فهرست مطالب
سوره مؤ من 9
آيه (1) تا (3) و ترجمه 14
تفسير: 14
نكته ها: 16
آيه (4) تا (6) و ترجمه 19
تفسير: 19
نكته ها: 23
1 - قدرت نمائى ظاهرى كافران 23
2 - مجادله در قرآن مجيد 25
آيه (7) تا (9) و ترجمه 33
تفسير: 33
نكته ها: 36
1 - دعاهاى چهار گانه حاملان عرش 36
2 - آداب دعا كردن 37
3 - چرا دعاها با ربنا شروع مى شود؟ 38
آيه (10) تا (12) و ترجمه 44
تفسير: 44
نكته: 52
آيه (13) تا (15) و ترجمه 54
تفسير: 54
آيه (16) و (17)و ترجمه 61
تفسير: 61
آيه (18) تا (20) و ترجمه 67
تفسير: 67
آيه (21) و (22) و ترجمه 73
تفسير: 73
آيه (23) تا (27) و ترجمه 77
تفسير: 78
آيه (28) و (29) و ترجمه 86
تفسير: 86
نكته ها 90
1 - مؤ من آل فرعون كه بود؟ 90
2 - تقيه يك وسيله مؤ ثر مبارزه 92
3 - صديقون كيانند؟ 93
آيه (30) تا (33) و ترجمه 95
تفسير: 95
آيه (34) و (35) و ترجمه 100
تفسير: 100
آيه (36) و (37) و ترجمه 104
تفسير: 104
آيه (38) تا (40) و ترجمه 108
تفسير: 108
آيه (41) تا (46) و ترجمه 112
تفسير: 113
نكته ها: 118
1 - سرگذشت مؤ من آل فرعون يك درس بزرگ مبارزه با طاغوتها 118
2 - تفويض كار به خدا 119
3 - عالم برزخ برزخ 120
آيه (47) تا (50) و ترجمه 123
تفسير: 123
آيه (51) تا (55) و ترجمه 127
تفسير: 127
آيه (56) تا (59) و ترجمه 137
تفسير: 137
نكته: 143
آيه (60) تا (63) و ترجمه 145
تفسير: 145
آيه (64) تا (66) و ترجمه 156
تفسير: 156
آيه (67) و (68) و ترجمه 163
تفسير: 163
آيه (69) تا (76) و ترجمه 168
تفسير: 169
آيه (77) و (78) و ترجمه 176
تفسير: 176
نكته: 180
آيه (79) تا (81) و ترجمه 183
تفسير: 183
آيه (82) تا (85) و ترجمه 188
تفسير: 189
نكته: 193
سوره سجده 196
آيه (1) تا (5) و ترجمه 199
تفسير: 199
آيه (6) تا (8) و ترجمه 207
تفسير: 207
نكته: 211
آيه (9) تا (12) و ترجمه 213
تفسير: 214
آيه (13) تا (16) و ترجمه 223
تفسير: 224
نكته ها: 230
آيه (17) و (18) و ترجمه 232
تفسير: 232
نكته: 234
آيه (19) تا (23) و ترجمه 236
تفسير: 237
نكته ها: 242
1 - حسن ظن و سوء ظن به خدا 242
2 - گواهان در دادگاه قيامت: 243
3 - زبان و دست و پا و چشم و گوش نيز گواهى مى دهند 245
4 - پوستهاى تن نيز گواهى مى دهند 245
5 - فرشتگان 246
6 - زمين 246
7 - زمان نيز از شهود است 246
آيه (24) و (25) و ترجمه 248
تفسير: 248
آيه (26) تا (29) و ترجمه 252
تفسير: 252
آيه (30) تا (32) و ترجمه 257
تفسير: 257
نكته ها: 261
آيه (33) تا (36) و ترجمه 265
تفسير: 265
نكته ها: 273
آيه (37) تا (39) و ترجمه 276
تفسير: 276
آيه (40) تا (42) و ترجمه 282
تفسير: 282
آيه (43) تا (46) و ترجمه 289
تفسير: 290
نكته ها: 295
1 - اختيار و عدالت 295
2 - گناه و سلب نعمت 297
3 - چرا اينهمه بهانه مى گيرند 297
آيه (47) و (48) و ترجمه 299
تفسير: 299
آيه (49) تا (52) و ترجمه 303
تفسير: 304
نكته: 311
آيه (53) و (54) و ترجمه 313
تفسير: 313
نكته ها: 318
1 - برهان (نظم ) و برهان (صديقين ) 318
2 - حقيقت احاطه خداوند به همه چيز 319
3 - آيات (آفاقى ) و (انفسى ) 320
سوره شوري 324
آيه (1) تا (5) و ترجمه 326
تفسير: 326
نكته: 333
آيه (6) تا (8) و ترجمه 334
تفسير: 334
آيه (9) تا (12) و ترجمه 342
تفسير: 342
نكته ها: 349
آيه (13) و (14) و ترجمه 356
تفسير: 356
نكته: 363
آيه (15) و ترجمه 364
تفسير: 364
آيه (16) تا (18) و ترجمه 368
تفسير: 368
آيه (19) و (20) و ترجمه 374
تفسير: 374
آيه (21) تا (23) و ترجمه 380
شأن نزول: 381
تفسير: 381
نكته ها: 396
1 - سخنى با مفسر معروف (آلوسى ) 396
2 - كشتى نجات! 400
3 - تفسير و من يقترف حسنة 401
4 - اين چند آيه مدنى است 402
آيه (24) تا (26) و ترجمه 403
تفسير: 403
آيه (27) تا (31) و ترجمه 408
شأن نزول: 409
تفسير: 409
نكته ها: 422
آيه (32) تا (36) و ترجمه 427
تفسير: 427
آيه (37) تا (40) و ترجمه 435
تفسير: 435
آيه (41) تا (43) و ترجمه 445
تفسير: 445
آيه (44) تا (46) و ترجمه 448
تفسير: 448
آيه (47) تا (50) و ترجمه 453
تفسير: 453
آيه (51) و ترجمه 460
شان نزول: 460
تفسير: 460
نكته ها: 464
1 - وحى در لغت و قرآن و سنت: 464
2 - حقيقت اسرار آميز 466
آيه (52) و (53) و ترجمه 477
تفسير: 477
نكته: 482
سوره مؤ من
مقدمه
سوره هاى مؤ من - فصلت - شورى
سوره مؤ من در مكه نازل شده و داراى 85 آيه است
محتواى سوره مؤ من
سوره مؤ من نخستين سوره از (حواميم ) است (حواميم هفت سوره از قرآن است كه با (حم ) شروع مى شود و پشت سر هم قرار گرفته و همه از سوره هاى مكى است ).
طبيعت اين سوره همانند ساير سوره هاى مكى بحث از مسائل مختلف اعتقادى و مبانى و اصول دين است، چرا كه نياز مسلمانان در آن دوران بيش از همه تقويت پايه هاى عقيدتى بود.
محتواى اين سوره مجموعه اى است از (قهر) و (لطف )، (انذار) و (بشارت ) مبارزه منطقى قاطع و كوبنده با جباران و مستكبران، و لطف و مرحمت به مومنان حق طلب و حق جو.
ويژگى اين سوره فرازى است از داستان موسى (عليهالسلام ) و فرعون مربوط به (مؤ من آل فرعون ) كه تنها در همين سوره مطرح شده و در جاى ديگر قرآن نيست، داستان همان مرد با ايمان و بسيار هوشيار و مدبرى كه در زمره شخصيتهاى فرعونى بود، ولى در باطن به موسى (عليهالسلام ) ايمان آورده، و سنگر مطمئنى براى دفاع از موسى (عليهالسلام ) و آئينش بود و بطورى كه خواهيم ديد در آن لحظاتى كه موسى (عليهالسلام ) در خطر مرگ قرار گرفت او با روشى بسيار زيركانه و ظريف به يارى او شتافت و او را از مرگ نجات داد!.
نامگذارى اين سوره به سوره (مؤ من ) نيز به خاطر همين است كه شرح مجاهدتهاى او، بيش از (20 آيه ) از اين سوره، يعنى حدود يك چهارم از مجموع آيات اين سوره را فرا گرفته است.
به نظر مى رسد بيان حال مؤ من آل فرعون در اين سوره يك برنامه آموزشى حساب شده براى گروهى از مسلمانان مكه بوده است كه در عين ايمان آوردن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روابط دوستانه خود را ظاهرا با دشمنان سرسخت و لجوج حفظ مى كردند تا سنگرى باشند براى روز خطر، و مى گويند ابوطالب عموى پيامبر در همين زمره بود، چنانكه در روايات اسلامى همين معنى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) روايت شده است.
به هر حال محتواى اين سوره را مى توان در شش بخش خلاصه كرد:
بخش اول كه آغاز سوره را تشكيل مى دهد توجهى است به خداوند و قسمتى از اسماء حسناى او، مخصوصا آنچه خوف و رجاء را در دلها برمى انگيزد مانند غافر الذنب و شديد العقاب.
بخش دوم تهديدهائى است نسبت به كافران جبار پيرامون عذابهاى اين جهان همانند آنچه اقوام سركش پيشين به آن گرفتار شدند، و عذابهاى قيامت با ذكر خصوصيات و جزئيات آن.
بخش سوم پس از مطرح كردن داستان موسى (عليهالسلام ) و فرعون سخن را به مؤ من آل فرعون سوق مى دهد و بخش وسيعى از سوره را به شرح گفتگوهاى اين مرد هوشمند شجاع با فرعونيان اختصاص مى دهد.
بخش چهارم باز مطلب را به صحنه هائى از قيامت مى كشاند تا دلهاى خفتگان را بيدار كند.
در بخش پنجم مساءله توحيد و شرك را كه مهمترين مسأله زندگى انسان است به ميان آورده، و قسمتى از نشانه هاى توحيد و دلائل بطلان شرك را مطرح مى كند.
در بخش ششم كه آخرين بخش اين سوره است ضمن دعوت پيامبر به صبر و شكيبائى خلاصه اى از آنچه در بخشهاى ديگر اين سوره گذشت از مسائل مربوط به مبدء و معاد و عبرت گرفتن از سرنوشت پيشينيان و تهديد مشركان لجوج و ذكر گوشه اى از نعمتهاى الهى را بيان داشته و سوره را پايان مى دهد.
گفتيم نامگذارى سوره به مؤ من بخاطر بخشى است كه درباره مؤ من آل فرعون بيان مى كند، همانطور كه نامگذارى آن به غافر بخاطر آغاز سومين آيه آن است.
فضيلت تلاوت اين سوره
در روايات اسلامى كه از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت (عليهاالسلام ) نقل شده فضائل بسيارى براى همه سوره هاى حم عموما و سوره مؤ من خصوصا وارد شده است.
در قسمت اول از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه فرمود: الحواميم تاج القرآن: (سوره هاى (هفتگانه ) حم تاج قرآن است )!.
(ابن عباس ) نيز سخنى دارد كه احتمالا آن را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يا على (عليهالسلام ) شنيده، مى گويد: لكل شى ء لباب و لباب القرآن الحواميم: (هر چيزى مغزى دارد و مغز قرآن سوره هاى حاميم است ).
و در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم:(الحواميم ريحان القرآن، فاحمدوا الله و اشكروه، بحفظها و تلاوتها، و ان العبد ليقوم يقراالحواميم فيخرج من فيه اطيب من المسك الاذفر و العنبر و ان الله ليرحم تاليها و قارئها، و يرحم جيرانه و اصدقائه و معارفه و كل حميم او قريب له، و انه فى القيامة يستغفر له العرش و الكرسى و ملائكة الله المقربون:
(سوره هاى حاميم گلهاى قرآن است، خدا را سپاس گوئيد و با حفظ و تلاوت اين سوره ها او را شكر گذاريد، هر بنده اى كه از خواب برخيزد و سوره هاى حاميم بخواند از دهانش (در قيامت ) بوى عطر دل انگيزى بهتر از مشك و عنبر خارج مى شود، و خداوند خواننده اين سوره ها را رحمت مى كند و نيز همسايگان و دوستان و آشنايان و تمام ياران نزديك و دور او را مشمول رحمت خويش قرار مى دهد، و در قيامت عرش و كرسى و فرشتگان مقرب خدا براى او استغفار مى كنند.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: الحواميم سبع و ابواب جهنم سبع، تجى ء كل حاميم منها فتقف على باب من هذه الابواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من كان يومن بى و يقرانى سوره هاى حاميم هفت سوره اند و درهاى جهنم نيز هفت در است، هر يك از حاميمها مى آيد و در مقابل يكى از اين درها مى ايستد و مى گويد خداوندا كسى را كه به من ايمان آورده و مرا خوانده از اين در وارد مكن! (2).
و در قسمت دوم در حديثى از پيامبر مى خوانيم: من قرء سوره حاميم المومن لم يبق تجى ء كل حاميم منها فتقف على باب من هذه الابواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من كان يومن بى و يقرانى روح نبى و لا صديق و لا مؤ من الا صلوا عليه و استغفروا له: (هر كس سوره حاميم مؤ من را بخواند همه ارواح انبيا و صديقان و مؤ منان بر او درود مى فرستند و براى او استغفار مى كنند) (3).
روشن است اين فضائل بزرگ پيوندى با آن محتواى برجسته دارد، محتوائى كه هر گاه در زندگى انسان در بعد اعتقادى و عملى او پياده شود بدون
شك مستحق اين فضائل عظيم است، و اگر در اين روايات سخن از تلاوت به ميان آمده، منظور تلاوتى است كه مقدمه اى براى ايمان و عمل باشد.
تعبير پر معنى كه در يكى از روايات نبوى وارد شده و مى گويد هر كس (حم ) را بخواند و به آن ايمان داشته باشد، شاهد گوياى اين گفتار است.
آيه (1) تا (3) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( حم ) (1)( تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم ) (2)( غافر الذنب و قابل التوب شديد العقاب ذى الطول لا إ له إ لا هو إ ليه المصير ) (3)
ترجمه:
بنام خداوند بخشايشگر
1 - حم.
2 - اين كتابى است كه از سوى خداوند قادر و دانا نازل شده است.
3 - خداوندى كه آمرزنده گناه، و پذيرنده توبه و شديد العقاب، و صاحب نعمت فراوان است، هيچ معبودى جز او نيست، و بازگشت (همه شما) به سوى او است.
تفسير:
اوصافى اميد بخش!
در آغاز اين سوره نيز به (حروف مقطعه ) برخورد مى كنيم كه در اينجا از نوع تازه اى از آن است: (حاء) و (ميم ).
در زمينه تفسير اين حروف بحثهاى فراوانى در آغاز سوره هاى (بقره ) (آل عمران ) و (اعراف ) و بعضى ديگر از سوره ها داشته ايم، چيزى كه در اينجا بايد بر آن افزود اين است كه در بعضى از روايات، و همچنين در بسيارى از كلمات مفسران دو حرف آغاز اين سوره به نامهاى خدا كه با اين دو حرف آغاز مى شود تفسير شده است، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) به (حميد) و (مجيد) تفسير گرديده.
بعضى نيز (ح ) را به نامهائى مانند (حميد) و (حليم ) و (حنان ) و (م ) به نامهائى مانند (ملك ) و (مالك ) و (مجيد) تفسير كرده اند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (ح ) اشاره به حاكميت و (م ) اشاره به (مالكيت ) خداوند بوده باشد.
از ابن عباس نيز نقل شده كه (حم ) از اسمهاى اعظم خدا است. روشن است كه اين تفسيرها با هم منافاتى ندارد و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد.
در آيه بعد همانگونه كه روش قرآن است بعد از ذكر (حروف مقطعة ) سخن از عظمت مقام قرآن به ميان مى آورد، اشاره به اينكه اين كتاب با اينهمه عظمت از حروف ساده الفبا تركيب يافته، بنائى چنان عظيم از مصالحى چنين كوچك، و اين خود دليل بر اعجاز آن است.
مى فرمايد: (اين كتابى است كه از سوى خداوند قادر دانا نازل شده است )
( تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم ) .
عزت و قدرتش موجب شده كه احدى نتواند با آن برابرى كند، و علمش سبب گرديده كه محتواى آن در اعلى درجه كمال، و فراگير همه نيازهاى انسانها در طريق تكامل باشد.
آيه بعد خدا را به پنج وصف ديگر از صفات بزرگش كه بعضى اميد آفرين و بعضى خوف آفرين است توصيف كرده، مى گويد: (خداوندى كه گناهان را مى آمرزد( غافر الذنب ) .
(توبه ها را مى پذيرد)( قابل التوب ) .
(مجازاتش شديد است )( شديد العقاب ) .
(نعمتش فراوان است )( ذى الطول ) .
(خداوندى كه معبودى جز او نيست )( لا اله الا هو ) .
(و بازگشت همه شما به سوى او است )( اليه المصير ) .
آرى كسى كه واجد اين اوصاف است فقط او شايسته عبوديت است و مالك پاداش و كيفر.
نكته ها:
1 - در دو آيه فوق (آيه 2 و 3) بعد از ذكر نام (الله ) و قبل از ذكر (معاد) (اليه المصير) هفت وصف از اوصاف الهى بيان شده است كه بعضى از (صفات ذات ) و بعضى از (صفات فعل ) است و مجموعه اى از توحيد و علم و قدرت و رحمت و غضب را بيان مى دارد، و عزيز و عليم پايه اى است براى نزول اين كتاب آسمانى، و (غفران ذنوب ) و (قبول توبه ) و (شدت عقاب ) و (بخشش نعمتها) مقدمه اى است براى تربيت نفوس و پرستش خداوند يگانه اى كه هيچ معبودى جز او نيست.
2 - در ميان اين اوصاف (غافر الذنب ) مقدم داشته شده و (ذى الطول ) (صاحب نعمت و فضل ) نيز در آخر آمده، و در اين ميان (شديد العقاب است ). در حقيقت غضبش در ميان دو رحمت قرار گرفته!، و از اين گذشته در كنار اين وصف كه حاكى از غضب خداوند است سه وصف از اوصافش كه از رحمت او حكايت دارد بيان شده، و همه اينها دليل بر اين است كه رحمتش بر غضبش پيشى گرفته است (يا من سبقت رحمته غضبه ).
3 - جمله (اليه المصير) نه تنها اشاره به اين است كه بازگشت همه در قيامت به سوى او است، بلكه مطلق بودن آن از اين حكايت مى كند كه بازگشت همه امور در اين جهان و آن جهان به سوى او و سلسله همه موجودات به دست او است.
4 - قابل توجه اينكه جمله (لا اله الا هو) كه به عنوان آخرين وصف آمده و حكايت از مقام (توحيد عبوديت ) و عدم شايستگى غير او براى پرستش مى كند به عنوان آخرين صفت و نتيجه نهائى بيان شده، و لذا در حديثى از ابن عباس آمده است كه مى گويد: او (غافر الذنب ) است براى كسى كه (لا اله الا الله ) بگويد، (قابل التوب ) است براى كسى كه (لا اله الا الله ) بگويد (شديد العقاب ) است براى كسى كه (لا اله الا الله ) نگويد، (ذى الطول ) و غنى و بى نياز است از كسى كه (لا اله الا الله ) نگويد.
بنابراين محور همه اين صفات كسانى هستند كه مؤ من به توحيد باشند و در گفتار و عمل از اين خط اصيل الهى منحرف نشوند.
5 - اسباب آمرزش در قرآن مجيد
در قرآن مجيد امور زيادى به عنوان اسباب مغفرت و از بين رفتن گناهان معرفى شده است كه به قسمتهائى از آن ذيلا اشاره مى شود:
1 - (توبه ):( يا ايها الذين آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم ) : (اى كسانى كه ايمان آورده ايد به سوى خدا باز گرديد و توبه خالص كنيد اميد است خداوند گناهان شما را ببخشد) (تحريم - 8).
2 - ايمان و عمل صالح:( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات و آمنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم كفر عنهم سيئاتهم ) : (كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و نيز به آنچه بر محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده است ايمان آوردند آياتى كه حق است و از سوى پروردگارشان مى باشد خداوند گناهان آنها را مى بخشد) (محمد - 2).
3 - تقوى:( ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم ) : (اگر تقواى الهى پيشه كنيد خداوند براى تشخيص حق از باطل به شما روشن بينى مى دهد، و گناهانتان را مى بخشد) (انفال - 29).
4 - هجرت و جهاد و شهادت:( فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاكفرن عنهم سيئاتهم ) : (كسانى كه هجرت كنند و از خانه و وطن خود رانده شوند و در راه من آزار بينند و پيكار كنند و مقتول گردند گناهانشان را مى بخشم ) (آل عمران - 195).
5 - انفاق مخفى:( ان تبدوا الصدقات فنعما هى و ان تخفوها و تؤ توها الفقراء فهو خير لكم و يكفر عنكم من سيئاتكم ) : (اگر انفاقهاى خود را در راه خدا آشكار سازيد خوب است و اگر آن را پنهان داريد و به فقرا بدهيد به سود شما است و از گناهانتان مى بخشد) (بقره - 271).
6 - دادن قرض الحسنة:( ان تقرضوا الله قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم ) : (اگر به خداوند قرض الحسنه دهيد آن را براى شما مضاعف مى كند و شما را مى آمرزد) (تغابن - 17).
7 - پرهيز از گناهان كبيره كه موجب آمرزش گناهان صغيره است:( ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ) : (اگر از گناهان كبيره كه از آن نهى شده ايد اجتناب كنيد گناهان صغيره شما را خواهيم بخشيد (نساء - 31).
به اين ترتيب درهاى مغفرت الهى از هر سو به روى بندگان باز است كه هفت در آن در بالا به استناد هفت آيه قرآن ذكر شد، تا از كدامين در وارد شويم و چه خوبتر كه از هر در وارد شويم.
آيه (4) تا (6) و ترجمه
( ما يجادل فى ايات الله إلا الذين كفروا فلا يغررك تقلبهم فى البلاد ) (4)( كذبت قبلهم قوم نوح و الا حزاب من بعدهم و همت كل امة برسولهم ليأخذوه و جدلوا بالباطل ليدحضوا به الحق فأخذتهم فكيف كان عقاب ) (5)( و كذلك حقت كلمت ربك على الذين كفروا إنهم أصحاب النار ) (6)
ترجمه:
4 - تنها كسانى در آيات ما مجادله مى كنند كه (از روى عناد) كافر شده اند، مبادا قدرت نمائى آنها تو را بفريبد!
5 - پيش از آنها قوم نوح و اقوامى كه بعد از آنها آمدند (پيامبرانشان را) تكذيب كردند، و هر امتى توطئه اى چيد كه پيامبرش را بگيرد (و آزار دهد) و براى محو حق به مجادله باطل دست زدند، اما من آنها را گرفتم (و سخت مجازات كردم ) ببين عذاب الهى چگونه بود؟!
6 - اينگونه فرمان پروردگارت در مورد كسانى كه كافر شدند مسلم شده كه آنها همه اهل دوزخند.
تفسير:
فرمان قطعى پروردگار!
بعد از ذكر نزول قرآن از سوى خداوند و توصيف او به صفاتى كه انگيزه خوف و رجاء است سخن از گروهى به ميان مى آورد كه در برابر اين آيات الهى به مجادله و پرخاشگرى برمى خيزند، و سرنوشت اين گروه را ضمن جمله هائى كوتاه و كوبنده روشن مى سازد، مى فرمايد: (تنها كسانى در آيات الهى مجادله مى كنند كه از روى عناد و لجاج كافر شده اند)( ما يجادل فى آيات الله الا الذين كفروا ) .
درست است كه اين گروه احيانا نيرو و جمعيت و قدرتى دارند، ولى مبادا رفت و آمدهاى آنها در شهرهاى مختلف و قدرتنمائيهايشان تو را بفريبد!( فلا يغررك تقلبهم فى البلاد ) .
چند روزى كر و فر و هياهوئى دارند، اما به زودى چون حبابهاى روى آب محو و نابود مى گردند و يا همچون خاكسترى در برابر تند باد متلاشى مى شوند.
(يجادل ) از ماده (جدل ) در اصل به معنى تابيدن طناب و محكم كردن آن است، سپس در مورد ساختمانها و زره، و مانند آن به كار رفته و به همين جهت به عمل كسانى كه در مقابل هم مى ايستند و مناظره مى كنند و هر كدام مى خواهد پايه هاى سخن خود را محكم كرده، بر ديگرى غلبه نمايد مجادله گفته مى شود.
ولى بايد توجه داشت كه مجادله از نظر محتواى لغت عرب هميشه مذموم نيست (هر چند در فارسى روزمره به ما اين معنى را مى بخشد) بلكه اگر در مسير حق و متكى به منطق و براى تبيين واقعيتها و ارشاد افراد بى خبر بوده باشد ممدوح است، و اگر متكى به دلائل واهى، و ناشى از تعصب و جهل و غرور، و به منظور اغفال اين و آن صورت گيرد مذموم است، و اتفاقا در قرآن مجيد در هر دو مورد به كار رفته است.
در يكجا مى خوانيم:( و جادلهم بالتى هى احسن ) : (با آنها به روشى كه پسنديده تر است بحث و مجادله كن ) (نحل - 125).
ولى در موارد ديگرى مانند آيه فوق و آيه بعد از آن به معنى مجادله مذموم آمده است.
در زمينه (جدال و مجادله ) بحثى داريم كه در نكات مى خوانيد.
(تقلب ) از ماده (قلب ) به معنى دگرگون كردن است، و (تقلب ) در اينجا به معنى تصرف و سلطه بر مناطق و بلاد مختلف و حكومت و سيطره بر آنها، و به معنى رفت و آمد در آنها مى باشد.
هدف آيه فوق اين است كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان آغاز اسلام كه غالبا از قشر محروم بودند گوشزد كند مبادا امكانات مالى، و قدرت سياسى و اجتماعى كافران جبار را دليلى بر حقانيت، و يا قدرت واقعى آنها بدانند، دنيا اينگونه اشخاص را زياد به خاطر دارد، و تاريخ نشان مى دهد كه تا چه اندازه در برابر مجازاتهاى الهى ضعيف و ناتوان بودند، همانند برگهاى پژمرده پائيزى در برابر تند باد خزان.
همانگونه كه امروز هم كفار مستكبر و ظالم براى اظهار وجود، يا مرعوب ساختن مستضعفان و محرومان جهان دست به يك سلسله تلاشها و تبليغات و كنفراسها و ديد و بازديدهاى سياسى و مانورهاى نظامى و عقد قراردادها و پيمانها، با هم مسلكانشان، مى زنند، تا جو مساعدى براى پيشبرد اهداف شوم خود فراهم سازند، اما مؤ منان بايد بيدار باشند و فريب اين صحنه سازيهاى كهنه را نخورند، و هرگز مرعوب و مفتون نشوند.
لذا در آيه بعد سرنوشت بعضى از اقوام گمراه و سركش پيشين را در عباراتى كوتاه و كوبنده به اينگونه بيان مى كند: (پيش از آنها قوم نوح و اقوامى كه بعد از آنها آمدند پيامبرشان را تكذيب كردند)( كذبت قبلهم قوم نوح و الاحزاب من بعدهم ) .
منظور از (احزاب )، قوم عاد، ثمود، حزب فرعونيان و ژ و مانند آنها است كه در آيه 12 و 13 سوره ص به عنوان (احزاب ) به آنها اشاره شده، آنجا كه مى گويد:( كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ) :
آرى آنها احزابى بودند كه دست به دست هم دادند و به تكذيب پيامبران الهى كه دعوتشان با منافع نامشروع و هوا و هوسهاى آنها هماهنگ نبود برخاستند.
سپس مى افزايد به اين مقدار نيز قناعت نكردند، بلكه (هر امتى از آنان توطئه اى چيدند كه پيامبرشان را بگيرند و آزار دهند و به زندان بيفكنند و يا به قتل برسانند)( و همت كل امة برسولهم لياخذوه ) .
باز به اينهم اكتفا نكردند (و براى محو و نابودى حق به سخنان باطل دست زدند و براى گمراه ساختن مردم اصرار ورزيدند)( و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحق ) .
اما اين امور براى هميشه ادامه نيافت و به موقع (من آنها را گرفتم، و سخت مجازات كردم، ببين عذاب الهى چگونه بود)؟!( فاخذتهم فكيف كان عقاب ) .
ويرانه هاى شهرهاى آنها در مسير مسافرتهاى شما به چشم مى خورد، و سرنوشت شوم و عاقبت سياه و تاريكشان بر صفحات تاريخ و سينه هاى صاحبدلان ثبت است، بنگريد و عبرت گيريد.
اين كفار سركش مكه و مشركان ظالم عرب نيز سرانجامى بهتر از آنها نخواهند داشت، مگر اينكه به خود آيند و در كار خويش تجديد نظر كنند.
آيه فوق برنامه احزاب طغيانگر را در سه قسمت خلاصه مى كند: (تكذيب و انكار) و (توطئه براى نابود كردن مردان حق ) و (تبليغات مستمر براى گمراه ساختن توده هاى مردم ).
مشركان عرب نيز تمام اين برنامه ها را در برابر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تكرار كردند، بنابراين چه جاى تعجب كه قرآن آنها را به همان سرنوشت اقوام پيشين تهديد كند.
آخرين آيه مورد بحث علاوه بر مجازات دنيوى، به مجازات آنها در سراى ديگر اشاره كرده مى گويد: (اينگونه فرمان پروردگارت در مورد كسانى كه كافر شدند مسلم شده كه آنها اهل آتشند)( كذلك حقت كلمة ربك على الذين كفروا انهم اصحاب النار ) .
ظاهر معنى آيه وسيع و گسترده است و كافران لجوج را از همه اقوام شامل مى شود، و مخصوص كفار مكه - آنچنانكه بعضى از مفسران پنداشته اند - نيست.
بديهى است مسلم شدن فرمان پروردگار درباره اين قوم به دنبال گناهان مستمر و اعمال خلافى است كه با اراده خود انجام دادند، و عجب اينكه بعضى از مفسران - همانند فخر رازى - پنداشته اند كه اين آيه از دلائل وجود سرنوشت جبرى و الزامى براى اقوام مختلف و سلب اراده و اختيار از آنها است، در حالى كه اگر تعصبهاى فرقهاى اجازه مى داد با كمى دقت در خود اين آيات مطلب بر آنها روشن مى شد كه اين سرنوشت شوم را خداوند وقتى براى آنها مقرر مى دارد كه راههاى ظلم و جنايت را با پاى خود پيمودند.
نكته ها:
1 - قدرت نمائى ظاهرى كافران
كرارا در آيات قرآن با اين سخن روبرو مى شويم كه مؤ منان محروم هرگز تصور نكنند امكانات وسيعى كه گاهى در اختيار افراد يا جمعيتهاى ظالم و ستمگر و بى ايمان قرار دارد دليل بر سعادت و خوشبختى آنها، و يا نشانه پيروزيشان در پايان كار است.
مخصوصا قرآن براى ابطال اين پندار كه معمولا براى افراد كوته فكر پيدا مى شود و امكانات مادى افراد را احيانا دليل بر حقانيت معنوى آنها مى گيرند تاريخ اقوام پيشين را در برابر افكار مؤ منان ورق مى زند، و انگشت روى نمونه هاى واضحى مى گذارد، همچون قدرتمندان فرعونى در مصر، و نمروديان در بابل، و قوم نوح و عاد و ثمود در عراق و حجاز و شامات، مبادا مؤ منانى كه تهيدست و محرومند احساس كمبود و ضعف كنند و از (كر) و (فر) ظالمان بى ايمان مرعوب يا سست شوند.
البته قانون خداوند اين نيست كه هر كس را كار خلافى كرد فورا به سزايش برساند، همانگونه كه در آيه 59 كهف مى خوانيم( و جعلنا لمهلكهم موعدا ) : (ما براى نابودى آنها موعدى مقرر داشتيم ).
در جاى ديگر مى فرمايد: فمهل الكافرين امهلهم رويدا: (اندكى به كافران مهلت ده تا سرانجام كارشان روشن شود) (سوره طارق آيه 17) و در جاى ديگر آمده است:( انما نملى لهم ليزدادوا اثما ) : (ما به آنها مهلت مى دهيم تا بر گناهانشان افزوده شود)!(آل عمران 178).
خلاصه هدف از اين مهلتها يا اتمام حجت بر كافران است، يا آزمايش مؤ منان، و يا افزايش گناهان كسانى كه تمام راههاى بازگشت را به روى خود بسته اند.
نظير اين احساس حقارت در برابر كشورهاى قدرتمند مادى ظالم در مورد بعضى از اقوام مؤ من كه از نظر مادى عقب افتاده اند پيدا مى شود كه بايد با همان منطق قرآنى بالا با آن به شدت مبارزه كرد.
افزون بر اين، بايد به آنها حالى نمود كه اين محروميت و عقب افتادگى شما در درجه اول معلول ظلم آن ستمگران است، و اگر زنجيرهاى ظلم و اسارت را پاره كنيد با تلاش و كوشش مستمر مى توانيد عقب ماندگيها را جبران نمائيد.
2 - مجادله در قرآن مجيد
در اين سوره پنج بار سخن از مجادله به ميان آمده است كه تمام اين موارد ناظر به مجادله باطل است (آيات 4 و 5 و 35 و 56 و 69) به همين مناسبت سزاوار است بحثى پيرامون جدال از ديدگاه قرآن مجيد مطرح شود.
(جدال ) و (مراء) دو عنوان است كه هم در آيات قرآن، و هم در روايات اسلامى زياد روى آن بحث شده، و در اين زمينه (اولا) بايد مفهوم اين دو كلمه روشن شود، سپس اقسام جدال (جدال به حق و جدال به باطل و نشانه هاى هر كدام تبيين گردد، و سرانجام ضررهاى جدال به باطل و نيز عوامل پيروزى در مجادله به حق توضيح و تشريح گردد.
الف - مفهوم (جدال ) و (مراء):
(جدال ) و (مراء) و (مخاصمه ) سه لفظ است كه مفاهيمى نزديك به هم دارد، در عين حال تفاوتهائى در ميان آنها موجود است.
(جدال ) در اصل به معنى پيچانيدن طناب است سپس به پيچانيدن طرف مقابل و گفتگو براى غلبه بر او به كار رفته.
(مراء) (بر وزن حجاب ) به معنى گفتگو كردن در چيزى است كه در آن مريه (شك ) وجود دارد.
و (خصومت ) و (مخاصمه ) در اصل به معنى گلاويز شدن دو نفر به يكديگر كه هر كدام پهلوى ديگرى را بگيرد آمده سپس به گفتگوها و مشاجرات لفظى اطلاق گرديده است.
به گفته مرحوم علامه مجلسى در (بحار الانوار) (جدال ) و (مراء) بيشتر در مسائل علمى به كار مى رود در حالى كه (مخاصمه ) در امور دنيوى است.
و نيز گاهى تفاوت ميان جدال و مراء را چنين مى گذارند كه در (مراء) هدف اظهار فضل و كمال است، و در (جدال ) تحقير و عاجز كردن طرف مقابل.
گاه گفته اند: (جدال ) در مسائل علمى است و (مراء) اعم از آن است.
و گاه گفته اند: (مراء) جنبه دفاعى در مقابل حملات خصم دارد ولى (جدال ) اعم از دفاعى و تهاجمى است.
ب - جدال حق و باطل
گفتيم از موارد استعمال اين لفظ مخصوصا در قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه جدال مفهوم وسيعى دارد، و هر نوع بحث و گفتگوى طرفين را شامل مى شود، خواه به حق باشد يا به باطل، در آيه 125 سوره نحل مى خوانيم كه خداوند به پيامبر اسلام دستور مى دهد:( و جادلهم بالتى هى احسن ) : (با آنها به روشى كه نيكوتر است مجادله و گفتگو كن ) و در مورد ابراهيم در آيه 74 هود مى خوانيم:( فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جائته البشرى يجادلنا فى قوم لوط ) : (هنگامى كه وحشت ابراهيم زائل شد و بشارت تولد فرزند به او رسيد براى تاءخير مجازات قوم لوط با ما به گفتگو و مجادله پرداخت ) اينها از نوع مجادله به حق است.
ولى در غالب موارد در قرآن كريم اين واژه در مجادله به باطل استعمال شده است، چنانكه در همين سوره مؤ من پنج بار اين كلمه در همين معنى به كار رفته.
به هر حال بحث و گفتگو و استدلال و مناقشه در گفتار ديگران اگر به منظور روشن شدن حق، نشان دادن راه، و ارشاد جاهل بوده باشد عملى است پسنديده و شايسته تقدير، بلكه در بسيارى از موارد واجب است قرآن هرگز با بحث و گفتگوى روشنگرانه و استدلال براى تبيين حق مخالفت نكرده، بلكه در آيات زيادى آن را عملا تثبيت نموده است.
در بسيارى از موارد از مخالفين مطالبه برهان و دليل مى كند، و مى گويد هاتوا برهانكم (استدلال خود را بياوريد).
و در بسيارى از موارد در مقابل تقاضاى برهان، به اقامه دلائل مختلف پرداخته است، چنانكه در آخر سوره يس خوانديم كه در برابر آن مرد عرب كه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى پرسيد من يحيى العظام و هى رميم: (چه كسى مى تواند اين استخوانهاى پوسيده را از نو زنده كند) (يس - 78) چندين دليل بر مسأله معاد و قدرت خداوند بر احياى مردگان اقامه مى كند.
و نيز در آيه 258 سوره بقره گفتگوهاى ابراهيم (عليهالسلام ) و دلائل دندان شكن او را در برابر نمرود، و در آيات 47 تا 54 سوره طه احتجاج موسى را در برابر فرعون منعكس ساخته كه نمونه روشنى از مجادله شايسته است، همچنين قرآن پر است از دلائل مختلفى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مقابل بت پرستان و مشركان و بهانه جويان اقامه مى كرد.
اما در برابر آن موارد زيادى را نقل مى كند كه طرفداران باطل براى به كرسى نشاندن سخنان بى اساس خود دست به مجادلات زشتى مى زدند و با انواع سفسطه ها و بهانه جوئيها تلاش براى ابطال حق و اغواى مردم ساده دل داشته اند، سخريه و استهزاء تهديد و افترا و انكار بدون دليل از روشهاى معمولى اقوام گمراه و سركش در مقابل پيامبران بود، و استدلال منطقى و آميخته با مهر و محبت روش پيامبران الهى.
در روايات اسلامى نيز بحثهاى زيادى پيرامون مناظرات پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يا ائمه اهلبيت (عليهاالسلام ) در برابر مخالفان ديده مى شود كه اگر اين بحث و مناظرات جمع آورى گردد كتاب بسيار قطورى را تشكيل مى دهد (البته قسمتهائى از آنها جمع آورى شده ).
نه تنها پيشوايان معصوم كه اصحاب و ياران آنها نيز به تشويق آنها مناظرات و مجادلاتى با مخالفان داشته اند، ولى اجازه اين كار را به كسانى مى دادند كه به قدر كافى توانائى و قدرت منطق داشته باشند، چه در غير اين صورت بجاى اينكه جبه حق تقويت شود تضعيف مى گردد، و مخالفان جسورتر و سرسختتر مى شوند.
لذا در حديثى مى خوانيم يكى از دوستان امام صادق (عليهالسلام ) بنام طيار (حمزة بن محمد) مى گويد به امام عرض كردم بلغنى انك كرهت مناظرة الناس: (به من خبر رسيده كه شما از مناظره كردن با مخالفان ناخشنود هستيد).
امام (عليهالسلام ) در پاسخ فرمود: اما مثلك فلا يكره، من اذا طار يحسن ان يقع و ان وقع يحسن ان يطير، فمن كان هذا لا نكرهه: (اما كسى كه چون تو باشد عيبى ندارد، از كسانى كه وقتى پرواز مى كنند و اوج مى گيرند به خوبى مى توانند بنشينند، و هنگامى كه مى نشينند به خوبى مى توانند پرواز كنند و اوج گيرند، كسى كه چنين باشد ما از مناظره او ناخشنود نيستيم )!.
اين تعبير زيبا كه اشاره روشنى به قدرت اوج گيرى در استدلال، و سپس جمع و جور كردن و پايان دادن به بحث مى باشد نشان مى دهد كه بايد افرادى در اين ميدانها حضور يابند كه از تسلط كافى بر بحثهاى استدلالى برخوردار باشند، مبادا ضعف منطق آنها به حساب ضعف مكتب آنها گذارده شود.
ج - آثار شوم مجادله باطل
درست است كه بحث و گفتگو كليد حل مشكلات مى باشد، اما اين در صورتى است كه دو طرف بحث طالب حق و در جستجوى راه باشند، و يا حداقل اگر يك طرف از طريق لجاجت وارد مى شود طرف مقابل در فكر احقاق حق و رسيدن به واقع باشد، اما هر گاه گفتگو در ميان كسانى روى دهد كه هر كدام براى خودخواهى و اظهار تفوق بر ديگرى، و به كرسى نشاندن حرف خويش به ستيزه و جنجال برخيزد نتيجه اى جز دور شدن از حق، تاريكى دل، ريشه دار شدن خصومتها و كينه ها نخواهد داشت.
و به همين دليل در روايات اسلامى از مراء و مجادله به باطل نهى شده است، و اشارات پر معنائى به ضررهاى اين نوع مجادلات در اين روايات وارد شده.
در حديثى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم: من ضن بعرضه فليدع المراء: (هر كس به آبروى خويش علاقمند است مجادله و ستيزه جوئى را ترك كند).
زيرا در اينگونه مباحثات كار تدريجا به بى حرمتى و توهين و حتى دشنام و انواع سخنان زشت و ركيك و نسبتهاى ناروا مى رسد.
در حديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام ) مى خوانيم: اياكم و المراء و الخصومه فانهما يمرضان القلوب على الاخوان، و ينبت عليهما النفاق!: (از مجادله و ستيز در گفتگو بپرهيزيد، زيرا اين دو دلهاى برادران دينى را نسبت به يكديگر بيمار و مكدر مى كند، و بذر نفاق را پرورش مى دهد).
چرا كه اينگونه پرخاشگريها كه غالبا عارى از اصول صحيح بحث و استدلال است روح لجاجت و تعصب را در افراد تقويت مى كند تا آنجا كه هر كدام مى خواهد براى غلبه بر ديگرى از هر وسيله حتى دروغ و تهمت و بى حرمتى استفاده كند، و اين كار نتيجه اى جز كينه توزى و پرورش بذرهاى نفاق در دلها نخواهد داشت.
يكى ديگر از مفاسد بزرگ جدال به باطل اين است كه طرفين در انحراف و اشتباه خود سختتر و راسختر مى شوند، زيرا هر كدام تلاش مى كند براى اثبات مقصود خود به هر دليل باطل متشبث شود و تا آنجا كه مى تواند سخنان حق طرف را ناديده بگيرد، و يا با ديده عدم رضا و قبول بنگرد و اين خود موجب تقويت اشتباه و كجروى است.
د - روش مجادله به احسن
در جدال حق، هدف تحقير طرف، و اثبات تفوق و پيروزى بر او نيست، بلكه هدف نفوذ در افكار و اعماق روح او است، به همين دليل روش مجادله به احسن با جدال باطل در همه چيز متفاوت است.
در اينجا شخص جدالگر براى نفوذ معنوى در طرف از وسائل زير بايد استفاده كند كه در قرآن مجيد اشارات جالبى به آنها شده است:
1 - نبايد اصرار داشته باشد كه مطلب حق را به عنوان گفته او بپذيرد بلكه اگر بتواند چنان كند كه طرف مقابل آن مطلب را نتيجه فكر خود بينديشد بسيار مؤ ثرتر خواهد بود، و به تعبير ديگر طرف فكر كند اين انديشه از درون وجود خودش جوشيده، و فرزند روح او است تا به آن علاقه مند شود!.
سر اينكه قرآن مجيد بسيارى از حقايق مهم را از توحيد و نفى شرك گرفته تا مسائل ديگر در لباس استفهام در مى آورد و مثلا بعد از ذكر دلائل توحيد مى گويد:( ا اله مع الله ) (آيا معبودى با خدا همراه است؟) (نمل - 60) شايد همين امر باشد.
2 - از هر چيزى كه حس لجاجت طرف مقابل را برمى انگيزد بايد خوددارى نمود قرآن مجيد مى گويد:( و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله ) : (معبودهائى را كه غير از خدا مى خوانند ناسزا و دشنام نگوئيد) (انعام - 108) مبادا آنها روى دنده لجاجت بيفتند و به خداوند بزرگ اهانت كنند.
3 - در بحثها بايد در مقابل هر كس و هر گروه نهايت انصاف را رعايت كرد تا طرف حس كند گوينده به راستى در صدد روشن كردن واقعيات است، فى المثل هنگامى كه قرآن سخن از زيانهاى شراب و قمار مى گويد منافع جزئى مادى و اقتصادى آن را كه براى گروهى حاصل مى شود ناديده نمى گيرد، مى فرمايد:( قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما ) : (بگو در شراب و قمار گناه عظيمى است و منافع جزئى براى مردم، اما گناه آنها از سودشان بيشتر است ).
اين طرز سخن مسلما در شنونده تاءثير عميقترى مى بخشد.
4 - بايد در برابر بديها و كينه توزيهاى مقابله به مثل نكند، بلكه طريق محبت و راءفت و گذشت را پيش گيرد كه اين (مقابله به ضد) در اين گونه موارد تاءثير فوق العاده اى در نرم كردن قلب دشمنان لجوج دارد، چنانكه قرآن مجيد مى گويد:( ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم ) : (با روشى كه نيكوتر است بديها را دفع كن، در اين حال كسى كه ميان تو و او دشمنى است آنچنان نرم مى شود كه گوئى دوست گرم و صميمى است )! (فصلت - 34).
خلاصه هر گاه گفتگوهاى پيامبران را با دشمنان جبار و سرسخت كه در قرآن منعكس است، و گفتگوهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه معصومين (عليهاالسلام ) را در برخورد با دشمنان به هنگام بحثهاى عقيدتى دقيقا بررسى كنيم، درسهاى آموزنده در اين زمينه مى يابيم كه بيانگر دقيقترين مسائل روانى است كه راه نفوذ در ديگران را صاف و هموار مى سازد.
مخصوصا مرحوم علامه مجلسى حديث مفصلى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين زمينه نقل مى كند كه ضمن آن مناظره طولانى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با پنج گروه يهود و نصارا و دهريين و ثنويين (دوگانه پرستان ) و مشركان عرب مطرح شده كه با لحنى جذاب و گيرا آنها را به قبول و تسليم وامى دارد، مناظره آموزنده اى كه مى تواند الگوئى براى مناظرات ما بوده باشد.
آيه (7) تا (9) و ترجمه
( الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يومنون به و يستغفرون للذين أمنوا ربنا وسعت كل شى ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم ) (7)( ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم و من صلح من أبائهم و ازوجهم و ذريتهم إنك انت العزيز الحكيم ) (8)( و قهم السيات و من تق السيات يومئذ فقد رحمته و ذلك هو الفوز العظيم ) (9)
ترجمه:
7 - فرشتگانى كه حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن (طواف مى كنند) تسبيح و حمد خدا مى گويند و به او ايمان دارند و براى مؤ منان استغفار مى نمايند.
8 - (عرضه مى دارند) پروردگارا! آنها را در باغهاى جاويدان بهشت كه به آنها وعده فرموده اى وارد كن، همچنين صالحان از پدران و همسران و فرزندان آنها را كه تو توانا و حكيمى.
9 - و آنها را از بديها نگاهدار، و هر كس را در آن روز از بديها نگاهدارى مشمول رحمتت ساخته اى و اين است رستگارى بزرگ.
تفسير:
حاملان عرش الهى پيوسته به اهل ايمان دعا مى كنند
لحن آيات پيشين نشان مى داد كه اين آيات هنگامى نازل شده كه مسلمانان در اقليت و محروميت بودند، و دشمنان در اوج قدرت و داراى سلطه و امكانات فراوان.
و به دنبال آن آيات مورد بحث در حقيقت براى اين نازل شده كه به مؤ منان راستين بشارت دهد كه شما هرگز تنها نيستيد، هرگز احساس غربت نكنيد، حاملان عرش الهى و مقربترين و بزرگترين فرشتگان او با شما همصدا و دوستدار و طرفداران شما هستند، آنها پيوسته براى شما دعا مى كنند و پيروزيتان را در اين عالم و عالم ديگر از خدا مى طلبند، و اين بزرگترين وسيله دلگرمى است براى مؤ منان امروز و آن روز و فردا.
مى فرمايد: (فرشتگانى كه حاملان عرشند و فرشتگانى كه در گرداگرد عرش پروردگار قرار دارند تسبيح و حمد خدا مى گويند، به او ايمان دارند و براى مؤ منان استغفار مى كنند( الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤ منون به و يستغفرون للذين آمنوا ) .
گفتار آنها اين است كه مى گويند: پروردگارا رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته (تو از گناهان بندگانت با خبرى و نسبت به آنها رحيمى ) خداوندا! آنها را كه توبه كرده اند و از راه تو مى روند ببخش و بيامرز و آنها را از عذاب دوزخ نگاه دار( ربنا وسعت كل شى ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم ) .
اين سخن از يكسو به مؤ منان مى گويد تنها شما نيستيد كه عبادت خداوند مى كنيد، و تسبيح و حمد او را مى گوئيد، قبل از شما مقربترين فرشتگان خداوند و حاملان و طواف كنندگان عرش خدا حمد و تسبيحش مى گويند.
از سوى ديگر به كفار هشدار مى دهد كه ايمان آوردن يا نياوردن شما مهم نيست، خدا نيازى به ايمان كسى ندارد آنقدر فرشتگان او حمد و تسبيحش مى گويند كه به تصور نمى گنجد، تازه به حمد و تسبيح آنها نيز احتياجى ندارد.
و از سوى سوم به مؤ منان آگاهى مى دهد كه شما در اين جهان تنها نيستيد - هر چند در محيط زندگى خود در اقليت باشيد - نيرومندترين قدرتهاى غيبى عالم و حاملان عرش پروردگار پشتيبان شما و دعاگوى شما هستند، پيوسته از خداوند بزرگ مى خواهند شما را مشمول عفو و رحمت گسترده اش قرار دهد، از خطاهايتان در گذرد، و از عذاب دوزخ نگاهتان دارد.
باز در اين آيه به موضوع عرش برخورد مى كنيم كه از حاملان و فرشتگانى كه آن را احاطه كرده اند نيز سخن به ميان آمده، گرچه در تفسير سوره هاى مختلف تاكنون در اين باره سخن گفته ايم ولى باز شرحى در اين زمينه در نكات خواهيم داشت.
در آيه بعد در ادامه دعاهاى حاملان عرش درباره مؤ منان مى افزايد: (پروردگارا! آنها را در باغهاى جاويدان بهشت كه به آنها وعده فرموده اى داخل كن )( ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم ) .
و همچنين صالحان از پدران و همسران و فرزندان آنها را( و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم ) .
چرا كه تو بر هر چيز توانائى و نسبت به همه چيز دانائى( انك انت العزيز الحكيم ) .
اين آيه كه با (ربنا) شروع شده تقاضاى ملتمسانه حاملان عرش و فرشتگان مقرب خدا است كه براى جلب لطف او بار ديگر روى مقام ربوبيتش تكيه مى كنند، و نه تنها نجات از دوزخ را براى مؤ منان خواهانند، بلكه ورود در باغهاى جاويدان بهشت را نيز براى آنها مى خواهند، نه تنها براى خودشان بلكه براى پدران و همسران و فرزندانشان كه در خط مكتب آنها بوده اند نيز تقاضا مى كنند، و از صفات عزت و قدرت او يارى مى طلبند.
وعده الهى كه در اين آيات به آن اشاره شده همان وعده اى است كه بارها خداوند به وسيله پيامبران به مردم داده است.
تقسيم مؤ منان به دو گروه بيانگر اين واقعيت است كه گروهى در رديف اول قرار دارند، و در پيروى اوامر خداوند كاملا كوشا هستند، اما گروه ديگرى در اين حد نيستند اما به خاطر پيروى نسبى از گروه اول و انتسابشان به آنها نيز مشمول دعاى فرشتگانند.
سپس آنها در چهارمين دعايشان در حق مؤ منان چنين مى گويند: (آنها را از بديها نگاهدار كه هر كس را در آن روز از بديها نگاهدارى مشمول رحمتت ساخته اى ) (و قهم السيئات و من تق السيئات يومئذ فقد رحمته ).
و بالاخره دعاى خود را با اين جمله پر معنى پايان مى دهند: اين است رستگارى بزرگ( و ذلك هو الفوز العظيم ) .
چه فوز و نجاتى از اين برتر كه گناهان انسان بخشوده شود، عذاب و بديها از او دور گردد، مشمول رحمت الهى شود، و در بهشت جاويدانش قدم بگذارد و بستگان مورد علاقه اش نيز به او ملحق گردند.
نكته ها:
1 - دعاهاى چهار گانه حاملان عرش
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه در ميان اين دعاهاى چهارگانه چه تفاوتى است؟ آيا بعضى از آنها تكرارى نيست؟
اما با كمى دقت روشن مى شود كه هر كدام ناظر به مطلب جداگانه اى است. نخست آنها تقاضاى غفران و شستشوى مؤ منان از آثار گناه مى كنند، اين امر علاوه بر اينكه مقدمه براى وصول به هر نعمت بزرگ است خود مطلوب با لذات است، چه موهبتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند پاك و پاكيزه شده، خدايش از او راضى است او نيز از خدايش راضى؟ آرى قطع نظر از مساءله بهشت و دوزخ اين احساس براى بندگان خدا پرافتخارترين و باشكوهترين احساس است.
در مرحله دوم تقاضاى دور داشتن آنها از عذاب جهنم مى كنند كه اين خود مهمترين وسيله آرامش روان آنها است.
در مرحله سوم تقاضاى بهشت مى كنند نه تنها براى خودشان بلكه براى بستگانشان كه وجود آنها در كنارشان مايه آرامش روح و نشاط قلب آنها است.
و از آنجا كه غير از دوزخ در صحنه قيامت ناراحتيهاى ديگرى نيز وجود دارد كه مهم و قابل ملاحظه است مانند هول محشر، رسوائى در برابر خلايق، طول حساب، و امثال آن در دعاى ديگرشان از خدا مى خواهند كه مؤ منان را از هر گونه بدى و مكروه در آن روز دور دارد تا با فراغت خاطر و احترام و تكريم وارد بهشت جاويدان شوند.
2 - آداب دعا كردن
در اين آيات حاملان عرش الهى راه و رسم دعا را به مؤ منان مى آموزند. نخست تمسك به ذيل نام پروردگار( ربنا ) .
سپس او را به صفات جمال و جلالش ستودن و از مقام رحمت و علم بى پايانش مدد خواستن( وسعت كل شى ء رحمة و علما ) .
سرانجام وارد در دعا شدن، و مسائل را به ترتيب اهميت خواستن و با شرائطى كه زمينه استجابت را فراهم مى سازد مقرون ساختن( فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك ) .
سپس دعا را با ذكر اوصاف جمال و جلال او و توسل مجدد به ذيل رحمتش پايان دادن.
جالب توجه اينكه حاملان عرش در اين دعا روى پنج وصف از مهمترين اوصاف الهى تكيه مى كنند ربوبيت، رحمت، قدرت، علم و حكمت او.
3 - چرا دعاها با ربنا شروع مى شود؟
مطالعه آيات قرآن مجيد نشان مى دهد كه اولياء الله اعم از پيامبران و فرشتگان و بندگان صالح به هنگام دعا سخن خود را با (ربنا) يا (ربى ) شروع مى كردند.
آدم مى گويد: (ربنا ظلمنا انفسنا): (پروردگارا! من و همسرم بر خود ستم كرديم. نوح عرض مى كند: رب اغفر لى و لوالدى: (پروردگار من و پدر و مادرم را بيامرز.)
ابراهيم مى گويد: رب اغفر لى و لوالدى و للمومنين يوم يقوم الحساب:
(پروردگارا من و پدر و مادرم و همه مؤ منان را در روزى كه حساب بر پا مى شود ببخش ).
يوسف (عليهالسلام ) مى گويد: رب قد آتيتنى من الملك: (پروردگارا بهره اى از حكومت به من رحمت فرموده اى ).
و موسى (عليهالسلام ) مى گويد: رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين:
(پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من داده اى پشتيبان مجرمان نخواهم بود).
سليمان (عليهالسلام ) مى گويد: رب هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى:
(خداوندا حكومتى به من ببخش كه شايسته كسى بعد از من نباشد).
عيسى (عليهالسلام ) عرض مى كند: ربنا انزل علينا مائدة من السماء: (پروردگارا! بر ما مائده اى از آسمان فرو فرست )(مائده - 114).
و پيامبر بزرگ اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرضه مى دارد: رب اعوذ بك من همزات الشياطين (پروردگارا من از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم (مؤ منون -97).
و مؤ منان طبق آيات آخر سوره آل عمران چندين بار اين تعبير را تكرار مى كنند از جمله مى گويند( ربنا ما خلقت هذا باطلا ) : (پروردگارا اين آسمانها و زمين پهناور را بيهوده نيافريده اى )!
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مى شود كه بهترين دعا آن است كه از مساءله ربوبيت پروردگار آغاز شود، درست است كه نام مبارك الله جامعترين نامهاى خدا است ولى از آنجا كه تقاضا از محضر پرلطف او تناسب با مساءله ربوبيت دارد، ربوبيتى كه از ناحيه خداوند از نخستين لحظات وجود انسان آغاز مى شود و تا آخر عمر او و بعد از آن ادامه دارد، و انسان را غرق الطاف الهى مى كند، خواندن خداوند به اين نام در آغاز دعاها از هر نام ديگر مناسبتر و شايسته تر است.
4 - عرش خدا چيست؟
بارها گفته ايم الفاظ ما كه براى بيان مشخصات زندگى محدود و ناچيز ما وضع شده نمى تواند به درستى بيانگر عظمت خداوند و حتى عظمت مخلوقات بزرگ او باشد، به همين دليل با استفاده از معانى كنائى اين الفاظ شبحى از آنهمه عظمت را ترسيم مى كنيم.
و از جمله الفاظى كه اين سرنوشت را پيدا كرده است كلمه (عرش ) است كه در لغت به معنى (سقف ) يا (تخت پايه بلند) در مقابل كرسى كه به معنى تخت پايه كوتاه است آمده، سپس اين كلمه در مورد تخت قدرت خداوند به عنوان عرش پروردگار به كار رفته است.
در اينكه منظور از عرش خدا چيست و اين كلمه كنايه از چه معنائى مى باشد؟ مفسران و محدثان و فلاسفه سخن بسيار گفته اند.
گاهى عرش را به معنى (علم بى پايان پروردگار) تفسير كرده اند.
و گاه به معنى (مالكيت و حاكميت خدا).
و گاه به معنى هر يك از صفات كماليه و جلاليه او، چرا كه هر يك از اين اوصاف بيانگر عظمت مقام او مى باشد، همانگونه كه تخت سلاطين نشانه عظمت آنها است.
آرى خداوند داراى عرش علم، و عرش قدرت، و عرش رحمانيت و عرش رحيميت است.
طبق اين تفسيرهاى سه گانه مفهوم عرش بازگشت به صفات ذات پاك پروردگار مى كند، نه يك وجود خارجى ديگر.
بعضى از رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام ) رسيده نيز همين معنى را تاييد مى نمايد، مانند حديثى كه حفص بن غياث از امام صادق (عليهالسلام ) نقل مى كند كه از امام (عليهالسلام ) درباره تفسير وسع كرسيه السماوات و الارض سؤ ال كردند، فرمود: (منظور علم او است ).
و در حديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام ) عرش را به معنى علمى كه انبيا را بر آن واقف كرده، و كرسى را به معنى علمى كه هيچكس را از آن آگاه نكرده است تفسير فرموده.
در حالى كه بعضى ديگر از مفسران با الهام گرفتن از روايات ديگرى عرش و كرسى را به دو موجود عظيم از مخلوقات پروردگار تفسير كرده اند. از جمله بعضى گفته اند: منظور از عرش مجموعه عالم هستى است.
و گاه گفته اند مجموعه اين زمين و آسمان در درون كرسى قرار دارد، بلكه آسمان و زمين در برابر كرسى همچون حلقه انگشترى است در يك بيابان پهناور، و كرسى در برابر عرش نيز همچون حلقه انگشترى است در يك بيابان وسيع.
و گاه عرش را بر قلب انبيا و اوصيا و مؤ منان كامل اطلاق كرده اند، چنانكه در حديث آمده است: ان قلب المومن عرش الرحمن: قلب مؤ من عرش بزرگ خدا است!
و نيز در حديث قدسى نقل شده است: لم يسعنى سمائى و لا ارضى و وسعنى قلب عبدى المومن: آسمان و زمين من وسعت وجود مرا ندارد ولى قلب بنده مؤ من من جايگاه من است!.
اما براى درك حقيقت معنى عرش - البته تا آنجا كه قدرت تشخيص انسان اجازه مى دهد - بهترين راه اين است كه موارد استعمال آن را در قرآن مجيد دقيقا مورد بررسى قرار دهيم:
در آيات زيادى از قرآن اين تعبير به چشم مى خورد: (ثم استوى على العرش خداوند (بعد از پايان گرفتن خلقت جهان ) بر عرش تسلط يافت.
و در بعضى از آيات پشت سر اين تعبير جمله يدبر الامر و يا تعبيراتى كه حاكى از علم و تدبير پروردگار است ديده مى شود.
در بعضى ديگر از آيات قرآن توصيفهايى براى عرش ديده مى شود مانند توصيف به عظيم آنجا كه مى فرمايد:( و هو رب العرش العظيم ) (توبه - 129).
گاه سخن از حاملان عرش است مانند آيه مورد بحث.
و گاه سخن از ملائكه اى است كه گرداگرد عرش را گرفته اند( و ترى الملائكة حافين من حول العرش ) (زمر - 57).
و گاه مى گويد عرش خدا روى آب قرار گرفته و كان عرشه على الماء.
از مجموع اين تعبيرات و تعبيرات ديگرى كه در روايات اسلامى وارد شده به خوبى مى توان نتيجه گرفت كه عرش بر معانى مختلفى اطلاق شده هر چند ريشه مشتركى دارد.
يكى از معانى عرش همان مقام حكومت و مالكيت و تدبير عالم هستى است، چرا كه حتى در اطلاقات معمولى كلمه عرش به عنوان كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش به كار مى رود، ميگوئيم: فلان ثل عرشه كنايه از اينكه قدرتش فرو ريخت، و در فارسى نيز ميگوئيم: پايه هاى تخت او در هم شكست.
ديگر از معانى عرش مجموعه عالم هستى است، چرا كه همگى نشانه عظمت او است و گاه عرش به معنى عالم بالا و كرسى به معنى عالم پائين به كار مى رود.
و گاه عرش به معنى عالم ماوراء طبيعت و كرسى به معنى مجموع عالم ماده اعم از زمين و آسمان استعمال مى شود چنانكه در آية الكرسى آمده است( وسع كرسيه السموات و الارض ) .
و از آنجا كه مخلوقات و معلومات خداوند از ذات پاك او جدا نيستند گاهى عرش بر علم خدا اطلاق شده است.
و اگر به قلب پاك بندگان با ايمان عرش الرحمان گفته شده به خاطر اين است كه جايگاه معرفت ذات پاك او و نشانه اى از نشانه هاى عظمت و قدرت او است.
بنابراين در هر مورد بايد از قرائن فهميد كه منظور از عرش كداميك از معانى آن است، ولى در هر حال همگى در اين امر مشتركند كه عرش بيانگر بزرگى و عظمت خداوند است.
در آيه مورد بحث كه سخن از حاملان عرش الهى مى گويد ممكن است منظور از عرش همان حكومت خداوند و تدبيرش در عالم هستى باشد و حاملان عرش اجرا كنندگان حاكميت و تدبير او هستند.
و نيز ممكن است به معنى مجموعه عالم هستى و يا عالم ماوراء طبيعت باشد و حاملان آن فرشتگانى هستند كه پايه هاى تدبير اين جهان به فرمان خدا بر دوش آنها است.
آيه (10) تا (12) و ترجمه
( إن الذين كفروا ينادون لمقت الله أكبر من مقتكم أنفسكم إذ تدعون إلى الايمن فتكفرون ) (10)( قالوا ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل إلى خروج من سبيل ) (11)( ذلكم بأنه إذا دعى الله وحده كفرتم و إن يشرك به تؤ منوا فالحكم لله العلى الكبير ) (12)
ترجمه:
10 - كسانى را كه كافر شدند روز قيامت صدا مى زنند كه عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم خودتان نسبت به خودتان بيشتر است، چرا كه دعوت به سوى ايمان مى شديد ولى انكار مى كرديد.
11 - آنها مى گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى، اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهى براى خارج شدن (از دوزخ ) وجود دارد؟!
12 - اين بخاطر آن است كه وقتى خداوند به يگانگى خوانده مى شد انكار مى كرديد، و اگر كسانى براى او شريك قائل مى شدند ايمان مى آورديد، هم اكنون داورى مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و شما را به حكمت خود كيفر مى دهد).
تفسير:
ما به گناه خود معترفيم آيا راه جبرانى هست؟!
در آيات گذشته سخن از شمول رحمت الهى نسبت به مؤ منان بود، آيات مورد بحث سخن از چگونگى غضب پروردگار بر افراد بى ايمان است، تا با قرينه مقابله هر دو بحث روشنتر گردد.
نخست مى فرمايد: (كسانى را كه كافر شدند روز قيامت صدا مى زنند كه عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم شما به خودتان بيشتر است چرا كه دعوت به سوى ايمان مى شديد ولى راه كفر را پيش مى گرفتيد)
( ان الذين كفروا ينادون لمقت الله اكبر من مقتكم انفسكم اذ تدعون الى الايمان فتكفرون ) .
چه كسى آنها را چنين ندا مى كند؟ ظاهر اين است كه فرشتگان عذاب براى ملامت و سرزنش و رسوا كردن آنها چنين ندائى سر مى دهند، در حالى كه فرشتگان رحمت همواره آماده اكرام و احترام مردم با ايمان و صالح مى باشند.
اين احتمال نيز داده شده است كه اين ندا از ناحيه بعضى از كفار نسبت به بعضى ديگر است، اما معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، و به هر حال اين ندائى است كه در روز قيامت داده مى شود و آيات بعد گواه روشنى بر اين معنى است.
(مقت ) در لغت به معنى بغض و عداوت شديد است، اين آيه نشان مى دهد كه افراد بى ايمان هر چند نسبت به خود عداوت شديد پيدا مى كنند خشم خداوند نسبت به آنها از آن هم شديدتر است.
اما اينكه منظور از خشم و عداوت كفار نسبت به خودشان چيست؟ در اينجا دو تفسير وجود دارد:
نخست اينكه آنها بزرگترين دشمنى را در حق خود در دنيا انجام داده اند، چرا كه دست رد بر سينه مناديان توحيد زدند، نه تنها از چراغهاى هدايت الهى روى برتافتند بلكه آنها را در هم شكستند، آيا دشمنى با خويشتن از اين شديدتر مى شود كه انسان به خاطر پيروى هواى نفس و بهره گيرى از متاع چند روزه دنيا راه سعادت جاويدان را به روى خويش ببندد و درهاى عذاب ابدى را بگشايد.
مطابق اين تفسير جمله اذ تدعون الى الايمان فتكفرون (در آن زمان كه به ايمان دعوت مى شديد و شما كفر مى ورزيديد) در واقع بيان كيفيت خشم و عداوت آنها با خودشان است.
تفسير ديگر اينكه مراد دشمنى و خشم آنها بر خويشتن در قيامت است، چرا كه وقتى نتيجه كار خود را در آنجا مشاهده مى كنند سخت پشيمان و ناراحت مى شوند، ناله و نعره آنها بلند مى شود، از شدت ناراحتى دو دست خود را گاز مى گيرند:( و يوم يعض الظالم على يديه ) (فرقان - 27).
آرزو مى كنند ايكاش خاك بودند:( و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا ) (نبا - 40).
و از شدت ناراحتى به خود مى پيچد، و چون چشم بينا به مقتضاى( بصرك اليوم حديد ) (ق - 22) پيدا كرده اند، و همه حقايق و اسرار درون به مقتضاى( يوم تبلى السرائر ) (الطارق - 9) آشكار گرديده، و پرونده هاى اعمال به مقتضاى( و اذا الصحف نشرت ) (التكوير - 10) گشوده شده است، و به مقتضاى( كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ) (اسراء - 14) از خودش براى حسابرسى خودش دعوت گرديده، سخت خود را محكوم مى كنند و با تمام وجود از خود متنفر مى شوند و مى گريزند.
اينجاست كه ندا داده مى شود: دشمنى و خشم خدا بر شما از اين هم بيشتر است، چرا كه داعيان حق و فرستادگان خدا شما را به ايمان دعوت كردند و شما راه كفر پيش گرفتيد و به آن ادامه داديد.
مطابق اين تفسير جمله اذ تدعون الى الايمان فتكفرون بيان دليل عظمت خشم خدا نسبت به آنان است.
هر دو تفسير مناسب است اما تفسير اول از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد.
به هر حال مجرمان با مشاهده اوضاع و احوال قيامت و آگاهى بر خشم خداوند نسبت به آنها از خواب غفلت طولانى خويش بيدار مى شوند و در فكر چاره مى افتند، و مى گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى و ما در اين مرگ و حياتها همه چيز را فهميديم، اكنون به گناهان خود اعتراف مى كنيم، آيا راهى براى خارج شدن از دوزخ (و بازگشت به دنيا و جبران ما فات ) وجود دارد؟!( قالوا ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل الى خروج من سبيل ) .
آرى در آنجا پرده هاى غرور و غفلت كنار مى رود، و چشم حقيقت بين انسان باز مى شود، لذا چاره اى جز اعتراف به گناه ندارد.
آنها در اين جهان اصرار به انكار معاد داشتند، و پيامبران را در اين زمينه به باد استهزاء مى گرفتند، اما هنگامى كه مرگ و حيات متوالى خود را مى بينند جائى براى انكار باقى نمى ماند، تكيه كردن آنها روى تكرار مرگ و حيات شايد از اين نظر است كه مى خواهند بگويند: اى خداوندى كه مالك مرگ و حياتى، توانائى اين را دارى كه بار ديگر ما را به دنيا بازگردانى تا در مقام جبران برآئيم.
دو مرگ و دو حيات
در اينكه منظور از دو بار ميراندن و دو بار زنده كردن چيست؟ مفسران چندين تفسير ذكر كرده اند كه از ميان همه آنها سه احتمال قابل ذكر است.
1 - منظور از دو بار ميراندن، مرگ در پايان عمر و مرگ در پايان برزخ است، و منظور از دو مرتبه احيا، احياى برزخى و احياى در قيامت است.
توضيح اينكه هنگامى كه انسان مى ميرد نوع ديگرى از حيات به عنوان حيات برزخى پيدا مى كند، همان حياتى كه شهدا به مقتضاى( بل احياء عند ربهم يرزقون ) (آل عمران - 169) دارند، همان حياتى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان (عليهم السلام ) دارند، سلام ما را مى شنوند و پاسخ مى گويند، و نيز همان حياتى كه سركشان و طاغيانى همچون آل فرعون دارند و صبح و شام به مقتضاى( النار يعرضون عليها غدوا و عشيا ) (غافر - 46) مجازات مى شوند.
از سوى ديگر مى دانيم در پايان اين جهان در نخستين نفخه صور نه تنها انسانها كه همه فرشتگان و ارواح مردگان كه در قالبهاى مثالى هستند به مقتضاى( فصعق من فى السماوات و من فى الارض ) : (زمر - 68) مى ميرند، و كسى جز ذات پاك خداوند باقى نمى ماند (البته مرگ و حيات فرشتگان و ارواح همانند مرگ و حيات ما انسانها نيست همانطور كه شرح آن را در ذيل آيه 86 سوره زمر داديم ).
به اين ترتيب ما يك حيات جسمانى داريم و يك حيات برزخى، در پايان عمر از حيات جسمانى مى ميريم، و در پايان اين جهان از حيات برزخى و نيز داراى دو حيات به دنبال اين دو مرگ هستيم: حيات برزخى، و حيات روز قيامت.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه ما غير از اين دو حيات حيات سومى هم در اين دنيا داريم و مرگى هم قبل از ورود در اين دنيا داشتيم چرا كه قبلا موجود مرده اى بوديم، به اين ترتيب سه حيات و مرگ مى شود.
پاسخ اين سؤ ال با دقت در خود آيه روشن مى شود، زيرا مرگ قبل از حيات دنيا (در آن حال كه خاك بوديم ) (موت ) است نه (اماته ) يعنى ميراندن و اما حيات در اين دنيا گرچه مصداق احياء است ولى قرآن در آيه فوق به اين جهت به آن اشاره نكرده است كه اين احيا چندان مايه عبرت براى كافران نبوده، آنچه كه باعث بيدارى و اعتراف آنها به گناه شده نخست حيات برزخى است و سپس حيات در رستاخيز (دقت كنيد).
2 - منظور از دو حيات زنده شدن در قبر براى پاره اى از سوالات است، و زنده شدن در قيامت، و منظور از دو مرگ مرگ در پايان عمر و مرگ در قبر مى باشد.
لذا جمعى از مفسران اين آيه را دليل بر حيات موقت در قبر دانسته اند. در اينكه حيات در قبر چگونه است؟ آيا جسمانى است، يا برزخى، يا نيمه جسمانى؟ بحثهائى است كه اينجا جاى آن نيست.
3 - منظور از مرگ نخستين، مرگ قبل از وجود انسان در دنيا است، چرا كه قبلا خاك بود، بنابراين زندگى اول نيز زندگى اين دنيا مى شود، و مرگ دوم در پايان اين جهان است، و حيات دوم در رستاخيز.
كسانى كه اين تفسير را برگزيده اند به آيه 28 سوره بقره نيز استدلال كرده اند كه مى گويد:( كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون ) : چگونه به خدا كافر مى شويد در حالى كه شما مرده بوديد او شما را زنده كرد، سپس مى ميراند، بار ديگر زنده مى كند، سپس به سوى او باز مى گرديد.
ولى آيه مورد بحث سخن از دو (اماته ) ميراندن مى گويد در حالى كه در آيه سوره بقره يك (موت ) است و يك (اماته ).
از ميان اين تفسيرها تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه بعضى از طرفداران تناسخ خواسته اند از اين آيه براى زندگى و مرگ تكرارى انسانها و بازگشت ارواح به بدنهاى جديد در اين دنيا استدلال كنند، در حالى كه آيه فوق يكى از دلائل زنده نفى تناسخ است، زيرا مرگ و حيات را منحصر در دو قسمت مى كند، ولى طرفداران عقيده تناسخ خبر از مرگ و حياتهاى متعدد و متوالى مى دهند و معتقدند روح يك انسان ممكن است چند بار در كالبدهاى جديد و نطفه هاى تازه حلول كند و به اين دنيا باز گردد.
به هر حال ناگفته پيداست كه پاسخ اين تقاضاى كافران كه از دوزخ بيرون آيند و به دنيا برگردند تا به گمان خود گذشته تاريك را جبران نمايند منفى است و منفى بودن آن به قدرى روشن است كه حتى در آيات مورد بحث سخنى از آن به ميان نيامده، تنها در آيه بعد مطلبى ذكر مى كند كه به منزله دليل آن است، مى فرمايد: اين به خاطر آن است كه وقتى خداوند به يگانگى خوانده مى شد راه انكار پيش مى گرفتيد و كفر مى ورزيديد، ولى هر گاه كسانى به او شرك مى آوردند در برابر آنها تسليم بوديد و ايمان مى آورديد( ذلكم بانه اذا دعى الله وحده كفرتم و ان يشرك به تؤ منوا ) .
آرى هر جا سخن از توحيد و پاكى و تقوا و فرمان حق بود چهره در هم مى كشيديد، و هر جا از كفر و نفاق و شرك و آلودگى سخن به ميان مى آمد خوشحال و شادان مى شديد، و به همين دليل سرنوشتى غير از اين نداريد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين پاسخ چگونه با درخواست بازگشت به دنيا ارتباط پيدا مى كند؟
ولى تعبيرات آيه بيانگر اين واقعيت است كه اين گونه اعمال آنها مقطعى و موقتى نبود بلكه دائما چنين بودند، لذا اگر باز گردند همين برنامه را ادامه خواهند داد و اين ايمان و تسليم در قيامت جنبه اضطرارى دارد نه واقعى، بعلاوه اعتقاد و اعمال و نيات گذشته آنها ايجاب مى كند به طور مخلد در دوزخ باشند، با اين حال بازگشت به دنيا امكان پذير نيست.
به هر حال اين وضع مخصوص كسانى است كه كفر و شرك و گناه در وجود آنها ريشه دوانده، همانها كه به گفته قرآن از شنيدن نام خداى يگانه مشمئز مى شدند، و از شنيدن نام بتها شادمان،( و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤ منون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ) (زمر - آيه 44).
اين اختصاص به عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ندارد در زمان ما نيز كوردلانى هستند كه از ايمان و توحيد و تقوا گريزانند و هر جا بوى كفر و نفاق و فساد به مشام برسد به آنجا رو مى آورند.
لذا در بعضى از روايات اهلبيت (عليهمالسلام ) اين آيه به مساءله (ولايت ) تفسير شده كه بعضى از شنيدن آن ناراحت مى شوند، و از شنيدن نام مخالفان آنها شاد (روشن است كه اين تفسير از قبيل تطبيق كلى بر مصداق است نه انحصار تمام مفهوم آيه در اين مصداق ).
در پايان آيه براى آنكه اين تاريك دلان مشرك را براى هميشه ماءيوس كند مى افزايد: (حاكميت و داورى مخصوص خداوند بلند مقام و بزرگ است ).
( فالحكم لله العلى الكبير ) .
جز او قاضى و دادخواه و دادرسى در اين محكمه نيست، و چون او على و كبير است نه مغلوب كسى مى گردد، نه توصيه اى در او مؤ ثر مى شود، و نمى توان از طريق فداء و غرامت و يارى اين و آن بر حكم او غلبه كرد، حاكم مطلق او است، و همه سر بر فرمان اويند، و هيچ راه فرارى در برابر حكمش وجود ندارد.
نكته:
دعاى دور از حاجت!
اين نخستين بار نيست كه در آيات قرآن به تقاضاى دوزخيان يا كفار مبنى بر بازگشت مجدد به اين جهان بر خورد مى كنيم كه با پاسخ منفى روبرو مى شوند، بارها در آيات قرآن مجيد اين موضوع مطرح شده است.
در سوره شورى آيه 44 مى خوانيم: ظالمان بعد از مشاهده عذاب مى گويند( هل الى مرد من سبيل ) : آيا راهى به سوى بازگشت وجود دارد)؟
و در سوره زمر آيه 58 درباره انسانهاى گنهكار و بى ايمان آمده است: هنگامى كه آنها عذاب الهى را مى بينند مى گويند: اگر بار ديگر به دنيا باز گرديم از نيكوكاران خواهيم بود( او تقول حين ترى العذاب لو ان لى كرة فاكون من المحسنين ) .
و در مؤ منون آيه 107 از قول همين اشخاص آمده است:( ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون ) : (پروردگارا ما را از دوزخ بيرون فرست، اگر بار ديگر بازگشت كرديم ما مسلما ظالم و ستمگريم )!
گروهى نيز به هنگامى كه فرشتگان مرگ را مى بينند چنين تقاضائى از خدا مى كنند و مى گويند:( رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ) :
(پروردگارا مرا باز گردانيد، شايد در آنچه كوتاهى نمودم و ترك گفتم عمل صالحى انجام دهم ) (مومنون 99 - 100).
اما در همه جا با (كلا) (چنين چيزى ممكن نيست ) و يا تعبيرات مشابهى روبه رو مى شوند.
و به اين ترتيب قرآن مى گويد: زندگى اين جهان تجربه اى است كه هرگز براى يكنفر تكرار نمى شود، پس اين خيال خام را بايد از سر بيرون كرد كه اگر بعد از مرگ با واكنشى شديد رو به رو شديم راه بازگشت و جبران باز است، نه هرگز چنين نيست.
دليل آن روشن است، در قانون تكامل و روند آن، ارتجاع و بازگشت ممكن نيست، همانگونه كه محال است از نظر اين قانون نوزادى به شكم مادر باز گردد، خواه دوران تكاملى خود را در رحم مادر به پايان رسانده باشد و يا ناقص سقط گردد، بازگشت امكان پذير نيست، مرگ نيز همچون تولد ثانوى است، و انتقال از چنين عالم دنيا به عالم ديگر، در آنجا نيز چنين بازگشتى محال است.
از اين گذشته بيداريهاى اضطرارى هرگز دليل بر بيدارى واقعى نيست و به هنگام فرونشستن عوامل آن، فراموشكارى باز مى گردد و همان اعمال تكرار مى شود، چنانكه در زندگى همين دنيا در مورد بسيارى از مردم اين معنى را آزمايش كرده ايم كه در تنگناهاى زندگى دست به دامن لطف خدا مى زنند از در توبه وارد مى شوند اما همين كه طوفان فرو نشست همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود.
آيه (13) تا (15) و ترجمه
( هو الذى يريكم أيته و ينزل لكم من السماء رزقا و ما يتذكر إلا من ينيب ) (13)( فادعوا الله مخلصين له الدين و لو كره الكافرون ) (14)( رفيع الدرجت ذوالعرش يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده لينذر يوم التلاق ) (15)
ترجمه:
13 - او كسى است كه آيات خود را به شما نشان مى دهد، و از آسمان براى شما روزى با ارزشى مى فرستد، تنها كسانى متذكر اين حقايق مى شوند كه به سوى خدا باز گردند.
14 - (تنها) خدا را بخوانيد و دين خود را براى او خالص كنيد، هر چند كافران ناخشنود باشند.
15 - او درجات بندگان صالح را بالا مى برد، او صاحب عرش است، روح را به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القاء مى كند، تا مردم را از روز ملاقات بيم دهد.
تفسير:
تنها خدا را بخوانيد هر چند كافران نپسندند
اين آيات در حقيقت استدلالى است بر مسائلى كه به صورت اندرز و نصيحت و تهديد و انذار در آيات پيشين گذشت، استدلالى است بر توحيد و وحدانيت خداوند و ربوبيت او، و نفى شرك و بت پرستى.
نخست مى گويد: (او كسى است كه آياتش را به شما نشان مى دهد( هو الذى يريكم آياته ) .
همان آيات و نشانه هاى آفاقى و انفسى كه تمام عالم هستى را پر كرده است، و نقشهاى عجيبى كه بر در و ديوار وجود نمايان است نقشهائى كه هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار!
سپس به بيان يكى از اين آيات پرداخته مى افزايد: (او از آسمان براى شما روزى پر ارزشى مى فرستد( و ينزل لكم من السماء رزقا ) .
دانه هاى حياتبخش باران، نور آفتاب كه زنده كننده تمام موجودات است، و هوائى كه مايه حيات همه حيوانات و گياهان مى باشد همه از آسمان نازل مى شود و مى دانيم اين سه امر مهمترين وسيله زندگى و حيات است و بقيه فرع بر آن مى باشد.
بعضى از مفسران آسمان را به معنى (عالم غيب ) و زمين را به معنى عالم شهود تفسير كرده اند و نزول رزق الهى را از آسمان به زمين به معنى ظهور از عالم غيب به عالم شهود دانسته اند، اما علاوه بر اينكه اين تفسير مخالف ظاهر آيه است هيچ الزامى نيز بر آن وجود ندارد.
درست است كه وحى و آيات فراوانى كه غذاى روح است از آسمان غيب و معنى نازل مى شود، و باران و نور آفتاب كه غذاى جسم است از آسمان ظاهر است، و اين هر دو با يكديگر هماهنگ است، ولى نبايد تصور كرد كه تعبير به آيات، در آيات مورد بحث اشاره به مفهومى اعم يا مخصوصا اشاره به آيات تشريعى است، چرا كه تعبير يريكم آياته: (آياتش را به شما ارائه مى دهد) مكرر در قرآن مجيد بر آيات توحيدى عالم هستى اطلاق شده است، از جمله در اواخر همين سوره مؤ من بعد از ذكر نعمتهاى خداوند از قبيل چهارپايان و كشتيها مى فرمايد:( و يريكم آياته فاى آيات الله تنكرون ) : او آياتش را به شما نشان مى دهد، كداميك از آيات الهى را انكار مى كنيد (مؤ من - 81) و همچنين آيات ديگر.
اصولا تعبير به يريكم (به شما ارائه مى دهد) متناسب با آيات تكوينى است، اما در مورد آيات تشريعى معمولا تعبيرهاى ديگرى مانند وحى فرستاد و به سراغ شما آمد ديده مى شود.
به هر حال اينكه بعضى از مفسران پيشين و بعضى از بزرگان مفسران معاصر آيات را در اينجا به معنى آيات تشريعى يا اعم از تشريعى و تكوينى گرفته اند دليل ندارد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن در اينجا از ميان آيات عظيمى كه در آسمان و زمين و وجود انسان قرار دارد تنها روى مساءله رزق و روزى انسان انگشت گذارده، چرا كه بيشترين مشغوليات فكرى او را همين امر تشكيل مى دهد، و گاه براى افزايش روزى و نجات از تنگناهاى رزق دست به دامن بتها مى زند، قرآن مجيد مى گويد: همه روزيها به دست خداوند است، و از بتها كارى ساخته نيست.
و در پايان آيه مى افزايد: با وجود اينهمه آيات در پهنه جهان هستى چشمهاى نابينا و قلوبى كه حجاب بر آنها افكنده شده چيزى نمى بينند تنها كسانى متذكر مى شوند كه به سوى خدا باز گردند و قلب و جان خود را از آلودگيها بشويند.
( و ما يتذكر الا من ينيب ) .
در آيه بعد چنين نتيجه گيرى مى كند: (اكنون كه چنين است خدا را بخوانيد و دين خود را براى او خالص كنيد)( فادعوا الله مخلصين له الدين ) .
برخيزيد و با تيشه ايمان به جان بتهاى مشركان بيفتيد، و همه را از صفحه فكر و فرهنگ و اجتماع خود محو كنيد.
البته اين كار شما كافران لجوج و متعصب را سخت ناراحت مى كند ولى ترس و هراسى به خود راه ندهيد، آئين خود را خالص كنيد هر چند كافران ناخشنود باشند( و لو كره الكافرون ) .
در محيطى كه اكثريت آن را بت پرستان گمراه تشكيل مى دهند توحيد در آغاز كار براى آنها چهره وحشتناكى دارد، همانگونه كه طلوع آفتاب در ميان جمع خفاشان، ولى اعتنا به اين عكس العمل هاى جاهلانه و زودگذر نكنيد، قاطعانه پيش برويد، و پرچم توحيد و اخلاص را همه جا به اهتزاز در آوريد.
آيه بعد خدا را با چند وصف مهم از اوصافش توصيف كرده مى گويد: او رفيع الدرجات است( رفيع الدرجات ) .
درجات بندگان صالح را بالا مى برد، چنانكه در آيه 11 سوره مجادله نيز آمده است( يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات ) : خداوند درجات مؤ منان و عالمان را بالا مى برد.
او حتى در ميان پيامبران، آنها كه از عهده امتحانات بيشترى بر آمدند و مقام اخلاص را به مرز بالاترى رساندند فضيلت و برترى داده است( تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ) (بقره - 235).
او انسانها را جانشينان و نمايندگان خود در زمين قرار داده، و بر طبق شايستگيها بعضى را بر بعضى برترى بخشيده است( و هو الذى جعلكم خلائف الارض و رفع بعضكم فوق بعض درجات ) (انعام - 165).
اگر در آيه گذشته دعوت به اخلاص در دين شده در اينجا مى گويد خداوند درجات شما را به ميزان اخلاصتان بالا مى برد، آرى او رفيع الدرجات است.
اينها همه در صورتى است كه رفيع را به معنى رافع و بالا برنده تفسير كنيم، ولى بعضى گفته اند رفيع در اينجا را به معنى مرتفع است، بنابراين رفيع الدرجات اشاره به اوصاف بلند و عالى خدا است: او در علمش بلند مرتبه است، و در قدرتش نيز بلند مرتبه، تمام اوصاف كمال و جمالش آنقدر مرتفع و بالا است كه هماى بلند پرواز عقل و دانش بشرى هرگز به اوج آن نمى رسد.
و از آنجا كه (رفيع ) در لغت به هر دو معنى آمده است آيه فوق به هر يك از دو معنى ممكن است تفسير شود، ولى از آنجا كه تناسب بحث در آيات با مساءله پاداش به اعطاى درجات عالى به بندگان صالح است معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد هر چند به عقيده ما كه استعمال لفظ را در بيش از يك معنى جايز مى دانيم جمع ميان هر دو تفسير بى مانع است، مخصوصا در مورد آيات قرآن كه الفاظ آن مفاهيم وسيع و گسترده اى دارد.
سپس مى افزايد: (او صاحب عرش است ) (ذو العرش ).
سرتاسر عالم هستى تحت قدرت و حكومت او است، و حكومتش بلامنازع است، و اين خود دليلى است بر اينكه تعيين درجات بندگان بر حسب شايستگيها به دست قدرت او است.
و چون در آيه قبل پيرامون عرش مشروحا سخن گفتيم، در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم.
در سومين توصيف مى گويد: او كسى است كه روح را به فرمانش بر هر كسى از بندگانش بخواهد القا مى كند( يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده ) .
اين روح همان قرآن و مقام نبوت و وحى است كه مايه حيات دلها و همانند روح در پيكر انسانى است.
قدرت او از يكسو، و رفيع الدرجات بودنش از سوى ديگر، ايجاب مى كند كه برنامه تشريح و تكليف را از طريق وحى اعلام دارد، و چه تعبير جالبى از آن كرده است: تعبير به روح، روحى كه مايه حيات و حركت و جنبش و جهاد و پيشرفت است.
گرچه مفسران در توضيح معنى روح در اينجا احتمالات مختلفى داده اند، اما قرائن موجود در آيه، و همچنين آيه 2 سوره نحل كه مى فرمايد:( ينزل الملائكه بالروح من امره على من يشاء من عباده ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون ) ، و همچنين آيه 52 شورى كه پيامبر اسلام را مخاطب ساخته و نزول قرآن و ايمان و روح را بر او بيان مى كند( و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ) همگى دليل بر اين است كه روح در اين گونه موارد به معنى وحى و قرآن و تكاليف الهى است.
تعبير به من امره (به فرمان او) اشاره به اين است كه اگر فرشته وحى ماءمور ابلاغ اين روح است او نيز از ناحيه خدا سخن مى گويد نه از ناحيه خودش.
و تعبير به (على من يشاء من عباده ) (بر هر كس از بندگانش بخواهد) نه به معنى اين است كه بى حساب موهبت وحى را به كسى مى دهد، چرا كه مشيت او عين حكمت او است، هر كس را شايسته اين مقام ببيند مشمول اين فرمان مى سازد، همانگونه كه در آيه 124 سوره انعام مى خوانيم:( الله اعلم حيث يجعل رسالته ) : خداوند آگاهتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد.
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات كه از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده، روح در آيه فوق به روح القدس تفسير شده و ويژه پيامبر و امامان معصوم معرفى گرديده منافات با آنچه گفتيم ندارد، چرا كه (روح القدس ) همان روح مقدس و مقام معنوى والائى است كه به صورت كامل در پيامبران و امامان معصوم قرار دارد و بسيار مى شود كه پرتوى از آن در وجود افراد ديگر تجلى مى كند، و فيض روح القدس هر گاه به آنها كمك نمايد، كلمات فوق العاده و يا كارهاى مهم الهى انجام مى دهند.
جالب اينكه در آيات پيشين سخن از نزول باران و ارزاق جسمانى در ميان.
بود و در اينجا سخن از نزول وحى و رزق روحانى است.
اكنون ببينيم هدف از القاى روح القدس بر پيامبران چيست؟ و آنها اين راه پر نشيب و فراز و طولانى و پرمشقت را براى چه هدفى تعقيب مى كنند؟
در آخرين جمله آيه فوق به اين سؤ ال پاسخ داده شده مى گويد: هدف اين است كه مردم را از روز ملاقات انذار كنند( لينذر يوم التلاق ) .
روزى كه بندگان با پروردگارشان از طريق شهود باطنى ملاقات مى كنند. روزى كه گذشتگان و آيندگان همه با هم تلاقى دارند.
روز ملاقات پيشوايان حق و باطل با پيروانشان.
روز لقاى مستضعفين و مستكبرين.
روز ملاقات ظالم و مظلوم.
روز ديدار انسانها و فرشتگان.
و بالاخره روز تلاقى انسان با اعمال و گفتار و كردارش و با دادگاه عدل خداوند.
آرى هدف از همه كتب آسمانى و برنامه هاى الهى اين است كه بندگان را از روز تلاقى بزرگ بيم دهند، و چه اسم عجيبى براى قيامت در اين آيه انتخاب شده است (يوم التلاق ).
آيه (16) و (17)و ترجمه
( يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شى ء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ) (16)( اليوم تجزى كل نفس بما كسبت لا ظلم اليوم إ ن الله سريع الحساب ) (17)
ترجمه:
16 - روز تلاقى روزى است كه همه آنها آشكار مى شوند و چيزى از آنها بر خدا مخفى نخواهد ماند، حكومت امروز براى كيست؟! براى خداوند يكتاى قهار است.
17 - امروز هر كس در برابر كارى كه انجام داده جزا داده مى شود، هيچ ظلمى امروز وجود ندارد، خداوند سريع الحساب است.
تفسير:
روز تلاقى!
اين آيات و چند آيه بعد از آن توضيح و تفسيرى است براى (يوم التلاق ) كه از نامهاى قيامت است، و در آخرين آيات گذشته به آن اشاره شد.
در اين دو آيه چند قسمت از ويژگيهاى قيامت بيان شده كه هر كدام از ديگرى تكان دهنده تر است.
نخست ميفرمايد (روز تلاقى روزى است كه همه بارز و ظاهر مى شوند)
( يوم هم بارزون ) .
روزى است كه تمام پرده ها و حجابها كنار ميرود.
از يكسو موانع مادى همچون كوهها برچيده مى شود، و به گفته قرآن زمين به صورت قاعا صفصفا (هموار و بدون پستى و بلندى ) در مى آيد (طه - 106).
از سوى ديگر همه انسانها از درون قبرها سر بر مى دارند و خارج مى شوند.
از سوى سوم اسرار درون همگان آشكار مى گردد:( يوم تبلى السرائر ) (طارق - 9).
و زمين آنچه را در درون دارد بيرون مى فرستد:( و اخرجت الارض اثقالها ) (زلزال - 2).
از سوى چهارم نامه هاى اعمال گشوده مى شود و محتواى آن آشكار مى گردد:
( و اذا الصحف نشرت ) (تكوير - 10).
از سوى پنجم اعمالى كه انسان از پيش فرستاده در برابر او مجسم مى شود:
( يوم ينظر المرء ما قدمت يداه ) (نبا - 40).
و از سوى ششم مسائلى را كه انسان اصرار در اخفاى آنها داشت ظاهر مى گردد:
( بل بدا لهم ما كانوا يخفون من قبل ) (انعام - 28).
از سوى هفتم اعضاى پيكر انسان و حتى زمينى كه روى آن اعمالى انجام داده به افشاگرى برمى خيزند و حقايق را بازگو مى كنند:( يومئذ تحدث اخبارها ) (زلزال - 4).
خلاصه انسانها با تمام وجود و تمام هستى و هويت خويش در آن صحنه عظيم ظاهر مى شوند، و هيچ چيزى مكتوم نمى ماند:( و برزوا لله جميعا ) (ابراهيم - 21).
چه صحنه عجيب و وحشتناكى است؟!
براى اينكه بدانيم در آنجا چه غوغائى بر پا مى شود كافى است فكر كنيم كه يك لحظه در اين دنيا چنين صحنه اى بر پا شود و درون و برون و خلوت و جلوت همه انسانها يكى گردد، چه ولوله اى در ميان خلق ايجاد خواهد شد؟ و چگونه رشته هاى پيوند مردم از هم گسسته مى شود؟!
آرى طبيعت آن جهان همين است و بايد آنچنان بود كه انسان از ظاهر شدن پنهانيها وحشتى نداشته باشد، اعمال و رفتارش را آنچنان انجام دهد كه هم امروز اگر در ملاء عام نمايان گردد از آن نگران نباشد.
در دومين توصيف از آن روز مى افزايد: چيزى از مردم بر خدا مخفى نخواهد بود( لا يخفى على الله منهم شى ء ) .
در اين جهان و امروز نيز چيزى بر خداوند عالم و قادر مخفى نيست، و اصولا كسى كه وجودش بى پايان است و هيچگونه محدوديتى در ذات پاكش راه ندارد آشكار و مخفى و غيب و شهود براى او يكسان است.
پس چرا قرآن جمله فوق را به عنوان توضيح و تفسيرى براى جمله يوم هم بارزون ذكر مى كند؟
دليل آن روشن است زيرا ظهور اشياء در آن روز از تاءكيد بيشترى برخوردار است، جائى كه ديگران نيز از اسرار هم آگاه شوند در مورد خداوند مسأله نياز به بحث و گفتگو ندارد.
سومين ويژگى آن روز حاكميت مطلقه پروردگار است، چنانكه در دنباله همين آيه مى فرمايد: در آن روز گفته مى شود حكومت و ملك امروز براى كيست؟( لمن الملك اليوم ) .
و در پاسخ مى گويند: از آن خداوند واحد قهار است( لله الواحد القهار ) .
اين سؤ ال را چه كسى مطرح مى كند؟ و آن جواب را چه كسانى مى گويند؟ در آيه سخنى از آن به ميان نيامده است. بعضى گفته اند سؤ ال از ناحيه پروردگار مطرح مى شود، و جواب را همه مؤ منان و كافران مى گويند.
بعضى نيز گفته اند: سؤ ال و جواب هر دو از ناحيه خداست.
و بعضى معتقدند منادى الهى اين سؤ ال را آشكارا مطرح مى كند و خود او نيز پاسخ مى گويد.
ولى ظاهر اين است كه اين سؤال و جواب از سوى فرد خاصى عنوان نمى شود سؤ الى است كه از سوى خالق و مخلوق، فرشته و انسان، مؤ من و كافر و از تمام ذرات وجود و در و ديوار عالم هستى بدون استثنا مطرح است، و همگى نيز با زبان حال به آن پاسخ مى گويند، يعنى به هر جا بنگرى آثار حاكميت او نمايان است و بر هر چه نگاه كنى نشانه هاى قاهريت او در آن ظاهر است.
به زمزمه هر ذره اى گوش فرا دهى لمن الملك مى گويد، و در پاسخ لله الواحد القهار از آن مى شنوى.
نمونه بسيار كوچك آن را در همين دنيا مى بينيم كه گاه به هنگام ورود در يك خانه يا يك شهر و يك كشور ظهور و حضور و قدرت فرد معينى را در همه جا احساس مى كنيم، گوئى همه مى گويند مالك و حاكم در اينجا فلان شخص است، در و ديوار نيز به اين امر گواهى مى دهد.
البته امروز نيز مالكيت خداوند در سراسر عالم حاكم است، اما در قيامت ظهور و بروز تازهاى پيدا مى كند، در آنجا نه خبرى از حكومت جباران است، و نه از نعره هاى مستانه طاغوتيان.
نه خبرى از نيروهاى اهريمنى به گوش مى رسد، و نه از قدرتنمائى ظاهرى شيطان و لشكريانش اثرى به چشم مى خورد.
ويژگى چهارم آن روز اين است كه روز پاداش و كيفر است، چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: امروز هر كسى در برابر كارى كه انجام داده جزا داده مى شود.
( اليوم تجزى كل نفس بما كسبت ) .
آرى آن ظهور و بروز و آن احاطه علمى خداوند و حاكميت و مالكيت و قهاريت او همه دليلى است روشن بر اين حقيقت بزرگ و اميدبخش و بيم آفرين.
ويژگى پنجم همان است كه در جمله بعد مى افزايد: امروز هيچ ظلم و ستمى بر هيچكس نخواهد بود( لا ظلم اليوم ) .
چگونه ممكن است ظلم و ستمى تحقق يابد در حالى كه ظلم يا به خاطر جهل است كه او بر همه چيز احاطه علمى دارد.
يا به خاطر عجز است كه او قاهر و مالك و حاكم بر همه چيز است، پس چگونه ممكن است ظلم و ستمى در محضر الهى در آن روز انجام گيرد، به خصوص اينكه آن روز، روز داورى خدا است نه آزادى مردم براى آزمون.
ششمين و آخرين ويژگى سرعت محاسبه اعمال بندگان است، چنانكه در پايان آيه مى فرمايد: خداوند سريع الحساب است( ان الله سريع الحساب ) .
سرعت حسابش در آنجا به قدرى است كه در حديث آمده است: ان الله تعالى يحاسب الخلائق كلهم فى مقدار لمح البصر: (خداوند حساب همه بندگان را در يك چشم بر هم زدن مى رسد)!.
