها را بپرستند! و لذا اگر آنها فرصت پيدا كنند تمام اين مراكز را با خاك يكسان خواهند كرد.

اين يكى از اهداف تشريع جهاد و اذن در مقاتله و جنگ است.

در ايـنـكـه ميان (صوامع ) و (بيع ) و (صلوات ) و (مساجد) چه تفاوتى است مفسران بيانات گوناگونى دارند، اما آنچه صحيحتر به نظر مى رسد اين است كه:

(صوامع ) جمع (صومعه ) به معنى مكانى است كه معمولا در بيرون شهرها و دور از جـمـعـيـت بـراى تـاركـان دنيا و زهاد و عباد ساخته مى شد كه در فارسى به آن (دير) گـويـند (بايد توجه داشت صومعه در اصل به معنى بنائى است كه قسمت بالاى آن بهم پـيـوسـتـه اسـت، و ظـاهـرا اشـاره بـه گـلدسته هاى چهار پهلوئى بوده كه راهبان براى صومعه خود درست مى كردند).

(بيع ) جمع (بيعة ) به معنى (معبد نصارا) است كه (كنيسه ) يا (كليسا) نيز به آن گفته مى شود.

(صـلوات ) جـمـع (صـلوة ) بـه مـعـنـى (مـعـبد يهود) است، و بعضى آن را معرب (صلوثا) مى دانند كه در لغت عبرانى به معنى نماز خانه است.

و (مساجد) جمع (مسجد) معبد مسلمين است.

بنابراين (صوامع ) و (بيع ) گر چه هر دو متعلق به نصارا است ولى يكى از اين دو نـام مـعـبد عمومى است و ديگرى نام مركز تاركان دنيا، بعضى نيز (بيع ) را لفظ مشتركى دانسته اند كه هم بر معابد يهود گفته مى شود و هم بر معابد مسيحيان.

ضـمـنـا جـمـله( يـذكـروا اسـم الله فـيـهـا كـثـيرا ) (نام خدا در آن بسيار برده مى شود) ظاهرا توصيفى است براى خصوص مساجد، چرا كه مساجد مسلمين با توجه به نمازهاى پنجگانه كـه در تـمام ايام سال در آن انجام مى گيريد پررونقترين مراكز عبادت در جهان است، در حـالى كـه بـسـيـارى از مـعـابـد ديـگـر تـنـهـا يـك روز در هـفـتـه و يـا روزهـائى در سال مورد بهره بردارى قرار مى گيرد.

و در پايان آيه بار ديگر وعده نصرت الهى را تكرار و تأكيد كرده مى گويد:

(به طور مسلم خداوند كسانى كه او را يارى كنند و از آئين و مراكز عبادتش دفاع نمايند يارى مى كند)( و لينصرن الله من ينصره ) .

و بـدون شـك ايـن وعـده خـدا انـجـام شـدنـى اسـت چـرا كـه (او قـوى و قـادر و غـيـر قابل شكست است )( ان الله لقوى عزيز ) .

تـا مـدافـعـان خـط تـوحـيـد تـصـور نـكـنـنـد در ايـن مـيـدان مـبـارزه حـق و باطل، و در برابر انبوه عظيم دشمنان سر سخت تنها و بدون تكيه گاهند.

و از پرتو همين وعده الهى بود كه مدافعان راه خدا در ميدانهاى جنگ با دشمنان با اينكه در بسيارى از صحنه ها از نظر نفرات و ساز و برگ جنگى در اقليت بودند بر آنها پيروز مـى شـدنـد، آنـچـنـان پـيـروزى كـه جـز از طـريـق نـصـرت و يـارى الهـى قابل تفسير و توجيه نبود.

و آخـريـن آيـه كـه تـفـسـيـرى اسـت در مـورد يـاران خـدا كـه در آيـه قـبـل وعـده يـارى به آنها داده شده است چنين مى گويد: (آنها كسانى هستند كه هر گاه در زمـيـن بـه آنـهـا قـدرت بخشيديم نماز را بر پا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و امر به مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـى نمايند)( الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر ) .

آنـهـا هـرگـز پـس از پيروزى، همچون خودكامگان و جباران، به عيش و نوش و لهو و لعب نـمـى پـردازنـد، و در غـرور و مـسـتـى فـرو نـمـى رونـد، بـلكـه پيروزيها و موفقيتها را نـردبـانـى بـراى سـاخـتـن خـويـش و جـامـعـه قـرار مـى دهـنـد آنـهـا پـس از قـدرت يـافـتن تبديل به يك طاغوت جديد نمى شوند، ارتباطشان با خدا محكم و با خلق خدا نيز مستحكم است چرا كه صلوة (نماز) سمبل پيوند با خالق است، و زكات رمزى براى پيوند با خلق، و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنكر پايه هاى اساسى ساختن يك جامعه سالم محسوب مى شود و همين چهار صفت براى معرفى اين افراد كافى است

و در سـايـه آن ساير عبادات و اعمال صالح و ويژگيهاى يك جامعه با ايمان و پيشرفته فراهم است.

بـايـد توجه داشت كه (مكنا) از ماده (تمكين )، و (تمكين ) به معنى فراهم ساختن وسائل و ابزار كار است، اعم از آلات و ادوات لازم يا علم و آگاهى كافى و توان و نيروى جسمى و فكرى.

(مـعـروف ) بـه مـعـنـى كـارهـاى خـوب و حـق اسـت، و مـنـكـر بـه مـعـنـى زشـت و باطل، چرا كه اولى براى هر انسان پاك سرشتى شناخته شده، و دومى ناشناس است، و به تعبير ديگر اولى هماهنگ با فطرت انسانى است و دومى ناهماهنگ.

و در پايان آيه مى فرمايد: (و پايان همه كارها از آن خدا است )( و لله عاقبة الامور ) .

يـعـنـى همانگونه كه آغاز هر قدرت و پيروزى از ناحيه خدا مى باشد سرانجام نيز تمام اينها به او باز مى گردد كه( انا لله و انا اليه راجعون ) .

نكته ها:

1 - فلسفه تشريع جهاد

گـر چـه در گـذشـتـه پـيـرامـون اين مساءله مهم بحث بسيار كرده ايم ولى با توجه به ايـنـكـه احتمالا آيات مورد بحث، نخستين آياتى است كه اجازه جهاد را براى مسلمانان صادر كرده است، و محتواى آن اشاره اى به فلسفه اين حكم دارد، تذكر مجددى در اين زمينه لازم به نظر مى رسد.

در اين آيات به دو قسمت مهم از فلسفه هاى جهاد اشاره شده است:

نـخست جهاد (مظلوم ) در برابر (ظالم و ستمگر) كه حق مسلم طبيعى و فطرى و عقلى او اسـت كـه تـن بـه ظلم ندهد، برخيزد و فرياد كند، و دست به اسلحه برد، ظالم را بر سر جاى خود بنشاند و دست آلوده او را از حقوق خود كوتاه سازد.

ديـگـر جـهـاد در بـرابـر طاغوتهائى است كه قصد محو نام خدا را از دلها و ويران ساختن معابدى كه مركز بيدارى افكار است دارند.

در بـرابـر ايـن گـروه نيز بايد بپاخواست تا نتوانند ياد الهى را از خاطره ها محو كنند، مردم را تخدير نموده، بنده و برده خويش سازند.

ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه ويران كردن معابد و مساجد، تنها به اين نيست كه با وسـائل تـخـريـب بـه جان آنها بيفتند و آنها را در هم بكوبند، بلكه ممكن است از طرق غير مستقيم وارد شوند و آنقدر سرگرميهاى ناسالم فراهم سازند و يا تبليغات سوء كنند كه توده مردم را از معابد و مساجد، منحرف نمايند و به اين ترتيب آنها را عملا به ويرانه اى تبديل كنند.

بـنـابـرايـن آنـهـا كـه مـى گـويـنـد: چـرا اسـلام اجـازه داده اسـت كـه مـسـلمـانـان بـا تـوسـل بـه زور و نـبـرد مـسـلحـانـه، مـقـاصـد خـود را پـيـش بـبـرنـد؟ چـرا بـا تـوسـل بـه مـنطق هدفهاى اسلامى پياده نمى شود؟ پاسخشان از آنچه در بالا گفتيم به خوبى روشن مى شود.

آيـا در بـرابـر ظـالم بيدادگرى كه مردم را به جرم گفتن (لا اله الا الله ) از خانه و كـاشـانـه شـان آواره مـى سـازد، و هـسـتـى آنها را تملك مى كند و پايبند به هيچ قانون و منطقى نيست مى توان با حرف حساب ايستاد؟!.

آيا در برابر چنين ديوانگان بى منطق جز با زبان اسلحه مى توان سخن گفت؟.

ايـن درسـت بـه ايـن مـى مـانـد كـه بـگـويـنـد چـرا شـمـا بـا اسرائيل غاصب بر سر يك

ميز نمى نشينيد و مذاكره نمى كنيد؟ همان اسرائيلى كه تمام قوانين بين المللى و اخطارها و تـصـويـبـنـامـه هـاى سـازمانهاى جهانى را كه مورد اتفاق تمام ملتها است، و تمام قوانين بشرى و دينى را زير پا گذاشته است، آيا چنين كسى منطق و مذاكره مى فهمد؟!

اسـرائيـلى كـه هـزاران هـزار كـودك بـى گـنـاه و پـيـر زنان و پير مردان و حتى بيماران بـيـمـارسـتـانها در زير بمبهاى آتشزايش، قطعه قطعه شده و سوخته اند، كسى است كه بايد از در منطق با او وارد شد؟

همچنين كسانى كه وجود يك معبد و مسجد را كه سبب آگاهى و حركت توده هاى مردم است مزاحم مـنـافـع نـامـشـروع خـود مـى بـيـنـنـد و بـه هـر قيمتى بتوانند در هدم و محو آن مى كوشند، اشخاصى هستند كه بايد از طرق مسالمت آميز با آنها وارد بحث شد؟

بـه هـر حـال اگـر مـسـائل ذهـنـى را كـنار بگذاريم و به واقعيات موجود در جوامع انسانى بـنـگـريـم يـقـيـن خـواهـيـم كـرد كـه در بـعـضـى از مـوارد چـاره اى جـز تـوسـل بـه اسـلحـه و زور نيست و اين هم از ناتوانى منطق نيست بلكه عدم آمادگى جباران براى پذيرش منطق صحيح است، بدون شك هر جا منطق مؤ ثر افتد حق تقدم با آن است.

2 - خداوند به چه كسانى وعده يارى داده است؟

اين تصور اشتباه است كه وعده پيروزى و يارى خدا و دفاع از مؤ منان كه در آيات فوق و سـاير آيات قرآن آمده است خارج از سنت آفرينش و قوانين حيات مى باشد، چنين نيست، اين وعـده را خـداونـد تـنـها به كسانى داده است كه تمام نيروهاى خود را بسيج كنند، و با همه تـوان بـه مـيـدان آيـنـد، و لذا در تعبير آيات فوق مى خوانيم: (لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض ) بنابراين دفع ظالمان را خدا تنها با نيروهاى غيبى و قدرت صاعقه و زلزله (جز در موارد استثنائى ) نمى كند، بلكه به وسيله مـؤ مـنـان راسـتـيـن دفـع شر آنها را مى نمايد، تنها چنين كسانى را زير پوشش حمايت خود قرار مى دهد.

بنابراين وعده هاى الهى نه تنها نبايد سبب سستى و برداشتن بار مسؤ ليت از دوش شود بـلكـه بـايـد مـوجـب تحرك بيشتر و فعاليت دامنه دارتر گردد، و البته در اين صورت پيروزى از ناحيه خدا تضمين شده است.

و نـيـز يـاد آورى مـى شـود كـه ايـن گـروه از مـؤ مـنـان تـنـهـا قبل از پيروزى به در خانه خدا نمى روند، بلكه بعد از پيروزى هم به مقتضاى( الذين ان مـكـنـاهـم فـى الارض اقـامـوا الصلوة... ) نيز رابطه خود را با او همچنان محكم مى دارند، و پيروزى بر دشمن را وسيله اى براى نشر حق و عدالت و فضيلت قرار مى دهند.

در بـعـضـى از روايات اسلامى آيه فوق به حضرت مهدى (عليه‌السلام ) و يارانش، يا آل مـحمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به طور عموم تفسير شده است، چنانكه از حديثى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه( الذين ان مكناهم فى الارض... ) فرمود: اين آيه تا آخر از آن (آل محمد و مهدى و ياران او) است( يملكهم الله مشارق الارض و مـغـاربـهـا، و يـظـهـر الديـن، و يـمـيـت الله بـه و بـاصـحـابـه البـدع و البـاطل، كما امات الشقاة الحق، حتى لا يرى اين الظلم، و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر ) :

(خـداونـد شـرق و غـرب زمـيـن را در سـيـطـره حـكومت آنها قرار مى دهد، آئينش را آشكار مى سـازد، و بـه وسـيـله مـهـدى (عليه‌السلام ) و يـارانـش، بـدعـت و بـاطـل را نـابـود مى كند آنچنان كه تبهكاران حق را نابود كرده بودند، و آنچنان مى شود كه بر صفحه زمين، اثرى از ظلم ديده نمى شود (چرا كه ) آنها امر به معروف و نهى از منكر مى كنند) در اين زمينه احاديث ديگرى نيز وارد شده است.

امـا هـمـانـگونه كه بارها گفته ايم اين احاديث بيان كننده مصداقهاى روشن و آشكار است و مـانـع عـمـوميت مفهوم آيه نيست، بنابراين مفهوم گسترده آيه همه افراد با ايمان و مجاهد و مبارزه را شامل مى شود.

3 - (محسنين )، (مخبتين ) و (ياوران الله )

در آيـات فوق و آيات قبل از آن گاه دستور مى دهد به (محسنين ) (نيكوكاران ) بشارت ده، و بعد آنها را به عنوان كسانى كه ايمان آورده اند و خيانت و كفران نمى كنند، معرفى مى نمايد.

و گاه سخن از مخبتين (متواضعان ) به ميان آورده، و آنها را به عنوان كسانى كه به هنگام يـاد خـدا، دلهـايشان ترسان مى شود و در برابر مصائب، صابر و شكيبا و برپادارنده نماز و انفاق كننده از همه مواهب هستند تفسير مى نمايد.

و سـرانجام ويژگيهاى (ياران الله ) را اين مى شمرد كه به هنگام پيروزى راه طغيان پيش نمى گيرند، نماز را بر پا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و امر به معروف و نهى از منكر دارند.

جـمـع بـندى اين آيات نشان مى دهد كه مؤ منان راستين كه داراى همه اين ويژگيها هستند، از يـكـسـو از نـظـر اعـتـقـاد و احـسـاس مـسـئوليـت بـسـيـار نـيـرومـند، و از سوى ديگر از نظر عمل در جنبه هاى ارتباط با خالق و خلق و مبارزه با فساد قوى و پر استقامتند.


آيه (42) تا (45) و ترجمه

( و إن يكذبوك فقد كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود ) (42)( و قوم إبرهيم و قوم لوط ) (43)( و أصحاب مدين و كذب موسى فاءمليت للكافرين ثم أخذتهم فكيف كان نكير ) (44)( فـكـأيـن مـن قـريـة أهـلكـنـاهـا و هـى ظالمة فهى خاوية على عروشها و بئر معطلة و قصر مشيد ) (45)

ترجمه:

42 - اگـر تـرا تـكـذيـب كـنـنـد (امـر تـازه اى نـيـست ) پيش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود (پيامبرانشان را) تكذيب كردند.

43 - و همچنين قوم ابراهيم و قوم لوط.

44 - و اصـحـاب مـديـن (قوم شعيب ) و نيز (فرعونيان ) موسى را تكذيب كردند، اما من به آنـهـا مـهـلت دادم سـپـس آنـهـا را گـرفـتـم، ديـدى چـگـونـه عمل آنها را شديداانكار كردم؟ (و چگونه به آنها پاسخ گفتم ).

45 - چـه بـسـيار از شهرها و آباديها كه آنها را نابود و هلاك كرديم در حالى كه ستمگر بودند به گونه اى كه بر سقفهاى خود فرو ريختند (نخست سقفها ويران گشت و بعد ديوارها به روى سقفها!) و چه بسيار چاه پر آب كه بى صاحب ماند و چه بسيار قصرهاى محكم و مرتفع!

تفسير:

بئر معطله و قصر مشيد!

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مشكلات طاقت فرسائى بود كه دشمنان اسلام براى مـؤ مـنان فراهم ساخته بودند، آنها را اذيت و آزار مى كردند و از خانه و كاشانه شان به جرم يكتاپرستى آواره مى ساختند لذا دستور جهاد در برابر آنها صادر شد.

در آيـات مـورد بـحـث از يكسو دلدارى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان مى دهد و از سوى ديگر عاقبت شوم كافران را روشن مى سازد.

نـخـست مى گويد: (اگر تو را تكذيب كنند غمگين مباش، چرا كه پيش از آنها قوم نوح و عـاد و ثـمـود، پـيامبرانشان را تكذيب كردند)( و ان يكذبوك فقد كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود ) .

(و هـمـچـنـيـن قـوم ابـراهـيم و قوم لوط، اين دو پيامبر بزرگ را تكذيب نمودند)( و قوم ابراهيم و قوم لوط ) .

و نـيـز (مـردم سـرزمـيـن مـديـن، به تكذيب شعيب برخاستند، و موسى از سوى فرعون و فرعونيان تكذيب شد)( و اصحاب مدين و كذب موسى ) .

هـمـانـگونه كه اين مخالفتها و تكذيبها موجب سستى اين پيامبران بزرگ در دعوتشان به سـوى تـوحـيـد و حـق و عدالت نگشت، مسلما در روح پاك و پر استقامت تو نيز اثر نخواهد گذارد.

ولى اين كافران كور دل تصور نكنند براى هميشه مى توانند به اين برنامه هاى

نـنـگين ادامه دهند: (من در گذشته به كافران مهلت دادم، تا امتحان خود را كاملا بدهند، و بـر آنـهـا اتـمام حجت شود، و غرق ناز و نعمت گردند، سپس آنها را زير ضربات مجازات گرفتم )( فامليت للكافرين ثم اخذتهم ) .

(ديـدى چـگـونـه مـن شديدا عملشان را انكار كردم و زشتى آن را نشان دادم )( فكيف كان نكير ) .

نـعـمـتهاى آنها را گرفتم و نقمت و بدبختى به آنها دادم، حياتشان را گرفتم و مرگ در عوض آن دادم.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث، چـگـونـگـى مـجـازات خـدا را كـه در جـمـله قـبـل سر بسته بود به طور گسترده بيان شده است، مى فرمايد: (چه بسيار شهرها و آبـاديـهـا كه ما آنها را هلاك كرديم در حالى كه ظالم و ستمگر بودند)( و كاين من قرية اهلكناها و هى ظالمة ) .

(آنها بر سقفهاى خود فرو ريختند)( فهى خاوية على عروشها ) .

يـعـنـى شـدت حـادثـه بـه قدرى بود كه نخست سقفها فرو ريختند و بعد ديوارها بروى سقفها!.

(و چـه بسيار چاههاى پر آبى كه صاحبانش نابود و آبهايش در زمين فرو رفته بود و مـعـطل و بى مصرف ماندند، نه كسى از آنها آبى مى كشد و نه تشنه اى از آن سيراب مى گردد)( و بئر معطلة ) .

(و چه بسيار قصرهاى پرشكوه و كاخهاى سر به آسمان كشيده و به صورت زيبا گچ كارى شده ويران گشتند) و صاحبانش به ديار عدم شتافتند (و قصر مشيد).

و به اين ترتيب هم مساكن پر زرق و برق و مستحكم آنها بى صاحب ماند و هم آبهائى كه مايه آبادى زمينهايشان بود.

نكته:

جـالب ايـنـكـه در روايـاتى كه از طرق اهلبيت (عليهما‌السلام ) به ما رسيده جمله (و بئر مـعـطـلة ) به علما و دانشمندانى كه در جامعه تنها مانده اند و كسى از علومشان بهره نمى گيرد تفسير شده است!.

از امـام مـوسـى بـن جعفر (عليه‌السلام ) در تفسير جمله (و بئر معطله و قصر مشيد) مى خـوانـيـم: البـئر المـعـطـلة الامـام الصـامـت، و القـصـر المـشـيـد الامـام النـاطـق: (چـاه مـعـطـل كـه از آن بـهره نمى گيرند، امام خاموش، و قصر محكم سر برافراشته امام ناطق است ).

نـظـيـر هـمـيـن مـضـمـون از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـيـز نقل شده است.

ايـن تـفـسـيـر در حـقيقت نوعى از تشبيه است (همانگونه كه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) و عـدالت عـالمـگـيـر او در روايات به (ماء معين ) (آب جارى ) تشبيه شده است ) يعنى هـنـگـامـى كـه امـام در مـسـنـد حكومت قرار گيرد همچون قصر رفيع محكمى است كه از دور و نزديك ديده ها را به خود جلب مى كند و پناهگاهى براى همگان است، اما هنگامى كه از مسند حكومت دور گردد و مردم اطراف او را خالى كرده، نااهلان بجاى او بنشينند به چاه پر آبى مـى ماند كه به دست فراموشى سپرده شود، نه تشنه كامان از آن بهره مى گيرند و نه درختان و گياهان با آن پرورش مى يابند.

و در همين زمينه شاعر عرب چه جالب سروده است:

بئر معطلة و قصر مشرف

مثل لال محمد مستطرف

فالقصر مجدهم الذى لا يرتقى

و البئر علمهم الذى لا ينزف

(چـاه مـتـروك و قـصـر بـرافـراشـتـه مـثـال زيـبـائى بـراى آل محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است.

(قـصـر)، مـجد و عظمت آنها است كه كسى به آن نمى رسد، و (چاه )، علم و دانش آنها است كه هرگز پايان نمى گيرد).


آيه (46) تا (48) و ترجمه

( أفـلم يـسيروا فى الا رض فتكون لهم قلوب يعقلون بها أو أذان يسمعون بها فإنها لا تعمى الا بصر و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور ) (46)( و يـسـتـعـجـلونـك بـالعـذاب و لن يـخـلف الله وعـده و إن يـومـا عـنـد ربـك كأ لف سنة مما تعدون ) (47)( و كأين من قرية أمليت لها و هى ظالمة ثم أخذتها و إلى المصير ) (48)

ترجمه:

46 - آيا آنها سير در زمين نكردند تا دلهائى داشته باشند كه با آن حقيقت را درك كنند يا گـوشـهـاى شنوائى كه نداى حق را بشنوند چرا كه چشمهاى ظاهر نابينا نمى شود بلكه دلهائى كه در سينه ها جاى دارد بينائى را از دست مى دهد!.

47 - آنـهـا با عجله از تو تقاضاى عذاب مى كنند، در حالى كه خداوند هرگز از وعده خود تـخـلف نـخـواهـد كـرد، و يـك روز نـزد پـروردگـار تـو هـمـانـنـد هـزار سال از سالهائى است كه شما مى شمريد.

48 - و چـه بـسيار شهرها و آباديها كه به آنها مهلت دادم در حالى كه ستمگر بودند (اما از اين مهلت براى اصلاح خويش استفاده نكردند) سپس آنها را گرفتم، و همه به سوى من باز مى گيردند.

تفسير:

سير در ارض و بيدارى دلها

از آنـجـا كـه در آيات گذشته، سخن از اقوام ظالم و ستمگرى بود كه خداوند آنها را به كـيفر اعمالشان رسانيد و شهر و ديارشان را ويران ساخت، در نخستين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد روى اين مساءله مى گويد: (آيا آنها سير در زمين نكردند تا دلهائى داشته باشند كه با آن حقيقت را درك كنند؟ يا گوشهاى شنوائى كه نداى حق را بشنوند)( افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او اذان يسمعون بها ) .

آرى ويرانه هاى كاخهاى ستمگران و مساكن ويران شده جباران و دنيا پرستان كه روزى در اوج قـدرت مـى زيـسـتـنـد، هـر يك در عين خاموشى هزار زبان دارند و با هر زبانى هزاران نكته مى گويند.

ايـن ويـرانـه هـا، كـتـابـهـاى گـويـا و زنـدهـاى اسـت از سـرگـذشـت ايـن اقوام، از نتائج اعمال و رفتارشان و از برنامه هاى ننگين و كيفر شومشان.

ايـن زمـيـنـهـاى خـامـوش، و آثـارى كـه در اين ويرانه ها به چشم مى خورد، چنان نغمه هاى شـورانـگـيـزى در جـان انـسـان مـى دمند كه گاه مطالعه يكى از آنها به اندازه مطالعه يك كـتـاب قـطـور بـه انـسـان درس مـى دهـد، و بـا تـوجـه بـه تـكـرار تـاريـخ كـه اصـل اسـاسـى زندگى انسانها است آينده را در برابرش مجسم مى كنند آرى مطالعه آثار گذشتگان گوش را شنوا، چشم را بينا مى سازد.

و به همين دليل در بسيارى از آيات قرآن، دستور جهانگردى داده شده است، اما جهانگردى الهـى و اخـلاقـى كه دل عبرت بين از ديده بيرون آيد و ايوان مدائن و قصرهاى فراعنه را آئيـنـه عـبرت بداند، گاهى از راه دجله سرى به مدائن زند و گاه سيلابى از اشك همچون دجله بر خاك مدائن جارى سازد.

از دندانه هاى قصرهاى ويران شده شاهان جبار پندهائى نو نو بشنود، و از درون ايـن ذرات خـاك ايـن نغمه را به گوش جان دريابد كه (گامى دو سه بر، ما نه، اشكى دو سه هم بفشان )!.

سـپـس بـراى ايـنكه حقيقت اين سخن آشكارتر گردد، قرآن مى گويد: چه بسيارند كسانى كـه ظـاهـرا چـشم بينا و گوش شنوا دارند اما در واقع كوران و كرانند، (چرا كه چشمهاى ظـاهـر نـابـيـنـا نـمـى شود، بلكه دلهائى كه در سينه ها جاى دارد، بينائى را از دست مى دهد)( فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور ) .

در حـقـيـقـت آنـهـا كـه چـشـم ظـاهـرى خـويـش را از دسـت مـى دهند، كور و نابينا نيستند و گاه روشـنـدلانـى هـسـتـند از همه آگاهتر، نابينايان واقعى كسانى هستند كه چشم قلبشان كور شده و حقيقت را درك نمى كنند!.

لذا در روايـتـى از پـيـامـبـر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم شر العمى، عـمـى القـلب: (بـدتـريـن نـابـيـنـائى نـابـيـنـائى دل است )!.

( و اعـمـى العـمـى عـمـى القـلب ) : (نـابـيـنـائى تـريـن نـابـيـنـائى هـا نـابـيـنـائى دل است ).

و در روايـت ديـگـرى كـه در كـتـاب غـوالى اللئالى آمده، مى خوانيم: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اذا اراد الله بعبد خيرا فتح عين قلبه فيشاهد بها ما كان غائبا عـنـه: (هـنـگـامى كه خدا بخواهد در حق بندهاى نيكى كند چشمان قلب او را مى گشايد تا چيزهائى را كه از او پنهان بود مشاهده كند).

اما اين سؤ ال كه چگونه نسبت درك حقايق به قلبها كه در سينه ها قرار دارد داده شده است با اينكه مى دانيم قلب جز تلمبه اى براى گردش خون نيست، در جـلد اول تـفـسـيـر نـمـونـه ذيـل آيـه 7 سـوره (بـقره ) مشروحا به آن پاسخ داده ايم و خلاصه و فشرده اش اين است.

يكى از معانى قلب، عقل است و يكى از معانى صدر، ذات و سرشت انسان.

بـعـلاوه قـلب، مـظـهـر عواطف است و هر گاه برقى از عواطف و ادراكهائى كه مايه حركت و جنبش است در روح انسان آشكار شود، نخستين اثرش در همين قلب جسمانى، ظاهر مى گردد، ضـربـان قـلب دگرگون مى شود، خون با سرعت به تمام ذرات بدن انسان مى رسد، و نشاط و نيروى تازه اى به آن مى بخشد، بنابراين اگر پديده هاى روحى به قلب نسبت داده مى شود بخاطر آن است كه نخستين مظهر آن در بدن انسان قلب او است (دقت كنيد).

جـالب تـوجـه ايـنـكـه مـجـمـوعـه ادراكـات انـسـان در آيـه فـوق بـه (قـلب ) (عـقـل ) و (آذان ) (گوشها) نسبت داده شده است، اشاره به اينكه براى درك حقايق دو راه بـيـشـتـر وجـود نـدارد يـا بـايـد انـسـان از درون جـانـش جـوشـشـى داشـتـه بـاشـد و مسائل را شخصا تحليل كند و به نتيجه لازم برسد، و يا گوش به سخن ناصحان مشفق، هاديان راه و پيامبران الله و مردان حق بدهد و يا از هر دو راه به حقايق برسد.

دومين آيه مورد بحث، چهره ديگرى از جهالت و بيخبرى كوردلان بى ايمان را ترسيم مى كند، مى گويد: (آنها با عجله از تو تقاضاى عذاب مى كنند و مى گويند اگر راست مى گوئى پس چرا مجازات الهى دامان ما را نمى گيرد)؟!( و يستعجلونك بالعذاب ) .

در پـاسـخ بـه آنـهـا بـگـو زيـاد عـجله نكنيد: (خداوند هرگز از وعده خود تخلف نخواهد كرد)!( و لن يخلف الله وعده ) .

عـجله كسى مى كند كه بترسد فرصت از دستش برود و امكاناتش پايان گيرد، اما خدائى كـه از ازل تـا ابد بر همه چيز قادر بوده و هست، عجله براى او مطرح نيست و هميشه قادر بر انجام وعده هاى خود مى باشد.

براى او يكساعت و يكروز و يكسال، فرق نمى كند: (چرا كه يك روز در نزد پروردگار تـو هـمـانـند هزار سال از سالهائى است كه شما مى شمريد)( و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون ) .

بـنابراين آنها چه از روى حقيقت و چه از روى استهزاء و مسخره، اين سخن را تكرار كنند و بگويند (چرا عذاب خدا بر سر ما نازل نمى شود)؟! بايد بدانند عذاب در انتظار آنها اسـت، و ديـر يـا زود بـه سـراغشان مى آيد، و اگر مهلتى داده شود فرصتى است براى بـيـدارى و تـجـديـد نـظـر، ولى آنـهـا بـايـد تـوجـه كـنـنـد كـه بـعـد از نزول عذاب درهاى توبه و بازگشت به كلى بسته مى شود و راهى به سوى نجات نيست.

در مورد جمله ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون، علاوه بر تفسير بالا (يكسان بودن يك روز و هزار سال در برابر قدرت خدا،) تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند.

از جـمـله ايـنـكـه: مـمـكـن اسـت شـمـا بـراى انـجـام دادن كـارى يـكـهـزار سـال وقـت لازم داشـتـه بـاشـيـد امـا خـداونـد در يـكـروز (بـلكـه كمتر) آن را انجام مى دهد، بنابراين مجازات او مقدمات زيادى نمى خواهد.

ديـگـر ايـنـكـه يـك روز از ايـام آخـرت، هـمـانـنـد يـكـهـزار سـال در دنـيا است (و پاداش و كيفرش نيز به همين نسبت افزايش مى يابد) لذا در روايتى مـى خـوانـيـم:( ان الفـقـراء يدخلون الجنة قبل الاغنياء نصف يوم، خمسماة عام ) : تهيدستان قبل از ثروتمندان به نصف روز پانصد سال وارد بهشت مى شوند)!.

در آخـريـن آيـه بـار ديـگـر روى هـمـان مـسـاءله اى كـه در چـنـد آيـه قبل تكيه شده بود تاءكيد مى كند و به كافران لجوج اينچنين هشدار مى دهد: (چه بسيار شـهـرهـا و آبـاديها كه به آنها مهلت دادم در حالى كه ستمگر بودند (مهلت دادم تا اينكه بـيدار شوند و هنگامى كه بيدار نشدند باز هم مهلت دادم تا در ناز و نعمت فرو روند) اما نـاگـهـان آنها را زير ضربات مجازات گرفتم )( و كاين من قرية امليت لها و هى ظالمة ثم اخذتها ) .

آنـهـا نـيـز مـثـل شـمـا از ديـر شـدن عـذاب، شـكـايـت داشـتـنـد و مـسـخـره مـى كردند و آن را دليـل بـر بـطـلان وعـده پـيـامـبـران مى گرفتند، ولى سرانجام گرفتار شدند و هر چه فرياد كشيدند، فريادشان به جائى نرسيد.

آرى، (همه به سوى من باز مى گردند) و تمام خطوط به خدا منتهى مى شود و همه اين اموال و ثروتها مى ماند و وارث همه او است (و الى المصير).


آيه (49)تا (51) و ترجمه

( قل يأيها الناس إنما أنا لكم نذير مبين ) (49)( فالذين أمنوا و عملوا الصلحت لهم مغفرة و رزق كريم ) (50)( و الذين سعوا فى أيتنا معجزين أولئك أصحب الجحيم ) (51)

ترجمه:

49 - بگو اى مردم من براى شما بيم دهنده آشكارى هستم.

50 - آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آمرزش و روزى پر ارزشى براى آنها است.

51 - و آنـهـا كـه (بـراى تـخريب و محو) آيات ما تلاش كردند و چنين مى پنداشتند كه مى توانند بر اراده حتمى ما غالب شوند اصحاب دوزخند.

تفسير:

رزق كريم

از آنـجـا كـه در آيـات گذشته سخن از تعجيل كافران در عذاب الهى بود و اين مساءله اى است كه تنها به مشيت ذات پاك خداوند مربوط مى شود و حتى پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در آن اختيارى نيست، نخستين آيه مورد بحث چنين مى گويد: (بگو اى مردم! من تنها براى شما انذار كننده آشكارى هستم )( قل يا ايها الناس انما انا لكم نذير مبين ) .

امـا ايـنكه در صورت سرپيچى و تخلف از فرمان الهى، كيفر و عذابش دير يا زود دامان شما را بگيرد، اين مربوط به من نيست.

بـدون شـك پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هم انذار كننده است، و هم بشارت دهند، ولى تـكـيـه كردن بر روى انذار در اينجا و عدم ذكر بشارت به خاطر تناسب با مخاطبين مورد بحث است كه آنها افراد بى ايمان و لجوجى بودند كه حتى مجازات الهى را به باد استهزاء مى گرفتند.

امـا در دو آيـه بـعـد چـهـره اى از مساءله بشارت و چهره اى از انذار را ترسيم مى كند و از آنجا كه همواره رحمت واسعه خدا بر عذاب و كيفرش پيشى دارد نخست از بشارت، سخن مى گـويـد: (كـسـانـى كـه ايـمـان آوردنـد و عـمـل صالح انجام دادند آمرزش خدا و روزى پر ارزشى در انتظار آنها است )( فالذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و رزق كريم ) .

نـخـست با آب آمرزش و مغفرت الهى شستشو داده و پاك مى شوند، خاطرى آسوده و وجدانى آرام از اين ناحيه پيدا مى كنند.

سپس مشمول انواع الطاف و نعمتهاى ارزشمند او مى گردند.

(رزق كريم ) (با توجه به اينكه كريم به معنى هر موجود شريف و پر ارزش است ) مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه تـمـام نـعـمـتـهـاى گـرانـبـهـاى مـعـنـوى و مـادى را شامل مى شود.

آرى خداى كريم در آن سراى كريم، انواع نعمتهاى كريم را به بنده هاى مؤ من و صالحش ارزانى مى دارد.

راغـب در كـتاب (مفردات ) مى گويد: (كرم ) معمولا به امور نيك و پر ارزشى گفته مى شود كه بسيار قابل توجه است، بنابراين به نيكيهاى كوچك كرم گفته نمى شود.

و اگر بعضى (رزق كريم ) را به معنى روزى مستمر و بى عيب و نقص، و بعضى به معنى روزى شايسته، تفسير كرده اند همه در آن معنى جامع و كلى كه اشياء پر ارزش و قابل توجه است جمع مى شود.

و در آيـه بـعـد اضـافه مى كند: (اما كسانى كه براى تخريب و محو آيات الهى كوشش كـردنـد و چـنـيـن مى پنداشتند كه مى توانند بر اراده حتمى پروردگار غالب شوند، آنها اصحاب دوزخند)( و الذين سعوا فى اياتنا معاجزين اولئك اصحاب الجحيم ) .

حـجـيـم از مـاده (جـحـم ) (بـر وزن شرم ) به معنى شدت برافروختگى آتش است و به شـدت غـضـب نـيز گفته مى شود، بنابراين جحيم به معنى جائى است كه آتش شعله ور و برافروخته اى دارد و اشاره به دوزخ است.


آيه (52) تا (54) و ترجمه

( و مـا أرسـلنـا من قبلك من رسول و لا نبى إلا إذا تمنى ألقى الشيطن فى أمنيته فينسخ الله ما يلقى الشيطن ثم يحكم الله أيته و الله عليم حكيم ) (52)( ليـجـعـل مـا يلقى الشيطن فتنة للذين فى قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و إن الظلمين لفى شقاق بعيد ) (53)( و ليـعـلم الذيـن اءوتـوا العلم أنه الحق من ربك فيؤ منوا به فتخبت له قلوبهم و إن الله لهاد الذين أمنوا إلى صرط مستقيم ) (54)

ترجمه:

52 - ما هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اينكه هر گاه آرزو مى كرد (و طـرحـى بـراى پـيـش برد اهداف الهى خود مى ريخت ) شيطان القائاتى در آن مى كرد، اما خـداوند القائات شيطان را از ميان مى برد سپس آيات خود را استحكام مى بخشيد و خداوند عليم و حكيم است.

53 - هـدف از ايـن مـاجـرا ايـن بـود كـه خـداوند القاى شيطان را آزمونى براى آنها كه در قلبشان بيمارى است و آنها كه سنگدلند قرار دهد، و ظالمان در عداوت شديدى

دور از حق قرار گرفته اند.

54 - و نـيـز هـدف اين بود كسانى كه خدا آگاهى به آنان بخشيده بدانند اين حقى است از سـوى پـروردگـار تو، در نتيجه به آن ايمان بياورند و دلهايشان در برابر آن خاضع گردد و خداوند كسانى را كه ايمان آوردند به سوى صراط مستقيم هدايت مى كند.

تفسير:

وسوسه هاى شياطين در تلاشهاى انبيا

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته سخن از تلاش و كوشش مشركان و كافران براى محو آئين الهـى و اسـتهزاء و سخريه آنها نسبت به آن در ميان بود، در آيات مورد بحث هشدار مى دهد كـه ايـن تـوطـئه هـاى مـخـالفـان بـرنامه تازه اى نيست، هميشه اين القائات شيطانى در برابر انبياء بوده و هست.

نـخـست چنين مى گويد: (ما هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اينكه هر گاه آرزو مى كرد و طرحى براى پيشبرد اهداف الهى خود مى كشيد شيطان، القائاتى در آن طـرح مـى كرد)( و ما ارسلنا من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته ) .

امـا خـداونـد پـيـامـبـر خـود را در بـرابـر هـجـوم ايـن القـائات شيطانى تنها نمى گذاشت (خـداونـد القـائات شـيـطان را از ميان مى برد، سپس ‍ آيات خود را استحكام مى بخشيد)( فينسخ الله ما يلقى الشيطان ثم يحكم الله آياته ) .

و ايـن كـار بـراى خـدا آسـان اسـت چرا كه (خداوند عليم و حكيم مى باشد) و از همه اين تـوطـئه هـا و نـقشه هاى شوم با خبر است و طرز خنثى كردن آنها را به خوبى مى داند( و الله عليم حكيم ) .

ولى هـمـواره ايـن توطئه هاى شيطانى مخالفان، ميدان آزمايشى براى آگاهان و مؤ منان و كافران تشكيل مى داد، لذا در آيه بعد اضافه مى كند: (اين ماجراها

براى اين بود كه خداوند القاى شيطان را آزمونى براى آنها كه در قلبشان بيمارى است و آنها كه سنگدلند قرار دهد)( ليجعل ما يلقى الشيطان فتنة للذين فى قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم ) .

(و ظـالمـان بـيـدادگـر در عداوت و مخالفت شديدى دور از حق قرار گرفته اند)( و ان الظالمين لفى شقاق بعيد ) .

و نـيـز (هـدف از ايـن مـاجـرا ايـن بـود آنـهـا كـه عـالمـنـد و آگـاه، حـق را از بـاطـل تـشـخيص دهند، و برنامه هاى الهى را از القائات شيطانى جدا سازند و در مقايسه با يكديگر بدانند كه آئين خدا حق است، و از سوى پروردگار تو است، در نتيجه به آن ايـمـان آوردنـد و دلهايشان در برابر آن خاضع گردد)( و ليعلم الذين اوتوا العلم انه الحق من ربك فيؤ منوا به فتخبت له قلوبهم ) .

البـتـه خـدا ايـن مـؤ مـنـان آگـاه و حق طلب را در اين مسير پر خطر تنها نمى گذارد بلكه (خـداونـد افرادى را كه ايمان آوردند به سوى صراط مستقيم هدايت مى كند)( و ان الله لهاد الذين آمنوا الى صراط مستقيم ) .

نكته ها:

1 - القاآت شيطان چيست

آنـچـه در بـالا در تـفسير آيات فوق گفتيم هماهنگ با نظرات جمعى از محققين است، با اين حال احتمالات ديگرى در تفسير آيه نيز ذكر شده:

از جـمـله ايـنكه (تمنى ) و (امنيه ) به معنى تلاوت و قرائت است، چنانكه در اشعار عـرب گـاه بـه ايـن مـعـنـى آمـده، بـنـابـرايـن، آيـه و مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك مـن رسول... مى گويد (تمام پيامبران پيشين و انبياء به هنگامى كه كلمات خدا را بر مردم مى خواندند شياطين (مخصوصا شياطين از نوع بشر) در لابلاى سخنان آنها القائاتى مى كردند

و مطالبى براى انحراف افكار عمومى در لابلاى آن مى گفتند تا اثرات هدايت بخش آنها را خـنـثـى كـنـنـد، امـا خـداوند اين القائات شيطانى را محو و نابود مى كرد و آيات خود را استحكام مى بخشيد).

البـتـه اين تفسير با جمله ثم يحكم الله آياته هماهنگى دارد، و با افسانه (غرانيق ) كـه بعدا مى آيد (طبق بعضى از توجيهات ) سازگار است، ولى مهم اين است كه (تمنى ) و (امنيه ) كمتر به معنى تلاوت آمده تا آنجا كه در آيات قرآن در هيچ موردى در اين معنى به كار نرفته است.

ريـشـه اصـلى (تـمـنـى ) كـه از مـاده (مـنـى ) (بـر وزن مـشـى ) گـرفته شده، در اصـل بـه مـعـنـى تـقـديـر و فـرض است، و اگر نطفه انسان و حيوانات را (منى ) مى گـويـنـد بـه خـاطـر ايـن است كه صورت بندى از طريق آن انجام مى گيريد، و اگر به مـرگ (مـنـيـة ) گـفـتـه مـى شـود بـه خـاطـر آن اسـت كـه اجـل مـقـدر انـسـان در آن فرا مى رسد آرزوها را از اين رو (تمنى ) مى گويند كه انسان تـقدير و تصوير آن را در ذهن خود مى گيريد، نتيجه اينكه ريشه اصلى اين كلمه همه جا به (تقدير و فرض و تصوير) باز مى گردد.

البته (تلاوت ) را مى توان به نوعى با اين معنى ارتباط داد و گفت: تلاوت عبارت از تـقـدير و تصوير الفاظ مى باشد، ولى ارتباطى است بسيار دور كه كمتر در كلمات عرب اثرى از آن ديده شده است.

اما معنى گذشته كه در تفسير آيه گفتيم، (طرحها و برنامه هاى پيامبران براى پيشبرد اهداف الهى ) تناسب زيادى با معنى ريشه اى (تمنى ) دارد.

سـومـين احتمالى كه در تفسير آيه فوق از سوى بعضى از مفسران اظهار شده اين است كه مـنـظـور اشـاره به پاره اى (از خطورات و وسوسه هاى شيطانى ) است كه گاه در يك لحـظـه زودگذر در ميان افكار پاك و نورانى انبياء افكنده مى شد، اما چون آنها داراى مقام عصمت بودند و با نيروى غيبى و امداد الهى تقويت مى شدند

خـدا ايـن خطورات زودگذر و القائات شيطانى را از صفحه افكارشان محو مى كرد و آنها را در همان صراط مستقيم پيش مى برد.

ايـن تـفـسـيـر نـيـز بـا آيات دوم و سوم مورد بحث چندان سازگار نيست، چرا كه قرآن اين القـائات شـيـطـانـى را وسـيـله آزمـايـش كـافـران و آگاهى مؤ منان مى شمرد در حالى كه خطورات قلبى پيامبران كه بزودى محو مى شود چنين اثرى نمى تواند داشته باشد.

از مـجـمـوع آنـچـه گـفـتـيـم روشـن مـى شـود كـه تـفـسـيـر اول از همه مناسبتر است، كه در حقيقت اشاره به فعاليتهاى شياطين و وسوسه هاى آنها در بـرابـر بـرنـامه هاى سازنده انبياء است چرا كه آنها هميشه مى خواستند با القائات خود اين برنامه ها و تقديرها را بهم بزنند، اما خدا مانع از آن مى شد.

2 - افسانه ساختگى غرانيق!

در بـعـضـى از كـتـب اهـل سـنـت روايـات عـجـيـبـى در ايـنـجـا از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه: پـيـامـبـر خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـكـه مشغول خواندن سوره النجم بود، چون به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود رسيد (افـراءيـتم اللات و العزى و منات الثالثة الاخرى در اين هنگام شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت: تلك الغرانيق العلى، و ان شفاعتهن لترتجى!).

(اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آنها اميد شفاعت است!).

در اين هنگام مشركان خوشحال شدند و گفتند محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تاكنون نـام خـدايان ما را به نيكى نبرده بود، در اين هنگام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سجده كرد و آنها هم سجده كردند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اخطار كرد كه اين دو جمله را من بـراى تـو نـيـاورده بودم، اين از القائات شيطان بود در اين موقع آيات مورد بحث (و ما ارسلنا من قبلك من نبى...) نازل گرديد و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان هشدار داد!

گر چه جمعى از مخالفان اسلام براى تضعيف برنامه هاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه گـمـان ايـنـكـه دسـتـاويـز خـوبى پيدا كرده اند اين قضيه را با آب و تاب فـراوان نـقـل كـرده و شاخ و برگهاى زيادى به آن داده اند ولى قرائن فراوان نشان مى دهـد كـه ايـن يـك حديث مجعول و ساختگى است كه براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن و كلمات پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وسـيـله شـيـطـان صـفـتـان جعل شده است زيرا:

اولا - بـه گـفـتـه مـحققان، راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عـبـاس نـيـز بـه هـيـچـوجـه معلوم نيست، و به گفته محمد بن اسحاق اين حديث از مجعولات زنادقه مى باشد و او كتابى در اين باره نگاشته است.

ثـانـيـا - احـاديث متعددى در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمانان در كـتـب مـختلف نقل شده، و در هيچيك از اين احاديث سخنى از افسانه غرانيق نيست، و اين نشان مى دهد كه اين جمله بعدا به آن افزوده شده است.

ثـالثـا - آيـات آغـاز سـوره نـجـم صـريـحـا ايـن خـرافـات را ابطال مى كند آنجا كه مى گويد و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى: پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى گويد آنچه مى گويد تنها وحى الهى است اين آيه با افسانه فوق چگونه سازگار است؟

رابعا - آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده، همه بيان مذمت بـتـهـا و زشـتـى و پـسـتـى آنها است و با صراحت مى گويد: اينها اوهامى است كه شما با پندارهاى بى اساس خود ساخته ايد و هيچگونه كارى از آنها ساخته نيست (ان هى الا اسماء سـميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس و لقد جائهم من ربهم الهدى.

بـا ايـن مـذمـتـهـاى شـديـد چـگـونـه مـمـكـن اسـت چـنـد جـمـله قـبـل از آن، مدح بتها شده باشد بعلاوه قرآن صريحا يادآور شده كه خدا تمامى آن را از هر گونه تحريف و انحراف و تضييع حفظ مى كند چنانكه در آيه 9 سوره حجر مى خوانيم:( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) .

خامسا - مبارزه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با بت و بت پرستى يك مبارزه آشتى نـاپـذير و پيگير و بى وقفه از آغاز تا پايان عمر او است، پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در عـمـل نـشـان داد كـه هـيـچـگـونـه مـصـالحـه و سـازش و انـعـطـافـى در مـقابل بت و بت پرستى حتى در سخت ترين حالات نشان نمى دهد، چگونه ممكن است چنين الفاظى بر زبان مباركش جارى شود.

و سـادسا حتى آنها كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از سوى خدا نمى دانـنـد و مـسـلمان نيستند او را انسانى متفكر و آگاه و مدبر مى دانند كه در سايه تدبيرش بـه بـزرگـترين پيروزيها رسيد، آيا چنين كسى كه شعار اصليش لا اله الا الله و مبارزه آشـتـى نـاپـذيـر بـا هـر گـونـه شرك و بت پرستى بوده، و عملا نشان داده است كه در ارتـبـاط بـا مـسـاءله بـتـها حاضر به هيچگونه سازشى نيست، چگونه ممكن است برنامه اصـلى خـود را رهـا كـرده و از بـتـهـا ايـن چـنـيـن تـجـليـل بـه عمل آورد؟!

از مـجـمـوع اين بحث بخوبى روشن مى شود كه افسانه غرانيق ساخته و پرداخته دشمنان ناشى و مخالفان بيخبر است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين حديث بى اساس را جعل كرده اند.

لذا تمام محققان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن اين حديث را قويا نفى و تضعيف كرده اند و به جعل جاعلين نسبت داده اند.

البـتـه بـعـضـى از مـفـسران توجيهى براى اين حديث ذكر كرده اند كه بر فرض ثبوت اصـل حديث، قابل مطالعه بود و آن اينكه: (پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آيـات قـرآن را آهسته و با تأنى مى خواند، و گاه در ميان آن لحظاتى سكوت مى كرد، تـا دلهـاى مـردم آن را بـخـوبـى جـذب كـنـد، هـنـگـامـى كـه مـشـغـول تـلاوت آيـات سـوره نـجـم بـود و بـه آيـه( افـرأيـتم اللات و العزى و منات الثـالثـة الاخـرى ) رسيد بعضى از شيطان صفتان (مشركان لجوج ) از فرصت استفاده كـرده و جـمـله تـلك الغـرانـيـق العـلى و ان شـفـاعـتـهـن لتـرتـجـى را در ايـن وسط با لحن مـخـصـوصـى سر دادند تا هم دهن كجى به سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـنـنـد و هم كار را بر مردم مشتبه سازند، ولى آيات بعد به خوبى از آنها پاسخ گفت و بت پرستى را شديدا محكوم كرد).

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود اينكه بعضى خواسته اند داستان غرانيق را نوعى انعطاف از نـاحـيه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نسبت به بت پرستان به خاطر سرسختى آنها و علاقه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به جذب آنان به سوى اسلام بدانند و از ايـن راه تـفـسـيـر كنند، مرتكب اشتباه بزرگى شده اند، و نشان مى دهد كه اين توجيه گـران مـوضـع اسـلام و پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در برابر بت و بت پـرسـتـى درك نـكـرده انـد و مـدارك تـاريـخى كه مى گويد دشمنان هر بهائى را حاضر شـدنـد بـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ايـن زمـيـنـه بـپـردازنـد و او قـبـول نـكـرد و ذره اى از بـرنـامـه خـود عـدول نـنـمـود نـديـده انـد، و يـا عـمـدا تجاهل مى كنند.

3 - فرق رسول و (نبى )

در مورد فرق ميان (رسول ) و (نبى ) سخن بسيار است، آنچه مناسبتر بـه نـظـر مـى رسـد ايـن اسـت كـه (رسـول ) بـه پيامبرانى گفته مى شود كه ماءمور تـبـليـغ و دعـوت بـه آئيـن خـود بوده اند، و چنانكه در حالات آنها مى خوانيم از هر گونه كوشش و تلاشى در اين راه فروگذار نكردند و انواع مشكلات را به جان خريدند.

امـا (نـبـى ) چـنانكه از ماده اصلى اين لغت پيدا است كسى است كه از وحى الهى خبر مى دهد، هر چند ماءمور به تبليغ گسترده نيست، و در واقع به طبيبى مى ماند كه دردمندان به سراغ او مى روند و از او دارو و درمان مى جويند، مى دانيم شرائط محيطها و پيامبران با هم مختلف بوده و هر كدام ماءموريتى داشتند.


آيه (55) تا (59) و ترجمه

( و لا يـزال الذيـن كـفـروا فـى مرية منه حتى تأتيهم الساعة بغتة أو يأتيهم عذاب يوم عقيم ) (55)( الملك يومئذ لله يحكم بينهم فالذين اءمنوا و عملوا الصلحت فى جنت النعيم ) (56)( و الذين كفروا و كذبوا بايتنا فأ ولئك لهم عذاب مهين ) (57)( و الذيـن هـاجـروا فـى سـبيل الله ثم قتلوا اءو ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا و إن الله لهو خير الرزقين ) (58)( ليدخلنهم مدخلا يرضونه و إن الله لعليم حليم ) (59)

ترجمه:

55 - كـافـران هـمـواره در باره قرآن در شكند تا روز قيامت ناگهانى فرا رسد، يا عذاب روز عقيم (روزى كه قادر بر جبران نيستند) به سراغشان بيايد.

56 - حـكـومـت و فـرمانروائى در آن روز از آن خدا است، و بين آنها حكم مى فرمايد كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند در باغهاى پر نعمت بهشتند.

57 - و كـسـانـى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند عذاب خواركننده اى براى آنها است.

58 - و كـسـانـى كـه در راه خـدا هـجرت كردند سپس كشته شدند يا به مرگ طبيعى از دنيا رفتند خداوند به آنها روزى نيكوئى مى دهد كه او بهترين روزى دهندگان است.

59 - خـداونـد آنـهـا را در محلى وارد مى كند كه از آن خشنود خواهند بود و خداوند عالم و با حلم است.

تفسير:

رزق حسن

در تـعـقـيـب آيـات گذشته كه سخن از تلاش و كوشش مخالفان براى محو آيات الهى مى گـفـت در آيـات مـورد بحث، اشاره به ادامه اين تلاشها از ناحيه افراد متعصب سرسخت مى كند.

نـخـسـت مـى گـويد: (كافران همواره در باره قرآن و آئين توحيدى تو در شك هستند، (تا روز قـيـامـت ) نـاگـهان فرا رسد، يا عذاب روز عقيم روزى كه قادر بر جبران نيستند، به سـراغـشـان بـيـايـد)( و لا يـزال الذين كفروا فى مرية منه حتى تاتيهم الساعة بغتة او ياتيهم عذاب يوم عقيم ) .

بـديهى است منظور از (كافران ) در اينجا همه آنها نيستند چرا كه بسيارى در ادامه راه بيدار شدند و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و صفوف مسلمين پيوستند، منظور سران آنها و افراد لجوج و فوق العاده متعصب و كينه توزند كه هرگز ايمان نياوردند و همواره به كارشكنيهاى خود ادامه دادند.

واژه (مـريـه ) كـه بـه مـعـنـى شـك و ترديد است نشان مى دهد كه آنها هرگز يقين به خـلاف قـرآن و اسـلام نـداشـتـنـد هـر چـنـد در الفـاظـشـان چـنـيـن اظـهـار مـى كـردنـد بـلكه حداقل به مرحله شك تنزل كرده بودند، اما تعصبها به آنها اجازه مطالعه بيشتر و يافتن حقيقت را نمى داد.

كـلمـه (سـاعـة ) گـر چـه بـعـضى احتمال داده اند به معنى لحظه مرگ و مانند آن بوده بـاشـد، ولى آيـات بـعـد نـشـان مـى دهـد كـه مـنظور از آن پايان جهان و قرار گرفتن در آستانه قيامت است كه با كلمه (بغتة ) (ناگهانى ) مخصوصا همراه است.

منظور از عذاب (يوم عقيم ) مجازات روز قيامت است و اينكه روز قيامت توصيف به (عقيم ) (نـازا) شـده اشـاره بـه اين است كه آنها روز ديگرى پشت سر ندارند تا بتوانند به جبران گذشته برخيزند و در سرنوشت خود تغييرى ايجاد كنند.

سـپـس بـه حـاكـمـيت مطلقه پروردگار در روز رستاخيز اشاره كرده مى گويد: (حكومت و فرمانروائى در آن روز مخصوص خدا است )( الملك يومئذ لله ) .

البته اين اختصاص به روز قيامت ندارد، امروز و هميشه حاكم و مالك مطلق خدا است، منتهى چـون در ايـن دنـيـا مالكان و حاكمان ديگرى نيز وجود دارند، هر چند قلمرو حكومتشان بسيار محدود و ضعيف است و جنبه صورى و ظاهرى دارد، اما همين امر ممكن است موجب تداعى اين فكر شـود كـه حـاكـم و مـالك ديـگـرى غـيـر از خـداوند وجود دارد اما در صحنه قيامت كه همه اين مـسائل بر چيده مى شود بيش از هر زمان اين حقيقت آشكار مى گردد كه حاكم و مالك تنها او است.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر دو رقـم حاكميت و مالكيت وجود دارد: حاكميت حقيقى كه حاكميت خالق بر مـخـلوق اسـت و حـاكـمـيـت اعـتـبـارى و قـرار دادى كـه مـيـان مـردم مـعـمول است، در دنيا اين هر دو وجود دارد اما در سراى آخرت حكومتهاى قرار دادى و اعتبارى همه برچيده مى شود تنها حكومت حقيقى خالق جهان باقى مى ماند.

بـه هـر حـال چـون مـالك حـقـيـقـى او اسـت، حـاكم حقيقى هم او خواهد بود، لذا او در ميان همه انـسـانـها اعم از مؤ من و كافر حكومت و داورى مى كند، و نتيجه آن همان است كه قرآن به دنـبـال ايـن سـخـن فـرمـوده: (آنـهـا كـه ايـمـان آورده انـد و عمل صالح انجام داده اند در باغهاى پر نعمت بهشت قرار دارند)، باغهائى كـه هـمـه مـواهـب در آن جـمع است و هر خير و بركتى كه بخواهند در آن موجود است( فالذين آمنوا و عملوا الصالحات فى جنات النعيم ) .

امـا آنـهـا كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، عذاب خوار كننده اى براى آنهاست( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا فاولئك لهم عذاب مهين ) .

چـه تـعـبـيـر گـويـا و زندهاى؟ عذابى كه آنها را پست و حقير مى كند و در برابر آنهمه گردنكشيها و خود برتربينيها و استكبار در برابر خلق خدا آنها را به پائينترين مرحله ذلت مى كشاند، و مى دانيم توصيف عذاب به اليم و عظيم و مهين كه در آيات مختلف قرآن ذكر شده هر كدام متناسب نوع گناهى است كه از گردنكشان سر مى زده است!.

جـالب تـوجـه ايـنـكـه در بـاره مـؤ مـنـان اشـاره بـه دو چـيـز مـى كـنـد: (ايـمـان ) و (عـمـل صالح ) و در نقطه مقابل در باره كافران اشاره به (كفر) و (تكذيب آيات الهـى ) اسـت، كـه در واقع هر كدام تركيبى است از اعتقاد درونى و آثار برونى و عملى آن، چرا كه اعمال انسان غالبا از يك ريشه فكرى و اعتقاد سرچشمه مى گيريد.

و از آنـجـا كـه در آيـات گذشته سخن از مهاجرانى به ميان آمد كه از خانه و كاشانه خود به خاطر نام الله و حمايت از آئين او بيرون رانده شدند، در آيه بعد از آنها به عنوان يك گـروه مـمـتـاز يـاد كـرده، مـى گويد: (كسانى كه در راه خدا هجرت كردند، سپس شربت شـهـادت نـوشـيدند و يا به مرگ طبيعى از دنيا رفتند خداوند به همه آنها روزى نيكوئى مى دهد، و از نعمتهاى ويژه اى برخوردار مى كند چرا كه او بهترين روزى دهندگان است )( و الذين هاجروا فى سبيل الله ثم قتلوا او ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا و ان الله لهو خير الرازقين ) .

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـته اند: (رزق حسن )، اشاره به نعمتهائى است كه وقتى چشم انـسـان بـه آن مـى افـتد، چنان مجذوب مى شود كه نمى تواند ديده از آن بر گيرد و به غير آن نگاه كند، و تنها خدا قدرت دارد كه چنين روزى را به كسى دهد.

بعضى از دانشمندان شأن نزولى براى اين آيه ذكر كرده اند كه خلاصه اش چنين است: هنگامى كه مهاجران به مدينه آمدند بعضى از آنها به مرگ طبيعى از دنيا رفتند، در حالى كه بعضى شربت شهادت نوشيدند، در اين هنگام گروهى تمام فضيلت را براى شهيدان قائل شدند، آيه فوق نازل شد و هر دو را مشمول بهترين نعمتهاى الهى معرفى كرد، لذا بعضى از مفسران از اين تعبير چنين نتيجه گرفته اند كه مهم جان دادن در راه خدا است چه از طـريـق شـهـادت باشد و چه از طريق مرگ طبيعى، هر كس براى خدا و در راه خدا بميرد مـشـمـول ثـواب شـهـيـدان اسـت( ان المـقـتـول فـى سـبـيـل الله و المـيـت فـى سبيل الله شهيد ) .

و در آخرين آيه نمونه اى از اين رزق حسن را بازگو كرده مى گويد: (خداوند آنها را در محلى وارد مى كند كه از آن راضى و خشنود خواهند بود)( ليدخلنهم مدخلا يرضونه ) .

اگـر در ايـن جـهان از منزل و ماءواى خود به ناراحتى تبعيد و اخراج شدند خداوند در جهان ديگر آنها را در منزل و ماوائى جاى مى دهد كه از هر نظر مورد رضايت آنها است، و به اين ترتيب ايثار و فداكارى آنان را به عاليترين وجه جبران مى كند.

و در پـايـان مـى فـرمـايـد: (خـداونـد، عـالم و آگـاه اسـت و از اعمال اين بندگانش با خبر، و در عين حال حليم است و عجله در مجازات و كيفر نمى كند، تا مؤ منان در اين ميدان آزمايش پرورش يابند و آزموده شوند)( و ان الله لعليم حليم ) .


آيه (60) تا (62) و ترجمه

( ذلك و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغى عليه لينصرنه الله إ ن الله لعفو غفور ) (60)( ذلك بـأ ن الله يـولج اليـل فـى النـهـار و يـولج النـهـار فـى اليل و اءن الله سميع بصير ) (61)( ذلك بـأ ن الله هـو الحـق و اءن مـا يـدعـون مـن دونـه هـو البطل و أن الله هو العلى الكبير ) (62)

ترجمه:

60 - مـطـلب چـنـين است، و هر كس به همان مقدار كه به او ستم شده مجازات كند سپس مورد تعدى قرار گيرد خدا او را يارى خواهد كرد خداوند بخشنده و آمرزنده است.

61 - ايـن بـخـاطـر آن اسـت كـه خـداونـد شـب را در روز و روز را در شـب داخل مى كند و خداوند شنوا و بينا است.

62 - ايـن بـخـاطـر آن اسـت كـه خـدا حـق اسـت و آنـچـه را غـيـر از او مـى خـوانـنـد باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ است.

شأن نزول:

در بعضى از روايات آمده است كه جمعى از مشركان مكه با مسلمانان روبرو شدند در حالى كـه فـقـط دو شـب به پايان ماه محرم باقى مانده بود، مشركان به يكديگر گفتند ياران محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در ماه محرم دست به پيكار نمى زنند و جنگ را حرام مى دانند و به همين دليل حمله را آغاز كردند، مسلمانان نخست با اصرار از آنها خواستند كه در ايـن مـاه حـرام جـنگ را آغاز نكنند، ولى آنها گوش ندادند، ناچار براى دفاع از خود وارد عـمـل شـدنـد و مـردانـه جـنـگـيـدنـد و خداوند آنها را پيروز كرد (نخستين آيه فوق در اينجا نازل گشت ).

تفسير:

پيروزمندان كيانند؟

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از مـهاجران فى سبيل الله بود و وعده هاى پاداش بزرگى كه خداوند در قيامت به آنها داده است.

بـراى ايـنـكـه تصور نشود كه وعده الهى، مخصوص آخرت است در نخستين آيه مورد بحث سـخن از پيروزى آنها در سايه لطف الهى در اين جهان مى گويد مى فرمايد: (مسأله چـنـين است و هر كس در برابر ستمى كه به او شده به همان اندازه دست به مجازات زند، سـپـس بـر او ظـلم شـود، خـداونـد او را يـارى خـواهـد كـرد)( ذلك و مـن عـاقـب بمثل ما عوقب به ثم بغى عليه لينصرنه الله ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه دفاع در مقابل ظلم و ستم، يك حق طبيعى است و هر كس مجاز است به آن اقدام كند.

ولى تعبير به (مثل ) تاءكيدى بر اين حقيقت است كه نبايد از حد تجاوز كند.

جمله (ثم بغى عليه )، نيز اشاره به اين است كه اگر شخص در مقام دفاع از خويشتن تـحت فشار ظلم قرار گيرد، خدا وعده يارى به او داده است، و به اين ترتيب كسى كه از آغـاز سـكـوت كـند و تن به ظلم و ستم در دهد و هيچگونه گام مؤ ثرى در راه دفاع از خود بر ندارد خدا به چنين كسى وعده يارى نداده است،

وعـده الهى مخصوص كسانى است كه تمام نيروى خود را براى دفاع در برابر ظالمان و ستمگران بسيج كنند و باز هم از طرف دشمن تحت ستم قرار بگيرند.

و از آنجا كه هميشه قصاص و مجازات بايد با عفو و رحمت، آميخته شود تا افرادى كه از كار خود پشيمان گشته اند و سر تسليم فرود آورده اند زير پوشش آن قرار گيرند در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند بخشنده و آمرزنده است )( ان الله لعفو غفور ) .

اين درست به آيات قصاص مى ماند كه از يك طرف به اولياى دم اجازه قصاص مى دهد، و از سـوى ديـگـر دستور عفو را به عنوان يك فضيلت (در مورد كسانى كه شايسته عفوند) در كنار آن مى گذارد.

و از آنـجا كه وعده نصرت و يارى هنگامى دلگرم كننده و مؤ ثر است كه از شخص قادر و تـوانـائى بـوده بـاشـد، لذا در آيـه بعد گوشهاى از قدرت بى پايان خدا را در پهنه عـالم هـسـتى چنين بازگو مى كند: (اين بخاطر آن است كه خداوند شب را در روز و روز را در شـب داخـل مـى كـنـد) (دائمـا از يـكى مى كاهد و طبق نظام معينى بر ديگرى مى افزايد، نـظـامـى پـايـدار و كـامـلا حـسـاب شـده كـه هـزاران بـلكـه مـليـونـهـا سـال بـر قـرار اسـت ).( ذلك بـان الله يـولج الليـل فـى النـهـار و يـولج النهار فى الليل ) .

(يـولج ) از مـاده (ايـلاج ) در اصـل از ولوج بـه مـعـنـى دخـول اسـت، ايـن تـعـبـير همانگونه كه گفتيم اشاره به دگرگونيهاى تدريجى و كاملا مـنـظـم و حـسـاب شـده شـب و روز در فـصـول مـخـتـلف سـال اسـت كـه از يـكـى كـاسـتـه و بـه ديـگـرى افـزوده مـى شـود، امـا ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه اشـاره بـه مـساءله طلوع و غروب آفتاب باشد كه به خاطر شـرائط خـاص جـو (هـواى اطـراف زمـيـن ) اين امر به صورت ناگهانى انجام نمى گيرد، بـلكـه از آغـاز طـلوع فـجر، اشعه آفتاب به طبقات بالاى هوا مى افتد و آهسته آهسته به طبقات پائين منتقل مى شود، گوئى روز تدريجا

وارد شـب مـى گـردد، و لشـكـر نـور بـر سپاهيان ظلمت چيره مى شود، و بعكس هنگام غروب آفـتـاب نخست نور از قشر پائين جو برچيده مى شود و هوا كمى تار مى گردد و تدريجا از طـبـقـات بالاتر، تا آخرين شعاع خورشيد برچيده شود و لشگر ظلمت همه جا را تسخير كـنـد، و اگـر ايـن مـوضـوع نـبـود، طـلوع و غـروب آفتاب در يك لحظه زود گذر انجام مى گـرفـت و انتقال ناگهانى از شب به روز و روز به شب هم از نظر جسمى و روحى براى انـسـان زيـانـبـار بـود، و هـم از نـظر نظام اجتماعى اين تغيير سريع و بى مقدمه مشكلات فراوان به وجود مى آورد.

هيچ مانعى ندارد كه آيه فوق اشاره به هر دو تفسير باشد.

و در پايان آيه مى گويد (خداوند سميع و بصير است )( و ان الله سميع بصير ) .

تقاضاى كمك مؤ منان را مى شنود، و از حال و كار آنها آگاه است، و در موقع لزوم، لطفش به يارى آنها مى شتابد، همانگونه كه از اعمال و نيات دشمنان حق با خبر است.

آخـرين آيه مورد بحث در واقع دليلى است براى آنچه قبلا گذشت، مى گويد: (اين به خـاطـر آن اسـت كـه خـداونـد حـق اسـت، و آنـچـه را غـيـر از او مـى خـوانـنـد بـاطـل است، و خداوند بلند مقام و بزرگ است )( ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه هو الباطل و ان الله هو العلى الكبير ) .

اگـر مـى بـيـنـيـد لشـكـريـان حـق پـيـروز مـى شـونـد، بـاطـل عـقـب نـشـيـنـى مـى كـنـد، لطف خدا به يارى مؤ منان مى شتابد و كافران را تنها مى گذارد، به خاطر آن است كه آنها باطلند و اينان حق، آنها بر خلاف نظام عالم هستى هستند و سـرنـوشـتـشان فنا و نيستى است و اينها هماهنگ با قوانين جهان هستى. اصولا خداوند حق است و غير او باطل است و تمام انسانها و موجوداتى كه به نحوى با خدا ارتباط دارند حقند و به همان اندازه كه از او بيگانهاند باطلند.

كلمه (على ) كه از ماده (علو) گرفته شده به معنى بلند مقام است، و نيز به كسى گفته مى شود كه قادر و قاهر است و كسى قدرت مقاومت در برابر اراده او ندارد.

(كـبـيـر) نـيـز اشـاره اى اسـت بـه عـظـمت علم و قدرت پروردگار و كسى كه داراى اين صـفـات اسـت بـخـوبـى مى تواند دوستان خود را يارى دهد، و دشمنان را در هم بشكند لذا دوستانش بايد به وعده هاى او دلگرم باشند.


آيه (63) تا (66) و ترجمه

( ألم تر أن الله أنزل من السماء ماء فتصبح الا رض مخضرة إن الله لطيف خبير ) (63)( له ما فى السموت و ما فى الا رض و إ ن الله لهو الغنى الحميد ) (64)( ألم تـر أن الله سـخـر لكم ما فى الا رض و الفلك تجرى فى البحر بأ مره و يمسك السماء أن تقع على الا رض إلا بإ ذنه إن الله بالناس لرؤف رحيم ) (65)( و هو الذى أحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم إن الانسن لكفور ) (66)

ترجمه:

63 - آيـا نـديـدى خـداوند از آسمان آبى فرستاد و زمين (بر اثر آن ) سر سبز و خرم مى گردد؟ و خداوند لطيف و خبير است.

64 - آنـچـه در آسـمـانها و زمين است از آن او است، و خداوند بى نياز و شايسته هر گونه ستايش است.

65 - آيـا نـديدى كه خداوند آنچه در زمين است مسخر شما كرد؟ و كشتيها به فرمان او بر صفحه اوقيانوسها حركت مى كنند و آسمان (كرات و سنگهاى آسمانى ) را نگه مى دارد تا بر زمين، جز به فرمان او، فرو نيفتند؟ خداوند نسبت به مردم رحيم و مهربان است.

66 - او كـسـى اسـت كـه شـمـا را زنـده كـرد سـپس مى ميراند بار ديگر زنده مى كند اما اين انسان كفران كننده و ناسپاس است.

تفسير:

نشانه هاى خدا در صحنه هستى

در آيـات گـذشته، سخن از قدرت بى پايان خداوند و حقانيت او بود، در آيات مورد بحث نشانه هاى مختلفى از اين قدرت گسترده و حقانيت مطلقه را بيان مى كند.

نـخـسـت مـى گـويـد: (آيـا نديدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمين خشكيده و مرده بـواسـطـه آن سـبـز و خـرم مـى گـردد)؟!( ألم تـر ان الله انزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضرة ) .

زمـيـنـى كـه آثـار حـيـات از او رخت بر بسته بود و چهرهاى عبوس و زشت و تيره داشت با نـزول قـطـرات حـيـاتـبـخـش بـاران، زنـده شـد و آثـار حيات در آن نمايان گشت و لبخند زندگى در چهره او آشكار.

آرى خداوندى كه به اين سادگى اينهمه حيات و زندگى مى آفريند لطيف و خبير است( ان الله لطيف خبير ) .

(لطـيـف ) از مـاده (لطـف ) بـه مـعـنـى كـار بـسـيـار ظريف و باريك است، و اگر به رحمتهاى خاص الهى، (لطف ) گفته مى شود نيز به خاطر همين ظرافت آن است.

(خبير) به معنى كسى است كه از مسائل دقيق آگاه است.

لطـيـف بـودن خـدا ايـجـاب مـى كـنـد كه نطفه هاى كوچك و كم ارزش گياهان را كه در درون بذرها در اعماق خاكها نهفته است پرورش دهد، و آنها را كه در نـهايت ظرافت و لطافتند از اعماق خاك تيره برخلاف قانون جاذبه بيرون فرستد، و در مـعـرض تابش آفتاب، و وزش نسيم قرار دهد، و سرانجام آن را به گياهى بارور، يا درختى تنومند تبديل كند.

اگـر او دانـه هـاى بـاران را نـمـى فـرسـتـاد و مـحيط بذر و زمين اطراف آن نرم و ملايم و (لطيف ) نمى شد آنها هرگز قدرت نمو و رشد نمى داشتند، اما او با اين باران به آن محيط خشك و خشن، لطف و نرمش بخشيد تا آماده حركت و نمو گردد.

در عـيـن حـال از تمام نيازها و احتياجات اين دانه ضعيف از آغاز حركت در زير خاك تا هنگامى كه سر به آسمان كشيده، آگاه و خبير است.

خداوند به مقتضاى لطفش باران را مى فرستد، و به مقتضاى خبير بودنش اندازه اى براى آن قـائل اسـت كـه اگـر از حـد بـگـذرد سـيـل اسـت و ويـرانـى، و اگـر كـمتر از حد باشد خشكسالى و پژمردگى و اين است معنى لطيف بودن و خبير بودن خداوند.

در آيـه 18 سـوره مـؤ مـنـون نـيـز مـى خوانيم:( و انزلنا من السماء ماء بقدر فاسكناه فى الارض ) : (مـا از آسـمـان آبى فرستاديم به اندازه معين، سپس آن را در زمين ساكن كرديم ).

نـشـانـه ديـگرى كه براى قدرت بى پايان و حقانيت ذات پاك او مى آورد اين است كه مى گـويـد: (آنچه در آسمانها، و آنچه در زمين است از آن خدا است )( له ما فى السماوات و ما فى الارض ) .

خـالق هـمـه او اسـت، و مـالك هـمـه نـيـز او اسـت، و بـه هـمـيـن دليل بر همه چيز توانائى دارد.

و نيز به همين دليل (او تنها غنى و بى نياز در عالم هستى، و شايسته هر گونه حمد و ستايش است( و ان الله لهو الغنى الحميد ) .

پـيـونـد ايـن دو صـفـت (غـنـى و حميد) با هم يك پيوند بسيار حساب شده است، چرا كه اولا بـسـيـارنـد كـسـانى كه غنى هستند اما بخيلند و استثمارگر و انحصار طلب و غرق غفلت و غـرور، و بـه هـمـين دليل عنوان غنى بودن گاهى تداعى اين اوصاف را مى كند، ولى غنى بـودن خداوند توأم است با لطف و بخشندگى، جود و سخاى او نسبت به بندگان كه او را شايسته حمد و ستايش مى كند.

ثـانـيـا: اغنياى ديگر غنايشان ظاهرى است و اگر جود و سخائى دارند در واقع از خودشان نـيـسـت چـرا كـه تـمـام نـعـمـت و امـكـانات را خدا در اختيار آنها گذارده است، غنى بالذات و شايسته هر گونه ثنا و ستايش تنها ذات پاك او است.

ثـالثا: بى نيازان ديگر اگر كارى مى كنند بالاخره سودى از آن عايد خودشان مى شود تـنـهـا كـسى كه بى حساب مى بخشد و سودى عائد او نمى گردد بلكه مى خواهد تا بر بندگان جودى كند، او است و به همين دليل از همه شايسته تر به حمد و ثنا است.

بـاز به نمونه ديگرى از اين قدرت بى پايان در زمينه تسخير موجودات براى انسانها اشـاره كرده مى فرمايد: (آيا نديدى كه خداوند آنچه را در زمين است مسخر شما كرد) و هـمـه مـواهـب و امـكـانـات آن را در اخـتـيـار شـمـا قرار داد؟ تا هر گونه بخواهيد از آن بهره بگيريد( الم تر ان الله سخر لكم ما فى الارض ) .

و هـمـچنين كشتيها را در حالى كه در درياها به فرمان او به حركت در مى آيند و سينه آبها را مى شكافند و به سوى مقصدها پيش ‍ مى روند)؟( و الفلك تجرى فى البحر بامره ) .

از ايـن گذشته (خداوند آسمان را در جاى خود نگه مى دارد تا بر زمين جز به فرمان او فرود نيفتد( و يمسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه ) .

از يـكـسـو هر يك از كرات آسمانى را در مدار خود به حركت در آورده و نيروى (دافعه ) حاصل از گريز از مركز را درست معادل نيروى (جاذبه ) آنها قرار داده است، تا هر يك در مـدار خـود بـى آنـكـه در فـاصـله هـاى آنـهـا دگـرگـونـى حاصل بشود به حركت در آيند، و تصادمى در ميان كرات روى ندهد.

از سوى ديگر جو زمين را آنچنان آفريده كه به سنگريزه هاى سرگردان اجازه بر خورد با زمين و توليد ناراحتى و ويرانى براى اهلش ندهند.

آرى اين رحمت و لطف او نسبت به بندگان است كه اين چنين گهواره زمين را امن و امان و خالى از هر گونه خطر آفريده تا محل آسايش و آرامش بندگان باشد، نه سنگهاى سرگردان آسمانى بر زمين سقوط مى كنند نه كرات ديگر با آن تصادم مى نمايند.

لذا در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كند: (خداوند نسبت به مردم مهربان و رحيم است )( ان الله بالناس لرئوف رحيم ) .

سـرانجام در آخرين آيه از قدرت پروردگار در مهمترين مساءله جهان هستى، يعنى مساءله حـيـات و مـرگ سـخن مى گويد و مى فرمايد: (او كسى است كه شما را زنده كرد) (خاك بى جان بوديد لباس حيات بر شما پوشانيد)( و هو الذى احياكم ) .

(سـپـس بـعـد از طـى دوره حيات شما را مى ميراند) (و به همان خاك كه از آن برخاستيد باز مى گرديد)( ثم يميتكم ) .

(و ديگر بار در رستاخيز حياتى نوين به شما مى بخشد) (و سر از خاك مرده بر مى آوريد و آماده حساب و جزا مى شويد)( ثم يحييكم ) .

امـا بـا اين حال (اين انسان در برابر اينهمه نعمتهائى كه خدا در زمين و آسمان در جسم و جـان، بـه او ارزانـى داشـتـه كـفـران كننده و ناسپاس است، و با ديدن اينهمه نشانه هاى روشن، ذات پاك او را انكار مى كنند( ان الانسان لكفور ) .

نكته ها:

1 - صفات ويژه پروردگار

در آيات فوق و دو آيه قبل از آن به ترتيب چهارده بخش از صفات خداوند (در آخر هر آيه دو صفت ) بيان شده است: عليم و حليم عفو و غفور سميع و بصير على و كبير لطيف و خـبـيـر غـنـى و حـمـيـد رؤ ف و رحـيـم كـه هـر بـخـش از ايـن صـفـات دو گـانـه هـمـاهـنگ و مكمل يكديگرند، عفو خداوند با غفران او، سميع بودن با بصير بودن، بلند مقام بودنش بـا بـزرگـيـش، لطـيـف بـودن با آگاهيش، غنى بودن با حميد بودنش، و بالاخره رؤ ف بـودن با مهربانيش همه هماهنگ، و در عين حال هر كدام از آنها درست متناسب همان بحثى است كـه در آن آيـه مـطـرح شـده، و چـون قـبـلا در ذيل خود آيات از آن سخن گفته ايم نياز به تكرار نمى بينيم.

آيات فوق همانگونه كه دليلى بر قدرت خدا است و تاءكيدى بر وعده هاى نصرت الهى نـسـبـت بـه بـنـدگـان بـا ايـمان، همچنين نشانه اى است از حقانيت ذات پاك او كه در آيات گذشته روى آن تكيه شده بود، و نيز دليلى است بر توحيد، و دليلى است بر معاد، چرا كـه مـسـاءله زنـده شـدن زمـيـنـهـاى مـرده بـه وسـيـله گـيـاهـان سـر سـبـز در پـرتـو نـزول بـاران و هـمـچـنين مساءله حيات و مرگ نخستين انسان شاهد زنده اى است بر اينكه او قادر است بار ديگر انسان را زنده كند و لباس حيات بر او بپوشاند، چنانكه در بسيارى از آيات قرآن به همين امور بر مساءله معاد استدلال شده.

ضمنا جمله ان الانسان لكفور با توجه به اينكه (كفور) صيغه مبالغه است اشـاره بـه كـفـر و انـكار انسانهاى لجوج مى كند كه حتى با مشاهده اينهمه آيات عظمت خدا بـاز راه انـكار را پيش مى گيرند، و يا اشاره به كفران و ناسپاسى اينگونه افراد است كه وجودشان غرق نعمتهاى او است و باز هم نه در مقام شكر منعمند و نه شناخت او.

3 - تسخير موجودات زمين و آسمان

هـمانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم تسخير اين امور براى انسان از اين نظر است كه خـدا آنـهـا را خـدمـتـگـزار انـسـان قـرار داده و در مـسـيـر مـنـافـع او مـى بـاشـنـد (شـرح مـفـصـل ايـن مـوضـوع را در جـلد يـازدهـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 167 بـه بـعـد ـ ذيـل آيـات 12 تـا 14 سـوره نـحـل و هـمـچـنـيـن در جـلد دهـم صـفـحـه 120 بـه بـعـد ذيل آيه 2 سوره رعد بيان كرده ايم ).

و اگـر مى بينيم در ميان نعمتهاى زمينى، حركت كشتيها بر صحنه اقيانوسها بالخصوص ذكـر شـده بـه خـاطـر آن اسـت كـه ايـن كـشـتـيـهـا در گـذشـتـه و حـال مـهمترين وسيله ارتباطى و انتقال انسانها و كالاها از نقطه اى به نقطه ديگر بوده و هستند، و هيچ وسيله نقليه اى تاكنون نتوانسته است جاى كشتيها را در اين زمينه بگيرد.

بـه طـور قـطـع اگـر يـك روز تـمـام كـشـتـيها بر صفحه اقيانوسها از حركت باز ايستند زنـدگـى انـسـانـهـا بـه كـلى مـخـتـل خـواهـد شـد، چـرا كـه راهـهـاى خـشـكـى قـدرت و كشش نـقـل و انـتـقـال ايـنـهـمه وسائل و كالا را ندارد، مخصوصا در عصر و زمان ما با توجه به ايـنـكـه مـهـمـتـريـن وسـيـله حـركـت زنـدگى صنعتى بشر نفت است، و مهمترين وسيله براى انـتـقـال نـفـت از نـقـطـه اى بـه نـقـاط ديـگـر همان كشتيها هستند اهميت اين نعمت بزرگ الهى آشـكـارتـر مـى شـود، چـرا كـه گـاهـى كـار يـك كـشـتـى نـفـتـكـش غـول پـيـكـر را (ده هـزار اتـومـبـيـل هـم ) نـمـى تـوانـد انـجـام دهـد! و انتقال نفت از طريق خطوط لوله نيز براى نقاط محدودى از دنيا امكان پذير است.


آيه (67) تا (70) و ترجمه

( لكـل أمـة جـعـلنـا مـنـسـكا هم ناسكوه فلا ينزعنك فى الا مر و ادع إلى ربك إنك لعلى هدى مستقيم ) (67)( و إن جدلوك فقل الله أعلم بما تعملون ) (68)( الله يحكم بينكم يوم القيمة فيما كنتم فيه تختلفون ) (69)( ألم تـعـلم أن الله يـعـلم مـا فـى السـمـاء و الا رض إن ذلك فـى كتب إن ذلك على الله يسير ) (70)

ترجمه:

67 - بـراى هـر امـتـى عـبـادتـى قـرار داديـم تـا آن عـبـادت را (در پـيشگاه خدا) انجام دهند، بنابراين آنها نبايد در اين امر با تو به نزاع برخيزند، به سوى پروردگارت دعوت كن كه بر هدايت مستقيم قرار دارى (و راه راست همين است كه تو مى پوئى ).

68 - و اگـر آنـهـا بـا تـو بـه جدال برخيزند بگو: خدا از اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاهتر است.

69 - خداوند ميان شما در آن چه اختلاف داشتيد داورى مى كند.

70 - آيـا نـمـيـدانى خداوند آنچه را در آسمان و زمين است مى داند؟ همه اينها در كتابى ثبت است (كتاب علم بى پايان پروردگار) و اين بر خداوند آسان است.

تفسير:

هر امتى عبادتى دارد

در بحثهاى گذشته گفتگوهائى پيرامون مشركان داشتيم، از آنجا كه مـشـركـان بـه طـور خـصوص و مخالفان اسلام به طور عموم، جر و بحثهائى با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـيـرامـون مـسـائل و احـكـام تـازه اسـلام داشتند و نسخ و دگـرگـونـى قـسـمـتهائى از احكام شرايع پيشين را نقطه ضعفى براى شريعت اسلام مى پـنـداشـتـنـد در حـالى كـه ايـن دگـرگـونـيـهـا نه تنها ضعف نبود بلكه يكى از برنامه تـكـامـل اديـان مـحـسوب مى شد، لذا در نخستين آيه مورد بحث مى فرمايد: (براى هر امتى عـبـادتـى قـرار داديـم تـا خـدا را بـا آن پـرسـتـش كـنـنـد)( لكل امة جعلنا منسكا هم ناسكوه ) .

مـنـاسـك: چـنـانكه قبلا هم گفته ايم جمع (منسك ) به معنى مطلق عبادت است، و در اينجا مـمـكـن اسـت تـمام برنامه هاى دينى و الهى را شامل شود، بنابراين آيه گوياى اين حقيقت است كه امتهاى پيشين هر كدام برنامه اى مخصوص به خود داشتند كه در آن شرائط خاص از نـظر زمان و مكان و جهات ديگر كاملترين برنامه بوده است، ولى مسلما با دگرگون شدن آن شرائط لازم بود احكام تازه ترى جانشين آنها شود.

لذا بـه دنـبـال ايـن سـخـن اضـافه مى كند: (بنابراين نبايد آنها در اين امر با تو به نزاع برخيزند)( فلا ينازعنك فى الامر ) .

(و تـو به سوى پروردگارت دعوت كن كه راه راست همين است كه تو مى پوئى )( و ادع الى ربك انك لعلى هدى مستقيم ) .

هرگز گفتگوها و ايرادهاى بى پايه آنان در روحيه تو كمترين اثرى نگذارد

كه دعوتت به سوى خدا است، و مسير تو هدايت، و راهت مستقيم است!

تـوصـيـف (هـدى ) به (مستقيم بودن ) يا جنبه تاءكيد دارد، و يا اشاره به اين است كـه هـدايـت بـه سـوى مقصد ممكن است از طرق مختلفى صورت گيرد راههاى نزديك و دور، مستقيم و كج، ولى هدايت الهى، از نزديكترين و مستقيمترين راه است.

(امـا اگـر بـاز بـه مـجـادله و مـنـازعـه ادامـه دهـنـد و سـخـنـان تـو در دل آنـها اثر نگذارد در پاسخ آنها بگو، خدا از اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاهتر است )( و ان جادلوك فقل الله اعلم بما تعملون ) .

(خـداونـد در مـيـان شـمـا در آنـچـه اخـتلاف داشتيد داورى مى كند) (و در صحنه قيامت كه صـحـنـه بازگشت به توحيد و يكپارچگى و برطرف شدن اختلافات است حقايق را براى همه شما آشكار مى سازد)( الله يحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون ) .

و از آنـجـا كـه قـضـاوت و داورى در قـيـامـت نـسـبـت بـه اخـتـلافـات و اعـمـال بـنـدگان نياز به علم و آگاهى وسيعى به همه آنها دارد، در آخرين آيه مورد بحث اشاره به علم بى پايان خدا كرده، چنين مى گويد: (آيا نميدانى كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و زمين است مى داند)؟( الم تعلم ان الله يعلم ما فى السماوات و الارض ) .

آرى (همه اينها در كتابى ثبت است )( ان ذلك فى كتاب ) .

كـتـاب عـلم بـى پـايـان خـداونـد، كـتـاب عـالم هـسـتـى و جـهـان عـلت و مـعـلول، جـهـانـى كـه چيزى در آن گم نمى شود و نابود نمى گردد، بلكه همواره تغيير صـورت مـى دهـد حـتـى امـواج صـداى ضـعـيـفـى كـه از حـلقـوم انـسـانـى در هـزاران سـال قـبـل بـرخـاسـتـه به كلى نابود نشده است، و همواره در اين فضا وجود دارد اين يك كتاب بسيار دقيق و جامع است كه همه چيز در آن ضبط شده است.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر هـمـه ايـنها در (لوح محفوظ)، لوح علم الهى ثبت است، و همه اين موجودات با تمام خصوصيات و جزئيات نزد او حاضرند.

و لذا در آخرين جمله مى فرمايد: (اين بر خداوند آسان است ) چرا كه همگى موجودات با تمام خصوصياتشان نزد او حضور دارند( ان ذلك على الله يسير ) .


آيه (71) تا (74) و ترجمه

( و يـعـبـدون مـن دون الله مـا لم يـنـزل بـه سـلطـانـا و ما ليس لهم به علم و ما للظالمين من نصير ) (71)( و إ ذا تـتـلى عـليـهـم اءيـتـنـا بـيـنات تعرف فى وجوه الذين كفروا المنكر يكادون يسطون بـالذيـن يـتـلون عليهم أيتنا قل أ فأ نبئكم بشر من ذلكم النار وعدها الله الذين كفروا و بئس المصير ) (72)( يـأيـهـا الناس ضرب مثل فاستمعوا له إن الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و إن يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ) (73)( ما قدروا الله حق قدره إن الله لقوى عزيز ) (74)

ترجمه:

71 - آنـهـا غـيـر از خـداونـد چـيـزهـائى را مـى پـرسـتـند كه خدا هيچگونه دليلى براى آن نـازل نـكـرده اسـت، و چـيـزهـائى كـه علم و آگاهى به آن ندارند، و براى ظالمان ياور و راهنمائى نيست.

72 - و هـنـگـامـى كـه آيـات روشـن مـا بر آنها خوانده مى شود در چهره كافران آثار انكار مـشاهده مى كنى، آن چنان كه نزديك است برخيزند و با مشت به كسانى كه آيات ما را بر آنـهـا مى خوانند حمله كنند! بگو: آيا شما را به بدتر از اين خبر دهم؟ همان آتش سوزنده (دوزخ ) است كه خدا به كافران وعده داده، و بدترين جايگاه است!

73 - اى مردم مثلى زده شده است گوش به آن فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد هـرگـز نـمـى تـوانـند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند و هر گـاه مگس چيزى از آنها بربايد نمى توانند آن را باز پس گيرند، هم اين طلب كنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان (هم اين عابدان و هم آن معبودان ).

74 - آنها خدا را آنگونه كه بايد بشناسند نشناختند، خداوند قوى و شكست ناپذير است.

تفسير:

معبودانى ضعيفتر از يك مگس!

در ايـن آيـات بـه تـنـاسب بحثهائى كه قبلا پيرامون توحيد و شرك بود باز سخن از مشركان و برنامه هاى غلط آنها مى گويد:

و از آنـجـا كـه يـكى از روشنترين دلائل بطلان شرك و بت پرستى اين است كه هيچگونه دليـل عـقلى و نقلى بر جواز اين عمل دلالت نمى كند، در آيه نخست مى فرمايد: (آنها غير از خـدا چـيـزهـائى را مـى پـرسـتـنـد كـه هـيـچـگـونـه دليـلى خـداونـد بـراى آن نـازل نـكـرده اسـت )( و يـعـبـدون مـن دون الله مـا لم ينزل به سلطانا ) .

در واقـع ايـن ابـطـال اعتقاد بت پرستان است كه معتقد بودند خدا اجازه بت پرستى را به آنها داده، و اين بتها شفيعان درگاه او مى باشند.

سـپـس اضـافـه مـى كـند: (آنها معبودهائى را مى پرستند كه علم و دانشى به حقانيت آنها ندارند)( و ما ليس لهم به علم ) .

يـعـنـى نـه از طـريـق دسـتـور الهـى، و نـه از طـريـق دليل عقل هيچ حجت و برهانى براى كار خود مطلقا ندارند.

بـديـهـى اسـت كـسـى كـه در اعـتـقـاد و اعـمـال خـود مـتـكـى بـه دليل روشنى نيست، ستمگر است، هم به خويش ستم كرده، و هم به ديگران، و به هنگام گـرفـتـار شـدن در چنگال مجازات الهى هيچكس قدرت دفاع از او ندارد، لذا در پايان آيه مى گويد: (براى ستمكاران ياور و راهنمائى نيست )( و ما للظالمين من نصير ) .

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد كـه (نـصـيـر) در ايـنـجـا بـه مـعـنـى دليل و برهان است، چرا كه يارى كننده حقيقى همان مى باشد.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه مـراد از (نـصـير)، راهنما است و مكملى است براى بحث گذشته يعنى نه حجت الهى دارند، نه دليل عقلى كه خود به آن رسيده باشند، و نه رهبر و راهنما و استادى كه آنها را در اين مسير يارى كند، چرا كه آنها ستمگرند و در برابر حق تسليم نيستند.

ايـن تـفـسـيـرهـاى سـه گـانـه بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارنـد هـر چـنـد تـفـسـيـر اول روشنتر به نظر مى رسد.

سـپـس به عكس العمل بت پرستان در برابر آيات خدا، و شدت لجاجت و تعصب آنها در يك جـمـله كـوتـاه اشـاره كرده مى گويد: (و هنگامى كه آيات روشن ما كه بهره گيرى از آن بـراى هـر صـاحب عقلى آسان است بر آنها خوانده مى شود، در چهره كافران آثار انكار را بـه خـوبـى مـشـاهـده مـى كنى )( و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات تعرف فى وجوه الذين كفروا المنكر ) .

در حقيقت هنگام شنيدن اين آيات بينات، تضادى در ميان منطق زنده قـرآن و تـعـصـبـات جـاهـلانـه آنها پيدا مى شود، و چون حاضر به تسليم در برابر حق نيستند، بى اختيار آثار آن در چهره هاشان به صورت علامت انكار نقش مى بندد.

نه تنها اثر انكار و ناراحتى در چهره شان نمايان مى شود،بلكه بر اثر شدت تعصب و لجاج نزديك است برخيزند و با مشتهاى گره كرده خود به كسانى كه آيات ما را بر آنها مى خوانند حمله كنند)!( يكادون يسطون بالذين يتلون عليهم آياتنا ) .

(يـسـطـون ) از مـاده (سـطـوت ) بـه مـعـنـى بلند كردن دست و حمله كردن به طرف مقابل است، و در اصل به گفته راغب در مفردات به معنى بلند شدن اسب، بر سر پاها و بلند كردن دستها است، سپس به معنى بالا اطلاق شده.

در حـالى كـه انـسان اگر منطقى فكر كند هر گاه سخن خلافى بشنود، نه چهره در هم مى كـشـد و نـه پاسخ آن را با مشت گره كرده مى دهد، بلكه با بيان منطقى آن را رد مى كند، ايـن عـكـس العـمـلهـاى نـادرسـت كـافران، خود دليل روشنى است بر اينكه آنها تابع هيچ دليـل و مـنـطـقـى نـيـسـتـنـد، تـنـهـا جـهـل و عـصـبـيـت بـر وجـودشـان حـاكـم اسـت. قـابـل تـوجـه ايـنـكـه جـمـله يـكـادون يـسـطـون بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه از دو فـعـل مـضـارع تشكيل شده دليل بر استمرار (حالت حمله و پرخاشگرى ) در وجود آنها اسـت كـه گـاه شـرائط ايـجاب مى كرد عملا آن را ظاهر كنند، و گاه كه شرائط اجازه نمى داد، حـالت آمـادگـى حـمـله در آنها پيدا مى شد و به تعبير ما به خود مى پيچيدند كه چرا قادر بر حمله و ضرب نيستند.

قرآن در برابر اين بى منطقان به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد: (بـه آنـهـا بگو: آيا مى خواهيد من شما را به بدتر از اين خبر دهم؟! بدتر از اين همان آتش سوزنده دوزخ است )!( قل افانبئكم بشر من ذلكم النار ) .

يـعـنـى اگـر بـه زعـم شـمـا ايـن آيـات بـيـنـات الهـى شر است، چون با افكار منحرف و نـادرسـتـتـان هـماهنگ نيست، من، بدتر از اين را به شما معرفى مى كنم، كه همان مجازات دردناك الهى است كه در برابر اين لجاج و عناد سرانجام دامانتان را خواهد گرفت.

(همان آتش سوزانى كه خداوند به كافران وعده داده )( وعدها الله الذين كفروا ) .

(و دوزخ آتش سوزانش بدترين جايگاه است )( و بئس المصير ) .

در حـقـيـقـت در بـرابـر اين آتش مزاجان پرخاشگر كه شعله هاى عصبيت و لجاج، همواره در درونـشـان افـروخـتـه اسـت، پـاسـخـى جـز آتش ‍ دوزخ نيست! چرا كه هميشه مجازات الهى تناسب نزديكى با چگونگى گناه و عصيان دارد.

در آيـه بـعـد تـرسـيـم جـالب و گـويـائى از وضع بتها و معبودهاى ساختگى، و ضعف و نـاتـوانـى آنـهـا، بيان مى كند، و بطلان اعتقاد مشركان را به روشنترين وجهى آشكار مى سازد.

روى سـخـن را بـه عـمـوم مردم كرده، مى گويد: اى مردم در اينجا مثلى زده شده است گوش بـه آن فـرا دهـيـد (و دقـيـقـا بـه آن بـيـنـديـشـيـد)( يـا ايـهـا النـاس ضـرب مثل فاستمعوا له ) .

(كـسـانـى را كه شما غير از خدا مى خوانيد هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند هر چند بـراى ايـن كار اجتماع كنند و دست به دست يكديگر بدهند)( ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له ) .

همه بتها و همه معبودهاى آنها و حتى همه دانشمندان و متفكران و مخترعان بشر اگر دست به دست هم بدهند قادر بر آفرينش مگسى نيستند.

بنابراين چگونه مى خواهيد شما اينها را همرديف پروردگار بزرگى قرار دهيد كه آفريننده آسمانها و زمين و هزاران هزار نوع موجود زنده در درياها و صحراها و جـنـگـلهـا و اعـمـاق زمـيـن اسـت، خـداونـدى كـه حـيـات و زنـدگـى را در اشـكـال مختلف و چهره هاى بديع و متنوع قرار داده كه هر يك از آنها انسان را به اعجاب و تحسين وا مى دارد، آن معبودهاى ضعيف كجا و اين خالق قادر و حكيم كجا؟

سـپـس اضـافـه مى كند نه تنها قادر نيستند مگسى بيافرينند بلكه از مقابله با يك مگس نـيـز عـاجـزنـد چـرا كـه اگـر مـگـس چـيـزى از آنها را بربايد نمى توانند آن را باز پس گيرند)!.( و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ) .

مـوجودى به اين ضعيفى و ناتوانى كه حتى در مبارزه با يك مگس شكست مى خورد چه جاى ايـن دارد كـه او را حـاكـم بـر سـرنـوشـت خـويـش بـدانـنـد و حلال مشكلات.

آرى (هـم ايـن طـلب كـنـنـدگـان و عابدان ضعيف و ناتوانند و هم آن مطلوبان و معبودان )( ضعف الطالب و المطلوب ) .

در روايـات مـى خـوانيم: بت پرستان قريش، بتهائى را كه در اطراف كعبه گرد آورى كـرده بـودنـد آنـهـا را بـا مـشـك و عـنـبـر و گـاه بـا زعـفـران يـا عـسـل مـى آلودند و اطراف آنها نداى لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك، الا شريك هو لك تـمـلكـه و مـا مـلك! كه بيانگر شرك و بت پرستى آنها و تحريف لبيك موحدان بود سـر در مى دادند، و اين موجودات پست و بى ارزش را شريك خدا مى پنداشتند، ولى مگسها مى آمدند و بر آنها مى نشستند و آن عسل و زعفران و مشك و عنبر را مى ربودند و آنها قدرت بر باز پس گرفتن آن نداشتند!

قـرآن مـجـيـد هـمين صحنه را عنوان قرار داده و براى بيان ضعف و ناتوانى بتها و سستى مـنطق مشركان از آن بهره گيرى مى كند، مى گويد شما خوب نگاه كنيد ببينيد معبودهايتان چگونه زير دست و پاى مگسها قرار گرفته اند و قادر به كمترين دفاع از خود نيستند؟! اين چه معبودهاى بى عرضه و بى ارزشى هستند كه شما حل مشكلات خود را از آنها مى خواهيد؟!.

در ايـنـكـه مـنـظـور از (طـالب ) و (مـطلوب ) چيست؟ حق همان است كه در بالا گفتيم: (طـالب ) عـبـادت كنندگان بتها هستند و (مطلوب ) خود بتها كه هر دو ضعيف هستند و ناتوان.

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه (طالب ) اشاره به مگس است، و مطلوب اشاره به بتها (زيرا مگسها به سراغ بتها مى روند تا از مواد غذائى روى آنها بهره گيرند).

بعضى ديگر (طالب ) را بتها دانسته اند و (مطلوب ) را مگس (زيرا به فرض كه بـتـهـا بـه فـكـر آفـريـنـش مـگـس ضـعـيـفـى بـيـفـتـنـد قـادر نـخـواهـنـد بـود) ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.

قـرآن بـعد از بيان مثال زنده فوق، نتيجه گيرى مى كند كه (آنها خدا را آن گونه كه بايد بشناسند نشناختند)( ما قدروا الله حق قدره ) .

بقدرى در معرفت و شناسائى خدا، ضعيف و ناتوانند كه خداوند با آن عظمت را تا سر حد ايـن معبودهاى ضعيف و بى مقدار تنزل دادند، و آنها را شريك او شمردند، كه اگر كمترين معرفتى درباره خدا داشتند بر اين مقايسه خود مى خنديدند.

و در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند قوى و عزيز است )( ان الله لقوى عزيز ) .

نه همچون بتها كه قادر بر آفرينش موجود كوچكى نيستند و حتى قدرت دفاع از خويش در بـرابـر مـگـسـى ندارند، او بر همه چيز قادر و توانا است و هيچكس را قدرت مقابله با او نيست.

