تفسیر نمونه جلد 19

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
شرح و تفسیر قرآن

فهرست مطالب

سوره صافات 9

آيه (1) تا (5) و ترجمه 12

تفسير: 12

آيه (6) تا (10) و ترجمه 20

تفسير: 20

آيه (11) تا (15) و ترجمه 28

تفسير: 28

نكته ها: 30

آيه (16) تا (23) و ترجمه 32

تفسير: 33

آيه (24) تا (32) و ترجمه 39

تفسير: 40

نكته ها: 45

آيه (33) تا (40) و ترجمه 48

تفسير: 48

نكته: 52

آيه(41) تا (49) و ترجمه 54

تفسير: 54

نكته: 61

آيه (50) تا (61) و ترجمه 62

تفسير: 63

نكته ها: 66

آيه (62) تا (70) و ترجمه 70

تفسير: 70

آيه (71) تا (74) و ترجمه 77

تفسير: 77

آيه (75) تا (82) و ترجمه 80

تفسير: 80

نكته: 84

آيه (83) تا (94) و ترجمه 87

تفسير: 88

نكته ها: 96

آيه (95) تا (100) و ترجمه 100

تفسير: 100

نكته ها: 106

آيه (101) تا (110) و ترجمه 109

تفسير: 110

نكته ها: 119

1 - ذبيح الله كيست؟ 119

2 - آيا ابراهيم مامور به ذبح فرزند بود؟ 122

3 - چگونه خواب ابراهيم مى توانست حجت باشد؟ 123

4 - وسوسه هاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت 124

5 - فلسفه تكبيرات در منى 125

6 - حج يك عبادت مهم انسان ساز 126

آيه (111) تا (113) و ترجمه 129

تفسير: 129

آيه (114) تا (122) ترجمه 133

تفسير: 133

آيه (123) تا (132) و ترجمه 138

تفسير: 138

نكته ها: 142

آيه (133) تا (138) و ترجمه 146

تفسير: 146

آيه (139) تا (148) و ترجمه 150

تفسير: 151

نكته ها: 160

1 - تاريخچه كوتاهى از زندگى يونس ( عليه‌السلام ) 160

2 - چگونه يونس در شكم ماهى زنده ماند؟ 162

3 - درسهائى بزرگ در داستانى كوچك! 163

4 - پاسخ به يك سؤال 165

5 - قرعه و مشروعيت آن در اسلام 166

آيه (149) تا (160) و ترجمه 167

تفسير: 168

آيه (161) تا (170) و ترجمه 176

تفسير: 176

آيه (171) تا (177) و ترجمه 182

تفسير: 182

آيه (178) تا (182)و ترجمه 190

تفسير: 190

نكته: 193

سوره ص 196

آيه (1) تا (3) و ترجمه 199

شان نزول: 199

تفسير: 200

آيه (4) تا (7) و ترجمه 205

شان نزول: 205

تفسير: 207

نكته: 212

آيه (8) تا (11) و ترجمه 214

تفسير: 214

آيه (12) تا (16) و ترجمه 220

تفسير: 220

آيه (17) تا (20) و ترجمه 228

تفسير: 228

نكته: 233

آيه (21) تا (25) و ترجمه 235

تفسير: 236

نكته ها: 240

1 - ماجراى اصلى داستان داود چه بود؟ 240

2 - داستان خرافى تورات در مورد داود 242

3 - روايات اسلامى و ماجراى داود ( عليه‌السلام ) 246

آيه (26) تا (29) و ترجمه 252

تفسير: 253

نكته ها: 260

آيه (30) تا (33) و ترجمه 262

تفسير: 262

آيه (34) تا (40) و ترجمه 270

تفسير: 270

نكته ها: 281

آيه (41) تا (44) و ترجمه 284

تفسير: 284

نكته ها: 293

1 - درسهاى مهمى از داستان ايوب 293

2 - ايوب در قرآن و تورات 295

3 - توصيف پيامبران بزرگ به اواب 297

آيه (45) تا (48) و ترجمه 298

تفسير: 298

آيه (49) تا (54) و ترجمه 305

تفسير: 305

آيه (55) تا (61) و ترجمه 309

تفسير: 310

آيه (62) تا (64) و ترجمه 316

تفسير: 316

نكته: 318

آيه (65) تا (70) و ترجمه 319

تفسير: 319

آيه (71) تا (83) و ترجمه 326

تفسير: 327

نكته ها: 336

آيه (84) تا (88) و ترجمه 340

تفسير: 340

نكته: 343

سوره زمر 346

آيه (1) تا (3) و ترجمه 349

تفسير: 349

نكته: 356

آيه (4) و (5) و ترجمه 359

تفسير: 359

آيه (6) و (7) و ترجمه 365

تفسير: 365

آيه (8) و (9) و ترجمه 374

تفسير: 374

نكته ها: 379

آيه (10) تا (16) و ترجمه 384

تفسير: 385

نكته ها: 392

آيه (17) تا (20) و ترجمه 395

تفسير: 395

نكته ها: 400

آيه (21) تا (22) و ترجمه 405

تفسير: 405

نكته: 410

آيه (23) تا (26) و ترجمه 413

شأن نزول: 414

تفسير: 414

نكته: 421

آيه (27) تا (31) و ترجمه 423

تفسير: 423

آيه (32) تا (35) و ترجمه 430

تفسير: 430

نكته: 435

آيه (36) و (37) و ترجمه 437

شأن نزول: 437

تفسير: 438

نكته: 440

آيه (38) تا (40) و ترجمه 450

تفسير: 450

آيه(41) تا (44) و ترجمه 454

تفسير: 454

نكته ها: 460

1 - جهان اسرار آميز خواب 460

2 - (خواب ) در روايات اسلامى 462

آيه (45) تا (48) و ترجمه 464

تفسير: 465

آيه (49) تا (52) و ترجمه 470

تفسير: 471

آيه (53) تا (55) و ترجمه 477

تفسير: 477

نكته ها: 483

1 - راه توبه به روى همه باز است 483

2 - سنگين باران 485

آيه (56) تا (59) و ترجمه 489

تفسير: 489

نكته ها: 493

آيه (60) تا (64) و ترجمه 496

تفسير: 496

آيه (65) تا (67) و ترجمه 506

تفسير: 506

نكته ها: 511

آيه (68) و ترجمه 514

تفسير: 514

نكته ها: 517

نكته 1 517

2 - صور اسرافيل چيست؟ 519

3 - چه كسانى مستثنى هستند؟ 521

4 - هر دو نفخه ناگهانى است؟ 522

5 - فاصله ميان دو نفخه چه اندازه است؟ 522

آيه (69) و (70)و ترجمه 524

تفسير: 524

آيه (71) و (72) و ترجمه 529

تفسير: 529

آيه (73) تا (75) و ترجمه 534

تفسير: 534


سوره صافات

مقدمه

ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده، و 182 آيه است

محتواى سوره صافات

ايـن سـوره نـيـز به حكم آنكه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى كلى سوره هاى مكى را در بـر دارد، و بيشتر از هر چيز روى اصول معارف و عقائد اسلامى در ناحيه مبدأ و معاد تكيه مـى كـنـد، و ضـمـن تـعـبيرات قاطع و آيات كوتاه و كوبنده، مشركان را مورد شديدترين سرزنشها قرار مى دهد، و با دلائل روشن و گويا بطلان عقائد آنها را برملا مى سازد.

به طور كلى محتواى اين سوره در پنج بخش خلاصه مى شود:

بـخـش اول: بـحـثـى پـيـرامـون گـروهـهـائى از مـلائكـه و فـرشـتـگـان خـداونـد، و در مقابل آنها گروهى از شياطين سركش و سرنوشت آنها مطرح مى سازد.

بـخـش دوم: از كـفار، و انكارشان نسبت به نبوت و معاد، و عاقبت كار آنها در قيامت سخن مى گويد، و در همين رابطه بحث آنها را با يكديگر در روز قيامت، و انداختن گناه به گردن هـم، و گـرفتارى تمام آنها در چنگال عذاب الهى، و نيز بخشى از نعمتهاى مهم بهشتى و لذات و زيبائيها و شادكاميهاى بهشتيان را شرح مى دهد.

بـخـش سـوم: قسمتى از تاريخ انبياى بزرگى مانند نوح و ابراهيم و اسحاق و موسى و هـارون و اليـاس و لوط و يـونـس را بـه صـورت فـشـرده و در عـيـن حـال بـسـيـار مؤ ثر و نافذ بازگو مى كند ولى در اين ميان بحث درباره ابراهيم قهرمان بـت شـكـن، و مواقف مختلف زندگى او مشروحتر آمده است، و هدف اصلى آن است كه بيانات گذشته با ذكر اين شواهد عينى از تاريخ انبيأ به صورت محسوس و ملموس مطرح گردد، و حقائق كلى عقلى در قالبهاى حسى مجسم شود.

بـخش چهارم: از يكى از انواع شرك كه مى توان آن را بدترين نوع شرك دانست - يعنى اعـتـقـاد بـه رابطه خويشاوندى ميان خداوند و جن و خداوند و فرشتگان بحث مى كند، و در جـمـله هاى كوتاهى چنان اين عقيده پوشالى را درهم مى كوبد كه كمترين بهائى براى آن باقى نمى ماند.

و سـرانـجام بخش پنجم كه آخرين بخش اين سوره است، و در چند آيه كوتاه مطرح شده، پـيـروزى لشـكـر حـق را بـر لشـكـر كـفـر و شـرك و نـفـاق، و گـرفتار شدن آنها را در چـنـگـال عـذاب الهى، ضمن تنزيه و تقديس پروردگار از نسبتهاى ناروائى كه مشركان به او مى دهند بيان مى دارد و سوره را با حمد و ستايش پروردگار پايان مى دهد.

فضيلت تلاوت سوره صافات

در حـديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است: من قرأ سورة صافات اعطى من الاجر عشر حسنات، بعدد كل جن و شيطان، و تباعدت عنه مردة الشياطين، و بـرء مـن الشـرك، و شـهد له حافظاه يوم القيامة انه كان مؤ منا بالمرسلين: كسى كه سوره صافات را بخواند به عدد هر جن و شيطانى ده حسنه به او داده مى شود، و شياطين متمرد از او فاصله مى گيرند، و از شرك پاك مى شود و دو فرشته اى كه مأمور حفظ او هستند در قيامت درباره او شهادت مى دهند كه به رسولان خداوند ايمان داشته است.

و در حـديـث ديـگـرى از امـام صادق (عليه‌السلام ) چنين مى خوانيم:

من قرأ سورة صافات فـى كـل جـمـعـة لم يـزل مـحـفـوظـا مـن كـل آفـة، مـدفـوعـا عـنـه كـل بـليـة فـى حـيـاته الدنيا مرزوقا فى الدنيا باوسع ما يكون من الرزق، و لم يصبه الله فى ماله و لا ولده و لا بدنه بسوء من شيطان رجيم، و لا جبار عنيد، و ان مات فى يومه او ليلته بعثه الله شهيدا، و اماته شهيدا، و ادخله الجنة مع الشهدأ فى درجة من الجنة:

كـسـى كـه سـوره صـافـات را در هـر روز جـمعه بخواند از هر آفتى محفوظ مى ماند، و هر بـلائى در زنـدگـى دنـيا از او دفع مى گردد، خداوند وسيعترين روزى را در اختيارش مى گـذارد، و او را در مـال و فـرزنـدان و بـدن گرفتار زيانهاى شيطان رجيم و گردنكشان عـنود نمى سازد، و اگر در آن روز و شب از دنيا برود خداوند او را شهيد مبعوث مى كند، و شهيد مى ميراند، و او را در بهشت با شهدأ هم درجه مى سازد.

بـا تـوجـه بـه مـحـتـواى ايـن سـوره كـه در فـصـل نـخـسـت آمـد و شـرح آنرا خواهيد خواند دليل اينهمه ثوابهاى عظيم براى تلاوت اين سوره روشن مى شود زيرا مى دانيم هدف از تلاوت انديشه و سپس اعتقاد و بعد از آن عمل است، و بدون شك كسى كه تلاوت اين سوره را بـا ايـن كيفيت انجام دهد هم از شر شياطين محفوظ خواهد ماند، هم از شرك پاك مى گردد و هـم بـا داشتن اعتقاد صحيح و محكم و اعمال صالح و پند آموختن از سرگذشت انبيأ و اقوام پيشين در زمره شهيدان قرار خواهد گرفت.

ضـمـنـا نـامـگـذارى ايـن سـوره بـه نـام صـافـات بـه مـنـاسـبـت آيـه اول آن است.


آيه (1) تا (5) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( و الصافات صفا ) (1)( فالزاجرات زجرا ) (2)( فالتاليات ذكرا ) (3)( إن إلهكم لواحد ) (4)( رب السموات و الا رض و ما بينهما و رب المشارق ) (5)

ترجمه:

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - سوگند به آنها كه صف كشيده اند (و صفوف خود را منظم ساخته اند).

2 - همانها كه قويا نهى مى كنند (و باز مى دارند).

3 - و آنها كه پى درپى ذكر (الهى ) را تلاوت مى كنند.

4 - كه معبود شما مسلما يكتاست.

5 - پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست و پروردگار مشرقها!

تفسير:

فرشتگانى كه آماده انجام مأموريتند

اين سوره نخستين سوره از قرآن مجيد است كه اولين آيات آن با سوگندها شروع مى شود سـوگـنـدهـائى پـر مـعـنـا و انديشه انگيز، سوگندهائى كه فكر انسان را همراه خود به جوانب مختلف اين جهان مى كشاند، و آمادگى براى پذيرش حقايق مى دهد.

درسـت اسـت كـه خـداونـد از همه راستگويان راستگوتر است، و نيازى به سوگند ندارد، بعلاوه سوگند اگر براى مؤ منان باشد كه آنها بدون سوگند تسليمند، و اگر براى منكران باشد كه آنها اعتقادى به سوگندهاى الهى ندارند.

ولى توجه به دو نكته مشكل سوگند را در تمام آيات قرآن كه از اين به بعد گهگاه با آن سر و كار داريم حل خواهد كرد.

نـخست اينكه: هميشه سوگند به امور پر ارزش و مهم ياد مى كنند، بنابراين سوگندهاى قـرآن دليـل بـر عـظـمـت و اهـمـيـت امورى است كه به آنها سوگند ياد شده، و همين امر سبب انـديـشـه هـر چـه بـيـشـتر در مقسم به يعنى چيزى كه سوگند به آن ياد شده مى گردد، انديشه اى كه انسان را به حقايق تازه آشنا مى سازد.

ديـگـر ايـنـكـه سـوگـنـد هـمـيـشـه بـراى تـأكـيـد اسـت، و دليل بر اين است كه امورى كه براى آن سوگند ياد شده از امور كاملا جدى و مؤ كد است.

از ايـن گـذشـتـه هـرگاه گوينده، سخن خود را قاطعانه بيان كند از نظر روانى در قلب شنونده بيشتر اثر مى گذارد مؤ منان را قوى تر، و منكران را نرمتر مى سازد.

به هر حال در آغاز اين سوره به نام سه گروه برخورد مى كنيم كه به آنها سوگند ياد شده است.

نـخـسـت مـى فـرمايد: قسم به آنها كه صف كشيده اند و صفوف خود را منظم ساخته اند!( و الصافات صفا ) .

همانها كه قويا نهى مى كنند و باز مى دارند( فالزاجرات زجرا ) .

و آنها كه پى درپى تلاوت ذكر مى كنند( فالتاليات ذكرا ) .

اين گروههاى سه گانه كيانند؟ و اين توصيفات درباره چه كسانى است؟ و هدف نهائى از آن چـيـسـت؟ مـفـسران در اينجا سخن بسيار گفته اند، اما معروف و مشهور آن است كه اينها اوصافى است براى گروههائى از فرشتگان.

گروههائى كه براى انجام فرمان الهى در عالم هستى به صف ايستاده و آماده فرمانند.

گـروهـهائى از فرشتگان كه انسانها را از معاصى و گناه باز مى دارند، و وسوسه هاى شياطين را در قلوب آنها خنثى مى كنند، و يا مامور ابرهاى آسمانند و آنها را به هر سو مى رانند و آماده آبيارى سرزمينهاى خشك مى كنند.

و بـالاخـره گـروه هـائى از فـرشـتـگـان كـه آيـات كـتـب آسـمـانـى را بـه هـنـگـام نزول وحى بر پيامبران مى خوانند.

قابل توجه اينكه: صافات جمع صافه است كه آن نيز به نوبه خود مفهوم جمعى دارد، و اشـاره بـه گـروهـى اسـت كه صف كشيده اند، بنابراين صافات بيانگر صفوف متعدد است.

و (زاجـرات ) از مـاده (زجـر) بـه معنى راندن چيزى با صدا و فرياد است، سپس در مـعـنـى گـسـتـرده تـرى بـه كـار رفـتـه كـه هـر گـونـه طـرد و مـنـع را شامل مى شود.

بـنـابـرايـن زاجـرات بـه مـعـنـى گـروهـهـائى اسـت كـه به منع و طرد و زجر ديگران مى پردازند.

و تـاليـات از مـاده تـلاوت جـمـع تـالى اسـت، و بـه مـعنى گروههائى است كه اقدام به تلاوت چيزى مى كنند.

و بـا تـوجـه بـه وسـعـت و گـسـتـردگـى مـفـاهـيـم ايـن الفـاظ جاى تعجب نيست كه مفسران تـفـسـيـرهـاى گـونـاگـونـى بـراى آن ذكـر كـرده انـد كـه در عـيـن حال تضادى با هم ندارد، و ممكن است همه آنها در مفهوم اين آيات جمع باشد، و مثلا منظور از صـافات تمام صفوف فرشتگانى است كه آماده اجراى اوامر الهى در عالم آفرينش هستند، و نـيـز فـرشـتـگـانى است كه مأمور نزول وحى بر پيامبران در عالم تشريعند، و همچنين صفوف رزمندگان و مجاهدان راه خدا و يا صفوف نمازگزاران و عبادت كنندگان.

هـر چـنـد قرآئن نشان مى دهد كه بيشتر مراد از آن فرشتگان است، و در بعضى از روايات نيز به آن اشاره شده است.

هـمـچـنـيـن مـانعى ندارد كه زجرات هم شامل فرشتگانى شود كه وسوسه هاى شياطين را از قـلوب انـسانها دور مى كنند، و هم انسانهائى كه به فريضه نهى از منكر مى پردازند و هم.

و تـاليات اشاره به تمام فرشتگان و جماعتهائى از مؤ منان باشد كه آيات الهى و ذكر خدا را پى درپى تلاوت مى كنند.

در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه ظاهر آيات به مقتضاى عطف اين سه جمله بر يكديگر بـا فـأ اين است كه اين سه گروه پشت سر يكديگر قرار دارند، آيا اين ترتيب از نظر انجام وظيفه است؟ يا بر حسب مقام؟ يا هر دو معنى؟

پـيـدا است صف كشيدن و آماده شدن در مرحله نخست قرار دارد، سپس طرد كردن موانع از سر راه، و بعد از آن بيان دستورات و اجراى آنها.

از سـوى ديـگـر آنها كه آماده اجراى فرمان مى شوند مقامى دارند، و آنها كه موانع را طرد مـى كـنـنـد مـقـامى برتر، و آنها كه فرمانها را مى خوانند و به اجرأ در مى آورند از همه بلند مقامترند.

بـه هر حال سوگند پروردگار به همه اين گروهها حاكى از عظمت مقام آنها در پيشگاه او اسـت، و ضـمـنـا الهـام كـنـنده اين حقيقت است كه رهروان راه حق نيز براى رسيدن به مقصود بايد از اين سه مرحله بگذرند:

نخست صفوف خود را منظم سازند، و هر گروه در صف خود قرار گيرد.

سـپـس بـه طـرد موانع از سر راه، و رفع مزاحمات با فرياد بلند، همان فريادى كه در مفهوم زجر نهفته شده است، بپردازند، و بعد از آن آيات الهى و فرمانهاى پروردگار را بر قلوب آماده پى درپى بخوانند و در مقام تحقق بخشيدن به محتواى آن برآيند.

مـجـاهـدان راه حـق نـيـز راهـى جـز گـذشـتـن از ايـن سـه مـرحله ندارند، همانگونه كه علما و دانشمندان راستين در تلاشهاى جمعى خود نيز بايد از همين برنامه الهام گيرند.

و قـابـل تـوجـه ايـنـكـه بعضى از مفسران آيات را به مجاهدان و بعضى به علمأ تفسير كرده اند، ولى محدود ساختن مفهوم آيات به اين دو گروه بعيد به نظر مى رسد اما عموميت آيـات بعيد نيست، و اگر هم آن را مخصوص فرشتگان بدانيم باز ديگران مى توانند در زندگى خود از برنامه اين فرشتگان الهام بگيرند.

امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) نيز در نخستين خطبه نهج البلاغه، آنجا كه سخن از فـرشـتـگـان مـى گـويـد و آنـهـا را بـه گـروههاى مختلفى تقسيم مى كند، مى فرمايد: و صـافـون لا يـتـزايـلون، و مـسـبـحـون لا يـسـامـون، لا يـغـشـاهـم نـوم العـيـون، و لا سـهو العقول، و لا فترة الابدان، و لا غفلة النسيان، و منهم امنأ على وحيه، و السنة الى رسله:

گـروهـى از آنـان در صـفوفى كه از هم پراكنده نمى شود قرار دارند، همواره تسبيح مى گـويـنـد و خـسـتـه نـمـى شـونـد، هـيـچـگـاه خواب چشمانشان را نمى پوشاند، و عقولشان گـرفـتـار سـهـو و نسيان نمى گردد، سستى بدن دامان آنها را نمى گيرد، و غفلت نسيان بـر آنـان عـارض نـمـى شـود، و گروهى از آنان امناى وحى اويند، و زبانهايش به سوى پيامبران.

آخـريـن سخن درباره اين آيات سه گانه اينكه: بعضى معتقدند سوگند در اين آيات به ذات پـاك خـدا يـاد شـده، و كلمه رب در همه اينها در تقدير است، و در معنى چنين بوده: و رب الصـافـات صـفـا و رب الزاجـرات زجـرا و رب التـاليـات ذكـرا: سـوگـنـد بـه پروردگار گروههائى كه صف مى كشند و صفوف خود را منظم مـى سـازنـد، و سـوگـنـد بـه پـروردگـار آنـهـا كـه طـرد و زجر مى كنند، و سوگند به پروردگار آنها كه ذكر خدا را پى درپى تلاوت مى نمايند.

كـسـانـى كـه آيـات را چـنين تفسير كرده اند گويا چنين مى پندارند كه چون به بندگان دستور داده شده به غير خدا قسم ياد نكنند پس خدا نيز به غير ذات خود قسم ياد نمى كند، به علاوه قسم بايد به امر مهمى باشد و مهم ذات پاك او است.

امـا آنـهـا از اين نكته غفلت دارند كه حساب خدا از بندگانش جدا است، او براى توجه دادن انـسـانـهـا بـه آيات آفاقى و انفسى و نشانه هاى قدرتش در زمين و آسمان، پيوسته به مـوجـودات مختلف سوگند ياد مى كند، تا آنها را به تفكر در اين آيات وادارد، و از اين راه او را بشناسند.

از اين گذشته در آياتى از قرآن مجيد - مانند آيات سوره والشمس - سوگند به موجودات جهان در كنار سوگند به ذات پاكش قرار گرفته، و در آنجا تقدير گرفتن چيزى ممكن نيست، مى فرمايد: و السمأ و ما بنيها و الارض و ما طحاها و نفس و ما سواها: سوگند به آسـمـان و كـسـى كـه آسـمان را بنا كرده، سوگند به زمين و آنكس كه زمين را گسترده، و سوگند به روح و جان آدمى و آنكس كه آن را منظم ساخته است.

بـه هـر حـال ظـاهـر آيـات مـورد بـحث سوگند به اين گروههاى سه گانه است و تقدير گرفتن چيزى خلاف ظاهر است، و بدون دليل نمى توان آن را پذيرفت.

اكنون ببينيم اين سوگندهاى پر محتوا سوگند به صفوف فرشتگان و انسانها براى چه منظورى بوده است؟

آيه بعد اين مطلب را روشن ساخته مى گويد: معبود شما مسلما يكتا است( ان الهكم لواحد ) .

سـوگـنـد بـه آن مـقـدسـاتـى كه گفته شد كه بتها همه بر بادند، و هيچگونه شريك و شبيه و نظيرى براى پروردگار نيست.

سـپـس مـى افـزايـد: هـمـان پـروردگـار آسـمـانها و زمين و آنچه در ميان آن دو قرار دارد، و پروردگار مشرقها!( رب السماوات و الارض و ما بينهما و رب المشارق ) .

در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد:

1 - بـعـد از ذكـر آسـمـانها و زمين و آنچه در ميان آن دو قرار گرفته ديگر چه نيازى به ذكر مشارق (مشرقها) مى باشد كه اين نيز جزئى از آن است.

پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه: مشارق خواه اشاره به مـشـرقها و خاستگاههاى خورشيد در ايام سال بوده باشد، و يا مشرقهاى ستارگان مختلف آسمان، همه داراى نظم و برنامه خاصى است كه نظام آنها علاوه بر نظام آسمانها و زمين قدرت و علم بى پايان آفريننده و مدبر آنها است.

خـورشـيـد آسـمـان در هـر روز از سـال از نـقـطـه اى غـيـر از نـقـطـه روز قـبـل و بـعـد طـلوع مـى كند، و فاصله اين نقاط با يكديگر آنقدر منظم و دقيق است كه حتى يـكـهـزارم ثـانـيـه كـم و زيـاد نـمـى شـود، و هـزاران هـزار سال است كه نظم مشارق شمس برقرار مى باشد.

در طلوع و غروب ستارگان ديگر نيز همين نظام حكمفرما است.

بـعـلاوه اگـر خـورشـيـد ايـن مـسـيـر تـدريـجـى را در طـول سـال نـمـى پـيـمـود، فـصـول چـهـارگـانـه و بـركـات مـخـتـلفـى كـه از آن حاصل مى شود عايد ما نمى گشت، و اين خود نشانه ديگرى بر عظمت و تدبير او است.

از اين گذشته يكى ديگر از معانى مشارق اين است كه زمين به خاطر

كـروى بـودن هـر نـقـطه اى از آن نسبت به نقطه ديگر مشرق يا مغرب محسوب مى شود، و به اين ترتيب آيه فوق ما را به كرويت زمين و مشرقها و مغربهاى آن توجه مى دهد (اراده هر دو معنى از آيه نيز بى مانع است ).

2 - سـؤ ال ديـگـر اينكه: چرا در مقابل مشارق سخن از مغارب به ميان نيامده همانگونه كه در آيـه 40 سـوره مـعـارج آمـده اسـت:( فـلا اقـسـم بـرب المشارق و المغارب ) : سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها!

پاسخ اين است كه گاه بخشى از كلام را به قرينه بخش ديگر حذف مى كنند، و گاه هر دو را با هم مى آورند، و در اينجا ذكر مشارق قرينه اى است بر مغارب و اين تنوع در بيان از فنون فصاحت محسوب مى شود.

و بـه گـفـتـه بـعـضى از مفسران اين نكته نيز قابل توجه است كه ذكر مشارق متناسب با طـلوع وحـى است كه به وسيله فرشتگان تاليات ذكرا بر قلب پاك پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل گرديد.


آيه (6) تا (10) و ترجمه

( إنا زينا السمأ الدنيا بزينة الكواكب ) (6)( و حفظا من كل شيطان مارد ) (7)( لا يسمعون إلى الملا الا على و يقذفون من كل جانب ) (8)( دحورا و لهم عذاب واصب ) (9)( إلا من خطف الخطفة فأ تبعه شهاب ثاقب ) (10)

ترجمه:

6 - ما آسمان پائين را با ستارگان تزيين كرديم.

7 - و آن را از هر شيطان خبيثى حفظ نموديم.

8 - آنـهـا نـمـى تـوانند به (سخنان ) فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند (و هرگاه چنين بخواهند) از هر سو هدف تيرها قرار مى گيرند!

9 - آنها به شدت به عقب رانده مى شوند، و براى آنان عذاب دائم است.

10 - مـگـر آنـهـا كـه در لحظه اى كوتاه براى استراق سمع به آسمان نزديك شوند كه شهاب ثاقب آنها را تعقيب مى كند!

تفسير:

پاسدارى آسمان از نفوذ شياطين!

در آيـات گـذشـتـه سـخن از صفوف مختلف فرشتگان الهى بود كه ماموريتهاى بزرگى بر عهده دارند، و در آيات مورد بحث از نقطه مقابل آنها، يعنى گروههاى شـيـاطـيـن و سـرنـوشـت آنـهـا، سـخـن مـى گـويـد، و مـى تـوانـد مـقـدمـه اى بـاشـد بـراى ابـطـال اعـتـقـاد جـمـعـى از مـشركان كه شياطين و جن را معبود خود قرار مى دادند، و در ضمن درسى از توحيد در لابلاى آن نهفته است.

نـخـست مى گويد: ما آسمان نزديك (آسمان پائين ) را به زينت ستارگان تزيين كرده ايم( انا زينا السمأ الدنيا بزينة الكواكب ) .

به راستى يك نگاه به صفحه آسمان در شبهاى تاريك و پر ستاره، چنان منظره زيبائى در نظر انسان مجسم مى سازد كه او را مسحور و مفتون خويش سازد.

گـوئى بـا زبـان بـى زبـانـى با ما سخن مى گويند، و رازهاى آفرينش را بازگو مى كـنـنـد گـوئى هـمـه شـاعـرنـد و زيـبـاتـريـن غزلهاى عشقى و عرفانى را پى درپى مى سرايند.

چشمك زدنهاى آنها بيانگر رازهائى است كه جز در ميان عاشق و معشوق وجود ندارد.

بـه راسـتـى منظره ستارگان آسمان آنقدر زيبا است كه هرگز چشم از ديدن آن خسته نمى شـود، بـلكـه خـسـتـگـى را از تـمـام وجـود انـسـان بـيـرون مـى كـنـد (هـر چـنـد ايـن مـسـائل در عـصـر و زمـان مـا براى شهرنشينانى كه در دود كارخانه ها غوطه ورند، و طبعا آسـمـانـى تاريك و سياه دارند چندان مفهوم نيست، ولى روستانشينان هنوز مى توانند ناظر اين گفته قرآنى يعنى تزيين آسمان با ستارگان درخشان باشند.

جالب اينكه مى گويد: آسمان پائين را با كواكب تزيين كرديم در حالى كه فرضيه اى كه در آن زمان بر افكار و دانشمندان حاكم بود مى گفت فقط آسمان بالا آسمان ستارگان ثوابت است (آسمان هشتم طبق فرضيه بطلميوس ).

ولى چـنـانـكـه مـى دانـيـم بطلان اين فرضيه اثبات شده و عدم پيروى قرآن از فرضيه نادرست مشهور آن زمان خود معجزه زنده اى از اين كتاب آسمانى است (دقت كنيد).

نـكـتـه جـالب ديـگـر اينكه از نظر علم امروز مسلم است كه چشمك زدن زيباى ستارگان به خاطر قشر هوائى است كه اطراف زمين را فرا گرفته، و آنها را به اين كار وا مى دارد، و ايـن بـا تـعـبـيـر السمأ الدنيا (آسمان پائين ) بسيار مناسب است، اما در بيرون جو زمين، ستارگان خيره خيره نگاه مى كنند و فاقد تلؤ لؤ هستند.

در آيه بعد به محفوظ بودن صحنه آسمان از نفوذ شياطين اشاره كرده مى گويد: ما آن را از هـر شـيـطـان خـبـيـث و عـارى از خـيـر و نـيـكـى حـفـظ كـرديـم( و حـفـظـا مـن كل شيطان مارد ) .

(مـارد) از مـاده مـرد (بـر وزن سـرد) در اصـل به معنى سرزمين بلندى است كه خالى از هـرگـونـه گـياه باشد، به درختى كه از برگ برهنه شود نيز امرد گويند، و به همين مـنـاسـبـت بـر نـوجـوانـى كـه مو در صورتش نروئيده اين كلمه اطلاق مى شود، و در اينجا مـنـظـور از مـارد كسى است كه عارى از هرگونه خير و بركت و به تعبير خودمان بى همه چيز باشد.

مـى دانـيـم يكى از طرق حفظ آسمان از صعود شياطين به وسيله گروهى از ستارگان است كه شهب ناميده مى شود كه در آيات بعد به آن اشاره خواهد شد.

سـپـس مـى افـزايـد: آنـها نمى توانند به سخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند، و اسـرار غـيـب را از آنـهـا نشنوند، و هرگاه بخواهند دست به چنين كارى زنند از هر سو هدف تـيـرهـاى شـهـاب قـرار مـى گـيـرنـد!( لا سـيـسـمـعـون الى المـلا الا عـلى و يـقـذفـون مـن كل جانب ) .

آرى آنـهـا بـه شدت به عقب رانده مى شوند، و از صحنه آسمان طرد مى گردند، و براى آنها عذاب دائم است( دحورا و لهم عذاب واصب ) .

لا يسمعون (كه به معنى لا يتسمعون است ) مفهومش اين است كه آنها مى خواهند اخبار ملا اعلى را بشنوند اما به آنها اجازه داده نمى شود.

مـلا اعـلى بـه مـعـنـى فـرشـتـگـان عـالم بـالا اسـت، زيـرا مـلا در اصل به جماعت و گروهى گفته مى شود كه بر نظر واحدى اتفاق دارند و چشم ديگران را با اين هماهنگى و وحدت پر مى كنند، و اشراف و اعيان و اطرافيان مراكز قدرت را نيز ملا مى گويند زيرا كه وضع ظاهرى آنها چشم پركن است، ولى هنگامى كه توصيف به اعلى مى شود اشاره به ملائكه كرام و فرشتگان والامقام حق است.

يقذفون از ماده قذف به معنى پرتاب كردن و تير انداختن به مكان دور است، و منظور در اينجا طرد شياطين به وسيله شهب مى باشد كه بعدا به شرح و تفسير آن خواهيم پرداخت، و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه خـداونـد حتى به آنها اجازه نمى دهد به قلمرو ملا اعلى نزديك شوند.

دحـورا از مـاده دحـر (بـر وزن دهـر) بـه مـعـنـى رانـدن و دور سـاخـتـن اسـت، و واصـب در اصـل به معنى بيماريهاى مزمن است، ولى به طور كلى به معنى دائم و مستمر و گاه به معنى خالص نيز آمده است.

در ايـنـجـا اشـاره به اين است كه نه تنها شياطين از نزديك شدن به عرصه آسمان منع و طرد مى شوند بلكه سرانجام گرفتار عذاب دائم نيز مى گردند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث به گروهى از شياطين سركش و جسور اشاره مى كند كه قصد صعود به عرصه بلند آسمان مى كنند، مى فرمايد: مگر آنها كه در لحظات كوتاهى به عـرصـه آسـمان براى استراق سمع نزديك شوند كه شهاب ثاقب آنها را تعقيب مى كند و مى سوزاند!( الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب ) .

خطفة يعنى چيزى را به سرعت ربودن.

شـهـاب در اصـل بـه معنى شعله اى است كه از آتش افروخته زبانه مى كشد، و به شعله هاى آتشينى كه در آسمان به صورت خط ممتد ديده مى شود نيز مى گويند.

مى دانيم اينها ستاره نيستند، بلكه شبيه ستارگانند، قطعات سنگهاى كوچكى هستند كه در فـضـا پـراكـنـده انـد، و هـنگامى كه در حوزه جاذبه زمين قرار گيرند به سوى زمين جذب شـونـد، و بـر اثـر سـرعـت و شـدت بـرخـورد آنـهـا بـا هـواى اطـراف زمـيـن مشتعل و برافروخته مى شوند.

ثـاقـب بـه مـعـنـى نـافذ و سوراخ كننده است، گوئى بر اثر نور شديد صفحه چشم را سوراخ كرده و به درون چشم انسان نفوذ مى كند، و در اينجا اشاره به اين است كه به هر موجودى اصابت كند آنرا سوراخ كرده و آتش مى زند.

به اين ترتيب دو گونه مانع در برابر نفوذ شياطين به صحنه آسمانها وجود دارد:

مانع اول قذف و طرد از هر جانب است كه ظاهرا آن نيز بوسيله شهب صورت مى گيرد.

مـانـع دوم عـبـارت از نـوع خاصى از شهاب است كه شهاب ثاقب نام دارد، و در انتظار آنها است كه گاه و بى گاه خود را به ملأ اعلى براى استراق سمع نزديك مى كنند، و مورد اصابت آن قرار مى گيرند.

نـظـيـر هـمـيـن مـعـنـى در آيـه 17 و 18 سوره حجر آمده است آنجا كه مى گويد( و حفظناها من كـل شـيـطـان رجـيـم الا مـن اسـتـرق السـمع فاتبعه شهاب مبين ) : ما بروج آسمانى را از هر شيطان مطرودى حفظ مى كنيم، مگر آنها كه استراق سمع كنند كه شهاب مبين آنان را تعقيب مى كند (مى راند و مى سوزاند) نظير همين تعبير در سوره ملك آيه 5 نيز آمده است:( و لقد زيـنـا السـمأ الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين ) : ما آسمان پائين را به وسيله چراغهائى تزيين كرديم و (قسمتى از) آنها را براى طرد شياطين قرار داديم.

توضيح و تكميل

در اين كه آيا بايد ظواهر اين الفاظ را حفظ كرد يا قرائنى در كار است كه بايد آنها را بـر خـلاف ظـاهـر تـفـسير كنيم، و از قبيل تمثيل و تشبيه و كنايه بدانيم؟ در ميان مفسران نظرهاى مختلفى وجود دارد.

بعضى ظاهر اين آيات را بر همان معانى كه در بدو امر به نظر مى رسد حفظ كرده اند و گفته اند: در آسمانهاى نزديك و دور دست گروههائى از فرشتگان ساكنند و اخبار حوادث اين جهان پيش از آنكه در زمين صورت گيرد در آنجا منعكس است.

گروهى از شياطين مى خواهند به آسمانها صعود كنند و با استراق سمع چيزى از آن اخبار را بـدانـنـد، و بـه كـاهـنـان يـعـنـى عـوامـل مـربـوط خـود در مـيـان انـسـانـهـا منتقل سازند، اينجا است كه شهابها كه همانند ستاره هاى متحرك و كشيده اى هستند به سوى آنها پرتاب مى شود، و آنها را به عقب مى راند، يا نابود مى كند.

آنـهـا مـى گـويـنـد: مـمـكن است ما دقيقا مفاهيم اين تعبيرات را امروز درك نكنيم اما موظف هستيم ظواهر آنها را حفظ كرده و اطلاع بيشتر را به آينده واگذاريم.

ايـن تـفـسـيـر را مـرحوم طبرسى در مجمع البيان و آلوسى در روح المعانى و سيد قطب در فى ظلال و بعضى ديگر انتخاب كرده اند.

در حـالى كـه بـعـضـى ديگر عقيده دارند آيات فوق شبيه آياتى است كه از لوح و قلم و عرش و كرسى سخن مى گويد، و از قبيل تمثيل و كنايه است.

آنـهـا مـعـتـقـدنـد ايـن آيـات از قـبيل تشبيه معقول به محسوس است، و مصداق آيه 43 سوره عنكبوت مى باشد كه مى فرمايد( و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون ) : اينها مثلهائى است كه براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن را درك نمى كنند!

آنها سپس افزوده اند: منظور از آسمانهائى كه فرشتگان ساكن آن هستند عوالم ملكوت است كـه افـقـش بـرتـر از ايـن عـالم حـسـى است، و منظور از نزديك شدن شياطين به آسمان و اسـتـراق سـمـع و طـرد شدن آنها به وسيله شهب اين است كه اين شياطين هرگاه به خواهند بـه عـالم فـرشـتـگان نزديك شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آينده با خبر گردند به وسـيـله نـور مـلكـوت كـه طـاقـت تـحـمـل آن را نـدارد طـرد مـى شـونـد، و بـه واسـطه حق، اباطيل آنها نفى مى گردد، ذكر اين ماجرا به دنبال بحث از گروههاى فرشتگان را در آغاز اين سوره مؤ يد اين معنى مى شمرند.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه سمأ در اينجا كنايه از آسمان ايمان و معنويت است كه همواره شـيـاطـيـن تـلاش مـى كـنـنـد بـه ايـن مـحـدود راه بـيـابـنـد، و از طـريـق وسـوسـه در دل مـؤ مـنـان راسـتـين نفوذ كنند اما پيامبران الهى و امامان معصوم (عليهم‌السلام ) و پيروان خـط فـكـرى و عـمـلى آنها با شهاب ثاقب علم و تقوى بر آنها هجوم مى برند و آنها را از نزديك شدن به اين آسمان منع مى كنند.

ما اين تفسير را فقط به عنوان يك احتمال در اينجا مى آوريم و قرائن و شـواهـدى براى آن در جلد يازدهم ذيل آيه 18 سوره حجر ذكر كرده ايم (براى توضيح بيشتر در مورد اين قرائن به صفحات 40 - 51 جلد يازدهم مراجعه فرمائيد).

اين سه تفسير متفاوت در معنى اين آيات قرآن مجيد و آيات مشابه آن بود.


آيه (11) تا (15) و ترجمه

( فاستفتهم أهم أشد خلقا ام من خلقنا انا خلقناهم من طين لازب ) (11)( بل عجبت و يسخرون ) (12)( و إذا ذكروا لا يذكرون ) (13)( و إذا رأوا أية يستسخرون ) (14)( و قالوا إن هذا إلا سحر مبين ) (15)

ترجمه:

11 - از آنـهـا بـپـرس: آيـا آفـريـنـش (و مـعاد) آنان سختتر است يا آفرينش فرشتگان (و آسمانها و زمين ) ما آنها را از گل چسبنده اى آفريديم.

12 - تو از انكار آنها تعجب مى كنى، ولى آنها مسخره مى كنند!

13 - و هنگامى كه به آنها تذكر داده شود هرگز متذكر نمى شوند.

14 - و هنگامى كه معجزه اى را ببينند ديگران را نيز به استهزا دعوت مى كنند!

15 - و مى گويند اين فقط سحر آشكارى است.

تفسير:

آنها كه هرگز حق را پذيرا نمى شوند

ايـن آيـات هـمـچـنـان مـسـأله رسـتـاخـيـز و مـخـالفـت مـنـكـران لجوج را تعقيب مى كند و به دنـبال بحث گذشته از قدرت خداوند و خالق آسمان و زمين بر همه چيز مى فرمايد از آنها بـپـرس آيـا آفـريـنـش و مـعـاد آنـها سختتر است يا آفرينش فرشتگان و آسمانها و زمين؟!( فاستفتهم اهم اشد خلقا ام من خلقنا ) .

آرى ما آنها را از موضوع ساده اى از گل چسبنده آفريده ايم!( انا خلقنا هم من طين لازب ) .

گويا مشركان كه منكر معاد بودند بعد از شنيدن آيات گذشته در مورد آفرينش آسمان و زمين و فرشتگان اظهار داشتند، آفرينش ما از آن مهمتر است.

قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويـد: آفـريـنـش انـسـانـهـا در مـقابل آفرينش زمين و آسمان پهناور و فرشتگانى كه در اين عوالم هستند چيز مهمى نيست، چرا كه مبدء آفرينش انسان يك مشت خاك چسبنده بيش نبوده است.

اسـتـفـتـهـم از مـاده استفتأ در اصل به معنى مطالبه اخبار جديد است، و اينكه به نوجوان فتى گفته مى شود نيز به خاطر تازگى جسم و روح او است.

ايـن تـعـبير اشاره به اين است كه اگر به راستى آنها آفرينش خود را مهمتر و محكمتر از آفرينش آسمان و فرشتگان مى دانند مطلب جديد و بى سابقه اى مى گويند.

واژه لازب بـه گـفـتـه بـعـضـى در اصـل لازم بـوده كـه مـيـم آن تـبـديـل بـه ب شـده اسـت و اكـنـون بـه هـمـيـن صـورت اسـتـعـمال مى شود، و در هر حال به معنى گل هائى است كه ملازم يكديگر يعنى چسبنده اند زيرا مبدأ آفرينش انسان نخست

خـاك بـود سـپـس بـا آب آمـيـخـتـه شد، كم كم به صورت لجن بدبوئى درآمد، و بعد به صـورت گـل چـسـبنده اى شد (و با اين بيان جمع ميان تعبيرات گوناگون در آيات قرآن مجيد مى شود).

سـپس مى افزايد: تو از انكار آنها نسبت به معاد تعجب مى كنى ولى آنها معاد را مسخره مى كنند( بل عجبت و يسخرون ) .

تو آنقدر با قلب پاكت مسأله را واضح مى بينى كه از انكار آن در شگفتى فرو مى روى، و اما اين ناپاك دلان آنقدر آن را محال مى شمرند كه به استهزا بر مى خيزند.

عـامل اين زشتكاريها تنها نادانى و جهل نيست، بلكه لجاجت و عناد است، لذا هنگامى كه به آنـهـا يـادآورى شـود - يـادآورى دلائل مـعـاد و مـجـازات الهـى - هرگز متذكر نمى گردند و همچنان به راه خويش ادامه مى دهند( و اذا ذكروا لا يذكرون ) .

حـتـى از ايـن بـالاتـر هـرگـاه مـعـجـزه اى از معجزات تو را ببينند نه تنها به سخريه و اسـتـهـزأ مـى پـردازند بلكه ديگران را نيز به مسخره كردن وامى دارند!( و اذا رأ وا آية يستسخرون ) .

و مى گويند اين فقط سحر آشكارى است و نه چيز ديگر!( و قالوا ان هذا الا سحر مبين ) .

تـعـبـيـر آنها به هذا (اين ) به منظور تحقير و بى ارزش نشان دادن معجزات و آيات الهى است، و تعبير به سحر به خاطر اين بوده است كه از يك سو

اعـمـال خـارق العـاده پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قابل انكار نبود، و از سوى ديگر نمى خواستند به عنوان يك معجزه در برابر آن تسليم شـونـد، تـنـهـا واژه اى كـه مـى توانسته شيطنت آنها را منعكس كند و هوسهاى آنها را ارضا نـمـايـد هـمـيـن واژه سـحر بوده است، كه در عين حال اعتراف دشمن را به نفوذ عجيب و فوق العاده قرآن و معجزات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشان مى دهد.

نكته ها:

1 - جمله يستسخرون به عقيده جمعى از مفسران به معنى يسخرون (مسخره مى كنند) آمده و در مـيـان ايـن دو تـعـبـير فرقى نيست، در حالى كه بعضى ديگر براى اين دو معنى متفاوتى قـائلنـد: يـسـتـسـخـرون را بـه خـاطـر مـفـهـومـى كـه در بـاب اسـتـفـعـال نهفته شده به معنى دعوت كردن ديگران به سخريه نمودن دانسته اند، اشاره بـه ايـنـكـه نـه تنها خودشان آيات الهى را به باد استهزأ مى گرفتند بلكه تلاش و كـوشـش ‍ داشـتـنـد كـه ديـگـران نـيـز ايـن كـار را انـجـام دهـنـد تـا مـسـأله بـه شكل عمومى در جامعه درآيد.

بـعـضـى تـفـاوت اين دو را در تأكيد بيشترى مى دانند كه از جمله يستسخرون استفاده مى شود.

و بعضى اين جمله را به عنوان اعتقاد به سخريه بودن چيزى تفسير كرده اند، يعنى آنها بـر اثـر انـحـراف شديد به راستى معتقد بودند كه اين معجزات سخريه اى بيش نيست! ولى معنى دوم از همه مناسبتر به نظر مى رسد.

2 - بعضى از مفسران شان نزولى براى آيه فوق نيز آورده اند كه خلاصه اش اين است: پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يكى از مشركان را به نام ركانه در يكى از كوههاى اطـراف مـكـه در حـالى كـه تنها بود ملاقات كرد ركانه با اينكه از نيرومندترين و قوى تـريـن مردم مكه بود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او را بر زمين فرو كوفت تا به او نشان دهد كه از نيروى اعجاز برخوردار است، چرا كه از طرق عادى پيروزى حريف مـسلم بود، سپس بعضى از معجزات ديگر خود را به او نشان داد كه آن نيز براى هدايت او بـه تـنـهـائى كـافـى بود، ولى او نه تنها ايمان نياورد بلكه به مكه آمد و صدا زد يا بنى هاشم ساحروا بصاحبكم اهل الارض: اى بنى هاشم! دوست شما آنقدر در سحر نيرومند است كه مى توانيد به وسيله او با تمام ساحران روى زمين مقابله كنيد آيات فوق درباره او و مانند او نازل گرديد.


آيه (16) تا (23) و ترجمه

( إذا متنا و كنا ترابا و عظما إنا لمبعوثون ) (16)( أواباؤ نا الا ولون ) (17)( قل نعم و أ نتم داخرون ) (18)( فإ نما هى زجرة واحدة فإ ذا هم ينظرون ) (19)( و قالوا ياويلنا هذا يوم الدين ) (20)( هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون ) (21)( احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون ) (22)( من دون الله فاهدوهم إلى صرط الجحيم ) (23)

ترجمه:

16 - آنـهـا مـى گـويـنـد آيـا هـنـگـامـى كـه مـا مـرديـم و خـاك و اسـتخوان شديم بار ديگر برانگيخته خواهيم شد!

17 - يا پدران نخستين ما (باز مى گردند)؟

18 - بگو آرى، همه شما زنده مى شويد، در حالى كه خوار و كوچك خواهيد بود.

19 - تنها يك صيحه عظيم واقع مى شود ناگهان همه (از قبرها بر مى خيزند و) نگاه مى كنند.

20 - و مى گويند: اى واى بر ما اين روز جزا است.

21 - (آرى ) ايـن هـمـان روز جـدائى اسـت كـه شـمـا آن را تـكـذيـب مـى كـرديـد (جداى حق از باطل ).

22 - (در ايـن هـنـگام به فرشتگان دستور داده مى شود) ظالمان و همرديفان آنها و آنچه را مى پرستيدند...

23 - (آرى آنچه را) جز خدا مى پرستيدند جمع كنيد و به سوى راه دوزخ هدايتشان نمائيد.

تفسير:

آيا ما و پدرانمان زنده مى شويم؟

اين آيات نيز همچنان گفتگوهاى منكران معاد و پاسخ به آنها را ادامه مى دهد.

نـخـسـتـين آيه استبعاد منكران رستاخيز را به اين صورت منعكس مى كند: آنها مى گفتند: آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟!( إذا متنا و كنا ترابا و عظاما إنا لمبعوثون ) .

و از اين بالاتر اينكه آيا پدران نخستين ما نيز برانگيخته مى شوند؟!( او آبائنا الاولون ) .

هـمـانها كه جز مشتى استخوان پوسيده، يا خاكهاى پراكنده وجودشان باقى نمانده است، چـه كـسـى مـى تواند اين اجزاى متفرق را جمع كند؟ و چه كسى مى تواند لباس حيات بر آنان بپوشاند.

امـا ايـن كـوردلان فـرامـوش كـرده بـودند كه روز نخست همه خاك بودند، و از خاك آفريده شـدند، اگر در قدرت خدا شك داشتند بايد بدانند خداوند يك بار قدرت خود را به اينها نشان داده بود، و اگر در قابليت خاك مردد بودند، آنهم

يـك بـار بـه ثـبـوت رسـيـده بـود، بـعـلاوه آفـرينش آسمانها و زمين با آن همه عظمت جاى ترديد در قدرت بى پايان حق براى كسى باقى نمى گذارد.

قـابـل تـوجه اينكه آنها گفته هاى خود را در مقام انكار با انواع تاكيدها مؤ كد مى ساختند (چـرا كـه جـمله إانا لمبعوثون هم جمله اسميه است، و هم ان و لام كه هر كدام براى تأكيد مى باشد در آن به كار رفته ) و اين به دليل جهل و لجاجت آنها بود.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل دقـت است كه تراب (خاك ) در آيه فوق بر عظام (استخوانها) مقدم داشته شده، اين امر ممكن است اشاره به يكى از سه نكته باشد:

نخست اينكه گر چه انسان بعد از مرگ ابتدأ به صورت استخوان و بعد خاك در مى آيد ولى چون بازگشت خاك به حيات عجيبتر است مقدم ذكر شده.

ديـگـر ايـنـكـه هـنـگـامـى كـه بـدن مـردگـان مـتـلاشـى مـى شـود نـخـسـت گـوشـتـهـا تـبـديـل بـه خـاك مى گردد و در كنار استخوانها قرار مى گيرد، بنابراين در آن واحد هم خاك است و هم استخوان.

و ديـگر اينكه تراب اشاره به جسدهاى نياكان دور است و عظام اشاره به بدنهاى پدران است كه هنوز كاملا تبديل به خاك نشده است.

سپس قرآن به كوبنده ترين پاسخها در برابر آنها پرداخته، به پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى فرمايد به آنها بگو: آرى همه شما، و نياكانتان مبعوث مى شـويـد در حـالى كـه ذليـل و خـوار و كـوچـك خـواهـيـد بـود؟!( قل نعم و انتم داخرون ) .

گـمان مى كنيد زنده كردن شما و همه پيشينيان براى خداوند قادر و توانا كار مشكلى است، و عمل مهم سنگينى مى باشد؟ نه تنها يك صيحه و بانگ عظيم از ناحيه مامور پروردگار زده مى شود، ناگهان همه از قبرها بر مى خيزند، و جان مى گيرند و با چشم خود صحنه مـحـشـر را كـه تـا آنـروز تـكـذيـب مى كردند نگاه مى كنند!( فانما هى زجرة واحدة فاذا هم ينظرون ) .

زجـرة از مـاده زجـر چـنـانكه قبلا هم اشاره كرديم گاه به معنى طرد است، و گاه به معنى فـريـاد، و در ايـنـجـا مـنـظـور مـعـنـى دوم اسـت، و اشـاره بـه نـفـخـه دوم و صـيـحه ثانى اسـرافـيـل مـى بـاشـد كـه شـرح پـيـرامـون آن را بـه خـواسـت خـدا ذيل آيات سوره زمر خواهد آمد.

جمله ينظرون (نگاه مى كنند) اشاره به نگاه كردن خيره خيره آنها به عرصه محشر يا نگاه كـردن بـه عـنـوان انـتـظار عذاب است و در هر صورت منظور اين است كه نه تنها زنده مى شوند بلكه درك و ديد خود را با همان يك صيحه باز مى يابند!

تـعـبـيـر بـه زجـرة واحـدة بـا توجه به محتواى اين دو كلمه اشاره به سرعت و ناگهانى بـودن رستاخيز و سهولت آن در برابر قدرت خدا است كه با يك فرياد آمرانه فرشته رستاخيز همه چيز روبراه مى شود!

اينجا است كه ناله اين مشركان مغرور و خيره سر كه نشانه ضعف و زبونى و بيچارگى آنها است بر مى خيزد، و مى گويند اى واى بر ما اين روز جزا است!( و قالوا يا ويلنا هذا يوم الدين ) .

آرى هـنـگـامـى كه چشمشان به دادگاه عدل الهى، و شهود و قضات اين دادگاه، و علائم و نشانه هاى مجازات مى افتد بى اختيار ناله و فرياد سر مى دهند و بـا تـمام وجود اعتراف به حقانيت رستاخيز مى كنند، اعترافى كه نمى تواند هيچ مشكلى را براى آنها حل كند، و يا كمترين تخفيف در مجازات آنها ايجاد نمايد.

اينجا است كه از ناحيه خداوند يا فرشتگان او به آنها خطاب مى شود آرى امروز همان روز جـدائى اسـت كـه شـمـا آن را تـكـذيـب مـى كـرديـد جـدائى حـق از بـاطـل، جدائى صفوف بدكاران از نيكوكاران، و روز داورى پروردگار بزرگ( هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون ) .

نـظـيـر هـمـيـن تـعـبـيـر در آيـات ديـگـر قـرآن بـه چـشم مى خورد كه از روز قيامت به يوم الفصل يا روز جدائى تعبير شده، چه تعبير عجيب و گويا و وحشتناكى؟!

قابل توجه اينكه كافران كه در قيامت درباره آن روز سخن مى گويند تعبير به روز جزا مى كنند( يا ويلنا هذا يوم الدين ) .

ولى خـداونـد بـه عـنـوان يـوم الفـصـل از آن يـاد مـى نـمـايـد( هـذا يـوم الفصل ) .

ايـن تـفـاوت تعبير ممكن است از اين نظر باشد كه مجرمان تنها به كيفر و مجازات خود مى انـديـشـنـد، ولى خـداونـد به معنى گسترده ترى اشاره مى كند كه مسأله مجازات يكى از ابعاد آن است و آن اينكه روز قيامت روز جدائيها است، آرى روز جدائى صفوف زشتكاران از نيكوكاران چنانكه در سوره يس آيه 59 آمده است( و امتازوا اليوم ايها المجرمون ) : اى مجرمان از ديـگـران جـدا شـويد كه اينجا دار دنيا نيست كه بدكاران خود را در صف بندگان خدا جا زنند و چه دردناك است كه آنها مشاهده مى كنند بستگان و فرزندان با ايمانشان از آنها جدا مى شوند و راه بهشت پيش مى گيرند.

بعلاوه آنروز روز جدائى حق از باطل است، مكتبها و خطوط متضاد و برنامه هاى راسـتـيـن و دروغـين همچون عالم دنيا بهم آميخته نيست، بايد هر كدام در جايگاه خويش قرار گيرد.

و از هـمـه گـذشـتـه آن روز، روز فـصـل بـه مـعـنـى روز داورى اسـت، و خـداونـد عـالم و عـادل در مـقـام قضاوت دقيق ترين حكم را درباره بندگانش صادر مى كند، و اينجا است كه رسوائى همه جانبه براى مشركان فراهم مى شود.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه طـبـيـعـت ايـن دنـيـا آمـيـزش و اخـتـلاط حـق و بـاطـل اسـت، در حـالى كه طبيعت رستاخيز طبيعت جدائى اين دو از يكديگر مى باشد، و به هـمـيـن دليـل يـكـى از نـامـهـاى قـيـامـت در قـرآن مـجـيـد كـه بـارهـا تـكـرار شـده يـوم الفصل است اصولا در روزى كه همه نهانها آشكار مى شود جدائى صفوف اجتناب ناپذير است.

سپس خداوند به فرشتگانى كه مامور كوچ دادن مجرمان به دوزخند فرمان مى دهد: ظالمان و همرديفان آنها و آنچه را مى پرستيدند جمع آورى كنيد( احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون ) .

آرى آنچه را جز خدا مى پرستيدند حركت دهيد و به سوى دوزخ هدايتشان كنيد!( من دون الله فاهدوهم الى صراط الجحيم )

احـشـروا از مـاده حـشر به گفته راغب در مفردات به معنى خارج كردن گروهى از مقر خود و گسيل داشتن آنها به ميدان جنگ و مانند آن است.

اين واژه در بسيارى از موارد به معنى جمع كردن نيز آمده است.

بـه هـر حـال ايـن سـخـن يا از ناحيه خداوند است، و يا از سوى گروهى از فرشتگان به گروه ديگرى كه مامور گردآورى و حركت دادن مجرمان به دوزخند، و نتيجه يكى است.

ازواج در اينجا يا اشاره به همسران مجرم و بت پرست آنها است،

و يـا هـمفكران و همكاران و همشكلان آنها، زيرا اين كلمه به هر دو معنى آمده است، چنانكه در سوره واقعه آيه 7 مى خوانيم( و كنتم ازواجا ثلاثه ) : شما روز قيامت به سه گروه تقسيم مى شويد.

بـنـابـرايـن مـشـركان، با مشركان، و بدكاران و تاريك دلان، با اشباه و نظائر خود در صفوفى به سوى جهنم گسيل مى شوند.

و يـا ايـنـكـه مـنـظـور شـيـاطـيـنـى اسـت كـه هـم شـكـل و هـم عمل آنها بودند.

در عين حال اين معانى سه گانه با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد.

جـمـله مـا كانوا يعبدون اشاره به معبودهاى مشركان اعم از بتها و شياطين و انسانهاى جبارى هـمـچـون فـراعـنـه و نـمرودان است، و تعبير به به ما كانوا يعبدون (چيزهائى را كه مى پـرسـتـيـدنـد) مـمكن است به خاطر اين باشد كه اغلب معبودهاى آنها موجودات بيجان و غير عاقل بوده، و اين تعبير به اصطلاح به خاطر تغليب است.

جـحـيم به معنى دوزخ از ماده جحمه (بر وزن ضربه ) به معنى شدت برافروختگى آتش گرفته شده است.

جـالب اينكه تعبير مى كند آنها را به صراط جحيم هدايت كنيد، چه عبارت عجيبى؟ يك روز بـه سوى صراط مستقيم هدايت شدند ولى پذيرا نگشتند، اما امروز بايد به صراط جحيم هـدايـت شـونـد و مجبورند بپذيرند! اين سرزنشى است گرانبار كه اعماق روح آنها را مى سوزاند.


آيه (24) تا (32) و ترجمه

( و قفوهم إنهم مسؤ لون ) (24)( ما لكم لا تناصرون ) (25)( بل هم اليوم مستسلمون ) (26)( و أقبل بعضهم على بعض يتسألون ) (27)( قالوا إنكم كنتم تأ توننا عن اليمين ) (28)( قالوا بل لم تكونوا مؤمنين ) (29)( و ما كان لنا عليكم من سلطان بل كنتم قوما طاغين ) (30)( فحق علينا قول ربنا إنا لذائقون ) (31)( فأ غويناكم إنا كنا غاوين ) (32)

ترجمه:

24 - آنها را متوقف سازيد كه بايد بازپرسى شوند.

25 - شما چرا از هم يارى نمى طلبيد.

26 - ولى آنها در آن روز تسليم قدرت خداوندند.

27 - (و در ايـنـحـال ) آنـهـا رو بـه يـكـديـگـر كـرده و از هـم سـؤ ال مى كنند...

28 - گـروهـى مـى گويند: (شما رهبران گمراه ما) از طريق خيرخواهى و نيكى وارد شديد (اما جز مكر و فريب چيزى در كارتان نبود).

29 - (آنـهـا در جـواب ) مـى گـويـنـد: شـمـا خـودتـان اهل ايمان نبوديد (تقصير ما چيست )؟

30 - ما هيچگونه سلطه اى بر شما نداشتيم، بلكه شما خود قومى طغيانگر بوديد!

31 - اكنون فرمان خدا بر همه ما مسلم شده، و همگى از عذاب او مى چشيم.

32 - (آرى ) ما شما را گمراه كرديم همانگونه كه خود گمراه بوديم.

تفسير:

گفتگوى رهبران و پيروان گمراه در دوزخ

بـطـورى كـه در آيـات گـذشـتـه دانـستيم فرشتگان مجازات ظالمان و همفكران آنها را به ضميمه بتها و معبودان دروغين يكجا كوچ مى دهند و به سوى جاده جهنم هدايت مى كنند.

در ادامـه اين سخن قرآن مى گويد: در اين هنگام خطاب صادر مى شود آنها را متوقف سازيد چون بايد مورد بازپرسى قرار گيرند( و قفوهم انهم مسئولون ) .

آرى آنها بايد متوقف گردند و به سؤ الات مختلف پاسخ گويند.

اما از آنها پيرامون چه چيز سؤ ال مى شود؟

بعضى گفته اند از بدعتهائى كه گذارده اند.

بعضى ديگر گفته اند: از اعمال زشت و خطاهايشان.

بعضى افزوده اند: از توحيد و لا اله الا الله.

بـعـضـى گـفـتـه انـد از نـعـمـتـهـا: از جـوانـى، تـنـدرسـتـى، عـمـر، مال و مانند اينها.

و در روايـت مـعـروفـى كـه از طـرق اهـل سـنـت و شـيـعـه نـقـل شـده آمـده اسـت كـه از ولايـت عـلى (عليه‌السلام ) سـؤ ال مى شود.

البـتـه ايـن تـفـاسـيـر بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارد، چـرا كـه در آن روز از هـمـه چـيـز سـؤ ال مـى شـود، از عقائد، از توحيد، و ولايت، از گفتار و كردار، و از نعمتها و مواهبى كه خدا در اختيار انسان گذارده است.

در ايـنـجـا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه نخست آنها را به سوى راه دوزخ مى برند و سپس آنها را براى بازپرسى متوقف مى سازند؟

آيا نبايد بازپرسى و دادرسى مقدم بر اين كار صورت گيرد؟

اين سؤ ال را از دو طريق مى توان پاسخ گفت:

نـخـسـت ايـنـكـه جـهـنـمـى بـودن ايـن گـروه بـر هـمـه واضـح اسـت، حـتى بر خودشان، و بـازپـرسـى و سـؤ ال بـراى ايـن است كه حد و حدود و ميزان جرمشان را براى آنها روشن سازد.

ديـگـر ايـنـكـه اين سؤ الها براى داورى نيست، بلكه يكنوع سرزنش و مجازات روانى مى باشد.

البـتـه ايـنـهـا هـمـه در صورتى است كه سؤ الات مربوط به آنچه در بالا آورديم بوده بـاشـد امـا اگـر مـربـوط بـه آيـه بـعـد بـاشـد كـه از آنـهـا سـؤ ال مـى شـود چـرا به يارى هم بر نمى خيزند در اينصورت هيچ مشكلى در آيه باقى نمى مـانـد، ولى ايـن تـفـسـيـر بـا روايات متعددى كه در اين زمينه وارد شده سازگار نيست مگر اينكه اين سؤال

نيز جزئى از سؤ الات مختلفى مى باشد كه از آنها صورت مى گيرد (دقت كنيد).

بـه هر حال اين دوزخيان بينوا هنگامى كه به مسير جهنم هدايت مى شوند دستشان از همه جا بريده و كوتاه مى گردد، به آنها گفته مى شود شما كه در دنيا در مشكلات به هم پناه مـى بـرديد، و از يكديگر كمك مى گرفتيد چرا در اينجا از هم يارى نمى طلبيد؟!( ما لكم لا تناصرون )

آرى تـمـام تـكيه گاههائى كه در دنيا براى خود مى پنداشتيد همه در اينجا ويران گشته اسـت، نـه از يـكـديـگـر مـى تـوانـيـد كـمـك بـگيريد، و نه معبودهايتان به يارى شما مى شتابند، كه آنها خود نيز بيچاره و گرفتارند.

مـى گويند ابوجهل روز بدر صدا زد نحن جميع منتصر: ما همگى به يارى هم بر مسلمانان پـيـروز خـواهـيـم شـد كه قرآن مجيد سخن او را در آيه 44 سوره قمر بازگو كرده است ام يـقـولون نـحـن جـمـيـع مـنـتـصـر ولى در قـيـامـت از ابـوجـهـل هـا و ابوجهل صفتان سؤال مى شود چرا به يارى هم قيام نمى كنيد؟ اما آنها پاسخى براى اين سؤ ال ندارند و جز سكوت ذلت بار كارى انجام نمى دهند.

در آيـه بـعـد مى افزايد: بلكه آنها در آن روز در برابر فرمان خدا تسليم و خاضعند و هـيـچـگـونـه قـدرت اظـهـار وجـود تـا چـه رسـد بـه مـخـالفـت نـدارنـد( بل هم اليوم مستسلمون ) .

اينجا است كه آنها به سرزنش يكديگر بر مى خيزند و هر يك اصرار دارد گـنـاه خويش را به گردن ديگرى بيندازد، دنباله روان رؤ سأ و پيشوايان خود را مقصر مى شمرند، و پيشوايان پيروان خود را، چنانكه در آيه بعد مى گويد: آنها رو به سوى يـكـديـگـر مـى كـنـنـد و يـكـديـگـر را مـورد سـؤ ال قـرار مـى دهـنـد( و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون ) .

پـيـروان گـمـراه به پيشوايان گمراه كننده خود مى گويند: شما شيطان صفتان از طريق نصيحت و خيرخواهى و دلسوزى و به عنوان هدايت و راهنمائى به سراغ ما مى آمديد اما جز مكر و فريب چيزى در كار شما نبود!( قالوا انكم كنتم تاتوننا عن اليمين ) .

ما كه به حكم فطرت طالب نيكيها و پاكيها و سعادتها بوديم دعوت شما را لبيك گفتيم، بـيـخـبر از اينكه در پشت اين چهره خيرخواهانه چهره ديوسيرتى نهفته است كه ما را به پـرتـگـاه بدبختى مى كشاند، آرى تمام گناهان ما به گردن شما است، ما جز حسن نيت و پـاكـدلى سـرمايه اى نداشتيم و شما ديو سيرتان دروغگو نيز جز فريب و نيرنگ چيزى در بساط نداشتيد!.

واژه يـمـيـن كـه بـه معنى دست راست يا سمت راست است در ميان عرب گاهى كنايه از خير و بـركـت و نـصـيـحـت مـى آيد، و اصولا عربها آنچه را از طرف راست به آنها مى رسيد به فـال نـيك مى گرفتند، لذا بسيارى از مفسران جمله كنتم تاتوننا عن اليمين: را همانگونه كه در بالا آورديم تفسير به اظهار خيرخواهى و نصيحت كرده اند.

بـه هر حال اين يك فرهنگ عمومى است كه عضو راست و طرف راست را شريف، و چپ را غير شريف مى شمرند، و همين سبب شده كه يمين در نيكيها و خيرات به كار رود.

جمعى از مفسران در اينجا تفسير ديگرى ذكر كرده اند و گفته اند منظور ايـن است كه شما با اتكأ بر قدرت به سراغ ما مى آمديد زيرا معمولا سمت راست قويتر اسـت، بـه هـمـيـن دليل غالب مردم كارهاى مهم را با دست راست انجام مى دهند لذا اين تعبير كنايه از قدرت شده است.

تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند كه به دو تفسير بالا باز مى گردد ولى بدون شك تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.

بـه هـر حال پيشوايان آنها نيز سكوت نخواهند كرد و در پاسخ مى گويند: شما خودتان اهل ايمان نبوديد!( قالوا بل لم تكونوا مؤ منين ) .

اگـر مـزاج شـمـا آمـاده انـحـراف نبود، اگر شما خود طالب شر و شيطنت نبوديد، كجا به سـراغ مـا مـى آمـديـد؟ چـرا بـه دعـوت انبيا و نيكان و پاكان پاسخ نگفتيد؟ و همينكه ما يك اشارت كرديم با سر دويديد؟ پس معلوم مى شود عيب در خود شما است، برويد و خودتان را ملامت كنيد و هر چه لعن و نفرين داريد بر خود بفرستيد!

دليل ما روشن است ما هيچگونه سلطه اى بر شما نداشتيم و زور و اجبارى در كار نبود!( و ما كان لنا عليكم من سلطان )

بـلكـه خـود شـمـا قـومـى طـغـيـانـگـر و مـتـجـاوز بوديد و خلق و خوى ستمگرى شما باعث بدبختيتان شد( بل كنتم قوما طاغين ) .

و چـه دردنـاك اسـت كـه انـسـان بـبـيـنـد رهـبـر و پـيـشـواى او كـه يـك عـمـر دل بـه او بـسـته بود موجبات بدبختى او را فراهم كرده سپس اينگونه از او بيزارى مى جويد و تمام گناه را به گردن او مى اندازد و خويش را به كلى تبرئه مى كند؟!

حقيقت اين است كه هر كدام از اين دو گروه از جهتى راست مى گويند، نه اينها بى گناهند و نه آنها، از آنها اغواگرى و شيطنت بود و از اينها اغواپذيرى و تسليم!

لذا ايـن گـفـتـگـوهـا بـه جائى نمى رسد، و سرانجام اين پيشوايان گمراه به اين واقعيت اعـتـراف مى كنند و مى گويند: به همين دليل فرمان پروردگار ما بر همه ما تثبيت شده و حـكـم عـذاب دربـاره هـمـه صـادر گـرديـده، و هـمـگـى از عـذاب او خواهيم چشيد( فحق علينا قول ربنا انا لذائقون ) .

شما طاغى بوديد و سرنوشت طغيانگران همين است، و ما هم گمراه و گمراه كننده.

ما شما را گمراه كرديم همانگونه كه خود گمراه بوديم( فاغويناكم انا كنا غاوين ) .

بنابراين چه جاى تعجب كه همگى در اين مصائب و عذابها شريك باشيم؟

نكته ها:

1 - از ولايت على (عليه‌السلام ) نيز سؤ ال مى شود

بـه طـورى كـه قـبـلا هـم اشـاره كـرديـم روايـات مـتـعـددى در مـنـابـع شـيـعـه و اهـل سنت در تفسير آيه و قفوهم انهم مسئولون وارد شده كه نشان مى دهد از جمله مسائلى كه آن روز از مجرمان مى شود ولايت امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) است.

شـيـخ طـوسى در امالى از انس بن مالك از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل مـى كند: اذا كان يوم القيامه و نصب الصراط على جهنم لم يجز عليه الا من معه جـواز فيه ولاية على بن ابيطالب، و ذلك قوله تعالى: و قفوهم انهم مسئولون يعنى عن ولايـة على بن ابيطالب (عليه‌السلام ): هنگامى كه روز قيامت مى شود و صراط بر روى جهنم نصب مى گردد هيچكس نمى تواند از روى آن عـبـور كـنـد مـگـر ايـنـكـه جوازى در دست داشته باشد كه در آن ولايت على (عليه‌السلام ) باشد و اين همان است كه خداوند مى گويد: و قفوهم انهم مسئولون.

در بـسـيـارى از كـتـب اهـل سـنـت نـيـز تـفـسـيـر ايـن آيـه بـه سـؤ ال شـدن از ولايت على بن ابى طالب (عليه‌السلام )، از ابن عباس و ابو سعيد خدرى، از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده اسـت، از جـمـله كـسـانـى كـه ايـن حـديـث را نقل كرده اند اين دانشمندان هستند:

ابن حجر هيثمى در صواعق المحرقه (صفحه 147).

عبد الرزاق حنبلى (طبق نقل كشف الغمه صفحه 92).

علامه سبط ابن جوزى در تذكره (صفحه 21).

آلوسى در روح المعانى ذيل آيه مورد بحث.

ابو نعيم اصفهانى (طبق نقل كفاية الخصال صفحه 360).

و گروهى ديگر.

البته همانگونه كه بارها گفته ايم اين گونه روايات مفهوم گسترده آيات را محدود نمى سـازد، بـلكـه در حقيقت مصداقهاى روشن آيات را منعكس مى كند، بنابراين هيچ مانعى ندارد كـه سـؤ ال از هـمه عقائد شود، ولى از آنجا كه مسأله ولايت موقعيت خاصى در بحث عقائد دارد بالخصوص روى آن تكيه شده است.

اين نكته نيز شايان توجه است كه ولايت به معنى يك دوستى ساده و يا اعتقاد خشك نيست، بـلكـه هـدف قـبـول رهـبـرى عـلى (عليه‌السلام ) در مسائل اعتقادى و عملى و اخلاقى و اجتماعى بعد از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، مسائلى كه نمونه هائى از آن در خطبه هاى غراى نهج البلاغه و كلمات منقول از آن حضرت (عليه‌السلام ) منعكس است،

مـسـائلى كه ايمان به آن و هماهنگ ساختن اعمال با آنها وسيله مؤ ثرى براى خروج از صف دوزخيان و قرار گرفتن در صراط مستقيم پروردگار است.

2 - پـيـشـوايـان و پـيـروان گمراه! در آيات فوق و آيات ديگر قرآن مجيد اشاراتى پر معنى به مخاصمه رهبران و پيروان گمراه در روز قيامت يا در جهنم آمده است.

ايـن هـشـدارى اسـت آموزنده به همه كسانى كه عقل و دين خود را در اختيار رهبران گمراه مى گذارند.

در آن روز گر چه هر كدام سعى مى كنند از ديگرى برائت جويند، و حتى گناه خود را به گردن او بيندازند، ولى با اين حال هيچ كدام قادر به اثبات بى گناهى خويش نيستند.

در آيـات بـالا ديـديـم كـه پـيـشـوايـان اغـواگـر بـه تـابـعـين خود صريحا مى گويند: عـامـل نـفـوذ مـا در شـمـا هـمـان روح طـغـيـانـگـرى شـمـا بـود بل كنتم قوما غاوين.

اين طغيانگرى زمينه هاى تاثر پذيرى شما را در برابر اغواگرى ما فراهم ساخت، و ما تـوانـسـتـيـم انـحـرافـاتـى را كـه داشـتـيـم از ايـن طـريـق بـه شـمـا منتقل كنيم فاغويناكم انا كنا غاوين.

توجه به معنى دقيق اغوا كه از ماده غى است مطلب را روشنتر مى سازد زيرا غى به گفته راغـب در مـفردات به معنى جهلى است كه از اعتقاد فاسد سرچشمه مى گيرد، اين پيشوايان گـمـراه از حـقـايـق هـسـتـى و زنـدگـى بـيـخـبـر مـانـدنـد، و ايـن جـهـل و اعـتـقـاد فـاسـد را بـه پـيـروان خـود كـه روح طـغـيان در برابر فرمان خدا داشتند منتقل نمودند.

و به همين دليل در آنجا اعتراف مى كنند كه هم خودشان مستحق عذابند و هم پيروانشان فحق علينا قول ربنا انا لذائقون مخصوصا تكيه روى كلمه رب پر معنى است يعنى كار انسان بجائى مى رسد كه خداوندى كه مالك و مربى او است و جـز خـيـر و سـعـادت او را نـمـى خـواهد او را مشمول مجازات دردناك خويش قرار مى دهد، و البته اين نيز از شؤن ربوبيت او است.

به هر حال آن روز به راستى يوم الحسرة است، روزى است كه هم پيشوايان گمراه كننده، و هـم پيروان گمراهشان از برنامه هاى خود نادم مى شوند اما چه فايده كه راهى براى بازگشت نيست.


آيه (33) تا (40) و ترجمه

( فإ نهم يومئذ فى العذاب مشتركون ) (33)( إنا كذلك نفعل بالمجرمين ) (34)( إنهم كانوا إذا قيل لهم لا إله إلا الله يستكبرون ) (35)( و يقولون ائنا لتاركوا ألهتنا لشاعر مجنون ) (36)( بل جأ بالحق و صدق المرسلين ) (37)( إ نكم لذائقوا العذاب الا ليم ) (38)( و ما تجزون إلا ما كنتم تعملون ) (39)( إلا عباد الله المخلصين ) (40)

ترجمه:

33 - همه آنها (پيشوايان و پيروان گمراه ) در آن روز در عذاب الهى مشتركند.

34 - (آرى ) ما اينگونه با مجرمان رفتار مى كنيم.

35 - چرا كه وقتى به آنها لا اله الا الله گفته مى شد استكبار مى كردند.

36 - و پيوسته مى گفتند: آيا ما خدايان خود را به خاطر شاعر ديوانه اى رها كنيم؟!

37 - چنين نيست، او حق آورده، و پيامبران پيشين را تصديق كرده است.

38 - اما شما (مستكبران كوردل ) به طور مسلم عذاب دردناك (الهى ) را خواهيد چشيد.

39 - و جز به اعمالى كه انجام مى داديد جزا داده نمى شويد.

40 - جز بندگان مخلص پروردگار (كه از همه اين مجازاتها بركنارند).

تفسير:

سرنوشت اين پيشوايان و آن پيروان

بـه دنـبـال بـيان مخاصمه پيروان و پيشوايان گمراه در قيامت در كنار دوزخ كه در آيات گـذشـتـه آمـد، در آيـات مـورد بـحـث سـرنـوشـت هـر دو گـروه را يـكـجـا بـيـان كـرده، و عوامل بدبختى آنها را شرح مى دهد كه هم بيان درد است و هم ذكر درمان.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: هـمه آنها در آن روز، تابع و متبوع، پيرو و پيشوا، در عذاب الهى مشتركند( فانهم يومئذ فى العذاب مشتركون ) .

البته اشتراك آنها در اصل عذاب مانع تفاوتها و اختلاف دركات آنها در دوزخ و عذاب الهى نيست، چرا كه مسلما كسى كه مايه انحراف هزاران انسان شده است هرگز در مجازات همسان يك فرد عادى گمراه نخواهد بود.

ايـن آيـه در حـقـيـقـت شـبيه آيه 48 سوره غافر است كه مستكبران خودخواه به مستضعفين در عـقـائد بـعـد از مـحـاجـه و مـخـاصـمـه مـى گـويـند: ما همگى در دوزخيم چرا كه خداوند ميان بـنـدگـانـش حـكـمـى عـادلانـه كـرده اسـت:( قـال الذيـن اسـتـكـبـروا انـا كـل فيها ان الله قد حكم بين العباد ) و اين منافاتى با آيه 13 سوره عنكبوت ندارد كه مى فرمايد:( و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ) : آنها در قيامت هم بارهاى سنگين خود را بر دوش مـى كشند و هم بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خويش كه بر اثر اغوا و اضـلال ديـگـران و تـشـويـق بـه گـنـاه و بـدعـت گـذاردن حاصل شده است.

سـپـس بـراى تـأكيد بيشتر مى افزايد: ما اينگونه با مجرمان رفتار مى كنيم( انا كذلك نفعل بالمجرمين ) .

اين سنت هميشگى ما است، سنتى كه از قانون عدالت نشات گرفته است.

و بـعـد بـه بـيـان ريـشـه اصـلى بدبختى آنها پرداخته مى گويد: آنها چنان بودند كه وقتى كلمه توحيد و لا اله الا الله به آنان گفته مى شد استكبار مى كردند( انهم كانوا اذا قيل لهم لا اله الا الله يستكبرون ) .

آرى ريـشـه تـمـام انـحرافات آنها تكبر و خود برتربينى، و زير بار حق نرفتن و بر سـر سـنـتـهـاى غلط و تقاليد باطل اصرار و لجاجت ورزيدن، و به همه چيز غير از آن با ديده تحقير نگريستن بود.

نقطه مقابل روح استكبار همان خضوع و تسليم در برابر حق است كه اسلام واقعى همين است و بس، آن استكبار مايه تيره روزى است، و اين خضوع و تسليم خمير مايه سعادت.

جـالب ايـنـكـه در بـعـضى از آيات قرآن عذاب الهى مستقيما در ارتباط با استكبار معرفى شـده، چنانكه در آيه 20 سوره اعراف مى خوانيم:( فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تـسـتكبرون فى الارض بغير الحق ) : امروز عذاب خوار كننده جزاى شما است به خاطر آنكه در زمين به ناحق استكبار مى كرديد.

ولى آنـهـا بـراى ايـن گـنـاه بـزرگ خـود عذرى بدتر از گناه مى آوردند، و پيوسته مى گفتند: آيا ما خدايان و بتهاى خود را به خاطر شاعر ديوانه اى رها كنيم؟!( و يقولون ائنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون ) .

شـاعـرش مـى ناميدند چون سخنانش آنچنان در دلها نفوذ داشت و عواطف انسانها را همراه خود مـى بـرد كـه گـوئى موزون ترين اشعار را مى سرايد، در حالى كه گفتارش ابدا شعر نبود و مجنونش مى خواندند به خاطر اينكه رنگ محيط بخود نـمـى گـرفـت، و در برابر عقايد خرافى انبوه متعصبان لجوج ايستاده بود كارى كه از نظر توده هاى گمراه يك نوع انتحار و خودكشى جنون آميز است، در حالى كه بزرگترين افتخار پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همين بود كه تسليم اين شرائط نشد!

سپس قرآن براى نفى اين سخنان بى اساس و دفاع از مقام وحى و رسالت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى افزايد: چنين نيست، او حق آورده و پيامبران پيشين را تصديق كرده است( بل جأ بالحق و صدق المرسلين ) .

مـحـتـواى سـخـنـان او از يـكـسـو، و هـمـاهـنـگـى آن بـا دعـوت انـبـيـأ از سـوى ديـگـر دليل صدق گفتار او است.

امـا شـمـا اى مـستكبران كوردل و گمراهان بدزبان بطور مسلم عذاب دردناك الهى را خواهيد چشيد( انكم لذائقوا العذاب الاليم ) .

ولى گمان نكنيد كه خداوند انتقامجو است و مى خواهد انتقام پيامبرش را از شما بگيرد چنين نيست شما جز به اعمالتان جزا داده نمى شويد( و ما تجزون الا ما كنتم تعملون ) .

در حقيقت همان اعمال شما است كه در برابر شما مجسم مى شود و با شما مى ماند و شما را شـكنجه و آزار مى دهد، كيفر شما همان عمل خودتان است، همان استكبار و كفر و بى ايمانى، هـمـان تـهـمـت شـعـر و جنون به آيات الهى و پيامبرش بستن، همان ظلم و بيدادگريها و زشتكاريها.

و در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث كـه در حـقـيـقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده يك گروه را استثنأ كرده، مى گويد: جز بندگان مخلص پروردگار كه از همه اين كيفرها بدور و بركنارند( الا عباد الله المخلصين ) .

واژه عـبـاد الله بـه تـنـهائى براى بيان ارتباط اين گروه به خداوند كافى است، ولى هـنـگـامـى كه مخلصين در كنار آن قرار مى گيرد عمق و جان ديگرى به آن مى بخشد، آن هم مـخـلص بـصـورت صـيـغـه اسـم مفعول كسى كه خدا او را خالص كرده است، خالص از هر گونه شرك و ريا، و از هر گونه وسوسه هاى شيطانى و شوائب هواى نفس.

آرى تـنـهـا ايـن گـروهـنـد كـه بـه اعـمـالشـان جـزا داده نـمـى شـونـد، بـلكـه خـدا بـا فضل و كرم با آنها رفتار مى كند و بيحساب پاداش ‍ مى گيرند.

نكته:

پاداش مخلصين

دقـت در آيات قرآن نشان مى دهد كه مخلص (به كسر لام ) بيشتر در مواردى به كار رفته كـه انـسـان در مـراحـل خـودسـازى اسـت، و هـنـوز بـه تـكـامل لازم نرسيده است ولى مخلص (به فتح لام ) به مرحله اى گفته مى شود كه انسان بـعـد از مـدتـى جـهـاد بـا نـفـس و طـى مـراحل معرفت و ايمان به مقامى مى رسد كه از نفوذ وسـوسـه هـاى شـيـاطـيـن مـصـونـيـت پـيـدا مـى كـنـد، چـنـانـكـه قـرآن از قـول ابـليـس نـقـل مـى كـنـد:( فـبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ) : به عزتت سوگند كه همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم كرد! (سوره ص آيه 83).

ايـن جـمـله كـه مـكـرر در آيـات قـرآن آمده عظمت مقام مخلصين را روشن مى سازد اين مقام، مقام يوسفهاى صديق بعد از عبور از آن ميدان آزمايش بزرگ است،( كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشأ انه من عبادنا المخلصين ) : ما اين

چـنـيـن بـرهان خويش را به يوسف نشان داديم تا بدى و فحشأ را از او دور سازيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود (سوره يوسف آيه 24)

ايـن مـقـام كـسـانـى اسـت كـه در جـهـاد اكـبـر پيروز مى شوند و دست لطف پروردگار تمام نـاخـالصـيـها را از وجودشان بر مى چيند، و در كوره حوادث آنچنان ذوب مى شوند كه جز طلاى معرفت خالص در آنها چيزى نمى ماند.

و ايـنـجـا اسـت كـه پـاداش آنـهـا بـه مـعـيـار عمل داده نمى شود، بلكه پاداششان به معيار فضل و رحمت خدا است.

علامه طباطبائى در اينجا سخنى دارد كه فشرده اش اين است:

خـداوند در آيه مورد بحث مى گويد: همه مردم پاداش اعمالشان را مى گيرند جز بندگان مخلص خدا.

چـرا كـه آنـهـا بـه حـكم مقام عبوديت خود را مالك هيچ چيز نمى دانند، جز آنچه خدا مى خواهد اراده نمى كنند، و جز آنچه او مى طلبد انجام نمى دهند.

و بـه حـكـم مـخلص بودن، خدا آنان را براى خويش برگزيده، و تعلق خاطرى به غير ذات پاك او ندارند.

نـه زرق و بـرق دنـيـا و نـه نـعـمـتـهـاى عـقـبـى، و در دل آنها چيزى جز الله نيست!. روشن است كسى كه داراى اين ويژگى است لذت و نعمت و موهبت و روزيش چيزى است غير از آنـچه ديگران دارند، چنانكه در آيات بعد مى آيد اولئك لهم رزق معلوم: آنها روزى خاص و ويـژه اى دارنـد كـه از ديـگـران جـدا اسـت. درسـت است كه آنها همچون ساير بهشتيان در بـهـشـت زندگى دارند اما بهره آنها شباهتى به بهره هاى ديگران ندارد (آنها از جلوه هاى ذات پـاك خـدا از لذات باطنى او بهره مى برند و قلبشان از پيمانه شوق او لبريز، و غرق عشق و وصال او هستند).


آيه(41) تا (49) و ترجمه

( أولئك لهم رزق معلوم ) (41)( فواكه و هم مكرمون ) (42)( فى جنات النعيم ) (43)( على سرر متقابلين ) (44)( يطاف عليهم بكأس من معين ) (45)( بيضأ لذة للشاربين ) (46)( لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون ) (47)( و عندهم قصرت الطرف عين ) (48)( كأ نهن بيض مكنون ) (49)

ترجمه:

41 - براى آنها (بندگان مخلص ) روزى معين و ويژه اى است.

42 - ميوه هاى گوناگون پر ارزش، و آنها مورد احترامند.

43 - در باغهاى پرنعمت بهشت.

44 - بر تختها روبروى يكديگر تكيه زده اند.

45 - گرداگرد آنها قدحهاى لبريز از شراب طهور را مى گردانند

46 - شرابى كه سفيد و درخشنده و لذتبخش براى نوشندگان است.

47 - شرابى كه نه در آن مايه فساد عقل است نه موجب مستى مى گردد.

48 - و نـزد آنـهـا همسرانى است كه جز به شوهران خود عشق نمى ورزند و چشمانى درشت (و زيبا) دارند.

49 - گـوئى (از لطـافـت و سـفـيـدى ) هـمـچـون تـخـم مـرغـهـايـى هـسـتـنـد كـه (در زيـر بال و پر مرغ ) پنهان مانده (و دست انسانى هرگز آن را لمس نكرده است ).

تفسير:

گوشه اى از نعمتهاى بهشتى

در آخـرين آيه بحث گذشته سخن از عباد الله مخلصين به ميان آمد، آيات مورد بحث مواهب و نـعمتهاى بى شمارى را كه خداوند به آنها ارزانى مى دارد، بيان مى كند كه مى توان آن را در هفت بخش خلاصه كرد:

نخست مى گويد: براى آنها روزى معلوم و معينى است( اولئك لهم رزق معلوم ) .

آيـا اين خلاصه همان نعمتهائى است كه در آيات بعد تشريح شده و بيانگر نعمتهاى آنها است كه در اينجا به صورت سربسته بيان گشته است؟

يـا اشـاره بـه نـعـمـتـهـاى نـاشـنـاخـتـه مـعـنـوى و غـيـر قابل توصيفى است كه در صدر نعمتهاى بهشتى قرار گرفته؟

جـمـعـى از مفسران آن را به صورت اول تفسير كرده اند، در حالى كه بعضى ديگر آن را به صورت دوم.

تـنـاسب بحث و جامعيت نعمتها با معنى دوم سازگارتر است، و به اين ترتيب نخستين نعمت از نعمتهاى هفتگانه كه در آيات مورد بحث آمده مواهب معنوى و لذات

روحـانـى و درك جـلوه هـاى ذات پـاك حـق، و سـرمـسـت شدن از باده طهور عشق او است، همان لذتى كه تا كس نبيند نمى داند.

و اينكه مواهب مادى بهشت در آيات قرآن به تفصيل آمده، اما مواهب معنوى و لذات روحانى به صـورت سـربـسـتـه بـيـان شـده بـه خـاطـر هـمـيـن اسـت كـه اولى قابل توصيف است و دومى غير قابل توصيف!.

در مـعنى رزق معلوم سخنان فراوان ديگرى نيز گفته شده، آيا وقتش معلوم است؟ يا بقأ و دوامـش؟ و يـا سـائر مـشـخـصـات آن؟ امـا بـنـابر آنچه در بالا گفتيم كلمه معلوم تعبير سربسته اى است براى اين مواهب توصيف ناشدنى.

سـپـس بـه بـيان نعمتهاى ديگر پرداخته، و قبل از هر چيز از نعمتهاى بهشتى نام مى برد آنـهـم نـعمتهائى كه با نهايت احترام به بهشتيان داده مى شود، مى گويد: براى آنها ميوه هاى رنگارنگ است (فواكه ).

و آنها گرامى و مكرمند( و هم مكرمون ) .

نـه هـمـچـون حـيـوانـاتـى كـه آذوقه در مقابل آنها مى ريزند بلكه به صورت ميهمانهاى عزيزى با نهايت احترام از آنها پذيرائى مى شود.

از نـعمت ميوه هاى رنگارنگ و احترام و گراميداشت كه بگذريم سخن از جايگاه آنها به ميان مـى آيـد، مـى فـرمـايـد: جـايگاه آنها در باغهاى سرسبز و پر نعمت بهشت است( فى جنات النعيم ) .

هر نعمتى بخواهند در آنجا هست و هر چه اراده كنند در برابر آنها حاضر است.

و از آنـجـا كـه يـكـى از بـزرگـتـرين لذات انسان بهره گرفتن از مجلس انس با دوستان يكرنگ و باصفا است، در چهارمين مرحله به اين نعمت اشاره كرده

مـى گويد: بهشتيان بر تختها روبروى يكديگر نشسته اند و چشم در چشم هم دارند( على سرر متقابلين ) .

از هـر درى سـخـن مـى گـويـنـد، گـاه از گـذشته خويش در دنيا، و زمانى از نعمتهاى عظيم پـروردگـار در آخـرت گـاه از صـفـات جمال و جلال خدا سخن مى گويند، و گاه از مقامات اوليـأ و كـرامـات آنـها، و از مسائل ديگرى كه آگاهى بر آنها براى ما زندانيان اين دنيا قابل درك نيست!

سـرر جمع سرير به تختهائى گفته مى شود كه در مجلس سرور و انس بر آن قرار مى گـيـرنـد، هـر چـنـد گـاهـى بـه معنى وسيعترى نيز اطلاق شده است، تا آنجا كه گاه به تـابـوت ميت نيز سرير گفته مى شود، شايد به اين اميد كه مركب سرورى براى او به سوى آمرزش الهى و بهشت جاودانش باشد.

در پـنـجـمـيـن مـرحـله از بيان مواهب بهشتيان سخن از نوشابه و شراب طهور آنها است، مى فـرمـايـد: قـدحهاى لبريز از شراب طهور گرداگرد آنها در حركت است و هر لحظه اراده كـنـنـد از پيمانه آن سيراب مى شوند و در عالمى از نشاط و معنويت فرو مى روند( يطاف عليهم بكاس من معين ) .

ايـن ظـرفـهـا در گـوشـه اى قـرار نگرفته كه آنها تقاضاى جامى از آن كنند، بلكه به مقتضاى تعبير يطاف عليهم گرد آنها مى گردانند!

كـاس (بـر وزن رأ س ) نزد اهل لغت به ظرفى گفته مى شود كه پر و لبريز باشد، و اگـر خـالى باشد معمولا به آن قدح مى گويند. راغب در مفردات مى گويد: الكاس الانأ بما فيه من الشراب: كاس به معنى ظرفى است كه پر از نوشيدنى باشد.

معين از ماده معن (بر وزن صحن ) به معنى جارى است، اشاره به اينكه در آنجا چشمه هائى از شـراب طـهـور در جريان است كه هر لحظه پيمانه ها را از آن پر مى كنند و گرداگرد بهشتيان مى گردانند، چنان نيست كه اين شراب طـهـور پـايـان گـيـرد و يـا براى تهيه آن نياز به زحمت و درد و رنجى باشد يا كهنه و خراب و فاسد شود.

سـپـس بـه تـوصـيـفى از ظروف آن شراب طهور پرداخته مى گويد: آنها سفيد و درخشنده است و لذتبخش براى نوشندگان (بيضأ لذة للشاربين ).

بـعـضـى از مـفـسـران بـيـضأ را صفت ظروف اين شراب گرفته اند و بعضى توصيفى بـراى خـود شـراب طهور يعنى اين شراب همچون شرابهاى خوشرنگ دنيا نيست، شرابى است پاك، خالى از رنگهاى شيطانى، سفيد و شفاف.

البته معنى دوم با جمله لذة للشاربين مناسبتر است!

از آنـجـا كـه نـام شراب و پيمانه و مانند اينها ممكن است مفاهيم ديگرى در اذهان تداعى كند بلافاصله در آيه بعد با ذكر جمله كوتاه و گويائى همه اين مفاهيم را از ذهن شنوندگان مـى شـويـد و مـى گـويـد: آن خـمـر شـراب طـهـور نـه مـايـه فـسـاد عقل است، و نه موجب مستى مى شود( لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون ) .

و جز هوشيارى و نشاط و لذت روحانى چيزى در آن نيست.

غول (بر وزن قول ) در اصل به معنى فسادى است كه به طور پنهانى در چيزى نفوذ مى كند و اينكه به قتلهاى مخفى و ترور در ادبيات عرب غيلة گفته مى شود از همين نظر است.

يـنـزفـون در اصل از ماده نزف (بر وزن حذف ) به معنى از بين بردن چيزى به صورت تـدريـجـى است. اين واژه هنگامى كه در مورد آب چاه به كار رود مفهومش اين است كه آب را تـدريـجا از چاه بكشند تا پايان يابد. در مورد خونريزى تدريجى كه منتهى به ريختن تمام خون بدن شود نيز تعبير نزف الدم به كار مى رود.

در هـر حـال مـنـظـور از آن در آيـه مـورد بـحـث از بـيـن رفـتـن تـدريـجـى عـقـل و رسـيـدن بـه حـد سـكـرات كـه در مـورد شراب طهور بهشت مطلقا وجود ندارد، نه از عقل مى كاهد و نه فساد توليد مى كند.

اين دو تعبير به طور ضمنى بيان بسيار ظريف و دقيقى است در مورد شرابهاى دنيا و مواد الكلى كه به صورت تدريجى و مخفيانه در وجود انسان نفوذ مى كند و فساد و تباهى مى آفـريـنـد، نـه تـنـها عقل و سلسله اعصاب را به ويرانى مى كشد، كه در تمام دستگاههاى بـدن انـسـان از قـلب گـرفته تا عروق، و از معده تا كليه ها و كبد، تأثير مخرب غير قابل انكارى دارد، گوئى انسان را ترور مى كند و نابود مى سازد.

و نيز عقل و هوش انسان را همانند آب چاه تدريجا مى كشد تا آن را خشك و خالى مى كند!

ولى شراب طهور الهى در قيامت از همه اين صفات خالى است.

و سـرانـجـام در شـشـمـين مرحله به همسران پاك بهشتى اشاره كرده، مى گويد: نزد آنها هـمـسـرانـى اسـت كـه جـز به شوهران خود عشق نمى ورزند، به غير آنان نگاه نمى كنند و چشمان درشت و زيبا دارند( و عندهم قاصرات الطرف عين ) .

طرف در اصل به معنى پلك چشمها است و از آنجا كه به هنگام نگاه كـردن پلكها به حركت در مى آيند اين كلمه كنايه از نگاه كردن است بنابراين تعبير به قـاصـرات الطـرف بـه مـعنى زنانى است كه نگاهى كوتاه دارند و در تفسير آن احتمالات متعددى داده شده كه در عين حال قابل جمع است.

نخست اينكه: آنها تنها به همسران خود نگاه مى كنند، چشم خود را از همه چيز برگرفته، و به آنان مى نگرند.

ديـگـر ايـنكه: اين تعبير كنايه از اين است كه آنها فقط به همسرانشان عشق مى ورزند، و جز مهر آنها مهر ديگرى را در دل ندارند كه اين خود يكى از بزرگترين امتيازات يك همسر است كه جز به همسرش نينديشد و جز به او عشق نورزد.

تـفـسـيـر ديـگـر ايـنكه آنها چشمانى خمار دارند، همان حالت مخصوصى كه در بسيارى از اشعار شعرا به عنوان يك توصيف زيبا از چشم مطرح است البته معنى اول و دوم مناسبتر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان معانى نيز بى مانع است.

كلمه عين (بر وزن مين ) جمع عينأ به معنى زن درشت چشم است.

بـالاخـره آخـريـن آيـه مـورد بـحث توصيف ديگرى براى همين همسران بهشتى بيان كرده و پـاكـى و قـداسـت آنها را با اين عبارت بيان مى كند: بدن آنها از شدت پاكى و ظرافت و سـفـيـدى و صـفا همچون تخم مرغهائى است كه نه دست انسان آن را لمس كرده و نه گرد و غـبـارى بر آن نشسته، بلكه در زير بال و پر مرغ پنهان و پوشيده مانده است!( كانهن بيض مكنون ) .

بيض جمع بيضه به معنى تخم مرغ است (هر نوع مرغ )، و مكنون از ماده كن (بر وزن جن ) به معنى پوشيده و مستور است.

ايـن تـشبيه قرآن هنگامى به درستى روشن مى شود كه انسان در آن لحظاتى كه تخم از مـرغ جـدا مـى شـود، و هـنـوز دسـت انـسـانـى بـه آن نـرسـيـده، و زيـر بال و پر مرغ قرار دارد آن را از نزديك بنگرد، كه شفافيت و صفاى عجيبى دارد.

بـعـضـى از مـفـسـران مـكـنون را به معنى محتواى تخم مرغ گرفته اند كه در زير پوست پـنـهـان اسـت، و در واقـع تـشـبـيه مزبور اشاره به موقعى است كه تخم مرغ را پخته و پـوسـت آن را يـكـجـا جـدا كـنـند كه در آن حالت علاوه بر سفيدى و درخشندگى، لطافت و نرمى خاصى دارد، به هر حال تعبيرات قرآن در بيان حقائق به قدرى عميق و پر محتواى است كه با يك تعبير كوتاه و لطيف مطالب زيادى را با لطافت خاصى منعكس مى كند.

نكته:

نظرى بر مجموع آيات گذشته

مواهب گوناگونى كه درباره بهشتيان در آيات گذشته ذكر شد مجموعه اى از مواهب مادى و مـعـنوى است، و همانگونه كه گفتيم نخستين موهبت كه از جمله سربسته اولئك رزق معلوم اسـتـفـاده مـى شـود مـربـوط بـه مـواهـب مـعـنـوى و روحـانـى اسـت كـه بـا هـيـچ زبـانـى قابل شرح نمى باشد.

و اما شش قسمت ديگر كه ميوه هاى بهشتى، و مشروب طهور و همسران خوب، و احترام كافى، و مسكن پاك، و همنشينان شايسته و لايق است ابعاد مختلفى از نعمتهاى بهشتى را بازگو مى كند كه غالبا آميخته اى است از مواهب مادى و معنوى.

ولى ايـنـهـا همه سخنانى است كه با زبان ما مطرح شده و هرگز نمى تواند تمام جوانب نعمتهاى بهشتى را منعكس سازد.

اصولا همانگونه كه گفتيم زبان و گوش و درك و ديد ديگرى لازم است، و الفـاظ و جـمـله بـنـديـهـا و سـخـنان ديگرى تا بتواند شرح اين ماجرا را بگويد و به تـعـبـيـر ديـگـر حـقـيـقـت نـعـمـتـهـاى بـهـشـتـى آن گـونـه كـه هـسـت از اهل دنيا مكتوم خواهد بود، جز اينكه بروند و ببينند و دريابند!

بـه هـر حـال بـنـدگـان مـخـلص و آنـهـا كـه بـه مـرحـله كـمال علم و ايمان رسيده اند آن قدر در پيشگاه خدا عزيزند كه الطاف بيكران الهى در حق آنها به وصف نمى گنجد و هر چه فكر كنيم از آن برتر و بالاتر است.


آيه (50) تا (61) و ترجمه

( فأ قبل بعضهم على بعض يتسألون ) (50)( قال قائل منهم إنى كان لى قرين ) (51)( يقول إنك لمن المصدقين ) (52)( أذا متنا و كنا ترابا و عظما إنا لمدينون ) (53)( قـال هل أ نتم مطلعون ) (54)( فاطلع فراه فى سوأ الجحيم ) (55)( قال تالله إن كدت لتردين ) (56)( و لولا نعمة ربى لكنت من المحضرين ) (57)( افما نحن بميتين ) (58)( إ لا موتتنا الا ولى و ما نحن بمعذبين ) (59)( إ ن هذا لهو الفوز العظيم ) (60)( لمثل هذا فليعمل العاملو ) (61)

ترجمه:

50 - (در حـالى كـه آنـهـا غـرق گـفـتـگـو هستند) و بعضى رو به بعضى ديگر كرده سؤ ال مى كنند...

51 - يكى از آنها مى گويد: من همنشينى داشتم.

52 - كه پيوسته مى گفت: آيا (به راستى ) تو اين سخن را باور كرده اى؟...

53 - كـه وقـتى ما مرديم و خاك و استخوان شديم (بار ديگر) زنده مى شويم، و جزا داده خواهيم شد؟!

54 - (سپس ) مى گويد: آيا شما مى توانيد از او خبرى بگيريد؟

55 - اينجاست كه به جستجو بر مى خيزد و نگاهى مى كند ناگهان او را در وسط جهنم مى بيند!

56 - مى گويد: به خدا سوگند چيزى نمانده بود كه مرا نيز به هلاكت بكشانى!

57 - و هر گاه نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضار شدگان در دوزخ بودم!

58 - (اى دوستان ) آيا ما هرگز نمى ميريم؟ (و در بهشت جاودانه خواهيم بود).

59 - و جـز هـمان مرگ اول مرگى به سراغ ما نخواهد آمد و ما هرگز مجازات نخواهيم شد؟ (چه نعمتى براى خداى من!).

60 - راستى اين پيروزى بزرگى است.

61 - آرى براى مثل اين پاداش تلاشگران بايد بكوشند.

تفسير:

جستجو از دوست جهنمى!

بـنـدگـان مـخـلص پـروردگـار كـه طـبـق آيـات گذشته غرق انواع نعمتهاى معنوى و مادى بهشتند، انواع ميوه هاى بهشتى در يك سو و حوريان بهشتى در سوى ديگر، جامهاى شراب طهور گرداگرد آنها در حركت، و بر تختهاى بهشتى تكيه داده و با دوستان با صفا به راز و نياز مشغولند ناگهان بعضى از آنها به فكر گذشته

خـود و دوسـتـان دنـيـا مى افتد، همان دوستانى كه راه خود را جدا كردند و جاى آنها در جمع بهشتيان خالى است، مى خواهند بدانند سرنوشت آنها به كجا رسيد.

آرى در حـالى كـه آنها غرق گفتگو هستند و از هر درى سخنى مى گويند و بعضى رو به بـعـضـى ديـگـر كـرده سـؤ ال مـى كـنـنـد و جـواب مـى شـنـونـد( فاقبل بعضهم على بعض يتسائلون ) .

نـاگـهان يكى از آنها خاطراتى در نظرش مجسم مى شود رو به سوى ديگران كرده و مى گـويـد: مـن دوسـت و هـمـنـشـيـنـى در دنـيـا داشـتـم!( قـال قائل منهم انى كان لى قرين ) .

مـع الاسـف او بـه انـحـراف كشيده شده و در خط منكران رستاخيز قرار گرفت، او پيوسته بـه مـن مـى گـفـت: آيـا بـه راسـتـى تـو ايـن سخن را باور كرده اى و تصديق مى كنى؟!( يقول إنك لمن المصدقين ) .

كه وقتى ما مرديم و خاك و استخوان شديم (بار ديگر) زنده مى شويم و به پاى حساب و كـتـاب مـى آئيـم و در برابر اعمالمان مجازات و كيفر خواهيم شد من كه اين سخنان را باور ندارم!( إذا متنا و كنا ترابا و عظاما إنا لمدينون ) .

اى دوستان! كاش مى دانستم الان او كجاست؟ و در چه شرائطى است؟، آه جاى او در ميان ما خالى است!

سـپـس مـى افزايد: اى دوستان! آيا شما مى توانيد نظرى بيفكنيد و از او خبرى بگيريد؟( قال هل انتم مطلعون ) .

ايـنـجـا اسـت كه او نيز به جستجو برمى خيزد و نگاهى به سوى دوزخ مى افكند ناگهان دوست خود را در وسط جهنم مى بيند!( فاطلع فرآه فى سوأ الجحيم )

او را مخاطب ساخته صدا مى زند: به خدا سوگند چيزى نمانده بود كه مرا نيز سقوط دهى و به هلاكت بكشانى!( قال تالله ان كدت لتردين ) .

چـيـزى نمانده بود كه وسوسه هاى تو در قلب صاف من اثر بگذارد، و مرا به همان خط انـحـرافى كه در آن بودى وارد كنى اگر لطف الهى يار من نشده بود و نعمت پروردگارم بـه كـمـكـم نـمى شتافت من نيز امروز با تو در آتش دوزخ احضار مى شدم!( و لو لا نعمة ربى لكنت من المحضرين ) .

اين توفيق الهى بود كه رفيق راه من شد، و اين دست لطف هدايتش بود كه مرا نوازش داد و رهبرى كرد.

در اينجا به دوست جهنميش رو مى كند و اين سخن را به عنوان سرزنش به ياد او مى آورد و مى گويد: آيا تو نبودى كه در دنيا مى گفتى ما هرگز نمى ميريم؟( ا فما نحن بميتين ) .

جز همان يك مرگ اول در دنيا و بعد از آن نه حيات مجددى است و نه ما هرگز مجازات خواهيم شد!( الا موتتنا الاولى و ما نحن بمعذبين )

اكنون بنگر و ببين چه اشتباه بزرگى كردى؟ بعد از مرگ چنين حياتى بود و چنين ثواب و جـزأ و كـيـفـرى، اكـنون همه حقائق بر تو آشكار شده ولى چه سود كه راه بازگشتى وجود ندارد!

طبق اين تفسير دو آيه اخير از گفتار اين فرد بهشتى با رفيق دوزخيش مى باشد كه گفته هاى او را در زمينه انكار معاد به خاطرش ‍ مى آورد.

ولى جمعى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير اين دو آيه داده اند و آن اينكه گفتگوى فرد بـهـشـتـى بـا رفـيـق دوزخـى پـايان يافته، و دوستان بهشتى بار ديگر با هم سخن مى گويند: يكى از آنها از فرط خوشحالى صدا مى زند: آيا به راستى ديگر ما نمى ميريم و در ايـنـجـا حـيات جاودان داريم؟ آيا جز مرگ اول مرگ ديگرى در كار نخواهد بود؟ و اين لطف الهى بر ما جاودان مى ماند و هرگز عذاب نخواهيم شد؟

البـتـه ايـن سـخـنـان از روى شـك و تـرديـد نـيـسـت، از فـرط وجـد و سـرور اسـت، درست مـثـل ايـنـكـه گـاهـى انـسـان بـعـد از مـدتـى آرزو و انـتـظـار بـه مـنـزل وسـيـع و مـرفـهـى دسـت مـى يـابـد، بـا تـعـجـب مـى گـويـد: آيـا ايـن مال من است؟ اى خداى من! چه نعمتى! آيا از من گرفته نخواهد شد؟

بـه هـر حـال ايـن گفتگو را با يك جمله پر معنى و بسيار احساس انگيز و مؤ كد به انواع تاكيدات پايان داده، و مى گويد: راستى اين رستگارى و پيروزى بزرگى است( ان هذا لهو الفوز العظيم ) .

چه پيروزى و رستگارى از اين برتر كه انسان غرق نعمت جاودانى و حيات ابـدى و مـشـمـول انـواع الطاف الهى باشد؟ از اين برتر و بالاتر چه چيزى تصور مى شود؟

و سرانجام خداوند بزرگ با يك جمله كوتاه و بيدار كننده و پر معنى به اين بحث خاتمه داده، مـى فـرمـايـد: بـراى مـثل اين مردم عمل كنند و به خاطر اين مواهب تلاشگران بكوشند( لمثل هذا فليعمل العاملون ) .

ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران احتمال داده اند كه آيه اخير نيز از گفته هاى بهشتيان باشد بـسـيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آن روز ديگر عملى در كار نيست، و به تعبير ديگر در آن روز برنامه عمل وجود ندارد كه با اين عبارت بخواهند افراد را به آن تشويق كـنـنـد، در حالى كه ظاهر آيه نشان مى دهد هدف اين است كه از تمام آيات گذشته با ذكر ايـن جـمـله نـتـيـجـه گـيـرى گـردد و مـردم بـه سـوى ايـمـان و عـمـل سـوق داده شـونـد، لذا مـنـاسـب ايـن اسـت كه اين سخن خداوند در پايان اين بحث بوده باشد.

نكته ها:

1 - ارتباط بهشتيان با دوزخيان

از آيات فوق برمى آيد كه گاه نوعى ارتباط ميان بهشتيان و دوزخيان برقرار مى شود، گـوئى بـهـشـتـيـان كـه در بـالا قـرار دارند به دوزخيان كه در پائين هستند مى نگرند و وضـع حـال آنـهـا را مـى بينند (اين معنى از تعبير فاطلع كه به معنى اشراف از بالا است استفاده مى شود).

البته اين دليل بر آن نيست كه فاصله بهشت و دوزخ كم است، بلكه در آن شرائط قدرت ديـد فـوق العـاده اى بـه آنـهـا داده مى شود كه مسأله فاصله و مكان در برابر آن مطرح نيست.

در بـعـضـى از كلمات مفسران آمده است كه در بهشت روزنه اى وجود دارد كه از آن مى توان جهنم را ديد!

از آيـات سـوره اعـراف نـيـز بـه خـوبـى ايـن ارتباط روشن مى شود، آنجا كه مى گويد: بـهـشـتـيان دوزخيان را بانگ مى زنند و مى گويند ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود حقا يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود به حق يافتيد؟ مى گويند آرى! و در ايـن هـنـگـام كـسى در ميان آنها بانگ برمى آورد كه لعنت خدا بر ستمگران باد!( فـنـادى اصـحـاب الجـنـة اصـحـاب النـار ان قـد وجـدنـا مـا وعـدنـا ربـنـا حـقـا فـهـل وجـدتـم مـا وعـد ربـكـم حـقـا قالوا نعم فاذن مؤ ذن بينهم ان لعنة الله على الظالمين ) (اعراف 44).

از آيـه 46 هـمـان سـوره اعـراف نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه در مـيـان اهل بهشت و دوزخ حجابى برقرار است و بينهما حجاب.

تعبير به نادى كه معمولا در موارد سخن گفتن از دور به كار مى رود نشانه بعد مكانى يا مـقـامـى ايـن دو گـروه اسـت، امـا بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه بارها گفته ايم شرائط و احـوال روز قـيـامـت بـا وضع اين جهان بسيار متفاوت است و ما نمى توانيم با معيارهاى اين جهان آنها را ارزيابى كنيم.

2 - اين آيات درباره چه كسى نازل شده؟

بـعـضـى از مـفـسـران شـان نـزولهـائى بـراى آيـات فـوق نـقـل كـرده انـد كـه مـطابق آنها اين آيات اشاره به آن دو نفر مى كند كه در سوره كهف به عـنوان يك مثال مطرح شده است آنجا كه مى فرمايد: و اضرب لهم مثلا رجلين جعلنا لاحدهما جنتين من اعناب و حففناهما بنخل و جعلنا بينهما زرعا... براى آنها مثالى بيان كن: داستان آن دو مـرد را كه براى يكى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار داديم، و در گرداگرد آن درختان نخل، و در ميان اين دو زراعتى پر بركت... (آيات 32 تا 43 سوره كهف ).

در اين آيات آمده است كه يكى از آن دو نفر فردى بود بسيار خودخواه و مغرور و كم ظرفيت و منكر معاد و ديگرى مؤ من و معتقد به قيامت و سرانجام آن مرد بى ايمان مغرور در همين جهان نيز به مجازات الهى گرفتار شد و تمام اموال و ثروتش بر باد رفت.

ولى لحـن آيـات مـورد بـحـث بـا آيـات سـوره كـهـف چندان هماهنگ نيست و حكايت از دو داستان جداگانه مى كند.

بعضى ديگر از مفسران آن را ناظر به دو نفر شريك يا رفيق مى دانند كه ثروت زيادى داشـتـنـد، يـكـى انـفـاق هـاى زيادى كرد، و ديگرى كه به اين امور اعتقادى نداشت خوددارى نـمـود، بـعـد از مـدتـى انفاق كننده نيازمند شد و مورد سرزنش رفيقش قرار گرفت، و با استهزأ به او گفت: ءانك لمن المصدقين: آيا تو در راه خدا انفاق مى كنى.

امـا ايـن شـان نـزول مـتـوقف بر اين است كه مصدقين را در آيات مورد بحث با تشديد صاد بخوانيم كه مربوط به انفاق و صدقه دادن بوده باشد.

در حـالى كـه در قـرائت مـشـهـور مـصـدقـيـن بـدون تـشـديـد صـاد اسـت بـنـابـرايـن شـان نزول مزبور با قرائت مشهور سازگار نيست.

3 - براى چنين مواهبى بايد تلاش كرد

آيـا سـزاوار اسـت انـسـان سـرمـايـه گـرانبهاى عمر و استعدادهاى خلاق خداداد را در امورى مـصـرف كـنـد كه همانند حباب بر روى آب ناپايدار است؟ متاعى است كم ارزش و بيدوام، متاعى است پرآفت و پر دردسر.

و يا اين نيروهاى پر ارزش را در مسيرى به كار گيرد كه نتيجه آن حيات جاويدان و مواهب بى پايان و خشنودى پروردگار است؟

قـرآن در آيـات فـوق چـه تعبير زيبائى دارد مى گويد تلاشگران براى اين چنين هدفى بـايـد تـلاش كـنـنـد، بـراى بهشتى مملو از لذات روحانى، و پر از نعمتهاى جسمانى كه شراب طهورش انسان را در نشئه اى ملكوتى فرو مى برد، و همنشينى دوستان با صفايش غـمـى بـر دل نـمـى گـذارد، نـه مـحـدوديـتـى در آن اسـت و نـه مـمـنـوعـيـتـى، نـه انـدوه زوال در آن راه دارد و نه دردسر حفظ و نگهدارى.

آرى براى مثل اين بايد سعى و عمل كرد.


آيه (62) تا (70) و ترجمه

( أذلك خير نزلا أم شجرة الزقوم ) (62)( إ نا جعلناها فتنة للظالمين ) (63)( إنها شجرة تخرج فى أ صل الجحيم ) (64)( طلعها كأ نه رؤ س الشياطين ) (65)( فإ نهم لاكلون منها فمالون منها البطون ) (66)( ثم إن لهم عليها لشوبا من حميم ) (67)

( ثم إن مرجعهم لالى الجحيم ) (68)( إنهم ألفوا ابأهم ضالين ) (69)( فهم على أثارهم يهرعون ) (70)

ترجمه:

62 - آيا اين (نعمتهاى جاويدان بهشت ) بهتر است يا درخت (نفرت انگيز) زقوم؟!