اصولا با قبول تجسم اعمال و بقاء آثار خير و شر، مساءله حساب مساءله اى حل شده است، آيا دستگاههائى كه در دنيا همراه كار كردن نمره مى اندازد نيازى به زمان براى حسابرسى دارد؟
تكرار تعبير سريع الحساب در آيات مختلف قرآن شايد به اين منظور است كه بعضى شيطان صفتان، افراد ساده لوح را وسوسه نكنند كه مگر حسابرسى خلايق در برابر اعمالى كه در طول هزاران سال انجام داده اند به اين آسانى ممكن است؟.
از اين گذشته اين تعبير هشدارى است به همه انسانها كه در آن روز مهلتى به مجرمان داده نمى شود، مانند مهلتى كه در اين دنيا به يك مجرم و قاتل براى رسيدگى چند ماه يا چند سال به پرونده اش مى دهند.
از اين گذشته اين تعبير هشدارى است به همه انسانها كه در آن روز مهلتى به مجرمان داده نمى شود، مانند مهلتى كه در اين دنيا به يك
آيه (18) تا (20) و ترجمه
( و أنذرهم يوم الازفة إذ القلوب لدى الحناجر كاظمين ما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع ) (18)( يعلم خائنة الا عين و ما تخفى الصدور ) (19)( و الله يقضى بالحق و الذين يدعون من دونه لا يقضون بشى ء إن الله هو السميع البصير ) (20)
ترجمه:
18 - آنها را از روز نزديك بترسان، روزى كه از شدت وحشت دلها به گلوگاه مى رسد، و تمامى وجود آنها مملو از اندوه مى گردد، براى ستمكاران دوستى وجود ندارد و نه شفاعت كننده اى كه شفاعتش پذيرفته شود.
19 - او چشمهائى را كه به خيانت گردش مى كند مى داند، و از آنچه در سينه ها پنهان است با خبر است.
20 - خداوند به حق داورى مى كند، و معبودهائى را كه غير از او مى خوانند هيچگونه داورى ندارند، خداوند شنوا و بينا است.
تفسير:
روزى كه جانها به لب مى رسد!
اين آيات همچنان ادامه توصيف قيامت است و در حقيقت در اين آيات هفت ويژگى ديگر از ويژگيهاى قيامت و حوادث هول انگيز و دهشت زاى آن كه هر انسان مؤ منى را عميقا در فكر فرو مى برد بيان شده است:
نخست مى گويد: (آنها را از روز نزديك بترسان( و انذرهم يوم الازفة ) .
(آزفة ) در لغت به معنى نزديك است، و چه نامگذارى عجيبى است كه به جاى (يوم القيامة ) (يوم الازفة ) بيان شده، تا بيخبران نگويند: هنوز تا قيامت زمان بسيار زيادى است، فكر خود را مشغول قيامت نكنيد كه وعده اى است نسيه!
و اگر درست بنگريم مجموعه عمر دنيا در برابر عمر قيامت لحظه زود گذرى بيش نيست، و چون هيچ تاريخى از سوى خداوند براى آن به كسى حتى به پيامبران اعلام نشده است بايد هميشه آماده استقبال از آن بود.
دومين توصيف اينكه: در آن روز از شدت هول و ترس دلها به گلوگاه مى رسد!( اذ القلوب لدى الحناجر ) .
به هنگامى كه انسان در تنگناهاى سخت قرار مى گيرد احساس مى كند كه گوئى قلبش دارد از جا كنده مى شود، گوئى مى خواهد از حنجره اش بيرون پرد، عرب از اين حالت تعبير به (بلغت القلوب الحناجر) مى كند، و شايد معادل آن در فارسى اين باشد كه ميگوئيم جانش به لب رسيد، و گرنه روشن است كه قلب به معنى مركز پخش خون هرگز از جاى خود حركت نمى كند و به گلوگاه نمى رسد.
و نيز ممكن است قلب كنايه از جان باشد، يعنى جانش به گلوگاه رسيده بود، گوئى روح از بدنش تدريجا خارج شده، و تنها كمى از آن باقيمانده است.
به هر حال چنان هول و اضطرابى از حساب و كتاب دقيق الهى، و بيم از رسوائى در حضور جميع خلايق، و گرفتارى در عذاب دردناكى كه خلاصى از آن ممكن نيست، به انسان دست مى دهد كه با هيچ بيانى قابل شرح نيست.
در توصيف سوم مى گويد: (وجود آنها مملو از غم و اندوه مى شود اما توانائى اظهار آن را ندارند)( كاظمين ) .
(كاظم ) از ماده (كظم ) در اصل به معنى بستن دهان مشكى است كه پر از آب باشد سپس در مورد كسانى كه از خشم و غضب پر مى شوند اما به دلائل مختلفى آن را اظهار نمى دارند اطلاق شده است.
اگر انسان گرفتار اندوه و غم جانكاهى شود اما بتواند فرياد كند ممكن است كمى آرام گيرد، اما افسوس كه در آنجا حتى جاى فرياد و نعره زدن نيست، آنجا صحنه بروز همه اسرار نهان و پيشگاه داورى حق و محضر عدل پروردگار، و حضور جمع خلايق است، فرياد چه سودى دارد؟!
چهارمين توصيف اينكه: براى ستمكاران دوستى وجود ندارد( و ما للظالمين من حميم ) .
آن گروه از دغل دوستان كه همچون مگسان گرد شيرينى به هنگام قدرت اطراف آنها را گرفته بودند، و با تملق و چاپلوسى خود را يارانى وفادار و جانثار، و يا غلامانى خانه زاد، معرفى مى كردند، همه گرفتار كار خويشند، و به ديگرى نمى پردازند، آرى در آن روز نه دوستى براى انسان وجود دارد و نه غمخوارى براى درد دل كردن.
در پنجمين توصيف مى فرمايد: و نه شفاعت كننده اى كه شفاعتش پذيرفته شود( و لا شفيع يطاع ) .
چرا كه شفاعت شافعان راستين مانند انبيا و اولياء نيز به اذن پروردگار است، و به اين ترتيب قلم بطلان بر پندار بت پرستان كه بتها را شفعاى خود در پيشگاه خدا مى دانستند مى كشد.
در ششمين مرحله يكى از اوصاف خدا را بيان مى كند كه در ضمن توصيفى براى چگونگى قيامت است، مى گويد: خدا چشمهائى را كه به خيانت گردش مى كند مى داند، و از آنچه در سينه ها پنهان است با خبر است( يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور ) .
آرى خدائى كه از حركات مخفيانه چشمها و اسرار درون سينه ها آگاه است در آن روز درباره خلايق دادرسى و قضاوت مى كند، و با اين علم و آگاهى دقيق او روز گنهكاران سياه و تاريك است.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: هنگامى كه از معنى اين آيه از آن حضرت سؤ ال كردند، فرمود: ا لم تر الى الرجل ينظر الى الشى ء و كانه لا ينظر اليه، فذلك خائنة الاعين: آيا نديده اى گاه انسان به چيزى نگاه مى كند اما چنين وانمود مى كند كه به آن نگاه نمى كند؟ اين نگاههاى خيانت آلود است!.
آرى اين نگاهها خواه به نواميس مردم باشد و يا امور ديگرى كه نگاه كردن به آن ممنوع است بر خداوندى كه ذره اى از آنچه در آسمانها و زمين است از علم او مخفى نيست پنهان نمى ماند،( لا يغرب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض ) (سبا - 3).
در حديث ديگرى آمده است: يكى از ياران پيامبر در كنار يكى از مخالفان سرسخت اسلام در محضر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشسته بود، بعد از آنكه آن مرد مخالف از محضر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امان گرفت و بيرون رفت عرض كرد: چرا اشاره اى نفرموديد.
تا بر خيزيم و گردنش را بزنيم پيش از آنكه از شما امان بگيرد؟! رسول خدا فرمود: ان النبى لا تكون له خائنة الاعين: پيامبران نگاه مخفيانه و خائنانه ندارند!.
البته خيانت چشمها اشكال مختلفى دارد: گاه به صورت نگاههاى دزدكى و استراق بصر نسبت به زنان بيگانه است، و گاه به صورت اشاراتى با چشم به منظور تحقير يا عيبجوئى از ديگران، و يا اشاراتى كه مقدمه توطئه ها و نقشه هاى شيطانى است.
راستى اگر انسان به يك چنين حسابرسى دقيقى در قيامت مؤ من باشد كه حتى نگاهها، و انديشه ها، با انگيزه هائى كه دارند همگى زير سوال مى روند، و دقيقا بررسى مى شوند، حد اعلاى تقوى در وجود او زنده خواهد شد، و چه اثرى دارد اين ايمان به معاد و مراقبت الهى و حسابرسى قيامت در تربيت نفوس انسانها؟!
مى گويند: يكى از علماى بزرگ پس از پايان تحصيلات خود در حوزه علميه نجف هنگامى كه مى خواست به كشورش باز گردد ضمن خدا حافظى با استادش از او تقاضاى پند و موعظه اى كرد، او گفت: بعد از تمام اين زحمتها آخرين اندرزم كلام خدا است، اين آيه را هرگز فراموش مكن( ا لم يعلم بان الله يرى ) : آيا انسان نمى دانست كه خدا همه چيز را مى بيند (علق - 14).
آرى از ديدگاه يك فرد مؤ من واقعى، تمام عالم محضر خدا است، و همه كارها در حضور او انجام مى گيرد، همين شرم و حضور براى دورى از گناهان كافى است.
در هفتمين توصيف از قيامت كه آن نيز به صورت توصيف خداوند مطرح شده مى فرمايد: خداوند به حق داورى مى كند( و الله يقضى بالحق ) .
و معبودهائى را كه غير از او مى خوانند هيچگونه قضاوت و داورى ندارند( و الذين يدعون من دونه لا يقضون بشى ء ) .
آرى آن روز مقام داورى مخصوص به خدا است، و او هم جز به حق داورى نمى كند، چرا كه داورى به ظلم يا از جهل و عدم آگاهى ناشى مى شود كه او بر همه چيز حتى اسرار ضمائر احاطه دارد، و يا از عجز و نياز است كه همه اينها از ساحت مقدسش دور مى شد.
ضمنا اين جمله دليلى است بر توحيد معبود، زيرا كسى شايستگى عبوديت دارد كه سرانجام داورى به دست او است، اما بتهائى كه نه در اين جهان خاصيتى دارند و نه در قيامت مرجع داورى هستند چگونه ممكن است شايسته عبوديت باشند؟
اين نكته نيز قابل توجه است كه داورى به حق از ناحيه خداوند معنى گسترده اى دارد كه هم عالم تكوين را شامل مى شود، و هم جهان تشريع را، همانگونه كه تعبير قضا در آيات قرآن نيز در هر دو مورد به كار رفته است، در يكجا مى خوانيم:( و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه ) : پروردگارت حكم كرده كه جز او را پرستش نكنيد (اسراء - 23) اين قضاوت تشريعى او است.
و در جاى ديگر مى فرمايد:( اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) : هنگامى كه حكم درباره چيزى صادر كند به آن مى گويد: موجود باش! بلافاصله موجود مى شود! (آل عمران - 47).
سرانجام به عنوان تأكيد بر آنچه در اين آيات گذشت سخن را با اين جمله پايان مى دهد: خداوند شنوا و بينا است( ان الله هو السميع البصير ) .
بلكه بينائى و شنوائى به معنى واقعى كلمه، يعنى حضور همه مسموعات و مبصرات و تمام شنيدنيها و ديدنيها نزد او منحصر به ذات پاك خدا است، و اين تاءكيدى است بر علم و آگاهى او بر همه چيز، و داورى او به حق چرا كه تا كسى سميع و بصير مطلق نباشد داور حق نخواهد بود.
آيه (21) و (22) و ترجمه
( اولم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم كانوا هم أشد منهم قوة و ءاثارا فى الا رض فأخذهم الله بذنوبهم و ما كان لهم من الله من واق ) (21)( لك بأنهم كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فكفروا فأخذهم الله إنه قوى شديد العقاب ) (22)
ترجمه:
21 - آيا آنها روى زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه بود؟ آنها از نظر قدرت و ايجاد آثار مهمى در زمين از اينها برتر بودند، ولى خداوند آنها را به گناهانشان گرفت، و در برابر عذاب او مدافعى نداشتند.
22 - اين بخاطر آن بود كه فرستادگان آنان پيوسته با دلائل روشن به سراغشان مى آمدند ولى آنها همه را انكار مى كردند، لذا خداوند آنها را گرفت (و كيفر داد) كه او قوى و شديدالعقاب است.
تفسير:
عاقبت دردناك پيشينيان ستمگر را بنگريد!
از آنجا كه روش قرآن در بسيارى از آيات اين است كه بعد از ذكر كليات در مورد مسائل حساس و اصولى آن را با مسائل جزئى و محسوس مى آميزد، و دست انسانها را گرفته و براى پيجوئى اين مسائل به تماشاى حوادث گذشته و حال مى برد، آيات مورد بحث نيز بعد از گفتگوهاى گذشته پيرامون مبدا و معاد و حسابرسى دقيق اعمال و عواقب شوم طغيان و گناه، مردم را به مطالعه حالات پيشينيان و از جمله وضع فرعون و فرعونيان دعوت مى كند.
نخست مى فرمايد: (آيا آنها روى زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه بود)؟!( اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) .
اين تاريخ مدون نيست كه در اصالت و صحت آن ترديد شود، اين تاريخ زندهاى است كه با زبان بى زبانى فرياد مى كشد، ويرانه هاى قصرهاى تبهكاران، شهرهاى بلا ديده سركشان، استخوانهاى پوسيده خفتگان در دل خاك، و كاخهاى مدفون شده در زمين، جمله هاى كوبنده اى هستند كه تاريخ واقعى را بى كم و كاست شرح مى دهند!
سپس مى افزايد: (آنها كسانى بودند كه در قوت و قدرت و به وجود آوردن آثار مهمى در زمين از اينها نيرومندتر بودند)( كانوا اشد منهم قوة و آثارا فى الارض ) .
آنچنان حكومت قوى و لشكريان عظيم و تمدن مادى درخشان داشتند كه زندگى مشركان مكه در برابر آنها بازيچه اى بيش نيست!
تعبير به (اشد منهم قوة ) هم قدرت سياسى و نظامى آنها را بازگو مى كند و هم قدرت اقتصادى و احيانا قدرت علمى را.
تعبير به (آثارا فى الارض ) ممكن است اشاره به پيشرفت عظيم كشاورزى آنها باشد همانگونه كه در آيه 9 سوره روم آمده:( اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اشد منهم قوة و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها ) : (آيا در زمين سير نكردند، تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنها بودند چه شد؟ آنها بسيار نيرومندتر بودند، و زمين را (براى زراعت ) دگرگون ساختند و بيش از آنچه اينها آباد كردند عمران نمودند.
و ممكن است اشاره به ساختمانها و بناهاى محكمى باشد كه بعضى از اقوام پيشين در دل كوهها، و در ميان دشتها بنا مى كردند، چنانكه قرآن درباره قوم عاد مى گويد:( اتبنون بكل ريع آية تعبثون و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون ) : (آيا شما بر هر مكان مرتفعى نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازيد؟ و قصرها و قلعه هاى زيبا و محكم بنا مى كنيد؟ گوئى در جهان جاويدان خواهيد ماند)؟! (شعراء - 128 - 129).
و در پايان آيه سرنوشت اين اقوام سركش را در يك جمله كوتاه چنين بازگو مى كند: خداوند آنها را به گناهانشان گرفت، و كسى نبود كه از آنها در برابر خداوند دفاع كند و از عذاب الهى باز دارد:( فاخذهم الله بذنوبهم و ما كان لهم من الله من واق ) .
نه كثرت نفرات آنها مانع از عذاب الهى شد، و نه قدرت و شوكت و مال و ثروت بى حسابشان.
كرارا در آيات قرآن اخذ (گرفتن ) به معنى مجازات كردن آمده است، اين به خاطر آنست كه براى انجام يك مجازات سنگين نخست طرف را بازداشت مى كنند و سپس كيفر مى دهند.
در آيه بعد آنچه را به طور اجمال قبلا گفته است شرح مى دهد و مى فرمايد: (اين مجازات دردناك الهى به خاطر اين بود كه فرستادگان آن پيوسته با دلائل روشن به سراغشان مى آمدند و آنها همه را انكار مى كردند)( ذلك بانهم كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فكفروا ) .
چنان نبود كه آنها غافل و بى خبر باشند، و يا كفر و گناهشان ناشى از عدم اتمام حجت گردد، نه رسولان آنها پى درپى مى آمدند (چنانكه از تعبير كانت تاتيهم استفاده مى شود) اما آنها هرگز در برابر اوامر الهى تسليم نشدند، چراغهاى هدايت را مى شكستند، و به رسولان دلسوز خود پشت مى كردند و گاه آنها را مى كشتند.
(اينجا بود كه خداوند آنها را گرفت و كيفر داد)( فاخذهم الله ) .
(زيرا او قوى و شديدالعقاب است )( انه قوى شديد العقاب ) .
در جاى رحمت (ارحم الراحمين ) است، و در جاى خشم و غضب( اشد المعاقبين ) .
آيه (23) تا (27) و ترجمه
( و لقد أرسلنا موسى باياتنا و سلطان مبين ) (23)( الى فرعون و هامان و قارون فقالوا سحر كذاب ) (24)( فلما جأهم بالحق من عندنا قالوا اقتلوا أبناء الذين أمنوا معه و استحيوا نسأهم و ما كيد الكافرين إلا فى ضلل ) (25)( و قال فرعون ذرونى اءقتل موسى و ليدع ربه إ نى أخاف أن يبدل دينكم أو أن يظهر فى الا رض الفساد ) (26)( و قال موسى إنى عذت بربى و ربكم من كل متكبر لا يومن بيوم الحساب ) (27)
ترجمه:
23 - ما موسى را با آيات خود و دليل روشن فرستاديم.
24 - به سوى فرعون و هامان و قارون، ولى آنها گفتند او ساحر بسيار دروغگوى است.
25 - هنگامى كه حق از سوى ما براى آنها آمد گفتند: پسران كسانى را كه با موسى ايمان آورده اند به قتل برسانيد، و زنانشان را (براى اسارت و خدمت ) زنده بگذاريد، اما نقشه كافران جزء در گمراهى نيست (و نقش بر آب مى شود).
26 - و فرعون گفت: بگذاريد من موسى را بكشم و او پروردگارش را بخواند (تا نجاتش دهد)! من از اين مى ترسم كه آئين شما را دگرگون سازد و يا در اين زمين فساد بر پا كند!
27 - موسى گفت: من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى برم و از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان نمى آورد.
تفسير:
بگذاريد موسى را بكشم!!
به دنبال اشاره اى كه در آيات قبل پيرامون سرنوشت دردناك اقوام پيشين آمده بود در اين آيات به شرح يكى از اين ماجراها پرداخته، و انگشت روى داستان موسى و فرعون و هامان و قارون مى گذارد.
درست است كه داستان موسى و فرعون در بسيارى از سوره هاى قرآن تكرار شده، ولى بررسى آن نشان مى دهد كه هرگز جنبه تكرارى ندارد، بلكه در هر مورد از زاويه خاصى به آنها نگاه شده است، چنانچه در مورد بحث منظور بيش از همه پيش كشيدن ماجراى مؤ من آل فرعون است و بقيه بيان زمينهاى است براى اين ماجراى مهم.
نخست مى فرمايد: ما موسى را با آيات خود و سلطان مبين فرستاديم
( و لقدارسلنا موسى بآياتنا و سلطان مبين ) .
(به سوى فرعون و هامان و قارون، اما آنها گفتند: او ساحر بسيار دروغگوئى است!)( الى فرعون و هامان و قارون فقالوا ساحر كذاب ) .
در اينكه ميان آيات و سلطان مبين چه تفاوتى است؟ تفسيرهاى مختلفى از سوى مفسران بيان شده است:
بعضى آيات را اشاره به دلائل روشن، و سلطان مبين را اشاره به معجزات مى دانند.
در حالى كه بعضى ديگر آيات را اشاره به آيات تورات و سلطان مبين را اشاره به معجزات شمرده اند.
بعضى نيز احتمال داده اند كه آيات همه انواع معجزات موسى را شامل مى شود، اما (سلطان مبين ) معجزات برجسته او همچون معجزه عصا و يد بيضا است كه موجب سلطه آشكار او بر فرعون شد.
بعضى ديگر آيات را به معنى معجزات و سلطان مبين را به معنى سلطه قاهره و نفوذ الهى موسى دانسته اند كه مانع از قتل او و خاموش ساختن دعوتش گرديد.
هيچيك از اين تفسيرها مدرك روشنى ندارد، آنچه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود اين است كه سلطان مبين معمولا به معنى دليل روشن و محكمى است كه باعث سلطه آشكار مى گردد، چنانكه در آيه 21 سوره نمل در داستان سليمان و هدهد مى خوانيم: سليمان مى گويد: هدهد را نمى بينم، او چرا غائب شده؟ من او را كيفر سختى خواهم داد، يا او را ذبح مى كنم و يا سلطان مبين (دليل روشن ) براى غيبت خود بياورد.
و در آيه 15 سوره كهف مى خوانيم( لولا ياتون عليهم بسلطان مبين ) چرا آنها براى معبودهاى خود دليل روشنى نمى آورند؟!
(آيات ) نيز كرارا در قرآن به معنى معجزات آمده است.
بنابراين تعبير به (آيات ) اشاره به معجزات موسى و سلطان مبين به معنى منطق نيرومند و دلائل دندانشكنى است كه موسى در برابر فرعونيان داشت.
به هر حال موسى هم مجهز به منطق عقل بود، و هم كارهاى خارق العاده اى كه نشانه ارتباط او با عالم ماوراء طبيعت بود انجام مى داد، ولى موضعگيرى سركشان فرعونى در مقابل او چيزى جز اين نبود كه او را متهم به سحر و كذب مى كردند.
اتهام سحر در برابر آيات و معجزات بود، و تكذيب در برابر استدلالات منطقى، و اين خود شاهد ديگرى است براى تفسيرى كه در مورد اين دو تعبير برگزيديم.
آرى هميشه سردمداران كفر براى خنثى كردن دلائل صدق مردان حق برچسبهاى دروغين از اين قبيل پيدا مى كردند كه امروز هم نمونه هاى فراوانى از آن با چشم خود مى بينيم.
قابل توجه اينكه نام سه كس در اين آيه آمده است كه هر كدام مظهر و سمبل چيزى بودند:
(فرعون ) سمبل طغيان و سركشى و حاكميت ظلم و جور.
(هامان ) مظهر شيطنت و طرحهاى شيطانى.
و (قارون ) مظهر ثروتمند ياغى و استثمارگر كه براى حفظ ثروت خويش از هيچ كارى ابا نداشت.
به اين ترتيب موسى (عليهالسلام ) مامور بود به ظلم حاكمان بيدادگر، و شيطنت سياستمداران خائن، و تعدى ثروتمندان مستكبر پايان دهد و جامعه اى بر اساس عدالت و داد از نظر سياسى و فرهنگى و اقتصادى بسازد، اما آنها كه منافع نامشروعشان در خطر بود سخت به مقاومت برخاستند.
آيه بعد بخشى از طرحهاى شيطانى آنها را بازگو كرده، مى گويد: هنگامى كه حق از نزد ما به سراغ آنها آمد بجاى اينكه آن را مغتنم بشمرند به مقابله برخاستند، و گفتند: پسران كسانى را كه با موسى ايمان آورده اند به قتل برسانيد، و زنانشان را (براى اسارت و خدمت ) زنده بگذاريد!( فلما جائهم بالحق من عندنا قالوا اقتلوا ابناء الذين آمنوا معه و استحيوا نسائهم ) .
اين تعبير نشان مى دهد كه مساءله قتل فرزندان پسر و زنده نگه داشتن دختران تنها در دوران قبل از تولد موسى (عليهالسلام ) نبوده، بلكه بعد از قيام و نبوت او نيز اين كار تكرار شد، آيه 129 سوره اعراف نيز شاهد اين مدعا است كه بنى اسرائيل به موسى (عليهالسلام ) گفتند: اوذينا من قبل ان تاتينا و من بعد ما جئتنا: پيش از آنكه بيائى و بعد از آنكه آمدى در هر دو زمان ما را آزار كرده و مى كنند.
اين سخن را بنى اسرائيل بعد از مساله توطئه قتل فرزندان مؤ منان از سوى فرعونيان بيان كردند.
به هر حال اين يك نقشه شوم و مستمر حكومتهاى شيطانى است كه نيروهاى فعال را به نابودى مى كشانند و نيروهاى غيرفعال را براى بهره كشى زنده نگه مى دارند، و چه جاى تعجب كه اين نقشه هم قبل از تولد موسى در ميان بنى اسرائيل كه به صورت بردگانى در دست فرعونيان بودند عملى شده باشد و چه بعد از قيام موسى (عليهالسلام ) اين يك حركت ضد انقلابى بود تا نيروهاى بنى اسرائيل را شديدا سركوب كند و هرگز نتوانند قد علم نمايند.
اما قرآن در پايان آيه مى افزايد نقشه هاى كافران جز در ضلالت و گمراهى نيست - تيرهائى است كه در تاريكى جهل و ضلال پرتاب مى كنند و به سنگ مى خورد( و ما كيد الكافرين الا فى ضلال ) .
و از آنجائى كه هرگز باور ندارند فاجعه ها دامنگيرشان مى شود، اين مشيت الهى است كه نيروهاى حق سرانجام بر نيروى باطل غلبه كنند.
درگيرى و نزاع ميان موسى (عليهالسلام ) و پيروانش از يكسو، و فرعون و طرفدارانش از سوى ديگر بالا گرفت، و حوادث بسيارى در اين ميان واقع شد كه قرآن در اين مقطع از بحث از ذكر آنها صرفنظر مى كند، و براى رسيدن به هدف خاصى كه بعدا خواهيم دانست به سراغ اين نكته مى رود كه وقتى كار بجاى باريكى كشيد فرعون براى جلوگيرى از پيشرفت حركت انقلابى موسى (عليهالسلام ) تصميم بر قتل او گرفت، ولى گويا مشاوران و ملاء او مخالفت مى كردند.
قرآن مى گويد: فرعون گفت: بگذاريد من موسى را به قتل برسانم و او پروردگارش را بخواند تا نجاتش دهد!( و قال فرعون ذرونى اقتل موسى و ليدع ربه ) .
از اين تعبير استفاده مى شود كه اكثريت مشاوران كه مانع قتل موسى بودند يا لااقل بعضى از آنان به اين امر استدلال مى كردند كه با توجه به كارهاى خارق العاده موسى ممكن است نفرينى كند و خدايش عذاب بر ما نازل كند، اما فرعون مغرور مى گويد: من او را مى كشم هر آنچه باداباد!
البته معلوم نيست انگيزه واقعى اطرافيان و مشاوران در اين ممانعت چه بود؟ در اينجا احتمالات زيادى وجود دارد كه ممكن است همه آنها با هم صحيح باشد.
نخست ترس از عذاب احتمالى پروردگار.
دوم ترس از اينكه موسى بعد از كشته شدن به عنوان يك شهيد و قهرمان در هاله ى از قدس فرو رود و آئين او مؤ منان و هواخواهان بسيارى پيدا كند، مخصوصا اگر اين ماجرا بعد از داستان مبارزه موسى با ساحران و غلبه عجيب و خارق العاده او بر آنان رخ داده باشد، و ظاهرا چنين است زيرا موسى در نخستين برخورد با فرعون دو معجزه بزرگ خود (معجزه عصا و يد بيضاء) را نشان داده بود، و همين امر سبب شد كه فرعون او را ساحر بخواند، و دعوت براى مبارزه با جمع ساحران بنمايد، و اميدوار بود از اين طريق بتواند بر موسى غلبه كند لذا در انتظار روز موعود به سر مى برد.
با اين حال دليلى ندارد كه فرعون در اين فاصله زمانى تصميم قتل موسى را گرفته باشد، يا از تبديل دين و آئين مردم مصر در وحشت فرو رود.
خلاصه اينكه آنها معتقد بودند موسى شخصا يك (حادثه ) است، اما اگر در آن شرايط كشته شود تبديل به يك (جريان ) خواهد شد، جريانى بزرگ و پر شور كه كنترل آن بسيار مشكل خواهد بود.
بعضى ديگر از اطرافيان فرعون كه دل خوشى از او نداشتند مايل بودند موسى زنده بماند و فكر فرعون را به خود مشغول دارد، تا آنها آسوده خاطر زندگى كنند و دور از چشم فرعون به سوء استفاده مشغول باشند، چرا كه اين يك برنامه هميشگى است كه اطرافيان شاهان مايلند هميشه فكر آنها مشغول كارى باشد و آنها آسوده خاطر به تأمين منافع نامشروع خود بپردازند، لذا گاهى دشمنان خارجى را تحريك مى كردند تا از شر فراغت شاه در امان بمانند!
سپس فرعون براى توجيه تصميم قتل موسى دو دليل براى اطرافيانش ذكر مى كند: يكى جنبه به اصطلاح دينى و معنوى دارد، و ديگر جنبه دنيوى و مادى مى گويد: (من از اين مى ترسم كه آئين شما را عوض كند! و دين نياكانتان را بر هم زند)!( انى اخاف ان يبدل دينكم ) .
(يا اينكه فسادى بر روى زمين آشكار سازد)( او ان يظهر فى الارض الفساد ) اگر سكوت كنم آئين موسى به سرعت در اعماق قلوب مردم مصر نفوذ مى كند، و آئين مقدس بت پرستى كه حافظ قوميت و منافع شما است جاى خود را به يك آئين توحيدى بر ضد شما مى دهد!
و اگر امروز سكوت كنم و بعد از مدتى اقدام به مبارزه با موسى نمايم هواخواهان بسيارى پيدا مى كند و درگيرى شديدى به وجود مى آيد كه مايه خونريزى و فساد و نا آرامى در سطح كشور خواهد بود، بنابراين مصلحت اين است كه هر چه زودتر او را به قتل برسانم.
البته (دين ) از دريچه فكر فرعون چيزى جز پرستش او و يا بتهاى ديگر نبود، آئينى در مسير تخدير و تحميق مردم، و وسيله اى براى مقدس شمردن سلطه جابرانه آن مرد خونخوار!
و (فساد) نيز از نظر او به وجود آمدن يك انقلاب ضد استكبارى براى آزاد ساختن توده هاى اسير و دربند و محو آثار بت پرستى و احياى توحيد بود.
و هميشه جباران و مفسدان براى توجيه جنايات خود و مبارزه با مردان خدا به اين دو بهانه دروغين دست زده اند كه هم امروز نيز نمونه هايش را در گوشه و كنار دنيا با چشم خود مى بينيم.
اكنون ببينيم موسى (عليهالسلام ) كه ظاهرا در آن مجلس حضور داشت چه عكس العملى نشان داد؟ قرآن در آيه بعد مى گويد:
(موسى گفت: من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى برم از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان نمى آورد!)( و قال موسى انى عذت بربى و ربكم من كل متكبر لا يومن بيوم الحساب ) .
موسى اين سخن را با قاطعيت و اطمينانى كه مولود از ايمان نيرومند و اتكاى او بر ذات پاك پروردگار بود بيان كرد و نشان داد كه از چنين تهديدى ترسى به خود راه نداده است.
اين گفتار موسى (عليهالسلام ) به خوبى نشان مى دهد افرادى كه داراى اين دو ويژگى باشند آدمهاى خطرناكى محسوب مى شوند: (تكبر) و (عدم ايمان به روز قيامت ) و بايد از چنين افرادى به خدا پناه برد!
تكبر سبب مى شود كه انسان جز خود و افكار خودش را نبيند، آيات و معجزات خدا را سحر بخواند، مصلحان را مفسد، و اندرز دوستان و اطرافيان را محافظه كارى و ضعف نفس بشمرد!
و (عدم ايمان به روز حساب ) سبب مى شود كه هيچ حسابى در برنامه و كار او نباشد، و حتى در برابر قدرت نامحدود پروردگار، با قدرت بسيار ناچيزش به مبارزه برخيزد، و به جنگ پيامبران او برود، چرا كه حسابى در كار نيست. اكنون ببينيم سرانجام اين تهديد فرعون به كجا منتهى شد؟ آيات بعد پرده از روى اين مساءله بر مى دارد و چگونگى نجات موسى را از چنگال آن مرد مغرور متكبر روشن مى سازد.
آيه (28) و (29) و ترجمه
( و قال رجل مؤ من من أل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رجلا أن يقول ربى الله و قد جأكم بالبينات من ربكم و إن يك كذبا فعليه كذبه و إن يك صادقا يصبكم بعض الذى يعدكم إن الله لا يهدى من هو مسرف كذاب ) (28)( يا قوم لكم الملك اليوم ظاهرين فى الا رض فمن ينصرنا من بأس الله إن جأنا قال فرعون ما أريكم إلا ما أرى و ما أهديكم إلا سبيل الرشاد ) (29)
ترجمه:
28 - مرد مومنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت گفت، آيا مى خواهيد كسى را به قتل برسانيد بخاطر اينكه مى گويد پروردگار من الله است در حالى كه دلائل روشنى از سوى پروردگارتان آورده، اگر دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد (لااقل ) بعضى از عذابهائى را كه وعده مى دهد به شما خواهد رسيد، خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگو است هدايت نمى كند.
29 - اى قوم من! امروز حكومت از آن شماست، و در اين سرزمين پيروزيد، اگر عذاب الهى به سراغ ما آيد، چه كسى ما را يارى خواهد كرد؟! فرعون گفت: من جز آنچه را معتقدم به شما ارائه نمى دهم، و شما را جز به طريق حق و پيروزى دعوت نمى كنم (دستور همان قتل موسى است ).
تفسير:
آيا كسى را به خاطر دعوت به سوى خدا مى كشند؟!
از اينجا فراز ديگرى از تاريخ موسى (عليهالسلام ) و فرعون شروع مى شود كه در قرآن مجيد تنها در اين سوره مطرح شده است و آن داستان مؤ من آل فرعون است، كه از نزديكان فرعون بود دعوت موسى (عليهالسلام ) را به توحيد پذيرفت ولى ايمان خود را آشكار نمى كرد، زيرا خود را موظف به حمايت حساب شده از موسى (عليهالسلام ) مى ديد، هنگامى كه مشاهده كرد با خشم شديد فرعون جان موسى (عليهالسلام ) به خطر افتاده مردانه قدم پيش نهاد و با بيانات مؤ ثر خود توطئه قتل او را بر هم زد.
در نخستين آيه مى فرمايد: مرد مؤ منى از آل فرعون كه ايمان خود را كتمان مى كرد گفت: آيا مى خواهيد كسى را به قتل برسانيد بخاطر اين كه مى گويد پروردگار من (الله ) است؟!( و قال رجل مؤ من من آل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربى الله ) .
در حالى كه معجزات و دلائل روشنى از سوى پروردگارتان با خود آورده است( و قد جائكم بالبينات من ربكم ) .
آيا شما مى توانيد معجزات او را مانند معجزه عصا و يد بيضا انكار كنيد؟ آيا همه با چشم خود غلبه او را بر ساحران نديديد تا آنجا كه ساحران در برابر او تسليم شدند، و به تهديدهاى ما گوش ندادند، و جان خود را بر سر ايمانشان به خداى موسى (عليهالسلام ) نهادند؟ آيا به راستى چنين كسى را مى توان ساحر خواند؟!
خوب فكر كنيد، دست به كار عجولانه و شتابزده اى نزنيد، و در عاقبت كار خود درست بينديشيد و گرنه پشيمان خواهيد شد.
از همه اينها گذشته از دو حال خارج نيست: (اگر او دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد لااقل بعضى از عذابهائى را كه وعده مى دهد دامن شما را خواهد گرفت )( و ان يك كاذبا فعليه كذبه و ان يك صادقا يصبكم الذى يعدكم ) .
خلاصه اگر او دروغگو است دروغ فروغى ندارد، سرانجام مشت او باز مى شود و رسوا مى گردد، و به كيفر دروغ خود گرفتار خواهد شد، اما اين احتمال نيز وجود دارد كه راستگو باشد و از سوى الله مأموريت دارد، بنابراين وعده هاى عذاب او خواه ناخواه به وقوع مى پيوندد، با اين حال كشتن او از عقل و درايت دور است.
سپس افزود: (خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگو است هدايت نمى كند)( ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب ) .
اگر موسى راه تجاوز و اسراف و دروغ را پيش گرفته باشد مسلما مشمول هدايت الهى نخواهد شد، و اگر شما چنين باشيد شما نيز از هدايتش محروم خواهيد گشت.
اين عبارت اخير گرچه دو پهلو است، اما پيدا است كه نظر مؤ من آل فرعون بيان حال فرعونيان بوده، ولى به هر حال تكيه او بر ربوبيت (الله ) در اين عبارت و عبارت بعد بيانگر اين واقعيت است كه فرعون يا لااقل گروهى از فرعونيان بطور اجمال اعتقادى به (الله ) داشته اند، و گرنه اين تعبيرات نشانه ايمان او به خداى موسى و همكارى با بنى اسرائيل محسوب مى شد و با اصول تقيه تاكتيكى كه او در پيش گرفته بود سازگار نبود.
در اينجا دو سؤ ال از سوى بعضى از مفسران مطرح شده است: نخست اينكه اگر موسى (عليهالسلام ) دروغگو باشد دروغش تنها به زيان خود او تمام نمى شود بلكه دامان جامعه را نيز مى گيرد زيرا باعث انحراف آنها است. ديگر اين كه اگر راستگو باشد تمام تهديدهاى او تحقق خواهد يافت نه پاره اى از آنها.
در پاسخ سؤ ال نخست مى توان گفت كه منظور فقط مجازات دروغ است كه تنها دامن دروغگو را مى گيرد، و عذاب الهى براى دفع شر او كافى است، چگونه ممكن است كسى بر خدا دروغ ببندد و خدا او را به حال خود واگذارد تا مايه گمراهى مردم شود؟!
و در پاسخ سؤ ال دوم مى توان گفت: منظور اين است كه او شما را تهديد به عذابهاى دنيا و آخرت مى كند بنابراين اگر راستگو باشد قسمتى از آن كه مربوط به دنيا است هم اكنون دامن شما را خواهد گرفت، يا اين كه منظور بيان حداقل است كه اگر همه سخنان او را باور نكنيد لااقل ممكن است بخشى از آن صدق باشد.
به هر حال مؤ من آل فرعون ضمن اين سخنان از چند طريق براى نفوذ در فرعون و اطرافيان او وارد شد:
نخست اين كه عمل موسى (عليهالسلام ) درخور چنين عكس العمل شديدى نيست.
ديگر اين كه فراموش نكنيد او با خود دلائلى دارد كه ظاهر آن موجه به نظر مى رسد، و مبارزه با چنين مردى خطرناك است.
سوم اينكه نيازى به اقدام شما نيست، چرا كه اگر دروغگو باشد خدا كار او را مى سازد، اما اين احتمال را هم بدهيد كه راست بگويد و خدا كار ما را بسازد!
مؤ من آل فرعون به اين مقدار هم قناعت نكرد و باز ادامه داد، با لحنى دوستانه و خيرخواهانه آنها را مخاطب ساخته، چنين گفت: (اى قوم من! امروز حكومت در اين سرزمين پهناور مصر به دست شما است، و از هر نظر غالب و پيروزيد، اين نعمتهاى فراوان را كفران نكنيد، اگر عذاب الهى به سراغ ما آيد چه كسى ما را يارى خواهد كرد)؟!( يا قوم لكم الملك اليوم ظاهرين فى الارض فمن ينصرنا من باس الله ان جائنا ) .
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور وى اين بوده: شما امروز همه گونه قدرت در دست داريد و هر تصميمى بخواهيد درباره موسى (عليهالسلام ) مى گيريد، ولى مغرور اين قدرت نشويد، و پيامدهاى احتمالى آن را فراموش نكنيد.
اين سخنان ظاهرا در (اطرافيان فرعون ) بى اثر نبود، آنها را ملايم ساخت، و از خشمشان فرو كاست.
ولى فرعون در اينجا سكوت را براى خود جايز نديد كلام او را قطع كرده چنين گفت: (مطلب همان است كه گفتم ) من جز آنچه را كه معتقدم به شما دستور نمى دهم به آن معتقدم كه موسى حتما بايد كشته شود و راهى غير از اين نيست! (قال فرعون ما اريكم الا ما ارى ). (و بدانيد من شما را جز به طريق حق و پيروزى دعوت نمى كنم!) (و ما اهديكم الا سبيل الرشاد) و چنين است حال همه جباران و طاغوتها در طول تاريخ، و در گذشته و امروز كه هميشه راى صواب را راى خود مى پندارند و به احدى اجازه اظهار نظر در برابر راى خود نمى دهند، آنها به پندارشان عقل كل هستند، و ديگران مطلقا عقل و دانشى ندارند! و اين نهايت جهل و حماقت است.
نكته ها
1 - مؤ من آل فرعون كه بود؟
از آيات قرآن همين قدر استفاده مى شود كه او مردى بود از فرعونيان كه به موسى ايمان آورده بود اما ايمان خود را مكتوم مى داشت، در دل به موسى عشق مى ورزيد و خود را موظف به دفاع از او مى ديد.
او مردى بود هوشيار و دقيق و وقت شناس و از نظر منطق بسيار نيرومند و قوى كه در لحظات حساس به يارى موسى شتافت، و چنانكه در دنباله اين آيات خواهد آمد او را از يك توطئه خطرناك قتل رهائى بخشيد.
اما در روايات اسلامى و سخنان مفسران توصيفات بيشترى درباره او آمده است.
از جمله اينكه بعضى گفته اند: او پسر عمو يا پسر خاله فرعون بود، و تعبير به آل فرعون را نيز شاهد بر اين معنى دانسته اند زيرا تعبير به آل معمولا در مورد خويشاوندان به كار مى رود هر چند در مورد دوستان و اطرافيان نيز گفته مى شود. بعضى ديگر او را يكى از پيامبران خدا بنام (حزبيل ) يا (حزقيل ) مى دانند.
بعضى روايت كرده اند كه او خازن (سرپرست خزائن و گنجينه هاى ) فرعون بوده است.
از ابن عباس نقل شده كه در ميان فرعونيان تنها سه كس به موسى ايمان.
آوردند: مؤ من آل فرعون، و همسر فرعون و آن مردى كه قبل از نبوت موسى به او خبر داد كه فرعونيان تصميم دارند تو را به خاطر قتل يكى از اتباعشان به قتل برسانند و هر چه زودتر از مصر بيرون رو (قصص - 20).
ولى قرائتى در دست است كه نشان مى دهد بعد از ماجراى موسى با ساحران گروه قابل ملاحظه اى به موسى ايمان آوردند و ظاهر اين است كه ماجراى مؤ من آل فرعون بعد از جريان ساحران بود.
بعضى نيز احتمال داده اند كه او از بنى اسرائيل بوده كه در ميان فرعونيان مى زيسته و مورد اعتمادشان بوده است، ولى اين احتمال بسيار ضعيف به نظر مى رسد چرا كه با تعبير (آل فرعون )، و همچنين (يا قوم ) (اى قوم من ) سازگار نيست، ولى به هر حال نقش مؤ ثر او در تاريخ موسى و بنى اسرائيل كاملا روشن است، هر چند تمام خصوصيات زندگى او امروز براى ما روشن نيست.
2 - تقيه يك وسيله مؤ ثر مبارزه
(تقيه ) يا (كتمان عقيده باطنى ) بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند به معنى ضعف و ترس و محافظه كارى نيست، بلكه غالبا به عنوان يك وسيله مؤ ثر براى مبارزه با زورمندان و جباران و ظالمان مورد استفاده قرار مى گيرد، كشف اسرار دشمن جز از طريق افرادى كه از روش تقيه استفاده مى كنند ممكن نيست. ضربات غافلگيرانه بر پيكره دشمن جز از طريق تقيه و كتمان نقشه ها و طرحهاى مبارزه صورت نمى گيرد.
و مؤ من آل فرعون نيز تقيه اش براى خدمت به آئين موسى (عليهالسلام ) و دفاع از حيات او در لحظات سخت و بحرانى بود، چه چيز از اين بهتر كه انسان فرد مؤ منى در دستگاه دشمن داشته باشد كه تا اعماق تشكيلات او نفوذ كند، و از همه چيز با خبر گردد و به موقع دوستان را در جريان بگذارد، و حتى در موقع لزوم در فكر جباران نفوذ كند و نقشه هاى آنها را دگرگون سازد؟!
آيا اگر مؤ من آل فرعون از روش تقيه استفاده نمى كرد هرگز توانائى انجام اين خدمات را داشت؟
لذا در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: التقية دينى و دين آبائى، و لا دين لمن لا تقية له، و التقية ترس الله فى الارض، لان مؤ من آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل: (تقيه دين من و دين پدران من است، كسى كه تقيه ندارد دين ندارد، تقيه سپر خداوند در روى زمين است، چرا كه اگر مؤ من آل فرعون ايمان خود را اظهار داشته بود كشته مى شد).
مخصوصا در زمانى كه جمعيت مؤ منان در منطقهاى در اقليت باشند و در چنگال اكثريتى بى منطق و بيرحم گرفتار شوند هيچ عقلى اجازه نمى دهد كه با اظهار ايمان جز در مورد ضرورت نيروهاى فعال خود را به هدر دهند، بلكه بايد در اين مقطع خاص با كتمان عقيده نيروها را متشكل و متمركز و براى قيام نهائى آماده سازند.
شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آغاز قيامش در مدت چند سال دعوت پنهانى داشت و از همين روش استفاده مى كرد، و بعد از مدتى كه يارانش فزونى گرفتند و هسته بندى اصلى محكم شد اسلام را رسما اعلام نمود.
در ميان پيامبران ديگر ابراهيم (عليهالسلام ) با تمام شجاعت و قهرمانى كه داشت به هنگام تصميم بر شكستن بتها از روش تقيه استفاده كرد و برنامه خود را از بت پرستان كتمان نمود، و گرنه هرگز موفق نمى شد.
ابو طالب عموى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شايد تا آخر عمر روش تقيه را از دست نداد، تنها در مقطعهاى خاصى ايمان خود را آشكار ساخت، ولى در مواقع ديگر صريحا چيزى نمى گفت تا بتواند نقش مؤ ثر خود را در حفظ جان پيامبران (عليهاالسلام ).
در مقابل بت پرستان لجوج و بيرحم و كينه توز ايفا كند. به هر حال آنچه بعضى از جاهلان و ناآگاهان پنداشته اند كه تقيه مخصوص مذهب شيعه است، يا تقيه نشانه ضعف و زبونى است، كاملا بى اساس و دور از منطق است، تقيه در تمام مكتبها بدون استثنا وجود دارد. براى توضيح بيشتر به جلد دوم همين تفسير صفحه 373 (ذيل آيه 28 آل عمران ) و جلد يازدهم صفحه 423 ( ذيل آيه 106 سوره نحل ) مراجعه فرمائيد.
3 - صديقون كيانند؟
در بعضى از روايات از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده: الصديقون ثلاثه (حبيب النجار) مؤ من آل يس الذى يقول (فاتبعوا المرسلين اتبعوا من لا يسالكم اجرا) و (حزقيل ) مؤ من آل فرعون و (على بن ابى طالب ) (عليهالسلام ) و هو افضلهم: (نخستين تصديق كنندگان (پيامبران بزرگ سه كس بودند: حبيب نجار، مؤ من آل يس همان كسى كه به مردم انطاكيه ) مى گفت از فرستادگان خدا پيروى كنيد، از كسانى پيروى كنيد كه پاداشى از شما نمى خواهند و خود هدايت يافته اند، و حزقيل مؤ من آل فرعون، و على بن ابى طالب (عليهالسلام ) و او از همه برتر است ).
اين حديث هم در منابع شيعه و هم در منابع اهل سنت به چشم مى خورد. و به راستى اين هر سه در بحرانيترين لحظات به پيامبران الهى ايمان آوردند و پيشگام و پيشقدم بودند و شايسته نام صديقند، آنها در راس كسانى قرار دارند كه پيامبران الهى را تصديق كردند، مخصوصا على (عليهالسلام ) كه از آغاز عمر تا پايان همواره يار و ياور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، و در حيات پيامبر و حتى بعد از رحلت او فداكارى و ايثارگرى را به آخرين حد ابراز داشت.
آيه (30) تا (33) و ترجمه
( و قال الذى أمن يقوم إنى أخاف عليكم مثل يوم الا حزاب ) (30)( مثل دأب قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم و ما الله يريد ظلما للعباد ) (31)( و يقوم إنى أخاف عليكم يوم التناد ) (32)( يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم و من يضلل الله فما له من هاد ) (33)
ترجمه:
30 - آن مرد با ايمان گفت: اى قوم من، من بر شما از روزى همانند روز (عذاب ) اقوام پيشين خائفم!.
31 - از عادتى همچون عادت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه بعد از آنها بودند (از شرك و كفر و طغيان ) مى ترسم و خداوند ظلم و ستمى بر بندگانش نمى خواهد.
32 - اى قوم! من بر شما از روزى كه مردم يكديگر را صدا مى زنند (و از هم يارى مى طلبند و صدايشان به جائى نمى رسد) بيمناكم!
33 - همان روز كه روى مى گردانيد و فرار مى كنيد، اما هيچ پناهگاهى در برابر خداوند براى شما وجود ندارد، و هر كس را خداوند (بخاطر اعمالش گمراه سازد، هدايت كننده اى براى او نيست.
تفسير:
من به شما اخطار مى كنم!
مردم مصر به حكم اينكه در آن زمان نيز نسبتا متمدن و با سواد بودند گفتگوهاى مورخان را درباره اقوام پيشين، اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود كه سرزمين آنها غالبا فاصله زيادى از آنها نداشت شنيده بودند، و از سرنوشت دردناك آنها كم و بيش خبر داشتند.
لذا مؤ من آل فرعون بعد از آنكه با نقشه قتل موسى به مخالفت پرداخت و با مقاومت سرسختانه فرعون روبرو شد كه دستور قتل را مجددا تاييد كرد دست از تلاش و كوشش خود بر نداشت، و نمى بايست بردارد، لذا به اين فكر افتاد كه اين بار دست اين قوم سركش را گرفته و به اعماق تاريخ پيشينيان ببرد، و آنها را از تكرار چنان مصائبى در مورد خودشان بيم دهد، شايد بيدار شوند و در تصميم خود تجديد نظر كنند، سخن خود را از اينجا شروع كرد و گفت: اى قوم من! من بر شما از روزى همانند روز مجازات اقوام پيشين مى ترسم( و قال الذى آمن يا قوم انى اخاف عليكم مثل يوم الاحزاب ) .
سپس به شرح اين سخن پرداخت و گفت من از عادت شومى همانند عادت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه بعد از آنها بودند بيمناكم( مثل داب قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم ) .
اين اقوام عادتشان شرك و كفر و طغيان بود، و ديديم به چه سرنوشتى گرفتار شدند؟ گروهى با طوفان كوبنده نابود گشتند، گروهى با تند باد وحشتناك، جمعى با صاعقه هاى آسمانى، و عده اى با زمين لرزه هاى ويرانگر!
آيا احتمال نمى دهيد كه شما هم با اين اصرارى كه بر كفر و طغيان داريد گرفتار يكى از اين بلاهاى عظيم الهى شويد؟! پس به من اجازه دهيد كه بگويم من از چنين آينده شومى در مورد شما خائفم!
آيا دليلى داريد كه شما تافته جدا بافته ايد؟ و اينگونه عذابهاى الهى دامانتان را نخواهد گرفت؟ مگر آنها چه كرده بودند كه آنچنان گرفتار شدند؟ جز اينكه در برابر دعوت پيامبران الهى ايستادند و گاهى پيامبران را كشتند، و يا تكذيب كردند؟
ولى بدانيد هر چه بر سر شما آيد از ناحيه خود شما است چرا كه خداوند ظلم و ستمى بر بندگانش نمى خواهد( و ما الله يريد ظلما للعباد ) .
آنها را به فضل و كرمش آفريده، و نعمتهاى بى شمار به آنها بخشيده، و پيامبرانش را براى هدايت آنها فرستاده است، مخالفت و طغيان بندگان است كه موجب آن عذابهاى دردناك مى شود.
سپس افزود: اى قوم! من بر شما از روزى مى ترسم كه مردم يكديگر را صدا مى زنند از هم يارى مى طلبند و صدايشان به جائى نمى رسد!( و يا قوم انى اخاف عليكم يوم التناد ) .
(التناد) (در اصل (التنادى ) بوده كه ياى آن حذف شده و كسره دال كه دليل بر آن است بر جاى مانده ) از ماده (ندا) به معنى صدا زدن است.
مشهور و معروف در ميان مفسران اين است كه (يوم التناد) از اسامى قيامت است، و هر يك براى نامگذارى قيامت به اين نام توجهى ذكر كرده، كه با هم شباهت زيادى دارند. يكى مى گويد: به خاطر صدا زدن دوزخيان نسبت به بهشتيان است چنانكه قرآن مى گويد( و نادى اصحاب النار اصحاب الجنة ان افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله ) : (دوزخيان، بهشتيان را صدا مى زنند كه مقدارى از آب و روزيهائى كه خدا به شما داده است به ما ببخشيد، آنها نيز در پاسخ مى گويند:( ان الله حرمهما على الكافرين ) : (خداوند اينها را بر كافران تحريم كرده است ) (اعراف - 50) و يا به خاطر اينكه مردم يكديگر را صدا مى زنند و به هم پناه مى برند و از هم كمك مى خواهند.
و يا اينكه فرشتگان آنها را براى حساب صدا مى زنند و آنها نيز از فرشتگان استمداد مى كنند. و يا اينكه مناديان محشر ندا مى دهند( الا لعنة الله على الظالمين ) : لعنت خدا بر ظالمان است (هود - 18).
يا اينكه مؤ من هنگامى كه نامه اعمال خود را مى بيند از روى شوق فرياد مى زند:( هاؤ م اقرؤ ا كتابيه ) : اين نامه اعمال من است، بياييد اى مردم و آن را بخوانيد! (حاقه - 19).
و كافر در همين هنگام از وحشت فرياد مى كشد:( يا ليتنى لم اوت كتابيه ) : (اى كاش نامه اعمال ما به دست ما داده نمى شد)! (حاقه - 25).
ولى مى توان براى اين آيه معنى وسيعترى را در نظر گرفت كه (يوم التناد) اين دنيا را نيز شامل شود، چرا كه (يوم التناد) مفهومش تنها روز ندا دادن يكديگر است، و اين تعبير نشانه نهايت عجز و بيچارگى است در زمانى كه كارد.
به استخوان مى رسد، و افرادى كه دستشان از همه جا بريده يكديگر را صدا مى كنند و فريادشان بجائى نمى رسد.
در اين جهان نيز (يوم التناد) فراوان است، روزهائى كه عذاب الهى نازل مى شود، روزهائى كه جامعه ها بر اثر گناهان و خطاهايشان به بن بست كشيده مى شوند، روزهائى كه بحرانها و حوادث سخت همه را تحت فشار قرار مى دهد، فرار مى كنند و پناهگاهى مى جويند اما پناهگاهى وجود ندارد، و همه فرياد مى كشند!
آيه بعد در تفسير يوم التناد مى گويد: (روزى كه روى مى گردانيد و فرار مى كنيد، اما هيچ پناهگاه و نگهدارنده اى در برابر عذاب الهى براى شما نيست )( يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم ) .
آرى كسى را كه خدا (بر اثر اعمالش ) گمراه ساخته هدايت كننده اى براى او نيست( و من يضلل الله فما له من هاد ) .
آنها در اين دنيا از طريق هدايت گمراه مى شوند و در حجابى از جهل و ضلالت فرو مى روند، و در آخرت از طريق بهشت و نعمتهاى الهى گمراه خواهند شد. تعبير فوق ممكن است تلويحا اشاره اى به گفتار فرعون باشد كه مى گفت:( ما اهديكم الا سبيل الرشاد ) : (من شما را جز به راه هدايت و راستى دعوت نمى كنم ) (همين سوره سه آيه قبل ).
آيه (34) و (35) و ترجمه
( و لقد جأكم يوسف من قبل بالبينت فما زلتم فى شك مما جأكم به حتى إذا هلك قلتم لن يبعث الله من بعده رسولا كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب ) (34)( الذين يجدلون فى أيت الله بغير سلطن أتئهم كبر مقتا عند الله و عند الذين أمنوا كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار ) (35)
ترجمه:
34 - پيش از اين يوسف با دلائل روشن به سراغ شما آمد، ولى شما همچنان در آنچه او آورده بود ترديد داشتيد، تا زمانى كه از دنيا رفت، گفتيد: هرگز خداوند بعد از او رسولى مبعوث نخواهد كرد، اينگونه خداوند هر اسرافكار ترديد كننده اى را گمراه مى سازد.
35 - همانها كه در آيات الهى بى آنكه براى آنها آمده باشد به مجادله برمى خيزند، كارى كه خشم عظيمى نزد خداوند و نزد كسانى كه ايمان آورده اند بار مى آورد، اينگونه خداوند بر قلب هر متكبر جبارى مهر مى نهد
تفسير:
متكبران جبار از درك صحيح محرومند
در اين آيات همچنان سخنان مؤ من آل فرعون ادامه مى يابد: در يك بررسى اجمالى در آيات گذشته و آينده و آيات مورد بحث چنين به نظر مى رسد كه (مؤ من آل فرعون ) براى نفوذ در قلب تيره فرعون و فرعونيان و زدودن زنگار كبر و كفر از آنها سخنان خود را در پنج شكل و مقطع مطرح كرد:
(مقطع اول ) سخنان دو جانبه و احتياط آميز و دعوت آن قوم كافر طغيانگر به پرهيز از ضرر محتمل بود دائر بر اينكه اگر موسى دروغ بگويد دامن خودش را مى گيرد، و اگر راست بگويد دامان ما را مى گيرد، بترسيد و احتياط را از دست ندهيد.
در (مقطع دوم ) آنها را به سير و مطالعه در احوال اقوام پيشين دعوت مى كند، و از اينكه آنها نيز گرفتار چنان سرنوشت شومى شوند آنها را بر حذر مى دارند.
در (مقطع سوم ) كه در آيات مورد بحث مطرح شده قسمتى از تاريخ خودشان را متذكر مى شود، تاريخى كه چندان فاصله از آنها ندارد و روابط و پيوندهاى آن به هم نخورده است، و آن مساءله نبوت (يوسف ) است كه از اجداد موسى بود، و طرز برخورد آنها با دعوت او را مطرح مى كند.
در آيه اول مى گويد: (پيش از اين، يوسف با دلائل روشن براى هدايت شما آمد)( و لقد جائكم يوسف من قبل بالبينات ) .
(اما شما همچنان در دعوت او شك و ترديد داشتيد)( فما زلتم فى شك مما جائكم به ) .
نه از اين جهت كه دعوت او پيچيدگى داشت، و نشانه ها و دلائل او كافى نبود، بلكه به خاطر ادامه خودكامگيها، سرسختى نشان داديد، و پيوسته اظهار شك و ترديد نموديد.
سپس براى اينكه خود را از هر گونه تعهد و مسئوليت خلاص كنيد و به خودكامگى و هوسرانى خويش ادامه دهيد هنگامى كه يوسف از دنيا رفت گفتيد هرگز خداوند بعد از او رسولى مبعوث نخواهد كرد)( حتى اذا هلك قلتم لن يبعث الله من بعده رسولا ) .
و به خاطر اين روش نادرستتان مشمول هدايت الهى نشديد، آرى (اينگونه خداوند هر اسرافكار ترديد كننده وسوسه گر را گمراه مى كند)( كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب ) .
شما از يكسو راه اسراف و تجاوز از حدود الهى را پيش گرفتيد، و از سوى ديگر در همه چيز شك و ترديد و وسوسه نموديد، و اين دو كار سبب شد كه خداوند دامنه لطفش را از شما بر گيرد، و شما را در وادى ضلالت رها سازد، و جز اين سرنوشتى در انتظارتان نبود.
اكنون هم اگر در برابر دعوت موسى همان روش را پيش گيريد و به بحث و تحقيق نپردازيد، ممكن است او پيامبرى باشد از سوى خدا اما نور هدايتش هرگز بر قلوب مستور و محجوب شما نتابد.
آيه بعد به معرفى (مسرفان مرتاب ) پرداخته مى گويد: (آنها كسانى هستند كه در آيات الهى بدون اينكه دليلى براى آنها آمده باشد به مجادله برمى خيزند( الذين يجادلون فى آيات الله بغير سلطان اتاهم ) .
بى آنكه هيچ دليل روشنى از عقل و نقل براى سخنان خود داشته باشند، در برابر آيات بينات الهى موضعگيرى مى كنند، و با احتمالات نيش غولى و وسوسه هاى بى اساس و بهانه جوييها به مخالفت خود ادامه مى دهند.
سپس براى نشان دادن زشتى اين عمل مى افزايد: (اينگونه جدال بى اساس در مقابل حق خشم عظيمى نزد خداوند و نزد كسانى كه ايمان آورده اند برمى انگيزد)( كبر مقتا عند الله و عند الذين آمنوا ) .
چرا كه (جدال به باطل ) و موضعگيرى بى دليل و بى منطق در برابر آيات الهى هم مايه گمراهى مجادله كنندگان، و هم اسباب ضلالت ديگران است، نور حق را در محيط خاموش مى كند و پايه هاى حاكميت باطل را محكم مى سازد. و در پايان آيه به دليل عدم تسليم آنها در مقابل حق اشاره كرده مى فرمايد اينگونه خداوند بر قلب هر متكبر جبارى مهر مى نهد!( كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار ) .
لجاجتها و عناد در برابر حق پرده اى ظلمانى بر فكر انسان مى اندازد و حس تشخيص را از او مى گيرد، كار به جائى مى رسد كه قلب او همچون يك ظرف در بسته مهر شده مى گردد كه نه محتواى فاسد آن بيرون مى آيد و نه محتواى صحيح و جان پرورى وارد آن مى شود.
آرى كسانى كه به خاطر داشتن اين دو صفت زشت (تكبر و جباريت ) تصميم گرفته اند در مقابل حق بايستند و هيچ واقعيتى را پذيرا نشوند خداوند روح حق طلبى را از آنها مى گيرد، آنچنان كه حق در ذائقه آنها تلخ، و باطل شيرين مى آيد.
مؤ من آل فرعون با اين بيانات كار خود را كرد، و چنانكه از آيات بعد نيز استفاده مى شود تصميم فرعون را دائر بر قتل موسى (عليهالسلام ) متزلزل ساخت، و يا حداقل آن را به تاءخير انداخت، همان تاءخيرى كه سرانجام خطر را از موسى برطرف ساخت و اين رسالت بزرگى بود كه اين مرد هوشيار و شجاع در اين مرحله حساس انجام داد، و چنانكه بعدا خواهيم ديد احتمالا جان خود را بر سر اين كار نهاد.
آيه (36) و (37) و ترجمه
( و قال فرعون يهمن ابن لى صرحا لعلى أبلغ الا سباب ) (36)( أسباب السموت فأطلع إلى إله موسى و إنى لا ظنه كذبا و كذلك زين لفرعون سوء عمله و صد عن السبيل و ما كيد فرعون إلا فى تباب ) (37)
ترجمه:
36 - فرعون گفت: اى هامان! براى من بناى مرتفعى بساز شايد به وسائلى رسم.
37 - وسائل ( صعود به ) آسمانها، تا از خداى موسى آگاه شوم، هر چند گمان مى كنم او دروغگو باشد، اينچنين اعمال بد فرعون در نظرش زينت داده شده بود، و او را از راه حق باز داشت، و توطئه فرعون (و فرعون صفتان ) جز به نابودى نمى انجامد.
تفسير:
مى خواهم به آسمان روم تا از خداى موسى خبر گيرم!!
گرچه سخنان (مؤ من آل فرعون ) اين اثر را گذاشت كه فرعون را از تصميم قتل موسى باز داشت، ولى نتوانست فرعون را از مركب غرور پائين آورد و از شيطنت باز دارد، و در مقابل حق به تسليم وادار كند، چرا كه فرعون شايستگى و لياقت آن را نداشت، لذا در ادامه اعمال شيطنت آميز خود به كار تازه اى دست زد و آن مساءله ساختن برج بلند براى صعود به آسمانها و آگاهى از خداى موسى بود! چنانكه در آيات مورد بحث مى خوانيم:
(فرعون گفت: اى هامان! براى من بناى مرتفعى بساز شايد با وسائل و اسبابى مجهز شوم )( و قال فرعون يا هامان ابن لى صرحا لعلى ابلغ الاسباب ) .
(اسبابى كه مرا به آسمانها برساند تا از خداى موسى آگاه شوم، هر چند گمان مى كنم او دروغگو باشد) (اسباب السموات فاطلع الى اله موسى (عليهالسلام ) و انى لاظنه كاذبا).
آرى (اين چنين اعمال بد فرعون در نظرش زينت داده شده بود و او را از راه حق باز داشت )( كذلك زين لفرعون سوء عمله و صد عن السبيل ) .
(اما توطئه و مكر فرعون جز به زيان و نابودى نمى انجامد)( و ما كيد فرعون الا فى تباب ) .
(صرح ) در اصل به معنى وضوح و روشنى و (تصريح ) به معنى آشكار نمودن، سپس به بناهاى بلند و به قصرهاى زيبا و مرتفع اين كلمه اطلاق شده، چرا كه كاملا واضح و روشن و آشكار است، بسيارى از مفسران و ارباب لغت به اين معنى تصريح كرده اند.
و (تباب ) به معنى خسارت و هلاكت است نخستين چيزى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه هدف فرعون از اين كار چه بود؟
آيا او واقعا در اين حد از حماقت بود كه فكر مى كرد خداى موسى (عليهالسلام ) در آسمان است و به فرض كه در آسمان باشد با ساختن يك بناى بلند كه در مقابل كوههاى سطح زمين ارتفاع بسيار ناچيزى دارد مى تواند به آسمان برود؟!
اين مساءله بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه فرعون با تمام غرور و تكبرى كه داشته مرد هوشيار و سياستمدارى بود كه ساليان دراز ملت عظيمى را در بند نگه داشته بود و با قدرت بر آنها حكومت مى كرد، و در مورد چنين اشخاصى هر حركتى جنبه شيطانى دارد، بايد قبل از هر چيز به سراغ تحليل انگيزه سياست شيطانى اين امر رفت.
ظاهر اين است فرعون به عنوان چند هدف دست به چنين كارى زد:
1 - او مى خواست وسيله اى براى اشتغال فكرى مردم و انصراف ذهن آنها از مساءله نبوت موسى (عليهالسلام ) و قيام بنى اسرائيل فراهم آورد، و مساءله ساختن اين بناى مرتفع كه به گفته بعضى از مفسران در زمينى بسيار وسيع با پنجاه هزار مرد بنا و معمار، و كارگران زياد براى فراهم آوردن وسائل ساخته مى شد مى توانست مسائل ديگر را تحت الشعاع قرار دهد، و هر چه بنا بالاتر مى رود توجه مردم را بيشتر به خود جلب كند، و نقل همه محافل و خبر روز همين موضوع باشد و مساءله پيروزى موسى را بر ساحران كه ضربه عظيمى بر پيكر قدرت فرعونيان وارد ساخت موقتا به طاق نسيان زند.
2 - او مى خواست از اين طريق كمك مادى و اقتصادى به توده هاى زحمتكش كند، و كارى هر چند موقت براى بيكاران فراهم سازد تا كمى مظالم او را فراموش كنند و وابستگى مردم از نظر اقتصادى به خزينه او بيشتر گردد.
3 - برنامه اين بود كه بعد از پايان بنا بر فراز آن رود و نگاهى به آسمان كند و احتمالا تيرى در كمان گذارد و پرتاب كند و باز گردد، و براى تحميق مردم بگويد: خداى موسى هر چه بود تمام شد! به سراغ كار خود برويد، و فكرتان راحت باشد! و گرنه براى فرعون روشن بود بناى عظيم او كه از چند صد متر تجاوز نمى كرد سهل است از فراز كوههاى بسيار مرتفع نيز اگر به آسمان نگاه شود منظره آن همان است كه از روى زمين صاف ديده مى شود بدون كمترين تغيير.
قابل توجه اين كه فرعون در برابر موسى (عليهالسلام ) با گفتن اين سخنان و بيان اين دستور يك گام عقب نشينى مى كند و مى گويد: من مى خواهم درباره خداى موسى تحقيق كنم (فاطلع الى اله موسى ) و مى افزايد: (هر چند او را دروغگو گمان مى كنم ) و به اين ترتيب از مرحله يقين به خلاف مرحله گمان و شك تنزل مى كند.
و نيز قابل توجه اينكه قرآن با جمله( كذلك زين لفرعون سوء عمله و صد عن السبيل و ما كيد فرعون الا فى تباب ) نخست ريشه اصلى انحراف فرعون را كه همان زينت يافتن اعمال زشتش در نظرش به خاطر كبر و غرور و خود خواهى بيان مى دارد، سپس نتيجه آن را كه گمراهى از طريق حق است، و در مرحله سوم شكست نهايى نقشه هاى او را اعلام مى كند، سه جمله كوتاه با سه محتواى غنى. مسلما اين بازى هاى سياسى براى مدت كوتاهى مى تواند مؤ ثر واقع شود، ولى در دراز مدت قطعا با شكست روبرو خواهد شد.
در بعضى از روايات آمده است كه (هامان ) بناى برج فرعونى را آن قدر بالا برد كه ديگر تند بادها اجازه ادامه كار به بناها نمى دادند، نزد فر عون آمد و به او گفت: ديگر ما قادر نيستيم بر ارتفاع بنا بيفزائيم، و چيزى نگذشت كه تند باد سهمگينى وزيد و بنا را واژگون كرد.
و معلوم شد تمام قدرتنمائى فرعون به يك باد بند است!
آيه (38) تا (40) و ترجمه
( و قال الذى أمن يقوم اتبعون أهدكم سبيل الرشاد ) (38)( يقوم إنما هذه الحيوة الدنيا متع و إن الاخرة هى دار القرار ) (39)( من عمل سيئة فلا يجزى إلا مثلها و من عمل صلحا من ذكر أو أنثى و هو مؤ من فأولئك يدخلون الجنة يرزقون فيها بغير حساب ) (40)
ترجمه:
38 - كسى كه (از قوم فرعون ايمان آورده بود گفت: اى قوم! از من پيروى كنيد تا شما را به راه صحيح هدايت كنم.
39 - اى قوم من! اين زندگى دنيا متاع زودگذرى است، و آخرت سراى هميشگى است.
40 - هر كس عمل بدى انجام دهد جز به مانند آن كيفر داده نمى شود، ولى كسى كه عمل صالحى انجام دهد، خواه مرد يا زن، در حالى كه مؤ من باشد وارد بهشت مى شود و روزى بى حسابى به او داده خواهد شد.
تفسير:
از من پيروى كنيد تا راه راست را به شما نشان دهم
گفتيم (مؤ من آل فرعون سخنان خود را در چند مقطع بيان كرد،
آيات كه چهارمين مقطع از سخنان او آمده است كه مقصود خود را از طريق ديگرى دنبال مى كند، و آن توجه دادن به (ناپايدارى زندگى دنيا) و (مسأله معاد و حشر و نشر) است و توجه به آنها بدون شك تاءثير عميقى در تربيت انسانها دارد. نخست مى گويد: (كسى كه ايمان آورده بود صدا زد اى قوم من! از من پيروى كنيد تا من شما را به راه حق ارشاد كنم )( و قال الذى آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد ) .
در چند آيه قبل از اين خوانديم كه فرعون مى گفت: آنچه من مى گويم راه رشد و صلاح است، مؤ من آل فرعون با اين سخنش به مقابله و تكذيب فرعون پرداخته، و به جمعيت مى فهماند كه فريب سخنان وسوسه انگيز فرعون را نخوريد كه برنامه هاى او به شكست و بدبختى مى انجامد، راه اين است كه من مى گويم، راه تقوا و خدا پرستى.
سپس افزود: (اى قوم من! به اين دنيا دل نبنديد كه اين زندگى دنيا متاع زودگذرى است، و آخرت سراى هميشگى و ابدى شما است )( يا قوم انما هذه الحيوة الدنيا متاع و ان الاخرة هى دار القرار ) .
گيرم كه با هزار مكر و فسون ما پيروز شويم و حق را پشت سر اندازيم، دست به انواع ظلم و ستم دراز كنيم، و دامان ما به خونهاى بى گناهان آغشته شود، مگر عمر ما در اين جهان چه اندازه خواهد بود؟ اين چند روز عمر به سرعت مى گذرد، و چنگال مرگ گريبان همه را مى گيرد، و از فراز قصرهاى با شكوه به زير خاك مى كشاند، قرارگاه زندگى ما جاى ديگرى است.
مساءله تنها فانى بودن اين دنيا و باقى بودن سراى آخرت نيست، مساءله مهم مساءله حساب و جزاست: هر كس عمل بدى انجام دهد فقط به اندازه آن به او كيفر داده مى شود، اما كسى كه عمل صالحى انجام دهد خواه مرد باشد يا زن در حالى كه مؤ من باشد وارد بهشت مى شود و روزى بى حسابى به او داده خواهد شد)( من عمل سيئة فلا يجزى الا مثلها و من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنة يرزقون فيها بغير حساب ) .
او در اين سخنان حساب شده اش از يكسو اشاره به عدالت خداوند در مورد مجرمان مى كند كه تنها به مقدار جرمشان جريمه مى شوند.
و از سوى ديگر اشاره به فضل بى انتهاى او كه در مقابل يك عمل صالح پاداش بى حساب به مؤ منان داده مى شود و هيچگونه موازنه اى در آن رعايت نخواهد شد، پاداشى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و حتى به فكر انسانى خطور نكرده است.
و از سوى سوم لزوم توام بودن ايمان و عمل صالح را ياد آور مى شود.
و از سوى چهارم مساوات مرد و زن در پيشگاه خداوند و در ارزشهاى انسانى.
به هر حال او با اين سخن كوتاه خود اين واقعيت را بيان مى كند كه متاع اين جهان گرچه ناچيز است و ناپايدار، ولى مى تواند وسيله رسيدن به پاداش بى حساب گردد، چه معامله اى از اين پرسودتر؟! ضمنا تعبير به (مثلها) اشاره به اين است كه مجازاتهاى عالم ديگر شبيه همان كارى است كه انسان در اين دنيا انجام داده است، شباهتى كامل و تمام عيار.
تعبير به (غير حساب ) ممكن است اشاره به اين مطلب باشد كه نگاه داشتن حساب عطايا مخصوص كسانى است كه مواهب محدودى دارند و مى ترسند اگر حساب را نگه ندارند گرفتار كمبود شوند، اما كسى كه خزائن نعمتهاى او نامحدود و بى پايان است و هر قدر ببخشد كاستى در آن پيدا نمى شود (زيرا هر قدر از بينهايت بر دارند باز هم بينهايت است!نياز به حسابگرى ندارد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا اين آيه با آيه اى كه مى گويد: هر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر پاداش به او عطا مى شود منافات ندارد؟( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها ) (انعام 160).
در پاسخ بايد به اين نكته توجه كرد كه ده برابر حداقل پاداش الهى است و لذا در مورد انفاق به هفتصد برابر و بيشتر ارتقا مى يابد، و سرانجام به مرحله پاداش بى حساب مى رسد كه هيچكس جز خدا حد آن را نمى داند.
آيه (41) تا (46) و ترجمه
( و يا قوم ما لى أدعوكم إلى النجوة و تدعوننى إلى النار ) (41)( تدعوننى لا كفر بالله و أشرك به ما ليس لى به علم و أنا أدعوكم إلى العزيز الغفار ) (42)( لا جرم أنما تدعوننى إليه ليس له دعوة فى الدنيا و لا فى الاخرة و أن مردنا إلى الله و أن المسرفين هم أصحب النار ) (43)( فستذكرون ما أقول لكم و أفوض أمرى إلى الله إن الله بصير بالعباد ) (44)( فوقئه الله سيات ما مكروا و حاق بال فرعون سوء العذاب ) (45)( النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة أدخلوا أل فرعون أشد العذاب ) (46)
ترجمه:
41 - اى قوم! چرا من شما را به سوى نجات دعوت مى كنم، اما شما مرا به سوى آتش مى خوانيد؟!
42 - مرا دعوت مى كنيد كه به خداى يگانه كافر شوم، و شريكهائى كه به آن علم ندارم براى او قرار دهم، در حالى كه من شما را به سوى خداوند عزيز غفار دعوت مى كنم.
43 - قطعا آنچه مرا به سوى آن مى خوانيد نه دعوت (و حاكميتى ) در دنيا دارند و نه در آخرت، و تنها بازگشت ما در قيامت به سوى خدا است، و مسرفان اهل دوزخند.
44 - و به زودى آنچه را مى گويم به خاطر خواهيد آورد، من كار خود را به خداوند يكتا واگذار مى كنم كه او نسبت به بندگانش بيناست.
45 - خداوند او را از نقشه هاى سوء آنها نگهداشت، و عذابهاى شديد بر آل فرعون نازل گرديد.
46 - عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند، و روزى كه قيامت بر پا مى شود دستور مى دهد آل فرعون را در سخت ترين عذابها وارد كنيد.
تفسير:
آخرين سخن!
در پنجمين و آخرين مرحله، مؤ من آل فرعون پرده ها را كنار زد، و بيش از آن نتوانست ايمان خود را مكتوم دارد، آنچه گفتنى بود گفت، و آنها نيز - چنانكه خواهيم ديد - تصميم خطرناكى درباره او گرفتند.
از قرائن بر مى آيد كه آن قوم لجوج و مغرور و خودخواه در برابر سخنان اين مرد شجاع و با ايمان سكوت نكردند، و متقابلا از مزاياى شرك سخن گفتند، و او را به بت پرستى دعوت نمودند.
لذا او فرياد زد و گفت: (اى قوم! چرا من شما را به سوى نجات دعوت مى كنم اما شما مرا به سوى آتش مى خوانيد)؟!( و يا قوم مالى ادعوكم الى النجاة و تدعوننى الى النار ) .
من سعادت شما را مى طلبم، و شما بدبختى مرا، من شما را به شاهراه هدايت مى خوانم و شما مرا به بيراهه مى خوانيد آرى (شما مرا دعوت مى كنيد كه به خداى يگانه كافر شوم و شريكهائى كه به آن علم ندارم براى او قرار دهم، در حالى كه من شما را به سوى خداوند عزيز غفار دعوت مى كنم )( تدعوننى لا كفر بالله و اشرك به ما ليس لى به علم و انا ادعوكم الى العزيز الغفار ) .
از آيات مختلف قرآن و نيز تاريخ مردم مصر به خوبى استفاده مى شود كه آنها علاوه بر پرستش فراعنه بتهاى فراوانى نيز داشتند، چنانكه در آيه 127 سوره اعراف مى خوانيم كه اطرافيان فرعون به او گفتند:( اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و آلهتك ) : (آيا اجازه مى دهى كه موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را ترك گويند)؟!
يوسف نيز در زندان فراعنه به هم بنده اى خود گفت:( ا أرباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار ) : (آيا معبودهاى پراكنده بهترند يا خداوند يگانه قهار)؟! يوسف آيه 39).
به هر حال مؤ من آل فرعون در يك مقايسه روشن به آنها ياد آورى كرد كه دعوت شما دعوت به سوى شرك است، چيزى كه حداقل دليلى بر آن وجود ندارد، و راهى است تاريك و خطرناك، اما من شما را به راهى روشن، راه خداوند عزيز و توانا، راه خداوند غفار و بخشنده دعوت مى كنم.
تعبير به (عزيز) و (غفار) از يكسو اشاره به اين مبدا بزرگ بيم و اميد است و از سوى ديگر اشاره اى به نفى الوهيت بتها و فراعنه كه نه عزتى در آنان است و نه عفو و گذشتى!
سپس افزود: (قطعا آنچه مرا به سوى آن مى خوانيد نه دعوتى در دنيا دارد و نه در آخرت (اين بتها هرگز رسولانى به سوى مردم نفرستاده اند تا آنها را به سوى خود دعوت كنند و نه در آخرت مى توانند حاكميت بر چيزى داشته باشند)( لا جرم انما تدعوننى اليه ليس له دعوة فى الدنيا و لا فى الاخرة ) .
اين موجودات بى حس و شعور، هرگز مبدا حركتى نبوده اند و نخواهند بود، نه سخنى مى گويند، نه رسولانى دارند و نه دادگاه و محكمه اى، خلاصه نه گرهى از كار كسى مى گشايند نه مى توانند گرهى در كار كسى بزنند. و به همين دليل، بايد بدانيد تنها بازگشت ما در قيامت به سوى خدا است( و ان مردنا الى الله ) .
او است كه رسولان خود را براى هدايت انسانها فرستاده، و او است كه آنها را در برابر اعمالشان پاداش و كيفر مى دهد.
و نيز بايد بدانيد كه (اسرافكاران و متجاوزان اهل دوزخند)( و ان المسرفين هم اصحاب النار ) .
به اين ترتيب (مؤ من آل فرعون ) سرانجام ايمان خود را آشكار ساخت، و خط توحيدى خويش را از خط شرك آلود آن قوم جدا كرد، دست رد بر سينه آن نامحرمان زد و يك تنه با منطق گويايش در برابر همه آنها ايستاد.
و در آخرين سخنش با تهديدى پر معنى گفت: (به زودى آنچه را من امروز به شما مى گويم به خاطر خواهيد آورد، و هنگامى كه آتش خشم و غضب الهى دامانتان را در اين جهان و آن جهان مى گيرد به صدق گفتار من پى مى بريد)( فستذكرون ما اقول لكم ) .
اما افسوس كه آن زمان دير است، اگر در آخرت باشد راه بازگشت وجود ندارد، و اگر در دنيا باشد به هنگام نزول عذاب تمام درهاى توبه بسته مى شود. سپس افزود: (من تمام كارهاى خود را به خداوند يگانه يكتا واگذار مى كنم كه او نسبت به بندگانش بينا است )( و افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد ) .
و به همين دليل نه از تهديدهاى شما مى ترسم، و نه كثرت و قدرت شما و تنهائى من مرا به وحشت مى افكند، چرا كه سرتاپا خود را به كسى سپرده ام كه قدرتش بى انتها است و از حال بندگانش به خوبى آگاه است اين تعبير ضمنا دعاى مؤ دبانه اى بود از اين مرد با ايمان كه در چنگال قومى زورمند و بيرحم گرفتار بود، تقاضائى بود مؤ دبانه از پيشگاه پروردگار كه در اين شرائط او را در كنف حمايت خويش قرار دهد.
خداوند هم اين بنده مؤ من مجاهد را تنها نگذاشت، و چنانكه در آيه بعد مى خوانيم: خداوند او را از نقشه هاى شوم و سوء آنها نگه داشت )( فوقاه الله سيئات ما مكروا ) .
تعبير به (سيئات ما مكروا) نشان مى دهد كه اجمالا توطئه هاى مختلفى بر ضد او چيدند، اما اين توطئه ها چه بود؟ قرآن سر بسته بيان كرده است، طبعا انواع مجازاتها و شكنجه ها و سرانجام قتل و اعدام بوده است، اما لطف الهى همه آنها را خنثى كرد.
در بعضى از تفاسير آمده است كه او با استفاده از يك فرصت مناسب خود را به موسى رسانيد، و همراه بنى اسرائيل از دريا عبور كرد و نيز گفته شده است كه وقتى تصميم بر قتل او گرفتند او به كوهى متوارى شد و از نظرها پنهان گشت.
اين دو منافاتى با هم ندارند ممكن است نخست در بيرون شهر مخفى شده باشد، تا بعدا به بنى اسرائيل ملحق گردد جزئى از اين توطئه ها ممكن است توطئه تحميل بت پرستى و بيرون كردن او از خط توحيد بوده كه خداوند اين را هم از او بر طرف ساخت، و او را در مسير ايمان و توحيد و تقوا راسخ قدم كرد.
ولى در مقابل (عذابهاى شديدى بر آل فرعون نازل گرديد)( و حاق بال فرعون سوء العذاب ) .
عذاب و مجازات الهى همه اش دردناك است، اما تعبير به (سوء العذاب ) نشان مى دهد كه خداوند عذاب دردناك ترى براى اين گروه انتخاب فرمود اين همان چيزى است كه در آيه بعد به آن اشاره مى كند.
و مى فرمايد (مجازات دردناك آنها همان آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند)( النار يعرضون عليها غدوا و عشيا ) .
(و روزى كه قيامت برپا مى گردد دستور مى دهد آل فرعون را در اشد عذاب وارد كنيد)( و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب ) .
قابل توجه اين كه اولا تعبير به آل فرعون مى كند كه اشاره به خاندان و اطرافيان و اصحاب گمراه او است، جائى كه آنها گرفتار چنين سرنوشتى شوند تكليف خود فرعون روشن است.
ثانيا: مى گويد آنها صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند اما در قيامت آنها را وارد اشد عذاب مى كند، اين به خوبى دلالت دارد كه عذاب اول عذاب برزخى است كه بعد از اين دنيا و قبل از قيام قيامت است و كيفيت آن عرضه و نزديكى به آتش دوزخ است، عرضهاى كه هم روح و جان را به لرزه در مى آورد و هم جسم را تحت تاءثير قرار مى دهد.
ثالثا: تعبير به (غدو) و (عشى ) (صبح و شام ) يا اشاره به دوام اين عذاب است چنانكه ميگوئيم فلان كس صبح و شام مزاحم ما است، يعنى همواره و هميشه، و يا اشاره به انقطاع عذاب برزخى است كه تنها در مواقع صبح و شام كه مواقع قدرتنمائى فراعنه و عيش و نوش آنها بوده به آن گرفتار مى شوند.
از تعبير (غدو) و (عشى ) (صبح و شام نيز نبايد تعجب كرد كه مگر در عالم برزخ چنين امورى هست زيرا از آيات قرآن استفاده مى شود كه حتى در قيامت صبح و شام نيز وجود دارد، چنانكه در آيه 62 سوره مريم مى خوانيم:( و لهم رزقهم فيها بكرتا و عشيا ) : (براى آنها (بهشتيان ) صبح و شام روزهاى مخصوصى است ).
اين منافات با دائمى بودن نعمتهاى بهشتى ندارد، چنانكه در آيه 35 سوره رعد آمده است (اكلها دائم و ظلها)، زيرا ممكن است در عين دوام نعمت روزيها و الطاف مخصوصى در اين دو وقت نصيب بهشتيان گردد.
نكته ها:
1 - سرگذشت مؤ من آل فرعون يك درس بزرگ مبارزه با طاغوتها
اديان الهى و مكتبهاى آسمانى كه در برابر طاغوتها و جباران ظاهر شدند در آغاز بوسيله گروه اندكى عرضه شد آنها اگر مى خواستند از كمى نفرات وحشت كنند و كثرت مخالفان را دليل بر حقانيت آنها بشمرند هرگز اين مكتبها رشد نمى كرد.
اصل اساسى كه بر تمام برنامه هاى آنها حاكم بود همان است كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در گفتار پرمحتوايش بيان فرموده: ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله: (اى مردم در طريق هدايت از كمى نفرات هرگز وحشت نكنيد).
مؤ من آل فرعون سمبلى بود از اين مكتب، و رهروى بود از پيشقدمان اين راه، و نشان داد كه يك انسان با عزم و اراده راسخ ناشى از ايمان مى تواند حتى در اراده فراعنه جبار اثر بگذارد و پيامبر بزرگى را از خطر برهاند.
تاريخ زندگى اين مرد شجاع و هوشيار نشان مى دهد كه هميشه بايد حركات طرفداران حق حساب شده باشد، گاه بايد ايمان را اظهار كرد و فرياد كشيد، گاه بايد براى هدفهاى (كوتاه مدت ) و (دراز مدت ) ايمان را مكتوم داشت.
و تقيه چيزى جز اين نيست كه انسان به خاطر هدفهاى مقدسش اعتقاد خود را در مقطع خاصى مكتوم دارد.
همانگونه كه مجهز بودن به سلاح ظاهرى براى درهم كوبيدن دشمن لازم است سلاح برنده منطق نيز ضرورى است كه تاءثيرش از سلاح ظاهر به مراتب بيشتر است: لذا كارى را كه مؤ من آل فرعون با منطق خود انجام داد در آن شرائط خاص از هيچ سلاحى ساخته نبود.
و بالاخره داستان مؤ من آل فرعون نشان مى دهد كه خدا اينگونه افراد با ايمان را تنها نمى گذارد و در برابر خطرات در پناه لطف خودش قرار مى دهد. اين نكته نيز قابل توجه است كه (مؤ من آل فرعون ) طبق بعضى از روايات سرانجام به شهادت رسيد، و اينكه قرآن مى گويد خداوند او را از توطئه هاى شوم فرعونيان رهائى بخشيد، منظور اين است كه او را از انحراف عقيده و تحميل كفر و شرك بر او حفظ كرد.
2 - تفويض كار به خدا
درباره اهميت واگذارى كار خويش به خدا و توكل بر پروردگار همين بس كه در حديثى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) آمده است: الايمان له اربعة اركان التوكل على الله و تفويض الامر الى الله عز و جل و الرضا بقضاء الله و التسليم لامر الله: ايمان چهار ركن دارد: توكل بر خدا، واگذارى كار خويش به او و راضى بودن به قضاى الهى و تسليم در برابر فرمان خداوند.
امام صادق (عليهالسلام ) فرمود: (المفوض امره الى الله فى راحة الابد، و العيش الدائم الرغد، و المفوض حقا هو العالى عن كل همة دون الله: (كسى كه كار خود را به خدا واگذارد در راحت ابدى و زندگى جاودانه پر بركت است، و كسى كه حقيقتا كار خود را به خدا واگذارد برتر از آن است كه به غير او بينديشد). (تفويض ) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى (رد كردن ).
است، بنابر اين (تفويض امر به خدا) به معنى واگذار نمودن كار خويش به او است، نه به اين معنى كه انسان دست از تلاش و كوشش بردارد كه اين بطور مسلم تحريفى است در معنى (تفويض ) بلكه به اين معنى است كه نهايت كوشش و تلاش و جهاد را به كار گيرد، و هنگامى كه در برابر موانع سخت قرار گرفت وحشت نكند دستپاچه نشود و دلسرد نگردد بلكه كار خود را به خدا واگذارد، و با عزمى راسخ به جهاد و تلاش ادامه دهد
(تفويض ) گرچه از نظر مفهوم با (توكل ) شباهت زيادى دارد ولى مرحله اى برتر از آن است، چرا كه (حقيقت توكل ) خدا را وكيل خويش دانستن است، ولى تفويض مفهومش واگذارى مطلق به او است، زيرا بسيار مى شود كه انسان وكيلى انتخاب مى كند ولى به نظارت خويش نيز ادامه مى دهد، اما در مقام تفويض هيچ نظرى از خود ندارد.
3 - عالم برزخ برزخ
(چنانكه ) از نامش پيدا است عالمى است واسطه در ميان اين جهان و جهان ديگر، در قرآن مجيد به همان اندازه كه درباره عالم قيامت فراوان صحبت شده درباره برزخ بحث كمى ديده مى شود، به همين دليل هالهاى از ابهام آنرا فرا گرفته، و خصوصيات و جزئيات آن چندان روشن نيست. حقيقت اين است كه آگاهى بر خصوصيات برزخ تاءثير زيادى بر مسائل اعتقادى نمى گذارد و شايد به همين جهت كمتر درباره آن در كتاب الله بحث شده است، ولى اين نكته را نبايد فراموش كرد كه قرآن اصل وجود عالم برزخ را با صراحت بيان داشته است.
از جمله آياتى كه به وضوح از وجود چنين عالمى خبر مى دهد آيات مورد بحث است آنجا كه مى گويد: (آل فرعون قبل از قيام قيامت هر صبح و شام از طريق عرضه شدن بر آتش مجازات مى شوند) اين چيزى جز عذاب برزخى نيست.
از سوى ديگر آياتى كه درباره حيات جاويدان شهيدان بعد از مرگ سخن مى گويد، و از پاداشهاى فوق العاده آنها بحث مى كند گواه بر وجود (نعمتهاى برزخى ) است.
قابل توجه اينكه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه فرمود: ان احدكم اذا مات عرض عليه مقعده بالغداة و العشى، ان كان من اهل الجنة فمن الجنة، و ان كان من اهل النار فمن النار، يقال هذا مقعدك حيث يبعثك الله يوم القيامة!:
(هنگامى كه يكى از شما از دنيا مى رود جايگاه او را هر صبح و شام به او نشان مى دهند، اگر بهشتى باشد جايگاهش را در بهشت، و اگر دوزخى باشد جايگاهش را در آتش، و به او مى گويند: اين جايگاه تو در روز قيامت است ) (و همين امر باعث شادى يا عذاب روح او مى شود).
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: ذلك فى الدنيا قبل يوم القيامة لان فى نار القيامه لا يكون غدو و عشى، ثم قال ان كانوا يعذبون فى النار غدوا و عشيا ففيها بين ذلك هم من السعداء، لا و لكن هذا فى البرزخ قبل يوم القيامة الم تسمع قوله عز و جل: و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب: اين در دنيا قبل از روز قيامت است، زيرا آتش قيامت صبح و شام ندارد سپس فرمود: اگر آنها در قيامت تنها صبح و شام در آتش دوزخ عذاب شوند در ميان اين دو بايد سعادتمند باشند، چنين نيست، اين مربوط به برزخ است پيش از روز.
قيامت، آيا سخن خدا را (بعد از اين جمله ) نشنيده اى كه مى فرمايد: (هنگامى كه قيامت برپا مى گردد فرمان داده مى شود آل فرعون را در اشد عذاب وارد كنيد).
امام نمى فرمايد: در قيامت صبح و شام نيست، بلكه مى فرمايد آتش دوزخ جاودانه است و صبح و شام ندارد، آنچه مجازاتش صبح و شام دارد عالم برزخ است، سپس به جمله بعد كه سخن از قيامت مى گويد به عنوان قرينه اى بر اينكه جمله قبل مربوط به برزخ است استدلال مى فرمايد.
درباره برزخ و دلائل آن در جلد 14 صفحه 314 به بعد (ذيل آيه 100 سوره مؤ منون ) به طور مشروح بحث كرده ايم.
آيه (47) تا (50) و ترجمه
( و إذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفؤ ا للذين استكبروا إنا كنا لكم تبعا فهل أنتم مغنون عنا نصيبا من النار ) (47)( قال الذين استكبروا إ نا كل فيها إ ن الله قد حكم بين العباد ) (48)( و قال الذين فى النار لخزنة جهنم ادعوا ربكم يخفف عنا يوما من العذاب ) (49)( قالوا أو لم تك تأتيكم رسلكم بالبينت قالوا بلى قالوا فادعوا و ما دعؤا الكفرين إلا فى ضلل ) (50)
ترجمه:
47 - به خاطر بياور هنگامى را كه در آتش دوزخ با هم محاجه مى كنند، ضعفا به مستكبران مى گويند: ما پيرو شما بوديم آيا (امروز) سهمى از آتش را بجاى ما پذيرا مى شويد؟!
48 - مستكبران مى گويند: ما همگى در آن هستيم، خداوند در ميان بندگانش (به عدالت ) حكم كرده است.
49 - و آنها كه در آتشند به خازنان جهنم مى گويند: از پروردگارتان بخواهيد يك روز عذاب را از ما بردارد.
50 - آنها مى گويند: آيا پيامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نيامدند؟ مى گويند: آرى آنها مى گويند: پس هر چه مى خواهيد دعا كنيد، ولى دعاى كافران (به جائى نمى رسد و) جز در ضلالت نيست.
تفسير:
محاجه ضعفا و مستكبران در دوزخ!
از آنجا كه مؤ من آل فرعون در پايان سخنانش جمعيت فرعونيان را به مساءله قيامت و عذاب دوزخ توجه داد، آيات مورد بحث رشته سخن را در همين زمينه به دست گرفته و دنبال مى كند، و صحنه هايى از گفتگوى پرخاشگرانه دوزخيان را در دل آتش منعكس مى سازد.
نخست مى فرمايد: (بخاطر بياور هنگامى را كه آنها در آتش دوزخ محاجه و گفتگو مى كنند، (ضعفا) به (مستكبران ) مى گويند: ما پيروان شما بوديم، آيا اكنون سهمى از عذاب و نصيبى از آتش دوزخ را بجاى ما پذيرا مى شويد؟)( و اذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا نصيبا من النار ) .
منظور از (ضعفا) كسانى هستند كه علم كافى و استقلال فكرى نداشتند، چشم و گوش بسته به دنبال سردمداران كفر حركت مى كردند كه قرآن از آنها.
به عنوان مستكبران ياد كرده است:
بدون شك اين پيروان در آنجا مى دانند كه رهبران آنها نيز خود گرفتار عذابند، و كمترين توانائى براى دفاع از آنها ندارند اما چرا اين پيروان به آنها پناه ميبرند و تقاضا مى كنند سهمى از عذابشان را بپذيرند؟!
بعضى گفته اند اين به خاطر آن است كه در اين جهان عادت كرده بودند در حوادث سخت به آنها پناه برند، در آنجا نيز ناخودآگاه به سوى اين امر كشيده مى شوند.
ولى بهتر اين است كه گفته شود اين يك نوع سخريه و ملامت و سرزنش نسبت به آنها است، تا معلوم شود تمام ادعاهاى آنها پوشالى و خالى از حقيقت بوده است قابل توجه اين كه از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده در يكى از روزهاى غدير خطبه اى خواند و ضمن دعوت مردم به توحيد الهى آنها را به طاعت كسانى كه خداوند امر به اطاعت آنها كرده است توجه داد و آيه فوق را يادآور شد، سپس افزود: افتدرون الاستكبار ما هو؟ هو ترك الطاعة لمن امروا بطاعته، و الترفع على من ندبوا الى متابعته، و القرآن ينطق من هذا كثيرا، ان تدبره متدبر زجره، و وعظه!:
(آيا ميدانيد استكبار چيست؟ ترك اطاعت كسانى كه ماءمور به اطاعت آنها هستيد و خود برتربينى نسبت به آنها، قرآن از اين مقوله سخن بسيار مى گويد، به گونه اى كه اگر انسان در آن بينديشد او را اندرز مى دهد و از خلاف باز مى دارد) (در حقيقت امام (عليهالسلام ) با اين تعبيرات زنده و روشن مى خواهد راه عذر را بر كسانى كه وصاياى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در روز غدير فراموش كردند و دنبال دگران رفتند. هشدار دهد).
به هر حال مستكبران در پاسخ اين سخن سكوت نمى كنند اما جوابى مى گويند كه از نهايت ضعف و زبونى آنها حكايت دارد، چنانكه قرآن در آيه بعد به آن اشاره كرده مى فرمايد: (مستكبران مى گويند: ما و شما همگى در اين آتش دوزخيم، و سرنوشت مشتركى داريم، خداوند در ميان بندگانش به عدالت حكم كرده است )!( قال الذين استكبروا انا كل فيها ان الله قد حكم بين العباد ) .
اگر مى توانستيم مشكلى را از شما حل كنيم از خودمان حل مى كرديم، هيچ كارى از ما در اينجا ساخته نيست، نه دفع عذاب از شما و نه از خودمان، و نه حتى پذيرش بخشى از مجازات شما.
قابل توجه اينكه در آيه 21 سوره ابراهيم همين پيشنهاد ضعفا در برابر مستكبران مطرح شده و در آنجا مى خوانيم: مستكبران در جواب مى گويند:( لو هدانا الله لهديناكم سواء علينا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محيص ) : (اگر خدا ما را (به سوى راه رهائى از عذاب ) هدايت كرده بود ما نيز شما را هدايت مى كرديم (كار از اينها گذشته است ) چه بى تابى كنيم و چه شكيبائى تفاوتى ندارد)! پيدا است كه اين دو جواب منافاتى با هم ندارد و مكمل يكديگر است
اينجا كه دست آنها از هر وسيله اى كوتاه مى شود رو به سوى خازنان دوزخ و ماءموران عذاب مى كنند (و اين دوزخيان به خازنان جهنم مى گويند شما از پروردگارتان بخواهيد يك روز عذاب را از ما بر دارد)( و قال الذين فى النار لخزنة جهنم ادعوا ربكم يخفف عنا يوما من العذاب ) .
آنها مى دانند كه مجازات الهى بر طرف شدنى نيست، تنها تقاضايشان اين است كه يك روز عذاب الهى از آنان برداشته شود يك روز تخفيف بگيرند نفسى تازه كنند، و اندكى بياسايند، و به همين قانع هستند!
ولى مراقبان دوزخ (مى گويند: آيا پيامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نيامدند)؟ و آيا بقدر كافى براى شما اتمام حجت نشد؟( قالوا او لم تك تاتيكم رسلكم بالبينات ) .