نكته:

مثالى روشن براى بيان ضعفها

گـر چـه جـمـعـى از مـفـسـران عـقـيـده دارنـد كـه قـرآن در آيـات فـوق، سـخـن از مـثـل بـه مـيـان آورده، امـا خـود مثل را صريحا بيان نكرده است بلكه اشاره به موارد ديگر قـرآن نـمـوده، و يا اصلا مثل در اينجا به معنى اثبات و تبيين مطلب يا چيز عجيب است، نه به معنى معروفش.

ولى بـدون شك، اين نظر نادرستى است، چرا كه قرآن در آيات فوق، مصداق اين مثالى را كـه دعـوت عـمـومـى بـراى انـديـشـه در آن كـرده اسـت بـيـان نـمـوده ايـن مثال همان مگس است از نظر آفرينش و از نظر ربودن ذرات غذائى!.

ايـن مـثال گر چه در برابر مشركان عرب ذكر شده، ولى با توجه به اينكه مخاطب همه مـردم جـهـانـنـد (يا ايها الناس ) اختصاصى به بتهاى سنگى و چوبى ندارد، بلكه تمام مـعـبـودهـائى را كـه جـز خدا مى پرستند در اين مثال شركت داده شده اند، اعم از فرعونها و نمرودها و بتهاى شخصيتهاى كاذب و قدرتهاى پوشالى و مانند آن.

آنـهـا نـيـز بـر ايـن مـثال منطبق هستند، آنها هم اگر دست به دست هم بدهند و تمام لشگر و عـسـكـرشـان را جمع و جور كنند و انديشمندان و فرزانگانشان را دعوت كنند قادر به خلق مـگـسـى نـيـسـتـنـد، و حـتـى اگـر مـگـسى ذره اى از سفره آنها بر گيرد توانائى به باز گرداندن آن ندارند.

پاسخ به يك سؤ ال

مـمـكـن اسـت در ايـنـجـا گفته شود كه انسان امروز با نيروى علم و دانش خود توانسته است اختراعاتى كند كه به مراتب از يك مگس برتر و بالاتر است.

وسائل نقليه سريع السير و بادپيمائى ساخته كه در يك چشم بر هم زدن مسافت زيادى را طى مى كند.

مـغـزهـاى الكـتـرونـيـكى دقيقى را اختراع كرده كه پيچيده ترين معادلات رياضى را در يك لحظه حل مى نمايد، آيا اين گفتگوها درباره انسان عصر ما نيز صادق است؟

در پـاسـخ مـى گـوئيـم: سـاخـتـن ايـن وسـائل مـحـيـر العـقـول بـدون شـك، دليـل بـر پيشرفت فوق العاده صنايع بشر است، اما همه اينها در برابر مساءله آفرينش يك موجود زنده و خلقت حيات مسائلى ساده و پيش پا افتاده است.

اگـر كـتـبـى را كـه در بـاره فـيـزيـولوژى موجودات زنده، و فعاليتهاى بيولوژيكى و حـيـاتـى يـك حـشـره كـوچـك مانند مگس بحث مى كند، به دقت بررسى كنيم، خواهيم ديد كه سـاخـتـمـان مـغـز يـك مـگـس و سـلسـله اعـصـاب و دسـتگاه گوارش او به مراتب از ساختمان مجهزترين هواپيماها برتر است و اصلا قابل مقايسه با آن نيست.

اصـولا (مـسـأله حـيـات ) و حـس و حـركـت مـوجـودات زنـده و نـمـو و تـوليـد مثل آنها هنوز به صورت معمائى در برابر دانشمندان قرار گرفته است، و ريزه كاريها و ظـرافـتـهـائى كـه در سـاخـتمان اين موجودات به كار رفته، خود معماهاى ديگرى است، معماهائى كه هنوز به هيچوجه حل نشده.

بـه گـفـتـه دانـشـمـندان علوم طبيعى چشمهاى فوق العاده كوچك بعضى از همين حشرات خود مـركب از صدها چشم است! يعنى همان چشمى را كه ما به زحمت مى بينيم و شايد به اندازه يـك سـر سـوزن بـيـش نـيـسـت از چـنـد صـد چـشـم كـوچـكـتـر تـشكيل يافته كه مجموعه آنها را چشم مركب مى نامند! به فرض كه انسان بتواند از مواد بـى جـان سـلول زنـده اى بسازد چه كسى مى تواند، صدها چشم كوچك كه هر كدام از آنها خـودداراى دوربـيـن ظـريـف و طبقات و دستگاههائى است در كنار هم بچيند و رشته ارتباطى آنها را در مغز حشره پيوند دهد و اطلاعات را به وسيله آنها بـه مـغـز حـشـره مـنـتـقـل سـازد و حـشـره بـتـوانـد در مـوقـع مـنـاسـب، عـكـس العمل نسبت به حوادثى كه اطراف او مى گذرد نشان دهد؟

آيـا اگـر هـمه انسانها جمع شوند، قدرت بر آفرينش چنين موجود ظاهرا ناچيز اما در واقع بسيار پيچيده و اسرار آميز خواهند داشت؟!

و بـاز بـه فـرض انـسـان هـمـه اين مسائل را عملى سازد ولى آيا مى توان نام آن را خلقت گذاشت؟ يا تركيب و مونتاژى است از وسائل موجود در همين جهان آفرينش؟ آيا كسانى كه قـطـعـات پـيـش سـاخـته اتومبيلى را به هم مونتاژ مى كنند، مخترع محسوب مى شوند و نام عمل آنها را ابداع و اختراع مى توان گذاشت؟


آيه (75) تا (78) و ترجمه

( الله يصطفى من الملئكة رسلا و من الناس إن الله سميع بصير ) (75)( يعلم ما بين أيديهم و ما خلفهم و إلى الله ترجع الا مور ) (76)( يأيها الذين أمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعلكم تفلحون ) (77)( و جـاهدوا فى الله حق جهاده هو اجتبئكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج ملة أبيكم إبرهيم هـو سـمـئكـم المـسـلمـين من قبل و فى هذا ليكون الرسول شهيدا عليكم و تكونوا شهداء على الناس فأقيموا الصلوة و أتوا الزكوة و اعتصموا بالله هو مولئكم فنعم المولى و نعم النصير ) (78)

ترجمه:

75 - خداوند از فرشتگان رسولانى بر مى گزيند و همچنين از انسان خداوند شنوا و بينا است.

76 - آنـچه را در پيش روى آنها و پشت سر آنهاست مى داند و همه كارها به سوى خدا باز مى گردد.

77 - اى كـسـانـى كـه ايمان آورده ايد ركوع كنيد و سجود بجا آوريد و پروردگارتان را عبادت كنيد و كار نيك انجام دهيد تا رستگار شويد.

78 - و در راه خـدا جـهـاد كـنـيـد و حـق جهادش را ادا نمائيد او شما را برگزيد و در دين كار سـنـگـيـن و شـاقـى بـر شـمـا نگذارد اين همان آئين پدر شما ابراهيم است او شما را در كتب پـيـشـين و در اين كتاب آسمانى مسلمان ناميد تا پيامبر شاهد و گواه بر شما باشد و شما گـواهـان بر مردم بنابراين نماز را بر پا داريد و زكاة را بدهيد و به خدا تمسك جوئيد كه او مولا و سرپرست شماست چه مولاى خوب و چه يار و ياور شايسته اى.

شأن نزول:

بـه طـورى كـه جمعى از مفسران، نقل كرده اند، بعضى از مشركان مانند (وليد بن مغيره ) (كـه مـغـز مـتفكر آنان محسوب مى شد) به هنگام مبعوث شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) بـا تـعـجـب و انكار مى گفتند( أنزل عليه الذكر من بيننا ) : (آيا از ميان همه ما وحـى الهـى بـر مـحـمـد (ايـن يـتـيـم فـقـيـر و تـهـيـدسـت امـت مـا) نـازل شده است )؟ نخستين آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (كه انتخاب انبياء و فرشتگان براى رسالت روى معيار شايستگى و معيار معنويت آنها بوده است ).

تفسير:

پنج دستور سازنده و مهم

با توجه به اينكه در آيات گذشته سخن از توحيد و شرك و معبودهاى پندارى

مـشـركـان در مـيـان بـود، و بـا تـوجـه بـه اينكه جمعى از مردم، فرشتگان يا بعضى از پـيـامـبـران را بـراى عـبادت برگزيدند، قرآن در نخستين آيات مورد بحث مى گويد: همه رسـولان الهـى، بـنـدگـان سـر بـر فـرمان او هستند (خداوند از فرشتگان، رسولانى برمى گزيند و همچنين از انسانها)( الله يصطفى من الملائكة رسلا و من الناس ) .

از فـرشـتـگـان رسـولانـى هـمـچـون جبرئيل، و از انسانها فرستادگانى همچون پيامبران بـزرگ الهـى و تـعـبـيـر بـه (مـن ) كـه در ايـنـجـا تـبعيضيه است نشان مى دهد كه همه فـرشـتـگـان الهى، رسولان او به سوى بشر نبودند، بلكه گروهى از آنها اين سمت را داشـتـنـد، ايـن تـعـبـيـر مـنـافـات بـا آيـه اول سـوره فـاطـر كـه مـى گـويـد: جاعل الملائكة رسلا (خدا فرشتگان را رسولان قرار داده است ) ندارد، چرا كه منظور در اين آيه نيز بيان جنس است، نه بيان عموميت افراد.

و در پايان آيه اضافه مى كند: (خداوند شنوا و بينا است )( ان الله سميع بصير ) .

يـعـنـى چـنـان نـيست كه خداوند مانند انسانها از كار رسولانش در غيابشان بى خبر باشد، بـلكـه در هـر لحظه از وضع آنها با خبر است، سخنانشان را مى شنود و اعمالشان را مى بيند.

سپس اشاره به مسئوليت پيامبران در ابلاغ رسالت از يكسو و مراقبتها الهى نسبت به آنها از سوى ديگر كرده، مى گويد: (خداوند آنچه را در پيش روى آنها، و پشت سر آنها است مى داند)( يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ) .

هم از آينده آنها آگاه است و هم از گذشته و آنچه را پشت سر نهاده اند. (و همه كارها به خدا باز مى گردد، و همه در برابر او مسئولند)( و الى الله ترجع الامور ) .

تـا مـردم بـدانـنـد فرشتگان و پيامبران الهى نيز بندگانى هستند سر بر فرمان خدا، و داراى مـسـئوليـت در پـيـشگاه او، و از خود چيزى ندارند جز آنچه خدا به آنها داده است، نه اينكه معبودان و خدايانى باشند در برابر الله.

بنابراين جمله يعلم ما بين ايديهم... در واقع اشاره به تكليف و مسئوليت رسولان الهى و كنترل اعمال آنها از ناحيه پروردگار است همانند آنچه در سوره جن آيه 27 و 28 آمده است( فـلا يـظـهـر عـلى غـيـبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصـدا ليـعـلم ان قـد ابـلغـوا رسـالات ربـهـم و احاط بما لديهم ) : (خداوند هيچكس را بر اسرار غيب خود آگاه نمى كند مگر رسولانى را كه برگزيده است و از آنها راضى شده، و بـراى آنـها مراقبانى از پيش رو و پشت سر مى فرستد تا روشن شود آيا آنها رسالات پـروردگـارشـان را ابـلاغ كـرده اند يا نه، و خداوند از آنچه نزد آنان است با خبر است ).

ضـمـنـا روشـن شـد كه منظور از (ما بين ايديهم ) حوادث آينده است و از (ما خلفهم ) حوادث گذشته.

در دو آيـه بـعـد كـه آيـات پـايـان سـوره حـج را تشكيل مى دهد، روى سخن را به افراد با ايمان كرده و يك سلسله دستورات كلى و جامع را كه حافظ دين و دنيا و پيروزى آنها در تمام صحنه ها است بيان مى دارد و با اين حسن ختام، (سوره حج ) پايان مى گيريد.

نخست به چهار دستور مهم اشاره كرده مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد، ركوع كـنـيـد، و سـجـده بـجـا آوريـد، و پـروردگـارتـان را عـبادت كنيد، و كار نيك انجام دهيد تا رستگار شويد)( يا ايها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعلكم تفلحون ) .

بيان دو ركن ركوع و سجود از ميان تمام اركان نماز به خاطر اهميت فوق العاده آنها در اين عبادت بزرگ است.

دسـتـور عبوديت به طور مطلق كه بعد از اين دو بيان شده هر گونه عبادت و بندگى خدا را شامل مى شود.

تـعـبـير به (ربكم ) (پروردگار شما) در حقيقت اشاره اى است به شايستگى او براى عبوديت و عدم شايستگى غير او، زيرا تنها مالك و صاحب و تربيت كننده او است.

دسـتـور بـه (فـعـل خـيـرات ) هـر گـونـه كـار نـيـكـى را بـدون هـيـچ قـيـد و شـرط ـ شـامـل مـى شود، و اينكه از (ابن عباس ) نقل شده كه منظور صله رحم و مكارم اخلاق است در حقيقت بيان مصداق زنده اى از اين مفهوم عام مى باشد.

سـپـس پـنـجمين دستور را در زمينه جهاد به معنى وسيع كلمه صادر مى كند و مى گويد: (در راه خدا جهاد كنيد و حق جهادش را ادا نمائيد)( و جاهدوا فى الله حق جهاده ) .

اكـثـر مـفـسـران اسـلامـى، جـهـاد را در ايـنـجـا به معنى خصوص مبارزه مسلحانه با دشمنان نـگـرفـته اند، بلكه همانگونه كه از مفهوم لغوى آن استفاده مى شود به معنى هر گونه جـهـاد و كـوشـش در راه خـدا و تـلاش براى انجام نيكيها، و مبارزه با هوسهاى سركش (جهاد اكبر) و پيكار با دشمنان ظالم و ستمگر (جهاد اصغر) دانسته اند.

مـرحـوم (طـبـرسـى ) در مـجـمـع البـيـان از اكـثـر مـفـسـران چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد كـه مـنـظـور از حـق جـهـاد خـلوص نـيـت و انـجـام دادن اعمال براى خدا است.

بدون شك (حق جهاد) نيز معنى وسيعى دارد كه از نظر كيفيت و كميت و مـكان و زمان و ساير جهات، همه را شامل مى شود، اما از آنجا كه مرحله اخلاص سختترين مـرحله در جهاد نفس است، روى اين مرحله تكيه كرده است، چرا كه نفوذ افكار و انگيزه هاى غـيـر الهى در قلب و اعمال انسان آنقدر مخفى و باريك و پنهان است كه جز بندگان خاص خدا از آن رهائى نمى يابند!.

در حـقـيقت قرآن مجيد در اين پنج دستور از مراحل ساده شروع كرده و به آخرين و برترين مـراحـل عـبـوديـت مـى رساند: نخست سخن از ركوع و سپس از آن برتر سخن از سجود است، بـعـد عـبـادت بـه طـور كـلى، و سـپـس انجام كارهاى نيك اعم از عبادات و غير عبادات، و در آخرين مرحله سخن از جهاد و تلاش و كوشش فردى و جمعى در بخش درون و برون، كردار و گفتار و اخلاق و نيت به ميان آورده است.

و ايـن دسـتـور جـامـعـى اسـت كـه فـلاح و رسـتـگـارى بـدون شـك در دنبال آن خواهد بود.

و از آنجا كه اين تصور ممكن است پيدا شود، اينهمه دستورات سنگين كه هر يك از ديگرى جامعتر و وسيعتر است چگونه بر دوش ‍ ما بندگان ضعيف قرار داده شده است، در جمله هاى بـعـد تـعـبـيـرات گـونـاگـونـى دارد كـه نـشـان مـى دهـد ايـنـهـا دليـل لطـف الهى نسبت به شما است و نشانه عظمت و مقام شخصيت شما مؤ منان در پيشگاه او است.

در نخستين تعبير مى فرمايد: (او شما را برگزيد)( هو اجتباكم ) .

اگر برگزيدگان خدا نبوديد اين مسئوليتها بر دوش شما گذارده نمى شد.

و در تـعبير بعد مى فرمايد: (او كار سنگين و شاقى در دين بر شما نگذارده است )( و ما جعل عليكم فى الدين من حرج ) .

يعنى اگر درست بنگريد اينها تكاليف شاقى نيستند، بلكه با فطرت پاك شما هماهنگ و سازگارند، و اصولا چون وسيله تكامل شما هستند و هر كدام

فـلسـفـه و مـنـافع روشنى دارند كه عائد خودتان مى شود، در ذائقه جانتان تلخ نخواهند بود، بلكه كاملا شيرين و گوارا هستند.

در سـومـين تعبير مى گويد: از اين گذشته (اين همان آئين پدر شما ابراهيم است )( ملة ابيكم ابراهيم ) .

اطـلاق (پـدر) بـر (ابـراهـيـم ) يـا بـه خـاطر آن است كه عربها و مسلمانان آن روز غـالبـا از نـسـل اسـمـاعـيـل بـودنـد و يا به خاطر اين بود كه آنها همگى (ابراهيم ) را بـزرگ مى شمردند و از او به صورت يك پدر روحانى و معنوى احترام مى كردند هر چند آئين پاك او با انواع خرافات آلوده شده بود.

سپس تعبير ديگرى در اين زمينه دارد مى گويد: (او شما را در كتب پيشين، مسلمان ناميد و هـمـچـنـيـن در ايـن كـتـاب آسـمـانـى ) (قـرآن )( هـو سـمـاكـم المـسـلمـيـن مـن قبل و فى هذا ) .

و مسلمان كسى است كه اين افتخار را دارد كه در برابر همه فرمانهاى الهى تسليم است.

در ايـنـكـه: مـرجـع ضـمـيـر (هـو) (او) چه كسى است در ميان مفسران گفتگو است بعضى گـفـته اند به (خدا) برمى گردد، يعنى خدا هم در كتب پيشين و هم در قرآن شما را به ايـن نـام افـتـخـار آمـيـز نـاميده است، ولى بعضى ديگر آن را اشاره به (ابراهيم ) مى دانـنـد، چـرا كـه در آيـه 128 سـوره بقره مى خوانيم ابراهيم پس از پايان بناى كعبه از خداوند تقاضاهائى كرد، از جمله اين بود:( ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة لك ) : (پـروردگـارا! مـن و فـرزنـدم اسـمـاعـيـل را تـسـليـم در مـقـابـل فـرمـانـت قـرار ده، و از دودمـان ما امتى مسلم و تسليم در برابر اراده ات به وجود آور).

ولى تـفـسـيـر اول صـحـيـحـتـر بـه نـظـر مـى رسـد زيـرا بـا ذيل آيه سازگارتر است، كه مى گويد: (او شما را در كتب پيشين و در اين كتاب (قرآن ) مسلمان ناميد) و اين تعبير درباره ابراهيم، تناسب ندارد بلكه مناسب خداوند است.

سرانجام پنجمين و آخرين تعبير شوق آفرين را درباره مسلمانان كرده و آنها را به عنوان الگـو و اسـوه امـتها معرفى مى كند و مى فرمايد: (هدف اين بوده است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شـاهـد و گـواه بـر شـمـا باشد و شما هم گواهان بر مردم )!( ليكون الرسول شهيدا عليكم و تكونوا شهداء على الناس ) .

(شـهـيـد) بـه مـعنى شاهد از ماده شهود به معنى آگاهى تواءم با حضور است مفهوم اين سـخـن آن اسـت كه شاهد بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر همه مسلمانها به مـعـنـى آگـاهـى او از اعـمـال امـت خـويـش اسـت، و ايـن بـا روايـات عـرض اعـمـال و بعضى از آيات قرآن كه به آن اشاره مى كند كاملا سازگار مى باشد، چرا كه طبق اين روايات اعمال همه امت را در عرض هفته به حضور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عـرضـه مى دارند و روح پاك او از همه اينها آگاه و با خبر مى شود، بنابراين او شاهد و گواه اين امت است.

اما شاهد و گواه بودن اين امت، طبق بعضى از روايات به معنى معصومين اين امت و امامان است كه آنها نيز گواهان بر اعمال مردمند.

در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهما‌السلام ) مى خوانيم: كه فرمود: نحن حجج الله فـى خلقه و نحن شهداء الله و اعلامه فى بريته: (ما حجتهاى خدا در ميان خلقيم و شاهدان او و نشانه هايش در ميان مردميم ).

در حـقـيـقـت مـخـاطـب در جـمـله (لتـكـونوا) ظاهرا همه امتند اما در واقع گروهى از سران و بـزرگـان آنها مى باشد، و خطاب به كل به خاطر جزء در تعبيرات روزمره فراوان است مثلا در آيه 20 سوره مائده مى خوانيم: كه خداوند ضمن بـر شمردن نعمتهايش بر بنى اسرائيل به آنها خطاب كرده مى گويد: (خداوند شما را مـلوك و پـادشـاهـان قـرار داد) در حـالى كـه مـى دانـيـم افـراد معدودى از آنها به اين مقام رسيدند.

البته (شهود) معنى ديگرى نيز دارد و آن (شهادت عملى ) است، يعنى مقياس سنجش و الگـو بـودن اعـمـال يـك فـرد نـمـونـه و بـارز بـراى اعـمـال سـايـريـن، در ايـن صـورت تمام مسلمانان راستين چنين خواهند بود، چرا كه آنها امت نمونه اى هستند با برترين آئين كه مى توانند مقياس و الگوئى براى سنجش شخصيت و فضيلت در ميان همه امتها باشند.

در حـديـثـى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه خداوند چند فضيلت و برترى به امت اسلام داده است، از جمله اينكه در امتهاى پيشين، پيامبر آنها شـاهـد و گـواه قـومـش بـود ولى خـداونـد تـمام امت مرا گواهان بر خلق قرار داده زيرا مى فرمايد: ليكون الرسول شهيدا عليكم و تكونوا شهدا على الناس.

يـعنى همانگونه كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسوه و الگوى امت خويش است شما هم اسوه ها و الگوها براى مردم جهانيد.

اين تفسير در عين حال با تفسير سابق منافات ندارد ممكن است همه امت شاهد و گواه باشند و امامان شاهدان و گواهان نمونه و ممتاز.

در پـايـان ايـن آيـه بار ديگر وظائف پنجگانه پيشين را در تعبيرات فشرده ترى كه در سـه جمله خلاصه مى شود به عنوان تاءكيد چنين بازگو مى كند: (اكنون كه چنين است و شـمـا داراى ايـن امـتـيازات و افتخارات هستيد، نماز را بر پا داريد، زكات را ادا كنيد و به آئين حق و ذيل عنايت پروردگار تمسك جوئيد)( فاقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و اعتصموا بالله ) .

كه (مولى و سرپرست و يار و ياور شما او است )( هو مولاكم ) .

(چـه مـولى و سـرپرست خوبى، و چه يار و ياور شايسته اى )( فنعم المولى و نعم النصير ) .

در حـقـيـقـت جـمـله (فنعم المولى و نعم النصير) دليلى است بر( و اعتصموا بالله هو مـولاكـم ) يـعـنـى ايـنـكـه بـه شـمـا فـرمـان داده شـده تـنـهـا بـه ذيـل عـنـايـت پـروردگار تمسك جوئيد به خاطر آن است كه او برترين و بهترين مولى و شايسته ترين يار و ياور است.

پـروردگـارا! بـه مـا ايـن توفيق و سعادت را مرحمت فرما كه با اعتصام به ذات پاكت و پيوند با خلق و خالق مردمى نمونه باشيم و الگو و شاهد بر ديگران، و تفسيرى جامع و نمونه بر اين كتاب بزرگت تا پايان بنگاريم.

خـداونـدا! همانگونه كه در كتاب آسمانيت قرآن و كتب پيشينيان ما را مسلمان خواندى توفيق مرحمت فرما تا سراپا تسليم فرمان تو باشيم.

بـار الهـا! مـا را بـر دشـمـنـانى كه امروز در هر گوشه و كنار، قصد يورش بر قرآن و اسـلام دارنـد پـيـروز گـردان كـه تو بهترين مولى و يار و ياورى( فنعم المولى و نعم النصير ) .


سوره مؤ منون

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده و 118 آيه است

فضيلت سوره مؤ منون

در روايـات اسـلامـى كـه از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ائمـه اهل بيت (عليهما‌السلام ) بما رسيده فضيلت بسيارى براى اين سوره بيان شده است.

در حـديـثـى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم من قرء سورة المؤ منين بـشـرتـه المـلائكـة يـوم القـيـامـة بـالروح و الريـحـان و مـا تـقـر بـه عـيـنـه عـنـد نزول ملك الموت: (هر كس سوره مؤ منان را تلاوت كند فرشتگان در روز قيامت او را به روح و ريـحان بشارت مى دهند و هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روح او مى آيد چنان بشارتى به او مى دهد كه چشمش روشن مى شود).

و از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: من قرء سورة المؤ منين ختم الله له بالسعادة اذا كـان يـدمـن قـرائتـهـا فـى كـل جـمـعـة، و كـان مـنزله فى الفردوس الاعلى مع النبيين و المـرسلين: (هر كس سوره مؤ منون را بخواند و در هر جمعه آن را ادامه دهد خداوند پايان زندگى او را با سعادت قرار مى دهد و جايگاه او فردوس اعلى (بهشت برين ) است، همراه پيامبران و رسولان ).

تـكـرار ايـن مـعـنـى را ضـرورى مـى دانـيـم كـه ذكـر فـضـائل تـلاوت سـوره هـا هـرگـز بـه مـعـنـى خـوانـدن خـالى از انـديـشـه و تـصـمـيم و عمل نيست كه اين كتاب آسمانى كتاب تربيت و انسانسازى و برنامه هاى عملى است، و به راستى اگر كسى برنامه هاى عقيدتى و عملى خود را با محتواى اين سوره و حتى چند آيه آغاز آن كه بيان صفات مؤ منان است تطبيق دهد آنهمه افتخارات بايد نصيب او شود.

و لذا در بـعـضـى از روايـات از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده: هـنـگـام نـزول آغـاز ايـن سـوره فـرمـود لقـد انـزل الى عـشـر آيـات مـن اقـامـهـن دخـل الجـنـة: (ده آيـه بـر مـن نازل شده كه هر كس آنها را بر پا دارد وارد بهشت خواهد شد)!.

تعبير به (اقام ) (بر پا دارد) به جاى (قرء) (بخواند) گوياى همان حقيقتى است كه در بالا اشاره كرديم كه هدف اصلى پياده كردن محتواى اين آيات در متن زندگى است، نه مجرد خواندن.

محتواى سوره مؤ منون

ايـن سـوره چـنـانـكه از نامش پيدا است بخش مهمى از آن سخن از اوصاف برگزيده مؤ منان است.

سـپـس بـحـثـهـائى در زمـيـنـه اعـتـقـاد و عـمـل بـيـان مـى كـنـد كـه تكميل كننده آن صفات مى باشد.

رويـهـمـرفـتـه مـجـمـوع مـطـالب ايـن سـوره را مـى تـوان بـه چند بخش تقسيم كرد: بخش اول - كـه از آيه قد افلح المؤ منون آغاز مى شود تا چندين آيه بعد بيانگر صفاتى است كـه مـايه فلاح و رستگارى مؤ منان است و خواهيم ديد اين اوصاف آنقدر حساب شده و جامع است كه جنبه هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى را تحت پوشش خود قرار مى دهد.

و از آنـجـا كـه خـمـير مايه همه آنها ايمان و توحيد است در بخش دوم به نشانه هاى مختلف خـداشـنـاسـى، و آيـات افـاقى و انفسى پروردگار در پهنه عالم هستى، اشاره كرده، و نمونه هائى از نظام شگرف عالم آفرينش را در آسمان و زمين و آفرينش انسان و حيوانات و گياهان بر مى شمارد.

و بـراى تـكـمـيـل جنبه هاى عملى در بخش سوم به شرح سر گذشت عبرت انگيز جمعى از پيامبران بزرگ همچون نوح، هود، موسى، عيسى (عليهمالسلام ) پرداخته فرازهائى از زندگى آنها را بيان مى كند.

در بـخـش چـهـارم روى سـخـن را بـه مـسـتـكـبـران كـرده، و بـا دلائل مـنـطـقـى و گاه با تعبيرات تند و كوبنده به آنها هشدار مى دهد، تا دلهاى آماده به خود آيد و راه بازگشت به سوى خدا را پيدا كند.

در بخش پنجم بحثهاى فشرده اى درباره معاد بيان كرده است.

و در بـخـش شـشـم از حـاكـمـيت خداوند بر عالم هستى و نفوذ فرمانش در همه جهان سخن مى گويد.

سـرانـجـام در بـخـش هـفـتـم بـاز هم سخن از قيامت، حساب، جزا و پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران به ميان مى آورد، و با بيان هدف آفرينش انسان سوره را پايان مى دهد.

و بـه ايـن تـرتـيـب مـحـتـواى ايـن سـوره مـجـمـوعـه اى اسـت از درسهاى اعتقادى و عملى، و مسائل بيدار كننده و بيان خط سير مؤ منان از آغاز تا پايان.

ايـن سـوره هـمـانـگـونـه كـه در آغـاز هـم گـفـتـه ايـم در مـكـه نـازل شـده، ولى بـعـضـى از مـفسران نوشته اند كه بعضى از آيات اين سوره در مدينه نـازل شده است، وجود آيه زكات در آن براى بعضى اين فكر را به وجود آورده كه تمام ايـن سـوره نـمـى تـوانـد در مـكه نازل شده باشد، چرا كه مى دانيم زكات نخستين بار در مـديـنـه تـشـريع شد و به دنبال نزول آيه خذ من اموالهم صدقة... (توبه 103) پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمان داد ماءموران جمع زكات به اطراف بروند و از مردم زكات بگيرند.

ولى بـايـد تـوجـه داشـت كـه زكـات مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه واجـب و مـسـتـحـب را شـامل مى شود، و معنى آن منحصر به زكات واجب نيست، لذا در روايات مى خوانيم كه نماز و زكات هميشه با هم بوده است.

امـا از ايـن گـذشـته به عقيده بعضى از دانشمندان زكات در مكه نيز واجب بوده، ولى به صـورت اجـمـالى و سـر بـسـتـه، يـعـنـى هـر كـس مـوظـف بـوده مـقـدارى از اموال خود را به نيازمندان بدهد.

ولى در مـديـنـه كـه حـكـومـت اسـلامى تشكيل شد زكات تحت برنامه دقيقى قرار گرفت و بـراى آن نصاب بندى شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ماموران جمع زكات را به هر سو فرستاد تا از مردم زكات بگيرند.


آيه (1) تا (11) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( قد أفلح المؤ منون ) (1)( الذين هم فى صلاتهم خاشعون ) (2)( و الذين هم عن اللغو معرضون ) (3)( و الذين هم للزكوة فاعلون ) (4)( و الذين هم لفروجهم حافظون ) (5)( إلا على أزوجهم أو ما ملكت أيمانهم فإ نهم غير ملومين ) (6)( فمن ابتغى وراء ذلك فأولئك هم العادون ) (7)( و الذين هم لا ماناتهم و عهدهم راعون ) (8)( و الذين هم على صلواتهم يحافظون ) (9)( أولئك هم الوارثون ) (10)( الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ) (11)

ترجمه:

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - مؤ منان رستگار شدند.

2 - آنها كه در نمازشان خشوع دارند.

3 - و آنها كه از لغو و بيهودگى رويگردانند.

4 - و آنها كه زكات را انجام مى دهند.

5 - و آنها كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مى كنند.

6 - تـنـها آميزش جنسى با همسران و كنيزانشان دارند كه در بهره گيرى از آنها ملامت نمى شوند.

7 - و هر كس غير اين طريق را طلب كند تجاوزگر است.

8 - و آنها كه امانتها و عهد خود را مراعات مى كنند.

9 - و آنها كه از نمازها مواظبت مى نمايند.

10 - (آرى ) آنها وارثانند.

11 - كه بهشت برين را ارث مى برند، و جاودانه در آن خواهند ماند.

تفسير:

صفات برجسته مؤ منان

هـمـانـگـونـه كـه قـبلا گفتيم انتخاب نام مؤ منون براى اين سوره به خاطر آيات آغاز اين سـوره اسـت كـه ويـژگـيـهاى مؤ منان را در عباراتى كوتاه، زنده و پر محتوا تشريح مى كـنـد، و جـالب ايـنـكـه نـخـسـت به سرنوشت لذتبخش و پر افتخار مؤ منان پيش از بيان صـفـات آنـهـا اشاره مى نمايد تا شعله هاى شوق و عشق را در دلها براى رسيدن به اين افتخار بزرگ زنده كند.

مى فرمايد: (مؤ منان رستگار شدند)، و به هدف نهائى خود در تمام ابعاد رسيدند( قد افلح المؤ منون ) .

(افلح ) از ماده (فلح و فلاح ) در اصل به معنى شكافتن و بريدن است، سپس به هر نوع پيروزى و رسيدن به مقصد و خوشبختى اطلاق شده است.

در حقيقت افراد پيروزمند و رستگار و خوشبخت موانع را از سر راه بر مى دارند

و راه خود را به سوى مقصد مى شكافند و پيش مى روند.

البـتـه فـلاح و رسـتـگـارى مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـم پـيـروزيـهـاى مـادى را شامل مى شود، و هم معنوى را، و در مورد مؤ منان هر دو بعد منظور است.

پـيـروزى و رسـتـگـارى دنـيـوى در آن اسـت كـه انـسـان آزاد و سربلند، عزيز و بى نياز زنـدگـى كـند، و اين امور جز در سايه ايمان امكان پذير نيست، و رستگارى آخرت در اين اسـت كـه در جـوار رحمت پروردگار، در ميان نعمتهاى جاويدان، در كنار دوستان شايسته و پاك، و در كمال عزت و سربلندى به سر برد.

(راغب ) در (مفردات ) ضمن تشريح اين معنى مى گويد: (فلاح دنيوى در سه چيز خـلاصـه مى شود: بقاء و غنا و عزت، و فلاح اخروى در چهار چيز: بقاء بلا فناء، و غنى بلا فقر، و عز بلا ذل، و علم بلا جهل: (بقاى بدون فنا، بى نيازى بدون فقر، عزت بدون ذلت، و علم خالى از جهل ).

سـپـس بـه بـيـان ايـن صـفـات پـرداخـته و قبل از هر چيز انگشت روى نماز مى گذارد و مى گويد: (آنها كسانى هستند كه در نمازشان خاشعند)( الذينهم فى صلاتهم خاشعون ) .

(خـاشـعون ) از ماده (خشوع ) به معنى حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه در برابر شخص بزرگ يا حقيقت مهمى در انسان پيدا مى شود، و آثارش در بدن ظاهر مى گردد.

در اينجا قرآن (اقامه صلوة ) (خواندن نماز) را نشانه مؤ منان نمى شمارد بلكه خشوع در نماز را از ويژگيهاى آنان مى شمرد، اشاره به اينكه نماز آنها الفاظ و حركاتى بى روح و فاقد معنى نيست، بلكه به هنگام نماز آنچنان حالت توجه به پروردگار در آنها پـيـدا مى شود كه از غير او جدا مى گردند و به او مى پيوندند، چنان غرق حالت تفكر و حضور و راز و نياز با پروردگار مى شوند كه بـر تـمـام ذرات وجـودشان اثر مى گذارد، خود را ذره اى مى بينند در برابر وجودى بى پايان، و قطره اى در برابر اقيانوسى بيكران.

لحـظـات ايـن نماز هر كدام براى او درسى است از خودسازى و تربيت انسانى و وسيله اى است براى تهذيب روح و جان.

در حـديـثـى مـى خـوانـيـم كـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مردى را ديد كه در حـال نـمـاز بـا ريـش خـود بـازى مـى كـنـد فرمود: اما انه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه!: (اگر او در قلبش خشوع بود اعضاى بدنش نيز خاشع مى شد).

اشاره به اينكه خشوع يك حالت درونى است كه در برون اثر مى گذارد.

پيشوايان بزرگ اسلام آنچنان خشوعى در حالت نماز داشتند كه به كلى از ما سوى الله بيگانه مى شدند، تا آنجا كه در حديثى مى خوانيم: پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گـاه بـه هـنـگـام نـمـاز بـه آسـمـان نـظـر مـى كـرد امـا هـنـگـامـى كـه آيـه فـوق نازل شد ديگر سر برنمى داشت و دائما به زمين نگاه مى كرد).

دومـيـن صـفتى را كه بعد از صفت خشوع براى مؤ منان بيان مى كند اين است كه: (آنها از هر گونه لغو و بيهودگى رويگردانند)( و الذينهم عن اللغو معرضون ) .

در واقـع تـمـام حـركـات و خـطـوط زنـدگـى آنـان هـدفـى را دنـبال مى كند، هدفى مفيد و سازنده چرا كه لغو به معنى كارهاى بى هدف و بدون نتيجه مفيد است.

در حـقـيقت لغو همانگونه كه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند هر گفتار و عملى است كه فـايـده قـابـل مـلاحـظـه اى نـداشـتـه باشد، و اگر مى بينيم بعضى از مفسران آن را به باطل تفسير كرده اند.

و بعضى به معنى همه معاصى.

و بعضى به معنى دروغ.

و بعضى به معنى دشنام يا مقابله دشنام به دشنام.

و بعضى به معنى غنا و لهو و لعب.

و بـالاخـره بـعـضى به معنى شرك، تفسير كرده اند همه اينها مصداقهاى آن مفهوم جامع و كلى است.

البـته لغو تنها شامل سخنان و افعال بيهوده نمى شود بلكه افكار بيهوده و بى پايه اى كـه انـسـان را از يـاد خـدا غـافـل و از تـفـكـر در آنـچـه مـفـيـد و سـازنـده اسـت بـه خـود مشغول مى دارد همه در مفهوم لغو جمع است.

در واقـع مـؤ مـنـان آنـچـنـان سـاخـتـه شـده انـد كـه نـه تـنـهـا بـه انـديـشـه هـاى بـاطـل و سـخنان بى اساس و كارهاى بيهوده دست نمى زنند، بلكه به تعبير قرآن از آن (معرض ) و رويگردانند.

در آيـه بـعـد بـه سـومين صفت مؤ منان راستين كه جنبه اجتماعى و مالى دارد اشاره كرده مى گويد: (آنها كسانى هستند كه زكات را انجام مى دهند)( و الذين هم للزكوة فاعلون ) .

و از آنـجـا كـه ايـن سـوره هـمانگونه كه قبلا نيز گفتيم از سوره هايى است كه در مكه نـازل شـده و در آن هنگام حكم زكات معمولى نازل نگرديده بود، مفسران در تفسير اين آيه گفتگوهاى مختلفى دارند.

آنـچـه صـحـيحتر به نظر مى رسد اين است كه زكات منحصرا به معنى زكات واجب نيست، بـلكـه زكـاتـهـاى مـسـتـحـب در شـرع اسـلام فـراوان اسـت، آنـچـه در مـديـنـه نازل شد زكات واجب بود ولى زكات مستحب قبلا نيز بوده است.

بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز اين احتمال را داده اند كه زكات به صورت يك حكم وجوبى اما بـدون حـد و حـدود در مـكـه بـوده اسـت، يـعـنـى مـسـلمـانـان مـوظـف بـودنـد مـقـدارى از امـوال خـود را بـه نـيـازمـنـدان بـپـردازنـد، ولى بـعـد از تـشـكـيـل حـكـومت اسلامى و تاءسيس بيت المال زكات تحت برنامه مشخصى قرار گرفت و نـصـابـها و مقدارهاى معينى براى آن قرار داده شد و ماءمور اين جمع زكات از طرف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به هر سو اعزام شدند.

امـا ايـنـكـه بعضى از مفسران مانند فخر رازى و آلوسى در روح المعانى و راغب در مفردات نـقـل كـرده كه زكات در اينجا به معنى هر گونه كار نيك و يا تزكيه و پاكسازى روح و جان است بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا در قرآن مجيد هر جا نماز و زكات همراه با هم ذكـر مـى شود زكات به همان معنى انفاق مالى است، و استفاده معنى ديگر نياز به قرينه روشنى دارد كه در اينجا نيست.

چـهـارمـيـن ويـژگـى مـؤ مـنـان را مـسـاءله پـاكـدامـنـى و عـفـت بـه طـور كـامـل، و پـرهـيـز از هـر گونه آلودگى جنسى قرار داده، چنين مى گويد: (آنها كسانى هستند كه فروج خويش را از بى عفتى حفظ مى كنند)( و الذينهم لفروجهم حافظون ) .

(مـگر نسبت به همسران و كنيزانشان كه در بهره گيرى از آنها هيچگونه ملامت و سرزنش ندارند)( الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين ) .

از آنـجـا كه غريزه جنسى سركشترين غرائز انسان است و خويشتن دارى در برابر آن نياز بـه تـقـوى و پـرهـيـزگارى فراوان و ايمان قوى و نيرومند دارد، در آيه بعد بار ديگر روى هـمـيـن مـساءله تاءكيد كرده و مى گويد: (هر كس غير اين طريق را (جهت بهره گيرى جنسى ) طلب كند تجاوزگر است )( فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون ) .

تـعبير به محافظت (فروج ) گويا اشاره به اين است كه اگر مراقبت مستمر و پيگير در اين زمينه نباشد، بيم آلودگى فراوان است.

و تـعـبـيـر بـه (هـمـسـران ) شامل همسران دائم و موقت هر دو مى شود، هر چند بعضى از مفسران اهل سنت در اينجا گرفتار اشتباهى شده اند كه در نكات به آن اشاره خواهد شد.

تـعـبـيـر بـه (غـير ملومين ) (آنها مورد ملامت قرار نمى گيرند) ممكن است اشاره به طرز فكر غلطى باشد كه براى مسيحيت انحرافى پيدا شده كه آنها هر گونه آميزش جنسى را خـلاف شـان انـسـان مـى پـندارند و ترك مطلق آن را فضيلت مى دانند تا آنجا كه كشيشان كـاتـوليـك و هـمـچـنين زنان و مردان تارك دنيا، در تمام عمر، مجرد زندگى مى كنند، و هر گـونـه ازدواج را مخالف اين مقام روحانى تصور مى كنند! (هر چند اين مسأله بيشتر جنبه ظاهرى دارد اما در خفا جمعى از آنها طرقى براى اشباع غريزه جنسى خود انتخاب مى كنند و كتابهاى نويسندگان خودشان پر است از داستانهائى كه در اين زمينه نوشته اند.

بـه هـر حـال امـكـان نـدارد خـداونـد غـريـزه اى را بـه عنوان بخشى از نظام احسن در انسان بيافريند و بعد آن را به كلى تحريم يا مخالف مقام انسانى بداند.

اين نكته چندان نياز به ياد آورى ندارد كه حلال بودن همسران مخالف با بعضى از موارد استثنائى نيست، مانند حالت عادت ماهانه و امثال آن.

هـمـچـنين حلال بودن كنيزان (زنان برده ) مشروط بر شرائط متعددى است كه در كتب فقهى آمده و چنان نيست كه هر كنيزى به صاحب آن حلال باشد، و در واقع در بسيارى از جهات و شرائط، همان شرائط همسران را دارد.

در هـشـتـمـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه پـنجمين و ششمين صفت برجسته مؤ منان اشاره كرده، مى گـويـد: (آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه امـانتها و عهد خود را مراعات مى كنند)( و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون ) .

حفظ و اداى امانت به معنى وسيع كلمه و همچنين پايبند بودن به عهد و پيمان در برابر خالق و خلق از صفات بارز مؤ منان است.

در مـفـهـوم وسـيـع امـانـت، امـانـتـهـاى خدا و پيامبران الهى و همچنين امانتهاى مردم جمع است، نعمتهاى مختلف خدا هر يك امانتى از امانات او هستند، آئين حق، كتب آسمانى، دستورالعملهاى پيشوايان راه حق و همچنين اموال و فرزندان و پستها و مقامها، همه امانتهاى اويند كه مؤ منان در حـفـظ و اداى حـق آنها مى كوشند تا در حياتند از آن پاسدارى مى كنند و به هنگام ترك دنـيـا آنها را به نسلهاى برومند آينده خود مى سپارند، و چنين نسلى را براى پاسدارى آن تربيت مى كنند.

دليـل بـر عـموميت مفهوم امانت در اينجا علاوه بر گستردگى و اطلاق لفظ، روايات متعددى است كه در تفسير امانت وارد شده، گاهى امانت به معنى امامت (امامان معصوم ) كه هر امام آن را به امام بعد از خود مى سپارد تفسير شده و گاه به مطلق ولايت و حكومت.

جـالب ايـنكه (زراره ) كه از شاگردان بزرگ امام باقر (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) است چنين مى گويد: (منظور از جمله ان تؤ دوا الامانات الى اهلها (آيه 58 سوره نساء) اين است كه ولايت و حكومت را به اهلش واگذاريد)!.

و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه حـكـومـت از مهمترين وديعه هاى الهى است كه بايد آن را به اهلش سپرد.

هـمـچـنـيـن دليل عموميت عهد و پيمان، تعبيراتى است كه در ساير آيات قرآن آمده از جمله( و اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ) : (به عهد خداوند وفا كنيد هنگامى كه عهد و پيمان بستيد) (نحل - 91).

قابل توجه اينكه در بعضى از آيات قرآن تعبير به (اداى امانت ) و يا(عدم خيانت در امـانـت ) شـده، در حـالى كـه در آيـه مـورد بـحث تعبير به (رعايت امانت ) شده كه هم شامل ادا مى شود هم محافظت و مراقبت كامل از آن.

بـنـابراين اگر كوتاهى در اصلاح چيزى كه مورد امانت است باعث ضرر يا خطرى بشود شخص امين موظف است كه در اصلاح آن نيز بكوشد (و به اين ترتيب سه كار لازم است اداء و حفظ و اصلاح ).

بـه هـر حـال مسلم است كه پايبند بودن به تعهدات و حفظ و اداى امانات از مهمترين پايه هـاى نـظـام اجـتماعى بشر است و بدون آنها هرج و مرج در سرتاسر جامعه به وجود خواهد آمـد، بـه همين دليل حتى افراد و ملتهائى كه اعتقاد الهى و مذهبى نيز ندارند براى مصون مـاندن از اين هرج و مرج اجتماعى ناشى از خيانت در عهد و امانت، خود را موظف به انجام اين دو برنامه لااقل در مسائل كلى اجتماعى مى دانند.

در زمـيـنـه اهـمـيـت امـانـت در جـلد سـوم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 432 بـه بـعـد (ذيـل آيـه 58 سـوره نـسـاء) و در جـلد هـفـتـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 136 (ذيـل آيـه 27 سـوره انـفـال ) و در زمـيـنـه وفـاء بـه عـهـد جـلد چـهـارم صـفـحـه 242 (ذيـل آيـه يـك سـوره مـائده ) و جـلد 11 صـفـحـه 382 (ذيل آيه 91 سوره نحل ) مشروحا بحث كرده ايم.

بالاخره در نهمين آيه آخرين ويژگى مؤ منان را كه محافظت بر نمازها است

بـيـان كـرده مـى گـويـد: (آنـها كسانى هستند كه در حفظ نمازهاى خويش مى كوشند)( و الذين هم على صلواتهم يحافظون ) .

جـالب ايـنكه: نخستين ويژگى مؤ منان را خشوع در نماز و آخرين صفت آنها را محافظت بر نـمـاز شمرده است، از نماز شروع مى شود و به نماز ختم مى گردد چرا كه نماز مهمترين رابطه خلق و خالق است.

نماز برترين مكتب عالى تربيت است.

نماز وسيله بيدارى روح و جان و بيمه كننده انسان در برابر گناهان است.

خلاصه نماز هر گاه با آدابش انجام گيرد زمينه مطمئنى براى همه خوبيها و نيكيها خواهد بود.

يـادآورى ايـن نـكـتـه نـيز لازم است كه آيه نخست و آيه اخير اشاره به دو مطلب متفاوت مى كـنـد، و بـه هـمـيـن دليـل در آيـه نـخـسـت، صـلاة به صورت (مفرد) و در آيه اخير به صورت (جمع ) است، اولى به مساءله خشوع و توجه خاص درونى كه روح نماز است و اثر بر تمام اعضاء مى گذارد اشاره مى كند، و دومى به مساءله آداب و شرائط نماز از نظر وقت و زمان و مكان و همچنين از نظر تعداد نمازها، و به نمازگزاران و مؤ منان راستين توصيه مى كند در همه نمازها مراقب همه اين آداب و شرائط باشند.

در مورد اهميت نماز در مجلدات مختلف اين تفسير مشروحا بحث كرده ايم:

به جلد نهم صفحه 267 (ذيل آيه 114 سوره هود).

و جلد چهارم صفحه 104 (ذيل آيه 103 سوره نساء).

و جلد سيزدهم (ذيل آيه 14 سوره طه ) مراجعه فرمائيد.

بـعـد از ذكـر ايـن صـفـات ممتاز، نتيجه نهائى آن را به اين صورت بيان مى كند: (آنها وارثانند)( اولئك هم الوارثون ) .

همان وارثانى كه فردوس و بهشت برين را به ارث مى برند و جاودانه در آن خواهند ماند( الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ) .

(فـردوس ) در اصـل بـه گـفـته بعضى - يك لغت رومى است و بعضى آن را عربى و بـعـضـى اصل آن را فارسى مى دانند و به معنى (باغ ) است، يا باغ مخصوصى كه تمام نعمتها و مواهب الهى در آن جمع است و لذا مى توان آن را به عنوان (بهشت برين ) (بهترين و برترين باغهاى بهشت ) ناميد.

تـعـبـير به (ارث بردن ) ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤ منان بدون زحمت به آن مـى رسـنـد هـمـانـنـد ارث كـه انـسـان زحـمـتـى بـراى آن نـكـشـيـده اسـت، درسـت اسـت كـه نـائل شـدن به مقامات عالى بهشت، بسيار تلاش و كوشش و پاكى و خودسازى مى خواهد ولى آن پاداش عظيم در مقابل اين اعمال ناچيز بقدرى زياد است كه گوئى انسان بى زحمت به آن رسيده است.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل شـده: مـا مـنـكـم مـن احـد الا و له مـنـزلان: مـنـزل فـى الجـنـة، و مـنـزل فـى النـار، فـان مـات و دخـل النـار ورث اهـل الجـنـة مـنـزله: (هـر يـك از شـمـا بـدون اسـتـثـنـا داراى دو مـنـزل اسـت: مـنـزلى در بـهـشـت، و مـنزلى در دوزخ، اگر دوزخى شود و وارد جهنم گردد اهل بهشت منزلگاه او را به ارث مى برند).

تعبير به (ارث ) در آيه مورد بحث ممكن است اشاره به اين نكته نيز باشد.

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران دور ندانسته اند كه تعبير به ارث در اينجا اشاره به سرانجام كار مؤ منان است، همچون ميراث كه در پايان كار به وارث مى رسد.

و بـه هر حال اين مرحله عالى بهشت طبق ظاهر آيات فوق مخصوص مؤ منانى است كه داراى صـفـات بـالا هـسـتـنـد، بـه ايـن تـرتـيـب ديـگـر بـهـشـتـيـان در مراحل پائينتر قرار دارند.

نكته ها:

انتخاب فعل ماضى (افلح ) در مورد رستگارى مؤ منان براى تاءكيد هر چه بيشتر است، يـعنى رستگارى آنها آنقدر مسلم است كه گوئى قبلا تحقق يافته، و ذكر كلمه (قد) قبل از آن نيز تأكيد ديگرى براى موضوع است.

تـعـبـيراتى همچون (خاشعون ) (معرضون ) (راعون ) و (يحافظون )... (به صـورت اسـم فـاعل يا فعل مضارع ) همه دليل بر آن است كه برنامه هاى مؤ منان راستين در اين اوصاف برجسته موقتى و محدود نيست بلكه مستمر و دائمى است.

2 - همسر دائم و موقت

از آيـات فـوق، اسـتـفـاده مـى شـود كـه تـنـهـا دو گـروه از زنـان بـر مـردان حلال هستند: نخست همسران و ديگر كنيزان (با شرائط مخصوص ) و به همين جهت اين آيه در كتب فقهيه در بحثهاى نكاح در موارد بسيارى مورد استناد قرار گرفته است.

جـمـعـى از مـفـسـران و فقهاى اهل سنت خواسته اند از اين آيه شاهدى براى نفى ازدواج موقت بياورند، و بگويند آن هم در حكم زنا است!.

امـا بـا تـوجـه بـه ايـن حـقـيـقت كه (ازدواج موقت ) (متعه ) به طور مسلم در زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حلال بوده است و احدى از مسلمانان آن را انكار نمى كنند، مـنـتـهـا بـعـضـى مـى گـويـنـد در آغـاز اسـلام بـوده و بـسـيـارى از صـحـابـه نيز به آن عـمـل كـرده انـد سـپـس ‍ نسخ شده و بعضى مى گويند: عمر بن خطاب از آن جلوگيرى به عمل آورد.

بـا تـوجـه بـه ايـن واقـعـيـتـهـا مـفـهـوم سـخـن ايـن دسـتـه از دانـشـمـنـدان اهـل تـسـنـن اين خواهد بود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) العياذ بالله زنا را ـ حداقل براى مدتى مجاز شمرده است، و اين غير ممكن است.

از ايـن گذشته (دقت كنيد) متعه بر خلاف پندار اين گروه يكنوع ازدواج است ازدواجى است مـوقـت و داراى اكـثـر شـرائط ازدواج دائم، بـنـابراين قطعا در جمله (الا على ازواجهم ) داخـل اسـت، و به همين دليل به هنگام خواندن صيغه ازدواج موقت از همان صيغه هاى ازدواج دائم (انـكـحـت و زوجـت ) بـا قـيـد مـدت اسـتـفـاده مـى شـود، و ايـن بـهـتـريـن دليل بر ازدواج بودن آن است.

دربـاره ازدواج مـوقـت و دلائل مـشـروعـيـت آن در اسـلام و عـدم نـسـخ اين حكم و همچنين فلسفه اجـتـمـاعـى آن و پـاسـخ بـه ايـرادات مـخـتـلف در جـلد سـوم صـفـحـه 335 بـه بـعـد (ذيل آيه 24 سوره نساء) مشروحا بحث كرده ايم.

3 - خـشـوع، روح نـماز است اگر ركوع و سجود و قرائت و تسبيح را جسم نماز بدانيم، حضور قلب و توجه درونى به حقيقت نماز و كسى كه با او راز و نياز مى كنيم روح نماز است.

خشوع نيز در واقع چيزى جز حضور قلب تواءم با تواضع و ادب و احترام نيست و به اين تـرتـيـب روشـن مـى شـود كـه مـؤ مـنـان تنها به نماز به عنوان يك كالبد بى روح نمى نگرند بلكه تمامى توجه آنها به باطن و حقيقت نماز است.

بـسيارند كسانى كه اشتياق فراوان به حضور قلب و خشوع و خضوع در نمازها دارند اما هر چه مى كوشند توفيق آن را نمى يابند.

بـراى تـحـصـيـل خـشـوع و حـضـور قـلب در نـمـاز و سـايـر عـبـادات، امـور ذيل را دقيقا توصيه مى كنيم:

1 - بـدسـت آوردن آنـچـنان معرفتى كه دنيا را در نظر انسان كوچك و خدا را در نظر انسان بـزرگ كـنـد، تـا هـيچ كار دنيوى نتواند به هنگام راز و نياز با معبود نظر او را به خود جلب و از خدا منصرف سازد.

2 - توجه به كارهاى پراكنده و مختلف، معمولا مانع تمركز حواس است

و هـر قـدر انـسـان، توفيق پيدا كند كه مشغله هاى مشوش و پراكنده را كم كند به حضور قلب در عبادات خود كمك كرده است.

3 - انـتـخـاب مـحـل و مـكـان نـمـاز و سـايـر عـبـادات نـيـز در ايـن امـر، اثـر دارد، بـه هـمـيـن دليـل، نـمـاز خـوانـدن در بـرابـر اشـيـاء و چـيـزهـائى كـه ذهـن انـسـان را بـه خـود مـشـغـول مـى دارد مـكـروه اسـت، و هـمـچـنـيـن در بـرابـر درهـاى بـاز و مـحـل عـبـور و مـرور مـردم، در مـقـابـل آئيـنـه و عـكـس و مـانـنـد ايـنـهـا، بـه هـمـيـن دليـل مـعـابد مسلمين هر قدر ساده تر و خالى از زرق و برق و تشريفات باشد بهتر است چرا كه به حضور قلب كمك مى كند.

4 - پـرهـيـز از گـنـاه نيز عامل مؤ ثرى است، زيرا گناه قلب را از خدا دور مى سازد، و از حضور قلب مى كاهد.

5 - آشـنـائى بـه مـعـنـى نـمـاز و فـلسـفـه افـعـال و اذكـار آن، عامل مؤ ثر ديگرى است.

6 - انـجـام مـسـتـحـبـات نـمـاز و آداب مـخـصـوص آن چـه در مـقـدمـات و چـه در اصل نماز نيز كمك مؤ ثرى به اين امر مى كند.

7 - از همه اينها گذشته اين كار، مانند هر كار ديگر نياز به مراقبت و تمرين و استمرار و پـيـگـيـرى دارد، بـسـيـار مـى شود كه در آغاز انسان در تمام نماز يك لحظه كوتاه قدرت تـمـركز فكر پيدا مى كند، اما با ادامه اين كار و پيگيرى و تداوم آنچنان قدرت نفس پيدا مـى كـنـد كـه مى تواند به هنگام نماز دريچه هاى فكر خود را بر غير معبود مطلقا ببندد! (دقت كنيد).


آيه (12) تا (16) و ترجمه

( و لقد خلقنا الانسان من سللة من طين ) (12)( ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين ) (13)( ثـم خـلقـنـا النـطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظما فكسونا العظام لحما ثم أنشأنه خلقا أخر فتبارك الله أحسن الخالقين ) (14)( ثم إنكم بعد ذلك لميتون ) (15)( ثم إنكم يوم القيمة تبعثون ) (16)

ترجمه:

12 - ما انسان را از عصاره اى از گل آفريديم.

13 - سپس آن را نطفه اى در قرارگاه مطمئن (رحم ) قرار داديم.

14 - سـپـس نـطفه را به صورت علقه (خون بسته ) و علقه را به صورت مضغه (چيزى شـبـيـه گـوشت جويده ) و مضغه را به صورت استخوانهائى در آورديم، از آن پس آن را آفرينش تازه اى ايجاد كرديم، بزرگ است خدائى كه بهترين خلق كنندگان است!

15 - سپس شما بعد از آن مى ميريد.

16 - سپس در روز قيامت برانگيخته مى شويد.

تفسير:

مراحل تكامل جنين در رحم مادر

ذكـر اوصـاف مـؤ مـنـان راسـتـين و همچنين پاداش بى نظيرى كه خداوند به آنها مى دهد در آيات گذشته، اين شوق را در دلها زنده مى كند كه بايد به صفوف آنها پيوست، اما از چه راهى؟ و از كدام طريق؟

آيـات مـورد بـحـث و قـسـمـتـى از آيـات آيـنـده، طـرق اسـاسـى تـحـصـيـل ايـمـان و مـعـرفـت را نـشان مى دهد، نخست دست انسان را گرفته و به كاوش در اسرار درون و

(سـيـر در عـالم انـفـس ) وا مـى دارد، و در آيـاتى كه بعد از آن خواهد آمد او را به جهان برون و موجودات شگرف عالم هستى توجه مى دهد و به (سير آفاقى ) مى پردازد.

نـخـسـت مـى گـويـد: (مـا انـسـان را از چـكـيـده و خـلاصـه اى از گل آفريديم )( و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ) .

آرى ايـن گـام نـخـسـت اسـت كـه انـسـان بـا آن عـظمت، با آنهمه استعداد و شايستگى ها اين افـضـل مـخلوقات و برترين موجودات جهان از خاكى بى ارزش است همان خاكى كه در كم ارزش بـودن ضـرب المـثـل اسـت، و ايـن نهايت قدرتنمائى او است كه از چنين مواد ساده اى چنان موجود بديعى آفريد.

در آيه بعد اضافه مى كند:

(سـپـس او را نطفه اى قرار داديم در قرارگاه امن و امانى )( ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين ) .

در حـقـيـقت نخستين آيه به آغاز وجود همه انسانها اعم از آدم و فرزندان او اشاره مى كند كه هـمـه بـه خـاك بـاز مـى گـردنـد و از گـل بـرخـاسـتـه انـد، امـا در دومـيـن آيـه به تداوم نسل آدم از طريق تركيب نطفه نر و ماده و قرار گرفتن در قرارگاه رحم توجه مى دهد.

در حـقـيقت اين بحث شبيه تعبيرى است كه در آيات 7 و 8 سوره سجده آمده است: و بدء خلق الانـسـان مـن طـيـن ثـم جـعـل نـسـله مـن سـلالة مـن مـاء مـهـيـن (آغـاز آفـريـنـش انـسـان را از گل قرار داد و نسل او را از چكيده اى از آب بى ارزش ).

تـعـبـيـر از رحـم به (قرار مكين ) (قرارگاه امن و امان ) اشاره به موقعيت خاص رحم در بدن انسان است، در واقع در محفوظترين نقطه بدن كه از هر طرف كـاملا تحت حفاظت است قرار گرفته، ستون فقرات و دنده ها از يك سو، استخوان نيرومند لگـن خـاصـره از سـوى ديـگـر، پـوششهاى متعدد شكم از سوى سوم حفاظتى كه از ناحيه دستها به عمل مى آيد از سوى چهارم، همگى شواهد اين قرارگاه امن و امان است.

بـعـد بـه مـراحل شگفت آور و بهت آور سير نطفه در رحم مادر و چهره هاى گوناگون خلقت كـه يـكـى بـعد از ديگرى در آن قرارگاه امن و دور از دست بشر ظاهر مى شود اشاره كرده مى فرمايد: (سپس ما نطفه را به صورت خون بسته اى درآورديم و بعد اين خون بسته را بـه (مـضـغـه ) كـه شـبـيـه گـوشـت جـويـده اسـت تـبـديـل كـرديم و بعدا آن را به صورت استخوان در آورديم، و از آن پس بر استخوانها گوشت پوشانديم )( ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ) .

ايـن چـهـار مـرحـله مـتـفـاوت كـه بـه اضـافـه مـرحـله نـطـفـه بـودن، مراحل پنجگانه اى را تشكيل مى دهد هر كدام براى خود عالم عجيبى دارد مملو از شگفتيها كه در علم جنين شناسى امروز دقيقا مورد بررسى قرار گرفته و پيرامون آن كتابها نوشته انـد، ولى روزى كـه قـرآن از ايـن مـراحـل مختلف خلقت جنينى انسان و شگفتيهاى آن سخن مى گفت، اثرى از اين علم و دانش نبود.

و در پـايـان آيـه بـه آخـريـن مـرحـله كه در واقع مهمترين مرحله آفرينش بشر است با يك تـعـبـيـر سـر بـسته و پر معنى اشاره كرده مى فرمايد: (سپس ما او را آفرينش تازه اى بخشيديم )( ثم انشاناه خلقا آخر ) .

(بـزرگ و پـر بـركت است خدائى كه بهترين خلق كنندگان است )( فتبارك الله احسن الخالقين ) .

آفرين بر اين قدرتنمائى بى نظير كه در ظلمتكده رحم اين چنين تصوير بديعى با اينهمه عجائب و شگفتيها بر قطره آبى نقش مى زند.

آفـريـن بـر آن عـلم و حـكـمـتـى كـه ايـنـهمه استعداد و لياقت و شايستگى را در چنين موجود ناچيزى ايجاد مى كند، آفرين بر او و بر خلقت بى نظيرش.

ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت كـه (خـالق ) از مـاده خـلق، و خـلق در اصـل بـه مـعـنـى انـدازه گـيـرى است، هنگامى كه يك قطعه چرم را براى بريدن، اندازه گـيـرى مـى كـنـنـد، عـرب واژه (خـلق ) در بـاره آن بـه كـار مـى برد، و از آنجا كه در آفـريـنش مسأله اندازه گيرى بيش از همه چيز اهميت دارد اين كلمه خلق در باره آن به كار رفته است.

تـعـبـيـر بـه (احـسـن الخـالقـيـن ) (بـهـتـريـن آفـريـنـنـدگـان ) ايـن سـؤ ال را به وجود مى آورد كه مگر غير از خدا آفريدگار ديگرى وجود دارد؟!

بعضى از مفسران توجيهات گوناگونى براى آيه كرده اند، در حالى كه نيازى به اين توجيهات نيست، و كلمه خلق به معنى اندازه گيرى و صنعت درباره غير خداوند نيز صادق است، ولى البته خلق خدا با خلق غير او از جهات گوناگونى متفاوت است:

ـ خـداوند ماده و صورت اشياء را مى آفريند، در حالى كه اگر انسان بخواهد چيزى ايجاد كـنـد تنها مى تواند با استفاده از مواد موجود اين جهان صورت تازه اى به آن ببخشد مثلا از مـصـالح سـاخـتـمـانـى خـانـه اى بـسـازد، يـا از آهـن و فـولاد، اتومبيل يا كارخانه اى اختراع كند.

ـ از سـوئى ديگر خلقت و آفرينش خداوند، نامحدود است و او آفريدگار همه چيز است( الله خـالق كل شى ء ) (سوره رعد آيه 16) در حالى انسان موجودات بسيار محدودى را مى تواند ابـداع كـنـد، و گـاه تـوأم بـا انـواع ضـعـفـهـا و نـقـصـهـا اسـت كـه در جـريـان عمل بايد آنها را تكميل كند، اما خلق و ابداع پروردگار خالى از هر گونه عيب و نقص است.

ـ از سوى سوم در آنجا كه انسان توانائى بر اين امر پيدا مى كند، آن نيز به اذن

و فرمان خدا است كه بى اذن او در عالم حتى برگى بر درختى نمى جنبد چنانكه درباره حضرت مسيح (عليه‌السلام ) در سوره مائده آيه 110 مى خوانيم( و اذ تخلق من الطين كهيئة الطـيـر باذنى ) : (در آن هنگام كه تو از گل، صورتى همچون صورت پرنده به اذن من خلق مى كردى ).

آيـه بـعـد از مـسـاءله تـوحـيـد و شـنـاخت مبدء به طرز زيبا و ظريفى به مساءله (معاد) مـنـتـقـل مـى شود، و مى گويد: اين انسان با همه شگفتيهايش تا ابد زنده نمى ماند، زمانى فـرا مـى رسد كه اين ساختمان عجيب از هم فرو مى ريزد و شما بعد از اين زندگى همگى مى ميريد( ثم انكم بعد ذلك لميتون ) .

ولى بـراى ايـنـكـه ايـن تـصور پيش نيايد كه با مردن انسان همه چيز پايان مى گيريد (پـس ايـن آفـرينش با اينهمه شكوه و عظمت براى اين چند روز زندگى امرى بيهوده بوده اسـت ) بـلافـاصـله مـى افـزايـد: (سـپس شما روز قيامت بار ديگر به زندگى باز مى گـرديـد و بـرانـگـيـخـتـه مـى شـويد) (البته در سطحى عاليتر و در جهانى وسيعتر و گسترده تر)( ثم انكم يوم القيامة تبعثون ) .

نكته ها:

1 - اثـبـات مـبـدء و مـعـاد با يك دليل

جـالب ايـنـكه در آيات فوق براى اثبات وجود خدا وقـدرت و عـظـمت او از هـمـان دليـلى اسـتـفـاده شـده اسـت كـه در سـوره حـج بـراى اثـبـات مـعـاد، و آنمـــســـاءله مـــراحـــل مـخـتـلف خـلقـت انـسـان در عـالم جـنـيـن اسـت و اتـفـاقـا درذيـل هـمـين آيات مورد بحث چنانكه ديديم گريزى به مساءله معاد نيز زده شده است.

آرى از يـكـسـو مـى تـوان عـظـمـت خـدا را از عـجـائب خـلقـت انسان در مخفيگاه رحم كه هر روز شكل و نقش تازه اى به خود مى گيريد شناخت كه گوئى جمعى نقاش چيره دست، گروهى صنعتگر و ابداعگر ماهر در كنار اين قطره آب نشسته اند و شب و روز روى آن كار مى كنند و ايـن ذره نـاچـيـز را در زمـان بـسـيـار كـوتـاهـى بـا ظـرافـت فـوق العـاده از مراحل و گذرگاههاى مختلف حيات مى گذرانند.

اگـر مـى تـوانـسـتـيـم از مـراحـل رشـد و نـمـو جـنـيـن بـطـور كامل فيلم بردارى كنيم و آنها را از مقابل چشم بگذرانيم آنگاه مى فهميديم چه شگفتيها در اين كار نهفته است؟

هـر چـنـد پيشرفت فوق العاده جنين شناسى در عصر ما و تحقيقات روز افزون دانشمندان و تـجـربـيـات و آزمـايـشـهـايـشـان روى ايـن امـر، بـسـيـارى از مسائل را روشن ساخته و هنگامى كه انسان در برابر نتيجه اين تحقيقات قرار مى گيريد بى اختيار جمله فتبارك الله احسن الخالقين را زمزمه مى كند.

و از سـوى ديـگـر ايـن آفـريـنـشـهـاى پـى در پـى كـه هـر روز چهره تازه اى به خود مى گيريد، و اصولا پيدايش يك انسان كامل از يك قطره كوچك آب، بيانگر قدرت خداوند بر مـسـاءله مـعـاد و بـازگـشـت انـسـان بـه زنـدگى مجدد است، و به اين ترتيب با بيان يك دليل دو هدف و با يك كرشمه دو كار، انجام شده است.

2 - آخرين مرحله تكامل انسان در رحم

جـــالب ايـــنـــكـــه درمــراحـل پـنـجـگـانـه اى كـه بـراى آفرينش انسان در آيه فوق ذكر شده همه جا تعبير به(خـلق ) شـده اسـت، امـا هـنـگامى كه به آخرين مرحله مى رسد تعبير به (انشاء) مى كند.

(انشاء) همانگونه كه ارباب لغت گفته است به معنى (ايجاد كردن چيزى

تـواءم بـا تـربـيـت آن ) اسـت، ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـى دهـد كـه مـرحـله اخـيـر بـا مـراحـل قـبـل (مـرحله نطفه و علقه و مضغه و گوشت و استخوان ) كاملا متفاوت است مرحله اى اسـت مـهـم كه قرآن از آن سر بسته ياد كرده و تنها مى گويد: (سپس ما به آن آفرينش تازه اى داديم ) و بلافاصله پشت سر آن( فتبارك الله احسن الخالقين ) مى گويد.

ايـن چـه مـرحـله اى اسـت كـه اين قدر شايان اهميت است، اين همان مرحله اى است كه جنين وارد مـرحـله حـيـات انـسـانـى مـى شـود، حـس ‍ و حـركت پيدا مى كند، و به جنبش در مى آيد كه در روايات اسلامى از آن تعبير به مرحله (نفخ روح ) (دميدن روح در كالبد) شده است.

ايـنجا است كه انسان با يك جهش بزرگ زندگى نباتى و گياهى را پشت سر گذاشته و گام به جهان حيوانات و از آن برتر به جهان انسانها مى گذارد، و فاصله آن با مرحله قـبـل آنـقدر زياد است كه تعبير از آن با جمله ثم خلقنا كافى نبود و لذا (ثم انشاءنا) فرمود.

در ايـنـجـا اسـت كـه انـسـان، سـاختمان ويژه اى پيدا مى كند كه او را از همه جهان ممتاز مى سـازد، بـه او شايستگى خلافت خدا در زمين مى دهد، و قرعه امانتى را كه كوهها و آسمانها بار آن را نتوانست كشيد، به نام او مى زنند.

در واقع همينجا است كه (عالم كبير) با همه شگفتيهايش در اين (جرم صغير) منطوى و پيچيده مى شود و به راستى شايسته (تبارك الله احسن الخالقين ) است.

3- لباس گوشتین بر اندام استخوان ها!

نـويـسـنـده تـفـسـيـر فـــىظـلال ذيـل آيـه مـورد بـحـث در ايـنـجـا جـمـله عـجـيـبـى نـقـل مـى كـنـد و آن ايـنكه: جنين بعد از آنكه مرحلهعـلقـه و مـضـغـه را پـشـت سـرگـذاشـت تـمـام سـلولهـايـشتبديل به سلولهاى استخوانى مى شود و بـعـد از آن تـدريـجـا عـضلات و گوشت روى آن رامـى پوشاند، بنابراين جـمـله كـسـونـا العـظـام لحـمـا يـك مـعـجـزه عـلمـى اسـت كـه پـرده از روى اينمساءله

كـه در آن روز بـراى هـيـچكس روشن نبود بر مى دارد، زيرا قرآن نمى گويد: ما مضغه را تـبـديـل بـه اسـتـخـوان و گـوشـت كـرديـم بـلكـه مـى گـويـد: مـا مـضـغـه را تـبـديـل به استخوان كرديم و بر استخوانها لباس گوشت پوشانديم اشاره به اينكه مضغه نخست تبديل به استخوان مى شود و بعد از آن گوشت روى آن را مى پوشاند.

4 - لباس مقاوم براى استخوانها!

اصولا اينكه از عضلات تعبير به لباس مى كند خود گوياى اين واقعيت است كه اگر اين لبـاس بـر اسـتـخـوانـهـا نـبـود بـسـيـار انـدام انـسـان زشـت و نـازيـبـا بود (درست همانند اسكلتهائى كه همه ما خود آن يا لااقل عكس آن را ديده ايم ).

از اين گذشته لباس حافظ بدن است، عضلات نيز حافظ استخوانها هستند كه اگر آنها نـبـودنـد، ضربه هائى كه بر بدن وارد مى شد استخوانها را مرتبا صدمه مى زد يا مى شـكـسـت، هـمـچـنين كارى را كه لباس در حفاظت انسان از گرما و سرما مى كند گوشتها در نـگـهـدارى اسـتـخـوانها كه ستون اصلى بدن هستند انجام مى دهند اينها همه نشان دهنده دقت قرآن در تعبيرات است.


آيه (17) تا (22) و ترجمه

( و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين ) (17)( و أنزلنا من السماء ماء بقدر فاسكنه فى الا رض و إنا على ذهاب به لقادرون ) (18)( فأنشأنا لكم به جنات من نخيل و أعناب لكم فيها فواكه كثيرة و منها تأكلون ) (19)( و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدهن و صبغ للاكلين ) (20)( و إن لكـم فـى الا نـعـم لعـبـرة نـسـقـيـكم مما فى بطونها و لكم فيها منافع كثيرة و منها تأكلون ) (21)( و عليها و على الفلك تحملون ) (22)

ترجمه:

17 - مـا بـر بـالاى سـر شـمـا هـفـت راه (طـبـقـه ) قـرار داديـم، و مـا از خـلق (خـود) غافل نبوده و نيستيم.

18 - و از آسـمـان آبـى به اندازه معين نازل كرديم و آن را در زمين (در مخازن مخصوصى ) ساكن نموديم و ما بر از بين بردن آن كاملا قادريم.

19 - سـپـس بـه وسـيـله آن بـاغـهـائى از درخـت نـخـل و انـگـور بـراى شـما ايجاد كرديم، بـاغـهـائى كـه در آن مـيـوه هـاى بـسـيـار اسـت و از آن تناول مى كنيد.

20 - و نـيـز درخـتـى كـه از طـور سـيـنـا مـى رويـد و از آن روغن و (نان خورش ) براى خورندگان فراهم مى گردد.

21 - و براى شما در چهارپايان عبرتى است، از آنچه در درون آنها است (از شير) شما را سيراب مى كنيم و براى شما در آنها منافع فراوانى است و از گوشت آنها مى خوريد.

22 - و بر آنها و بر كشتيها سوار مى شويد.

تفسير:

باز هم نشانه هاى توحيد

گـفـتـيـم قـرآن پـس از ذكـر صـفـات مـؤ مـنـان بـه طـرق تـحـصـيـل ايـمان پرداخته، و در آيات گذشته چنانكه ديديم از آيات انفسى و نشانه هاى عـظـمـت پـروردگـار در وجـود خود ما سخن گفت، اكنون به جهان برون و آيات آفاقى مى پردازد و عظمت آفرينش را در آسمان و زمين منعكس مى كند:

نخست مى فرمايد: (ما بر فراز شما هفت طريقه آفريديم )( و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق ) .

(طـرائق ) جـمـع (طـريـقـه ) بـه مـعـنـى (راه ) يـا بـه معنى (طبقه ) است، در صـورت اول مـعـنى آيه چنين مى شود كه ما هفت راه بالاى سر شما آفريديم، ممكن است اين راهها طرق رفت و آمد فرشتگان باشد، و ممكن است مدار گردش ستارگان آسمان.

بنابر معنى دوم مفهومش اين است كه ما هفت طبقه (هفت آسمان ) بر فراز شما آفريديم.

درباره آسمانهاى هفتگانه قبلا سخن بسيار گفته ايم آنچه در اينجا به عنوان اشاره بايد گـفـت ايـن اسـت كـه اگـر عـدد هفت را به معنى (تكثير) بگيريم مفهومش اين است كه بر فراز شما عالمهاى بسيار و كرات و كواكب و سيارات بيشمارى است.

تـعـبـيـر بـه طـبـقـه هـرگز نبايد افلاك بطلميوسى را كه همچون پوست پياز بر فراز يـكـديـگر قرار داشتند تداعى كند، و چنين تصور شود كه قرآن بر اين فرضيه نادرست تـكـيـه كـرده، بـلكـه (طـرائق و طـبـقـات ) اشـاره بـه عـوالمـى اسـت كـه در فـواصل مختلف از ما قرار دارند و نسبت به ما هر يك فوق ديگرى است، بعضى دورتر و بعضى نزديكتر.

و اگر عدد (سبع ) (هفت ) را، عدد (شمارش و تعداد) بگيريم، مفهومش اين است غير از ايـن عـالمـى كـه شـمـا مـى بينيد (مجموعه ثوابت و سيارات و كهكشانها) شش عالم ديگر ما فوق آن قرار دارد كه هنوز دست علم و دانش بشر به آن نرسيده است.

و هـرگـاه به نقشه منظومه شمسى و قرار گرفتن سيارات مختلف بر گردد آن درست دقت كـنـيـم تـفـسـيـر ديگرى نيز براى اين آيه مى توان يافت و آن اينكه از اين نه سياره كه گـرد آفـتـاب مى گردند دو سياره (عطارد و زهره ) مدارشان زير مدار زمين است، در حالى كـه شـش ‍ سـيـاره ديگر مدارشان بيرون مدار زمين و شبيه طبقاتى است كه يكى بر فراز ديـگـرى قـرار گـرفـتـه و هـنـگامى كه مدار كره ماه را كه آنهم گرد زمين مى چرخد بر آن بيفزائيم عدد هفت مدار (مسير) يا هفت طبقه تكميل مى گردد (دقت كنيد).

و از آنجا كه تعدد عوالم و طرق آنها ممكن است اين توهم را به وجود آورد كه آيا اين وسعت و عـظـمـت عـالم مـوجـب نـخـواهـد شـد كـه آفـريـدگـار از آنـهـا غـافـل گـردد، در پـايـان آيـه بـلافـاصـله مـى فـرمـايـد: مـا هـرگـز از آفـريـنـش خـود غافل نبوده و نخواهيم بود( و ما كنا عن الخلق غافلين ) .

تكيه بر روى عنوان (خلق ) در اينجا اشاره به اين است كه مساءله آفرينش و خلقت به خـودى خود دليل علم آفريدگار و توجه او به آنها است، مگر مى شود (آفريننده ) از (آفريده ) خود غافل باشد؟!.

اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور اين است: ما راههاى فراوانى براى آمد و شـد فـرشـتـگـان بـر فـراز شـمـا قـرار داديـم و از حـال شـمـا غـافـل نـيـسـتـيـم و فـرشـتـگـان مـا نـيـز شـاهـد و نـاظـر اعمال شمايند.

آيه بعد به يكى ديگر از مظاهر قدرت الهى كه از بركات آسمان و زمين محسوب مى شود يعنى باران اشاره كرده مى گويد: (ما از آسمان آبى فرو فرستاديم به اندازه معين )( و انزلنا من السماء ماء بقدر ) .

نـه آنـقـدر زيـاد كـه زمـيـنـهـا را در خـود غـرق كند، و نه آنقدر كم كه تشنه كامان در جهان گياهان و حيوانات سيراب نگردند.

آرى از (آسـمـان ) كـه بـگـذريم و به (زمين ) بپردازيم يكى از مهمترين مواهب الهى آبى است كه مايه حيات همه موجودات زنده است.

سـپـس بـه مـسـأله مـهـمترى در همين رابطه كه مساءله ذخيره آبها در منابع زيرزمينى است پـرداخـتـه مـى گـويـد ما اين آب را در زمين در مخازن مخصوص ساكن كرديم، در حالى كه اگـر مى خواستيم آن را از بين ببريم كاملا قدرت داشتيم( فاسكناه فى الارض و انا على ذهاب به لقادرون ) .

مـى دانـيـم قـشـر روئيـن زمـيـن از دو طـبـقـه كـامـلا مـخـتـلف تشكيل يافته: طبقه نفوذپذير

و طـبـقـه نـفوذ ناپذير، اگر تمام قشر زمين نفوذ پذير بود آبهاى باران فورا در اعماق زمـيـن فـرو مـى رفتند و بعد از يك باران ممتد و طولانى همه جا خشك مى شد و قطرهاى آب پيدا نبود!

و اگـر تـمـام قـشـر زمـيـنـى طـبـقـه نـفـوذ نـاپـذيـر هـمـچـون گـل رس بـود تمام آبهاى باران در سطح زمين مى ماندند آلوده و متعفن مى شدند و عرصه زمين را بر انسان تنگ مى كردند، و اين آبى كه مايه حيات است مايه مرگ انسان مى شد.

ولى خـداونـد بـزرگ و منان قشر بالا را نفوذ پذير و قشر زيرين را نفوذ ناپذير قرار داده تـا آبـهـا در زمـيـن فـرو رونـد و در منطقه نفوذ ناپذير مهار شوند و ذخيره گردند، و بـعـدا از طـريـق چـشـمـه هـا، چـاهها و قناتها مورد استفاده واقع شوند، بى آنكه بگندند و توليد مزاحمت كنند يا آلودگى پيدا كنند.

ايـن آب گـوارائى را كـه مـا امـروز از چاه عميق بيرون مى كشيم و با نوشيدن آن جان تازه پـيـدا مـى كـنـيـم مـمـكـن اسـت از قـطـرات بـارانـى بـاشـد كـه هـزاران سـال قـبـل از ابـرهـا نـازل شـده و در اعـماق زمين براى امروز ذخيره گشته است، بى آنكه فاسد شود.

بـه هـر حـال كسى كه انسان را براى زندگى آفريد و مهمترين مايه حيات او را آب قرار داد مـنـابـع بـسـيـار مـهـمـى بـراى ذخـيـره ايـن مـاده حـيـاتـى قبل از او آفريده و آبها را در آن ذخيره كرده است!

البـتـه قـسـمـتى از ذخيره هاى اين ماده حياتى بر فراز كوهها است (به صورت برفها و يـخـهـا) كـه گـاهـى هـمـه سـاله آب شـده جـريـان مـى يـابـد و گـاه صـدهـا و يـا هـزاران سـال بـر قـله كـوهـى مـى مـانـنـد تـا روزى كـه فـرمـان نـزول بـه آنـهـا داده شـود و بر اثر تغيير حرارت جوى به سوى دشت و هامون سرازير گردد و زمينهاى تشنه را سيراب كند،

ولى بـا تـوجـه بـه كلمه (فى ) در (فى الارض ) چنين به نظر مى رسد كه آيه اشاره به منابع زير زمينى آب مى كند نه فوق زمينى.

در آيـه بـعـد بـه دنـبـال نـعمت پر بركت باران به محصولاتى كه از آن مى رويد اشاره كـرده مـى گـويـد: (مـا بـه وسـيـله ايـن آب، بـاغـهـائى از درخـت نخل و انگور براى شما ايجاد كرديم، باغهائى كه در آن ميوه هاى بسيار است و از آن مى خـوريـد)( فانشانا لكم به جنات من نخيل و اعناب لكم فيها فواكه كثيرة و منها تاكلون ) .

خـرمـا و انـگـور تـنـهـا مـحـصـول آنـهـا نـيـسـت بـلكـه ايـن دو مـحـصول عمده و پرارزش آنها است و گرنه انواع مختلفى از ديگر ميوه ها در آن يافت مى شود.

جـمـله (و مـنـهـا تـأكـلون ) (از آن مـى خـوريـد) مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن بـاشـد كـه محصول اين باغهاى پر بركت تنها ميوه هاى آنها نيست، بلكه خوردنى بخشى از آن است.

ايـن بـاغـها (از جمله نخلستانها) استفاده هاى فراوان ديگرى براى زندگى انسان دارد، از بـرگـهاى آنها، فرش، و گاهى لباس درست مى كنند، از چوبهاى آنها خانه مى سازند، از ريـشـه هـا و برگها و ميوه هاى بعضى از اين درختان مواد داروئى مى گيرند، و نيز از بسيارى از آنها علوفه براى دامها، و از چوب آنها براى سوخت استفاده مى كنند.

فـخـر رازى در تـفـسـير خود اين احتمال را نيز داده است كه منظور از (منها تاكلون ) اين اسـت كـه زنـدگى و روزى شما از اين باغها اداره مى شود، درست همانند اينكه در فارسى مى گوئيم: فلانكس از فلان كسب و كار نان مى خورد (يعنى گذران زندگى او از آن است ).

اين نكته نيز قابل توجه است كه در آيات فوق، مبدء حيات انسانى آب نـطـفه شمرده شده، و مبدء حيات گياهى آب باران، در واقع اين دو نمونه برجسته حيات هر دو از آب سرچشمه مى گيرند، آرى قانون خداوند، قانون واحد و گسترده اى در همه جا است.

بـعـد به يكى ديگر از درختان پر بركتى كه از همين آب باران پرورش مى يابد اشاره كـرده مـى گويد: علاوه بر اين باغهاى نخل و انگور و ميوه هاى ديگر درختى ايجاد كرديم كـه از طـور سيناء مى رويد و از آن روغن و نان خورش براى خورندگان بدست مى آيد( و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدهن و صبغ للاكلين ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از (طـور سـيـنـاء) چـيـسـت، مـفـسـران دو احتمال عمده داده اند:

نـخـسـت اينكه اشاره به همان كوه طور معروف است كه در صحراى سينا قرار دارد، و اگر مـى بـيـنـيـم كـه قـرآن در ايـنجا درخت زيتون را به عنوان درختى كه از كوه طور مى رويد توصيف كرده به خاطر آن است كه عربهاى حجاز هنگامى كه از بيابانهاى خشك اين منطقه مـى گـذشـتـنـد و به شمال رو مى آوردند نخستين منطقه اى كه در آن به درختهاى پر بار زيـتـون بـر خورد مى كردند، منطقه طور در جنوب صحراى سيناء بوده است، مشاهده نقشه جغرافيائى اين مطلب را به خوبى روشن مى كند.

احـتـمـال ديـگـر ايـنـكـه طـور سـيـناء جنبه توصيفى دارد و به معنى كوه پربركت يا كوه پـردرخـت يـا كـوه زيبا است (چون طور به معنى كوه و سيناء به معنى پر بركت و زيبا و مشجر است ).

واژه (صبغ ) در اصل به معنى رنگ است، ولى از آنجا كه انسان به هنگام خـوردن غـذا مـعـمولا نان خود را با خورشى كه مى خورد رنگين مى كند به تمام انواع نان خـورشـهـا، (صـبـغ ) گـفـتـه شـده اسـت، بـه هـر حـال كـلمه صبغ، ممكن است اشاره به همان روغن زيتون باشد كه با نان مى خوردند و يا انواع نان خورشها كه از درختان ديگر استفاده مى كردند.

در ايـنـجا سؤ الى پيش مى آيد كه چرا در ميان انواع ميوه ها بالخصوص روى اين سه ميوه تكيه شده است: خرما، انگور و زيتون؟

در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه از نظر تحقيقات علمى غذاشناسان كمتر ميوه اى وجود دارد كه براى بدن انسان به اندازه اين سه ميوه مفيد و مؤ ثر باشد.

(روغن زيتون ) براى توليد سوخت و ساز بدن ارزش فراوانى دارد، كالرى حرارتى آن بـسـيـار زيـاد، دوسـت صـمـيـمـى كبد انسان، برطرف كننده عوارض كليه ها و سنگهاى صفراوى و قلنجهاى كليوى، تقويت كننده اعصاب و بالاخره اكسير سلامتى است.

در مـورد (خـرمـا) آنقدر توصيف شده كه در اين مختصر نمى گنجد: قند فراوان خرما از سـالمـتـريـن قـنـدهـا اسـت و از نـظـر بـسـيـارى از غـذاشـنـاسـان خـرمـا يـكـى از عوامل جلوگيرى از سرطان است، دانشمندان در خرما سيزده ماده حياتى، و پنج نوع ويتامين كشف كرده اند كه آن را به صورت يك منبع فوق العاده ارزشمند غذائى در مى آورد.

امـا (انـگـور) بـه عقيده بعضى از دانشمندان، يك داروخانه طبيعى است، از نظر خواص هـمـچـون شـير مادر است و دو برابر گوشت در بدن ايجاد حرارت مى كند، خون را تصفيه مـى كـنـد، سموم بدن را دفع مى نمايد، انواع ويتامين موجود در آن به انسان نيرو و توان مى بخشد.

بـعـد از بيان گوشه اى از نعمتهاى پروردگار در جهان گياهان كه به وسيله آب باران پرورش مى يابد به بخش مهمى از نعمتها و مواهب او در جهان حيوانات پرداخته مى گويد: (در چهارپايان براى شما عبرت بزرگى است )( و ان لكم فى الانعام لعبرة ) .

سپس اين عبرت را چنين شرح مى دهد: (ما از آنچه در درون آنها است شما را سيراب مى كنيم )( نسقيكم مما فى بطونها ) .

آرى شـيـر گـوارا اين غذاى نيروبخش و كامل از درون اين حيوانات، از لابلاى خون و مانند آن بيرون مى فرستيم تا بدانيد چگونه خداوند قدرت دارد از ميان چنين اشياء ظاهرا آلوده اى يك نوشيدنى به اين پاكى و گوارائى بيرون فرستد.

سـپـس اضافه مى كند: مسائل عبرت انگيز و بركات حيوانات منحصر به شير نيست بلكه براى شما در آنها منافع بسيارى است و از گوشت آنها نيز مى خوريد( و لكم فيها منافع كثيرة و منها تاكلون ) .

عـلاوه بر گوشت كه آن نيز در حد اعتدالش از بخشهاى عمده مواد غذائى مورد نياز بدن را تشكيل مى دهد، از چرم آنها انواع لباس و خيمه هاى پر دوام، و از پشم آنها انواع لباسها و پوششها و فرشها، و از بعضى اجزاى بدن آنها مواد داروئى و حتى از مدفوع آنها مواد تقويت كننده براى درختان و زراعتها تهيه مى كنيد.

از همه اينها گذشته، از چهارپايان به عنوان مركبهاى راهوار در خشكى و از كشتيها براى درياها استفاده كرده بر چهارپايان و كشتيها سوار و به منزلگاههاى مقصود خود مى رسيد)( و عليها و على الفلك تحملون ) .

ايـنـهـمـه آثار و خواص و فوائد در اين حيوانات به راستى مايه عبرت است، هم انسان را به آفريننده اينهمه نعمت آشنا مى سازد و هم حس شكرگزارى را در او برمى انگيزد.

تنها سؤ الى كه اينجا باقى مى ماند اين است كه چگونه چهارپايان و كشتيها در يك رديف قـرار گـرفـتـه انـد؟ امـا بـا تـوجـه بـه يـك نـكـتـه پـاسـخ ايـن سـؤ ال روشـن مـى شـود: زيـرا انـسان نياز به مركب در همه روى زمين دارد، در كنار مركب براى خـشكى مركبهاى دريائى يعنى كشتيها را ذكر مى كند و در حقيقت اين تعبير همانند چيزى است كـه در آيـه 70 سوره اسراء كه در مورد مواهب بنى آدم مى فرمايد:( وحملناهم فى البر و البـحـر ) : (مـا آنـهـا را در خـشـكـيـهـا و دريـاهـا حـمـل و نقل مى كنيم ).


آيه (23) تا (25) و ترجمه

( و لقد أرسلنا نوحا إلى قومه فقال ياقوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره أفلاتتقون ) (23)( فـقـال المـلؤ االذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـا هـذا إلا بـشـر مـثـلكـم يـريـد أن يتفضل عليكم و لو شاء الله لا نزل ملائكة ما سمعنا بهذا فى أبائنا الا ولين ) (24)( إن هو إلا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين ) (25)

ترجمه:

23 - مـا نـوح را بـه سـوى قـومـش فـرسـتـاديم، به آنها گفت اى قوم من! خداوند يكتا را بـپـرسـتـيد كه غير از او معبودى براى شما نيست، آيا (باز از پرستش بتها) پرهيز نمى كنيد؟

24 - جـمـعـيت اشرافى (و مغرور) از قوم نوح كه كافر شده بودند گفتند: اين مرد بشرى اسـت هـمـچـون شـمـا كـه مـى خـواهـد بـر شما برترى جويد، اگر خدا مى خواست پيامبرى بفرستد فرشتگانى نازل مى كرد، ما چنين چيزى هرگز در نياكان خود نشنيده ايم.

25 - او فقط مردى است كه مبتلا به نوعى از جنون است، بايد مدتى درباره او صبر كنيد (تا مرگش فرا رسد، يا از اين بيمارى رهائى يابد).

تفسير:

منطق كوردلان مغرور

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه، سـخـن از تـوحـيـد و مـعـرفـت خـداونـد و دلائل عظمت

او در جـهـان آفـرينش بود، همين مطلب را در آيات مورد بحث و آيات آينده از زبان پيامبران بزرگ و در لابلاى تاريخ آنها بيان مى كند.

نـخـسـت از نوح نخستين پيامبر اولواالعزم و منادى توحيد شروع كرده مى گويد: (ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، او به آنها گفت كه اى قوم من! الله خداوند يگانه يكتا را بـپـرسـتـيـد كـه غـيـر از او مـعـبـودى بـراى شـمـا نيست )( و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .

(آيا با اين بيان روشن از پرستش بتها پرهيز نمى كنيد)؟( افلا تتقون ) .

(اما جمعيت اشرافى ثروتمند و مغرور كه چشمها را در ظاهر پر مى كنند و از درون خالى هـسـتـند، از قوم او گفتند: اين مرد تنها بشرى همچون شما است با اين قيد كه حس برترى جـوئى در او تـحـريـك شـده و مـى خـواهـد بـر شـمـا مـسـلط شـود و حـكـومـت كـنـد)!( فـقـال المـلا الذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـا هـذا الا بـشـر مـثـلكـم يـريـد ان يتفضل عليكم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب انـسـان بـودنـش را نـخـسـتـيـن عـيـبـش دانـسـتـنـد و بـه دنبال آن متهمش ساختند كه او يك فرد سلطه جو است و سخنانش از خدا و توحيد و دين و آئين، همه توطئه اى است براى رسيدن به اين مقصود!

سـپـس افـزودنـد: (اگـر خـدا مى خواست رسولى بفرستد حتما فرشتگانى را براى اين منظور نازل مى كرد)( و لو شاء الله لانزل ملائكة ) .

و بـراى تـكـمـيـل ايـن اسـتدلال واهى گفتند: (ما هرگز چنين چيزى را از نياكان پيشين خود نشنيده ايم كه انسانى دعوى نبوت كند و خود را نماينده خدا بداند)!( ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين ) .

ولى اين سخنان بى اساس در روح اين پيامبر بزرگ اثر نكرد و نوح همچنان بـه دعـوت خود ادامه مى داد و نشانه اى از برترى جوئى و سلطه طلبى در كار او نبود، لذا او را بـه اتـهـام ديـگـرى مـتهم ساختند و آن اتهام (جنون و ديوانگى ) بود كه همه پـيـامـبران الهى و رهبران راستين را در طول تاريخ به آن متهم ساختند، گفتند: (او فقط مـردى اسـت كـه مـبـتلا به نوعى از جنون است بايد مدتى درباره او صبر كنيد تا مرگ او فـرا رسـد و يـا از ايـن جـنـون شـفـا يـابـد)!( ان هـو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين ) .

جـالب ايـنـكـه آنـهـا در ايـن تهمت خود نسبت به اين پيامبر بزرگ تعبير به جنة را (داراى نـوعـى جـنـون اسـت ) بـه كـار بـردنـد، تا بر اين واقعيت سرپوش نهند كه زندگى اين پـيـغـمـبـر و سـخـنـان او هـمـگى بهترين نشانه عقل و دانش او است در حقيقت آنها مى خواستند بـگـويـنـد هـمه اينها درست است، ولى جنون فنون و چهره هاى مختلفى دارد كه در بعضى مظاهر عقل نيز هست!!

جـمـله فـتـربـصـوا بـه حتى حين ممكن است اشاره به انتظار مرگ نوح باشد كه مخالفان بـراى آن دقـيـقـه شـمارى مى كردند تا آسوده خاطر شوند، و ممكن است تاءكيدى بر نسبت جنون به او باشد يعنى انتظار بكشيد تا از اين بيمارى بهبودى يابد!.

بـه هـر حـال آنـهـا در سـخـنـان خـود سـه نـوع اتـهـام واهـى و ضـد و نـقـيـض بـراى نـوح قائل شدند، و هر يك را دليل بر نفى رسالت او گرفتند.

نـخـسـت ايـنـكـه اصـولا ادعاى رسالت از ناحيه بشر دروغ است! چنين چيزى سابقه نداشت اگر خدا مى خواست بايد فرشتگانى بفرستد.

ديگر اينكه او مرد سلطه جوئى است و اين ادعا را وسيله اى براى رسيدن به اين هدف قرار داده است.

سوم اينكه او عقل درستى ندارد و آنچه مى گويد: از اين رهگذر است!.

و از آنـجـا كـه پـاسـخ ايـن ايـرادهـا و اتهامات بى اساس و پريشان همه روشن بود و در آيـات ديگر قرآن نيز آمده، قرآن در اينجا سخنى در اين زمينه نمى گويد. زيرا از يكسو مـسـلم اسـت رهـبـر انـسـان بـايـد از جـنـس خـود او بـاشـد تـا بـا نـيـازهـا و دردهـا و مسائل انسان آشنائى داشته باشد، بعلاوه هميشه پيامبران از جنس بشر بوده اند.

از سـوى ديـگـر از زنـدگـى پـيـامـبـران بـه خوبى روشن مى شود كه مساءله برادرى و تـواضـع و نـفـى هـر گـونـه سـلطـه جـوئى از بـارزتـريـن صـفـاتـشـان بـوده، و عـقل و هوش و درايتشان نيز حتى بر دشمنانشان آشكار بوده و در لابلاى گفته هاشان به آن اعتراف مى كردند.


آيه (26) تا (30) و ترجمه

( قال رب انصرنى بما كذبون ) (26)( فـاوحـيـنا إليه أن اصنع الفلك باعيننا و وحينا فإذا جاء أمرنا و فار التنور فاسلك فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و أهـلك إلا مـن سـبـق عـليـه القول منهم و لا تخاطبنى فى الذين ظلموا إنهم مغرقون ) (27)( فاذا استويت أنت و من معك على الفلك فقل الحمدلله الذى نجئنا من القوم الظلمين ) (28)( و قل رب أنزلنى منزلا مباركا و أنت خير المنزلين ) (29)( إن فى ذلك لايات و إن كنا لمبتلين ) (30)

ترجمه:

26 - (نوح ) گفت پروردگارا مرا در برابر تكذيبهاى آنان يارى كن.

27 - مـا بـه نـوح وحى كرديم كه كشتى را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز و هنگامى كـه فـرمـان مـا (بـراى غـرق آنـان ) فرا رسد و آب از تنور بجوشد (كه اين نشانه فرا رسـيـدن طـوفـان اسـت ) از هـر يـك از انـواع حـيوانات يك جفت در كشتى سوار كن، و همچنين خانواده ات را، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده است

(اشـاره بـه هـمـسر نوح و فرزند ناخلف اوست ) و ديگر درباره اين ستمگران با من سخن مگوى كه آنها همگى هلاك خواهند شد!

28 - و هنگامى كه تو و همه كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شديد بگو ستايش خدائى را كه ما را از قوم ستمگر نجات بخشيد.

29 - و بـگـو پـروردگـارا مـا را در مـنزلگاهى پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى.

30 - (آرى ) در ايـن مـاجـرا آيـات و نـشـانـه هـائى بـراى صـاحـبـان عقل و انديشه است و ما مسلما همگان را آزمايش مى كنيم.

تفسير:

پايان عمر يك قوم سركش

در آيـات گـذشـتـه بـخشى از تهمتهاى ناروائى را كه دشمنان نوح به او زدند خوانديم ولى از آيـات ديـگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه اذيت و آزار اين قوم سركش تنها مـنـحـصـر بـه اين امور نبود بلكه با هر وسيله توانستند او را در فشار قرار دادند و آزار كـردنـد، و نـوح حـداكـثـر تـلاش و كـوشـش خـود را در هـدايـت و نـجـات آنـهـا از چـنـگـال شـرك و كـفـر بـه خرج داد، هنگامى كه از تلاشهاى خود ماءيوس شد و جز گروه اندكى ايمان نياوردند از خدا تقاضاى كمك كرد چنانكه در نخستين آيه مورد بحث مى خوانيم:

(گـفـت: پـروردگـارا! مـرا در بـرابـر تـكـذيـبـهـائى كـه كـردنـد يـارى كـن )( قال رب انصرنى بما كذبون ) .

در ايـنـجـا فـرمـان پـروردگـار فرا رسيد و مقدمات نجات نوح و ياران اندكش و نابودى مشركان لجوج فراهم شد.

(ما به نوح وحى فرستاديم كه كشتى را در حضور ما و طبق فرمان ما بساز)( فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا ) .

تعبير (باعيننا) (در برابر ديدگان ما) اشاره به اين است كه تلاش و كوشش تو در ايـن راه در حـضور ما است و تحت پوشش حمايت ما، بنابراين با فكر راحت و آسوده به راه خود ادامه ده و از هيچ چيز ترس و واهمه نداشته باش.

ضـمـنـا تـعبير به (وحينا) نشان مى دهد كه نوح طرز كشتى ساختن و چگونگى آن را از وحى الهى آموخت، و گرنه چنان چيزى طبق نوشته تواريخ تا آن زمان سابقه نداشت، به همين دليل نوح كشتى را آنچنان متناسب با مقصد و مقصود خود ساخت كه هيچ كم و كسرى در آن نبود!

سـپـس ادامـه مـى دهـد هـنـگامى كه فرمان ما فرا رسد، و نشانه اش اين است كه آب از درون تنور خواهد جوشيد، بدان زمان طوفان نزديك شده است بلافاصله از تمام انواع حيوانات يك جفت (نر و ماده ) انتخاب و در كشتى سوار كن )( فاذا جاء امرنا و فار التنور فاسلك فيها من كل زوجين اثنين ) .

(و خـانـواده و دوسـتـان با ايمانت را بر كشتى سوار نما، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شـده اسـت ) (اشـاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش است )( واهلك الا من سبق عليه القول منهم ) .

و باز اضافه مى كند: (و ديگر درباره اين ستمگران (كه هم بر خويش ستم كردند و هم بـر ديگران ) با من سخنى مگو كه آنها همگى غرق خواهند شد و جاى گفتگو نيست )( و لا تخاطبنى فى الذين ظلموا انهم مغرقون ) .