63 - ما آن را مايه درد و رنج ظالمان قرار داديم.

64 - درختى است كه از قعر جهنم مى رويد!

65 - شكوفه آن مانند كله هاى شياطين است.

66 - آنها (مجرمان ) از آن مى خورند و شكم خود را از آن پر مى كنند.

67 - سپس روى آن آب داغ متعفنى مى نوشند.

68 - سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است.

69 - چرا كه آنها پدران خود را گمراه يافتند.

70 - با اينحال با سرعت به دنبال آنان مى دوند.

تفسير:

گوشه اى از عذابهاى جانكاه دوزخيان

بـعد از بيان نعمتهاى روحبخش و پرارزش بهشتى، در آيات مورد بحث به بيان عذابهاى دردنـاك و غـمـانـگـيز دوزخى مى پردازد و آنچنان ترسيمى از آن مى كند كه در مقايسه با نـعـمـتـهـاى پـيـشـيـن در نـفـوس مـسـتعد عميقا اثر مى گذارد و آنها را از هر گونه زشتى و ناپاكى باز مى دارد.

نخست مى فرمايد: آيا اين نعمتهاى جاويدان و لذتبخش كه بهشتيان را با آن پذيرائى مى كنند بهتر است يا درخت نفرت انگيز زقوم؟!( اذلك خير نزلا ام شجرة الزقوم ) .

تـعـبـيـر بـه نـزل بـا تـوجه به مفهوم آن به چيزى گفته مى شود كه براى پذيرائى مـيـهـمـان آماده مى كنند، و بعضى گفته اند نخستين چيزى است كه با آن از ميهمان تازه وارد پذيرائى مى كنند نشان مى دهد كه بهشتيان همچون ميهمانهاى عزيز و محترم پذيرائى مى شوند.

قرآن مى گويد: آيا اين بهتر است يا درخت زقوم؟!

تـعبير به بهتر دليل بر اين نيست كه درخت زقوم چيز خوبى است، و نعمت بهشتيان از آن بهتر است، چرا كه اين تعبيرات در لغت عرب گاه در مواردى به كار مى رود كه در يكسو هـيـچـگونه خوبى اصلا وجود ندارد، ولى اين احتمال وجود دارد كه اين يكنوع كنايه است، درست به اين مى ماند كه شخصى بر اثر آلودگى بـه انـواع گـناهان در ميان مردم سخت رسوا شده است و به او مى گوئيم آيا اين رسوائى بهتر است يا افتخار و آبرومندى؟

و اما زقوم به گفته اهل لغت اسم گياهى است تلخ و بد بو و بد طعم.

و به گفته بعضى از مفسران اسم گياهى است كه داراى برگهاى كوچك و تلخ و بد بو است و در سرزمين تهامه مى رويد و مشركان با آن آشنا بودند.

و در تفسير روح المعانى اضافه مى كند اين گياه شيره اى دارد كه وقتى به بدن انسان مى رسد ورم مى كند.

راغب در مفردات مى گويد: زقوم هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان است.

لسان العرب مى گويد: اين ماده در اصل به معنى بلعيدن آمده است.

سـپـس مـى افـزايـد هـنـگـامـى كـه آيـه زقـوم نـازل شـد ابوجهل گفت: چنين درختى در سرزمين ما نمى رويد، چه كسى از شما معنى زقوم را مى داند؟

در آنجا مردى بود از آفريقا گفت زقوم به لغت افريقائيان به معنى كره و خرما است!

ابـوجـهـل به عنوان سخريه صدا زد كنيز! مقدارى خرما و كره بياور تا زقوم كنيم! آنها مى خوردند و مـسـخـره مـى كـردنـد و مى گفتند محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آخرت ما را به ايـنـهـا مـى ترساند! قرآن نازل شد و پاسخ دندانشكنى به آنها داد كه در آيات بعد مى خوانيم.

به هر حال واژه شجرة هميشه به معنى درخت نيست گاه به معنى گياه نيز مى آيد، و قرائن نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا گياه است.

سـپـس قـرآن به بعضى از ويژگيهاى اين گياه پرداخته مى گويد: ما آن را مايه عذاب و رنج ظالمان قرار داديم( انا جعلناه فتنة للظالمين ) .

فـتنه ممكن است به معنى رنج و عذاب باشد، و ممكن است به معنى آزمايش همانگونه كه در غـالب مـوارد در قـرآن بـه ايـن مـعنى آمده است اشاره به اينكه آنها هنگامى كه نام زقوم را شنيدند به سخريه و استهزأ پرداختند و از اين رو وسيله اى براى آزمايش اين ستمگران شد.

سـپـس مـى افـزايـد: آن درخـتـى اسـت كـه از قـعـر جـهـنـم مـى رويـد!( انـها شجرة تخرج من اصل الجحيم ) .

ولى ايـن ظـالمـان مـغـرور به سخريه ادامه دادند و گفتند مگر ممكن است گياه يا درختى از قـعر جهنم برويد؟ آتش كجا و درخت و گياه كجا؟ بنابراين شنيدن نام اين گياه و اوصاف آن مايه آزمايش آنها در اين دنيا، و خود آن در آخرت مايه درد و رنج آنها است.

گـويـا آنـها از اين نكته غافل بودند كه اصولى كه بر زندگى آن جهان (آخرت ) حاكم است با اين جهان بسيار تفاوت دارد، گياه و درختى كه از قعر جهنم مى رويد به رنگ جهنم است، و در شرائط جهنم پرورش يافته، نه گياهى است همانند گياهى كه در باغهاى اين جهان مى رويد، و شايد از اين نكته بيخبر نبودند بلكه هدفشان تنها سخريه و استهزأ بود.

سپس مى افزايد: شكوفه آن مانند كله هاى شياطين است! (طلعها كانه رؤ س الشياطين ).

طلع معمولا به شكوفه خرما گفته مى شود كه داراى پوسته سبز رنگى اسـت و در درون آن رشـتـه هـاى سـفـيـدى اسـت كـه بـعـدا تـبـديل به خوشه خرما مى شود، واژه طلع از ماده طلوع به اين مناسبت است كه نخستين ميوه اى است كه بر درخت ظاهر مى شود و طلوع مى كند.

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيد كه مگر مردم كله هاى شياطين را ديده بودند كه قرآن شكوفه هاى زقوم را به آن تشبيه مى كند؟

مفسران در اينجا پاسخ ‌هاى متعددى ذكر كرده اند:

بـعـضى گفته اند: يكى از معانى شيطان يك نوع مار بد منظر است كه شكوفه زقوم به آن تشبيه شده است.

و بـعـضـى گـفـتـه اند: يك نوع گياه بد چهره است چنانكه در كتاب منتهى الارب آمده است: رأس الشيطان يا روس الشياطين گياهى است.

ولى آنـچـه صحيحتر به نظر مى رسد اين است كه اين تشبيه براى بيان نهايت زشتى و چهره تنفرآميز آن است، زيرا انسان از چيزى كه متنفر باشد در ذهن خود براى آن قيافه اى زشـت و وحـشـتـنـاك ترسيم مى كند، و به هر چه علاقه مند است براى آن قيافه اى زيبا و دوست داشتنى.

لذا در عـكسهائى كه مردم براى فرشتگان مى كشند زيباترين چهره ها را ترسيم مى كنند و به عكس براى شياطين و ديوان بدترين چهره ها را، در حالى كه نه فرشته را ديده اند و نه ديو را.

در تـعـبـيـرات روزمره بسيار ديده مى شود كه مى گويند: فلان كس مانند عفريت است، يا قيافه ديو دارد!

ايـنـهـا همه تشبيهاتى است بر اساس انعكاسات ذهنى انسانها از مفاهيم مختلف، تشبيهاتى است لطيف و گويا.

سرانجام قرآن مى گويد: اين ظالمان مغرور مسلما از اين گياه مى خورند

و شكم را از آن پر مى كنند( فانهم لاكلون منها فمالئون منها البطون ) .

ايـن همان فتنه و عذابى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد، خوردن از اين گياه دوزخى بـا آن بوى بد و طعم تلخ با آن شيره اى كه تماسش با بدن مايه سوزندگى و تورم است، آنهم خوردن به مقدار زياد، عذابى است دردناك.

بديهى است خوردن از اين غذاى ناگوار و تلخ تشنگى آور است، اما به هنگامى كه تشنه مـى شـونـد چـه مى نوشند؟ قرآن مى گويد: اين دوزخيان بعد از اين زقوم آب داغ و كثيفى خواهند داشت( ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ) .

شـوب بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه با شى ء ديگر مخلوط شود، و حميم به معنى آب داغ و سوزان است، بنابراين حتى آب داغى كه آنها مى نوشند خالص نيست بلكه آلوده است.

آن غذاى دوزخيان، و اينهم نوشابه آنان، اما بعد از اين پذيرائى به كجا مى روند قرآن مى گويد: سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است!( ثم ان مرجعهم لالى الجحيم ) . بـعـضـى از مـفسران از اين تعبير چنين استفاده كرده اند كه اين آب داغ آلوده از چشمه اى در بـيرون دوزخ است، دوزخيان را قبلا براى نوشيدن آن همچون حيواناتى كه به آبگاه مى بـرنـد بـه آنـجـا مـى خـوانـند، و بعد از نوشيدن از آن بار ديگر بازگشتشان به سوى دوزخ است. بـعـضـى ديـگر گفته اند اين اشاره به مواقف و جايگاههاى مختلف دوزخ است كه ظالمان و مجرمان را از منطقه اى به منطقه ديگر مى برند تا از آن آب سوزان بـنـوشـنـد و بـعـد آنـهـا را بـه جـايـگـاه اصـليـشـان بـاز مـى گـردانـنـد، امـا تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد. هـمـانـگـونـه كه قبلا نيز اشاره كرديم نه ترسيم نعمتهاى بهشتى آنچنان كه هست در اين دنـيـا بـراى ما ممكن است و نه عذابهاى دوزخيان. تنها شبحى از دور با عباراتى كوتاه از آن در ذهن ما ترسيم مى شود (پروردگارا ما را در پناه لطفت از اين عذابها محفوظ دار). در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث قـرآن دليـل اصـلى گـرفـتـارى دوزخـيـان را در چـنـگال اين مجازاتهاى دردناك در دو جمله كوتاه و پرمعنى بيان مى كند، و مى گويد: آنها پدران خود را گمراه يافتند( انهم الفوا آبائهم ضالين ) اما با اين حال با سرعت و بى اختيار به دنبال آنها مى دوند( فهم على آثارهم يهرعون ) . جـالب ايـنـكـه در ايـنـجـا يـهـرعـون بـه صـورت صـيـغـه مـجـهـول از مـاده اهـراع كـه بـه مـعـنـى بـا سـرعـت دويـدن اسـت آمده، اشاره به اينكه چنان دل و ديـن بـر تـقـليـد نـيـاكـان بـاخته اند كه گوئى آنها را به سرعت و بى اختيار به دنـبـالشـان مـى دوانـنـد گـوئى از خـود اراده اى نـدارنـد و ايـن اشـاره بـه نهايت تعصب و شيفتگى آنها به خرافات نياكان است.


آيه (71) تا (74) و ترجمه

( و لقد ضل قبلهم أكثر الا ولين ) (71)( و لقد أرسلنا فيهم منذرين ) (72)( فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ) (73)( إلا عباد الله المخلصين ) (74)

ترجمه:

71 - قبل از آنها اكثر پيشينيان (نيز) گمراه شدند.

72 - ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم.

73 - بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود؟

74 - مگر بندگان مخلص ما!

تفسير:

اقوام گمراه پيشين

از آنـجـا كـه مـسـائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمـان و مـكـان نـدارد قـرآن در آيات مورد بحث به تعميم و گسترش آن مى پردازد، و ضمن چـنـد آيـه كـوتـاه و فـشـرده زمـيـنـه را بـراى شـرح احوال بسيارى از امتهاى پيشين كه اطلاع بر احوالشان سند گويائى براى مباحث گذشته است فراهم مى سازد، اقوامى همچون قوم نوح و ابراهيم و موسى و هارون و لوط و يونس و مانند آنها.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: قـبـل از آنـهـا بـيـشـتـر پـيـشـيـنـيـان گـمـراه شـدنـد( و لقـد ضل قبلهم اكثر الاولين )

تـنـهـا مـشركان مكه نيستند كه به تقليد نياكانشان در گمراهى عميقى گرفتارند، بلكه پيش از آنها نيز اكثر اقوام گذشته به چنين سرنوشتى گرفتار شدند، و مؤ منان آنها در بـرابـر گـمـراهـان آنـها اندك بودند، و اين تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مـؤ مـنـان انـدك نـخستين در آن زمان كه در مكه بودند و از هر سو در محاصره دشمن.

سـپـس اضـافـه مـى كـند گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم( و لقد ارسلنا فيهم منذرين ) .

پـيـامبرانى كه آنها را از شرك و كفر و ظلم و بيدادگرى و تقليد كوركورانه از ديگران بيم مى دادند، و آنها را به مسئوليتهايشان آشنا مى ساختند.

درسـت اسـت كـه پـيـامبران در يك دست نامه انذار و در دست ديگر نامه بشارت داشتند ولى چـون ركـن اعظم تبليغ آنها مخصوصا نسبت به چنين اقوام گمراه و سركش همان انذار بود در اينجا تنها روى آن تكيه شده است.

سـپـس در يـك جـمـله كوتاه و پرمعنى مى گويد: اكنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و اين اقوام لجوج گمراه به كجا رسيد؟( فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ) .

مخاطب در جمله فانظر (اكنون بنگر) ممكن است شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد و يا هر فرد عاقل و بيدار.

در حـقـيـقـت ايـن جـمـله اشـاره بـه پـايـان كـار اقـوامـى اسـت كـه در آيـات بـعـد شـرح حال آنها خواهد آمد.

و در آخـريـن آيـه بـه عـنـوان يـك استثنا مى فرمايد: مگر بندگان مخلص خدا( الا عباد الله المخلصين ) .

در واقـع ايـن جـمـله اشـاره بـه آن اسـت كه عاقبت اين اقوام را بنگر كه چگونه آنها را به عذاب دردناكى گرفتار كرديم، و هلاك نموديم، و جز بندگان با ايمان و مخلص كه از اين مهلكه جان سالم بدر بردند.

قـابـل تـوجـه اينكه در اين سوره پنج بار روى بندگان مخلص خدا در آيات مختلف تكيه شـده، و ايـن نـشـانـه اى اسـت از عـظـمـت مـقـام آنها، و همانگونه كه قبلا اشاره كرديم آنها كـسـانـى هـستند كه در معرفت و ايمان و جهاد نفس آنچنان پيروز شده اند كه خداوند آنها را برگزيده و خالص كرده، و به همين دليل در برابر انحرافات و لغزشها مصونيت پيدا كرده اند.

شـيـطـان از نفوذ در آنها عاجز و مايوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز كرده است.

غـوغـاى محيط، وسوسه هاى اغواگران، تقليد نياكان و فرهنگهاى غلط و طاغوتى هرگز نمى تواند آنها را از مسيرشان منحرف سازد.

و ايـن در حقيقت پيامى است الهام بخش براى مؤ منان مقاوم آن روز در مكه و براى ما مسلمانان در دنـيـاى پـرغـوغـاى امـروز كـه از انـبـوه دشـمـنـان نهراسيم و بگوييم در صف عباد الله مخلصين جاى گيريم.


آيه (75) تا (82) و ترجمه

( و لقد نادئنا نوح فلنعم المجيبون ) (75)( و نجيناه و أ هله من الكرب العظيم ) (76)( و جعلنا ذريته هم الباقين ) (77)( و تركنا عليه فى الاخرين ) (78)( سلام على نوح فى العالمين ) (79)( إ نا كذلك نجزى المحسنين ) (80)( إ نه من عبادنا المؤ منين ) (81)( ثم أ غرقنا الاخرين ) (82)

ترجمه:

75 - نوح ما را ندا كرد (و ما دعاى او را اجابت كرديم )، و چه خوب اجابت كننده اى هستيم.

76 - و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهائى بخشيديم.

77 - و فرزندانش را بازماندگان (روى زمين ) قرار داديم.

78 - و نام نيك او را در ميان امتهاى بعد باقى گذارديم.

79 - سلام باد بر نوح در ميان جهانيان.

80 - ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

81 - چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود.

82 - سپس ديگران (دشمنان او) را غرق كرديم.

تفسير:

گوشه اى از داستان نوح

از ايـنـجـا شـرح داسـتـان نـه نفر از پيامبران بزرگ خدا آغاز مى شود كه در آيات پيشين بطور سربسته به آن اشاره شده بود، نخست از نوح شيخ الانبيأ و نخستين پيامبر اولوا العـزم شـروع مـى كـنـد، و قـبـل از هـر چـيـز به دعاى پرسوز او هنگامى كه از هدايت قومش مـايـوس ‍ شـد اشـاره كـرده مى فرمايد: نوح ما را ندا كرد، ما هم اجابت كرديم، و چه خوب اجابت كننده اى هستيم( و لقد نادانا نوح فلنعم المجيبون ) .

ايـن دعـا مـمـكـن اسـت اشـاره بـه هـمـان بـاشـد كـه در سـوره نـوح آمـده:( و قـال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فـاجرا كفارا ) : نوح گفت: پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين مگذار، چرا كه اگـر آنـهـا را بـه حـال خـود واگذارى بندگانت را گمراه مى كنند، و جز افرادى فاجر و كـافـر نـسـلى از آنـهـا مـتـولد نـخـواهـد شـد (هـم خـود فـاسـدنـد و هـم نسل آينده آنها) (نوح آيات 26 و 27).

و يـا دعـائى كه به هنگام سوار شدن بر كشتى به پيشگاه خدا عرض كرد: رب انزلنى مـنـزلا مباركا و انت خير المنزلين: پروردگارا! ما را در منزلگاهى پر بركت فرود آور و تو بهترين فرود آورندگانى (مؤ منون آيه 29).

و يا دعائى كه در سوره قمر آيه 10 آمده:( فدعا ربه انى مغلوب فانتصر ) : نوح پروردگارش را چنين خواند من در چنگال اين قوم مغلوبم مرا يارى فرما.

البـتـه هـيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث اشاره به همه اين دعاها بوده باشد، و خداوند به بهترين وجهى همه را اجابت فرمود.

و لذا در آيـه بـعـد بـلافـاصـله مـى فـرمـايـد: مـا او و خـاندانش را از اندوه بزرگ نجات بخشيديم( و نجيناه و اهله من الكرب العظيم ) .

اين اندوه بزرگ كدام اندوه بوده است كه نوح را سخت رنج مى داده؟

مـمـكـن اسـت اشـاره بـه سـخريه هاى قوم كافر و مغرور، و آزارهاى زبانى آنها و هتاكى و توهين نسبت به او و پيروانش باشد، و يا اشاره به تكذيبهاى پى درپى اين قوم لجوج.

گاه مى گفتند:( و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا ) : ما نمى بينيم كسى از تو پيروى كند مگر يك مشت اوباش ما! (هود - 27).

و گـاه مـى گـفـتـنـد:( يـا نـوح قـد جـادلتـنـا فـاكـثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصـادقين ) : اى نوح زياد با ما سخن گفتى (و پر حرفى كردى!) اگر راست مى گوئى عذابى را كه وعده مى دهى بياور! (هود - 32).

و گاه چنانكه قرآن مى گويد( و يصنع الفلك و كلما مر عليه ملأ من قومه سخروا منه ) : او مـشـغـول سـاخـتـن كـشتى بود، و هر زمان گروهى از قومش از كنار او عبور مى كردند وى را مسخره مى نمودند (و مى گفتند اين مرد ديوانه شده است!) (هود - 38).

آن قدر نوح اين پيامبر پر حوصله را ناراحت كردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند كه عرض كرد: رب انصرنى بما كذبون: پروردگارا!

در مقابل تكذيب آنها مرا يارى كن (مؤ منون - 26).

بـه هـر حـال مجموعه اى از اين حوادث ناگوار و زخم زبانهاى شديد قلب پاك او را سخت مـى فـشـرد، تـا ايـنـكـه طـوفـان فـرا رسـيـد، و خـداونـد او را از چنگال اين قوم ستمگر، و آن كرب عظيم و اندوه بزرگ رهائى بخشيد.

بـعـضـى از مـفـسران احتمال داده اند كه منظور از كرب عظيم همان طوفان بوده است كه جز نوح و يارانش از آن نجات نيافتند، ولى اين معنى بعيد به نظر مى رسد.

سپس مى افزايد: ما فرزندان نوح را بازماندگان (روى زمين ) قرار داديم( و جعلنا ذريته هم الباقين ) .

آيـا بـه راسـتـى تـمام انسانهائى كه اكنون روى زمين زندگى مى كنند از فرزندان نوح هـسـتـنـد؟ و آيـه فوق همين را مى گويد؟ و يا گروه عظيمى از انبيأ و اوليأ و صلحأ از دودمـان او بـاقـى ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نيستند؟ در اين زمينه بحثى داريم كه به خواست خدا در نكات خواهد آمد.

بـه عـلاوه ذكـر خـيـر و ثـنـأ جـميل و نام نيك براى نوح در ميان امتهاى بعد قرار داديم( و تركنا عليه فى الاخرين ) .

از او بـه عنوان يك پيامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان ياد مى كنند، و او را شيخ الانبيأ مى نامند.

تاريخ او اسطوره مقاومت و ايستادگى است، و برنامه او الهام بخش براى همه رهروان راه حق در برابر كارشكنيهاى سخت دشمنان و نابخرديهاى آنها.

سلام و درود باد بر نوح در ميان جهانيان( سلام على نوح فى العالمين ) .

چـه افـتـخـارى از اين برتر و بالاتر كه خداوند بر او سلام مى فرستد، سلامى كه در مـيان جهان و جهانيان باقى مى ماند، و تا دامنه قيامت گسترده مى شود، سلام خدا توأم با ثنأ جميل و ذكر خير بندگانش.

جالب اينكه كمتر سلامى در قرآن به اين گستردگى و وسعت درباره كسى ديده مى شود، بخصوص اينكه العالمين (به مقتضاى اينكه جمع است و توأ م با الف و لام ) آنچنان معنى وسيعى دارد كه نه تنها همه انسانها، بلكه عوالم فرشتگان و ملكوتيان را نيز ممكن است در بر گيرد.

و بـراى آنـكـه ايـن بـرنـامـه بـراى ديـگـران الهـام بـخـش گردد مى افزايد: ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى دهيم!( انا كذلك نجزى المحسنين ) .

چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود( انه من عبادنا المؤ منين ) .

در حـقـيقت مقام عبوديت و بندگى، و همچنين ايمان توأ م با احسان و نيكوكارى كه در دو آيه اخير آمده، دليل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهـى بـر او بـود كـه اگـر ايـن بـرنـامـه از نـاحـيـه ديـگـران نـيـز تـعـقـيـب شـود مـشـمـول هـمـان رحـمـت و لطـفـنـد كـه نـوح بـود چرا كه معيارهاى الطاف پروردگار تخلف ناپذير است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد.

و در آخـريـن آيـه مورد بحث با جمله اى كوتاه و كوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و كينه توز را بيان كرده، مى گويد: سپس ديگران را غرق كرديم( ثم اغرقنا الاخرين ) .

از آسمان سيلاب آمد، و از زمين آب جوشيد، و سرتاسر كره زمين به اقيانوس پر تلاطمى مـبـدل شد! كاخهاى بيدادگران را در هم كوبيد، و جسدهاى بيجانشان بر صفحه آب باقى ماند!

جـالب ايـنكه الطاف خود را با نوح ضمن چندين آيه بيان مى كند، اما عذاب آن قوم سركش را در يـك جـمـله كـوتـاه تـوأ م بـا تـحـقـير و بى اعتنائى، چرا كه مقام بيان افتخارات و پـيـروزيـهـاى مـؤ مـنـان و يـارى خـداونـد نـسـبـت بـه آنـهـا مـقـام تـوضـيح است و مقام بيان حال سركشان مقام بى اعتنائى.

نكته:

آيا مردم روى زمين همه از دودمان نوحند؟

جـمـعـى از بـزرگـان مـفـسـريـن از جـمـله و جـعـلنـا ذريـته هم الباقين (ما فرزندان نوح را بـازمـانـدگـان در زمـيـن قـرار داديـم ) چـنـيـن اسـتـفـاده كـرده انـد كـه تـمـام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اكنون همه از فرزندان نوحند.

ايـن سـخن را بسيارى از مورخان نقل كرده اند كه از نوح سه فرزند باقى ماند به نام: سـام و حـام و يـافـث و تـمام نژادهاى امروز كره زمين به آنها منتهى مى شوند، نژاد عرب و فـارس و روم را نـژاد سـامـى مـى دانند، و نژاد ترك و گروهى ديگر را از اولاد يافث، و نژاد سودان و سند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام مى شمرند.

بـحـث در ايـن مسأله نيست كه اين نژاد از كدامين فرزند نوح است چرا كه در اين مسأله در ميان مورخان و مفسران تعبيرهاى مختلفى ديده مى شود، بحث در اين است كه آيا همه نژادهاى انسانى به اين سه بازمى گردد؟

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد كه مگر مؤ منان ديگرى با نوح در كشتى سوار نشدند سـرنـوشـت آنـهـا چـه شـد؟ آيـا آنها همگى از دنيا رفتند بى آنكه فرزندى از آنها باقى بـمـانـد؟ و يـا اگر فرزندانى داشتند فرزند دختر بود كه با اولاد نوح ازدواج كردند؟ اين مسأله از نظر تاريخى چندان روشن نيست، بلكه از بعضى روايات پاره اى اشارات در آيات قرآن ممكن است استفاده كرد كه از آنها نيز فرزندانى در روى زمين مانده، و اقوامى از اولاد آنها هستند.

در حـديـثـى كـه در تـفـسير على بن ابراهيم از امام باقر (عليه‌السلام ) در توضيح آيه فـوق نـقـل شـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم: الحـق و النبوة و الكتاب و الايمان فى عقبه، و ليس كـل مـن فـى الارض مـن بـنـى آدم مـن ولد نـوح (عليه‌السلام ) قـال الله عـزوجـل فـى كـتـابـه احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و اهـلك الا مـن سبق عليه القـول مـنـهـم و مـن آمـن و مـا آمـن مـعـه الا قـليـل، و قـال الله عـز و جل ايضا: ذرية من حملنا مع نوح:

مـنـظـور خـداونـد از ايـن آيـه (و جـعـلنـا ذريته هم الباقين ) اين است كه حق و نبوت و كتاب آسـمـانـى و ايمان در دودمان نوح باقيماند، ولى تمام كسانى كه از فرزندان آدم در روى زمـيـن زنـدگـى مـى كـنـنـد از اولاد نـوح نـيـسـتـنـد، چـرا كـه خـداونـد متعال در كتابش مى گويد: ما به نوح دستور داديم كه از هر جفتى از حيوانات يك زوج بر كشتى سوار كن، و همچنين اهل خانواده ات را، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده (اشاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش ) و همچنين مؤ منان را، جز گروه اندكى به نوح ايمان نـيـاوردند - و نيز (خطاب به بنى اسرائيل كرده مى گويد:) اى فرزندان كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم.

و بـه ايـن تـرتـيـب آنـچـه دربـاره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمين به فرزندان نوح مشهور است ثابت نيست.


آيه (83) تا (94) و ترجمه

( و إن من شيعته لابرهيم ) (83)( إذ جأ ربه بقلب سليم ) (84)( إ ذ قال لا بيه و قومه ماذا تعبدون ) (85)( ائفكا ألهة دون الله تريدون ) (86)( فما ظنكم برب العالمين ) (87)( فنظر نظرة فى النجوم ) (88)( فقال إنى سقيم ) (89)( فتولوا عنه مدبرين ) (90)( فراغ إلى الهتهم فقال الا تأ كلون ) (91)( ما لكم لا تنطقون ) (92)( فراغ عليهم ضربا باليمين ) (93)( فأ قبلوا اليه يزفون ) (94)

ترجمه:

83 - و از پيروان او (نوح ) ابراهيم بود.

84 - به خاطر بياور هنگامى را كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.

85 - هنگامى كه به پدر و قومش گفت: اينها چه چيز است كه مى پرستيد؟!

86 - آيا غير از خدا، به سراغ اين معبودان دروغين مى رويد؟

87 - شما درباره پروردگار عالميان چه گمان مى بريد؟

88 - (سپس ) او نگاهى به ستارگان افكند.

89 - و گفت من بيمارم (و با شما به مراسم جشن نمى آيم ).

90 - آنها از او روى برتافته و به او پشت كردند (و به سرعت دور شدند).

91 - (او وارد بـتـخـانـه شد) مخفيانه نگاهى به معبودان آنها كرد و از روى تمسخر گفت: چرا از اين غذاها نمى خوريد؟

92 - (اصلا) چرا سخن نمى گوئيد؟!

93 - سپس ضربه اى محكم با دست راست و با توجه بر پيكر آنها فرود آورد (و همه را جز بت بزرگ در هم شكست )

94 - آنها با سرعت به سراغ او آمدند.

تفسير:

طرح جالب بت شكنى ابراهيم

در ايـن آيات بخش قابل ملاحظه اى از زندگى ابراهيم قهرمان بتشكن (عليه‌السلام ) به دنبال گوشه هائى از تاريخ پر ماجراى نوح (عليه‌السلام ) آمده است.

در ايـنـجا نخست از ماجراى بت شكنى ابراهيم و برخورد شديد بت پرستان با او سخن مى گـويـد، و در قـسـمـت ديـگـرى پـيـرامـون بـزرگـتـريـن صـحـنـه فـداكـارى ابـراهـيـم خـليـل و مـسأله قربانى فرزندش بحث مى كند، و اين قسمت در قرآن مجيد منحصرا در همين جا مطرح شده است.

آيه نخست ماجراى ابراهيم را به اين صورت با ماجراى نوح پيوند مى دهد و مى فرمايد: و از پيروان نوح و ابراهيم بود( و ان من شيعته لابراهيم ) .

او در هـمـان خـط تـوحـيد و عدل در همان مسير تقوا و اخلاص كه سنت نوح بود گام بر مى داشـت، كـه انـبيأ همه مبلغان يك مكتب و استادان يك دانشگاهند، و هر كدام برنامه ديگرى را تداوم مى بخشند و تكميل مى كنند.

چه تعبير جالبى؟ ابراهيم از شيعيان نوح بود، با اينكه فاصله زمانى زيادى آن دو را از هم جدا مى كرد (حدود 2600 سال به گفته بعضى از مفسران ) ولى مى دانيم در پيوند مكتبى زمان كمترين تاثيرى ندارد.

بعد از بيان اين اجمال به تفصيل آن پرداخته، مى فرمايد: به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد( اذ جأ ربه بقلب سليم )

مـفـسـران بـراى قلب سليم تفسيرهاى متعددى بيان كرده اند كه هر كدام به يكى از ابعاد اين مسأله اشاره مى كند.

قلبى كه پاك از شرك باشد.

قلبى كه خالص از معاصى و كينه و نفاق بوده باشد.

قلبى كه از عشق دنيا تهى باشد كه حب دنيا سرچشمه همه خطاها است.

و بالاخره قلبى كه جز خدا در آن نباشد!

حـقـيـقـت ايـن است كه سليم از ماده سلامت، و هنگامى كه سلامت به طور مطلق مطرح مى شود سـلامـتـى از هـر گـونـه بـيـمـارى اخـلاقـى و اعـتـقـادى را شامل مى شود.

قرآن مجيد درباره منافقان مى گويد:( فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ) در دلهاى آنها يـك نـوع بـيـمـارى اسـت و خـداونـد نـيـز (بر اثر لجاجت و گناهشان ) بر اين بيمارى مى افزايد (بقره 10).

جـالبـترين تفسير را براى قلب سليم امام صادق (عليه‌السلام ) بيان فرموده: در آنجا كـه مـى خـوانـيـم: القـلب السـليـم الذى يـلقى ربه و ليس فيه احد سواه!: قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه هيچ كس جز او در آن نباشد.

و اين تعبير، جامع همه اوصاف گذشته است.

و نـيـز در روايـت ديـگـرى از هـمـان امـام (عليه‌السلام ) آمده است كه فرمود: صاحب النية الصادقة صاحب القلب السليم، لان سلامة القلب من هو اجس المذكورات تخلص النية لله فـى الامـور كـلهـا: كسى كه نيت صادقى دارد صاحب قلب سليم است چرا كه سلامت قلب از شرك و شك نيت را در همه چيز خالص مى كند.

درباره اهميت قلب سليم همين بس كه قرآن مجيد آنرا تنها سرمايه نجات روز قيامت شمرده، چنانكه در سوره شعرأ آيه 88 و 89 از زبان همين پيامبر بزرگ ابراهيم (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم: يـوم لا يـنـفـع مـال و لا بـنـون الا مـن اتـى الله بـقـلب سـليـم: روزى كه اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى بخشند، جز كسى كه با قلب سليم در پيشگاه خداوند حضور يابد.

آرى ابـراهـيـم بـا قـلب سـليم و روح پاك و اراده نيرومند و عزم راسخ مامور مبارزه با بت پـرسـتـان شـد، و از پـدر (عمو) و قوم خودش آغاز كرد، چنانكه قرآن مى گويد به خاطر بـيـاور هـنـگـامـى را كـه بـه پـدر و قـومـش گـفت: اينها چه چيز است كه مى پرستيد؟!( اذ قال لابيه و قومه ما ذا تعبدون ) .

حـيـف نـيـسـت انـسـان بـا آن شـرافـت ذاتـى و عـقـل و خـرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بى ارزش تعظيم كند؟ عقلتان كجا است؟!

سـپـس ايـن تـعـبـيـر را كـه تـوأ م بـا تـحـقـيـر آشـكـار بـتـهـا بـود بـا جـمـله ديـگـرى تـكـمـيـل كـرد و گفت: آيا شما جز الله كه بر حق است به سراغ خدايان دروغين مى رويد؟( أفكا الهة دون الله تريدون ) .

بـا توجه به اينكه افك به معنى دروغ بزرگ، و يا زشترين دروغها است، قاطعيت سخن ابراهيم درباره بتها روشنتر مى شود.

سـرانـجـام سـخـنـش را با جمله كوبنده ديگرى در اين مقطع پايان داد و گفت: شما درباره پروردگار عالميان چه گمان مى بريد؟!( فما ظنكم برب العالمين ) روزى او را مى خوريد، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده، بـا ايـنـحـال مـوجـودات بـى ارزشـى را هـمـرديـف او قـرار داده ايـد، بـا اينحال باز انتظار داريد به شما رحم كند، و شما را با اشد مجازات كيفر ندهد؟ چه اشتباه بزرگى؟ چه گمراهى خطرناكى؟.

تـعـبير رب العالمين اشاره به اين است كه تمام عالم در سايه ربوبيت او اداره مى شوند شما او را رها ساخته به سراغ يك مشت پندار و اوهامى كه هيچ منشا اثر نيست رفته ايد.

در تـواريـخ و تـفـاسـيـر آمـده اسـت كـه بـت پـرسـتـان بـابـل هر سال مراسم عيد مخصوصى داشتند غذاهائى در بتخانه آماده مى كردند و در آنجا مى چيدند به اين پندار كه غذاها متبرك شود، سپس دستجمعى به بيرون شهر مى رفتند و در پايان روز باز مى گشتند و براى نيايش ‍ و صرف غذا به بتخانه مى آمدند.

آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى در هم كوبيدن بتها به دست ابراهيم افتاد.

فـرصـتـى كـه ابـراهـيـم مـدتـهـا انـتـظـار آن را مـى كـشـيـد و مايل نبود به آسانى از دست برود.

لذا هـنگامى كه در شب از او دعوت به شركت در اين مراسم كردند او نگاهى به ستارگان افكند( فنظر نظرة فى النجوم ) .

و گفت من بيمارم( و قال انى سقيم ) .

و به اين ترتيب عذر خود را خواست!

آنـهـا بـه او پـشـت كـرده و بـه سـرعـت از او دور شـدنـد و بـه دنبال مراسم خود شتافتند( فتولوا عنه مدبرين ) .

در اينجا دو سؤ ال مطرح است.

نخست اينكه: چرا ابراهيم به ستارگان نگاه كرد، هدفش از اين نگاه چه بود؟ ديگر اينكه آيا به راستى بيمار بود كه گفت بيمارم؟ چه بيمارى داشت؟

پاسخ سؤ ال اول بـا تـوجـه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است، آنها در علم نجوم مـطـالعـاتـى داشـتـنـد، و حـتـى مـى گـويـنـد بـتـهـاى آنـهـا نـيـز هـيـاكـل سـتـارگـان بـود، و بـه ايـن خـاطـر بـه آنـهـا احـتـرام مـى گـذاشـتـنـد كـه سمبل ستارگان بودند.

البـتـه در كنار اطلاعات نجومى خرافات بسيار نيز در اين زمينه در ميان آنها شايع بود، از جـمـله اينكه ستارگان را در سرنوشت خود مؤ ثر مى دانستند، و از آنها خير و بركت مى طلبيدند، و از وضع آنها بر حوادث آينده استدلال مى كردند.

ابراهيم (عليه‌السلام ) براى اينكه آنها را متقاعد كند طبق رسوم آنها نگاهى به ستارگان آسـمان افكند تا چنان تصور كنند كه پيش بينى بيمارى خود را از مطالعه اوضاع كواكب كرده است و قانع شوند!

بـعـضـى از مـفـسران بزرگ اين احتمال را نيز داده اند كه او مى خواست از حركت ستارگان وقـت بـيـمـارى خـود را دقـيـقـا دريـابـد، زيـرا يـكـنـوع بـيـمـارى هـمـچـون تـب در فـواصـل زمـانـى خـاصـى بـه سـراغـش مـى آمـد، ولى بـا تـوجـه بـه وضـع افكار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است.

بعضى نيز احتمال داده اند كه نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرينش بـود، هـر چـنـد آنـهـا نـگـاه او را نـگاه يك منجم مى پنداشتند كه مى خواهد از اوضاع كواكب حوادث آينده را پيشبينى كند.

در مورد سؤ ال دوم پاسخهاى متعددى داده اند.

از جمله اينكه او واقعا بيمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم جـشـن بتها شركت نمى كرد، ولى بيماريش بهانه خوبى براى عدم شركت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلائى براى درهم كوبيدن بتها بود، و دليلى ندارد كه ما بگوئيم او در اينجا توريه كرده، چرا كه توريه براى انبيأ مناسب نيست.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه ابـراهـيـم واقـعا بيمارى جسمى نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون اين جمعيت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بيمار بود، بنابراين او واقعيتى را بيان كرد، هر چند آنها طور ديگرى فكر كردند، و او را از نظر جسمى بيمار پنداشتند.

اين احتمال نيز داده شده است كه او در اين سخن توريه كرده باشد.

مـثـل ايـنـكـه كـسـى بـر در مـنـزل مـى آيـد و سـؤ ال مـى كـنـد فـلان كـس در مـنـزل اسـت آنها در پاسخ مى گويند: اينجا نيست و منظورشان از كلمه اينجا پشت در خانه است، نه مجموع خانه، در حالى كه شنونده اين چنين نمى فهمد (اينگونه تعبيرات را كه دروغ نيست اما ظاهرش ‍ چيز ديگر است در فقه توريه مى نامند).

مـنـظـور ابراهيم از اين سخن اين بود كه من در آينده ممكن است بيمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ كار خود بروند.

اما تفسير اول و دوم مناسبتر به نظر مى رسد.

بـه ايـن تـرتـيب ابراهيم (عليه‌السلام ) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر را خالى كرده و بيرون رفتند، ابراهيم نگاهى به اطراف خود كرد، برق شوق در چشمانش نمايان گـشـت، لحـظـاتـى را كـه از مـدتـهـا قـبـل انـتظارش را مى كشيد فرا رسيد بايد يك تنه بـرخـيـزد و بـه جنگ بتها برود، و ضربه سختى بر پيكر آنان وارد سازد، ضربه اى كه مغزهاى خفته بت پرستان را تكان دهد و بيدار كند.

قـرآن مـى گـويـد: او بـه سـراغ خـدايـان آنها آمد، نگاهى به آنها و ظروف غذائى كه در اطرافشان بود افكند و از روى تمسخر صدا زد: آيا از اين غذاها نمى خوريد؟!( فراغ الى آلهتهم فقال الا تاكلون ) .

اين غذاها را عبادت كنندگانتان فراهم كرده اند، غذاهاى چرب و شيرين متنوع و رنگين است، چرا ميل نمى كنيد؟!

سپس افزود: اصلا چرا حرف نمى زنيد؟ چرا لال و بسته دهن هستيد؟!( ما لكم لا تنطقون ) .

و به اين ترتيب تمام معتقدات خرافى آنها را به سخريه كشيد، بدون شك او به خوبى مـى دانست نه آنها غذا مى خورند، و نه سخن مى گويند، موجودات بيجانى بيش نيستند، اما در حـقـيقت مى خواست دليل برنامه بت شكنى خود را به اين صورت زيبا و لطيف ارائه داده باشد.

سپس آستين را بالا زد، تبر را به دست گرفت، و با قدرت حركت داد و با توجه ضربه اى محكم بر پيكر آنها فرود آورد!( فراغ عليهم ضربا باليمين ) .

منظور از يمين يا واقعا همان دست راست است كه انسان غالب كارهاى خود را با آن انجام مى دهـد و يـا كـنـايـه از قـدرت و قـوت اسـت (هـر دو مـعـنـى نـيـز بـا هـم قابل جمع است ).

به هر حال چيزى نگذشت كه از آن بتخانه آباد و زيبا ويرانه اى وحشتناك ساخت بتها همه لت وپـار شدند، و دست و پا شكسته هر كدام به گوشه اى افتادند و به راستى براى بت پرستان منظره اى دلخراش و اسفبار و غمانگيز پيدا كردند.

ابـراهيم كار خود را كرد و مطمئن و آرام از بتكده بيرون آمد، و به سراغ خانه خود رفت در حالى كه خود را براى حوادث آينده آماده مى ساخت.

او مـى دانـسـت انـفـجـار عـظـيـمـى در شـهـر، بـلكـه در سـراسـر كـشـور بـابـل ايجاد كرده كه صداى آن بعدا بلند خواهد شد! طوفانى از خشم و غضب به راه مى افتد كه او در ميان طوفان تنها است. اما او خدا را دارد، و همين او را كافى است.

بـت پـرسـتـان بـه شـهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند، چه منظره وحشتناك و بهت آورى؟ گوئى بر سر جايشان خشكشان زده؟ لحظاتى چند رشته افكارشان از دست رفت، و مـات و مـبـهـوت، خـيره خيره به آن ويرانه نگاه كردند و بتهائى را كه پناه روز بى پناهى خود مى پنداشتند بى پناه در آنجا ديدند.

سپس سكوت جاى خود را به خروش و نعره و فرياد داد... چه كسى اين كار را كرده؟ كدام ستمگر؟!

و چـيـزى نـگـذشـت كـه بـه خـاطـرشـان آمد جوان خداپرستى در اين شهر وجود داردبه نام ابـراهـيـم كه بتها را به باد استهزأ مى گرفت، و تهديد كرده بود من نقشه خطرناكى براى بتهاى شما كشيده ام! معلوم مى شود كار، كار او است.

سـپـس جـمـعـيـت بـه سـوى او حـركـت كـردنـد در حالى كه با سرعت (و خشم ) راه مى رفتند( فاقبلوا اليه يزفون ) .

يـزفـون از مـاده زف (بر وزن كف ) در اصل در مورد وزش باد و حركت سريع شترمرغ كه مـخـلوطـى از راه رفـتـن و پـريـدن است به كار رفته سپس اين كلمه بطور كنايه در مورد زفـاف عـروس يـعـنـى بـردن عـروس بـه خـانـه دامـاد استعمال شده است.

بـه هـر حـال مـنظور اين است كه بت پرستان با سرعت به سوى ابراهيم آمدند كه دنباله ماجرايش را در آيات بعد خواهيم خواند.

نكته ها:

آيا پيامبران هم توريه مى كنند؟

قبلا لازم است بدانيم توريه چيست؟

تـوريـه بـر وزن تـوصـيه كه گاهى از آن تعبير به معاريض نيز مى شود اين است كه سـخـنى بگويند كه ظاهرى دارد اما منظور گوينده چيز ديگر است، هر چند شنونده نظرش مـتـوجـه هـمـان ظـاهـر مـى شـود، فـى المـثـل كـسـى از ديـگـرى سـؤ ال مـى كـنـد كـى از سـفـر آمدى؟ او مى گويد: پيش از غروب در حالى كه پيش از ظهر آمده اسـت، شـنـونـده از ظـاهـر ايـن كـلام كـمـى قبل از غروب را مى فهمد، در حالى كه گوينده قبل از ظهر را اراده كرده، چرا كه آنهم قبل از غروب است!.

يا كسى از ديگرى سؤ ال مى كند غذا خورده اى؟ مى گويد آرى، شنونده از اين سخن چنين مى فهمد كه امروز غذا خورده در صورتى كه منظورش اين است ديروز غذا خورده.

ايـن نـكـته در كتب فقهى مطرح است كه آيا توريه دروغ محسوب مى شود يا نه؟ جمعى از فقهاى بزرگ از جمله شيخ انصارى (رضوان الله عليه ) معتقد است كه توريه جزء دروغ نـيـسـت، نـه عـرفـا كـذب بر آن صادق است، و نه از روايات اسلامى الحاق آن به كذب استفاده مى شود، بلكه در پاره اى از روايات عنوان كذب رسما از آن نفى شده است.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم: الرجـل يـسـتـاذن عـليـه فـيـقـول للجـاريـة قـولى ليـس هـو هـيـهـنـا فـقال (عليه‌السلام ) لا باس ليس ‍ بكذب: كسى دم در مى آيد و اجازه ورود به خانه مى طـلبـد صاحبخانه (كه مانعى از پذيرش او دارد) به كنيز مى گويد: بگو: او اينجا نيست (و منظور از آن همان پشت در خانه است ) امام (عليه‌السلام ) فرمود اين دروغ نيست.

ولى حـق ايـن اسـت كـه در اينجا بايد تفصيلى داد، و به عنوان يك ضابطه كلى گفت: هر گـاه لفـظ از نـظـر مـفهوم لغوى و عرفى قابليت دو معنا دارد ولى ذهنيات مخاطب آنرا بر معنى خاصى تطبيق مى كند در حالى كه گوينده اراده معنى ديگرى را دارد اين چنين توريه اى دروغ نيست مثل اين كه لفظ مشترك را به كار برند ذهن شنونده متوجه يك معنى شود در حالى كه گوينده نظرش معنى ديگرى باشد.

فـى المـثـل در حـالات سـعـيـد ابـن جبير آمده است كه حجاج از او پرسيد نظر تو درباره من چـگـونـه اسـت گـفت به عقيده من تو عادل هستى! اطرافيان شاد شدند حجاج گفت او با اين سخن حكم كفر مرا صادر كرد زيرا يك معناى عادل عدول كننده از حق به باطل است.

اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى تنها يك معنى دارد و گوينده آنرا رها مى كند و بـه سـوى معناى مجاز مى رود بى آنكه قرينه مجاز را ذكر كند اين چنين توريه اى بدون شك حرام است، و ممكن است با اين تفصيل ميان نظرات مختلف فقها جمع كرد.

ولى بـايد توجه داشت حتى در مواردى كه توريه مصداق كذب و دروغ نيست گاهى مفاسد آنرا در بر دارد و سبب اغرأ به جهل و افكندن مردم در خطا مى شود و از اين نظر گاه ممكن است به مرحله حرام برسد اما هر گاه نه چنين مفسده اى دارد، و نه مصداق كذب و دروغ است، دليـلى بـر حـرمـت آن نـداريـم، و روايـت امـام صـادق (عليه‌السلام ) از ايـن قبيل است.

بـنـابـرايـن تنها دروغ نبودن براى توريه كردن كافى نيست، بلكه بايد مفاسد ديگر نيز در آن نباشد.

و البته در مواردى كه ضرورتى ايجاب كند كه انسان دروغى بگويد مسلما مادام كه توريه ممكن است بايد توريه كرد، تا سخن مصداق دروغ نباشد.

امـا ايـنـكه آيا براى پيامبران توريه جايز است يا نه؟ بايد گفت در صورتى كه موجب تـزلزل اعـتـماد عمومى مردم شود جايز نيست، چرا كه سرمايه انبيأ در طريق تبليغ همان سـرمـايـه اعـتـمـاد عـمـومـى مردم است، و اما در مواردى مانند آنچه در داستان ابراهيم (عليه‌السلام ) در آيـات فـوق آمـده كه اظهار بيمارى كند و يا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسـمـان بـيـفـكـنـد، و هـدف مهمى در اين كار باشد، بى آنكه پايه هاى اعتماد حق جويان را متزلزل سازد، به هيچ وجه اشكالى ندارد.

2 - ابراهيم و قلب سليم

مـى دانـيـم قـلب در اصـطـلاح قـرآن بـه مـعـنـى روح و عـقـل اسـت بـنـابـرايـن قلب سليم به روح پاك و سالمى گفته مى شود كه از هر گونه شرك و شك و فساد خالى است.

قـرآن مـجـيـد بـعضى از قلوب را به عنوان قاسيه (قساوتمند) توصيف كرده است (مائده - 13).

و گاه قلوبى را به عنوان ناپاك معرفى نموده (مائده - 41).

قلبهائى را بيمار معرفى مى كند (بقره - 6).

و قلبهائى را مهر خورده و بسته (توبه - 87).

و در مقابل آنها قلب سليم را مطرح مى كند كه هيچيك از اين عيوب در آن نيست، هم پاك است، و هـم نـرم و پـر عـطـوفـت، هـم سـالم اسـت و هـم انـعـطـاف پـذيـر در مقابل حق.

ايـن هـمان قلبى است كه به عنوان حرم خدا در روايات توصيف شده، چنانكه در حديثى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله!: قلب حرم خدا است غير خدا را در حرم خدا ساكن مكن!.

ايـن هـمـان قـلبـى اسـت كـه مى تواند حقائق غيب را ببيند و به ملكوت عالم بالا نظر كند، چـنـانـكـه در حديثى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است: لو لا ان الشياطين يـحـومـون على قلوب بنى آدم لنظروا الى الملكوت!: اگر شياطين قلوب فرزندان آدم را احاطه نكنند مى توانند به جهان ملكوت نظر افكنند!.

در هـر حـال بـهـتـريـن سرمايه براى نجات در قيامت همين قلب سليم است، و همان بود كه ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) بـا آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دريافت كرد.

اين سخن را با حديث ديگرى پايان مى دهيم در روايتى آمده است: ان لله فى عباده آنية و هو القلب فاحبها اليه اصفاها و اصلبها و ارقها: اصلبها فى دين امه، و اصفاها من الذنوب، و ارقـهـا عـلى الاخـوان: خـداونـد در مـيـان بـنـدگـانـش ظـرف و پـيـمـانـه اى دارد به نام دل كـه از هـمـه آنـهـا بـهـتـر همان ظرفى است كه صافتر محكمتر و لطيفتر باشد، از همه مـحـكـمـتـر در ديـن خـدا، از هـمـه پـاكـتـر از گـنـاهـان، از هـمـه لطـيـفـتـر در مقابل برادران دينى!.


آيه (95) تا (100) و ترجمه

( قال أتعبدون ما تنحتون ) (95)( و الله خلقكم و ما تعملون ) (96)( قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم ) (97)( فأ رادوا به كيدا فجعلناهم الا سفلين ) (98)( و قال إنى ذاهب إلى ربى سيهدين ) (99)( رب هب لى من الصالحين ) (100)

ترجمه:

95 - او (ابراهيم ) گفت: آيا چيزى را مى پرستيد كه با دست خود مى تراشيد؟

96 - با اينكه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهائى را كه مى سازيد!

97 - آنها گفتند بناى مرتفعى براى او بسازيد، و او را در جهنمى از آتش بيفكنيد!

98 - آنـهـا طـرحـى بـراى نـابـودى ابـراهـيـم ريخته بودند ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم.

99 - (او از ايـن مـهلكه به سلامت بيرون آمد) و گفت: من به سوى پروردگارم مى روم او مرا هدايت خواهد كرد.

100 - پروردگارا! به من از (فرزندان ) صالح ببخش.

تفسير:

نقشه هاى مشركان شكست مى خورد

سرانجام بعد از ماجراى بت شكنى، ابراهيم را به همين اتهام به دادگاه كشاندند.

او را مـورد سـؤ ال قـرار داده و از او خواستند توضيح دهد كه حادثه وحشتناك بتخانه به دست چه كسى انجام يافته؟ قرآن شرح اين ماجرا را در سوره انبيأ بيان كرده و در آيات مـورد بـحـث تنها به يك فراز حساس آن قناعت مى كند و آن آخرين سخن ابراهيم با آنان در زمـيـنه باطل بودن بت پرستى است مى گويد: ابراهيم گفت آيا چيزى را پرستش مى كنيد كه با دست خود مى تراشيد؟!( قال اتعبدون ما تنحتون ) .

هـيـچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى كند؟ هيچ ذى شعورى در برابر مخلوق خود زانو به زمين مى زند؟ كدام عقل و منطق به شما چنين اجازه اى داده است؟!

مـعـبـود بـايـد خالق انسان باشد نه مخلوق او، اكنون درست بنگريد و معبود حقيقى را پيدا كنيد: خداوند هم شما را آفريده، و هم بتهائى را كه مى سازيد( و الله خلقكم و ما تعملون ) .

آسـمـان و زمـيـن هـمـه مـخـلوق اويـند و زمان و مكان همه از او است، بايد سر بر آستان چنين خالقى نهاد و او را پرستش و نيايش كرد.

ايـن دليـلى اسـت بـسـيـار قـوى و دنـدانـشـكـن كـه هـيـچ پـاسـخـى در مقابل آن نداشتند.

مـا در جـمله ما تعملون به اصطلاح ما موصوله است (نه ما مصدريه ) مى خواهد بگويد خدا هم شما را آفريده و هم مصنوعاتتان را، اگر بر بتها كلمه

مـصنوع انسان يا معمول انسان اطلاق شود به خاطر شكلى است كه انسان به آن مى دهد، و گر نه ماده آنرا هم خدا آفريده است، اين درست به اين مى ماند كه مى گويند اين فرش، آن خـانـه، و آن اتـومـبـيـل سـاخـتـه انسان است. مسلما منظور اين نيست كه انسان مواد آنها را ساخته بلكه صورت آنها به دست انسان شكل مى گيرد.

امـا اگـر مـا را مـصـدريـه بـگـيـريـم مـفـهـومـش ايـن است كه خداوند هم شما را آفريده و هم اعمال شما را البته اين معنى غلط نيست و بر خلاف پندار بعضى سر از جبر در نمى آورد چـرا كـه اعـمـال ما هر چند به اراده ما انجام مى گيرد اما اراده و قدرت بر تصميم گيرى و نـيـروهاى ديگرى را كه افعال خود را با آن انجام مى دهيم همه از ناحيه خدا است، ولى با ايـنـحـال آيـه نـاظـر به اين معنى نيست، بلكه ناظر به بتها است مى گويد خدا هم خالق شـمـا اسـت و هـم بـتـهائى كه ساخته و پرداخته ايد و لطف سخن نيز در همين است، چرا كه بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمى.

در حقيقت اين آيه شبيه مطلبى است كه در داستان موسى و ساحران آمده كه مى گويد:( فاذا هـى تـلقـف مـا يافكون ) : موسى عصا را رها كرد مار عظيمى شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعيد (منظور مارهاى ساختگى ساحران است ) (اعراف - 117)

ولى مـى دانـيـم زورگـويـان و قـلدران هـرگـز بـا مـنـطـق و استدلال آشنا نبوده اند، به همين دليل اين برهان گويا و نيرومند ابراهيم (عليه‌السلام ) در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت، هر چند گروهى از توده مردم مستضعف را بيدار كرد، اما مستكبران كه پيشرفت اين منطق توحيدى را مزاحم منافع خويش مى ديدند با مـنـطـق زور و سرنيزه و آتش به ميدان آمدند، منطقى كه هرگز جز آن را نمى فهمند، تكيه بر قدرت خويش كردند و فرياد زدند براى او بناى مرتفعى بسازيد و در ميان آن آتـش بـيـفـروزيـد و او را در جـهـنمى سوزان بيفكنيد!( قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم ) .

از اين تعبير استفاده مى شود كه قبلا دستور داده شد چهار ديوارى بزرگى ساختند، سپس در درون آن آتـش افـروختند، شايد به اين منظور كه هم آتش را از پراكنده شدن و خطرات احـتمالى مهار كنند، و هم دوزخى را كه ابراهيم، بت پرستان را با آن تهديد مى كرد عملا به وجود آورند!

درسـت اسـت كـه بـراى سـوزانـدن انسانى همچون ابراهيم يك بار كوچك هيزم كافى بود، ولى بـراى ايـنـكـه سـوز دل خـود را از شـكـستن بتها فرو بنشانند، و به اصطلاح انتقام خويش را به حد اعلى بگيرند، و در ضمن شكوه و عظمتى به بتها بخشند كه آبروى بر بـاد رفـتـه آنـهـا شـايد برگردد، و نيز زهر چشمى از همه مخالفان خود بگيرند كه اين حـادثـه ديـگر در تاريخ بابل تكرار نگردد، اين درياى آتش را به وجود آوردند (توجه داشته باشيد جحيم در لغت به معنى آتشهائى است كه روى هم متراكم شده است ).

بـعـضـى بـنيان را در اينجا به منجنيق تفسير كرده اند كه وسيله پرتاب اشيأ سنگين از فـاصـله هـاى دور بـود، ولى غـالب مـفـسـران هـمـان تـفـسـيـر اول را برگزيده اند كه بنيان همان ساختمان و چهار ديوارى بزرگ است.

در ايـنـجـا قـرآن به ريزه كاريها و جزئيات اين مسأله كه در سوره انبيأ آمده است اشاره نمى كند، تنها در يك جمع بندى فشرده و جالب پايان اين ماجرا را چنين بيان مى كند: آنها بـراى نـابـودى ابـراهـيـم نـقـشـه دقـيـقى طرح كرده بودند، ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم( فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين ) .

كيد در اصل به معنى هر گونه چاره انديشى است، خواه در طريق صحيح باشد يا غلط هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال مى شود، و با توجه بـه ايـنـكـه در ايـنـجا به صورت نكره آمده، نكره اى كه دلالت بر عظمت و اهميت مى كند، اشـاره بـه نقشه وسيع و گسترده اى است كه آنها براى نابود ساختن ابراهيم و برچيدن اثرات تبليغ قولى و عملى او طرح كرده بودند.

آرى خداوند آنها را اسفل و پائين قرار داد، و ابراهيم را در مرتبه اعلى همانگونه كه منطقش برترى داشت در حادثه آتش سوزى نيز خدا او را برتر قرار داد، و دشمنان نيرومندش را بـه سـقـوط كـشـانـيـد، آتـش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آنكه حتى يك تار موى او بسوزد از آن درياى آتش سالم به درآمد!

يـك روز نـوح را از غرق نجات مى دهد، و روز ديگر ابراهيم را از حرق تا روشن كند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه مى گويد خدا آن مى كنند.

ابراهيم (عليه‌السلام ) از اين حادثه هولناك و توطئه خطرناكى كه دشمن براى او چيده بـود سـالم و سـربـلنـد بـيـرون آمـد و چـون رسـالت خـود را در بـابـل پـايان يافته مى ديد تصميم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت و گفت من بـه سـوى پـروردگـارم مـى روم، او مـرا هـدايـت خـواهـد كـرد( و قال انى ذاهب الى ربى سيهدين ) .

بديهى است خداوند مكانى ندارد اما مهاجرت از محيط آلوده به محيط پاك مهاجرت به سوى خدا است.

مـهـاجـرت بـه سـرزمـيـن انـبيأ و اوليا و كانونهاى وحى الهى مهاجرت به سوى خدا است همانگونه كه سفر به مكه سفر الى الله ناميده مى شود.

بـعـلاوه مـهـاجـرت بـراى انـجـام وظـيـفـه و رسالت الهى سفر به سوى دوست محسوب مى گردد، و در اين سفر هادى و راهنما در همه جا خدا است.

و در اينجا نخستين تقاضايش از خدا كه در آيات فوق منعكس است تقاضاى فرزند صالح بـود، فـرزنـدى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد، و برنامه هاى نيمه تمامش را بـه پـايان برساند، اينجا بود كه عرض كرد: پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش( رب هب لى من الصالحين ) .

چه تعبير جالبى فرزند صالح و شايسته، شايسته از نظر اعتقاد و ايمان، شايسته از نظر گفتار و عمل، و شايسته از تمام جهات.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه يـك جـا ابـراهيم خودش تقاضا مى كند كه در زمره صالحان باشد، چـنـانكه قرآن از قول او نقل مى كند:( رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ) : پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق كن (شعرأ - 83).

و در اينجا تقاضا مى كند كه فرزندان صالح به من مرحمت فرما، چرا كه صالح وصفى است جامع كه تمام شايستگى هاى يك انسان كامل در آن جمع است.

خـداونـد نـيـز ايـن دعـا را مـسـتـجـاب كـرد، و فـرزنـدان صـالحـى هـمـچـون اسـمـاعـيـل و اسـحـاق بـه او مـرحـمـت فـرمـود، چنانكه در آيات بعد همين سوره مى خوانيم و بـشـرنـاه بـاسـحـاق نـبيا من الصالحين ما او را بشارت داديم به تولد اسحق پيامبرى از صالحان.

و در مـورد اسـمـاعـيـل مـى گـويـد:( و اسـمـاعـيـل و ادريـس و ذا الكـفـل كـل مـن الصـابـريـن و ادخـلنـاهـم فـى رحـمـتـنـا انـهـم مـن الصـالحـيـن ) : و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را به ياد آور كه همه از صابران بودند، و ما آنها را در رحمت خود وارد كرديم چرا كه از صالحان بودند (انبيأ - 86 و 85).

نكته ها:

1 - خالق همه چيز او است

در آيـات مـورد بـحـث خـوانـديـم( و الله خـلقـكـم و ما تعملون ) : ابراهيم به بت پرستان مى گويد هم خودتان مخلوق خدا هستيد و هم بتهاى ساختگى شما.

بعضى آيه فوق را توجيهى براى مذهب فاسد جبر پنداشته اند (به اين ترتيب كه ما در جـمـله مـا تعملون را ما مصدريه گرفته اند و گفته اند: مفهوم جمله اين مى شود كه خداوند شـمـا و اعـمـالتـان را آفـريـده اسـت، و هـنـگـامـى كـه اعمال ما مخلوق خدا است پس ما از خودمان اختيارى نداريم.

اين سخن از چند جهت بى اساس است:

اولا چـنـانـكه گفتيم منظور از ما تعملون در اينجا بتهائى است كه با دست خود مى ساختند، نـه اعـمـال انـسـانـهـا، و بـدون شـك آنـها اين مواد را از عالم خلقت مى گرفتند ولى به آن شكل مى دادند (بنابراين ما ما موصوله است ).

ثانيا اگر مفهوم آيه آن باشد كه آنها پنداشته اند دليلى مى شد به نفع بت پرستان، نـه بـر ضـد آنـهـا، چـرا كـه آنـهـا مـى تـوانـسـتـنـد بـگـويـنـد چـون عمل بت سازى و بت پرستى ما را خدا آفريده پس ما در اين ميان بى تقصير هستيم!.

ثـالثـا بـه فـرض ايـنـكـه مـعـنـى آيـه چـنـيـن بـاشـد بـاز دليـل بـر جـبـر نـيـسـت، زيرا در عين آزادى اراده و اختيار باز هم به يك معنى خداوند خالق اعـمـال مـا اسـت، چـرا كـه ايـن آزادى اراده و قـدرت بـر تـصميم گيرى و نيروهاى جسمى و فـكـرى و مـادى و مـعـنـوى را چـه كسى به ما داده است جز خداپس خالق او است در عين اينكه فعل، فعل اختيارى ما است.

2 - هجرت ابراهيم (عليه‌السلام )

بسيارى از پيامبران در طول عمر خود براى اداى رسالت خويش اقدام به هجرت كردند كه از جمله آنها ابراهيم بود كه در آيات مختلف قرآن روى مساله هجرت او تكيه شده است.

از جـمـله در سـوره عـنـكـبـوت آيـه 26 مـى خـوانـيـم:( و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم ) : گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم كه او عزيز و حكيم است و قرآن اين سخن را بعد از مسأله آتش سوزى ابراهيم در آنجا آورده است.

حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه رهـبران الهى هنگامى كه رسالت خويش را در يك نقطه به اتمام مى رسـانـدنـد، و يـا مـحـيـط را آمـاده بـراى گـسـترش ‍ دعوت خويش نمى ديدند، براى اينكه رسـالت آنـهـا مـتـوقـف نگردد دست به مهاجرت مى زدند، و اين مهاجرتها سرچشمه بركات فـراوانـى در طـول تـاريـخ اديـان شد، تا آنجا كه تاريخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دور مى زند، و اگر هجرت نبود اسلام در بـاتـلاق بـت پـرسـتان مكه براى هميشه فرو رفته بود. هجرت بود كه به اسلام و مـسـلمـيـن جـان تـازه داد، و هـمه چيز را به نفع آنها دگرگون ساخت، و بشريت را در مسير جديدى قرار داد.

بـلكـه بـه يـك معنى هجرت يك برنامه عمومى براى فرد فرد مؤ منان است كه هر وقت در طـول زنـدگـى آنـهـا مـحـيـط را نـامـناسب براى اهداف مقدس خود ديدند و آن را به صورت بـاتـلاق عـفـن يـافـتـنـد كـه هـمـه چـيـز در آن مى پوسد موظف به هجرتند بايد رخت سفر بربندند و به سرزمين آماده ترى كوچ كنند كه ملك خدا محدود نيست.

اما هجرت پيش از آنكه جنبه برون ذاتى داشته باشد جنبه درون ذاتى دارد، نخست در درون دل و جـان هـجـرتـى بـايـد كرد، هجرت از آلودگيها به سوى پاكيها هجرت از شرك به ايمان و هجرت از گناه به طاعت پروردگار بزرگ.

ايـن هـجـرت درونـى سـرآغـازى خـواهـد بـود بـراى تـحـول فـرد و جـامـعه، و مقدمه اى براى هجرت برونى در جلد چهارم تفسير نمونه بحث مشروحى پيرامون اسلام و مهاجرت ذيل آيه 100 سوره نسأ صفحه 89 به بعد آورده ايم.


آيه (101) تا (110) و ترجمه

( فبشرناه بغلام حليم ) (101)( فـلمـا بـلغ مـعـه السـعى قال يابنى إنى أرى فى المنام أنى أذبحك فانظر ماذا ترى قال يا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى إن شأ الله من الصابرين ) (102)( فلما أسلما و تله للجبين ) (103)( و ناديناه أن يا ابرهيم ) (104)( قد صدقت الرءيا إنا كذلك نجزى المحسنين ) (105)( إن هذا لهو البلؤ ا المبين ) (106)( و فديناه بذبح عظيم ) (107)( و تركنا عليه فى الاخرين ) (108)( سلام على إبرهيم ) (109)( كذلك نجزى المحسنين ) (110)

ترجمه:

101 - ما او (ابراهيم ) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت داديم.

102 - هـنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بـايـد تـو را ذبـح كنم! بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدرم هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت!

103 - هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد...

104 - او را ندا داديم كه اى ابراهيم!

105 - آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مى دهيم.

106 - اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است.

107 - ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم.

108 - و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى گذارديم.

109 - سلام بر ابراهيم باد!

110 - اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

تفسير:

ابراهيم در قربانگاه

در آيـات گـذشـتـه بـه ايـنـجـا رسـيـديـم كـه ابـراهـيـم بـعـد از اداى رسـالت خـويش در بابل از آنجا هجرت كرد، و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد، زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.

نـخـسـتين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده، مى گويد: ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم( فبشرناه بغلام حليم ) .

در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندى پسر، و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى، و بشارت به صفت والاى حلم.

در تـفـسـيـر حـليـم گـفـتـه انـد كـسـى اسـت كـه در عـيـن تـوانـائى در هـيـچ كـارى قـبـل از وقـتـش شتاب نمى كند، و در كيفر مجرمان عجله اى به خرج نمى دهد. روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است.

راغـب در مـفردات مى گويد: حلم به معنى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است، و از آنجا كـه ايـن حـالت از عـقـل و خـرد نـاشـى مـى شـود گـاه بـه مـعـنـى عـقـل و خـرد نـيـز بـه كـار رفـتـه، و گـر نـه مـعـنـى حـقـيـقـى حـلم هـمـان اسـت كـه در اول گفته شد، ضمنا از اين توصيف استفاده مى شود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تـا زمانى كه به سنى برسد كه قابل توصيف به حلم باشد داده است، و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد، همانگونه كه ابراهيم نيز حليم بودن خود را در آن هنگام، و هم در موقع آتش سوزى آشكار ساخت.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه واژه حـليـم پـانزده مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده، ووصفى است براى خـداونـد جـز در دو مـورد كه به صورت توصيفى براى ابراهيم و فرزندش در كلام خدا آمده است، و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران.

واژه غـلام بـه عـقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مى شود و بـعـضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است اطلاق كرده اند.

از تـعـبـيـرات مـخـتـلفـى كـه در لغـت عـرب آمـده مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه غـلام حـد فـاصـل مـيـان طـفـل (كـودك ) و شـاب (جـوان ) اسـت كـه در زبـان فارسى از آن تعبير به نوجوان مى كنيم.

سـرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.

در ايـنـجـا قـرآن مى گويد: هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد( فلما بلغ معه السعى ) .

يـعـنـى بـه مـرحـله اى رسـيـد كـه مى توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.

بـعـضـى سعى را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خدا دانسته اند، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مى شود ولى منحصر به آن نيست، و تعبير معه (با پدرش ) نشان مى دهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است.

بـه هـر حـال بـه گـفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم خـواب عـجـيب و شگفت انگيزى مى بيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ ديگر در مورد ايـن پيامبر عظيم الشان است، در خواب مى بيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانه اش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد.

ابراهيم وحشتزده از خواب بيدار شد، مى دانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسه هاى شيطانى دور است، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تاكيدى بود بر لزوم اين امر و فوريت آن.

مـى گـويـنـد نـخـستين بار در شب ترويه (شب هشتم ماه ذى الحجه ) اين خواب را ديد، و در شبهاى عرفه و شب عيد قربان (نهم و دهم ذى الحجه ) خواب تكرار گرديد، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه اين فرمان قطعى خدا است.

ابـراهيم كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرافراز بيرون آمده بود، اين بار نيز بايد دل بـه دريـا بـزنـد و سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد!

ولى بـايـد قـبـل از هـر چـيـز فـرزنـد را آمـاده ايـن كـار كـند، رو به سوى او كرد و گفت: فـرزنـدم مـن در خـواب ديـدم كـه بـايـد تـو را ذبـح كـنـم بـنـگـر نـظـر تـو چـيـسـت؟!( قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى ) .

فـرزنـدش كـه نسخه اى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در هـمـيـن عـمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طيب خاطر از اين فرمان الهـى اسـتـقـبال كرد، و با صراحت و قاطعيت گفت: پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا كن( قال يا ابت افعل ما تؤ مر ) .

و از نـاحـيـه مـن فـكـر تـو راحـت بـاشـد كـه بـه خـواست خدا مرا از صابران خواهى يافت( ستجدنى ان شأ الله من الصابرين ) .

اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزه كاريهائى در آن نهفته است؟.

از يـكـسـو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مى كند و از او نظر خـواهـى مـى كـنـد، بـراى او شـخـصـيـت مـسـتـقـل و آزادى اراده قـائل مـى شـود، او هـرگـز نـمـى خواهد فرزندش را بفريبد، و كوركورانه به اين ميدان بـزرگ امـتـحـان دعـوت كـنـد او مـى خـواهد فرزند نيز در اين پيكار بزرگ با نفس شركت جويد، و لذت تسليم و رضا را همچون پدر بچشد!

از سـوى ديـگر فرزند هم مى خواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد، نمى گويد مرا ذبـح كن، بلكه مى گويد هر ماموريتى دارى انجام ده، من تسليم امر و فرمان او هستم، و مخصوصا پدر را با خطاب يا ابت! (اى پدر!) مخاطب مى سازد، تـا نشان دهد اين مسأله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمى كاهد كه فرمان خدا حاكم بر همه چيز است.

و از سـوى سوم مراتب ادب را در پيشگاه پروردگار به عالى ترين وجهى نگه مى دارد، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمى كند، بلكه بر مشيت خدا و اراده او تكيه مى نمايد و با اين عبارت از او توفيق پايمردى و استقامت مى طلبد.

و بـه ايـن تـرتـيـب هـم پـدر و هـم پـسـر نـخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مى گذرانند.

در ايـن مـيـان چـه ها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده، و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مى گذارد.

بـعـضى نوشته اند: فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين ماموريت كمك كند، و هـم از رنـج و انـدوه مـادر بـكـاهـد، هـنـگـامـى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين منى آورد به پدر گفت: پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مى ترسم از پاداشم كاسته شود!

پـدر جـان كـارد را تـيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد!

پـدرم قـبـلا پـيـراهـنـم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود، چرا كه بيم دارم چون مادرم آنرا ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود.

آنـگاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است، چرا كه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت، و هر گاه دلتنگ شود آنرا در آغوش مى فشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد.

لحـظـه هـاى حـسـاسى فرا رسيد، فرمان الهى بايد اجرا مى شد، ابراهيم كه مقام تسليم فرزند را ديد او را در آغوش كشيد، و گونه هايش را بوسه داد و هر دو در اين لحظه به گريه افتادند، گريه اى كه بيانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود.

قـرآن هـمين اندازه در عبارتى كوتاه و پر معنى مى گويد: هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاك نهاد...( فلما اسلما و تله للجبين ) .

بـاز قـرآن ايـنـجـا را بـه اخـتصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مى دهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال كند.

بـعـضـى گـفـتـه انـد منظور از جمله تله للجبين اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خـودش بر خاك نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان در آيد و مانع اجراى فرمان خدا شود!

بـه هـر حـال ابـراهـيـم صـورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سـرعـت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مى برد.

اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد!...

ابراهيم در حيرت فرو رفت بار ديگر كارد را به حركت در آورد ولى باز كارگر نيفتاد، آرى ابـراهـيـم خـليـل مـى گـويـد: بـبـر! امـا خـداونـد جليل فرمان مى دهد نبر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.

اينجا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى به همه انتظارها پايان داده، مى گويد: در اين هنگام او را ندا داديم كه اى ابراهيم( و ناديناه ان يا ابراهيم ) .

آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى( قد صدقت الرؤ يا ) .

ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى دهيم( انا كذلك نجزى المحسنين ) .

هـم بـه آنـها توفيق پيروزى در امتحان مى دهيم، و هم نمى گذاريم فرزند دلبندشان از دسـت برود، آرى كسى كه سر تا پا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت.

سپس مى افزايد: اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است( ان هذا لهو البلأ المبين ) .

ذبـح كـردن فرزند با دست خود، آنهم فرزندى برومند و لايق، براى پدرى كه يك عمر در انـتـظـار چـنـيـن فـرزنـدى بـوده كـار سـاده و آسـانـى نـيـسـت، چـگـونـه مـى تـوان دل از چـنـيـن فـرزنـدى بركند؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابـرو آورد بـه امـتـثـال ايـن فـرمـان بـشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد، بطورى كه از نظر آمادگى هاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟

و از آن عجيب تر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود، كه با آغوش باز و بـا اطـمـيـنـان خـاطـر بـه لطـف پـروردگـار و تـسـليـم در بـرابـر اراده او بـه استقبال ذبح شتافت.

لذا در بـعـضـى از روايـات آمـده اسـت هـنـگـامـى كـه ايـن كـار انـجـام گـرفـت جبرئيل

(از روى اعجاب ) صدا زد: الله اكبر الله اكبر!...

و فرزند ابراهيم صدا زد: لا اله الا الله، و الله اكبر!...

و پدر قهرمان فداكار نيز گفت: الله اكبر و لله الحمد.

و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مى گوئيم.

امـا بـراى ايـنـكـه برنامه ابراهيم ناتمام نماند، و در پيشگاه خدا قربانى كرده باشد و آرزوى ابـراهـيـم بـرآورده شـود، خـداونـد قـوچـى بـزرگ فـرسـتـاد تـا به جاى فرزند قـربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم حج و سرزمين منى از خود بگذارد، چنانكه قرآن مى گويد: ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم (و فديناه بذبح عظيم ).

در ايـنـكـه عـظـمـت ايـن ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى؟ و يا از جهت اينكه فـداى فـرزنـد ابـراهـيـم شد؟ و يا از نظر اينكه براى خدا و در راه خدا بود؟ و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خدا براى ابراهيم فرستاده شد؟

مفسران گفتگوههاى فراوانى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع، و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.

يـكـى از نـشـانـه هـاى عـظـمـت ايـن ذبـح آن اسـت كـه بـا گـذشـت زمـان سـال بـه سـال وسـعـت بـيـشـتـرى يـافـتـه، و الان در هـر سـال بـيـش از يـك ميليون به ياد آن ذبح عظيم ذبح مى كنند و خاطره اش را زنده نگه مى دارد.

فدينا از ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مى دهند فديه مى گويند، و نيز كفاره اى را كه بعضى از بيماران بجاى روزه مى دهند به اين نام ناميده مى شود.

در ايـنـكـه ايـن قـوچ بـزرگ چگونه به ابراهيم (عليه‌السلام ) داده شد بسيارى معتقدند جـبـرئيـل آورد، بـعـضـى نـيز گفته اند از دامنه كوههاى منى سرازير شد، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.

نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلكه خاطره آن را جـاويـدان سـاخـت، چـنـانـكـه در آيـه بعد مى گويد: ما نام نيك ابراهيم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم( و تركنا عليه فى الاخرين ) .

او اسوه اى شد براى همه آيندگان، و قدوه اى براى تمام پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم او پدر پيامبران بزرگ، او پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.

سلام بر ابراهيم (آن بنده مخلص و پاكباز باد)( سلام على ابراهيم ) .

آرى، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم( كذلك نجزى المحسنين ) .

پـاداشـى بـه عـظمت دنيا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ!

جـالب تـوجـه اينكه جمله كذلك نجزى المحسنين يك بار اينجا ذكر شده، و يك بار در چند آيه قبل، اين تكرار حتما نكته اى دارد.

مـمـكـن اسـت دليـلش ايـن بـوده بـاشـد كـه در مـرحـله اول خداوند پيروزى ابراهيم را در امتحان بزرگش تصديق مى كند، و كارنامه قبولى او را امضا مـى فـرمـايـد، اين خود جزا و پاداش بزرگى است، و اين مهمترين مژده اى بود كه خداوند بـه ابـراهـيـم داد، سـپـس مـسـأله فدا كردن ذبح عظيم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فـرسـتـادن خـدا بـر او را كـه سـه مـوهـبت بزرگ ديگر است مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مى كند.

نكته ها:

1 - ذبيح الله كيست؟

در ايـنكه كدام يك از فرزندان ابراهيم (اسماعيل يا اسحق ) به قربانگاه برده شد و لقب ذبـيـح الله يـافت؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است، گروهى اسحاق را ذبيح مى دانند و جـمـعـى اسـمـاعـيـل را، نـظـر اول را بـسـيـارى از مـفـسـران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شيعه برگزيده اند.

امـا آنـچـه بـا ظـواهـر آيـات مـخـتـلف قـرآن هـمـاهـنـگ اسـت ايـن اسـت كـه ذبـيـح اسماعيل بوده است، زيرا:

اولا: در يـكـجـا مـى خـوانـيـم:( و بـشـرناه باسحاق نبيا من الصالحين ) : ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان (صافات 112).

ايـن تـعـبـيـر بـه خـوبى نشان مى دهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از اين مـاجـرا و بـه خـاطر فداكاريهاى ابراهيم به او داد، بنابراين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.

بعلاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مى دهد، مفهومش اين است كه زنده مى ماند، و اين با مسأله ذبح در كودكى سازگار نيست.

ثـانـيا: در آيه 71 سوره هود مى خوانيم:( فبشرناه باسحق و من ورأ اسحاق يعقوب ) : ما او را بـه تـولد اسـحاق بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب بعد از اسحاق اين آيه نشان مى دهد كه ابراهيم مطمئن بود اسحاق مى ماند و فرزندى همچون يعقوب از او به وجود مى آيد، بنابراين نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.

كسانى كه ذبيح را اسحاق مى دانند در حقيقت اين آيات را ناديده گرفته اند.

ثـالثـا: روايـات بـسـيـارى در مـنـابـع اسـلامـى آمـده اسـت كـه نـشـان مـى دهـد ذبـيـح اسماعيل بوده است به عنوان نمونه:

در حـديـث مـعـتـبـرى كـه از پـيامبر گرامى اسلام نقل شده مى خوانيم: انا ابن الذبيحين: من فـرزنـد دو ذبـيحم و منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبدالله است كه عبدالمطلب جد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شـتـر بـه فـرمـان خـدا فـدأ او قـرار داد و داسـتـانـش مـشـهـور اسـت، و ديـگـر اسماعيل بود، زيرا مسلم است كه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از فرزندان اسماعيل است، نه اسحاق.

در دعـائى كـه از عـلى (عليه‌السلام ) از پيامبر گرامى (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: يـا مـن فـدا اسـمـاعـيـل من الذبح: اى كسى كه فدائى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.

در احـاديـثـى كـه از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عليهما‌السلام ) نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: هـنـگـامـى كـه سـؤ ال كـردنـد ذبـيـح كـه بـود فـرمـودنـد: اسماعيل.

در حـديـثـى كـه از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهما‌السلام ) نـقـل شـده نـيـز مـى خـوانـيـم: لو عـلم الله عـزوجـل شـيـئا اكـرم مـن الضـان لفـدا بـه اسـمـاعـيـل: اگـر حـيـوانـى بـهـتـر از گـوسـفـنـد پـيـدا مـى شـد آنـرا فـديـه اسماعيل قرار مى داد.

خـلاصـه روايـات در ايـن زمـيـنـه بـسـيـار اسـت كـه اگـر بـخـواهـيـم هـمـه آنـهـا را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد.

در بـرابـر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است روايت شاذى بر ذبيح بـودن اسـحـاق دلالت دارد كـه نـمـى تـوانـد مـقـابـله بـا روايـات گـروه اول كند، و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است.

از همه اينها گذشته اين مسأله مسلم است كودكى را كه ابراهيم او را با مادرش به فرمان خـدا بـه مـكـه آورد و در آنـجا رها نمود، و سپس ‍ خانه كعبه را با كمك او ساخت، و طواف و سـعـى بـا او بـجـا آورد اسـمـاعـيـل بـود، و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه ذبـيـح نـيـز اسماعيل بوده است، زيرا برنامه ذبح مكمل برنامه هاى فوق محسوب مى شده.

البته آنچه از كتب عهد عتيق (تورات كنونى ) بر مى آيد اين است كه ذبيح، اسحاق بوده است.

و از ايـنجا چنين به نظر مى رسد كه بعضى از روايات غير معروف اسلامى كه اسحاق را ذبيح معرفى مى كند تحت تأثير روايات اسرائيلى است و احتمالا از مجعولات يهود است، يـهـود چـون از دودمـان اسـحـاق بـودنـد مايل بودند اين افتخار را براى خود ثبت كنند و از مسلمانان كه پيامبرشان زاده اسماعيل بود سلب كنند، هر چند از طريق انكار واقعيات باشد!

بـه هـر حـال آنچه براى ما از همه محكمتر است ظواهر آيات قرآن است كه به خوبى نشان مـى دهـد كـه ذبـيـح اسـمـاعـيـل بـوده اسـت گـر چـه بـراى مـا تـفـاوتى نمى كند كه ذبيح اسـمـاعـيـل باشد يا اسحاق هر دو فرزند ابراهيم و پيامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن اين ماجراى تاريخى است.

2 - آيا ابراهيم مامور به ذبح فرزند بود؟

از سـؤ الات مـهـم ديـگرى كه در اين بحث براى مفسران مطرح است اين است كه آيا ابراهيم راستى مامور به ذبح فرزند بود، يا به مقدمات آن دستور داشت؟

اگر مامور به ذبح بوده، چگونه پيش از انجام آن، اين حكم الهى نسخ شد؟ در حالى كه نـسـخ قـبـل از عـمـل جـايـز نـيـسـت، و ايـن مـعـنـى در عـلم اصول فقه اثبات شده است.

و اگر مامور به مقدمات ذبح بوده است اين افتخار مهمى نخواهد بود.

و ايـنـكـه بـعـضـى گـفـتـه انـد اهـمـيـت مـسـأله از ايـنـجـا نـاشـى مـى شـود كـه ابـراهـيـم احـتـمـال مـى داد بـعـد از انـجـام ايـن مـامـوريـت و فـراهـم كـردن مـقـدمـات دسـتـور بـه اصل ذبح داده شود، و امتحان بزرگ او همينجا بود مطلب جالبى به نظر نمى رسد.

بـه عـقـيـده مـا ايـن گـفـتگوها از اينجا ناشى مى شود كه ميان اوامر امتحانى و غير امتحانى فـرق نـگـذاشـتـه انـد، امـرى كـه بـه ابـراهيم شد يك امر امتحانى بود، مى دانيم در اوامر امـتـحـانـى اراده جـدى تعلق به اصل عمل نگرفته است، بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد؟ و اين در جائى است كه شخص مورد آزمايش از اسرار پشت پرده آگاه نيست.

و بـه ايـن تـرتـيـب در ايـنـجـا نـسـخ واقـع نـشـده اسـت كـه در صـحـت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.

و اگـر مـى بـيـنـيـم خـداونـد بـعـد از اين ماجرا به ابراهيم مى گويد: قد صدقت الرؤ يا: خوابى را كه ديده بودى تحقق بخشيدى به خاطر آن است كه آنچه در توان داشت در زمينه ذبـح فـرزنـد دلبـنـد انجام داد، و آمادگى روحى خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبى برآمد.

3 - چگونه خواب ابراهيم مى توانست حجت باشد؟

در مورد خواب و خواب ديدن سخن بسيار است كه ما شرح مبسوطى از آن را در تفسير سوره يوسف ذيل آيه 4 آورديم.

آنچه در اينجا لازم است به آن توجه شود اين است كه چگونه ابراهيم خواب را حجت دانست و آن را مـعـيـار عـمـل خـود قـرار داد؟ در پـاسـخ ايـن سـؤ ال گـاه گـفـته مى شود كه خوابهاى انبيأ هرگز خواب شيطانى، يا مولود فعاليت قوه واهمه نيست بلكه گوشه اى از برنامه نبوت و وحى آنها است.

و به تعبير ديگر ارتباط انبيأ با مصدر وحى گاهى به صورت القأ به قلب است.

و گاه از طريق ديدن فرشته وحى.

و گاه از راه شنيدن امواج صوتى كه به فرمان خدا ايجاد شده.

و گاه از طريق خواب است.

و بـه اين ترتيب در خوابهاى آنها هيچگونه خطا و اشتباهى رخ نمى دهد، و آنچه در خواب مى بينند درست همانند چيزى است كه در بيدارى مى بينند.

و گـاه گـفـتـه مـى شـود كـه ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) در حـال بـيـدارى از طريق وحى آگاهى يافت كه بايد به خوابى كه در زمينه ذبح مى بيند عمل كند.

و گـاه گـفـتـه مـى شـود: قرائن مختلفى كه در اين خواب بود، و از جمله اينكه در سه شب مـتـوالى عـينا تكرار شد، براى او علم و يقين ايجاد كرد كه اين يك ماموريت الهى است و نه غير آن.

بـه هـر حـال هـمـه ايـن تـفـسـيرها ممكن است صحيح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آيات نيز نمى باشد.

4 - وسوسه هاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت

از آنـجـا كـه امـتـحـان ابـراهـيـم يـكـى از بـزرگـتـريـن امـتـحـانـات در طول تاريخ بود، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خدا تهى كند، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافكن سازد، طبق بعضى از روايات شيطان به دست و پـا افـتـاد، كـارى كـنـد كـه ابراهيم از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت ميدانى ابراهيم چه در نظر دارد؟ مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد!

هـاجـر گـفـت: بـرو سـخـن مـحال مگو كه او مهربانتر از اين است كه فرزند خود را بكشد، اصولا مگر در دنيا انسانى پيدا مى شود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند؟

شيطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده.

هاجر گفت: اگر خدا دستورش داده پس بايد اطاعت كند و جز رضا و تسليم راهى نيست!!

گـاهـى بـه سـراغ فـرزنـد آمـد و بـه وسـوسـه او مشغول شد از آن هم نتيجه اى نگرفت، چون اسماعيل را يك پارچه تسليم و رضا يافت.

سـرانـجـام بـه سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهيم! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است! اطاعت شيطان مكن!

ابـراهـيـم كه در پرتو نور ايمان و نبوت او را شناخت بر او فرياد زد دور شو اى دشمن خدا.

در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت: ابـراهيم نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانى كند، شـيـطـان بـه دنـبـال او شـتـافـت، او بـه مـحـل جـمـره اولى آمـد شـيـطـان بـه دنبال او آمد، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب كرد، هنگامى كه به جـمره دوم رسيد باز شيطان را مشاهده نمود هفت سنگ ديگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ ديگر بر او زد (و او را براى هميشه از خود مايوس ساخت ).

و ايـن نـشـان مى دهد كه وسوسه هاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان نه از يكسو كه از جـهات مختلف صورت مى گيرد، هر زمان به رنگى، و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيم وار شـياطين را در همه چهره ها بشناسند، و از هر طريق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند، و چه درس بزرگى؟!

5 - فلسفه تكبيرات در منى

مـى دانـيـم از دسـتـورهـائى كـه در مـورد عـيـد اضحى در روايات اسلامى آمده است تكبيرات مـخـصـوصـى اسـت كـه هـمـه مسلمانان، چه آنها كه در مراسم حج شركت كرده اند و در منى هستند، و چه آنها كه در ساير نقاط مى باشند، بعد از نمازها مى گويند (منتهى كسانى كه در مـنـى باشند بعد از 15 نماز كه نخستين آن نماز ظهر روز عيد است و كسانى كه در غير منى باشند بعد از 10 نماز تكرار مى كنند) و صورت تكبيرات چنين است:

الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، الله اكبر، و لله الحمد، الله اكبر على مـا هـدانـا، و هـنـگـامـى كـه ايـن دسـتـور را بـا حـديـثـى كـه سـابـقـا نـقـل كـرديـم مـقـايـسـه مى كنيم مى بينيم در حقيقت اين تكبيرات مجموعه اى است از تكبيرات جبرئيل و اسماعيل و پدرش ابراهيم و چيزى افزون بر آن.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن تـعـبـيـرات خـاطـره پـيـروزى ابـراهـيـم و اسماعيل را در آن ميدان بزرگ آزمايش در نظرها زنده مى كند، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غير منى الهام مى بخشد.

ضـمـنـا از روايات اسلامى معلوم مى شود كه نامگذارى سرزمين منى به اين اسم به خاطر آن اسـت كـه ابـراهـيـم هـنـگـامـى كـه بـه ايـن سـرزمـيـن رسـيـد و از عـهـده امـتـحـان بـرآمـد جـبـرئيـل بـه او گـفـت هـر چـه مى خواهى از پروردگارت بخواه، او از خدا تمنى كرد كه دسـتـور دهـد بـه عـنـوان فداى فرزندش اسماعيل قوچى را ذبح كند، و اين تمناى او انجام شد.

6 - حج يك عبادت مهم انسان ساز

سـفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است، يك سفر الهى است، يك ميدان گسترده خودسازى و جهاد اكبر است.

مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مى دهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم و فرزندش اسـمـاعـيل و همسرش هاجر آميخته است، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غـفـلت كـنـيـم بـسـيـارى از مـراسـم آن بـه صـورت مـعـمـا در مـى آيـد، آرى كـليـد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است.

هـنـگـامـى كـه در قربانگاه در سرزمين منى مى آئيم تعجب مى كنيم اين همه قربانى براى چيست؟ اصولا مگر ذبح حيوان مى تواند حلقه اى از مجموعه يك عبادت باشد؟!

امـا هنگامى كه مسأله قربانى ابراهيم را به خاطر مى آوريم كه عزيزترين عزيزانش و شـيـريـن تـريـن ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد، و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه اين كار پى مى بريم.

قـربـانـى كـردن رمـز گـذشـت از هـمـه چيز در راه معبود است، قربانى كردن مظهرى است بـراى تـهـى نـمـودن قـلب از غير ياد خدا، و هنگامى مى توان از اين مناسك بهره تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل و روحيات اين پدر

و پـسـر بـه هـنگام قربانى در نظر مجسم شود، و آن روحيات در وجود انسان پرتو افكن گردد.

هنگامى كه به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سـنـگباران مى كنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مى زنند) اين معما در نـظـر ما خودنمائى مى كند كه پرتاب اينهمه سنگ به يك ستون بى روح چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ و چه مشكلى را حل مى كند؟ اما هنگامى كه به خاطر مى آوريم اينها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم قهرمان توحيد با وسوسه هاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظـاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر گرفتار سستى و ترديد كند، امـا هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت، محتواى اين مراسم روشنتر مى شود.

مـفـهـوم ايـن مـراسـم ايـن اسـت كـه هـمـه شـمـا نـيـز در طـول عـمـر در ميدان جهاد اكبر با وسوسه هاى شياطين روبرو هستيد، و تا آنها را سنگسار نكنيد و از خود نرانيد پيروز نخواهيد شد.

اگـر انـتـظـار داريد كه خداوند بزرگ همانگونه كه سلام بر ابراهيم فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند بايد خط او را تداوم بخشيد.

و يـا هـنـگـامـى كه به صفا و مروه مى آئيم و مى بينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مى روند، و از آنجا به اين باز مى گردند، و بى آنكه چيزى به دست آورده بـاشـند اين عمل را تكرار مى كنند، گاه مى دوند، و گاه راه مى روند، مسلما تعجب مى كنيم كه اين ديگر چه كارى است، و چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟!

امـا هـنـگـامـى كه به عقب بر مى گرديم، و داستان سعى و تلاش آن زن با ايمان هاجر را بـراى نـجـات جـان فرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مى آوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد چشمه زمزم از زيـر پـاى نـوزادش جـوشـيدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مى گردد، پرده ها كـنـار مـى رود، و خـود را در آن لحـظـه در كنار هاجر مى بينيم، و با او در سعى و تلاشش همگام مى شويم كه در راه خدا بى سعى و تلاش كسى به جائى نمى رسد!

و بـه آسـانى مى توان از آنچه گفتيم نتيجه گرفت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد، و خـاطـرات ابراهيم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد، تا هم فلسفه آن درك شـود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن گردد، كه بدون آن آثار، قشرى بيش نيست.


آيه (111) تا (113) و ترجمه

( إنه من عبادنا المؤ منين ) (111)( و بشرناه بإ سحق نبيا من الصالحين ) (112)( و باركنا عليه و على إسحق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين ) (113)

ترجمه:

111 - او (ابراهيم ) از بندگان با ايمان ما است.

112 - ما او را به اسحاق، پيامبرى صالح، بشارت داديم.

113 - ما به او و اسحاق بركت داديم، و از دودمان آنها افرادى نيكوكار به وجود آمدند و افرادى كه آشكارا به خود ستم كردند.

تفسير:

ابراهيم بنده مؤ من خدا

سـه آيـه فـوق آخـريـن آيـاتـى اسـت كـه مـاجـراى ابـراهـيـم و فـرزنـدانـش را تـعـقـيـب و تكميل مى كند، و در حقيقت هم بيان دليلى است بر آنچه گذشت و هم نتيجه اى براى آن.

نخست مى گويد: او (ابراهيم ) از بندگان با ايمان ما است( انه من عبادنا المؤ منين ) .

در حـقـيـقـت ايـن جـمـله دليـلى اسـت بـر آنـچـه گذشت و اين واقعيت را بيان مى كند كه اگر ابراهيم همه هستى و وجود خويش و حتى فرزند عزيزش را يكجا در طبق اخلاص گذارد و فداى راه معبود خويش كرد به خاطر ايمان عميق و قويش بود.

آرى همه اينها از جلوه هاى ايمان است و ايمان چه جلوه هاى عجيبى دارد!

در ضـمـن ايـن تـعـبـير به ماجراى ابراهيم و فرزندش گسترش و تعميم مى دهد، و آنرا از صورت يك واقعه شخصى و خصوصى بيرون مى آورد، و نشان مى دهد هر كجا ايمان است ايـثـار و عـشق و فداكارى و گذشت است. ابراهيم همان را مى پسنديد كه خدا مى پسنديد و همان را مى خواست كه خدا مى خواست، و هر مؤ منى مى تواند چنين باشد.

سپس به يكى ديگر از مواهب خدا به ابراهيم سخن مى گويد: مى فرمايد: ما او را بشارت داديـم به اسحاق، كه مقدر بود پيامبر گردد و از صالحان شود( و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين ) .

با توجه به آيه: (فبشرناه بغلام حليم ) كه در آغاز اين ماجرا ذكر شده به خوبى روشن مـى شـود كـه ايـن دو بـشارت مربوط به دو فرزند است، اگر بشارت اخير طبق صريح آيـه مـورد بـحـث مـربـوط بـه اسـحـاق اسـت پـس غلام حليم (نوجوان بردبار شكيبا) حتما اسـمـاعيل است، و آنها كه اصرار دارند ذبيح را اسحاق بدانند هر دو آيه را اشاره به يك مـطـلب دانـسـتـه انـد بـا ايـن تـفـاوت كـه آيـه اول را بـيـان اصـل بـشـارت فـرزنـد مـى دانـنـد و آيـه دوم را بشارت به نبوت مى دانند ولى اين معنى بـسـيـار بـعـيـد است و آيات فوق به وضوح مى گويد كه اين دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است (دقت كنيد).

از ايـن گذشته بشارت نبوت نشان مى دهد كه اسحاق بايد زنده بماند و وظائف نبوت را انجام دهد، و اين با مسأله ذبح سازگار نيست.

جـالب ايـن اسـت كـه در ايـنـجـا بـار ديگر به عظمت مقام صالحان برخورد مى كنيم كه در توصيف اسحاق مى فرمايد مى بايست پيامبر شود و از صالحان گردد و چه والاست مقام صالحان در پيشگاه خداوند بزرگ؟

و در آخـريـن آيـه، سـخـن از بـركـتـى در ميان است كه خدا به ابراهيم و فرزندش اسحاق ارزانى داشت، مى فرمايد: ما به او و اسحاق بركت داديم( و باركنا عليه و على اسحاق ) .

امـا بـركـت در چه چيز؟ توضيحى براى آن داده نشده، و مى دانيم معمولا هنگامى كه فعلى بـه صـورت مـطـلق مى آيد و قيد و شرطى در آن نيست معنى عموم را مى رساند، بنابراين بركت در همه چيز را شامل مى شود، در عمر و زندگى، در نسلهاى آينده، در تاريخ و مكتب و در همه چيز.

اصولا بركت در اصل از برك (بر وزن درك ) به معنى سينه شتر است و هنگامى كه شتر سينه خود را بر زمين مى افكند همين ماده در مورد او به كار مى رود (برك البعير).

و تدريجا اين ماده در معنى ثبوت و دوام چيزى به كار رفته است، بركه آب را نيز از آن جـهـت بـركـه گويند كه آب در آن ثابت است، و مبارك را از اين نظر مبارك مى گويند كه خير آن باقى و برقرار است.

از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه آيـه مـورد بـحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهاى الهى بر ابـراهـيـم و اسـحـق (و خاندانشان ) مى باشد و يكى از بركاتى كه خداوند بر ابراهيم و اسحاق داد اين بود كه تمام انبياى بنى اسرائيل از دودمان اسحاق به وجود آمدند در حالى كه پيامبر بزرگ اسلام از دودمان اسماعيل است.

اما براى اينكه توهم نشود كه اين بركت در خاندان ابراهيم جنبه نسب و قبيله دارد بلكه در ارتـبـاط بـا مـذهـب و مـكـتـب و ايـمان است، در آخر آيه مى افزايد: از دودمان اين دو، افرادى نيكوكار به وجود آمدند، و هم افرادى كه به خاطر عدم ايمان، آشكارا به خود ستم كردند( من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين ) .

مـحـسـن در ايـنـجـا بـه مـعـنـى مؤ من و مطيع فرمان خدا است، و چه احسان و نيكوكارى از اين بـرتر تصور مى شود؟ و ظالم به معنى كافر و گنهكار است و تعبير به لنفسه اشاره به اين است كه كفر و گناه در درجه اول ظلم بر خويشتن است، آنهم ظلمى واضح و آشكار.

و بـه ايـن تـرتـيـب آيـه فـوق به گروهى از يهود و نصارى كه افتخار مى كردند ما از فرزندان انبيأ هستيم پاسخ مى گويد كه پيوند خويشاوندى به تنهائى افتخار نيست، مگر اينكه در سايه پيوند فكرى و مكتبى قرار گيرد.

شـاهـد ايـن سـخـن حـديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه خـطـاب بـه بـنـى هـاشـم فـرمـود: لا يـاتينى الناس باعمالهم و تاتونى بانسابكم! اى بنى هاشم نكند در روز قيامت مردم با اعمالشان به سراغ من بيايند و شما بـا انـسـاب و پـيـونـد خـويـشـاونـديـتـان! (آنها پيوند مكتبى داشته باشند و شما پيوند جسمانى.


آيه (114) تا (122) ترجمه

( و لقد مننا على موسى و هرون ) (114)( و نجيناهما و قومهما من الكرب العظيم ) (115)( و نصرناهم فكانوا هم الغالبين ) (116)( و أتيناهما الكتاب المستبين ) (117)( و هديناهما الصرط المستقيم ) (118)( و تركنا عليهما فى الاخرين ) (119)( سلام على موسى و هرون ) (120)( إنا كذلك نجزى المحسنين ) (121)( إنهما من عبادنا المؤ منين ) (122)

ترجمه:

114 - ما به موسى و هارون نعمت بخشيديم.

115 - آنها و قومشان را از اندوه بزرگ نجات داديم.

116 - و آنها را يارى كرديم تا بر دشمنان خود پيروز شدند.

117 - ما به آنها كتاب (آسمانى ) داديم.

118 - آنها را به راه راست هدايت كرديم.

119 - و ذكر خير آنها را در اقوام بعد باقى گذارديم.

120 - سلام بر موسى و هارون.

121 - ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

122 - آنها از بندگان مؤ من ما بودند.

تفسير:

مواهب الهى بر موسى و هارون

در اين آيات به گوشه اى از الطاف الهى نسبت به موسى و برادرش هارون اشاره شده، و بـحـثـهـائى هـمـاهـنگ با آنچه درباره نوح و ابراهيم در آيات پيشين گذشت آمده، محتواى آيـات شـبـيـه بـه يكديگر، و الفاظ نيز از جهاتى هماهنگ است، تا يك برنامه تربيتى منسجم را درباره مؤ منان پياده كند.

بـاز در ايـن آيـات از روش اجـمـال و تـفـصـيـل كـه روش قـرآن در نقل بسيارى از حوادث است استفاده شده:

نـخـسـت مى گويد: ما بر موسى و هارون منت گذارديم و آنها را مرهون نعمتهاى خود ساختيم( و لقد مننا على موسى و هارون ) .

منت، چنانكه قبلا هم گفته ايم، در اصل از من بر معنى سنگى است كه با آن وزن مى شود، سـپـس بـه نـعـمـتـهـاى بـزرگ و سـنـگين اطلاق شده است كه اگر جنبه عملى داشته زيبا و پـسـنـديـده اسـت، و اگـر بـا لفـظ و سـخـن بـاشـد زشـت و بـدنـما است، گر چه منت در اسـتـعـمـالات روزمـره بـيـشـتـر بـه مـعـنـى دوم گـفته مى شود، و همين موضوع سبب تداعى نـامـطـلوبـى بـه هـنگام مطالعه آياتى همچون آيات مورد بحث مى شود، ولى بايد توجه داشـت مـنـت در لغـت و اسـتـعـمـالات قـرآن مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد كـه مـفـهـوم اول (بخشيدن نعمتهاى سنگين ) را نيز شامل مى شود.

به هر حال خداوند در اين آيه به طور سربسته خبر از نعمتهاى پروزنى مى دهد كه به اين دو برادر ارزانى داشت، و در آيات بعد هفت مورد از اين نعمتها را شرح مى دهد كه هر كدام از ديگرى گرانقدرتر است.

در نـخـسـتـيـن مـرحـله مـى فـرمـايـد: مـا ايـن دو بـرادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهائى بخشيديم( و نجيناهما و قومهما من الكرب العظيم ) .

چـه انـدوهـى از ايـن بـزرگـتـر كـه بـنـى اسـرائيـل در چـنـگـال فـرعـونـيـان جبار و خونخوار گرفتار بودند؟ پسرانشان را سر مى بريدند، و زنانشان را به خدمتكارى و مردان را به بردگى و بيگارى وامى داشتند.

آرى از دسـت دادن حـريـت و آزادى و گـرفـتـارى در چـنگال سلطان بيرحمى كه نه بر صغير رحم مى كرد و نه بر كبير، و حتى نواميس ‍ قوم و مـلتـى را بـه بازيچه مى گرفت كرب عظيم و اندوه بزرگى بود، و اين نخستين منتى است كه خدا بر قوم بنى اسرائيل نهاد.

در مـرحـله دوم مـى فـرمـايـد: مـا آنـهـا (مـوسـى و هـارون و بـنـى اسـرائيـل ) را يـارى كـرديـم تـا آنـها بر دشمنان نيرومند خود پيروز شدند( و نصرناهم فكانوا هم الغالبين ) .

در آن روز كـه لشـكـر خـونـخـوار فـرعـونى با قدرت و نيروى عظيم و در پيشاپيش آنها شخص فرعون به حركت درآمد، بنى اسرائيل قومى ضعيف و ناتوان و فاقد مردان جنگى و سـلاح كـافـى بودند، اما دست لطف خدا به يارى آنها آمد، فرعونيان را در ميان امواج دفن كـرد، و آنها را از غرقاب رهائى بخشيد و كاخها و ثروتها و باغها و گنجهاى فرعونيان را به آنها سپرد.

در سومين مرحله به مواهب معنوى كه خدا به اين قوم از بند رسته عنايت فرمود اشاره كرده، مى گويد: ما به آن دو كتاب آشكار داديم( و آتيناهما الكتاب المستبين ) .

آرى تـورات كـتـاب مـستبين يعنى كتاب روشنگر بود، و به تمام نيازمنديهاى دين و دنياى بـنـى اسـرائيـل در آن روز پـاسخ مى گفت، همانگونه كه در آيه 44 سوره مائده نيز مى خـوانـيـم( انـا انـزلنـا التـوراة فـيـهـا هـدى و نـور ) . مـا تـورات را نازل كرديم كه هم در آن هدايت بود و هم نور و روشنائى.

در مـرحـله چـهارم باز به يكى ديگر از مواهب معنوى - موهبت هدايت به صراط مستقيم - اشاره كرده، مى گويد: ما آن دو را به راه راست هدايت نموديم( و هدينا هما الصراط المستقيم )

هـمـان راه راسـت و خـالى از هـر گـونه كجى و اعوجاج كه راه انبيأ و اوليأ است، و خطر انحراف و گمراهى و سقوط در آن وجود ندارد.

جـالب ايـنـكـه: در سوره حمد كه در همه نمازها مى خوانيم وقتى كه از خدا تقاضاى هدايت بـه صـراط مـسـتـقـيـم مـى كـنـيـم مـى گـوئيـم: راه كـسـانـى كـه آنـان را مـشـمـول نـعـمـتـهـاى خـود قـرار دادى، نه راه مغضوبين و گمراهان، و اين همان راه انبيأ و اولياست.

در پـنـجمين مرحله به سراغ تداوم مكتب و بقاى نام نيك آنها رفته، مى گويد: ما ذكر خير آنـهـا را در اقـوام بـعـد باقى و برقرار ساختيم (تا به عنوان دو اسوه شناخته شوند، و مردم جهان از روش و تاريخ آنان الهام گيرند)( و تركنا عليهما فى الاخرين ) .

ايـن هـمـان تـعـبيرى است كه در آيات گذشته درباره ابراهيم و نوح آمده بود، اصولا همه مردان خدا و رهروان بزرگ راه حق، تاريخ و نامشان جاويدان است، و بايد چنين باشد كه آنها متعلق به قوم و ملتى نيستند، بلكه تعلق به تمام جهان انسانيت دارند.

در ششمين مرحله سخن از سلام و درود خداوند بر موسى و هارون است مى فرمايد: سلام بر موسى و هارون( سلام على موسى و هارون ) .

سلامى از ناحيه پروردگار بزرگ و مهربان.

سلامى كه رمز سلامت در دين و ايمان، در اعتقاد و مكتب، و در خط و مذهب است.

سلامى كه بيانگر نجات و امنيت از مجازات و عذاب اين جهان و آن جهان است.

و در هـفتمين و آخرين مرحله به جزا و پاداش بزرگ خود به آنها پرداخته، مى گويد آرى ما اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم( انا كذلك نجزى المحسنين ) .

اگر آنها به اين افتخارات نائل شدند بى دليل نبود، آنها محسن بودند، مؤ من و مخلص و فداكار و نيكوكار، و چنين كسانى بايد مشمول اين همه پاداش شوند. قـابـل تـوجـه ايـنكه عين اين عبارت انا كذلك نجزى المحسنين در همين سوره در مورد نوح و ابراهيم موسى و هارون الياس آمده است.

و تـعـبـيـرى شـبيه آن در مورد يوسف (يوسف آيه 22) و گروهى ديگر از انبيأ (انعام آيه 84) نـيـز بـه چـشـم مـى خورد، و همگى گواهى مى دهد كه براى بهره مند شدن از الطاف الهـى بـايـد نـخـسـت در زمـره مـحـسـنـيـن قـرار گـرفـت كـه بـه دنبال آن بركات الهى قطعى است (دقت كنيد).

سـرانـجـام در آخرين آيه مورد بحث به همان دليلى اشاره مى كند كه در داستان ابراهيم و نـوح قبل از آن آمد، مى گويد: آن هر دو (موسى و هارون ) از بندگان مؤ من ما بودند( انهما من عبادنا المؤ منين ) .

ايـمـان اسـت كـه روح انـسـان را چـنـان روشـن و نـيـرومـنـد مى سازد كه به سراغ احسان و نـيـكـوكـارى و پـاكـى و تقوا مى رود، احسانى كه درهاى رحمت الهى را به روى انسان مى گشايد، و انواع نعمتهايش را بر انسان نازل مى كند.


آيه (123) تا (132) و ترجمه

( و إن إلياس لمن المرسلين ) (123)( إذ قال لقومه الا تتقون ) (124)( اتدعون بعلا و تذرون أحسن الخالقين ) (125)( الله ربكم و رب أبائكم الاولين ) (126)( فكذبوه فإنهم لمحضرون ) (127)( إلا عباد الله المخلصين ) (128)( و تركنا عليه فى الاخرين ) (129)( سلام على ال ياسين ) (130)( إنا كذلك نجزى المحسنين ) (131)( إنه من عبادنا المؤمنين ) (132)

ترجمه:

123 - و الياس از رسولان ما بود.

124 - به خاطر بياور هنگامى كه به قومش گفت: آيا تقوا پيشه نمى كنيد؟

125 - آيا بت بعل را مى خوانيد و بهترين خالقها را رها مى سازيد؟!

126 - خدائى كه پروردگار شما و پروردگار نياكان شما است.

127 - امـا آنـهـا او را تـكـذيـب كـردنـد ولى مـسـلمـا هـمـگـى در دادگـاه عدل الهى احضار مى شوند.

128 - مگر بندگان مخلص خدا.

129 - ما نام نيك او (الياس ) را در ميان امتهاى بعد برقرار ساختيم.

130 - سلام بر الياسين.

131 - ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

132 - او از بندگان مؤ من ما است.

تفسير:

پيامبر خدا الياس در برابر مشركان

چـهـارمـيـن سـرگـذشـتى كه از انبيأ پيشين در اين سوره آمده است سرگذشت فشرده اى از الياس است مى فرمايد: الياس از رسولان خدا بود( و ان الياس لمن المرسلين ) .

دربـاره اليـاس و خـصوصيات نسب و زندگى او بحثهائى است كه در نكات آخر اين آيات به خواست خدا خواهد آمد.

سـپس براى شرح اين اجمال به تفصيل پرداخته، مى گويد: به خاطر بياور هنگامى كه بـه قـومـش هـشـدار داد و گـفـت: آيـا پـرهـيـزكـارى پـيـشـه نـمـى كـنـيـد؟( اذ قال لقومه الا تتقون ) .

تقواى الهى و پرهيز از شرك و بت پرستى، از گناه و ظلم و فساد، و از آنچه انسانيت را به تباهى مى كشاند.

در آيـه بـعـد بـا صـراحـت بـيـشـتـرى از ايـن مـسـأله سـخـن مـى گـويـد: آيـا بـت بـعـل را مـى خـوانـيـد و بـهـترين خالقها را رها مى سازيد؟!( اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقين ) .

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه آنـهـا بـت مـعـروفـى بـه نـام بـعـل داشـتـنـد كـه در مـقـابـل آن سـجـده مـى كـردنـد، اليـاس آنـهـا را از ايـن عمل زشت باز داشت، و به سوى آفريدگار بزرگ جهان و توحيد خالص دعوت كرد.

و از هـمـيـن جا است كه جمعى معتقدند مركز فعاليت الياس شهر بعلبك از شهرهاى شامات بود.

زيرا بعل نام آن بت مخصوص و بك به معنى شهر بود، و از تركيب اين دو با هم بعلبك به وجود آمد، گفته اند اين بت طلائى به قدرى بزرگ بود كه طولش به 20 ذراع مى رسيد! و چهار صورت داشت، و خدمه او بالغ بر چهار صد نفر بود!.

ولى بـعـضـى بـعـل را اسـم بت معينى ندانسته بلكه به معنى مطلق بت گرفته اند ولى بعضى ديگر آن را به معنى رب و معبود مى دانند.

راغـب در مفردات مى گويد: بعل در اصل به معنى شوهر است اما عرب معبودهائى را كه به وسيله آن به خدا تقرب مى جستند بعل مى ناميد.

تعبير به بهترين خالق با اينكه آفريننده واقعى در عالم جز خدا نيست - ظاهرا اشاره به مصنوعاتى است كه انسان با تغيير شكل دادن به مواد طبيعى درست مى كند، و از اين نظر خالق بر او اطلاق مى گردد، هر چند خالق مجازى است.

بـه هـر حـال اليـاس ايـن قـوم بت پرست را سخت نكوهش كرد، و ادامه داد: خدائى را رها مى كـنـيد كه پروردگار شما و پروردگار پدران پيشين شما است( الله ربكم و رب آبائكم الاولين ) .

مـالك و مـربـى هـمـه شـمـا او بـوده و هـسـت، هـر نـعـمـتـى داريـد از او اسـت، و حل هر مشكلى با دست قدرت او ميسر است، غير از او نه سرچشمه خير و بركتى وجود دارد و نه دفع كننده شر و آفتى.

گويا بت پرستان زمان الياس همانند عصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـراى تـوجـيه كار خود تكيه بر سنت نياكان و پيشينيان مى كردند كه الياس در پاسخ آنها مى گويد: الله رب شما و رب پدران شما است.

تـعـبـيـر بـه رب (مـالك و مـربـى ) بـهـتـريـن محرك براى تفكر و انديشه است، چرا كه مـهـمـتـرين مسأله در زندگى انسان اين است كه بداند از ناحيه چه كسى آفريده شده؟ و امروز صاحب اختيار و مربى و ولى نعمت او كيست؟

امـا ايـن قـوم خـيـره سـر و خـودخـواه گـوش بـه انـدرزهـاى مـستدل، و هدايتهاى روشن اين پيامبر بزرگ الهى فرا ندادند، و به تكذيب او برخاستند( فكذبوه ) .

خـداونـد هـم مـجـازات آنـهـا را در يـك جـمـله كـوتـاه بـيـان كـرده مى فرمايد: آنها در دادگاه عدل الهى، و در عذاب دوزخ او احضار مى شوند( فانهم لمحضرون ) .

و به كيفر اعمال زشت و شوم خود خواهند رسيد.

ولى ظاهرا گروه اندكى از پاكان نيكان و خالصان به الياس ايمان آوردند،

بـراى آنـكه حق آنها فراموش نگردد، بلافاصله مى فرمايد: مگر بندگان مخلص خدا( الا عباد الله المخلصين ) .

در آيات اخير اين داستان همان مسائل چهارگانه اى را كه در سرگذشتهاى پيامبران ديگر (در مـورد مـوسى و هارون و ابراهيم و نوح ) آمده بود به خاطر اهميتى كه دارد تكرار شده است:

نـخـسـت مـى فرمايد: ما نام نيك الياس را در ميان امتهاى بعد جاودان ساختيم( و تركنا عليه فى الا آخرين ) .

امتهاى ديگر زحمات اين انبيأ بزرگ را كه در پاسدارى خط توحيد، و آبيارى بذر ايمان منتهاى تلاش و كوشش را به عمل آوردند، هرگز فراموش نخواهند كرد، و تا دنيا برقرار است ياد و مكتب اين بزرگمردان و فداكار زنده و جاويدان است.

در مرحله دوم مى افزايد: سلام و درود بر الياسين( سلام على الياسين ) .

تـعـبـيـر بـه اليـاسـيـن بـه جـاى اليـاس يا به خاطر اين است كه الياسين لغتى در واژه اليـاس بـود، و هـر دو بـيـك مـعـنى است، و يا اشاره به الياس ‍ و پيروان او است كه به صورت جمعى آمده است.

در مـرحـله سـوم مـى فـرمـايـد: مـا ايـنگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم( انا كذلك نجزى المحسنين ) .

مـنـظـور نـيـكـوكـارى و احـسـان بـه مـعـنـى وسـيـع كـلمـه اسـت كـه عـمـل بـه تـمـام آئيـن و دسـتـورات او را شـامـل مـى شود، سپس مبارزه با هر گونه شرك و انحراف و گناه و فساد.

و در مـرحـله چـهارم ريشه اصلى همه اينها كه ايمان است طرح مى كند و مى گويد: مسلما او (الياس ) از بندگان مؤ من ماست( انه من عبادنا المؤ منين ) .