در پاسخ (مى گويند: آرى ) (قالوا بلى ).
ولى خازنان دوزخ به آنان (مى گويند: حال كه چنين است هر چه مى خواهيد دعا كنيد، اما بدانيد دعاى كافران بجائى نمى رسد و ضايع و نابود مى شود)( قالوا فادعوا و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال ) .
شما خود معترفيد كه پيامبران الهى با دلائل روشن آمدند، اما به آنها اعتنا نكرديد و كافر شديد، بنابراين هر چه دعا كنيد سودى ندارد، چرا كه خدا دعاى كافران را نمى پذيرد. جمعى از مفسران در تفسير جمله اخير گفته اند منظور اين است كه شما خودتان دعا كنيد زيرا ما بدون اذن پروردگار نمى توانيم دعا كنيم، اشاره به اين كه وقتى ما چنين اجازه اى نداشته باشيم بايد بدانيد درهاى نجات به روى شما بسته است، درست است كه كافر در قيامت مؤ من مى شود، اما اين ايمان چيزى از آثار كفر او نمى كاهد، لذا همچنان نام كافر بر او مى ماند.
ولى تفسير اول مناسبت به نظر مى رسد.
آيه (51) تا (55) و ترجمه
( إنا لننصر رسلنا و الذين أمنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الا شهد ) (51)( يوم لا ينفع الظلمين معذرتهم و لهم اللعنة و لهم سوء الدار ) (52)( و لقد أتينا موسى الهدى و أورثنا بنى إسرئيل الكتب ) (53)( هدى و ذكرى لا ولى الا لبب ) (54)( فاصبر إن وعد الله حق و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكر ) (55)
ترجمه:
51 - ما به طور مسلم رسولان خود، و كسانى را كه ايمان آورده اند، در زندگى دنيا و روزى كه گواهان به پا مى خيزند، يارى مى دهيم
52 - روزى كه عذر خواهى ظالمان سودى نمى بخشد، و لعنت خدا از آن آنها و خانه (و جايگاه ) بد نيز براى آنها است.
53 - ما به موسى هدايت بخشيديم و بنى اسرائيل را وارثان كتاب (تورات ) قرار داديم
54 - كتابى كه مايه هدايت و تذكر براى صاحبان عقل بود.
55 - صبر و شكيبائى پيشه كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت استغفار نما و تسبيح و حمد پروردگارت را هر صبح و شام بجا آور.
تفسير:
ما مؤ منان را يارى مى دهيم.
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از محاجه و گفتگوهاى دوزخيان بود كه نمى توانند يكديگر را يارى كنند، و نه كسى به يارى آنها مى شتابد، و از آنجا كه در آيات پيش از آن نيز سخن از (مؤ من آل فرعون ) آن مرد مجاهد و مبارز كم نظير و حمايت خداوند از او مطرح بود، در آيات مورد بحث به عنوان يك قانون كلى حمايت خويش را از پيامبران و مؤ منان در دنيا و آخرت بيان مى دارد.
مى فرمايد: (ما بطور مسلم رسولان خود و كسانى را كه ايمان آورده اند در زندگى دنيا و روز قيامت كه گواهان بر پا مى خيزند يارى مى دهيم )( انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد ) .
حمايتى بى دريغ و مؤ كد به انواع تاءكيد، حمايتى كه بى قيد و شرط است و به همين جهت انواع پيروزيها را به دنبال دارد، و اعم از پيروزى در منطق و بيان، يا پيروزى در جنگها، يا فرستادن عذاب الهى بر مخالفان و نابود كردن آنان و يا امدادهاى غيبى كه قلب را تقويت و روح را به لطف الهى نيرومند و قوى مى سازد.
در اينجا به تعبير تازهاى درباره روز قيامت برخورد مى كنيم و آن (يوم يقوم الاشهاد) (روزى كه گواهان قيام مى كنند) مى باشد.
(اشهاد) جمع (شاهد) يا شهيد است (همانگونه كه اصحاب جمع (صاحب ) و (اشراف ) جمع (شريف ) است ) و به هر حال به معنى گواهان است.
در اينكه اين گواهان كيانند تفسيرهاى مختلفى شده است كه همه قابل جمع است:
1 - منظور فرشتگان مراقب اعمال آدمى است.
2 - منظور پيامبران مى باشد كه گواهان امتها هستند.
3 - مقصود فرشتگان و پيامبران و مؤ منانند كه گواهان اعمال انسانها مى باشند.
اما احتمال اينكه اعضاء پيكر انسان نيز داخل در اين بحث باشد بعيد به نظر مى رسد، زيرا واژه (اشهاد) هر چند معنى گسترده اى دارد اما تعبير به (يوم يقوم الاشهاد) (روزى كه گواهان قيام مى كنند) با آن متناسب نيست.
اين تعبير اشاره به نكته جالبى است و مى خواهد بگويد آن روزى كه همه خلائق در آن جمعند گواهان در آن محضر بزرگ قيام مى كنند، و رسوائى در آنجا بدترين رسوائى است، و پيروزى نيز برترين پيروزى است، ما در آن روز مؤ منان و رسولان خود را يارى مى كنيم و بر آبروى آنها در آن محضر بزرگ مى افزائيم.
اما آن روز روز رسوائى و بدبختى كافران و ظالمان است، چنانكه در آيه بعد مى افزايد: (همان روزى كه عذرخواهى ظالمان سودى نمى بخشد، و لعنت خدا مخصوص آنها است، و خانه و جايگاه بد نيز به آنها تعلق دارد)( يوم لا ينفع الظالمين معذرتهم و لهم اللعنة و لهم سوء الدار ) .
از يكسو عذر خواهى آنها در برابر گواهان به جائى نمى رسد و رسوائى در آن محضر بزرگ دامانشان را مى گيرد.
از سوى ديگر از رحمت خدا دورند و لعنت كه همان بعد معنوى از رحمت است گريبانگيرشان مى شود.
و از سوى سوم از نظر جسمانى نيز در شكنجه و عذابند، و در بدترين جايگاه در آتش دوزخ!
سوال:
در اينجا سؤ ال مهمى مطرح مى شود و آن اينكه: اگر خداوند وعده پيروزى پيامبران و مؤ منان را به صورت مؤ كد داده، پس چرا ما در طول تاريخ شاهد كشتار جمعى از پيامبران و مؤ منان به دست كفار بى ايمان هستيم؟ چرا گاه آنها شديدا در تنگنا واقع مى شدند؟ و يا از نظر نظامى شاهد شكست بودند؟ مگر وعده الهى تخلف پذير است؟!
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه: مقياس سنجش بسيارى از مردم در ارزيابى مفهوم پيروزى بسيار محدود است، آنها پيروزى را تنها در اين مى دانند كه انسان دشمن را به عقب براند و چند روزى حكومت را به دست گيرد.
آنها پيروزى در هدف، و برترى مكتب را به حساب نمى آورند، آنها الگو شدن يك مجاهد شهيد را براى نسلهاى موجود و آينده در نظر نمى گيرند، آنها عزت و سربلندى در نزد همه آزادگان جهان و جلب خشنودى و رضايت خدا را به هيچ مى انگارند.
بديهى است در چنان ارزيابى محدودى اين ايراد پاسخ ندارد، اما اگر ديد خود را وسيعتر و افق فكر خود را بازتر كنيم و ارزشهاى واقعى را در نظر بگيريم آنگاه به معنى عميق آيه پى خواهيم برد.
(سيد قطب ) در تفسير (فى ظلال ) در اينجا سخنى دارد كه شاهد ارزنده اى بر اين مقصود است.
او قهرمان ميدان كربلا حسين عزيز (عليهالسلام ) را مثال مى زند و چنين مى گويد:
(حسين رضوان الله عليه در چنان صحنه بزرگ از يكسو، و دردناك از سوى ديگر، شربت شهادت نوشيد، آيا اين پيروزى بود يا شكست؟!
در مقياس كوچك و صورت ظاهر شكست بود، اما در برابر حقيقت خالص و مقياسهاى بزرگ پيروزى عظيمى به شمار مى آيد.
براى هر شهيدى در روى زمين قلوب پاك انسانها مى لرزد، عشق و عواطف را بر مى انگيزد، و غيرت و فداكارى را در نفوس به جنب و جوش مى آورد، همانگونه كه حسين (رضوان الله عليه ) چنين كرد.
اين سخنى است كه هم شيعيان و هم غير شيعيان از سائر مسلمين، و هم گروه عظيمى از غير مسلمانان در آن متفق و هم عقيده اند.
چه بسيار شهيدانى كه اگر هزار سال زنده مى ماندند نمى توانستند به مقدار شهادتشان عقيده و مكتب خود را يارى كنند، و قدرت نداشتند اينهمه مفاهيم بزرگ انسانى را در دلها به يادگار گذارند، و هزاران انسان را با آخرين سخنان خود كه با خونشان مى نويسند به كارهاى بزرگ وادار كنند.
آرى اين سخنان و خطبه هاى آخرين كه با خط خونين نوشته شده است پيوسته زنده مى ماند، و فرزندان و نسلهاى آينده را به حركت در مى آورد، و اى بسا تمام تاريخ را در طول قرون و اعصار تحت تأثير خود قرار مى دهد.
بايد بر اين سخن بيفزائيم كه ما شيعيان همه سال با چشم خود آثار حيات امام حسين عزيز (عليهالسلام ) و دوستان شهيدش را در كربلا مى بينيم كه جلسات سوگوارى آنها سرچشمه چه جنبشهاى عظيمى مى شود؟!
ما با چشم خود شاهد و ناظر حركت ميليونها نفر مسلمان بيدار در ايام عاشوراى حسينى براى ريشه كن ساختن كاخ ظلم و استبداد و استعمار بوديم.
ما با چشم خود ديديم كه اين نسل فداكار كه درس خويش را در مكتب امام حسين (عليهالسلام ) و مجالس يادبود و ايام عاشوراى او خوانده بود چگونه با دست خالى از هر گونه سلاح قدرتمندترين سلاطين جبار را از تخت خود پائين كشيده اند.
آرى ما با چشم ديديم چگونه خون حسين در عروق آنها به جريان افتاد و تمام محاسبات سياسى و نظامى ابرقدرتها را بر هم زد.
آيا اين پيروزى حسين (عليهالسلام ) و يارانش نبود كه توانستند بعد از 13 قرن چنان قدرتنمائى كنند؟
سؤ ال ديگر
سؤ ال ديگرى نيز در اينجا مطرح مى شود، و آن اينكه آيه فوق مى گويد: در روز قيامت عذر خواهى ظالمان مؤ ثر نيست، در حالى كه در آيه 36 سوره مرسلات مى خوانيم در آن روز اصلا به آنها اجازه عذر خواهى داده نمى شود و لا يوذن لهم فيعتذرون اين دو چگونه با هم سازگار است؟
در پاسخ بايد به دو نكته توجه كرد: نخست اينكه روز قيامت مواقفى دارد كه شرائط آن با هم متفاوت است، در پاره اى از مواقف زبان از كار مى افتد و دست و پا و اعضاء و جوارح به سخن مى آيند و گواهى مى دهند، اما در پاره اى ديگر از مواقف زبان گشوده مى شود و انسان سخن مى گويد (چنانكه آيات 65 سوره يس از يكسو، و آيات گذشته همين سوره درباره گفتگوها و مشاجرات دوزخيان شاهد اين مدعا است ).
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه در بعضى از مواقف اجازه عذرخواهى به آنها داده نشود؟ در حالى كه در مواقف ديگر عذرخواهى مى كنند اما سودى ندارد.
نكته ديگر اينكه: گاه انسان سخنى مى گويد اما بى فايده و بيهوده است، در چنين موارد گوئى اصلا سخنى نگفته، بنابراين جمله (به آنها اجازه عذر خواهى داده نمى شود) ممكن است به اين معنى باشد كه عذر خواهى آنها بيهوده است.
سپس قرآن يكى از موارد يارى رسولان و پيروزى آنها را در پرتو حمايت الهى بر دشمنان عنوان كرده مى گويد: ما به موسى هدايت بخشيديم و بنى اسرائيل را وارثان كتاب آسمانى (تورات ) قرار داديم( و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنى اسرائيل الكتاب ) .
هدايتى كه خداوند به موسى ارزانى داشت معنى گسترده اى دارد كه هم مقام نبوت و وحى را شامل مى شود، و هم كتاب آسمانى يعنى تورات، و هم هدايتهائى كه در مسير انجام رسالتش به او داده شد، و معجزاتى كه در اختيار او قرار گرفت.
تعبير به ميراث در مورد تورات بخاطر اين است كه بنى اسرائيل نسلى بعد از نسل ديگر آنرا در اختيار گرفتند، و مى توانستند از آن بهره گيرى كنند بى آنكه زحمتى براى آن كشيده باشند، همچون ميراثهاى معمولى كه بدون زحمت در اختيار انسان قرار مى گيرد، هر چند آنها اين ميراث بزرگ الهى را ضايع كردند.
در آيه بعد مى افزايد: (اين كتاب آسمانى هم مايه هدايت بود، هم يادآورى براى صاحبان عقل )( هدى و ذكرى لاولى الالباب ) .
تفاوت (هدايت ) و (ذكرى ) در اين است كه هدايت در آغاز كار است، اما تذكر به عنوان يادآورى در برابر مسائلى است كه انسان قبلا شنيده و به آن ايمان آورده اما از صفحه خاطرش محو شده است، و به تعبير ديگر كتب آسمانى هم آغازگر هدايت است هم تداوم بخش آن.
ولى هم در آغاز، و هم در ادامه كار، بهره واقعى را (اولوالالباب )) و صاحبان مغز و انديشه مى برند، نه نابخردان لجوج و نه متعصبان چشم و گوش بسته.
در آخرين آيه مورد بحث سه دستور مهم به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دهد كه در حقيقت دستوراتى است عمومى و همگانى هر چند مخاطب شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
نخست مى گويد: (صبر و شكيبائى پيشه كن كه وعده خدا حق است )( فاصبر ان وعد الله حق ) .
در برابر عناد و لجاجت دشمنان و كارشكنى آنان صبر كن.
در مقابل نادانى جمعى از دوستان و سستى و سهل انگارى و احيانا آزار آنان صبر كن.
و در برابر تمايلات نفس و هوسهاى سركش و خشم و غضب نيز شكيبائى نما.
خلاصه كليد پيروزى تو در تمام زمينه ها صبر و استقامت است.
بدان كه وعده خداوند در مورد پيروزى تو و امتت تخلف ناپذير است، اين ايمان به حقانيت وعده الهى تو را در مسيرت دلگرم و پر استقامت مى كند، و تحمل ناملايمات را بر تو و مؤ منان آسان مى سازد.
در قرآن مجيد بارها پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماءمور به صبر شده كه گاهى به صورت مطلق است، همانند آيه مورد بحث، و بعضى آيات ديگر، و گاه در بعضى موارد مخصوص ذكر شده است مانند آيه 39 و 40 سوره ق( فاصبر على ما يقولون ) : (در برابر آنچه آنها مى گويند و نسبتهاى ناروائى كه به تو مى دهند صبر كن ) در جاى ديگر مى گويد: (با آن دسته از يارانت كه (ظاهرا فقيرند اما هر صبح و شام پروردگار خويش را مى خوانند و عبادت مى كنند صبر و شكيبائى كن و از آنها جدا مشو) (كهف - 28).
تمام پيروزيهائى كه نصيب پيامبر و مسلمانان نخستين شد در سايه همين صبر و استقامت بود، و امروز نيز بدون آن غلبه بر دشمنان فراوان و مشكلات زياد ممكن نيست.
در دستور دوم مى فرمايد: (و براى گناهت استغفار كن )( و استغفر لذنبك ) .
مسلم است پيامبر بخاطر مقام عصمت مرتكب گناهى نمى شد، ولى چنانكه گفته ايم اين گونه تعبيرات در قرآن مجيد در مورد پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ساير انبياء (عليهاالسلام ) اشاره به گناهان نسبى است، چرا كه گاهى اعمالى كه در مورد افراد عادى عبادت و حسنات است در مورد انبياى بزرگ گناه محسوب مى شود چرا كه( حسنات الابرار سيئات المقربين ) .
يك لحظه غفلت و حتى يك ترك اولى در مورد آنها سزاوار نيست، و به خاطر مقام والا و سطح عالى معرفتشان بايد از همه اين امور بركنار باشند و هرگاه از آنها سر زند از آن استغفار مى كنند.
اما اين كه بعضى گفته اند منظور گناهان امت است، يا گناهانى كه ديگران در مورد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انجام دادند، و يا استغفار در اينجا تعبدى است، بعيد به نظر مى رسد.
در آخرين دستور مى فرمايد: (تسبيح و حمد پروردگارت را هر عصر و صبح بجا آور)( و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكار ) .
(عشى ) به معنى بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب است و (ابكار) بين الطلوعين را مى گويند.
ممكن است (عشى ) و (ابكار) اشاره به دو وقت معين عصرگاهان و صبحگاهان باشد كه انسان آمادگى براى حمد و تسبيح الهى دارد، چرا كه هنوز مشغول كار روزانه نشده، و يا آن را به پايان رسانيده است.
و ممكن است به معنى دوام حمد و تسبيح در مدت تمام شبانه روز باشد، و اين تعبير معمول است كه فى المثل مى گوئيم: (صبح و شام از او مراقبت كنيد، يعنى هميشه.
بعضى اين حمد و تسبيح را اشاره به نمازهاى صبح و عصر يا تمام نمازهاى پنجگانه دانسته اند، در حالى كه ظاهر تعبير آيه مفهومى وسيعتر از آن دارد و نمازها مى تواند فقط مصداقى از آن باشد.
به هر حال اين سه دستور جامع در زمينه خودسازى و آمادگى براى پيروزيها در سايه لطف الهى است، و اين زاد و توشه اى است در مسير وصول به اهداف بزرگ.
قبل از هر چيز تحمل و شكيبائى در برابر شدائد و موانع، سپس پاك ساختن صفحه دل از زنگار گناه و از هر گونه آلودگى، و بعد آراستن آن با ياد پروردگار، آراستنى كه تسبيح و حمد به معنى منزه دانستن خداوند از هر گونه عيب و نقص و ستايش او بر هر حسن و كمال را شامل مى گردد.
حمد و تسبيحى كه در مورد خالق است ولى پرتوش در دل مخلوق نيز مى افتد، و او را از عيوب پاك كرده، به صفات كماليه آراسته مى سازد.
آيه (56) تا (59) و ترجمه
( إن الذين يجادلون فى ايات الله بغير سلطان أتئهم إن فى صدورهم إلا كبر ما هم ببالغيه فاستعذ بالله إنه هو السميع البصير ) (56)( لخلق السموات و الا رض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لايعلمون ) (57)( و ما يستوى الا عمى و البصير و الذين أمنوا و عملوا الصالحات و لاالمسى ء قليلا ما تتذكرون ) (58)( إن الساعة لاتية لا ريب فيها و لكن اكثر الناس لا يؤمنون ) (59)
ترجمه:
56 - كسانى كه در آيات خداوند بدون دليلى كه از سوى خدا براى آنها آمده باشد ستيزه جوئى مى كنند در دلهايشان فقط تكبر (و غرور) است، و هرگز به منظور خود نخواهد
رسيد، بنابراين به خداوند پناه بر كه او شنوا و بينا است.
57 - آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهمتر است ولى اكثر مردم نمى دانند
58 - هرگز نابينا و بينا مساوى نيستند، همچنين كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند با بدكاران يكسان نخواهند بود، اما كمتر متذكر مى شويد.
59 - روز قيامت به طور مسلم خواهد آمد، شكى در آن نيست، ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند.
تفسير:
(نابينا) و (بينا) يكسان نيست، همچنين (كافر) و (مؤ من )
در آيات گذشته خداوند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به صبر و شكيبائى در مقابل مخالفان و نغمه هاى ناموزون و توطئه هاى شوم آنها دعوت مى كرد، و آيات مورد بحث انگيزه مجادله و ستيزه جوئيهاى آنان را در مقابل حق شرح مى دهد.
در نخستين آيه مى گويد: (كسانى كه بدون منطق و دليلى كه از سوى خدا براى آنها آمده باشد در آيات الهى مجادله مى كنند، و در سينه هاشان جز تكبر نيست( ان الذين يجادلون فى آيات الله بغير سلطان اتاهم ان فى صدورهم الاكبر ) .
(مجادله ) - چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم - به معنى مخاصمه و ستيزه جوئى در سخن و جر و بحثهاى بى منطق است.
هر چند گاهى در معنى وسيع اعم از گفتگوى باطل و حق نيز به كار مى رود، و تعبير (بغير سلطان اتيهم ) تأكيدى است بر آنچه معمولا از معنى مجادله استفاده مى شود، چرا كه (سلطان ) به معنى دليل و برهانى است كه مايه سلطه انسان برطرف مقابل مى شود.
و تعبير (اتاهم ) اشاره به دلائلى است كه از طريق وحى از سوى خدا نازل مى گردد، و چون وحى مطمئنترين طريق براى اثبات حقائق است در اينجا روى آن تكيه شده است.
منظور از (آيات الله ) كه آنها در مورد آن مجادله مى كردند (معجزات و آيات قرآن و بحثهاى مربوط به مبدء و معاد است كه گاه آنرا سحر مى خواندند، گاه نشانه جنون و گاه اساطير الاولين و افسانه هاى پيشينيان!
و به اين ترتيب آيه گواه زنده اى بر اين حقيقت است كه سرچشمه اصلى مجادله كبر و غرور و خودمحورى است، چرا كه افراد متكبر و خود محور به خاطر علاقه شديد به خويشتن، به ديگران اعتنا ندارند، افكار خود را حق و نظرات ديگران را هر چه باشد باطل مى پندارند، لذا روى سخنان باطل خود ايستادگى به خرج مى دهند.
تعبير به ان اشاره به اين است كه عامل منحصر در اينگونه موارد همان كبر و خود برتربينى است و الا چگونه ممكن است انسان بدون دليل و مدرك اينهمه بر گفتار خود ايستادگى به خرج دهد.
(صدور) (سينه ها) در اينجا اشاره به قلبها است و منظور از قلب روح و جان و فكر است كه در آيات قرآن كرارا به اين معنى آمده است.
بعضى از مفسران (كبر) را در آيه فوق به معنى (حسد) تفسير كرده اند، و عامل مجادله آنها را حسادتشان نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مقام معنوى و ظاهرى او مى دانند، در حالى كه كبر در لغت به اين معنى نيست، ولى ممكن است ملازم آن باشد، چرا كه افراد متكبر و خود محور معمولا حسود نيز هستند، همه مواهب را براى خود مى خواهند و از اينكه ديگران از آن بهره گيرند ناراحت مى شوند.
سپس مى افزايد: (آنها هرگز به منظور خود نخواهند رسيد) (ما هم ببالغيه ).
هدف آنان اين است كه خود را بزرگ ببينند، فخر بفروشند و بر جامعه حكومت كنند، اما جز ذلت و زير دست بودن بهره اى نخواهند گرفت، نه به هدفى كه از كبر و غرور دارند مى رسند، و نه به هدفى كه براى مجادله هاى باطل و بى اساس دارند كه حق را ابطال كنند و باطل را بر كرسى بنشانند.
در پايان آيه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كه از شر اينگونه افراد مغرور و خود خواه و بى منطق به خدا پناه ببرد، مى فرمايد: اكنون كه چنين است به خدا پناه ببر كه او شنوا و بينا است (فاستعذ بالله انه هو السميع البصير).
هم سخنان بى اساس آنها را مى شنود و هم توطئه ها و اعمال زشتشان را مى بيند.
نه تنها پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه همه رهروان راه حق بايد در طوفانهاى حوادث و در برابر ستيزه جويان بى منطق خود را به خدا بسپارند.
لذا يوسف پيامبر بزرگ خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه در برابر طوفان سخت هوسهاى زليخا قرار مى گيرد مى گويد: معاذ الله انه ربى احسن مثواى: (به خدا پناه مى برم، عزيز مصر صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته، چگونه ممكن است به او خيانت كنم )؟ و در آيات گذشته همين سوره نيز از زبان موسى (عليهالسلام ) خوانديم:( انى عذت بربى و ربكم من كل متكبر لا يومن بيوم الحساب ) : (من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى برم از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان نمى آورد) (مؤ من 27).
و از آنجا كه يكى از موارد مهم مجادله كفار در برابر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مساءله معاد و زنده شدن انسانها بعد از مرگ بود، در آيه بعد با يك بيان روشن مسئله معاد را متذكر مى شود مى فرمايد: (آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهمتر و بالاتر است، ولى اكثر مردم نمى دانند)( لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لايعلمون ) .
كسى كه توانائى دارد اين كرات عظيم و كهكشانهاى وسيع و گسترده را با آنهمه عظمت بيافريند، و اداره و تدبير كند چگونه از احياى مردگان عاجز و ناتوان خواهد بود؟ اين جهل گروهى از مردم است كه به آنها اجازه درك اين حقايق را نمى دهد.
غالب مفسران اين آيه را پاسخى به مجادله مشركان در مورد معاد دانسته اند ولى بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور پاسخى است به كبر متكبران مغرور كه خود و افكار كوتاهشان را بزرگ مى پنداشتند، در حالى كه در مقايسه با عظمت عالم هستى ذره ناچيزى بيش نبودند، اين معنى از مفهوم آيات چندان دور نيست ولى با توجه با آيات بعد معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
به هر حال در اين آيه يكى ديگر از عوامل مجادله باطل را ذكر كرده كه آن جهل است، در حالى كه در آيات قبل مسئله كبر مطرح شده بود، و اين هر دو رابطه نزديك با هم دارند، چرا كه سرچشمه (كبر) (جهل و نادانى ) و عدم شناخت قدر خود يا مقدار علم و دانائى خويشتن است.
در آيه بعد در يك مقايسه روشن وضع حال اين متكبران جاهل را در مقابل مؤ منان آگاه، روشن ساخته، مى گويد: (نابينا و بينا هرگز مساوى نيستند)( و ما يستوى الاعمى و البصير ) .
(همچنين كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، با بدكاران يكسان نخواهند بود)( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات و لا المسى ء ) اما شما بر اثر خودخواهى و جهل (كمتر متذكر مى شويد)( قليلا ما تتذكرون ) .
نابينا همان آدم نادان و بى خبرى است كه پرده هاى كبر و غرور بر چشمانش افتاده، و اجازه درك حقايق را به او نمى دهد، و بينا كسى است كه در پرتو نور علم و استدلالات منطقى، حق را مشاهده مى كند، آيا اين دو با هم برابرند؟!
اين از نظر ايمان و اعتقاد، و اما از نظر عمل چگونه افراد مؤ من صالح العمل با آلودگان بدكار و مجرم يكسان خواهند بود؟ در حقيقت مقايسه اول از نظر شناخت و علم است، و مقايسه دوم از نظر بازتاب آن در اعمال آنها است.
آرى بينايان هم كوچكى خود را مى بينند و هم عظمت جهان اطراف خويش را، و به همين دليل به موقعيت و قدر خويش واقفند، اما (نابينا) نه موقعيت خود را در زمان و مكان مى داند، و نه جهان اطراف خويش را مى بيند، به همين جهت هميشه در ارزيابى وجود خويشتن خطا مى كند و گرفتار كبر و غرور مى گردد، و همين كبر و غرور او را به زشتكارى وادار مى سازد.
اين نكته نيز ممكن است از دو جمله آيه فوق در ارتباط با يكديگر استفاده شود كه ايمان و عمل صالح چشم دل را بينا مى كند كفر و اعمال زشت آدمى را نابينا مى سازد و حس تشخيص حق را از باطل از او مى گيرد.
در آخرين آيه مورد بحث با قاطعيت و صراحت خبر از وقوع قيامت مى دهد مى گويد: (ساعت (روز قيامت ) به طور مسلم خواهد آمد، و شك و ترديدى در آن نيست، ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند)( ان الساعة لاتية لاريب فيها ولكن اكثر الناس لايومنون ) .
كلمه (ان ) و (لام ) در (لاتية ) و جمله (لا ريب فيها) همه تاءكيدهاى مكررى است بر محتواى اين جمله كه قيام قيامت است، و از آنجا كه در آيات قرآن دلائل بسيارى براى اين رستاخيز بزرگ اقامه شده در پاره اى از موارد بدون ذكر دليل، و به عنوان يك مساءله قطعى از آن بحث كرده و مى گذرد.
(ساعة ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) در اصل به معنى (جزئى از اجزاء زمان ) است و از آنجا كه وقوع قيامت و حساب انسانها در آن روز به سرعت انجام مى گيرد از آن تعبير به (ساعة ) شده است.
اين تعبير دهها بار در قرآن مجيد به همين معنى به كار رفته، منتها گاه در مورد خود قيامت است، و گاه در پايان جهان و مقدمات رستاخيز، و چون هر دو با يكديگر پيوند دارند، و هر دو به صورت ناگهانى رخ مى دهند از هر دو تعبير به (ساعة ) شده است.
اما اينكه مى گويد: (اكثر مردم ايمان نمى آورند) نه به خاطر آن است كه مساله قيام قيامت مطلبى مخفى و مبهم است، بلكه يكى از علل عمده انكار قيامت تمايل به آزادى در بهره گيرى بى قيد و شرط از دنيا و هر گونه هوسرانى و هوسبازى است، از اين گذشته آرزوهاى دور و دراز مانع از آن مى شود كه انسان به فكر قيامت باشد و نسبت به آن اظهار ايمان كند.
نكته:
يهوديان مغرور!
بعضى از مفسران شاءن نزولى براى نخستين آيه از آيات فوق ذكر كرده اند كه حاصلش اين است: يهوديان مى گفتند: به زودى (مسيح، دجال ) ظهور مى كند و ما او را يارى خواهيم كرد تا محمد و يارانش را در هم بكوبد، و ما از دست آنان راحت خواهيم شد)!.
اين عبارت، دو معنى مى تواند داشته باشد: نخست اينكه آنها مى خواستند ظهور مسيح و غلبه او را بر دجال كه در انتظارش بودند بيان كنند، مسيح را از خود بدانند، و العياذ بالله دجال را بر پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منطبق سازند.
ديگر اينكه آنها به راستى در انتظار خود دجال بودند و او را از خود مى دانستند.
زيرا كلمه (مسيح ) چنانكه (راغب ) در (مفردات ) و (ابن منظور) در (لسان العرب ) آورده است هم بر حضرت عيسى (عليهالسلام ) اطلاق شده به خاطر سير و سياحتش در زمين، يا به خاطر اينكه بيماران را با دست خود (مسح ) مى كرد، و آنها را به فرمان خدا شفا مى داد، و هم بر دجال اطلاق گرديده است به خاطر اينكه يك چشم بيشتر ندارد، و جاى چشم ديگرش ممسوح و صاف است.
احتمال دارد يهود از فرط عصبانيت به خاطر شكستهاى پى درپى بعد از ظهور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به راستى در انتظار دجال، آن مرد دروغگو و فريبكار، بودند تا با او همصدا شوند، و خود را از دست پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يارانش خلاص كنند!
يا اينكه در انتظار مسيح (عليهالسلام ) بودند، چنانكه از قاموس مقدس استفاده مى شود كه نه تنها مسيحيان كه يهوديان نيز در انتظار ظهور مسيح هستند، آنها معتقدند كه مسيح با دجال پيكار مى كند، و او را در هم مى كوبد و اين عقيده را مى خواستند بر ظهور اسلام منطبق سازند!.
به هر حال بعضى وجود اين شاءن نزول را در مورد آيه فوق دليل بر اين گرفته اند كه آيه فوق و آيه ما بعد آن در مدينه نازل شده، بخلاف ساير آيات اين سوره كه همه مكى است، ولى از آنجا كه اصل شاءن نزول ثابت نيست، به علاوه مفاد آن نيز مبهم است اين نتيجه گيرى قابل قبول نيست.
آيه (60) تا (63) و ترجمه
( و قال ربكم ادعونى أستجب لكم إن الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ) (60)( الله الذى جعل لكم اليل لتسكنوا فيه و النهار مبصرا إن الله لذو فضل على الناس و لكن اكثر الناس لا يشكرون ) (61)( ذلكم الله ربكم خلق كل شى ء لا إله إلا هو فأنى تؤ فكون ) (62)( كذلك يوفك الذين كانوا بايت الله يجحدون ) (63)
ترجمه:
60 - پروردگار شما گفته است مرا بخوانيد تا (دعاى ) شما را اجابت كنم، كسانى كه از عبادت من تكبر مى ورزند به زودى با ذلت وارد دوزخ مى شوند.
61 - خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن بياسائيد، و روز را روشنى بخش قرار داد، خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و كرم است هر چند اكثر مردم شكرگزارى نمى كنند.
62 - اين است خداوند پروردگار شما كه آفريننده همه چيز است، هيچ معبودى جز او نيست، با اينحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!
63 - اينچنين كسانى كه آيات خدا را انكار مى كردند منحرف مى شوند.
تفسير:
مرا بخوانيد تا اجابت كنم!
از آنجا كه در آيات گذشته تهديداتى نسبت به افراد بى ايمان و متكبر و مغرور آمده بود، در اين آيات آن را با لطف و مهربانى مى آميزد، و آغوش رحمتش را به روى توبه كنندگان مى گشايد، نخست مى گويد: پروردگار شما گفته است كه مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم( و قال ربكم ادعونى استجب لكم ) .
بسيارى از مفسران دعا و خواندن را در اينجا به همان معنى معروفش تفسير كرده اند، و جمله (استجب لكم ) و همچنين روايات متعددى كه در ذيل اين آيه در زمينه دعا و ثوابهاى آن آمده است، و بعدا به آن اشاره خواهيم كرد، نيز شاهد همين معنى است.
در حالى كه بعضى ديگر به پيروى از (ابن عباس ) مفسر معروف احتمال داده اند كه (دعا) در اينجا به معنى توحيد و عبادت پروردگار است، يعنى مرا بپرستيد و به وحدانيتم اقرار كنيد ولى ظاهر همان تفسير اول است.
به هر حال از آيه فوق چند نكته استفاده مى شود:
1 - دعا كردن محبوب الهى و خواست خود او است.
2 - بعد از دعا وعده اجابت داده شده است، ولى مى دانيم اين وعده وعده اى است مشروط، و نه مطلق، دعائى به هدف اجابت مى رسد كه شرائط لازم در (دعا) و (دعا كننده ) و (مطلبى كه مورد تقاضا) است جمع باشد، و ما اين موضوع را به ضميمه فلسفه (نيايش و دعا) و مفهوم واقعى آن در ذيل آيه 186 سوره بقره به طور مشروح بيان كرده ايم و نياز به تكرار نيست.
3 - دعا خود يك نوع عبادت است، چرا كه در ذيل آيه واژه عبادت بر آن اطلاق شده.
و در ذيل آيه تهديد شديدى نسبت به كسانى كه از دعا كردن ابا دارند كرده، مى گويد: (كسانى كه از عبادت من استكبار مى ورزند به زودى با ذلت و خوارى وارد دوزخ مى شوند)( ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ) .
اهميت دعا و شرايط استجابت روايات متعددى كه از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ساير پيشوايان بزرگ (عليهاالسلام ) نقل شده اهميت دعا را كاملا روشن مى سازد:
1 - در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: الدعاء هو العبادة: (دعا عبادت است ).
2 - در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: يكى از يارانش سؤ ال كرد ما تقول فى رجلين دخلا المسجد جميعا كان احدهما اكثر صلاة، والاخر دعاء فايهما افضل؟ قال كل حسن: (چه مى فرمائى درباره دو نفر كه هر دو وارد مسجد شدند يكى نماز بيشترى بجا آورد، و ديگرى دعاى بيشترى، كداميك از اين دو افضلند؟
فرمود: هر دو خوبند.
سؤ ال كننده مجددا عرض كرد: قد علمت، ولكن ايهما افضل؟:
(مى دانم هر دو خوبند ولى كداميك افضل است ).
امام فرمود: اكثرهما دعاء، اما تسمع قول الله تعالى ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين: (آنكس كه بيشتر دعا مى كند افضل است، مگر سخن خداوند متعال را نشنيده اى كه مى فرمايد: ادعونى استجب لكم...
سپس افزود هى العبادة الكبرى: (دعا عبادت بزرگ است ).
3 - در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است كه در جواب اين سؤ ال كه كدام عبادت افضل است؟ فرمود:
ما من شى ء افضل عندالله من ان يسئل و يطلب مما عنده، و ما احد ابغض الى الله عز و جل ممن يستكبر عن عبادته، و لا يسئل ما عنده: (چيزى نزد خدا افضل از اين نيست كه از او تقاضا كنند و از آنچه نزد او است بخواهند، و هيچكس مبغوضتر و منفورتر نزد خداوند از كسانى كه از عبادت او تكبر مى ورزند و از مواهب او تقاضا نمى كنند نيست!).
4 - در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: (مقاماتى نزد خداوند است كه راه وصول به آن تنها دعاست ): ان عند الله عز و جل منزلة لا تنال الا بمسالة، و لو ان عبدا سد فاه و لم يسئل لم يعط شيئا، فاسئل تعط، انه ليس من باب يقرع الا يوشك ان يفتح لصاحبه!: (نزد خدا مقامى است كه جز با دعا و تقاضا نمى توان به آن رسيد، و اگر بنده اى دهان خود را از دعا فرو بندد و چيزى تقاضا نكند چيزى به او داده نخواهد شد، پس از خدا بخواه تا به تو عطا شود، چرا كه هر درى را بكوبيد و اصرار كنيد سرانجام گشوده خواهد شد).
5 - در بعضى از روايات دعا كردن حتى از تلاوت قرآن هم افضل شمرده شده، چنانكه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امام باقر (عليهالسلام ) و امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمودند: الدعاء افضل من قرائة القران.
در يك تحليل كوتاه مى توان به عمق مفاد اين احاديث رسيد، زيرا دعا از يكسو انسان را به شناخت پروردگار (معرفة الله ) كه برترين سرمايه هر انسان است دعوت مى كند.
و از سوى ديگر سبب مى شود كه خود را نيازمند او ببيند و در برابرش خضوع كند، و از مركب غرور و كبر كه سرچشمه انواع بدبختيها و مجادله در آيات الله است فرود آيد، و براى خود در برابر ذات پاك او موجوديتى قائل نشود.
از سوى سوم نعمتها را از او ببيند، و به او عشق ورزد، و رابطه عاطفى او از اين طريق با ساحت مقدسش محكم گردد.
از سوى چهارم چون خود را نيازمند و مرهون نعمتهاى خدا مى بيند موظف به اطاعت فرمانش مى شمرد.
از سوى پنجم چون مى داند استجابت اين دعا بى قيد و شرط نيست، بلكه خلوص نيت و صفاى دل و توبه از گناه و بر آوردن حاجات نيازمندان و دوستان از شرائط آن است خودسازى مى كند و در طريق تربيت خويشتن گام برمى دارد.
از سوى ششم دعا به او اعتماد به نفس مى دهد، و از ياءس و نوميدى باز مى دارد، و به تلاش و كوشش بيشتر دعوت مى كند.
(نكته مهمى ) كه در پايان اين بحث فشرده لازم است ياد آورى شود اينكه دعا طبق روايات اسلامى مخصوص مواردى است كه تلاشها و كوششهاى انسان اثرى نبخشد، و يا به تعبير ديگر آنچه انسان در توان دارد انجام دهد، و بقيه را از خدا بخواهد.
بنابراين اگر انسان دعا را جانشين تلاش و كوشش كند قطعا مستجاب نخواهد شد.
لذا در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: اربعة لاتستجاب لهم دعوة:
رجل جالس فى بيته يقول: اللهم ارزقنى، فيقال له الم آمرك بالطلب؟
و رجل كانت له امراة فدعا عليها، فيقال له: الم اجعل امرها اليك؟
و رجل كان له مال فافسده، فيقول: اللهم ارزقنى، فيقال له: الم امرك بالاقتصاد؟ الم آمرك بالاصلاح؟
و رجل كان له مال فادانه بغير بينة، فيقال له: الم آمرك بالشهادة )؟!
(چهار گروهند كه دعاى آنها مستجاب نمى شود:
كسى كه در خانه خود نشسته و مى گويد: خداوندا! مرا روزى ده، به او گفته مى شود: آيا به تو دستور تلاش و كوشش ندادم؟
و كسى كه همسرى دارد (كه دائما او را ناراحت مى كند) و او دعا مى كند كه او از دستش خلاص شود، به او گفته مى شود: مگر حق طلاق را به تو ندادم؟
و كسى كه اموالى داشته و آن را بيهوده تلف كرده، مى گويد: خداوندا! به من روزى مرحمت كن، اما به او گفته مى شود: مگر دستور اقتصاد و ميانه روى به تو ندادم؟ مگر دستور اصلاح مال به تو ندادم؟
و كسى كه مالى داشته و بدون شاهد و گواه به ديگرى وام داده، (اما وام گيرنده منكر شده، او دعا مى كند خداوندا قلبش را نرم كن، و وادار به اداء دين فرما) به او گفته مى شود: مگر به تو دستور ندادم به هنگام وام دادن شاهد و گواه بگير)؟.
روشن است در تمام اين موارد انسان تلاش و تدبير لازم را به خرج نداده و گرفتار پيامدهاى آن شده، و در برابر اين تقصير و كوتاهى و ترك تلاش دعاى او مستجاب نخواهد شد.
و از اينجا يكى از علل عدم استجابت بسيارى از دعاها روشن مى شود، چرا كه گروهى از مردم مى خواهند دست از تلاش لازم بردارند، و به دعا پناه برند، چنين دعاهائى مستجاب نمى گردد، اين يك سنت الهى است.
البته عدم استجابت بعضى از دعاها علل و عوامل ديگرى نيز دارد، از جمله اينكه بسيار مى شود كه انسان در تشخيص مصالح و مفاسد خود به اشتباه مى افتد، گاه با تمام وجودش مطلبى را از خدا مى خواهد كه به هيچوجه صلاح او نيست، حتى ممكن است خود او بعدا واقف به چنين امرى بشود، اين درست به اين مى ماند كه گاهى بيمار يا كودك غذاهاى رنگينى از پرستاران خود مى طلبد كه اگر به خواسته او عمل كنند بيماريش افزون مى شود، و يا حتى جان او را به خطر مى افكند، در اينگونه موارد خداوند رحيم و مهربان دعا را مستجاب نمى كند و براى آخرت او ذخيره مى سازد.
بعلاوه استجابت دعا شرائطى دارد كه در آيات قرآن و روايات اسلامى آمده است، و در جلد اول همين تفسير مشروحا از آن بحث كرده ايم (سوره بقره آيه 186).
موانع استجابت دعا
در بعضى از روايات گناهان متعددى به عنوان موانع استجابت دعا ذكر شده از جمله سوءنيت، نفاق، تاءخير نماز از وقت، بدزبانى، غذاى حرام، و ترك صدقه و انفاق در راه خدا است.
اين سخن را با حديثى پر معنى از امام صادق (عليهالسلام ) پايان مى دهيم: مرحوم (طبرسى ) در (احتجاج ) از آن حضرت چنين نقل مى كند: انه سئل اليس يقول الله ادعونى استجب لكم؟ و قد نرى المضطر يدعوه و لا يجاب له، و المظلوم يستنصره على عدوه فلا ينصره، قال ويحك! ما يدعوه احد الا استجاب له، اما الظالم فدعائه مردود الى ان يتوب، و اما المحق فاذا دعا استجاب له و صرف عنه البلاء من حيث لا يعلمه، او ادخر له ثوابا جزيلا ليوم حاجته اليه، و ان لم يكن الامر الذى سئل العبد خيرا له ان اعطاه امسك عنه:
(از آنحضرت سؤ ال كردند آيا خداوند نمى فرمايد دعا كنيد تا براى شما اجابت كنم؟ در حالى كه افراد مضطرى را مى بينيم كه دعا مى كنند و به اجابت نمى رسد، و مظلومانى را مى بينيم كه از خدا پيروزى بر دشمن مى طلبند ولى آنها را يارى نمى كند.
امام فرمود: واى بر تو! هيچكس او را نمى خواند مگر اينكه اجابت مى كند، اما ظالم دعاى او مردود است تا توبه كند، و اما صاحب حق هنگامى كه دعا كند اجابت مى فرمايد و بلا را از او برطرف مى سازد به طورى كه گاه خود او نمى داند، و يا آن را به صورت ثواب فراوانى براى روز نيازش به آن (روز قيامت ) ذخيره مى كند، و هرگاه چيزى را كه بندگان تقاضا كنند مصلحت آنها نباشد خوددارى مى فرمايد).
و از آنجا كه دعا و تقاضاى از خدا فرع بر معرفت خداوند است در آيه بعد از حقايقى سخن مى گويد كه سطح معرفت آدمى را بالا مى برد، و يكى از شرائط دعا را كه اميد به اجابت است افزايش مى دهد.
مى فرمايد: (خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن بياسائيد)( الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه ) چرا كه تاريكى شب از يكسو موجب تعطيل قهرى برنامه هاى روزانه است، و از سوى ديگر خود تاريكى آرام بخش و مايه استراحت تن و اعصاب و روح است، و نور مايه جنبش و حركت.
لذا به دنبال آن مى افزايد: (و روز را بينا و روشنى بخش )( و النهار مبصرا ) .
تا محيط زندگى انسانها را روشن سازد و براى هر گونه فعاليت آماده كند.
قابل توجه اينكه: (مبصر) به معنى (بينا) است، و توصيف روز به (بينا بودن ) در حقيقت يكنوع تاءكيد و مبالغه در بينا كردن مردم است.
سپس اضافه مى كند: (خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و كرم است، هر چند اكثر مردم شكرگزارى نمى كنند)( ان الله لذو فضل على الناس و لكن اكثر الناس لا يشكرون ) .
اين نظام دقيق شب و روز، و برنامه متناوب نور و ظلمت، يكى از نمونه هاى فضل و كرم پروردگار بر بندگان است، و از عوامل مهم حيات انسانها و موجودات زنده است.
اگر نور نبود حيات و زندگى و حركت وجود نداشت، و اگر تاريكى متناوب نبود شدت نور همه موجودات را خسته و ناتوان و فرسوده مى كرد و گياهان را مى سوزانيد و نابود مى ساخت، ولى اكثر مردم از كنار اين مواهب عظيم الهى بى توجه مى گذرند و شكر او را بجا نمى آورند.
جالب اينكه قاعده بايد به جاى (الناس ) دوم ضمير باشد و بفرمايد (لكن اكثرهم لا يشكرون ) ولى ذكر كلمه الناس بجاى ضمير گويا اشاره به اين است كه طبع انسان (تربيت نايافته ) كفران نعمت است، چنانكه در آيه 34 (سوره ابراهيم ) نيز مى خوانيم( ان الانسان لظلوم كفار ) : (انسان بسيار ظالم و كفران كننده است ).
اما اگر انسان چشمى بينا و قلبى دانا داشته باشد كه خوان نعمت بى دريغ الهى را كه همه جا گسترده است ببيند، و باران رحمت بى حسابش را كه همه جا رسيده است مشاهده كند، بى اختيار زبان به شكر و ثناى او مى گشايد و خود را در مقابل اينهمه عظمت و رحمت كوچك و مديون مى بيند.
آيه بعد، از توحيد ربوبيت پروردگار شروع كرده و به توحيد خالقيت و ربوبيت ختم مى كند، مى فرمايد: (آنكس كه اين همه نعمتها را بر شما ارزانى داشته خداوندى است كه مالك و مربى شما است )( ذلكم الله ربكم ) .
(همان خداوندى كه خالق همه چيز است )( خالق كل شى ء ) .
(معبودى جز او نيست )( لا اله الا هو ) .
در حقيقت وجود نعمتهاى فراوان الهى دليل بر ربوبيت و مدبريت او است. و خالق همه چيز بودن دليل ديگرى بر يگانگى او در ربوبيت است، چرا كه خالق موجودات مالك و مربى آنهاست، زيرا مى دانيم خالقيت خداوند به اين معنى نيست كه موجودات را بيافريند و كنار رود، بلكه لحظه به لحظه فيض وجود از ناحيه او بر همه موجودات عالم هستى افاضه مى شود، و چنين خالقيتى از ربوبيت جدا نخواهد بود.
بديهى است تنها چنين كسى شايسته پرستش و الوهيت است بنابراين جمله (خالق كل شى ء) به منزله دليل براى (ذلكم الله ربكم ) مى باشد و (لا اله الا هو) بمنزله نتيجه آن (دقت كنيد).
و در پايان آيه مى افزايد: (با اين حال چگونه از راه حق منحرف مى شويد)؟( فانى تؤ فكون ) .
و چرا از پرستش خداوند يگانه يكتا به سوى بتها روى مى آوريد؟!
توجه داشته باشيد كه (تؤ فكون ) به صورت صيغه مجهول است، يعنى شما را از مسير حق منحرف مى سازند، گوئى بت پرستان چنان بى اراده اند كه در اين مسير از خود اختيارى ندارند.
در آخرين آيه مورد بحث به عنوان توضيح و تاءكيد مطالب گذشته مى فرمايد: (كسانى كه آيات خدا را انكار مى كردند اينگونه از طريق حق بازگردانده مى شوند)( كذلك يوفك الذين كانوا بايات الله يجحدون ) .
(يجحدون ) از ماده (جحد) در اصل به معنى انكار كردن چيزى است كه در دل وجود دارد، يعنى انسان معتقد به چيزى باشد در عين حال آن را نفى كند، و يا معتقد به نفى آن باشد ولى با زبان آن را اثبات كند، به افراد بخيل و كم خير كه غالبا اظهار فقر مى كنند (جحد) گفته مى شود و (ارض جحدة ) به معنى زمين كم گياه است.
بعضى ديگر از ارباب لغت (جحد) و (جحود) را نيز چنين تفسير كرده اند: الجحود الانكار مع العلم: جحود به معنى انكار توأم با علم است.
بنابراين در مفهوم جحد هميشه يكنوع لجاجت يا عناد در برابر حق نهفته است بديهى است كسى كه با چنين صفتى با حقايق برخورد كند سرنوشتى جز انحراف از طريق حق نخواهد داشت، چرا كه تا انسان حقجو و حق طلب و تسليم در مقابل واقعيات نباشد به آنها نخواهد رسيد.
به همين دليل وصول به حق نياز به خودسازى قبلى دارد و اين همان تقواى قبل از ايمان است كه قرآن در سوره بقره به آن اشاره كرده، مى گويد: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست و مايه هدايت پرهيزگاران است ).
آيه (64) تا (66) و ترجمه
( الله الذى جعل لكم الا رض قرارا والسماء بناء و صوركم فاءحسن صوركم و رزقكم من الطيبات ذلكم الله ربكم فتبارك الله رب العالمين ) (64)( هو الحى لا إله إلا هو فادعوه مخلصين له الدين الحمدلله رب العالمين ) (65)( قل إنى نهيت أن أعبد الذين تدعون من دون الله لما جأنى البينات من ربى و أمرت أن أسلم لرب العالمين ) (66)
ترجمه:
64 - خداوند كسى است كه زمين را براى شما جايگاه امن و مطمئن قرار داد، و آسمان را همچون سقفى (بالاى سرتان ) و شما را صورتگرى كرد و صورتتان را نيكو آفريد،
و از طيبات به شما روزى داد، اين است خداوند پروردگار شما، جاويد و پر بركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است.
65 - زنده واقعى او است، معبودى جز او وجود ندارد، پس او را بخوانيد و دين خود را براى او خالص كنيد، ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است.
66 - بگو: من نهى شده ام از اينكه معبودهائى را كه شما غير از خدا مى خوانيد بپرستم، و ماءمورم كه تنها در برابر پروردگار عالميان تسليم باشم.
تفسير:
اين است پروردگار شما
اين آيات همچنان بحث از مواهب بزرگ الهى و شمول آن نسبت به بندگان را ادامه مى دهد، تا هم شناخت بيشترى به آنها عطا كند، و هم اميد افزونترى تا در پرتو آن به مقام دعا بر آيند و از اجابت برخوردار شوند.
جالب اينكه در آيات گذشته سخن از نعمتهاى زمانى يعنى شب و روز بود و در اينجا سخن از نعمتهاى مكانى يعنى قرارگاه زمين و سقف مرتفع آسمان است، مى فرمايد: خداوند همان كسى است كه زمين را براى شما جايگاه مطمئن و آرامى قرار داد( الله الذى جعل لكم الارض قرارا ) .
آرى او تمام شرائطى را كه براى يك قرارگاه مطمئن و آرام لازم است در كره زمين آفريده، محلى است ثابت و خالى از هر گونه تزلزل، هماهنگ با ساختمان روح و جسم انسان، داراى منابع گوناگون، مشتمل بر همه وسائل مورد نياز انسان، بسيار گسترده و مباح و رايگان.
سپس مى افزايد: (و آسمان را همچون سقف و قبهاى بالاى سر شما قرار داد) (و السماء بناءا).
(بناء) چنانكه (ابن منظور) در (لسان العرب ) مى گويد: به معنى خانه هائى است كه اعراب باديه نشين از آن استفاده مى كردند، مانند خيمه ها و سايبانها و نظائر آن.
چه تعبير جالبى است كه آسمان را به خيمه اى تشبيه كرده كه اطراف زمين را گرفته، البته منظور از آسمان در اينجا بيشتر همان جو و هواى فشرده اى است كه گرداگرد زمين را فرا گرفته، و همچون خيمه اى بر تمام كره زمين كشيده شده است.
اين خيمه بزرگ الهى هم از شدت تابش نور آفتاب مى كاهد كه اگر نبود اشعه آفتاب، و همچنين اشعه مرگبار كيهانى، موجود زنده اى را بر زمين نمى گذاشت، و به همين دليل مسافران فضائى مجبورند دائما در برابر اين پرتوها از لباسهاى مخصوص سنگين و گرانقيمتى استفاده كنند.
بعلاوه اين خيمه جلو سقوط سنگهاى آسمانى را كه پيوسته به كره زمين جذب مى شوند مى گيرد، و آنها را در نخستين برخورد به خاطر سرعت و فشارى كه دارند آتش مى زند تا خاكستر آنها آرام بر زمين بنشيند.
و اين همان چيزى است كه در آيه 32 سوره انبيا از آن تعبير به (سقف محفوظ) شده است:( و جعلنا السماء سقفا محفوظا ) .
سپس از آيات آفاقى به آيات انفسى پرداخته، مى گويد: (او كسى است كه شما را صورتگرى كرد، و صورتتان را نيكو آفريد)( و صوركم فاحسن صوركم ) .
قامتى موزون و راست، با صورتى زيبا و دلپذير، در نهايت نظم و استحكام كه امتياز آن بر صورت موجودات زنده ديگر و انواع حيوانات در نخستين برخورد روشن و آشكار است، و همين ساختمان ويژه به او امكان مى دهد كه به انواع كارها و صنايع ظريف يا سنگين دست زند، و با داشتن اعضاى مختلف به راحتى زندگى كند و از مواهب حيات بهره گيرد.
انسان برخلاف غالب حيوانات كه با دهان آب و غذا مى خورند با دست خود و با دقت و ظرافت غذا و نوشيدنى را بر مى دارد و به دهان مى گذارد و اين امر كمك فراوانى به انتخاب غذاهاى پاك از غذاهاى آلوده به اجزاء خارجى و اضافى مى كند ميوه ها را به راحتى پوست مى كند و اجزاء غير قابل استفاده را دور مى ريزد.
بعضى از مفسران صورت را در اينجا به معنى اعم از صورت ظاهر و باطن گرفته اند، و اشاره به انواع استعدادها و ذوقهائى مى دانند كه خدا در آدمى آفريده، و او را بر ساير جانداران برترى بخشيده است.
و سرانجام در بيان چهارمين و آخرين نعمت از اين سلسله، موضوع روزيهاى پاكيزه را مطرح كرده، مى فرمايد: (او شما را از طيبات روزى داد)( و رزقكم من الطيبات ) .
(طيبات ) معنى بسيار گسترده اى دارد كه هر چيز پاكيزه اعم از غذا، لباس، همسران، خانه ها، مركبها، حتى سخنان و گفتگوهاى پاكيزه را شامل مى شود.
ممكن است انسان بر اثر نادانى، اين مواهب پاك را بيالايد، ولى خداوند در عالم آفرينش آنها را پاك آفريده است.
در پايان آيه بعد از بيان اين چهار نعمت بزرگ كه نيمى از آن به آسمان و زمين بر مى گردد، و نيمى از آن به انسانها، مى فرمايد: (اين است خداوند پروردگار شما)( ذلكم الله ربكم ) .
(و چون چنين است جاويد و پر بركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است )( فتبارك الله رب العالمين ) .
آرى كسى كه اينهمه مواهب را به انسانها بخشيده مدبر عالم هستى است، و هم او شايسته عبوديت و پرستش است.
آيه بعد مسأله توحيد عبوديت را از طريق ديگر تعقيب مى كند، و آن طريق انحصار حيات به معنى واقعى به خداوند است، مى فرمايد: (او است زنده واقعى )( هو الحى ) .
چرا كه حياتش از ذات او است و متكى به غير نيست، حياتى است كه در آن مرگ راه ندارد و جاودانه است، تنها خداوند چنين است، و همه موجودات زنده غير از او حياتى آميخته به مرگ دارند، و اين حيات محدود و موقت را از ذات پاك خداوند مى گيرند.
روشن است كسى را بايد پرستش كرد كه زنده است و داراى حيات مطلق، لذا به دنبال آن مى افزايد: (هيچ معبودى جز او وجود ندارد)( لا اله الا هو ) .
(و اكنون كه چنين است تنها او را بخوانيد، و دين خود را براى او خالص كنيد)( فادعوه مخلصين له الدين ) .
و هر چه غير او است كنار بگذاريد كه همه فانى مى شوند، و در حال حياتشان نيز دائما در تغييرند، (آنچه تغيير نپذيرد او است ) و (آنچه نمرده است و نميرد او است )!
و آيه را با اين جمله پايان مى دهد: (حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است )( الحمد لله رب العالمين ) .
اين جمله در حقيقت تعليمى است براى بندگان كه خدا را به خاطر نعمتهائى كه در آيات قبل اشاره شد، نعمتهائى كه تمام وجود انسان را فراگرفته، مخصوصا نعمت حيات و زندگى، حمد و ستايش كنند، و شكر و سپاس گويند.
در آخرين آيه مورد بحث به عنوان يك نتيجه گيرى از بحثهاى توحيدى گذشته و براى مأيوس ساختن مشركان و بت پرستان روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى فرمايد: (بگو: من نهى شده ام از اينكه معبودهائى كه شما غير از خدا مى خوانيد پرستش كنم، چرا كه بينات و دلائل روشن از سوى پروردگارم براى من آمده است )( قل انى نهيت ان اعبد الذين تدعون من دون الله لما جائنى البينات من ربى ) .
نه تنها نهى شده ام كه غير او را نپرستم بلكه (ماءمورم تنها در برابر رب العالمين تسليم باشم )( و امرت ان اسلم لرب العالمين ) .
از يكسو نهى از پرستش بتها است، و به دنبال آن دليل منطقى و روشن و بينات و دلائل واضحى از عقل و نقل كه از طرف پروردگار آمده، و از سوى ديگر امر به تسليم در برابر (رب العالمين ) كه خود اين تعبير نيز دليل ديگرى بر مقصود است، چرا كه پروردگار جهانيان بودن دليلى است كافى براى تسليم بودن در مقابل ذات پاك او.
قابل توجه اينكه در اين آيه مورد امر و نهى جدا است، امر به تسليم در برابر خداوند، و نهى از پرستش بت، اين تفاوت ممكن است به خاطر اين باشد كه در مورد بت تنها چيزى كه تصور مى شود همان پرستش است كه از آن نهى شده، و اما در مورد خداوند علاوه بر پرستش و عبادت بايد تسليم فرمان و دستورهاى او بود.
لذا در آيه 11 و 12 سوره زمر مى خوانيم:( قل انى امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين و امرت لان اكون اول المسلمين ) : (بگو من ماءمور شده ام كه خدا را با اخلاص عبادت كنم، و نيز ماءمورم كه اولين تسليم شونده در برابر او باشم ).
به هر حال تعبيرهاى آيه فوق كه نظائرى نيز در ساير سوره هاى قرآن دارد تعبيرهائى است فوق العاده نرم و ملايم و مؤ دبانه كه در برابر دشمنان لجوج و سرسخت گفته مى شود، تا اگر كمترين آمادگى براى پذيرش حق دارند، تحت تأثير قرار گيرند.
دقت كنيد: مى گويد: (من چنين مأموريت يافته ام و من چنين نهى شده ام يعنى شما خودتان حساب خويش را برسيد، بى آنكه حس لجاجتشان را تحريك كند.
آخرين سخن درباره آيات فوق اينكه در سه آيه پشت سر هم توصيف خداوند به رب العالمين تكرار شده است نخست مى گويد فتبارك الله رب العالمين.
بعد مى گويد الحمدلله رب العالمين.
و سپس مى فرمايد: امرت ان اسلم لرب العالمين.
يكنوع ترتيب منطقى در ميان آنها مشاهده مى شود زيرا نخست سخن از جاويدان و پربركت بودن خدا است، سپس از اختصاص هرگونه حمد و ستايش به ذات پاك او، و سرانجام انحصار عبوديت و پرستش در ذات مقدسش.
آيه (67) و (68) و ترجمه
( هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا أشدكم ثم لتكونوا شيوخا و منكم من يتوفى من قبل ) (67)( و لتبلغوا أجلا مسمى و لعلكم تعقلون هو الذى يحيى و يميت فاذا قضى أمرا فانما يقول له كن فيكون ) (68)
ترجمه:
67 - او كسى است كه شما را از خاك آفريد سپس از نطفه، بعد از علقه (خون منعقد) سپس شما را به صورت طفلى بيرون مى فرستد، بعد به مرحله كمال قوت مى رسيد، بعد از آن پير مى شويد، و (در اين ميان ) گروهى از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مى ميرند، و هدف اين است به سرآمد عمر خود برسيد و شايد تعقل كنيد.
68 - او كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند، و هنگامى كه چيزى را اراده كند تنها به آن مى گويد: موجود باش! او نيز بلافاصله موجود مى شود.
تفسير:
مراحل هفتگانه خلقت انسان
بار ديگر در ادامه آيات توحيدى به بخشى از (آيات انفسى ) پرداخته مراحل تطور خلقت انسان را از خاك، و دوران جنينى، و دوران حيات در دنيا تا هنگام مرگ، در هفت مرحله بيان مى كند، تا هم عظمت قدرت و ربوبيت او روشن شود و هم مواهب و نعمتهايش بر بندگان.
مى فرمايد (او كسى است كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، بعد از علقه (چيزى شبيه به خون منعقد) بعد شما را به صورت طفلى از شكم مادر بيرون مى فرستد، سپس به مرحله كمال و قوت و توانائى مى رسيد، بعد از آن به مرحله پيرى، هر چند گروهى از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مى ميرند و هدف آن است كه به سرآمد عمر خود برسيد، شايد تعقل كنيد)( هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم ثم لتكونوا شيوخا و منكم من يتوفى من قبل و لتبلغوا اجلا مسمى و لعلكم تعقلون ) .
به اين ترتيب نخستين مرحله، مرحله تراب و خاك است كه اشاره به آفرينش آدم جد نخستين ما از خاك مى باشد، و يا خلقت همه انسانها از خاك، چرا كه مواد غذائى كه وجود انسان و حتى نطفه او را تشكيل مى دهد اعم از مواد حيوانى و گياهى همه از خاك مايه مى گيرد.
مرحله دوم مرحله نطفه است كه مربوط به همه انسانها جز آدم و همسرش حوا است.
مرحله سوم مرحله اى است كه نطفه تكامل يافته، و نمو قابل ملاحظه اى نموده، و به صورت يك قطعه خون بسته در آمده است.
بعد از اين مرحله (مضغه ) (چيزى شبيه به گوشت جويده ) و مرحله ظهور اعضاء، مرحله حس و حركت است كه قرآن در اينجا سخنى از اين سه مرحله به ميان نياورده هر چند در آيات ديگر به آن اشاره كرده است.
در اينجا چهارمين مرحله را مرحله تولد جنين ذكر مى كند، و مرحله پنجم را مرحله تكامل قدرت و قوت جسمى كه بعضى آن را سن سى سالگى مى دانند كه در آن حداكثر نمو قواى جسمانى حاصل مى شود و بعضى آن را كمتر يا بيشتر گفته اند، البته ممكن است در افراد متفاوت باشد و قرآن از آن تعبير به (بلوغ اشد) كرده است.
از آن به بعد مرحله عقب گرد و از دست دادن نيروها آغاز مى شود و تدريجا دوران پيرى كه مرحله ششم است فرا مى رسد.
سرانجام پايان عمر كه آخرين مرحله است فرا مى رسد و انتقال از اين سرا به سراى جاويدان تحقق مى يابد.
آيا با اينهمه تغييرات و تطورات منظم، و حساب شده، باز هم جاى ترديد در قدرت و عظمت مبداء عالم هستى و الطاف و مواهب او وجود دارد؟
قابل توجه اينكه در چهار مرحله اول كه مربوط به آفرينش از خاك و نطفه و علقه و تولد طفل است تعبير به (خلقكم ) (شما را آفريد) شده، و هيچ نقشى براى خود انسان در آن قائل نيست، ولى در سه مرحله بعد از تولد يعنى مرحله وصول به نهايت قوت جسمانى، و بعد از آن پيرى، و بعد پايان عمر، تعبير (لتبلغوا) (تا برسيد) و (لتكونوا) (تا بوده باشيد) آمده است كه هم اشاره اى است به استقلال وجودى انسان بعد از تولد و هم احتمالا اشاره اى است به اين حقيقت كه اين دورانهاى سه گانه ممكن است با حسن تدبير يا سوء تدبير خود انسان جلوتر يا عقب تر شود، و گاه پيرى زودرس، يا مرگ زودرس، دامان انسان را بگيرد، و اين نشان مى دهد كه تعبيرات قرآن تا چه حد دقيق و حساب شده است.
تعبير به يتوفى در مورد مرگ - چنانكه قبلا هم گفته ايم - اشاره به اين است كه (مرگ ) در منطق قرآن به معنى فنا و نابودى نيست، بلكه فرشتگان مرگ روح انسان را دريافت مى دارند و به عالم پس از مرگ منتقل مى سازند، اين تعبير كه بارها در قرآن تكرار شده ديدگاه اسلام را در مورد مرگ به خوبى نشان مى دهد، و مرگ را از مفهوم مادى آن كه فنا و نيستى است به كلى در مى آورد و دريچه به عالم بقا معرفى مى كند.
جمله (و منكم من يتوفى من قبل ) (بعضى از شما پيش از اين مى ميرند) ممكن است اشاره به قبل از رسيدن به مرحله پيرى باشد، يا اشاره به تمام مراحل قبلى، يعنى قبل از رسيدن به هر يك از مراحل امكان مرگ وجود دارد.
اين نيز قابل توجه است كه تمام اين مراحل را با كلمه (ثم ) به يكديگر عطف كرده، كه نشانه ترتيب تواءم با فاصله است، جز مرحله اخير يعنى رسيدن به پايان زندگى كه به وسيله واو عطف شده، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه رسيدن به پايان عمر هميشه بعد از پيرى نخواهد بود چرا كه بسيار جوان مرد و يكى پير نشد و يا حتى افرادى قبل از رسيدن به دوران جوانى مى ميرند.
درباره اجل مسمى در جلد 5 تفسير نمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 و جلد 11 صفحه 281 بحث كرده ايم ).
در آخرين آيه مورد بحث سخن از مهمترين مظاهر قدرت پروردگار يعنى مساءله حيات و مرگ به ميان مى آورد، همان دو پديده اى كه با تمام پيشرفت علوم بشر هنوز جزء معماهاى ناگشوده است، مى فرمايد: (او كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند)( هو الذى يحيى و يميت ) .
آرى حيات و مرگ به معنى وسيع كلمه، چه در گياهان و چه انواع حيوانات و انسانها به دست خداوند است، حيات در اشكال مختلف و انواع گوناگون ظاهر مى شود.
جالب اينكه از موجودات زنده تك سلولى گرفته، تا حيوانات غول پيكر و از اعماق اقيانوسهاى تاريك و ظلمانى گرفته، تا پرندگانى كه بر اوج آسمانها پرواز مى كنند، از گياه ذره بينى بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج اقيانوس شناور است، تا درختانى كه ده ها متر طول قامت دارند، هر يك داراى نوعى حيات و شرائطى مخصوص به خود مى باشند و به همين نسبت مرگهاى آنها نيز متفاوت است، و بدون شك چهره هاى حيات متنوعترين چهره هاى جهان خلقت و اعجاب انگيزترين آنها است مخصوصا انتقال از جهان بى جان به جهان موجودات زنده، و انتقال از جهان حيات به مرگ داراى شگفتيهائى است كه اسرار آفرينش را بازگو مى كند، و هر كدام آيتى است از آيات قدرت خدا.
اما قابل توجه اينكه هيچيك از اين مسائل مهم و پيچيده در برابر قدرت او صعوبت و اشكالى ندارد، و به محض اراده و فرمانش صورت مى گيرد.
لذا در پايان آيه مى فرمايد: (هنگامى كه چيزى را اراده كند تنها به او مى گويد موجود باش، او نيز بلافاصله موجود مى شود)!( فاذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) .
حتى تعبير به (كن ) (موجود باش ) و به دنبال آن (فيكون ) (موجود مى شود) نيز از عدم گنجايش الفاظ است، والا حتى نياز به جمله كن نيست، اراده خداوند همان و تحقق يافتن موجودات همان.
آيه (69) تا (76) و ترجمه
( الم تر إلى الذين يجدلون فى أيت الله أنى يصرفون ) (69)( الذين كذبوا بالكتب و بما أرسلنا به رسلنا فسوف يعلمون ) (70)( إذ الا غلل فى أعنقهم و السلسل يسحبون ) (71)( فى الحميم ثم فى النار يسجرون ) (72)( ثم قيل لهم أين ما كنتم تشركون ) (73)( من دون الله قالوا ضلوا عنا بل لم نكن ندعوا من قبل شيا كذلك يضل الله الكفرين ) (74)( ذلكم بما كنتم تفرحون فى الا رض بغير الحق و بما كنتم تمرحون ) (75)( ادخلوا أبوب جهنم خلدين فيها فبئس مثوى المتكبرين ) (76)
ترجمه:
69 - آيا نديدى كسانى را كه مجادله در آيات ما مى كنند چگونه از راه حق منحرف مى شوند؟
70 - كسانى كه كتاب (آسمانى ) و آنچه را بر فرستادگان خود نازل كرديم تكذيب كردند، اما به زودى (نتيجه كار خود را) مى فهمند.
71 - در آن هنگام كه غلها و زنجيرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را مى كشند.
72 - و در آب جوشان وارد مى كنند، سپس در آتش دوزخ افروخته مى شوند!
73 - سپس به آنها گفته مى شود: كجا هستند آنچه را شريك خدا قرار مى داديد؟
74 - همان معبودهائى را كه جز خدا پرستش مى كرديد؟ آنها مى گويند: همه از نظر ما پنهان و گم شدند، بلكه ما اصلا قبل از اين چيزى پرستش نمى كرديم! اينگونه خداوند كافران را گمراه مى سازد!
75 - اين به خاطر آن است كه به ناحق در زمين شادى مى كرديد و از روى غرور و مستى به خوشحالى مى پرداختيد.
76 - از درهاى جهنم وارد شويد، و جاودانه در آن بمانيد، و چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران؟!
تفسير:
سرنوشت ستيزه جويان مغرور
باز هم در اين آيات سخن از كسانى است كه در آيات الهى به مجادله بر مى خيزند، و در برابر دلائل نبوت و محتواى دعوت انبيا سر تسليم فرود نمى آورند، در اين آيات سرنوشت چنين اشخاصى به طرز روشنى ترسيم شده است.
نخست مى گويد: (آيا نديدى كسانى كه در آيات الهى مجادله مى كنند چگونه از راه حق منحرف مى گردند)( ا لم تر الى الذين يجادلون فى آيات الله انى يصرفون ) .
اين مجادله و گفتگوهاى تواءم با لجاجت و عناد، اين تقليدهاى كوركورانه و تعصبهاى بى پايه سبب مى شود كه آنها از صراط مستقيم به بيراهه كشيده شوند، چرا كه حقايق تنها در پرتو روح حقجوئى آشكار مى گردد.
در حقيقت بيان اين مطلب در صورت يك استفهام تعجب آميز از شخص پيامبر بيانگر اين است كه هر انسان بى طرفى به وضع آنها نگاه كند از انحراف آنها در شگفتى فرو ميرود كه با اينهمه آيات و نشانه هاى روشن چگونه حق را نمى بينند؟!
سپس به توضيح بيشتر درباره آنها پرداخته، مى افزايد: (همان كسانى كه كتاب آسمانى و آنچه را بر رسولان خود نازل كرديم تكذيب كردند)( الذين كذبوا بالكتاب و بما ارسلنا به رسلنا ) .
قابل توجه اينكه در اين سوره بارها از (مجادله كنندگان در آيات الهى ) سخن به ميان آمده است كه در سه مورد به صورت الذين يجادلون فى آيات الله مطرح شده، (آيه 35 و 56 و آيه مورد بحث ) و قرائن نشان مى دهد كه مقصود از (آيات الله ) بيشتر همان آيات نبوت، و محتواى كتب آسمانى است، البته از آنجا كه آيات توحيد و مسائل مربوط به معاد نيز در كتب آسمانى مطرح بوده آنها نيز در قلمرو مجادله آنها قرار داشته است.
آيا اين تكرار براى تاءكيد اين مطلب مهم است و يا در هر دو مورد مطلب جديدى منظور بوده؟
احتمال دوم نزديكتر به نظر مى رسد، چرا كه هر يك از اين آيات سه گانه مطلب خاصى را تعقيب مى كند.
در آيه 56 سخن از انگيزه اينگونه مجادله ها يعنى كبر و غرور و خود برتربينى است.
در حالى كه در آيه 35 از مجازات دنيوى آنها كه مساله مهر نهادن خداوند بر دلهاى آنان است بحث مى كند.
و در آيه مورد بحث گفتگو از مجازات اخروى آنها و انواع كيفرهاى دوزخى است.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه (يجادلون ) به صورت فعل مضارع است كه دلالت بر استمرار دارد، اشاره به اينكه اينگونه افراد كه آيات الهى را تكذيب كرده اند براى توجيه عقائد و اعمال زشت خود مرتبا به مجادله و گفتگوهاى بى اساس مى پردازند.
به هر حال در پايان آيه آنها را با اين سخن تهديد مى كند: (آنان به زودى نتيجه شوم كار خود را مى فهمند)( فسوف يعلمون ) .
(آن هنگام كه غلها و زنجيرها بر گردن آنها قرار گرفته و با اين غل و زنجير آنها را مى كشند)( اذ الاغلال فى اعناقهم و السلاسل يسحبون ) .
(به درون آب جوشان، و سپس در آتش دوزخ سوزانده مى شوند)!( فى الحميم ثم فى النار يسجرون ) .
(يسجرون ) از ماده (سجر) (بر وزن فجر) به گفته راغب در مفردات به معنى بر افروختن آتش و شعله ور ساختن آن است، و به گفته جمعى ديگر از ارباب لغت و مفسران به معنى پر كردن تنور از آتش است.
به همين جهت بعضى از آيه چنين فهميده اند كه اين گروه از كافران خود آتشگيره هاى دوزخ مى شوند همانگونه كه در آيه 24 سوره بقره مى خوانيم:( فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة ) : (از آتشى بپرهيزيد كه هيزم آن سنگها و انسانها است و جمعى از اين تعبير چنين فهميده اند كه تمام وجود آنها پر از آتش مى شود) (البته اين دو معنى با هم منافاتى ندارد).
اين نوع مجازات براى مجادله كنندگان و مستكبران لجوج در حقيقت عكس العملى است مناسب با اعمال آنها در اين جهان، آنها از روى كبر و غرور به تكذيب آيات الهى پرداختند، و خود را در زنجيرهاى تقليدها و تعصبهاى كوركورانه گرفتار ساختند، در آن روز با نهايت ذلت و خوارى غل و زنجير بر گردن آنها مى نهند و آنها را در آب سوزان مى كشند و سپس به آتشگيره هاى دوزخ تبديل مى شوند.
علاوه بر اين عذابهاى جسمانى آنها را با يك سلسله عذابهاى دردناك روحى مجازات مى كنند، از جمله همان است كه در آيه بعد به آن اشاره كرده، مى فرمايد: (سپس به آنها گفته مى شود كجا هستند آنچه را شريك خداوند قرار مى داديد)؟!( ثم قيل لهم اينما كنتم تشركون ) .
(همان معبودهائى را كه جز خدا پرستش مى كرديد) (من دون الله ).تا از شما شفاعت كنند و از ميان اين عذابهاى دردناك و امواج متلاطم آتش.
دوزخ رهائى بخشند، مگر بارها نگفتيد كه ما اينها را به خاطر آن پرستش مى كنيم كه شفيعان ما باشند؟ پس كجا رفت شفاعتشان؟!
ولى آنها با سرافكندگى و سرشكستگى در پاسخ (مى گويند: آنها از نظر ما پنهان شدند و نابود و هلاك گشتند به طورى كه هيچ خبرى از آنها نيست )( قالوا ضلوا عنا ) .
بدون شك - همانگونه كه در ساير آيات قرآن نيز آمده - اين معبودان دروغين در جهنم هستند، و اى بسا در كنارشان باشند، اما از اين نظر كه هيچ نقش و تاثير و خاصيتى ندارند گوئى گم و گور شده اند!
سپس آنها مى بينند كه اصل اعتراف به عبوديت بتها داغ ننگى بر پيشانيشان است، لذا در مقام انكار بر مى آيند و مى گويند: (ما اصلا قبل از اين چيزى پرستش نمى كرديم )!( بل لم نكن ندعوا من قبل شيئا ) .
اينها اوهام و خيالاتى بيش نبودند كه ما آنها را واقعيتهائى مى پنداشتيم، سرابهائى بودند در بيابان زندگى ما كه آنها را آب گمان مى كرديم، اما امروز براى ما روشن شده كه آنها اسمهائى بى مسمى و الفاظى بى معنى و مفهومند كه پرستش آنها جز ضلالت و گمراهى و بيهودگى هيچ نبود، بنابر اين آنها يك واقعيت غير قابل انكار را بازگو مى كنند.
احتمال ديگرى در تفسير اين آيه نيز وجود دارد كه آنها در مقام دروغگوئى بر مى آيند، به گمان اينكه خود را با دروغ از رسوائى برهانند، چنانكه در آيه 23 و 24 سوره انعام مى خوانيم:( ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين انظر كيف كذبوا على انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) :
(پاسخ عذر آنها جز اين نيست كه مى گويند به خدائى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبوديم، ببين چگونه به خودشان نيز دروغ مى گويند، و آنچه را به دروغ شريك خدا مى پنداشتند از انظارشان گم مى شود)!
در پايان آيه مى فرمايد: (اينگونه خداوند كافران را گمراه مى سازد( كذلك يضل الله الكافرين ) .
كفر و لجاجت آنها پرده و حجابى بر قلب و فكر آنها مى شود، لذا راه مستقيم حق را گذارده، در بيراهه گام مى نهد، و در قيامت نيز از راه بهشت محروم شده به بيراهه دوزخ كشيده مى شوند، آرى اينچنين خداوند كافران را گمراه مى سازد.
آيه بعد به علت گرفتاريهاى اين گروه، در اينهمه بلا و مصيبت و عذاب اشاره كرده، مى گويد: (اين عذابها به خاطر آن است كه به ناحق در زمين شادى مى كرديد و از روى غرور و مستى شهوات به خوشحالى مى پرداختيد)!( ذلكم بما كنتم تفرحون فى الارض بغير الحق و بما كنتم تمرحون ) .
از مخالفت با پيامبران و كشتن مؤ منان و در فشار گذاردن محرومان و مستضعفان لذت مى برديد، و از ارتكاب گناهان و قانون شكنيها در خود احساس غرور و سربلندى مى كرديد، اكنون بايد كفاره آنهمه شادى بيجا و غرور و غفلت و مستى شهوت را در ميان اين غل و زنجيرها، و در لابلاى شعله هاى آتش بدهيد.
(تفرحون ) از ماده (فرح ) به معنى شادى و خوشحالى است كه گاهى ممدوح است و شايسته، همانگونه كه در آيه 4 - 5 سوره روم آمده است( و يومئذ يفرح المؤ منون بنصر الله ) : در آن روز ( كه روميان اهل كتاب بر مشركان مجوس پيروز گردند) مؤ منان شاد خواهند شد.
و گاه مذموم است و بر اساس باطل، چنانكه در داستان قارون در آيه 76 سوره قصص مى خوانيم:( اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين ) : (به خاطر بياور هنگامى را كه قومش به او گفتند اينهمه شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد).
البته اين تفاوت بايد از قرائن شناخته شود، و پيداست كه در آيه مورد بحث (فرح ) از نوع دوم منظور است.
(تمرحون ) از ماده (مرح ) (بر وزن فرح ) به گفته جمعى از ارباب لغت و مفسران به معنى شدت فرح، و گستردگى آن است.
و بعضى آن را به معنى شادى به خاطر مطالب بى اساس دانسته اند.
در حالى كه بعضى ديگر آن را به معنى شادى توام با يكنوع طرب و به كار گرفتن نعمتهاى الهى در مسير باطل شمرده اند
ظاهر اين است كه همه اين معانى به يك مطلب باز مى گردد، زيرا شدت شادى و افراط در آن سر از همه اين مسائل در مى آورد، و با انواع گناهان و آلودگيها و عياشى و هوسرانى توام مى شود. آرى اينگونه شاديهاى توام با غرور و غفلت و بى خبرى، و همراه با هوسرانى و شهوت، انسان را به سرعت از خدا دور مى كند، و از درك حقايق باز مى دارد، واقعيتها را شوخى، و حقايق را مجاز جلوه مى دهد، و چنين كسانى سرنوشتى جز آنچه در آيات فوق گفته شد ندارند. اينجاست كه به آنها خطاب مى شود كه: (وارد شويد از درهاى جهنم، و جاودانه در آن بمانيد)( ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها ) . (و چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران )( فبئس مثوى المتكبرين ) . اين جمله تاءكيد مجددى است بر اينكه سرچشمه اصلى بدبختيهاى آنها همان كبر و غرور بوده است، همان كبرى كه ام الفساد و حجاب در برابر ديدگان حق بين انسان و عامل مقاومت در برابر انبياء و اصرار در مسير باطل است. در اين آيه باز به (ابواب جهنم ) (درهاى دوزخ ) برخورد مى كنيم. آيا داخل شدن از درهاى دوزخ به اين معنى است كه هر گروهى از درى وارد مى شوند؟ يا يك گروه از درهاى متعدد مى گذرند؟ به اين معنى كه دوزخ همانند بعضى از زندانهاى وحشتناك و تو بر تو از بندها يا طبقات گوناگون تشكيل شده، گروهى از گمراهان سرسخت بايد از همه اين طبقات بگذرند، و در (درك اسفل ) و (قعر جهنم ) جاى گيرند! شاهد اين سخن حديثى است كه از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در تفسير آيه لها سعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم (حجر - 34) نقل شده كه فرمود: ان جهنم لها سبعة ابواب، اطباق بعضها فوق بعض، و وضع احدى يديه على الاخرى، فقال هكذا!: (جهنم هفت در دارد، هفت طبقه بعضى بالاى بعضى قرار گرفته، سپس يكى از دستهاى خود را روى ديگرى قرار داد و فرمود اينچنين )!. در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد كه خلاصه اش اين است: درهاى جهنم - همانند درهاى بهشت - اشاره به عوامل گوناگونى است كه انسان را به جهنم يا بهشت مى كشاند، هر نوع از گناهان، و هر نوع از اعمال خير، درى محسوب مى شود، در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است، مطابق اين تفسير عدد 7 براى (تكثير) است نه (تعداد) و اينكه گفته مى شود بهشت داراى هشت در است اشاره به افزون بودن عوامل رحمت از عوامل عذاب و غضب است (دقت كنيد). اين دو تفسير با هم تضادى ندارند.
آيه (77) و (78) و ترجمه
( فاصبر إن وعد الله حق فإ ما نرينك بعض الذى نعدهم أو نتوفينك فإ لينا يرجعون ) (77)( و لقد أرسلنا رسلا من قبلك منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك و ما كان لرسول أن يأتى باية إلا بإذن الله فإذا جاء أمر الله قضى بالحق و خسر هنالك المبطلون ) (78)
ترجمه:
77 - صبر كن كه وعده خدا حق است، هر گاه قسمتى از مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده ايم در حال حياتت به تو ارائه دهيم، يا تو را (پيش از آن ) از دنيا ببريم (مهم نيست ) چرا كه بازگشت آنها به سوى ماست.
78 - ما پيش از تو رسولانى فرستاديم، گروهى از آنان سرگذشتشان را براى تو بازگو كرده ايم، و گروهى را براى تو بازگو نكرده ايم، هيچ پيامبرى حق نداشت معجزهاى جز به فرمان خدا بياورد، و هنگامى كه فرمان خداوند (براى مجازات آنها) صادر شود در ميان آنها به حق داورى خواهد شد، و در آن هنگام اهل باطل زيان خواهند كرد.
تفسير:
باز هم صبر كن
به دنبال بحثهاى گذشته در زمينه كارشكنيهاى كفار و كبر و غرور و تكذيب آنها نسبت به آيات الهى در دو آيه مورد بحث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دلدارى داده، امر به صبر و استقامت در مقابل اين مشكلات مى كند.
نخست مى فرمايد: (اكنون كه چنين است صبر و شكيبائى پيشه كن كه وعده خدا حق است )( فاصبر ان وعد الله حق ) .
هم وعده پيروزى كه به تو داده شده، و هم وعده مجازات دردناك مستكبران مغرور و تكذيب كننده، هر دو حق است و بدون شك تحقق مى يابد.
سپس براى اينكه دشمنان حق چنين تصور نكنند كه اگر در مجازاتشان تاخيرى رخ دهد مى توانند از چنگال كيفر و عذاب الهى بگريزند اضافه مى كند: (هر گاه قسمتى از مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده ايم در حال حياتت به تو نشان دهيم، و يا پيش از آنكه آنها گرفتار عذاب شوند تو را از دنيا ببريم مهم نيست، چرا كه در هر حال به سوى ما بازگشت مى كنند) و ما به وعده هاى خود درباره آنان عمل خواهيم كرد( فاما نرينك بعضى الذى نعدهم او نتوفينك فالينا يرجعون ) .
وظيفه تو تنها ابلاغ آشكار و اتمام حجت بر همگان است، تا دلهاى بيدار در پرتو تبليغ تو روشن گردد، و براى مخالفان نيز جاى عذر و بهانه اى باقى نماند، تو به هيچ چيزى جز به انجام اين وظيفه دلبستگى نداشته باش، و حتى در بند اين نباش كه آتش سوزان دلت نسبت به اين گروه سركش با مجازات سريع الهى تسكين يابد.
اين سخن در ضمن، تهديد روشنى نسبت به آنها است تا بدانند در هر حال.
در چنگال عذاب الهى گرفتار خواهند شد، همانگونه كه گروهى از آنان در همين دنيا در ميدان بدر و صحنه هاى مشابه آن به كيفر خود رسيدند، گروه بيشترى در قيامت سزاى اعمال خود را خواهند ديد.
باز براى مزيد تسلى خاطر و دلدارى پيامبر اشاره به وضع مشابه پيامبران پيشين مى كند، كه آنها نيز گرفتار چنين مشكلاتى بودند ولى همچنان به راه خود ادامه دادند، و پيروزى را در آغوش گرفتند، مى فرمايد: (ما پيش از تو رسولانى فرستاديم، سرگذشت گروهى از آنان را در قرآن براى تو بازگو كرده ايم، هر چند سرگذشت گروهى ديگر را براى تو بيان ننموديم )( و لقد ارسلنا رسلا من قبلك منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك ) .
هر كدام با صحنه هائى از اين قبيل و مشكلاتى طاقت فرسا دست به گريبان بودند، و در مقابل آنها اقوام لجوج و متكبر و مغرور فراوان قرار داشتند، ولى سرانجام آئين حق پيروز گشت و ظالمان و مجرمان مغلوب شدند.
و از آنجا كه مشركان و كافران بهانه جو و لجوج هر روز در برابر انبياى الهى تقاضاى معجزه دلخواه خود را داشتند، و مشركان زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز همين شيوه را تكرار مى كردند، قرآن در دنباله اين سخن اضافه مى كند: (هيچ پيامبرى حق نداشت و نمى توانست معجزهاى جز به فرمان خدا بياورد)!( و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله ) .
اصولا همه معجزات در اختيار خدا است، و بازيچه دست كفار نمى تواند باشد، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر معجزات اقتراحى آنان هرگز نمى تواند سر تسليم فرود آورد، آنچه را براى هدايت مردم، و پيدا كردن حق ضرورى و لازم است بر دست پيامبرانش ظاهر مى سازد.
سپس با لحنى جدى و تهديد آميز به كسانى كه مى گفتند اگر راست مى گوئى چرا عذاب الهى به سراغ ما نمى آيد هشدار مى دهد كه: (هنگامى كه فرمان الهى براى مجازات اين منكران لجوج صادر شود در ميان آنها به حق داورى خواهد شد، و پيروان باطل در آن هنگام زيان خواهند كرد)( فاذا جاء امر الله قضى بالحق و خسر هنالك المبطلون ) .
در آن روز درهاى توبه بسته مى شود، راههاى بازگشت مسدود مى گردد، و ناله ها و فريادها و شيونها بجائى نخواهد رسيد، آن روز است كه رهروان راه باطل به روشنى مى بينند كه تمام سرمايه هاى هستى خود را از كف داده و متاعى نخريدند بلكه گرفتار خشم و غضب و كيفر دردناك الهى شده اند، پس چرا اينهمه اصرار دارند كه آن روز غير قابل برگشت فرا رسد؟!
مطابق اين، تفسير، آيه فوق اشاره به (عذاب استيصال ) است.
ولى جمعى از مفسران اين آيه را اشاره به فرمان عذاب در قيامت دانسته اند، در آنجاست كه داورى حق در ميان همگان مى شود، و پيروان باطل به خسران و زيانكار بودن خود از هر جهت آگاه مى شوند.
تعبير آيه 27 سوره جاثيه نيز مؤ يد اين تفسير است، آنجا كه مى فرمايد:( و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ) : (هنگامى كه قيامت برپا شود در آن روز پيروان باطل خسارت مى بينند.
ولى تعبير به (امر الله ) و مانند آن در آيات متعددى در مورد عذاب دنيا به كار رفته است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه معنى گسترده اى داشته باشد كه هم عذاب دنيا را شامل شود و هم مجازات آخرت را، و در هر دو صحنه زيانكارى مبطلين آشكار مى شود.
قابل توجه اينكه در حديثى مى خوانيم: در شهر مدينه دلقكى بود كه مردم را مى خنداند و گاه اظهار مى داشت كه اين مرد (امام سجاد على بن الحسين (عليهالسلام ) مرا خسته كرده است، تا به حال نتوانسته ام او را بخندانم، لذا روزى امام (عليهالسلام ) عبور مى كرد، آن مرد آمد و عباى حضرت را از دوش مباركش برداشت و رفت، امام (عليهالسلام ) اعتنائى به او نكرد، همراهان به دنبال او رفتند و عبا را از وى گرفتند و بر دوش حضرت افكندند، امام (عليهالسلام ) پرسيد اين شخص كه بود؟ عرض كردند: دلقكى است كه اهل مدينه را مى خنداند، فرمود به او بگوئيد: ان لله يوما يخسر فيه المبطلون (خداوند روزى دارد كه در آن روز اهل باطل زيان مى بينند)!.
نكته:
عدد پيامبران الهى
بسيارى از مفسران به تناسب آيات فوق در اينجا بحثى درباره تعداد پيامبران الهى مطرح كرده اند، و روايات مختلفى در اين زمينه نقل شده است.
روايت مشهور در اين زمينه عدد يكصد و بيست و چهار هزار را نشان مى دهد، در حالى كه در بعضى از روايات عدد پيامبران هشت هزار شمرده شده است كه چهار هزار از بنى اسرائيل و چهار هزار از غير آنها بوده اند.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهالسلام ) چنين آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام فرمود: خلق الله عز و جل ماة الف نبى و اربعة و عشرين الف نبى انا اكرمهم على الله و لا فخر، و خلق الله عز و جل ماة الف وصى و اربعة و عشرين الف وصى، فعلى اكرمهم على الله و افضلهم: (خداوند 124 هزار پيامبر آفريد كه من از همه آنها نزد خداوند گرامى ترم در عين حال فخر و مباهاتى نمى كنم.
(و غرورى به خود راه نمى دهم ) و خداوند 124 هزار وصى آفريد كه على (عليهالسلام ) از همه آنها نزد خداوند گرامى تر و برتر است ).
در روايت ديگرى از (انس بن مالك ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين نقل شده است: بعثت على اثر ثمانية آلاف نبى، منهم اربعة آلاف من بنى اسرائيل (من به دنبال 8 هزار پيامبر مبعوث شده ام كه چهار هزار از آنها از بنى اسرائيل بودند).
اين دو حديث با هم منافاتى ندارد، زيرا ممكن است حديث دوم اشاره به انبياى بزرگ باشد (همانگونه كه مرحوم علامه مجلسى در توضيح اين سخن بيان كرده است ).
باز در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه در پاسخ سؤ ال (ابوذر) از تعداد پيامبران الهى عدد 124 هزار را بيان فرمود، و به دنبال سؤ ال از تعداد رسولان از ميان آنها عدد 313 نفر را ذكر نمود.
و نيز در حديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از ذكر عدد 124 هزار ميخوانيم: 5 نفر از آنها الو العزم بودند: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
روايات ديگرى نيز در اين زمينه نقل شده كه عدد بالا را تاييد مى كند.
به هر حال از آنچه گفتيم روشن مى شود كه اين روايت خبر واحد نيست - چنانكه (بر سوئى ) از بعضى از علما در تفسير (روح البيان ) نقل كرده است، بلكه اخبار متعدد و مستفيض اين مطلب را تاييد مى كند كه پيامبران الهى 124 هزار نفر بودند، اخبارى كه در منابع مختلف اسلامى وارد شده است.
قابل توجه اينكه عدد پيامبرانى كه نام آنها صريحا در قرآن آمده است فقط 26 نفر است و آنها عبارتند از:
آدم - نوح - ادريس - صالح - هود - ابراهيم - اسماعيل - اسحاق يوسف - لوط - يعقوب - موسى - هارون - شعيب - زكريا - يحيى عيسى - داود - سليمان - الياس - اليسع - ذو الكفل - ايوب - يونس - عزير و محمد (عليهم الصلاة و السلام ).
ولى پيامبران ديگرى نيز هستند كه در قرآن اشاراتى به آنها شده بى آنكه صريحا نام آنها بيان شود، مانند (اشموئيل ) كه در آيه 248 سوره بقره به عنوان و قال لهم نبيهم به او اشاره شده است.
(و ارميا) كه در آيه 259 بقره به عنوان او كالذى مر على قرية....
و (يوشع ) كه در آيه 60 سوره كهف به عنوان و اذ قال موسى لفتاه به او اشاره شده است (بنا بر اينكه يوشع از پيامبران باشد).
و (خضر) كه در آيه 65 كهف به عنوان فوجدا عبدا من عبادنا ذكر شده است.
و همچنين (اسباط بنى اسرائيل ) كه بزرگان قبائل بودند و در آيه 163 سوره نساء تصريح شده كه بر آنها وحى الهى نازل گرديده است:( و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط... )
و اگر در ميان برادران يوسف نيز پيامبرانى وجود داشته اند در سوره يوسف كرارا اشاره به وضع آنها شده است.
كوتاه سخن اينكه: عدد پيامبرانى كه خداوند اشاره به داستان و سرگذشت آنها نموده از 26 نفر بسيار بيشتر است، اين عدد تنها مربوط به آنها است كه نام آنها صريحا ذكر شده.
آخرين سخن در اينجا اينكه: از بعضى از روايات كه در كتب شيعه و اهل سنت آمده استفاده مى شود كه خداوند از ميان سياه پوستان نيز پيامبرى مبعوث كرد، چنانكه طبرسى در مجمع البيان مى گويد: روى عن على انه قال: بعث الله نبيا اسود لم يقص قصته: خداوند پيامبرى سياه پوست مبعوث كرد، هر چند شرح سرگذشت او را در قرآن بيان نكرده است.
آيه (79) تا (81) و ترجمه
( الله الذى جعل لكم الا نعم لتركبوا منها و منها أكلون ) (79)( و لكم فيها منفع و لتبلغوا عليها حاجة فى صدوركم و عليها و على الفلك تحملون ) (80)( و يريكم أيته فأى أيت الله تنكرون ) (81)
ترجمه:
79 - خداوند كسى است كه چهار پايان را براى شما آفريد تا بعضى را سوار شويد، و از بعضى تغذيه كنيد.
80 - و براى شما در آنها منافع قابل ملاحظه اى (غير از اينها) است، منظور اين است، كه به وسيله آنها به مقصدى كه در دل داريد برسيد، و بر آنها و بر كشتيها سوار مى شويد.
81 - او آياتش را همواره به شما نشان مى دهد، كداميك از آيات او را انكار مى كنيد؟!
تفسير:
منافع گوناگون چهار پايان
بار ديگر در اين آيات به نشانه هاى قدرت خداوند و مواهب گسترده اش نسبت به انسانها باز مى گردد، و گوشه ديگرى از آن را شرح مى دهد، تا هم به عظمت او آشناتر شوند، و هم حس شكرگزارى را كه وسيله اى براى معرفت الله است در آنها برانگيزد.
مى فرمايد: (خداوند همان كسى است كه چهار پايان را براى شما آفريد،
تا بر آنها سوار شويد، و از آنها تغذيه كنيد)( الله الذى جعل لكم الانعام لتركبوا منها و منها تاكلون ) .
بعضى از آنها تنها براى تغذيه مورد استفاده قرار مى گيرند همچون گوسفند، و بعضى هم براى سوارى و هم براى تغذيه مانند شتر كه هم كشتى بيابانهاى خشك و سوزان است و هم وسيله اى براى تغذيه آدميان!
(انعام ) جمع (نعم ) (بر وزن قلم ) در اصل بر شتر اطلاق مى شده، ولى بعدا توسعه يافته و به شتر و گاو و گوسفند گفته مى شود، اين واژه از كلمه (نعمت ) گرفته شده، به خاطر اينكه يكى از بزرگترين نعمتها براى انسانها چهارپايان محسوب مى شود، حتى امروز كه آنهمه وسايل نقليه سريع السير هوائى و زمينى اختراع شده است باز در بعضى از موارد منحصرا بايد از چهارپايان استفاده كرد، در بيابانهاى شنزار كه عبور وسائل نقليه در آن بسيار مشكل است، و در بعضى از گذرگاههاى باريك كوهستانها تنها وسيله اى كه با آن مى توان عبور كرد هنوز هم چهارپايانند!
اصولا آفرينش چهارپايان با آن خلقتهاى متفاوت، و مخصوصا با آن روح تسليم و قابليت براى رام شدن، در حالى كه در بسيارى از اوقات نيرومندتر از قويترين انسانها هستند، خود نشانه اى از نشانه هاى بزرگ خدا است.
حيوانات كوچك و كم جثه اى را سراغ داريم كه به خاطر توحش براى انسانها سخت خطرناكند، در حالى كه گاهى افسار يك قطار بزرگ از شتران عظيم الجثه را به دست كودكى مى سپارند (و مى برد هر جا كه خاطر خواه اوست )!
از اين گذشته استفاده هاى فراوان ديگرى نيز از آنها مى شود، همانگونه كه در آيه بعد به آن اشاره كرده، مى فرمايد: (و براى شما در آنها منافع قابل ملاحظهاى غير از اينها است )( و لكم فيها منافع ) .
از شير و پشم و پوست و ساير اجزاى آنها استفاده مى كنيد و حتى فضولات بدن آنها نيز در كشاورزى و غيره قابل استفاده است، خلاصه در تمام وجود اين چهارپايان چيزى بى مصرف نيست، تمام مفيد و سودمند است، حتى بعضى از مواد داروئى را از بدن چهارپايان مى گيرند.
(توجه داشته باشيد نكره بودن (منافع ) براى بيان اهميت آن است ).
سپس مى افزايد: (منظور ديگر از آفرينش آنها اين بوده است كه بر آنها سوار شويد و به مقاصدى كه در دل داريد برسيد)( و لتبلغوا عليها حاجة فى صدوركم ) .