البته اين اخطار به خاطر آن بود كه ممكن بود نوح تحت تاءثير عواطف انسانى يا عاطفه پدر و فرزندى قرار گيرد و باز درباره آنها شفاعت كند در حالى كه آنها ديگر شايسته شفاعت نبودند.

در آيه بعد مى فرمايد: (هنگامى كه تو و همه كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شـدى و اسـتـقـرار يـافـتـى خـدا را بـه خـاطر اين نعمت بزرگ سپاس بجا آور و بگو حمد خـدائى را كـه مـا را از قوم ستمگر رهائى بخشيد)( فاذا استويت انت و من معك على الفلك فقل الحمدلله الذى نجانا من القوم الظالمين ) .

و بـعـد از حـمـد و سـتـايـش خـدا در بـرابـر نـخـسـتـيـن نـعـمـت بـزرگ او يـعـنـى نـجـات از چـنگال ظالمان، از درگاهش چنين تقاضا كن (و بگو: پروردگارا! مرا در منزلگاهى پر بـركـت فـرود آر، و تـو بـهـتـريـن فـرود آورنـدگـانـى )( و قل رب انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين ) .

واژه (مـنـزل ) مـمـكـن اسـت (اسـم مـكان ) باشد، يعنى بعد از پايان گرفتن طوفان كـشـتـى مـا را در سـرزمـيـنى فرود آور كه داراى بركات فراوانى باشد و ما بتوانيم با آسودگى خاطر به زندگى خود ادامه دهيم.

و نيز ممكن است (مصدر ميمى ) باشد، يعنى ما را به طرز شايسته اى فرود آر چرا كه بـعـد از پـايـان گـرفـتـن طـوفـان بـه هـنـگام نشستن كشتى بر زمين، خطرات زيادى اين سـرنـشـيـنـان را تـهـديـد مـى كـرد، نـبـودن جـاى مـنـاسب براى زندگى، كمبود غذا، انواع بيماريها، نوح از خدا مى خواهد كه او را به نحوى سالم و شايسته بر زمين فرود آورد.

و بـالاخـره آخـريـن آيـه مـورد بحث اشاره به مجموع اين داستان كرده مى گويد: (در اين مـاجـراى نـوح و پـيروزيش بر ستمكاران و مجازات اين قوم سركش به شديدترين وجه، آيات و نشانه هائى براى صاحبان عقل و انديشه است )!( ان فى ذلك لايات ) .

(و ما به طور مسلم همگان را آزمايش مى كنيم )( و ان كنا لمبتلين ) ايـن جـمـله مـمـكن است اشاره به اين باشد كه ما قوم نوح را كرارا آزموديم و هنگامى كه از عهده آزمايشها برنيامدند هلاكشان كرديم.

و نـيـز مـمـكـن است اشاره به اين باشد كه ما همه انسانها را در هر عصر و زمان آزمايش مى كنيم و آنچه در آيات فوق گفته شد مخصوص ‍ مردم عصر نوح نبود، بلكه در همه اعصار و قرون در اشكال مختلف، آزمايشها صورت مى گيريد، و در اين آزمايشها آنها كه خار راه تكامل بشرند از سر راه برداشته مى شوند، تا بشريت به سير تكاملى خود همچنان ادامه دهد.

جـالب ايـنـكـه در آيـات فوق، تنها به مساءله ساختن كشتى و سوار شدن نوح و يارانش بر آن اكتفا شده و اما اينكه سرانجام گنهكاران به كجا رسيد پيرامون آن سخنى به ميان نيامده چرا كه با وعده الهى (انهم مغرقون ) مسلم مى شود چنين سرنوشتى دامان آنها را گرفته، چرا كه وعده اش تخلف ناپذير است.

ذكـر ايـن مـعـنـى نـيـز لازم اسـت كـه درباره قوم نوح و مبارزه آنها با اين پيامبر بزرگ و سـرنـوشـت دردنـاك آنـان و مـاجراى كشتى ساختن و جوشيدن آب از تنور و وقوع طوفان و غـرق فـرزنـد نـوح، سخن بسيار است كه ما قسمت زيادى از آن را در سوره هود جلد نهم از صـفـحه 68 تا صفحه 125 مشروحا آورده ايم و به خواست خدا بخش ديگرى هم در تفسير سوره نوح خواهد آمد.


آيه (31) تا (41) و ترجمه

( ثم أنشانا من بعدهم قرنا أخرين ) (31)( فارسلنا فيهم رسولا منهم أن اعبدوا الله مالكم من اله غيره أفلا تتقون ) (32)( و قـال المـلا مـن قومه الذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و أترفنهم فى الحيوة الدنيا ما هذا إلا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون ) (33)( و لئن أطعتم بشرا مثلكم إنكم إذا لخاسرون ) (34)( أيعدكم أنكم إذا متم و كنتم ترابا و عظاما أنكم مخرجون ) (35)( هيهات هيهات لما توعدون ) (36)( إن هى إلا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين ) (37)( إن هو إلا رجل افترى على الله كذبا و ما نحن له بمؤ منين ) (38)( قال رب انصرنى بما كذبون ) (39)( قال عما قليل ليصبحن نادمين ) (40)( فاخذتهم الصيحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعدا للقوم الظالمين ) (41)

ترجمه:

31 - سپس بعد از آنها جمعيت ديگرى را به وجود آورديم.

32 - و در مـيـان آنها رسولى از خودشان فرستاديم كه پروردگار يكتا را بپرستيد، جز او معبودى براى شما نيست آيا (با اين همه از شرك و بت پرستى ) پرهيز نمى كنيد؟!

33 - ولى اشـرافيان خود خواه قوم او كه كافر شده بودند و لقاى آخرت را تكذيب كرده بـودنـد و نـاز و نـعـمـت در زنـدگـى دنـيـا بـه آنـهـا داده بـوديـم گـفـتند: اين بشرى است مثل شما! از آنچه شما مى خوريد مى خورد و از آنچه مى نوشيد مى نوشد!

34 - و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد مسلما زيانكاريد.

35 - آيـا او بـه شـما وعده مى دهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مى شويد؟

36 - هيهات، هيهات از اين وعده هائى كه به شما داده مى شود!.

37 - غـيـر از ايـن زنـدگـى دنـيـا چـيـزى در كـار نيست، پيوسته گروهى از ما مى ميرند و نسل ديگرى جاى آنها را مى گيريد و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد.

38 - او فقط مرد دروغگوئى است كه بر خدا افترا بسته و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد.

39 - عرض كرد، پروردگارا! مرا در برابر تكذيبهاى آنها يارى فرما.

40 - (خـداوند) فرمود: به زودى آنها از كار خود پشيمان خواهند شد. (اما زمانى كه سودى به حالشان ندارد).

41 - سـرانـجام صيحه آسمانى آنها را به حق فرو گرفت و ما آنها را همچون خاشاك بر سيلاب قرار داديم دور باد از رحمت خدا قوم ستمگر!

تفسير:

سرنوشت غم انگيز يك قوم ديگر (قوم ثمود)

ايـن آيـات بـه بـحـث پـيرامون اقوام ديگرى كه بعد از نوح (عليه‌السلام ) بر سر كار آمـدنـد پـرداخـتـه و مـنـطـق آنـهـا را كـه هـمـاهـنـگ منطق كفار پيشين بوده، و همچنين سرنوشت دردنـاكـشـان را شـرح مـى دهـد، و بـحـثـهـائى را كـه در آيـات گـذشـتـه ذكـر شـد تكميل مى كند.

نـخـسـت مـى گـويد: (ما بعد از آنها جمعيت ديگرى را به وجود آورديم و قوم تازه اى به روى كار آمدند)( ثم انشانا من بعدهم قرنا آخرين ) .

(قـرن ) از مـاده (اقتران ) به معنى نزديكى است، لذا به جمعيتى كه در عصر واحد زنـدگـى مـى كـنـند قرن گفته مى شود، و گاه به زمان آنها نيز قرن مى گويند، اندازه گـيـرى مدت قرن به سى سال يا صد سال صرفا جنبه قراردادى دارد و تابع سنتهاى اقوام مختلف مى باشد.

از آنجا كه بشر نمى تواند بدون يك رهبر الهى باشد خداوند پيامبر بزرگى را براى نشر دعوت توحيد و آئين حق و عدالت به سوى آنها فرستاد چنانكه آيه بعد مى گويد: (ما در ميان آنها رسولى از خودشان فرستاديم كه پروردگار يكتا را بپرستيد و جز او معبودى براى شما نيست )( فارسلنا فيهم رسولا منهم ان اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .

ايـن هـمـان چـيـزى بـود كـه نـخـسـتـيـن پـايـه دعـوت هـمـه پـيـامـبـران را تشكيل مى داد اين نداى توحيد بود كه زير بناى همه اصلاحات فردى و اجتماعى است.

سـپـس ايـن رسـول الهـى براى تأكيد بيشتر به آنها مى گفت: (آيا در برابر اين دعوت صريح باز هم از شرك و بت پرستى پرهيز نمى كنيد)( افلا تتقون ) .

در ايـنـكه اين قوم كداميك از اقوام بودند؟ و پيامبرشان چه نام داشت؟ مفسران با بررسى آيات مشابه آن در قرآن دو احتمال داده اند:

نـخـسـت ايـنـكـه مـنـظـور (قـوم ثـمـود اسـت ) كـه در سـرزمـيـنـى در شمال حجاز زندگى مى كردند و پيامبر بزرگ الهى (صالح ) براى هدايت آنها مبعوث شـد، آنـهـا كـفـر ورزيـدند و راه طغيان پيش گرفتند، سرانجام به وسيله صيحه آسمانى (صاعقه اى مرگبار) از ميان رفتند.

شـاهـد ايـن تـفسير مجازات (صيحه ) است كه در پايان آيات مورد بحث براى آنها ذكر شده، و در سوره هود آيه 67 نيز صريحا در باره (قوم صالح ) آمده است.

ديـگـر ايـنـكه منظور (قوم عاد) است كه پيامبرشان (هود) بود و در بعضى از آيات قـرآن سـرگـذشت آنها بلافاصله بعد از سرگذشت نوح آمده و اين خود قرينهاى بر اين تفسير است.

امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه مـجـازات اين قوم طبق آيات 6 و 7 سوره (الحاقه ) تندباد شديدى بود كه هفت شب و هشت روز آنها را در هم مى كوبيد روشن مى شود تفسير اول صحيحتر است.

بـه هـر حال ببينيم عكس العمل اين قوم سركش در برابر نداى توحيدى اين پيامبر بزرگ چـه بود؟ قرآن در آيه بعد مى گويد: (آن جمعيت اشرافى خودخواه كه خداوند يگانه را انـكار كردند و لقاى آخرت و رستاخيز را تكذيب نمودند و ما آنها را نعمت فراوانى در اين زنـدگـى دنـيـا بـخـشـيـده بـوديـم گـفـتـنـد: ايـن فـقـط انـسـانـى اسـت مـثـل شـمـا، از آنـچـه شـمـا مـى خـوريـد مـى خـورد، و از آنـچـه مـى نـوشـيد مى نوشد)( و قـال المـلا مـن قومه الذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخره و اترفناهم فى الحياة الدنيا ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون ) .

آرى جـمـعـيـتـى كـه در نـاز و نـعـمـت به سر مى بردند و به تعبير قرآن (ملا) بودند (ظـاهـرى چـشـم پـر كـن و درونـى از نور حق تهى داشتند) چون دعوت اين پيامبر بزرگ را مـخـالف هـوسهاى خود مى ديدند، و مزاحم منافع نامشروع و استكبار و برترى جوئى بى دليـلشـان مشاهده مى كردند و به خاطر همين ناز و نعمتها از خدا دور افتاده بودند و سراى آخـرت را انـكـار نـمودند، به ستيزه بر خواستند، درست با همان منطقى كه سركشان قوم نوح داشتند.

آنـان انـسـان بـودن ايـن رهبران الهى و خوردن و نوشيدن آنها را همانند ساير مردم دليلى بـر نـفـى رسـالتـشـان گرفتند، در حالى كه اين خود تاءييدى بر رسالت اين بزرگ مـردان بـود كـه آنـهـا از مـيـان تـوده هـاى مـردم بـرمـى خـاستند كه دردها و نيازها شان را بخوبى درك كنند.

سـپـس بـه يـكـديـگر گفتند: (اگر شما بشرى همانند خودتان را اطاعت كنيد بطور قطع زيانكاريد)!( و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون ) .

ايـن كـوردلان توجه به اين نكته نداشتند كه خودشان انتظار داشتند مردم در اين وسوسه هـاى شـيـطـانى از آنان پيروى كنند و براى مبارزه با اين پيامبر همصدا شوند، اما با اين حـال پـيـروى از كـسـى را كـه از كـانـون وحـى كـمـك مـى گـيـريـد و قـلبـش بـه نور علم پروردگار روشن است عيب مى شمردند و مخالف آزادى و حريت انسان!

سـپـس بـه انـكـار مـعـاد كـه هميشه قبول آن سدى بر سر راه خودكامگان و هوسرانان بود پـرداخـتند و گفتند: (آيا اين مرد به شما وعده مى دهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان (پـوسـيـده ) شـديـد بـاز هـم از قـبرها بيرون مى آئيد و حيات نوينى را آغاز مى كنيد)؟!( ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون ) .

(هيهات! هيهات! از اين وعده هايى كه به شما داده مى شود) (وعده هاى بى اساس و تو خالى!)( هيهات هيهات لما توعدون ) .

اصلا مگر ممكن است انسانى كه مرد و خاك شد و ذرات آن به هر سو پراكنده گشت باز هم بـه زنـدگـى بـاز گـردد؟ چـنـيـن چـيـزى مـحـال اسـت محال!!

سپس با اين سخن انكار معاد را تاءكيد بيشترى كردند كه (غير از اين زندگى دنيا چيزى در كـار نـيـسـت، پـيـوسـتـه گـروهـى از مـا مـى مـيـرنـد و نـسـل ديـگـرى جـاى آنـهـا را مـى گيريد، و بعد از مرگ ديگر هيچ خبرى نيست! و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد)!( ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما نحن بمبعوثين ) .

سـرانـجام به عنوان يك جمع بندى در اتهامى كه نسبت به پيامبرشان داشتند چنين گفتند: (او فـقـط مـرد دروغـگـوئى اسـت كـه بـر خـدا افـتـرا بـسـتـه، و بـه هـمـيـن دليـل مـا هـرگـز بـه او ايـمـان نـخـواهـيـم آورد)!( ان هـو الا رجل افترى على الله كذبا و ما نحن له بمؤ منين ) .

نـه رسـالتى از طرف خدا دارد، و نه وعده هاى رستاخيز او درست است، و نه برنامه هاى ديگرش، به همين دليل يك آدم عاقل به او ايمان نخواهد آورد.

هنگامى كه غرور و طغيان آنها از حد گذشت و تمام پرده هاى حيا را دريدند، و بى شرمى را در انـكار رسالت و معجزات و دعوت انسانساز پيامبرشان را به آخرين حد رساندند، و خـلاصـه بـر هـمـه آنـهـا اتمام حجت شد، اين پيامبر بزرگ الهى رو به درگاه خدا كرد و (گـفـت: پـروردگـارا مـرا در مـقـابـل تـكـذيـبـهـاى آنـهـا يـارى كـن )( قال رب انصرنى بما كذبون ) .

آنها هر چه توانستند گفتند و هر تهمتى مى خواستند زدند، تو مرا كمك فرما.

(و از سـوى پـروردگـار بـه او گـفته شد كه آنها به زودى از كار خود پشيمان خواهند گـشـت ) و مـيـوه درخـت تـلخـى را كـه نـشـانـده انـد خـواهـنـد چـشـيـد)( قال عما قليل ليصبحن نادمين ) .

اما زمانى پشيمان مى شوند كه سودى ندارد و راه بازگشت بسته است.

و همين طور شد (ناگهان صيحه آسمانى آنها را به حق زير ضربات خود فرو گرفت )( فاخذتهم الصيحة بالحق ) .

صـاعـقـه اى مـرگـبار با صدائى وحشت انگيز و مهيب فرود آمد، همه جا را تكان داد و در هم كوبيد و ويران كرد، و اجساد بى جان آنها را روى هم ريخت، بقدرى

سـريـع و كـوبـنده بود كه حتى قدرت فرار از خانه هاشان پيدا نكردند و در درون همان خانه هايشان مدفون گشتند چنانكه قرآن در پايان اين آيات مى گويد:

(ما آنها را همچون خار و خاشاك در هم كوبيده شده روى سيلاب قرار داديم )( فجعلناهم غثاء ) .

(دور باد از رحمت خداوند قوم ستمگر)!( فبعدا للقوم الظالمين ) .

نكته ها:

1 - زندگى پر زرق و برق و اثر شوم آن

در آيـات فوق رابطهاى ميان (اتراف ) (زندگى اشرافى و پرناز و نعمت ) و (كفر و تـكـذيـب لقـاى پـروردگار ديده مى شود، و به راستى چنين است، چرا كه صاحبان اين گـونـه زنـدگـانى معمولا تمايل به آزادى بى قيد و شرط براى هر گونه كامجوئى و بـهـره گـيـرى از لذائذ حـيـوانـى دارنـد، و پـر واضـح اسـت كـه قـبـول مـراقـبت الهى و همچنين دادگاه بزرگ رستاخيز مانع مهمى در اين راه است، هم آرامش ‍ وجدانشان را بر هم مى زند، و هم زبان مردم را به روى آنها باز مى كند.

لذا ايـن گـونـه افـراد يـكـبـاره طـوق عبوديت پروردگار را از گردن بر مى دارند، و راه انـكار مبدء و معاد را پيش مى گيرند و به تعبيرى كه در آيات فوق خوانديم مى گويند: زنـدگى همين است و بس و هيچ خبر ديگرى نيست و هر كس غير اين بگويد دروغگو است! دم غـنـيـمـت اسـت و ايـن چـهـار روزه عمر را بايد خوش بود، از هر چمنى بايد گلى چيد و از هر وسـيـله لذتـى لذت جـسـت! و ايـنـچـنـيـن خـلافـكـاريـهـا و زشـتـيـهـاى اعمال خود را توجيه مى كنند.

از ايـن گـذشـتـه فراهم ساختن چنان زندگى پر زرق و برق بدون غصب حقوق ديگران و ظلم و ستم معمولا ممكن نيست، تا رسالت پيامبران و قيامت را انكار نكنند

اين راه براى آنها هموار نخواهد شد، و اينجاست كه مى بينيم اكثريت كسانى كه داراى چنين زنـدگـى هـسـتـنـد بـه همه چيز پشت پا مى زنند و با ديده تحقير و انكار به همه چيز مى نگرند.

ايـن بـيـنـوايـان كـور دل و اسـيـران چـنـگال هوى و هوس از سايه اطاعت و لطف پروردگار بـيـرون مـى رونـد، ولى طـوق عبوديت هوى و هوس ‍ و شهوت را بر گردن مى نهند، و خود بـنـده بـنـدگـان دگـر مـى شوند، افكارى منحط، ارواحى آلوده، و دلهائى سياه و تاريك دارنـد، دورنماى زندگى آنها شايد براى بعضى جالب باشد اما از نزديك وحشتناك است چـرا كـه نـا آرامـى حـاصـل از گـنـاه و تـرس از زوال نـعمتها و مرگ فكر آنها را همواره در اضطراب فرو مى برد.

2 - (تراب ) و (عظام )

(تراب ) به معنى خاك و (عظام ) به معنى استخوانها است، معمولا بدن انسان نخست تـبـديـل بـه اسـتـخـوانـهـاى پـوسـيـده و سـپـس ‍ خـاك مـى شـود، بـنـابـراين جاى اين سؤ ال باقى است كه چرا در آيه فوق، تراب بر عظام مقدم داشته شده است؟.

اين تعبير ممكن است اشاره به دو بخش مختلف بدن آدمى باشد نخست گوشتها فرو ميريزد و خاك مى شود و استخوانها سالها بعد از آن باقى مى ماند و سپس مى پوسد و از بين مى رود.

اين احتمال نيز قابل توجه است كه تراب اشاره به نياكان بسيار قديم باشد كه همگى خاك شدند و عظام اشاره به پدران كه استخوانهاى پوسيده آنها باقى است.

3 - غثاء چيست؟

در آيـات فـوق خـوانـديـم كـه (قـوم ثـمود) بر اثر صيحه آسمانى همچون (غثاء) گـشتند، غثاء در اصل به معنى گياهان خشكيده اى است كه به صورت بسيار در هم ريخته بـر روى سـيـلاب قـرار دارد، هـمـچـنـيـن بـه كـفـهـائى كـه روى ديـگ در حال جوشيدن پيدا مى شود نيز غثاء مى گويند.

تـشـبيه اجساد بى جان آنها به غثاء اشاره به نهايت ضعف و ناتوانى و در هم شكستگى و بـى ارزش بـودن آنـها است، چرا كه خاشاك روى سيلاب از هر چيز بى ارزشتر و سبكتر اسـت نه از خود اراده اى دارد و نه بعد از گذشتن و فرو نشستن سيلاب اثرى از آن باقى مى ماند.

در مـورد صـيـحـه آسـمـانـى، شـرح مـبـسـوطـى در جـلد نـهـم صـفـحـه 164 (ذيـل آيه 67 سوره هود) داشتيم، البته اين مجازات منحصر به قوم ثمود نبود بلكه چند قوم گنهكار با همين عذاب الهى نابود شدند كه شرح آن را در همانجا بيان كرديم.

4 - يك سرنوشت عمومى

جـالب ايـنـكـه در آخـريـن جمله از آيات مورد بحث، مساءله را از صورت خصوصى بيرون آورده و بـه صـورت يـك قـانـون كـلى و همگانى بيان مى كند و مى فرمايد: دور باد قوم سـتـمـگـر از رحـمـت خـدا، و ايـن در حـقـيـقـت نـتـيـجـه گـيـرى نـهـائى از كل اين آيات است كه آنچه در اين ماجرا گفته شد از انكار و تكذيب آيات الهى و انكار معاد و رستاخيز و نتيجه دردناك آنها، مخصوص جمعيت و گروه معينى نيست، بلكه همه ستمگران را در طول تاريخ شامل مى شود.


آيه (42) تا (44) و ترجمه

( ثم أنشأ نا من بعدهم قرونا أخرين ) (42)( ما تسبق من أمة أجلها و ما يستخرون ) (43)( ثم أرسلنا رسلنا تترا كل ما جاء أمة رسولها كذبوه فأ تبعنا بعضهم بعضا و جعلنهم أحاديث فبعدا لقوم لا يؤ منون ) (44)

ترجمه:

42 - سپس اقوام ديگرى را بعد از آنها به وجود آورديم.

43 - هيچ امتى بر اصل و سر رسيد حتميش پيشى نمى گيرد و از آن نيز تاءخير نمى كند.

44 - سپس رسولان خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم، هر زمان رسولى براى (هدايت ) قومى مى آمد او را تكذيب مى كردند ولى ما اين امتهاى سركش را يكى پس از ديگرى هلاك نـمـوديـم و آنـهـا را احـاديثى قرار داديم (چنان محو شدند كه تنها نام و گفتگوئى از آنها باقى ماند) دور باد از رحمت خدا قومى كه ايمان نمى آورند!

تفسير:

اقوام سركش يكى بعد از ديگرى هلاك شدند

پس از پايان داستان قوم ثمود، قرآن در آيات مورد بحث اشاره به اقوام ديگرى كه بعد از آنـهـا و قـبـل از مـوسى (عليه‌السلام ) روى كار آمدند كرده، مى گويد: (بعد از آنان جمعيتهاى ديگرى را روى كار آورديم )( ثم انشانا من بعدهم قرونا آخرين ) .

چـرا كـه ايـن قـانـون و سـنـت خـداونـد بـزرگ اسـت كه فيض خود را قطع نمى كند و اگر گـروهـى مـانـعـى بـر سـر راه تـكـامـل نوع بشر شدند آنها را كنار زده و اين قافله را در مسيرش همچنان پيش مى برد.

امـا ايـن اقـوام و طـوائف گـونـاگـون هـر كـدام داراى زمـان و اجـل مـعـينى بودند و (هيچ امتى از اجل خود پيشى نمى گيرند و از آن عقب نمى افتند)( ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ) .

بـلكـه هـنگامى كه فرمان قطعى پايان حيات آنها صادر مى شد از ميان مى رفتند، نه يك لحظه زودتر و نه ديرتر.

(اجـل ) بـه مـعـنـى عـمـر و مـدت چـيـزى اسـت، و گـاه بـه نـقـطـه پـايـان و انـتـهـا نيز اجل گفته مى شود، مثل اينكه مى گوئيم: اجل فلان بدهى فلان زمان است (يعنى سر رسيد آن ).

البـتـه (اجل ) همانگونه كه قبلا هم گفته ايم دو گونه است: (حتمى ) و (مشروط يا معلق ).

اجل حتمى زمان پايان قطعى عمر شخص يا قوم يا چيزى است كه هيچگونه دگرگونى در آن امـكـان نـدارد، ولى اجـل مـشـروط يـا مـعـلق زمـانى است كه با دگرگون شدن شرائط و موانع ممكن است كم و زياد بشود، قبلا در اين زمينه بقدر كافى صحبت كرده ايم.

به هر حال روشن است كه آيه فوق به اجل حتمى اشاره مى كند.

آيـه بـعـد نـاظـر بـه ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه دعـوت پـيـامـبـران در طول تاريخ هيچگاه قـطـع نـشـده، مـى فـرمايد: (ما سپس رسولان خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم )( ثم ارسلنا رسلنا تترا ) .

(تـتـرا) از مـاده (وتر) به معنى پى در پى در آمدن است، و تواتر اخبار به معنى خـبـرهائى است كه يكى بعد از ديگرى مى رسد و از مجموعه آنها انسان يقين پيدا مى كند، ايـن مـاده در اصـل از (وتـر) بـه مـعنى (زه كمان ) گرفته شده است چرا كه زه به كـمان چسبيده و پشت سر آن قرار گرفته است و دو سر كمان را به هم نزديك مى كند، (از نـظـر سـاخـتـمـان كـلمـه، (تـتـرا) در اصـل (وتـرا) بـوده كـه واو آن تبديل به (ت ) شده ).

بـه هـر حـال ايـن مـعـلمـان آسـمـانـى يـكى پس از ديگرى مى آمدند و مى رفتند، ولى اقوام سـركـش هـمـچـنـان بـر كـفر و انكار خود باقى بودند، به طورى كه (هر زمان رسولى براى هدايت امتى مى آمد او را تكذيب مى كردند)( كلما جاء امة رسولها كذبوه ) .

هـنـگـامـى كـه ايـن كـفر و تكذيب از حد گذشت و بقدر كافى اتمام حجت شد (ما اين امتهاى سـركـش را يـكـى بـعـد از ديـگـرى هـلاك نموديم و از صفحه روزگار محوشان كرديم )( فاتبعنا بعضهم بعضا ) .

آنـچـنـان نابود شدند كه تنها گفتگوئى از آنها در ميان مردم باقى ماند آرى (ما آنها را احاديثى قرار داديم )( و جعلناهم احاديث ) .

اشاره به اينكه گاه امتى منقرض مى شود اما نفرات و آثار چشمگيرى از آنها در گوشه و كنار به صورت پراكنده باقى مى ماند، ولى گاه چنان نابود مى شود كه جز اسمى از آنـهـا بـر صـفـحـات تـاريـخ يا در گفتگوهاى مردم باقى نمى ماند و اين امتهاى سركش و طغيانگر از دسته دوم بودند.

و در پـايـان آيـه، هـمچون آيات پيشين مى گويد: (دور باد از رحمت خدا قومى كه ايمان نمى آورند)( فبعدا لقوم لا يؤ منون ) .

آرى ايـن سـرنـوشـتـهـاى دردنـاك نـتـيـجـه بـى ايـمـانـى آنـهـا بـود، و بـه هـمـيـن دليـل مـخـصـوص آنـهـا نيست، هر گروه بى ايمان و سركش و ستمگر خواه ناخواه به چنين سـرنـوشـتـى گـرفـتـار مـى شـود، چنان نابود مى گردد كه تنها نامى از او در صفحات تاريخ و گفتگوها باقى مى ماند.

آنـهـا نـه تـنـهـا در ايـن دنـيا دور از رحمت خدا بودند كه در سراى ديگر نيز از رحمت الهى دورنـد، چـرا كـه تـعـبـيـر آيـه، مـطـلق اسـت و هـمـه را شامل مى شود.


آيه (45) تا (49) و ترجمه

( ثم أرسلنا موسى و أخاه هرون بايتنا و سلطن مبين ) (45)( الى فرعون و ملايه فاستكبروا و كانوا قوما عالين ) (46)( فقالوا انؤ من لبشرين مثلنا و قومهما لنا عبدون ) (47)( فكذبوهما فكانوا من المهلكين ) (48)( و لقد أتينا موسى الكتب لعلهم يهتدون ) (49)

ترجمه:

45 - سـپـس مـوسـى و بـرادرش هـارون را بـا آيـات خـود و دليل روشن فرستاديم.

46 - بـه سـوى فـرعـون و اطـرافيان اشرافى او، اما آنها استكبار كردند و اصولا مردمى برترى جو بودند.

47 - آنـها گفتند: آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم، در حالى كه قوم آنها (بنى اسرائيل ) ما را پرستش مى كنند (و بردگان ما هستند).

48 - (آرى ) آنها اين دو را تكذيب كردند و سرانجام همگى هلاك شدند.

49 - مـا بـه مـوسـى كـتـاب آسـمـانـى داديـم، شـايـد آنـهـا (بـنـى اسرائيل ) هدايت شوند.

تفسير:

قيام موسى و نابودى فرعونيان فرا مى رسد

تا اينجا سخن در باره اقوامى بود كه پيش از موسى (عليه‌السلام ) پيامبر اولواالعزم پروردگار روى كار آمدند و رفتند، اما در آيات مورد بحث اشاره بسيار كوتاهى به قيام موسى و هارون در برابر فرعونيان و سرانجام كار اين قوم مستكبر كرده مى فرمايد:

(سـپـس مـوسـى و بـرادرش هـارون را بـا آيـات خـود و دليل آشكار و روشن فرستاديم ) (ثم ارسلنا موسى و اخاه هارون باياتنا و سلطان مبين ).

در ايـنـكـه مـنـظـور از (آيـات ) و (سـلطان مبين ) چيست؟ و اين دو، چه تفاوتى با هم دارند؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى كرده اند:

1 - بـعـضـى گفته اند منظور از آيات، معجزاتى است كه خداوند به موسى بن عمران داد (آيـات نـه گـانـه ) و مـنـظـور از (سـلطـان مـبـيـن )، مـنـطـق نـيـرومـنـد و دلائل داندانشكن موسى (عليه‌السلام ) در برابر فرعونيان است.

2 - ديـگـر ايـنـكه مراد از (آيات ) همه معجزات موسى است و منظور از (سلطان مبين ) بـعـضـى از مـعـجـزات مـهـم مانند معجزه (عصا) و (يد بيضاء) است، چرا كه اينها از ويـژگـى خـاصـى بـرخـوردار بـودنـد كـه مـوجـب سـلطـه و پـيـروزى آشـكـار موسى بر فرعونيان مى شد.

3 - اين احتمال را نيز بعضى داده اند كه (آيات ) اشاره به آيات تورات و بيان احكام و مانند آن است، و (سلطان مبين ) اشاره به معجزات موسى است.

ولى بـا تـوجـه بـه مـوارد اسـتـعـمـال (سـلطـان مـبـيـن ) در قـرآن مـجـيـد، تـفـسـيـر اول نزديكتر به نظر مى رسد چرا كه در موارد متعددى كلمه (سلطان ) يا (سلطان مبين ) در قرآن به معنى دليل و منطق روشن آمده است.

آرى موسى و برادرش هارون با اين آيات و سلطان مبين را فرستاديم (به سوى فرعون و اطرافيان اشرافى و مغرور او) (الى فرعون و ملاه ).

چـرا تـنـها سخن از ملا (جمعيت اشرافى مرفه و مغرور) مى گويد و نميفرمايد آن دو را به سـوى هـمـه مردم مصر فرستاديم، اشاره به اينكه ريشه همه فساد، اينها بودند و اگر ايـنـهـا اصـلاح مـى شـدند، بقيه، كارشان آسان بود، و از اين گذشته آنها سردمداران و دسـتـانـدركـاران كـشـور بـودنـد و هيچ كشورى اصلاح نخواهد شد مگر اينكه سردمدارانش اصلاح شوند.

(ولى فـرعـون و اطـرافيانش، استكبار كردند و زير بار آيات حق و سلطان مبين نرفتند( فاستكبروا ) .

(و اصولا آنها مردمى برترى جو و سلطه طلب بودند)( و كانوا قوما عالين ) .

تفاوت جمله (استكبروا) با جمله (كانوا قوما عالين ) ممكن است از اين نظر باشد كه جمله نخست، اشاره به استكبار آنها در برابر دعوت موسى است، و جمله دوم اشاره به اين است كه استكبار هميشه جزء برنامه آنها و بافت فكر و روحشان بود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اولى اشاره به استكبار آنها، و دومى اشاره به اين باشد كه آنـهـا از قـدرت و زنـدگـى بـرتـرى بـرخـوردار بـودنـد و هـمـيـن عامل مهم استكبارشان بود.

يـكـى از نـشانه هاى روشن برترى جوئى آنها اين بود كه (گفتند: آيا ما به دو انسان هـمـانـنـد خـودمـان ايـمـان بـيـاوريـم در حـالى كـه قـوم آنـهـا (بـنـى اسـرائيـل ) بـنـدگـان و بردگان ما هستند)؟!( و قالوا ا نؤ من لبشرين مثلنا و قومها لنا عابدون ) .

نه تنها ما نبايد زير بار آنها برويم، بلكه آنها هميشه بايد بندگى ما كنند!

آنـهـا پـيـامبران را متهم به برترى جوئى و سلطهطلبى مى كردند در حالى كه خودشان بدترين سلطه جو بودند و آثار اين خوى زشت در اين گفتارشان به خوبى نمايان است.

بـه هـر حـال بـا اين استدلالات واهى به مخالفت با حق بر خاستند (و موسى و هارون را تـكـذيـب كـردنـد و سـرانـجام همگى هلاك و نابود شدند) و ملك و حكومتشان بر باد رفت( فكذبوهما فكانوا من المهلكين ) .

و سـرانـجـام بـه ايـن تـرتـيـب دشـمـنـان اصـلى بـنـى اسـرائيـل كه سد راه دعوت موسى و هارون بودند از ميان رفتند، و دوران آموزش و تربيت الهى بنى اسرائيل فرا رسيد.

در هـمـيـن مـرحـله بـود كـه خـداونـد تـورات را بـر مـوسـى نـازل كـرد و بـنى اسرائيل را به انجام برنامه هاى آن دعوت نمود، چنانكه در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد:

(مـا بـه مـوسـى كـتـاب آسـمـانـى داديـم تـا بـنـى اسرائيل در سايه آن هدايت شوند)( و لقد آتينا موسى الكتاب لعلهم يهتدون ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات گـذشـتـه در مـرحـله مـبـارزه با فرعونيان سخن از موسى وبـرادرش هـارون در ميان بود، و تمام ضميرها به صورت تثنيه آمده، ولى در اينجا كه سـخن از نزول كتاب آسمانى است تنها از موسى بحث شده، زيرا او پيامبر اولوا العزم و صـاحـب كـتـاب و شـريـعـت تـازه بـود، بـعـلاوه هـنـگـام نـزول تـورات او در كـوه طـور بـود و بـرادرش هـارون در مـيـان جـمـعـيـت بـنـى اسرائيل باقى ماند.


آيه (50) و ترجمه

( و جعلنا ابن مريم و أمه أية و أوينهما إلى ربوة ذات قرار و معين ) (50)

ترجمه:

50 - مـا فرزند مريم (عيسى ) و مادرش (مريم ) را نشانه خود قرار داديم و آنها را در سر زمين بلندى كه آرامش و امنيت و آب جارى داشت جاى داديم.

تفسير:

آيتى ديگر از آيات خدا

در آخـريـن مـرحـله از شـرح سرگذشت پيامبران اشاره كوتاه و مختصرى به حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و هـمـچـنـيـن مـادرش مـريم كرده مى گويد: (ما فرزند مريم و مادرش را نشانه اى از عظمت و قدرت خود قرار داديم )( و جعلنا ابن مريم و امه آية ) .

تـعـبـيـر به (ابن مريم ) بجاى (عيسى ) براى توجه دادن به اين حقيقت است كه او تـنـها از مادر و بدون دخالت پدرى به فرمان پروردگار متولد شد، و اين تولد خود از آيات بزرگ قدرت پروردگار بود.

و از آنجا كه اين تولد استثنائى رابطه اى با عيسى و رابطه اى با مادرش مريم دارد هر دو را بـه عـنـوان يـك آيه و نشانه مى شمرد چرا كه اين دو (تولد فرزندى بدون دخالت پدر و همچنين باردار شدن مادرى بدون تماس با مرد) در واقع يك حقيقت بودند با دو نسبت متفاوت.

سـپـس به بخشى از نعمتها و مواهب بزرگى كه به اين مادر و فرزند عطا فرموده اشاره كرده مى گويد: (ما آنها را در سرزمين بلندى كه داراى آرامش و امنيت و آب جارى بود جاى داديم )( و آويناهما الى ربوة ذات قرار و معين ) .

(ربوه ) از ماده (ربا) به معنى زيادى و افزايش است و در اينجا به معنى سرزمين بلند مى باشد.

(مـعـيـن ) از مـاده (معن ) (بر وزن شان ) به معنى جريان آب است، بنابراين ماء معين بـه معنى آب جارى است، بعضى نيز آن را از ماده (عين ) يعنى آبى كه ظاهر است و با چشم ديده مى شود دانسته اند.

بـه هـر حـال ايـن جـمـله اشـاره سـر بـسـتـهـاى اسـت بـه مـحـل امـن و امـان و پـر بـركتى كه خداوند در اختيار اين مادر و فرزند قرار داد، تا از شر دشمنان در امان باشند و با آسودگى خاطر به انجام وظائف خويش بپردازند.

اما اينكه اين محل كدام نقطه بوده است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.

بعضى آن را ناصره (از شهرهاى شامات ) زادگاه حضرت مسيح (عليه‌السلام ) مى دانند، چـرا كـه بـه هـنـگـام تـولدش گـروهـى از دشـمـنـان كـه خبر تولد او و آينده وى را اجمالا دريـافـتـه بـودنـد در صـدد نـابـوديـش بـر آمـدنـد، امـا خـدا او را در آن محل امن و امان و پر نعمتى حفظ كرد.

بعضى ديگر آن را اشاره به سرزمين مصر مى دانند چرا كه عيسى و مادرش مريم مدتى از عمر خود را براى نجات از چنگال دشمنان به سرزمين مصر پناه بردند.

بـعضى ديگر آن را به سرزمين (دمشق ) و بعضى سرزمين (رملة ) (يكى از شهرهاى شـمال شرقى بيت المقدس ) تفسير كرده اند چرا كه مسيح و مادرش در هر يك از اين مناطق، قسمتى از عمر خود را گذراندند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه جـمـله فـوق اشـاره بـه مـحـل تـولد مـسـيـح (عليه‌السلام ) در بيابان بيت المقدس باشد، جائى كه خداوند آن را محل امنى براى اين مادر و فرزند

قرار داد، و آب گوارا در آن جارى ساخت و از درخت خشكيده خرما به او روزى مرحمت كرد.

و در هـر صـورت آيـه دليـلى است بر حمايت مستمر و دائم خداوند نسبت به رسولان خود و كسانى كه از آنها حمايت مى كردند، و نشان مى دهد كه اگر تمام تيغهاى جهان از جا حركت كنند تا رگى را ببرند تا خدا نخواهد توانائى نخواهند داشت، و هرگز تنهائى و ياران اندك آنها سبب شكستشان نخواهد شد.


آيه (51) تا (54) و ترجمه

( ياايها الرسل كلوا من الطيبت و اعملوا صلحا إنى بما تعملون عليم ) (51)( و ان هذه أمتكم أمة وحدة و إنا ربكم فاتقون ) (52)( فتقطعوا أمرهم بينهم زبرا كل حزب بما لديهم فرحون ) (53)( فذرهم فى غمرتهم حتى حين ) (54)

ترجمه:

51 - اى پـيـامـبـران از غـذاهـاى پـاكـيـزه بـخـوريـد و عمل صالح انجام دهيد كه من به آنچه انجام مى دهيد آگاهم.

52 - همه شما امت واحدى هستيد و من پروردگار شمايم از مخالفت فرمان من بپرهيزيد.

53 - اما آنها كارهاى خود را به پراكندگى كشاندند و هر گروهى به راهى رفتند (و عجب اينكه ) هر گروه، به آنچه نزد خود دارند خوشحالند!

54 - آنـهـا را در جـهـل و غـفـلتشان بگذار تا زمانى كه مرگشان فرا رسد. (يا گرفتار عذاب الهى شوند).

تفسير:

همگى امت واحديد

در آيات پيشين سخن از سرگذشت پيامبران و امتهايشان بود، در نخستين

آيه مورد بحث همه را مخاطب ساخته چنين مى گويد: (اى پيامبران! از غذاهاى پاكيزه و طيب تـغـذيـه كـنـيـد و عـمـل صـالح بـجـا آوريـد كـه مـن بـه آنـچـه شـمـا عـمـل مـى كـنـيد آگاهم )( يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون عليم ) .

فـرق مـيـان شـمـا و ديگر انسانها اين نيست كه شما صفات بشرى همانند نياز به تغذيه نـداريـد، تـفـاوت ايـن اسـت كـه شـمـا حـتـى تـغـذيـه را نـيـز بـه عـنـوان يـك وسـيـله تـكـامـل پـذيـرفـته ايد و به همين دليل برنامه شما خوردن از طيبات و پاكيزه ها است در حـالى كـه مـردمـى كـه خـوردن را هـدف نـهـائى خود قرار داده اند به هيچ وجه مقيد به اين بـرنـامـه نـيـسـتـند، به دنبال چيزى مى روند كه هوس حيوانى آنها را اشباع كند خواه خبيث باشد يا طيب.

و بـا تـوجـه بـه ايـنكه نوع تغذيه در روحيات انسان مسلما مؤ ثر است و غذاهاى مختلف، آثـار اخلاقى متفاوتى دارد ارتباط اين دو جمله روشن مى شود كه مى فرمايد: (از غذاهاى پاكيزه بخوريد) و (عمل صالح انجام دهيد).

در روايـات اسـلامـى نـيـز مـى خـوانـيـم خـوردن غـذاى حرام جلو استجابت دعاى انسان را مى گـيـريـد، حـديـث مـعـروفـى كـه از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده شـاهـد ايـن مـدعـى اسـت: مـردى خـدمتش عرض كرد دوست دارم دعايم مستجاب شود، فرمود: طهر ماكلتك و لا تدخل بطنك الحرام: (غذاى خود را پاك كن، و از هر گونه غذاى حرام بپرهيز)!.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله انى بما تعملون عليم (من از آنچه انجام مى دهيد آگاهم ) خـود دليـل مـسـتقلى براى انجام عمل صالح است، چرا كه وقتى انسان بداند كسى همواره ناظر عمل او است كه چيزى بر او مخفى نمى شود

و حـسـاب اعـمـال او را دقـيـقـا نـگـاه مـى دارد، بـدون شـك ايـن تـوجـه در اصـلاح عمل او مؤ ثر است.

و از ايـن گـذشـتـه تـعـبـيـرات آيـه فـوق از طـريق برانگيختن حس شكرگزارى انسان در بـرابـر نـعـمـتـهـاى پـاكـيـزه اى كـه نـصـيـب او شـده نـيـز روى اعمال انسان مؤ ثر است.

بـه ايـن تـرتـيـب در ايـن آيـه از سـه جـهـت بـراى انـجـام عـمـل صـالح كمك گرفته شده است: از جهت تاءثير غذاى پاك بر صفاى قلب، و از جهت تـحـريـك حـس شـكـر گـزارى، و از جـهـت تـوجـه دادن بـه ايـنـكـه خـدا شـاهـد و نـاظـر اعمال آدمى است.

و امـا واژه (طـيـب ) چـنـانـكـه قـبـلا هـم گـفـتـه ايـم بـه مـعـنـى هر چيز پاك و پاكيزه در مـقـابـل (خـبـيـث ) (نـاپـاك ) اسـت، راغـب در مـفـردات مـى گـويـد: (طـيـب ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر امـر لذتـبـخش است خواه حواس انسان از آن لذت ببرد و يا روح و جان انـسـان، ولى در شـرع بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه پـاك و حلال باشد.

به هر حال بسيارى از بحثهاى قرآن پيرامون طيب و طيبات دور مى زند:

ـ به پيامبران دستور مى دهد تنها از غذاى طيب تغذيه كنند.

ـ نه تنها به پيامبران، به همه مؤ منان خطاب مى كند:( يا ايها الذين آمنوا كلوا من طيبات ما رزقـنـاكـم ) ، (اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورديـد از طـيـبـاتـى كـه بـه شـمـا روزى داده ايم بخوريد) (بقره - 172).

ـ اعـمـال و سـخـنـانـى به مقام قرب او راه مييابند كه طيب و پاك باشند( اليه يصعد الكلم الطـيـب و العـمـل الصـالح يـرفـعـه ) : (كـلمـات طـيـب بـه مـقـام قـرب او صـعـود مى كند و عمل صالح را بالا مى برد) (فاطر - 10).

ـ و نيز يكى از افتخارات بزرگى كه خداوند به انسان داده، و به عنوان يكى از نشانه هاى برترى او بر ساير موجودات مى شمرد استفاده از طيبات است( و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فـضـلنـاهـم عـلى كـثـيـر مـمـن خلقنا تفضيلا ) : (ما فرزندان آدم را اكرام كرديم و بزرگ داشـتـيـم، و آنـهـا را در خـشـكـى و دريـا بـر مـركـبـهـائى حـمـل نـمـوديـم، و از روزيهاى طيب و پاكيزه به آنها بخشيديم و بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت داديم ) (اسراء - 70).

در يك حديث كوتاه و پر معنى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز ايـن حـقـيـقـت بـازگـو شـده اسـت فـرمـود: يـا ايـهـا النـاس! ان الله طـيـب لا يـقـبـل الا طـيـبـا: اى مـردم! خـداونـد پـاك و پـاكـيـزه اسـت و جـز عمل پاك و پاكيزه چيزى را قبول نمى كند).

سـپـس آيـه بـعـد هـمـه پـيـامبران و پيروان آنها را به توحيد و تقوى دعوت كرده چنين مى گـويـد: (هـمه شما امت واحدى هستيد) (و تفاوتهاى ميان شما و همچنين پيامبرانتان هرگز دليل بر دوگانگى و چند گانگى نيست )( و ان هذه امتكم امة واحدة ) .

(و من پروردگار شما هستم، از مخالفت فرمان من بپرهيزيد)( و انا ربكم فاتقون ) .

به اين ترتيب، آيه فوق به وحدت و يگانگى جامعه انسانى، و حذف هر گونه تبعيض و جدائى دعوت مى كند، همانگونه كه او پروردگار واحد است انسانها نيز امت واحد هستند.

بـه هـمـيـن دليـل بايد از يك برنامه پيروى كنند همانگونه كه پيامبرانشان نيز به آئين واحـدى دعـوت مـى كردند كه اصول و اساس آن همه جا يكى بود: توحيد و شناسائى حق، تـوجـه بـه مـعـاد و زنـدگـى تـكـامـلى بـشـر و اسـتـفـاده از طـيـبـات و انـجـام اعمال صالح، و حمايت از عدالت و اصول انسانى.

بعضى از مفسران (امت ) را در اينجا به معنى دين و آئين مى دانند، نـه بـه مـعنى جمعيت و جماعت، در حالى كه ضمير جمع در جمله( اناربكم ) شاهد بر آن است كه منظور از امت همان جماعت انسانها است.

و لذا در تـمـام مواردى كه كلمه امت در قرآن مجيد به كار رفته همين معنى جمعيت و گروه از آن اراده شـده است، مگر در بعضى از موارد استثنائى كه تواءم با قرينه خاصى بوده و امـت مـجازا به معنى مذهب به كار رفته است، مانند انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثار هم مقتدون. (ما پدران خود را بر مذهبى يافتيم و از آنها پيروى مى كنيم ) (زخرف - 23 ).

قـابـل تـوجـه اينكه مضمون همين آيه با تفاوت مختصرى در سوره انبياء آيه 92 آمده است (ان هـذه امـتـكـم امـة واحـدة و انـا ربـكـم فـاعـبـدون ) در حـالى كـه قـبل از آن شرح حال بسيارى از انبياء بيان شده است و در واقع (هذه ) اشاره به امتهاى انـبـيـاى پـيـشـيـن اسـت كـه هـمـه از ديـدگـاه فـرمـان الهـى امـت واحـده بـودنـد و هـمگى به دنبال يك هدف در حركت.

آيـه بـعـد بـه دنـبـال دعـوتـى كـه بـه وحـدت و يـگـانـگـى در آيـه قـبـل شـد انـسـانـهـا را از پراكندگى و اختلاف با اين عبارت بر حذر مى دارد: (اما آنها كـارهاى خود را به پراكندگى كشاندند و هر گروهى به راهى رفتند)( فتقطعوا امرهم بينهم زبرا ) .

و عـجب اينكه (هر يك از اين احزاب و گروهها به آنچه نزد خود دارند خوشحالند) و از ديگران بيزار( كل حزب بما لديهم فرحون ) .

(زبر) جمع زبرة (بر وزن لقمه ) به معنى قسمتى از موى پشت سر حيوان است كه آن را جمع و از بقيه جدا كنند، سپس اين واژه به هر چيزى كه مجزا از ديگرى شود اطلاق شده اسـت، بـنـابـرايـن جـمـله( فـتـقـطـعـوا امـرهـم بينهم زبرا ) اشاره به تجزيه امتها به گروههاى مختلف است.

بعضى نيز احتمال داده اند: (زبر) جمع (زبور) به معنى كتاب بوده باشد، يعنى هـر يك از آنها دنباله رو كتابى از كتب آسمانى شدند، و بقيه كتب الهى را نفى كردند، در حالى كه همه از مبدء واحدى سرچشمه گرفته بود.

ولى جـمـله( كـل حـزب بـمـا لديـهـم فـرحـون ) تـفـسـيـر اول را تـقويت مى كند چرا كه از احزاب مختلف و تعصب هر يك از آنها بر گفته هاى خويش سخن مى گويد.

به هر حال آيه فوق يك حقيقت مهم روانى و اجتماعى را بازگو مى كند و آن تعصب جاهلانه احـزاب و گـروهـها است كه هر يك راه و آئينى را براى خود برگزيده، و دريچه هاى مغز خـود را بـه روى هـر سخن ديگرى بسته اند، و اجازه نمى دهند شعاع تازه اى به مغز آنها بتابد، نسيمى به روحشان بوزد و حقيقتى را بر آنها روشن سازد!.

ايـن حـالت كـه از خـود خـواهـى و حـب ذات افـراطـى و خود بينى و خودپسندى سرچشمه مى گيريد بزرگترين دشمن تبيين حقايق و رسيدن به اتحاد و وحدت امتها است.

اين خوشحال بودن به راه و رسم خويشتن و احساس تنفر و بيگانگى از هر چه غير آن است گـاه بـه جـائى مى رسد كه اگر انسان سخنى بر خلاف راه و رسم خويش بشنود انگشت در گـوش مـى گـذارد و جـامه بر سر ميكشد و پا به فرار مى نهد مبادا حقيقتى بر خلاف آنـچـه بـا آن خـو گـرفته بر او روشن شود، آنچنان كه قرآن درباره مشركان عصر نوح (عليه‌السلام ) بيان مى كند و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا:

(بـار الهـا هـر زمـان كـه مـن از ايـنـهـا دعوت كردم كه به سوى تو آيند و گناهانشان را بـبـخـشـى، انـگـشـتـها بر گوش نهادند و جامه بر خود پيچيدند و در راه غلطشان اصرار ورزيدند و به شدت در برابر حق استكبار كردند) (نوح - 7).

و تا به اين حالت پايان داده نشود راه وصول به حق براى انسان ممكن نيست و هر كس بر طريقه خود اصرار مى ورزد و لجاجت مى كند.

لذا در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث مـى گـويـد: (اكـنـون كـه چـنـيـن اسـت بـگـذار آنـهـا در جـهل و گمراهى و غفلت و سرگردانيشان فرو روند تا مرگشان فرا رسد و يا گرفتار عـذاب الهـى شـوند كه اين قبيل افراد سرنوشتى غير از اين ندارند( فذرهم فى غمرتهم حتى حين ) .

كـلمـه (حـيـن ) مـمـكـن اسـت اشـاره بـه وقـت مـرگ يـا وقـت نزول عذاب و يا هر دو باشد.

واژه (غمرة ) (بر وزن ضربه ) در اصل از (غمر) به معنى از بين بردن اثر چيزى اسـت، سـپس به آب زيادى كه مسير خود را مى شويد و پيش مى رود (غمر) و (غامر) گـفـته شده و بعد از آن به جهل و نادانى و گرفتاريهائى كه انسان را در خود فرو مى بـرد نـيـز اطـلاق گـرديـده اسـت، و در آيـه مـورد بـحـث بـه مـعنى غفلت و سرگردانى و جهل و گمراهى است.


آيه (55) تا (61) و ترجمه

( أ يحسبون إنما نمدهم به من مال و بنين ) (55)( نسارع لهم فى الخيرت بل لا يشعرون ) (56)( إن الذين هم من خشية ربهم مشفقون ) (57)( و الذين هم بايت ربهم يؤ منون ) (58)( و الذين هم بربهم لا يشركون ) (59)( و الذين يؤ تون ما أتوا و قلوبهم وجلة أنهم إ لى ربهم رجعون ) (60)( أولئك يسرعون فى الخيرت و هم لها سبقون ) (61)

ترجمه:

55 - آنها گمان مى كنند اموال و فرزندانى كه به آنان داده ايم...

56 - بـراى اين است كه درهاى خيرات را به روى آنها بگشائيم؟! (چنين نيست ) بلكه آنها نميفهمند!

57 - آنان كه از خوف پروردگارشان بيمناكند.

58 - و آنان كه به آيات پروردگارشان ايمان مى آورند.

59 - و آنها كه به پروردگارشان شرك نمى ورزند.

60 - و آنـهـا كـه نـهـايـت كـوشـش را در انـجـام طـاعـات بـخـرج مـى دهـنـد امـا بـا ايـن حال دلهايشان ترسناك است از اينكه سرانجام به سوى پروردگارشان باز مى گردند.

61 - (آرى ) چنين كسانى هستند كه در خيرات سرعت مى كنند و از ديگران پيشى مى گيرند.

تفسير:

سبقت گيرندگان در خيرات

از آنـجـا كـه در آيات گذشته سخن از احزاب و گروههاى لجوج و متعصب و خود خواهى به ميان آمد كه تنها به عقائد خود چسبيده اند و خوشحالند و راه هر گونه تحقيق را به روى عـقـل خـود بـسـتـه انـد، در آيـات مـورد بحث به بعضى ديگر از پندارهاى خودبينانه آنان اشاره كرده مى گويد:

(آيـا آنها گمان مى كنند اموال و فرزندانى را كه به آنان داده ايم...)( ا يحسبون انما نمدهم به من مال و بنين ) .

(بـراى اين است كه درهاى خيرات را به سرعت به روى آنها بگشائيم )؟!( نسارع لهم فى الخيرات ) .

آيـا آنـهـا داشـتـن امـوال سـرشـار و فـرزنـدان بـسـيـار را دليل بر حقانيت روشن خود مى پندارند و نشانه قرب و عظمت در درگاه خدا مى دانند؟.

نـه، هـرگـز چـنـيـن نـيـسـت (بـلكـه آنـهـا نـمـى فـهـمـنـد)( بل لا يشعرون ) .

آنـهـا نمى دانند كه اين اموال و فرزندان فراوان در حقيقت يك نوع عذاب و مجازات يا مقدمه عـذاب و كـيفر براى آنها است، آنها نمى دانند كه خدا مى خواهد آنها را در ناز و نعمت فرو بـرد تـا بـه هـنـگـام گـرفـتـار شـدن در چـنـگـال كـيـفـر الهـى، تحمل عذاب بر آنها دردناكتر باشد، زيرا اگر درهاى نعمتها به روى انسان بسته شود و آمادگى پذيرش ناراحتيها پيدا كند مجازاتها زياد دردناك نخواهد بود، اما اگر كـسـى را از مـيـان نـاز و نـعـمـت بـيـرون كـشـنـد و بـه سـيـاه چال زندان وحشتناكى بيفكنند فوق العاده دردناك خواهد بود.

بعلاوه اين فراوانى نعمت، پرده هاى غفلت و غرور را بر روى چشمان او ضخيمتر مى كند تا آنجا كه راه باز گشت بر او غير ممكن مى شود.

ايـن هـمـان چيزى است كه در ساير آيات قرآن از آن اشاره به (استدراج در نعمت ) شده است.

ضـمـنـا جـمـله (نـمـد) از مـاده (امـداد) و (مـد) بـه مـعـنـى كامل كردن نقصان چيزى، و جلوگيرى از قطع و پايان آن است.

بـعـد از نـفـى پـنـدارهـاى ايـن غـافـلان خـود خـواه، چـگـونـگـى حال مؤ منان و سرعت كنندگان در خيرات را ضمن چند آيه بازگو مى كند و صفات اساسى آنها را تشريح مى نمايد:

نخست مى گويد: (كسانى كه از خوف پروردگارشان بيمناك و نگرانند)( ان الذين هم من خشية ربهم مشفقون ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكه (خشيت ) به معنى هر گونه ترس نيست، بلكه ترسى است كه تـوام بـا تـعـظـيـم و احـتـرام بـاشـد، همچنين (مشفق ) كه از ماده (اشفاق ) و از ريشه (شـفـق ) به معنى روشنائى آميخته با تاريكى گرفته شده به معنى خوف و ترسى است كه آميخته با محبت و احترام است.

و از آنـجـا كـه (خـشـيـت ) بـيـشـتـر جـنـبـه قـلبـى دارد و اشـفـاق جـنـبـه عـمـلى را شـامـل مـى شـود، ذكـر ايـن دو بـه صـورت عـلت و معلول در آيه روشن مى گردد، در حقيقت مى فرمايد: آنها كسانى هستند كه ترس آميخته با عظمت خدا در دلهايشان جاى

كـرده اسـت و آثـار آن در عـملشان و مراقبتهايشان نسبت به دستورات الهى نمايان است، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر (اشـفـاق ) مـرحـله تـكـامـل (خـشـيـت ) اسـت كـه در عمل اثر مى گذارد و به پرهيز از گناه و انجام مسئوليتها وا مى دارد.

سپس اضافه مى كند: (كسانى كه به آيات پروردگارشان ايمان مى آورند)( و الذين هم بايات ربهم يؤ منون ) .

بـعـد از مـرحـله ايـمان به آيات پروردگار، مرحله تنزيه و پاك شمردن او از هر گونه شـبـيـه و شريك فرا مى رسد و مى گويد: (كسانى كه نسبت به پروردگارشان شرك نمى ورزند)( و الذين هم بربهم لا يشركون ) .

در واقـع نـفـى شـرك، نـتـيـجـه ايـمـان بـه آيـات پـروردگـار و مـعـلول آن اسـت، و يـا به تعبير ديگر ايمان به آيات پروردگار به (صفات ثبوتى ) او اشـاره مـى كـنـد و نـفـى شـرك اشـاره بـه (صـفـات سـلبـى ) اسـت، بـه هـر حال نفى هر گونه شرك اعم از آشكار و نهان (جلى و خفى ) در اين جمله درج است.

بـعـد از ايـن، مـرحله ايمان به معاد و رستاخيز و توجه خاصى كه مؤ منان راستين به اين مـسـأله دارنـد فـرا مـى رسـد، تـوجـهـى كـه آنـهـا را در عمل، كاملا كنترل مى كند، مى گويد:

(و كـسـانـى كـه نـهـايـت تـلاش و كـوشـش را در انـجـام اطـاعـات و اداى حـقـوق مـردم و حق پـروردگـار دارنـد اما با اين حال خود را مقصر مى دانند و دلهايشان ترسان است از اينكه سـرانـجـام بـه سـوى پـروردگـارشـان بـاز مـى گـردنـد)( و الذين يؤ تون ما آتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم راجعون ) .

ايـنـان هـمـچـون افـراد كـوتـهـفـكـر و دون هـمـت نـيـسـتـنـد كـه بـا انـجـام يـك عمل كوچك خود را از مقربان درگاه خدا پندارند و چنان حالت عجبى پيدا كنند

كـه هـمـه را در بـرابـر خـود كـوچـك و بـى مـقـدار بـبـيـنـنـد، بـلكـه اگـر بـرتـريـن اعـمال صالح را انجام دهند، عملى كه معادل تمام عبادت انس و جن باشد عليوار مى گويند: آه من قلة الزاد و بعد السفر!: (آه از كمى زاد و توشه و طولانى بودن سفر آخرت )!

بـعد از شرح اين صفات چهارگانه مى فرمايد: (چنين كسانى هستند كه در خيرات سرعت مـى كـنـنـد و از ديـگـران پـيـشـى مـى گـيـرنـد)( اولئك يـسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون ) .

در واقـع خـيـرات و نـيـكـيـهـا و سـعـادت واقعى، آن نيست كه غرق شدگان در ناز و نعمت و غـافـلان مـغـرور بـه دنـيا ميپندارند، خير و سعادت و بركت براى گروه مؤ منانى است كه داراى ويـژگـيـهـاى اعـتـقـادى و اخـلاقـى فـوق هـسـتـنـد و بـه دنبال آن در انجام اعمال صالح پيشقدمند.

آيـات فـوق تـرسـيـم جالب و تنظيم كاملا منطقى براى بيان صفات اين گروه از مؤ منان پيشگام است، نخست از ترس آميخته با احترام و تعظيم كه انگيزه ايمان به پروردگار و نـفـى هـر گـونـه شـرك اسـت شـروع كـرده و بـه ايـمـان بـه مـعـاد و دادگـاه عدل خدا كه موجب احساس ‍ مسئوليت و انگيزه هر كار نيك است منتهى مى گردد و مجموعا چهار ويژگى و يك نتيجه را بيان مى كند (دقت كنيد).

ضـمـنـا تعبير به (يسارعون ) كه از باب (مفاعله ) و به معنى سرعت براى پيشى گـرفـتـن از يـكـديـگـر اسـت، تـعـبـيـر جـالبـى اسـت كـه وضـع حـال مـؤ مـنـان را در يـك مـسـابقه كه به سوى مقصدى بزرگ و پر ارزش انجام مى شود، مـشـخـص مـى كـنـد و نـشـان مـى دهـد آنـهـا چـگـونـه در بـرنـامـه اعمال صالح با يكديگر رقابت سازنده و مسابقه بى وقفه دارند.


آيه (62) تا (67) و ترجمه

( و لا نكلف نفسا إلا وسعها ولدينا كتاب ينطق بالحق و هم لا يظلمون ) (62)( بل قلوبهم فى غمرة من هذا و لهم أعمال من دون ذلك هم لها عاملون ) (63)( حتى إذا أخذنا مترفيهم بالعذاب إذا هم يجارون ) (64)( لا تجاروا اليوم إنكم منا لا تنصرون ) (65)( قد كانت أياتى تتلى عليكم فكنتم على إعقابكم تنكصون ) (66)( مستكبرين به سامرا تهجرون ) (67)

ترجمه:

62 - و مـا هـيـچ كس را جزء به اندازه توانائيش تكليف نمى كنيم و نزد ما كتابى است (كه تـمـام اعمال بندگان را ثبت كرده ) و به حق سخن مى گويد لذا به آنان هيچ ظلم و ستمى نمى شود.

63 - بـلكـه دلهـاى آنـهـا از ايـن نامه اعمال (و روز حساب و آيات قرآن ) در بيخبرى فرو رفته و آنان اعمال (زشتى ) جز اين دارند كه پيوسته آن را انجام مى دهند.

64 - تـا زمـانـى كـه متنعمان مغرور آنها در چنگال عذاب گرفتار سازيم در اين هنگام ناله هاى دردناك و استغاثه آميز سر مى دهند!.

65 - (اما به آنها گفته مى شود) فرياد نكنيد! امروز شما از ناحيه ما يارى نخواهيد شد.

66 - (آيـا فراموش كرده ايد كه ) در گذشته آيات من بطور مداوم بر شما خوانده مى شد اما شما اعراض مى كرديد و به عقب باز مى گشتيد؟!.

67 - در حـالى كـه در بـرابـر آن آيـات اسـتـكـبـار مى نموديد و شبها در جلسات خود به بدگوئى ادامه مى داديد.

تفسير:

دلهاى فرو رفته در جهل!

از آنـجـا كه صفات بر جسته و ويژه مؤ منان كه سر چشمه انجام هر گونه كار نيك است و در آيـات قـبـل به آن اشاره شد، اين سؤ ال را برمى انگيزد كه اتصاف به اين صفات و انـجـام اين اعمال، كار همه كس نيست، و از عهده همه بر نمى آيد، در نخستين آيه مورد بحث به پاسخ پرداخته مى گويد: (ما هيچكس را جز به مقدار توانائيش تكليف نمى كنيم ) و از هر كس به اندازه عقل و طاقتش مى خواهيم( و لا نكلف نفسا الا وسعها ) .

ايـن تـعـبـيـر نشان مى دهد كه وظائف و احكام الهى در حدود توانائى انسانها است، و در هر مـورد بـيـش از مـيـزان قـدرت و تـوانـائى بـاشـد سـاقـط مـى شـود و بـه تـعـبـيـر علماى اصول، اين قاعده بر تمام احكام اسلامى حكومت دارد و بر آنها مقدم است.

و بـاز از آنـجـا كـه مـمـكن است اين سؤ ال پيش آيد كه چگونه اينهمه انسانها اعمالشان از كـوچـك و بـزرگ، مـورد حـسـاب و بـررسـى قـرار مـى گيريد؟ اضافه مى كند: و نزد ما كـتـابـى اسـت كـه بـه حـق سـخـن مـى گـويـد (و تـمـام اعـمـال بـنـدگـان را ثـبـت و بـازگـو مـى كـنـد) و بـه هـمـيـن دليل هيچ ظلم و ستمى بر آنها نمى شود( و لدينا كتاب ينطق بالحق و هم لا يظلمون ) .

ايـن اشـاره بـه نـامـه هاى اعمال و پرونده هائى است كه همه كارهاى آدمى در آن ثبت است و نزد خداوند محفوظ است، پرونده هائى كه گوئى زبان دارد و حق را

بازگو مى كند به گونه اى كه جاى هيچگونه انكار در آن باقى نمى ماند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه منظور از اين كتاب كه نزد پروردگار است، لوح محفوظ باشد و تعبير به لدينا (نزد ما) اين تفسير را تاييد مى كند.

بـه هـر حـال آيـه فـوق گـويـاى ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه ذره اى از اعـمـال آدمى به دست فراموشى سپرده نمى شود و همه دقيقا ثبت خواهد شد، ايمان به اين واقعيت نيكوكاران را در كار خير تشويق و از كار بد بر حذر مى دارد.

جـمـله (يـنـطـق بـالحـق ) (بـه حـق سـخـن مـى گـويـد) كـه در تـوصـيـف كـتـاب اعمال آدمى آمده است شبيه تعبيرى است كه در فارسى نيز داريم و مى گوئيم: فلان نامه به قدر كافى گوياست، يعنى نياز به شرح و توضيح ندارد، گوئى خودش سخن مى گويد و بدون احتياج به مطالعه، حقايق را بازگو مى كند.

جـمـله (و هـم لا يـظـلمـون ) نـيـز اشـاره بـه ايـن اسـت كـه بـا ثـبـت دقـيـق اعمال جائى براى ظلم و ستم باقى نمى ماند.

ولى از آنـجـا كـه بـيـان ايـن واقـعـيـات تـنها در كسانى اثر مى كند كه مختصر بيدارى و آگـاهـى دارنـد بـلافـاصـله اضـافـه مـى كـنـد: (امـا دلهـاى ايـن جـمـعـيت كافر لجوج در جـهـل و بـيـخـبـرى آنـچـنـان فـرو رفـتـه كـه از نـامـه اعـمـال و روز حـسـاب و جـزا و آنـچـه در قـرآن از وعـد و وعـيـد آمـده اسـت غـافـلنـد)( بل قلوبهم فى غمرة من هذا ) .

اين انغمار و فرو رفتن در جهل و بيخبرى به آنها اجازه نمى دهد كه اين حقايق روشـن را مـشـاهـده كـنند، شايد به خود آيند و به سوى خدا باز گردند سپس اضافه مى كـنـد: (آنـهـا اعـمـالى جـز ايـن هـم دارنـد كـه پـيـوسـتـه آن را انـجـام مـى دهـنـد)( و لهـم اعمال من دون ذلك هم لها عاملون ) .

مـفسران براى جمله (لهم اعمال من دون ذلك ) تفسيرهاى گوناگونى گفته اند: بعضى آن را اشـاره بـه اعـمـال خـلاف و زشـتـى مـى دانـنـد كـه بـه خـاطـر جـهـل و نـادانـى از آنـهـا سـر مـى زنـد (بـنـابـرايـن (ذلك ) اشـاره بـه جهل آنها است ) و اعمال اشاره به گناهانى است كه از آنها از اين رهگذر سر مى زد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور ايـن اسـت كـه آنـهـا عـلاوه بـر كفر عقيدتى از نظر عمل نيز آلودگى فراوان دارند.

و بـالاخـره بـعضى احتمال داده اند كه منظور اين است: برنامه اين كافران با برنامه مؤ منان به كلى از هم جدا است و دو خط مختلف را تعقيب مى كند.

ايـن تـفـسـيـرهـا در نـهـايـت، مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارنـد و قـابـل جـمـعـنـد، آنـچـه بـايـد بـه آن تـوجـه داشـت ايـن اسـت كـه سـر چـشـمـه اعـمـال نـنـگـيـن آنـان هـمـان قـرار گـرفـتـن قـلبـهـايـشـان در غـمـره و فـرو رفـتـن در جهل و نادانى است.

امـا آنها در اين غفلت و بيخبرى همچنان باقى مى مانند (تا روزى كه مترفين را (آنان كه غـرق نـاز و نـعـمتند) در چنگال عذاب گرفتار سازيم در اين هنگام نعره استغاثه آميز آنها هـمچون نعره وحوش بيابان برمى خيزد) و از سنگينى عذاب و مجازات دردناك الهى ناله سر مى دهند( حتى اذا اخذنا مترفيهم بالعذاب اذا هم يجئرون )

ولى به آنها خطاب مى شود (فرياد نكنيد و ناله نزنيد كه شما امروز از ناحيه ما يارى نخواهيد شد)!( لا تجئروا اليوم انكم منا لا تنصرون ) .

ذكـر خـصـوص (مـتـرفـيـن ) در اينجا با اينكه گنهكاران منحصر به آنها نيستند يا به خـاطر اين است كه آنها سردمداران گمراهى و ضلالتند و يا براى اين است كه مجازات در مورد آنها دردناكتر خواهد بود.

ضـمـنـا مـنـظـور از عذاب در اينجا ممكن است عذاب دنيا يا عذاب آخرت يا هر دو باشد، يعنى هـنـگـامـى كه عذاب دردناك الهى در اين جهان يا آن جهان دامانشان را فرا مى گيرد، نعره و فرياد بر مى آورند و استغاثه مى كنند، اما بديهى است در آن هنگام كار از كار گذشته و راه بازگشت وجود ندارد.

آيـه بـعـد در حـقـيقت بيان علت اين سرنوشت شوم است، مى گويد: (در گذشته آيات من بـه طـور مـداوم بـر شـمـا خـوانـده مـى شد اما بجاى اينكه از آن، درس بياموزيد و بيدار شـويد اعراض مى كرديد و به عقب باز مى گشتيد)( قد كانت آياتى تتلى عليكم و كنتم على اعقابكم تنكصون ) .

(تـنـكـصون ) از ماده (نكوص ) به معنى عقب عقب بر گشتن است، و (اعقاب ) جمع (عـقـب ) (بـر وزن جـهش ) به معنى پاشنه پا است و مجموع اين جمله كنايه از كسى است كـه سـخـن نـامـطـلوبـى را مـى شـنود و بقدرى نگران و وحشت زده مى شود كه بر پاشنه پايش به عقب باز مى گردد.

نـه تـنها در برابر شنيدن آيات الهى عقب گرد مى كرديد، بلكه (در برابر آن حالت استكبار به خود مى گرفتيد)( مستكبرين به ) .

و عـلاوه بـر ايـن (جـلسـات شـب نـشـيـنـى تـشـكـيـل مى داديد و از پيامبر و قرآن و مؤ منان بدگوئى مى نموديد)( سامرا تهجرون ) .

(سامرا) از ماده (سمر) (بر وزن ثمر) به معنى گفتگوهاى شبانه است.

بعضى از مفسران گفته اند معنى اصلى اين ماده سايه ماه در شب است كه تاريكى و سفيدى در آن آمـيـخـتـه شـده و از آنـجـا كـه گـفتگوهاى شبانه گاه در سايه ماهتاب انجام مى شود چنانكه از مشركان عرب نقل كرده اند كه آنها شبهاى ماهتابى در اطراف كعبه جمع مى شدند و بـر ضـد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سخن مى گفتند اين واژه در مورد آن به كـار رفته، و اگر مى بينيم به افراد گندمگون و يا خود گندم، (سمراء) گفته مى شود به خاطر آن است كه سفيدى آن با كمى تيرگى آميخته شده است.

(تـهـجـرون ) از مـاده (هـجـر) (بـر وزن فـجـر) در اصل به معنى دورى كردن و جدائى است، سپس به معنى هذيان گفتن مريض نيز آمده، چرا كـه سـخنانش در آن حالت ناخوش آيند و دور كننده است و نيز هجر (بر وزن كفر) به معنى فحش و ناسزا است كه آن نيز مايه دورى و جدائى است.

در آيه فوق همين معنى اخير منظور است يعنى شبها تا مدت طولانى بيدار مى مانيد و همچون بيماران هذيان مى گوئيد و فحش و ناسزا مى دهيد.

و ايـن راه و رسـم افراد بى منطق و در عين حال ضعيف و زبون است بجاى اينكه روز روشن با شهامت بر منطق و دليل تكيه كنند، شبهاى تاريك را كه چشم مردم در خواب است انتخاب كرده و براى پيشبرد اهداف شوم يا تسكين ناراحتيهاى درون و گشودن عقده ها به ناسزاگوئى مى پردازند.

قـرآن مـى گـويـد: مـايـه بـدبـختى شما و عذاب دردناك الهى اين بود كه شما نه شهامت پذيرش حق داشتيد، نه متواضعانه در برابر آيات خدا زانو مى زديد، و نه برخورد شما با پيامبر يك بر خورد منطقى و صحيح بود كه اگر چنين بود راه حق را پيدا مى كرديد.


آيه (68) تا (74) و ترجمه

( أفلم يدبروا القول أم جأهم ما لم يأت أبأهم الا ولين ) (68)( أم لم يعرفوا رسولهم فهم له منكرون ) (69)( أم يقولون به جنة بل جأهم بالحق و أكثرهم للحق كارهون ) (70)( و لو اتـبـع الحـق أهـوأهـم لفـسـدت السـمـوت و الا رض و مـن فـيـهـن بل أتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون ) (71)( أم تسالهم خرجا فخراج ربك خير و هو خير الرزقين ) (72)( و إنك لتدعوهم إلى صرط مستقيم ) (73)( و إن الذين لا يؤ منون بالاخرة عن الصرط لناكبون ) (74)

ترجمه:

68 - آيـا آنـهـا در ايـن گـفتار تدبر نكردند؟ يا اينكه مطالبى براى آنان آمده كه براى نياكانشان نيامده است؟!

69 - يـا ايـنـكـه پـيـامـبـرشـان را نشناختند (و از سوابق او آگاه نيستند) كه او را انكار مى كنند؟!

70 - يـا مـى گـويـنـد او ديـوانه است؟!، ولى او حق را براى آنها آورده اما اكثرشان از حق كراهت دارند.

71 - و اگر حق از هوسهاى آنها پيروى كند آسمانها و زمين و تمام كسانى كه در آنها هستند تباه مى شوند، ولى ما قرآنى به آنها داديم كه مايه يادآورى (و مايه شرف و حيثيت آنها) است اما آنان از چنين چيزى رويگردانند.

72 - يا اينكه تو از آنها مزد و هزينه اى (در برابر دعوتت ) مى خواهى؟ در حالى كه مزد پروردگارت بهتر است و او بهترين روزى دهندگان است.

73 - به طور قطع و يقين تو آنها را به صراط مستقيم دعوت مى كنى.

74 - اما كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از اين صراط منحرفند.

تفسير:

بهانه هاى رنگارنگ منكران

در تعقيب آيات گذشته كه سخن از اعراض و استكبار كفار در برابر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـود در آيات مورد بحث از بهانه هائى كه ممكن است آنها براى خـود در ايـن زمـيـنـه بـتـراشـنـد و پـاسـخ دنـدانـشـكـن آن سـخـن مـى گـويـد، ضـمـنـا عـلل واقـعـى اعـراض و رويـگـردانـى آنـهـا را نـيز شرح مى دهد كه در واقع در پنج قسمت خلاصه مى شود:

نخست مى گويد: (آيا آنها در اين گفتار (آيات الهى ) تدبر و انديشه نكردند)؟( افلم يدبروا القول ) .

آرى نـخستين عامل بدبختى آنها تعطيل انديشه و تفكر در محتواى دعوت تو است، كه اگر بود مشكلات آنها حل مى شد.

در دومـيـن مـرحـله مـى گويد: (يا اينكه مطالبى براى آنها آمده است كه براى نياكانشان نيامده )؟!( ام جائهم مالم يات آبائهم الاولين ) .

يـعـنـى اگـر تـوحـيد و معاد و دعوت به نيكيها و پاكيها تنها از ناحيه تو بود، ممكن بود بهانه كنند كه اينها سخنان نو ظهورى است كه ما نمى توانيم زير بار آن برويم.

اگـر ايـن مـطـالب حـق بـود چـرا خـدا كـه بـه هـمـه انـسـانها نظر لطف و مرحمت دارد براى گذشتگان نفرستاد؟

ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه مـحـتـواى دعـوت تـو از نـظـر اصول و اساس همان محتواى دعوت همه پيامبران است، اين بهانه جوئيها بى معنى است.

در سـومـيـن مـرحـله مـى گـويـد: (يا اينكه آنها پيامبرشان را نشناختند، لذا او را انكار مى كنند)( ام لم يعرفوا رسولهم فهم له منكرون ) .

يـعـنـى اگـر اين دعوت از ناحيه شخص مرموز يا مشكوكى صورت گرفته بود ممكن بود بـگـويـنـد سـخـنـانش حق است، اما خودش شخص ‍ ناشناخته و مرموزى است، نمى توان به ظاهر سخنانش فريب خورد.

ولى اينها سابقه تو را بخوبى مى دانند، در گذشته (محمد امين ) ات مى خواندند به عقل و دانش و امانت تو معترف بودند، پدر و مادر و قبيله ات را به خوبى مى شناسند، پس جائى براى اين گونه بهانه ها نيز نيست.

در چهارمين مرحله مى گويد: (يا اينكه مى گويند او ديوانه است )؟!( ام يقولون به جنة ) .

يـعـنـى شـخـص او را بـه خـوبـى مـى شـنـاسـيـم، مـشـكـوك و مـرمـوز نـيـسـت امـا بـه عـقـل و فـكـر او ايمان نداريم، چه بسا اين سخنان را از روى جنون مى گويد، چرا كه با افـكـار عـمـومـى مـحـيـط هـمـاهـنـگ نـيـسـت و ايـن نـاهـمـاهـنـگـى و سـنـت شـكـنـى خـود دليل بر ديوانگى است!.

قـرآن بلافاصله براى نفى اين بهانه جوئى مى گويد: پيامبر براى آنها حق آورده است و سخنانش گواه بر اين حقيقت است( بل جائهم بالحق ) .

(عيب كار اينجا است كه آنها از حق كراهت دارند)!( و اكثر هم للحق كارهون ) .

آرى ايـنـهـا سخنان حكيمانه است منتها چون با تمايلات هوس آلود اين گروه هماهنگ نيست آن را نفى كرده و بر چسب افكار جنون آميز به آن مى زنند!

در حـالى كـه هـيـچ لزومـى نـدارد كـه حـق تـابـع تمايلات مردم باشد، كه (اگر حق از هـوسـهـاى آنـهـا پـيـروى مـى كـرد و جـهـان هـسـتـى بـر طـبـق تـمـايـل آنـهـا گـردش داشت آسمانها و زمين و هر آنكس در آنها است تباه مى شدند)!( و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن ) .

زيـرا هـوى و هـوسـهاى مردم معيار و ضابطه اى ندارد، بلكه علاوه بر اين در بسيارى از مـوارد بـه سوى زشتيها مى گرايد، اگر قوانين هستى تابع اين تمايلات انحرافى مى شد هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا مى گرفت!.

سپس براى تاءكيد بيشتر روى اين موضوع مى گويد: (بلكه ما قرآنى به آنها داديم كـه مـايـه تـذكر و يادآورى و توجه به خدا و مايه شرف و آبرو و حيثيت آنها است، ولى آنـهـا از چـيـزى كـه مـايـه يـاد آورى و شـرف و آبـروى آنـهـا اسـت روى گـردانـنـد)( بل آتيناهم بذكرهم فهم عن ذكر هم معرضون ) .

در پـنجمين و آخرين مرحله مى گويد: (آيا بهانه فرار آنها از حق اين است كه تو از آنها اجر و مزد و هزينه اى در برابر دعوتت تقاضا مى كنى؟ در حالى كه رزق پروردگارت براى تو بهتر است و او بهترين روزى دهندگان است )( ام تسئلهم خرجا فخراج ربك خير و هو خير الرازقين ) .

بـدون شـك اگر يك رهبر معنوى و روحانى در مقابل دعوتش از مردم تقاضاى پاداش و اجر مـادى كـنـد عـلاوه بـر اينكه بهانه اى به دست بهانه جويان مى دهد كه به خاطر نداشتن امـكـانـات مـالى از او دور شـونـد، آنـهـا را مـتهم مى سازد كه دعوت به سوى حق را دكانى براى جلب منافع مادى قرار داده.

وانـگهى اين بشر چه دارد كه به ديگرى بدهد؟ مگر تمام رزق و روزيها به دست خداوند قادر رزاق نيست؟.

به هر حال قرآن با بيان گويائى كه در اين پنج مرحله بيان داشته روشن مى سازد كه ايـن كـوردلان تـسـليـم حـق نـيـسـتند و عذرهائى كه براى توجيه مخالفت خود ذكر مى كنند بهانه هاى بى اساسى بيش نيستند.

در آيـه بـعـد بـه عنوان يك نتيجه گيرى كلى از آنچه گذشت چنين مى گويد: (به طور قـطـع و يـقين تو آنها را به صراط مستقيم دعوت مى كنى )( و انك لتدعوهم الى صراط مستقيم ) .

صـراط مـسـتقيمى كه نشانه هاى آن نمايان است و با اندك دقتى صاف بودن آن روشن مى گردد.

مى دانيم راه راست نزديكترين فاصله ميان دو نقطه است، و يك راه بيش نيست، در حالى كه جاده هاى انحرافى كه در چپ و راست آن قرار گرفته بى نهايت است.

گر چه در بعضى از روايات اسلامى صراط مستقيم به ولايت على (عليه‌السلام ) تفسير شـده ولى چـنـانـكـه بارها گفته ايم اين گونه روايات بيان بعضى از مصداقهاى روشن اسـت، و هـيـچ مـنافات با وجود مصاديق ديگر مانند قرآن و ايمان به مبدء و معاد و تقوى و جهاد و عدل و داد ندارد.

و نـتـيـجـه طـبيعى اين موضوع همانست كه در آيه بعد بازگو مى كند (و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به طور مسلم از اين صراط منحرفند)( و ان الذين لايؤ منون بالاخرة عن الصراط لناكبون ) .

(نـاكـب ) از مـاده (نـكـب ) و (نـكـوب ) بـه مـعـنى انحراف از مسير است، و (نكبت دنيا) در مقابل روى آوردن دنيا به معنى انحراف و پشت كردن دنيا است.

روشن است كه منظور از (صراط) در اين آيه همان صراط مستقيم در آيه پيش از آن است.

ايـن نيز مسلم است كسى كه در اين جهان از صراط مستقيم حق منحرف گردد در جهان ديگر هم از صـراط بـهـشـت، منحرف شده به دوزخ سقوط مى كند چرا كه هر چه در آنجا است نتيجه مـسـتقيم كارهاى اينجا است، تكيه كردن روى عدم ايمان به آخرت و ارتباط و پيوند آن با انـحـراف از طـريـق حق به خاطر آن است كه انسان تا ايمان به معاد نداشته باشد احساس مسئوليت نمى كند.

در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) مـى خوانيم: ان الله جعلنا ابوابه و صـراطـه و سـبـيـله والوجـه الذى يـؤ تـى مـنـه، فـمـن عدل عن ولايتنا او فضل علينا غيرنا فانهم عن الصراط لناكبون: (خداوند ما رهبران دينى و الهـى را درهـاى وصـول بـه معرفتش و صراط و طريق و جهتى كه از آن به او مى رسند قـرار داده، بـنـابـرايـن كـسـانـى كـه از ولايـت مـا مـنـحـرف گـردنـد، يا ديگرى را بر ما برگزينند آنها از صراط حق منحرفند).

نكته ها:

1 - حق پرستى و هوا پرستى

در آيـات فـوق اشاره كوتاه و پر معنائى به تضاد حق پرستى و هواپرستى بود و مى فـرمـود: اگـر حـق تـابـع هـوا و هـوس مردم گردد نه تنها زمين و اهلش كه آسمانها هم به فـسـاد كـشـيـده مـى شـود، تـحـليـل ايـن مـسـاءله چـنـدان مشكل نيست زيرا:

1 - بـدون شـك هـوا و هـوسـهـاى مردم يكسان نيست، و غالبا با يكديگر تضاد دارد و حتى بـسـيـار مـى شـود كـه هـوا و هـوسـهـاى يـك انـسـان نـيـز ضـد و نـقـيض يكديگرند با اين حـال اگـر حـق بـخـواهـد تـسـليـم ايـن تـمـايـلات گـردد نـتـيجه اى جز هرج و مرج و از هم پاشيدگى و فساد نخواهد داشت.

چرا كه هر يك از آنها معبودى را مى پرستند، و بتى براى خود ساخته اند، اگر حق تسليم اين خواسته ها گردد و اين معبودهاى پراكنده بر پهنه هستى حكومت كنند فساد آن بر هيچكس پنهان نخواهد بود.

2 - تـمـايلات هوس آلود مردم، غالبا متوجه مسائلى است كه (قطع نظر از تناقضهايش ) نيز مفسده انگيز است، اگر اين تمايلات بخواهد به عالم هستى و جامعه بشرى خط بدهد نتيجه اى جز فساد به بار نمى آورد.

3 - تـمـايـلات هوس آلود هميشه يك بعدى است و تنها يك زاويه را مى نگرد و از جنبه هاى ديـگـر غافل است، و مى دانيم يكى از عوامل مهم فساد، برنامه هاى يك بعدى مى باشد كه ابعاد ديگر هرگز در آن مورد توجه قرار نمى گيرد.

آيه فوق از پاره اى از جهات بى شباهت به آنچه در آيه 22 سوره انبياء آمده است نيست:( لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا ) : (اگر در آسمان و زمين خدايانى

جز خدا باشند به فساد كشيده مى شوند).

بديهى است (حق ) همچون (صراط مستقيم ) يكتا و يگانه است، اين هوا و هوسها هستند كه همچون خدايان پندارى متعدد و بسيارند.

حـال كه چنين است در تضاد و كشمكش (حق ) و (هوا) از كدام بايد پيروى كرد، از هوا كه مايه فساد آسمان و زمين و همه موجودات است و يا از حق كه رمز وحدت و توحيد و نظم و هـمـاهـنـگـى اسـت؟ نـتـيـجـه ايـن تـحـليـل و پـاسـخ ايـن سـؤ ال به خوبى روشن است.

2 - صفات رهبر

از آيات فوق ضمنا بخشى از صفات رهبران راه حق روشن مى گردد:

آنـهـا هـمـيـشـه مـردمـى بـودنـد شناخته شده به نيكيها كه اگر افراد ناشناخته و مرموزى بودند به حكم( ام لم يعرفوا رسولهم فهم لهم منكرون ) ، بهانه اى به دست منافقان مى افتاد كه دعوت شناخته شده آنها را به خاطر ناشناخته بودن خودشان ناديده بگيرند و انكار كنند.

ديـگـر ايـنـكـه آنـهـا هرگز در مسير خود تسليم هوسهاى مردم نمى شوند و به عكس آنچه دنياى امروز مى پسندد بر تمايلات عمومى به طور مطلق (هر چند انحرافى باشد) صحه نـمى گذارند، آنها در ترويج مكتب حق اصرار مى ورزند هر چند ناخوش آيند گروه كثيرى باشد.

ديگر اينكه آنها در برابر دعوت خويش پاداش مادى نمى طلبند.

با انواع محروميتها مى سازند و وابستگى مادى به كسى پيدا نمى كنند چرا كه اين نياز و وابـسـتـگـى زنـجـيـرى خـواهـد شـد بـر دسـت و پـاى آنـهـا و قفل محكمى بر زبان و فكرشان!.

3 - چرا اكثريت، تمايل به حق ندارند؟! كدام اكثريت؟

در بـسـيـارى از آيـات قـرآن هـمـچـون آيـات فوق (اكثريت ) مورد مذمت و نكوهش قرار گـرفـتـه انـد، در حـالى كـه مـى دانيم در دنياى امروز، معيار قضاوت و سنجش خوب و بد اكـثـريـت جـامـعـه هـا مـحـسـوب مـى شـود، و ايـن امـر بـسـيـار سـؤ ال انگيز است.

در اينجا از آياتى كه بعد از ذكر كلمه (اكثر)، ضمير (هم ) را ذكر مى كند و غالبا بـه كافران و مشركان و امثال آنها اشاره مى كند سخن نمى گوئيم كه از موضوع بحث ما خارج است، بلكه سخن از آياتى است كه عنوان (اكثر الناس ) (اكثر مردم ) دارد مانند:

( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) : (ولى اكثر مردم شكرگزار نيستند) (بقره - 243).

( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) : (ولى اكثر مردم نمى دانند) (اعراف - 187).

( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) : (ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند) (هود - 17).

( و مـا اكـثـر النـاس و لو حـرصـت بمؤ منين ) : (اكثر مردم هر چند كوشش و تلاش كنى ايمان نمى آورند) (يوسف103).

( و ابـى اكـثـر الناس الا كفورا ) : (اكثر مردم جز كفران و انكار حق كارى ندارند) (اسراء ـ 89).

و ان تـطـع اكـثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله: (اگر از كثر مردم روى زمين اطاعت كنى تو را از راه خدا منحرف و گمراه مى سازند) (انعام 116).

از سـوى ديـگـر در بـعـضـى از آيـات قـرآن راه و رسـم اكثريت مؤ منان به عنوان يك معيار صحيح مورد توجه قرار گرفته است، در آيه 115 سوره نساء مى خوانيم

( و مـن يـشـاقـق الرسـول مـن بـعـد مـا تـبـيـن له الهـدى و يـتـبـع غـيـر سـبـيـل المـؤ مـنـيـن نـوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصيرا ) : ( هر كس از در مخالفت با پـيـامـبر در آيد و از طريقى جز طريق مؤ منان پيروى كند او را به همان راه كه مى رود مى بريم و به دوزخ مى فرستيم، و بد جايگاهى دارد).

در روايـات اسـلامـى در بـحـث روايات متعارض مى بينيم كه يكى از معيارهاى ترجيح همان شهرت در ميان اصحاب و ياران و پيروان ائمه هدى است، چنانكه امام صادق (عليه‌السلام ) فـرمـود: يـنـظـر الى مـا كـان مـن روايـتـهـما عنا فى ذلك الذى حكما به المجمع عليه عند اصحابك فيؤ خذ به من حكمنا و يترك الشاذ الذى ليس بمشهور عند اصحابك فان المجمع عـليـه لا ريـب فـيـه: (هنگامى كه دو نفر قاضى اختلاف نظر پيدا كنند و سر چشمه آن، اخـتـلاف روايـات بـاشـد بـايـد نـگـاه كـرد و ديـد كـدامـيـك از آن دو روايـت مـورد قبول نزد اصحاب تو است؟ بايد آن را گرفت و روايتى كه نزد اصحاب مشهور نيست رها كرد، چرا كه روايت مشهور شكى در آن نيست ).

و در نهج البلاغه مى خوانيم: و الزموا السواد الاعظم، فان يد الله مع الجماعة، و اياكم و الفـرقـه، فـان الشـاذ مـن النـاس للشيطان، كما ان الشاذ من الغنم للذئب: (هميشه هـمراه جمعيتهاى بزرگ باشيد كه دست خدا با جماعت است، و از پراكندگى بپرهيزيد كه انسان تك و تنها بهره شيطان است، چونانكه گوسفند تنها طعمه گرگ )!.

و نـيـز در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـيـم: و الزمـوا مـا عـقـد عـليـه حبل الجماعة: (آنچه را كه پيوند جمعيت با آن گره خورده است رها مكنيد).

و بـه ايـن تـرتـيـب مـمـكن است براى بعضى ميان اين دو گروه از آيات و روايات تضادى تصور شود.

از سـوى ديـگـر مـمـكـن است اين فكر پيدا شود كه اسلام نمى تواند با حكومت دموكراسى كـنـار بـيـايـد، چـرا كـه پايه دموكراسى بر آراء اكثريت مردم است كه قرآن شديدا آن را مورد نكوهش قرار داده است.

ولى بـا كـمى دقت در همان آيات و رواياتى كه در بالا آورديم و مقايسه آنها با يكديگر منظور و مفهوم واقعى آنها روشن مى گردد:

جـان كلام اينجا است كه اگر اكثريت، مؤ من و آگاه و در مسير حق باشند نظرات آنها محترم و غالبا مطابق واقع است و بايد از آن پيروى كرد.

ولى اگـر اكـثـريـت ناآگاه و جاهل و بيخبر، يا آگاه اما تسليم هوا و هوس باشند، نظرات آنـهـا غـالبـا جـنـبـه انـحـرافـى دارد و پـيروى از آن چنانكه قرآن مى گويد انسان را به ضلالت و گمراهى مى كشد.

روى ايـن حـسـاب بـراى بدست آمدن يك دموكراسى سالم بايد نخست كوشش كرد كه توده هاى جامعه آگاه و مؤ من گردند سپس نظرات اكثريت را معيار براى پيشبرد اهداف اجتماعى قـرار داد، و وگـرنـه دموكراسى بر اساس نظرات اكثريت گمراه، جامعه را به جهنم مى فرستد.

ذكر اين مساءله نيز ضرورى است كه به اعتقاد ما حتى اكثريت آگاه و رشيد و با ايمان در صورتى نظراتشان محترم است كه بر خلاف فرمان الهى و كتاب و سنت نبوده باشد.

گـفـتـنـى اسـت كـه بـخشى از الزامات جوامع امروز در زمينه پناه بردن به آراء اكثريت از ايـنـجـا نـاشـى مـى شـود كه آنها معيار ديگرى در دست ندارند كه روى آن تكيه كنند، آنها براى كتب آسمانى و برنامه هاى انبياء حسابى باز نكرده اند، تنها چيزى كه براى آنها باقى مانده، توده هاى مردم است، و از آنجا كه قدرت

آگـاهـى بـخـشـى به اين توده ها را ندارند، بعلاوه بسيار مى شود كه ناآگاهى توده ها بـراى آنها به صرفه مقرونتر است و به آسانى و از طريق تبليغات مى توانند آنها را به دنبال خود بكشند، لذا اكثريت كمى را معيار قرار داده تا سر و صداها خاموش گردد.

و اگـر درسـت در حـال جـوامع امروز و قوانين و نظامات حاكم بر آنها بينديشيم خواهيم ديد كه بسيارى از بدبختيهائى كه دامنگيرشان شده به خاطر رسميت دادن به نظرات اكثريت ناآگاه است.

چه قوانين زشت و كثيفى كه حتى ذكر آنها شرم آور است، با نظر اكثريت تصويب نشده؟! و چـه آتـشـهـائى كـه بـا نـظـريـه اكـثـريـت نـاآگاه بر افروخته نگشته؟ و چه مظالم و بيدادگريهائى كه اكثريت غير مؤ من بر آن صحه نگذارده است؟!.


آيه (75) تا (80) و ترجمه

( و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون ) (75)( و لقد أخذناهم بالعذاب فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون ) (76)( حتى إذا فتحنا عليهم بابا ذا عذاب شديد إذا هم فيه مبلسون ) (77)( و هو الذى انشا لكم السمع و الا بصار و الا فدة قليلا ما تشكرون ) (78)( و هو الذى ذراءكم فى الارض و إليه تحشرون ) (79)( و هو الذى يحيى و يميت و له اختلف اليل و النهار أفلا تعقلون ) (80)

ترجمه:

75 - و اگـر بـه آنها رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بـيـدار نـمـى شوند) بلكه در طغيانشان اصرار مى ورزند و (در اين وادى ) سرگردان مى مانند.

76 - مـا آنـها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم (تا بيدار شوند) اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع كردند و نه به درگاهش تضرع مى كنند.

77 - (ايـن وضـع هـمـچـنـان ادامه مى يابد) تا زمانى كه درى از عذاب شديد به روى آنها بگشائيم، و چنان گرفتار شوند كه به كلى ماءيوس ‍ گردند!.

78 - او كـسـى اسـت كـه بـراى شـمـا گـوش و چـشـم و قـلب (عـقل ) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را به جا مى آوريد79 او كسى است كه شما را در زمين آفريد و به سوى او محشور مى شويد.

80 - او كـسـى اسـت كـه زنـده مـى كـنـد و مـى ميراند و آمد و شد شب و روز از آن اوست، آيا انديشه نمى كنيد؟!

تفسير:

طرق مختلف بيدار سازى الهى

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سـخـن از بـهـانـه هـاى مـختلفى بود كه منكران حق براى سرپيچى از دعوت پيامبران عنوان مى كردند، در آيات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بيدارسازى آنها سخن مى گويد.

نـخـست مى فرمايد: گاه آنها را مشمول نعمت خود مى سازيم تا بيدار شوند، ولى (اگر آنـهـا را بـوسـيـله نـعـمـتـهـا و بـرطـرف سـاخـتـن امـواج بـلاهـا مشمول لطف خود قرار دهيم چنان آلوده اند كه باز در طغيانشان اصرار و لجاجت مى ورزند و در اين وادى همچنان سرگردان مى مانند)( و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون ) .

و گاه آنها را با حوادث دردناك گوشمالى مى دهيم تا اگر از طريق رحمت

و نـعـمت بيدار نشدند از اين راه بيدار شوند، ولى اين كار نيز در آنها مؤ ثر نيست، زيرا مـا آنـهـا را بـه عـذاب و بـلا گـرفـتـار سـاخـتـيـم امـا آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقيادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع مى كنند( و لقد اخذناهم بالعذاب فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون ) .

تـضـرع چـنـانـكـه پـيـش از ايـن هـم گفته ايم در اصل از ماده (ضرع ) به معنى پستان گـرفـتـه شـده و (تـضرع ) دوشنده است، سپس به معنى تسليم آميخته با تواضع و خضوع آمده است.

يـعـنـى ايـن حـوادث دردنـاك آنـهـا را هرگز از مركب غرور و سركشى و خود كامگى فرود نياورد و در برابر حق تسليم نشدند.

و اگـر در پـاره اى از روايـات تـضـرع بـه مـعـنـى بلند كردن دستها در هنگام دعا و نماز تفسير شده در واقع بيان يكى از مصداقهاى اين معنى وسيع است.

به هر حال ما به اين رحمتها و نعمتها و مجازاتهاى بيدار كننده ادامه مى دهيم و آنها نيز به طـغـيـان و سـركـشـى و لجاجتشان، (تا هنگامى كه درى از عذاب شديد و دردناك خود به روى آنها بگشائيم و چنان گرفتار شوند كه به كلى مأيوس گردند)

( حتى اذا فتحنا عليهم بابا ذا عذاب شديد اذا هم فيه مبلسون ) .

در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد (مجازاتهاى تربيتى ) و (مجازاتهاى پاكسازى و استيصال ) هدف در مجازاتهاى قسم اول آن است كه در سختى و رنج قرار گيرند و ضعف و ناتوانى خود را دريابند و از مركب غرور پياده شوند.

ولى هـدف در قسم دوم كه در مورد افراد غير قابل اصلاح صورت مى گيريد اين است كه بـه حـكـم فرمان آفرينش ريشه كن شوند، چرا كه در اين نظام حق حيات براى آنها باقى نمانده و اين خارهاى راه تكامل انسانها بايد كنار زده شوند.

در ايـنـكـه مـنظور از (بابا ذا عذاب شديد) (درى از عذاب دردناك ) چيست در ميان مفسران گفتگو است:

بسيارى آن را مرگ و سپس عذاب و كيفر قيامت دانسته اند.

بعضى ديگر آن را اشاره به قحطى شديدى دانسته اند كه به نفرين پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) چـنـد سـال دامان مشركان را گرفت، تا آنجا كه مواد غذائى به كلى نـايـاب شـد و مـجـبـور بـه خـوردن اشـيـائى شـدنـد كـه در حال عادى هيچكس حاضر به خوردن آنها نيست.

بـعـضـى ديـگـر آن را اشـاره بـه كـيـفـر دردنـاكى مى دانند كه در زير ضربات شمشير رزمندگان اسلام در ميدان بدر بر سر آنان فرود آمد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين آيه اشاره به گروه خاصى نباشد بلكه يك قانون كلى و هـمـگـانـى را دربـاره كـيـفـرهـاى الهـى بـازگـو مـى كـنـد كـه آغـازش رحـمـت است و سپس گـوشـمـاليـهـا و كـيـفـرهـاى تـربـيـتـى، و سـر انـجـام عـذاب استيصال و مجازات نابود كننده.

قـرآن بـعـد از ايـن بـيـان، از طـريـق ديـگـر وارد مى شود و به ذكر نعمتهاى الهى براى تحريك حس شكرگزارى آنها پرداخته مى گويد: (او كسى است كه براى شما گوش و چـشـم و قـلب (عـقـل ) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را بجا مى آوريد)( و هو الذى انشا لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلا ما تشكرون ) .

تكيه بر اين سه موضوع (گوش و چشم و عقل ) به خاطر آن است كه ابزار اصلى شناخت انـسـان ايـن سـه مـى بـاشـد، مـسـائل حـسـى را غالبا از طريق چشم و گوش درك مى كند و مسائل غير حسى را به وسيله نيروى عقل.

براى پى بردن به اهميت اين دو حس ظاهر (بينائى و شنوائى ) كافى است كه حالتى را كـه بـه انـسان بر اثر فقدان اين دو دست مى دهد در نظر بگيريم كه تا چه حد دنياى او مـحـدود و خـالى از هـر گونه نور و روشنائى، بيدارى و آگاهى مى گردد حتى بر اثر فـقـدان اين دو عملا بسيارى ديگر از حواس خود را از دست مى دهد زبان و گويائى كه در آغاز از طريق شنوائى به كار مى افتد و رابط ميان انسان و ديگران است ديگر كارى از او ساخته نيست (كرهاى مادر زاد هميشه لالند با اينكه زبانشان عيب و آفتى ندارد).