ايـمـان و عـبـوديـت سـرچـشـمـه احـسـان و احـسـان عـامـل قـرار گرفتن در صف مخلصين است و مشمول سلام خدا شدن.

نكته ها:

1 - الياس كيست؟

در ايـنـكـه اليـاس يـكى از پيامبران بزرگ خدا است ترديدى نيست، و آيات مورد بحث با صراحت اين مسأله را بيان كرده، آنجا كه مى گويد:( ان الياس لمن المرسلين ) .

نـام ايـن پيامبر در دو آيه از قرآن مجيد آمده است: يكى در همين سوره صافات و ديگرى در سوره انعام همراه گروه ديگرى از پيامبران آنجا كه مى فرمايد:( و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين ) (انعام 85).

ولى در اين كه الياس نام ديگر يكى از پيامبرانى است كه در قرآن نامشان آمده، يا مستقلا نام پيغمبرى است، و ويژگيهاى او كدام است؟ مفسران نظرات گوناگونى دارند:

الف: بعضى معتقدند الياس همان ادريس است (زيرا ادريس، ادراس نيز تلفظ شده، و با تغيير مختصرى الياس شده است )

ب: اليـاس از پـيـامـبـران بـنـى اسـرائيـل است، فرزند ياسين از نواده هاى هارون برادر موسى (عليه‌السلام ).

ج: اليـاس هـمـان خـضـر است، در حالى كه بعضى ديگر معتقدند الياس از دوستان خضر اسـت، و هر دو زنده اند، با اين تفاوت كه الياس ‍ ماموريتى در خشكى دارد، ولى خضر در جزائر و درياها، بعضى ديگر ماموريت الياس را در بيابانها و ماموريت خضر را در كوهها مى دانند، و براى هر دو عمر جاودان قائلند، بعضى نيز الياس را فرزند اليسع دانسته اند.

د: اليـاس هـمـان ايـليـا پـيـامـبـر بـنـى اسـرائيـل مـعـاصـر آجـاب پـادشـاه بـنـى اسرائيل بود كه خداوند او را براى تخويف و هدايت اين پادشاه جبار فرستاده.

بعضى او را نيز يحيى تعميد دهنده مسيح دانسته اند.

امـا آنـچـه بـا ظاهر آيات قرآن هماهنگ است اين است كه اين كلمه مستقلا نام يكى از پيامبران اسـت غـيـر از آنـهـا كـه نـامـشـان در قـرآن آمـده، كـه براى هدايت يك قوم بت پرست مأمور گـرديـد، و اكـثـريـت آن قوم به تكذيب او برخاستند، اما گروهى از مؤ منان مخلص به او گرويدند.

و به طورى كه قبلا هم اشاره كرديم بعضى با توجه به اينكه نام بت بزرگ اين قوم بـعـل بوده معتقدند كه اين پيامبر از سرزمين شامات برخاست، و مركز فعاليت او را شهر بعلبك مى دانند كه امروز جزء لبنان است و در مرز سوريه قرار دارد.

بـه هـر حـال درباره اين پيامبر داستانهاى مختلفى در كتابها آمده است و چون مورد اعتماد و اطمينان نبود از نقل آن صرف نظر مى كنيم.

2 - الياسين كيانند؟

مفسران و مورخان در مورد الياسين نظرات متفاوتى دارند:

الف: بـعـضـى آن را لغـتـى در اليـاس مـى دانـنـد، يـعـنـى هـمـانـگـونـه كـه فـى المـثل ميكان و ميكائيل دو تعبير از آن فرشته مخصوص است و سينا و سينين هر دو نام براى سرزمين معروفى است، الياس و الياسين نيز دو تعبير از اين پيغمبر بزرگ است.

ب: بـعضى ديگر آن را جمع مى دانند به اين ترتيب كه الياس با يأ نسبت همراه شده، و الياسى شده، و بعد با يأ و نون جمع بسته شده و الياسيين گرديده و پس از تخفيف اليـاسـيـن شده بنابراين مفهومش كليه كسانى است كه به الياس مربوط بودند و پيرو مكتب او شدند.

ج: آليـاسـيـن بـا الف مـمـدوده تـركـيـبـى اسـت از كـلمـه آل و يـاسـيـن يـاسـيـن طـبـق نـقـلى نـام پـدر اليـاس اسـت، و طـبـق نـقـل ديـگـرى از نـامـهـاى پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، بنابراين آل ياسين به معنى خاندان پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا خاندان ياسين پدر الياس مى باشد.

قـرائن روشـنـى در خـود قـرآن اسـت كـه هـمـان مـعـنـى اول را تـايـيد مى كند كه منظور از الياسين همان الياس است، زيرا بعد از آيه سلام على الياسين به فاصله يك آيه مى گويد:( انه من عبادنا المؤ منين ) (او از بندگان مؤ من ما بود) بـازگـشـت ضـمـير مفرد به الياسين دليل بر اين است كه او يك نفر بيشتر نبوده، يعنى همان الياس.

دليـل ديـگـر ايـنـكـه ايـن آيـات چـهـارگانه اى كه در پايان ماجراى الياس بود عينا همان آيـاتـى اسـت كه در پايان داستان نوح و ابراهيم و موسى و هارون بود، و هنگامى كه اين آيـات را در كنار هم قرار مى دهيم مى بينيم سلامى كه از سوى خدا در اين آيات ذكر شده، به همان پيامبرى است كه در صدر سخن آمده است( سلام على نوح فى العالمين - سلام على ابراهيم - سلام على موسى و هارون ) بنابراين در اينجا هم سلام على الياسين سلام بر الياس خواهد بود (دقت كنيد).

نـكـتـه اى كـه در ايـنـجـا بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه در بسيارى از تفاسير حـديـثـى نـقـل شـده كـه سـنـد آن بـه ابـن عـبـاس بـرمـى گـردد و او مـى گويد: منظور از آل يـاسـيـن آل مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است چرا كه ياسين از اسمأ پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است.

در مـعـانـى الاخـبـار صـدوق در بـابـى كـه بـراى تـفـسـيـر آل يـاسـيـن ذكـر كرده پنج حديث در همين زمينه نقل شده كه هيچكدام از آنها به ائمه اهلبيت - جـز يك حديث - منتهى نمى شود، و راوى آن حديث شخصى به نام كادح يا قادح است كه در كتب رجال خبرى از او نيست.

از آنـجـا كـه ايـن اخبار روى فرض اين است كه قرائت آيه فوق را به صورت سلام على آل يـاسـين بخوانيم، و هماهنگى آيات را ناديده بگيريم، و اسناد اين روايات نيز چنانكه ديديم قابل گفتگو است، بهتر اين است كه از قضاوت درباره اين روايات خوددارى كنيم و علم آن را به اهلش بسپاريم.


آيه (133) تا (138) و ترجمه

( و إن لوطا لمن المرسلين ) (133)( إذ نجيناه و اهله اجمعين ) (134)( إلا عجوزا فى الغابرين ) (135)( ثم دمرنا الاخرين ) (136)( و إنكم لتمرون عليهم مصبحين ) (137)( و باليل افلا تعقلون ) (138)

ترجمه:

133 - لوط از رسولان ما بود.

134 - به خاطر بياور زمانى را كه او و خاندانش را نجات همگى داديم.

135 - مگر پيرزنى كه در ميان آن قوم باقى ماند (و به سرنوشت آنها گرفتار شد).

136 - سپس بقيه را نابود كرديم.

137 - و شما پيوسته صبحگاهان از كنار (ويرانه هاى شهرهاى ) آنها عبور مى كنيد...

138 - و شبانگاه، آيا نمى انديشيد.

تفسير:

سرزمين بلازده اين قوم در برابر شماست!

پنجمين پيامبرى كه در اين سوره، و در اين سلسله آيات نامش به ميان آمده و فشرده اى از تاريخ او به عنوان يك درس آموزنده بازگو شده، لوط است، كه طبق صـريـح قـرآن هـمـزمـان و مـعـاصـر با ابراهيم (عليه‌السلام ) بوده است، و از پيامبران بزرگ خدا است (عنكبوت آيه 26 و سوره هود 74).

نام لوط (عليه‌السلام ) در قرآن در آيات زيادى آمده است، و كرارا درباره او و قومش بحث شده، و مخصوصا سرنوشت دردناك اين قوم منحرف به روشنترين صورتى تبيين گشته اسـت (سـوره شـعـرأ آيـات 167 تـا 173 و سـوره هـود 70 تـا 83، و سـوره نمل از آيه 54 تا آيه 58 و غير آن ).

نخست مى گويد: لوط از رسولان ما بود( و ان لوطا لمن المرسلين ) .

و بـعـد از بـيـان ايـن اجـمـال طـبـق روش اجـمال و تفصيل كه قرآن دارد به شرح قسمتى از مـاجـراى او پـرداخـتـه، مى گويد: به خاطر بياور زمانى را كه لوط و خاندانش را همگى نجات داديم( اذ نجيناه و اهله اجمعين ) .

جز همسرش پيرزنى كه در ميان بازماندگان باقى ماند( الا عجوزا فى الغابرين ) .

سپس بقيه را در هم كوبيديم و نابود كرديم( ثم دمرنا الاخرين ) .

جمله هاى كوتاه فوق اشاراتى به تاريخ پر ماجراى اين قوم است كه شرح آن در سوره هاى هود و شعرأ و عنكبوت گذشت.

لوط همچون ساير انبيأ نخست دعوت خود را از توحيد شروع كرد، سـپـس به مبارزه شديد با مفاسد محيط پرداخت، مخصوصا همان انحراف معروف اخلاقى و همجنس گرائى آنها كه رسوائى آن در تمام تواريخ منعكس است.

اين پيامبر بزرگ مرارتها كشيد، و خون جگرها خورد، و آنچه در توان داشت براى اصلاح ايـن قـوم مـنـحـرف و زشـت سـيـرت و زشـت صـورت و جـلوگـيـرى آنـان از اعـمـال نـنـگـيـنشان به كار بست، اما نتيجه اى نگرفت، و اگر افراد اندكى به او ايمان آوردند به زودى خود را از آن محيط آلوده نجات بخشيدند.

سـرانـجـام لوط از آنـهـا نـوميد شد و در مقام دعا بر آمد، و از خداوند تقاضاى نجات خود و خـانـدانـش را كـرد خـداونـد دعـاى او را اجـابـت كـرد و آن گـروه اندك را همگى نجات داد جز هـمـسـرش هـمـان پـيـرزنـى كـه نـه تـنها از تعليمات او پيروى نمى كرد بلكه گاه به دشمنان او نيز كمك مى نمود.

خـداونـد سـخـت تـريـن مـجـازات را بـراى ايـن قـوم قـائل شـد، نـخـست شهرهاى آنها را زير و رو كرد، و بعد بارانى از سنگريزه متراكم بر آنها فرو باريد، به گونه اى كه همگى نابود شدند حتى اجسادشان محو شد!

و از آنـجـا كه همه اينها مقدمه اى است براى بيدار كردن غافلان مغرور در پايان اين سخن اضافه مى كند: شما پيوسته صبحگاهان از كنار ويرانه هاى شهرهاى آنها مى گذريد( و انكم لتمرون عليهم مصبحين ) .

و شـبـانـگـاه نـيـز از آنـجـا عـبـور مـى كـنـيـد آيـا نـمـى انـديـشـيـد؟!( و بالليل افلا تعقلون ) .

اين تعبير به خاطر آن است كه شهرهاى قوم لوط در مسير كاروانهاى مردم حجاز به سوى شام قرار داشت، و اينها در سفرهاى روزانه و شبانه خود از كنار آن عبور مى كردند، اگر گوش جانى داشتند فرياد دلخراش و جانكاه اين قوم گنهكار بـلا ديـده را مى شنيدند، چرا كه ويرانه هاى شهرهاى آنها با زبان بى زبانى به همه عابران درس مى دهد، و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهى بر حذر مى دارد.

آرى درس عـبـرت بـسـيـار اسـت امـا عـبـرت گـيـرنـدگـان كـمـنـد مـا اكـثـر العـبـر و اقل الاعتبار.

نـظـيـر هـمـيـن مـعـنـى در آيه 76 سوره حجر بعد از بيان داستان قوم لوط آمده است،( و انها لبسبيل مقيم ) : اين آثار بر سر راه كاروانيان و عابران همواره برقرار است.

در روايـتى از امام صادق (عليه‌السلام ) اين جمله طور ديگرى تفسير شده است هنگامى كه يـكـى از اصـحـاب از تـفـسـيـر آيـات و انـكـم لتـمـرون عـليـهـم مـصـبـحـيـن و بـالليـل افـلا تـعـقـلون سـؤ ال كـرد، فرمود: تمرون عليهم فى القرآن اذا قرأ تم فى القـرآن فـاقرئوا ما قص الله عليكم من خبرهم: شما در قرآن به هنگامى كه تلاوت آيات قـرآن مـى كـنيد از كنار آنها مى گذريد، قرآن اخبارى را كه خداوند بيان كرده براى شما بازگو مى كند.

ايـن تـفـسـيـر مـمـكـن اسـت اشـاره بـه مـعـنـى دوم آيـه و بـطـون آن بـاشـد، و در هـر حـال جمع ميان دو تفسير نيز بى مانع است، چرا كه هم آثار قوم لوط در خارج در برابر چشمان آنها قرار داشت، و هم اخبار آن در قرآن مجيد.


آيه (139) تا (148) و ترجمه

( و إ ن يونس لمن المرسلين ) (139)( اذ ابق إ لى الفلك المشحون ) (140)( فساهم فكان من المدحضين ) (141)( فالتقمه الحوت و هو مليم ) (142)( فلو لا انه كان من المسبحين ) (143)( للبث فى بطنه إ لى يوم يبعثون ) (144)( فنبذناه بالعرأ و هو سقيم ) (145)( و انبتنا عليه شجرة من يقطين ) (146)( و ارسلناه إ لى مائة الف او يزيدون ) (147)( فامنوا فمتعناهم الى حين ) (148)

ترجمه:

139 - و يونس از رسولان ما بود.

140 - به خاطر بياور زمانى را كه به سوى كشتى مملو (از جمعيت و بار) فرار كرد.

141 - و با آنها قرعه افكند (و قرعه بنام او اصابت كرد و) مغلوب شد.

142 - (او را به دريا افكندند) و ماهى عظيمى او را بلعيد، در حالى كه مستحق ملامت بود!

143 - و اگر او از تسبيح كنندگان نبود...

144 - تا روز قيامت در شكم ماهى مى ماند.

145 - (بـه هـر حـال مـا او را رهـائى بـخشيديم و) او را در يك سرزمين خشك خالى از گياه افكنديم در حالى كه بيمار بود.

146 - و كدوبنى بر او رويانديم (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش آرامش يابد).

147 - و او را به سوى جمعيت يكصد هزار نفرى، يا بيشتر، فرستاديم.

148 - آنها ايمان آوردند و تا مدت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساختيم.

تفسير:

يونس در بوته امتحان

ايـن شـشـمـيـن و آخرين سرگذشت انبيأ و اقوام پيشين است كه در اين سوره آمده سرگذشت يـونـس و قـوم تـوبـه كارش، و جالب اينكه در پنج سرگذشت پيشين كه از قوم نوح و ابراهيم و موسى و هارون و الياس و لوط سخن مى گفت همه به اينجا منتهى مى شد كه اين اقوام هرگز بيدار نشدند و به عذاب الهى گرفتار شدند، و خدا اين پيامبران بزرگ را از ميان آنها نجات داد.

اما در اين داستان پايان قضيه به عكس آنها است، قوم كافر يونس با مشاهده نشانه اى از عـذاب الهـى بـيـدار شـدنـد و تـوبـه كـردنـد، و خـدا آنـهـا را مشمول الطاف خويش قرار داد، و از بركات مادى و معنوى بهره مند نمود، حتى يونس را به خـاطـر تـرك اولائى كـه بـه خـاطـر تعجيل در مهاجرت از ميان اين قوم انجام داد، گرفتار مـشـكلات و ناراحتى كرد و حتى در مورد او به ابق كه معمولا درباره بندگان فرارى ذكر مى شود تعبير نمود!

اشـاره بـه ايـنـكـه شـمـا مـشـركـان عـرب، و شـمـا انـسـانـهـا در طول تاريخ، آيا مى خواهيد همانند آن اقوام پنجگانه باشيد يا همانند قوم يونس؟ آيا آن عاقبت شوم و دردناك را طلب مى كنيد، يا اين پايان خير و سعادت؟ بسته به تصميم خود شما است!

بـه هـر حال در سوره هاى متعددى از قرآن مجيد (از جمله سوره انبيأ و يونس و سوره قلم و هـمـيـن سـوره صـافـات ) از ايـن پـيـامبر بزرگ و داستانش سخن به ميان آمده و در هر كدام بـخـشـى از حـالات او مـنـعـكس است، و در سوره صافات بيشترين تكيه روى مسأله فرار يونس و گرفتارى و نجات او است.

نـخست همچون داستانهاى گذشته سخن از مقام رسالت او به ميان آورده، مى گويد: يونس از رسولان خداوند بود( و ان يونس لمن المرسلين ) .

يونس (عليه‌السلام ) همانند ساير انبيأ دعوت خود را از توحيد و مبارزه با بت پرستى شروع كرد، و سپس با مفاسدى كه در محيط رائج بود به مبارزه پرداخت.

امـا آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نياكان خود تقليد مى كردند در برابر دعوت او تسليم نشدند.

يـونـس (عليه‌السلام ) همچنان از روى دلسوزى و خيرخواهى مانند پدرى مهربان آن قوم گـمـراه را انـدرز مـى داد، ولى در برابر اين منطق حكيمانه چيزى جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمى شنيد.

تـنـهـا گـروه انـدكـى كـه شـايـد از دو نـفر تجاوز كردند (عابد و عالمى!) به او ايمان آوردند.

يـونس آنقدر تبليغ كرد كه تقريبا از آنها مايوس شد، در بعضى از روايات آمده است كه به پيشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه ) تصميم گرفت به آنها نفرين كند.

ايـن بـرنـامـه تـحـقق يافت و يونس به آنها نفرين كرد، به او وحى آمد كه در فلان زمان عـذاب الهـى نـازل مـى شود هنگامى كه موعد عذاب نزديك شد يونس همراه مرد عابد از ميان آنـهـا بـيـرون رفـت در حـالى كـه خـشـمـگـيـن بـود، تـا بـه ساحل دريا رسيد در آنجا يك كشتى پر از جمعيت و بار را مشاهده كرد، و از آنها خواهش نمود كه او را نيز همراه خود ببرند.

اين همان است كه قرآن در آيه بعد به آن اشاره كرده، مى گويد: به خاطر بياور هنگامى را كه به سوى كشتى مملو از بار و جمعيت فرار كرد( اذ ابق الى الفلك المشحون ) .

تعبير به ابق از ماده اباق به معنى فرار كردن بنده از مولاى خود، در اينجا تعبير عجيبى اسـت، و نـشان مى دهد كه ترك اولاى بسيار كوچك تا چه حد در مورد پيامبران عاليمقام از سـوى خـداوند مورد سختگيرى و عتاب واقع مى شود تا آنجا كه پيامبرش را بنده فرارى مى نامد!

بـدون شـك يونس پيامبر معصوم بود و هرگز مرتكب گناهى نشد، ولى بهتر اين بود كه بـاز هـم تـحـمـل بـه خـرج مـى داد و تـا آخـريـن لحـظـات قبل از نزول عذاب در ميان قوم مى ماند شايد بيدار مى شدند.

درسـت اسـت كـه طـبـق بـعـضـى از روايـات چـهـل سـال تـبـليغ كرد، ولى باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتى هم بر آن مى افزود، چون چنين نكرد تشبيه به بنده فرارى شد.

بـه هـر حـال يـونـس سـوار بـر كشتى شد، طبق روايات ماهى عظيمى سر راه را بر كشتى گـرفـت، دهـان بـاز كـرد گـوئى غـذائى مى طلبد، سرنشينان كشتى گفتند به نظر مى رسـد گـنـاهـكـارى در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهى شود، و چاره اى جز استفاده از قرعه نيست ) در اينجا قرعه افكندند قرعه به نام يونس درآمد!

طـبق روايتى قرعه را سه بار تكرار كردند، و هر بار به نام يونس در آمد، ناچار يونس را گرفتند در دهان ماهى عظيم پرتاب كردند!

قرآن در آيات مورد بحث با يك جمله كوتاه به اين ماجرا اشاره كرده مى گويد: يونس با آنها قرعه افكند و مغلوب شد!( فساهم فكان من المدحضين ) .

ساهم از ماده سهم در اصل به معنى تير و ساهمه به معنى قرعه كشى آمده است، زيرا به هنگام قرعه كشى نامها را بر چوبه هاى تير مى نوشتند، و با هم مخلوط مى كردند، سپس يـك چـوبـه تـيـر از آن بـيـرون مـى آوردنـد و بـه نـام هـر كـس اصـابـت مـى كـرد مشمول قرعه مى شد.

مـدحـض از مـاده ادحـاض به معنى باطل كردن و زائل نمودن و مغلوب كردن است، و در اينجا منظور اين است كه قرعه به نام او اصابت كرد.

ايـن تـفـسـيـر نـيز گفته شده كه دريا طوفانى شد، و بار كشتى سنگين بود و هر لحظه خـطـر غرق شدن سرنشينان كشتى را تهديد مى كرد و چاره اى جز اين نبود كه براى سبك شـدن كـشـتـى بعضى از افراد را به دريا بيفكنند و قرعه به نام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، و درست در همين هنگام نهنگى فرا رسيد و او را در كام خود فرو برد.

بـه هـر حـال قـرآن مـى گـويـد: مـاهـى عـظـيـم او را بـلعـيـد در حـالى كه مستحق ملامت بود!( فالتقمه الحوت و هو مليم ) .

التقمه از ماده التقام به معنى بلعيدن است.

مـليـم در اصـل از مـاده لوم بـه مـعـنـى مـلامـت اسـت (و هـنـگـامـى كـه بـه بـاب افعال مى رود معنى استحقاق ملامت را مى دهد).

مسلم است اين ملامت و سرزنش به خاطر ارتكاب گناه كبيره يا صغيره اى نبود، بلكه علت آن تـنها ترك اولائى بود كه از او سر زد، و آن عجله در ترك قوم خويش و هجرت از آنان بود.

اما خدائى كه آتش را در دل آب، و شيشه را در كنار سنگ سالم نگه مى دارد، به اين حيوان عظيم فرمان تكوينى داد كه كمترين آزارى به بنده اش يونس نرساند، او بايد يك دوران زندان بى سابقه را طى كند و متوجه ترك اولائى خود شود و در مقام جبران بر آيد.

در روايـتى آمده است اوحى الله الى الحوت لا تكسر منه عظما و لا تقطع له وصلا: خداوند بـه آن مـاهـى وحـى فرستاد كه هيچ استخوانى را از او مشكن، و هيچ پيوندى را از او قطع مكن!.

يـونـس خـيـلى زود مـتـوجـه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولى خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضاى عفو نمود.

در ايـنـجـا ذكـر مـعـروف و پـرمـحـتـوائى از قـول يـونـس نـقـل شـده كـه در آيـه 87 سـوره انـبـيـأ آمـده، و در مـيـان اهل عرفان به ذكر يونسيه معروف است:( فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كـنت من الظالمين ) : او در ميان ظلمتهاى متراكم فرياد زد كه معبودى جز تو نيست، منزهى تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم!

بـر خـويـشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانى براى من است گرفتار شدم.

اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأ م با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه 88 سـوره انـبـيـأ آمده( فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين ) : ما دعاى او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤ منان را نجات مى دهيم.

اكـنـون بـبـيـنـيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه مى گويد؟ در يك جمله كوتاه مى گويد: اگر او از تسبيح كنندگان نبود...( فلو لا انه كان من المسبحين ) .

مسلما تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند!( للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) .

و ايـن زنـدان مـوقـت تـبـديـل بـه يـك زنـدان دائم مـى شـد، و آن زنـدان دائم مبدل به گورستان او مى گشت!

در ايـنـكـه آيـا مـانـدن يـونـس در شـكـم مـاهى تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهى ) به صورت زنده يا مرده بوده است بعضى از مفسران احتمالاتى ذكر كرده اند:

نـخـسـت اينكه هر دو زنده مى ماندند و يونس به صورت يك زندانى تا روز قيامت در شكم ماهى محبوس بود.

دوم اينكه يونس از دنيا مى رفت و ماهى به صورت قبرستان سيار او زنده مى ماند!

سوم اينكه يونس و ماهى هر دو مى مردند و شكم ماهى قبر يونس مى شد، و زمين قبر ماهى، او در دل ماهى و ماهى در دل زمين تا روز رستاخيز دفن مى شدند.

آيـه مـورد بـحـث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمى تواند باشد، ولى آيات متعددى كه مى گـويد در پايان دنيا همه مى ميرند نشان مى دهد كه زنده ماندن يونس يا زنده ماندن ماهى تـا روز قـيـامـت مـمكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير سوم نزديكتر به نظر مى رسد.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه ايـن تـعبير كنايه از مدت طولانى باشد يعنى تا مدتى طـولانـى در ايـن زنـدان بـاقـى مـى مـانـد، چنانكه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز مى گويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانى.

ولى فـرامـوش نـكـنيم كه اينها همه در صورتى تحقق مى يافت كه او تسبيح و توبه را تـرك مـى گـفـت، ولى چـنـيـن نـشـد او در سـايـه تـسـبـيـح پـروردگـار مشمول عفو خاصش شد.

سـپـس هـمـانـگونه كه قرآن مى گويد: ما او را در يك سرزمين خشك و خالى از درخت و گياه افكنديم، در حالى كه بيمار بود( فنبذناه بالعرأ و هو سقيم ) .

ماهى عظيم در كنار ساحل خشك و بى گياهى آمد، و به فرمان خدا لقمه اى را كه از او زياد بود بيرون افكند اما پيدا است اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را بر هم زده بود، بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.

درست نمى دانيم يونس چه مدت در شكم ماهى بود، ولى مسلم است هر چه بود نمى توانست از عوارض آن بر كنار ماند، درست است كه فرمان الهى صادر شده بود كه يونس هضم و جـذب بـدن ماهى نشود، اما اين بدان معنى نبود كه آثارى از اين زندان را به همراه نياورد، لذا جمعى از مفسران نوشته اند كه او به صورت جوجه نوزاد و ضعيف و بى بال و پر از شكم ماهى بيرون آمد، به طورى كه توان حركت نداشت.

بـاز در ايـنـجا لطف الهى به سراغ او آمد، چرا كه بدنش بيمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار مى داد، پوششى لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بـيـارامـد، قـرآن در اينجا مى گويد: ما كدوبنى بر او رويانيديم تا در سايه برگهاى پهن و مرطوب بيارامد( و انبتنا عليه شجرة من يقطين ) .

يقطين به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران گفته اند: هر گياهى است كه ساقه نـدارد، و داراى بـرگـهـاى پـهـن اسـت، مـانـنـد بـوتـه خـربـزه و كدو و خيار و هندوانه و امـثـال آن، ولى بـسـيـارى از مـفـسـران و روات حـديث در اينجا تصريح كرده اند كه منظور خصوص ‍ كدوبن است (بايد توجه داشت كه شجره در لغت عرب هم به نباتاتى گفته مى شـود كـه داراى سـاقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه، و به تعبير ديگر اعم از درخـت و گـيـاه اسـت حتى در اينجا حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل كرده اند كه شخصى به آن حضرت عرض كرد: انك تحب القرع؟ شما كدو را دوست داريد فرمود اجل هى شجرة اخى يونس: آرى آن گياه برادرم يونس است.

مى گويند: كدوبن علاوه بر اينكه برگهاى پهن و پرآبى دارد و مى توان از آن سايبان خـوبى تهيه كرد مگس نيز بر برگهاى آن نمى نشيند، و يونس به خاطر توقف در شكم مـاهـى پـوسـت تـنـش آن قـدر نـازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر آن رنج مى برد، او اندام خود را با اين كدوبن پوشانيد تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات.

شـايـد خـداونـد مـى خـواهـد درسـى را كـه بـه يـونـس در شـكـم ماهى داده است در اين مرحله تـكـمـيل كند، او بايد تابش آفتاب و حرارتش را بر پوست نازك تنش احساس كند، تا در آيـنـده در مـقـام رهـبـرى براى نجات امتش از آتش سوزان جهنم تلاش و كوشش بيشترى به خرج دهد همين مضمون در بعضى از روايات اسلامى وارد شده است.

يونس را در اينجا رها مى كنيم و به سراغ قومش مى رويم.

هـنـگـامى كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد، و مقدمات خشم الهى نيز بر آنها ظاهر شد، تكان سختى خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندى را كه در ميان آنها بود گرفتند، و با رهبرى او در مقام توبه بر آمدند.

در بـعـضـى از روايـات آمده است كه آنها دستجمعى به سوى بيابان حركت كردند، و بين زنان و فرزندان، و حيوانات و بچه هاى آنها، جدائى افكندند، سپس گريه را سر دادند، و صـداى ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتى كه درباره پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.

در اينجا پرده هاى عذاب كنار رفت و حادثه بر كوهها ريخت، و جمعيت مؤ من توبه كار به لطف الهى نجات يافتند.

يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببيند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟

هـنـگـامى كه آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بت پرست بودند ولى اكنون همه موحد خداپرست شده اند؟

قـرآن در اينجا مى گويد: ما او را به سوى جمعيت يكصد هزار نفرى يا بيشتر فرستاديم( و ارسلناه الى ماة الف او يزيدون ) .

آنـها ايمان آوردند و ما تا مدت معينى آنان را از مواهب حيات و زندگى دنيا بهره مند ساختيم( فامنوا فمتعناهم الى حين ) .

البـتـه ايـمـان اجـمـالى و تـوبـه آنـهـا قـبـلا بـود، ولى ايـمـان آنـهـا بـطـور تـفـصـيـل بـه خدا و پيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامى صورت گرفت كه يونس به ميان آنها بازگشت.

قابل توجه اينكه از آيات قرآن استفاده مى شود كه اين مأموريت مجدد به سوى همان قوم پيشين بوده است، و اينكه بعضى آنرا مأموريت جديدى به سوى قوم تازه اى دانسته اند با ظاهر آيات سازگار نيست.

زيـرا از يـكـسـو در ايـنـجا خوانديم:( فامنوا فمتعناهم الى حين ) : يعنى اين قومى كه يونس مأموريت هدايت آنها را پيدا كرد ايمان آوردند و ما آنها را تا زمان معينى بهره مند ساختيم.

و از سوى ديگر همين تعبير در سوره يونس درباره همان قوم سابق آمده است:( فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحياة الدنيا و مـتـعناهم الى حين ) : چرا هيچيك از اقوام به موقع ايمان نياوردند تا مفيد به حالشان باشد، جـز قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خواركننده را در زندگى دنيا از آنها برطرف ساختيم، و تا مدت معينى آنها را بهره مند نموديم (يونس - 98).

ضـمـنا از اينجا روشن مى شود كه مراد از الى حين (تا مدت معينى ) همان پايان زندگى و اجل طبيعى آنها است.

در اينكه چرا در آيات فوق مى فرمايد: صد هزار نفر، يا بيشتر و مراد از بيشتر چه اندازه است مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند.

ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه اين گونه تعبيرات براى تأكيد و عظمت چيزى است نه بخاطر ترديد و شك گوينده.

نكته ها:

1 - تاريخچه كوتاهى از زندگى يونس (عليه‌السلام )

يـونـس فرزند متى كه لقب او ذوالنون (صاحب ماهى ) است و اين لقب به خاطر آن است كه سـرگـذشـت او بـا داستان ماهى چنانكه گفتيم گره خورده شده است، از پيامبران معروفى است كه ظاهرا بعد از موسى و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.

بعضى او را از اولاد هود و مأموريت او را هدايت باقيمانده قوم ثمود دانسته اند.

سرزمين ظهور او منطقه اى از عراق بنام نينوا بود.

بعضى ظهور او را در حدود 825 سال قـبـل از مـيـلاد حـضـرت مسيح (عليه‌السلام ) نوشته اند، و هم اكنون در نزديكى كوفه در كنار شط قبر معروفى است بنام يونس.

در بـعـضـى از كـتـب آمـده او پـيـغمبرى از بنى اسرائيل بود كه بعد از سليمان به سوى اهل نينوا مبعوث شد.

در كـتـاب يـونـاه از كتب عهد عتيق (تورات ) بحثهاى مشروحى درباره يونس تحت نام يوناه ابن متى آمده است.

طـبـق ايـن نـقـل او مـأموريت داشت كه به شهر بزرگ نينوا رود، و در برابر شرارت مردم قيام كند سپس حوادث ديگرى ذكر مى كند كه شباهت زيادى دارد با آنچه در قرآن آمده است، بـا ايـن تفاوت كه طبق روايات اسلامى يونس به دعوت قوم خود برخاست و وظيفه خود را در ايـن زمـيـنه انجام داد، و بعد از آنكه قوم دعوت او را رد كردند به آنها نفرين كرد، و از مـيـان آنها خارج شد و ماجراى كشتى و ماهى براى او پيش آمد، ولى تورات عبارت زننده اى دارد و تـصـريح مى كند كه او قبل از انجام مأموريت مى خواست استعفا كند! لذا برخاست و فرار كرد و ماجراى كشتى و ماهى پيش آمد.

و عـجـبـتـر ايـنكه تورات مى گويد هنگامى كه خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت يونس، بسيار ناراحت شد و خشمش ‍ افروخته شد!.

از فـصـول تـورات اسـتـفـاده مـى شـود كـه يونس دو بار مأموريت پيدا كرد، در مأموريت اول خوددارى نمود و به آن سرنوشت دردناك مبتلا شد، بار دوم به او مأموريت داده شد كه بـه هـمان شهر نينوا برود مردم نينوا بيدار شدند، به خدا ايمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهى شدند و اين همان عفوى بود كه يونس را خوش آمد نبود!

از مـقايسه آنچه در قرآن و روايات اسلامى آمده با آنچه در تورات كنونى آمده است روشن مـى شود كه تا چه حد تورات تحريف يافته مقام اين پيامبر بزرگ را پائين آورده است، گـاه نـسـبـت عـدم قـبـول مـأمـوريـت رسـالت را بـه او مـى دهـد و گـاه خـشـمـنـاك شـدن از شـمـول عفو و رحمت پروردگار نسبت به يك قوم توبه كار، و اينها است كه نشان مى دهد تـورات كـنـونـى بـه هـيـچ وجـه كـتـاب قـابـل اعـتـمـادى نـيـسـت. بـه هـر حال او از پيامبران بزرگى است كه قرآن از او به عظمت ياد كرده است.

2 - چگونه يونس در شكم ماهى زنده ماند؟

گفتيم دليل روشنى در دست نيست كه يونس چه مدتى در شكم ماهى ماند؟ چند ساعت، يا چند روز، و يـا چـنـد هـفـتـه، در بـعـضـى از روايـات نـه ساعت، و بعضى سه روز، و بعضى بـيـشـتـر، و حـتـى تـا چـهـل روز گـفـتـه انـد، ولى مـدرك مـسـلمـى بـر هـيـچـيـك از ايـن اقـوال وجـود نـدارد، تـنـهـا در تفسير على بن ابراهيم در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) توقف يونس در شكم ماهى 9 ساعت ذكر شده است.

بعضى از مفسران اهل سنت مدت آن را يك ساعت هم ذكر كرده اند.

ولى هـر چـه باشد بدون شك اين توقف يك امر عادى نيست، انسان نمى تواند بيش از چند دقـيـقـه در مـحـيطى كه هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر مى بينيم جنين در شكم مادر ماهها زنـده مـى ماند به خاطر اين است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نيفتاده و اكسيژن لازم را تنها از طريق خون مادر دريافت مى كند.

بنابراين ماجراى يونس بدون شك يك اعجاز است، و اين نخستين اعجازى نيست كه در قرآن بـا آن روبـرو مـى شـويـم، هـمـان خـدائى كـه ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) را در دل آتش سالم نگهداشت، و موسى و بنى اسرائيل را با ايجاد جاده هاى خشك در وسط دريا از غـرقـاب نـجـات داد، و نـوح (عليه‌السلام ) را به وسيله كشتى ساده اى از آن طوفان عـظـيـم و گـسترده رهائى بخشيد، و سالم به زمين فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد كه بنده اى از بندگان خاصش را مدتى در شكم ماهى عظيمى سالم نگهدارد.

البته وجود چنين ماهيهاى بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجيبى نيست، هم اكنون، ماهيهاى عـظـيـمـى بـه نـام بـالن مـوجـود اسـت كـه بـيـش ‍ از 30 مـتـر طول دارد و بزرگترين حيوان روى زمين است و جگر او بالغ بر يك تن مى شود!

در هـمـيـن سـوره داسـتـانـهـاى انـبـيـاى پـيـشـيـن را خـوانـديـم كـه بـه طـرز اعـجازآميزى از چنگال بلاها رهائى يافتند و يونس آخرين آنها در اين سلسله است.

3 - درسهائى بزرگ در داستانى كوچك!

مـى دانـيـم طـرح ايـن سـرگـذشـتها در قرآن مجيد همه براى هدفهاى تربيتى است چرا كه قرآن كتاب داستان نيست كتاب انسانسازى و تربيت است.

از اين سرگذشت عجيب پندهاى بزرگى مى توان گرفت:

الف: تـخلف حتى به صورت يك ترك اولى از يك پيامبر بزرگ در پيشگاه خداوند مهم است و كيفر دارد.

البـتـه چـون مـقـام پـيـامـبـران بـسـيـار والا اسـت يـك غـفـلت كـوچـك در مـورد آنـهـا گـاه مـعـادل يـك گـنـاه كـبـيـره اى كـه از ديـگـران سـر بـزنـد مـى بـاشـد بـه هـمـيـن دليـل ديـديـم كـه در اين داستان خداوند او را بنده فرارى ناميد، و در روايات آمده بود كه سرنشينان كشتى گفتند: يك فرد عاصى در ميان ما است! و سرانجام خداوند او را در زندان وحـشـتناكى گرفتار كرد، و بعد از توبه و بازگشت به سوى خدا از آن زندان با تنى آزرده و بيمار آزاد شد.

تـا هـمـگان بدانند تخلف از هيچكس پذيرفته نيست، عظمت مقام پيامبران و اولياى خدا نيز بـه آن اسـت كـه بـنـده مـطـيـع فـرمان او هستند و گر نه كسى با خدا رابطه خويشاوندى نـدارد، البـتـه ايـن نـشـانـه عـظـمـت مـقـام اين پيامبر بزرگ است كه خداوند درباره او چنين سختگيرى مى كند.

ب: در همين داستان (در آن قسمتى كه در سوره انبيأ آيه 87 آمده است ) راه نجات مؤ منان را از غـم و انـدوه و گرفتارى و مشكلات همان راهى معرفى مى كند كه يونس (عليه‌السلام ) پـيـمـود، و آن اعتراف به خطا در پيشگاه حق، و تسبيح و تنزيه و توبه و بازگشت به سوى او است.

ج: ايـن مـاجـرا نشان مى دهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب مى توانند در آخرين لحـظـات مسير تاريخ خود را عوض كنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهى باز گردند و نـجـات يـابـنـد، مـشـروط بـر ايـنكه پيش از آنكه فرصت از دست رود متوجه شوند و اگر بتوانند عالمى را به رهبرى خود بر گزينند.

د: ايـن مـاجـرا نـشـان مـى دهـد كه ايمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار و بركات مـعـنـوى مواهب ظاهرى دنيا را نيز متوجه انسان مى سازد، عمران و آبادى مى آفريند، و مايه طـول عـمـر و بـهـره گـيـرى از مـواهب حيات مى شود، نظير اين معنى در داستان نوح (عليه‌السلام ) نيز آمده است كه شرح آن را به خواست خدا در تفسير سوره نوح خواهيم خواند.

هــ: قـدرت خـداونـد آنـقـدر وسـيـع و گـسـتـرده اسـت كـه چـيـزى در بـرابـر آن مـشـكـل نـيـسـت، تـا آن حد كه مى تواند انسانى را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكى سـالم نـگهدارد، و سالم بيرون فرستد. اينها نشان مى دهد كه همه اسباب اين عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.

4 - پاسخ به يك سؤال

در ايـنـجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه: در بيان سرگذشتهاى اقوام ديگر در آيات قـرآن آمـده اسـت كـه بـه هـنـگـام نـزول عـذاب (عـذاب اسـتـيصال كه براى نابودى اقوام سركش نازل مى شده ) توبه و انابه بى اثر بوده است، چگونه اين مسأله در مورد قوم يونس استثنا پذيرفت؟

در برابر اين سؤ ال دو پاسخ مى توان گفت:

نـخـسـت ايـنـكـه عـذاب هـنـوز نـازل نـشـده بـود تـنـهـا عـلائم مـخـتـصـرى كـه از قـبـيل هشدارها است به چشم مى خورد كه آنها به موقع از اين هشدارها استفاده كردند و پيش از نزول عذاب توبه نمودند و ايمان آوردند.

ديـگـر ايـنـكـه ايـن عـذاب عـذاب اسـتـيـصـال نـبـوده، و از قـبـيـل گـوشـمـاليـهائى بوده كه قبل از نزول عذاب بنيان كن به اقوام مختلف مى داده تا قـبـل از فـوت فـرصـت بـيدار شوند و راه تقوا پيش گيرند، مانند مجازاتهاى مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.

5 - قرعه و مشروعيت آن در اسلام

در روايـات مـربـوط بـه قـرعـه و مـشـروعـيـت آن مى خوانيم كه امام صادق (عليه‌السلام ) فـرمـود: اى قـضـيـة اعـدل مـن القـرعـة اذا فـوض الامـر الى الله عـزوجـل، يـقول: فساهم فكان من المدحضين: كدام داورى از قرعه عادلانه تر است (هنگامى كـه كـارهـا بـه بن بست رسد) و موضوع به خدا واگذار شود، مگر خداوند (در قرآن مجيد درباره يونس ) نمى گويد: فساهم فكان من المدحضين: يونس با سرنشينان كشتى قرعه افكند، و قرعه به نام او درآمد و محكوم شد!

اشـاره بـه ايـنـكـه قـرعـه بـه هـنـگـامـى كـه كـار مـشـكـل شـود و راه حـل ديـگـرى نـبـاشـد و كـار را بـه خـدا واگذار كنند به راستى راه گشا است، چنانكه در داستان يونس درست منطبق بر واقعيت شد.

ايـن مـعنى در حديث ديگرى با صراحت بيشتر از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه فـرمود: ليس من قوم تنازعوا (تقارعوا) ثم فوضوا امرهم الى الله الا خـرج سـهـم المـحـق: هـيـچ قـومـى اقـدام بـه قـرعـه (بـه هـنـگـام بـن بـسـت كـامـل ) نـكردند در حالى كه كار خود را به خدا واگذار كرده باشند مگر اينكه قرعه به واقعيت اصابت مى كند و حق آشكار مى شود.

شرح بيشتر پيرامون اين مسأله را در كتاب (القواعد الفقهيه ) آورده ايم.


آيه (149) تا (160) و ترجمه

( فاستفتهم الربك البنات و لهم البنون ) (149)( ام خلقنا الملائكة اناثا و هم شاهدون ) (150)( ألا إنهم من إفكهم ليقولون ) (151)( ولد الله و انهم لكاذبون ) (152)( أصطفى البنات على البنين ) (153)( ما لكم كيف تحكمون ) (154)( افلا تذكرون ) (155)( ام لكم سلطان مبين ) (156)( فاتوا بكتابكم إن كنتم صادقين ) (157)( و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا و لقد علمت الجنة إنهم لمحضرون ) (158)( سبحان الله عما يصفون ) (159)( إلا عباد الله المخلصين ) (160)

ترجمه:

149 - از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دخترانى دارد و پسران از آن آنها است؟!

150 - آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها ناظر بودند؟!

151 - بدانيد آنها با اين تهمت بزرگشان مى گويند.

152 - خداوند فرزندى آورده! ولى آنها قطعا دروغ مى گويند!

153 - آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟

154 - شما چگونه حكم مى كنيد؟ (و هيچ مى فهميد چه مى گوئيد؟).

155 - آيا متذكر نمى شويد؟

156 - آيا شما دليل روشنى در اين باره داريد؟

157 - كتابتان را بياوريد اگر راست مى گوييد!

158 - آنـهـا مـيـان او و جـن (خـويـشـاونـدى و) نـسـبـتـى قائل شدند، در حالى كه جنيان به خوبى مى دانستند كه اين بت پرستان در دادگاه الهى احضار مى شوند.

159 - منزه است خداوند از توصيفى كه آنها مى كنند.

160 - مگر بندگان مخلص خدا.

تفسير:

تهمتهاى زشت و رسوا

بـعـد از ذكـر شـش داسـتـان از سـرگذشت انبيأ پيشين و درسهاى آموزنده اى كه در هر يك نـهـفـتـه بـود موضوع سخن را تغيير داده، و به مطلب ديگرى كه به مشركان عرب سخت ارتـبـاط داشـتـه مى پردازد، و اشكال مختلفى از شرك آنها را مطرح ساخته، سخت آنها را به محاكمه مى كشد، و با دلائل مختلف افكار خرافى آنها را در هم مى كوبد.

مسأله اين است كه جمعى از مشركان عرب به خاطر انحطاط فكرى و نداشتن هـيـچـگـونـه عـلم و دانـش خـدا را بـا خود قياس مى كردند و براى او فرزند و گاهى همسر قائل بودند.

از جـمله قبائل جهينه، و سليم و خزاعه و بنى مليح معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هـسـتند! و بسيارى از مشركان عرب جن را نيز فرزندان او مى پنداشتند و يا بعضا همسرى از جن براى پروردگار قائل بودند!

ايـن پـنـدارهـاى بـى اسـاس و خـرافـى آنها را به كلى از راه حق منحرف ساخته بود، به گونه اى كه آثار توحيد و يگانگى خدا از بين آنها برچيده شده بود.

در حديث آمده است كه مورچه گمان مى كند كه پروردگارش مانند او دو شاخك دارد!.

آرى فـكـر كـوتـاه انسان را به مقايسه مى كشاند، مقايسه خالق به مخلوق، و اين مقايسه بدترين عامل گمراهى در شناخت خدا است.

به هر حال قرآن نخست به سراغ آنها مى رود كه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند و از سه طريق تجربى و عقلى و نقلى به آنها پاسخ مى دهد:

نـخـسـت مـى فرمايد: از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دخترانى دارد و پسران از آن آنها است؟!( فاستفتهم الربك البنات و لهم البنون ) .

چـگـونـه آنـچـه را بـراى خـود نـمـى پـسـنـديـد بـراى خـدا قـائل هـسـتـيـد (ايـن سـخن طبق عقيده باطل آنها است كه از دختر سخت متنفر بودند و به پسر سـخـت عـلاقـمند، چرا كه پسران در زندگى آنها در جنگها و غارتگريهاشان نقش مؤ ثرى داشتند در حالى كه دختران كمكى به آنها نمى كردند.

بـدون شـك پـسـر و دخـتـر از نظر انسانى و در پيشگاه خدا از نظر ارزش يكسانند و معيار شـخصيت هر دو پاكى و تقوا است، ولى استدلال قرآن در اينجا به اصطلاح از باب ذكر مسلمات خصم است كه مطالب طرف را بگيرند و به خود او بازگردانند.

نـظـيـر ايـن مـعـنـى در سـوره هاى ديگر قرآن آمده است، از جمله: در سوره نجم آيه 22 مى خـوانيم:( الكم الذكر و له الانثى تلك اذا قسمة ضيزى ) : آيا براى شما پسر است و براى او دختر؟ اين تقسيم غير عادلانه اى است!

سـپـس بـه دليـل حـسـى مـسـأله پـرداخته باز به طريق استفهام انكارى مى گويد: آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها شاهد و ناظر بودند؟( ام خلقنا الملائكة اناثا و هم شاهدون ) .

بدون شك جواب آنها در اين زمينه منفى بود، چه اينكه هيچكدام نمى توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا كنند.

بـار ديـگـر بـه دليـل عـقـلى كـه از مـسـلمـات ذهـنى آنها گرفته شده باز مى گردد و مى گـويـد: بـدانـيـد آنـهـا بـا ايـن تـهـمـت زشت و بزرگشان مى گويند...( الا انهم من افكهم ليقولون ) .

خداوند فرزندى آورده، آنها قطعا كاذب و دروغگو هستند!( ولد الله و انهم لكاذبون ) .

آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟!( اصطفى البنات على البنين ) .

شـمـا را چـه مـى شـود؟ چـگـونـه حكم مى كنيد؟! هيچ مى فهميد چه مى گوئيد؟( ما لكم كيف تحكمون ) .

آيـا وقـت آن نـرسـيـده است كه از اين لاطائلات و خرافات زشت و رسوا دست برداريد؟ آيا متذكر نمى شويد؟( افلا تذكرون ) .

ايـن سـخـنـان بـه قـدرى بـاطـل و بـى پـايـه اسـت كـه اگـر آدمـى يـك ذره عقل و درايت داشته باشد و انديشه كند باطل بودن آن را درك مى نمايد.

بـعـد از ابـطـال ادعـاى خـرافـى آنـهـا بـا يـك دليـل حـسـى و يـك دليـل عـقـلى، به سومين دليل مى پردازد كه دليل نقلى است، مى گويد: اگر چنين چيزى كـه شـمـا مـى گـوئيـد صـحـت داشـت بـايـد اثـرى از آن در كـتـب پـيـشـيـن بـاشد، آيا شما دليل روشنى در اين زمينه داريد؟!( ام لكم سلطان مبين ) .

اگر داريد كتاب خود را بياوريد اگر راست مى گوئيد!( فاتوا بكتابكم ان كنتم صادقين ) .

در كدام كتاب؟ در كدام نوشته؟ و در كدام وحى آسمانى چنين چيزى آمده، و بر كدام پيامبر نازل شده است؟!

ايـن سـخـن نـظـيـر گـفـتـگـوى ديـگرى است كه قرآن با بت پرستان دارد. پس از آنكه مى گـويـد: آنـها فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختران قرار داده اند، و ادعا مى كنند كه اگـر خـدا نـمـى خـواست ما اينها را پرستش نمى كرديم مى گويد:( ام آتيناهم كتابا من قبله فـهـم به مستمسكون ) : آيا ما كتابى پيش از آن براى آنها فرستاده ايم و در اين ادعاى خود به آن تمسك مى جويند؟ (زخرف - 21).

نـه، ايـنـهـا چـكـيـده كـتـب آسـمـانـى نـيـسـت، ايـنـهـا خـرافـاتـى اسـت كـه از نـسـلى بـه نـسـل ديـگـر و از جـاهـلانى به جاهلان ديگر منتقل شده، و هيچ مبنا و ماخذ خردپسندى ندارد. چنانكه در ذيل همين آيه سوره زخرف نيز به آن اشاره شده است.

در آيه بعد به يكى ديگر از خرافات مشركان عرب مى پردازد، و آن نسبتى است كه ميان خدا و جن قائل بودند! سخن را از صورت خطاب در آورده و به صورت غائب مطرح مى كند، گـوئى آنـهـا چـنان بى ارزشند كه بيش از اين شايستگى و لياقت روياروئى در سخن را نـدارنـد، مـى فـرمـايـد: آنـهـا مـيـان او و جـن خـويـشـاونـدى و نـسـبـتـى قائل شدند!( و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا ) .

ايـن چـه نـسـبـتـى بـود كـه آنـهـا مـيـان خـداونـد و جـن قـائل بـودنـد؟ در پـاسـخ ايـن سـؤ ال تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است.

بـعضى گفته اند: آنها دوگانه پرست بودند و معتقد بودند (نعوذ بالله ) خدا و شيطان برادرند! خدا خالق نيكى ها است و شيطان خالق شرور!

اين تفسير بعيد به نظر مى رسد، زيرا دوگانه پرستان يا ثنويين در ميان عرب معروف نبودند، در مناطقى مثل ايران در عصر ساسانى اين خرافه وجود داشت.

بـعـضـى ديـگـر جـن و مـلائكـه را بـه يـك مـعـنـى دانـسـتـه انـد، زيـرا جـن در اصـل بـه مـعنى موجودى است كه از نظرها پوشيده و پنهان است و چون فرشتگان با چشم ديده نمى شوند اين كلمه بر آنها اطلاق شده است، بنابراين مى گويند مراد از نسب همان نسبتى است كه عرب جاهلى براى آنها قائل بود و آنانرا دختران خدا مى ناميد.

اين تفسير نيز مشكل به نظر مى رسد چرا كه ظاهر آيات مورد بحث اين است كه دو مطلب را تـعـقـيـب مـى كـنـد، بـعـلاوه اطـلاق واژه جـن بـر فـرشـتـگـان معمول و مأنوس نيست، به خصوص در قرآن مجيد.

تـفـسـيـر سومى كه بعضى براى اين آيه گفته اند اين است كه آنها جن را همسران خدا مى پنداشتند و ملائكه را دختران او!!

اين نيز بعيد به نظر مى رسد، چون اطلاق كلمه نسب به همسرى نيز بعيد است.

تفسيرى كه از همه مناسبتر است اينكه منظور از نسب هر گونه نسبت و رابطه است، هر چند جنبه خويشاوندى نداشته باشد، و مى دانيم كه جمعى از مشركان عرب جن را مى پرستيدند و آنـهـا را شـريـك خـدا مـى پـنـداشـتـنـد، و بـه ايـن تـرتـيب رابطه اى ميان آنها و خداوند قائل بودند.

بـه هـر حـال قرآن مجيد اين عقيده خرافى را سخت انكار كرده، و مى گويد: جنيانى كه بت پـرستان خرافى آنها را معبود خود مى پندارند، يا رابطه خويشاوندى با خدا براى آنها قـائلنـد، آرى هـمـان جـنيان، به خوبى مى دانستند كه اين بت پرستان خرافى در دادگاه عدل الهى براى حساب و مجازات احضار مى شوند( و لقد علمت الجنة انهم لمحضرون ) .

بـعـضـى احتمال ديگرى در تفسير اين آيه نيز گفته اند كه منظور اين است: جنيان اغواگر مى دانند كـه خـود در دادگـاه خـداونـد بـراى حـسـاب و كـيـفـر احـضـار مـى شـونـد، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.

بـعـد مـى افـزايـد: مـنـزه اسـت خـداونـد از تـوصـيـفـى كـه ايـن گـروه (جاهل گمراه ) مى كنند( سبحان الله عما يصفون ) .

جـز تـوصـيـفـى كـه بـنـدگـان مـخلص خدا (از روى آگاهى و معرفت در مورد او دارند) هيچ توصيفى شايسته ذات مقدسش نيست( الا عباد الله المخلصين ) .

بـه ايـن تـرتيب هر گونه توصيفى كه مردم درباره خدا مى كنند نادرست است، و خداوند از آن پاك و منزه است، جز توصيفى كه بندگان مخلص از او دارند، بندگانى كه از هر گـونـه شـرك و هـواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند، و خدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصيف نمى كنند.

درباره( عباد الله المخلصين ) ذيل آيه 128 همين سوره بحثى داشته ايم.

آرى بـراى شـناخت خدا نبايد دنبال خرافاتى افتاد كه از اقوام جاهلى باقى مانده و انسان از بيان آنها شرم دارد، بايد به سراغ بندگان مخلصى رفت كه گفتار آنها روح انسان را بـه اوج آسـمـانـها پرواز مى دهد، و در نور وحدانيت او محو مى سازد، هر گونه شائبه شرك را از دل مى شويد، و هر گونه تجسم و تشبيه را از فكر مى زدايد.

بـايد به سراغ سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و خطبه هاى نهج البلاغه على (عليه‌السلام ) و دعاهاى پر مغز امام سجاد (عليه‌السلام ) در صحيفه سجاديه رفت، و در پرتو توصيفهاى اين بندگان خدا، خدا را شناخت.

امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) در يـكـجـا مـى فـرمـايـد: لم يـطـلع العـقـول عـلى تـحـديـد صـفـتـه، و لم يـحجبها عن واجب معرفته، فهو الذى تشهد له اعلام الوجـود، عـلى اقـرار قلب ذى الجحود، تعالى الله عما يقوله المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا:

نـه عـقـول را بـر كـنـه صـفات خويش آگاه ساخته، و نه آنها را از معرفت و شناختش باز داشته، او است كه نشانه هاى عالم هستى دلهاى منكران را بر اقرار بـه وجـودش واداشـتـه، و برتر و بالاتر است از گفتار كسانى كه او را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند، يا راه انكارش را مى پويند.

در جاى ديگر در توصيف پروردگار چنين مى گويد:

لا تناله الاوهام فتقدره، و لا تتوهمه الفطن فتصوره، و لا تدركه الحواس فتحسه، و لا تـلمـسـه الايـدى فـتـمـسـه و لا يـتـغـيـر بـحـال، و لا يـتـبـدل فـى الاحـوال، و لا تبليه الليالى و الايام، و لا يغيره الضيأ و الظلام، و لا يوصف بشى ء من الاجزأ و لا بالجوارح و الاعضأ، و لا بعرض ‍ من الاعراض، و لا بالغيرية و الابعاض، و لا يقال له حد و لا نهاية، و لا انقطاع و لا غاية:

دسـت انـديـشـه هـاى بـلنـد بـه دامـن كـبريائيش نرسد، تا در حد و نهايتى محدودش كند، و هـوشـمـنـدان نـتـوانـند نقش او را در خيال تصوير نمايند، حواس از دركش عاجز، و دستها از لمـسـش قـاصـرنـد، تـغـيـيـر و گـونـاگـونـى در او راه نـدارد، و گـذشـت زمـان هـيچگونه تـبديل و دگرگونى براى او به وجود نياورد، آمد و شد شبها و روزها او را كهنه نسازد، و روشـنـائى و تـاريـكـى تـغييرش ندهد، او به اجزأ و جوارح و اعضأ، و به عوارض و ابـعـاض، بـه هـيـچكدام توصيف نگردد، حد و نهايتى براى او نيست، و انقطاع و انتهائى ندارد.

و در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد و مـن قـال فـيـم؟ فـقـد ضـمـنـه، و مـن قـال عـلام؟ فـقـد اخـلى مـنـه كـائن لا عـن حـدث، مـوجـود لا عـن عـدم، مـع كـل شـى ء لا بـمـقارنة و غير كل شى ء لا بمزايله: و آن كس كه بگويد خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چيزى تصور كرده، و هر كس ‍ بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جائى را از او خـالى دانـسـتـه، همواره بوده است، و از چيزى به وجود نيامده، وجودى است كه سابقه عدم بر او نيست و با همه چيز هست، اما نه اينكه قرين آن باشد و مغير با همه چيز است اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد!

و امام على بن الحسين سيد الساجدين (عليه‌السلام ) در صحيفه سجاديه مى گويد: الحمد لله الاول بـلا اول كـان قبله، و الاخر بلا آخر يكون بعده الذى قصرت عن رؤ يته ابصار النـاظـريـن و عـجـزت عـن نـعته اوهام الواصفين: ستايش مخصوص خدا است كه هستى او مبدأ آفرينش است بى آنكه ذات ازلى او را ابتدائى باشد، و آخر در وجود است بى آنكه براى آن حـقـيـقـت ابـدى آخـر و انـتـهـائى تـصـور شـود، مـوجـودى قبل از او و بعد از او نتواند بود، ذاتى است كه ديده بينندگان از ديدنش قاصر، و فهم و انديشه توصيف كنندگان از نعمت و وصفش عاجز است.

آرى شـنـاخـت خـدا را از مـكـتـب بـزرگ ايـن عـبـاد الله الصالحين بايد فرا گرفت و در اين مدرسه درس خداشناسى خواند.


آيه (161) تا (170) و ترجمه

( فإنكم و ما تعبدون ) (161)( ما انتم عليه بفاتنين ) (162)( إلا من هو صال الجحيم ) (163)( و ما منا إلا له مقام معلوم ) (164)( و إنا لنحن الصافون ) (165)( و إنا لنحن المسبحون ) (166)( و إن كانوا ليقولون ) (167)( لو أن عندنا ذكرا من الاولين ) (168)( لكنا عباد الله المخلصين ) (169)( فكفروا به فسوف يعلمون ) (170)

ترجمه:

161 - شما و آنچه پرستش مى كنيد،

162 - هرگز نمى توانيد كسى را (با آن ) فريب دهيد.

163 - مگر آنها كه مى خواهند در آتش دوزخ بسوزند.

164 - هر يك از ما مقام معلومى داريم.

165 - و ما همگى (براى اطاعت فرمان خداوند) به صف ايستاده ايم.

166 - و ما همگى تسبيح او مى گوييم.

167 - آنها پيوسته مى گفتند:

168 - اگر يكى از كتب پيشينيان نزد ما بود،

169 - ما از بندگان مخلص خدا بوديم.

170 - (امـا هـنـگـامـى كـه ايـن كـتـاب بـزرگ آسـمـانـى بـر آنـهـا نازل شد) آنها به آن كافر شدند ولى بزودى نتيجه كار خود را خواهند دانست.

تفسير:

ادعاهاى دروغين!

در آيات پيشين سخن از معبودهاى مختلف مشركين به ميان آمد، آيات مورد بحث نيز همين مسأله را تعقيب كرده، و در هر چند آيه اى مطلبى در اين رابطه بيان مى كند.

نـخـسـت ايـن بحث را به ميان مى آورد كه وسوسه هاى شما بت پرستان در دلهاى پاكان و نـيـكـان اثـرى نـدارد، و تـنـهـا قـلوب آلوده و ارواح دوزخـى و مـتـمايل به فساد شما است كه خود را تسليم اين وسوسه ها مى سازد، مى فرمايد: شما و آنچه را پرستش مى كنيد...( فانكم و ما تعبدون ) .

هـرگـز نـمـى تـوانـيـد كـسـى را (با آن ) فريب دهيد و با فتنه و فساد از خداوند منحرف سازيد( ما انتم عليه بفاتنين ) .

مـگـر آنـهـا كـه مـى خـواهـنـد در آتـش دوزخ بـسـوزنـد!( الا مـن هـو صال الجحيم ) .

ايـن آيـات - بـر خـلاف آنـچه طرفداران مسلك جبر پنداشته اند - دليلى است بر ضد اين مـكـتـب، و اشاره اى است به اين حقيقت كه هيچ كس نمى تواند خود را در برابر انحرافات مـعـذور بداند، و ادعا كند مرا فريب داده و به بت پرستى كشانده اند، مى گويد: شما بت پرستان توانائى بر فتنه و فريب اشخاص نداريد، مگر آنها كه با اراده خود راه دوزخ را پيش گيرند.

شـاهـد ايـن سـخـن تـعـبـيـر صـال الجـحـيـم اسـت، زيـرا در اصـل صـالى بـه صـورت اسـم فـاعـل بـوده، و مـعـمـولا هـنـگـامـى كـه صـيـغـه اسـم فـاعـل را در مـورد مـوجود عاقلى به كار مى برند مفهومش انجام كارى از روى اراده و اختيار اسـت هـمـانـنـد قـاتـل و جـالس و ضـارب، بـنـابـرايـن صـال الجـحـيم يعنى كسى كه مايل است خود را به آتش دوزخ بسوزاند، و به اين ترتيب راه عذر را بر همه منحرفان مى بندد.

تـعـجـب از بـعـضـى از مفسران معروف است كه آيه را چنين معنى كرده اند: شما نمى توانيد كسى را به فريبيد، مگر آنها كه مقدر شده جهنمى باشند!

بـه راسـتى اگر معنى آيه اين است پيامبران براى چه مى آيند؟ كتابهاى آسمانى به چه مـنـظور نازل شده؟ حساب و كتاب و ملامت و سرزنش بت پرستان در آيات قرآن چه مفهومى دارد؟ و عدالت خدا كجا خواهد رفت؟!

آرى بـايـد قـبـول كـرد كـه اعتراف به مكتب جبر، اصالت مكتب انبيا را به كلى مخدوش مى كـنـد، هـمـه مفاهيم آن را مسخ مى نمايد، و تمام ارزشهاى الهى و انسانى را به نابودى مى كشاند.

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه لازم اسـت كـه صـالى از ماده صلى (بر وزن سرد) به معنى آتش افروختن و داخل شدن در آتش و يا سوختن و برشته شدن به وسيله آن است، و فاتن اسم فاعل از ماده فتنه به معنى فتنه گر و اغوا كننده است.

بـعـد از ايـن سـه آيه كه مسأله اختيار انسانها را در برابر فتنه جوئى و اغواگرى بت پرستان روشن مى سازد، ضمن سه آيه ديگر از مقام والاى فرشتگان خدا سخن مى گويد، هـمـان فـرشتگانى كه بت پرستان آنها را دختران خدا مى پنداشتند و جالب اينكه سخن را از زبـان خـود آنـهـا بـيان مى كند و مى گويد: هر يك از ما مقام معلومى داريم( و ما منا الا له مقام معلوم ) .

و ما همگى براى اطاعت فرمان خدا به صف ايستاده ايم، و چشم بر امر او داريم( و انا لنحن الصافون ) .

و مـا هـمـگى تسبيح او مى گوئيم، و او را از آنچه لايق ذات پاكش نيست منزه مى شمريم( و انا لنحن المسبحون ) .

آرى مـا بـنـدگانيم كه جان و دل بر كف داريم، همواره چشم بر امر، و گوش بر فرمانش سـپـرده ايـم، مـا كـجـا و فـرزنـدى خـدا كجا؟ ما او را از اين نسبتهاى زشت و دروغين منزه مى شمريم، و از اين خرافات و اوهام مشركان متنفر و بيزاريم.

در حقيقت آيات سه گانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره مى كند:

نخست اينكه هر كدام رتبه و منزلتى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند.

ديـگـر ايـنكه آنها دائما آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرينش و اجراى اوامر او در پهنه عـالم هـسـتـى هـسـتـنـد. ايـن سخن شبيه چيزى است كه در آيه 26 و 27 سوره انبيأ آمده است( بـل عـباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) : آنها بندگان شايسته خدا هستند كـه در سـخـن بـر او پـيـشـى نـمـى گـيـرنـد، و فـرمـان او را عمل مى كنند.

سـوم ايـنـكـه آنـهـا پـيوسته تسبيح خدا مى گويند و او را از آنچه لايق مقامش نيست منزه مى شمرند.

از آنـجـا كه اين دو جمله (انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) از نظر ادبيات عرب مـفـهـومـش حـصـر اسـت، بعضى از مفسران از آن چنين استفاده كرده اند كه فرشتگان با اين عبارت مى خواهند بگويند تنها ما مطيع فرمان خدا هستيم و تسبيح كننده واقعى او نيز مائيم، اشـاره بـه ايـنـكـه اطـاعـت و تـسـبـيـح بـنـى آدم در بـرابـر كـار فـرشـتـگـان چـيـز قابل ملاحظه اى نيست.

قابل توجه اينكه جمعى از مفسران ذيل اين آيات حديثى از پيامبر گرامى اسـلام نـقل كرده كه فرمود: ما فى السماوات موضع شبر الا و عليه ملك يصلى و يسبح: در تـمـام آسـمانها حتى به اندازه يك وجب مكانى وجود ندارد مگر اينكه در آنجا فرشته اى است كه نماز مى خواند و تسبيح خدا مى گويد!

در نـقـل ديـگـرى همين معنى به اين صورت بيان شده: ما فى السمأ موضع قدم الا عليه مـلك سـاجـد او قـائم: در تـمـام آسـمـانـها حتى به اندازه يك جاى پا وجود ندارد جز اينكه فرشته اى در آنجا در حال سجده يا قيام است!

و در نـقـل ديـگرى از پيامبر گرامى اسلام چنين آمده است: روزى به دوستان كه در گردش نـشـسـتـه بـودند فرمود: اطت السمأ و حق لها ان تاط! ليس فيها موضع قدم الا عليه ملك راكـع او سـاجـد، ثم قرأ و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون: آسمان (از سنگينى بـار خـود) نـاله كـرد، و حـق دارد نـاله كـنـد، چرا كه در آن به اندازه جاى پائى نيست مگر ايـنـكه فرشته اى بر آن در حال ركوع يا سجود است! سپس اين آيات را قرائت فرمود:( و انا لنحن الصافون... )

اين تعبيرهاى گوناگون كنايه لطيفى است از اينكه عالم هستى پر است از فرمانبرداران پروردگار و تسبيح كنندگان براى او.

سـپـس در چـهار آيه اخير به يكى از عذرهاى ناموجه اين مشركان در ارتباط با همين مسأله بـت پـرسـتـى و مـطالب ديگر اشاره كرده و پاسخ مى دهد، مى فرمايد: آنها پيوسته مى گفتند...( و ان كانوا ليقولون ) .

اگر نزد ما يكى از كتب آسمانى پيشينيان بود...( لو ان عندنا ذكر من الاولين ) .

ما از بندگان مخلص خدا بوديم( لكنا عباد الله المخلصين ) .

ايـن هـمـه از بـندگان مخلص و آنان كه خدايشان خالص كرده است سخن مگوى، و پيامبران بـزرگـى هـمـچـون نـوح و ابـراهـيـم و مـوسـى و غـيـر آنـهـا را به رخ ما مكش، ما هم اگر مـشـمـول لطـف خـدا شـده بـوديـم و يـكـى از كـتـب آسـمـانـى بـر مـا نازل مى شد، در زمره اين بندگان مخلص بوديم!

ايـن درست به گفتار شاگردان عقب افتاده و رفوزه اى مى ماند كه براى سرپوش نهادن بـر تـنـبـلى خـود مـى گـويـنـد مـا هـم اگـر معلم و استاد خوبى داشتيم از شاگردان رديف اول بوديم!

آيـه بـعـد مـى گـويـد ايـن آرزوى آنـهـا هـم اكـنـون جـامـه عـمـل بـه خـود پـوشـيـده و بـزرگـتـريـن كـتـاب آسـمـانـى خـدا قـرآن مـجـيـد بـر آنـان نـازل شـده، امـا ايـن دروغ پـردازان پر ادعا به آن كافر شدند و از در مخالفت و انكار و دشـمنى درآمدند، اما به زودى نتيجه كار خود را خواهند دانست( فكفروا به فسوف يعلمون ) .

اين همه لاف و گزاف نگوئيد، و خود را شايسته قرار گرفتن در صف بندگان مخلص خدا نـشـماريد، دروغ شما آشكار شد، و ادعاهايتان تو خالى از آب درآمد، كتابى بهتر از قرآن تـصور نمى شود، و مكتبى بهتر از مكتب تربيتى اسلام نيست، ولى ببينيد چگونه با اين كتاب آسمانى برخورد كرديد؟ منتظر عواقب دردناك كفر و بى ايمانى خود باشيد.


آيه (171) تا (177) و ترجمه

( و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين ) (171)( إنهم لهم المنصورون ) (172)( و إن جندنا لهم الغالبون ) (173)( فتول عنهم حتى حين ) (174)( و ابصرهم فسوف يبصرون ) (175)( افبعذابنا يستعجلون ) (176)( فاذا نزل بساحتهم فسأ صباح المنذرين ) (177)

ترجمه:

171 - وعـده قـطـعـى مـا بـراى بـنـدگـان مـرسـل مـا از قبل مسلم شده.

172 - كه آنها يارى مى شوند.

173 - و لشكر ما (در تمام صحنه ها) پيروزند.

174 - از آنها روى بگردان تا زمان معينى (تا زمانى كه فرمان جهاد صادر شود).

175 - و وضـع آنـهـا را بـنـگـر (چـه بـى مـحـتـوا اسـت ) امـا بـه زودى آنـهـا (محصول اعمال خود را) مى بينند.

176 - آيا آنها براى عذاب ما عجله مى كنند؟!

177 - اما هنگامى كه عذاب ما در صحن خانه هاشان فرود آيد صبحگاهان بدى خواهند داشت.

تفسير:

حزب الله پيروز است!

به دنبال بحثهاى گوناگونى كه پيرامون مبارزات انبياى بزرگ و كارشكنيهاى مشركان بـى ايـمـان طـى آيـات ايـن سـوره آمـده اسـت، اكـنون كه به آخرين آيات سوره نزديك مى شـويـم مـهـمـتـرين مسأله را در اين رابطه بيان مى كند، و حسن ختام را به عاليترين وجه نشان مى دهد، و آن خبر از پيروزى نهائى لشكر خدا بر لشكر شيطان و دشمنان حق است، تا مؤ منان اندكى كه به هنگام نزول اين آيات در مكه تحت فشار دشمنان اسلام بودند، و هـمـچـنـيـن هـمه مؤ منان محروم در هر عصر و زمان به اين وعده بزرگ الهى دلگرم شوند و گـرد و غـبـار يـاس ‍ و نـومـيدى را از دل و جان خود بشويند و براى ادامه مبارزه با لشكر باطل آماده و مقاوم گردند.

مـى فـرمـايـد: وعـده قـطـعـى مـا بـراى بـنـدگـان مـرسـل مـا از قبل مسلم شده( و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين ) .

كه آنها يارى مى شوند( انهم لهم المنصورون ) .

و لشكر ما در تمام صحنه ها پيروزند( و ان جندنا لهم الغالبون ) .

چه عبارت صريح و گويا، و چه وعده روح پرور و اميدبخشى؟!

آرى پـيـروزى لشـكـر حـق بـر باطل، و غلبه جند الله و يارى خداوند نسبت به بندگان مـرسـل و مـخـلص از وعـده هاى مسلم او، و از سنتهاى قطعى است كه در آيات فوق به عنوان سبقت كلمتنا (اين وعده و سنت ما از آغاز بوده ) مطرح شده است.

نظير اين مطالب در آيات فراوان ديگرى از قرآن مجيد آمده است: در آيه 47 سوره روم مى خوانيم:( و كان حقا علينا نصر المؤ منين ) يارى كردن مؤ منان حقى است مسلم بر ما!

و در آيـه 40 سـوره حـج آمـده اسـت:( و ليـنصرن الله من ينصره ) : خداوند هر كس را كه به يارى آئين او برخيزد ياريش مى كند.

و در آيه 51 از سوره غافر مى خوانيم:( انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يـوم يـقـوم الاشـهـاد ) : مـا رسـولان خـود و افـراد بـا ايـمـان را در زندگى دنيا و در (روز رستاخيز) آن روز كه شاهدان به حق قيام مى كنند يارى مى دهيم.

و بـالاخـره در آيه 21 سوره مجادله با قاطعيت تمام از اين غلبه و پيروزى به عنوان يك سنت قطعى سخن مى گويد: كتب الله لاغلبن انا و رسلى: خداوند مقرر داشته است كه من و رسولانم بطور قطع غلبه خواهيم كرد!

بديهى است خداوندى كه بر همه چيز توانا است، و در وعده هاى او هرگز تخلف نبوده و نـيـسـت، مـى تـوانـد بـه ايـن وعـده بـزرگ خـود جـامـه عـمـل بـپـوشـانـد، و هـمانند سنتهاى تخلف ناپذير عالم هستى بى كم و كاست مردان حق را پيروز گرداند.

اين وعده الهى يكى از مهمترين مسائلى است كه رهروان راه حق به آن دلگرمند، و از آن روح و جـان مـى گـيـرنـد، هـر زمـان خـسـتـه شـوند با آن نفس، تازه مى كنند، و خون جديدى در عروقشان جارى مى شود.

يك سؤ ال مهم

در ايـنـجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه: اگر مشيت و اراده الهى بر يارى پيامبران و پـيـروزى مـؤ مـنـان قـرار گـرفـتـه، چـگـونـه مـشـاهـده مـى كـنـيـم كـه در طـول تـاريـخ پـرمـاجـراى بـشر پيامبرانى به شهادت رسيدند، و گروههائى از مؤ منان مـواجـه بـا شـكـسـت شـدنـد؟ اگـر اين يك سنت تخلف ناپذير الهى است، پس اين استثناها براى چيست؟!

در پاسخ مى گوئيم:

اولا: پـيروزى معنى وسيعى دارد، و هميشه به معنى غلبه ظاهرى و جسمانى بر دشمن نيست، گاه پيروزى پيروزى مكتب است، و مهمترين پيروزى همين است، فرض كنيد پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در يكى از غزوات شهيد شده بود، اما مى بينيم آئينش دنيا را گرفته، آيا ممكن است اين شهادت را به شكست تعبير كنيم؟

مـثـال روشـنـتـر ايـنـكـه امام حسين (عليه‌السلام ) و يارانش در كربلا واقعا شربت شهادت نـوشـيـدنـد، ولى هـدف آنـهـا ايـن بـود كـه چهره زشت بنى اميه را كه مدعى خلافت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بودند اما در حقيقت جامعه اسلامى را به عصر جاهليت باز مـى گـردانـدنـد نـشان دهند، و به اين هدف بزرگ رسيدند، مسلمانان را از خطر آنان آگاه كـردنـد و اسـلام را از سـقـوط رهـائى بـخـشيدند، آيا مى توان گفت آنها در كربلا مغلوب شدند؟!

مـهم اين است كه انبيأ و جنود الهى يعنى مؤ منان در برابر تمام تلاشهاى مستمر و منسجم دشـمـنـان حـق تـوانـستند اهداف خود را در دنيا پيش ببرند و پيروان زيادى پيدا كنند و خط مكتبى خود را تداوم بخشند، و در برابر آن همه طوفان قد علم كنند و حتى در دنياى امروز افكار اكثريت مردم جهان را به خود متوجه سازند.

نـوع ديـگـر از پـيـروزى داريـم كـه پـيـروزى تـدريـجـى در بـرابـر دشـمـن در طـول قـرنـهـا اسـت كـه گـاه نـسـلى به ميدان مى آيد و پيروز نمى شود، اما نسلهاى آينده دنبال كار آنها را مى گيرند و به پيروزى مى رسند (مانند پيروزى نهائى لشكر اسلام بـر لشـكـر صـليـبـيـون بـعد از دويست سال!) اين نيز پيروزى براى مجموع محسوب مى شود.

ثانيا: فراموش نبايد كرد كه وعده خداوند دائر به غلبه مؤ منان يك وعده مـشـروط اسـت نـه مـطـلق، و بـسـيارى از اشتباهات از عدم توجه به اين حقيقت سرچشمه مى گيرد.

زيرا در آيات مورد بحث كلمه عبادنا (بندگان ما) و جندنا (لشكر ما) و يا تعبيرات مشابه ديگرى كه در اين زمينه در ساير آيات قرآن آمده، مانند( حزب الله - و - الذين جاهدوا فينا - و - و ليـنـصـرن الله مـن يـنـصـره ) و مـانـنـد ايـنـهـا هـمـه دليل روشنى است براى شرائط پيروزى.

مـا مـى خـواهـيـم نـه مـؤ مـن مـجـاهـدى بـاشـيـم، و نـه جـنـد مـخـلصـى، و بـا ايـن حال بر دشمنان حق و عدالت پيروز شويم!

مـا مى خواهيم در مسير الهى با افكار و برنامه هاى شيطانى پيش برويم، بعد تعجب مى كـنـيـم كـه چـرا مـغـلوب دشـمـنـان هـسـتـيـم، مـگـر مـا بـه وعـده هـاى خـود عمل كرده ايم كه از خدا مطالبه وفا به وعده هايش مى كنيم؟!

در جـنـگ احـد پـيـامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وعده پيروزى به مسلمانان داده بـود، و در مرحله اول جنگ نيز پيروز شدند، اما گروهى به فكر جمع آورى غنائم و ايجاد تفرقه و نفاق و رها كردن فرمان رسول خدا افتادند، و در حفاظت از دستاورد پيروزى آغاز جنگ و دره احد كوتاهى كردند، و همين امر سبب شكست نهائى آنها در آن جنگ شد.

گـويـا گـروهـى كـه خود را طلبكار مى دانستند خدمت پيامبر اسلام آمدند و با لحن خاصى عرض كردند پس وعده پيروزى چه شد؟

قـرآن جـواب بسيار جالبى به آنها گفت كه شاهد گفتار ما است، فرمود:( و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصيتم من بعد ما اراكم مـا تحبون منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة ثم صرفكم عنهم ليبتليكم و لقد عفا عنكم و الله ذو فضل على المؤ منين ) :

خداوند وعده خود را به شما (درباره پيروزى بر دشمن در احد) محقق ساخت، در آن هنگام كه (در آغـاز جـنـگ ) دشـمـنـان را بـه فـرمان او مى كشتيد، و اين پيروزى همچنان ادامه داشت تا ايـنـكـه سـسـت شـديـد، و در كـار خـود بـه نزاع پرداختيد، و بعد از آنكه (به مطلوب خود رسـيـديد) و آنچه را دوست مى داشتيد خداوند به شما نشان داد، نافرمانى كرديد بعضى از شـمـا خـواهـان دنـيـا بـودنـد، و بـعـضـى خـواهـان آخـرت (بـا ايـن حـال بـاز شـمـا را از شـكـسـت كـامـل نـجـات داد) و آنـهـا را از شما منصرف ساخت تا شما را بـيـازمـايـد، و شـمـا را مـشـمـول عـفـو خـود قـرار داد، و خـداونـد نـسـبـت بـه مـؤ مـنـان فضل و بخشش دارد (آل عمران آيه 152).

تعبيراتى مانند فشلتم (سست شديد).

تنازعتم (به اختلاف پرداختيد).

عصيتم (نافرمانى كرديد).

به خوبى نشان مى دهد كه آنها شرائط نصرت الهى و پيروزى بر دشمن را رها كردند، در نتيجه به مقصود خود نرسيدند.

آرى خـداونـد هرگز قول نداده است كه هر كس نام خود را مسلمان و سرباز اسلام نهاد، و دم از جـنـد الله، و حـزب الله زد، در تـمـام صـحـنـه هـا بـر دشـمن غلبه كند، اين وعده الهى مـخـصـوص كـسـانـى اسـت كـه از قـلب و جـان خـواهـان رضـاى خـدا و از نـظـر عمل در خط فرمان او باشند و تقوا و امانت را فراموش نكنند.

نظير همين سؤ ال و جواب را در مورد دعا و وعده اجابت الهى نيز گفته ايم.

سپس در ادامه اين آيات هم براى دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان و تـأكـيد بر پيروزى، و هم تهديد مشركان بيخبر مى گويد: از آنها روى بگردان و آنها را تا زمان معينى به حال خود بگذار! (فتول عنهم حتى حين ).

تـهـديـدى اسـت پـر مـعـنـى و هـول انـگيز كه از اطمينان به پيروزى نهائى سرچشمه مى گيرد، به خصوص اينكه تعبير حتى حين (تا مدتى ) به صورت سربسته ادأ شده است، امـا تـا چـه مـدت؟ تـا زمـان هـجـرت؟ تـا موقع جنگ بدر؟ تا فتح مكه؟ و يا زمانى كه شرائط قيام نهائى و عمومى مسلمانان بر ضد اين كوردلان فراهم گردد؟ دقيقا معلوم نيست.

نـظـيـر اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود: گاه مى گويد:( فاعرض عنهم و تـوكـل عـلى الله ) از آنـهـا روى بـگـردان و بـر خـدا توكل كن (نسأ - 81).

در جـاى ديـگـر مى گويد:( قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ) : بگو الله سپس آنها را رها كن كه در دروغهاى خود بازى كنند (انعام - 91).

سـپـس ايـن جـمـله را با تهديد ديگرى تأكيد كرده، مى فرمايد: وضع آنها را بنگر (چه بـى محتوا است لجاجت هايشان، دروغهايشان، خرافاتشان، و خيره سريهايشان را) اما به زودى آنها نيز نتيجه شوم كار خود را مى بينند( و ابصرهم فسوف يبصرون ) .

به زودى پيروزى تو و مؤ منان، و شكست ذلت بار خود را در اين دنيا، و مجازات الهى را در جهان ديگر خواهند ديد.

و از آنـجـا كـه ايـن خـيـره سـران بى شرم پيوسته اين سخن را تكرار مى كردند كه وعده عـذاب الهـى چـه شـد؟ و اگـر راسـت مى گوئى چرا معطلى؟ قرآن با لحنى تهديدآميز در پاسخ آنها مى گويد: آيا اينها براى عذاب ما عجله مى كنند؟ گاه مى گويند متى هذا الوعد (اين وعده الهى چه شده ) و گاه مى گويند متى هذا الفتح (اين پيروزى كى خواهد آمد)( افبعذابنا يستعجلون ) .

امـا هـنگامى كه عذاب ما در صحن خانه شان فرود آيد و روزگارشان تيره و تار شود، آن روز مـى فـهـمـنـد چـه بـد و خـطـرنـاك اسـت صـبـح انـذار شـده گـان( فـاذا نزل بساحتهم فسأ صباح المنذرين ) .

تـعـبـيـر بـه سـاحـة ( صـحـن خـانـه و فـضـاى مـيـان خـانـه هـا) بـراى ايـن اسـت كـه نـزول عـذاب را در مـتـن زنـدگـى آنـهـا مـجـسـم كـنـد، و مبدل شدن كانون آرامش آنها را به كانونى از وحشت و اضطراب نشان دهد.

تـعبير به صباح المنذرين (صبح انذار شدگان ) ممكن است اشاره به اين باشد كه عذاب الهـى بـر اين قوم لجوج و ستمگر - همانند بسيارى از اقوام پيشين - صبحگاهان فرود مى آيد.

و يـا بـه ايـن مـعـنـى اسـت كه مردم همگى در انتظار اين هستند كه صبحشان با خير و نيكى شروع شود اما اينها صبحگاهانى بد و تيره و تار در پيش دارند.

و يـا ايـنـكـه صـبـح مـوقع بيدارى است، اينها نيز زمانى بيدار مى شوند كه راه نجاتى باقى نمانده و كار از كار گذشته است.


آيه (178) تا (182)و ترجمه

( و تول عنهم حتى حين ) (178)( و ابصر فسوف يبصرون ) (179)( سبحان ربك رب العزة عما يصفون ) (180)( و سلام على المرسلين ) (181)( و الحمد لله رب العالمين ) (182)

ترجمه:

178 - از آنها روى بگردان تا زمان معينى.

179 - و وضـع كـارشـان را بـبـيـن، آنـهـا نـيـز بـه زودى (محصول اعمال خود را) مى بينند.

180 - مـنـزه اسـت پـروردگـار، پـروردگار عزت (و قدرت ) از توصيفهايى كه آنها مى كنند.

181 - و سلام بر رسولان.

182 - و حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار عالميان است.

تفسير:

به آنها اعتنا مكن!

گـفـتيم آيات آخر اين سوره در حقيقت وسيله اى است براى دلدارى پيامبر و مؤ منان راستين و تهديدى است براى كفار لجوج.

دو آيـه نخست از آيات مورد بحث همان است كه قبلا هم آمده بود، و بار ديگر براى تأكيد در اينجا تكرار مى شود، با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: از آنـهـا روى بـگـردان و آنـان را بـه حـال خـود واگـذار تـا مـدت مـعـيـنـى( و تول عنهم حتى حين ) .

لجـاجـت و كـارشـكـنى آنها و تكذيب و انكارشان را بنگر كه آنها نيز به زودى نتيجه كار خود را مى نگرند!( و ابصر فسوف يبصرون ) .

ايـن تـكرار چنانكه گفتيم به خاطر تأكيد است كه آنها بدانند اين يك مسأله قطعى است كـه بـه زودى مـجـازات و شـكـسـت و نـاكـامـى خـود را خـواهند ديد، و به نتائج مرارت بار اعمالشان گرفتار مى شوند و پيروزى مؤ منان نيز قطعى و مسلم است.

يـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه نـخـسـت آنها را به مجازات دنيا تهديد مى كند و بار دوم به مجازات و كيفر الهى در آخرت.

سپس سوره را با سه جمله پر معنى درباره خداوند و پيامبران و جهانيان پايان مى دهد.

مـى فـرمـايد: منزه است پروردگار تو، پروردگار عزت و قدرت از اين توصيفهاى بى اساسى كه مشركان و جاهلان مى كنند( سبحان ربك رب العزة عما يصفون ) .

گـاه فـرشـتـگـان را دخـتـران او مـى نـامـنـد، گـاه در مـيـان او و جـن نـسـبـى قائل مى شوند، و گاه موجودات بى ارزشى همچون قطعات سنگ و چوب را همرديف او قرار مى دهند.

تـكـيـه بـر عـزت (قدرت مطلق و شكست ناپذير) در حقيقت به معنى كشيدن خط بطلان بر تمام اين معبودهاى خيالى است.

در آيـات اين سوره گاه سخن از تسبيح و تنزيه عباد الله المخلصين به ميان آمده، و گاه سـخـن از تـسـبـيـح فـرشـتگان، و در اينجا سخن از تسبيح و تنزيه خداوند نسبت به ذات پاكش مى باشد.

و در جمله دوم همه پيامبران را مورد لطف بى پايان خويش قرار داده و مى گويد: سلام بر رسولان( و سلام على المرسلين ) .

سـلامى كه نشانه سلامت و عافيت از هر گونه عذاب و كيفر روز قيامت، سلامى كه امان در برابر شكستها و دليل بر پيروزى بر دشمنان است.

قـابل توجه اينكه در آيات اين سوره بر بسيارى از پيامبران جداگانه سلام فرستاده، در آيه 79 فرمود:( سلام على نوح فى العالمين ) ، و در آيه 109( سلام على ابراهيم ) ، و در آيه 120( سلام على موسى و هارون ) و در آيه 130( سلام على الياسين ) .

امـا در ايـنـجـا تـمـام ايـن سـلامـهـا و غـير اينها را در يك جمله خلاصه و جمع بندى كرده مى فرمايد: سلام بر همه پيامبران مرسل.

و سرانجام آخرين جمله سخن را با حمد الهى پايان داده مى گويد: حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است( و الحمد لله رب العالمين ) .

سـه آيـه اخـيـر مـى تـوانـد اشـاره و مـرورى اجـمـالى بـر تـمـام ايـن مسائل اين سوره باشد، چرا كه بخش مهمى از اين سوره پيرامون توحيد و مبارزه با انواع شـرك بـود، و آيه اول با تسبيح و تنزيه خداوند از توصيفهاى مشركان همه را بازگو مى كند.

بـخـش ديـگـرى از اين سوره بيان گوشه هائى از حالات هفت پيامبر بزرگ بود، آيه دوم اشاره اى به آنها است.

و بالاخره بخش ديگرى از نعمتهاى الهى، مخصوصا انواع نعمتهاى بهشتى، و پـيـروزى جـنـود الهـى بر لشكر كفر سخن مى گفت، و حمد و ستايش خدا در پايان كار اشاره اى به همه اينها است.

بـعـضـى از مفسران تحليل ديگرى در مورد آيات سه گانه آخر اين سوره دارند، و آن اين است:

مـهـمـتـريـن مسائلى كه انسان را به خود مشغول مى دارد معرفت سه چيز است: نخست معرفت خـداونـد عـالم بـه مـقـدار توانائى بشر، و آخرين كارى كه انسان در اين زمينه مى تواند انجام دهد سه امر است:

منزه دانستن او از آنچه شايسته مقام او نيست كه با لفظ سبحان بيان شده.

و تـوصـيـف او بـه تـمـام صـفـات كـمـال كـه بـا كـلمـه رب كـه دليل بر حكمت و رحمت خداوند و مالكيت و تربيت موجودات است اشاره شده.

و منزه بودن از هر گونه شريك و نظير كه در جمله عما يصفون آمده است.

دومـيـن مـسـأله مـهـم در زنـدگـانـى انـسـانـهـا مـسـأله تكميل نقائص است كه آن نيز بدون وجود رهبران الهى و ارشادكنندگان آسمانى ممكن نيست، و جمله سلام على المرسلين اشاره اى به آن است.

سـومـيـن مسأله مهم در زندگى انسان اين است كه بداند سرنوشت او بعد از مردن چگونه خواهد بود؟ در اينجا توجه به نعمتهاى رب العالمين و مقام غنا و رحمت و لطف او، به انسان آرامش مى دهد - و الحمد لله رب العالمين.

نكته:

آنچه در پايان هر كار بايد به آن انديشيد

در روايات متعددى كه گاه از شخص پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و گـاه از امـيـر مـؤ مـنـان (عليه‌السلام ) و گـاه از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) نـقـل شـده مـى خوانيم: من اراد ان يكتال بالمكيال الاوفى (من الاجر يوم القيامة ) فليكن آخر كـلامـه فى مجلسه سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمد لله رب العـالمـيـن: كـسـى كـه مـى خـواهـد در روز قـيـامت اجر و پاداش او با پيمانه بزرگ و كـامـل داده شود بايد آخرين سخنش در هر مجلسى كه مى نشيند اين بوده باشد( سبحان ربك رب العزة عما يصفون سلام على المرسلين و الحمد لله رب العالمين ) .

آرى مـجـلس خود را با تنزيه ذات خدا، و درود فرستادن بر پيامبران او، و حمد و شكر در بـرابـر نـعـمـتـهـاى پروردگار پايان دهد، تا اگر كارى نادرست يا سخنى ناروا در آن مجلس از او سر زده جبران گردد.

در كـتـاب تـوحيد صدوق چنين آمده است كه يكى از دانشمندان شام به خدمت امام باقر (عليه السـلام ) رسـيـد عـرض كـرد: آمـده ام از شـمـا مـسـأله اى سـؤ ال كـنـم كـه هـيـچ كـس تـاكنون به درستى براى من تفسير نكرده است، از سه گروه سؤ ال كردم هر كدام جوابى بر خلاف ديگرى گفتند.

امام باقر (عليه‌السلام ) فرمود مسأله تو چيست؟

عـرض كـرد سـؤ ال مـن ايـن اسـت كـه نـخـسـتـيـن چـيـزى را كـه خـداونـد متعال آفريد چه بود؟ بعضى به من گفته اند قدرت بوده و بعضى علم و بعضى روح.

فرمود: هيچيك پاسخ صحيح به تو نداده اند، اكنون به تو خبر مى دهم كـه در آغـاز خـدا بـود و چـيـزى غـيـر از او نـبـود، و در عـيـن حال قادر و عزيز بود و هنوز عزتى آفريده نشده بود (او در ذات پاكش هم قدرت داشت و هـم عـلم بى آنكه نياز به آفرينش علم و قدرت داشته باشد) سپس افزود: اين همان چيزى است كه خدا مى فرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون اشاره به اين كه سخنانى كه ايـن و آن بـه تـو گـفـتـه انـد سـخـنـان شـرك آلودى بـوده كـه مشمول اين آيه مى باشد خداوند از ازل قادر و عالم و عزيز بوده است.

پـروردگارا! خودت قول داده اى كه رسولانت را يارى و جنودت را پيروز گردانى، ما را در خـط رسـولان، و در صـفـوف جـنودت قرار ده، و بر دشمنان خونخوارى كه از شرق و غرب عالم براى نابودى و خاموش كردن نور قرآن برخاسته اند پيروز فرما!

بارالها! ما را از آلودگى به هر گونه شرك، و انحراف از طريق توحيد مصون و محفوظ دار.

خـداونـدا! مشكلاتى كه انبياى مرسل در طول تاريخ در برابر لشكر شرك و كفر داشتند هـم اكـنـون در بـرابـر جـامـعـه اسـلامـى ما مجسم شده است، همان سلامى را كه مايه سلامت پيامبران مرسل بود شامل حال ما در اين معركه ها فرما.


سوره ص

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده و داراى 88 آيه است

محتواى سوره (ص )

ايـن سـوره در حـقـيـقـت مـكملى براى سوره صافات است، و استخوان بندى مطالبش شباهت زيـادى بـا اسـتـخـوان بـنـدى سـوره صافات دارد، و از اين نظر كه سوره مكى است تمام ويژگيهاى اين سوره ها را در زمينه بحث از مبدء و معاد و رسالت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در بـر دارد، و آنـرا بـا مـطـالب حـسـاس ديگرى آميخته، و در مجموع معجونى شفابخش براى همه جويندگان راه حق فراهم ساخته است.

محتواى اين سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه كرد:

بـخـش اول از مـسـأله تـوحـيـد و مبارزه با شرك و مسأله نبوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و سـرسـخـتـى و لجـاجـت دشمنان مشرك در برابر اين دو امر سخن مى گويد.

بخش دوم گوشه هائى از تاريخ نه نفر از پيامبران خدا را منعكس ساخته، و بالخصوص از داود و سليمان و ايوب بحث بيشترى دارد، مشكلات آنها را در زندگى و دعوت به سوى خـدا مـنـعـكـس مـى سازد تا درسى باشد آموزنده براى مؤ منان نخستين كه در آن موقع تحت فشار شديدى قرار داشتند.

بـخـش سـوم سـخـن از سـرنـوشـت كـفـار طـاغـى و يـاغـى در قـيـامـت و تـخـاصـم و جـنـگ و جـدال آنـهـا در دوزخ مـى گـويد، و به مشركان و افراد بى ايمان نشان مى دهد كه پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد.

چـهارمين بخش سخن از آفرينش انسان و مقام والاى او و سجده كردن فرشتگان براى آدم مى گـويـد، و نـشان مى دهد كه فاصله قوس ‍ صعودى و نزولى انسان تا چه حد عظيم است، تـا ايـن كـوردلان بـيخبر به ارزش وجودى خويش پى برند، و در برنامه هاى انحرافى خود تجديد نظر كنند و از زمره شياطين بدر آيند.

پنجمين و آخرين بخش تهديدى است براى همه دشمنان لجوج، و تسلى خاطرى است براى پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و بـيـان ايـن واقعيت كه او در دعوت خود هيچگونه اجر و مزدى از كسى نمى طلبد، و هيچ درد و رنجى براى كسى نمى خواهد.

فضيلت تلاوت اين سوره

در فضيلت اين سوره كه به خاطر آغازش به نام سوره (ص ) ناميده شده، در روايتى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من قرء سورة ص اعـطـى مـن الاجـر بـوزن كـل جـبـل سـخـره الله لداود حـسنات و عصمه الله ان يصر على ذنب صغيرا او كبيرا:

كـسـى كـه سـوره (ص ) را بخواند به اندازه هر كوهى كه خدا مسخر داود فرموده بود حسنه به او مى دهد، و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغير و كبير حفظ مى كند.

و در حـديـث ديـگـرى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) چنين آمده: من قرء سورة ص فى ليلة الجـمـعـة اعـطـى مـن خـيـر الدنـيـا و الاخـرة مـا لم يـعـط احـد مـن النـاس الا نـبـى مرسل او ملك مقرب، و ادخله الله الجنة و كل من احب من اهلبيته حتى خادمه الذى يخدمه:

كـسـى كـه سـوره (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را در شـب جـمـعـه بـخواند از خير دنيا و آخرت آنقدر (از سوى خـداونـد) بـه او بـخـشـيـده مـى شـود كـه بـه هـيـچـكـس داده نـشـده، جـز پـيـامـبـران مـرسـل، و فـرشـتـگـان مقرب، و خدا او و تمام كسانى را كه از خانواده اش مورد علاقه او هستند وارد بهشت مى كند، حتى خدمتگذارى كه به او خدمت مى كرده.

هـر گـاه مـحـتـواى ايـن سـوره را در كـنـار اين پاداشها بچينيم، پيوند و ارتباط اين اجر و پاداشها با آن تعليمات روشن مى شود، و بار ديگر تاكيدى است بر اين حقيقت كه منظور تـلاوت خشك و بى روح نيست، بلكه تلاوتى است انديشه برانگيز، و تصميم آفرين، انديشه و تصميمى كه انگيزه عمل گردد، و محتواى سوره را در زندگى انسان پياده كند.


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( ص و القرأن ذى الذكر ) (1)( بل الذين كفروا فى عزة و شقاق ) (2)( كم أهلكنا من قبلهم من قرن فنادوا ولات حين مناص ) (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - ص، سوگند به قرآنى كه متضمن ذكر است (كه اين كتاب اعجاز الهى است ).

2 - ولى كافران گرفتار غرور و اختلافند.

3 - چـه بـسـيـار اقـوامـى را كـه پـيـش از آنـهـا هـلاك كـرديـم و بـه هـنـگـام نزول عذاب فرياد مى زدند، ولى وقت نجات گذشته بود!

شان نزول:

در كتب تفسير و حديث شان نزولهاى مشابهى براى آيات آغاز اين سوره وارد شده است كه بـه يـكـى از آنـهـا كـه مشروحتر و جامعتر است در اينجا اشاره مى كنيم و آن حديثى است كه مرحوم كلينى از امام باقر (عليه‌السلام ) نقل مى كند:

ابـوجـهـل و جـمـاعتى از قريش نزد ابوطالب عموى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: فرزند برادرت ما را آزار داده، و خدايان ما را نيز ناراحت ساخته

است! او را بخوان و به او دستور ده دست از خدايان ما بردارد تا ما هم ناسزا به خداى او نگوئيم!

ابوطالب كسى را خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرستاد، هنگامى كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وارد خانه شد و به اطراف اطاق نگاه كرد ديد كسى جز مـشـركـان در كنار ابوطالب نيست، گفت: السلام على من اتبع الهدى سلام بر كسانى كه پيرو هدايتند!

سپس نشست، ابوطالب سخنان آنها را براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شرح داد.

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در جـواب فـرمـود: او هـل لهم فى كلمة خير لهم يسودون بها العرب و يطاون اعناقهم: آيا آنها حاضرند جمله اى را با من موافقت كنند و در سايه آن بر تمام عرب پيشى گيرند و حكومت كنند؟!

ابـوجـهـل (كـه از اين سخن به وجد آمده بود و انتظار داشت كليد حكومت بر عرب را از دست پيامبر بگيرد) گفت: بله موافقيم، منظورت كدام جمله است؟

پـيـغـمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: تقولون لا اله الا الله! بگوئيد معبودى جـز الله نـيـسـت! (و ايـن بـتـهـا را كـه مـايـه بـدبختى و ننگ و عقب افتادگى شماست دور بريزيد).

هنگامى كه حضار اين جمله را شنيدند آنچنان وحشت كردند كه انگشتها در گوش گذاردند و با سرعت خارج شدند، و مى گفتند، چنين چيزى را تاكنون نشنيده ايم، اين يك دروغ است.

اينجا بود كه آيات آغاز سوره (ص ) نازل شد.

تفسير:

وقت نجات شما گذشته است

بـاز در نـخـسـتـيـن آيـه اين سوره به يكى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى كنيم و همان گـفـتگوهاى پيشين در تفسير اين حروف مقطعه مطرح مى شود كه آيا اينها اشاره به عظمت قـرآن مـجـيـد اسـت كـه از مـواد سـاده اى هـمـچـون حـروف الفـبـا تشكيل شده با محتوائى كه جهان انسانيت را دگرگون مى سازد؟ و اين قدرت نمائى عجيب خدا است كه از آن مواد ساده چنين تركيب شگرفى به وجود آورده.

يـا اشـاره بـه اسرار و رموزى است كه ميان خداوند و پيامبرش بوده و پيامى است از آشنا به سوى آشنا.

و يا تفسيرهاى ديگر.

جـمـعـى از مفسران در اينجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن (ص ) نسبت به اسمأ الله يا غير آن تكيه كرده اند، چرا كه بسيارى از اسمأ الله با ص شروع مى شود مانند صـادق و صمد و صانع و يا اشاره به جمله صدق الله است كه در يك حرف خلاصه شده است.

شـرح بـيـشـتـر پـيـرامـون تـفـسـيـر مـقـطـعـه را در آغـاز سـوره هـاى بـقـره، آل عمران و اعراف (در جلد اول و دوم و ششم ) مطالعه فرمائيد.

سـپـس مـى فـرمـايـد: سـوگـند به قرآنى كه داراى ذكر است كه تو بر حقى و اين كتاب اعجاز الهى است( و القرآن ذى الذكر ) .

قـرآن هـم خـودش ذكـر اسـت و هـم داراى ذكر ذكر به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل، ياد خدا، ياد نعمتهاى او ياد دادگاه بزرگ رستاخيز، و ياد هدف خلقت انسان.

آرى عـامـل مـهـم بـدبـخـتـى انـسـانـهـا فـرامـوشـى و غـفـلت اسـت، و قـرآن مـجـيـد آنـرا زائل مى كند.

قرآن درباره منافقان مى گويد:( نسوا الله فنسيهم ) : آنها خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع كرد) (توبه - 67).

و در هـمـيـن سـوره (ص ) آيـه 26 دربـاره گـمـراهـان مـى خـوانـيـم:( ان الذيـن يـضـلون عـن سـبـيـل الله لهـم عـذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) : كسانى كه از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.

آرى بـلاى بزرگ گمراهان و گنهكاران همان فراموشى است، تا آنجا كه حتى خويشتن و ارزشهاى وجودى خويش را فراموش ‍ مى كنند، چنانكه قرآن مى گويد:( و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون ) : مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، خداوند خودشان نيز از يادشان برد، آنها فاسقانند! (حشر - 19).

و قـرآن وسـيـله اى بـراى شـكـافـتـن اين پرده هاى نسيان، و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشكارى است، آياتش انسان را به ياد خدا و معاد مى اندازد و جمله هايش انسان را به ارزشهاى وجودى خويش آشنا مى سازد.

در آيـه بـعـد مـى گـويـد: اگـر مـى بـيـنـى آنـهـا در بـرابـر ايـن آيات روشنگر و قرآن بـيـداركـنـنده تسليم نمى شوند نه به خاطر اين است كه پرده اى بر اين كلام حق افتاده بـلكـه كـافـران گـرفـتـار تـكـبـر و غـرورى هـسـتـنـد كـه آنـهـا را از قـبـول حق باز داشته، و عداوت و عصيانى كه آنها را از پذيرش دعوت تو مانع مى شود( بل الذين كفروا فى عزة و شقاق ) .

عـزة بـه گـفـته راغب در مفردات حالتى است كه مانع مغلوب شدن انسان مى گردد (حالت شـكـسـت نـاپـذيـرى ) و در اصـل از عـزاز بـه مـعنى سر زمين صلب و محكم و نفوذناپذير گرفته شده است... و آن بر دو گونه است گاه عزت ممدوح و شايسته است، چنانكه ذات پـاك خـدا را بـه عـزيـز تـوصـيـف مـى كـنـيـم، و گـاه عـزت مـذموم و آن نفوذناپذيرى در مقابل حق و تكبر از پذيرش واقعيات مى باشد، و اين عزت در حقيقت ذلت است!

شقاق از ماده شق در اصل به معنى شكاف است، سپس به معنى اختلاف نيز به كار رفته، زيرا اختلاف سبب مى شود كه هر گروهى در شقى قرار گيرد.

قرآن در اينجا مسأله نفوذناپذيرى و كبر و غرور و پيمودن راه جدائى و شكاف و تفرقه را عـامـل بدبختى كفار شمرده، آرى اينها صفات زشت و شومى است كه روى چشم و گوش انسان پرده مى افكند، و حس تشخيص را از انسان مى گيرد، و چه دردناك است كه چشم باز باشد و گوش باز اما آدمى كور باشد و كر؟

در آيـه 206 سـوره بـقـره مى خوانيم:( و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد ) : هنگامى كه به او (منافق ) گفته مى شود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را مى گيرد و به گناه مى كشاند، آتش دوزخ براى او كافى است و چه جايگاه بدى؟

سـپـس بـراى بـيـدار سـاختن اين مغروران غافل دست آنها را گرفته، به گذشته تاريخ بـشـر مـى بـرد، و سـرنوشت اقوام مغرور و متكبر و لجوج را به آنها نشان مى دهد، شايد عـبـرت گـيـرنـد، مـى گـويـد: چـه بـسـيـار اقـوامـى كـه قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تكذيب پيامبران و انكار آيات الهى و ظلم و گناه ) هلاك كرديم( و كم اهلكنا من قبلهم من قرن ) .

و بـه هـنـگام نزول عذاب فرياد استغاثه آنها بلند شد، اما چه سود كه دير شده بود، و زمان نجات سپرى شده بود( فنادوا و لات حين مناص ) .

آن روز كـه پـيـامـبـران الهـى و اوليـاى حـق آنـهـا را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلكه به استهزأ و سخريه و آزار مؤ منان و حـتـى قـتـل آنـهـا پـرداخـتند، و فرصتها از دست رفت و پلهاى پشت سر ويران گشت، و در حالى عذاب استيصال براى نابودى آنها نازل شد كه درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فريادهاى استغاثه آنها به جائى نرسيد!

واژه لات بـراى نـفـى اسـت و در اصـل لأ نافيه بوده، و تأ تانيث براى تأكيد بر آن افزوده شده است.

(مـنـاص ) از مـاده (نـوص ) بـه مـعـنـى پناهگاه و فريادرس است، مى گويند عرب هـنـگامى كه حادثه سخت و وحشتناكى رخ مى داده مخصوصا در جنگها اين كلمه را تكرار مى كـرد و مـى گـفـت (مناص، مناص ) يعنى پناهگاه كجا است، پناهگاه كجاست؟ و چون اين مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معنى محل فرار نيز آمده است.

بـه هـر حـال ايـن غـافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند كه به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نكردند، و به هنگامى كه فرصتها از دست رفت

و عذاب استيصال نازل شد اين فريادهاى استغاثه و تلاش براى پيدا كردن راه فرار و پناهگاه به جائى نمى رسد.

ايـن سـنـت پـروردگار در همه اقوام پيشين بوده، و در آينده نيز ادامه خواهد داشت، چرا كه براى سنت او تغيير و تبديلى نيست.

افـسـوس كه بسيارى از مردم حاضر نيستند از تجارب ديگران استفاده كنند بايد خودشان بـار ديـگـر تـجـربـه هـاى تـلخ را بـيـازمـايـنـد، تـجـربـه هـائى كـه گـاه در طـول عـمـر انـسـان تـنـها يك بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد، و باصطلاح اول و آخر آن يكى است.


آيه (4) تا (7) و ترجمه

( و عجبوا أن جأهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ) (4)( اجعل الالهة إلها واحدا إن هذا لشى ء عجاب ) (5)( و انطلق الملا منهم أن امشوا و اصبروا على ألهتكم إن هذا لشى ء يراد ) (6)( ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة إن هذا إ لا اختلاق ) (7)

ترجمه:

4 - آنـهـا تـعـجـب كـردنـد كه چرا پيامبر انذار كننده اى از ميان آنها برخاسته، و كافران گفتند: اين ساحر دروغگوئى است!

5 - آيا او بجاى اينهمه خدايان خداى واحدى قرار داده؟ اين راستى چيز عجيبى است؟!

6 - سـركـردگـان آنـهـا بـيرون آمدند و گفتند برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد كه مى خواهند ما را به سوى بدبختى بكشانند!

7 - ما هرگز چنين چيزى از پدران خود نشنيده ايم، اين فقط يك دروغ است!

شان نزول:

دربـاره ايـن آيـات شـان نـزولى شـبـيـه آنـچـه در آيـات قبل بيان شد نقل كرده اند و بعيد نيست شان نزول واحدى باشد كه براى مجموع اين آيات است.

ولى از آنـجـا كه اين شان نزول مطالب تازه اى دارد ما آن را از تفسير (على بن ابراهيم ) در اينجا مى آوريم، و آن اين است كه:

هـنگامى كه رسول خدا دعوتش را آشكار كرد سران قريش نزد ابوطالب آمدند و گفتند اى ابـوطـالب فـرزنـد بـرادرت مـا را سبك مغز مى خواند، و به خدايان ما ناسزا مى گويد، جوانان ما را فاسد نموده، و در جمعيت ما تفرقه افكنده است اگر اين كارها به خاطر كمبود مـالى اسـت مـا آنقدر مال براى او جمع آورى مى كنيم كه ثروتمندترين مرد قريش شود، و حتى حاضريم او را به رياست برگزينيم.

ابـوطالب اين پيام را به رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرض كرد: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـرمـود: لو وضـعـوا الشـمس ‍ فى يمينى و القمر فى يسارى ما اردته، و لكن كلمة يعطونى يملكون بها العرب و تدين بها العجم و يكونون ملوكا فى الجنة!:

اگـر آنـهـا خـورشـيـد را در دسـت راسـت مـن و مـاه را در دسـت چـپ مـن بـگـذارنـد مـن بـه آن تـمـايـل ندارم، ولى (به جاى اين همه وعده ها) يك جمله، با من موافقت نمايند تا در سايه آن بـر عـرب حـكومت كنند، و غير عرب نيز به آئين آنها درآيند، و آنها سلاطين بهشت خواهند بود!.

ابـوطـالب ايـن پيام را به آنها رسانيد، آنها گفتند: حاضريم به جاى يك جمله ده جمله را بپذيريم (كدام جمله منظور تو است؟).

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها فرمود: تشهدون الا لا اله الا الله و انى رسـول الله: گـواهـى دهـيـد كـه مـعـبـودى جـز الله نـيـسـت و مـن رسول خدا هستم.

آنـهـا (از ايـن سـخن سخت وحشت كردند و) گفتند: ما 360 خدا را رها كنيم تنها به سراغ يك خدا برويم؟ چه چيز عجيبى؟! (آنهم خدائى كه هرگز ديده نمى شود!).

در ايـنـجـا آيـات زيـر نـازل شـد( بـل عـجـبـوا ان جـائهـم مـنـذر مـنـهـم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب... ان هذا الا اختلاق ) .

هـمـيـن مـعـنـى در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان بـا تـفـاوت مـخـتـصـرى نـقل شده و در آخر آن آمده است: پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حالى كه اشك از چـشـمـانش جارى بود فرمود اى عمو! اگر اينها خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چـپـم قرار دهند تا دست از اين سخن بردارم هرگز چنين نخواهم كرد، مگر اينكه اين سخن را در جـامـعـه نـفـوذ دهـم، و يـا در راه آن كـشته شوم، هنگامى كه ابوطالب اين سخن را شنيد عـرض كـرد بـه دنـبال برنامه خود باش به خدا سوگند كه من هرگز دست از يارى تو بر نخواهم داشت.

تفسير:

آيا بجاى اينهمه خدا، يك خدا را بپذيريم؟!

افـراد مـغـرور و خـودخـواه هـم نـفوذ ناپذيرند و هم مطلق گرا چيزى را جز آنچه با افكار مـحـدود و نـاقـصـشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند، و معيار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند.

لذا هـنـگـامـى كـه پـيـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضد بتهاى كوچك و بزرگ كه عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كـرد گـاه تـعـجـب مـى كـردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است؟( و عجبوا ان جأهم منذر منهم ) .

تعجب آنها از اين بود كه محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يك نفر از خود آنها است.

چرا فرشته اى از آسمان نازل نـشده؟ آنها اين نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند كسى كه از ميان توده مردم برخاسته بود، از نيازها و دردهاى آنها با خبر بود، و با مشكلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چيز الگو و اسوه باشد، آنها اين امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند.

گـاه از ايـن مـرحـله نـيـز فـراتـر رفـتند و كافران گفتند اين ساحر دروغگوئى است!( و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ) .

بـارها گفته ايم كه نسبت دادن سحر به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به خاطر مـشـاهده معجزات غير قابل انكار و نفوذ خارق العاده او در افكار بود، و نسبت دادن كذب به او بـه خـاطـر ايـن بـود كـه بـر خلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جزء مسلمات آن مـحـيـط مـحـسـوب مى شد قيام كرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت.

هـنـگـامـى كـه پـيامبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گـفـتند بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد آيا او بجاى اينهمه خدايان يك خدا قرار داده؟ اين راستى چيز عجيبى است! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ).

آرى گـاه غـرور و خـودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آنچنان بينش و قضاوت انسان را تـغـيـير مى دهد كه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است.

واژه (عجاب ) مانند (طوال ) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسيار عجيب گفته مى شود.

اين سبك مغزان فكر مى كردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بيشتر شود

قـدرت و اعـتـبـار نـفـوذ آنـهـا بـيـشـتـر خـواهـد بـود، و بـه هـمـيـن دليل خداى يكتا چيز كمى به نظر آنها مى رسيد، در حالى كه مى دانيم اشيأ متعدد از نظر فـلسـفـى هـمـيـشـه مـحـدودنـد، و وجـود نـامـحـدود يـكـى بـيـشـتـر نـيـسـت، بـه هـمـيـن دليل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحيد منتهى مى شود.

سـركـردگـان آنـهـا هـنـگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او مأيوس و نااميد شدند از نزد او بيرون آمدند، و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، و ايستادگى و اسـتـقامت به خرج دهيد كه هدف محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين است كه جامعه ما را به فساد و تباهى كشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت كردن به بتها از ما قطع كند و خـود بر ما رياست نمايد!( و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد ) .

(انـطـلق ) از مـاده (انـطلاق ) به معنى بيرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن كار قبلى است، و در اينجا اشاره به رها ساختن مجلس ابوطالب با قهر و خشم است.

مـلا اشاره به اشراف و سرشناسان قريش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بـيـرون آمـدن از آن مـجـلس بـه يـكـديـگـر و يـا بـه پـيـروان خـود مى گفتند دست از بتها برنداريد و معبودهايتان را محكم بچسبيد.

جـمـله (لشى ء يراد) مفهومش اين است كه اين مسأله چيزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسيرهاى بسيارى براى آن ذكر كرده اند، از جمله:

بـعـضـى گـفـتـه انـد: اشاره به دعوت پيامبر گرامى اسلام است و منظور اين است كه اين دعـوت تـوطـئه اى اسـت كـه هـدفـش مائيم، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى كه حكومت كردن بر ما و سيادت و رياست بر عرب است، و اينها همه بهانه اى

اسـت بـراى ايـن مـطـلب، شـمـا مـردم بـرويـد و مـحـكـم بـر آئيـن خـود بـايـسـتـيـد، و تحليل درباره اين توطئه را به ما سران قوم واگذاريد!.

ايـن چـيزى است كه سردمداران باطل هميشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حق مطرح مـى كـردنـد، آن را تـوطـئه مـى نـامـيـدنـد، توطئه اى كه بايد سياستمداران آنرا به دقت تحليل كرده، و براى مبارزه با آن برنامه تنظيم كنند، و اما توده مردم بايد بى اعتنا از كنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند!

نظير اين سخن در داستان نوح نيز آمده است كه اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند:( مـا هـذا لا بـشـر مـثـلكـم يـريـد ان يـتـفـضـل عـليـكـم ) : ايـن مـرد فـقـط انـسـانـى مثل شما است كه مى خواهد بر شما تقدم جويد (مؤ منون - 24).

بـعضى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: منظور اين است شما بت پرستان محكم در مورد خدايانتان استقامت كنيد، اين همان چيزى است كه از شما خواسته شده است.

بعضى نيز گفته اند: منظور اين است محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هدفش مائيم، او مـى خـواهد جامعه ما را به فساد بكشد و ما به خدايانمان پشت كنيم، در نتيجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد!