بعضى از مفسران اين جمله را به معنى حمل و نقل (بارها) به وسيله چهارپايان دانسته اند كه در جمله هاى قبل به آن اشاره نشده است، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از (حاجة فى صدوركم ) (حاجتى كه در دل داريد) مقاصد شخصى و غير عمومى باشد مانند استفاده هاى تفريحى، هجرت و سياحت، مسابقه ها و گاه كسب ابهت و مانند آن.
و از آنجا كه اينها همه وسيله مسافرت در خشكى هستند، در پايان آيه مى افزايد: (و بر اين چهارپايان و بر كشتيها سوار مى شويد)( و عليها و على الفلك تحملون ) .
تعبير به (عليها) (بر چهارپايان با اينكه قبلا از آنها سخن به ميان آمده مقدمهاى است براى ذكر (فلك ) (كشتيها) يعنى خداوند در صحرا و دريا وسيله مسافرت و حمل و نقل بارها را در اختيار شما گذاشت تا به سهولت بتوانيد به مقاصد خود برسيد.
در كشتيها خاصيتى آفريد كه با تمام ثقل و سنگينى بر روى آب باقى بماند، و جريان بادها را آنچنان منظم قرار داده كه مى توان از آنها در مسيرهاى معينى پيوسته استفاده كرد و (با آن به ديدار آشنا رسيد).
در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد و گرفتن اقرار از همگان مى فرمايد: (خدا آياتش را همواره به شما نشان مى دهد، بگوئيد كداميك از آيات خدا را مى توانيد انكار كنيد)؟!( و يريكم آياته فاى آيات الله تنكرون ) .
آيا آيات و نشانه هاى او را در (آفاق ) مى توانيد انكار كنيد يا آيات او را در انفس؟ آيا آيات او را در آفرينش خود از خاك و سپس پيمودن مراحل جنينى، و مراحل بعد از تولد را مى توانيد انكار كنيد، يا نشانه هاى او را در مساله حيات و مرگ؟
و آيا آيات الهى را در آسمان و زمين و آفرينش شب و روز مى توان با ديده انكار نگريست؟ و يا آفرينش وسائلى براى ادامه حيات همچون انعام و چهارپايان؟
بر هر كجا كه بنگريد آثار خدا نمايان است، (كور باد چشمى كه او را نبيند).
به راستى با اينكه آيات و نشانه هاى او براى همگان روشن است چرا گروهى راه انكار را پيش مى گيرند؟
مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در پاسخ اين سؤ ال مى گويد: اين انكار ممكن است از سه امر ناشى گردد:
1 - (هوا پرستى ) كه سبب مى شود انسان با شبهات بى اساس چهره حق را بپوشاند (و به هوى و هوس خويش ادامه دهد، چرا كه قبول حق او را محدود مى سازد، از يكسو وظائفى براى او تعيين مى كند، و از سوى ديگر محدوديتهائى اما هواپرستانى كه نميخواهند نه آن وظائف را بپذيرند و نه اين محدوديتها را به انكار حق برمى خيزند هر چند دلائل آن روشن و آشكار باشد).
2 - (تقليد و پيروى كوركورانه ) (از ديگران مخصوصا از پيشينيان ) كه آن نيز پرده بر چهره حق مى افكند.
3 - (پيشداوريهاى غلط) و اعتقادهاى فاسد پيشين كه در ذهن رسوخ يافته مانع از بررسى و مطالعه بيطرفانه در آيات حق مى گردد، لذا از درك آنها عاجز مى ماند.
آيه (82) تا (85) و ترجمه
( أفلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عقبة الذين من قبلهم كانوا أكثر منهم و أشد قوة و أثارا فى الا رض فما أغنى عنهم ما كانوا يكسبون ) (82)( فلما جأتهم رسلهم بالبينت فرحوا بما عندهم من العلم و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) (83)( فلما رأوا بأسنا قالوا أمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركين ) (84)( فلم يك ينفعهم إيمنهم لما رأوا بأسنا سنت الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكفرون ) (85)
ترجمه:
82 - آيا آنها روى زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند چه شد؟
همانها كه نفراتشان از اينها بيشتر، و قوت و آثارشان در زمين فزونتر بود، هرگز آنچه را به دست مى آوردند نتوانست آنها را (در برابر عذاب الهى ) بى نياز سازد.
83 - هنگامى كه رسولان آنها با دلائل روشن به سراغ آنان آمدند به معلوماتى كه خود داشتند خوشحال بودند (و غير آن را هيچ مى شمردند) ولى آنچه را (عذاب )
به سخريه مى گرفتند بر آنها فرود آمد!
84 - هنگامى كه شدت عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آوريم و به معبودهائى كه شريك او مى شمرديم كافر شديم.
85 - اما هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند ايمان آنها به حالشان سودى نداشت، اين سنت الهى در مورد بندگان پيشين او است، و كافران در آن هنگام زيانكار شدند.
تفسير:
به هنگام نزول عذاب، ايمان بيهوده است
اين آيات كه آخرين آيات سوره مؤ من را تشكيل مى دهد در حقيقت يك نوع نتيجه گيرى از بحثهاى گذشته است، زيرا بعد از بيان آنهمه آيات الهى در آفاق و انفس، و آنهمه مواعظ لطيف و دلنشين و گفتگو پيرامون معاد و دادگاه بزرگ رستاخيز، منكران لجوج و كافران مستكبر را، با تهديدهاى شديد و توام با استدلال و منطق مواجه ساخته، و پايان كار آنها را به وضوح بيان مى كند.
نخست ميگويد: آيا آنها بر زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنها مى زيستند چگونه شد؟!( ا فلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) .
اگر در اصالت تاريخ تدوين يافته و آنچه بر صفحات اوراق ثبت شده شك و ترديد دارند در اصالت آثارى كه بر صفحه زمين از كاخهاى ويران شده شاهان، از استخوانهاى پوسيده در زير خاك، و از ويرانه هاى شهرهاى بلا زده، كه با بيانى رسا ماجراهاى خويش را شرح مى دهند نمى توانند شك كنند.
(همان كسانى كه از نظر تعداد نفرات از آنها بيشتر، و از قوت و آثارشان در زمين از آنها فزونتر بود)( كانوا اكثر منهم و اشد قوة و آثارا فى الارض ) .
كثرت نفرات آنها از قبورشان مى توان شناخت، و قدرت و آثارشان را در زمين از آنچه از آنها به يادگار مانده!
تعبير به آثارا فى الارض - همانگونه كه در تفسير آيه 21 همين سوره كه شبيه آن است گفته ايم - ممكن است اشاره به پيشرفت گسترده كشاورزى آنها باشد (چنانكه در آيه 9 سوره روم آمده ) و يا اشاره به ساختمانهاى عظيم و بناهاى محكم اقوام پيشين در دل كوهها و بر صحنه دشتها (چنانكه در آيات 128 و 129 شعرا بيان شده است ).
ولى به هر حال (نيروهائى را كه به دست مى آوردند هرگز به هنگام وزش طوفان بلا و عذاب الهى نتوانست آنها را بى نياز سازد و نجات دهد)( فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ) .
بلكه تمام اين قدرتها در لحظاتى كوتاه در هم كوبيده شدند، كاخها رويهم ريختند و ويران گشتند، و لشكريان عظيم و قدرتمند همچون برگ خزان بر زمين افتادند، و يا در ميان امواج كوه پيكر دفن شدند!
جائى كه آنها با آنهمه قدرت چنين سرنوشتى پيدا كردند، اين مشركان ضعيف و ناتوان مكه كه در برابر آنها چيزى به حساب نمى آيند چه مى انديشند؟!
در آيه بعد به چگونگى برخورد آنها با پيامبران و معجزات و دلائل روشن انبياء اشاره كرده مى گويد: (هنگامى كه رسولان آنها با معجزات و دلائل روشن به سراغ آنها آمدند از آنان روى گرداندند، و تنها به معلوماتى كه خود داشتند دل بستند و خوشحال بودند، و غير آن را هيچ شمردند)( فلما جائتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم ) .
و همين امر سبب شد تا (آنچه را از عذاب و تهديدهاى الهى به باد استهزا مى گرفتند بر سر آنان فرود آيد)( و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) .
در اينكه منظور از اين علم و دانشى كه آنها به آن مغرور بودند، و خود را با داشتن آن بينياز از تعليمات انبيا مى ديدند، چه بوده است؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند كه همه با هم قابل جمع است:
1 - شبهات واهى و سفسطه هاى بى اساسى را علم مى پنداشتند و به آن تكيه مى كردند كه نمونه هاى متعددى از آن در آيات قرآن منعكس است. گاه مى گفتند من يحيى العظام و هى رميم: (چه كسى مى تواند اين استخوانهاى پوسيده را زنده كند)؟ (يس - 78).
و گاه مى گفتند ا ئذا ضللنا فى الارض ا ئنا لفى خلق جديد (آيا هنگامى كه خاك شديم و در زمين گم شديم ممكن است بار ديگر آفرينش تازه اى بيابيم ) (سجده - 10).
گاه مى افزودند:( ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر ) (جز زندگى اين دنيا چيزى در كار نيست، گروهى مى ميرند و گروهى متولد مى شوند و جز طبيعت ما را هلاك نمى كند)! (جاثيه - 24). و امثال اين ادعاهاى واهى و بدون دليل كه علمش مى پنداشتند.
2 - منظور علوم مربوط به دنيا و تدبير زندگى است همانگونه كه قارون مدعى آن بود، و مى گفت:( انما اوتيته على علم عندى ) (اين ثروت را به خاطر آگاهى خاصى كه نزد من بوده است به دست آورده ام )! (قصص - 78).
3 - منظور علوم و دانشهائى همچون دلائل عقلى و فلسفى خواه در شكل رسميش يا غير رسمى كه گروهى با داشتن اينگونه علوم خود را از پيامبران بى نياز مى بينند، چه در گذشته چه در حال!
و همانگونه كه گفتيم اين تفسيرها منافات با يكديگر ندارد، هدف اين است كه با اتكاى به علوم محدود بشرى، خواه در معارف عقلى و اعتقادات يا در دنيا و يا شبهات واهى كه آن را علم مى پنداشتند، علومى را كه از سرچشمه وحى صادر شده بود نفى مى كردند و به باد استهزا مى گرفتند، و به علوم اندك خود خوشحال بودند و خويشتن را به كلى از انبيا بى نياز مى ديدند.
اما قرآن نتيجه اين خودخواهى و غرور را در آيات بعد چنين بيان كرده: هنگامى كه شدت عذاب ما را ديدند، عذابى كه براى ريشه كن كردن آنها نازل شده بود و فرمان قطعى پروردگار را در زمينه نابوديشان به همراه داشت، از كرده خود پشيمان شدند، خود را موجودى ضعيف و ناتوان ديدند و رو به درگاه حق آوردند و فريادشان بلند شد و گفتند: اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و نسبت به معبودهائى كه شريك او مى شمرديم كافر شديم!( فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركين ) .
(اما هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند ايمان آنها به حالشان سودى نداشت )( فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا ) .
چرا كه به هنگام نزول عذاب استيصال درهاى توبه بسته مى شود، و اصولا اينگونه ايمان اضطرارى فايده ايمان اختيارى را نمى تواند داشته باشد، و زائيده آن شرائط فوق العاده است، به همين دليل هر گاه طوفان بلا فرو بنشيند راه گذشته خود را از سر مى گيرند.
و نيز به همين دليل ايمان فرعون به هنگامى كه در ميان امواج نيل افتاد پذيرفته نشد.
اين حكم مخصوص افراد يا اقوام معينى نيست، بلكه چنانكه قرآن در دنبال همين سخن مى گويد: (اين سنت الهى است كه در مورد بندگان گذشته نيز اجرا شده است )( سنت الله التى قد خلت فى عباده ) .
سپس آخرين آيه مورد بحث را به اين جمله پايان مى دهد:
و در آن هنگام كه عذاب الهى دامانشان را فرو گرفت خسران و زيان كافران آشكار شد)( و خسر هنالك الكافرون ) .
آن روز فهميدند كه سرمايه اى جز مشتى غرور و پندار نداشتند، و آنچه را آب حيات خيال مى كردند سرابى بيش نبود، سرمايه هاى وجود خود را همه در اين بيراهه زندگى به هدر داده، و محصولى جز گناه و عذاب اليم الهى فراهم نساخته بودند، چه زيان و خسرانى از اين برتر؟!
و به اين ترتيب سوره مؤ من كه با توصيف حال كافران مغرور آغاز شده بود، با پايان زندگى دردناك آنها خاتمه مى يابد!
نكته:
مغروران به علم
در آيات مختلف اين سوره، چنانكه شرح داده شد، سرچشمه اصلى انحراف و بدبختى گروه كثيرى از مردم را كبر و غرور معرفى مى كند.
تكبرى كه گاه از داشتن امكانات مالى، و يا كثرت نفرات و نيروى نظامى سرچشمه مى گيرد، و گاه از داشتن مختصر معلوماتى كه آن را فراوان مى پندارد.
نمونه زنده آن را در عصر و زمان خود، و بعد از پيروزيهاى علمى و صنعتى در جوامع پيشرفته مادى با چشم مى بينيم، زيرا مى دانيم يكى از عوامل مؤ ثر نفى مذهب و روى آوردن به مكتبهاى الحادى همان غرور علمى است كه در قرون اخير براى جمعى از دانشمندان علوم طبيعى پيدا شده، آنها با كشف اسرارى از طبيعت و دست يافتن به روزنه هائى از علم آنچنان مست و مغرور شدند كه تصور كردند چيزى در اين عالم جز آنچه آنها مى دانند وجود ندارد، و چون خدا را در آزمايشگاههاى خود حاضر نديدند راه انكار پيش گرفتند!
اين غرور علمى به قدرى گسترش پيدا كرد كه اصلا مذهب و وحى انبياء را زائيده جهل يا ترس بشر پنداشتند و گفتند: با فرا رسيدن دوران شكوفائى علم ديگر نيازى به اين مسائل نيست!
حتى گاه پا را از اين فراتر نهادند و دوران زندگى بشر را از نظر فكرى به چهار دوران تقسيم كردند:
1 - دوران افسانه ها 2 - دوران مذهب! 3 - دوران فلسفه 4 - دوران علم كه منظورشان علوم طبيعى و تجربى بود!
البته آكنده بودن مذاهبى كه در محيط فعاليت اين گروه از دانشمندان وجود داشت از خرافات بسيار، به اين هدف باطل نيز كمك كرد، (منظور عمدتا خرافات ارباب كليسا است ) و به اين ترتيب به گمان خود براى هميشه مذهب و تعليمات انبيا را از صحنه زندگى بشر بيرون ساختند.
ولى خوشبختانه اين مستى و غرور ديرى نپاييد و عوامل ديگرى دست به دست هم داد و بر اين پندارهاى بياساس خط بطلان كشيد و به مصداق آيات فوق (هنگامى كه به علوم خود مغرور شدند باس الهى دامانشان را گرفت و فريادهايشان بجائى نرسيد).
از يكسو جنگهاى جهانى اول و دوم نشان داد كه پيشرفتهاى علمى و صنعتى بشر نه تنها او را خوشبخت نكرده، بلكه او را از هر زمان به لبه پرتگاه نزديكتر ساخته است.
از سوى ديگر بروز انواع مفاسد اخلاقى و اجتماعى، و بروز انواع نابسامانيها، قتلها و كشتارها و بيماريهاى روانى و انواع تجاوزهاى مالى و ناموسى، نشان داد كه علوم انسانى هرگز نتوانسته است به تنهائى جلو نابسامانيها را بگيرد، بلكه بد آموزيهائى كه معمولا از آن جدا نيست گاهى بر دامنه آن افزوده است.
از سوى سوم معماهاى فراوانى كه در علوم پيدا شد و انسان خود را از حل آن عاجز ديد، و دنياهاى وسيعى كه در برابر ديدگان او خودنمائى كرد (چه عوالم بسيار بزرگ و چه فوق العاده كوچك ) و خود را از شناخت آن ناتوان مشاهده كرد، سبب شد كه بار ديگر دست به دامان تعليمات انبيا بزند، و گروه عظيمى دوباره به سايه وحى باز گردند، و درمان اين بيماريهاى جانكاه را در دستورات انبياء جستجو كنند. كليساها رونق گرفت تعليمات مذهبى جزء برنامه زندگى بسيارى شد.
در اين ميان (اسلام ) با تعليمات ويژه و مترقى و جامع خود بروز و ظهور تازه اى يافت، و حركتها به سوى شناخت اسلام اصيل شروع شد.
اميد است پيش از آنكه باس الهى بار ديگر دامان گروهى از مردم اين جهان را بگيرد اين بيدارى همگانى شود، و آثار آن غرور محو و نابود گردد تا به خسران و زيان منتهى نگردد.
پروردگارا! ما را از مركب غرور فرود آور، و از كبر و لجاجت و خود خواهى كه مايه هلاكت و بدبختى و شرمسارى است حفظ فرما.
خداوندا! دنياى ما را نيز بيدار كن، و پيش از آنكه باس شديدت دامان مردم عصر ما را فرو گيرد به سايه پر مهر تعليمات پيامبرانت باز گردان.
بار الها! ما را از آن گروه قرار ده كه از سرگذشت ديگران پند مى گيرند، تا سرگذشت ما پندى براى ديگران نشود.
سوره سجده
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 54 آيه است
محتواى سوره ( فصلت )
اين سوره به حكم اينكه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را كه تاءكيد بر معارف اسلامى و مسائل اعتقادى و انذار و بشارت است در بردارد، و در عين حال مسائلى در آن مطرح است كه در سوره هاى ديگر قرآن مطرح نشده، و از مختصات اين سوره است.
رويهمرفته محتواى اين سوره را مى توان در چند بخش خلاصه كرد:
1 - توجه به قرآن و بحثهاى فراوانى پيرامون آن كه در آيات مختلف اين سوره آمده است، و از جمله بقاء حاكميت قرآن و تسلط منطقى آن در تمام ادوار و اعصار كه در آيه 41 و 42 اين سوره به آن اشاره شده است، و صريحا مى گويد: (اين كتابى است شكست ناپذير كه باطل هرگز بر آن غلبه نخواهد كرد) و در عين حال دليلى است بر عدم تحريف قرآن در طول تاريخ، و همچنين موضعگيريهاى سرسختانه دشمنان در مقابل اين كتاب آسمانى تا آنجا كه مردم را از شنيدن آيات قرآن نهى مى كردند.
2 - توجه به آفرينش آسمان و زمين، مخصوصا آغاز آفرينش جهان از ماده گازى شكل (دخان ) و مراحل پيدايش كره زمين و كوهها و گياهان و حيوانات.
3 - اشاراتى به سرگذشت اقوام مغرور و سركش پيشين، از جمله قوم عاد و ثمود، و سرنوشت دردناك آنها و اشاره كوتاهى به داستان موسى (عليهالسلام ).
4 - انذار و تهديد مشركان و كافران مخصوصا با ذكر آيات تكان دهنده اى درباره قيامت و گواهى اعضاى بدن حتى پوست تن انسان، و توبيخ شديد پروردگار نسبت به آنها به هنگامى كه در برابر عذاب الهى قرار مى گيرند.
5 - پاره اى از دلائل رستاخيز و قيامت و خصوصيات و ويژگيهاى آن.
6 - مواعظ و اندرزهاى گوناگون كه در لابلاى مباحث فوق آمده و به آنها روح و حيات بيشترى مى بخشد، مخصوصا دعوت به استقامت در راه حق، و طريقه برخورد منطقى با دشمنان و طرز راهنمائى آنها به آئين خداوند.
7 - سرانجام سوره را با بحث جالب و كوتاهى پيرامون آيات آفاقى و انفسى پروردگار و بازگشتى بر مساله معاد پايان مى بخشد.
فضيلت تلاوت اين سوره
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم: من قرا (حم السجدة ) اعطى بكل حرف منها عشر حسنات: هر كس كه (حم سجده ) را بخواند خداوند به تعداد هر حرفى از آن ده حسنه به او عطا مى كند).
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: من قرا (حم السجدة ) كانت له نورا يوم القيامة مد بصره، و سرورا، و عاش فى هذه الدنيا مغبوطا محمودا: (كسى كه (حم سجده ) را تلاوت كند اين سوره در قيامت نورى در برابر او مى شود تا آنجا كه چشمش كار مى كند، و مايه سرور و خوشحالى او خواهد بود، و در اين دنيا نيز مقامى شايسته پيدا مى كند كه مايه غبطه ديگران مى شود).
در حديث ديگرى از (بيهقى ) نقل شده كه (خليل بن مره ) مى گويد: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هيچ شب به خواب نميرفت مگر اينكه سوره (تبارك ) و (حم سجده ) را مى خواند.
مسلم است آيات بيدار كننده اين سوره با آنهمه مواعظ روشنى بخش، و آن معارف غنى و پرمايه، در صورتى كه با تلاوت جذب روح انسان گردد، و راهنماى زندگى او شود، نورى براى قيامت، و وسيله مؤ ثرى براى پيروزى او در اين جهان خواهد بود، چرا كه تلاوت مقدمه فكر است، و فكر مقدمه عمل.
نامگذارى اين سوره به (فصلت ) از آيه سوم آن گرفته شده، و به (حم سجده ) از اين جهت است كه با (حم ) آغاز مى شود و آيه 37 آن آيه سجده است.
آيه (1) تا (5) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( حم ) (1)( تنزيل من الرحمن الرحيم ) (2)( كتب فصلت أيته قرأنا عربيا لقوم يعلمون ) (3)( بشيرا و نذيرا فأعرض أكثرهم فهم لا يسمعون ) (4)( و قالوا قلوبنا فى أكنة مما تدعونا إليه و فى أذاننا وقر و من بيننا و بينك حجاب فاعمل إننا عملون ) (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - حم.
2 - اين كتابى است كه از سوى خداوند رحمن و رحيم نازل شده است.
3 - كتابى كه آياتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده است، فصيح و گويا براى جمعيتى كه آگاهند.
4 - قرآنى كه بشارت دهنده و بيم دهنده است، ولى اكثر آنان رويگردان شدند، لذا چيزى نمى شنوند.
5 - آنها گفتند: قلبهاى ما در پوششهائى قرار گرفته، و گوشهاى ما سنگين است، و ميان ما و تو حجابى وجود دارد، حالا كه چنين است تو به دنبال عمل خود باش ما هم براى خود عمل مى كنيم.
تفسير:
باز هم عظمت قرآن
در روايات اسلامى آمده است كه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيوسته بتهاى مشركان را مذمت مى كرد، و قرآن را بر آنها مى خواند تا به راه توحيد بازگردند، اما آنها مى گفتند: اين شعر محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، و بعضى مى گفتند اين (كهانت ) است (كهانت غيب گوئيهائى بود كه گروهى به ادعاى ارتباط با جنيان داشتند) و بعضى مى گفتند اينها خطبه هاى زيبائى است كه او مى خواند (و نامش را قرآن گذاشته است ).
روزى (ابو جهل ) به (وليد بن مغيره ) كه از رجال معروف آنها بود، و عرب در اختلافات خود و در مشكلات از او داورى و نظر خواهى مى كرد، گفت: اى (ابا عبد شمس ) (ابا عبد شمس كنيه وليد بود) اينهائى را كه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد: چيست؟ سحر است؟ يا كهانت است؟ يا خطبه؟
گفت: بگذاريد سخنانش را بشنوم، نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد در حالى كه در حجر اسماعيل نشسته بود گفت: اى محمد! چيزى از اشعارت را براى من بخوان!
فرمود: شعر نيست، بلكه كلام خدا است كه پيامبران و رسولانش را با آن مى فرستاده، گفت: هر چه هست بخوان؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرائت سوره حم سجده را آغاز كرد، هنگامى كه بسم الله الرحمن الرحيم را شنيد مسخره كرد و گفت: مردى در يمامه داريم نامش (رحمن ) است، مثل اينكه او را مى خوانى!
فرمود: نه، خدا را مى خوانم كه (رحمن ) و (رحيم ) است.
سپس ادامه داد، هنگامى كه به آيه (فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود) (آيه 13 همين سوره ) رسيد، (وليد) از شنيدن آن لرزيد و مو بر تنش راست شد، از جا برخواست و به سوى خانه خود رفت و به سراغ قريش نيامد!
قريش گفتند: اى (ابوجهل )! مثل اينكه (وليد بن مغيره ) متمايل به دين محمد شده است، آيا نمى بينى به سراغ ما نيامد، و سخنان او را پذيرفت، و به منزلش رفت؟ به همين جهت قريش سخت غمگين شدند.
روز ديگر (ابوجهل ) به سراغ او آمد گفت: اى عمو! (وليد عموى ابوجهل بود) ما را سر به زير و رسوا كردى!
وليد گفت: مگر چه شده، فرزند برادر؟
گفت: تو دلباخته آئين محمد شدى؟
وليد گفت: من به هيچوجه دلبستگى پيدا نكردم، و من بر همان دين قبيله و نياكانم هستم، ولى من سخن سخت و پيچيده اى از او شنيدم كه از شنيدنش مو بر تن انسان راست مى شود!
ابو جهل گفت: شعر است؟
گفت: ابدا، شعر نيست.
گفت: خطبه هاى موزون است؟
گفت: نه، خطبه كلامى است به هم پيوسته و يكنواخت، و اين سخنانى است متفاوت كه هموزن يكديگر نمى باشد، اما درخشندگى خاصى دارد!
گفت كه (كهانت ) است؟!
گفت: نه.
گفت: پس چيست؟
گفت: بگذار در آن بينديشم!
روز بعد گفتند: اى وليد! فكرت به كجا رسيد؟
گفت: بگوئيد (سحر) است چون دلها را مى گيرد و با خود مى برد!!
اينجا بود كه قسمتى از آيات سوره (مدثر) (آيات 11 - 30) درباره او نازل شد.
اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه تا چه حد آيات اين سوره پر جاذبه و تكان دهنده است، تا آنجا كه در انديشمند متعصب عرب چنين عكس العملى را بجا مى گذارد.
به تفسير آيات باز گرديم.
باز در آغاز اين سوره به (حروف مقطعه ) برخورد مى كنيم (حم ) كه براى دومين بار در آغاز سوره هاى قرآن خودنمائى مى كند، بارها پيرامون تفسير حروف مقطعه بحث كرده ايم و نياز به تكرار نمى بينيم جز اينكه بعضى (حم ) را نام سوره و يا (ح ) را اشاره به (حميد) و (م ) را اشاره به مجيد كه دو نام از نامهاى بزرگ خداوند است دانسته اند.
سپس اشاره به عظمت قرآن كرده مى گويد: (اين كتابى است كه از سوى خداوند رحمن و رحيم نازل شده است )( تنزيل من الرحمن الرحيم ) .
(رحمت عامه ) خداوند و (رحمت خاصه ) او دست به دست هم داده اند و نزول اين آيات را سبب شده است، آياتى كه براى دوست و دشمن مايه رحمت است، و براى اولياى خدا بركات و رحمتهاى ويژه اى در بردارد. در حقيقت صفت بارز اين كتاب آسمانى كه در لابلاى تمام آياتش همچون عطر در ذرات برگ گل قرار گرفته همان (رحمت ) است، رحمت براى كسانى كه راه آن را بپويند و از تعليماتش الهام گيرند.
بعد از بيان اجمالى فوق درباره قرآن به بيان تفصيلى پرداخته، و اوصاف پنجگانه اى براى اين كتاب آسمانى بيان مى كند، اوصافى كه ترسيم روشن و گويائى از چهره اصلى قرآن در بردارد.
نخست مى گويد: (اين كتابى است كه آياتش مبين، و هر مطلبى را در جاى خود بيان كرده، و شرح و تفصيل تمام نيازمنديهاى انسان را در تمام زمينه ها ذكر نموده است )( كتاب فصلت آياته ) .
(كتابى است فصيح و گويا)( قرآنا عربيا ) .
(براى جمعيتى كه آگاهند و جوياى حقيقتند)( لقوم يعلمون ) .
(قرآنى كه بشير و نذير است، و اميد بخش و بيم آفرين، نيكان را بشارت مى دهد و مجرمان را تهديد مى كند)( بشيرا و نذيرا ) .
(اما اكثر آنها رويگردان شدند لذا چيزى نمى شنوند)( فاعرض اكثرهم فهم لا يسمعون ) .
به اين ترتيب نخستين امتياز اين كتاب بزرگ آسمانى اين است كه مسائل مختلف مورد نياز بشر در آن تبيين و تشريع شده است به گونه اى كه هر كس در هر سطحى از فكر و انديشه باشد و در هر مرحله اى از نياز روحى به مقدار فكر و نياز خويش از آن بهره مى گيرد.
وصف ديگرش اين است كه مجموعه اى كامل است، زيرا قرآن از ماده قرائت در اصل به معنى جمع كردن اجزاى سخن است.
در توصيف سوم فصاحت و بلاغت مخصوص آن را بيان مى كند، كه حقايق را صريح و دقيق، بى كم و كاست و گويا و رسا، و در عين حال زيبا و جذاب منعكس مى سازد.
توصيف چهارم و پنجم بيانگر تاءثير عميق تربيتى آن است، از طريق بشارت و انذار، گاه چنان آياتش در تشويق نيكان و پاكان اوج مى گيرد كه تمام وجود انسان را به وجد مى آورد، و گاه در تهديد و انذار فاسدان و مجرمان چنان تكان دهنده است كه مو بر تن انسان راست مى شود، و اين دو اصل تربيتى را دوش به دوش يكديگر در آياتش پيش مى برد.
ولى افسوس كه متعصبان لجوج گوش شنوا ندارند، گوئى كرند و هيچ نمى شنوند، گوش ظاهرشان سالم است، ولى روح شنوائى و درك حقايق را از محتواى كلام از دست داده اند.
اما عكس العمل منفى اين كوردلان به همين جا ختم نمى شد، بلكه تلاش و كوشش داشته كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از دعوت خود ماءيوس سازند، و به او ثابت كنند كه در مقابل دعوت تو گوش شنوائى در اين ديار نيست، و بيهوده تلاش مكن! چنانكه در آيه بعد مى گويد: (آنها گفتند: قلبهاى ما در برابر دعوت تو در پوششهائى قرار گرفته، و گوشهاى ما سنگين است، و ميان ما و تو حجابى وجود دارد)!( و قالوا قلوبنا فى اكنة مما تدعونا اليه و فى آذاننا و قر و من بيننا و بينك حجاب ) .
(حالا كه چنين است كار به كار ما نداشته باش توبه سراغ عمل و برنامه هاى خود باش، و ما به عقائد و مذهب خود عمل مى كنيم )( فاعمل اننا عاملون ) .
درست همانند بيمار نادان و ابلهى كه از دست طبيب مسيحا نفسى فرار مى كند و سعى دارد از همه وسائل براى جدا ساختن خود از او كمك گيرد.
نخست مى گفتند: عقل و فكر ما گوئى در محفظه هائى قرار گرفته كه چيزى در آن وارد نمى شود!
توجه داشته باشيد (اكنه ) جمع (كنان ) به معنى پوشش است، نه يك پوشش كه در حقيقت پوششهاى جهل و تعصب، پوشش لجاجت و عناد، پوشش تقليد كوركورانه و مانند آن قلبهاى آنها را فرا گرفته بود.
آنها مى گفتند: علاوه بر اين كه عقل ما چيزى درك نمى كند گوش ما هم سنگين است، و سخنان تو را نمى شنويم يعنى هم مركز اصلى از كار افتاده و هم ابزار و وسيله ها!.
از همه اينها گذشته گوئى در ميان ما و تو پرده ضخيمى كشيده شده كه اگر گوش سالمى هم مى داشتيم صدايت به گوش ما نمى رسيد، پس چرا اين همه خود را خسته مى كنى، فرياد مى زنى، دل مى سوزانى، شب و روز تبليغ مى كنى، ما را به حال خود بگذار كه در اينجا كالاى تو مشترى ندارد! تو بر دين خود و ما هم بر آئين خود!!
اين نهايت وقاحت و بى شرمى و نادانى است كه انسان با تمام وجودش اينچنين از حق گريزان باشد:
در چشم اين سياهدلان صبح كاذب است در روشنى اگر يد بيضا كند كسى!
قابل توجه اينكه نمى گفتند: و بيننا و بينك حجاب (ميان ما و تو حجابى است ) بلكه كلمه (من ) را به آن مى افزودند و مى گفتند: و من بيننا و بينك حجاب: تا تاءكيد بيشترى را بيان كنند، زيرا با افزودن اين كلمه مفهوم جمله چنين مى شود: تمام فاصله ميان ما و تو را حجابى پر كرده بديهى است، و البته حجابى كه تمام اين فاصله را در برگيرد بايد بسيار ضخيم باشد، و طبيعى است سخن گفتن از پشت چنين حجاب كمترين اثرى نخواهد داشت.
جمله (فاعمل اننا عاملون ) ممكن است براى ماءيوس ساختن پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ناحيه كافران گفته شده باشد كه تو مشغول برنامه خويش باش و ما مشغول برنامه آئين خويش هستيم.
و نيز ممكن است يكنوع تهديد نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد كه تو هر كار از دستت ساخته است انجام ده، ما هم آنچه در توان داريم بر ضد شخص تو و آئين تو انجام خواهيم داد، و اين نهايت لجاجت آنها را بيان مى كند.
آيه (6) تا (8) و ترجمه
( قل إنما انا بشر مثلكم يوحى إلى انما إلهكم إله واحد فاستقيموا إليه و استغفروه و ويل للمشركين ) (6)( الذين لا يؤ تون الزكوة و هم بالاخرة هم كافرون ) (7)( إن الذين امنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) (8)
ترجمه:
6 - بگو من فقط انسانى مثل شما هستم كه اين حقيقت بر من وحى مى شود كه معبود شما تنها يكى است، پس تمام توجه خويش را به او كنيد، و از وى آمرزش طلبيد، واى بر مشركان!
7 - همانها كه زكات را ادا نمى كنند، و آخرت را منكرند.
8 - اما كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند پاداشى جاودانى دارند.
تفسير:
مشركان چه كسانى هستند؟
اين آيات همچنان سخن از مشركان و كافران مى گويد، و در حقيقت پاسخى است به گفتارى كه از آنها در آيات قبل نقل شده، و دفع هر گونه توهم و اشتباه در زمينه دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
مى فرمايد: (بگو من تنها انسانى مثل شما هستم و اين حقيقت پيوسته بر من وحى مى شود كه معبود شما فقط يكى است( قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد ) .
نه مدعى فرشته بودنم، و نه انسانى از يك نژاد برتر و نه خداوند و نه فرزند خدا هستم بلكه انسانى همچون شما هستم با اين تفاوت كه پيوسته فرمان توحيد به من وحى مى شود، من هرگز نمى خواهم شما را مجبور به پذيرش اين آئين كنم، تا آن گونه كه گفتيد سرسختانه در برابر من بايستيد و مقاومت يا تهديد كنيد، راهى است روشن پيش پاى شما مى گذارم، و بيش از اين وظيفه اى ندارم، تصميم گيرى نهائى با خود شما است.
سپس ادامه مى دهد اكنون كه چنين است تمام توجه خويش را به اين معبود يكتا كنيد و از شرك و گناه توبه و استغفار نمائيد( فاستقيموا اليه و استغفروه ) .
سپس به عنوان هشدار و اعلام خطر مى افزايد: (واى بر مشركان )( و ويل للمشركين ) .
آيه بعد به معرفى مشركان پرداخته، و جمله اى را در اين زمينه بازگو مى كند كه منحصر به اين آيه است مى فرمايد: (همان كسانى كه زكات را ادا نمى كنند و نسبت به آخرت كافرند)( الذين لاياتون الزكاة و هم بالاخرة هم كافرون ) .
در حقيقت معرف آنها دو چيز است: ترك زكات، و انكار معاد.
اين آيه در ميان مفسران گفتگوهاى زيادى برانگيخته است، و در تفسير آن احتمالات فراوانى داده اند، علت اصلى آن اين است كه زكات يكى از فروع اسلام است، چگونه ترك آن دليل بر كفر و شرك مى شود؟
بعضى ظاهر آيه را حفظ كرده و گفته اند ترك زكات هر چند تواءم با انكار وجوب آن نباشد باز نشانه كفر است.
بعضى ديگر ترك تواءم با انكار را دليل بر كفر دانسته اند، چرا كه زكات از ضروريات اسلام است و منكر آن كافر مى باشد.
جمعى گفته اند: زكات در اينجا به معنى تطهير و پاكيزگى است، و منظور از ترك زكات ترك پاكسازى صفحه دل از لوث شرك است، همانگونه كه در آيه 81 سوره كهف نيز آمده است (خيرا منه زكاة ) (فرزندى كه از او پاكتر باشد).
ولى اشكال مطلب در اينجا است كه تعبير به لايوتون (نمى پردازند وادا نمى كنند) هيچگونه تناسبى با اين معنى ندارد.
بنابراين راهى جز اين نيست كه منظور همان اداء زكات باشد.
مشكل ديگر اينجا است كه زكات در سال دوم هجرت در مدينه تشريع شد، و اين آيات مكى است، حتى به گفته بعضى از مفسران بزرگ سوره فصلت از نخستين سوره هائى است كه در مكه نازل شده، لذا ناچار شده اند كه زكات را در اينجا به معنى هرگونه (انفاق در راه خدا) تفسير كنند، يا بگويند اصل وجوب زكات در مكه نازل شده بود، اما حد و حدود و نصاب و مقدار آن در سال دوم هجرت نازل گرديد.
به هر حال آنچه در اينجا نزديكتر به مفهوم آيه است اين است كه منظور از زكات همان مفهوم عام انفاق بوده باشد، و ذكر آن در نشانه هاى شرك به خاطر اين است كه انفاقهاى مالى در راه خداوند يكى از روشنترين نشانه هاى ايثار و گذشت و عشق به الله است، چرا كه مال از محبوبترين امور نزد انسان مى باشد، و انفاق و ترك انفاق مى تواند شاخصى براى شرك و ايمان در بسيارى از موارد گردد تا آنجا كه بعضى اموال خويش را از جان خود نيز محبوبتر دارند و نمونه هاى آن را در طول زندگى ديده ايم.
و به عبارت ديگر منظور ترك انفاقى است كه نشانه عدم ايمان آنها به خدا است و به همين دليل در رديف عدم ايمان به معاد ذكر شده، و يا ترك زكات تواءم با انكار وجوب آن است.
نكته ديگرى كه مى تواند به روشن شدن تفسير آيه كمك كند اين است كه (زكات ) در ميان دستورات اسلام وضع خاصى دارد، و پرداختن آن نشانه به رسميت شناختن حكومت اسلامى بوده است، و ترك آن غالبا نوعى طغيان و سركشى و قيام بر ضد حكومت اسلامى محسوب مى شده، و مى دانيم قيام بر ضد حكومت اسلامى موجب كفر است.
گواه اين سخن مطلبى است كه در تاريخ اسلام درباره (اصحاب رده ) (گروهى كه بعد از وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرتد شدند) آمده است، آنها جمعى از طوايف (بنى طى ) و (غطفان ) و (بنى اسد) بودند كه از دادن زكات به ماموران حكومت اسلامى سر باز زدند، و به اين طريق پرچم مخالفت را برافراشتند، مسلمانان وفادار به قرآن با آنها پيكار كردند و آنان را در هم كوبيدند
درست است كه موقع نزول اين آيه هنوز حكومت اسلامى تشكيل نشده بود، ولى اين آيه مى تواند در عين حال اشاره سربسته اى به مطلب فوق باشد.
در تواريخ آمده است كه اهل رده بعد از وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفتند: اما الصلاة فنصلى، و اما الزكاة فلا يغصب اموالنا!: (نماز را مى خوانيم، اما زكات نه، ما اجازه نخواهيم داد اموال ما غصب گردد)! به دنبال اين ماجرا مسلمانان تصميم گرفتند با اين گروه به پيكار برخيزند و آن را دليل بر ارتدادشان مى دانستند.
در آخرين آيه مورد بحث به معرفى گروهى كه در نقطه مقابل اين مشركان بخيل و بى ايمان قرار دارند، و جزاى آنها، پرداخته مى گويد: (كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند اجر و پاداشى جاودانى و قطع ناشدنى دارند( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) .
(ممنون ) از ماده (من ) در اينجا به معنى قطع يا نقص است، بنابراين (غير ممنون ) يعنى (غير مقطوع ) و بدون نقص، بعضى واژه (منون ) (بر وزن زبون به معنى مرگ را نيز از همين ماده دانسته اند و همچنين (منت گذاردن با زبان ) را، چرا كه اولى قطع و پايان عمر است، و دومى نعمت و شكر را قطع مى كند.
بعضى از مفسران نيز گفته اند: منظور از (غير ممنون ) در اينجا اين است كه هيچگونه منتى بر مؤ منان در اين اجر و پاداش گذارده نمى شود (ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد).
نكته:
اهميت فوق العاده زكات در اسلام:
آيه فوق با تعبير تكان دهنده اش تاءكيد مجددى است بر اهميت اين فريضه اسلامى، خواه به معنى زكات واجب گرفته شود يا به مفهوم وسيع و گسترده تر، و بايد چنين باشد زيرا:
(زكات ) يكى از عوامل مهم عدالت اجتماعى و مبارزه با فقر و محروميت، و پر كردن فاصله هاى طبقاتى، و تقويت بنيه مالى حكومت اسلامى، و پاكسازى روح و جان از حب دنيا و مال پرستى، و خلاصه وسيله بسيار مؤ ثرى براى قرب الهى است.
در بسيارى از روايات اسلامى تعبيراتى آمده است كه نشان مى دهد (ترك زكات ) در سر حد كفر است و شبيه تعبيرى است كه در آيات فوق آمده، به عنوان نمونه:
1 - در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه از جمله وصاياى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهالسلام ) اين بود: يا على كفر بالله العظيم من هذه الامه عشرة، و عد منهم مانع الزكاة... ثم قال يا على! من منع قيراطا من زكات ماله فليس بمؤ من و لا مسلم و لا كرامة، يا على! تارك الزكات يسئل الله الرجعة الى الدنيا، و ذلك قوله عز و جل حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون...:
(اى على! ده طايفه از اين امت به خداوند بزرگ كافر شده اند، و يكى از اين ده گروه را مانع الزكات شمرد... سپس فرمود: اى على! هر كس قيراطى از زكات مالش را نپردازد نه مؤ من است و نه مسلمان و ارزشى در پيشگاه خدا ندارد.
اى على! تارك الزكات به هنگام مرگ تقاضاى بازگشت به اين دنيا (براى جبران گناه عظيم خود مى كند اما پذيرفته نمى شود) و اين همان است كه خداوند در قرآن به آن اشاره فرموده: زمانى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد مى گويد پروردگارا! مرا بازگردانيد (اما پاسخ منفى مى شنود)...
2 - در حديث ديگرى از امام صادق آمده است: ان الله عز و جل فرض للفقراء فى اموال الاغنياء فريضة لا يحمدون الا بادائها و هى الزكاة بها حقنوا دمائهم و بها سموا مسلمين: (خداوند بزرگ براى فقيران در اموال اغنيا فريضه اى قرار داده كه جز با اداء آن شايسته ستايش نيستند، و آن زكات است كه به وسيله آن خون خود را حفظ مى كنند و نام مسلمان بر آنها گذارده مى شود).
3 - بالاخره در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: من منع قيراطا من الزكاة فليمت ان شاء يهوديا او نصرانيا: (كسى كه قيراطى از زكات را منع كند يا بايد يهودى از دنيا برود يا نصرانى ).
در زمينه اهميت زكات در اسلام، و فلسفه آن، و همچنين تاريخ وجوب زكات در اسلام، و ساير خصوصيات مربوط به آن در جلد 8 از صفحه 6 به بعد (ذيل آيه 60 سوره توبه ) مشروحا بحث كرده ايم.
آيه (9) تا (12) و ترجمه
( قل ائنكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين و تجعلون له اندادا ذلك رب العالمين ) (9)( و جعل فيها رواسى من فوقها و بارك فيها و قدر فيها اقوتها فى اربعة ايام سواء للسائلين ) (10)( ثم استوى إلى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا اوكرها قالتا اتينا طائعين ) (11)( فقضهن سبع سموات فى يومين واوحى فى كل سماء امرها و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ذلك تقدير العزيز العليم ) (12)
ترجمه:
9 - بگو: آيا شما به آن كسى كه زمين را در دو روز آفريد كافر هستيد؟ و براى او همانندهائى قائل مى شويد؟ او پروردگار جهانيان است.
10 - او در زمين كوههائى قرار داد، و بركاتى در آن آفريد، و مواد غذائى مختلف آن را مقدر فرمود، اينها همه در چهار روز بود، درست به اندازه نياز تقاضا كنندگان!
11 - سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در حالى كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روى اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت مى آئيم!
12 - در اين هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد، و آنچه را مى خواست در هر آسمانى مقدر فرمود، و آسمان پائين را با چراغهاى (ستارگان ) زينت بخشيديم و (با شهابها) از استراق سمع شياطين حفظ كرديم، اين است تقدير خداوند دانا.
تفسير:
دورانهاى آفرينش آسمانها و زمين
آيات فوق نمونه اى از آيات آفاقى و نشانه هاى عظمت و علم و قدرت خدا در آفرينش زمين و آسمان و آغاز خلقت موجودات است كه به پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد كافران و مشركان را مخاطب ساخته و از آنها سؤ ال كند آيا خداوندى را كه مبداء اين عوالم پهناور و گسترده است هرگز مى توانند انكار كنند؟ تا از اين طريق وجدان و عقل و هوش آنها را بيدار كند و به داورى طلبد.
مى فرمايد: (بگو: آيا شما به آن كسى كه زمين را در دو روز آفريد كافر هستيد)؟!
( قل إنكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين ) .
(و براى او شبيه و نظيرهائى قائل مى شويد)( و تجعلون له اندادا ) .
چه اشتباه بزرگ، و چه سخن بى پايه اى؟
(او پروردگار جهانيان است )( ذلك رب العالمين ) .
آيا كسى كه اين جهان را هم اكنون تدبير مى كند، او خالق اين آسمان و زمين نيست؟ اگر او خالق و مدبر است پس اين بتها و معبودهاى ساختگى را چگونه در كنار او قرار مى دهيد؟ شايستگى پرستش تنها براى كسى است كه خلقت و تدبير و مالكيت و حكومت جهان از آن او است.
در آيه بعد به آفرينش كوهها، و معادن و بركات زمين، و مواد غذائى پرداخته مى فرمايد: (او در زمين كوههائى قرار داد و بركات و منافعى در آن آفريد، و مواد غذائى مختلف آن را مقدر فرمود، اينها همه در چهار روز بود)( و جعل فيها رواسى من فوقها و بارك فيها و قدر فيها اقواتها فى اربعة ايام ) .
(اين مواد غذائى درست به اندازه نياز نيازمندان و تقاضا كنندگان است )( سواء للسائلين ) .
به اين ترتيب خداوند نيازمنديهاى همه نيازمندان را پيش بينى كرده، و براى همه آنها آنچه لازم بوده است آفريده، و هيچ كم و كاستى در آن وجود ندارد، همانگونه كه در آيه 50 سوره طه مى گويد:( ربنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) : (پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه آفرينش او اقتضا داشت عطا كرد، و سپس او را در مسيرش هدايت نمود).
منظور از سائلين در اينجا ممكن است انسانها بوده باشند، يا اعم از انسانها و حيوانات و گياهان (و اگر به صورت جمع عاقل ذكر شد به اصطلاح از باب (تغليب ) است ).
مطابق اين تفسير نه تنها نياز انسانها بلكه نياز حيوانات و گياهان را از آغاز در زمين پيش بينى كرده، و آنچه براى ادامه حيات آنها لازم بوده، آفريده است.
در اينجا سؤ ال مهمى مطرح است و آن اينكه:
چگونه در آيات فوق آفرينش زمين را در دو روز، و كوهها و بركات و غذاها در چهار روز، و در دنباله اين آيات، آفرينش آسمانها را نيز در دو روز ذكر كرده كه مجموعا هشت روز مى شود؟ در حالى كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد آفرينش آسمانها و زمين مجموعا در شش روز، يا به تعبير ديگر در شش دوران، بيان شده است.
مفسران در پاسخ اين سؤ ال دو راه را انتخاب كردند:
راه اول كه مشهور و معروف است اينكه: آنجا كه مى گويد (اربعة ايام ) (چهار روز) منظور تتمه چهار روز است، به اين ترتيب در دو روز اول از اين چهار روز زمين آفريده شد، و در دو روز بعد ساير خصوصيات زمين، به اضافه خلقت آسمانها در دو روز مجموعا شش روز (شش دوران ) مى شود.
نظير اين تعبير در زبان عرب و تعبيرات فارسى نيز وجود دارد كه فى المثل گفته مى شود: از اينجا تا مكه ده روز طول مى كشد، و تا مدينه پانزده روز، يعنى پنج روز فاصله مكه و مدينه است و ده روز فاصله اينجا تا مكه.
البته اگر آيات متعدد آفرينش در شش روز نبود چنين تفسيرى پذيرفته نمى شد، ولى از آنجا كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند، و قرينه يكديگر مى شوند، تفسير بالا بخوبى قابل قبول است.
راه ديگرى كه تعداد كمى از مفسران آنرا انتخاب كرده اند اين است كه: اربعة ايام (چهار روز) مربوط به آغاز خلقت نيست بلكه اشاره به فصول چهارگانه سال است كه مبداء پيدايش ارزاق و پرورش مواد غذائى انسانها و حيوانات است.
ولى اين تفسير علاوه بر اينكه هماهنگى را در ميان جمله هاى آيات فوق تاءمين نمى كند چرا كه در مورد خلقت زمين و آسمان يوم به معنى دوران آغاز پيدايش است، طبق اين تفسير (يوم ) در مورد خصوصيات زمين و مواد غذائى به معنى فصول سال مى باشد كه پيوسته تكرار مى گردد.
بعلاوه نتيجه آن اين است كه از شش روز آفرينش تنها از دو روز مربوط به خلقت زمين، و دو روز مربوط به خلقت آسمانها، بحث شده، اما دو روز باقيمانده كه مربوط به خلقت موجوداتى است كه ميان زمين و آسمان قرار دارند (ما بينهما) سخنى به ميان نيامده است.
به هر حال تفسير اول از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه روز در آيات فوق هرگز به معنى روز معمولى نيست، چرا كه قبل از آفرينش زمين و آسمان اصلا روز به اين معنى وجود نداشت، بلكه منظور از آن دورانهاى آفرينش است كه گاه ميليونها يا ميلياردها سال به طول انجاميده.
توضيح اين معنى را به طور كامل در جلد ششم (ذيل آيه 54 سوره اعراف ) صفحه 200 به بعد آورده ايم.
در اينجا دو نكته ديگر باقى مى ماند كه بايد به آن توجه كرد:
نخست اينكه منظور از (بارك فيها) چيست؟ ظاهر اين است كه اشاره به معادن و منابع زير زمينى و روى زمينى و درختان و نهرها و منابع آب است كه مايه بركت و استفاده همه موجودات زنده زمين مى باشد.
در اينكه تعبير به (فى اربعة ايام ) (در چهار روز) مربوط به آفرينش كداميك از موضوعاتى است كه در آيه ذكر شده بعضى از مفسران چنين تصور كرده اند كه تنها به مساءله (اقوات ) (مواد غذائى ) مربوط است، در حالى كه چنين نيست، بلكه مربوط به هر سه قسمت مذكور در آيه است (آفرينش كوهها، آفرينش منابع و بركات زمين، و آفرينش مواد غذائى ) زيرا در غير اين صورت بعضى از اين امور داخل در ايامى كه در آيات فوق آمده است نخواهد بود و اين با نظام آيات تناسب ندارد.
بعد از پايان سخنان مربوط به آفرينش زمين و مراحل تكاملى آن به بحث از آفرينش آسمانها پرداخته مى فرمايد: (سپس اراده آفرينش آسمان نمود در حالى كه به صورت دود بودند، در اين هنگام به آسمان و زمين فرمود: به وجود آئيد و شكل گيريد، چه از روى طاعت و چه اكراه )( ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها ) .
(آنها گفتند ما از روى طاعت و امتثال فرمان مى آئيم )( قالتا اتينا طائعين ) .
(در اين هنگام خداوند آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد و كامل كرد)( فقضاهن سبع سموات فى يومين ) .
(و در هر آسمان آنچه را مى خواست امر و فرمان داد) و موجودات و مخلوقات مختلف را در آنها آفريد و به آنها نظام بخشيد( و اوحى فى كل سماء امرها ) .
و آسمان پائين را با چراغهاى ستارگان زينت بخشيديم، و با شهابها از استراق سمع شياطين حفظ كرديم )( و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ) .
آرى (اين است تقدير خداوند قادر و دانا)( ذلك تقدير العزيزالعليم ) .
در اين دو آيه نكات مهمى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد:
1 - تعبير به (ثم ) (سپس ) معمولا براى تاءخير در زمان مى آيد، ولى گاه به معنى تاءخير در بيان مى باشد.
اگر به معنى اول باشد مفهومش اين است كه آفرينش آسمانها بعد از خلقت زمين و آفرينش كوهها و معادن و مواد غذائى صورت گرفته است، ولى اگر به معنى دوم باشد هيچ مانعى ندارد كه آفرينش آسمانها قبلا صورت گرفته، و زمين بعد از آن، ولى به هنگام بيان كردن نخست از زمين و ارزاق و منابع آن كه مورد توجه و نياز انسانهاست شروع كرده، سپس به شرح آفرينش آسمان پرداخته است معنى دوم گذشته از اينكه با اكتشافات علمى هماهنگتر است با آيات ديگر قرآن نيز موافقت دارد چرا كه در سوره نازعات چنين مى فرمايد أ أنتم اشد خلقا ام السماء بناها رفع سمكها فسواها و اغطش ليلها و اخرج ضحاها و الارض بعد ذلك دحاها اخرج منها مائها و مرعاها و الجبال ارساها متاعا لكم و لانعامكم:
(آيا زنده شدن شما بعد از مرگ مهمتر است، يا آفرينش آسمان؟ خداوند آن را بيان كرد و برافراشت و منظم ساخت، شب آن را تاريك، و روز آن را آشكار ساخت، و زمين را بعد از آن گسترد، آبهاى درونى آن و گياهان و چراگاههاى آن را خارج نمود، و كوهها را بعد از آن پا بر جا ساخت، تا وسيله زندگى براى شما و چهارپايانتان فراهم گردد) (نازعات 27 - 33).
اين آيات به خوبى روشن مى سازد كه گسترش زمين و جوشيدن چشمه ها و پيدايش درختان و مواد غذائى، همه بعد از آفرينش آسمانها صورت گرفته است، در حالى كه اگر (ثم ) را به تاءخير زمانى تفسير كنيم بايد بگوئيم همه اينها قبل از آفرينش آسمان صورت گرفته، و از آنجا كه كلمه بعد ذلك به روشنى همه اينها را بعد از آن مى شمرد، تفسير ثم به تاءخير بيانى روشن به نظر مى رسد.
2 - (استوى ) از ماده (استواء) در اصل به معنى اعتدال يا مساوات دو چيز با يكديگر است، ولى به طورى كه بعضى از ارباب لغت و مفسران گفته اند اين ماده هنگامى كه با (على ) متعدى شود به معنى استيلاء و سلطه بر چيزى است، مانند( الرحمن على العرش استوى ) (خداوند بر عرش استيلا دارد) (طه - 5).
و هنگامى كه با (الى ) متعدى شود به معنى قصد مى آيد، مانند آيه مورد بحث كه مى فرمايد:( ثم استوى الى السماء ) : (سپس اراده آفرينش آسمان كرد).
3 - جمله (هى دخان ): (آسمانها در آغاز به صورت دود بود نشان مى دهد كه آغاز آفرينش آسمانها از توده گازهاى گسترده و عظيمى بوده است، و اين با آخرين تحقيقات علمى در مورد آغاز آفرينش كاملا هماهنگ است.
هم اكنون نيز بسيارى از ستارگان آسمان به صورت توده فشرده اى از گازها و دخان هستند.
4 - جمله (فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها): (خداوند به آسمان و زمين فرمود به شكل خود در آييد از روى اطاعت يا اكراه ) به اين معنى نيست كه واقعا سخنى با لفظ گفته شده باشد، بلكه گفته خداوند همان فرمان تكوينى، و اراده او بر امر آفرينش است، و تعبير به (طوعا او كرها) اشاره به اين است كه اراده قطعى خداوند به شكل گرفتن آسمانها و زمين تعلق يافته بود و در هر صورت مى بايست آن مواد به چنين صورت مطلوبى در آينده بخواهند يا نخواهند.
5 - جمله (اتينا طائعين ): ما از روى اطاعت شكل نهائى به خود گرفتيم اشاره به اين است كه مواد تشكيل دهنده آسمان و زمين از نظر تكوين و آفرينش كاملا تسليم اراده و فرمان خدا بود، اشكال لازم را به خود پذيرفت، و هيچگونه مقاومتى در برابر اين فرمان الهى از خود نشان نداد.
به هر حال روشن است كه آن امر و اين (امتثال ) جنبه تكليفى و تشريعى نداشته، بلكه صرفا از نظر تكوين صورت گرفته است.
6 - جمله (فقضاهن سبع سماوات فى يومين ): (آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد) اشاره به وجود دو دوران در آفرينش آسمانها است كه هر دورانى از آن ميليونها يا ميلياردها سال به طول انجاميده، و هر دوران به نوبه خود به ادوار ديگرى تقسيم مى شود، اين دو دوران ممكن است دوران تبديل گازهاى فشرده به مايع و مواد مذاب، و دوران تبديل مواد مذاب به جامد بوده باشد.
قبلا نيز گفته ايم: استعمال (يوم ) و معادل آن در فارسى (واژه روز) و در لغات ديگر به معنى (دوران ) بسيار رائج و متداول است، و حتى در كلمات روزمره ما فراوان ديده مى شود، فى المثل مى گوئيم انسان در زندگى يكروز گرفتار ناكامى مى شود و روز ديگر پيروز مى گردد، اشاره به تركيب زندگى از دورانهاى مختلف شكست و پيروزى است.
شرح مبسوطى در اين زمينه در جلد 6 صفحه 200 (ذيل آيه 54 سوره اعراف ) ذكر شده است.
7 - عدد (سبع ) (هفت ) ممكن است در اينجا (عدد تكثير) باشد يعنى آسمانهاى فراوان و كرات بيشمارى آفريديم، و نيز ممكن است (عدد تعداد) باشد، يعنى عدد آسمانها درست هفت است، با اين قيد كه تمام آنچه از كواكب و ستارگان ثوابت و سيارات را مى بينيم طبق گواهى جمله بعد در اين آيه جزء آسمان اول است، به اين ترتيب عالم آفرينش از هفت مجموعه بزرگ تشكيل يافته كه تنها يك مجموعه آن در برابر ديدگان انسانها قرار گرفته، دستگاههاى علمى و تحقيقاتى انسان به ماوراء اين منطقه يعنى غير از آسمان اول نفوذ نكرده است.
اما شش عالم ديگر چگونه است؟ و از چه تشكيل يافته جز خدا نمى داند.
اين تفسير صحيحتر به نظر مى رسد (شرح بيشتر اين موضوع را در جلد اول، در تفسير آيه 29 بقره، تحت عنوان آسمانهاى هفتگانه مطالعه فرمائيد (چاپ جديد صفحه 165).
8 - جمله (واوحى فى كل سماء امرها): (در هر آسمانى فرمان خود را وحى كرد و نظام لازم را به آنها بخشيد) اشاره به اين است كه تنها با آفرينش آسمانها مساءله تمام نشد، بلكه در هر كدام آنها موجودات و مخلوقات و نظام و تدبير خاصى مقرر فرمود كه هر يك به تنهائى نشانه اى از عظمت و علم و قدرت او است.
9 - جمله( و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ) : (آسمان پائين را به چراغهاى روشن ستارگان زينت بخشيديم و در آن شهابهائى كه پهنه آسمان را از شياطين حفظ مى كنند آفريديم ) دليل بر اين است كه همه ستارگان زينت بخش آسمان اول مى باشند و در نظر انسانها همانند چراغهائى هستند كه از سقف اين آسمان نيلگون آويزان شده است، و نه تنها زينت آسمانند و با تلالا خاص و چشمك زدنهاى پر معنى و پى در پى قلب عاشقان اسرار آفرينش را به سوى خود جذب مى كنند، و ترانه توحيد سر مى دهند، بلكه در شبهاى تاريك براى گمشدگان بيابانها چراغهائى هستند كه هم با روشنائى خود راهنمائى مى كنند، و هم سمت و جهت حركت را معين مى سازند.
(شهب ) كه در حس ما به صورت ستارگان سريع السيرى در آسمان ظاهر مى شوند تيرهائى هستند كه بر قلب شياطين مى نشينند، و پهنه آسمان را از نفوذ آنها حفظ مى كنند (شرح اين موضوع را در جلد 11 صفحه 40 به بعد، ذيل آيه 17 سوره حجر، و شرح تكميلى آن را در جلد 19 ذيل آيه 7 سوره صافات مطالعه فرمائيد).
10 - جمله( ذلك تقدير العزيز العليم ) : (اين آفرينش و اندازه گيرى خداوند قادر دانا است در حقيقت مكملى است براى 9 جمله قبل و مجموعا (عشره كامله اى ) را تشكيل مى دهد و مى گويد: تمام آنچه در آسمان و زمين از آغاز آفرينش سپس دوران شكل گيرى و نظم دقيق رخ داده، همه برنامه حساب شده اى داشته كه از ناحيه آن مبداء بى پايان علم و قدرت تنظيم گرديده، و انديشه و تفكر در هر كدام راهى به سوى آن مبداء بزرگ مى گشايد.
آيه (13) تا (16) و ترجمه
( فإ ن أعرضوا فقل أنذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود ) (13)( إذ جأتهم الرسل من بين أيديهم و من خلفهم الا تعبدوا إلا الله قالوا لو شاء ربنا لا نزل ملائكة فانا بما أرسلتم به كافرون ) (14)( فاما عاد فاستكبروا فى الا رض بغير الحق و قالوا من أشد منا قوة أو لم يروا أن الله الذى خلقهم هو أشد منهم قوة و كانوا بايتنا يجحدون ) (15)( فأرسلنا عليهم ريحا صرصرا فى أيام نحسات لنذيقهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و لعذاب الاخرة أخزى و هم لاينصرون ) (16)
ترجمه:
13 - اگر آنها رويگردان شوند بگو: من شما را به صاعقه اى همانند صاعقه عاد و ثمود تهديد مى كنم!.
14 - در آن هنگام كه رسولان آنها از پيش رو و پشت سر (و از هر سو) به سراغشان آمدند و آنها را به پرستش خداى يگانه دعوت كردند آنها گفتند: اگر پروردگار ما مى خواست فرشتگانى نازل مى كرد، لذا ما به آنچه شما مبعوث به آن هستيد كافريم!
15 - اما قوم عاد به ناحق در زمين تكبر ورزيدند، و گفتند چه كسى از ما نيرومندتر است؟ آيا آنها نمى دانستند خداوندى كه آنها را آفريده از آنها قويتر است، آنها (به خاطر اين پندار) پيوسته آيات ما را انكار مى كردند.
16 - سرانجام تند بادى شديد و هول انگيز و سرد و سخت در روزهائى شوم و پر غبار بر آنها فرستاديم، تا عذاب خوار كننده را در زندگى دنيا به آنها بچشانيم، و عذاب آخرت از آن هم خوار كننده تر است و (از هيچ سو) يارى نمى شوند.
تفسير:
از صاعقه اى همچون صاعقه عاد و ثمود بترسيد!
به دنبال گفتار مؤ ثرى كه در زمينه توحيد و شناسائى خداوند در آيات گذشته آمد، در آيات مورد بحث مخالفان لجوج را كه اينهمه نشانه هاى روشن و آيات بينات را ناديده مى گيرند شديدا انذار كرده و به آنان هشدار مى دهد و مى گويد: (اگر با اين همه دلائل روى گردان شوند به آنها بگو: من شما را به صاعقه اى همچون صاعقه قوم عاد و ثمود تهديد مى كنم )( فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود ) .
از آن بترسيد كه همان صاعقه هاى مرگبار و آتش زا و در هم كوبنده به سراغ شما بيايد و به زندگى ننگين شما خاتمه دهد.
در آغاز اين سوره خوانديم بعضى از سران مشركان مكه مانند (وليد بن مغيره ) (و به روايتى عتبة بن ربيعه ) براى تحقيق پيرامون قرآن و دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خدمتش آمدند و سؤ الاتى كردند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ضمن پاسخ آيات آغاز اين سوره را براى آنها تلاوت كرد، هنگامى كه به آيات فوق رسيد و آنان را به صاعقه اى همچون صاعقه عاد و ثمود تهديد نمود چنان تكان خوردند و در وحشت فرو رفتند كه ديگر قادر به ادامه سخن نبودند، برخاستند به سوى گروه خود بازگشتند، و تأثر شديد خود را از اين كلمات اضطراب انگيز بيان كردند.
(صاعقه ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) صداى مهيبى است كه در جو ايجاد مى شود و آتش يا مرگ يا عذاب همراه دارد به همين جهت است كه گاهى صاعقه را به مرگ، و گاه به آتش اطلاق مى كنند).
(صاعقه ) طبق تحقيقات دانشمندان امروز جرقه عظيم الكتريسته است كه در ميان قطعه ابرى كه بار مثبت دارد با زمين كه بار منفى دارد ايجاد مى شود و معمولا به نوك كوهها، درختان و هر شى ء مرتفع و در بيابانهاى مسطح به انسانها و چارپايان مى خورد، حرارت آن به قدرى زياد است كه هر چيزى در ميان آن قرار گيرد تبديل به خاكستر مى شود، و صداى مهيب و زمين لرزه شديدى را در همان نقطه به همراه دارد، و مى دانيم خداوند گروهى از اقوام سركش پيشين را به وسيله آن مجازات كرد، و عجيب اينكه با تمام پيشرفتهاى علمى كه نصيب بشر شده هيچ وسيله اى براى دفع آن وجود ندارد و انسان از مبارزه با آن عاجز است.
اما چرا از ميان همه اقوام در اينجا انگشت روى قوم عاد و ثمود گذاشته شده است؟.
اين به خاطر آن است كه عرب از وضع آنها آگاهى داشته، و آثار ويرانه هاى شهرهاى آنها را با چشم خود ديده بودند، بعلاوه به حكم آنكه يك قوم بيابان گرد بودند از خطرات صاعقه به خوبى آگاهى داشتند.
سپس مى افزايد: (به خاطر بياوريد هنگامى را كه پيامبران الهى از هر سو، از پيش رو و پشت سر، به سراغشان آمدند و آنها را به پرستش خداى يگانه دعوت كردند)( اذ جائتهم الرسل من بين ايديهم و من خلفهم الا تعبدوا الا الله ) .
تعبير (من بين ايديهم و من خلفهم ) ممكن است اشاره به همان باشد كه در بالا گفتيم يعنى پيامبران الهى از تمام وسائل هدايت و تبليغ استفاده كردند، و از هر درى ممكن بود وارد شدند تا در دل اين سياهدلان نفوذ كنند.
و نيز ممكن است اشاره به پيامبرانى باشد كه در زمانهاى مختلف در ميان اين اقوام آمدند و نداى توحيد سر دادند.
اما ببينيم آنها در برابر تلاش عظيم و گسترده اين رسولان الهى چه پاسخى گفتند؟!
مى فرمايد: (آنها گفتند: اگر پروردگار ما مى خواست فرشتگانى نازل مى كرد تا دعوت او را به ما ابلاغ كنند نه انسانهائى همانند خود ما)( قالوا لو شاء ربنا لانزل ملائكة ) .
اكنون كه چنين است ما به طور مسلم به آنچه شما به آن فرستاده شده ايد كافريم، و اصلا اينها را از سوى خداوند نمى دانيم( فانا بما ارسلتم به كافرون ) مفهوم اين سخن آن نيست كه شما رسولان خدائيد و ما به رسالت شما ايمان نمى آوريم، بلكه منظور اين است شما اصلا رسالتى نداريد فقط ادعائى بى اساس مى كنيد و به همين دليل ما تسليم سخنان شما نخواهيم شد (بنابراين منظور از جمله (ما ارسلتم به ) يا استهزاء و سخريه است و يا مقصود اين است كه طبق ادعاى شما چنين رسالتى داريد).
اين همان بهانه اى است كه قرآن كرارا از منكران دعوت انبيا نقل مى كند كه انتظار داشتند پيامبر الهى هميشه فرشته اى باشد، گوئى بشر هرگز شايستگى اين مقام را ندارد، چنانكه در آيه 7 سوره فرقان نيز آمده است،( و قالوا ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق لو لا انزل عليه ملك فيكون معه نذيرا ) : (آنها گفتند: چرا اين پيامبر غذا مى خورد، و در بازارها راه مى رود؟ چرا لااقل فرشته اى بر او نازل نشده تا همراه وى مردم را انذار كند)؟!
بى خبر از آنكه رهبر انسان بايد از نوع انسان باشد، تا به دردها و نيازها و مشكلات و مسائل مختلف زندگى او آشنائى داشته باشد، تا بتواند قدوه و اسوه او گردد، لذا قرآن در آيه 8 سوره انعام تصريح مى كند كه (اگر او را فرشته قرار مى داديم حتما وى را به صورت انسانى در مى آوريم )!( و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا ) .
در آيات بعد چنانكه روش قرآن است بعد از ذكر اجمال به تفصيل درباره عاد و ثمود پرداخته، مى گويد اما قوم عاد در زمين بدون حق تكبر كردند.
(و هر كبرى ناحق است ) تا آنجا كه گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است )؟!( فاما عاد فاستكبروا فى الارض بغير الحق و قالوا من اشد مناقوة ) .
مى دانيم آنها جمعيتى بودند كه در سرزمين احقاف در ناحيه (حضرموت ) در جنوب (جزيره عربستان ) زندگى داشتند، و از نظر قدرت جسمانى، و تمكن مالى، و تمدن مادى كم نظير بودند، قصرهاى زيبا و قلعه هاى محكم مى ساختند، مخصوصا بر مكانهاى مرتفع بناهائى كه نشانه قدرت و وسيله خودنمائى بود بر پا مى كردند، مردمانى خشن و جنگجو بودند، و اين قدرت ظاهرى آنها را سخت مغرور كرده بود چنانكه خود را جمعيتى شكست ناپذير و برتر از همه مى پنداشتند، و به همين دليل در برابر خدا و پيامبرشان (هود) به طغيان و سركشى و تكذيب و انكار برخاستند.
اما قرآن در پاسخ اين ادعا مى گويد: آيا آنها نمى دانستند خداوندى كه آنان را آفريده از آنها قويتر است )؟!( او لم يروا ان الله الذى خلقهم هو اشد منهم قوة ) .
نه تنها خالق آنها كه خالق تمام آسمانها و زمين است، اصلا اين دو قدرت قابل مقايسه نيست، قدرت ناچيز وابسته فانى كجا، و قدرت بى انتهاى جاودانى و ذاتى حق كجا؟ و خاك را با آفريننده افلاك چه نسبت؟ ما للتراب و رب الارباب؟.
در پايان آيه مى افزايد: (آنها بر اثر اين پندار بى اساس پيوسته آيات ما را انكار مى كردند)( و كانوا باياتنا يجحدون ) .
آرى انسان بى مايه و كم ظرفيت هنگامى كه مختصر قدرتى در خود احساس كند سر به طغيان بر مى دارد، و حتى گاه از بى خردى به مبارزه با قدرت خدا برمى خيزد، و خداوند بزرگ چقدر ساده و آسان با يك اشاره عوامل حياتشان را به عامل مرگشان تبديل مى كند، چنانكه در همين ماجراى عاد در آيه بعد اضافه مى كند: (سرانجام تند بادى شديد و پر صدا و هول انگيز و سرد و سخت، در روزهائى شوم و پرغبار، بر آنها فرستاديم، تا عذاب خوار كننده را در زندگى دنيا به آنها بچشانيم )( فارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى ايام نحسات لنذيقهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا ) .
اين تند باد عجيب چنانكه در آيات ديگر قرآن آمده چنان آنها را از زمين بلند مى كرد و زمين مى كوبيد، همچون تنه هاى درخت خرما كه از ريشه كنده شده باشد.
اين تند باد هفت شب و هشت روز مى وزيد، و تمام زندگى اين قوم جبار خود خواه مغرور را در هم مى كوبيد، و جز ويرانه اى از آن قصرهاى پرشكوه و زندگى مرفه و اموال سرشار باقى نماند.
در پايان آيه مى گويد: تازه اين عذاب دنيا است، (و عذاب آخرت از آن هم خوار كننده تر است )( و لعذاب الاخرة اخزى ) .
به گونه اى كه تمام اين مجازاتهاى دردناك در مقابل آن جرقه اى است در برابر درياى آتش!
و از همه سختتر اينكه (هيچكس به يارى آنها نمى شتابد، و از هيچ سو يارى نمى شوند)( و هم لا ينصرون ) .
آرى آنها يك عمر تلاش كردند كه خود را بزرگ نشان دهند، خداوند هم به هنگام عذاب مجازاتى خوار كننده در اين دنيا و جهان ديگر براى آنان قائل شده است، تا بينى اين متكبران مغرور را بر خاك بمالد.
(صرصر) (بر وزن دفتر) در اصل از ماده صر (بر وزن شر) به معنى محكم بستن است، و به همين جهت كيسه اى را كه در آن پول مى گذاردند و در آن را محكم مى بستند صره (بر وزن طره ) مى ناميدند، سپس به بادهاى بسيار سرد يا پر سر و صدا، و يا مسموم و كشنده، اطلاق شده است، و شايد تند باد عجيبى كه قوم عاد را در هم كوبيد داراى همه اين صفات سه گانه بوده است.
(ايام نحسات ) به معنى روزهاى نحس و شوم است، و بعضى آن را به معنى روزهاى پر گرد و غبار، يا روزهاى بسيار سرد دانسته اند، جمع اين سه معنى نيز در آيات مورد بحث ممكن است.
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) به عنوان يك درس بيدار كننده اخلاقى در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه انگشت روى همين داستان قوم عاد گذارده چنين مى فرمايد: و اتعظوا فيها بالذين قالوا: من اشد منا قوة حملوا الى قبورهم، فلا يدعون ركبانا، و انزلوا الاجداث فلا يدعون ضيفانا، و جعل لهم من الصفيح اجنان، و من التراب اكفان، و من الرفات جيران:
(در اين دنيا از كسانى پند گيريد كه مى گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است؟ اما همانها را به سوى قبرهايشان حمل كردند، در حالى كه اختيارى از خود نداشتند، و درون قبرها وارد شدند، در حالى كه ميهمان ناخوانده اى بودند، در دل سنگها خانه هاى قبر براى آنان ساخته شد، و از خاك كفنها، و از استخوانهاى پوسيده همسايگان!
نكته ها:
1 - عامل نابودى قوم عاد چه بود؟
مطابق آيه 13 همين سوره قوم عاد و ثمود هر دو با صاعقه نابود شدند، در حالى كه آيات مورد بحث مى گويد: آنها با تند باد سرد و شديد (صرصر) از ميان رفتند، آيا اين دو منافاتى با يكديگر ندارد؟
در پاسخ بايد گفت: مفسران و ارباب لغت براى صاعقه دو معنى ذكر كرده اند: معنى عام، و خاص (صاعقه ) به معنى عام به معنى هر چيزى است كه انسان را هلاك مى كند و به گفته مجمع البيان: (المهلكة من كل شى ء).
معنى خاص جرقه عظيم آتشينى است كه از آسمان فرود مى آيد، و هر چيزى را كه در مسير آن قرار گيرد مى سوزاند كه شرح آن را در تفسير همين آيات بيان كرديم (اين جرقه بزرگ از مبادله الكتريسته ميان ابر و زمين حاصل مى شود).
بنابراين اگر (صاعقه ) به معنى اول باشد هيچ منافاتى با تند باد ندارد.
راغب در مفردات مى گويد: بعضى گفته اند كه صاعقه سه گونه است:
صاعقه به معنى مرگ، و به معنى عذاب، و به معنى آتش، مخصوصا در آيه (انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود) به معنى عذاب تفسير شده است، سپس (راغب ) مى افزايد: همه اينها در يك معنى جمع مى شود: (صاعقه صداى شديدى است كه از جو برمى خيزد كه گاه تنها در آن آتش است، و گاه عذاب ديگر، و گاه مرگ، صاعقه يك چيز است و اينها اثرات آن است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه قوم عاد گرفتار دو گونه عذاب شدند، نخست تند بادى كوبنده كه همه چيز آنها را در يك مدت طولانى در هم مى كوبيد بر ديار آنها مسلط شد، سپس صاعقه آتشين مرگبار به فرمان خدا آنها را فرو گرفت.
ولى پاسخ اول با در نظر گرفتن آيات ديگر قرآن كه از مجازات قوم عاد سخن مى گويد مناسبتر است.
2 - روزهاى نحس قوم عاد
گروهى معتقدند روزهاى سال بر دو گونه است: روزهاى نحس و شوم، و روزهاى سعد و بركت، و به آيات فوق استدلال كرده اند، آنها مى گويند: تاءثير مرموز و ناشناخته اى در روزها و شبها وجود دارد كه آثار آن را احساس مى كنيم، اما علل آن براى ما مبهم است.
در حالى كه بعضى ديگر (ايام نحسات ) را در آيات مورد بحث به معنى روزهاى پر گرد و غبار تفسير كرده اند.
و قوم عاد گرفتار چنين تند بادى شدند، به گونه اى كه يكديگر را با چشم نمى ديدند، چنانكه از آيه 24 سوره احقاف نيز استفاده مى شود، مى فرمايد: هنگامى كه تند باد به سوى آنها حركت كرد آنچنان تاريك و پر غبار بود كه آنها گمان كردند ابرى پر باران به سوى آنها مى آيد، ولى به آنها گفته شد اين همان عذابى است كه درباره آن عجله داشتيد، اين تند بادى است كه در آن عذاب دردناكى نهفته است.
به خواست خداوند درباره ايام سعد و نحس بحث مشروحترى در ذيل آيه 19 سوره قمر خواهد آمد.
آيه (17) و (18) و ترجمه
( و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى فاخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون ) (17)( و نجينا الذين امنوا و كانوا يتقون ) (18)
ترجمه:
17 - اما ثمود را هدايت كرديم، ولى آنها نابينائى را بر هدايت ترجيح دادند، لذا صاعقه، آن عذاب خوار كننده، به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند آنها را فرو گرفت.
18 - و كسانى را كه ايمان آوردند و تقوا را پيشه داشتند نجات بخشيديم.
تفسير:
سرنوشت قوم سركش ثمود
بعد از توضيحى كه در آيات گذشته پيرامون قوم عاد آمد در دو آيه مورد بحث از قوم ثمود سخن به ميان آورده مى گويد: (اما ثمود را هدايت كرديم (پيامبران صالح را با دلائل روشن به سوى آنها فرستاديم ) ولى آنها نابينائى و گمراهى را بر هدايت ترجيح دادند)!( و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى ) .
(لذا صاعقه عذاب خوار كننده به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند دامان آنها را فرو گرفت )( فاخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون ) .
آنها گروهى بودند كه در سرزمين (وادى القرى ) (منطقه اى ميان مدينه و شام ) زندگى داشتند، خداوند زمينهائى آباد و خرم و سرسبز و باغهائى پر نعمت به آنها داده بود، در كشاورزى ابتكار و قدرت فراوان به خرج مى دادند، عمرهائى طولانى، اندامهائى قوى و نيرومند داشتند، در ساختن بناهاى محكم و پيشرفته چنان ماهر بودند كه قرآن در آيه 82 سوره حجر مى گويد: در دل كوهها خانه هاى امن و امان مى ساختند پيامبر بزرگشان با منطق نيرومند و تواءم با محبت فراوان، و همراه با معجزه الهى، به سراغ آنان آمد، اما اين قوم مغرور و از خود راضى نه تنها دعوت او را نپذيرفتند بلكه براى او و ياران اندكش، ناراحتيهاى فراوان به وجود آوردند نتيجه آن اين شد كه خداوند اين مغروران را به عذابى سخت و خوار كننده گرفتار ساخت.
در سوره اعراف آيه 78 مى خوانيم زمين لرزه اى شديد آنها را فرو گرفت، و صبحگاهان جسمهاى بى جانشان در خانه هاشان باقى مانده بود( فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ) .
و در سوره حاقه آيه 5 آمده است كه (قوم ثمود به وسيله يك عامل ويرانگر نابود شدند)( فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ) .
و در سوره هود آيه 67 مى خوانيم كه (قوم ستمگر ثمود به وسيله صيحه آسمانى از ميان رفتند، در خانه هاشان به رو افتادند و مردند)( و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديارهم جاثمين ) .
اما در آيات مورد بحث چنانكه ديديم تعبير به (صاعقه ) شده است.
ممكن است در ابتدا تصور شود كه ميان اين تعبيرات منافاتى وجود دارد، ولى كمى دقت نشان مى دهد كه چهار تعبير فوق به يك حقيقت بازگشت مى كند: زيرا (صاعقه ) چنانكه قبلا هم اشاره كرديم هم داراى صداى وحشتناكى است كه از آن ميتوان به (صيحه ) آسمانى تعبير كرد، و نيز آتش سوزانى همراه دارد، و هم بر نقطه اى كه فرود مى آيد توليد لرزه شديد مى كند، و هم يك وسيله ويرانگر است.
در حقيقت بلاغت قرآن ايجاب مى كند كه ابعاد مختلف يك عذاب را با تعبيرات گوناگون در آيات مختلف بيان كند تا در نفوس انسانها تاءثير عميقترى بخشد، در واقع آنها با عوامل مختلف مرگ آور در يك حادثه روبرو شدند كه هر كدام به تنهائى براى نابوديشان كافى بود (صيحه اى مرگبار) (زمين لرزهاى كشنده ) (آتشى سوزان ) و بالاخره (صاعقه اى وحشتناك ).
ولى از آنجا كه گروهى هر چند اندك به صالح ايمان آورده بودند و ممكن است كسانى سؤ ال كنند: پس سرنوشت آنها در ميان موج وحشتناك صاعقه چه شد؟ آيا آنها نيز به آتش ديگران سوختند؟ قرآن در آيه بعد مى افزايد: (كسانى را كه ايمان آوردند و تقوى پيشه داشتند نجات بخشيديم )( و نجينا الذين آمنوا و كانوا يتقون ) .
اين گروه را ايمان و تقوايشان نجات داد، و آن گروه طاغى را كفر و اعمال سوئشان گرفتار عذاب الهى ساخت، و هر كدام مى توانند الگوئى براى گروهى از اين امت باشند.
بعضى از مفسران گفته اند: از ميان آنهمه جمعيت تنها يكصد و ده نفر! به صالح ايمان آوردند، و خداوند آن گروه اندك را حفظ كرد و به موقع نجات داد.
نكته:
انواع هدايت الهى
مى دانيم هدايت بر دو گونه است: (هدايت تشريعى ) كه همان (ارائه طريق ) و نشان دادن راه با تمام نشانه هاست، و (هدايت تكوينى ) كه (ايصال به مطلوب ) و رسانيدن به مقصود است.
در آيات مورد بحث هر دو يكجا جمع شده است نخست مى گويد: (ما قوم ثمود را هدايت كرديم ) اين هدايت همان هدايت تشريعى و ارائه طريق است، سپس مى افزايد: (آنها نابينائى را بر هدايت ترجيح دادند) اين همان هدايت تكوينى و ايصال به مقصود است.
به اين ترتيب هدايت به معنى اول كه وظيفه مسلم انبياى الهى است حاصل شد، اما هدايت به معنى دوم كه به اراده و اختيار هر انسانى بستگى دارد از سوى اين قوم مغرور و خود خواه حاصل منتفى شد، چرا كه آنها گمراهى را بر هدايت ترجيح دادند( فاستحبوا العمى على الهدى ) .
اين خود دليل روشن و بارزى است بر مساءله آزادى اراده انسان و عدم اجبار او در اعمالش، و عجب اينكه با اين صراحت و روشنى آيات باز بعضى از مفسران همچون فخر رازى به خاطر پيشداوريهائى كه در مورد ترجيح مكتب جبر داشته اند در اينجا اصرار و پافشارى بر انكار دلالت آيه كرده اند و سخنانى گفته اند كه از شاءن يك محقق دور است.
آيه (19) تا (23) و ترجمه
( و يوم يحشر اعداء الله إلى النار فهم يوزعون ) (19)( حتى إذا ما جأوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون ) (20)( و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شى ء و هو خلقكم اول مرة و إليه ترجعون ) (21)( و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم ولكن ظننتم ان الله لايعلم كثيرا مما تعملون ) (22)( و ذلكم ظنكم الذى ظننتم بربكم اردئكم فأصبحتم من الخاسرين ) (23)
ترجمه:
19 - به خاطر بياوريد روزى را كه دشمنان خدا را جمع كرده به سوى دوزخ مى برند، و صفوف پيشين را نگه مى دارند تا صفهاى بعد به آنها ملحق بشوند!
20 - وقتى به آن مى رسند گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به اعمال آنها گواهى مى دهد!
21 - آنها به پوستهاى تن خود مى گويند: چرا بر ضد ما گواهى داديد؟ آنها جواب مى دهند: همان خدائى كه هر موجودى را به نطق در آورده ما را گويا ساخته، و او شما را در آغاز آفريد و بازگشتتان به سوى او است.
22 - شما اگر گناهانتان را مخفى مى كرديد نه بخاطر اين بود كه از شهادت گوش و چشمها و پوستهاى تنتان بيم داشتيد، بلكه شما گمان مى كرديد كه خداوند بسيارى از اعمالى را كه انجام مى دهيد نمى داند!
23 - آرى اين گمان بدى بود كه درباره پروردگارتان داشتيد، و همان موجب هلاكت شما گرديد و سرانجام از زيانكاران شديد.
تفسير:
در آيات پيشين سخن از مجازات دنيوى كفار مغرور و ظالمان مجرم بود، اما در آيات مورد بحث از عذاب آخرت آنها سخن مى گويد، و دردها و مصائب دشمنان خدا را در مراحل مختلف قيامت طى چندين آيه تكان دهنده بر مى شمرد.
نخست مى فرمايد: (به خاطر بياوريد آن روز را كه دشمنان خدا را جمع كرده به سوى دوزخ مى برند)( و يوم يحشر اعداء الله الى النار ) .
و براى اينكه صفوف آنها به هم پيوسته باشد (صفوف پيشين را نگه مى دارند تا صفهاى بعد به آنها ملحق شوند) و آنها را دسته جمعى روانه دوزخ مى كنند( فهم يوزعون ) .
(زمانى كه به آن مى رسند گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به اعمال آنها گواهى مى دهد)!( حتى اذا ما جائوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون ) .
چه شاهدان عجيبى؟ كه عضو پيكر خود انسانند، و شهادتشان به هيچوجه قابل انكار نيست، چرا كه در همه صحنهها حاضر و ناظر بوده، و به فرمان الهى به سخن آمده اند!
آيا شهادت اعضا از اين طريق است كه خدا درك و شعور و قدرت سخن در آنها مى آفريند؟
يا همانند درختى است كه خدا در ميان آن براى موسى ايجاد صوت كرد؟
و يا آثار گناهان كه در طول عمر در آنها نقش بسته در آنجا كه (يوم البروز) و روز آشكار شدن اسرار نهانى برملا مى شود؟ در تعبيرات معمولى نيز گاهى از اينگونه آثار تعبير به نطق يا اخبار مى شود، و مى گوئيم (رنگ رخساره خبر مى دهد از سر درون )!
همه اين تفسيرها قابل قبول است، و در لابلاى سخنان مفسران كم و بيش آمده.
البته هيچ مانعى ندارد كه خداوند درك و شعورى در آنها ايجاد كند و از روى علم و آگاهى در آن محضر بزرگ شهادت دهند، شايد ظاهر آيات در بدو نظر نيز همين باشد، در مورد تسبيح و حمد و سجده ذرات جهان در پيشگاه خدا نيز جمعى را عقيده همين است.
ولى معنى اخير نيز چندان بعيد به نظر نمى رسد، چرا كه مى دانيم هيچ موجودى در اين عالم از بين نمى رود، و آثار گفتار و اعمال ما در اعضا و جوارح ما باقى ميماند، و اتفاقا اين (شهادت تكوينى ) گوياترين شهادت غير قابل انكار است، همانگونه كه زردى و رنگ پريدگى گواهى غير قابل انكارى بر ترس، و سرخى صورت گواهى بر خشم، يا شرم مى دهد، و اطلاق نطق بر اين معنى كاملا قابل قبول است.
اما احتمال دوم كه خداوند در آنها نطقى بيافريند بى آنكه دركى داشته باشند و يا اثر تكوينى را نشان دهند بعيد به نظر مى رسد، چون در اين صورت نه مصداق گواهى تشريعى است، و نه گواهى تكوينى، نه عقل و شعورى در آن است و نه اثر طبيعى عمل، و در محضر دادگاه بزرگ الهى ارزش شهادت را نخواهد داشت.
قابل توجه اينكه جمله حتى اذا ما جائوها نشان مى دهد كه شهادت و گواهى اعضاى پيكر انسان در دادگاه دوزخ است، آيا مفهوم اين سخن اين است كه در دوزخ چنين گواهى صورت مى گيرد در حالى كه دوزخ پايان كار است؟ و يا اينكه دادگاه آنها در كنار جهنم بر پا مى شود؟ احتمال دوم نزديكتر به نظر مى رسد.
از سوى ديگر: منظور از (جلود): (پوستها) (به صيغه جمع ) چيست؟ ظاهر اين است كه منظور پوستهاى قسمتهاى مختلف تن است، پوست دست و پا و صورت و غير آن، و اگر در بعضى از روايات تفسير به (فروج ) شده است، در حقيقت از قبيل بيان مصداق است، نه منحصر بودن مفهوم جلود در آن.
از سوى سوم اين سؤ ال مطرح مى شود كه چرا از ميان اعضاى بدن تنها چشم و گوش و پوستها گواهان آن دادگاهند؟ آيا گواهان منحصر به اينهاست؟ يا اعضا ديگر نيز گواهى مى دهند؟
آنچه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود اين است كه علاوه بر اينها گواهان ديگرى نيز از اعضاى بدن وجود دارد، در آيه 65 سوره يس مى خوانيم:
( و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) (دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهاى آنها به اعمالشان گواهى مى دهند).
در آيه 24 سوره نور سخن از شهادت (زبان ) و (دست و پا) به ميان آمده:( يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم ) .
بنابراين به نظر مى رسد كه اعضاى ديگر نيز هر كدام به نوبه خود گواهى دهند، اما چون بيشترين اعمال انسان به كمك چشم و گوش انجام مى گيرد و پوستهاى تن نخستين اعضائى هستند كه با اعمال تماس دارند گواهان صف مقدمند.
به هر حال آن روز، روز رسوائى بزرگ است، روزى است كه تمام وجود انسان به سخن در مى آيد، تمامى اسرار او را فاش مى كنند، كه تمام گنهكاران را در وحشت عميقى فرو مى برد، اينجاست كه (رو به پوستهاى تن خود كرده، فرياد مى زنند: چرا شما بر ضد ما گواهى داديد)؟!( و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا ) .
ما كه ساليان دراز شما را نوازش داديم، از سرما و گرما حفظ كرديم، شستشو و نظافت و پذيرائى نموديم، شما چرا اينچنين؟!
(آنها در پاسخ مى گويند: همان خدائى كه هر موجودى را به نطق در آورده، ما را به سخن در آورده است )( قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شى ء ) .
خداوند ماءموريت افشاگرى را در اين روز و اين دادگاه بزرگ بر عهده ما گذارده، و ما چاره اى جز اطاعت فرمان او نداريم، آرى همان كس كه قدرت نطق را در موجودات ناطق ديگر آفريده در ما نيز اين توانائى را قرار داده است.
جالب اينكه آنها تنها از پوست تنشان اين سؤ ال را مى كنند نه از ساير گواهان، مانند چشم و گوش.
ممكن است به خاطر اين باشد كه گواهى پوست از همه عجيبتر و شگفت انگيزتر، و از همه گسترده تر و وسيع تر است، همان پوستى كه خود بايد قبل از همه اعضاء طعم عذاب الهى را بچشد به چنين گواهى برمى خيزد، و اين راستى حيرت آور است.
سپس ادامه مى دهند: (او كسى است كه شما را در آغاز آفريد، و بازگشت همه شما نيز به سوى او است )( و هو خلقكم اول مرة و اليه ترجعون ) .
و باز مى افزايند: (شما اگر گناهانتان را مخفى مى كرديد نه از اين جهت بود كه از شهادت گوش و چشمها و پوستهايتان بر ضد خودتان بيم داشتيد، شما اصلا باور نمى كرديد روزى اينها به سخن در آيند و بر ضد شما گواهى دهند)( و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم ) .
(بلكه مخفى كارى شما به خاطر اين بود كه گمان مى كرديد خداوند بسيارى از اعمالى را كه انجام مى دهيد نمى داند)( و لكن ظننتم ان الله لا يعلم كثيرا مما تعملون ) .
غافل از اينكه هم خداوند در همه جا شاهد و ناظر بر اعمال شماست، و از اسرار درون و برون شما آگاه است، و هم ماموران مراقبت او همه جا با شما هستند، آيا هرگز مى توانيد پنهان از چشم و گوش و حتى پوست تنتان عملى انجام دهيد؟!
آرى شما چنان در قبضه قدرت او و مراقبان مخفى و آشكارش قرار داريد كه حتى ابزارهاى گناه شما گواهانى هستند بر ضد شما!
جمعى از مفسران شان نزولى براى اين آيه نقل كرده اند كه سه نفر از كفار قريش و طايفه بنى ثقيف كه جمجمه هائى كوچك و شكمى بزرگ داشتند در كنار خانه كعبه اجتماع كرده بودند، يكى از آنها به ديگران گفت: آيا شما فكر مى كنيد خداوند سخنان ما را مى شنود؟!
ديگرى افزود: آهسته! اگر بلند بگوئيم مى شنود و اگر آهسته تكلم كنيم نمى شود.
ديگرى اضافه كرد: من فكر مى كنم اگر صداى بلند را بشنود حتما صداى آهسته را هم مى شنود!
اينجا بود كه آيه فوق نازل شد. به هر حال در آيه بعد مى افزايد: (اين گمان بدى بود كه درباره پروردگارتان داشتيد، و همان موجب هلاكت شما گرديد، و سرانجام از زيانكاران شديد)( و ذلكم ظنكم الذى ظننتم بربكم ارديكم فاصبحتم من الخاسرين ) .
آيا اين گفتگوها سخن خداوند است، يعنى گفتگوى اعضا و جوارح تا جمله (انطقنا الله الذى انطق كل شى ء) تمام مى شود، سپس سخن خداوند در زمينه انحراف و بدبختى و گمانهاى زشت آنها آغاز مى گردد؟
يا اينكه اينها ادامه سخنان پوستهاى اعضاى تن انسان است.
معنى دوم مناسبتر به نظر مى رسد، و تعبيرات آيه با آن سازگارتر است، هر چند اعضاى تن نيز اين سخنان را به فرمان خدا و تعليم او مى گويند و نتيجه همه تقريبا يك چيز است.
نكته ها:
1 - حسن ظن و سوء ظن به خدا
آيات فوق به خوبى گواهى مى دهد كه گمان بد درباره خداوند به قدرى خطرناك است كه گاه موجب هلاكت و عذاب ابدى انسان مى گردد، نمونه آن گمان گروهى از كفار بود كه گمان مى كردند خدا اعمال آنها را نمى بيند، و سخنان آنها را نمى شنود، همين سوء ظن سبب خسران و هلاكتشان شد.
به عكس حسن ظن درباره خداوند موجب نجات در دنيا و آخرت است، چنانچه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: ينبغى للمؤ من ان يخاف الله خوفا كانه يشرف على النار و يرجوه رجاءا كانه من اهل الجنة، ان الله تعالى يقول: و ذلكم ظنكم الذى ظننتم بربكم... ثم قال ان الله عند ظن عبده: ان خيرا فخير، و ان شرا فشر: (سزاوار است بنده مؤ من آنچنان از خدا بترسد كه گوئى در كنار دوزخ قرار گرفته و مشرف بر آتش است، و آنچنان به او اميدوار باشد كه گوئى اهل بهشت است، چنانكه خداوند متعال مى فرمايد: اين گمانى است كه شما به خدا پيدا كرديد و سبب هلاكتان شد، سپس امام (عليهالسلام ) افزود: خداوند نزد گمان بنده خويش است اگر گمان نيك ببرد نتيجه اش نيك و اگر گمان بد ببرد نتيجه اش بد است ).
در حديث ديگرى از امام صادق از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: آخرين كسى را كه دستور داده مى شود به سوى دوزخ ببرند ناگهان به اطراف خود نگاه مى كند، خداوند بزرگ دستور مى دهد او را برگردانيد، او را بر مى گردانند، خطاب مى كند: چرا به اطراف خود نگاه كردى؟ و در انتظار چه فرمانى بودى؟ عرض مى كند: پروردگارا! من درباره تو اينچنين گمان نمى كردم، مى فرمايد: چه گمان مى كردى؟ عرض مى كند: گمانم اين بود كه گناهان مرا مى بخشى و مرا در بهشت خود جاى مى دهى! خداوند مى فرمايد: يا ملائكتى! لا، و عزتى و جلالى و آلائى و علوى و ارتفاع مكانى، ما ظن بى عبدى هذا ساعة من خير قط، و لو ظن بى ساعة من خير ما ودعته بالنار، اجيزوا له كذبه و ادخلوه الجنة!: اى فرشتگان من! به عزت و جلال و نعمتها و مقام والايم سوگند، اين بنده ام هرگز گمان خير درباره من نبرده، و اگر ساعتى گمان خير برده بود من او را به جهنم نمى فرستادم، گرچه او دروغ مى گويد ولى با اينحال اظهار حسن ظن او را بپذيريد، و او را به بهشت بريد، سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هيچ بنده اى نيست كه نسبت به خداوند متعال گمان خير ببرد مگر اينكه خدا نزد گمان وى خواهد بود، و اين همان است كه مى فرمايد: (و ذلكم ظنكم الذى ظننتم...).
2 - گواهان در دادگاه قيامت:
هنگامى كه مى گوئيم در جهان ديگر همه انسانها محاكمه مى شود ممكن است دادگاههائى را همچون دادگاههاى عالم دنيا تداعى كند، كه هر كس با پرونده اى كوچك يا بزرگ با شاهدانى همچون شاهدان اين دادگاهها در برابر قضات حاضر مى شوند، و سؤ ال و جوابى صورت مى گيرد، و حكم نهائى صادر مى شود.
ولى بارها گفته ايم الفاظ در آنجا مفهوم عميقترى به خود مى گيرد كه گاه تصور مفاهيم آنها براى ما زندانيان دنيا مشكل، و گاهى غير ممكن است، ولى هر گاه اشاراتى را كه در آيات قرآن و روايات پيشوايان معصوم وارد شده مورد توجه قرار مى دهيم حقايقى براى ما كشف مى شود كه از عظمت و عمق زندگى در آن جهان اجمالا پرده بر مى دارد، و نشان مى دهد كه دادگاه رستاخيز چه دادگاه عجيبى است.
مثلا هنگامى كه گفته مى شود (ميزان عمل ) ممكن است اين تصور پيدا شود كه اعمال ما در آن روز به صورت اجسام سبك و سنگينى در مى آيد كه در ترازوهاى دو كفه اى وزن مى شود، اما هنگامى كه در روايات معصومين مى خوانيم على (عليهالسلام ) ميزان اعمال است، يعنى ارزش اعمال و شخصيت افراد با مقياس وجودى اين بزرگمرد عالم انسانيت سنجيده مى شود، و هر اندازه به آن شبيه و نزديك است وزن بيشترى دارد، و هر قدر بى شباهت و دور است وزن كمترى دارد، متوجه مى شويم كه ميزان عمل در آنجا يعنى چه؟!
در مورد مساله (گواهان ) نيز آيات قرآن پرده از روى حقايقى برداشته، و پاى گواهى امورى را به ميان كشيده كه در دادگاههاى دنيا مطلقا مطرح نيستند، ولى در آنجا نقش اساسى را دارند.
به طور كلى از آيات قرآن استفاده مى شود كه شش نوع گواه براى آن دادگاه وجود دارد.
1 - از همه برتر و بالاتر (ذات پاك خداوند) است:( و ما تكون فى شان و ما تتلوا منه من قرآن و لا تعملون من عمل الا كنا عليكم شهودا اذ تفيضون فيه ) : (در هر حال كه باشى و هر آيهاى از قرآن كه بخوانى و هر كارى را انجام دهيد ما گواه بر شما هستيم هنگامى كه در آن وارد مى شويد) (يونس - 61).