و بـه ايـن تـرتـيـب ايـن دو حـس، كـليـد عـالم مـحـسـوسـاتـنـد، سـپـس نـوبـت بـه عـقـل مـى رسـد كـه كـليـد جـهـان مـاوراء حـس و عـالم مـاوراى طـبـيـعـت اسـت، و در عـيـن حال ماءمور نقادى، نتيجه گيرى، جمع بندى و تعميم و تجزيه در فرآورده هاى آن دو حس است.

آيـا كـسـانـى كـه ايـن سـه وسـيـله بزرگ شناخت را سپاس نگويند درخور سرزنش و ملامت نـيـسـتـند؟ و آيا دقت در ريزه كارى هاى اين سه وسيله مؤ ثر كافى نيست كه انسان را به خالق آنها آشنا سازد؟

و اگـر نـعـمـت گـوش و چـشـم، در آيـه فـوق بـر عقل مقدم داشته شده دليلش روشن

اسـت، امـا چـرا نـعـمـت گـوش را بـر چـشـم مـقـدم مـى دارد؟ مـمـكـن اسـت بـه ايـن دليـل بـاشـد كه به گفته دانشمندان براى نخستين بار گوش ‍ نوزاد به كار مى افتد و چشم مدتى بعد از آن، چرا كه چشمهاى بسته در محيط تاريك رحم هيچگونه آمادگى براى مـشـاهده امواج نور را ندارد و به همين دليل بعد از تولد مدتها بسته است تا تدريجا به نـور عـادت كـنـد، در حـالى كـه گـوش چنين نيست، حتى به اعتقاد بعضى در عالم جنين نيز قدرت شنوائى را دارد و صداى قلب مادر را مى شنود.

در حـقيقت بيان مواهب سه گانه فوق، انگيزه اى است براى شناخت بخشنده اين مواهب كه او را بـه دنـبـال مـعرفت منعم اصلى مى فرستد (همانگونه كه علماى عقائد بحث شكر منعم را پايه اى براى وجوب عقلى معرفة الله دانسته اند).

سـپـس در آيـه بـعـد بـه يـكـى از مهمترين آيات پروردگار، يعنى خلقت انسان از اين زمين خـاكـى پـرداخـتـه چنين مى گويد: (او كسى است كه شما را در زمين آفريد)( و هو الذى ذراكم فى الارض ) .

و چـون از زمـيـن آفريده شده ايد باز به زمين باز مى گرديد و ديگر بار (برانگيخته شده به سوى او جمع و محشور مى شويد)( و اليه تحشرون ) .

و اگـر در آفـريـنـش خـودتـان از خاك بى ارزش بينديشيد، كافى است كه هستى بخش را بشناسيد و نيز امكان مسأله معاد را دريابيد.

بـعـد از ذكـر مـسـاءله آفـرينش انسان به مسأله مرگ و حيات و آمد و شد شب و روز كه از آيـات بـزرگ پروردگار است پرداخته چنين مى گويد: (او كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند و آمد و شد شب و روز از آن او است، آيا انديشه نمى كنيد)؟!( و هو الذى يحيى و يميت و له اختلاف الليل و النهار افلا تعقلون ) .

و بـه اين ترتيب در آيات سه گانه اخير از انگيزه شناخت پروردگار شروع كرده و با ذكـر بـخـشـى از مـهـمـترين آيات انفسى و آفاقى بحث را پايان مى دهد و به تعبير ديگر سير انسان را از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوى پروردگار بازگو مى كند كه همه چيزش به فرمان او، و با اراده او صورت مى گيريد.

جـالب اينكه: آفرينش (مرگ ) و (حيات ) را در كنار آفرينش (شب ) و (روز) قـرار مـى دهد چرا كه نور و ظلمت در پهنه عالم هستى همانند مرگ و حيات در جهان جانداران است همانگونه كه در پرتو امواج نور، عالم هستى جنب و جوش و حركت پيدا مى كند و زير پرده هاى ظلمت به خاموشى مى گرايد، همين گونه موجودات زنده با نور حيات حركت خود را آغاز مى كنند و با ظلمت مرگ خاموش مى گردند و هر دو جنبه تدريجى دارند.

ايـن نـكـته را سابقا گفته ايم كه اختلاف شب و روز ممكن است به معنى آمد و شد آنها بوده باشد كه هر يك خلف و جانشين ديگرى مى شود، و نيز ممكن است به معنى اختلاف و تفاوت تدريجى آنها باشد كه فصول چهارگانه سال را به وجود مى آورد، و گردش ‍ حيات را در جهان گياهان تحت نظام دقيقى رهبرى مى كند.

در هـر حـال هـمـه ايـن مـسـائل مـى تـوانـد راهنماى طريق معرفت پروردگار باشد، به همين دليل در پايان آيه مى گويد:( افلا تعقلون ) : (آيا انديشه نمى كنيد)؟!


آيه (81) تا (90) و ترجمه

( بل قالوا مثل ما قال الا ولون ) (81)( قالوا اذامتنا و كنا ترابا و عظما أئنا لمبعوثون ) (82)( لقد وعدنا نحن و أباؤ نا هذا من قبل إن هذا إلا أساطير الاولين ) (83)( قل لمن الارض و من فيها إن كنتم تعلمون ) (84)( سيقولون لله قل أفلا تذكرون ) (85)( قل من رب السموات السبع و رب العرش العظيم ) (86)( سيقولون لله قل أفلا تتقون ) (87)( قل من بيده ملكوت كل شى ء و هو يجير و لايجار عليه إن كنتم تعلمون ) (88)( سيقولون لله قل فأ نى تسحرون ) (89)( بل أتيناهم بالحق و انهم لكاذبون ) (90)

ترجمه:

81 - آنها همان گفتند كه پيشينيانشان مى گفتند.

82 - آنـهـا گـفـتند آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوان (پوسيده ) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟!.

83 - اين وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده، اين فقط افسانه هاى پيشينيان است.

84 - بگو زمين و كسانى كه در زمين هستند از آن كيست، اگر شما مى دانيد؟!

85 - (در پاسخ تو) مى گويند: همه از آن خدا است، بگو آيا متذكر نمى شويد؟!

86 - بگو: چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم است.

87 - مـى گـويند: همه اينها از آن خدا است، بگو آيا تقوى پيشه نمى كنيد (و از خدا نمى ترسيد)؟!

88 - بـگـو اگر راست مى گوئيد چه كسى حكومت همه موجودات را در دست دارد؟ و به بى پناهان پناه مى دهد و نياز به پناه دادن ندارد؟!

89 - مـى گـويـنـد: (هـمـه ايـنـهـا) از آن خـدا اسـت. بـگـو بـا ايـن حال چگونه مى گوئيد شما را سحر كرده اند؟

90 - واقع اين است كه ما حق را براى آنها آورديم و آنان دروغ مى گويند!

تفسير:

قرآن وجدان آنها را به داورى مى طلبد

آيـات گـذشـتـه مـنـكـران تـوحـيـد پـروردگار و معاد را به انديشه در جهان هستى و آيات آفـاقـى و انـفـسـى دعـوت كـرد، در آيـات مـورد بـحـث اضـافـه مـى كـنـد: ايـنـها انديشه و عـقـل را رهـا كـرده و كـوركورانه از نياكان خود تقليد مى كنند، (آنها همان مى گويند كه پيشينيانشان مى گفتند)( بل قالوا مثل ما قالوا الاولون ) .

(آنها از روى تعجب مى گفتند: آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان (پوسيده ) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد)؟!( قالوا أ اذا متنا و كنا ترابا و عظاما أ انا لمبعوثون ) .

ايـن باور كردنى نيست! (اينها وعده هاى دروغينى است كه هم به ما و هم به پدران ما در گـذشـتـه داده مـى شـد)( لقـد وعـدنـا نـحـن و آبـاؤ نـا هـذا مـن قبل ) .

(اينها فقط افسانه ها و اسطوره هاى پيشينيان است )( ان هذا الا اساطير الاولين ) .

آفـريـنش مجدد، اسطوره اى است و حساب و كتاب افسانه اى ديگر، و بهشت و دوزخ نيز هر يك اسطوره اى بيش نيست!.

و از آنـجـا كـه كـفـار و مـشـركـان بـيـش از هـمـه از مـسـاءله مـعـاد وحـشـت داشـتـنـد و به همين دليل با انواع بهانه ها و لطائف الحيل مى خواستند شانه از زير بار آن خالى كنند، قرآن نيز مشروحا و به طور مؤ كد از معاد سخن مى گويد.

لذا در دنـبـاله آيـات مورد بحث از سه راه، منطق واهى منكران معاد را در هم مى كوبد: از راه مـالكـيـت خـداوند بر پهنه عالم هستى، سپس ‍ ربوبيت او، و سرانجام حاكميتش بر مجموعه جهان، و از تمام اين بحثها چنين نتيجه مى گيريد كه او از هر نظر قدرت و توانائى بر مـسـاءله مـعـاد را دارد، و عـدالت و حـكـمـتـش ايـجاب مى كند كه اين جهان، عالم آخرت را به دنبال خود داشته باشد.

و جالب اينكه در هر مورد از خود مشركان اعتراف مى گيريد و سخن آنها را به خودشان باز مى گرداند.

نـخـست مى گويد: (بگو زمين و كسانى كه در زمينند از آن كيست، اگر شما مى دانيد)؟!( قل لمن الارض و من فيها ان كنتم تعلمون ) .

سپس اضافه مى كند آنها بر اساس نداى فطرت و اعتقادى كه به خداوند آفريننده هستى دارند (در پاسخ تو مى گويند مالكيت زمين و آنچه در آنست براى خدا است )( سيقولون لله ) .

ولى تو به آنها (بگو اكنون كه چنين است و خود شما نيز اعتراف داريد چرا متذكر نمى شويد)( قل افلا تذكرون ) .

با اين اعتراف صريح و روشن چگونه زنده شدن انسان را بعد از مرگ بعيد مى شمريد؟ و از قدرت فراگير خداوند بزرگ دور مى دانيد؟

دگـر بـار دسـتـور مـى دهـد از آنـهـا سـؤ ال كـن و (بگو چه كسى پروردگار آسمانهاى هـفـتـگـانـه و پـروردگار عرش عظيم است )؟!( قل من رب السماوات السبع و رب العرش العظيم ) .

بـاز آنـهـا روى هـمـان فـطرت توحيدى و اعتقادى كه به الله به عنوان خالق هستى دارند (مى گويند همه اينها از آن خدا است )( سيقولون لله ) .

بـا ايـن اقرار آشكار به آنها (بگو شما كه خود به اين واقعيت معترفيد چرا از خدا نمى تـرسـيـد و مـنـكـر قـيـامـت و بـازگـشـت مـجـدد انـسـان بـه زنـدگـى مـى شـويـد)؟!( قل افلا تتقون ) .

بـار ديـگـر از آنـهـا دربـاره حـاكـمـيـت بـر آسـمـانـهـا و زمـيـن سـؤ ال كن و (بگو، چه كـسـى حـكـومـت هـمـه مـوجـودات را در دسـت دارد)؟!( قـل مـن بـيـده مـلكـوت كل شى ء ) .

(چـه كـسـى بـه هـمه بى پناهان پناه مى دهد و نياز به پناه دادن كسى ندارد)؟!( و هو يجير و لا يجار عليه ) .

(اگر راستى از اين واقعيتها آگاهيد)( ان كنتم تعلمون ) .

ديـگـر بـار زبان به اعتراف مى گشايند و (مى گويند ملكوت و حاكميت و حمايت و پناه دادن در اين عالم منحصر به خدا است )( سيقولون لله ) .

(بـگـو بـا اين حال چگونه ميگوئيد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شما را سحر كرده و مسحور او شده ايد)؟( قل فانى تسحرون ) .

ايـنها واقعياتى است كه خود شما در هر مرحله به آن اعتراف داريد، او را (مالك ) هستى مـى دانـيد، او را (خالق ) هستى معرفى مى كنيد، او را (مدير و مدبر و حاكم و پناهگاه ) مى شمريد.

كـسـى كه اينهمه قدرت و توانائى دارد، و قلمرو حكومتش تا اين حد گسترده است آيا نمى تـوانـد انـسـانـى را كـه در آغاز خاك بوده، باز هم به خاك باز گشته، لباس حيات در تنش بپوشاند، و مبعوث و محشورش كند؟!

چـرا از واقعيتها طفره مى رويد؟ چرا پيامبر اسلام را ساحر يا ديوانه مى شمريد، شما كه در اعماق دل به اين حقايق معترفيد؟!

سـرانـجام به عنوان يك جمع بندى و نتيجه گيرى فشرده و كوتاه مى فرمايد: نه سحر اسـت و نـه جـادو و نـه چـيز ديگر، بلكه ما حق را براى آنها آورديم و روشن ساختيم و آنها دروغ مى گويند( بل آتيناهم بالحق و انهم لكاذبون ) .

در بـيان حقايق از ناحيه ما و پيامبران ما كوتاهى نشده است، مقصر خود شما هستيد كه چشم روى هـم گـذارده و راه انـحـراف پـيـش ‍ گرفته و لجوجانه و سرسختانه به آن ادامه مى دهند.

نكته ها:

1 - معنى چند لغت:

(اسـاطـيـر) جـمـع (اسـطـوره ) بـه گـفـتـه اربـاب لغـت از مـاده (سـطـر) در اصـل بـه مـعـنـى (صف ) مى باشد، از اين رو به كلماتى كه در رديف هم قرار دارند و به اصطلاح صف كشيده اند، سطر مى گويند.

بـه ايـن تـرتـيـب اسطوره به معنى نوشته ها و سطورى است كه از ديگران به يادگار مانده، و از آنجا كه در نوشته هاى پيشين افسانه ها و خرافات وجود دارد، اين كلمه معمولا به حكايات و داستانهاى خرافى و دروغين گفته مى شود.

واژه (اساطير) در قرآن نه بار تكرار شده، و همه از زبان كفار بى ايمان در برابر پيامبران به منظور توجيه مخالفتشان به آنها است.

(رب ) همانگونه كه در جلد اول در تفسير سوره حمد گفته ايم به معنى (مالك مصلح ) است، بنابراين به هر كس كه مالك چيزى باشد گفته نمى شود بلكه به مالكى مى گـويـنـد كـه در صـدد اصـلاح و حـفـظ و تـدبـيـر مـلك خـويـش اسـت، بـه هـمـيـن دليل گاه به معنى تربيت كننده و پرورش دهنده نيز آمده است.

(مـلكوت ) از ريشه (ملك ) (بر وزن حكم ) به معنى حكومت و مالكيت است، و اضافه (واو) و (ت ) براى تأكيد و مبالغه مى باشد.

(عـرش ) بـه معنى تخت پايه بلند است و گاه به سقف و داربست نيز اطلاق مى شود، اين كلمه هنگامى كه در مورد پروردگار به كار مى رود به معنى (مجموعه عالم هستى ) است كه در حقيقت تخت حكومت و فرمانروائى او محسوب مى شود

امـا گـاهـى ايـن كـلمـه فـقـط بـر جـهـان مـاوراء طـبـيـعـت اطـلاق مـى گـردد در مقابل (كرسى ) كه اشاره به عالم طبيعت و ماده است مانند (وسع كرسيه السماوات و الارض ) بقره 255.

2 - معاد از طريق عموميت قدرت خدا

از آيـات قـرآن بـه خـوبـى بـر مـى آيد كه بيشترين مخالفت منكران معاد روى مسأله معاد جسمانى و تعجب از باز گشت انسان خاك شده به زندگى و حيات بوده است، لذا بسيارى از آيـات مـعـاد روى مـسـاءله قـدرت خـداوند تكيه مى كند، و نمونه هاى آن را در عالم هستى شـرح مـى دهـد، تـا تـعـجـب آنـهـا از مـسـاءله حـيـات بـعـد از مـرگ زائل گردد.

در آيات مورد بحث نيز همين مساءله از سه راه تعقيب شده، نخست قدرت او را در مورد زمين و زمـيـنـيـان، و سـپـس آسـمانها و عرش ‍ عظيم، و سر انجام قدرت او بر تدبير و اداره عالم آفرينش، و به اين ترتيب هر سه مصداقهائى از يك مفهومند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هر يك از اين سه بحث اشاره به يكى از نقطه نظرهاى منكران معاد باشد، مى گويد:

اگر انكار شما به خاطر آن است كه انسانهاى پوسيده و خاك شده از قلمرو مالكيت خداوند بيرون مى روند اين اشتباه است چرا كه شما خودتان خدا را مالك زمين و زمينيان مى دانيد.

و اگر به خاطر اين است كه ميگوئيد زنده شدن مردگان نياز به پروردگار قادرى دارد شما كه خودتان خدا را پروردگار آسمانها و عرش مى خوانيد.

و اگر اين انكار به خاطر آن است كه در تدبير عالم بعد از حيات مجدد مـردگـان ايراد داريد، آن هم بيجا است، زيرا قدرت او را در تدبير اين عالم هستى و پناه دادن بـه هـمه موجودات پذيرفته ايد، به اين ترتيب جائى براى انكار شما باقى نمى ماند.

هـمـاهـنـگ بـودن پـاسـخ كـفـار در سـه مـورد (سـيـقـولون لله ) تـفـسـيـر اول را تقويت مى كند.

3 - تفاوت آخر آيات

جالب اينكه پس از ذكر سؤ ال و جواب اول جمله افلا تذكرون (آيا متذكر نمى شويد).

و پس از سؤ ال و جواب دوم افلا تتقون (آيا از خدا نمى ترسيد).

و پـس از سـؤ ال و جـواب سـوم فـانـى تـسـحـرون (چـگـونـه مـيـگـوئيـد اغفال و مسحور شده ايد) آمده است.

در حـقيقت اينها توبيخها و سرزنشهائى است كه مرحله به مرحله شديدتر مى شود و يكى از روشـهـاى مـعـمـول در تـعـليـم و تـربـيت منطقى است كه وقتى بخواهند كسى را با سه دليـل مـحـكـوم كـنـنـد نـخـست او را به طور ملايم مورد سرزنش قرار مى دهند، بعدا شديد و سرانجام شديدتر!


آيه (91) و (92) و ترجمه

( مـا اتـخـذ الله مـن ولد و مـا كـان مـعـه مـن إله إذا لذهـب كل إله بما خلق و لعلا بعضهم على بعض سبحن الله عما يصفون ) (91)( علم الغيب و الشهدة فتعلى عما يشركون ) (92)

ترجمه:

91 - خدا هرگز فرزندى براى خود برنگزيده، و معبود ديگرى با او نيست كه اگر چنين مـى شـد هـر يـك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى كردند و بعضى بر بعضى ديـگـر تـفـوق مى جستند (و جهان هستى به تباهى كشيده مى شد) منزه است خدا از توصيفى كه آنها مى كنند.

92 - او از پـنـهـان و آشـكـار آگـاه اسـت، او بـرتـر اسـت از ايـنـكـه شـريـك بـراى او قائل شوند.

تفسير:

شرك جهان را به تباهى مى كشد

در آيـات گـذشـتـه بـحثهائى در زمينه معاد و مالكيت و حاكميت و ربوبيت پروردگار بيان شـد، آيـات مـورد بـحـث بـه مـساءله نفى شرك پرداخته، قسمتى از انحرافات مشركان را مطرح كرده، و به آن پاسخ مى گويد:

نـخـسـت مى فرمايد: (خداوند هرگز فرزندى براى خود برنگزيده است و معبود ديگرى با او نيست )( ما اتخذ الله من ولد و ما كان معه من اله ) .

اعتقاد به وجود فرزند براى خدا منحصر به مسيحيان نيست كه عيسى را فرزند حقيقى! او مى خوانند، اين اعتقاد براى مشركان نيز بود كه فرشتگان را دخـتـران خـدا مى پنداشتند، و شايد مسيحيان اين عقيده را از مشركان پيشين گرفته بودند، بـه هـر حـال از آنـجـا كـه فـرزنـد از نـظـر ذات و حـقـيـقـت، بـخـشـى از پدر است، براى فـرشـتـگـان يـا حـضـرت مـسـيـح و غـيـر او، سـهـمـى از الوهـيـت قائل بودند و اين از روشنترين مظاهر شرك است.

سـپـس به بيان دليل بر نفى شرك پرداخته چنين مى گويد: (اگر خداوند شريكى مى داشـت و آلهـه متعدد در جهان هستى حكومت مى كرد هر يك از اين خدايان مخلوقات خاص خود را در پـنـجـه تدبير و اداره خويش قرار مى داد) (و طبعا هر بخشى از عالم با نظام خاصى اداره مـى شـد و ايـن بـا وحـدت نـظـامى كه بر آن حاكم مى بينيم سازگار نيست )( اذا لذهب كل اله بما خلق ) .

(بـعـلاوه هـر يك از اين خدايان براى گسترش قلمرو حكومت خود سعى داشتند بر ديگرى تـفـوق جـويند) و اين خود سبب ديگرى براى از هم گسيختگى نظام جهان مى شد( و لعلا بعضهم على بعض ) .

و در پايان آيه به عنوان يك نتيجه گيرى كلى مى فرمايد: (منزه است خدا از توصيفى كه آنها مى كنند)( سبحان الله عما يصفون ) .

عـصـاره ايـن سخن اين است كه ما به خوبى مشاهده مى كنيم كه نظام واحدى بر پهنه هستى حكومت مى كند، قوانين حاكم بر اين جهان در زمين و آسمان همه يكسان است، نواميسى كه بر يك ذره فوق العاده كوچك اتم حكمفرما است بر منظومه شمسى و منظومه هاى عظيم ديگر نيز حـاكـم اسـت، و بـه گـفـتـه دانـشـمـنـدان اگـر يـك اتـم را بـزرگ كـنـيـم شـكـل منظومه شمسى را به خود مى گيريد، و اگر به عكس ‍ منظومه شمسى را كوچك كنيم به صورت يك اتم در مى آيد.

مـطـالعـاتـى كـه صـاحـبـنـظـران در عـلوم مـخـتـلف بـا وسـائل جـديـد دربـاره جـهانهاى دور دست كرده اند نيز همه حاكى از وحدت نظام كلى جهان است، اين از يكسو.

از سوى ديگر لازمه تعدد هميشه نوعى (تباين ) است، چرا كه اگر دو چيز از هر نظر واحد باشند يك چيز مى شوند و دوگانگى معنى نخواهد داشت.

بـنـابـراين اگر براى اين جهان خدايان متعدد فرض كنيم، اين چند گانگى بر مخلوقات جهان و نظام حاكم بر آنها اثر مى گذارد، و نتيجه آن عدم وحدت نظام آفرينش خواهد بود.

و از ايـن گـذشـتـه هـر مـوجـودى خـواهـان تـكـامل خويش است، مگر آن وجودى كه از هر نظر كـامل بوده باشد كه تكامل در او مفهوم ندارد، و در مورد بحث ما كه براى خدايان قلمروهاى جـداگـانـه فرض كرديم و طبعا هيچكدام داراى كمال مطلق نيستند طبيعى است كه هر كدام در صـدد تـكامل خويش است، و مى خواهد عالم هستى را در بست در قلمرو خود قرار دهد، و لازمه آن برترى طلبى هر يك بر ديگرى است، و نتيجه آن از هم پاشيدن نظام هستى است.

بـه ايـن تـرتـيـب هـر يـك از دو جـمـله آيـه فـوق اشـاره بـه يـك دليـل مـنـطـقـى اسـت و نـوبـت بـه ايـن نـمـى رسـد كـه مـا بـراى ايـن دلائل جنبه اقناعى قائل باشيم نه منطقى.

تـنـهـا سـؤ الى كـه در ايـنـجـا بـاقى مى ماند اين است كه اينها همه در صورتى است كه خـدايـان را برترى طلب فرض كنيم اما اگر آنها حكيم و آگاه باشند چه مانعى دارد فى المثل جهان را با نظام شورائى اداره كنند؟!

پـاسـخ ايـن سـؤ ال را مـشـروحـا در جـلد سـيـزدهم ذيل آيه 22 سوره انبياء در بحث برهان تمانع ذكر كرده ايم و نياز به تكرار نمى بينيم.

آيـه بـعـد پـاسـخ ديـگرى به اين مشركان بيهوده گو است (مى گويد: خداوند از غيب و شـهـود (پـنهان و آشكار) آگاه است ) او هرگز چيزى را به نام خدايانى كه شما ادعا مى كنيد سراغ ندارد( عالم الغيب و الشهادة ) .

مـگـر مـمكن است در عالم خداى ديگرى باشد و شما از آن آگاه باشيد اما خداوندى كه خالق شما است و غيب و شهود جهان را مى داند از آن بيخبر باشد؟

ايـن بـيـان در حـقـيـقـت شـبـيـه بـيـانـى اسـت كـه در آيـه 18 سـوره يـونـس آمـده اسـت( قـل اتـنـبـؤ ن الله بـمـا لا يعلم فى السماوات و لا فى الارض ) : (بگو آيا شما به خدا چيزى را خبر مى دهيد كه او در آسمان و زمين از آن آگاه نيست )؟!

و سـرانـجـام با اين جمله خط بطلان بر پندارهاى خرافى آنها مى كشد: (خداوند برتر اسـت از آنـچـه آنـهـا مـى گـويـنـد و بـراى او شـريـك قائل مى شوند)( فتعالى عما يشركون ) .

پـايـان ايـن آيـه كـامـلا شـبـيـه پـايـان آيـه 18 سوره يونس است در آنجا نيز مى خوانيم سـبـحـانـه و تـعـالى عـمـا يـشـركـون و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه هـر دو آيـه يـك مـطـلب را دنبال مى كند.

ايـن جـمـله ضمنا تهديدى براى مشركان است كه خداوند از اسرار درون و برون آنها آگاه اسـت و تـمـام ايـن سـخـنـان را مـى دانـد و بـه مـوقـع آنـان را در دادگـاه عدل خويش محاكمه و مجازات خواهد كرد.


آيه (93) تا (98) و ترجمه

( قل رب إما ترينى ما يوعدون ) (93)( رب فلا تجعلنى فى القوم الظلمين ) (94)( و إنا على إن نريك ما نعدهم لقدرون ) (95)( ادفع بالتى هى أحسن السيئة نحن أعلم بما يصفون ) (96)( و قل رب أعوذ بك من همزت الشيطين ) (97)( و أعوذ بك رب أن يحضرون ) (98)

ترجمه:

93 - بـگـو پـروردگـارا! اگـر بـخشى از عذابهائى را كه به آنها وعده داده شده به من نشان دهى...

94 - پروردگارا! مرا (در اين عذابها) با قوم ستمگر قرار مده.

95 - و ما قادريم آنچه را به آنها وعده مى دهيم به تو نشان دهيم.

96 - بـدى را از راهـى كه بهتر است دفع كن (و پاسخ بدى را به نيكى ده ) ما به آنچه آنها توصيف مى كنند آگاهتريم.

97 - و بگو پروردگارا من از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم.

98 - و از اينكه آنان نزد من حاضر شوند نيز به تو پناه ميبرم اى پروردگار!

تفسير:

از وسوسه هاى شيطان به خدا پناه بريد

گر چه در اين آيات روى سخن به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، ولى هدف آيات گذشته را كه تهديد كفار و مشركان لجوج به عذابهاى الهى است، تعقيب مى كند.

نخست مى گويد: (اى پيامبر بگو پروردگارا! اگر بخشى از عذابهائى را كه به اين گـروه سـركـش وعـده مـى دهـى بـه مـن نـشـان دهـى...)( قل رب اما ترينى ما يوعدون ) .

(پروردگارا! مرا در اين عذابها با قوم ستمگر همراه مگردان )( رب فلا تجعلنى فى القوم الظالمين ) .

تقاضايم اين است كه هر گاه عذاب قطعى تو دامان اينها را فرو گيرد بر من منت گذار و مرا از اين مهلكه برهان كه با ظالمان و ستمگران همراه نباشم.

بـدون شـك عـمـل و بـرنـامـه پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيزى نبود كه او را مـشـمـول مـجـازات الهـى كـنـد، و نـيـز بـدون شـك در قـانـون عـدل الهـى هـرگـز خـشـك و تـر بـا هم نمى سوزند و حتى اگر در يك مملكت عظيم يك نفر خـداپـرسـت وظيفه شناس باشد و ديگران به جرم اعمالشان گرفتار عذاب شوند خدا آن يكنفر را نجات خواهد داد.

ولى ايـن دعـاى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـه به فرمان الهى انجام مى گـيريد به خاطر اين است كه اولا به كافران مشرك اخطار كند كه مساءله آنقدر جدى است كه حتى پيامبر بزرگ اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بايد خود را به خدا بسپارد و نجات را از او بخواهد، ثانيا تعليمى است براى همه پيروان اين پيامبر كه هرگز ايمن از عذاب الهى نباشند و خود را در هر حال به او بسپارند.

و امـا ايـنـكه منظور از اين عذاب، چه عذابى است؟ بيشتر مفسران معتقدند منظور مجازاتهاى دنيوى است كه خداوند دامنگير مشركان ساخت از جمله شكست سخت و ضربات كوبنده اى بود كه در جنگ بدر بر آنها وارد آمد.

و بـا توجه به اينكه سوره مؤ منون مكى است و در آن روز مؤ منان، سخت در فشار بودند اين آيات يكنوع دلدارى و تسلى خاطر براى آنها بود (نظير اين معنى در سوره يونس آيه 46 نيز آمده است ).

ولى بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد كـه هـم عـذاب دنـيـا و هـم عـذاب آخـرت را شامل گردد.

اما تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.

و بـاز براى تاءكيد بيشتر روى اين موضوع و نفى هر گونه شك و ترديد از دشمنان و دلدارى و تـسـلى خـاطـر بـه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان در آيه بعد اضـافه مى كند (ما حتما قادريم كه آنچه را از عذاب به آنها وعده مى دهيم به تو نشان دهيم )( و انا على ان نريك ما نعدهم لقادرون ) .

و چـنانكه مى دانيم اين قدرت پروردگار در صحنه هاى مختلف بعد از آن تاريخ از جمله در صـحـنـه جـنـگ بـدر بـه مـرحله فعليت در آمد و ارتشى كه در ظاهر بسيار كوچك و كم قدرت بود به فرمان خدا و به نيروى ايمان بر انبوه دشمنان پيروز شد.

سپس به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد كه با اين گروه مدارا كن و (بديهاى آنها را با عفو و گذشت و نيكى دفع كن، و سخنان نامطلوب آنها را با بهترين منطق پاسخ گو)( ادفع بالتى هى احسن السيئة ) .

در اين راه عجله و شتابى نداشته باش و بدان ما به آنچه آنها مى گويند

و توصيف مى كنند آگاهتريم )( نحن اعلم بما يصفون ) .

مـى دانـيـم حركات ناشايست و گفتار خشن و انواع اذيت و آزار آنها تو را ناراحت مى كند، اما تـو وظـيـفـه نـدارى كـه در بـرابـر آن خـشـونـتـهـا و زشـتـگـوئيـهـا مـقـابـله بـه مـثـل كـنـى، تـو بدى را با نيكى پاسخ ده كه اين خود يكى از مؤ ثرترين روشها براى بيدار كردن غافلان و فريبخوردگان است.

ولى در عين حال باز هم خودت را به خدا بسپار (و بگو پروردگارا! من از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم )( و قل رب اعوذ بك من همزات الشياطين ) .

نه تنها از وسوسه هاى اغفال كننده آنها، بلكه (به تو پناه مى برم از اينكه آنها نزد من حاضر شوند)( و اعوذ بك رب ان يحضرون ) .

و در جلسات من حضور يابند كه حضورشان نيز اغوا كننده و زيانبار است.

نكته ها:

1 - (همزات شياطين ) چيست؟

(هـمـزات ) جـمـع (هـمزه ) به معنى دفع و تحريك با شدت است، و اگر به حرف همزه، (همزه ) مى گويند، به خاطر آنست كه از انتهاى گلو با شدت بيرون مى آيد، و بـه گـفـتـه بـعـضـى از مـفـسـران (همز) و (غمز) و (رمز) هر سه يك معنى را مى رساند، منتهى (رمز) به مرحله خفيف و (غمز) از آن شديدتر و (همز) نهايت شدت را بيان مى كند.

و با توجه به اينكه شياطين، جمع است، همه شيطانهاى آشكار و پنهان، انس و جن را شامل مى گردد.

در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم مـى خـوانـيـم كـه امـام (عليه‌السلام ) در مـعـنـى آيـه (قل رب اعوذ بك من همزات الشياطين ) فرمود: هو ما يقع فى قلبك من وسوسة الشيطان: (منظور از آن، وسوسه هاى شيطانى است كه در قلب تو مى افتد).

آنـجـا كـه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با داشتن مقام عصمت و مصونيت الهى چنين تـقـاضـائى را از خـدا مى كند تكليف ديگران روشن است، بايد همه مؤ منان از پروردگار كـه مـالك و مـدبـر آنـهـا اسـت بـخـواهـنـد لحـظـه اى آنـهـا را بـه حـال خـودشـان وامـگـذارنـد نـه تنها تحت تاءثير وسوسه شياطين قرار نگيرند بلكه در مجلس آنها نيز حضور نيابند.

بـه ايـن تـرتـيـب هـمـه رهـروان راه حـق بايد به طور مداوم از القائات شيطانى بر حذر باشند و هميشه خود را از اين نظر در پناه او قرار دهند.

2 - پاسخ بدى به نيكى!

يـكـى از مـؤ ثـرتـريـن طرق مبارزه با دشمنان سرسخت و لجوج آن است كه بديها را به نـيـكـى پاسخ دهند، اينجاست كه شور و غوغائى از درون وجدان آنها برمى خيزد، و شخص بـد كـار را سـخـت تـحـت ضـربـات سـرزنش و ملامت قرار مى دهد، و در مقايسه او با طرف مـقـابـل حـق را بـه طـرف مـى دهد، و همين امر در بسيارى از موارد سبب تجديد نظر دشمن در برنامه هايش مى گردد.

در سـيـره پـيـشـوايـان و روش عـمـلى پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ائمه هدى (عليهما‌السلام ) بسيار ديده ايم كه افراد يا جمعيت هائى را كه مرتكب بدترين جنايات شـده انـد بـه نـيـكـى پـاسـخ گـفـتـه و مـشـمـول مـحبتشان ساخته اند، و همين سبب انقلاب و دگرگونى روحى و باز گشت

آنها به طريق حق گرديده.

قـرآن بـارهـا و از جـمـله در آيـات فـوق ايـن امـر را بـه عـنـوان يـك اصـل در مـبـارزه با بديها به مسلمانان گوشزد مى كند، و حتى در آيه 34 سوره فصلت مـى گـويـد: (نتيجه اين كار آن خواهد شد كه دشمنان سرسخت، دوستان گرم و صميمى شوند)( فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم ) .

ولى نـاگـفـتـه پيدا است كه اين دستور مخصوص مواردى است كه دشمن از آن سوء استفاده نكند، آن را دليل بر ضعف نشمارد، و بر جرات و جسارتش افزوده نگردد.

و نـيـز مـفهوم اين سخن هرگز سازشكارى و قبول تسليم در برابر وسوسه هاى دشمنان نـيـسـت، و شـايـد بـه هـمـيـن دليل بعد از بيان اين دستور در آيات فوق بلا فاصله به پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور داده شده است كه از همزات و وسوسه هاى شياطين و حضور آنها به خدا پناه ببرد.


آيه (99) تا (100) و ترجمه

( حتى إ ذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعون ) (99)( لعـلى أعـمـل صـلحـا فـيـمـا تـركـت كـلا إنـها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ إ لى يوم يبعثون ) (100)

ترجمه:

99 - (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى گويد: پروردگار من! مرا باز گردانيد!.

100 - شـايـد در آنـچـه تـرك كـردم (و كـوتـاهـى نـمـودم ) عـمل صالحى انجام دهم (به او مى گويند) چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مى گـويـد (و اگـر بـاز گردد برنامه اش همچون سابق است ) و پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى شوند.

تفسير:

تقاضاى ناممكن!

در تـعـقـيـب بـحـثـهـائى كـه در آيـات قبل پيرامون سرسختى مشركان و گنهكاران در مسير باطلشان گذشت، در آيات مورد بحث وضع دردناكشان را به هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند چنين توصيف مى كند:

آنـهـا بـه ايـن راه غـلط خود همچنان ادامه مى دهند تا هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد( حتى اذا جاء احدهم الموت ) .

در ايـن هـنـگـام كـه خـود را در حـال بـريـدن از ايـن جهان و قرار گرفتن در جهان ديگر مى بينند، پرده هاى غرور و غفلت از مقابل ديدگانشان كنار مى رود گوئى سرنوشت دردناك خـويـش را بـا چـشـم مـى بـيـنـد، عمر و سرمايه هاى از دست رفته و كوتاهيهائى را كه در گذشته كرده و گناهانى را كه مرتكب شده اند عواقب شوم آن را مشاهده مى كنند، اينجا است كـه فـريـاد او بـلنـد مـى شـود و مـى گـويـد: اى پـروردگـار مـن! مـرا بـاز گـردانـيـد!( قال رب ارجعون ) .

مـرا بـاز گـردانـيـد (شـايـد گـذشـتـه خـود را جـبـران كـنـم و عـمـل صـالحـى در بـرابـر آنـچـه تـرك گـفـتـم بـجـا آورم )( لعـلى اعمل صالحا فيما تركت ) .

امـا از آنـجـا كـه قـانـون آفـريـنـش چنين اجازه بازگشتى را به هيچكس، نه نيكوكار و نه بـدكـار، نـمـى دهـد، بـه او چنين پاسخ داده مى شود (نه! هرگز راه باز گشتى وجود ندارد)( كلا ) .

(اين سخنى است كه او به زبان مى گويد)( انها كلمة هو قائلها ) .

سـخـنى كه هرگز از اعماق دلش با اراده و آزادى بر نخواسته است، اين همان سخنى است كـه هـر بـدكـارى بـه مـوقع گرفتار شدن در چنگال مجازات و هر قاتلى به هنگام ديدن چوبه دار مى گويد و هر وقت امواج بلا فرو بنشيند باز همان برنامه سابق خود را ادامه مى دهد.

اين شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره انعام مى خوانيم و لورد (و لعادوا لما نهوا عنه ) (آنـهـا اگـر بـه حـيـات دنيا باز گردند باز به همان برنامه ها و روش خود ادامه مى دهند).

و در پـايـان آيـه، اشـاره بـسـيار كوتاه و پر معنى به جهان اسرار آميز برزخ كرده مى گويد: (در پشت سر آنها تا روزى كه برانگيخته مى شوند برزخى وجود دارد)( و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ) .

نكته ها:

1 - مخاطب در جمله (رب ارجعون ) كيست؟

بـا تـوجـه بـه ايـنـكه كلمه (رب ) مخفف (ربى ) به معنى (پروردگار من ) مى بـاشـد، آغـاز ايـن جـمـله نـشـان مـى دهـد مـخـاطـب خـداونـد مـتعال است، ولى از آنجا كه (ارجعون ) (باز گردانيد مرا) به صيغه جمع آمده، مخاطب نـمـى تـوانـد خـدا بـاشـد، و جـمـع ايـن دو تـعـبـيـر در جـمـله فـوق سـؤ ال انگيز شده است.

جمعى از مفسران معتقدند كه مخاطب خداوند است و ذكر صيغه جمع در اينجا به عنوان احترام و تـعـظـيـم اسـت، كـه در زبـان فـارسـى مـا نـيـز مـعـمـول است به مخاطب واحد، هنگام احترام (شـمـا) مـى گوئيم، ولى با توجه به اينكه اين تعبير در زبان عربى، مخصوصا در اعصار گذشته، رائج نبوده، و در قرآن نيز نمونه اى براى آن ديده نمى شود، ضعف اين تفسير روشن است.

جـمـع ديـگـرى از مـفسران گفته اند مخاطب در واقع فرشتگان مرگ و قبض ارواحند، و گفتن كـلمـه رب يـكنوع استغاثه به درگاه خدا مى باشد كه در سخنان روز مره ما نيز فراوان است كه وقتى انسان در بحرانى سخت قرار مى گيريد نخست به درگاه خدا استغاثه مى كـند و بعد از مردم يارى مى طلبد و فرياد مى زند: (اى خدا! اى خدا! مرا نجات دهيد، به كمك من بشتابيد).

اين تفسير صحيحتر به نظر مى رسد.

2 - تفسير جمله (فيما تركت )

در آيـات فـوق خـوانـديـم كـه كـافـران در آسـتـانـه مـرگ تـقـاضـا مـى كـنـند كه آنها را بـازگـردانـنـد تـا (در آنـچـه تـرك گـفـتـه انـد) عمل صالح انجام دهند.

بـعـضـى معتقدند (فيما تركت ) در اينجا اشاره به اموالى است كه از آنها به يادگار مى ماند كه در تعبيرات معمولى نيز از آن به (تركه ميت ) تعبير مى شود.

حـديـثى كه از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده است شاهدى بر اين معنى است، آنجا كه فـرمـود: مـن مـنـع قـيراطا من الزكوة فليس ‍ بمؤ من و لا مسلم و هو قوله تعالى رب ارجعون لعـلى اعـمـل صالحا فيما تركت: (كسى كه قيراطى از زكات را ندهد نه مؤ من است و نه مسلمان و سخن خداوند رب ارجعون...) نيز همين را مى گويد.

در حـالى كه بعضى ديگر معنى وسيعترى براى آن قائلند و (ما تركت ) را اشاره به تـمـام اعـمـال صـالحـى كـه تـرك گـفـتـه مـى دانـنـد، يعنى: خداوندا! مرا باز گردان تا اعـمـال صـالحـى را كـه تـرك كـرده ام جـبـران كـنـم، و حـديـثـى كـه در بـالا نقل كرديم چنانچه از قبيل بيان مصداق روشن باشد منافاتى با اين تفسير وسيع و جامع نـدارد و بـا تـوجـه بـه ايـنكه اين گونه افراد از تمام فرصتهائى كه از دست داده اند پشيمان مى شوند و ميل دارند همه را جبران كنند، تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد.

ضـمـنـا تـعـبـيـر بـه (لعـل ) در جـمـله (لعـلى اعـمـل صـالحـا) (شـايـد عـمـل صـالحى انجام دهم ) ممكن است اشاره به اين باشد كه اين افراد آلوده و مـنـحـرف از وضـع آيـنـده خـود نـيـز اطـمـيـنـان كـامـل نـدارنـد و كـم و بـيـش مـى دانـنـد كـه ايـن نـدامـت و پـشـيـمـانـى معلول شرائط خاصى است كه در آستانه مرگ براى آنها پيدا شده است و اى بسا اگر باز گردند همان روش گذشته را ادامه خواهند داد و حقيقت نيز همين است.

3 - (كلا) در اينجا چه چيزى را نفى مى كند؟

(كـلا) كـلمـه اى اسـت كـه در لغـت عـرب بـراى مـنـع و جـلوگـيـرى و ابـطـال گـفـتـار طـرف مـقـابـل مـى آيـد، و در واقـع نـقـطـه مقابل (اى ) (آرى ) است كه براى تصديق مى باشد.

در پـاسـخ سـؤ ال فـوق بـعضى گفته اند: (كلا) نفى تقاضاى كفار براى بازگشت به زندگى دنيا است، يعنى: راه بازگشت بسته شده و به هيچوجه امكان پذير نيست.

بعضى ديگر گفته اند كه اين كلمه براى نفى ادعاى آنها است كه مى گويند اگر ما به دنيا باز گرديم گذشته را جبران خواهيم كرد، خداوند مى گويد: اين يك ادعاى بى اساس و تو خالى است و اگر آنها باز گردند برنامه همان برنامه پيشين است.

در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين كلمه اشاره به نفى هر دو معنى باشد.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كه اين تقاضا و جواب گر چه در آيه فوق تنها در مورد مـشـركـان ذكـر شـده ولى مـسـلم اسـت كـه اخـتـصـاص بـه آنـهـا ندارد، بلكه تقاضاى همه گنهكاران و ستمگران و آلودگان است كه با ديدن سر نوشت دردناك خود در آستانه مرگ از گـذشـتـه پشيمان مى شوند و تقاضاى بازگشت مى كنند اما دست رد بر سينه آنها مى زنند.

4 - جهان برزخ چيست؟

عـالم بـرزخ چه عالمى است؟ و كجا است؟ و دليل بر اثبات چنين عالمى كه در ميان دنيا و عالم آخرت قرار دارد چيست؟

آيا برزخ براى همه است يا براى گروه معينى؟

و بالاخره وضع حال مؤ منان و صالحان و نيز كافران و بدكاران در آنجا چگونه است؟

اينها سؤ الاتى است كه در اين زمينه وجود دارد و در آيات و روايات اشاراتى به آن شده است و لازم است تا آنجا كه وضع اين كتاب اجازه مى دهد به پاسخ آنها بپردازيم.

واژه (بـرزخ ) در اصـل بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه در مـيـان دو شـى ء، حائل مى شود و سپس به هر چيزى كه ميان دو امر قرار گيرد برزخ گفته شده است و روى همين جهت به عالمى كه ميان دنيا و عالم آخرت قرار گرفته، برزخ گفته مى شود.

دليل بر وجود چنين جهانى كه گاهى از آن تعبير به (عالم قبر) و يا (عالم ارواح ) مـى شـود از طـريـق ادله نـقـليـه اسـت آيـات متعددى از قرآن مجيد داريم كه بعضى ظهور و بعضى صراحت در اين معنى دارد.

آيـه مـورد بـحـث( و مـن ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ) ظاهر در وجود چنين عالمى است، هر چند بعضى خواسته اند كلمه برزخ را در اين آيه به معنى مانعى براى بازگشت به اين دنيا معرفى كنند و گفته اند مفهوم آيه اين است كه پشت سر انسان مانعى است كه او را از بـازگـشـت بـه ايـن جـهان منع مى كند، ولى اين معنى بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا تـعـبـيـر بـه (الى يـوم يـبـعـثـون ) (تـا روز رسـتـاخـيـز) دليل بر اين است كه اين برزخ در ميان دنيا و آخرت قرار گرفته، نه ميان انسان و دنيا.

از آيـاتـى كـه (صـريـحـا) وجـود چنين جهانى را اثبات مى كند آيات مربوط به حيات شـهـيـدان اسـت مـانـنـد( و لا تـحـسـبـن الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) : (هرگز گمان نكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند

مـردگـانـنـد آنـها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند) (آيه 169 سوره آل عمران ).

در اينجا خطاب به پيامبر است، و در آيه 154 سوره بقره خطاب به همه مؤ منان كرده مى گـويـد:( و لا تـقـولوا لمـن يـقـتـل فـى سـبـيـل الله امـوات بل احياء و لكن لا تشعرون ) .

نـه تـنـهـا در مـورد مـؤ منان عاليمقامى همچون شهيدان جهان برزخ وجود دارد بلكه درباره كفار طغيانگرى همچون فرعون و يارانش نيز وجود برزخ صريحا در آيه 46 سوره مؤ من آمده است:

( النـار يـعـرضـون عـليـهـا غـدوا و عـشـيـا و يـوم تـقـوم السـاعـة ادخـلوا آل فرعون اشد العذاب ) : (آنها (فرعون و يارانش ) هر صبح و شام در برابر آتش قرار مـى گـيـرنـد و بـه هـنـگـامـى كـه روز قـيـامـت بـر پـا مـى گـردد فـرمـان داده مـى شـود آل فرعون را در شديدترين كيفرها وارد كنيد.

البـتـه آيـات ديـگـرى را نيز براى اين موضوع ذكر كرده اند كه در صراحت و ظهور به پـايـه آيـات فـوق نـمـى رسـد، تـنها مطلبى كه در آيات برزخ بايد مورد توجه قرار گـيـرد ايـن اسـت كـه بـجـز آيه مورد بحث كه مساءله برزخ را به طور كلى بيان كرده، بـقـيـه آنـهـا مـسـاءله را بـه صـورت خـصـوصـى مـثـلا در مـورد (شـهـداء) يـا (آل فرعون ) طرح مى كند.

ولى روشـن است كه نه آل فرعون خصوصيتى دارند، كه همانند آنها در جهان بسيار بوده، و نـه شـهـيدان چرا كه قرآن مجيد گروهى از صالحان و خاصان را همطراز آنها شمرده، در آيه 69 سوره نساء پيامبران و صديقان و شهداء و صالحان را در كنار هم قرار مى دهد( فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين ) .

درباره عمومى بودن يا نبودن برزخ سخنى داريم كه در پايان اين بحث

به خواست خدا خواهد آمد.

و امـا از نـظـر روايـات در كـتـب مـعـروف شـيـعـه و اهـل تسنن روايات فراوانى است كه با تـعـبـيـرات مـخـتلف و كاملا متفاوت از جهان برزخ و عالم قبر و ارواح و خلاصه جهانى كه ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد سخن مى گويد:

1 - در حـديـث مـعـروفـى كـه در كـلمات قصار در نهج البلاغه آمده است مى خوانيم كه على (عليه‌السلام ) هـنـگـام مـراجعت از جنگ صفين وقتى كه نزديك كوفه كنار قبرستانى كه بـيـرون دروازه قـرار داشـت رسـيـد، رو بـه سـوى قـبـرهـا كـرد و چـنـيـن گـفـت: يـا اهـل الديـار المـوحـشـة و المـحـال المـقـفـرة و القـبـور المـظـلمـة! يـا اهـل التـربـه! يـا اهـل الغـربـه! يـا اهـل الوحـده! يـا اهل الوحشة! انتم لنا فرط سابق و نحن لكم تبع لا حق، اما الدور فقد سكنت، و اما الازواج فقد نكحت و اما الاموال فقد قسمت، هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندكم؟

ثم التفت الى اصحابه فقال: اما لو اذن لهم فى الكلام لاخبروكم ان خير الزاد التقوى:

(اى سـاكـنـان خـانه هاى وحشتناك و مكانهاى خالى و قبرهاى تاريك! اى خاك نشينان! اى غريبان! اى تنهايان! اى وحشتزدگان! شما در اين راه بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز به شـمـا مـلحـق خـواهـيـم شـد، اگـر از اخـبـار دنـيا بپرسيد به شما مى گويم خانه هايتان را ديـگـران سـاكن شدند، همسرانتان به نكاح ديگران در آمدند، و اموالتان تقسيم شد، اينها خبرهائى است كه نزد ما است نزد شما چه خبر؟!

سـپـس رو به يارانش كرد و فرمود: اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود حتما به شما خبر مى دهند كه بهترين زاد و توشه براى اين سفر پرهيزكارى است ).

روشـن اسـت كـه تـمـام ايـن تـعـبـيـرات را بـر مـجـاز و كـنـايـه نـمـى تـوان حمل كرد، بلكه همه آنها خبر از اين واقعيت مى دهد كه انسان بعد از مرگ داراى يكنوع حيات بـرزخـى اسـت مـى فـهـمـد و درك مى كند و اگر اجازه سخن گفتن داشته باشد سخن هم مى گويد.

2 - در حـديـث ديـگـرى از اصـبـغ بـن نـبـاته از على (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه روزى حـضـرت از كـوفـه خـارج شـد و بـه نزديك سرزمين (غرى ) (نجف ) آمد و از آن گذشت اصبغ مى گويد: ما به او رسيديم در حالى كه ديديم روى زمين دراز كشيده است قنبر گفت: اى امـيـر مـؤ مـنـان اجـازه نـمـى دهـى عـبـايم را زير پاى شما پهن كنم؟ فرمود: نه اينجا سرزمينى است كه خاكهاى مؤ منان در آن قرار دارد و يا اين كار تو مزاحمتى براى آنها است.

اصبغ مى گويد: عرض كردم خاك مؤ من را فهميدم چيست؟ اما مزاحمت آنها چه معنى دارد؟

فرمود: يا بن نباته لو كشف لكم لرايتم ارواح المؤ منين فى هذا الظهر حلقا، يتزاورون و يـتـحـدثـون، ان فـى هـذا الظـهـر روح كـل مـؤ مـن و بـوادى بـرهـوت نـسـمـة كـل كـافـر: (اى فـرزنـد نـبـاتـه اگـر پـرده از مـقـابل چشم شما بر داشته شود ارواح مؤ منان را مى بينيد كه در اينجا حلقه حلقه نشسته انـد و يـكـديـگـر را مـلاقات مى كنند و سخن مى گويند اينجا جايگاه مؤ منان است و در وادى برهوت ارواح كافران.

3 - در حديث ديگرى از امام على بن الحسين (عليهما‌السلام ) مى خوانيم: ان القبر اما روضة من رياض الجنة، او حفرة من حفر النار!: (قبر باغى است از باغهاى بهشت يا گودالى از گودالهاى جهنم )!.

4 - در حـديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: كه فرمود: البرزخ القبر، و هو الثـواب و العـقـاب بـيـن الدنـيا و الاخرة... و الله ما نخاف عليكم الا البرزخ: (برزخ هـمـان عـالم قـبـر اسـت كـه پـاداش و كـيفر ميان دنيا و آخرت است، به خدا ما بر شما نمى ترسيم مگر از برزخ )!.

5 - در حـديث ديگرى كه در كتاب كافى نقل شده است بعد از ذكر اين جمله مى خوانيم راوى از امـام سـؤ ال كـرد و مـا البـرزخ (برزخ چيست ) امام فرمود: القبر منذ حين موته الى يوم القيامة (قبر از زمان مرگ تا روز قيامت ادامه دارد).

6 - در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه شخصى خدمتش عرض كـرد: جـمـعـى نـقـل مـى كـنند كه ارواح مؤ منان بعد از مرگ در سينه پرندگان سبز رنگى قرار مى گيرند كه اطراف عرش الهى مى گردند؟! امام فرمود: لا، المؤ من اكرم على الله مـن ان يـجـعـل روحـه فى حوصلة طير و لكن فى ابدان كابدانهم: (چنين نيست، مؤ من نزد خـدا گـراميتر از اين است كه روح او را در سينه پرنده اى محبوس كند، بلكه ارواح مؤ منين در بدنهائى همانند بدنهايشان قرار دارد).

ايـن حـديـث اشـاره بـه قـالب مـثـالى است كه از جهاتى شباهت به اين بدن مادى دارد ولى داراى يكنوع تجرد برزخى است.

7 - بـاز در حـديـث ديـگـرى كـه در كـتـاب (كـافـى ) نقل شده از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه در مورد ارواح مؤ منين از حضرتش سؤ ال كـردنـد فـرمـود: فـى حـجـرات فـى الجـنـه يـاكلون من طعامها و يشربون من شرابها و يقولون ربنا اقم لنا السـاعـة و انـجـز لنـا مـا وعـدتـنـا: (آنـهـا در حجره هائى از بهشت قرار دارند، از غذاهاى بـهـشـتـى مـى خـورنـد، و از نـوشـيـدنيهايش مى نوشند، و مى گويند پروردگارا! هر چه زودتر قيامت را بر پا كن و به وعده هايى كه به ما داده اى وفا فرما.

8 - در حـديـث ديـگرى در همان كتاب از همان امام بزرگوار آمده است: هنگامى كه يكى از مؤ مـنـان از دنـيـا مى رود، ارواح مؤ منين او را احاطه مى كنند و از كسانى كه در دنيا بوده اند و زنـده انـد يا مرده اند جستجو مى كنند، اگر بگويد فلانكس از دنيا رفته اما او را نزد خود حاضر نمى بينند مى گويند: حتما سقوط كرده (يعنى در دوزخ قرار گرفته!).

پيدا است كه منظور از بهشت و جهنم در روايات فوق، بهشت و دوزخ برزخى است نه عالم قيامت كه اين دو با هم فرق بسيار دارند.

خـلاصـه روايـات در اين زمينه بسيار زياد است و در ابواب مختلف جمع آورى شده است كه به قسمتى از ابواب آن اشاره مى كنيم:

روايات فراوانى كه سخن از سؤ ال و فشار و عذاب قبر مى گويد.

روايـاتـى كـه از تـمـاس ارواح بـا خـانـواده خـود و مـشـاهـده وضـع حال آنها بحث مى كند.

رواياتى كه از حوادث شب معراج و تماس پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با ارواح انبيا و پيامبران سخن مى گويد.

روايـاتـى كه مى گويد: نتيجه كارهاى نيك يا بدى كه انسان در اين جهان انجام داده بعد از مرگ به او مى رسد... و مانند آن.

بـرزخ و ارتـبـاط بـا عـالم ارواح گـر چه بسيارى از كسانى كه دعوى ارتباط با عالم ارواح دارند دروغ مى گويند، يا گرفتار تخيل و پندارند، ولى طبق تحقيقاتى كه انجام شـده اسـت ايـن امر به اثبات رسيده كه ارتباط با عالم ارواح امكان پذير است، و اين امر بـراى جـمـعـى از آگاهان، به تجربه رسيده است كه در تماس با ارواح حقايقى را درك كرده اند.

اين امر خود دليل روشنى بر اثبات جهان برزخ و واقعيت آن است، و نشان مى دهد كه بعد از عالم دنيا و مرگ جسم، و قبل از قيام آخرت، جهان ديگرى وجود دارد.

هـمـچنين دلائل عقلى كه براى اثبات تجرد روح و بقاى آن بعد از فناى جسم در دست داريم خود دليل ديگرى بر اثبات جهان برزخ است (دقت كنيد).

ترسيمى از عالم برزخ اگـر از شـاخ و بـرگـهـا صـرف نـظر كنيم در ميان علماى اسلام در مورد مساءله برزخ و عـذاب و نـعـمـت در ايـن عـالم اتـفـاق نـظـر وجـود دارد و عـلمـاى شـيـعـه و اهل سنت در اين امر متفقند، جز اندكى كه قابل ملاحظه نيستند.

دليـل ايـن اتـفـاق نظر نيز روشن است زيرا وجود جهان برزخ و نعمت و عذاب آن همانگونه كه گفتيم صريحا در آيات قرآن مجيد آمده است.

در مـورد شـهـيـدان قـرآن بـا صـراحت مى گويد: نبايد تصور كرد كه آنها مردگانند آنها زنـده انـد و نـزد پـروردگارشان نعمت و روزى مى گيرند و از آنچه خدا به آنها داده است خـوشـحـالنـد و حـتـى بـه بـازمـانـدگـان بـشـارت مـى دهـنـد كه آنها غم و اندوهى ندارند (آل عمران آيه 169).

نه تنها اين دسته از نيكوكاران متنعمند بلكه گروهى از بدترين طاغيان و مجرمان نيز در عـذابـنـد چـنـانـكـه دربـاره مـعـذب بـودن آل فـرعـون بـعـد از مـرگ و قبل از قيام قيامت، قبلا اشاره كرديم (سوره غافر آيه 46).

و روايات نيز چنانكه دانستيم در منابع اسلامى در حد تواتر است.

بنابراين اصل وجود عالم برزخ جاى بحث نيست، مهم آن است كه بدانيم زندگى برزخى چگونه است كه در اينجا تصويرهاى مختلفى ذكر شده است كه روشنترين آنها آن است كه روح انـسـان بـعـد از پـايـان زنـدگـى ايـن جـهـان در اجساد لطيفى قرار مى گيريد كه از بـسـيـارى از عوارض اين ماده كثيف بر كنار است و چون از هر نظر شبيه اين جسم است، به آن (قـالب مـثـالى ) يـا (بـدن مثالى ) مى گويند كه نه به كلى مجرد است، و نه مادى محض، بلكه داراى يكنوع (تجرد برزخى ) است.

بـعـضـى از مـحـقـقـان آن را تـشـبـيـه بـه وضـع روح در حـالت خـواب كـرده انـد كه در آن حـال مـمـكـن است با مشاهده نعمتهائى براستى لذت ببرد و يا بر اثر ديدن مناظر هولناك مـعـذب و مـتـالم شـود آنـچنان كه گاه واكنش آن در همين بدن نيز ظاهر مى شود، و به هنگام ديـدن خـواب هـاى هـولنـاك، فرياد مى كشد، نعره مى زند، پيچ و تاب مى خورد، بدن او غرق عرق مى شود.

حـتـى بـعضى معتقدند كه در حال خواب به راستى روح با قالب مثالى فعاليت مى كند و حـتـى بـالاتـر از آن مـعـتـقـدنـد كـه ارواح قـويـه در حـال بـيـدارى نيز مى تواند همان تجرد برزخى را نيز پيدا كند، يعنى از جسم جدا شده و بـا هـمـين قالب مثالى به ميل خود، و يا از طريق خوابهاى مغناطيسى در جهان سير كند و از مسائلى با خبر گردد.

بـلكـه بعضى تصريح مى كنند كه قالب مثالى در باطن بدن هر انسانى هست، منتها به هـنگام مرگ و آغاز زندگى برزخى جدا مى شود و گاه در همين زندگى مادى دنيا نيز امكان جدائى چنانكه گفتيم براى او حاصل مى شود.

حـال اگـر تـمـام ايـن مـشـخـصـات را بـراى قـالب مـثـالى نـپـذيـريـم اصـل مـطـلب را نـمـى تـوان انـكار كرد چرا كه در روايات بسيارى به آن اشاره شده و از نظر دليل عقل نيز هيچگونه مانعى ندارد.

ضـمـنـا از آنـچـه گفتيم پاسخ اين ايراد روشن شد كه بعضى مى گويند: اعتقاد به جسد مـثـالى مـسـتلزم اعتقاد به مساءله تناسخ است، چرا كه تناسخ چيزى جز اين نيست كه روح واحد منتقل به جسمهاى متعدد گردد.

جـواب ايـن ايـراد را مـرحـوم (شـيـخ بـهـائى ) به طرز روشنى بيان كرده است، او مى گـويـد: تـنـاسـخـى كـه همه مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند اين است كه روح بعد از ويـرانـى اين بدن به بدن ديگرى در همين عالم بازگردد، اما تعلق روح به بدن مثالى در (جـهـان بـرزخ ) تـا قـيـام قيامت كه باز به بدنهاى نخستين به فرمان خدا بر مى گـردد هـيـچـگونه ارتباطى به تناسخ ندارد، و اگر مى بينيد ما تناسخ را شديدا انكار كـرده و مـعـتـقـدان آن را تـكـفـيـر مـى كـنـيـم بـه خـاطـر آن اسـت كـه آنـهـا قائل به ازلى بودن ارواح و انتقال دائمى آنها از بدنى به بدن ديگرند و معاد جسمانى را در جهان ديگر به كلى منكرند.

و اگـر هـمـانطور كه بعضى گفته اند قالب مثالى در باطن همين بدن مادى باشد پاسخ مـسـاءله تـنـاسـخ روشـنـتـر مـى شـود، زيـرا روح از قـالب خـود بـه قـالب ديـگـرى مـنـتـقـل نشده بلكه بعضى از قالبهاى خود را رها ساخته و با ديگرى ادامه حيات برزخى داده است.

سؤ ال ديگر كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه از بعضى آيات قرآن استفاده مى شود كـه گـروهـى از مـردم داراى عـالم بـرزخ نـيـسـتند، چنانكه در آيه 55 و 56 سوره روم مى خـوانـيـم: (گروهى از مجرمان بعد از بر پا شدن قيامت سوگند ياد مى كنند كه ساعتى بـيـشـتـر در جـهـان بـرزخ نـبودند ولى بزودى مؤ منان آگاه به آنها مى گويند شما به فرمان خدا مدتى طولانى تا روز قيامت، مكث كرده ايد و هم اكنون روز قيامت است ).

پاسخ اين ايراد در روايات متعددى چنين داده شده است: مردم سه گروهند: گروهى مؤ منان خالص، گروهى كافران خالص، و گروهى متوسط و مستضعفند.

جهان برزخ مخصوص گروه اول و دوم است اما گروه سوم در يكنوع حالت بيخبرى، عالم بـرزخ را طـى مـى كـنـند (براى اطلاع بيشتر از اين روايات به جلد 6 بحار الانوار بحث احوال برزخ و قبر مراجعه شود).


آيه (101) تا (104) و ترجمه

( فاذا نفخ فى الصور فلا اءنساب بينهم يومئذ و لا يتسألون ) (101)( فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون ) (102)( و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا أنفسهم فى جهنم خالدون ) (103)( تلفح وجوههم النار و هم فيها كالحون ) (104)

ترجمه:

101 - هـنـگامى كه در صور دميده شود هيچگونه نسبى ميان آنها نخواهد بود، و از يكديگر تقاضاى كمك نمى كنند (چون كارى از كسى ساخته نيست ).

102 - كسانى كه ترازوهاى (سنجش اعمال ) آنها سنگين است آنان رستگارانند.

103 - و آنها كه ترازوهاى عملشان سبك مى باشد كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده در جهنم جاودانه خواهند ماند.

104 - شعله هاى سوزان آتش همچون شمشير به صورتهاشان نواخته مى شود و در دوزخ چهره اى در هم كشيده دارند.

تفسير:

گوشه اى از مجازات بدكاران

در آيـات گـذشـتـه چـنـانـكـه ديـديـم سـخـن از جـهـان بـرزخ در مـيـان بـود، و بـه دنبال آن در آيات مورد بحث سخن از قيامت و قسمتى از حالات مجرمان در آن جهان است.

نخست چنين مى گويد: (هنگامى كه در صور دميده شود هيچگونه نسبى در ميان آنها نخواهد بـود و از يـكـديـگر سؤ ال نمى كنند)( فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لايتسائلون ) .

مـى دانـيم طبق آيات قرآن دو بار (نفخ صور) مى شود: يكبار به هنگام پايان گرفتن ايـن جـهـان، و پـس از نفخ صور تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند و مرگ سـراسـر عـالم را فرا خواهد گرفت، پس از نفخ دوم، رستاخيز مردگان آغاز مى گردد و انسانها به حيات نوين باز مى گردند، و آماده حساب و جزا مى شوند.

(نفخ صور) به معنى دميدن در شيپور است، ولى اين تعبير تفسير و مفهوم خاصى دارد كه به خواست خدا شرح آن را در ذيل آيه 68 سوره (زمر)، بيان خواهيم كرد.

بـه هـر حال در آيه فوق به دو قسمت از پديده هاى قيامت اشاره شده: يكى از كار افتادن نسبها است، زيرا رابطه خويشاوندى و قبيله اى كه حاكم بر نظام زندگى مردم اين جهان اسـت سـبـب مـى شـود كـه افـراد مـجـرم از بـسـيـارى از مـجـازاتـهـا فـرار كـنـنـد، و يـا در حل مشكلاتشان از خويشاوندان كمك گيرند، اما در قيامت انسان است و اعمالش، و هيچكس نمى تواند حتى از برادر و فرزند و پدرش دفاع كند و يا مجازات او را به جان بخرد.

ديـگـر ايـنـكه: آنها چنان در وحشت فرو مى روند كه از شدت ترس حساب و كيفر الهى از حال يكديگر به هيچوجه سؤ ال نمى كنند، آن روز روزى است كه مادر از كودك شيرخوارش غـافـل مـى شـود، و بـرادر، بـرادر خود را فراموش مى كند مردم همچون مستان به نظر مى رسند ولى مست نيستند، عذاب خدا شديد است!

چـنـانـكـه در آغـاز سـوره حـج خـوانـديـم: يـوم تـرونـهـا تـذهـل كـل مـرضـعـة عـمـا ارضـعـت و تـضـع كل ذات حمل حملها و ترى الناس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب الله شديد.

ايـن احـتـمـال در تـفـسـيـر جـمـله (و لايتسائلون ) نيز وجود دارد كه منظور اين است كه از يكديگر تقاضاى كمك نمى كنند، زيرا مى دانند اين تقاضا به هيچوجه مفيد و مؤ ثر نيست.

بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز گـفـتـه انـد كـه مـنـظـور از نـفـى سـؤ ال آن است كه از نسب هم نمى پرسند، و تاءكيدى است بر جمله( فلا انساب بينهم ) .

البـتـه تـفـسـيـر اول از هـمه روشنتر به نظر مى رسد هر چند منافاتى در ميان آنها وجود ندارد و ممكن است جمله فوق اشاره به همه اين معانى باشد.

در ايـنجا سؤ ال معروفى در كلمات مفسران مطرح شده و آن اينكه از پاره اى از آيات قرآن بـخـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه در روز قـيـامـت مـردم از يـكـديـگـر سـؤ ال مـى كـنـنـد، مـانند آيه 27 سوره صافات كه در مورد مجرمان به هنگامى كه در آستانه دوزخ قـرار مـى گـيـرنـد مـى گـويد:( و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون ) : (آنها رو به يكديگر نموده و سؤ الهاى (سرزنش آميز) از يكديگر مى كنند).

و در همان سوره آيه 50 از بهشتيان سخن مى گويد كه به هنگام استقرار در بهشت رو به سـوى يـكـديـگر مى كنند و از هم (درباره يارانى كه در دنيا داشتند و بر اثر انحراف از جاده حق به دوزخ رفتند) سؤ ال مى كنند( فاقبل بعضهم على بعض يتسائلون ) .

نـظـيـر ايـن مـعـنـى در آيـه 25 سـوره طـور نـيـز آمـده، اكـنـون سـؤ ال ايـن اسـت كـه ايـن آيـات چـگـونـه بـا آيـه مـورد بـحـث كـه مـى گـويـد در قـيـامـت سـؤ ال از يكديگر نمى كنند سازگار مى باشد؟.

ولى كـمـى دقـت در مـضـمـون آيـات فـوق كـه نـقـل كـرديـم پـاسـخ ايـن سـؤ ال را روشـن مـى سـازد، زيـرا آيـات مـربـوط بـه اثـبـات سـؤ ال از يـكـديـگـر بـعـد از استقرار در بهشت يا در آستانه جهنم است، در حالى كه نفى سؤ ال از يكديگر مربوط به مراحل نـخـسـتـيـن رسـتـاخـيـز اسـت كـه هـول و اضطراب و وحشت آنقدر آنها را پريشان مى كند كه يكديگر را به كلى فراموش مى كنند.

و بـه تـعـبـير ديگر قيامت مواقفى دارد و در هر موقف برنامه اى است و گاه عدم توجه به تعدد مواقف منشاء سؤ الاتى از قبيل آنچه در بالا گذشت مى گردد.

بـعـد از قـيـام قـيـامـت، نـخـسـتـيـن مـسـاءله، مـسـاءله سـنـجـش اعـمـال اسـت بـا مـيـزان مـخـصـوصـى كـه در آن روز بـراى ايـن كـار تـعيين شده، گروهى اعـمـال پروزنى دارند كه ترازوى اعمال را سنگين مى كند، درباره اين گروه مى فرمايد: (كـسـانى كه ترازوهايشان سنگين است آنها رستگارانند)( فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون ) .

(مـوازيـن ) جـمـع (مـيـزان ) بـه مـعـنى وسيله سنجش وزن است، و چنانكه قبلا بطور مـشـروح گـفـتـه ايـم منظور از ميزان سنجش اعمال يك ترازوى ظاهرى دو كفه و مانند آن كه براى سنجش وزن اجسام به كار مى رود نيست، بلكه منظور وسيله مناسبى است كه ارزش اعـمـال آدمـى را بـا آن مـى سـنـجـنـد، و بـه تـعـبـيـر ديگر ميزان مفهوم وسيعى دارد كه همه وسـائل سـنـجـش را شـامل مى شود، و بطورى كه از روايات مختلف برمى آيد ميزان سنجش اعمال انسانها و حتى خود انسانها در آن روز پيشوايان بزرگ و انسانهاى نمونه اند.

در حـديـثـى مـى خوانيم ان امير المؤ منين و الائمه من ذريته هم الموازين: (امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) و امامان از دودمان او ميزانهاى سنجش اعمالند).

بنابراين انسانها و اعمالشان را با پيامبران بزرگ و اوصياى آنها مقايسه مى كنند و در اين مقايسه روشن مى شود كه تا چه اندازه با آنها شباهت دارند.

از همين طريق (افراد) و (اعمال ) وزين از بى وزن و سنگين از تو خالى و با ارزش از بى ارزش، و پرمايه ها از بى مايه، تشخيص داده مى شوند.

ضـمـنـا سـر ذكـر (مـوازين ) به صورت جمع نيز روشن مى گردد، چرا كه پيشوايان بزرگى كه ميزان سنجش هستند متعددند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه هـر يـك از پيامبران و امامان و بندگان خاص خدا به حكم شـرائط زنـدگـيـشـان در يـك يـا چـنـد جـهـت الگـو بـودنـد و هـر كـدام در جـنـبه اى بطور آشكارترى مى درخشيدند، و به اين ترتيب هر يك ميزان سنجشى در آن قسمت خواهند بود.

(اما آنها كه بر اثر نداشتن ايمان و عمل صالح ميزان اعمالشان سبك (يا بى وزن ) است كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و زيان كردند و در جهنم جاودانه خواهند بود)( و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم فى جهنم خالدون ) .

تـعـبـيـر بـه( خسروا انفسهم ) (جان و سرمايه وجودشان را زيان كردند) اشاره لطيفى اسـت بـه ايـن واقـعـيـت كـه آنـهـا بـزرگـترين سرمايه يعنى هستى خويش را در اين بازار تجارت دنيا از دست دادند بى آنكه در برابر آن چيز ارزشمندى به دست آورند.

آيـه بـعـد بـخـشـى از عذابهاى دردناك آنها را چنين شرح مى دهد شعله هاى گرم و سوزان آتش، همچون شمشير به صورتهاى آنها نواخته مى شود( تلفح وجوههم النار ) .

(و آنها از شدت ناراحتى و عذاب در دوزخ، چهره اى عبوس و درهم كشيده دارند( و هم فيها كالحون ) .

(تـلفـح ) از مـاده (لفـح ) (بـر وزن فـتـح ) در اصل به معنى ضربه شمشير است

و از آنـجـا كـه شـعـله هـاى آتـش، يا نور شديد آفتاب، و باد سموم، همچون شمشير بر صورت انسان نواخته مى شود بطور كنايه در اين معنى بكار مى رود.

(كـالح ) از مـاده كـلوح (بـر وزن غروب ) به معنى عبوس شدن و در هم كشيدن صورت اسـت، و بـسـيارى از مفسران آن را چنين تفسير كرده اند كه بر اثر شعله هاى آتش پوست صورت آنها در هم كشيده مى شود بطورى كه لبها از هم باز مى ماند.

نكته ها:

1 - آن روز كه نسبها از اثر مى افتد

مـفـاهيمى كه در اين جهان در محدوده زندگى مادى انسانها حكمفرما است غالبا در جهان ديگر دگـرگـون مـى شـود، از جـمله مساءله ارتباطات قبيله اى و فاميلى است كه در زندگى اين دنـيـا غـالبـا كـارگـشـا اسـت و گـاهـى خـود نـظـامـى را تشكيل مى دهد كه بر ساير نظامات جامعه حاكم مى گردد.

امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ارزشـهـاى زنـدگـى در جـهـان ديـگـر هـمـاهـنـگ بـا ايـمـان و عمل صالح است مساءله انتساب به فلان شخص يا طايفه و قبيله جائى نمى تواند داشته بـاشـد در اينجا اعضاى يك خاندان به هم كمك مى كنند و يكديگر را از گرفتاريها نجات مـى دهـنـد، ولى در قيامت چنين نيست آنجا نه از اموال سرشار خبرى است، و نه از فرزندان كارى ساخته است( يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم ) : (روزى كه نه مـال سـودى مـى بـخـشـد و نه فرزندان، تنها نجات از آن كسى است كه داراى قلب سليم باشد).

حـتـى اگـر ايـن نسب به شخص پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برسد، باز مشمول همين حكم است، و به همين دليل در تاريخ زندگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) و امـامـان بـزرگـوار مـى خوانيم كه بعضى از نزديكترين افراد بنى هاشم را به خـاطـر عدم ايمان يا انحراف از خط اصيل اسلام رسما طرد كردند و از آنها تنفر و بيزارى جستند.

گـر چـه در حـديـثـى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود: كل حسب و نسب منقطع يوم القيامة الا حسبى و نسبى: (پيوند هر حسب و نسبى روز قيامت بريده مى شود جز حسب و نسب من ).

ولى بـه گفته مرحوم علامه طباطبائى (رضوان الله عليه ) در الميزان به نظر مى رسد ايـن هـمـان حـديثى است كه جمعى از محدثان اهل تسنن در كتابهاى خود گاهى از عبدالله بن عـمـر و گـاهـى از خـود عـمـر بـن الخـطاب و گاهى از بعضى ديگر از صحابه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل كرده اند.

در حـالى كـه ظـاهـر آيـه مورد بحث عموميت دارد و سخن از قطع همه نسبها در قيامت مى دهد و اصـولى كـه از قرآن استفاده شده و از طرز رفتار پيامبر با منحرفان بى ايمان بر مى آيد اين است كه تفاوتى ميان انسانها از اين نظر نيست.

لذا در حـديـثـى كـه صـاحـب كـتـاب مـنـاقـب ابن شهر آشوب از طاووس (يمانى ) از امام زين العـابـدين (عليه‌السلام ) نقل كرده مى خوانيم: خلق الله الجنة لمن اطاع و احسن و لو كان عـبـدا حـبـشيا، و خلق النار لمن عصاه و لو كان ولدا قرشيا: (خداوند بهشت را براى كسى آفـريده كه اطاعت فرمان او كند و نيكو كار باشد هر چند برده اى از حبشه باشد، و دوزخ را براى كسى آفريده است كه نافرمانى او كند هر چند فرزندى از قريش باشد).

البته آنچه گفته شد منافات با احترام خاص سادات و فرزندان با تقواى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـدارد كـه اين احترام خود احترامى است به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اسلام و رواياتى كه در فضيلت و مقام آنها وارد شده نيز ظاهرا ناظر به همين معنى است.

2 - داستان تكان دهنده اصمعى

در ايـنجا مناسب است داستانى را كه (غزالى ) در كتاب (بحر المحبة ) از (اصمعى ) نقل كرده است و شاهد سخنان گذشته و حاوى نكته هاى لطيفى است بياوريم:

(اصـمـعـى ) مـى گـويـد: (در مـكه بودم، شبى بود ماهتابى، به هنگامى كه اطراف خـانـه خـدا طـواف مـى كـردم صـداى زيـبـا و غـم انـگـيـزى گـوش مـرا نـوازش داد بـه دنبال صاحب صدا مى گشتم كه چشمم به جوان زيبا و خوش قامتى افتاد كه آثار نيكى از او نمايان بود، دست در پرده خانه كعبه افكنده و چنين مناجات مى كرد:

يا سيدى و مولاى نامت العيون و غابت النجوم، و انت ملك حى قيوم، لا تاخذك سنة و لا نوم، غـلقـت المـلوك ابـوابـهـا و اقـامـت عـليـهـا حـراسـهـا و حـجـابـهـا و قـد خـلى كـل حـبـيـب بحبيبه، و بابك مفتوح للسائلين، فها انا سائلك ببابك، مذنب فقير، خاطئى مسكين، جئتك ارجو رحمتك يا رحيم، و ان تنظر الى بلطفك يا كريم!:

(اى بـزرگ و اى آقـاى مـن! اى خـداى مـن! چـشـمـهـاى بـنـدگـان در خواب فرو رفته، و سـتـارگـان آسـمـان يكى بعد از ديگرى سر به افق مغرب گذارده و از ديده ها پنهان مى گردند، و تو خداوند حى و قيومى، هرگز خواب سنگين و خفيف دامان كبريائى تو را نمى گيرد.

در ايـن دل شب پادشاهان درهاى قصرهاى خويش را بسته و حاجيان بر آنها گمارده اند، هر دوستى با دوستش خلوت كرده، تنها در خانه اى كه براى سائلان گشوده است، در خانه تو است.

هم اكنون به در خانه تو آمده ام، خطاكار و مستمندم، آمده ام از تو اميد رحمت دارم اى رحيم!، آمده ام نظر لطفت را مى طلبم اى كريم!).

سپس به خواندن اين اشعار مشغول شد.

يا من يجيب دعاء المضطر فى الظلم

يا كاشف الكرب و البلوى مع السقم

قد نام و فدك حول البيت و انتبهوا

و عين جودك يا قيوم لم تنم

ان كان جودك لا يرجو الا ذووا شرف

فمن يجود على العاصين بالنعم

هب لى بجودك فضل العفو عن شرف

يا من اشار اليه الخلق فى الحرم

(اى كسى كه دعاى گرفتاران را در تاريكيهاى شب اجابت مى كنى

اى كسى كه دردها و رنجها و بلاها را بر طرف مى سازى.

ميهمانان تو بر گرد خانه ات خوابيده اند و بيدار مى شوند.

اما چشم جود و سخاى تو اى قيوم هرگز به خواب فرو نمى رود.

اگر جود و احساس تو تنها مورد اميد شرافتمندان درگاهت باشد.

گنهكاران به در خانه چه كسى بروند، و از كه اميد بخشش داشته باشند؟

سپس سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين ادامه داد:

الهـى سـيـدى و مـولاى! ان اطـعـتـك بـعـلمـى و مـعرفتى فلك الحمد و المنة على و ان عصيتك بجهلى فلك الحجة على:

خـداى مـن! آقا و مولاى من! اگر از روى علم و آگاهى تو را اطاعت كرده ام حمد شايسته تو است و رهين منت توام.

و اگـر از روى نـادانـى مـعـصـيـت كـرده ام حـجـت تو بر من تمام است... بار ديگر سر به آسمان برداشت و با صداى بلند گفت: يا الهى و سيدى و مولاى ما طابت الدنيا

الا بـذكرك، و ما طابت العقبى الا بعفوك، و ما طابت الايام الا بطاعتك، و ما طابت القلوب الا بـمـحـبـتـك و ما طابت النعيم الا بمغفرتك!: (اى خداى من و اى آقا و مولاى من! دنيا بى ذكـر تـو پـاكـيزه نيست، و آخرت بى عفو تو شايسته نيست، روزهاى زندگى بى طاعتت بى ارزش است، و دلهاى بى محبتت آلوده، و نعمتها بى آمرزشت ناگوار...).

(اصـمـعى مى گويد: آن جوان باز هم ادامه داد و اشعار تكان دهنده و بسيار جذاب ديگرى در هـمـيـن مـضـمون بيان كرد و آنقدر خواند و خواند كه بى هوش شد و به روى زمين افتاد نـزديـك او رفـتـم بـه صورتش خيره شدم (نور ماهتاب در صورتش افتاده بود) خوب دقت كردم ناگهان متوجه شدم او زين العابدين على بن الحسين امام سجاد (عليه‌السلام ) است.

سرش را به دامان گرفتم و سخت به حال او گـريـسـتـم، قـطـره اشـكـم بر صورتش افتاد به هوش آمد و چشمان خويش را گشود و فـرمـود: مـن الذى اشـغـلنـى عـن ذكـر مـولاى؟! (كـيـسـت كـه مـرا از يـاد مـولايـم مـشـغـول داشـتـه ) عرض كردم اصمعى هستم اى سيد و مولاى من، اين چه گريه و اين چه بـى تـابـى اسـت؟ تـو از خـانـدان نـبـوت و معدن رسالتى، مگر آيه تطهير در حق شما نـازل نـشـده؟ مـگـر خـداونـد دربـاره شـمـا نـفـرمـوده: انـمـا يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.

امـام بـرخـاست و نشست و فرمود: اى اصمعى! هيهات هيهات! خداوند بهشت را براى مطيعان آفـريـده، هـر چـنـد غـلام حـبـشـى بـاشـد و دوزخ را بـراى عـاصيان خلق كرده هر چند فرد بـزرگـى از قـريـش بـاشـد مـگـر قـرآن نـخـوانـده اى و اين سخن خدا را نشنيده اى كه مى فرمايد: فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لايتسائلون... (هنگامى كه نفخ صـور مـى شـود و قـيـام قـيـامـت، نـسـبـهـا بـه درد نـمـى خـورد بـلكـه تـرازوى سـنـجـش اعمال بايد سنگين وزن باشد، اصمعى مى گويد: هنگامى كه چنين ديدم او را به حال خود گذاشتم و كنار رفتم ).

3 - تناسب مجازات و گناه

در گـذشـتـه نـيـز اشـاره كـرده ايـم كـه عذاب الهى در قيامت و حتى در اين جهان متناسب با جـرمـهـائى اسـت كـه انـجـام مـى گـيريد و چنان نيست كه هر نوع عذاب را نسبت به هر نوع مـجرمى اعمال كنند، در آيات فوق سوختگى شديد صورتها بر اثر شعله هاى آتش دوزخ تـا آنـجـا كـه چـهره ها در هم كشيده شود و لبها از هم باز بماند به عنوان مجازات براى سـبـك و زنـان بـى ارزش و بـى ايـمـان ذكـر شده است، و با توجه به اين معنى كه آنها غـالبـا كسانى هستند كه چهره هاى خود را از شنيدن آيات الهى در هم مى كشند و گاه، بر آنـهـا لبـخند تمسخرآميز مى زنند، و با استهزاء و سخريه مى نشينند، تناسب اين مجازات با اعمال آنها روشن مى شود.


آيه (105) تا (111) و ترجمه

( ألم تكن أياتى تتلى عليكم فكنتم بها تكذبون ) (105)( قالوا ربنا غلبت علينا شقوتنا و كنا قوما ضالين ) (106)( ربنا أخرجنا منها فإن عدنا فإنا ظالمون ) (107)( قال اخسوا فيها و لا تكلمون ) (108)( إنه كان فريق من عبادى يقولون ربنا أمنا فاغفر لنا و ارحمنا و أنت خير الرحمين ) (109)( فاتخذتموهم سخريا حتى اءنسوكم ذكرى و كنتم منهم تضحكون ) (110)( إنى جزيتهم اليوم بما صبروا أنهم هم الفائزون ) (111)

ترجمه:

105 - آيا آيات من بر شما خوانده نمى شد و آن را تكذيب مى كرديد؟!

106 - مى گويند: پروردگارا! شقاوت ما بر ما چيره شد و ما قوم گمراهى بوديم.

107 - پروردگارا! ما را از آن بيرون بر، اگر بار ديگر تكرار كرديم قطعا ستمگريم (ومستحق عذاب ).

108 - مى گويد دور شويد در دوزخ، و با من سخن مگوئيد.

109 - (فراموش كرده ايد) گروهى از بندگان من مى گفتند: پروردگارا! ما ايمان آورديم، ما را ببخش و بر ما رحم كن، و تو بهترين رحم كنندگانى.

110 - امـا شـمـا آنـهـا را بـه بـاد مـسـخـره گـرفـتـيـد و آنـهـا شـمـا را از يـاد مـن غافل كردند و شما از آنها مى خنديديد!

111 - ولى مـن امـروز آنـان را بـه خـاطـر صـبـر و اسـتـقـامـتـشان پاداش دادم آنها پيروز و رستگارند.

تفسير:

با من سخن نگوئيد!

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از مـجـازات دردنـاك دوزخيان بود، و در تعقيب آن آيات مورد بحث گـوشـه اى از گفتگوى پروردگار را با آنها بازگو مى كند نخست اينكه خداوند آنها را بـا ايـن سخن عتاب آميز مخاطب ساخته مى گويد: (آيا آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما آن را تكذيب مى كرديد)؟( الم تكن آياتى تتلى عليكم فكنتم بها تكذبون ) .

آيـا بـه انـدازه كافى آيات و دلائل روشن وسيله پيامبرانم براى شما نفرستادم آيا اتمام حجت به شما نكردم و شما پيوسته راه انكار و تكذيب را پيش مى گرفتيد!.

مـخـصـوصـا بـا تـوجـه بـه جـمـله (تـتـلى ) و (تـكـذبـون ) كـه هـر دو فـعـل مـضـارع اسـت و دليـل بـر اسـتـمـرار، روشن مى شود كه تلاوت آيات الهى بر آنها تداوم داشته همانگونه كه تكذيب آنها در برابر اين آيات!

آنـهـا در پـاسـخ اين سؤ ال اعتراف مى كنند و مى گويند: آرى چنين است اى پروردگار ما! ولى شـقـاوت و بـدبختى ما، بر ما چيره شد، و ما قوم گمراهى بوديم( قالوا ربنا غلبت علينا شقوتنا و كنا قوما ضالين ) .

(شقوة ) و (شقاوة ) ضد سعادت است، و به معنى فراهم بودن اسباب گرفتارى و مـجـازات و بلا است، و به تعبير ديگر شر و آفتى است كه دامان انسان را مى گيريد در حـالى كـه سـعـادت بـه مـعـنـى فـراهـم بـودن اسـبـاب نـعـمـت و نـيـكـى اسـت، و در هـر حـال هـر دو (شـقـاوت و سـعـادت ) چـيـزى جـز نـتـيـجـه اعمال و گفتار و نيات ما نمى باشد، و اعتقاد به اينكه سعادت و شقاوت يك امر ذاتى است كـه هـمـراه انـسـان مـتـولد مـى شـود پـنـدارى بـيـش نـيست كه بر خلاف دعوت همه انبياء و تـلاشـهـاى هـمـه راهـنمايان و معلمان بشر است، پندارى است كه براى فرار از زير بار مسئوليتها و توجيه اعمال خلاف و تبهكاريها درست شده، يا براى تفسير موارد ناآگاهيها.

بـر ايـن اسـاس گـنهكاران دوزخى صريحا اعتراف مى كنند كه از ناحيه خداوند اتمام حجت شد اما ما به دست خودمان وسائل بدبختيمان را فراهم ساختيم و معترفيم كه قوم گمراهى بوديم.

شايد با اين اعترافات مى خواهند جلب رحمت پروردگار كنند لذا بلا فاصله اضافه مى كـنـنـد: پـروردگـارا! مـا را از ايـن آتـش بـيـرون بـبـر و بـه دنـيـا بـاز گـردان تـا عمل صالح انجام دهيم( ربنا اخرجنا منها ) .

(هر گاه بار ديگر برنامه هاى سابق را تكرار كرديم ما قطعا ستمگريم ) و شايسته عفو تو نخواهيم بود( فان عدنا فانا ظالمون ) .

آنها اين سخن را در حالى مى گويند كه گوئى از اين واقعيت بى خبرند كه سراى آخرت دار جزا است نه عمل، و بازگشت به دنيا ديگر امكان پذير نيست.

بـه هـمـيـن دليـل بـا قـاطـعـيـت تمام به آنها پاسخ داده (خداوند مى گويد: دور شويد و هـمـچـنـان در دوزخ بـمـانـيـد، خـامـوش شـويـد و بـا مـن سـخـن مـگـوئيـد)!( قال اخسئوا فيها و لا تكلمون ) .

جمله (اخسئوا) كه به صورت فعل امر است معمولا براى دور كردن سگ به كار مى رود، و هر گاه در مورد انسانى گفته شود به معنى پستى او و مستحق مجازات بودن است.

سپس دليل اين سخن را چنين بيان مى كند: (آيا فراموش كرده ايد كه گروهى از بندگان خاص من مى گفتند: پروردگارا ما ايمان آورديم، ما را ببخش بر ما رحم كن، و تو بهترين رحـم كـنندگانى )؟!( انه كان فريق من عبادى يقولون ربنا آمنا فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين ) .

(امـا شـمـا آنـهـا را به باد مسخره گرفتيد و آنقدر در اين كار اصرار كرديد كه استهزا كـردن آنـهـا شـمـا را بـه كـلى از يـاد من غافل كرد)( فاتخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى ) .

(و شـمـا پـيـوسـتـه از آنـهـا مـى خـنديديد) و بر سخنان و عقائد و رفتار و كردارشان پوزخند مى زديد( و كنتم منهم تضحكون ) .

(ولى امـروز بـه خـاطـر آن صـبـر و اسـتـقـامـت و پـايـمـردى در مقابل آنهمه استهزا و عدم تزلزل در برنامه هاى الهيشان آنها را پاداش دادم، آنها پيروز و رستگارند)( انى جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون ) .

و امـا شـمـا... شـمـا امـروز در بـدتـرين حالات و دردناكترين عذاب گرفتاريد و كسى به فريادتان نمى رسد و بايد هم چنين باشيد كه مستحق اين كيفريد.

و بـه ايـن تـرتـيـب در چـهـار آيـه اخـيـر عـامـل اصـلى بـدبـخـتـى دوزخـيـان و عامل پيروزى و رستگارى بهشتيان با صراحت بيان شده است.

گروه اول كه عوامل بدبختى و گمراهى را بدست خود فراهم ساختند بـا مـسـخـره كـردن يـاران حق و تحقير عقائد پاك آنها به سرنوشتى گرفتار شدند كه حـتـى درخـور خـطـابـى كـه بـه يـك انـسان مى شود نيستند، آرى آنها كه مؤ منان را تحقير كردند بايد گرفتار بدترين تحقير شوند.

و اما گروه دوم به خاطر صبر و پايمرديشان در برابر دشمنان مغرور و از خود راضى و بى منطق و استقامت در ادامه راه الله بزرگترين پيروزى را در پيشگاه خدا كسب كردند.


آيه (112) تا (116) و ترجمه

( قل كم لبثتم فى الارض عدد سنين ) (112)( قـالوا لبـثـنـا يـومـا أو بـعـض يـوم فـسـئل العادين ) (113)( قل إن لبثتم إلا قليلا لو إنكم كنتم تعلمون ) (114)( أفحسبتم إنما خلقناكم عبثا و إنكم إلينا لا ترجعون ) (115)( فتعالى الله الملك الحق لا إله إلا هو رب العرش الكريم ) (116)

ترجمه:

112 - (خداوند) مى گويد چند سال در روى زمين توقف كرده ايد.

113 - در پاسخ مى گويند: تنها به اندازه يك روز يا قسمتى از يك روز! از آنها كه مى توانند بشمارند سؤ ال فرما.

114 - مى گويد (آرى ) شما مقدار كمى توقف كرديد اگر مى دانستيد!

115 - ولى آيـا گـمان كرده ايد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازگشت نخواهيد كرد!

116 - پس بزرگتر و برتر است خداوندى كه فرمانرواى حق است (از اينكه شما را بى هدف آفريده باشد) معبودى جز او نيست و او پروردگار عرش كريم است.

تفسير:

كوتاهى عمر اين جهان

از آنجا كه در آيات گذشته بخشى از مجازات دردناك دوزخيان آمده بود در تعقيب آن در اين قسمت از آيات نوعى ديگر از مجازاتهاى روانى آنها كه به صورت سرزنشهاى الهى است مطرح شده:

نـخـسـت مـى گـويـد: (در آن روز خـداونـد آنـهـا را مـخـاطـب قـرار داده مـى گـويد: شما چند سال روى زمين توقف و زندگى كرديد)؟( قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين ) .

كـلمـه (ارض ) در ايـن آيه و همچنين قرائنى كه در آيات بعد خواهد آمد نشان مى دهد كه منظور سؤ ال از مقدار عمر آنها در دنيا با مقايسه به ايام آخرت است.

و ايـنـكـه جـمـعـى از مـفسران گفته اند منظور سؤ ال از مقدار توقف آنها در جهان برزخ مى بـاشد بعيد به نظر مى رسد، هر چند شواهد مختصرى در بعضى ديگر از آيات براى آن ديده مى شود.

امـا آنها در اين مقايسه زندگى دنيا را بقدرى كوتاه مى بينند كه در پاسخ مى گويند ما تـنها به اندازه يك روز، يا حتى كمتر از آن، به اندازه بعضى از يك روز، در دنيا توقف داشتيم( قالوا لبثنا يوما او بعض يوم ) .

در حقيقت عمرهاى طولانى در دنيا گوئى لحظه هاى زودگذرى هستند در برابر زندگى آخرت، كه هم نعمتهايش جاويدان است و هم مجازاتهايش نامحدود.

سـپـس بـراى تـأكـيـد سخن خود، يا براى اينكه پاسخ دقيقترى گفته باشند، عرض مى كـنـند: خداوندا! از آنها كه مى توانند درست بشمارند و اعداد را در مقايسه با يكديگر به خوبى تشخيص دهند سؤ ال كن (فسئل العادين ).

مـمـكـن اسـت منظور از (عادين ) (شمرندگان ) همان فرشتگانى باشد كه حساب و كتاب عـمـر آدمـيـان و اعـمـال آنـهـا را دقيقا نگاه داشته اند، زيرا آنها بهتر و دقيقتر از هر كس اين حساب را مى دانند.

ايـنـجا است كه خداوند به عنوان سرزنش و توبيخ به آنها (مى فرمايد: آرى شما مقدار كـمـى در دنـيـا تـوقـف كـرديـد اگـر مـى دانـسـتيد)( قال ان لبثتم الا قليلا لو انكم كنتم تعلمون ) .

در واقـع آنـهـا روز قـيـامت به اين واقعيت پى مى برند كه عمر دنيا در برابر عمر آخرت روز يا ساعتى بيش نيست، ولى در اين جهان كه بودند آنچنان پرده هاى غفلت و غرور بر قـلب و فـكـرشـان افتاده بود كه دنيا را جاودانى مى پنداشتند، و آخرت را يك پندار و يا وعـده نـسـيـه!، لذا خـداوند مى فرمايد: آرى اگر شما آگاهى داشتيد به اين واقعيت كه در قيامت پى برديد در همان دنيا آشنا مى شديد.

در آيـه بـعـد از راهـى ديـگر، راهى بسيار مؤ ثر و آموزنده براى بيدار ساختن اين گروه وارد بحث مى شود و مى گويد: (آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم، و به سوى ما بازگشت نخواهيد كرد)؟!( افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون ) .

ايـن جـمـله كـوتـاه و پـر مـعـنـى يـكـى از زنـده تـريـن دلائل رستاخيز و حساب و جزاى اعمال را بيان مى كند، و آن اينكه اگر راستى قيامت و معادى در كـار نـبـاشـد زنـدگـى دنـيـا عـبث و بيهوده خواهد بود، زيرا زندگى اين جهان با تمام مـشـكـلاتـى كـه دارد و با اينهمه تشكيلات و مقدمات و برنامه هائى كه خدا براى آن چيده است اگر صرفا براى همين چند روز باشد بسيار پوچ و بى معنى مى باشد، چنانكه در نكته ها شرح داده خواهد شد.

و از آنـجـا كـه ايـن گـفـتـار يـعـنـى عـبـث نـبـودن خـلقـت، سـخـن مـهـمـى اسـت كـه نـيـاز به دليل محكم دارد در آيه بعد اضافه مى كند خداوندى كه فرمانرواى حق است هيچ معبودى جز او نـيـسـت و پـروردگار عرش كريم است برتر از آن است كه جهان هستى را بيهوده و بى هدف آفريده باشد( فتعالى الله الملك الحق لا اله الا هو رب العرش الكريم ) .

در واقـع كـسـى كـار پـوچ و بـى هـدف مـى كـنـد كـه جـاهـل و نـاگـاه، يـا ضـعـيـف و نـاتـوان، يـا ذاتـا وجـودى باطل و بيهوده باشد، اما خداوندى كه جامع تمام صفات كماليه است (الله ).

خداوندى كه فرمانروا و مالك همه عالم هستى است (الملك ).

و خـداونـدى كه حق است و جز حق از او صادر نمى شود (الحق ) چگونه ممكن است آفرينش او عبث و بى هدف باشد.

و اگر تصور شود كه ممكن است كسى او را از رسيدن به هدفش باز دارد با جمله لااله الا هـو (هـيـچ خـدائى جـز او نـيـسـت ) آن را نـفى مى كند و با تأكيد بر ربوبيت خداوند (رب العرش الكريم ) كه مفهومش مالك مصلح است هدفدار بودن جهان را مشخصتر مى سازد.

خـلاصـه ايـنكه در اين آيه علاوه بر ذكر كلمه (الله ) كه خود اشاره اجمالى به تمام صـفـات كماليه خدا است بر چهار صفت به طور صريح تكيه شده: مالكيت و حاكميت خدا، سـپـس حقانيت وجود او، و ديگر عدم وجود شريك براى او، و سرانجام مقام ربوبيت، و اينها هـمـه دليـلى اسـت بـر ايـنـكـه او كـارى بـى هـدف انـجـام نـمى دهد و دنيا و انسانها را عبث نيافريده است.

كـلمـه (عرش ) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم اشاره به مجموعه جهان هستى است كه در حـقـيـقـت تـحـت حـكـومت خداوند محسوب مى شود (زيرا عرش در لغت به معنى تخته اى پايه بـلنـد مـخـصـوصـا تـخـت حـكومت زمامداران است، و اين تعبير كنايه اى است از قلمرو حكومت پـروردگار) براى توضيح بيشتر درباره معنى عرش در قرآن مجيد به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 204 به بعد (ذيل آيه 54 سوره اعراف ) مراجعه فرمائيد.

و امـا ايـنـكـه (عـرش ) تـوصـيـف بـه (كـريم ) شده است به خاطر اين است كه واژه (كـريـم ) در اصـل بـه مـعـنـى شـريـف و پـرفـايـده و نـيـكـو اسـت و از آنـجا كه عرش پروردگار داراى اين صفات است توصيف به كريم شده است.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه تـوصـيـف بـه كـريـم مـخـصـوص وجـود عـاقـل مـانـنـد خـداونـد يـا انسانها نيست، بلكه به غير آن نيز در لغت عرب گفته مى شود چـنـانـكـه در سـوره حـج ذيـل آيـه 50 در مـورد مؤ منان صالح مى خوانيم: لهم مغفرة و رزق كريم: (براى آنها آمرزش و روزى كريم (پر ارزش و پر بركت ) است و به طورى كه راغـب در مـفـردات مـى گـويـد: ايـن صـفـت در مورد نيكيهاى كوچك و كم اهميت گفته نمى شود بلكه مخصوص مواردى است كه خير و نيكى پر اهميتى وجود دارد.

نكته:

مرگ نقطه پايان زندگى نيست

گـفـتيم از جمله دلائلى كه در بحث معاد براى اثبات وجود جهان ديگر مطرح شده (مساءله مـطـالعه نظام اين جهان ) است، و به تعبير ديگر مطالعه اين نشاه اولى گواهى مى دهد كه (نشاه اخرى ) بعد از آن است.

در اينجا لازم مى دانيم توضيح بيشترى در اين زمينه بياوريم:

ما از يكسو مى بينيم جهان آفرينش، هم از نظر عظمت و هم از نظر نظم، فوق العاده وسيع و پـرشـكـوه و اعـجـاب انـگـيـز اسـت، اسـرار ايـن جـهـان بقدرى است كه دانشمندان بزرگ معترفند تمام معلومات بشر در برابر آن همچون يك صفحه كوچك است از يك كتاب بسيار بزرگ، بلكه همه آنچه را از اين عالم مى دانيم در حقيقت الفباى اين كتاب است.

هـر يـك از كـهـكـشـانـهـاى عـظيم اين عالم شامل چندين ميليارد ستاره است و تعداد كهكشانها و فـواصـل آنـهـا آنـقـدر عـظـيم است كه حتى محاسبه آن با سرعت سير نور كه در يك ثانيه سيصد هزار كيلومتر راه را طى مى كند وحشت آور است.

نـظـم و دقـتـى كـه در ساختمان كوچكترين واحد اين جهان به كار رفته همانند نظم و دقتى است كه در ساختمان عظيمترين واحدهاى آن ديده مى شود.

و انـسـان در ايـن مـيـان، لااقـل كـامـلتـريـن مـوجـودى اسـت كـه مـا مـى شـنـاسيم و عاليترين محصول اين جهان است تا آنجا كه ما مى دانيم اينها همه از يكسو.

از سـوى ديگر مى بينيم كه اين عاليترين محصول شناخته شده عالم هستى يعنى انسان در اين عمر كوتاه خود در ميان چه ناراحتيها و مشكلاتى بزرگ مى شود؟

او هنوز دوران طفوليت را با همه رنجها و مشكلاتش پشت سر نگذاشته و نفسى تازه نكرده دوران پر غوغاى جوانى با طوفانهاى شديد و كوبنده اش فرا مى رسد.