بعضى نيز احتمال داده اند: منظور اين است كه محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از كار خـود دسـت بـردار نـيـسـت، تـصـمـيـمى است گرفته شده، و اراده اى است تخلف ناپذير، بنابراين مذاكره كردن با او بيهوده است برويد و عقائدتان را محكم نگهداريد.

و بـالاخره احتمال داده شده كه منظور آنها اين بوده كه اين مصيبتى است براى ما پيش آمده، و به هر حال بايد بسازيم و بسوزيم و آئين خود را محكم نگهداريم.

البـتـه بـا تـوجـه بـه كـلى بـودن مـفهوم اين جمله غالب اين تفسيرها ممكن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.

بـه هـر حـال سـران بـت پـرسـتـان مـى خـواسـتـنـد بـا ايـن سـخـن، روحـيـه مـتـزلزل پـيـروان خـود را تـقـويـت كـنـند، و از سقوط هر چه بيشتر اعتقاداتشان جلوگيرى بعمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى؟!.

سپس براى اغفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نـشـنـيـده ايـم، ايـن فـقـط يـك دروغ و كذب است!( ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ) .

اگـر ادعـاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت و شخصيت! آن را درك كرده باشند، و ما از آنها شنيده باشيم، اما اين يك گفتار دروغين و بى سابقه است!

تـعـبير به (الملة الاخرة ) ممكن است اشاره به جمعيت پدرانشان باشد كه نسبت به آنها آخـريـن مـلت بـودنـد چـنـانـكـه در بـالا گـفـتـيـم، و مـمـكـن اسـت اشـاره بـه (اهـل كـتـاب ) مـخـصـوصـا (نـصـارى ) بـاشـد كـه آخـريـن ديـن و مـلت قـبـل از ظهور پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) محسوب مى شدند، يعنى در كتب نـصـارا نـيـز از سـخـنـان مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اثرى نيست، چرا كه آنها قـائل بـه تـثليث (خدايان سه گانه ) هستند، توحيد محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مطلب نوظهورى است!

ولى چنانكه لحن قرآن در آيات مختلف ديگر نشان مى دهد عرب جاهلى تكيه بر كتب يهود و نـصـارى نـداشـت، تـمام تكيه گاهش سنت و آئين نياكان و پدران بود، و همين شاهد خوبى براى تفسير اول است.

(اخـتـلاق ) از ماده خلق در اصل به معنى ابدأ چيزى بدون سابقه است، سپس اين كلمه به دروغ نيز اطلاق شده، چرا كه دروغگو در بسيارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى كند، بنابراين منظور از اختلاق در آيه مورد بحث اين است كه ادعاى توحيد ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است

كـه مـحمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آنرا مطرح كرده و در ميان ما و پيشينيانمان كاملا ناشناخته بوده است، و اين خود دليل بر بطلان آن است!

نكته:

وحشت از نوآورى!

تـرس از مـسـائل تـازه و نـوظـهـور در طـول تـاريـخ يـكـى از علل اصرار اقوام گمراه بر انحرافات خود و عدم تسليم در برابر دعوت پيامبران الهى بـوده است، آنها از هر چيز تازه اى وحشت داشتند، و به همين جهت به آئين انبيا با بدبينى فـوق العـاده مـى نگريستند هنوز آثار اين تفكر جاهلى در اقوام زيادى وجود دارد، در حالى كـه نـه دعـوت پـيـامـبـران بـه سـوى توحيد مطلب تازه اى بود، و نه اگر چيز تازه اى باشد دليل بر بطلان آن مى شود، بايد تابع منطق بود، و تسليم حق، هر جا كه باشد و از هر كه باشد.

عـجـب ايـنـكه وحشت از نوآورى گاه مع الاسف دامن بعضى از دانشمندان را نيز مى گيرد و در برابر نظرات علمى تازه علم مخالفت برمى دارند، و (ان هذا الا اختلاق ) مى گويند!

مـخـصـوصـا در تـاريـخ اربـاب كـليـسـا ايـن مـسـأله بـسـيـار ديـده مـى شـود كـه آنها در مـقـابـل اكـتـشـافـات عـلمـى عـلمـاى عـلوم طـبـيـعـى بـه پـا مـى خـاسـتـنـد، و امثال گاليله را به خاطر كشف حركت زمين به دور خورشيد و به دور خود آماج سخت ترين حملات قرار مى دادند، و مى گفتند: اين سخنان بدعت است و دروغ بى سابقه!

عـجـب ايـنـكـه بـعـضى از بزرگان هنگامى كه به ابتكارات علمى تازه دست مى يافتند از ترس اينكه مبادا به خاطر نوآورى مورد هجوم حملات كسانى كه به خاطر حجاب معاصرت آنها را بباد انتقاد مى گرفتند در امان باشند، دست و پا مى كردند تا چند نفرى را از قدما و پيشينيان هماهنگ با نظرات تازه خود را

پيدا كنند! و از اين راه نظر خود را يك عقيده كهنه و قديمى نشان دهند تا در امان بمانند، و اين بسيار دردناك است!

نـمـونـه ايـن سـخـن را در مـورد نـظـريه معروف حركت جوهرى صدر المتألهين شيرازى در اسفار مى توان مشاهده كرد.

بـه هـر حـال اين طرز برخورد با مسائل تازه و ابتكارات جديد ضايعات بزرگى براى جـوامـع انـسـانـى و بـراى جهان علم و دانش داشته و دارد، و بايد علاقمندان دلسوز براى اصلاح آن بكوشند، و اين رسوبات جاهلى را از افكار بزدايند.

امـا ايـن سـخـن بـه آن مـعـنـى نـيـسـت كـه هـر مطلب تازه اى را به خاطر تازه بودنش مورد استقبال قرار دهيم، هر چند بى پايه و بى اساس ‍ باشد، كه تازه زدگى مانند عشق به كهنه ها خود بلاى بزرگى است.

اعتدال اسلامى ايجاب مى كند كه نه آن افراط در كار باشد و نه اين تفريط.


آيه (8) تا (11) و ترجمه

( أنـزل عـليـه الذكـر مـن بـيـنـنـا بـل هـم فـى شـك مـن ذكـرى بل لما يذوقوا عذاب ) (8)( أ م عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ) (9)( أ م لهم ملك السموات و الا رض و ما بينهما فليرتقوا فى الا سباب ) (10)( جند ما هنالك مهزوم من الا حزاب ) (11)

ترجمه:

8 - آيـا از مـيـان هـمـه مـا، قـرآن تـنـهـا بـر او (مـحـمـد) نـازل شـده؟، آنـهـا در حـقـيـقـت در اصل وحى من ترديد دارند بلكه آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند (كه اينچنين گستاخانه سخن مى گويند).

9 - مـگـر خـزائن رحـمـت پـروردگـار قـادر و بـخـشـنـده ات نـزد آنـهـا اسـت (تا به هر كس ميل دارند بدهند)؟!.

10 - يـا ايـنـكـه مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است از آن آنها است؟ (اگر چنين است ) به آسمانها بروند (و جلو نزول وحى را بر قلب پاك محمد بگيرند).

11 - (آرى ) اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند!

تفسير:

اين لشكر كوچك شكست خورده!

در آيـات گـذشـتـه سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خط توحيد و رسالت پيامبر اسلام بود، در آيات مورد بحث نيز اين سخن ادامه دارد.

مـشـركـان مـكـه هـنـگـامـى كـه مـنافع نامشروع خود را در خطر ديدند، و آتش كينه و حسد در دل آنـهـا شـعـله ور شـد، بـراى اغـفال مردم و قانع كردن خويش در مورد مخالفت با پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جـمـله از روى تـعـجـب و انـكار مى گفتند: آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده؟! (أنزل عليه الذكر من بيننا).

از ميان اينهمه پيرمردان پر سن و سال، اينهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند، جز محمد يتيم تهيدست؟!

ايـن مـنطق منحصر به آن زمان نبود كه در هر عصر و زمان ما نيز هر گاه مسئوليت مهمى به كسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خيره و گوشها تيز مى شود، و نق زدنها و بهانه گيرى ها آغاز مى گردد، و مى گويند آدم پيدا نمى شد كه اين كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقيرى است واگذارده شده؟

آرى دنـيـاپـرسـتـى از يـك سـو، و حـسـد از سـوى ديـگـر سـبـب شـد كـه اهـل كـتـاب (يـهـود و نـصارا) كه قدر مشتركى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گـيرند و به سراغ بت پرستان روند و بگويند راه شما بهتر از راه اينها است:( الم تر الى الذيـن اوتـوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لأ اهـدى من الذين آمنوا سبيلا ) : آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند و به مشركان مى گويند آنها از كسانى كه به محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايمان آورده اند هدايت يافته ترند (نسأ - 51).

بـديـهـى اسـت ايـن تـعـجـبها و انكارها كه علاوه بر حسد و حب دنيا سرچشمه ديگرى يعنى اشـتـبـاه در تـشـخيص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معيار منطقى براى قضاوت باشد، مـگـر شـخـصـيـت انـسـان در اسـم و آوازه پـول و مـقـام و سـن و سال او است؟ مگر رحمت الهى بر اين معيارها تقسيم مى شود؟

لذا در دنـبـاله آيـه مـى فـرمـايـد درد آنـهـا چـيـز ديـگـرى اسـت، آنـهـا در حـقـيـقـت در اصل وحى و ذكر من شك و ترديد دارند( بل هم فى شك من ذكرى ) .

ايـراد بـه شـخـص مـحـمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بهانه اى بيش نيست و اين شك و ترديد آنها در مسأله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجيد است، بلكه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنيا و حسادتها است.

و سـرانـجـام آنـهـا را بـا ايـن جـمـله تهديد مى كند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند كه ايـنـگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ايستاده اند، و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند( بل لما يذوقوا عذاب )

آرى هميشه گروهى وجود دارند كه گوششان بدهكار منطق و حرف حساب نيست، و چيزى جز تـازيـانـه هـاى عـذاب آنـان را از مـركب غرورشان پياده نمى كند، بايد مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است.

سـپـس در پـاسخ آنها مى افزايد: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نـزد آنـهـا اسـت تـا هـر كـه را مـيـل دارنـد فـرمـان نـبـوت بـدهـنـد، و هـر كـس را مايل نيستند محروم سازند؟( ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ) .

خـداونـد بـه مـقتضاى اينكه (رب ) است (و پروردگار مالك و مربى عالم هستى و جهان انـسـانـيـت اسـت ) كـسـى را بـراى رسـالتـش ‍ بـرمـى گـزيند كه بتواند مردم را در مسير تكامل و تربيت رهبرى كند، و به مقتضاى عزيز بودنش، مغلوب خـواسـتـه هـيـچ كـس نيست، تا مقام رسالت را به فرد نالايقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى اسـت بـس عـظـيـم كـه تـنـها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى (وهاب ) بودنش هر چه را بخواهد و به هر كس صلاح بداند مى بخشد.

قـابـل تـوجـه اينكه (وهاب ) صيغه مبالغه و به معنى بسيار بخشنده است، اشاره به اينكه نبوت تنها يك موهبت نيست، بلكه موهبتهاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت.

نـظـيـر ايـن سخن را در سوره زخرف آيه 31 نيز مى خوانيم: اهم يقسمون رحمة ربك: آنها بـه خـاطـر نـزول قـرآن بـر تـو ايـراد مى گيرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسيم مى شود؟

ضـمـنـا از تعبير به رحمت به خوبى استفاده مى شود كه نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انـسـانـيـت است، و به راستى چنين است، چرا كه اگر انبيأ نبودند انسانها هم راه آخرت و مـعـنـويت را گم مى كردند و هم راه دنيا را، چنانكه دور افتادگان از مكتب انبيأ هر دو راه را گم كرده اند.

باز در آيه بعد همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده، مى گويد: آيا مالكيت و حاكميت آسـمـانـهـا و زمـيـن و آنـچـه در مـيـان اين دو است از آن آنها است؟ اگر چنين است به آسمانها بـرونـد و جـلو نـزول وحـى الهـى را بـر قلب پاك محمد بگيرند!( ام لهم ملك السموات و الارض و ما بينهما فلير تقوا فى الاسباب ) .

ايـن سـخـن در حـقـيـقـت تـكـمـيـلى اسـت بـر بـحـث گـذشـتـه، در آنجا مى گفت: خزائن رحمت پـروردگـار در دسـت شما نيست كه به هر كس ‍ كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است بـبـخـشيد، حال مى گويد اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خدا است تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها

بـرويـد، و مـانـع نـزول وحـى او شـويـد، و خـود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز و ناتوانيد!

بـنـابـرايـن نـه (مـقـتـضـى ) در اخـتيار شما است و نه قدرت بر ايجاد مانع داريد، با اينحال چه كارى از دست شما ساخته است؟ از حسد بميريد، و هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد.

بـه ايـن تـرتـيـب ايـن دو آيه مطلب واحدى را تكرار نمى كنند - آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند - بلكه هر كدام به يكى از ابعاد مسأله ناظر است.

در آخرين آيه مورد بحث در مقام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند!( جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ) .

(هـنـالك ) بـه مـعـنـى آنـجـا و بـراى اشـاره بـه بـعـيـد اسـت، بـه هـمـيـن دليـل جـمـعـى آن را اشـاره بـه شـكـسـت مـشـركـان در جـنـگ بدر مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مكه واقع شده.

تـعـبير به (احزاب ) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است كه بر ضد پيامبران قيام كردند و خداوند آنها را در هم كوبيد، اين جمعيت مشركان گروهك كوچكى از آن گروهها هستند كـه بـه سـرنـوشـت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد اين سخن آيات آينده است كه به اين مسأله تصريح كرده )

فراموش نكنيم كه اين سوره از سوره هاى مكى است، و اين سخن را قرآن زمـانـى مـى گويد كه مسلمانان در اقليت شديدى بودند، آنچنان كه ممكن بود مشركان آنها را هـمـچـون يـك لقـمـه بـربـايـنـد( تـخـافـون ان يـتـخـطـفـكـم النـاس ) (انفال - 26).

آن روز هيچ نشانه اى از پيروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد.

آن روز پـيـروزيهاى بدر و احزاب و حنين پيش نيامده بود، ولى قرآن با قاطعيت گفت: اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد.

امـروز هـم قـرآن هـمـيـن بـشـارت را بـه مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى مـتجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهد و پيمان خدا به ايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد.


آيه (12) تا (16) و ترجمه

( كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الا وتاد ) (12)( و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكة أولئك الا حزاب ) (13)( إن كل إلا كذب الرسل فحق عقاب ) (14)( و ما ينظر هؤ لأ إلا صيحة واحدة مالها من فواق ) (15)( و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ) (16)

ترجمه:

12 - قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت (پيامبران ما را) تكذيب كردند.

13 - و قـوم ثـمـود و لوط و اصـحـاب الايـكه (قوم شعيب )، اينها احزابى بودند (كه به تكذيب پيامبران برخاستند).

14 - هر يك از اين گروهها رسولان را تكذيب كردند، و عذاب الهى درباره آنها تحقق يافت.

15 - ايـنـهـا (بـا اين اعمالشان ) انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرود آيد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و همگى را نابود سازد).

16 - آنـهـا (از روى خـيـره سـرى ) گفتند. پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده!

تفسير:

تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند!

در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مـى داد، و آنـهـا را لشـكـر كـوچـكـى از احـزاب مـغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گـروهـى از ايـن احـزاب را كـه تـكـذيـب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند.

مـى گـويـد: قـبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند( كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد )

هـمـچـنـين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند( و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ) .

آرى ايـنـها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند.

قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم.

قوم عاد در مقابل حضرت هود.

فرعون در برابر موسى و هارون.

قوم ثمود در برابر صالح.

قوم لوط در برابر حضرت لوط.

و اصحاب الايكه در برابر شعيب.

آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذأ پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد.

قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند.

عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده.

فرعون و فرعونيان با امواج نيل.

قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ).

قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى.

قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و بـاد و خـاك و آتـش كـه وسـائل اصـلى زنـدگـى انـسـان را تـشـكـيـل مـى دهـنـد مـامـور مـرگ آنـهـا شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند.

ايـن مـشـركـان مـكـه بـايـد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟

تـوصـيف فرعون به (ذوالاوتاد) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيـه 10 سوره فجر آمده است، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است، اين تـعـبـير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس مـيـخـهـايـش مـحكم است، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده، و يا چهارميخه شده است، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند.

بـعـضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند.

بـعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد!

و سـرانـجـام بـعـضـى نـيـز احـتـمـال داده انـد كـه اوتـاد هـمـان اهـرام مـصـر اسـت كـه هـمـچـون مـيـخ بـر دل زمـيـن نـشسته، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است.

در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد.

در مـورد اصـحـاب الايـكـه، ايـكـه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هـسـتـنـد كـه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120).

آرى هـر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد( ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ) .

و تـاريـخ نـشـان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح!

آيـا ايـن مـشـركـان مـكـه بـا ايـن كـارهـاى خـود سـرنـوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت؟!

لذا در آيـه بـعـد بـه عـنـوان يـك تـهـديـد قـاطـع و كـوبـنـده مـى گـويـد: ايـنـهـا بـا اين اعـمـال انـتـظـارى جـز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست( و ما ينظر هولأ الا صيحة واحدة ما لها من فواق ) .

ايـن صـيـحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد.

و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود.

بـعـضـى از مـفـسـران تـفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انـفـال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم: تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند.

اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـداشـتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بـودنـد، مـى بـايـسـت هـر لحـظـه در انـتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مسأله انتظار مى گويد (دقت كنيد).

بـعـضـى بـه تـفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد.

ولى اين ايراد نيز درست نيست، به همان دليل كه قبلا گفتيم، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند.

بـه هـر حـال ايـن بـيـخـبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اصـرار و لجـاجـت بـر بت پرستى ظلم و فساد گـوئى در انـتـظـار عـذاب الهـى نـشـسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صـيـحـه اى كـه بـه عـمـر جـهـان پـايـان دهـد و آنـهـا را بـه راهـى غـيـر قابل بازگشت ببرد.

(فـواق ) (بـر وزن رواق ) بـه طـورى كـه بـسـيـارى از اهـل لغـت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شـيـر از پـسـتـان مـى بـاشـد، زيـرا هـنـگـامـى كـه شـيـر بـه طـور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود.

و بـعـضـى آن را بـه مـعـنـى فـاصـله اى كـه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند.

و از آنـجـا كـه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است.

و نـيـز از آنـجـا كـه ايـن فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بـازگـشت و رجوع نيز آمده، و از همين جهت بهبودى مريض را (افاقه ) مى گويند، چرا كـه سـلامـت و تـنـدرسـتـى بـه او بـاز مـى گـردد، و نـيـز بـه هـوش آمـدن مـسـت، و عـاقـل شـدن ديـوانـه را بـه خـاطـر بـازگـشـت هـوش و عقل به آنها افاقه مى گويند.

به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود،

نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است، و نه فريادها بجائى مى رسد.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى ديـگـر از سـخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزأ مى گفتند اشاره كرده مى گويد:

آنـهـا گـفـتـنـد: پـروردگـارا! نـصـيـب مـا را از عـذابـت هـر چـه زودتـر قـبـل از روز حـسـاب بـه مـا ده!( و قـالوا ربـنـا عـجـل لنـا قـطـنـا قبل يوم الحساب ) .

ايـن كـوردلان مـغـرور آنـچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟

چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟!

در مـيـان اقـوام پـيـشـيـن ايـن چـنـيـن سـبـك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گـرفـتـارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد.

(قط ) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض بريده مى شود، و (قد ) (بـر هـمـيـن وزن ) بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه از طول بريده مى شود!

و از آنـجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است.

و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند.

لذا بـعـضـى از مـفـسـران در تـفـسـيـر آيـه فـوق گـفـتـه انـد مـنظور اين است خداوندا نامه اعـمـال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد.

آنـهـا از روى اسـتـهـزأ گـفـتـنـد چـه خـوب بـود الان نـامـه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم؟

بـه هـر حـال جـهـل و غـرور دو صـفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد.


آيه (17) تا (20) و ترجمه

( اصبر على ما يقولون و اذكر عبدنا داود ذا الا يد إنه أواب ) (17)( إ نا سخرنا الجبال معه يسبحن بالعشى و الاشراق ) (18)( و الطير محشورة كل له أواب ) (19)( و شددنا ملكه و أتيناه الحكمة و فصل الخطاب ) (20)

ترجمه:

17 - در بـرابـر آنـچـه مـى گـويـنـد شـكيبا باش، و به خاطر بياور بنده ما داود صاحب قدرت و توبه كار را.

18 - ما كوهها را مسخر او ساختيم كه هر شامگاه و صبحگاه با او تسبيح مى گفتند.

19 - پـرنـدگـان را نيز دستجمعى مسخر او كرديم (تا همراه او تسبيح خدا گويند) و همه اينها بازگشت كننده به سوى او بودند.

20 - و حكومت او را استحكام بخشيديم، هم دانش به او داديم و هم داورى عادلانه.

تفسير:

از زندگى داود درس بياموز

(داود) يـكى از پيامبران بزرگ بنى اسرائيل بود، كه حكومتى عظيم داشت، و در آيات مـتـعـددى از قـرآن مـجـيـد مـقـام والاى او سـتـوده شـده، بـه دنـبـال بـحـثـهـائى كـه در آيات گذشته پيرامون كارشكنيهاى مشركان و بت پرستان، و نـسبتهاى نارواى آنان به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده بود، قرآن در ايـنـجا براى دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان اندك آن روز داستان داود را مطرح مى كند، داودى كه خداوند آن

همه قدرت به او داد، و حتى كوهها و پرندگان را مسخر او ساخت، تا نشان دهد هنگامى كه لطف او شامل حال كسى باشد كارى از انبوه دشمنان ساخته نيست.

ولى ايـن پيغمبر بزرگ نيز با آن همه قدرت ظاهرى از زخم زبان مردم در امان نماند، تا تـسـلى خاطرى براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باشد كه اين مسأله منحصر به او نبوده و بزرگان جهان در اين امر شركت داشته اند.

نخست مى گويد: در برابر آنچه آنها مى گويند شكيبا باش، و به خاطر بياور بنده ما را داود صـاحـب قـدرت بود و بسيار توبه كار( اصبر على ما يقولون و اذكر عبدنا داود ذا الايد انه اواب ) .

(ايد) هم به معنى قدرت آمده و هم به معنى نعمت.

و داود به هر دو معنى (ذاالايد) بود، نيروى جسمانيش در حدى بود كه در ميدان جنگ بنى اسرائيل با جالوت جبار ستمگر با يك ضربه نيرومند به وسيله سنگى كه از فلاخن رها كرد جالوت را از بالاى مركب به روى خاك افكند، و در خون خود غلطيد.

بعضى نوشته اند سنگ سينه او را شكافت و از آن طرف بيرون آمد!

و از نظر قدرت سياسى، حكومتى نيرومند داشت كه با قدرت تمام در برابر دشمنان مى ايـسـتـاد، حـتـى گـفـتـه انـد در اطـراف مـحـراب عـبـادت او هزاران نفر شب تا به صبح به حال آماده باش بودند!.

و از نـظـر قـدرت مـعـنوى و اخلاقى و نيروى عبادت چنان بود كه بسيارى از شب را بيدار بـود و بـه عـبـادت پـروردگـار مـشـغـول، و نـيـمـى از روزهـاى سال را روزه مى گرفت.

از نـظـر نـعـمتها خداوند انواع نعم ظاهرى و باطنى را به او ارزانى داشته بود، خلاصه ايـنـكـه داود مردى بود نيرومند در جنگها، در عبادت، در علم و دانش و در حكومت، و هم صاحب نعمت فراوان.

(اواب ) از مـاده (اوب ) (بـر وزن قول ) به معنى بازگشت اختيارى به سوى چيزى اسـت، و از آنـجـا كـه اواب صـيـغـه مـبالغه مى باشد اشاره به اين است كه او بسيار به سوى پروردگارش بازگشت مى كرد، و از كوچكترين غفلت و ترك اولى توبه مى نمود.

سـپـس طـبـق روش اجـمـال و تـفـصـيـل كـه در قـرآن مـجـيـد بـه هـنـگـام ذكـر مـسائل مختلف معمول است، بعد از بيان اجمالى نعمتهاى خداوند بر داود، به شرح قسمتى از آن پرداخته، چنين مى گويد: ما كوهها را مسخر او ساختيم به گونه اى كه هر شامگاه و صـبـحـگـاه بـا او خـدا را تـسـبـيـح مـى گـفـتـنـد!( انـا سـخـرنـا الجبال معه يسبحن بالعشى و الاشراق ) .

نـه تـنـها كوهها كه پرندگان را نيز دستهجمعى مسخر او كرديم، تا همراه او تسبيح خدا گويند( و الطير محشورة ) .

هـمه اين پرندگان و كوهها مطيع فرمان داود و همصدا با او و بازگشت كننده به سوى او بودند( كل له اواب ) .

ضمير (له ) ممكن است به (داود) باز گردد، بنابراين مفهوم جمله همان خـواهـد بود كه در بالا گفتيم، اين احتمال نيز داده شده كه به ذات پاك خداوند برگردد يعنى همه ذرات عالم به سوى او باز مى گردند و سر بر فرمان او دارند.

در اينكه همصدا شدن كوهها و پرندگان با داود چگونه بوده؟ در ميان مفسران گفتگو است:

1 - گاه احتمال داده اند كه اين صداى گيرا و جذاب و پر طنين داود بود كه در كوهها منعكس مى شد و پرندگان را به سوى خود جذب مى كرد (البته اين فضيلت مهمى محسوب نمى شود كه قرآن از آن با آنهمه عظمت ياد كند).

2 - گـاه گـفته اند كه اين تسبيح توأم با صداى ظاهرى و همراه با نوعى درك و شعور بـوده كـه در بـاطـن ذرات عـالم اسـت، طـبـق ايـن نـظـر تـمـامـى مـوجـودات جهان از يك نوع عـقـل و شـعـور بـرخـوردارنـد، و هـنـگـامـى كـه صـداى دل انـگـيز اين پيامبر بزرگ را به وقت مناجات مى شنيدند با او همصدا مى شدند، و غلغله تسبيح آنها درهم مى آميخت.

3 - بعضى نيز احتمال داده اند كه اين همان تسبيح تكوينى است كه همه موجودات با زبان حـال دارنـد، و نـظام خلقت آنها به خوبى حكايت مى كند كه خداوند از هر عيب و نقص پاك و مـنـزه اسـت و داراى عـلم و قـدرت و هـر گـونـه صـفـات كمال.

ولى ايـن مـعنى اختصاص به داود ندارد كه از ويژگيهاى او شمرده شود بنابراين از همه مناسبتر تفسير دوم است، و اين از قدرت خدا بعيد نيست، اين زمزمه اى بود كه در درون اين مـوجـودات جهان و در مكنون باطن آنها هميشه جريان داشت، اما خداوند به نيروى اعجاز آنرا بـراى داود ظـاهـر مـى ساخت، همانگونه كه در مورد تسبيح سنگريزه در كف پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز مشهور است.

آيه بعد همچنان به ذكر نعمتهاى خداوند بر داود ادامه داده، مى فرمايد:ما نظام حكومت او را استحكام بخشيديم( و شددنا ملكه ) .

آنچنان كه همه سركشان و طاغيان و دشمنان از او حساب مى بردند.

علاوه بر اين به او حكمت و علم و دانش داديم( و آتيناه الحكمة ) .

همان حكمتى كه قرآن درباره آن مى گويد: و من يؤ ت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا: هر كس حكمت به او اعطا شده خير فراوان نصيب او شده است.

(حكمت ) در اينجا به معنى علم و دانش و نيروى تدبير امور كشور يا مقام نبوت و يا همه اينها است.

(حـكـمـت ) گـاه جنبه علمى دارد كه از آن تعبير به (معارف عاليه ) مى شود، و گاه جـنـبـه عـمـلى كـه از آن تـعبير به (اخلاق و عمل صالح ) مى گردد، و داود از همه اينها بهره وافر داشت.

آخرين نعمت بزرگ خدا بر داود اين بود كه مى فرمايد: ما به او علم قضا و داورى صحيح و عادلانه داديم( و فصل الخطاب ) .

تـعـبـيـر از داورى بـه (فـصـل الخـطـاب ) به خاطر آن است كه خطاب همان گفتگوهاى طرفين نزاع است، و فصل به معنى قطع و جدائى است.

و مـى دانـيـم گـفتگوهاى صاحبان نزاع هنگامى قطع خواهد شد كه داورى صحيحى بين آنها بشود، لذا اين تعبير به معنى قضاوت عادلانه آمده است.

ايـن احتمال در تفسير اين جمله نيز وجود دارد كه خداوند منطق نيرومندى كه از فكر بلند، و عـمق انديشه حكايت مى كرد در اختيار داود گذارد، نه تنها در مقام داورى كه در همه جا سخن آخر و آخرين سخن را بيان مى كرد.

بـه راسـتـى با وجود خداوندى كه قدرت دارد به انسان شايسته اى اينهمه نيرو و توان بـخـشـد جـاى ايـن نـيست كه احدى از لطف او مايوس گردد، و اين نه تنها مايه تسلى خاطر پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان مكه در آن روز بود كه سخت در فشار بودند، بلكه مايه تسلى همه مؤ منان در بند در همه اعصار و قرون است.

نكته:

ده صفت برجسته داود (عليه‌السلام )

بعضى از مفسران از چند آيه فوق ده موهبت بزرگ الهى براى داود استفاده كرده اند كه هم مـقـام والاى ايـن پـيـامـبـر را روشـن مـى كـنـد و هـم ويـژگـيـهـاى يـك انـسـان كامل را:

1 - به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آن عظمت مقام دستور مى دهد كه در صـبـر و شـكـيـبـائى بـه داود اقتدا كند و از تاريخ او كمك گيرد( اصبر على ما يقولون و اذكر ) .

2 - او را بـه مـقـام عبوديت و بندگى توصيف مى كند و در حقيقت نخستين ويژگى او را همين مـقـام عـبـوديـتـش مى شمرد (عبدنا داود) نظير همين معنى را در مورد پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـسـأله مـعراج مى خوانيم آنجا كه مى گويد:( سبحان الذى اسرى بعبده... ) منزه است خداوندى كه بنده خود را شبانه حركت داد... (اسرأ - 1).

3 - او داراى قـوت و قدرت (بر اطاعت پروردگار و پرهيز از گناه و تدبير امور مملكت ) بود (ذا الايد) همانگونه كه در مورد پيغمبر اسلام نيز مى خوانيم( هو الذى ايدك بنصره و بـالمـؤ مـنـيـن ) : او كـسى است كه تو را با يارى خود تقويت كرد، همچنين به وسيله مؤ منان (انفال - 62).

4 - او را بـه اواب بـودن كـه مـفـهـومش بازگشت مكرر و رجوع پى درپى به ساحت قدس خداوند است توصيف مى كند (انه اواب ).

5 - تسخير كوهها را با او در تسبيح صبحگاهان و شامگاهان، از افتخاراتش مى شمرد( انا سخرنا الجبال معه يسبحن بالعشى و الاشراق ) .

6 - هـمـاوازى پـرندگان را با او در نيايش و تسبيح خدا يكى از مواهب خدادادى او مى شمرد( و الطير محشورة ) .

7 - نه تنها در آغاز با او همصدا بودند كه هر بار او به تسبيح خدا باز مى گشت با او هم آواز مى شدند( كل له اواب ) .

8 - خـداونـد مـلك و حـكـومـتـى بـه او داد كـه پـايـه هـاى آن را مـحـكـم سـاخـتـه بـود، و وسائل مادى و معنوى براى نيل به اين مقصود را در اختيارش گذارده بود( و شددنا ملكه ) .

9 - سـرمـايـه مهم ديگر خداداديش علم و دانش فوق العاده بود، همان علم و دانشى كه هر جا باشد منبع خير كثير و سرچشمه هر نيكى و بركت است( و آتيناه الحكمة ) .

10 - و بـالاخـره مـنـطـقـى نـيـرومـنـد و گـفتارى مؤ ثر و نافذ و قدرت بر داورى قاطع و عادلانه به او ارزانى شده بود (و فصل الخطاب ).

و بـه راسـتـى پايه هاى هيچ حكومتى بدون اين صفات: علم، قدرت منطق، تقواى الهى، توانائى بر ضبط نفس، و نيل به مقام عبوديت پروردگار محكم نمى شود.


آيه (21) تا (25) و ترجمه

( و هل أتئك نبؤ االخصم إذ تسوروا المحراب ) (21)( إذ دخـلوا عـلى داود فـفـزع مـنـهم قالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض فاحكم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا إلى سوأ الصرط ) (22)( إن هـذا أخـى له تـسـع و تـسـعـون نـعـجـة ولى نـعـجـة واحـدة فقال أكفلنيها و عزنى فى الخطاب ) (23)( قال لقد ظلمك بسؤ ال نعجتك إلى نعاجه و إن كثيرا من الخلطأ ليبغى بعضهم على بعض إلا الذيـن أمـنوا و عملوا الصالحات و قليل ما هم و ظن داود أنما فتناه فاستغفر ربه و خر راكعا و أ ناب ) (24)( فغفرنا له ذلك و إن له عندنا لزلفى و حسن ماب ) (25)

ترجمه:

21 - آيا داستان شاكيان هنگامى كه از محراب (داود) بالا رفتند به تو رسيده است؟!

22 - هـنـگـامـى كـه (بى هيچ مقدمه ) بر او وارد شدند و او از مشاهده آنها وحشت كرد، گفتند نـتـرس، دو نـفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى تعدى كرده، اكنون در ميان ما به حق داورى كن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدايت فرما.

23 - ايـن بـرادر من است نود و نه ميش دارد، و من يكى بيش ندارم، اما او اصرار مى كند كه اين يكى را هم به من واگذار! و از نظر سخن بر من غلبه كرده است.

24 - (داود) گـفـت: مسلما او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش بر تو سـتم كرده، و بسيارى از دوستان به يكديگر ستم مى كنند مگر آنها كه ايمان آورده اند و عمل صالح دارند، اما عده آنان كم است!، داود گمان كرد ما او را (با اين ماجرا) آزموده ايم، از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد.

25 - ما اين عمل را بر او بخشيديم، و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است.

تفسير:

آزمون بزرگ داود!

در اين آيات بحث ساده و روشنى درباره قضاوت داود مطرح شده كه بر اثر تحريفات و سـوء تـعـبيرات بعضى از ناآگاهان جنجال عظيمى در ميان مفسران برانگيخته است، امواج ايـن غـوغـا آنـچـنـان قـوى بـود كـه حـتـى بـعـضـى از مـفـسـران اسـلامـى را بـه دنـبـال خـود كشانده، و داوريهاى نادرست و گاه بسيار زننده را درباره اين پيامبر بزرگ سبب شده است.

مـا قـبـلا مـتن آيات قرآن را بدون هيچ شرحى در اينجا بيان مى كنيم تا خوانندگان با ذهن خـالى مـفـهـوم آيـات را دريـابـنـد و بعد از پايان اين تفسير كوتاه به سراغ گفتگوهاى مختلفى كه در اين زمينه شده است مى رويم.

به دنبال آيات گذشته كه صفات ويژه داود و مواهب بزرگ خدا را بر او بيان مى كرد قرآن ماجرائى را كه در يك دادرسى براى داود پيش آمد شرح مى دهد:

نـخـسـت خـطـاب بـه پـيـامـبـر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مى گويد: آيا داسـتـان شـاكـيـانـى كـه از ديـوار مـحـراب داود بـالا رفـتـنـد بـه تـو رسـيـده اسـت؟! (و هل اتاك نبا الخصم اذ تسوروا المحراب ).

(خـصـم ) در اصل معنى مصدرى دارد، و به معنى نزاع كردن است، ولى بسيار مى شود كـه به طرفين نزاع نيز خصم مى گويند، اين كلمه بر مفرد و جمع هر دو اطلاق مى شود، و گاه جمع آن به صورت (خصوم ) آمده است.

(تـسـوروا) از مـاده (سـور) بـه معنى ديوار بلندى است كه اطراف خانه يا شهر را گـرفـتـه بـاشـد، ولى بـايـد تـوجـه داشـت كـه ايـن مـاده در اصل به معنى پريدن و بالا رفتن است.

(مـحـراب ) بـه مـعـنـى صـدر مـجـلس و يـا غـرفـه هـاى فـوقـانـى اسـت، و چـون مـحـل عـبادت در آن قرار مى گرفته تدريجا به معنى (معبد) به كار رفته است، و در اسـتـعـمـالات روزمـره خـصـوصـا به مكانى كه امام جماعت براى اقامه نماز جماعت مى ايستد گفته مى شود.

در (مـفردات ) از بعضى نقل شده كه (محراب ) مسجد را از اين نظر محراب گفته اند كه محل حرب و جنگ با شيطان و هواى نفس است.

بـه هـر حال با اينكه داود محافظين و مراقبين فراوانى در اطراف خود داشت، طرفين نزاع از غـيـر راه مـعـمولى از ديوار محراب و قصر او بالا رفتند، و ناگهان در برابر او ظاهر گـشـتـند، چنانكه قرآن در ادامه اين بحث مى گويد: ناگهان آنها بر داود وارد شدند (بى آنـكـه اجـازه اى گـرفـته باشند و يا اطلاع قبلى بدهند) لذا داود از مشاهده آنها وحشت كرده زيرا فكر مى كرد قصد سوئى درباره او دارند( اذ دخلوا على داود ففزع منهم ) .

امـا آنها به زودى وحشت او را از بين بردند و گفتند: نترس، دو نفر شاكى هستيم كه يكى از مـا بـر ديـگرى تعدى كرده و براى دادرسى نزد تو آمديم( قالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ) .

اكنون در ميان ما به حق داورى كن، و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدايت فرما( فاحكم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الى سوأ الصراط )

(تـشـطـط) از مـاده (شـطـط ) (بـر وزن فـقـط) در اصـل به معنى دورى زياد است، و از آنجا كه ظلم و ستم انسان را از حق بسيار دور مى كند واژه شـطـط در اين معنى بكار رفته، و همچنين به سخنى كه دور از حقيقت باشد اطلاق مى شود.

مـسـلمـا نـگـرانـى و وحـشـت داود در ايـنـجـا كـم شـد، ولى شـايـد ايـن سـؤ ال هنوز براى او باقى بود كه بسيار خوب، شما قصد سوئى نداريد، و هدفتان شكايت نزد قاضى است، ولى آمدن از اين راه غير معمول براى چه منظورى بود؟

اما آنها مجال زيادى به داود ندادند و يكى براى طرح شكايت پيشقدم شد و گفت اين برادر من است، نود و نه ميش دارد، و من يكى بيش ندارم ولى او اصرار دارد كه اين يكى را هم به من واگذار!، او از نظر سخن بر من غلبه كرده، و از من گوياتر است( ان هذا اخى له تسع و تسعون نعجة ولى نعجة واحدة فقال اكفلنيها و عزنى فى الخطاب ) .

(نعجة ) به معنى ميش (گوسفند ماده ) است، و به گاو وحشى و گوسفند كوهى ماده نيز گفته مى شود.

اكـفـلنيها از ماده كفالت در اينجا كنايه از واگذار كردن است (معنى جمله اين است كه كفالت آن را به من واگذار يعنى آن را به من ببخش ).

(عـزنـى ) از مـاده عـزت بـه مـعـنى غلبه است، و مفهوم جمله اين است كه او بر من غلبه كرد.

در اينجا داود پيش از آنكه گفتار طرف مقابل را بشنود - چنانكه ظاهر آيات قرآن است - رو به شاكى كرد و (گفت: مسلما او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش بـر تـو سـتـم روا داشـتـه )!( قـال لقـد ظـلمـك بـسـؤ ال نعجتك الى نعاجه ) .

امـا اين تازگى ندارد (بسيارى از دوستان و افرادى كه با هم سرو كار دارند نسبت به يكديگر ظلم و ستم مى كنند)( و ان كثيرا من الخطأ ليبغى بعضهم على بعض ) .

(مگر آنها كه ايمان آورده اند و عمل صالح دارند)( الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) .

(اما عده آنها كم است )( و قليل ما هم ) .

آرى آنـهـا كـه در مـعـاشـرت و دوسـتـى حـق ديـگـران را بـطـور كامل رعايت كنند و كمترين تعدى بر دوستان خود روا ندارند كمند، تنها كسانى مى توانند حـق دوسـتـان و آشـنـايـان را بـطـور كـامـلا عـادلانـه ادا كـنـنـد كـه از سـرمـايـه ايـمـان و عمل صالح بهره كافى داشته باشند.

بـه هـر حـال چـنـيـن بـه نظر مى رسد كه طرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع او بر من غلبه كرد.

ولى داود در ايـنـجـا در فكر فرو رفت و با اين كه مى دانست قضاوت عادلانه اى كرده چه ايـنـكـه اگـر طـرف دعـوا ادعـاى شـاكـى را قـبـول نـداشت حتما اعتراض مى كرد، سكوت او بـهـتـريـن دليـل بـر ايـن بـوده كـه مـسأله همان است كه شاكى مطرح كرده، ولى با اين حـال آداب مـجـلس قضا ايجاب مى كند كه داود در گفتار خود عجله نمى كرد، بلكه از طرف مـقـابـل سـؤ ال مى نمود سپس داورى مى كرد، لذا از اين كار خود سخت پشيمان شد و گمان كرد كه ما او را با اين جريان آزموده ايم (و ظن داود انما فتناه ).

در مـقـام اسـتـغـفـار بر آمد و از درگاه پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد( فاستغفر ربه و خر راكعا و اناب ) .

(خـر) از مـاده (خرير) به معنى سقوط از بلندى و توام با صدا است، مانند صداى آبشار، و از آنجا كه افراد سجده كننده گوئى از بلندى سقوط مى كنند و به هنگام سجده تسبيح مى گويند اين تعبير كنايه از سجده كردن آمده.

تعبير به (راكعا) در آيه مورد بحث يا به خاطر آن است كه ركوع به معنى سجده نيز در لغت آمده، و يا ركوع مقدمه اى است براى سجده.

بـه هـر حال خداوند او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او را در اين ترك اولى بخشيد چـنـانـكـه قـرآن در آيـه بـعـد مـى گـويـد: (مـا ايـن عمل را بر او بخشيديم )( فغفرنا له ذلك ) .

(و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است )( و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب ) .

(زلفـى ) بـه مـعـنـى مـقام (و قرب در پيشگاه خدا) است، و حسن ماب اشاره به بهشت و نعمتهاى اخروى مى باشد.

نكته ها:

1 - ماجراى اصلى داستان داود چه بود؟

آنـچـه از قـرآن مـجـيـد اسـتفاده مى شود بيش از اين نيست كه افرادى به عنوان دادخواهى از مـحراب داود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند، او نخست وحشت كرد سپس به شكايت شاكى گـوش فـرا داد كـه يكى از آن دو 99 گوسفند ماده داشته و ديگرى فقط يك گوسفند، در حـالى كـه صـاحـب نـود و نـه گـوسـفـنـد از بـرادرش تقاضا داشته كه يكى را هم به او واگـذار كند، او حق را به شاكى داد، و اين تقاضا را ظلم و تعدى خواند، سپس از كار خود پشيمان گشت، و از خداوند تقاضاى عفو كرد و خدا او را بخشيد.

مـنـتـهـى در ايـنـجـا دو تـعـبـيـر قـابـل دقـت اسـت: يكى مسأله (آزمايش ) و ديگرى مسئله (استغفار و توبه )

قـرآن در اين دو قسمت روى نقطه مشخصى انگشت نگذاشته، اما با توجه به قرائن موجود در اين آيات و روايات اسلامى كه در تفسير اين آيات آمده، داود اطلاعات و مهارت فراوانى در امـر قـضـا داشـت، و خدا مى خواست او را آزمايش كند، لذا يك چنين شرائط غير عادى (وارد شـدن بـر داود از طـريـق غـيـر مـعـمـول از بـالاى مـحراب ) براى او پيش آورد، او گرفتار دسـتـپـاچـگـى و عـجـله شـد، و پـيـش از آنـكـه از طـرف مقابل توضيحى بخواهد داورى كرد، هر چند داورى عادلانه بود.

گر چه او به زودى متوجه لغزش خود شد، و پيش از گذشتن وقت جبران نمود ولى هر چه بـود كـارى از او سـر زد كـه شـايـسـتـه مقام والاى نبوت نبود لذا از اين (ترك اولى ) استغفار كرد، خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد.

گواه بر اين تفسير علاوه بر آنچه گذشت - آيه اى است كه بلافاصله بعد از اين آيات مى آيد و به داود خطاب مى كند كه ما تو را جانشين خود در روى زمـيـن قـرار داديـم، لذا از روى حـق و عـدالت در ميان مردم داورى كن و از هوا و هوس پيروى منما.

اين تعبير نشان مى دهد كه لغزش داود در طرز قضاوت و داورى بوده است.

به اين ترتيب در آيات فوق چيزى كه مخالف شأن و مقام اين پيامبر بزرگ باشد وجود ندارد.

2 - داستان خرافى تورات در مورد داود

اكـنـون بـه تـورات مـراجعه مى كنيم تا به بينيم در اين زمينه چه مى گويد؟ و هم ريشه بعضى از تفسيرهاى افراد ناآگاه و بيخبر را پيدا كنيم.

تـورات در كـتـاب دوم (اشـموئيل ) فصل يازده جمله هاى 2 تا 27 چنين مى گويد: واقع شـد كـه وقـت غـروب داود از بـسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملك گردش كرد، و از پشت بام زنى را ديد كه خويشتن را شستشو مى كرد، و آن زن بسيار خوب صورت و خوش ‍ منظر بود، و داود فرستاد و درباره آن زن استفسار نمود، و كسى گفت كه آيا (بت شبع ) دختر (اليعام ) زن (اورياه حتى ) نيست؟

و داود ايلچيان را فرستاد و او را گرفت، و او نزد وى آمده، داود با او خوابيد و او بعد از تـمـيـز شـدن از نـجـاسـتـش بـه خـانه خود رفت، و زن حامله شده، فرستاد و داود را مخبر ساخته كه حامله هستم، و داود به (يوآب ) فرستاد كه (اورياه

حتى ) را نزد من بفرست، و يوآب، اورياه را نزد او فرستاد. و اورياه نزد وى آمد، و داود از سلامتى يوآب و از سلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسيد.

و داود به اورياه گفت به خانه ات فرود آى و پاهايت را شستشو نماى، و اورياه از خانه ملك بيرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملك بيرون رفت. اما اورياه در دهنه خانه ملك با سـايـر بـنـدگـان آقايش خوابيد و به خانه اش فرود نيامد، و هنگامى كه داود را خبر داده گفتند كه اورياه به خانه اش فرود نيامده بود، داود به اورياه گفت كه آيا از سفر نيامده اى؟ چـرا بـه خـانـه ات فـرود نـيـامـدى؟ و اوريـاه بـه داود عـرض كـرد كـه صـنـدوق و اسـرائيـل و يهودا، در سايه بانها ساكنند، و آقايم يوآب و بندگان آقايم بروى صحرا خيمه نشينند، و من آيا مى شود كه به جهت خوردن و نوشيدن و خوابيدن با زن خود بخانه خود بروم؟ به حيات جانت (سوگند) اين كار را نخواهم كرد...

و واقـع شـد كـه داود صـبـحـدم مـكـتوبى به يوآب نوشته به دست اورياه فرستاد، و در مـكـتـوب بـديـن مضمون نوشت كه اورياه را در مقابل روى جنگ شديدى بگذاريد، و از عقبش پس برويد، تا كه زده شده بميرد (كشته شود). و چنين شد بعد از آنى كه يوآب شهر را ملاحظه كرده بود اورياه را در مكانى كه مى دانست مردمان دلير در آن بوده باشند در آنجا گـذاشـت و مـردمـان شـهـر بـيـرون آمـده بـا يـوآب جنگيدند، و بعضى از قوم بندگان داود افـتـادنـد و اوريـاه حـتـى نـيـز مـرد... زن اورياه شنيد كه شوهرش اورياه مرده است، و به خـصـوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزيه داود فرستاد او را بخانه اش آورد كه او زنش شد!... اما كارى كه داود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!

خـلاصه اين داستان تا به اينجا چنين مى شود كه: داود روزى به پشت بام قصر مى رود و چشمش به خانه مجاور مى افتد، زنى را برهنه در حال شستشو مى بيند، عشق او در دلش جاى مى گيرد، به هر وسيله اى بود او را به خانه خود مى آورد، و او از داود باردار مى شود!

شوهر اين زن يكى از افسران برجسته لشكر داود، و مرد پاك طينت و باصفائى بود، داود او را (نـعـوذ بـالله ) بـا تـوطـئه نـاجـوانـمـردانـه اى از طـريـق فـرسـتادن او به منطقه خطرناكى در جنگ به قتل مى رساند، و همسر او را رسما به ازدواج خود درمى آورد!!

اكنون بقيه داستان را از زبان تورات كنونى بشنويد:

در فـصـل 12 از هـمان كتاب دوم اشموئيل چنين آمده است: خداوند ناثان را (يكى از پيامبران بـنـى اسـرائيل و مشاور داود) نزد داود فرستاد، و گفت در شهرى دو آدم بودند يكى غنى و ديـگـرى فـقـيـر، غـنـى گـوسـفـنـد و گاو بسيار داشت، و فقير را جز يك بره كوچك نبود مـسافرى نزد غنى آمد او دريغ كرد كه از گوسفندان خود غذا براى ميهمان تهيه كند، بره مرد فقير را گرفت و كشت، اكنون چه بايد كرد؟!

داود سـخت خشمگين شد و به ناثان گفت: به خدا سوگند كسى كه اين كار را كرده مستحق قـتـل است!، او بايد چهار گوسفند به جاى گوسفند بدهد! اما ناثان به داود گفت آن مرد توئى!

داود مـتـوجـه كـار نـادرسـت خـويش شد، و توبه كرد، خداوند توبه او را پذيرفت در عين حال بلاهاى سنگين بر سر داود آورد.

در ايـنـجـا تـورات تـعـبيراتى دارد كه قلم از ذكر آن شرم دارد، لذا از آن صرف نظر مى كنيم.

در ايـن قـسـمـت از داسـتـان تـورات نـكـاتـى بـه چـشـم مـى خـورد كـه مـخـصـوصـا قابل دقت است.

1 - كسى به عنوان دادخواهى نزد داود نيامد بلكه يكى از پيامبران مـشـاور او داسـتـانـى را بـر سـبـيـل مثال براى پند و اندرز براى او ذكر كرد سخن از دو برادر و تقاضاى يكى از ديگرى در ايـنـجـا نـيـسـت، بلكه سخن از دو آدم غنى و فقير است كه يكى گاوان و گوسفندان بسيار داشته، و ديگرى فقط يك بره، ولى مرد غنى بره مرد فقير را براى ميهمان خود كشته، تـا ايـنجا نه سخن از بالا رفتن از ديوار محراب است، نه وحشت داود، و نه طرح دعوا ميان دو برادر، و نه تقاضاى بخشش.

2 - داود آن مـرد غـنـى سـتـمـگـر را مـسـتـحـق قـتـل دانـسـت (بـراى يـك گـوسـفـنـد قتل چرا؟).

3 - بـلافـاصـله حـكـمـى بر ضد اين حكم صادر كرد و گفت بايد به عوض يك گوسفند چهار گوسفند بدهد؟ (چرا؟).

4 - داود به گناه خود در مورد خيانت به همسر اورياه اعتراف كرد.

5 - خداوند او را عفو كرد (به اين سادگى چرا؟).

6 - خـداونـد مـجـازات عـجـيـبـى دربـاره داود قـائل شـد كـه نقل ناكردنش بهتر است.

7 - و همين زن - با اين سوابق درخشان - مادر سليمان شد!

گـر چـه نقل اين داستانها به راستى رنج آور است اما چه مى توان كرد، بعضى از جاهلان ناآگاه تحت تأثير اين روايات اسرائيلى چهره پاك آيات قرآن مجيد را تيره ساخته اند، و سـخـنـانـى گـفـته اند كه براى روشن كردن حق، چاره اى جز ذكر بخشى از اين داستان رسوا نبود.

اكنون ما سؤ ال مى كنيم:

1 - آيـا پـيـامبرى كه خداوند او را در آيات گذشته با ده توصيف بزرگ ستوده و پيامبر اسـلام را بـراى الهـام گـرفـتـن بـه سـرگـذشت او توجه داده، ممكن است يك هزارم از اين اتهامات بر او وارد باشد؟!

2 - آيـا ايـن اراجـيف با جمله اى كه قرآن در آيات بعد از اين مى گويد:( يا داود انا جعلناك خـليـفـة فـى الارض ) : (اى داود مـا تـو را خـليـفـه و نـمـايـنـده خـود در زمين قرار داديم ) سازگار است؟!

3 - پيامبر خدا نه، اگر يك فرد عادى مرتكب چنين جنايتى شود همسر افسر وفادار و پاك و بـا ايـمـانـش را ايـن چـنين ناجوانمردانه از دست او بربايد مردم چه قضاوتى درباره او خواهند كرد و مجازاتش چيست؟!

حتى اگر اين كار از افسق فساق سر زند جاى تعجب است.

درسـت اسـت كـه تـورات داود را پـيـامـبـر نـمـى دانـد ولى او را بـه عـنـوان يـك پـادشـاه عـادل كـه مـقـامـى بـس ارجـمـنـد داشـتـه، و بـنـيـانـگـذار مـعـبـد بـزرگ بـنـى اسرائيل بوده معرفى مى كند.

4 - جالب اينكه يكى از كتابهاى معروف تورات كتاب (مزامير داود) و مناجاتهاى او است، آيا مناجات و سخنان يك چنين آدمى مى تواند در لابلاى كتب آسمانى قرار گيرد؟

5 - هـر كـس اندك عقل و شعورى داشته باشد مى داند كه داستانهاى تورات محرف كنونى در ايـن زمـيـنـه خـرافـاتى است كه به دست دشمنان مكتب انبيأ و يا افراد بسيار ناآگاه و جاهل ساخته و پرداخته شده است چگونه مى توان آنها را معيار بحث قرار داد؟

آرى عظمت قرآن در اين است كه از اين گونه خرافات خالى است.

3 - روايات اسلامى و ماجراى داود (عليه‌السلام )

در روايـات اسـلامـى داسـتان زشت و خرافى تورات به اشد وجه تكذيب شده، از جمله در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) آمده است كه فرمود:

لا اوتـى بـرجل يزعم داود تزوج امرئة اوريا الا جلدته حدين حدا للنبوة وحدا للاسلام هر كس را نزد من آورند كه بگويد داود با همسر اوريا ازدواج كرده دو حد بر او جارى مى كنم حدى براى نبوت و حدى براى اسلام.

چـرا كـه نـسبت فوق از يكسو نسبت يك عمل نامشروع به انسان مؤ منى است و از سوى ديگر هتك مقام نبوت است لذا بايد دوبار حد قذف (هر بار 80 تازيانه ) در مورد او اجرا شود.

هـمـيـن مـعـنـى بـه تـعـبـيـر ديـگـرى از آن امـام بـزرگـوار نقل شده من حدثكم بحديث داود على ما يرويه القصاص جلدته ماة و ستين:

(هـر كـس حـديـث داود را طـبـق آنـچـه افـسانه سرايان مى گويند براى شما روايت كند من يكصد و شصت تازيانه به او خواهم زد).

در حـديـث ديـگـرى كـه (صـدوق ) در (امـالى ) از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـقـل كـرده چـنين مى خوانيم: ان رضا الناس لا يملك، و السنتهم لا تضبط، الم ينسبوا داود الى انـه تـبـع الطـير حتى نظر الى امرائة اوريا فهواها، و انه قدم زوجها امام التابوت حتى قتل ثم تزوج بها!:

رضايت همه مردم را نمى توان به دست آورد، و زبان آنها را نمى توان بست، آيا آنها اين نـسـبـت (فـوق العـاده زشـت را) بـه داود نـدادنـد كـه او بـه دنبال پرنده اى به پشت بام قصرش رفت، و چشمش به همسر (اوريا) افتاد، و عشق او را بـه دل گـرفـت، سـپس همسر او را به ميدان جنگ در پيشاپيش تابوت (كه آثار انبياى بـنـى اسـرائيـل در آن حـفـظ مـى شـد و بـه عـنـوان بـركـت در پـيـشـاپـيـش لشـكـر حـمـل مـى نـمودند) فرستاد تا كشته شد، سپس با همسرش ازدواج كرد؟! (جائى كه پيامبر بزرگ خدا از زبان مردم در امان نباشد ديگران چه انتظارى مى توانند داشته باشند).

بالاخره در حديثى در (عيون الاخبار) از امام على بن موسى الرضا (عليه‌السلام ) چنين آمـده اسـت كـه بـه هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در مورد عصمت پيامبران به يكى از حاضران (على بن جهم ) فرمود: شما درباره داود چه مى گوئيد؟ او گفت: مى گويند داود در مـحـرابـش مـشـغـول عـبـادت بـود شـيـطـان بـه صـورت پـرنـده زيـبـائى در مـقـابـل او نـمـايـان شـد، داود نـمـازش را شـكـسـت و بـه دنبال پرنده رفت!...

سـپـس افـسـانـه ديـدن زن اوريـا را در حـال غـسـل كـردن، و دل به او بستن و همسرش را در پيشاپيش تابوت به ميدان نبرد فرستادن و كشته شدن و ازدواج داود با همسرش را شرح داد.

امـام عـلى بن موسى الرضا (عليه‌السلام ) سخت ناراحت شد، دست بر پيشانى مبارك زد و فرمود: انا لله و انا اليه راجعون، لقد نسبتم نبيا من انبيأ الله الى التهاون بصلاته حـتـى خـرج فـى اثـر الطـيـر، ثـم بـالفـاحـشـة ثـم بالقتل؟!:

(انـا لله و انـا اليـه راجـعـون، شـمـا پيامبرى از پيغمبران خدا را به سستى در نمازش نـسـبـت داديـد، تـا آنـجـا كـه (هـمـچـون كـودكـان ) بـه دنـبـال پـرنـده اى رفـت، سـپـس او را بـه فـحـشـأ، و بـعـد از آن بـه قتل انسان بى گناهى متهم ساختيد؟!)

(عـلى بـن جـهـم ) پـرسيد پس گناه داود كه از آن استغفار كرد و در قرآن به آن اشاره شده چه بود؟

امام (عليه‌السلام ) در جواب عجله داود را در مسأله قضاوت شرح مى دهد و از آيه بعد: يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض به عنوان گواه كمك مى گيرد.

(على بن جهم ) سؤ ال مى كند پس داستان (اوريا) چه بوده؟

امام مى فرمايد: در زمان داود زنانى كه شوهرانشان از دنيا مى رفت يا كشته

مـى شد هرگز ازدواج نمى كردند (و اين منشا مفاسد فراوان بود) نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى او مباح كرد داود بود (تا اين سنت شكسته شود، و زنان شوهر از دست داده از بـلاتـكـليـفـى درآيـنـد) لذا داود بعد از آنكه اوريا (بر حسب تصادف در يكى از جنگها) كـشـتـه شـد هـمـسـرش را بـه عـقـد خـود درآورد، و ايـن بـر مـردم آن زمـان سـنگين آمد (و به دنبال آن افسانه ها به هم بافته شد).

از ايـن حـديـث استفاده مى شود كه مسأله (اوريا) يك ريشه واقعى ساده اى داشته، كه داود به عنوان يك رسالت الهى آنرا انجام داد، ولى دشمنان دانا از يكسو، و دوستان نادان از سـوى ديـگـر، و افـسـانه سرايانى كه عادت به ارائه مطالب عجيب و دروغين دارند از سـوى سـوم شـاخ و بـرگـهائى براى اين قصه درست كرده اند كه انسان از آن وحشت مى كند.

يكى گفته: لابد اين ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته؟

ديگرى گفته: لابد خانه اوريا در همسايگى داود بوده!

و بـالاخـره بـراى ايـن كـه چـشـم داود را بـه همسر اوريا بيندازند افسانه پرنده را بهم بـافـتـه، و سرانجام در مجموع پيامبر بزرگى را به انواع گناهان كبيره شرم آور متهم سـاخـتـه انـد، و بـيـخـبـران ابـله آنـرا نـيـز زبـان بـه زبـان نـقـل كـرده انـد كـه اگـر ذكـر آن در كـتـب مـعـروف نـيـامـده بـود حـتـى نقل آن را غلط مى دانستيم.

البـتـه ايـن روايـت بـا آنـچه در روايت امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) آمده منافات ندارد، زيـرا سـخـن آن حضرت اشاره به داستان دروغين معروفى است كه نسبت به زنا و مانند آن (نعوذ بالله ) به اين پيامبر بزرگ مى دهد.

توجيهات مفسران

بـعـضـى از مفسران توجيهات ديگرى براى داستان داود گفته اند، گر چه با ظاهر آيات سازگار نيست ولى براى تكميل بحث اشاره به بعضى از آنها را بى مناسبت نمى دانيم.

از جـمـله ايـنـكـه حـضـرت داود سـاعـات خـود را با برنامه منظم تقسيم كرده بود، و جز در ساعات خاصى ارباب رجوع را نمى پذيرفت.

روزى دو نفر كه قصد قتل او را داشتند خواستند نزد او آيند در حالى كه داود در محراب به عـبـادت پـروردگار مشغول بود، از فرصت استفاده كرده و از محراب او بالا رفتند هنگامى كـه نـزد او آمـدنـد مـحـافـظـان را در اطـراف مـشـاهـده كـردنـد تـرسـيـدنـد و فـورا دروغـى جعل كرده گفتند: ما دو نفر شاكى هستيم كه براى دادخواهى نزد تو آمده ايم، و ماجرائى را كـه قـرآن مـى گـويد شرح دادند داود ميان آنها قضاوت كرد، اما نظر به اينكه آگاه بود اين صحنه سازى به منظور قتل او بوده خشمگين شده و تصميم بر انتقام از آنان گرفت، اما چيزى نگذشت كه از اين تصميم پشيمان گشت و استغفار كرد.

2 - مـفـسـر بـزرگ نويسنده (الميزان ) در اينجا بيانى دارد كه از نظر اساس و پايه هماهنگ با چيزى است كه ساير مفسران بزرگ اسلام در تفسير اين ماجراى داود گفته اند، و مـا نـيز در بالا آورديم، ولى در پاره اى از جهات با آن تفاوت دارد كه ذيلا از نظر شما مى گذرد:

بـسـيارى از مفسران معتقداند كه آن دو نفر شاكى كه وارد بر داود شدند از فرشتگان خدا بودند كه خداوند آنان را براى آزمايش داود فرستاد.

ولى خصوصيات داستان مانند بالا رفتن آنها از محراب، و وارد شدن بر داود، بطور غير عـادى، و تـرس و وحـشت او، و همچنين توجه به اينكه اين ماجرا يك آزمايش الهى است، همه ايـنـها نشان مى دهد كه اين ماجرا به صورت تمثل از فرشتگان در قيافه مردانى از نوع انسان بوده است.

(منظور از تمثل اين است كه واقعا در وجود خارجى چنين افرادى به سراغ داود نيامدند بلكه در قوه ادراك داود چنين منعكس ‍ شد).

بـنـابـرايـن حـكـمـى كـه او در ايـن دعـوا صـادر كـرد حـكـمـى در ظـرف (تمثل ) بوده درست مثل آنكه آنها را در خواب ديده باشد، همانگونه كه انسان در وقايع عالم خواب تكليفى ندارد در ظرف تمثل نيز تكليفى نيست تكليف در عالم مشهود يعنى جهان مـاده اسـت، و اگـر خـطـائى از او سـر زده، در هـمـيـن ظـرف تـمـثـل بـوده، و چيزى نيست كه با مقام عصمت ناسازگار باشد، همانند خطاى آدم در بهشت پيش از آنكه هبوط به زمين كند كه محل تكليف و تشريع است، و به اين ترتيب استغفار او استغفار از يك گناه واقعى نيست.

ولى مـسـلمـا ظاهر آيات اين است كه اين شكايت و طرح دعوا از ناحيه افرادى بوده كه عينيت خـارجـى داشـتـه اند، و با اين حال قضاوت مزبور گناهى نبوده كه از داود سر زده باشد بـعـد از آنـكـه او از گـفـتـار شـاكى علم و يقين حاصل كرده باشد، هر چند آداب مستحب قضا ايجاب مى كرده كه عجله در قضا نكند، و استغفار او نيز از اين (ترك اولى ) بوده است.

بـه هـر حـال ضـرورتـى نـدارد كـه مـاجـراى ايـن داورى را در ظـرف تمثل بدانيم، و يا به گفته بعضى ديگر آن را يك صحنه سازى براى تنبه و بيدارى داود بـشـمريم، بهتر اين است ظاهر آيات را حفظ كنيم، و به ترتيبى كه گفته شد آنرا تـفسير نمائيم كه هم ظواهر الفاظ آيه حفظ شده و هم مشكلى از نظر مقام عصمت انبيأ پيش نمى آيد.


آيه (26) تا (29) و ترجمه

( يا داود إنا جعلناك خليفة فى الا رض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله إن الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) (26)( و مـا خـلقـنـا السـمـأ و الارض و مـا بـيـنـهـمـا بـطـلا ذلك ظـن الذيـن كـفـروا فويل للذين كفروا من النار ) (27)( أم نـجـعـل الذيـن أمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات كـالمـفـسـديـن فـى الارض أم نجعل المتقين كالفجار ) (28)( كتاب انزلناه إليك مبارك ليدبروا أياته و ليتذكر أولواالا لباب ) (29)

ترجمه:

26 - اى داود مـا تـو را خـليـفـه (و نـمـايـنـده خود) در زمين قرار داديم، در ميان مردم به حق داورى كن، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد،

كـسـانـى كـه از راه خـدا گـمـراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.

27 - مـا آسـمـان و زمين و آنچه را در ميان آنها است بيهوده نيافريديم، اين گمان كافران است واى بر كافران از آتش (دوزخ ).

28 - آيـا كـسـانـى را كـه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند همچون مفسدان در زمين قرار دهيم، يا پرهيزگاران را همچون فاجران!

29 - ايـن كـتـابى است پر بركت كه بر تو نازل كرده ايم تا در آيات آن تدبر كنند و صاحبان مغز (و انديشه ) متذكر شوند.

تفسير:

حكم به عدالت كن و از هواى نفس پيروى منما!

بـه دنـبـال داسـتـان داود، و بـه عـنوان آخرين سخن، وى را مخاطب ساخته و ضمن بيان مقام والاى او وظائف و مسئوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع و تعبيراتى پر معنا شرح داده مى فرمايد: اى داود ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم لذا در ميان مردم به حق حكم كن، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد، كسانى كه از راه خـداوند گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند( يا داود انـا جـعـلنـاك خـليـفـة فـى الارض فـاحـكـم بـين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) .

مـحـتـواى ايـن آيـه كـه از مـقـام والاى داود و وظـيـفـه مـهم او سخن مى گويد نشان مى دهد كه افسانه هاى دروغينى كه درباره ازدواج او با همسر اوريا به هم بافته اند تا چه اندازه بى پايه است.

چـگـونـه مـمـكـن اسـت خـداونـد به كسى كه نسبت به نواميس مؤ منان و ياران خود چشم خيانت دوخـتـه و دستش به خون بى گناهان آلوده است خلافت روى زمين دهد، و مقام قضاوت را به طور مطلق به او بسپارد؟!

ايـن آيـه از پـنـج جـمـله كـه هـر كـدام حـقـيـقـتـى را دنـبـال مـى كـنـد تشكيل يافته:

نـخست مقام خلافت داود در زمين است، آيا منظور جانشينى انبياى پيشين است يا خلافت الهى؟ مـعـنـى دوم مـنـاسـبـتـر بـه نـظر مى رسد، و با آيه 30 سوره بقره سازگارتر است( و اذقـال ربـك للمـلائكـة انـى جـاعـل فـى الارض خـليـفـة ) : بـه خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين خليفه اى قرار دهم.

البـتـه خلافت به معنى واقعى كلمه در مورد خداوند معنى ندارد زيرا تنها در مورد كسانى كـه وفـات يـا غـيـبـت دارنـد صـحـيـح اسـت، بـلكـه منظور از آن نمايندگى او است در ميان بندگان، و اجراى اوامر و فرمانهاى او در زمين.

ايـن جـمله نشان مى دهد كه حكومت در زمين بايد از حكومت الهى نشأت گيرد و هر حكومتى از غير اين طريق باشد حكومتى است ظالمانه و غاصبانه.

در جـمـله دوم دستور مى دهد: اكنون كه اين موهبت بزرگ به تو داده شده وظيفه تو اين است كه در ميان مردم به حق حكم كنى، در حقيقت نتيجه خلافت الهى حكومت حق است، و از اين جمله مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه حـكـومـت حـق نـيـز تـنـهـا از خـلافـت الهـى نـاشـى مـى شود و محصول مستقيم آن است.

در جـمـله سـوم بـه مـهـمـتـريـن خـطـرى كـه يـك حـاكـم عادل را تهديد مى كند اشاره كرده مى گويد: (هرگز از هواى نفس پيروى مكن ).

آرى هـواى نـفـس پـرده ضـخـيـمـى بـر چشمان حقيقت بين انسان مى افكند، و ميان او و عدالت جدائى مى اندازد.

لذا در جمله چهارم مى گويد: (اگر از هواى نفس پيروى كنى تو را از راه خدا كه همان راه حق است باز مى دارد).

بنابراين هر جا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است، و هر جا هواى نفس است نتيجه آن گمراهى است.

حـاكمى كه پيرو هواى نفس باشد منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خويش مى كند، و به همين دليل حكومتش ناپايدار و مواجه با شكست خواهد بود.

مـمـكـن اسـت هـواى نـفـس در ايـنـجـا معنى وسيعى داشته باشد كه هم هواى نفس خود انسان را شـامـل شـود، و هـم هـواى نـفس مردم را، و به اين ترتيب قرآن قلم بطلان بر مكتبهائى كه پيروى از افكار عمومى را - هر چه باشد - براى حكومتها لازم مى شمرند مى كشد، چرا كه نتيجه هر دو گمراهى از طريق خدا و صراط حق است.

مـا امـروز شاهد آثار نكبت بار اين طرز تفكر در دنياى به اصطلاح متمدن هستيم كه گاهى شـنـيـعـتـريـن اعـمـال زشـت را بـه خـاطـر تـمـايـلات مـردم شكل قانونى داده، و رسوائى را به حد اعلى رسانده اند كه قلم از شرح آن شرم دارد.

درسـت است كه پايه هاى حكومت بايد بر دوش مردم باشد، و با مشاركت عموم تحقق يابد، امـا ايـن بـه آن مـعـنـى نـيـسـت كه معيار حق و باطل در همه چيز و در همه جا تمايلات اكثريت باشد.

حـكـومـت بـايـد چهارچوبه اى از حق داشته باشد اما در پياده كردن اين چهارچوب از نيروى جـامـعـه كـمـك گـيرد. و معنى جمهورى اسلامى كه ما خواهان آن هستيم و از دو كلمه جمهورى و اسـلامـى تـركـيـب يـافـتـه نـيـز هـمـيـن اسـت و بـه تـعـبـيـر ديـگـر اصول از مكتب گرفته مى شود و اجرا با مشاركت مردم (دقت كنيد).

بـالاخره در پنجمين جمله به اين حقيقت اشاره مى كند كه گمراهى از طريق حق از فراموشى يوم الحساب سرچشمه مى گيرد و نتيجه اش عذاب شديد الهى است.

اصـولا فـراموشى روز قيامت هميشه سرچشمه گمراهيها است، و هر گمراهى آميخته با اين فـرامـوشـكـارى اسـت و ايـن اصـل تأثير تربيتى توجه به معاد را در زندگى انسانها روشن مى سازد.

روايـاتـى كـه در ايـن زمـيـنـه در مـنـابـع اسـلامـى وارد شـده بـسـيـار قابل دقت است، از جمله حديث معروفى است كه از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و هـم از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه فـرمـودنـد ايـهـا النـاس ان اخـوف مـا اخـاف عـليـكـم اثـنان اتباع، الهوى و طـول الامـل فـامـا اتـبـاع الهـوى فـيـصـد عـن الحـق و امـا طول الامل فينسى الاخرة:

(اى مردم! وحشتناكترين چيزى كه از ناحيه آن بر شما مى ترسم دو چيز است: پيروى از هـوا و آرزوهـاى دور و دراز است، اما پيروى هوا شما را از حق باز مى دارد، و آرزوهاى دور و دراز قيامت را به دست فراموشى مى سپارد).

سـزاوار اسـت ايـن جـمـله بـا آب طـلا نـوشـتـه شـود و در بـرابـر ديـدگان همه مخصوصا حكمرانان و قضات و مسؤ لين امور قرار گيرد.

در روايـت ديـگـرى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: ثلاث موبقات: شح مطاع و هوى متبع، و اعجاب المرء بنفسه: (سه چيز است كه آدمى را هلاك مى كند: بخلى كه مورد اطاعت باشد، و هواى نفسى كه از آن پيروى نمايد، و راضى بودن انسان از خويشتن )!.

سـپـس بـه دنـبـال بحث از سرگذشت داود و خلافت الهى او در زمين، سخن از هدفدار بودن جـهـان هستى به ميان مى آورد تا جهت حكومت بر زمين كه جزئى از آن است مشخص گردد، مى فرمايد: ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين

دو اسـت بـاطـل و بيهوده نيافريده ايم، اين گمان كافران است، واى بر كافران از آتش دوزخ!( و مـا خـلقـنـا السـمـأ و الارض و مـا بـيـنـهـمـا بـاطـلا ذلك ظـن الذيـن كـفـروا فويل للذين كفروا من النار ) .

مـسأله مهمى كه تمام حقوق از آن سرچشمه مى گيرد هدفدار بودن خلقت است، هنگامى كه در جـهـان بـيـنـى خـود ايـن مطلب را پذيرفتيم كه اين عالم وسيع از ناحيه خداوند بزرگ بـيـهـوده آفـريـده نـشـده، بـلافـاصله به دنبال هدف آن مى رويم هدفى كه در كلمه هاى كـوتـاه و پـر مـحـتـواى تـكـامـل و تـعـليـم و تربيت خلاصه مى شود، و از آنجا نتيجه مى گـيـريـم كـه حـكومتها نيز بايد در همين خط گام بردارند، پايه هاى تعليم و تربيت را محكم كنند و مايه تكامل معنوى انسانها شوند.

بـه تـعـبـيـر ديـگر عالم هستى بر پايه حق و عدالت است، و حكومتها نيز بايد هماهنگ با مجموعه عالم يعنى منطبق بر موازين حق و عدالت باشند.

ضمنا آخرين جمله آيه گذشته كه سخن از فراموشى روز جزا مى گفت نيز با محتواى آيه مـورد بـحـث كـامـلا هماهنگ است چرا كه هدف آفرينش جهان ايجاب مى كند كه روز جزائى در كـار بـاشـد، و چنانكه در بحثهاى معاد (در پايان سوره يس ) گفته ايم اگر روز حسابى در كار نبود آفرينش اين جهان بيهوده و بى معنى و بى محتوا و نامفهوم بود.

جـالب ايـنـكـه پـايـان ايـن آيه به يكى از خطوط روشنى كه مكتب ايمان را از كفر جدا مى سـازد اشـاره مـى كـنـد، و آن اعتقاد به پوچى عالم در مكتبهاى الحادى است كه ما امروز نيز گرفتار نمونه هاى آن هستيم. آنها با صراحت اعلام مى كنند كه اين جهان پوچ و بى هدف اسـت بـا ايـن طـرز جـهـان بـيـنـى چـگـونـه مـى توانند در حكومتهاى خود مجرى حق و عدالت باشند؟!

تنها حكومتى مى تواند حق و عدالت را اجرأ كند كه از جهان بينى الهى نشأت گيرد كه براى عالم هدفى قائل است، و نظامى حساب شده كه حكومت نيز بايد در مـسـيـر آن بـاشد. و اگر دنياى الحادى امروز در حكومتش، در جنگ و صلحش، و در اقتصاد و فرهنگش، به بن بست رسيده، ريشه اصلى آن را در همين امر بايد جستجو كرد، و نيز به هـمـيـن دليـل است آنها پايه فعاليتهاى خود را بر زور و سلطه قرار مى دهند، و براى هر كس همان قائلند كه مى تواند با زور و ستم به دست آورد، و چه وحشتناك است دنيائى كه بر اين طرز فكر پى ريزى و اداره شود.

بـه هـر حـال خـداونـد حـكيم است و ممكن نيست اين عالم بزرگ را بدون هدف بيافريند، اين هـدف در صـورتـى تـأمـين خواهد شد كه اين عالم مقدمه اى باشد براى جهانى وسيعتر و گسترده تر، جهانى كه به ابديت به پيوندد، و مشروعيت عالم دنيا را توجيه كند.

در آيـه بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: (آيـا مـمـكـن اسـت كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجـام داده انـد هـمـچـون مـفـسـدان در زمـيـن قـرار دهـيـم )؟!( ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ) .

(و آيـا امـكـان دارد پـرهـيـزكـاران را هـمـچـون فـاجـران قـرار دهـيـم )( ام نجعل المتقين كالفجار ) .

نـه بـى هـدفـى در خـلقـت مـمـكـن اسـت، و نـه مـساوات صالحان و طالحان، چرا كه گروه اول در مسير اهداف آفرينش گام برمى دارند و به سوى مقصد پيش مى روند اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفته اند.

در حـقـيـقـت بـحـث مـعـاد بـا تـمـام شـئونـش در ايـن آيـه و آيـه قبل به طور مستدل بيان شده است:

از يكسو مى گويد: حكمت آفريدگار ايجاب مى كند كه آفرينش جهان هدفى داشته باشد (و ايـن هدف بدون جهان ديگر حاصل نمى گردد چرا كه چند روزه زندگى دنيا بى ارزش تر از آن است كه بتواند هدف اين آفرينش بزرگ باشد).

از سـوى ديـگـر حـكـمـت و عـدل او ايجاب مى كند كه نيكان و بدان و عادلان و ظالمان يكسان نباشند، و اين است مجموعه رستاخيز و پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ.

از اين گذشته هنگامى كه به صحنه جامعه انسانى در اين دنيا مى نگريم فاجران همرديف مـؤ منان و بدان را در كنار نيكان مى بينيم، بلكه در بسيارى از موارد مفسدان بدكار را در تنعم و رفاه بيشترى مى يابيم، اگر بعد از اين جهان عالم ديگرى نباشد كه عدالت در آن اجـرا شـود وضـع ايـن جـهـان هـم مـخـالف حـكـمـت اسـت و هـم بـر خـلاف عدل و اين خود دليل ديگرى بر مسأله معاد محسوب مى شود.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر: بـراى اثـبـات مـعـاد گـاهـى از طـريـق بـرهـان حـكـمـت اسـتـدلال مـى شـود و گـاه از طـريـق بـرهـان عـدالت آيـه قبل به استدلال اول نظر دارد و آيه بعد به استدلال دوم.

در آخـريـن آيـه مورد بحث به مطلبى اشاره مى كند كه در حقيقت تأمين كننده هدف آفرينش اسـت، مـى فـرمـايـد: (ايـن كـتـابـى پـر بـركـت اسـت كـه بـر تـو نازل كرده ايم، تا آيات آنرا تدبر كنند، و صاحبان مغز و انديشه متذكر شوند)( كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الالباب ) .

تـعـليـمـاتـش جـاويـدان، و دستوراتش عميق و ريشه دار، و برنامه هايش حياتبخش و راهبر انسان در طريق هدف آفرينش ‍ است.

(هـدف ) از نزول اين كتاب بزرگ اين نبوده كه تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت كـنـنـد بـلكـه هدف اين بوده كه آياتش سرچشمه فكر و انديشه، و مايه بيدارى وجدانها گـردد و آن نـيـز بـه نـوبـه خـود حـركـتـى در مـسـيـر عمل بيافريند.

تـعـبـيـر بـه (مبارك ) چنانكه مى دانيم به معنى چيزى است كه داراى خير مستمر و مداوم باشد، و اين تعبير در مورد قرآن اشاره به دوام استفاده جامعه انسانى از تعليمات آن است، و چون اين كلمه به صورت مطلق به كار رفته هر گونه خير و سعادت دنيا و آخرت را شامل مى شود.

خـلاصـه هـر خير و بركتى بخواهيد در آن است، به شرط اينكه در آن تدبر كنيد و از آن الهام بگيريد و به حركت درآئيد.

نكته ها:

1 - تقوا و فجور در برابر هم

در آيـات فـوق (فـسـاد در ارض ) در مـقـابـل (ايـمـان و عـمـل صـالح ) قـرار گـرفـتـه، و (فـجـور) (شكافتن پرده دين ) و تقوا در برابر پرهيزكارى.

آيا اين دو، بيان يك واقعيت است به دو عبارت، يا بيان دو مطلب؟

بـعـيد نيست هر دو تأكيد يك معنى بوده باشد، چرا كه متقين همان مؤ منان صالح العملند و (فجار) همان( مفسدان فى الارض ) .

ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه جمله اول اشاره به جنبه هاى اعتقادى و عملى هر دو باشد و صاحبان عقيده درست و عمل صالح را با آنها كه فاسد العقيده و فاسد العملند مقايسه مى كند، در حالى كه جمله دوم تنها به جنبه هاى عملى اشاره دارد.

ايـن تـفـاوت نـيـز مـمـكـن اسـت كـه تـقـوا و فـجـور نـاظـر بـه كمال و نقصان شخص باشد، و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبه هاى اجتماعى.

ولى تأكيد مناسبتر به نظر مى رسد.

2 - اين آيات ناظر به كيست؟

در روايتى در تفسير اين آيات مى خوانيم: الذين آمنوا و عملوا الصالحات: به امير مؤ منان عـلى (عليه‌السلام ) و يارانش اشاره مى كند، در حالى كه: (المفسدين فى الارض:) اشاره به مخالفان آنها است.

در حـديـث ديـگـرى كـه (ابـن عـسـاكـر) از (ابـن عـبـاس ) نقل كرده، آمده است كه منظور از (الذين آمنوا) (على ) (عليه‌السلام ) و (حمزه ) و (عـبـيده ) هستند كه در ميدان بدر در مقابل (عتبه ) و (وليد) و (شيبه ) از سپاه شـرك قرار گرفتند (و با آنها پيكار تن به تن كردند و بر آنها غالب شدند) و منظور از (المـفـسـديـن فـى الارض ) سـه نـفـر نـامـبـرده كه از لشكر كفر و شرك است كه در برابر آنها قرار گرفته اند.

روشـن اسـت كـه مـعـنـى اين روايات انحصار مفهوم آيه در افراد خاصى نيست، بلكه بيان شان نزول يا مصداقهاى روشن و بارز اين آيه است.


آيه (30) تا (33) و ترجمه

( و وهبنا لداود سليمن نعم العبد إنه أواب ) (30)( إذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد ) (31)( فقال إنى أحببت حب الخير عن ذكر ربى حتى توارت بالحجاب ) (32)( ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الا عناق ) (33)

ترجمه:

30 - مـا سـليـمـان را بـه داود بـخـشيديم، چه بنده خوبى؟ چرا كه همواره به سوى خدا بازگشت مى كرد (و به ياد او بود).

31 - بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگـامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند.

32 - گـفـت مـن ايـن اسـبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم (من مى خواهم از آنها در جهاد استفاده كنم او همچنان به آنها نگاه مى كرد) تا از ديدگانش پنهان شدند.

33 - (آنها آنقدر جالب بودند كه گفت ) بار ديگر آنها را بازگردانيد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد (و آنها را نوازش ‍ داد).

تفسير:

سليمان از نيروى رزمى خود سان مى بيند

اين آيات همچنان بحث گذشته را پيرامون داود ادامه مى دهد.

در نـخـسـتـيـن آيـه خبر از بخشيدن فرزند برومندى همچون سليمان به او مى دهد كه ادامه دهـنـده حـكـومـت و رسـالت او بـود، مـى گـويـد: ما سليمان را به داود بخشيديم، چه بنده خـوبـى؟ چرا كه همواره به سوى خداوند و آغوش حق باز مى گشت( و وهبنا لداود سليمان نعم العبد انه اواب ) .

ايـن تـعـبـيـر كـه نـشـان دهنده عظمت مقام سليمان است شايد براى رد اتهامات بى اساس و زشـتى است كه در مورد تولد سليمان از همسر اوريا در تورات تحريف يافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محيط شايع بوده.

تعبير به (وهبنا) (بخشيديم ) از يكسو، و تعبير به (نعم العبد) (چه بنده خوبى ) از سـوى ديـگـر، و تـعـليـل انـه اواب (كـسـى كـه پـيـوسـتـه بـه اطـاعـت و امتثال فرمان خدا باز مى گردد و از كوچكترين غفلت ها و لغزش ها توبه مى كند) از سوى سوم همه نشان دهنده عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است.

تـعبير به (انه اواب ) درست همان تعبيرى است كه درباره پدرش داود در آيه 17 همين سوره آمده بود، و با توجه به اينكه اواب صيغه مبالغه است و مفهومش (بسيار بازگشت كـنـنـده ) مـى بـاشـد، و قـيـد و شرطى در آن نيست مى تواند بيانگر بازگشت به اطاعت فرمان خدا، بازگشت به حق و عدالت، و بازگشت از غفلت ها و ترك اولى ها باشد.

از آيـه بـعد داستان اسبهاى سليمان شروع مى شود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن شـده كـه بـعـضـا از سـوى نـاآگـاهـان بـوده و بـسـيـار زنـنـده و مـخـالف مـوازيـن عـقـل و حـتـى دون شـأن يـك انـسـان عـادى اسـت، تـا چـه رسد به پيامبر بزرگى همچون سـليـمـان (عليه‌السلام ) هـر چـنـد مـحـقـقـان بـا الهـام از دلائل عقل و نقل راه را بر اين گونه تفسيرها بسته اند.

مـا پـيـش از آنـكـه بـه سـراغ احتمالات مختلف برويم آيات را طبق ظاهر آن - يا ظاهرترين احـتـمـال آن - تـفـسـيـر مـى كنيم تا روشن شود اين نسبتهاى ناروا در قرآن نبوده، بلكه از طريق پيشداوريهاى ديگران بر قرآن تحميل شده است.

قرآن مى گويد: به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك و تندرو را بر او (سليمان ) عرضه داشتند( اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجبار ) .

(صـافـنـات ) جمع (صافنة ) بطورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت نوشته انـد بـه اسبهائى گفته مى شود كه به هنگام ايستادن بر روى سه دست و پا ايستاده، و يـك دسـت را كـمـى بـلنـد كـرده، تـنـهـا نـوك جـلو سـم را بر زمين مى گذارد، و اين حالت مخصوص اسبهاى چابك و تيزرو است كه هر لحظه آماده حركت مى باشد.

(جـيـاد) جـمـع (جـواد) در ايـنـجا به معنى اسبهاى سريع السير و تندرو است، و در اصـل از مـاده (جود) و بخشش گرفته شده، منتهى (جود) در انسان از طريق بخشيدن مال است، و در اسب از طريق سرعت سير.

به اين ترتيب اسبهاى مزبور هم در حالت توقف آمادگى خود را براى حركت نشان مى داد، و هم در حال حركت سرعت عمل را.

از مـجـمـوعـه اين آيه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد چنين بر مى آمد كه روزى بـه هـنـگام عصر سليمان از اسبان تيزرو و چابك خود كه براى ميدان جهاد آماده كرده بود سـان مـى ديـد، و مـأمـوران بـا اسـبـهـاى مزبور از جلو او رژه مى رفتند، و از آنجا كه يك پـادشـاه عـادل و صـاحـب نـفـوذ بـايـد ارتـشـى نـيـرومـنـد داشـتـه بـاشـد، و يـكـى از وسـائل مـهم ارتش مركبهاى تندرو است، اين توصيف در قرآن بعد از ذكر مقام سليمان به عنوان يك نمونه از كار او بازگو شده است.

سـليـمـان در ايـنجا براى اينكه تصور نشود كه علاقه او به اين اسبهاى پرقدرت جنبه دنـياپرستى دارد، گفت: من اين اسبان را به خاطر ياد پروردگارم و دستور او دوست دارم مـن مـى خـواهـم از آنـهـا در مـيـدان جـهـاد بـا دشـمـنـان او اسـتـفـاده كـنـم( فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى ) .

در مـيـان عرب معمول است كه از (خيل ) (اسب ) به (خير) تعبير مى كنند، و در حديثى آمـده اسـت كـه پـيـامـبـر گـرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: الخير معقود بنواصى الخيل الى يوم القيامة: خير و خوبى به پيشانى اسب تا روز قيامت بسته شده است.

سـليـمـان كـه از مـشاهده اين اسبهاى چابك و آماده براى جهاد و پيكار با دشمن خرسند شده بـود هـمچنان آنها را نگاه مى كرد و چشم به آنها دوخته بود تا از ديدگانش پنهان شدند (حتى توارت بالحجاب ).

صـحنه آنقدر جالب و زيبا و براى يك فرمانده بزرگ همچون سليمان نشاط آور بود كه او دستور داد بار ديگر اين اسبها را براى من بازگردانيد (ردوها على ).

بـه هـنـگـامـى كـه مأمورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسبها را بازگرداندند سليمان شـخـصا آنها را مورد نوازش قرار داد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد( فطفق مسحا بالسوق و الاعناق ) .

و بـه ايـن وسـيـله هـم مـربـيـان آنـهـا را تـشـويـق كـرد، و هـم از آنها قدردانى نمود، زيرا مـعـمـول اسـت هـنـگـامـى كـه مـى خـواهـنـد از مـركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و يـال و گـردن، يـا بر پايش مى كشند، و چنين ابراز علاقه اى در برابر وسيله مؤ ثرى كه انسان را در هدفهاى والايش كمك مى كنند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجب آور نيست.

(طفق ) (به اصطلاح نحويين از افعال مقاربه است و) به معنى آغاز كردن كارى است.

(سوق ) جمع (ساق ) و (اعناق ) جمع (عنق ) (گردن ) است، و معنى مجموع جمله اين است: سليمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهاى آنها.

آنـچه در بالا در تفسير اين آيات گفته شد موافق چيزى است كه بعضى از مفسران همچون فـخـر رازى بـرگـزيـده اند و در ميان بزرگان شيعه از كلمات عالم نامدار و بزرگوار سـيـد مـرتـضـى نـيـز قـسـمـتـى از اين تفسير استفاده مى شود، چرا كه او در كتاب تنزيه الانبيأ هنگامى كه مى خواهد نسبتهاى ناروائى را كه بعضى از مفسران و ارباب حديث به سليمان داده اند نفى كند مى گويد:

(چـگـونه ممكن است خداوند در آغاز اين پيامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس بلافاصله كار زشـتى به او نسبت دهد كه او مشغول سان ديدن اسبان بود و نماز را فراموش كرد؟ بلكه ظاهر اين است كه علاقه او به آن اسبها نيز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بوده اسـت، زيـرا خـداونـد مـا را نيز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براى جنگ با دشمنان داده است، چه مانعى دارد كه پيامبر خدا نيز چنين باشد).

مـرحـوم (عـلامـه مـجـلسـى ) در كـتـاب نـبـوت (بـحـار الانوار) در تفسير آيات فوق بياناتى دارد كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم قريب الافق است.

بـه هـر حـال مـطابق اين تفسير نه گناهى از سليمان سر زده، نه هماهنگى آيات بهم مى خورد و نه مشكلى پيش مى آيد كه بخواهيم به توجيه آن بپردازيم.

اكـنـون بـه تـفـسـيـرهـاى ديـگرى كه جمعى از مفسران ذكر كرده اند مى پردازيم و از همه مـشـهـورتر اين است كه: ضمير در جمله هاى (توارت ) و (ردوها) هر دو به (شمس ) (خـورشـيـد) بـاز مـى گـردد كه در عبارت مذكور نيست، ولى از تعبير به (عشى ) (عصرگاهان ) در آيات مورد بحث مى توان آنرا استفاده كرد

بـه ايـن تـرتـيـب مفهوم آيات چنين مى شود: سليمان غرق تماشاى اسبها بود كه خورشيد سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!.

سـليـمان كه به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگين و ناراحت شده بود صدا زد اى فرشتگان پروردگار! خورشيد را براى من بازگردانيد، اين تقاضاى سليمان انجام يـافت و رد شمس شد، يعنى خورشيد بار ديگر به افق بازگشت، سليمان وضو گرفت (منظور از مسح كردن ساق و گردن برنامه وضوئى بوده كه در آئين سليمان وجود داشت البته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نيز آمده است ) سپس نماز خود را بجاى آورد.

بـعـضـى از نـاآگـاهـان از اين هم فراتر رفته اند، و نسبت زشت و نارواى ديگرى نيز در ايـنـجـا بـه ايـن پيغمبر بزرگ داده اند و گفته اند: منظور از جمله (طفق مسحا بالسوق و الاعناق ) اين است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسبها را بزنند و يا شخصا اين كار را كرد، چرا كه آنها سبب فراموشى ياد پروردگار و نماز او شده بودند!!

البـتـه بطلان گفتار اخير بر كسى پنهان نيست، چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه از دم شـمـشـيـر سليمان بگذرند، اگر گناهى باشد متوجه خود او است كه غرق تماشاى اسبها شده، و غير آن را فراموش كرده است.

وانـگـهـى كـشـتـن اسـبـهـا عـلاوه بـر اينكه جنايت است اسراف نيز هست چگونه ممكن است چنين عـمـل نـاروائى از پـيـغـمـبـرى سـر زنـد؟ لذا در روايـاتـى كـه در ذيل اين آيات در منابع اسلامى آمده اين نسبت شديدا از سليمان نفى شده است.

و امـا جـمـله هـاى قـبل كه از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مى گويد آن نيز اين سؤ ال را بـه وجـود مـى آورد كـه مـگـر مـمـكـن اسـت پيامبر معصومى وظيفه واجب خود را به دست فراموشى بسپارد؟ هر چند سان ديدن اسبها نيز وظيفه ديگرى از او بوده است، مگر اينكه بـه گـفـتـه بـعضى نماز، نماز نافله و مستحب بوده باشد كه فراموشى آن مشكلى ايجاد نكند، ولى براى نماز نافله (رد شمس ) ضرورتى ندارد.

از اينها كه بگذريم اشكالات ديگرى در اين تفسير است.

1 - كـلمـه (شمس ) (خورشيد) صريحا در آيات نيامده، در حالى كه اسبها (الصافنات الجـيـاد) صـريـحـا ذكر شده است، و مناسبتر اين است كه ضميرها به چيزى بازگردد كه صريحا در آيات آمده.

2 - تـعـبـيـر بـه (عـن ذكـر ربـى ) ظـاهـرش اين است كه محبت اين اسبها ناشى از ياد و فرمان خدا بوده در حالى كه بر طبق تفسير اخير بايد كلمه (عن ) به معنى (على ) بـاشد يعنى من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجيح دادم و اين معنى خلاف ظاهر است (دقت كنيد).

3 - از هـمـه اينها عجيبتر جمله (ردوها على ) (آنرا بر من بازگردانيد) با آن لحن آمرانه اسـت، آيـا مـمكن است سليمان با چنين لحنى كه با خدمت - گذارانش صحبت مى كند از خدا يا فرشتگان او بخواهد كه خورشيد را بازگردانند

4 - مـسـئله (رد شـمـس ) گـر چـه در بـرابـر قـدرت خـدا مـحـال نـيـسـت، امـا مـشـكـلات روشـنـى دارد كـه جـز در مـوارد قـيـام دليل روشن نمى توان آنرا پذيرفت.

5 - آيات فوق با مدح و تمجيد سليمان شروع مى شود در حالى كه اين آيات طبق تفسير اخير به مذمت او مى انجامد.

6 - اگـر نـمـاز واجـب تـرك شـده توجيه آن مشكل است و اگر نماز نافله بوده رد شمس چه لزومى دارد؟

تـنها سؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه اين تفسير در روايات متعددى كه در مـنـابـع حـديـث آمده است به چشم مى خورد، ولى اگر در اسناد اين احاديث دقت كنيم تصديق خواهيم كرد كه هيچ كدام سند معتبرى ندارد، و غالبا روايات مرسله است.

آيـا بـهـتـر ايـن نـيـسـت كـه از ايـن روايـات غـيـر معتبر صرفنظر شود و علمش را به اهلش واگـذاريم و آنچه را از آيات با ذهن خالى از پيشداوريها استفاده مى كنيم برگزينيم، و از اشكالات مختلف فارغ و آسوده شويم؟


آيه (34) تا (40) و ترجمه

( و لقد فتنا سليمن و القينا على كرسيه جسدا ثم أناب ) (34)( قال رب اغفر لى وهب لى ملكا لا ينبغى لا حد من بعدى إنك أنت الوهاب ) (35)( فسخرنا له الريح تجرى بأمره رخأ حيث أصاب ) (36)( و الشياطين كل بنأ و غواص ) (37)( و أخرين مقرنين فى الا صفاد ) (38)( هذا عطاؤ نا فامنن أو أمسك بغير حساب ) (39)( و إن له عندنا لزلفى و حسن ماب ) (40)

ترجمه:

34 - مـا سـليمان را آزموديم، و بر كرسى او جسدى افكنديم، سپس او به درگاه خداوند انابه كرد.

35 - گـفـت: پروردگارا مرا ببخش، و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد، كه تو بسيار بخشنده اى.

36 - مـا باد را مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند، و به هر جا او مى خواهد برود.

37 - و شياطين را مسخر او ساختيم، هر بنأ و غواصى از آنها.

38 - و گروه ديگرى (از شياطين ) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم.

39 - (و به او گفتيم ) اين عطاى ماست به هر كس مى خواهى (و صلاح مى بينى ) ببخش و از هر كس مى خواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست.

40 - و براى او (سليمان ) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيك است.

تفسير:

آزمايش سخت سليمان و حكومت گسترده او

اين آيات همچنان قسمت ديگرى از سرگذشت سليمان را بازگو مى كند، و نشان مى دهد كه انسان به هر پايه اى از قدرت برسد باز از خود چيزى ندارد، و هر چه هست از ناحيه خدا اسـت، مـطـلبـى كـه تـوجـه بـه آن پـرده هـاى غـرور و غـفـلت را از مـقـابـل چـشـم انـسـان كنار مى زند، و او را به موقعيت خويش در عرصه جهان هستى واقف مى سازد.

نـخـسـتـيـن قـسـمـت ايـن آيـات درباره يكى از آزمايشهائى است كه خدا درباره سليمان كرد، آزمـايـشـى كـه بـا (تـرك اولى ) هـمـراه بـود، و بـه دنبال آن سليمان به درگاه خدا روى آورد و از اين (ترك اولى ) توبه كرد.

فشرده بودن محتواى اين آيات باز به گروهى از خيالپردازان افسانه باف مجالى داده اسـت كـه داسـتـانهاى بى اساس و موهومى را در اينجا بسازند، و امورى را به اين پيامبر بـزرگ نـسـبـت دهـنـد كه يا مخالف اساس نبوت است، و يا منافى مقام عصمت، و يا اصولا مـنـافـات بـا مـنـطـق عـقـل و خـرد دارد كـه ايـن خـود نـيـز امـتـحـان و آزمايشى است براى همه پـژوهـنـدگان قرآن، در حالى كه اگر قناعت به متن گفته قرآن مى شد مجالى براى اين افسانه هاى خرافى باقى نمى ماند.

در نخستين آيه مورد بحث قرآن مى گويد: ما سليمان را آزموديم و بر كرسى او جـسـدى افـكـنديم، سپس به درگاه خداوند انابه كرد، و به سوى او بازگشت( و لقد فتنا سليمان و القينا على كرسيه جسدا ثم اناب ) .

(كرسى ) به معنى (تخت پايه كوتاه ) است، و چنين به نظر مى رسد كه سلاطين داراى دو نوع تخت بوده اند، تختى براى مواقع عادى بود كه پايه هاى كوتاهى داشت، و تـخـتـى بـراى جـلسـات رسـمـى و تـشـريـفـاتـى كـه پـايـه هاى بلند داشت، اولى را (كرسى ) و دومى را (عرش ) مى ناميدند.

(جسد) به معنى جسم بى روح است، و به گفته راغب در كتاب مفردات مفهومى محدودتر از مفهوم جسم دارد، زيرا جسد بر غير انسان اطلاق نمى شود (مگر به طور نادر) ولى جسم اعم است.

از ايـن آيـه اجـمـالا استفاده مى شود كه موضوع آزمايش سليمان به وسيله جسد بى روحى بوده است كه بر تخت او در برابر چشمانش ‍ قرار گرفت، چيزى كه انتظار آنرا نداشت، و اميد به غير آن بسته بود، ولى قرآن شرح بيشترى در اين زمينه نداده است.

مـفـسـران و مـحـدثـان در ايـن زمـيـنـه اخـبـار و تـفـسـيـرهـائى نقل كرده اند كه از همه موجه تر و روشنتر اين است كه:

سـليـمان آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصيبش شود كه در اداره كشور و مخصوصا جـهـاد با دشمن به او كمك كنند، او داراى همسران متعدد بود با خود گفت: من با آنها همبستر مى شوم - تا فرزندان متعددى نصيبم گردد، و به هدفهاى من كمك كنند ولى چون در اينجا غـفـلت كـرد و انـشـأ الله، هـمـان جـمـله اى كـه بـيـانـگـر اتـكـاى انـسـان بـه خـدا در همه حـال اسـت، نـگـفـت در آن زمان هيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت، جز فرزندى ناقص الخلقه، همچون جسدى بى روح كه آنرا آوردند و بر كرسى او افكندند!

سليمان سخت در فكر فرو رفت، و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا غفلت كرده، و بر نيروى خودش تكيه كرده است، توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت.

تفسير ديگرى كه بعد از اين تفسير قابل تـوجه به نظر مى رسد اين است كه: خداوند سليمان را با بيمارى شديدى مورد آزمايش قـرار داد، آنـچـنـان كـه هـمـچـون جـسـدى بـى روح بـر تـخـتـش افـتـاد، و در زبـان عـرب معمول است كه به انسان ضعيف و بسيار بيمار گاهى (جسد بلا روح ) گفته مى شود.

سرانجام او توبه كرد و خداوند او را به حال اول بازگرداند (منظور از (اناب ) بازگشت به سلامت است ).

البته ايرادى كه متوجه اين تفسير مى شود اين است كه طبق اين معنى بايد (و القيناه ) بوده باشد، يعنى ما سليمان را بر تختش به صورت جسدى بى روح افكنديم در حالى كه اين تعبير در آيه نيامده است و تقدير گرفتن نيز بر خلاف ظاهر مى باشد.

جمله (اناب ) نيز در اين تفسير به معنى بازگشت به صحت آمده كه اين نيز بر خلاف ظاهر است.

ولى اگـر (انـاب ) را بـه مـعـنـى توبه و بازگشت به خدا بگيريم ضررى به اين تفسير نمى زند بنابراين تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمير (القيناه ) مى باشد.

امـا افـسـانـه هاى دروغين زشتى كه درباره گمشدن انگشتر سليمان، و يا ربوده شدن آن بـه وسـيله يكى از شياطين، و نشستن شيطان بر تخت حكومت به جاى او كه با آب و تاب در بـعـضـى از كـتـب آمـده، و ظـاهـرا ريشه آن به (تلمود) يهوديان باز مى گردد و از خرافات اسرائيلى است با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست.

ايـن افـسـانـه هـا قـبـل از هـر چـيز دليل بر انحطاط فكرى گويندگانش مى باشد، و لذا محققان اسلامى هر جا از آن نام برده اند بى پايه بودن آنها را با صراحت

بازگو كرده اند، و گفته اند نه مقام نبوت و حكومت الهى به انگشتر وابسته است. و نه هرگز خداوند اين مقام را از پيامبرى گرفته، شيطانى را به صورت پيامبرى درآورده، تا چه رسد به اينكه چهل روز بر جاى او بنشيند و ميان مردم حكومت و قضاوت كند.

بـه هـر حـال قـرآن در آيـه بـعـد مـسـأله تـوبـه سـليـمـان را كـه در آخـريـن جـمـله آيـه قـبـل آمـده بـود بـه صـورت مـشروحترى بازگو كرده، مى فرمايد: گفت پروردگارا مرا ببخش( قال رب اغفر لى ) .

و ملك و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد كه تو بسيار بخشنده اى( و هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب ) .

در اينجا دو سؤ ال مطرح است

1 - آيا از اين تقاضاى سليمان استشمام بخل نمى شود؟

در پـاسـخ ايـن سـؤ ال مـفـسـران مطالب بسيارى دارند كه قسمت مهمى از آن با ظاهر آيات ناهماهنگ است، آنچه از همه مناسبتر و منطقى تر به نظر مى رسد اين است كه:

او از خـداوند يك نوع حكومت مى خواست كه توأ م با معجزات ويژه اى بوده باشد، و حكومت او را از سـايـر حـكـومـتـهـا مـشـخص كند زيرا مى دانيم هر پيامبرى معجزه مخصوص به خود داشـتـه مـوسـى (عليه‌السلام ) معجزه عصا و يد بيضا داشت، آتش براى ابراهيم سرد و خـامـوش شـد، معجزه صالح ناقه مخصوص او بود، و معجزه پيامبر اسلام قرآن مجيد بود، سـليـمـان نـيـز حـكـومـتـى داشت آميخته با اعجازهاى الهى، حكومت بر بادها، و شياطين، با ويژگيهاى بسيار ديگر.

و ايـن بـراى پيامبران عيب و نقصى محسوب نمى شود كه براى خود تقاضاى معجزه ويژه اى كـنـنـد، تـا وضـع آنـهـا را كـامـلا مـشـخـص كـند، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه ديگران حكومتهاى وسيعتر و گسترده تر از سليمان پيدا كنند اما ويژگيهاى آن را نخواهند داشت.

شـاهـد اين سخن آيات بعد از اين آيه است كه در حقيقت اجابت اين درخواست سليمان را منعكس سـاخـتـه و سخن از تسخير باد و شياطين مى گويد، و مى دانيم اين موضوع از ويژگيهاى حكومت سليمان بود.

و از اينجا پاسخ سؤ ال دوم كه مى گويد: طبق عقيده ما مسلمانان حكومت مهدى (عليه‌السلام ) (ارواحنا فداه ) حكومتى است جهانى و مسلما گسترده تر از حكومت سليمان، روشن مى شود.

زيرا با تمام وسعتى كه حكومت حضرت مهدى (عليه‌السلام ) دارد و با همه امتيازاتى كه آنـرا از سـايـر حـكومتها مشخص مى كند، از نظر ويژگيها و خصوصيات با حكومت سليمان متفاوت است، و اين حكومت سليمان مخصوص خودش بوده.

خـلاصه اينكه سخن از كم و زياد و افزون طلبى و انحصارجوئى نيست، سخن از اين است كه كمال نبوت در اين است كه از نظر معجزات ويژگيهائى داشته باشد كه آنرا از نبوت انبياى ديگر مشخص كند، و سليمان طالب اين بود.

در بـعـضـى از روايـات كـه از طـرق اهـلبـيـت از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عليه‌السلام ) نقل شده پاسخى از سؤ ال بخل داده شده كه بسيار جالب است.

حـديـث چـنـيـن اسـت كـه يـكـى از دوستانش بنام على بن يقطين از آن امام (عليه‌السلام ) سؤ ال كرد آيا جايز است پيامبر خدا بخيل باشد؟

امام (عليه‌السلام ) فرمود: نه.

عرض كرد پس چرا سليمان مى گويد: (رب اغفر لى وهب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى ) و مفهوم و تفسير اين آيه چيست؟

امام (عليه‌السلام ) فرمود: حكومت دو گونه است: حكومتى كه از طريق ظلم و غلبه و اجبار مـردم بـه دسـت مـى آيـد، و حـكومتى كه از سوى خداوند است، مانند حكومت خاندان ابراهيم و طالوت و ذوالقرنين.

سـليمان از خداوند خواست حكومتى به او دهد كه هيچ كس نتواند بعد از او بگويد از طريق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است.

لذا خـداونـد مـتـعـال بـاد را مـسـخـر فـرمـان او سـاخـت كـه بـه نـرمـى هـر كـجـا او مـايـل بـود جـريـان مـى يـافـت، و صـبـحـگاهان فاصله يك ماه را مى پيمود، و عصرگاهان فاصله يكماه را، و خداوند متعال شياطين را مسخر او ساخت كه براى او ساختمان مى ساختند و غـواصـى مـى كـردند، و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعليم داد، و حكومت او را در زمـيـن پـا بـر جـا سـاخـت، لذا در هـمـان زمـان و زمـانهاى بعد مردم دانستند كه حكومت او هيچ شـبـاهـتـى بـه حـكـومـتـى كـه مـردم آنرا برمى گزينند، و يا از طريق قهر و غلبه و ستم حاصل مى شود ندارد.

على بن يقطين مى گويد عرض كردم پس تفسير اين سخن كه از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود رحم الله اخى سليمان ابن داود ما كان ابخله: خدا رحمت كند برادرم سليمان بن داود را چه بخيل بود چيست؟!

فـرمـود: دو مـعـنـى دارد: نـخـسـت ايـنـكـه او بـسـيـار در مـورد نـوامـيـس و عـرضـش بخيل بود از اينكه كسى سخن نامناسبى درباره آنها بگويد.

ديگر اين كه منظور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين بود كه اگر آيه قرآن را آنـچـنـان كـه بـعضى از جهال تفسير كرده اند كه او تقاضاى حكومتى بى نظير و منحصر به خود كرد بايد او مرد بخيلى باشد (و اين طعنى است بر آنها).

آيـات بعد همانگونه كه گفتيم بيان اين مطلب است كه خدا تقاضاى سليمان را پذيرفت و حـكـومـتـى بـا امـتيازات ويژه و مواهبى بزرگ در اختيار او گذارد كه آنها را مى توان در پنج موضوع خلاصه كرد:

1 - تسخير بادها به عنوان يك مركب راهوار، چنانكه مى فرمايد: ما باد را مسخر او ساختيم تـا مـطـابـق فـرمـانـش به نرمى حركت كند، و به هر جا او اراده نمايد برود( فسخرنا له الريح تجرى بامره رخأ حيث اصاب ) .

مـسـلم اسـت يك حكومت وسيع و گسترده بايد از وسيله ارتباطى سريعى برخوردار باشد، تـا رئيـس حـكـومـت بـتـوانـد در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق كشور سركشى كند، و خداوند اين امتياز را به سليمان داده بود.

اينكه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتى حركت مى كرد؟، سليمان و يارانش به هنگام حركت به وسيله باد، بر چه چيز سوار مى شدند؟ و چه عواملى آنها را از سقوط و كم و زياد شدن فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مى كرد؟

و خلاصه اين چه وسيله مرموز و اسرارآميزى بوده كه در آن عصر و زمان در اختيار سليمان قرار داشت؟

ايـنـهـا مـسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست، ما همين قدر مى دانيم كه اين از جمله خـوارق عـاداتـى بـود كـه در اختيار پيامبران قرار مى گرفت، يك مسأله عادى و معمولى نـبـود، يك موهبت فوق العاده و يك اعجاز بود، و اين امور در برابر قدرت خداوند امر ساده اى است و چه بسيارند مسائلى كه ما اصل آن را مى دانيم اما از جزئياتش خبر نداريم.

در ايـنجا سؤ الى پيش مى آيد كه تعبير به رخأ (نرم و ملايم ) كه در اين آيه وارد شده بـا تـعبير عاصفه (تندباد) كه در آيه 81 سوره انبيأ آمده است هماهنگ نيست، آنجا كه مى فرمايد:( و لسليمان الريح عاصفة تجرى بامره الى الارض التى باركنا فيها ) : ما تندباد را مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را بركت داده بوديم حركت مى كرد.

اين سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ گفت:

نـخـسـت ايـنـكه توصيف به (عاصفه ) (تندباد) براى بيان سرعت آن است، و توصيف بـه رخـأ بـيـان مـنظم بودن و نرم بودن حركات آن مى باشد، به طورى كه آنها در عين حـركـت سـريـع احـسـاس نـاراحـتـى نـمـى كـردنـد، درسـت مـانـنـد وسائل تكامل يافته سريع السير كنونى كه بعضا انسان به هنگامى كه با آن سفر مى كـنـد ايـن احـسـاس را دارد كـه گوئى در اطاق خانه اش نشسته است در حالى كه با سرعت سرسام آورى در حركت است.

ديـگر اينكه بعضى از مفسران اين دو آيه را ناظر به دو نوع باد دانسته اند كه هر دو را خداوند در اختيار سليمان قرار داده بود نوعى سريع السير و نوعى آرام.

2 - موهبت ديگر خداوند به سليمان (عليه‌السلام ) مسأله تسخير موجودات سركش و قرار دادن آن در اختيار او براى انجام كارهاى مثبت بود چنانكه در آيه بعد مى گويد و شياطين را مـسـخر او ساختيم، و هر بنا و غواصى از آنها را سر بر فرمان او نهاديم تا گروهى در خـشـكـى هـر بـنـائى مـى خـواهـد بـراى او بـسـازنـد، و گـروهـى در دريـا بـه غـواصـى مشغول باشند( و الشياطين كل بنأ و غواص ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب خـداونـد نـيـروى آمـاده اى براى كارهاى مثبت را در اختيار او گذاشت، و شياطين كه طبيعتشان تمرد و سركشى است آنچنان مسخر او شدند كه در مسير سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.

نـه تـنـهـا در ايـن آيـه كه در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به اين معنى اشاره شده كه شياطين مسخر سليمان بودند، و براى او فعاليتهاى مثبتى داشتند، منتها در بعضى از آيات مانند آيات مورد بحث و آيه 82 سوره انبيأ تعبير به (شياطين ) شده، در حالى كه در آيه 12 سوره سبأ تعبير به (جن ) شده است.

هـمـانـگـونـه كه قبلا نيز گفته ايم (جن ) موجودى است كه از نظر ما پوشيده است، اما داراى عقل و شعور و قدرت مى باشد، همچنين مؤ من و كافر است، و هيچ مانعى ندارد كه به فـرمـان خـدا در اخـتـيـار پـيـامـبـرى قـرار گـيـرنـد و بـه كـارهـاى مـفـيـدى مـشـغـول شـوند، اين احتمال نيز وجود دارد كه شياطين معنى گسترده اى داشته باشد كه هم انـسانهاى سركش و هم غير آنها را شامل شود، و اطلاق شيطان بر اين مفهوم وسيع در قرآن مـجيد آمده است (انعام - 112) و به اين ترتيب خداوند نيروئى به سليمان داد كه توانست همه متمردان را تسليم خود سازد.

3 - مـوهـبت ديگر خداوند به سليمان مهار كردن گروهى از نيروهاى مخرب بود، زيرا به هـر حـال در مـيـان شـيـاطـيـن افـرادى بـودنـد كـه بـه عـنـوان يـك نـيـروى مـفـيـد و سـازنده قـابـل اسـتـفـاده بـه حـسـاب نمى آمدند، و چاره اى جز اين نبود كه آنها در بند باشند، تا جـامـعـه از شـر مـزاحـمـت آنـها در امان بماند، چنانكه قرآن در آيه بعد مى گويد: و گروه ديـگـرى از شـيـاطـيـن را در غـل و زنـجـيـر تـحـت سـلطه او قرار داديم( و آخرين مقرنين فى الاصفاد ) .

(مـقـرنـيـن ) از مـاده (قرن ) به معنى (مقارنت ) و نزديكى است، و در اينجا اشاره به جمع كردن دست و پا يا گردن در بند و زنجير است.

(اصـفـاد) جـمـع (صـفـد) (بـر وزن نـمـد) بـه معنى قيد و بند است (مانند دستبندها و پـابـنـدهـائى كـه بـر زنـدانـيـان مـى گـذارنـد، بعضى از جمله (مقرنين فى الاصفاد) (غـل جـامعه ) را استفاده كردند و آن زنجيرى بوده است كه دستها را به گردن مى بست كه با معنى (مقرنين ) كه مفهوم نزديكى را دارد متناسب است.

ايـن احـتـمـال نيز داده شده كه منظور از اين جمله اين است كه آنها هر گروه در يك بند قرار داشتند.

مـنـتـهـا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر منظور از شياطين، شياطين جن باشد كه طبعا داراى جسمى لطيفند غل و زنجير و دستبند تناسبى با آنها ندارد.

لذا بـعـضـى گـفـتـه اند كه اين تعبير كنايه از بازداشت و جلوگيرى آنها از فعاليتهاى تـخـريـبـى اسـت، و اگـر مـنـظـور شـيـاطـيـن و سـركـشـان انـس ‍ بـاشـد غل و زنجير و دستبند مفهوم اصلى خود را حفظ خواهد كرد.

4 - چـهـارمـين موهبت خداوند به سليمان اختيارات فراوانى بود كه دست او را در اعطا و منع بـاز مـى گـذارد، چـنانكه آيه بعد مى گويد: به او گفتيم اين عطا و بخشش ماست به هر كس مى خواهى (و صلاح مى بينى ) ببخش و از هر كس مى خواهى (و صلاح مى دانى ) امساك كن و حسابى بر تو نيست( هذا عطائنا فامنن او امسك بغير حساب ) .

تعبير (بغير حساب ) يا اشاره به اين است كه خداوند به خاطر مقام عدالت تو در اين زمـيـنـه اختيارات وسيعى به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهى گرفت، و يـا بـه اين معنى است كه عطاى الهى بر تو آنقدر زياد است كه هر چه ببخشى در آن به حساب نمى آيد.

بـعـضـى از مفسران نيز اين تعبير را تنها مربوط به شياطين دربند دانستند كه هر كس را مى خواهى (و صلاح مى دانى ) آزاد كن و هر كدام را مصلحت مى دانـى در بـنـد نـگـهـدار، امـا ايـن مـعـنـى بـعـيـد بـه نـظر مى رسد زيرا با ظاهر كلمه (عطائنا) هماهنگ نيست.

5 - پـنـجـمـيـن و آخـريـن مـوهـبـت خـداونـد بر سليمان مقامات معنوى او بود كه خدا در سايه شـايـستگيهايش به او مرحمت كرده بود، چنانكه در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد براى او (سـليمان ) نزد ما مقامى بلند و والا و سرانجامى نيك است( و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب ) .

ايـن جـمـله در حـقـيـقـت پاسخى است به آنها كه ساحت قدس اين پيامبر بزرگ را به انواع نسبتهاى ناروا و خرافى - به پيروى آنچه در تورات كنونى آمده است - آلوده ساخته اند، و بـه ايـن تـرتيب او را از همه اين اتهامات مبرا مى شمرد، و مقام او را نزد خداوند گرامى مـى دارد، حـتـى تعبير به حسن ماب كه خبر از عاقبت نيك او مى دهد ممكن است اشاره به نسبت ناروائى باشد كه در تورات آمده كه سليمان به خاطر ازدواج با بت پرستان سرانجام به آئين بت پرستى تمايل پيدا كرد! و حتى دست به ساختن بتخانه اى زد!! قرآن با اين تعبير خط بطلان بر تمام اين اوهام و خرافات مى كشد.