البته همين گواهى براى همه چيز و همه كس كافى است، ولى لطف خداوند و مقام عدالت او ايجاب كرده كه گواهان ديگرى نيز معين فرموده است.
2 - پيامبران و اوصياء قرآن مى گويد:( فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤ لاء شهيدا ) : (چگونه خواهد بود آن روز كه از هر امتى گواهى مى آوريم، و تو را گواه بر آنها قرار مى دهيم ) (نساء - 41).
در حديثى در ذيل همين آيه در كتاب كافى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: نزلت فى امة محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خاصة، فى كل قرن منهم امام منا، شاهد عليهم، و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شاهد علينا: فرمود: (اين درباره امت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده كه در هر قرنى براى آنها امامى از ما خواهد بود گواه بر آنان و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گواه بر همه ما است ).
3 - زبان و دست و پا و چشم و گوش نيز گواهى مى دهند
قرآن مى گويد:( يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون ) : (در آن روز زبانها و دستها و پاهايشان بر ضد آنها نسبت به اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مى دهد) (نور - 24).
از آيات مورد بحث نيز استفاده مى شود كه چشم و گوش در زمره گواهانند، و از پاره اى از روايات بر مى آيد كه همه اعضاى تن به نوبه خود اعمالى را كه انجام داده اند گواهى مى دهند.
4 - پوستهاى تن نيز گواهى مى دهند
آيات مورد بحث با صراحت از اين موضوع سخن مى گفت، و حتى اضافه مى كند كه گنهكاران كه هرگز انتظار نداشتند پوستهاى تن آنها به صورت گواهانى بر ضد آنان در آيند آنها را مخاطب ساخته مى گويند: چرا شما بر ضد ما گواهى داديد؟ آنها پاسخ مى دهند: خدائى كه همه چيز را به نطق در آورده ما را به سخن در آورده است (فصلت - 21).
5 - فرشتگان
قرآن مى گويد: و جائت كل نفس معها سائق و شهيد (در آن روز هر انسانى وارد صحنه محشر مى شود در حالى كه فرشته اى با او است كه او را به سوى حساب سوق مى دهد و گواهى از فرشتگان است كه بر اعمال او شهادت مى دهد) (ق - 21).
6 - زمين
آرى زمين كه زير پاى ما قرار دارد، و ما هميشه ميهمان آن هستيم، و با انواع بركاتش از ما پذيرائى مى كند، نيز دقيقا مراقب ما است، و در آن روز همه گفتنى ها را مى گويد، چنانكه مى خوانيم:( يومئذ تحدث اخبارها ) : (در آن روز زمين اخبار خود را بازگو مى كند) (زلزال -4).
7 - زمان نيز از شهود است
گرچه در متن آيات قرآن به اين امر اشاره نشده، ولى در روايات معصومين شاهد بر آن وجود دارد چنانكه از على (عليهالسلام ) مى خوانيم: ما من يوم يمر على ابن آدم الا قال له ذلك اليوم يا ابن آدم! انا يوم جديد، و انا عليك شهيد، فقل فى خيرا و اعمل فى خيرا، اشهد لك يوم القيامة: (هيچ روزى بر فرزند آدم نمى گذرد مگر اينكه به او مى گويد: اى فرزند آدم! من روز تازهاى هستم و بر تو گواهم، در من سخن خوب بگو، و عمل نيك انجام ده، تا در قيامت به نفع تو گواهى دهم ).
به راستى عجيب است اينهمه گواهان حق، و شاهدان آن دادگاه بزرگ، از زمان و مكان گرفته، تا فرشتگان و اعضاى پيكر ما و انبيا و اوليا، و برتر از همه ذات پاك خدا، مراقب اعمال ما هستند و گواه بر ما، و ما چه بيخبريم؟!
آيا ايمان به وجود چنين مراقبانى كافى نيست كه انسان را كاملا در مسير حق و عدالت و پاكى و تقوا قرار دهد.
آيه (24) و (25) و ترجمه
( فإن يصبروا فالنار مثوى لهم و إن يستعتبوا فما هم من المعتبين ) (24)( و قيضنا لهم قرناء فزينوا لهم ما بين أيديهم و ما خلفهم و حق عليهم القول فى أمم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس إنهم كانوا خسرين ) (25)
ترجمه:
24 - اگر آنها صبر كنند (يا نكنند) به هر حال دوزخ جايگاه آنهاست، و اگر تقاضاى عفو نمايند مورد عفو قرار نمى گيرند!
25 - ما براى آنها همنشينان (زشت سيرتى ) قرار داديم، و آنها زشتيها را از پيش رو و پشت سر در نظرشان جلوه دادند، و فرمان الهى درباره آنها تحقق يافت، و به سرنوشت اقوام گمراهى از جن و انس كه قبل از آنها بودند گرفتار شدند، آنها مسلما زيانكار بودند.
تفسير:
همنشينان بد در تعقيب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سرنوشت دشمنان خدا (اعداء الله ) آمد در دو آيه مورد بحث به دو قسمت از مجازات دردناك آنها در آخرت و دنيا اشاره مى كند.
نخست خداوند مى فرمايد: (اگر آنها صبر و شكيبائى كنند يا نكنند آتش دوزخ قرارگاهشان است ) و رهائى از آن امكان پذير نيست( فان يصبروا فالنار مثوى لهم ) .
(مثوى ) از ماده (ثوى ) (بر وزن هوى ) به معنى قرارگاه و محل استقرار است.
اين آيه در حقيقت شبيه آيه 16 سوره طور است كه مى گويد:( اصلوها فاصبروا او لا تصبروا سواء عليكم ) : (در آتش دوزخ وارد شويد، مى خواهيد صبر كنيد يا نكنيد تفاوتى براى شما نمى كند) و همچون آيه 21 سوره ابراهيم( سواء علينا ا جزعنا ام صبرنا ما لنا من محيص ) : (براى ما يكسان است خواه صبر كنيم يا نكنيم راه نجاتى نيست ).
سپس براى تاءكيد اين مطلب مى افزايد: (و اگر آنها تقاضاى رضايت و عفو پروردگار كنند بجائى نمى رسد و مورد عفو قرار نمى گيرند)( و ان يستعتبوا فما هم من المعتبين ) .
(يستعتبون ) در اصل از (عتاب ) گرفته شده كه به معنى اظهار خشونت است، و مفهومش اين است كه شخص گنهكار خود را تسليم سرزنشهاى صاحب حق كند تا او را مورد عفو قرار دهد و راضى گردد، و لذا اين ماده (استعتاب ) به معنى استرضاء و تقاضاى عفو نيز به كار مى رود.
سپس به مجازات دردناك دنيوى آنها اشاره كرده، مى فرمايد: (ما براى آنها دوستان و همنشينان بدانديش و زشت سيرتى قرار داديم، كه همه چيز را در نظر آنان زينت دادند)، و زشتيها را زيبائى، و بديها را نيكى معرفى نمودند
( و قيضنا لهم قرناء فزينوا لهم ما بين ايديهم و ما خلفهم ) .
(قيضنا) از ماده (قيض ) (بر وزن فيض ) در اصل به معنى پوست روى تخم مرغ است، سپس در مواردى كه افرادى كاملا بر انسان مسلط مى شوند، مانند تسلط پوست بر تخم مرغ به كار رفته است، اشاره به اينكه اين دوستان تبهكار و فاسد آنها را از هر سو احاطه مى كنند، افكارشان را مى دزدند، و چنان بر آنان چيره مى شوند كه حس تشخيص خود را از دست دهند، و زشتيها در نظر آنها زيبا مى گردد، و چه دردناك است چنين حالتى براى انسان زيرا به آسانى در گرداب فساد فرو مى رود، و درهاى نجات به روى او بسته مى شود.
گاه ماده (قيضنا) در مورد تبديل چيزى به چيزى نيز به كار رفته است بنابراين معنى و تفسير آيه چنين مى شود كه دوستان صالح را از آنها مى گيريم و بجاى آنها دوستان فاسد به آنان مى دهيم.
همين معنى به صورت گوياترى در آيات 36 و 37 سوره زخرف آمده است:( و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون ) : (بر آنها كه از ياد خداوند رحمن رويگردان شوند شياطين را مى سازيم كه همواره با آنان قرين هستند، اين شياطين آنها را از راه حق باز مى دارند در حالى كه گمان مى كنند هدايت يافته اند).
و به راستى هنگامى كه به جمع ظالمان و مفسدان و تبهكاران نظر مى افكنيم جاى پاى اين شياطين را در زندگى آنها بخوبى مشاهده مى كنيم، اطرافيان اغواگر كه آنها را از هر سو محاصره كرده بر مغز و فكر آنها چيره مى شوند، و حقايق را در نظرشان وارونه جلوه مى دهند.
جمله ما( بين ايديهم و ما خلفهم ) (آنچه پيش رو و پشت سر آنها است ) ممكن است اشاره به احاطه همه جانبه اين شياطين و تزيين آنها باشد.
اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از (ما بين ايديهم ) لذات و زرق و برق دنيا است و از (ما خلفهم ) انكار قيامت و روز رستاخيز است.
اين تفسير نيز ممكن است كه (ما بين ايديهم ) اشاره به وضع دنياى آنها باشد، (و ما خلفهم ) آينده اى كه براى آنها و فرزندانشان در پيش است و معمولا بسيارى از جنايات را به خاطر تامين آينده آنها مى كنند.
سپس مى افزايد: (به سبب اين وضع اسفبار، فرمان عذاب الهى درباره آنها تحقق يافت، و به سرنوشت اقوام گمراهى از جن و انس كه قبل از آنها بودند گرفتار شدند)( و حق عليهم القول فى امم قد خلقت من قبلهم من الجن و الانس ) .
سپس آيه را با اين جمله پايان مى دهد (آنها مسلما زيانكار بودند)( انهم كانوا خاسرين ) .
اين تعبيرات در حقيقت نقطه مقابل تعبيراتى است كه در آيات بعد در مورد مؤ منان با استقامت مى خوانيم كه ياران آنها در اين دنيا و آخرت فرشتگانند و به آنها بشارت مى دهند كه هيچ غم و اندوهى براى آنها نخواهد بود.
آيه (26) تا (29) و ترجمه
( و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرءان و الغوا فيه لعلكم تغلبون ) (26)( فلنذيقن الذين كفروا عذابا شديدا و لنجزينهم أسواء الذى كانوا يعملون ) (27)( ذلك جزاء أعدأ الله النار لهم فيها دار الخلد جزاء بما كانوا بايتنا يجحدون ) (28)( و قال الذين كفروا ربنا أرنا الذين أضلانا من الجن و الانس نجعلهما تحت أقدامنا ليكونا من الا سفلين ) (29)
ترجمه:
26 - كافران گفتند: گوش به اين قرآن فرا ندهيد، و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد تا پيروز شويد!
27 - به طور مسلم به كافران عذاب شديدى مى چشانيم، و آنها را به بدترين اعمالى كه انجام مى دادند جزا مى دهيم.
28 - كيفر دشمنان خدا آتش است كه در آن سراى جاويدشان است، جزائى است در مقابل اينكه آيات ما را انكار مى كردند.
29 - كافران گفتند: پروردگارا! آنهائى را كه از جن و انس ما را گمراه كردند به ما نشان ده تا زير پاى خود بگذاريم (و لگدمالشان كنيم ) تا از پستترين مردم باشند!
تفسير:
جنجال كنيد تا صداى دلنواز قرآن را نشنوند!
به تناسب بحثهائى كه درباره بعضى اقوام پيشين، قوم عاد و ثمود، در آيات گذشته آمد، و نيز به تناسب همنشينان بد سيرتى كه حقايق را در نظر انسان وارونه جلوه مى دهند، آيات مورد بحث گوشه اى از انحراف و بدانديشى مشركان عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مجسم مى سازد.
در بعضى از روايات آمده است كه هر گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه صداى خود را به تلاوت قرآن مجيد و كلمات شيرين و جذاب و پر محتواى خداوند بلند مى كرد مشركان مردم را از او دور مى كردند، و مى گفتند: سوت و صفير بكشيد، و صدا را به شعر بلند كنيد تا سخنان او را نشنوند!.
قرآن مجيد در آيات فوق به اين معنى اشاره كرده، مى گويد: (كافران گفتند: گوش به اين قرآن فرا ندهيد و به هنگام تلاوت آن لغو و باطل سر دهيد و جنجال كنيد تا غالب شويد)!( و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون ) .
اين يك روش قديمى براى مبارزه در برابر نفوذ حق است كه امروز نيز به صورت گسترده تر و خطرناكترى ادامه دارد كه براى منحرف ساختن افكار مردم و خفه كردن صداى مناديان حق و عدالت، محيط را آنچنان پر از جنجال مى كنند، كه هيچكس صداى آنها را نشنود، و با توجه به اينكه (و الغوا) از ماده (لغو) معنى گسترده اى دارد و هر گونه كلام بيهوده اى را شامل مى شود، وسعت اين برنامه روشن خواهد شد.
گاه با جار و جنجال و سوت و صفير.
گاه با داستانهاى خرافى و دروغين.
گاه با افسانه هاى عشقى و هوس انگيز!
گاه از مرحله سخن نيز فراتر رفته، مراكز سرگرمى و فساد، و انواع فيلمهاى مبتذل، و مطبوعات بى محتواى سرگرم كننده، و بازيهاى دروغين سياسى و هيجانهاى كاذب، و خلاصه هر چيزى كه افكار مردم را از محور حق منحرف سازد به وجود مى آورند.
و از همه بدتر اينكه گاه بحثهاى بيهوده اى در ميان دانشمندان يك قوم مطرح مى كنند و چنان آنها را به قيل و قال درباره آن وا مى دارند كه هر گونه مجال تفكر در مسائل بنيادى از آنها گرفته شود.
ولى آيا مشركان توانستند با اين اعمالشان بر قرآن غلبه كنند؟ نه! آنها و شيطنتهايشان بر باد رفت، و قرآن روز به روز گسترده تر و پربارتر شد و در سراسر جهان درخشيدن گرفت.
آيه بعد به مجازات شديد اين گونه افراد اشاره كرده مى فرمايد: (به طور مسلم به كافران - و در صف مقدم آنها، افرادى كه مردم را از شنيدن آيات الهى باز مى داشتند - عذاب شديدى مى چشانيم )( فلنذيقن الذين كفروا عذابا شديدا ) .
اين عذاب ممكن است در دنيا به صورت اسارت و كشته شدن به دست لشكريان ظفرمند اسلام باشد، و يا در آخرت، و يا هر دو.
(و آنها را به بدترين اعمالى كه انجام مى دادند كيفر مى دهيم )( و لنجزينهم اسوء الذى كانوا يعملون ) .
چه عملى بدتر از كفر و شرك، و انكار آيات الهى، و مانع شدن مردم از شنيدن سخنان حق است؟
با اين كه مجازات همه اعمال خود را خواهند ديد چرا تنها روى (اسوء) (بدترين آنها) تكيه شده است؟
اين تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه موضوع مجازات را با تاءكيد و تهديد جدى ترى روشن سازد و نيز اشاره اى باشد به مانع شدن مردم از شنيدن صداى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بزرگ خدا.
تعبير به (كانوا يعملون ) دليل بر اين است كه بيشتر روى اعمالى تكيه مى شود كه پيوسته آن را ادامه مى دادند، و به عبارت ديگر يك لغزش دفعى نبوده بلكه يك برنامه هميشگى براى آنها بوده است.
سپس براى تأكيد بيشتر مى افزايد: (اين كيفر دشمنان الهى است، آتش سوزان جهنم )!( ذلك جزاء اعداء الله النار ) .
اما نه آتشى موقتى و زودگذر بلكه (براى آنها در آتش، خانه ابدى است )( لهم فيها دار الخلد ) .
آرى (آنها به اين عذاب شديد و دردناك مجازات مى شوند، به خاطر اين كه آيات ما را انكار مى كردند)( جزاء بما كانوا باياتنا يجحدون ) .
نه تنها آيات الهى را انكار مى كردند، بلكه ديگران را نيز از شنيدن آن باز مى داشتند.
(يجحدون ) از ماده (جحد) (بر وزن عهد) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد در اصل به معنى نفى چيزى است كه در دل اثبات آن است، يا اثبات چيزى كه در قلب نفى آن است، و به تعبير ديگر انكار كردن واقعيات با علم به آنها است و اين بدترين نوع كفر است (شرح بيشتر پيرامون اين موضوع را در جلد 15 صفحه 412 ذيل آيه 14 نمل مطالعه كنيد).
از آنجا كه انسان وقتى به بلائى مبتلا مى شود مخصوصا اگر بلاى سخت و سنگينى باشد به فكر مسبب اصلى مى افتد، تا او را پيدا كند و انتقام خود را از او بگيرد، گاه مى خواهد اگر دستش برسد عامل اصلى را قطعه قطعه كند، لذا در آخرين آيه مورد بحث به چنين حالتى كه براى كفار در دوزخ پيدا مى شود اشاره كرده مى فرمايد: (كافران مى گويند: پروردگارا! آنهائى را كه از جن و انس ما را گمراه كردند به ما نشان ده تا آنها را زير پاى خود بگذاريم، لگدمالشان كنيم! تا از پستترين مردم باشند)!( و قال الذين كفروا ربنا ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس نجعلهما تحت اقدامنا ليكونا من الاسفلين ) .
آنها يك عمر بالاى سر ما بودند، و ما را به مسيرهاى بدبختى كشاندند، اكنون آرزوى ما اين است كه آنها را زير پا قرار دهيم، تا سوز دل ما فرونشيند! همان كسانى كه به ما مى گفتند: گوش به سخنان محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ندهيد، او ساحر است، او مجنون است، و هذيان مى گويد، آنها جار و جنجال مى كردند تا ما صداى او را نشنويم و آهنگ دلربايش در دل ما مؤ ثر نشود، از رستم و اسفنديار و افسانه هاى ديگر به هم مى بافتند تا ما را سرگرم كنند، حالا مى فهميم كه آب حيات جاويدان در سخنان او جارى بوده، و نغمه هاى دلنوازش همچون نفس مسيحا مردگان را زنده مى كرده، ولى افسوس كه ديگر دير شده است.
بدون شك منظور از جن و انس در اينجا گروه شياطين و انسانهاى اغواگر شيطان صفت هستند، نه دو شخص معين، و تثنيه بودن فعل در جائى كه فاعل دو گروه باشد مانعى ندارد، همانگونه كه در آيه (فباى الاء ربكما تكذبان ) آمده است. بعضى از مفسران در تفسير جمله (ليكونا من الاسفلين ) چنين گفته اند: منظور اين است كه اغواگران جن و انس در پائين ترين دركات جهنم قرار گيرند، ولى ظاهر همان معنى است كه قبلا گفته شد و آن اينكه آنها از شدت خشمشان مى خواهند اين اغواگران كه در دنيا برترين مقام را داشتند در آنجا زير پاى پيروانشان قرار گيرند و مقام پستترين را داشته باشند.
آيه (30) تا (32) و ترجمه
( إن الذين قالوا ربنا الله ثم استقموا تتنزل عليهم الملئكة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التى كنتم توعدون ) (30)( نحن أولياؤ كم فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة و لكم فيها ما تشتهى أنفسكم و لكم فيها ما تدعون ) (31)( نزلا من غفور رحيم ) (32)
ترجمه:
30 - كسانى كه گفتند پروردگار ما خداوند يگانه است سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنها نازل مى شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است.
31 - ما ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و در آخرت هستيم و براى شما هر چه بخواهيد در بهشت فراهم است و هر چه طلب كنيد به شما داده مى شود.
32 - اينها به عنوان پذيرائى از سوى خداوند غفور و رحيم است.
تفسير:
نزول فرشتگان بر مؤ منان با استقامت مى دانيم روش قرآن براى تبيين مطالب اين است كه امور متضاد را در برابر هم قرار مى دهد تا با مقايسه با يكديگر وضع آنها به خوبى روشن گردد، و از آنجا كه در آيات گذشته سخن از منكران لجوجى در ميان بود كه بر كفر پافشارى داشتند، و خداوند آنها را به عذابها و كيفرهاى مختلف تهديد مى كند، در آيات مورد بحث سخن از مؤ منانى است كه در ايمانشان راسخ و پا بر جا هستند، و خداوند به هفت پاداش و موهبت كه براى آنها قرار داده اشاره مى كند كه غالبا نقطه مقابل كيفرهاى گذشته است.
نخست مى گويد: (كسانى كه مى گويند پروردگار ما الله است، سپس بر سر گفته خود مى ايستند و كمترين انحرافى پيدا نمى كنند، و آنچه لازمه آن است در عمل و گفتار نشان مى دهند فرشتگان الهى بر آنها نازل مى شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد)( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا ) .
چه تعبير جامع و جالبى كه در حقيقت همه نيكيها و صفات برجسته را در بر دارد، نخست دل به خدا بستن و ايمان محكم به او پيدا كردن، سپس تمام زندگى را به رنگ ايمان در آوردن و در محور آن قرار دادن.
بسيارند كسانى كه دم از عشق الله مى زنند، ولى در عمل استقامت ندارند، افرادى سست و ناتوانند كه وقتى در برابر طوفان شهوات قرار مى گيرند با ايمان وداع كرده، و در عمل مشرك مى شوند، و هنگامى كه منافعشان به خطر مى افتد همان ايمان ضعيف و مختصر را نيز از دست مى دهند.
على (عليهالسلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه اين آيه را با عبارت گويا و پر معنائى تفسير مى كند و بعد از تلاوت آن مى فرمايد: و قد قلتم (ربنا الله ) فاستقيموا على كتابه و على منهاج امره و على الطريقة الصالحة من عبادته، ثم لا تمرقوا منها، و لا تبتدعوا فيها، و لا تخالفوا عنها:
(شما گفتيد پروردگار ما (الله ) است اكنون بر سر اين سخن پايمردى كنيد، بر انجام دستورهاى كتاب او، و در راهى كه فرمان داده، و در طريق پرستش شايسته او، استقامت به خرج دهيد، از دايره فرمانش خارج نشويد، در آئين او بدعت مگذاريد و هرگز با آن مخالفت نكنيد).
در حديث ديگرى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه اين آيه را تلاوت فرمود سپس افزود: قد قالها الناس، ثم كفر اكثرهم، فمن قالها حتى يموت فهو ممن استقام عليها:
(گروهى اين سخن را گفتند سپس اكثر آنها كافر شدند، اما كسى كه اين سخن را بگويد و همچنان به آن تداوم دهد تا مرگش فرا رسد او از كسانى است كه بر آن استقامت كرده ).
و اگر مى بينيم در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهالسلام ) نقل شده در پاسخ سؤ ال از تفسير (استقامت ) فرمود: هى و الله ما انتم عليه: (استقامت همان روش ولايتى است كه شما داريد) به معنى اين نيست كه مفهوم آيه در مساله ولايت خلاصه شود بلكه چون پذيرش رهبرى ائمه اهل بيت (عليهالسلام ) ضامن بقاء خط توحيد و روش اصيل اسلام و ادامه عمل صالح است، استقامت را به اين معنى تفسير فرموده است.
كوتاه سخن اين كه ارزش انسان كه در ايمان و عمل صالح خلاصه مى شود در اين آيه در جمله( قالوا ربنا الله ثم استقاموا ) منعكس شده، و لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده كه شخصى خدمتش عرض كرد: اخبرنى بامر اعتصم به: (دستورى به من ده كه به آن چنگ زنم و در دنيا و آخرت اهل نجات شوم ).
پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: قل ربى الله ثم استقم: (بگو پروردگار من الله است و بر اين گفته خود به ايست )!
سپس مى گويد: پرسيدم: (خطرناكترين چيزى كه بايد از آن بترسم چيست )؟ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زبانش را گرفت و فرمود: (اين )!
اكنون به بينيم كسانى كه اين دو اصل مهم را در وجود خود زنده مى كنند مشمول چه مواهبى از سوى خدا هستند.
قرآن در اين آيات به هفت موهبت بزرگ اشاره مى كند مواهبى كه از سوى فرشتگان الهى كه بر آنها نازل مى شوند به آنها بشارت داده مى شود.
آرى كار انسان بجائى مى رسد كه در پرتو ايمان و استقامت فرشتگان بر او نازل مى گردند و پيام الهى را كه سراسر لطف و مرحمت است به او اعلام مى دارند.
پس از نخستين و دومين بشارت در مورد عدم (خوف ) و (حزن )كه به آن اشاره شد.
در سومين مرحله مى گويند: (بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به آن وعده داده مى شديد)( و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون ) .
و در چهارمين بشارت مى افزايند: (ما ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و در آخرت هستيم ) هرگز شما را تنها نمى گذاريم، در نيكيها به شما كمك مى كنيم، و از لغزشها شما را حفظ مى نمائيم تا وارد بهشت شويد( نحن اوليائكم فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ) .
در پنجمين بشارت مى گويند: در بهشت براى شما هر چه بخواهيد از مواهب و نعمتها فراهم است و هيچ قيد و شرطى در كار نيست( و لكم فيها ما تشتهى انفسكم ) .
ششمين بشارت اين كه نه تنها نعمتهاى مادى و آنچه دلخواه شما است به شما مى رسد، بلكه (آنچه از مواهب معنوى طلب كنيد در اختيار شما است )( و لكم فيها ما تدعون ) .
و بالاخره هفتمين و آخرين مژده اى كه به آنها مى دهند اين است كه شما ميهمان خدا در بهشت جاويدان او هستيد، و (همه اين نعمتها به عنوان پذيرائى يك ميزبان از يك ميهمان گرامى از سوى پروردگار غفور و رحيم به شما ارزانى داشته مى شود) (نزلا من غفور رحيم ).
نكته ها:
در اين آيات و تعبيرات كوتاه و پر معنيش، نكته هاى ظريف و فراوانى نهفته است: 1 - آيا نزول فرشتگان بر مؤ منان با استقامت به هنگام مرگ و انتقال از اين عالم به جهان ديگر است؟ همانگونه كه جمعى از مفسران احتمال داده اند، يا در سه موقف (به هنگام مرگ ) و (به هنگام ورود در قبر) و (به هنگام زنده شدن در رستاخيز) به سراغ آنها مى آيند؟
و يا اينكه اين بشارتها دائمى و مستمر است كه با الهامهاى معنوى اين حقايق را در گوش جان مؤ منان پيوسته مى خوانند، هر چند به هنگام مرگ يا ورود در عرصه محشر صداى فرشتگان رساتر و روشنتر مى شود؟
از آنجا كه آيه قيد و شرطى ندارد با معنى اخير سازگارتر است، به خصوص اينكه فرشتگان در چهارمين بشارت مى گويند: (ما دوستان شما در دنيا و آخرت هستيم ) و اين دليل بر آن است كه اين مژده ها را به هنگامى كه آنها در دنيا زنده اند از فرشتگان مى شنوند، اما نه بشارتى با زبان و الفاظ، بلكه بشارتهائى كه مؤ منان با گوش جان مى شنوند، و در مشكلات و گرفتاريها در اعماق دل احساس مى كنند و آرامش مى يابند.
درست است كه در روايات متعددى اين آيه تفسير به زمان فرا رسيدن مرگ شده است، ولى در روايات ديگرى نيز تفسير به معنى گسترده ترى كه حال حيات را نيز شامل مى شود گرديده.
و از مجموع اين روايات مى توان نتيجه گرفت كه ذكر خصوص حال مرگ به عنوان يك مصداق روشن از اين مفهوم وسيع و گسترده است، و مى دانيم تفسيرهائى كه در روايات وارد شده غالبا به صورت بيان مصاديق روشن است.
به هر حال اين بشارتهاى فرشتگان الهى است كه در روح و جان انسان با ايمان و پر استقامت پرتوافكن مى شود، در طوفانهاى سخت زندگى به آنها نيرو و توان مى بخشد، و در پرتگاهها و لغزشگاهها به آنها ثبات قدم مى دهد.
2 - در اينكه ميان (خوف ) و (حزن ) چه تفاوتى است؟ جمعى از مفسران گفته اند: خوف و ترس مربوط به حوادث بيمناك آينده است، و (حزن ) و اندوه مربوط به حوادث ناگوار گذشته، به اين ترتيب فرشتگان به آنها مى گويند، نه از حوادث سختى كه در پيش داريد، چه در دنيا و چه در هنگام مرگ و چه در مراحل رستاخيز نگران باشيد، و نه از گناهان گذشته خود يا فرزندانى كه از شما در دنيا باقى ميمانند غمى به دل راه دهيد.
تقديم (خوف ) بر (حزن ) نيز ممكن است به همين ملاحظه باشد كه نگرانى انسان با ايمان بيشتر از حوادث آينده، مخصوصا دادگاه محشر است.
بعضى نيز گفته اند ترس و خوف در برابر عذاب است، و اندوه و حزن در برابر از دست رفتن ثواب، و فرشتگان الهى آنها را به لطف پروردگار در هر دو قسمت اميدوار مى سازند.
3 - تعبير به (كنتم توعدون ) (وعده داده مى شديد) تعبير جامعى است كه همه اوصاف بهشت را در نظر مؤ منان با استقامت تداعى مى كند، يعنى بهشت با تمام اوصافى كه شنيده ايد، با حور و قصورش، و با مواهب معنوى و روحانيش، با نعمتهاى بسيار گرانقدرى كه به گفته قرآن هيچكس از آن آگاه نيست، و به ذهن كسى خطور نكرده، فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) (الم سجده 17) همه و همه در اختيار شما است.
4 - در چهارمين مژده فرشتگان خود را يار و ياور مؤ منين در دنيا و آخرت معرفى مى كنند كه در حقيقت نقطه مقابل آيات گذشته است كه كفار بى ايمان از اوليا و رهبران گمراه و اغواگر ناله سر مى دهند، و مى خواهند در دوزخ از اين ناپاكان انتقام بگيرند.
5 - تفاوت در ميان بشارت پنجم و ششم اين است كه در پنجم به آنها مى گويند آنچه دلتان بخواهد در آنجا هست، و خواستن شما و فراهم گشتن آن يكى است ولى مى دانيم تعبير به (تشتهى انفسكم ) معمولا در لذات مادى به كار مى رود، در حالى كه (ما تدعون ) (آنچه بخوانيد) به معنى تقاضاهاى معنوى و مواهب و لذات روحانى است، خلاصه در آنجا همه چيز جمع است و هر نعمت معنوى و مادى بخواهند فراهم است.
6 - (نزل ) چنانكه قبلا هم گفته ايم به معنى ارزاقى است كه به وسيله آن از ميهمان پذيرائى مى كنند و بعضى به اولين وسيله پذيرائى از ميهمان تفسير كرده اند، و در هر حال اين تعبير لطيف و زيبا نشان مى دهد كه مؤ منان با استقامت همه ميهمان خدايند و بهشت ميهمان سراى الله است و نعمتهايش وسائل پذيرائى دوستان خدا.
7 - با دقت در عمق اين مفاهيم و عظمت اين وعده هاى الهى كه به وسيله فرشتگان به مؤ منان داده مى شود روح آدمى به پرواز در مى آيد، و تمام وجود او را به سوى ايمان و استقامت جذب مى كند.
در پرتو اين فرهنگ و تعليمات بود كه اسلام از يك مشت عرب جاهلى انسانهاى نمونه اى ساخت كه از هيچگونه ايثار و فداكارى مضايقه نداشتند، و همينها است كه امروز مى تواند الهام بخش مسلمانان در راه پيروزى بر همه مشكلات باشد.
البته نبايد فراموش كرد كه (استقامت ) همچون (عمل صالح ) ميوه درخت (ايمان ) است زيرا ايمان هنگامى كه عمق و نفوذ كافى پيدا كند انسان را دعوت به استقامت خواهد كرد، همانگونه استقامت در مسير حق بر عمق ايمان نيز مى افزايد، و اين دو تاثير متقابل دارند.
از آيات ديگر قرآن نيز استفاده مى شود كه ايمان و استقامت نه تنها بركات معنوى را به سوى انسان سرازير مى كند، بلكه از بركات مادى اين جهان نيز در سايه اين دو بهره مند خواهد شد، در سوره (جن ) آيه 16 مى خوانيم:( و ان لو استقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا ) : (هر گاه افراد با ايمان بر طريقه حق پايدارى كنند آب فراوان به آنها مى نوشانيم ) (و سالهائى پر باران و پر بركت نصيب آنها مى كنيم ).
آيه (33) تا (36) و ترجمه
( و من أحسن قولا ممن دعا إ لى الله و عمل صلحا و قال إ ننى من المسلمين ) (33)( و لا تستوى الحسنة و لا السيئة ادفع بالتى هى اءحسن فإ ذا الذى بينك و بينه عدوة كأنه ولى حميم ) (34)( و ما يلقئها إلا الذين صبروا و ما يلقئها إلا ذو حظ عظيم ) (35)( و إما ينزغنك من الشيطن نزغ فاستعذ بالله إنه هو السميع العليم ) (36)
ترجمه:
33 - گفتار چه كسى بهتر است از آنكس كه دعوت به سوى خدا مى كند و عمل صالح انجام مى دهد و مى گويد: من از مسلمين هستم.
34 - هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند!
35 - اما به اين مرحله جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند نمى رسند، و جز كسانى كه
بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند به آن نائل نمى گردند.
36 - و هر گاه وسوسه هائى از شيطان متوجه تو گردد از خدا پناه طلب كه او شنونده و آگاه است.
تفسير:
بدى را با نيكى دفع كن!
در آيات گذشته سخن از كسانى در ميان بود كه مردم را از شنيدن آيات قرآن نهى مى كردند، يعنى داعيان به سوى ضلال و گمراهى.
ولى در آيات مورد بحث از نقطه مقابل آنها كه گفتارشان بهترين گفتار است سخن مى گويد، مى فرمايد: (چه كسى گفتارش بهتر است از- آن كس كه دعوت به سوى خدا مى كند و عمل صالح انجام مى دهد و مى گويد من از مسلمينم و با تمام وجودم اسلام را پذيرفته ام )( و من احسن قولا ممن دعا الى الله و عمل صالحا و قال اننى من المسلمين ) .
گرچه آيه به صورت استفهام است، ولى پيدا است كه استفهام انكارى است، يعنى هيچكس سخنش از داعيان به سوى الله و مناديان توحيد بهتر نيست، همان مناديانى كه با عمل صالح خويش دعوت زبانى خود را تاءكيد و تثبيت مى كنند، و با اعتقاد به اسلام و تسليم در برابر حق بر عمل صالح خويش صحه مى گذارند.
اين آيه با صراحت، بهترين گويندگان را كسانى معرفى كرده كه داراى اين سه وصفند: دعوت به الله، عمل صالح، و تسليم در برابر حق.
در حقيقت چنين كسانى علاوه بر سه ركن معروف ايمان، اقرار به لسان، عمل به اركان، و ايمان به جنان (قلب ) بر ركن چهارمى نيز چنگ زده اند و آن تبليغ و نشر آئين حق و اقامه دليل بر مبانى دين و زدودن آثار شك و ترديد از قلوب بندگان خدا است. اين مناديان با اين چهار وصف بهترين مناديان جهانند.
گرچه گروهى از مفسران اين اوصاف را تطبيق بر شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يا پيامبر، و امامانى كه دعوت به سوى حق مى كردند، و يا خصوص مؤ ذنها كرده اند، ولى پيدا است آيه مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه تمام مناديان توحيد را كه واجد اين صفاتند فرا مى گيرد، هر چند برترين مصداقش شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است (مخصوصا با توجه به زمان نزول آيه ) و در درجه بعد ائمه معصومين و بعد از آنها تمام علماء و دانشمندان و مجاهدان راه حق و آمرين به معروف و ناهين از منكر و مبلغان اسلام از هر قشر و گروه هستند، و اين آيه بشارتى است بزرگ و افتخارى است بى نظير براى همه آنها كه مى توانند به آن دلگرم باشند.
و اگر گفته اند در اين آيه مدح (بلال حبشى ) مؤ ذن مخصوص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است نيز به خاطر همين است كه او در دورانى تاريك و وحشتناك نغمه توحيد را سر داد، و جان خود را در برابر آن سپر ساخت، و با ايمان راسخ و استقامت كم نظير و اعمال صالح و تداوم خط صحيح اسلام اين اوصاف را تكميل نمود!
جمله (و قال اننى من المسلمين ) را دو گونه تفسير كرده اند: نخست اين كه (قال ) در اينجا از ماده قول به معنى اعتقاد است، يعنى اعتقاد راسخ به اسلام دارد.
ديگر اين كه قول در اينجا به همان معنى (سخن گفتن ) است، يعنى از روى افتخار و مباهات به آئين پاك خداوند صدا مى زند من از مسلمين هستم!
معنى اول مناسبتر است هر چند جمع هر دو در مفهوم آيه امكان دارد.
بعد از بيان دعوت به سوى خداوند و اوصاف داعيان الى الله، روش دعوت را شرح داده، مى گويد: (نيكى و بدى يكسان نيست ) (لا تستوى الحسنة و لا السيئة ).
در حالى كه مخالفان حق سلاحى جز بد گوئى و افتراء و سخريه و استهزاء و انواع فشارها و ستمها ندارند، بايد سلاح شما پاكى و تقوا و سخن حق و نرمش و محبت باشد.
آرى مكتب ضلالت جز چنان ابزارى را نمى پسندد مكتب حق تنها از چنين وسائلى بهره گيرى مى كند.
گرچه (حسنة ) و (سيئة ) مفهوم وسيعى دارد، تمام نيكيها و خوبيها و خيرات و بركات در مفهوم حسنه جمع است، همانگونه كه هر گونه انحراف و زشتى و عذاب در مفهوم سيئة خلاصه شده است، ولى در آيه مورد بحث آن شاخه اى از (حسنة ) و (سيئة ) كه مربوط به روشهاى تبليغى است منظور مى باشد.
ولى جمعى از مفسران حسنه را به معنى اسلام و توحيد و سيئه را به معنى شرك و كفر تفسير كرده اند.
بعضى (حسنه ) را به اعمال صالح و (سيئه ) را به اعمال قبيح، و بعضى (حسنه ) را به صفات عالى انسانى همچون صبر و حلم و مدارا و عفو، و (سيئه ) را به معنى غضب و جهل و خشونت و انتقامجوئى تفسير كرده اند.
ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه فوق فرمود: الحسنة التقية و السيئة الاذاعة: حسنه تقيه است، و افشاگرى سيئه است البته اين حديث ناظر به مقامى است كه افشا كردن عقيده موجب اتلاف نيروها و از بين رفتن نقشه ها و هدفها شود.
سپس براى تكميل اين سخن مى افزايد: (با روشى كه بهتر است بديها را پاسخ گوى و دفع كن )( ادفع بالتى هى احسن ) .
به وسيله حق باطل را دفع كن، و با حلم و مدارا جهل و خشونت را، و با عفو و گذشت به مقابله با خشونتها برخيز، هرگز بدى را با بدى، و زشتى را با زشتى پاسخ مگوى، كه اين روش انتقامجويان است و موجب لجاجت و سرسختى منحرفان مى گردد.
در پايان آيه به فلسفه عميق اين برنامه در يك جمله كوتاه اشاره كرده، مى فرمايد: نتيجه اين كار آن خواهد شد كه دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند( فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم ) .
آنچه را قرآن در اين آيه بيان كرده، و در آيه 96 سوره مؤ منون نيز به شكل ديگرى آمده( ادفع بالتى هى احسن السيئة ) از مهمترين و ظريفترين و پربارترين روشهاى تبليغ مخصوصا در برابر دشمنان نادان و لجوج است، و آخرين تحقيقات روانشناسان نيز به آن منتهى شده است.
زيرا هر كس بدى كند انتظار مقابله به مثل را دارد، مخصوصا افراد بد چون خودشان از اين قماشند، و گاه يك بدى را چند برابر پاسخ مى گويند، هنگامى كه ببينند كه طرف مقابل نه تنها بدى را به بدى پاسخ نمى دهد، بلكه با خوبى و نيكى به مقابله برمى خيزد، اينجا است كه طوفانى در وجودشان برپا مى شود وجدانشان تحت فشار شديدى قرار مى گيرد و بيدار مى گردد، انقلابى در درون جانشان صورت مى گيرد، شرمنده مى شوند، احساس حقارت مى كنند، و براى طرف مقابل عظمت قائل مى شوند.
اينجا است كه كينه ها و عداوتها با طوفانى از درون جان برخاسته و جاى آن را محبت و صميميت مى گيرد.
بديهى است اين يك قانون غالبى است نه دائمى، زيرا هميشه اقليتى هستند كه از اين روش سوء استفاده مى كنند، و تا زير ضربات خرد كننده شلاق مجازات قرار نگيرند آدم نمى شوند و دست از اعمال زشت خود بر نمى دارند.
البته حساب اين گروه جدا است، و بايد در برابر آنها از شدت عمل استفاده كرد، ولى نبايد فراموش كرد كه اين دسته هميشه در اقليت هستند، قانونى كه حاكم بر اكثريت است همان قانون (دفع سيئه باحسنه ) است.
و لذا ملاحظه مى كنيم كه پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پيشوايان معصوم (عليهالسلام ) هميشه از اين روش عالى قرآنى بهره مى گرفتند، فى المثل به هنگام فتح مكه كه نه تنها دشمنان بلكه دوستان انتظار انتقامجوئى شديد مسلمين، و به راه انداختن حمام خون در آن سرزمين كفر و شرك و نفاق و كانون دشمنان سنگدل و بى رحم داشتند، و حتى بعضى از پرچمداران سپاه اسلام در آن روز رو به سوى ابو سفيان كرده و شعار اليوم يوم الملحمة، اليوم تسبى الحرمة، اليوم اذل الله قريشا! (امروز روز انتقام، روز از بين رفتن احترام نفوس و اموال دشمنان، و روز ذلت و خوارى قريش است ) سر دادند، پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جمله (اذهبوا فانتم الطلقاء) (برويد و همه آزاديد) همه را مشمول عفو خود قرار داد، رو به سوى ابو سفيان فرمود و شعار انتقامجويانه را به اين شعار محبت آميز تبديل فرمود اليوم يوم المرحمة اليوم اعز الله قريشا!: (امروز روز رحمت است، امروز روز عزت قريش است )!.
همين عمل چنان طوفانى در سرزمين دلهاى مكيان مشرك بر پا كرد كه به گفته قرآن( يدخلون فى دين الله افواجا ) : فوج فوج مسلمان شدند و آئين اسلام را با جان و دل پذيرا گشتند (سوره نصر - آيه 2).
ولى با تمام اين احوال به طورى كه در تواريخ اسلام آمده است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چند نفر را نام برد و از عفو عمومى مستثنا كرد، چرا كه افرادى خطرناك و غير قابل بخشش بودند، اما بقيه را جز اين چند نفر مشمول عفو عمومى ساخت، و در ضمن اين جمله پر معنى را بيان كرد: (من درباره شما همان مى گويم كه يوسف درباره برادران خود كه بر او ستم كرده بودند گفت ):( لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين ) : (امروز ملامتى بر شما نيست، خدا شما را ببخشد كه او ارحم الراحمين است )!.
(ولى ) در اينجا به معنى دوست، و (حميم ) در اصل به معنى آب داغ و سوزان است، و اگر به عرق بدن حميم گفته مى شود به خاطر گرمى آن است، و حمام را نيز به همين مناسبت حمام مى گويند، به دوستان پر محبت و گرم و داغ نيز حميم گفته مى شود و منظور در آيه همين است.
قابل توجه اينكه مى فرمايد: كانه ولى حميم (گويا يك دوست گرم و صميمى است ) اشاره به اين كه اگر واقعا در صف دوستان صميمى هم در نيايد حداقل در ظاهر چنين خواهد بود.
از آنجا كه چنين برخوردى با مخالفان كار ساده و آسانى نيست، و رسيدن به چنين مقامى نياز به خودسازى عميق اخلاقى دارد، در آيه بعد مبانى اخلاقى اين گونه برخورد با دشمنان را در عبارتى كوتاه و پر معنى بيان كرده، مى فرمايد: (به اين خصلت نمى رسد مگر كسانى كه داراى صبر و استقامتند)( و ما يلقاها الا الذين صبروا ) .
(و به اين خوى و خلق عظيم نمى رسد مگر كسانى كه بهره بزرگى از ايمان و تقوى و اخلاق دارند)( و ما يلقاها الا ذو حظ عظيم ) .
آرى انسان مدتها بايد خود سازى كند تا بتواند بر خشم و غضب خويش چيره گردد، بايد در پرتو ايمان و تقوى آن قدر روح او وسيع و قوى شود كه به آسانى از آزار دشمنان متاثر نگردد، و حس انتقامجوئى در او شعله ور نشود، روحى بزرگ، و شرح صدر كافى لازم است تا شخص به چنين مرحله اى از كمال انسانيت به رسد كه بديها را با نيكى پاسخ گويد، و در راه خدا و براى رسيدن به اهداف مقدسش حتى از مرحله عفو و گذشت فراتر رود، و به مقام (دفع سيئه به حسنه ) برسد!.
باز در اينجا به مساله (صبر) بر خورد مى كنيم كه ريشه همه ملكات فاضله اخلاقى و پيشرفتها و موفقيتهاى مادى و معنوى است.
و از آنجا كه بر سر راه وصول به اين هدف بزرگ موانعى وجود دارد و وسوسه هاى شيطانى در اشكال مختلف انسانها را مانع مى شود، در آخرين آيه مورد بحث شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به عنوان الگو مخاطب ساخته، مى گويد: (هر گاه وسوسه هائى از شيطان در اين مسير متوجه تو گردد بهوش باش، و در مقابل آن مقاومت كن، خود را به خداوند بسپار، و به سايه لطف او پناه بر، كه او شنونده و آگاه است )( و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه هو السميع العليم ) .
(نزغ ) (بر وزن نزد) به معنى (ورود در كارى به قصد فساد) است، و به همين جهت به وسوسه هاى شيطانى (نزغ ) گفته مى شود.
اين هشدار در واقع به خاطر اين است كه در اين گونه مواقع معمولا خطوراتى از ذهن مى گذرد، و يا افراد به اصطلاح مصلحت انديش توصيه هائى از اين قبيل مى كنند.
(مردم را جز با زور نمى توان اصلاح كرد) (خون را با خون بايد شست ) (ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكارى بر گوسفندان است ) و مانند اينها، و با اين وسوسه ها مى خواهند مقابله به مثل را در همه جا توصيه كنند، و بدى را به بدى پاسخ گويند.
قرآن مى گويد: مبادا گرفتار اين وسوسه ها شويد، و جز در موارد خاص و استثنائى تكيه بر خشونت كنيد، و هر گاه در برابر چنين سخنان قرار گرفتيد، پناه به خدا ببريد، و بر او اعتماد كنيد كه او همه سخنان را مى شنود، و از نيات همگان آگاه است.
البته آيه فوق مفهوم وسيعى دارد و مى گويد: در برابر همه وسوسه هاى شيطانى بايد به خدا پناه برد، ولى آنچه گفته شد يكى از مصاديق روشن آن است.
نكته ها:
1 - برنامه چهار مرحلهاى داعيان الى الله
در چهار آيه فوق چهار بحث در زمينه دعوت به سوى خدا آمده است.
(نخست ) خودسازى دعوت كنندگان از نظر ايمان و عمل صالح.
(دوم ) استفاده از روش دفع بديها به نيكيها.
(سوم ) فراهم ساختن مبادى اخلاقى براى انجام اين روش.
(چهارم ) برداشتن موانع از سر راه و مبارزه با وسوسه هاى شيطانى.
پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان معصوم خود بهترين الگو و اسوه براى اين برنامه بودند و يكى از دلائل پيشرفت سريع اسلام در آن محيط تاريك و پر از جهل، استفاده از همين برنامه بود.
امروز روانشناسان كتابها و رساله هائى در زمينه راه نفوذ در ديگران نوشته اند كه در برابر عظمت آيات فوق مطلب قابل ملاحظه اى به نظر نمى رسد،
به خصوص اين كه روشهائى را كه آنها توصيه مى كنند غالبا جنبه ظاهرسازى و تحميق و گاه نيرنگ و فريب دارد، در حالى كه روش قرآنى بالا كه بر ايمان و تقوى و اصالتها استوار است از همه اين امور بر كنار مى باشد.
چه خوب است كه مسلمانان امروز اين روش را احياء كنند و دامنه اسلام را در دنيائى كه تشنه آن است از اين طريق گسترش دهند.
جالب اين كه در حديثى كه در تفسير (على بن ابراهيم ) آمده مى خوانيم: ادب الله نبيه فقال: و لا تستوى الحسنة و لا السيئة ادفع بالتى هى احسن، قال ادفع سيئة من اساء اليك بحسنتك، حتى يكون الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم: خداوند پيامبرش را به اين آداب مؤ دب ساخته و فرموده: نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با روشى كه بهترين روش است دفع كن، يعنى عمل كسانى را كه در حق تو بد كرده اند به نيكى پاسخ ده، تا كسانى كه با تو عداوت دارند دوست صميمى شوند.
2 - انسان در برابر طوفان وساوس
در مسير دور و درازى كه انسان به سوى سعادت و جلب رضاى خدا دارد گردنه هاى صعب العبورى است كه شياطين در آنجا كمين كرده اند، و اگر انسان تنها بماند هرگز توانائى پيمودن اين راه را ندارد، بايد دست به دامن لطف الهى زند، و با تكيه و توكل بر او اين راه پر خطر را بسپرد، هر گاه طوفانها شديد و شديدتر مى شود او بيشتر به سايه لطف خدا پناه برد.
در حديثى مى خوانيم كه در حضور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يكى نسبت به ديگرى بدگوئى كرد، آتش غضب در دل او افروخته شد پيامبر فرمود: انى لاعلم كلمة لو قالها لذهب عنه الغضب: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم: (من سخنى مى دانم كه اگر مرد خشمگين آن را بگويد خشمش فرو مى نشيند، و آن جمله اعوذ بالله من الشيطان الرجيم است )!
مرد خشمگين عرض كرد: ا مجنونا ترانى: يعنى فكر مى فرمائيد من ديوانه ام؟! (و شيطان در پوست من رفته است؟).
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قرآن استناد فرمود: و اين آيه را تلاوت كرد، و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله (هر گاه وسوسه هاى شيطانى به سراغ تو بيايد به خدا پناه بر).
اشاره به اين كه طوفان غضب از وسوسه هاى شيطان است، همانگونه كه طوفان شهوت و هوى و هوس هر كدام يكى از آن وسوسه ها است.
در كتاب (خصال ) مى خوانيم: امير مؤ منان على (عليهالسلام ) چهارصد باب درباره امورى كه به نفع دين و دنياى مسلمانان است به اصحابش تعليم داد و از آن جمله اين بود: اذا وسوس الشيطان الى احدكم فليستعذ بالله و ليقل آمنت بالله مخلصا له الدين: (هر گاه شيطان يكى از شما را وسوسه كند بايد به خدا پناه برد، و بگويد: به خداوند ايمان آوردم، و دين خود را براى او خالص مى كنم ).
آيه (37) تا (39) و ترجمه
( و من اياته اليل و النهار و الشمس و القمر لا تسجدو اللشمس و لا للقمر و اسجدوا لله الذى خلقهن إن كنتم إياه تعبدون ) (37)( فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له باليل و النهار و هم لا يسامون ) (38)( و من اياته انك ترى الا رض خشعة فإ ذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت إن الذى احياها لمحى الموتى إنه على كل شى ء قدير ) (39)
ترجمه:
37 - از نشانه هاى او شب و روز و خورشيد و ماه است، براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدائى كه آفريننده آنهاست سجده كنيد، اگر مى خواهيد او را عبادت نمائيد.
38 - هر گاه (از عبادت پروردگار) تكبر كنند كسانى كه نزد پروردگار تواند شب و روز براى او تسبيح مى گويند، و خسته نمى شوند
39 - از آيات او اين است كه زمين را خشك و خاضع مى بينى، اما هنگامى كه آب بر آن
مى فرستيم به جنبش در مى آيد و نمو مى كند، همان كس كه آنرا زنده كرد مردگان را نيز زنده مى كند، او بر هر چيز تواناست.
تفسير:
فقط براى خدا سجده كنيد
اين آيات در حقيقت آغازگر فصل تازه اى در اين سوره، در زمينه توحيد و معاد، و بيان نبوت و عظمت قرآن است، و در حقيقت مصداقى است روشن از دعوت الى الله در برابر مشركان كه دعوت به سوى بت مى كردند.
نخست از مسأله توحيد شروع كرده، از طريق آيات آفاقى مردم را به سوى خدا دعوت مى نمايد، مى فرمايد: (از آيات و نشانه هاى پروردگار، شب و روز و خورشيد و ماه است( و من آياته الليل و النهار و الشمس و القمر ) .
شب مايه آرامش، و روشنائى روز وسيله جنبش و حركت است، و اين دو تواءما چرخه اى زندگى انسانها را به گردش منظم و متناوبى در مى آورند كه اگر هر كدام جاويدان و يا حتى طولانى بود، زندگى تمام موجودات زنده دستخوش فنا مى شد، لذا كره ماه كه شبهايش معادل 15 شبانه روز زمين، و روزهايش به همين اندازه است به هيچوجه قابل سكونت نيست، چرا كه در شبهاى سرد و تاريكش همه چيز منجمد مى شود، و در روزهاى سوزانش همه چيز آتش مى گيرد، به همين دليل زندگى كردن موجودات زنده اى همچون انسان در آنجا غير ممكن است.
اما خورشيد منبع همه بركات مادى در منظومه ما است، نور و گرما و حركت و جنبش و نزول بارانها، و روئيدن گياهان، و رسيدن ميوه ها، حتى رنگهاى زيباى گلها همه از پرتو وجود او است.
ماه نيز روشنى بخش شبهاى تار، و چراغ پرفروغ و زيباى رهروان بيابانها و گمشدگان صحراها است، و با جزر و مد خود نيز بركات فراوانى مى آفريند.
ولى بخاطر همين بركات گروهى در مقابل اين دو كوكب پرفروغ آسمان سجده مى كردند و آنها را پرستش مى نمودند، آنها در عالم اسباب، متوقف مانده، بى آنكه مسبب الاسباب را ببينند.
لذا قرآن بعد از اين بيان بلافاصله مى گويد: (براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدائى كه آفريننده آنها است سجده كنيد اگر مى خواهيد او را عبادت نمائيد)( لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و اسجدوا لله الذى خلقهن ان كنتم اياه تعبدون ) .
شما چرا به سراغ سرچشمه اين بركات نمى رويد؟ چرا سر بر آستان او نمى سائيد؟ چرا موجوداتى را مى پرستيد كه خود اسير قوانين آفرينش اند، و داراى طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغييرات.
بايد به سراغ كسى رفت كه حاكم و خالق اين قوانين است هرگز غروب و افولى ندارد و دست تغيير و دگرگونى به دامان كبريايش دراز نمى شود.
به اين ترتيب يكى از شعبه هاى گسترده شرك و بت پرستى را كه به صورت پرستش موجودات مختلف طبيعت كه داراى فوائدى هستند نفى مى كند، و به همه آنها پيام مى دهد، به سراغ خالق اين موجودات برويد و در معلول متوقف نشويد، به دنبال علت العلل بگرديد.
در حقيقت در اين آيه از نظام واحدى كه بر خورشيد و ماه و شب و روز حاكم است استدلال بر وجود خداوند يكتا شده و از خالقيت و حاكميت او براى لزوم عبادتش اتخاذ سند كرده است.
جمله (ان كنتم اياه تعبدون ) در حقيقت اشاره به اين نكته دارد كه اگر قصد عبادت خدا را داريد غير او را حذف كنيد و چيزى را در عبادت او شريك قرار ندهيد، چرا كه عبادت او با عبادت ديگرى هرگز جمع نمى شود.
سپس مى افزايد: اگر اين دليل منطقى در فكر آنها اثر نگذاشت و باز هم به سراغ بتها و معبودهاى مجازى رفتند و معبود حقيقى را به دست فراموشى سپردند (اگر در عبادت خدا استكبار كردند هرگز نگران نباش، چون فرشتگان مقربى كه در پيشگاه او هستند شب و روز براى او تسبيح مى گويند، و هيچگاه از عبادت او ملالت و خستگى پيدا نمى كنند)( فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسامون ) .
اگر گروهى نادان و جاهل و بيخبر در برابر ذات پاكش سجده نكنند مساءله اى نيست اين عالم وسيع پر است از فرشتگان مقرب كه دائما در حال ركوع و سجود و حمد و تسبيحند، تازه نيازى به عبادت آنها نيز ندارد، آنها نيازمند عبادت اويند، چرا كه هر افتخار و كمالى براى ممكنات است در سايه عبوديت او است.
چنانكه گفتيم آيات فوق از آيات سجده است ولى در اين كه آيا سجده بعد از آغاز آيه اول (جمله تعبدون ) واجب است يا بعد از اتمام هر دو آيه (جمله و هم لا يسامون ) در ميان فقهاى اهل سنت گفتگو است، گروهى اولى را پذيرفته اند، مانند شافعى و مالك و بعضى دوم را ترجيح داده اند مانند ابوحنيفه و احمد حنبل، اما به عقيده علماى اماميه بر اساس رواياتى كه از اهلبيت (عليهاالسلام ) وارد شده محل سجده همان جمله (تعبدون ) است، و اين از سجده هاى واجب قرآن مى باشد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه آنچه واجب است اصل سجده مى باشد، اما ذكر آن مستحب است، در روايتى مى خوانيم كه در سجده اين ذكر را بگويد لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و تصديقا، لا اله الا الله عبودية و رقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا، لا مستنكفا و لامستكبرا بل انا عبد ذليل خائف مستجير.
بار ديگر به آيات توحيد كه زمينه ساز مساله معاد است باز مى گردد، و اگر قبلا سخن از خورشيد و ماه و آيات سماوى بود در اينجا سخن از آيات ارضى و زمينى است.
مى فرمايد: (از آيات او اين است كه زمين را خاشع و خاضع و خشك و بى حركت مى يابى، اما هنگامى كه قطره هاى حياتبخش آب باران را بر آن مى فرستيم به جنبش در مى آيد، و افزايش مى يابد و نمو مى كند( و من آياته انك ترى الارض خاشعة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت ) .
زمينى خشك و مرده و بى حركت كجا، و اين همه آثار حيات و جلوه هاى گوناگون آن كجا؟ كدام قدرت است كه با نزول چند قطره باران از خاك مرده اينهمه حركت و جنبش و حيات مى آفريند اين يكى از نشانه هاى علم و قدرت بى پايان پروردگار و علائم وجود ذيجود او است.
سپس از اين مسأله روشن توحيدى يعنى مساءله حيات كه هنوز اسرارش براى بزرگترين دانشمندان كشف نشده، با يك انتقال سريع و جالب به مساله معاد پرداخته، مى گويد: (آن كس كه اين زمين مرده را زنده كرد هم او مردگان را نيز در قيامت زنده مى كند)!( ان الذى احياها لمحى الموتى ) .
آرى (او بر همه چيز توانا است )( انه على كل شى ء قدير ) .
دلائل قدرتش در همه جا نمايان است و همه سال نشانه هاى آن را با چشم خود مى بينيد، با اين حال چگونه در مسأله معاد ترديد مى كنيد؟
و آن را جز محالات مى شمريد؟ زهى نادانى و غفلت و بيخبرى!
(خاشعة ) از ماده (خشوع ) در اصل به معنى تضرع و تواضع توام با ادب است، و به كار بردن اين تعبير در مورد زمين خشكيده در حقيقت يك نوع كنايه است. آرى زمين به هنگامى كه خشكيده و فاقد آب مى شود از هرگونه گل و گياه خالى مى گردد، و به صورت انسان افتاده و يا مرده بى جانى در مى آيد، اما نزول باران حيات جديدى به آن مى بخشد آن را به حركت و نمو و رشد وا مى دارد.
جمله (ربت ) از ماده (ربو) (بر وزن غلو) به معنى افزايش و نمو است و ربا نيز از همين ماده است، چرا كه ربا خوار طلب خود را با افزايشى مى گيرد.
(اهتزت ) از ماده (هز) (بر وزن حظ) به معنى تحريك شديد است، درباره طرق اثبات معاد جسمانى و چگونگى استدلال از جهان گياهان بر اين مساءله در پايان سوره يس (اواخر جلد هيجدهم ) بحث مشروحترى داشته ايم.
آيه (40) تا (42) و ترجمه
( إن الذين يلحدون فى أياتنا لايخفون علينا افمن يلقى فى النار خير ام من ياتى امنا يوم القيمة اعملوا ما شئتم إنه بما تعملون بصير ) (40)( إن الذين كفروا بالذكر لما جاءهم و إنه لكتاب عزيز ) (41)( لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد ) (42)
ترجمه:
40 - كسانى كه آيات ما را تحريف مى كنند بر ما پوشيده نخواهند بود! آيا كسى كه در آتش افكنده مى شود بهتر است يا كسى كه در نهايت امن و امان در قيامت به عرصه محشر مى آيد، هر چه مى خواهيد انجام دهيد، او به آنچه انجام مى دهيد بيناست!
41 - كسانى كه به اين ذكر (قرآن ) هنگامى كه به سراغ آنها آمد كافر شدند (نيز بر ما مخفى نخواهند ماند) و اين كتابى است قطعا شكست ناپذير.
42 - كه هيچگونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى آيد، چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است.
تفسير:
تحريف گران آيات حق!
بعد از بيان آيات الهى و نشانه هاى پروردگار در آيات پيشين، اكنون سخن از تهديد كسانى است كه نشانه هاى توحيد را تحريف مى كنند، و به اغفال و گمراه ساختن مردم مى پردازند مى گويد: آنها كه آيات ما را تحريف مى كنند بر ما پوشيده نخواهند بود( ان الذين يلحدون فى آياتنا لا يخفون علينا ) .
ممكن است با مغالطه و سفسطه مردم را بفريبند، و ممكن است بر اين عمل زشت و ننگين خود پرده بيفكنند و خود را از انظار مردم مستور دارند، اما هرگز نمى توانند كمترين عمل خود را از ما پنهان نمايند.
(يلحدون ) از ماده (الحاد) در اصل از (لحد) (بر وزن عهد) گرفته شده، و به معنى حفره اى است كه در يك طرف قرار گيرد، و به همين جهت به حفره اى كه در يك جانب قبر قرار گرفته (لحد) گفته مى شود، سپس به هر كارى كه از حد وسط به سوى افراط و تفريط متمايل شود (الحاد) گفته اند، اطلاق اين كلمه بر شرك و بت پرستى و كفر و بى دينى نيز به همين مناسبت است.
منظور از (الحاد در آيات خدا) ايجاد وسوسه در دلائل توحيد و معاد است كه در آيات قبل با عنوان و من آياته بيان شد، و يا همه آيات الهى اعم از آيات تكوينى گذشته يا آيات تشريعى كه در قرآن مجيد و كتب آسمانى نازل شده است.
مكتبهاى مادى و الحادى جهان امروز كه براى منحرف ساختن مردم جهان از توحيد و معاد گاه دين را زائيده جهل و ترس، و گاه مولود عوامل اقتصادى، و گاه امور مادى ديگر معرفى مى كنند، نيز بدون شك از كسانى هستند كه مشمول اين آيه اند.
قرآن مجازات همه آنها را در ادامه اين بحث با يك مقايسه روشن بيان كرده مى گويد: (آيا كسى كه در آتش افكنده مى شود بهتر است يا كسى كه در سايه ايمان در نهايت امن و امان در قيامت قدم به عرصه محشر مى گذارد)؟!( افمن يلقى فى النار خير ام من ياتى آمنا يوم القيامة ) .
آنها كه با ايجاد شك و فساد عقائد و ايمان مردم را به آتش كشيدند، بايد در آن روز طعمه آتش شوند و آنها كه در سايه ايمان محيط امن و امانى براى جامعه بشرى آفريدند بايد در قيامت در نهايت امنيت به سر برند، مگر در آن روز همه اعمال ما تجسم نمى يابد؟
گرچه بعضى از مفسران اين قسمت از آيه را به (ابوجهل ) و نقطه مقابلش (حمزه ) يا (عمار ياسر) تفسير كرده اند، ولى پيدا است كه اين يك تطبيق بيش نيست، آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه آنها و غير آنها را شامل مى شود.
جالب اين كه در مورد دوزخيان تعبير به القاء مى كند كه دليل بر اين است كه آنجا اختيارى از خود ندارند، اما در مورد بهشتيان تعبير به آمدن مى نمايد كه دليل بر احترام و آزادى اراده آنها در انتخاب امنيت و آرامش است.
از اين گذشته با اينكه بايد در مقابل دوزخ بهشت قرار گيرد در اينجا امنيت از (عذاب ) را در مقابل (دوزخ ) قرار داده، اشاره به اين كه مهمترين مساءله در آن روز همين (امنيت ) است.
و از آنجا كه وقتى از هدايت كسى مأيوس شوند او را به حال خود رها مى كنند، و مى گويند: هر كارى مى خواهى بكن، در ادامه اين آيه آنها را مخاطب ساخته مى گويد: (هر چه مى خواهيد انجام دهيد)!( اعملوا ما شئتم ) .
(اما بدانيد كه خدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست )( انه بما تعملون بصير ) .
بديهى است اين امر به معنى آزادى عمل آنها، و يا الزام به انجام هر كار نيست، بلكه تهديدى است نسبت به آنها كه هيچ حرف حقى در گوششان فرو نمى رود،
تهديدى است پر معنى و تواءم با وعده مجازات، چرا كه ديدن اعمال و نگه داشتن حساب آنها براى همين منظور است.
آيه بعد سخن را از توحيد و معاد به قرآن و نبوت مى كشاند، و باز به صورت هشدار به كافران لجوج و بى منطق مى فرمايد: (آنها كه به اين ذكر و يادآورى الهى (قرآن مجيد) به هنگامى كه به سراغ آنها آمد كافر شدند بر ما مخفى نخواهند ماند)( ان الذين كفروا بالذكر لما جأهم ) .
اطلاق (ذكر) بر قرآن به خاطر اين است كه قبل از هر چيز انسان را متذكر و بيدار مى سازد و حقايقى را كه انسان اجمالا با فطرت خدادادى دريافته با وضوح و تفصيل شرح مى دهد، نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است، از جمله در آيه 9 سوره حجر مى خوانيم:( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) : (ما اين ذكر و يادآورى را نازل كرديم و به طور قطع از آن پاسدارى خواهيم كرد).
و بعد براى بيان عظمت قرآن مى افزايد: (به طور مسلم كتابى است شكست ناپذير)( و انه لكتاب عزيز ) .
كتابى است كه هيچ كس نمى تواند همانند آن را بياورد و بر آن غلبه كند، كتابى است بى نظير، منطقش محكم و گويا، استدلالاتش قوى و نيرومند، تعبيراتش منسجم و عميق، تعليماتش ريشه دار و پرمايه، و احكام و دستوراتش هماهنگ با نيازهاى واقعى انسانها در تمام ابعاد زندگى.
سپس به توصيف مهم و گويائى درباره عظمت اين كتاب آسمانى پرداخته مى گويد: (هيچگونه باطلى، نه از پيش رو، نه از پشت سر، به سراغ قرآن نمى آيد)!( لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه ) .
چرا كه (از سوى خداوند حكيم و حميد نازل شده است )( تنزيل من حكيم حميد ) .
خداوندى كه افعالش روى حكمت و در نهايت كمال و درستى است و لذا شايسته هرگونه حمد و ستايش مى باشد.
در تفسير جمله (لا ياتيه الباطل...) مفسران سخنان بسيار گفته اند كه جامعتر از همه آنها اين است هيچگونه باطل، از هيچ نظر، و از هيچ طريق، به سراغ قرآن نمى آيد) يعنى:
نه تناقضى در مفاهيم آن است.
نه چيزى از كتب و علوم پيشين بر ضد آن مى باشد، و نه اكتشافات علمى آينده با آن مخالفت خواهد داشت.
نه كسى مى تواند حقايق آن را ابطال كند، و نه در آينده منسوخ مى گردد.
نه در معارف و قوانين و اندرزها و خبرهايش خلافى وجود دارد و نه خلافى بعدا كشف مى شود.
نه آيه و حتى كلمه اى از آن كم شده، و نه چيزى بر آن افزون مى شود، و به تعبير ديگر دست تحريف كنندگان از دامان بلندش كوتاه بوده و هست.
در حقيقت اين آيه تعبير ديگرى است از آيه 9 سوره حجر:( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) : (ما قرآن را نازل كرديم و ما حافظ آنيم ).
از آنچه گفتيم چنين مى توان نتيجه گرفت كه جمله (من بين يديه و من خلفه ) (نه از پيش رو و نه از پشت سر) كنايه از همه جانبه بودن است، يعنى از هيچ سو و از هيچ طرف و ناحيه، بطلان و فساد به سراغ اين كتاب بزرگ نيامده، و نخواهد آمد، ولى بعضى آن را كنايه از (زمان حال ) و (زمان استقبال ) گرفته اند، كه در حقيقت مصداقى از مفهوم وسيع اول است.
واژه (باطل ) چنانكه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: نقطه مقابل حق است منتها گاه آن را به يكى از مصداقهايش تفسير كرده اند مانند شرك، شيطان، موجود فنا شونده و ساحر، و اينكه شخص شجاع و قهرمان را بطل مى گويند به خاطر آن است كه مخالفان خود را باطل مى كند، و از ميدان بيرون كرده يا به قتل مى رساند.
به هر حال ظاهر آيه مطلق است و نمى توان مفهوم باطل را در مصداق خاصى محدود ساخت.
جمله آخر آيه (تنزيل من حكيم حميد) در حقيقت دليل روشن و گويائى است براى عدم راه يابى باطل در هيچ شكل و صورت به قرآن مجيد، زيرا باطل به سخنى راه مى يابد كه از شخصى صادر شده است.
با علم محدود و با كمالات معين، اما كسى كه علم و حكمتش نامحدود است و جامع همه كمالاتى است كه او را درخور حمد و ستايش قرار مى دهد نه تناقض و اختلافى به سخنش راه مى يابد، و نه خط نسخ و بطلان بر آن كشيده مى شود، نه دست تحريف به سوى آن دراز مى گردد، و نه تضادى با حقايق كتب پيشين و اكتشافات علمى در حال و آينده دارد.
به هر حال اين آيه از آيات روشنى است كه نفى هر گونه تحريف، چه از نظر نقصان، و چه اضافه، از قرآن مجيد مى كند (شرح بيشتر درباره عدم تحريف قرآن در جلد 11 صفحه 18 به بعد - ذيل آيه 9 سوره حجر( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) بيان شد، و دلائل مختلف آن را شرح داده، و به سؤ الاتى كه در اين زمينه است پاسخ گفته ايم ).
سؤال:
ممكن است گفته شود (باطل ) همان گونه كه اشاره شد به معنى (مخالف حق ) است در حالى كه شما و مفسران ديگر آن را به معنى (مبطل ) و ابطال كننده تفسير كرده ايد.
پاسخ اين سؤ ال را با توجه به نكته ظريفى مى توان دريافت، و آن اينكه قرآن نمى گويد باطلى بعد از اين كتاب آسمانى به وجود نمى آيد، بلكه مى گويد باطلى به سراغ اين كتاب آسمانى نخواهد آمد (به ضمير در جمله (تاءتيه ) توجه كنيد) و معنى اين سخن آن است كه چيزى نمى تواند به سراغ آن بيايد و آن را ابطال كند (دقت كنيد).
آيه (43) تا (46) و ترجمه
( ما يقال لك إلا ما قد قيل للرسل من قبلك إن ربك لذو مغفرة و ذو عقاب اليم ) (43)( و لو جعلناه قرانا اعجميا لقالوا لوالا فصلت اياته اعجمى و عربى قل هو للذين امنوا هدى و شفاء و الذين لا يومنون فى اذانهم وقر و هو عليهم عمى اولئك ينادون من مكان بعيد ) (44)( و لقد اتينا موسى الكتاب فاختلف فيه و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم و إنهم لفى شك منه مريب ) (45)( من عمل صلحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلم للبعيد ) (46)
ترجمه:
43 - نسبتهاى ناروائى كه به تو مى دهند همان است كه به پيامبران قبل از تو نيز داده شده، پروردگار تو داراى مغفرت و مجازات دردناكى است.
44 - هر گاه آن را قرآنى عجمى قرار مى داديم حتما مى گفتند: چرا آياتش روشن نيست؟ آيا قرآن عجمى از پيغمبرى عربى درست است؟ بگو: اين براى كسانى كه ايمان آورده اند هدايت و درمان است، ولى كسانى كه ايمان نمى آورند گوشهايشان سنگين است، گوئى نابينا هستند و آن را نمى بينند، آنها همچون كسانى هستند كه از راه دور صدا زده مى شوند.
45 - ما به موسى كتاب آسمانى داديم، سپس در آن اختلاف شد، و اگر فرمانى از ناحيه پروردگار تو در اين زمينه صادر نشده بود (كه بايد به آنها مهلت داد تا اتمام حجت شود) در ميان آنها داورى مى شد (و مشمول عذاب الهى مى گشتند) ولى آنها هنوز در كتاب تو شك و ترديد دارند.
46 - كسى كه عمل صالحى بجا آورد نفعش براى خود او است و هر كس بدى كند به خويشتن بدى كرده، و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى كند.
تفسير:
قرآن هدايت است و درمان
از آنجا كه كفار مكه شديدترين مبارزه را با آئين اسلام و شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آغاز كرده بودند و آيات گذشته از الحاد آنها در دلائل توحيد و كفر و تكذيبشان نسبت به آيات الهى خبر مى داد، در نخستين آيه مورد بحث به عنوان تسلى خاطر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آموختن درس استقامت و پايمردى به همه مسلمين كه در فشار دشمنان قرار مى گيرند، مى فرمايد: (نسبتهاى ناروائى كه به تو داده مى شود همانست كه به پيامبران پيش از تو داده شد)( ما يقال لك الا ما قد قيل للرسل من قبلك ) .
اگر مجنون و ساحرت مى خوانند، به پيامبران بزرگ پيشين همين نسبتها را دادند، و اگر دروغگويت مى نامند آنها نيز از اين نسبت در امان نبودند،
خلاصه نه دعوت تو به سوى آئين توحيد و حق مطلب تازه اى است، و نه تهمت و تكذيب آنها، محكم بايست و به اين سخنان اعتنا مكن و دعوت توحيد را تداوم بخش و بدان خدا با تو است.
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از اين جمله اين است كه سخنانى كه از سوى خدا به تو گفته مى شود همان سخنانى است كه به انبياى پيشين گفته شد
ولى با توجه به جمله بعد و آيات آينده تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد.
سپس در پايان آيه مى افزايد: (پروردگار تو داراى مغفرت و آمرزش و هم داراى مجازات دردناك است )( ان ربك لذو مغفرة و ذو عقاب اليم ) .
رحمت و آمرزش براى آنها كه پذيرا شوند، و عذاب اليم براى آنها كه تكذيب كنند و تهمت زنند و به مخالفت برخيزند.
اين جمله در حقيقت بشارت و تشويقى است براى مؤ منان و انذار و تهديدى است براى كافران.
مقدم داشتن (مغفرت ) بر (عقاب ) همانند موارد ديگر دليل بر پيشى گرفتن رحمت بر غضب است، چنانكه در دعا آمده يا من سبقت رحمته غضبه.
در آيه بعد سخن از بهانه جوئى اين افراد لجوج به ميان آورده و پاسخ يكى از اين بهانه هاى عجيب را مطرح مى كند و آن اينكه آنها مى گفتند: چرا قرآن به لسان عجم نازل نشده است تا ما براى آن اهميت بيشترى قائل باشيم و غير عرب نيز از آن بهره گيرند، ظاهرا هدفشان اين بود كه توده مردم از آن چيزى نفهمند و نيازى به آن نباشد كه به آنها بگويند( لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه ) (به اين قرآن گوش فرا ندهيد و با سخنان لغو و باطل آن را از اثر بيندازيد) (چنانكه در آيات قبل آمده بود).
اينجاست كه قرآن در پاسخ آنها مى گويد: (هرگاه ما آن را قرآنى عجمى قرار مى داديم حتما مى گفتند: چرا آياتش روشن نيست؟ چرا پيچيده است؟ و ما از آن سر در نمى آوريم )!( و لو جعلناه قرانا اعجميا لقالوا لو لا فصلت آياته ) .
سپس اضافه مى كردند: راستى عجيب است قرآنى عجمى از پيغمبرى عربى( أ أعجمى و عربى ) .
يا مى گفتند: (كتابى است عجمى براى امتى عربى )؟
و اكنون كه نيز به زبان عربى نازل شده، و همگان به خوبى مفاهيم آن را درك مى كنند و به عمق پيام و دعوت قرآن مى رسند، باز فرياد مى زنند: گوش به اين قرآن ندهيد و با جار و جنجال و سخنان لغو و باطل مردم را از شنيدن آن باز داريد.
خلاصه آنها بيمار دلانى هستند كه هر طرحى ريخته شود و هر برنامه اى پياده گردد به آن ايرادى مى كنند، و بهانه اى مى تراشند، اگر عربى باشد سحر و افسونش مى خوانند، و اگر عجمى باشد نامفهومش مى شمرند، و اگر مخلوطى از الفاظ عربى و عجمى باشد ناموزونش معرفى مى كنند!
بايد توجه داشت كه (اءعجمى ) از ماده (عجمة ) (بر وزن لقمه ) به معنى عدم فصاحت و ابهام در سخن است، و (عجم ) را به غير عرب مى گويند چرا كه زبان آنها را به خوبى نمى فهمند، و (اعجم ) به كسى گفته مى شود كه مطالب را خوب ادا نمى كند (خواه عرب باشد يا غير عرب ).
بنابراين واژه (اعجمى ) همان (اعجم ) است كه با ياء نسبت توأم شده.
سپس قرآن خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى افزايد: بگو اين كتاب آسمانى براى كسانى كه ايمان آورده اند مايه هدايت و درمان است( قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء ) .
(اما كسانى كه ايمان نمى آورند گوشهايشان سنگين است ) و آن را درك نمى كنند( و الذين لايومنون فى آذانهم وقر ) .
(و بر اثر نابينائى آن را نمى بينند)( و هو عليهم عمى ) .
درست مثل كسانى هستند كه آنها را از راه دور صدا مى زنند)( اولئك ينادون من مكان بعيد ) .
و معلوم است چنين كسانى نه مى شنوند و نه مى بينند!
آرى براى پيدا كردن راه، و رسيدن به مقصد، تنها وجود نور كافى نيست، چشم بينا نيز لازم است، همچنين براى تعليم يافتن تنها وجود مبلغ دانشمند و فصيح كفايت نمى كند، گوش شنوائى نيز بايد باشد.
در لطافت دانه هاى باران و تأثير حياتبخش آن شك نيست، اما (در باغ سبزه رويد و در شوره زار خس ).
آنها كه با روح حق طلبى به سراغ قرآن مى آمدند هدايت و شفا از آن مى يافتند، بيماريهاى اخلاقى و روحى آنها در شفا خانه قرآن درمان مى شد، سپس بار سفر را مى بستند و در پرتو نور هدايت قرآن با سرعت به سوى كوى دوست حركت مى كردند.
اما لجوجان متعصب، و دشمنان حق و حقيقت، و آنها كه از قبل تصميم خودشان را بر مخالفت انبيا گرفته بودند چه بهره اى مى توانستند از آن بگيرند؟ آنها همچون كوران و كرانى بودند كه در نقطه دور دستى قرار داشتند، آنها گرفتار ناشنوائى و نابينائى مضاعف بودند، هم از نظر ابزار ديد و شنود و هم از نظر بعد مكان!
بعضى از مفسران نقل كرده اند كه اهل لغت براى كسى كه مى فهمد مى گويند: انت تسمع من قريب (تو از نزديك مى شنوى ) و براى كسى كه نمى فهمد مى گويند انت تنادى من بعيد (تو از دور صدا زده مى شوى كه اگر همهمه اى بشنوى مفهوم مطالب را درك نمى كنى ).
در اينكه چگونه قرآن مايه شفا و درمان دردهاى جانكاه انسانها است بحث مشروحى ذيل آيه 82 سوره اسراء آورده ايم (جلد 12 صفحه 236 به بعد).
در آيه بعد براى تسلى خاطر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان نخستين مى فرمايد: از انكار و لجاجت و بهانه جويى اين قوم خيره سر نگران مباش، اين سابقه طولانى دارد (ما به موسى كتاب آسمانى داديم، و در آن اختلاف شد، بعضى پذيرا گشتند و بعضى از در انكار در آمدند)( و لقد آتينا موسى الكتاب فاختلف فيه ) .
و اگر مشاهده مى كنى ما در مجازات اين دشمنان لجوج تعجيل نمى كنيم
به خاطر اين است كه مصالح تربيتى ايجاب مى كند آنها آزاد باشند، و تا آنجا كه ممكن است اتمام حجت شود، (و اگر فرمانى از ناحيه پروردگارت در اين زمينه صادر نشده بود در ميان آنها داورى مى شد)، و مجازات الهى به سرعت دامانشان را مى گرفت( و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم ) .
اين فرمان الهى بر اساس مصالح هدايت انسانها و اتمام حجت بوده، و اين سنت در ميان تمام اقوام گذشته جارى شده و درباره قوم تو نيز جارى است.
ولى آنها هنوز اين حقيقت را باور نكرده اند و در قرآن تو شك و ترديد دارند، شكى آميخته با سوء ظن و بدبينى( و انهم لفى شك منه مريب ) .
(مريب ) از ماده (ريب ) به معنى شكى است كه آميخته با بدبينى و سوءظن و اضطراب باشد، بنابراين مفهوم جمله اين مى شود كه مشركان نه تنها در سخنان تو ترديد دارند بلكه مدعى هستند كه قرائن خلاف كه مايه بدبينى است نيز در آن موجود است!
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه جمله اخير درباره يهود و كتاب موسى است، يعنى اين قوم هنوز در تورات شك و ترديد دارند، اما اين معنى بعيد به نظر مى رسد، و ظاهر همان تفسير اول است.
در آخرين آيه مورد بحث يك قانون كلى را كه قرآن بارها روى آن تاءكيد كرده در ارتباط با اعمال انسانها بيان مى كند، كه تكميلى است بر بحث گذشته در زمينه بهره گيرى مؤ منان از قرآن، و محروم ماندن افراد بى ايمان از اين سرچشمه فيض الهى.
مى فرمايد: (هر كسى عمل صالحى انجام دهد نفعش براى خود او است، و هر كسى بدى كند به خويشتن بدى كرده، و پروردگار تو به بندگان هرگز ظلم و ستم نمى كند)( من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلام للعبيد ) .
بنابراين اگر آنها به اين كتاب و اين آئين بزرگ ايمان نياورند نه بخداوند زيانى مى رسانند، و نه به تو، چرا كه خوبيها و بديها همه به صاحبانش باز مى گردد و آنها هستند كه ميوه شيرين يا تلخ اعمال خويش را مى چينند.
نكته ها:
1 - اختيار و عدالت
جمله (و ما ربك بظلام للعبيد) دليل روشنى است بر مساءله اختيار، و آزادى اراده، و بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نه بى جهت كسى را كيفر مى دهد، و نه بر مجازات كسى بدون دليل مى افزايد، برنامه او عدالت محض است، چرا كه سرچشمه ظلم، كمبودها و نقصانها، جهل و ناآگاهى، و يا هواى نفس است، و ذات پاك او از همه اين امور منزه مى باشد.
تعبير به (ظلام ) كه صيغه مبالغه و به معنى (بسيار ظلم كننده ) است، در اينجا و در بعضى ديگر از آيات قرآن ممكن است اشاره به اين باشد كه مجازات بى دليل از سوى خداوند بزرگ هميشه مصداق ظلم بسيار خواهد بود، چرا كه از او هرگز چنين انتظارى نيست.
بعضى نيز گفته اند كه چون او بندگان فراوانى دارد اگر بر هر كس مختصر ستمى كند مصداق (ظلام ) خواهد بود (اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد).
به هر حال قرآن، در اين آيات بينات خود قلم بطلان بر مكتب جبر را كه مايه اشاعه فساد، و امضاى انواع زشتيها، و نفى هر گونه تعهد و مسئوليت است مى كشد، همگان را در برابر اعمالشان مسئول مى شمرد، و نتائج اعمال هر كس را در درجه اول متوجه خود او مى داند.
لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه يكى از يارانش سؤال كرد:
هل يجبر الله عباده على المعاصى: (آيا خداوند بندگان را بر گناه مجبور مى كند)؟
فقال: لا، بل يخيرهم و يمهلهم حتى يتوبوا.
فرمود: (نه بلكه آنها را آزاد مى گذارد و مهلت مى دهد تا از گناه خويش توبه كنند).
مجددا سؤ ال مى كند: هل كلف عباده ما لا يطيقون؟ (آيا بندگان خود را تكليف مالايطاق مى كند)؟
امام (عليهالسلام ) فرمود: كيف يفعل ذلك و هو يقول: (و ما ربك بظلام للعبيد): (چگونه چنين كارى را مى كند در حالى كه خودش فرموده: پروردگار تو به بندگان ظلم و ستم روا نمى دارد)؟
سپس امام (عليهالسلام ) افزود: پدرم موسى بن جعفر (عليهالسلام ) از پدرش جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) چنين نقل فرمود: من زعم ان الله يجبر عباده على المعاصى او يكلفهم ما لا يطيقون فلا تاكلوا ذبيحته، و لا تقبلوا شهادته، و لا تصلوا ورائه، و لا تعطوه من الزكاة شيئا: (كسى كه گمان كند خداوند بندگان را مجبور بر گناه مى كند، يا تكليف ما لايطاق مى نمايد، از گوشت حيوانى كه او ذبح مى كند نخوريد، شهادتش را نپذيريد، پشت سرش نماز نخوانيد و از زكات نيز چيزى به او ندهيد)! (خلاصه احكام اسلام را بر او جارى نكنيد).
حديث فوق ضمنا اشاره اى است به اين نكته ظريف كه مكتب جبر سر از (تكليف به ما لايطاق ) در مى آورد، چرا كه اگر انسان از يكسو مجبور به گناه باشد، و از سوى ديگر او را از آن نهى كنند مصداق روشن تكليف به ما لايطاق است.
2 - گناه و سلب نعمت
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: و ايم الله! ما كان قوم قط فى غض نعمة من عيش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها، لان الله ليس بظلام للعبيد: (به خدا سوگند هيچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد مگر به واسطه گناهانى كه مرتكب شدند، زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد)!
سپس افزود:
و لو ان الناس حين تنزل بهم النقم، و تزول عنهم النعم، فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم، و وله من قلوبهم، لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد:
(هر گاه مردم موقعى كه بلاها نازل مى شود، و نعمتهاى الهى از آنها سلب مى گردد، با صدق نيت رو به درگاه خدا آورند، و با قلبهائى آكنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشكل كنند، خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنها باز مى گرداند، و هرگونه فسادى را براى آنها اصلاح مى كند).
و از اين بيان رابطه گناهان با سلب نعمتها به خوبى آشكار مى شود.
3 - چرا اينهمه بهانه مى گيرند
بدون شك زبان عربى از غنى ترين و پرمايه ترين زبانهاى دنيا است اما با اينحال عظمت قرآن از اين نظر نيست كه به زبان عربى است، بلكه عربى بودن آن به خاطر اين است كه خداوند هر پيامبرى را به زبان قوم خود مى فرستد،
تا در درجه اول آنها ايمان بياورند و بعد دامنه آئين او به ديگران گسترش پيدا كند.
اما بهانه جويانى كه مانند كودكان هر روز مطلب غير منطقى تازه اى را مطرح مى كردند، و با حرفهاى كودكانه و ضد و نقيض خود نشان مى دادند كه به دنبال حق طلبى نيستند، يكروز مى گفتند چرا اين قرآن تنها به زبان عرب نازل شده؟ آيا بهتر نبود همه يا قسمتى از آن به غير اين زبان بود تا ديگران نيز بهره گيرند؟ (در حالى كه آنها هدف ديگرى داشتند منظورشان اين بود كه توده مردم عرب از جاذبه فوق العاده محروم گردند).
و اگر اين خواسته آنها انجام مى شد، مى گفتند: چگونه او عرب است و كتابش غير عربى؟
خلاصه هر روز به بهانه اى خود و ديگران را سرگرم و از راه حق باز مى داشتند.
اصولا (بهانه جويى ) هميشه دليل بر اين است كه انسان درد ديگرى دارد كه نمى خواهد آن را فاش بگويد، درد اين گروه نيز اين بود كه توده هاى مردم سخت مجذوب قرآن شده بودند، و لذا منافع آنها سخت به خطر افتاده بود، براى خاموش كردن نور اسلام به هر وسيله اى متوسل مى شدند.
آيه (47) و (48) و ترجمه
( إليه يرد علم الساعة و ما تخرج من ثمرت من اكمامها و ما تحمل من انثى و لاتضع إلا بعلمه و يوم يناديهم اين شركاءى قالوا اذناك ما منا من شهيد ) (47)
( و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل و ظنوا ما لهم من محيص ) (48)
ترجمه:
47 - اسرار قيامت (و لحظه وقوع آن ) را تنها خدا مى داند، هيچ ميوه اى از غلاف خود خارج نمى شود و هيچ مؤ نثى باردار نمى گردد و وضع حمل نمى كند مگر به علم و آگاهى او، و آن روز كه آنها را ندا مى دهد كجا هستند شريكانى كه براى من مى پنداشتيد؟ آنها مى گويند:پروردگارا!) ما عرضه داشتيم كه هيچ گواهى بر گفته خود نداريم!
48 - و همه معبودانى را كه قبلا مى خواندند محو و گم مى شود، و مى دانند هيچ پناهگاهى ندارند.
تفسير:
اسرار همه چيز نزد او است
در آخرين آيه بحث گذشته سخن از بازگشت اعمال نيك و بد به صاحبان آنها بود كه اشاره ضمنى به مساءله ثواب و جزاى روز قيامت داشت.
در اينجا اين سؤ ال براى مشركان مطرح مى شد كه اين قيامت كه مى گوئى كى خواهد آمد؟!
قرآن در آيات مورد بحث نخست در پاسخ اين سؤ ال مى گويد: آگاهى بر زمان قيامت مخصوص خدا است (و علم آن تنها به خدا باز مى گردد)( اليه يرد علم الساعة ) .
هيچ پيامبر مرسل و فرشته مقربى نيز از آن آگاه نيست، و بايد هم آگاه نباشند، تا هر لحظه همگان وقوع آن را احتمال دهند و اثر تربيتى خاص اين انتظار در همه مكلفين محفوظ باشد.
سپس مى افزايد: نه تنها آگاهى بر زمان قيام قيامت مخصوص خدا است، علم به اسرار اين عالم و موجودات پنهان و آشكارش نيز از آن او است (هيچ ميوه اى از غلاف خود خارج نمى شود، و هيچ زن يا حيوان ماده اى باردار نمى گردد، و حمل خود را بر زمين نمى نهد مگر به علم و آگاهى پروردگار)( و ما تخرج من ثمرات من اكمامها و ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ) .
نه در عالم گياهان و نه در عالم حيوان و انسان نطفه اى منعقد نمى شود و بارور نمى گردد و تولد نمى يابد مگر به فرمان خداوند بزرگ و به مقتضاى علم و حكمت او.
(اكمام ) جمع (كم ) (بر وزن جن ) به معنى غلافى است كه روى
ميوه را مى پوشاند، و (كم ) (بر وزن قم ) به معنى آستينى است كه دست را مى پوشاند و (كمة ) (بر وزن قبه ) به معنى عرقچين است كه بر سر مى گذارند.
طبرسى در مجمع البيان مى گويد (تكمم الرجل فى ثوبه ) هنگامى گفته مى شود كه شخصى خود را در لباس بپوشاند.
فخر رازى در تفسير خود (اكمام ) را به پوستهاى تفسير مى كند كه ميوه در آن قرار دارد.
بعضى از مفسران نيز آن را به عنوان وعاء الثمرة (ظرف ميوه ) تفسير كرده اند.
ظاهر اين است كه همه اين تفسيرها به يك معنى باز مى گردد، از آنجا كه يكى از ظريفترين و دقيقترين مسائل در جهان موجودات زنده مساءله بارور شدن در رحم و تولد آنها است قرآن مخصوصا روى آن تكيه كرده است، چه در عالم جانداران و چه در گياهان.
آرى او است كه مى داند كدامين نطفه در كدامين رحم و در چه زمانى منعقد مى شود، و كى متولد مى گردد، كدام ميوه بارور مى گردد و كى غلاف و پوسته خود را مى شكافد و سر بيرون مى زند.
سپس مى افزايد: اين گروه كه قيامت را انكار مى كنند، يا به باد استهزا مى گيرند، در آن روز كه قيامت برپا مى شود آنها را ندا مى دهد: كجا هستند شركائى كه براى من مى پنداشتيد؟ آنها مى گويند: پروردگارا! ما به تو عرض كرديم كه هيچ گواهى بر گفته هاى خود نداريم( و يوم يناديهم اين شركائى قالوا آذناك ما منا من شهيد ) و 4).
آنچه مى گفتيم سخنان بى اساس و بى پايه بود، سخنانى كه از جهل و بيخبرى يا تقليد كوركورانه سرچشمه مى گرفت، امروز بهتر از هر زمان مى فهميم كه چه اندازه اين ادعاها باطل و بى اساس بوده است.
و در اينحال مى بينند اثرى از معبودانى كه قبلا مى خواندند پيدا نيست (و همه محو و نابود شدند)( و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل ) .
اصلا صحنه قيامت آنچنان براى آنها وحشتناك است كه خاطره بتها نيز از نظرشان محو و نابود مى شود، همان معبودانى كه يكروز سر بر آستانشان مى نهادند براى آنها قربانى مى كردند، حتى گاه در راه آنها جان مى دادند، و پناهگاه روز بيچارگى و حلال مشكلات خود مى پنداشتند همه همچون سرابهائى محو مى شوند.
آرى (در آن روز مى دانند كه هيچ پناهگاهى و راه فرارى براى آنها وجود ندارد)( و ظنوا ما لهم من محيص ) .
(محيص ) از ماده (حيص ) (بر وزن حيف ) به معنى بازگشت و عدول و كناره گيرى كردن از چيزى است، و از آنجا كه محيص اسم مكان است اين كلمه به معنى فرارگاه يا پناهگاه مى آيد.
(ظنوا) از ماده (ظن ) در لغت معنى وسيعى دارد: گاه به معنى يقين، و گاه به معنى گمان مى آيد، و در آيه مورد بحث به معنى يقين است، چه اينكه آنها در آن روز يقين پيدا مى كنند كه راه فرار و نجاتى از عذاب الهى ندارند.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (ظن ) به معنى اعتقادى است كه از دليل و قرينه حاصل مى شود، اين اعتقاد گاه قوى مى شود و به مرحله يقين مى رسد و گاه ضعيف است و از حد گمان تجاوز نمى كند.
آيه (49) تا (52) و ترجمه
( لا يسام الانسان من دعاء الخير و إن مسه الشر فيوس قنوط ) (49)( و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لى و ما اظن الساعة قائمة و لئن رجعت إلى ربى إن لى عنده للحسنى فلننبئن الذين كفروا بما عملوا و لنذيقنهم من عذاب غليظ ) (50)( و إذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه و إذا مسه الشر فذو دعاء عريض ) (51)( قل ارايتم إن كان من عندالله ثم كفرتم به من اضل ممن هو فى شقاق بعيد ) (52)
ترجمه:
49 - انسان هرگز از تقاضاى نيكى (و نعمت ) خسته نمى شود، و هر گاه شر و بدى به او رسد ماءيوس و نوميد مى گردد.
50 - و هر گاه او را رحمتى از سوى خود بعد از ناراحتى بچشانيم مى گويد: اين به خاطر شايستگى و استحقاق من بوده، و گمان نمى كنم قيامت برپا شود (و به فرض كه قيامتى باشد) هر گاه به سوى پروردگارم بازگردم براى من نزد او پاداشهاى نيك است! ما كافران را از اعمالى كه انجام داده اند (به زودى ) آگاه خواهيم كرد، و از عذاب شديد به آنها مى چشانيم.
51 - و هر گاه نعمتى به انسان دهيم روى مى گرداند، و با حال تكبر از حق دور مى شود، ولى هرگاه مختصر ناراحتى به او رسد تقاضاى فراوان و مستمر (براى برطرف شدن آن ) دارد.
52 - بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خداوند باشد و شما به آن كافر شويد چه كسى گمراه تر خواهد بود از كسى كه با آن مخالفت مى كند؟!
تفسير:
اين انسانهاى كم ظرفيت
به تناسب بحثى كه در آيات گذشته درباره مشركان و سرنوشت آنها بيان شده بود، در آيات مورد بحث ترسيمى از حال اين انسانهاى ضعيف و بى ايمان شده، ترسيمى گويا و روشنگر، و تجسمى زنده و آشكار از اين افراد كوتاه فكر و كم ظرفيت.
نخست مى فرمايد: (انسان هرگز از تقاضاى نيكيها، اموال و ثروتها و مواهب زندگى خسته و ملول نمى شود)( لا يسئم الانسان من دعاء الخير ) .
هرگز تنور حرص او از گرمى نمى افتد، هر چه بيشتر پيدا مى كند باز بيشتر مى خواهد، و هر چه به او بدهند باز سير نمى شود.
(اما اگر دنيا به او پشت كند، نعمتهاى او زائل گردد، و شر و بدى و تنگدستى و فقر دامن او را بگيرد، به كلى مأيوس و نوميد مى شود)( و ان مسه الشر فيؤس قنوط ) .
منظور از انسان در اينجا (انسان تربيت نايافته )اى است كه قلبش به نور معرفت الهى و ايمان پروردگار، و احساس مسئوليت در روز جزا روشن نشده، انسانهائى كه بر اثر جهان بينيهاى غلط در محدوده عالم ماده گرفتارند، و روح بلندى كه ماوراى آنرا ببيند، و ارزشهاى والاى انسانى را بنگرد، ندارند.
آرى آنها به هنگام اقبال دنيا مسرور و مغرورند، و به هنگام ادبار دنيا مغموم و ماءيوسند، نه پناهگاهى دارند كه به آنها پناه دهد و نه چراغ فروزانى كه نور اميد بر قلب آنها بپاشد.
ضمنا بايد توجه داشت كه (دعاء) گاه به معنى خواندن كسى است، و گاه به معنى طلب كردن چيزى است، و در آيه مورد بحث به معنى دوم مى باشد، بنابراين لا يسئم الانسان من دعاء الخير: يعنى انسان از طلب و تقاضاى نيكيها هرگز ملول و خسته نمى شود.
در اينكه (يئوس ) و (قنوط) به يك معنى است، يعنى انسان نوميد، يا دو معنى مختلف دارد؟ و تفاوت ميان اين دو چيست در ميان مفسران گفتگو است:
بعضى هر دو را به يك معنى (براى تأكيد) دانسته اند.
ولى بعضى (يئوس ) را از ماده (يأس ) به معنى وجود نوميدى در درون قلب و (قنوط) را به معنى ظاهر ساختن آن در چهره و در عمل دانسته اند.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان در ميان اين دو چنين فرق گذاشته كه ياءس نوميدى از خير است و قنوط نوميدى از رحمت.
ولى آنچه از موارد استعمال واژه (يأس ) و (قنوط) در قرآن مجيد به دست مى آيد اين است كه ياءس و قنوط تقريبا در يك معنى به كار مى رود، مثلا در داستان يوسف مى خوانيم كه يعقوب فرزندان خود را از يأس از رحمت الهى بر حذر داشت، در حالى كه آنها در مورد پيدا كردن يوسف هم قلبا مأيوس بودند و هم نشانه هاى يأس را ظاهر كرده بودند (يوسف - 87).
و در مورد قنوط در داستان بشارت فرزند به ابراهيم مى خوانيم كه او از اين مساله اظهار تعجب كرد، اما فرشتگان به او گفتند:( بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين ) : (ما تو را به حق بشارت داديم بنابراين مأيوس نباش )! (حجر - 55).
در آيه بعد به يكى ديگر از حالات نامطلوب انسانهاى دور مانده از علم و ايمان يعنى حالت غرور و از خود راضى بودن اشاره كرده، مى فرمايد: (هر گاه ما به انسان رحمتى از سوى خود، بعد از ناراحتى كه به او رسيده بچشانيم، مى گويد: اين به خاطر شايستگى من است و لايق چنين مقام و موهبتى بوده ام )( ولئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لى ) .
اين بينواى مغرور فراموش مى كند كه اگر لطف خدا نبود بجاى اين نعمت بايد گرفتار بلا شود، و همچون قارون مستكبر كه وقتى خداوند براى آزمايش او ثروت زيادى به وى بخشيد و به او گفتند تو هم نيكى كن آن گونه كه خدا بر تو روا داشته، گفت: نه، من هر چه دارم بر اثر علم و دانش و لياقت ذاتى خودم دارم!( قال انما اوتيته على علم عندى ) (قصص - 78).