و هـنـوز جـاى پـاى خـود را در فـصـل شـبـاب مـحكم نكرده دوران كهولت و پيرى با وضع رقتبارش در برابر او آشكار مى شود.

آيـا بـاور كـردنـى است كه هدف اين دستگاه بزرگ و عظيم، و اين اعجوبه خلقت كه نامش انـسـان اسـت هـمـيـن بـاشد كه چند روزى در اين جهان بيايد اين دورانهاى سه گانه را با رنـجـهـا و مـشكلاتش طى كند، مقدارى غذا مصرف كرده، لباسى بپوشد، بخوابد و بيدار شود و سپس نابود گردد و همه چيز پايان يابد.

اگـر راستى چنين باشد آيا آفرينش مهمل و بيهوده نيست؟ آيا هيچ عاقلى اين همه تشكيلات عظيم را براى هدفى به اين كوچكى مى چيند؟!

فـرض كـنـيـد مـليـونـهـا سـال نـوع انسان در اين دنيا بماند، و نسلها يكى پس از ديگرى بـيـايـنـد و بـرونـد، عـلوم مـادى آنـقـدر تـرقـى كند كه بهترين تغذيه و لباس و مسكن و عـاليـتـريـن درجـه رفـاه را بـراى بـشـر فـراهـم سـازد، ولى آيا اين خوردن و نوشيدن و پـوشيدن و خوابيدن و بيدار شدن، ارزش اين را دارد كه اينهمه تشكيلات براى آن قرار دهند؟

بـنـابـرايـن مـطـالعـه ايـن جـهـان بـا عـظـمـت بـه تـنـهـائى دليل بر اين است كه مقدمه اى است براى عالمى وسيعتر و گسترده تر، جاودانى و ابدى، تـنـهـا وجود چنان جهانى است كه مى تواند به زندگى ما مفهوم بخشد، و آن را از هيچى و پوچى در آورد.

به همين دليل عجيب نيست فلاسفه ماديگرا كه اعتقاد به قيامت و جهان ديگر ندارند اين عالم را بى هدف و پوچ بدانند، و براستى اگر ما نيز اعتقاد به چنان جهانى نداشتيم با آنها هـمـصـدا مـى شـديـم، اين است كه مى گوئيم اگر مرگ نقطه پايان باشد آفرينش جهان بيهوده خواهد بود، لذا در آيه 66 سوره واقعه مـى خوانيم( و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون ) : (شما كه اين جهان نشاه اولى ـ را ديديد چرا متذكر نمى شويد و به عالمى كه پس از آن است ايمان نمى آوريد؟!)


آيه (117) و (118) و ترجمه

( و مـن يـدع مـع الله إ لهـا أخـر لا بـرهـان له بـه فـانـمـا حـسـابـه عـند ربه إنه لا يفلح الكافرون ) (117)( و قل رب اغفر و ارحم و أنت خير الرحمين ) (118)

ترجمه:

117 - و هـر كـس مـعـبـود ديـگـرى با خدا بخواند و مسلما هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت ـ حساب او نزد پروردگار شما خواهد بود، مسلما كافران رستگار نخواهند شد.

118 - و بـگـو پـروردگـارا! مـرا بـبـخـش و مـشـمـول رحـمـتـت قرار ده، و تو بهترين رحم كنندگانى.

تفسير:

رستگاران و نارستگاران

از آنـجـا كه در آيات گذشته سخن از مساءله معاد بود و تكيه بر صفات پروردگار، در نـخـستين آيه مورد بحث اشاره به توحيد و نفى هر گونه شرك كرده و بحث مبدء و معاد را بـه ايـن وسـيله تكميل كرده مى فرمايد: (هر كس با خدا معبود ديگرى را بخواند و مسلما هيچ دليلى بر مدعاى خود نخواهد داشت حساب او نزد پروردگارش خواهد بود )( من يدع مع الله الها آخر لا برهان له به فانما حسابه عند ربه )

آرى مشركان تنها روى ادعا تكيه دارند و دليلهاى آنها همچون تقليد كوركورانه از نياكان و خـرافـاتـى هـمـانـنـد آن، مـطـالبـى واهـى و بـى اسـاس اسـت، آنـهـا مـعـاد را بـا آن دلائل روشـن انـكـار مـى كـنـنـد امـا شـرك را بـا نـداشـتـن هـيـچـگـونـه دليـل پـذيـرا مـى شـونـد و مـسـلم اسـت كـه خداوند به حساب اين گونه افراد كه فرمان عقل را زير پا گذارده و آگاهانه در بيراهه هاى كفر و شرك سرگردان شده اند مى رسد.

و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد كـافـران رسـتـگـار نـخـواهند شد و نتيجه كارشان در اين حسابرسى الهى روشن است( انه لا يفلح الكافرون ) .

چـه جـالب اسـت كـه ايـن سـوره بـا (قـد افـلح المـؤ مـنـون ) آغـاز شـد و بـا (لا يفلح الكـافـرون ) بـحـثـهـايـش بـه پـايـان مـى رسـد، و اين است دورنماى زندگى مؤ منان و كافران از آغاز تا انجام.

در آخـريـن آيه اين سوره شريفه به عنوان يك نتيجه گيرى كلى روى سخن را به پيامبر گرامى (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مى گويد: (بگو پروردگارا! مرا ببخش، و مـشـمـول رحـمـت خـود قـرار ده و تـو بـهـتـريـن رحـم كـنـنـدگـانـى )( و قل رب اغفر و ارحم و انت خير الراحمين ) .

اكنون كه گروهى در بيراهه شرك سرگردانند و جمعى گرفتار ظلم و ستم، تو خود را به خدا بسپار و در پناه لطف و رحمت او قرار ده و از او آمرزش و غفران بطلب.

و مسلم است اين دستور براى همه مؤ منان است هر چند مخاطب شخص پيامبر مى باشد.

در روايـتـى نقل شده است كه (آغاز اين سوره و پايانش از گنجينه هاى عرش خدا است، و هـر كـس بـه سـه آيـه آغـاز آن عـمـل كـنـد، و از چـهـار آيـه پـايـانـش پـنـد و اندرز گيرد، اهل نجات و فلاح و رستگارى است ).

بـعـيـد نـيست منظور از سه آيه نخست اين سوره، سه آيه اى است كه بعد از جمله قد افلح المؤ منون آمده كه يكى دعوت به خشوع در نماز، و ديگرى دعوت به پرهيز از هر گونه كار لغو و بيهوده، و سومى دعوت به زكات مى كند، كه يكى رابطه انسان است با خدا و ديگرى با خلق، و ديگرى با خويشتن، و منظور از چهار آيه اخير آيه 115 به بعد است كـه سـخـن از بـيهوده نبودن خلق، و مساءله معاد، و سپس توحيد، و سپس انقطاع الى الله و توجه به پروردگار بحث مى كند.

بار الها! به حق مؤ منانى كه وعده رستگارى آنها را در اين سوره داده اى كه در طليعه آنها پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اهلبيت او (عليهمالسلام ) هستند، ما را در صف اين گروه قرار ده و فرمان فلاح و رستگارى را به نام ما بنويس.

خداوندا! ما را مشمول غفران و رحمتت فرما كه ارحم الراحمين توئى.

پـروردگارا! پايان كار همه ما را به خير گردان و در لغزشگاهها از هر گونه انحراف و لغزش حفظ كن. انك على كل شى ء قدير.

پايان سوره مؤ منون


سوره نور

مقدمه

اين سوره در (مدينه ) نازل شده و 64 آيه است

جزء هيجدهم قرآن كريم

فضيلت سوره (نور)

در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم من قرء سورة نور اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد كل مؤ منة و مؤ من فيما مضى و فيما بقى: (كسى كه سوره نور را بخواند (و محتواى آن را در زندگى خود پياده كند) خداوند به عدد هر زن و مرد با ايمانى در گذشته و آينده ده حسنه به عنوان پاداش به او خواهد داد).

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: حصنوا اموالكم و فروجكم بـتـلاوة سـورة نـور و حـصـنـوا بـهـا نـسـائكـم، فـان مـن ادمـن قـرائتـهـا فـى كـل يـوم او فـى كـل ليـلة لم يـزن احـد مـن اهـلبـيـتـه ابـدا حـتـى يـمـوت: (امـوال خـود را از تلف و دامان خود را از ننگ بى عفتى حفظ كنيد به وسيله تلاوت سوره نـور، و زنـانتان را در پرتو دستوراتش از انحرافات مصون داريد كه هر كس قرائت اين سـوره را در هـر شـبـانـه روز ادامـه دهد احدى از خانواده او هرگز تا پايان عمر گرفتار عمل منافى عفت نخواهد شد).

تـوجـه بـه مـحـتـواى سـوره كـه از طـرق گـونـاگـون و مـؤ ثـر بـه مـبـارزه بـا عوامل انحراف از جاده عفت برخاسته نكته اصلى حديث فوق و همچنين مفهوم عملى آن را روشن مى سازد.

محتواى سوره نور

ايـن سـوره را در حـقيقت مى توان سوره پاكدامنى و عفت و مبارزه با آلودگيهاى جنسى دانست چرا كه قسمت عمده دستوراتش بر محور پاكسازى اجتماع از طرق

مختلف از آلودگيهاى جنسى دور مى زند و اين هدف در چند مرحله پياده شده است:

مـرحـله اول بـيان مجازات شديد زن و مرد زناكار است كه در دومين آيه اين سوره با قاطعيت تمام مطرح گرديده.

مـرحـله دوم بـه اين امر مى پردازد كه اجراى اين حد شديد مساءله ساده اى نيست، و از نظر موازين قضائى اسلام شرط سنگينى دارد، نسبت به غير مرد و همسرش چهار شاهد و در مورد مـرد و همسرش برنامه لعان كه شرح آن خواهد آمد بايد اجرا گردد، و حتى اگر كسى كه ديـگـرى را مـتـهـم مـى سـازد نـتـوانـد ادعـاى خـود را در مـحـكمه قضاوت اسلامى به ثبوت بـرسـانـد خـود مـجازات شديد (چهار پنجم حد زنا) خواهد داشت، تا كسى تصور نكند مى تواند با متهم ساختن ديگران به سادگى آنها را به مجازات اسلامى بكشاند، بلكه به عكس خودش گرفتار مجازات خواهد شد.

سـپـس بـه هـمـين مناسبت (حديث معروف افك ) و تهمتى را كه به يكى از همسران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) زدند مطرح كرده، و قرآن شديدا اين مساءله را تعقيب مى كند، تا كاملا روشن شود شايعه سازى درباره افراد پاك چه گناه سنگينى دارد.

در مرحله سوم براى اينكه تصور نشود اسلام تنها به برنامه مجازات گنهكار قناعت مى كـنـد بـه يكى از مهمترين راههاى پيشگيرى از آلودگيهاى جنسى پرداخته، مساءله نهى از چـشـم چـرانى مردان نسبت به زنان و زنان نسبت به مردان و موضوع حجاب زنان مسلمان را پـيـش كـشـيـده مـشـروحـا در ايـن زمـيـنـه بـحـث مـى كـنـد، چـرا كـه يـكـى از عوامل مهم انحرافات جنسى اين دو مساءله چشم چرانى و بى حجابى است، و تا آنها ريشه كن نشوند آلودگيها بر طرف نخواهد شد. در مـرحـله چـهـارم بـاز بـه عـنـوان يـك پـيـشـگـيـرى مـهـم از آلوده شـدن بـه اعمال منافى عفت دستور ازدواج سهل و آسان را صادر مى كند تا از طريق ارضاى مشروع غريزه جنسى با ارضاى نامشروع مبارزه كند. در مـرحـله پـنـجـم بـخـشـى از آداب مـعـاشـرت و اصـول تـربـيـت فـرزندان نسبت به پدران و مادران را در همين رابطه بيان مى كند كه در اوقات خـاصـى كـه احتمال دارد زن و شوهر با هم خلوت كرده باشند، فرزندان بدون اجازه وارد اطاق آنها نشوند و موجباتى از اين راه براى انحراف فكر آنها فراهم نگردد. و بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت بـعـضـى ديـگـر از آداب زنـدگـى خانوادگى را، هر چند ارتباط با مسائل جنسى ندارد، ذكر مى كند. در مـرحـله شـشـم كـه در لابـلاى ايـن بـحـثـهـا طـرح شـده بـخـشـى از مسائل مربوط به توحيد و مبدء و معاد و تسليم بودن در برابر فرمان پيامبر را ذكر مى كـنـد چـرا كـه پـشـتـوانـه هـمـه بـرنـامـه هـاى عـمـلى و اخـلاقـى هـمـان مسائل اعتقادى و ايمان به مبدء و معاد و حقانيت نبوت است، و تا اين ريشه نباشد آن شاخ و برگها و گل و ميوه ها شكوفا نمى گردد. ضـمـنـا بـه مـنـاسـبـت بـحـثـهـاى مـربـوط بـه ايـمـان و عـمـل صـالح سـخـن از حـكـومـت جـهـانـى مـؤ مـنـان صـالح العـمـل بـه مـيـان آمـده و بـه بـعـضـى از دستورات ديگر اسلام نيز اشاره شده است كه در مجموع يك واحد كامل و جامع را تشكيل مى دهد.


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( سورة أنزلنها و فرضنها و أنزلنا فيها أيت بينت لعلكم تذكرون ) (1)( الزانـيـة و الزانى فاجلدوا كل وحد منهما مائة جلدة و لا تأ خذكم بهما رأفة فى دين الله إن كنتم تؤ منون بالله و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤ منين ) (2)( الزانـى لا يـنـكح إ لا زانية أو مشركة و الزانية لا ينكحها إلا زان أو مشرك و حرم ذلك على المؤ منين ) (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده مهربان

1 - ايـن سـوره اى اسـت كـه مـا آن را فرو فرستاديم و واجب نموديم، و در آن آيات بينات نازل كرديم، شايد شما متذكر شويد.

2 - زن و مـرد زنـاكـار را هـر يك، صد تازيانه بزنيد، و هرگز در دين خدا رافت (و محبت كـاذب ) شـمـا را نـگـيـرد اگـر به خدا و روز جزا ايمان داريد، و بايد گروهى از مؤ منان مجازات آنها را مشاهده كنند.

3 - مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى كند، و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمى آورد، و اين كار بر مؤ منان تحريم شده است.

تفسير:

حد (زانى ) و (زانيه )

مى دانيم نام اين سوره، سوره نور است به خاطر آيه نور كه يكى از چشمگيرترين آيات سـوره اسـت، ولى گذشته از اين، محتواى سوره نيز از نورانيت خاصى برخوردار است، بـه انـسـانـهـا، به خانواده ها، به زن و مرد نور عفت و پاكدامنى مى بخشد، به زبانها و سخنها نورانيت تقوى و راستى مى دهد، به دلها و جانها نور توحيد و خدا پرستى و ايمان به معاد و تسليم در برابر دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى دهد.

نـخـسـتين آيه اين سوره در حقيقت اشاره اجمالى به مجموع بحثهاى سوره دارد و مى گويد: (ايـن سـوره اى اسـت كـه مـا آن را فـرو فـرستاديم و واجب نموديم، و در آن آيات بينات نازل كرديم شايد شما متذكر شويد)( سورة انزلناها و فرضناها و انزلنا فيها آيات بينات لعلكم تذكرون ) .

(سـوره ) از مـاده (سـور) بـه مـعـنى ارتفاع و بلندى بنا است، سپس به ديوارهاى بـلنـدى كه در گذشته اطراف شهرها براى حفظ از هجوم دشمنان مى كشيدند، سور اطلاق كرده اند، و از آنجا كه اين ديوارها شهر را از منطقه بيرون جدا مى كرد،

تدريجا اين كلمه به قطعه و بخش از چيزى از جمله قطعه و بخشى از قرآن كه از بقيه جدا شده است اطلاق گرديده.

بـعـضـى از اربـاب لغـت نـيـز گـفـتـه انـد كـه (سـوره ) بـه بـنـاهـاى زيبا و بلند و بـرافـراشـتـه گـفـتـه مـى شود، و به بخشهاى مختلف از يك بناى بزرگ نيز سوره مى گـويـنـد، بـه هـمـين تناسب به بخشهاى مختلف قرآن كه از يكديگر جدا است سوره اطلاق شده است.

بـه هـر حـال ايـن تعبير، اشاره به اين حقيقت است كه تمام احكام و مطالب اين سوره اعم از عـقـائد و آداب و دسـتـورات هـمـه داراى اهـمـيت فوق العاده اى است زيرا همه از طرف خداوند نازل شده است.

مخصوصا جمله (فرضناها) (آن را فرض كرديم ) با توجه به معنى (فرض ) كه به معنى قطع مى باشد نيز اين معنى را تاءكيد مى كند.

تـعـبـيـر به (آيات بينات ) ممكن است اشاره به حقايقى از توحيد و مبدء و معاد و نبوت بـاشـد كـه در آن مـطرح شده، در برابر (فرضنا) كه اشاره به احكام و دستوراتى اسـت كـه در ايـن سـوره، بـيـان گرديده، و به عبارت ديگر يكى اشاره به عقائد است و ديگرى اشاره به (احكام ).

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه مـنظور از (آيات بينات )، دلائلى است كه براى احكام مفروض در اين سوره آمده است.

جـمـله (لعـلكـم تـذكرون ) (شايد شما متذكر شويد) بار ديگر اين واقعيت را در نظرها مـجـسـم مـى كـنـد كه ريشه همه اعتقادات راستين و برنامه هاى عملى اسلام در درون فطرت انـسـانـهـا نـهـفـتـه اسـت، و بـر ايـن اساس، توضيح آنها يكنوع (تذكر و ياد آورى ) محسوب مى شود.

بعد از اين بيان كلى، به نخستين دستور قاطع و محكم پيرامون زن و مرد زناكار پرداخته مـى گـويـد: (زن و مـرد زنـاكـار را هـر يـك صـد تـازيـانه بزنيد)( الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة ) .

و بـراى تـاءكـيـد بيشتر اضافه مى كند (هرگز نبايد در اجراى اين حد الهى گرفتار رافت (و محبت كاذب و دروغين ) شويد، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد)( و لا تاخذكم بهما رافة فى دين الله ان كنتم تؤ منون بالله و اليوم الاخر ) .

و سـر انـجـام در پـايـان ايـن آيـه بـه نـكـتـه ديـگـرى بـراى تـكـمـيل نتيجه گيرى از اين مجازات الهى اشاره كرده مى گويد: (و بايد گروهى از مؤ منان حضور داشته باشند و مجازات آن دو را مشاهده كنند)( و ليشهد عذابهما طائفة من المؤ منين ) .

در واقع اين آيه مشتمل بر سه دستور است:

1 - حـكـم مـجـازات زنان و مردان آلوده به فحشاء (منظور از زنا آميزش جنسى مرد و زن غير همسر و بدون مجوز شرعى است ).

2 - تـاءكـيـد بـر ايـن كـه در اجـراى ايـن حـد الهـى گـرفـتار محبتها و احساسات بى مورد نشويد، احساسات و محبتى كه نتيجه اى جز فساد و آلودگى اجتماع ندارد منتها براى خنثى كردن انگيزه هاى اين گونه احساسات مساءله ايمان به خدا و روز جزا را پيش مى كشد چرا كه نشانه ايمان به مبدء و معاد، تسليم مطلق در برابر فرمان او است، ايمان به خداوند عـالم حـكـيـم سـبـب مـى شـود كـه انـسـان بـدانـد هـر حـكـمـى فـلسـفـه و حـكمتى دارد و بى دليـل تـشـريع نشده، و ايمان به معاد سبب مى شود كه انسان در برابر تخلفها احساس مسئوليت كند.

در ايـنـجـا حـديـث جـالبـى (از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه تـوجـه بـه آن لازم اسـت: يـؤ تـى بـوال نـقـص مـن الحـد سـوطـا فـيـقـال له لم فـعـلت ذاك؟ فـيـقـول: رحـمـة لعبادك، فيقال له انت ارحم بهم منى؟! فيؤ مر به الى النار، و يؤ تى بـمـن زاد سـوطـا، فـيـقـال له لم فـعـلت ذلك؟ فـيـقـول ليـنـتـهـوا عـن مـعـاصـيـك! فـيـقـول: انت احكم به منى؟! فيؤ مر به الى النار!: (روز قيامت بعضى از زمامداران را كه يك

تـازيـانـه از حـد الهى كم كرده اند در صحنه محشر مى آورند و به او گفته مى شود چرا چـنـيـن كردى؟ مى گويد: براى رحمت به بندگان تو! پروردگار به او مى گويد: آيا تـو نـسـبـت به آنها از من مهربانتر بودى؟! و دستور داده مى شود او را به آتش بيفكنيد! ديگرى را مى آورند كه يك تازيانه بر حد الهى افزوده، به او گفته مى شود: چرا چنين كردى؟ در پاسخ مى گويد: تا بندگانت از معصيت تو خوددارى كنند! خداوند مى فرمايد: تـو از مـن آگـاهـتـر و حـكـيـمـتـر بـودى؟! سپس دستور داده مى شود او را هم به آتش دوزخ ببرند).

3 - دسـتـور حـضـور جمعى از مؤ منان در صحنه مجازات است چرا كه هدف تنها اين نيست كه گـنـهـكـار عـبـرت گيرد، بلكه هدف آنست كه مجازات او سبب عبرت ديگران هم شود، و به تـعـبـيـر ديـگـر: با توجه به بافت زندگى اجتماعى بشر، آلودگى هاى اخلاقى در يك فـرد ثـابـت نـمـى ماند، و به جامعه سرايت مى كند، براى پاكسازى بايد همانگونه كه گناه برملا شده مجازات نيز برملا گردد.

و بـه ايـن تـرتيب اساس پاسخ اين سؤ ال كه چرا اسلام اجازه مى دهد آبروى انسانى در جـمـع بـريـزد روشـن مـى شـود، زيرا مادام كه گناه آشكار نگرديده و به دادگاه اسلامى كـشـيـده نشده است (خداوند ستار العيوب ) راضى به پرده درى نيست اما بعد از ثبوت جرم و بيرون افتادن راز از پرده استتار، و آلوده شدن جامعه و كم شدن اهميت گناه، بايد بـه گـونـه اى مـجـازات صورت گيرد كه اثرات منفى گناه خنثى شود و عظمت گناه به حال نخستين باز گردد.

اصـولا در يـك جـامـعـه سالم بايد (تخلف از قانون ) با اهميت تلقى شود، مسلما اگر تـخـلف تـكـرار گـردد آن اهـمـيـت شـكـسـتـه مى شود و تجديد آن تنها با علنى شدن كيفر متخلفان است.

اين واقعيت را نيز از نظر نبايد دور داشت كه بسيارى از مردم براى حـيـثـيـت و آبـروى خـود بيش از مساءله تنبيهات بدنى اهميت قائلند، و همين علنى شدن كيفر ترمز نيرومندى بر روى هوسهاى سركش ‍ آنها است.

از آنجا كه در آيه مورد بحث سخن از مجازات زن و مرد زناكار در ميان است، به همين مناسبت سؤ الى پيش مى آيد كه ازدواج مشروع با چنين زنان چه حكمى دارد؟

آيـه سـوم ايـن سـؤ ال را چـنـيـن پـاسخ مى گويد: (مرد زناكار جز با زن آلوده دامان يا مشرك و بى ايمان ازدواج نمى كند، همانگونه كه زن آلوده دامان جز با مرد زانى يا مشرك پيمان همسرى نمى بندد)( الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة و الزانية لا ينكحها الا زان او مشرك ) .

(و اين كار بر مؤ منان تحريم شده است )( و حرم ذلك على المؤ منين ) .

در ايـنـكـه اين آيه بيان يك حكم الهى است، يا خبر از يك قضيه خارجى و طبيعى؟ در ميان مفسران گفتگو است:

بـعـضـى مـعـتـقـدنـد آيـه تـنـهـا يـك واقـعـيـت عـيـنـى را بـيـان مـى كـند كه آلودگان هميشه دنـبـال آلودگـان مـى رونـد، و هـمـجنس با همجنس پرواز مى كند، اما افراد پاك و با ايمان هرگز تن به چنين آلودگيها و انتخاب همسران آلوده نمى دهند، و آن را بر خويشتن تحريم مى كنند، شاهد اين تفسير همان ظاهر آيه است كه به صورت (جمله خبريه ) بيان شده.

ولى گروه ديگر معتقدند كه اين جمله بيان يك حكم شرعى و الهى است مخصوصا مى خواهد مـسـلمـانـان را از ازدواج بـا افـراد زنـاكـار بـاز دارد، چـرا كـه بيماريهاى اخلاقى همچون بيماريهاى جسمى غالبا واگيردار است.

و از اين گذشته اين كار يكنوع ننگ و عار براى افراد پاك محسوب مى شود.

بعلاوه فرزندانى كه در چنين دامانهاى لكه دار يا مشكوكى پرورش مى يابند سر نوشت مبهمى دارند.

روى اين جهات اسلام اين كار را منع كرده است.

شاهد اين تفسير جمله و حرم ذلك على المؤ منين است كه در آن تعبير به تحريم شده.

و شاهد ديگر روايات فراوانى است كه از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ساير پيشوايان معصوم (عليهما‌السلام ) در اين زمينه به ما رسيده و آن را به صورت يك حكم تفسير كرده اند.

حتى بعضى از مفسران بزرگ در شاءن نزول آيه چنين نوشته اند: (مردى از مسلمانان از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجـازه خـواسـت كـه بـا (ام مـهـزول ) زنـى كـه در عـصـر جـاهـليـت بـه آلودگى معروف بود و حتى پرچمى براى شـنـاسـائى بـر در خـانـه خـود نـصـب كـرده بـود! ازدواج كـنـد، آيـه فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت ).

در حديث ديگرى نيز از امام باقر (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: (ايـن آيـه در مـورد مـردان و زنـانـى اسـت كـه در عـصـر رسـول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آلوده زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج بـا آنـهـا نـهـى كـرد، و هـم اكـنـون نـيـز مـردم مـشـمـول ايـن حـكـمـنـد هـر كـس مشهور به اين عمل شود، و حد الهى به او جارى گردد، با او ازدواج نكنيد تا توبه اش ثابت شود).

ايـن نـكـتـه نـيز لازم به ياد آورى است كه بسيارى از احكام به صورت جمله خبريه بيان شده است، و لازم نيست هميشه احكام الهى به صورت جمله (امر) و (نهى )باشد.

ضمنا بايد توجه داشت كه عطف (مشركان ) بر (زانيان ) در واقع براى بـيـان اهـمـيـت مـطلب است، يعنى گناه (زنا) همطراز گناه (شرك ) است، چرا كه در بـعـضـى از روايـات نـيـز وارد شـده كـه (شـخص ‍ زناكار در آن لحظه اى كه مرتكب اين عمل مى شود از ايمان باز داشته مى شود) (قال رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )... لا يـزن الزانى حين يزنى و هو مؤ من و لا يـسـرق السـارق حـيـن يـسـرق و هـو مـؤ مـن فـانـه اذا فـعـل ذلك خـلع عـنـه الايـمـان كخلع القميص ): (شخص زناكار به هنگامى كه مرتكب اين عـمـل مـى شـود، مـؤ مـن نـيـسـت، و هـمـچـنـيـن سـارق بـه هـنـگـامـى كـه مـشـغـول دزدى اسـت ايـمـان نـدارد، چـرا كـه بـه هـنـگـام ارتـكـاب ايـن عمل، ايمان را از او بيرون مى آورند همانگونه كه پيراهن را از تن )!.

نكته ها:

1 - مواردى كه حكم زنا اعدام است

آنـچـه در آيـه فوق در مورد حد زنا آمده است يك حكم عمومى است كه موارد استثنائى هم دارد از جمله زناى محصن و محصنه است كه حد آن با تحقق شرائط اعدام است.

منظور از (محصن ) مردى است كه همسرى دارد و همسرش در اختيار او است، و (محصنه ) به زنى مى گويند كه شوهر دارد و شوهرش نزد او است، هر گاه كسى با داشتن چنين راه مـشـروعى باز هم مرتكب زنا بشود حد او اعدام مى باشد، شرائط و كيفيت اجراى اين حكم در كتب فقهى مشروحا آمده است.

و نيز زناى با محارم حكم آن اعدام است.

همچنين زناى به عنف و جبر كه حكم آن نيز همين است.

البته در بعضى از موارد علاوه بر مساءله تازيانه، تبعيد و پاره اى ديگر از مجازاتها نيز وجود دارد كه شرح آن را بايد در كتب فقهيه خواند.

2 - چرا زانيه مقدم ذكر شده؟

بـدون شك اين عمل منافى عفت از همه كس قبيح است، ولى از زنان زشت تر و قبيحتر است، چـرا كـه آنـهـا از حـجـب و حـيـاى بـيـشـتـرى بـرخـوردارنـد، و شـكـسـتـن آن دليل بر تمرد شديدترى است.

از ايـن گـذشـته عواقب شوم اين امر گرچه دامنگير هر دو مى شود اما در مورد زنان، عواقب شومش بيشتر است.

ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه سر چشمه وسوسه اين كار بيشتر از ناحيه آنها صورت مى گيريد و در بسيارى از موارد عامل اصلى محسوب مى شوند.

مجموع اين جهات سبب شده كه زن آلوده بر مرد آلوده در آيه فوق مقدم داشته شده است.

ولى زنـان و مـردان پـاكـدامـن و بـا ايـمـان از هـمـه ايـن مسائل بركنارند.

3 - مجازات در حضور جمع چرا؟

آيـه فوق كه به صورت امر است وجوب حضور گروهى از مؤ منان را به هنگام اجراى حد زنـا مى رساند، ولى ناگفته پيدا است كه قرآن شرط نكرده حتما در ملاء عام اين حكم اجرا شـود، بـلكـه بر حسب شرائط و مصالح متفاوت مى گردد حضور سه نفر و بيشتر كافى است، مهم آن است كه قاضى تشخيص دهد حضور چه مقدار از مردم لازم است.

فلسفه اين حكم نيز روشن است، زيرا همانگونه كه گفتيم اولا درس عـبرتى براى همگان است و سبب پاكسازى اجتماع ثانيا شرمسارى مجرم مانع ارتكاب جرم در آينده خواهد شد.

ثالثا هر گاه اجراى حد در حضور جمعى انجام شود قاضى و مجريان حد متهم به سازش يـا اخـذ رشوه يا تبعيض و يا شكنجه دادن و مانند آن نخواهند شد. رابعا حضور جمعيت مانع از خودكامگى و افراط و زياده روى در اجراى حد مى گردد.

خـامـسـا مـمكن است مجرم بعد از اجراى حد به ساختن شايعات و اتهاماتى در مورد قاضى و مـجـرى حد بپردازد كه حضور جمعيت موضع او را روشن ساخته و جلو فعاليتهاى تخريبى او را در آينده مى گيريد و فوائد ديگر.

4 - حد زانى قبلا چه بوده است؟

از آيـه 15 و 16 سـوره نـسـاء چـنـيـن بـر مـى آيـد كـه قـبـل از نـزول حـكـم سـوره نـور دربـاره زنـاكـاران و زنان بد كار اگر محصنه بوده اند مجازات آنها زندان ابد تعيين شده است( فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفاهن الموت ) و در صورتى كه غير محصن بوده اند مجازات آنها ايذاء و آزار بوده است (فاذوهما).

ولى مـقـدار اين آزار معين نشده است، اما آيه مورد بحث آن را در يكصد تازيانه محدود و معين نموده، بنابراين حكم اعدام در مورد محصنه جايگزين زندان ابد، و حكم يكصد تازيانه حد و حـدودى بـراى حـكم آزار است (براى توضيح بيشتر به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 306 به بعد ذيل آيه 15 و 16 سوره نساء مراجعه فرمائيد).

5 - افراط و تفريط در اجراى حد ممنوع!

بدون شك مسائل انسانى و عاطفى ايجاب مى كند كه حداكثر كوشش بـه عـمـل آيـد كـه هـيـچ فرد بيگناهى گرفتار كيفر نگردد، و نيز تا آنجا كه احكام الهى اجـازه عـفـو و گـذشت را مى دهد عفو و گذشت شود، ولى بعد از ثبوت جرم و مسلم شدن حد بـايـد قـاطـعـيـت بـه خـرج داد و از احـسـاسـات كاذب و عواطف دروغين كه براى نظام جامعه زيانبخش است بپرهيزند.

مـخـصـوصا در آيه مورد بحث تعبير به (فى دين الله ) شده، يعنى هنگامى كه حكم، حكم خدا است كسى نمى تواند بر خداوند رحمان و رحيم پيشى گيرد.

در اينجا از غلبه احساسات محبت آميز نهى شده، زيرا اكثريت مردم داراى چنين حالتى هستند و احـتـمـال غـلبـه احـساسات محبت آميز بر آنها بيشتر است، ولى نمى توان انكار كرد كه اقليتى وجود دارند كه طرفدار خشونت بيشترى مى باشند، اين گروه نيز همانگونه كه سـابـقـا اشـاره كـرديـم از مـسـيـر حـكـم الهـى مـنـحـرفـنـد و بـايـد احـسـاسـات خـود را كنترل كنند، و بر خداوند پيشى نگيرند كه آن نيز مجازات شديد دارد.

6 - شرايط تحريم ازدواج با زانى و زانيه

گـفـتيم ظاهر آيات فوق تحريم ازدواج با زانى و زانيه است، البته اين حكم در روايات اسـلامـى مـقـيـد بـه مـردان و زنـانـى شـده اسـت كـه مـشـهـور بـه ايـن عـمـل بـوده و تـوبـه نـكـرده انـد، بـنـابـرايـن اگـر مـشـهـور بـه ايـن عمل نباشند، يا از اعمال گذشته خود كناره گيرى كرده و تصميم بر پاكى و عفت گرفته، و اثر توبه خود را نيز عملا نشان داده اند، ازدواج با آنها شرعا بى مانع است.

امـا در صـورت دوم بـه ايـن دليـل است كه عنوان (زانى ) و (زانيه ) بر آنها صدق نـمـى كـنـد، حـالتـى بـوده اسـت كـه زائل شـده، ولى در صـورت اول، ايـن قـيـد از روايـات اسـلامـى اسـتـفـاده شـده و شـاءن نزول آيه نيز آن را تاييد مى كند.

در حديث معتبرى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه فقيه معروف (زراره ) از آن حضرت پرسيد تفسير آيه الزانى لا ينكح الا زانيه... چيست؟

امـام فـرمـود: هـن نـسـاء مـشـهـورات بالزنا و رجال مشهورون بالزنا، قد شهروا بالزنا و عرفوا به، و الناس اليوم بذلك المنزل، فمن اقيم عليه حد الزنا، او شهر بالزنا، لم ينبغ لا حد ان يناكحه حتى يعرف منه توبته:

(ايـن آيـه اشـاره بـه زنـان و مـردانـى اسـت كـه مـشـهـور بـه زنـا بـوده و بـه ايـن عـمل زشت شناخته شده بودند، و امروز نيز چنين است، كسى كه حد زنا بر او اجرا شود يا مـشـهور به اين عمل شنيع گردد سزاوار نيست احدى با او ازدواج كند، تا توبه او ظاهر و شناخته شود).

اين مضمون در روايات ديگر نيز آمده است.

7 - فلسفه تحريم زنا

فـكـر نـمـى كـنـيـم عـواقـب شـومـى كـه بـه خـاطـر ايـن عـمل دامان فرد و جامعه را مى گيريد بر كسى مخفى باشد ولى توضيح مختصرى در اين زمينه لازم است:

پيدايش اين عمل زشت و گسترش آن بدون شك نظام خانواده را در هم مى ريزد.

رابطه فرزند و پدر را مبهم و تاريك مى كند.

فـرزنـدان فـاقـد هـويت را كه طبق تجربه تبديل به جنايتكاران خطرناكى مى شوند در جامعه زياد مى كند.

اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكشها در ميان هوسبازان است.

بعلاوه بيماريهاى روانى و آميزشى كه از آثار شوم آن است بر كسى پنهان نيست.

كـشـتـن فـرزنـدان، سـقـط جـنـيـن و جـنـايـاتـى مـانـنـد آن از آثـار شـوم ايـن عـمـل مـى بـاشـد (شـرح بـيـشـتـر در ايـن زمـيـنـه را در جـلد 12 تـفـسـيـر نـمـونـه ذيل آيه 32 سوره اسراء مطالعه فرمائيد).


آيه (4) و (5) و ترجمه

( و الذيـن يـرمـون المـحصنت ثم لم يأ توا بأ ربعة شهداء فاجلدوهم ثمنين جلدة و لا تقبلوا لهم شهدة اءبدا و اءولئك هم الفسقون ) (4)( إلا الذين تابوا من بعد ذلك و أصلحوا فإن الله غفور رحيم ) (5)

ترجمه:

4 - و كسانى كه زنان پاكدامن را متهم مى كنند سپس چهار شاهد (بر ادعاى خود) نمى آورند آنها را هشتاد تازيانه بزنيد، و شهادتشان را هرگز نپذيريد، و آنها فاسقانند.

5 - مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند كه خداوند غفور و رحيم است.

تفسير:

مجازات تهمت

از آنجا كه در آيات گذشته مجازات شديدى براى زن و مرد زناكار بيان شده بود و ممكن اسـت ايـن مـوضوع دستاويزى شود براى افراد مغرض و بى تقوا كه از اين طريق افراد پـاك را مـورد اتهام قرار دهند، بلا فاصله بعد از بيان مجازات شديد زناكاران، مجازات شـديد تهمت زنندگان را كه در صدد سوء استفاده از اين حكم هستند بيان مى كند، تا حيثيت و حرمت خانواده هاى پاكدامن از خطر اينگونه اشخاص مصون بماند، و كسى جرات تعرض به آبروى مردم پيدا نكند.

نـخـسـت مـى گـويـد: كـسـانـى كـه زنـان پـاكـدامـن را مـتـهـم بـه عمل منفى عفت

مـى كـنـنـد بـايـد بـراى اثـبـات ايـن ادعـا چـهـار شـاهـد (عادل ) بياورند، و اگر نياورند هر يك از آنها را هشتاد تازيانه بزنيد!( و الذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة ) .

و به دنبال اين مجازات شديد، دو حكم ديگر نيز اضافه مى كند:

(و هرگز شهادت آنها را نپذيريد)( و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا ) .

(و آنها فاسقانند)( و اولئك هم الفاسقون ) .

بـه ايـن تـرتـيـب نه تنها اين گونه افراد را تحت مجازات شديد قرار مى دهد، بلكه در دراز مدت نيز سخن و شهادتشان را از ارزش و اعتبار مى اندازد، تا نتوانند حيثيت پاكان را لكه دار كنند، بعلاوه داغ فسق بر پيشانيشان مى نهد و در جامعه رسوايشان مى كند.

ايـن سـخـتـگـيـرى در مـورد حـفـظ حـيثيت مردم پاكدامن، منحصر به اينجا نيست در بسيارى از تـعـليـمات اسلام منعكس است، و همگى از ارزش فوق العاده اى كه اسلام براى حيثيت زن و مرد با ايمان و پاكدامن قائل شده است حكايت مى كند.

در حـديـثـى از امـام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: اذا تهم المؤ من اخاه انماث الايمان من قـلبـه كـما ينماث الملح فى الماء: (هنگامى كه مسلمانى برادر مسلمانش را به چيزى كه در او نيست متهم سازد ايمان در قلب او ذوب مى شود، همانند نمك در آب )!.

ولى از آنـجا كه اسلام هرگز راه بازگشت را بر كسى نمى بندد، بلكه در هر فرصتى آلودگـان را تـشـويق به پاكسازى خويش و جبران اشتباهات گذشته مى كند، در آيه بعد مـى گـويـد: مـگر كسانى كه بعدا از اين عمل توبه كنند و به اصلاح و جبران پردازند كه خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار مـى دهـد، خدا غفور و رحيم است( الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان الله غفور رحيم ) .

در ايـنـكـه ايـن اسـتـثـنـاء تنها از جمله (اولئك هم الفاسقون ) است و يا به جمله و( لا تقبلوا لهم شهادة ابدا ) نيز باز مى گردد، در ميان مفسران و دانشمندان گفتگو است، اگر به هر دو جمله باز گردد نتيجه اش اين است كه به وسيله توبه هم شهادت آنها در آينده مقبول است، و هم حكم فسق در تمام زمينه ها و احكام اسلامى از آنها بر داشته مى شود.

امـا اگـر تـنـهـا به جمله اخير باز گردد، حكم فسق در ساير احكام از آنها برداشته خواهد شد، ولى شهادتشان تا پايان عمر بى اعتبار است.

البته طبق قواعدى كه در اصول فقه پذيرفته شده استثناهائى كه بعد از دو يا چند جمله مـى آيـنـد بـه جـمـله آخـر مـى خـورد مـگـر ايـنـكـه قـرائنـى در دسـت بـاشـد كـه جـمـله هـاى قبل نيز مشمول استثناء است، و اتفاقا در محل بحث چنين قرينه اى موجود است، زيرا هنگامى كـه بـوسـيـله تـوبه حكم فسق برداشته شود دليلى ندارد كه شهادت پذيرفته نشود، چـرا كـه عـدم قـبـول شـهـادت بـه خـاطـر فـسـق اسـت، كـسـى كـه تـوبـه كـرده و مـجـددا تحصيل ملكه عدالت را نموده از آن بر كنار مى باشد.

در روايـات مـتـعـددى كـه از مـنابع اهلبيت (عليهما‌السلام ) رسيده نيز روى اين معنى تاءكيد شـده اسـت، تـا آنـجـا كـه امـام صـادق (عليه‌السلام ) بـعـد از تـصـريـح بـه قـبـول شـهـادت چـنـيـن افـرادى كـه تـوبـه كـرده انـد از شـخـص سـؤ ال كننده مى پرسد: (فقهائى كه نزد شما هستند چه مى گويند)؟

عـرض مـى كـنـد: آنـهـا مـى گـويـنـد: تـوبـه اش مـيـان خودش و خدا پذيرفته مى شود اما شهادتش تا ابد قبول نخواهد شد!

امام مى فرمايد: بئس ما قالوا كان ابى يقول اذا تاب و لم يعلم منه الاخير جازت شهادته: (آنها بسيار بد سخنى گفتند، پدرم مى فرمود: هنگامى كه توبه كند و جز خير از او ديده نشود شهادتش پذيرفته خواهد شد).

احاديث متعدد ديگرى نيز در اين باب در همين موضوع آمده، تنها يك حديث مخالف دارد كه آن نيز قابل حمل بر تقيه است.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه كـلمه (ابدا) در جمله( لا تقبلوا لهم شهادة ابدا ) دليـل بـر عـمـومـيـت حـكـم اسـت، و مـى دانـيـم هـر عـمـوم قـابـل اسـتـثـنـاء مـى بـاشـد (مـخـصـوصـا اسـتثناى متصل ) بنابراين تصور اينكه تعبير (ابدا) مانع از تاءثير توبه خواهد بود اشتباه محض ‍ است.

نكته ها:

1 - معنى رمى در آيه چيست؟

(رمـى ) در اصـل بـه مـعـنـى انـداخـتـن تير يا سنگ و مانند آن است، و طبيعى است كه در بـسـيـارى از مـوارد آسـيـبـهائى مى رساند، سپس ‍ اين كلمه به عنوان كنايه در متهم ساختن افراد و دشنام دادن و نسبتهاى ناروا به كار رفته است، چرا كه گوئى اين سخنان همچون تيرى بر پيكر طرف مى نشيند و او را مجروح مى سازد.

شـايـد بـه هـمـيـن دليـل اسـت كـه در آيـات مـورد بـحث، و همچنين آيات آينده، اين كلمه به صـورت مـطـلق بـه كـار رفـته است، مثلا نفرموده است و الذين يرمون المحصنات بالزنا (كـسـانى كه زنان پاكدامن را به زنا متهم مى كنند) زيرا در مفهوم (يرمون ) مخصوصا بـا تـوجـه به قرائن كلاميه، كلمه زنا افتاده است، ضمنا عدم تصريح به آن، آنهم در جـائى كـه سخن از زنان پاكدامن در ميان است يكنوع احترام و ادب و عفت در سخن محسوب مى شود.

2 - چهار شاهد چرا؟

مـى دانـيـم مـعـمـولا بـراى اثـبـات حـقـوق و جـرمـهـا در اسـلام دو شـاهـد عـادل كـافـى اسـت حـتـى در مـسـاءله قـتـل نـفـس بـا وجـود دو شـاهـد عادل، جرم اثبات مى شود، ولى در مساءله اتهام به زنا مخصوصا چهار شاهد الزامى است، مـمـكن است سنگينى وزنه شاهد در اينجا به خاطر آن باشد كه زبان بسيارى از مردم در زمينه اين اتهامات باز است، و همواره عرض و حيثيت افراد را با سوء ظن و بدون سوء ظن جـريـحـه دار مـى كـنـنـد، اسلام در اين زمينه سختگيرى كرده تا حافظ اعراض مردم باشد، ولى در مسائل ديگر، حتى قتل نفس، زبانها تا اين حد آلوده نيست.

از ايـن گـذشـتـه قـتـل نـفـس در واقع يك طرف دارد، يعنى مجرم يكى است، در حالى كه در مسأله زنا براى دو نفر اثبات جرم مى شود، و اگر براى هر كدام دو شاهد بطلبيم چهار شاهد مى شود.

ايـن سـخـن مـضـمـون حـديـثـى اسـت كـه از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نقل شده، آنجا كه ابو حنيفه فقيه معروف اهل تسنن مى گويد: از امام صادق (عليه‌السلام ) پـرسـيـدم: آيـا زنـا شـديـدتـر اسـت يـا قـتـل؟ فـرمـود: (قـتـل نـفـس ) گـفـتـم: اگـر چـنـيـن اسـت پـس چـرا در قتل نفس دو شاهد كافى است، اما در زنا چهار شاهد لازم است؟

فرمود: شما درباره اين مسأله چه مى گوئيد؟ ابو حنيفه پاسخ روشنى نداشت بدهد، امام فرمود: (اين به خاطر اين است كه در زنا دو حد است، حدى بر مرد جارى مى شود، و حدى بـر زن، لذا چـهـار شـاهـد لازم اسـت، امـا در قـتـل نـفـس تـنـهـا يـك حـد دربـاره قاتل جارى مى گردد).

البـتـه مـواردى وجود دارد كه در زنا تنها بر يك طرف حد جارى مى شود (مانند زناى به عـنـف و امـثـال آن ) ولى ايـنـهـا جـنـبـه اسـتـثـنـائى دارد، آنـچـه معمول و متعارف اسـت آن اسـت كـه بـا تـوافـق طـرفين صورت مى گيريد، و مى دانيم هميشه فلسفه احكام تابع افراد غالب است.

3 - شرط مهم قبولى توبه

بـارهـا گفته ايم توبه تنها استغفار يا ندامت از گذشته، و حتى تصميم نسبت به ترك در آينده نيست، بلكه علاوه بر همه اينها شخص ‍ گنهكار بايد در مقام جبران بر آيد.

اگـر واقـعـا حـيـثـيـت زن يـا مـرد پاكدامن را لكهدار ساخته براى قبولى توبه خود بايد سخنان خويش را در برابر تمام كسانى كه اين تهمت را از او شنيده اند تكذيب كنند و به اصطلاح اعاده حيثيت نمايند.

جـمله (و اصلحوا) بعد از ذكر جمله (تابوا) اشاره به همين حقيقت است، كه بايد اين گـونـه اشخاص از گناه خود توبه كنند و در مقام اصلاح فسادى كه مرتكب شده اند بر آيند.

ايـن صـحـيـح نـيـسـت كـه يـك نـفـر در مـلاء عـام (يـا از طـريـق مـطـبـوعـات و وسائل ارتباط جمعى ) ديگرى را به دروغ متهم كند و بعد در خانه خلوت استغفار نموده از پـيـشـگـاه خـدا تـقـاضـاى عـفـو نـمـايـد، هـرگـز خـداونـد چـنـيـن تـوبـه اى را قبول نخواهد كرد.

لذا در چـنـد حـديـث از پـيـشـوايـان اسـلام نـقـل شـده در جـواب ايـن سـؤ ال كـه (آيـا آنـهـا كه تهمت ناموسى مى زنند بعد از اجراى حد شرعى و بعد از توبه، شـهـادتـشـان قـبـول مـى شـود يـا نـه؟ فـرمـودنـد: (آرى ) و هـنـگـامـى كـه سـؤ ال كردند توبه او چگونه است فرمودند: نزد امام (يا قاضى ) مى آيد و مى گويد: (من به فلانكس تهمت زدم و از آنچه گفته ام توبه مى كنم ).

4 - احكام قذف

در كتاب (حدود) بابى تحت عنوان (حد قذف ) داريم.

(قـذف ) (بـر وزن حذف ) در لغت به معنى پرتاب كردن به سوى يك نقطه دور دست اسـت، ولى در ايـن گونه موارد مانند كلمه رمى كنايه از متهم ساختن كسى به يك اتهام نـامـوسـى است، و به تعبير ديگر عبارت از فحش و دشنامى است كه به اين امور مربوط مى شود.

هـر گـاه قـذف بـا لفـظ صـريـح انـجـام گـيـرد، بـه هـر زبـان و بـه هـر شـكـل بـوده بـاشـد حـد آن هـمـانـگـونه كه در بالا گفته شد هشتاد تازيانه است، و اگر صـراحـت نـداشـتـه بـاشد مشمول حكم تعزير است (منظور از تعزير گناهانى است كه حد مـعـيـنـى در شـرع بـراى آن نـيـامـده بـلكـه به اختيار حاكم گذارده شده كه با توجه به خـصـوصـيات مجرم و كيفيت جرم و شرايط ديگر روى مقدار آن در محدوده خاصى تصميم مى گيريد).

حـتـى اگـر كسى گروهى را به چنين تهمتهائى متهم سازد و به آنها دشنام دهد و اين نسبت را دربـاره يـك يـك تكرار كند در برابر هر يك از اين نسبتها حد قذف دارد اما اگر يكجا و يـكمرتبه آنها را متهم سازد اگر آنها نيز يكجا مطالبه مجازات او را كنند، يك حد دارد، اما اگر جدا جدا اقامه دعوا كنند، در برابر هر يك حد مستقلى دارد!

ايـن مـوضـوع بـقـدرى اهـميت دارد كه اگر كسى را متهم كنند و او از دنيا برود ورثه او مى توانند اقامه دعوا كرده و مطالبه اجراء حد كنند، البته از آنجا كه اين حكم مربوط به حق شـخـص اسـت چـنـانـچـه صاحب حق، (مجرم ) را ببخشد، حد او ساقط مى شود، مگر اينكه آنـقدر اين جرم تكرار شود كه حيثيت و عرض جامعه را به خطر بيفكند كه در اينجا حسابش جدا است.

هـر گـاه دو نفر به يكديگر دشنام ناموسى دهند در اينجا حد از دو طرف ساقط مى گردد، ولى هر دو به حكم حاكم شرع تعزير مى شوند. بنابراين هيچ

مسلمانى حق ندارد كه دشنام را پاسخ به مثل بدهد، بلكه تنها مى تواند از طريق قاضى شرع احقاق حق كند و مجازات دشنام دهنده را بخواهد.

به هر حال هدف از اين حكم اسلامى اولا حفظ آبرو و حيثيت انسانها است، و ثانيا جلوگيرى از مـفـاسـد فـراوان اجتماعى و اخلاقى است كه از اين رهگذر دامان جامعه را مى گيريد، چرا كـه اگـر افـراد فـاسـد آزاد بـاشـنـد هر دشنام و هر نسبت ناروائى به هر كس بدهند و از مـجـازات مـصون بمانند، حيثيت و نواميس مردم همواره در معرض خطر قرار مى گيريد و حتى سـبـب مـى شـود كـه بـه خاطر اين تهمتهاى ناروا همسر نسبت به همسرش بد بين گردد، و پـدر نـسبت به مشروع بودن فرزند خود! خلاصه، موجوديت خانواده به خطر مى افتد، و مـحـيطى از سوء ظن و بدبينى بر جامعه حكم فرما مى شود، بازار شايعه سازان داغ، و همه پاكدامنان در اذهان لكه دار مى گردند.

ايـنـجـا است كه بايد با قاطعيت رفتار كرد، همان قاطعيتى كه اسلام در برابر اين افراد بد زبان و آلوده دهن نشان داده است.

آرى آنها بايد جريمه يك دشنام زشت و تهمت آور را هشتاد تازيانه نوش جان كنند تا حيثيت و نواميس مردم را بازيچه نگيرند!


آيه (6) تا (10) و ترجمه

( و الذيـن يـرمـون اءزوجـهـم و لم يـكـن لهـم شهداء إلا أنفسهم فشهدة أحدهم أربع شهدت بالله إ نه لمن الصدقين ) (6)( و الخمسة أن لعنت الله عليه إن كان من الكذبين ) (7)( و يدرؤ اعنها العذاب أن تشهد أربع شهدت بالله إنه لمن الكذبين ) (8)( و الخمسة أن غضب الله عليها إن كان من الصدقين ) (9)( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و أن الله تواب حكيم ) (10)

ترجمه:

6 - كـسـانـى كه همسران خود را متهم (به عمل منافى عفت ) مى كنند و گواهانى جز خودشان ندارند هر يك از آنها بايد چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه از راستگويان است

7 - و در پنجمين بار بگويد: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد!

8 - آن زن نـيـز مـى تواند كيفر (زنا) را از خود دور كند به اين طريق كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد (در اين نسبتى كه به او مى دهد) از دروغگويان است.

9 - و در مرتبه پنجم بگويد: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگويان باشد! 10 - و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و اينكه او توبه پذير و حكيم است (بسيارى از شما گرفتار مجازات سخت الهى مى شديد).

شأن نزول:

در شـان نـزول ايـن آيات از ابن عباس چنين نقل شده كه سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حضور جمعى از اصحاب چنين عرض كرد: اى پيامبر خدا! هر گاه نسبت دادن عمل منافى عفت به كسى داراى اين مجازات است كه اگر آن را اثـبـات نكند بايد هشتاد تازيانه بخورد پس من چكنم اگر وارد خانه خودم شدم و با چشم خود ديدم مرد فاسقى با همسر من در حال عمل خلافى است، اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بـيـايـنـد و بـبـيـنـنـد و شـهـادت دهـنـد او كـار خـود را كـرده است، و اگر بخواهم او را به قـتـل بـرسـانـم كـسـى از مـن بـدون شـاهـد نـمـى پـذيـرد و بـه عـنـوان قـاتـل قـصـاص مـى شـوم، و اگـر بـيايم و آنچه را ديدم به عنوان شكايت بگويم هشتاد تـازيـانه بر پشت من قرار خواهد گرفت!. پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گويا از اين سخن احساس يكنوع اعتراض به اين حكم الهى كرد، رو به سوى جمعيت انصار نموده بـه زبـان گـله فرمود: آيا آنچه را كه بزرگ شما گفت نشنيديد؟ آنها در مقام عذر خواهى بـر آمدند و عرض كردند اى رسول خدا! او را سرزنش نفرما، او مرد غيورى است و آنچه را مى گويد به خاطر شدت غيرت او است.

(سـعـد بـن عـبـاده ) بـه سـخـن در آمـد و عـرض كـرد اى رسـول خـدا! پـدر و مـادرم فدايت باد، بخدا سوگند مى دانم كه اين حكم الهى است، و حق اسـت، ولى بـا ايـن حـال از اصـل ايـن داسـتـان در شـگـفـتـم (و نـتـوانـسـتـم ايـن مـشـكـل را در ذهـن خود حل كنم ) پيامبر فرمود: حكم خدا همين است، او نيز عرض كرد (صدق الله و رسوله ).

و چـيـزى نـگـذشـت كـه پـسـرعـمـويـش به نام هلال بن اميه از در وارد شد در حالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود ديده بود، و براى طرح شكايت خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى آمد، او با صراحت گفت: من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خودم صداى آنها را شنيدم!

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـقـدرى نـاراحت شد كه آثار ناراحتى در چهره مباركش نمايان گشت.

هلال عرض كرد من آثار ناراحتى را در چهره شما مى بينم، ولى به خدا قسم، من راست مى گـويـم و دروغ در كـارم نـيـسـت، مـن امـيـدوارم كـه خـدا خـودش ايـن مشكل را بگشايد.

بـه هر حال پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تصميم گرفت كه حد قذف را درباره هلال اجرا كند چرا كه او شاهدى بر ادعاى خود نداشت.

در ايـن هـنـگام انصار به يكديگر مى گفتند، ديديد همان داستان (سعد بن عباده ) تحقق يـافـت آيـا بـراسـتـى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (هلال ) را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مى شمرد؟

در ايـن مـوقـع وحـى بـر پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شد و آثار آن در چهره او نمايان گشت، همگى خاموش شدند تا ببينند چه پيام تازه اى از سوى خدا آمده است.

(آيات فوق نازل شد) و راه حل دقيقى به مسلمانان ارائه داد كه شرح آن را در ذيل مى خوانيد.

تفسير:

مجازات تهمت به همسر!

همانگونه كه از شاءن نزول بر مى آيد اين آيات در حكم استثناء و تبصره اى بر حكم حد قـذف اسـت، بـه ايـن مـعـنـى كـه اگـر شـوهـرى هـمـسـر خـود را مـتـهـم بـه عـمـل مـنافى عفت كند و بگويد او را در حال انجام اين كار خلاف با مرد بيگانه اى ديدم حد قـذف (هـشـتـاد تـازيـانـه ) در مـورد او اجـرا نـمـى شـود، و از سـوى ديـگر ادعاى او بدون دليـل و شاهد نيز در مورد زن پذيرفته نخواهد شد، چرا كه ممكن است راست بگويد و نيز ممكن است دروغ بگويد.

در ايـنـجـا قـرآن راه حـلى پيشنهاد مى كند كه مساءله به بهترين صورت و عادلانه ترين طريق حل مى گردد.

و آن ايـنـكـه نـخست بايد شوهر چهار بار شهادت دهد كه در اين ادعا راستگو است. چنانكه قـرآن مـى فـرمـايـد: (كـسـانـى كـه همسران خود را متهم مى كنند و گواهانى جز خودشان نـدارنـد، هر يك از آنها بايد چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه او از راستگويان است )( و الذيـن يـرمـون ازواجـهـم و لم يـكن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شهادات بالله انه لمن الصادقين ) .

(و در پـنـجمين بار بگويد: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد)( و الخامسة ان لعنة الله عليه ان كان من الكاذبين ) .

بـه ايـن تـرتـيب شوهر براى اثبات مدعاى خود از يكسو، و دفع حد قذف از سوى ديگر، چـهـار بار اين جمله را تكرار مى كند:( اشهد بالله انى لمن الصادقين فيما رميتها به من الزنا ) (من به خدا شهادت مى دهم كه در اين نسبت زنا كه به اين زن دادم راست مى گويم ).

و در مرتبه پنجم مى گويد:( لعنت الله على ان كنت من الكاذبين ) (لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم ).

در ايـنـجـا زن بـر سر دو راهى قرار دارد اگر سخنان مرد را تصديق كند و يا حاضر به نـفـى ايـن اتـهـام از خـود به ترتيبى كه در آيات بعد مى آيد نشود، مجازات و حد زنا در مورد او ثابت مى گردد.

امـا (او نـيز مى تواند مجازات (زنا) را از خود به اين ترتيب دفع كند كه چهار بار خدا را بـه شـهـادت طـلبد كه آن مرد در اين نسبتى كه به او مى دهد از دروغگويان است )( و يدرء عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبين ) .

(و در مرتبه پنجم بگويد كه غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در اين نسبت راستگو است )( و الخامسة ان غضب الله عليها ان كان من الصادقين ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب زن در برابر پنج بار گواهى مرد، دائر به آلودگى او، پنج بار گـواهـى بـر نـفـى ايـن اتـهـام مـى دهـد چـهـار بار با اين عبارت:( اشهد بالله انه لمن الكـاذبـيـن فيما رمانى به من الزنا ) (خدا را به شهادت ميطلبم كه او در اين نسبتى كه به من داده است دروغ مى گويد).

و در پـنجمين بار مى گويد:( ان غضب الله على ان كان من الصادقين ) (غضب خدا بر من باد اگر او راست مى گويد).

انـجام اين برنامه كه در فقه اسلامى به مناسبت كلمه (لعن ) در عبارات فوق (لعان ) ناميده شده، چهار حكم قطعى براى اين دو همسر در پى خواهد داشت:

نخست اينكه بدون نياز به صيغه طلاق فورا از هم جدا مى شوند.

ديگر اينكه براى هميشه اين زن و مرد بر هم حرام مى گردند، يعنى امكان بازگشتشان به ازدواج مجدد با يكديگر وجود ندارد.

سـوم ايـنـكـه حـد قذف از مرد و حد زنا از زن برداشته مى شود (اما اگر يكى از اين دو از اجراى اين برنامه سر باز زند اگر مرد باشد حد قذف و اگر زن باشد حد زنا در مورد او اجرا مى گردد).

چـهـارم ايـنـكـه فـرزنـدى كه در اين ماجرا به وجود آمده از مرد منتفى است يعنى باو نسبتى نخواهد داشت، اما نسبتش با زن محفوظ خواهد بود.

البـته جزئيات اين احكام در آيات فوق نيامده همين اندازه در آخرين آيه مورد بحث قرآن مى گـويد: (و اگر فضل خدا و رحمتش و اينكه او توبه پذير و حكيم است نبود بسيارى از مـردم هـلاك مـى شـدنـد يـا گـرفـتـار مـجـازاتـهـاى سـخـت )!( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و ان الله تواب حكيم ) .

در واقـع ايـن آيـه يك اشاره اجمالى براى تأكيد احكام فوق است، زيرا نشان مى دهد كه بـرنـامـه (لعان ) يك فضل الهى است و مشكل مناسبات دو همسر را در اين زمينه به نحو صحيحى حل مى كند.

از يـكـسـو مـرد را مـجـبـور نمى كند كه اگر كار خلافى در مورد همسرش ديد سكوت كند و براى دادخواهى نزد حاكم شرع نيايد.

از سوى ديگر زن را هم به مجرد اتهام در معرض مجازات حد زناى محصنه قرار نمى دهد و حق دفاع به او عطا مى كند.

از سـوى سـوم شـوهـر را مـلزم نـمـى كـنـد كـه اگـر بـا چـنـيـن صـحـنهاى روبرو شد به دنبال چهار شاهد برود و اين راز دردناك را برملا سازد.

از سـوى چـهارم اين مرد و زن را كه ديگر قادر به ادامه زندگى مشترك زناشوئى نيستند از هـم جـدا مى سازد و حتى اجازه نمى دهد در آينده با هم ازدواج كنند، چرا كه اگر اين نسبت راست باشد آنها از نظر روانى قادر بر ادامه زندگى

زنـاشـوئى نـيستند، و اگر هم دروغ باشد عواطف زن آنچنان جريحه دار شده كه بازگشت بـه زنـدگـى مـجـدد را مـشـكـل مـى سـازد، چـرا كـه نـه سـردى بـلكـه عـداوت و دشـمـنـى محصول چنين امرى است.

و از سوى پنجم تكليف فرزند را هم روشن مى سازد.

ايـن اسـت فـضـل و رحـمـت خـداونـد و تواب و حكيم بودنش نسبت به بندگان كه با اين راه حـل ظـريـف و حـسـاب شده و عادلانه مشكل را گشوده است، و اگر درست بينديشم حكم اصلى يـعـنى لزوم چهار شاهد نيز به كلى شكسته نشده، بلكه هر يك از اين چهار (شهادت ) را در مـورد زن و شـوهـر جـانـشـيـن يـك شـاهـد كـرده، و بـخـشـى از احـكـام آن را بـراى اين قائل شده است.

نكته ها:

1 - چرا حكم قذف در مورد دو همسر تخصيص خورده؟

نخستين سؤ الى كه در اينجا مطرح مى شود همين است كه دو همسر چه خصوصيتى دارند كه اين حكم استثنائى در مورد اتهام آنها صادر شده؟

پـاسـخ ايـن سـؤ ال را از يـكـسـو مـى تـوان در شـأن نزول آيه پيدا كرد و آن اينكه هر گاه مردى همسرش را با بيگانه اى ببيند اگر بخواهد سـكوت كند براى او امكان پذير نيست، چگونه غيرتش اجازه مى دهد هيچگونه عكس العملى در بـرابـر تـجـاوز بـه حـريـم نـامـوسـش نشان ندهد؟ اگر بخواهد نزد قاضى برود و فـريـاد بـكشد كه فورا حد قذف درباره او اجرا مى شود، زيرا قاضى چه مى داند كه او راسـت مـى گويد شايد دروغ باشد، و اگر بخواهد چهار شاهد بطلبد اين نيز با حيثيت و آبروى او نمى سازد، بعلاوه ممكن است ماجرا در اين ميان پايان گيرد.

از سوى ديگر افراد بيگانه زود يكديگر را متهم مى سازند ولى مرد و زن كمتر يكديگر را به اين مسائل متهم مى كنند، و به همين دليل در مورد بيگانگان آوردن چـهـار شـاهـد لازم است و الا حد قذف اجرا مى گردد ولى در مورد دو همسر چنين نيست و به اين دليل حكم مزبور از ويژگيهاى آنهاست.

2 - برنامه مخصوص (لعان )

از تـوضـيحاتى كه در تفسير آيات بيان شد به اينجا رسيديم كه براى دفع حد قذف از مـردى كـه زن خـود را مـتـهـم به زنا ساخته لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گيرد كه راسـت مـى گـويـد كـه در حقيقت هر يك از اين چهار شهادت در اين مورد خاص جانشين شاهدى شـده اسـت، و در مـرتـبـه پـنـجـم بـراى تأكيد بيشتر، لعنت خدا را به جان مى خرد اگر دروغگو باشد.

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه اجراى اين مقررات، معمولا در يك محيط اسلامى و توام با تعهدات مـذهـبـى اسـت و هـنگامى كه كسى ببيند بايد در مقابل حاكم اسلامى اين چنين قاطعانه خدا را به گواهى بطلبد و لعن بر خود بفرستد، غالبا از اقدام به چنين خلافى خود دارى مى كند، و همين سدى بر سر راه او و اتهامات دروغين مى گردد، اين در مورد مرد.

اما اينكه زن براى دفاع از خود بايد چهار بار خدا را به گواهى طلبد كه اين نسبت دروغ اسـت به خاطر اين مى باشد كه تعادل ميان شهادت مرد و زن برقرار شود، و چون زن در مـعـرض اتـهـام قـرار گرفته در پنجمين مرحله با عبارتى شديدتر از عبارت مرد از خود دفـاع مـى كند، و غضب خدا را بر خود مى خرد اگر مرد راست گفته باشد مى دانيم (لعنت )، دورى از رحمت است اما (غضب ) چيزى بالاتر از دورى از رحمت مى باشد، زيرا غضب مـستلزم كيفر و مجازاتى است بيش از دور ساختن از رحمت، و لذا در تفسير سوره حمد گفتيم (مـغـضوب عليهم ) از (ضالين ) (گمراهان ) بدترند با اينكه (ضالين ) مسلما دور از رحمت خدا مى باشند.

3 - جزاى محذوف در آيه

آخـريـن آيـه مورد بحث به صورت جمله شرطيهاى است كه جزاى آن ذكر نشده، همين اندازه مى فرمايد: اگر فضل و رحمت الهى و اينكه خداوند تواب و حكيم است در كار نبود... ولى نـمى فرمايد چه مى شد، اما با توجه به قرائن كلام، جزاى اين شرط روشن است و گاه مـى شـود كـه حـذف و سـكـوت دربـاره يـك مطلب ابهت و اهميت بيشترى به آن مى بخشد، و احـتـمـالات زيـادى را در ذهـن انسان برمى انگيزد كه هر كدام به آن سخن مفهوم تازه اى مى دهد.

مـثـلا در ايـنـجـا مـمـكـن اسـت جـزاى شـرط ايـن بـاشـد اگـر فـضـل و رحمت الهى نبود، پرده از روى كارهاى شما بر مى داشت و اعمالتان را برملا مى ساخت تا رسوا شويد.

و يا اگر فضل و رحمت الهى نبود، فورا شما را مورد مجازات قرار مى داد و هلاك مى كرد.

و يـا اگـر فضل و رحمت الهى نبود اين چنين احكام حساب شده را براى تربيت شما انسانها مقرر نمى داشت.

در واقع اين حذف جزاى شرط، ذهن شنونده را به تمام اين امور سوق مى دهد


آيه (11) تا (16) و ترجمه

( إن الذيـن جـاءو بـالافـك عـصـبـة مـنـكـم لا تـحـسـبـوه شـرا لكـم بل هو خير لكم لكل امرى منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم ) (11)( لو لا إذ سمعتموه ظن المؤ منون و المؤ منت بأ نفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين ) (12)( لو لا جـاءو عـليـه بـأ ربـعـة شـهـداء فـإذ لم يـأ تـوا بـالشـهـداء فـأ ولئك عند الله هم الكذبون ) (13)( و لو لا فـضـل الله عـليـكـم و رحمته فى الدنيا و الاخرة لمسكم فى ما أفضتم فيه عذاب عظيم ) (14)( إذ تـلقـونـه بـأ لسنتكم و تقولون بأ فواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم ) (15)( و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحنك هذابهتان عظيم ) (16)

ترجمه:

11 - كسانى كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند گروهى از شما بودند، اما گمان نكنيد اين مـاجـرا بـراى شـمـا بـد اسـت، بـلكه خير شما در آن است، آنها هر كدام سهم خود را از اين گـناهى كه مرتكب شدند دارند، و كسى كه بخش عظيم آن را بر عهده گرفت عذاب عظيمى براى او است.

12 - چـرا هـنگامى كه اين (تهمت ) را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند؟ چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكار است؟!

13 - چرا چهار شاهد براى آن نياوردند؟ اكنون كه چنين گواهانى نياوردند آنها در پيشگاه خدا دروغگويانند.

14 - و اگـر فـضل و رحمت الهى در دنيا و آخرت نصيب شما نمى شد به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب سختى به شما مى رسيد.

15 - بـخـاطر بياوريد زمانى را كه به استقبال اين دروغ بزرگ رفتيد، و اين شايعه را از زبان يكديگر مى گرفتيد، و با دهان خود سخنى مى گفتيد كه به آن يقين نداشتيد، و گمان مى كرديد اين مساءله كوچكى است در حالى كه نزد خدا بزرگ است!

16 - چـرا هـنـگـامـى كـه آن را شـنـيـديـد نگفتيد براى ما مجاز نيست كه به اين تكلم كنيم؟ خداوندا منزهى تو، اين بهتان بزرگى است!

شأن نزول:

براى آيات فوق دو شاءن نزول نقل شده است:

شـاءن نـزول اول كـه مـشـهـورتـر اسـت و در كـتـب تـفـسـيـر اهـل سـنـت آمـده و در تـفـاسـيـر شـيـعـه نـيـز بـالواسـطـه نقل شده چنين است:

(عايشه ) همسر پيامبر خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد:

پـيـامـبـر خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هنگامى كه مى خواست سفرى برود، در ميان همسرانش قـرعـه مـى افـكـنـد، قـرعـه به نام هر كس مى آمد او را با خود مى برد، در يكى از غزوات قـرعـه بـه نام من افتاد، من با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حركت كردم، و چون آيـه حـجـاب نـازل شـده بـود در هـودجـى پوشيده بودم، جنگ به پايان رسيد، و ما باز ـ گـشـتـيـم نـزديـك مدينه رسيديم، شب بود، من از لشكر گاه براى انجام حاجتى كمى دور شـدم هـنگامى كه بازگشتم متوجه شدم گردنبندى كه از مهره هاى يمانى داشتم پاره شده اسـت به دنبال آن باز گشتم و معطل شدم هنگامى كه بازگشتم ديدم لشكر حركت كرده، و هودج مرا بر شتر گذارده اند و رفته اند در حالى كه گمان مى كرده اند من در آنم، زيرا زنـان در آن زمـان بر اثر كمبود غذا سبك جثه بودند بعلاوه من سن و سالى نداشتم، به هـر حـال در آنـجـا تـك و تـنـهـا مـاندم، و فكر كردم هنگامى كه به منزلگاه برسند و مرا نيابند به سراغ من باز مى گردند، شب را در آن بيابان ماندم.

اتفاقا صفوان يكى از افراد لشكر مسلمين كه او هم از لشكر گاه دور مانده بود شب در آن بـيابان بود، به هنگام صبح مرا از دور ديد نزديك آمد هنگامى كه مرا شناخت بى آنكه يك كـلمـه بـا مـن سـخـن بگويد جز اينكه (انا لله و انا اليه راجعون ) را بر زبان جارى سـاخـت شتر خود را خواباند، و من بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت، تا به لشكرگاه رسيديم، اين منظره سبب شد كه گروهى درباره من شايعه پردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك (و گرفتار مجازات الهى ) سازند.

كـسـى كـه بـيـش از هـمـه بـه ايـن تـهـمـت دامـن مـى زد، (عـبـد الله بـن ابـى سلول ) بود.

مـا بـه مدينه رسيديم و اين شايعه در شهر پيچيد در حالى كه من هيچ از آن خبر نداشتم، در اين هنگام بيمار شدم، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به ديدن مى آمد ولى لطف سـابق را در او نمى ديدم، و نمى دانستم قضيه از چه قرار است؟ حالم بهتر شد، بيرون آمدم و كم كم از بعضى از زنان نزديك از شايعه سازى منافقان آگاه شدم.

بيماريم شدت گرفت، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به ديدن من آمد، از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم، هنگامى كه به خانه پدر آمدم از مادر پرسيدم مردم چه مى گـويند؟ او به من گفت: غصه نخور به خدا سوگند زنانى كه امتيازى دارند و مورد حسد ديگران هستند درباره آنها سخن بسيار گفته مى شود.

در ايـن هـنـگـام پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم ) (على بن ابى طالب ) (عليه‌السلام ) و (اسامة بن زيد) را مورد مشورت قرار داد كه در برابر اين گفتگوها چه كنم؟

امـا اسـامـة گـفـت: اى رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او خانواده تو است و ما جز خير از او نديده ايم (اعتنائى به سخنان مردم نكن ).

و اما على (عليه‌السلام ) گفت: اى پيامبر! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است، غير از او همسر بسيار است، از كنيز او در اين باره تحقيق كن.

پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كنيز مرا فرا خواند، و از او پرسيد آيا چيزى كه شك و شبهه اى پيرامون عايشه برانگيزد هرگز ديده اى؟ كنيز گفت: به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است من هيچ كار خلافى از او نديده ام.

در ايـن هـنگام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در مـيـان بـگـذارد، بـر سـر منبر رفت و رو به مسلمانان كرد و گفت: اى گروه مسلمين! هر گـاه مـردى (منظورش عبد الله بن ابى سلول بود) مرا در مورد خانواده ام كه جز پاكى از او نـديـده ام نـاراحت كند اگر او را مجازات كنم معذورم؟! و همچنين اگر دامنه اين اتهام دامان مردى را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديده ام تكليف چيست؟

(سـعـد بـن مـعـاذ انـصـارى ) بـرخاست عرض كرد: تو حق دارى، اگر او از طايفه اوس باشد من گردنش را ميزنم (سعد بن معاذ بزرگ طايفه اوس بود) و اگر از برادران ما از طايفه خزرج باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم.

(سعد بن عباده ) كه بزرگ (خزرج ) و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فـرو گـرفت (عبد الله بن ابى كه اين شايعه دروغين را دامن مى زد از طايفه خزرج بود) رو بـه سـعـد كـرد و گـفـت: تـو دروغ ميگوئى! به خدا سوگند توانائى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد نخواهى داشت!

(اسـيـد بـن خـضير) كه پسر عموى (سعد بن معاذ) بود رو به (سعد به عباده ) كـرد و گـفـت تـو دروغ مـى گـوئى! بـه خـدا قـسـم مـا چـنـيـن كـسـى را بـه قتل مى رسانيم، تو منافقى، و از منافقين دفاع مى كنى!.

در ايـن هـنـگـام چـيزى نمانده بود كه قبيله (اوس ) و (خزرج ) بجان هم بيفتند و جنگ شـروع شـود، در حـالى كـه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بر منبر ايستاده بود، حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساكت كرد.

ايـن وضـع هـمـچنان ادامه داشت و غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود و يكماه بود كه پيامبر هرگز در كنار من نمى نشست.

من خود مى دانستم كه از اين تهمت پاكم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد.

سـرانجام روزى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد من آمد در حالى كه خندان بود، و نخستين سخنش اين بود بشارت بر تو باد كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت، در ايـن هـنـگـام بـود كـه آيـات ان الذيـن جـائوا بـالافـك... تـا آخـر آيـات نازل گرديد.

(و به دنبال نزول اين آيات آنها كه اين دروغ را پخش كرده بودند همگى حد قذف بر آنها جارى شد).

شـأن نـزول دوم كـه در بـعـضـى از كـتـب در كـنـار شـان نـزول اول ذكر شده است چنين است: (ماريه قبطيه ) يكى از همسران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از سوى (عايشه ) مورد اتهام قرار گرفت، زيرا او فرزندى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بنام ابراهيم داشت، هنگامى كه ابراهيم از دنيا رفت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شديدا غمگين شد، عايشه گفت چرا اينقدر ناراحتى؟ او در حقيقت فرزند تو نبود، فرزند (جريح قبطى ) بود!!

هـنـگـامـى كه رسول خدا اين سخن را شنيد على (عليه‌السلام ) را ماءمور كشتن (جريح ) كرد كه به خود اجازه چنين خيانتى را داده بود.

هنگامى كه على (عليه‌السلام ) به سراغ جريح با شمشير برهنه رفت و او آثار غضب را در چـهـره حـضرت مشاهده نمود فرار كرد و از درخت نخلى بالا رفت هنگامى كه احساس كرد مـمـكـن اسـت عـلى (عـليـه السلام ) به او برسد خود را از بالاى درخت بزير انداخت در اين هنگام پيراهن او بالا رفت و معلوم شد كه اصلا او آلت جنسى ندارد.

عـلى (عليه‌السلام ) بـه خـدمـت پيامبر آمد و عرض كرد آيا بايد در انجام دستورات شما قاطعانه پيش روم يا تحقيق كنم؟ فرمود بايد تحقيق كنى، على (عليه‌السلام ) جريان را عـرض كـرد پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شكر خدا را بجاى آورد و فرمود شكر خدا را كه بدى و آلودگى را از دامان ما دور كرده است.

در اين هنگام آيات فوق نازل شد و اهميت اين موضوع را بازگو كرد.

تحقيق و بررسى

بـا ايـنـكـه نـخـستين شأن نزول همانگونه كه گفتيم در بسيارى از منابع اسلامى آمده ولى جاى گفتگو و چون و چرا و نقاط مبهم در آن وجود دارد از جمله:

1 - از تعبيرات مختلف اين حديث با تفاوتهائى كه دارد به خوبى استفاده مى شود كه پـيـامـبـر اكـرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تحت تاءثير موج شايعه قرار گرفت تا آنجا كه با يـارانـش در ايـن زمـيـنه به گفتگو و مشاوره نشست و حتى برخورد خود را با عايشه تغيير داد، و مدتى طولانى از او كناره گيرى نمود، و رفتارهاى ديگرى كه همه حاكى از اين است كـه پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) طبق اين روايت شايعه را تا حد زيادى پذيرا شد.

ايـن مـوضـوع نـه تـنـهـا با مقام عصمت سازگار نيست، بلكه يك مسلمان با ايمان و ثابت القـدم نـيـز نـبـايـد ايـن چـنـيـن تـحـت تـاثـيـر شـايـعـات بـى دليـل قـرار گـيـرد، و اگـر شـايـعـه در فـكـر او تـاءثـيـر نـاخـودآگـاهـى بـگـذارد در عـمـل نـبـايـد روش خـود را تـغـيير دهد و تسليم آن گردد، تا چه رسد به معصوم كه مقامش روشن است.

آيـا مـى تـوان بـاور كـرد كه عتابها و سرزنشهاى شديدى كه در آيات بعد خواهد آمد كه چـرا گـروهـى از مؤ منان تحت تاءثير اين شايعه قرار گرفتند؟ چرا مطالبه چهار شاهد نـنـمـودنـد؟ شـامـل شـخـص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز بشود؟! اين يكى از ايـرادهـاى مـهـمـى اسـت كـه مـا را در صـحـت ايـن شـاءن نزول لااقل گرفتار ترديد مى كند.

2 - بـا ايـنـكـه ظـاهـر آيـات چـنين نشان مى دهد كه حكم مربوط به (قذف ) (نسبت اتهام عـمـل مـنـافى عفت ) قبل از داستان افك نازل شده است، چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در هـمـان روز كـه چـنـيـن تـهـمـتـى از نـاحـيـه عـبـدالله بـن ابـى سلول و جمعى ديگر پخش شد، آنها را احضار نفرمود و حد الهى را در مورد آنها اجرا نكرد؟ (مـگـر ايـنـكـه گـفـتـه شـود كـه آيـه قـذف و آيـات مـربـوط بـه افـك هـمـه يـكـجـا نـازل شده و يا به تعبير ديگر آن حكم نيز به تناسب اين موضوع تشريع گرديده كه در ايـن صـورت ايـن ايـراد مـنـتـفـى مـى شـود ولى ايـراد اول كاملا به قوت خود باقى است ).

و اما در مورد شاءن نزول دوم، مشكل از اين بيشتر است چرا كه:

اولا: مطابق اين شاءن نزول كسى كه مرتكب تهمت زدن شد، يك نفر بـيـشـتـر نـبـود، در حـالى كـه آيـات با صراحت مى گويد گروهى در اين مسأله فعاليت داشـتـند، و شايعه را آنچنان پخش كردند كه تقريبا محيط را فرا گرفت، و لذا ضميرها در مورد عتاب و سرزنش مؤ منانى كه در اين مساءله درگير شدند همه به صورت جمع آمده است، و اين با شأن نزول دوم به هيچوجه سازگار نيست.

ثانيا: اين سؤ ال باقى است كه اگر عايشه مرتكب چنين تهمتى شده بود و بعدا خلاف آن ثابت گرديد چرا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حد تهمت بر او اجرا نكرد؟

ثالثا: چگونه امكان دارد پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تنها با شهادت يك زن حـكـم اعـدام را در مورد يك متهم صادر كند، با اينكه رقابت در ميان زنانى كه داراى يك هـمـسـرنـد عـادى اسـت، ايـن امـر ايـجـاب مـى كـرد كـه احتمال انحراف از حق و عدالت يا حداقل اشتباه و خطا در حق او بدهد.

بـه هـر حـال آنـچـه بـراى مـا مـهـم اسـت اين شاءن نزولها نيست، مهم آن است كه بدانيم از مـجـمـوع آيـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه شـخـص ‍ بـى گـنـاهـى را بـه هـنـگـام نـزول ايـن آيـات مـتـهـم بـه عمل منافى عفت نموده بودند، و اين شايعه در جامعه پخش شده بود.

و نيز از قرائن موجود در آيه استفاده مى شود كه اين تهمت درباره فردى بود كه از اهميت ويژه اى در جامعه آن روز برخوردار بوده است.

و نـيـز گـروهـى از مـنـافـقـان و بظاهر مسلمانها مى خواستند از اين حادثه بهره بردارى غـرض آلودى بـه نـفـع خـويـش و بـه زيـان جـامـعـه اسـلامـى كـنـنـد كـه آيـات فـوق نـازل شـد و بـا قـاطـعيت بى نظيرى با اين حادثه برخورد كرد، و منحرفان بد زبان و منافقان تيره دل را محكم بر سر جاى خود نشاند.

بديهى است اين احكام شاءن نزولش هر كه باشد انحصار به او و آن زمان و مكان نداشته، و در هر محيط و هر عصر و زمان جارى است.

بـعـد از هـمـه ايـن گـفـتـگـوها به سراغ تفسير آيات مى رويم تا ببينيم چگونه قرآن با فصاحت و بلاغت تمام، اين حادثه خاص را پيگيرى و مو شكافى نموده و در

نهايت حل و فصل كرده است.

تفسير:

داستان پر ماجراى افك( تهمت عظيم )

نـخـسـتين آيه مورد بحث بى آنكه اصل حادثه را مطرح كند مى گويد: كسانى كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند گروهى از شما بودند( ان الذين جائوا بالافك عصبة منكم ) .

زيـرا يـكـى از فـنون فصاحت و بلاغت آن است كه جمله هاى زائد را حذف كنند و به دلالت التزامى كلمات قناعت نمايند.

واژه (افـك ) (بـر وزن فكر) بنا به گفته (راغب ) به هر چيزى گفته مى شود كه از حـالت اصـلى و طـبـيـعـيـش دگـرگـون شـود، مـثـلا بادهاى مخالف را كه از مسير اصلى انـحراف يافته (مؤ تفكه ) مى نامند، سپس به هر سخنى كه انحراف از حق پيدا كند و متمايل به خلاف واقع گردد، و از جمله دروغ و تهمت (افك ) گفته مى شود.

مـرحوم (طبرسى ) در (مجمع البيان ) معتقد است كه (افك ) به هر دروغ ساده اى نمى گويند، بلكه دروغ بزرگى است كه مسأله اى را از صورت اصليش دگرگون مى سـازد، و بنابراين كلمه (افك ) خود بيانگر اهميت اين حادثه و دروغ و تهمتى است كه در اين زمينه مطرح بود.

واژه (عـصـبـه ) (بـر وزن غـصـه ) در اصـل از مـاده (عـصـب ) بـه مـعـنـى رشـتـه هاى مـخـصـوصـى اسـت كه عضلات انسان را به هم پيوند داده و مجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد، سـپـس بـه جـمـعـيـتـى كـه بـا هـم متحدند و پيوند و ارتباط و همكارى و همفكرى دارند (عـصـبـه ) گـفـتـه شده است، به كار رفتن اين واژه نشان مى دهد كه توطئه گران در داستان افك ارتباط نزديك و محكمى با هم داشته و شبكه منسجم و نيرومندى را براى توطئه تشكيل مى دادند.

بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه ايـن تـعـبـيـر مـعـمـولا در مـورد ده تـا چهل نفر به كار مى رود.

به هر حال قرآن به دنبال اين جمله به مؤ منانى كه از بروز چنين اتهامى نسبت به شخص پـاكـدامنى سخت ناراحت شده بودند دلدارى مى دهد كه (گمان نكنيد اين ماجرا براى شما شـر اسـت بـلكـه بـراى شـمـا خـيـر بـود)( لا تـحـسـبـوه شـرا لكـم بل هو خير لكم ) .

چـرا كـه پـرده از روى نـيـات پـليـد جـمـعـى از دشـمـنـان شـكـسـت خـورده و مـنـافـقـان كـوردل بـرداشـت، و ايـن بد سيرتان خوش ظاهر را رسوا ساخت، و چه خوب است كه محك تـجـربـه بـه مـيـان آيـد تا آنان كه غش دارند سيه رو شوند، و چه بسا اگر اين حادثه نبود و آنها همچنان ناشناخته مى ماندند در آينده ضربه سختتر و خطرناكترى مى زدند.

اين ماجرا به مسلمانان درس داد كه پيروى از شايعه سازان، آنها را به روزهاى سياه مى كشاند بايد در برابر اين كار به سختى بايستند.

درس ديـگـرى كـه اين ماجرا به مسلمانان آموخت اين بود كه به ظاهر حوادث تنها ننگرند، چه بسا حوادث ناراحت كننده و بد ظاهرى كه خير كثير در آن نهفته است.

جـالب ايـنـكـه بـا ذكـر ضـمـيـر (لكم ) همه مؤ منان را در اين حادثه سهيم مى شمرد و بـراستى چنين است، زيرا مؤ منان از نظر حيثيت اجتماعى از هم جدائى و بيگانگى ندارند و در غمها و شاديها شريك و سهيمند.

سـپـس در دنـبال اين آيه به دو نكته اشاره مى كند: نخست اينكه مى گويد: (اينهائى كه دسـت بـه چـنـيـن گناهى زدند، هر كدام سهم خود را از مسئوليت و مجازات آن خواهند داشت )( لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم ) .

اشاره به اينكه مسئوليت عظيم سردمداران و بنيانگذاران يك گناه هرگز مانع از مسئوليت ديـگـران نـخـواهـد بـود، بـلكـه هر كس به هر اندازه و به هر مقدار در يك توطئه سهيم و شريك باشد بار گناه آن را بر دوش مى كشد.

جـمـله دوم ايـنـكـه (كسى كه بخش عظيم اين گناه را از آنها بر عهده گرفت عذاب عظيم و دردناكى دارد)( و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم ) .

مـفـسـران گـفـتـه انـد ايـن شـخـص عـبـدالله بـن ابـى سلول بود كه سر سلسله (اصحاب افك ) محسوب مى شد، بعضى ديگر نيز مسطح بن اثاثه و حسان بن ثابت را به عنوان مصداق اين سخن نام برده اند.

به هر حال كسى كه بيش از همه در اين ماجرا فعاليت مى كرد و نخستين شعله هاى آتش افك را بـرافـروخـت و رهـبـر ايـن گـروه مـحـسـوب مى شد به تناسب بزرگى گناهش مجازات بزرگترى دارد (بعيد نيست تعبير به (تولى ) اشاره به مسأله رهبرى او باشد).

سپس روى سخن را به مؤ منانى كه در اين حادثه فريب خوردند و تحت تاثير واقع شدند كرده و آنها را شديدا طى چند آيه مورد سرزنش قرار داده، مى گويد:

(چـرا هـنـگـامـى كـه ايـن تهمت را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود گمان خير نبردند)؟!( لو لا اذ سمعتموه ظن المؤ منون و المؤ منات بانفسهم خيرا ) .

يـعـنـى چـرا هـنـگامى كه سخن منافقان را درباره افراد مؤ من استماع كرديد با حسن ظن به ديگر مؤ منان كه به منزله نفس خود شما هستند برخورد نكرديد.

(و چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكار است )( و قالوا هذا افك مبين ) .

شما كه سابقه زشت و رسواى اين گروه منافقان را مى دانستيد.

شما كه از پاكدامنى فرد مورد اتهام به خوبى آگاه بوديد.

شما كه از روى قرائن مختلف اطمينان داشتيد چنين اتهامى امكان پذير نيست.

شـمـا كـه بـه تـوطئه هائى كه بر ضد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از ناحيه دشمنان صورت مى گرفت واقف بوديد.

بـا ايـنـهـمـه جاى ملامت و سرزنش است كه اين گونه شايعات دروغين را بشنويد و سكوت اخـتـيـار كـنـيـد، تـا چـه رسـد بـه ايـنـكـه خـود آگـاهـانـه يـا نـاآگـاه عامل نشر آن شويد!.

جالب اينكه در آيه فوق بجاى اينكه تعبير كند شما درباره متهم به اين تهمت بايد حسن ظـن داشـتـه بـاشـيـد مى گويد: شما نسبت به خودتان بايد حسن ظن مى داشتيد، اين تعبير چـنـانـكـه گـفـتـيـم اشـاره به اين است كه جان مؤ منان از هم جدا نيست و همه به منزله نفس ‍ واحـدنـد كـه اگـر اتـهـامى به يكى از آنها متوجه شود گوئى به همه متوجه شده است و اگـر عـضـوى را روزگـار بـدرد آورد قـرارى بـراى ديـگـر عـضـوهـا بـاقـى نمى ماند و هـمـانـگونه كه هر كس خود را موظف به دفاع از خويشتن در برابر اتهامات مى داند بايد به همان اندازه از ديگر برادران و خواهران دينى خود دفاع كند.

استعمال كلمه (انفس ) در چنين مواردى در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود از جمله آيه 11 سوره حجرات( و لا تلمزوا انفسكم ) : (غيبت و عيبجوئى از خودتان نكنيد)!

و ايـنـكـه تـكـيـه بـر روى (مردان و زنان با ايمان ) شده اشاره به اين است كه ايمان صفتى است كه مى تواند مانع و رادع در برابر گمانهاى بد باشد.

تا اينجا سرزنش و ملامت آنها جنبه هاى اخلاقى و معنوى دارد كه به هر حساب جاى اين نبود كـه مـؤ مـنـان در بـرابـر چـنين تهمت زشتى سكوت كنند و يا آلت دست شايعه سازان كور دل گردند.

سـپـس به بعد قضائى مسأله توجه كرده مى گويد: (چرا آنها را موظف به آوردن چهار شاهد ننموديد)؟( لو لا جائوا عليه باربعة شهداء ) .

(اكـنـون كـه چـنـيـن گـواهـانـى را نـياوردند آنها نزد خدا دروغگويانند)( فاذ لم ياتوا بالشهداء فاولئك عندالله هم الكاذبون ) .

اين مؤ اخذه و سرزنش نشان مى دهد كه دستور اقامه شهود چهار گانه و همچنين حد قذف در صورت عدم آن، قبل از آيات افك نازل شده بود.

اما اين سؤ ال كه چرا شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اقدام به اجراى اين حد نـكـرد پـاسخش روشن است، زيرا تا همكارى از ناحيه مردم نباشد اقدام به چنين امرى ممكن نـيست زيرا پيوندهاى تعصب آميز قبيله اى گاهى سبب مى شد كه مقاومتهاى منفى در برابر اجـراى بـعـضـى از احـكـام ولو بـه طـور مـوقـت ابـراز شـود، چـنـانـكـه طـبـق نقل تواريخ در اين حادثه چنين بود.

سـرانـجـام تـمـام ايـن سـرزنـشـهـا را جـمـع بـنـدى كـرده، مـى گـويـد: (اگـر فـضـل و رحـمـت خـدا در دنـيا و آخرت شامل حال شما نبود به خاطر اين كارى كه در آن وارد شـديـد عـذاب عـظـيـمـى دامـانـتـان را مـى گـرفـت )( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته فى الدنيا و الاخرة لمسكم فيما افضتم فيه عذاب عظيم ) .

با توجه به اينكه (افضتم ) از ماده (افاضه ) به معنى خروج آب با كثرت و فـزونـى است، و نيز گاهى به معنى فرو رفتن در آب آمده است، از اين تعبير چنين بر مـى آيـد كـه شـايـعـه اتـهـام مزبور آنچنان دامنه پيدا كرد كه مؤ منان را نيز در خود فرو برد!.

آيـه بـعد در حقيقت توضيح و تبيين بحث گذشته است كه چگونه آنها در اين گناه بزرگ بر اثر سهل انگارى غوطه ور شدند، مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى را كه به اسـتـقـبـال اين دروغ بزرگ مى رفتيد و اين شايعه را از زبان يكديگر مى گرفتيد)( اذ تلقونه بالسنتكم ) .

(و بـا دهـان خود سخنى مى گفتيد كه به آن علم و يقين نداشتيد)( و تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علم ) .

(و گـمـان مـى كـرديد اين مساءله كوچكى است در حالى كه در نزد خدا بزرگ است )( و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم ) .

در واقـع ايـن آيـه بـه سـه قـسـمـت از گـنـاهـان بـزرگ آنها در اين رابطه اشاره مى كند: (نخست ) به استقبال اين شايعه رفتن و از زبان يكديگر گرفتن (پذيرش شايعه ).

(دوم ) مـنـتـشـر سـاخـتـن شايعه اى را كه هيچگونه علم و يقين به آن نداشتند و بازگو كردن آن براى ديگران (نشر شايعه بدون هيچگونه تحقيق ).

(سـوم ) آن را عـملى ساده و كوچك شمردن در حالى كه نه تنها با حيثيت دو فرد مسلمان ارتـبـاط داشـت، بـلكـه بـا حـيـثيت و آبروى جامعه اسلامى گره خورده بود (كوچك شمردن شايعه، و به عنوان يك وسيله سرگرمى از آن استفاده كردن ).

جـالب ايـنكه در يك مورد تعبير (بالسنتكم ) (با زبانتان ) و در جاى ديگر بافواهكم (بـا دهانتان ) آمده است، با اينكه همه سخنان با زبان و از طريق دهان صورت مى گيرد، اشـاره بـه ايـنـكـه شـمـا نـه در پـذيـرش ايـن شـايـعـه مـطـالبـه دليل كرديد

و نـه در پـخـش آن تكيه بر دليل داشتيد، تنها سخنانى كه باد هوا بود و نتيجه گردش زبان و حركات دهان، سرمايه شما در اين ماجرا بود.

و از آنـجـا كـه ايـن حـادثـه بـسـيـار مـهمى بود كه گروهى از مسلمانان آن را سبك و كوچك شـمـرده بـودنـد بار ديگر در آيه بعد روى آن تكيه كرده، و موجى تازه از سرزنش بر آنها مى بارد، و تازيانه اى محكمتر بر روح آنها مى نوازد، و مى گويد:

(چـرا هـنـگـامى كه اين دروغ بزرگ را شنيديد نگفتيد ما مجاز نيستيم از اين سخن بگوئيم (چـرا كـه تـهـمـتى است بدون دليل ) منزهى تو، اى پروردگار، اين بهتان بزرگى است )!( و لو لا اذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا ان نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم ) .

در واقـع قبلا تنها به خاطر اين ملامت شده بودند كه چرا با حسن ظن نسبت به كسانى كه مورد اتهام واقع شده بودند نگاه نكردند، اما در اينجا مى گويد علاوه بر حسن ظن شما مى بـايـسـت هـرگـز بـه خـود اجـازه ندهيد كه لب به چنين تهمتى بگشائيد، تا چه رسد كه عامل نشر آن شويد.

شـمـا بـايـد از ايـن تـهـمـت بـزرگ غـرق تـعـجـب مى شديد، و به ياد پاكى و منزه بودن پروردگار مى افتاديد، و از اينكه آلوده نشر چنين تهمتى شويد به خدا پناه مى برديد.

امـا مـع الاسـف شـمـا بـه سـادگـى و آسـانـى از كـنـار آن گـذشـتـيـد ـ سهل است به آن نيز دامن زديد و ناآگاهانه آلت دست منافقان توطئه گر و شايعه ساز شديد.

در مـورد اهـميت گناه (شايعه سازى ) و (انگيزه ها) و (راه مبارزه با آن ) و همچنين نكته هاى ديگر پيرامون اين موضوع در ذيل آيات آينده به خواست خدا بحث خواهيم كرد.


آيه (17) تا (20) و ترجمه

( يعظكم الله أن تعودوا لمثله أبدا إن كنتم مؤ منين ) (17)( و يبين الله لكم الايات و الله عليم حكيم ) (18)( إن الذين يحبون أن تشيع الفاحشة فى الذين أمنوا لهم عذاب أليم فى الدنيا و الاخرة و الله يعلم و أنتم لا تعلمون ) (19)( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و أن الله روف رحيم ) (20)

ترجمه:

17 - خداوند شما را اندرز مى دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد!

18 - و خداوند آيات خود را براى شما تبيين مى كند، و خدا عليم و حكيم است.

19 - كـسـانـى كـه دوسـت دارنـد زشـتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد عذاب دردناكى براى آنها در دنيا و آخرت است، و خداوند مى داند و شما نمى دانيد.

20 - و اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نبود و اينكه خدا مهربان و رحيم است (مجازات سختى دامانتان را فرا مى گرفت ).

تفسير:

اشاعه فحشاء ممنوع است

بـاز در ايـن آيات سخن از (داستان افك ) و عواقب شوم و دردناك شايعه سازى و اتهام نـامـوسـى نسبت به افراد پاك است، چرا كه اين مساءله بقدرى مهم است كه قرآن لازم مى بـيـنـد چـنـد بـار از طـرق گـونـاگـون و مـؤ ثـر ايـن مـسـاءله را تـحـليـل كـنـد، و چـنان محكم كارى نمايد كه در آينده چنين صحنه اى در جامعه مسلمين تكرار نشود.

نـخـسـت مـى گـويـد: (خـداونـد شـمـا را انـدرز مـى دهـد كـه مـانـنـد ايـن عمل را هرگز تكرار نكنيد اگر ايمان (به خدا و روز جزا) داريد)( يعظكم الله ان تعودوا لمثله ) .

يعنى اين نشانه ايمان است كه انسان به سراغ اين گناهان عظيم نرود، و اگر مرتكب شد يا نشانه بى ايمانى است و يا ضعف ايمان، در حقيقت جمله مزبور يكى از اركان توبه را ترسيم مى كند، چرا كه تنها پشيمانى از گذشته كافى نيست بايد نسبت به عدم تكرار گناه در آينده نيز تصميم گرفت، تا توبه اى جامع الاطراف باشد.

و بـعـد بـراى تـاءكـيد بيشتر كه توجه داشته باشند اين سخنان، سخنان عادى معمولى نيست، بلكه اين خداوند عليم و حكيم است كه در مقام تبيين بر آمده و حقايق سرنوشت سازى را روشن مى سازد، مى گويد: (خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند و خداوند آگاه و حكيم است )( و يبين الله لكم الايات و الله عليم حكيم ) .

بـه مـقـتـضاى علم و آگاهيش از تمام جزئيات اعمال شما با خبر است، و به مقتضاى حكمتش دستورات لازم را مى دهد.

يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر بـه مـقـتـضـاى عـلمـش از نـيـازهـاى شـمـا و عوامل خير و شرتان آگاه است، و به مقتضاى حكمتش دستورات و احكامش را با آن هماهنگ مى سازد.

بـاز بـراى مـحكم كارى، سخن را از شكل يك حادثه شخصى به صورت بيان يك قانون كـلى و جـامـع تغيير داده و مى گويد: (كسانى كه دوست مى دارند زشتيها و گناهان قبيح در ميان افراد با ايمان اشاعه يابد عذاب دردناكى در دنيا و آخرت دارند( ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخرة ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه نـمى گويد كسانى كه اشاعه فحشاء دهند، بلكه مى گويد دوست دارند كه چنين كارى را انجام دهند و اين نهايت تاءكيد در اين زمينه است.

بـه تـعـبـيـر ديگر مبادا تصور شود كه اين همه اصرار و تاءكيد به خاطر اين بوده كه همسر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا شخص ‍ ديگرى در پايه او، متهم شده است، بـلكـه در مورد هر كس و هر فرد با ايمان چنين برنامه اى پيش آيد تمام آن تاءكيدات و اصرارها در مورد او صادق است، چرا كه جنبه شخصى و خصوصى ندارد، هر چند ممكن است بر حسب موارد جنبه هاى ديگرى بر آن افزوده شود.

ضـمـنـا بـايـد توجه داشت كه اشاعه فحشاء منحصر به اين نيست كه انسان تهمت و دروغ بـى اسـاسـى را در مـورد زن و مـرد بـا ايـمـانـى نـشـر دهـد، و آنـهـا را بـه عـمـل منافى عفت متهم سازد، اين يكى از مصاديق آن است، اما منحصر به آن نيست، اين تعبير مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه نشر فساد و اشاعه زشتيها و قبائح و كمك به توسعه آن را شامل مى شود.

البته كلمه (فاحشه ) يا (فحشاء) در قرآن مجيد غالبا در موارد انحرافات جنسى و آلودگـيـهـاى نـاموسى به كار رفته، ولى از نظر مفهوم لغوى چنانكه راغب در (مفردات ) گويد: (فحش ) و (فحشاء) و (فاحشه ) به معنى هر گونه رفتار و گفتارى است كه زشتى آن بزرگ باشد، و در قرآن مجيد نيز گاهى در همين معنى وسيع اسـتـعـمـال شـده مـانند( و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش ) : (كسانى كه از گناهان بزرگ و از اعمال زشت و قبيح اجتناب مى كنند...) (سوره شورى آيه 37).

و به اين ترتيب وسعت مفهوم آيه كاملا روشن مى شود.

اما اينكه مى گويد: آنها عذاب دردناكى در دنيا دارند ممكن است اشاره به حدود و تعزيرات شـرعـيه، و عكس العملهاى اجتماعى، و آثار شوم فردى آنها باشد كه در همين دنيا دامنگير مـرتـكـبـيـن اين اعمال مى شود، علاوه بر اين محروميت آنها از حق شهادت، و محكوم بودنشان به فسق و رسوائى نيز از آثار دنيوى آن است.