نكته ها:

1 - حقايقى كه داستان سليمان به ما مى آموزد

بـدون شـك هدف قرآن از ذكر تواريخ انبيأ تكميل برنامه هاى تربيتى از طريق انعكاس عينى واقعيتها در اين سرگذشتهاى زنده است.

از جمله مسائلى كه در لابلاى داستان سليمان عينيت يافته امور زير است.

الف: داشـتن يك حكومت نيرومند با امكانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزشهاى الهى و انسانى ندارد، چنانكه آيات فوق بعد از ذكر تمام مواهب مادى سليمان در پايان مى گويد: با اين همه او در پيشگاه خدا مقامى والا و سرانجامى نيك داشت.

در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است ارأ يتم ما اعطى سـليمان بن داود من ملكه؟ فان ذلك لم يزده الا تخشعا، ما كان يرفع بصره الى السمأ تخشعا لربه!:

شـنـيـده ايـد خـداونـد چـه انـدازه از مـلك و حـكـومـت بـه سـليـمـان داد؟ بـا ايـن حال اينهمه مواهب جز بر خشوع او نيفزود، به گونه اى كه حتى از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمى انداخت.

ب: بـراى اداره يك كشور آباد هم وسيله ارتباطى سريع لازم است، و هم به كار گرفتن نـيـروهـاى مـخـتـلف، و هـم جـلوگـيـرى از نـيـروهـاى مـخـرب، هـم تـوجـه بـه مـسـائل عـمـرانى، هم توليد سرمايه از طريق استخراج منابع مختلف، و هم دادن اختيارات به مديران لايق كه همه اينها در اين داستان به طرز روشنى منعكس شده است.

ج: از نـيـروهـا بـايـد حـداكـثـر اسـتـفـاده را كـرد و حـتـى شـيـاطـيـن را بـه طـور كـامـل نـبـايـد حذف كرد، بلكه آنها را كه قابل توجيه و ارشادند در مسير صحيح به كار گرفت، و تنها آن بخش كه به هيچوجه قابل استفاده نيستند بايد در بند باشند.

2 - سليمان در قرآن و تورات

در تـرسـيمى كه قرآن مجيد از اين پيامبر بزرگ در آيات فوق كرده او را انسانى پاك، پر ارزش مدبر و عدالت پيشه معرفى مى كند.

در حالى كه تورات تحريف يافته كنونى او را (العياذ بالله ) مردى عياش و هـواپـرسـت بـا نـقـطـه هـاى ضـعـف فـراوان مـعـرفـى مـى كـند و عجب اينكه در همين كتاب مـنـاجـاتـهـاى سـليمان و اشعار مذهبى او و امثال و حكمتش در كنار بقيه ابواب تورات قرار گرفته كه نشان مى دهد او مردى حكيم و وارسته بوده است، و اين تناقض عجيبى است كه در ميان مندرجات تورات كنونى وجود دارد.

بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر در ايـن زمـيـنـه به بحث مشروحى كه در جلد 18 تفسير نمونه ذيـل آيـات 12 تـا 14 سـوره سـبـا (تـحت عنوان چهره سليمان در قرآن و تورات كنونى ) آورده ايم مراجعه فرمائيد.


آيه (41) تا (44) و ترجمه

( و اذكر عبدنا أيوب إذ نادى ربه أنى مسنى الشيطان بنصب و عذاب ) (41)( اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب ) (42)( و وهبنا له أهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لا ولى الا لباب ) (43)( وخذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث إنا وجدناه صابرا نعم العبد إنه أواب ) (44)

ترجمه:

41 - به خاطر بياور بنده ما ايوب را، هنگامى كه پروردگارش را خوانده كه شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده.

42 - (بـه او گـفـتـيـم ) پاى خود را بر زمين بكوب اين، چشمه آبى خنك براى شستشو و نوشيدن است.

43 - و خانواده اش را به او بخشيديم، و همانند آنها را با آنها قرار داديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكرى براى صاحبان فكر.

44 - (و بـه او گـفـتـيـم ) بـسته اى از ساقه هاى گندم (يا مانند آن ) را برگير و به او (همسرت ) بزن و سوگند خود را مشكن، ما او را شكيبا يافتيم، چه بنده خوبى كه بسيار بازگشت كننده به سوى خدا بود؟

تفسير:

زندگى پر ماجراى ايوب و مقام صبرش

در آيات گذشته سخن از سليمان و حشمت او بود كه قدرت خداداد را نشان مى داد و اين خود نـويـدى بـود بـراى پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان مكه كه آن روز در فشار سختى قرار داشتند.

در آيـات مـورد بـحـث سـخـن از ايـوب اسـت كـه الگـوى صبر و استقامت مى باشد، تا به مسلمانان آنروز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشكلات و ناراحتيهاى زندگى دهد، و به پايمردى دعوت كند، و عاقبت محمود اين صبر را روشن سازد.

ايوب سومين پيامبرى است كه در اين سوره گوشه اى از زندگى او مطرح شده، و پيامبر بزرگ ما موظف گرديد سرگذشت او را به ياد آورد، و براى مسلمانان بازگو كند تا از مشكلات طاقت فرسا نهراسند، از لطف و رحمت خدا هرگز مأيوس نشوند.

نـام يـا سـرگـذشـت ايوب در چندين سوره از قرآن آمده است: در سوره نسأ آيه 163، در سوره انعام آيه 84 تنها به ذكر نام او در رديف پيامبران ديگر اكتفا شده كه مقام نبوت او را تـثـبـيـت و تـبـيـيـن مـى كند، بر خلاف تورات كنونى كه او را در زمره پيامبران نشمرده بلكه بنده اى متمكن و نيكوكار داراى اموال و فرزندان بسيار مى داند.

در سوره انبيأ آيات 83 و 84 توضيح كوتاهى درباره زندگى او آمده، و در آيات مورد بـحـث از (سـوره ص ) مـشـروحـتـر از هـر جـاى ديـگـر قـرآن شـرح حال او ضمن چهار آيه بيان شده است.

نخست مى گويد: بنده ما ايوب را بياد آور هنگامى كه پروردگارش را خـوانـد و عرض كرد: شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده( و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب ) .

(نصب ) (بر وزن عسر) و (نصب ) (بر وزن حسد) هر دو به معنى بلا و شر است.

از ايـن آيـه اولا مـقـام والاى ايوب در پيشگاه خدا به عنوان (عبدنا) (بنده ما) به خوبى اسـتـفـاده مـى شـود، ثانيا اشاره سربسته اى است به گرفتاريهاى شديد و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ايوب.

شـرح ايـن مـاجـرا در قـرآن نـيـامـده ولى در كـتـب مـعـروف حديث و در تفاسير ماجرا به اين صورت نقل شده است:

كسى از امام صادق سؤ ال كرد: بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟ (شايد فكر مى كرد كار خلافى از او سر زده بود كه خداوند او را مبتلا ساخت ).

امام در پاسخ او جواب مشروحى فرمود كه خلاصه اش چنين است:

ايـوب بـه خـاطر كفران نعمت گرفتار آن مصائب عظيم نشد بلكه به عكس به خاطر شكر نـعـمـت بـود، زيرا شيطان به پيشگاه خدا عرضه داشت كه اگر ايوب را شاكر مى بينى بـه خاطر نعمت فراوانى است كه به او داده اى، مسلما اگر اين نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شكرگزارى نخواهد بود!

خـداونـد بـراى ايـنـكـه اخـلاص ايـوب را بـر هـمگان روشن سازد، و او را الگوئى براى جهانيان قرار دهد كه به هنگام نعمت و رنج هر دو شاكر و صابر باشند به شيطان اجازه داد كـه بـر دنـيـاى او مـسـلط گـردد. شـيـطـان از خـدا خـواسـت اموال سرشار ايوب، زراعت و گوسفندانش و همچنين فرزندان او از ميان بروند، و آفات و بـلاهـا در مـدت كـوتاهى آنها را از ميان برد، ولى نه تنها از مقام شكر ايوب كاسته نشد بلكه افزوده گشت!

او از خدا خواست كه اين بار بر بدن ايوب مسلط گردد، و آنچنان بيمار شود كه از شدت درد و رنجورى به خود بپيچد و اسير و زندانى بستر گردد.

اين نيز از مقام شكر او چيزى نكاست.

ولى جـريـانـى پيش آمد كه قلب ايوب را شكست و روح او را سخت جريحه دار ساخت، و آن ايـنـكه جمعى از راهبان بنى اسرائيل به ديدنش آمدند و گفتند: تو چه گناهى كرده اى كه به اين عذاب اليم گرفتار شده اى؟!

ايوب در پاسخ گفت: به پروردگارم سوگند كه خلافى در كار نبوده، هميشه در طاعت الهـى كـوشـا بـوده ام، و هر لقمه غذائى خوردم يتيم و بينوائى بر سر سفره من حاضر بوده.

درست است كه ايوب از اين شماتت دوستان بيش از هر مصيبت ديگرى ناراحت شد، ولى باز رشـته صبر را از كف نداد، و آب زلال شكر را به كفران آلوده نساخت، تنها رو به درگاه خـدا آورد و جـمـله هـاى بـالا را بيان نمود، و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بـود خـداونـد درهـاى رحـمـتـش را بـار ديـگـر بـه روى اين بنده صابر و شكيبا گشود، و نعمتهاى از دست رفته را يكى پس از ديگرى و حتى بيش از آن را به او ارزانى داشت، تا همگان سرانجام نيك صبر و شكيبائى و شكر را دريابند.

بـعـضـى از مـفسران بزرگ احتمال داده اند كه رنج و آزار شيطان نسبت به ايوب از ناحيه وسـوسـه هـاى مـخـتـلف او بـود گـاه مـى گـفـت: بـيـمارى تو طولانى شده، خدايت تو را فراموش كرده!

گـاه مـى گـفـت: چـه نـعمتهاى عظيمى داشتى؟ چه سلامت و قدرت و قوتى؟ همه را از تو گرفت، باز هم شكر او را بجا مى آورى؟!

شايد اين تفسير به خاطر آن باشد كه تسلط شيطان را بر پيامبرى همچون ايوب و بر جـان و مال و فرزندش بعيد دانسته اند، اما با توجه به اينكه اين سلطه اولا به فرمان خـدا بـوده، و ثـانـيـا مـحـدود و مـوقـتـى بوده و ثالثا براى آزمايش اين پيامبر بزرگ و ترفيع درجه او صورت گرفته، مشكلى ايجاد نمى كند.

بـه هـر حـال، مـى گـويـنـد: نـاراحـتـى و رنـج و بـيـمـارى او هـفـت سال و به روايتى هيجده سال طول كشيد و كار بجائى رسيد كه حتى نزديكترين ياران و اصحابش او را ترك گفتند، تنها همسرش بود كه در وفادارى نسبت به ايوب استقامت به خرج داد.

و اين خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران!

امـا در مـيـان تـمـام نـاراحتيها و رنجها آنچه بيشتر روح ايوب را آزار مى داد مسأله شماتت دشمنان بود، لذا در حديثى مى خوانيم: بعد از آنكه ايوب سلامت خود را بازيافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد از او سؤ ال كردند بدترين درد و رنج تو چه بود؟

گفت شماتت دشمنان!.

سرانجام ايوب از بوته داغ اين آزمايش الهى سالم به درآمد، و فرمان رحمت خدا از اينجا آغـاز شـد كـه بـه او دسـتور داد پاى خود را بر زمين بكوب، چشمه آبى مى جوشد كه هم خـنـك اسـت بـراى شـسـتـشـوى تـنـت، و هـم گـواراسـت بـراى نـوشـيدن( اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب ) .

(اركـض ) از ماده (ركض ) (بر وزن مكث ) به معنى كوبيدن پا بر زمين، و گاه به معنى دويدن آمده است، و در اينجا به معنى اول است.

هـمـان خـداونـدى كـه چـشـمـه زمـزم را در آن بـيـابـان خـشـك و سـوزان از زير پاشنه پاى اسماعيل شيرخوار بيرون آورد، و همان خداوندى كه هر حركت و

هر سكونى، هر نعمت و هر موهبتى، از ناحيه اوست، اين فرمان را نيز در مورد ايوب صادر كـرد، چشمه آب جوشيدن گرفت چشمه اى خنك و گوارا و شفابخش از بيماريهاى (برون ) و (درون ).

بعضى معتقدند اين چشمه داراى يكنوع آب معدنى بوده كه هم براى نوشيدن گوارا بوده، و هم اثرات شفابخش از نظر بيماريها داشته، هر چه بود لطف و رحمت الهى بود، درباره پيامبرى صابر و شكيبا.

(مـغـتـسـل ) بـه مـعـنـى آبـى اسـت كـه بـا آن شستشو مى كنند، و بعضى آن را به معنى مـحـل شـسـتـشـو دانـسـتـه انـد، ولى مـعـنـى اول صـحـيـحـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، و به هر حال توصيف آن آب به خنك بودن شايد اشاره اى باشد به تأثير مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن، همانگونه كه در طب امروز نيز ثابت شده است.

و نيز اشاره لطيفى است بر اينكه كمال آب شستشو در آن است كه از نظر پاكى و نظافت همچون آب نوشيدنى باشد!

شـاهـد ايـن سـخـن ايـنـكـه در دسـتـورهـاى اسـلامـى نـيـز آمـده، قبل از آنكه با آبى غسل كنيد جرعه اى از آن بنوشيد!.

نخستين و مهمترين نعمت الهى كه عافيت و بهبودى و سلامت بود به ايوب بازگشت، نوبت بـازگشت مواهب و نعمتهاى ديگر رسيد، و در اين زمينه قرآن مى گويد: (ما خانواده اش را به او بخشيديم )( و وهبنا له اهله ) .

(و همانند آنها را با آنها قرار داديم )( و مثلهم معهم ) .

(تا رحمتى از سوى ما باشد، و هم تذكرى براى صاحبان فكر و انديشه )( رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب ) .

در ايـنكه چگونه خاندان او به او بازگشتند؟ تفسيرهاى متعددى وجود دارد، مشهور اين است كه آنها مرده بودند خداوند بار ديگر آنها را به زندگى و حيات بازگرداند.

ولى بـعـضـى گفته اند آنها بر اثر بيمارى ممتد ايوب از گرد او پراكنده شده بودند، هنگامى كه ايوب سلامت و نشاط خود را بازيافت بار ديگر گرد او جمع شدند.

ايـن احـتـمـال نيز داده شده است كه همه يا عده اى از آنها نيز گرفتار انواع بيماريها شده بـودنـد رحـمـت الهـى شـامـل حـال آنها نيز شد، و همگى سلامت خود را باز يافتند، و همچون پروانگانى گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.

افزودن همانند آنها بر آنها اشاره به اين است كه خداوند كانون خانوادگى او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بيشترى به او مرحمت فرمود.

گـر چـه در مـورد امـوال ايـوب در ايـن آيـات سـخـنـى بـه مـيـان نـيـامـده است، ولى قرائن حال نشان مى دهد كه خداوند آنها را به صورت كاملتر نيز به او بازگرداند.

قـابل توجه اينكه ذيل آيه فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ايوب را دو چيز مى شمرد: يكى رحمت الهى بر او كه جنبه فردى دارد، و در حقيقت پاداش و جائزه اى است كه از سوى خـداونـد بـه ايـن بـنـده صـابـر و شـكـيـبـا، و ديـگـر دادن درس عـبـرتى به همه صاحبان عـقل و هوش در تمام طول تاريخ تا در مشكلات و حوادث سخت، رشته صبر و شكيبائى را از دست ندهند، و همواره به رحمت الهى اميدوار باشند.

تنها مشكلى كه براى ايوب مانده بود سوگندى بود كه در مورد همسرش خورده بود و آن ايـنكه تخلفى از او ديد و در آن حال بيمارى سوگند ياد كرد كه هر گاه قدرت پيدا كند يكصد ضربه يا كمتر بر او بزند، اما بعد از بهبودى مـى خـواست به پاس وفاداريها و خدماتش او را ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در ميان بود.

خـداونـد ايـن مـشـكـل را نـيز براى او حل كرد و چنانكه قرآن مى گويد: فرمود بسته اى از سـاقـه هـاى گـندم (يا مانند آن ) را برگير، و به او بزن و سوگند خود را مشكن!( و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث ) .

(ضـغـث ) (بر وزن حرص ) به معنى دسته اى از چوبهاى نازك ساقه گندم و جو و يا رشته هاى خوشه خرما و يا دسته گل و مانند آن است.

در ايـنـكـه تـخـلف هـمسر ايوب كه طبق روايتى نامش (ليا) دختر يعقوب بود، چه بوده است؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.

از ابـن عـباس مفسر معروف نقل شده كه شيطان (يا شيطان صفتى ) به صورت طبيعى بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه مى كنم تنها به اين شرط كه وقتى بهبودى يافت به من بگويد تنها عامل بهبوديش من بوده ام، و هيچ مزد ديگرى نمى خواهم!

هـمـسرش كه از ادامه بيمارى شوهر سخت ناراحت بود پذيرفت و اين پيشنهاد را به ايوب كرد، ايوب كه متوجه دام شيطان بود سخت برآشفت و سوگندى ياد كرد همسرش را تنبيه كند.

بـعـضـى ديـگـر گفته اند ايوب او را دنبال انجام كارى فرستاد، و او دير كرد، او كه از بيمارى رنج مى برد سخت ناراحت شد و چنان سوگندى ياد كرد.

ولى بـه هـر حـال اگـر او از يـك نـظـر مـسـتـحـق چـنين كيفرى بوده، از نظر وفاداريش در طول خدمت و پرستارى استحقاق چنان عفوى را نيز داشته است.

درست است كه زدن يكدسته ساقه گندم يا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند او نـبـوده اسـت، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانون شكنى او اين كار را انجام داد، و اين تنها در موردى است كه طرف مستحق عفو باشد

و انـسـان مـى خـواهـد در عـيـن عـفـو، حـفـظ ظاهر قانون را نيز بكند، و گرنه در مواردى كه استحقاق عفو نباشد هرگز چنين كارى مجاز نيست.

و بالاخره در آخرين جمله از آيات مورد بحث كه در واقع عصاره اى است از آغاز و پايان اين داستان مى فرمايد: ما او را صابر و شكيبا يافتيم، چه بنده خوبى بود ايوب كه بسيار بازگشت كننده به سوى ما بود( انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب ) .

ناگفته پيداست كه دعاى او به درگاه خدا، و تقاضاى دفع وسوسه هاى شيطان، و رنج و مـحـنـت و بـيـمـارى، مـنـافـات بـا مـقـام صـبـر و شـكـيـبـائى نـدارد، آن هـم بـعـد از هـفـت سـال يـا بـه روايـتـى هـيـجـده سـال بـا درد و بـيـمـارى و فـقـر و نـادارى سـاخـتـن و تحمل كردن و شاكر بودن.

قـابـل توجه اينكه در اين جمله، حضرت ايوب به سه وصف مهم توصيف شده است كه در هر كس باشد انسان كاملى است:

1 - مقام عبوديت 2 - صبر و شكيبائى و استقامت 3 - بازگشت پى درپى به سوى خدا.

نكته ها:

1 - درسهاى مهمى از داستان ايوب

با اينكه مجموع سرگذشت اين پيامبر شكيبا تنها در چهار آيه اين سوره آمده، اما همين مقدار كه قرآن بيان داشته الهام بخش حقايق مهمى است:

الف: آزمـون الهـى آنـقـدر وسـيـع و گـسترده است كه حتى انبيأ بزرگ با شديدترين و سخت ترين آزمايشها آزموده مى شوند، چرا كه طبيعت زندگى اين جـهـان بـر ايـن اسـاس گـذارده شـده، و اصـولا بـدون آزمـايـشهاى سخت استعدادهاى نهفته انسانها شكوفا نمى شود.

ب: (فـرج بـعـد از شـدت ) نـكـتـه ديـگرى است كه در اين ماجرا نهفته است هنگامى كه امـواج حـوادث و بـلا از هـر سـو انسان را در فشار قرار مى دهد، نه تنها نبايد مأيوس و نوميد گشت، بلكه بايد آن را نشانه و مقدمه اى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست، چنانكه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى فرمايد:

عند تناهى الشدة تكون الفرجة، و عند تضايق حلق البلأ يكون الرخأ: به هنگامى كه سـخـتـيها به اوج خود مى رسد فرج نزديك است، و هنگامى كه حلقه هاى بلا تنگ تر مى شود راحتى و آسودگى فرا مى رسد.

ج: از اين ماجرا به خوبى بعضى از فلسفه هاى بلاها و حوادث سخت زندگى روشن مى شود، و به آنها كه وجود آفات و بلاها را ماده نقضى بر ضد برهان نظم در بحث توحيد مـى شـمرند پاسخ مى دهد، كه وجود اين حوادث سخت گاه در زندگى انسانها از پيامبران بـزرگ خـدا گـرفـتـه، تـا افـراد عـادى يـك ضرورت است، ضرورت امتحان و آزمايش و شكوفا شدن استعدادهاى نهفته، و بالاخره تكامل وجود انسان.

لذا در بـعـضـى از روايـات اسلامى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است: ان اشد الناس بـلأ الانـبـيـأ ثـم الذى يـلونهم الامثل فالامثل: بيش از همه مردم پيامبران الهى گرفتار حـوادث سـخت مى شوند، سپس كسانى كه پشت سر آنها قرار دارند، به تناسب شخصيت و مقامشان.

و نـيـز از هـمـان امـام بـزرگـوار (عليه‌السلام ) نـقـل شده كه فرمود: ان فى الجنة منزلة لا يبلغها عبد الا بالابتلأ: در بهشت مقامى هست كه هيچكس به آن نمى رسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاريهائى كه پيدا مى كند.

د: ايـن مـاجـرا درس شـكـيـبـائى بـه هـمـه مـؤ مـنـان راسـتـيـن در تـمـام طول زندگى مى دهد، همان صبر و شكيبائى كه سرانجامش پيروزى در تمام زمينه هاست، و نتيجه اش داشتن (مقام محمود) و (منزلت والا) در پيشگاه پروردگار است.

هــ: آزمـونـى كـه بـراى يـك انـسـان پـيـش مـى آيـد در عـيـن حال آزمونى است براى دوستان و اطرافيان او، تا ميزان صداقت و دوستى آنها به محك زده شـود كـه تـا چـه حـد وفـادارنـد، ايـوب هـنـگـامـى كـه اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نيز خسته و پراكنده شدند، و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند، و ديديم كـه رنـج ايـوب از زبـان آنـهـا بـيـش از هـر رنـج ديـگـر بـود، چـرا كـه طـبـق مـثـل مـعـروف زخـمـهـاى نـيـزه و شـمـشـيـر التـيـام مـى يـابـد، ولى زخـمـى كـه زبـان بـر دل مى زند التيام پذير نيست!

و: دوستان خدا كسانى نيستند كه تنها به هنگام روى آوردن نعمت به ياد او باشند دوستان واقعى كسانى هستند كه در (سرأ) و (ضرأ) در بلا و نعمت در بيمارى و عافيت، و در فـقـر و غـنـا بـه يـاد او بـاشـند، و دگرگونيهاى زندگى مادى ايمان و افكار آنها را دگرگون نسازد.

امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) در آن خطبه غرا و پرشورى كه در اوصاف پرهيزگاران براى دوست باصفايش همام بيان كرد، و بيش از يكصد صفت براى متقين برشمرد، يكى از اوصاف مهمشان را اين مى شمرد:

نزلت انفسهم منهم فى البلأ كالتى نزلت فى الرخأ: روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسايش و آرامش است (و تحولات زندگى آنها را دگرگون نمى سازد).

ز: ايـن مـاجـرا بـار ديـگر اين حقيقت را تأكيد مى كند نه از دست رفتن امكانات مادى و روى آوردن مـصـائب و مـشـكـلات و فـقـر دليل بر بى لطفى خداوند نسبت به انسان است، و نه داشتن امكانات مادى دليل بر دورى از ساحت قرب پروردگار،

بـلكـه انـسـان مـى تواند با داشتن همه اين امكانات بنده خاص او باشد مشروط بر اينكه اسير مال و مقام و فرزند نگردد، و با از دست دادن آن زمام صبر از دست ندهد.

2 - ايوب در قرآن و تورات

چـهـره پـاك ايـن پـيامبر بزرگ را كه مظهر صبر و شكيبائى است، تا آن پايه كه صبر ايـوب در مـيـان هـمـه ضرب المثل است، در قرآن مجيد ديديم، كه چگونه خداوند در آغاز و پـايـان ايـن داسـتـان بـهـتـريـن تـجـليـل را از او بـه عمل مى آورد.

ولى مـتـأسـفـانـه سـرگـذشـت ايـن پيامبر بزرگ نيز از دستبرد جاهلان و يا دشمنان دانا مـصـون نمانده، و خرافاتى بر آن بسته اند كه ساحت قدس او از آن پاك و منزه است، از جـمـله ايـنـكـه ايـوب به هنگام بيمارى بدنش كرم برداشت، و آنقدر متعفن و بدبو شد كه اهل قريه او را از آبادى بيرون كردند!

بـدون شـك چـنـيـن روايـتـى مـجـعـول است هر چند در لابلاى كتب حديث ذكر شده باشد، زيرا رسـالت پـيـامـبـران ايـجـاب مـى كـنـد كـه مـردم در هـر زمـان بـتـوانـنـد بـا مـيـل و رغـبـت بـا آنـهـا تماس گيرند، و آنچه موجب تنفر و بيزارى مردم و فاصله گرفتن افـراد از آنـها مى شود خواه بيماريهاى تنفرآميز باشد، و يا عيوب جسمانى، و يا خشونت اخلاقى در آنها نخواهد بود، چرا كه با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد.

قـرآن مـجـيد در مورد پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد:( فبما رحمة من الله لنـت لهـم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك ) : در پرتو رحمت الهى براى آنـهـا نـرم و مـهـربـان شـدى كه اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراكنده مى شدند (آل عمران - 159).

اين آيه دليل بر آن است كه پيامبر نبايد چنان باشد كه از اطرافش پراكنده شوند.

ولى در تـورات كـتـاب مـفـصـلى دربـاره ايـوب ديـده مـى شـود كـه قـبـل از (مـزامـيـر داود) قـرار دارد، ايـن كـتـاب مـشـتـمـل بـر 42 فـصـل اسـت، و در هـر فـصـل بـحـثـهـاى مـشـروحـى وجـود دارد، در بـعـضـى از ايـن فـصـول مـطـالب زنـنـده اى بـه چـشـم مـى خـورد، از جـمـله ايـنـكـه در فصل سوم مى گويد: ايوب زبان به شكايت باز كرد و شكوه بسيار نمود، در حالى كه قرآن او را به مقام صبر و شكيبائى ستوده است.

3 - توصيف پيامبران بزرگ به اواب

در هـمـيـن سوره (ص ) سه نفر از پيامبران بزرگ به عنوان اواب توصيف شده اند: داود و سـليـمـان و ايـوب، و در سـوره ق آيـه 32 ايـن وصـف براى همه بهشتيان ذكر شده است، (هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ).

ايـن تـعبيرات نشان مى دهد كه مقام اوابين مقام والا و ارجمندى است، و هنگامى كه به منابع لغـت مـراجـعـه مـى كـنـيـم مـى بـيـنـيـم اواب از مـاده (اوب ) (بـر وزن قول ) به معنى رجوع و بازگشت است.

ايـن رجوع و بازگشت - مخصوصا با توجه به صيغه اواب كه صيغه مبالغه است دلالت بر تكرار و كثرت دارد - اشاره به اين است كه اوابين در برابر عواملى كه آنها را از خدا دور مـى سـازد اعـم از زرق و بـرق جـهـان مـاده، يـا وسـوسه هاى نفس و شياطين؛، حساسيت بـسـيـار دارنـد، اگـر لحـظـه اى دور شـونـد بـلافاصله متذكر شده به سوى او باز مى گردند، و اگر لحظه اى غافل گردند به ياد او مى افتند و جبران مى كنند.

ايـن بـازگـشـت مى تواند به معنى بازگشت به اوامر و نواهى الهى باشد يعنى مرجع و تكيه گاه آنها همه جا فرمانهاى اوست، و از همه جا به سوى او باز مى گردند.

از آيـه يا جبال اوبى معه و الطير سوره سبا آيه - 10) كه درباره داود است معنى ديگرى نيز براى اواب استفاده مى شود و آن همصدا شدن و هم آواز گرديدن است، زيرا مى گويد اى كـوهـهـا و اى پـرنـدگـان! بـا داود هـمصدا شويد، بنابراين (اواب ) كسى است كه همصدا و هماهنگ با قوانين آفرينش، اوامر الهى و حمد و تسبيح عمومى موجودات جهان باشد و اتفاقا يكى از معانى ايوب نيز اواب است.


آيه (45) تا (48) و ترجمه

( و اذكر عبدنا إبرهيم و إسحق و يعقوب أولى الا يدى و الا بصار ) (45)( إنا أخلصناهم بخالصة ذكرى الدار ) (46)( و إنهم عندنا لمن المصطفين الا خيار ) (47)( و اذكر إسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الا خيار ) (48)

ترجمه:

45 - و بـه خـاطـر بـيـاور بـنـدگـان مـا ابـراهـيـم و اسـحاق و يعقوب را صاحبان دستهاى (نيرومند) و چشمهاى (بينا).

46 - ما آنها را با خلوص ويژه اى خالص كرديم، و آن يادآورى سراى آخرت بود.

47 - و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.

48 - و به خاطر بياور اسماعيل و اليسع و ذالكفل را كه همه از نيكان بودند.

تفسير:

شش پيامبر بزرگ ديگر

در تـعـقـيب آيات گذشته كه شرح مبسوطى پيرامون زندگى (داود) و (سليمان ) و شـرح كـوتـاهترى پيرامون زندگى (ايوب ) و نقاط برجسته حيات اين پيامبر بزرگ بيان كرد، آيات مورد بحث نام شش تن ديگر از بزرگترين پيامبران الهى را برده، و اوصاف برجسته آنها را كه مى تواند الگو و اسوه براى همه انسانها باشد به طور فشرده بيان مى دارد.

جالب اينكه براى اين شش پيامبر بزرگ شش توصيف مختلف ذكر شده كه هر كدام معنى و مفهوم خاصى دارد.

نـخست روى سخن را به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مى گويد: به خـاطـر بـيـاور بـنـدگان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را( و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب ) .

مقام (عبوديت ) و بندگى نخستين توصيفى است كه براى آنها ذكر شده، و به راستى هـمه چيز در آن جمع است، بندگى خدا يعنى وابستگى مطلق به او، يعنى در برابر اراده او از خود اراده اى نداشتن، و در همه حال سر بر فرمان او نهادن.

بندگى خدا يعنى بى نيازى از غير او، و بى اعتنائى به ما سوى الله، و تنها چشم بر لطف او دوختن، اين همان اوج تكامل انسان و برترين شرف و افتخار او است.

سپس اضافه مى كند: آنها صاحبان دستهاى نيرومند و چشمهاى بينا بودند( اولى الايدى و الابصار ) .

چه تعبير عجيبى؟ صاحبان دست و چشم!

(ايدى ) جمع (يد) و (ابصار) جمع (بصر) به معنى (چشم ) و (بينائى ) است.

انـسـان بـراى پـيـشبرد هدفهايش نياز به دو نيرو دارد: نيروى درك و تشخيص، و نيروى كـار و عـمـل، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر بـايـد از عـلم و قـدرت كـمـك گـرفـت تـا بـه هـدف واصل گشت.

خـداونـد ايـن پـيـامبران را به داشتن (درك و تشخيص و بينش قوى ) و (قوت و قدرت كافى ) براى انجام كار توصيف كرده است.

آنـهـا افراد كم اطلاعى نبودند، سطح معرفتشان بالا، ميزان آگاهيشان از آئين خدا و اسرار آفرينش و رموز زندگى قابل ملاحظه بود.

از نـظـر اراده و تـصـمـيـم و نيروى عمل، افرادى سست و زبون و ضعيف و ناتوان نبودند، افرادى با اراده پر قدرت، و داراى تصميم قاطع و آهنين بودند.

اين الگوئى است براى همه رهروان راه حق كه بعد از مقام عبوديت و بندگى خدا با اين دو سلاح برنده مسلح گردند.

از آنـچـه گـفـتـيـم بخوبى روشن شد كه دست و چشم در اينجا به معنى دو عضو مخصوص نـيـسـت، چـرا كـه بـسـيـارنـد افـرادى كه داراى اين دو عضوند، اما نه درك و شعور كافى دارنـد، و نـه قـدرت تـصـمـيـم گـيـرى، و نـه تـوانـائى بـر عمل، بلكه كنايه از دو صفت علم و قدرت است.

در چـهـارمـيـن تـوصيف از آنان مى گويد (ما آنها را با خلوص ويژه اى خالص كرديم )( انا خلقناهم بخالصة ) .

(و آن يادآورى سراى آخرت بود)( ذكرى الدار ) .

آرى آنها پيوسته به ياد جهان ديگر بودند، افق ديد آنها در زندگى چند روزه اين دنيا و لذات آن مـحـدود نمى شد، آنها در ماوراى اين زندگى زودگذر سراى جاويدان با نعمتهاى بى پايانش را مى ديدند، و همواره براى آن تلاش و كوشش داشتند.

بـنـابـرايـن مـنـظـور از (الدار) (سـرا) كـه به طور مطلق ذكر شده سراى آخرت است، گوئى غير از آن سرائى وجود ندارد، و هر چه غير از آن است گذرگاهى به سوى آن!

بـعـضـى از مـفـسران اين احتمال را نيز داده اند كه مراد از دار در اينجا سراى دنيا باشد، و تـعـبـيـر بـه (ذكـرى الدار) اشـاره بـه نـام نيكى است كه از اين پيامبران در اين جهان بـاقـى مـانده، اما اين احتمال - به خصوص با توجه به مطلق بودن (الدار) - بسيار بعيد به نظر مى رسد، و با كلمه (ذكرى ) نيز چندان سازگار نيست.

بـعـضـى نـيـز احـتـمـال داده انـد كـه مـراد نـام نـيـك و ذكـر جميل در سراى آخرت باشد كه آن نيز بعيد به نظر مى رسد.

به هر حال ديگران ممكن است گهگاه به ياد سراى آخرت بيفتند مخصوصا هنگامى كه يكى از دوسـتـانـشـان از دنيا مى رود و يا در مراسم تشييع و يادبود عزيزى حاضر مى شوند، ولى ايـن يـاد (خـالص ) نـيـسـت مشوب به ياد دنياست، اما مردان خدا توجهى خالص و عـمـيـق و مـداوم و مستمر به سراى ديگر دارند، گوئى هميشه در برابر چشمانشان حاضر است، و تعبير به خالصة در آيه اشاره به همين است.

تـوصـيـف پـنـجـم و شـشـم آنـهـا هـمـانـسـت كه در آيه بعد آمده: مى فرمايد: آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند( و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار ) .

ايـمـان و عـمـل صالح آنها سبب شده كه خدا آنان را از ميان بندگان برگزيند و به منصب نـبوت و رسالت مفتخر سازد، و نيكوكارى آنها به حدى رسيده كه عنوان اخيار (نيكان ) را بـه طـور مـطـلق پـيـدا كـرده انـد، افـكـارشـان نـيـك و اخـلاقـشـان نـيـك و اعـمـال و بـرنامه ها و سراسر زندگانيشان نيك است، و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند، به همين دليل بعضى از مفسران از اين تعبير كه خداوند بدون هيچ قيد و شـرطـى آنها را از اخيار خوانده، استفاده مقام عصمت براى انبيا كرده اند، چرا كه هر گاه انسانى خير مطلق باشد حتما معصوم است.

تـعبير (عندنا) (نزد ما) تعبير بسيار پر معنى است، اشاره به اينكه برگزيدگى و نـيـكـى آنها نزد مردم نيست كه گاه در ارزيابيهاى خود انواع مسامحه و چشم پوشى را روا مـى دارنـد، بـلكـه تـوصـيـف آنـهـا بـه ايـن دو وصـف نـزد مـا محقق بوده كه با دقت تمام و ارزيابى ظاهر و باطن آنها انجام گرفته است.

بعد از اشاره به مقامات برجسته سه پيامبر فوق نوبت به سه پيامبر بزرگ ديگر مى رسـد، مـى فـرمـايـد: و بـه يـاد آور اسـمـاعـيـل و اليـسـع و ذاالكـفـل را كـه هـمـه از اخـيـار و نـيـكـان بـودنـد( و اذكـر اسماعيل و اليسع و ذا الكفل كل من الاخيار ) .

هـر يـك از آنـهـا الگـو و اسوه اى در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند، مخصوصا اسـمـاعـيـل كـه آمـاده شـد جـان خـود را فـداى راه او كـنـد بـه هـمـيـن دليل (ذبيح الله ) ناميده شد، با پدرش ابراهيم در بناى خانه كعبه و گرم كردن اين كـانون بزرگ و رسالتهاى ديگر همكارى فراوان داشت، توجه به زندگى آنان براى پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه مسلمين الهام بخش است، و مطالعه زنـدگـى ايـن چنين مردان بزرگ به زندگى انسانها جهت مى دهد، روح تقوا و فداكارى و ايثار را در آنها زنده مى كند، و در برابر مشكلات و حوادث سخت مقاوم مى سازد.

تـعـبـيـر بـه (كـل مـن الاخـيـار) بـا تـوجـه به اينكه همين توصيف (الاخيار) عينا درباره (ابـراهـيـم ) و (اسـحـاق ) و (يـعـقـوب ) به عنوان آخرين صفت آمده بود ممكن است اشاره به اين باشد كه اين سه پيامبر نيز داراى تمام اوصاف سه پيامبر پيشين بودند، چـرا كـه خـيـر مـطـلق مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـم نـبـوت را شامل مى شود و هم توجه به سراى آخرت، و هم مقام عبوديت و علم و قدرت را.

در ميان اين سه پيامبر اسماعيل از همه معروفتر و شناخته تر است، اما اليسع كه نام او دو بـار در قـرآن مـجيد آمده است (اينجا و سوره انعام آيه 86) تعبير قرآن درباره او نشان مى دهد كه وى از پيامبران بزرگ الهى بوده است، و در زمره كسانى است كه درباره آنها مى فـرمـايـد:( و كلا فضلنا على العالمين ) هر يك از آنها را بر جهانيان برترى داديم (انعام - 86).

بـعـضـى مـعـتـقـدنـد او هـمـان يـوشـع بـن نـون پـيـامـبـر مـعـروف بـنـى اسـرائيـل اسـت، كـه الف و لام بـر آن داخـل شـده، و شـيـن بـه سـيـن تبديل گرديده است، و داخل شدن الف و لام بر يك نام غير عربى (و در اينجا عبرى ) چيز تازه اى نيست، همانگونه كه عرب اسكندر را به عنوان الاسكندر مى شناسند.

در حـالى كـه بـعـضـى آن را يـك واژه عـربـى مـى دانـنـد كـه از يـسـع (فـعـل مـضـارع از مـاده وسـعت ) گرفته شده، و بعد از آنكه جنبه اسمى به خود گرفته الف و لام كه از مشخصات اسم است بر آن وارد شده.

آيـه سـوره انـعام نشان مى دهد كه او از دودمان ابراهيم است، ولى روشن نمى سازد كه از پيامبران بنى اسرائيل بوده يا نه؟

در تـورات در كتاب پادشاهان نام وى اليشع فرزند شافات ضبط شده، و معنى اليشع در زبان عبرى ناجى و معنى شافات قاضى است.

بـعـضـى او را بـا خـضـر يـكى دانسته اند، اما دليل روشنى بر اين معنى در دست نيست، و ايـنـكـه بـعـضـى او را هـمـان ذا الكـفل مى دانند خلاف صريح آيه مورد بحث است چرا كه ذا الكـفـل را عـطف بر اليسع كرده، به هر حال او پيامبرى است والامقام و پر استقامت و براى الهام گرفتن از زندگانيش همين براى ما كافى است.

و امـا ذا الكـفـل مـشهور اين است كه از پيامبران بوده، و ذكر نام او در رديف نام پيامبران در سوره انبيأ آيه 85 بعد از نام اسماعيل و ادريس گواه بر اين معنى است.

بـعـضـى مـعـتقدند كه او از پيامبران بنى اسرائيل است، وى را فرزند ايوب مى دانند كه اسـم اصـليـش بـشـر يـا بـشـيـر يـا شـرف بـوده اسـت و بـعـضـى او را هـمـان حزقيل مى دانند كه ذا الكفل به عنوان لقب او انتخاب شده است.

در ايـنـكـه چـرا او ذا الكـفـل نـامـيـده شـده، بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه كفل هم به معنى نصيب آمده و هم به معنى كفالت و عهده دارى، احتمالات مختلفى داده اند:

گـاه گـفـتـه انـد: چـون خـداونـد نـصـيـب وافـرى از ثـواب و رحمتش به او مرحمت فرمود ذا الكفل يعنى صاحب بهره وافى ناميده شد.

و گـاه گـفـتـه انـد چـون تـعهد كرده بود كه شبها را به عبادت برخيزد، و روزها را روزه دارد، و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد، و بر سر اين عهد و پيمان باقيماند اين لقب به او داده شد.

و گـاه گـفـتـه انـد چـون گـروهـى از انـبـيأ بنى اسرائيل را كفالت كرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به اين اسم ناميدند.

بـه هـر حال همين مقدار از زندگى او كه امروز در دست ماست دليلى بر استقامت او در طريق اطـاعـت و بندگى خدا و مقاومت در برابر جباران است و سرمشقى است براى امروز و فرداى ما، هر چند درباره جزئيات زندگى آنها بر اثر بعد زمان نميتوان قضاوت دقيقى كرد.


آيه (49) تا (54) و ترجمه

( هذا ذكر و إن للمتقين لحسن ماب ) (49)( جنت عدن مفتحة لهم الا بوب ) (50)( متكين فيها يدعون فيها بفكهة كثيرة و شراب ) (51)( و عندهم قصرت الطرف أتراب ) (52)( هذا ما توعدون ليوم الحساب ) (53)( إن هذا لرزقنا ما له من نفاد ) (54)

ترجمه:

49 - اين يك يادآورى است، و براى پرهيزگاران بازگشت نيكوئى است.

50 - باغهاى جاويدان بهشتى كه درهايش به روى آنان گشوده است.

51 - در حـالى كـه در آن بـر تـخـتـهـا تـكـيـه كـرده انـد و انـواع مـيـوه هـا و نـوشيدنيهاى گوناگون در اختيار آنان است.

52 - و نـزد آنـان هـمسرانى است كه تنها چشم به شوهرانشان دوخته اند و همگى هم سن و سالند.

53 - ايـن چـيـزى اسـت كـه بـراى روز حـسـاب بـه شـمـا وعـده داده مـيـشـود (وعـدهاى تخلف ناپذير).

54 - اين روزى ما است كه هرگز پايان نمى گيرد.

تفسير:

اين وعده براى پرهيزكاران است از اينجا فصل ديگرى از آيات اين سوره آغاز مى شود كه پرهيزگاران و متقين را با گردنكشان طاغى مقايسه كرده، و سرنوشت هر دو گروه را در قـيـامـت شـرح مـى دهـد، و در مـجـمـوع بـحـثـهـاى آيـات گـذشـتـه را تكميل مى كند.

نـخـسـت به عنوان يك جمعبندى از سرگذشت انبياى پيشين و نكات آموزنده زندگى آنها مى فرمايد: اين يك تذكر و يادآورى است( هذا ذكر ) .

آرى هـدف از بـيـان فـرازهـائى از تـاريـخ پرشكوه آنان داستانسرائى نبود، هدف ذكر و تذكر بود، همانگونه كه از آغاز اين سوره روى اين مسأله تكيه شده( ص و القران ذى الذكر. )

هدف بيدار ساختن انديشه ها، بالا بردن سطح معرفت و آگاهى، و افزودن نيروى مقاومت و پـايـدارى در مـسـلمـانـانـى اسـت كـه ايـن آيـات بـراى آنـهـا نازل شده است.

سـپـس مـسـأله را از صـورت خـصـوصـى و بـيـان زنـدگـى انـبـيـأ درآورده، شكل كلى به آن مى دهد، سرنوشت متقين را به طور عموم مورد بحث قرار داده، مى فرمايد: براى پرهيزگاران حسن مرجع و محل بازگشت نيكوئى است( و ان للمتقين لحسن مآب ) .

بـعـد از ايـن جـمـله كـوتـاه و سـربـسـتـه كـه خـوبـى حـال آنـهـا را اجـمـالا تـرسـيـم مـى كـنـد، بـا اسـتـفـاده از روش اجـمـال و تـفـصـيل كه روش قرآن است به شرح آن پرداخته مى گويد: بازگشت آنها به بـاغـهـاى جـاويـدان بـهـشت است كه درهايش به روى آنان گشوده است( جنات عدن مفتحة لهم الابواب )

(جـنـات ) اشـاره بـه بـاغـهـاى بـهـشـت اسـت و (عـدن ) (بـر وزن عـدل ) بـه مـعـنـى اسـتـقـرار و ثـبات است، و (معدن ) را به اين جهت معدن گفته اند كه فـلزات و مـواد گـرانـقـيـمـت در آنـجـا مـسـتـقـر اسـت، بـه هـر حال اين تعبير در اينجا اشاره به جاويدان بودن باغهاى بهشت است.

تـعـبـيـر بـه (مفتحة لهم الابواب ) اشاره به آن است كه حتى زحمت گشودن درها براى بـهـشـتـيـان وجـود ندارد، گوئى بهشت در انتظار آنهاست، و هنگامى كه چشمش به آنان مى افتد آغوش باز مى كند و آنها را به درون دعوت مى كند!

سپس آرامش و احترام خاص بهشتيان را به اين صورت بيان مى كند: (اين در حالى است كه آنـهـا بـر تختها در آن تكيه كرده اند، و انواع ميوه هاى فراوان و نوشيدنى در اختيار آنها اسـت ) هـر زمـان آن را مى طلبند، فورا نزد آنها حاضر مى شود( متكئين فيها يدعون فيها بفاكهة كثيرة و شراب ) .

آيا فورا به وسيله خدمتكاران بهشتى در برابر آنها حاضر ميگردد، يا تـنـهـا اراده آنـهـا كـافـى بـراى حـضـور آن اسـت؟ هـر دو احتمال وجود دارد.

تـكيه روى (فاكهة ) و (شراب ) (ميوه و نوشيدنى ) ممكن است اشاره به اين باشد كـه بيشترين غذاى بهشتيان ميوه است، هر چند غذاهاى ديگر طبق صريح آيات قرآن نيز در آنجا وجود دارد.

هـمـانـگـونـه كـه بـهـتـريـن و سـالمترين غذاى انسان در اين دنيا نيز ميوه است! تعبير به (كـثـيـرة ) اشـاره بـه انـواع مـخـتـلف ميوههاى بهشتى است، همانگونه كه نوشيدنى و شراب طهور آن نيز اشكال متنوعى دارد كه در آيات مختلف قرآن به آن اشاره شده است.

بـعد از آن سخن از همسران پاك بهشتى به ميان آورده، مى گويد: نزد بهشتيان همسرانى اسـت كـه فـقـط چـشـم بـه شـوهـرانـشان دوخته اند همگى جوان و با شوهران خود هم سن و سالند( و عندهم قاصرات الطرف اتراب ) .

(طرف ) (بر وزن برف ) به معنى پلك چشم است، و گاه به معنى نگاه كردن نيز آمده اسـت، تـوصـيـف زنـان بهشتى به (قاصرات الطرف ) (آنها كه نگاهى كوتاه دارند) اشاره به اين است كه تنها چشم به همسران خود دوخته اند، فقط به آنها عشق مى ورزند و بـه غـيـر آنـان نـمى انديشند كه اين از بزرگترين مزاياى همسر است، بعضى از مفسران نـيـز آن را بـه مـعـنـى حالت خمار بودن چشم كه حالت جالب مخصوصى است دانسته اند، جمع ميان اين دو معنى نيز بى مانع است.

(اتـراب ) به معنى (هم سن و سال ) توصيف ديگرى است براى زنان بهشتى نسبت بـه هـمـسـرانـشـان، چـرا كـه تـوافـق سـنـى جـاذبه را ميان دو همسر افزون مى كند، و يا تـوصـيـفـى اسـت بـراى خـود آن زنـان كـه هـمـه آنـهـا هـم سـن و سال و جوانند.

در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث بـه تـمـام هـفـت نـعـمـت بـزرگ بـهـشـتـيـان كـه در آيـات قبل آمده بود اشاره كرده، مى گويد: اين چيزى است كه براى روز حساب به شما وعده داده مى شود( هذا ما توعدون ليوم الحساب ) .

و عده اى تخلفناپذير و نشاط انگيز، و عده اى از سوى خداوند بزرگ.

و براى تأكيد بر جاودانگى اين مواهب مى افزايد اين رزق و روزى ماست عطائى است كه هرگز پايان نمى گيرد و فنائى براى آن متصور نيست( ان هذا لرزقنا ما له من نفاد ) .

بنابراين غم زوال و نابودى كه همچون سايه شومى بر نعمتهاى اين جهان افتاده در آنجا وجـود نـدارد، و از بـركت خزائن پربار الهى پيوسته مدد مى گيرد و محدوديتى براى آن نيست، و حتى كاستى در آن ظاهر نمى شود، چون اراده خدا بر آن تعلق گرفته.


آيه (55) تا (61) و ترجمه

( هذا و إن للطغين لشر مآب ) (55)( جهنم يصلونها فبئس المهاد ) (56)( هذا فليذوقوه حميم و غساق ) (57)( و أخر من شكله أزوج ) (58)( هذا فوج مقتحم معكم لا مرحبا بهم إنهم صالوا النار ) (59)( قالوا بل أنتم لا مرحبا بكم أنتم قدمتموه لنا فبئس القرار ) (60)( قالوا ربنا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار ) (61)

ترجمه:

55 - ايـن (پـاداش پـرهـيـزگـاران اسـت ) و بـراى طـغـيـانـگـران بـدتـريـن محل بازگشت است.

56 - دوزخ است كه در آن وارد مى شوند و چه بستر بدى است؟!

57 - اين نوشابه حميم و غساق است دو مايع سوزان و تيره رنگ ) كه بايد از آن بچشند.

58 - و جز اينها كيفرهاى ديگرى همشكل آن را دارند.

59 - (به آنها گفته مى شود) اين فوجى است كه همراه شما وارد دوزخ

همان رؤ ساى ضلالند) خوشامد بر آنها مباد، همگى در آتش خواهند سوخت.

60 - آنـها (به رؤ ساى خود) مى گويند: بلكه خوشامد بر شما مباد كه اين عذاب را شما براى ما فراهم ساختيد، چه بد قرارگاهى است اينجا؟!

61 - (سـپـس ) مـى گويند: پروردگارا هر كس اين عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش بر او بيفزا.

تفسير:

و اين هم كيفر طاغيان!

در آيـات گـذشـتـه نـعـمـتـهـاى هـفـتـگانه و مواهب بيدريغ پروردگار براى پرهيزگاران برشمرده شد، و در آيات مورد بحث با استفاده از روش ‍ مقابله و مقايسه كه قرآن زياد آن را بـه كـار مـى گـيـرد سـرنـوشـت شـوم و كـيـفرهاى گوناگون طاغيان و سركشان را در برابر خداوند برمى شمرد.

نخست مى گويد: آنچه گفته شد پاداشهاى متقين است، و براى طغيانگران بدترين مرجع و محل بازگشت است!( هذا و ان للطاغين لشر مآب ) .

متقين، (حسن مآب ) داشتند، اينها (شرمآب ) و سرنوشت و بازگشت شوم دارند.

سـپس با استفاده از روش اجمال و تفصيل به شرح اين جمله سربسته پرداخته مى گويد: (ايـن بـازگـشت شوم و مرجع سوء همان دوزخ است كه در آن وارد مى شوند و به آتش آن مى سوزند، و چه بستر بدى است آتش دوزخ!)( جهنم يصلونها فبئس المهاد ) .

گـويـا جمله (يصلونها) (در جهنم وارد مى شوند و به آتش آن مى سوزند) براى بيان ايـن اسـت كـه كـسى گمان نكند تنها جهنم را از فاصله دور مى بينند و يا در كنار آن قرار مى گيرند، نه، به درون آن وارد مى كنند، و نيز كسى توهم نكند كه آنها به آتش دوزخ عادت مى كنند و انس مى گيرند، نه پيوسته با آن مى سوزند.

(مـهـاد) - چـنـانـكه قبلا هم گفته ايم - به معنى بسترى است كه براى خواب و استراحت گسترده مى شود، به گاهواره طفل نيز اطلاق مى گردد.

بـسـتـر جـايـگـاه اسـتـراحـت اسـت و بـايـد از هـر نـظـر مـنـاسـب حـال و ملايم طبع باشد، اما چگونه خواهد بود وضع كسانى كه بسترشان آتش ‍ جهنم مى باشد؟!

سـپس به انواع ديگرى از عذابهاى آنها پرداخته مى گويد: (اين نوشابه حميم و غساق است كه بايد از آن بچشند)( هذا فليذوقوه حميم و غساق ) .

(حـمـيـم ) بـه مـعـنـى آب داغ و سوزان كه يكى از نوشابه هاى دوزخيان مى باشد، در برابر انواع شراب طهور كه در آيات قبل براى بهشتيان ذكر شده بود.

(غـسـاق ) از ماده (غسق ) (بر وزن رمق ) به معنى شدت تاريكى شب است، ابن عباس آن را بـه نـوشـابـه بـسـيـار سـردى ( كه از شدت برودت درون انسان را مى سوزاند و مـجروح مى كند) تفسير كرده است، ولى در مفهوم ريشه اين كلمه چيزى نيست كه دلالت بر ايـن مـعـنـى كـنـد جـز ايـنـكـه مـقابله آن با حميم كه آب داغ و سوزان است ممكن است منشا چنين استنباطى شده باشد.

(راغـب ) در (مـفردات ) آن را به قطراتى كه از پوست تن دوزخيان (و جراحات بدن آنها) بيرون مى آيد تفسير كرده است.

لابـد تـيـره بـودن رنـگ آن سـبـب اطـلاق ايـن واژه بـر آن شـده اسـت، چـرا كـه محصول آن آتش سوزان چيزى جز يك مشت اندام سوخته با تراوشهاى سياه نيست!

بـه هـر حال از پاره اى از كلمات بر مى آيد كه غساق بوى بسيار بد و زننده اى دارد كه همگان را ناراحت مى كند.

بعضى ديگر آن را به يك نوع عذاب كه جز خدا از آن آگاه نيست تفسير كرده اند، چرا كه آنـهـا مـرتـكـب گناهان و مظالم سختى شده اند كه جز خدا از آن آگاه نبوده و كيفرشان نيز بايد چنين باشد.

هـمـانـگونه كه بهشتيان پرهيزگار اعمال نيكى انجام مى دادند كه جز خدا از آن آگاه نبود لذا بـه آنـهـا وعده پاداشهائى داده شده كه جز خدا از آن خبر ندارد:( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) (الم سجده - 17).

بـاز بـه انـواع ديـگـرى از عـذابـهاى دردناك آنها اشاره كرده، مى گويد: (و جز اينها، كيفرهاى ديگرى هم شكل آن دارند)( و آخر من شكله ازواج ) .

(شكل ) (به فتح شين ) به معنى مثل و مانند است، و (ازواج ) به معنى انواع و اقسام است و اين يك اشاره اجمالى به انواع ديگرى از عذاب همانند عذابهاى گذشته است كه در ايـنـجـا بـه طـور سـربـسـتـه بـيـان شـده، و شـايـد بـراى مـحـبـوسـان ايـن جـهـان مـاده قابل توصيف و درك نباشد.

ايـن در حـقـيـقـت نـقـطـه مقابل (فاكهة كثيرة ) در آيات گذشته است كه اشاره به انواع مختلف نعمتها و ميوههاى بهشتى بود.

به هر حال اين شباهت ممكن است در شدت و ناراحتى و يا در جميع جهات باشد.

سـپـس آخـرين مجازات آنها را كه همنشينان بد با زبانى مملو از سرزنش است مطرح ساخته مـى گـويـد: هـنـگـامـى كه روساى ضلال وارد دوزخ مى شوند و با چشم خود مى بينند كه پيروان را نيز به سمت دوزخ مى آورند به يك ديگر مى گويند: اين فوجى است كه همراه شما وارد دوزخ مى شود( هذا فوج مقتحم معكم ) .

(خوش آمد بر آنها مباد!)( لامرحبا بهم ) .

(آنها همگى در آتش خواهند سوخت )( انهم صالوا النار ) .

جـمـله (هـذا فـوج مـقـتـحـم مـعـكـم ) بـه قـرينه جمله ها و آيات بعد، از گفتار پيشوايان ضلالت و گمراهى است، وقتى پيروان خويش را آماده ورود در دوزخ مى بينند به يكديگر مـى گـويند اينها هم با شما خواهند بود بعضى از مفسران نيز آن را خطاب فرشتگان به سردمداران كفر و عصيان ميدانند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر ميرسد.

(مـرحـبـا) كـلمـهـاى اسـت كـه بـه هـنـگـام خـوش آمـد گـفـتن به ميهمان، گفته مى شود و (لامـرحـبـا) ضـد آن است، اين كلمه مصدر از ماده رحب (بر وزن محو) به معنى وسعت مكان اسـت، يـعـنـى بـفـرمـائيـد كـه در مـكـان وسـيـع و مـنـاسـبـى ورود كـرده ايـد، و معادل آن در زبان فارسى جمله (خوش آمديد) مى باشد.

مقتحم از ماده اقتحام به معنى وارد شدن در كار شديد و خوفناك است، و غالبا به ورود در كارها بدون مطالعه و فكر قبلى نيز اطلاق مى شود.

ايـن تـعـبـيـر نـشان مى دهد كه پيروان ضلالت بدون مطالعه و فكر و صرفا روى هوا و هوس و تقليدهاى كوركورانه در آتش شديد و خوفناك جهنم ورود مى كنند.

به هر حال اين صدا به گوش پيروان ميرسد و از ناخوشامد گفتن روساى ضلالت سخت خـشـمـگين مى گردند، رو به سوى آنها كرده، (ميگويند: بلكه خوشامد بر شما مباد كه شـمـا ايـن عـذاب دردنـاك را بـه مـا پـيـشـنـهـاد كـرديـد و بـراى مـا فـراهم ساختيد، چه بد قرارگاهى است دوزخ؟!)( قالوا بل انتم لا مرحبا بكم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار ) .

جمله اخير (فبئس القرار) در حقيقت نقطه مقابل (جنات عدن ) است كه درباره پرهيزگاران آمده بود، اشاره به اينكه مصيبت بزرگ اين است كه دوزخ جايگاه موقتى نيست، بلكه قرارگاه ثابت است!

هـدف پـيـروان از ايـن تعبير اين است كه آنها مى خواهند بگويند هر چه هست اين حسن را دارد كه شما روساى ضلالت نيز در اين امر با ما مشتركيد، و اين مايه تشفى قلب ماست، و يا اشاره به اين است كه جنايت شما پيشوايان بر ما جنايتى بس عظيم بود، چرا كه دوزخ يك جايگاه موقتى نيست بلكه قرارگاه ماست.

ولى با اين حال پيروان به اين سخن راضى نمى شوند، چرا كه روساى ضلالت را كه عامل اصلى جرم بودند از خود مستحق تر مى دانند لذا رو به درگاه خدا كرده (مى گويند: پروردگارا! هر كس اين عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش دوزخ بر او بيفزا)( قالوا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار ) .

عذابى به خاطر گمراهى خودشان و عذابى به خاطر گمراه كردن ما.

ايـن آيـه شـبـيـه هـمـان مـطلبى است كه در آيه 38 سوره اعراف آمده:( ربنا هؤ لأ اضلونا فـاتـهـم عـذابـا ضـعفا من النار ) : (پروردگارا! اينها ما را گمراه كردند، عذاب مضاعف از آتـش بـراى آنـهـا قـرار ده! هـر چند دنباله همين آيه سوره اعراف مى گويد (هر دو عذاب مـضـاعـف دارنـد) (چـرا كـه پـيـروان نـيـز نـيـروى اجرائى پيشوايان بودند، و زمينه هاى ضـلالت و فـسـاد بـه دسـت آنـها فراهم شد كه اگر توده مردم تنور ظالمان را داغ نكنند آنـهـا قـدرت بـر انـجـام كـارى نـخـواهـنـد داشـت ) ولى بـه هـر حال شك نيست كه عذاب پيشوايان به درجات سنگينتر است هر چند هر دو عذاب مضاعف دارند.

آرى ايـن اسـت سرانجام كسانى كه با هم پيمان دوستى بستند و در راه انحراف و ضلالت بـيـعـت كـردند كه وقتى نتائج شوم اعمال خود را مى بينند به مخاصمت و دشمنى و نفرين بر يكديگر برمى خيزند.

قابل توجه اينكه در اين آيات ذكر نعمتهاى پرهيزگاران تنوع بيشترى از ذكر مجازاتها و عـذابـهاى طغيانگران دارد (در قسمت اول به هفت موهبت و در قسمت دوم به پنج عذاب اشاره شـده ) ايـن شـايـد بـه خـاطـر پيشى گرفتن رحمت خدا بر غضب اوست (يا من سبقت رحمته غضبه!)


آيه (62) تا (64) و ترجمه

( و قالوا ما لنا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الا شرار ) (62)( أتخذنهم سخريا أم زاغت عنهم الا بصر ) (63)( إن ذلك لحق تخاصم أهل النار ) (64)

ترجمه:

62 - آنها مى گويند چرا مردانى را كه ما از اشرار مى شمرديم (در اينجا، در آتش دوزخ ) نمى بينيم.

63 - آيا ما آنها را به سخريه گرفتيم يا (به اندازهاى حقير بودند كه ) چشمها آنها را نميديد؟!

64 - اين يك واقعيت است گفتگوهاى خصمانه دوزخيان!

تفسير:

مخاصمه اصحاب دوزخ!

ايـن آيـات بـحـث پـيـرامـون گـفـتـگـوهـاى دوزخـيـان را كـه در آيـات قـبـل گـذشـت ادامه مى دهد و يكى ديگر از گفتگوهاى آنها را كه از تاسفى عميق و جانكاه و شكنجهاى روحى و جانفرسا حكايت مى كند، بيان مى دارد.

مـى فـرمـايـد: (سـردمـداران ضـلالت هـنگامى كه به اطراف خود در دوزخ مى نگرند مى گـويـنـد چـرا ما مردانى را كه از اشرار مى شمرديم در اينجا نمى بينيم؟!)( و قالوا ما لنا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الاشرار ) .

آرى افـرادى هـمـچـون (بوجهلها) و (بولهبها) هنگامى كه مى بينند اثرى از (عمار ياسرها) (خبابها) و (صهيبها) و (بلالها) در دوزخ نيست، به خود مى آيند و از يكديگر اين سؤ ال را مى كنند: پس اين افراد چه شدند؟

مـا آنـهـا را مشتى اخلالگر و مفسد فى الارض و اشرار و اوباش مى دانستيم كه براى به هـمـزدن آرامـش اجـتـمـاع، و از بـيـن بـردن افـتـخـارات نـيـاكـان مـابـپـاخـاسـتـه بـودنـد، مثل اينكه تشخيص ما تمام غلط بود!

(آيـا مـا آنـها را به سخريه گرفتيم يا به اندازهاى حقير بودند كه چشمهاى ما آنها را نمى ديد)( اتخذناهم سخريا ام زاغت عنهم الابصار ) .

آرى مـا اين مردان بزرگ و با شخصيت را به باد مسخره مى گرفتيم، و بر حسب و وصله اشـرار بودن به آنها مى زديم، و گاه حتى از اين مرحله نيز پائينتر مى شمرديم آنها را افـراد حـقـيـرى مـى دانـسـتـيـم كـه اصـلا بـه چـشـم نمى آمدند، اما معلوم شد هوا و هوسها و جـهـل و غـرور بـر چـشم ما پرده سنگينى افكنده بود، آنها مقربان درگاه خدا بودند و الان بهشت جايگاهشان است.

جـمـعـى از مـفـسران احتمال ديگرى در تفسير آيه فوق داده اند و آن اينكه: مسأله سخريه اشـاره بـه وضـع عـالم دنـيا است و جمله (ام زاغت عنهم الابصار) اشاره به وضع دوزخ اسـت يـعنى در اينجا چشم نزديك بين ما در ميان اين شعله هاى دود و آتش آنها را نمى تواند ببيند، البته معنى اول صحيحتر به نظر مى رسد.

ايـن نـكـتـه قـابـل تـوجـه اسـت كـه يـكـى از عـوامـل عـدم درك واقـعـيـتـهـا جـدى نـگـرفـتـن مـسـائل و اسـتـهـزا و شـوخـى بـا حـقـايـق است، هميشه بايد با تصميم جدى به بررسى واقعيتها پرداخت تا حقيقت روشن گردد.

سپس به عنوان يك خلاصه گيرى از گفتگوهائى كه ميان دوزخيان واقـع مـى شـود و تـأكـيـد بر آنچه گذشت مى فرمايد: (اين يك واقعيت است مخاصمه و گـفـتـگـوهـاى خـصـمـانـه دوزخـيـان )( ان ذلك لحـق تـخـاصـم اهل النار ) .

دوزخـيـان در ايـن جـهـان نـيـز گـرفـتـار تـخـاصـم و نزاعند و روح پرخاشگرى و نزاع و جـدال بـر آنـهـا حاكم است، و هر روز با كسى درگير و گلاويز مى شوند، و در قيامت كه صحنه بروز مكنونات است آنچه در درون داشتند ظاهر مى گردد، و در جهنم به جان هم مى افـتند، دوستان ديروز دشمنان امروز، و مريدان ديروز مخالفان امروز مى شوند، تنها خط ايمان و توحيد است كه خط وحدت و صفا در اين جهان و آن جهان مى باشد.

جـالب اينكه بهشتيان بر سريرها و تختها تكيه زده، به گفتگوهاى دوستانه مشغولند، چـنـانـكـه در آيـات مـخـتـلف قـرآن آمـده در حـالى كـه دوزخـيـان در حال جنگ و جدالند كه آن خود موهبتى است بزرگ، و اين عذابى است دردناك!

نكته:

در حـديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است كه به يكى از يارانش فرمود خداوند از شـمـا پـيـروان مكتب اهلبيت در قرآن ياد كرده آنجا كه دشمنان شما در آتش دوزخ مى گويند (چرا ما در اينجا مردانى را كه از اشرار مى شمرديم نمى بينيم؟ آيا آنها را بباد مسخره گـرفـتـيم، يا از شدت حقارت بچشم ما نيامدند؟ به خدا سوگند مقصود شما از اين مردان هـسـتيد كه گروهى شما را از اشرار مى پندارند، ولى به خدا سوگند در بهشت شادمان و مسروريد، در حالى كه دوزخيان در جهنم دنبال شما مى گردند.)


آيه (65) تا (70) و ترجمه

( قل إنما أنا منذر و ما من إله إلا الله الوحد القهار ) (65)( رب السموت و الا رض و ما بينهما العزيز الغفر ) (66)( قل هو نبؤا عظيم ) (67)( أنتم عنه معرضون ) (68)( ما كان لى من علم بالملا الا على إذ يختصمون ) (69)( إن يوحى إلى إلا أنما أنا نذير مبين ) (70)

ترجمه:

65 - بگو من فقط يك انذاركننده ام و هيچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نيست.

66 - پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، پروردگار عزيز و غفار.

67 - بگو: اين يك خبر بزرگ است!

68 - كه شما از آن روى گردان هستيد.

69 - من از ملأ اعلى (و فرشتگان عالم بالا) به هنگامى كه (درباره آفرينش آدم مخاصمه مى كردند خبر ندارم.

70 - تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه من انذاركننده آشكارى هستم.

تفسير:

من يك بيم دهنده ام!

از آنجا كه تمام بحثهاى گذشته چه آنها كه از مجازات دردناك دوزخيان سخن مى گويد و چـه آنـهـا كـه از عـذاب دنـيـوى اقوام گنهكار پيشين بحث مى كند و همه جنبه انذار و تهديد براى مشركان و سركشان و ظالمان دارد، در آيات مورد بحث همين مسأله را تعقيب كرده، مى گويد: (بگو: من فقط يك انذاركننده ام!)( قل انما انا منذر ) .

درست است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بشارت دهنده نيز مى باشد، و آيات قرآن مجيد به هر دو معنى ناطق است، ولى چون بشارت براى مؤ منان است، و انذار براى مـشـركـان و مـفـسدان، و در اينجا روى سخن با گروه اخير است، تنها تكيه بر انذار شده است.

سپس مى افزايد: (هيچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نيست )( و ما من اله الا الله الواحد القهار ) .

تكيه بر قهر او نيز به همين منظور است، تا كسى به لطف او مغرور نگردد، و از قهر او خود را ايمن نشمرد، و در گرداب كفر و گناه غوطه ور نشود.

و بـلافـاصـله بـه عـنوان ذكر دليل براى توحيد الوهيت و عبادت پروردگار مى افزايد: (او هـمـان كـسـى اسـت كـه پـروردگـار آسـمـانها و زمين و آنچه در ميان آنها قرار دارد مى بـاشـد، همان خدائى كه عزيز و غفار است )( رب السموات و الارض و ما بينهما العزيز الغفار ) .

در حـقـيـقـت در ايـن آيـه سـه وصـف از اوصـاف خـداونـد بيان شده كه هر كدام براى اثبات مقصودى است.

نخست مسأله (ربوبيت ) او نسبت به تمام عالم هستى است، او مالك همه ايـن جهان است مالكى كه آنها را تدبير و تربيت مى كند، تنها كسى شايسته عبوديت است كه چنين باشد، نه بتهائى كه به مقدار سر سوزن از خود چيزى ندارند.

دوم مـسـأله (عزت ) او است، مى دانيم (عزيز) از نظر معنى لغت به كسى گفته مى شـود كـه هـيـچكس نتواند بر او غالب گردد، و هر چه اراده كند انجام شدنى باشد، و به تعبير ديگر هميشه غالب است و هرگز مغلوب نيست.

كـسـى كـه چـنـيـن اسـت فـرار كردن از چنگال قدرتش چگونه امكان دارد؟ و نجات از كيفرش چگونه ميسر است؟

سـومـيـن تـوصـيـف مـقـام غـفـاريـت و كـثـرت آمـرزش او اسـت كه درهاى بازگشت را به روى گـنهكاران مى گشايد، و باران رحمتش را بر آنها مى بارد، تا تصور نكنند اگر قهار و عزيز است مفهومش بستن درهاى رحمت و توبه به روى بندگان مى باشد.

در حـقـيـقـت يـكـى بـيان (خوف ) است و ديگرى بيان (رجأ) كه بدون موازنه اين دو حـالت تـكـامـل انسان امكانپذير نيست، يا گرفتار غرور و غفلت مى شود، و يا در گرداب ياس و نوميدى فرو مى رود.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر تـوصـيـف او بـه (عـزيـز) و (غـفـار) دليـل ديگرى بر (الوهيت ) او است، چرا كه تنها كسى شايسته پرستش است كه علاوه بـر (ربـوبـيـت ) قـدرت بـر مجازات نيز دارد، و علاوه بر قدرت بر مجازات، درهاى رحمت و مغفرت او نيز گشوده است.

سـپـس در جـمـله اى كـوتـاه و تـكان دهنده خطاب به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـرده، مـى فـرمـايـد: (بـگـو ايـن يـك خـبـر بـزرگ اسـت )( قل هو نبا عظيم ) .

(كه شما از آن روى گردان هستيد)( انتم عنه معرضون ) .

اين كدام خبر است كه به آن اشاره كرده و آنرا به عظمت توصيف مى كند؟

قرآن مجيد؟ رسالت پيامبر؟ قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران؟ توحيد و يگانگى خدا؟ و يا همه اينها؟

از آنـجـا كـه قرآن مشتمل بر همه اين امور است و جامع ميان آنها است، و اعراض مشركان نيز از آن بوده مناسبتر همان معنى اول يعنى قرآن است.

آرى ايـن كتاب بزرگ آسمانى خبرى است بزرگ، به عظمت تمام عالم هستى كه از ناحيه خـالق ايـن جـهـان، خـالق عـزيـز و غـفـار و واحـد و قـهـار، نـازل شـده، خـبـرى كه عظمت آن را گروه عظيمى به هنگام نزولش درنيافتند، جمعى آنرا به باد سخريه و استهزأ گرفتند، و جمعى سحرش خواندند، و عده اى شعرش ناميدند، ولى چـيزى نگذشت كه اين (نبأ عظيم ) باطن خود را نشان داد، مسير تاريخ بشريت را عـوض كـرد، بـر پـهـنـه جـهان سايه افكند، تمدنى عظيم و درخشان در تمام زمينه ها به وجود آورد، و جالب اينكه اعلام اين نبا عظيم در اين سوره مكى شده، در زمانى كه مسلمانان ظـاهـرا در نـهـايت ضعف و ناتوانى بودند، و درهاى پيروزى و نجات به روى آنان بسته بود.

حتى امروز نيز عظمت اين خبر بزرگ بر جهانيان و حتى بر خود مسلمانان كاملا روشن نيست، و بايد آينده آنرا نشان دهد.

اين گفتار قرآن كه (شما از آن رويگردان هستيد) هنوز صادق است، و همين اعراض مسلمين سـبـب شـده كـه نـتـوانند از اين چشمه جوشان فيض الهى كاملا سيراب شوند، و در پرتو انوار آن به پيش تازند، و قله هاى فخر و شرف را تسخير كنند.

سپس به عنوان مقدمه اى براى ذكر ماجراى آفرينش آدم و ارزش والاى وجود انسان تا آن حد كه فرشتگان همگى در برابر او سجده كردند، مى فرمايد:

(من از ملأ اعلى، و فرشتگان عالم بالا به هنگامى كه درباره آفرينش انسان گفتگو و مخاصمه مى كردند خبر ندارم )( ما كان لى من علم بالملا الاعلى اذ يختصمون ) .

آگاهى من تنها از طريق وحى است، و (تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه من انذاركننده آشكارى هستم )( ان يوحى الى الا انما انا نذير مبين ) .

گـر چـه فـرشتگان، جدال و مخاصمهاى با پروردگار نداشتند، ولى همين اندازه كه به هـنـگـام خـطـاب خداوند به آنها كه (من مى خواهم خليفه اى در زمين بيافرينم ) آنها به گـفـتـگـو پـرداخـتـنـد و عـرض كـردنـد: (آيـا مـى خـواهى كسى را بيافرينى كه فساد و خـونـريـزى كـنـد)؟ كـه در پاسخ آنها فرمود: (من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد) (آيـه 30 - سـوره بـقـره ) بـه اين گفتگوها مخاصمه اطلاق شده است كه يك اطلاق مجازى است، و همانگونه كه اشاره كرديم اين در حقيقت مقدمه اى است براى آيات بعد كه پيرامون آفرينش آدم سخن مى گويد.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه (مـلأ اعـلى ) مـفـهـوم وسـيـعى دارد كه حتى شيطان را شـامـل مـى شـود، چـه ايـنـكه آن روز شيطان در زمره فرشتگان بود و به مخاصمه با خدا بـرخـاسـت و زبـان بـه اعـتـراض گـشـود، و بـه هـمـيـن دليـل بـراى هـمـيـشـه مـطـرود درگـاه حـق شـد، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر است.

در روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق شـيـعـه و اهـل سـنـت نـقل شده مى خوانيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از يكى از يارانش پرسيد: اتدرى فيما يختصم الملأ الاعلى؟: (آيا مى دانى فرشتگان عالم بالا در چه چيز بحث و گفتگو مى كنند)؟!

عرض كرد: نه.

فرمود: اختصموا فى الكفارات و الدرجات، فاما الكفارات فاصباغ الوضـوء فـى السبرات، و نقل الاقدام الى الجماعات، و انتظار الصلاة بعد الصلاة، و امـا الدرجـات فـافـشـأ السـلام، و اطـعـام الطـعـام، و الصـلاة فـى الليل و الناس نيام:

(آنها در مورد (كفارات ) (كارهائى كه گناهان را جبران مى كند) و (درجات ) (آنچه بـر درجات انسان مى افزايد) به گفتگو پرداختند: اما كفارات وضوى پر آب در سرماى زمـسـتـان گـرفـتـن، و بـه سوى نماز جماعت گام برداشتن، و انتظار نمازى بعد از نماز ديگر كشيدن است، و اما درجات، بسيار سلام كردن و اطعام طعام نمودن، و نماز در شب به هنگامى كه چشم مردم در خواب است باشد.

البته در اين حديث صريحا نيامده است كه نظر به تفسير آيه فوق دارد، هر چند تعبيرات شبيه تعبيرات آيه مورد بحث است، و به هر حال از اين حديث استفاده مى شود كه منظور از (مـخـاصـمـه ) در ايـنـجـا تـنـهـا بـحـث و گـفـتـگـو اسـت نـه جدال و كشمكش، بحث و گفتگو از اعمال آدميان، و كارهائى كه كفاره گناهان مى شود و بر درجـات انـسـانها مى افزايد، و شايد گفتگوى آنها در تعداد اعمالى است كه سرچشمه اين فـضـائل مـى گـردد، و يـا در تـعـيـيـن حـد و مـيـزان درجـاتـى اسـت كـه از ايـن اعـمـال حاصل مى شود، و به اين ترتيب از اين حديث تفسير سومى براى آيه به دست مى آيـد كـه از جـهـاتـى مـنـاسـب اسـت ولى با آيات آينده تناسب زيادى ندارد و همانگونه كه گـفـتـيـم مـمـكـن است ناظر به گفتگوهاى ديگر فرشتگان باشد نه آنچه مربوط به اين آيات است.

اين نكته نيز قابل توجه است كه عدم علم پيامبر به اين معنى است كه من از خودم چيزى در ايـن زمـيـنـه هـا نـمـى دانـم تـنـهـا هـمـان را مـى دانـم كـه از طـريـق وحـى بـر مـن نازل ميگردد.


آيه (71) تا (83) و ترجمه

( إذ قال ربك للملئكة إنى خلق بشرا من طين ) (71)( فإ ذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له سجدين ) (72)( فسجد الملئكة كلهم أجمعون ) (73)( إلا إبليس استكبر و كان من الكفرين ) (74)( قال يإبليس ما منعك أن تسجد لما خلقت بيدى أستكبرت أم كنت من العالين ) (75)( قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ) (76)( قال فاخرج منها فإ نك رجيم ) (77)( و إن عليك لعنتى إلى يوم الدين ) (78)( قال رب فأ نظرنى إلى يوم يبعثون ) (79)( قال فإ نك من المنظرين ) (80)( إلى يوم الوقت المعلوم ) (81)( قال فبعزتك لا غوينهم أ جمعين ) (82)( إلا عبادك منهم المخلصين ) (83)

ترجمه:

71 - بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگـامـى را كـه پـروردگارت به ملائكه گفت: من بشرى را از گل مى آفرينم.

72 - هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خودم در آن دميدم براى او سجده كنيد.

73 - در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند.

74 - جز ابليس كه تكبر ورزيد و از كافران بود!

75 - گفت: اى ابليس چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با قدرت خود او را آفـريـدم گـرديـد؟ آيـا تـكـبـر كـردى، يا از برترين بودى؟ (بالاتر از اينكه فرمان سجود به تو داده شود!).

76 - گـفـت: مـن از او بـهـتـرم! مـرا از آتـش آفـريـده اى و او را از گل.

77 - فرمود: از آسمانها (و از صفوف ملائكه ) خارج شو كه تو رانده درگاه منى!

78 - و مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود.

79 - عرض كرد: پروردگار من! مرا تا روزى كه انسانها برانگيخته مى شوند مهلت ده.

80 - فرمود تو از مهلت داده شدگانى.

81 - ولى تا روز و زمان معينى.

82 - گفت: به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم كرد

83 - مگر بندگان خالص تو از ميان آنها.

تفسير:

تكبر كرد و رانده درگاه خدا شد!

اين آيات همانگونه كه گفتيم توضيحى است بر (مخاصمه ملأ اعلى ) و (ابليس ) و گـفـتـگو درباره آفرينش (آدم )، و در مجموع هدف از بيان اين سرگذشت اين است كه اولا به انسانها يادآور شود كه وجود آنها آنقدر با ارزش است كه تمامى فرشتگان براى جـدشـان آدم بـه سـجـده افـتـادنـد، انـسـانـى بـا ايـن هـمـه شـخـصـيـت چـگـونـه اسـيـر چنگال شيطان و هواى نفس مى شود؟ چگونه ارزش ‍ وجودى خود را رها كرده، يا در برابر سنگ و چوبى سجده مى كند؟!

اصولا يكى از روشهاى مؤ ثر تربيت، اعطاى شخصيت به افراد مورد تربيت است، و يا بـه تـعـبـيـر صـحـيـحتر: شخصيت والا و ارزش ‍ وجودى آنها را به يادشان آوردن، در چنين شـرائطى است كه انسان احساس مى كند كه پستى و انحطاط لايق شأن او نيست و خود به خود از آن كناره گيرى مى نمايد.

ثـانـيـا لجـاجـت شـيـطـان و غرور و تكبر و حسدش كه سبب شد براى هميشه از اوج افتخار سقوط كند، و در لجنزار لعنت فرو رود، مى تواند هشدارى براى همه افراد لجوج و مغرور باشد تا عبرت گيرند و رويه شيطان را رها كنند.

ثالثا از وجود چنين دشمن بزرگى كه سوگند براى اغواى انسانها ياد كرده خبر مى دهد، تا همگان به هوش باشند و در دام او نيفتند.

مجموع اين امور، تكميلى است براى بحثهاى پيشين.

به هر حال در نخستين آيه مى فرمايد: (به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به مـلائكـه گـفـت: مـن بـشـرى را از گـل مـى آفـريـنـم )( و اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من طين ) .

امـا بـراى ايـنـكـه تصور نشود كه بعد وجود انسانى همان بعد خاكى است در آيه بعد مى افـزايـد: (و هـنـگامى كه آن را نظام بخشيدم، و از روح خودم روح شريف و ممتازى را كه آفريده ام ) در او دميدم همگى براى او به خاك بيفتيد و سجده كنيد)( فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين ) .

بـه ايـن تـرتـيـب آفـريـنـش انـسـان پـايـان پـذيـرفـت، (روح خـدا) و (گل تيره ) به هم آميختند، و موجودى عجيب و بى سابقه كه قوس ‍ صعودى و نزوليش هـر دو بـى انـتـهـا بـود آفرينش يافت، و موجودى با استعداد فوق العاده كه مى توانست شايسته مقام (خليفة اللهى ) باشد، قدم به عرصه هستى گذاشت (و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثنا سجده كردند)( فسجد الملائكة كلهم اجمعون ) .

و شـايـسـتـه سـتـايـش آن آفـريـدگـارى را دانـسـتـنـد (كـارد چـنـيـن دل آويز نقشى زمأ و طينى )!

امـا (تنها كسى كه سجده نكرد ابليس بود تكبر ورزيد و تمرد و طغيان نمود و به همين دليل از مقام با عظمت خود سقوط كرد و در صف كافران بود)( الا ابليس استكبر و كان من الكافرين ) .

آرى و بـدتـريـن بـلاى جـان انـسـان نـيـز هـمـيـن كـبـر و غـرور اسـت كـه پرده هاى تاريك جـهـل بـر چـشم بيناى او مى افكند، و او را از درك حقايق محروم مى سازد، او را به تمرد و سركشى وا مى دارد، و از صف مؤ منان كه صف بندگان مطيع خداست بيرون مى افكند، و در صف كافران كه صف ياغيان و طاغيان است قرار مى دهد، آن گونه كه ابليس را قرار داد.

اينجا بود كه ابليس از سوى خداوند مورد مؤ اخذه و بازپرسى قرار گرفت:

(فـرمـود اى ابـليـس! چـه چـيـز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با دو دست خود آفريدم گرديد)؟!( قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى ) .

بـديـهـى اسـت تـعـبـيـر به (يدى ) (دو دست ) به معنى دستهاى حسى نيست كه او از هر گونه جسم و جسمانيت پاك و منزه است، بلكه دست در اينجا كنايه از قدرت است، چرا كه انسان معمولا قدرت خود را با دست اعمال مى كند، لذا در تعبيرات روزمره اين كلمه در معنى قدرت، فراوان به كار مى رود، گفته مى شود فلان كشور در دست فلان گروه است، يا فـلان مـعبد و ساختمان بزرگ به دست فلان كس ساخته شده، گاه گفته مى شود دست من كوتاه است يا دست تو پر است.

دست در هيچكدام از اين استعمالات به معنى عضو مخصوص نيست، بلكه تمام اينها كنايه از قدرت و سلطه است.

و از آنـجـا كـه انـسـان كـارهـاى مـهم را با دو دست انجام مى دهد، و به كار گرفتن دو دست نـشانه نهايت توجه و علاقه انسان به چيزى است، ذكر اين تعبير در آيه فوق كنايه از عنايت مخصوص پروردگار و اعمال قدرت مطلقه اش در آفرينش انسان است.

سپس مى افزايد: (آيا تكبر ورزيدى، يا بالاتر از آن بودى كه فرمان سجود به تو داده شود؟!)( استكبرت ام كنت من العالين ) .

بـدون شـك احـدى نـمـى تـوانـد ادعا كند كه قدر و منزلتش ما فوق اين است كه براى خدا سـجـده كـنـد (يـا بـراى آدم بـه فـرمـان خـدا) بـنابراين تنها راهى كه باقى ميماند همان احتمال دوم يعنى تكبر است.

بـعضى از مفسران (عالين ) را در اينجا به معنى كسانى مى دانند كه هميشه در راه كبر و غـرور گـام بـر مى دارند و بنابراين معنى جمله چنين مى شود: (آيا تو هم اكنون تكبر كرده يا همواره چنين بوده اى!)

ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.

امـا ابـليـس بـا نـهايت تعجب شق دوم را انتخاب كرد، و معتقد بود برتر از آن است كه چنين دسـتـورى بـه او داده شـود، لذا بـا كـمـال جـسـارت بـه مـقـام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا بر آمد و (گفت: من از او (آدم ) بهترم، چرا كه مرا از آتش آفريده اى و او را از گل!( قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ) .

او در واقع مى خواست به پندار خويش با سه مقدمه فرمان پروردگار را نفى كند:

نـخـسـت ايـنـكـه مـن از آتـش آفـريـده شـده ام و او از گـل كـه ايـن يـك واقـعـيـت بـود، همانگونه كه قرآن مجيد به آن ناطق است:( خلق الانسان من صـلصـال كـالفـخـار و خـلق الجـان مـن مـارج مـن نـار ) : (خـداونـد انـسـان را از گل خشكيده اى همچون آجر و سفال آفريد و جن را (كه ابليس نيز از آنها است ) از شعله آتش ) (الرحمن 14 و 15).

مقدمه دوم اينكه آنچه از آتش آفريده شده، از آنچه از خاك آفريده شده برتر است، چرا كه آتش اشرف از خاك است.

مـقـدمـه سـوم ايـنـكـه هـرگـز نبايد به موجود اشرف دستور داد كه در برابر غير اشرف سجده كند!!

و تمام اشتباه ابليس در اين دو مقدمه اخير بود.

زيـرا اولا آدم تـنـهـا از خـاك نبود، بلكه عظمتش از آن روح الهى بود كه در آن دميده شد، و گرنه خاك كجا و اينهمه افتخار و استعداد و تكامل كجا؟!

ثانيا: خاك نه تنها كمتر از آتش نيست، بلكه به مراتب برتر از آن است، تمام زندگى و حيات و منابع حياتى از خاك برمى خيزد، گياهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاك مدد مى گيرند، تمام معادن گرانبها در دل خاك نهفته شـده، و خـلاصـه خـاك مـنـبع انواع بركات است، در حالى كه آتش با تمام اهميتى كه در زنـدگـى دارد هـرگـز بـه پاى آن نمى رسد، و تنها ابزارى است براى استفاده كردن از مـنـابـع خـاكى، آن هم ابزارى خطرناك و ويرانگر تازه مواد آتش زا غالبا از بركت زمين به وجود آمده (هيزم، ذغال نفت و مانند آنها).

ثـالثـا: مساله، مسأله اطاعت فرمان پروردگار، و انجام اوامر او است، همه مخلوق و بنده او هستند و بايد سر به فرمان او داشته باشند

به هر حال اگر استدلال ابليس را بشكافيم سر از كفر عجيبى در مى آورد او با اين سخن خـدا مـى خـواسـت هم حكمت خدا را نفى كند، و هم امر او را (نعوذ بالله ) بى مأخذ بشمرد، و اين موضعگيرى دليل بر نهايت جهل او است، چرا كه اگر مى گفت: هواى نفس من مانع شد، يـا كـبـر و غـرور بـه مـن اجازه نداد، و مانند اينها، تنها اعتراف به يك گناه كرده بود، اما اكـنـون كـه بـراى تـوجـيـه عصيانش به نفى حكمت پروردگار و علم و دانش او مى پردازد نشان مى دهد كه به پستترين مرحله كفر سقوط كرده است.

بعلاوه مخلوق در برابر خالق از خود استقلالى ندارد، هر چه دارد از اوست، و لحن ابليس نـشـان مـى دهـد كـه او بـراى خـود حـاكـمـيـت و اسـتـقـلال در مقابل حاكميت پروردگار قائل بوده است، و اين يكى ديگر از سرچشمه هاى كفر است.

بـه هـر حـال عـامـل گـمـراهـى شـيـطـان مـعـجـونـى از (خـودخـواهـى ) و (غـرور) و (كـبـر) و (جهل ) و (حسد) بود، اين صفات شيطانى دست به دست هم دادند و او را كه ساليان دراز همنشين ملائكه، بلكه معلم آنان بود از آن اوج و افتخار پائين كشيدند، و چه خطرناك است اين اوصاف زشت در هر جا كه پيدا شود؟!

بـه فـرمـوده عـلى (عـليه السلام ) در يكى از خطبه هاى (نهج البلاغه ): (او هزاران سال عبادت پروردگار كرده بود، اما يكساعت تكبر همه آنها را به آتش كشيد و بر باد داد!.

آرى يـك بـنـاى مهم و معظم را بايد در ساليان دراز ساخت ولى ممكن است آنرا در يك لحظه با يك بمب قوى به ويرانى كشيد.

ايـنـجـا بـود كـه مـى بـايـسـت اين موجود پليد از صفوف ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا اخـراج گـردد، لذا خـداونـد بـه او خـطـاب كـرد و فـرمود: (از صفوف ملائكه، از آسمان بـريـن، بـيـرون رو كـه تـو رانـده درگـاه مـنـى!)( قال فاخرج منها فانك رجيم ) .

(ضمير در فاخرج منها) ممكن است اشاره به صفوف ملائكه، يا عوالم بالا، يا بهشت و يا رحمت خدا بوده باشد.

آرى ايـن نـامـحـرم بـايـد از ايـنـجا بيرون رود كه ديگر جاى او نيست، اينجا جاى پاكان و مقربان است، نه جاى آلودگان و سركشان و تاريك دلان.

(رجـيم ) از ماده (رجم ) به معنى سنگسار كردن است، و چون لازمه آن طرد مى باشد گاه در اين معنى به كار مى رود.

و سپس افزود: (مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و هميشه مطرود از رحمت من خواهى بود( و ان عليك لعنتى الى يوم الدين ) .

مـهـم اين است كه انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتيجه شومى مى گيرد بيدار شود، و بـه فـكـر جـبران بيفتد، اما چيزى خطرناكتر از آن نيست كه همچنان بر مركب غرور و لجاج سـوار گـردد، و به مسير خود به سوى پرتگاه ادامه دهد، اينجاست كه لحظه به لحظه فـاصـله او از صـراط مـسـتـقـيـم بـيـشتر مى شود، و اين همان سرنوشت شومى بود كه دامن (ابليس ) را گرفت.

اينجا بود كه (حسد) تبديل به كينه شد، كينه اى سخت و ريشه دار، و چنانكه قرآن مى گويد:

(عـرض كـرد: پروردگار من! مرا تا روز رستاخيز كه انسانها برانگيخته ميشوند مهلت ده )( قال رب فانظرنى الى يوم يبعثون ) .

مهلتى كه بر گذشته خود اشك حسرت و ندامت بريزم مهلتى كه عصيان زشت و شوم خود را جـبـران كـنـم؟ نـه!، مـهـلتـى كـه از فـرزندان آدم انتقام گيرم، و همه را به گمراهى بـكـشـانم، هر چند گمراهى هر يك نفر از آنها بار سنگين تازه اى از گناه بر دوش من مى نهد، و مرا در اين منجلاب كفر و عصيان پائينتر مى برد،! اى واى از لجاجت و كبر و غرور و حسد كه چه بلاها كه بر سر افراد نمى آورد؟!

در حقيقت او مى خواست تا آخرين فرصت ممكن به اغواى فرزندان آدم بپردازد، چرا كه روز رستاخيز پايان دوران تكليف است، و ديگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد، علاوه بر اين با ايـن در خـواسـت مرگ را از خود دور كند، و تا قيامت زنده بماند، هر چند همه جهانيان از دنيا بروند.

در اينجا مشيت الهى به دلائلى كه بعد اشاره خواهيم كرد اقتضا نمود كه اين خـواسـتـه ابـليس برآورده شود، اما نه به طور مطلق، كه به صورت مشروط چنانكه در آيـه بـعـد مـى فـرمـايـد: (گـفـت تـو از مـهـلت داده شـدگـانـى )( قال فانك من المنظرين ) .

ولى نه تا روز رستاخيز و مبعوث شدن خلايق بلكه (تا روز و زمان معينى )( الى يوم الوقت المعلوم ) .

در اينكه (يوم الوقت المعلوم ) چه روزى است؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:

بـعـضى آن را پايان اين جهان مى دانند، چرا كه در آن روز همه موجودات زنده مى ميرند، و تـنـهـا ذات پـاك خـداونـد مـى مـانـد، چـنـانـكـه در آيـه 88 سـوره قـصـص مـى خـوانـيـم( كل شى ء هالك الا وجهه ) و به اين ترتيب به قسمتى از خواسته ابليس ترتيب اثر داده شده.

بـعـضـى احـتـمـال داده انـد مـنـظـور از آن روز قـيـامـت اسـت، ولى ايـن احـتـمـال نه با ظاهر آيات مورد بحث مى سازد كه لحن آن نشان مى دهد با تمام خواسته او مـوافـقت نشد، و نه با آيات ديگر قرآن كه خبر از مرگ عموم زندگان در پايان اين جهان مى دهد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق اشاره به زمانى باشد كه هيچكس جز خدا نمى داند.

ولى تـفـسـيـر اول از هـمـه مـنـاسبتر است لذا در روايتى كه در تفسير برهان از امام صادق (عليه‌السلام ) نـقـل شـده آمـده اسـت كـه ابـليـس بـيـن نـفـخـه اول و دوم مى ميرد.

اينجا بود كه ابليس مكنون خاطر خود را آشكار ساخت، و هدف نهائيش را از تـقـاضـاى عـمر جاويدان نشان داد، و (گفت: به عزتت سوگند كه همه آنها را گمراه خواهم كرد!)( قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين ) .

سـوگـنـد بـه (عزت ) براى تكيه بر قدرت و اظهار توانائى است، و اين تاكيدهاى پـى درپـى قـسـم از يـكـسو، و نون تأكيد ثقليه از سوى ديگر، و كلمه (اجمعين ) از سـوى سـوم ) نشان مى دهد كه او نهايت پافشارى را در تصميم خويش داشته و دارد، و تا آخرين نفس بر سر گفتار خود ايستاده است.

ولى متوجه اين واقعيت بود كه گروهى از بندگان خاص خدا به هيچ قيمتى در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمى گيرند، لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثنا كرد و گفت: (مگر بندگان مخلص تو از ميان آنها!)( الا عبادك منهم المخلصين )

هـمـانـها كه در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام برمى دارند، تـو نـيز آنها را پذيرا شده اى، خالصشان كرده اى، و در حوزه حفاظت خود قرار داده اى، تـنـهـا ايـن گـروهـنـد كه من به آنها دسترسى ندارم، و گرنه بقيه را به دام خود خواهم افكند!

اتـفاقا اين حدس و گمان ابليس درست از آب در آمد، و هر كس به نحوى در دام او گرفتار شـد، و جز (مخلصين ) از آن نجات نيافتند، همانگونه كه قرآن در آيه 20 سوره سبأ مـى فـرمـايـد:( و لقـد صـدق عـليـهـم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المومنين ) : (گمان ابـليـس ‍ دربـاره آنـهـا بـه واقـعـيـت پـيـوسـت، و جـز گروهى از مؤ منان همه از او پيروى كردند!)

نكته ها:

1 - فـلسـفـه وجـود شـيـطـان دربـاره آيـات فوق مسائل مهمى مطرح است، از جمله: مسأله آفـريـنـش شـيـطـان، و دليـل سـجـده كـردن فـرشـتـگـان بـر آدم، و علت برترى آدم بر فـرشـتـگـان، و ايـنـكـه شـيـطـان بـر چه كسانى تسلط مى يابد، و نتيجه كبر و غرور و خـودخـواهـى و مـنـظـور از گـل تـيـره و روح خـدا، و مـسـأله آفـريـنـش آدم و خـلقـت مـسـتـقـل او در بـرابـر فـرضـيـه تـكـامـل انـواع، و مـسـائل ديـگـرى از ايـن قـبـيـل كـه بـه طـور مـشـروح در جـلد اول تـفـسـيـر نـمـونـه ذيـل آيـه 34 سـوره بقره، و جلد يازدهم ذيل آيه 26 سوره حجر، (صفحه 74 به بعد) و جلد ششم ذيل آيه 11 سوره اعراف (صفحه 98 به بعد بحث كرده ايم.

آنـچـه در ايـنـجـا مـجـددا لازم بـه يـادآورى مى دانيم نخست سوالى است كه درباره فلسفه آفرينش شيطان مى شود.

بـسـيـارى سـؤ ال مـى كـنـنـد كـه اگـر انـسـان بـراى تـكـامـل و نـائل شـدن به سعادت از طريق بندگى خدا آفريده شده، وجود شيطان كه يك موجود ويرانگر ضد تكاملى است چه دليلى مى تواند داشته باشد؟

آنهم موجودى هوشيار، كينه توزمكار، پر فريب و مصمم!

امـا اگـر انـدكـى بـيـنـديشيم خواهيم دانست كه وجود اين دشمن نيز كمكى است به پيشرفت تكامل انسانها.

راه دور نـرويـم هـميشه نيروهاى مقاوم در برابر دشمنان سر سخت جان مى گيرند، و سير تكاملى خود را مى پيمايند.

فـرمـاندهان و سربازان ورزيده و نيرومند كسانى هستند كه در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگير بوده اند.

سياستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند كه در كوره هاى سخت بحرانهاى سياسى با دشمنان نيرومندى دست پنجه نرم كرده اند.

قـهرمانان بزرگ كشتى آنها هستند كه با حريفهاى پر قدرت و سرسخت زورآزمائى كرده اند.

بـنـابـرايـن چـه جـاى تـعجب كه بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پيگير در برابر (شيطان ) روز به روز قويتر و نيرومندتر شوند!

دانـشـمـنـدان امـروز در مـورد فـلسـفـه وجـود مـيكربهاى مزاحم مى گويند: اگر آنها نبودند سـلولهـاى بـدن انـسـان در يـك حـالت سـستى و كرخى فرو مى رفتند، و احتمالا نمو بدن انـسـانـهـا از 80 سـانتيمتر تجاوز نمى كرد، همگى به صورت آدمهاى كوتوله بودند، و بـه ايـن تـرتـيـب انـسـانـهـاى كـنـونى با مبارزه جسمانى با ميكربهاى مزاحم نيرو و نمو بيشترى كسب كرده اند.

و چنين است روح انسان در مبارزه با شيطان و هواى نفس.

امـا ايـن بـدان مـعـنـا نـيـسـت كـه شيطان وظيفه دارد بندگان خدا را اغوا كند، شيطان از روز اول خـلقـتـى پاك داشت، مانند همه موجودات ديگر، انحراف و انحطاط و بدبختى و شيطنت بـا اراده و خـواسـت خـودش بـه سـراغـش آمـد، بـنـابـرايـن خـداونـد ابـليـس را از روز اول شـيـطـان نـيـافـريـد، او خـودش خـواسـت شـيـطـان بـاشـد ولى در عـيـن حال شيطنت او نه تنها زيانى به بندگان حقطلب نمى رساند بلكه نردبان ترقى آنها است (دقت كنيد).

منتها اين سؤ ال باقى مى ماند كه چرا درخواست او را درباره ادامه حياتش پذيرفت، و چرا فورا نابودش نكرد؟!

پاسخ اين سؤ ال همانست كه در بالا گفته شد و به تعبير ديگر:

عـالم دنـيـا مـيـدان آزمـايـش و امـتـحـان اسـت (آزمـايـشـى كـه وسـيـله پـرورش و تـكـامـل انـسـانـهـا اسـت ). و مـى دانـيم آزمايش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امكانپذير نيست.

البـتـه اگـر شيطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمايش قرار مى داد، اما با وجود شيطان اين تنور آزمايش ‍ داغتر شد، چرا كه شيطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون!

2 - آتش كبر و غرور سرمايه هستى را مى سوزاند

از مـسـائل فـوق العـاده حـسـاسـى كـه در ماجراى ابليس و رانده شدن او از درگاه خدا جلب توجه مى كند تأثير عامل خودخواهى و غرور در سقوط و بدبختى انسان است، به طورى كـه مـى تـوان گـفـت: مـهـمـتـريـن و خـطـرنـاكـتـريـن عـامـل انـحـراف هـمـيـن عامل است.

هـمـيـن بـود كـه شـش هزار سال عبادت را در يك لحظه به نابودى كشانيد، و همين بود كه مـوجـودى را كـه هـمـرديـف فـرشـتـگـان بـزرگ آسـمـان بـود به پستترين دركات شقاوت تنزل داد، و مستحق لعن ابدى خداوند نمود.

خودخواهى و غرور به انسان اجازه نمى دهد چهره حقيقت را آنچنانكه هست ببيند.

خـودخـواهـى سـرچـشـمـه حـسـادت، و حـسـادت سـرچـشـمـه كـيـنـه تـوزى، و كـيـنـه توزى عامل خونريزى و جنايات ديگر است.

خـودخـواهـى انـسـان را بـه ادامـه خـطـا و اشـتـبـاه وامـى دارد، و بـه هـنـگـام وجـود عوامل بيداركننده همه را خنثى مى كند.

خـودخـواهـى و لجـاجت فرصت توبه و جبران را از دست انسان مى گيرد، و درهاى نجات را بـه روى او مـى بندد، خلاصه هر چه درباره خطر اين صفت زشت و نكوهيده گفته شود كم است.

و چه زيبا فرمود امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) فعدو الله امام المتعصبين، و سلف

المـسـتـكـبـريـن، الذى وضـع اسـاس العـصبية، و نازع الله رادء الجبرية، و ادرع لباس التـعـزز، و خـلع قـنـاع التـذلل الا تـرون كـيف صغره الله بتكبره؟ و وضعه بترفعه؟ فجعله فى الدنيا مدحورا و اعد له فى الا خرة سعيرا:

ايـن دشـمـن خـدا شـيطان پيشواى متعصبان و سلف مستكبران است كه اساس تعصب و تكبر و خودخواهى را پى ريزى كرد، و با خداوند در مقام جبروتيش به ستيز و منازعه برخاست، لبـاس خـود بـزرگ بـيـنـى بـر تـن پـوشـانـيد، و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذاشت.

آيـا نـمـى بـيـنـيـد چـگـونـه خـداونـد او را بـه خـاطـر تـكـبـرش كـوچـك كـرد؟ و بـر اثـر بـلنـدپـروازيـش پـست و خوار گردانيد؟ در دنيا مطرودش ‍ ساخت، و در آخرت آتش سوزان دوزخ را براى او آماده كرده است! (نهج البلاغه خطبه 192 خطبه قاصعه ).


آيه (84) تا (88) و ترجمه

( قال فالحق و الحق أقول ) (84)( لا ملا ن جهنم منك و ممن تبعك منهم أجمعين ) (85)( قل ما أسلكم عليه من أجر و ما أنا من المتكلفين ) (86)( إن هو إلا ذكر للعلمين ) (87)( و لتعلمن نبأه بعد حين ) (88)

ترجمه:

84 - فرمود: به حق سوگند، و حق مى گويم.

85 - كه جهنم را از تو و پيروانت همگى پر خواهم كرد.

86 - بگو: (اى پيامبر!) من از شما هيچ پاداشى نمى طلبم و من از متكلفين نيستم (سخنانم روشن و همراه با دليل است ).

87 - اين ( قرآن ) وسيله تذكر براى همه جهانيان است.

88 - و خبر آن را بعد از مدتى مى شنويد!

تفسير:

آخرين سخن درباره ابليس!

ايـن آيـات كـه آخـريـن آيـات سـوره ص اسـت، در حقيقت خلاصه اى است از تمام محتواى اين سوره و نتيجه اى است براى بحثهاى مختلفى كه در اين سوره آمده

نـخـسـت در پاسخ (ابليس ) كه تهديد كرد تمام انسانها را به جز (مخلصين ) اغوا مـى كـنـد خـداونـد (فـرمـود: بـه حـق سـوگـنـد، و حـق مـى گـويـم )( قال فالحق و الحق اقول ) .

(كـه جـهـنـم را از تـو و پـيروانت همگى پر خواهم كرد)( لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين ) .

آنـچـه از آغـاز سوره تا به اينجا بوده همه حق بوده است، و آنچه پيامبران بزرگى كه گوشه اى از زندگانيشان در اين سوره آمده به خاطر آن پيكار و مبارزه كردند حق بوده، سخن از قيامت و عذاب دردناك طاغيان و انواع مواهب بهشتيان كه در اين سوره به ميان آمد همه حق بود، پايان سوره نيز حق است و خداوند به حق سوگند ياد مى كند و حق مى گويد كه جـهـنـم را از شـيـطـان و پـيـروانـش پـر مـى كند تا در برابر حرف ابليس در مورد اغواى انـسـانـهـا كـه بـا قاطعيت ادا شد پاسخ قاطعى بيان فرموده باشد و تكليف همه را روشن كند.

بـه هـر حـال ايـن دو جـمله مشتمل بر تاكيدات فراوانى است: دو بار روى مسأله (حق ) تأكيد كرده و سوگند ياد نموده، و جمله (لاملئن ) نيز با نون تأكيد ثقيله همراه است، (اجمعين ) نيز تأكيد مجددى بر همه اينهاست، تا كسى كمترين ترديد و شكى در اين بـاره بـه خـود راه ندهد كه براى شيطان و پيروانش راه نجاتى نيست و ادامه خط آنها به دار البوار منتهى مى گردد.

سپس در پايان اين سخن به چهار مطلب مهم در عباراتى كوتاه و روشن اشاره مى كند:

در مـرحـله اول مـى فـرمـايـد (بـگـو مـن از شـمـا هـيـچ اجـر و پـاداشـى نـمـى طـلبـم )( قل ما اسئلكم عليه من اجر ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب بـه بهانه هاى بهانه جويان پايان مى دهد، و روشن مى سازد كه من تـنـهـا طـالب نجات و سعادت شما هستم، نه پاداش مادى از شما مى خواهم نه معنوى، نه تقدير و نه شكرگزارى، نه مقام و نه حكومت. پاداش من تنها بر خداست، همانگونه كه در آيـات ديـگرى از قرآن مجيد از قبيل آيه 47 سوره سبأ به آن تصريح شده است( ان اجرى الا على الله ) .

ايـن خـود يـكـى از دلائل صـدق پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است چرا كه مدعى دروغـيـن بـراى مـطـامـعـى دعـوى خـود را مـطـرح مـى كـنـد، و مـطـامـعـش از خلال سخنانش به هر صورت آشكار خواهد شد.

در مـرحـله دوم مـى گـويـد: (مـن از مـتـكـلفـيـن نـيـسـتـم سـخـنـانـم مـقـرون بـه دليل و منطق است، و هيچگونه تكلفى در آن وجود ندارد، عباراتم روشن و سخنانم خالى از هر گونه ابهام و پيچيدگى است )( و ما انا من المتكلفين ) .

در حـقـيـقـت جمله اول از اوصاف دعوت كننده سخن مى گويد، و جمله دوم از چگونگى دعوت و محتواى آن، و در واقع مصداق آفتاب آمد دليل آفتاب است.

در مـرحـله سـوم هـدف اصـلى ايـن دعـوت بـزرگ و نـزول ايـن كـتاب آسمانى را بيان كرده مى فرمايد اين قرآن فقط وسيله تذكر و بيدارى براى همه جهانيان است( ان هو الا ذكر للعالمين ) .

آرى مهم آنست كه مردم از غفلت به درآيند و به تفكر و انديشه پردازند، چـرا كـه راه روشن، و نشانه هاى آن آشكار است، و در درون جان انسان فطرت پاكى است كـه بـه او جـهـت مى دهد، و به خط توحيد و تقوى مى كشاند، مهم بيدارى است، و رسالت اصلى پيامبران و كتب آسمانى همين است.

ايـن تعبير كه نظيرش در قرآن مجيد كم نيست نشان مى دهد كه محتواى دعوت انبيأ در تمام مراحل هماهنگ با فطرت خدادادى است و اين دو همدوش با هم پيش مى روند.

و در چـهـارمـيـن و آخـريـن مـرحله مخالفان را با عبارتى كوتاه و پر معنى تهديد كرده مى گويد: (خبر آن را بعد از مدتى خواهيد شنيد)!( و لتعلمن نباه بعد حين ) .

مـمـكـن اسـت شـمـا اين سخنان را جدى نگيريد، و بى اعتنا از كنار آن بگذريد، اما به زودى صـدق گـفـتـار من آشكار خواهد شد، هم در اين جهان در ميدانهاى نبرد اسلام و كفر، در منطقه نـفـوذ اجتماعى و فكرى، در مجازاتهاى الهى، و هم در عالم ديگر و مجازاتهاى دردناك خدا خـواهـيـد ديد، خلاصه هر چه را به شما گفتم به موقع آن را با چشم خويش مشاهده خواهيد كـرد، خـلاصـه تـازيـانـه الهـى آماده است و به زودى بر گرده مستكبران و ظالمان فرود خواهد آمد.

نكته:

متكلف كيست؟

در آيـات فـوق خوانديم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يكى از افتخارات خود را اين مى شمرد كه از متكلفان نيست.

در روايات اسلامى بحثهاى فراوانى درباره نشانه هاى متكلفين و علائم آنها آمده است:

در حـديـثـى كـه در (جـوامـع الجـامـع ) از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: للمـتـكـلف ثـلاث عـلامـات: يـنـازع مـن فـوقـه، و يـتـعـاطى ما لا يـنـال، و يـقـول مـا لا يـعلم!: (متكلف سه نشانه دارد: پيوسته با كسانى كه مافوق او هـستند نزاع و پرخاشگرى مى كند، و به دنبال امورى است كه به آن هرگز نمى رسد، و سخن از مطالبى مى گويد كه از آن آگاهى ندارد)!

همين مضمون به عبارت ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) در كلمات لقمان حكيم نيز آمده است.

در حديث ديگرى از وصاياى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: للمتكلف ثلاث علامات: يتملق اذا حضر، و يغتاب اذا غاب، و يشمت بالمصيبة: (متكلف ) سه نشانه دارد:

در حضور تملق مى گويد.

در غياب غيبت مى كند.

و به هنگام مصيبت زبان به شماتت مى گشايد!.

باز در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم:

المـتـكـلف مـخـطـى ء و ان اصـاب، و المـتكلف لا يستجلب فى عاقبة امره الا الهوان، و فى الوقـت الا التـعـب و العـنـأ و الشـقـأ، و المتكلف ظاهره ريأ و باطنه نفاق، و هما جناحان بـهما يطير المتكلف، و ليس فى الجملة من اخلاق الصالحين، و لا من شعار المتقين المتكلف فى اى باب، كما قال الله تعالى لنبيه قال ما اسئلكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين:

(متكلف خطاكار است هر چند ظاهرا به حقيقت رسد.

مـتـكـلف در عاقبت كار جز پستى و خوارى نتيجه اى نخواهد گرفت، و امروز نيز جز رنج و زحمت و ناراحتى بهره اى ندارد.

مـتـكـلف ظـاهـرش ريـا، و بـاطـنـش نـفـاق اسـت، و پـيـوسـتـه بـا ايـن دو بال پرواز مى كند!

خـلاصـه تـكـلف از اخـلاق صالحين و شعار متقين نيست در هر چه بوده باشد همانگونه كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: بگو من از شما پاداشى نمى طلبم و از متكلفان نيستم.

از مجموع اين روايات به خوبى استفاده مى شود كه متكلفان كسانى هستند كه از جاده حق و عـدالت و راسـتـى و درستى قدم بيرون نهاده، واقعيتها را ناديده مى گيرند، به پندارها روى مـى آورند، از امورى كه آگاهى ندارند خبر مى دهند، و در امورى كه نمى دانند دخالت مـى كـنـنـد، ظـاهر و باطنشان دوتاست، و حضور و غيابشان متضاد است، خود را به رنج و زحـمـت مـى افـكـنـنـد، و نـتـيـجـه اى جـز سـرشـكـسـتگى و بدبختى به دست نمى آورند، و پرهيزگاران و صالحان از اين صفت به كلى پاك و منزهند.

پـروردگـارا! به ما توفيقى عنايت فرما كه تمام آثار تكلف و نفاق و تمرد و طغيان را از خود برانيم.

خـداونـدا! مـا را در صـف مـخـلصـانـى قرار ده كه آنها را در كنف حمايت خودت حفظ مى كنى و شيطان اغواگر از آنها مأيوس است.

بـارالهـا! بـه مـا آن بـيـدارى و هـوشـيـارى را مـرحمت كن كه براى احياى محتواى اين قرآن بزرگ به پاخيزيم، نيروهاى مسلمانان را در سراسر جهان بـسـيـج كـنـيـم، يـكدل و يك زبان در راه تو گام برداريم، و دشمنان حق و حقيقت را در هم بشكنيم آمين يا رب العالمين.


سوره زمر

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده و 75 آيه است

محتواى سوره زمر:

ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده، و بـه هـمـيـن دليـل بـيـش از هـر چـيـز سـخـن از مسائل مربوط به توحيد و معاد، و اهميت قرآن و مقام نبوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد. چنانكه معمول سوره هاى مكى همين است.

دوران مكه دوران سازندگى مسلمانان از نظر زيربناى اعتقادات دينى و پايه هاى ايمانى بود، لذا قويترين و مؤ ثرترين بحثها در اين زمينه در سوره هاى مكى منعكس است، و همين اسـاس مـحـكـم بـود كـه اثرات شگرفش در مدينه، در غزوات، در برخورد با دشمن، در بـرابـر كـارشـكـنـيـهـاى مـنـافـقـين، و در پذيرش نظام اسلامى شد. و اگر بخواهيم سر پـيـروزى سريع مسلمانان را در مدينه بدانيم بايد آموزشهاى مؤ ثر مكه را مورد مطالعه قرار دهيم.

به هر حال اين سوره از چند بخش مهم تشكيل يافته است:

1 - چيزى كه بيش از همه در سراسر اين سوره منعكس است مسأله دعوت به توحيد خالص مـى بـاشـد، تـوصـيـه در تمام ابعاد و شاخه هايش، توحيد خالقيت، توحيد ربوبيت، و توحيد عبادت مخصوصا روى مسأله اخلاص در عبادت و بندگى خدا بارها در آيات مختلف ايـن سـوره تكيه شده است، و تعبيراتش در اين زمينه آنچنان مؤ ثر است كه قلب انسان را به سوى اخلاص مى كشاند و جذب مى كند.

2 - مسأله مهم ديگرى كه در مقاطع مختلف اين سوره و تقريبا از آغاز تا انـجـام آن مـورد توجه است مسأله معاد و دادگاه بزرگ عدالت خدا است مساله ثواب و جزا، غـرفـه هـاى بهشتى، و سايبانهاى آتشين دوزخى ترس و وحشت روز قيامت، و آشكار شدن نتايج اعمال و ظاهر شدن خود آنها در آن صحنه بزرگ مـسـأله سـيـاه شـدن صـورت دروغـگـويـان و كسانى كه بر خدا افترا بستند، رانده شدن كافران به سوى جهنم، ملامت و سرزنش فرشتگان عذاب نسبت به آنها، و دعوت بهشتيان به سوى بهشت و تبريك و تهنيت فرشتگان رحمت به آنها!

ايـن مـسـائل كـه بـر مـحـور مـعـاد دور مـى زنـد آنـچـنـان بـا مـسـائل تـوحـيـدى آمـيـخـتـه اسـت كـه گـوئى تـار و پـود يـك پـارچـه را تشكيل مى دهد.

3 - بـخـش ديـگـرى از ايـن سـوره كـه تـنـهـا قـسـمـت كـوتـاهـى از آن را اشـغـال مـى كـنـد اهـمـيـت قـرآن مجيد است، ولى اين بخش كوتاه ترسيم جالبى از قرآن و تأثير نيرومند آن در قلوب و جانها در بر دارد.

4 - بخش ديگرى كه آن هم نسبتا كوتاه است بيان سرنوشت اقوام پيشين و مجازات دردناك الهى نسبت به تكذيب كنندگان آيات حق مى باشد.

5 - و بـالاخـره بـخـشـى از ايـن سـوره نـيـز پـيـرامـون مـسأله توبه و باز بودن درهاى بازگشت به سوى خداست، و مؤ ثرترين آيات توبه و رحمت در اين بخش بيان شده كه شايد در قرآن آيه اى نويد بخش تر از آن در اين زمينه نباشد.

ايـن سـوره بنام سوره (زمر) معروف است و اين نام از آيه 71 و 73 اين سوره گرفته شده و گاه سوره (غرف ) به مناسبت آيه 20 ناميده مى شود اما اين نام مشهور نيست.

(فضيلت سوره زمر):

در احاديث اسلامى اهميت فوق العاده اى به تلاوت اين سوره داده شده، از جمله در حديثى از پـيـامـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من قرء سورة الزمر لم يقطع الله رجـاه، و اعـطـاه ثـواب الخـائفـيـن الذيـن خـافوا الله تعالى: كسى كه سوره زمر را قـرائت كند خداوند اميدش را (از رحمت خود) قطع نخواهد كرد، و پاداش كسانى را كه از خدا مى ترسند به او عطا مى كند.