در دنباله آيه مى افزايد: اين غرور سرانجام او را به انكار آخرت مى كشاند و مى گويد: من باور ندارم قيامتى در كار باشد)( و ما اظن الساعة قائمة ) .
(و به فرض كه قيامتى در كار باشد، هر گاه من به سوى پروردگارم باز گردم پاداشهاى نيك و مواهب بسيار از براى من نزد او آماده است )! خدائى كه در دنيا مرا اينچنين گرامى داشته حتما در آخرت بهتر از اين پذيرائى خواهد كرد!( و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ) .
نظير اين مطلب در سوره كهف، در داستان آن دو دوستى كه يكى ثروتمند بود و راه كفر و غرور را پيش گرفت، و ديگرى در مسير ايمان ثابت قدم ماند، آمده است: آنجا كه قرآن از زبان آن مرد مغرور كه صاحب باغها و چشمه هاى پر آب بود نقل مى كند:( ما اظن ان تبيد هذه ابدا - و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا ) : (من هرگز گمان نمى كنم قيامت برپا شود، و اگر قيامتى در كار باشد و به سوى پروردگارم بازگردم جايگاهى بهتر و عاليتر از اين خواهم يافت )!! (كهف - 35 و 36).
ولى خداوند اين افراد مغرور و خيره سر را در پايان اين آيه چنين تهديد مى كند كه: ما به زودى كافران را از اعمالى كه انجام داده اند آگاه خواهيم كرد، و از عذاب شديد به آنها مى چشانيم )( فلننبئن الذين كفروا بما عملوا و لنذيقنهم من عذاب غليظ ) .
همين معنى در جاى ديگر از قرآن مجيد و به تعبير ديگر آمده است: آنجا كه مى فرمايد:( و لئن اذقناه نعماء بعد ضراء مسته ليقولن ذهب السيئات عنى انه لفرح فخور ) : (هر گاه به انسان نعمتى را پس از ناراحتى و شدت بچشانيم مى گويد: مشكلات و گرفتاريها براى هميشه از من برطرف شد، و ديگر
برنخواهد گشت، سپس غرق شادى و غفلت و كبر و غرور مى شود (هود- 10).
در آيه بعد سومين حالتى را كه براى اينگونه انسانها به هنگام اقبال و ادبار دنياى مادى رخ مى دهد بازگو مى كند كه حالت فراموشكارى به هنگام نعمت، و جزع و فزع به هنگام مصيبت است.
مى فرمايد: (هر گاه به انسان نعمتى دهيم روى مى گرداند، و با تكبر از حق دور مى شود)( و اذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه ) .
(اما هر گاه مختصر ناراحتى به او برسد تقاضاى فراوان و زيادى براى برطرف شدن آن دارد و دعاى مستمر مى كند)( و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض ) .
(نا) از ماده (ناى ) (بر وزن راءى ) به معنى دور شدن مى باشد و هنگامى كه (جانب ) (پهلو) پشت سر آن قرار گيرد كنايه از تكبر و غرور است، چون آدمهاى متكبر صورت خود را بر مى گردانند و با بى اعتنائى دور مى شوند.
(عريض ) به معنى پهن در مقابل طويل است، و عرب اين دو تعبير را در مورد كثرت و زيادى به كار مى برد.
شبيه همين معنى در سوره يونس آمده است:( و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الى ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون ) : (هنگامى كه به انسان مختصر زيانى برسد ما را در همه حال مى خواند، در حالى كه به پهلو خوابيده، يا نشسته، يا ايستاده است، اما هنگامى كه ناراحتى او را بر طرف سازيم چنان مى رود كه گوئى هرگز ما را براى حل مشكلى نخوانده! اينگونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است )! (يونس - 12).
آرى چنين است انسان فاقد ايمان و تقوا كه دائما به اين حالات گرفتار است، به هنگام روى آوردن نعمتها (حريص ) و (مغرور) و (فراموشكار)
و به هنگام پشت كردن نعمتها (مأيوس ) و نوميد و (پر جزع ).
ولى در مقابل، مردان حق و پيروان راستين مكتب انبيا آنچنان پرظرفيت و پرمايه اند كه نه روى آوردن نعمتها آنها را دگرگون مى سازد، و نه ادبار دنيا ضعيف و ناتوان و مأيوس، آنها به مصداق رجال لا تلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله سودمندترين تجارتها، و پرفايده ترين درآمدها، آنها را از ياد خدا غافل نمى سازد، آنها فلسفه تلخيها و شيرينيهاى زندگى را به خوبى مى دانند، آنها مى دانند كه گاه تلخيها زنگ بيدار باش است، و شيرينيها آزمايش و امتحان الهى.
گاه تلخيها مجازات غفلتها است، و نعمتها براى برانگيختن حس شكرگزارى بندگان.
قابل توجه اينكه در آيات فوق تعبير به (اذقنا) و (مسه ) شده، كه مفهومش اين است با مختصر رو آوردن دنيا يا زوال نعمتها وضع اين افراد كم مايه دگرگون مى شود، و راه غرور، يا نوميدى و ياءس را پيش مى گيرند، آنها چنان كوتاه فكر و ضعيفند كه طبق ضرب المثل معروف با غوره اى ترش مى شوند و با مويزى شيرين.
آرى يكى از مهمترين آثار ايمان به خدا همان وسعت روح، و بلندى افق فكر، و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشكلات و مصائب و مبارزه با هيجانات نامطلوب نعمتها است.
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ضمن دعاهائى كه در آن سرمشق به ياران خود مى دهد عرض مى كند: نسئل الله سبحانه ان يجعلنا و اياكم ممن لا تبطره نعمة، و لا تقصر به عن طاعة ربه غاية، و لا تحل به بعد الموت ندامة و كئابة:
(از خدا مى خواهيم كه ما و شما را از كسانى قرار دهد كه هيچ نعمتى آنها را مست و مغرور نمى سازد، و هيچ هدفى آنها را از طاعت پروردگار باز نمى دارد، و پس از فرا رسيدن مرگ پشيمانى و اندوه دامانشان را نمى گيرد) ( نهج البلاغه خطبه 64).
در آخرين آيه مورد بحث آخرين سخن را با اين افراد لجوج در ميان مى گذارد، و اصل عقلى معروف دفع ضرر محتمل را با بيانى روشن براى آنها تشريح مى كند، خطاب به پيامبر كرده، مى فرمايد: (به آنها بگو به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خداوند يگانه يكتا باشد (و حساب و جزا و بهشت و دوزخى در كار باشد) و شما به آن كافر شويد، چه كسى گمراه تر خواهد بود از آنكس كه در مخالفت دور و گمراهى شديد قرار دارد)؟!( قل ارأيتم ان كان من عندالله ثم كفرتم به من اضل ممن هو فى شقاق بعيد ) .
البته اين گفتار در مورد كسانى است كه هيچ دليل منطقى در آنها كارگر نيست، در حقيقت آخرين سخنى است كه به اشخاص لجوج و مغرور و متعصب گفته مى شود، و آن اينكه: اگر شما حقانيت قرآن و توحيد و وجود عالم پس از مرگ را صددرصد نپذيريد مسلما دليل بر نفى آن نيز نداريد، بنابراين اين احتمال باقيست كه دعوت قرآن و مسأله معاد واقعيت داشته باشد، آنگاه فكر كنيد چه سرنوشت تاريك و وحشتناكى خواهيد داشت با اين گمراهى و مخالفت شديد و موضعگيرى در برابر اين مكتب الهى.
اين همان سخنى است كه ائمه دين (عليهاالسلام ) در برابر افراد لجوج در آخرين مرحله مطرح مى كردند چنانكه در حديثى كه در كتاب كافى آمده، مى خوانيم: امام صادق (عليهالسلام ) با (ابن ابى العوجاء) مادى و ملحد عصر خود سخنان بسيارى داشت، آخرين مرحله كه او را در مراسم حج ملاقات كرد بعضى از ياران امام عرض كردند مثل اينكه ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟! امام فرمود: او از اين كوردل تر است، هرگز مسلمان نخواهد شد، هنگامى كه چشمش به امام صادق (عليهالسلام ) افتاد گفت اى آقا و بزرگ من!
امام فرمود ما جاء بك الى هذا الموضع؟: (تو اينجا براى چه آمده اى )؟!
عرض كرد: عادة الجسد، و سنة البلد، و لننظر ما الناس فيه من الجنون و الحق و رمى الحجارة!: (براى اينكه هم جسم ما عادت كرده، هم سنت محيط اقتضاء مى كند، ضمنا نمونه هائى از كارهاى جنون آميز مردم، و سر تراشيدنها، و سنگ انداختنها را تماشا كنم!!)
امام فرمود: انت بعد على عتوك و ضلالك، يا عبدالكريم!: (تو هنوز بر سركشى و گمراهى خود باقى هستى، اى عبد الكريم )!
او خواست شروع به سخن كند امام فرمود: (لا جدال فى الحج: (در حج جاى مجادله نيست و عباى خود را از دست او كشيد، و اين جمله را فرمود:
ان يكن الامر كما تقول - و ليس كما تقول - نجونا و نجوت، و ان يكن الامر كما نقول - و هو كما نقول - نجونا و هلكت!:
(اگر مطلب اين باشد كه تو مى گوئى (و خدا و قيامتى در كار نباشد) كه مسلما چنين نيست، هم ما اهل نجاتيم و هم تو، ولى اگر مطلب اين باشد كه ما مى گوئيم، و حق نيز همين است، ما اهل نجات خواهيم بود و تو هلاك مى شوى ).
(ابن ابى العوجاء) رو به همراهانش كرد و گفت: وجدت فى قلبى حزازة فردونى، فروده فمات!: (در درون قلبم دردى احساس كردم، مرا بازگردانيد، او را بازگرداندند و به زودى از دنيا رفت )!.
نكته:
در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه: در آيات مورد بحث خوانديم:( اذا مسه الشر فذو دعاء عريض ) : (هنگامى كه به انسان شر و ناراحتى برسد دعاى عريض و مستمر دارد).
ولى در آيه 83 اسراء آمده است:( و اذا مسه الشركان يؤ سا ) : (هنگامى كه بدى به او برسد ماءيوس مى شود) (همين مضمون در آيات مورد بحث نيز آمده بود).
سؤال اين است: دعاى مستمر و كثير دليل بر اميدوارى است، در حالى كه در آيه ديگر مى گويد او نوميد مى شود.
بعضى از مفسران در پاسخ اين سؤ ال مردم را به دو گروه تقسيم كرده اند گروهى كه به هنگام سختيها به كلى ماءيوس مى شوند، و گروهى كه اصرار در دعا و جزع و فزع دارند.
بعضى ديگر گفته اند: منظور از ياءس، نوميدى از اسباب عادى است، و اين منافات با تقاضاى از خداوند و دعا كردن ندارد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از (ذو دعاء عريض ) تقاضاى از خداوند نيست، بلكه جزع و فزع فراوان است، شاهد اين سخن آيه 20 سوره معارج است كه مى فرمايد:( ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا ) : (انسان حريص آفريده شده، هنگامى كه ناراحتى به او رسد بسيار جزع و فزع مى كند).
يا اينكه اين دو حالت در دو مرحله به اينگونه افراد كم ظرفيت دست مى دهد، در ابتدا شروع به دعا و تقاضاى زياد از پير و پيغمبر مى كنند، و فرياد و جزع و فزع سر مى دهند، اما چيزى نمى گذرد كه حالت يأس سراسر وجود آنها را فرا گرفته مأيوس و خاموش مى شوند.
آيه (53) و (54) و ترجمه
( سنريهم ءايتنا فى الافاق و فى أنفسهم حتى يتبين لهم إنه الحق أو لم يكف بربك إنه على كل شى ء شهيد ) (53)( إلا إنهم فى مرية من لقاء ربهم إلا إنه بكل شى ء محيط ) (54)
ترجمه:
53 - به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشكار گردد كه او حق است، آيا كافى نيست كه او بر همه چيز شاهد و گواه است.
54 - آگاه باشيد: آنها از لقاى پروردگارشان در شك و ترديدند، ولى خداوند به همه چيز احاطه دارد.
تفسير:
نشانه هاى حق در جهان بزرگ و كوچك
در اين دو آيه كه سوره فصلت با آن پايان مى گيرد، به دو مطلب مهم كه در حقيقت يك نوع جمع بندى از بحثهاى اين سوره است اشاره شده آيه اول درباره توحيد (يا قرآن ) سخن مى گويد و آيه دوم درباره معاد.
در آيه اول مى فرمايد: (ما به زودى آيات و نشانه هاى خود را در آفاق و اطراف جهان، و همچنين در درون جان خود آنها، به آنان، نشان مى دهيم،
تا براى آنها روشن شود كه خداوند حق است )( سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق ) .
(آيات آفاقى ) همچون آفرينش خورشيد و ماه و ستارگان با نظام دقيقى كه بر آنها حاكم است، و آفرينش انواع جانداران و گياهان و كوهها و درياها با عجائب و شگفتيهاى بى شمارش، و موجودات گوناگون اسرار آميزش، كه هر زمان اسرار تازه اى از خلقت آنها كشف مى شود، و هر يك آيه و نشانه است بر حقانيت ذات پاك او.
و (آيات انفسى ) همچون آفرينش دستگاههاى مختلف جسم انسان و نظامى كه بر ساختمان حيرت انگيز مغز و حركات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها، و انعقاد نطفه و پرورش جنين در رحم مادران، و از آن بالاتر اسرار و شگفتيهاى روح انسان مى باشد، كه هر گوشه اى از آن كتابى است از معرفت پروردگار و خالق جهان.
درست است كه اين آيات قبلا به اندازه كافى از سوى پروردگار ارائه شده، اما با توجه به جمله (سنريهم ) كه (فعل مضارع ) و دليل بر استمرار است، اين ارائه به طور مستمر ادامه دارد، و اگر انسان صدها هزار سال نيز عمر كند هر زمان كشف تازه و ارائه جديدى از آيات الهى خواهد داشت، چرا كه اسرار اين جهان پايان پذير نيست!
تمام كتابهاى علوم طبيعى و انسانشناسى در تمام ابعادش (علم تشريح، فيزيولوژى، روانشناسى، روانكاوى ) و علوم مربوط به شناخت گياهان و حيوانات، و مواد آلى طبيعت، و هيئت، و غير آن، در حقيقت همه كتب توحيد و معرفة الله هستند، چرا كه عموما پرده از روى اسرار شگفتانگيزى بر مى دارند كه بيانگر علم و حكمت و قدرت بيپايان آفريننده اصلى اين جهان است.
گاه يكى از اين علوم، بلكه يك رشته از دهها رشته از يكى از اين علوم، تمام عمر يك دانشمند را به خود اختصاص مى دهد، و در پايان مى گويد: افسوس كه هنوز از اين رشته چيزى نمى دانم، و آنچه تا به حال دانسته ام مرا به عمق نادانيم رهنمون گرديده!
و در پايان اين آيه اين بيان لطيف و جالب را با جمله زيبا و پر معناى ديگرى تكميل كرده، مى افزايد: (آيا براى آنها كافى نيست كه خداوند شاهد و گواه بر هر چيز است )( او لم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد ) .
چه شهادتى از اين برتر و بالاتر كه با خط تكوين قدرت خود را بر پيشانى همه موجودات نوشته است، بر صفحه برگهاى درختان، در لابلاى گلبرگها، در ميان طبقات اسرار آميز مغز، و بر روى پرده هاى ظريف چشم، بر صفحه آسمان و بر قلب زمين، و خلاصه بر همه چيز نشانه هاى توحيد خود را نوشته و گواهى تكوينى داده است.
آنچه در بالا گفته شد يكى از دو تفسير معروف و مشهور اين آيه است كه بر طبق اين تفسير گفتگوى آيه تمام پيرامون مساله توحيد و ظهور آيات حق در آفاق و انفس است.
اما تفسير ديگر ناظر به اعجاز قرآن است، و خلاصه اش چنين است كه خداوند در اين آيه مى گويد: ما معجزات و نشانه هاى گوناگون خود را در نقاط مختلف جزيره عرب، و مناطق ديگر جهان، و در مورد خود اين مشركان، به آنها نشان مى دهيم، تا بدانند اين قرآن بر حق است.
نشانه هاى آفاقى مانند پيروزى اسلام در ميدانهاى مختلف نبرد، و در ميدان مبارزه منطقى، و سپس نقاط مختلفى كه آئين اسلام آنجا را گشود، و بر افكار مردم حاكم گرديد، و همان جمعيتى كه در مكه به هنگام نزول اين آيات به ظاهر آنچنان در اقليت قرار داشتند كه توانائى هيچگونه فعاليت مثبتى براى آنها وجود نداشت آرى همانها به فرمان پروردگار هجرت كردند و در مدت كوتاهى همه جا زير پرچم آنها در آمد، و مكتب آنها از سوى گروه عظيمى از مردم سراسر جهان مورد استقبال قرار گرفت.
و آيات انفسى پيروزى مسلمانان بر مشركان مكه در جنگ بدر، و در روز فتح مكه، و نفوذ نور اسلام در قلب بسيارى از آنها بود.
اين آيات آفاقى و انفسى نشان داد كه قرآن مجيد بر حق است.
همان خدائى كه بر همه چيز شاهد و گواه است بر حقانيت قرآن نيز از اين طريق گواهى داد.
هر يك از اين دو تفسير قرائن و مرجحاتى دارد، ولى با توجه به ذيل آيه و آيه بعد تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.
در تفسير اين آيه اقوال ديگرى نيز هست كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آنها صرفنظر كرديم.
آخرين آيه اين سوره، سرچشمه اصلى بدبختيهاى اين گروه مشرك و فاسد و ظالم را بيان كرده، مى گويد: (آگاه باشيد كه آنها از ملاقات پروردگار و رستاخيز در شك و ترديدند)( الا انهم فى مرية من لقاء ربهم ) .
و چون ايمان به حساب و جزا ندارند دست به هر جنايتى مى زنند، و تن به هر كار ننگينى مى دهند، پرده هاى غفلت و غرور بر قلب آنها افتاده، و فراموشى ملاقات پروردگار آنها را از اوج عظمت انسانيت به سقوط كشانده است.
اما آنها بايد بدانند كه (خداوند به هر چيزى احاطه دارد)( الا انه بكل شى ء محيط ) .
همه اعمال و گفتار و نيات آنها در پيشگاه علمش روشن است، و تمام آن براى دادگاه بزرگ قيامت ثبت و ضبط خواهد شد.
(مريه ) (بر وزن (جزيه ) و هم بر وزن (قريه ) آمده است ) و به معنى ترديد در تصميم گيرى است، و بعضى آن را به معنى شك و شبهه عظيم مى دانند، ريشه اصلى اين لغت را از (مريت الناقه ) به معنى فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شير است، به اين اميد كه بقايائى در آن باشد، و چون اين كار با شك و ترديد صورت مى گيرد اين كلمه به معنى (شك و ترديد) آمده است.
و اگر به مجادله (مراء) گفته مى شود، نيز به خاطر اين است كه انسان مى كوشد آنچه را در ذهن طرف است بيرون آورد.
در حقيقت جمله اخير پاسخى است به بعضى از شبهات كفار در مورد معاد، از جمله اينكه: چگونه ممكن است اين خاكهاى پراكنده و به هم آميخته شده از هم جدا گردد؟ و چه كسى مى تواند اجزاى هر انسانى را جمع كند؟ و از اين گذشته چه كسى آگاه از نيات و اعمال و گفتار همه انسانها در طول تاريخ بشر است.
قرآن در پاسخ همه اين سؤ الات مى گويد: خدائى كه به همه چيز احاطه دارد تمام اين مسائل براى او روشن است، و دليل بر احاطه علمى او بر همه چيز تدبير او نسبت به همه اشياء است، چگونه ممكن است مدبر عالم از وضع جهان بيخبر باشد؟!
بعضى از مفسران اين آيه را نيز مربوط به مساله توحيد دانسته اند، نه معاد و گفته اند: منظور اين است كه اين استدلالها در زمينه توحيد پروردگار اين گروه كافر لجوج را سودى نمى بخشد، چرا كه آنها روشنترين دليل توحيد يعنى حضور خداوند را در همه جا و شهود او را بر همه چيز منكرند، با اينحال چگونه مى توانند از دلائل توحيد بهره گيرند؟!.
ولى با توجه به اينكه تعبير (لقاء الله ) در قرآن مجيد معمولا كنايه از قيامت مى باشد اين تفسير بعيد به نظر مى رسد.
نكته ها:
1 - برهان (نظم ) و برهان (صديقين )
مى دانيم فلاسفه از ميان دلائل توحيد به دو دليل اهميت زيادى مى دهند: نخست برهان (نظم ) سپس برهان (صديقين ).
برهان نظم چنانكه از نامش پيداست از نظام عالم هستى و اسرار و دقايق آن به مبدء علم و قدرتى كه آن را ايجاد و تدبير نموده، رهنمون مى گردد، و قرآن مجيد پر است از استدلال به اين دليل روشن، و در همه جا نمونه هائى از آيات حق را در آسمان و زمين، و عالم حيات، و موجودات مختلف، بيان مى كند، و از آن طريق آشكارى به سوى ذات پاكش مى گشايد.
اين دليل براى همه قشرها قابل درك است، و هر كس به مقدار فهم و معلومات خود مى تواند از آن بهره گيرد، بزرگترين دانشمندان به مقدار فهمشان و افراد كم سواد و بى سواد نيز به مقدار دركشان.
ولى برهان (صديقين ) برهانى است كه با آن از ذات به (ذات ) مى رسند و از وجود واجب تعالى به او پى مى برند، و به تعبير ديگر در اينجا ممكنات و مخلوقات واسطه اثبات وجود او نيستند، بلكه خود ذات او دليل بر ذات پاكش مى شود، و مصداق يا من دل على ذاته بذاته مى گردد، و يا مصداق شهد الله انه لا اله الا هو (خداوند گواهى مى دهد كه معبودى غير از او نيست ).
اين استدلال يك استدلال پيچيده فلسفى است كه جز آگاهان به مبادى آن نمى توانند به عمق آن پى برند، و منظور ما در اينجا شرح و بسط آن نيست كه جاى آن كتب فلسفى است، بلكه منظور تنها بيان اين حقيقت است كه بعضى از مفسران آغاز آيه (سنريهم آياتنا فى الافاق ) را اشاره به برهان نظم و علت و معلول دانسته اند، و ذيل آن را (ا و لم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد) اشاره برهان صديقين، ولى قرينه روشنى در خود آيه بر اين مطلب وجود ندارد.
2 - حقيقت احاطه خداوند به همه چيز
هرگز نبايد تصور كرد كه احاطه خداوند به همه موجودات فى المثل شبيه احاطه هواى پيرامون كره زمين به كره زمين است، كه اين احاطه دليل بر محدوديت است، بلكه منظور از احاطه پروردگار به همه چيز معنى بسيار دقيقتر و لطيفترى است و آن وابستگى همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس او است.
به تعبير ديگر در عالم هستى يك وجود اصيل و قائم به ذات بيش نيست، و بقيه موجودات امكانيه همه متكى و وابسته به او هستند كه اگر يكدم اين ارتباط از ميان برداشته شود همه فانى و معدوم مى شوند.
اين احاطه همان حقيقتى است كه در كلمات عميق امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در خطبه اول نهج البلاغه به اين عبارت بيان شده است: (مع كل شى ء لا بمقارنة و غير كل شى ء لا بمزايلة ): (خداوند با همه چيز است اما نه اينكه قرين آنها باشد، و مغاير با همه چيز است نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد).
و اين شايد همان است كه امام حسين (عليهالسلام ) در آن دعاى پر محتوا و غراء و شيواى عرفه بيان فرموده: ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك، حتى يكون هو المظهر لك؟، متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك؟ و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك عميت عين لا تراك عليها رقيبا! و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا.
الهى! آيا براى موجودات ديگر ظهورى است كه براى تو نيست تا آنها نشان دهنده تو باشند؟!
كى پنهان شدى تا نياز به دليلى داشته باشى كه دلالت بر وجودت كند؟ و كى دور شده اى كه آثار تو در عالم هستى ما را به تو رهنمون گردد؟!
كور باد چشمى كه تو را مراقب خود نبيند، و زيانكار باد تجارت بنده اى كه نصيبى از حب و عشق تو ندارد!.
كى رفته اى ز دل كه تمنا كنم تو را؟ |
كى گشته اى نهفته كه پيدا كنم تو را؟! |
|
با صدهزار جلوه برون آمدى كه من |
با صدهزار ديده تماشا كنم تو را |
3 - آيات (آفاقى ) و (انفسى )
ما هر چه را بتوانيم انكار كنيم نمى توانيم وجود يك نظام حساب شده شگفت انگيز را در عالم هستى، در اطراف خود، و در وجود خودمان، انكار كنيم، گاه يك دانشمند در تمام عمرش به مطالعه ساختمان و اسرار چشم يا مغز يا قلب مى پردازد، و كتابهاى زيادى كه درباره هر يك از اينها نوشته شده مطالعه مى كند و باز هم معترف است كه هنوز اسرار ناگشوده درباره اين موضوعات فراوان است.
وانگهى نبايد فراموش كرد كه علوم دانشمندان امروز محصول مطالعات متراكم ميليونها دانشمند در طول تاريخ بشر است.
و به اين ترتيب در همه جا و بر هر چه بنگريم آثار علم و قدرت بى پايانى را در ماوراى آنها مى بينيم، و هر گياهى كه از زمين رويد (وحده لا شريك له ) گويد، و دل هر ذرهاى را كه بشكافيم آفتابى در ميان آن مى بينيم.
بد نيست از موضوعات مهم و پيچيده جهان چشم بر بنديم، و به موضوعات ساده و به اصطلاح پيش پا افتاده رو آوريم تا ببينيم همانها نيز دلائل روشنى براى اثبات وجود آن مبداء بزرگند.
بد نيست در اينجا دو مثال بياوريم:
1 - حتما مى دانيد در كف پاى هر انسانى گودى مخصوصى است كه به هيچوجه چيز مهمى به نظر نمى رسد، اما وقتى مى شنويم كه در معاينات مخصوص سربازى جوانانى را كه ندرتا فاقد اين گودى كف پا هستند از سربازى معاف مى كنند و يا به كارهاى دفترى مى گمارند متوجه مى شويم كه همين موضوع بسيار ساده چه نقشى حساسى در وجود انسان دارد كه با نداشتن آن به هنگام ايستادن زود خسته مى شود، و به هنگام راه رفتن توانائى لازم براى سربازى را ندارد، اينجاست كه اعتراف مى كنيم همه چيز در عالم حساب شده است حتى
گودى كف پا.
2 - در درون چشم و دهان انسان چشمه هاى جوشانى است كه دقيقا تنظيم شده و از روزنه بسيار ظريف و باريكى در تمام طول عمر و بدون وقفه دو مايه كاملا مختلف روان است، كه اگر نمى بود نه انسان قدرت ديدن داشت، و نه توانائى بر سخن گفتن و جويدن و بلعيدن غذا، و به تعبير ديگر بدون اين دو موضوع ظاهرا كوچك زندگى براى انسان غير ممكن است.
اگر سطح چشم دائما مرطوب نباشد گردش حدقه سخت آزار دهنده و غير ممكن است، و برخورد پلكها با سطح چشم آن را مى خراشد، بلكه آن را از حركت باز مى دارد!
اگر زبان و گلو و دهان مرطوب نباشد نه سخن گفتن ممكن است و نه فرو بردن غذا،تجربه كرده ايد كه وقتى كمى دهان و گلوى انسان خشك مى شود حرف زدن و حتى تنفس كردن و غذا خوردن براى او چقدر مشكل مى شود؟ تا چه رسد به اينكه به كلى اين آب قطع گردد.
درون بينى نيز بايد دائما مرطوب باشد تا برخورد مداوم هوا و عبور آن به آسانى صورت گيرد.
جالب اينكه از روزنه باريكى كه فاضلاب چشم محسوب مى شود آبى كه از غده هاى اشكى مى جوشد سرازير بينى مى شود و آن را مرطوب نگه مى دارد، اگر يكروز اين روزنه بسيار ظريف و باريك بسته شود - چنانكه در بعضى از بيماران مى بينيم - دائما سيلابى از آب چشم بر صورت جارى است و منظره زننده و وضع مزاحمى دارد.
و اگر تناسب چشمه هاى اشك با كشش اين روزنه ها نيز به هم خورد باز همين موضوع تكرار مى شود.
در مورد غده هاى بزاقى دهان نيز مساله همين است كمبود آن زبان و دهان و گلو را خشك و فزونى آن مزاحم سخن گفتن و موجب جريان آب از دهان به خارج است.
تركيب آب چشم كه طعم شورى دارد چنان است كه بافتهاى ظريف چشم را كاملا حفظ مى كند، و به هنگام نشستن گرد و غبار و اشياء ديگر بر چشم به طور خودكار فوران مى يابد و موجود مزاحم را به بيرون پرتاب مى كند.
اما تركيب آب دهان طعم ديگرى ندارد، تا طعم غذاها حفظ شود و املاحى در آن وجود دارد كه عامل بسيار مؤ ثرى براى هضم غذا است.
اگر در جنبه هاى فيزيكى و شيميائى اين دو چشمه جوشان و نظام دقيق و حساب شده و ظرافتها و منافع و بركات آن بينديشيم يقين خواهيم كرد كه نمى تواند عامل تصادف كور و كر به وجود آورنده آن باشد، مطالعه همين يك آيه انفسى به ظاهر كوچك كافى است كه براى ما تبيين كند او حق است( سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم ليتبين لهم انه الحق ) .
امام صادق (عليهالسلام ) در حديث معروف توحيد مفضل كه پر است از ذكر آيات آفاقى و انفسى پروردگار در اشاره كوتاه و پر معنى به اين مطلب مى فرمايد: اى مفضل! تامل الريق و ما فيه من المنفعة، فانه جعل يجرى جريانا دائما الى الفم، ليبل الحلق و اللهواة فلا يجف، فان هذه المواضع لو جعلت كذلك كان فيه هلاك الانسان، ثم كان لا تستطيع ان يسيغ طعاما اذا لم يكن فى الفم بلة تنفذه، تشهد بذلك المشاهدة:
(در آب دهان و منافعى كه در آن وجود دارد بينديش، اين آب به طور دائم به سوى دهان سرازير است تا حلق و زبان كوچك را (كه نقش مهمى در بلع غذا دارد) مرطوب نگهدارد و خشك نشود چرا كه اگر اين اعضا خشك شوند انسان هلاك مى شود و اصولا هنگامى كه در دهان رطوبتى نباشد نمى تواند غذائى فرو برد تجربه و مشاهده گواه بر اين معنى است ).
از جسم انسان كه بگذريم روح او كانون عجائبى است كه همه دانشمندان را حيران كرده، و از اين آيات بينات هزاران هزار در عالم هستى وجود دارد كه همه گواهى مى دهند( انه الحق ) .
اينجاست كه بياختيار با سيد الشهداء حضرت امام حسين (عليهالسلام ) همصدا شده مى گوئيم (عميت عين لا تراك ) خداوندا! كور باد چشمى كه تو را نبيند!
پايان سوره فصلت
سوره شوري
مقدمه
اين سوره داراى پنجاه و سه آيه است و همه آن در مكه نازل شده (جز چند آيه كه محل گفتگو است )
پنجشنبه 12 ع 1 1405
محتواى سوره شورى
نامگذارى اين سوره به اين نام به خاطر آيه 38 است كه مسلمانان را دعوت به مشورت در امور مى كند، اما از اين كه بگذريم اين سوره ضمن داشتن محتواى عمومى سوره هاى مكى، يعنى بحث از مبداء و معاد و قرآن و نبوت، بحثهاى مختلفى دارد كه به طور خلاصه چنين است:
بخش اول: كه مهمترين بخش اين سوره را تشكيل مى دهد بحث پيرامون وحى و ارتباط خداوند با پيامبران از اين طريق مرموز است، كه مى توان گفت بر تمام سوره سايه افكنده، با آن آغاز مى شود، و با آن پايان مى يابد، و در لابلاى سوره نيز از آن سخن به ميان آمده، و به تناسب آن، بحثهائى پيرامون قرآن و نبوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آغاز شروع رسالت از زمان نوح (عليهالسلام ) مطرح شده.
بخش دوم: اشاراتى است پر معنى به دلائل توحيد، و آيات خداوند در آفاق و انفس كه بحث وحى را تكميل مى كند،و همچنين بحثهائى از توحيد ربوبيت.
بخش سوم: اشاراتى به مساءله معاد و سرنوشت كفار در قيامت دارد اين بخش نسبت به بخشهاى ديگر در اين سوره كم است.
بخش چهارم: يك سلسله مباحث اخلاقى است كه با ظرافت مخصوصى بيان شده، گاه به ملكات برجسته اى همچون استقامت و توبه و عفو و گذشت و شكيبائى و فرونشاندن آتش خشم يا تعبيرات لطيفى دعوت مى كند.
و گاه از ملكات رذيله اى همچون طغيان به هنگام رو آوردن نعمتهاى الهى، و لجاجت، و دنيا پرستى، و جزع و فزع به هنگام بروز مشكلات، با عبارات زنده اى نهى مى كند.
و در نهايت مجموعه اى است كامل و داروئى است شفا بخش براى رهروان راه حق.
فضيلت تلاوت اين سوره
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده است: من قراء سورة حم عسق كان ممن تصلى عليه الملائكة، و يستغفرون له و يسترحمون: (كسى كه سوره (شورى ) را تلاوت كند از كسانى است كه فرشتگان بر او رحمت مى فرستند و براى او استغفار و طلب آمرزش مى كنند).
و در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: (كسى كه سوره شورى را بخواند روز قيامت با صورتى سفيد و درخشنده همچون آفتاب محشور مى شود، تا به پيشگاه خدا مى آيد، مى فرمايد: بنده من! قرائت سوره حم، عسق را تداوم دادى، در حالى كه پاداش آن را نمى دانستى، اما اگر مى دانستى چه پاداشى دارد هيچگاه از قرائت آن خسته نمى شدى، ولى من امروز پاداش تو را به تو خواهم داد، سپس دستور مى دهد او را وارد بهشت كنند و غرق در نعمتهاى ويژه بهشتى ).
آيه (1) تا (5) و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم
( حم ) (1)( عسق ) (2)( كذلك يوحى إليك و إلى الذين من قبلك الله العزيز الحكيم ) (3)( له ما فى السموت و ما فى الارض و هو العلى العظيم ) (4)( تكاد السموت يتفطرن من فوقهن و الملئكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الا رض إلا إن الله هو الغفور الرحيم ) (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - حم.
2 - عسق.
3 - اينگونه خداوند عزيز و حكيم به تو و پيامبرانى كه قبل از تو بودند وحى مى كند،
4 - آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، و او بلند مرتبه و بزرگ است.
5 - نزديك است آسمانها (به خاطر نسبتهاى نارواى مشركان ) از بالا متلاشى شوند، فرشتگان پيوسته تسبيح و حمد پروردگار خود را بجا مى آورند، و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مى كنند، آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
نزديك است آسمانها متلاشى شود!
باز در اين سوره با حروف مقطعه روبرو مى شويم، حروف مقطعه اى كه در يكى از مفصلترين اشكال منعكس شده، يعنى پنج حرف( حم، عسق ) .
(حم ) در آغاز هفت سوره قرآن مجيد است (سوره هاى مؤ من، فصلت، شورى، زخرف، دخان، جاثيه، احقاف ) منتها در خصوص سوره شورى (عسق ) نيز بر آن افزوده شده است.
كرارا گفته ايم درباره تفسير حروف مقطعه قرآن سخن بسيار گفته شده و هر يك از مفسران در اين زمينه بحثهاى فراوانى دارند، و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى يازده تفسير براى حروف مقطعه قرآن شده است كه قسمتهاى قابل توجه آن را ما قبلا در آغاز سوره هاى (بقره )، (آل عمران )، (اعراف ) و (مريم ) آورده ايم، ولى بعضى ديگر از اين تفسيرها چندان قابل ملاحظه، نيست، لذا از ذكر آن چشم پوشيديم.
ولى پاره اى ديگر از آنها را كه تا حدى قابل ملاحظه است در اينجا مى آوريم هر چند دليل قاطعى براى اثبات آن در دست نيست.
از جمله اينكه (حروف مقطعه ) براى خاموش ساختن كفار و جلب توجه مردم به محتواى قرآن بوده، زيرا مشركان لجوج مخصوصا به يكديگر توصيه كرده بودند هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرآن ميخواند كسى گوش به آن فرا ندهد،
و با ايجاد سر و صدا و غوغا نگذارند صداى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به گوش مردم برسد، لذا خداوند در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن (29 سوره ) حروف مقطعه را كه مطلب نوظهورى بوده و جلب توجه مى كرده، قرار داده است.
علامه طباطبائى (رضوان الله تعالى عليه ) احتمال ديگرى ابداع كرده است كه آنرا دوازدهمين تفسير براى اين حروف مى توان شمرد هر چند خود او آنرا به عنوان يك احتمال و حدس بيان نموده است.
و خلاصه آن چنين است: هنگامى كه سوره هائى را كه با (حروف مقطعه ) آغاز مى شود مورد دقت قرار مى دهيم مى بينيم سوره هائى كه با يكنوع حروف مقطعه آغاز مى شود مطالب مشتركى دارند، فى المثل سوره هائى كه با (حم ) شروع مى شود بلافاصله بعد از آن جمله (تنزيل الكتاب من الله ) يا چيزى كه به معنى آن است قرار گرفته، و سوره هائى كه با (الر) شروع مى شود بعد از آن (تلك آيات الكتاب ) و يا شبيه آن است.
و سوره هائى كه با (الم ) آغاز مى گردد به دنبال آن( ذلك الكتاب لا ريب فيه ) يا مفهوم آن است.
از اينجا مى توان حدس زد كه ميان حروف مقطعه، و محتواى اين سوره ها ارتباط خاصى است، تا آنجا كه مثلا سوره اعراف كه با (المص ) شروع شده مضمون و محتوايش جامع ميان مضمون سوره هاى (الم ) و سوره (ص ) است.
البته اين ارتباط ممكن است بسيار عميق و دقيق باشد، و افهام عادى به آن راه نيابد.
و شايد اگر آيات اين سوره ها را در كنار هم بچينيم و با هم مقايسه كنيم مطالب تازه اى براى ما در اين زمينه كشف شود.
تفسير ديگرى كه قبلا نيز به آن اشاره كرده ايم اين است كه اين حروف ممكن است اشارات و رموزى براى نامهاى خدا و نعمتهاى او، و مسائل ديگر باشد، فى المثل در سوره مورد بحث سوره شورى (ح ) را اشاره به رحمن (م ) را به مجيد (ع ) را به عليم (س ) را به قدوس و (ق ) را به قاهر دانسته اند.
گرچه بعضى به اين سخن ايراد كرده اند كه اگر منظور از رموز اين است كه ديگرى آگاه نشود اين معنى در حروف مقطعه صادق نيست،چرا كه اين نامهاى بزرگ خدا در آيات ديگر با صراحت آمده، ولى بايد توجه داشت كه اشارات و رموز هميشه براى محرمانه ماندن مطالب نيست، بلكه گاه جنبه علامت اختصارى دارد، اين معنى در گذشته وجود داشته و در عصر ما نيز بسيار گسترش پيدا كرده است به طورى كه نامهاى بسيارى از مؤ سسات و تشكيلات بزرگ به صورت حروف مقطعه است كه هر كدام را از آغاز يك كلمه انتخاب نموده، سپس با هم تلفيق كرده اند.
بعد از حروف مقطعه، طبق معمول سخن از وحى و قرآن شروع مى شود، مى فرمايد: (اينگونه خداوند عزيز و حكيم به تو و پيامبرانى كه قبل از تو بودند وحى مى كند) (كذلك يوحى اليك و الى الذين من قبلك الله العزيز الحكيم ).
در حقيقت (كذلك ) اشاره به محتواى اين سوره و مطالب بلند و والاى آن است.
سرچشمه وحى همه جا يكى است، و آن علم و قدرت پروردگار است، و محتواى وحى نيز در اصول و كليات نسبت به تمام پيامبران يكى است، هر چند در خصوصيات آن بر حسب نياز زمان و مسير تكاملى انسانها تغييراتى رخ مى دهد.
قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث به هفت وصف از اوصاف كمال خداوند اشاره شده است كه هر كدام از آنها به نحوى در مساءله وحى دخالت دارد، از جمله دو وصفى است كه در همين آيه مى خوانيم( عزيز و حكيم ) .
عزت و قدرت شكست ناپذير او ايجاب مى كند كه توانائى بر وحى و محتواى عظيم آن را داشته باشد، و حكمت او ايجاب مى كند كه وحى الهى از هر نظر حكيمانه و هماهنگ با نيازهاى تكامل انسانها باشد جمله (يوحى ) (وحى مى فرستد) به حكم اينكه فعل مضارع است دليل بر استمرار وحى از آغاز خلقت آدم تا عصر پيامبر خاتم است.
سپس مى افزايد: (آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، و او بلند مرتبه و با عظمت است )( له ما فى السماوات و ما فى الارض و هو العلى العظيم ) .
مالكيت او نسبت به آنچه در آسمان و زمين است ايجاب مى كند كه از مخلوقات خود و سرنوشت آنها بيگانه نباشد، بلكه به تدبير امر آنها بپردازد، و نيازهاى آنها را از طريق وحى بر آنها نازل كند، و اين سومين وصف از هفت وصف كمال او است.
(علو مقام ) و (عظمت ) او كه چهارمين و پنجمين اوصاف او در اين آيات است اشاره به اين است كه او هيچگونه نياز و حاجتى به اطاعت و بندگى بندگان
ندارد، و اگر برنامه هائى براى آنان تنظيم كرده و از طريق وحى فرستاده است تنها براى اين است كه بر بندگان جودى كند.
در آيه بعد مى افزايد (نزديك است آسمانها (به خاطر نزول اين وحى بزرگ از سوى خداوند بزرگ - يا - به خاطر نسبتهاى ناروائى كه مشركان و كفار به ذات پاك او مى دادند و بتها را شريك او مى شمردند از بالا متلاشى شوند)( تكاد السماوات يتفطرن من فوقهن ) .
اين جمله چنانكه اشاره كرديم دو گونه تفسير دارد كه براى هر كدام شاهدى در دست است: نخست اينكه در ارتباط با مساله وحى كه موضوع بحث آيات گذشته بود مى باشد، و در حقيقت شبيه چيزى است كه در آيه 21 سوره حشر آمده( لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله ) : (هر گاه اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم به خاطر خوف خداوند خاشع و از هم شكافته مى ديدى )!
آرى اين كلام خدا است كه نزولش از آسمانها لرزه بر آنها مى افكند نزديك است آنها را از هم متلاشى سازد، اگر بر كوهها نازل مى شد از هم مى شكافت چرا كه سخنى است عظيم از سوى خداوندى حكيم، تنها قلب اين انسان لجوج و خيره سر است كه در برابر آن نرم و تسليم نمى شود!
ديگر اينكه نزديك است آسمانها به خاطر شرك و بت پرستى اين مشركان كه پستترين موجودات را همرديف مبداء بزرگ عالم هستى قرار مى دهند از هم متلاشى گردد.
تفسير اول متناسب آيات مورد بحث در زمينه وحى است و تفسير دوم متناسب با آيه 90 و 91 سوره مريم مى باشد كه بعد از ذكر گفتار ناهنجار كفار كه براى خدا فرزند قائل شدند، مى فرمايد:( تكاد السماوات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ان دعوا للرحمن ولدا ) : (نزديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم پاره شود، و زمين بشكافد، و كوهها به شدت فرو ريزد، چرا كه آنها براى خداوند رحمن فرزندى قائل شدند). اين دو تفسير در عين حال با هم منافاتى ندارد، و مى تواند در مفهوم آيه جمع باشد.
در اينكه چگونه آسمانها و كوهها كه موجوداتى جامدند در برابر عظمت وحى يا گفتار ناهنجار مشركان ممكن است از هم بشكافند تفسيرهاى متعددى وجود دارد كه شرح آن را در سوره مريم ذيل آيات فوق آورده ايم، و خلاصه اش چنين است:
مجموعه عالم هستى، از جماد و نبات و غير آن، داراى يكنوع عقل و شعور است، هر چند ما آن را درك نمى كنيم، و بر همين اساس تسبيح و حمد خدا مى گويند، و در برابر كلام او خاضع و خاشعند.
يا اينكه اين تعبير كنايه از عظمت و اهميت مطلب است، مثل اينكه مى گوئيم حادثه به قدرى عظيم بود كه گوئى آسمان و زمين بر سر ما خراب كردند.
سپس در دنباله آيه مى افزايد: (فرشتگان تسبيح و حمد پروردگارشان را بجا مى آورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مى كنند)( و الملائكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ) .
رابطه اين جمله با جمله قبل بنا بر تفسير اول چنين است كه فرشتگان حامل اين وحى بزرگ آسمانى پيوسته حمد و تسبيح خدا بجا مى آورند، و او را به هر كمالى مى ستايند، و از هر نقصى منزه مى شمرند، و چون در محتواى اين وحى بزرگ يك سلسله تكاليف و وظائف الهى است، و احيانا ممكن است براى مؤ منان لغزشهائى پيش آيد، مى گويد آنها به يارى مؤ منان مى شتابند، و براى لغزشهاى آنها از خدا طلب آمرزش مى كنند.
اما بنا بر تفسير دوم تسبيح و حمد ملائكه براى تنزيه خداوند از نسبت شرك به او است، و استغفارشان نيز براى مشركانى است كه بيدار شده و ايمان آورده اند، و راه توحيد را يافته و به سوى پروردگار يكتا باز گشته اند.
جائى كه فرشتگان براى اين گناه بزرگ در مورد گروه با ايمان استغفار كنند به طريق اولى براى ساير گناهان آنها نيز استغفار خواهند كرد و شايد مطلق بودن آيه نيز به همين دليل است.
نظير اين بشارت بزرگ در آيه 7 سوره مؤ من نيز آمده است:( الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤ منون به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شى ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك ) : (حاملان عرش الهى و فرشتگانى كه پيرامون آن هستند تسبيح و حمد پروردگارشان مى گويند، و براى مؤ منان استغفار مى كنند، و مى گويند: پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته، مؤ منانى را كه از راه تو پيروى كردند بيامرز).
در پايان اين آيه به ششمين و هفتمين اوصاف پروردگار كه آنهم در زمينه غفران و رحمت است و تناسب نزديكى با مساله وحى و محتواى آن در مورد وظائف مؤ منان دارد اشاره كرده مى فرمايد: (آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است )( الا ان الله هو الغفور الرحيم ) .
و به اين ترتيب مجموعه كاملى از اسماى حسناى خداوند را در رابطه با مساءله وحى بيان مى كند، و در ضمن اشاره لطيفى است بر اجابت دعاى فرشتگان در مورد استغفار براى مؤ منان، بلكه علاوه بر آمرزش رحمتش را نيز بر آن مى افزايد كه فضل او عظيم است.
درباره حقيقت وحى در پايان همين سوره به تناسب آيه 51 - 52 سخن خواهيم گفت.
نكته:
آيا فرشتگان براى همه استغفار مى كنند؟
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد، و آن اينكه: جمله (و يستغفرون لمن فى الارض ) در اينجا مطلق است، و نشان مى دهد كه فرشتگان براى تمام اهل زمين استغفار مى كنند، اعم از مؤ من و كافر، آيا اين معنى ممكن است؟
پاسخ اين سؤ ال را آيه 7 سوره مؤ من داده است، زيرا مى گويد يستغفرون للذين آمنوا بنابراين شرط آن ايمان است، بعلاوه آنها معصومند و هرگز براى كسانى كه زمينه آمرزش ندارند تقاضاى محال نمى كنند.
آيه (6) تا (8) و ترجمه
( و الذين اتخذوا من دونه أولياء الله حفيظ عليهم و ما أنت عليهم بوكيل ) (6)( و كذلك أوحينا إ ليك قرأنا عربيا لتنذر أم القرى و من حولها و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق فى الجنة و فريق فى السعير ) (7)( و لو شاء الله لجعلهم أمة وحدة و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظلمون ما لهم من ولى و لا نصير ) (8)
ترجمه:
6 - كسانى كه غير خدا را ولى خود انتخاب كردند خداوند حساب همه اعمال آنها را نگهميدارد، و تو مامور نيستى كه آنها را مجبور به قبول حق كنى.
7 - و اينگونه قرآنى عربى (فصيح و گويا) بر تو وحى كرديم، تا ام القرى و كسانى را كه اطراف آن هستند انذار كنى، و آنها را از روزى كه همه خلائق دور آن روز جمع مى شوند و شك و ترديد در آن نيست بترسانى همان روز كه گروهى در بهشتند و گروهى در آتش!
8 - و اگر خدا مى خواست همه آنها را امت واحدى قرار مى داد (و اجبارا هدايت مى كرد،
ولى هدايت اجبارى فايده اى ندارد) اما خداوند هر كس را بخواهد در رحمتش وارد مى كند و براى ظالمان ولى و ياورى نيست.
تفسير:
قيامى از (ام القرى )
به تناسب اشاره اى كه در آيات گذشته به مسأله شرك شده، در نخستين آيه مورد بحث به نتيجه كار مشركان و انتهاى مسيرشان پرداخته مى گويد: (كسانى كه غير خدا را ولى خود برگزيدند خداوند حساب اعمال آنها را نگهميدارد، و از نياتشان آگاه است )( و الذين اتخذوا من دونه اولياء الله حفيظ عليهم ) .
تا به موقع حساب آنها را برسد و كيفر لازم را به آنها بدهد.
سپس روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گويد: (تو مامور نيستى كه آنها را مجبور به قبول حق سازى )( و ما انت عليهم بوكيل ) .
وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت، و رسانيدن پيام خدا به همه بندگان است شبيه اين جمله در قرآن فراوان است:( لست عليهم بمصيطر ) : (تو سيطره و غلبه بر آنها ندارى ) (غاشيه - 22).
( ما انت عليهم بجبار ) : (تو موظف به اجبار آنها نيستى ) (ق - 45).
( و ما جعلناك عليهم حفيظا ) : (تو مسئول اعمال آنها نيستى و براى اجبار آنان مبعوث نشده اى ) (انعام - 107).
( ما على الرسول الا البلاغ ) : (رسول وظيفه اى جز ابلاغ رسالت ندارد) (مائده - 99).
و بيانگر اين واقعيت است كه خداوند مى خواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختيار خود بپويند، چرا كه ارزش واقعى ايمان و عمل صالح در همين است، و ايمان و عمل اجبارى ارزش معنوى ندارد.
بار ديگر به مسأله وحى باز مى گردد، و اگر در آيات قبل از اصل وحى سخن در ميان بود در اينجا سخن از هدف نهائى وحى است، مى فرمايد: (اينگونه قرآنى عربى فصيح و گويا بر تو وحى كرديم تا ام القرى (مكه ) و كسانى را كه در اطراف آن هستند انذار كنى )( و كذلك اوحينا اليك قرانا عربيا لتنذر ام القرى و من حولها ) .
(و آنها را از روزى كه همه خلايق در آن روز جمع مى شوند و شك و ترديدى در آن نيست بترسانى )( و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه ) .
از آن روز كه مردم به دو گروه تقسيم مى شوند گروهى (در بهشتند، و گروهى در آتش سوزان دوزخ )( فريق فى الجنة و فريق فى السعير ) .
تعبير (كذلك ) ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه همانگونه كه بر انبياى پيشين به زبان خودشان وحى فرستاديم بر تو نيز به زبان خودت قرآنى عربى وحى كرديم (بنابراين (كذلك ) اشاره به جمله (و الى الذين من قبلك ) مى باشد).
و نيز مى تواند اشاره به جمله بعد باشد، يعنى وحى ما بر تو اينگونه است: به صورت قرآنى عربى با هدف انذار.
درست است كه از ذيل آيه يعنى جمله (فريق فى الجنة و فريق فى السعير) استفاده مى شود كه وظيفه پيامبر هم انذار است و هم بشارت، ولى از آنجا كه تاءثير (انذار) در نفوس مخصوصا در افراد نادان و لجوج عميقتر است، در آيه، دو بار فقط روى (انذار) تكيه شده، با اين تفاوت كه در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است، و در مرحله دوم سخن از چيزى است كه بايد از آن بترسند يعنى دادگاه قيامت.
روزى كه به خاطر اجتماع عموم انسانها رسوائيش بسيار دردناك و شديد است.
در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه آيا از جمله (لتنذر ام القرى و من حولها) استفاده نمى شود كه هدف از نزول قرآن انذار مردم مكه و اطراف آن است؟ آيا اين تعبير با جهانى بودن اسلام تضاد ندارد؟!
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه: كلمه (ام القرى ) كه يكى از نامهاى مكه است از دو واژه تركيب يافته (ام ) كه در اصل به معنى اساس و ابتدا و آغاز هر چيزى است، و مادر را هم به همين جهت (ام ) مى گويند كه اساس و اصل فرزندان است.
و (قرى ) كه جمع (قريه ) به معنى هرگونه آبادى و شهر است، اعم از شهرهاى بزرگ و كوچك يا روستاها، و شواهد زيادى نيز در قرآن بر اين معنى وجود دارد.
اكنون ببينيم چرا (مكه ) را (ام القرى ) ناميده اند؟ (مادر و اصل همه آباديها).
روايات اسلامى تصريح مى كند كه همه زمين نخست زير آب غرق بود و خشكيها تدريجا سر از آب بيرون آوردند (علم امروز نيز اين معنى را پذيرفته است ).
اين روايات مى گويد: نخستين نقطه اى كه از زير آب سر برآورد كعبه بود، و سپس خشكيهاى زمين از كنار آن گسترش يافت كه از آن به عنوان دحو الارض (گسترش زمين ) ياد شده است.
با توجه به اين تاريخچه روشن مى شود كه (مكه ) اصل و اساس و آغاز همه آباديهاى روى زمين است، بنابراين هر گاه گفته شود (ام القرى و من حولها) پيداست كه تمام مردم روى زمين را شامل مى شود.
از اين گذشته مى دانيم اسلام تدريجا گسترش يافت:
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نخست مامور بود بستگان نزديك خود را انذار كند، چنانكه در آيه 214 سوره شعرا مى خوانيم: و انذر عشيرتك الاقربين، تا هستهبندى اسلام محكم شود، و آماده گسترش گردد.
سپس در مرحله دوم پيامبر مامور شد ملت عرب را تبليغ و انذار كند، چنانكه در آيه 3 سوره فصلت آمده:( قرآنا عربيا لقوم يعلمون ) اين قرآنى است عربى براى قومى كه مى فهمند و درك مى كنند.
و در آيه 44 سوره زخرف نيز آمده است:( و انه لذكر لك و لقومك ) : (اين قرآن مايه تذكر تو و قوم تو است ).
هنگامى كه پايه هاى اسلام در ميان اين قوم قوى و مستحكم شد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماموريت گسترده ترى يافت، و مامور انذار جهانيان شد، چنانكه در آيه اول سوره فرقان مى خوانيم:( تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا ) : جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا همه جهانيان را انذار كند (و آيات فراوان ديگر).
و به خاطر همين ماموريت بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نامه به سران بزرگ جهان آن روز در خارج از جزيره عربستان نوشت، و كسراها و قيصرها و نجاشيها را به اسلام دعوت كرد.
و نيز بر اساس همين خط و برنامه بود كه پيروانش براى تبليغ اسلام بعد از او به همه جهان گام نهادند، و تعاليم اسلام را در دنيا منتشر ساختند.
در اينكه چرا روز قيامت (يوم الجمع ) ناميده شده، تفسيرهاى متعددى وجود دارد:
گاه گفته اند به خاطر آن است كه ميان ارواح و اجساد جمع مى شود.
گاه گفته اند از اين نظر است كه بين انسان و عملش جمع خواهد شد.
و يا از اين نظر كه ميان ظالم و مظلوم اجتماع حاصل مى شود.
ولى ظاهر اين است كه منظور اجتماع همه خلايق در آن روز بزرگ است از اولين و آخرين، همانگونه كه در آيه 50 سوره واقعه آمده است:( قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الى ميقات يوم معلوم ) : (بگو اولين و آخرين همگى در موعد روز معينى جمع مى شوند).
و از آنجا كه جمله (فريق فى الجنة و فريق فى السعير) بيانگر تقسيم مردم به دو گروه بود، در آيه بعد مى افزايد: (اگر خدا مى خواست همه آنها را امت واحدى قرار مى داد،و به حكم اجبار هدايت مى كرد و مؤ من مى ساخت ).( و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة ) .
اما ايمان اجبارى چه ارزشى دارد؟ و چگونه مى تواند معيار كمال انسانى گردد؟ تكامل واقعى آن است كه انسان با اراده خويش، و در نهايت اختيار و آزادى طى كند.
آيات قرآن پر است از دلائل اختيار و آزادى اراده انسان، اصولا امتياز انسان از جانداران ديگر همين مسأله است، و اگر آزادى انسان از او گرفته شود در حقيقت انسانيت او از او گرفته شده است!
اين بزرگترين امتيازى است كه خداوند به او داده، و راه تكامل را به صورت نامحدود به روى او گشوده است، اين سنت غير قابل تغيير الهى است.
و عجيب است كه گروهى بيخبر هنوز طرفدار مكتب جبرند، و در عين حال دم از مكتب انبيا مى زنند، در حالى كه قبول جبر مساوى است با نفى تمام محتواى مكتب انبيا، نه تكليف مفهومى خواهد داشت، نه سؤ ال و جواب، نه اندرز و نصيحت، و به طريق اولى نه ثواب و عقاب!
نه انسان هرگز در كار خود ترديد مى كند و نه پشيمانى مفهومى خواهد داشت، و نه اصلاح اشتباهات گذشته.
سپس به مساله مهم ديگرى در اين رابطه ميپردازد و توصيف گروهى را كه اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهى كه به دوزخ فرستاده مى شوند با اين عبارت بيان مى كند: (ولى خداوند هر كه را بخواهد در رحمت خود وارد مى كند، و براى ظالمان ولى و ياورى نيست )( و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصير ) .
با توجه به اينكه گروه دوزخى را با وصف (ظلم ) مشخص مى كند روشن مى شود كه منظور از (من يشاء) (هر كس را بخواهد) در جمله اول گروهى است كه ظالم نيستند.
به اين ترتيب (عادلان ) بهشتى اند، و غرق در رحمت خدا، و ظالمان دوزخيند.
اما بايد توجه داشت كه (ظالم ) در اينجا، و در بسيارى ديگر از آيات قرآن، معنى وسيع و گسترده اى دارد، و تنها شامل كسانى نمى شود كه به ديگران ستم كرده اند،بلكه كسانى كه بر خود ستم كرده، يا آنها كه در عقيده منحرفند، نيز ظالمند، و چه ظلمى برتر از شرك و كفر است؟ لقمان به فرزندش مى گويد:( يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم ) : (فرزندم چيزى را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيم است ) (لقمان - 13).
در آيه ديگر مى خوانيم:( الا لعنة الله على الظالمين الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون ) : (آگاه باشيد لعنت خدا بر ظالمان است، همانها كه مردم را از راه حق باز مى دارند، و آن را دگرگون مى سازند، و به آخرت ايمان ندارند.
در مورد فرق ميان (ولى ) و (نصير) بعضى گفته اند (ولى ) كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند، اما (نصير) مفهومى اعم دارد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (ولى ) اشاره به سرپرستى است كه به حكم ولايت و بدون درخواست، حمايت و كمك مى كند، و نصير فريادرسى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مى شتابد.
آيه (9) تا (12) و ترجمه
( أم اتخذوا من دونه أولياء فالله هو الولى و هو يحى الموتى و هو على كل شى ء قدير ) (9)( و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه إلى الله ذلكم الله ربى عليه توكلت و إليه أنيب ) (10)( فاطر السموت و الارض جعل لكم من أنفسكم أزوجا و من الا نعم أزوجا يذرؤ كم فيه ليس كمثله شى ء و هو السميع البصير ) (11)( له مقاليد السموت و الا رض يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر إنه بكل شى ء عليم ) (12)
ترجمه:
9 - آيا آنها غير خدا را ولى خود برگزيدند در حالى كه ولى تنها خداوند است، و او است كه مردگان را زنده مى كند، و او است كه بر هر چيزى توانا است.
10 - در هر چيز اختلاف كنيد داوريش با خدا است، اين است خداوند پروردگار من، بر او توكل كرده ام، و به سوى او باز مى گردم:
11 - او آفريننده آسمانها و زمين است،و از جنس شما همسرانى براى شما قرار داد، و جفتهائى از چهارپايان آفريد، و شما را به اين وسيله (به وسيله همسران ) تكثير مى كند، همانند او چيزى نيست، و او شنوا و بينا است:
12 - كليدهاى آسمان و زمين از آن او است، روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد و براى هر كس بخواهد محدود مى سازد، او از همه چيز آگاه است.
تفسير:
ولى مطلق خدا است
از آنجا كه در آخرين آيه بحث گذشته اين واقعيت بيان شده كه هيچ ولى و ياورى جز خداوند نيست، در آيات مورد بحث براى تاءييد اين واقعيت و نفى ولايت غير خدا دلائل زنده اى مطرح مى كند.
نخست در لباس تعجب و انكار مى فرمايد: (آيا آنها غير خدا را ولى خود قرار دادند)؟( ام اتخذوا من دونه اولياء ) .
با اينكه (ولى تنها اوست ) (فالله هو الولى ). پس اگر مى خواهند براى خود ولى و سرپرستى برگزينند بايد خدا را برگزينند.
چرا كه دلائل ولايت او با بيان اوصاف كماليهاش در آيات پيشين روشن شد، خداوندى كه عزيز و حكيم است، خداوندى كه مالك و على و عظيم است، پروردگارى كه غفور و رحيم مى باشد اين اوصاف هفتگانه اى كه گذشت خود بهترين دليل براى انحصار ولايت در او است.
سپس به دليل ديگرى پرداخته مى گويد: (او است كه مردگان را حيات مى بخشد)( و هو يحيى الموتى ) .
و چون معاد و رستاخيز به دست او است، و بزرگترين نگرانى انسان چگونگى زندگى او بعد از مرگ است، بنابراين بايد دست به دامن والاى او زد و نه غير او. سپس به ذكر دليل سومى پرداخته، مى گويد: (او است كه بر هر چيزى قادر و توانا است )( و هو على كل شى ء قدير ) .
اشاره به اينكه شرط اصلى (ولى ) دارا بودن قدرت است و قادر حقيقى او است.
و در آيه بعد چهارمين دليل ولايت او را به اين صورت شرح مى دهد: در هر چيز اختلاف كنيد داورى و حكمش با خدا است و تنها او است كه مى تواند به اختلافات شما پايان دهد( و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى الله ) .
آرى يكى از شؤ ون ولايت آن است كه بتواند به اختلافات كسانى كه تحت ولايت او هستند با داورى صحيحش پايان دهد، آيا بتها و شياطينى كه معبود واقع شده اند توانائى بر چنين كارى دارند؟ يا اين كار مخصوص خداوندى است كه هم حكيم و آگاه به طرق حل هرگونه اختلاف است، و هم قادر است حكم و داورى خود را اجرا كند، پس خداوند عزيز و حكيم بايد حاكم باشد نه غير او.
گرچه بعضى از مفسران خواستهاند مفهوم( ما اختلفتم فيه من شى ء ) را محدود به اختلاف در تاويل آيات متشابه، يا فقط مخاصمات و اختلافات حقوقى بدانند، ولى مفهوم آيه گسترده است، و هر گونه اختلافى چه در معارف الهى و عقائد، و چه در احكام تشريعى، و چه در مسائل حقوقى و قضائى، و يا غير آن در ميان انسانها روى دهد به حكم آنكه معلوماتشان محدود و ناچيز است بايد از سرچشمه فيض علم حق و از طريق وحى برطرف گردد.
بعد از ذكر اين دلائل مختلف بر انحصار مقام ولايت در ذات پاك خداوند از قول پيامبرش (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد: (اين است خداوند پروردگار من با اين اوصاف كماليه )( ذلكم الله ربى ) .
(و به همين دليل من او را ولى و ياور خود برگزيدهام، بر او توكل كردم و به سوى او در مشكلات و گرفتاريها و لغزشها باز مى گردم )( عليه توكلت و اليه انيب ) .
قابل توجه اينكه جمله (ذلكم الله ربى ) اشاره به ربوبيت مطلقه خداوند يعنى مالكيت تواءم با تدبير مى كند، و مى دانيم ربوبيت داراى دو شاخه است: شاخه تكوينى كه به اداره نظام آفرينش باز مى گردد، و شاخه تشريعى كه بيانگر احكام و وضع قوانين و ارشاد مردم وسيله سفيران الهى است.
و بر اين اساس به دنبال آن، دو مساءله (توكل ) و (انابه ) مطرح شده است، كه اولى واگذارى امور خويش در نظام تكوين به خدا است و دومى باز گشت، در امور تشريعى به او است (دقت كنيد).
آيه بعد مى تواند دليل پنجمى بر ولايت مطلقه پروردگار باشد، يا دليلى بر مقام ربوبيت و شايستگى او براى توكل و انابه، مى فرمايد: (او است كه آسمانها و زمين را به وجود آورده است )( فاطر السماوات و الارض ) .
(فاطر) از ماده (فطر) (بر وزن سطر) در اصل به معنى شكافتن چيزى است، در مقابل (قط) كه به قول بعضى به معنى قطع عرضى است، گوئى به هنگام آفرينش موجودات پرده تاريك عدم شكافته مى شود، و هستيها از آن بيرون مى آيند به همين مناسبت هنگامى كه غلاف خوشه خرما شكافته مى شود و خوشه از آن سر بر مى آورد به آن (فطر) (بر وزن شتر) مى گويند.
البته منظور از آسمانها و زمين در اينجا تمام آسمانها و زمين و موجوداتى است كه در آنها و ميان آنها وجود دارد، چرا كه خالقيت خداوند شامل همه آنها است.
سپس به توصيف ديگرى از افعال او پرداخته مى گويد: (براى شما همسرانى از جنس خودتان قرار داد، و همچنين از چهارپايان جفتهائى آفريد، و شما را بدينوسيله تكثير مى كند)( جعل لكم من انفسكم ازواجا و من الانعام ازواجا يذرؤ كم فيه ) .
اين خود يكى از نشانهاى بزرگ تدبير پروردگار و ربوبيت و ولايت او است كه براى انسانها همسرانى از جنس خودشان آفريده، كه از يكسو مايه آرامش روح و جان او هستند، و از سوى ديگر مايه بقاء نسل و تكثير مثل و تداوم وجود او.
گرچه قرآن با توجه به خطاب (يذرؤ كم ) (شما انسانها را تكثير مى كند) اين معنى را در مورد انسان بيان داشته، ولى ناگفته پيداست كه اين حكم از نظر تكثير مثل در مورد چهارپايان و موجودات زنده ديگر نيز جارى است، در واقع خداوند نخواسته است در يك خطاب جمع كند، و از مقام والاى او بكاهد، لذا خطاب را تنها به انسانها كرده، تا حكم بقيه نيز به تبع انسانها روشن شود.
در توصيف سومى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: (هيچ چيزى همانند او نيست )( ليس كمثله شى ء ) .
اين جمله در حقيقت پايه اصلى شناخت تمام صفات خدا است كه بدون توجه به آن به هيچيك از اوصاف پروردگار نمى توان پى برد، زيرا خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه پويندگان طريق (معرفة الله ) قرار دارد همان پرتگاه تشبيه است كه خدا را در وصفى از اوصاف شبيه مخلوقاتش بدانند، اين امر سبب مى شود كه به (دره شرك ) سقوط كنند.
به تعبير ديگر او وجودى است بى پايان و نامحدود از هر نظر و هر چه غير او است محدود و متناهى است از هر نظر، از نظر عمر، قدرت، علم، حيات، اراده، فعل، و خلاصه همه چيز، و اين همان خط (تنزيه ) و پاك شمردن خداوند از نقائص ممكنات است.
به همين دليل بسيارى از مفاهيمى كه در مورد غير خداوند ثابت است در مورد ذات پاك او اصلا معنى ندارد، فى المثل بعضى از كارها براى ما (آسان ) است و بعضى (سخت )، بعضى از اشياء از ما (دور) است و بعضى (نزديك ) بعضى از حوادث در (گذشته ) واقع شده و بعضى در (حال ) يا (آينده ) واقع مى شود، همچنين بعضى (كوچك ) است و بعضى (بزرگ ) چرا كه وجود ما محدود است و با مقايسه موجودات ديگر با آن اين مفاهيم پيدا مى شود، اما براى وجودى كه از هر نظر بى نهايت است و ازل و ابد را همه در بر گرفته، اين معانى تصور نمى شود، دور و نزديكى درباره او نيست، همه نزديكند، مشكل و آسانى وجود ندارد، همه آسان است، آينده و گذشته اى نيست، همه براى او حال است، و قابل توجه اينكه درك اين معانى نياز به دقت و خالى كردن ذهن از آنچه به آن خو گرفته است مى باشد.
به همين دليل مى گوئيم: شناخت اصل وجود خدا آسان است، اما شناخت صفات او مشكل!
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد: و ما الجليل و اللطيف و الثقيل و الخفيف و القوى و الضعيف فى خلقه الا سواء (موجودات بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، قوى و ضعيف، همه در خلقتش يكسانند، و در برابر قدرت او بى تفاوت ).
و در پايان آيه و بيان اوصاف ديگر ذات مقدسش مى گويد: (او شنوا و بينا است )( و هو السميع البصير ) .
آرى او هم خالق است، و هم مدبر، هم شنوا است و هم بينا، و در عين حال شبيه و نظير و مانند ندارد، به همين دليل بايد تنها در سايه ولايت و ربوبيت او قرار گرفت، و قيد بندگى غير او را از خود برداشت.
در آخرين آيه مورد بحث سخن از سه قسمت ديگر از صفات فعل و ذات پروردگار است كه هر كدام مساله ولايت و ربوبيت او را در بعد خاصى نشان مى دهد:
نخست مى فرمايد (كليدهاى آسمانها و زمين در دست او است )( له مقاليد السماوات و الارض ) .
بنابراين هر كس هر چه دارد از او است، و هر چه مى خواهد بايد از او بخواهد، نه تنها (كليدها) بلكه (خزائن ) آسمانها و زمين نيز از آن او است( و لله خزائن السماوات و الارض ) (منافقون - 7).
(مقاليد) جمع مقليد (بر وزن اقليد) به معنى كليد است، و اين كلمه در بسيارى از مواقع به صورت كنايه از تسلط كامل بر چيزى به كار مى رود، گفته مى شود كليد اين كار در دست من است، يعنى راه و برنامه و شرايط پيروزى آن همه در اختيار من قرار دارد و (درباره ريشه اين لغت و ويژگيهاى آن بحث مشروحترى در ذيل آيه 63 سوره زمر در جلد 19 آورده ايم ).
در توصيف بعد كه در حقيقت نتيجه اى است براى توصيف قبل، مى افزايد: (روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد و براى هر كس بخواهد تنگ و محدود مى سازد)( يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ) .
از آنجا كه خزائن عالم در دست او است تمام رزق و روزيها نيز در قبضه قدرت او قرار دارد، و بر طبق مشيتش كه از حكمت او سرچشمه مى گيرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسيم مى كند.
و از آنجا كه بهره مند ساختن همه موجودات زنده از روزيها نياز به علم و آگاهى از مقدار، احتياجات و محل و ساير خصوصيات آنها دارد، در آخرين توصيف اضافه مى كند: (او به همه چيز دانا است )( انه بكل شى ء عليم ) .
درست همانند مطلبى كه در آيه 6 سوره هود آمده است:( و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين ) : (هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خدا است، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى داند، همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است ).
و به اين ترتيب در چهار آيه مورد بحث يازده وصف ديگر از اوصاف كماليه پروردگار (اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل ) بيان شده است:
وصف ولايت مطلقه او، احياى مردگان، توانائى بر همه چيز، خالقيت آسمانها و زمين، آفرينش همسران و تكثير انسانها، عدم وجود مثل و مانند براى او، شنوا بودن، بينا بودن، سلطه بر خزائن آسمان و زمين، رزاقيت، و علم او به همه چيز.
صفاتى كه از نظر بيان مكمل يكديگر، و همه دليلى بر ولايت و ربوبيت او و در نتيجه طريقى است براى اثبات توحيد عبادت.
نكته ها:
1 - شناخت صفات خدا
از آنجا كه علم و دانش ما بلكه تمام هستى ما محدود است هرگز نمى توانيم به كنه و حقيقت ذات خداوند كه نامحدود است، برسيم چرا كه آگاهى از كنه چيزى به معنى احاطه بر او است، چگونه موجود محدود مى تواند احاطه بر ذات نامحدودى پيدا كند، همچنين شناخت كنه (صفات ) خدا كه عين ذات او است نيز براى موجود محدودى همچون ما امكان پذير نيست.
بنابراين آنچه ما از ذات و صفات خدا مى دانيم يك علم اجمالى است، و بيشتر بر محور آثارش دور مى زند.
از سوى ديگر چون الفاظ ما براى رفع نيازمنديهاى زندگى روزمره ما وضع شده، هرگز نمى تواند بيانگر ذات و صفات نامحدود حق باشد، لذا الفاظ علم و قدرت و حيات و ولايت و مالكيت و ساير الفاظى كه بيانگر صفات ثبوتيه و سلبيه او است رنگ ديگرى به خود مى گيرد، و اينجاست كه گاه به تعبيراتى برخورد مى كنيم كه در يك نظر سطحى متناقض و متضاد است، اما با دقت روشن مى شود كه همه بيانگر يك واقعيت است.
مثلا مى گوئيم خداوند هم (اول ) است و هم (آخر) هم (ظاهر) است و هم (باطن ) با همه چيز است اما همراه آنها نيست، و جدا از همه چيز است اما بيگانه از آنها نيست.
البته اگر با معيار مفاهيم اين الفاظ در موجودات محدود و ممكن سخن بگوئيم چيزى كه اول است نمى تواند آخر باشد، و چيزى كه ظاهر است نمى تواند باطن باشد، ولى هنگامى كه اين الفاظ را در افق ذات بى نهايت او مى انديشيم مى بينيم همه با هم جمع است، چرا كه موجود نامتناهى در عين اول بودن آخر و در عين ظاهر بودن باطن است.
اينجاست كه مى گوئيم مهم در شناخت اوصاف جمال و جلال او اين است كه به اين حقيقت توجه داشته باشيم (هيچ چيز مثل او نيست، و او نيز شبيه به هيچ چيز نيست )( ليس كمثله شى ء ) .
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) اين حقيقت را به وضوح در خطبه هاى نهج البلاغه بازگو كرده است، آنجا كه مى فرمايد: ما وحده من كيفه، و لاحقيقته اصاب من مثله، و لا اياه عنى من شبهه، و لا صمده من اشار اليه و توهمه:
(آنكس كه براى او كيفيت قائل شود او را يكتا ندانسته، و كسى كه براى او مثل و مانندى قرار دهد به حقيقت ذاتش پى نبرده.
و هر كس او را شبيه چيزى بشمرد او را قصد نكرده.
و آنكس كه به او اشاره كند يا در وهم و انديشه خويش آورد او را از ابعاد منزه ندانسته )!.
در جاى ديگر مى فرمايد: كل مسمى بالوحدة غيره قليل: (هر چيز نام وحدت بر آن گذارده شود موجود كمى است، جز او كه وحدتش دليل بر عظمت نامتناهى اوست ).
كوتاه سخن اينكه بايد در باب صفات خدا هميشه با چراغ (ليس كمثله شى ء) (چيزى همانند او نيست ) حركت كرد، و در پرتو (لم يكن له كفوا احد) (هيچكس همانند و شبيه او نيست ) به ذات پاكش نگريست، و تعبير (سبحان الله ) در عبادات و غير عبادات اشاره اى به همين حقيقت است.
2 - يك نكته ادبى
با توجه به اينكه (كاف ) در جمله (ليس كمثله شى ء) كاف تشبيه است
و به معنى مثل مى آيد جمله چنين معنى مى دهد: (همانند مثل او چيزى نيست ) اين تكرار سبب شده كه بسيارى از مفسران (كاف ) را زائده بدانند كه معمولا براى تاءكيد مى آيد، و در كلمات فصحاء فراوان است.
ولى در اينجا تفسير لطيفترى وجود دارد و آن اينكه گاه گفته مى شود: مثل تو از ميدان حوادث فرار نمى كند، يعنى مثل تو با اين شجاعت، با اين عقل و هوش و درايت نبايد از ميدان حوادث بگريزد (خلاصه كسى كه اوصاف تو را دارد بايد چنين و چنان باشد).
در آيه مورد بحث نيز معنى چنين مى شود: مثل خداوند با اين اوصاف كه ذكر شد، با اين علم گسترده و قدرت عظيم و بى پايان و... همانندى نخواهد داشت.
اين نكته نيز قابل توجه است كه به گفته بعضى از ارباب لغت چند واژه داريم كه همه معنى مثل را مى رساند، اما هيچكدام جامعيت مفهوم آن را ندارد:
(ند) (بر وزن ضد) در جائى گفته مى شود كه فقط منظور شباهت در جوهر و ماهيت است.
(شبه ) در جائى كه تنها سخن از كيفيت در ميان است.
(مساوى ) تنها در موردى گفته مى شود كه بحث از كميت است.
(شكل ) در جائى به كار مى رود كه قدر و مساحت مطرح است.
ولى (مثل ) مفهوم گسترده و عامى دارد كه همه اين مفاهيم در آن جمع است، لذا هنگامى كه خداوند اراده مى كند هرگونه شبيه و نظير را از ذات خود نفى كند مى فرمايد (ليس كمثله شى ء).
3 - چند يادآورى درباره روزى بخشى خداوند
الف - معيار گستردگى و تنگى روزى - هرگز نبايد تصور كرد كه وسعت رزق دليل بر محبت خداوند، و يا تنگى معيشت دليل بر خشم و غضب او است، زيرا خداوند گاه انسان را به وسعت روزى آزمايش مى كند، و اموال سرشارى در اختيار او قرار مى دهد، و گاه با تنگى معيشت ميزان مقاومت و پايمردى او را روشن مى سازد، و آنها را از اين طريق پرورش مى دهد.
گاه ثروت زياد مايه بلا و عذاب جان صاحبان آنهاست، و هرگونه آرامش و استراحت را از آنها مى گيرد چنانكه قرآن مجيد در آيه 55 سوره توبه مى گويد:( فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انما يريد الله ليعذبهم بها فى الحياة الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون ) : (فزونى اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مى خواهد آنان را به اين وسيله در زندگى دنيا مجازات كند و در حال كفر بميرند)!
در جاى ديگر مى گويد:( ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون ) : (آيا آنها چنين مى پندارند كه اموال و فرزندانى را كه به آنان داده ايم براى اين است كه درهاى خيرات را به رويشان بگشائيم، چنين نيست، آنها نمى فهمند) (مومنون - 55 - 56).
ب - تقدير روزى تضادى با تلاشها ندارد - نبايد از آياتى كه در زمينه تقدير و اندازه گيرى روزى به وسيله پروردگار آمده چنين استنباط كرد كه تلاشها و كوششها نقشى در اين زمينه ندارد، و اينها را بهانه تنبلى و فرار از زير بار مسؤ ليتها و مجاهدتها در مقياس فرد و اجتماع قرار داد، كه اين پندار بر ضد آيات فراوانى از قرآن مجيد است كه سعى و كوشش و تلاش را معيار موفقيتها شمرده است.
هدف اين است كه با تمام تلاشها و كوششها باز به روشنى مى بينيم دست ديگرى نيز در كار است كه گاه نتيجه تلاشها بر باد مى رود و گاه به عكس، تا مردم فراموش نكنند در پشت عالم اسباب دست قدرت مسبب الاسباب كار مى كند و در هر حال محروميتهاى ناشى از تنبلى و سستى را هرگز نبايد به حساب تقسيم روزى از ناحيه خداوند گذارد، چرا كه خود فرموده روزى را به تناسب تلاشها وسعت مى دهم.
ج - روزى تنها به معنى مواهب مادى نيست - روزى معنى وسيعى دارد كه روزيهاى معنوى را نيز در بر مى گيرد، بلكه روزى اصلى همين روزى معنوى است، در دعاها تعبير به رزق در مورد روزيهاى معنوى بسيار به كار رفته است، در مورد حج مى گوئيم: الهم ارزقنى حج بيتك الحرام.
در مورد و توفيق اطاعت و دورى از معصيت آمده: الهم ارزقنى توفيق الطاعة و بعد المعصية...
در دعاهاى روزه ماه رمضان مى خوانيم( اللهم ارزقنى فيه طاعة الخاشعين ) (دعاى روز 15) و همچنين در مواهب معنوى ديگر.
د - قرآن و اسباب فزونى روزى: قرآن چند امر را معرفى كرده كه خود درسى سازنده براى تربيت انسان است، در يكجا مى گويد:( لئن شكرتم لازيدنكم ) (هرگاه شكر نعمتها را بجا آوريد (و آن را در مصرف واقعى صرف كنيد) نعمت را بر شما افزون مى كنم ) (ابراهيم - 7).
در جاى ديگر مردم را به تلاش دعوت كرده، مى گويد هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه (او كسى است كه زمين را تسليم و خاضع در برابر شما قرار داد تا بر پشت آن راه رويد و از رزق آن استفاده كنيد) (ملك - 15).
در جاى ديگر تقوى و درستكارى را معيار گشايش روزى قرار داده مى فرمايد( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ) (هرگاه مردم روى زمين ايمان آورند و تقوا پيشه كنند بركات آسمان و زمين را به روى آنها مى گشائيم ) (اعراف - 96).
ه - تنگى رزق و مسائل تربيتى: گاه تنگى رزق به خاطر جلوگيرى از طغيان مردم است، چنانكه در آيه 27 شورى (همين سوره ) مى خوانيم:( و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض ) :
(هر گاه خداوند روزى را بر مردم گشاده دارد راه ظلم و طغيان پيش مى گيرند)!
ز - قرآن تاءكيد دارد كه انسانها روزى بخش خود را تنها خدا بدانند و از غير او تقاضا نكنند، و به دنبال اين ايمان و توكل بر نيرو و تلاش وسعى خود متكى باشند در آيه 3 فاطر آمده است:( هل من خالق غير الله يرزقكم من السماء و الارض ) : (آيا خالقى غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد) و در آيه 17 عنكبوت مى خوانيم:( فابتغوا عندالله الرزق ) : (تنها روزى را نزد خدا بجوئيد). و به اين ترتيب روح بى نيازى و ترك وابستگى و اباى نفس را در انسانها زنده مى كند.
در مورد تقسيم ارزاق و تلاش براى زندگى و اسباب و سرچشمه هاى روزى بحثهاى مشروحى در جلد 11 صفحه 310 به بعد ( ذيل آيه 71 نحل ) و در جلد 9 صفحه 18 به بعد (ذيل آيه 6 - هود) داشتيم.
آيه (13) و (14) و ترجمه
( شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى أوحينا إليك و ما وصينا به إبرهيم و موسى و عيسى أن أقيموا الدين و لاتتفرقوا فيه كبر على المشركين ما تدعوهم إليه الله يجتبى إليه من يشاء و يهدى إليه من ينيب ) (13)( و ما تفرقوا إلا من بعد ما جأهم العلم بغيا بينهم و لو لا كلمة سبقت من ربك إلى أجل مسمى لقضى بينهم و إن الذين أورثوا الكتاب من بعدهم لفى شك منه مريب ) (14)
ترجمه:
13 - آئينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود، و آنچه را بر تو وحى فرستاديم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد. خداوند هر كس را بخواهد بر مى گزيند، و كسى را كه به سوى او باز گردد هدايت مى كند.
14 - آنها پراكنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهى، و اين تفرقه جوئى بخاطر انحراف از حق بود (و عداوت و حسد) و اگر فرمانى از سوى پروردگارت صادر نشده بود
كه آنها تا سر آمد معينى زنده و آزاد باشند خداوند در ميان آنها داورى مى كرد و كسانى كه بعد از آنها وارثان كتاب شدند از آن در شك و ترديدند، شكى توأم با بدبينى و سوء ظن.
تفسير:
آئين تو عصاره آئين همه انبياست
از آنجا كه بسيارى از بحثهاى اين سوره در برابر مشركان است و در آيات قبل نيز از همين موضوع سخن به ميان آمده، آيات مورد بحث اين حقيقت را روشن مى سازد كه دعوت اسلام به توحيد دعوت تازه اى نيست، دعوت تمام پيامبران الوالعزم است، نه تنها اصل توحيد بلكه تمام اصول دعوت انبيا در مسائل بنيادى در همه اديان آسمانى يكى بوده است.
مى فرمايد: (خداوند آئينى را براى شما تشريع كرد كه به نخستين پيامبر اولوالعزم نوح توصيه كرده بوده )( شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا ) .
(همچنين آنچه را بر تو وحى فرستاديم، و ابراهيم و موسى و عيسى را به آن سفارش كرديم )( و الذين اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ) .
و به اين ترتيب آنچه در شرايع همه انبيا بوده و در شريعت تو است و (آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى )!
تعبير (من الدين ) نشان مى دهد كه هماهنگى شرايع آسمانى تنها در مساءله توحيد و يا اصول عقائد نيست، بلكه مجموعه دين الهى از نظر اساس و ريشه همه جا يكى است، هر چند تكامل جامعه انسانى ايجاب مى كند كه تشريعات و قوانين فرعى هماهنگ با تكامل انسانها رو به تكامل رود تا به حد نهائى و خاتم اديان رسد.
به همين دليل در آيات ديگر قرآن شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد اصول كلى عقائد و قوانين و وظايف در همه اديان يكسان بوده.
مثلا در شرح حال بسيارى از انبيا در قرآن مجيد مى خوانيم كه نخستين دعوتشان اين بود يا قوم اعبدوا الله.
و در جاى ديگر مى خوانيم( و لقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله ) : (ما در هر امتى رسولى را فرستاديم تا به مردم بگويند خداوند يگانه را پرستش كنيد).
انذار به رستاخيز نيز در دعوت بسيارى از انبيا آمده است (انعام 130، اعراف 59، شعراء 135، طه 15، مريم 31).
موسى و عيسى و شعيب (عليهالسلام ) از نماز سخن مى گويند (طه 14، مريم 31 هود 87) ابراهيم دعوت به حج مى كند (حج 27).
و روزه در همه اقوام پيشين بوده است (بقره 183).
لذا در دنباله آيه به عنوان يك دستور كلى به همه اين پيامبران بزرگ مى افزايد: (به همه آنها توصيه كرديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد)( ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ) .
توصيه به دو امر مهم: نخست برپا داشتن آئين خدا در همه زمينه ها (نه تنها عمل كردن بلكه اقامه و احياى آن ).
دوم پرهيز از بلاى بزرگ، يعنى تفرقه و نفاق در دين.
و به دنبال آن مى افزايد: (هر چند اين دعوت شما، بر مشركان سخت گران است )( كبر على المشركين ما تدعوهم اليه ) .
آنها بر اثر جهل و تعصب ساليان دراز آنچنان به شرك و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول كرده كه دعوت به توحيد مايه وحشت آنها است، بعلاوه در شرك منافع نامشروع سران مشركان محفوظ است، در حالى كه توحيد مايه قيام مستضعفان مى گردد و جلو هواپرستيها و مظالم آنها را مى گيرد.
ولى با اين حال همانگونه كه گزينش پيامبران به دست خدا است، هدايت مردم نيز به دست او است (خداوند هر كس را بخواهد بر مى گزيند، و كسى را كه به سوى او باز گردد هدايت مى كند)( الله يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب ) .
در اين آيه نكته هائى است كه بايد به آن توجه داشت:
1 - (شرع ) از ماده (شرع ) (بر وزن زرع ) در اصل به معنى راه روشن است، راه ورود به نهرها را نيز (شريعه ) مى گويند، سپس اين كلمه در مورد اديان الهى و شرايع آسمانى به كار رفته، چرا كه راه روشن سعادت در آن است، و طريق وصول به آب حيات ايمان و تقوى و صلح و عدالت است.
و از آنجا كه آب مايه پاكيزگى و طهارت و حيات است اين واژه تناسب روشنى با آئين الهى كه از نظر معنوى همين كارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانيت مى كند دارد.
2 - در اين آيه تنها به پنج تن از پيامبران خدا اشاره شده (نوح و ابراهيم و موسى عيسى و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چرا كه پيامبران اولو العزم يعنى صاحبان دين و آئين جديد تنها اين پنج تن هستند، و در حقيقت آيه اشاره اى است به انحصار پيامبران صاحب شريعت در اين پنج نفر.
3 - در آغاز از نوح ياد شده، چرا كه نخستين شريعت يعنى آئينى كه داراى همه گونه قوانين عبادى و اجتماعى بود از او آغاز گشت و پيامبران پيش از او برنامه و دستورات محدودى داشتند.
و به همين دليل در قرآن و روايات اسلامى سخنى از كتب آسمانى قبل از نوح نيامده است.
4 - قابل توجه اينكه در ذكر اين پنج تن نخست از نوح (عليهالسلام ) سخن به ميان آمده، سپس از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بعد از ابراهيم (عليهالسلام ) و موسى (عليهالسلام ) و عيسى (عليهالسلام ) اين ترتيب بندى به خاطر اين است كه نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته، و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و ديگران به ترتيب زمان ظهور بعد از آنها.
5 - اين نكته نيز قابل توجه است كه در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تعبير به اوحينا اليك (وحى بر تو فرستاديم ) مى كند، اما درباره سايرين تعبير به (توصيه ) شده است، شايد اين تفاوت تعبير براى اهميت اسلام نسبت به ساير اديان آسمانى است.
6 - در پايان آيه، در مورد چگونگى گزينش پيامبران تعبير به (من يشاء) (هر كس را بخواهد) كه اشاره سر بسته اى است به شايستگيهاى وجودى رسولان الهى.
اما در مورد امتها تعبير به (من ينيب ) (كسى كه به سوى خدا بازگردد، و از گناه توبه كند و از در اطاعت در آيد) تا معيار هدايت الهى و شرايط آن براى همگان روشن گردد و راه وصول به درياى رحمتش را بيابند.
در حديث قدسى آمده است: من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا و من اءتانى يمشى، اتيته هرولة: (كسى كه يك وجب به سوى من آيد من يك ذراع به سوى او مى روم، و كسى كه آهسته به سوى من بيايد من شتابان به سوى او مى روم )!.
اين احتمال نيز در تفسير جمله اخير داده شده است كه (اجتباء) و گزينش مخصوص انبيا نيست، بلكه تمام بندگان خالص و مخلص را كه داراى مقام والاى الهى بودند شامل مى گردد.
و از آنجا كه يكى از دو ركن دعوت انبياى اولوالعزم عدم تفرقه در دين است و مطمئنا همه آنها روى اين مسأله تبليغ كردند، اين سؤ ال پيش مى آيد پس سرچشمه اينهمه اختلافات مذهبى از كجا است؟
آيه بعد به پاسخ اين سؤ ال پرداخته، سرچشمه اصلى اختلافات دينى را چنين بيان مى كند: (آنها راه تفرقه را پيش نگرفتند مگر بعد از آنكه اتمام حجت بر آنها شد، و علم و آگاهى كافى به آنها رسيد، و اين تفرقه جوئى به خاطر حب دنيا و رياست و ظلم و حسد و عداوت بود)( و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم ) .
آرى دنيا پرستان ستمگر، و حسودان كينه توز، در برابر آئين يكپارچه انبيا قيام كردند، و هر گروهى را به راهى نمودند، تا پايه هاى رياست خود را تقويت كنند، و منافع دنياى خويش را تأمين نمايند، و حسادتها و عداوتهاى خود را با مؤ منان راستين و مكتب انبيا آشكار سازند، ولى تمام اينها بعد از اتمام حجت بود.
به اين ترتيب سرچشمه اختلافهاى مذهبى جهل و بيخبرى نبود، بلكه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود.
(دانشمندان دنيا طلب ) و (عوامهاى متعصب و كينه توز) دست به دست هم دادند و اين اختلافات را بنيان نهادند.
اين آيه پاسخ روشنى است به آنها كه مى گويند مذهب در ميان بشر ايجاد اختلاف كرده، و خونريزيهاى فراوانى در طول تاريخ ببار آورده است، زيرا اگر دقت شود مذهب هميشه عامل وحدت و يكپارچگى در محيط خود بوده (همانگونه كه در مورد اسلام و قبايل حجاز و حتى اقوام خارج از جزيره عرب تحقق يافت و به اختلافات پايان و امت واحدى ساخت ).
ولى سياستهاى استعمارى در ميان مردم تفرقه ايجاد كرد، به اختلافات دامن زد، و مايه خونريزى شد، افزودن سليقه هاى شخصى و تحميل آن بر مذاهب آسمانى خود يك عامل بزرگ ديگر تفرقه بود كه آنهم از (بغى ) مايه مى گرفت.
(بغى ) به گونهاى كه در ريشه اصلى لغوى آن ذكر كرده اند (درخواست تجاوز و انحراف از خط ميانه و تمايل به افراط و تفريط) است، خواه به اين درخواست جامه عمل پوشيده شود يا نه، گاه در كميت چيزى است، و گاه در كيفيت، و به همين مناسبت غالبا به معنى ظلم و ستم به كار مى رود.
گاهى نيز به معنى هر گونه (طلب و تقاضا) هر چند امر خوب و شايسته اى باشد آمده است.
لذا (راغب ) در (مفردات ) (بغى ) را به دو شعبه تقسيم مى كند شعبه (ممدوح ) و (مذموم ) كه اولى تجاوز از حد عدالت و رسيدن به احسان و ايثار، و تجاوز از واجبات و رسيدن به مستحبات است، و دومى تجاوز از حق و تمايل به باطل است.
سپس قرآن مى افزايد: (اگر فرمانى از سوى پروردگار تو صادر نشده بود كه آنها تا سر آمد معينى زنده و آزاد باشند خداوند در ميان آنها داورى مى كرد، طرفداران باطل را نابود مى ساخت و پيروان حق را پيروز)( و لو لا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم ) .
آرى دنيا سراى آزمون و پرورش و تكامل است، و اين بدون آزادى عمل امكان پذير نيست، اين فرمان تكوينى خداوند است كه از آغاز خلقت انسان
بوده و دگرگونى در آن راه ندارد، اين طبيعت زندگى دنيا است، ولى از امتيازات سراى آخرت حل تمام اين اختلافات و رسيدن انسانيت به يكپارچگى كامل است لذا از قيامت تعبير به (يوم الفصل ) شده است.
و در آخرين جمله به توضيح حال كسانى مى پردازد كه بعد از اين گروه بر سر كار آمدند، گروهى كه عهد پيامبران را درك نكردند، و زمانى چشم گشودند كه نفاق افكنان و تفرقه اندازان فضاى جامعه بشريت را با اعمال شيطنت آميز خود تيره و تار كرده بودند، و آنها نتوانستند به خوبى حق را دريابند.
مى فرمايد: (كسانى كه بعد از آنها وارثان كتب آسمانى شدند از آن در شك و ترديدند، شكى توام با بدبينى و سوء ظن )!( و ان الذين اورثوا الكتاب من بعد هم لفى شك منه مريب ) .
در حقيقت معنى (ريب ) اين قيد را نيز ذكر كرده اند: به شكى گفته مى شود كه سرانجام بعد پرده از روى آن برداشته شود و به حقيقت تبديل گردد، شايد اين امر اشاره به ظهور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با دلائل روشن باشد كه آثار شك و ريب را از دلهاى حق طلبان زدود.
نكته:
در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است كه در تفسير آيه شرع لكم من الدين فرمود: مخاطب در جمله (ان اقيموا الدين ) امام است، و جمله (لا تتفرقوا فيه ) كنايه از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) است.
بديهى است منظور انحصار دين در ولايت على (عليهالسلام ) نمى باشد، بلكه هدف بيان اين حقيقت است كه مساءله ولايت امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نيز از اركان دين به شمار مى رود.
آيه (15) و ترجمه
( فلذلك فادع و استقم كما أمرت و لا تتبع أهواءهم و قل أمنت بما أنزل الله من كتب و أمرت لا عدل بينكم الله ربنا و ربكم لنا أعملنا و لكم اءعملكم لا حجة بيننا و بينكم الله يجمع بيننا و إليه المصير ) (15)
ترجمه:
15 - تو نيز آنها را به سوى اين آئين واحد الهى دعوت كن، و آنچنان كه مامور شده اى استقامت نما، و از هوا و هوسهاى آنان پيروى مكن، و بگو: به هر كتابى كه از سوى خدا نازل شده ايمان آورده ام، و مامورم در ميان شما عدالت كنم، خداوند پروردگار ما و شما است، نتيجه اعمال ما از آن ما است و نتيجه اعمال شما از آن شما، خصومت شخصى در ميان ما نيست، و خداوند ما و شما را در يكجا جمع مى كند، و بازگشت همه به سوى او است.
تفسير:
آن گونه كه ماءمور شده اى استقامت كن!
از آنجا كه در آيات قبل مساءله تفرقه امتها بر اثر بغى و ظلم و انحراف مطرح شده، در آيه مورد بحث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دستور مى دهد كه براى حل اختلافات و احياى آئين انبيا بكوشد، و در اين راه نهايت استقامت را به خرج دهد.
مى فرمايد: (انسانها را به سوى آئين واحد الهى دعوت كن، و از اختلافات برهان )( فلذلك فادع ) .
سپس دستور به استقامت در اين راه داده، مى گويد: (آن گونه كه ماءمور شدهاى ايستادگى كن )( و استقم كما امرت ) .
جمله (كماامرت ) (آنچنانكه مامور شده اى ) ممكن است اشاره به مرحله عالى استقامت و يا اشاره به اينكه استقامت هم از نظر كميت و كيفيت و مدت و خصوصيات ديگر همه بايد منطبق بر دستور و برنامه الهى باشد.
و از آنجا كه اهواء و هوسهاى مردم در اين مسير از موانع بزرگ راه است، در سومين دستور مى افزايد: (و از هوا و هوسهاى آنها پيروى مكن )( و لا تتبع اهوائهم ) .
چرا كه هر گروهى تو را به تمايلات و منافع شخصى خود دعوت مى كنند، همان دعوتى كه سرانجامش تفرقه و پراكندگى و نفاق است، پا بر سر اين هواها بگذار، و همه را گرد آئين واحد پروردگار جمع كن.
و چون هر دعوتى نقطه شروعى دارد، نقطه شروع آن را خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرار مى دهد، و در چهارمين دستور مى فرمايد: (بگو من ايمان آورده ام به هر كتابى كه از سوى خدا نازل شده است )( و قل آمنت بما انزل الله من كتاب ) .
من در ميان كتب آسمانى فرق نمى نهم، همه را به رسميت مى شناسم، و همه را دعوت كننده به توحيد و معارف پاك دينى و تقوى و پاكى و حق و عدالت، و آئين من در حقيقت جامع همه آنها و مكمل آنها است. من همانند اهل كتاب نيستم كه هر كدام ديگرى را نفى كند، يهود مسيحيان را، و مسيحيان يهود را، و حتى پيروان هر آئين نيز از ميان آيات كتب دينى خود آن را مى پذيرند كه با اميال و خواسته هاشان هماهنگ است، من همه را بدون استثنا پذيرا شده ام، چرا كه اصول اساسى همه يكى است.
و از آنجا كه براى ايجاد وحدت رعايت (اصل عدالت ) ضرورت دارد، در پنجمين دستور آن را مطرح كرده، مى فرمايد: (بگو من ماءمورم كه در ميان همه شما عدالت كنم )( و امرت لاعدل بينكم ) .
چه در قضاوت و داوريها، چه در حقوق اجتماعى و مسائل ديگر.
و به اين ترتيب آيه مورد بحث از پنج دستور مهم تشكيل يافته كه از اصل دعوت آغاز مى شود، سپس وسيله پيشرفت آن يعنى استقامت مطرح مى گردد، بعد به موانع راه كه (هواپرستى ) است، اشاره شده، سپس نقطه شروع كه از خويشتن است بيان گرديده، و سرانجام هدف نهائى كه گسترش و تعميم عدالت است عنوان شده.
بدنبال اين پنج دستور، به جهات مشترك همه اقوام كه آنهم در پنج قسمت خلاصه شده، اشاره مى كند، مى فرمايد:
(خدا پروردگار ما و شماست )( الله ربنا و ربكم ) .
(اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن شما، و هر يك در مقابل اعمال خويش مسئوليم )( لنا اعمالنا و لكم اعمالكم ) .
در ميان ما و شما خصومتى نيست، و هيچيك را بر ديگرى امتيازى نمى باشد و ما غرض شخصى با شما نداريم( لا حجة بيننا و بينكم ) .