و اما عذاب دردناك آخرت دورى از رحمت خدا و خشم و غضب الهى و آتش دوزخ مى باشد.

و در پـايـان آيـه مـى فـرمايد: (و خدا مى داند و شما نمى دانيد)( و الله يعلم و انتم لا تعلمون ) .

او از عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء در دنيا و آخرت به خوبى آگاه است، ولى شما از ابعاد مختلف اين مسأله آگاه نيستيد.

او مـى دانـد چه كسانى در قلبشان حب اين گناه است و كسانى را كه زير نامه اى فريبنده به اين عمل شوم مى پردازند مى شناسد اما شما نمى دانيد و نمى شناسيد.

و او مـى دانـد چـگـونـه بـراى جـلوگـيـرى از ايـن عـمـل زشـت و قـبـيـح احـكـامـش را نازل كند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث كـه در عـيـن حـال آخـريـن آيات (افك ) و مبارزه با (اشاعه فـحـشاء) و (قذف ) مؤ منان پاكدامن است، بار ديگر اين حقيقت را تكرار و تاءكيد مى كند كه: (اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نمى شد، و اگر خـداونـد نـسـبـت بـه شـمـا رحيم و مهربان نبود آنچنان مجازات عظيم و دردناكى در اين دنيا بـراى شـمـا قـائل مـى شـد كـه روزگـارتـان سـيـاه و زنـدگـيـتان تباه گردد)( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و ان الله رؤف رحيم ) .

1 - اشاعه فحشاء چيست؟

از آنجا كه انسان يك موجود اجتماعى است، جامعه بزرگى كه در آن زندگى مى كند از يك نـظر همچون خانه او است، و حريم آن همچون حريم خانه او محسوب مى شود، پاكى جامعه به پاكى او كمك مى كند و آلودگى آن به آلودگيش.

روى همين اصل در اسلام با هر كارى كه جو جامعه را مسموم يا آلوده كند شديدا مبارزه شده است.

اگر مى بينيم در اسلام با غيبت شديدا مبارزه شده يكى از فلسفه هايش اين است كه غيبت، عيوب پنهانى را آشكار مى سازد و حرمت جامعه را جريحه دار مى كند.

اگـر مـى بـيـنـيـم دسـتور عيب پوشى داده شده يك دليلش همين است كه گناه جنبه عمومى و همگانى پيدا نكند.

اگـر مى بينيم گناه آشكار اهميتش بيش از گناه مستور و پنهان است تا آنجا كه در روايتى از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهما‌السلام ) مـى خـوانـيـم: المـذيـع بـالسـيـئة مـخـذول والمـسـتـتـر بـالسـيـئة مـغـفـور له: (آنـكـس كـه گـنـاه را نـشـر دهـد مـخـذول و مـطـرود اسـت و آنـكـس كـه گـنـاه را پـنـهـان مـى دارد مشمول آمرزش الهى است ).

و اگـر مـى بـيـنـيم در آيات فوق موضوع اشاعه فحشاء با لحنى بسيار شديد و فوق ـ العاده كوبنده محكوم شده نيز دليلش همين است.

اصـولا گـنـاه همانند آتش است، هنگامى كه در نقطه اى از جامعه اين آتش روشن شود بايد سعى و تلاش كرد كه آتش خاموش، يا حداقل محاصره گردد، اما اگر به آتش دامن زنيم و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر ببريم، حريق همه جا را فرا خواهد گرفت و كسى قادر بر كنترل آن نخواهد بود.

از ايـن گـذشـتـه عـظـمـت گـنـاه در نـظـر عامه مردم و حفظ ظاهر جامعه از آلودگيها خود سد بزرگى در برابر فساد است، اشاعه فحشاء و نشر گناه و تجاهر به فسق اين سد را مى شكند، گناه را كوچك مى كند، و آلودگى به آن را ساده مى نمايد.

در حـديـثى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من اذاع فاحشة كان كـمـبـتـدئها: (كسى كه كار زشتى را نشر دهد همانند كسى است كه آن را در آغاز انجام داده ).

در حـديـث ديـگـرى از امـام مـوسى بن جعفر (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه مردى خدمتش آمد و عـرض كـرد: فـدايـت شـوم از يـكـى از بـرادران ديـنـى كـارى نـقـل كردند كه من آن را ناخوش داشتم، از خودش پرسيدم انكار كرد در حالى كه جمعى از افـراد مـوثق اين مطلب را از او نقل كرده اند، امام فرمود: كذب سمعك و بصرك عن اخيك و ان شـهـد عندك خمسون قسامه و قال لك قول فصدقه و كذبهم، و لاتذيعن عليه شيئا تشينه بـه و تـهـدم بـه مـروتـه، فـتـكـون مـن الذيـن قـال الله عـز و جل ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخرة: (گـوش و چـشـم خود را در مقابل برادر مسلمانت تكذيب كن، حتى اگر پنجاه نفر سوگند خـورنـد كه او كارى كرده و او بگويد نكرده ام از او بپذير و از آنها نپذير، هرگز چيزى كه مايه عيب و ننگ او است و شخصيتش را از مـيان مى برد در جامعه پخش مكن كه از آنها خواهى بود كه خداوند درباره آنها فرموده: (كـسـانـى كـه دوست مى دارند زشتيها در ميان مؤ منان پخش شود عذاب دردناكى در دنيا و آخرت دارند) و.

ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (اشـاعـه فـحـشـاء) اشكال مختلفى دارد:

گاه به اين مى شود كه دروغ و تهمتى را دامن بزند و براى اين و آن بازگو كند.

گاه به اين است كه مراكزى كه موجب فساد و نشر فحشاء است به وجود آورد.

گـاه بـه ايـن است كه وسائل معصيت در اختيار مردم بگذارند و يا آنها را به گناه تشويق كـنـنـد و بالاخره گاه به اين حاصل مى شود كه پرده حيا را بدرند و مرتكب گناه در ملاء عـام شـونـد، همه اينها مصداق اشاعه فحشاء است چرا كه مفهوم اين كلمه، وسيع و گسترده مى باشد (دقت كنيد).

2 - بلاى شايعه سازى

جـعـل و پـخش شايعات دروغين و نگران كننده يكى از مهمترين شاخه هاى جنگ روانى توطئه گران است.

هنگامى كه دشمن قادر نيست از طريق روياروئى صدمه اى وارد كند دست به پخش شايعات مـى زنـد، و از ايـن طـريـق افـكـار عـمـومـى را نـگـران و بـه خـود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى كند.

شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه دار ساختن حيثيت نيكان و پاكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

در آيات مورد بحث طبق شأن نزولهاى معروف منافقين براى لكه دار ساختن حيثيت پيامبر خـدا و مـتـزلزل سـاخـتـن وجـاهـت عـمـومـى او دسـت بـه جـعـل نـاجـوانـمـردانـه تـريـن شـايعات و پخش آن زدند و پاكى بعضى از همسران پيامبر بـزرگ اسـلام را بـا اسـتـفـاده از يـك فـرصـت مـنـاسـب زيـر سـؤ ال كشيدند، و براى مدتى نسبتا طولانى چنان افكار مسلمانان را مشوب و ناراحت كردند كه مـؤ مـنـان ثـابـت قدم و راستين همچون مار گزيده به خود مى پيچيدند تا اينكه وحى الهى بـه يارى آنان آمد و چنان گوشمال شديدى به منافقان شايعه ساز داد كه درس عبرتى براى همگان شد.

گر چه در جامعه هائى كه خفقان سياسى وجود دارد نشر شايعات يكنوع مبارزه محسوب مى شـود، ولى انگيزه هاى ديگرى همچون انتقامجوئى، تصفيه حسابهاى خصوصى، تخريب اعـتـمـاد عـمـومـى، لكـه دار سـاخـتـن شـخـصـيـت افـراد بـزرگ و مـنـحـرف سـاختن افكار از مسائل اساسى نيز عوامل پخش شايعات محسوب مى باشد.

اين كافى نيست كه ما بدانيم چه انگيزه اى سبب شايعه سازى است، مهم آن است كه جامعه را از ايـنـكـه آلت دسـت شـايـعـه سازان گردد و به نشر آن كمك كند و با دست خود وسيله نابودى خويش را فراهم سازد بر حذر داريم، و به مردم توجه دهيم كه بايد هر شايعه را هـمـانـجـا كـه مـى شـنـويـم دفـن كـنـيـم و گـرنـه دشـمـن را خـوشـحال و پيروز ساخته ايم، بعلاوه مشمول عذاب اليم دنيا و آخرت كه در آيات فوق به آن اشاره شده خواهيم بود.

3 - كوچك شمردن گناه

در آيـات فـوق از مـسـائلى كه مورد نكوهش قرار گرفته اين بود كه شما گناهى همچون نـشـر بـهـتـان و تـهـمـت را مـرتـكـب مـى شـويـد و در عـيـن حال آن را كوچك مى شمريد.

بـه راسـتـى كـوچك شمردن گناه خود يكى از خطاها است، كسى كه گناهى مى كند و آن را بـزرگ مى شمرد و از كار خود ناراحت است در مقام توبه و جبران بر مى آيد، اما آنكس كه آن را كـوچـك مـى شـمـرد و اهـميتى براى آن قائل نيست و حتى گاه مى گويد: (خوشا به حـال من اگر گناه من همين باشد)! چنين كسى در مسير خطرناكى قرار گرفته، و همچنان به گناه خود ادامه مى دهد.

بـه هـمـيـن دليـل در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: اشد الذنوب ما استهان به صاحبه: (شديدترين گناهان گناهى است كه صاحبش آن را سبك بشمارد).


آيه (21) تا (25) و ترجمه

( يـأ يـهـا الذيـن أمـنـوا لا تـتـبـعـوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوت الشيطان فانه يامر بـالفـحـشـاء و المـنكر و لو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من أحد أبدا و لكن الله يزكى من يشاء و الله سميع عليم ) (21)( و لا يـاتـل أولوا الفـضـل مـنـكـم و السـعـة أن يـؤ تـوا أولى القـربـى و المـسـاكـيـن و المهاجرين فى سبيل الله و ليعفوا و ليصفحوا إلا تحبون أن يغفر الله لكم و الله غفور رحيم ) (22)( إن الذيـن يـرمـون المـحـصـنات الغافلات المؤ منات لعنوا فى الدنيا و الاخرة و لهم عذاب عظيم ) (23)( يوم تشهد عليهم ألسنتهم و أيديهم و أرجلهم بما كانوا يعملون ) (24)( يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون أن الله هوالحق المبين ) (25)

ترجمه:

21 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد از گـامـهـاى شـيطان پيروى نكنيد هر كس قدم جاى قـدمـهـاى شـيـطان بگذارد (گمراهش مى سازد)، چرا كه او امر به فحشاء و منكر مى كند، و اگـر فـضـل و رحـمت الهى به سراغ شما نمى آمد احدى از شما هرگز پاك نمى شد ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى كند و خدا شنوا و دانا است.

22 - آنـها كه داراى برترى (مالى ) و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد كنند كه از انفاق نسبت به نزديكان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دريغ نمايند، آنها بايد عفو كنند و صرفنظر نمايند، آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند غفور و رحيم است.

23 - كسانى كه زنان پاكدامن و بيخبر (از هر گونه آلودگى ) و مؤ من را متهم مى سازند در دنيا و آخرت از رحمت الهى بدورند، و عذاب بزرگى در انتظارشان است.

24 - در آن روز كـه زبـانـهـا و دسـتها و پاهايشان بر ضد آنها به اعمالى كه مرتكب مى شدند گواهى مى دهد.

25 - در آن روز خـداونـد جزاى واقعى آنها را بى كم و كاست مى دهد، و مى دانند كه خداوند حق مبين است.

تفسير:

مجازات هم حسابى دارد!

گـر چـه ايـن آيـات صـريـحا داستان افك را دنبال نمى كند ولى تكميلى براى محتواى آن بحث محسوب مى شود، هشدارى است به همه مؤ منان كه نفوذ افكار و اعـمـال شيطانى گاه به صورت تدريجى و كم رنگ است و اگر در همان گامهاى نخست كـنترل نشود وقتى انسان متوجه مى گردد كه كار از كار گذشته است، بنابراين هنگامى كـه نـخـستين وسوسه هاى اشاعه فحشا يا هر گناه ديگر آشكار مى شود، بايد همانجا در مقابل آن ايستاد تا آلودگى گسترش پيدا نكند.

در نخستين آيه روى سخن را به مؤ منان كرده، مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد از گـامـهـاى شـيـطان پيروى نكنيد، و هر كس از گامهاى شيطان پيروى كند به انحراف و گـمـراهـى و فـحـشـاء و مـنـكـر كشيده مى شود چرا كه شيطان دعوت به فحشاء و منكر مى كـنـد)( يـا ايـهـا الذيـن آمنوا لا تتبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان فانه يامر بالفحشاء و المنكر ) .

اگـر (شـيـطـان ) را بـه مـعـنـى وسـيـع كـلمـه، يـعـنـى (هـر مـوجود موذى و تبهكار و ويـرانـگـر) تـفـسـيـر كنيم گستردگى اين هشدار در تمام ابعاد زندگى روشن مى شود. هرگز يك انسان پاكدامن و با ايمان را نمى شود يك مرتبه در آغوش فساد پرتاب كرد، بلكه گام به گام اين راه را مى سپرد:

گام اول معاشرت و دوستى با آلودگان است.

گام دوم شركت در مجلس آنها.

گام سوم فكر گناه.

گام چهارم ارتكاب مصاديق مشكوك و شبهات.

گام پنجم انجام گناهان صغيره.

و بالاخره در گامهاى بعد گرفتار بدترين كبائر مى شود، درست به كسى مـى مـاند كه زمان خويش به دست جنايتكارى سپرده او را گام به گام به سوى پرتگاه مى برد، تا سقوط كند و نابود گردد، آرى اين است (خطوات شيطان ).

سپس اشاره به يكى از مهمترين نعمتهاى بزرگش بر انسانها در طريق هدايت كرده چنين مى گـويـد: اگـر فـضـل و رحـمت الهى بر شما نبود احدى از شما هرگز پاك نمى شد، ولى خـداونـد هـر كـه را بـخـواهـد تـزكـيـه مـى كـنـد، و خـدا شـنـوا و دانـا اسـت( و لو لافـضـل الله عـليـكـم و رحـمـتـه مـا زكى منكم من احد ابدا و لكن الله يزكى من يشاء و الله سميع عليم ) .

بـدون شـك فـضـل و رحـمـت الهـى اسـت كه موجب نجات انسانها از آلودگيها و انحرافات و گناهان مى شود، چرا كه از يك سو موهبت عقل را داده، و از سوى ديگر موهبت وجود پيامبر و احـكـامـى كه از طريق وحى نازل مى گردد، ولى از اين مواهب گذشته توفيقات خاص او و امـدادهـاى غـيـبـيـش كـه شـامـل حـال انـسـانـهـاى آمـاده و مـسـتـعـد و مـسـتـحـق مـى گردد مهمترين عامل پاكى و تزكيه است.

جـمـله (مـن يـشـاء) چـنـانـكـه بـارهـا گـفـتـه ايـم بـه مـعـنـى اراده و مـشـيـت بـى دليـل نـيـست، بلكه تا مجاهده و تلاشى از ناحيه بندگان نباشد هدايت و موهبتى از ناحيه خـدا صـورت نمى گيرد، آن كس كه طالب اين راه است و در آن گام مى نهد و جهاد مى كند، دسـتـش را مـى گـيـريـد، از وسـوسـه شـيـاطـيـن حـفـظـش مـى كـنـد و بـه سـر منزل مقصود مى رساند.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر فـضـل و رحـمـت الهـى گـاه جنبه تشريعى دارد، و آن از طريق بعثت پـيـامـبـران و نـزول كـتـب آسـمانى و تشريع احكام و بشارتها و انذارها است، و گاه جنبه تكوينى دارد و آن از طريق امدادهاى معنوى و الهى است، و آيات مورد بحث (بقرينه جمله من يشاء) بيشتر ناظر به قسمت دوم است.

ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت كـه زكـات و تـزكـيـه در اصل به معنى نمو يافتن و نمو دادن است، ولى در بسيارى از موارد به معنى پاك شدن و پـاك كـردن بـه كار رفته است، و اين هر دو ممكن است به يك ريشه باز گردد، زيرا تا پاكى از موانع و مفاسد و رذائل نباشد نمو و رشد امكان پذير نخواهد بود.

جـمـعـى از مـفـسـران بـراى دومـيـن آيـه مـورد بـحـث شـاءن نـزولى نـقـل كـرده انـد كـه پـيـوند آن را با آيات گذشته روشن مى سازد و آن اينكه: (اين آيه درباره گروهى از صحابه نازل شد كه بعد از (داستان افك ) سوگند ياد كردند كه بـه هـيچيك از كسانى كه در اين ماجرا درگير بودند و به اين تهمت بزرگ دامن زدند كمك مـالى نـكـنـنـد، و در هـيـچ مـوردى بـا آنـهـا مـواسـات نـنـمـايـنـد، آيـه فـوق نازل شد و آنها را از اين شدت عمل و خشونت باز داشت و دستور عفو و گذشت داد).

ايـن شأن نزول را (قرطبى ) در تفسيرش از (ابن عباس ) و (ضحاك )، و مرحوم (طـبـرسـى ) از (ابـن عـبـاس ) و غـيـر او، ذيـل آيـات مـورد بـحـث نقل كرده اند و جنبه عمومى دارد.

ولى گـروهـى از مـفـسـران اهـل تـسـنـن اصرار دارند كه اين آيه در مورد خصوص ابوبكر نـازل شـده كـه بـعـد از داسـتـان افـك، كـمـك مـالى خود را به (مسطح بن اثاثه ) كه (پـسـر خـاله ) يا (پسر خواهر) او بود و به مساءله افك دامن مى زد قطع كرده، در حالى كه تمام ضميرهائى كه در آيه به كار رفته به صورت جمع است و نشان مى دهد كـه گـروهـى از مـسـلمـانـان بـعـد از اين ماجرا تصميم به قطع كمكهاى خود از اين مجرمان گرفته بودند و آيه آنها را از اين كار نهى كرد.

ولى بـه هـر حـال مـى دانـيـم آيـات قـرآن اخـتـصـاص بـه شـاءن نـزول نـدارد، بـلكـه هـمـه مـؤ مـنـان را تـا دامـنـه قـيـامـت شامل مى گردد، يعنى توصيه مى كند كه مسلمانان در اين گونه موارد گرفتار احساسات تند و داغ نشوند و در برابر لغزشها و اشتباهات

گنهكاران تصميمات خشن نگيرند.

با توجه به اين شأن نزول به تفسير آيه باز مى گرديم:

قرآن مى گويد: (آنها كه داراى برترى مالى و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد كـنـند (يا تصميم بگيرند) كه انفاق خود را نسبت به نزديكان و مستمندان و مهاجران در راه خـدا قـطـع مـى كـنند)( و لا ياتل اولوا الفضل منكم و السعة ان يؤ توا اولى القربى و المساكين و المهاجرين فى سبيل الله ) .

ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـى دهد كه جمعى از كسانى كه آلوده افك شدند از مهاجران در راه خدا بودند كه فريب منافقان را خوردند، و خداوند به خاطر سابقه آنها اجازه نداد كه آنان را از جـامـعـه اسـلامـى طـرد كـنـنـد و تـصميمهائى كه بيش از حد استحقاق باشد درباره آنها بگيرند.

ضمنا جمله (لا ياتل ) از ماده (الية ) (بر وزن عطيه ) به معنى سوگند ياد كردن و يا از ماده (الو) (بر وزن دلو) به معنى كوتاهى كردن و ترك نمودن است، بنابراين آيه طبق معنى اول نهى از سوگند در قطع اين گونه كمكها مى كند.

و بـنـابـر مـعـنـى دوم نـهـى از كـوتـاهـى و تـرك ايـن عمل مى نمايد.

سـپـس بـراى تـشـويـق و ترغيب مسلمانان به ادامه اين گونه كارهاى خير اضافه مى كند (بايد عفو كنند و گذشت نمايند)( و ليعفوا و ليصفحوا ) .

(آيا دوست نمى داريد خداوند شما را بيامرزد)( الا تحبون ان يغفر الله لكم ) .

پـس هـمـانـگـونـه كـه شـمـا انـتـظـار عفو الهى را در برابر لغزشها داريد بايد در مورد ديگران عفو و بخشش را فراموش نكنيد.

(و خداوند غفور و رحيم است )( و الله غفور رحيم ) .

عجب اينكه از يكسو با آنهمه آيات كوبنده، (اصحاب افك ) را شديدا محكوم مى كند، اما براى اينكه افراد افراطى از حد تجاوز نكنند با سه جمله كه هر يك از ديگرى گيراتر و جذابتر است احساساتشان را كنترل مى نمايد:

نخست امر به عفو و گذشت مى كند.

سپس مى گويد آيا دوست نداريد خدا شما را ببخشد؟ پس شما هم ببخشيد.

و سـر انجام دو صفت از صفات خدا كه (غفور) و (رحيم ) است به عنوان تأكيد ذكر مـى كـنـد اشاره به اينكه شما نمى توانيد داغتر از فرمان پروردگار باشيد خداوند كه صـاحـب اصلى اين حكم است غفور و رحيم است، او دستور مى دهد كمكها را قطع نكنيد، ديگر شما چه مى گوئيد؟!

بـدون شـك همه مسلمانانى كه در ماجراى افك درگير شدند با توطئه قبلى نبود، بعضى از مـنافقين مسلمان نما پايه گذار بودند، و گروهى مسلمان فريب خورده دنباله رو، بدون شـك هـمـه آنـهـا مـقـصـر و گـنـاهكار بودند، اما ميان اين دو گروه فرق بسيار بود، و نمى بايست با همه يكسان معامله كنند.

بـه هـر حـال آيـات فـوق درس بسيار بزرگى است براى امروز و فرداى مسلمانان و همه آيـنـدگان كه به هنگام آلودگى بعضى از افراد به گناه و لغزشى، نبايد در كيفر از حـد اعـتدال تجاوز كرد، نبايد آنها را از جامعه اسلامى طرد نمود، و نبايد درهاى كمكهاى را به روى آنها بست تا يكباره در دامن دشمنان سقوط كنند و در صف آنها قرار گيرند.

آيـات فـوق در حـقـيـقت ترسيمى از تعادل (جاذبه ) و (دافعه ) اسلامى است: آيات افـك و مـجـازات شـديـد تـهـمـت زنـنـدگـان بـه نـوامـيـس مـردم نـيـروى عـظـيـم دافـعـه را تـشـكـيـل مـى دهـد، و آيـه مـورد بـحث كه سخن از عفو و گذشت و غفور و رحيم بودن خدا مى گويد بيانگر جاذبه است!.

سـپـس بـار ديـگـر بـه مـساءله (قذف ) و متهم ساختن زنان پاكدامن با ايمان به اتهام ناموسى بازگشته، و بطور مؤ كد و قاطع مى گويد: (كسانى كه زنان پاكدامن و بى خـبر از هر گونه آلودگى و مؤ من را به نسبتهاى ناروا متهم مى سازند در دنيا و آخرت از رحـمـت الهـى دورنـد و عـذاب عـظـيـمـى در انـتـظار آنها است )( ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤ منات لعنوا فى الدنيا و الاخرة و لهم عذاب عظيم ) .

در واقع سه صفت براى اين زنان ذكر شده كه هر كدام دليلى است بر اهميت ظلمى كه بر آنها از طريق تهمت وارد مى گردد:

(مـحـصـنـات ) (زنـان پـاكـدامـن ) (غافلات ) (دور از هر گونه آلودگى ) و مؤ منات (زنـان بـا ايـمـان ) و بـه ايـن تـرتيب نشان مى دهد كه تا چه حد نسبت ناروا دادن به اين افراد، ظالمانه و ناجوانمردانه و درخور عذاب عظيم است.

ضـمـنا تعبير به (غافلات ) تعبير جالبى است كه نهايت پاكى آنها را از هر گونه انـحـراف و بى عفتى مشخص مى كند، يعنى آنها نسبت به آلودگيهاى جنسى آنقدر بى اعتنا هـسـتـنـد كـه گوئى اصلا از آن خبر ندارند، زيرا موضع انسان در برابر گناه گاه به صورتى در مى آيد كه اصلا تصور گناه از فكر و مغز او بيرون مى رود گوئى اصلا چنين عملى در خارج وجود ندارد و اين مرحله عالى تقوا است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از غافلات زنانى است كه از نسبتهاى ناروائى كه به آنـهـا داده شـده بـى اطـلاعند، و به همين دليل از خود دفاع نمى كنند، و در نتيجه آيه مورد بـحـث مـطـلب تـازه اى در مـورد اين گونه اتهامات مطرح مى كند چرا كه در آيات گذشته سـخـن از تهمت زنندگانى بود كه شناخته مى شدند و مورد مجازات قرار مى گرفتند، اما در اينجا سخن از شايعه سازانى است

كـه خـود را از مـجـازات و حد شرعى پنهان داشته اند، قرآن مى گويد: اينها تصور نكنند كـه بـا ايـن عمل مى توانند خود را براى هميشه از كيفر الهى دور دارند، خدا آنها را در اين دنيا از رحمت خويش دور مى كند و در آخرت عذابى عظيم دارند.

گـرچـه آيـه فـوق بـعـد از داسـتـان افـك قـرار گـرفـتـه و بـه نـظـر مـى رسـد كـه نـزول آن بـى ارتـبـاط بـا ايـن مـاجـرا نبوده، ولى مانند تمام آياتى كه در موارد خاصى نازل مى شود و مفهوم آن كلى است اختصاص به مورد معينى ندارد.

عجب اينكه بعضى از مفسران مانند فخر رازى در تفسير كبير و بعضى ديگر اصرار دارند كـه مفهوم اين آيه را محدود به تهمت زدن به زنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـدانـنـد و ايـن گـنـاه را در سـر حـد كـفر قرار مى دهند و كلمه لعن را كه در آيه وارد شده دليل بر آن بشمرند.

در حـالى كـه تهمت زدن هر چند گناه بسيار بزرگى است، و اگر در مورد همسران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـاشد گناه بزرگتر و عظيمترى محسوب مى شود ولى بـه تـنهائى موجب كفر نيست، و لذا پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در داستان افك بـا ايـن گـونه افراد معامله مرتد ننمود بلكه در آيات بعد از آن كه شرح آن را خوانديم توصيه به عدم خشونت بيش از حد در مورد آنان فرمود كه با كفر سازگار نيست.

و امـا (لعـن ) دورى از رحـمـت خـدا است كه در مورد كافر و مرتكبين گناهان كبيره صادق اسـت، لذا در هـمـين آياتى كه در باره حد قذف گذشت (در احكام مربوط به لعان ) دوبار كلمه لعن در مورد دروغگويان به كار رفته است.

در روايـات اسـلامى نيز كرارا كلمه لعن درباره بعضى از مرتكبين گناهان كبيره به كار رفـته است، حديث لعن الله فى الخمر عشر طوائف... خدا ده گروه را در مورد شراب لعنت كرده... معروف است.

آيـه بعد چگونگى حال اين گروه تهمت زنندگان را در دادگاه بزرگ خدا مشخص كرده مى گويد: آنها عذاب عظيمى دارند، در آن روز كه زبانهاى آنها و دستها و پاهايشان بر ضد آنـان بـه اعـمالى كه مرتكب شدند گواهى مى دهند( يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون ) .

زبان آنها بى آنكه خودشان مايل باشند به گردش در مى آيد و حقائق را بازگو مى كند ايـن مـجـرمـان بـعـد از مـشـاهـده دلائل و شـواهـد قـطـعـى جـرم بـر خـلاف مـيل باطنى خود صريحا اقرار به گناه كرده و همه چيز را فاش مى سازند چرا كه جائى براى انكار نمى بينند.

دسـت و پـاى آنـهـا نـيـز به سخن در مى آيد و حتى طبق آيات قرآن پوست تن آنها سخن مى گويد، گوئى نوارهاى ضبط صوتى هستند كه همه صداهاى انسان را ضبط كرده و آثار گـنـاهـان در طـول عمر در آنها نقش بسته است، آرى در آنجا كه يوم البروز و روز آشكار شدن همه پنهانيها است ظاهر مى شوند.

و اگـر مـى بـيـنـيـم در بـعـضى آيات قرآن اشاره به روز قيامت مى فرمايد: امروز ما بر زبان آنها مهر مى زنيم و دست و پايشان با ما سخن مى گويد( اليوم نختم على افواههم و تـكـلمـنا ايديهم و ارجلهم بما كانوا يكسبون ) (سوره يس آيه 65) منافاتى با آيه مورد بـحـث نـدارد چـرا كـه مـمـكن است در آغاز زبانها از كار بيفتد و ساير اعضا شهادت دهند، و هـنـگـامـى كـه شـهـادت دسـت و پـا حقائق را برملا كرد زبان به حركت در آيد و گفتنيها را بگويد و به گناهان اعتراف كند.

سپس مى گويد:

(در آن روز خداوند جزاى واقعى آنها را بى كم و كاست به آنها مى دهد)( يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق ) .

(و در آنروز مى دانند كه خداوند حق مبين است )( و يعلمون ان الله هو الحق المبين ) .

اگـر امـروز، و در ايـن دنـيـا، در حـقـانـيـت پـروردگـار شـك و تـرديد كنند، يا مردم را به گمراهى بكشانند در آن روز نشانه هاى عظمت و قدرت و حقانيتش آنچنان واضح مى شود كه سر سختترين لجوجان را وادار به اعتراف مى كند.


آيه (26) و ترجمه

( الخـبـيـثـات للخـبـيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات أولئك مبرؤن مما يقولون لهم مغفرة و رزق كريم ) (26)

ترجمه:

26 - زنـان خـبـيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند! و مردان ناپاك نيز تعلق به زنان نـاپاك دارند، اينان از نسبتهاى ناروائى كه به آنها داده مى شود مبرا هستند، و براى آنها آمرزش (الهى ) و روزى پر ارزش است.

تفسير:

نوريان مر نوريان را طالبند!...

آيـه فـوق در حـقـيـقـت تـعـقـيـب و تـاءكـيـدى بـر آيـات افـك و آيـات قـبـل از آن اسـت و بـيـان يـك سنت طبيعى در جهان آفرينش مى باشد كه تشريع نيز با آن هماهنگ است.

مى فرمايد: (زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند، همانگونه كه مردان ناپاك، تعلق به زنان ناپاك دارند)( الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات ) .

و در نـقطه مقابل نيز (زنان طيب و پاك به مردان طيب و پاك تعلق دارند، و مردان پاك و طيب از آن زنان پاك و طيبند)( والطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات ) .

و در پايان آيه به گروه اخير يعنى مردان و زنان پاكدامن اشاره كرده مى گويد: (آنها از نسبتهاى نادرستى كه به آنان داده مى شود مبرا هستند)( اولئك مبرئون مما يقولون ) .

و بـه هـمـيـن دليـل (آمرزش و مغفرت الهى و همچنين روزى پر ارزش در انتظار آنها است )( لهم مغفرة و رزق كريم ) .

نكته ها:

1 - (خبيثات ) و (خبيثون ) كيانند؟

در ايـنـكـه مـنظور از (خبيثات ) و (خبيثين ) و همچنين (طيبات ) و (طيبين ) در آيه مورد بحث كيست؟ مفسران بيانات مختلفى دارند:

1 - گـاه گفته شده منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و بـه عـكـس سـخـنـان پـاك از آن مـردان پـاك و با تقوا است، و (از كوزه همان برون تراود كه در او است ).

2 - گـاه گـفـتـه مـى شـود (خـبـيـثـات ) بـه مـعـنـى (سـيـئات ) و مـطـلق اعـمـال بـد و كـارهـاى نـاپـسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس (حسنات ) تعلق به پاكان دارد.

3 - (خـبـيـثـات ) و (خـبـيـثـون ) اشـاره بـه زنـان و مـردان آلوده دامـان است، به عكس (طـيـبـات ) و (طيبون ) كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مى كند و ظاهرا منظور از آيه همين است، زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تاءييد مى كند:

الف - ايـن آيـات بـه دنـبـال آيـات افـك و هـمـچـنـيـن آيه الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة والزانية لا ينكحها الا زان او مشرك و حرم ذلك على المؤ منين آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است.

ب - جـمـله اولئك مبرئون مما يقولون: (آنها (زنان و مردان پاكدامن ) از نسبتهاى ناروائى كه به آنان داده مى شود منزه و پاكند) قرينه ديگرى بر اين تفسير مى باشد.

ج - اصـولا قـريـنـه مقابله خود نشانه اين است كه منظور از خبيثات جمع مؤ نث حقيقى است و اشاره به زنان ناپاك است در مقابل (خبيثون ) كه جمع مذكر حقيقى است.

د - از همه اينها گذشته در حديثى از امام باقر (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه ايـن آيـه هـمـانند (الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة ) مى باشد، زيرا گروهى بودند كه تصميم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و اين عمل را ناپسند شمرد)

ه‍ - در روايـات كـتـاب نـكـاح نـيـز مـى خـوانـيـم كـه يـاران امـامـان، گـاه سـؤ ال از ازدواج بـا زنـان (خـبيثة ) مى كردند كه با جواب منفى روبرو مى شدند، اين خود نـشـان مـى دهـد كـه (خـبـيـثـة ) اشـاره بـه زنـان نـاپـاك اسـت نـه (سـخـنـان ) و نه (اعمال ) ناپاك.

سـؤ ال ديـگـر ايـنـكه آيا منظور از خبيث بودن اين دسته از مردان و زنان يا طيب بودن آنها هـمـان جـنـبـه هـاى عـفـت و نـاموسى است، يا هر گونه ناپاكى فكرى و عملى و زبانى را شامل مى شود.

اگـر سـيـاق آيـات و رواياتى را كه در تفسير آن آمده در نظر بگيريم محدود بودن مفهوم آيـه بـه مـعنى اول صحيحتر به نظر مى رسد، در حالى كه از بعضى از روايات استفاده مـى شود كه خبيث و طيب در اينجا معنى وسيعى دارد و مفهوم آن منحصر به آلودگى و پاكى جـنـسـى نيست روى اين نظر بعيد به نظر نمى رسد كه مفهوم نخستين آيه همان معنى خاص باشد ولى از نظر ملاك و فلسفه و علت قابل تعميم و گسترش است.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر آيـه فـوق در واقع بيان گرايش سنخيت است هر چند با توجه به موضوع بحث سنخيت در پاكى و آلودگى جنسى را مى گويد (دقت كنيد).

2 - آيا اين يك حكم تكوينى است يا تشريعى

بدون شك قانون (نوريان مر نوريان را طالبند) و (ناريان مر ناريان را جاذبند) و ضـرب المـثـل مـعـروف (كـنـد هـمـجنس با همجنس پرواز) و همچنين ضرب المثلى كه در عـربـى معروف است: (السنخية علة الانضمام ) همه اشاره به يك سنت تكوينى است كه (ذره ذره موجوداتى را كه در ارض و سما است در بر مى گيريد كه جنس خود را همچو كاه و كهربا جذب مى كنند).

به هر حال همه جا همنوعان سراغ همنوعان مى روند و هر گروه و هر دسته اى با هم سنخان خود گرم و صميمى اند.

امـا ايـن واقعيت مانع از آن نخواهد بود كه آيه بالا همانند آيه( الزانية لاينكحها الا زان او مـشـرك ) اشـاره بـه يـك حـكـم شـرعـى بـاشـد كـه ازدواج بـا زنـان آلوده حداقل در مواردى كه مشهور و معروف به عمل منافى عفتند ممنوع است.

مـگـر هـمـه احـكـام تشريعى ريشه تكوينى ندارد؟ مگر سنتهاى الهى در تشريع و تكوين هـمـاهـنـگ نـيـسـتـنـد؟ (بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر بـه شـرحـى كـه ذيل آيه مزبور ذكر كرديم مراجعه فرمائيد).

3 - پاسخ به يك سؤال

در ايـنـجـا سـؤ الى مـطـرح اسـت و آن ايـنـكه در طول تاريخ يا در محيط زندگى خود گاه مـواردى را مـى بـيـنـيـم كـه بـا ايـن قـانـون هـمـاهـنـگ نـيـسـت، بـه عـنـوان مـثـال در خـود قرآن آمده است كه همسر نوح و همسر لوط زنان بدى بودند و به آنها خيانت كردند (سوره تحريم آيه 10) و در مقابل، همسر فرعون از زنان با ايمان و پاكدامنى بود كه گرفتار چنگال آن طاغوت بى ايمان گشته بود (سوره تحريم آيه 11).

در مـورد پـيـشـوايـان بـزرگ اسـلام نـيـز كـم و بـيـش نـمـونـه هـائى از ايـن قبيل ديده شده است كه تاريخ اسلام گواه آن مى باشد.

در پاسخ علاوه بر اينكه هر قانون كلى استثناهائى دارد بايد به دو نكته توجه داشت:

1 - در تـفـسـيـر آيـه گـفـتـيـم كـه مـنـظـور اصـلى از (خـبـاثـت ) هـمـان آلودگـى بـه اعـمـال مـنـافـى عـفـت اسـت و (طـيـب ) بـودن نـقـطـه مـقـابـل آن مـى بـاشـد، بـه ايـن تـرتـيـب پـاسـخ سـؤ ال روشـن مـى شـود، زيـرا هـيـچـيـك از هـمـسـران پـيامبران و امامان به طور قطع انحراف و آلودگى جنسى نداشتند، و منظور از خيانت در داستان نوح و لوط جاسوسى كردن به نفع كفار است نه خيانت ناموسى.

اصـولا ايـن عـيـب از عـيـوب تـنـفـر آمـيز محسوب مى شود و مى دانيم محيط زندگى شخصى پـيـامـبران بايد از اوصافى كه موجب نفرت مردم است پاك باشد تا هدف نبوت كه جذب مردم به آئين خدا است عقيم نماند.

2 - از اين گذشته همسران پيامبران و امامان در آغاز كار حتى كافر و بى ايمان هم نبودند و گـاه بـعـد از نـبوت به گمراهى كشيده مى شدند كه مسلما آنها نيز روابط خود را مانند سـابق با آنها ادامه نمى دادند، همانگونه كه همسر فرعون در آغاز كه با فرعون ازدواج كـرد بـه مـوسى ايمان نياورده بود، اصولا موسى هنوز متولد نشده بود، بعدا كه موسى مـبـعـوث شـد ايـمـان آورد و چـاره اى جز ادامه زندگى تواءم با مبارزه نداشت مبارزه اى كه سرانجامش شهادت اين زن با ايمان بود.


آيه (27) تا (29) و ترجمه

( يايها الذين أمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانسوا و تسلموا على أهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون ) (27)( فـان لم تـجـدوا فـيـهـا أحـدا فـلا تـدخـلوهـا حـتـى يـؤ ذن لكـم و إن قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو أزكى لكم و الله بما تعملون عليم ) (28)( ليـس عـليكم جناح أن تدخلوا بيوتا غير مسكونة فيها متاع لكم و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون ) (29)

ترجمه:

27 - اى كـسـانـى كه ايمان آورده ايد در خانه هائى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد، اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد.

28 - و اگـر كـسى در آن نيافتيد داخل آن نشويد تا به شما اجازه داده شود، و اگر گفته شـود بـازگـرديد، بازگرديد، كه براى شما پاكيزه تر است و خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

29 - گناهى بر شما نيست كه وارد خانه هاى غير مسكونى بشويد كه در آنجا متاعى متعلق

به شما وجود دارد، و خدا آنچه را آشكار مى كنيد يا پنهان مى داريد مى داند.

تفسير:

بدون اذن به خانه مردم وارد نشويد

در ايـن آيـات بـخـشى از آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام كه ارتباط نزديكى با مسائل مربوط به حفظ عفت عمومى دارد بيان شده است، و آن طرز ورود به خانه هاى مردم و چگونگى اجازه ورود گرفتن است.

نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد در خانه هائى كه غير از خانه شما است داخـل نـشـويـد تـا ايـنـكـه اجـازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد) (و به اين ترتيب تـصـمـيم ورود خود را قبلا به اطلاع آنها برسانيد و موافقت آنها را جلب نمائيد)( يا ايها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستاءنسوا و تسلموا على اهلها ) .

(اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد)( ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون ) .

جـالب ايـنـكه در اينجا جمله (تستاءنسوا) به كار رفته است نه (تستاءذنوا) زيرا جـمـله دوم فـقـط اجـازه گـرفـتـن را بـيـان مـى كـنـد، در حـالى كـه جـمـله اول كـه از مـاده (انس ) گرفته شده اجازه اى تواءم با محبت و لطف و آشنائى و صداقت را مـى رسـانـد، و نـشـان مـى دهد كه حتى اجازه گرفتن بايد كاملا مؤ دبانه و دوستانه و خالى از هر گونه خشونت باشد.

بنابراين هرگاه اين جمله را بشكافيم بسيارى از آداب مربوط به اين بحث در آن خلاصه شـده اسـت، مفهومش اين است فرياد نكشيد، در را محكم نكوبيد با عبارات خشك و زننده اجازه نـگيريد، و به هنگامى كه اجازه داده شد بدون سلام وارد نشويد، سلامى كه نشانه صلح و صفا و پيام آور محبت و دوستى است.

قابل توجه اينكه اين حكم را كه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است با دو جمله (ذلكـم خير لكم ) و (لعلكم تذكرون ) همراه مى كند كه خود دليلى بر آن است كه اينگونه احكام ريشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى دارد كه اگر انسان كمى در آن بينديشد متذكر خواهد شد كه خير و صلاح او در آن است.

در آيـه بـعـد با جمله ديگرى اين دستور تكميل مى شود: (اگر كسى در آن خانه نيافتيد وارد آن نـشـويد تا به شما اجازه داده شود)( فان لم تجدوا فيها احدا فلا تدخلوها حتى يؤ ذن لكم ) .

ممكن است منظور از اين تعبير آن باشد كه گاه در آن خانه كسانى هستند ولى كسى كه به شـمـا اذن دهد و صاحب اختيار و صاحب البيت باشد حضور ندارد شما در اينصورت حق ورود نخواهيد داشت.

و يـا ايـنـكـه اصـلا كـسـى در خـانـه نـيـسـت، امـا مـمـكـن اسـت صـاحـب خـانـه در مـنزل همسايگان و يا نزديك آن محل باشد و به هنگامى كه صداى در زدن و يا صداى شما را بـشـنـود بـيـايـد و اذن ورود دهـد در ايـن مـوقـع حـق ورود داريـد، بـه هـر حال آنچه مطرح است اين است كه بدون اذن داخل نشويد.

سپس اضافه مى كند (و اگر به شما گفته شود بازگرديد، اين سخن را پذيرا شويد و بـازگـرديـد، كـه بـراى شـمـا بـهـتـر و پـاكـيـزه تـر اسـت ) (و ان قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم ).

اشاره به اينكه هرگز جواب رد شما را ناراحت نكند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است كه از ديدن شما در آن حالت ناراحت مى شود، و يا وضع او و خانه اش آماده پذيرش مهمان نيست!

و از آنـجـا كـه بـه هنگام شنيدن جواب منفى گاهى حس كنجكاوى بعضى تحريك مى شود و به فكر اين مى افتند كه از درز در، يا از طريق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را كشف كنند در ذيل همين آيه مى فرمايد:

(خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )( و الله بما تعملون عليم ) .

و از آنجا كه هر حكم استثنائى دارد كه رفع ضرورتها و مشكلات از طريق آن استثناء به صورت معقول انجام مى شود در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: (گناهى بر شما نيست كه وارد خانه هاى غير مسكونى بشويد كه در آنجا متاعى متعلق به شما وجود دارد)( ليس عليكم جناح ان تدخلوا بيوتا غير مسكونة فيها متاع لكم ) .

و در پـايـان اضـافـه مـى نـمـايـد: (و خـدا آنچه را آشكار مى كنيد و پنهان مى داريد مى داند)( و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون ) .

شـايد اشاره به اين است كه گاه بعضى از افراد از اين استثناء سوء استفاده كرده و به بـهـانه اين حكم وارد خانه هاى غير مسكونى مى شوند تا كشف اسرارى كنند، و يا در خانه هاى مسكونى به اين بهانه كه نمى دانستيم مسكونى است ورود كنند، اما خدا از همه اين امور آگاه است و سوء استفاده كنندگان را بخوبى مى شناسد.

نكته ها:

1 - امنيت و آزادى در محيط خانه

بـى شـك وجـود انـسـان داراى دو بـعـد اسـت، بـعـد فـردى و بـعـد اجـتـمـاعـى و بـه هـمـيـن دليـل داراى دو نـوع زنـدگـى اسـت، زنـدگـى خـصوصى و عمومى كه هر كدام براى خود ويژگيهائى دارد و آداب و مقرراتى.

انـسـان نـاچـار است در محيط اجتماع قيود زيادى را از نظر لباس و طرز حركت و رفت و آمد تـحـمـل كـنـد، ولى پيدا است كه ادامه اين وضع در تمام مدت شبانه روز خسته كننده و درد سر آفرين است.

او مـى خـواهـد مـدتـى از شـبـانـه روز را آزاد بـاشـد، قـيد و بندها را دور كند به استراحت پـردازد بـا خـانـواده و فرزندان خود به گفتگوهاى خصوصى بنشيند و تا آنجا كه ممكن است از اين آزادى بهره گيرد، و به همين دليل به خانه خصوصى خود پناه مى برد و با بـسـتـن درهـا بـه روى ديگران زندگى خويش را موقتا از جامعه جدا مى سازد و همراه آن از انـبـوه قـيـودى كـه نـاچـار بـود در مـحـيـط اجـتـمـاع بـر خـود تحميل كند آزاد مى شود.

حال بايد در اين محيط آزاد با اين فلسفه روشن، امنيت كافى وجود داشته باشد، اگر بنا بـاشـد هر كس سر زده وارد اين محيط گردد و به حريم امن آن تجاوز كند ديگر آن آزادى و استراحت و آرامش وجود نخواهد داشت و مبدل به محيط كوچه و بازار مى شود.

بـه هـمـيـن دليـل هميشه در ميان انسانها مقررات ويژه اى در اين زمينه بوده است، و در تمام قـوانين دنيا وارد شدن به خانه اشخاص بدون اجازه آنها ممنوع است و مجازات دارد، و حتى در جـائى كـه ضـرورتـى از نـظر حفظ امنيت و جهات ديگر ايجاب كند كه بدون اجازه وارد شوند مقامات محدود و معينى حق دادن چنين اجازه اى را دارند.

در اسـلام نـيـز در ايـن زمينه دستور بسيار مؤ كد داده شده و آداب و ريزه كاريهائى در اين زمينه وجود دارد كه كمتر نظير آن ديده مى شود.

در حديثى مى خوانيم: كه ابو سعيد از ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجازه ورود به منزل گرفت در حالى كه روبروى در خانه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايـسـتـاده بـود، پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: به هنگام اجازه گرفتن روبروى در نايست!

در روايـت ديـگـرى مـى خـوانـيـم كـه خـود آنـحـضـرت هـنگامى كه به در خانه كسى مى آمد روبروى در نمى ايستاد بلكه در طرف راست يا چپ قرار مى گرفت و مى فرمود: السلام عليكم (و به اين وسيله اجازه ورود مى گرفت ) زيرا آن روز هنوز معمول نشده بود كه در برابر در خانه پرده بياويزند.

حـتـى در روايـات اسـلامى مى خوانيم كه انسان به هنگامى كه مى خواهد وارد خانه مادر يا پدر و يا حتى وارد خانه فرزند خود شود اجازه بگيرد.

در روايـتـى آمـده اسـت كـه مردى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پرسيد: آيا به هـنـگـامـى كه مى خواهم وارد خانه مادرم شوم بايد اجازه بگيرم؟ فرمود: آرى، عرض كرد مـادرم غـيـر از مـن خـدمـتـگـزارى نـدارد بـاز هم بايد اجازه بگيرم؟! فرمود: اتحب ان تراها عـريـانـة؟! (آيـا دوسـت دارى مـادرت را بـرهـنـه بـبـيـنـى )؟! عرض كرد: نه، فرمود: فاستاذن عليها!: (اكنون كه چنين است از او اجازه بگير)!.

در روايـت ديـگـرى مـى خـوانـيـم كـه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هنگامى كه مى خواست وارد خانه دخترش فاطمه (عليه‌السلام ) شود، نخست بر در خانه آمد دست به روى در گـذاشـت و در را كـمـى عـقـب زد، سـپـس فـرمود: السلام عليكم، فاطمه (عليه‌السلام ) پـاسـخ سـلام پـدر را داد، بـعـد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اجازه دارم وارد شوم؟ عرض كرد وارد شو اى رسولخدا!

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: كسى كه همراه من است نيز اجازه دارد وارد شـود فـاطـمـه عـرض كرد: مقنعه بر سر من نيست، و هنگامى كه خود را به حجاب اسلامى محجب ساخت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مجددا سلام كرد و فاطمه (عليه‌السلام ) جـواب داد، و مـجددا اجازه ورود براى خودش گرفت و بعد از پاسخ موافق فاطمه (عليه‌السلام ) اجازه ورود براى همراهش جابر بن عبدالله گرفت.

ايـن حـديـث بـخوبى نشان مى دهد كه تا چه اندازه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه يك الگو و سرمشق براى عموم مسلمانان بود اين نكات را دقيقا رعايت مى فرمود.

حـتـى در بـعـضـى از روايـات مـى خـوانـيـم بـايـد سـه بـار اجـازه گـرفـت، اجـازه اول را بـشـنـونـد و بـه هـنـگـام اجـازه دوم خـود را آماده سازند، و به هنگام اجازه سوم اگر خواستند اجازه دهند و اگر نخواستند اجازه ندهند!.

حـتـى بـعـضـى لازم دانـسـتـه اند كه در ميان اين سه اجازه، فاصله اى باشد چرا كه گاه لبـاس مـنـاسبى بر تن صاحب خانه نيست، و گاه در حالى است كه نمى خواهد كسى او را در آن حـال بـبـيـنـد، گاه وضع اطاق به هم ريخته است و گاه اسرارى است كه نمى خواهد ديـگـرى بـر اسرار درون خانه اش واقف شود، بايد به او فرصتى داد تا خود را جمع و جور كند، و اگر اجازه نداد بدون كمترين احساس ناراحتى بايد صرف نظر كرد.

2 - منظور از بيوت غير مسكونه چيست؟

در پـاسخ اين سؤ ال در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفته اند: منظور ساختمانهائى اسـت كـه شـخـص خـاصـى در آن سـاكـن نـيـسـت، بـلكـه جـنـبه عمومى و همگانى دارد، مانند كـاروانسراها، مهمانخانه ها، و همچنين حمامها و مانند آن اين مضمون در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) صريحا آمده است.

بـعضى ديگر آن را به خرابه هائى تفسير كرده اند كه در و پيكرى ندارد، و هر كس مى تواند وارد آن شود، اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد چه اينكه كسى حاضر نيست متاع خود را در چنين خانه اى بگذارد.

بعضى ديگر آن را اشاره به انبارهاى تجار و دكانهائى مى دانند كه متاع مردم به عنوان امـانت در آن نگهدارى مى شود و صاحب هر متاعى حق دارد براى گرفتن متاع خويش به آنجا مراجعه كند.

اين تفسير نيز با ظاهر آيه چندان سازگار نيست.

ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه منظور خانه هائى باشد كه ساكن ندارد و انسان متاع خود را در آنـجـا بـه امـانـت گـذارده، و هـنـگـام گـذاردن رضـايـت ضـمـنـى صـاحـب منزل را براى سر كشى يا برداشتن متاع گرفته است.

البـتـه قـسـمـتـى از ايـن تـفـاسـيـر بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارد، ولى تـفـسـيـر اول با معنى آيه سازگارتر است.

ضـمـنـا از ايـن بيان روشن مى شود كه انسان تنها به عنوان اينكه متاعى در خانه اى دارد نـمـى تـوانـد در خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشايد و وارد شود هر چند در آن موقع كسى در خانه نباشد.

3 - مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند

در كـتـب فـقـهـى و حـديـث آمـده اسـت كـه اگـر كـسـى عـمـدا بـه داخـل خـانـه مـردم نـگـاه كـنـد و بـه صـورت يا تن برهنه زنان بنگرد آنها مى توانند در مـرتـبـه اول او را نـهـى كنند، اگر خوددارى نكرد مى توانند با سنگ او را دور كنند، اگر باز اصرار داشته باشد با آلات قتاله مى توانند از خود و نواميس خود دفاع كنند و اگر در ايـن درگـيـرى شـخص مزاحم و مهاجم كشته شود خونش هدر است، البته بايد به هنگام جـلوگـيـرى از ايـن كار سلسله مراتب را رعايت كنند يعنى تا آنجا كه از طريق آسانتر اين امر امكان پذير است از طريق خشنتر وارد نشوند.


آيه (30) و (31) و ترجمه

( قـل للمـؤ مـنـين يغضوا من أبصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك أزكى لهم إن الله خبير بما يصنعون ) (30)( و قل للمؤ منات يغضضن من أبصارهن و يحفظن فروجهن و لا يبدين زينتهن إلا ما ظهر منها و ليـضـربـن بـخـمرهن على جيوبهن و لا يبدين زينتهن إلا لبعولتهن أو أبائهن أو أباء بـعـولتـهـن أو أبـنـائهـن أو أبـنـاء بـعـولتـهن أو إخونهن أو بنى إخونهن أو بنى أخـوتـهـن أو نـسـائهـن أو مـا مـلكـت أيـمـنـهـن أو التـابـعـيـن غـيـر أولى الاربـة مـن الرجـال أو الطـفـل الذيـن لم يـظـهـروا على عورات النساء و لا يضربن بأرجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن و توبوا إلى الله جميعا أيه المؤ منون لعلكم تفلحون ) (31)

ترجمه:

30 - بـه مؤ منان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان ) فرو گيرند، و فروج خود را حفظ كنند، اين براى آنها پاكيزه تر است، خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

31 - و بـه زنـان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند، و دامان خـويـش را حـفـظ كـنـنـد، و زينت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است آشكار ننمايند، و (اطراف ) روسريهاى خود را بر سينه خود افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود) و زينت خـود را آشـكـار نـسـازنـد مـگـر بـراى شـوهـرانـشـان يا پدرانشان يا پدر شوهرانشان يا پـسـرانـشـان يـا پـسـران هـمـسرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان هم كيششان يا بردگانشان (كنيزانشان ) يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند، آنها هنگام راه رفـتـن پـايـهـاى خـود را بـه زمـيـن نـزنـنـد تـا زيـنـت پـنـهانيشان دانسته شود. (و صداى خـلخال كه بر پا دارند به گوش رسد) و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤ منان تا رستگار شويد.

شأن نزول:

در كتاب كافى در شاءن نزول نخستين آيه از آيات فوق از امام باقر (عليه‌السلام ) چنين نـقـل شـده اسـت كـه جـوانـى از انصار در مسير خود با زنى روبرو شد و در آنروز زنان مقنعه خود را در پشت گوشها قرار مى دادند (و طبعا گردن و مقدارى از سينه آنها نمايان مـى شـد) چـهـره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب كرد و چشم خود را به او دوخت هنگامى كـه زن گـذشـت جـوان هـمـچنان با چشمان خود او را بدرقه مى كرد در حالى كه راه خود را ادامـه مـى داد تـا اينكه وارد كوچه تنگى شد و باز همچنان به پشت سر خود نگاه مى كرد ناگهان صورتش به ديوار خورد و تيزى استخوان يا قطعه شيشه اى كه در ديوار بود صورتش را شكافت! هنگامى كه زن گذشت جوان به خود آمد و ديد خون از صورتش جارى اسـت و بـه لبـاس و سينه اش ريخته! (سخت ناراحت شد) با خود گفت به خدا سوگند من خدمت پيامبر مى روم و اين ماجرا را بازگو مى كنم، هنگامى كه چشم رسولخدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به او افتاد فرمود چه شده است؟

و جـوان مـاجـرا را نـقـل كـرد، در ايـن هـنـگـام جـبـرئيـل، پـيـك وحـى خـدا نازل شد و آيه فوق را آورد( قل للمؤ منين يغضوا من ابصارهم... ) .

تفسير:

مبارزه با چشم چرانى و ترك حجاب

پـيـش از ايـن هـم گـفـتـه ايـم كـه ايـن سـوره در حقيقت سوره عفت و پاكدامنى و پاكسازى از انـحـرافـات جـنـسى است، و بحثهاى مختلف آن از اين نظر انسجام روشنى دارد، آيات مورد بـحـث كـه احـكـام نـگـاه كـردن و چشم چرانى و حجاب را بيان مى دارد نيز كاملا به اين امر مـربـوط اسـت و نـيـز ارتباط اين بحث با بحثهاى مربوط به اتهامات ناموسى بر كسى مخفى نيست.

نـخـسـت مـى گـويـد: (به مؤ منان بگو چشمهاى خود را (از نگاه كردن به زنان نامحرم و آنـچـه نـظـر افـكـنـدن بـر آن حـرام اسـت ) فـرو گـيـرنـد، و دامـان خـود را حـفـظ كـنـنـد)( قل للمؤ منين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ) .

(يـغـضـوا) از مـاده (غـض ) (بـر وزن خـز) در اصـل بـه مـعـنى كم كردن و نقصان است و در بسيارى از موارد در كوتاه كردن صدا يا كم كـردن نـگـاه گـفـتـه مى شود، بنابراين آيه نمى گويد مؤ منان بايد چشمهاشان را فرو بـنـدند، بلكه مى گويد بايد نگاه خود را كم و كوتاه كنند، و اين تعبير لطيفى است به ايـن منظور كه اگر انسان به راستى هنگامى كه با زن نامحرمى روبرو مى شود بخواهد چشم خود را به كلى ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممكن نيست، اما اگر نگاه را از صورت و انـدام او بـر گـيـرد و چـشـم خود را پائين اندازد گوئى از نگاه خويش كاسته است و آن صحنه اى را كه ممنوع است از منطقه ديد خود به كلى حذف كرده.

قابل توجه اينكه قرآن نمى گويد از چه چيز چشمان خود را فرو گيرند (و به اصطلاح متعلق آن فعل را حذف كرده ) تا دليل بر عموم باشد، يعنى از مشاهده تمام آنچه نگاه به آنها حرام است چشم برگيرند.

اما با توجه به سياق آيات مخصوصا آيه بعد كه سخن از مساءله حجاب به ميان آمده به خـوبـى روشن مى شود كه منظور نگاه نكردن به زنان نامحرم است، شاءن نزولى را كه در بالا آورديم نيز اين مطلب را تاييد مى كند.

از آنـچـه گفتيم اين نكته روشن مى شود كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه مردان در صورت زنان خيره نشوند تا بعضى از آن چنين استفاده كنند كه نگاههاى غيرخيره مجاز است، بلكه مـنـظـور ايـن اسـت كـه انـسـان بـه هـنـگـام نگاه كردن معمولا منطقه وسيعى را زير نظر مى گـيريد، هر گاه زن نامحرمى در حوزه ديد او قرار گرفت چشم را چنان فرو گيرد كه آن زن از مـنـطـقـه ديـد او خـارج شـود يعنى به او نگاه نكند اما راه و چاه خود را ببيند و اينكه (غض ) را به معنى كاهش گفته اند منظور همين است (دقت كنيد).

دومين دستور در آيه فوق همان مسأله حفظ (فروج ) است.

(فرج ) چنانكه قبلا هم گفته ايم در اصل به معنى (شكاف ) و فاصله ميان دو چيز اسـت، ولى در ايـنگونه موارد كنايه از عورت مى باشد و ما براى حفظ معنى كنائى آن در فارسى كلمه دامان را به جاى آن مى گذاريم.

منظور از (حفظ فرج ) به طورى كه در روايات وارد شده است پوشانيدن آن از نـگـاه كـردن ديـگـران اسـت، در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليه السلام ) مى خوانيم:( كـل آيـة فـى القـرآن فيها ذكر الفروج فهى من الزنا الا هذه الاية فانها من النظر ) : (هر آيـه اى كـه در قـرآن سـخـن از حفظ فروج مى گويد، منظور حفظ كردن از زنا است جز اين آيه منظور از آن حفظ كردن از نگاه ديگران است ).

و از آنـجـا كـه گـاه بـه نـظـر مـى رسـد كه چرا اسلام از اين كار كه با شهوت و خواست دل بـسـيـارى هـمـاهنگ است نهى كرده، در پايان آيه مى فرمايد: (اين براى آنها بهتر و پاكيزه تر است( ذلك ازكى لهم ) .

سـپـس بـه عـنـوان اخطار براى كسانى كه نگاه هوس آلود و آگاهانه به زنان نامحرم مى افـكنند و گاه آن را غير اختيارى قلمداد مى كنند مى گويد: (خداوند از آنچه انجام مى دهيد مسلما آگاه است )( ان الله خبير بما تصنعون ) .

در آيـه بـعد به شرح وظائف زنان در اين زمينه مى پردازد، نخست به وظائفى كه مشابه مـردان دارنـد اشـاره كـرده مـى گـويـد: (و بـه زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فرو گـيـرنـد (و از نگاه كردن به مردان نامحرم خوددارى كنند) و دامان خود را حفظ نمايند)( و قل للمؤ منات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن ) .

و بـه ايـن ترتيب (چشم چرانى ) همانگونه كه بر مردان حرام است بر زنان نيز حرام مـى بـاشـد، و پـوشانيدن عورت از نگاه ديگران، چه از مرد و چه از زن براى زنان نيز همانند مردان واجب است.

سپس به مساءله حجاب كه از ويژگى زنان است ضمن سه جمله اشاره فرموده:

1 - (آنـهـا نـبـايـد زيـنت خود را آشكار سازند جز آن مقدار كه طبيعتا ظاهر است( و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از زيـنتى كه زنان بايد آن را بپوشانند و همچنين زينت آشكارى كه در اظهار آن مجازند چيست؟ در ميان مفسران سخن بسيار است.

بـعـضى زينت پنهان را به معنى زينت طبيعى (اندام زيباى زن ) گرفته اند، در حالى كه كلمه زينت به اين معنى كمتر اطلاق مى شود.

بـعـضـى ديـگـر آن را بـه مـعـنى محل زينت گرفته اند، زيرا آشكار كردن خود زينت مانند گـوشـواره و دسـتـبـند و بازوبند به تنهائى مانعى ندارد، اگر ممنوعيتى باشد مربوط به محل اين زينتها است، يعنى گوشها و گردن و دستها و بازوان.

بعضى ديگر آن را به معنى خود زينت آلات گرفته اند منتها در حالى كه روى بدن قرار گـرفـته، و طبيعى است كه آشكار كردن چنين زينتى توام با آشكار كردن اندامى است كه زينت بر آن قرار دارد.

(اين دو تفسير اخير از نظر نتيجه يكسان است هر چند از دو راه مسأله تعقيب مى شود).

حق اين است كه ما آيه را بدون پيشداورى و طبق ظاهر آن تفسير كنيم كه ظاهر آن همان معنى سـوم اسـت و بنابراين زنان حق ندارند زينتهائى كه معمولا پنهانى است آشكار سازند هر چـنـد اندامشان نمايان نشود و به اين ترتيب آشكار كردن لباسهاى زينتى مخصوصى را كـه در زيـر لباس عادى يا چادر مى پوشند مجاز نيست، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنين زينتهائى نهى كرده است.

در روايـات مـتـعـددى كـه از ائمـه اهـلبـيـت (عليهما‌السلام ) نـقـل شـده نيز همين معنى ديده مى شود كه زينت باطن را به (قلاده ) (گردنبند) (دملج ) (بازوبند) (خلخال )

(پاى برنجن همان زينتى كه زنان عرب در مچ پاها مى كردند) تفسير شده است.

و چـون در روايـات مـتعدد ديگرى زينت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسير شده مى فهميم كه منظور از زينت باطن نيز خود زينتهائى است كه نهفته و پوشيده است (دقت كنيد).

2 - دومـين حكمى كه در آيه بيان شده است كه: (آنها بايد خمارهاى خود را بر سينه هاى خود بيفكنند)( و ليضر بن بخمرهن على جيوبهن ) .

(خـمـر) جـمـع (خـمـار) (بـر وزن حـجـاب ) در اصل به معنى پوشش است، ولى معمولا به چيزى گفته مى شود كه زنان با آن سر خود را مى پوشانند (روسرى ).

(جـيـوب ) جـمـع (جيب ) (بر وزن غيب ) به معنى يقه پيراهن است كه از آن تعبير به گـريـبـان مـى شـود و گاه به قسمت بالاى سينه به تناسب مجاورت با آن نيز اطلاق مى گردد.

از ايـن جمله استفاده مى شود كه زنان قبل از نزول آيه، دامنه روسرى خود را به شانه ها يـا پشت سر مى افكندند، به طورى كه گردن و كمى از سينه آنها نمايان مى شد، قرآن دستور مى دهد روسرى خود را بر گريبان خود بيفكنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سينه كه بيرون است مستور گردد. (از شاءن نزول آيه كه قبلا آورديم نيز اين معنى به خوبى استفاده مى شود).

3 - در سـومـيـن حكم مواردى را كه زنان مى توانند در آنجا حجاب خود را برگيرند و زينت پنهان خود را آشكار سازند با اين عبارت شرح مى دهد:

آنها نبايد زينت خود را آشكار سازند( و لا يبدين زينتهن ) .

(مگر (در دوازده مورد):

1 - براى شوهرانشان )( الا لبعولتهن ) .

2 - (يا پدرانشان )( او آبائهن )

3 - (يا پدران شوهرانشان )( او آباء بعولتهن ) .

4 - (يا پسرانشان )( و ابنائهن ) .

5 - (يا پسران همسرانشان )( او ابناء بعولتهن ) .

6 - (يا برادرانشان )( او اخوانهن ) .

7 - (يا پسران برادرانشان )( او بنى اخوانهن ) .

8 - (يا پسران خواهرانشان )( او بنى اخواتهن ) .

9 - (يا زنان هم كيششان )( او نسائهن ) .

10 - (يا بردگانشان ) (كنيزانشان )( او ما ملكت ايمانهن ) .

11 - (يـا پـيـروان و طـفـيليانى كه تمايلى به زن ندارند) (افراد سفيه و ابلهى كه مـيـل جـنـسـى در آنـهـا وجـود نـدارد)( او التـابـعـيـن غـيـر اولى الاربـة مـن الرجال ) .

12 - (يـا كـودكـانـى كـه از عـورات زنـان (امـور جـنـسـى ) آگـاه نـيـسـتـنـد)( او الطفل الذين لم يظهروا على عورات النساء ) .

4 - و بـالاخـره چـهـارمـين حكم را چنين بيان مى كند: (آنها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود) (و صداى خلخالى كه بر پا دارند به گوش رسد)( و لا يضر بن بارجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن ) .

آنـهـا در رعـايـت عـفـت و دورى از امـورى كـه آتـش شـهـوت را در دل مـردان شـعـله ور مـى سـازد و ممكن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود، آنچنان بايد دقيق و سختگير باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى را كه در پاى دارند به گوش مردان بيگانه خود دارى كنند، و اين گواه باريك بينى اسلام در اين زمينه است.

و سـرانـجام با دعوت عمومى همه مؤ منان اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به سوى خـدا آيه را پايان مى دهد، مى گويد: (همگى به سوى خدا باز گرديد اى مؤ منان!، تا رستگار شويد)( و توبوا الى الله جميعا ايها المؤ منون لعلكم تفلحون ) .

و اگـر در گـذشته كارهاى خلافى در اين زمينه انجام داده ايد اكنون كه حقايق احكام اسلام براى شما تبيين شد از خطاهاى خود توبه كنيد و براى نجات و فلاح به سوى خدا آئيد كه رستگارى تنها بر در خانه او است، و بر سر راه شما لغزشگاههاى خطرناكى وجود دارد كه جز با لطف او، نجات ممكن نيست، خود را به او بسپاريد!

درسـت اسـت كـه قـبـل از نـزول اين احكام، گناه و عصيان نسبت به اين امور مفهومى نداشت، ولى مى دانيم قسمتى از مسائل مربوط به آلودگيهاى جنسى جنبه عقلانى دارد و به تعبير مصطلح از مستقلات عقليه است كه حكم عقل در آنجا به تنهائى براى ايجاد مسئوليت كافى است.

نكته ها:

1 - فلسفه حجاب

بـدون شـك در عـصـر مـا كـه بـعـضى نام آن را عصر برهنگى و آزادى جنسى گذارده اند و افراد غربزده، بى بند و بارى زنان را جزئى از آزادى او مى دانند سخن از حجاب گفتن براى اين دسته ناخوشايند و گاه افسانه اى است متعلق به زمانهاى گذشته!

ولى مـفـاسـد بـى حـساب و مشكلات و گرفتاريهاى روز افزونى كه از اين آزاديهاى بى قيد و شرط به وجود آمده سبب شده كه تدريجا گوش شنوائى براى اين سخن پيدا شود.

البـتـه در مـحـيـطـهـاى اسـلامى و مذهبى، مخصوصا در محيط ايران بعد از انقلاب جمهورى اسـلامـى، بـسيارى از مسائل حل شده، و به بسيارى از اين سؤ الات عملا پاسخ كافى و قـانـع كـننده داده شده است، ولى باز اهميت موضوع ايجاب مى كند كه اين مساءله به طور گسترده تر مورد بحث قرار گيرد.

مـسـأله ايـن است كه آيا زنان (با نهايت معذرت ) بايد براى بهره كشى از طريق سمع و بـصـر و لمـس (جز آميزش جنسى ) در اختيار همه مردان باشند و يا بايد اين امور مخصوص همسرانشان گردد.

بـحـث در اين است كه آيا زنان در يك مسابقه بى پايان در نشان دادن اندام خود و تحريك شـهـوات و هـوسـهـاى آلوده مـردان درگـيـر بـاشـنـد و يـا بـايـد ايـن مـسـائل از مـحـيـط اجتماع بر چيده شود، و به محيط خانواده و زندگى زناشوئى اختصاص يابد؟!

اسـلام طـرفدار برنامه دوم است و حجاب جزئى از اين برنامه محسوب مى شود، در حالى كـه غـربـيـهـا و غربزدههاى هوسباز طرفدار برنامه اولند! اسلام مى گويد كاميابيهاى جـنـسى اعم از آميزش و لذتگيريهاى سمعى و بصرى و لمسى مخصوص به همسران است و غير از آن گناه، و مايه آلودگى و ناپاكى جامعه مى باشد كه جمله (ذلك ازكى لهم ) در آيات فوق اشاره به آن است.

فلسفه حجاب چيز مكتوم و پنهانى نيست زيرا:

1 - بـرهـنـگـى زنـان كـه طـبـعـا پـيـامـدهـائى هـمـچـون آرايـش و عـشـوه گـرى و امـثـال آن هـمـراه دارد مـردان مـخـصـوصـا جـوانـان را در يـك حـال تـحـريـك دائم قـرار مى دهد تحريكى كه سبب كوبيدن اعصاب آنها و ايجاد هيجانهاى بيمار گونه عصبى و گاه سر چشمه امراض روانى مى گردد، مگر اعصاب انسان چقدر مى تـوانـد بار هيجان را بر خود حمل كند؟ مگر همه پزشكان روانى نمى گويند هيجان مستمر عامل بيمارى است؟

مـخـصـوصـا تـوجـه به اين نكته كه غريزه جنسى نيرومندترين و ريشه دارترين غريزه آدمى است و در طول تاريخ سرچشمه حوادث مرگبار و جنايات هولناكى شده، تا آنجا كه گفته اند (هيچ حادثه مهمى را پيدا نمى كنيد مگر اينكه پاى زنى در آن در ميان است )!

آيـا دامـن زدن مـسـتـمر از طريق برهنگى به اين غريزه و شعله ور ساختن آن بازى با آتش نيست؟ آيا اين كار عاقلانه اى است؟

اسـلام مـى خـواهـد مـردان و زنان مسلمان روحى آرام و اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند، و اين يكى از فلسفه هاى حجاب است.

2 - آمـارهـاى قـطـعـى و مـسـتـند نشان مى دهد كه با افزايش برهنگى در جهان طلاق و از هم گـسـيـخـتگى زندگى زناشوئى در دنيا به طور مداوم بالا رفته است، چرا كه (هر چه ديـده بـيند دل كند ياد) و هر چه دل در اينجا يعنى هوسهاى سركش بخواهد به هر قيمتى بـاشـد بـه دنـبـال آن مـى رود، و بـه ايـن تـرتـيـب هـر روز دل به دلبرى مى بندد و با ديگرى وداع مى گويد.

در مـحـيـطـى كـه حـجـاب اسـت (و شرائط ديگر اسلامى رعايت مى شود) دو همسر تعلق به يكديگر دارند، و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر است.

ولى در (بـازار آزاد بـرهـنـگـى ) كـه عـمـلا زنـان بـه صـورت كـالاى مـشـتـركـى (لااقـل در مـرحـله غـير آميزش جنسى ) در آمده اند ديگر قداست پيمان زناشوئى مفهومى نمى تـوانـد داشـتـه بـاشـد و خـانـواده هـا هـمـچون تار عنكبوت به سرعت متلاشى مى شوند و كودكان بى سرپرست مى مانند.

3 - گـسـتـرش دامـنه فحشاء، و افزايش فرزندان نامشروع، از دردناكترين پيامدهاى بى حـجـابـى اسـت كـه فـكـر مـى كـنـيـم نـيـازى بـه ارقـام و آمـار نـدارد و دلائل آن مخصوصا در جوامع غربى كاملا نمايان است، آنقدر عيان است كه حاجتى به بيان ندارد.

نـمـى گـوئيـم عـامـل اصـلى فـحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بى حجابى است، نمى گـوئيـم استعمار ننگين و مسائل سياسى مخرب در آن مؤ ثر نيست، بلكه مى گوئيم يكى از عوامل مؤ ثر آن مساءله برهنگى و بى حجابى محسوب مى شود.

و بـا تـوجه به اينكه فحشاء و از آن بدتر فرزندان نامشروع سر چشمه انواع جنايتها در جوامع انسانى بوده و هستند، ابعاد خطرناك اين مساءله روشنتر مى شود.

هـنـگـامـى كه مى شنويم در انگلستان، در هر سال طبق آمار پانصد هزار نوزاد نامشروع بـه دنـيـا مـى آيـد، و هـنـگامى كه مى شنويم جمعى از دانشمندان انگليس در اين رابطه به مـقـامـات آن كـشـور اعـلام خـطـر كـرده انـد نـه بـه خـاطـر مسائل اخلاقى و مذهبى بلكه به خاطر خطراتى كه فرزندان نامشروع براى امنيت جامعه به وجود آورده اند، به گونه اى كه در بسيارى از پرونده هاى جنائى پاى آنها در ميان اسـت، بـه اهـمـيـت اين مسأله كاملا پى مى بريم، و مى دانيم كه مساءله گسترش فحشاء حـتـى بـراى آنـهـا كـه هـيـچ اهـمـيـتـى بـراى مـذهـب و بـرنـامـه هـاى اخـلاقـى قـائل نـيـسـتـنـد فـاجـعـه آفرين است، بنابراين هر چيز كه دامنه فساد جنسى را در جوامع انـسـانى گسترده تر سازد تهديدى براى امنيت جامعه ها محسوب مى شود، و پى آمدهاى آن هر گونه حساب كنيم به زيان آن جامعه است.

مطالعات دانشمندان تربيتى نيز نشان داده، مدارسى كه در آن دختر و پسر با هم درس مى خـوانـنـد، و مـراكـزى كـه مـرد و زن در آن كـار مـى كـنـند و بى بند و بارى در آميزش آنها حكمفرما است، كم كارى، عقب افتادگى، و عدم مسئوليت به خوبى مشاهده شده است.

4 - مـسـأله (ابـتـذال زن ) و (سـقوط شخصيت او) در اين ميان نيز حائز اهميت فراوان اسـت كـه نـيـازى بـه ارقـام و آمار ندارد، هنگامى كه جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبيعى است روز به روز تقاضاى آرايش بيشتر و خودنمائى افزونتر

از او دارد، و هـنـگامى كه زن را از طريق جاذبه جنسيش وسيله تبليغ كالاها و دكور اطاقهاى انـتـظـار، و عاملى براى جلب جهانگردان و سياحان و مانند اينها قرار بدهند، در چنين جامعه اى شخصيت زن تا سر حد يك عروسك، يا يك كالاى بى ارزش سقوط مى كند، و ارزشهاى والاى انـسـانى او به كلى به دست فراموشى سپرده مى شود، و تنها افتخار او جوانى و زيبائى و خودنمائيش مى شود.

و بـه ايـن ترتيب مبدل به وسيله اى خواهد شد براى اشباع هوسهاى سركش يك مشت آلوده فريبكار و انسان نماهاى ديو صفت!

در چنين جامعه اى چگونه يك زن مى تواند با ويژگيهاى اخلاقيش، علم و آگاهى و دانائيش جلوه كند، و حائز مقام والائى گردد؟!

بـراسـتـى درد آور اسـت كـه در كـشـورهـاى غـربـى، و غـرب زده، و در كـشـور مـا قـبـل از انـقـلاب اسـلامـى، بـيـشـتـريـن اسـم و شـهـرت و آوازه و پـول و در آمـد و موقعيت براى زنان آلوده و بى بند و بارى بود كه به نام هنرمند و هنر پـيـشـه، مـعـروف شده بودند، و هر جا قدم مى نهادند گردانندگان اين محيط آلوده براى آنها سر و دست مى شكستند و قدمشان را خير مقدم مى دانستند!

شـكـر خـدا را كـه آن بـسـاط بـر چـيـده شـد، و زن از صـورت ابتذال سابق و موقعيت يك عروسك فرنگى و كالاى بى ارزش در آمد و شخصيت خود را باز يـافـت، حـجـاب بـر خـود پـوشـيـد امـا بـى آنـكه منزوى شود و در تمام صحنه هاى مفيد و سازنده اجتماعى حتى در صحنه جنگ با همان حجاب اسلاميش ظاهر شد.

ايـن بـود قـسمتى از فلسفه هاى زنده و روشن موضوع حجاب در اسلام كه متناسب اين بحث تفسيرى بود.

خرده گيريهاى مخالفان حجاب

در اينجا مى رسيم به ايرادهائى كه مخالفان حجاب مطرح مى كنند كه بايد به طور فشرده بررسى شود:

1 - مهمترين چيزى كه همه آنان در آن متفقند و به عنوان يك ايراد اساسى بر مساءله حجاب ذكـر مـى كـنـنـد ايـن اسـت كـه زنـان نـيـمـى از جـامـعـه را تشكيل مى دهند اما حجاب سبب انزواى اين جمعيت عظيم مى گردد، و طبعا آنها را از نظر فكرى و فـرهـنـگـى بـه عقب ميراند، مخصوصا در دوران شكوفائى اقتصاد كه احتياج زيادى به نيروى فعال انسانى است از نيروى زنان در حركت اقتصادى هيچگونه بهره گيرى نخواهد شـد، و جـاى آنـهـا در مـراكز فرهنگى و اجتماعى نيز خالى است!، به اين ترتيب آنها به صورت يك موجود مصرف كننده و سربار اجتماع در مى آيند.

امـا آنـهـا كـه بـه ايـن مـنـطـق مـتـوسـل مـى شـونـد از چـنـد امـر بـه كـلى غافل شده يا تغافل كرده اند.

زيرا:

اولا: چه كسى گفته است كه حجاب اسلامى زن را منزوى مى كند، و از صحنه اجتماع دور مى سـازد؟ اگـر در گـذشـتـه لازم بود ما زحمت استدلال در اين موضوع را بر خود هموار كنيم امروز بعد از انقلاب اسلامى هيچ نيازى به استدلال نيست، زيرا با چشم خود گروه گروه زنـانـى را مـى بـيـنـيـم كـه بـا داشـتـن حـجـاب اسلامى در همه جا حاضرند، در اداره ها، در كارگاهها، در راهپيمائيها و تظاهرات سياسى، در راديو و تلويزيون، در بيمارستانها و مـراكـز بهداشتى، مخصوصا و در مراقبتهاى پزشكى براى مجروحين جنگى، در فرهنگ و دانشگاه، و بالاخره در صحنه جنگ و پيكار با دشمن.

كـوتـاه سخن اينكه وضع موجود پاسخ دندانشكنى است براى همه اين ايرادها و اگر ما در سـابق سخن از امكان چنين وضعى مى گفتيم امروز در برابر وقوع آن قرار گرفته ايم، و فلاسفه گفته اند بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است و اين عيانى است كه نياز به بيان ندارد.

ثـانـيـا: از اين كه بگذريم آيا اداره خانه و تربيت فرزندان برومند و ساختن انسانهائى كه در آينده بتوانند با بازوان تواناى خويش چرخهاى عظيم جامعه را به حركت در آورند، كار نيست؟

آنـهـا كـه ايـن رسالت عظيم زن را كار مثبت محسوب نمى كنند از نقش خانواده و تربيت، در سـاخـتن يك اجتماع سالم و آباد و پر حركت بى خبرند، آنها گمان مى كنند راه اين است كه زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربى اول صبح خانه را به قصد ادارات و كارخانه ها و مـانـنـد آن تـرك كـنـنـد، و بـچـه هـاى خود را به شير خوارگاهها بسپارند، و يا در اطاق بـگـذارنـد و در را بـر روى آنـهـا بـبـنـدنـد، و طـعـم تـلخ زندان را از همان زمان كه غنچه ناشكفته اى هستند به آنها بچشانند.

غـافـل از ايـنـكـه با اين عمل شخصيت آنها را در هم مى كوبند و كودكانى بى روح و فاقد عواطف انسانى بار مى آورند كه آينده جامعه را به خطر خواهند انداخت.

2 - ايـراد ديـگـرى كـه آنـهـا دارنـد ايـن است كه حجاب يك لباس دست و پاگير است و با فـعـاليـتهاى اجتماعى مخصوصا در عصر ماشينهاى مدرن سازگار نيست، يك زن حجاب دار خودش را حفظ كند يا چادرش را و يا كودك و يا برنامه اش را؟!

ولى ايـن ايـراد كنندگان از يك نكته غافلند و آن اينكه حجاب هميشه به معنى چادر نيست، بـلكـه بـه مـعنى پوشش زن است، حال آنجا كه با چادر امكان پذير است چه بهتر و آنجا كه نشد به پوشش قناعت مى شود.

زنـان كـشـاورز و روسـتـائى ما، مخصوصا زنانى كه در برنجزارها مهمترين و مشكلترين كـار كـشـت و بـرداشـت محصول برنج را بر عهده دارند عملا به اين پندارها پاسخ گفته اند، و نشان داده اند كه يك زن روستائى با داشتن حجاب اسلامى در بسيارى از موارد حتى بيشتر و بهتر از مرد كار مى كند، بى آنكه حجابش مانع كارش شود.

3 - ايراد ديگر اينكه آنها مى گويند حجاب از اين نظر كه ميان زنان و مـردان فـاصـله مـى افكند طبع حريص مردان را آزمندتر مى كند، و به جاى اينكه خاموش كننده باشد آتش حرص آنها را شعله ورتر مى سازد كه( الانسان حريص على ما منع ) !

پـاسـخ ايـن ايـراد يـا صحيحتر سفسطه و مغلطه را مقايسه جامعه امروز ما كه حجاب در آن تقريبا در همه مراكز بدون استثناء حكمفرما است با دوران رژيم طاغوت كه زنان را مجبور به كشف حجاب مى كردند مى دهد.

آنـروز هـر كـوى و بر زن مركز فساد بود، در خانواده ها بى بند و بارى عجيبى حكمفرما بود، آمار طلاق فوق العاده زياد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختى ديگر.

نـمى گوئيم امروز همه اينها ريشه كن شده اما بدون شك بسيار كاهش يافته و جامعه ما از ايـن نـظـر سـلامـت خود را باز يافته، و اگر به خواست خدا وضع به همين صورت ادامه يـابـد و سـايـر نابسامانيها نيز سامان پيدا كند، جامعه ما از نظر پاكى خانواده ها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسيد.

2 - استثناء وجه و كفين

در ايـنـكـه آيـا حـكـم حـجـاب صـورت و دسـتـهـا حـتـى از مـچ بـه پـائيـن را نـيـز شامل مى شود يا نه، در ميان فقهاء بحث فراوان است، بسيارى عقيده دارند كه پوشاندن ايـن دو (وجـه و كـفـيـن ) از حـكـم حـجـاب مـسـتـثـنى است، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده، يا حداقل احتياط مى كنند، البته آن دسته كه پوشاندن اين دو را واجب نمى دانند نيز آن را مقيد به صورتى مى كنند كه منشا فساد و انحرافى نگردد، و گرنه واجب است.

در آيـه فـوق قـرائنـى بـر ايـن اسـتـثـنـاء و تـأيـيـد قول اول وجود دارد از جمله:

الف: اسـتـثـنـاء (زيـنـت ظـاهـر) در آيـه فـوق خـواه بـه مـعـنـى محل زينت باشد يا خود زينت دليل روشنى است بر اينكه پوشاندن صورت و كفين لازم نيست.

ب - دسـتـورى كـه آيـه فـوق در مـورد انـداختن گوشه مقنعه به روى گريبان مى دهد كه مـفـهـومـش پوشانيدن تمام سر و گردن و سينه است و سخنى از پوشانيدن صورت در آن نيست قرينه ديگرى به اين مدعا است.

توضيح اينكه: همانگونه كه در شأن نزول نيز گفته ايم عربها در آن زمان روسرى و مقنعه اى مى پوشيدند كه دنباله آن را روى شانه ها و پشت سر مى انداختند به طورى كه مـقـنـعـه پـشـت گوش آنها قرار مى گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى پوشاند، ولى قسمت زير گلو و كمى از سينه كه بالاى گريبان قرار داشت نمايان بود. اسلام آمد و اين وضـع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بياورند و به روى گريبان و سينه بيندازند و نتيجه آن اين بود كه تنها گردى صورت باقى مى ماند و بقيه پوشانده مى شد.

ج - روايات متعددى نيز در اين زمينه در منابع اسلامى و كتب حديث، وارد شده است كه شاهد زنـده اى بـر مـدعا است هر چند روايات معارضى نيز دارد كه در اين حد از صراحت نيست، و جـمـع مـيـان آنـهـا از طـريـق اسـتـحـبـاب پـوشـانـدن وجـه و كـفـيـن، و يـا حمل بر مواردى كه منشا فساد و انحراف است كاملا ممكن است.

شـواهـد تـاريـخى نيز نشان مى دهد كه نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نـداشـت (شـرح بـيـشتر در زمينه بحث فقهى و روائى اين مسأله در مباحث نكاح در فقه آمده است ).

ولى بـاز تـاءكـيد و تكرار مى كنيم كه اين حكم در صورتى است كه سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.

ذكـر ايـن نكته نيز لازم است كه استثناء وجه و كفين از حكم حجاب مفهومش اين نيست كه جائز است ديگران عمدا نگاه كنند، بلكه در واقع اين يكنوع تسهيل براى زنان در امر زندگى است.

3 - منظور از نسائهن چيست؟

چـنـانكه در تفسير آيه خوانديم نهمين گروهى كه مستثنى شده اند و زن حق دارد زينت باطن خـود را در بـرابـر آنـهـا آشكار كند زنان هستند، منتهى با توجه به تعبير (نسائهم ) (زنـان خـودشـان ) چنين استفاده مى شود كه زنهاى مسلمان تنها مى توانند در برابر زنان مـسـلمـان حـجـاب را بـر گـيـرنـد، ولى در برابر زنان غيرمسلمان بايد با حجاب اسلامى بـاشـنـد و فـلسفه اين موضوع چنانكه در روايات آمده اين است كه ممكن است آنها بروند و آنچه را ديده اند براى همسرانشان توصيف كنند و اين براى زنان مسلمانان صحيح نيست.

در روايتى كه در كتاب (من لا يحضر) آمده از امام صادق (عليه‌السلام ) چنين مى خوانيم: لا ينبغى للمراة ان تنكشف بين يدى اليهودية و النصرانية، فانهن يصفن ذلك لازواجهن: (سـزاوار نـيـسـت زن مـسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چرا كه آنها آنچه را ديده اند براى شوهرانشان توصيف مى كنند).

4 - تفسير جمله او ما ملكت ايمانهن

ظـاهـر ايـن جمله مفهوم وسيعى دارد و نشان مى دهد كه زن مى تواند بدون حجاب در برابر بـرده خـود ظـاهـر شـود، ولى در بـعـضى از روايات اسلامى تصريح شده است كه منظور ظـاهـر شـدن در بـرابـر كـنـيـزان اسـت هـر چـنـد غـيـر مـسـلمـان بـاشـنـد، و غـلامـان را شـامـل نـمـى شـود، در حـديـثـى از امـام امـيرالمؤ منين على (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه مى فـرمـود: لا يـنـظـر العـبد الى شعر مولاته: (غلام نبايد به موى زنى كه مولاى او است نگاه كند) ولى از بعضى روايات ديگر تعميم استفاده مى شود، اما مسلما خلاف احتياط است.

5 - تفسير (اولى الاربة من الرجال )

(اربة ) در اصل از ماده (ارب ) (بر وزن عرب ) چنانكه راغب در مفردات مى گويد ـ به معنى شدت احتياج است كه انسان براى بر طرف ساختن آن چاره جوئى مى كند، گاهى نيز به معنى حاجت بطور مطلق استعمال مى شود.

و مـنـظـور از (اولى الاربـة مـن الرجـال ) در ايـنـجـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه مـيـل جـنـسـى دارنـد و نـيـاز بـه هـمـسـر بـنـابـرايـن (غـيـر اولى الاربـة ) كـسـانـى را شامل مى شود كه اين تمايل در آنها نيست.

در ايـنـكـه مـنظور از اين عنوان چه كسانى است؟ در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را بـه مـعـنـى پـيـر مـردانـى دانـسـتـه انـد كـه شـهوت جنسى در آنها خاموش شده است، مانند (القـواعـد مـن النـسـاء) (زنـانـى كـه از سـر حد ازدواج بيرون رفته اند و از اين نظر بازنشسته شده اند).

بعضى ديگر آن را به مردان (خصى ) (خواجه ).

و بعضى ديگر به (خنثى ) كه آلت رجوليت مطلقا ندارد تفسير كرده اند.

امـا آنـچـه بـيش از همه مى توان روى آن تكيه كرد و در چند حديث معتبر از امام باقر (عليه‌السلام ) و امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده اين است كه منظور از اين تعبير مردان ابلهى اسـت كـه بـه هـيـچ وجـه احساس جنسى ندارند، و معمولا از آنها در كارهاى ساده و خدمتكارى استفاده مى كنند، تعبير به (التابعين ) نيز همين معنى را تقويت مى كند.

امـا از آنـجـا كـه اين وصف يعنى عدم احساس ميل جنسى درباره گروهى از پيران صادق است بـعـيـد نـيـسـت كـه مـفـهـوم آيـه را تـوسـعه دهيم و اين دسته از پير مردان نيز در معنى آيه داخل باشند.

در حديثى از امام كاظم (عليه‌السلام ) نيز روى اين گروه از پير مردان تكيه شده است.

ولى به هر حال مـفـهـوم آيـه ايـن نيست كه اين دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم اين است كه پوشيدن سر يا كمى از دست و مانند آن در برابر اين گروه واجب نيست.

6 - كدام اطفال از اين حكم مستثنا هستند

گـفتيم دوازدهمين گروهى كه حجاب در برابر آنها واجب نيست، اطفالى هستند كه از شهوت جنسى هنوز بهره اى ندارند.

جـمـله (لم يـظـهـروا) گـاهى به معنى (لم يطلعوا) (آگاهى ندارند) و گاه به معنى (لم يقدروا) (توانائى ندارند) تفسير شده، زيرا اين ماده به هر دو معنى آمده است و در قرآن گاه در اين و گاه در آن بكار رفته.

مـثـلا در آيـه 20 سـوره كـهـف مـى خـوانـيـم:( ان يـظـهـروا عـليـكـم يـرجـمـوكـم ) (اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان مى كنند).

و در آيـه 8 سـوره توبه مى خوانيم( كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة ) (چگونه با پيمانشكنان پيكار نمى كنيد در حالى كه اگر آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى با شما مى كنند و نه پيمان ).

ولى بـه هـر حـال ايـن تفاوت در آيه مورد بحث تفاوت چندانى از نظر نتيجه ندارد منظور اطـفـالى اسـت كـه بـر اثر عدم احساس جنسى نه توانائى دارند و نه آگاهى. بنابراين اطفالى كه به سنى رسيده اند كه اين تمايل و توانائى در آنها بيدار شده بايد بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعايت كنند.

7 - چرا عمو و دائى جزء محارم نيامده اند؟

از مـطـالب سؤ ال انگيز اينكه در آيه فوق ضمن بيان محارم به هيچوجه سخنى از عمو و دائى در مـيـان نـيـسـت، بـا ايـنـكـه بـه طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمى باشد.

مـمـكـن است نكته آن اين باشد كه قرآن مى خواهد نهايت فصاحت و بلاغت را در بيان مطالب بـه كـار گـيـرد و حـتـى يك كلمه اضافى نيز نگويد، از آنجا كه استثناى پسر برادر و پسر خواهر نشان مى دهد كه عمه و خاله انسان نسبت به او محرمند روشن مى شود كه عمو و دائى يك زن نيز بر او محرم مى باشند و به تعبير روشنتر محرميت دو جانبه است، هنگامى كـه از يـكـسـو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند، طبيعى است كه از سوى ديگر و در طرف مقابل عمو و دائى نيز محرم باشند (دقت كنيد).

8 - هر گونه عوامل تحريك ممنوع!

آخرين سخن در اين بحث اينكه در آخر آيه فوق آمده است كه نبايد زنان به هنگام راه رفتن پـاهاى خود را چنان به زمين كوبند تا صداى خلخالهايشان به گوش رسد! اين امر نشان مـى دهـد كـه اسـلام به اندازه اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سختگير و مو شكاف است كـه حـتـى اجـازه چـنـيـن كـارى را نـيـز نـمـى دهـد، و البـتـه بـه طـريـق اولى عـوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مى زند مانند نشر عكسهاى تحريك آميز و فـيـلم هـاى اغـوا كننده و رمانها و داستانهاى جنسى را نخواهد داد، و بدون شك محيط اسلامى بـايـد از ايـنگونه مسائل كه مشتريان را به مراكز فساد سوق مى دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى كشاند پاك و مبرا باشد.


آيه (32) تا (34) و ترجمه

( و أنـكـحـوا الا يـمـى مـنـكـم و الصلحين من عبادكم و إمائكم إن يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله وسع عليم ) (32)( و ليـسـتـعـفف الذين لا يجدون نكاحا حتى يغنيهم الله من فضله و الذين يبتغون الكتب مما ملكت اءيـمـنـكـم فـكـاتـبـوهـم إن عـلمـتـم فـيـهـم خـيـرا و أتـوهـم مـن مـال الله الذى أتـئكـم و لا تـكـرهوا فتيتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحيوة الدنيا و من يكرههن فإن الله من بعد إكرههن غفور رحيم ) (33)( و لقد أنزلنا إليكم أيت مبينت و مثلا من الذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتقين ) (34)

ترجمه:

32 - مـردان و زنان بى همسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را، اگـر فـقـيـر و تـنـگـدسـت بـاشـنـد خـداونـد آنـان را از فضل خود بى نياز مى سازد، خداوند واسع و آگاه است.

33 - و آنـهـا كـه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند تا خداوند آنان را به فضلش بـى نـيـاز سـازد و بردگانى از شما كه تقاضاى مكاتبه (قرار داد مخصوص براى آزاد شـدن ) را دارنـد بـا آنـهـا قرار داد ببنديد، اگر رشد و صلاح در آنها احساس مى كنيد (و بـعـد از آزادى تـوانـائى زنـدگـى مـسـتـقـل را دارنـد) و چـيـزى از مـال خـدا كـه بـه شـمـا داده اسـت بـه آنـهـا بـدهـيـد، و كـنـيـزان خـود را بـراى تـحـصيل متاع دنيا مجبور به خودفروشى نكنيد اگر آنها مى خواهند پاك بمانند، و هر كس آنـهـا را بـر ايـن كار اكراه كند (سپس پشيمان گردد) خداوند بعد از اين اكراه غفور و رحيم است (توبه كنيد و براى هميشه اين عمل ننگين را ترك گوئيد).

34 - ما بر شما آياتى فرستاديم كه حقايق بسيارى را تبيين مى كند و اخبارى از كسانى كه پيش از شما بودند و موعظه و اندرزى براى پرهيزگاران.

تفسير:

ترغيب به ازدواج آسان

از آغـاز ايـن سـوره تـا به اينجا طرق حساب شده مختلفى براى پيشگيرى از آلودگيهاى جـنـسـى مـطرح شده است، كه هر يك از آنها تاثير به سزائى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگيها دارد.

در آيـات مـورد بـحـث بـه يـكى ديگر از مهمترين طرق مبارزه با فحشاء كه ازدواج ساده و آسـان، و بـى ريا و بى تكلف است، اشاره شده، زيرا اين نكته مسلم است كه براى بر چـيـدن بـسـاط گـنـاه، بايد از طريق اشباع صحيح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبير ديگر هيچگونه مبارزه منفى بدون مبارزه مثبت مؤ ثر نخواهد افتاد.

لذا در نخستين آيه مورد بحث مى فرمايد: (مردان و زنان بى همسر را همسر دهـيـد، و هـمـچـنـيـن غـلامـان و كـنـيـزان صـالح و درستكارتان را)( و انكحوا الايامى منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ) .

(ايـامـى ) جـمـع (ايـم ) (بـر وزن قـيـم ) در اصـل بـه مـعـنى زنى است كه شوهر ندارد، سپس به مردى كه همسر ندارد نيز گفته شده اسـت، و بـه اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم اين آيه داخلند خواه بكر باشند يا بيوه.

تـعـبـيـر (انـكـحـوا) (آنـهـا را هـمـسـر دهـيد) با اينكه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به مـيـل طرفين است، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازيد، از طريق كمكهاى مـالى در صورت نياز، پيدا كردن همسر مناسب، تشويق به مسأله ازدواج، و بالاخره پا در ميانى براى حل مشكلاتى كه معمولا در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست، خـلاصـه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هر گونه قدمى و سخنى و درمى در اين راه را شامل مى شود.

بدون شك اصل تعاون اسلامى ايجاب مى كند كه مسلمانان در همه زمينه ها به يكديگر كمك كـنـنـد ولى تـصـريـح بـه ايـن امـر در مـورد ازدواج دليل بر اهميت ويژه آن است.

اهميت اين مسأله تا به آن پايه است كه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: افضل الشفاعات ان تشفع بين اثنين فى نكاح حتى يجمع الله بينهما: (بهترين شـفـاعـت آن اسـت كـه مـيـان دو نفر براى امر ازدواج ميانجيگرى كنى، تا اين امر به سامان برسد)!.

در حديث ديگرى از امام كاظم موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: ثلاثة يستظلون بـظـل عـرش الله يـوم القـيـامـة، يـوم لا ظـل الا ظـله، رجـل زوج اخـاه المسلم او اخدمه، او كتم له سرا (سه طايفه اند كه در روز قيامت در سايه عـرش خـدا قـرار دارنـد، روزى كـه سـايـه اى جـز سـايـه او نـيـسـت: كـسـى كـه وسائل تزويج برادر مسلمانش

را فـراهـم سازد، و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كننده اى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد)!

و بالاخره در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: هر گامى انسان در ايـن راه بـر دارد و هـر كـلمـهـاى بـگـويـد، ثـواب يـكـسـال عـبـادت در نـامـه عـمـل او مـى نـويـسـنـد) (كـان له بـكـل خـطـوة خـطـاهـا، او بـكـل كـلمـة تـكـلم بـهـا فـى ذلك، عمل سنة قيام ليلها و صيام نهارها).

و از آنـجـا كـه يـك عذر تقريبا عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زير بار ازدواج و تـشـكـيـل خـانواده مساءله فقر و نداشتن امكانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مى فـرمايد: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشيد و در ازدواجشان بكوشيد چرا كه (اگر فـقـيـر و تـنـگـدسـت بـاشند خداوند آنها را از فضل خود بى نياز مى سازد)( ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله ) .

و خداوند قادر بر چنين كارى هست، چرا كه (خداوند واسع و عليم است )( ان الله واسع عليم ) .

قـدرتـش آنچنان وسيع است كه پهنه عالم هستى را فرا مى گيريد، و علم او چنان گسترده اسـت كـه از نـيـات همه كس مخصوصا آنها كه به نيت حفظ عفت و پاكدامنى اقدام به ازدواج مى كنند آگاه است، و همه را مشمول فضل و كرم خود قرار خواهد داد.

در اين زمينه تحليل روشنى داريم، و همچنين روايات متعددى كه در آخر اين بحث خواهد آمد.

ولى از آنجا كه گاه با تمام تلاش و كوشش كه خود انسان و ديگران مى كنند

وسـيـله ازدواج فـراهـم نـمـى گـردد و خـواه و ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محروميت بـگـذراند، مبادا كسانى در اين مرحله قرار دارند گمان كنند كه آلودگى جنسى براى آنها مجاز است، و ضرورت چنين ايجاب مى كند، لذا بلا فاصله در آيه بعد دستور پارسائى را هـر چـنـد مشكل باشد به آنها داده مى گويد: (و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پـيـشـه كنند، تا خداوند آنان را به فضلش بى نياز سازد)( و ليستعفف الذين لا يجدون نكاحا حتى يغنيهم الله من فضله ) .

نـكـنـد در اين مرحله بحرانى و در اين دوران آزمايش الهى تن به آلودگى در دهند و خود را معذور بشمرند كه هيچ عذرى پذيرفته نيست، بلكه بايد قدرت ايمان و شخصيت و تقوا را در چنين مرحله اى آزمود.

سپس از آنجا كه اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به ميان آيد عنايت و توجه خاصى بـه آزادى آنـهـا نـشـان مـى دهـد، از بحث ازدواج، به بحث آزادى بردگان از طريق مكاتبه (بـسـتـن قـرارداد بـراى كـار كردن غلامان و پرداختن مبلغى به اقساط به مالك خود و آزاد شـدن ) پـرداخـتـه مـى گـويد: (بردگانى كه از شما تقاضاى مكاتبه براى آزادى مى كـنـنـد بـا آنـهـا قـرار داد بـبنديد، اگر رشد و صلاح در آنان احساس مى كنيد)( و الذين يبتغون الكتاب مما ملكت ايمانكم فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيرا ) .

منظور از جمله (علمتم فيهم خيرا) اين است كه رشد و صلاحيت كافى براى عقد اين قرار داد و سـپـس تـوانـائى بـراى انـجـام آن داشـتـه بـاشـنـد و بـتـوانـنـد بـعـد از پـرداخـتـن مـال الكـتـابـه (مـبـلغـى را كه قرار داد بسته اند) زندگى مستقلى را شروع كنند، اما اگر توانائى بر اين امور را نداشته باشند، و اين كار در مجموع به ضرر آنها تمام شود و در نـتـيـجـه سـر بـار جـامـعـه شـونـد بـايـد بـه وقـت ديـگـرى موكول كنند كه اين صلاحيت و توانائى حاصل گردد.

سپس براى اينكه بردگان به هنگام اداى اين اقساط به زحمت نيفتند دسـتـور مى دهد كه چيزى از مال خداوند كه به شما داده است به آنها بدهيد)( و آتوهم من مال الله الذى آتاكم ) .