در حديث ديگرى از امام صادق چنين نقل شده: من قرء سورة الزمر اعطاه الله شرف الدنيا و الاخـرة، و اعـزه بـلا مـال و لا عشيرة، حتى يهابه من يراه و حرم جسده على النار: كسى كه سـوره زمـر را تـلاوت كـنـد خـداونـد شـرف دنـيـا و آخـرت بـه او مـى دهـد، و بـدون داشتن مـال و قـبـيـله قـدرت و عزت به او مى بخشد، آنچنان كه هر كس او را ببيند از او حساب مى برد، و بدن او را بر آتش دوزخ حرام مى كند.

مـقـايـسـه فـضيلتهاى فوق با محتواى اين سوره در زمينه خوف از پروردگار، و اميد به رحـمـت او، و اخـلاص در عـبوديت، و تسليم مطلق در برابر ذات پاك حق، به خوبى نشان مـى دهد كه اين پاداشها از آن كسانى است كه (تلاوت ) را مقدمه اى براى (انديشه و انديشه ) را وسيله اى براى (ايمان و عمل ) قرار مى دهند، و به تعبير ديگر: محتواى ايـن سـوره در درون جـان آنـهـا پياده مى شود، و تجلى آن در تمام زندگى آنها نمايان مى گردد آرى چنين افرادى، درخور چنان پاداش عظيم و رحمت وسيع پروردگارند.


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ) (1)( إنا أنزلنا إليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين ) (2)( ألا لله الدين الخالص و الذين اتخذوا من دونه أوليأ ما نعبدهم إلا ليقربونا إلى الله زلفى إن الله يحكم بينهم فى ما هم فيه يختلفون إن الله لا يهدى من هو كاذب كفار ) (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - ايـن كـتـابـى اسـت كـه از سـوى خـداونـد عـزيـز و حـكـيـم نازل شده است.

2 - مـا ايـن كتاب را به حق بر تو نازل كرديم، خدا را پرستش كن و دين خود را براى او خالص گردان.

3 - آگـاه بـاشـيـد ديـن خـالص از آن خـدا اسـت، و آنها كه غير از خدا را اولياى خود قرار دادند، و دليلشان اين بود كه اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند

نـزديـك كـنـنـد، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند، خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند.

تفسير:

دين خود را از هر گونه شرك پاك و خالص كن!

ايـن سـوره بـا دو آيـه دربـاره نـزول قـرآن مـجـيـد آغـاز شـده كـه در يـك آيـه مـبـدء نزول قرآن يعنى ذات پاك خدا مطرح است، و در آيه ديگر محتوا و هدف قرآن.

نـخـسـت مـى گـويـد: ايـن كـتـابـى اسـت كـه از سـوى خـداونـد عـزيـز و حـكـيـم نازل شده است( تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ) .

هـر كـتـابـى را به نازل كننده، يا نويسنده آن بايد شناخت، و هنگامى كه بدانيم كه اين كـتـاب بـزرگ آسـمـانـى از عـلم خـداونـد قـادر و حكيمى سرچشمه گرفته كه هيچ چيز در بـرابـر قـدرت بـى پـايانش مشكل نيست و هيچ امرى از علم نامتناهيش مخفى نمى باشد پى بـه عظمت محتواى آن مى بريم، و بى آنكه توضيح بيشترى داده شود يقين پيدا مى كنيم كه محتواى آن حق است و سراسر حكمت و نور و هدايت است.

ضـمنا اينگونه تعبيرات در آغاز سوره هاى قرآن، مؤ منان را به اين حقيقت متوجه مى سازد كـه آنچه را در اين كتاب بزرگ مى يابند كلام خدا است نه كلام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، هر چند كلام او هم والا و حكيمانه است.

سـپـس بـه مـحـتواى اين كتاب آسمانى و هدف آن پرداخته مى گويد: ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم( انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ) .

چيزى جز (حق ) در آن نيست، و مطلبى جز حق در آن مشاهده نمى كنى از همين رو حق طلبان به دنبال آن مى روند و تشنه كامان وادى حقيقت در جستجوى محتواى آنند.

و از آنـجـا كـه هدف از نزول آن دادن دين خالص به انسانهاست در پايان آيه مى افزايد: اكـنـون كـه چـنـيـن است خدا را پرستش كن در حالى كه دين خود را براى او خالص مى كنى( فاعبد الله مخلصا له الدين ) .

مـمـكـن اسـت مـنـظـور از (ديـن ) در ايـنـجـا عـبـادت خـداونـد بـاشـد، چـرا كـه قـبـل از آن بـا جـمـله (فـاعـبـد الله ) دسـتور به عبادت مى دهد، بنابراين دنباله آن كه (مـخـلصا له الدين ) است شرط صحت عبادت يعنى اخلاص و خالى از هر گونه شرك و ريا و غير خدا بودن را بيان مى كند.

با اين حال وسعت مفهوم (دين ) و عدم هيچگونه قيد و شرط در آن، معنى گسترده ترى را مى رساند كه هم عبادت را شامل مى شود و هم اعمال ديگر و هم اعتقادات را، به تعبير ديگر (ديـن ) مـجـمـوعـه حـيات معنوى و مادى انسان را در بر مى گيرد، و بندگان خالص خدا بـايـد تـمـام شـؤ ن زنـدگـى خـود را بـراى او خـالص گـردانـنـد، غـيـر او را از خـانـه دل و صـحنه جان، و ميدان عمل، و دايره گفتار بزدايند، به او بينديشند و براى او دوست بـدارنـد، از او سـخـن بـگـويـنـد و بـه خـاطـر او عـمـل كنند، و هميشه در راه رضاى او گام بردارند كه (اخلاص دين ) همين است.

بـنـابـرايـن مـحدود ساختن مفهوم آيه در شهادت (لا اله الا الله ) يا خصوص (عبادت و اطاعت ) نه لزومى دارد و نه دليل روشنى.

در آيه بعد بار ديگر روى مسأله (اخلاص ) تأكيد كرده مى گويد آگاه باشيد دين خالص از آن خدا است!( الا لله الدين الخالص ) .

اين عبارت تاب دو معنى دارد:

نـخـسـت اينكه: آنچه را خدا مى پذيرد تنها دين خالص است، و تنها تسليم بيقيد و شرط در بـرابر فرمان او است و هر گونه شرك و ريأ و آميختن قوانين الهى به غير آن مردود و مطرود است.

ديـگـر ايـنـكـه: ديـن و آئيـن خـالص را تنها از خدا بايد گرفت، چرا كه هر چه ساخته و پرداخته افكار انسانها است نارسا است، و آميخته با خطا و اشتباه است.

ولى بـا تـوجـه بـه آنـچـه در ذيـل آيـه سـابـق آمـد مـعـنـى اول مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه در آنـجـا فاعل اخلاص، بندگان هستند، بنابراين خلوص در آيه مورد بحث نيز بايد از ناحيه آنها رعايت شود.

شـاهـد ديـگـر ايـن سـخن حديثى است كه از پيغمبر گرامى (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده اسـت كـه مـردى خـدمـتـش آمـد و عـرض كـرد: يـا رسـول الله! انـا نـعـطـى امـوالنـا التـمـاس الذكـر فـهـل لنـا مـن اجـر؟ فـقـال رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) لا، قـال يـا رسـول الله! انـا نـعـطـى التـمـاس الاجـر و الذكـر فـهـل لنـا اجـر؟ فـقـال رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ان الله تـعـالى لا يـقبل الا من اخلص له، ثم تلا رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هذه الاية الا لله الديـن الخـالص: اى رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـا امـوال خـود را بـه ديگران مى بخشيم تا اسم و رسمى در ميان مردم پيدا كنيم آيا پاداشى داريم؟ فرمود نه.

مجددا عرض كرد: گاهى هم براى اجر الهى و هم به دست آوردن نام مى بخشيم آيا پاداشى داريـم؟ پـيامبر فرمود: خداوند چيزى را قبول نمى كند مگر اينكه خالص براى او باشد، سپس اين آيه را تلاوت كرد( الا لله الدين الخالص ) .

بـه هـر حـال ايـن آيـه در حـقـيـقـت بـيـان دليـل بـراى آيـه قـبـل اسـت، در آنـجـا مـى گـويـد: خدا را از روى اخلاص عبادت كن، و در اينجا مى افزايد: بدانيد خدا تنها عمل خالص را مى پذيرد.

در آيـات قـرآن و احـاديـث اسـلامى روى مسأله اخلاص بسيار تكيه شده است، شروع جمله مـورد بـحث با (الا) كه معمولا براى جلب توجه گفته مى شود نشانه ديگرى نيز بر اهميت اين موضوع است.

سـپـس بـه ابطال منطق سست و واهى مشركان كه راه اخلاص را رها كرده و در بيراهه شرك سـرگـردان شـده انـد پـرداخـتـه، چـنـيـن مى گويد: كسانى كه غير از خدا را اولياى خود پذيرفته اند و دليلشان اين است كه اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند و آنجا اسـت كـه فـسـاد و تـباهى اعمال و افكارشان بر همگان آشكار مى شود( و الذين اتخذوا من دونـه اوليـأ مـا نـعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ان الله يحكم بينهم فيما هم فيه يختلفون ) .

اين آيه در حقيقت تهديدى است قاطع براى مشركان كه در روز قيامت كه روز برطرف شدن اختلافات و آشكار شدن حقائق است در ميان آنها داورى مى كند، و آنان را به كيفر اعمالشان مى رساند، علاوه بر اينكه در صحنه محشر در برابر همگان رسوا مى شوند.

در اينجا منطق بت پرستان به روشنى بيان شده است.

توضيح اينكه:

بـعـضـى معتقدند يكى از سرچشمه هاى بت پرستى اين است كه گروهى به زعم خود ذات پـاك خـداونـد را بـزرگـتـر از آن مـى دانـسـتـنـد كـه عقل و فكر ما به آن راه يابد و بر اين اساس او را منزه از اين مى دانستند كه ما مستقيما او را مورد عبادت خويش قرار دهيم، بـنابراين بايد به كسانى روى آوريم كه ربوبيت و تدبير اين عالم از سوى خداوند بر عهده آنها گذارده شده است، و آنها را واسطه ميان خود و او قرار دهيم.

آنها را به عنوان (ارباب ) و خدايان بپذيريم و پرستش كنيم تا ما را به خدا نزديك كنند، آنها همان فرشتگان و جن و به طور كلى وجودات مقدس عالمند.

سـپـس از آنـجـا كـه دسـتـرسـى بـه ايـن مـقـدسـيـن نـيـز امـكـان پـذيـر نـبـود تـمـثـال و سـمـبـلى بـراى آنـهـا مى ساختند و آنها را پرستش مى كردند، و اينها همان بتها بـودنـد، و چـون مـيـان ايـن تـمـثـالهـا و وجـود مـقـدسـيـن يـك نـوع وحـدت قائل بودند بتها را نيز (ارباب ) و خدايان خود مى پنداشتند.

بـه ايـن تـرتـيب خدايان در نزد آنها همان موجودات ممكنى بودند كه از سوى خداوند عالم آفـريـده شـده بودند، و به زعم آنها مقربان درگاه حق و اداره كنندگان امور جهان به امر پـروردگـار بـودنـد، و خـدا را رب الاربـاب (خـداى خـدايـان ) مـى دانـسـتـنـد كـه خـالق و آفريدگار عالم هستى است، و گرنه كمتر كسى از بت پرستان معتقد بود كه اين بتهاى سـنـگـى و چـوبـى و يـا حتى خدايان پندارى آنها يعنى فرشتگان و جن و مانند آن خالق و آفريدگار اين جهان مى باشد.

البـتـه بـت پـرسـتـى سرچشمه هاى ديگرى نيز دارد از جمله اينكه احترام فوق العاده به انبيأ و نيكان گاهى سبب مى شد كه تمثال آنها را بعد از مرگشان مورد احترام قرار دهند، و بـا گـذشـت زمـان ايـن تـمـثـالهـا جـنـبـه اسـتـقـلالى پـيـدا كـرده، و احـتـرام نـيـز تبديل به پرستش مى شد، و به همين علت مسأله مجسمه سازى در اسلام شديدا نهى شده است.

ايـن امر نيز در تواريخ آمده است كه عرب جاهلى به خاطر احترام فوق العاده اى كه براى كـعـبه و سرزمين مكه قائل بود گاهى قطعات سنگى از آنجا را با خود به نقاط ديگر مى برد و مورد احترام و كم كم پرستش قرار مى داد.

و در هـر حـال ايـنـهـا مـنـافـاتـى بـا آنـچـه در داسـتـان (عـمـرو بـن لحـى ) نـقـل شده ندارد كه او به هنگام سفر به شام صحنه هائى از بت پرستى را مشاهده كرد و بـراى اوليـن بـار بـتـى را بـا خـود از آنـجـا بـه حـجاز آورد، و پرستش بتان از آن زمان معمول شد، چرا كه هر يك از آنچه گفتيم يكى از ريشه هاى بت پرستى را بيان مى كند و انگيزه شاميان در پرستش بتها نيز از همين امور يا مانند آن سرچشمه مى گرفت.

اما در هر صورت اينها همه اوهام و خيالات بى اساسى بود كه از مغزهاى ناتوان تراوش مى كرد، و مردم را از جاده اصيل خداشناسى منحرف مى ساخت.

قـرآن مـجـيـد مـخـصـوصا روى اين نكته تأكيد مى كند كه انسان بدون هيچ واسطه اى مى تـوانـد بـا خـداى خـود تـمـاس گـيـرد، بـا او سـخـن گويد، راز و نياز كند، حاجت بطلبد تقاضاى عفو و توبه كند، اينها همه از آن او و در اختيار و قدرت او است.

سـوره (حـمـد) بـيـانگر اين واقعيت است چرا كه بندگان با خواندن اين سوره به طور مـداوم در نـمـازهـاى روزانـه مـستقيما با پروردگار خود ارتباط برقرار مى كنند، او را مى خوانند و بدون هيچ واسطه اى از او تقاضا مى كنند و حاجات خويش را مى طلبند.

طـرز اسـتـغـفـار و تـوبـه در بـرنـامـه هـاى اسلامى و همچنين هر گونه تقاضا از خداوند بزرگ كه دعاهاى مأثوره ما مملو از آن است همگى نشان مى دهد كه اسلام هيچگونه واسطه اى در اين مسائل قائل نشده است و اين همان حقيقت توحيد است.

حـتـى مسأله شفاعت و توسل به اوليأ الله نيز مقيد به اذن پروردگار و اجازه او است و تأكيدى است بر همان مسأله توحيد.

و بـايـد هـم چـنـيـن رابـطـه اى بـرقـرار باشد، چرا كه او به ما از خود ما نزديكتر است، چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويـد:( و نـحـن اقـرب اليـه مـن حـبـل الوريـد ) : (مـا بـه انـسان از رگ گردن او نزديكتريم )! (ق - 16)( و اعلموا ان الله يـحـول بـيـن المـرء و قـلبـه ) : (بـدانـيـد خـداونـد مـيـان انـسـان و دل او قرار دارد)! (انفال - 24).

بـا اين حال نه او از ما دور است، و نه ما از او دوريم، تا نيازى به واسطه باشد، او از هر كس ديگر به ما نزديكتر است، در همه جا حضور دارد، و در درون قلب ما جاى او است.

بـنـابـرايـن پـرستش واسطه ها، خواه فرشتگان و جن و مانند آنها باشند، و خواه پرستش بـتـهـاى سـنـگـى و چـوبـى، يـك عـمـل بى اساس و دروغين است، به علاوه كفران نعمتهاى پـروردگـار محسوب مى شود، چرا كه بخشنده نعمت سزاوار پرستش است نه اين موجودات بى جان يا سراپا نياز.

لذا در پـايـان آيـه مى گويد: خداوند كسى را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند( ان الله لا يهدى من هو كاذب كفار )

نه هدايت به راه مستقيم در اين جهان، نه به سوى بهشت در جهان ديگر چرا كه خود مقدمات بـسـتـه شـدن درهـاى هـدايـت را فراهم ساخته است، زيرا خداوند فيض هدايتش را به زمينه هائى مى فرستد كه لايق و آماده پذيرش آنند، نه دلهائى كه آگاهانه هر گونه آمادگى را در خود نابود كرده اند.

نكته:

فرق ميان (تنزيل ) و (انزال )

در نـخـسـتـين آيه اين سوره تعبير به (تنزيل الكتاب ) شده است، و در آيه دوم تعبير به( انزلنا اليك الكتاب ) .

در اينكه در ميان (تنزيل ) و (انزال ) چه تفاوتى است؟ و اين اختلاف تعبير در اين آيـات بـه چـه مـنـظـور اسـت؟ آنـچـه از پـاره اى از مـتون لغت استفاده مى شود اين است كه (تـنـزيـل ) مـعـمـولا در مـواردى گـفـتـه مـى شـود كـه چـيـزى تـدريـجـا نـازل شـود در حـالى كـه (انـزال ) مـعـنـى عـامـى دارد كـه هـم شامل نزول تدريجى مى گردد، و هم نزول دفعى.

بـعـضـى نـيـز ايـن دو را در مـقـابـل يـكـديـگـر دانـسـتـه انـد و مـعـتـقـدنـد (تـنـزيـل ) فـقـط نـزول تـدريـجـى و (انـزال ) فـقـط نزول دفعى است.

بـنـابـرايـن اخـتـلاف تـعـبـير فوق ممكن است به خاطر آن باشد كه قرآن داراى دو گونه نزول است، يكى نزول دفعى كه در شب قدر و در ماه مبارك رمضان واقع شد كه يكجا بر قـلب پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام نـازل گشت چنانكه قرآن مى گويد:( انا انزلناه فى ليلة القـدر ) : (مـا قـرآن را در شـب قـدر نـازل كـرديم ) (قدر آيه 1) -( انا انزلناه فى ليلة مـبـاركـة ) : (مـا آنـرا در شـب مـبـاركـى نـازل كـرديـم ) (دخـان - 3) -( شـهـر رمـضـان الذى انـزل فـيـه القـرآن ) (مـاه رمـضـان هـمـان مـاهـى اسـت كـه قـرآن در آن نازل شده است ) (بقره - 185).

در تـمـام ايـن مـوارد از مـاده (انـزال ) اسـتـفـاده شـده كـه اشـاره بـه نزول دفعى قرآن است.

و نزول ديگرى كه تدريجا در طى 23 سال دوران نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) صـورت گـرفـت، و در هـر حـادثـه و مـاجـرائى آيـاتـى مـتـنـاسـب آن نـازل گـرديـد، و مـسـلمـانـهـا را مـرحـله بـه مـرحـله در مـدارج كمال معنوى و اخلاقى و اعتقادى و اجتماعى سير داد، چنانكه در آيه 106 سوره اسرأ مى خوانيم:( و قرانا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث و نـزلنـاه تـنـزيـلا ) : مـا قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آياتى جدا از هم مى بـاشد تا آن را تدريجا و با آرامش بر مردم بخوانى (و جذب دلها شود) و به طور قطع اين قرآن را تدريجا ما نازل كرديم. جـالب ايـنكه گاهى در يك آيه هر دو تعبير به دو منظور به كار رفته است چنانكه قرآن مجيد در آيه 20 سوره محمد مى گويد:( و يقول الذين آمنوا لو لا نزلت سورة فاذا انزلت سورة محكمة و ذكر فيها القتال رأ يت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت ) : (مـؤ مـنـان مـى گـويـنـد چـرا سـوره اى نـازل نـشـده؟ هـنـگـامـى كـه سـوره مـحـكـمـى نـازل شـود و يـادى از جـنـگ در آن بـاشـد مـنـافـقـان بـيـمـار دل را مى بينى آنچنان به تو نگاه مى كنند كه گوئى مى خواهند قبض روح شوند)! گوئى مؤ منان تقاضاى نزول تدريجى يك سوره را مى كنند تا با آن خو بگيرند، ولى از آنـجا كه گاه نزول يك سوره به طور تدريجى در مورد مسائلى همچون جهاد سبب سوء استفاده منافقان مى شد تا مرحله به مرحله از آن شانه خالى كنند در اينگونه موارد سوره يكجا نازل مى گشت. ايـن آخـريـن چيزى است كه در تفاوت اين دو تعبير مى توان گفت، و بر طبق آن آيات مورد بـحـث اشـاره بـه هـر دو گـونـه نـزول كـرده اسـت، و از ايـن نـظـر جـامـعـيـت كامل دارد. ولى با اين حال موارد استثنائى نيز براى تفسير و تفاوت فوق وجود دارد از جمله در آيه 32 فـرقـان مـى خـوانـيـم:( و قـال الذيـن كـفـروا لو لا نزل عليه القران جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ) : (كافران گفتند چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده؟ اين به خاطر آنست كه قلب تو را محكم داريم، و آن را تدريجا بر تو فرو خوانديم ). البته هر يك از اين دو نزول فوائد و آثارى دارد كه در جاى خود به آن اشاره شده است.


آيه (4) و (5) و ترجمه

( لو أراد الله أن يتخذ ولدا لاصطفى مما يخلق ما يشأ سبحانه هو الله الواحد القهار ) (4)( خـلق السـمـوات و الارض بـالحـق يـكـور اليـل عـلى النـهـار و يـكـور النـهـار عـلى اليل و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى ألا هو العزيز الغفار ) (5)

ترجمه:

4 - اگر (به فرض محال ) خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند از ميان مخلوقاتش آنچه را مى خواست بر مى گزيد منزه است، (از اينكه فرزندى داشته باشد) او خداوند واحد قهار است.

5 - آسـمـانـهـا و زمـيـن را بـه حـق آفـريـد، شـب را بر روز مى پيچد، و روز را بر شب، و خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش قرار داد، هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند، آگاه باشيد او قادر بخشنده است.

تفسير:

او حاكم بر همه چيز است، چه نيازى به فرزند دارد؟!

مشركان علاوه بر اينكه بتها را واسطه و شفيعان نزد خدا مى دانستند كه در آيات گذشته از آن سـخـن بـود، عـقيده ديگرى درباره بعضى از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند كه آنها را دختران خدا مى پنداشتند، نخستين آيه مورد

بحث به پاسخ اين پندار زشت پرداخته مى گويد: اگر خدا مى خواست فرزندى انتخاب كـنـد از مـيـان مـخـلوقـاتـش آنـچـه را مـى خـواست بر مى گزيد( لو اراد الله ان يتخذ ولدا لاصطفى مما يخلق ما يشأ ) .

(پـاك و منزه است از اينكه فرزندى داشته باشد، او خداوند واحد قهار است )( سبحانه هو الله الواحد القهار ) .

در تفسير جمله اول مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:

بعضى گفته اند: منظور اين است كه اگر خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند چرا دختران را بـرگـزيـنـد كـه بـه زعـم و پـنـدار شـمـا انـسانهائى هستند كم ارزش؟ چرا پسران را بـرنـگـزيـنـد؟، و ايـن در حـقـيـقـت يـكـنـوع اسـتـدلال بـر طـبـق ذهـنـيـات طـرف مقابل است تا بى پايه بودن گفتار خودش را دريابد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند منظور اين است كه اگر خدا مى خواست فرزندى داشته باشد مخلوقاتى برتر و بهتر از فرشتگان مى آفريد.

امـا بـا تـوجـه بـه اينكه ارزش وجودى دختران در پيشگاه خدا از پسران كمتر نيست، و با تـوجـه بـه ايـنـكـه فـرشـتگان و يا حضرت عيسى كه به اعتقاد منحرفان فرزند خداست موجوداتى بسيار شريف و شايسته اند هيچيك از اين دو تفسير مناسب به نظر نمى رسد.

بـهـتـر ايـن اسـت كـه گـفته شود آيه در صدد بيان اين مطلب است كه فرزند لابد براى (كـمـك ) يـا (انـس روحـى ) اسـت، بـه فـرض ‍ مـحـال كـه خداوند نياز به چنين چيزى داشت فرزند لزومى نداشت، بلكه از ميان مخلوقات شريف خود كسانى را برمى گزيد كه اين هدف را تامين كنند چرا فرزند انتخاب كند؟

ولى از آنـجـا كـه او واحـد و يـگـانـه و قـاهر و غالب بر همه چيز و ازلى و ابدى است نه نيازى به كمك كسى دارد، و نه وحشتى در او تصور مى شود كه از طريق انس گرفتن با چيزى بر طرف گردد و نه احتياج به ادامه نسل دارد، بنابراين او منزه

و پاك است از داشتن فرزند خواه فرزند حقيقى باشد و يا فرزند انتخابى.

بـعـلاوه چـنـانـكه قبلا هم گفته ايم اين سبك مغزان بيخبر كه گاه فرشتگان را فرزندان خـدا مـى پـنـداشـتـنـد و گـاه در مـيـان او و جـن نـسـبـتـى قـائل مـى شـدنـد و گـاه (مـسـيـح ) يا (عزير) را پسر خدا معرفى مى كردند از اين واقـعـيـت روشن بيخبر بودند كه اگر منظور از فرزند، فرزند حقيقى است، اولا لازمه آن جسم بودن است، ثانيا تجزيه پذيرفتن (چرا كه فرزند جزئى از وجود پدر است كه از او جدا مى شود).

ثالثا لازمه آن داشتن شبيه و نظير است (چرا كه فرزند هميشه شباهت به پدر دارد).

و رابعا: لازمه آن نياز به همسر است.

و خداوند از همه اين امور پاك و منزه مى باشد.

و اگـر مـنـظور فرزند انتخابى و به اصطلاح تبنى است، آن نيز يا به خاطر نياز به كـمـك جـسـمـانـى و يا انس اخلاقى و مانند آن است، و خداى قادر و قاهر از همه اين امور بى نياز است.

بنابراين توصيف به (واحد) و (قهار) پاسخ فشرده اى به تمام اين احتمالات است.

بـه هـر حـال انـتـخـاب تـعـبـيـر (لو) كـه مـعـمـولا در مـوارد شـرطـهـاى مـحـال بـه كـار مـى رود اشـاره بـه ايـن اسـت كـه ايـن يـك فـرض مـحـال اسـت كـه خـدا فـرزنـدى بـرگـزيـنـد، و بـه فـرض مـحـال كه نيازى داشت نيازى به آنچه آنها مى گويند نداشت، بلكه مخلوقات برگزيده اش اين منظور را تامين مى كردند.

سـپـس بـراى تـثـبـيـت ايـن واقعيت كه خدا هيچ نيازى به مخلوقات ندارد، و نيز براى بيان نـشـانـه هـائى از تـوحيد و عظمتش مى فرمايد: خداوند همه آسمانهاو زمين را به حق آفريد( خلق السموات و الارض بالحق ) .

حـق بـودن آنـهـا دليـل بـر ايـن اسـت كـه هـدفـى بـزرگ در كـار بـوده كـه آن چـيـزى جـز تكامل موجودات، و در پيشاپيش آنها انسان، و سپس ‍ منتهى شدن به رستاخيز نيست.

بـعد از بيان اين آفرينش بزرگ به گوشه اى از تدبير عجيب و تغييرات حساب شده و نظامات شگرف حاكم بر آنها اشاره كرده مى گويد: (او شب را بر روز مى پيچد و روز را بـر شـب )( يـكـور الليـل عـلى النـهـار و يـكـور النـهـار عـلى الليل ) .

چه تعبير جالبى؟ اگر انسانى بيرون كره زمين ايستاده باشد و به منظره حركت وضعى زمـيـن بـه دور خـودش و پيدايش شب و روز بر گرد آن نگاه كند، مى بيند كه گوئى به طور مرتب از يكسو نوار سياه رنگ شب بر روشنائى روز پيچيده مى شود و از سوى ديگر نوار سفيد رنگ روز بر سياهى شب، و با توجه به اينكه (يكور) از ماده (تكوير) بـه مـعـنـى پـيـچـيـدن اسـت و مخصوصا ارباب لغت پيچيدن عمامه و دستار را به دور سر نـمـونـه اى از آن مى شمارند، نكته لطيفى كه در اين تعبير قرآنى، نهفته است روشن مى شود، هر چند بسيارى از مفسران بر اثر عدم توجه به اين نكته مطالب ديگرى ذكر كرده انـد كـه چـنـدان مناسب با مفهوم (تكوير) نيست، نكته اين است كه زمين كروى است و به دور خـود گردش مى كند، و بر اثر اين گردش، نوار سياه شب، و نوار سفيد روز، دائما گرد آن مى گردند، گوئى از يكسو نوار سفيد بر سياه و از سوى ديگر نوار سياه بر سفيد پيچيده مى شود.

به هر حال قرآن مجيد در مورد نظام نور و ظلمت و پيدايش شب و روز تعبيرات گوناگونى دارد كه هر كدام به نكته اى اشاره مى كند و از زاويه خاصى به آن مى نگرد:

گـاه مـى گـويـد:( يـولج الليـل فـى النـهـار و يـولج النـهـار فـى الليل ) : شب را در روز تدريجا وارد مى كند، و روز را در شب (فاطر - 13).

در اينجا سخن از ورود مخفيانه و بى سر و صداى شب در روز و روز در شب است.

و گـاه مـى گـويـد:( يـغـشـى الليـل النهار ) : خداوند پرده هاى ظلمانى شب را بر روز مى پوشاند (اعراف - 54) و در اينجا شب به پرده اى ظلمانى تشبيه شده كه گوئى بر روشنائى روز مى افتد و آن را پنهان مى سازد.

و در آيـات مـورد بـحـث سخن از (تكوير) و پيچيده شدن اين دو بر يكديگر است كه آن نيز نكته اى دارد كه در بالا به آن اشاره شد.

سپس به گوشه ديگر از تدبير و نظم اين جهان پرداخته مى گويد: او خورشيد و ماه را مـسـخـر فـرمـان خـويش قرار داد كه هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند( و سخر الشمس و القمر كل يجرى لاجل مسمى ) .

نـور خـورشـيـد در حـركتى كه به گرد خود دارد، يا حركتى كه با مجموع منظومه شمسى بـه سوى نقطه خاصى از كهكشان پيش مى رود كمترين بى نظمى از خود نشان مى دهد، و نـه مـاه در حـركـت خـود بـه دور زمـيـن و بـه دور خـودش، و در هـمـه حال سر بر فرمان او دارند، مسخر قوانين آفرينش اويند، و تا سرآمد عمرشان به وضع خود ادامه مى دهند.

ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه منظور از تسخير خورشيد و ماه مسخر شدن آنها براى انسان به اذن پروردگار باشد، چنانكه در آيه 33 سوره ابراهيم آمده است( و سخر لكم الشمس و القمر دائبين ) : (او خورشيد و ماه كه دائما در حركتند مسخر شما قرار داده ).

ولى بـا تـوجـه بـه جـمـله هـاى قـبـل و بعد در آيه مورد بحث، و نيز با توجه به اينكه تعبير به (لكم ) در آيه مورد بحث وجود ندارد اين معنى بعيد به نظر مى رسد.

در پايان آيه به عنوان تهديد مشركان در عين گشودن راه بازگشت و لطف و عنايت مى فرمايد: بدانيد او عزيز غفار است!( الا هو العزيز الغفار ) .

بـه مـقـتـضـاى عـزت و قـدرت بـى انـتـهـايـش هـيـچ گـنـهـكـار و مـشـركـى نـمـى تواند از چـنـگـال عـذابـش بـگـريـزد، و به مقتضاى غفاريتش پرده بر روى عيوب و گناهان توبه كاران مى افكند و آنها را در سايه رحمتش قرار مى دهد.

(غـفـار) صـيـغـه مـبـالغـه از مـاده غـفـران اسـت كـه در اصل به معنى پوشيدن چيزى است كه انسان را از آلودگى نگه دارد، و هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود مفهومش اين است كه عيوب و گناهان بندگان نادم را مى پوشاند و آنـهـا را از عـذاب و كـيـفـر حفظ مى كند، آرى او در عين عزت و قدرت (غفار) است و در عين رحمت و غفران (قهار)، و ذكر اين دو وصف در پايان آيه براى ايجاد حالت خوف و رجأ در بندگان است كه عامل اصلى هر گونه حركت تكاملى است.


آيه (6) و (7) و ترجمه

( خـلقـكـم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها و أنزل لكم من الا نعام ثمانية أزواج يخلقكم فى بـطـون أ مهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلث ذلكم الله ربكم له الملك لا إله إلا هو فأنى تصرفون ) (6)( إن تـكـفروا فإ ن الله غنى عنكم و لا يرضى لعباده الكفر و إن تشكروا يرضه لكم و لا تـزر وازرة وزر أ خـرى ثـم إلى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون إنه عليم بذات الصدور ) (7)

ترجمه:

6 - او شـمـا را از نـفـس واحـدى آفـريـد، و هـمـسـرش را از (بـاقـيـمـانـده گـل ) او خـلق كـرد، و بـراى شـمـا هـشـت زوج از چـهـارپـايـان نازل كرد، او شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريكيهاى سه گانه مى بخشد، اين است خداوند پروردگار شما، كه حكومت (در عالم هستى ) از آن او است هيچ معبودى جز او وجود ندارد با اينحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!

7 - اگـر كـفـران كـنـيد خداوند از شما بى نياز است، و هرگز كفران را براى بندگانش نمى پسندد، و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براى شما مى پسندد و هيچ گنهكارى گناه ديـگرى را بر دوش نمى كشد، سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است، و شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه مى سازد، چرا كه به آنچه در سينه هاست آگاه است

تفسير:

همه شما را از نفس واحدى آفريد

بـاز در ايـن آيـات سـخـن از آيـات عـظـمـت آفرينش خداوند و بيان قسمت ديگرى از نعمتهاى گوناگون او در مورد انسانهاست.

نخست از آفرينش انسان سخن مى گويد و مى فرمايد: خداوند همه شما را از شخص واحدى آفـريـد، سـپـس هـمـسـرش را از او خـلق كـرد( خـلقـكـم مـن نـفـس واحـدة ثـم جعل منها زوجها ) .

آفـريـنـش هـمـه انـسـانـهـا از نـفس واحد اشاره به مسأله آفرينش آدم جد نخستين ماست، كه ايـنـهـمه افراد بشر با تنوع خلقت، و خلق و خوى متفاوت، و استعدادها و ذوقهاى مختلف، همه به يك ريشه باز مى گردد كه آن آدم است.

تـعـبـير به (ثم جعل منها زوجها) در واقع اشاره به اين است كه خدا آدم را آفريد سپس همسرش را از باقيمانده گل او خلق كرد.

روى ايـن حـسـاب آفـريـنـش (حـوا) بـعـد از آفـريـنـش (آدم ) بـوده اسـت و قبل از آفرينش فرزندان آدم.

تـعـبـيـر به (ثم ) هميشه براى تأخير زمانى نيست بلكه گاهى براى بيان نيز مى آيد، مثلا مى گوئيم كار امروز تو را ديديم سپس كار ديروزت را هم نيز مشاهده كـرديـم، در حـالى كـه اعـمـال ديـروز مـسـلمـا قـبـل از اعمال امروز واقع شده ولى توجه به آن در مرحله بعد بوده است.

و ايـنكه بعضى تعبير فوق را اشاره به مسأله (عالم ذر) و آفرينش فرزندان (آدم ) بعد از خلقت او و قبل از خلقت (حوا) به صورت مورچگان دانسته اند مطلب نادرستى است كه در تفسير و توضيح عالم ذر ذيل آيه 172 سوره اعراف بيان كرديم.

ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كه آفرينش همسر آدم از اجزاى وجود خود آدم نبوده بـلكـه از بـاقـيـمـانـده گـل او صـورت گـرفـته است، چنانكه در روايات اسلامى به آن تصريح شده، و اما روايتى كه مى گويد (حوا) از آخرين دنده چپ آدم آفريده شده است سـخـن بـى اسـاسـى اسـت كـه از بعضى از روايات اسرائيلى گرفته شده، و هماهنگ با مـطلبى است كه در فصل دوم از (سفر تكوين ) تورات تحريف يافته كنونى آمده است، و از ايـن گـذشـتـه بـر خـلاف مـشـاهـده و حـس مـى بـاشـد زيرا طبق اين روايت يك دنده آدم بـرداشـتـه شـد و از آن حوا آفريده گشت، و لذا مردان يك دنده در طرف چپ كمتر دارند در حـالى كه مى دانيم هيچ تفاوتى ميان تعداد دنده هاى مرد و زن وجود ندارد و اين تفاوت يك افسانه بيش نيست.

بـعـد از آن بـه مـسـأله آفـريـنـش چـهـارپـايـان كـه از وسـايـل مـهـم زندگى انسانهاست لباس از پوست و از يكسو براى تغذيه خود از شير و گـوشـت آنـهـا اسـتـفـاده مـى كـنـنـد، و از سـوى ديگر از پوست و پشم آنها لباس و انواع وسـايـل زنـدگـى مـى سـازنـد، و از سـوى سـوم بـه عـنـوان مـركـب و وسـيـله حـمـل و نـقـل از آنـهـا بـهره مى گيرند اشاره كرده، مى فرمايد: (از چهارپايان هشت زوج براى شما نازل كرد)( و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج ) .

منظور از (هشت زوج ) گوسفند نر و ماده، بز نر و ماده، شتر و گاو نر و ماده است، و از آنجا كه كلمه (زوج ) به هر يك از دو جنس نر و ماده گفته مى شود مجموعا 8 زوج مى شود (هر چند در تعبيرات روزمره فارسى (زوج ) به مجموع دو جنس اطلاق مى گـردد، ولى در تـعـبـيـرات عـربـى چـنـيـن نيست لذا در آغاز همين آيه از همسر آدم به عنوان (زوج ) تعبير شده است ).

تـعـبـيـر به (انزل لكم ) (براى شما نازل كرد) در مورد چهارپايان - چنانكه قبلا هم گـفـتـه ايـم - بـه مـعـنـى فـرستادن از مكان بالا نيست، بلكه در اينگونه موارد به معنى (نزول مقامى ) و نعمتى است كه از مقام برتر به مقام پائين تر داده شود.

ايـن احـتـمـال را نـيـز داده انـد كـه (انـزال ) در ايـنـجـا از مـاده نـزل (بـر وزن رسـل ) بـه مـعـنـى پذيرائى كردن ميهمان يا نخستين چيزى است كه براى پـذيـرائى مـيـهـمـان مـى آورنـد، نـظـيـر آنـچـه در سـوره آل عـمـران آيه 198 درباره بهشتيان آمده:( خالدين فيها نزلا من عند الله ) : جاودانه در بهشت مى مانند، اين پذيرائى از ناحيه خداست.

بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز گـفـتـه انـد كـه چـهـارپـايـان گـر چـه از مـكـان بـالا نـازل نـشـده اند، ولى مقدمات حيات و پرورش آنها كه قطرات جان پرور باران، و اشعه حياتبخش آفتاب است از سمت بالا به زمين مى آيد.

تفسير چهارمى نيز براى اين تعبير گفته اند و آن اينكه: همه موجودات در آغاز در خزانه علم و قدرت پروردگار، در عالم غيب، بوده اند، سپس از مقام (غيب ) به مقام (شهود) و ظـهـور و بـروز رسـيـده انـد، لذا از آن تـعـبـيـر بـه (انـزال ) شـده اسـت، چنانكه در آيه 21 سوره حجر مى خوانيم:( و ان من شى ء الا عندنا خـزائنـه و مـا نـنـزله الا بـقـدر معلوم ) : خزائن و منابع هر چيزى نزد ماست و ما جز به مقدار معلوم از آن نازل نمى كنيم.

ولى تـفـسـيـر اول از هـمـه مـناسبتر به نظر مى رسد، هر چند تضادى در ميان اين تفاسير نيست و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشد.

در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنان على (عليه‌السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود: انـزاله ذلك خـلقـه اياه: نازل كردن هشت جفت از چهارپايان همان آفرينش آنها از سوى خدا است.

ايـن حديث نيز ظاهرا اشاره به تفسير اول است، چرا كه آفرينش خداوند آفرينشى است از سوى مقام برتر.

بـه هـر حـال، چـهـارپـايـان هـر چـنـد امـروز بـراى حـمـل و نـقـل كـمـتـر مـورد اسـتـفـاده قـرار مى گيرند، ولى منافع مهم ديگر آنها نه تنها نسبت به گـذشـتـه كـم نشده، بلكه گسترش بيشترى پيدا كرده است، هم امروز قسمت عمده تغذيه انـسـانـهـا از فـراورده هـاى شـيـر و گـوشـت چهارپايان است، گذشته از لباس و ساير وسـايـل زنـدگـى كـه از پـشـم و پـوسـت آنـهـا تـهـيـه مـى شـود، و بـه هـمـيـن دليل يكى از منابع مهم درآمد كشورهاى بزرگ دنيا از طريق پرورش اين حيوانات صورت مى گيرد.

سـپـس بـه حـلقـه ديـگـرى از حلقه هاى آفرينش پروردگار كه تطورات خلقت جنين بوده بـاشـد پـرداخـتـه، مـى گـويـد: او شـما را در شكم مادرانتان خلقتى بعد از خلقت ديگر و آفرينشى بعد از آفرينش ديگر مى بخشد، در ميان تاريكيهاى سه گانه،( يخلقكم فى بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلث ) .

ناگفته پيداست كه منظور از (خلقا من بعد خلق ) آفرينشهاى مكرر و پى درپى است، نه فقط دو آفرينش.

و نـيـز روشـن اسـت (يـخـلقـكـم ) بـه حـكـم ايـنـكـه فـعـل مـضارع است دلالت بر استمرار دارد و اشاره اى است كوتاه و پر معنى به تحولات عـجـيـب، و چـهـره هـاى مـتـفـاوت شـگـفـت انـگـيـز جـنـيـن در مراحل مختلف در شكم مادر، كه به گفته علماى (جنين شناسى ) از عجيبترين و ظريفترين چهره هاى آفرينش پروردگار است، تا آنجا كه علم (جنين شناسى ) يكدوره كامل توحيد و خداشناسى محسوب مى شود، و كمتر كسى اسـت كـه ريـزه كـاريـهـاى اين مسائل را مطالعه كند و زبان به حمد و ستايش آفريننده آن نگشايد.

تعبير به (ظلمات ثلاث ) (ظلمتهاى سه گانه ) اشاره به ظلمت شكم مادر، و ظلمت رحم، و مـشـيـمه (كيسه مخصوصى كه جنين در آن قرار گرفته است ) مى باشد كه در حقيقت سه پرده ضخيم است كه بر روى جنين كشيده شده.

صـورتـگـران مـعـمـولى بـايـد در مـقـابـل نـور و روشـنـائى كامل صورتگرى كنند، اما آفريدگار انسان در آن ظلمتگاه عجيب چنان نقش بر آب مى زند و صورتگرى مى كند كه همه مجذوب تماشاى آن مى شوند، و در جائى كه هيچ دسترسى از نـاحيه هيچكس به آن نيست رزق و روزيش را كه براى پرورش و رشد سريع سخت به آن نيازمند است به طور مداوم به او مى رساند.

سـيـد الشـهـدأ امـام حـسـيـن (عليه‌السلام ) در دعـاى مـعـروف عـرفـه كـه يـكـدوره كـامـل و عـالى درس تـوحـيد است به هنگام بر شمردن نعمت و قدرت خداوند به پيشگاه او چنين عرض مى كند: و ابتدعت خلقى من منى يمنى، ثم اسكنتنى فى ظلمات ثلاث: بين لحم و جـلد و دم، لم تـشـهـر بـخـلقى، و لم تجعل الى شيئا من امرى، ثم اخرجتنى الى الدنيا تـامـا سـويـا!: آغـاز آفـرينش مرا از قطرات ناچيز منى قرار دادى سپس مرا در ظلمتهاى سه گانه، در ميان گوشت و پوست و خون ساكن نمودى آفرينش مرا آشكار نساختى، و در آن مـخفيگاه به تطورات خلقتم ادامه دادى، و هيچيك از امور حياتى مرا به من واگذار نكردى، سپس مرا به دنيا كامل و سالم منتقل ساختى.

(در زمـيـنـه عـجائب آفرينش در دوران جنين و مراحل مختلف آن در جلد 2 صفحه 316 به بعد ذيـل آيـه 6 سـوره آل عـمـران و در جـلد 14 صـفـحـه 22 بـه بـعـد (ذيل آيه 5 سوره حج ) بحث كرده ايم ).

در پـايـان آيـه و بـعـد از ذكـر حـلقـه هـاى سـه گـانه توحيدى پيرامون خلقت انسان، و چـهـارپـايـان، و تطورات جنين، مى گويد: اين است خداوند پروردگار شما كه حكومت در سـراسـر عـالم هـسـتـى از آن اوسـت، هـيـچ مـعـبـودى جـز او وجـود نـدارد، بـا ايـنحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!( ذلكم الله ربكم له الملك لا اله الا هو فانى تصرفون ) .

گـوئى انـسـان را بـعد از مشاهده اين آثار بزرگ توحيدى به مقام شهود ذات پروردگار رسـانـده، سـپـس بـه ذات مـقـدسـش اشـاره كـرده، مـى گـويـد: ايـن اسـت خـداوند و معبود و پروردگار شما و به راستى اگر چشم بينائى باشد او را در پشت اين آثار به خوبى تـمـاشـا مـى كـنـد، چـشـم سـر آثـار را مـى بـيـنـد و چـشـم دل آفريننده آثار را!

با صد هزار جلوه برون آمدى كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را!

تعبير به (ربكم ) و همچنين (له الملك ) در واقع دليلى است براى انحصار معبود در ذات پاك خدا كه در جمله (لا اله الا هو) بيان شده است (دقت كنيد)

هنگامى كه خالق اوست، مالك و مربى نيز اوست، حاكميت در سراسر هستى نيز تنها براى اوست، پس غير او چه نقشى در اين عالم دارد كه شايسته عبوديت شود؟!

ايـنـجـاسـت كـه گـوئى بـه جـمـعـى خـواب و گـروهـى غـافـل از هـمـه جـا بـيـخـبـر فـريـاد مـى زنـد (فـانـى تـصـرفـون ) بـا اينحال چگونه شما اغفال شده ايد و از راه توحيد منحرف گشته ايد؟!.

بـعـد از ذكـر ايـن نـعـمـتـهـاى بـزرگ پـروردگـار، در آيه بعد به مسأله شكر و كفران پرداخته و جوانب آن را مورد بررسى قرار مى دهد.

نخست مى گويد: نتيجه كفران و شكر شما به خودتان باز مى گردد، و اگر كفران كنيد خـداونـد از شـمـا بـى نـيـاز اسـت (و هـمچنين اگر شكر نعمت او را بجا آوريد نيازى به آن ندارد)( ان تكفروا فان الله غنى عنكم ) .

سـپـس مـى افـزايـد ايـن غنا و بى نيازى پروردگار مانع از آن نيست كه شما را مكلف به شـكـر و مـمـنوع از كفران سازد، چرا كه (تكليف ) خود لطف و نعمت ديگرى است، آرى او هـرگـز كـفران را براى بندگانش نمى پسندد، و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براى شما مى پسندد( و لا يرضى لعباده الكفر و ان تشكروا يرضه لكم ) .

بـعـد از بـيـان اين دو مطلب به مسأله سومى در اين رابطه مى پردازد، و آن مسئوليت هر كـس در بـرابـر عـمـل خـويـش اسـت، چـرا كـه مـسـأله تـكـليـف بـدون ايـن مـعـنـى كـامـل نـمـى شـود، مـى فـرمـايد: هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) .

و از آنجا كه تكليف بدون كيفر و پاداش معنى ندارد، در مرحله چهارم به مسأله معاد اشاره كرده، مى گويد: سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است، و او شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه مى سازد( ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون ) .

و چـون مـسأله محاسبه و جزا بدون علم و آگاهى از اسرار نهان امكان پذير نيست، آيه را بـا ايـن جـمله پايان مى دهد: (او به آنچه در سينه ها نهفته و بر آن حاكم است آگاه است )( انه عليم بذات الصدور ) .

و بـه ايـن ترتيب مجموعه اى از فلسفه (تكليف ) و خصوصيات آن، و همچنين مسئوليت انسانها و مسأله (جزا و پاداش و كيفر) را در جمله هائى كوتاه و منسجم بيان مى دارد.

ضـمـنـا ايـن آيه پاسخ دندان شكنى است به طرفداران مكتب جبر كه در ميان فرق اسلامى كـم نبوده اند، چرا كه با صراحت مى گويد: او هرگز راضى به كفران كردن بندگانش نـيست، و اين خود دليل روشنى است بر اينكه هرگز اراده كفر در مورد كافران نيز نكرده (آنچنان كه پيروان مكتب جبر مى گويند)

زيرا هنگامى كه راضى به چيزى نباشد حتما اراده آن را نخواهد كرد، مگر ممكن است اراده او از رضاى او جدا باشد؟

و عـجـب از مـتـعـصبانى است كه براى پرده پوشى بر اين عبارت روشن خواسته اند كلمه (عـبـاد) را مـحـصـور در مـؤ مـنان يا معصومان كنند در حالى كه اين كلمه مطلق است و به وضـوح هـمـه بـنـدگـان را شـامـل مـى شـود آرى خـداونـد كـفـر و كـفـران را براى هيچيك از بندگانش نمى پسندد همانگونه كه شكر را براى همه آنها بدون استثنا مى پسندد.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه اصـل مـسـئوليـت هـر كـس در بـرابـر اعمال خويش از اصول منطقى و مسلم در همه اديان آسمانى است.

البـتـه گـاه مـمـكـن اسـت انسان شريك جرم ديگرى باشد اما اين در صورتى است كه به نـحـوى در ايـجاد مقدمات يا اصل آن عمل دخالت داشته باشد، مانند كسانى كه بدعت شومى مـى گـذارنـد، و يـا سـنـت زشـت و غـلطـى كـه هـر كـس بـه آن عمل كند گناه آن را بر (مسبب اصلى ) مى نويسند بى آنكه از گناه عاملين به آن چيزى كاسته شود.


آيه (8) و (9) و ترجمه

( و إذا مـس الانـسان ضر دعا ربه منيبا إليه ثم إذا خوله نعمة منه نسى ما كان يدعوا إليه من قبل و جعل لله أندادا ليضل عن سبيله قل تمتع بكفرك قليلا إنك من أ صحاب النار ) (8)( أمـن هـو قـانـت انـأ اليـل سـاجـدا و قـائمـا يـحـذر الاخـرة و يـرجـوا رحـمـة ربـه قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون إنما يتذكر أولوا الا لباب ) (9)

ترجمه:

8 - هنگامى كه انسان را زيانى رسد پروردگار خود را مى خواند، و به سوى او باز مى گـردد، امـا هـنـگـامـى كـه نعمتى از خود به او عطا كند آنچه را به خاطر آن قبلا خدا را مى خواند به فراموشى مى سپرد، و براى خداوند شبيه هائى قرار مى دهد، تا مردم را از راه او منحرف سازد، بگو چند روزى از كفرت بهره گير كه از اصحاب دوزخى!

9 - آيـا چـنـيـن كـسـى بـا ارزش اسـت يـا كـسـى كـه در سـاعـات شـب بـه عـبـادت مـشـغـول اسـت و در حـال سـجده و قيام، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش امـيـدوار اسـت، بـگـو آيـا كـسـانـى كـه مـى دانـند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟ تنها صاحبان مغز متذكر مى شوند!.

تفسير:

آيا عالمان و جاهلان يكسانند؟!

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از توحيد استدلالى و معرفت پروردگار از طريق مطالعه آيات عـظـمـت او در آفـاق و انـفـس بود، آيات مورد بحث نخست از توحيد فطرى سخن به ميان مى آورد و روشـن مـى سـازد آنـچـه را كـه انـسـان از طـريـق عـقـل و خـرد و مـطـالعه نظام آفرينش درك مى كند به صورت فطرى در اعماق جانش وجود دارد كـه در تـجـليـگـاه مشكلات، و طوفانهاى حوادث، خود را نشان مى دهد ولى اين انسان فراموشكار وقتى طوفان حوادث فرو نشست دوباره گرفتار غفلت و غرور مى شود.

مى فرمايد: (هنگامى كه انسان را زيانى رسد (نور توحيد در قلبش درخشيدن مى گيرد) پـروردگـار خـود را مـى خـواند در حالى كه به سوى او باز مى گردد و از گناه و غفلت خود پشيمان است )( و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه ) .

امـا هـنگامى كه خدا نعمتى از خودش به او عطا كند گرفتاريهاى گذشته را كه به خاطر آن دست به دامن لطف الهى زده بود به فراموشى مى سپارد( ثم اذا خوله نعمة منه نسى ما كان يدعوا اليه من قبل ) .

(بـراى خـداونـد شـبيهان و شريكانى درست مى كند، و به پرستش آنها برمى خيزد، تا عـلاوه بـر گـمـراهـى خـويـش مـردم را نـيـز از راه خـدا مـنـحـرف سـازد( و جعل لله اندادا ليضل عن سبيله ) .

مـنـظـور از (انـسـان ) در ايـنـجا انسانهاى عادى و تربيت نايافته در پرتو تعليمات انـبـيـأ اسـت، و گـرنـه دسـت پـروردگان مردان حق همچون خود آنان در سرأ و ضرأ در نـاراحـتـيها و راحتيها، در ناكاميها و كاميابيها همواره به ياد او هستند، و دست به دامن لطف او دارند.

مـنظور از (ضر) در اينجا هر گونه گزند و زيان و ناراحتى است، خواه جنبه جسمانى داشته باشد يا روحى.

(خـولنـاه ) از مـاده (خول ) (بر وزن عمل ) به معنى سركشى و مراقبت مداوم از چيزى اسـت، و از آنـجا كه چنين توجه خاصى مستلزم اعطا و بخشش است اين ماده در معنى بخشيدن به كار رفته است.

جـمـعـى نـيـز گـفـتـه انـد از (خـول ) (بـر وزن عمل ) كه به معنى خدمتگزار است، آمده، بـنابراين (خوله ) به معنى (خدمتگزارانى به او بخشيد) مى باشد، و سپس در هر گونه بخشيدن نعمت به كار رفته است.

بـعـضى نيز اين ماده را به معنى فخر و مباهات دانسته اند، بنابراين جمله فوق به معنى مفتخر ساختن كسى از طريق اعطاى نعمتى است.

روى هم رفته اين جمله علاوه بر مسأله اعطأ و بخشش توجه و عنايت مخصوص خداوند را نيز منعكس مى كند.

تـعـبـيـر (منيبا اليه ) نشان مى دهد كه انسان در حالات سخت كه تمام پرده هاى غرور و غفلت كنار مى رود هر چه غير از خدا است رها كرده و به سوى او باز مى گردد، و در مفهوم (انابه ) و بازگشت اين حقيقت نيز افتاده كه جايگاه اصلى انسان و مبدأ و مقصد او نيز خدا بوده است.

(انـداد) جـمـع (نـد) (بـر وزن ضـد) بـه مـعـنـى مثل و مانند است، با اين تـفـاوت كـه (مـثـل ) مـفـهوم وسيعى دارد، ولى (ند) تنها به معنى مماثلت در حقيقت و گوهر چيزى است.

تـعـبـيـر بـه (جـعـل ) نـشـان مـى دهـد كـه انـسـان بـا پـنـدار و خـيـال خـام خـود مـثـل و مـانـنـدى بـراى خـدا مـى تـراشـد و جعل مى كند، چيزى كه به هيچوجه با واقعيت تطبيق نمى كند.

جمله (ليضل عن سبيله ) نشان مى دهد كه گمراهان مغرور تنها به گمراهى خويش قناعت نمى كنند، بلكه سعى دارند ديگران را هم به اين وادى بكشانند.

بـه هـر حـال بـارها در آيات قرآن مجيد به رابطه توحيد فطرى و حوادث سخت زندگى كـه تـجـليـگـاه آن است اشاره شده، و دگرگونى و كم ظرفيتى اين انسان مغرور كه به هـنـگـام وزش طـوفـانـهـا رنـگ الهـى و توحيدى خالص به خود مى گيرد و به هنگام فرو نـشـسـتـن طـوفان تغيير رنگ مى دهد و لجوجانه در مسير شرك گام برمى دارد، منعكس شده است.

و چـه بـسـيـارنـد ايـن افـراد مـتلون، و چه كمند كسانى كه پيروزيها و نعمتها و آرامشها و طوفانها اقيانوس آرام وجود آنها را دگرگون نسازد.

آرى يـك ظـرف آب يـا يك استخر كوچك با نسيمى به هم مى خورد ولى اقيانوس كبير به خـاطـر عـظـمـتش در مقابل طوفانهاى سخت آرام است، و از همين جهت نام آرام به خود گرفته است.

در پـايان آيه اينگونه افراد را با تهديدى صريح و قاطع و برنده مخاطب ساخته، مى گـويـد: (بـه او بگو از كفر و كفرانت كمى بهره گير و چند روزى را به غفلت و غرور طى كن اما بدان كه از اصحاب دوزخى( قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار ) .

مگر چنين انسان كوته فكر گمراه و گمراه كننده سرنوشتى غير از اين مى تواند داشته باشد.

در آيـه بـعـد از روش مـقـايـسـه كـه روش شـنـاخـتـه شـده قـرآن بـراى تـفـهـيـم مـسـائل مـخـتـلف اسـت اسـتفاده كرده مى گويد: (آيا چنين كسى شايسته و با ارزش است يا كـسـى كـه در سـاعـات شـب بـه عـبـادت پـروردگـار و سـجـده و قـيـام مشغول است، با او راز و نياز مى كند، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش اميد دارد)( أ من هو قانت آنأ الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه ) .

آن انـسـان مـشـرك و فـرامـوشـكـار و مـتـلون و گمراه و گمراه كننده كجا و اين انسان بيدار دل و نـورانـى و بـا صفا كه در دل شب كه چشم غافلان در خواب است پيشانى بر درگاه دوست گذارده، و با خوف و رجأ او را مى خواند، كجا؟!

آنـها نه به هنگام نعمت از مجازات و كيفر او خود را در امان مى دانند، و نه به هنگام بلا از رحـمـتـش قـطـع امـيـد مـى كـنـند، و اين دو عامل همواره وجود آنان را در حركتى مداوم توأم با هوشيارى و احتياط به سوى دوست مى برد.

(قانت ) از ماده (قنوت ) به معنى ملازمت اطاعت توأم با خضوع است.

(آنأ) جمع (انا) (بر وزن صدا و فنا) به معنى ساعت و مقدارى از وقت است.

تكيه روى ساعت شب به خاطر آن است كه در آن ساعات حضور قلب بيشتر و آلودگى به ريا از هر زمان كمتر است.

مقدم داشتن ساجدا بر قائما به خاطر آن است كه سجده مرحله بالاتر از عبادت است و مطلق بـودن رحـمـت و مـقـيـد نـشـدن آن بـه آخـرت دليـل بـر وسـعـت رحـمـت الهـى و شمول آن نسبت به دنيا و آخرت است.

در حديثى كه در علل الشرايع از امام باقر (عليه‌السلام ) و همچنين در كتاب كافى از آن حـضـرت نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: كـه آيـه فـوق( أمـن هـو قـانـت انـأ الليل ) به نماز شب تفسير شده است.

روشـن اسـت ايـن تـفـسـيـر مـانـنـد بـسـيـارى از تـفـاسـيـر ديـگـرى كـه در ذيـل آيـات مـختلف قرآن بيان شده از قبيل بيان مصداق روشن است و مفهوم آيه را محدود به نماز شب نمى كند.

در دنـبـاله آيـه پـيـامـبـر را مـخاطب ساخته مى فرمايد: (بگو آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟!)( قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ) .

نـه يـكـسـان نـيـسـتـنـد (تـنـهـا صـاحبان فكر و مغز متذكر مى شوند)( انما يتذكر اولو الالباب ) .

گـر چه سؤ ال فوق سؤ الى است وسيع و گسترده، و مقايسه اى است آشكار ميان آگاهان و نـاآگـاهـان و عـالمـان و جـاهـلان، ولى نـظـر بـه ايـنـكـه قبل از ذكر اين سؤال، سؤال ديگرى در مورد نابرابرى مشركان با مؤ منان شب زندهدار مـطـرح شـده، دوم بـيـشـتر به همين مسأله اشاره مى كند، يعنى آيا كسانى كه مى دانند آن مـشـركـان لجـوج و كـوردل بـا ايـن مـؤ مـنـان پاك و روشن ضمير و مخلص نابرابرند با كسانى كه از اين واقعيت روشن آگاه نيستند مساويند؟

بـه هـر حـال ايـن جـمله كه با استفهام انكارى شروع شده، و جزء شعارهاى اساسى اسلام اسـت عـظـمـت مـقـام عـلم و عـالمـان را در بـرابـر جـاهـلان روشـن مـى سازد، و از آنجا كه اين نـابـرابـرى بـه صـورت مـطـلق ذكر شده معلوم مى شود اين دو گروه نه در پيشگاه خدا يكسانند، و نه در نظر خلق آگاه، نه در دنيا در يك صف قرار دارند، و نه در آخرت، نه در ظاهر يكسانند و نه در باطن.

نكته ها:

در ايـن دو آيـه اشـارات لطـيـفى به نكته هاى جالبى شده است كه با كمى دقت روشن مى گردد:

1 - در آيـه نـخـسـت، يـكـى از فلسفه هاى مهم حوادث تلخ و ناگوار كنار رفتن پرده هاى غـرور و غـفـلت از مقابل چشم دل، و شعله ور گشتن فروغ ايمان، و بازگشت و انابه به سـوى پـروردگـار ذكـر شـده، و پـاسخى است به آنها كه وجود حوادث تلخ زندگى را اشكالى بر مسأله نظام آفرينش يا عدالت پروردگار مى پندارند.

2 - آيه دوم با عمل و خودسازى شروع مى شود و با علم و معرفت پايان مى يابد، چرا كه تا خودسازى نباشد نور معرفت بر دل نمى تابد، و اصولا اين دو از يكديگر جدا نيستند.

3 - تـعـبـيـر بـه (قـانـت انـأ الليـل ) كـه بـه صـورت اسـم فـاعـل آمـده بـا تـوجـه بـه مـطـلق بـودن كـلمـه (الليـل ) دليـل بـر تـداوم و اسـتـمـرار عـبـوديـت و خـضـوع آنـهـا در پـيشگاه خدا است، چرا كه اگر عمل مداوم نباشد تأثير آن ناچيز است.

4 - عـلم و آگـاهـى اضـطـرارى كـه بـه هـنـگـام نـزول بـلا حـاصـل مـى شـود و انسان را به مبدأ آفرينش پيوند مى دهد در صورتى مصداق حقيقى علم اسـت كـه بـعـد از فـرو نشستن طوفان حادثه ادامه يابد، لذا آيات فوق كسانى را كه در لحـظـه بلا بيدار مى شوند و بعد از آن در فراموشى فرو مى روند در صف جاهلان قرار داده، بنابراين

عالمان واقعى آنها هستند كه در همه حال به او توجه دارند.

5 - جـالب ايـنـكـه در پـايـان آيـه اخـيـر مـى گـويـد: تـفـاوت عـلم و جـهـل را نـيـز (صـاحـبـان ) مـغـز مـى فـهـمـنـد! چـرا كـه جاهل ارزش علم را هم نمى داند!، در حقيقت هر مرحله اى از علم مقدمه براى مرحله ديگر است.

6 - عـلم در ايـن آيه و آيات ديگر قرآن به معنى دانستن يك مشت اصطلاحات يا روابط مادى در ميان اشيأ، و به اصطلاح (علوم رسمى ) نيست، بلكه منظور از آن معرفت و آگاهى خـاصى است كه انسان را به (قنوت ) يعنى اطاعت پروردگار، و ترس از دادگاه او و امـيـد بـه رحـمـت خـدا دعوت مى كند، اين است حقيقت علم، و علوم رسمى نيز اگر در خدمت چنين مـعـرفـتـى بـاشـد علم است، و اگر مايه غرور و غفلت و ظلم و فساد در ارض شود و از آن (كيفيت و حالى ) حاصل نشود (قيل و قالى ) بيش نيست.

7 - بـر خـلاف آنـچـه بـيـخـبـران مـى پـنـدارنـد و مـذهـب را عـامـل تـخدير مى شمرند مهمترين دعوت انبيا به سوى علم و دانش بوده است، و بيگانگى خـود را بـا جـهـل در هـمه جا اعلام كرده اند، علاوه بر آيات قرآن كه از هر فرصتى براى بـيـان ايـن حقيقت استفاده مى كند تعبيراتى در روايات اسلامى ديده مى شود كه بالاتر از آن در اهميت علم تصور نمى شود.

در حـديـثـى از پـيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم لا خير فى العيش الا لرجلين عالم مطاع او مـسـتـمـع واع زندگى جز براى دو كس فايده ندارد: دانشمندى كه نظرات او اجرا گردد، و دانشطلبانى كه گوش به سخن دانشمندى دهند.

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق مـى خوانيم: ان العلمأ ورثة الانبيأ و ذاك ان الانبيأ لم يـورثـوا درهما و لا دينارا، و انما اورثوا احاديث من احاديثهم، فمن اخذ بشى ء منها فقد اخذ حـظـا وافـرا، فـانـظـروا عـلمـكـم هـذا عـمـن تـاخـذونـه فـان فـيـنـا اهـل البـيـت فـى كـل خـلف عـدولا يـنـفـون عـنـه تـحـريـف الغـاليـن و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين:

(دانـشـمـنـدان وارثـان پـيـامـبـرانـند، چرا كه پيامبران درهم و دينارى از خود به يادگار نـگـذاشـتـنـد، بـلكه علوم و احاديثى از آنها به يادگار ماند، هر كس بهره اى از آن داشته باشد بهره فراوانى از ميراث پيامبران دارد، سپس امام مى افزايد: بنگريد علم خود را از چـه كـسـى مـى گـيـريـد (از عـلمـاى واقـعـى، يـا عـالم نـمـاهـا؟) بـدانـيـد در مـيـان مـا اهـل بيت در هر عصرى افراد عادل و مورد اعتمادى هستند كه تحريف تندروان، و ادعاهاى بى اساس منحرفان، و توجيهات جاهلان را از اين آئين پاك نفى مى كنند.

8 - در آيـه اخـيـر از سـه گـروه سـخن به ميان آمده: عالمان و جاهلان و اولو الالباب، در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) در تـفسير اين سه گروه مى خوانيم: نحن الذين يعلمون و عدونا الذين لا يعلمون، و شيعتنا اولو الالباب:

(مائيم عالمان و دشمنان ما جاهلانند و شيعيان ما اولو الالباب هستند.) روشن است كه اين تفسير به عنوان بيان مصداقهاى واضح آيه است و عموميت مفهوم آيه را نفى نمى كند.

9 - در حديثى آمده است امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) شبى از مسجد كوفه به

سوى خانه خويش حركت كرد در حالى كه كميل بـن زيـاد كـه از دوسـتـان خاص آن حضرت بود او را همراهى مى كرد، در اثنأ راه از كنار خـانـه مـردى گـذشـتـند كه صداى تلاوت قرآنش بلند بود، و اين آيه را امن هو قانت آنأ الليـل... بـا صـداى دلنـشـيـن و حـزيـن مـى خـوانـد، كـمـيـل در دل از حـال ايـن مـرد بـسـيـار لذت بـرد، و از روحـانـيـت او خـوشحال شد، بى آنكه چيزى بر زبان براند، امام (عليه‌السلام ) رو به سوى او كرد و فـرمـود: سـر و صـداى ايـن مـرد مـايـه اعـجـاب تـو نـشـود او اهل دوزخ است! و به زودى خبر آن را به تو خواهم داد!

كميل از اين مسأله در تعجب فرو رفت نخست اينكه امام (عليه‌السلام ) به زودى از فكر و نـيـت او آگاه گشت و ديگر اينكه شهادت به دوزخى بودن اين مرد ظاهر الصلاح داد مدتى گـذشـت تـا سـرانـجـام كـار خـوارج بـه آنـجـا رسـيـد كـه در مقابل امير مؤ منان (عليه‌السلام ) ايستادند و حضرت با آنها پيكار كرد در حالى كه قرآن را آن گـونـه كـه نـازل شـده بـود حـفـظ داشـتـنـد، امـيـرمـؤ مـنان علىعليه‌السلام رو به كميل كرد، در حالى كه شمشير در دست حضرت بود و سرهاى آن كافران طغيانگر بر زمين افـتـاده بـود، بـا نـوك شـمـشـيـر بـه يـكـى از آن سـرهـا اشـاره كـرد و فـرمـود: اى كـمـيـل! امـن هـو قانت انأ الليل يعنى اين همان شخصى است كه در آن شب تلاوت قرآن مى نمود، و حال او اعجاب تو را برانگيخت كميل حضرت را بوسيد و استغفار كرد.


آيه (10) تا (16) و ترجمه

( قـل يـعباد الذين أمنوا اتقوا ربكم للذين أحسنوا فى هذه الدنيا حسنة و أرض الله وسعة إنما يوفى الصبرون أجرهم بغير حساب ) (10)( قل إنى أمرت أن أعبد الله مخلصا له الدين ) (11)( و أمرت لان أكون أول المسلمين ) (12)( قل إنى أخاف إن عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) (13)( قل الله أعبد مخلصا له دينى ) (14)( فاعبدوا ما شئتم من دونه قل إن الخسرين الذين خسروا أنفسهم و أهليهم يوم القيمة ألا ذلك هو الخسران المبين ) (15)( لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل ذلك يخوف الله به عباده يعباد ) (16)

ترجمه:

10 - بـگـو: اى بـنـدگـان مـن كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت پروردگارتان بپرهيزيد، بـراى كـسـانـى كـه در ايـن دنيا نيكى كرده اند پاداش نيك است، و زمين خداوند وسيع است (هـرگـاه تـحت فشار سردمداران كفر واقع شديد مهاجرت كنيد) كه صابران اجر و پاداش خود را بى حساب دريافت مى دارند.

11 - بگو: من مامورم كه خدا را پرستش كنم در حالى كه دينم را براى او خالص نمايم.

12 - و مامورم كه نخستين مسلمان باشم.

13 - بگو: من اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب روز بزرگ قيامت (او) مى ترسم.

14 - بگو: من تنها خدا را مى پرستم، در حالى كه دينم را براى او خالص مى كنم.

15 - شـمـا هـر كس را جز او مى خواهيد بپرستيد، بگو: زيانكاران واقعى كسانى هستند كه سـرمـايـه وجـود خـويـش و بـسـتـگانشان را در روز قيامت از دست داده اند آگاه باشيد زيان آشكار همين است.

16 - بـراى آنـهـا از بـالاى سـرشـان سـايـبـانـهـائى از آتـش، و در زيـر پـايـشـان نيز سـايـبـانهائى از آتش است، اين چيزى است كه خداوند با آن بندگانش را تخويف مى كند، اى بندگان من از نافرمانى من بپرهيزيد

تفسير:

خطوط اصلى برنامه بندگان مخلص

در تعقيب آيات در بحث گذشته كه مقايسه اى ميان مشركان مغرور و مؤ منان مطيع فرمان خدا و نيز ميان عالمان و جاهلان شده بود در آيات مورد بحث خطوط اصلى برنامه هاى بندگان راسـتـيـن و مـخـلص را ضـمـن هـفـت دسـتـور كـه در طـى چـنـد آيـه آمـده و هـر آيـه بـا خـطاب (قل ) شروع مى شود بيان شده است.

نخست از تقوى شروع مى كند و به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد: (بـگـو! اى بـنـدگـان مـؤ مـن مـن! از پـروردگـار خـود بـپرهيزيد و تقوى را پيشه كنيد( قل يا عباد الذين آمنوا اتقوا ربكم ) .

آرى تقوى كه همان خويشتندارى در برابر گناه، و احساس مسئوليت و تعهد در پيشگاه حق اسـت نـخـسـتـيـن بـرنـامـه بـنـدگـان مـؤ مـن خـدا مـى بـاشـد، تـقـوى سـپـرى اسـت در مقابل آتش و عاملى است بازدارنده در برابر انحراف، تقوى سرمايه بزرگ بازار قيامت، و معيار شخصيت و كرامت انسان در پيشگاه پروردگار است.

در دومـيـن دسـتـور بـه مـسـاله (احـسـان و نـيـكـوكـارى ) در ايـن دنـيـا كـه دار عـمـل اسـت پـرداخته، و از طريق بيان نتيجه احسان، مردم را به آن تشويق و تحريص مى كـنـد و مـى فـرمايد: (براى كسانى كه در اين دنيا نيكى كرده اند حسنه و پاداش نيكوى بزرگى است )( للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنه ) .

آرى نـيـكـوكـارى بـه طـور مـطـلق در ايـن دنـيـا در گـفـتـار، در عـمـل، در طـرز انـديـشـه و تـفـكـر نـسـبت به دوستان، و نسبت به بيگانگان، نتيجه اش برخوردارى از پاداش عظيم در هر دو جهان است كه نيكى جز نتيجه نيك نخواهد داشت.

در حـقـيـقـت تـقـوى يـك عـامـل بـازدارنـده اسـت، و احـسـان يـك عـامـل حـركـت آفـريـن كـه مـجـمـوعـا تـرك گـنـاه و انـجـام فـرائض و مـسـتـحـبـات را شامل مى شود.

سـومـيـن دسـتـور تـشـويق به (هجرت ) از مراكز شرك و كفر و آلوده به گناه است مى گويد: (زمين خداوند وسيع است )( و ارض الله واسعة ) .

كه در حقيقت پاسخى است به بهانه جويان سست اراده اى كه مى گفتند

ما در سرزمين مكه به خاطر سيطره حكومت مشركان قادر به انجام وظائف الهى خود نيستيم، قـرآن مـى گـويـد: سـرزمـيـن خـدا مـحـدود بـه مكه نيست، مكه نشد مدينه دنيا پهناور است، تـكـانـى بـه خـود دهـيـد و از مـراكـز آلوده به شرك و كفر و خفقان كه مانع آزادى و انجام وظائف شما است به جاى ديگر نقل مكان كنيد.

مسأله هجرت يكى از مهمترين مسائلى است كه نه تنها در آغاز اسلام اساسيترين نقش را در پـيـروزى حـكـومـت اسلامى ايفا كرد، و به همين دليل پايه و سرآغاز تاريخ اسلامى شد، بـلكـه در هر زمان ديگر نيز از اهميت فوق العادهاى برخوردار است كه از يكسو مؤ منان را از تـسـليـم در بـرابـر فـشـار و خـفـقـان مـحـيـط بـاز مـى دارد، و از سـوئى ديـگـر عامل صدور اسلام به نقاط مختلف جهان است.

قـرآن مـجيد مى گويد: (به هنگام قبض روح ظالمان و مشركان، فرشتگان قبض روح مى پـرسـند شما در چه حال بوديد؟ در جواب مى گويند: ما مستضعف بوديم و در سرزمين خود تـحـت فشار، ولى فرشتگان به آنها پاسخ مى دهند مگر سرزمين الهى پهناور نبود؟ چرا مـهاجرت نكرديد جايگاهشان جهنم است و چه جايگاه بدى است( ان الذين توفاهم الملائكة ظـالمـى انـفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماواهم جهنم و سائت مصيرا ) (نسأ - 97).

ايـن به خوبى نشان مى دهد كه فشار و خفقان محيط در آنجا كه امكان هجرت وجود دارد به هيچوجه در پيشگاه خدا عذر نيست. (در زمينه اهميت هجرت در اسلام و ابعاد مختلف آن بحثهاى گـونـاگـونـى در جـلد 4 صفحه 89 (ذيل آيه 100 - سوره نسأ.) و در جلد 7 صفحه 261 ذيل آيه 72 - سوره انفال بحثهاى مشروحى آمده است ).

و از آنـجـا كـه هـجـرت مـعـمولا همراه با مشكلات فراوانى در جنبه هاى مختلف زندگى است چهارمين دستور را درباره صبر و استقامت به اين صورت بيان مى كند:

(صـابـران و شـكـيـبـايان اجر و پاداش خود را بى حساب دريافت مى دارند( انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب ) .

تـعـبـيـر بـه (يـوفـى ) كـه از مـاده (وفـى ) و بـه مـعـنـى اعـطـأ كامل است از يكسو و تعبير (بغير حساب ) از سوى ديگر نشان مى دهد كه صابران با استقامت برترين اجر و پاداش را در پيشگاه خدا دارند، و اهميت هيچ عملى به پايه صبر و استقامت نمى رسد.

شـاهـد ايـن سـخـن حـديـث مـعـروفـى اسـت كـه امـام صـادق (عليه‌السلام ) از رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل مـى كـنـد: اذا نـشـرت الدواوين و نصبت المـوازيـن، لم يـنـصـب لاهـل البـلأ ميزان، و لم ينشر لهم ديوان، ثم تلا هذه الاية: انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب:

(هـنـگـامـى كـه نامه هاى اعمال گشوده مى شود، و ترازوهاى عدالت پروردگار نصب مى گردد، براى كسانى كه گرفتار بلاها و حوادث سخت شدند و استقامت ورزيدند نه ميزان سـنـجـشـى نـصب مى شود، و نه نامه عملى گشوده خواهد شد، سپس پيامبر به عنوان شاهد سخنش آيه فوق را تلاوت فرمود كه خداوند اجر صابران را بى حساب مى دهد.)

بـعـضى معتقدند كه اين آيه درباره نخستين هجرت مسلمانان يعنى هجرت گروه عظيمى به سـركـردگـى (جـعـفـر بـن ابـى طـالب ) بـه سـرزمـيـن حـبـشـه نـازل شـده اسـت و بـارهـا گفته ايم كه شان نزولها در عين اينكه مفاهيم آيات را روشن مى كند آنها را محدود نمى سازد.

در پـنـجـمـين دستور سخن از مسأله اخلاص، و توحيد خالص از هر گونه شائبه شرك، به ميان آمده، اما در اينجا لحن كلام عوض ‍ مى شود و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از وظـائف و مسئوليتهاى خودش سخن مى گويد، مى فرمايد: (بگو: من مامورم كه خدا را پـرسـتـش كـنـم در حـالى كـه ديـن خـود را بـراى او خـالص كـرده بـاشـم )( قل انى امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين ) .

سـپـس مـى افـزايـد: و مـامـورم كـه نـخـسـتـيـن مـسـلمـان بـاشـم )( و امـرت لان اكون اول المسلمين ) .

در ايـنـجـا شـشـمـيـن دسـتـور يـعـنـى پـيـشـى گـرفـتـن از هـمـگـان در اسـلام و تـسـليـم كامل در برابر فرمان خدا مطرح شده است.

هفتمين و آخرين دستور كه مسأله خوف از مجازات پروردگار در روز قيامت است نيز با همين لحـن عـنـوان شـده، مـى فرمايد (بگو: من اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب روز بزرگ قيامت خائفم )( قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) .

تـا ايـن حـقـيـقـت روشـن شـود كـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز بنده اى از بندگان خدا است، او نيز مامور به پرستش خالصانه است، او نيز از كيفر الهى خائف مى بـاشـد، او نـيـز مامور به تسليم در برابر فرمان حق است، و حتى ماموريتى سنگينتر از ديگران دارد كه بايد از همه پيشگامتر باشد!

او هـرگـز مـدعـى مقام الوهيت، و بيرون نهادن گام از مسير عبوديت نبوده بلكه به اين مقام افتخار و مباهات مى كند، و به همين دليل در همه چيز الگو و اسوه مى باشد.

او بـراى خـود امـتـيـازى از ايـن جـهـات بـر ديـگـران قائل نيست، و اين خود

نشانه روشنى بر عظمت و حقانيت او است، نه همچون مدعيان دروغين كه مردم را به پرستش خويش دعوت مى كردند، و خود را مافوق بشر، و از گوهرى والاتر معرفى كرده، و گاه پيروان خويش را دعوت مى كنند كه هر سال هم وزنشان طلا و جواهرات به آنها بدهند!

او در حـقيقت مى گويد: من همچون سلاطين جبارى كه مردم را موظف به وظايفى مى كنند و خود را مـافـوق وظـيـفـه و تـكـليـف مـى پـنـدارند نيستم، و اين در واقع اشاره به يك مطلب مهم تـربيتى است كه هر مربى و رهبرى بايد در انجام دستورات مكتب خويش از همه پيشگامتر باشد، او بايد اولين مؤ من به آئين خويش و كوشاترين فرد و فداكارترين نفر باشد، تـا مـردم بـه صـداقـتـش ايمان پيدا كنند، و او را در همه چيز (قدوه ) و (اسوه ) خود بشناسند.

و از ايـنـجا روشن مى شود نخستين مسلمان بودن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نه تنها بر حسب زمان است كه نخستين مسلمان در تمامى جهات بود، در جهت ايمان، در اخلاص و عمل و فداكارى، و در جهاد و ايستادگى و مقاومت.

سـراسـر تـاريـخ زنـدگـى پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز اين حقيقت را به خوبى تاييد مى كند.

بـعـد از ذكـر بـرنـامـه هـفـت مـاده اى آيـات فوق (تقوى، احسان، هجرت، صبر، اخلاص، تـسـليـم، و خـوف ) از آنـجـا كـه مـسأله اخلاص مخصوصا در برابر انگيزه هاى مختلف شـرك ويـژگـى خـاصى دارد بار ديگر براى تأكيد به سراغ آن رفته و با همان لحن مـى فرمايد: (بگو تنها خدا را پرستش مى كنم در حالى كه دينم را براى او خالص مى گردانم )( قل الله اعبد مخلصا له دينى ) .

(اما شما هر كس را جز او مى خواهيد بپرستيد) (فاعبدوا ما شئتم من دونه.

سـپـس مـى افـزايـد: (بگو اين راه راه زيانكاران است، چرا كه زيانكاران واقعى كسانى هـسـتـند كه سرمايه عمر و جان خويش و حتى بستگان خود را در روز قيامت از دست بدهند!) (قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة )

نـه از وجـود خـويـش بـهـره اى گـرفـتـنـد، و نه از سرمايه عمر نتيجه اى، نه خانواده و فرزندانشان وسيله نجات آنها هستند و نه مايه آبرو و شفاعت در پيشگاه حق.

(آگاه باشيد خسران و زيان آشكار همين است!)( الا ذلك هو الخسران المبين ) .

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث يـكـى از چـهـره هـاى خسران مبين و زيان آشكار آنها را اينگونه توصيف مى كند: (براى آنها در بالاى سرشان سايبانهائى از آتش، و در زير پايشان نـيـز سـايـبـانـهـائى از آتـش اسـت!)( لهـم مـن فـوقـهـم ظلل من النار و من تحتهم ظلل ) .

و به اين ترتيب آنها از هر طرف با شعله هاى آتش محاصره شده اند، چه خسرانى از اين بالاتر؟ و چه عذابى از اين دردناكتر؟!

(ظـلل ) جـمـع (ظـلة ) (بـر وزن قـله ) به معنى پرده اى است كه در طرف بالا نصب شـود، بـنابراين اطلاق آن بر فرشى كه در زير پا گسترده است يكنوع اطلاق مجازى و از باب توسعه در مفهوم كلمه است.

بعضى از مفسران گفته اند چون دوزخيان در ميان طبقات جهنم گرفتارند پرده هاى آتش هم بـالاى سـر آنـهـا، و هـم زيـر پـاى آنـهـا اسـت، و حـتـى اطـلاق كـلمـه ظلل بر پردههاى پائينى مجاز نيست.

همانند اين آيه، آيه 55 سوره عنكبوت است كه مى گويد:( يوم يغشيهم العذاب من فوقهم و مـن تـحت ارجلهم و يقول ذوقوا ما كنتم تعملون ) : (آن روز كه عذاب الهى از بالاى سر و از زيـر پـا (از هـر سـو) آنـهـا را مـى پـوشـانـد و بـه آنـهـا مـى گـويـد: بـچـشـيـد آنچه را عمل مى كرديد!)

ايـن در حـقـيـقـت تـجـسـمـى از حـالات دنـيـاى آنـهـا اسـت كـه جهل و كفر و ظلم به تمام وجودشان احاطه كرده بود، و از هر سو آنها را مى پوشاند.

سـپـس بـراى تـأكـيد و عبرت مى افزايد: (اين چيزى است كه خداوند بندگانش را از آن بـر حـذر مـى دارد اكـنـون كـه چنين است اى بندگان من از نافرمانى من بپرهيزيد!)( ذلك الذى يخوف الله به عباده يا عباد فاتقون ) .

تـعـبـيـر بـه (عـبـاد) (بـندگان و اضافه آن به خدا آنهم به طور مكرر، در اين آيه، اشاره به اين است كه اگر خداوند تهديدى به عذاب مى كند آنهم به خاطر لطف و رحمت او است، تا بندگان حق گرفتار چنين سرنوشت شومى نشوند، و از اينجا روشن مى شود كه لزومـى نـدارد (عـبـاد) را در ايـن آيـه بـه خـصـوص تـفـسـيـر كـنـيـم، بـلكـه شامل همگان مى شود چرا كه هيچكس نبايد خود را از عذاب الهى در امان بداند.

نكته ها:

1 - حقيقت خسران و زيان؟

خـسـران - چـنـانـكـه راغـب در مـفـردات مـى گـويـد در اصل به معنى از دست دادن سرمايه و كمبود آن است كه گاه به انسان نسبت داده مى شود و گـفـتـه مـى شـود فـلانـكـس زيـان كـرد و گـاه بـه خـود عمل نسبت مى دهند و مى گويند تجارتش زيان كرد.

از سـوى ديـگـر گـاه (خـسـران ) در مـورد سـرمـايـه هـاى ظـاهـر بـه كـار مى رود مانند مـال و مـقـام دنـيـوى، و گـاه در سـرمـايـه هـاى مـعـنـوى مـانـنـد صـحـت و سـلامـت و عقل و ايمان و ثواب، و اين همان چيزى است كه خداوند آن را (خسران مبين ) نام نهاده است... و هـر خـسرانى كه خداوند در قرآن بيان كرده اشاره به معنى دوم است نه آنچه مربوط به سرمايه هاى دنيوى و تجارتهاى معمولى است.

قـرآن در حـقـيـقت انسانها را به تجارت پيشگانى تشبيه كرده كه با سرمايه هاى سنگين قـدم بـه تـجـارتـخـانـه اين جهان مى گذارند، بعضى سود كلانى مى برند، و گروهى سخت زيان مى بينند.

آيـات زيـادى در قـرآن مـجيد است كه اين تعبير و تشبيه در آن منعكس مى باشد، و در واقع بيانگر اين حقيقت است كه براى نجات در قيامت نبايد در انتظار اين و آن نشست تنها راه آن، بـهـره گيرى از سرمايه هاى موجود، و تلاش و كوشش در اين تجارت بزرگ است كه در آنجا (همه چيز را به بها مى دهند، به بهانه نمى دهند!)

و امـا چـرا زيـان مـشركان و گنهكاران را (خسران مبين ) توصيف كرده؟ براى اينكه اولا آنـهـا بـرتـريـن سـرمـايـه يـعـنـى سـرمـايـه عـمـر و عـقـل و خـرد و عـواطـف و زنـدگـانـى را از دسـت داده انـد بـى آنـكـه در مقابل آن چيزى به دست آورند.

ثـانـيا: اگر فقط اين سرمايه را از دست داده بودند بى آنكه عذاب و مجازاتى خريدارى كـنـنـد بـاز مـطـلبـى بود، بدبختى اينجاست كه در برابر از دست دادن اين سرمايه هاى عظيم سختترين و دردناكترين عذاب را براى خود فراهم ساخته اند.

ثالثا: اين خسرانى است كه قابل جبران نمى باشد، و اين از همه دردناكتر است، آرى اين است (خسران مبين ).

2 - جـمله (فاعبدوا ما شئتم ) (هر چه را مى خواهيد بپرستيد) به اصطلاح امرى است كه بـراى تـهـديـد بيان شده است و اين در مقامى گفته مى شود كه نصيحت و اندرز در شخص مـجـرم و گـنـهكار اثر نمى بخشد، آخرين سخنى كه به او گفته مى شود اين است: (هر چه مى خواهى بكن، اما منتظر مجازات باش يعنى بجائى رسيده اى كه ديگر ارزش تكليف و نصيحت و اندرز را ندارى، و جز عذاب دردناك سرنوشت و درمان ديگرى ندارى.)

3 - منظور از اهل كيانند؟

آيات فوق مى گويد: اين زيانكاران نه تنها سرمايه هاى هستى خويش را از دست مى دهند كه سرمايه وجود اهل خود را نيز از كف خواهند داد.

بعضى از مفسران گفته اند منظور از اهل در اينجا پيروان انسان و كسانى كه در خط مكتب و برنامه هاى او قرار گرفته اند مى باشد.

بعضى آن را به معنى همسران بهشتى تفسير كرده اند كه مشركان و مجرمان آنها را از دست مى دهند.

و بـعضى به خانواده و نزديكان در دنيا، و معنى اخير با توجه به مفهوم اصلى اين كلمه از هـمـه مناسبتر به نظر مى رسد چرا كه افراد بى ايمان آنها را در آخرت از دست خواهند داد، اگـر مـومـن بـاشـنـد از آنـها جدا مى شوند، و اگر همچون خودشان كافران باشند نه تنها سودى به حالشان نخواهد داشت بلكه مايه عذاب دردناكترى خواهند بود.


آيه (17) تا (20) و ترجمه

( و الذين اجتنبوا الطاغوت أن يعبدوها و أنابوا إلى الله لهم البشرى فبشر عباد ) (17)( الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه أولئك الذين هدئهم الله و أولئك هم أولوا الا لبب ) (18)( افمن حق عليه كلمة العذاب أفأنت تنقذ من فى النار ) (19)( لكن الذيـن اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف مبنية تجرى من تحتها الا نهر وعد الله لا يخلف الله الميعاد ) (20)

ترجمه:

17 - كسانى كه از عبادت طاغوت اجتناب كردند و به سوى خداوند بازگشتند بشارت از آن آنها است، بنابراين بندگان مرا بشارت ده.

18 - كـسـانـى كـه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند، آنها كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.

19 - آيا تو مى توانى كسى را كه فرمان عذاب درباره او قطعى شده، رهائى بخشى؟ آيا تو مى توانى كسى را كه در درون آتش است برگيرى و بيرون آورى.

20 - ولى آنها كه تقواى الهى پيشه كردند غرفه هائى در بهشت دارند،

غـرفـه هاى ديگرى بنا شده، و از زير آن نهرها جارى است، اين وعده الهى است و خداوند در وعده خود تخلف نمى كند

تفسير:

بندگان حقيقى خدا

بـاز در ايـن آيـات، قـرآن از روش مـقـايـسـه بـهـره گـيـرى كـرده، و در مـقـابـل مـشـركـان مـتـعصب و لجوجى كه سرنوشتى جز آتش دوزخ ندارند سخن از بندگان خاص و حقيقتجوى پروردگار به ميان آورده، مى گويد: (بشارت باد بر كسانى كه از عبادت (طاغوت ) اجتناب كردند و به سوى خدا بازگشتند)( و الذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و أنابوا الى الله لهم البشرى ) .

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (بشرى ) در اينجا مطلق است همه گونه بشارت بر نعمتهاى الهـى اعـم از مـادى و مـعـنـوى را شـامـل مـى شود، اما اين بشارت وسيع و گسترده مخصوص كـسـانـى اسـت كـه از پـرسـتش طاغوت اجتناب ورزند، و به سوى خدا باز آيند كه مجموع ايمان و اعمال صالح در همين جمله جمع است.

زيرا (طاغوت ) در اصل از ماده (طغيان ) به معنى تعدى و تجاوز از حد و مرز است، و لذا اين كلمه بر هر متجاوز، و هر معبودى جز خدا، مانند شيطان و حكام جبار اطلاق مى شود (اين كلمه در واحد و در جمع هر دو به كار مى رود).

بنابراين (اجتناب از طاغوت ) با اين معنى وسيع و گسترده، دورى از هر گونه شرك و بتپرستى و هواپرستى و شيطان پرستى و تسليم در برابر حاكمان جـبـار و سـلطه گران ستمكار را فرا مى گيرد، (انابه الى الله ) جامع روح تقوى و پرهيزگارى و ايمان است، و البته چنين كسانى درخور بشارتند.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجه است كه عبادت طاغوت تنها به معنى ركوع و سجود نيست، بلكه هر گونه اطاعت را نيز شامل مى شود، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: من اطاع جبارا فقد عبده!: (كسى كه اطاعت زمامدار ستمگرى كند او را پرستش ‍ كرده است.)

سـپـس بـراى مـعـرفـى ايـن بندگان ويژه مى گويد: (بندگان خاص مرا بشارت ده )( فبشر عباد ) .

(آنـهـا كـه سخنان را مى شنوند، و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند)( الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ) .

(آنها كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمندان و صاحبان مغز و عقلند)( اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب ) .

ايـن دو آيه كه به صورت يك شعار اسلامى درآمده، آزادانديشى مسلمانان، و انتخابگرى آنها را در مسائل مختلف بخوبى نشان مى دهد.

نـخـسـت مـى گـويـد: (بـنـدگـان مـرا بـشـارت ده ) و بعد اين بندگان ويژه را به اين صـورت مـعرفى مى كند كه (آنها به سخنان اين و آن بدون در نظر گرفتن گوينده و خـصـوصـيـات ديـگـر گـوش فـرا مـى دهـنـد و بـا نـيـروى عقل و خرد بهترين آنها را بر مى گزينند) هيچگونه تعصب و لجاجتى در كار آنها نيست، و هـيـچگونه محدوديتى در فكر و انديشه آنها وجود ندارد، آنها جوياى حقند و تشنه حقيقت، هـر جـا آن را بـيـابـنـد بـا تـمـام وجـود از آن اسـتـقـبـال مـى كـنـنـد، و از چـشـمـه زلال آن بى دريغ مى نوشند و سيراب مى شوند.

آنـهـا نـه تـنها طالب حقند و تشنه گفتار نيك، بلكه در ميان (خوب ) و (خوبتر) و (نـيـكـو) و (نـيـكـوتـر) دومـى را بـرمـى گـزيـنـنـد، خلاصه آنها خواهان بهترين و برترينند.

آرى اين است نشانه يك مسلمان راستين و حق طلب.

در ايـنـكـه مـنـظـور از (قـول ) در جـمـله (يـسـتـمـعـون القول ) سخنان را مى شنوند) چيست مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:

بـعـضـى آن را بـه (قـرآن ) تفسير كرده اند، و آنچه در آن از طاعات و مباحات است، و پيروى از احسن را به معنى پيروى از طاعات مى دانند.

بعضى ديگر آن را به مطلق اوامر الهى تفسير كرده اند خواه در قرآن باشد يا غير قرآن.

ولى هـيـچـگـونـه دليـلى بر اين تفسيرهاى محدود در دست نيست بلكه ظاهر آيه هر گونه قـول و سـخـن را شامل مى شود، بندگان با ايمان خداوند از ميان تمام سخنان آن را برمى گـزيـنـنـد كـه (احـسـن ) اسـت، و از آن تـبـعـيـت مـى كـنـنـد، و در عمل خويش به كار مى بندند.

جـالب ايـنـكـه قـرآن در آيـه فوق صاحبان (هدايت الهى ) را منحصر در اين قوم شمرده هـمـانـگـونـه كه خردمندان را منحصر به اين گروه دانسته است اشاره به اينكه اين گروه مـشـمـول هـدايـت ظـاهـر و بـاطـنـنـد، هـدايـت ظـاهـر از طـريـق عـقـل و خرد، و هدايت باطن از طريق نور الهى و امداد غيبى، و اين دو افتخار بزرگ بر اين حقيقتجويان آزادانديش است.

و از آنـجـا كـه پيامبر الهى به هدايت گمراهان و مشركان سخت علاقه داشت، و از انحراف آنها كه گوش شنوا در برابر حقايق نداشتند رنج مى برد آيه بعد به او از طـريـق بـيان اين حقيقت كه اين عالم، عالم آزادى و امتحان است، و گروهى سرانجام مستوجب آتـشـنـد دلدارى داده، مـى گـويـد: (آيـا تـو مـى تـوانـى كسى را كه فرمان عذاب الهى دربـاره او قـطـعـى و مـحقق شده نجات دهى؟، آيا مى توانى كسى را كه در درون آتش است برگيرى و بيرون آورى؟!)( أفمن حق عليه كلمة العذاب أفانت تنقذ من فى النار ) .

جـمـله (حـقـت عـليـه كـلمـة العـذاب ) (فـرمان عذاب الهى درباره او محقق شده ) اشاره به آياتى همچون آيه 85 سوره ص است كه درباره شيطان و پيروانش مى گويد:( لاملئن جهنم مـنـك و مـمـن تـبـعـك مـنـهـم اجـمعين ) : (بطور مسلم دوزخ را از تو و از پيروان تو پر خواهم كرد!)

بـديـهى است قطعى شدن فرمان عذاب درباره اين گروه جنبه اجبارى نداشته، بلكه به خـاطـر اعـمـالى اسـت كـه مرتكب شده اند، و اصرارى است كه در ظلم و فساد و گناه داشته انـد، بـه گـونـه اى كـه روح ايـمـان و تـشـخيص براى هميشه در آنان مرده، و وجود آنان يكپارچه وجود جهنمى شده!

و از ايـنجا روشن مى شود جمله (أ فانت تنقذ من فى النار): (آيا تو مى توانى كسى را كه در دل آتش است نجات دهى )؟ اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه دوزخى بودن آنان آنـقـدر مسلم است كه گوئى هم اكنون در دل آتشند، و مى دانيم چنين كسانى كه تمام راههاى ارتـبـاطـى خـود را بـا خـدا بـريده اند راه نجاتى ندارند، حتى پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با اينكه (رحمة للعالمين ) است نمى تواند آنان را از عذاب رهائى بخشد.

امـا بـراى شادى قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و اميدوارى مؤ منان، در آخرين آيه چنين مى گويد: (ولى كسانى كه تقواى الهى پيشه كردند غرفه هائى در بهشت از آن آنها است كه بر فراز آنها غرفه هاى ديگرى بنا شده )( لكن الذين اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف ) .

اگر دوزخيان در ميان پرده هاى آتش قرار دارند، و به تعبير آيات گذشته( لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل ) بهشتيان غرفه هائى دارند بر فراز غرفه ها، و قصرهائى بـر فـراز قـصـرهـا، چـرا كـه ديـدن مـنـظره گلها و آب و نهرها و باغها از فراز غرفه ها لذتبخشتر و دلپذيرتر است.

(غرف ) جمع (غرفه ) از ماده (غرف ) (بر وزن حرف ) به معنى برداشتن چيزى است، و لذا به آبى كه با كف از چشمه برمى دارند و مى نوشند غرفه مى گويند، سپس بـه قـسـمـتـهـاى فـوقـانـى سـاخـتـمـان و طـبـقـات بـالاى منازل اطلاق شده است.

اين غرفه هاى زيباى بهشتى با نهرهائى كه از زير آن جارى مى شود تزيين شده لذا در دنـبـاله آيـه مـى فـرمـايـد: (از زير آنها نهرها پيوسته جريان دارد)( تجرى من تحتها الانهار ) .

آرى ايـن وعـده الهـى اسـت، و خـداوند در وعده خود تخلف نمى كند( وعد الله لا يخلف الله الميعاد ) .

نكته ها:

1 - منطق آزادانديشى اسلام

بسيارى از مذاهب پيروان خود را از مطالعه و بررسى سخنان ديگران

نـهـى مـى كـنـند، چرا كه بر اثر ضعف منطق كه به آن گرفتارند از اين مى ترسند منطق ديگران برترى پيدا كند و پيروانشان را از دستشان بگيرد!

امـا بـه طـورى كه در آيات فوق خوانديم اسلام در اين قسمت سياست (دروازه هاى باز) را بـه اجـرا درآورده، و بـنـدگـان راسـتـيـن خـداونـد را كـسـانـى مـى دانـد كـه اهل تحقيقند، نه از شنيدن سخنان ديگران وحشت دارند، نه تسليم بيقيد و شرط مى شوند و نه هر وسوسه را مى پذيرند.

اسـلام بـه كـسـانـى بـشـارت مـى دهد كه گفتارها را مى شنوند و خوبترين آنها را برمى گزينند. نه تنها خوب را بر بد ترجيح مى دهند در ميان خوبها هر گلى را بهتر است مى چينند.

قرآن جاهلان بيخبرى را كه به هنگام شنيدن پيام حق دست در گوش مى گذارند و جامه بر سـر مـى كـشـيـدنـد شديدا نكوهش مى كند چنانكه در سخنان نوح (عليه‌السلام ) به هنگام شـكـوى به پيشگاه پروردگار آمده است:( و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فـى آذانـهـم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا ) : (خداوندا! هر زمان آنان را دعـوت كـردم كـه آنـهـا را بـبـخـشى انگشتها را در گوش قرار دادند، و لباس بر خويشتن پيچيدند، در گمراهى خود اصرار ورزيدند، و شديدا استكبار كردند) (نوح - 7).

اصـولا مـكـتـبـى كـه داراى مـنطق نيرومندى است دليلى ندارد كه از گفته هاى ديگران وحشت داشته باشد، و از طرح مسائل آنها هراس به خود راه دهد، آنها بايد بترسند كه ضعيفند و بى منطق اند.

ايـن آيـه در عـيـن حـال چـشـم و گـوش بـسته هائى را كه هر سخنى را بى قيد و شرط مى پـذيـرنـد، و حتى به اندازه گوسفندانى كه به علفزار مى روند در انتخاب خوراك خود تـحـقـيـق و بـررسـى نـمـى كـنند، از صف (اولو الالباب ) و هدايت يافتگان بيرون مى شمرد، و اين دو وصف را مخصوص كسانى مى داند كه نه گرفتار افراط تسليم

بى قيد و شرطند و نه تفريط تعصبهاى خشك و جاهلانه.

2 - پاسخ به چند سؤ ال

1 - مـمـكـن اسـت در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطـرح شـود كـه چـرا در اسـلام خريد و فروش كتب ضلال ممنوع است؟

2 - چرا دادن قرآن به دست كفار حرام شمرده شده؟

3 - كسى كه مطلبى را نمى داند چگونه مى تواند در آن انتخابگرى كند و خوب را از بد جـدا نـمـايـد؟ آيـا ايـن مـسـتـلزم دور نـيـسـت؟! پـاسـخ سـؤال اول روشـن اسـت، زيـرا بـحث در آيات فوق از سخنانى است كه اميد هدايت در آن باشد، هرگاه بعد از بررسى و دقت ثابت شد كه فلان كتاب گمراه كننده است ديگر از موضوع ايـن دسـتـور خـارج مـى شود، اسلام هرگز اجازه نمى دهد مردم در راهى كه نادرست بودنش بثبوت رسيده گام بگذارند.

البـتـه تـا زمـانـى كـه ايـن امـر بـر كـسـى ثـابـت نـشـده و بـه اصـطـلاح در حـال تـحـقـيـق از مذاهب مختلف براى پذيرش دين صحيح است مى تواند همه اين كتب را مورد بررسى قرار دهد ولى بعد از ثبوت مطلب بايد آنرا به عنوان يك ماده سمى از دسترس اين و آن خارج كرد.

و امـا در مـورد سـؤ ال دوم در صـورتـى جـايز نيست قرآن به دست غير مسلمان داده شود كه مايه هتك و بى حرمتى باشد، ولى اگر بدانيم غير مسلمانى به راستى در فكر تحقيق از اسـلام اسـت، و مـى خـواهـد قـرآن را بـه اين منظور و هدف بررسى كند، نه تنها گذاردن قـرآن در اخـتـيـارش بـى مـانـع است، بلكه شايد واجب باشد و آنها كه اين امر را تحريم كرده اند منظورشان غير از اين صورت است.

و لذا مجامع بزرگ اسلامى اصرار دارند كه قرآن را به زبانهاى زنده دنيا ترجمه كنند، و براى نشر دعوت اسلامى در اختيار حقطلبان تشنگان حقايق قرار دهند.

در مـورد سـؤ ال سـوم بايد به اين نكته توجه داشت بسيار مى شود كه انسان شخصا از عهده كارى بر نمى آيد، اما به هنگامى كه ديگرى آن را انجام دهد مى تواند خوب را از بد تشخيص دهد، و با نيروى خرد و سرمايه وجدان بهترين آنها را برگزيند.

فى المثل ممكن است كسانى باشند كه از فن معمارى و بنائى آگاه نباشند، حتى نتوانند دو آجـر را بـه صـورت صـحـيـح روى هـم بـگـذارنـد، ولى بـا ايـنـحـال يـك سـاختمان خوب را با كيفيت عالى از يك ساختمان زشت و بى قواره و ناموزون تشخيص مى دهند.

افـراد زيـادى را مـى شـنـاسـيـم كـه خـود شـاعر نيستند اما ارزش اشعار شعراى بزرگ را تـشـخـيـص مـى دهند و آن را از اشعار بى ارزش متكلفان جدا مى سازند، كسانى ورزشكار نيستند اما به خوبى در ميان ورزشكاران داورى و انتخاب مى كنند.

3 - نمونه اى از روايات اسلامى در زمينه آزاد انديشى

در احـاديـث اسـلامـى كـه در تـفـسـيـر آيـات فـوق، يـا بـه طـور مـسـتـقـل، وارد شده، نيز روى اين موضوع تكيه فراوان ديده مى شود از جمله در حديثى از امـام مـوسـى بـن جـعفر (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه به يار دانشمندش بنام هشام بن حكم فـرمـود: يـا هـشـام ان الله تـبـارك و تـعـالى بـشـر اهـل العـقـل و الفـهـم فـى كـتـابـه، فـقـال فـبـشـر عـبـاد الذيـن يـسـتـمـعـون القول فيتبعون احسنه:

(اى هشام خداوند متعال اهل عقل و فهم را در كتابش بشارت داده است، و فرموده: بندگانم را بشارت ده، آنان كه سخنان را مى شنوند و از بهترين آنها پيروى مى كنند، آنـان كـسـانـى هـسـتـنـد كـه خـدا هـدايـتـشـان كـرده و آنـان صـاحـبـان عقل و انديشه اند.)

در حـديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است كه در تفسير آيه فوق فرمود: هو الرجـل يـسمع الحديث فيحدث به كما سمعه، لا يزيد فيه و لا ينقص: (اين آيه درباره كسانى است كه حديثى را كه مى شنوند بى كم و كاست و بدون اضافه و نقصان براى ديگران نقل مى كنند.)

البـتـه مـنظور از اين حديث تفسير (فيتبعون احسنه ) مى باشد، چرا كه يكى از نشانه هـاى پـيروى كردن از بهترين سخنان اين است كه انسان از خودش چيزى بر آن نيفزايد، و عينا در اختيار ديگران بگذارد.

در نهج البلاغه در كلمات قصار اميرعلى (عليه‌السلام ) مى خوانيم: الحكمة ضالة المؤ من، فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق!: (گفتار حكمت آميز گمشده مؤ من است، پس حكمت را بگير هر چند از اهل نفاق صادر شود.)

4 - تطبيق يا شان نزول؟

جـمـعى از مفسران شان نزولهائى براى آيات فوق ذكر كرده اند از جمله اينكه گفته اند: آيـه و الذيـن اجـتـنـبوا الطاغوت... و آيه بعد از آن درباره سه نفر وارد شده كه در عصر جـاهـليـت (تـسـليـم غـوغاى مشركان در آن محيط آلوده نشدند و) مى گفتند لا اله الا الله آنها (سلمان فارسى ) و (ابوذر غفارى ) و (زيد بن عمرو) بودند.

و در بعضى از روايات بجاى زيد بن عمرو (سعيد بن زيد) آمده است.

بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد كـه آيـه ا فـمـن حـق عـليـه كـلمـة العـذاب... در مـورد (ابوجهل ) و مانند او نازل شده است.

ولى بـعـيـد نـيـسـت كـه ايـنـهـا از قـبـيـل شـان نـزول مـصـطـلح نـبـوده بـاشـد بـلكـه از قبيل تطبيق آيه بر مصاديق واضح است.


آيه (21) تا (22) و ترجمه

( ألم تـر أن الله أنـزل مـن السـمـأ مـأ فـسـلكـه ينبيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مـخـتـلفـا أ لونـه ثـم يهيج فترئه مصفرا ثم يجعله حطما إن فى ذلك لذكرى لا ولى الالبب ) (21)( أفـمـن شـرح الله صـدره للاسـلم فـهـو عـلى نـور مـن ربـه فـويـل للقـسـيـة قـلوبـهـم مـن ذكـر الله أولئك فـى ضلل مبين ) (22)

ترجمه:

21 - آيـا نـديـدى كـه خداوند از آسمان آبى فرستاد، و آن را به صورت چشمه هائى در زمـيـن وارد نـمـود سـپس با آن زراعتى را خارج مى سازد كه الوان مختلف دارد بعد اين گياه خـشـك مـى شـود، بـه گـونـه اى كـه آن را زرد و بى روح مى بينى، سپس آن را در هم مى شكند و خرد مى كند، در اين ماجرا تذكرى براى صاحبان مغز است.

22 - آيـا كـسى كه خدا سينه اش را براى اسلام گشاده كرده، و بر فراز مركبى از نور الهـى قـرار گـرفـته (همچون كوردلانى است كه نور هدايت به قلبشان راه نيافته ) واى بر آنها كه قلبهائى سخت در برابر ذكر خدا دارند، آنها در گمراهى آشكارند.

تفسير:

آنها كه بر فراز مركبى از نورند

در ايـن آيات بار ديگر قرآن به دلائل توحيد و معاد باز مى گردد، و بحثهائى را كه در آيات گذشته پيرامون كفر و ايمان بود تكميل مى كند.

از مـيـان آثـار عـظـمـت و ربـوبـيـت پـروردگـار در نـظـام جـهـان هستى، انگشت روى مسأله (نـزول باران ) از آسمان مى گذارد، سپس پرورش (هزاران رنگ ) از گياهان را از اين (آب بى رنگ ) و طى مراحل حيات، و رسيدن به مرحله نهائى شرح مى دهد.

روى سـخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، به عنوان سرمشقى براى هـمـه مـؤ مـنـان، مـى فـرمـايـد: (آيـا نـديـدى كـه خـداونـد از آسـمـان آبـى نـازل كـرد سـپـس آن را بـه صـورت چـشـمه هائى در زمين وارد نمود؟!)( الم تر ان الله انزل من السمأ مأ فسلكه ينابيع فى الارض ) .

قـطـره هاى حياتبخش باران از آسمان نازل مى شود، قشر (نفوذپذير) زمين آنها را به درون مـى پـذيـرد و تـا بـه قـشـر (نفوذناپذير) مى رسد، و آنها را متوقف مى سازد و ذخيره مى كند، سپس به صورت چشمه ها و قناتها و چاهها بيرون مى فرستد.

جـمله (سلكه ) (آب باران را در مجارى زمين وارد ساخت ) اشاره اى است فشرده به آنچه در بالا گفتيم.

(ينابيع ) جمع (ينبوع ) از ماده (نبع ) به معنى جوشش آب از زمين است.

هـرگـاه زمـين يك قشر نفوذناپذير بيشتر نداشت ذره اى از آب باران را در خود ذخيره نمى كرد، و همه بعد از نزول از آسمان به درياها مى ريختند، نه چشمه اى وجـود داشـت، و نـه كاريز و چاهى، و اگر تنها يك قشر نفوذپذير داشت همگى به اعماق زمـيـن فـرو مى رفتند به طورى كه دسترسى به آن ممكن نبود، تنظيم قشر زمين از اين دو لايه نفوذپذير، و نفوذناپذير، با اين فاصله حساب شده، از نشانه هاى قدرت او است، و جالب اينكه گاهى به صورت لايه هاى متعدد نفوذپذير و نفوذناپذير است كه روى هم قـرار گـرفـتـه، كـه در حـفـر چاه هاى (سطحى ) و (نيمه عميق ) و (عميق ) از آن استفاده مى شود.

بـعـد مـى افـزايـد: (سپس خداوند به وسيله آن زراعت گياهى را خارج مى سازد كه الوان مختلف دارد)( ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه ) .

هم انواع آن مختلف است، همچون گندم و جو و برنج و ذرت، و هم كيفيتهاى آن متفاوت است، و هـم رنـگ ظـاهـرى آن، بـعـضى سبز تيره بعضى سبز كمرنگ، بعضى داراى برگهاى پهن و گسترده، و بعضى برگهاى باريك و لطيف و همچنين.

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (زرع ) بـه گـيـاهـى گـفته مى شود كه ساقه قوى ندارد در مـقـابـل (شـجـر) كـه غـالبـا بـه درخـتـانى كه داراى ساقه نيرومندند اطلاق مى شود، (زرع ) مفهوم وسيعى دارد كه گياهان غير غذائى را نيز در بر مى گيرد، انواع گلها و گـيـاهـان زيـنـتـى و داروئى و مـانـنـد آن كـه فوق العاده متنوع، و داراى الوان و چهره هاى گـونـاگـون مـى بـاشـد، حـتـى گـاه در يـك شـاخـه، بـلكـه در يـك گـل، ايـن رنگهاى مختلف به شكل بسيار جالب و ظريفى در كنار هم قرار گرفته اند، و با زبان بى زبانى نغمه توحيد و تسبيح خدا را سر داده اند.

بـعـد بـه مـراحـل ديگر حيات اين گياه پرداخته مى گويد: (اين گياه سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زرد و بى روح مى بينى )!( ثم يهيج فتراه مصفرا ) .

تندباد از هر سو مى وزد، و آن را كه سست شده است از جا مى كند، (سپس خداوند آن را در هم مى شكند و خرد مى كند)( ثم يجعله حطاما ) .

(آرى در اين ماجرا تذكر و يادآورى براى صاحبفكران و انديشمندان است )( ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب ) .

تـذكـرى اسـت از نـظـام حـسـاب شـده و بـا عـظمت عالم هستى و ربوبيت پروردگار در اين صـحـنـه عـظـيم، و نيز تذكرى است از پايان زندگى و خاموش شدن شعله هاى حيات، و سپس مسأله رستاخيز، و تجديد حيات مردگان.

ايـن صـحـنه گر چه در عالم گياهان است، ولى به انسانها هشدار مى دهد كه همانند آن در عـمـر و حـيـات شـمـا تـكـرار مـى شـود، مـمـكـن اسـت مـدت آن مـتـفـاوت بـاشـد، امـا اصول آن يكى است تولد، نشاط و جوانى، و بعد پژمردگى و پيرى و سرانجام مرگ!

بـه دنـبـال ايـن درس بزرگ توحيد و معاد به مقايسه اى در ميان مؤ من و كافر پرداخته تا اين حـقـيـقـت را روشـن سـازد كـه قـرآن و وحى آسمانى نيز همچون دانه هاى باران است كه بر سـرزمـيـن دلهـا نـازل مى شود، همانگونه كه تنها زمينهاى آماده از قطرات حياتبخش باران منتفع مى شود تنها دلهائى از آيات الهى بهره مى گيرد كه در سايه لطف او و خودسازى آمـادگـى و گـسـتـرش پيدا كرده است، مى فرمايد: (آيا كسى كه خدا سينه اش را براى پـذيـرش اسـلام گـشاده ساخته، و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته، همچون سـنـگـدلان بـى نـورى اسـت كه هدايت الهى به قلبشان راه نيافته است؟!)( افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه ) .

سـپـس مى افزايد (واى بر آنها كه قلبهاى سخت و نفوذناپذيرى دارند و ذكر خدا در آن اثر نمى گذارد)( فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله ) .

نـه مواعظ سودمند در آن مؤ ثر است، نه انذار و بشارت، نه آيات تكان دهنده قرآن آن را بـه حـركـت در مـى آورد، نـه بـاران حـيـاتـبخش ‍ وحى گلهاى تقوى و فضيلت را در آن مى رويـاند، خلاصه (نه طراوتى نه برگى نه گلى نه سايه دارند!.) آرى (آنها در ضـلال مـبـيـن و گـمـراهـى آشـكـارنـد)( اولئك فـى ضلال مبين ) .

(قـاسـيـه ) از مـاده (قـسـوة ) بـه مـعـنى خشونت و سختى و نفوذناپذيرى است، لذا سنگهاى خشن را (قاسى ) مى گويند، و از همين رو به دلهائى كه در برابر نور حق و هدايت انعطافى از خود نشان نمى دهد، و نرم و تسليم نمى گردد، و نور هدايت در آن نفوذ نـمـى كـنـد (قـلبـهـاى قـاسـيـه ) يا قساوتمند گفته مى شود، و در فارسى از آن به سنگدلى تعبير مى كنيم.

بـه هـر حـال ايـن تعبير در مقابل (شرح صدر) و گشادگى سينه و فراخى روح قرار گرفته، چرا كه گستردگى كنايه از آمادگى براى پذيرش است، يك بيابان و خانه گـسـتـرده و وسـيع آماده پذيرش انسانهاى بيشترى است، و يك سينه فراخ و روح گشاده آماده پذيرش ‍ حقايق فزونترى مى باشد.

در روايـتـى مـى خوانيم كه (ابن مسعود) مى گويد از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از تفسير اين آيه سؤ ال كرديم افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه: چگونه انسان شرح صدر پيدا مى كند؟

فرمود: (اذا دخل النور فى القلب انشرح و انفتح ): (هنگامى كه نور به قلب انسان داخل شد گسترده و باز مى گردد!)

عرض كرديم اى رسول خدا نشانه آن چيست؟

فـرمـود: الانـابـة الى دار الخـلود، و التـجـافـى عـن دار الغـرور، و الاسـتـعـداد للمـوت قبل نزوله: (نشانه آن توجه به سراى جاويد و جدا شدن از سراى غرور، و آماده گشتن براى استقبال از مرگ پيش از نزول آن است.)

در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم مـى خـوانيم كه جمله (افمن شرح الله صدره للاسلام ) دربـاره امـير مؤ منان على (عليه‌السلام ) نازل شده، و در بعضى از تفاسير آمده است كه جمله فويل للقاسية قلوبهم درباره (ابولهب و فرزندانش ) مى باشد.

روشن است كه اين شان نزولها در حقيقت از باب تطبيق مفهوم كلى بر مصداقهاى واضح آن است.

جالب توجه اينكه در جمله (فهو على نور من ربه ) نور و روشنائى به منزله مركبى ذكـر شـده كـه مـؤ مـنـان بـر آن سـوار مى شوند، سرعت سيرش عجيب، و مسيرش روشن، و قدرت جولانش همه جهان را فرا مى گيرد.

نكته:

عوامل (شرح صدر) و (قساوت قلب )

انـسـانـهـا در پـذيـرش حق و درك مطالب و خودجوشى يكسان نيستند، بعضى با يك اشاره لطيف يا يك كلام كوتاه حقيقت را به خوبى درك مى كنند، يك تذكر آنها را بيدار مى سازد، و يك موعظه و اندرز در روح آنها طوفانى بپا مى كند.