اصولا نيازى به احتجاج و استدلال نيست چرا كه حق به قدر كافى واضح شده، از اين گذشته سرانجام همه ما در يكجا جمع مى شويم و (خداوند ما و شما را در قيامت جمع مى كند)( الله يجمع بيننا ) .
و قاضى همه ما در آن روز يكى است آرى (بازگشت همه به سوى او است )( و اليه المصير ) .
به اين ترتيب هم خداى ما يكى است، و هم سرانجام ما يكجاست، و هم قاضى دادگاه و مرجع امورمان، و از اين گذشته همه در برابر اعمالمان مسئوليم، و هيچيك امتيازى بر ديگرى جز به ايمان و عمل پاك نداريم.
ين بحث را با ذكر يك حديث جامع پايان مى دهيم:
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ثلاث منجيات، و ثلاث مهلكات، فالمنجيات: العدل فى الرضا و الغضب، و القصد فى الغنى و الفقر، و خشية الله فى السر و العلانية، و المهلكات: شح مطاع، و هوى متبع، و اعجاب المرء بنفسه:
سه چيز است كه سبب نجات آدمى است، و سه چيز مايه هلاكت او است: اما سه چيز كه باعث نجات او مى شود: دادگرى و عدالت در حالت خشنودى و غضب است، و ميانه روى در حالت غنا و فقر، و ترس از خدا در پنهان و آشكار.
و اما سه چيز كه مايه هلاك آدمى است: بخلى است كه انسان از آن پيروى كند، و هوا و هوس سركش و حاكم، و خودپسندى است.
آيه (16) تا (18) و ترجمه
( والذين يحاجون فى الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد ) (16)
( الله الذى أنزل الكتاب بالحق والميزان و ما يدريك لعل الساعة قريب ) (17)
( يستعجل بها الذين لا يؤ منون بها والذين أمنوا مشفقون منها و يعلمون إنها الحق إلا إن الذين يمارون فى الساعة لفى ضلل بعيد ) (18)
ترجمه:
16 - آنها كه درباره خدا بعد از پذيرفتن دعوت او، محاجه مى كنند دليل آنها نزد پروردگارشان باطل و بى اساس است و غضب بر آنها است و عذاب شديد از آن آنها.
17 - خداوند كسى است كه كتاب را به حق نازل كرد و ميزان (سنجش حق و باطل ) را، اما تو چه مى دانى شايد ساعت (قيام قيامت ) نزديك باشد.
18 - آنها كه به قيامت ايمان ندارند درباره آن شتاب مى كنند، ولى آنها كه ايمان آورده اند پيوسته با خوف و هراس مراقب آن هستند، و مى دانند آن حق است آگاه باشيد آنها كه در قيامت ترديد مى كنند در گمراهى عميقى هستند.
تفسير:
شتاب نكنيد، قيامت مى آيد!
از آنجا كه در آيات گذشته اين سخن به ميان آمد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماءمور بود ضمن احترام به محتواى كتب آسمانى عدالت را در ميان همه مردم اجرا كند و هرگونه خصومت و محاجه با آنها را ترك كند، در آيات مورد بحث براى تكميل اين سخن و اين كه حقانيت پيامبر اسلام نياز به دليل ندارد مى فرمايد: (آنها كه درباره خداوند يكتا به محاجه برمى خيزند بعد از آن كه دعوت او از سوى مردم پذيرفته شد دليل آنها نزد پروردگارشان باطل و بى اساس است )( و الذين يحاجون فى الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة عند ربهم ) .
(و خشم و غضب پروردگار بر آنها است ) (چون از روى علم و عمد به مخالفت خود ادامه مى دهند)( و عليهم غضب ) .
(و عذاب شديد الهى نيز در قيامت از آن آنها است )( و لهم عذاب شديد ) چرا كه لجاجت و عناد ثمره اى جز اين ندارد.
در اين كه منظور از جمله( من بعد ما استجيب له ) (بعد از آن كه دعوت او اجابت شد) چيست؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند.
گاه گفته اند منظور اجابت توده هاى مردم پاك دل و بى غرض مى باشد كه با الهام از فطرت الهى و مشاهده محتواى وحى و معجزات گوناگون پيامبر اسلام سر تسليم در برابر او فرود آوردند.
و گاه اجابت دعاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در حق مخالفان در روز جنگ بدر كه منجر به نابودى بخش عظيمى از لشكر آنان و درهم شكستن شوكتشان شد ذكر كرده اند.
و گاه آن را اشاره به پذيرش خود آنها يعنى اهل كتاب دانسته اند، كه قبل از ظهور پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در انتظارش بودند و نشانه هاى او را براى مردم از كتابهاى خود مى خواندند و اظهار علاقه و ايمان نسبت به او مى نمودند، اما پس از ظهور اسلام چون منافع نامشروعشان به خطر افتاد راه انكار پيش گرفتند.
از همه مناسبتر تفسير اول است، زيرا تفسير دوم ايجاب مى كند كه اين آيات بعد از غزوه بدر نازل شده باشد، در حالى كه دليل روشنى بر اين امر در دست نيست و به نظر مى رسد كه همه اين آيات در مكه نازل شده باشد.
و تفسير سوم با لحن آيه موافق نيست، زيرا بايد گفته شود: (من بعد استجابوا له ) (بعد از آن كه دعوت او را اجابت كردند).
بعلاوه ظاهر جمله (يحاجون فى الله ) اشاره به گفتگوى مشركان درباره خدا است، نه اهل كتاب درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اما اين محاجه باطل اشاره به طرح چه مسائلى است؟ باز محل گفتگو است.
بعضى گفته اند: منظور ادعاى يهود است كه مى گفتند آئين ما پيش از اسلام بوده و برتر از آن است.
يا اين كه شما مدعى وحدت هستيد بيائيد آئين موسى (عليهالسلام ) را كه مورد قبول طرفين است بپذيريد.
ولى همانگونه كه گفتيم بعيد است كه روى سخن در اين آيات با يهود و اهل كتاب باشد چرا كه (محاجه درباره الله ) بيشتر متناسب با مشركان است، بنابراين جمله فوق اشاره به دلائل بى اساس و پوسيده اى است كه مشركان براى پذيرش شرك مى آوردند، از جمله شفاعت بتها و يا پيروى از آئين نياكانشان.
به هر حال افراد لجوجى كه بعد از آشكار شدن حق به لجاجت و پافشارى خود ادامه مى دهند هم در نظر خلق خدا رسوا هستند و هم مشمول غضب خالق در اين جهان و جهان ديگر مى باشند.
سپس به يكى از دلائل توحيد و قدرت پروردگار، كه در عين حال متضمن اثبات نبوت است در مقابل احتجاج كنندگان بى منطق پرداخته مى گويد: (خداوند همان كسى است كه كتاب آسمانى را به حق نازل كرد و همچنين ميزان را)( الله الذى انزل الكتاب بالحق و الميزان ) .
(حق ) كلمه جامعى است كه معارف و عقائد حقه، و همچنين اخبار صحيح و برنامه هاى هماهنگ با نيازهاى فطرى و اجتماعى را و آنچه از اين قبيل است شامل مى شود، چرا كه حق، همان چيزى است كه با عينيت خارجى موافق است و تحقق يافته، و جنبه ذهنى و پندارى ندارد.
همچنين (ميزان ) در اينگونه موارد معنى جامعى دارد هر چند معنى آن در لغت به معنى (ترازو) و ابزار سنجش وزن است، اما در معنى كنائى به هر گونه معيار سنجش، و قانون صحيح الهى، و حتى شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان راستين (عليهالسلام ) كه وجودشان معيار تشخيص حق از باطل است اطلاق مى گردد و ميزان روز قيامت نيز نمونه اى است از اين معنى.
به اين ترتيب خداوند كتابى بر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل كرده است كه هم حق است، و هم ميزان ارزيابى ارزشها است، به گونه اى كه دقت در محتواى اين كتاب، از معارف و عقائدش گرفته تا طرق استدلال منطقى آن، و از قوانين اجتماعيش گرفته تا برنامه هائى كه براى تهذيب نفوس و تكامل انسانها ريخته دليل حقانيت آن است، اين محتوى عالى با اين عمق و عظمت، آنهم از يك فرد امى و درس نخوانده كه از عقب افتاده ترين محيطها برخاسته خود دليلى است بر عظمت پروردگار و وجود عالم ماوراء طبيعت و هم دليلى است بر حقانيت آورنده آن.
و به اين ترتيب جمله فوق پاسخى است براى مشركان و هم اهل كتاب.
و از آنجا كه نتيجه همه اين مسائل، مخصوصا بروز و ظهور كامل حق و عدالت و ميزان در قيامت است در پايان آيه مى گويد: (تو چه ميدانى شايد ساعت ( قيام رستاخيز) نزديك باشد)؟!( و ما يدريك لعل الساعة قريب ) .
همان قيامتى كه وقتى برپا شود همگان در دادگاه عدلش حضور مى يابند، و در برابر ميزان سنجشى كه حتى به اندازه سنگينى يكدانه خردل و كوچكتر از آن را دقيقا مى سنجند قرار مى گيرند.
سپس به موضع گيرى كفار و مؤ منان در برابر آن، پرداخته مى گويد: (آنها كه به قيامت ايمان ندارند درباره آن شتاب مى كنند، و مى گويند اين قيامت كى خواهد آمد)؟!( يستعجل بها الذين لا يؤ منون بها ) .
آنها هرگز به خاطر عشق به قيامت و رسيدن به لقاى محبوب، اين سخن را نمى گويند، بلكه از روى استهزاء و مسخره و انكار چنين تقاضائى دارند، و اگر مى دانستند قيامت بر سر آنها چه مى آورد هرگز چنين تقاضائى نداشتند.
(ولى آنها كه ايمان آورده اند پيوسته با خوف و هراس مراقب آن هستند، و مى دانند پيوسته آن حق است و خواهد آمد)( والذين آمنوا مشفقون منها و يعلمون انها الحق ) .
البته لحظه قيام قيامت بر همه پوشيده است، حتى بر پيامبران مرسل و فرشتگان مقرب خدا، تا هم وسيله تربيت مداوم باشد براى مؤ منان، و هم آزمون و اتمام حجتى براى منكران، ولى اصل وقوع آن جاى ترديد نيست.
و از اينجا روشن مى شود كه ايمان به قيامت و دادگاه بزرگ عدل الهى مخصوصا با توجه به اين معنى كه هر لحظه احتمال وقوع آن مى رود چه تاءثير تربيتى عميقى در مؤ منان دارد.
و در پايان آيه به عنوان يك اعلام عمومى، مى فرمايد: (آگاه باشيد كسانى كه در قيامت ترديد مى كنند و با لجاج و عناد در مورد آن به محاجه مى پردازند. در گمراهى عميقى هستند)( الا ان الذين يمارون فى الساعة لفى ضلال بعيد ) .
چرا كه نظام اين جهان خود دليلى است بر اينكه مقدمه اى است بر جهان ديگر، كه بدون آن، آفرينش اين جهان، لغو و بى معنى است، نه با حكمت خداوند سازگار است و نه با عدالت او.
تعبير به (ضلال بعيد) اشاره به اين است كه گاه انسان راه را گم مى كند اما چندان فاصله با آن ندارد، با مختصر تلاش و جستجو ممكن است راه را پيدا كند، اما گاه چنان فاصله او زياد است كه ديگر پيدا كردن راه براى او مشكل يا غير ممكن است.
جالب توجه اينكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم:
(مردى با صداى بلند از رسول خدا در يكى از سفرها سؤ ال كرد و گفت: اى محمد!... پيامبر نيز با صدائى بلند همچون صداى خودش فرمود: چه مى گوئى )؟
عرض كرد: متى الساعة؟ (روز قيامت كى خواهد بود)؟
پيامبر فرمود: انها كائنة فما اعددت لها؟: (قيامت خواهد آمد، براى آن چه تهيه كرده اى )؟
عرض كرد: حب الله و رسوله!: (سرمايه من محبت خدا و پيامبر او است ).
پيامبر فرمود: (انت مع من احببت ): (تو با كسى خواهى بود كه او را دوست دارى )!.
آيه (19) و (20) و ترجمه
( الله لطيف بعباده يرزق من يشاء و هو القوى العزيز ) (19)( من كان يريد حرث الاخرة نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها و ما له فى الاخرة من نصيب ) (20)
ترجمه:
19 - خداوند نسبت به بندگانش لطف دارد، هر كس را بخواهد روزى مى دهد، و او قوى و شكست ناپذير است.
20 - كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت مى دهيم، و بر محصولش مى افزائيم، و آنها كه فقط كشت دنيا را مى طلبند كمى از آن به آنها مى دهيم اما در آخرت هيچ نصيبى ندارند!
تفسير:
مزرعه دنيا و آخرت
از آنجا كه در آيات قبل بحثى از عذاب شديد خداوند به ميان آمد، و نيز تقاضائى از ناحيه منكران معاد مطرح شده بود كه چرا قيامت زودتر برپا نمى شود؟ نخستين آيه مورد بحث براى آميختن آن (قهر) با (لطف ) و براى پاسخگوئى به شتاب كردن بى معنى منكران معاد مى فرمايد: (خداوند نسبت به بندگانش لطيف است، و داراى لطف و مرحمت )( الله لطيف بعباده ) .
اگر در يكجا تهديد به عذاب شديد مى كند در جاى ديگر وعده لطف مى دهد، آن هم لطفى نامحدود و گسترده، و اگر در مجازات جاهلان مغرور تعجيل نمى كند آن هم از لطف او است.
سپس يكى از مظاهر بزرگ لطف عميقش را كه روزى گسترده او است مطرح كرده مى گويد: (هر كس را بخواهد روزى مى دهد) (يرزق من يشاء).
منظور اين نيست كه گروهى از روزى او محرومند، بلكه منظور توسعه روزى است درباره هر كس بخواهد، همانگونه كه در آيه 26 سوره رعد آمده است:( الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ) : (خداوند روزى را بر هر كس بخواهد وسيع و براى هر كس بخواهد تنگ مى سازد).
در چند آيه بعد از همين سوره نيز مى خوانيم: گستردگى و محدوديت روزى او روى حساب معينى است، چرا كه (اگر خداوند روزى را براى همه گسترده سازد در زمين طغيان خواهند كرد):( و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض ) (آيه 27 - همين سوره ).
روشن است كه (روزى ) در اينجا هم ارزاق معنوى را شامل مى شود و هم مادى را، هم جسمانى و هم روحانى، هنگامى كه مبداء لطف او است و روزى دهنده نيز او است، پس چرا به سراغ بتهائى مى رويد كه نه رازقند و نه لطيف، نه گرهى به كار كسى مى زنند و نه گرهى مى گشايند؟!
و در پايان آيه مى افزايد: (او قوى و شكست ناپذير است )( و هو القوى العزيز ) .
اگر وعده روزى و لطف به بندگان مى دهد قادر بر انجام اين امر مى باشد و به همين دليل هرگز در وعده هاى او تخلف نيست.
توجه به اين نكته لازم است كه (لطيف ) دو معنى دارد: يكى همان كه در بالا گفتيم يعنى صاحب لطف و محبت و مرحمت، و ديگر آگاه بودن از امور دقيق و پنهانى، و از آنجا كه روزى دادن به همه بندگان نياز به اين دارد كه از تمام آنها در هر گوشه و كنار در سراسر آسمان و زمين آگاه و با خبر باشد در آغاز به لطيف بودنش اشاره مى كند و سپس به مقام رزاقيت و لذا در آيه 6 سوره هود بعد از آنكه مى گويد: (روزى همه جنبندگان روى زمين بر خدا است ) اضافه مى كند: و يعلم مستقرها و مستودعها (او قرارگاه و محل نقل و انتقال همه آنها را مى داند).
البته ميان اين دو معنى نه تنها تناقضى نيست، بلكه مكمل يكديگرند، لطيف كسى است كه هم از نظر آگاهى كامل باشد، و هم از نظر لطف و محبت در حق بندگان، و از آنجا كه خداوند هم به خوبى از نيازهاى بندگانش آگاه است و هم به بهترين وجه به نيازهايشان پاسخ مى گويد از همه كس شايسته تر براى اين نام است.
به هر حال در آيه فوق به چهار وصف از اوصاف پروردگار اشاره شده: مقام لطف، و رازقيت، و قوت، و عزت، كه بهترين دليل بر مقام (ربوبيت ) است چرا كه (رب ) (مالك و مدبر) بايد واجد اين صفات باشد.
در آيه بعد با يك تشبيه لطيف، مردم جهان را در برابر روزيهاى پروردگار و چگونگى استفاده از آن، به كشاورزانى تشبيه مى كند كه گروهى براى آخرت كشت مى كنند، و گروهى براى دنيا، و نتيجه هر يك از اين دو زراعت را مشخص مى كند، مى فرمايد: (كسى كه زراعت آخرت را طالب باشد به او بركت مى دهيم و بر محصولش مى افزائيم )( من كان يريد حرث الاخرة نزد له فى حرثه ) .
(و آنها كه فقط براى دنيا كشت كنند و تلاش و كوشششان براى بهره گيرى از اين متاع زود گذر و فانى باشد تنها كمى از آنچه را مى طلبند به آنها مى دهيم اما در آخرت هيچ نصيب و بهره اى نخواهند داشت )( و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها و ما له فى الاخرة من نصيب ) .
تشبيه جالب و كنايه زيبائى است: انسانها همگى زارعند و اين جهان مزرعه ماست، اعمال ما بذرهاى آن، و امكانات الهى بارانى است كه بر آن مى بارد، اما اين بذرها بسيار متفاوت است، بعضى محصولش نامحدود، جاودانى و درختانش هميشه خرم و سرسبز و پر ميوه، اما بعضى ديگر محصولاتش بسيار كم، عمرش كوتاه و زودگذر، و ميوه هائى تلخ و ناگوار دارد.
تعبير به (يريد) (مى خواهد و اراده مى كند) در حقيقت اشاره به تفاوت نيتهاى مردم است، و مجموع آيه شرحى است پيرامون آنچه در آيه قبل از مواهب و روزيهاى پروردگار آمده كه گروهى از اين مواهب به صورت بذرهائى براى آخرت استفاده مى كنند و گروهى براى تمتع دنيا.
جالب اينكه در مورد كشتكاران آخرت مى گويد: نزد له فى حرثه (زراعت او را افزون مى كنيم ) ولى نمى گويد از تمتع دنيا نيز بى نصيبند، اما در مورد كشتكاران دنيا مى گويد: (مقدارى از آن را كه مى خواهند به آنها مى دهيم، بعد مى افزايد در آخرت هيچ نصيب و بهره اى ندارند).
به اين ترتيب نه دنياپرستان به آنچه مى خواهند مى رسند و نه طالبان آخرت از دنيا محروم مى شوند، اما با اين تفاوت كه گروه اول با دست خالى به سراى آخرت مى روند و گروه دوم با دستهاى پر!
نظير همين معنى در آيه 18 و 19 سوره اسراء به شكل ديگرى آمده است:( من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما تشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصلاها مذموما مدحورا و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا ) :
(كسى كه زندگى زودگذر را مى طلبد آن مقدار از آن را كه بخواهيم به هر كس اراده كنيم مى بخشيم، سپس دوزخ را براى او قرار مى دهيم، در آن وارد مى شود در حالى كه مذموم و رانده شده در گاه خدا است، و آن كس كه سراى آخرت را مى طلبد و كوشش خود را براى آن انجام دهد و ايمان داشته باشد به تلاشهاى او پاداش داده خواهد شد).
تعبير به (نزد له فى حرثه ) هماهنگ است با آنچه در آيات ديگر قرآن آمده، از جمله( من جاء بالحسنة فله عشر امثالها ) : (كسى كه كار نيكى انجام دهد ده برابر پاداش او است ) (انعام - 160) و( ليوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله ) (خدا پاداش آنها را به طور كامل مى دهد، و از فضلش بر آنها مى افزايد) (فاطر - 30).
به هر حال آيه فوق ترسيم گويائى از بينش اسلامى درباره زندگى دنيا است، دنيائى كه مطلوب بالذات است، و دنيائى كه مقدمه جهان ديگر و مطلوب بالغير، اسلام به دنيا به عنوان يك مزرعه مى نگرد كه محصولش در قيامت چيده مى شود.
تعبيراتى كه در لسان روايات يا بعضى ديگر از آيات قرآن آمده تاءييد و تاءكيدى بر همين معنا است.
مثلا در آيه 261 سوره بقره انفاق كنندگان را تشبيه به بذرى مى كند كه از آن هفت خوشه برمى خيزد، و از هر خوشه اى يكصد دانه، و گاه بيشتر، اين نمونه بذر افشانى آخرت است.
و در حديثى از پيامبر مى خوانيم: و هل تكب الناس على مناخرهم فى النار الا حصائد السنتهم: (آيا چيزى مردم را به رو در آتش مى افكند جز محصولات درو شده زبانهاى آنها.
و در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) آمده است: ان المال و البنين حرث الدنيا، والعمل الصالح حرث الاخرة و قد يجمعهما الله لاقوام: (مال و فرزندان كشت دنيا هستند و عمل صالح كشت آخرت، و گاه خداوند اين هر دو را براى قومى جمع مى كند).
اين نكته را نيز از آيه فوق مى توان استفاده كرد كه دنيا و آخرت هر دو نياز به تلاش و سعى و كوشش دارد، و هيچكدام بى زحمت و رنج به دست نمى آيد، همانگونه كه هيچ بذر و محصولى بى رنج و زحمت نيست، چه بهتر كه انسان با رنج و زحمتش درختى پرورش دهد كه بارش شيرين و هميشگى و دائم و برقرار باشد، نه درختى كه زود خزان مى شود و نابود مى گردد.
اين سخن را با حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پايان مى دهيم: فرمود: من كانت نيته الدنيا فرق الله عليه امره، و جعل الفقر بين عينيه، و لم ياته من الدنيا الا ما كتب له، و من كانت نيته الاخرة جمع الله شمله، و جعل غناه فى قلبه، و اتته الدنيا و هى راغمة!: (كسى كه نيتش دنيا باشد خداوند كار او را پريشان مى سازد، فقر را در برابر او قرار مى دهد و جز آنچه براى او مقرر شده چيزى از دنيا به چنگ نمى آورد، و كسى كه نيتش سراى آخرت باشد خداوند پراكندگى او را به جمعيت مبدل مى سازد، و غنا و بى نيازى را در قلبش قرار مى دهد، دنيا تسليم او مى گردد و به سراغ او مى آيد).
اينكه در ميان علما مشهور است الدنيا مزرعة الاخرة در حقيقت اقتباسى از مجموع بيانات فوق است.
آيه (21) تا (23) و ترجمه
( أم لهم شركؤا شرعوا لهم من الدين ما لم يأذن به الله و لو لا كلمة الفصل لقضى بينهم و إن الظالمين لهم عذاب أليم ) (21)( ترى الظالمين مشفقين مما كسبوا و هو واقع بهم والذين أمنوا و عملوا الصالحات فى روضات الجنات لهم ما يشاءون عند ربهم ذلك هو الفضل الكبير ) (22)( ذلك الذى يبشر الله عباده الذين أمنوا و عملوا الصالحات قل لا أسلكم عليه أجرا إلا المودة فى القربى و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا إن الله غفور شكور ) (23)
ترجمه:
21 - آيا معبودانى دارند كه آئينى براى آنها بى اذن خداوند تشريع كرده اند؟ اگر مهلت مقررى براى آنها نبود در ميانشان داورى مى شد (و دستور عذاب صادر مى گشت ) و براى ظالمان عذاب دردناكى است.
22 - در آن روز ستمگران را مى بينى كه از اعمالى كه انجام داده اند سخت بيمناكند، اما آنها را فرو مى گيرد، اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در بهترين باغهاى بهشتند، و هر چه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها فراهم است اين است فضل بزرگ.
23 - اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند به آن نويد مى دهد، بگو من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكى انجام دهد بر نيكى اش مى افزائيم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است.
شأن نزول:
در تفسير مجمع البيان شاءن نزولى براى آيات 23 تا 26 اين سوره از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است كه حاصلش چنين است:
هنگامى كه پيامبر وارد مدينه شد و پايه هاى اسلام محكم گرديد، انصار گفتند ما خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم مى رسيم و عرض مى كنيم: اگر مشكلات مالى پيدا شد اين اموال ما بدون هيچگونه قيد و شرط در اختيار تو قرار دارد، هنگامى كه اين سخن را خدمتش عرض كردند آيه( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) : (بگو من مزدى از شما در برابر رسالت جز محبت نزديكانم نمى طلبم ) نازل شد، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر آنها تلاوت كرد سپس فرمود نزديكان مرا بعد از من دوست داريد، آنها با خوشحالى و رضا و تسليم از محضرش بيرون آمدند، اما منافقان گفتند اين سخنى است كه او بر خدا افترا بسته، و هدفش اين است كه ما را بعد از خود در برابر خويشاوندانش ذليل كند آيه بعد نازل شد ام يقولون افترى على الله كذبا، و به آنها پاسخ گفت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سراغ آنان فرستاد و آيه را بر آنها تلاوت كرد، گروهى پشيمان شدند و گريه كردند و سخت ناراحت گشتند آيه سوم نازل گرديد: و هو الذى يقبل التوبة عن عباده.
پيامبر به سراغ آنها فرستاد و آنها را بشارت داد كه توبه خالصانه آنان مقبول درگاه خدا است.
تفسير:
مودت اهل بيت (عليهالسلام ) پاداش رسالت است
از آنجا كه در آيه 13 همين سوره سخن از تشريع دين از ناحيه پروردگار به وسيله پيامبران اولوالعزم بود در ادامه آن در نخستين آيه مورد بحث براى نفى تشريع ديگران، و اينكه هيچ قانونى در برابر قانون الهى رسميت ندارد، و اصولا حق قانونگذارى مخصوص خدا است مى فرمايد: (آيا آنها معبودانى دارند كه دين و آئينى بى اذن خداوند براى آنان تشريع كرده اند)( ام لهم شركاء شرعوا لهم من الدين ما لم ياذن به الله ) .
در حاليكه خالق و مالك و مدبر عالم هستى تنها او است، و به همين دليل حق قانونگذارى نيز مخصوص ذات پاك او است، و هيچكس بدون اذن او نمى تواند در قلمرو تشريع او دخالت كند، بنابراين در برابر تشريع او هر چه باشد باطل است.
به دنبال آن با لحنى تهديدآميز به تشريع كنندگان باطل هشدار داده مى گويد: (هر گاه فرمان حتمى خداوند دائر به مهلت دادن به اينگونه اشخاص نبود در ميان آنها داورى مى شد) دستور عذابشان صادر مى گشت و مجالى به آنها نمى داد( و لو لا كلمة الفصل لقضى بينهم ) .
در عين حال آنها نبايد اين حقيقت را فراموش كنند كه (براى ظالمان عذاب دردناكى است )( و ان الظالمين لهم عذاب اليم ) .
منظور از (كلمة الفصل ) مهلت مقررى است كه خداوند به اينگونه افراد داده تا آزادى عمل داشته باشند و اتمام حجت بر آنها بشود.
تعبير به (ظالمين ) درباره مشركانى كه عقيده به تشريعهائى در برابر قوانين الهى داشتند به خاطر وسعتى است كه در مفهوم (ظلم ) وجود دارد، و به هر كارى كه در غير موردش صورت گيرد اطلاق مى گردد ظاهر اين است كه منظور از (عذاب اليم ) عذاب روز قيامت است، چون اين تعبير در قرآن مجيد معمولا در اين معنى به كار مى رود، آيه بعد نيز گواه بر اين حقيقت است، و اينكه بعضى از مفسران آن را اعم از عذاب دنيا و آخرت گرفته اند (مانند قرطبى ) بعيد به نظر مى رسد.
سپس به توضيح كوتاهى درباره (عذاب ظالمين ) و توضيح بيشترى درباره (پاداش مؤ منان ) در مقابل آنها، پرداخته، مى گويد: (در آن روز ستمگران را مى بينى كه از اعمالى كه انجام داده اند سخت بيمناكند، اما چه فايده كه مجازات اعمالشان آنها را فرو مى گيرد)( ترى الظالمين مشفقين مما كسبوا و هو واقع بهم ) .
(اما كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند در بهترين و سرسبزترين باغهاى بهشت جاى دارند)( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات فى روضات الجنات ) .
(روضات ) جمع (روضة ) به معنى محلى است كه آب و درخت فراوان دارد لذا به باغهاى خرم و سرسبز (روضة ) اطلاق مى شود، از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه باغهاى بهشت متفاوت است، و مؤ منان صالح العمل در بهترين باغهاى بهشت جايشان است، و مفهوم اين سخن اين است كه مؤ منان گنهكار هنگامى كه مشمول عفو خدا شوند به بهشت راه مى يابند هر چند جاى آنها در (روضات ) نيست.
اما فضل الهى درباره مؤ منان صالح العمل به همين جا ختم نمى شود، آنها چنان مشمول الطاف او هستند كه (هر چه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها فراهم است )( لهم ما يشأون عند ربهم ) .
و به اين ترتيب هيچ موازنه اى بين (عمل ) و (پاداش آنها) وجود ندارد، بلكه پاداششان از هر نظر نامحدود است، چرا كه جمله (لهم ما يشاءون ) گوياى همين حقيقت است.
و از آن جالبتر تعبير (عند ربهم ) (نزد پروردگارشان ) مى باشد كه بيانگر لطف بى حساب خداوند درباره آنها است، چه موهبتى از اين بالاتر كه به مقام قرب خدا راه يابند؟ همانگونه كه درباره شهداء مى گويد: بل احياء عند ربهم يرزقون درباره مؤ منان صالح العمل نيز مى فرمايد: لهم ما يشاءون عند ربهم.
بى جهت نيست كه در پايان آيه مى گويد (اين است فضل بزرگ )( ذلك هو الفضل الكبير ) .
بارها گفته ايم شرح نعمتهاى بهشتى در بيان نمى گنجد، براى ما زندانيان جهان ماده قابل تصور نيست كه بدانيم در جمله لهم ما يشاءون عند ربهم چه مفاهيمى گنجانيده شده؟ مؤ منان چه چيزها مى خواهند؟ و در جوار قرب خداوند چه الطافى يافت مى شود.
اصولا هنگامى كه خداوند بزرگ چيزى را به عنوان فضل كبير توصيف
كند پيداست به قدرى عظمت دارد كه هر چه فكر كنيم از آن بالاتر است.
و به تعبير ديگر اين بندگان خالص كارشان بجائى مى رسد كه هر چه اراده كنند فراهم مى شود، يعنى پرتوى از قدرت بى پايان پروردگار كه( انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) (يس - 82) در وجودشان پيدا مى شود،چه فضيلت و موهبتى از اين بالاتر؟
در آيه بعد براى بيان عظمت اين پاداش بزرگ مى افزايد: (اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند به آن نويد مى دهد)( ذلك الذى يبشر الله عباده الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) .
بشارت مى دهد تا رنجهاى طاعت و بندگى و مبارزه با هواى نفس و جهاد در برابر دشمنان بر آنها سخت نيايد، و به آن پاداشهاى عظيم توان و نيروى بيشترى در راههاى پر فراز و نشيب زندگى براى رسيدن به رضاى پروردگار پيدا كنند.
و از آنجا كه ابلاغ اين رسالت از سوى پيامبر بزرگوار اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گاه اين توهم را ايجاد مى كرد كه او چه اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از مردم مى طلبد به دنبال اين سخن به پيامبر دستور مى دهد: (بگو: من هيچ اجر و پاداشى بر اين موضوع از شما درخواست نمى كنم، جز اينكه ذوى القرباى مرا دوست داريد)( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) .
دوستى ذوى القربى چنانكه مشروحا بيان خواهد شد بازگشت به مساءله ولايت و قبول رهبرى ائمه معصومين (عليهالسلام ) از دودمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند كه در حقيقت تداوم خط رهبرى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ادامه مساءله ولايت الهيه است، و پر واضح است كه قبول اين ولايت و رهبرى همانند نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سبب سعادت خود انسانها است و نتيجه اش به خود آنها بازگشت مى كند.
توضيح اينكه:
مفسران در تفسير اين جمله بحثهاى فراوانى دارند و تفسيرهاى مختلفى، كه هرگاه با ذهن خالى از پيشداوريها به آنها نگاه كنيم مى بينيم بر اثر انگيزه هاى مختلفى از مفهوم اصلى آيه دور شده اند، و احتمالاتى را برگزيده اند كه نه با محتواى آيه سازگار است و نه با شاءن نزول و ساير قرائن تاريخى و روائى.
رويهمرفته چهار تفسير معروف براى آيه وجود دارد.
1 - همان كه در بالا اشاره شد كه منظور از ذوى القربى نزديكان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و محبت آنها وسيله اى است براى قبول امامت و رهبرى ائمه معصومين (عليهالسلام ) از دودمان آنحضرت، و پشتوانه اى بر اداى رسالت.
جمعى از مفسران نخستين، و تمام مفسران شيعه اين معنا را برگزيده اند، و روايات فراوانى از طرف شيعه و اهل سنت در اين زمينه نقل شده كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد.
2 - منظور اين است كه اجر و پاداش رسالت دوست داشتن امورى است كه شما را به (قرب الهى ) دعوت مى كند.
اين تفسير را كه جمعى از مفسران اهل سنت انتخاب كرده اند به هيچوجه با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا در اين صورت معنى آيه چنين مى شود كه از شما مى خواهم كه اطاعت الهى را دوست بداريد، و مودت آن را به دل بسپاريد، در حالى كه بايد گفته شود من از شما اطاعت الهى را مى خواهم (نه مودت اطاعت الهى ).
بعلاوه در ميان مخاطبين آيه كسى وجود نداشت كه دوست ندارد به خدا نزديك شود حتى مشركان نيز علاقه داشتند كه به خدا نزديك شوند و اصولا عبادت بتها را وسيله اى براى اين كار مى پنداشتند.
3 - منظور اين است كه شما بستگان خودتان را به عنوان پاداش رسالت داريد و صله رحم بجا آوريد.
با اين تفسير هيچ تناسبى در ميان رسالت و پاداش آن وجود ندارد، زيرا دوست داشتن بستگان خود چه خدمتى مى تواند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده باشد؟ و چگونه ممكن است اجر رسالت قرارداده شود؟!
4 - منظور اين است كه پاداش من اين است كه خويشاوندى مرا نسبت به خود محفوظ داريد، و بخاطر اينكه با اكثر قبايل شما رابطه خويشاوندى دارم مرا آزار ندهيد (زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از طريق نسبى با قبايل قريش ارتباط داشت و از طريق سببى (ازدواج ) با بسيارى از قبايل ديگر، و از طريق مادر با جمعى از مردم مدينه از قبيله بنى النجار، و از طرف مادر رضاعى به قبيله بنى سعد).
اين تعبير بدترين معنائى است كه براى آيه شده است چرا كه درخواست اجر رسالت از كسانى است كه رسالت او را پذيرا شده اند، و هر گاه كسانى رسالت را پذيرا شوند ديگر نيازى به اين بحثها نيست، آنها پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به عنوان فرستاده الهى احترام مى گذارند، احتياجى ندارد كه به خاطر قرابت و خويشاونديش او را محترم بشمرند، چرا كه احترام ناشى از قبول رسالت ما فوق همه اينها است، در واقع اين تفسير را بايد از اشتباهات بزرگى شمرد كه دامان بعضى از مفسران را گرفته و مفهوم آيه را به كلى مسخ كرده است.
در اينجا براى اينكه به حقيقت محتواى آيه آشناتر شويم بهترين راه آن است كه از آيات ديگر قرآن كمك گيريم:
در بسيارى از آيات قرآن مجيد مى خوانيم: پيامبران مى گفتند پاداشى از شما در برابر دعوت رسالت نمى خواهيم، و پاداش ما تنها بر پروردگار عالميان است( ما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين ) .
و در مورد شخص پيامبر اسلام نيز تعبيرات مختلفى ديده مى شود: در يكجا مى گويد( قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله ) : (بگو پاداشى را كه از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من فقط بر خداوند است ) (سبا - 47).
و در جاى ديگر مى خوانيم: قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا: بگو من در برابر ابلاغ رسالت هيچگونه پاداشى از شما مطالبه نمى كنم، مگر كسانى كه بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزينند. و بالاخره در مورد ديگرى مى گويد:( قل ما اسئلكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين ) : (من از شما پاداشى نمى طلبم و چيزى بر شما تحميل نمى كنم ) (ص - 86).
هرگاه اين آيات سهگانه را با آيه مورد بحث در كنار هم بگذاريم نتيجه گيرى كردن از آن آسان است: در يكجا به كلى نفى اجر و مزد مى كند. در جاى ديگر مى گويد: من تنها پاداش از كسى مى خواهم كه راهى به سوى خدا مى جويد.
و در مورد سوم مى گويد پاداشى را كه از شما خواسته ام براى خود شما است.
و بالاخره در آيه مورد بحث مى افزايد: مودت در قربى پاداش رسالت من است، يعنى:
من پاداشى از شما خواسته ام كه اين ويژگيها را دارد: مطلقا چيزى نيست كه نفعش عائد من شود، صددرصد به سود خود شما است، و چيزى است كه راه شما را به سوى خدا هموار مى سازد.
به اين ترتيب آيا جز مساله ادامه خط مكتب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به وسيله رهبران الهى و جانشينان معصومش كه همگى از خاندان او بوده اند امر ديگرى مى تواند
باشد؟ منتها چون مساله مودت پايه اين ارتباط بوده در اين آيه با صراحت آمده است.
جالب اينكه غير از آيه مورد بحث در قرآن مجيد در پانزده مورد ديگر كلمه (القربى ) به كار رفته كه در تمام آنها به معنى خويشاوندان و نزديكان است با اينحال معلوم نيست چرا بعضى اصرار دارند كه (قربى ) منحصرا در اينجا به معنى (تقرب الى الله ) بوده باشد، و معنى ظاهر و واضح آن را كه در همه جا در قرآن در آن به كار رفته است كنار بگذارند؟
اين نكته نيز قابل توجه است كه در پايان همين آيه مورد بحث مى افزايد: (آن كس كه عمل نيكى انجام دهد بر نيكى عملش مى افزاييم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است و به اعمال بندگان جزاى مناسب مى دهد)( و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا ان الله غفور شكور ) .
چه حسنه اى از اين برتر كه انسان خود را هميشه در زير پرچم رهبران الهى قرار دهد، حب آنها را در دل گيرد، و خط آنها را ادامه دهد، در فهم كلام الهى آنجا كه مسائل براى او ابهام پيدا كند از آنها توضيح بخواهد، عمل آنها را معيار قرار دهد، و آنها را الگو و اسوه خود سازد.
رواياتى كه در تفسير اين آيه آمده است
شاهد گوياى ديگر براى تفسير فوق اينكه روايات فراوانى در منابع اهل سنت و شيعه از شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده كه نشان مى دهد منظور از (قربى ) اهل بيت و نزديكان و خاصان پيامبرند، به عنوان نمونه:
1 - احمد در فضائل الصحابه با سند خود از سعيد بن جبير از عامر چنين نقل مى كند: لما نزلت قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى قالوا: يا رسول الله من قرابتك؟ من هؤ لاء الذين وجبت علينا مودتهم؟ قال: على و فاطمه و ابناهما (عليهمالسلام ) و قالها ثلاثا: (هنگامى كه آيه( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) نازل شد اصحاب عرض كردند اى رسول خدا! خويشاوندان تو كه مودت آنها بر ما واجب است كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آن دو، اين سخن را سه بار تكرار فرمود)!
2 - در (مستدرك الصحيحين ) از امام على بن الحسين (عليهالسلام ) نقل شده كه وقتى امير مؤ منان على (عليهالسلام ) به شهادت رسيد، حسن بن على (عليهالسلام ) در ميان مردم خطبه خواند كه بخشى از آن اين بود: انا من اهل البيت الذين افترض الله مودتهم على كل مسلم فقال تبارك و تعالى لنبيه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا فاقتراف الحسنة مودتنا اهل البيت: (من از خاندانى هستم كه خداوند مودت آنها را بر هر مسلمانى واجب كرده است، و به پيامبرش فرموده: قل لا اسئلكم... منظور خداوند از اكتساب حسنه مودت ما اهل بيت است ).
3 - (سيوطى ) در (الدر المنثور) در ذيل آيه مورد بحث از مجاهد از ابن عباس نقل كرده كه در تفسير آيه( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) گفت: ان تحفظونى فى اهل بيتى و تودوهم بى:
(منظور اين است كه حق مرا در اهل بيتم حفظ كنيد، و آنها را به سبب من دوست داريد).
و از اينجا روشن مى شود آنچه از ابن عباس بطريق ديگر نقل شده كه منظور عدم آزار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خاطر قرابتش با قبائل مختلف عرب بوده مسلم نيست، زيرا چنانكه ديديم مخالف آن نيز از ابن عباس نقل شده است.
4 - (ابن جرير طبرى ) در تفسيرش با سند خود از (سعيد بن جبير) و با سند ديگرى از (عمر بن شعيب ) نقل مى كند كه منظور از اين آيه، هى قربى رسول الله (نزديكان رسول خدا مى باشد).
5 - مرحوم طبرسى مفسر معروف از (شواهد التنزيل ) حاكم حسكانى كه از مفسران و محدثان معروف اهل سنت است از ابى امامه باهلى چنين نقل مى كند: پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ان الله خلق الانبياء من اشجار شتى، و انا و على (عليهالسلام ) من شجرة واحدة، فانا اصلها، و على (عليهالسلام ) فرعها، و فاطمة (عليهالسلام ) لقاحها، و الحسن و الحسين ثمارها، و اشياعنا اوراقها - تا آنجا كه فرمود - لو ان عبدا عبد الله بين الصفا و المروة الف عام، ثم الف عام، ثم الف عام، حتى يصير كالشن البالى، ثم لم يدرك محبتنا كبه الله على منخريه فى النار، ثم تلا: قل لا اسئلكم عليه اجرا:
(خداوند انبياء را از درختان مختلفى آفريد، ولى من و على (عليهالسلام ) را از درخت واحدى، من اصل آنم، و على شاخه آن، فاطمه موجب بارورى آن است، و حسن حسين ميوه هاى آن، و شيعيان ما برگهاى آنند... سپس افزود: اگر كسى خدا را در ميان صفا و مروه هزار سال، و سپس هزار سال، و از آن پس هزار سال، عبادت كند، تا همچون مشك كهنه شود، اما محبت ما را نداشته باشد خداوند او را به صورت در آتش مى افكند، سپس اين آيه را تلاوت فرمود:( قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) .
جالب اين كه اين حديث آن چنان اشتهار يافته بود كه شاعر معروف كميت در اشعارش به آن اشاره كرده، مى گويد:
وجدنا لكم فى آل حاميم آية |
تاولها منا تقى و معرب |
ما براى شما (خاندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سوره هاى حاميم آيه اى يافتيم.
كه گروه تقيه كننده آن را تاويل كرده، و گروه آشكار كننده آن را آشكارا بيان كرده اند.
6 - و نيز سيوطى در (الدر المنثور) از ابن جرير از ابى الديلم چنين نقل مى كند: هنگامى كه على بن الحسين (عليهماالسلام ) را به اسارت آوردند، و بر در دروازه دمشق نگهداشتند، مردى از اهل شام گفت: الحمدلله الذى قتلكم و استاصلكم!: (خدا را شكر كه شما را كشت، و ريشه كن ساخت!
على بن الحسين (عليهماالسلام ) فرمود: آيا قرآن را خوانده اى؟ گفت آرى، فرمود: سوره هاى حاميم را خوانده اى، عرض كرد نه، فرمود آيا اين آيه را نخوانده اى قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى؟!
گفت: آيا شما همانها هستيد كه در اين آيه اشاره شده؟ فرمود: آرى.
7 - (زمخشرى ) در (كشاف ) حديثى نقل كرده كه فخررازى و قرطبى نيز در تفسيرشان از او اقتباس كرده اند: حديث مزبور به وضوح مقام آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اهميت حب آنها را بيان مى دارد، مى گويد: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
من مات على حب آل محمد مات شهيدا.
الا و من مات على حب آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مغفورا له.
الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا.
الا و من مات على حب آل محمد مات مؤ منا مستكمل الايمان.
الا و من مات على حب آل محمد بشره ملك الموت بالجنة ثم منكر و نكير.
الا و من مات على حب آل محمد يزف الى الجنة كما تزف العروس الى بيت زوجها.
الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنة.
الا و من مات على حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائكة الرحمة.
الا و من مات على حب آل محمد مات على السنة و الجماعة.
الا و من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيامه مكتوب بين عينيه آيس من رحمة الله
الا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا.
الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائحة الجنة:
(هر كس با محبت آل محمد بميرد شهيد از دنيا رفته ).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود بخشوده است ).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود با توبه از دنيا رفته ).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود مؤ من كامل الايمان از دنيا رفته ).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مى دهد، و سپس منكر و نكير (فرشتگان مامور سؤ ال در برزخ ) به او بشارت دهند).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود او را با احترام به سوى بهشت مى برند آنچنانكه عروس به خانه داماد).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود در قبر او دو در به سوى بهشت گشوده مى شود).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مى دهد).
(آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود بر سنت و جماعت اسلام از دنيا رفته ).
(آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا رود روز قيامت در حالى وارد عرصه محشر مى شود كه در پيشانى او نوشته شده: ماءيوس از رحمت خدا)!
(آگاه باشيد هر كس با بغض آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا برود كافر از دنيا رفته )!
(آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنيا برود بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد).
جالب اينكه فخر رازى بعد از ذكر اين حديث شريف كه صاحب كشاف آن را به صورت ارسال مسلم ذكر كرده است مى افزايد:
آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كسانى هستند كه بازگشت امرشان به او است، كسانى كه ارتباطشان محكمتر و كاملتر باشد آل محسوب مى شوند، و شك نيست كه فاطمه و على و حسن و حسين محكمترين پيوند را با رسول خدا داشتند، و اين از مسلمات و مستفاد از احاديث متواتر است، بنابراين لازم است كه آنها را آل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدانيم.
سپس مى افزايد: گروهى در مفهوم آل اختلاف كرده اند، بعضى آنها را خويشاوندان نزديك پيامبر مى دانند، و بعضى گفته اند آنها امت پيامبرند، اگر اين واژه را بر معنى اول حمل كنيم آل پيامبر تنها آنها هستند، و اگر به معنى امت كه دعوت او را پذيرفتند بدانيم باز هم خويشاوندان نزديك رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آل او محسوب مى شوند، بنابراين به هر تقدير آنها آل هستند و اما غير آنها در لفظ (آل ) داخلند يا نه؟ محل اختلاف است.
سپس فخر رازى از صاحب كشاف چنين نقل مى كند: (وقتى اين آيه نازل شد عرض كردند (اى رسول خدا! خويشاوندان تو كيانند كه مودتشان بر ما واجب است )؟ فرمود: (على و فاطمه و دو فرزندشان ).
بنابراين ثابت مى شود كه اين چهار تن ذى القرباى پيغمبرند و هنگامى كه اين معنى ثابت شد واجب است از احترام فوق العاده اى برخوردار باشند.
فخر رازى مى افزايد: دلائل مختلفى بر اين مساله دلالت مى كند:
1 - جمله (الا المودة فى القربى ) كه طرز استدلال به آن بيان شد.
2 - شك نيست كه پيامبر فاطمه را دوست مى داشت و درباره او فرمود: (فاطمة بضعة منى يؤ ذينى ما يؤ ذيها): (فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار دهد مرا آزار داده است )! و با احاديث متواتر از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ثابت شده كه او على و حسن و حسين را دوست مى داشت، و هنگامى كه اين معنى ثابت شود محبت آنها بر تمام امت واجب است چون خداوند فرموده: و اتبعوه لعلكم تهتدون: (از او پيروى كنيد تا هدايت شويد) و نيز فرموده: فليحذر الذين يخالفون عن امره: (كسانى كه فرمان او را مخالفت مى كنند از عذاب الهى بترسند) و نيز فرموده: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله: (بگو اگر خدا را دوست مى داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد و نيز فرموده لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة: (براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكوئى بود).
3 - دعاى براى (آل ) افتخار بزرگى است و لذا اين دعا خاتمه تشهد در نماز قرار داده شده: اللهم صل على محمد و على آل محمد، و ارحم محمدا و آل محمد، و چنين تعظيم و احترامى در حق غير آل ديده نشده است، بنابراين همه اين دلائل نشان مى دهد كه محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واجب است.
سرانجام فخر رازى سخنان خود را در اين مسأله با اشعار معروف شافعى پايان مى دهد:
يا راكبا قف بالمحصب من منى |
و اهتف بساكن خيفها و الناهض |
|
سحرا اذا فاض الحجيج الى منى |
فيضا كما نظم الفرات الفائض |
|
ان كان رفضا حب آل محمد |
فليشهد الثقلان انى رافضى! |
اى سوارى كه عازم حج هستى! در آنجا كه در نزديكى منى ريگ براى رمى جمرات جمع مى كنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بايست، و فرياد بزن به تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادتند و يا در حال حركت مى باشند.
فرياد بزن به هنگام سحرگاه كه حاجيان از مشعر به سوى منى كوچ مى كنند و همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منى مى شوند.
آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفض و ترك است، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضيم )!.
آرى اين است مقام آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه ما به دامانشان چنگ زده ايم و آنها را رهبر خويش و راهنماى دين و دنيا پذيرفته ايم، الگو و اسوه خويش مى دانيم و تداوم خط نبوت را با امامت آنها مى بينيم.
البته غير از احاديث فوق روايات فراوان ديگرى در منابع اسلامى نقل شده كه از نظر رعايت اختصار و قناعت به جنبه هاى تفسيرى به هفت روايت فوق اكتفا كرديم، ولى ذكر اين نكته را مناسب مى دانيم كه در بعضى از منابع كلامى مانند (احقاق الحق ) و شرح مبسوط آن، حديث معروف فوق در مورد تفسير آيه قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القرى از حدود پنجاه كتاب از كتب اهل سنت نقل شده است كه نشان مى دهد تا چه اندازه نقل اين روايت گسترده و مشهور بوده است قطع نظر از منابع فراوانى كه از طرق اهل بيت اين حديث را نقل مى كند.
نكته ها:
1 - سخنى با مفسر معروف (آلوسى )
در اينجا سؤ الى براى جمعى مطرح است كه آلوسى مفسر معروف در روح المعانى آن را به صورت ايرادى بر شيعه مطرح كرده، و ما آن را به صورت يك سؤ ال در اينجا عنوان كرده، مورد بررسى قرار مى دهيم، خلاصه كلام او چنين است: بعضى از شيعه آيه را در مقام استدلال بر امامت على (عليهالسلام ) ذكر كرده اند و گفته اند على (عليهالسلام ) واجب المحبة است، و هر واجب المحبتى واجب الطاعة است، و هر واجب الطاعتى داراى مقام امامت است، و از آن نتيجه گرفته اند كه على (عليهالسلام ) داراى مقام امامت مى باشد و آيه را دليل بر اين موضوع شمردند.
اما سخن آنها از چند جهت قابل ايراد است.
اولا استدلال به آيه بر وجوب محبت فرع بر اين است كه آيه را به معنى محبت خويشاوندان پيامبر بدانيم، در حالى كه جمع كثيرى از مفسران اين تفسير را نپذيرفته اند، و گفته اند اين مناسب مقام نبوت نيست، زيرا پيامبر را متهم مى سازد، چه اينكه شبيه كار دنياپرستانى است كه فعاليتهائى را شروع مى كنند، سپس منافعى در برابر آن براى فرزندان و بستگان خود مطالبه مى نمايند بعلاوه با آيه( و ما تسئلهم عليه من اجر ) (تو پاداشى از آنها مطالبه نمى كنى ) (يوسف - 104) منافات دارد.
ثانيا قبول نداريم كه وجوب محبت دليل بر وجوب اطاعت است، لذا ابن بابويه در كتاب اعتقادات مى گويد: اماميه اتفاق دارند كه محبت علويين لازم است در حالى كه همه را واجب الاطاعت نمى دانند!
ثالثا قبول نداريم كه هر شخص واجب الاطاعه اى داراى مقام امامت يعنى زعامت كبرى باشد، والا هر پيامبرى در زمان خود داراى چنين مقامى بود، در حالى كه در داستان طالوت مى خوانيم كه او امام جمعيت شد در حالى كه پيامبرى نيز در آن زمان وجود داشت.
رابعا آيه اقتضا مى كند تمام اهل بيت واجب الاطاعة باشند، و به همين دليل بايد همه امام باشند، در حالى كه اماميه چنين عقيده اى ندارند.
تحليل و بررسى
با برداشتى كه از آيه مورد بحث طبق قرائن فراوان و محكم موجود در آيه و ساير آيات قرآن داشتيم پاسخ بسيارى از اين ايرادات روشن مى شود:
زيرا گفتيم اين محبت امر ساده اى نيست، اين به عنوان پاداش نبوت و اجر رسالت است، طبعا بايد مطلبى هموزن و همشان آن باشد، تا بتواند پاداش آن قرار گيرد.
از سوى ديگر آيات قرآن گواهى مى دهد سود اين محبت چيزى نيست كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برگردد، بلكه نتيجه آن صددرصد عائد خود مؤ منان مى شود يا به تعبير ديگر اين يك امر معنوى است كه در تكامل هدايت مسلمانان مؤ ثر است.
به اين ترتيب گرچه از آيه چيزى جز مساءله وجوب محبت استفاده نمى شود اما با قرائنى كه ذكر شد اين وجوب محبت سر از مساءله امامت كه پشتوانه مقام نبوت و رسالت است در مى آورد.
با توجه به اين توضيح كوتاه به بررسى ايرادات فوق مى پردازيم:
اولا - اينكه بعضى از مفسران آيه را به مودت اهل بيت تفسير نكرده اند بايد قبول كرد كه پيشداوريها و رسوبات ذهنى مانع از اين امر بوده فى المثل جمعى از آنها (قربى ) را به معنى (تقرب به پروردگار) تفسير كرده اند! در حالى كه در تمام آيات قرآن هر موردى اين كلمه به كار رفته به معنى خويشاوندان است.
و يا اينكه جمعى آن را به معنى خويشاوندى پيامبر با قبايل عرب تفسير كرده اند، در حالى كه اين تفسير نظام آيه را به كلى به هم مى ريزد، اجر رسالت را از كسى مطالبه مى كنند كه رسالت را پذيرفته، و كسى كه رسالت پيامبر را بپذيرد چه نيازى دارد كه خويشاوندى او را با خود در نظر گيرد، و از آزار او چشم بپوشد؟
علاوه بر اين روايات زيادى كه آيه را به ولايت اهل بيت پيامبر تفسير مى كند چرا كنار بگذاريم؟!
بنابراين بايد قبول كرد كه اين گروه از مفسران هرگز با ذهن خالى به تفسير آيه نپرداخته اند و وگرنه مطلب پيچيده اى در آن وجود ندارد.
و از اينجا روشن مى شود كه تقاضاى چنين پاداشى نه با مقام نبوت منافات دارد، و نه همچون راه و رسم دنيا پرستان است، و با آيه 104 سوره يوسف كه نفى هر گونه پاداش مى كند نيز كاملا هماهنگ است، چرا كه پاداش مودت اهل بيت در حقيقت پاداشى نيست كه پيامبر از آن منتفع گردد بلكه خود مسلمين از آن بهره مند مى شوند.
ثانيا - درست است وجوب محبت ساده هرگز دليل بر وجوب اطاعت نيست اما وقتى در نظر بگيريم كه اين محبتى است كه متناسب همطراز رسالت قرار داده شده، يقين پيدا مى كنيم كه وجوب اطاعت نيز در آن نهفته است، و از اينجا روشن مى شود كه گفتار ابن بابويه (صدوق ) نيز منافاتى با آنچه گفتيم ندارد.
ثالثا - درست است كه هر وجوب اطاعتى دليل بر مقام امامت و زعامت كبرى نيست، ولى بايد توجه داشت وجوب اطاعتى كه پاداش رسالت و متناسب با آن است جز امامت نمى تواند باشد.
رابعا - امام به معنى رهبر - در هر عصرى يك تن بيشتر نمى تواند باشد، و بنابراين امامت همه اهل بيت معنى نخواهد داشت بعلاوه نبايد نقش روايات را در اين زمينه يعنى در فهم معنى آيه از نظر دور داشت.
قابل توجه اينكه آلوسى شخصا اهميت زيادى براى مودت اهل بيت قائل شده، و در چند خط پيش از بحث فوق مى گويد: حق اين است كه محبت خويشاوندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخاطر قرابتشان با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واجب است، و هر قدر قرابت قويتر باشد محبت وجوب بيشترى دارد، و سرانجام مى گويد: آثار اين مودت تعظيم و احترام و قيام به اداء حقوق اقرباى پيغمبر است، در حالى كه بسيارى از مردم در اين امر سستى كرده اند تا آنجا كه محبت قرابت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را يكنوع رافضى گرى شمرده اند ولى من چنين نمى گويم، بلكه همان مى گويم كه شافعى در آن كلام جالب و گوياى خود گفته است.
سپس اشعارى را كه در بالا از شافعى نقل كرديم ذكر كرده، مى افزايد: با اين حال من معتقد به خروج از اعتقادات بزرگان اهل سنت در مورد صحابه نيستم، و محبت آنها را نيز از واجبات مى شمرم.
2 - كشتى نجات!
(فخر رازى ) در ذيل اين بحث نكته اى را نقل كرده و آن را پسنديده است و (آلوسى ) در روح المعانى نيز آن را به عنوان (نكته اى لطيف ) به نقل از فخر رازى آورده، نكته اى كه فكر مى كنند از طريق آن بعضى از تضادها برطرف مى گردد، و آن اينكه: پيغمبر گرامى اسلام از يكسو فرموده است:( مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركب فيها نجى ) : (مثل اهل بيت من همچون كشتى نوح است هر كس سوار بر آن شود نجات مى يابد).
و از سوى ديگر فرموده است: اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم: (اصحاب من همچون ستارگان آسمانند به هر كدام اقتدا كنيد هدايت مى يابيد و ما الان در اقيانوس تكليف گرفتاريم، و امواج شبهات و شهوات ما را از هر سو در هم مى كوبد، و آنكس كه مى خواهد از دريا عبور كند احتياج به دو امر دارد يكى كشتى است كه خالى از هر عيب و نقص باشد، و ديگرى ستارگان پر فروغ درخشنده اى است كه مسير را به او نشان دهد، هنگامى كه انسان سوار بر كشتى شود، و چشم بر ستارگان درخشان بدوزد اميد نجات وجود دارد، همچنين هر كس از اهل سنت بر كشتى محبت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوار گردد، و چشم به ستارگان اصحاب دوزد اميد است كه خداوند او را به سلامت و سعادت در دنيا و آخرت برساند.
ولى ما مى گوئيم اين تشبيه شاعرانه گرچه زيبا است اما دقيق نيست، چرا كه اولا كشتى نوح مركب نجات بود و در آن روز كه همه جاى جهان را امواج خروشان آب فرا گرفته بود، دائما در گردش بود بى آنكه مانند كشتيهاى معمولى مقصدى داشته باشد كه به سوى آن مقصد به كمك ستارگان حركت كند.
مقصد خود كشتى بود، و نجات از غرقاب، تا فرو نشستن آب و قرار گرفتن كشتى بر كنار كوه جودى.
ثانيا - در بعضى از روايات كه در كتب برادران اهل سنت نقل شده از پيغمبر گرامى اسلام چنين آمده است:( النجوم امان لاهل الارض من الغرق و اهل بيتى امان لامتى من الاختلاف فى الدين ) (ستارگان امان براى اهل زمينند از غرق شدن و اهل بيت من امان امتند از اختلاف در دين ).
3 - تفسير و من يقترف حسنة...
(اقتراف ) در جمله (و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنة ) هر كس حسنه اى را كسب كند ما بر حسن آن مى افزائيم ) در اصل از (قرف ) (بر وزن حرف ) به معنى كندن پوست اضافى از درخت يا پوستهاى اضافى از زخم است كه گاه مايه پيراستن و بهبودى مى گردد، اين كلمه بعدا در اكتساب به كار رفته اعم از اينكه اكتساب خوبى باشد يا بدى.
ولى به گفته راغب اين واژه در بديها بيش از خوبيها به كار مى رود هر چند در آيه مورد بحث در خوبيها به كار رفته ).
لذا ضرب المثلى در عرب معروف است كه مى گويند: الاعتراف يزيل الاقتراف (اعتراف به گناه، گناه را از بين مى برد).
جالب اينكه در بعضى از تفاسير از ابن عباس و يكى ديگر از مفسران نخستين بنام (سدى ) نقل شده كه منظور از (اقتراف حسنة ) در آيه شريفه مودت آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
در حديثى كه سابقا از امام حسن بن على (عليهماالسلام ) نقل كرديم نيز آمده: اقتراف الحسنة مودتنا اهل البيت: (منظور از بدست آوردن حسنه مودت ما اهل بيت است ) روشن است كه منظور از اينگونه تفسيرها محدود بودن معنى اكتساب حسنه به مودت اهل بيت نيست، بلكه معنى وسيع و گسترده اى دارد ولى از آنجا كه اين جمله به دنبال مساءله مودت ذى القربى آمده است روشنترين مصداق اكتساب حسنه همين مودت است.
4 - اين چند آيه مدنى است
اين سوره (سوره شورى ) چنانكه در آغاز گفتيم از سوره هاى مكى است ولى جمعى از مفسران معتقدند كه اين چهار آيه (آيه 23 تا 26) در مدينه نازل شده است، و شاءن نزولى كه در آغاز تفسير اين آيات نقل كرديم گواه بر اين معنى است، رواياتى كه اهل بيت را به على (عليهالسلام ) و فاطمه و دو فرزندان آنها امام حسن و امام حسين تفسير مى كند نيز مناسب همين معنى است، زيرا مى دانيم ازدواج على (عليهالسلام ) و بانوى اسلام در مدينه انجام گرفت، و تولد حسن و حسين (عليهماالسلام ) در سالهاى سوم و چهارم هجرى طبق نقل معروف بوده است.
آيه (24) تا (26) و ترجمه
( أم يقولون افترى على الله كذبا فإن يشإ الله يختم على قلبك و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلمته إنه عليم بذات الصدور ) (24)( و هو الذى يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيات و يعلم ما تفعلون ) (25)( و يستجيب الذين أمنوا و عملوا الصالحات و يزيدهم من فضله و الكافرون لهم عذاب شديد ) (26)
ترجمه:
24 - آنها مى گويند، او بر خدا دروغ بسته، ولى اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مى نهد (و قدرت اظهار اين آيات را از تو مى گيرد) و باطل را محو مى كند و حق را به فرمانش پابرجا مى سازد، چرا كه او به آنچه در درون دلها است آگاه است.
25 - او كسى است كه توبه را از بندگانش مى پذيرد، و گناهان را مى بخشد و آنچه را انجام مى دهيد مى داند.
26 - و درخواست كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند اجابت مى كند، و از فضلش بر آنها مى افزايد، اما براى كافران عذاب شديدى است.
تفسير:
او توبه بندگان را مى پذيرد
اين آيات ادامه آيات گذشته در زمينه رسالت و اجر رسالت، و مودت ذى القربى و اهل بيت است.
در نخستين آيه مى فرمايد: آنها اين وحى الهى را پذيرا نمى شوند (بلكه مى گويند: او بر خدا دروغ و افترا بسته، و اينها زائيده فكر خود او است كه به خدا نسبت مى دهد)( ام يقولون افترى على الله كذبا ) .
(در حالى كه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مى نهد و قدرت اظهار اين آيات را از تو مى گيرد)( فان يشاء الله يختم على قلبك ) .
اين در حقيقت اشاره به استدلال منطقى معروفى است كه اگر كسى دعوى نبوت كند و معجزات و آيات بينات بر دست و زبان او ظاهر شود، و مورد حمايت و نصرت الهى قرار گيرد، اما او بر خدا دروغ بندد حكمت خداوند ايجاب مى كند كه آن معجزات و حمايتش را از او بگيرد، و رسوايش سازد، همانگونه كه در آيه 44 تا 46 سوره حاقه آمده است:( و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين ) : (هر گاه او دروغى بر ما ببندد ما او را با قوت و قدرت مى گيريم، و مجازات مى كنيم، و رگ قلب او را مى بريم ).
در تفسير اين جمله مفسران احتمالات ديگرى نيز داده اند، اما آنچه در بالا گفته شد از همه روشنتر به نظر مى رسد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه يكى از نسبتهاى ناروا كه مشركان و كفار به پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دادند اين بود كه او اجر رسالت خود را مودت خويشاوندانش شمرده، و اين را بر خدا دروغ بسته است (به تناسب بحثى كه در آيات گذشته آمد) و آيه فوق اين نسبت را نيز نفى مى كند.
ولى با اينحال مفهوم آيه منحصر در اين معنى نيست، زيرا طبق آيات ديگر قرآن دشمنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين تهمت را درباره كل قرآن و وحى به ساحت قدس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى بستند، در آيه 38 يونس مى خوانيم:( ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله ) : (بلكه مى گويند اين را بر خدا دروغ بسته، بگو اگر چنين است شما نيز سوره اى همانند آن بياوريد).
نظير همين معنى با تفاوت مختصرى در آيه 13 هود و 35 هود، و بعضى ديگر از آيات قرآن آمده است، اين آيات گواهى است بر آنچه در تفسير آيه برگزيديم.
سپس براى تأكيد اين مطلب مى افزايد: خداوند باطل را محو مى كند، و حق را به فرمانش محقق و پابرجا مى سازد( و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته ) اين وظيفه خداوند است كه بر اساس حكمتش حق را آشكار و باطل را رسوا سازد، با اينحال چگونه اجازه مى دهد كسى بر او دروغ بندد و در عين حال ياريش كند، و معجزات بر دستش آشكار سازد؟
و اگر تصور شود كه ممكن است پيامبر پنهان از علم خدا دست به چنين كارى زند اشتباه بزرگى است چرا كه او به آنچه در درون دلهاست آگاه است( انه عليم بذات الصدور ) .
همانگونه كه در تفسير آيه 38 سوره فاطر گفتيم: (ذات ) در لغت عرب به معنى عين و حقيقت اشياء نيامده، بلكه اين اصطلاحى است از سوى فلاسفه بلكه ذات به معنى (صاحب ) است، و به اين ترتيب جمله (انه عليم بذات الصدور) مفهومش اين است كه خداوند از افكار و عقائدى كه حاكم بر دلهاست و گوئى صاحب و مالك آن شده با خبر است، و اين اشاره لطيفى است به حاكميت و استقرار افكار بر قلوب و ارواح انسانها (دقت كنيد).
و از آنجا كه خداوند راه بازگشت را همواره به روى بندگان باز مى گذارد كرارا در آيات قرآن بعد از مذمت از اعمال زشت مشركان و گنهكاران به مساءله گشوده بودن درهاى توبه اشاره كرده در آيات مورد بحث نيز پس از گفتار سابق مى افزايد: (او كسى است كه توبه را از بندگانش پذيرا مى شود، و گناهان را مى بخشد)( و هو الذى يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات ) .
اما اگر تظاهر به توبه كنيد، ولى در خفا كار ديگر انجام دهيد، تصور نكنيد كه از ديده تيزبين علم پروردگار مخفى خواهد ماند، نه او آنچه را انجام مى دهيد مى داند( و يعلم ما تفعلون ) .
در شاءن نزولى كه در آغاز آيات گذشته بيان كرديم گفته شد كه بعد از نزول آيه مودت جمعى از منافقان و يا افراد ضعيف الايمان گفتند: اين سخنى است كه محمد بر خدا افترا بسته، مى خواهد ما را بعد از خود در برابر خويشاوندانش خوار كند، آيه( ام يقولون افترى على الله كذبا ) نازل شد و به آنها پاسخ گفت، هنگامى كه از نزول آيه با خبر شدند گروهى پشيمان گشتند، گريه كردند و ناراحت بودند، آيه( و هو الذى يقبل التوبه... ) نازل شد و به آنها بشارت داد كه اگر توبه خالص كنند خدا لغزش آنها را مى بخشد.
و در آخرين آيه مورد بحث پاداش بزرگ مؤ منان و عذاب دردناك كافران را در جمله هائى كوتاه بيان كرده مى فرمايد: خداوند درخواست كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند اجابت مى كند( و يستجيب الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) .
(بلكه از فضل خود بر ايشان مى افزايد) و حتى مطالبى را كه درخواست نكرده اند به آنها مى بخشد( و يزيدهم من فضله ) .
(اما براى كافران عذاب شديدى است )( و الكافرون لهم عذاب شديد ) .
در اينكه چه درخواستى از مؤ منان را اجابت مى كند تفسيرهاى گوناگونى شده است، جمعى از مفسران آن را محدود به درخواستهاى معينى كرده اند، از جمله اينكه:
بعضى گفته اند: دعاى مؤ منان را درباره يكديگر مستجاب مى كند.
بعضى ديگر گفته اند عبادات و طاعاتشان را مى پذيرد.
و بعضى آن را مربوط به شفاعت آنها در مورد برادرانشان مى دانند.
ولى هيچگونه دليلى بر اين محدوديتها نيست، بلكه خداوند هرگونه درخواستى را مؤ منان صالح العمل داشته باشند مى پذيرد، و از آن بالاتر امورى را كه شايد به فكر آنها نيامده است كه از خدا درخواست كنند از فضلش به آنها مى بخشد، و اين نهايت لطف و مرحمت خداوند درباره مؤ منان است.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تفسير و يزيدهم من فضله مى خوانيم: الشفاعة لمن وجبت له النار ممن احسن اليهم فى الدنيا: (آنچه را خداوند از فضلش بر آنها مى افزايد شفاعت براى كسانى است كه در دنيا به آنها نيكى كرده اند، اما (بر اثر سوء اعمالشان ) مستحق آتش دوزخ شده اند).
اين حديث پر معنى نيز مفهومش اين نيست كه فضل اضافى خداوند منحصر به اين است بلكه بيان يكى از مصداقهاى روشن آن است.
آيه (27) تا (31) و ترجمه
( و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الا رض و لكن ينزل بقدر ما يشاء إنه بعباده خبير بصير ) (27)( و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و ينشر رحمته و هو الولى الحميد ) (28)( و من أياته خلق السموات و الا رض و ما بث فيهما من دابة و هو على جمعهم إ ذا يشاء قدير ) (29)( و ما أصابكم من مصيبة فبما كسبت أيديكم و يعفوا عن كثير ) (30)( و ما أنتم بمعجزين فى الارض و ما لكم من دون الله من ولى و لانصير ) (31)
ترجمه:
27- هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد در زمين طغيان و ستم مى كنند، لذا به مقدارى كه مى خواهد نازل مى كند كه او نسبت به بندگانش آگاه و بينا است.
28 - او كسى است كه باران نافع را بعد از آنكه ماءيوس شدند نازل مى كند، و دامنه رحمت خويش را مى گستراند، و او ولى و حميد است.
29 - و از آيات او است آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و منتشر نموده، و او هرگاه بخواهد قادر بر جمع آنها است.
30 - هر مصيبتى به شما رسد به خاطر اعمالى است كه انجام داده ايد، و بسيارى را نيز عفو مى كند.
31 - و شما هرگز نمى توانيد در زمين از قدرت خداوند فرار كنيد، و غير از خدا هيچ ولى و ياورى براى شما نيست!
شأن نزول:
از (خباب بن ارت ) صحابى معروف نقل شده كه آيه نخست (و لو بسط الله...) درباره ما نازل شد، و اين به خاطر آن بود كه ما به اموال فراوان طوايف (بنى قريظه ) و (بنى نظير) و (بنى قينقاع ) از يهود نظر افكنديم، و آرزو داشتيم كه ايكاش ما هم چنين اموالى داشتيم، آيه نازل شد و به ما هشدار داد كه اگر خداوند روزى را براى بندگانش گسترده كند طغيان خواهند كرد.
در تفسير (در المنثور) حديث ديگرى نقل شده و آن اينكه اين آيه در مورد اصحاب صفه نازل گرديد، چرا كه آنها آرزو داشتند دنيايشان رو به راه شود.
(درباره اصحاب صفه و اينكه آنها چه كسانى بودند شرحى در پايان اين آيات به خواست خدا خواهيم داشت ).
تفسير:
مرفهين طغيانگر!
پيوند اين آيات با آيات گذشته ممكن است از اين نظر باشد كه در آخرين آيه از آيات پيشين آمده بود كه خداوند درخواست مؤ منان را اجابت مى كند، و به دنبال آن اين سؤ ال پيش مى آيد كه پس چرا در ميان آنها گروهى فقيرند، و هر چه درخواست مى كنند به جائى نمى رسد؟
مى فرمايد: (هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد در زمين طغيان و سركشى و ستم مى كنند)( و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض ) .
(و لذا به مقدارى كه مى خواهد و مصلحت مى بيند روزى را نازل مى كند)( و لكن ينزل بقدر ما يشاء ) .
و به اين ترتيب مساءله تقسيم روزى بر اساس حساب دقيقى است كه پروردگار درباره بندگان دارد چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست( انه بعباده خبير بصير ) .
او پيمانه و ظرفيت وجودى هر كس را مى داند و طبق مصلحت او به او روزى مى دهد، نه چندان مى دهد كه طغيان كنند، و نه چندان كه از فقر فريادشان بلند شود.
شبيه اين معنى در آيه 6 و 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى (انسان طغيان مى كند هرگاه احساس بى نيازى و غنى نمايد).
و به راستى چنين است، و مطالعه در حال انسانها گواه صادق اين واقعيت است كه وقتى دنيا به آنها روى مى آورد و صاحب زندگى مرفه مى شوند و مسير حوادث بر وفق مراد آنها است، ديگر خدا را بنده نيستند، به سرعت از او فاصله مى گيرند، در درياى شهوات غرق مى شوند، و آنچه ناگفتنى است آن مى كنند، و هرگونه ظلم و ستم و فساد را در زمين گسترش مى دهند.
در تفسير ديگرى از (ابن عباس ) در مورد اين آيه مى خوانيم كه منظور از (بغى ) در اينجا ظلم و ستم و طغيان نيست بلكه بغى به معنى طلب است، يعنى اگر خداوند روزى را براى بندگانش گسترده سازد باز طلب بيشتر مى كنند و هرگز سير نخواهند شد!
ولى تفسير اول كه از سوى بسيارى از مفسران انتخاب شده صحيحتر به نظر مى رسد، چرا كه تعبير (يبغون فى الارض كرارا) در آيات قرآن به معنى فساد و ظلم در زمين آمده است، مانند (فلما انجاهم اذا هم يبغون فى الارض بغير الحق ) (يونس - 23) و( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق ) (آيه 42 همين سوره ).
درست است كه (بغى ) به معنى طلب نيز آمده، اما هنگامى كه با (فى الارض ) همراه شود به معنى فساد و ظلم در زمين است.
در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد:
نخست اينكه اگر برنامه تقسيم روزى چنين است، پس چرا گروهى را مى بينيم كه روزى فراوان دارند و طغيان و فساد كرده اند و دنيا را به تباهى كشانده اند و خداوند جلو آنها را نگرفته، هم در مقياس افراد و هم در مقياس دولتهاى غارتگر زورگو.
در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه داشت كه گاه گسترش روزى وسيله اى است براى امتحان و آزمايش، چرا كه همه انسانها بايد در اين جهان آزمايش شوند گروهى نيز با ثروت آزمايش مى شوند.
و گاه به خاطر اين است كه هم خودشان و هم انسانهاى ديگر بدانند كه ثروت خوشبختى نمى آفريند، شايد راه را پيدا كنند، و به سوى خدا باز گردند، هم اكنون جامعه هائى را مى بينيم كه غرق انواع نعمت و ثروت و رفاهند و در عين حال گرفتار انواع مصائب و بدبختيها مى باشند، ناامنى، كشتار، آلودگى فراوان اخلاقى، اضطراب و انواع نگرانيها جسم و روح آنها را فرا گرفته است.
گاهى نيز ثروت بى حساب يك مجازات الهى است كه خدا بعضى را گرفتار آن مى سازد، دورنماى زندگانيشان دل انگيز، اما اگر از نزديك نگاه كنيم مى بينيم از خودشان بدبختتر خودشانند!، در اين زمينه سرگذشتهاى فراوانى از سلاطين ثروت دنيا وجود دارد كه بسيارى شنيده اند، و نقل آنها سخن را به درازا مى كشد.
سؤ ال ديگر اينكه: آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه هرگاه انسان فقير و محروم است نبايد دست و پائى براى وسعت روزى كند، به احتمال اينكه خدا مصلحت او را در اين دانسته است؟
در پاسخ اين سؤ ال نيز بايد توجه داشت كه گاهى كمبود روزى به خاطر سستى و تنبلى خود انسان است، اين كمبودها و محروميتها خواست حتمى خداوند نيست، بلكه نتيجه اعمال او است كه دامنگيرش شده، و اسلام بر اساس اصل سعى و كوشش كه هم در آيات قرآن منعكس است و هم در سنت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه هدى (عليهاالسلام ) همه را دعوت به تلاش و جهاد كرده است.
ولى هر گاه انسان نهايت تلاش خود را به كار گرفت در عين حال درها به روى او بسته شد، بايد بداند در اين امر مصلحتى بوده، بى تابى نكند، ماءيوس نشود، زبان به كفران نگشايد، و به تلاش خود ادامه دهد، و تسليم رضاى الهى نيز باشد.
اين نكته نيز قابل ذكر است كه تعبير به عباده ( بندگانش ) هرگز منافاتى با طغيان آنها در صورت گسترش روزى ندارد، چرا كه اين تعبير در مورد بندگان خوب و بد و متوسط الحال همه به كار مى رود، مانند( قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ) : (بگو اى بندگان من! كه درباره خويش اسراف كرده ايد از رحمت خدا نوميد نشويد).
درست است كه خداوند روزى را با حساب نازل مى كند تا بندگان طغيان نكنند اما چنان نيست كه آنها را محروم و ممنوع سازد، لذا در آيه بعد مى افزايد: (او كسى است كه باران نافع را بعد از آنكه مردم مأيوس شدند نازل مى كند
و دامنه رحمت خويش را مى گستراند( و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و ينشر رحمته ) .
و بايد هم چنين باشد چرا كه او ولى و سرپرستى است شايسته ستايش( و هو الولى الحميد ) .
اين آيه در عين اينكه بيان نعمت و لطف پروردگار است از آيات و نشانه هاى توحيد نيز سخن مى گويد، چرا كه نزول باران نظام بسيار دقيق و حساب شده اى دارد، از موقعى كه آفتاب بر اقيانوسها مى تابد و ذرات لطيف آب را از املاح جدا كرده و به صورت توده هاى ابر به آسمان مى فرستد، و هنگامى كه قشر سرد فوقانى هوا آنها را متراكم مى سازد، و سپس بادها آنها را بر دوش خود حمل مى كنند، و بر فراز زمينهاى تشنه و خشكيده مى برند، و بر اثر برودت و فشار مخصوص هوا تبديل به دانه هاى كوچك باران مى شود كه به نرمى بر زمين نشيند، و در آن نفوذ مى كند، بى آنكه ويرانى بيافريند.
آرى اگر اين نظام را با دقت بررسى كنيم نشانه هاى علم و قدرت خداوند در آن نمايان است. او ولى حميدى است كه نيازهاى بندگان را تاءمين كرده و آنها را مشمول الطاف خويش مى گرداند.
قابل توجه اينكه (غيث ) - چنانكه بسيارى از مفسران و بعضى از اهل لغت تصريح كرده اند - به معنى باران نافع است، در حالى كه مطر به هرگونه باران گفته مى شود خواه نافع باشد يا غير نافع.
و لذا به دنبال آن جمله و ينشر رحمته (رحمت خود را گسترش مى دهد) آمده است.
چه تعبير زيبا و جامعى؟ رحمت خود را در زنده كردن زمينهاى مرده، در رويانيدن گياهان، در شستشوى هوا، در تأمين آب آشاميدنى انسانها و موجودات زنده ديگر، و خلاصه در تمام زمينه ها مى گستراند.
اگر انسان بخواهد مفهوم اين جمله قرآنى را درك كند بايد پس از نزول باران در يكساعت آفتابى قدم به كوه و دشت و بيابان بگذارد و لطافت و زيبائى و طراوت را كه رحمت گسترده خدا است در همه جا مشاهده كند.
اين استفاده از واژه (غيث ) شايد به خاطر آن باشد كه با ماده (غوث ) كه به معنى فريادرسى است ريشه مشترك دارد، و به همين دليل بعضى از مفسران تعبير فوق را اشاره اى به هرگونه فريادرسى خداوند بعد از نوميديها و نشر رحمت او دانسته اند.
و باز به همين مناسبت در آيه بعد از يكى از مهمترين آيات علم و قدرت پروردگار سخن به ميان آورده مى گويد: از آيات و نشانه هاى او است آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و پراكنده ساخته است( و من آياته خلق السموات و الارض و ما بث فيهما من دابة ) .
آسمانها با آنهمه عظمت، با آن منظومه هاى و كهكشانها، و ميليونها ميليون ستاره عظيم و درخشان، آسمانها با آن نظامى كه انسان از مطالعه آن در حيرت فرو مى رود، و زمين با انواع منابع حياتيش، با گياهان متنوع و رنگارنگ، و گلها و ميوه ها، با انواع مواهب و بركات، و انواع زيبائيهايش، همه آيات و نشانه هاى او است اين از يكسو.
از سوى ديگر جنبندگان زمين و آسمان، انواع پرندگان، صدها هزار نوع حشرات، انواع حيوانات وحشى و اهلى، و خزندگان، و ماهيان بسيار كوچك و ظريف و غول پيكر و عظيم، و انواع آبزيان و عجائب و شگفتيهائى كه در ساختمان هر يك از آنها به كار رفته، و از همه مهمتر در اصل حقيقت حيات و زندگى و اصول اسرار آميزى كه بر آن حاكم است كه هنوز بعد از هزاران سال مطالعه ميليونها دانشمند، كسى به عمق آن نرسيده، همه و همه آيات خدا است.
جالب اينكه (دابة ) هم موجودات زنده ذره بينى را شامل مى شود كه داراى حركت ظريف و مرموزى است، و هم حيوانات غول پيكرى كه دهها متر طول و دهها تن وزن دارد، هر يك به نوعى تسبيح حق مى گويند، و ثناخوان او هستند و با زبان حال بيانگر عظمت و قدرت علم بى پايان او.
و در پايان آيه مى فرمايد: او هر گاه بخواهد قادر بر جمع كردن آنها است( و هو على جمعهم اذا يشاء قدير ) .
در اينكه منظور از جمع كردن تمام جنبندگان در اين آيه چيست؟ بسيارى از مفسران آن را به معنى جمع براى حساب و جزاى اعمال در قيامت دانسته اند، و مى توان آياتى را كه از قيامت به عنوان (يوم الجمع ) ياد مى كند گواه بر اين معنا گرفت (مانند آيه 7 همين سوره شورى و 9 تغابن ).
در اين صورت اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا همه جنبندگان در قيامت محشور مى شوند، حتى غير انسانها؟ بلكه گاه گفته مى شود كه دابة (جنبنده ) معمولا به غير انسانها اطلاق مى شود، در اين صورت اين مشكل مطرح خواهد شد كه چگونه جنبندگان غير انسان حشر و حساب دارند در حالى كه عقل و شعور و تكليفى ندارند؟
پاسخ اين سؤ ال را ذيل آيه 38 سوره انعام( و ما من دابة فى الارض و لاطائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون ) : (هيچ جنبنده اى در زمين، و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود (در آسمان ) پرواز مى كند نيست مگر اينكه امتهائى همانند شما هستند، ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم سپس همه آنها به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند داده ايم.
و گفتيم زندگى بسيارى از حيوانات آميخته با نظام جالب و شگفت انگيزى است، چه مانعى دارد كه اين اعمال بيانگر نوعى عقل و شعور در آنها باشد؟ چه لزومى دارد كه همه اينها را به غريزه تقسيم كنيم؟ در اين صورت نوعى از حشر و حساب براى آنها متصور خواهد بود (شرح بيشتر اين موضوع را در جلد پنجم صفحه 224 به بعد ذيل آيه فوق مطالعه فرمائيد).
اين احتمال نيز در تفسير آيه مورد بحث وجود دارد كه منظور از (جمع ) نقطه مقابل (بث ) (پراكندن ) است، به اين معنى كه (بث ) اشاره به آفرينش و گسترش انواع موجودات زنده و جنبندگان است، سپس مى فرمايد هرگاه خدا بخواهد آنها را جمع كرده و نابود يا منقرض مى سازد.
همانگونه كه در طول تاريخ تاكنون بسيارى از انواع جنبندگان در روى زمين گسترش عجيبى پيدا كرده، و در زمانى بعد از آن منقرض و جمع شده اند، هم گسترش آنها به دست خدا است و هم جمع آنها، و در حقيقت شبيه آياتى است كه مى گويد: حيات دهنده خدا است، و ميراننده هم او است.
در اين صورت مساءله حساب و جزاى حيوانات در اين آيه مطرح نخواهد شد.
ستارگان مسكون آسمان
از نكات قابل ملاحظه اى كه از اين آيه استفاده مى شود اين است كه دلالت بر وجود انواع موجودات زنده در آسمانها دارد، گرچه هنوز دانشمندان به صورت قاطعى در اين زمينه قضاوت نمى كنند، همينقدر سربسته مى گويند: در ميان كواكب آسمان به احتمال قوى ستارگان زيادى هستند كه داراى موجودات زنده اند، ولى قرآن با جمله (و ما بث فيهما من دابة ) (آنچه در آسمان و زمين از جنبندگان گسترده است )، با صراحت اين حقيقت را اعلام مى دارد كه در پهنه آسمان نيز جنبندگان زنده فراوان است.
و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند (فيهما) منحصر به كره زمين باشد بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا ضمير تثنيه است و به آسمان و زمين هر دو برمى گردد، همانگونه كه تفسير دابة به فرشتگان آسمان تفسيرى است بسيار بعيد، چرا كه (دابة ) معمولا به جنبندگان مادى اطلاق مى شود.
اين معنى از آيات متعدد ديگر قرآن مجيد نيز استفاده مى شود.
در حديث معروفى از امير مؤ منان امام على بن ابى طالب نقل شده است كه فرمود: هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور: (اين ستارگانى كه در آسمان است شهرهائى همچون شهرهاى زمين دارد، هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است ).
روايات متعدد ديگرى نيز در اين زمينه نقل شده است (براى اطلاع بيشتر مى توان به كتاب (الهيئة و الاسلام ) مراجعه كرد).
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از رحمت خدا در ميان بود و اين سخن طبعا اين سؤ ال را بر مى انگيزد كه اين مصائبى كه ما با آن دست به گريبانيم از كجا است؟
آيه بعد به اين سؤ ال پاسخ مى گويد: كه آنچه از مصائب و ناملايمات به شما رسد به خاطر اعمالى است كه خود انجام داده ايد( و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم ) .
تازه اين تمام مجازات اعمال نارواى شما نيست چرا كه (بسيارى از كارهاى شما را مورد عفو قرار مى دهد)( و يعفوا عن كثير ) .
مصائبى كه دامان ما را مى گيرد
در اين آيه نكاتى است كه بايد به آن توجه داشت:
1 - اين آيه به خوبى نشان مى دهد مصائبى كه دامنگير انسان مى شود يكنوع مجازات الهى و هشدار است (هر چند استثنائاتى دارد كه بعد به آن اشاره خواهد شد) و به اين ترتيب يكى از فلسفه هاى حوادث دردناك و مشكلات زندگى روشن مى شود.
جالب اينكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم: كه از پيامبر گرامى خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل مى كند كه فرمود: خير آية فى كتاب الله هذه الاية! يا على! ما من خدش عود، و لا نكبة قدم الا بذنب، و ما عفى الله عنه فى الدنيا فهو اكرم من ان يعود فيه و ما عاقب عليه فى الدنيا فهو اعدل من ان يثنى على عبده:
(اين آيه (و ما اصابكم من مصيبة...) بهترين آيه در قرآن مجيد است، اى على! هر خراشى كه از چوبى بر تن انسان وارد مى شود، و هر لغزش قدمى، بر اثر گناهى است كه از او سر زده، و آنچه خداوند در دنيا عفو مى كند گرامى تر از آن است كه (در قيامت ) در آن تجديد نظر فرمايد، و آنچه را كه در اين دنيا عقوبت فرموده عادلتر از آن است كه در آخرت بار ديگر كيفر دهد)!
و به اين ترتيب اينگونه مصائب علاوه بر اينكه بار انسان را سبك مى كند او را نسبت به آينده كنترل خواهد نمود.
2 - گرچه ظاهر آيه عام است و همه مصائب را در بر مى گيرد، ولى مطابق معمول در عمومات استثناهائى وجود دارد، مانند مصائب و مشكلاتى كه دامنگير انبيا و ائمه معصومين (عليهاالسلام ) مى شد كه براى ترفيع مقام يا آزمايش آنها بود.
و همچنين مصائبى كه گريبان غير معصومين را مى گيرد و جنبه آزمون دارد.
و يا مصائبى كه بر اثر ندانم كاريها و عدم دقت و مشورت و سهل انگارى در امور حاصل مى شود كه اثر تكوينى اعمال خود انسان است.
و به تعبير ديگر جمع ميان آيات مختلف قرآن و روايات ايجاب مى كند كه عموم اين آيه در مواردى تخصيص پيدا كند، و اين مطلب تازه اى نيست كه مايه گفتگوى بعضى از مفسران شده است.
كوتاه سخن اينكه مصائب و گرفتاريهاى سخت، فلسفه هاى مختلفى دارد، كه در بحثهاى توحيدى، و مباحث عدل الهى، به آن اشاره شده است.
شكوفائى استعدادها تحت فشار مصائب، هشدار نسبت به آينده، آزمون الهى، بيدارى از غرور و غفلت، و كفاره گناه و... اما از آنجا كه بيشتر افراد آن جنبه كيفرى و كفاره اى دارد آيه فوق آن را به صورت عموم مطرح ساخته است.
و لذا در حديثى مى خوانيم: هنگامى كه امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) وارد بر يزيد شد، يزيد نگاهى به او كرد و گفت: يا على! ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم! (اشاره به اينكه حوادث كربلا نتيجه اعمال خود شما بود).
ولى امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) فورا در پاسخ فرمود: كلا! ما هذه فينا نزلت، انما نزل فينا (ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراءها ان ذلك على الله يسير لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم ) فنحن الذين لا ناسى على ما فاتنا من امر الدنيا، و لا نفرح بما اوتينا.
(چنين نيست، اين آيه در مورد ما نازل نشده، آنچه درباره ما نازل شده آيه ديگرى است كه مى گويد: هر مصيبتى در زمين يا در جسم و جان شما روى دهد پيش از آفرينش شما در كتاب (لوح محفوظ) بوده، و آگاهى بر اين امر بر خداوند آسان است، اين براى آن است كه شما به خاطر آنچه از دست مى دهيد غمگين نشويد، و به خاطر آنچه در دست داريد زياد خوشحال نباشيد (هدف از اين مصائب عدم دلبستگى شما به مواهب زودگذر دنيا است و يكنوع تربيت و آزمون براى شما است ).
سپس امام افزود: (ما كسانى هستيم كه هرگز به خاطر آنچه از دست داده ايم غمگين نخواهيم شد، و به خاطر آنچه در دست داريم خوشحال نيستيم (همه را زودگذر مى دانيم و چشم به لطف و عنايت خدا بسته ايم ).
اين سخن را با حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) پايان مى دهيم: هنگامى كه از حضرتش تفسير آيه فوق را خواستند فرمود: مى دانيد على (عليهالسلام ) و اهلبيتش بعد از او گرفتار مصائبى شدند، آيا به خاطر اعمالشان بود؟ در حالى كه آنها اهل بيت طهارتند، و معصوم از گناه، سپس افزود: ان رسول الله كان يتوب الى الله و يستغفر فى كل يوم و ليلة ماة مرة من غير ذنب ان الله يخص اوليائه بالمصائب لياجرهم عليها من غير ذنب:
(رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيوسته توبه مى كرد و در هر شبانه روز صد بار استغفار مى نمود، بى آنكه گناهى مرتكب شده باشد، خداوند براى اولياء و دوستانش مصائبى قرار مى دهد تا به خاطر صبر در برابر آن از او پاداش گيرند بى آنكه گناهى مرتكب شده باشند).
3 - گاه بعضى در اين مسأله ترديد كرده اند كه مصائب در آيه فوق اشاره به مصائب دنيا باشد چرا كه دنيا دار عمل است نه دار پاداش و كيفر.
ولى اين اشتباه بزرگى است چرا كه آيات و روايات فراوانى نشان مى دهد كه گاه انسان در همين دنيا گوشه اى از كيفر اعمالش را مى بيند، و اينكه مى گويند دنيا دار مجازات نيست، يعنى تمام حسابها تصفيه نمى شود، نه اينكه مطلقا مجازاتى وجود ندارد، و انكار اين حقيقت از نظر آشنايان به آيات و روايات شبيه انكار يك امر بديهى است.
4 - گاه مصائب، جنبه دستجمعى دارد، و محصول گناهان جمعى است، همانگونه كه در آيه 41 سوره روم مى خوانيم:( ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) : (فساد در خشكى و دريا به خاطر اعمال مردم آشكار شد، تا نتيجه بعضى از اعمالى را كه انجام داده اند به آنها بچشاند شايد باز گردند).
روشن است كه اين درباره جوامع انسانى است، كه به خاطر اعمالشان گرفتار نابسامانيها مى شوند.
و در آيه 11 سوره رعد آمده است:( ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) : (خداوند سرنوشت هيچ جمعيتى را تغيير نمى دهد مگر اينكه خويشتن را تغيير دهند).
و امثال اين آيات كه گواهى مى دهد در ميان اعمال انسان و نظام تكوينى زندگى او ارتباط و پيوند نزديكى وجود دارد، كه اگر بر اصول فطرت و قوانين آفرينش گام بردارند بركات الهى شامل حال آنها مى شود، و هر گاه فاسد شوند زندگى آنها به فساد مى گرايد.
و گاه ممكن است اين قضيه در مورد فرد فرد انسانها صادق شود و هر كس در مقابل گناهى كه مرتكب مى شود به مصيبتى در جسم و جان يا اموال و متعلقاتش گرفتار گردد، همانطور كه در آيه فوق آمده است.
به هر حال ممكن است افرادى تصور كنند كه مى توانند از اين قانون حتمى و سنت اجتناب ناپذير الهى بگريزند، لذا در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: شما هرگز نمى توانيد از چنگال قدرت خداوند در زمين فرار كنيد (در آسمانها نيز جائى براى شما نيست )( و ما انتم بمعجزين فى الارض ) .
چگونه شما مى توانيد از حيطه قدرت و حاكميت او بگريزيد در حالى كه تمام عالم هستى عرصه حكومت بلامنازع پروردگار است.
و اگر تصور كنيد كسى مى تواند به كمك شما بشتابد بدانيد غير از خداوند هيچ ولى و ياورى براى شما نيست( و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير ) .
فرق ميان (ولى ) و (نصير) ممكن است از اين نظر باشد كه ولى سرپرستى است براى جلب منفعت و نصير براى دفع مضرت است، و يا اينكه (ولى ) به كسى گفته مى شود كه مستقلا به دفاع برخيزد، و (نصير) كسى است كه در كنار خود انسان قرار مى گيرد و او را يارى مى دهد.
در حقيقت آيه اخير ضعف و ناتوانى انسان را مجسم مى كند و آيه قبل عدالت و رحمت پروردگار را.
نكته ها:
1 مصائب شما از خود شما است!
اين تصور براى بسيارى وجود دارد كه گمان مى كنند رابطه اعمال انسان با جزاى الهى همان رابطه قرار دادى است كه شبيه آن در مورد قوانين دنيا و پاداش و كيفر آن وجود دارد، در حالى كه بارها گفته ايم كه اين ارتباط به يك نوع ارتباط تكوينى شبيه تر است تا ارتباط تشريعى و قراردادى، و به تعبير ديگر پاداش كيفرها بيشتر بازتاب طبيعى و تكوينى اعمال انسانها است كه دامن آنها را مى گيرد.
آيات فوق شاهد گويائى براى اين واقعيت است.
در اين زمينه روايات زيادى در منابع اسلامى وارد شده كه به گوشه از آن براى تكميل اين بحث اشاره مى كنيم.
1 - در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است: ما كان قوم قط فى غض نعمة من عيش، فزال عنهم، الا بذنوب اجترحوها، لان الله ليس بظلام للعبيد، و لو ان الناس حين تنزل بهم النقم، و تزول عنهم النعم، فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم، و وله من قلوبهم، لرد عليهم كل شارد، و اصلح لهم كل فاسد:
(هيچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد، مگر بواسطه گناهانى كه انجام دادند، زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد، هرگاه مردم در موقع نزول بلاها و سلب نعمتها با صدق نيت به پيشگاه خدا تضرع كنند، و با دلهاى پر اشتياق و آكنده از مهر خدا از او درخواست جبران نمايند، مسلما آنچه از دستشان رفته به آنها باز مى گرداند و هرگونه مفسده اى را براى آنها اصلاح مى كند).
2 - در (جامع الاخبار) حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده است
كه فرمود: ان البلاء للظالم ادب، و للمؤ من امتحان، و للانبياء درجة و للاولياء كرامة.
(بلاها براى ظالم تاءديب است، و براى مؤ منان امتحان، و براى پيامبران درجه، و براى اولياء كرامت و مقام است ).
اين حديث شاهد گويائى است براى آنچه در مورد استثناهاى آيه بيان كرديم.
3 - در حديث ديگرى در كافى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است كه فرمود: ان العبد اذا كثرت ذنوبه، و لم يكن عنده من العمل ما يكفرها، ابتلاه بالحزن ليكفرها: (هنگامى كه انسان گناهش افزون شود و اعمالى كه آنرا جبران كند نداشته باشد خداوند او را گرفتار اندوه مى كند تا گناهانش را تلافى كند).
4 - در كتاب كافى اصولا بابى براى اين موضوع منعقد شده، و 12 حديث در همين زمينه در آن آمده است.
تازه همه اينها غير از گناهانى است كه خداوند طبق صريح آيه فوق مشمول عفو و رحمتش قرار مى دهد كه آن نيز به نوبه خود بسيار است.
2 - رفع يك اشتباه بزرگ
ممكن است كسانى از اين حقيقت قرآنى سوء استفاده كنند و هرگونه مصيبتى دامنشان را مى گيرد با آغوش باز از آن استقبال نمايند و بگويند بايد در برابر هر حادثه ناگوارى تسليم شد، و از اين اصل آموزنده و حركت آفرين قرآنى نتيجه معكوس يعنى نتيجه تخديرى بگيرند كه اين بسيار خطرناك است.
هيچگاه قرآن نمى گويد در برابر مصائب تسليم باش، و در رفع مشكلات كوشش مكن، و تن به ظلمها و ستمها و بيماريها بده، بلكه مى گويد: اگر با تمام تلاش و كوششى كه انجام دادى باز هم گرفتاريها بر تو چيره شد، بدان گناهى كرده اى كه نتيجه و كفاره اش دامانت را گرفته، به اعمال گذشته ات بينديش، و از گناهانت استغفار كن، و خويشتن را بساز و ضعفها را اصلاح نما.
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اين آيه بهترين آيه قرآن معرفى شده به خاطر همين آثار تربيتى مهم آن است، و به خاطر سبك كردن بار انسان از سوى ديگر و زنده كردن نور اميد و عشق پروردگار در قلب و جان او از سوى سوم
3 - اصحاب صفه چه كسانى بودند
كسانى كه امروز به زيارت مسجد النبى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدينه مى روند در كنار مسجد و نزديك قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محلى را مى بينند كه از زمين كمى بلندتر است و اطراف آن را با حائل مختصرى از بقيه مسجد به طرز زيبا و دلپذيرى جدا كرده اند بسيارى آن محل را براى انجام نماز و تلاوت قرآن انتخاب مى كنند.
اين محل ياد آور صفه و سكوى سرپوشيده اى است كه براى جمعى از غرباء كه اسلام را پذيرا شده بودند و جائى نداشتند از سوى پيغمبر آماده شده بود.
توضيح اينكه: نخستين فرد غريبى كه اسلام را پذيرفت و جائى در مدينه نداشت جوانى از اهل يمامه بنام (جويبر) بود كه داستان ازدواج پر سر و صدايش با (دلفا) در تاريخ اسلام از جالبترين صحنه هاى مبارزه با فاصله هاى طبقاتى است.