در ايـنـكـه مـنـظـور از ايـن مال چه مالى است كه بايد به اين بردگان داد؟ در ميان مفسران گفتگو است:

جمع كثيرى گفته اند: منظور اين است كه سهمى از زكات، همانگونه كه در آيه 60 سوره توبه آمده است، به آنها پرداخته شود تا بتوانند دين خود را ادا كنند و آزاد شوند.

بعضى ديگر گفته اند منظور آن است كه صاحب برده قسمتى از اقساط را به او ببخشد، و يا اگر دريافت داشته به او باز گرداند، تا توانائى بيشتر بر نجات خود از اسارت و بردگى پيدا كند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه در آغـاز كـار كـه بـردگـان تـوانـائى بـر تـهـيـه مـال نـدارنـد چيزى به عنوان كمك خرج يا سرمايه مختصر به آنها بدهند تا بتوانند به كسب و كارى مشغول شوند، هم خود را اداره كنند، و هم اقساط دين خويش را بپردازند.

البته سه تفسير فوق با هم منافاتى ندارد و ممكن است مجموعا در مفهوم آيه جمع باشد، هـدف واقـعى اين است كه مسلمانان اين گروه مستضعف را تحت پوشش كمكهاى خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصى يابند.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: تضع عـنـه من نجومه التى لم تكن تريد ان تنقصه، و لا تزيد فوق ما فى نفسك. اشاره به ايـنـكـه بـعـضـى بـراى ايـنـكـه كـلاه شـرعـى درسـت كـنند و بگويند ما طبق آيه فوق به بـردگـان خـود كـمـك كـرده ايـم و تـخـفـيـف داده ايـم، مـبـلغ مـال الكـتـابـة را بـيـش از آنچه در نظر داشتند مى نوشتند، تا به هنگام تخفيف دادن درست همان مقدارى را كـه مـى خـواسـتند بى كم و كاست دريافت دارند! امام صادق (عليه‌السلام ) از اين كار نهى مى فرمايد و مى گويد: (بايد تخفيف از چيزى باشد كه واقعا در نظر داشته از او بگيرد)!

در دنـبـاله آيـه بـه يـكـى از اعمال بسيار زشت بعضى از دنيا پرستان در مورد بردگان اشـاره كـرده مـى فـرمـايـد: (كـنـيـزان خـود را بـه خـاطـر تـحـصـيـل مـتـاع زود گـذر دنـيـا مـجـبـور بـه خودفروشى نكنيد، اگر آنها مى خواهند پاك بـمـانـنـد)!( و لا تـكـرهـوا فـتـيـاتـكم على البغاء ان اردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا ) .

بـعـضـى از مـفـسـران در شاءن نزول اين جمله گفته اند: (عبد الله بن ابى ) شش كنيز داشـت كـه آنها را مجبور به كسب در آمد براى او از طريق خودفروشى مى كرد! هنگامى كه حـكـم اسـلام دربـاره مبارزه با اعمال منافى با عفت (در اين سوره ) صادر شد آنها به خدمت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـدنـد و از ايـن مـاجرا شكايت كردند آيه فوق نازل شد و از اين كار نهى كرد).

ايـن آيه نشان مى دهد كه تا چه حد در عصر جاهليت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقى بـودنـد كـه حتى بعد از ظهور اسلام نيز بعضا به كار خود ادامه مى دادند، تا اينكه آيه فـوق نـازل شـد و به اين وضع ننگين خاتمه داد، اما متاءسفانه در عصر ما كه بعضى آن را عصر جاهليت قرن بيستم نام نهاده اند در بعضى از كشورها كه دم از تمدن و حقوق بشر مـى زنـند اين عمل به شدت ادامه دارد، و حتى در مملكت ما، در عصر طاغوت نيز به صورت وحـشـتـنـاكـى وجـود داشـت كه دختران معصوم و زنان ناآگاه را فريب مى دادند و به مراكز فـسـاد مـى كـشـانـدند و با طرحهاى شيطانى مخصوص آنها را مجبور به خودفروشى مى كـردنـد و راه فـرار را از هـر طـريـق بـه روى آنـهـا مـى بستند، تا از اين طريق در آمده اى سرشارى فراهم سازند كه شرح اين ماجرا، بسيار دردناك، و از عهده اين سخن خارج است.

گـرچـه ظاهرا بردگى به صورت سابق وجود ندارد، ولى در دنياى به اصطلاح متمدن جناياتى مى شود كه از دوران بردگى به مراتب وحشتناكتر است، خداوند مردم جهان را از شـر ايـن انـسانهاى متمدن نما حفظ كند، و خدا را شكر كه در محيط ما بعد از انقلاب اسلامى به اين اعمال ننگين خاتمه داده شد.

ذكـر ايـن نـكته نيز لازم است كه جمله ان اردن تحصنا (اگر آنها مى خواهند پاك بمانند...) مـفـهـومـش ايـن نـيـسـت كه اگر خود آن زنها مايل به اين كار باشند اجبار آنها مانعى ندارد، بـلكـه ايـن تعبير از قبيل (منتفى به انتفاء موضوع ) است زيرا عنوان اكراه در صورت عـدم تـمـايـل صـادق اسـت و گـر نـه خـودفـروشـى و تـشـويـق بـه آن بـه هـر حال گناه بزرگى است.

ايـن تـعـبير براى اين است كه اگر صاحبان اين كنيزان مختصر غيرتى داشته باشند به غيرت آنها بر خورد مفهوم آيه اين است اين كنيزان كه ظاهرا در سطح پائينترى قرار دارند مايل به اين آلودگى نيستند شما كه آنهمه ادعا داريد چرا تن به چنين پستى در مى دهيد؟!

در پـايـان آيه چنانكه روش قرآن است براى اينكه راه بازگشت را به روى گنهكاران نبندد بلكه آنها را تشويق به توبه و اصلاح كند مى گويد: (و هر كس آنها را بر اين كـار اكـراه كـنـد (سـپـس پشيمان گردد) خداوند بعد از اكراه آنها غفور و رحيم است )( و من يكرههن فان الله من بعد اكراههن غفور رحيم ) .

ايـن جمله چنانكه گفتيم ممكن است اشاره به وضع صاحبان آن كنيزان باشد كه از گذشته تـاريـك و نـنـگـيـن خـود پـشـيمان و آماده توبه و اصلاح خويشتن هستند، و يا اشاره به آن زنانى است كه تحت فشار و اجبار تن به اين كار مى دادند.

در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث هـمـانگونه كه روش قرآن است به صورت يك جمع بندى اشاره به بحثهاى گذشته كرده مى فرمايد: ما بر شما آياتى فرستاديم

كه حقائق بسيارى را تبيين مى كند( و لقد انزلنا اليكم آيات مبينات ) .

و نـيـز (مـثـلهـا و اخـبـارى از كـسـانـى كـه پيش از شما بودند) (و سر نوشت آنها درس عبرتى براى امروز شما است )( و مثلا من الذين خلوا من قبلكم ) .

و نيز (موعظه و پند و اندرزى براى پرهيزكاران )( و موعظة للمتقين )

نكته ها:

1 - ازدواج يك سنت الهى است

گـر چـه امـروز مـساءله ازدواج آنقدر در ميان آداب و رسوم غلط و حتى خرافات پيچيده شده كـه بـه صـورت يك جاده صعب العبور يا غير قابل عبور براى جوانان در آمده است، ولى قطع نظر از اين پيرايه ها، ازدواج يك حكم فطرى و هماهنگ قانون آفرينش است كه انسان براى بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشكلات زندگى احتياج به ازدواج سالم دارد.

اسـلام كـه هماهنگ با آفرينش گام بر مى دارد نيز در اين زمينه تعبيرات جالب و مؤ ثرى دارد، از جمله حديث معروف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است:

(تـنـاكـحـوا، و تـنـاسـلوا تكثروا فانى اباهى بكم الامم يوم القيامه و لو بالسقط): (ازدواج كـنيد تا نسل شما فزونى گيرد كه من با فزونى جمعيت شما حتى با فرزندان سقط شده در قيامت به ديگر امتها مباهات مى كنم!

و در حـديـث ديـگـر از آن حـضرت مى خوانيم: (من تزوج فقد احرز نصف دينه فليتق الله فى النصف الباقى ): (كسى كه همسر اختيار كند نيمى از دين خود را محفوظ داشته، و بايد مراقب نيم ديگر باشد).

چـرا كـه غـريـزه جـنسى نيرومندترين و سركشترين غرائز انسان است كه به تنهائى با ديگر غرائز برابرى مى كند، و انحراف آن نيمى از دين و ايمان انسان را به خاطر خواهد انداخت.

بـاز در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (مى خوانيم شراركم عزابكم ): (بدترين شما مجردانند).

بـه هـمـين دليل در آيات مورد بحث و همچنين روايات متعددى مسلمانان تشويق به همكارى در امـر ازدواج مـجـردان و هـر گـونـه كـمـك مـمـكن به اين امر شده اند مخصوصا اسلام در مورد فرزندان مسئوليت سنگينى بر دوش پدران افكنده، و پدرانى را كه در اين مسئله حياتى بى تفاوت هستند شريك جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من ادرك له ولد و عنده ما يزوجه فلم يزوجه، فـاحدث فالاثم بينهما!: (كسى كه فرزندش به حد رشد رسد و امكانات تزويج او را داشـتـه بـاشـد و اقـدام نـكـند، و در نتيجه فرزند مرتكب گناهى شود، اين گناه بر هر دو نوشته مى شود)!

و باز به همين دليل دستور مؤ كد داده شده است كه هزينه هاى ازدواج را اعم از مهر و ساير قـسـمـتها سبك و آسان بگيرند، تا مانعى بر سر راه ازدواج مجردان پيدا نشود، از جمله در مورد مهريه سنگين كه غالبا سنگ راه ازدواج افراد كم در آمد است.

در حـديـثـى از پـيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: شوم المرئه غلاء مهرها (زن بد قدم زنى است كه مهرش سنگين باشد).

و بـاز در حـديـث ديـگـرى كـه در ذيـل حـديـث فوق وارد شده مى خوانيم (من شومها شدة مؤ نتها): يكى از نشانه هاى شوم بودن زن آن است كه هزينه زندگى (يا هزينه ازدواجش ) سنگين باشد.

و از آنـجـا كـه بـسـيـارى از مـردان و زنـان بـراى فـرار از زير بار اين مسؤ ليت الهى و انـسانى متعذر به عذرهائى از جمله نداشتن امكانات مالى مى شوند در آيات فوق صريحا گـفـتـه شـده اسـت كه (فقر) نمى تواند مانع راه ازدواج گردد، بلكه چه بسا ازدواج سبب غنا و بى نيازى مى شود.

دليـل آن هـم با دقت روشن مى شود، زيرا انسان تا مجرد است احساس مسؤ ليت نمى كند نه ابتكار و نيرو و استعداد خود را به اندازه كافى براى كسب در آمد مشروع بسيج مى كند، و نـه بـه هـنـگـامـى كـه در آمـدى پـيـدا كـرد در حفظ و بارور ساختن آن مى كوشد و به همين دليل مجردان غالبا خانه به دوش و تهى دستند!

امـا بـعـد از ازدواج شخصيت انسان تبديل به يك شخصيت اجتماعى مى شود و خود را شديدا مـسـئول حفظ همسر و آبروى خانواده و تاءمين وسائل زندگى فرزندان آينده مى بيند، به همين دليل تمام هوش و ابتكار و استعداد خود را به كار مى گيريد و در حفظ در آمده اى خود و صرفه جوئى، تلاش مى كند و در مدت كوتاهى مى تواند بر فقر چيره شود.

بـى جـهـت نيست كه در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم الرزق مع النساء و العيال: (روزى همراه همسر و فرزند است ).

و در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: (مردى خدمت حضرتش رسيد و از تهيدستى و نيازمندى شكايت كرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـرمـود: تـزوج، فـتـزوج فـوسع له ازدواج كن، او هم ازدواج كرد و گشايش در كار او پيدا شد)!.

بـدون شك امدادهاى الهى و نيروهاى مرموز معنوى نيز به كمك چنين افراد مى آيد كه براى انـجـام وظـيـفـه انـسـانـى و حفظ پاكى خود اقدام به ازدواج مى كنند. هر فرد با ايمان مى تواند به اين وعده الهى دلگرم و مؤ من باشد، در حديثى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده: (مـن تـرك التـزويـج مـخـافـة العـيـلة فـقـد سـاء ظـنـه بـالله ان الله عـز و جل يقول ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله ).

(كـسـى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است، زيرا خداوند مـتـعـال مـى فـرمـايـد: (اگـر آنـهـا فـقـيـر بـاشـنـد خـداونـد آنـهـا را از فضل خود بى نياز مى سازد).

البـتـه روايـات در مـنـابـع اسـلامـى در ايـن زمـيـنـه فـراوان اسـت كـه اگـر بخواهيم به نقل همه آنها بپردازيم از بحث تفسيرى خارج مى شويم.

2 - منظور از جمله و الصالحين من عبادكم و امائكم چيست؟

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيات مورد بحث به هنگامى كه سخن از ازدواج مردان و زنان بى هـمسر به ميان مى آيد به طور كلى دستور مى دهد براى ازدواج آنان اقدام كنيد، اما هنگامى كه نوبت بردگان مى رسد آن را مقيد به (صالح بودن ) مى كند.

جمعى از مفسران (مانند نويسنده عاليقدر تفسير الميزان و همچنين تفسير صافى ) آن را به معنى صلاحيت براى ازدواج تفسير كرده اند، در حالى كه اگر چنين باشد اين قيد در زنان و مردان آزاد نيز لازم است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه مـنـظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است چرا كه صـالحـان از اهـمـيـت ويـژه اى در ايـن امـر بـرخـوردارنـد، ولى بـاز جـاى ايـن سئوال باقى است كه چرا در غير بردگان اين قيد نيامده است؟

احـتـمال مى دهيم منظور چيز ديگرى باشد و آن اينكه: در شرائط زندگى آن روز بسيارى از بردگان در سطح پائينى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند

بـطـورى كـه هـيـچـگـونـه مـسئوليتى در زندگى مشترك احساس نمى كردند، اگر با اين حـال اقـدام بـه تـزويـج آنها مى شد همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مى كـردنـد، لذا دسـتـور داده شده است در مورد آنها كه صلاحيت اخلاقى دارند اقدام به ازدواج كـنـيـد، و مفهومش اين است كه در مورد بقيه نخست كوشش براى صلاحيت اخلاقيشان شود تا آماده زندگى زناشوئى شوند، سپس اقدام به ازدواجشان گردد.

3 - عقد مكاتبه؟

گـفـتـيـم اسـلام بـرنـامـه (آزادى تـدريـجـى بـردگـان ) را طـرح كـرده، و بـه هـمـيـن دليـل از هـر فـرصـتـى براى آزاد ساختن آنان استفاده كرده است، يكى از مواد اين برنامه مـسـاءله (مـكـاتـبه ) است كه به عنوان يك دستور در آيات مورد بحث به آن اشاره شده است.

(مـكـاتـبـه ) از مـاده (كـتـابـت ) و (كـتـابـت ) در اصـل از مـاده (كتب ) (بر وزن كسب ) به معنى (جمع ) است، و اينكه نوشتن را كتابت مـى گـويـنـد بـه خاطر آن است كه حروف و كلمات را در يك عبارت جمع مى كند، و چون در مكاتبه قرار دادى ميان (مولا) و (عبد) نوشته مى شود آن را مكاتبه ناميده اند.

عقد مكاتبه يكنوع قرار داد است كه ميان اين دو نفر بسته مى شود، و عبد موظف مى گردد كه از طـريـق كـسـب آزاد، مـالى تـهـيـه كـرده و بـه اقـسـاطـى كـه بـراى او قابل تحمل باشد به (مولا) بپردازد و آزادى خود را باز يابد، و دستور داده شده است كه مجموع اين اقساط بيش از قيمت عبد نباشد.

و نـيـز اگـر بـه عـللى عـبـد از پـرداخـتـن اقـسـاط عـاجـز شـد بـايـد از بـيـت المـال و سـهم زكات اقساط او پرداخته و آزاد گردد، حتى بعضى از فقهاء تصريح كرده اند كه اگر زكاتى به مولا تعلق گيرد خود او بايد اقساط بدهى عبد را از باب زكات حساب كند.

اين عقد يك عقد لازم است و هيچيك از طرفين حق فسخ آن را ندارد.

روشـن اسـت كـه بـا ايـن طـرح هـم بـسـيـارى از بردگان آزادى خود را باز مى يابند و هم تـوانـائى زنـدگى مستقل را در اين مدت كه ملزم به كار كردن و پرداخت اقساط هستند پيدا مـى كـنـنـد، و هـم صـاحـبـان آنـهـا بـه ضـرر و زيـان نـمـى افـتـنـد و عـكـس العمل منفى به زيان بردگان نشان نخواهند داد.

(مكاتبه ) احكام و فروع فراوانى دارد كه در كتب فقهى كتاب المكاتبه آمده است.


آيه (35) تا (38) و ترجمه

( الله نور السموت و الا رض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كأ نها كوكب درى يوقد من شجرة مبركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضى ء و لو لم تـمـسـسـه نـار نـور عـلى نـور يـهـدى الله لنـوره مـن يـشـاء و يـضـرب الله الا مثل للناس و الله بكل شى ء عليم ) (35)( فى بيوت أذن الله أن ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الاصال ) (36)( رجـال لا تلهيهم تجرة و لا بيع عن ذكر الله و إقام الصلوة و إيتاء الزكوة يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الا بصر ) (37)( ليجزيهم الله أحسن ما عملوا و يزيدهم من فضله و الله يرزق من يشاء بغير ) (38)

ترجمه:

35 - خـداونـد نـور آسـمـانـهـا و زمـيـن است، مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چـراغـى (پـر فـروغ ) بـاشـد، آن چـراغ در حـبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده هـمـچـون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مى شود كه از درخت پر بركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى (آنچنان روغنش صاف و خالص است كه ) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود، نورى است بر فراز نور، و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند و خداوند به هر چيزى آگاه است.

36 - (ايـن چـراغ پر فروغ ) در خانه هائى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بـالا برند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد) خانه هائى كه نام خدا در آن برده شود و صبح و شام در آن تسبيح گويند.

37 - مـردانـى كـه نـه تـجـارت و نه معامله، آنها را از ياد خدا و بر پا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند، آنها از روزى مى ترسند كه دلها و چشمها در آن زير و رو مى شود!

38 - هـدف اين است كه خداوند آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بيفزايد، و خداوند هر كس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد (و از مواهب بى انتهاى خويش بهره مند مى سازد).

تفسير:

آيه نور!

در تـفسير آيات فوق سخن بسيار گفته شده است، و مفسران و فلاسفه و عرفاى اسلامى هـر كـدام بـحـثـهاى فراوانى دارند، پيوند ارتباط اين آيات با آيات گذشته از اين نظر اسـت كـه در آيـات پـيـشـيـن سـخـن از مـسـاءله عـفت و مبارزه با فحشاء با استفاده از طرق و وسـائل گـونـاگـون بـود، و از آنـجـا كـه ضـامـن اجـراى هـمـه احـكـام الهـى، مـخـصـوصا كنترل كردن غرائز سركش، بخصوص غريزه جنسى كه نيرومندترين آنها است

بدون استفاده از پشتوانه ايمان ممكن نيست، سر انجام بحث را به ايمان و اثر نيرومند آن كشانيده و از آن سخن مى گويد.

نخست مى فرمايد: (خداوند نور آسمانها و زمين است )( الله نور السموات و الارض ) .

چه جمله زيبا و جالب و پر ارزشى؟ آرى خدا نور آسمانها و زمين است، روشنى و روشنى بخش همه آنها.

گروهى از مفسران كلمه (نور) را در اينجا به معنى (هدايت كننده ).

و بعضى به معنى (روشن كننده ).

و بعضى به معنى زينت بخش تفسير كرده اند.

همه اين معانى صحيح است ولى مفهوم آيه باز هم از اين گسترده تر مى باشد.

تـوضـيح اينكه: در قرآن مجيد و روايات اسلامى از چند چيز به عنوان (نور) ياد شده است:

1 - قـرآن مـجـيد چنانكه در آيه 15 سوره مائده مى خوانيم:( قد جائكم من الله نور و كتاب مبين ) : (از سوى خداوند نور و كتاب آشكارى براى شما آمد) و در آيه 157 سوره اعراف نيز مى خوانيم:( و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون ) : (كسانى كه پيروى از نورى مى كنند كه با پيامبر نازل شده است آنها رستگارانند).

2 - (ايـمـان ) چـنـانـكـه در آيـه 257 بقره آمده است:( الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظـلمـات الى النـور ) : (خـداونـد ولى كـسانى است كه ايمان آورده اند، آنها را از ظلمتهاى (شرك و كفر) به سوى نور (ايمان ) رهبرى مى كند).

3 - (هـدايـت الهـى ) و روشـن بينى چنانكه در آيه 122 سوره انعام آمده:( او من كان ميتا فاحيينا و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ‍ كمن مثله فى الظلمات ليـس بـخـارج مـنـهـا ) : (آيـا كـسـى كه مرده بوده است و ما او را زنده كرديم و نور هدايتى براى او قرار داديم كه در پرتو آن بتواند در ميان مردم راه برود همانند كسى است كه در تاريكى باشد و هرگز از آن خارج نگردد)؟!

4 - (آئين اسلام ) چنانكه در آيه 32 سوره توبه مى خوانيم:( و يابى الله الا ان يتم نـوره و لو كـره الكـافـرون ) : (خـداونـد ابـا دارد جـز از ايـنـكـه نـور (اسـلام ) را كامل كند هر چند كافران نخواهند).

5 - شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آيه 46 سوره احزاب درباره پيامبر مـى خـوانـيم:( و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا ) : (ما تو را دعوت كننده به سوى خدا به اذن و فرمان او قرار داديم و چراغى نور بخش ).

6 - امـامـان و پـيـشوايان معصوم چنانكه در زيارت جامعه آمده:( خلقكم الله انوارا فجعلكم بـعرشه محدقين ) : (خداوند شما را نورهائى آفريد كه گرد عرش او حلقه زده بوديد و نـيـز در هـمان زيارتنامه آمده است: و انتم نور الاخيار و هداة الابرار: (شما نور خوبان و هدايت كننده نيكوكاران هستيد).

7 - و بالاخره از (علم و دانش ) نيز به عنوان نور ياد شده چنانكه در حديث مشهور است:( العـلم نـور يـقـذفـه الله فـى قـلب مـن يشاء ) : (علم نورى است كه خدا در قلب هر كس كه بخواهد مى افكند)... اينها همه از يكسو.

و از سـوى ديـگـر: بـايـد در ايـنـجا خواص و ويژگيهاى نور را دقيقا بررسى كنيم، با مطالعه اجمالى روشن مى شود كه نور داراى خواص و ويژگيهاى زير است:

1 - نـور زيـبـاتـريـن و لطـيـفـتـريـن موجودات در جهان ماده است و سرچشمه همه زيبائيها و لطافتها است!

2 - نـور بـالاترين سرعت را طبق آنچه در ميان دانشمندان معروف است در جهان ماده دارد نور بـا سـرعـت سـيـصـد هـزار كـيـلومتر در ثانيه مى تواند كره زمين را در يك چشم بر هم زدن (كـمـتـر از يـك ثـانـيـه ) هـفـت بـار دور بـزنـد، بـه هـمـيـن دليل مسافتهاى فوق العاده عظيم و سرسام آور نجومى را فقط با سرعت سير نور مى سنجند و واحـد سـنـجـش در آنـهـا سـال نـورى اسـت، يـعـنـى مـسـافـتـى را كـه نـور در يكسال با آن سرعت سرسام آورش مى پيمايد.

3 - نور وسيله تبيين اجسام و مشاهده موجودات مختلف اين جهان است، و بدون آن چيزى را نمى توان ديد، بنابراين هم (ظاهر) است و هم (مظهر) (ظاهر كننده غير).

4 - نـور آفـتـاب كه مهمترين نور در دنياى ما است پرورش دهنده گلها و گياهان بلكه رمز بـقاى همه موجودات زنده است و ممكن نيست موجودى بدون استفاده از نور (به طور مستقيم يا غير مستقيم ) زنده بماند.

5 - امـروز ثـابـت شـده كـه تـمام رنگهائى را كه ما مى بينيم نتيجه تابش نور آفتاب يا نورهاى مشابه آن است و گر نه موجودات در تاريكى مطلق رنگى ندارند!.

6 - تمام انرژيهاى موجود در محيط ما (بجز انرژى اتمى ) همه از نور آفتاب سرچشمه مى گـيريد، حركت بادها، ريزش باران و حركت نهرها و سيلها و آبشارها و بالاخره حركت همه مـوجـودات زنـده بـا كـمـى دقت به نور آفتاب منتهى مى شود. سر چشمه گرما و حرارت و آنـچـه بـسـتـر موجودات را گرم نگه مى دارد همان نور آفتاب است حتى گرمى آتش كه از چوب درختان و يا ذغال سنگ و يا نفت و مشتقات آن به دست مى آيد نيز از گرمى آفتاب است چـرا كـه هـمه اينها طبق تحقيقات علمى به گياهان و حيواناتى باز مى گردند كه حرارت را از خورشيد گرفته و در خود ذخيره كرده اند، بنابراين حركت موتورها نيز از بركت آن است.

7 - نـور آفـتـاب نـابود كننده انواع ميكربها و موجودات موذى است و اگر تابش اشعه اين نـور پـر بركت نبود كره زمين، تبديل به بيمارستان بزرگى مى شد كه همه ساكنانش با مرگ دست به گريبان بودند!

خـلاصـه هـر چه در اين پديده عجيب عالم خلقت (نور) بيشتر مى نگريم و دقيقتر مى شويم آثار گرانبها و بركات عظيم آن آشكارتر مى شود.

حال با در نظر گرفتن اين دو مقدمه اگر بخواهيم براى ذات پاك خدا تشبيه و تمثيلى از مـوجـودات حـسى اين جهان انتخاب كنيم (گر چه مقام با عظمت او از هر شبيه و نظير برتر اسـت ) آيـا جز از واژه نور مى توان استفاده كرد؟! همان خدائى كه پديد آورنده تمام جهان هستى است، روشنى بخش عالم آفرينش است، همه موجودات زنده به بركت فرمان او زنده اند، و همه مخلوقات بر سر خوان نعمت او هستند كه اگر لحظه اى چشم لطف خود را از آنها باز گيرد همگى در ظلمت فنا و نيستى فرو مى روند.

و جـالب ايـنـكـه هـر مـوجـودى بـه هـر نـسـبـت بـا او ارتباط دارد به همان اندازه نورانيت و روشنائى كسب مى كند:

قرآن نور است چون كلام اوست.

آئين اسلام نور است چون آئين او است.

پيامبران نورند چون فرستادگان اويند.

امامان معصوم انوار الهى هستند چون حافظان آئين او بعد از پيامبرانند.

(ايمان ) نور است چون رمز پيوند با او است.

علم نور است چون سبب آشنائى با او است.

بنابراين الله نور السموات و الارض.

بلكه اگر نور را به معنى وسيع كلمه به كار بريم يعنى (هر چيزى كه ذاتش ظاهر و آشكار باشد و ظاهر كننده غير) در اينصورت به كار بردن كلمه (نور) در ذات پاك او جـنـبه تشبيه هم نخواهد داشت، چرا كه چيزى در عالم خلقت از او آشكارتر نيست، و تمام آنچه غير او است از بركت وجود او آشكار است.

در كتاب (توحيد) از (امام على بن موسى الرضا) (عليهما‌السلام ) چنين آمده:

از آنـحـضـرت تـفـسـيـر آيـه الله نـور السـمـوات و الارض را خـواسـتـنـد فـرمـود: هـاد لاهـل السـمـوات و هـاد لاهـل الارض: (او هـدايـت كـنـنـده اهل آسمانها و هدايت كننده اهل زمين است ).

در حـقـيقت اين يكى از خواص نور الهى است، اما مسلما منحصر به آن نمى باشد، و به اين تـرتـيب تمام تفسيرهائى را كه در زمينه اين آيه گفته اند مى توان در آنچه ذكر كرديم جـمـع نـمـود كـه هـر كـدام اشاره به يكى از ابعاد اين نور بى نظير و اين روشنائى بى مانند است.

جالب اينكه در فراز چهل و هفتم از دعاى (جوشن كبير) كه مجموعه اى از صفات خداوند متعال است مى خوانيم: يا نور النور، يا منور النور، يا خالق النور، يا مدبر النور، يا مـقـدر النـور، يـا نـور كـل نـور، نـورا قـبـل كـل نـور، يـا نـورا بـعـد كل نور، يا نورا فوق كل نور، يا نورا ليس كمثله نور!:

(اى نور نورها، و اى روشنى بخش روشنائيها، اى آفريننده نور، اى تدبير كننده نور، اى تـقـديـر كـنـنـده نـور، اى نـور هـمـه نـورهـا، اى نـور قبل از هر نور، اى نور بعد از هر نور، اى نورى كه برتر از هر نورى، و اى نورى كه همانندش نورى نيست )!

و به اين ترتيب همه انوار هستى از نور او مايه مى گيريد، و به نور ذات پاك او منتهى مى شود.

قـرآن بعد از بيان حقيقت فوق با ذكر يك مثال زيبا و دقيق چگونگى نور الهى را در اينجا مـشـخـص مـى كـنـد و مـى فـرمـايد: (مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چراغى باشد و آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان )( مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب درى ) .

و (ايـن چـراغ بـا روغنى افروخته مى شود كه از درخت پر بركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى )( يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية ) .

(آنـچنان روغنش صاف و خالص است كه گوئى بدون تماس با آتش مى خواهد شعله ور شود)!( يكاد زيتها يضى ء و لو لم تمسسه نار ) .

(نورى است بر فراز نور)( نور على نور ) .

و (خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند)( يهدى الله لنوره من يشاء ) .

و براى مردم مثلها مى زند( و يضرب الله الامثال للناس ) .

و خداوند به هر چيزى آگاه است( و الله بكل شى ء عليم ) .

براى تشريح اين مثال توجه به چند امر ضرورى است:

مـشـكاة در اصل به معنى روزنه و محل كوچكى است كه در ديوار ايجاد مى كردند و چراغهاى مـعـمـول قـديـم را بـراى مـحـفـوظ ماندن از مزاحمت باد و طوفان در آن مى نهادند، و گاه از داخـل اطـاق طـاقـچـه كـوچكى درست مى كردند و طرفى را كه در بيرون اطاق و مشرف به حـيـاط مـنـزل بـود بـا شـيـشـه اى مـى پـوشـانـدنـد، تـا هـم داخل اطاق روشن شود و هم صحن حياط، و در ضمن از باد و طوفان نيز مصون بماند، و نيز بـه محفظه هاى شيشه اى كه به صورت مكعب مستطيلى مى ساختند و درى داشت و در بالاى آن روزنه اى براى خروج هوا، و چراغ را در آن مى نهادند گفته شده است.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه: مـشـكـاة مـحـفـظـه اى بـراى چـراغ در مقابل حمله باد و طوفان بود، و از آنجا كه غالبا در ديوار ايجاد مى شد نور چراغ را نيز متمركز ساخته و منعكس مى نمود.

(زجـاجه ) يعنى شيشه، و در اصل به سنگهاى شفاف مى گويند، و از آنجا كه شيشه نيز از مواد سنگى ساخته مى شود و شفاف است به آن (زجاجه ) گفته شده.

و در ايـنـجا به معنى حبابى است كه روى چراغ مى گذاشتند تا هم شعله را محافظت كند و هـم گـردش هـوا را، از طـرف پـائيـن بـه بـالا، تـنظيم كرده، بر نور و روشنائى شعله بيفزايد.

(مـصـبـاح ) بـه مـعـنـى خـود (چـراغ ) اسـت كـه مـعـمـولا بـا فـتـيـله و يـك ماده روغنى قابل اشتعال افروخته مى شده است.

جـمـله يـوقـد مـن شـجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية اشاره به ماده انرژيزاى فوق العـاده مـسـتـعد براى اين چراغ است، چرا كه (روغن زيتون ) كه از درخت پر بار و پر بـركـتـى گـرفـتـه شـود يـكـى از بـهـتـريـن روغـنـهـا بـراى اشـتـعـال اسـت آنـهم درختى كه تمام جوانب آن به طور مساوى در معرض تابش نور آفتاب باشد، نه در جانب شرق باغ و كنار ديوارى قرار گرفته باشد و نه در جانب غرب كه تـنـهـا يـك سـمـت آن آفـتاب ببيند، و در نتيجه ميوه آن نيمى رسيده و نيمى نارس و روغن آن ناصاف گردد.

و بـا ايـن تـوضـيـح بـه ايـنـجـا مـى رسـيـم كـه بـراى اسـتـفـاده از نـور كـامـل چـنـيـن چـراغـى بـا درخـشـش و تـابـش بـيـشـتـر نـيـاز بـه چـهـار عامل داريم:

چـراغـدانـى كـه آن را از هـر سـو مـحافظت كند بى آنكه از نورش بكاهد، بلكه نور آن را متمركزتر سازد.

و حـبـابـى كـه گـردش هوا را بر گرد شعله تنظيم كند، اما آن قدر شفاف باشد كه به هيچوجه مانع تابش نور نگردد.

و چراغى كه مركز پيدايش نور بر فتيله آن است.

و بـالاخـره مـاده انـرژى زاى صـاف و خـالص و زلالى كـه آن قـدر آمـاده اشتعال باشد كه گوئى بدون تماس با شعله آتش مى خواهد شعله ور گردد.

اينها همه از يكسو، در حقيقت بيانگر جسم و ظاهرشان است.

از سـوى ديـگـر مـفـسـران بزرگ اسلامى در اينكه محتواى اين تشبيه چيست و به اصطلاح (مشبه ) كدام نور الهى است تفسيرهاى گوناگونى دارند:

بعضى گفته اند منظور همان نور هدايتى است كه خداوند در دلهاى مؤ منان بر افروخته، و به تعبير ديگر منظور ايمان است كه در سراچه قلوب مؤ منان جايگزين شده است.

بعضى ديگر آن را به معنى قرآن كه در درون قلب آدمى نورافكن مى گردد دانسته اند.

بعضى ديگر تشبيه را اشاره به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

و بعضى اشاره به دلائل توحيد و عدل پروردگار.

و بعضى به روح اطاعت و تقوا كه مايه هر خير و سعادت است تفسير كرده اند.

در واقـع تـمام مصاديقى كه براى نور معنوى در قرآن و روايات اسلامى آمده در اينجا به عنوان تفسير ذكر شده است، و روح همه آنها در واقع يك چيز است و آن همان نور هدايت است كـه از قـرآن و وحـى و وجـود پـيـامـبـران سـرچـشـمـه مـى گـيـريـد، و بـا دلائل توحيد آبيارى مى شود، و نتيجه آن تسليم در برابر فرمان خدا و تقوا است.

تـوضـيـح اينكه: نور ايمان كه در قلب مؤ منان است داراى همان چهار عاملى است كه در يك چراغ پر فروغ موجود است:

(مصباح ) همان شعله هاى ايمان است كه در قلب مؤ من آشكار مى گردد و فروغ هدايت از آن منتشر مى شود.

(زجاجه ) و حباب قلب مؤ من است كه ايمان را در وجودش تنظيم مى كند.

و (مشكاة ) سينه مؤ من و يا به تعبير ديگر مجموعه شخصيت و آگاهى و علوم و افكار او است كه ايمان وى را از گزند طوفان حوادث مصون مى دارد.

و شجره مباركه زيتونه همان وحى الهى است كه عصاره آن در نهايت صفا و پاكى مى باشد و ايمان مؤ منان به وسيله آن شعله ور و پر بار مى گردد.

در حـقـيـقـت اين نور خدا است همان نورى است كه آسمانها و زمين را روشن ساخته و از كانون قلب مؤ منان سر بر آورده و تمام وجود و هستى آنها را روشن و نورانى مى كند.

دلائلى را كـه از عـقـل و خـرد دريـافـته اند با نور وحى آميخته مى شود و مصداق نور على نور مى گردد.

و هم در اينجا است كه دلهاى آماده و مستعد به اين نور الهى هدايت مى شوند و مضمون يهدى الله لنوره من يشاء در مورد آنان پياده مى گردد.

بنابراين براى حفظ اين نور الهى (نور هدايت و ايمان ) مجموعه اى از معارف و آگاهيها و خودسازيها و اخلاق لازم است كه همچون مشكاتى اين مصباح را حفظ كند.

و نيز قلب مستعد و آماده اى مى خواهد كه همچون زجاجه برنامه آن را تنظيم نمايد.

و امدادى از ناحيه وحى لازم دارد كه همچون شجره مباركه زيتونه به آن انرژى بخشد.

و ايـن نـور وحـى بـايد از آلودگى به گرايشهاى مادى و انحرافى شرقى و غربى كه موجب پوسيدگى و كدورت آن مى شود بر كنار باشد.

آنـچـنـان صاف و زلال و خالى از هر گونه التقاط و انحراف كه بدون نياز به هيچ چيز ديـگـر تـمـام نـيـروهاى وجود انسان را بسيج كند، و مصداق (يكاد زيتها يضى ء و لو لم تمسسه نار) گردد.

هـر گـونـه تـفـسـيـر بـه راى و پـيشداوريهاى نادرست و سليقه هاى شخصى و عقيده هاى تـحـمـيـلى و تـمـايـل بـه چـپ و راسـت و هـر گـونـه خـرافـات كـه مـحـصول اين شجره مباركه را آلوده كند از فروغ اين چراغ مى كاهد و گاه آن را خاموش مى سازد.

اين است مثالى كه خداوند در اين آيه براى نور خود بيان كرده و او از همه چيز آگاه است.

از آنـچـه در بـالا گـفـتـيـم ايـن نـكـتـه روشـن مـى شـود كه اگر در روايات ائمه معصومين (عليهما‌السلام ) كـه در تـفـسـيـر اين آيه رسيده است مشكاة گاهى به قلب پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و (مـصـبـاح ) نـور علم، و (زجاجة ) وصى او على (عليه‌السلام ) و (شـجـره مـبـاركـه ) بـه ابـراهـيـم خـليـل كـه ريـشـه ايـن خـانـدان از او اسـت، و جـمـله (لا شـرقـيـه و لا غربيه ) به نفى گـرايـشـهـاى يـهـود و نـصارا تفسير شده است، در حقيقت چهره ديگرى از همان نور هدايت و ايمان، و بيان مصداق روشنى از آن است، نه اينكه منحصر به همين مصداق باشد.

و نـيـز اگـر بـعـضـى از مـفـسـران ايـن نـور الهـى را بـه قـرآن يـا دلائل عـقلى يا شخص پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تفسير كرده اند آن نيز ريشه مشتركى با تفسير فوق دارد.

تا به اينجا ويژگيها و مشخصات اين نور الهى، نور هدايت و ايمان را در لابلاى تشبيه به يك چراغ پر فروغ مشاهده كرديم، اكنون بايد ديد اين چراغ پر نور در كجا است؟ و مـحـل آن چـگـونـه اسـت؟ تـا هـمـه آنـچـه در ايـن زمـيـنـه لازم بـوده اسـت بـا ذكـر ايـن محل روشن گردد.

لذا در آيـه بـعـد مـى فرمايد: (اين مشكاة در خانه هائى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده كـه ديـوارهـاى آن را بـالا بـرنـد و مـرتـفـع سـازند) (تا از دستبرد دشمنان و شياطين و هوسبازان در امان باشد)( فى بيوت اذن الله ان ترفع ) .

(خانه هائى كه ذكر نام خدا در آن شود) (و آيات قرآن و حقائق وحى را در آن بخوانند)( و يذكر فيها اسمه ) .

بسيارى از مفسران آيه فوق را همانگونه كه در بالا تفسير كرده ايم مربوط بـه آيه قبل دانسته اند ولى بعضى آن را مرتبط به جمله بعد مى دانند كه چندان صحيح به نظر نمى رسد.

امـا ايـنـكـه بعضى گفته اند وجود اين چراغ پر فروغ در خانه هائى كه ويژگيهايش در ايـن آيـه بـيـان شده چه اثرى دارد پاسخش روشن است زيرا خانه اى با اين مشخصات كه ديـوارهـاى آن بـرافـراشـتـه شـده و مـردانـى مـصـمم و بيدار و هشيار در آن به پاسدارى مشغولند ضامن حفاظت اين چراغ پر فروغ است بعلاوه آنها كه در جستجوى چنين منبع نور و روشـنـائى هـسـتـنـد از مـحـل آن بـا خـبـر مـى شـونـد و بـه دنبال آن مى شتابند.

امـا ايـنـكـه مـنـظـور از ايـن (بـيوت ) (خانه ها) چيست؟ پاسخ آن از ويژگيهائى كه در ذيـل آيـه بـراى آن ذكر شده است روشن مى شود، آنجا كه مى گويد: (در اين خانه ها هر صـبـح و شـام تـسـبـيـح خـدا مـى گـويـنـد)( يـسـبـح له فـيـهـا بـالغـدو و الاصال )

(مـردانى كه نه تجارت آنها را از ياد خدا و بر پاداشتن نماز و اداى زكات باز مى دارد و نـه خـريـد و فـروش )( رجـال لا تـلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكاة ) .

(آنـهـا از روزى مـى تـرسـنـد كـه دلها و ديده ها در آن دگرگون و زير و رو مى شود)( يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار ) .

ايـن ويـژگـيـها نشان مى دهد كه اين بيوت همان مراكزى است كه: به فرمان پروردگار استحكام يافته و مركز ياد خدا است و حقائق اسلام و احكام خدا از آن نشر مى يابد، و در اين مـعـنـى وسـيـع و گـسترده، مساجد، خانه هاى انبياء و اوليا، مخصوصا خانه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و خانه على (عليه‌السلام ) جمع است.

و اينكه بعضى از مفسران آن را منحصرا به مساجد و يا بيوت انبياء و مانند آن تفسير كرده انـد دليـلى بـر ايـن انـحـصـار نـيـسـت، و اگـر مشاهده مى كنيم در بعضى از روايات مانند روايـتـى كـه از امـام باقر (عليه‌السلام ) نقل شده كه فرمود: (هى بيوت الانبياء و بيت عـلى مـنها): (اين آيه اشاره به خانه پيامبران است و خانه على نيز از اين زمره محسوب مى شود).

يـا در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه به هنگام تـلاوت ايـن آيـه از آن حـضـرت پـرسـيـدنـد مـنـظـور چـه بـيوتى است؟ فرمود (بيوت الانـبـيـاء) است ابوبكر پرسيد اين خانه (اشاره به خانه فاطمه و على كرد) نيز از آن جـمـله اسـت؟ پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: (نعم من افاضلها): (آرى اين از برترين آنها است ).

هـمـه ايـنـهـا اشـاره بـه مـصـداقـهـاى روشـن اسـت، زيـرا مـى دانـيـم معمول روايات اين است كه به هنگام تفسير، مصاديق روشن را بيان مى كند.

آرى هر كانونى كه به فرمان خدا بر پا شده، و نام خدا در آن برده مى شود، و هر صـبـح و شـام مـردان بـا ايـمـانـى كـه زنـدگـى مـادى آنـهـا را بـه خـود مـشـغـول و از يـاد خـدا غـافل نمى كند به تسبيح و تقديس در آن مشغولند، چنين خانه هائى مركز مشكات انوار الهى و ايمان و هدايت است.

در واقع اين خانه ها چند ويژگى دارد:

نخست اينكه به فرمان خدا بنياد شده.

ديـگر اينكه پايه ها و ديوارهايش آنچنان محكم و مرتفع است كه آن را از نفوذ شياطين حفظ مى كند.

و ديگر اينكه مركز ياد خدا است.

و سـرانـجـام ايـنـكـه مـردانـى از آن پـاسـدارى مـى كـنـنـد كـه صبح و شام به تسبيح خدا مـشـغـولنـد، و جـاذبـه هـاى دنـيـاى فـريـبـنـده آنـهـا را از حـق غافل نمى سازد.

اين خانه ها با اين ويژگيها سر چشمه هدايت و ايمان است.

ذكـر ايـن نـكـتـه نيز لازم است كه در اين آيه هم (تجارت ) آمده است و هم (بيع ) با ايـنـكـه بـه نظر مى رسد هر دو يك معنى داشته باشد، ولى ممكن است تفاوت اين دو از اين نظر باشد كه تجارت اشاره به يك كار مستمر و مداوم است، ولى بيع براى يك مرحله و به صورت گذرا است.

تـوجـه بـه ايـن امـر نـيـز ضرورى است كه نمى فرمايد آنها مردانى هستند كه به سوى تجارت و بيع نمى روند بلكه مى گويد تجارت و بيع آنها را از ياد خدا و بر پاداشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند.

آنها پيوسته از روز قيامت و دادگاه عدل پروردگار كه از شدت وحشتش دلها و چشمها در آن دگـرگون مى شود بيمناكند (توجه داشته باشيد جمله (يخافون ) به مقتضاى اينكه فـعـل مـضـارع اسـت دلالت بر استمرار خوف و ترس آنها از قيامت دارد خوف و ترسى كه آنان را به انجام مسئوليتها و رسالتها وادار مى كند).

در آخـريـن آيـه مورد بحث به پاداش بزرگ اين پاسداران نور هدايت و عاشقان حق و حقيقت اشـاره كرده، چنين مى گويد: (اين بخاطر آن است كه خداوند آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بيفزايد)( ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله ) .

و ايـن جاى تعجب نيست، زيرا فيض خداوند براى آنها كه شايسته فيض اويند محدود نيست و خـداونـد هر كس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد و از مواهب بى انتهاى خويش بهره مند مى سازد)( و الله يرزق من يشاء بغير حساب ) .

در ايـنـكـه مـنظور از (احسن ما عملوا) در اين آيه چيست؟ بعضى گفته اند اشاره به همه اعمال نيك است اعم از واجبات و مستحبات، كوچك و بزرگ.

بعضى ديگر معتقدند كه اشاره به اين است كه خداوند كار خير را ده برابر و گاه هفتصد برابر يا بيشتر، پاداش مى دهد، چنانكه در آيه 160 انعام مى خوانيم:

( مـن جاء بالحسنة فله عشر امثالها ) : (كسى كه كار نيك كند ده برابر پاداش مى گيرد) و در آيـه 261 سـوره بـقـره در مـورد انـفـاق كـنـنـدگـان پـاداشـى معادل هفتصد برابر و يا مضاعف آن ذكر شده است.

ايـن احـتـمـال نـيـز در تـفـسـيـر جـمـله فـوق وجـود دارد كـه مـنـظـور ايـن اسـت خـداونـد تـمام اعـمـال آنـهـا را بـر مـعـيـار و مـقـيـاس بـهـتـريـن اعـمـالشـان پـاداش مـى دهـد، حـتـى اعمال كم اهميت و متوسطشان همرديف بهترين اعمالشان در پاداش خواهد بود!

و اين از فضل خداوند دور نيست، چرا كه در مقام عدالت و مجازات برابرى ضرورى است، امـا هـنـگـامـى كه به مقام فضل و كرم مى رسد مواهب و بخششها بيحساب است، چرا كه ذات پاكش نامحدود است، و (نعمتش نامتناهى كرمش بى پايان ).

نكته ها:

نكات اين آيات را از آنجا كه با تفسير آيات آميخته بود در لابلاى آن بيان كـرديـم امـا چـنـد بـخـش از روايـات بـاقـى مـانـده اسـت كـه ذكـر آنـهـا بـراى تكميل اين بحث تفسير لازم است:

1 - در كـتـاب (روضـه كـافى ) از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيـه نـور فـرمود: ان المشكاة قلب محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، و المصباح النور الذى فـيـه العـلم، و الزجـاجة قلب على او نفسه: (مشكات قلب محمد است، و مصباح همان نور علم و هدايت، و زجاجه اشاره به على (عليه‌السلام ) يا قلب او است كه بعد از رحلت پيامبر اين مصباح در آن قرار گرفت ).

2 - در حديث ديگرى كه در (توحيد صدوق ) آمده است چنين مى خوانيم: امام باقر (عليه‌السلام ) فرمود: ان المشكاة نور العلم فى صدر النبى (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و الزجـاجـة صـدر عـلى... و نـور عـلى نـور امام مؤ يد بنور العلم و الحكمة فى اثر الامام من آل محمد، و ذلك من لدن آدم الى ان تقوم الساعة، فهؤ لاء الاوصياء الذين جعلهم الله عز و جـل خـلفـاء فـى ارضـه و حـجـجـه عـلى خـلقـه، لاتـخـلوا الارض فـى كل عصر من واحد منهم: (مشكات ) نور علم در سينه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت و (زجـاجـه ) سـيـنـه عـلى (عليه‌السلام ) است، و (نور على نور) امامانى از آل مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هستند كه يكى بعد از ديگرى مى آيند و با نور عـلم و حـكـمت مؤ يدند، و اين رشته از آغاز خلقت آدم تا پايان جهان ادامه داشته و دارد، اينها هـمـان اوصـيـائى هـسـتـنـد كـه خـداونـد آنـان را خلفاى در زمين قرار داده، و حجت خويش بر بـنـدگـانـش، و در هـيـچ عـصر و زمانى صفحه روى زمين از آنها خالى نبوده است و نخواهد بود).

3 - در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) (مشكات ) به فاطمه (عليه‌السلام ) و (مصباح ) به حسن (عليه‌السلام ) و (زجاجه ) به حسين تفسير شده است.

البـته همان گونه كه قبلا هم اشاره كرديم آيات مفهوم وسيعى دارد كه هر يك از روايات فوق بيان مصداق روشنى از آن است. بى آنكه از عموميت آيه صرفنظر شود و به اين ترتيب هيچگونه تضادى در روايات نيست.

4 - در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عـليـه السلام ) مى خوانيم كه با (قتاده ) فقيه معروف اهل بصره گفتگوئى داشت، و در ضمن از حضور در مجلس امام (عليه‌السلام ) و ابهت خاص آنحضرت كه سراسر قلب او را فرا گرفته بود اظهار شگفتى كرد، امام به او فرمود: آيا مى دانى كجا نشسته اى؟ در برابر همانها كه خدا درباره آنها گفته: فى بيوت اذن الله ان تـرفـع و يـذكـر فـيـهـا اسـمـه يـسـبـح له فـيـهـا بـالغـدو والاصال رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة.

سـپـس فـرمـود: فـانـت ثـم و نـحـن اولئك: تـو آن هـسـتـى كـه گـفـتـى (فـقـيـه اهل بصره ) و ما اين هستيم كه قرآن مى گويد!

قتاده در جواب گفت: صدقت و الله، جعلنى الله فداك، و الله ما هى بيوت حجارة ولاطين: (راسـت گـفـتـى فدايت گردم، به خدا سوگند منظور خانه هاى سنگى و گلى نيست ) (منظور خانه هاى وحى و ايمان و هدايت است ).

5 - در حـديـث ديـگـرى نـقـل شـده كـه دربـاره ايـن گروه از مردان الهى كه پاسدار وحى و هـدايـتـنـد فـرمـود: هـم التـجـار الذيـن لا تـلهـيـهـم تـجـارة و لا بـيـع عـن ذكـر الله، اذا دخل مواقيت الصلوة ادوا الى الله حقه فيها: (آنها تاجرانى هستند كه تجارت و بيع آنان را از يـاد خـدا غـافـل نـمـى سـازد، هـنـگـامـى كـه وقـت نـمـاز داخل مى شود حق آن را اداء مى كنند).

اشـاره بـه اينكه آنها در عين فعاليتهاى سازنده و مثبت اقتصادى تمام فعاليتهايشان تحت الشعاع نام خدا است، و چيزى را بر آن مقدم نمى شمردند.

6 - درخت زيتون چنانكه در آيات فوق خوانديم به عنوان شجره مباركه (درخت پر بركت ) تـوصـيـف شـده اسـت. و اگـر در آن روز كـه قـرآن نـازل شـد اهـميت اين تعبير بر همگان روشن نبود امروز براى ما واضح و آشكار است، چرا كـه دانشمندان بزرگى كه ساليان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون گياهان صرف كرده اند به ما مى گويند از اين درخت با بركت محصولى به دست مى آيد كه از مفيدترين و پرارزشترين روغنها است و نقش مؤ ثرى در سلامت بدن دارد.

ابن عباس مى گويد اين درخت تمام اجزايش مفيد و سودمند است حتى در خاكستر آن نيز فائده و مـنـفـعـتـى اسـت، و اوليـن درخـتـى اسـت كـه بعد از طوفان نوح (عليه‌السلام ) روئيد و پيامبران در حق آن دعا كرده اند كه درخت پر بركتى باشد.

7 - مـفـسـران بـزرگ در تـفـسـيـر جـمـله نور على نور تعبيرات گوناگونى دارند: مرحوم طـبرسى در مجمع البيان مى گويد: اشاره به پيامبرانى است كه يكى بعد از ديگرى از يك نسل و يك ريشه به وجود مى آيند و راه هدايت را تداوم مى بخشند.

فـخـر رازى در تـفـسـيـر خـود مـى گـويـد: اشاره به اجتماع اشعه نور و تراكم آنها است آنـچنان كه درباره مؤ من وارد شده: (مؤ من در ميان چهار حالت قرار دارد: اگر موهبتى به او بـرسـد خـدا را شـكـر مـى گويد، و اگر مصيبتى رسد صابر و با استقامت است، اگر سـخـن بگويد راست مى گويد، و اگر داورى كند عدالت را مى جويد، او در ميان توده هاى مـردم ناآگاه همچون انسان زنده اى در ميان مردگان است، او در ميان پنج نور در حركت است سـخـنـش نور، عملش نور، محل ورودش نور، محل خروجش نور، و هدفش نور خدا در روز قيامت است.اين احتمال نيز وجود دارد كه نور اول كه در آيه آمده است اشاره به نور هـدايـت الهـى از طـريـق وحـى اسـت، و نـور دوم نـور هـدايـتـش از طـريـق عـقـل، و يـا نـور اول نور هدايت تشريع است و نور دوم نور هدايت تكوينى است بنابراين نورى است بر فراز نور. و به اين ترتيب اين جمله گاه تفسير به منابع مختلف نور شده (انبياء) و گاه به انواع مـخـتـلف نـور، و گـاه بـه مـراحـل گـونـاگـون آن و در عـيـن حال همه آنها ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد كه مفهومش گسترده است (دقت كنيد).


آيه (39) تا (40) و ترجمه

( و الذيـن كـفـروا اءعـمـالهـم كـسـراب بقيعة يحسبه الظمان ماء حتى إذا جاءه لم يجده شيئا و وجدالله عنده فوفئه حسابه و الله سريع الحساب ) (39)( أو كظلمات فى بحر لجى يغشئه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إذا أخرج يده لم يكديرئها و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور ) (40)

ترجمه:

39 - و كـسـانـى كـه كـافـر شدند اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير، كه انسان تـشـنه آن را از دور آب مى پندارد، اما هنگامى كه به سراغ آن مى آيد چيزى نمى يابد! و خدا را نزد آن مى يابد و حساب او را صاف مى كند، و خداوند سريع الحساب است!

40 - يـا هـمچون ظلماتى است در يك درياى پهناور، كه موج آن را پوشانيده، و بر فراز آن مـوج ديـگـرى است، و بر فراز آن ابرى تاريك، ظلمتهائى است يكى بر فراز ديگر آنچنان كه هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست!

تفسير:

اعمالى همچون سراب!

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سـخـن از نـور خـدا، نـور ايـمـان و هـدايـت، بـود، بـراى تكميل اين بحث، و روشن شدن حال آنها در مقايسه با ديگران، در آيات مورد بحث سخن از ظـلمـت كـفر و جهل و بى ايمانى، و كافران تاريكدل و منافقان گمراه مى گويد، سخن از كـسانى مى گويد كه به عكس مؤ منان كه زندگى و افكارشان (نور على نور) بود، وجود آنها (ظلمات بعضها فوق بعض ) است!

سـخـن از كـسـانـى اسـت كـه در بـيـابـان خـشـك و سـوزان زنـدگـى بـجـاى آب بـه دنـبـال سـراب مـى رونـد، و از تـشـنگى جان مى دهند، در حالى كه مؤ منان در پرتو ايمان چشمه زلال هدايت را يافته و در كنار آن آرميده اند.

نـخـست مى گويد: (كسانى كه كافر شدند اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير، كه انسان تشنه آن را از دور آب مى پندارد)( و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء ) .

(اما هنگامى كه به سراغ آن مى آيد چيزى نمى يابد)( حتى اذا جائه لم يجده شيئا ) .

(اما خدا را نزد اعمال خود مى يابد و حساب او را صاف مى كند)!( و وجدالله عنده فوفاه حسابه ) .

(و خداوند سريع الحساب است )!( و الله سريع الحساب ) .

(سـراب ) در اصـل از مـاده (سـرب ) (بـر وزن شـرف ) بـه مـعـنـى راه رفـتـن در سـراشـيـبـى اسـت و (سـرب ) (بـر وزن حـرب ) به معنى راه سراشيبى است، به همين مـنـاسـبـت (سـراب ) بـه تـلالؤ ى مـى گـويـند كه از دور در بيابانها و سراشيبى ها نمايان مى شود و به نظر مى رسد كه در آنجا آب وجود دارد، در حالى كه چيزى جز انعكاس نور آفتاب نيست.

(قيعه ) به عقيده بعضى جمع (قاعه ) به معنى زمين گسترده و وسيعى است كه آب و گياه ندارد و به تعبير ديگر به زمينهاى كوير مانند مى گويند كه سراب نيز غالبا در آنجا به چشم مى خورد.

ولى جـمـعـى از مـفـسران و ارباب لغت اين كلمه را مفرد مى دانند كه جمع آن (قيعان ) يا (قيعات ) است.

گـر چـه از نـظر معنى در اينجا تفاوت چندانى وجود ندارد ولى تناسب آيه ايجاب مى كند كـه مـفـرد بـاشـد زيرا (سراب ) به صورت مفرد ذكر شده و طبعا چنين سرابى در يك بيابان خواهد بود نه در بيابانها (دقت كنيد).

سـپـس بـه مـثـال دوم مـى پـردازد و مـى گـويـد: (و يـا اعـمـال اين كافران همانند ظلماتى است در يك اقيانوس پهناور كه موج آن را پوشانده، و بـر فـراز مـوج مـوج ديـگرى است و بر فراز آن ابر تاريكى قرار گرفته است )( او كظلمات فى بحر لجى يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ) .

و بـه ايـن تـرتيب (ظلمتهائى است كه يكى بر فراز ديگرى قرار گرفته )!( ظلمات بعضها فوق بعض ) .

(آنـچـنـان كـه هـر كس در ميان آن گرفتار شود آنقدر تاريك و ظلمانى است كه اگر دست خود را بيرون آورد ممكن نيست آن را ببيند)!( اذا اخرج يده لم يكد يراها ) .

آرى نـور حـقـيقى در زندگى انسانها فقط نور ايمان است و بدون آن فضاى حيات تيره و تـار و ظـلمـانـى خواهد بود، اما اين نور ايمان تنها از سوى خدا است و كسى كه خدا نورى بـرايـش قـرار نـداده نـورى بـراى او نـيـسـت( و مـن لم يجعل الله له نورا فما له من نور ) .

براى درك عمق اين مثال قبلا لازم است به معنى واژه (لجى ) توجه شود.

(لجـى ) (بـر وزن گـرجـى ) بـه مـعـنـى دريـاى عـمـيـق و پـهـنـاور اسـت و در اصـل از مـاده لجـاج بـه معنى پيگيرى كردن كارى است (كه معمولا در مورد كارهاى نادرست گـفته مى شود) سپس به پيگيرى امواج دريا و قرار گرفتن آنها پشت سر هم گفته شده است.

و از آنـجا كه دريا هر قدر عميقتر و گسترده تر باشد امواجش بيشتر است اين واژه در مورد درياهاى عميق و پهناور به كار مى رود.

اكـنون درياى خروشان و مواجى را در نظر بگيريد كه بسيار عميق و ژرف است و مى دانيم نـور آفـتـاب كـه قـويترين نورها است تا حد معينى در دريا نفوذ مى كند و آخرين اشعه آن تـقريبا در عمق هفتصد متر محو و نابود مى گردد، بطورى كه در اعماق بيشتر ظلمت دائم و شب جاويدان حكمفرما است، چرا كه مطلقا در آنجا نورى نفوذ نمى كند.

ايـن را نـيـز مى دانيم كه آب اگر صاف و بدون تلاطم باشد نور را بهتر منعكس مى كند ولى امـواج مـتـلاطـم شـعـاع نـور را در هـم مـى شـكـنـد و مـقـدار كـمـتـرى از آن به اعماق آب منتقل مى گردد.

اگـر بـر ايـن امواج خروشان اين موضوع را نيز اضافه كنيم كه ابرى تيره و تار بر بـالاى آنـهـا سـايـه افـكـنـده بـاشـد ظـلمـتـى كـه از آن حاصل مى شود ظلمتى است فوق العاده متراكم.

ظلمت اعماق آب از يكسو، ظلمت امواج خروشان از سوى ديگر، ظلمت ابر تاريك از سوى سوم، ظـلماتى است كه بر روى يكديگر قرار گرفته است، و بديهى است كه در چنين ظلمتى نزديكترين اشياء قابل رؤ يت نخواهد بود، حتى اگر انسان دست خود را نزديك چشمش قرار دهد آن را نمى بيند.

كـافـرانـى كـه از نـور ايـمـان بـى بهره اند به كسى مى مانند كه در چنين ظلمت مضاعفى گرفتار شده است، بعكس مؤ منان روشن ضمير كه مصداق نور على نورند.

بعضى از مفسران گفته اند كه اين ظلمتهاى سه گانه اى كه افراد بى ايمان در آن غوطه ورنـد عـبـارتـنـد از ظـلمت اعتقاد غلط، و ظلمت گفتار نادرست، و ظلمت كردار بد، و به تعبير ديگر اعمال افراد بى ايمان هم از نظر زير بنا تاريك است و هم از نظر انعكاسى كه در سـخـنـان آنـهـا دارد و هـم بـه خـاطـر هـمـاهـنـگـيـش بـا سـائر اعمال زشتشان از هر نظر ظلمانى است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد ايـن ظـلمـتـهـاى سـه گـانـه عـبـارت از مراحل جهل آنها است: نخست اينكه نمى دانند، دوم اينكه نمى دانند كه نمى دانند، سوم اينكه با اينحال فكر مى كنند مى دانند كه همان جهل مركب و مضاعف است.

بعضى ديگر گفته اند از آنجا كه عامل اصلى شناخت، طبق تصريح قرآن، سه چيز است: قـلب و چـشـم و گـوش (البـتـه قـلب بـه مـعـنـى عـقـل ) چـنـانـكـه در آيـه 78 سـوره نـحـل آمـده:( و الله اخـرجـكـم مـن بـطـون امـهـاتـكـم لا تـعـلمـون شـيـئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده ) : (خداوند شما را از شكم مادران برون فرستاد در حـالى كـه چـيـزى نـمـى دانـسـتـيـد، و بـراى شـمـا گـوش و چـشـم و دل قرار داد) ولى كفار هم نور قلب را از دست داده اند و هم نور سمع و بصر را و در اين ظلمتها غوطه ورند!.

اما روشن است كه اين سه تفسير منافاتى با هم ندارند، و ممكن است آيه ناظر به همه آنها باشد.

بـه هـر حـال در دو آيـه فـوق در يـك جـمـع بـنـدى نـهـائى بـه ايـنـجـا مـى رسـيـم كـه اعمال افراد بى ايمان نخست به نور كاذبى تشبيه شده كه همچون يك سراب در بيابان خـشـك و سـوزان ظاهر مى شود، سرابى كه نه تنها عطش تشنه كامان را فرو نمى نشاند بلكه به خاطر دوندگى بيشتر آن را افزايش مى دهد.

سـپـس از ايـن نـور كاذب كه اعمال ظاهر فريب منافقان بى ايمان است وارد مرحله باطن اين اعـمـال مـى شود، باطنى هولناك مملو از ظلمتها و تاريكيهاى متراكم و هراس انگيز، باطنى وحـشـتـنـاك كـه تـمـام حواس انسانى در آن از كار مى افتد و نزديكترين اشياء محيط بر او پنهان مى گردد، حتى خودش را نمى تواند ببيند تا چه رسد به ديگران را!

بـديـهـى اسـت در چـنـيـن ظـلمـت هـول انـگـيـزى، انـسـان در تـنـهـائى مـطـلق و جـهـل و بـى خبرى كامل فرو مى رود، نه راه را پيدا مى كند، نه همسفرانى دارد، نه موضع خـود را مـى شـنـاسـد، نـه وسـيـله اى در اخـتـيـار دارد، چـرا كـه از منبع نور يعنى الله كسب روشنائى نكرده، و در حجاب خودخواهى و جهل و نادانى فرو رفته است.

اگـر فـرامـوش نـكـرده بـاشـيـد گـفتيم نور سرچشمه تمام زيبائيها، روشنائيها، حيات و زنـدگـى و جـنـبـش و حـركـت اسـت، امـا بـه عكس ظلمت منبع زشتيها، مرگ و نيستى، سكون و سكوت مى باشد، ظلمت كانون وحشت و نفرت است، ظلمت همراه با سردى و افسردگى است، و چنين است حال كسانى كه نور ايمان را از دست مى دهند و در ظلمت كفر فرو مى روند.


آيه (41) و (42) و ترجمه

( ألم تـر أن الله يـسـبـح له مـن فـى السـمـوت و الا رض و الطـيـر صـافـات كل قد علم صلاته و تسبيحه و الله عليم بما يفعلون ) (41)( و لله ملك السموت و الارض و إلى الله المصير ) (42)

ترجمه:

41 - آيـا نـديـدى كه براى خدا تسبيح مى كنند تمام آنان كه در آسمانها و زمينند و همچنين پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گسترده اند، هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مى داند، و خداوند به آنچه انجام مى دهند عالم است.

42 - و از بـراى خـداسـت حـكـومـت و مـالكـيت آسمانها و زمين و بازگشت تمامى موجودات به سوى اوست.

تفسير:

همه تسبيحگوى او هستند

در آيات گذشته سخن از نور خدا، نور هدايت و ايمان و ظلمات متراكم كفر و ضلالت بود، و در آيـات مـورد بحث از دلائل توحيد كه نشانه هاى انوار الهى و اسباب هدايت است، سخن مى گويد:

نـخـسـت روى سـخـن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مى گويد: (آيا نديدى كه تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند براى خدا تسبيح مى كنند)؟!( الم تر ان الله يسبح له من فى السماوات و من فى الارض ) .

(و پـرنـدگـان در حـالى كـه بـالهـا را بـر فـراز آسـمـان گـسـتـرده انـد مشغول تسبيح او هستند)؟!( و الطير صافات ) .

(هـمـه آنـهـا از نـمـاز و تـسـبـيـح خـود، آگـاه و بـاخـبـرنـد)( كل قد علم صلوته و تسبيحه ) .

(و خداوند از تمام اعمالى كه آنها انجام مى دهند آگاه است )( و الله عليم بما يفعلون ) .

و از آنـجـا كـه اين تسبيح عمومى موجودات دليلى بر خالقيت پروردگار است و خالقيت او دليـل بـر مـالكـيـت او نـسـبـت بـه مـجـمـوعـه جـهـان هـسـتـى اسـت، و نـيـز دليـل بـر آن اسـت كه همه موجودات به سوى او باز مى گردند، اضافه مى كند: (و از بـراى خـدا است مالكيت آسمانها و زمين، و بازگشت تمامى موجودات به سوى او است )( و لله ملك السماوات و الارض و الى الله المصير ) .

اين احتمال نيز در پيوند اين آيه با آيه قبل وجود دارد كه در آخرين جمله آيه گذشته سخن از عـلم خـداونـد بـه اعـمـال هـمـه انـسانها و تسبيح كنندگان بود، و در اين آيه به دادگاه عدل او در جهان ديگر، و مالكيت خداوند نسبت به همه آسمان و زمين و حق قضاوت و داورى او اشاره مى كند.

نكته ها:

1 - جمله الم تر آيا نديدى به گفته بسيارى از مفسران به معنى الم تعلم (آيا نمى دانى ) است، زيرا تسبيح عمومى موجودات جهان چيزى نيست كه با چشم ديده شود، بلكه به هر مـعنى كه باشد با قلب و عقل، درك مى گردد، اما از آنجا كه اين مسأله آنقدر واضح است كه گوئى با چشم ديده مى شود، تعبير به (الم تر) شده است.

ايـن نـكـتـه نـيـز قابل توجه است كه مخاطب در اين آيه گرچه شخص پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد اما به گفته جمعى از مفسران منظور از آن عموم مردم است، و اين در قرآن امثال و نظائر فراوان دارد.

اما بعضى گفته اند اين خطاب در مرحله رؤ يت و مشاهده مخصوص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت، چـرا كـه خـداونـد درك و ديـدى بـه او داده بـود كه تسبيح و حمد همه مـوجـودات ايـن عـالم را مشاهده مى كرد، و همچنين بندگان خاص خدا كه پيرو مكتب اويند به مـقـام شـهـود عينى مى رسند، ولى در مورد عموم مردم جنبه شهود عقلى و علمى دارد نه شهود عينى.

2 - تسبيح عمومى موجودات عالم

آيـات مـخـتـلف قرآن سخن از چهار عبادت در مورد همه موجودات اين جهان بزرگ مى گويد: تسبيح، حمد، سجده و نماز، در آيه مورد بحث سخن از نماز و (تسبيح ) بود.

و در آيـه 15 سـوره رعـد سخن از (سجود) عمومى است( و لله يسجد من فى السماوات و الارض ) .

و در آيـه 44 سـوره اسـراء سـخـن از (تـسبيح ) و (حمد) تمامى موجودات عالم هستى است( و ان من شى ء الا يسبح بحمده ) .

دربـاره حـقـيـقت (حمد) و (تسبيح ) عمومى موجودات جهان، و تفسيرهاى گوناگونى كـه در ايـن زمـيـنـه گـفته شده است در ذيل آيه 44 سوره اسراء مشروحا بحث كرده ايم كه فشرده آن را در اينجا مى آوريم:

در اينجا دو تفسير قابل توجه وجود دارد:

1 - تـمـامـى ذرات ايـن عـالم اعـم از آنـچـه آن را عـاقـل مـى شـمـاريـم يـا بـى جـان يـا غير عـاقـل همه داراى نوعى درك و شعورند، و در عالم خود تسبيح و حمد خدا مى گويند، هر چند ما قادر به درك آن نيستيم، شواهدى از آيات قرآن نيز براى

اين تفسير اقامه شده است.

2 - مـنـظـور از تـسـبـيـح و حـمـد هـمـان چـيـزى اسـت كـه مـا آن را (زبـان حـال ) مـى نـاميم، يعنى مجموعه نظام جهان هستى و اسرار شگفت انگيزى كه در هر يك از موجودات اين عالم نهفته است، با زبان بيزبانى، با صراحت و به طور آشكار از قدرت و عـظمت خالق خود، و علم و حكمت بى انتهاى او سخن مى گويند، چرا كه هر موجود بديع و هر اثر شگفت انگيزى، حتى يك تابلو نفيس نقاشى يا يك قطعه شعر زيبا و نغز، حمد و تـسـبـيـح ابـداع كـنـنده خود مى گويد، يعنى از يكسو صفات بر جسته او را بيان مى دارد (حـمد) و از سوى ديگر عيب و نقص را از او نفى مى كند (تسبيح ) تا چه رسد به اين جهان با عظمت و آنهمه عجائب و شگفتى هاى بى پايانش.

(براى شرح بيشتر به جلد 12 تفسير نمونه صفحه 133 به بعد مراجعه فرمائيد).

البـته اگر جمله( يسبح له من فى السماوات و الارض ) به معنى تسبيح گفتن كسانى كـه در آسـمـانـهـا و زمـيـن هـسـتـنـد بـگـيـريـم و ظـاهـر كـلمـه (مـن ) را در ذوى ـ العـقـول حـفـظ كـنـيـم، (تـسـبـيـح ) در ايـنـجـا بـه مـعـنـى اول خواهد بود كه يك تسبيح آگاهانه و اختيارى است ولى لازمه اين سخن آن است كه براى پرندگان نيز چنين شعورى قائل باشيم زيرا پرندگان در آيه فوق در كنار (من فى السماوات ) قرار گرفته اند، البته اين موضوع عجيب نيست، زيرا در بعضى ديگر از آيـات قـرآن چـنـيـن دركـى بـراى بـعـضـى از پـرنـدگـان آمـده اسـت (بـه تـفسيرى كه در ذيل آيه 38 سوره انعام جلد 5 صفحه 221 آورديم مراجعه فرمائيد).

3 - تسبيح ويژه پرندگان

در اينكه چرا در آيه فوق از ميان تمام موجودات جهان روى تسبيح پـرنـدگان، آنهم در حالتى كه بالهاى خود را بر فراز آسمان گسترده اند تكيه شده نـكـتـه اى وجـود دارد و آن ايـنـكـه: پـرنـدگـان عـلاوه بـر تـنـوع فوق العاده زيادشان، ويژگيهائى دارند كه چشم و دل هر عاقلى را به سوى خود جذب مى كنند، اين اجسام سنگين بـر خـلاف قـانـون جـاذبـه بـر فراز آسمانها با سرعت زياد و برق آسا حركت مى كنند، مخصوصا هنگامى كه بالهاى خود را صاف نگه داشته اند و بر امواج هوا سوارند و بى آنـكـه فـشـارى بـه خـود آورنـد بـا سـرعـت بـه هـر سـو كـه مايل باشند مى چرخند و پيش مى روند وضع جالبى دارند.

آگـاهـيهاى عجيب آنها در مسائل هواشناسى و اطلاعات عميقشان از وضع جغرافيائى زمين به هـنـگـام مـسـافـرت و مـهـاجـرت از قـاره اى بـه قـاره ديـگـر حـتـى از مـنـاطـق قـطـب شمال به قطب جنوب، و دستگاه هدايت كننده مرموز و عجيبى كه آنان را در اين سفر طولانى حـتـى بـه هـنـگـامـى كه آسمان پوشيده از ابر است راهنمائى مى كند از شگفت انگيزترين مسائل، و از روشنترين دلائل توحيد است.

رادار مخصوصى كه در وجود شب پره ها قرار دارد كه به وسيله آن در ظلمت و تاريكى شب تـمـام مـوانـع را بـر سـر راه خـود مـى بـيـند، و حتى گاه ماهى را در زير امواج آب نشانه گيرى كرده و با يك حركت برق آسا او را بيرون مى كشد، از ويژگيهاى حيرت انگيز اين پرنده است!!

بـه هـر حال عجائبى در وجود پرندگان نهفته شده كه قرآن به خاطر آن مخصوصا روى آنها تكيه كرده است.

4 - تفسير جمله (كل قد علم صلاته و تسبيحه )

جـمـعـى از مـفـسران ضمير (علم ) را به (كل ) بر گردانده اند كه طبق آن مفهوم جمله فـوق چنين مى شود: (هر يك از كسانى كه در زمين و آسمان هستند و همچنين پرندگان، از نماز و تسبيح خود آگاهند.

ولى بـعـضى ديگر آن را به خدا باز گردانده اند، يعنى خداوند از نماز و تسبيح هر يك از آنان آگاه است، اما تفسير اول با معنى آيه متناسبتر مى باشد، به اين ترتيب هر يك از تـسـبـيـح كنندگان راه و رسم تسبيح و شرائط و ويژگى هاى نماز خود را مى داند، اگر مـنـظـور (تـسـبـيـح آگـاهـانـه ) بـاشـد مـفـهـوم ايـن سـخـن روشن است اما اگر با زبان حـال بـاشـد مـفـهـومش اين است كه هر كدام نظام ويژه اى دارند كه به نوعى گوياى عظمت پروردگار است و هر كدام چهرهاى از قدرت و حكمت اويند.

5 - منظور از (صلاة ) چيست؟

جـمـعـى از مـفـسـران مـانند مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) و (آلوسى ) در (روح البيان ) صلاة را در اينجا به معنى (دعا) تفسير كرده اند كه مفهوم اصلى آن در لغت هـمـيـن اسـت. و بـه ايـن تـرتـيـب مـوجـودات زمـيـن و آسـمـان بـا زبـان حال، يا زبان قال، در پيشگاه خدا دعا مى كنند، و از محضر او تقاضاى فيض دارند، و او هم كه فياض مطلق است بر حسب استعدادهايشان به آنها مى بخشد و دريغ ندارد.

منتهى هر كدام در عالم خود مى دانند چه نيازى دارند و چه بايد بخواهند و چه دعائى كنند.

بعلاوه آنها طبق آياتى كه قبلا اشاره كرديم در پيشگاه با عظمت او خاضعند و در برابر قـوانـيـن آفـريـنـش تـسـليـم، و از سـوى ديـگـر با تمام وجود خود صفات كماليه خدا را بـازگـو مـى كـنـنـد، و هر گونه نقصى را از او نفى مى نمايند، و به اين ترتيب عبادات چهارگانه آنها حمد و تسبيح و دعا و سجود تكميل مى شود.


آيه (43) تا (45) و ترجمه

( ألم تر أن الله يزجى سحابا ثم يؤ لف بينه ثم يجعله ركاما فترى الودق يخرج من خـلاله و يـنـزل مـن السـماء من جبال فيها من برد فيصيب به من يشاء و يصرفه عن من يشاء يكاد سنا برقه يذهب بالا بصار ) (43)( يقلب الله اليل و النهار إ ن فى ذلك لعبرة لا ولى الا بصار ) (44)( و الله خـلق كـل دابـة من ماء فمنهم من يمشى على بطنه و منهم من يمشى على رجلين و منهم من يـمـشـى عـلى اءربـع يـخـلق الله مـا يـشـاء إن الله عـلى كل شى ء قدير ) (45)

ترجمه:

43 - آيـا نـديـدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى ميراند، سپس ميان آنها پيوند مى دهد و بعد آن را متراكم مى سازد، در اين حال دانه هاى باران را مى بينى كه از

آن خـارج مـى شـود، و از آسـمـان از كـوهـهـائى كـه در آنـسـت دانـه هـاى تـگـرگ نـازل مـى كـنـد، و هـر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مى كند، نزديك است درخشندگى برق آن (ابرها) چشمها را ببرد!.

44 - خـداونـد شـب و روز را دگـرگـون مـى سـازد، و در ايـن عـبـرتـى است براى صاحبان بصيرت.

45 - و خداوند هر جنبنده اى را از آبى آفريد، گروهى از آنها بر شكم خود راه مى روند، و گـروهـى بر دو پاى خود، و گروهى بر چهار پا راه مى روند، خداوند هر چه را اراده كند مى آفريند، چرا كه خدا بر همه چيز تواناست.

تفسير:

گوشه اى ديگر از شگفتيهاى آفرينش

بـاز در ايـن آيـات بـه گـوشـه ديـگـرى از شگفتيهاى آفرينش و علم و حكمت و عظمتى كه مـاوراى آن نـهـفـتـه اسـت بـرخـورد مـى كـنـيـم كـه هـمـه دلائل توحيد ذات پاك اويند.

بـاز روى سـخـن را بـه پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم ) كرده مى گويد: (آيا نـديـدى كـه خـداونـد ابـرهائى را به آرامى مى راند، سپس آنها را با هم پيوند مى دهد، و بـعـد مـتـراكـم مـى سـازد)؟!( الم تـر ان الله يـزجى سحابا ثم يولف بينه ثم يجعله ركاما ) .

(و در ايـن حال دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى ابرها خارج مى شوند) و بر كوه و دشت و باغ و صحرا فرو مى بارند (فترى الودق يخرج من خلاله ).

(يـزجـى ) از مـاده (ازجـاء) بـه معنى راندن با ملايمت است، راندنى كه براى رديف كـردن مـوجـودات پـراكـنـده مـى باشد، و اين تعبير دقيقا در مورد ابرها صادق است كه هر قـطـعـه اى از آن از گوشه اى از درياها برمى خيزد، سپس دست قدرت پروردگار آنها را به سوى هم مى راند و پيوند مى دهد، و متراكم مى سازد.

(ركام ) (بر وزن غلام ) به معنى اشيائى است كه روى هم متراكم شده اند.

و امـا (ودق ) (بـر وزن شـرق ) بـه عـقـيده بسيارى از مفسران به معنى دانه هاى باران اسـت كـه از خـلال ابـرهـا بـيرون مى آيد، ولى به گفته (راغب ) در (مفردات ) معنى ديـگـرى نـيـز دارد، و آن ذرات بـسـيـار كـوچـكى از آب است كه به صورت غبار به هنگام نـزول بـاران در فـضـا پـراكـنـده مـى شـود، ولى مـعـنـى اول در ايـنجا مناسبتر است، زيرا آنچه بيشتر نشانه عظمت پروردگار است همان دانه هاى حياتبخش باران مى باشد نه آن ذرات غبار مانند آب.

بـعـلاوه در هـر مـورد كـه قـرآن مساءله ابرها و نزول بركات را از آسمان مطرح كرده به مساءله باران اشاره مى كند.

آرى باران است كه زمينهاى مرده را زنده مى كند، لباس حيات در پيكر درختان و گياهان مى پوشاند، و انسان و حيوانات را سيراب مى كند.

سپس به يكى ديگر از پديده هاى شگفت انگيز آسمان و ابرها اشاره كرده مى گويد: (و خـدا از آسـمـان، از كـوهـهـائى كـه در آسـمـان اسـت، دانـه هـاى تـگـرگ نازل مى كند)( و ينزل من السماء من جبال فيها من برد ) .

(تگرگهائى كه هر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند) شكوفه هاى درختان، مـيـوه هـا و زراعتها، و حتى گاه حيوانها و انسانها از آسيب آن در امان نيستند (فيصيب به من يشاء).

(و از هر كس بخواهد اين عذاب و زيان را بر طرف مى سازد)( و يصرفه عمن يشاء ) .

آرى او اسـت كـه از يـك ابـر گـاهـى بـاران حـيـاتـبـخـش نـازل مـى كند و گاه با مختصر تغيير آن را مبدل به تگرگهاى زيانبار و حتى كشنده مى كند، و اين نهايت قدرت و عظمت او را نشان مى دهد كه سود و زيان و مرگ و زندگى انسان را در كنار هم چيده بلكه در دل هم قرار داده است!

و در پايان آيه به يكى ديگر از پديده هاى آسمانى كه از آيات توحيد است اشاره كرده مـى گـويـد: (نـزديـك است درخشندگى برق ابرها، چشمهاى انسان را ببرد)( يكاد سنا برقه يذهب بالابصار ) .

ابـرهـائى كـه در حـقـيـقـت از ذرات آب تـشـكـيـل شـده اسـت بـه هـنـگـامـى كـه حـامل نيروى برق مى شود، آنچنان (آتشى ) از درونش بيرون مى جهد كه برقش چشمها را خـيـره، و رعـدش گوشها را از صداى خود پر مى كند، و گاه همه جا را مى لرزاند، اين نيروى عظيم در لابلاى اين بخار لطيف راستى شگفت انگيز است!

پاسخ به يك سؤ ال تنها

سـؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه اين كدام كوه در آسمان است كه تگرگها از آن فرو مى ريزند، در اينجا مفسران بيانات مختلفى دارند:

1 - بـعـضـى گـفـتـه انـد (جـبال ) (كوهها) در اينجا جنبه كنائى دارد، همانگونه كه مى گوئيم كوهى از غذا، يا كوهى از علم، بنابراين مفاد آيه فوق اين است كه در واقع كوهى و تـوده عـظـيـمـى از تـگـرگ بـه وسـيـله ابـرهـا در دل آسمان به وجود مى آيد، و از آنها بخشى در شهر، و بخشى در بيابان فرو مى ريزد، و حتى كسانى مورد اصابت آن قرار مى گيرند.

2 - بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد مـنـظـور از كوهها، توده هاى عظيم ابر است كه در عظمت و بزرگى بسان كوه است.

3 - نـويـسـنـده تفسير (فى ظلال ) در اينجا بيان ديگرى دارد كه مناسبتر به نظر مى رسـد و آن ايـنـكـه توده هاى ابر در وسط آسمان به راستى شبيه كوهها هستند گر چه از طرف پائين به آنها مى نگريم صافند. اما كسانى كه با هواپيما بر فراز ابرها حركت كرده اند غالبا با چشم خود اين منظره را ديده اند كه ابرها از آن سو به كوهها و دره ها و پستيها و بلنديهائى مى مانند كه در روى زمين است، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر سـطـح بـالاى ابرها هرگز صاف نيست، و همانند سطح زمين داراى نـاهـمـواريـهـاى فـراوان اسـت، و از ايـن نـظـر اطـلاق نـام جبال بر آنها مناسب است.

بـر ايـن سـخـن مـى توان اين نكته دقيق را افزود كه به عقيده دانشمندان تكون تگرگ در آسمان به اين طريق است كه دانه هاى باران از ابر جدا مى شود، و در قسمت فوقانى هوا بـه جـبـهـه سـردى بـرخـورد مـى كند و يخ مى زند، سپس طوفانهاى كوبنده اى كه در آن مـنـطـقـه حكمفرما است گاهى اين دانه ها را مجددا به بالا پرتاب مى كند، و بار ديگر اين دانـه هـا بـه داخـل ابـرهـا فرو مى رود و لايه ديگرى از آب به روى آن مى نشيند كه به هـنگام جدا شدن از ابر مجددا يخ مى بندد، و گاهى اين موضوع چندين بار تكرار مى شود و هـر زمـان لايـه تـازه اى روى آن مى نشيند تا تگرگ به اندازه اى درشت شود كه ديگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب كند، اينجا است كه راه زمين را به پيش مى گيريد و فرود مى آيد، و يا اينكه طوفان فرو مى نشيند و بدون مانع به طرف زمين حركت مى كند.

بـا تـوجـه بـه ايـن مـطـلب، نـكـتـه عـلمـى كـه در كـلمـه جـبال در اينجا نهفته است روشنتر مى شود، زيرا به وجود آمدن تگرگهاى درشت و سنگين در صـورتـى امـكـان پـذيـر است كه توده هاى ابر متراكم گردند، تا هنگامى كه طوفان دانه يخ زده تگرگ را به ميان آن پرتاب مى كند مقدار بيشترى آب به خود جذب نمايد، و ايـن تـنـها در آنجاست كه توده هاى ابر بسان كوههاى مرتفع در جهت بالا قرار گيرد و منبع قابل ملاحظه اى براى تكون تگرگ شود (دقت كنيد).

در اينجا تحليل ديگرى از بعضى از نويسندگان مى خوانيم كه خلاصه آن چنين است:

(در آيـات مـورد بـحـث ابرهاى بلند صريحا به كوههائى از يخ اشاره مى كند و يا به تعبير ديگر كوههائى كه در آن نوعى از يخ وجود دارد و اين بسيار جالب است، زيرا بعد از اخـتـراع هـواپـيما و امكان پروازهاى بلند كه ديد دانش بشر را وسعت بخشيد، دانشمندان به ابرهائى متشكل و مستور از سوزنهاى يخ رسيدند كه درست عنوان كوههائى از يخ بر آنـهـا صـادق اسـت، و بـاز هم عجيب است كه يكى از دانشمندان شوروى در تشريح ابرهاى رگـبـارى طـوفـانـى، چـنـديـن بار از آنها به عنوان (كوههاى ابر) يا (كوههائى از برف ) ياد كرده است، و به اين ترتيب روشن مى شود كه براستى در آسمان كوههائى از يخ وجود دارد.

در آيه بعد به يكى ديگر از آيات خلقت و نشانه هاى عظمت پروردگار كه همان خلقت شب و روز و ويـژگـيـهـاى آنها است اشاره كرده مى فرمايد: (خداوند شب و روز را دگرگون مـى سـازد، و در ايـن، عـبـرتـى اسـت بـراى صـاحـبـان بـصـيـرت )( يـقـلب الله الليل و النهار ان فى ذلك لعبرة لاولى الابصار ) .

در اينكه اين دگرگونى از چه نظر است چند تفسير ذكر كرده اند:

بـعـضـى آن را به معنى آمد و شد شب و روز گرفته اند كه يكى مى آيد و ديگرى را محو مى كند.

و بـعـضـى آن را بـه مـعـنـى كـوتـاه شـدن يـكـى و طولانى شدن ديگرى كه به صورت تـدريـجـى انـجـام مـى يـابـد دانـسـتـه انـد كـه پـيـدايـش فصول نيز با آن مربوط است.

و بـالاخـره بـعـضـى آن را بـه مـعـنـى دگـرگـونـيـهـائى از قبيل گرما و سرما و حوادث ديگرى كه در شب و روز صورت مى گيريد دانسته اند.

ولى نـاگـفـتـه پيدا است كه اين تفسيرها هيچگونه منافاتى با هم ندارند و ممكن است همه آنها در مفهوم جمله (يقلب ) جمع باشد.

بـدون شـك هـمـانـگـونـه كـه عـلم ثـابـت كرده است هم آمد و شد شب و روز و هم تغييرات تـدريـجـى آنـهـا بـراى انـسـان جـنـبـه حـيـاتـى دارد، و درس عـبـرتى است براى (اولى الابصار).

تـابـش يكنواخت آفتاب، درجه حرارت هوا را بالا مى برد و موجودات زنده را مى سوزاند، اعـصـاب را خـسـته مى كند، اما هنگامى كه در لابلاى اين تابش پرده هاى ظلمت شب قرار مى گيريد آن را كاملا تعديل مى كند.

تـغـيـيـرات تـدريـجـى روز و شـب كـه سـرچـشـمـه پـيـدايـش فـصـول چـهـارگـانـه اسـت عـامـل بـسيار مؤ ثرى براى بارور شدن گياهان و حيات تمام موجودات زنده و نزول بارانها و ذخيره آب در زمينها است.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى از مـهـمـتـرين چهره هاى نظام آفرينش كه از روشنترين دلائل تـوحـيـد اسـت يـعـنـى مـسـاءله حـيـات در صـورتـهـاى مـتنوعش اشاره كرده مى گويد: (خـداونـد هـر جـنـبـنـده اى را از آبـى آفـريـد)( و الله خـلق كل دابة من ماء ) .

و بـا ايـنـكـه اصـل هـمـه آنـهـا بـه آب بـاز مـى گـردد بـا ايـن حـال خلقتهاى بسيار متفاوت و شگفت انگيزى دارند: (گروهى از آنها بر شكم خود راه مى روند) (خزندگان )( فمنهم من يمشى على بطنه ) .

(و گـروهـى بر روى دو پا راه مى روند) (انسانها و پرندگان )( و منهم من يمشى على رجليه ) .

(و گروهى بر روى چهار پا راه مى روند) (چهارپايان )( و منهم من يمشى على اربع ) .

تـازه مـنحصر به اينها نيست و حيات چهره هاى فوق العاده متنوع دارد اعم از موجوداتى كه در دريـا زنـدگـى مـى كـنـنـد و يـا حـشـرات كه هزاران نوع دارند و هزاران صورت لذا در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند هر چه را اراده كند مى آفريند)( يخلق الله ما يشاء ) .

(چـرا كـه خـدا بـر هـمـه چـيـز تـوانـا اسـت )( ان الله عـلى كل شى ء قدير ) .

نكته ها:

منظور از (ماء) در اينجا چيست؟

در ايـنـكـه كـلمـه (مـاء) (آب ) در آيـه مـورد بحث اشاره به چه آبى است در ميان مفسران گفتگو است، و در واقع سه تفسير براى آن ذكر شده.

1 - مـنـظور آب نطفه است، بسيارى از مفسران اين تفسير را انتخاب كرده اند، و در بعضى از روايات نيز به آن اشاره شده است.

مـشـكـلى كـه در ايـن تفسير وجود دارد اين است كه همه جنبندگان از آب نطفه به وجود نمى آيـنـد، زيـرا حـيـوانـات تـك سـلولى و بعضى ديگر از حيوانات كه مصداق جنبنده (دابه ) هـسـتـنـد، از طـريـق تقسيم سلولها به وجود مى آيند نه از نطفه مگر اينكه گفته شود حكم بالا جنبه نوعى دارد نه عمومى.

2 - ديگر اينكه منظور پيدايش نخستين موجود است، زيرا هم طبق بعضى از روايات اسلامى اوليـن مـوجـودى را كـه خـدا آفـريـده آب بـوده و انسانها را بعدا از آن آب آفريد و هم طبق فـرضـيـه هـاى عـلمـى جـديـد نـخـسـتـيـن جـوانـه حـيـات در دريـاها ظاهر شده، و اين پديده قبل از همه جا بر اعماق يا كنار درياها حاكم شده است.

(البـته آن نيروئى كه موجود زنده را با آنهمه پيچيدگى در نخستين مرحله به وجود آورد و در مراحل بعد هدايت كرد، يك نيروى ما فوق طبيعى يعنى اراده پروردگار بوده است ).

3 - آخـريـن تـفـسـيـر ايـن اسـت كـه مـنـظـور از خـلقـت مـوجـودات زنـده از آب ايـن است كه در حـال حـاضر آب ماده اصلى آنها را تشكيل مى دهد و قسمت عمده ساختمان آنها آب است و بدون آب هيچ موجود زندهاى نمى تواند به حيات خود ادامه دهد.

البـتـه ايـن تـفـسـيـرهـا مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارنـد امـا در عـيـن حال تفسير اول و دوم صحيحتر به نظر مى رسد.

2 - پاسخ به يك سؤ ال

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه حيوانات منحصر به اين سه گروه نيستند (خزندگان و دو پايان و چهارپايان ) بلكه جنبندگان زيادى هستند كه بيش از چهار پا دارند؟

پاسخ اين سؤ ال در خود آيه نهفته است زيرا در جمله بعد مى فرمايد:( يخلق الله مـا يـشـاء ) : (خـدا هر چه را بخواهد مى آفريند بعلاوه مهمترين حيواناتى كه انسان با آن سر و كار دارد همين سه گروه است، از اين گذشته بعضى معتقدند كه حتى حيواناتى كه بيش از چهار پا دارند تكيه گاه اصلى آنها تنها بر چهار پا است و بقيه بازوهاى كمكى آن محسوب مى شود و.

3 - چهره هاى متنوع حيات

بـدون شـك عـجيبترين پديده اين جهان پديده حيات است، همان مساءله اى كه هنوز معماى آن براى دانشمندان گشوده نشده، همه مى گويند موجودات زنده از مواد بى جان اين عالم به وجـود آمـده، امـا هـيـچكس نمى تواند دقيقا تحت چه شرائطى چنين جهشى صورت گرفته، زيرا در هيچ آزمايشگاهى تبديل موجودات بى جان به موجودات زنده هنوز مشاهده نشده است، هـر چـنـد هـزاران هـزار دانشمند در طول ساليان دراز در اين باره انديشيده و آزمايش كرده اند.

البـتـه شـبحى از دور در اين زمينه در برابر چشم دانشمندان نمايان است، اما تنها شبحى اسـت، آنـچه مسلم است اسرار حيات و زندگى آنقدر پيچيده است كه علوم و دانشهاى بشرى با تمام گستردگيش از كشف و درك آن هنوز عاجز است.

در شـرائط فـعـلى جـهـان، مـوجـودات زنده تنها از موجودات زنده به وجود مى آيند، و هيچ مـوجـود زنـده اى از مـوجـودى بـى جـان پـا نمى گيرد، ولى مسلما در گذشته هاى دور چنين نبوده، و به تعبير ديگر حيات در كره زمين تاريخچه پيدايشى دارد، اما چگونه و با چه شرائطى معمائى است كه بر هيچكس روشن نيست.

و از آن عـجـيـبـتـر تـنـوع حيات است در اينهمه چهره هاى كاملا متفاوت، از موجودات زنده تك سلولى كه تنها زير ميكروسكوپ پيدا مى شوند گرفته، تا والهاى دريائى كوه پيكر كه طول قامتشان از سى متر تجاوز مى كند، و كوهى است از گوشت شناور!

از حشرات كه صدها هزار نوع در آنها مشاهده شده گرفته، تا پرندگانى كه در هزاران هزار چهره ظاهر مى شوند، و هر كدام براى خود عالمى و جهانى پر اسرار دارند.

كـتـابـهـاى حـيـوانـشـنـاسـى كـه امـروز بـخـش عـظـيـمـى از كـتابخانه هاى بزرگ جهان را تـشـكـيـل مـى دهـنـد تـنـهـا گوشه اى از اين اسرار را براى ما بازگو مى كنند، مخصوصا حـيـوانـات دريائى كه هميشه دريا ديار عجائب بوده، و با تمام اطلاعاتى كه اخيرا از آن داريم معلوماتمان در اين زمينه بسيار ناچيز است.

به راستى چه بزرگ است خدائى كه اينهمه موجودات زنده را با اين تنوع وسيع آفريده، و بـه هـر كدام آنچه را نياز داشتند بخشيده؟ و چه عظيم است قدرت و علمش كه براى هر كدام متناسب با شرائط و نيازهايش آنچه را لازم بوده قرار داده است، و عجب اينكه همه آنها در آغاز از يك آب و كمى از مواد ساده زمين آفريده شده است.


آيه (46) تا (50) و ترجمه

( لقد أنزلنا أيات مبينات والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم ) (46)( و يقولون أمنا بالله و بالرسول و أطعنا ثم يتولى فريق منهم من بعد ذلك و ما أولئك بالمؤ منين ) (47)( و إذا دعوا إلى الله و رسوله ليحكم بينهم إذا فريق منهم معرضون ) (48)( و إن يكن لهم الحق يأ توا إليه مذعنين ) (49)( أفـى قـلوبـهـم مـرضأ ارتـابـوا أم يـخـافـون أن يـحـيـف الله عـليـهـم و رسـوله بل أولئك هم الظالمون ) (50)

ترجمه:

46 - مـا آيـات روشـنـگرى نازل كرديم و خدا هر كه را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند.

47 - آنـهـا مى گويند به خدا و پيامبر ايمان داريم و اطاعت مى كنيم، ولى بعد از اين ادعا گروهى از آنها رويگردان مى شوند، آنها (در حقيقت ) مؤ من نيستند.

48 - و هنگامى كه از آنها دعوت شود كه به سوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميان آنان

داورى كند گروهى از آنها رويگردان مى شوند.

49 - ولى اگر (داورى به نفع آنها بوده باشد و) حق داشته باشند با نهايت تسليم به سوى او مى آيند.

50 - آيـا در دلهـاى آنـهـا بـيـمـارى اسـت؟ يـا شـك و تـرديـد دارنـد؟ يـا مى ترسند خدا و رسولش بر آنها ستم كند؟ اما خود اينها ستمگرند!

شأن نزول:

مـفـسـران بـراى بـخـشـى از ايـن آيات دو شاءن نزول ذكر كرده اند: نخست اينكه: يكى از مـنـافـقـان بـا يـك مـرد يـهـودى نزاعى داشت، مرد يهودى، منافق ظاهر مسلمان را به داورى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خواند، اما منافق زير بار نرفت، و او را به داورى كعب بن اشرف يهودى! دعوت كرد (و حتى طبق بعضى از روايات صريحا گفت ممكن اسـت مـحـمـد در مـورد مـا عـدالت را رعـايـت نـكـنـد!) آيـات فـوق نازل شد و سخت اين گونه اشخاص را مورد سرزنش و مذمت قرار داد.

ديگر اينكه در ميان امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) و عثمان (يا طبق روايتى ميان آنحضرت و مـغـيـرة بـن وائل ) بـر سـر زمـيـنـى كـه از عـلى (عليه‌السلام ) خريدارى كرده بود و سـنـگـهـائى از آن بـيـرون آمـد و خـريـدار مـى خواست آن را به عنوان معيوب بودن رد كند، اخـتـلافـى در گـرفـت، عـلى (عليه‌السلام ) فـرمـود: مـيـان مـن و تـو رسـول الله داورى كند، اما حكم بن ابى العاص كه از منافقان بود به خريدار گفت: اين كار را مكن، چرا كه اگر نزد پسر عموى اويعنى پيامبربروى مسلما به نفع او داورى خواهد كرد! آيه فوق نازل شد و او را سخت نكوهش كرد.

تفسير:

ايـمـان و پـذيـرش داورى خـدا از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه، سـخـن از ايمان به خدا و دلائل توحيد و نشانه هاى او در جهان تكوين بود، در آيات مورد بحث سخن از آثار ايمان و بازتابهاى توحيد در زندگى انسان و تسليم او در برابر حق و حقيقت است.

نـخـسـت مـى گـويـد: (مـا آيـات روشـن و روشـنـگـرى نازل كرديم )( لقد انزلنا آيات مبينات ) .

آياتى كه دلها را به نور ايمان و توحيد روشن مى كند، افكار انسانها را نور و صفا مى بخشد و محيط تاريك زندگيشان را عوض مى كند.

البته وجود اين (آيات مبينات ) زمينه را براى ايمان فراهم مى سازد، ولى نقش اصلى را هـدايـت الهى دارد، چرا كه (خدا هر كس ‍ را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند)( و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم ) .

و مـى دانـيـم كـه اراده خـداونـد و مـشـيت او بى حساب نيست، او نور هدايت را به دلهائى مى افـكـنـد كـه آمـاده پـذيرش آن هستند، يعنى مجاهده را آغاز كرده اند و گامهائى به سوى او برداشته اند.

سـپـس بـه عـنـوان مـذمـت از گـروه مـنـافـقـان كـه دم از ايـمـان مـى زنـنـد و ايـمـان در دل آنـهـا پـرتوافكن نيست مى فرمايد: (آنها مى گويند: به خدا و پيامبر ايمان داريم و اطاعت مى كنيم، ولى بعد از اين ادعا، گروهى از آنها روى گردان مى شوند، آنها در حقيقت مـؤ مـن نـيـسـتند)( و يقولون آمنا بالله و بالرسول و اطعنا ثم يتولى فريق منهم من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤ منين ) .

ايـن چگونه ايمانى است كه از زبانشان فراتر نمى رود؟ و پرتوش در اعمالشان ظاهر نمى گردد؟

بـعـد بـه عـنوان يك دليل روشن براى بى ايمانى آنها مى فرمايد: (هنگامى كه از آنها دعـوت شـود كـه بـه سـوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميان آنان داورى كند، گروهى از آنـهـا روى گـردان مى شوند)( و اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم اذا فريق منهم معرضون ) .

براى تاءكيد بيشتر و روشن شدن شرك و دنياپرستيشان اضافه مى كند: (اما اگر اين داورى بـه نـفـع آنـهـا بوده باشد با نهايت تسليم به سوى او مى آيند)( و ان يكن لهم الحق ياتوا اليه مذعنين ) .

قابل توجه اينكه در يك عبارت، سخن از دعوت به سوى خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت ولى عـبـارت بعد يعنى جمله (ليحكم ) به صورت مفرد آمده كه تنها اشـاره بـه داورى پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد، اين به خاطر آن است كه داورى پيامبر از داورى خدا جدا نيست و هر دو در حقيقت به امر واحدى باز مى گردد.

ضمنا بايد توجه داشت كه ضمير (اليه ) به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا داورى او باز مى گردد.

ايـن نـكـتـه نـيـز بـايـد مـورد توجه قرار گيرد كه در آيات فوق اين تخلف و اعراض از داورى پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تنها به گروهى از منافقان نسبت داده شده اسـت، شايد به دليل اينكه گروه ديگر تا اين حد بى حيا و جسور نبودند، چرا كه نفاق هم مانند ايمان داراى درجات مختلفى است.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث ريـشـه هـاى اصـلى و انگيزه هاى عدم تسليم در برابر داورى پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در سه جمله بيان مى كند و مى گويد: (آيا در دلهاى آنها بيمارى است ) (بيمارى نفاق )( فى قلوبهم مرض ) .