در حـالى كـه بـعـضـى ديـگـر شـديـدتـريـن خـطـابـه هـا و گـويـاتـريـن دلائل و نـيـرومـندترين اندرز و مواعظ در وجودشان كمترين اثرى نمى گذارد، و اين مساله ساده اى نيست.

چـه تـعبير جالبى دارد قرآن در اين زمينه كه بعضى را صاحب شرح صدر و گستردگى روح و بـعـضـى را داراى تـنـگـى و ضيق صدر معرفى مى كند چنانكه در آيه 125 سوره انـعـام مـى گـويـد:( فـمـن يـرد الله ان يـهـديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يـجـعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السمأ ) : (آنكس را كه خدا مى خواهد هدايتش كـنـد سـينه اش را براى اسلام گشاده مى سازد، و آنكس را كه بخواهد گمراه نمايد سينه اش را چنان تنگ مى كند كه گوئى مى خواهد به آسمان بالا رود!)

ايـن مـوضـوعـى اسـت كه با مطالعه حالات افراد كاملا مشخص است بعضى آنچنان روحشان بـاز و گـشـاده اسـت كـه هـر قـدر از حـقـايق در آن وارد شود به راحتى پذيرا مى شود، اما بعضى به عكس آنچنان روح و فكرشان محدود است كه گوئى هيچ جائى براى هيچ حقيقتى در آن نيست، گوئى مغزشان را در يك محفظه با ديوارهاى نيرومند آهنى قرار داده اند.

البته هر يك از اين دو عواملى دارد:

مطالعات پيگير و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علماى صالح، خودسازى و تهذيب نـفـس پـرهـيـز از گـنـاه و مـخـصـوصـا غـذاى حـرام، و يـاد خـدا كـردن از عوامل شرح صدر است.

بـر عـكـس جـهـل و گـنـاه و لجـاجـت و جـدال و مرأ و همنشينى با بدان و فاجران و مجرمان و دنياپرستى و هواپرستى باعث تنگى روح و قساوت قلب مى شود.

و اينكه قرآن مى گويد: آنكس را كه خدا بخواهد هدايت كند شرح صدر مى دهد، يا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ضيق صدر مى دهد، اين خواستن و (نخواستن ) بى دليل نيست، سرچشمه هاى آن از خود ما شروع مى شود.

در حـديـثـى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم: اوحـى الله عـز و جـل الى مـوسـى يـا مـوسـى لا تـفـرح بـكـثـرة المـال، و لا تـدع ذكـرى عـلى كـل حـال، فـان كـثـرة المـال تـنـسى الذنوب، و ان ترك ذكرى يقسى القلوب: (خداوند مـتـعـال بـه مـوسـى (عليه‌السلام ) وحـى فـرسـتـاد كـه اى مـوسـى! از فـزونـى امـوال خـوشـحـال مـبـاش، و يـاد مـرا در هـيـچ حـال تـرك مـكـن، چـرا كـه فـزونـى مال غالبا موجب فراموش كردن گناهان است، و ترك ياد من قلب را سخت مى كند!.)

در حديث ديگرى از امير مؤ منان (عليه‌السلام ) آمده است: ما جفت الدموع الا لقسوة القلوب، و ما قست القلوب الا لكثرة الذنوب!: (اشكها خشك نمى شوند مگر به خاطر سختى دلها و دلها سخت و سنگين نمى شود مگر به خاطر فزونى گناه!.)

در حـديـث ديـگـرى آمده است كه از جمله پيامهاى پروردگار به موسى (عليه‌السلام ) اين بـود: يـا مـوسـى لا تـطـول فى الدنيا املك، فيقسو قلبك، و القاسى القلب منى بعيد: (اى مـوسـى آرزوهـايـت را در دنـيـا دراز مـكن كه قلبت سخت و انعطاف ناپذير مى شود، و سنگدلان از من دورند!.

و بالاخره در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) چنين آمده است: لمتان: لمة من الشـيـطـان و لمة من الملك، فلمة الملك الرقة و الفهم، و لمة الشيطان السهو و القسوة: دو گـونـه القـأ وجـود دارد: (القـاى شـيـطـانى و القاى فرشته القاى فرشته باعث نرمى قلب و فزونى فهم مى شود، و القاى شيطانى موجب سهو و قساوت قلب مى گردد.

بـه هـر حـال بـراى به دست آوردن شرح صدر و رهائى از قساوت قلب بايد به درگاه خـدا روى آورد تـا آن نـور الهـى كه پيامبر وعده داده در قلب بتابد بايد آئينه قلب را از زنـگار گناه صيقل داد و سراى دل را از زباله هاى هوا و هوس پاك كرد تا آماده پذيرائى مـحـبـوب گـردد، اشـك ريـخـتـن از خـوف خـدا، و از عـشـق آن مـحـبـوب بـى مـثـال تـأثير عجيبى در رقت قلب و نرمش و گسترش روح دارد، و جمود چشم از نشانه هاى سنگدلى است.


آيه (23) تا (26) و ترجمه

( الله نزل أحسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جـلودهـم و قـلوبـهـم إلى ذكـر الله ذلك هـدى الله يـهـدى بـه مـن يـشـأ و مـن يضلل الله فما له من هاد ) (23)( افـمـن يـتـقـى بـوجـهـه سـوء العـذاب يـوم القـيـمـة و قيل للظالمين ذوقوا ما كنتم تكسبون ) (24)( كذب الذين من قبلهم فاتئهم العذاب من حيث لا يشعرون ) (25)( فأذاقهم الله الخزى فى الحيوة الدنيا و لعذاب الاخرة أكبر لو كانوا يعلمون ) (26)

ترجمه:

23 - خداوند بهترين سخن را نازل كرده، كتابى كه آياتش (از نظر لطف و زيبائى و عمق محتوا) همانند يكديگر است، آياتى مكرر دارد (تكرارى شوق انگيز) كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان خاشعند مى افتد سپس برون و درونـشـان نـرم و مـتـوجه ذكر خدا مى شود، اين هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمائى مى كند، و هر كس را خداوند گمراه سازد راهنمائى براى او نخواهد بود!

24 - آيا كسى كه با صورت خود عذاب دردناك (الهى ) را دور مى سازد (همانند كسى است كـه هرگز آتش دوزخ به او نمى رسد؟) و به ظالمان گفته مى شود بچشيد آنچه را به دست مى آورديد.

25 - كـسـانـى كه قبل از آنها بودند نيز آيات ما را تكذيب نمودند، و عذاب الهى از جائى كه فكر نمى كردند به سراغ آنها آمد.

26 - خـداونـد خـوارى را در زنـدگى اين دنيا به آنها چشانيد و عذاب آخرت شديدتر است اگر مى دانستند.

شأن نزول:

بـعـضـى از مـفـسـران از (عـبد الله بن مسعود) نقل كرده اند كه روزى جمعى از صحابه پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه ملالت خاطرى پيدا كرده بودند عرض كردند: اى رسـولخـدا! چـه مـى شـد حـديـثى براى ما بيان مى كردى تا زنگار ملالت از دلهاى ما بزدايد؟

در ايـنـجـا نـخـسـتـيـن آيـه از آيـات فوق نازل شد و قرآن را به عنوان (احسن الحديث ) معرفى كرد.

تفسير:

در آيـات گـذشـتـه سخن از بندگان در ميان بود كه مطالب را مى شنوند بهترين آنها را بـرمـى گـزيـنـنـد، و نـيـز سـخن از شرح صدر و سينه هاى گشاده اى مطرح بود كه آماده پذيرش كلام حق است.

در آيات مورد بحث به همين مناسبت سخن از قرآن به ميان مى آيد تا ضمن تـكـمـيـل بـحـثـهـاى گـذشـتـه حـلقـه هـاى تـوحـيـد و مـعـاد را بـا ذكـر دلائل (نبوت ) تكامل بخشد.

نـخـسـت مـى گـويـد: خـداونـد بـهـتـريـن حـديـث و نـيـكـوتـريـن سـخـن را نازل كرده است( الله نزل احسن الحديث ) .

سپس به شرح مزاياى قرآن پرداخته و ضمن بيان سه توصيف امتيازات بزرگ اين كتاب آسمانى را شرح مى دهد نخست مى گويد:

(كـتـابـى اسـت كـه آيـاتـش هـمـاهنگ و همصدا، و از نظر لطف و زيبائى و عمق بيان همانند يكديگر است )( كتابا متشابها ) .

مـنـظـور از (مـتـشـابه ) در اينجا كلامى است كه قسمتهاى مختلف آن با يكديگر همرنگ و هـمـاهـنـگ مـى بـاشد، هيچگونه تضاد و اختلافى در ميان آن نيست، خوب و بد ندارد، بلكه يكى از يكى بهتر است.

ايـن درسـت بـر خـلاف كلمات انسانها است كه هر قدر در آن دقت شود هنگامى كه گسترده و وسـيـع گردد خواه ناخواه اختلافات و تناقضها و تضادهائى در آن پيدا مى شود، بعضى در اوج زيـبـائى اسـت، و بـعـضـى عادى و معمولى، بررسى آثار نويسندگان معروف و بزرگ اعم از نثر و نظم نيز گواه زنده اين مطلب است.

امـا كـلام خـدا قـرآن مـجـيـد ايـنـچنين نيست، انسجام فوق العاده و همبستگى مفاهيم و فصاحت و بلاغت بى نظيرى كه در همه آياتش حاكم است گواهى مى دهد كه از كلام انسانها نيست.

سپس مى افزايد ويژگى ديگر اين كتاب اين است كه مكرر است (مثانى ).

ايـن تعبير ممكن است اشاره به تكرار مباحث مختلف داستانها، سرگذشتها، مواعظ و اندرزها بـوده بـاشـد، امـا تـكـرارى كـه هـرگـز ملالت آور نيست، بلكه شوق انگيز است و نشاط آفرين، و اين يكى از اصول مهم فصاحت است كه انسان به هنگام لزوم چـيـزى را بـراى تـأثـيـر عـمـيـق بخشيدن تكرار كند، اما هر زمان به شكلى تازه و صورتى نو كه ملالت خيز نباشد.

بـعـلاوه مـطـالب مـكـرر قـرآن مـفـسـر يـكـديـگـر اسـت، و بـسـيارى از مشكلات از اين طريق حل مى شود.

بـعـضـى آن را نـيـز اشـاره به تكرار تلاوت قرآن و كهنه نشدن بر اثر تكرار تلاوت دانسته اند.

و بـعـضـى اشـاره بـه تـكـرار نـزول قرآن كه يكبار به صورت دفعى بر قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در شب قدر نازل شده، و يكبار هم به صورت تدريجى طى 23 سال.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه مراد تكرار حقيقت قرآن در هر زمان و تجلى تازه اى از غيبت از آن با گذشت سال و ماه است.

از ميان اين تفسيرها تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، هر چند تضادى در ميان آنها نيست و جمع همه آنها ممكن است.

بـعـد از ايـن توصيف به آخرين ويژگى قرآن در اين بحث يعنى مسأله نفوذ عميق و فوق العـاده آن پـرداخـتـه، مـى گـويـد: از شـنـيـدن آيـات ايـن قـرآن لرزه بر اندام خاشعان از پـروردگـار مـى افـتـد (و مو بر تنشان راست مى شود) سپس پوست و قلبشان، برون و درونـشـان نـرم و آماده پذيرش ذكر خدا مى گردد، و آرام و مطمئن مى شود( تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ) .

چـه تـرسـيم جالب و زيبائى از نفوذ عجيب آيات قرآن در دلهاى آماده، نخست در آن خوف و تـرسـى ايجاد مى كند، خوفى كه مايه بيدارى و آغاز حركت است، و ترسى كه انسان را متوجه مسئوليتهاى مختلفش مى سازد.

در مـرحـله بـعـد حـالت نـرمـش و پـذيـرش سـخـن حـق بـه او مى بخشد و بـه دنبال آن آرامش مى يابد.

ايـن حـالت دوگـانـه كـه مـراحل مختلف و منازل (سلوك الى الله ) را نشان مى دهد كاملا قـابل درك است، آيات غضب و مقام انذار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دلها را به لرزه در مى آورد سپس آيات رحمت به آن آرامش مى دهد.

انـديشه در ذات حق و مسأله ابديت و ازليت و نامتناهى بودن ذات پاك او انسان را در وحشت فـرو مـى بـرد كـه چـگـونـه مـى تـوان او را شـنـاخـت، امـا مـطـالعـه آثـار و دلائل آن ذات مقدس در آفاق و انفس به او نرمش و آرامش مى بخشد.

تـاريـخ اسـلام پـر است از نشانه هاى نفوذ عجيب قرآن در دلهاى مؤ منان و حتى غير مؤ منان كـه قـلبـهـائى آمـاده داشـتـنـد، و ايـن نـفـوذ و جـذبـه فـوق العـاده دليـل روشـنـى اسـت بـر ايـنـكـه ايـن كـتـاب از طـريـق وحـى نازل شده است.

در حـديـثـى از (اسـمـأ) نـقـل شده كه مى گويد: كان اصحاب النبى حق اذا قرء عليهم القرآن - كما نعتهم الله - تدمع اعينهم و تقشعر جلودهم!: (ياران پيامبر هنگامى كه قرآن بر آنها تلاوت مى شد - همانگونه كه خدا آنها را توصيف كرده است - چشمهايشان اشكبار مى گشت و لرزه بر اندامشان مى افتاد) و.

امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) درباره پرهيزگاران اين حقيقت را به عاليترين وجهى تـوصـيـف فـرمـوده اسـت آنـجـا كـه مـى گـويد: اما الليل فصافون اقدامهم تالين لاجزأ القـران يـرتـلونـهـا تـرتيلا يحزنون به انفسهم و يستثيرون به دوأ دائهم، فاذا مروا باية فيها تشويق ركنوا اليها طمعا و تطلعت نفوسهم اليها شوقا، و ظنوا انها نصب اعينهم، و اذا مـروا بـاية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفير جهنم و شهيقها فى اصول آذانهم:

(آنـها شب هنگام بپا مى خيزند، قرآن را شمرده و با تفكر تلاوت مى كنند، جان خويش را بـا آن در غـمـى دلپـذير فرو مى برند، و داروى درد خود را از آن مى طلبند، هر گاه به آيـه اى كـه در آن تـشـويـق اسـت بـرخـورد كـنـنـد بـه آن دل مـى بـنـدنـد چـشم جانشان با شوق تمام در آن خيره مى شود، و آنرا نصب العين خود مى سـازنـد، و هـر گـاه بـه آيـه اى بـرسـنـد كـه در آن تـخـويـف و انـذار بـاشـد گـوش دل به آن فرا مى دهند گوئى صداى ناله ها و به هم خوردن زبانه هاى آتش مهيب جهنم در گوششان طنين انداز است.

در پايان آيه، بعد از بيان اين اوصاف مى گويد: در اين كتاب مايه هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد به وسيله آن هدايت مى كند( ذلك هدى الله يهدى به من يشأ ) .

درسـت اسـت كـه قـرآن بـراى هـدايـت هـمـگـان نـازل شده اما تنها حق طلبان و حقيقت جويان و پـرهيزگاران از نور هدايتش بهره مى گيرند، و آنها كه دريچه هاى قلب خود را عمدا به روى آن بسته اند و تاريكى تعصب و لجاجت بر روح آنها حكمفرماست نه تنها بهره اى از آن نـمـى گـيـرنـد، بلكه بر اثر عناد و دشمنى بر ضلالتشان افزوده مى شود، لذا در دنـبـال ايـن سخن مى فرمايد: (و هر كس را خداوند گمراه سازد هادى و راهنمائى براى او نخواهد بود)( و من يضلل الله فما له من هاد ) .

ضـلالتـى كـه پـايـه هـاى آن بـه دسـت خـود او گـذارده شـده، و زيـربـنايش به وسيله اعـمـال نـادرسـتـشـان اسـتـحـكـام يـافـتـه، و بـه هـمـيـن دليل كمترين منافاتى با اصل اختيار و آزادى اراده انسانها ندارد.

در آيـه بـعـد گـروه ظـالمان و مجرمان را با گروه مؤ منانى كه وضع حالشان قبلا بيان شـد مـقـايـسه مى كند، تا در اين مقايسه واقعيتها بهتر روشن گردد، مى فرمايد: آيا كسى كـه بـا صورت خود عذاب دردناك الهى را دور مى سازد همانند كسى است كه در آن روز در نـهـايـت امـنـيـت به سر مى برد و هرگز آتش دوزخ به او نمى رسد؟!( افمن يتقى بوجهه سوء العذاب يوم القيامة ) .

نكته اى كه توجه به آن در اينجا ضرورت دارد، اين است كه مى گويد: با صورت خود عـذاب را از خـويـش مـى رانـد اين تعبير به خاطر آن است كه (وجه ) (صورت ) اشرف اعـضـاى انـسـان اسـت، و حـواس مـهـم انـسـان (چـشـم و گـوش و بينى و زبان ) در آن قرار گـرفته، و اصولا شناسائى انسانها از طريق صورت انجام مى گيرد، و روى اين جهات هـنـگـامـى كـه خـطـرى متوجه آن مى شود دست و بازو و ساير اعضاى پيكر خود را سپر در مقابل آن قرار مى دهند تا خطر را دور سازند.

امـا حـال ظـالمـان دوزخـى در آن روز بـه گونه اى است كه بايد با صورت از خود دفاع كنند، چرا كه دست و پاى آنها در غل و زنجير است، چنانكه در آيه 8 سوره يس مى خوانيم: (ما در گردن آنها غلهائى قرار داديم (كه دستهايشان نيز در وسط آن قرار دارد) اين غلها تا چانه هايشان ادامه دارد لذا سرهاى آنها به بالا نگاه داشته شده است ).

بعضى نيز گفته اند اين تعبير به خاطر آن است كه آنها را به صورت در آتش مـى افـكـنـنـد، لذا نخستين عضوى از آنها كه به آتش مى رسد همان صورت است چنانكه در آيه 90 سوره نمل آمده:( من جأ بالسيئة فكبت وجوههم فى النار ) كسانى كه كار بدى انجام دهند به رو در آتش افكنده مى شوند.

گـاه نـيـز گـفـتـه شـده اسـت كـه اين تعبير تنها كنايه از عدم توانائى آنها بر دفاع از خويشتن در مقابل آتش دوزخ است.

اين تفسيرهاى سه گانه منافاتى با هم ندارند و ممكن است در مفهوم آيه جمع باشند.

سپس در پايان آيه مى افزايد: در آن روز به ظالمان گفته مى شود: بچشيد آنچه را به دست مى آورديد!( و قيل للظالمين ذوقوا ما كنتم تكسبون ) .

آرى فـرشـتـگـان عـذاب ايـن واقـعـيـت دردنـاك را بـراى آنـهـا بـيـان مى كنند كه اينها همان اعمال شما است كه در كنار شما قرار گرفته، و آزارتان مى دهد، و اين بيان خود شكنجه روحى ديگرى براى آنها است.

قـابـل تـوجه اينكه نمى گويد: كيفر اعمالتان را بچشيد، بلكه مى گويد: اعمالتان را بـچـشـيـد، و ايـن خـود شـاهـد ديـگـرى بـر مـسـأله (تـجـسـم اعمال ) است.

آنچه تاكنون گفته شد اشاره كوتاهى بود به عذابهاى دردناك آنان در قيامت، آيه بعد سخن از عذاب دنياى آنها مى گويد، مبادا تصور كنند كه در اين زندگى دنيا در امان خواهند بود، مى فرمايد: (كسانى كه قبل از آنها بودند آيات ما را تكذيب كردند، و عذاب الهى از جـائى كه فكر نمى كردند دامانشان را گرفت )( كذب الذين من قبلهم فاتاهم العذاب من حيث لا يشعرون ) .

اگر انسان از جائى ضربه خورد كه انتظار آن را دارد زياد دردناك نخواهد بود دردناكتر از آن اين است كه از جائى ضربه خورد كه انتظار آن را هرگز نـدارد، مـثـلا از نـزديـكـتـريـن دوسـتـانـش، از مـحـبـوبـتـريـن وسائل زندگيش، از آبى كه مايه حيات او است، از نسيمى كه مايه نشاط او است، از زمين آرامى كه جايگاه استراحت و أمن و أمان او محسوب مى شود.

آرى نزول عذاب الهى از اين طرق بسيار دردناك است، و اين همان است كه درباره قوم نوح و عـاد و ثـمود و قوم لوط و فرعون و قارون و مانند آنها مى خوانيم كه هر كدام از يكى از اين طرق كه هرگز انتظارش را نمى كشيدند گرفتار عذاب شدند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث نشان مى دهد كه عذاب دنيوى آنها تنها جنبه جسمانى نداشته، بلكه كيفر روانى نيز بوده است مى فرمايد: (خداوند خوارى را در زندگى اين دنيا به آنها چشانيد)( فاذاقهم الله الخزى فى الحياة الدنيا ) .

آرى اگـر انسان گرفتار مصيبتى شود اما آبرومند و سر بلند جان بسپارد مهم نيست، مهم آن اسـت كـه بـا خـوارى و ذلت جـان دهـد، و بـا بـى آبـروئى و رسـوائى گـرفـتـار چنگال عذاب شود.

(ولى با اينهمه عذاب آخرت سخت تر و شديدتر و دردناكتر است اگر مى دانستند)( و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون ) .

تعبير به (اكبر) (بزرگتر) كنايه از شدت و سختى عذاب است.

نكته:

در ذيـل ايـن آيـات روايـاتـى وارد شده كه افقهاى وسيعترى از مفاهيم آيات رادر برابر ما مجسم مى كند.

در حـديـثـى (عـبـاس ) عـمـوى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آن حـضرت نـقـل مـى كند كه فرمود: اذا اقشعر جلد العبد من خشية الله تحاتت عند ذنوبه كما يتحات عن الشجرة اليابسة ورقها: (هنگامى كه بدن بنده اى از خوف خدا لرزان شود گناهش فرو مى ريزد همانگونه كه برگ خشك از درختان ).

روشـن اسـت كـسـى كـه از تـرس الهـى چـنـيـن مـتـأثـر مـى شـود حال توبه و انابه براى او حاصل است، و چنين كسى مسلما مورد آمرزش ‍ پروردگار قرار مى گيرد.

در حـديث ديگرى كه از (اسمأ) نقل شده، و در تفسير آيات آورديم مى خوانيم: هنگامى كـه از او دربـاره يـاران رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سـؤ ال مـى كـنـنـد مـى گـويـد: هـنـگامى كه قرآن را مى خواندند - همانگونه كه خداوند آنها را توصيف كرده - چشمانشان اشكبار و بدنشان لرزان مى شد، سپس (راوى ) مى گويد از (اسـمـأ) پـرسيدم كسانى نزد ما هستند كه وقتى آيات قرآن را مى شنوند حالت غشوه بـه آنـهـا دسـت مـى دهد و مست و مدهوش مى شوند، (اسمأ) گفت: اعوذ بالله تعالى من الشيطان (اين يك عمل شيطانى است!).

اين حديث در حقيقت پاسخى است به كسانى كه دم از تصوف مى زنند و جلسات و حلقاتى تشكيل مى دهند و آيات و اذكارى مى خوانند سپس حركاتى به خود داده، و به اصطلاح به حـال وجـد و سـرور مى آيند و نعره مى كشند و صيحه مى زنند و خود را به حالت غشوه مى انـدازنـد، و شـايـد بـعـضـى هـم غـش مـى كـنـنـد، ايـنـگـونـه مسائل در حالات ياران پيامبر هرگز نقل نشده و از بدعتهاى متصوفه است.

البته ممكن است انسان گاهى از شدت خوف مدهوش شود، ولى اين با كارهاى صوفيان كه جـلسـاتـى بـراى ذكـر و ورد بـه شـكـلى كـه در بـالا گـفـتـيـم تشكيل مى دهند فرق بسيار دارد.


آيه (27) تا (31) و ترجمه

( و لقـد ضـربـنـا للنـاس فـى هـذا القـرأن مـن كـل مثل لعلهم يتذكرون ) (27)( قرأنا عربيا غير ذى عوج لعلهم يتقون ) (28)( ضـرب الله مـثـلا رجـلا فـيـه شـركـأ مـتـشـاكـسـون و رجـلا سـلمـا لرجل هل يستويان مثلا الحمد لله بل أ كثرهم لا يعلمون ) (29)( إنك ميت و إنهم ميتون ) (30)( ثم إنكم يوم القيمة عند ربكم تختصمون ) (31)

ترجمه:

27 - ما براى مردم در اين قرآن از هر نوع مثلى زديم، شايد متذكر شوند.

28 - قرآنى است فصيح و خالى از هر گونه كجى و نادرستى شايد پرهيزگارى پيشه كنند.

29 - خـداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك شركائى است كه درباره او پيوسته به مشاجره مشغولند، و مردى را كه تنها تسليم يكنفر است، آيا اين دو يكسانند؟ حمد مخصوص خدا است ولى اكثر آنها نمى دانند.

30 - تو مى ميرى آنها نيز خواهند مرد!

31 - سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه مى كنيد.

تفسير:

قرآنى كه هيچ كژى در آن نيست

در ايـن آيـات هـمـچنان بحث از قرآن مجيد و ويژگيهاى آن است و بحثهاى گذشته را در اين زمينه تكميل مى كند.

نخست از مسأله جامعيت قرآن چنين سخن مى گويد: ما براى مردم در اين قرآن از هر نوع مثلى مـطـرح كـرديـم( و لقـد ضـربـنـا للنـاس فـى هـذا القـرآن مـن كل مثل ) .

از سرگذشت دردناك ستمگران و سركشان پيشين، از عواقب هولناك گناه، از انواع پندها و انـدرزهـا، از اسـرار خـلقـت و نـظام آفرينش، از احكام و قوانين متقن خلاصه هر چه براى هدايت انسانها لازم بود در لباس امثال براى آنها شرح داديم.

(شايد متذكر شوند) و از راه خطا به صراط مستقيم باز گردند( لعلهم يتذكرون ) .

بـا تـوجـه به اينكه (مثل ) در لغت عرب هر سخنى است كه حقيقتى را مجسم سازد، و يا چـيـزى را تـوصـيف كند، و يا چيزى را به چيز ديگر تشبيه نمايد، اين تعبير همه حقايق و مطالب قرآن را در بر مى گيرد، و جامعيت آن را مشخص مى كند.

سپس به توصيف ديگرى از قرآن پرداخته، مى گويد: قرآنى است فصيح و خالى از هر گونه كجى و انحراف و تضاد و تناقض( قرآنا عربيا غير ذى عوج ) .

در حقيقت در اينجا سه توصيف براى قرآن ذكر شده است:

نـخـسـت تعبير (قرآنا) كه اشاره به اين حقيقت است كه اين آيات مرتبا خوانده مى شود، در نـمـاز و غـيـر نـمـاز، در خـلوت و جـمـع، و در تـمـام طـول تـاريـخ اسـلام، و تـا پـايـان جهان و به اين ترتيب نور هدايتى است كه دائما مى درخشد.

ديـگـر مـسـاله فـصـاحـت و شـيـريـنـى و جـذابـيـت ايـن سـخـن الهى است كه از آن به عنوان (عـربـيـا) تـعبير شده است، زيرا يكى از معانى عربى (فصيح ) است، و در اينجا منظور همين معنى است.

سـوم ايـنـكـه هـيـچـگونه اعوجاج و كژى در آن راه ندارد، آياتش هماهنگ تعبيراتش گويا، و عباراتش مفسر يكديگر است.

بـسـيـارى از اربـاب لغـت و اهـل تـفـسـيـر گـفـتـه انـد (عـوج ) (به كسر عين ) به معنى انـحـرافـات مـعنوى است در حالى كه (عوج ) (به فتح عين ) به كژيهاى ظاهرى گفته مـى شود (البته تعبير اول به طور نادر در كژيهاى ظاهرى نيز به كار رفته مانند آيه 107 سـوره طه:( لا ترى فيها عوجا و لا امتا ) در آن زمين هيچگونه كجى و بلندى نمى بينى لذا بعضى از ارباب لغت تعبير اول را اعم دانسته اند).

بـه هـر حـال، هـدف از نـزول قـرآن بـا ايـنـهـمـه اوصـاف اين بوده است كه (شايد آنها پرهيزگارى پيشه كنند)( لعلهم يتقون ) .

قـابـل توجه اينكه در پايان آيه قبل (لعلهم يتذكرون ) آمده بود، و در اينجا (لعلهم يتقون ) چرا كه هميشه (تذكر) مقدمه اى است براى (تقوى ) و (پرهيزگارى ) ميوه درخت (يادآورى ) است.

سـپس قرآن به ذكر مثالى از اين امثال پرداخته و سرنوشت موحد و مشرك را در قالب مثلى گـويا و زيبا چنين ترسيم مى كند: (خداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك شركائى اسـت كـه پـيـوسـته درباره او به مشاجره مشغولند)( ضرب الله مثلا رجلا فيه شركأ متشاكسون ) .

بـرده اى اسـت داراى چـند ارباب كه هر كدام او را به كارى دستور مى دهد، اين مى گويد: فلان برنامه را انجام ده، و ديگرى نهى مى كند، او در اين ميان سرگردان و حيران است، و در وسط اين دستورهاى ضد و نقيض متحير مانده و نمى داند خود را با نواى كدامين هماهنگ سازد؟!

و از آن بدتر اينكه براى تامين نيازهاى زندگى اين يكى او را به ديگرى حواله مى دهد، و آن ديگر به اين، و از اين نظر نيز محروم و بيچاره و بى نوا و سرگردان است و مردى را ذكـر مـى كـنـد كـه تـنـهـا تـسـليـم يـكـنـفـر اسـت( و رجـلا سـلمـا لرجل ) .

خـط و بـرنـامـه او مـشـخـص صـاحـب اخـتـيـار او مـعلوم است، نه گرفتار ترديد است و نه سرگردانى، نه تضاد و نه تناقض، با روحى آرام گام بر مى دارد و با اطمينان خاطر بـه پـيـش مـى رود، و تـحـت سـرپـرسـتـى كـسـى قـرار دارد كـه در هـمـه چـيـز و هـمـه حال و همه جا از او حمايت مى كند.

آيا اين دو يكسانند؟!( هل يستويان مثلا ) .

و ايـنـگـونـه است حال (مشرك ) و (موحد): مشركان در ميان انواع تضادها و تناقضها غـوطـه ورنـد، هـر روز دل به معبودى مى بندند، و هر زمان به اربابى رو مى آورند، نه آرامشى، نه اطمينانى و نه خط روشنى.

امـا مـوحـدان دل در گـرو عـشـق خـدا دارنـد، از تـمـام عـالم او را بـرگـزيـده انـد، و در هـمه حـال بـه سـايـه لطـف او كـه مـافـوق هـمـه چـيـز اسـت پناه مى برند از ما سوى الله چشم بـرداشـتـه و ديده به او دوخته اند، خط و برنامه آنها واضح و سرنوشت و سرانجامشان روشن است.

در روايـتـى از عـلى (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه فـرمـود انـا ذاك الرجـل السـلم لرسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) (مـنـم آن مـردى كـه همواره تسليم رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود).

در حديث ديگرى آمده الرجل السلم للرجل حقا على و شيعته: (مردى كه حقيقتا تسليم بود على (عليه‌السلام ) و شيعه او بودند).

و در پايان آيه مى فرمايد: (حمد و سپاس مخصوص خداوند است ) (الحمد لله ).

خـداونـدى كـه بـا ذكـر ايـن مـثـلهـاى روشـن راه را بـه شـمـا نـشـان داده، و دلائل واضـح را بـراى تشخيص حق از باطل در اختيار شما قرار داده است، خداوندى كه همه را به اخلاص دعوت مى كند و در سايه اخلاص آرامش مى بخشد، چه نعمتى از اين بالاتر؟ و چه شكرى و حمدى از اين لازمتر؟

(ولى اكـثر آنها نمى دانند و با وجود اين دلائل روشن به خاطر حب دنيا و شهوات سركش به حقيقت راه نمى برند)( بل اكثرهم لا يعلمون ) .

و بـه دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك بود در آيه بعد سخن از نتائج توحيد و شرك در صحنه قيامت مى گويد.

نـخـسـت از مـسـأله (مرگ ) كه دروازه قيامت است شروع مى كند، و عموميت قانون مرگ را نـسـبـت بـه هـمه انسانها روشن ساخته، مى گويد: (تو مى ميرى، و همه آنها نيز خواهند مرد)!( انك ميت و انهم ميتون ) .

آرى (مرگ ) از مسائلى است كه همه انسانها در آن يكسانند، هيچگونه استثنا و تفاوت در آن وجود ندارد، راهى است كه همه بايد آنرا سرانجام بپيمايند، و به اصطلاح شترى است كه در خانه همه كس خوابيده است.

بعضى از مفسران گفته اند دشمنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) انتظار مرگ او را مـى كـشـيـدنـد و خـوشـحـال بـودند كه سرانجام او خواهد مرد! قرآن در اين آيه به آنها پاسخ مى گويد كه اگر پيامبر بميرد آيا شما زنده مى مانيد.

در آيـه 34 سـوره انبيأ نيز آمده است:( افان مت فهم الخالدون ) (آيا اگر تو بميرى آنها زندگى جاويدان دارند)؟

سپس بحث را به دادگاه قيامت برده، مخاصمه بندگان را در صحنه محشر مجسم مى كند، و مى فرمايد: (سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه برمى خيزيد)( ثم انكم يوم القيامة عند ربكم تختصمون ) .

(تـخـتـصـمـون ) از مـاده (اخـتـصـام ) بـه مـعـنـى نـزاع و جـدال مـيـان دو نـفـر يـا دو گـروه اسـت كـه هـر يـك مـى خـواهـد سـخـن ديـگـرى را ابـطـال كـنـد، گـاه يـكـى بـر حـق اسـت و ديـگـرى بـر باطل و گاه ممكن است هر دو بر باطل باشند، مانند مخاصمه

اهل باطل با يكديگر در اينكه آيا اين حكم عموميت دارد يا نه ميان مفسران گفتگو است:

بعضى تصور كرده اند كه اين (مخاصمه ) ميان مسلمين و كفار است.

بـعـضـى گـفته اند ميان مسلمانان و اهل قبله نيز ممكن است مخاصمه وجود داشته باشد، و در ايـنـجـا از ابـوسعيد خدرى حديثى نقل شده كه ما در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هـرگـز فـكـر نـمـى كـرديـم كـه مـيـان مـا مـسـلمـانـان مخاصمه اى باشد مى گفتيم پـروردگـار مـا يـكـى، پـيـامـبـر مـا يـكـى، و ديـن و آئيـن مـا يـكـى اسـت، بـا اينحال خصومت چگونه ممكن است؟ تا اينكه روز صفين فرا رسيد و دو گروه كه هر دو به ظـاهر مسلمان بودند (هر چند يكى مسلم واقعى بود و ديگرى مدعى اسلام ) شمشير به روى يكديگر كشيدند گفتيم آرى آيه ما را هم شامل مى شود!.

ولى آيات بعد نشان مى دهد كه اين مخاصمه در ميان پيامبران و مؤ منان از يكسو، و مشركان و مكذبان از سوى ديگر خواهد بود.

در تاريخ اسلام معروف است كه عمر بعد از وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـرگ آنـحـضـرت را منكر بود، و مى گفت ممكن نيست پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـمـيـرد، او بـه سـوى پـروردگـارش رفـتـه هـمـانـگـونـه كـه مـوسـى بـن عـمـران چـهـل شـب از قـوم خـود غـائب شـد، سـپـس بـه سـوى آنـهـا بـازگـشـت، و الله رسـول خـدا نـيـز بـاز مـى گـردد، هـمـانـگونه كه موسى برگشت كسانى كه گمان كنند پيامبر مرده است بايد دست و پايشان قطع شود! اين سخن به ابوبكر رسيد به سراغ او آمـد و بـعـضى از آيات را كه دلالت بر مرگ پيامبر داشت بر او خواند عمر خاموش شد، و گفت به خدا سوگند اين اولين بار بود كه اين آيه را شنيدم.


آيه (32) تا (35) و ترجمه

( فمن أظلم ممن كذب على الله و كذب بالصدق إذ جأه اليس فى جهنم مثوى للكافرين ) (32)( و الذى جأ بالصدق و صدق به أولئك هم المتقون ) (33)( لهم ما يشأون عند ربهم ذلك جزاؤ ا المحسنين ) (34)( ليكفر الله عنهم أ سوء الذى عملوا و يجزيهم أجرهم بأحسن الذى كانوا يعملون ) (35)

ترجمه:

32 - سـتـمـكـارتـر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد، و سخن صدق را كه به سراغ او آمده تكذيب كند چه كسى است؟! آيا در جهنم جايگاه كافران نيست؟

33 - اما كسى كه سخن صدق بياورد و كسى كه آن را تصديق كند آنها پرهيزگارانند.

34 - آنـچـه بـخـواهـنـد نـزد پـروردگـارشـان بـراى آنـهـا مـوجـود است، و اين است جزاى نيكوكاران.

35 - تـا خـداونـد بـدتـريـن اعـمـالى را كـه انجام داده اند بيامرزد، و آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند پاداش دهد.

تفسير:

آنها كه كلام خدا را تصديق مى كنند

سـخـن از حـضـور مـردم در صحنه قيامت و مخاصمه در آن دادگاه بزرگ بود، اين آيات نيز همان بحث را ادامه مى دهد، و مردم را به دو گروه (مكذبان ) و (مصدقان ) تقسيم مى كند.

گروه اول داراى دو وصفند، چنانكه مى فرمايد:

(سـتـمـكارتر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد، و سخن صدق و حق را كه به سراغ او مى آيـد تـكذيب كند چه كسى است )؟!( فمن اظلم ممن كذب على الله و كذب بالصدق اذ جائه ) .

افـراد بـى ايـمـان و مشرك بسيار دروغ بر خدا مى بستند گاه فرشتگان را دختران او مى خواندند، گاه عيسى را پسر او مى گفتند، گاه بتها را شفيعان درگاه او مى دانستند، و گاه احكام دروغينى در زمينه حلال و حرام جعل مى كردند و به او نسبت مى دادند، و مانند اينها.

و امـا سـخـن صـدقـى كـه بـه سراغ آنها آمد و تكذيب كردند همان وحى آسمانى قرآن مجيد بود.

و در پـايـان آيـه در يك جمله كوتاه كيفر اينگونه افراد را چنين بيان مى كند: آيا در جهنم جايگاه كافران نيست؟!( اليس فى جهنم مثوى للكافرين ) .

هنگامى كه نام (جهنم ) برده مى شود بقيه عذابهاى دردناك نيز در آن خلاصه شده است.

دربـاره گـروه دوم نيز دو توصيف ذكر كرده، مى فرمايد: (و كسى كه سخن صدق و حق را بـيـاورد، و كـسـى كـه آن را تـصـديق كند پرهيزكاران واقعى آنها هستند) (و الذى جأ بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون ).

در بـعـضـى از روايـات كـه از مـنـابـع اهـلبـيـت (عليهم‌السلام ) نـقـل شـده (و الذى جـأ بـالصدق ) به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تفسير گـرديده، و جمله (و صدق به ) به على (عليه‌السلام ) تفسير شده است ولى البته مـنـظـور از آن بـيـان مـصـداقـهاى روشن مى باشد، زيرا جمله (اولئك هم المتقون ) (آنها پرهيزگارانند) دليل بر عموميت آيه است.

از ايـنـجـا روشن مى شود كه تفسير آيه فوق به شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـه هـم آورنـده وحـى بـود و هـم تـصـديـق كـنـنـده آن نـيـز بـايـد از قبيل بيان مصداق باشد نه بيان تمام مفهوم آيه.

لذا گـروهى از مفسران جمله (و الذى جأ بالصدق ) را به تمام پيامبران تفسير كرده انـد و جـمـله (صـدق بـه ) را بـه پيروان راستين آنها كه مجموع پرهيزگاران جهان را تشكيل مى دهند.

تـفـسـيـر جالب ديگرى در مورد آيه وجود دارد كه از همه گسترده تر و جامع تر است، هر چـنـد كـمـتـر مـورد توجه مفسران واقع شده، ولى با ظاهر آيات هماهنگ تر مى باشد، و آن ايـنكه: (الذى جأ بالصدق ) منحصر به پيام آوران وحى نيست بلكه تمام كسانى را كـه مـبـلغ مـكـتـب آنـهـا و مروج سخنان حق و صدق بوده اند در اين صف قرار دارند، و در اين صـورت هـيـچ مـانـعـى نـدارد كـه هـر دو جمله بر يك گروه منطبق شود (همانگونه كه ظاهر تعبير آيه است، چرا كه و الذى تنها يك بار ذكر شده ).

بـه ايـن تـرتـيـب سـخـن از كـسـانـى اسـت كـه هـم آورنـده صـدقـنـد و هـم عمل كننده به آن، سخن از آنها است كه مكتب وحى و سخن حق پروردگار را در عالم نشر داده، و خـود بـه آن مـؤ من هستند و عمل مى كنند، اعم از پيامبران و امامان معصوم و تبيين كنندگان مكتب آنها.

جالب اين كه بجاى (وحى ) تعبير به صدق مى كند، اشاره به اينكه تنها سخنى كه هـيـچـگـونـه احـتـمـال دروغ و خـلاف در آن نـيـسـت سـخـنـى اسـت كـه از طـريق وحى از ناحيه پـروردگار نازل مى گردد، و تقوا و پرهيزگارى تنها در سايه تعليمات مكتب انبيأ و تصديق آن در درون جانها شكوفا مى شود.

در آيه بعد سه پاداش بزرگ براى اين گروه بيان مى دارد:

نـخـست مى فرمايد: (آنچه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها موجود است و اين است جزاى نيكوكاران )( لهم ما يشأون عند ربهم ذلك جزأ المحسنين ) .

گـسـتـردگـى مـفـهـوم ايـن آيـه بـه قـدرى اسـت كـه تـمـام مـواهـب معنوى و نعمتهاى مادى را شامل مى شود آنچه در تصور و وهم ما بگنجد يا نگنجد؟.

بعضى در اينجا سؤ الى مطرح كرده اند كه آيا اگر آنها تقاضاى مقامات انبيأ و اوليأ برتر از خود را بكنند نيز به آنها داده شود؟.

غافل از اين كه بهشتيان چون چشم حقيقت بين دارند هرگز به فكر چيزى كه بر خلاف حق و عدالت و بر خلاف اصل توازن (شايستگيها) و (پاداشها) است نمى افتند.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر امـكـان نـدارد افـرادى كـه در درجـات مـتـفـاوت در ايـمـان و عـمـل هـسـتـنـد جـزاى مـشـابـهـى داشـتـه بـاشـنـد، بـهـشـتـيـان چـگـونـه آرزوى مـحـال مـى كـنند؟، و در عين حال آنها از نظر روحى چنان هستند كه به آنچه دارند راضيند و هيچگونه حسد و رشك بر وجود آنان حاكم نيست.

مـى دانـيم پاداشهاى آخرت و حتى تفضلهاى الهى بر اساس شايستگيهائى است كه انسان در ايـن دنـيـا كـسـب مـى كـنـد، كـسى كه مى داند ايمان و عملش در اين دنيا در سرحد ايمان و عمل ديگران نبوده هرگز آرزوى مقام آنها را نخواهد كرد،چرا كه يك آرزوى غير منطقى است.

تـعـبـيـر (عـنـد ربـهـم ) (نزد پروردگارشان ) بيان نهايت لطف الهى درباره آنها است گوئى هميشه ميهمان او هستند و هر چه بخواهند نزد او دارند.

تـعـبـيـر (ذلك جـزأ المـحسنين ) (اين است پاداش نيكوكاران ) و به اصطلاح استفاده از اسـم ظـاهـر بـجـاى ضـمـيـر اشـاره بـه اين است كه علت اصلى اين پاداشها همان احسان و نيكوكارى آنها است.

دومـيـن و سـومـين پاداش به آنان را به اين صورت بيان مى كند: (آنها مى خواهند خداوند بدترين اعمالى را كه انجام داده اند بيامرزد، و جبران كند، آنها را به بهترين اعمالى كه انـجـام مـى دادنـد پاداش دهد)( ليكفر الله عنهم اسوء الذى عملوا و يجزيهم اجرهم باحسن الذى كانوا يعملون ) .

چـه تـعـبـيـر جالبى؟ از يكسو اين تقاضا را دارند كه بدترين اعمالشان در سايه لطف الهى پوشانده شود، و با آب توبه اين لكه ها از دامانشان پاك گردد، و از سوى ديگر تـقـاضـايـشـان ايـن اسـت كـه خـداونـد بـهـتـريـن اعمالشان را معيار پاداش قرار دهد و همه اعمال آنها را به حساب آن بپذيرد!

و خـداوند نيز با تعبيرى كه در اين آيات بيان فرموده درخواست آنان را پذيرفته است، بدترين را مى بخشد و بهترين را معيار پاداش ‍ قرار مى دهد.

بـديـهـى اسـت هنگامى كه لغزشهاى بزرگتر مشمول عفو الهى گردد بقيه بطريق اولى مشمول خواهد بود، عمده اين است كه نگرانى انسان بيشتر از لغزشهاى بزرگ است و به همين جهت مؤمنان بيشتر در فكر آن هستند.

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه مـگـر در آيـات قبل سخن از پيامبران و پيروان آنها نبود؟ چگونه آنها لغزشهاى بزرگ دارند؟

پـاسـخ ايـن سـؤال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه: هنگامى كه فعلى به گروهى نسبت داده مى شود مفهومش اين نيست كه همه آنها مرتكب آن شده اند بلكه كافى اسـت گـروهـى از مـيـان آنـهـا آنـرا انـجام داده باشند، مثلا مى گوئيم: بنى عباس بر مسند خـلافـت پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به ناحق تكيه زدند، مفهومش اين نيست كه همه آنها به خلافت رسيده باشند بلكه كافى است گروهى از آنها چنين باشند.

در آيه فوق نيز از مجموعه پيام آوران وحى و پيروان مكتب آنها بعضى لغزشهائى داشته اند كه خداوند بخاطر اعمال نيكشان از آنها مى گذرد.

بـه هـر حـال ذكـر (غـفـران و آمـرزش ) قـبـل از پـاداش، بخاطر آن است كه نخست بايد شـسـتـشوئى كنند و پاك شوند، و آنگه بر بساط قرب خدا قدم نهند نخست بايد از عذاب الهى آسوده خاطر گردند تا نعمتهاى بهشتى بر آنها گوارا شود.

نكته:

نخستين صديق كه بود؟

بـسـيـارى از مفسران اسلام اعم از شيعه و اهل سنت اين روايت را در تفسير آيه (و الذى جأ بـالصـدق و صـدق ) بـه نـقـل كـرده اند كه منظور از (الذى جأ بالصدق ) پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است و منظور از (صدق ) به على (عليه‌السلام ) مى باشد.

مـفـسـر بـزرگ اسـلام طبرسى در (مجمع البيان ) و (ابوالفتوح رازى ) در تفسير (روح الجنان ) آن را از ائمه اهلبيت نقل كرده اند.

اما جمعى از علما و مفسران اهل سنت آن را از (ابو هريره ) از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا از طرق ديگر روايت كرده اند از جمله:

(عـلامـه ابـن مـغـازلى ) در (مـنـاقـب )، (عـلامـه گـنـجى ) در (كفاية الطالب ) (قـرطبى ) مفسر معروف در تفسيرش، (علامه سيوطى ) در (در المنثور) و همچنين (آلوسى ) در روح المعانى.

هـمـانگونه كه قبلا نيز اشاره كرديم اين گونه تفسيرها براى بيان روشنترين مصداقها اسـت، و بـدون شـك على (عليه‌السلام ) در ميان پيروان و تصديق كنندگان پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در صف مقدم جاى دارد و نخستين (صديق ) او است.

احـدى از عـلمـاى اسـلام مـنـكـر اين واقعيت نيست كه على (عليه‌السلام ) از ميان مردان نخستين كسى بود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تصديق كرد.

تنها خرده گيرى كه از ناحيه بعضى شده اين است كه مى گويند او در زمانى ايمان آورد كه 10 يا 12 ساله بود و اسلام او در آن زمان رسميت نداشت!

ولى ايـن سـخـن بـسـيـار عـجـيب به نظر مى رسد، زيرا چگونه چنين چيزى صحيح است با ايـنـكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسلام او را پذيرفت، و او را (وزير) و (وصـى ) خـود خطاب كرد، و در كلمات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرارا از او به عنوان (اول المؤ منين ) - يا - (اولكم اسلاما) ياد شده است كه ما مدارك آن را از كـتـب دانـشـمـنـدان اهـل سـنـت در جـلد هـشـتـم هـمـيـن تـفـسـيـر ذيل آيه 10 سوره توبه (صفحه 103 به بعد) مشروحا آورديم.


آيه (36) و (37) و ترجمه

( اليـس الله بـكـاف عـبـده و يـخـوفـونـك بـالذيـن مـن دونـه و مـن يضلل الله فما له من هاد ) (36)( و من يهد الله فما له من مضل اليس الله بعزيز ذى انتقام ) (37)

ترجمه:

36 - آيـا خـداونـد بـراى (نجات و حفظ) بنده اش كافى نيست؟ اما آنها تو را از غير او مى ترسانند، و هر كس را خداوند گمراه كند هيچ هدايت كننده اى ندارد.

37 - و هر كس را خدا هدايت كند هيچ گمراه كننده اى نخواهد داشت، آيا خداوند قادر و صاحب انتقام نيست؟

شأن نزول:

بـسيارى از مفسران نقل كرده اند كه بت پرستان مكه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از خـشـم و غـضـب بـتـهـا بـر حذر مى داشتند و مى گفتند: از آنها بدگوئى مكن، و بر خـلاف آنـهـا اقـدام مـنـمـا كـه تـو را ديـوانـه مـى كـنـنـد و آزار مـى رسـانـنـد! (آيـه فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت ).

بعضى نيز نقل كرده اند هنگامى كه (خالد) به فرمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مامور شكستن بت معروف (عزى ) شد، مشركان گفتند: اى خالد! بترس كه خشم اين بت شديد است! (و تو را بيچاره مى كند) خالد با تبرى كه در دست داشت محكم بر بينى آن بـت كـوبـيد و آن را در هم شكست و گفت: كفرا لك يا عزى لا سبحانك - سبحان من اهانك، انـى رأ يـت الله قـد اهـانك!: (ناسپاسى بر تو باد اى عزى! هرگز منزه نيستى، منزه كسى است كه تو را موهون ساخته! من ديدم خداوند تو را موهون ساخته است.

ولى داسـتـان خـالد كـه قـاعـدتـا بـعـد از فـتـح مـكـه بـوده نـمـى تـوانـد از قـبـيـل شـأن نـزول بـاشـد چـرا كـه تـمـام سـوره زمـر مـكـى اسـت، بنابراين ممكن است از قبيل تطبيق بوده باشد.

تفسير:

(خدا) كافى است!

بـه دنبال تهديدهائى كه خداوند در آيات گذشته نسبت به مشركان بيان فرمود، و وعده هـائى كـه به پيامبرش داده است در نخستين آيه مورد بحث سخن از تهديدهاى كفار به ميان مـى آورد و مـى گـويـد: آيـا خداوند براى نجات و حفظ بنده اش در برابر دشمنان كافى نـيـسـت؟ امـا آنـهـا تـو را بـه غير او تهديد مى كنند و از غير او مى ترسانند( ا ليس الله بكاف عبده و يخوفونك بالذين من دونه ) .

خـداوندى كه قدرتش برتر از همه قدرتها است و از نيازها و مشكلات بندگانش بخوبى آگـاه اسـت و نسبت به آنها نهايت لطف و مرحمت را دارد چگونه ممكن است بندگان با ايمانش را در بـرابـر طـوفـان حـوادث و مـوج عداوت دشمنان تنها بگذارد؟ هنگامى كه او پشتيبان بنده اش باشد:

اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى ** نبرد رگى چون نخواهد خداى!

و هنگامى كه بخواهد كسى را يارى كند:

هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك ** گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك!

چه رسد به بتها كه موجوداتى بى ارزش و بى خاصيتند.

گر چه شأن نزول آيه طبق روايتى كه گفته شد در مورد تخويف و تهديد به خشم بتها اسـت، ولى مـفـهـوم آيـه چـنـان وسـيـع و گـسـتـرده است كه هر نوع تهديد به غير الله را شـامـل مـى شـود، و بـه هر حال اين آيه نويدى است براى همه پويندگان راه حق و مؤ منان راستين مخصوصا در محيطهائى كه در اقليت قرار دارند و از هر سو مورد تهديدند.

ايـن آيـه بـه آنـهـا دلگـرمـى و ثـبـات قـدم مـى بـخـشـد، روح آنها را سرشار از نشاط و گـامـهـايـشان را استوار مى سازد، و اثرات روانى زيانبار تهديدهاى دشمنان را خنثى مى كـنـد، آرى هـنـگـامى كه خدا با ما است از غير او وحشتى نداريم، و اگر از او بيگانه و جدا شويم همه چيز براى ما وحشتناك است.

در دنـبـاله اين آيه و آيه بعد اشاره به مسأله (هدايت ) و (ضلالت ) و تقسيم مردم بـه دو گـروه (گـمـراه ) و (هـدايـت يافته ) و اينكه همه اينها از ناحيه خدا است مى كـنـد، تـا روشن شود تمامى بندگان نيازمند درگاه اويند، و بى خواست او چيزى در عالم رخ نـمـى دهد، مى فرمايد: (كسى را كه خداوند گمراه كند هيچ هدايت كننده اى ندارد)( و من يضلل الله فما له من هاد ) .

(و هر كس را خدا هدايت كند هيچكس نمى تواند او را گمراه سازد.)( و من يهد الله فما له من مضل ) .

بـديـهـى اسـت نـه آن ضـلالت بـى دليـل اسـت، و نه اين هدايت بى حساب، بلكه هر يك تداومى است بر خواست خود انسان و تلاش او، آن كس كه در طريق گمراهى قدم مى گذارد و بـا تـمـام تـوان بـراى خـامـوش كـردن نـور حـق تـلاش مـى كند، هيچ فرصتى را براى اغفال ديگران از دست نمى دهد، و سر تا پا غرق گناه و عصيان است بديهى است خداوند او را گـمراه مى سازد، نه تنها توفيقش را از او بر مى گيرد بلكه نيروى درك و تشخيص او را از كـار مـى اندازد، بر دل او مهر مى نهد و بر چشمانش پرده مى افكند كه اين نتيجه اعمالى است كه انجام مى دهد

امـا كـسـانـى كه با خلوص نيت، قصد (سير الى الله ) را دارند و اسباب آن را فراهم سـاخـتـه و گـامـهـاى نـخـسـتـيـن را بـرداشته اند نور هدايت الهى به كمكشان مى شتابد و فرشتگان حق به يارى آنها مى آيند، وسوسه هاى شياطين را از قلوبشان مى زدايند، اراده آنـهـا را نـيـرومند، و گامهايشان را استوار مى دارند، و در لغزشگاهها دست لطف الهى زير بازوى آنها را مى گيرد.

ايـنـهـا مسائلى است كه آيات فراوانى از قرآن مجيد شاهد و گواه آن است، و چه بيخبرند كسانى كه رابطه اينگونه آيات را از آيات ديگر قرآن بريده و آن را گواه بر مكتب جبر گرفته اند، گوئى نمى دانند كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند.

بـلكـه در ذيـل هـمين آيه مورد بحث شاهد گويائى بر اين معنى است، چرا كه مى فرمايد: (آيا خداوند قادر و صاحب انتقام نيست )؟( اليس الله بعزيز ذى انتقام ) .

مـى دانـيـم انـتـقـام از نـاحـيـه خـداونـد بـه مـعـنـى مـجـازات در بـرابـر اعـمـال خـلافـى اسـت كـه انـجـام شـده ايـن نـشـان مـى دهـد كـه اضـلال او جنبه مجازات دارد، و عكس العمل اعمال خود انسانها است، و طبعا هدايت او نيز جنبه پاداش و عكس العمل اعمال خالص و پاك و مجاهده در طريق الله دارد.

نكته:

هدايت و ضلالت از سوى خدا است

هـدايـت در لغـت بـه مـعـنـى دلالت و راهنمائى توأم با لطف و دقت است و آنرا به دو شعبه تـقسيم كرده اند: (ارائه طريق ) و (ايصال به مطلوب ) و به تعبير ديگر (هدايت تشريعى ) و (هدايت تكوينى ).

تـوضـيح اينكه: گاه انسان راه را به كسى كه طالب آن است با دقت تمام و لطف و عنايت نشان مى دهد، اما پيمودن راه و رسيدن به مقصود بر عهده خود او است.

ولى گاه دست طالبان را مى گيرد و علاوه بر ارائه طريق او را به مقصد مى رساند.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر در مـرحله اول تنها به بيان قانون پرداخته، شرائط پيمودن راه و رسـيـدن بـه مـقـصـد را بـيـان مـى كـنـد، ولى در مـرحـله دوم عـلاوه بـر ايـن، وسـائل سـفـر را فـراهـم مـى سـازد، مـوانـع را بـر طـرف، و مـشـكـلات را حل، و مسافران اين راه را تا مقصد همراهى و حمايت و حفاظت مى كند.

البته نقطه مقابل آن (اضلال ) است.

يـك نـگـاه اجمالى به آيات قرآن به خوبى روشن مى سازد كه قرآن هدايت و ضلالت را فعل خدا مى شمرد، و هر دو را به او نسبت مى دهد، و اگر بخواهيم همه آياتى را كه در اين زمـيـنـه سـخـن مـى گويند بشمريم سخن به درازا مى كشد همين قدر كافى است كه در آيه 213 سوره بقره مى خوانيم( و الله يهدى من يشأ الى صراط مستقيم ) : خداوند هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند.

و در آيـه 93 سـوره نـحل آمده است:( و لكن يضل من يشأ و يهدى من يشأ ) : ولى او هر كس را بخواهد هدايت مى كند و هر كس را بخواهد گمراه.

شـبيه اين تعبير در مورد هدايت و ضلالت و يا يكى از اين دو در آيات زيادى از قرآن مجيد به چشم مى خورد.

از ايـن بـالاتـر در بـعضى از آيات صريحا هدايت را از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نفى كرده، به خدا نسبت مى دهد، چنانكه در آيه 56 سوره قصص مى خوانيم:( انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشأ ) : (تو هر كس را دوست دارى هدايت نمى كنى، ولى خدا هر كس را بخواهد هدايت مى كند)!

و در آيه 272 سوره بقره مى خوانيم:( ليس عليك هداهم و لكن الله يهدى من يشأ ) : (هدايت آنها بر تو نيست، ولى خدا هر كس را به خواهد هدايت مى كند).

مـطـالعـه سـطـحى اين آيات و عدم درك معنى عميق آنها سبب شده است كه گروهى در تفسير آنـهـا بـه (ضلالت ) بيفتند، و از طريق (هدايت ) منحرف شوند، و زير آوارهاى مكتب (جـبـر) مـدفـون گردند، حتى بعضى از مفسران معروف از اين آفت مصون نمانده، و در ايـن پـرتـگـاه هـولنـاك سـقـوط كـرده انـد، تـا آنـجـا كـه هـدايـت و ضـلالت را در تـمـام مـراحـل، جـبـرى دانـسـتـه، و عجب اينكه چون تضاد اين عقيده باعدالت و حكمت خداوند روشن بـوده تـرجـيح داده اند كه اصل عدالت را منكر شوند، تا اينكه خطاى خود را اصلاح كنند، اصـولا اگـر مـا قـائل بـه اصـل جـبـر بـاشـيـم مـفـهـومـى بـراى تـكـليـف و مـسـئوليـت و ارسال رسولان و انزال كتب آسمانى باقى نخواهد ماند.

امـا آنـهـا كـه طـرفـدار مـكـتـب اخـتـيـارنـد و مـعـتـقـدنـد هـيـچ عـقـل سـليـمـى نـمـى تواند اين سخن را پذيرا شود كه خدا گروهى را مجبور به پيمودن طـريـق ضلالت كند و بعد آنها را به خاطر اين كار اجبارى كيفر دهد، و يا گروهى را به اجبار هدايت كند و بعد بى جهت به آنها جز او پاداش ارزانى دارد، و امتيازى براى آنها به خـاطـر كـارى كـه خـودشـان انـجـام نـداده انـد بـر ديـگـران قائل شود، آنها طرق ديگرى براى تفسير اين آيات انتخاب كرده اند كه مهمترين آنها طرق زير است:

1 - مـنـظـور از هـدايـت الهـى هـدايـت تـشـريـعـى اسـت كـه از طـريـق وحـى و كـتب آسمانى و ارسـال پـيـامـبـران و اوصـيـاى آنـهـا، و هـمـچـنـيـن درك عـقـل و وجـدان صـورت گـرفـتـه اسـت، امـا پـيـمـودن راه در تـمـام مراحل بر عهده خود انسان است.

البته اين تفسير با بسيارى از آيات هدايت سازگار است، ولى بسيارى ديگر از آنها را نـمـى تـوان از ايـن طـريـق تـفـسـيـر نـمـود، چـرا كـه صـراحـت در (هـدايـت تكوينى ) و (ايـصال به مطلوب ) دارد، مانند آيه 56 سوره قصص كه مى فرمايد (تو هر كس را دوسـت دارى هـدايـت نـمـى كـنـى، ولى خدا هر كس را بخواهد هدايت مى كند) زيرا مى دانيم هدايت تشريعى و ارائه طريق، وظيفه اصلى پيامبران است.

2 - جـمـعـى ديـگر از مفسران هدايت و ضلالت را در آنجا كه جنبه تكوينى دارد به مسأله پـاداش و كـيـفـر، و رسـاندن به طريق بهشت و دوزخ تفسير كرده اند، و گفته اند خداوند نيكوكاران را به راه بهشت هدايت مى كند و بدكاران را از آن گمراه مى سازد.

البـته اين معنى صحيح است ولى فقط در مورد بعضى از آيات اما در مورد آيات ديگر با مطلق بودن كلمه هدايت و ضلالت و عدم قيد و شرط در آن سازگار نيست.

3 - جمعى ديگر گفته اند منظور از هدايت فراهم ساختن اسباب و مقدمات بـراى رسـيـدن بـه مـقـصـود اسـت و مـنـظـور از ضلالت عدم تهيه آنها يا حذف آن است كه بـعـضـى از آن به (توفيق ) و (سلب توفيق ) تعبير كرده اند، زيرا توفيق همان فراهم ساختن مقدمات براى وصول به مقصود است، و سلب توفيق از ميان بردن آنها است.

بنابراين هدايت الهى به اين نيست كه خداوند اجبارا انسانها را به مقصد برساند، بلكه بـه ايـن اسـت كـه وسـائل آن را در اخـتـيـار قـرار دهـد، فـى المثل وجود مربى خوب، محيط تربيتى سالم، دوستان و معاشران صالح، و مانند آن همه از مقدمات است، ولى با وجود همه اينها انسان را مجبور به طى طريق هدايت نمى كند بلكه مى تواند به همه آنها پشت كرده و راه ضلالت را پيش گيرد.

امـا جـاى ايـن سـؤ ال در ايـن تـفـسـيـر بـاقـى اسـت كـه چـرا ايـن تـوفـيـقـات شامل حال گروهى مى شود در حالى كه گروه ديگرى از آن محروم مى گردند.

طـرفـداران ايـن تـفـسـيـر بـايـد بـا تـوجـه بـه حـكـيـمـانـه بـودن افـعـال خـدا دلائلى بـراى ايـن تـفـاوت ذكـر كـنـنـد، مـثـلا بـگـويـنـد انـجـام عمل خير سبب توفيق الهى مى گردد، و انجام اعمال شر توفيق را از آدمى سلب مى كند.

به هر حال اين تفسير خوبى است ولى مطلب باز هم از آن عميقتر است.

4 - دقـيـقـتـرين تفسيرى كه با همه آيات هدايت و ضلالت سازگار است و همه آنها را به خوبى تفسير مى كند بى آنكه كمترين خلاف ظاهرى در آن باشد اين است كه بگوئيم:

هدايت تشريعى به معنى ارائه طريق جنبه عمومى و همگانى دارد و هيچ قيد و شرطى در آن نـيـسـت، چـنـانـكـه در آيـه 3 سـوره دهـر آمـده( انـا هـديـنـاه السـبـيـل امـا شاكرا و اما كفورا ) : (ما راه را به انسان نشان داديم خواه شكرگزارى كند يا كفران ) و در آيه 51 آل عمران مى خوانيم:( و انك لتهدى الى صراط مستقيم ) : (تو همه انـسانها را به صراط مستقيم دعوت مى كنى )، بديهى است دعوت پيامبر مظهر دعوت خدا است چرا كه هر چه او دارد از خدا دارد.

و درباره جمعى از منحرفان و مشركان در آيه 23 سوره نجم آمده است( و لقد جأهم من ربهم الهدى ) (هدايت الهى از سوى پروردگار به سراغ آنها آمد).

اما هدايت تكوينى به معنى ايصال به مطلوب و گرفتن دست بندگان و گذراندن آنها از تـمـام پـيـچ و خـم هـاى راه، و حـفـظ و حـمـايـت از آنـهـا تـا رسـانـدن بـه ساحل نجات كه موضوع بحث بسيارى ديگر از آيات قرآن است هرگز بيقيد و شرط نمى بـاشـد، ايـن هـدايـت مـخـصـوص ‍ گـروهـى اسـت كـه اوصـاف آنـهـا در قـرآن بيان شده، و اضـلال كـه نـقـطـه مـقـابـل آن اسـت نيز مخصوص گروهى است كه اوصاف آنان نيز بيان گشته.

گـر چـه بـعـضـى از آيـات مطلق است ولى بسيارى ديگر از آيات قيد و شرط آن را دقيقا بـيـان كـرده، و هـنگامى كه اين آيات مطلق و مقيد را كنار هم مى چينيم مطلب كاملا روشن مى شـود و هـيـچ ابهام و ترديدى در معنى آيات باقى نمى ماند و نه تنها با مسأله اختيار و آزادى اراده انسان مخالف نيست، بلكه دقيقا آن را تأكيد مى كند.

اكنون به توضيح زير توجه نمائيد:

قـرآن مـجـيـد در يـك جـا مـى گـويـد:( يـضـل بـه كـثـيـرا و يـهـدى بـه كـثـيـرا و مـا يـضـل بـه الا الفـاسـقـيـن ) : (بـه وسـيـله آن ضـرب المـثـل، گـروهـى را گـمـراه و گـروهـى را هـدايـت مـى كـند، اما جز فاسقان را گمراه نمى سازد) (بقره 26).

در اينجا سرچشمه ضلالت فسق و خروج از اطاعت و فرمان الهى شمرده شده.

در جـاى ديـگـر مى گويد:( و الله لا يهدى القوم الظالمين ) : (خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند) (بقره 258).

در اينجا تكيه روى مسأله ظلم شده و آن را زمينه ساز ضلالت معرفى كرده

اسـت در جـاى ديگر مى خوانيم:( و الله لا يهدى القوم الكافرين ) : (خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند) (بقره - 264).

در اينجا كفر به عنوان زمينه ساز گمراهى ذكر شده.

بـاز در آيـه ديگر مى خوانيم:( ان الله لا يهدى من هو كاذب كفار ) : (خداوند هدايت نمى كند كسى كه دروغگو و كفران كننده است ) (زمر - 3).

در اينجا نيز دروغگوئى و كفران را مقدمه ضلالت شمرده است.

و در جاى ديگر آمده:( ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب ) : (خداوند هدايت نمى كند كسى كه اسرافكار و بسيار دروغگو است ) (غافر - 28).

يعنى اسراف و دروغگوئى عامل گمراهى است.

البـته آنچه در اينجا آورديم قسمتى از آيات قرآن در اين زمينه است، بعضى از اين آيات با همين مفاهيم كرارا در سوره هاى مختلف آمده.

نـتـيـجـه اينكه قرآن ضلالت الهى را مخصوص كسانى مى شمرد كه داراى اين اوصافند: (كفر)، (ظلم )، (فسق )، (دروغ )، (اسراف ) و (كفران ).

آيا كسانى كه داراى اين اوصافند شايسته ضلالت و گمراهى نيستند؟!

و بـه تعبير ديگر كسى كه مرتكب اين امور مى شود آيا ظلمت و حجاب قلب او را فرا نمى گيرد؟!

بـاز بـه عـبـارت روشـنـتر اين اعمال و صفات آثارى دارد كه خواه ناخواه دامن انسان را مى گيرد، پرده بر چشم و گوش و عقل او مى افكند، و او را به ضلالت مى كشاند، و از آنجا كـه خـاصـيـت هـمـه اشـيـأ و تـأثـيـر هـمـه اسـبـاب بـه فـرمـان خـداونـد است، مى توان اضـلال را در تـمام اين موارد به خدا نسبت داد، اما اين نسبت عين اختيار بندگان و آزادى اراده آنها است.

اين در زمينه مسأله ضلالت، و اما در مورد (هدايت ) نيز شرائط و اوصافى در قرآن بيان شده كه نشان مى دهد آن هم بدون علت، و بر خلاف حكمت الهى نيست.

قسمتى از اوصافى كه استحقاق هدايت مى آورد و لطف الهى را جلب، در آيات زير آمده.

در يـك جـا مـى خـوانـيـم:( يـهـدى بـه الله مـن اتـبـع رضـوانـه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم ) :

(خـداونـد بـوسـيـله قرآن كسانى را كه از رضا و خشنودى او پيروى مى كنند به راههاى سلامت، هدايت مى كند، و از تاريكيها به فرمانش ‍ به سوى روشنائى مى برد، و آنها را به راه راست رهبرى مى نمايد) (مائده 16).

در اينجا پيروى فرمان خدا، و جلب خشنودى او، زمينه ساز هدايت الهى شمرده شده است.

در جـاى ديگر مى خوانيم:( ان الله يضل من يشأ و يهدى الله من اناب ) : (خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد، و هر كس را كه بازگشت به سوى او كند هدايت مى نمايد) (رعد 27).

در اينجا نيز (توبه و انابه ) عامل استحقاق هدايت شمرده شده است.

در آيه ديگر مى فرمايد:( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) : (كسانى كه در راه ما جهاد كنند آنان را به راههاى خود هدايت مى كنيم ) (عنكبوت 69).

در اينجا (جهاد) آنهم (جهاد مخلصانه و در راه خدا) به عنوان شرط اصلى هدايت ذكر شده است.

و بـالاخـره در آيـه ديـگـر مـى خـوانـيـم:( و الذيـن اهتدوا زادهم هدى ) : (كسانى كه گامهاى نـخستين هدايت را برداشته اند خداوند بر هدايتشان مى افزايد) (سوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) 17).

در ايـنـجا پيمودن مقدارى از راه هدايت به عنوان شرطى براى ادامه اين راه به لطف خداوند ذكر شده.

نـتـيـجه اينكه تا از سوى بندگان توبه و انابه اى نباشد، تا پيرو فرمان او نباشند تـا جـهـاد و تـلاش و كـوشـشـى صـورت نـگـيـرد، و تـا گـامـهـاى نـخـسـتين را در مسير حق بـرنـدارنـد، لطـف الهـى شـامـل حـال آنـان نـمـى شـود، دسـت آنـان را نـمـى گـيـرد و ايصال به مطلوب نمى كند.

آيـا شـمـول هـدايـت نـسـبـت بـه كـسـانـى كـه داراى ايـن اوصـافـنـد بـيـحـسـاب اسـت و يـا دليل بر جبرى بودن هدايت محسوب مى شود.

مـلاحـظـه مـى كـنـيـد آيـات قـرآن در ايـن زمينه بسيار روشن و گويا است منتهى كسانى كه نـتـوانـسـتـه يـا نخواسته اند جمع بندى صحيحى از آيات هدايت و ضلالت كنند گرفتار چـنـان اشـتـبـاه خـطرناكى شده اند، و (چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند) بايد گفت زمينه اين (ضلالت ) را نيز خودشان فراهم ساخته اند!

بـه هـر حـال مـشيت الهى كه در آيات هدايت و ضلالت روى آن تكيه شده، هرگز به معنى مـشـيـت بـى دليـل و خـالى از حـكـمـت نيست، بلكه در هر مورد شرائط خاصى دارد كه آن را هماهنگ با حكيم بودن او مى كند.

2 - تكيه بر لطف خدا

انسان چون پر كاهى در برابر تندباد حوادث قرار دارد، و هر زمان به سوئى پرتاب مـى شـود، مـمـكـن اسـت ايـن پـر كـاه بـه بـرگـى يـا شـاخـه شـكـسـتـه اى اتـصـال پـيـدا كـنـد، ولى تندباد هر دو را با خود مى برد، و حتى اگر پنجه بر درختى بـيـفكند گاهى طوفان درخت را نيز از ريشه بر مى كند، اما اگر به كوهى عظيم بپيوندد هيچ طوفانى نمى تواند او را از جا حركت دهد.

اين كوه همان ايمان به خدا است و بقيه تكيه بر غير او است، و به همين

دليـل در آيات فوق مى گويد:( اليس الله بكاف عبده ) : (آيا خداوند براى حمايت از بنده اش كافى نيست )؟!

تـوجـه و ايـمـان به محتواى اين آيه شجاعت و اعتماد به نفس فوق العاده اى به انسان مى بخشد خاطرش را آرام و مطمئن مى سازد تا در برابر حوادث سخت همچون كوه مقاومت كند، از انبوه دشمنان نهراسد، از كمى همراهان وحشت نكند، و بحرانهاى شديد آرامش روح او را بر هـم نـزند، چنانكه در حديث آمده است: المؤ من كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف: (مؤ من همچون كوه محكم و پابرجا است، و طوفانها او را حركت نمى دهند).


آيه (38) تا (40) و ترجمه

( و لئن سـأ لتـهـم مـن خـلق السـمـوات و الارض ليـقـولن الله قـل افـرأيـتـم مـا تـدعـون مـن دون الله إن أرادنـى الله بـضـر هـل هـن كـاشـفـات ضـره أو أرادنـى بـرحـمـة هـل هـن مـمـسـكـات رحـمـتـه قل حسبى الله عليه يتوكل المتوكلون ) (38)( قل يقوم اعملوا على مكانتكم إنى عامل فسوف تعلمون ) (39)( من يأ تيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم ) (40)

ترجمه:

38 - و اگـر از آنـهـا بـپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ حتما مى گويند: خدا، بـگـو آيـا هـيـچ دربـاره مـعـبـودانى كه غير از خدا مى خوانيد انديشه مى كنيد كه اگر خدا زيـانـى بـراى مـن بـخـواهـد آيـا آنها مى توانند آن را بر طرف سازند؟ و يا اگر رحمتى بـراى مـن اراده كـنـد آيـا آنها توانائى دارند جلو رحمت او را بگيرند؟ بگو: خدا مرا كافى است، و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.

39 - بـگـو اى قـوم مـن! شـمـا هـر چـه در تـوان داريـد انـجـام دهـيد، من نيز به وظيفه خود عمل مى كنم، اما به زودى خواهيد دانست...

40 - چـه كـسـى عذاب خواركننده دنيا به سراغش مى آيد، و (سپس ) عذاب جاويدان (آخرت ) بر او وارد مى گردد.

تفسير:

آيـا مـعـبـودان شـمـا توانائى بر حل مشكلى دارند؟ از آنجا كه در آيات پيشين سخن از عقيده انـحـرافـى مـشـركـان و عـواقـب شـوم آن بـود، در آيـات مـورد بـحـث از دلائل تـوحـيـد سـخـن مـى گـويـد تـا بـحـث گـذشـتـه را بـا ذكـر دليـل تـكـمـيـل كند، و نيز در آيات گذشته سخن از اين بود كه حمايت خداوند به تنهائى كـافـى اسـت ايـن مـسـأله نـيـز بـا ذكـر دليـل در آيـات مـورد بـحـث دنبال شده است.

نـخـسـت مـى فرمايد: (اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ مسلما مى گويند خدا)( و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ) .

چـرا كـه هـيـچ وجـدان و خـردى نـمى پذيرد كه اين عالم وسيع و پهناور با آن همه عظمت، مـخـلوق مـوجـودى زمـيـنـى بـاشـد تـا چـه رسـد بـه بـتـهـاى بـى روح و فـاقـد عـقـل و شـعـور، و بـه ايـن تـرتـيـب قـرآن آنـهـا را بـه داورى عقل و حكم وجدان و فطرت مى برد، تا نخستين پايه توحيد را كه مسأله خالقيت آسمان و زمين است در قلوب آنها محكم كند.

در مرحله بعد سخن از سود و زيان و تأثير در منافع و مضار انسان به ميان مى آورد، تا ثـابـت كـنـد بتها هيچ نقشى در اين زمينه ندارند مى افزايد: به آنها بگو آيا هيچ درباره معبودانى غير خدا مى خوانيد انديشه مى كنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد آيا آنها مـى تـوانند آن را بر طرف سازند؟ و يا اگر رحمتى براى من اراده كند آيا آنها توانائى دارنـد جـلو رحمت او را بگيرند؟!( قل افرأ يتم ما تدعون من دون الله ان ارادنى الله بضر هل هن كاشفات ضره او ارادنى برحمة هل هن ممسكات رحمته ) .

اكـنـون كـه نـه (خـالقـيـت ) از آن آنـها است و نه (قدرت بر سود و زيانى ) دارند پـرسـتـش آنـهـا چه معنى دارد؟ چرا مبدء جهان آفرينش و مالك هر سود و زيان را رها كنيد و دست بدامن اين موجودات بى خاصيت و بى شعور بزنيد؟ حتى اگر معبودان شعورى داشته بـاشـند همچون جن و فرشتگان كه از سوى جمعى از بت پرستان مورد پرستش واقع شده اند باز هم نه خالقند و نه مالك سود و زيان.

اينجا است كه به عنوان يك نتيجه گيرى كلى و نهائى مى فرمايد: (بگو: خدا براى من كـافـى اسـت، و مـتـوكـلان بـايـد هـمـه بـر او تـوكـل كـنـنـد )( قل حسبى الله و عليه يتوكل المتوكلون ) .

ايـن سـخـن كـه مشركان خالقيت آسمان و زمين را مخصوص خداوند مى دانستند كرارا در آيات قرآن آمده است.

اين امر نشان مى دهد كه مطلب نزد آنها كاملا مسلم بوده است، و اين خود بهترين سندى است بـر ابطال شرك چرا كه (توحيد خالقيت و مالكيت و ربوبيت ) عالم هستى خود بهترين دليـل بـر (تـوحـيـد عـبـوديـت ) اسـت، و نـتـيـجـه آن توكل بر ذات پاك خدا و چشم بر گرفتن از غير او است.

و اگـر مـى بينيم در برخورد ابراهيم بتشكن با نمرود طاغى او ادعاى ربوبيت عالم هستى مى كند و مرگ و حيات مردم را به دست خود مى داند سپس در برابر پيشنهاد ابراهيم (عليه السـلام ) كـه اگـر راسـت مـى گـوئى خـورشـيد را از مغرب طالع كن مبهوت و خاموش مى شود، اين طرز عقيده در ميان بت پرستان نادر است، و تنها از مغز ناتوان پرغرور و بى شعورى همچون نمرود ممكن است برخيزد.

قابل توجه اينكه ضميرى كه به معبودهاى دروغين آنها در اين آيه برگشته همچنين صيغه هاى جمع همه جا به صورت جمع مونث است (هن - كاشفات - ممسكات ).

ايـن بـه خاطر آن است كه (اولا) بتهاى بزرگ معروف عرب نام مؤ نث داشته اند (لات - منات و عزى ) (ثانيا) چون آنها معتقد به ضعف و ناتوانى جنس مؤ نث بودند، خداوند با ايـن بـيـان مى خواهد ناتوانى بتها را طبق اعتقاد خودشان مجسم سازد، (ثالثا) چون در مـيـان بـتـهـا موجودات بى روح فراوان بوده و صيغه جمع مؤ نث گاه براى موجودات بى جان نيز به كار مى رفته، لذا در آيه مورد بحث از آن استفاده شده است.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه جـمـله (عـليـه يتوكل المتوكلون ) بخاطر مقدم شدن (عليه ) معنى حصر را مى رساند، يعنى متوكلان (تنها) بر او تكيه مى كنند.

در آيه بعد آنهائى را كه در برابر منطق عقل و وجدان تسليم نيستند با يك تهديد الهى و مؤ ثر مخاطب ساخته مى فرمايد: (به آنها بگو اى قوم من! شما بر موضع خود باشيد و هـر چـه در تـوان داريـد انـجـام دهـيـد، مـن نـيـز بـه وظـيـفـه خـود عـمـل مـى كـنـم، امـا بـه زودى خـواهـيـد دانـسـت )( قـل يـا قـوم اعـمـلوا عـلى مـكـانـتـكـم انى عامل فسوف تعلمون ) .

خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده دنيا به سراغش خواهد آمد و( من ياتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب آخـريـن سـخـن را بـه آنـهـا مـى گـويـد كـه يـا تـسـليـم مـنـطـق عـقل و خرد باشيد: عذابى در دنيا كه باعث خوارى و رسوائى است، و عذابى در آخرت كه جـاودانـى و هـميشگى است، و اينها همان عذابهائى است كه با دست خود فراهم كرده ايد، و آتشى است كه هيزم آن را خودتان جمع كرده و افروخته ايد.


آيه(41) تا (44) و ترجمه

( إنـا أنـزلنـا عـليـك الكـتـب للنـاس بـالحـق فـمـن اهـتـدى فـلنـفـسـه و مـن ضل فإ نما يضل عليها و ما أ نت عليهم بوكيل ) (41)( الله يـتـوفـى الا نـفـس حـيـن مـوتـها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الا خرى إلى أجل مسمى إن فى ذلك لايت لقوم يتفكرون ) (42)( أم اتخذوا من دون الله شفعأ قل أو لو كانوا لا يملكون شيا و لا يعقلون ) (43)( قل لله الشفعة جميعا له ملك السموت و الا رض ثم إليه ترجعون ) (44)

ترجمه:

41 - مـا ايـن كـتـاب آسـمـانـى را بـراى مـردم بـه حـق بـر تـو نـازل كـرديـم، هـر كـس هـدايـت را پـذيـرد بـه نـفـع خـود او اسـت، و هـر كـس گـمراهى را برگزيند تنها به زيان خود او

خواهد بود، و تو مامور اجبار آنها به هدايت نيستى!

42 - خـداونـد ارواح را بـه هـنـگام (مرگ ) قبض مى كند، و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام (خواب ) مى گيرد، سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مى دارد، و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مى گرداند تا سرآمد معينى، در اين امر نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مى كنند.

43 - بگو تمام شفاعت از آن خدا است، زيرا حاكميت آسمانها و زمين از آن او است و سپس همه به سوى او باز مى گرديد.

تفسير:

خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گيرد

بـعـد از ذكـر دلائل توحيد، و بيان سرگذشت مشركان و موحدان، در نخستين آيه مورد بحث اين حقيقت را توضيح مى دهد كه پذيرش ‍ و عدم پذيرش شما سود و زيانش متوجه خودتان اسـت، و اگـر پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم ) در اين زمينه اصرار مى ورزد نه بـخـاطـر نـفـعى است كه عائد او شود، بلكه صرفا انجام وظيفه الهى است، مى فرمايد: (مـا ايـن كـتـاب آسـمـانـى را بـه حـق بـراى مـردم بـر تـو نازل كرديم )( انا انزلنا عليك الكتاب للناس بالحق ) .

(هر كس هدايت را پذيرا شود به نفع خود او است، و هر كس گمراهى را برگزيند تنها بـه زيـان خـود او تـمـام مـى شـود)( فـمـن اهـتـدى فـلنـفـسـه و مـن ضل فانما يضل عليها ) .

و در هـر حـال (تـو مـامـور نـيـسـتـى كـه حـق را در قـلوب آنـهـا بـه اجـبـار داخل

كـنـى ) وظـيـفـه تـو تـنـهـا ابـلاغ و انـذار اسـت( و مـا انـت عـليـهـم بوكيل ) .

ايـن سخن كه هر كس راه حق را پيش گيرد سودش عائد خود او مى شود، و هر كس در بيراهه گام نهد زيانش دامن خود او را مى گيرد، كرارا در آيات قرآن آمده است، و تاكيدى است بر ايـن واقعيت كه نه خدا نيازى به ايمان بندگان و وحشتى از كفر آنها دارد و نه پيامبر او، او اين برنامه را تنظيم نكرده تا سودى كند، (بلكه تا بر بندگانش جودى كند.)

تـعـبـيـر (و مـا انـت عـليـهـم بـوكـيـل ) (بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه وكيل در اينجا به معنى كسى است كه موظف بر ايمان آوردن گمراهان باشد) كرارا در آيات قـرآن بـا هـمـيـن عبارت و يا شبيه به آن تكرار شده، و بيانگر اين حقيقت است كه پيغمبر اكـرم (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مسئول ايمان مردم نيست، اصولا ايمان از طريق اجبار بـه دسـت نـمـى آيـد، و او تـنـهـا مـوظـف اسـت كه در ابلاغ فرمان الهى به مردم لحظه اى كوتاهى و سستى نكند، خواه پذيرا شوند يا رويگردان؟

سپس براى اينكه روشن سازد همه چيز انسانها و از جمله حيات و مرگشان به دست خدا است مى گويد: خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند( الله يتوفى الانفس حين موتها ) .

(و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد)( و التى لم تمت فى منامها ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب (خـواب ) بـرادر (مـرگ ) اسـت و شكل ضعيفى از آن، چـرا كـه رابـطـه روح بـا جـسـم بـه هـنـگـام خـواب بـه حداقل مى رسد و بسيارى از پيوندهاى اين دو قطع مى شود.

بـعـد مـى افـزايد: (ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مى دارد) (بـه گونه اى كه هرگز از خواب بيدار نمى شوند) و ارواح ديگرى را كه فرمان ادامه حياتشان داده به بدنهايشان باز مى گرداند تا سرآمد معينى( فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى ) .

(آرى در ايـن مـسـأله آيـات و نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مى كنند)( ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون )

از اين آيه امور زير به خوبى استفاده مى شود:

1 - انسان تركيبى است از روح و جسم، روح گوهرى است غير مادى كه ارتباط آن با جسم مايه نور و حيات آن است.

2 - به هنگام مرگ خداوند اين رابطه را قطع مى كند، و روح را به عالم ارواح مى برد و بـه هـنـگـام خواب نيز اين روح را مى گيرد، اما نه آنچنان كه رابطه به كلى قطع شود، بنابراين روح نسبت به بدن داراى سه حالت است: ارتباط تام (حالت حيات و بيدارى ) ارتـبـاط نـاقـص ‍ حـالت خـواب ) قـطـع ارتـبـاط بـه طـور كامل (حالت مرگ ).

3 - (خواب ) چهره ضعيفى از (مرگ ) است، و مرگ نمونه كاملى از (خواب!)

4 - خـواب از دلائل استقلال و اصالت روح است، مخصوصا هنگامى كه با رؤ يا آنهم رؤ ياهاى صادقه توأ م باشد اين معنى روشنتر مى شود.

5 - بعضى از ارواح هنگامى كه در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعيف مى شود گاه به قطع كامل اين ارتباط مى انجامد به طورى كه صاحبان آنها هرگز بيدار نـمـى شـونـد، و امـا ارواح ديگر در حال خواب و بيدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد.

6 - توجه به اين حقيقت كه انسان همه شب به هنگام خواب در آستانه مرگ قرار مى گيرد درس عبرتى است كه اگر در آن بينديشد براى بيدارى او كافى است.

7 - تـمـام ايـن امـور به دست قدرت خداوند انجام مى گيرد، و اگر در آيات ديگر سخن از قـبـض روح بـه دسـت مـلك المـوت و فـرشـتـگـان مـرگ آمـده، بـه عـنـوان ايـن است كه آنها فرمانبران حق و مجريان اوامر او هستند و تضادى ميان اين دو وجود ندارد.

بـه هـر حـال اين كه در پايان آيه مى فرمايد: (در اين موضوع نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مى كنند منظور نشانه هائى از قدرت خداوند و مسأله مبدء و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است.

از آنـجـا كـه در آيه گذشته حاكميت (الله ) بر وجود انسان و تدبير او از طريق نظام مـرگ و حـيـات و خـواب و بـيـدارى مسلم شد در آيه بعد سخن از انحراف مشركان در مسأله شفاعت به ميان مى آورد تا به آنها ثابت كند مالك شفاعت همان مالك مرگ و حيات آدمى است، نـه بـتـهـاى فـاقد شعور، مى فرمايد: (آنها غير خدا را شفيعان خود برگزيدند)( ام اتخذوا من دون الله شفعأ ) .

مى دانيم كه يكى از بهانه هاى معروف بت پرستان در مورد پرستش بتها اين بود كه مى گفتند: (ما آنها را بخاطر اين مى پرستيم كه شفيعان ما نزد الله بوده بـاشـنـد) چـنـانـكه در اوائل همين سوره خوانديم( ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ) (زمـر - 3) خـواه از ايـن جهت كه بتها را تمثالها و مظاهرى براى فرشتگان و ارواح مقدسه مـى دانـسـتـنـد، و يـا بـراى ايـن سـنـگ و چـوبـهـاى بـيـجـان قـدرت مـرمـوزى قائل بودند.

بـه هـر حـال از آنـجـا كه شفاعت (اولا) فرع بر درك فهم و شعور است، و (ثانيا) فـرع بـر قدرت و مالكيت و حاكميت، در دنباله آيه در پاسخ آنها چنين مى فرمايد: (به آنـهـا بـگـو: آيـا از آنها شفاعت مى طلبيد هر چند مالك چيزى نباشند، و حتى درك و شعورى براى آنها نباشد)؟!( قل اولو كانوا لا يملكون شيئا و لا يعقلون )

اگـر شـفـيـعان خود را فرشتگان و ارواح مقدسه مى دانيد آنها از خود چيزى ندارند، هر چه دارنـد از ناحيه خدا است، و اگر از بتهاى سنگى و چوبى شفاعت مى طلبيد آنها علاوه بر عـدم مـالكـيـت كمترين عقل و شعورى ندارند، اين بهانه ها را رها كنيد، و رو به سوى كسى آوريـد كـه مـالكـيت و حاكميت تمام عالم هستى براى او است، و تمام خطوط به او منتهى مى گردد.

لذا در آيـه بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: (بـگـو تـمـام شـفـاعـت از آن خـدا اسـت )( قل لله الشفاعة جميعا ) .

(چـرا كه مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن او است، و سپس همه شما به سوى او باز مى گرديد)( له ملك السماوات و الارض ثم اليه ترجعون ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا را بـه كـلى خـلع سـلاح مـى كـنـد، چـرا كـه تـوحـيـدى كـه بـر كـل عـالم حـاكـم اسـت مـى گـويد شفاعت نيز جز به اذن پروردگار ممكن نيست( من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ) : (چه كسى است كه نزد او جز به اذن و فرمان او شفاعت كند)؟! (بقره - 257).

يـا بـه گـفـتـه بـعـضـى از مـفـسـران اسـاسـا حـقـيـقـت شـفـاعـت هـمـان تـوسـل بـه اسـمـأ حـسـنـاى خداوند است، توسل به رحمانيت و غفاريت و ستاريت او است، بـنـابـرايـن هـر گـونـه شـفـاعـتـى سـرانـجـام بـه ذات پـاك او بـر مـى گـردد، بـا ايـن حال چگونه مى توان از غير او بدون اذن او شفاعت طلبيد؟.

در مـورد ارتـبـاط جـمـله (ثـم اليـه تـرجعون ) (سپس به سوى او باز ميگرديد) به ما قبل آن بيانات مختلفى از سوى مفسران ارائه شده:

1 - اين جمله اشاره به آن است كه نه تنها شفاعت در اين دنيا در اختيار خداوند است و نبايد هـمـچـون مـشـركـان حـل مـشكلات و رفع مصائب را از غير خدا طلب نمود، بلكه در آخرت نيز شفاعت و نجات از آن او، و از ناحيه او است.

2 - ايـن جـمـله دليـل دومـى اسـت بـراى اخـتـصـاص شـفـاعـت بـه خـداونـد، زيـرا در دليل اول روى (مالكيت ) خداوند تكيه شده، و در اينجا روى (بازگشت همه اشيأ به سوى او.)

3 - اين جمله تهديدى است براى مشركان، و به آنها مى گويد شما به سوى خدا باز مى گرديد و نتيجه افكار و اعمال شوم و زشت خود را خواهيد ديد.

همه اين تفسيرها مناسب است هر چند تفسير اول و دوم صحيحتر به نظر مى رسد.

نكته ها:

1 - جهان اسرار آميز خواب

حقيقت خواب چيست؟ و چه مى شود كه انسان به خواب مى رود؟ در اين باره دانشمندان بحثهاى فراوانى دارند:

بعضى آن را نتيجه انتقال قسمت عمده خون از مغز به ساير قسمتهاى بدن مى دانند، و به اين ترتيب براى آن (عامل فيزيكى ) قائلند.

بـعـضـى ديـگـر عـقـيـده دارنـد كـه فـعـاليـتـهـاى زيـاد جـسمانى سبب جمع شدن مواد سمى مخصوصى در بدن مى شود، و همين امر روى سيستم سلسله اعصاب اثر مى گذارد و حالت خواب به انسان دست مى دهد، و اين حال ادامه دارد تا اين سموم تجزيه و جذب بدن گردد، بـه ايـن تـرتـيـب (عـامـل شـيـمـيـائى ) بـراى آن قائل شده اند.

جـمـعـى ديـگـر يـك نـوع (عـامـل عـصـبـى ) بـراى خـواب قـائلنـد و مـى گويند: دستگاه فـعـال عـصبى مخصوصى كه در درون مغز انسان است و مبدأ حركات مستمر اعضا مى باشد بر اثر خستگى زياد از كار مى افتد و خاموش مى شود.

ولى هـيـچيك از اين نظرات نتوانسته است پاسخ قانع كننده اى به مسأله خواب بدهد، هر چند تأثير اين عوامل را بطور اجمال نمى توان انكار كرد؟

مـا فـكر مى كنيم چيزى كه سبب شده دانشمندان امروز از بيان تفسير روشنى براى مسأله خـواب عـاجـز بـمـانـنـد هـمـان تـفـكـر مـادى آنـهـا اسـت آنـهـا مـى خـواهـنـد بـدون قـبـول اصـالت و اسـتـقـلال روح ايـن مـسـأله را تـفـسـيـر كـنـنـد، در حـالى كـه خـواب قبل از آنكه يك پديده جسمانى باشد يك پديده روحانى است كه بدون شناخت صحيح روح تفسير آن غير ممكن است.

قـرآن مـجـيـد در آيـات فـوق دقـيقترين تفسير را براى مسأله خواب بيان كرده، زيرا مى گـويـد خـواب يـك نـوع (قـبـض روح ) و جـدائى روح از جـسـم اسـت امـا نـه جـدائى كامل.

به اين ترتيب هنگامى كه به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچيده مى شود و جز شعاع كـم رنگى از آن بر اين جسم نمى تابد، دستگاه درك و شعور از كار مى افتد، و انسان از حس و حركت باز مى ماند، هر چند قسمتى از فعاليتهائى كـه بـراى ادامـه حـيـات او ضـرورت دارد، مـانـنـد ضـربان قلب و گردش خون و فعاليت دستگاه تنفس و تغذيه ادامه مى يابد.

در حديثى از امام باقرعليه‌السلام مى خوانيم: ما من احد ينام الا عرجت نفسه الى السمأ، و بـقـيت روحه فى بدنه، و صار بينهما سبب كشعاع الشمس، فان اذن الله فى قبض الا روح اجـابـت الروح النـفـس، و ان اذن الله فـى رد الروح اجابت النفس الروح، فهو قوله سـبـحـانه الله يتوفى الانفس حين موتها...: (هر كس مى خوابد نفس او به آسمان صعود مـى كـنـد و روح در بـدنـش مـى مـاند، و در ميان اين دو ارتباطى همچون پرتو آفتاب است، هرگاه خداوند فرمان قبض روح آدمى را صادر كند (روح ) دعوت نفس را اجابت مى كند، و به سوى او پرواز مى نمايد، و هنگامى كه خداوند اجازه بازگشت روح را دهد (نفس ) دعـوت (روح ) را اجـابـت مـى كـند و به تن باز مى گردد، و اين است معنى سخن خداوند سبحان كه مى فرمايد:( الله يتوفى الانفس حين موتها ) .

ضـمـنـا از ايـنـجـا مـسـأله مـهـم ديـگـرى كـه مـسـأله رؤ يـا (خـواب ديـدن اسـت نـيـز حـل مى شود، چرا كه بسيارند خوابهائى كه عينا يا با مختصر تغييرى در خارج واقع مى شوند.

تـفـسـيـرهـاى مـادى از بـيـان و تـوجيه اين گونه خوابها عاجزند، در حالى كه تفسيرهاى روحى به خوبى مى توانند اين مطلب را روشن سازند، زيرا روح انسان به هنگام جدائى از تـن و ارتباط با عالم ارواح حقايق بيشترى را مربوط به گذشته و آينده درك مى كند، و همين است كه اساس رؤ ياهاى صادقه را تشكيل مى دهد

(بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر بـه جـلد نـهـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 312 ذيل آيه 4 سوره يوسف مراجعه فرمائيد كه مشروحا در اين زمينه بحث شده است ).

2 - (خواب ) در روايات اسلامى

از رواياتى كه مفسران در ذيل آيات فوق ذكر كرده اند نيز به خوبى روشن مى شود كه خـواب در اسـلام بـه عـنـوان حـركـت روح بـه سـوى عـالم ارواح شـمـرده شـده، و بـيدارى بازگشت روح به بدن و نوعى حيات مجدد است.

در حديثى از اميرمؤ منان على (عليه‌السلام ) مى خوانيم كه به يارانش چنين تعليم مى داد: لا يـنـام المـسلم و هو جنب، لا ينام الا على طهور، فان لم يجد المأ فليتمم بالصعيد، فان روح المـؤ مـن تـرفـع الى الله تـعـالى فـيقبلها، و يبارك عليها، فان كان اجلها قد حضر جـعـلهـا فـى كـنـوز رحـمـتـه، و ان لم يـكـن اجـلهـا قـد حضر بعث بها مع امنائه من ملائكته، فيردونها فى جسده:

(مـسلمان نبايد با حالت جنابت بخوابد، و جز با طهارت وضو به بستر نرود، هر گاه آب نـيـابـد تـيـمـم كـنـد، زيـرا روح مـؤ مـن بـه سـوى خـداونـد مـتـعـال بـالا مـى رود، او را مـى پـذيـرد و بـه او بركت مى دهد، هرگاه پايان عمرش فرا رسـيـده بـاشـد او را در گـنجهاى رحمتش قرار مى دهد، و اگر فرا نرسيده باشد او را با امنائش از فرشتگان به جسدش باز مى گرداند.)

در حديث ديگرى از امام باقر چنين مى خوانيم:

اذا قـمت بالليل من منامك فقل الحمد لله الذى رد على روحى لاحمده و اعبده: (هنگامى كه در شـب از خـواب بـر مـى خـيزى بگو حمد خدائى را كه روح مرا به من بازگرداند، تا او را حمد و سپاس گويم و عبادت كنم.)

و حديث در اين زمينه بسيار است.


آيه (45) تا (48) و ترجمه

( و إذا ذكـر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤ منون بالاخرة و إذا ذكر الذين من دونه إذا هم يستبشرون ) (45)( قـل اللهـم فاطر السموت و الارض علم الغيب و الشهدة أنت تحكم بين عبادك فى ما كانوا فيه يختلفون ) (46)( و لو أن للذيـن ظـلمـوا مـا فـى الا رض جـمـيـعـا و مـثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيمة و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون ) (47)( و بدا لهم سيات ما كسبوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) (48)

ترجمه:

45 - هـنـگـامـى كـه خـداونـد بـه يـگانگى ياد مى شود دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئز (و متنفر) مى گردد، اما هنگامى كه از معبودهاى ديگر ياد

خوشحال مى شوند!

46 - بـگـو: خـداونـدا! اى آنـكه آفريننده آسمانها و زمين توئى، و آگاه از اسرار نهان و آشكار هستى! تو در ميان بندگانت در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كنى.

47 - اگـر سـتمكاران تمام آنچه را روى زمين است مالك باشند، و همانند آن بر آن افزوده شـود حـاضرند همه را فدا كنند تا از عذاب شديد روز قيامت رهائى يابند، و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى شود كه هرگز گمان نمى كردند.

48 - در آن روز اعمال بدى را كه انجام داده اند براى آنها ظاهر مى شود و آنچه را استهزا مى كردند بر آنها واقع مى گردد

تفسير:

آنها كه از نام خدا وحشت دارند!

بـاز هـم در ايـن آيـات سخن از توحيد و شرك است، در نخستين آيه مورد بحث يكى از چهره هـاى بسيار زشت و زننده مشركان و منكران معاد را در برخورد با توحيد منعكس ساخته، مى فـرمـايد: (هنگامى كه نام خداوند يگانه يكتا برده مى شود دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئز و متنفر مى گردد، اما هنگامى كه از معبودهاى ديگر سخن به ميان مى آيد غـرق سـرور و شـادى مـى شـونـد!)( و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤ منون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ) .

گـاه انـسـان چـنـان بـه زشـتـيها خو مى گيرد و از پاكيها و نيكيها بيگانه مى شود كه از شـنـيـدن نـام حـق نـاراحت و از شنيدن باطل مسرور و شاد مى گردد، در برابر خداوندى كه آفـريـننده عالم هستى است سر تعظيم فرود نمى آورد، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى كه خود ساخته و يا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى زند و تعظيم مى كند.

شبيه اين معنى در آيه 46 سوره اسرأ نيز آمده است:( و اذا ذكرت ربك فى القرآن وحده و لو عـلى ادبـارهـم نـفـورا ) : (هـنگامى كه پروردگارت را در قرآن به وحدانيت ياد مى كنى فرار مى كنند!)

پيامبر بزرگ خدا نوح از دست اينگونه كج انديشان به خدا شكايت مى كند و مى گويد:( و انـى كـلمـا دعـوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا ) : (خداوندا! هر زمان آنها را دعوت كردم تا به درگاه تو آيند، و آنها را بـيـامـرزى، انـگـشـت در گـوشـها گذاردند و لباس بر سر و صورت خود پوشيدند تا صداى مرا نشنوند، و در مسير گمراهى اصرار ورزيدند و استكبار كردند!) (نوح - 7).

آرى چنين است حال متعصبان لجوج و جاهلان مغرور.

ضـمـنـا از ايـن آيـه بـه خـوبى استفاده مى شود كه سرچشمه بدبختى اين گروه دو چيز بوده است انكار اصل توحيد و عدم ايمان به آخرت.

نـقطه مقابل آنها مؤ منانى هستند كه از شنيدن نام خداوند يگانه چنان مجذوب نام مقدسش مى شـونـد كـه حـاضـرنـد هـر چـه دارنـد نثار راه او كنند، نام محبوب كامشان را شيرين و مشام جـانشان را معطر، و تمام قلبشان را روشن مى سازد، نه تنها نام او كه نام هر چه ارتباط و پيوندى با او دارد براى آنان سرورآفرين است.

نـبـايـد تـصور كرد كه اين صفت مخصوص مشركان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده است، در هر عصر و زمان منحرفان تاريك دلى هستند كه از شنيدن نام دشمنان خـدا و مـكـتـبـهـاى الحـادى و پـيروزى ستمگران خوشحال مى شوند اما نام نيكان و پاكان و بـرنـامـه هـا و پـيروزيهايشان براى آنان دردآور است، لذا در بعضى از روايات اين آيه تفسير به كسانى شده است كه از شنيدن فضائل اهل بيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا پيروى از مكتبشان ناراحت مى شوند.

هـنگامى كه سخن به اينجا مى رسد كه اين گروه لجوج و اين جاهلان مغرور حتى از شنيدن نـام خداوند يگانه متنفر و بيزارند به پيامبرش دستور مى دهد كه از آنها روى بگرداند، و رو به سوى درگاه خدا آورد، با لحنى كه حاكى از ايمان عميق و سرشار از عشق او است بـا او سـخن گويد، و شكايت اين گروه را به درگاه او برد، تا هم قلب خود را كه آكنده از انـدوه اسـت آرامـش بـخـشـد، و هـم از ايـن راه تـكـانـى بـه آن ارواح خـفـتـه غـافل دهد، مى فرمايد: (بگو خداوندا! اى آنكه آفريننده آسمانها و زمين و آگاه از اسرار نـهـان و آشـكـار هـسـتـى، تـو در مـيان بندگانت در آنچه اختلاف كردند داورى مى كنى )( قـل اللهم فاطر السموات و الارض عالم الغيب و الشهادة انت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون ) .

آرى روز قـيـامـت كـه روز بـرچـيده شدن همه اختلافات است و روز به روز حقايق مخفى است حـاكـم مـطـلق و فـرمـانـروا تـوئى، كـه هـم خـالق همه چيز هستى و هم آگاه از اسرار آنها آنجاست كه با داورى تو اختلافات پايان مى گيرد، و اين گمراهان لجوج به اشتباه خود پى مى برند و آنجاست كه به فكر جبران مى افتند، اما چه سود؟!

چـنانكه در آيه بعد مى گويد: (اگر ستمكاران تمام آنچه را روى زمين است مالك باشند و همانند آن نيز بر آن افزوده شود، حاضرند همه آنها را فدا كنند تا از عذاب شديد روز قيامت رهائى يابند (اما چنين چيزى ممكن نيست ))

( و لو ان للذيـن ظـلمـوا مـا فـى الارض جـمـيـعـا و مـثـله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيامة ) .

(ظـلم ) در ايـنـجـا مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـم شـرك را شامل مى شود، و هم مظالم ديگر را.

سـپـس مـى افـزايـد: (و از سـوى خدا براى آنها امورى ظاهر ميشود كه هرگز گمان نمى كردند)( و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون ) .

و عذابهائى را با چشم خود مى بينند كه هرگز به فكر آنها خطور نمى كرد!

بـعـلاوه آنـهـا تـنها به لطف خداوند مغرور بودند در حالى كه از خشم و غضب و قهاريت او غفلت داشتند.

و احـيـانـا اعمالى انجام مى دادند كه آن را حسنات مى پنداشتند در حالى كه گاه از گناهان بزرگ بوده، و به هر حال مسائلى در اين جهات براى آنها ظاهر مى شود كه هرگز آن را باور نمى كردند.

ايـن درسـت نـقـطـه مقابل وعده نيكى است كه به مؤ منان داده، و فرموده( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) : (كسى نمى داند چه پاداشهائى براى او پنهان داشته شده است كه مايه روشنى چشمها است ) (الم سجده - 17).

نقل مى كنند يكى از مسلمانان در آستانه مرگ بسيار جزع و بى تابى مى كرد هنگامى كه عـلت آن را پـرسـيـدنـد گفت من به فكر اين آيه افتادم كه خدا مى گويد:( و بدا لهم من الله مـا لم يـكـونـوا يـحـتسبون ) وحشت وجود مرا فرا گرفته و از اين مى ترسم مبادا از سوى خدا امورى بر من آشكار شود كه هرگز گمان نمى كردم.

آيـه بـعـد تـوضـيـح يـا تـكـمـيـل بـراى مـطـلبـى اسـت كـه در آيـه قـبـل گـذشـت مـى فـرمايد: در آن روز اعمال زشتى را كه انجام داده اند براى آنها ظاهر مى شود( و بدا لهم سيئات ما كسبوا ) .

(و آنچه را به باد استهزا مى گرفتند بر سر آنها مى آيد)( و حاق بهم ما كانوا به يستهزئون ) .

در حقيقت چهار موضوع در ارتباط با مشركان و ظالمان در اين آيات بيان شده است:

نـخست اينكه هول و وحشت عذاب الهى در آن روز به قدرى زياد است كه اگر دو چندان تمام ثـروت و امـوال روى زمـيـن را در اخـتـيـار داشـتـه بـاشند همه را مى دهند تا از عذاب رهائى يابند، اما در آنجا معاملهاى صورت نمى گيرد.

ديـگـر ايـنكه انواعى از مجازات الهى كه هرگز به فكر آنها خطور نمى كرد در برابر آنان ظاهر مى شود.

سوم اينكه سيئات اعمالشان در برابر آنها حضور پيدا مى كند و تجسم مى يابد.

چهارم آنكه آنچه را در مورد معاد شوخى مى پنداشتند به صورت واقعيت عينى مى بينند، و تمام درهاى نجات به روى آنها بسته مى شود.

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه مـى گـويـد (سـيـئات ) اعـمـال آنـهـا آشكار مى شود آيه فوق دليـل ديـگـر خـواهـد بـود بـر مسأله تجسم اعمال، زيرا لزومى ندارد كه كلمه مجازات و كيفر در تقدير گرفته شود.


آيه (49) تا (52) و ترجمه

( فـإ ذا مـس الانـسـن ضـر دعـانـا ثـم إذا خـولنـه نـعـمـة مـنـا قال إنما أوتيته على علم بل هى فتنة و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (49)( قد قالها الذين من قبلهم فما أغنى عنهم ما كانوا يكسبون ) (50)( فـأ صـابـهـم سـيـات مـا كـسـبـوا و الذيـن ظـلمـوا من هؤ لأ سيصيبهم سيات ما كسبوا و ما هم بمعجزين ) (51)( أو لم يعلموا أن الله يبسط الرزق لمن يشأ و يقدر إن فى ذلك لايت لقوم يؤمنون ) (52)

ترجمه:

49 - هـنـگـامـى كـه انـسـان را زيـانـى رسـد مـا را (بـراى حل مشكلش ) مى خواند، سپس هنگامى كه به او نعمتى دهيم مى گويد: اين نعمت را به خاطر كاردانى خودم به دست آوردم! بلكه اين وسيله آزمايش آنها است ولى اكثرشان نمى دانند.

50 - همين سخن را كسانى كه قبل از آنها بودند گفتند، ولى آنچه را به دست آوردند براى آنها سودى نداشت.

51 - سـپـس سـيـئات اعـمـالشـان بـه آنـهـا رسـيـد، و ظـالمـان ايـن گـروه (اهل مكه ) نيز به زودى گرفتار سيئات اعمالى كه انجام داده اند خواهند شد و هرگز نمى توانند از چنگال عذاب الهى بگريزند.

52 - آيـا آنـهـا نـدانـسـتـنـد كـه خـداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مى سازد؟ در اين آيات و نشانه هائى است براى گروهى كه ايمان مى آورند.

تفسير:

در سختيها به ياد خدا هستند، اما...

بـاز در ايـنـجـا موضوع سخن افراد بيايمان و ظالمانند، و چهره ديگرى از چهره هاى زشت آنها را منعكس مى كند.

نـخـسـت مـى فـرمـايد: هنگامى كه انسان را زيان و ضررى (و درد و رنج و فقرى ) برسد براى حل مشكلش ما را مى خواند( فاذا مس الانسان ضر دعانا ) .

هـمـان انـسـانـى كه طبق آيات گذشته از شنيدن نام خداوند يگانه مشمئز مى شد، آرى همان انسان به هنگام گرفتارى در تنگناى حوادث به سايه لطف الهى پناه مى برد.

امـا آنـهـم مـوقـتـى است (هنگامى كه به او نعمتى از ناحيه خود عطا كنيم و درد و رنجش را برطرف سازيم لطف و عطاى ما را به دست فراموشى مى سپارد، و مى گويد: اين نعمت را خـودم دسـت و پا كردم، و بر اثر لياقت و كاردانى خودم بوده )( ثم اذا خولناه نعمة منا قال انما اوتيته على علم ) .

نمونه اين سخن همان است كه قرآن در آيه 78 سوره قصص از زبان قارون نـقـل مـى كند كه در برابر دانشمندان بنى اسرائيل كه به او اندرز دادند: از اين نعمتهاى خـداداد در راه رضـاى او اسـتـفـاده كـن چـنـيـن گفت:( انما اوتيته على علم عندى ) : (اينها مواهبى است كه من با علم و دانش خود به دست آورده ام!)

اين غافلان بى خبر هيچ فكر نمى كنند كه آن علم و دانش نيز موهبتى از سوى خداست، آيا آنها اين علم و دانشى را كه سبب تدبير معاش و كسب درآمدهاى فراوان مى شود خودشان به خودشان داده اند؟ يا از ازل جزء ذاتشان بوده است؟!.

بعضى از مفسران در تفسير اين جمله احتمال ديگرى نيز داده اند و آن اينكه آنها مى گويند: اين مواهب را خدا به خاطر اين به ما داده است كه عالم به لياقت و استحقاق ما بوده.

اين احتمال گرچه در آيه مورد بحث امكان دارد ولى در آيه سوره قصص در مورد قارون با توجه به كلمه (عندى ) (نزد من ) ممكن نيست، و مى تواند قرينه اى بر آيه مورد بحث و ترجيح تفسير اول بوده باشد.

سـپـس قـرآن در پاسخ اين افراد خودبين و كم ظرفيت كه چون به نعمتى رسند به زودى خود را گم مى كنند چنين مى گويد: (بلكه اين نعمت وسيله آزمايش آنها است ولى اكثرشان نمى دانند)( بل هى فتنة و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .

هـدف ايـن اسـت كـه بـا بـروز حـوادث سـخـت، و بـه دنبال آن رسيدن بر نعمتهاى بزرگ، آنچه را در درون دارند آشكار كنند.

آيا به هنگام مصيبت مايوس، و به هنگام نعمت مغرور مى گردند؟

آيا در اين تحولات بيشتر به فكر خدا مى افتند، و يا غرق دنيا مى شوند؟

آيـا خـويـشتن خويش را فراموش مى كنند و يا با توجه به ضعفهاى خود بيش از پيش به ياد خدا خواهند بود؟

ولى افسوس كه بيشتر مردم فراموشكارند و از اين حقايق آگاه نيستند.

ايـن حـقـيـقت بارها در آيات قرآن تكرار شده است كه خداوند حكيم گاه انسان را در تنگناى مـشـكـلات قـرار مـى دهـد، و گـاه در رفاه و آسايش و نعمت، تا او را از اين طرق بيآزمايد، ارزش وجودى او را بالا ببرد، و به اين حقيقت كه همه چيز از ناحيه او است آشنا سازد.

اصـولا شـدائد زمـيـنه ساز شكوفائى فطرت است، همانگونه كه نعمتها مقدمه معرفت مى بـاشـد (در ايـن زمـيـنـه بـحـث ديـگـرى در جـلد 16 صـفـحـه 343 ذيل آيه 65 عنكبوت آورده ايم ).

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـن آيـه روى كـلمـه (انـسـان ) تكيه شده، و او را به عنوان فراموشكار و مغرور معرفى كرده، اين اشاره به انسانهائى است كه تحت تربيت مكتبهاى الهـى قـرار نگرفته اند، و مربى و راهنمائى نداشته اند، شهواتشان آزاد بوده، در ميان هوسها غوطه ور شده، و به صورت گياهانى خودرو بوده اند، آرى آنها هستند كه هرگاه گـرفـتـار درد و رنـجـى شـونـد بـه سوى خدا مى آيند، و هنگامى كه طوفان حوادث فرو نـشـسـت و مـشـمـول نـعـمتهائى گردند خدا را به دست فراموشى مى سپارند (شرح بيشتر پـيـرامـون ايـن مـوضـوع را تـحـت عـنـوان انـسـان در قـرآن كريم در جلد هشتم صفحه 239 ذيل آيه 12 سوره يونس مطالعه فرمائيد).

در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (ايـن سـخـن را كـسـانـى كـه قبل از آنها بودند گفتند (آنها نيز ادعا مى كردند كه نعمتهاى ما زائيده علم ما و لياقت ماست ) ولى آنـچـه را بـه دسـت مى آوردند براى آنها سودى نداشت )( قد قالها الذين من قبلهم فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ) .

آرى قارونهاى مغرور اموالشان را مولود لياقت خودشان مى پنداشتند

و مـواهـب الهـى را بـر خـويـش فـرامـوش كـرده بـودنـد، از مـبـدأ اصـلى نـعـمـت غـافـل شـده، و تـنـهـا چـشـم به اسباب ظاهرى دوخته بوده اند، ولى تاريخ نشان مى دهد وقـتـى خـداونـد آنـهـا و گـنـجـهـايـشان را به زمين فرو برد كسى نبود كه به يارى آنها بـرخـيـزد، و امـوال آنـهـا كـمـتـريـن سـودى بـه حـالشان نداشت، چنانكه قرآن مى گويد:( فخسفنا به و بداره الارض فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله ) (قصص - 81) نـه تـنـهـا قـارون كـه اقـوامـى هـمـچـون عـاد و ثـمود و قوم سبا و مانند آنها گرفتار همين سرنوشت شدند.

سـپـس مـى فـرمـايـد: (سـيـئات اعـمـالشـان دامان آنها را گرفت )( فاصابهم سيئات ما كسبوا ) .

و هـر كـدام بـه نـوعـى از عـذابـهـاى الهـى، طـوفان، سيلاب، زمين لرزه، و صيحه هاى آسمانى، گرفتار شدند، و از ميان رفتند.

و مـى افـزايد اين سرنوشت منحصر به آنها نبود اين مشركان و ظالمان مكه نيز به زودى گـرفـتـار سـيـئات اعـمـالشـان خـواهـنـد شـد، و هـرگـز نـمـى تـوانـنـد از چـنـگـال عـذاب الهـى بـگـريـزند( و الذين ظلموا من هؤ لأ سيصيبهم سيئات ما كسبوا و ما هم بمعجزين ) .

بـلكـه از آنـهـا نـيـز فـراتـر مـى رود و همه ستمگران مغرور و بى خبر از خدا را در تمام اعصار و قرون شامل مى شود.

در ايـنـكـه مـنـظـور از جـمـله (سـيـصيبهم سيئات ما كسبوا) عذاب دنيوى است يا اخروى دو احـتـمـال داده شـده است، اما به قرينه فاصابهم سيئات ما كسبوا (پيشينيان آنها گرفتار سيئات اعمالشان شدند، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد).

قرآن در پاسخ اين سخن كه مى گفتند نعمتهاى ما مولود آگاهى و توانائى خـود مـا اسـت بـه آنـها گوشزد كرد كه سرى به تاريخ گذشتگان بزنيد و ببينيد همين سـخـن را ديـگـران گـفـتـنـد، و بـه چـه مصائب و عذابهائى گرفتار شدند - اين يك جواب تاريخى است.

سـپـس در آيـه بـعـد بـه يك جواب عقلى پرداخته، چنين مى گويد: (آيا آنها ندانستند كه خـداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مى سازد؟!)( اولم يعلموا ان الله يبسط الرزق لمن يشأ و يقدر ) .