چون (جويبر) جائى براى استراحت و سكنى نداشت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او اجازه داد شبها در مسجد بخوابد، بعدا كه مسلمانان غريب فزونى يافتند، و همگى در مسجد سكنى گزيده بودند، و اين امر وضع مسجد را از هر جهت دچار اختلال مى كرد، دستور داده شد كه همه آنها را به خارج مسجد ببرند، و مسجد از هر نظر پاك و پاكيزه شود، و تمام درهائى كه از خانه هاى اصحاب به سوى مسجد گشوده مى شد به فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسته شد جز در خانه على و فاطمه زهرا (سلام الله عليهما).
در اين هنگام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد محلى را با شاخه درختان خرما مسقف كنند، و غربا و فقيران مسلمين در آنجا سكنى گزينند و خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخصا از آنها سركشى مى كرد، و نان و خرما و مواد غذائى ديگر براى آنها مى برد و مسلمانان ديگر نيز مراقب آنها بودند، و از طريق زكاة و انفاقهاى ديگرى به آنها كمك مى كردند.
آنها در جنگهاى اسلامى شركت مى كردند و مخلصانه جهاد مى نمودند، بعضى از آيات قرآن در فضيلت آنها و صفا و پاكى و قداستشان وارد شده است آنها به خاطر سكونت در آن (صفه ) به (اصحاب الصفه ) ناميده شده اند.
آيه (32) تا (36) و ترجمه
( و من أياته الجوار فى البحر كالا علم ) (32)( إن يشاء يسكن الريح فيظللن رواكد على ظهره إن فى ذلك لايات لكل صبار شكور ) (33)( أو يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير ) (34)( و يعلم الذين يجدلون فى أياتنا ما لهم من محيص ) (35)( فما أوتيتم من شى ء فمتع الحيوة الدنيا و ما عندالله خير و أبقى للذين أمنوا و على ربهم يتوكلون ) (36)
ترجمه:
32 - از نشانه هاى او كشتيهائى است همچون كوهها كه در دريا در حركت است.
33 - اگر اراده كند باد را ساكن مى سازد تا آنها بر پشت دريا متوقف شوند، در اين نشانه هائى است براى هر صبر كننده شكرگزار.
34 - يا اگر بخواهد آنها را به خاطر اعمالى كه سرنشينانش مرتكب شده اند نابود مى سازد، و در عين حال بسيارى را مى بخشد.
35 - تا كسانى كه در آيات ما مجادله مى كنند بدانند هيچ پناهگاهى ندارند.
36 - آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگى دنيا است، و آنچه نزد خدا است براى كسانى كه ايمان آورده اند و بر پروردگارشان توكل مى كنند، بهتر و پايدارتر است.
تفسير:
وزش بادهاى منظم و حركت كشتيها از آيات اوست
بار ديگر در اين آيات به بيان نشانه هاى پروردگار و دلائل توحيد پرداخته، و بحثى را كه در اين زمينه در آيات قبل آمده ادامه مى دهد.
در اينجا به سراغ مطلبى مى رود كه انسانها در زندگى مادى خود با آن بسيار سر و كار دارند، مخصوصا ساحل نشينان و مسافران درياها، مى گويد: از آيات و نشانه هاى خداوند كشتيهائى است همچون كوهها كه بر صفحه درياها به حركت در مى آيد( و من آياته الجوار فى البحر كالاعلام ) .
(جوار) جمع (جارية ) توصيفى است براى سفن جمع (سفينه ) به معنى كشتى كه براى اختصار از عبارت حذف شده و اصولا تكيه آيه روى همين جريان و حركت كشتيهاست، و به همين دليل مخصوصا اين وصف موضوع سخن قرار گرفته.
و اينكه لغت عرب به دختران جوان (جارية ) گفته مى شود به خاطر جريان نشاط جوانى در تمام وجود آنها است.
(اعلام ) جمع (علم ) (بر وزن قلم ) به معنى (كوه ) است، ولى در اصل به معنى علامت و اثرى است كه از چيزى خبر مى دهد، مانند (علم الطريق ) (نشانه هاى راه ) و (علم الجيش ) (پرچم لشكر) و مانند آن، و اگر به كوه علم گفته مى شود به خاطر همين است كه از دور نمايان است، و گاه بر فراز آن آتشى مى افروختند تا نشانه اى براى رهگذران باشد، ولى بود و نبود آتش در اين نامگذارى تأثيرى ندارد.
به اين ترتيب قرآن مجيد در اين آيه - همچون آيات متعدد ديگر - حركت كشتيهاى كوه پيكر را بر صفحه درياها بر اثر وزش بادهاى منظم از نشانه هاى خداوند مى شمرد.
اگر زورق يا قايق كوچكى بر صفحه آب به خاطر وزش باد حركت كند زياد مهم نيست، مهم آن است كه كشتيهاى كوه پيكر با وزش امواج لطيف هوا با عده زيادى مسافر و بار فراوان به حركت در آيد، و هزاران كيلومتر راه را در ميان دو نقطه بپيمايد، و به مقصد برسد.
راستى چه كسى اقيانوسها را با اين وسعت و عمق و ويژگيهاى آب آفريده؟
چه كسى به چوب و مواد ديگرى كه كشتى را با آن شكل مخصوص مى سازند اين خاصيت را بخشيده كه بر صفحه آب ثابت بماند؟
و چه كسى به بادها دستور داده است به صورت منظمى بر صفحه درياها و اقيانوسها بوزند كه هر كس از هر نقطه به نقطه ديگرى مى خواهد برود بتواند از آن استفاده كند؟
همه جا نظم نشانه عقل و دانش است و در اينجا نيز همينگونه است.
اصولا اگر نقشه هائى كه دريانوردان از حركت بادها در اختيار دارند، و معلوماتى كه بشر درباره وزش بادها از قطبين زمين به سوى خط استوا، و از خط استوا به سوى دو قطب، و همچنين وزشهاى متناوب از سوى سواحل و خشكيها به دريا، و از سوى دريا به خشكى، در نظر بگيرد، مى داند چقدر اين مساءله حساب شده است.
البته در عصر ما نيرو محرك كشتيها موتورهاى نيرومندى است كه پروانه هاى كشتى را به حركت در مى آورد، ولى با اينحال وزش بادها در حركت اين كشتيها نيز مؤ ثر است.
سپس براى تأكيد بيشتر مى افزايد: (اگر خداوند اراده كند باد را ساكن مى سازد تا كشتيها بر پشت دريا ساكن و متوقف شوند)!( ان يشاء يسكن الريح فيظللن رواكد على ظهره ) .
و در پايان آيه براى نتيجه گيرى اضافه مى كند: (در اين نشانه هايى است براى هر كس كه داراى مقام صبر و شكر است )( ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور ) .
آرى در اين حركت بادها، و جريان كشتيها، و آفرينش درياها، و نظام و هماهنگى مخصوصى كه بر اين امور حكمفرماست نشانه هاى گوناگونى براى ذات پاك او است.
مى دانيم وزش بادها در درجه اول به خاطر تفاوت درجه حرارت در دو نقطه روى زمين است، زيرا هوا بر اثر حرارت منبسط مى شود سپس به طرف بالا حركت مى كند و به همين دليل از يكسو فشار بر هواى اطراف مى آورد و آنها را متحرك مى سازد، و از سوى ديگر هنگامى كه به سمت بالا حركت كند جاى خود را به هواى اطراف مى دهد، اگر خداوند فقط اين خاصيت انبساط را از آن بگيرد سكون و سكوتى مرگبار بر آن حاكم مى شود، و كشتيهاى بادبانى بى حركت بر صفحه اقيانوسها حيران و سرگردان مى مانند.
(صبار) و (شكور) هر دو صيغه مبالغه است كه يكى فزونى صبر را مى رساند، و ديگرى فزونى شكر را.
تكيه بر اين دو وصف در آيه مورد بحث و چند مورد ديگر از آيات قرآن مجيد اشاره به نكات لطيفى دارد:
اين دو وصف مجموعا ترسيم گويائى از حقيقت ايمان است، چرا كه مؤ من در مشكلات و گرفتاريها صبور و در نعمتها شكور است، لذا در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: الايمان نصفان: نصف صبر، و نصف شكر: ايمان دو نيمه است، نيمى از آن صبر، و نيمى از آن شكر است ).
بعلاوه مطالعه اسرار نظام آفرينش از يكسو نياز به صبر و حوصله و پشت كار و صرف وقت دارد، و از سوى ديگر انگيزه شكر منعم.
هرگاه اين دو دست به دست هم مى دهند انسان را آماده براى مطالعه اين آيات مى سازند، و اصولا مطالعه اسرار آفرينش خود يكنوع شكر است.
از سوى سوم به هنگامى كه انسان سوار بر كشتى مى شود اين دو وصف در او از هر زمان ديگر نمايان تر است، صبر در برابر حوادث و مشكلات
دريا و شكر به هنگام رسيدن به ساحل مقصود!
باز در آيه بعد براى مجسم ساختن عظمت اين نعمت الهى مى افزايد: (يااگر بخواهد اين كشتيها را به خاطر اعمالى كه مسافران و سرنشينانش مرتكب شده اند نابود و هلاك مى سازد)( او يوبقهن بما كسبوا ) .
همانگونه كه در آيات گذشته نيز خوانديم بلاهائى كه بر سر انسان وارد مى شود غالبا نتيجه اعمال خود او است.
ولى با اينحال لطف خداوند شامل حال انسان است (و بسيارى را مى بخشد)( و يعف عن كثير ) .
كه اگر نبخشد هيچكس جز معصومين و خاصان و پاكان از مجازات الهى مصون و بركنار نخواهند بود، چنانكه در آيه 45 سوره فاطر مى خوانيم:( و لو يؤ اخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة و لكن يؤ خرهم الى اجل مسمى ) : (هر گاه خداوند مردم را به آنچه انجام داده اند مجازات مى كرد جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نمى گذاشت (ولى به لطفش ) آنها را تا سر آمد معينى مهلت مى دهد).
آرى او مى تواند بادها را از حركت باز دارد تا كشتيها در دل اقيانوسها بى حركت بمانند، و هم مى تواند بادها را تبديل به طوفانهاى درهم پيچيده سازد تا كشتيهاى كوه پيكر را درهم بكوبند، و همچون پر كاهى در ميان امواج بغلطانند ولى لطف عميم او مانع اين كار است.
(تا كسانى كه در آيات ما مجادله مى كنند و به مخالفت و انكار برمى خيزند بدانند هيچ پناهگاهى (جز ذات پاك خداوند) ندارند)( و يعلم الذين يجادلون فى آياتنا ما لهم من محيص ) .
آرى آنها كسانى نيستند كه مشمول عفو خداوند شوند، چرا كه آگاهانه به مخالفت برخاسته، و از روى عداوت و لجاج به ستيزه جوئى ادامه مى دهند، آنها از چشمه جوشان عفو و رحمتش ممنوعند، و از چنگال عذابش رهائى ندارند.
(محيص ) از ماده (حيص ) (بر وزن حيف ) به معنى بازگشت و عدول و كناره گيرى كردن از چيزى است، و از آنجا كه (محيص ) اسم مكان است، اين كلمه به معنى فرارگاه يا پناهگاه مى آيد.
در آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به همگان كرده، مى گويد: (آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگى دنياى فانى است )( فما اوتيتم من شى ء فمتاع الحياة الدنيا ) .
مبادا شما را فريب دهد و غافل سازد، و تصور كنيد هميشه در اختيار شما است، برقى است مى جهد و به زودى خاموش مى شود، شعله اى است در برابر باد و حبابى است بر سطح آب، و غبارى است در مسير طوفان، (ولى پاداشها و مواهبى كه نزد خدا است بهتر و پايدارتر است براى كسانى كه ايمان آورده اند و بر پروردگارشان توكل مى كنند)( و ما عند الله خير و ابقى للذين آمنوا و على ربهم يتوكلون ) .
اگر بتوانيد اين متاع زودگذر زندگى پست و محدود جهان ماده را با آن سرمايه جاودان مبادله كنيد تجارتى پر سود نصيب شما شده، و موفقيتى است بى نظير!
چرا كه مواهب اين جهان هرگز خالى از دردسر نيست، هميشه در كنار هر گل خارى، و در كنار هر نوش نيشى است، در حالى كه پاداش الهى خير خالص و خالى از هر گونه ناملايمات است.
از سوى ديگر اين مواهب هر چه هست زودگذر است، اما آنها پايدار و جاودانى است، كدام عقل اجازه مى دهد كه انسان از چنين معامله پرسودى صرفنظر كند يا گرفتار غرور و غفلت شود، و زرق و برقها او را بفريبد؟!
لذا در آيه 38 توبه نيز مى خوانيم:( ارضيتم بالحياة الدنيا من الاخرة فما متاع الحياة الدنيا فى الاخرة الا قليل ) (اى كسانى كه از جهاد سر باز مى زنيد) (آيا به زندگى دنيا در مقابل آخرت راضى شده ايد، با اينكه متاع زندگى دنيا در برابر آخرت چيز اندكى است )؟!
اصولا الحياة الدنيا (با توجه به وصفى كه دارد) اشاره به زندگى پائين و پست است، بديهى است، متاع و وسائل بهره گيرى از چنين زندگى مثل خود آن بى ارزش خواهد بود.
لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: و الله ما الدنيا فى الاخرة الا مثل ان يجعل احدكم اصبعه هذه فى اليم فلينظر بم ترجع:؟ (به خدا سوگند دنيا در برابر آخرت مثل اين است كه يكى از شما انگشت خود را به دريا زند و سپس بيرون آورد، بايد ديد چه مقدار آب دريا را با آن برداشته است )؟!.
قابل توجه اينكه در اين آيه تكيه روى مساءله ايمان و توكل شده است اين به خاطر آن است كه اميد به پاداشهاى الهى براى كسانى است كه علاوه بر ايمان كار خود را به او تفويض كرده و تسليم اراده او هستند، چرا كه توكل واگذارى كار خويش و تفويض امر است، نقطه مقابل اين گروه كسانى هستند كه بر اثر حب دنيا و دلبستگى به متاع زودگذر آن به مجادله در آيات خداوند برمى خيزند، و حقايق را زير پا مى گذارند، و به اين ترتيب آيه اخير شبيه تعليل براى آيه ما قبل از آن است كه سخن از مجادله كنندگان در آيات الهى مى گفت.
آيه (37) تا (40) و ترجمه
( و الذين يجتنبون كبئر الاثم و الفوحش و إذا ما غضبوا هم يغفرون ) (37)( و الذين استجابوا لربهم و أقاموا الصلوة و أمرهم شورى بينهم و مما رزقنهم ينفقون ) (38)( و الذين إذا أصابهم البغى هم ينتصرون ) (39)( و جزؤ ا سيئة سيئة مثلها فمن عفا و أصلح فأجره على الله إنه لا يحب الظلمين ) (40)
ترجمه:
37 - همان كسانى كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب مى ورزند و هنگامى كه خشمگين مى شوند عفو مى كنند.
38 - و آنها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده، و نماز را برپا داشته، و كارهايشان به طريق مشورت در ميان آنها صورت مى گيرد، و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند.
39 - و آنها كه هر گاه ستمى به آنها رسد (تسليم ظلم نمى شوند) و يارى مى طلبند.
40 - و كيفر بدى مجازاتى همانند آن است، و هر كس عفو و اصلاح كند اجر و پاداش او با خدا است خداوند ظالمان را دوست ندارد.
تفسير:
اهل ايمان تسليم ظلم نمى شوند!
اين آيات ادامه بحثى است كه در آيات گذشته درباره پاداش الهى نسبت به مؤ منان متوكل آمده بود.
به اين ترتيب كه بعد از وصف ايمان و توكل كه هر دو جنبه قلبى دارد به هفت قسمت از (برنامه هاى عملى آنها) چه در جنبه نفى، چه در جنبه اثبات، چه از نظر فردى، و چه اجتماعى، چه مادى و چه معنوى، اشاره مى كند، برنامه اى كه بيانگر اركان يك جامعه سالم با حكومت صالح و قدرتمند است.
جالب اينكه اين آيات ظاهرا در مكه نازل شده است، در آن روزى كه هنوز جامعه اسلامى شكل نگرفته بود، و حكومت اسلامى وجود نداشت ولى اين آيات نشان مى دهد كه از همان روز، بينش صحيح اسلامى در اين زمينه ها توسط اين آيات به مسلمانان داده مى شد، چرا كه آنها در دوران مكه تحت آموزش پيگير و مستمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به منظور آمادگى براى ساختن جامعه آينده اسلامى قرار داشتند.
نخستين وصف را از پاكسازى شروع مى كند، مى فرمايد: (پاداش الهى و آنچه نزد خدا است براى كسانى بهتر و پايدارتر است كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت و ننگين اجتناب مى ورزند)( و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش ) .
(كبائر) جمع (كبيره ) به معنى گناهان بزرگ است، اما اينكه معيار كبيره بودن چيست؟ بعضى آن را به گناهانى تفسير كرده اند كه در متن قرآن وعده عذاب الهى نسبت به آن داده شده، و گاه به گناهانى كه موجب حد شرعى است.
بعضى نيز احتمال داده اند كه اشاره به بدعتها و ايجاد شبهات اعتقادى در اذهان مردم بوده باشد.
ولى چنانكه قبلا هم گفته ايم اگر به معنى لغوى كبيره باز گرديم (كبيره ) هر گناهى است كه از نظر اسلام بزرگ و پر اهميت است، يكى از نشانه هاى اهميت آن اين است كه در قرآن مجيد در مورد آن وعده عذاب آمده و به همين جهت در روايات اهل بيت (عليهالسلام ) نيز كبائر به اين صورت تفسير شده:( التى اوجب الله عز و جل عليه النار ) : (گناهان كبيره گناهانى است كه خداوند مجازات آتش براى آن مقرر داشته است ).
روى اين حساب اگر اهميت و عظمت گناهى از طرق ديگر نيز كشف شود، عنوان گناه كبيره به خود مى گيرد.
(فواحش ) جمع (فاحشه ) به معنى اعمال بسيار زشت و ناپسند است، ذكر اين تعبير بعد از (كبائر) به اصطلاح از قبيل ذكر خاص بعد از عام مى باشد، و در حقيقت بعد از بيان اجتناب مؤ منان راستين از همه گناهان كبيره، روى گناهان زشت و ننگين تكيه بيشترى شده است تا اهميت آن را آشكار سازد.
به اين ترتيب نخستين نشانه هاى ايمان و توكل پرهيز و اجتناب از گناهان كبيره است، چگونه ممكن است انسان دعوى ايمان و توكل بر خدا كند در حالى كه آلوده انواع گناهان است و قلب او لانه اى از لانه هاى شيطان؟!
در توصيف دوم كه آن نيز جنبه پاكسازى دارد درباره تسلط بر نفس به هنگام خشم و غضب كه بحرانيترين حال انسان است سخن مى گويد، و مى فرمايد:
(آنها كسانى هستند كه به هنگام غضب عفو مى كنند)( و اذا ما غضبوا هم يغفرون ) .
نه تنها در موقع غضب زمام اختيار از كفشان ربوده نمى شود، و دست به اعمال زشت و جنايات نمى زنند، بلكه با آب عفو و غفران قلب خود و ديگران را از كينه ها شستشو مى دهند.
و اين صفتى است كه جز در پرتو ايمان راستين و توكل بر حق پيدا نمى شود.
جالب اينكه: نمى گويد آنها غضب نمى كنند، چرا كه اين جزء طبيعت انسان است و در بعضى موارد، يعنى در آنجا كه براى خدا، و در راه احقاق حق مظلومان باشد، ضرورت دارد، بلكه مى گويد آنها به هنگام غضب آلوده گناه نمى شوند، سهل است به سراغ عفو و غفران مى روند، و بايد هم چنين باشد، چگونه انسان مى تواند در انتظار عفو الهى به سر برد در حالى كه خود كينه توز و انتقامجو است، و به هنگام غضب هيچ قانونى را به رسميت نمى شناسد!
و اگر مى بينيم در اينجا مخصوصا روى مسأله (غضب ) تكيه شده به خاطر آن است كه اين حالت آتش سوزانى است كه در درون جان انسان شعله ور مى شود، و بسيارند كسانى كه قادر بر مهار كردن نفس در آن حالت نيستند، ولى مؤ منان راستين هرگز تسليم خشم و غضب نمى شوند.
در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم: من ملك نفسه اذا رغب، و اذا رهب، و اذا غضب، حرم الله جسده على النار: كسى كه به هنگام شوق و علاقه، و به هنگام ترس و وحشت، و هنگام خشم و غضب مالك نفس خويشتن باشد خداوند بدن او را بر آتش دوزخ حرام مى كند.
آيه بعد به سومين تا ششمين اوصاف آنها اشاره كرده، مى فرمايد:
(آنها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده، و فرمانهاى او را از جان و دل پذيرفته اند)( و الذين استجابوا لربهم ) .
(و نماز را برپا داشته اند)( و اقاموا الصلاة ) .
(و كار آنها به طريق شورى و مشورت در ميان آنها صورت مى گيرد)( و امرهم شورى بينهم ) .
(و از آنچه به آنها روزى داده ايم، در راه خداوند انفاق مى كنند)( و مما رزقناهم ينفقون ) .
در آيه گذشته سخن از پاكسازى وجودشان از گناهان و غلبه بر خشم و غضب بود، اما در آيه مورد بحث سخن از بازسازى وجودشان در جنبه هاى مختلف است كه از همه مهمتر اجابت دعوت پروردگار و تسليم در برابر فرمان او است مطلبى كه همه نيكيها و خوبيها و اطاعت اوامر الهى در آن جمع است، آنها با تمام وجود در برابر فرمانش تسليمند، و در مقابل اراده او از خود اراده اى ندارند، و بايد چنين باشد چرا كه بعد از پاكسازى قلب و جان از آثار گناه كه موانع راه حقند تسليم و اجابت قطعى است.
ولى از آنجا كه در ميان اوامر الهى مسائل بسيار مهمى وجود دارد كه بالخصوص بايد انگشت روى آن گذاشت چند موضوع مهم را به دنبال آن يادآور مى شود كه مهمترين آنها (نماز) است، نمازى كه ستون دين، پيوند خلق و خالق، مربى نفوس، معراج مؤ من و نهى كننده از فحشاء و منكر است.
بعد از آن مهمترين مساءله اجتماعى همان اصل شورى است كه بدون آن همه كارها ناقص است، يك انسان هر قدر از نظر فكرى نيرومند باشد نسبت به مسائل مختلف تنها از يك يا چند بعد مى نگرد، و لذا ابعاد ديگر بر او مجهول مى ماند، اما هنگامى كه مسائل در شورى مطرح گردد و عقلها و تجارب و ديدگاههاى مختلف به كمك هم بشتابند مسائل كاملا پخته و كم عيب و نقص مى گردد، و از لغزش دورتر است.
لذا در حديث پر معنائى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: انه ما من رجل يشاور احدا الا هدى الى الرشد: (احدى در كارهاى خود مشورت نمى كند مگر اينكه به راه راست و مطلوب هدايت مى شود).
قابل توجه اينكه: تعبير در اينجا به صورتى است كه آن را يك برنامه مستمر مؤ منان مى شمرد، نه تنها در يك كار زودگذر و موقت، مى گويد همه كارهاى آنها در ميانشان به صورت شورى است، و جالب اينكه خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اينكه عقل كل بود و با مبداء وحى ارتباط داشت در مسائل مختلف اجتماعى و اجرائى، در جنگ و صلح و امور مهم ديگر، به مشورت با ياران مى نشست، و حتى گاه نظر آنها را ترجيح مى داد با اينكه مشكلاتى از اين ناحيه حاصل مى شد، تا الگو و اسوه اى براى مردم باشد، چرا كه بركات مشورت از زيانهاى احتمالى آن به مراتب بيشتر است.
درباره اهميت (مشورت ) و (شرائط شورى ) و (اوصاف كسانى كه بايد مورد مشورت قرار گيرند) و (وظيفه مشاور) بحثهاى مشروحى در ذيل آيه 159 سوره آل عمران داشتيم (جلد 3 صفحه 142 به بعد) كه نيازى به تكرار آن نمى بينيم، اما چند موضوع را بايد در اينجا اضافه كنيم:
الف: شورى منحصرا در مورد كارهاى اجرائى و شناسائى موضوعات است نه درباره احكام كه تنها بايد از مبداء وحى و از كتاب و سنت گرفته شود تعبير به (امرهم ) (كارهايشان ) نيز ناظر به همين معنى است چرا كه احكام كار مردم نيست كار خدا است.
بنابراين اگر بعضى از مفسران مانند (آلوسى ) دامنه آن را توسعه داده اند و احكام را در آنجا كه نص خاصى در آن وارد نشده مشمول آن شمرده اند بى اساس است به خصوص اينكه ما معتقديم هيچ امرى در اسلام نيست مگر اينكه نص عام يا خاصى در مورد آن صادر شده است، و گرنه اليوم اكملت لكم دينكم (مائده - 3) صحيح نبود (شرح اين معنى را بايد در كتب اصول فقه در مورد بطلان اجتهاد به معنى قانونگذارى در اسلام مطالعه كرد).
ب: بعضى از مفسران گفته اند كه شان نزول جمله (امرهم شورى بينهم ) در مورد انصار است، و اين يا به خاطر آن است كه آنها حتى قبل از اسلام كارهايشان بر اساس شورى بود، و يا اشاره به آن گروهى از انصار است كه قبل از هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايمان آوردند، و در (عقبه ) با او بيعت كردند، و از حضرتش دعوت به مدينه نمودند (چون اين سوره مكى است و آيات فوق نيز ظاهرا در مكه نازل شده ).
ولى به هر حال آيه مخصوص شان نزولش نيست و يك برنامه عمومى و همگانى را بيان مى كند.
اين سخن را با حديثى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) پايان مى دهيم، آنجا كه فرمود: لا ظهير كالمشاورة و الاستشارة عين الهداية: (هيچ پشتيبان و تكيه گاهى همچون مشورت نيست و مشورت عين هدايت است ).
اين نكته نيز قابل توجه است كه آخرين توصيفى كه در اين آيه مطرح شده تنها انفاق در مسائل مالى را بيان نمى كند بلكه انفاق از تمام آنچه خداوند روزى داده است از مال از علم از عقل و هوش و تجربه از نفوذ اجتماعى و خلاصه از همه چيز.
در توصيف ديگر كه هفتمين توصيف مؤ منان راستين است مى فرمايد: (و كسانى كه هر گاه ستمى به آنان رسد تسليم ظلم نمى شوند و از ديگران يارى مى طلبند)( و الذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون ) .
ناگفته پيداست كه در برابر وظيفه انتصار در مقابل ستم، ديگران نيز وظيفه يارى كردن دارند، چرا كه يارى طلبيدن بدون يارى كردن لغو و بيهوده است، در حقيقت هم مظلوم موظف به مقاومت در برابر ظالم و فرياد بر آوردن است، و هم مؤ منان ديگر موظف به پاسخگوئى او هستند، همانگونه كه در آيه 72 سوره انفال مى خوانيم:( و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر ) : (هر گاه آنها از شما براى حفظ دين خود يارى بطلبند بر شما است كه آنها را يارى كنيد).
اين برنامه مثبت و سازنده به ظالمان هشدار مى دهد كه اگر دست به ستم بيالايند مؤ منان ساكت نمى نشينند، و در برابر آنها بپا مى خيزند، و هم به مظلومان اعتماد مى بخشد كه اگر استغاثه كنند ديگران بيارى آنها مى شتابند.
(ينتصرون ) از ماده (انتصار) به معنى يارى طلبيدن است، ولى بعضى آن را به معنى (تناصر) (به يارى يكديگر شتافتن ) تفسير كرده اند، ولى نتيجه هر دو با توجه به توضيحى كه داديم يكى است.
به هر حال وظيفه هر مظلومى اين است كه اگر به تنهائى قادر بر دفع ظلم و ستم نيست سكوت نكند، و با استفاده از نيروى ديگران به مقابله با ظلم قيام نمايد، و وظيفه همه مسلمانان است كه به نداى او پاسخ مثبت دهند.
ولى از آنجا كه يارى كردن يكديگر نبايد از مسير عدالت خارج شود، و به انتقامجوئى، و كينه توزى، و تجاوز از حد منتهى گردد، در آيه بعد فورا آن را مشروط ساخته، مى افزايد: توجه داشته باشيد (كيفر بدى مجازاتى همانند آن است ) (و جزاء سيئة سيئة مثلها).
مبادا به خاطر اينكه بعضى از دوستان شما مورد ستم واقع شده اند از حد بگذرانيد، و خود مبدل به افراد ظالمى شويد، به خصوص اينكه در جوامعى همچون جامعه عرب در آغاز اسلام احتمال تجاوز از حد به هنگام پاسخ گفتن به ظلم احتمال قابل توجهى بوده، و مى بايست حساب يارى مظلوم از انتقامجوئى جدا شود.
البته كار ظالم بايد (سيئه ) و بدى ناميده شود، اما كيفر او مسلما (سيئه ) نيست، و اگر در آيه از آن تعبير به (سيئه ) شده، در واقع به خاطر قرينه مقابله است، يا اينكه از ديدگاه ظالم كه مجازات مى شود (سيئه ) مى باشد، اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير از آن به سيئه به خاطر اين است كه مجازات آزار و ايذاء است و آزار و ايذاء ذاتا بد است، هر چند به هنگام قصاص و كيفر ظالم كار خوبى محسوب مى شود.
اين شبيه تعبيرى است كه در آيه 194 سوره بقره آمده است:( فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله ) : هر كس به شما تعدى كند به مانند آن بر او تعدى كنيد، و از خدا بپرهيزيد (و زياده روى نكنيد).
ولى به هر حال اين تعبير مى تواند مقدمه اى باشد براى دستور عفو كه در جمله بعد آمده، گوئى مى فرمايد: مجازات هر چه باشد يكنوع آزار است،و اگر طرف پشيمان شده باشد شايسته عفو است.
در اين گونه موارد عفو كنيد چرا كه (هر كس عفو و اصلاح كند اجر و پاداش او بر خداست )( فمن عفى و اصلح فاجره على الله ) .
درست است كه حقى از او ضايع شده، و در مقابل ظاهرا چيزى نگرفته، اما به خاطر گذشتى كه از خود نشان داده، گذشتى كه مايه انسجام جامعه و كم شدن كينه ها و افزايش محبت و موقوف شدن انتقامجوئى و آرامش اجتماعى است، خداوند بر عهده گرفته كه پاداش او را از فضل بى پايانش مرحمت كند، و چه تعبير جالبى است تعبير (على الله ): گوئى خداوند خود را مديون چنين كسى مى داند و مى گويد اجرش بر عهده من است!
و در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند قطعا ظالمان را دوست ندارد)( انه لا يحب الظالمين ) .
اين جمله ممكن است اشاره به چند نكته باشد:
نخست اينكه دستور عفو به خاطر اين است كه در صورت قصاص و كيفر گاه انسان نمى تواند خود را دقيقا كنترل كند، و از حد مى گذراند، و در صف ظالمان قرار مى گيرد.
ديگر اينكه اگر دستور عفو داده شده نه به معنى دفاع از ظالمان است، چرا كه خداوند ظالمان را هرگز دوست نمى دارد، بلكه هدف هدايت گمراهان و استحكام پيوندهاى اجتماعى است.
سوم اينكه كسانى شايسته عفوند كه از مركب ظلم پياده شوند، و از گذشته خود نادم گردند، و در مقام اصلاح خويش بر آيند، نه ظالمانى كه عفو، آنها را جسورتر و جرى تر مى كند.
و به تعبير روشنتر عفو و مجازات هر كدام جاى ويژه اى دارد، عفو در جائى است كه انسان قدرت بر انتقام دارد، و اگر مى بخشد از موضع ضعف نيست، اين عفو سازنده است، هم براى مظلوم پيروز چرا كه به او تسلط بر نفس و صفاى دل مى بخشد، و هم براى ظالم مغلوب كه او را به اصلاح خويش وا مى دارد.
و كيفر و انتقام و مقابله به مثل در جائى است كه هنوز ظالم از مركب شيطان پياده نشده، و مظلوم پايه هاى قدرت خود را محكم نكرده، و عفو از موضع ضعف است، اينجاست كه بايد اقدام به مجازات كند.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: اذا كان يوم القيامة نادى مناد من كان اجره على الله فليدخل الجنة، فيقال من ذا الذى اجره على الله؟ فيقال: العافون عن الناس، فيدخلون الجنة بغير حساب! (هنگامى كه روز قيامت مى شود كسى (از سوى خداوند) ندا مى دهد هر كس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود، گفته مى شود: چه كسى اجرش بر خداست؟ در جواب به آنها مى گويند: كسانى كه مردم را عفو كردند، آنها بدون حساب داخل بهشت مى شوند).
اين حديث در حقيقت نتيجه اى است كه از آخرين آيه مورد بحث گرفته شده و خط اصيل اسلام همين است.
آيه (41) تا (43) و ترجمه
( و لمن انتصر بعد ظلمه فأولئك ما عليهم من سبيل ) (41)( إنما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الا رض بغير الحق أولئك لهم عذاب أليم ) (42)( و لمن صبر و غفر إن ذلك لمن عزم الا مور ) (43)
ترجمه:
41 - و كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى طلبد ايرادى بر او نيست.
42 - ايراد و مجازات بر كسانى است كه به مردم ستم مى كنند و در زمين به ناحق ظلم روا مى دارند. براى آنها عذاب دردناكى است.
43 - اما كسانى كه شكيبائى و عفو كنند اين از كارهاى پر ارزش است.
تفسير:
يارى طلبيدن عيب نيست، ظلم كردن عيب است
اين آيات در حقيقت تاءكيد و توضيح و تكميلى است براى آيات گذشته، در زمينه انتصار، و مجازات ظالم، و عفو و گذشت در موارد مناسب، و هدف از آن اين است كه مجازات و انتقام گرفتن از ظالم حق مظلوم است و هيچكس حق ندارد مانعى بر سر راه او ايجاد كند، در عين حال هر گاه مظلوم، پيروز و مسلط بر ظالم شد اگر صبر كند و انتقام نگيرد فضيلت بزرگى خواهد بود.
نخست مى فرمايد: (كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى بطلبد ايرادى بر او نيست )( و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل ) .
نه كسى حق دارد مانع از اين كار شود، و نه او را ملامت و سرزنش و مجازات كند، و نه در يارى كردن چنين مظلومى ترديد به خود راه دهد، چرا كه انتصار و استمداد حق مسلم هر مظلومى است، و يارى مظلومان وظيفه هر انسان آزاده و بيدارى است.
(مجازات و كيفر تنها از آن كسانى است كه به مردم ستم مى كنند، و در زمين به ناحق ظلم روا مى دارند)( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق ) .
آنها علاوه بر كيفر و مجازات در دنيا، (در آخرت نيز عذاب دردناكى در انتظارشان است )( اولئك لهم عذاب اليم ) .
در اينكه در ميان جمله (يظلمون الناس ) و جمله (يبغون فى الارض بغير الحق ) چه تفاوتى است؟ بعضى از مفسران جمله اول را اشاره به مساءله ظلم و ستم و دوم را به (تكبر و خود برتربينى ) دانسته اند.
بعضى ديگر جمله اول را ناظر به (ظلم ) و دوم را به (قيام بر ضد حكومت اسلامى ) ذكر كرده اند.
(بغى ) در اصل به معنى كوشش و تلاش براى بدست آوردن چيزى است، ولى بسيار مى شود كه به كوششهائى كه براى غصب حق ديگران و تجاوز از حدود و حقوق الهى صورت مى گيرد نيز اطلاق مى شود، بنابراين (ظلم ) مفهوم خاص دارد، و بغى مفهوم عام، و هر گونه تعدى و تجاوز از حقوق الهى را شامل مى شود.
تعبير (بغير الحق ) نيز تاءكيدى براى اين معنى است، و به اين ترتيب جمله دوم از قبيل ذكر عام بعد از ذكر خاص است.
در آخرين آيه مورد بحث باز به سراغ مساءله صبر و شكيبائى و عفو مى رود تا بار ديگر بر اين حقيقت تاءكيد كند كه حق انتقامگيرى و قصاص و كيفر براى مظلوم در برابر ظالم هرگز مانع از مسأله گذشت و عفو و بخشش نيست، مى فرمايد: (اما كسانى كه شكيبائى كنند، و طرف را مورد عفو قرار دهند اين از كارهاى پر ارزش است )( و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور ) .
(عزم ) در اصل به معنى تصميم بر انجام كارى است، و به اراده محكم اطلاق مى شود، تعبير به (عزم الامور) ممكن است اشاره به اين باشد كه اين از كارهائى است كه خداوند به آن فرمان داده و هرگز نسخ نمى شود، و يا از كارهائى است كه انسان بايد نسبت به آن عزم راسخ داشته باشد، و هر يك از اين دو معنى باشد دليل بر اهميت اين كار است.
قابل توجه اينكه مسأله (صبر) قبل از (غفران ) ذكر شده، چرا كه اگر صبر و شكيبائى نباشد كار به عفو و گذشت منتهى نمى شود، زمام نفس از دست انسان بيرون مى رود، و روى انتقام پافشارى مى كند.
بار ديگر اين حقيقت را يادآور مى شويم كه عفو و غفران در صورتى مطلوب است كه از موضع قدرت باشد، و طرف نيز از آن حسن استفاده نمايد، تعبير (من عزم الامور) نيز ممكن است همين معنا را تاءكيد كند، چرا كه تصميم گيرى در زمينه اى است كه انسان قادر و توانا بر انجام امرى باشد، به هر حال عفوى كه جنبه تحميلى از سوى ظالم داشته باشد، و يا او را در عملش جرى تر و جسورتر سازد هرگز مطلوب نيست.
در بعضى از روايات آيات فوق به قيام حضرت مهدى (عج ) و انتقام او و يارانش از ظالمان و مفسدان در ارض تفسير شده، و همانگونه كه كرارا گفته ايم اينگونه تفسيرها از قبيل بيان مصداق واضح و روشن است و مانع از عموميت مفهوم آيه نيست.
آيه (44) تا (46) و ترجمه
( و من يضلل الله فما له من ولى من بعده و ترى الظلمين لما رأوا العذاب يقولون هل إ لى مرد من سبيل ) (44)( و ترئهم يعرضون عليها خشعين من الذل ينظرون من طرف خفى و قال الذين أمنوا إن الخسرين الذين خسروا أنفسهم و أهليهم يوم القيمة إلا إن الظلمين فى عذاب مقيم ) (45)( و ما كان لهم من اءولياء ينصرونهم من دون الله و من يضلل الله فما له من سبيل ) (46)
ترجمه:
44 - كسى را كه خدا گمراه كند ولى و ياورى بعد از او نخواهد داشت، و ظالمان را (روز قيامت ) مى بينى كه وقتى عذاب الهى را مشاهده مى كنند، مى گويند: آيا راهى به سوى بازگشت (و جبران ) وجود دارد؟!
45 - و آنها را مى بينى كه بر آتش عرضه مى شوند در حالى كه از شدت مذلت خاشعند، و زير چشمى (به آن ) نگاه مى كنند، و كسانى كه ايمان آورده اند مى گويند زيان كاران واقعى آنها هستند كه خود و خانواده خويش را روز قيامت از دست داده اند آگاه باشيد كه ظالمان (امروز) در عذاب دائمند.
46 - آنها جز خدا اولياء و ياورانى ندارند كه ياريشان كند، و هر كس را خدا گمراه سازد راه نجاتى براى او نيست.
تفسير:
آيا راه بازگشتى وجود دارد؟
در آيات گذشته سخن از ظالمان و بيدادگران و متجاوزان بود، آيات مورد بحث به سرانجام كار اين گروه و گوشه هائى از مجازاتهاى آنان اشاره مى كند.
نخست آنها را از گمراهانى مى شمرد كه هيچ ولى و سرپرستى ندارند، مى فرمايد: (كسى را كه خدا گمراه كند ولى و ياورى بعد از او نخواهد داشت )( و من يضلل الله فما له من ولى من بعده ) .
براى آنها كه آشنا به تعبيرات قرآن در زمينه هدايت و ضلالتند اين مطلب كاملا روشن است كه نه هدايت جنبه اجبارى دارد، نه ضلالت، بلكه نتيجه مستقيم اعمال انسانها است، گاه انسان كارى انجام مى دهد كه خدا توفيقش را از او سلب كرده و نور هدايت را از قلب او مى گيرد، و او را در ظلمات گمراهى رها مى سازد.
اين عين اختيار است،همانگونه كه اگر كسى به خاطر اصرار در شرب خمر گرفتار انواع بيماريها شد اين اثرات شوم مطلب ناخواسته اى نبوده، با دست خودش آن را فراهم ساخته، كار خداوند تسبيب به اسباب و بخشيدن اثر به اشياء است، و به همين جهت گاه نتيجه ها را به او نسبت مى دهند.
به هر حال اين يكى از دردناكترين مجازاتهاى اين ظالمان است، سپس مى افزايد: (ظالمان را در روز قيامت مى بينى كه وقتى عذاب الهى را مشاهده مى كنند سخت پشيمان مى شوند، و مى گويند: آيا راهى به سوى بازگشت و جبران اين بدبختيها وجود دارد)؟!( و ترى الظالمين لما راوا العذاب يقولون هل الى مرد من سبيل ) .
بارها قرآن مجيد از تقاضاى بازگشت كافران و ظالمان سخن گفته، كه گاه در آستانه مرگ است، مانند آنچه در آيه 99 و 100 سوره مؤ منون آمده( حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ) : (زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى گويد پروردگارا! مرا بازگردانيد، شايد در آنچه ترك كردم و كوتاهى نمودم عمل صالحى انجام دهم ).
و گاه در قيامت است، در آن هنگامى كه در كنار دوزخ قرار مى گيرند، مانند( و لو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤ منين ) : (اگر حال آنها را ببينى هنگامى كه در برابر آتش ايستاده اند و مى گويند: اى كاش به دنيا باز مى گشتيم، و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم، و از مؤ منان بوديم ) (انعام 27).
ولى اين تقاضا به هر صورت باشد با پاسخ منفى روبرو خواهد شد، چرا كه بازگشت امكان پذير نيست، و اين يك سنت غير قابل تغيير الهى است، همانگونه كه انسان از پيرى به جوانى، و از جوانى به كودكى، و از كودكى به عالم جنين باز نمى گردد، سير قهقرائى از عالم برزخ و آخرت به دنيا نيز امكان پذير نيست.
آيه بعد سومين مجازات اين گروه را چنين بيان مى كند: (در آن روز آنها را مى بينى كه بر آتش عرضه مى شوند، در حالى كه از شدت مذلت خاشعند، و زير چشمى و مخفيانه به آن نگاه مى كنند( و تراهم يعرضون عليها خاشعين من الذل ينظرون من طرف خفى ) .
حالت وحشت و اضطراب شديدى بر تمام وجودشان حاكم است، و ذلت و تسليم سر تا پاى آنها را فرا گرفته، و ديگر خبرى از آنهمه گردنكشى و ستيزه جوئى و طغيان و ظلم و استبداد و ايذا و آزار مظلومان نيست، و زير چشمى به آتش دوزخ مى نگرند!
اين ترسيمى است از حالت كسى كه شديدا از چيزى مى ترسد و نمى خواهد آن را با تمام چشمش ببيند و در عين حال نمى تواند از آن غافل بماند، ناچار پيوسته مراقب آن است اما با گوشه چشم!
بعضى از مفسران گفته اند كه (طرف خفى ) در اينجا به معنى نگاه كردن آنها با چشم نيم باز است، چرا كه از شدت وحشت قدرت بر گشودن چشم ندارند، يا چنان وارفته و بى رمقند كه حتى حال گشودن چشم را به طور كامل ندارند!
هنگامى كه حال انسان قبل از ورود در آتش چنين باشد، چه بر او خواهد گذشت هنگامى كه وارد دوزخ شود، و در ميان عذاب دردناكش قرار گيرد؟
آخرين مجازاتى كه در اينجا بيان شده شنيدن ملامت و سرزنش دردناك مؤ منان است، چنانكه در پايان آيه آمده است: (كسانى كه ايمان آورده اند مى گويند: زيانكاران واقعى آنها هستند كه سرمايه هاى جان و خانواده خود را در روز قيامت از دست داده، و زيان كرده اند)( و قال الذين آمنوا ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة ) .
چه زيانى از اين بالاتر كه انسان هستى خويشتن را از دست دهد، و سپس همسر و فرزند و بستگان خود را، و در درون عذاب الهى گرفتار آتش حسرت و فراق نيز بشود.
سپس مى افزايند: (اى اهل محشر! همه بدانيد كه ظالمان و ستمگران امروز در عذاب دائم خواهند بود)( الا ان الظالمين فى عذاب مقيم ) .
عذابى كه اميد قطع آن نيست، و زمانى و مدتى براى آن تعيين نشده، عذابى كه درون جان و بيرون تن همه را مى سوزاند!
بعيد نيست گوينده اين سخن مؤ منان كامل الايمان، و در صف اول انبيا و اوليا و پيروان خاص آنها باشند، چرا كه آنها از گناه يا كند و سرافرازند، و حق دارند چنين سخنانى را در آنجا بگويند، آنها مظلومانى هستند كه از دست اين ظالمان ناراحتى بسيار ديده اند، و جاى آن دارد كه در آن روز گوينده چنين سخنانى باشند (در بعضى از روايات اهل بيت (عليهالسلام ) نيز به اين معنى اشاره شده است ).
توجه به اين نكته نيز لازم است كه (عذاب جاويدان ) براى اين ظالمان قرينه بر اين است كه منظور از آن كافران است، همانگونه كه در بعضى ديگر از آيات قرآن اين تعبير آمده است:( و الكافرون هم الظالمون ) : (كافران ظالمانند).
آيه بعد نيز گواه بر اين حقيقت است كه مى گويد: (آنها اولياء و ياورانى ندارند كه آنان را يارى كنند و عذاب الهى را از آنها دفع نمايند)( و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون الله ) .
آنها رشته هاى ارتباط خود را با بندگان خالص با انبيا و اولياء بريده اند، لذا در آنجا يار و ياورى ندارند، قدرتهاى مادى نيز در آنجا همه از كار مى افتد، و به همين دليل تك و تنها در برابر عذاب الهى قرار مى گيرند.
و براى تاءكيد اين معنى در پايان آيه مى افزايد: (هر كس را خداوند گمراه سازد راه نجاتى براى او نيست )( و من يضلل الله فما له من سبيل ) .
در آيات قبل خوانديم( و من يضلل الله فما له من ولى من بعده ) : در آنجا نفى (ولى و سرپرست ) مى كند، و در اينجا نفى (راه نجات ) چرا كه براى رسيدن به مقصد هم بايد (راهى ) باشد و هم (راهنمائى ) اما اين گمراهان هم از آن محرومند و هم از اين.
آيه (47) تا (50) و ترجمه
( استجيبوا لربكم من قبل اءن ياءتى يوم لا مرد له من الله ما لكم من ملجإ يومئذ و ما لكم من نكير ) (47)( فإن أعرضوا فما أرسلنك عليهم حفيظا إن عليك إلا البلغ و إنا إذا إأذقنا الانسن منا رحمة فرح بها و إن تصبهم سيئة بما قدمت أيديهم فإ ن الانسن كفور ) (48)( لله ملك السموت و الا رض يخلق ما يشاء يهب لمن يشاء إنثا و يهب لمن يشاء الذكور ) (49)( أو يزوجهم ذكرانا و إنثا و يجعل من يشاء عقيما إنه عليم قدير ) (50)
ترجمه:
47 - اجابت كنيد دعوت پروردگار خود را پيش از آنكه روزى فرا رسد كه ديگر بازگشتى براى آن در برابر اراده خدا نيست، و در آن روز نه پناهگاهى داريد و نه مدافعى.
48 - و اگر آنها روى گردان شوند (غمگين مباش ) ما تو را حافظ آنها قرار نداده ايم، وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است، و هنگامى كه ما رحمتى از سوى خود به انسان مى چشانيم مغرور و غافل مى شود. و اگر بلائى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها رسد به كفران مى پردازند.
49 - مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است، هر چه را بخواهد مى آفريند و به هر كس اراده كند دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر.
50 - يا اگر اراده كند پسر و دختر هر دو به آنها مى دهد و هر كس را بخواهد عقيم مى گذارد!
تفسير:
فرزندان همه هداياى او هستند
از آنجا كه در آيات گذشته گوشه اى از مجازات دردناك و هول و وحشت كافران و ظالمان منعكس شده، در آيات مورد بحث روى سخن را به همه مردم كرده، به آنها هشدار مى دهد پيش از آنكه گرفتار چنان سرنوشت شومى شوند دعوت پروردگارشان را اجابت كرده به راه حق باز آيند.
مى فرمايد: (دعوت پروردگار خويش را اجابت كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه ديگر بازگشتى براى آن در برابر اراده پروردگار نيست )( استجيبوا لربكم من قبل ان ياتى يوم لا مرد له من الله ) .
و اگر تصور كنيد در آن روز پناهگاهى جز سايه لطف او، و مدافعى جز رحمت او وجود دارد اشتباه است، چرا كه (در آن روز براى شما نه ملجا و پناهى است كه در برابر عذاب الهى پناهتان دهد، و نه يار و ياورى كه از شما دفاع كند)( ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير ) .
جمله (يوم لا مرد له من الله ) اشاره به روز قيامت است، نه روز مرگ، و تعبير (من الله ) اشاره به اين است كه در برابر اراده و فرمان او دائر بر عدم بازگشت، كسى نمى تواند تصميم ديگرى بگيرد.
به هر حال براى نجات از عذاب راههائى تصور مى شود كه تمام آنها در آن روز بسته است، يكى بازگشت از آنجا به عالم دنيا و جبران خطاها و گناهان است.
ديگر وجود پناهگاهى كه انسان در كنار آن مصون بماند.
و سرانجام وجود كسى كه به دفاع از انسان برخيزد.
هر يك از جمله هاى سه گانه آيه فوق اشاره به نفى يكى از اين سه راه است.
بعضى جمله (ما لكم من نكير) را به اين معنى تفسير كرده اند كه شما هرگز در آنجا نمى توانيد گناهان خود را منكر شويد، چرا كه دلائل و شهود به قدرى زياد است كه جاى انكار نيست، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.
در آيه بعد روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده به عنوان دلدارى از آن حضرت مى فرمايد: با اينهمه (اگر آنها رويگردان شوند غمگين مباش، ما تو را مسئول حفظ آنان از انحراف به طور اجبار قرار نداده ايم ) (فان اعرضوا فما ارسلناك عليهم حفيظا).
(وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت الهى است ) خواه پذيرا شوند و خواه نشوند( ان عليك الا البلاغ ) .
تو بايد رسالت الهى خود را به نحو كامل ابلاغ، و بر آنها اتمام حجت كنى، دلهاى آماده آن را مى پذيرد هر چند گروه زيادى بى خبر اعراض كنند، تو مسئوليتى در اين زمينه ندارى.
نظير همين معنى در اوائل همين سوره آمده است كه مى فرمايد: (و ما انت عليهم بوكيل ) تو ماءمور وادار ساختن آنها به پذيرش حق نيستى (شورى آيه 6).
سپس ترسيمى از حال اين جمعيت بى ايمان و اعراض كننده كرده، مى گويد:
(هنگامى كه ما به انسان رحمتى از ناحيه خود مى چشانيم حالت غرور و غفلت به او دست مى دهد، و از ياد خدا غافل مى گردد)( و انا اذا اذقنا الانسان منا رحمة فرح بها ) .
(و هنگامى كه بلائى به خاطر اعمالى كه انجام داده دامانش را بگيرد انسان به كفران مى پردازد)( و ان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم فان الانسان كفور ) .
نه نعمتهاى الهى از طريق انگيزه شكر منعم او را بيدار و به شكرگذارى و معرفت و اطاعت او واميدارد، نه مجازاتهائى كه به خاطر گناهان دامنگيرش مى شود او را از خواب غفلت بيدار مى كند، و نه دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در او اثر مى گذارد.
اسباب هدايت از نظر (تشريع ) دعوت رسولان خدا، و از نظر (تكوين ) گاه نعمت و گاه مصيبت است، اما در اين كوردلان بيخبر هيچ يك از اين امور مؤ ثر نمى افتد، مقصر آنها هستند تو نيستى، تو وظيفه ابلاغ را انجام داده اى.
تعبير (اذا اذقنا) (هنگامى كه بچشانيم ) در آيه فوق در مورد رحمت پروردگار و در بعضى از آيات ديگر قرآن در مورد عذاب الهى، ممكن است اشاره به اين باشد كه نعمتها و مصائب اين دنيا هر چه باشد در مقابل نعمتها و مصائب آخرت چيز اندكى است، و يا اينكه اين افراد كم ظرفيت با مختصر نعمتى مست و مغرور، و با مختصر مصيبتى ماءيوس و كفور مى شوند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه نعمت را به خودش نسبت مى دهد چرا كه مقتضاى رحمت او است، و مصائب و بلاها را به آنها، چرا كه نتيجه اعمال خودشان است.
اين نكته را نيز قبلا گفته ايم كه تعبير به (انسان ) در اين گونه آيات اشاره به طبيعت (انسان تربيت نايافته ) است كه فكرى كوتاه و روحى ضعيف و كوچك دارد، تكرار آن در آيه فوق تاءكيدى است بر همين معنى.
سپس براى نشان دادن اين واقعيت كه هر گونه نعمت و رحمت در اين عالم از سوى خدا است، و كسى از خود چيزى ندارد، به يك مساءله كلى و يك مصداق روشن آن اشاره كرده، مى فرمايد (مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين براى خدا است و هر چه بخواهد مى آفريند)( لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء ) .
و به همين دليل همه ريزخوار خوان نعمت او هستند، و نيازمندان لطف و رحمت او، لذا نه غرور به هنگام نعمت منطقى است، و نه ياس به هنگام مصيبت!
نمونه روشنى از اين واقعيت كه هيچكس از خود چيزى ندارد، و هر چه هست از ناحيه او است اينكه: (به هر كس اراده كند دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر)( يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور ) .
(يا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو به آنها مى دهد، و هر كس را بخواهد عقيم و بى فرزند مى گذارد)( او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما ) .
و به اين ترتيب مردم به چهار گروه تقسيم مى شوند: آنهائى كه تنها پسر دارند و در آرزوى دخترى هستند، و آنها كه دختر دارند و در آرزوى پسرى، و آنها كه هر دو را دارند، و گروهى كه فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوى آن پر مى كشد.
و عجب اينكه هيچكس نه در زمانهاى گذشته و نه امروز كه علوم و دانشها پيشرفت فراوان كرده قدرت انتخاب در اين مساءله را ندارد، و على رغم تمام تلاشها و كوششها هنوز كسى نتوانسته است عقيمان واقعى را فرزند ببخشد،
و يا نوع فرزند را طبق تمايل انسان تعيين كند گر چه نقش بعضى از غذاها و داروها را در افزايش احتمال تولد پسر يا دختر نمى توان انكار كرد، ولى بايد دانست كه اينها فقط احتمال را افزايش مى دهد، و نتيجه هيچيك قطعى نيست.
و اين يك نمونه بارز از عدم توانائى انسان از يكسو، و نشانه روشن از مالكيت و حاكميت و خالقيت خداوند از سوى ديگر است، چه مثال زنده و آشكارى؟
جالب اينكه: در اين آيات اناث دختران ) را بر ذكور (پسران ) مقدم داشته تا از يكسو بيانگر اهميتى باشد كه اسلام به احياى شخصيت زن مى دهد، و از سوى ديگر به آنها كه به خاطر پندارهاى غلط از تولد دختر كراهت داشتند بگويد او بر خلاف خواسته شما آنچه را كه به آن تمايل نداريد مى دهد، و اين دليل بر اين است كه انتخاب به دست شما نيست.
تعبير به (يهب ) (مى بخشد) دليل روشنى است كه هم دختران هديه الهى هستند و هم پسران، و فرق گذاشتن ميان اين دو از ديدگاه يك مسلمان راستين صحيح نيست، هر دو (هبه ) او مى باشند.
تعبير (يزوجهم ) در اينجا به معنى تزويج نيست، بلكه منظور جمع كردن ميان اين دو موهبت براى گروهى از انسانها است، و به عبارت ديگر واژه (تزويج ) گاه به معنى جمع كردن ميان اشياء مختلف، يا اجناس گوناگون مى آيد، چرا كه زوج در اصل به معنى دو چيز يا دو شخص است كه با يكديگر قرين گردند.
بعضى تعبير فوق را به معنى تولد پسران و دختران به ترتيب پشت سر هم دانسته اند، و بعضى به معنى تولد فرزندان دوقلو كه يكى پسر و ديگرى دختر باشد.
ولى در تعبير فوق هيچ نشانه اى بر اين تفسيرها وجود ندارد.
بعلاوه با ظاهر آيه نيز سازگار نيست، زيرا آيه مى خواهد از گروه سومى خبر دهد كه هم صاحب دخترند و هم صاحب پسر.
به هر حال نه تنها در موضوع تولد فرزندان كه در همه چيز مشيت خداوند حاكم مطلق است، و او قادرى است آگاه و حكيم كه علم و قدرتش با هم قرين است، لذا در پايان آيه مى افزايد: (او دانا و قادر است )( انه عليم قدير ) .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه (عقيم ) از ماده (عقم ) (بر وزن بخل و همچنين بر وزن فهم ) در اصل به معنى خشكى و يبوست است كه مانع از قبول اثر مى شود، و زنان عقيم به زنانى مى گويند كه رحم آنها آمادگى براى پذيرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد، بادهاى (عقيم ) را از اين جهت عقيم مى گويند كه قادر بر پيوند ابرهاى باران زا نيست، و روز (عقيم ) به روزى گفته مى شود كه سرور و شادى در آن نباشد، و اينكه از روز قيامت به عنوان (يوم عقيم ) ياد شده به خاطر آن است كه روزى بعد از آن نيست كه بتوانند به جبران گذشته بپردازند.
و بالاخره اگر به غذاهائى كه ميكرب آنها كاملا كشته شده (معقم ) مى گويند به خاطر آن است كه اين موجودات مضر ديگر در آن پرورش نمى يابند.
آيه (51) و ترجمه
( و ما كان لبشر أن يكلمه الله إلا وحيا أو من وراى حجاب أو يرسل رسولا فيوحى بإذنه ما يشاء إنه على حكيم ) (51)
ترجمه:
51 - شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد، مگر از طريق وحى، يا از وراء حجاب، يا رسولى مى فرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحى مى كند، چرا كه او بلند مقام و حكيم است.
شان نزول:
بعضى از مفسران شان نزولى براى اين آيه ذكر كرده اند كه حاصلش چنين است: جمعى از يهود خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و عرض كردند: چرا تو با خداوند سخن نمى گوئى؟ و به او نگاه نمى كنى؟ اگر پيامبرى همانگونه كه موسى (عليهالسلام ) با او سخن گفت و به او نگاه كرد تو نيز چنين كن، ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه همين كار را انجام دهى، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: موسى هرگز خدا را نديد، اينجا بود كه آيه فوق نازل شد (و چگونگى ارتباط پيامبران را با خداوند متعال تشريح كرد).
تفسير:
طرق ارتباط پيامبران با خداوند
همانگونه كه در آغاز اين سوره گفتيم در اين سوره تكيه خاصى روى مساءله وحى و نبوت شده است، سوره با مساءله وحى آغاز شد، و با مساءله وحى كه همين آيات است پايان مى يابد.
و از آنجا كه در آيات گذشته از نعمتهاى الهى سخن در ميان بود اين آيات از مهمترين نعمتهاى پروردگار و پربارترين مواهب او براى جهان انسانيت كه همان مساءله وحى و ارتباط انبياء با خدا است سخن مى گويد.
نخست مى فرمايد: (شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد (و با او روبرو گردد، چرا كه او منزه از جسم و جسمانيت است ) مگر از طريق وحى و الهام مرموز به قلب او)( و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا ) .
(يا شنيدن سخنان پروردگار از پشت حجاب )( او من ورأ حجاب ) .
آنگونه كه موسى بن عمران در كوه طور سخن مى گفت، و پاسخ مى شنويد، از طريق امواج صوتى كه خداوند در فضا ايجاد مى كند بى آنكه كسى او را مشاهده كند چرا كه او مشاهده كردنى نيست.
(و يا از طريق فرستادن رسولى كه پيام الهى را به او ابلاغ كند)( او يرسل رسولا ) .
آنگونه كه فرشته وحى و پيك الهى (جبرئيل امين ) بر پيامبر اسلام نازل مى شد.
(در اين هنگام فرستاده الهى به فرمان پروردگار آنچه را خدا مى خواهد به پيامبرش وحى مى كند)( فيوحى باذنه ما يشاء ) .
آرى راهى براى سخن گفتن خداوند با بندگان جز اين سه راه نيست (چرا كه او بلند مقام و حكيم است )( انه على حكيم ) .
بالاتر از آن است كه ديده شود، يا با زبان سخن گويد، و تمام افعالش حكيمانه است، و ارتباطش با پيامبران روى حساب.
اين آيه در حقيقت پاسخى است روشن به افرادى كه به خاطر بى خبرى ممكن است توهم كنند مساءله وحى دليل بر اين است كه پيامبران خدا را مى بينند، و با او سخن مى گويند اين آيه روح و حقيقت وحى را به صورت فشرده و دقيقى منعكس كرده است.
از مجموع آيه چنين بر مى آيد كه راه ارتباط پيامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است:
1 - القاى به قلب - كه در مورد بسيارى از انبيا بوده است مانند نوح كه مى گويد( فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا ) : (ما به نوح وحى كرديم كه كشتى در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز) (مؤ منون - 27).
2 - از پشت حجاب - آن گونه كه خداوند در كوه طور با موسى سخن مى گفت( و كلم الله موسى تكليما ) (نساء - 164).
بعضى نيز (من وراء حجاب ) را شامل رؤ ياى صادقه نيز مى دانند.
3 - از طريق ارسال رسول - آن گونه كه در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده( قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله ) : (بگو كسى كه دشمن جبرئيل باشد (دشمن خدا است ) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرد) (بقره - 97).
البته وحى بر پيامبر اسلام منحصر به اين طريق نبوده است، از طرق ديگر نيز صورت گرفته است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه وحى از طريق القاى به قلب گاه در بيدارى صورت مى گرفته، چنانچه در بالا اشاره شد، و گاه در خواب و رؤ ياى صادقه، چنانكه در مورد ابراهيم و دستور ذبح اسماعيل آمده است (هر چند بعضى آن را مصداق من وراء حجاب دانسته اند).
گر چه شاخه هاى اصلى وحى همان سه شاخه مذكور در آيه فوق است، ولى بعضى از اين شاخه ها، خود نيز شاخه هاى فرعى ديگرى دارد، چنانكه بعضى معتقدند نزول وحى از طريق فرستادن فرشته وحى خود به چهار طريق صورت مى گرفته:
1 - آنجا كه فرشته بى آنكه بر پيامبر ظاهر شود در روح او القاء مى كرده است، چنانكه در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ان روح القدس نفث فى روعى انه لن تموت نفس حتى تستكمل رزقها فاتقوا الله و اجملوا فى الطلب: (روح القدس در قلب من اين معنى را دميده كه هيچكس نمى ميرد تا روزى خود را به طور كامل بگيرد، بنابراين از خدا بپرهيزيد و در طلب روزى حريص نباشيد).
2 - گاه فرشته به صورت انسانى در مى آمد و پيامبر را مخاطب مى ساخت و مطالب را به او مى گفت (چنانكه در مورد ظهور جبرئيل به صورت دحيه كلبى در احاديث آمده است ).
3 - گاه به صورتى بود كه همچون زنگ در گوشش صدا مى كرد و اين سخت ترين نوع وحى بر پيامبر بود به گونه اى كه حتى در روزهاى بسيار سرد صورت مباركش غرق عرق مى شد، و اگر بر مركب سوار بود مركب چنان سنگين مى شد كه بى اختيار به زمين مى نشست.
4 - گاه جبرئيل به صورت اصليش كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود بر پيامبر ظاهر مى شد و اين در طول عمر پيغمبر تنها دو بار صورت گرفت (همان گونه كه در سوره نجم - آيه 12 شرح آن خواهد آمد).
نكته ها:
1 - وحى در لغت و قرآن و سنت:
اصل وحى چنانكه راغب در مفردات مى گويد اشاره سريع است خواه با كلام رمزى باشد، و يا صداى خالى از تركيب كلامى، و يا اشاره با اعضا (با چشم و دست و سر) و يا با نوشتن.
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مى شود كه در وحى اشاره از يكسو و سرعت از سوى ديگر نهفته شده، و به همين دليل براى ارتباط مرموز و سريع انبياء با عالم غيب، و ذات پاك پروردگار، اين كلمه استخدام شده است.
در قرآن مجيد و لسان اخبار وحى به معانى مختلفى به كار رفته است، گاه در مورد انبيا، گاه در انسانهاى ديگر، گاه در مورد ارتباطهاى رمزى ميان انسانها، و گاه ارتباط مرموز شياطين و گاه در مورد حيوانها.
جامعترين سخن در اين زمينه سخنى است كه از على (عليهالسلام ) در پاسخ شخصى كه از مساءله وحى سؤ ال نمود نقل شده، امام آن را به هفت قسم تقسيم فرمود: 1 - وحى رسالت و نبوت مانند انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا: (ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم، و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (طوائف بنى اسرائيل ) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داود زبور داديم ).
2 - وحى به معنى الهام مانند و اوحى ربك الى النحل: (پروردگارت به زنبور عسل الهام فرستاد).
3 - وحى به معنى اشاره مانند: فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا: (زكريا از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام خدا را تسبيح گوئيد).
4 - وحى به معنى تقدير مانند: و اوحى فى كل سماء امرها (خداوند در هر آسمانى تقدير و تدبير لازم را فرمود).
5 - وحى به معنى امر مانند: و اذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى و برسولى: (به خاطر بياور هنگامى را كه به حواريين امر كردم كه به من و فرستاده من ايمان بياوريد).
6 - وحى به معنى دروغپردازى مانند: و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا: (اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و دروغ را به طور سرى به يكديگر مى گفتند).
7 - وحى به معنى خبر مانند: و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات (و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك را به آنها خبر داديم ).
البته بعضى از اين اقسام هفتگانه مى تواند شاخه هائى داشته باشد كه بر حسب آن موارد استعمال وحى در كتاب و سنت افزايش خواهد يافت، و لذا تفليسى در كتاب (وجوه القرآن ) وحى را بر ده وجه شمرده، و بعضى عدد را از اين هم بيشتر دانسته اند.
اما از يك نظر از مجموع موارد استعمال وحى و مشتقات آن مى توان نتيجه گرفت كه وحى از سوى پروردگار دو گونه است: (وحى تشريعى ) و (وحى تكوينى ): (وحى تشريعى ) همان است كه بر پيامبران فرستاده مى شد، و رابطه خاصى ميان آنها و خدا بود كه فرمانهاى الهى و حقايق را از اين طريق دريافت مى داشتند.
(وحى تكوينى ) در حقيقت همان غرائز و استعدادها و شرائط و قوانين تكوينى خاصى است كه خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است.
2 - حقيقت اسرار آميز
وحى در مورد (ماهيت وحى ) سخن بسيار گفته شده،ولى از آنجا كه اين ارتباط مرموز از حدود ادراكات ما خارج است اين بيانات نيز نمى تواند ترسيم روشنى از مسأله كند، و حتى گاه به بيراهه كشانده شده، آنچه گفتنى است در حقيقت در آيه مورد بحث به صورت فشرده و زيبائى بيان شده است، و بيش از آن تلاش و كوشش دانشمندان در اين بحث به جائى نرسيده است، در عين حال لازم است بعضى از تفسيرها را كه فلاسفه قديم و جديد درباره وحى گفته اند در اينجا ياد آور شويم:
الف - تفسير بعضى از فلاسفه قديم
آنها روى مقدمات مفصلى معتقد بودند كه وحى عبارت است از اتصال فوق العاده نفس پيامبر با (عقل فعال ) كه سايه آن بر عالم (حس مشترك ) و (خيال ) نيز گسترده مى شود.
توضيح اينكه: آنها معتقد بودند كه روح انسانى داراى سه قوه است (حس مشترك ) كه با آن صور محسوسات را ادراك مى كند، و (قوه خيال ) كه با آن صورتهاى جزئيه ذهنى را درك مى نمايد و (قوه عقليه ) كه با آن صور كليه را درك مى كند.
اين از يكسو، از سوى ديگر، آنها اعتقاد به افلاك نه گانه بطلميوسى داشتند، و براى افلاك، نفس مجرد (همچون روح براى بدن ما) معتقد بودند، و مى افزودند: اين نفوس فلكى از موجودات مجردى بنام (عقول ) الهام مى گيرند، و به اين ترتيب (نه عقل ) مربوط به (افلاك نه گانه ) قائل بودند.
از سوى سوم، عقيده داشتند كه نفوس انسانى و ارواح آنها براى فعليت يافتن استعدادها و درك حقايق، بايد از وجود مجردى كه آن را (عقل فعال ) مى ناميدند كسب فيض كنند، كه نامش (عقل دهم ) يا (عقل عاشر) بود، و نام (عقل فعال ) را به اين مناسبت بر آن مى گذاردند كه سبب فعليت استعدادهاى عقول جزئيه بود.
از سوى چهارم، معتقد بودند هر قدر روح انسان قويتر باشد ارتباط و اتصالش با عقل فعال كه منبع و خزانه معلومات است بيشتر خواهد بود، بنابراين يك روح قوى و كامل مى تواند در كوتاهترين مدت وسيعترين معلومات را به فرمان خدا از (عقل فعال ) كسب كند.
و همچنين هر اندازه قوه خيال قويتر باشد، بهتر مى تواند اين مفاهيم را در لباس صورتهاى حسى قرار دهد، و هر اندازه حس مشترك قويتر گردد انسان صور محسوسه خارجيه را بهتر درك مى كند.
سپس از مجموع اين مقدمات چنين نتيجه مى گرفتند: روح پيامبر چون فوق العاده قوى است رابطه و اتصالش با عقل فعال بسيار زياد است، و به همين دليل مى تواند در اكثر اوقات معلومات را به صورت كلى از عقل فعال بگيرد.
و از آنجا كه قوه خياليه او نيز بسيار قوى است، و در عين حال تابع قوه عقليه است، مى تواند صورتهاى محسوسه مناسبى به آن صور كليه كه از عقل فعال دريافت داشته، بدهد، و در لباسهاى حسى در افق ذهن خود ببيند! مثلا اگر آن حقايق كلى از قبيل معانى و احكام باشد به صورت الفاظى بسيار موزون، و در نهايت فصاحت و بلاغت از زبان شخصى در نهايت كمال بشنود!
و چون قوه خياليه او تسلط كامل بر حس مشترك دارد مى تواند به اين صور جنبه حسى دهد و پيامبر آن شخص را با چشم ببيند و الفاظش را با گوش بشنود!
نقد و بررسى
البته اين بيان متكى بر مقدماتى است كه امروز بسيارى از آنها مردود شناخته شده، از جمله افلاك نه گانه بطلميوسى، و نفوس و عقولى كه متعلق به آنها است فعلا جزء اساطير محسوب مى شود چرا كه هيچ دليلى بر اثبات آنها در دست نيست و يا حتى دلائلى برخلاف آن در دست داريم.
و از سوى ديگر اين فرضيه با آنچه از آيات قرآن به روشنى درباره وحى استفاده مى شود هماهنگ نيست، زيرا آيات قرآن با صراحت وحى را يكنوع ارتباط با خدا مى شمرد كه گاه از طريق الهام به قلب، و گاه به واسطه فرشته وحى و يا شنيدن امواج صوتى، صورت مى گيرد، و اعتقاد به اينكه اينها نتيجه فعاليت قوه خياليه و حس مشترك و مانند آن است بسيار بى پايه و ناهماهنگ با آيات قرآن است، و عيب مهم ديگر آن اين است كه پيامبر را هم رديف فلاسفه و نوابغ مى شمرد، با عقلى قويتر و روحى نيرومندتر، در حالى كه مى دانيم راه وحى از راه ادراكات عقليه جدا است، اين دسته از فلاسفه بى آنكه توجه داشته باشند به تخريب مبانى وحى و نبوت پرداخته اند (و چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند).
شرح بيشتر پيرامون اين موضوع در لابلاى بحثهاى آينده خواهد آمد.
ب - تفسير جمعى از فلاسفه جديد در مورد وحى
اين گروه از فلاسفه به طور خلاصه وحى را به عنوان يكى از مظاهر (شعور باطن ) يا (شعور ناآگاه ) مى شمرند.
در دائرة المعارف قرن بيستم در ماده (وحى ) چنين آمده است: (غربيها تا قرن شانزده ميلادى مانند ساير ملتها قائل به وحى بودند، چون كتابهاى مذهبى آنان پر از اخبار انبياء بود، علم جديد آمد و قلم روى كليه مباحث روحى و ماوراء طبيعى كشيد، و مسأله وحى نيز جز افسانه هاى قديمى شمرده شد!...
قرن نوزده ميلادى فرا رسيد جهان روح به وسيله دانشمندان به كمك دلائل حسى اثبات شد، مساءله وحى نيز مجددا زنده گرديد، اين مباحث را روى اسلوب تجربى و عملى دنبال كردند، و به نتائجى رسيدند كه هر چند با نظريه علماى اسلامى تفاوت داشت اما قدم برجسته به سوى اثبات موضوع مهمى محسوب مى شود كه روزى از خرافات شمرده مى شد.
اين جمعيت روى مباحث روحى مطالعه كردند و تاكنون (هنگام تاءليف دائرة المعارف ) پنجاه جلد كتاب بزرگ از طرف جمعيت مزبور پيرامون مطالب فوق نگاشته شده، و بسيارى از مسائل روحى به كمك آنها حل گرديد از جمله مسأله وحى بود.
سخن در اين زمينه بسيار است اما جان كلام آنها اين است كه وحى را (تجلى شعور ناآگاه ) (وجدان مخفى ) مى شمرند، كه به مراتب از شعور آگاه قويتر و نيرومندتر است، و چون پيامبران مردان فوق العاده اى بوده اند وجدان مخفى آنها نيز بسيار نيرومند بوده، و تراوشهاى آنها فوق العاده مهم و قابل ملاحظه بوده است.
نقد و بررسى
ناگفته پيداست كه آنچه را اين گروه گفته اند صرفا يك فرضيه است، و هيچگونه دليلى بر آن اقامه نكرده اند و در حقيقت آنها پيامبران را مردانى با نبوغ فكرى و عظمت شخصيت معرفى كرده اند، بى آنكه رابطه آنها را با مبداء جهان هستى، خداوند، و دريافت علوم از ناحيه او، و از بيرون وجود خود، پذيرفته باشند.
تمام اشتباه آنها از اينجا سرچشمه مى گيرد كه خواسته اند وحى را با معيارهاى علوم تجربى خود دريابند، و هر چه از اين قلمرو بيرون است نفى كنند، و موجودات عالم را مساوى با آن بدانند كه آنها درك كرده اند و آنچه را درك نكرده اند معدوم بشمرند.
اين طرز تفكر آثار شومى نه تنها در بحث وحى كه در بسيارى از مباحث فلسفى و عقيدتى ديگر از خود به جاى گذاشته است، و اصولا اين طرز تفكر از پاى بست ويران است زيرا منحصر ساختن تمام موجودات جهان را به موجودات مادى و عوارض آنها با هيچ دليلى ثابت نكرده اند.
ج - نبوغ فكرى
بعضى ديگر مطلب را از اين هم فراتر برده اند و وحى را رسما نتيجه نبوغ فكرى انبيا پنداشته اند، و مى گويند آنها مردانى بودند پاك فطرت و داراى نبوغ فوق العاده كه با آن مصالح جامعه انسانى را درك مى كردند و به صورت معارف و قوانينى بر انسانها عرضه مى داشتند.
اين سخن در حقيقت انكار صريح نبوت انبيا، و تكذيب گفته همه آنها، و متهم ساختن آنها به انواع خلاف گوئيها است( العياذ بالله ) .
به تعبير روشنتر هيچيك از اينها تفسير وحى نيست فرضيه هائى است كه در حدود افكار خود ساخته و پرداخته اند، و چون نخواسته اند بپذيرند كه ماوراى معلومات آنها حقايق ديگرى است به اين بيراهه ها كشانده شده اند.
حق كلام درباره وحى
بدون شك ما نمى توانيم از رابطه وحى و حقيقت آن اطلاع زيادى پيدا كنيم، چرا كه اين يكنوع ادراكى است خارج از حدود ادراكات ما، و يكنوع ارتباطى است خارج از ارتباطهاى شناخته شده ما، عالم وحى براى ما عالمى است ناشناخته و ما فوق ادراكات ما.
به راستى چگونه يك انسان خاكى با مبدا عالم هستى ارتباط پيدا مى كند؟ و چگونه خداوند ازلى و ابدى و بى نهايت از هر جهت، با مخلوقى محدود و ممكن الوجود رابطه بر قرار مى سازد؟ و در لحظه نزول وحى چگونه پيامبر يقين پيدا مى كند كه اين ارتباط از ناحيه او است؟!
اينها سؤ الاتى است كه پاسخ آن براى ما مشكل است، و اصرار در فهم آن بسيار بى مورد.
تنها مطلبى كه براى ما در اينجا معقول و قابل طرح است اصل وجود يا امكان چنين ارتباط مرموزى است.
ما مى گوئيم هيچ دليل عقلى كه امكان چنين امرى را نفى كند وجود ندارد، بلكه به عكس ما ارتباطهاى مرموزى را در جهان خود مى بينيم كه از تفسير آن عاجزيم، و اين ارتباطها نشان مى دهد كه ما فوق حواس و ارتباطهاى ما نيز درك و ديده هاى ديگرى وجود دارد.
بد نيست با ذكر مثالى اين موضوع را روشنتر سازيم.
فرض كنيد ما در ميان شهر كوران (البته كوران مادرزاد!) با دو چشم بينا زندگى كنيم، تمام اهل شهر چهار حسى هستند (بنابراينكه مجموع حواس ظاهرى انسان را پنج حس بدانيم ) تنها ما هستيم كه آدم (پنج حسى ) مى باشيم، پيوسته با چشم خود حوادث زيادى را در آن شهر مى بينيم، و به اهل شهر خبر مى دهيم، اما آنها همه تعجب مى كنند، كه اين حس مرموز پنجم چيست كه دايره فعاليتش اينگونه وسيع و گسترده است؟ و هر قدر بخواهيم درباره حس بينائى و عملكرد آن براى آنها بحث كنيم بى فايده است، جز شبح مبهمى در ذهن آنها چيزى نمى آيد، از يكسو نمى توانند منكر آن شوند، چون آثار گوناگونش را مى يابند و حس مى كنند، و از سوى ديگر نمى توانند حقيقت بينائى را دريابند، چون در تمام عمر حتى يك لحظه بينا نبوده اند.
نمى گوئيم وحى حس ششم است، بلكه مى گوئيم يكنوع درك و ارتباط با عالم غيب و ذات پاك خداوند است كه چون ما فاقد آن هستيم حقيقت آن را درك نمى كنيم، هر چند از طريق آثار به وجودش ايمان داريم.
ما همين اندازه مى بينيم مردانى بزرگ با دعوتى كه محتواى آن ما فوق افكار بشر است به سوى انسانها مى آيند و آنها را به خداوند و آئين الهى دعوت مى كنند، و معجزات و خارق عاداتى كه آن نيز فوق طاقت بشر است با خود دارند كه ارتباطشان را با عالم غيب روشن مى سازد، آثار نمايان است اما حقيقت امر مخفى. مگر ما تمام اسرار اين جهان را كشف كرده ايم كه اگر با پديده وحى برخورد كرديم و درك حقيقت آن بر ما مشكل شد آن را نفى كنيم.
ما حتى در عالم حيوانات پديده هاى مرموزى مى بينيم كه از تفسير آن عاجزيم، مگر پرندگان مهاجر كه در مسافرت طولانى خود گاهى در سال هيجده هزار كيلومتر راه طى مى كنند و از قطب شمال به جنوب و بالعكس حركت مى نمايند زندگى اسرار آميزشان براى ما روشن است؟
آنها چگونه جهت يابى مى كنند، و راه را دقيقا مى شناسند؟ گاه در روزها و گاه در شبهاى تاريك سفر دور و دراز خود را ادامه مى دهند، در حالى كه ما اگر بدون وسائل فنى و دليل راه حتى يكصدم مسير آنها را بخواهيم طى كنيم به زودى گم مى شويم، اين چيزى است كه هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روى آن بردارد، گروههائى از ماهيان در اعماق درياها زندگى مى كنند كه معمولا به هنگام تخمريزى به زادگاه اصلى خود كه شايد هزاران كيلومتر با آنها فاصله دارد باز مى گردند آنها از كجا زادگاه خود را به اين آسانى مى يابند؟
و امثال اين پديده هاى مرموز در جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم بسيار زياد است، و همينهاست كه ما را از توسل به انكار و نفى باز مى دارد، و توصيه شيخ الرئيس ابو على سينا را به ياد ما مى آورد كه: كل ما قرع سمعك من الغرائب فضعه فى بقعة الامكان لم يذدك عنه قاطع البرهان: (هر چه از عجائب بشنوى آن را انكار مكن، و در بقعه امكان جاى ده، مادام كه دليل قاطعى تو را مانع نشود)!
اكنون ببينيم ماديها براى انكار مسأله وحى چه دست و پائى كرده اند.
منطق منكران وحى
بعضى از آنها هنگامى كه مسأله وحى مطرح مى شود پاسخ عجولانه اى به آن مى دهند و مى گويند: چنين چيزى بر خلاف علم است!
و اگر بپرسيم كجاى آن بر خلاف علم است؟ با يك لحن قاطع و غرور آميز مى گويند: همين اندازه كه علوم طبيعى چيزى را ثابت نكرد كافى است كه آن را انكار كنيم؟ اصولا مطلبى براى ما قابل قبول است كه با معيارهاى علوم تجربى ثابت شده باشد!
از اين گذشته در بررسيها و پژوهشهاى علمى درباره جسم و روان انسان به حس مرموزى كه بتواند ما را با جهان ماوراء طبيعت مربوط كند برخورد نكرده ايم.
پيامبران از جنس ما بودند، چگونه ميتوان باور كرد كه آنها احساس يا ادراكى ماوراى احساسات و ادراكات ما داشته اند؟
ايراد هميشگى و پاسخ هميشگى
اينگونه برخورد ماديها با مساءله وحى منحصر به اين مورد نيست، آنها در برابر تمام مسائل مربوط به (ماوراء طبيعت ) چنين قيافه اى را به خود مى گيرند، و ما نيز در همه جا براى رفع اشتباه آنها مى گوئيم:
فراموش نكنيد قلمرو علم (البته آنها هر جا علم مى گويند به معنى علوم تجربى و طبيعى است ) جهان ماده است، معيارها و ابزارهائى كه براى مباحث علمى پذيرفته شده آزمايشگاهها، تلسكوبها، ميكروسكوبها و سالنهاى تشريح همه در همين محدوده كار مى كنند، اين علوم با اين ابزارها و معيارها مطلقا در مورد خارج از محدوده عالم ماده نمى تواند سخن بگويد، نه نفى و نه اثبات، دليل آن هم روشن است، و آن اينكه اين معيارها توانائى محدود، و قلمرو خاصى دارند.
بلكه ابزار هر يك از علوم طبيعى، نيز براى علم ديگر فاقد توانائى و كاربرد است، فى المثل اگر ميكرب سل را در پشت تلسكوبهاى عظيم نجومى نبينيم نمى توانيم آن را انكار كنيم، و يا اگر ستاره پلوتون با ميكرسكوبها و ذره بينها قابل مشاهده نباشد نبايد زير سؤ ال قرار گيرد!
ابزار شناخت در هر جا متناسب همان علم است، و ابزار شناخت براى ماوراء طبيعت چيزى جز استدلالات نيرومند عقلى كه راه ما را به سوى آن جهان بزرگ باز مى كند نخواهد بود.
آنها كه علم را از قلمروش خارج مى كنند در حقيقت نه عالمند و نه فيلسوف، مدعيانى هستند خطاكار و گمراه.
ما همين اندازه مى بينيم كه مردانى بزرگ آمدند و مسائلى به ما ارائه كرده اند كه از قدرت بشر خارج است و ارتباط آنها را با خارج از جهان ماده مسلم مى سازد، اما اين ارتباط مرموز چگونه است؟ براى ما روشن نيست، مهم اين است كه ما مى دانيم چنين ارتباطى وجود دارد.
چند حديث پيرامون مسأله وحى
روايات فراوانى پيرامون مساءله وحى در منابع اسلامى وارد شده كه گوشه هايى از اين ارتباط اسرار آميز پيامبران را با مبدء وحى روشن مى سازد:
1 - از بعضى از روايات استفاده مى شود هنگامى كه وحى بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از طريق فرشته نازل مى شد حال پيامبر عادى بود، اما هنگامى كه ارتباط مستقيم و بدون واسطه برقرار مى گشت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سنگينى فوق العاده اى احساس مى كرد، تا آنجا كه گاه مدهوش مى شد، چنانكه در توحيد صدوق از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه از حضرتش پرسيدند: الغشية التى كان تصيب رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اذا نزل عليه الوحى؟ قال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد، ذاك اذا تجلى الله له: آن حالت مدهوشى كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هنگام وحى دست مى داد چه بود؟ فرمود: اين در هنگامى بود كه در ميان او و خداوند هيچكس واسطه نبود و خداوند مستقيما بر او تجلى مى كرد!.
2 - ديگر اين كه هنگامى كه جبرئيل بر آن حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل مى شد بسيار مؤ دبانه و توام با احترام بود، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: كان جبرئيل اذا اتى النبى قعد بين يديه قعدة العبيد، و كان لا يدخل حتى ليستاذنه: (هنگامى كه جبرئيل خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آمد همچون بندگان در برابر حضرتش مى نشست و هرگز بدون اجازه وارد نمى شد)!.
3 - از روايات ديگرى استفاده مى شود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با يك توفيق الهى (و شهود باطنى ) جبرئيل را به خوبى تشخيص مى داد، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: كه فرمود: ما علم رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ان جبرئيل من قبل الله الا بالتوفيق: (پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمى دانست جبرئيل از طرف خدا است مگر از طريق توفيق الهى ).
4 - در حديث ديگرى كه از ابن عباس نقل شده تفسيرى براى مساءله مدهوش شدن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هنگام نزول وحى ديده مى شود كه قابل توجه است:
او مى گويد كان النبى اذا نزل عليه وحى وجد منه الما شديدا و يتصدع راسه، و يجد ثقلا (و ذلك ) قوله انا سنلقى عليك قولا ثقيلا، و سمعت انه نزل جبرئيل على رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ستين الف مره: (هنگامى كه وحى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل مى شد احساس درد شديدى مى كرد و سر مباركش درد مى گرفت، و در خود سنگينى فوق العاده مى يافت، و اين همان است كه قرآن مى گويد ما به زودى بر تو گفتار سنگينى القاء مى كنيم، سپس مى افزايد: من شنيده ام كه جبرئيل 60 هزار بار بر رسول خدا نازل شد)!.
آيه (52) و (53) و ترجمه
( و كذلك أوحينا إليك روحا من أمرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلنه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا و إنك لتهدى إلى صرط مستقيم ) (52)( صرط الله الذى له ما فى السموت و ما فى الارض إلا إلى الله تصير الا مور ) (53)
ترجمه:
52 - همانگونه كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم، تو پيش از اين نمى دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى ) ولى ما آنرا نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى كنيم، و تو مسلما به سوى راه مستقيم هدايت مى كنى.
53 - راه خداوندى كه تمام آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، آگاه باشيد بازگشت همه چيز به سوى خدا است.
تفسير:
قرآن روحى است از جانب خدا به دنبال بحث كلى و عمومى كه درباره وحى در آيه گذشته آمد در آيات مورد بحث از نزول وحى بر شخص پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن گفته، مى فرمايد: (همانگونه كه بر پيامبران پيشين، از طرق مختلف وحى فرستاديم، بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم )( و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ) .
تعبير به (كذلك ) (اينگونه ) ممكن است اشاره به اين باشد كه تمام انواع سه گانه وحى كه در آيه قبل آمده براى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تحقق يافت، گاه مستقيما با ذات پاك پروردگار ارتباط مى يافت، و گاه از طريق فرشته وحى و گاه با شنيدن آوازى شبيه امواج صوتى چنانكه در روايات اسلامى نيز اشاره به همه اينها شده، و شرح آن را ذيل آيه گذشته بيان كرديم.
در اينكه منظور از (روح ) در اينجا چيست؟ دو قول در ميان مفسران ديده مى شود:
نخست اينكه منظور از آن قرآن مجيد است كه مايه حيات دلها و زندگى جانها است، اين قول را غالب مفسران برگزيده اند.
راغب در مفردات نيز مى گويد:( سمى القران روحا فى قوله و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا و ذلك لكون القرآن سببا للحياة الاخروية ) : (قرآن در آيه و كذلك اوحينا... روح ناميده شده زيرا سبب حيات اخروى است ).
اين معنى با قرائن مختلفى كه در آيه وجود دارد مانند تعبير به (كذلك ) كه اشاره به مساءله وحى است و تعبير به (اوحينا) و همچنين تعبيراتى كه درباره قرآن در ذيل همين آيه آمده است كاملا سازگار است.
گرچه (روح ) در ساير آيات قرآن غالبا به معانى ديگرى آمده است ولى با توجه به قرائن فوق ظاهر اين است كه روح در اينجا به معنى قرآن است.
در تفسير آيه 2 سوره نحل( ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده ) نيز گفتيم كه قرائن نشان مى دهد روح در آن آيه نيز به معنى (قرآن و وحى و نبوت ) است، و در حقيقت اين دو آيه يكديگر را تفسير مى كنند.
چگونه (قرآن ) به منزله (روح ) نباشد، در حالى كه در آيه 24 انفال مى خوانيم:( يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ) : (اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به سوى چيزى فرا مى خواند كه مايه حيات شما است )!
تفسير دوم اينكه منظور (روح القدس ) است (و يا فرشته اى كه حتى از جبرئيل و ميكائيل برتر بوده و همواره پيامبر اسلام را همراهى مى كرد).
مطابق اين تفسير (اوحينا) به معنى (انزلنا) (نازل كرديم ) مى باشد يعنى (روح القدس ) يا آن فرشته عظيم را بر تو نازل كرديم (گرچه اوحينا به اين معنا در آيات ديگر قرآن ديده نمى شود).
در بعضى از روايات كه در منابع معروف حديث آمده نيز تاءييدى بر اين تفسير ديده مى شود، ولى همانگونه كه گفتيم تفسير اول با قرائن متعدد موجود در آيه هماهنگتر است، لذا ممكن است اينگونه روايات كه روح را به معنى روح القدس يا فرشته بلند مقام خدا تفسير كرده اشاره به معنى باطن آيه باشد.
به هر حال در دنباله آيه مى افزايد: (تو پيش از اين از كتاب و ايمان آگاه نبودى، ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى كنيم )( ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا ) .
اين لطف خدا بود كه شامل حال تو شد، و اين وحى آسمانى بر تو نازل گشت و ايمان به تمام محتواى آن پيدا كردى.
اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود كه علاوه بر هدايت تو به اين كتاب بزرگ آسمانى و تعليمات آن، بندگان ديگرش را در پرتو اين نور آسمانى هدايت كند، و شرق و غرب جهان بلكه تمام قرون و اعصار را تا پايان زير پوشش آن قرار دهد.
بعضى از كج انديشان چنين پنداشته اند كه اين جمله نشان مى دهد پيامبر قبل از نبوت ايمان به خدا نداشت، در حالى كه معنى آيه روشن است، مى گويد: قبل از نزول قرآن، قرآن را نمى دانستى، و به محتواى و تعليمات آن آگاهى و ايمان نداشتى، اين تعبير هيچ منافاتى با اعتقاد توحيدى پيامبر و معرفت عالى او و آشنائيش به اصول عبادت و بندگى او ندارد، خلاصه عدم آگاهى به محتواى قرآن مطلبى است و عدم معرفة الله مطلب ديگر.
زندگى شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبل از دوران نبوت كه در كتب تاريخ آمده است نيز گواه زنده اين معنى است، و از آن روشنتر سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه آمده: و لقد قرن الله به (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره:
(از همان زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را با او قرين ساخت، تا شب و روز وى را به راههاى مكارم، و طرق اخلاق نيك سوق دهد).
در پايان آيه مى افزايد: (به طور مسلم تو به سوى راه مستقيم مردم را هدايت مى كنى )( و انك لتهدى الى صراط مستقيم ) .
نه تنها قرآن نورى براى تو است كه نورى براى همگان است، و وسيله هدايتى براى جهانيان به سوى صراط مستقيم، اين يك موهبت عظيم الهى است براى رهروان راه حق و آب حياتى است براى همه تشنه كامان.
همين معنى به تعبير ديگرى در آيه 44 سوره فصلت آمده:( قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء و الذين لا يؤ منون فى آذانهم وقر ) : (بگو اين كتاب براى كسانى كه ايمان آورده اند مايه هدايت و شفا است، و كسانى كه به آن ايمان نمى آورند گوشهايشان سنگين است )!
سپس به عنوان تفسيرى بر صراط مستقيم مى افزايد:(راه خداوندى كه تمامى آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است )( صراط الله الذى له ما فى السموات و ما فى الارض ) .
چه راهى مستقيمتر از راهى است كه به مبدء عالم هستى منتهى مى شود؟ چه راهى صافتر از راهى است كه به خالق عالم هستى مى رسد؟
سعادت واقعى سعادتى است كه خدا به آن دعوت مى كند، و راه وصول به آن تنها راهى است كه او براى آن انتخاب كرده است.
آخرين جمله اين آيه كه در عين حال آخرين جمله سوره شورى است در حقيقت دليلى است براى اين معنى كه راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى خدا مى رود، مى فرمايد: (آگاه باشيد، بازگشت همه چيز به سوى خدا است )( الا الى الله تصير الامور ) .
از آنجا كه او مالك عالم هستى و حاكم و مدبر آن است، و از آنجا كه برنامه هاى تكاملى انسان بايد تحت عنايت اين مدبر بزرگ قرار گيرد، بنابراين راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى او مى رود، و جز اين راه، هر طريق ديگر انحرافى است، چرا كه به سوى باطل است، مگر حقى جز ذات پاك او در عالم وجود دارد؟!
اين جمله در عين حال بشارتى است براى پرهيزگاران، و تهديدى است براى ظالمان و گنهكاران كه بازگشت همه آنها به سوى خدا است.
و نيز دليلى است بر اينكه وحى بايد تنها از سوى خدا باشد، چرا كه بازگشت همه اشياء و تدبير آنها به سوى او است، و به همين دليل او بايد مبداء وحى بر پيامبران باشد، تا هدايت واقعى صورت گيرد، و به اين ترتيب صدر و ذيل اين آيات با يكديگر مربوط و منسجم است، و پايان سوره نيز با آغاز آن، و خط كلى حاكم بر آن هماهنگ است.
نكته:
1 - پيامبر اسلام قبل از نبوت چه آئينى داشت؟
در اينكه پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نكرد و از خط توحيد منحرف نشد شكى نيست، و تاريخ زندگى او نيز به خوبى اين معنى را منعكس مى كند اما در اينكه بر كدام آئين بوده؟ در ميان علما گفتگو است.
بعضى او را پيرو آئين مسيح (عليهالسلام ) مى دانند، چرا كه قبل از بعثت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آئين رسمى و غير منسوخ آئين او بوده است.
بعضى ديگر او را پيرو آئين ابراهيم (عليهالسلام ) مى دانند، چرا كه شيخ الانبياء و پدر پيامبران است و در بعضى از آيات قرآن آئين اسلام به عنوان آئين ابراهيم معرفى شده (ملة ابيكم ابراهيم ) (حج - 78).
بعضى نيز اظهار بى اطلاعى كرده و گفته اند: مى دانيم آئينى داشته، اما كدام آئين؟ بر ما روشن نيست!
گرچه هر يك از اين اقوال وجهى دارد، اما هيچكدام مسلم نيست، و مناسبتر از اينها قول چهارمى است و آن اينكه: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته كه بر طبق آن عمل مى كرده، و در حقيقت آئين مخصوص خودش بوده، تا زمانى كه اسلام بر او نازل گشت.
شاهد اين سخن حديثى است كه در نهج البلاغه آمده، و در بالا ذكر كرديم كه مى گويد: (خداوند از آن زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد بزرگترين فرشته اش را قرين وى ساخت، تا شب و روز او را به راههاى مكارم، و طرق اخلاق نيك سوق دهد.
ماءموريت چنين فرشته اى دليل بر وجود يك برنامه اختصاصى است.
شاهد ديگر اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده است كه پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در معابد يهود يا نصارى يا مذهب ديگر مشغول عبادت شده باشد، نه در كنار كفار در بتخانه بود، و نه در كنار اهل كتاب در معابد آنان، در عين حال پيوسته خط و طريق توحيد را ادامه مى داد، و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پايبند بود.
روايات متعددى نيز - طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار - در منابع اسلامى آمده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آغاز عمرش مؤ يد به روح القدس بود و با چنين تاءييدى مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل مى كرد (1).
(علامه مجلسى ) شخصا معتقد است كه پيامبر اسلام قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند، و صداى آنها را مى شنيد، و گاه در رؤ ياى صادقه به او الهام الهى مى شد، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسيد، و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد، او شش دليل بر اين معنى ذكر مى كند كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم هماهنگ است (توضيح بيشتر را مى توانيد در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه كنيد).
2 - پاسخ به يك سؤ ال
به دنبال اين بحث اين سؤ ال مطرح مى شود كه با توجه به آنچه درباره ايمان و اعمال پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبل از نبوت گفته شد چرا در آيه فوق مى فرمايد: ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان (تو قبلا نمى دانستى قرآن و ايمان چيست )!
گرچه پاسخ اين سؤ ال را به طور فشرده به هنگام آيه بيان كرديم ولى شايسته است توضيح بيشترى در اين زمينه داده شود.
منظور اين است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبل از نزول قرآن و تشريع شريعت اسلام از جزئيات اين آئين و محتواى قرآن خبر نداشت.
اما در مورد (ايمان ) با توجه به اينكه بعد از (كتاب ) ذكر شده، و با توجه به جمله هايى كه بعد از آن در آيه آمده، روشن مى شود كه منظور ايمان به محتواى اين كتاب آسمانى است، نه ايمان به طور مطلق، بنابراين تضادى با آنچه گفته شد ندارد و نمى تواند دستاويزى براى بيماردلانى كه مى خواهند نفى ايمان به طور مطلق از پيامبر كنند و حقايق تاريخى را ناديده بگيرند، بوده باشد.
بعضى از مفسران پاسخهاى ديگرى نيز از اين سؤ ال داده اند از جمله:
الف: منظور از ايمان تصديق و اعتقاد به تنهائى نيست، بلكه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است كه در تعبيرات اسلامى بر آن اطلاق شده است.
ب: منظور از ايمان اعتقاد به توحيد و رسالت است و مى دانيم پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبل از آن موحد بود اما ايمان به رسالت خويشتن هنوز پيدا نكرده بود.
ج: منظور آن قسمت از اركان ايمان است كه انسان از طريق دليل عقل به آن نمى رسد، و راه آن تنها ادله نقلى است (مانند بسيارى از خصوصيات معاد).
د: در اين آيه محذوفى در تقدير است و معنى چنين است ما كنت تدرى كيف تدعو الخلق الى الايمان: (تو نمى دانستى چگونه مردم را به ايمان دعوت كنى ).
ولى به عقيده ما از همه پاسخها مناسبتر و هماهنگتر با محتواى آيه همان پاسخ اول است.
3 - يك نكته ادبى
در اينكه مرجع ضمير در جمله (لكن جعلناه نورا...) ولى ما آن را نورى قرار داديم ) چيست؟ گفتگو است: بعضى گفته اند منظور همان قرآن، بزرگ كتاب آسمانى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين نور نور الهى ايمان باشد.
ولى مناسبتر از هر دو اين است كه به قرآن و ايمان هر دو بازگردد، و چون اين دو به يك حقيقت منتهى مى شود، بازگشت ضمير مفرد به آن بى مانع است.
پروردگارا! قلوب ما را هميشه به نور ايمان روشن دار، و ما را به لطفت به آنچه خير و سعادت ما است هدايت فرما.
بارالها! به ما آنچنان ظرفيت و شكيبائى مرحمت كن كه به هنگام نعمت طغيان نكنيم، و در برابر مصائب و بلاها زانو نزنيم.
خداوندا! در آن روز كه ظالمان و مستكبران حيران و سرگردان و بى پناهند، و مؤ منان در كنف حمايتت مصون و محفوظند، ما را در صف مؤ منان مخلص قرار ده.
آمين يا رب العالمين
پايان سوره شورى