ايـن يـكـى از صـفـات مـنـافـقـان اسـت كـه اظهار ايمان مى كنند اما بخاطر انحرافى كه در دل از اصل توحيد دارند هرگز تسليم داورى خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيستند يـا اگـر بـيمارى نفاق بر دلهاى آنها چيره نشده (به راستى در شك و ترديدند)؟( ام ارتابوا ) .

و طبيعى است شخصى كه در پذيرش يك آئين مردد است تسليم لوازم آن نخواهد بود.

يـا ايـنـكـه اگر نه آن است و نه اين و از مؤ منانند (آيا براستى مى ترسيدند كه خدا و رسولش بر آنها ظلم و ستم كند)؟!( ام يخافون ان يحيف الله عليهم و رسوله ) .

در حالى كه اين تناقض آشكارى است كسى كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را فـرسـتـاده خـدا و بـيـانـگـر رسالت او مى داند و حكمش را حكم خدا مى شمرد ممكن نيست احـتـمـال ظـلم و سـتـم دربـاره او دهـد، مگر امكان دارد خدا به كسى ستم كند؟ مگر ظلم زائيده جهل يا نياز يا خود خواهى نيست؟ ساحت مقدس خداوند از همه اينها پاك است.

(بـلكـه در واقـع خـود ايـنـهـا ظـالم و سـتـمـگـرنـد)( بل اولئك هم الظالمون ) .

آنـهـا نـمـى خواهند به حق خودشان قانع باشند، و چون مى دانند پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيزى از حق ديگران به آنها نخواهد داد تسليم داورى او نمى شوند.

بـه گـفـتـه نـويـسـنـده تـفـسـيـر (فـى ظـلال ): ايـن سـه تـعـبـيـر در واقع هر كدام در شـكـل خـاصـى عـرضـه شـده اسـت: اولى براى اثبات است، دومى براى تعجب، و سومى براى انكار.

در جـمـله اول مـى خـواهد علت حقيقى را كه بيمارى نفاق است روشن كند، و در جمله دوم، هدف بيان تعجب از ترديد آنها در عدالت پيامبر است و صحت داورى او با اين كه مدعى ايمانند، و جمله سوم اشاره به تناقض روشنى است كه ميان ادعاى ايمان و عملشان ديده مى شود.

تـنـهـا ايـرادى كـه به گفته اين مفسر در اين سخن متوجه مى شود اين است كه او جمله (ام ارتابوا) را به معنى شك در عدالت و صحت داورى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گـرفـتـه، در حـالى كـه ظـاهـر ايـن اسـت كـه شـك در اصل نبوت را مى گويد همانگونه كه بسيارى از مفسران پذيرفته اند.

نكته ها:

1 - بيمارى نفاق

ايـن نـخـسـتين بار نيست كه در قرآن مجيد به تعبير (مرض ) در مورد نفاق برخورد مى كـنـيـم، قـبـل از آن در اوائل سـوره بـقـره، ضمن بيان صفات منافقان، چنين آمده بود:( فى قلوبهم مرض فزاد هم الله مرضا ) : (در دلهاى آنها يكنوع بيمارى است، و خداوند هم بر بيمارى آنها مى افزايد)!

هـمـانـگـونه كه در جلد اول ذيل آيه مزبور گفتيم، نفاق در حقيقت بيمارى و انحراف است، انـسـان سـالم، يـك چـهـره بـيـشـتـر ندارد، روح و جسم او هماهنگ است، اگر مؤ من است تمام وجودش فرياد ايمان مى كشد، و اگر منحرف است ظاهر و باطنش بيانگر انحراف است، اما اينكه ظاهرش دم از ايمان بزند و باطنش بوى كفر دهد، اين يكنوع بيمارى است.

و از آنجا كه اين گونه افراد بر اثر لجاجت و پافشارى در برنامه هايشان مستحق لطف و هـدايـت خـدائى نـيـسـتـنـد، خداوند آنان را به حال خود مى گذارد تا اين بيماريشان افزون گردد.

و بـراسـتـى خـطـرنـاكـتـريـن افـراد در يـك جـامعه همين منافقانند، چرا كه تكليف انسان در بـرابـر آنـهـا روشن نيست، نه واقعا دوستند و نه ظاهرا دشمن!، از امكانات مؤ منين استفاده مـى كـنـنـد و از مـجـازات كـفـار ظـاهـرا مـصـونـنـد، ولى اعـمـالشـان از اعمال كفار بدتر.

و چـنـانـكـه مـى دانـيـم چـون ايـن نـاهـمـاهـنـگـى ظـاهـر و بـاطـن بـراى هـمـيـشـه قابل ادامه نيست سر انجام پرده ها كنار مى رود و باطن آلوده آنان ظاهر مى شود، چنانكه در آيـات مورد بحث و شأن نزول آن ملاحظه كرديم كه پيش آمدن يك صحنه داورى، مشت آنها را باز كرد و خبث درونشان را آشكار ساخت.

2 - حكومت عدل تنها حكومت خدا است

بـى شـك انـسان هر قدر بتواند خود را از حب و بغض و خودخواهى و خود دوستى خالى كند بـاز مـمـكن است به طور ناآگاه گرفتار اين امور بشود، مگر اينكه معصوم باشد و بيمه شده از سوى پروردگار.

بـه هـمـيـن دليـل مى گوئيم: قانونگذار حقيقى تنها خدا است، زيرا علاوه بر اينكه تمام نيازهاى انسان را با علم بى پايانش مى داند، و بهترين راه رفع اين نيازها را مى شناسد هرگز گرفتار انحراف به خاطر نيازها و حب و بغضها نمى گردد.

در مقام قضاوت و داورى نيز عادلانه ترين داوريها، داورى خدا و پيامبر و امام معصوم است، و بعد از آن داورى كسانى كه راه آنها را مى پويند و شباهتى به آنان دارند.

ولى اين بشر خود خواه تن به اين داوريهاى عادلانه نمى دهد، و اين قوانين عدالتگستر را نـمـى پـسـنـدد، دنـبـال قانون و حكومت و قضاوتى مى رود كه حرص و طمع و شهوت او را بـيـشـتـر اشـبـاع كـنـد، و چه تعبير جالبى در مورد اين گروه در آيات فوق آمده( اولئك هم الظالمون ) : (ستمگران واقعى آنها هستند)!

ضـمـنـا قـرار گرفتن در برابر چنين صحنه هائى محكى است براى سنجش معيار ايمان هر انسان تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد)!

جالب اينكه قرآن در جالى ديگر مى گويد: مؤ منان حقيقى نه تنها در ظاهر

تـسليم داورى تواند بلكه در اعماق دل نيز هيچگونه سنگينى و ناراحتى از داوريهاى تو نمى كنند هر چند ظاهرا به زيانشان باشد( فلا و ربك لا يؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بـيـنـهـم ثـم لا يـجـدوا فـى انـفـسـهـم حـرجـا مـمـا قـضيت و يسلموا تسليما ) : (سوگند به پروردگارت آنها ايمان نمى آورند مگر آن زمانى كه تو را داور اختلافاتشان قرار دهند، و بـعـد از صـدور حـكـم تـو هـيـچـگـونـه نـاراحـتـى و سـنـگـيـنـى از نـتـيـجـه آن در دل نداشته باشند و در ظاهر و باطن تسليم حق گردند).

امـا آنـهـا كـه حـكـم خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را فقط در آنجا كه حافظ مـنـافعشان است پذيرا هستند در حقيقت مشركانى مى باشند كه برده و بنده منافع خويشند، هر چند دم از ايمان بزنند و در صفوف مؤ منين باشند!


آيه (51) تا (54) و ترجمه

( إنـمـا كـان قـول المـؤ مـنين إذا دعوا إلى الله و رسوله ليحكم بينهم أن يقولوا سمعنا و أطعنا و أولئك هم المفلحون ) (51)( و من يطع الله و رسوله و يخش الله و يتقه فأ ولئك هم الفائزون ) (52)( و أقـسـمـوا بـالله جـهـد اءيـمـانـهـم لئن أمـرتـهـم ليـخـرجـن قل لا تقسموا طاعة معروفة إن الله خبير بما تعملون ) (53)( قـل أطـيـعـوا الله و أطـيـعـوا الرسـول فـإن تـولوا فـإ نـمـا عـليـه مـا حـمـل و عـليـكـم مـا حـمـلتـم و إن تـطـيـعـوه تـهـتـدوا و مـا عـلى الرسول إ لا البلاغ المبين ) (54)

ترجمه:

51 - مؤ منان هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند

سخنشان تنها اين است كه مى گويند شنيديم و اطاعت كرديم.

52 - و هـر كـس خدا و پيامبرش را اطاعت كند و از پروردگار بترسد و از مخالفت فرمانش بپرهيزد آنها رستگارند.

53 - آنـهـا بـا نهايت تاءكيد سوگند ياد كردند كه اگر به آنان فرمان دهى (از خانه و امـوال خـود) بـيرون مى روند (و جان در طبق اخلاص ‍ گذارده تقديم مى كنند) بگو سوگند يـاد نـكـنـيـد، شـمـا طـاعـت خـالصـانـه نـشـان دهـيـد كـه خـداونـد بـه آنـچـه عمل مى كنيد آگاه است.

54 - بـگـو اطـاعـت خـدا و اطـاعـت پـيـامـبـرش كـنـيـد، و اگـر سـرپـيـچـى كـنـيـد پـيـامـبـر مسئول اعمال خويش است و شما مسئول اعمال خود، اما اگر از او اطاعت كنيد هدايت خواهيد شد، و بر پيامبر چيزى جز ابلاغ آشكار نيست.

تفسير:

ايمان و تسليم مطلق در برابر حق

در آيـات گـذشـتـه عـكـس العـمـل منافقان تاريك دل را كه در ظلمات متراكم و بعضها فوق بـعـض قرار داشتند، در برابر داورى خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ديديم كه چگونه از داورى عدل پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سر باز مى زدند گوئى مـى تـرسـيـدنـد خـدا و پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حـق آنـهـا را پايمال كند!.

آيـات مـورد بـحـث نقطه مقابل آن يعنى بر خورد مؤ منان را با اين داورى الهى تشريح مى كـنـد و مى گويد: (هنگامى كه مؤ منان براى داورى به سوى خدا و رسولش فرا خوانده شـونـد يـك سـخـن بـيشتر ندارند و آن اين است كه مى گويند شنيديم و اطاعت كرديم( انما كان قول المؤ منين اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا ) .

چه تعبير جالبى (سمعنا و اطعنا) (شنيديم و اطاعت كرديم ) كوتاه و پر معنى. جالب ايـنكه كلمه (انما) كه براى حصر است مى گويد: آنها جز اين سخنى ندارند و سر تا پايشان همين يك سخن است و راستى حقيقت ايمان نيز همين است و بس( سمعنا و اطعنا ) .

كـسـى كـه خـدا را عـالم به همه چيز مى داند، و بى نياز از هر كس، و رحيم و مهربان به هـمـه بـنـدگـان، چـگونه ممكن است داورى كسى را بر داورى او ترجيح دهد؟ و چگونه ممكن اسـت عـكس العملى جز شنيدن و اطاعت كردن در برابر فرمان و داوريهايش نشان دهد؟ و چه وسيله خوبى است براى پيروزى مؤ منان راستين و چه آزمون بزرگى؟!

لذا در پايان آيه مى فرمايد: (رستگاران واقعى آنها هستند)( و اولئك هم المفلحون ) .

كـسـى كه زمام خود را به دست خدا بسپارد، و او را حاكم و داور قرار دهد بدون شك در همه چيز پيروز است، چه در زندگى مادى و چه معنوى.

دومين آيه همين حقيقت را به صورت كلى تر تعقيب كرده مى فرمايد: (كسانى كه اطاعت خدا و پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كنند و از خدا بترسند و تقوى پيشه نمايند آنها نـجـات يـافتگان و پيروزمندانند)( و من يطع الله و رسوله و يخش الله و يتقه فاولئك هم الفائزون ) .

در ايـن آيـه مـطـيـعـان و پـرهـيـزگـاران را به عنوان (فائز) توصيف كرده، و در آيه قـبـل كـسـانـى كـه در بـرابـر داورى خـدا و پـيـامـبـر تـسـليـمـنـد بـه عـنـوان (اهل فلاح ) توصيف شده اند، به طورى كه از منابع لغت استفاده مى شود (فوز) و (فلاح ) تقريبا يك معنى دارد، (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (فوز به معنى پـيـروزى و رسـيـدن بـه كـار خـيـر اسـت تـواءم بـا سلامت ) و در مورد فلاح مى گويد: (فـلاح هـمـان ظـفـر و رسـيـدن بـه مـقـصـود اسـت ) (البـتـه در اصل به معنى شكافتن مى باشد و از آنجائى كـه افـراد پـيـروزمند موانع را برطرف مى سازند و مسير خود را براى رسيدن به مقصد مى شكافند و پيش مى روند، فلاح در معنى پيروزى به كار رفته است ) و از آنجا كه در آيـه اخـيـر سـخـن از اطـاعـت بـه طـور مـطـلق اسـت و در آيـه قـبـل از تـسـليـم در برابر داورى خدا كه يكى عام است و ديگرى خاص، نتيجه هر دو نيز بايد يكى باشد.

قابل توجه اينكه: در آيه اخير براى (فائزون )، سه وصف ذكر شده است: اطاعت خدا و پـيامبر، خشيت، و تقوى، بعضى از مفسران گفته اند كه اطاعت يك معنى كلى است و خشيت شـاخـه درونـى آن، و تقوى شاخه بيرونى آن است، و به اين ترتيب نخست از اطاعت به طور كلى سخن گفته شده، سپس از شاخه درونى و بعد برونيش.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه در روايتى در تفسير جمله و اولئك هم المفلحون از امام باقر (عليه‌السلام ) چنين نقل شده ان المعنى بالايه امير المؤ منين (على ) (عليه‌السلام ) مقصود از اين آيه على (عليه‌السلام ) است.

بـدون شـك عـلى (عليه‌السلام ) بارزترين مصداق آيه است و منظور از روايت فوق همين است و هرگز عموميت مفهوم آن از بين نمى رود.

لحـن آيـه بـعـدو هـمـچـنين شاءن نزولى كه در بعضى از تفاسير در مورد آن وارد شده ـ نـشـان مـى دهـد كـه جـمـعـى از مـنـافـقـان بـعـد از نـزول آيـات قبل و ملامتهاى شديد آن از وضع خود سخت ناراحت شدند و خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـدنـد و شـديـدا سوگند ياد كردند كه ما تسليم فرمان توايم قرآن در مقام پاسخ بر آمده و با قاطعيت به آنها گفت: (آنها با نهايت تأكيد سوگند ياد كردند كه اگـر بـه آنـهـا فـرمان بدهى از خانه و اموال خود بيرون مى روند (يا جان خود را بر كف گـرفـته به سوى ميدان جهاد گام بر مى دارند) بگو سوگند لازم نيست، شما عملا طاعت خالصانه و صادقانه نـشـان بدهيد كه خدا به آنچه عمل مى كنيد آگاه است )( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن امر تهم ليخرجن قل لا تقسموا طاعة معروفة ان الله خبير بما تعملون ) .

بـسـيارى از مفسران، منظور از خروج را در جمله ليخرجن خارج شدن براى جهاد دانسته اند در حـالى كـه بـعـضـى ديـگـر بـه مـعـنـى خـارج شـدن از امـوال و زنـدگـى و يـا هـمـراه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به هر جا رفتن و در خدمت او بودن تفسير كرده اند.

البته كلمه خروج يا مشتقات آن در قرآن مجيد هم به معنى خروج به سوى ميدان جهاد آمده و هـم بـه مـعـنـى رهـا كـردن خـانـه و زنـدگـى و وطـن، البـتـه تـنـاسـب بـا آيـات قـبـل كـه سـخـن از داورى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مسائل مورد اختلاف مى گفت ايجاب مى كند كه تفسير دوم را بپذيريم به اين معنى كه آنها بـراى اظـهـار تـسـليـم در برابر داوريهاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خدمتش رسيدند و سوگند ياد كردند كه يك قسمت از اموال سـهـل اسـت اگـر دسـتـور فـرمـائى تـمـام زنـدگى را رها كنيد را خواهيم كرد ولى با اين حـال مـانـعـى نـدارد كه هر دو در معنى آيه جمع باشد يعنى هم حاضريم در راه فرمان تو مال و زندگى خود را رها كنيم و هم حاضريم جان بر كف به ميدان جهاد بشتابيم.

امـا از آنـجـا كه افراد منافق در برخورد با جو نامساعد اجتماعى گاه تغيير چهره مى دهند و مـتـوسـل بـه سـوگـنـدهـاى غـلاظ و شـداد مـى شوند و گاهى سوگندشان خود دليلى بر دروغـشـان اسـت قـرآن صـريـحـا بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت كـه سـوگـنـد لازم نـيـسـت، عـمـل نـشـان دهـيـد، ولى خدا از اعماق دل شما آگاه است مى داند كه در اين سوگند دروغ مى گوئيد و يا واقعا تغيير جهت مى دهيد.

لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است مجددا روى همين معنى تاءكيد كرده و مى گويد بـه آنـهـا بـگـو اطـاعـت خـدا و اطـاعـت پـيـامـبـرش را كـنـيـد( قل اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ) .

سـپـس اضـافـه مـى كـنـد در بـرابـر ايـن فـرمـان از دو حـال خـارج نـيست (اگر سرپيچى كنيد و روى گردان شويد پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـسـئول اعـمـال خـويـش اسـت (و وظـيـفـه خـود را انـجـام داده ) و شـمـا هـم مـسـئول اعـمـال خـود (و وظـيـفـه شـمـا اطـاعـت صـادقـانـه است )( فان تولوا فانما عليه ما حمل و عليكم ما حملتم ) .

اما اگر از او اطاعت كنيد، هدايت خواهيد شد( و ان تطيعوه تهتدوا )

زيرا او رهبرى است كه جز به راه خدا و حق و صواب دعوت نمى كند.

و در هـر حـال بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيزى جز ابلاغ آشكار نيست( و ما على الرسول الا البلاغ المبين ) .

او مـوظـف اسـت فـرمـان خـدا را آشـكـارا بـه هـمـگـان بـرساند خواه بپذيرند يا نپذيرند و پـذيـرش و عـدم پـذيـرش ايـن دعـوت، سـود و زيانش ‍ متوجه خود آنها خواهد شد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هـرگـز مـوظـف نـيـسـت كـه مـردم را اجـبـار بـه هـدايـت و قبول دعوت و اجبار كند.

جـالب ايـنـكـه: از مـسئوليتها در آيه فوق تعبير به بار (سنگين ) شده است، و در واقع چـنين است هم وظيفه رسالت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هم اطاعت صادقانه از دعـوت او بـارى اسـت بـر دوش كـه بـايـد آن را بـه مـنـزل رسـانـد و جـز مـردم مـخـلص توانائى حمل آن را ندارند، لذا در روايتى از امام باقر (عليه‌السلام ) در وصف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين نقل مى كند كه فرمود: يا معاشر قراء القرآن اتقوا الله عـز و جـل فـيـمـا حـمـلكـم مـن كـتـابـه فـانـى مـسـئول و انـتـم مـسـئولون: انـى مسئول عن تبليغ الرسالة، و اما انتم فتسئلون عما حملتم من كتاب الله و سنتى:

(اى خـوانـنـدگان قرآن! از خداوند بزرگ بترسيد، بپرهيزيد نسبت به كتابش كه بر دوش شـمـا نـهاده است، چرا كه من مسئولم و شما هم مسئوليد: من در برابر تبليغ رسالت مسئولم، اما شما در برابر كتاب الله و سنت من كه بر دوشتان نهاده شده است ).


آيه (55) و ترجمه

( وعد الله الذين أمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين مـن قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدوننى لا يشركون بى شيا و من كفر بعد ذلك فأ ولئك هم الفاسقون ) (55)

ترجمه:

55 - خـداونـد بـه كـسـانـى كـه از شـمـا ايـمـان آورده انـد و اعـمـال صـالح انـجـام داده انـد وعـده مـى دهـد كـه آنـهـا را قطعا خليفه روى زمين خواهد كرد، هـمـانـگـونـه كـه پـيـشـيـنـيـان را خلافت روى زمين بخشيد. و دين و آئينى را كه براى آنها پـسـنـديـده پـا بـر جـا و ريـشـه دار خـواهـد ساخت و خوف و ترس آنها را به امنيت و آرامش مـبـدل مـى كند، آنچنانكه تنها مرا مى پرستند و چيزى را براى من شريك نخواهند ساخت. و كسانى كه بعد از آن كافر شوند فاسقند.

شأن نزول:

بـسـيـارى از مـفـسـران از جـمـله (سـيـوطـى ) در (اسـبـاب النـزول ) و (طـبـرسـى ) در (مـجـمـع البـيـان ) و سـيـد قـطـب در (فـى ظـلال ) و (قـرطـبـى ) در تـفـسـيـر خـود (بـا تـفـاوت مـخـتـصـرى ) در شـاءن نـزول ايـن آيـه چـنـين نقل كرده اند: (هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مـسـلمـانـان بـه مـدينه هجرت كردند و انصار با آغوش باز آنها را پذيرا گشتند، تمامى عرب بر ضد آنها قيام كردند و آنچنان بود كه آنها ناچار بودند اسلحه را از خـود دور نـكـنـنـد، شـب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح بر خيزند (و حالت آماده بـاش دائم داشـتـه بـاشـنـد) ادامـه ايـن حـالت بـر مسلمانان سخت آمد، بعضى اين مطلب را آشـكـارا گفتند كه تا كى اين حال ادامه خواهد يافت؟ آيا زمانى فرا خواهد رسيد كه ما با خـيـال آسـوده، شـب اسـتـراحت كنيم و اطمينان و آرامش بر ما حكم فرما گردد، و جز از خدا از هـيچكس نترسيم؟ آيه فوق نازل شد و به آنها بشارت داد كه آرى چنين زمانى فرا خواهد رسيد).

تفسير:

حكومت جهانى مستضعفان

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه، سـخن از اطاعت و تسليم در برابر فرمان خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود، آيه مورد بحث همين موضوع را ادامه داده و نتيجه اين اطاعت را كه همان حكومت جهانى است بيان مى كند، و به صورت مؤ كد مى گويد: (خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند وعده مى دهد كه آنها را قـطـعـا خـليـفـه روى زمين خواهد كرد، همانگونه كه پيشينيان را خلافت روى زمين بخشيد)( وعـد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم ) .

(و ديـن و آئيـنـى را كـه بـراى آنها پسنديده، به طور ريشه دار و پا بر جا در صفحه زمين مستقر سازد)( و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) .

(و خـوف و ترس آنها را، به امنيت و آرامش مبدل خواهد كرد)( و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا ) .

(و آنچنان مى شود كه تنها مرا مى پرستند و چيزى را شريك من قرار نخواهند داد)( يعبدوننى لا يشركون بى شيئا ) .

مـسـلم اسـت بـعـد از ايـن سيطره حكومت توحيد و استقرار آئين الهى و از ميان رفتن هرگونه اضـطـراب و نـاامـنـى و هـر گـونـه شـرك (كـسانى كه بعد از آن كافر شوند فاسقان واقعى آنها هستند)( و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ) .

به هر حال از مجموع آيه چنين بر مى آيد كه خداوند به گروهى از مسلمانان كه داراى اين دو صفت هستند ايمان و عمل صالح سه نويد داده است:

1 - استخلاف و حكومت روى زمين.

2 - نـشـر آئيـن حق به طور اساسى و ريشه دار در همه جا (كه از كلمه (تمكين ) استفاده مى شود).

3 - از ميان رفتن تمام اسباب خوف و ترس و وحشت و ناامنى.

و نتيجه اين امور آن خواهد شد كه با نهايت آزادى خدا را بپرستند و فرمانهاى او را گردن نهند و هيچ شريك و شبيهى براى او قائل نشوند و توحيد خالص را در همه جا بگسترانند.

البته در نكته هايى كه ذيلا بيان خواهيم كرد روشن مى شود كه اين وعده الهى كى تحقق يافته و يا كى تحقق خواهد يافت؟!

نكته ها:

1 - تفسير جمله (كما استخلف الذين من قبلهم ).

در ايـنـكـه ايـن جـمـله اشـاره بـه چـه اشـخـاصـى اسـت كـه قبل از مسلمانان داراى خلافت روى زمين شدند؟ در ميان مفسران گفتگو است:

بـعـضـى آن را اشـاره بـه آدم و داود و سـليمان دانسته اند چرا كه قرآن در آيه 30 سوره بـقـره دربـاره آدم مى فرمايد:( انى جاعل فى الارض خليفة ) : (من در زمين مى خواهم خليفه اى قرار دهم ).

و در آيه 26 سوره ص درباره (داود) مى فرمايد: يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض: (اى داود ما تو را خليفه در روى زمين قرار داديم ).

و از آنـجـا كـه (سـليـمـان ) بـه مـقـتـضـاى آيـه 16 سـوره نمل وارث حكومت داود بود، خليفه در روى زمين شد.

امـا بـعـضـى ديـگر مانند مفسر عاليقدر (علامه طباطبائى ) در الميزان اين معنى را بعيد شـمـرده اسـت، زيـرا تـعـبير الذين من قبلهم را متناسب انبياء ندانسته، چرا كه در قرآن اين تـعـبير در مورد پيامبران به كار نرفته است، لذا آن را اشاره به امتهاى پيشين كه داراى ايمان و عمل صالح بودند و حكومت در روى زمين پيدا كردند مى داند.

امـا جـمـعـى ديـگـر مـعـتـقـدنـد كـه ايـن آيـه اشـاره بـه بـنـى اسـرائيـل اسـت، زيـرا آنـهـا بـا ظـهور موسى (عليه‌السلام ) و در هم شكسته شدن قدرت فـرعون و فرعونيان مالك حكومت روى زمين شدند، چنانكه قرآن در آيه 127 سوره اعراف مى فرمايد:( و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التى باركنا فـيـهـا ) : (ما آن جمعيت مستضعف (مؤ منان بنى اسرائيل ) را وارث مشارق و مغارب زمينى را كه پر بركت كرديم قرار داديم ).

و نـيـز دربـاره هـمـانـهـا مـى فرمايد:( و نمكن لهم فى الارض ) : (ما اراده كرده ايم كه قوم مـسـتـضـعـف (مـؤ مـنـان بـنـى اسـرائيل ) را در روى زمين تمكين دهيم ) (و صاحب نفوذ و مسلط سازيم ).

درسـت اسـت كـه در ميان بنى اسرائيل حتى در عصر موسى (عليه‌السلام ) افراد ناباب و فـاسـق و حـتـى احـيـانـا كـافـرى بـودنـد، ولى بـه هـر حـال حـكـومـت بـدسـت مـؤ منان صالح بود (بنابراين ايرادى كه بعضى از مفسران به اين تفسير كرده اند با اين بيان دفع مى شود) تفسير سوم نزديكتر به نظر مى رسد.

2 - اين وعده الهى از آن كيست؟

در آيـه خـوانـديـم خـدا وعـده حـكـومـت روى زمـيـن و تـمـكـيـن ديـن و آئيـن و امـنـيـت كامل را به گروهى كه ايمان دارند و اعمالشان صالح است داده است اما در اينكه منظور از اين گروه از نظر مصداقى چه اشخاصى است؟ باز در ميان مفسران گفتگو است:

بعضى آن را مخصوص صحابه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دانسته اند كه با پيروزى اسلام در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) صاحب حكومت در زمين شدند (البـتـه مـنـظـور از (ارض ) تـمـام روى زمـيـن نـيـسـت بـلكه مفهومى است كه بر جزء و كل صدق مى كند).

بعضى ديگر اشاره به حكومت خلفاى چهار گانه نخستين.

و بـعـضـى مـفـهـوم آن را چـنـان وسـيـع دانـسـتـه انـد كـه ايـن وعـده را شامل تمام مسلمانانى كه داراى اين صفتند مى دانند.

و گـروهـى آن را اشاره به حكومت مهدى (عليه‌السلام ) مى دانند كه شرق و غرب جهان در زير لواى حكومتش قرار مى گيريد، و آئين حق در همه جا نفوذ مى كند و ناامنى و خوف و جنگ از صفحه زمين بر چيده مى شود، و عبادت خالى از شرك براى جهانيان تحقق مى يابد.

بـدون شـك آيه شامل مسلمانان نخستين مى شود و بدون شك حكومت مهدى (عليه‌السلام ) كه طـبـق عـقـيـده عـمـوم مـسـلمـانـان اعـم از شـيـعـه و اهـل تـسـنـن سـراسـر روى زمـيـن را پـر از عـدل و داد مـى كـنـد بـعـد از آنـكـه ظـلم و جـور هـمـه جـا را گـرفـتـه بـاشـد مـصـداق كـامـل ايـن آيـه اسـت، ولى با اين حال مانع از عموميت و گستردگى مفهوم آيه نخواهد بود. نـتـيـجـه ايـنـكـه در هـر عـصـر و زمـان پـايـه هـاى ايـمـان و عـمـل صـالح در ميان مسلمانان مستحكم شود، آنها صاحب حكومتى ريشه دار و پر نفوذ خواهند شد.

و ايـنـكـه بـعـضـى مـى گـويـنـد: كـلمـه (ارض ) مـطـلق اسـت و تـمـام روى زمـيـن را شامل مى شود و اين منحصرا مربوط به حكومت مهدى (ارواحنا له الفداء) است

بـا جـمـله كـمـا اسـتـخـلف...) سازگار نيست زيرا خلافت و حكومت پيشينيان مسلما در تمام پهنه زمين نبود.

بـعـلاوه شـأن نـزول آيـه نـيـز نـشـان مـى دهـد كـه حـداقـل نـمـونـه اى از ايـن حـكـومـت در عـصـر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى مسلمانان (هر چند در اواخر عمر آنحضرت ) حاصل شده است.

ولى بـاز تـكـرار مـى كنيم كه محصول تمام زحمات پيامبران، و تبليغات مستمر و پيگير آنـهـا، و نـمـونـه اتـم حاكميت توحيد و امنيت كامل و عبادت خالى از شرك در زمانى تحقق مى يـابـد كـه مـهـدى آن صلاله انبياء و فرزند پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ظاهر شود، همان كسى كه همه مسلمانان اين حديث را درباره او از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل كـرده انـد: لو لم يـبـق مـن الدنـيـا الا يـوم لطـول الله ذلك اليـوم حـتى يلى رجل من عترتى، اسمه اسمى، يملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا:

(اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند خداوند آن يك روز را آنقدر طولانى مى كند تا مـردى از دودمـان مـن كـه نـامـش نـام مـن اسـت حـاكـم بـر زمـيـن شـود، و صـفحه زمين را پر از عدل و داد كند، آنگونه كه از ظلم و جور پر شده باشد).

جـالب ايـنـكه: مرحوم طبرسى در ذيل آيه مى گويد: از اهلبيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايـن حـديـث نـقـل شـده اسـت: (انـهـا فـى المـهـدى مـن آل محمد): (اين آيه درباره مهدى آل محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى باشد).

در تـفـسـيـر (روح المـعانى ) و بسيارى از تفاسير شيعه از امام سجاد (عليه‌السلام ) چـنـيـن نـقـل شـده اسـت كـه در تـفـسـيـر آيـه فـرمـود: هـم و الله شـيـعـتـنـا اهل البيت، يفعل الله ذلك بـهـم عـلى يـدى رجـل منا، و هو مهدى هذه الامة، يملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جـورا، و هـو الذى قـال رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) لو لم يبق من الدنيا الا يـوم...: (آنـهـا بـه خـدا سـوگند شيعيان ما هستند، خداوند اين كار را براى آنها به دست مـردى از مـا انـجـام مـى دهـد كـه مـهـدى ايـن امـت اسـت، زمـيـن را پـر از عـدل و داد مـى كند آنگونه كه از ظلم و جور پر شده باشد، و هم او است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حـق وى فـرمـوده: اگـر از عـمـر دنـيـا جـز يـك روز بـاقـى نماند...).

هـمـانـگـونـه كه گفتيم اين تفسيرها به معنى انحصار معنى آيه نيست، بلكه بيان مصداق كـامل است، منتها چون بعضى از مفسران همچون (آلوسى ) در روح المعانى به اين نكته توجه نكرده اند اين احاديث را مردود شناخته اند.

(قـرطـبـى ) مـفـسـر مـعـروف اهـل تـسـنـن از (مـقـداد بـن اسـود) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد كـه از رسـولخـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شنيدم فرمود: ما على ظهر الارض بـيـت حـجـر و لا مدر الا ادخله الله كلمة الاسلام: (بر روى زمين خانه اى از سنگ يا گـل بـاقـى نمى ماند مگر اينكه اسلام در آن وارد مى شود) (و ايمان و توحيد در سر تا سر روى زمين نفوذ مى كند).

بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر پـيـرامـون حـكـومـت مـهـدى (عليه‌السلام ) و مـدارك مـشـروح و مـسـتـدل آن در كـتـب عـلمـاى سـنـت و شـيـعـه بـه جـلد 7 تفسير نمونه صفحه 372 تا 389 ذيل آيه 33 سوره توبه مراجعه فرمائيد.

3 - هدف نهائى، عبادت خالى از شرك است

جـمـله (يـعـبـدونـنـى لا يـشـركـون بـى شـيـئا) چـه از نـظـر ادبـى، حـال بـاشـد و چـه (غـايـت ) مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه هـدف نـهـائى فـراهـم آمـدن حـكـومـت عدل و ريـشـه دار شـدن آئيـن حق و گسترش امن و آرامش همان استحكام پايه هاى عبوديت و توحيد است، كه در آيه ديگر قرآن به عنوان هدف آفرينش ذكر شده است:( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) : (من جن و انس را نيافريدم مگر به خاطر اينكه مرا عبادت كنند) (زاريات ـ 56) عـبـادتى كه مكتب عالى تربيت انسانها و پرورش دهنده روح و جان آنها است، عبادتى كـه خـدا از آن بـى نـيـاز و بـنـدگـان بـراى پـيـمـودن راه تكامل و ترقى سخت به آن نيازمندند.

بـنـابـرايـن در بـيـنـش اسـلامى بر خلاف بينشهاى مادى كه هدفش در آخرين مرحله رفاه و بـرخوردارى از يك زندگى مادى در سطح عالى است، هرگز چنين چيزى را هدف خود قرار نـمـى دهـد، بـلكـه حـتـى زنـدگـى مـادى هـم در صـورتـى ارزش دارد كـه وسـيـله اى در نيل به آن هدف معنوى گردد.

مـنـتـهـا تـوجه به اين نكته لازم است كه عبادت خالى از هر گونه شرك و نفى هر گونه قـانـون غـيـر خـدا و حـاكـمـيـت اهـواء، جـز از طـريـق تـاءسـيـس يـك حـكـومـت عدل امكان پذير نيست.

مـمـكـن اسـت بـا استفاده از تعليم و تربيت و تبليغ مستمر گروهى را متوجه حق نمود ولى تـعـمـيـم ايـن مسأله در جامعه انسانى جز از طريق تاءسيس حكومت صالحان با ايمان امكان پـذيـر نـيـسـت، بـه هـمـيـن دليـل انـبـيـاء بـزرگ هـمـتـشـان تـشـكـيـل چـنـيـن حـكومتى بوده، مخصوصا پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در نـخـسـتـيـن فـرصـت مـمـكـن يـعـنـى بـه هـنـگـام هـجـرت بـه مـديـنـه اقـدام بـه تشكيل نمونه اى از اين حكومت كرد.

از ايـنجا نيز مى توان نتيجه گرفت كه چنين حكومتى تمام تلاشها و كوششهايش از جنگ و صـلح گـرفـتـه تـا بـرنـامه هاى آموزشى و فرهنگى و اقتصادى و نظامى، همه در مسير بندگى خدا، بندگى خالى از هر گونه شرك است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه معنى حكومت صالحان و تمكين آئين حق و عبادت خالى از شرك اين نيست كه در چنان جامعه اى هيچ گنهكار و منحرفى وجود نخواهد داشت، بلكه مفهومش اين اسـت كـه نـظـام حكومت در دست مؤ منان صالح است، و چهره عمومى جامعه خالى از شرك، و گـرنـه مـادام كـه انـسـان داراى آزادى اراده است ممكن است در بهترين جوامع الهى و انسانى احيانا افراد منحرفى وجود داشته باشد (دقت كنيد).


آيه (56) و (57) و ترجمه

( و أقـيـمـوا الصـلوة و أتـوا الزكـوة و أطـيـعـوا الرسول لعلكم ترحمون ) (56)( لا تحسبن الذين كفروا معجزين فى الا رض و مأ وئهم النار و لبئس المصير ) (57)

ترجمه:

56 - و نـمـاز را بـر پـا داريـد و زكـات را بـدهـيـد و رسول (خدا) را اطاعت كنيد تا مشمول رحمت (او) شويد.

57 - گـمـان نـبـر كـافران مى توانند از چنگال مجازات الهى، در زمين فرار كنند، جايگاه آنها آتش است و چه بد جايگاهى است؟!

تفسير:

فرار از چنگال مجازات او ممكن نيست!

در آيـه گذشته وعده خلافت روى زمين به مؤ منان صالح داده شده بود و اين دو آيه، مردم را بـراى فـراهم كردن مقدمات اين حكومت بسيج مى كند، در ضمن نفى موانع بزرگ را نيز خـودش تـضـمين مى نمايد، در حقيقت يكى از اين دو آيه در صدد بيان مقتضى است و آيه دوم نفى موانع.

نخست مى گويد: (نماز را بر پا داريد)( و اقيموا الصلوة ) .

هـمـان نمازى كه رمز پيوند خلق با خالق است، و ارتباط مستمر آنها را با خدا تضمين مى كند، و ميان آنها فحشاء و منكر حائل مى شود.

(و زكات را ادا كنيد)( و آتوا الزكاة )

هـمـان زكـاتـى كه نشانه پيوند با (خلق خدا) است، و وسيله مؤ ثرى براى كم كردن فاصله ها، و سبب استحكام پيوندهاى عاطفى است.

و بـه طـور كـلى (در هـمـه چـيـز مـطـيـع فـرمـان رسـول بـاشـيـد)( و اطـيـعـوا الرسول ) .

اطاعتى كه شما را در خط مؤ منان صالح كه شايسته حكومت بر زمينند قرار مى دهد.

(تا در پرتو انجام اين دستورات مشمول رحمت خدا شويد)( لعلكم ترحمون ) .

و شايسته پرچمدارى حكومت حق و عدالت.

و اگر فكر مى كنيد ممكن است دشمنان نيرومند لجوج در اين راه سنگ بيندازند و مانع تحقق وعـده الهـى شـونـد، چنين امرى امكان پذير نيست، چرا كه قدرت آنها در برابر قدرت خدا نـاچـيـز اسـت، بـنـابـرايـن (گـمـان نـبـر كـه افـراد كـافـر مـى تـوانـنـد از چنگال مجازات الهى در پهنه زمين فرار كنند)( لا تحسبن الذين كفروا معجزين فى الارض ) .

نـه تنها در اين دنيا از مجازات خدا مصون نيستند بلكه در آخرت جايگاهشان آتش است و چه بد جايگاهى است( و ماواهم النار و لبئس المصير ) .

(معجزين ) جمع (معجز) از ماده (اعجاز) به معنى ناتوان ساختن است و از آنجا كه گاه انسان در تعقيب كسى است و او از دستش فرار مى كند و هر چه كوشش مى نمايد به او دسـتـرسـى پـيـدا نـمـى كند و از قلمرو قدرتش بيرون مى رود، و اين امر او را ناتوان مى سـازد لذا كـلمـه (مـعجز) گاه در همين معنى استعمال مى شود و آيه فوق نيز اشاره به همين معنى است و مفهومش اين است كه شما نمى توانيد از قلمرو قدرت خدا بيرون رويد.


آيه (58) تا (60) و ترجمه

( يأ يها الذين أمنوا ليستذنكم الذين ملكت أيمنكم و الذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلث مرت من قـبـل صـلوة الفـجـر و حين تضعون ثيابكم من الظهيرة و من بعد صلوة العشاء ثلث عورت لكم ليس عليكم و لا عليهم جناح بعدهن طوفون عليكم بعضكم على بعض كذلك يبين الله لكم الايت و الله عليم حكيم ) (58)( و إذا بـلغ الا طـفـل مـنـكـم الحـلم فـليستذنوا كما استذن الذين من قبلهم كذلك يبين الله لكم أيته و الله عليم حكيم ) (59)( و القوعد من النساء التى لا يرجون نكاحا فليس عليهن جناح أن يضعن ثيابهن غير متبرجت بزينة و اءن يستعففن خير لهن و الله سميع عليم ) (60)

ترجمه:

58 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايد بايد بردگان شما و همچنين كودكانتان كه به حد بـلوغ نـرسـيـده انـد در سـه وقـت از شـمـا اجـازه بـگـيـرنـد: قبل از نماز فجر، و در نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى ) خود را بيرون مى آوريد، و بعد از نماز عشاء، اين سه وقت خصوصى براى شما است، اما بعد از اين سه وقت گناهى بر شما و بر آنها نيست (كه بدون اذن وارد شوند) و بر گرد يكديگر طواف كنيد (و با صفا و صميميت به يكديگر خدمت نمائيد) اينگونه خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند و خداوند عالم و حكيم است.

59 - و هـنـگـامـى كـه اطـفـال شـمـا به سن بلوغ رسند بايد اجازه بگيرند، همانگونه كه اشـخاصى كه پيش از آنها بودند اجازه مى گرفتند، اينچنين خداوند آياتش را براى شما تبيين مى كند و خدا عالم و حكيم است.

60 - و زنـان از كـار افـتـاده اى كـه امـيـد بـه ازدواج نـدارنـد گـنـاهـى بـر آنـها نيست كه لبـاسـهـاى (روئين ) خود را بر زمين بگذارند به شرط اينكه در برابر مردم خود آرائى نكنند و اگر خود را بپوشانند براى آنها بهتر است. و خداوند شنوا و دانا است.

تفسير:

آداب ورود به جايگاه خصوصى پدر و مادر

هـمانگونه كه قبلا هم گفته ايم مهمترين مساله اى كه در اين سوره، تعقيب شده مساءله عفت عـمومى و مبارزه با هر گونه آلودگى جنسى است كه در ابعاد مختلف مورد بررسى قرار گرفته، آيات مورد بحث نيز به يكى از امورى كه با اين مساءله ارتباط دارد پرداخته و خـصـوصـيـات آن را تشريح مى كند و آن مساءله اذن گرفتن كودكان بالغ و نابالغ به هنگام ورود به اطاقهائى است كه مردان و همسرانشان ممكن است در آن خلوت كرده باشند.

نـخـسـت مـى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد بايد مملوكهاى شما (بردگانتان ) و همچنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده اند در سه وقت از شما

اجازه بگيرند)( يا ايها الذين آمنوا ليستاذنكم الذين ملكت ايمانكم و الذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلاث مرات ) .

(قبل از نماز فجر و در نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى ) خود را بيرون مى آوريد، و بـعـد از نـمـاز عـشاء)( من قبل صلوة الفجر و حين تضعون ثيابكم من الظهيرة و من بعد صلوة العشاء ) .

(ظهيرة ) چنانكه راغب در مفردات و فيروزآبادى در قاموس مى گويند: به معنى نيمروز و حـدود ظـهـر اسـت كه مردم در اين موقع معمولا لباسهاى روئى خود را در مى آورند و گاه مرد و زن با هم خلوت مى كنند.

(اين سه وقت، سه وقت پنهانى و خصوصى براى شما است )( ثلاث عورات لكم ) .

(عـورة ) در اصل از ماده (عار) به معنى (عيب ) است و از آنجا كه آشكار شدن آلت جنسى مايه عيب و عار است در لغت عرب به آن عورت اطلاق شده.

كلمه (عورة ) گاه به معنى شكاف در ديوار و لباس و مانند آن نيز آمده است و گاه به مـعـنـى مـطلق عيب مى باشد، و به هر حال اطلاق كلمه عورت بر اين اوقات سه گانه به خـاطـر آن اسـت كـه مـردم در ايـن اوقـات خود را زياد مقيد به پوشانيدن خويش مانند ساير اوقات نمى كنند و يك حالت خصوصى دارند.

بـديـهـى اسـت ايـن دستور متوجه اولياى اطفال است كه آنها را وادار به انجام اين برنامه كـنـنـد، چـرا كـه آنـهـا هـنـوز بـه حـد بـلوغ نـرسـيـده انـد تـا مشمول تكاليف الهى باشند، و به همين دليل مخاطب در اينجا اولياء هستند.

ضمنا اطلاق آيه هم شامل كودكان پسر و هم كودكان دختر مى شود، و كلمه الذين كه براى جـمـع مـذكـر اسـت مـانع از عموميت مفهوم آيه نيست، زيرا در بسيارى از موارد اين تعبير به عـنـوان تـغـليـب بـر مـجـمـوع اطلاق مى گردد همانگونه كه در آيه وجوب روزه تعبير به الذين شده و منظور عموم مسلمانان است

(سوره بقره آيه 83).

ذكـر ايـن نـكـته نيز لازم است كه آيه از كودكانى سخن مى گويد كه به حد تميز رسيده انـد و مـسـائل جـنـسـى و عـورت و غـير آن را تشخيص مى دهند، زيرا دستور اذن گرفتن خود دليـل بـر ايـن اسـت كـه ايـن انـدازه مـى فـهـمـنـد كـه اذن گـرفتن يعنى چه؟ و تعبير به (ثلاث عورات ) شاهد ديگرى بر اين معنى است.

امـا ايـنـكـه ايـن حـكـم در مـورد بـردگان مخصوص به بردگان مرد است يا كنيزان را نيز شـامـل مـى شـود روايـات مـخـتـلفـى وارد شـده هـر چـنـد ظـاهـر عـام اسـت و شامل هر دو گروه مى شود و به همين دليل روايت موافق ظاهر را مى توان ترجيح داد.

در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: (بر شما و بر آنها گناهى نيست كه بعد از اين سه وقت بـدون اذن وارد شـونـد، و بـعـضـى بـه ديگرى خدمت كنند و گرد هم (با صفا و صميميت ) بگردند)( ليس عليكم و لا عليهم جناح بعدهن طوافون عليكم بعضكم على بعض ) .

آرى (ايـن چـنين خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند و خدا عالم و حكيم است )( كذلك يبين الله لكم الايات و الله عليم حكيم ) .

واژه (طـوافـون ) در اصـل از مـاده (طواف ) به معنى گردش دور چيزى است، و چون به صورت صيغه مبالغه آمده به معنى كثرت در اين امر مى باشد، و با توجه به اينكه بعد از آن (بعضكم على بعض ) آمده مفهوم جمله اين مى شود كه در غير اين سه وقت شما مجاز هستيد بر گرد يكديگر بگرديد و رفت و آمد داشته باشيد و به هم خدمت كنيد.

و بـه گـفـتـه (فاضل مقداد) در (كنز العرفان ) اين تعبير در حقيقت به منزله بيان دليـل بـراى عـدم لزوم اجـازه گـرفـتن در سائر اوقات است، چرا كه اگر بخواهند مرتبا رفـت و آمـد داشـتـه بـاشـنـد و در هـر بـار اذن دخـول بـخـواهـنـد كـار مشكل مى شود.

در آيـه بـعـد حـكـم بـالغـان را بـيـان كـرده، مـى گـويـد: (هـنـگـامـى كـه اطفال شما به سن بلوغ رسند بايد در همه اوقات اجازه بگيرند، همانگونه كه اشخاصى كـه قـبـل از آنـهـا بـودنـد اجـازه مـى گـرفـتـنـد)( و اذا بـلغ الاطفال منكم الحلم فليستاذنوا كما استاذن الذين من قبلهم ) .

واژه (حـلم ) (بـر وزن (كـتـب )) بـه مـعـنـى عـقـل آمـده است و كنايه از بلوغ است كه معمولا با يك جهش عقلى و فكرى توام است، و گاه گـفـتـه انـد (حـلم ) بـه مـعـنى رؤ يا و خواب ديدن است، و چون جوانان، مقارن بلوغ، صـحـنـه هـائى در خواب مى بينند كه سبب احتلام آنها مى شود اين واژه به عنوان كنايه در معنى بلوغ به كار رفته است.

بـه هـر حـال از آيـه فـوق چـنـيـن اسـتـفـاده مـى شـود كـه حـكـم بـالغـان بـا اطـفـال نـابـالغ مـتـفـاوت اسـت، زيـرا كـودكـان نـابـالغ طـبـق آيـه قبل تنها در سه وقت موظف به اجازه گرفتن هستند، چون زندگى آنها با زندگى پدران و مـادران آنـقـدر آمـيـخـتـه اسـت كـه اگـر بـخـواهـنـد در هـمـه حـال اجـازه بـگـيـرند مشكل خواهد بود، و از اين گذشته احساسات جنسى آنها هنوز به طور كـامـل بـيـدار نـشـده، ولى نـوجـوانان بالغ طبق اين آيه كه اذن گرفتن را به طور مطلق براى آنها واجب دانسته موظفند در همه حال به هنگام ورود بر پدر و مادر اذن بطلبند.

ايـن حـكـم مـخصوص به مكانى است كه پدر و مادر در آنجا استراحت مى كنند و گرنه وارد شدن در اطاق عمومى (اگر اطاق عمومى داشته باشند) مخصوصا به هنگامى كه ديگران هم در آنجا حاضرند، و هيچگونه مانع و رادعى در كار نيست اجازه گرفتن لزومى ندارد.

ذكـر اين نكته نيز لازم است كه جمله كما استاذن الذين من قبلهم اشاره به بزرگسالان است كـه در هـمـه حـال بـه هـنـگـام وارد شدن در اطاق موظف به اجازه گرفتن از پدران و مادران بودند، در اين آيه افرادى را كه تازه به حد بلوغ رسيده اند همرديف بزرگسالان قرار داده كه موظف به استيذان بودند.

در پـايـان آيـه براى تأكيد و توجه بيشتر مى فرمايد: (اين گونه خداوند آياتش را براى شما تبيين مى كند و خداوند عالم و حكيم است )( كذلك يبين الله لكم آياته و الله عليم حكيم ) .

ايـن هـمان تعبيرى است كه در ذيل آيه قبل بود بدون هيچگونه تغيير، جز اينكه در آن آيه (الايات ) بود و در اينجا (آياته ) كه از نظر معنى تفاوت چندانى ندارد.

البته پيرامون خصوصيات اين حكم و همچنين فلسفه آن در (نكات ) بحث خواهيم كرد.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث اسـتـثـنائى براى حكم حجاب زنان بيان مى كند و زنان پير و سـالخـورده را از اين حكم مستثنى مى شمرد و مى گويد: (زنان از كار افتاده اى كه اميدى بـه ازدواج ندارند گناهى بر آنان نيست كه لباسهاى (روئين ) خود را بر زمين بگذارند در حـالى كـه در بـرابـر مردم خود آرائى نكنند)( و القواعد من النساء اللاتى لا يرجون نكاحا فليس عليهن جناح ان يضعن ثيابهن غير متبرجات بزينة ) .

در واقع براى اين استثناء دو شرط وجود دارد:

نـخـسـت ايـنـكـه بـه سـن و سالى برسند كه معمولا اميدى به ازدواج ندارند، و به تعبير ديگر جاذبه جنسى را كاملا از دست داده اند.

ديگر اينكه در حال بر داشتن حجاب خود را زينت ننمايند.

روشـن اسـت كـه بـا اين دو قيد مفاسد كشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت و به همين دليل اسلام اين حكم را از آنان برداشته است.

ايـن نـكـته نيز روشن است كه منظور برهنه شدن و بيرون آوردن همه لباسها نيست بلكه تنها كنار گذاشتن لباسهاى رو است كه بعضى روايات از آن تعبير به چادر و روسرى كرده است (الجلباب و الخمار).

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) در ذيل همين آيه مى خوانيم كه فرمود: الخمار و الجـلبـاب، قـلت بـيـن يـدى مـن كان؟ قال: بين يدى من كان غير متبرجة بزينة: (منظور روسـرى و چـادر اسـت، راوى مـى گـويـد از امـام پـرسـيدم: در برابر هر كس كه باشد؟ فرمود: در برابر هر كس باشد، اما خود آرائى و زينت نكند).

روايـات ديـگـرى نـيـز بـه هـمـيـن مـضمون يا نزديك به آن از ائمه اهلبيت (عليهما‌السلام ) نقل شده است.

در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كـنـد كـه بـا هـمه احوال (اگر آنها تعفف كنند و خويشتن را بپوشانند براى آنها بهتر است )( و ان يستعففن خير لهن ) .

چرا كه از نظر اسلام هر قدر زن جانب عفاف و حجاب را رعايت كند پسنديده تر و به تقوا و پاكى نزديكتر است.

و از آنـجـا كـه مـمكن است بعضى از زنان سالخورده از اين آزادى حساب شده و مشروع سوء اسـتـفـاده كـنـنـد، و احـيـانـا بـا مـردان بـه گـفـتـگـوهـاى نامناسب بپردازند و يا طرفين در دل افـكـار آلوده اى داشـتـه بـاشند در آخر آيه به عنوان يك اخطار مى فرمايد: (خداوند شنوا و دانا است )( و الله سميع عليم ) .

آنچه را مى گوئيد مى شنود و آنچه را در دل داريد و يا در سر مى پرورانيد مى داند.

نكته ها:

1 - فلسفه استيذان و مفاسد عدم توجه به آن

بـراى ريـشـه كـن سـاخـتـن يـك مـفـسـده اجـتـمـاعـى مـانـنـد اعـمـال مـنـافـى عـفـت تـنـهـا تـوسـل بـه اجـراى حـدود و تـازيـانـه زدن مـنـحـرفـان كـافـى نـيـسـت، در هـيـچ يـك از مـسـائل اجتماعى چنين برخوردى نتيجه مطلوب را نخواهد داد، بلكه بايد مجموعه اى ترتيب داد از آمـوزش فـكـرى و فـرهـنـگـى آمـيـخـته با آداب اخلاقى و عاطفى، و همچنين آموزشهاى صـحـيـح اسـلامـى، و ايـجـاد يـك مـحـيـط اجـتـمـاعـى سـالم، سپس ‍ مجازات را به عنوان يك عامل در كنار اين عوامل در نظر گرفت.

بـه هـمـيـن دليـل در اين سوره نور كه در واقع سوره عفت است از مجازات تازيانه مردان و زنـان زنـاكـار شـروع مـى كـنـد، و بـه مـسـائل ديـگـر مـانـنـد فـراهـم آوردن وسـائل ازدواج سـالم، رعـايـت حـجـاب اسـلامـى، نهى از چشمچرانى، تحريم متهم ساختن افـراد بـه آلودگـى نـامـوسـى، و بـالاخـره اجـازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران، گسترش مى دهد.

ايـن نشان مى دهد كه اسلام از هيچ يك از ريزه كاريهاى مربوط به اين مساءله غفلت نكرده است.

خدمتكاران موظفند به هنگام ورود در اطاقى كه دو همسر قرار دارند اجازه بگيرند.

كـودكـان بـالغ نـيـز مـوظفند در هر وقت بدون اجازه وارد نشوند، حتى كودكان نابالغ كه مـرتـبـا نـزد پـدر و مـادر هـسـتـنـد نـيـز آمـوزش داده شـونـد كـه لااقـل در سـه وقـت (قـبـل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر كه پدران و مادران به استراحت مى پردازند) بدون اجازه وارد نشوند.

ايـن يك نوع ادب اسلامى است هر چند متاسفانه امروز كمتر رعايت مى شود و با اينكه قرآن صريحا آن را در آيات فوق بيان كرده است، در نوشته ها و سخنرانيها و بيان احكام نيز كـمتر ديده مى شود كه پيرامون اين حكم اسلامى و فلسفه آن بحث شود، و معلوم نيست به چه دليل اين حكم قطعى قرآن مورد غفلت و بى توجهى قرار گرفته؟!

گـر چـه ظـاهـر آيـه وجـوب رعـايت اين حكم است حتى اگر فرضا آن را مستحب بدانيم باز بايد از آن سخن گفته شود، و جزئيات آن مورد بحث قرار گيرد.

بـر خـلاف آنـچـه بـعـضـى از سـاده انـديـشـان فـكـر مـى كـنـنـد كـه كـودكـان سـر از اين مـسـائل در نـمـى آورنـد و خـدمتكاران نيز در اين امور باريك نمى شوند ثابت شده است كه كودكان (تا چه رسد به بزرگسالان ) روى اين مساءله فوق العاده حساسيت دارند، و گاه مى شود سهل انگارى پدران و مادران و بر خورد كودكان به منظره هائى كه نمى بايست آن را ببينند سرچشمه انحرافات اخلاقى و گاه بيماريهاى روانى شده است.

ما خود با افرادى بر خورد كرديم كه به اعتراف خودشان بر اثر بى توجهى پدران و مـادران به اين امر و مشاهده آنان در حال آميزش ‍ جنسى يا مقدمات آن به مرحله اى از تحريك جـنـسـى و عـقـده روانـى رسـيـده بـودنـد كـه عـداوت شـديـد پـدر و مـادر در سـر حـد قتل! در دل آنها پيدا شده بود، و خود آنها نيز شايد تا مرز انتحار پيش رفته بودند!

ايـنـجـا اسـت كه ارزش و عظمت اين حكم اسلامى آشكار مى شود كه مسائلى را كه دانشمندان امروز به آن رسيده اند از چهارده قرن پيش در احكام خود پيش - بينى كرده است.

و نـيـز در هـمـيـن جـا لازم مـى دانـيـم بـه پـدران و مـادران تـوصـيـه كـنـيـم كـه ايـن مسائل را جـدى بـگـيـرنـد، و فـرزنـدان خـود را عـادت بـه گرفتن اجازه ورود بدهند، و همچنين از كـارهـاى ديـگرى كه سبب تحريك فرزندان مى گردد از جمله خوابيدن زن و مرد در اطاقى كه بچه هاى مميز مى خوابند تا آنجا كه امكان دارد پرهيز كنند، و بدانند اين امور از نظر تربيتى فوق العاده در سرنوشت آنها مؤ ثر است.

جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از پـيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه فرمود: اياكم و ان يجامع الرجل امرئته و الصبى فى المهد ينظر اليهما: (مبادا در حالى كه كودكى در گهواره به شما مى نگرد آميزش جنسى كنيد)!.

2 - حكم حجاب براى زنان سالخورده

اصـل اسـتـثـنـاء ايـن گـروه از حـكـم حـجـاب در مـيـان عـلمـاى اسـلام مـحـل بـحـث و گـفـتـگـو نـيـسـت، چـرا كـه قـرآن نـاطـق به آن است، ولى در خصوصيات آن گفتگوهائى وجود دارد از جمله اينكه:

در مـورد سـن اين زنان و اين كه تا چه حد برسند حكم (قواعد) را دارند گفتگو است در بعضى از روايات اسلامى تعبير به (مسنه ) شده (زنان سالخورده ).

در حالى كه در بعضى ديگر تعبير به (قعود از نكاح ) (بازنشستگى از ازدواج ) آمده.

امـا جـمـعـى از فـقـهـاء و مـفـسـرين، آن را به معنى پايان دوران قاعدگى و رسيدن به حد نازائى و عدم رغبت كسى به ازدواج با آنها دانسته اند.

ولى ظاهر اين است كه همه اين تعبيرات به يك واقعيت اشاره مى كند و آن ايـنـكـه بـه سـن و سـالى بـرسـنـد كـه مـعـمـولا در آن سـن و سـال كـسـى ازدواج نـمـى كـند، هر چند ممكن است به طور نادر چنين زنانى اقدام به ازدواج بنمايند.

و نـيـز در مـورد مـقـدارى از بدن كه جايز است آنها آشكار كنند، در احاديث اسلامى تعبيرات مختلفى آمده، در حالى كه قرآن به طور سر بسته گفته است مانعى ندارد كه لباسهاى خود را فرو نهند كه البته اين تعبير ظاهر در لباس رو است.

در بعضى از روايات در پاسخ اين سؤ ال كه كداميك از لباسهايشان را مى توانند فرو نهند؟ امام صادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد: (الجلباب ) (چادر).

در حـالى كـه در روايـت ديـگـرى تـعـبير به (جلباب و خمار) شده است (خمار به معنى روسرى است ).

ولى ظـاهـر ايـن اسـت كه اين گونه احاديث نيز با هم منافاتى ندارند، منظور اين است كه مانعى ندارد آنها سر خود را برهنه كنند و موها و گردن و صورت خود را نپوشانند و حتى در بـعضى از احاديث و كلمات فقهاء، مچ دستها نيز استثناء شده است، اما بيش از اين مقدار، دليلى درباره استثناء آن نداريم.

و به هر حال همه اينها در صورتى است كه آنها خود آرائى نكنند (غير متبرجات بزينة ) و زيـنـتـهـاى پـنهانى خود را كه ديگران هم واجب است بپوشانند بايد مستور دارند، و همچنين لباسهاى زينتى كه جلب توجه مى كند در تن نكنند و به تعبير ديگر آنها مجازند بدون چادر و روسرى با لباس ساده و بدون آرايش بيرون آيند.

امـا بـا هـمـه ايـنـهـا اين يك حكم الزامى نيست، بلكه اگر آنها مانند زنان ديگر پوشش را رعـايـت كـنـنـد تـرجـيـح دارد، چـنـانـكـه در ذيـل آيـه فـوق صريحا آمده است، زيرا به هر حال احتمال لغزش - هر چند به صورت نادر - در مورد اين گونه افراد نيز هست.


آيه (61) و ترجمه

( ليـس على الا عمى حرج و لا على الا عرج حرج و لا على المريض حرج و لا على أنفسكم أن تـأ كـلوا مـن بـيـوتـكم أو بيوت أبائكم أو بيوت اءمهتكم اءو بيوت إ خونكم أو بيوت أخـوتـكـم أو بيوت أعممكم أو بيوت عمتكم اءو بيوت اءخولكم أو بيوت خلتكم أو ما مـلكـتـم مـفـاتحه اءو صديقكم ليس عليكم جناح أن تأ كلوا جميعا أو أشتاتا فإ ذا دخلتم بـيوتا فسلموا على أنفسكم تحية من عند الله مبركة طيبة كذلك يبين الله لكم الايت لعلكم تعقلون ) (61)

ترجمه:

61 - بـر نـابـيـنا و افراد شل و بيمار گناهى نيست (كه با شما هم غذا شوند) و بر شما نيز گناهى نيست كه از خانه هاى خودتان (خانه هاى فرزندان يا همسرانتان كه خانه خود شـما محسوب مى شود بدون اجازه خاصى ) غذا بخوريد، و همچنين خانه هاى پدرانتان، يا خانه هاى مادرانتان، يا خانه هاى برادرانتان، يا خانه هاى خواهرنتان

يـا خـانه هاى عموهايتان، يا خانه هاى عمه هايتان، يا خانه هاى دائيهايتان، يا خانه هاى خـاله هـايـتـان، يـا خـانه اى كه كليدش در اختيار شما است، يا خانه هاى دوستانتان، بر شـمـا گـنـاهـى نـيـسـت كـه بـطـور دسـتـه جـمـعـى يا جداگانه غذا بخوريد، و هنگامى كه داخل خانه اى شديد بر خويشتن سلام كنيد، سلام و تحيتى از سوى خداوند، سلام و تحيتى پـر بـركـت و پـاكـيـزه، اينگونه خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند شايد انديشه كنيد.

تفسير:

خانه هائى كه غذا خوردن از آنها مجاز است

از آنـجـا كـه در آيـات سـابـق سـخـن از اذن ورود در اوقات معين يا به طور مطلق به هنگام داخـل شـدن در مـنـزل اختصاصى پدر و مادر بود، آيه مورد بحث در واقع استثنائى بر اين حـكـم اسـت كـه گـروهـى مـى تـوانـنـد در شـرائط مـعـيـنـى بـدون اجـازه وارد منزل خويشاوندان و مانند آن شوند و حتى بدون استيذان غذا بخورند.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (بـر نـابـينا و افراد شل و بيمار گناهى نيست كه با شما هم غذا شود)( ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج ) .

چـرا كـه طـبـق صـريـح بـعضى از روايات، اهل مدينه پيش از آنكه اسلام را پذيرا شوند افـراد نـابينا و شل و بيمار را از حضور بر سر سفره غذا منع مى كردند و با آنها هم غذا نمى شدند و از اين كار نفرت داشتند.

و بـه عـكس بعد از ظهور اسلام گروهى غذاى اين گونه افراد را جدا مى دادند نه به اين عـلت كـه از هـم غـذا شـدن بـا آنـهـا تـنـفـر داشـتـنـد، بـلكـه بـه ايـن دليـل كـه شـايد اعمى، غذاى خوب را نبيند و آنها ببينند و بخورند و اين بر خلاف اخلاق اسـت، و هـمـچنين در مورد افراد لنگ و بيمار كه ممكن است در غذا خوردن عقب بمانند و افراد سالم پيشى بگيرند.

به هر دليل كه بود با آنها هم غذا نمى شدند، و روى همين جهت افراد اعمى و لنگ و بيمار نيز خود را كنار مى كشيدند، چرا كه ممكن بود مايه ناراحتى ديگران شوند و اين عمل را براى خود گناه مى دانستند.

ايـن مـوضـوع را از پـيـامـبـر خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـه سـؤ ال كردند آيه فوق نازل شد و گفت: هيچ مانعى ندارد كه آنها با شما هم غذا شوند.

البـتـه در تـفـسـير اين جمله مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه آيه ناظر به استثناى اين سه گروه از حكم جهاد است.

و يـا ايـنـكه منظور اين است كه شما مجازيد اين گونه افراد ناتوان را با خود به خانه هـاى يـازده گـانـه اى كـه در ذيـل آيـه بـه آن اشـاره شـده ببريد و آنها نيز از غذاى آنها بخورند.

ولى اين دو تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد و با ظاهر آيه سازگار نيست (دقت كنيد).

سپس قرآن مجيد اضافه مى كند: (بر خود شما نيز گناهى نيست كه از اين خانه ها بدون گـرفـتن اجازه غذا بخوريد: خانه هاى خودتان ) (منظور فرزندان يا همسران است كه از آن تعبير به خانه خود شده است )( و لا على انفسكم ان تاكلوا من بيوتكم ) .

(يا خانه هاى پدرانتان )( او بيوت آبائكم ) .

(يا خانه هاى مادرانتان )( او بيوت امهاتكم ) .

(يا خانه هاى برادرانتان )( او بيوت اخوانكم ) .

(يا خانه هاى خواهرانتان )( او بيوت اخواتكم ) .

(يا خانه هاى عموهايتان )( او بيوت اعمامكم ) .

(يا خانه هاى عمه هايتان )( او بيوت عماتكم ) .

(يا خانه هاى دائيهايتان )( او بيوت اخوالكم ) .

(يا خانه هاى خاله هايتان )( او بيوت خالاتكم ) .

(يا خانه اى كه كليدش در اختيار شما است )( او ما ملكتم مفاتحه ) .

(يا خانه هاى دوستانتان )( او صديقكم ) .

البته اين حكم شرائط و توضيحاتى دارد كه بعد از پايان تفسير آيه خواهد آمد.

سـپـس ادامـه مـى دهـد: (بـر شـمـا گـنـاهـى نـيـست كه به طور دستجمعى يا جداگانه غذا بخوريد)( ليس عليكم جناح ان تاكلوا جميعا او اشتاتا ) .

گـويـا جمعى از مسلمانان در آغاز اسلام از غذا خوردن تنهائى، ابا داشتند و اگر كسى را براى هم غذا شدن نمى يافتند مدتى گرسنه مى ماندند، قرآن به آنها تعليم مى دهد كه غذا خوردن به صورت جمعى و فردى هر دو مجاز است.

بـعـضى نيز گفته اند كه گروهى از عرب مقيد بودند كه غذاى مهمان را به عنوان احترام جداگانه ببرند و خود با او هم غذا نشوند (مبادا شرمنده يا مقيد گردد) آيه اين قيدها را از آنها برداشت و تعليم داد كه اين يك سنت ستوده نيست.

بعضى ديگر گفته اند كه: جمعى مقيد بودند كه اغنياء با فقيران غذا نخورند، و فاصله طـبـقاتى را حتى بر سر سفره حفظ كنند، قرآن اين سنت غلط و ظالمانه را با عبارت فوق نفى كرد.

مانعى ندارد كه آيه ناظر به همه اين امور باشد.

سپس به يك دستور اخلاقى ديگر اشاره كرده مى گويد:

(هنگامى كه وارد خانه اى شديد بر خويشتن سلام كنيد، سلام و تحيتى از نـزد خـداونـد، سـلام و تـحـيـتـى پـر بركت و پاكيزه )( و اذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند الله مباركة طيبة ) .

و سـر انـجام با اين جمله آيه را پايان مى دهد: (اين گونه خداوند آيات خويش را براى شـمـا تـبـيـيـن مـى كـنـد، شايد انديشه و تفكر كنيد)( كذلك يبين الله لكم الايات لعلكم تعقلون ) .

در اينكه منظور از اين (بيوت ) (خانه ها) چه خانه هائى است؟ بعضى از مفسران آن را اشاره به خانه هاى يازده گانه فوق مى دانند.

و بعضى ديگر آن را مخصوص مساجد دانسته اند.

ولى پـيـدا اسـت كـه آيـه مـطـلق اسـت و هـمـه خـانـه هـا را شـامـل مـى شـود، اعـم از خانه هاى يازده گانه اى كه انسان براى صرف طعام وارد آن مى شـود، و يـا غـيـر آن از خـانه هاى دوستان و خويشاوندان يا غير آنها، زيرا هيچ دليلى بر تقييد مفهوم وسيع آيه نيست.

و اما اينكه منظور از سلام كردن بر خويشتن چيست؟ باز در اينجا چند تفسير ديده مى شود:

بعضى آن را به معنى سلام كردن بعضى بر بعضى ديگر دانسته اند، همانگونه كه در داسـتـان بنى اسرائيل (سوره بقره آيه 54) خوانديم( فاقتلوا انفسكم ) : (بعضى از شما، بعضى ديگر را به عنوان مجازات بايد بقتل برسانند).

بـعـضـى از مفسران آن را به معنى سلام كردن بر همسر و فرزندان و خانواده دانسته اند، چـرا كـه آنـهـا بـه منزله خود انسانند، و لذا تعبير به (انفس ) شده است، در آيه مباهله (سـوره آل عـمـران آيـه 61) نـيـز ايـن تـعـبـيـر ديـده مـى شود، و اين نشان مى دهد كه گاه نـزديـكـى شـديـد يـك فـرد بـه ديگرى سبب مى شود كه از او تعبير به (نفس ) (خود انـسـان ) كـنـنـد، آن گـونـه كه نزديك بودن على (عليه‌السلام ) به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سبب اين تعبير شد.

بعضى از مفسران نيز آيه فوق را اشاره به خانه هائى مى دانند كه شخصى در آن ساكن نيست، انسان به هنگام ورود در آنجا با اين عبارت بر خويشتن سلام مى كند:( السلام علينا مـن قـبـل ربـنـا ) (درود بـر مـا از سـوى پـروردگـار مـا)( ياالسلام علينا و على عباد الله الصالحين ) (درود بر ما و بر بندگان صالح خدا).

مـا فكر مى كنيم منافاتى در ميان اين تفسيرها نباشد، به هنگام ورود در هر خانه اى بايد سـلام كـرد، مـؤ مـنـان بـر يـكـديگر، و اهل منزل بر يكديگر، و اگر هم كسى نباشد، سلام كردن بر خويشتن، چرا كه همه اينها در حقيقت باز گشت به سلام بر خويش دارد.

لذا در حـديـثـى از امـام بـاقر (عليه‌السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال كـردنـد در جـواب فـرمـود: هـو تـسـليـم الرجـل عـلى اهـل البيت حين يدخل ثم يردون عليه فهو سلامكم على انفسكم: (منظور سلام كردن انسان بـر اهل خانه است، به هنگامى كه وارد خانه مى شود، آنها طبعا به او پاسخ مى گويند، و سلام را به خود او باز مى گردانند و اين است سلام شما بر خودتان.

و بـاز از هـمـان امـام (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم كـه مـى فـرمـود: اذا دخـل الرجـل مـنـكـم بـيـتـه فـان كـان فـيـه احـد يـسـلم عـليـه، و ان لم يـكـن فـيـه احـد فـليـقـل السـلام عـليـنـا مـن عـنـد ربـنـا يـقـول الله عـز و جل تحية من عند الله مباركة طيبة: (هنگامى كه كسى از شما وارد خانه اش مى شود اگر در آنـجـا كـسـى بـاشـد بـر او سـلام كـنـد، و اگر كسى نباشد بگويد: سلام بر ما از سوى پروردگار ما، همانگونه كه خداوند در قرآن فرموده: تحية من عند الله مباركة طيبة.

نكته ها:

1ـ آيا خوردن غذاى ديگران مشروط به اجازه آنها نيست؟

چـنـانكه در آيه فوق ديديم خداوند اجازه داده است كه انسان از خانه هاى بستگان نزديك و بعضى از دوستان و مانند آنها - كه مجموعا يازده مورد مى شود - غذا بخورد، و در آيه اجازه گرفتن از آنها شرط نشده بود، و مسلما مشروط به اجازه نيست چون با وجود اجازه از غذاى هر كس مى توان خورد و اين يازده گروه خصوصيتى ندارد.

ولى آيـا احـراز رضـايـت بـاطـنـى (بـه اصـطـلاح از طـريـق شـاهـد حال ) به خاطر خصوصيت و نزديكى كه ميان طرفين است شرط است؟

ظـاهـر اطـلاق آيـه ايـن شـرط را نـيـز نـفـى مـى كـنـد، هـمـيـن انـدازه كـه احتمال رضايت او باشد (و غالبا رضايت حاصل است ) كافى مى شمرد.

ولى اگـر وضع طرفين به صورتى در آمده كه يقين به عدم رضايت داشته باشند گر چـه ظـاهـر آيـه نيز از اين نظر اطلاق دارد اما بعيد نيست كه آيه از چنين صورتى منصرف بـاشـد، بـه خـصـوص ايـنـكـه ايـنـگـونـه افـراد، نـادرنـد و مـعـمـولا اطـلاقـات شامل اين گونه افراد نادر نمى شود.

بـنـابـرايـن آيـه فـوق، در مـحـدوده خـاصـى، آيـات و روايـاتـى را كـه تـصـرف در اموال ديگران را مشروط به احراز رضايت آنها كرده است تخصيص مى زند، ولى تكرار مى كنيم اين تخصيص در محدوده معينى است، يعنى غذا خوردن به مقدار نياز، خالى از اسراف و تبذير.

آنـچـه در بـالا ذكـر شـد در مـيـان فـقـهـاى مـا مـشهور است، و قسمتى از آن نيز صريحا در روايات آمده.

در روايـت مـعـتـبـرى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از اين آيه - جمله او صـديـقـكـماز آنـحـضـرت سـؤ ال كـردنـد فـرمـود: هـو و الله الرجل يدخل بيت صديقه

فـيـاكـل بـغـيـر اذنـه: (بـه خـدا قـسـم مـنـظـور ايـن اسـت كـه انـسـان داخل خانه برادرش مى شود و بدون اجازه غذا مى خورد).

روايـات مـتعدد ديگرى نيز به همين مضمون نقل شده كه در آنها آمده است اذن گرفتن در اين موارد شرط نيست (البته اختلافى در ميان فقهاء نيست كه با نهى صريح يا علم به كراهت جايز نيست و آيه از آن انصراف دارد).

در مورد (عدم افساد) (و عدم اسراف ) نيز در بعضى از روايات تصريح شده است.

تـنـهـا چيزى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه روايتى كه در همين باب وارد شده مى خـوانـيـم: تـنها از مواد غذائى خاصى مى توان استفاده كرد نه هر غذائى ولى از آنجا كه اين روايت مورد اعراض فقهاء است، سند آن معتبر نخواهد بود.

بـعـضـى ديـگـر از فـقهاء طعامهاى نفيس و عالى كه صاحبخانه احيانا براى خود يا مهمان مـحـتـرمـى و يـا مـواقـع خـاصـى ذخـيـره كـرده است استثناء كرده اند، و اين استثناء به حكم انصراف آيه از اين صورت بعيد به نظر نمى رسد.

2 - فلسفه اين حكم اسلامى

مـمـكـن اسـت ايـن حـكـم اسـلامـى در مـقـايـسه با احكام شديد و محكمى كه در تحريم غصب در بـرنـامه هاى اسلامى آمده سؤ ال انگيز باشد كه چگونه اسلام با آنهمه دقت و سختگيرى كه در مساءله تصرف در اموال ديگران نموده چنين امرى را مجاز شمرده است؟!

ما فكر مى كنيم اين سؤ ال متناسب با محيطهاى صددرصد مادى همچون محيط اجتماعى غربيها است كه حتى فرزندان خود را كمى كه بزرگ شوند از خانه بيرون مى كنند! و عذر پدر و مادر را به هنگام پيرى و از كار افتادگى مى خواهند! و هرگز حاضر نيستند در برابر آنـهـا حـقـشناسى و محبت كنند، چرا كه تمام مسائل در آنجا بر محور روابط مادى و اقتصادى دور مى زند، و از عواطف انسانى خبرى نيست!.

ولى ايـن مـسـاءله بـا توجه به فرهنگ اسلامى و عواطف ريشه دار انسانى، مخصوصا در زمـيـنه نزديكان و بستگان و دوستان خاص، كه حاكم بر اين فرهنگ است به هيچوجه جاى تعجب نيست.

در حـقـيـقـت اسـلام پـيـونـدهـاى نـزديـك خـويـشـاونـدى و دوسـتـى را مـا فـوق ايـن مـسـائل دانـسـتـه اسـت، و ايـن در حـقـيـقـت حـاكى از نهايت صفا و صميميتى است كه در جامعه اسـلامـى بـايـد حـاكـم بـاشـد، و تـنـگ نظريها و انحصارطلبيها و خودخواهى ها از آن دور گردد.

بـدون شـك احـكـام غـصـب در غـيـر ايـن مـحـدوده حـاكـم اسـت، ولى اسلام در اين محدوده خاص مـسـائل عـاطـفى و پيوندهاى انسانى را مقدم شمرده، و در واقع الگوئى است براى ساير روابط خويشاوندان و دوستان.

3 - منظور از صديق كيست؟

بدون شك صداقت و دوستى معنى وسيعى دارد و منظور از آن در اينجا مسلما دوستان خاص و نـزديـكـنـد كـه رفـت و آمـد بـا يـكـديـگـر دارند، و ارتباط ميان آنها ايجاب مى كند كه به مـنـزل يـكـديـگـر بـرونـد و از غـذاى هـم بـخـورنـد، البـتـه هـمـانـگـونـه كـه در اصـل مـسـاءله يـاد آور شـديم در اين گونه موارد احراز رضايت شرط نيست همان اندازه كه يقين به نارضائى نداشته باشد كافى است.

لذا بـعـضـى از مـفـسـران در ذيـل ايـن جـمـله گـفـتـه انـد: منظور دوستى است كه در دوستيش صادقانه با تو رفتار مى كند، و بعضى ديگر گفته اند: دوستى است كه ظاهر و باطنش با تو يكى است، و ظاهرا همه اشاره به يك مطلب دارند.

ضـمـنـا از ايـن تـعـبـيـر اجمالا روشن مى شود آنها كه تا اين اندازه در برابر دوستانشان گذشت ندارند در واقع دوست نيستند!

در اينجا مناسب است گسترش مفهوم دوستى و شرائط جامع آن را كه در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) نقل شده بشنويم: امام (عليه‌السلام ) فرمود:

لا تـكـون الصـداقـة الا بـحـدودهـا، فـمـن كـانت فيه هذه الحدود او شى ء منها فانسبه الى الصداقة و من لم يكن فيه شى ء منها فلا تنسبه الى شى ء من الصداقة:

فاولها ان تكون سريرته و علانيته لك واحدة.

و الثانى ان يرى زينك زينه و شينك شينه.

و الثالثة ان لا تغيره عليك ولاية و لا مال.

و الرابعة ان لا تمنعك شيئا تناله مقدرته.

و الخامسة و هى تجمع هذه الخصال ان لا يسلمك عند النكبات:

(دوسـتـى جـز بـا حـدود و شـرائطـش امـكان پذير نيست، كسى كه اين حدود و شرائط يا بـخـشـى از آن در او بـاشـد او را دوسـت بدان، و كسى كه هيچيك از اين شرائط در او نيست چيزى از دوستى در او نيست:

نخستين شرط دوستى آنست كه باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد.

دومـين شرط اين است كه زينت و آبروى تو را زينت و آبروى خود بداند و عيب و زشتى تو را عيب و زشتى خود ببيند.

سوم اين است كه مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغيير ندهد!

چهارم اين كه آنچه را در قدرت دارد از تو مضايقه ننمايد!

و پنجم كه جامع همه اين صفات است آنست كه تو را به هنگام پشت كردن روزگار رها نكند)!.

4 - تفسير (ما ملكتم مفاتحه )

در پـاره اى از شـاءن نـزولهـا آمده است كه در صدر اسلام هنگامى كه مسلمانها به جهاد مى رفـتند گاهى كليد خانه خود را به افراد از كار افتادهاى كه قادر بر جهاد نبودند داده، و حتى به آنها اجازه مى دادند كه از غذاهاى موجود در خانه بخورند اما آنها احيانا از ترس اينكه مبادا گناهى باشد، از خوردن امتناع مى ورزيدند.

طـبـق ايـن روايـت منظور از ما ملكتم مفاتحه (خانه هائى كه مالك كليدهاى آنها شده ايد) همين است.

از (ابـن عـبـاس 9 نـيـز نـقـل شـده كه منظور وكيل انسان و نماينده او نسبت به آب و ملك و زراعـت و چهارپايان است كه به او اجازه داده شده است از ميوه باغ به مقدار نياز بخورد و از شـيـر حيوانات بنوشد، بعضى نيز آن را به (شخص انباردار) تفسير كرده اند كه حق دارد كمى از مواد غذائى تناول كند.

ولى بـا تـوجه به ساير گروههائى كه در اين آيه، نام آنها برده شده، ظاهر اين است كه منظور از اين جمله، كسانى است كه كليد خانه خود را به خاطر ارتباط نزديك و اعتماد، بـه دسـت ديـگـرى مـى سـپـارند، ارتباط نزديك ميان اين دو سبب شده كه آنها نيز در رديف بستگان و دوستان نزديك باشند، خواه رسما وكيل بوده باشد يا نه.

و اگـر مـى بـيـنـيـم در بـعـضـى از روايـات ايـن جـمله به وكيلى كه عهده دار سرپرستى اموال كسى است تفسير شده در واقع از قبيل بيان مصداق است و منحصر به آن نيست.

5 - سلام و تحيت

(تحيت ) چنانكه قبلا هم گفته ايم در اصل از ماده (حيات ) است، و به معنى دعا كردن بـراى سـلامـت و حـيـات ديـگـرى مى باشد، خواه اين دعا به صورت (سلام عليكم ) يا (السلام علينا) و يا مثلا (حياك الله ) بوده باشد، ولى معمولا هر نوع اظهار محبتى را كه افراد در آغاز ملاقات نسبت به يكديگر مى كنند، (تحيت ) مى گويند.

منظور از( تحية من عند الله مباركة طيبة ) اين است كه تحيت را به نوعى با خدا ارتباط دهـنـد، يـعـنـى مـنـظـور از (سـلام عـليـكم ) اين باشد كه (سلام خدا بر تو باد) با (سـلامـتـى تـو را از خـدا مـى خـواهـم ) چرا كه از نظر يك فرد موحد، هر گونه دعائى بالاخره به خدا باز مى گردد و از او تقاضا مى شود و طبيعى است دعائى كه چنين باشد، هم پر بركت (مبارك ) و هم پاكيزه و (طيبه ) است.

(دربـاره سـلام و اهـمـيـت آن و وجـوب پـاسـخ دادن به هر گونه تحيت در جلد چهارم تفسير نمونه صفحه 41ذيل آيه 86 سوره نساءبحث كرده ايم ).


آيه (62) تا (64) و ترجمه

( إ نـما المؤ منون الذين أمنوا بالله و رسوله و إ ذا كانوا معه على أمر جامع لم يذهبوا حتى يـسـتـذنـوه إن الذيـن يـسـتـذنـونك أولئك الذين يؤ منون بالله و رسوله فإذا استذنوك لبعض شأنهم فأ ذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله إن الله غفور رحيم ) (62)( لا تـجـعـلوا دعـاء الرسـول بـيـنكم كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا فليحذر الذين يخالفون عن أمره إن تصيبهم فتنة اءو يصيبهم عذاب أليم ) (63)( إلا إن لله مـا فـى السـمـوت و الا رض قـد يـعـلم مـا أنـتـم عـليـه و يـوم يرجعون إليه فينبئهم بما عملوا و الله بكل شى عليم ) (64)

ترجمه:

62 - مـؤ مـنـان واقـعى كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسولش آورده اند و هنگامى كه در كـار مـهـمـى بـا او بـاشـنـد بـدون اجازه او بجائى نمى روند، كسانى كه از تو اجازه مى گـيـرنـد آنـها براستى ايمان به خدا و پيامبرش آورده اند، در اين صورت هر گاه از تو بـراى بـعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند، هر كس از آنها را مى خواهى (و صلاح مى بينى ) اجازه ده، و براى آنها استغفار كن كه خداوند غفور و رحيم است.

63 - دعوت پيامبر را در ميان خود مانند دعوت بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر تلقى نـكـنـيـد، خـداونـد كـسـانـى را كـه از شما پشت سر ديگران پنهان مى شوند و يكى پس از ديگرى فرار مى كند مى داند، آنها كه مخالفت فرمان او مى كنند بايد از اين بترسند كه فتنه اى دامنشان را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد.

64 - آگـاه بـاشيد كه براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است، او مى داند آنچه را كه شـمـا بـر آن هـسـتـيد، و روزى كه به سوى او باز مى گردند آنها را از اعمالى كه انجام دادند آگاه مى سازد، و خدا به هر چيزى آگاه است.

شأن نزول:

دربـاره نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث شـان نـزولهـاى گـونـاگـونـى نقل كرده اند:

در بـعـضـى از روايـات مـى خـوانـيـم كـه ايـن آيـه در مـورد حـنـظـلة بـن اءبـى عـيـاش نـازل شـده اسـت كـه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت مى خواست عروسى كند، پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـا اصـحـاب و يـاران مـشـغـول بـه مشورت درباره جنگ بود، او نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به او اجازه دهد آن شب را نزد همسر خود بماند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به او اجازه داد.

صـبـحـگـاهـان بـه قـدرى عـجـله بـراى شـركـت در بـرنـامه جهاد داشت كه موفق به انجام غسل نشد، با همان حال وارد معركه كارزار گرديد، و سرانجام شربت شهادت نوشيد.

پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره او فرمود: فرشتگان را ديدم كه حنظله را در مـيـان آسـمـان و زمـيـن غـسـل مـى دهـنـد!، لذا بـعـد از آن حـنـظـله بـه عـنـوان غسيل الملائكه ناميده شد.

در شـاءن نـزول ديـگـرى مـى خـوانـيـم كـه آيـه در داسـتـان جـنـگ خـنـدق نازل گرديد، در آن هنگام كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با انبوه مسلمانان با سـرعـت مشغول كندن خندق در اطراف مدينه بودند گروهى از منافقين به ظاهر در صف آنها بـودنـد ولى كـمـتـر كـار انـجـام مـى دادنـد، و تـا چـشـم مـسـلمـانـان را غـافـل مـى ديـدند بدون اجازه گرفتن از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آهسته به خـانـه هـاى خـود مى آمدند، اما هنگامى كه مسلمانان راستين مشكلى پيدا مى كردند نزد پيامبر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) آمده اجازه مى خواستند و به محض اينكه كار خود را انجام مى دادند باز مى گشتند و به حفر خندق ادامه مى دادند، تا از اين كار خير و مهم عقب نمانند، آيه فوق گروه اول را مذمت و گروه دوم را ستايش مى كند.

تفسير:

پيامبر را تنها نگذاريد!

در چـگـونـگـى ارتـبـاط اين آيات با آيات قبل بعضى از مفسران از جمله مرحوم طبرسى در مـجـمـع البيان و نويسنده تفسير فى ظلال گفته اند كه چون در آيات گذشته بخشى از نـحـوه مـعـاشـرت افـراد بـا دوسـتان و خويشاوندان مطرح شده بود، آيات مورد بحث كيفيت مـعـاشـرت مـسلمانان را با پيشوايشان پيامبر مطرح نموده و لزوم انضباط را در برابر او تـاءكـيد مى كند، تا در همه چيز گوش به فرمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشند و در كارهاى مهم بدون ضرورت، و بدون اجازه او از جمعيت جدا نشوند.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه در چند آيه قبل، سخن از لزوم اطاعت خدا و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـيـان بود و يكى از شئون اطاعت آن است كه بدون اذن و فرمان او كارى نكنند، لذا در آيات مورد بحث از اين مطلب سخن مى گويد.

بـه هـر حـال در نـخـسـتين آيه مى فرمايد: مؤ منان واقعى كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسـولش آورده انـد و هـنـگـامـى كـه در كـار مـهمى كه حضور جمعيت را ايجاب مى كند با او بـاشـنـد، بـدون اذن و اجـازه او بـه جـائى نـمى روند( انما المؤ منون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاءذنوه ) .

مـنـظـور از (امـر جـامـع ) هـر كـار مـهـمـى اسـت كه اجتماع مردم در آن لازم است و تعاون و هـمـكـاريـشان ضرورت دارد، خواه مساءله مهم مشورتى باشد، خواه مطلبى پيرامون جهاد و مـبـارزه بـا دشـمن، و خواه نماز جمعه در شرائط فوق العاده، و مانند آن، بنابراين اگر مـى بـيـنـيـم بـعـضـى از مـفـسـران آن را به خصوص مشورت، يا خصوص مساءله جهاد، يا خـصـوص نماز جمعه يا نماز عيد تفسير كرده اند بايد گفت: بخشى از معنى آيه را منعكس ساخته اند، و شاءن نزولهاى گذشته نيز مصداقهائى از اين حكم كلى هستند.

در حـقـيـقـت ايـن يـك دسـتـور انـضـبـاطـى اسـت كـه هـيـچ جـمـعـيـت و گـروه متشكل و منسجم نمى تواند نسبت به آن بى اعتنا باشد، چرا كه در اين گونه مواقع گاهى حتى غيبت يك فرد گران تمام مى شود و به هدف نهائى آسيب مى رساند، مخصوصا اگر رئيـس جمعيت، فرستاده پروردگار و پيامبر خدا و رهبر روحانى نافذ الامر باشد. توجه بـه ايـن نـكـتـه نيز لازم است كه منظور از اجازه گرفتن اين نيست كه هر كس كارى دارد يك اجـازه صورى بگيرد و به دنبال كار خود برود، بلكه براستى اجازه گيرد، يعنى اگر رهبر، غيبت او را مضر تشخيص نداد، به او اجازه مى دهد و در غير اين صورت بايد بماند و گـاهـى كـار خـصـوصـى خـود را فـداى هـدف مـهـمـتـر كـنـد. لذا در دنبال اين جمله اضافه مى كند: كسانى كه از تو اجازه مى گيرند آنها براستى ايمان به خدا و رسولش آورده اند ايمانشان تنها با زبان نيست، بلكه با روح و جان مطيع فرمان تواند( ان الذين يستاذنونك اولئك الذين يؤ منون بالله و رسوله ) .

(در ايـن صـورت هـر گـاه از تـو براى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند به هر كـس از آنـهـا مـى خـواهـى (و صـلاح مـى بينى ) اجازه ده )( فاذا استاذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم ) .

روشـن اسـت كـه اينگونه افراد با ايمان با توجه به اينكه براى امر مهمى اجتماع كرده انـد هـرگـز بـراى يـك كـار جـزئى اجـازه نـمـى طلبند، و منظور از شانهم در آيه كارهاى ضرورى و قابل اهميت است.

و از سوى ديگر، خواست پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مفهومش اين نيست كه بدون در نظر گرفتن جوانب امر و اثرات حضور و غياب افراد اجازه دهد، بلكه اين تعبير براى آنـسـت كـه دست رهبر باز باشد و در هر مورد ضرورت حضور افراد را احساس مى كند به آنها اجازه رفتن را ندهد.

شـاهد اين سخن اينكه در آيه 43 سوره توبه، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـه خـاطـر اجـازه دادن بـه بعضى از افراد مؤ اخذه مى كند و مى گويد: عفى الله عنك لمن اذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين: (خداوند تو را عفو كرد چرا به آنـها اجازه دادى پيش از آنكه راستگويان از دروغگويان براى تو شناخته شوند؟!). اين آيه نشان مى دهد كه حتى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اجازه دادن افراد بايد دقت كند و تمام جوانب كار را در نظر گيرد و در اين امر مسئوليت الهى دارد.

و در پـايـان آيه مى فرمايد: هنگامى كه به آنها اجازه مى دهى براى آنان استغفار كن كه خـداونـد غـفـور و رحـيـم اسـت( و اسـتـغـفـر لهـم الله ان الله غـفور رحيم ) . در اينجا اين سؤ ال پـيـش مـى آيـد كه اين استغفار براى چيست؟ مگر آنها با اجازه گرفتن از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باز گنهكارند كه نياز به استغفار دارند؟!.

اين سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ گفت: نخست اينكه آنها گر چه ماذون

و مجازند ولى بالاخره كار شخصى خود را بر كار جمعى مسلمين مقدم داشته اند و اين خالى از يـكـنـوع تـرك اولى نـيـسـت و لذا نـيـاز بـه اسـتـغـفـار دارنـد (هـمـانـنـد استغفار بر يك عمل مكروه ).

ضمنا اين تعبير نشان مى دهد كه تا مى توانند از گرفتن اجازه خوددارى كنند و فداكارى و ايـثـار نـمـايند كه حتى پس از اجازه باز عمل آنها ترك اولى است، مبادا حوادث جزئى را بهانه ترك گفتن اين برنامه هاى مهم قرار دهد.

ديگر اينكه آنها به خاطر رعايت ادب در برابر رهبرشان درخور لطف الهى هستند و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه عـنـوان تـشـكـر از ايـن عمل براى آنها استغفار مى كند.

در عين حال اين دو پاسخ با هم منافاتى ندارد و ممكن است هر دو منظور باشد.

البـتـه ايـن دسـتـور انـضباطى مهم اسلامى مخصوص پيامبر و يارانش نبوده است بلكه در بـرابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر و امام و علمائى كه جانشين آنها هستند رعـايـت آن لازم اسـت، چرا كه مساءله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح مى بـاشـد، و حتى علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم به آن است، زيرا اصولا هيچ تشكيلاتى بدون رعايت اين اصل پا بر جا نمى ماند، و مديريت صحيح بدون آن امكان پذير نيست.

عـجـب ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران مـعـروف اهـل سـنـت ايـن آيـه را دليل بر جواز اجتهاد و واگذارى حكم به راى مجتهد دانسته اند، ولى ناگفته پيدا است آن اجـتـهـادى كه در مباحث اصول و فقه مطرح است مربوط به احكام شرع است نه مربوط به موضوعات، اجتهاد در موضوعات قابل انكار نيست، هر فرمانده لشكر، هر رئيس اداره و هر سرپرست گروهى به هنگام تصميمگيرى در مسائل اجرائى و موضوعات

خارجى راءيش محترم است، اين دليل بر آن نيست كه در احكام كلى شرع بتوان اجتهاد كرد و با مصلحت انديشى، حكمى وضع يا حكمى را نفى نمود.

سپس دستور ديگرى در ارتباط با فرمانهاى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـيـان كـرده مـى گويد: دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در ميان خود مانند دعـوت بـعـضـى از شـمـا نـسـبـت بـه بـعـضـى ديـگـر تـلقـى نـكـنـيـد (لا تـجـعـلوا دعـاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا). او هنگامى كه شما را براى مسالهاى فرا مى خواند حـتـمـا يك موضوع مهم الهى و دينى است، بايد آن را با اهميت تلقى كنيد، و به طور جدى روى آن بـايـسـتـيـد، دعـوتـهاى او را ساده نگيريد كه فرمانش فرمان خدا و دعوتش دعوت پـروردگـار اسـت. سـپـس ادامـه مـى دهـد: خـداونـد كسانى را كه از شما براى جدا شدن از برنامه هاى مهم پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پشت سر ديگران پنهان مى شوند، و يكى پس از ديگرى فرار مى كنند مى داند و مى بيند( قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لو اذا ) .

(امـا آنـهـا كـه مـخـالفـت فـرمـان او مـى كـنـند بايد از اين بترسند كه فتنهاى دامنشان را بـگـيـرد، يـا عـذاب دردنـاك به آنها برسد( فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم ) .

(يـتـسـللون ) از مـاده (تـسلل ) در اصل به معنى بر كندن چيزى است (مثلا گفته مى شـود (سـل السـيـف مـن الغـمـد) يـعنى شمشير را از غلاف كشيد) و معمولا به كسانى كه مخفيانه و به طور قاچاقى از جائى مى گريزند، متسللون گفته مى شود.

(لواذا) از (مـلاوزه ) بـه مـعـنـى اسـتـتـار اسـت، و در ايـنـجـا بـه مـعـنـى عـمـل كـسـانى است كه پشت سر ديگرى خود را پنهان مى كنند يا در پشت ديوارى قرار مى گـيـرنـد و بـه اصـطلاح افراد را خواب مى كنند و فرار مى كنند، اين عملى بوده است كه منافقين به هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مردم را براى جهاد يا امر مهم ديگرى فرا مى خواند انجام مى دادند.

قرآن مجيد مى گويد: اين عمل زشت منافقانه شما اگر از مردم پنهان

بـمـانـد از خـدا هرگز پنهان نخواهد ماند، و اين مخالفتهاى شما در برابر فرمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مجازات دردناكى در دنيا و آخرت دارد.

در ايـنـكـه مـنـظـور از (فـتـنـه ) در ايـنـجـا چـيـسـت؟ بـعـضـى از مفسران آن را به معنى قـتـل و بـعـضـى بـه مـعـنى گمراهى و بعضى به معنى تسلط سلطان ظالم، و سر انجام بعضى به معنى بلاى نفاق كه در قلب انسان آشكار مى شود دانسته اند.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه منظور از فتنه، فتنه هاى اجتماعى و نابسامانيها و هرج و مـرج و شـكـسـت و ساير آفتهائى است كه بر اثر تخلف از فرمان رهبر دامنگير جامعه مى شود.

ولى بـه هـر حـال فـتـنـه مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه هـمـه ايـن امـور و غـيـر ايـنـهـا را شـامـل مى شود. همانگونه كه (عذاب اليم ) ممكن است عذاب دنيا يا آخرت يا هر دو را در بر گيرد.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در تـفـسـيـر آيـه فـوق غـيـر از آنـچـه گـفـتـيـم دو احتمال ديگر ذكر كرده اند:

نـخـست اينكه: منظور از (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا) اين است كـه هـنـگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را صدا مى زنيد با ادب و احترامى كـه شـايـسـتـه مـقام او است وى را بخوانيد، نه همچون صدا زدن يكديگر، زيرا بعضى از كـسـانـى كـه بـا ادب اسلامى آشنا نبودند خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى رسيدند و در ميان جمع يا تنهائى مرتب: يا محمد! يا محمد!... مى گفتند به گونه اى كه شـايـسـتـه يـك رهـبـر بـزرگ آسمانى نبود، هدف اين است كه او را با تعبيراتى مانند يا رسول الله و يا نبى الله و با لحنى معقول و مؤ دبانه صدا بزنند.

در بـعـضـى از روايـات نيز اين تفسير وارد شده است، ولى با توجه به آيه گذشته و تعبيرات ذيل خود اين آيه كه سخن از اجابت دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و غـائب نـشدن از محضر او بدون اذن مى گويد اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست، مگر اينكه بگوئيم هر دو مطلب مراد است، و تفسير اول و دوم را در مفهوم آيه جمع بدانيم.

تـفسير سومى نيز براى آيه نقل شده كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد و آن اينكه دعا و نـفـريـنـهـاى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را همچون نفرين خودتان در باره يكديگر نگيريد).

چرا كه دعا و نفرين او روى حساب است و برنامه الهى و مسلما كارگر خواهد شد.

امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ايـن تـفـسـيـر تـنـاسـبـى بـا صـدر و ذيـل آيـه نـدارد و روايـتـى نـيـز در بـاره آن نـرسـيـده قابل قبول نيست.

ذكـر ايـن نـكـته نيز لازم است كه علماى اصول از جمله فليحذر الذين يخالفون عن امره... چـنـيـن اسـتـفـاده كرده اند كه اوامر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دلالت بر وجوب دارد ولى اين استدلال اشكالاتى دارد كه در اصول به آن اشاره شده است.

آخرين آيه مورد بحث كه (آخرين آيه سوره نور) است اشاره لطيف و پر معنائى است به مـسـاءله مـبـدء و معاد كه انگيزه انجام همه فرمانهاى الهى است و در واقع ضامن (اجراى همه اوامر و نواهى مى باشد، از جمله اوامر و نواهى مهمى كه در سر تا سر اين سوره آمده است، مى فرمايد:

آگـاه بـاشـيـد كـه بـراى خـدا اسـت آنـچه كه در آسمانها و زمين است )( الا ان لله ما فى السماوات و الارض ) .

خدائى كه علم و دانش او همه جهان را در بر مى گيريد و مى داند آنچه را شما بر آن هستيد (روش شما، اعمال شما، عقيده و نيت شما، همه براى او آشكار است )( قد يعلم ما انتم عليه ) .

و تـمـام ايـن امـور بـر صـفـحـه عـلم او ثبت است و آن روز كه انسانها به سوى او باز مى گـردنـد آنـهـا را از اعـمالى كه انجام دادند آگاه مى سازد و نتيجه آن را هر چه باشد به آنها مى دهد( و يوم يرجعون اليه فينبئهم بما عملوا ) .

(و خـدا بـه هـر چـيـز عـالم و آگـاه اسـت( و الله بكل شى ء عليم ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـن آيـه سـه بـار بـر روى عـلم خـدا نـسـبـت بـه اعـمـال انـسـانـهـا تـكـيه شده است و اين به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه احساس كند، كـسى به طور دائم مراقب او است، و ذره اى از پنهان و آشكارش بر او مخفى نمى ماند اين اعـتـقـاد و بـاور اثـر تـربـيـتـى فـوق العـاده روى او مـى گـذارد و ضـامـن كنترل انسان در برابر انحرافات و گناهان است.

بـار الهـا! (مصباح قلب ما را به نور علم و ايمان روشن فرما، و مشكاة وجودمان را براى حفظ ايمان تقويت نما، تا صراط مستقيم پيامبرانت را به سوى رضاى تو ره سپر شويم و به مصداق لا شرقية و لا غربيه از هر گونه انحراف در سايه لطفت مصون بمانيم.

بار الها! چشم ما را به نور عفت، قلب ما را به نور معرفت، روح ما را به نور تقوى، و تـمـام وجـودمـان را بـه نـور هـدايـت روشن فرما و از سرگردانى و غفلت و گرفتارى در چنگال وسوسه هاى شيطان محفوظ دار.

خداوندا! پايه هاى حكومت عدل و داد اسلامى را براى اجراى حدودت محكم كن و جامعه ما را از سقوط در دامان بيعفتى ها مصون دار انك على كل شى ء قدير.

پايان سوره

تفسیر نمونه جلد ١٤

تفسیر نمونه

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
گروه: شرح و تفسیر قرآن
صفحات: 76