چـه بـسـيـارند افراد شايسته اى كه در زندگى محروم و منزوى هستند، و چه بسيار افراد ضـعـيـف و ناتوانى كه از هر نظر متنعمند، اگر پيروزيهاى مادى همگى در سايه تلاش و كوشش خود افراد و لياقتهاى آنها به دست مى آمد نبايد شاهد چنين صحنه هائى باشيم.

اين خود مى رساند كه در پشت عالم اسباب دست نيرومند ديگرى است كه آن را طبق برنامه حساب شده اى اداره مى كند.

درسـت اسـت كـه انسان بايد در زندگى تلاش و كوشش كند، درست است كه جهاد و كوشش كـليـد حـل بـسـيـارى از مـشـكـلات اسـت، امـا اين اشتباه بزرگى است كه ما مسبب الاسباب را فراموش كنيم و تنها چشم به اسباب بدوزيم و مؤ ثر واقعى را خودمان بدانيم.

يكى از اسرار ناكام ماندن جمعى از آگاهان لايق، و كامياب شدن جمعى از جاهلان بى كفايت هـمـيـن اسـت كـه هـشـدارى بـراى هـمه مردم باشد تا در عالم اسباب گم نشوند و تنها بر نيروى شخصى خود تكيه نكنند.

لذا در پـايان آيه مى افزايد (در اين آيات و نشانه هائى است براى گروهى كه ايمان مى آورند)( ان فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) .

نشانه هائى براى ذات پاك خدا همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) فرمود:

عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: (من خدا را به وسيله بر هم خوردن تصميمها، گشوده شدن گره ها و در هم شكستن اراده ها شناختم.

و نـشـانـه هـائى اسـت از ضـعـف و نـاتوانى انسان تا خود را گم نكند و گرفتار غرور و خودبينى نگردد.


آيه (53) تا (55) و ترجمه

( قل يعبادى الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جميعا إنه هو الغفور الرحيم ) (53)( و أنيبوا إلى ربكم و أسلموا له من قبل أن يأ تيكم العذاب ثم لا تنصرون ) (54)( و اتـبـعـوا أحـسـن مـا أنزل إليـكـم مـن ربـكـم مـن قـبـل أن يـأ تيكم العذاب بغتة و أنتم لا تشعرون ) (55)

ترجمه:

53 - بـگـو: اى بـنـدگـان مـن كـه بـر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد.

54 - و بـه درگـاه پـروردگـارتـان بازگرديد، و در برابر او تسليم شويد، پيش از آنكه عذاب به سراغ شما آيد سپس از سوى هيچكس ‍ يارى نشويد.

55 - و از بـهـتـريـن دسـتـوراتـى كـه از سـوى پـروردگـارتـان بـر شـمـا نازل شده پيروى كنيد، پيش از آنكه عذاب (الهى ) ناگهانى به سراغ شما آيد در حالى كه از آن خبر نداريد.

تفسير:

خداوند همه گناهان را مى آمرزد

به دنبال تهديدهاى مكررى كه در آيات گذشته در مورد مشركان و ظالمان آمده بود در اين آيات راه بازگشت را توأ م با اميدوارى به روى همه گنهكاران مى گشايد زيرا هدف اصلى از همه اين امور تربيت و هدايت است نه انتقامجوئى و خشونت، با لحنى آكنده از نهايت لطف و محبت آغوش رحمتش را به روى همگان باز كرده و فرمان عفو آنها را صادر نموده مى فرمايد: (به آنها بگو اى بندگان من كه بر خودتان اسراف و سـتـم كـرده ايـد از رحـمـت خـداونـد نـومـيد نشويد كه خدا همه گناهان را مى بخشد) كه او بـخـشـنده و مهربان است( قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ) .

دقـت در تـعبيرات اين آيه نشان مى دهد كه از اميدبخش ترين آيات قرآن مجيد نسبت به همه گـنـهـكـاران اسـت، شـمـول و گستردگى آن به حدى است كه طبق روايتى امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) فرمود: در تمام قرآن آيه اى وسيعتر از اين آيه نيست( ما فى القرآن آية اوسع من يا عبادى الذين اسرفوا... )

دليل آن نيز روشن است زيرا:

1 - تعبير به (يا عبادى ) (اى بندگان من! آغازگر لطفى است از ناحيه پروردگار.

2 - تعبير به (اسراف ) به جاى ظلم و گناه و جنايت نيز لطف ديگرى است.

3 - تـعـبـيـر بـه (عـلى انـفـسهم ) كه نشان مى دهد گناهان آدمى همه به خود او باز مى گـردد نـشانه ديگرى از محبت پروردگار است همانگونه كه يك پدر دلسوز به فرزند خويش مى گويد اينهمه بر خود ستم مكن!

4 - تـعـبـيـر بـه (لا تـقـنـطـوا) (مـايـوس نـشـويـد) با توجه به اينكه (قنوط) در اصـل بـه مـعـنـى مـايـوس شـدن از خـيـر اسـت بـه تـنـهـائى دليل بر اين است كه گنهكاران نبايد از (لطف الهى ) نوميد گردند.

5 - تعبير من (رحمة الله ) بعد از جمله (لا تقنطوا) بيشترى بر اين خير و محبت مى باشد.

6 - هـنـگـامـى كـه به جمله (ان الله يغفر الذنوب ) مى رسيم كه با حرف تأكيد آغاز شده و كلمه (الذنوب ) (جمع با الف و لام همه گناهان را بدون استثنا در بر مى گيرد سخن اوج مى گيرد و درياى رحمت مواج مى شود.

7 - هـنـگامى كه (جميعا) به عنوان تأكيد ديگرى بر آن افزوده مى شود اميدوارى به آخرين مرحله مى رسد.

8 و 9 - تـوصـيـف خـداونـد بـه (غـفور) و (رحيم ) كه دو وصف از اوصاف اميد بخش پروردگار است در پايان آيه جائى براى كمترين ياس و نوميدى باقى نمى گذارد

آرى بـه هـمـيـن دليـل آيـه فـوق گـسـتـرده تـريـن آيـات قـرآن اسـت كـه شـمـول آن هـر گـونـه گـنـاه را در بـر مـى گـيـرد، و نـيـز بـه هـمـيـن دليل از اميدبخشترين آيات قرآن مجيد محسوب مى شود.

و بـه راسـتـى از كـسـى كـه دريـاى لطـفـش بـيـكـران و شعاع فيضش نامحدود است جز اين انتظارى نمى توان داشت.

از كـسـى كـه (رحـمتش بر غضبش پيشى گرفته ) و بندگان را براى رحمت آفريده، نه براى خشم و عذاب، غير از اين چشمداشتى نيست.

چه خداوند رحيم و مهربانى و چه پروردگار پر مهر و محبتى!!

در ايـنـجـا دو مـسـأله فـكـر مـفـسـران را بـه خـود مـشـغـول سـاخـتـه كـه اتـفـاقـا راه حل آن در خود آيه و آيات بعد نهفته است.

نـخـسـت ايـنـكـه: آيـا عـمـومـيت آيه همه گناهان حتى شرك و گناهان كبيره ديگر را فرا مى گـيـرد؟ اگـر چـنـيـن اسـت پـس چـرا در آيـه 48 سـوره نـسـأ شـرك از گـنـاهـان قـابـل بـخـشش استثنأ شده است؟( ان الله لا يغفر أ ن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشأ ) :خداوند شرك را نمى بخشد، اما كمتر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد.)

ديـگـر ايـنـكـه: آيـا اين وعده غفران كه در آيه مورد بحث آمده است مطلق است يا مشروط به توبه و مانند آن؟

البته اين دو سؤ ال به هم مربوط است. و پاسخ آن را در آيات بعد به خوبى مى توان يـافـت زيـرا سـه دستور در آيات بعد داده شده كه همه چيز را روشن مى سازد: انيبوا الى ربـكم (به سوى پروردگارتان باز گرديد) و اسلموا له (در برابر فرمان او تسليم شـويـد)( و اتـبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم ) ( پيروى كنيد از بهترين دستوراتى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده ).

ايـن دسـتـورهـاى سـه گـانـه مـى گويد درهاى غفران و رحمت به روى همه بندگان بدون استثنا گشوده است مشروط بر اينكه بعد از ارتكاب گناه به خود آيند، و تغيير مسير دهند، رو بـه سـوى درگـاه خـدا آورنـد، در بـرابـر فـرمـانـش تـسـليـم بـاشـنـد و بـا عـمـل، صـداقـت خـود را در ايـن تـوبـه و انابه نشان دهند، به اين ترتيب نه شرك از آن مـسـتـثـنـاست و نه غير آن، و نيز مشروط بودن اين عفو عمومى و رحمت واسعه به شرائطى غير قابل انكار است.

و اگـر مـى بـيـنـيـم در آيـه 48 سـوره نـسـأ بخشش و عفو مشركان را استثنا كرده در مورد مـشـركـانـى است كه در حالت شرك از دنيا بروند، نه آنها كه بيدار شوند و راه حق پيش گيرند، چرا كه اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان صدر اسلام چنين بوده اند.

اگـر حـال بـسـيـارى از مـجـرمـان را در نـظر بگيريم كه بعد از انجام گناهان كبيره چنان نـاراحـت و پشيمان مى شوند كه باور نمى كنند راه بازگشتى به روى آنها باز باشد و آنـچـنـان خـود را آلوده مـى دانـنـد كـه بـا هـيـچ آبـى قـابـل شـسـتـشـو نـيـسـتـنـد مـى پـرسـنـد آيـا بـه راسـتـى گـنـاهـان مـا قابل بخشش است؟

آيـا راهـى بـه سـوى خـدا براى ما باز است؟ آيا پلى در پشت سر ما وجود دارد كه ويران نـشـده بـاشد؟ مفهوم آيه را به خوبى درك مى كنيم، زيرا آنها آماده هر گونه توبه اند ولى گـنـاه خـود را قـابـل بـخشش نمى دانند، مخصوصا اگر بارها توبه كرده باشند و شكسته باشند.

اين آيه به همه آنها نويد مى دهد كه راه به روى همه شما باز است.

لذا (وحـشـى ) جـنـايـتـكـار مـعـروف تـاريـخ اسـلام و قـاتـل حـمـزه سيد الشهدأ هنگامى كه مى خواست مسلمان شود از اين مى ترسيد كه توبه اش پـذيـرفـتـه نـگردد، زيرا به راستى گناه او بسيار سنگين بود، جمعى از مفسران مى گـويند: آيه فوق نازل شد و درهاى رحمت الهى را به روى وحشى و وحشى هاى توبهكار گشود!

گـر چـه ايـن سـوره از سـوره هـاى مـكـى اسـت و آن روز كـه ايـن آيـات نـازل شـد نـه جـنـگ احد رخ داده بود و نه داستان شهادت حمزه و توبه وحشى، اين ماجرا نـمـى تـوانـد شـأن نـزولى بـراى آيـه بـاشـد، بـلكـه از قـبـيـل تـطـبـيـق يـك قـانـون كـلى بـر يـكـى از مـصـاديـق آن اسـت، امـا بـه هـر حال گستردگى مفهوم آيه را مى تواند مشخص كند.

از آنـچـه گـفـتـيـم روشـن شـد كه اصرار بعضى از مفسران مانند (آلوسى ) در (روح المـعـانـى ) بـر ايـنـكـه وعـده غـفـران در آيـه فـوق مـشروط به چيزى نيست، و حتى هفده دليل براى آن ذكر كرده مطلب نادرستى است، چرا كه با آيات بعد تضاد روشنى دارد، و ادله هـفـده گـانـه او كـه بـسـيارى از آن قابل ادغام در يكديگر است چيزى بيش از اين نمى رسـانـد كـه رحـمـت خـدا وسـيـع و گـسـتـرده اسـت كـه شامل همه گنهكاران مى شود و اين منافات با مشروط بودن اين وعده الهى به قرينه آيات بعد ندارد.

در مورد اين آيه مطالب ديگرى است كه به خواست خدا در بحث نكات خواهد آمد.

در آيه بعد راه ورود در اين درياى بيكران رحمت الهى را به همه مجرمان و گنهكاران نشان مى دهد، مى فرمايد: به سوى پروردگارتان باز گرديد و مسير زندگى خود را اصلاح كنيد( و انيبوا الى ربكم ) .

(و در بـرابـر او تسليم شويد، و فرمانش را به گوش جان بشنويد و پذيرا گرديد پيش از آنكه عذاب الهى دامانتان را بگيرد، سپس ‍ هيچكس نتواند به يارى شما برخيزد)( و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ثم لا تنصرون ) .

بـعـد از پـيـمـودن ايـن دو مـرحـله (مرحله (انابه ) و (اسلام ) سخن از مرحله سوم كه مـرحـله عـمـل اسـت بـه مـيـان آورده مـى افـزايـد: (از بـهـتـريـن دسـتـوراتـى كـه از سوى پـروردگـارتـان بـر شـمـا نـازل شـده پـيـروى كـنـيد، پيش از آنكه عذاب الهى به طور نـاگـهـانـى بـه سـراغـتـان آيـد در حـالى كـه از آن خـبـر نـداريـد)( و اتـبـعـوا احـسـن ما انزل اليكم من ربكم من قبل ان ياتيكم العذاب بغتة و انتم لا تشعرون ) .

و به اين ترتيب مسير وصول به رحمت خدا سه گام بيشتر نيست:

گام اول توبه و پشيمانى از گناه و روى آوردن به سوى خدا است.

گام دوم ايمان و تسليم در برابر فرمان او.

گام سوم عمل صالح است.

و بعد از اين سه گام ورود در درياى بيكران رحمتش طبق و عده اى كه فرموده قطعى است، هر چند بار گناهان انسان سنگين باشد.

در ايـنـكـه مـنـظـور از( اتـبـعـوا احـسن ما انزل اليكم من ربكم ) (از بهترين چيزى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد) چيست مفسران احتمالات متعددى داده اند.

آنـچـه از هـمـه بـهـتـر بـه نـظـر مـى رسـد ايـن اسـت كـه دسـتوراتى كه از سوى خداوند نـازل شـده مـخـتـلف اسـت بـعـضـى دعـوت بـه واجـبـات و بـعـضـى مـسـتـحـبات، و بعضى مشتمل بر اجازه مباحات است، منظور از احسن انتخاب واجبات و مستحبات مى باشد، با توجه به سلسله مراتب آنها.

بعضى نيز آن را اشاره به قرآن در ميان كتب آسمانى دانسته اند به قرينه آنچه در آيه 23 هـمـيـن سـوره زمر آمده است كه قرآن را (احسن الحديث ) (بهترين سخن ) ناميده: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى.

البته اين دو تفسير منافاتى با هم ندارد.

نكته ها:

1 - راه توبه به روى همه باز است

از مـشـكـلات مـهـمـى كـه بـر سـر راه مسائل تربيتى وجود دارد احساس گناهكارى بر اثر اعمال بد پيشين است، مخصوصا زمانى كه اين گناهان سنگين باشد كه اين فكر دائما در نظر انسان مجسم مى شود كه اگر بخواهد مسير خود را به سوى پاكى و تقوا تغيير دهد، و به راه خدا باز گردد چگونه مى تواند از مسئوليت سنگين گذشته خود را برهاند، اين فـكـر مـانـنـد كـابـوسـى وحـشـتناك بر روح او سايه مى افكند، و چه بسا او را از تغيير بـرنـامـه زنـدگـى و گـرايـش به پاكى باز مى دارد به او مى گويد توبه كردن چه سود؟!

زنـجـيـر اعـمـال گذشته ات همچون يك طوق لعنت بر دست و پاى تو است، اصلا تو رنگ گناه پيدا كرده اى، رنگى ثابت و تغييرناپذير!

كسانى كه با مسائل تربيتى و گنهكاران توبه كار سر و كار دارند آنچه را گفتيم به خوبى آزموده اند، آنها مى دانند كه اين چه مشكل بزرگى است؟

در فـرهـنـگ اسـلامـى كـه از قـرآن مـجـيـد گـرفـتـه شـده ايـن مـشـكـل حـل شـده، و توبه و انابه را هر گاه با شرائط همراه باشد وسيله قاطعى براى جـدا شدن از گذشته، و آغاز يك زندگى جديد، و حتى (تولد ثانوى ) مى داند كرارا در روايات درباره بعضى از گنهكاران مى خوانيم كمن ولدته امه: (او همانند كسى است كه از مادر متولد شده )!

بـه ايـن تـرتـيـب قـرآن درهاى لطف الهى را به روى هر انسانى در هر شرائطى و با هر گـونـه بـار مـسـؤ ليـتى باز مى گذارد و نمونه زنده اش ‍ آيات فوق است كه با انواع لطـائف بـيـان مـجـرمـان و گـنـاهـكـاران را بـه سـوى خـدا دعـوت مـى كـنـد و بـه آنـهـا قول مى دهد كه مى توانند خود را از زندگى گذشته به كلى جدا كنند.

در روايـتـى از پـيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم التائب من الذنب كمن لا ذنب له: (كسى كه از گناه توبه كند همانند كسى است كه اصلا گناه نكرده است.)

هـمـيـن مـعـنـى بـا اضـافـه اى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: التـائب من الذنب كمن لا ذنب له، و المقيم على الذنب و هو مستغفر منه كـالمستهزء: (كسى كه از گناه توبه كند همچون كسى است كه گناه نكرده، و كسى كه استغفار مى كند و با اينحال به گناه ادامه مى دهد مانند كسى است كه مسخره مى كند.)

ولى بـديهى است اين بازگشت به سوى رحمت الهى نمى تواند بيقيد و شرط باشد كه او حـكـيـم اسـت و كـارى بـيـحساب نمى كند، اگر آغوش رحمتش را به روى همگان گشوده و پـيوسته آنها را به سوى خود مى خواند، وجود آمادگيهائى در بندگان نيز لازم است. از يكسو بايد با تمام وجود خواهان بازگشت باشند و انقلاب درونى و دگرگونى بنيادى پيدا كنند.

از سـوى ديگر بايد بعد از بازگشت پايه هاى ايمان و اعتقاداتشان كه بر اثر طوفان گناه فرو ريخته نوسازى و تجديد بنا شود.

و از سـوى سـوم بـايـد بـا اعـمـال صـالح نـاتوانى روحى و ضعف اخلاقى خود را جبران نـمـايـنـد، البـتـه هـر قـدر گـنـاهـان سـابـق سـنـگـيـنـتـر بـوده بـايـد اعـمـال صـالحـتـرى انـجـام دهـنـد، و اين دقيقا همانست كه قرآن در سه آيه فوق تحت عنوان انابه و اسلام و اتباع از احسن بيان كرده است.

2 - سنگين باران

بـعـضـى از مـفـسـران شـان نـزولهـائى بـراى آيـات فوق ذكر كرده اند كه احتمالا همه از قبيل (تطبيق ) است، نه (شأن نزول ).

از جـمـله داستان (وحشى ) است كه در ميدان احد بزرگترين جنايت را مرتكب شد، و عموى پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) حمزه آن افسر شجاعى كه جان خود را همه جا سپر بـراى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى ساخت به طرز ناجوانمردانهاى شهيد كرد، هنگامى كه اسلام اوج گرفت مسلمانان در همه جا پيروز شدند وحشى مى خواست اسلام بـيـاورد امـا مـى تـرسـيـد اسـلامـش ‍ مـورد قـبـول واقـع نـشـود كـه آيـه فـوق نازل گرديد و او اسلام آورد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از او پرسيد: عمويم حـمـزه را چـگـونـه كشتى؟ وحشى ماجرا را شرح داد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سـخـت گـريـه كـرد، تـوبـه او را پـذيرا شد ولى به او فرمود: غيب وجهك عنى فانى لا اسـتـطـيـع النـظر اليك فلحق بالشام فمات فى الخمر در برابر چشمان من هرگز ظاهر مـشـو چـرا كـه نـمـى تـوانـم بـه تو نگاه كنم، وحشى به سوى شام رفت و سرانجام در سرزمين خمر از دنيا رفت.

بـعـضـى سـؤ ال كـردنـد آيـا ايـن آيـه تـنـهـا دربـاره او اسـت يـا هـمـه مـسـلمـيـن را شامل

مى شود فرمود همه را شامل مى شود.

ديگر داستان مرد (نباش ) است (كسى كه قبرها را مى شكافت و كفن مردگان را باز مى كرد و با خود مى برد) كه فشرده اش چنين است:

(جوانى گريان خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و سخت ناراحت بود و مى گفت از خشم خدا مى ترسم

فرمود: شرك آورده اى؟!

گفت: نه.

فرمود: خون ناحق ريخته اى؟

عرض كرد: نه.

فرمود: خدا گناه تو را مى آمرزد هر قدر زياد باشد.

عرض كرد: گناه من از آسمان و زمين و عرش و كرسى بزرگتر است.

فرمود: گناهت از خدا هم بزرگتر است؟!

عرض كرد: نه خدا از همه چيز بزرگتر است.

فرمود: برو (توبه كن ) كه خداى عظيم گناه عظيم را مى آمرزد.

بعد فرمود: بگو ببينم گناه تو چيست؟

عـرض كـرد: اى رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از روى تـو شـرم دارم كـه بازگو كنم.

فرمود: آخر بگو ببينم چه كرده اى؟!

عرض كرد: هفت سال نبش قبر مى كردم، و كفنهاى مردگان را برمى داشتم تا اينكه روزى بـه هـنـگـام نـبـش قـبر به جسد دخترى از انصار برخورد كردم، بعد از آنكه او را برهنه كردم ديو نفس در درونم به هيجان در آمد... (سپس ماجراى تجاوز خود را شرح مى دهد).

هـنـگامى كه سخنش به اينجا رسيد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سخت برآشفت و نـاراحـت شـد فـرمود: اين فاسق را بيرون كنيد، و رو به سوى او كرده اضافه نمود: تو چقدر به دوزخ نزديكى؟!

جـوان بيرون آمد سخت گريه مى كرد، سر به بيابان گذاشت و عرض مى كرد: اى خداى مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )! اگر توبه مرا مى پذيرى پيامبرت را از آن با خـبـر كـن و اگر نه آتشى از آسمان بفرست و مرا بسوزان و از عذاب آخرت برهان، اينجا بـود كـه پـيـك وحـى خـدا بـر پـيـامـبـر نـازل شـد و آيـه( قل يا عبادى الذين اسرفوا... ) را بر آن حضرت خواند.)

تـلاوت ايـن آيـه از سـوى جبرئيل در اينجا ممكن است به عنوان نخستين بار نباشد كه جنبه شـان نـزول پـيـدا كـنـد، بـلكـه تـكـرار آيـه اى بـاشـد كـه قـبـلا نـازل شـده بـراى تـأكـيـد و تـوجـه بـيـشـتـر و اعـلام قبول توبه آن مرد گنهكار.

بـاز تـكـرار مـى كـنيم كه اينگونه اشخاص كه بار سنگين از گناه را به دوش مى كشند مسؤ ليت سنگينترى در مقام جبران از طريق اعمال صالح خود دارند.

فـخـر رازى شـان نـزول ديـگـرى بـراى آيـات فـوق آورده اسـت، نـقـل مـى كـنـد بـعـضـى گـفـتـه انـد: ايـن آيـات دربـاره اهـل مـكـه نازل شده، آنها مى گفتند: محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چنين فكر مى كند كـه هـر كـس پرستش بت كند يا دستش به خون انسانى آغشته شود هرگز بخشوده نخواهد شد، در عين حال به ما مى گويد اسلام بياوريد، ما چگونه اسلام بياوريم در حالى كه هم بـت پـرسـتـيـده ايـم و هـم خـون بـى گـنـاهـان ريـخـتـه ايـم؟! (آيـات فـوق نازل شد و درهاى توبه را به روى آنان گشود).


آيه (56) تا (59) و ترجمه

( أن تقول نفس يحسرتى على ما فرطت فى جنب الله و إن كنت لمن السخرين ) (56)( أو تقول لو أن الله هدئنى لكنت من المتقين ) (57)( أو تقول حين ترى العذاب لو أن لى كرة فأ كون من المحسنين ) (58)( بلى قد جأتك أيتى فكذبت بها و استكبرت و كنت من الكفرين ) (59)

ترجمه:

56 - (ايـن دسـتـورها به خاطر آن است كه ) مبادا كسى روز قيامت بگويد افسوس بر من از كوتاهيهائى كه در اطاعت فرمان خدا كردم و (آيات او را) به سخريه گرفتم!

57 - و مبادا بگويد: اگر خداوند مرا هدايت مى كرد از پرهيزگاران بودم.

58 - يا هنگامى كه عذاب را مى بيند بگويد: آيا مى شود بار ديگر (به دنيا) بازگردم تا از نيكوكاران باشم؟!

59 - آرى آيـات مـن بـه سراغ تو آمد اما آن را تكذيب كردى و تكبر ورزيدى و از كافران بودى

تفسير:

آن روز پشيمانى بيهوده است

در آيـات گـذشـتـه دسـتـور مـؤ كـدى بـراى تـوبـه و اصـلاح و جـبـران اعمال گذشته آمده بود، آيات مورد بحث در تعقيب آن آمده، نخست مى گويد: (اين دستورها بـه خـاطـر آن داده شد كه مبادا كسى روز قيامت بگويد: افسوس بر من از كوتاهيهائى كه در اطـاعـت فـرمـان خـدا كـردم! و آيـات و رسـولان او را بـه سـخـريـه گـرفـتـم )!( ان تقول نفس يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الخاسرين )

(يا حسرتا) در اصل (يا حسرتى ) بوده (حسرت به يأ متكلم اضافه شده است ) و حسرت به معنى اندوه و غم بر چيزهائى است كه از دست رفته و پشيمانى ببار آورده است.

(راغـب ) در مـفـردات مـى گـويـد: ايـن كـلمـه از مـاده (حسر) (بر وزن حبس ) به معنى بـرهـنـه كـردن و كـنـار زدن لباس است، و از آنجا كه در موارد ندامت و اندوه بر گذشته گوئى پرده هاى جهل كنار رفته، اين تعبير به كار مى رود.

آرى هـنـگـامـى كه انسان وارد عرصه محشر مى شود و نتيجه تفريطها، و مسامحه كاريها و خلافكاريها و شوخى گرفتن جدى ها، را در برابر چشم خود مى بيند، فريادش به (وا حسرتا) بلند مى شود، اندوهى سنگين توأ م با ندامتى عميق بر قلب او سايه مى افكند، و اين حالت درونى خود را بر زبان آورده و به صورت جمله هاى فوق بيان مى دارد.

در اينكه جنب الله در اينجا به چه معنى است؟ مفسران احتمالات فراوانى داده اند.

واقـع ايـن اسـت كـه (جـنب ) در لغت به معنى پهلو است و سپس به هر چيزى كه در كنار چيزى قرار گرفته باشد اطلاق مى شود همانگونه كه (يمين ) و (يسار) به معنى طـرف چـپ و راسـت بدن است، سپس به هر چيزى كه در اين ناحيه قرار گيرد يمين و يسار گـفـتـه مـى شـود در ايـنـجـا (جـنـب الله ) نـيـز بـه مـعـنـى تمام امورى است كه در جانب پـروردگـار قـرار دارد: فـرمـان او، اطـاعـت او، قـرب او، كـتـب آسـمـانـى كـه از نـاحـيـه او نازل شده است، همه در معنى آن جمع است.

و بـه ايـن تـرتـيب گنهكاران اظهار ندامت و پشيمانى و غم و اندوه و حسرت نسبت به تمام كـوتـاهـيـهـائى كـه در بـرابـر خداوند داشتند مى كنند، مخصوصا روى مسأله سخريه و اسـتـهـزا نـسـبـت بـه آيـات و رسـولان او انـگـشـت مـى نـهـنـد، چـرا كـه عـامل اصلى تفريطهاى آنها همين بى اعتنائى و شوخى پنداشتن اين حقايق بزرگ بر اثر جهل و غرور و تعصب است.

سـپـس مـى افزايد: (و مبادا بگويد: اگر خداوند مرا هدايت مى كرد از پرهيزگاران بودم )( او تقول لو ان الله هدانى لكنت من المتقين ) .

ايـن سـخن را گويا زمانى مى گويد كه او را به پاى ميزان حساب مى آورند، گروهى را مـى بـيـند كه با دست پر از حسنات به سوى بهشت روانه مى شوند، او نيز آرزو مى كند در صف آنان باشد و همراه آنان به سوى نعمتهاى الهى برود.

باز مى افزايد: (و مبادا هنگامى كه عذاب الهى را مى بيند بگويد آيا مى شود بار ديگر مـرا بـه دنـيـا بـازگـردانـنـد تـا از نـيـكـوكـاران بـاشـم )؟!( او تقول حين ترى العذاب لو ان لى كرة فاكون من المحسنين ) .

اين هنگامى است كه او را به سوى دوزخ مى برند و چشمش به آتش سوزان و منظره عذاب دردناك آن مى افتد، آهى از دل بر مى كشد و آرزو مى كند ايكاش به او اجازه داده مـى شـد تـا بـه دنـيـا بـازگـردد، تـبـهـكـاريـهـاى گـذشـتـه را بـا اعمال نيكش بشويد و در صف نيكوكاران جاى گيرد.

بـه ايـن تـرتـيـب هـر يـك از ايـن گفتارهاى سه گانه مجرمان در قيامت در موقفى اظهار مى شود:

با ورود در صحنه محشر اظهار حسرت مى كند.

با مشاهده پاداش پرهيزكاران آرزوى سرنوشت آنها را مى نمايد.

و با مشاهده عذاب الهى آرزوى بازگشت به دنيا و جبران گذشته مى كند.

قرآن در برابر اين سه گفتار تنها به گفتار دوم چنين پاسخ مى گويد: (آرى آيات من بـه سـراغ تو آمد اما آنرا تكذيب كردى، و تكبر ورزيدى، و از كافران بودى )( بلى قد جائتك آياتى فكذبت بها و استكبرت و كنت من الكافرين ) .

يـعـنـى ايـنكه مى گوئى (اگر هدايت الهى به سراغ من آمده بود از پرهيزگاران بودم هـدايـت الهـى چـيست؟ جز اينهمه كتب آسمانى و فرستادگان خدا و آيات و نشانه هاى حق در آفاق و انفس؟

هـمـه ايـن آيـات را ديـدى و شـنـيـدى عـكـس العـمـل تـو در مقابل آن چه بود؟ تكذيب و استكبار و كفر!

مگر ممكن است خدا بدون اتمام حجت كسى را مجازات كند؟ مگر ميان تو و هدايت يافتگان تفاوتى از نظر برنامه هاى تربيتى خداوند وجود داشت؟

بنابراين مقصر اصلى خودت هستى و خود كرده اى كه لعنت بر خودت باد!

از مـيـان ايـن سـه عـمـل (اسـتـكـبـار) ريـشـه اصـلى اسـت و بـه دنبال آن (تكذيب آيات الهى ) و نتيجه آن (كفر و بى ايمانى ) است.

اما چرا از گفتار اول آنها پاسخ نمى دهد؟ زيرا واقعيتى است كه گريزى از آن نيست، آنها بايد حسرت بخورند و غرق غم و اندوه باشند.

و امـا در مـورد گـفـتـار سـوم دائر بـه تقاضاى بازگشت به دنيا چون در موارد متعددى از آيـات قـرآن به آن پاسخ داده شده (از جمله آيه 28 سوره( انعام و لو ردوا لعادوا لما نهوا عـنـه و انـهـم لكـاذبـون ) (اگـر بـاز گـردنـد هـمـان اعمال گذشته را تكرار خواهند كرد. و آنها دروغ مى گويند) و همچنين آيه 100 سوره مؤ منون، ديگر نيازى به تكرار نبوده است.

از ايـن گـذشـته پاسخى را كه از گفتار دوم آنها داده است مى تواند اشاره اى به پاسخ اين سؤ ال نيز باشد، زيرا هدف از بازگشت به دنيا چيست؟ آيا چيزى جز اتمام حجت است، در حـالى كـه خداوند اتمام حجت بر آنان كرده، و چيزى در اين زمينه كم نگذارده است كه بـار دوم آن را بيان كند، آن تنبه و بيدارى كه مجرمان به هنگام مشاهده عذاب پيدا مى كنند يـكـنـوع (بـيـدارى اضـطـرارى ) اسـت كـه در صـورت بـازگـشـت بـه حـال عـادى آثـار آن باقى نخواهد ماند، درست همانند مطلبى است كه قرآن درباره مشركان به هنگام گرفتار شدن در ميان امواج دريا بيان مى كند كه خدا را به اخلاص مى خوانند، امـا وقـتـى كـه بـه سـاحـل نجات رسيدند همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند( فاذا ركـبـوا فـى الفـلك دعـوا الله مـخـلصـيـن له الديـن فـلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ) (عنكبوت - 65).

نكته ها:

1 - تفريط در جنب الله:

گـفـتـيـم (جـنـب الله ) در آيات مورد بحث معنى وسيعى دارد كه هر گونه مطلبى را كه مـربـوط بـه خـداونـد اسـت شـامـل مـى شـود، و بـه ايـن تـرتـيـب تـفـريـط در ايـن قـسـمـت شامل تمام انواع تفريطها در اطاعت فرمان او، و پيروى از كتب آسمانى، و اقتدا به انبيأ و اوليأ مى گردد.

به همين دليل در روايات متعددى از ائمه اهل بيت (عليهم‌السلام ) مى خوانيم كه (جنب الله ) بـه امـامـان تـفـسـيـر شـده اسـت، از جـمـله در روايـتـى در اصول كافى از امام موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) در تفسير (يا حسرتا على ما فرطت فـى جـنـب الله ) چنين آمده: جنب الله امير المؤ منين (عليه‌السلام ) و كذلك من كان بعده من الاوصـيـأ بـالمـكـان الرفيع الى ان ينتهى الامر الى آخرهم (جنب الله امير مؤ منان (عليه‌السلام ) و هـمـچـنـين اوصياى بعد از او هستند كه مقام والائى دارند، تا به آخرين نفر آنها برسد (كه حضرت مهدى ارواحنا فداه مى باشد) ).

و نيز در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: (نحن جنب الله ): (جنب الله مائيم ).

هـمـيـن مـعـنـى در روايـات ديـگـرى از ائمـه ديـگـر (عليهم‌السلام ) نـيـز نقل شده است.

هـمـانـگـونـه كـه بـارهـا گـفـتـه ايـم ايـن تـفـسـيـرهـا از قبيل بيان مصداقهاى روشن است، چرا كه مسلم است پيروى از مكتب امامان پيروى از پيامبر و اطاعت فرمان خدا است چرا كه آنها از خود چيزى نمى گويند.

در حـديـث ديـگـرى مـصـداق روشـن حـسـرتـداران روز قـيـامـت را (عـالمـان بـى عمل ) معرفى مى كند، در كتاب (محاسن ) از امام باقر (عليه‌السلام ) آمده است:

ان اشـد النـاس حـسـرة يـوم القـيـامـة الذيـن وصـفـوا العـدل ثـم خـالفـوه، و هـو قـول الله عـزوجـل ان تقول نفس يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله:

(از هـمه مردم متأسف تر در روز قيامت كسانى هستند كه طريقه حق و عدالت را براى مردم تـوصـيـف كـردنـد سـپـس خـود بـه مـخـالفـت بـرخـاسـتـنـد و ايـن هـمـان اسـت كـه خـداونـد متعال مى گويد: ان تقول نفس يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله.

2 - در آستانه مرگ يا در قيامت؟

آيـا ايـن گـفـتـگوهاى سه گانه اى كه مجرمان بعد از مشاهده عذاب الهى دارند مربوط به عذاب استيصال در پايان عمرشان است؟ يا مربوط به زمان ورود در صحنه قيامت؟

مـعـنـى دوم صـحـيـحـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، هـر چـنـد آيـات قـبـل از آن مـربـوط به عذاب استيصال است، و آيه بعد از آن مربوط به قيامت، شاهد اين سـخـن آيـه 31 سـوره انعام است كه مى فرمايد:( قد خسر الذين كذبوا بلقأ الله حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا يا حسرتنا على ما فرطنا فيها ) : (آنها كه لقاى پروردگار را انـكـار كـردنـد گـرفـتـار زيـان شـدنـد وضـع آنـهـا بـه هـمـيـن مـنـوال ادامـه مـى يـابـد تـا زمـانى كه قيامت به طور ناگهانى فرا رسد، مى گويند: اى افسوس كه درباره آن كوتاهى كرديم ).

در روايات فوق نيز شاهدى بر اين معنى داشتيم.


آيه (60) تا (64) و ترجمه

( و يـوم القـيـمـة تـرى الذيـن كـذبـوا عـلى الله وجـوهـهـم مـسـودة اليـس فـى جـهـنـم مـثـوى للمتكبرين ) (60)( و ينجى الله الذين اتقوا بمفازتهم لا يمسهم السوء و لا هم يحزنون ) (61)( الله خلق كل شى ء و هو على كل شى ء وكيل ) (62)( له مقاليد السموات و الا رض و الذين كفروا بايات الله اولئك هم الخاسرون ) (63)( قل افغير الله تأ مرونى أعبد أيها الجاهلون ) (64)

ترجمه:

60 - و روز قيامت كسانى را كه بر خدا دروغ بستند مى بينى كه صورتهايشان سياه است، آيا در جهنم جايگاهى براى متكبران نيست؟

61 - و خداوند كسانى را كه تقوى پيشه كردند با رستگارى رهائى مى بخشد هيچ بدى به آنها نمى رسد و هرگز غمگين نخواهند شد.

62 - خداوند خالق همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشيأ.

63 - كـليـدهـاى آسـمـان و زمـيـن از آن او است، و كسانى كه به آيات خداوند كافر شدند زيانكارند.

64 - آيا به من دستور مى دهيد كه غير خدا را عبادت كنم اى جاهلان؟!

تفسير:

خداوند آفريدگار و حافظ همه چيز است

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مشركان دروغپرداز و مستكبرى بود كه در روز قـيـامـت از كـرده خود پشيمان مى شوند و تقاضاى بازگشت به اين جهان مى كنند، تقاضائى بى حاصل و غير قابل قبول، در آيات مورد بحث در ادامه همين سخن مى گويد: (در روز قـيـامـت كسانى را كه دروغ بر خدا بستند مى بينى كه صورتهايشان سياه است )!( و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة ) .

سپس مى افزايد: (آيا در جهنم جايگاهى براى مستكبران نيست )؟!( اليس فى جهنم مثوى للمتكبرين ) .

گر چه مفهوم (كذبوا على الله ) (دروغ بر خدا بستند) وسيع و گسترده است، ولى در مـورد آيـه بـيـشـتـر نـظـر روى نسبت دادن شريك به خدا و ادعاى وجود فرزند براى او از فرشتگان يا حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و مانند آن است.

هـمـچنين واژه (مستكبر) هر چند به تمام كسانى كه خود بزرگبين هستند اطلاق مى گردد. ولى در ايـنـجـا بـيـشتر منظور كسانى است كه در برابر دعوت انبيأ به آئين حق استكبار جستند، و از پذيرش دعوت آنها سر باز زدند.

روسـيـاهـى دروغـگـويـان در قيامت نشانه ذلت و خوارى و رسوائى آنها است، و چنانكه مى دانـيـم عـرصـه قـيـامـت عـرصـه بـروز اسـرار نـهـان و تـجـسـم اعـمـال و افـكـار انـسـان اسـت، آنـهـا كـه در ايـن دنـيـا قـلبـهائى سياه و تاريك داشتند، و اعـمـالشـان نـيـز هـمـچـون افـكـارشـان تـيـره و تـار بـود، در آنـجـا ايـن حال درونى آنها به برون منتقل مى شود، و چهره هايشان تاريك و سياه خواهد بود.

و بـه تـعـبـيـر ديگر: در قيامت ظاهر و باطن يكى مى شود، و صورتها به رنگ دلها درمى آيد، كه قلبى تاريك دارند صورتى تاريك خواهند داشت، و آنها كه قلبهايشان نورانى است صورتهايشان نيز چنين است.

چـنـانـكـه در آيـه 106 و 107 سـوره آل عمران مى خوانيم:( يوم تبيض وجوه و تسود وجوه فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمانكم فذوقوا العـذاب بـمـا كـنـتم تكفرون - و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة الله هم فيها خالدون ) : (در آن روز صـورتـهـائى سـفيد و صورتهائى سياه مى گردد، آنها كه صورتهايشان سـيـاه شـده به آنان گفته مى شود: آيا بعد از ايمان كافر شديد، اكنون بچشيد عذاب را بـه خـاطـر كـفـرتـان - و آنـهـا كـه چهره هايشان سفيد و نورانى است در رحمت خدا جاودانه خواهند ماند).

جـالب تـوجـه ايـنـكـه از پـاره اى از روايـات كـه از مـنـابـع اهـل بـيـت (عليهم‌السلام ) نـقـل شـده استفاده مى شود كه دروغ بستن بر خداوند كه مايه روسـيـاهـى در قـيـامـت اسـت مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد كه ادعاى امت و رهبرى به ناحق را نيز شـامـل مـى شـود، چـنـانـكـه صـدوق در كـتـاب اعـتـقـادات از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـقـل مـى كـنـد هـنـگـامـى كـه از تـفـسـيـر ايـن آيـه از آنـحـضـرت سـؤ ال كـردنـد فـرمـود: (مـن زعـم انـه امـام و ليـس بـامـام ) قيل و ان كان علويا فاطميا؟ قال و ان كان علويا فاطميا: (منظور كسى است كه خود را امام پـنـدارد در حـالى كـه امـام نـبـاشـد) گـفـتـنـد: هـر چـنـد از نـسـل عـلى (عليه‌السلام ) و اولاد فـاطـمـه (عليها‌السلام ) بـاشـد؟ فـرمود: هر چند از نسل على (عليه‌السلام ) و اولاد فاطمه (عليها‌السلام ) باشد.

ايـن در حـقـيـقـت بـيـان يك مصداق روشن است، چرا كه ادعاى امامت و رهبرى الهى اگر واقعيت نداشته باشد از واضحترين مصداقهاى دروغ بر خدا است.

همچنين كسانى كه به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) يا امام بر حق نسبت دروغ دهند آن نيز در واقع دروغ بر خدا است، چرا كه آنها از خود چيزى نمى گويند.

لذا در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: من حدث عنا بحديث فنحن سائلوه عنه يوما فان صدق علينا فانما يصدق على الله و على رسوله، و ان كـذب عـليـنـا فـانـه يـكـذب عـلى الله و رسـوله، لانـا اذا حـدثـنـا لا نـقـول قـال فـلان و قـال فـلان، انـمـا نـقـول قـال الله و قال رسوله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ثم تلا هذه الاية (و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة...):

(هـر كـس حـديـثـى از مـا نـقـل كـنـد مـا روزى از او سـؤ ال خـواهـيم كرد: اگر راست گفته و از ما بوده، سخن حقى را به خدا و پيامبرش ‍ نسبت داده اسـت، و اگـر بـر مـا دروغ بـسـتـه دروغ بـر خـدا و رسول بسته است، زيرا ما هنگامى كه حديثى مى گوئيم نمى گوئيم فلان و فلان گفته اند، بلكه مى گوئيم خدا گفته، پيامبرش گفته است، سپس اين آيه را تلاوت فرمود:( و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة.... )

ايـن حـديـث بـه خـوبـى نـشـان مـى دهد كه امامان اهلبيت (عليهم‌السلام ) از خود چيزى نمى گـفـتـنـد، و تـمـام احـاديـث صـحـيـح و مـعـتـبـرى كـه از آنـهـا نقل شده بازگشت به احاديث پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى كند، و اين نكته اى اسـت كـه بـراى همه دانشمندان اسلام قابل دقت است، بنابراين افرادى هم كه امامت آنها را نپذيرفته اند بايد سخنانشان را به عنوان رواياتى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـپـذيـرنـد، بـه مـضـمـون همين حديث حديث ديگرى از امام صادق (عليه‌السلام ) در كـافـى نقل شده كه مى گويد: (حديث هر يك از ما امامان حديث ديگرى است و حديث ما حديث رسول الله است ) (كافى جلد اول باب رواية الكتب و الحديث حديث 14).

ايـن سـخـن نـيـز شـايـان تـوجـه اسـت كـه از آيـات قـرآن بـه خوبى استفاده مى شود كه سـرچـشـمـه اصـلى كفر همان كبر است چنانكه درباره شيطان مى خوانيم:( ابى و استكبر و كان من الكافرين ) : (او سر باز زد و تكبر ورزيد و از كافران شد) (بقره آيه 34).

و به همين دليل جايگاه متكبران جز آتش سوزان جهنم نمى تواند باشد، حـتـى در حـديـثـى از پـيـامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده: ان فى جهنم لواد للمتكبرين يقال له سقر، شكى الى الله عزوجل شدة حره، و سئله ان يتنفس فاذن له فتنفس فـاحـرق جـهنم! (در جهنم سرزمينى است مخصوص متكبران كه به آن سقر گفته مى شود يـك وقـت از شـدت حـرارتـش به خداوند شكايت كرد و تقاضا كرد تنفسى كند به او اجازه داده شد، نفسى كشيد كه جهنم را سوزانيد!.

در آيـه بـعـد سـخـن از نـقـطه مقابل اين گروه يعنى گروه پرهيزگاران و سعادت آنها در قـيـامـت در مـيـان اسـت، مى فرمايد: (خداوند كسانى را كه تقوى پيشه كردند رهائى مى بخشد و رستگار مى سازد)( و ينجى الله الذين اتقوا بمفازتهم ) .

سپس اين فلاح و پيروزى را با اين دو جمله كوتاه و پرمعنى توضيح مى دهد: (هيچ بدى بـه آنـهـا نـمـى رسـد و غـم و انـدوهـى به آنها راه نمى يابد)( لا يمسهم السوء و لا هم يحزنون ) .

در جـهـانـى زنـدگـى مـى كنند كه جز نيكى و پاكى و وجد و سرور چيزى وجود ندارد، اين تعبير كوتاه در حقيقت تمام مواهب الهى را در خود جمع كرده است.

آيـه بـعـد بار ديگر به مسأله توحيد و مبارزه با شرك باز مى گردد و گفتگوهائى را كه با مشركان داشت ادامه مى دهد.

مـى فـرمـايـد: (خداوند خالق همه چيز است و او حافظ و ناظر بر همه اشيأ مى باشد)( الله خالق كل شى ء و هو على كل شى ء وكيل ) .

جمله اول اشاره به (توحيد خالقيت ) است، جمله دوم اشاره به (توحيد ربوبيت ).

اما مسأله توحيد خالقيت چيزى است كه حتى مشركان غالبا به آن معترف بوده اند چنانكه در آيـه 38 هـمـيـن سـوره خـوانـديـم كـه (اگـر از مـشـركـان سـؤ ال كنى چه كسى آسمان و زمين را آفريده است مى گويند الله ).

ولى آنـهـا در توحيد ربوبيت گرفتار انحراف شده بودند، گاه حافظ و نگهبان و مدبر كارهاى خود را بتها مى دانستند و در مشكلات به آنها پناه مى بردند، قرآن با بيان فوق در واقـع بـه ايـن حـقـيقت اشاره مى كند كه تدبير امور عالم و حفظ و نگهدارى آن به دست كـسـى اسـت كـه آن را آفـريـده، بـنـابـرايـن در هـمـه حال بايد به او پناه برد.

(ابـن مـنـظـور) در (لسـان العـرب ) مـعـانـى مـتـعـددى بـراى (وكـيـل ) ذكـر كـرده، از جـمـله: كفيل، حافظ و كسى كه به تدبير امور چيزى قيام مى كند.

به اين ترتيب ثابت مى شود كه بتها نه منشأ سودى هستند و نه زيانى، نه گرهى را مـى گـشايند و نه گرهى به دست آنها زده مى شود، موجودات ضعيف و ناتوانى هستند كه هيچ كارى از آنها ساخته نيست.

جـمـعـى از پـيـروان مـكـتـب جـبـر از جـمـله (الله خـالق كـل شـى ء) بـراى عـقـيـده انـحـرافـى خـود اسـتـدلال كـرده انـد و مـى گـويـنـد: اعـمـال مـا نـيـز در مـفـهـوم آيـه وارد اسـت، بـنـابـرايـن خـداونـد خـالق آن اسـت، هـر چـنـد محل ظهور آن اعضاى تن ما است!

اشتباه بزرگ آنها اينجاست كه نتوانسته اند اين مطلب را درك كنند كه خالقيت خداوند نسبت بـه افـعـال مـا هـيـچگونه منافاتى با اختيار و آزادى اراده ما ندارد، چرا كه اين دو نسبت در طول هم است نه در عرض هم تـوضـيـح ايـنـكه: اعمال ما نسبتى به خدا دارد، و هم نسبتى به ما از يكسو چيزى در تمام عـالم هـسـتـى از حـيـطـه قـدرت خـداونـد بـيـرون نـيـسـت، و اعـمـال مـا از ايـن نـظـر مـخـلوق او اسـت، زيـرا قـدرت و عـقـل و اخـتـيـار و ابـزار كـار و آزادى عـمـل را او بـه مـا داده اسـت، و از ايـن نـظـر عـمـل مـا را مـى تـوان بـه او نـسـبـت داد، او خـواسـتـه اسـت كـه مـا آزاد بـاشـيـم و اعمال اختيارى بجا آوريم، و تمام وسائل را او در اختيار ما گذارده.

ولى در عـيـن حـال مـا در عـمـل خـود آزاد و مـخـتـاريـم و از ايـن نـظـر افعال ما به ما منتسب است و ما در برابر آن مسئوليم.

اگـر كسى بگويد ما خالق اعمال خويش هستيم و خداوند هيچ دخالتى در آن ندارد، او مشرك اسـت، چـون مـعـتـقـد به دو خالق شده، خالق بزرگ و خالق كوچك، و اگر بگويد خالق اعـمـال مـا خـداسـت و مـا هيچ دخالتى نداريم، او منحرف است، چرا كه حكمت و عدالت خدا را انـكـار كـرده، مـگـر مـى شـود اعـمـال مـال او بـاشـد و مـا در مقابل آن مسئول باشيم؟ در اين صورت مجازات و پاداش و حساب و معاد و تكليف و مسئوليت معنى ندارد.

بـنـابراين اعتقاد صحيح اسلامى كه از جمع بندى آيات قرآن به خوبى به دست مى آيد ايـن اسـت كه تمام اعمال ما هم منتسب به او است و هم منتسب به خود ما و اين دو نسبت هيچگونه منافاتى با هم ندارد چرا كه دو نسبت طولى است نه عرضى (دقت كنيد).

آيـه بـعـد بـا ذكـر تـوحـيـد مـالكـيـت خـداونـد بـحـث تـوحـيـدى آيـه قـبـل را تـكـمـيـل كـرده، مـى گـويد: (كليدهاى آسمانها و زمين از آن او است )( له مقاليد السماوات و الارض ) .

(مـقـاليـد) بـه گفته غالب ارباب لغت جمع (مقليد) است (هر چند زمخشرى در كشاف مى گويد اين كلمه مفردى از جنس خود ندارد) و (مقليد) و (اقليد)

هـر دو بـه مـعـنـى (كـليـد) اسـت، و بـه گـفـتـه (لسـان العـرب ) و بـعضى ديگر اصـل آن از (كـليـد) فـارسـى گـرفـتـه شـده، و در عـربـى نـيـز بـه هـمـيـن مـعـنـى استعمال مى شود بنابراين (مقاليد السماوات و الارض ) به معنى كليدهاى آسمانها و زمين مى باشد.

ايـن تعبير معمولا كنايه از مالكيت و يا سلطه بر چيزى است چنانكه مى گوئيم: كليد اين كار به دست فلان است، لذا آيه فوق مى تواند هم اشاره به توحيد مالكيت خداوند بوده باشد، و هم توحيد تدبير و ربوبيت و حاكميت او بر عالم هستى.

بـه هـمـيـن دليـل بـلافاصله بعد از اين جمله چنين نتيجه گيرى مى كند: (كسانى كه به آيـات خـداوند كافر شدند زيانكارند)( و الذين كفروا بايات الله اولئك هم الخاسرون ) .

چـرا كـه مـنـبـع اصلى و سرچشمه واقعى همه خيرات و بركات را رها كرده و در بيراهه ها سـرگـردان شـده انـد، از كـسـى كـه تـمـام كـليـدهـاى آسـمـان و زمين به دست او است روى برتافته و به سراغ موجودات ناتوانى رفته اند كه مطلقا كارى از آنها ساخته نيست.

در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) آمـده اسـت كـه از رسـول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تفسير (مقاليد) را پرسيدم، فرمود: (يا على! لقد سئلت عن عظيم المقاليد هو ان تقول عشرا اذا اصبحت، و عشرا اذا امسيت، لا اله الا الله و الله اكـبـر و سـبـحـان الله و الحـمـد لله و اسـتـغـفـر الله و لا قـوة الا بـالله (هو) الاول و الاخـر و الظاهر و الباطن له الملك و له الحمد (يحيى و يميت ) بيده الخير و هو على كـل شـى ء قـديـر): (از كـليـدهـاى بـزرگـى سـؤ ال كـردى آن ايـن اسـت كه هر صبح و شام ده بار اين جمله ها را تكرار كنى لا اله الا الله و الله اكبر و سبحان الله و الحمد لله... تا آخر حديث.

سـپـس افـزود: (كـسـى كـه هـر صـبـح و شـام ده بار اين كلمات را تكرار كند خداوند شش پـاداش به او مى دهد كه يكى از آنها را اين مى شمارد كه خداوند او را از شيطان و لشكر شيطان حفظش مى كند تا سلطه اى بر او نداشته باشند).

ناگفته روشن است كه گفتن اين كلمات بصورت لقلقه لسان براى اينهمه پاداش كافى نيست بلكه ايمان به محتوى و تخلق به آن نيز لازم است.

ايـن حـديـث مـمـكن است اشاره لطيفى به اسمأ حسناى خداوند بوده باشد كه مبدأ حاكميت و مالكيت او بر عالم هستى است (دقت كنيد).

از مـجـمـوع آنچه درباره شاخه هاى توحيد در آيات گذشته ذكر شد به خوبى مى توان نـتـيـجـه گـرفـت كـه تـوحـيـد در عـبـادت يـك حـقـيـقـت غـيـر قـابـل انـكـار اسـت، تـا آنجا كه هيچ انسان فهميده و عاقلى نبايد به خود اجازه دهد كه در بـرابـر بتها سجده كند، لذا به دنبال آن با لحنى قاطع و تشددآميز مى گويد: (بگو: آيـا بـه مـن دسـتـور مـى دهـيـد كـه غـيـر خـدا را عـبـادت كـنـم اى جـاهـلان )؟!( قل افغير الله تامرونى اعبد ايها الجاهلون ) .

ايـن سـخـن مـخصوصا با توجه به اينكه كفار و مشركان گاهى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دعـوت مـى كـردنـد كـه خـدايـان آنها را احترام و پرستش كند، و يا حداقل از عيبجوئى و انتقاد نسبت به بتها بپرهيزد مفهوم عميقترى پيدا مى كند، و با صراحت اعـلام مـى دارد كـه مـسـأله تـوحيد و نفى شرك مطلبى نيست كه بتوان بر سر آن معامله و سـازش كـرد، شـرك بـايـد در تـمـام چـهره هايش در هم كوبيده شود و از صفحه جهان محو گردد!

مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كـه بـت پرستان عموما مردمى جاهلند، نه تنها نسبت به پروردگار جـهـل دارنـد كـه مـقـام والاى انـسـانـى خـود را نـيـز نـشـنـاخـتـه و لگدمال كرده اند.

تـعـبير به امر و دستور در آيه فوق نيز پرمعنى است، و نشان مى دهد كه آنها با لحنى آمـرانـه و بدون ذكر دليل و منطق، پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را دعوت بـه بـت پـرسـتـى مـى كـردنـد! ايـن مـوضـع گـيـرى از افـراد جاهل و نادان عجيب نيست.

آيـا ايـن جهل و نادانى نيست كه انسان اينهمه نشانه هاى خدا را در عالم هستى كه گواه بر عـلم و قـدرت و تـدبـيـر و حـكـمت او است رها كرده، و به موجودات بى ارزشى بچسبد كه مبدأ هيچ اثر و منشأ هيچ خاصيتى نيستند.


آيه (65) تا (67) و ترجمه

( و لقـد أوحـى إليـك و إلى الذيـن مـن قـبـلك لئن أشـركـت ليـحـبـطـن عـمـلك و لتـكونن من الخاسرين ) (65)( بل الله فاعبد و كن من الشاكرين ) (66)( و مـا قـدروا الله حـق قـدره و الارض جـميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعلى عما يشركون ) (67)

ترجمه:

65 - بـه تـو و هـمه انبياى پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى تمام اعمالت نابود مى شود، و از زيانكاران خواهى بود!

66 - بلكه تنها خداوند را عبادت كن، و از شكرگزاران باش.

67 - آنها خدا را آنگونه كه شايسته است نشناختند در حالى كه تمام زمين در روز قيامت در قـبـضـه قـدرت او اسـت و آسـمـانـهـا پـيـچـيـده در دسـت او، خـداونـد منزه و بلند مقام است از شريكهائى كه براى او درست مى كنند.

تفسير:

اگر مشرك شوى اعمالت بر باد مى رود!

ايـن آيـات هـمـچـنـان مـسـائل مـربـوط بـه شـرك و تـوحـيـد را كـه در آيـات قبل از آن سخن بود تعقيب مى كند.

در آيـه نـخست با لحن قاطع خطر شرك را بازگو كرده مى فرمايد: (به تو و به همه انـبـياى پيشين وحى فرستاده شده است كه اگر مشرك شوى مسلما اعمالت حبط و نابود مى گـردد و از زيـانـكاران خواهى بود)( و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين ) .

بـه ايـن ترتيب شرك دو پيامد خطرناك دارد حتى در مورد پيامبران الهى اگر به فرض محال مشرك شوند.

نخست مسأله حبط اعمال است، و دوم گرفتار خسران و زيان زندگى شدن.

امـا (حـبـط اعـمـال ) بـه مـعـنـى مـحـو آثـار و پـاداش عـمـل بـه خـاطـر شـرك اسـت چـرا كـه شـرط قـبـولى اعمال اعتقاد به اصل توحيد است و بدون آن هيچ عملى پذيرفته نيست.

شرك آتش سوزانى است كه شجره اعمال آدمى را مى سوزاند.

شرك صاعقه اى است كه تمام محصول زندگى او را به آتش مى كشد.

و شرك همچون طوفانى است كه اعمال آدمى را متلاشى مى سازد و با خود مى برد چنانكه در آيـه 18 سـوره ابـراهـيم مى خوانيم:( مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريـح فـى يـوم عـاصـف لا يـقـدرون مـمـا كـسـبـوا عـلى شـى ء ذلك هـو الضـلال البـعـيد ) : (اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند همچون خاكسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى آنها توانائى ندارند كمترين چيزى از اعمالى را كه انجام داده اند به دست آورند، و اين گمراهى دور و درازى است ).

لذا در حـديـثـى از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده: ان الله تـعـالى يـحـاسـب كـل خـلق الا مـن اشـرك بـالله فـانـه لا يـحاسب و يؤ مر به الى النار: (خـداونـد هـمـه بـنـدگـان را مـحاسبه مى كند مگر كسى كه شرك به خدا آورده كه بدون حساب به آتش ‍ فرستاده مى شود).

و امـا زيـانـكـار شـدن آنـهـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه بزرگترين سرمايه هاى خود را كه عقل و خرد و عمر گرانبها است در اين بازار بزرگ تجارت دنيا از دست داده و جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند!

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطـرح مى شود كه مگر امكان دارد كه انبياى بزرگ الهى راه شرك پيش گيرند كه آيه فوق با اين لحن با آنها برخورد مى كند؟

پـاسـخ ايـن سؤ ال روشن است: انبيا هرگز مشرك نخواهند شد، هر چند قدرت و اختيار بر ايـن كـار را دارنـد، و مـعـصـوم بودن به معنى سلب قدرت و اختيار نيست بلكه بالا بودن سـطح معرفت آنها و ارتباط مستقيم و مستمرشان با مبدأ وحى مانع از اين است كه آنها حتى در يـك لحـظـه فكر شرك به خود راه دهند، آيا طبيب هوشمند و حاذقى كه از تاثير يك ماده سـمـى بـسـيـار خـطـرنـاك و كـشـنـده بـه خـوبـى آگـاه اسـت هـرگـز مـمـكـن اسـت در حال اعتدال فكر خود را به آن آلوده سازد؟

هدف اين است كه از اهميت خطر شرك به همگان گوشزد شود تا مردم بدانند وقتى خداوند بـا پـيـامـبـران بـزرگش اينچنين سخن مى گويد تكليف ديگران روشن است، و به تعبير ديـگـر: ايـن از قـبـيـل ضـرب المـثـل مـعـروف عـرب اسـت (اياك اعنى و اسمعى يا جارة ): (منظورم توئى ولى اى همسايه تو بشنو)!.

همين معنى در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه‌السلام ) به هنگامى كه مامون سؤ ال از آيـاتـى كرد نقل شده است كه امام فرمود: (منظور از اينگونه آيات امت است، هر چند مخاطب رسول خدا مى باشد).

در آيـه بـعـد باز براى تاكيد بيشتر مى افزايد: (بلكه تنها خداوند را عبادت كن و از شكرگزاران باش )( بل الله فاعبد و كن من الشاكرين ) .

مقدم داشتن (الله ) براى حصر است، يعنى معبود تو بايد منحصرا ذات پاك (الله ) باشد، و به دنبال آن دستور به شكرگزارى مى دهد، چرا كه شكر در برابر نعمتهائى كـه انـسـان در آن غـوطـه ور اسـت هـميشه نردبانى است براى (معرفة الله ) و نفى هر گـونـه شـرك، شـكـر در بـرابـر نـعـمـت فـطـرى هـر انسانى است و براى شكرگزارى قبل از هر چيز بايد شخص منعم را شناخت، و اينجاست كه خط شكر به خط توحيد منتهى مى شود، و بتها كه مبدأ هيچ نعمتى نيستند كنار مى روند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه بـيـان ديـگـرى براى نفى شرك پرداخته، ريشه اصلى انـحـراف آنـها را ذكر كرده و مى گويد: آنها خدا را آن گونه كه شايسته است نشناختند و بـه هـمـين دليل نام مقدس او را تا آنجا تنزل دادند كه همرديف بتها قرار دادند( و ما قدروا الله حق قدره ) .

آرى سـرچـشـمه شرك عدم معرفت صحيح درباره خداوند است، كسى كه بداند (اولا) او وجودى است بى پايان و نامحدود از هر نظر (ثانيا) آفرينش همه موجودات از ناحيه او اسـت و حـتـى در بقاى خود هر لحظه به فيض وجود او نيازمندند (ثالثا) تدبير عالم هـسـتـى و گـشـودن گره تمام مشكلات و همه ارزاق به دست با قدرت او است، و حتى اگر شـفـاعـتـى هم انجام گيرد به اذن و فرمان او خواهد بود، معنى ندارد رو به سوى ديگرى آرد.

اصـلا چـنـيـن وجـودى بـا ايـن صـفـات دوگـانـگـى بـراى او محال است زيرا دو وجود نامحدود از جميع جهات عقلا غير ممكن است (دقت كنيد).

سپس براى بيان عظمت و قدرت او از دو تعبير كنائى زيبا استفاده كرده

مـى گـويـد: (تـمـام زمـيـن در روز قيامت در قبضه او قرار دارد، و آسمانها پيچيده در دست راست او است )( و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السماوات مطويات بيمينه ) .

(قـبـضـة ) به معنى چيزى است كه در مشت مى گيرند، و معمولا كنايه از قدرت مطلقه و سلطه كامل بر چيزى است همانگونه كه در تعبيرات روزمره مى گوئيم فلان شهر در دست من است و يا فلان ملك در قبضه و مشت من مى باشد.

(مـطـويـات ) از مـاده (طـى ) به معنى به هم پيچيدن است كه گاه كنايه از گذشتن عمر يا عبور از چيزى نيز مى باشد.

تعبير فوق در مورد آسمانها به صورت واضحترى در آيه 104 سوره انبيا آمده است( يوم نـطـوى السـمـأ كـطـى السـجـل للكـتب ) : (در آن روز آسمانها را همچون طومارى درهم مى پيچيم ).

كـسـى كـه طومارى را درهم پيچيده و در دست راست گرفته كاملترين تسلط را بر آن دارد مخصوصا انتخاب يمين (دست راست ) به خاطر آن است كه غالب اشخاص كارهاى مهم را با دست راست انجام مى دهند و قوت و قدرت بيشترى در آن احساس مى كنند.

كـوتـاه سـخن اينكه: همه اين تشبيهات و تعبيرات كنايه از سلطه مطلقه پروردگار بر عـالم هـسـتـى در جـهـان ديـگـر اسـت، تـا هـمـگـان بـدانـنـد در عالم قيامت نيز كليد نجات و حـل مـشـكـلات در كـف قـدرت خداوند است، تا به بهانه شفاعت و مانند آن به سراغ بتها و معبودهاى ديگر نروند مگر در اين دنيا زمين و آسمان به همين صورت در قبضه قدرت او نيست؟ چرا سخن از آخرت مى گويد؟

پـاسخ اين است كه در آن روز قدرت خداوند از هر زمان آشكارتر است و به مرحله ظهور و بـروز نهائى مى رسد، همگى به روشنى در مى يابند كه همه چيز از آن او و در اختيار او است.

بـعـلاوه مـمكن است بعضى به بهانه نجات در قيامت به سراغ غير خدا بروند، همانگونه كه مسيحيان براى مسأله پرستش عيسى مسيح (عليه‌السلام ) موضوع (نجات ) را پيش مى كشند بنابراين مناسب اين است كه از قدرت خداوند در قيامت سخن گفته شود.

از آنـچـه گفتيم به خوبى روشن شد كه اين تعبيرات همگى جنبه كنائى دارد و به خاطر كـوتـاهـى الفـاظ مـا در زنـدگـى روزمره ناچاريم آن معانى بلند را در قالب اين الفاظ كـوچـك بـريـزيـم و جـاى ايـن نـيـسـت كـه كـسـى از ايـنـهـا احـتـمـال تـجـسم پروردگار بدهد مگر اينكه بسيار ساده لوح و كوته بين و كوته فكر بـاشد، چه مى توان كرد؟ الفاظى كه درخور بيان مقام عظمت پروردگار باشد در اختيار نـداريـم، بـايـد از هـمـين الفاظ با استفاده از معانى كنائى كه دامنه وسيع و گسترده اى دارند استفاده كنيم.

بـه هـر حـال بـعـد از بـيـانـات فـوق در آخر آيه در يك نتيجه گيرى فشرده و گويا مى فـرمـايـد: (مـنـزه و پـاك، و بـلند مقام است از شريكهائى كه براى او درست مى كنند)( سبحانه و تعالى عما يشركون )

اگر انسانها با مقياسهاى كوچك انديشه هاى خود درباره ذات پاك او قضاوت نمى كردند هرگز به بيراهه هاى شرك و بت پرستى نمى افتادند

نكته ها:

1 ـ مسأله (حبط اعمال )

آيـا بـه راسـتـى مـمـكـن اسـت اعـمـال نـيـك آدمـى بـه خـاطـر اعـمـال بـدش حـبـط و نـابـود شود؟ آيا اين مسأله با عدالت خداوند از يكسو، و با ظواهر آيـاتـى كـه مـى گـويد اگر انسان ذره اى كار نيك يا بد انجام دهد آن را مى بيند منافات ندارد؟!

در ايـنـجـا بـحـث دامـنـه دارى اسـت هـم از نـظـر دلائل عـقـلى، و هـم دلائل نـقـلى، كـه مـا قـسـمـتـى از آن را در جـلد دوم صـفـحـه 70 (ذيـل آيـه 217 سـوره بـقـره ) مـطـرح كـرده ايـم و ذيل آيات مناسب ديگر در آينده نيز بخواست خدا بحث خواهيم كرد)

آنـچه در اينجا لازم است اشاره كنيم و در آيات مورد بحث مطرح مى باشد اين است كه اگر كـسـى در مـورد (حـبـط اعـمـال ) در بـرابـر مـعـاصى ترديد كند در مورد (شرك ) و تـأثـيـر آن در حبط اعمال ترديدى نخواهد داشت، چرا كه آيات بسيارى از قرآن مجيد كه در بـالا بـه بـعضى از آنها اشاره شد صراحت دارد در اينكه (موافات بر ايمان ) (با ايمان از دنيا رفتن ) شرط قبولى اعمال است، و بدون آن هيچ علمى پذيرفته نيست.

قـلب مـشرك همچون شوره زارى است كه اگر تمام بذرهاى گلها را در آن بپاشند و باران حياتبخش بر آن ببارد استعداد پرورش گلى را ندارد و جز خس از آن نمى رويد.

2 - آيا مؤ منان خدا را شناخته اند؟

در آيـات فـوق خـوانديم كه مشركان خدا را به حق نشناختند كه اگر مى شناختند راه شرك نمى پوئيدند، مفهوم اين سخن آن است كه مؤ منان موحد او را به حق شناخته اند.

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين سخن با حديث معروف پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه مى فرمايد ما عرفناك حق معرفتك، و ما عبدناك حق عبادتك: (ما تو را چنانكه حـق مـعـرفـتـت مـى بـاشـد نـشـناختيم، و ما تو را آن گونه كه حق عبادت تو است پرستش ‍ نكرديم )! چگونه سازگار است؟

در پـاسـخ بـايـد گـفـت: معرفت داراى مراحلى است يكى مرحله بالاى معرفت است و آن پى بردن به كنه ذات خدا است، اين امر براى هيچ كس ممكن نيست، و جز ذات پاك او از كنه ذاتش با خبر نمى باشد، حديث معروف نبوى اشاره به همين معنى است.

اما مراحلى است از اين پائينتر كه در استعداد انسانها است و آن مرحله شناخت اجمالى صفات، و شناخت تفصيلى افعال او است، اين مرحله براى انسان ممكن است و دستور (معرفة الله ) ناظر به همين مرحله است، آيه مورد بحث از همين مرحله سخن مى گويد كه مشركان در آن لنگ و وامانده اند.


آيه (68) و ترجمه

( و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض إلا من شأ الله ثم نفخ فيه أخرى فإذا هم قيام ينظرون ) (68)

ترجمه:

68 - و در صـور دمـيـده مـى شود، و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند مگر كـسـانـى كـه خـدا بـخواهد، سپس بار ديگر در صور دميده مى شود، ناگهان همگى بپا مى خيزند، و در انتظار (حساب و جزا) هستند.

تفسير:

(نفخه صور) و مرگ و حيات عمومى بندگان

در آخـريـن آيات بحث گذشته سخن از قيامت در ميان آمد، در آيه مورد بحث همين مسأله را با ذكـر بـسـيارى از خصوصيات تعقيب مى كند، نخست از پايان دنيا شروع كرده مى فرمايد: (و در صـور دمـيـده مـى شـود، تـمـام كـسـانـى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد)( و نفخ فى الصور فصعق من فى السماوات و من فى الارض الا من شأ الله ) .

(سپس بار ديگر در صور دميده مى شود، ناگهان همگى بپا مى خيزند و در انتظار حساب و جزا و سرنوشت خويشند)!( ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون ) .

از ايـن آيـه بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه در پايان جهان و آغاز رستاخيز دو حادثه ناگهانى رخ مى دهد: در حادثه اول همه موجودات زنده فورا مى ميرند، و در حادثه دوم كه بـا فـاصـله اى صورت مى گيرد همه انسانها ناگهان زنده مى شوند، و بپا مى خيزند و در انتظار حسابند.

قرآن مجيد از اين دو حادثه به عنوان (نفخ صور) تعبير كرده است كه تعبير كـنـائى زيـبـائى اسـت از حـوادث نـاگـهـانـى و همزمان، زيرا (نفخ ) به معنى دميدن و (صـور) بـه معنى (شيپور) يا شاخ ميان تهى است كه معمولا براى حركت قافله يا لشـكر، يا براى توقف آنها به صدا در مى آوردند، البته آهنگ اين دو با هم متفاوت بود، شـيـپـور تـوقـف، قـافله را يكجا متوقف مى كرد، و شيپور حركت، اعلام شروع حركت قافله بود.

اين تعبير ضمنا بيانگر سهولت امر است و نشان مى دهد كه خداوند بزرگ با يك فرمان كـه به سادگى دميدن در يك شيپور است اهل آسمان و زمين را مى ميراند و با يك فرمان كه آنهم شبيه به (شيپور رحيل و حركت ) است همه را زنده مى كند.

بـارها گفته ايم الفاظ ما كه براى زندگى روزمره محدود خودمان وضع شده عاجزتر از آن اسـت كـه بـتـوانـد حـقـايق مربوط به جهان ماورأ طبيعت يا پايان اين جهان و آغاز جهان ديـگـر را دقـيقا بيان كند، به همين دليل بايد از الفاظ معمولى معانى وسيعتر و گسترده ترى استفاده شود منتها با توجه به قرائن موجود.

تـوضـيح اينكه: در قرآن مجيد از حادثه پايان جهان و آغاز جهان ديگر تعبيرات مختلفى آمده است:

در آيات متعددى (متجاوز از ده مورد) سخن از نفخ صور به ميان آمده.

در يـك مـورد تـعـبـيـر بـه (نقر در ناقور) شده كه آن نيز به معنى دميدن در شيپور يا شبيه آن است( فاذا نقر فى الناقور فذلك يومئذ يوم عسير ) (مدثر - 8).

و در بعضى از موارد تعبير به (قارعة ) به معنى كوبنده شديد ديده مى شود (سوره قارعه آيه 1 و 2 و 3).

و بـالاخـره در بعضى ديگر تعبير به (صيحه ) آمده است كه آن به معنى صداى عظيم اسـت، مـانند آيه 49 سوره يس( ما ينظرون الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون ) ، اين آيه از صيحه پايان جهان سخن مى گويد كه مردم را غافلگير مى سازد، و آيه 53 سوره يس( ان كـانـت الا صـيـحـة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ) ، ولى در اين آيه سخن از صيحه رسـتـاخـيـز اسـت كـه هـمـه مـردم بـه دنـبـال آن زنـده مـى شـونـد و در مـحـضـر عدل پروردگار حضور مى يابند.

از مـجـمـوع ايـن آيـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه در پـايـان جـهـان صـيـحـه عـظـيـمـى اهل آسمانها و زمين را مى ميراند و اين (صيحه مرگ ) است.

و در آغاز رستاخيز با صيحه و فرياد عظيمى همه زنده مى شوند، و بپا مى خيزند، و اين فرياد حيات و زندگى است.

امـا ايـن دو فـريـاد دقـيـقـا چـگـونـه اسـت؟ چـه اثـرى در صـيـحـه اول، و چـه تـأثـيـرى در صـيـحـه دوم اسـت؟ جز خدا كسى نمى داند، و لذا در بعضى از روايـات در تـوصيف (صور) كه اسرافيل در پايان جهان در آن مى دمد چنين آمده است: و للصـور رأ س واحـد و طـرفـان، و بـيـن طـرف رأس كـل مـنـهـمـا الى الاخـر مـثـل مـا بـيـن السـمـأ الى الارض!: (شـيـپـور اسـرافـيـل يـك سـر و دو شاخه دارد كه فاصل ميان اين دو شاخه با يكديگر مانند فاصله آسمان تا زمين است )!

سـپـس در ذيـل هـمـين روايت مى خوانيم: (هنگامى كه در آن سوى زمين مى دمد موجود زنده اى بـر زمـيـن بـاقـى نـمـى مـانـد، و هـنـگـامـى كـه در آن سـر آسـمـانـى مـى دمـد اهـل آسـمـانـهـا هـمـه مـى مـيـرنـد، و بـعـد خـداونـد فـرمـان مـرگ بـه اسرافيل مى دهد و مى گويد بمير او هم مى ميرد)!.

به هر حال اكثر مفسران (نفخ صور) را به همان معنى (دميدن در شيپور) تفسير كرده انـد كـه گـفـتـيـم ايـنها كنايات لطيفى است درباره چگونگى پايان جهان و آغاز رستاخيز، ولى كمى از مفسرين (صور) را جمع (صورت ) دانسته، و بنابراين نفخ صور را بـه مـعنى دميدن در صورت مانند دميدن روح در كالبد بشر دانسته اند، طبق اين تفسير يك مرتبه در صورتهاى انسانى دميده مى شود و همگى مى ميرند، و يكبار دميده مى شود همگى جان مى گيرند.

ايـن تـفـسـيـر عـلاوه بـر اينكه با متون روايات سازگار نيست با خود آيه نيز نمى سازد زيـرا ضمير مفرد مذكر در جمله ثم نفخ فيه اخرى به آن بازگردانده شده، در حالى كه اگـر مـعـنى جمعى داشته باشد بايد ضمير مفرد مؤ نث به آن بازگردد و (نفخ فيها) گفته شود.

از ايـن گـذشـتـه دمـيـدن در صـورت در مـورد احـيـأ مـردگـان مناسب است (همانگونه كه در معجزات مسيح آمده ) اما اين تعبير در مورد قبض روح به كار نمى رود.

نكته ها:

نكته 1

1 - آيـا نفخ صور دو بار انجام مى گيرد يا بيشتر؟ مشهور در ميان علماى اسلام دو مرتبه اسـت، و ظاهر آيه مورد بحث نيز همين مى باشد جمع بندى آيات ديگر قرآن نيز خبر از دو (نفخه ) مى دهد، ولى بعضى تعداد آن را سه نفخه و يا حتى چهار نفخه دانسته اند.

به اين ترتيب كه نفخه اولى را نفخه (فزع ) مى گويند.

ايـن تـعـبـيـر از آيـه 87 سـوره نمل گرفته شده:( و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السماوات و من فى الارض ) : هنگامى كه در صور دميده مى شود همه كسانى كه در آسمان و زمين هستند در وحشت فرو مى روند.

و نـفـخـه دوم و سـوم را نـفـخـه (مـرگ ) و (حيات ) مى دانند كه در آيات مورد بحث و آيـات ديـگـر قـرآن به آن اشاره شده، يكى را نفخه (صعق ) مى گويند (صعق هم به معنى بيهوش شدن و هم مردن آمده است ) و ديگرى را نفخه (قيام ) كسانى كه احتمال نفخه چهارمى داده اند ظاهرا از آيه 53 سوره يس گرفته اند كه بعد از نفخه حيات مى گويد( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ) تنها يك صيحه خواهد بود و به دنبال آن همه آنها نزد ما حاضر مى شوند.

و اين نفخه (جمع و حضور) است.

ولى حـق ايـن اسـت كـه دو نفخه بيشتر نيست و مسأله فزع و وحشت عمومى در حقيقت مقدمه اى اسـت بـراى مـرگ جـهـانـيـان كـه بـه دنـبـال نـفـخـه اولى يـا صـيـحـه نـخـسـتـيـن حاصل مى شود، همانگونه كه نفخه جمع نيز دنباله همان نفخه حيات است و به اين ترتيب دو نفخه بيش ‍ نخواهد بود (نفخه مرگ ) و (نفخه حيات ).

شـاهـد ديـگـر ايـن سـخـن آيـه 6 و 7 سـوره نـازعـات است، آنجا كه مى گويد:( يوم ترجف الراجـفـة تـتـبـعـهـا الرادفـة ) : (روزى كـه زلزله كـوبـنـده هـمـه جـا را بـلرزانـد و بـه دنبال آن زلزله اى كه بندگان را زنده و همرديف مى سازد واقع مى شود).

2 - صور اسرافيل چيست؟

چـگـونـه امـواج صوتى آن تمام جهان را فرا مى گيرد؟ با اينكه مى دانيم امواج صوتى حركت كندى دارد و از دويست و چهل متر در ثانيه تجاوز نمى كند، در حـالى كـه حـركـت نـور بـيـش از يـك مـيليون بار از آن سريعتر است و به سيصد هزار كيلومتر در ثانيه مى رسد.

بـايـد گـفـت مـا نـسـبـت بـه ايـن مـوضـوع هـمـانـنـد بـسـيـارى از مـسـائل مـربـوط بـه قـيـامـت تنها علم اجمالى داريم، و جزئيات آن - چنانكه گفتيم - بر ما روشن نيست.

دقت در رواياتى كه در منابع اسلامى در تفسير صور آمده نيز نشان مى دهد كه بر خلاف پندار بعضى (صور) يك شيپور معمولى نيست.

در روايـتـى از امـام عـلى بن الحسين زين العابدينعليه‌السلام آمده است: ان الصور قرن عـظـيم له رأ س واحد و طرفان، و بين الطرف الاسفل الذى يلى الارض الى الطرف الاعلى الذى يـلى السـمأ مثل تخوم الارضين الى فوق السمأ السابعة فيه اثقاب بعدد ارواح الخلايق!: (صور شاخ بزرگى است كه يك سر و دو طرف دارد، و ميان طرف پائين كه در سـمـت زمـيـن اسـت تـا طرف بالا كه در سمت آسمان است به اندازه فاصله اعماق زمين تا فراز آسمان هفتم است، و در آن سوراخهائى به عدد ارواح خلائق مى باشد)!.

در حـديـث ديـگـرى از پـيـغـمـبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: الصـور قرن من نور فيه اثقاب على عدد ارواح العباد: (صور شاخى است از نور كه در آن سوراخهائى به عدد ارواح بندگان است )!

مـطـرح شـدن مـسـأله نـور در ايـنـجـا به سؤ ال دومى كه در بالا ذكر شد نيز پاسخ مى گـويـد، و روشـن مـى سـازد كـه ايـن فـريـاد عـظـيـم از قـبـيـل امـواج صـوتـى مـعـمولى ما نيست، فريادى است برتر و بالاتر، با امواجى فوق العاده سريعتر از امواج نور كه پهنه زمين و آسمان را در فاصله كوتاه طى مى كند، بار اول مرگ آفرين است، و بار ديگر زنده گر و حياتبخش!

ايـن مـسـأله كـه چـگونه ممكن است صدا اينچنين مرگ آفرين باشد اگر در گذشته براى بـعـضـى شـگـفـت انـگـيـز بود امروز براى ما تعجبى ندارد، چرا كه بسيار شنيده ايم موج انـفـجار گوشها را كر، بدنها را متلاشى، و حتى خانه ها را ويران مى سازد، انسانهائى را از جـاى خـود بـرداشته، به فاصله هاى دوردست پرتاب مى كند بسيار ديده شده است كه حركت سريع يك هواپيما و به اصطلاح شكستن ديوار صوتى چنان صداى وحشتناك و امـواج ويـرانـگـرى بـه وجـود مى آورد كه شيشه هاى عمارتها را در شعاع وسيعى خرد مى كند.

جـائى كـه نـمـونـه هـاى كـوچـك امـواج صـوتـى كـه به وسيله انسانها ايجاد شده اينچنين اثـراتـى از خـودشـان مـى دهـد آن صيحه عظيم الهى، آن انفجار بزرگ جهانى چه آثارى ببار خواهد آورد؟!

بـه هـمـيـن دليـل جـاى تـعـجـب نـيـسـت كـه امـواجـى هـم در نـقـطـه مـقـابـل آن تـكان دهنده و بيداركننده و احياگر باشد، هر چند تصور آن امروز براى ما ممكن نـيست، ولى بيدار كردن افراد خواب را با فرياد و يا به هوش آوردن انسانهاى بيهوش را با شوكهاى شديد لااقل ديده ايم، و باز تكرار مى كنيم ما با علم محدودمان تنها شبحى از اين امور از دور مى بينيم.

3 - چه كسانى مستثنى هستند؟

چـنـانـكـه ديـديـم در آيـه مـورد بـحـث مـى گـويـد: هـمـه اهـل آسـمـانها و زمين مى ميرند سپس گروهى را استثنا مى كند و مى فرمايد: الا من شأ الله (مگر كسانيكه خدا بخواهد) در اينكه اين كسان كيانند؟ در ميان مفسران گفتگو است.

گـروهـى مـعـتـقـدنـد كـه آنـهـا جـمـعـى از فـرشـتـگـان بـزرگ خـدا هـمـچـون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل مى باشند.

در روايتى نيز به اين معنى اشاره شده است.

بعضى حاملان عرش خدا را نيز بر آن افزوده اند (چنانكه در روايت ديگرى آمده است )

و بعضى ديگر ارواح شهدا را كه به حكم آيات قرآن( احيأ عند ربهم يرزقون ) زنده اند و در نزد پروردگارشان روزى مى برند، مستثنا دانسته اند.

در روايتى نيز به اين معنى اشاره شده.

البـتـه ايـن روايـات مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارنـد، ولى بـه هـر حال از ذيل بعضى از همين روايات به خوبى استفاده مى شود كه اين گروه باقيمانده نيز سـرانـجام مى ميرند به گونه اى كه در سرتاسر عالم هستى موجودى زنده نخواهد بود، جز خداوند (حى لا يموت ).

در ايـنـكـه مـرگ بـراى فـرشـتـگـان يـا ارواح شـهـدا و انـبـيـا و اوليـا چـگـونـه اسـت؟ احتمال دارد مراد از مرگ درباره آنها گسستن پيوند روح از قالب مثالى بوده باشد، يا از كار افتادن فعاليت مستمر ارواح.

4 - هر دو نفخه ناگهانى است؟

از آيات قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه هر دو نفخه به صورت ناگهانى تحقق مـى يـابـد، امـا نـفـخـه اول چـنـان غـافـلگـيـرانـه اسـت كـه گـروه زيـادى از مـردم مـشـغـول كسب و كار و مخاصمه و جدال بر سر اموال و خريد و فروشند كه صيحه نخستين واقع مى شود، و همگى در جا مى ميرند، چنانكه در آيه 29 سوره يس خوانديم:( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون ) .

و در مـورد (صـيـحـه دوم ) تـعـبـيـرات آيـات قـرآن از جـمله آيه مورد بحث (فاذا هم قيام ينظرون ) نشان مى دهد كه ناگهانى صورت مى گيرد.

5 - فاصله ميان دو نفخه چه اندازه است؟

از آيـات قرآن مجيد چيزى در اين زمينه استفاده نمى شود، فقط تعبير به (ثم ) دلالت بـر ايـن دارد كـه فـاصـله اى وجـود دارد، امـا در بـعـضـى از روايـات اسـلامى اين فاصله چهل سال ذكر شده است كه معلوم نيست معيار اين سالها چه اندازه است، سالهاى معمولى يا ساليان و ايامى همچون ساليان و ايام قيامت؟

بـه هـر حـال انـديشه در نفخه صور و پايان اين جهان، و همچنين نفخه ثانى و آغاز جهان ديـگـر، بـا تـوجـه بـه اشـاراتـى كـه در قـرآن مـجـيـد آمـده، و تـفـصيل بيشترى كه در روايات اسلامى ديده مى شود، درس تربيتى عميق به انسانها مى دهـد، مـخـصـوصـا ايـن حـقـيـقـت را روشـن مـى سـازد كـه در هـر لحـظـه و هـر حـال بـايـد آمـاده بـراى استقبال از چنين حادثه عظيم و هولناكى بود، چرا كه هيچ تاريخ مـعـيـنـى بـراى آن بـيـان نـشـده، و وقـوع آن در هـر زمـان مـحـتـمـل اسـت، بـعـلاوه بـدون هـيـچ مـقـدمـه اى آغـاز مـى شـود لذا در ذيـل يـكـى از احـاديـث مـربـوط بـه نـفـخ صـور كـه در بـالا خـوانـديـم راوى نقل مى كند كه وقتى سخن به اينجا رسيد: رأ يت على بن الحسين (عليه‌السلام ) يبكى عند ذلك بـكـأ شـديـدا: (امـام سـجـاد (عليه‌السلام ) را در ايـنـحـال ديـدم كـه شـديـدا گـريـه مى كند، و از مسأله پايان جهان و قيامت و حضور مردم براى حساب در پيشگاه خداوند سخت نگران است.


آيه (69) و (70)و ترجمه

( و أشـرقـت الا رض بنور ربها و وضع الكتاب و جى ء بالنبين و الشهدأ و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون ) (69)( و وفيت كل نفس ما عملت و هو أ علم بما يفعلون ) (70)

ترجمه:

69 - و زمـيـن (در آن روز) بـه نـور پـروردگـار روشـن مـى شـود و نـامـه هـاى اعـمـال را پـيـش مـى نهند، و پيامبران و گواهان را حاضر مى سازند، و در ميان آنها به حق داورى مى شود، و به كسى ستم نخواهد شد.

70 - و بـه هـر كـس آنـچـه انـجـام داده اسـت بيكم و كاست داده مى شود، و او نسبت به آنچه انجام مى دادند از همه آگاهتر است.

تفسير:

آن روز كه زمين به نور خدا روشن مى شود

در ايـن آيـات بـحـثـهـاى مـربـوط بـه قـيـامـت كـه در آيـات قبل شروع شده همچنان ادامه مى يابد.

در ايـن دو آيـه هـفـت جـمـله اسـت كـه هـر كـدام مـطـلبـى را پـيـرامـون مـعـاد مـى گـويـد كـه مكمل مطلب ديگر، و يا بيان دليلى براى آن است و از انسجام خاصى برخوردار مى باشد.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (در آن روز زمـين به نور پروردگار روشن مى شود)( و اشرقت الارض بنور ربها ) .

در ايـنـكـه مـنـظور از اين اشراق و روشنائى به نور الهى چيست تفسيرهاى مختلفى گفته شده است كه مهمتر از همه سه تفسير زير است:

1 - جـمـعـى گفته اند منظور از نور رب، حق و عدالت است كه خداوند صفحه زمين را در آن روز با آن نورانى مى كند.

مـرحـوم عـلامـه مـجـلسـى در بـحـار الانـوار مـى گـويـد: اى اضـائت الارض بـعـدل ربـهـا يـوم القـيـامـة لان نـور الارض بـالعـدل: (يـعـنـى زمـيـن بـه عدل پروردگار در روز قيامت روشن مى شود زيرا نور زمين به عدالت است ).

بعضى ديگر حديث معروف نبوى را كه مى گويد: الظلم ظلمات يوم القيامة (ظلم در قيامت در صورت تاريكى و ظلمت مجسم مى شود شاهد اين معنى گرفته اند).

(زمخشرى ) در (كشاف ) نيز همين معنى را برگزيده و مى گويد: (در آن روز زمين از اقامه عدل و گسترش قسط در حساب و ارزيابى حسنات و سيئات روشن مى گردد).

2 - بـعـضـى ديـگـر مـعـتـقـدنـد كه اين اشاره به نورى است غير از نور خورشيد و ماه كه خداوند مخصوص آن روز مى آفريند.

3 - مـفـسـر عـاليـقـدر نـويـسـنده (الميزان ) مى گويد: مراد از روشن شدن زمين به نور پـروردگـار كـه از خـصـوصيات روز قيامت است همان انكشاف غطأ و كنار رفتن پرده ها و حـجـابـهـا و ظـاهـر شـدن حقايق اشيأ و اعمال انسانها از خير و شر و اطاعت و عصيان و حق و بـاطـل مـى بـاشـد، سـپـس بـه آيـه 22 سـوره ق بـر ايـن مـعـنـى اسـتدلال كرده است:( لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد ) (تو در غـفـلت از ايـن مـوضوع بودى، ما پرده را از برابر چشمت كنار زديم و امروز چشمت به خوبى مى بيند)!

درسـت اسـت كـه ايـن اشـراق الهـى در آن روز هـمـه چـيـز را شامل مى شود ولى ذكـر خـصـوص زمـيـن در ايـن مـيـان بـه خـاطـر آن اسـت كـه هـدف اصـلى بـيـان حال مردم روى زمين در آن روز است.

البـتـه ايـن تـفـسـيـرهـا تـضـادى بـا هـم نـدارد و قـابـل جـمـع اسـت، هـر چـنـد تـفـسـيـر اول و سوم مناسبتر به نظر مى رسد.

بـدون شـك ايـن آيـه مـربـوط بـه قـيـامـت اسـت و اگـر مـى بـيـنـيـم در بـعضى از روايات اهـل بيت (عليهم‌السلام ) به قيام حضرت مهدى (عليه‌السلام ) تفسير شده در حقيقت نوعى تطبيق و تشبيه است، و تأكيدى بر اين معنى است كه به هنگام قيام مهدى (عليه‌السلام ) دنـيـا نـمونه اى از صحنه قيامت خواهد شد، و عدل و داد به وسيله آن امام به حق، و جانشين پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و نماينده پروردگار در روى زمين تا آنجا كه طبيعت دنيا مى پذيرد حكمفرما خواهد شد.

(مـفـضـل بـن عـمـر) از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـقـل مـى كـند: اذا قام قائمنا اشرقت الارض بنور ربها و استغنى العباد عن ضوء الشمس و ذهـبت الظلمة!: (هنگامى كه قائم ما قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن مى شود، و بندگان از نور آفتاب مستغنى مى شوند و ظلمت برطرف مى گردد).

در جـمـله دوم از ايـن آيـه سـخـن از نـامـه اعـمـال اسـت مـى گـويـد: (در آن روز نـامـه هـاى اعمال را پيش مى نهند، و به آن رسيدگى مى كنند) (و وضع الكتاب )

نـامـه هائى كه تمامى اعمال انسان از كوچك و بزرگ در آن جمع است و به گفته قرآن در آيه 49 سوره كهف:( لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها ) هيچ معصيت كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه در آن احصا شده است.

و در جـمـله بـعـد كـه سـخن از گواهان است مى افزايد: (پيامبران و گواهان را در آن روز حاضر مى كنند( وجى ء بالنبيين و الشهدأ ) .

پـيامبران احضار مى شوند تا از اداى رسالت خود به مجرمان سخن گويند همانگونه كه در آيـه 6 سـوره (اعراف ) مى خوانيم:( و لنسئلن المرسلين ) : (ما از رسولان به طور قطع سؤ ال خواهيم كرد).

و (گـواهـان ) بـراى ايـنكه در آن محكمه عدل گواهى دهند، درست است كه خداوند از همه چيز آگاه است، ولى براى تأكيد مراتب عدالت حضور شهود لازم است.

اين گواهان چه كسانى هستند؟ در ميان مفسران گفتگو است:

بـعـضـى آنـهـا را نـيـكان و پاكان و عدول امتها دانسته اند كه هم گواهى بر اداى رسالت انبيأ مى دهند، و هم بر اعمال مردمى كه در عصر آنها مى زيسته اند كه (امامان معصوم ) در طليعه آنها قرار دارند.

بـعـضـى ديـگـر آن را بـه فـرشـتـگـانـى تـفـسـيـر كـرده انـد كـه گـواه بـر اعمال انسانها هستند و آيه 21 سوره (ق ) را گواه اين معنى دانسته اند كه مى گويد و جائت كل نفس معها سائق و شهيد: (هر انسانى وارد صحنه محشر مى شود در حالى كه همراه او كسى است كه او را به دادگاه الهى مى راند و نيز با او گواهى است ).

بـعـضى نيز آن را به اعضاى بدن و مكان و زمان اطاعت و معصيت كه از گواهان روز قيامتند تفسير كرده اند.

ولى ظـاهـر ايـن اسـت كه (شهدأ) (گواهان ) معنى گسترده اى دارد كه هر يك از مفسرين به بخشى از آن اشاره كرده اند.

بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كه منظور (شهيدان راه خدا) بالخصوص بوده باشند اما اين بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه سـخـن از گـواهـان مـحـكـمـه عدل الهى است نه از (شهيدان راه حق ) هر چند ممكن است آنها نيز در صف شهود باشند.

چهارمين جمله مى گويد: (در ميان آنها به حق قضاوت مى شود)( و قضى بينهم بالحق ) . و در پنجمين جمله مى افزايد: (و به آنها ستم نخواهد شد)( و هم لا يظلمون ) . بـديـهـى اسـت هـنگامى كه حاكم، خدا باشد، و زمين به نور عدالتش روشن گردد، و نامه اعـمـال كـه دقـيـقـا بـيـانـگـر اعـمـال انـسـان اسـت مـطـرح شـود، و پـيـامـبـران و گـواهـان عـدل حـضـور يـابـند، جز به حق قضاوت نخواهد شد، و در چنين دادگاهى ظلم و بيدادگرى مفهومى ندارد. شـشـمـيـن جمله در آيه بعد اين سخن را تكميل كرده، مى گويد: (به هر كسى آنچه انجام داده اسـت بـى كـم و كـاسـت پـرداخـتـه مـى شـود)( و وفـيـت كل نفس ما عملت ) . نه جزا و پاداش و كيفر اعمالشان كه خود اعمالشان به آنها داده مى شود! و چه پاداش و كـيـفـرى از ايـن بـرتـر كـه عـمـل انـسـان بـه طـور كـامـل بـه او تـحـويـل داده شـود (تـوجـه داشـتـه بـاشـيـد (وفـيـت ) بـه مـعـنـى ادا كـردن بـه طـور كامل است ). و براى هميشه قرين و همنشين او گردد. چـه كـسـى مى تواند اين برنامه هاى عدالت را دقيقا اجرا كند كسى كه علم او به همه چيز احاطه دارد لذا در هفتمين و آخرين جمله مى فرمايد: (او نسبت به آنچه انجام مى دادند از همه آگاهتر است )( و هو اعلم بما يفعلون ) حتى نيازى به شهود نيست كه او از همه شهود اعلم است، اما لطف و عدالتش ايجاب مى كند كه گواهان را احضار كند، آرى اينچنين است صحنه قيامت كه بايد همه براى آن آماده شويم.


آيه (71) و (72) و ترجمه

( و سـيـق الذيـن كـفـروا إلى جـهـنـم زمـرا حـتـى إذا جـاؤ هـا فـتـحـت أبـوابـهـا و قال لهم خزنتها الم يأ تكم رسل منكم يتلون عليكم ايات ربكم و ينذرونكم لقأ يومكم هذا قالوا بلى ولكن حقت كلمة العذاب على الكافرين ) (71)( قيل ادخلوا أبواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين ) (72)

ترجمه:

71 - و كـسـانـى كـه كـافر شدند گروه گروه به سوى جهنم رانده مى شوند وقتى به دوزخ مـى رسـنـد درهـاى آن گـشـوده مـى شـود، و نـگـهـبانان دوزخ به آنها مى گويند: آيا رسـولانـى از مـيـان شـمـا نـيـامـدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند، و از مـلاقـات ايـن روز شـما را برحذر دارند؟! مى گويند: آرى (پيامبران آمدند و آيات الهى را بر ما خواندند) ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلم شده است.

72 - بـه آنـهـا گـفـتـه مى شود: از درهاى جهنم وارد شويد، جاودانه در آن بمانيد، چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران؟! (تمام تقصيرها از خود شما بوده است ).

تفسير:

آنها كه گروه گروه، وارد دوزخ مى شوند

اين آيات نيز همچنان بحثهاى معاد را ادامه مى دهند، و آنچه را به صورت اجـمـال در آيـات گـذشـتـه در مـورد پـاداش و كـيـفـر مـؤ مـنـان و كـافـران آمـده بـه طـور تفصيل بيان مى كند.

نـخـسـت از دوزخـيـان شـروع مى كند و مى گويد: (آنها كه كافر شدند گروه گروه به سوى جهنم رانده مى شوند)!( و سيق الذين كفروا الى جهنم زمرا ) .

چـه كـسـانـى كـه آنـهـا را مـى رانـنـد؟ فـرشـتـگـان عـذاب كـه مـامـورنـد آنـهـا را تـا مقابل درهاى دوزخ ببرند، شبيه اين تعبير در آيه 21 سوره (ق ) نيز آمده است:( و جائت كل نفس معها سائق و شهيد ) : (هر انسانى در صحنه قيامت وارد مى شود در حالى كه همراه او كسى است كه او را مى راند و شاهد و گواهى ).

تـعـبـيـر بـه (زمـر) بـه معنى گروه اندك، نشان مى دهد كه آنها در دسته هاى كوچك و پراكنده به سوى جهنم رانده مى شوند.

(سيق ) از ماده (سوق ) به معنى حركت دادن است.

سـپـس مـى افـزايـد: (ايـن امـر ادامه پيدا مى كند تا هنگامى كه به دوزخ مى رسند در اين مـوقـع درهاى دوزخ گشوده مى شود و نگهبانان دوزخ از روى ملامت به آنها مى گويند: آيا پـيـامـبـرانى از شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات ايـن روز شـمـا را بـرحـذر دارنـد)؟!( حـتـى اذا جـاؤ هـا فـتـحـت ابـوابـهـا و قال لهم خزنتها الم ياتكم رسل منكم يتلون عليكم آيات ربكم و ينذرونكم لقأ يومكم هذا ) .

از ايـن تـعـبـيـر بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه درهـاى جـهـنـم قـبـل از ورود آنـهـا بـسـتـه اسـت درست همانند درهاى زندانها هنگامى كه نزديك آن مى رسند ناگهان به روى آنان گشوده مى شود و اين مشاهده ناگهانى وحشت بيشترى در آنها ايجاب مـى كـنـد، اما قبل از هر چيز در زير رگبار ملامت خازنان دوزخ قرار مى گيرند كه به آنها مى گويند تمام اسباب هدايت براى شما فراهم بود.

پـيـامـبـرانـى از جـنـس خـود شما همراه با آيات پروردگارتان و با انذار و اعلام خطرهاى مستمر و پى درپى و تلاوت آيات به طور پيگير و مداوم به سراغ شما آمدند.

بـا ايـنـحـال چـگـونـه ايـن تـيـره روزى دامـان شما را گرفت؟ و به راستى اين گفتگوى خـازنـان دوزخ از دردنـاكـتـريـن عـذابها براى آنها است كه به هنگام ورود در جهنم (بجاى خوش آمد بهشتيان ) با آن روبرو مى شوند.

به هر حال آنها با يك جمله كوتاه و دردآلود به آنها پاسخ داده مى گويند: آرى پيامبران آمـدنـد و آيـات الهـى را بـر مـا خواندند و به قدر كافى انذار كردند، ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلم شد و عذاب او دامان ما را گرفت( قالوا بلى و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين )

جـمـعى از مفسران بزرگ (كلمة العذاب ) را اشاره به سخن مى دانند كه به هنگام هبوط آدم بـه زمـيـن، يا به هنگام تصميم شيطان به اغواى بنى آدم از سوى پروردگار گفته شـد، چنانكه در (آيه 39 بقره ) مى خوانيم وقتى آدم به زمين هبوط كرد خداوند فرمود:( و الذيـن كـفـروا و كـذبـوا بـايـاتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) : (كسانى كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند).

و بـه هـنـگـامـى كـه شـيـطـان عرض كرد همه آنها - جز بندگان مخلصت - را اغوا مى كنم، خـداوند فرمود:( لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين ) (به طور مسلم دوزخ را از گنهكاران جن و انس پر خواهم كرد)! (الم سجده 13)

بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا اعـتـراف مـى كـنـنـد كه راه تكذيب انبيا و انكار آيات الهى را پيش گرفتند و طبعا سرنوشتى بهتر از اين نخواهند داشت.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه منظور از (حقت كلمة العذاب ) همان باشد كه در آيات 7 سـوره يـس آمـده اسـت:( لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ) : (فرمان عذاب درباره اكثر آنها محقق شده است آنها ديگر ايمان نمى آورند).

اشـاره بـه اينكه گاه انسان بر اثر گناه فراوان و دشمنى و لجاجت و تعصب در برابر حـق كـارش بـه جـائى مـى رسـد كه بر دل او مهر نهاده مى شود و راه بازگشتى براى او باقى نمى ماند، و با اين حال فرمان عذاب الهى در مورد او قطعى مى شود.

ولى بـه هـر حـال هـمـه ايـنـهـا از اعمال خود انسان سرچشمه مى گيرد، و جاى اين نيست كه كسى از اين جمله تو هم جبر و عدم آزادى اراده انسان كند.

ايـن گـفـتگوى كوتاه در آستانه جهنم پايان مى گيرد (به آنها گفته مى شود از درهاى جـهـنـم وارد شـويـد جـاودانـه در آن بـمـانـيـد، چـه بـد جـايـگاهى است جايگاه متكبران )؟!( قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين )

درهـاى جـهـنـم چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم ممكن است به معنى درهائى باشد كه بر حسب اعـمـال انـسـانـهـا تـنـظـيـم شـده اسـت و هـر گـروهـى را بـه تـنـاسـب عـمـل خود به دوزخ مى برند، همانگونه كه درهاى بهشت نيز چنين است و لذا يكى از درهاى آن (بـاب المـجـاهـديـن ) نام دارد، و در كلام امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) نيز آمده ان الجهاد باب من ابواب الجنة: (جهاد درى از درهاى بهشت است ).

جالب اينكه فرشتگان عذاب از ميان تمام اوصاف رذيله انسان كه او را به دوزخ مى برد روى مسأله تكبر تكيه مى كنند، اشاره به اينكه سرچشمه اصلى كفر و انحراف و گناه بيش از همه كبر و غرور و عدم تسليم در برابر حق است

آرى كـبـر است كه پرده هاى ضخيم بر چشم انسان مى افكند و او را از ديدن چهره تابناك مـحـروم مى سازد، و به همين دليل در روايتى از امام صادق و امام باقر (عليه‌السلام ) مى خـوانـيـم: لا يدخل الجنة من فى قلبه مثقال ذرة من كبر: كسى كه به مقدار ذره اى از كبر در قلبش ‍ وجود داشته باشد داخل بهشت نمى شود!


آيه (73) تا (75) و ترجمه

( و سـيـق الذيـن اتـقـوا ربـهـم إلى الجـنـة زمـرا حـتـى إذا جـاؤ هـا و فـتـحـت أبـوابـهـا و قال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين ) (73)( و قـالوا الحـمد لله الذى صدقنا وعده و أورثنا الا رض نتبوأ من الجنة حيث نشأ فنعم أجر العاملين ) (74)( و تـرى المـلائكـة حـافـيـن مـن حـول العـرش يـسبحون بحمد ربهم و قضى بينهم بالحق و قيل الحمد لله رب العالمين ) (75)

ترجمه:

73 - و كـسـانـى كـه تـقـواى الهـى پـيـشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شـونـد، هنگامى كه به آن مى رسند درهاى بهشت گشوده مى شود، و نگهبانان به آنها مى گـويـنـد: سـلام بـر شـمـا! گـوارا بـاد ايـن نـعـمـتـهـا بـرايـتـان! داخل بهشت شويد و جاودانه بمانيد.

74 - آنـهـا مى گويند: حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه به وعده خويش درباره ما وفا كرد و زمين (بهشت ) را ميراث ما قرار داد كه هر جا را بخواهيم منزلگاه خود قرار دهيم، چه خوب است پاداش عمل كنندگان!

75 - (در آن روز) فرشتگان را مى بينى كه بر گرد عرش خدا حلقه زده اند (و حمد او مى گـويـنـد) و در مـيـان بـنـدگـان بـه حـق داورى مـى شـود و (سرانجام ) گفته مى شود حمد مخصوص پروردگار جهانيان است.

تفسير:

و اين جمعيت گروه گروه وارد بهشت مى شوند

ايـن آيـات كه آخرين آيات سوره (زمر) است همچنان بحثهاى مربوط به معاد را ادامه مى دهـد، و چون در آيات پيشين سخن از چگونگى ورود كافران به جهنم بود در اينجا سخن از چـگـونـگـى ورود مـؤ مـنـان پـرهـيـزگـار در بـهـشـت اسـت، تـا بـه قـريـنـه مـقـابـله مسائل روشنتر و آشكارتر گردد.

نـخـسـت مى گويد: ( كسانى كه تقواى الهى پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند)( و سيق الذين اتقوا ربهم الى الجنة زمرا ) .

تـعـبـيـر بـه (سـيـق ) (از مـاده سـوق بـر وزن شـوق بـه مـعـنـى رانـدن ) در اينجا سؤ ال انـگـيـز است، و توجه بسيارى از مفسران را به سوى خود جلب كرده، زيرا اين تعبير در مـواردى اسـت كـه كارى بدون شوق و تمايل درونى انجام مى گيرد، اين تعبير درباره دوزخيان صحيح است اما درباره بهشتيان كه مشتاقا به سوى بهشت مى روند چرا؟

بـعـضـى ايـن تـعـبـيـر را بـه خـاطـر آن دانـسـتـه انـد كـه بـسـيارى از بهشتيان در انتظار دوستانشانند.

و بـعـضـى بـه خـاطـر ايـن مـى دانـند كه شوق لقاى پروردگار آنچنان پرهيزگاران را مجذوب خود ساخته كه به غير او - حتى بهشت - نمى پردازند.

بعضى نيز گفته اند مركبهاى آنها را به سرعت به سوى بهشت مى رانند.

در عين اينكه اين تفاسير خوب است و منافاتى با هم ندارد نكته ديگرى نيز در اينجا وجود دارد كـه مـمـكـن اسـت سـر اصـلى اين تعبير باشد و آن اينكه هر اندازه پرهيزگاران عاشق بهشتند بهشت و فرشتگان رحمت براى آمدن آنها به بهشت شائق ترند همانگونه كه گاه ميزبان آنقدر به ديدار ميهمانش شائق اسـت كـه او را بـا سـرعـتى بيش از آنچه خودش مى آيد به سوى خويش ببرد، فرشتگان رحمت نيز آنها را به سوى بهشت مى برند.

به هر حال در اينجا نيز (زمر) كه به معنى گروه كوچك است نشان مى دهد كه بهشتيان در گـروهـهـاى مـخـتلف كه نشانگر سلسله مراتب مقامات معنوى آنهاست به سوى بهشت مى روند.

(تـا ايـنـكـه آنـهـا بـه بـهـشـت مـى رسـنـد در حـالى كـه درهـاى آن از قـبـل براى آنها گشوده شده است، و در اين هنگام خازنان و نگهبانان بهشت، آن فرشتگان رحـمـت بـه آنـهـا مـى گـويـنـد: سـلام بـر شـمـا! گـوارا بـاد ايـن نـعـمـتـهـا بـرايـتـان، داخـل بـهـشـت شـويـد و جـاودانـه بـمـانـيـد)!( حـتـى اذا جـاؤ هـا و فـتـحـت ابـوابـهـا و قال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين )

جـالب اينكه در مورد دوزخيان مى گويد هنگامى كه به دوزخ مى رسند درهايش گشوده مى شـود، ولى در مـورد بـهـشـتـيـان مـى گـويـد درهـايـش از قبل گشوده شده، و اين اشاره به احترام و اكرام خاصى است كه براى آنها قائلند، درست همانند ميزبان علاقمندى كه درهاى منزل خود را پيش از ورود ميهمان مى گشايد و در كنار در بـه انـتـظـار او مـى ايـسـتـد، فـرشـتـگـان رحـمـت الهـى نـيـز هـمـيـن حال را دارند.

در آيـات گـذشـتـه در مـورد دوزخـيـان خـوانـديـم كـه نخستين سخن فرشتگان عذاب ملامت و سرزنش سخت به آنها است كه با داشتن اسباب هدايت چرا به اين روز افتاده اند؟!

ولى در مـورد بـهـشتيان نخستين سخن (سلام و درود و احترام و اكرام است ) و سپس دعوت ورود به بهشت جاويدان!.

جمله (طبتم ) از ماده (طيب ) (بر وزن صيد) به معنى پاكيزگى است، و چون بعد از سلام و درود قرار گرفته مناسب اين است كه مفهوم (انشائى ) داشته باشد، يعنى پاك و پـاكـيـزه بـاشيد و خوش و خرم بمانيد و يا به تعبير ديگر (گوارا باد بر شما اين نعمتهاى پاك اى پاك سرشتان پاكدل ).

ولى بسيارى از مفسران اين جمله را به معنى خبرى تفسير كرده اند و گفته اند فرشتگان بـه آنـهـا مـى گـويـنـد: شـمـا از هـر آلودگـى و پـليـدى پـاك شـده ايـد، و بـا ايـمـان و عـمـل صـالح قـلب و روح شـما پاك گرديده، و از گناهان و معاصى نيز پاك شده ايد، و حـتـى بـعـضـى روايـتـى نـقـل كـرده انـد كـه بـر در بـهـشـت درخـتـى اسـت كـه دو چشمه آب زلال از پـاى آن مـى جوشد، مؤ منان از يك چشمه مى نوشند و باطن آنها پاك مى شود، و در چـشـمـه ديـگـرى خـود را شـستشو مى دهند و ظاهر آنها پاك مى شود، و اينجاست كه خازنان بهشت به آنها مى گويند( سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين ) .

قـابـل تـوجـه ايـن كـه هـم در مـورد دوزخيان تعبير به خلود و جاودانگى شده و هم در مورد بـهـشـتـيـان، تـا گروه اول بدانند هيچ راه نجاتى وجود ندارد، و گروه دوم نيز هيچگونه نگرانى از زوال نعمت الهى به خود راه ندهند.

در آيـه بـعـد چـهـار جـمـله كـوتـاه و پـر مـعنى كه حاكى از نهايت خشنودى و رضايت خاطر بـهـشتيان است از آنها نقل مى كند: (آنها مى گويند: حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه به وعده خويش درباره ما وفا كرد)( و قالوا الحمد لله الذى صدقنا وعده )

در جمله هاى بعد مى افزايند: و زمين بهشت را ميراث ما قرار داد و به ما بخشيد)( و اورثنا الارض ) .

منظور از زمين در اينجا زمين بهشت است و تعبير به (ارث ) به خاطر آن است كه اين همه نعمت در برابر زحمت كمى به آنها داده شده، و مى دانيم ميراث چيزى است كه انسان براى آن مـعـمـولا زحـمتى نكشيده است، و يا از اين نظر است كه هر انسانى مكانى در بهشت دارد و مـحـلى در دوزخ هـر گـاه بـخاطر اعمالشان دوزخى شود مكان بهشتى او را به ديگران مى سـپـارنـد و هر گاه بهشتى شود مكان دوزخيش براى ديگران باقى مى ماند و يا به خاطر ايـن اسـت كـه آنـهـا با نهايت آزادى مى توانند از آن استفاده كنند همانند ميراث كه انسان در استفاده از آن كاملا آزاد است.

ايـن جـمله در حقيقت تحقق عينى آن وعده الهى است كه در آيه 63 سوره مريم آمده:( تلك الجنة التـى نـورث مـن عـبـادنـا من كان تقيا ) : آن بهشتى است كه به بندگان پرهيزگارمان به ميراث مى دهيم.

در جـمـله سـوم آزادى كـامل خود را در استفاده از بهشت وسيع پروردگار چنين بيان مى كنند: (ما هر جا از بهشت را بخواهيم منزلگاه خود قرار مى دهيم )( نتبوأ من الجنة حيث نشأ ) .

از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه بهشت مركب از باغهاى بسيارى است و لذا در قرآن تعبير به (جنات عدن ) (باغهاى جاويدان بهشت ) (توبه - 72) شده است، و بهشتيان، بـا تـوجه به سلسله مراتب و مقامات معنوى ساكن آنها مى شوند، بنابراين آزادى آنها در هـمـان باغهاى وسيعى از بهشت است كه در اختيار آنها است، نه مقامات بالاترى كه خود را شايسته آن نمى بينند و اساسا هرگز چنين تقاضائى را هم ندارند.

بـالاخـره در آخـريـن جـمـله مـى گـويـنـد: (چـه خـوب و جـالب اسـت پـاداش و ثـواب عمل كنندگان به دستورات پروردگار)( فنعم اجر العاملين ) .

اشاره به اينكه اين مواهب وسيع را به (بها) مى دهند، به (بهانه ) نمى دهند، ايـمـان و عـمـل صـالح لازم اسـت تـا در پـرتـو آن چـنـيـن شـايـسـتـگـى حاصل شود.

آيـا ايـن جـمـله نـيـز گـفـتـه بـهـشـتـيـان اسـت يـا سـخـن پـروردگـار كـه بـه دنبال سخنان آنها آمده؟

مـفـسران هر دو احتمال را داده اند ولى معنى اول يعنى ارتباط آن با گفتار بهشتيان با جمله هاى ديگر آيه، هماهنگى بيشترى دارد.

سـرانـجـام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره زمر است پيامبر اكرم (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) را مخاطب ساخته مى گويد: در آن روز فرشتگان را مى بينى كه بر گـرد عـرش خـدا حلقه زده اند و طواف مى كنند و تسبيح و حمد پروردگارشان را بجا مى آورند( و ترى الملائكة حافين من حول العرش ) .

اشـاره بـه وضع فرشتگان در اطراف عرش خداوند يا به خاطر اين است كه آمادگى آنها را براى اجراى اوامر الهى بيان كند، و يا اشاره به حالت مشهود باطنى پر ارزشى است كـه بـراى خـاصـان و مـقـربـان درگـاه خـداونـد در آن روز حـاصـل مـى شـود گـر چـه ايـن مـعـانـى سـه گـانـه بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارنـد امـا معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.

لذا بـه دنـبـال آن مـى گـويـد: (در آن روز در مـيان بندگان به حق داورى مى شود)( و قضى بينهم بالحق ) .

و از آنـجـا كـه ايـن امـور نـشـانـه هـاى ربـوبـيـت پـروردگـار، و دلائل شـايـسـتگى ذات پاكش براى هر گونه حمد و سپاس است در آخرين جمله مى افزايد: (در آن روز گـفـتـه مـى شـود حـمـد و سـپـاس مـخـصـوص پـروردگـار عالميان است )( و قيل الحمد لله رب العالمين ) .

آيـا گـويـنده اين سخن فرشتگانند؟ يا بهشتيان و پرهيزگاران؟ و يا همه آنها معنى اخير مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه حمد و سپاس الهى برنامه هـمـه صـاحـبـان عـقـل و فـكـر و هـمـه خـاصـان و مـقـربـان اسـت، و آوردن فعل مجهول قيل نيز مؤ يد همين معنى است.

خـداوندا! ما نيز با همه فرشتگان و بندگان فرمانبردارت همصدا مى شويم و تو را بر ايـنـهـمـه نـعـمتى كه به ما ارزانى داشته اى، مخصوصا به اين نعمت بزرگ كه توفيق سير در آيات قرآن مجيدت را به ما داده اى، شكر مى گوئيم، و عرض مى كنيم الحمد لله رب العالمين.

بارالها! تو را به پيامبر بزرگت و حاملان عرشت و همه مقربان درگاهت سوگند مى دهيم كه ما را در اين جهان و جهان ديگر از آنها جدا مفرما.

بـارالهـا! مـا را در زمـره كـسـانـى قـرار ده كـه در پـرتـو تـقـوا و عـمـل گـروه گـروه وارد بـهـشت برينت مى شوند و با سلام و درود فرشتگانت روبرو مى گردند آمين يا رب العالمين.

تفسیر نمونه جلد ١٩

تفسیر نمونه

نویسنده: آية الله مکارم شيرازي
گروه: شرح و تفسیر قرآن
صفحات: 67